جایگاه امامت در نهج البلاغه: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۲۲۰: خط ۲۲۰:
«[[خداوند]] ابراهیم را [[بنده]] خویش خواند پیش از آن‌که او را [[مقام نبوت]] بخشد، و مقام نبوت داد پیش از آنکه او را به [[رسالت]] برگزیند، و [[مقام رسالت]] بخشید پیش از آن‌که او را [[خلیل]] و [[دوست]] خود بداند. و دوست خویش گردانید پیش از آن‌که به او [[مقام امامت]] عطا کند.
«[[خداوند]] ابراهیم را [[بنده]] خویش خواند پیش از آن‌که او را [[مقام نبوت]] بخشد، و مقام نبوت داد پیش از آنکه او را به [[رسالت]] برگزیند، و [[مقام رسالت]] بخشید پیش از آن‌که او را [[خلیل]] و [[دوست]] خود بداند. و دوست خویش گردانید پیش از آن‌که به او [[مقام امامت]] عطا کند.
پس وقتی [[[خداوند متعال]]] همه این مراتب کمال را برای او فراهم نمود، [[[خطاب]] به او] گفت: «ای ابراهیم! من تو را پیشوای مردم قرار دادم».<ref>[[عزت‌اله فرشادفر|فرشادفر، عزت‌اله]]، [[امامت در نهج البلاغه (کتاب)|امامت در نهج البلاغه]]، ص ۴۴.</ref>
پس وقتی [[[خداوند متعال]]] همه این مراتب کمال را برای او فراهم نمود، [[[خطاب]] به او] گفت: «ای ابراهیم! من تو را پیشوای مردم قرار دادم».<ref>[[عزت‌اله فرشادفر|فرشادفر، عزت‌اله]]، [[امامت در نهج البلاغه (کتاب)|امامت در نهج البلاغه]]، ص ۴۴.</ref>
===[[فلسفه]] [[ولایت تکوینی]]===
پس از تبیین مفهوم ولایت تکوینی و مراتب آن، باید دانست که فلسفه ولایت تکوینی چیست، و چگونه است که [[آدمی]] به [[هدایت معنوی]] [[انسان کامل]] و [[رهبری]] [[باطنی]] [[امام]] نیازمند است؟
بررسی دقیق [[روایات اهل بیت]]{{عم}} نشان می‌دهد که از دیدگاه [[اسلام]] نه‌تنها اسلام و [[جامعه انسانی]] برای [[رشد]] و شکوفایی و [[رسیدن به کمال]] شایسته خویش به اشراف و [[هدایت]] و رهبری باطنی انسان کامل و ارتباط [[تکوینی]] با او نیازمند است، بلکه [[بقای نظام]] [[جهان مادی]] نیز در گرو بقای عنصری انسان کامل در همه زمان‌هاست. [[روایات اسلامی]] در این باره سه دسته است:
#روایاتی که [[انسان]] را در [[تکامل معنوی]] خود به رهبری باطنی امام، نیازمند می‌داند.
#روایاتی که بقای نظام[[ زمین]] را بدون بقای امام، محال می‌داند.
#روایاتی که بیانگر نقش ویژه امام در بقای نظام در [[جهان هستی]] است.<ref>[[عزت‌اله فرشادفر|فرشادفر، عزت‌اله]]، [[امامت در نهج البلاغه (کتاب)|امامت در نهج البلاغه]]، ص ۴۸.</ref>
===[[نقش امام]] در [[هدایت باطنی]][[ انسان]]===
بررسی و [[پژوهش]] [[قرآن کریم]] و روایات اسلامی در زمینه [[امامت]] و رهبری، نشان می‌دهد که نقش انسان کامل: یا امام، در هدایت [[انسان‌ها]] فراتر از نمایاندن راه است. امام افزون بر [[هدایت عام]]، افراد مستعد و لایق را در ره‌سپردن طریق و رسیدن به مطلوب [[واقعی]] خود که همان نیل به [[کمال مطلق]] است [[یاری]] می‌رساند.
به سخن دیگر: نقش امام در [[تکامل انسان]] تنها نشان‌دادن [[راه تکامل]] نیست بلکه [[روح]] انسان‌های مستعد به‌طور تکوینی در پرتو [[انوار]] باطنی امام پرورش می‌یابد و به سوی کمال مطلق رهسپار می‌شوند.
[[شیخ کلینی]] (ره) در کتاب پر [[ارج]] «کافی»، در بابی که به عنوان: «[[امامان]] [[نور]] خدایند»<ref>کافی، ج۱، ص۱۹۴، {{عربی|بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ{{عم}} نُورُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ}}.</ref> نامیده است، شش [[روایت]] از [[ائمه هدی]] آورده است، که در آنها کلمه «نور»، در برخی [[آیات قرآن کریم]] به کلمه «امام» [[تفسیر]] شده است.
روایت اول، از [[ابو خالد کابلی]] است که می‌گوید: از [[امام باقر]]{{ع}} درباره این [[آیه کریمه]] سؤال کردم:
{{متن قرآن|فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا}}<ref>«پس به خداوند و پیامبرش و نوری که فرو فرستاده‌ایم ایمان آورید» سوره تغابن، آیه ۸.</ref>.
[[امام]] در پاسخ فرمود:
به [[خدا]] [[سوگند]] آن [[نور]]، نور [[امامان]] [[خاندان محمد]]{{صل}} است که [درخشش آن] تا [[روز قیامت]] ادامه خواهد داشت و به خدا سوگند آنان [[نور خداوند]] هستند، نوری که او فرو فرستاده است. و سوگند به خدا آنان [[نور خدا]] در آسمان‌ها و زمین‌اند، و به خدا قسم [[نور امام]] در [[قلب]] [[مؤمنان]] روشن‌تر از [[خورشید]] فروزنده در میان [[روز]] است، و سوگند به خدا آنان [[دل]] مؤمنان را نورباران می‌کنند و [[خداوند]] نور ایشان را از هر که خواهد بپوشاند تا قلب‌هایشان تاریک و سیاه گردد.
از نظر این [[روایت]]، امام در موقعیت [[ولایت تکوینی]] بسان مهری تابان است که فروزنده‌تر از خورشید محسوس، [[باطن]] نامحسوس [[جهان]] را نورافشانی می‌کند و به [[ملکوت آسمان‌ها و زمین]] و به ضمیر انسان‌های [[باایمان]] [[روشنایی]] می‌بخشد و [[مؤمنان راستین]] در پرتو این نور، نه‌تنها راه رسیدن به مقصد اعلای [[انسانیت]] را به تماشا می‌نشینند بلکه به چنین مقصد و مقصودی دست می‌یابند.
به سخن دیگر: چنان‌که خورشید محسوس در [[آسمان]] ما، افزون بر روشنی‌بخشیدن ظاهری به‌طور [[تکوینی]] در [[تکامل]] مادی [[آدمی]] مؤثر است،[[ خورشید]] [[معنوی]] امام نیز افزون بر نشان دادن راه [[تکامل معنوی]]، به‌طور تکوینی در تکامل معنوی[[ انسان]] نیز تأثیر دارد.
[[علامه طباطبایی]] پس از تعریف ولایت تکوینی، به شرحی که گذشت، درباره [[نقش تکوینی امام]] در [[هدایت]] [[انسان]] می‌فرماید:
«کسی که حامل درجات [[قرب]] و [[امیر]] قافله [[اهل ولایت]] بوده و رابطه انسانیت را با این [[واقعیت]] [[حفظ]] می‌کند، در لسان [[قرآن]] «امام» نامیده می‌شود. «امام» یعنی: کسی که از جانب [[حق]] سبحانه، برای پیشروی [[صراط]] [[ولایت]] [[اختیار]] شده و زمام [[هدایت معنوی]] را در دست گرفته. ولایت که به [[قلوب]] [[بندگان]] می‌تابد، اشعه و خطوط نوری هستند از کانون نوری که پیش اوست و موهبت‌های متفرقه، جوی‌هایی هستند متصل به دریای بیکرانی که نزد وی می‌باشد<ref>خلافت و ولایت، ص۳۸۰.</ref>.
[[امام]] آن شخص [[هادی]] است که از نظر جنبه [[ملکوتی]] موجودات آنها را [[رهبری]] می‌کند و [[مقام]] «[[امامت]]» یک نوع [[ولایت]] بر [[اعمال]] [[مردم]] است از نظر [[باطن]] که توأم با [[هدایت]] می‌باشد، و هدایت در اینجا به معنای رساندن به مقصد است نه تنها [[راهنمایی]] و [[ارائه طریق]] که کار [[پیغمبران]] و [[رسولان]] بلکه عموم مؤمنانی است که از راه [[موعظه]] و [[نصیحت]] مردم را به سوی [[خدا]] [[دعوت]] می‌کنند<ref>تفسیر المیزان (فارسی)، ج۱، ص۳۷۵ و عربی، ص۲۷۲.</ref>.
ایشان برای [[اثبات]] این مدعا، در کتاب «[[شیعه]] در [[اسلام]]» در فصل ششم از بخش [[امام‌شناسی]] با عنوان «امامت در باطن اعمال» چنین می‌نویسد:
[[امام]] چنان‌که نسبت به ظاهر اعمال مردم، [[پیشوا]] و رهنماست، همچنان در باطن نیز سمت [[پیشوایی]] و [[رهبری]] دارد، و اوست قافله‌سالار کاروان [[انسانیت]] که از راه باطن به سوی خدا [[سیر]] می‌کند.
برای روشن شدن این [[حقیقت]] به دو مقدمه زیرین باید توجه نمود:
اول: جای تردید نیست که به نظر اسلام و سایر [[ادیان آسمانی]]، یگانه وسیله [[سعادت]] و [[شقاوت]] ([[خوشبختی]] و [[بدبختی]]) [[واقعی]] و [[ابدی]] [[انسان]]، همانا [[اعمال نیک]] و بد اوست، که [[دین آسمانی]] تعلیمش می‌کند و هم از [[راه فطرت]] و نهاد [[خدادادی]] [[نیکی]] و [[بدی]] آنها را [[درک]] می‌نماید....
و جای [[شک و تردید]] نیست که خدای [[آفرینش]] که از هر جهت بالاتر از تصور ما است، مانند ما [[تفکر]] [[اجتماعی]] ندارد و این [[سازمان]] قراردادی آقایی و [[بندگی]] و [[فرمانروایی]] و [[فرمانبری]] و امر ونهی و مزد و [[پاداش]] در بیرون از [[زندگی اجتماعی]] ما وجود ندارد. و دستگاه خدایی همانا دستگاه آفرینش است که در آن هستی و پیدایش هر چیز به آفرینش خدا، طبق روابط واقعی بستگی دارد و بس....
از این بیان باید نتیجه گرفت که میان اعمال نیک و بد و میان آنچه در [[جهان]] [[ابدیت]] از [[زندگی]] و خصوصیات زندگی هست، رابطه واقعی برقرار است که [[خوشی]] و [[ناخوشی]] زندگی [[آینده]]، به خواست خدا مولود آن است.
و به عبارت ساده‌تر در هر یک از اعمال نیک و بد، در [[درون انسان]] واقعیتی بوجود می‌آید که چگونگی زندگی آینده او مرهون آن است....
خلاصه انسان در [[باطن]] این [[حیات ظاهری]]،[[ حیات]] دیگر [[باطنی]] «[[حیات معنوی]]» دارد که از [[اعمال]] وی سرچشمه می‌گیرد و [[رشد]] می‌کند و [[خوشبختی]] و [[بدبختی]] وی در [[زندگی]] آن سرا، بستگی کامل به آن دارد.... دوم: اینکه بسیار اتفاق می‌افتد که یکی از ما کسی را به امری [[نیک]] یابد [[راهنمایی]] کند در حالی که خودش به گفته خود عامل نباشد ولی هرگز در [[پیغمبران]] و [[امامان]] که [[هدایت]] و رهبریشان به امر خداست این حال تحقق پیدا نمی‌کند. ایشان به [[دینی]] که هدایت می‌کنند و [[رهبری]] آن را به عهده گرفته‌اند، خودشان نیز عاملند و به سوی [[حیات معنوی]] که [[مردم]] را [[سوق]] می‌دهند، خودشان نیز دارای همان حیات معنوی می‌باشند؛ زیرا [[خدا]] تا کسی را خود هدایت نکند هدایت دیگران را به دستش نمی‌سپارد و [[هدایت خاص]] خدایی تخلف‌بردار نیست».
از این بحث می‌توان نتایج زیر را به‌دست آورد:
#در هر امتی، [[پیغمبر]] و [[امام]] آن [[امت]] در کمال حیات معنوی دینی که به سوی آن [[دعوت]] و هدایت می‌کنند، [[مقام]] اول را حایز می‌باشند؛ زیرا چنان‌که شاید و باید به دعوت خودشان عامل و حیات معنوی آن را واجدند.
#چون اول‌اند و پیشرو [[راهبر]] هستند، از همه افضل‌اند.
#کسی که رهبری امتی را به [[امر خدا]] بر عهده دارد، چنان‌که در مرحله اعمال ظاهری [[رهبر]] و راهنماست در مرحله حیات معنوی نیز رهبر و [[حقایق]] اعمال با رهبری او [[سیر]] می‌کنند. در [[سوره انبیاء]] [[آیه]] ۷۳ آمده است: {{متن قرآن|وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ}}<ref>«و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری می‌کردند و به آنها انجام کارهای نیک را وحی کردیم» سوره انبیاء، آیه ۷۳.</ref> و نیز در [[سوره سجده]] آیه ٢۴ می‌فرماید: {{متن قرآن|وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا}}<ref>«و چون شکیب ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی می‌کردند» سوره سجده، آیه ۲۴.</ref>.
از این‌گونه [[آیات]] استفاده می‌شود که: امام علاوه بر [[ارشاد]] و [[هدایت ظاهری]]، دارای یک نوع هدایت و جذبه [[معنوی]] است که از سنخ [[عالم امر]] و تجرد می‌باشد و به وسیله [[حقیقت]] و [[نورانیت]] و [[باطن]] ذاتش، در [[قلوب]] شایسته مردم تأثیر و [[تصرف]] می‌نماید و آنها را به سوی مرتبه کمال و [[غایت]] ایجاد جذب می‌کند<ref>شیعه در اسلام، ص٢۵۶، ٢۶.</ref>.
به هر حال [[ولایت]] و [[هدایت باطنی]] و نورانیتی که در اثر انجام [[تکلیف‌های الهی]] برای [[انسان]] حاصل می‌شود، از طریق [[امام]]، به او [[افاضه]] می‌گردد و درواقع امام [[واسطه فیض]] ولایت است. به همین دلیل، بدون [[اعتقاد به امام]] و ارتباط با او تحقق [[ولایت معنوی]] برای انسان، امکان‌پذیر نمی‌باشد. و این همان واقعیتی است که در [[روایات اهل بیت]]{{عم}} قاطعانه تأکید شده است که بدون [[پذیرش ولایت امام]]، هیچ عملی نزد [[خداوند متعال]] پذیرفته نیست<ref>نگاه کنید به بحار الانوار، ج۲۷، ص۱۶۶-۲۰۷، {{عربی|بَابُ أَنَّهُ لَا تُقْبَلُ الْأَعْمَالُ إِلَّا بِالْوِلَايَةِ}}.</ref>، برای نمونه یکی از آن [[روایات]] را در اینجا می‌آوریم:
[[رسول اکرم]]{{صل}} فرمود:
{{متن حدیث|وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَوْ أَنَّ رَجُلًا لَقِيَ اللَّهَ بِعَمَلِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ لَمْ يَأْتِ بِوَلَايَةِ أُولِي الْأَمْرِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ مَا قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلًا}}<ref>أمالی مفید، ص۱۱۵، ح۸.</ref>؛
«[[سوگند]] به آن‌که مرا به [[پیامبری]] برانگیخت، اگر کسی با عمل هفتاد [[پیامبر]]، به بارگاه [[حق]] درآید، اما [[ولایت اهل بیت]] را به همراه نیاورد، [[خداوند]] هیچ عمل [[واجب]] و مستحبی را از او نخواهد پذیرفت».<ref>[[عزت‌اله فرشادفر|فرشادفر، عزت‌اله]]، [[امامت در نهج البلاغه (کتاب)|امامت در نهج البلاغه]]، ص ۴۹.</ref>


