سال سوم هجرت در تاریخ اسلامی
وقایع سال سوم هجرت
غزوه ذیامر[۱]
رسول خدا(ص) از غزوه سویق به مدینه بازگشت و بقیه ذیحجه و محرم را در مدینه ماند؛ سپس به سوی نجد برای رویارویی با قبیله غطفان حرکت کرد. در آنجا تمام ماه صفر یا نزدیک یک ماه ماند، و سپس در حالی که با دشمن برخورد نکرده بود، به مدینه بازگشت و اکثر ماه ربیعالاول را در مدینه توقف نمود؛ آنگاه به قصد قریش و بنیسلیم بیرون رفت[۲]. در این غزوه که آن را «ذیامر» مینامند، رسول خدا با ۱۵۰ نفر از اصحاب برای مقابله با بنیثعلبه رفته بودند، آنان وقتی از آمدن پیامبر اطلاع یافتند به کوهها فرار کردند، در آنجا باران آمد و لباسهای آن حضرت نمناک شد. رسول خدا لباس خود را روی درختی انداخته و در سایه آن استراحت میکرد که مردی به نام دعثور بن حارث که مردی شجاع و دلاور بود، وقتی آن بزرگوار را تنها دید فرصت را مغتنم شمرده و با شمشیر به سوی آن حضرت دوید و گفت: کیست که تو را از من حمایت کند؟ حضرت فرمود: ایزد سبحانه و تعالی. در آن حال جبرئیل چنان بر سینه دعثور زد که شمشیر از دستش افتاد و پیامبر برخاسته و شمشیر را برداشت و گفت: کیست که تو را از من حمایت کند؟ دعثور گفت: هیچکس؛ آنگاه کلمه توحید بر زبان راند و مسلمان شد. سپس رسول خدا(ص) رهسپار مدینه گردید. مدت این سفر یازده روز بود[۳].[۴]
غزوه بحران
در این غزوه، پیامبر ابن اممکتوم را در مدینه به جای خود گذاشت و به طرف «بَحران» که معدنی در حجاز و از ناحیه فرع[۵] بود حرکت کرد و ماه ربیعالاول و جمادیالاولی را در آنجا ماند و با دشمن برخوردی روی نداد، از این رو به مدینه مراجعت کرد[۶].[۷]
سریه زید
از آن زمان که واقعه بدر رخ داد، قریش از آن راه که به طرف شام برای تجارت میرفتند، ترسیده و راه دیگری که راه عراق بود، برای تجارت اختیار کردند. گروهی از تجار که در میان آنها ابوسفیان نیز بود، بیرون آمدند و متاع آنها بیشتر نقره بود. مردی از قبیله بکر بن وائل به نام فرات بن حیان را برای راهنمایی اجیر کردند. رسول خدا(ص) زید بن حارثه را با صد نفر سواره به تعقیب آنان فرستاد و زید با آن کاروان در موضعی به نام قرده[۸] برخورد کرد. آن گروه توان مقاومت نداشته و فرار کردند و زید آن کاروان را با اموال، نزد رسول خدا آورد. فرات بن حیان را نیز اسیر کرده و با خود به مدینه آورد و او اسلام آورد. رسول خدا دستور داد که او را آزاد کنند[۹]. این سریه در جمادیالآخر سال سوم هجری اتفاق افتاد[۱۰].[۱۱]
کعب بن اشرف
او مردی یهودی و مادرش از بنینضیر بود. هنگامی که خبر پیروزی پیامبر را از زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه شنید گفت: اینان که در بدر به دست محمد کشته شدند از اشراف عرب بودند و اگر این خبر درست باشد، برای ما درون زمین بهتر از روی آن است. وقتی برای او یقین حاصل شد، حرکت کرده و به مکه آمد و بر مطلب بن ابی وداعه وارد شد، شروع به خواندن اشعار نمود و بر کشتهشدگان قریش در بدر گریست و قریش را علیه پیامبر تحریک کرد؛ آنگاه به سوی مدینه بازگشت و شروع به گفتن شعر کرد که در آنها به زنان مسلمانان تعریض مینمود و این امر باعث ناراحتی و اذیت آنان شد. پیامبر فرمود: شرّ کعب بن اشرف را چه کسی کفایت کند؟ محمد بن مسلمه[۱۲] گفت: یا رسول الله! من او را میکشم. رسول خدا(ص) فرمود: اگر میتوانی، چنین کن. به پیامبر گزارش دادند که او سه روز از غذا و آب خودداری کرده است. پیامبر او را خواست و از علت غذا نخوردنش جویا شد. گفت: یا رسول الله! من سخنی گفتهام و نمیدانم که توان انجام آن را دارم یا خیر. فرمود: بر توست که تلاش کنی.
محمد بن مسلمه گفت: یا رسول الله! از روی ناچاری ممکن است ما سخنی گوییم. فرمود: آنچه صلاح دانستید بگویید که بر شما باکی نیست. پس مقرر شد که پنج نفر، یعنی محمد بن مسلمه، سلکان بن سلامه ابو نائله[۱۳] (برادر رضاعی کعب)، عباد بن بشر[۱۴]، حارث بن اوس[۱۵] و ابو عبس بن جبر[۱۶] برای کشتن کعب اقدام کنند. ابو نائله نزد کعب آمد و با او ساعتی سخن گفت و با یکدیگر شعر خواندند و سپس ابو نائله گفت: من برای حاجتی نزد تو آمدم که باید آن را کتمان کنی. گفت: چنین خواهم کرد. ابو نائله گفت: آمدن پیامبر برای ما بلا بود، عرب با ما دشمن و راهها بر ما بسته شد و عیال ما در سختی و زحمت افتادند. کعب گفت: من از قبل به شما خبر ندادم که پایان این کار بدینجا میانجامد؟ ابو نائله گفت: حال مقداری خوراکی به ما بفروش و برای پرداخت قیمت آن ما وثیقه میدهیم. کعب گفت: فرزندان خود را به وثیقه بگذارید. ابو نائله گفت: تو میخواهی ما را مفتضح کنی؟ من یارانی دارم که با من همعقیدهاند. آنها نیز خریدار طعامند و ما در عوض، اسلحه نزد تو وثیقه میگذاریم. کعب بن اشرف پذیرفت. پس ابو نائله بازگشت و به یاران خود خبر داد. آنها سلاح برگرفته و نزد رسول خدا رفتند. پیامبر آنها را تا بقیع مشایعت کرد و آنها را فرستاد و فرمود: با نام خدا بروید. و بعد گفت: خدایا! آنها را یاری کن؛ سپس رسول خدا بازگشت. شبی مهتابی بود که آنان به قلعه کعب بن اشرف آمدند و ابو نائله او را صدا زد و او تازه داماد بود. همسرش لباس او را گرفت و گفت: تو را مردی در حال جنگ میبینم؛ این ساعت، وقت جنگ نیست. گفت: این فریادکننده ابو نائله میباشد و او کسی است که اگر من خواب باشم او مرا بیدار نمیکند. همسرش گفت: من از فریاد او احساس شرّ میکنم. کعب گفت: اگر کسی مرا برای زخمی کردن هم بخواند، اجابت میکنم.
پس کعب بیرون آمد و با آنان ساعتی سخن گفت؛ سپس به او گفتند: خوب است با یکدیگر تا شعب العجوز[۱۷] قدم زده و بقیه شب را گفتوگو کنیم. کعب گفت: مانعی ندارد. ساعتی راه رفتند و از منزل او دور شدند. ابو نائله دست در موهای سر او کشید و گفت: تاکنون عطری بهتر از این ندیدم. و بعد از مقداری رفتن، دوباره دست بر سر او برد و همان سخن را تکرار کرد و یک دفعه سر او را گرفت و به دوستانش گفت: دشمن خدا را بزنید. آنان با شمشیر بر او حمله کردند و او از پای در نیامد. محمد بن مسلمه کاردی همراه داشت که به شکم او فرو برد و شکم او را پاره کرد. کعب فریادی زد که قلعههای اطراف مطلع شدند و او بر زمین افتاد و حارث بن اوس جراحتی برداشت. محمد بن سلمه میگوید: ما به طرف مدینه حرکت کرده و به عریض رسیدیم؛ حارث که مجروح شده بود تأخیر کرد، صبر کردیم تا او آمد، او را برداشتیم و نزد رسول خدا رسیدیم در حالی که آخر شب بود و رسول خدا نماز میگزارد. بر او سلام کردیم؛ پیامبر بیرون آمد و او را از قتل کعب با خبر ساختیم. آن حضرت بر جراحت حارث بن اوس آب دهان مالید و ما به خانه خود بازگشتیم. چون صبح شد یهود از این واقعه سخت ترسیدند و کسی از آنها نبود مگر اینکه بر جان خود بیمناک بود[۱۸].[۱۹]
محیصه و حویصه
رسول خدا(ص) فرمود: به هر کس از مردان یهود دست یافتید او را بکشید[۲۰]. محیصة بن مسعود بر ابن سنینه که از تجار یهود بود حمله کرد و او را کشت. حویصه برادر محیصه که هنوز مسلمان نشده و از او بزرگتر بود، شروع به زدن برادر کرد و گفت: او را کشتی، چهبسا که مال او در شکم تو میباشد. محیصه گفت: کسی مرا به کشتن او دستور داده است که اگر به قتل تو نیز که برادر منی دستور دهد تو را گردن خواهم زد. این جریان، آغاز اسلام حویصه شد. گفت: اگر محمد(ص) به قتل من امر کند مرا میکشی؟ گفت: آری، به خدا خواهم کشت! گفت: والله آن دینی که تو را به اینجا رسانده، دین عجیبی است؛ و آنگاه اسلام آورد. ولی بعضی ماجرای کشتن محیصه را بعد از بنیقریظه نقل کردهاند که او کعب بن یهوزا را کشت[۲۱].[۲۲]
قتل ابو رافع
در ماه جمادیالآخر سال سوم هجری، ابو رافع سلام بن ابیالحقیق یهودی که همانند کعب بن اشرف با پیامبر دشمن بود کشته شد. قبیله اوس، کعب بن اشرف را کشتند. قبیله خزرج گفتند: ما نیز باید همانند قبیله اوس، یکی از دشمنان پیغمبر نظیر کعب بن اشرف را به قتل برسانیم؛ پس نام سلام بن ابیالحقیق به میان آمد که در خیبر بود. از رسول خدا اذن کشتن او را گرفتند و آن حضرت به آنان اجازه داد. پس عبدالله بن عتیک[۲۳]، مسعود بن سنان[۲۴]، عبدالله بن انیس[۲۵]، ابوقتاده[۲۶] و خزاعی بن اسود[۲۷] مأمور شدند؛ پس حرکت کرده و به خیبر رفتند و شبانه خود را به درب خانه ابیرافع رسانده و دربهای خانهها را بر اهل آن بستند، سپس ابو رافع را که در اتاق بود صدا زدند، عیال او بیرون آمد و گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: عدهای از عرب هستیم که از او درخواست طعام داریم. گفت: وارد شوید. پس وارد شدند و درب اتاق را بستند و او را در جایگاه خود دیده و بسوی او رفتند. همسرش فریاد زد، خواستند او را بکشند، نهی پیامبر را به یاد آوردند که فرموده بود: زنان و کودکان را نکشید. ابو رافع را با شمشیر کشته و بیرون آمدند. عبدالله بن عتیک، که چشمش ضعیف بود، از نردبان افتاد و پایش به سختی آسیب دید، دوستانش او را برداشته و در محلی پنهان شدند. یهود آنها را تعقیب کردند، اما نیافتند. عبدالله و یارانش گفتند: از کجا بدانیم او کشته شد؟ یکی از آنها بازگشت و در میان آن جماعت رفت و شنید که زن او میگوید: او مُرد. میگوید: بازگشتم و به یارانم خبر دادم و فریاد منادی را شنیدیم که میگفت: ابو رافع، تاجر حجاز کشته شد، پس بازگشتیم و نزد پیامبر آمده و خبر قتل او را به پیامبر دادیم[۲۸].[۲۹]
غزوه اُحد[۳۰]
جنگ اُحد در ماه شوال سال سوم هجری اتفاق افتاد. گفته شده که قبر هارون برادر حضرت موسی که برای انجام حج یا عمره آمده بود، در آنجاست[۳۱]؛ ولی در تورات آمده است که قبر هارون در کوهی از کوههای شهر شام است؛ و گفته شده موسی و هارون هر دو در وادی تیه مدفون هستند[۳۲].[۳۳]
جمعآوری نیرو
هنگامی که قریش در بدر شکست خوردند و به مکه مراجعت کردند؛ ابوسفیان هم با کاروان و اموال از شام بازگشت. عبدالله بن ابیربیعه، عکرمة بن ابیجهل، صفوان بن امیه و گروهی از قریش که نزدیکان آنها کشته شده بودند در بدر نزد ابوسفیان آمده و کسانی که در آن کاروان مالالتجاره داشتند گفتند: ای جماعت قریش! محمد بزرگان شما را کشته است، ما را با این مال کمک کنید که با او بجنگیم و خونخواهی کنیم. آنها پذیرفتند و قریش برای جنگ با پیامبر با همکاری قبایل کنانه و اهل تهامه آماده شدند. ابو عزه که در بدر اسیر شده بود، پیامبر بر او منت گذارد و آزاد کرد. صفوان به او گفت: تو مردی شاعر هستی، با زبانت ما را کمک کن و با ما بیا. ابو عزه گفت: محمد بر من منت گذارد و من نمیخواهم علیه او به پا خیزم. صفوان گفت: تو ما را کمک کن، وقتی بازگشتیم من تو را بینیاز میکنم؛ و اگر کشته شدی، من دخترانت را به دختران خود ملحق خواهم کرد. پس ابو عزه در میان تهامه آمد و بنیکنانه را علیه پیامبر تحریک میکرد. مسافع بن عبد مناف نیز به سوی قبیله بنیمالک رفته و آنها را برای جنگ با رسول خدا تشویق مینمود. جبیر بن مطعم، غلام خود وحشی ـ که اهل حبشه بود و در نشانه گرفتن با نیزه جنگی کمتر خطا میکرد ـ را خواند و به او گفت: با مردم بیرون رو و اگر عموی محمد را به جای عموی من طعیمة بن عدی کشتی، آزاد خواهی بود[۳۴].[۳۵]
زنان کفار
پس از آنکه قریش خود را آماده جنگ کرد و نیروی کافی فراهم شد و خواستند حرکت کنند؛ درباره همراه آوردن زنان اختلاف کردند. صفوان بن امیه گفت: زنان را نیز همراه ببرید و من اولین نفر هستم که چنین کنم؛ زیرا اینان کشتهشدگان بدر را به ما یادآوری خواهند کرد، هنوز از بدر زمان زیادی نگذشته است و ما هرگز بازنگردیم مگر اینکه خونخواهی کنیم یا در این مقصد بمیریم. عکرمة بن ابیجهل و عمرو بن عاص با درخواست او موافقت کردند، ولی نوفل بن معاویه نزد قریش آمد و گفت: این کار درست نیست که شما اهل و حرم خود را در معرض دشمن قرار دهید؛ چه آنکه ممکن است شکست خورده و زنان شما اسیر دشمن شوند. صفوان بن امیه گفت: به جز آنچه که پیشنهاد کردم انجام نمیپذیرد.