== منابع ==
== منابع ==

نسخهٔ ‏۲۰ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۳۶

مقدمه

امام علی(ع) در خطبه ۱۰۵ نهج البلاغه پیرامون اهمیت و جایگاه امام می‌فرماید: «أَيُّهَا النَّاسُ! اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحٍ وَاعِظٍ مُتَّعِظٍ وَ امْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَيْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَرِ. عِبَادَ اللَّهِ! لَا تَرْكَنُوا إِلَى جَهَالَتِكُمْ، وَ لَا تَنْقَادُوا لِأَهْوَائِكُمْ، فَإِنَّ النَّازِلَ بِهَذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا جُرُفٍ هَارٍ، يَنْقُلُ الرَّدَى عَلَى ظَهْرِهِ مِنْ مَوْضِعٍ إِلَى مَوْضِعٍ، لِرَأْيٍ يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْيٍ؛ يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لَا يَلْتَصِقُ، وَ يُقَرِّبَ مَا لَا يَتَقَارَبُ! فَاللَّهَ اللَّهَ أَنْ تَشْكُوا إِلَى مَنْ لَا يُشْكِي شَجْوَكُمْ، وَ لَا يَنْقُضُ بِرَأْيِهِ مَا قَدْ أَبْرَمَ لَكُمْ. إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ: الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ، وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ وَ الْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا، وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا، فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحِ نَبْتِهِ وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَنَاهَوْا عَنْهُ، فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْيِ بَعْدَ التَّنَاهِي!». «ای مردم! چراغ دل را از نور گفتار گوینده با عمل روشن سازید و ظرف‌های جان را از آب زلال چشمه‌هایی که از آلودگی‌ها پاک است پر نمایید. ای بندگان خدا! به نادانی‌های خود تکیه نکنید، و تسلیم هوای نفس خویش نباشید، که چنین کسی بر لبه پرتگاه قرار دارد، و بار سنگین هلاکت و فساد را بر دوش می‌کشد، و از جایی به جای دیگر می‌برد، تا آنچه را که ناچسب است بچسباند، و آنچه را که دور می‌نماید نزدیک جلوه دهد. خدا را، خدا را، مبادا شکایت نزد کسی برید که نمی‌تواند آن را برطرف سازد، و توان گره‌گشایی از کارتان ندارد. همانا بر امام واجب نیست جز آنچه را که خدا امر فرماید، و آن، کوتاهی نکردن در پند و نصیحت، تلاش در خیرخواهی، زنده نگه‌داشتن سنت پیامبر، جاری ساختن حدود الهی بر مجرمان، رساندن سهم‌های بیت‌المال به طبقات مردم، است.

پس در فراگیری علم و دانش پیش از آن‌که درختش بخشکد تلاش کنید، و پیش از آن‌که به خود مشغول گردید از معدن علوم دانش استخراج کنید. مردم را از حرام و منکرات باز دارید، و خود هم مرتکب نشوید؛ زیرا دستور داده شدید که ابتدا خود محرمات را ترک و سپس مردم را باز دارید. و نیز در خطبه ۱۰۹ پیرامون خصائص أهل بیت می‌فرماید: «نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ، وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ، وَ يَنَابِيعُ الْحُكْمِ، نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ، وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ». «ما از درخت سرسبز رسالتیم و از جایگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان برخاستیم، ما معدن‌های دانش و چشمه‌سارهای حکمت الهی هستیم. یاران و دوستان ما در انتظار رحمت پروردگارند و دشمنان و کینه‌توزان ما در انتظار کیفر و لعنت خداوند به سر می‌برند».[۱]

امام حجت خدا و پرچم هدایت

«حُجَجُ اللَّهِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا...»[۲] امامان حجت‌های خداوند بر اهل دنیا هستند. امام علی(ع) می‌فرماید: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ لَكَ عَلَى خَلْقِكَ»؛ «خدایا تو زمین خود را هیچ‌گاه از حجتی بر بندگانت خالی نخواهی گذاشت» و نیز امام صادق(ع) می‌فرماید: «مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهَا الْحُجَّةُ، يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو النَّاسَ إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ»؛ «هیچ وقتی از پیدایش زمین تا به حال نگذشته است مگر آنکه از برای خدا در آن حجتی بوده است که حلال و حرام خدا را به آنها تعلیم دهد و مردم را به راه خدا بخواند».

تاکنون بیان داشته ایم که خداوند متعال انسان را هدایت می‌کند و هدایت مجموعه دستورالعمل‌هایی است که از جزئی‌ترین و فردی‌ترین مسائل انسانی شروع می‌شود و در حالی‌که اجتماعی‌ترین و عمومی‌ترین مسائل سیاسی و حکومتی را در متن خود دارد، از آنها نیز فراتر رفته و انسان را در میدان‌های جدیدی از عرفان وارد می‌کنند که نهایتشان بازگشت به خدا و لقاء او می‌باشد. اما نیک می‌دانیم که این راه که لااقل بخش عمده‌ای از خلقت و تاریخ انسان را شامل می‌شود راهی ساده و روشن نمی‌باشد، بلکه همانطور که تاریخ انسان‌ها نشان می‌دهد زندگی انسان‌ها را در سراسر اختلاف‌ها و نزاع‌ها و جنگ‌ها تشکیل می‌دهد که این اختلاف‌ها عموماً از خودمحوری و خودخواهی و سلطه‌جویی و برتری‌طلبی -استکبار -انسان سرچشمه می‌گیرند اما در این میان نمی‌توان از جهل و عدم شناخت حقیقت و نیز اختلاف نظرها و تبیین‌های متفاوت انسان در مورد خود و هستی‌اش چشم‌پوشی کرد که همه اینها باعث سرگشتگی انسان و گمراهی او از هدایت می‌شود.

این حرکت بدون وجود امام و پیشوایی که تجسم و تبلور هدایت الهی باشد هرگز امکان‌پذیر نخواهد بود. می‌توان این مفهوم را در این آیه قرآن بازیافت که خداوند می‌فرماید: برانگیختن پیامبران از آن روست تا با حکم خود اختلاف را از میان انسان‌ها بزدایند[۳]. و آیا امکان دارد بدون آن‌که راهنمایی قاطع و روشن که به‌دور از نواقص و کاستی‌ها باشد زمینه‌های این حرکت را فراهم آورد؟ از این روست که ما اعتقاد داریم خداوند برای انسان‌ها امامانی بر حق، قرار داده است که کلام و رفتار و تمامی حرکات آنها برای امت حجت و دلیل می‌باشد و آنان محور حق هستند و حق بر گرد ایشان می‌گردد، و با تعریفی که از امام به‌دست دادیم حجت بودن آن یعنی این که مردم چه در زمان حضور و چه در زمان غیبتش او را در همه زمینه‌ها پیروی کنند. اگر مشکلات و مسائل فراوان پیش می‌آید، اگر سخن از اخلاق و رفتار خانوادگی و اجتماعی است، اگر مشکل در مسائل حقوقی و قضائی است، اگر اختلاف بر سر حکومت‌ها و سیاست‌های اداری جامعه است و اگر مسائل بر محور جهان‌بینی‌ها و نگرش‌های به هستی دور می‌زند، در همه جا کلام و رفتار امام حجت است نحوه برخورد او با ظلم و کفر و شرک چگونگی رفتارش با مردم با خانواده و... همه و همه الگو و سنت است. معنا و مفهوم بارز این حجت و محور بودن را در حدیث بسیار عمیق و مشهوری که پیامبر در اواخر عمر خود برای مردم بیان داشت می‌بینیم حدیثی که همه فرق اسلامی در نقل آن از پیامبر متفق هستند پیامبر(ص) فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، فَلَا تُقَدِّمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا، وَ لَا تُقَصِّرُوا عَنْهَا فَتَهْلِكُوا، وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ». «من در بین شما دو چیز ارزنده باقی می‌گذارم، کتاب خدا و اهل بیتم را، آنها جدا نگردند تا در حوض کوثر بر من وارد آیند، بر آنها پیشی نگیرید که تباه می‌شوید، و از آنها کوتاهی نکنید که تباه می‌شوید، و به آنان نیاموزید که از شما داناترند».

همان‌طور که در این حدیث گرانقدر دیده می‌شود پیامبر برای جلوگیری از انحراف امت، پس از خود، آنها را به دو اصل و اساس سفارش می‌کند یکی کتاب خدا و دیگری امامان حق. سپس پیامبر می‌فرماید که نه از اینها عقب مانید و نه از اینها پیشی گیرید که در هر صورت به هلاکت و نیستی دچار می‌شوید. بدین صورت می‌توان جایگاه امام در عقاید شیعی را همان محور و حجت بودن امام دانست اما ما برای آنکه از زوایای مختلف این حجت بودن را بررسی کنیم مسئله را تحت دو عنوان ولایت تشریعی و ولایت تکوینی ادامه خواهیم داد. در اینجا لازم است مختصری پیرامون معنای ولایت مطالبی بیان شود.[۴]

ولایت تشریعی

شکی نیست که ولایت حقیقی بر تشریع احکام و جعل قوانین و نظامات عبادی و معاملی و مالی و اقتصادی و سیاسی، و قضایی و کیفری و اجتماعی، و احوال شخصی و تعلیم و تربیت و امور دیگر، فقط و فقط اختصاص به ذات بی‌زوال حضرت حق -عزّ اسمُهُ- دارد و خداوند متعال را در این مورد نیز شریک و عدیل و همتایی نیست. هیچ‌کس نه به عنوان فردی و مقام مادی یا معنوی، و نه به عنوان عموم و نمایندگی از جانب عموم، حق قانون‌گذاری و إنشاء نظامات و مقررات را ندارد، و بدترین استعبادها و کثیف‌ترین قبول استعبادها - که کرامت و شرافت انسانیت از آن ابا دارد- و بزرگ‌ترین ننگ جامعه و دلیل انحطاط افراد و بی‌شخصیتی و ضایع‌شدن ارزش‌های انسانی است، این است که فردی بخواهد احکام و فرمان‌های خود را، نظام زندگی و حیات دیگران قرار دهد، و افراد استثمار و استعبادشده هم او را صاحب این حق بشمارند، و فکر و حکم او را بر خود و نوامیس خود حاکم بشمارند، و خود را مُجری اوامر و پیرو منویات او بگویند.

یکی از حقایق آزادی‌بخش توحیدی اسلام، که درک آن دلیل رشد فکری است، همین است که فردی مالک مقدرات فرد دیگر نیست و حق استضعاف احدی را ندارد و حدود و نظامات دیگر، خروج عبودیت خدا و تجاوز به حریم حکومت و قوانین او است: ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ[۵] ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا * وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودًا[۶]

قبول نظامات غیر شرعی، یک نوع پرسش و عبادت غیر، و مشرکانه و خلاف عقیده توحید و نظاماتی است که منشأ و منبع آن توحید است، و با خالص کردن اطاعت برای خدا نیز مخالف است، و فکراً و عملاً شرک است: ﴿وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ[۷]، ﴿أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ[۸] بنابراین، ولایت بر قانون‌گذاری اگر صحت جعلِ آن برای غیر خدا ثابت شد، حتماً باید به جعل و إعطای خدا باشد، و ولایت تشریعی بر جعل احکام و تشریح قوانین و نظامات چه تشریعیه از باب صفت به حال متعلق موصوف صفت ولایت باشد، و یا اینکه صفت خود ولایت باشد و مراد آن‌گونه ولایت بر قانون‌گذاری باشد که با جعل و تشریع إعطا شده باشد، که در مقابل ولایت حقیقیه الهیه بر تشریع قرار دارد- باید از جانب خدا باشد، و از جانب غیر خدا، اگر چه تمام افراد جامعه باشند - صحیح نیست و مداخله در شئون و اختصاصات الهی و مشرکانه است، چنان‌که در تعیین زمامدار و ولی امور خلق نیز همین معیار را باید رعایت کرد و از منطقه حکومت و سلطنت الهی به اندازه سرمویی نباید خارج شد. بنابراین، در اینکه یک معنی ولایت تشریعی، ولایت به نحو جعل و تشریع بر امور تشریعی و جعل قانون است، شبهه‌ای نیست، چنان‌که در اینکه این ولایت از جانب خدا، به طور کلی و در جعل تمام قوانین و احکام، به پیغمبر اکرم(ص) هم إعطا نشده است، سخنی نیست و عقل و نقل بر آن اتفاق دارند. آنچه مورد بحث است، این است که آیا در بعضی از موارد به پیغمبر اکرم(ص) و به ائمه هدی(ع)، این ولایت تفویض شده است و مانع شرعی و عقلی ندارد؟ این مطلبی است محتاج به تأمل و تحقق.

علامه مجلسی در مرآة العقول و بحار می‌فرماید: تفویض امر دین دو احتمال دارد: «یکی اینکه خدا به پیغمبر(ص) و ائمه(ع) عموماً امر دین را تفویض کرده باشد، که هر چه را بخواهند، بدون وحی و الهام، حلال، و هر چه را خواهند حرام کنند و آنچه را بخواهند تغییر دهند. سپس می‌فرماید: این باطل است عاقلی آن را نمی‌گوید:

دوم اینکه، خداوند متعال تعیین بعضی از امور را به پیغمبر تفویض فرماید که اصل تعیین به وحی، و اختیار به الهام باشد، و با وجود این اختیار پیغمبر وسیله وحی تأکید شود، و این نحو تفویض مدلول نصوص مستفیضه است و ظاهر، کلینی - قدس سره- و اکثر محدثین اختیار این قول است و عقلاً هم مانعی ندارد». و تحقیق این است که تفویض مطلق به نبی و وصی، دو امر تحلیل و تحریم و جعل و تشریع احکام و تغییر ما انزلَ اللّه، باطل است و احتمال آن ملغی است. و زندگی پیغمبران و تاریخ حیات پیغمبر گرامی اسلام(ص) مشحون است. از دلایل و شواهدی که آن را رد می‌کند، آیات شریفه قرآن، و احادیث متواتره نیز بطلان این احتمال را ثابت می‌نماید و بالجمله بطلان آن از ضروریات دین است. بلی، تفویض بیان حکم به امام که مَا أَوْحَى اللهُ بِهِ إِلَى النَّبِيّ را، در هر وقت مصلحت دید بیان کند، سخن دیگر است و بعضی اخبار باب را می‌توان بر آن حمل کرد. و اما تفویض به معنای دوم، که علامه مجلسی احتمال داده‌اند، ممکن است به این نحو تقریر شود: شکی نیست که نفس کامل نبی، تحت رعایت خاصه خدا است، و إلقاء اتی که به قلب مقدس و قدسی او می‌شود، همگی الهی است و بر این مدعی دلالت دارد، احادیث متواتره، مثل روایات کثیره باب بدو ارواح و انوار پیغمبر(ص) و ائمه اطهار(ع) و روایات و احادیثی که دلایت دارد بر اینکه ایشان مؤید به روح القدس می‌باشند.

بنابراین در بعضی موارد، به همان نحو دوم که مجلسی -علیه الرحمه- فرموده است، تفویض احکام به پیغمبر(ص) و اختیار آن حضرت به اخذ مَا يُلْقَى فِي قَلْبِهِ و امر و نهی به آن، مانعی ندارد، و جایز است که آیه ﴿مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[۹] نیز به این شأن پیغمبر(ص) دلالت داشته باشد. و واضح است که عصمت و طهارت قلب پیغمبر همین اقتضا را دارد که هر چه در قلب او إلقا می‌شود از هوا نباشد و از جانب خدا باشد، بنابراین اشکالی ندارد که در مواردی که در روایات هم به برخی از آنها اشاره شده است، این نحو تفویض شرعی را در مورد پیغمبر اکرم(ص) قائل باشیم. و نیز ممکن است این تفویض را به این معنی بگیریم که با اینکه اصل در اشیاء حظر و منع باشد، در غیر مواردی که شریعت به آن تقوم دارد و فقط این اصل در بین باشد، رفع مواردی که از این اصل استفاده می‌شود و ابقای آن، با پیغمبر است. چیزی که هست این است که این احتمال هم اگر چه فی حد نفسه جایز است، ولی شاید خبر که آن را تأیید کند، نداشته باشیم و کسی هم این احتمال را نداده است.

حاصل این است که تفویض فی الجمله و در موارد معدوده و مقتضیه که برحسب روایات مصلحت آزمایش و تربیت عباد، یا مصلحت نبوات اقتضا نماید، بلا مانع است، و به هر مقدار و در هر مورد دلیل قطعی اقامه شد پذیرفته می‌شود. و اما نسبت به امام(ع) اگر چه مقام عصمت و طهارت قلبی و قدس ذاتی پیغمبر را دارا است- این تفویض مشکل و به فرمایش علامه مجلسی -قدس سره- محتاج به تکلف است زیرا با ضرورت خاتمیت دین اسلام و اکمال دین و پایان قانون‌گذاری و تغییر نیافتن احکام تا روز قیامت که حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ حَرَامُ مُحَمَّدٍ حَرَامٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ باید توجیه قول به این‌گونه تفویض به امام، در هر حدی فرض شود، به نحوی که با این معانی منافی نباشد، ممکن باشد. معنای دیگر ولایت تشریعیه، ولایتی است که کسی بر حسب تشریع و حکم خدا، بر چیزی یا شخص یا اشخاصی، داشته باشد، که از آن تعبیر به ولایت شرعیه نیز می‌شود؛ وقتی این ولایت را به «تشریعیه» توصیف نماییم، در مقابل ولایت تکوینیه است، که به تکوین و احداث خارجی موجود شده، نه به تکوین انشایی و اعتباری، و وقتی آن را به «شرعیه» توصیف کنیم در مقابل ولایت‌های غیر شرعیه و جائره است.

این ولایت، بی‌اشکال به اقسامی که دارد ثابت است و آیات قرآن و صدها حدیث معتبر بر آن دلالت دارند، و بخش مهمی از فقه اسلام، راجع به این ولایت و اقسام و حدود آن است. از اقسام این ولایت است، ولایت شخص بر نفس خود، که مثلاً تسلط دارد خود را اجیر دیگری کند، و ولایت شخص بر اموال خود، و ولایت پدر بر فرزندان صغار خود، و ولایت قاضی و امیر و والی شرعی بر حکم و قضا و رتق و فتق امور، که عموم مسلمانان از شیعه و سنی اتفاق دارند و حکم و سلطان و والی را شرعاً واجب الاطاعه می‌دانند. شیعه، این ولایت تشریعیه یا شرعیه را -که از شعب ولایت و حکومت و سلطنت الهی است، و از عصر پیغمبر اکرم، تا حال باقی برقرار است، مستمر و غیر منقطع دانسته، هم‌اکنون نیز خود را تحت این نظام و حکومت و ولایت تشریعی می‌داند، و در هر زمان و هر کجا باشد، باید مطیع این نظام باشد و اطاعت از این نظام (نظام امامت) را، فاضل‌ترین وسیله تقرب به خدا می‌شناسد، و خروج از این ولایت و دخول در ولایت و حکومت دیگران را، خروج از ولایت و حکومت خدا، و دخول در ولایت غیر خدا می‌داند، و هر نظامی را غیر از این نظام، فاسد و باطل می‌داند، و آن را طرد می‌کند و امتناع از اطاعت آن را واجب می‌شمارد و می‌گوید: «لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللَّهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ لَا عَتْبَ عَلَى مَنْ دَانَ اللَّهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ» و بر اساس این نظام عالی الهی مقدس و منزه است که شیعه در عصر حاضر او امر حکام شرعی و فقهای عادل و علمای عامل را واجب الاطاعه دانسته و مطیع فرمان و فرمانبر آنها است، و اطاعت آنان را رمز تشیع و نشانه ولایت و تسلیم و ایمان خود به نظام امامت و بیزاری از نظامات دیگر می‌داند و تخطی از این نظام و مخالفت احکام آن را استخفاف به حکم خدا می‌شمارد.

خلاصه کلام این است که ولایت پیغمبر(ص) و ائمه(ع) بر اموال و نفوس و امور مردم و ریاست آنها بر جمیع شئون عمومی دین و دنیا از جانب خدا مسلم و مورد هیچ‌گونه شبهه‌ای نیست و از آیات کریمه قرآن، مثل آیه ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ[۱۰] و آیه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ[۱۱] و آیه ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ[۱۲] استفاده می‌شود.[۱۳]

رهبری سیاسی و حکومتی امام در جامعه

«قَادَةُ الْأُمَمِ... سَاسَةُ الْعِبَادِ»[۱۴] پیشروان امت‌ها... رهبران سیاسی مردم. حکومت و چگونگی رهبری سیاسی جامعه یکی از عمده‌ترین و اساسی‌ترین نهادهای حرکتی یک جامعه می‌باشد. کمتر مکتب و بینشی را می‌توان سراغ کرد که برای انسان و حرکت او تعریف و هدف مشخصی داشته باشد و در مورد نوع و چگونگی حکومت خاصی سکوت کرده باشد. و حتی کمتر -و یا اصلاً- جامعه و گروهی را در تاریخ بشر می‌توان سراغ داد که هیچ شکلی از حکومت و سیاست در آن موجود نباشد. و دلیل این موضوع هم کاملاً روشن است زیرا به علت روابط و اهداف و نیازهای مشترک در یک جامعه از طرفی و هم‌چنین ایجاد زمینه‌های دفاعی در قبال هر گونه سدی که مانع حرکت جامعه و امت بشود، از طرف دیگر، نیاز به تصمیم‌گیری‌ها و برنامه‌ریزی‌های مشترک وجود دارد. و این مسائل مشترک احتیاج به حکومت دارد.