نوفل نزد ابوسفیان آمد و گفت: زنان را به همراه خود نبرید. هند دختر عتبه، فریاد برآورد و به نوفل گفت: تو در روز جنگ بدر، سالم نزد اهل و زنان خود بازگشتی؛ چنین نیست؟ ما خواهیم آمد و در جنگ شرکت میکنیم. شما زنان را در جنگ بدر از جحفه بازگردانیدید و مردان ما کشته شدند. ابوسفیان گفت: من مردی از قریش هستم و با آنها مخالفت نخواهم کرد. اگر آنها زنان خود را همراه آورند، من نیز چنین میکنم؛ از این رو قریش زنان خود را همراه آوردند[۳۶]. زنان با خود دف آورده و در هر منزل که فرود میآمدند، کشتهشدگان بدر را یاد میکردند و مردان را بر جنگ تشویق و تحریک مینمودند. هنگامی که به ابواء رسیدند که آمنه، مادر رسول خدا در آنجا مدفون بود، گروهی از آنها گفتند: ما بر زنان خود بیمناک هستیم پس قبر مادر محمد(ص) را نبش کرده و استخوان او را بیرون آورده و با خود میبریم؛ اگر از زنان ما کسی به دست او اسیر گردید، به او میگوییم این استخوان مادر تو میباشد و او به مادرش علاقهمند است، در نتیجه حاضر میشود که زنان ما را در عوض گرفتن استخوانهای مادرش آزاد کند؛ و اگر از ما کسی به دست او اسیر نشد، عوض آن مال زیادی را به دست میآوریم. ابوسفیان با صاحبنظران از قریش در این باره مشورت کرد، آنان این کار را نپسندیده و گفتند: ما اگر چنین کنیم بیم آن میرود که قبیله بنیبکر و خزاعه، قبور مردگان ما را نبش کنند[۳۷].[۳۸]
اختلاف نظر صحابه
نظر رسول خدا(ص) در آغاز بر این بود که مسلمانان در مدینه بمانند، از این رو به اصحاب فرمود: در مدینه بمانید، اگر سپاه دشمن وارد شهر شد با آنها جنگ میکنیم و آنها را از بالای بام، هدف تیر قرار میدهیم. از عبدالله بن ابی نیز نظرخواهی کرد و او هم با رأی رسول خدا موافق بود. پیامبر این نظرخواهی را به جهت الفت با او انجام داد و قبلاً از او نظرخواهی نمیکرد. برخی از مسلمانان که در جنگ بدر حضور نداشتند و تأسف میخوردند گفتند: یا رسول الله! ما انتظار چنین روزی را داشتیم؛ ما را به سوی دشمنان بیرون ببر تا آنها گمان نکنند که ما از آنان ترسیدیم. عبدالله بن ابی گفت: یا رسول الله! در مدینه بمان؛ چه آنکه اگر بیرون رویم ممکن است بر ما غالب آیند و اگر آنان به مدینه وارد شوند ما بر آنها پیروز میشویم؛ زیرا اگر آنها در این نقطه (اُحد) بمانند، سودی برای آنها ندارد و اگر وارد مدینه شوند، مردان با آنها مقاتله کرده و زنان و کودکان از بامها سنگ بر آنان میزنند و سرانجام آنان شکست خورده و باز میگردند.
حمزة بن عبدالمطلب، سعد بن عباده، نعمان بن مالک[۳۹] و گروهی دیگر از انصار گفتند: یا رسول الله! ما بیم آن داریم که دشمن تصور کند ما به جهت ترس از آنان در شهر ماندیم و این باعث جرأت بیشتر آنها میشود. حمزه گفت: به آن خدایی که قرآن را بر تو فرستاد، امروز هرگز غذا نخورم تا با این شمشیرم در خارج مدینه با آنان برزمم. نعمان بن مالک گفت: یا رسول الله! ما را از بهشت محروم مگردان؛ به آن کسی که جانم در دست اوست، من داخل بهشت خواهم شد. رسول خدا فرمود: برای چه چیز وارد بهشت میشوی؟ گفت: من خدا و رسولش را دوست دارم و از صحنه نبرد فرار نکنم. رسول خدا فرمود: راست میگویی. پس از آن رسول خدا(ص) با خروج از مدینه موافقت کرد؛ اگرچه نظر خود آن حضرت در آغاز این نبود[۴۰].[۴۱]
انس بن قتاده[۴۲]
او پس از آنکه اختلاف نظر درباره حرکت سپاه اسلام و خارج شدن آنها از مدینه به طرف اُحد را دید گفت: یا رسول الله! ما به سوی دشمن میرویم و به یکی از دو موفقیت دست مییابیم: یا شهادت در راه خدا، یا شکست دشمن و پیروزی و غنیمت. رسول خدا(ص) فرمود: من بیم آن دارم که شما فرار کرده و صحنه نبرد را ترک کنید. هنگامی که اصحاب برای رفتن به طرف دشمن پافشاری کردند، رسول خدا نماز جمعه را اقامه نمود؛ سپس مردم را به تلاش و جدیت امر فرمود و آنها را موعظه کرد و گفت: مادامی که صبر و استقامت کنید، پیروزی از آن شما خواهد بود. پس از موافقت پیامبر(ص) با رفتن به اُحد، مردم شاد و گروه زیادی از اصحاب رسول خدا ناراحت و ناخشنود شدند. پیامبر به آنان امر کرد که برای رویارویی با دشمن آماده شوند و آنگاه نماز عصر را با مردم خواند و مردم برای حرکت به سوی جبهه جنگ گرد آمدند و زنان را در محلی امن جای دادند. پیامبر لباس جنگ پوشید و اصحاب از کنار حجرههای رسول خدا تا منبر ایستاده و منتظر پیامبر بودند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر آمده و به مردم گفتند: شما رسول خدا را برای رفتن به جبهه جنگ در اُحد وادار کردید و این کار درستی نیست؛ زیرا او از طرف خدا دستور میگیرد، شما ماندن در مدینه یا رفتن به خارج از شهر را به خود پیامبر واگذارید و هرچه امر کرد، اطاعت کنید.
در این هنگام پیامبر در حالی که زره پوشیده بود بیرون آمد، وقتی مردم آن حضرت را با آن هیئت مشاهده کردند از اصرار خود پشیمان شده و به پیامبر گفتند: ما را نسزد که با شما مخالفت کنیم و هرگونه به ما فرمان دهی اطاعت میکنیم. رسول خدا فرمود: از شما خواستم که در مدینه بمانید، نپذیرفتید و اکنون که لباس رزم به تن کردهام، سزاوار نیست آن را بیرون کنم تا خدا بین پیامبر و دشمنان او حکم کند[۴۳]، دیگر پیامبران نیز وقتی سلاح بر تن میکردند، آن را بیرون نمیآوردند تا خدا بین آنها و دشمنان حکم نماید؛ پس دقت کنید آنچه به شما امر مینمایم پیروی کنید و با نام خدا حرکت کرده و تا هنگامی که استقامت و صبر از خود نشان دهید، نصر و پیروزی از آن شما خواهد بود[۴۴].[۴۵]
تجهیزات
همانگونه که قبلاً ذکر شد از نظر تعداد، تجهیزات و آمادگیهای نظامی بین قوای کفر و نیروهای اسلام، نابرابری وجود داشت. آنچه باعث پیروزیهای پیامبر در جنگها بود، نصرت الهی، استقامت و ایمان مسلمانان بود. در جنگ اُحد، کفار سه هزار نفر و مسلمانان پس از بازگشت عدهای، هفتصد نفر برآورد شدند. مشرکان هفتصد نفر نیروی زره پوش داشتند؛ در حالی که مسلمانان فقط صد نفر زره پوشیده بودند. کفار دویست اسب و مسلمانان تنها دو اسب داشتند که یکی متعلق به رسول خدا و دیگری برای ابو بردة بن نیار بود. رسول خدا برخی از مسلمانان را به علت کمی سن اجازه شرکت در جنگ نداد که زید بن ثابت[۴۶]، عبدالله بن عمر، اسید بن ظهیر[۴۷]، براء بن عازب، عرابة بن اوس[۴۸]، ابو سعید خدری و رافع بن خدیج[۴۹] از جمله آنان است. رافع بیم آن داشت که به سبب کمی سن و قامت نارسایش، پیامبر به او اجازه جنگ ندهد، بنابر این روی کفش خود که تخت ضخیمی داشت بر سر انگشتان پا ایستاد تا قامت او بلند جلوه کند؛ سرانجام پیامبر به او اجازه داد. مادر سمرة بن جندب[۵۰] همسر مری بن سنان بود؛ رسول خدا به سمرة بن جندب اجازه نداد. مری بن سنان گفت: یا رسول الله! فرزند مرا رد کرده و رافع بن خدیج را اجازه دادی، در حالی که فرزند من از او نیرومندتر است و او را به زمین میزند. رسول خدا پس از آزمایش سمرة بن جندب، به او نیز اجازه داد[۵۱].[۵۲]
پرچم مسلمانان
رسول خدا(ص) در جنگ اُحد، سه پرچم به سه نفر داد:
- پرچم قبیله اوس را به اسید بن حضیر داد؛
- پرچم قبیله خزرج را به حباب بن منذر یا سعد بن عباده داد؛
- پرچم مهاجران را به علی بن ابیطالب داد.