هم‌چنین، اگر فرد و یا گروهی بخواهند ایده‌آل‌های خود را در یک جامعه به مرحله عمل برسانند از دو حال خارج نیست یا در نهایت این ایده‌آل‌ها در جهت قبول و پذیرش حکومت می‌باشد که مسأله حل است و یا اینکه حکومت مانع از به ثمر و انجام رسیدن این ایده‌آل‌ها خواهد شد که در این صورت برای رسیدن به این هدف گریزی از تشکیل حکومتی جدید نخواهد بود. این مسئله را تاریخ زندگانی بشر هم تائید می‌کند بدین‌صورت که معمولاً نهضت‌ها و انقلاب‌های مهم پس از مدتی که با نظام حاکم در جنگ و ستیز بوده‌اند یا از بین رفته و یا خود به حکومت رسیده‌اند. به‌طور خلاصه آنچه از بحث حکومت در این قسمت مورد نظر ماست این است که بدون هیچ تردیدی امکان ندارد یک مکتب کامل که پاسخ‌گوی تمامی نیازهای انسان باشد به ثمر رسیده و در جامعه تبلور یابد، مگر آن‌که طرح کامل و روشن و دقیقی از حکومت داشته باشد. بدین جهت پرواضح است که اسلام به‌عنوان یک مکتب الهی و کامل می‌بایست دقیق‌ترین و اساسی‌ترین و صحیح‌ترین برخوردها و دستورالعمل‌ها را برای این مهم داشته باشد که دارد. با توجه به مطالبی که تاکنون گفته‌ایم یعنی اینکه اسلام به انسان به منزله یک موجودی می‌نگرد که هدایت و راه یافتن و کمال آن در گرو پیمودن راه مشخصی است که خداوند به‌وسیله پیامبران و اولیاء خود آن راه را به او می‌شناساند و خداوند این هدایت را خود به عهده گرفته و وسایل آن را فراهم کرده است و امام را وسیله کاملی قرار داده تا به‌دست او این هدایت به انجام رسیده و کامل گردد، پس نظر اسلام در مورد حکومت و رهبری هم کاملاً مشخص است و آن اینکه امام و امامت رهبری سیاسی و حکومتی جامعه را به عهده دارد. و این موضوع دقیقاً از بطن تعریفی که از امامت کردیم به‌دست می‌آید.

آیا اصلاً قابل تصور است که خداوند توسط پیامبران یک‌سری آداب و احکام - فردی و اجتماعی- برای انسان‌ها بفرستد و بخصوص آن‌طور که در اسلام سراغ داریم این احکام عموماً در ارتباط مشترک با همه امت باشد اما اصلاً در اداره و حرکت کلی این امت بحثی نداشته باشد و یا بهتر بگوئیم هدایت الهی این جانب را فرا نگرفته باشد. هرگز این‌گونه نخواهد بود. همان‌طور که خواهیم دید امامان هدی وقتی از امامت و ولایت سخن می‌گفته‌اند، بسیار بسیار برای آن ارزش و اهمیت قائل بودند و جالب این است که همین مفهومی را که ما در سراسر این قسمت سعی در بیان آن داریم مطرح می‌کرده‌اند و آن اینکه حافظ و نگهبان تمامی دستورالعمل‌ها و سنت‌ها و احکام الهی همان امامت و ولایت است. یعنی اگر امامت امامان هدی در موضع و جایگاه اصلی خود یعنی رهبری امت ننشیند اساس جامعه متزلزل می‌گردد و فرائض و سنن ویران گشته و از بین می‌روند درست به‌مانند نخ و ریسمان یک تسبیح که اگر از دانه‌ها جدا شود هر کدام از دانه‌های تسبیح به گوشه‌ای افتاده و دیگر از خاصیت خود که تشکیل یک تسبیح باشد بازمی‌مانند و اینجاست که می‌گوئیم نخ و ریسمان تسبیح اساس وجود و حفظ فایده‌ایست که بر دانه‌ها و خود تسبیح مترتب است. در این مقام است که مفهوم کلام پرقدر امام علی(ع) - امیر المؤمنین- بسیار خوب و دقیق فهمیده می‌شود. امام(ع) می‌فرماید: «وَ أَمَّا مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْفَرَائِضِ فِي كِتَابِهِ، فَدَعَائِمُ الْإِسْلَامِ وَ هِيَ خَمْسُ دَعَائِمَ وَ عَلَى هَذِهِ الْفَرَائِضِ بُنِيَ الْإِسْلَامُ... أَوَّلُهَا الصَّلَاةُ، ثُمَّ الزَّكَاةُ، ثُمَّ الصِّيَامُ، ثُمَّ الْحَجُّ، ثُمَّ الْوَلَايَةُ، وَ هِيَ خَاتِمَتُهَا وَ الْحَافِظَةُ لِجَمِيعِ الْفَرَائِضِ وَ السُّنَنِ»[۱۵].

«و اما آنچه خداوند عزوجل از دستورات در کتاب خودش واجب قرار داده است، پس ستون‌های اسلام می‌باشد و آنها پنج پایه است و بر این فرائض اسلام بنا شده است... اول آنها نماز، سپس زکات، سپس حج، سپس روزه، سپس ولایت که آخرین آنها است و آن نگهدار و نگهبان تمامی فرائض و سنت‌هاست. همان‌طور که از مطالب بالا به‌خوبی برمی‌آید حاکمیت سیاسی جامعه باید در دست امامان هدی باشد تا بدین وسیله قدرت لازم برای به اجرا در آمدن احکام الهی فراهم آید و هم‌چنین این قدرت در دست طاغوتیان نباشد که مانع انجام احکام شده و در نتیجه انهدام دین خدا را فراهم آورند. نکته‌ای که اشاره بدان در اینجا مفید به‌نظر می‌رسد این است که متأسفانه این جنبه از ولایت و امامت امامان(ع) به دلایل گوناگون در طول تاریخ مورد بی‌مهری شدیدی واقع شده است در حالی‌که اگر به علت چیرگی باطل بر حق در زمان امامان نتوانند به حکومت برسند بدون هیچ تردیدی امت فرصت نمی‌یابد که به تمام و کمال از وجود امام بهره جوید و به‌طور مسلم می‌توان گفت که امامان(ع) همیشه منتظر و مترصد این مسئله بوده‌اند که در صورت امکان دولت باطل را از بین برده و دولت حق را به‌جای آن حکم‌فرما سازند تا از این رهگذر هدایت جامعه به‌طور کامل امکان پذیرد.

نکته دیگری که سعی در روشنی آن داریم این است که نه‌تنها حکومت و رهبری سیاسی جامعه از آن امامان حق می‌باشد بلکه بدون آن هرگز نمی‌توان یک جامعه و امت اسلامی که در آن خدا عبادت شود و دستورات و فرامین او عملی گردد انتظار داشت. این مسئله‌ای که امامان حق رهبران سیاسی و نگهبانان دین و امت هستند در بسیاری از روایات که از ائمه(ع) نقل شده است آمده است از جمله در توصیف ائمه(ع) داریم: «... قَادَةُ الْأُمَمِ... وَ سَاسَةُ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانُ الْبِلَادِ...»[۱۶] «امامان... پیشروان امت‌ها... و رهبران سیاسی مردم و بنیان‌ها و استوانه‌های کشورها و.».. هستند. و به‌راستی دیدیم وقتی که این بعد از ابعاد امامت و ولایت آن‌طوری که بایسته بود جز در چند سال حکومت امام علی(ع) به ظهور نپیوست چگونه جامعه و امت اسلامی از حق به‌دور شد و آشفتگی و پراکندگی یافت.

و درست در همین رابطه است که دین خدا و امت اسلامی به‌طور کامل زمانی تحقق می‌یابد که امام آخرین یعنی حضرت حجه بن الحسن صاحب الزمان(ع) پس از ظهور قدرت ظاهری یابد یعنی حاکمیت سیاسی اختیار کند تمامی احکام و دستورات و فرامین را به اجرا در آورد. و باز درست همین نکته است که امام خمینی (ره) در کتاب «ولایت فقیه» آن را از مهم‌ترین وسائل حفظ دین و عملی ساختن حکم خدا در زمین می‌داند، یعنی اقامه حکومت اسلامی و از بین بردن حکومت طاغوت. و به همین جهت است که امام خمینی (ره) در همین کتاب این نکته را یادآور می‌شوند که اگر می‌خواهید طاغوت برود و حکومت اسلامی جای آن را بگیرد از امامت ولایت به معنای صحیح و کامل آن هر چه بیشتر سخن بگوئید.[۱۷]

امام «الگوی» امت

«... الْمَثَلُ الْأَعْلَى وَ الدَّعْوَةُ الْحُسْنَى...»[۱۸] امامان مَثَل و نمونه برتر و عالی‌تر و دعوت بهتر و زیباتر هستند. الگو در زبان قرآن به «اسوه» تعبیر شده و به معنی «نمونه» یا «مدل» می‌باشد و آن چیزی است که اصل قرار می‌گیرد و اشیاء دیگر باید همانند آن ساخته شوند، خیلی اوقات در زبان جامعه می‌بینید که مثلاً فردی می‌گوید می‌خواهم خودسازی کنم، خودم را بسازم، آیا به‌راستی می‌توان بدون داشتن یک نمونه یا الگو خود را ساخت؟ خودت را می‌خواهی بسازی به چه صورتی؟ آیا می‌خواهی بهترین هنرپیشه بشوی یا بهترین ورزشکار یا یک مخترع یا یک نویسنده، یک سیاستمدار، یک فیلسوف، کدام‌یک؟ در این موضوع تردیدی نداری که می‌خواهی به صورت برتر از آنچه که اکنون هستی درآیی اما آن صورت کدام است؟

تو را انسانت می‌نامند تمام آن ویژگی‌هایی که در بالا در قالب نام‌های مختلف بیان داشتیم هیچ‌کدام انسانیت نمی‌آورد چه بسیار هنرپیشه، ورزشکاران، مخترع، نویسنده، سیاستمدار، فیلسوف و... که فرسنگ‌ها از انسانیت به‌دور هستند آیا در این تردیدی هست که مهم‌ترین «شدن» و اساسی‌ترین حرکت و ساختن در انسان همان «انسان شدن» است. حال اگر کسی قصد انسان شدن داشته باشد، الگوی آن کدام است؟ اگر می‌خواهی انسان شوی آیا نمونه و مدل و اسوه‌ای سراغ داری؟ به نظر می‌رسد که باید در آنجایی در جستجوی انسان اسوه و نمونه بود که حداقل دو مهم به انجام رسیده باشد، یکی اینکه معنا و مفهوم انسانیت به‌طور کامل شناخته شده باشد و دوم آن‌که زمینه‌ای برای به فعلیت و انجام رسیدن این مفاهیم در شخصی فراهم باشد. و بسیار روشن است که اگر در جائی شرط اول نبود شرط دوم هم اصلاً مطرح نمی‌شود با توجه به اینکه حتی در بسیاری از انسان‌ها می‌بینیم که به همان‌قدر از علمی که دارند هم عمل نمی‌کنند. با اندک تأمل به مسئله و هم‌چنین با اندک توجه به تاریخ بشریت و تاریخ تفکرات و مکاتب بشری هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند که فقط می‌توان در مذاهب الهی به جستجوی انسان الگو و اسوه پرداخت. یعنی در آنجایی که این انسان به‌واسطه ارتباطش با حق - خدای جهانیان - و کسب فیض از او هر دو شرط را واجد گشته است.