و گفته شده است که حضرت سؤال کرد: پرچم کفار را چه کسی در دست دارد؟ گفتند: طلحة بن ابیطلحه که از قبیله بنیعبدالدار است؛ پس پرچم را از علی(ع) گرفت و به مصعب بن عمیر داد؛ زیرا مصعب از قبیله بنیعبدالدار بود تا با کفار هماهنگ شود[۵۳].[۵۴]
جدال بن سراقه
واقدی گوید: هنگامی که رسول خدا به طرف اُحد حرکت میکرد، جدال بن سراقه نزد پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! به من گفتهاند که فردا کشته خواهی شد و به هنگام گفتن این سخن، آهی سرد از سینه برکشید. حضرت دست مبارک بر سینه او زد و فرمود: «أَ لَيْسَ الدَّهْرُ كُلُّهُ غَدًا»؛ «مگر نمیدانی که تمام مصائب فردا خواهد بود»[۵۵].[۵۶]
شب پانزدهم
روز چهاردهم شوال با غروب خورشید پایان گرفت، بلال اذان مغرب گفت و رسول خدا نماز را با اصحاب خود به جای آورد؛ سپس نماز عشا را خواند. محمد بن مسلمه را بر نگهبانان امیر کرد که پنجاه نفر بودند و از سپاه اسلام پاسداری میکردند. ذکوان بن قیس[۵۷] پیامبر را شخصاً پاسداری میکرد و از پیامبر جدا نگردید. و در نقلی آمده است که رسول خدا(ص) فرمود: در خواب دیدم که ملائکه حمزه را غسل میدادند و نزدیک سحر پیامبر به سوی اُحد حرکت کرد و نماز صبح را در شوط بین مدینه و اُحد به جای آورد[۵۸].[۵۹]
تعداد نیروهای دشمن
در این جنگ، تعداد قریش سه هزار نفر که هفتصد نفر آنان زره پوش و دویست نفر اسبسوار بودند و فرمانده آنها ابوسفیان بود. همسرش هند دختر عتبه با چهارده زن دیگر از مکه همراه آنان آمده بودند. آنها در بین راه دف میزدند و بر کشتگان بدر میگریستند و قریش را تشجیع میکردند تا اینکه به ذوالحلیفه رسیدند. این جریان در روز چهارشنبه چهارم شوال سال سوم هجرت بود[۶۰].[۶۱]
قشون اسلام
پیامبر(ص) با هزار نفر به قصد اُحد بیرون آمد و در مدینه ابن اممکتوم را به جای خود گذاشت. در بین راه عبدالله بن ابی یکسوم مردم را با خود بازگرداند و گفت: پیامبر به حرف من گوش نداد و از دیگران اطاعت کرد. کسانی که با او بازگشتند، اهل نفاق بودند. عبدالله بن حرام به سراغ آنان آمد و گفت: شما را به خدا، پیامبر را تنها نگذارید. گفتند: جنگی رخ نخواهد داد؛ اگر میدانستیم جنگ روی میدهد، شما را تنها نمیگذاشتیم. پس عبدالله بن ابی با سیصد نفر بازگشتند. عبدالله گفت: شما دشمنان خدا هستید و خدا ما را از شما بینیاز میگرداند. رسول خدا(ص) با هفتصد نفر از اصحاب به طرف اُحد حرکت کرد[۶۲].[۶۳]
خواب پیامبر
رسول خدا(ص) به مسلمانان فرمود: به خدا سوگند، در خواب دیدم گاوی که آن را ذبح میکنند، و در سر شمشیرم شکستگی و خللی مشاهده کردم و دست خود را دیدم که در زره محکمی داخل کردم. آنگاه فرمود: اما آن گاوی که از من بود و ذبح میشد، گروهی از اصحاب من هستند که کشته خواهند شد؛ و اما شکستگی در شمشیر، مردی از اهلبیت من است که کشته میشود؛ و آن زره محکم را به مدینه تأویل کردم[۶۴].[۶۵]
ابو عامر
او که قبلاً در مدینه سکونت داشت و قبل از اسلام، رهبانیت اختیار کرده و از رؤسای قبیله اوس بود، همانند عبدالله بن ابی که از رؤسای خزرج بود؛ هر دو بر پیغمبر حسادت ورزیدند و عبدالله بن ابی ظاهراً اسلام آورد، ولی ابو عامر از مدینه خارج شد. پیغمبر او را نفرین کرد که در تنهایی و دور از وطن بمیرد، و خدا دعای رسولش را مستجاب کرد. او در جنگ اُحد با هفتاد نفر قریش را یاری کردند[۶۶].
روز واقعه
مشرکان روز چهارشنبه به اُحد وارد شدند و رسول خدا(ص) روز جمعه از مدینه به طرف اُحد حرکت کرد و جنگ در روز شنبه نیمه ماه شوال رخ داد[۶۷].
محل استقرار
پس از ادای فریضه صبح، پیامبر به طرف اُحد طی مسافت نمود تا در دره اُحد در کنار وادی که به کوه منتهی میگردد استقرار یافت و کوه اُحد را در پشت سر خود و سپاه قرار داد و روی به مدینه کرد[۶۸] و شکاف عینین در قسمت سمت چپ سپاه اسلام واقع شد[۶۹].[۷۰]
صفآرایی
رسول خدا(ص) در حالی که پیاده حرکت میکرد، صفوف لشکر را منظم و آنها را به جهاد و مبارزه با دشمن تشویق مینمود و اگر کسی نامنظم ایستاده بود، او را به اسم صدا زده و امر میفرمود که مساوی دیگران بایستد. آنگاه سؤال کرد: پرچم مشرکان را چه کسی حمل میکند؟ گفته شد: قبیله بنی عبدالدار. فرمود: ما از آنان به وفا سزاوارتریم. آنگاه مصعب بن عمیر راطلبید و به او فرمود: پرچم را به دست بگیر. مصعب بن عمیر آن را به دست گرفت و مقابل پیامبر ایستاد[۷۱].
خطبه پیامبر(ص)
سپس رسول خدا(ص) به پاخاست و خطبه خواند و فرمود: ای مردم! شما را وصیت میکنم به آنچه خدا در کتاب خود مرا وصیت کرده است که او را اطاعت کرده و از محرمات الهی بپرهیزید. امروز روز اندوختن و اجر است برای کسی که متذکر شود که چه چیز بر عهده اوست و سپس خود را بر صبر، یقین و تلاش آماده کند. به درستی که جهاد با دشمن، کاری دشوار است و کمتر کسی پایداری بر آن کند به جز آن کس که خداوند به او لطف کرده و از رشد لازم برخوردار باشد. خداوند با آن کس است که او را اطاعت کند، و شیطان با کسی است که عصیان کند. اعمال خود را با استقامت در جهاد آغاز کنید و با آن وعده الهی را طلب نمایید و بر شما باد به آنچه که خدا شما را امر نموده است؛ زیرا من بر سعادت شما حریص و علاقهمندم و اختلاف که نشانه ضعف است از اموری میباشد که خدا آن را دوست نمیدارد و پیروزی را با اختلاف و نزاع عطا نمیکند.
ای مردم! بهدرستی کسی که بر امر حرامی اقدام کند، خدا بین او و خودش جدایی اندازد؛ و کسی که از حرام برای خدا اعراض کند، گناهش را بیامرزد؛ و کسی که بر من درود فرستد، خدا و ملائکه بر او ده بار درود فرستند و کسی که نیکی کند، خواه مسلمان یا کافر باشد، اجر او را خدا در دنیا یا در آخرت عطا کند؛ و آن کس که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، روز جمعه نماز جمعه بر اوست، مگر کودک یا زن یا مریض یا برده؛ هر آن کس که پندارد که بینیاز از آن است، خداوند را نیازی به او نیست، و او بینیاز و مورد ستایش است. من عملی را نمیدانم که شما را به خدا نزدیک کند، مگر آنکه شما را به آن امر کردم؛ و عملی که شما را به آتش نزدیک کند، جز آنکه شما را از آن نهی کردم. روحالامین به من وحی کرد که هیچ کسی از دنیا نرود مگر اینکه تمامی روزی خود را دریافت کند و از آن چیزی کم نشود، پس تقوای خدا را پیشه سازید و در طلب روزی، شتاب نکنید، و تأخیر آن موجب نشود که از راه نافرمانی پروردگار جستوجو کنید؛ زیرا انسان جز از راه طاعت به آنچه نزد خدا برای او مقدر شده است نرسد، و حرام برای شما بیان شده، جز اینکه شبهههایی بین حلال و حرام است که بیشتر مردم آنها را نمیدانند، مگر آن کس که خدا او را حفظ کند، پس کسی که آنها را رها کند، عرض و دینش را حفظ کرده، و کسی که در شبهات واقع شود، همانند چوپانی است که در کنار حریم دیگری بچراند که نزدیک است وارد آن حریم شود و هیچ پادشاهی نیست مگر او را مرزی میباشد و بدانید به درستی که مرز خدا محرمات اوست و مثل مؤمن نسبت به مؤمنان، همانند سر است نسبت به بدن که اگر سر به درد آید، سایر اعضای بدن نیز شکوه کند و درود بر شما.[۷۲].[۷۳]
سفارش به تیراندازان
پیامبر(ص) آنگاه نزد تیراندازان رفت و به آنان فرمود: ما را از پشت سر حمایت کنید[۷۴]؛ زیرا من از آن میترسم که دشمن از عقب به ما حمله کند، پس در جای خود مانده و هرگز آنجا را ترک نکنید، اگر مشاهده کردید که ما دشمن را شکست داده آنها را به عقب رانده و در لشکرگاه آنها داخل شدیم، شما از جای خود حرکت نکنید؛ و اگر دیدید دشمن ما را مورد حمله قرار داده و قصد کشتن ما را دارد، به ما کمک نکرده و از ما دفاع نکنید. آنگاه پیامبر گفت: خدایا! من تو را بر اینان گواه میگیرم[۷۵]. کوه عینین شکافی داشت که بیم آن میرفت مشرکان کمین کرده و از آنجا به مسلمانان حمله کنند. پیامبر برای نگهبانی از آن شکاف، عبدالله بن جبیر[۷۶] را با پنجاه تیرانداز تعیین کرد که آن راه را نگاه دارند تا کسی جرئت نکند از آنجا بر مسلمانان حمله نماید[۷۷].[۷۸]
تقسیم مسئولیت
رسول خدا(ص) برای آماده کردن سپاه به پاخاست و عکاشة بن محصن اسدی را بر میمنه (سمت راست) لشکر، ابو مسلم بن عبدالاسد مخزومی را بر میسره (سمت چپ) گماشت؛ ابو عبیده جراح و سعد بن ابیوقاص را در قسمت جلو و مقداد بن عمرو را در آخر قرار داد. ابوسفیان هم به ترتیب خالد بن ولید را بر میمنه، عکرمة بن ابیجهل را بر میسره، عبدالله بن ابیربیعه را بر تیراندازان و پرچم را هم به طلحة بن ابیطلحه که او را «کبش الکتیبه» میگفتند، سپرد[۷۹]، و بر لشکر پیاده، صفوان بن امیه و گفته شده که عمرو بن عاص را گماشت[۸۰].[۸۱]
ابودجانه