با توجه به همین معانی است که می‌گوئیم امام «الگو» و یا «اسوه» و یا «مَثَلِ أعلایِ» انسانیت انسان است و یا به عبارت دیگر انسان کامل است. امام فعلیت و تبلور آن انسانی است که انسان‌ها باید «در شدن» خویش بدان‌گونه درآیند و همین مسئله یکی از بزرگ‌ترین ارزش‌ها و برتری‌های مذاهب الهی نسبت به مکاتب بشری است که مذهب همیشه نمونه و مثل اعلای آن‌چه را که گفته، ارائه داده است تا امت آن‌چه در کتاب خدا خوانده در چهره و اعمال و رفتار امام ببیند و برایش محسوس و ملموس شود؛ از قالب نوشته و حرف در آمده، شدنی و ممکن گردد. اگر از شجاعت می‌شنود ببیند که امام او برای مثال، خود پیامبر(ص) و یا حضرت علی(ع) چگونه در جنگ احد شمشیر می‌زنند و جالب این است در این زمان پیامبر امام و الگوی امت است، حتی علی(ع) که خود در شجاعت شهره دوران است می‌گوید هر وقت که جنگ بر ما سخت می‌شد به پیامبر روی می‌آوردیم و در کنار او پناه می‌گرفتیم. و یا آن‌طور که عموم تاریخ‌نویسان گفته‌اند علی شبی در جنگ صفین نزدیک به هزار نفر را به قتل می‌رساند و آن‌گاه که سخن از عطوفت و مهربانی و نرم‌دلی است باز آن را در علی می‌جوید که با دیدن یتیم گرسنه‌ای اشک از دیدگانش فرو می‌غلتد و در فکر تهیه نان و آب برمی‌آید و هنگامی که در حال پختن نان است سینه خود را به تنور داغ نزدیک می‌کند و با خدا چنین سخن می‌گوید: خدایا مبادا من در حق این طفلان کوتاهی کرده باشم. و اگر سخن از عبادت و خشیت خداست باز اوست که مثل اعلی و نمونه برتر است آن‌طور که شب‌ها و نخل‌های کوفه شهادت می‌دهند علی بارها و بارها از ترس خدا در میان آنها از هوش رفته است و اگر سخن از انفاق است و یا امامت و یا صداقت و یا همکاری و تعاون و هر چه و هر چه که خیر است و مرضی خدا، به‌راستی این امامان حق نمونه‌های کامل و بارز این صفات بوده‌اند و خداوند با گذاشتن این صفات در بندگان پاکش می‌خواهد بگوید ای بنده گنهکار من تو نیز می‌توانی چون این پاکان پاک گردی و در مسیر تقوا گام نهی و پیرو و شیعه آنها گردی.

قرآن به صراحت تمام این مفهوم را برای پیامبر آورده است: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ[۱۹]. «اسوه» بودن امام در همه زمینه‌های زندگانی انسان مطرح است. اگر می‌خواهی ببینی که رفتار تو با پدر و مادرت چگونه باید باشد و اگر حق اقوام و آشنایانت را بر خود می‌پرسی و اگر از حق همسایه سؤال می‌کنی و یا از آداب معاشرت و غذا خوردن و سفر کردن سراغ می‌گیری و اگر از همکاری و تعاون و انفاق و کمک‌رسانی به طبقات مستضعف جامعه نمی‌دانی و اگر می‌خواهی بدانی که باید با طاغوت چگونه برخورد کنی و در مقابل ظلم چه باید بکنی و اگر می‌خواهی درس امانت و صداقت بیاموزی همه و همه و بیش از آن‌چه که گفتیم و به تصویر آید در وجود انسانی به‌نام امام در هر عصر و زمانه‌ای تبلور یافته است.

انسان زمانی که می‌بیند تمامی آرمان‌هایش در وجود انسانی به‌نام «امام» تبلور یافته است در میان امت و در این حرکت احساس گرمی و نزدیکی می‌کند احساس می‌کند، نه تنها، یله و رها نیست، بلکه تنها به بیان خوبی‌ها و راه‌ها بسنده نشده است، بلکه سرمشق زندگی را در پیش پایش قرار داده و گفته‌اند ای طفل ببین «شدن» را این‌گونه آغاز کن. یاران پاک و صادق امامان این‌گونه بودند در هر زمینه‌ای پاسخ را در نحوه برخورد امامان با آن مسائل می‌جستند و به‌راستی دلباخته و شیفته آنان می‌گشتند و خلاصه آنکه در راهی قدم می‌گذاشتند که در کرانه‌های دوردست آن امامان را منزلگاه بود. کلام خود را در این قسمت به داستانی از سلمان پاک به پایان می‌بریم که در گذر از نخلستانی به همراه علی(ع) از آن دو جز یک اثر پای باقی نماند یعنی ای علی تو حتی در راه رفتن ساده، و پای از پای الگو و اسوه من هستی. این چنین باد پیروی کردن و اسوه قرار دادن امام.[۲۰]

امام بیان کننده قرآن و معارف اسلامی

«مَعَادِنُ حِكْمَةِ اللَّهِ وَ حَفَظَةُ سِرِّ اللَّهِ وَ حَمَلَةُ كِتَابِ اللَّهِ»[۲۱] «امامان گنجینه‌های حکمت الهی و نگهبانان راز خدا و بدوش‌کشان کتاب خدا هستند». برای هدایت انسان‌ها وجود مکتبی الهی لازم و ضروری است، که معتقدیم این مکتب از جانب خداوند و توسط پیامبران برای انسان‌ها قرار داده شده است. بی‌هیچ تردیدی به عمل انجامیدن این مکتب در انسان‌ها و در جامعه احتیاج به مسائل و لوازمی دارد که یکی از آنها شناخت صحیح مکتب می‌باشد. اگر مجموعه علوم و مطالبی که برای پیمودن راه هدایت از جانب خداوند بیان شده است شناخته نشود، چگونه ممکن است که این راه طی گردد؟ به این جهت می‌گوئیم یکی از ضرورت‌های تداوم انقلاب الهی انبیاء این است که کلام آنها به‌خوبی فهمیده شود، البته این تداوم نیازمند عناصر دیگری نیز هست که از این قسمت بحث خارج است. با توجه به همین ضرورت است که معتقدیم امام امت که وظیفه اصلی حرکت هدایتی بر عهده اوست لازم است به‌طور کامل از دستورات و نظرگاه‌های مکتب اطلاع داشته باشد.

شما اگر به تمام مکاتب بشری - غیر الهی - نگاه کنید حتی یکی از آنها را هم نمی‌یابید که شاگردان نسبت به استادان و نسل جدید نسبت به نسل قدیم دارای یک سخن باشند، و به اصطلاح امروزی، تجدیدنظر‌طلبی و تغییر و تحول‌یافتن اصول و فروع در یک مکتب همیشه و همه‌جا در مکاتب بشری به چشم می‌خورد و این موضوع دلایل گوناگونی می‌تواند داشته باشد که لااقل یکی از آنها همین نداشتن علم کافی به چارچوبه اصلی مکتب می‌باشد که طبیعتاً این مسئله سستی‌ها و کاستی‌هایی را در حرکت مکاتب ایجاد کرده و می‌کند و تنها و تنها این مکاتب الهی -مذاهب- هستند که همواره رهبر و نسل‌های آینده رهبری، یک سخن، یک جهت و یک هدف را دنبال کرده و ذره‌ای از کلام آنها تناقض و تغییر اثری یافت نمی‌شود و این مطلب خود دلیلی بر درستی، صلابت و تفاوت راه آنها از راه‌های بشری است. امامان ما همواره در مقابل مخالفان خود، علمشان به قرآن و معارف اسلامی را دلیلی بر درستی و راستی مقام و گفتار و نظراتشان می‌دانستند. داستان زیبایی را از هشام بن حکم نقل می‌کنند[۲۲]. که زمانی در مجلس امام صادق(ع) حضور داشت که یک نفر شامی وارد مجلس شده که صاحب علم کلام، فقه و... بود. او به امام صادق(ع) گفت: آمده‌ام تا با یاران شما بحث کنم. بین او و امام مطالبی رد و بدل می‌شود و بعضی از یاران امام صادق(ع) با او بحث‌هایی را مطرح می‌کنند تا اینکه امام صادق(ع) به فرد شامی می‌گوید با این جوان یعنی هشام بن حکم گفتگو کن، بحث پیرامون امامت امام صادق(ع) مطرح می‌شود، که خلاصه آن چنین است: هشام از او سؤال کرد: آیا پروردگارت نسبت به بندگانش مهربان‌تر است یا خود آنان نسبت به خودشان؟

مرد شامی: پروردگار او برای بندگانش چه کرده است؟ راهنما و دلیل روشن برای آنها قرار داده است تا اختلاف و تفرقه را از میان آنها بردارد و میانشان دوستی ایجاد کند. وظائف دینی آنها را به ایشان بیان دارد. آن راهنما کیست؟ پیامبر(ص) پس از رحلت او کیست؟ قرآن و سنت پیامبر(ص) آیا خدا و سنت پیامبر می‌تواند امروز از اختلافات ما جلوگیری کند؟ آری

پس چرا من و تو با هم اختلاف داریم، مگر این نیست که ت و بر سر همین اختلاف از شام به اینجا آمدی؟ مرد شامی ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. امام صادق(ع) از سکوت او پرسید. مرد شامی گفت اگر بگویم اختلاف نداریم که دروغ گفته‌ام و اگر بگویم فقط کتاب خدا و سنت پیامبر اختلاف را برطرف می‌کند که باز سخن نادرستی است. سپس هشام گفت رافع اختلاف امام صادق(ع) است، و آن‌گاه امام(ع) او را از آنچه از سفرش گذشته بود باخبر کرد و مرد شامی هم به امامت امام صادق(ع) ایمان آورد. پس، از آنچه تاکنون گفتیم به‌خوبی روشن می‌شود که دانا بودن امام به تمامی جوانب علمی و تفاسیر و نظرگاه‌های مختلف یک مکتب ضرورت کامل دارد. جالب این است که اگر ما تاریخ اسلام را بررسی کنیم می‌بینیم که حتی این ادعا را جز امامان هدی و بر حق هیچ‌کس دیگری نداشته است. این تنها خاندان پاک پیامبر هستند که ادعایی بر حق و در جهت روشنگری امت دارند که: «ما عالم به علوم قرآن، راسخون در علم، گنجینه علم خدا، بیان کننده دستورات او، دارنده سرچشمه‌های زلال علم و... هستیم». امام صادق(ع)، در تعیین کسانی‌که قرآن آنان را صاحبان علم می‌داند و سینه‌هایشان را جایگاه آیات روشن الهی می‌شناسد، ائمه(ع) را معرفی می‌کند. امام می‌فرماید[۲۳]: «﴿بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ[۲۴] قَالَ: هُمُ الْأَئِمَّةُ خَاصَّةً». «بلکه آن آیات روشنی است در سینه‌های کسانی که به آنها علم داده شده است»، امام(ع) می‌فرماید: ایشان به‌طور خاص ائمه(ع) هستند.

همان‌طور که در تمامی این مباحث می‌بینیم امام معلم و ترجمان مکتب است و هر کس خواهان آن است که مکتب را همان‌طور که بر پیامبر نازل شده است، در تفسیر و عمل ببیند به امامان برحق امت مراجعه کند و از محضر ایشان خوشه‌ها برچیند و همان‌طور که می‌دانیم امام صادق(ع) نه تنها بنیانگذار فقه شیعی می‌شود، بلکه رهبران مذاهب چهارگانه تسنن هر کدام به نحوی از شاگردان آن حضرت بوده‌اند. یادآوری این نکته ضروری است که ما امام را در تمامی مسائل مکتب، معلم و قابل مراجعه و پیروی می‌دانیم یعنی همه مسائل از جمله شناخت و عرفان خدا، پیامبران، مسائل معنوی، جهان طبیعت احکام فردی، دستورالعمل‌های حکومتی و سیاسی و اجتماعی، قضاوت، آخرت، تاریخ تحول امم گذشته و... را باید از او آموخت و قرآن یعنی کتابی که ﴿تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ[۲۵] «روشنگر تمامی چیزها» می‌باشد - را او معلم است.