در جنگ اُحد شمشیری در دست مبارک پیامبر بود که در یک طرف آن این شعر نوشته شده بود: فِي الْجُبْنِ عَارٌ وَ فِي الْإِقْبَالِ مَكْرُمَةٌ *** وَ الْمَرْءُ بِالْجُبْنِ لَا يَنْجُو مِنَ الْقَدَرِ[۸۲]. فرمود: این شمشیر را چه کسی میگیرد تا حق آن را به جای آورد؟ گروهی برخاسته و تقاضای گرفتن آن را داشتند. رسول خدا(ص) به آنها نداد تا اینکه ابودجانه برخاست و گفت: یا رسول الله، حق آن چیست؟ فرمود: آن را به دشمن بزنی تا اینکه بشکند. ابودجانه گفت: من حق آن را ادا میکنم؛ سپس رسول خدا شمشیر را به او که مرد شجاعی بود داد. هنگام جنگ با تکبر راه میرفت. رسول خدا او را دید که بین دو لشکر با تکبر قدم میزند فرمود: این راه رفتنی است که خدا را به خشم میآورد، مگر در مثل اینجا[۸۳]؛ ابودجانه پارچه سرخی داشت که به سر خود میبست، و چون مردم او را بر آن حالت میدیدند، میدانستند که عازم کارزار است[۸۴].[۸۵]
زبیر و ابو دجانه
از جمله کسانی که از رسول خدا تقاضای گرفتن شمشیر را نمود زبیر بود و پیامبر او را صدا کرد. او میگوید: هنگامی که پیامبر شمشیر را به دست ابودجانه داد با خود گفتم: من فرزند صفیه عمه او هستم، چه چیزی باعث شد که به او داد و مرا منع کرد؟ به رسول خدا گفتم: چه چیزی باعث شد که شمشیر را از من منع و به ابودجانه دادی؟ فرمود: خواهی دید که او چه خواهد کرد. پس در پی ابودجانه راه افتادم. او آن پارچه سرخ را بر سر بست و انصار گفتند: ابودجانه دستمال مرگ را بیرون آورد؛ آنگاه به دشمن حمله کرد و هرکس جلوی او میآمد او را از پای در میآورد. در میان مشرکان مردی بود که زخمیهای مسلمانان را میکشت. ابودجانه به او نزدیک شد و آن مرد به ابودجانه ضربتی زد که با سپر خود را حفظ کرد و آنگاه او به آن مشرک ضربتی زد و به قتل رساند؛ سپس او را دیدم که شمشیرش را بر سر هند دختر عتبه (زن ابوسفیان) گرفت؛ ولی از زدن خودداری کرد. زبیر گوید: با خود گفتم: خدا و رسولش داناتر است که چرا از زدن خودداری نمود، اما خود ابودجانه گفت: کسی را دیدم که مردم را به جنگ با شدت تحریک مینمود، من به او حمله کردم؛ وقتی خواستم بر او شمشیر بزنم، ولولهای نمود که دیدم زن است و سزاوار ندیدم با شمشیر رسول خدا بر زنی زده باشم[۸۶].[۸۷]
مخیریق
از کسانی که در اُحد کشته شد، مخیریق یهودی بود. او در روز جنگ اُحد به یهود گفت: ای جماعت یهود! شما میدانید که نصرت محمد بر شما حق است؟ آنان در پاسخ گفتند: امروز روز شنبه است[۸۸]. مخیریق جواب داد: دیگر شنبهای وجود ندارد؛ شمشیر و سلاح خود را برگرفت و به آنان گفت: اگر من کشته شدم، مال من از آن محمد(ص) است، او هرگونه که خواهد در آن عمل کند. سپس به سوی رسول خدا حرکت کرد و با کفار جنگید تا کشته شد. رسول خدا فرمود: مخیریق بهترین یهود است[۸۹].[۹۰]
ابو الغیداق
او که نامش قزمان است، مردی از منافقان و به شجاعت معروف بود و هنگامی که سپاه اسلام به اُحد میرفت او تخلف کرد و همراه آنان نرفت. صبح روز بعد، زنان قبیله بنیظفر او را سرزنش کرده و به او گفتند: همه مردان به جهاد رفتهاند و تو باقی ماندهای؟ تو از این کار خود شرم نمیکنی؟ تو زنی بیش نیستی که همانند زنان در خانه خود ماندهای. قزمان سلاح خود را برداشت و به سوی اُحد حرکت کرد. این جریان هنگامی بود که پیامبر صفوف مسلمانان را مرتب میکرد. قزمان از پشت صفهای مسلمانان آمد و در صف اول قرار گرفت. او اول کسی بود که به سوی دشمن همانند نیزه زدن، تیراندازی کرد و پس از آن دست به شمشیر برد و بر لشکر کفار حمله کرد و سرانجام خود را به قتل رساند. رسول خدا هرگاه او را یاد میکرد میفرمود: او اهل آتش است. مسلمانان هنگامی که فرار میکردند، او غلاف شمشیر خود را شکسته و میگفت: مرگ بهتر از فرار است. ای آل اوس! برای دفاع از شرف خود بجنگید و همانند من عمل کنید؛ آنگاه بر لشکر کفار حمله کرده و میگفت: من غلام ظفری هستم تا اینکه هفت نفر از آنان را به قتل رساند و بر بدن او جراحتهایی وارد شد که در اثر آن بر زمین افتاد. قتادة بن نعمان از کنار او میگذشت که به او گفت: ای ابا الغیداق! شهادت تو را گوارا باد. قزمان گفت: ای ابا عمرو! من برای دین جنگ نکردم، بلکه مقاتله کردم که از سرزمین خود حفاظت کنم تا قریش به آن دست نیابند. پس جراحتهای بدنش او را ناراحت کرده و خودش را کشت. وقتی زخمی شدن او را نزد پیامبر یاد کردند، فرمود: او اهل آتش است[۹۱].[۹۲]
طلحة بن ابیطلحه
او علمدار مشرکان بود. و او را «کبش الکتیبه» میگفتند. در جنگ اُحد از میان لشکر کفار بیرون آمد و مکرر از سپاه پیامبر مبارز میطلبید و کسی هم به میدان نمیآمد؛ پس گفت: ای اصحاب محمد! شما گمان میکنید که کشتگان شما به سوی بهشت و کشتگان ما به طرف آتش میروند؟ آیا در میان شما کسی نیست که با شمشیر خود مرا روانه آتش کند یا اینکه من او را رهسپار بهشت کنم؟ به لات و عزی سوگند، اگر این گفته را حق میدانستید یک نفر از شما به مبارزه من میآمد. آنگاه علی بن ابیطالب(ع) به میدان آمد و با یکدیگر جنگیدند و علی(ع) او را از پای درآورد و کشت. در روایت دیگری آمده است علی(ع) ابتدا پایش را قطع کرد و او روی زمین افتاد و عورتش نمایان شد. فریاد برآورد: ای پسر عمو! تو را به خدا و خویشاوندی من با تو سوگند میدهم دست از من بردار؛ پس علی(ع) بازگشت[۹۳] و او در اثر همان ضربت کشته شد.
عثمان بن ابیطلحه بیرون آمد و پرچم را گرفت و حمزة بن عبدالمطلب او را از پای درآورد. برادر دیگرشان ابو سعید بن ابیطلحه پرچم را به دست گرفت، آنگاه سعد بن ابیوقاص تیری به گلوی او زد و او نیز کشته شد. پسران طلحة بن ابیطلحه به ترتیب آمدند؛ اول، مسافع بن طلحه علم را گرفت و علی(ع) او را به قتل رساند؛ دوم، حرث بن طلحه بیرون آمد و عاصم بن ثابت به او تیری زد و کشت. سلافه مادر این دو پسر طلحه با آنان بود، آمده و سر فرزندش حرث را به دامن گرفت و گفت: چه کسی تو را کشت؟ گفت: ابن ابیافلح (عاصم بن ثابت). سلافه نذر کرد، اگر سر عاصم را به دست آورد در آن شراب خورد و گفت: کسی که سر عاصم را برای من آورد، به او صد شتر میدهم. پس از او کلاب بن طلحه بیرون آمد و زبیر او را به قتل رساند؛ سپس جلاس بن طلحه که چهارمین فرزند طلحه بود بیرون آمد و او را طلحة بن عبیدالله کشت. بدین ترتیب، طلحة بن ابیطلحه و دو برادرش و چهار فرزندش به دست مسلمانان کشته شدند[۹۴]. ابو رافع میگوید: علی بن ابیطالب اصحاب علم را به قتل رساند[۹۵].[۹۶]
یاری خداوند
خداوند مسلمانان را یاری کرد و وعده او تحقق یافت و مسلمانان دشمن را کشته و پراکنده ساختند و شکست و فرار برای کفار قریش مسلم شد[۹۷]. در روز اُحد، بیست و سه نفر از کفار قریش کشته شدند و هرکس که علم را به دست میگرفت رهسپار دیار عدم میشد و دیگر هیچکس جرئت نداشت علم را بردارد؛ از این رو مشرکان شکست خوردند، علم بر زمین افتاد و آنان به میدان جنگ پشت کرده و رو به فرار گذاشتند. زنان آنها، پس از شادی و دف زدن، فریادزنان به کوهها فرار میکردند و مسلمانان آنان را تعقیب نموده و غنایم را جمعآوری میکردند[۹۸]. زبیر میگوید: به خدا سوگند، من هند، همسر ابوسفیان و کنیز او را دیدم که زینتهای خود را انداخته، دامنها برگرفته و فرار میکردند[۹۹].
حمزة بن عبد المطلب، علی(ع)، ابودجانه و برخی دیگر از مسلمانان بر سپاه دشمن یورش برده و آنها را متفرق ساختند و بدینگونه خداوند یاریاش را بر مسلمانان ارزانی داشت[۱۰۰]. در هیچ یک از جنگها، خداوند پیامبر و اصحابش را همانند روز اُحد یاری نکرد تا اینکه اصحاب از پیامبر نافرمانی نموده و نزاع کردند؛ زیرا پرچمداران کفر کشته شده و مشرکان فرار را بر قرار اختیار کردند و زنان آنها، پس از شادمانی در آغاز جنگ، فریاد و ضجه میزدند و فرار میکردند و هرکس میخواست آنها را اسیر کند، میتوانست. خالد بن ولید، یکی از فرماندهان سپاه کفر، هرچه تلاش کرد که از قسمت چپ سپاه اسلام و پیامبر عبور کند، نتوانست، تا اینکه مشرکان روی به فرار گذاشتند و مسلمانان آنها را تعقیب و شروع به غارت اموال کفار کردند[۱۰۱].[۱۰۲]
سرپیچی از فرمان پیامبر(ص)
رسول خدا(ص) عبدالله بن جبیر و پنجاه نفر از مسلمانان را که از تیراندازان سپاه بودند، بر حفاظت از تنگه عینین مأمور کرده بود؛ آنان با یکدیگر گفتند: در انتظار چه هستید؟ یاران شما بر سپاه کفر غالب آمدند. عبدالله بن جبیر به آنان گفت: سخن پیامبر را از یاد بردهاید که فرمود از جای خود حرکت نکنید؟ آنها از اطاعت او سرپیچی کرده و گفتند: ما هم میرویم تا غنیمت جمعآوری کنیم. کفار فرار کردند و ایستادن ما در اینجا فایدهای ندارد. پس برای جمعآوری غنیمت به سوی لشکرگاه کفار آمدند. خالد بن ولید به شکاف کوه نگاه کرده و دید از تیراندازان کمتر از ده نفر در آنجا باقی مانده است، بنابراین فرصت را مناسب دید و عکرمة بن ابیجهل هم به او کمک کرد و بر آن تعداد حمله برده و آنها و امیر آنها عبدالله بن جبیر را کشتند و از پشت سر بر مسلمانان حمله کردند. مشرکان در حال فرار، وقتی چنین دیدند بازگشتند. و این کیفر به جهت مخالفت آنها با دستور رسول خدا بود[۱۰۳].