امام رضا(ع) در حدیث طولانی و بسیار ارزنده‌ای در توصیف امام می‌فرماید: «... إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَئِمَّةَ يُوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ يُؤْتِيهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِكَمِهِ مَا لَا يُؤْتِيهِ غَيْرَهُمْ فَيَكُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ الزَّمَانِ...»[۲۶] «... خداوند پیامبران و پیشوایان را موفق گردانیده است و به ایشان از گنجینه علم و حکمتش آنچه را که به غیر ایشان نداده، ارزانی داشته است، پس علم ایشان برتر از علم تمامی اهل زمانشان می‌باشد.».. تاریخ اسلام بهترین شاهد و گواه این مدعاست که چگونه معلم قرار ندادن امامان برحق بزرگ‌ترین تفرقه‌ها و فاجعه‌آمیزترین نتایج را نه فقط برای امت اسلام بلکه برای بشریت به بار آورده است. این همه گروه‌ها و دسته‌ها و این همه تفاسیر مختلف و ضد و نقیض از قرآن و این همه تحلیل‌های متضاد از حرکت‌های اجتماعی و درست یا غلط بودن آنها همه و همه از یک آبشخور به جریان افتاده است و آن بریدن و جدا گشتن از خطی است که خداوند برای هدایت امت ترسیم کرده است که همان خط ولایت و امامت باشد.[۲۷]

ولایت تکوینی

تکوین به معنای آفریدن و هستی‌بخشیدن است و به‌طور کلی مجموعه آفرینش و هستی را عالم تکوین می‌گویند. خداوند همان‌طور که در تشریع اوامری دارد، در عالم تکوین و خلقت هم نظامات و اموری دارد و تداوم هستی این عالم بر اساس همین قوانین و نظامات الهی استوار است. یکی از تفاوت‌های عمده عالم تکوین با تشریع این است که برخلاف امکان انجام یا عدم انجام اوامر تشریعی خداوند -از طرف انسان‌ها که این خود خواست خداوند است؛ اوامر تکوینی او همه و همه انجام‌پذیر هستند. امور تکوینی خداوند از رویش گیاه، تولد انسان و درخشش خورشید تا مرزها و کرانه‌های ناپیدا و نامعلوم گسترش دارد و منظور از ولایت تکوینی که ما برای پیامبر(ص) و ائمه(ع) قائل هستیم -همان‌طور که توضیح آن خواهد آمد- یعنی اینکه ایشان به اذن خدا بر این نظامات تسلط دارند و این نظامات در فرمان آنها هستند و ایشان قادر به تصرف در آنها می‌باشند. استاد شهید مرحوم مطهری در کتاب ولاءها و ولایت‌ها می‌گوید: «مقصود از ولایت تکوینی این است که انسان در اثر پیمودن صراط عبودیت به مقام قرب الهی نائل می‌گردد، واثر وصول به مقام قرب - البته در مراحل عالی آن- اینست که معنویت انسانی که خود حقیقت و واقعیتی است در وی متمرکز می‌شود و با داشتن آن معنویت، قافله‌سالار معنویات مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان می‌شود. زمین هیچ‌گاه از ولیی که حامل چنین معنویتی باشد و به عبارت دیگر از انسان کامل خالی نیست».

در اینجا مفهومی که کاملا نیاز به توضیح دارد «قرب الهی» یا «نزدیکی به خدا» می‌باشد، ما از لفظ «نزدیکی یا قرب» مفاهیم گوناگونی در ذهن داریم گاهی مفهوم نزدیکی مادی و مکانی در نظر است مثلاً می‌گوئیم محل اقامه نماز جمعه مردم تهران - دانشگاه تهران- نزدیک میدان انقلاب است و گاهی این «قرب» مفهوم دیگری دارد. برای مثال گفته می‌شود فلان دانش آموز نسبت به دیگران به معلم نزدیک‌تر است و این به معنای این که مثلاً صندلی او نزدیک به صندلی معلم باشد، نیست، بلکه معنای دیگری دارد. اما قرب الهی با همه مفاهیم متفاوت است که سعی می‌کنیم در فرازهای آینده، این موضوع تا حدودی روشن شود. می دانیم که خداوند کمال مطلق است و تمامی خیرها از اوست و در او هیچ نقص و شری راه ندارد، و محدود به هیچ حدی نمی‌باشد. او عالم و قادر مطلق و نامتناهی است. خداوند متعال، حق است و حقیقت مطلق هم اوست. یادآوری این نکته ضروری است که وقتی ما این صفات گوناگون را برای خداوند متعال می‌آوریم این‌طور نیست که در خدا هم این معانی به این صورت پراکنده و مجزا و گوناگون باشد، بلکه خداوند آن موجودی است که تمام این کمالات را با هم و به‌صورت بسیط و بدون هیچ تجزیه‌ای دارا است.

آنوقت که از «قرب به خدا» سخن می‌گوئیم یعنی اینکه هرگاه انسانی در راه بندگی خدا قدم گذاشت خود را به این کانون هستی و به این کانون خیر و کمال مطلق نزدیک کرده است. این نزدیکی یک نزدیکی مجازی و اعتباری نیست، بلکه واقعاً انسان در سیر حرکت وجودی خود تکامل یافته و به مراتب بالاتری می‌رسد و آنها را شامل می‌گردد. و از راه همین نزدیکی به کانون هستی و دست یافتن به کمالات آن کانون است که انسان رشد یافته دارای قدرت و علم می‌گردد. مهم‌ترین و اصلی‌ترین راهی که با پیمودن آن راه به کانون اصلی هستی نزدیک می‌شویم عبادت است. عبادت، به همه معنای عامی که قبلاً یادآور شدیم. همچنین تذکر این نکته ضروری است که از آنجایی که انجام تمامی تکالیف -عبادت- یعنی پیروی فرمان خدا است، فایده و ضرورت آنها منحصر در ضرورت‌های دنیوی -نیازهای فردی و اجتماعی در دنیا- نمی‌شود بلکه فرد و جامعه‌ای که این رفتار را انجام می‌دهند در سیر وجودی خود کمال یافته و رشد می‌یابند. مظهر و نمونه اعلای این‌گونه افراد همان امامان و اولیاء خدا می‌باشند، و حتی در میان بزرگان مذهب خود از علما و فقها و پویندگان راه تقوا نیز نمونه‌هایی نه‌چندان کم سراغ داریم که به علت سیر این راه به کمالاتی دست یازیده‌اند. این کمالات در ایشان لااقل به دو صورت و صفت، علم و قدرت تجلی می‌یابد. در نحوه این قدرت مثالی می‌آوریم.

می‌دانید که اغلب انسان‌ها در بیشتر اوقات تابع فکر و ذهن (خیال) خود هستند، یعنی ذهن آنها حالت فعال دارد و خود آنها تابع حرکت خیالشان هستند. هر کجا که ذهنشان برود آنها هم به دنبال آن می‌روند گاه این حالت آن‌قدر شدت دارد که مثلاً می‌گوئیم نمی‌دانم کجا بودم (خیالم(و به کجا آمدم و چرا به اینجا رسیدم. این حالات به‌خصوص در تنهایی انسان بیشتر است؛ زیرا انسان وقتی در جمع می‌باشد عوامل خارجی بر ذهن او اثر کرده و او هم به‌صورت عکس‌العمل (هم اختیاری و هم غیر اختیاری) رفتاری را انجام می‌دهد. ولی در حالت تنهایی مثلاً وقتی انسان به نماز می‌ایستد و یا... این فعال بودن ذهن و منفعل بودن انسان بیشتر حس می‌شود. اما افرادی هستند که با توجه به رشدی که پیدا کرده‌اند، به درجه‌ای رسیده‌اند که به جای منفعل بودن فعال هستند یعنی این آنها هستند که مهار عنان ذهنشان را در دست دارند و به او فرمان می‌دهند که به کجا برود به کجا نرود و این‌گونه افراد به‌خصوص در حالت نماز با توجه کامل در مقابل خدا می‌ایستد و به فکر و ذهنشان لحظه‌ای اجازه نمی‌دهند که از آنچه که می‌خواهند یعنی توجه به خدا غافل شوند. ما این حالت را نه تنها در امامان(ع) - که به حد اعلی دارا بودند- بلکه در میان بسیاری از بزرگان و عابدانی که شیعیان واقعی همان امامان می‌باشند سراغ داریم، البته موارد و موضوعات دیگری هم وجود دارد که همه نوعی تصرف در تکوین می‌باشد که ما از بیان آنها درمی‌گذریم. به‌طور خلاصه سعی ما در این است که تا حدودی مفهوم ولایت تکوینی و یا ولایت تصرف را و راه رسیدن به آن را شرح داده باشیم. این مفاهیم همه ریشه‌های قرآنی دارد برای مثال، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا[۲۸].

یعنی تقوای خدا علم می‌آورد و یا در آیه دیگری خداوند می‌فرماید تقوا پیشه کنید تا خدا شما را بیاموزد. این آیات نشان‌دهنده این است که تقوا علم و قوه تشخیص و تمیز می‌آورد اما مسائلی چون معجزات پیامبران بیانگر این است که این پویندگان راه خدا غیر از علم به قدرت هم دست می‌یافته‌اند به نحوی که بسیاری از معجزات پیامبران از همین طریق بوده است یعنی پیامبر به قدرتی می‌رسد و از روی قدرت خود تصرف در امور تکوینی می‌کند. البته پرواضح است که تمام این قدرت‌ها از جانب خداست. از جمله آیه زیر به خوبی این مطلب را بیان می‌دارد. ﴿وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ[۲۹]. یعنی اگر پیامبر معجزه‌ای بیاورد به اذن و اجازه خدا می‌آورد و نکته قابل توجه در این آیه این است که این پیامبر است که معجزه می‌آورد اما اذن خدا. یعنی خداوند، آوردن معجزه را به خود پیامبر نسبت می‌دهد. حال که تا حدودی با این مفاهیم آشنا شدیم، می‌گوئیم از آنجا که امامان بندگان کامل و خالص خدا هستند و مهم‌ترین ویژگی آنها هم همین است این مقامات را تا حد اعلی دارا می‌باشند یعنی نه تنها بر خود بلکه بر جهان باذن خدا تسلط و تصرف دارند.

در آخر یادآوری این نکته ضروری است که بعضی از افراد که روح توحید را درک نکرده‌اند گفته‌اند اگر این مقامات را برای امامان قائل شویم اینها با قدرت خدا و اینکه تمام نیروها به خدا برمی‌گردد منافات دارد، در حالی که اصلاً این‌گونه نیست؛ زیرا اولاً تمام این قدرت‌ها و مقامات را خود خداوند به امامان تفویض کرده است و در طول قدرت خودش می‌باشد، و درواقع امام در مقابل خدا و نسبت به او فقیر کامل است و بنده صرف می‌باشد و جالب این است که همین مقامات درست از راه بندگی هر چه بیشتر و خالص‌تر به‌دست می‌آید و به راستی امامان بندگان خالص و کامل خدا هستند؛ و تمامی این قدرت‌ها و علم‌ها و کمالات امامان در تحت سلطه و مالکیت و علم وقدرت بی‌نهایت خدا می‌باشد نه در مقابل آن. و ثانیاً یکی از سنت‌های الهی در نظام خلقت این است که برای انجام کارهای مختلف وسایل و ابزار خاصی را قرار داده است. مثلاً آیا ملائکه که تدبیر و تقسیم امور می‌کنند، و یا خورشید که بر ما نور و انژری می‌فشاند و یا زمین که گاهواره ماست و هزاران هزار وسیله و ابزار دیگر که هر کدام برای موجودات امکاناتی را فراهم کرده‌اند، اینها با مالکیت و قدرت خدا و یگانگی او در تضاد هستند؟ هرگز. و این‌گونه است ولایت تکوینی امامان. و جالب این است که چه این امور کوچک‌تر و چه قدرت امامان در کلیه مسائل تکوینی و خلقت همه و همه به اذن خدا می‌باشد. این معنا را در کلام عمیق و پربار «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» می‌بینیم. یعنی هیچ نیرو و قدرتی نیست مگر «به اراده» خدا و تمامی قوت و قدرت امامان هم «اراده» خداست یعنی از جانب اوست. و در تحت خواست او انجام می‌گیرد، و درواقع ولایت تصرف یا تکوینی امامان، خود نظامی است که خداوند برای برپایی ممکنات (جهان تکوین) طرح‌ریزی کرده است، و خود حقیقتی است از حقایق بی‌پایان هستی.[۳۰]

درجات ولایت تکوینی

برای ولایت تکوینی پنج درجه ذکر کرده‌اند[۳۱]:

۱- تسلط بر نفس: در این درجه از تکامل، انسان در برابر خواهش‌های نفسانی و حیوانی نیرومند می‌گردد و بر نفس امّاره چیره می‌شود و تمایلات نفسانی را تسخیر می‌نماید و زمام حکومت بر خویش را در دست می‌گیرد و سرانجام رهبر و مدیر لایقی در دایره وجود خود می‌شود. نشانه رسیدن به این درجه از تکامل، بصیرت و روشن‌بینی است، بدین معنا که بر اثر تسلط بر تمایلات نفسانی؛ که در زبان قرآن کریم تقوا نامیده شده است، انسان بینشی پیدا می‌کند که در پرتو آن می‌تواند حقایق عقلی را چنان‌که هست ببیند و حق را از باطل بازشناسد. قرآن کریم می‌فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا[۳۲]. و نیز به کسانی که در راه او تلاش کنند چنین وعده می‌دهد: ﴿وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا[۳۳].