عبدالله بن مسعود میگوید: من باور نداشتم که کسی از اصحاب رسول خدا(ص) به طرف دنیا و متاع آن توجه کند، تا اینکه روز اُحد فرا رسید. ابن عباس میگوید: خدای عز وجل به مؤمنان وعده یاری داده بود و پیامبر آن گروه را در پشت سر قرار داده و فرموده بود شما ما را از پشت سر پاسداری کنید، ولی هنگامی که دشمن شکست خورد، آنان که در پشت سر پیامبر بودند به یکدیگر گفتند: نزد پیامبر برویم تا غنایم را جمعآوری کنیم. عدهای دیگر گفتند: ما از پیامبر اطاعت میکنیم و در جای خود میمانیم. این قول خدای متعال ﴿مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا﴾[۱۰۴] است به کسانی که برای جمعآوری غنایم رفتند و ﴿وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ﴾[۱۰۵] کسانی که گفتند ما اطاعت رسول خدا میکنیم و در جای خود میمانیم[۱۰۶].[۱۰۷]
محاصره مسلمانان
خالد بن ولید با دیگر کفار از شکاف عینین عبور کرده و عبدالله بن جبیر و یاران او را کشتند و مسلمانان را که مشغول غارت اموال و گرفتن اسیر بودند، محاصره و با سر دادن شعار بِالْعُزَّى وَ بِالْهُبَلِ، شروع به کشتن مسلمانان کردند. مسلمانان دست از غنایم برداشته و هرکدام به طرفی متفرق شدند و خود آنان همدیگر را با شمشیر میزدند. در این هنگام مردی به نام عمرة بن علقمه پرچم کفار را که روی زمین افتاده بود برداشت. دیگران هم که فرار کرده بودند، بازگشته و اطراف علم اجتماع نمودند[۱۰۸].[۱۰۹]
شایعه قتل
مصعب بن عمیر در روز جنگ اُحد، پرچم مهاجران را در دست داشت و مقابل رسول خدا با کفار میجنگید. پس از مبارزه سختی، عبدالله بن قمئه او را به قتل رساند و رسول خدا، پرچم را پس از اینکه فرشتهای آن را برداشت، به دست علی(ع) داد. وقتی عبدالله بن قمئه، مصعب را به قتل رساند، چون لباس جنگ مصعب به لباس رسول خدا شباهت داشت، تصور کرد که پیامبر را کشته است، از این رو فریاد برآورد که محمد(ص) کشته شد. انتشار این شایعه در میان مسلمانان و هجوم خالد بن ولید و عکرمة بن ابیجهل با گروهی از کفار از پشت سر مسلمانان باعث گردید که گروهی به سوی مدینه فرار کردند و تا تمام شدن جنگ بازنگشتند. و این آیه درباره آنان است: ﴿إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا﴾[۱۱۰]. گروهی دیگر متحیر مانده و بعد از شنیدن این خبر یا از خود دفاع میکردند یا با همان بصیرتی که داشتند جنگیدند تا کشته شدند، و برخی هم همراه پیامبر ماندند[۱۱۱]. طبری میگوید: هنگامی که دشمن از پشت سر بر مسلمانان حمله کرد و پس از آنکه مسلمانان به آن بلا گرفتار شدند، سپاه اسلام سه قسمت شد: یک دسته، پس از حمله کفار، کشته شدند؛ گروهی دیگر که یک سوم اصحاب پیامبر بودند، مجروح؛ و باقیمانده هم پراکنده شدند[۱۱۲]. رافع بن خدیج میگوید: آنچه از بلا متوجه ما گردید نتیجه عملکرد خود ما و نافرمانی از دستور رسول خدا بود، به گونهای که در اثر وحشت و عجله شمشیر بر یکدیگر زده و بعضی، برخی دیگر را میکشتند و نمیدانستند که او از مسلمانان است[۱۱۳].[۱۱۴]
فراریان
همانگونه که قبلاً ذکر کردیم، گروهی از یاران رسول خدا وقتی دشمن از پشت حمله کرد و شایعه قتل پیامبر را شنیدند از صحنه نبرد فرار کردند که به ذکر برخی از آنها میپردازیم: طبری نقل میکند: مردم فرار کرده و رسول خدا را تنها گذاشتند و برخی از آنها تا منقی که محلی نزدیک مدینه است گریختند. عثمان بن عفان و دو نفر دیگر از انصار به نام عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان تا جلعب، که کوهی در نواحی مدینه است، فرار کرده و سه روز در آنجا ماندند و آنگاه که بازگشتند رسول خدا به آنان فرمود: به عریضه رفته بودید[۱۱۵].
زید بن اسید از عبدالله بن مسعود پرسید: چنان که شنیدهام در روز اُحد به غیر از علی(ع)، ابودجانه و سهل بن حنیف کسی نزد پیامبر نمانده بود. بعد از ساعتی عاصم بن ثابت و طلحة بن عبدالله آمده و در خدمت پیغمبر کمر بستند؛ آیا این خبر درست است؟ گفت: آری. پرسیدم: ابوبکر و عمر کجا بودند؟ گفت: ایشان نیز به گوشهای رفته بودند[۱۱۶]. انس بن نضر نزد عمر بن خطاب و طلحة بن عبیدالله که در میان مردانی از مهاجران و انصار بودند، آمد در حالی که دست از جنگ کشیده بودند؛ از آنها پرسید: برای چه نشستهاید؟ گفتند: پیامبر کشته شد. انس گفت: زندگی پس از او به چه درد شما میخورد؟ برخیزید تا بر همان راهی که پیامبر جان داد، شما هم جان دهید؛ پس جلو افتاد و جنگ کرد تا کشته شد[۱۱۷].[۱۱۸]
امایمن[۱۱۹]
فراریان هنگامی که از معرکه اُحد فرار کردند، طائفهای از آنان به سوی مدینه آمدند؛ امایمن که به مجروحان رسیدگی میکرد، وقتی آنها را دید، خاک برداشته و بر صورت آنان پاشید و به یکی از آنان گفت: باید همانند زنان به پشمریسی بپردازی، شمشیر خود را به من بده. نقل شده است که یکی از کفار به نام حباب بن عرقه تیری پرتاب کرد که به امایمن اصابت کرد و او به زمین افتاد و بدنش نمایان شد. حباب از این منظره خندید. بر رسول خدا گران آمد و تیری که پیکان نداشت به دست سعد داد و فرمود: به طرف حباب بن عرقه پرتاب کن. آن تیر به گلوی او خورد و او بر زمین افتاد، به گونهای که عورتش نمایان شد و رسول خدا خندید و فرمود: سعد برای امایمن تقاص کرد[۱۲۰].
احمد بن حنبل از عبدالله بن مسعود نقل کرده است: زنان مسلمانان در روز جنگ اُحد پشت سر سپاه بودند و به مجروحان رسیدگی میکردند؛ اگر سوگند یاد کنم دروغ نگفتهام که هیچیک از ما در آن روز به دنیا میل نداشت تا این آیه نازل شد: ﴿مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ﴾[۱۲۱]. هنگامی که اصحاب رسول خدا مخالفت کرده و نسبت به آنچه مأمور شده بودند سرپیچی کردند و رسول خدا را تنها گذاشتند، تنها نه نفر با پیامبر ماندند که یک نفر از قریش[۱۲۲] و هفت نفر از انصار و نفر دهم خود رسول خدا بود. رسول خدا(ص) فرمود: خدای رحمت کند آن کسی که دشمنان را متفرق سازد. و این سخن را میفرمود تا اینکه آن هفت نفر کشته شدند. رسول خدا به دو همراه خود فرمود: اصحاب با ما به انصاف رفتار نکردند[۱۲۳].[۱۲۴]
محمد بن مسلمه[۱۲۵]
او میگوید: با گوش خود شنیدم و با چشمان خود رسول خدا را دیدم که در روز جنگ اُحد، هنگامی که مردم از اطراف آن حضرت پراکنده شده بودند و بر بالای کوه فرار کرده و به پشت سر خود نگاه نمیکردند، پیامبر گروهی را با اسم صدا میزد و میفرمود: فلانی! نزد من آی، و ای فلانی! به سوی من بازگرد؛ من رسول خدا هستم. آنان را که پیامبر با اسم صدا میزد، توجهی به پیامبر نکرده و رفتند. ابن ابیالحدید میگوید: در سال ۶۰۸ در بغداد، من نزد محمد بن معد علوی بودم و یک نفر مغازی واقدی را میخواند؛ پس از نقل این خبر، او به من روی کرد و گفت: گوش کن. گفتم: چیست؟ گفت: این فلان و فلان کنایه از ابوبکر و عمر میباشد. ابن ابیالحدید میگوید: من به او گفتم: شاید مراد شخص دیگری باشد. گفت: در میان صحابه کسی نیست که اگر فرار کرده باشد، نامش را ذکر نکنند؛ از این رو گوینده مجبور شده که به جهت عیب از این دو نفر با کنایه یاد کند. به او گفتم: این قابل قبول نیست. به من گفت: این مجادله و منع را کنار بگذار؛ سپس سوگند یاد کرد که مراد واقدی، همان دو نفر بودند و اگر منظورش اشخاص دیگر بودند، آنها را ذکر میکرد[۱۲۶].[۱۲۷]
نافع بن جبیر
او میگوید: از مرد مهاجری شنیدم که میگفت: در روز جنگ اُحد، تیرها را میدیدم که از هر سو به طرف پیامبر پرتاب میشد و رسول خدا در وسط آنها قرار داشت و به آن حضرت اصابت نمیکرد. در آن هنگام، عبدالله بن شهاب را دیدم که میگفت: محمد(ص) را به من نشان دهید، نجات پیدا نکنم اگر او زنده بماند. و این در حالی بود که رسول خدا به تنهایی در کنارش بود. عبدالله بن شهاب از آنجا گذشت و صفوان بن امیه را دید به عبدالله بن شهاب گفت: تو از این فرصت استفاده نکردی که پیامبر را به قتل رسانی. عبدالله گفت: مگر تو پیامبر را دیدی؟ صفوان گفت: آری، تو در کنار او بودی. عبدالله گفت: به خدا سوگند، من او را ندیدم و کسی او را از ما حفظ میکند. ما چهار نفر بودیم که با یکدیگر همپیمان شدیم او را به قتل برسانیم، ولی بر او دست نیافتیم[۱۲۸].[۱۲۹]
باقیماندگان
پس از اینکه خالد بن ولید، عکرمة بن ابیجهل و ضرار بن خطاب حمله کردند و کسانی - که نام برخی از آنان را قبلاً ذکر کردیم - کشته شدند، باید ببینیم چه کسانی در اُحد ایستادگی و دفاع کرده و میدان جنگ را ترک نکردند. اولین نفر از اینان، رسول خداست که هنگام فرار مسلمانان در اُحد ماند، حتی از آنجایی که ایستاده بود حرکت نکرد، و این جریان مورد اتفاق است. علی(ع) میفرماید: هنگامی که جنگ سخت میشد، ما به رسول خدا پناه میبردیم. او در برابر دشمن و ما پشت سر او بودیم. مقداد بن اسود میگوید: رسول خدا در برابر دشمن ایستاد و حتی یک وجب از جای خود حرکت نکرد. گاهی برخی از یاران او باز میگشتند و برخی متفرق میشدند، ولی او ایستاده و با دشمن مقابله میکرد. ابویعلی از علی(ع) نقل کرده است: چون روز اُحد مردم پراکنده شدند، من در میان کشتهها نظر انداختم و پیامبر را ندیدم. با خود گفتم: پیامبر هرگز فرار نمیکند، پس به جهت عمل و رفتار ما خدا بر ما خشم کرده و پیامبر را از میان ما بیرون برده است. من باید با کفار بجنگم تا کشته شوم، پس غلاف شمشیر خود را شکسته و بر کفار حمله و آنان را پراکنده نمودم. ناگاه رسول خدا را دیدم که برابر مشرکان ایستاده است[۱۳۰].
نقل شده است که چهار نفر از مشرکان در روز اُحد با هم عهد بستند که رسول خدا را به قتل برسانند و آنها عبارت بودند از: عبدالله بن قمئه، عتبة بن ابیوقاص، عبدالله بن شهاب و ابی بن خلف. ابن قمئه چنان سنگ بر رخسار مبارکش زد که خون از پیشانی آن حضرت جاری شد بهگونهای که بر محاسنش رسید و آن خونها را با ردای خود پاک میکرد و میفرمود: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»؛ «خدایا از قوم من درگذر که اینان نمیدانند». عتبة بن ابیوقاص سنگی بر لب پایین آن حضرت زد[۱۳۱]. ابی بن خلف نیز در مکه سوگند یاد کرده بود که رسول خدا را خواهد کشت. هنگامی که این خبر به پیامبر رسید، فرمود: انشاءالله من او را خواهم کشت. در روز جنگ اُحد، ابی بن خلف در حالی که سلاح پوشیده بود آمد و گفت: من نجات نیابم اگر محمد رهایی یابد، و سپس به رسول خدا حمله کرد. مصعب بن عمیر به دفاع از پیامبر پرداخت و مصعب کشته شد. رسول خدا ضربتی بر او زد که از اسب به زیر افتاد و فریادزنان نزد کفار آمد، به او گفتند: این خراشی بیش نیست. گفت: محمد گفته است من او را خواهم کشت، این ضربتی که به من زد، اگر به اهل ذیالمجاز زده بود، همه میمردند. پس در بین راه در رابغ هلاک شد[۱۳۲].[۱۳۳]
عمران بن حصین[۱۳۴]
او میگوید: در روز اُحد، هنگامی که مردم از اطراف پیامبر(ص) پراکنده شدند، علی(ع) در حالی که شمشیر در دست داشت، آمد و در برابر پیامبر ایستاد. رسول خدا(ص) سر مبارکش را بلند کرد و به او فرمود: چرا با دیگران فرار نکردی؟ علی(ع) گفت: یا رسول الله! آیا پس از اسلام، راه کفر را پیش گیرم؟ در آن هنگام، تعدادی از کفار از بالای کوه سرازیر میشدند که پیامبر برای دفع آنان اشاره فرمود و علی(ع) بر آنها حمله کرد و آنها را پراکنده ساخت؛ آنگاه رسول خدا(ص) به گروهی دیگر از کفار اشاره کرد که آنان را نیز علی(ع) به عقب راند، سپس دستهای دیگر را نشان داد که آنها را نیز متفرق ساخت؛ در آن وقت جبرئیل نازل شد و گفت: یا رسول الله! ملائکه از همراهی علی با شما در عجب شدند. رسول خدا فرمود: چه چیزی او را از این کار بازدارد که او از من و من از اویم. جبرئیل گفت: و من نیز از شما هستم[۱۳۵].