۲- چیرگی بر خیال‌پردازی: نیروی وهم و خیال یکی از شگفت‌انگیزترین نیروهای بشری است که در اختیار انسان نیست بلکه انسان را در اختیار دارد. از این‌رو کمتر کسی است که بتواند ذهنش را روی موضوع معینی متمرکز کند، مثلاً هنگام نماز نیروی خیال، او را به این سو و آن سو نبرد و حضور قلب کامل داشته باشد. در دومین درجه از تکامل انسان بر اثر ولایت تکوینی بر نیروی خیال‌پردازی خود چیره می‌شود. و از این پس هرگاه روح بشر بنا بر فطرت خداجویش، شوق عروج به سوی معشوق حقیقی پیدا می‌کند، نیروی تخیل توان خیال‌پردازی ندارد و نمی‌تواند از عروج عاشق پیشگیری کند. مولانا در شرح این حدیث نبوی که فرمود: «تَنَامُ عَيْنَايَ وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي»[۳۴] چشمانم را خواب می‌رباید، اما قلبم به خواب نمی‌رود.

۳- توانِ انجام کار بدون ابزار مادی: در سومین درجه تکامل، انسان از قدرتی برخوردار می‌شود که می‌تواند بدون استفاده از اعضا و ابزارهای مادی، کارهایی انجام دهد. بدین معنا که روح در برخی از فعالیت‌ها از به کارگرفتن اندام‌های بدن بی‌نیاز می‌گردد. به‌طور مثال، انسان می‌تواند بدون استفاده از چشم، ببیند، یا بدون استفاده از گوش و حضور فیزیکی خود، می‌تواند بشنود. این بی‌نیازی گاهی برای چند لحظه و گاهی برای چند بار و گاهی برای همیشه صورت می‌گیرد که به «خلع بدن» معروف است.

۴- چیرگی کامل بر بدن: انسان در چهارمین درجه تکامل، چیرگی کاملی بر بدن خویش پیدا می‌کند، یعنی بدن، از هر لحاظ تحت فرمان و اراده انسان قرار می‌گیرد، به گونه‌ای که آدمی بر اثر آن می‌تواند در حوزه بدن خود کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهد.

۵- چیرگی بر جهان هستی: در بالاترین درجه تکامل و در پنجمین مرتبه از مراتب ولایت تکوینی، انسان از قدرت و توانی برخوردار می‌شود که افزون بر تسلط کامل بر حوزه وجودی خویش، می‌تواند در جهان هستی تصرف کند و آنچه را که بخواهد انجام دهد. در حدیث است که پیامبر اسلام(ص) فرمود: هنگامی که بهشتیان به بهشت وارد شوند، به فرشته‌ای دستور داده می‌شود که نامه‌ای را از طرف خداوند به آنان برساند، او نیز پس از اجازه گرفتن بر اهل بهشت وارد می‌شود و پس از گفتن سلام، نامه را به آنان تقدیم می‌کند متن نامه چنین است: «مِنَ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ. أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ، وَ قَدْ جَعَلْتُكَ الْيَوْمَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ». «از زنده برپا دارنده‌ای که نمی‌میرد به زنده برپا دارنده‌ای که نخواهد مُرد. اما بعد، اگر من به چیزی بگویم «باش» بی‌درنگ موجود می‌شود و از امروز تو به هر چیز بگویی «باش» بی‌درنگ موجود خواهد شد». پیامبر(ص) فرمود از این رو هر یک از بهشتیان هر چه بخواهد انجام می‌گیرد[۳۵].

انسان کامل، در این جهان از چنان قدرتی برخوردار است که بهشتیان در بهشت برخوردار می‌شوند. روایت شده است که خداوند متعال خطاب به انسان می‌فرماید: «يَا ابْنَ آدَمَ! أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ، أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ حَتَّى أَجْعَلَكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ. يَا ابْنَ آدَمَ! أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ، أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ»[۳۶]. «ای فرزند آدم! من زنده‌ام و نمی‌میرم؛ در آنچه به تو دستور داده‌ام فرمانبری کن تا تو را زندگی و حیاتی جاودانی بخشم که نمیری. ای پسر آدم! من به هر چیز بگویم «باش»، بی‌درنگ موجود می‌شود. اطاعتم کن تا تو را چنان خواهم که به هر چه بگویی «باش»، بی‌درنگ هستی یابد.

معجزات و کرامات پیامبران الهی و اولیای حق از این مقوله است؛ خداوند متعال به آنان قدرت و اراده‌ای بخشیده است که می‌توانند به اذن پروردگار در جهان هستی تصرف کنند، عصایی را اژدها، نابینایی را بینا و مرده‌ای را احیا نمایند، این قدرت در نتیجه فرمان‌بردن از خداوند و پیمودن صراط تقرب حق و نزدیک‌شدن انسان به کانون قدرت در جهان هستی است. با عنایت به آنچه درباره مفهوم ولایت تکوینی و مراتب آن بیان شد، توجه به چند نکته ضروری به نظر می‌آید:

  1. آنچه مسلم است، نقطه آغازین ولایت تکوینی چیرگی انسان بر نفس و روشن‌بینی است و در عالی‌ترین مراتب آن، آدمی قدرت تصرف در هستی را به دست می‌آورد، و به ولایت مطلق نایل می‌گردد. اما اگر بپرسید که فاصله این آغاز و انجام چقدر است، و آیا تعداد و ترتیب درجات ولایت تکوینی، به آنچه گفته شد منحصر است یا خیر؟ نمی‌توان پاسخ دقیق و روشنی برای آن ارائه داد اما به اجماع می‌توان گفت که تعداد درجات ولایت الهی، برابر با عدد منازل سلوک الی‌الله و مراتب تکامل انسان است.
  2. مطلق توانایی روحی انسان، دلیل بر تکامل او نیست؛ زیرا دستیابی بر چنین قدرتی از راه ریاضت نیز امکان‌پذیر است. فقط این اندازه روشن است که همه مراتب ولایت تکوینی - با تعریفی که گذشت- حاکی از سیر تکاملی انسان و تقرب او به خداوند متعال است.
  3. عالی‌ترین مراتب ولایت، همان بالاترین مراتب امامت و رهبری انسان کامل است که در کلام خدا از نبوت نیز بالاتر شمرده شده است، آنجا که قرآن کریم، سیر تکاملی ابراهیم(ع) را توصیف کرده، می‌فرماید: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[۳۷].

حضرت ابراهیم(ع) پس از نبوت و گذراندن آزمایش‌های سخت و سرنوشت‌ساز و پیمودن درجات کامل، در دوران سالخوردگی به مقام ولایت مطلقه الهی و امامت می‌رسد. امام باقر(ع) سیر تکاملی آن بزرگوار را با الهام از قرآن کریم چنین بیان فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً، وَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا، وَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا، قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا، وَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ إِمَاماً. فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ هَذِهِ الْأَشْيَاءَ - وَ قَبَضَ يَدَهُ - قَالَ لَهُ: يَا إِبْرَاهِيمُ! ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[۳۸]»[۳۹]. «خداوند ابراهیم را بنده خویش خواند پیش از آن‌که او را مقام نبوت بخشد، و مقام نبوت داد پیش از آنکه او را به رسالت برگزیند، و مقام رسالت بخشید پیش از آن‌که او را خلیل و دوست خود بداند. و دوست خویش گردانید پیش از آن‌که به او مقام امامت عطا کند. پس وقتی [[[خداوند متعال]]] همه این مراتب کمال را برای او فراهم نمود، [[[خطاب]] به او] گفت: «ای ابراهیم! من تو را پیشوای مردم قرار دادم».[۴۰]

فلسفه ولایت تکوینی

پس از تبیین مفهوم ولایت تکوینی و مراتب آن، باید دانست که فلسفه ولایت تکوینی چیست، و چگونه است که آدمی به هدایت معنوی انسان کامل و رهبری باطنی امام نیازمند است؟ بررسی دقیق روایات اهل بیت(ع) نشان می‌دهد که از دیدگاه اسلام نه‌تنها اسلام و جامعه انسانی برای رشد و شکوفایی و رسیدن به کمال شایسته خویش به اشراف و هدایت و رهبری باطنی انسان کامل و ارتباط تکوینی با او نیازمند است، بلکه بقای نظام جهان مادی نیز در گرو بقای عنصری انسان کامل در همه زمان‌هاست. روایات اسلامی در این باره سه دسته است:

  1. روایاتی که انسان را در تکامل معنوی خود به رهبری باطنی امام، نیازمند می‌داند.
  2. روایاتی که بقای نظامزمین را بدون بقای امام، محال می‌داند.
  3. روایاتی که بیانگر نقش ویژه امام در بقای نظام در جهان هستی است.[۴۱]

نقش امام در هدایت باطنیانسان

بررسی و پژوهش قرآن کریم و روایات اسلامی در زمینه امامت و رهبری، نشان می‌دهد که نقش انسان کامل: یا امام، در هدایت انسان‌ها فراتر از نمایاندن راه است. امام افزون بر هدایت عام، افراد مستعد و لایق را در ره‌سپردن طریق و رسیدن به مطلوب واقعی خود که همان نیل به کمال مطلق است یاری می‌رساند. به سخن دیگر: نقش امام در تکامل انسان تنها نشان‌دادن راه تکامل نیست بلکه روح انسان‌های مستعد به‌طور تکوینی در پرتو انوار باطنی امام پرورش می‌یابد و به سوی کمال مطلق رهسپار می‌شوند. شیخ کلینی (ره) در کتاب پر ارج «کافی»، در بابی که به عنوان: «امامان نور خدایند»[۴۲] نامیده است، شش روایت از ائمه هدی آورده است، که در آنها کلمه «نور»، در برخی آیات قرآن کریم به کلمه «امام» تفسیر شده است. روایت اول، از ابو خالد کابلی است که می‌گوید: از امام باقر(ع) درباره این آیه کریمه سؤال کردم: ﴿فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا[۴۳].

امام در پاسخ فرمود: به خدا سوگند آن نور، نور امامان خاندان محمد(ص) است که [درخشش آن] تا روز قیامت ادامه خواهد داشت و به خدا سوگند آنان نور خداوند هستند، نوری که او فرو فرستاده است. و سوگند به خدا آنان نور خدا در آسمان‌ها و زمین‌اند، و به خدا قسم نور امام در قلب مؤمنان روشن‌تر از خورشید فروزنده در میان روز است، و سوگند به خدا آنان دل مؤمنان را نورباران می‌کنند و خداوند نور ایشان را از هر که خواهد بپوشاند تا قلب‌هایشان تاریک و سیاه گردد. از نظر این روایت، امام در موقعیت ولایت تکوینی بسان مهری تابان است که فروزنده‌تر از خورشید محسوس، باطن نامحسوس جهان را نورافشانی می‌کند و به ملکوت آسمان‌ها و زمین و به ضمیر انسان‌های باایمان روشنایی می‌بخشد و مؤمنان راستین در پرتو این نور، نه‌تنها راه رسیدن به مقصد اعلای انسانیت را به تماشا می‌نشینند بلکه به چنین مقصد و مقصودی دست می‌یابند. به سخن دیگر: چنان‌که خورشید محسوس در آسمان ما، افزون بر روشنی‌بخشیدن ظاهری به‌طور تکوینی در تکامل مادی آدمی مؤثر است،خورشید معنوی امام نیز افزون بر نشان دادن راه تکامل معنوی، به‌طور تکوینی در تکامل معنویانسان نیز تأثیر دارد. علامه طباطبایی پس از تعریف ولایت تکوینی، به شرحی که گذشت، درباره نقش تکوینی امام در هدایت انسان می‌فرماید: «کسی که حامل درجات قرب و امیر قافله اهل ولایت بوده و رابطه انسانیت را با این واقعیت حفظ می‌کند، در لسان قرآن «امام» نامیده می‌شود. «امام» یعنی: کسی که از جانب حق سبحانه، برای پیشروی صراط ولایت اختیار شده و زمام هدایت معنوی را در دست گرفته. ولایت که به قلوب بندگان می‌تابد، اشعه و خطوط نوری هستند از کانون نوری که پیش اوست و موهبت‌های متفرقه، جوی‌هایی هستند متصل به دریای بیکرانی که نزد وی می‌باشد[۴۴].