هنگامی که اصحاب پیامبر از اطراف آن حضرت متفرق شدند، رسول خدا(ص) به آنها میفرمود: ای فلان و ای فلانی! من رسول خدا هستم. پس کسی به سوی او بازنگشت و تیر از هر طرف به سمت پیامبر میآمد و خداوند آن بزرگوار را حفظ کرد و به این نکته اشاره میفرماید: ﴿إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ﴾[۱۳۶].[۱۳۷] شقیق بن سلمه[۱۳۸] نقل میکند: با عمر بن خطاب میرفتم، ناگهان همهمهای را شنیدم، پس نگاه کردم دیدم علی بن ابیطالب است. به عمر گفتم: او علی بن ابیطالب(ع) است. عمر گفت: از شجاعت او برایت بگویم؟ روز جنگ اُحد ما با رسول خدا بیعت کردیم که فرار نکنیم و کسی که فرار کند گمراه است و هر کسی کشته شود، شهید خواهد بود و پیامبر هم کفیل او میباشد؛ ناگهان گروه زیادی از کفار بر ما حمله کردند و ما را از جایگاه خود راندند، آنگاه علی(ع) را دیدم همانند شیری سپر برگرفته کفی از سنگریزهها برداشت و به صورت ما پاشید و گفت: «شَاهَتِ الْوُجُوهُ!» به کجا فرار میکنید؟ به سوی آتش؟ ما بازنگشتیم. سپس به سراغ ما آمد و در دستش شمشیری بود که گویا از آن مرگ میچکید. فرمود: بیعت کردید و سپس آن را شکستید؟ به خدا سوگند، شما به کشته شدن سزاوارتر از کسانی هستید که من آنان را میکشم. به چشمان او نگاه کردم که همانند شعله آتش یا دو ظرف پر از خون بود. نزدیک رفتم و به او گفتم: یا ابا الحسن! عرب فرار میکند و باز میگردد و این بازگشت، آن فرار را جبران میکند. گویا شرم کرد و روی از من برگرداند و مرا وحشتی دست داد که گویا هنوز در من آن ترس وجود دارد و با رسول خدا کسی جز ابودجانه و علی نماند. هر گروهی بر رسول خدا حمله میکرد، علی جلو آمده و آنها را از پیغمبر دفع مینمود[۱۳۹]. قیس بن سعد از پدرش نقل میکند: از علی(ع) شنیدم که میگفت: روز اُحد، شانزده ضربت بر من وارد شد که چهار مرتبه به زمین افتادم. شخصی زیباروی و خوشبوی دست مرا میگرفت و بلند میکرد و میگفت: بر دشمنان حمله کن که تو در اطاعت خدا و رسول او هستی و آنان از تو راضیاند. علی(ع) میگوید: رسول خدا را از این جریان مطلع ساختم فرمود: یا علی! خدا چشم تو را روشن گرداند، آن شخص جبرئیل بوده است[۱۴۰].[۱۴۱]
مواسات علی(ع)
ابو رافع میگوید: روز جنگ اُحد، هنگامی که علی(ع) پرچمداران کفر را به قتل رساند، رسول خدا جماعتی از مشرکان قریش را مشاهده کرد و به علی(ع) فرمود: به آنان حمله کن. پس علی(ع) بر آنها حمله کرده و جمع آنها را پراکنده ساخت و شیبة بن مالک از قبیله بنیعامر را به قتل رساند. جبرئیل به رسول خدا گفت: «إِنَّ هَذِهِ لَلْمُوَاسَاةُ»؛ «این است فداکاری». رسول خدا فرمود: «إِنَّهُ مِنِّي، وَ أَنَا مِنْهُ»؛ «او از من و من از اویم». جبرئیل گفت: «وَ أَنَا مِنْكُمَا»؛ «من نیز از شمایم». آنگاه مردم صدایی شنیدند: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ»؛ «شمشیری به جز ذوالفقار و جوانمردی به جز علی نیست»[۱۴۲]. شیخ صدوق در علل الشرایع، پس از نقل این حدیث میگوید: اینکه جبرئیل میگوید: من از شمایم؛ این تمنای اوست و اگر جبرئیل از علی(ع) برتر بود، هرگز چنین تمنایی نمیکرد؛ پس اینکه گفت من از شمایم، بودن با کسی است که از او برتر میباشد[۱۴۳].[۱۴۴]
پیمان تا پای جان
گفتهاند: پس از فرار مسلمانان هشت نفر با یکدیگر بیعت کرده و همپیمان شدند که مقاومت کنند تا کشته شوند و آنها عبارتند از: ۱. علی بن ابیطالب؛ ۲. طلحه؛ ۳. زبیر؛ ۴. ابودجانه؛ ۵. حارث بن صمه؛ ۶. حباب بن منذر؛ ۷. عاصم بن ثابت؛ ۸. سهل بن حنیف. ایشان در جنگ با مشرکان، مردانگی کردند و با وجود زیادی افراد دشمن، آسیبی به آنها نرسید[۱۴۵].
سهل بن حنیف
از کسانی که به تیراندازی مشهور بوده، سهل بن حنیف انصاری میباشد. او از کسانی است که در جنگ اُحد با پیامبر باقی مانده بود و یکی از آن چند نفر میباشد که با رسول خدا بیعت کردند تا پای جان استقامت کنند. وی ایستادگی کرد تا اینکه دشمنان را از پیامبر دور و با تیراندازی از رسول خدا دفاع کرد و پیامبر میفرمود: به سهل بن حنیف تیر دهید[۱۴۶].[۱۴۷]
ابودجانه
ابودجانه از کسانی است که پس از فرار اصحاب رسول خدا، همراه ایشان ماند. رسول خدا(ص) به او گفت: یا ابادجانه! قوم خود را دیدی؟ گفت: آری. پیامبر فرمود: تو هم به قوم خودت ملحق شو. ابودجانه گفت: من بر این کار با خدا و پیامبر بیعت نکرده بودم. پیامبر فرمود: تو در رفتن آزادی. ابودجانه گفت: به خدا سوگند، قریش نباید بگویند که من فرار کرده و تو را تنها گذاشتهام تا بچشم آنچه تو میچشی؛ آنگاه پیامبر برای او دعای خیر کرد[۱۴۸]. در نقل دیگری آمده است: هنگامی که رسول خدا به ابودجانه گفت که بازگرد، بیعت خود را از تو برداشتم، ولی علی از من است و من اویم؛ پیش پیامبر آمد و گریست و در حالی که سرش را به سوی آسمان بلند کرده بود گفت: نه، به خدا سوگند، من با شما بیعت کردهام، به کجا بازگردم؟ إِلَى زَوْجَةٍ تَمُوتُ أَوْ وَلَدٍ يَمُوتُ أَوْ دَارٍ تَخْرَبُ وَ مَالٍ يَفْنَى وَ أَجَلٍ قَدِ اقْتَرَبَ؛ «به سوی زن و فرزندی که میمیرد، یا خانهای که خراب و مالی که فناپذیر و مرگی که نزدیک است؟» رسول خدا برای او دلسوزی کرد. او میجنگید تا اینکه جراحت زیادی برداشت. علی(ع) او را نزد پیامبر آورد گفت: یا رسول الله! آیا من به بیعت خود وفا کردم؟ فرمود: آری. و برای او دعای خیر فرمود[۱۴۹].[۱۵۰]
زید بن وهب[۱۵۱]
او میگوید: از ابن مسعود پرسیدم: آیا مردم از اطراف پیامبر پراکنده شدند و به جز علی بن ابیطالب(ع) و ابودجانه و سهل بن حنیف کسی با رسول خدا باقی نماند؟ ابن مسعود گفت: به جز علی بن ابیطالب، همه مردم گریختند، ولی گروهی بازگشتند که اول آنها عاصم بن ثابت، ابودجانه و سهل بن حنیف بود و بعد طلحة بن عبیدالله به آنها ملحق گردید. به او گفتم: ابوبکر و عمر در کجا بودند؟ گفت: آنها نیز از رسول خدا دور شدند. پرسیدم: عثمان کجا بود؟ گفت: او پس از سه روز از واقعه بازگشت. زید بن وهب گوید: به عبدالله بن مسعود گفتم: خودت در آن هنگام کجا بودی؟ گفت: من نیز از کسانی بودم که دور شده بودم. به او گفتم: پس چه کسی به تو خبر داد که علی ماند و اولین کسانی که بازگشتند، اینان بودند؟ گفت: عاصم و سهل بن حنیف.
به او گفتم: ماندن علی در آن هنگام، شگفتآور است. گفت: اگر تو تعجب میکنی، ملائکه نیز از ثبات و پایداری او در شگفت شدند. مگر نمیدانی آن روز جبرئیل گفت: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ»؟ او میگوید: از ابن مسعود پرسیدم: از کجا معلوم شد که جبرئیل بود؟ گفت: مردم صدایی از آسمان شنیدند و از رسول خدا پرسش کردند که این صدای کیست؟ فرمود: آن جبرئیل است[۱۵۲]. شیخ صدوق نقل کرده است: اعرابی (بادیهنشین) نزد رسول خدا آمد و پیامبر در حالی که عبایی بر دوش داشت بیرون آمد. آن شخص به رسول خدا گفت: با این لباس بیرون آمدی که همانند جوانان هستی. پیامبر فرمود: آری، ای اعرابی! من جوان، پسر جوان و برادر جوانم. آن شخص گفت: خودت جوانی، درست است، ولی منظور از فرزند کسی که جوان است و برادر کسی که جوان است کیست؟ پیامبر فرمود: آیا نشنیدی کلام خدای عز وجل را که میفرماید: ﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾[۱۵۳] من فرزند ابراهیم هستم؛ اما برادر جوانم، به درستی که منادی روز اُحد در آسمان ندا داد: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ» پس علی برادر من و من برادر اویم[۱۵۴].[۱۵۵]
امعماره[۱۵۶]
دختر سعد بن ربیع میگوید: من نزد امعماره رفته و به او گفتم که از روز جنگ اُحد به من خبر بده. او گفت: من روز اول بیرون آمدم تا ببینم مردم چه میکنند و ظرف آبی همراه داشتم. به خدمت رسول خدا که در میان اصحابش بود، رسیدم. جنگ همچنان به نفع مسلمانان بود، ولی هنگامی که مسلمانان شکست خوردند و فرار کردند، من به نزد رسول خدا رفته و خود مشغول جنگ شدم و با شمشیر و انداختن تیر از آن حضرت دفاع میکردم تا اینکه زخمهایی برداشتم. دختر سعد میگوید: بر شانه او جراحتی عمیق دیدم و از او پرسیدم که چه کسی زده است؟ گفت: ابن قمئه که خدا او را خوار کند. وقتی مردم از رسول خدا روی گردانیده بودند، او متوجه ما شده و میگفت: محمد(ص) را به من نشان دهید. من نجات نیابم، اگر نجات یابد. آنگاه من، مصعب بن عمیر و گروهی دیگر از کسانی که مانده بودند در برابر او ایستادیم. او این ضربت را به من زد و من نیز ضربتی بر او وارد کردم، ولی در او اثر نکرد؛ زیرا دو زره بر تن داشت[۱۵۷].[۱۵۸]
اصیرم
او مردی از قبیله بنی عبدالاشهل است. محمود بن اسد میگوید: او از پذیرفتن اسلام امتناع میکرد، اما هنگامی که رسول خدا عازم اُحد شد، او اسلام آورد و شمشیر خود را گرفته و به میان سپاه پیامبر آمد و با کفار جنگ کرد تا اینکه زخمهای زیادی برداشت. گروهی از قبیله بنی عبدالاشهل، میان کشتگان در جستوجوی شهدای خود بودند که ناگهان او را دیدند و گفتند: این اصیرم است، چه شده که او به اینجا آمده است؟ او که منکر اسلام بود. از او پرسیدند: چه چیزی باعث شده که بدینجا آمدهای؟ آیا برای دفاع از قبیله خود یا برای اسلام به اینجا آمدهای؟ گفت: به اسلام میل کردم و ایمان به خدا و رسولش آورده و تسلیم شدم، سپس شمشیر خود برداشته و به سپاه مسلمانان پیوستم و جنگیدم تا اینکه این جراحتها بر من وارد شد. وی پس از لحظاتی از دنیا رفت. قبیله او نزد پیامبر آمده و حال او را شرح دادند. رسول خدا فرمود: او از اهل بهشت است[۱۵۹].[۱۶۰]
بازگشت فراریان
پس از آنکه اصحاب رسول خدا متفرق شدند و به جز تعداد کمی، پیامبر را تنها گذاشتند؛ بعضی وارد شهر مدینه شدند و برخی به کوه پناه بردند. رسول خدا مردم را صدا میکرد و میفرمود: بندگان خدا! نزد من آیید. عدهای از آنها بازگشتند تا اینکه سی نفر اطراف پیغمبر اجتماع کردند[۱۶۱]. میگویند: اول کسی که رسول خدا را شناخت، کعب بن مالک بود. او میگوید: من فریاد زدم ای جماعت مسلمانان! شما را بشارت باد که رسول خدا زنده است. پیامبر به من اشاره کرد که ساکت شوم، پس به طرف آن شعب رفتند[۱۶۲].[۱۶۳]
زخمهای پیامبر(ص)
زراره میگوید: از امام باقر(ع) سؤال کردم: آیا پیامبر در روز اُحد به بالای کوه هم صعود کردند؟ امام باقر(ع) فرمود: رسول خدا به آنجا نرفتند. زراره میگوید: به آن حضرت عرض کردم: برای ما نقل کردهاند که دندانهای پیغمبر در روز جنگ اُحد شکسته شد. فرمود: نه، چنین نیست. خداوند روزی که پیامبر را قبض روح کرد، از نقص سالم بود، آری، صورت آن بزرگوار جراحت برداشت، علی را فرستاد تا آب آورد و از آن آب نیاشامید، ولی صورت مبارک خود را شست[۱۶۴]. حسین بن ابیالعلاء[۱۶۵] از امام صادق(ع) نقل کرده است: در روز جنگ اُحد، مردم به جبهه جنگ پشت کرده و از کوه بالا رفتند، در حالی که پیامبر آنها را صدا میکرد. ابوسفیان بت خود، هبل را بالای کوه برد و میگفت: اعْلُ هُبَلُ. رسول خدا فرمود: «اللَّهُ أَعْلَى وَ أَجَلُّ». پس از آنکه بر پیامبر صدمههایی وارد شد گفت: پروردگارا! تو به من وعده یاری دادهای و اگر دشمنان پیروز شوند، تو پرستش نشوی. رسول خدا(ص) در آن هنگام فرمود: یا علی! کجا بودی؟ گفت: یا رسول الله! من ماندم و از صحنه نبرد بیرون نرفتم. پیامبر فرمود: همین گمان را نسبت به تو داشتم، سپس فرمود: آب بیاور تا خود را شستوشو دهم؛ آنگاه علی(ع) ظرفی آب آورد و در دست مبارک پیامبر ریخت و رسول خدا محاسن خود را با آن آب شست[۱۶۶].[۱۶۷]
حمزة بن عبد المطلب[۱۶۸]
روز اُحد، حمزة بن عبدالمطلب بسیار سخت جنگید. یکی از کفار به نام سباع بن عبدالعزی را دید و به او گفت: نزد من بیا. آیا با خدا و پیامبر جنگ میکنی؟ پس به او حمله کرد و به قتل رساند. این نفر سی و یکم بود که به دست حمزه کشته شد؛ پس حمزه خم شد تا زرهش را بگیرد، زره از شکم او کنار رفت. وحشی غلام جبیر بن مطعم در کمین بود نیزهای که از قبل آماده کرده بود بر شکم حمزه زد. وحشی میگوید: حمزه خواست مرا تعقیب کند، ولی آن جراحت شدید بود و او روی زمین افتاد و من حربه خود را برداشته و بازگشتم[۱۶۹]. طبری میگوید: هنگامی که کفار از مکه به سوی مدینه برای جنگ حرکت کردند؛ هرگاه هند، دختر عتبه همسر ابوسفیان که همراه آنان بود، وحشی را میدید، میگفت: یا ابا دسمه! مرا شفا بده! (با این عبارت او را تحریک بر کشتن حمزه میکرد). کنیه وحشی ابو دسمه بود[۱۷۰].[۱۷۱]
وحشی[۱۷۲]
جعفر بن عمرو گوید: من و عبیدالله بن عدی در زمان معاویه به حمص رفتیم، وحشی که غلام جبیر بن مطعم بود در آنجا ساکن بود. نزد او رفتیم تا کشتن حمزه را از زبان خود او بشنویم. از مردی درباره او سؤال کردیم گفت: بر درب خانهاش نشسته و مردی است که دائمالخمر میباشد. نزد او رفته و از کیفیت قتل حمزه سؤال کردیم. گفت: همانگونه که برای رسول خدا نقل کردهام، برای شما خواهم گفت. من غلام جبیر بن مطعم بودم. عموی او طعیمه در بدر کشته شد. وقتی قریش به اُحد آمدند جبیر به من گفت: اگر حمزه را در عوض عمویم بکشی، آزاد خواهی شد. من با مردم آمدم، در حالی که من مردی از حبشه بودم و نیزه پرتاب میکردم که کمتر به خطا میرفت. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر برخورد کردند، حمزه را دیدم که غبار بر چهرهاش نشسته و چنان با شمشیر بر آن گروه حمله میبرد که هیچ چیز در برابرش مقاومت نمیکند. من پشت سنگی کمین کردم و چون به من نزدیک شد آن نیزه را به سوی او پرتاب نمودم که بر دل او نشست. خواست به طرف من بیاید، نتوانست و چون از دنیا رفت، نیزه خود را برداشته و به طرف لشکر آمدم. دیگر کاری نداشتم و او را کشتم تا رها شوم. بعد وقتی به مکه آمدم آزاد شدم. در مکه ماندم تا اینکه رسول خدا آن را فتح کرد؛ به طائف فرار کردم و در آنجا ماندم. هنگامی که گروهی از طائف نزد رسول خدا آمدند، من نیز آمدم و همچنان نگران بودم. مردی به من گفت: اگر اسلام اختیار کنی، پیامبر تو را نمیکشد. به مدینه نزد رسول خدا آمده و شهادتین را گفتم. پیامبر، وقتی مرا دید فرمود: وحشی هستی؟ گفتم: آری، یا رسول الله! فرمود: چگونه حمزه را کشتی؟ آن را شرح دادم؛ بعد فرمود: صورت خود را از من پنهان کن که تو را نبینم. بنابراین، همیشه خود را مخفی میکردم تا پیغمبر از دنیا رفت[۱۷۳].[۱۷۴]
شهدای اُحد
مشرکان، حمزه و دیگر شهدا را مثله کردند[۱۷۵] جز حنظلة بن ابوعامر که پدرش (ابو عامر) با کفار بود، بدین جهت از او دست کشیدند. هند و زنان مشرکان بینی و گوش مسلمانان را بریده و شکم آنان را پاره میکردند. هند شکم حمزه را پاره کرد[۱۷۶] و کبد او را بیرون آورد و خواست بخورد که نتوانست و آن را بیرون انداخت. رسول خدا(ص) هنگامی که بر بالین حمزه آمد به شدت ناراحت شد و فرمود: من اگر بر کفار پیروز شوم، هفتاد نفر از آنان را مثله میکنم؛ آنگاه خداوند این آیه را فرستاد: ﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ * وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ﴾[۱۷۷]. جابر نقل کرده است: هنگامی که رسول خدا شنید حمزه را کشته و مثله نمودهاند با صدای بلند گریست و وقتی خود از نزدیک حمزه را مشاهده کرد، فریاد کشید. روایت شده است: پیامبر هنگامی که بر بالین حمزه آمد و آن حالت را دید، هیچ منظرهای همانند آن منظره، دل رسول خدا را به درد نیاورد و گفت: ای عمو! خدا رحمتت کند، مردی بودی که بسیار صله رحم میکردی و بسیار اعمال خیر بهجا آوردی.