امام آن شخص هادی است که از نظر جنبه ملکوتی موجودات آنها را رهبری می‌کند و مقام «امامت» یک نوع ولایت بر اعمال مردم است از نظر باطن که توأم با هدایت می‌باشد، و هدایت در اینجا به معنای رساندن به مقصد است نه تنها راهنمایی و ارائه طریق که کار پیغمبران و رسولان بلکه عموم مؤمنانی است که از راه موعظه و نصیحت مردم را به سوی خدا دعوت می‌کنند[۴۵]. ایشان برای اثبات این مدعا، در کتاب «شیعه در اسلام» در فصل ششم از بخش امام‌شناسی با عنوان «امامت در باطن اعمال» چنین می‌نویسد: امام چنان‌که نسبت به ظاهر اعمال مردم، پیشوا و رهنماست، همچنان در باطن نیز سمت پیشوایی و رهبری دارد، و اوست قافله‌سالار کاروان انسانیت که از راه باطن به سوی خدا سیر می‌کند. برای روشن شدن این حقیقت به دو مقدمه زیرین باید توجه نمود:

اول: جای تردید نیست که به نظر اسلام و سایر ادیان آسمانی، یگانه وسیله سعادت و شقاوت (خوشبختی و بدبختی) واقعی و ابدی انسان، همانا اعمال نیک و بد اوست، که دین آسمانی تعلیمش می‌کند و هم از راه فطرت و نهاد خدادادی نیکی و بدی آنها را درک می‌نماید.... و جای شک و تردید نیست که خدای آفرینش که از هر جهت بالاتر از تصور ما است، مانند ما تفکر اجتماعی ندارد و این سازمان قراردادی آقایی و بندگی و فرمانروایی و فرمانبری و امر ونهی و مزد و پاداش در بیرون از زندگی اجتماعی ما وجود ندارد. و دستگاه خدایی همانا دستگاه آفرینش است که در آن هستی و پیدایش هر چیز به آفرینش خدا، طبق روابط واقعی بستگی دارد و بس....

از این بیان باید نتیجه گرفت که میان اعمال نیک و بد و میان آنچه در جهان ابدیت از زندگی و خصوصیات زندگی هست، رابطه واقعی برقرار است که خوشی و ناخوشی زندگی آینده، به خواست خدا مولود آن است. و به عبارت ساده‌تر در هر یک از اعمال نیک و بد، در درون انسان واقعیتی بوجود می‌آید که چگونگی زندگی آینده او مرهون آن است.... خلاصه انسان در باطن این حیات ظاهری،حیات دیگر باطنی «حیات معنوی» دارد که از اعمال وی سرچشمه می‌گیرد و رشد می‌کند و خوشبختی و بدبختی وی در زندگی آن سرا، بستگی کامل به آن دارد.... دوم: اینکه بسیار اتفاق می‌افتد که یکی از ما کسی را به امری نیک یابد راهنمایی کند در حالی که خودش به گفته خود عامل نباشد ولی هرگز در پیغمبران و امامان که هدایت و رهبریشان به امر خداست این حال تحقق پیدا نمی‌کند. ایشان به دینی که هدایت می‌کنند و رهبری آن را به عهده گرفته‌اند، خودشان نیز عاملند و به سوی حیات معنوی که مردم را سوق می‌دهند، خودشان نیز دارای همان حیات معنوی می‌باشند؛ زیرا خدا تا کسی را خود هدایت نکند هدایت دیگران را به دستش نمی‌سپارد و هدایت خاص خدایی تخلف‌بردار نیست».

از این بحث می‌توان نتایج زیر را به‌دست آورد:

  1. در هر امتی، پیغمبر و امام آن امت در کمال حیات معنوی دینی که به سوی آن دعوت و هدایت می‌کنند، مقام اول را حایز می‌باشند؛ زیرا چنان‌که شاید و باید به دعوت خودشان عامل و حیات معنوی آن را واجدند.
  2. چون اول‌اند و پیشرو راهبر هستند، از همه افضل‌اند.
  3. کسی که رهبری امتی را به امر خدا بر عهده دارد، چنان‌که در مرحله اعمال ظاهری رهبر و راهنماست در مرحله حیات معنوی نیز رهبر و حقایق اعمال با رهبری او سیر می‌کنند. در سوره انبیاء آیه ۷۳ آمده است: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ[۴۶] و نیز در سوره سجده آیه ٢۴ می‌فرماید: ﴿وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا[۴۷].

از این‌گونه آیات استفاده می‌شود که: امام علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهری، دارای یک نوع هدایت و جذبه معنوی است که از سنخ عالم امر و تجرد می‌باشد و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش، در قلوب شایسته مردم تأثیر و تصرف می‌نماید و آنها را به سوی مرتبه کمال و غایت ایجاد جذب می‌کند[۴۸].

به هر حال ولایت و هدایت باطنی و نورانیتی که در اثر انجام تکلیف‌های الهی برای انسان حاصل می‌شود، از طریق امام، به او افاضه می‌گردد و درواقع امام واسطه فیض ولایت است. به همین دلیل، بدون اعتقاد به امام و ارتباط با او تحقق ولایت معنوی برای انسان، امکان‌پذیر نمی‌باشد. و این همان واقعیتی است که در روایات اهل بیت(ع) قاطعانه تأکید شده است که بدون پذیرش ولایت امام، هیچ عملی نزد خداوند متعال پذیرفته نیست[۴۹]، برای نمونه یکی از آن روایات را در اینجا می‌آوریم: رسول اکرم(ص) فرمود: «وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَوْ أَنَّ رَجُلًا لَقِيَ اللَّهَ بِعَمَلِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ لَمْ يَأْتِ بِوَلَايَةِ أُولِي الْأَمْرِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ مَا قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلًا»[۵۰]؛ «سوگند به آن‌که مرا به پیامبری برانگیخت، اگر کسی با عمل هفتاد پیامبر، به بارگاه حق درآید، اما ولایت اهل بیت را به همراه نیاورد، خداوند هیچ عمل واجب و مستحبی را از او نخواهد پذیرفت».[۵۱]

منابع

پانویس

  1. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۲۳.
  2. مفاتیح الجنان - زیارت جامعه کبیره.
  3. ﴿كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ «مردم (در آغاز) امّتی یگانه بودند، (آنگاه به اختلاف پرداختند) پس خداوند پیامبران را مژده‌آور و بیم‌دهنده برانگیخت و با آنان کتاب (آسمانی) را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوری کند و در آن جز کسانی که به آنها کتاب داده بودند، اختلاف نورزیدند (آن هم) پس از آنکه برهان‌های روشن به آنان رسید (و) از سر افزونجویی که در میانشان بود؛ آنگاه خداوند به اراده خویش مؤمنان را در حقیقتی که در آن اختلاف داشتند رهنمون شد و خداوند هر که را بخواهد به راه راست رهنمایی می‌کند» سوره بقره، آیه ۲۱۳.
  4. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۲۴.
  5. «داوری جز از آن خداوند نیست، فرمان داده است که جز وی را نپرستید» سوره یوسف، آیه ۴۰.
  6. «آیا به آن کسان ننگریسته‌ای که گمان می‌برند به آنچه به سوی تو و آنچه پیش از تو فرو فرستاده شده است ایمان دارند (اما) بر آنند که داوری (های خود را) نزد طاغوت برند با آنکه به آنان فرمان داده شده است که به آن کفر ورزند و شیطان سر آن دارد که آنان را به گمراهی ژرفی درافکند * و چون به آنان گفته شود که به سوی آنچه خداوند فرو فرستاده است و به سوی این پیامبر آیید دورویان را خواهی دید که یکسره روی از تو باز می‌گردانند» سوره نساء، آیه ۶۰-۶۱.
  7. «و فرمانی نیافته بودند جز این که خدا را در حالی که دین خویش را برای او ناب داشته‌اند» سوره بینه، آیه ۵.
  8. «آگاه باش که دین ناب، از آن خداوند است» سوره زمر، آیه ۳.
  9. «آنچه پیامبر به شما می‌دهد بگیرید و از آنچه شما را از آن باز می‌دارد دست بکشید» سوره حشر، آیه ۷.
  10. «و چون خداوند و فرستاده او به کاری فرمان دهند سزیده هیچ مرد و زن مؤمنی نیست که آنان را در کارشان گزینش (دیگری) باشد» سوره احزاب، آیه ۳۶.
  11. «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.
  12. «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آورده‌اند، همان کسان که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» سوره مائده، آیه ۵۵.
  13. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۲۶.
  14. مفاتیح الجنان - زیارت جامعه کبیره.
  15. وسائل الشیعه، ج۱، ص۱۸.
  16. مفاتیح الجنان- اوایل زیارت جامعه کبیره.
  17. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۳۱.
  18. مفاتیح الجنان - زیارت جامعه کبیره.
  19. «بی‌گمان فرستاده خداوند برای شما نمونه‌ای نیکوست» سوره احزاب، آیه ۲۱.
  20. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۳۴.
  21. مفاتیح الجنان - زیارت جامعه کبیره.
  22. ارشاد شیخ مفید، ص۲۶١.
  23. کافی، ج۱، ص۳۱۱.
  24. «اما آن (قرآن) آیاتی روشن است در سینه کسانی که به آنان دانش داده‌اند» سوره عنکبوت، آیه ۴۹.
  25. سوره نحل، آیه ۸۹.
  26. کافی، ج۱، ص۲۸۳.
  27. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۳۷.
  28. «ای مؤمنان! اگر از خداوند پروا کنید در شما نیروی شناخت درستی از نادرستی می‌نهد» سوره انفال، آیه ۲۹.
  29. «و هیچ پیامبری را نسزد که معجزه‌ای بیاورد مگر با اذن خداوند» سوره رعد، آیه ۳۸.
  30. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۴۰.
  31. برگرفته از محمدی ری‌شهری، رهبری در اسلام، انتشارات دار الحدیث، ١٣٧۵.
  32. «ای مؤمنان! اگر از خداوند پروا کنید در شما نیروی شناخت درستی از نادرستی می‌نهد» سوره انفال، آیه ۲۹.
  33. «و راه‌های خویش را به آنان که در (راه) ما بکوشند می‌نماییم» سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
  34. الصراط المستقیم، ج۳، ص۷؛ مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۴۳ و فیه: «تَنَامُ عَيْنِي وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي».
  35. تفسیر القرآن الکریم، ج۵، ص۱۵، ملاصدرا، به نقل از فتوحات مکیه ابن عربی، ج۳، ص۲۹۵ باب ٣۶١، دار صادر، بیروت.
  36. مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۲۵۸، ح۱۲۹۲۸؛ میزان الحکمه، ح۱۱۳۱۸.
  37. «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رسانید؛ فرمود: من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
  38. «من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
  39. کافی، ج۱، ص۱۷۵، ح۲.
  40. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۴۴.
  41. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۴۸.
  42. کافی، ج۱، ص۱۹۴، بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ(ع) نُورُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
  43. «پس به خداوند و پیامبرش و نوری که فرو فرستاده‌ایم ایمان آورید» سوره تغابن، آیه ۸.
  44. خلافت و ولایت، ص۳۸۰.
  45. تفسیر المیزان (فارسی)، ج۱، ص۳۷۵ و عربی، ص۲۷۲.
  46. «و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری می‌کردند و به آنها انجام کارهای نیک را وحی کردیم» سوره انبیاء، آیه ۷۳.
  47. «و چون شکیب ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی می‌کردند» سوره سجده، آیه ۲۴.
  48. شیعه در اسلام، ص٢۵۶، ٢۶.
  49. نگاه کنید به بحار الانوار، ج۲۷، ص۱۶۶-۲۰۷، بَابُ أَنَّهُ لَا تُقْبَلُ الْأَعْمَالُ إِلَّا بِالْوِلَايَةِ.
  50. أمالی مفید، ص۱۱۵، ح۸.
  51. فرشادفر، عزت‌اله، امامت در نهج البلاغه، ص ۴۹.