شهادت حمزه در روز نیمه شوال سال سوم هجری اتفاق افتاد و سن او هنگام شهادت ۵۷ سال بوده است[۱۷۸]. گفتهاند که حضرت حمزه، روز جمعه قبل از واقعه اُحد روزهدار بوده است و شنبه که روز جنگ اُحد بود، نیز روزه داشت و با دشمن پیکار میکرد. رسول خدا قبل از شهادت با او معانقه کرد و بین دو چشمان او را بوسید[۱۷۹]. روایت شده است: هنگامی که صفیه آمد، انصار بین او و رسول خدا حائل شدند. پیامبر فرمود: او را مانع نشوید؛ پس آمده و نزد رسول خدا نشست و هرگاه میگریست، پیامبر نیز گریه میکرد، فاطمه(س) نیز میگریست و گریه پیامبر با گریه زهرا(س) شدت مییافت و میفرمود: مصیبتی همانند مصیبت حمزه بر من وارد نشده است؛ سپس به صفیه و فاطمه فرمود: شما را بشارت باد، جبرئیل نزد من آمد و به من خبر داد که در آسمانهای هفتگانه نوشته شده است: «حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ»[۱۸۰].[۱۸۱]
عبدالله بن جحش[۱۸۲]
شمشیر او در جنگ اُحد شکسته شد و رسول خدا به او قطعه چوبی از خرما داد و تبدیل به شمشیر گشت. وی همچنان جنگ میکرد تا اینکه ابوالحکم بن اخنس او را به قتل رساند؛ علی(ع) نیز بر ابوالحکم حمله کرد و او را به هلاکت رساند[۱۸۳]. عبدالله بن جحش یک روز قبل از جنگ اُحد دعا کرد و گفت: خدایا! فردا به من شهادت روزی کن که یکی از دلاوران کفار مرا به قتل رساند و آنگاه مثله کند و هنگام ملاقات با تو، وقتی از من پرسش کنی که در چه راهی بینی و گوش تو را قطع کردهاند، بگویم در راه تو و رسول تو؛ و مرا در این امر تصدیق کنی[۱۸۴]. رسول خدا دستور داد که عبدالله بن جحش و دایی او حمزه را در یک قبر دفن کنند. عبدالله بن جحش، فرزند امیمه دختر عبدالمطلب است و او را نیز مثله کرده بودند، ولی همانند حمزه، سینه او را چاک نزده بودند[۱۸۵]. رسول خدا(ص) پس از شهادت عبدالله بن جحش، متولی اموال و ارث او شد و با اموال او برای مادرش مالی را در خیبر خریداری کرد[۱۸۶].[۱۸۷]
حنظلة بن ابیعامر
او مردی از قبیله خزرج بود و در آن شبی که فردایش واقعه اُحد رخ داد، ازدواج کرده بود. از رسول خدا(ص) اجازه گرفت و با پیامبر به اُحد نرفت. هنگام صبح، در حالی که جنب بود، قصد کرد که به قشون اسلام بپیوندد. همسرش[۱۸۸] نزد چهار نفر از انصار فرستاد و آنان را بر این کار شاهد گرفت و حنظله رهسپار اُحد گردید. به او گفتند: این گواه گرفتن برای چه بود؟ گفت: خواب رفتم و در رؤیا دیدم که گویا درب آسمان گشوده و حنظله وارد آن گردید، سپس بسته شد؛ دانستم که او شهید خواهد شد، خواستم اگر فرزندی از او به وجود آمد، بر آن گواه باشید. حنظله در میدان جنگ حضور پیدا کرد، ابوسفیان را دید که بر اسبی سوار است، بر او حمله برد و ضربتی بر اسب او زد. ابوسفیان از اسب سقوط کرد و فریاد برآورد: ای جماعت قریش! من ابوسفیان هستم و حنظله قصد جان مرا دارد. ابوسفیان میدوید و حنظله او را تعقیب میکرد؛ پس مردی به او نیزهای زد، حنظله به او حمله کرد و او را کشت و خود بین حمزه، عمرو بن جموح، عبدالله بن حرام و گروهی دیگر از انصار روی زمین افتاد. رسول خدا فرمود: ملائکه را دیدم که حنظله را بین زمین و آسمان در ظرفهای طلایی غسل میدادند. از این رو او را غَسِيلَ الْمَلَائِكَةِ نامیدند. هنگامی که مردم در میان شهدا جستوجو میکردند، قطرههای آب را بر سر حنظله دیدند، در حالی که در کنار او آب نبود و این تصدیق فرمایش رسول خدا بود که فرمود: ملائکه او را غسل دادند[۱۸۹].[۱۹۰]
انس بن نضر[۱۹۱]
هنگامی که شایعه کشته شدن پیامبر منتشر گردید، بعضی[۱۹۲] از اصحاب پیامبر که بر کوهها فرار کرده بودند گفتند: ای کاش قاصدی داشتیم که نزد عبدالله بن ابی میفرستادیم تا او از ابوسفیان برای ما امان بگیرد، محمد کشته شد و شما به قبیله خود بازگردید، پیش از آنکه بیایند و شما را به قتل برسانند. انس بن نضر گفت: اگر محمد(ص) کشته شده است، پروردگار محمد(ص) باقی است؛ پس بر همان عقیده که محمد(ص) جنگ کرد، شما نیز بجنگید. آنگاه گفت: خدایا! من از تو عذر میخواهم از آنچه که اینان میگویند و پیشنهاد میکنند، سپس شمشیر خود را کشیده و جنگ کرد تا اینکه کشته شد[۱۹۳]. طبری و ابن هشام نقل کردهاند: انس بن نظر، عموی مالک بن انس به عمر بن خطاب و طلحة بن عبیدالله رسید. دید آنان نشسته و دست از جنگ کشیدهاند. گفت: چرا نشستهاید؟ گفتند: محمد رسول خدا کشته شد. گفت: زندگی بعد از او را برای چه میخواهید؟ برخیزید و شرافتمندانه همانگونه که پیامبر از دنیا رفت شما هم بمیرید، سپس آمد و جنگ نمود تا کشته شد[۱۹۴].[۱۹۵]
ذکوان بن قیس
او از انصار است و به مکه رفت و خدمت پیامبر رسید. در غزوه بدر حضور داشت. رسول خدا(ص) درباره او میفرمود: هرکس دوست دارد مردی را مشاهده کند که در سبزهزار بهشت قدم نهاده است به ذکوان نگاه کند. هنگامی که سپاهیان اسلام متوجه اُحد شدند، او با اهل خود وداع کرد. به او گفتند: کی باز میگردی؟ گفت: دیدار روز قیامت خواهد بود. و پس از شروع جنگ، پیکار نمود تا شهید شد. رسول خدا فرمود: چه کسی از ذکوان خبر دارد؟ امیرالمؤمنین(ع) گفت: یا رسول الله! من سواری را دیدم که از عقب او میرفت و میگفت: من نجات نیابم، اگر تو نجات یابی؛ آنگاه شمشیری بر دوش او فرود آورد. من زننده شمشیر را تعقیب کردم و ضربتی بر او زدم که پایش جدا شد. وقتی نگاه کردم، دیدم اخنس بن شریق است[۱۹۶].[۱۹۷]
ثابت بن قیس و یمان
رسول خدا(ص) یمان[۱۹۸] و ثابت بن قیس را که هر دو پیرمرد بودند، نزد زنان گذاشته بود. یکی از آن دو به دیگری گفت: چرا منتظر بمانیم؟ آیا شمشیرهای خود را برداشته و به پیامبر ملحق نشویم؟ شاید خدا شهادت را روزی ما گرداند؛ آنگاه عازم صحنه قتال شدند و کسی از مسلمانان از تصمیم آنها اطلاع نداشت. ثابت بن قیس را کفار به قتل رساندند، ولی هنگامی که مسلمانان مشغول نبرد بودند، یمان را کشتند در حالی که او را نشناختند که از مسلمانان است. حذیفه فرزند یمان هرچه فریاد زد پدرم پدرم، گفتند: به خدا سوگند، ما او را نشناختیم. گفت: خدا شما را رحمت کند. پیامبر خواست دیه او را بپردازد، حذیفه آن را به مسلمانان بخشید[۱۹۹].[۲۰۰]
سر روی قدم پیامبر(ص)
رسول خدا(ص) فرمود: کیست که جان خود را در راه خدا بدهد؟ زیاد بن سکن با پنج نفر از انصار به پا خاسته ـ بعضی گفتهاند که عمارة بن یزید بوده است ـ و مقابل پیامبر جنگیدند و آخرین نفر آنها زیاد یا عماره بود. او چنان دفاع کرد که زخمهای زیاد او را از پای درآورد. گروهی از مسلمانان بازگشتند و دشمنان را دور زدند. رسول خدا(ص) فرمود: او را نزدیک من بیاورید. او را آوردند. رسول خدا پای خود را زیر سر او گذاشت و او جان داد در حالی که صورتش روی قدم پیامبر بود[۲۰۱].[۲۰۲]
وهب و حارث[۲۰۳]
وهب بن قابوس مزنی و برادرزادهاش حارث بن عتبه به مدینه رفتند تا به خدمت رسول خدا برسند، ولی او را نیافتند. به آنها گفته شد که پیامبر در اُحد به جنگ کفار رفتهاند. آنان به اُحد رفته و به خدمت رسول خدا رسیدند و هنگامی که کفار از پشت سر حمله نمودند، وهب و حارث ایستادگی کرده و وقتی دشمنان متوجه پیامبر شدند، رسول خدا فرمود: چه کسی شرّ اینان را دفع میکند؟ حارث اعلام آمادگی کرد و به مقابله با کفار پرداخت. دوباره گروهی دیگر از کفار آمدند و وهب برای دفع آنها آماده گردید و آنها را پراکنده ساخت. گروهی دیگر حمله کردند، رسول خدا فرمود: چه کسی اینان را دفع میکند؟ وهب گفت: من آماده هستم. رسول خدا فرمود: به پا خیز و خود را به بهشت بشارت بده. پیامبر جنگ آنان را مینگریست تا اینکه کفار او را محاصره کرده و به قتل رساندند و او را مثله نمودند و بیست زخم در بدن او به جای ماند. پس از کشته شدن وهب، برادرزادهاش هم پس از مبارزه به شهادت رسید[۲۰۴].[۲۰۵]
مالک بن سنان
او پدر ابو سعید خدری است و در جنگ اُحد، خون چهره مبارک رسول خدا را با دهان پاک کرد و نوشید و رسول خدا فرمود: کسی که خواهد به مردی از اهل بهشت نگاه کند به این شخص، یعنی مالک بن سنان بنگرد. و فرمود: کسی که خونش با خون من ممزوج گردد، آتش به او اصابت نکند. پس او نیز در اُحد به شهادت رسید[۲۰۶].[۲۰۷]
سعد بن ربیع
مالک بن وحشم از کنار سعد بن ربیع گذشت، در حالتی که دوازده زخم بر سعد وارد شده بود و بر خارجة بن زید گذشت که سیزده زخم کشنده داشت. به او گفت: آیا شنیدهای که محمد(ص) را کشتند؟ خارجه گفت: اگر او کشته شده خدای عز وجل باقی است. تو برو و برای دین خود بجنگ. پس گوید از کنار سعد بن ربیع گذشتم و همان سخن را به او گفتم. گفت: گواهی میدهم که پیامبر رسالت خود را ابلاغ کرد. تو بر دین خود باش که خدا زنده است و نمیمیرد. روایت شده است که رسول خدا فرمود: چه کسی از سعد بن ربیع خبر میآورد؟ یکی از انصار به جستوجوی او پرداخت و او را در میان کشتگان یافت که هنوز رمقی داشت، و پیام پیامبر را به او رساند. سعد گفت: من در حال رفتن از این جهان هستم، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو که سعد میگوید خدا تو را جزای خیر دهد بهترین جزا و همچنین سلام مرا به قوم خودم برسان و به آنان بگو اگر در خدمتکاری پیغمبر خود کوتاهی کنند، هیچ عذری نزد پیامبر و خدا از شما پذیرفته نشود، آنگاه سعد جان داد. آن مرد بازگشت و سلام سعد را به پیامبر رساند. رسول خدا گفت: خدایا! من از سعد راضی هستم، تو نیز از او راضی باش[۲۰۸].[۲۰۹]
عمرو بن جموح
او لنگ بود و چهار فرزند داشت که همانند شیر بودند و در جنگها با رسول خدا شرکت میکردند. فرزندان او هنگام رفتن به اُحد تصمیم گرفتند که از رفتن پدر به اُحد جلوگیری کنند. به او گفتند: تو در پیشگاه خدا معذور خواهی بود. عمرو بن جموح نزد رسول خدا آمد و گفت: فرزندانم مرا از آمدن با شما منع کردهاند، ولی به خدا سوگند، من قصد دارم با همین پای لنگ خویش در بهشت قدم گذارم. رسول خدا به او گفت: برای تو جهاد واجب نیست و در پیش خدا معذور خواهی بود، اما به فرزندان او فرمود: شما او را منع نکنید، شاید که خداوند برای او شهادت روزی کند؛ پس او سلاح خود را برداشت و به قبله روی نمود و گفت: خدایا! مرا دست خالی بازمگردان و شهادت را روزیام فرما. رسول خدا فرمود: در میان شما کسی هست که اگر از خدا حاجتی بطلبد، خواسته او را برآورده کند، من عمرو بن جموح را دیدم که با همان پای لنگ در بهشت قدم گذارد[۲۱۰].
واقدی میگوید: در جنگ اُحد، عایشه با گروهی از زنان متوجه میدان جنگ شدند تا از آنچه رخ داده آگاهی یابند. در راه، هند، همسر عمرو بن جموح را دید که جسد شوهر، برادر و پسر خود را بار کرده به مدینه میآورد. از او پرسید: چه خبر داری؟ گفت: رسول خدا به سلامت است و هر مصیبتی بعد از آن آسان میباشد. سؤال کرد: چه چیز را با شتر حمل میکنی؟ گفت: شوهرم عمرو بن جموح، برادرم عبدالله و پسرم خلاد هستند که به مدینه میبرم تا دفن کنم. در آن حال شتر به زانو درآمد و از حرکت بازماند. عایشه گفت: از گرانی بار است. هند گفت: در او سستی ندیدم، سپس شتر را با زجر برانگیخت و چون عنان را به طرف مدینه کشید، دوباره شتر زانو زد. باز او را بلند کرد و به طرف اُحد حرکت داد. هند به خدمت رسول خدا آمد و آن حالت را برای او بیان کرد. آن حضرت فرمود: هنگامی که عمرو بن جموح به طرف اُحد میآمد آیا سخنی نگفت؟ هند عرض کرد: او را دیدم که متوجه قبله شد و این جمله را گفت: اللَّهُمَّ لَا تَرُدَّنِي؛ «خدایا! مرا بازمگردان»، پیامبر فرمود: «إِنَّ الْجَمَلَ مَأْمُورٌ»؛ «شتر مأمور است». سپس فرمود: ای هند! شوهر، برادر و پسرت در بهشت همراه یکدیگرند. هند گفت: یا رسول الله! دعا کن که حقتعالی مرا رفیق ایشان گرداند[۲۱۱].[۲۱۲]
قتادة بن نعمان
در واقعه اُحد، چشم قتادة بن نعمان از حدقه بیرون آمد و بر گونهاش افتاد[۲۱۳]، نزد رسول خدا آمد. پیامبر به او گفت: اگر میخواهی صبر کن و بهشت، پاداش تو خواهد بود؛ و اگر میخواهی خدا را بخوانم که چشمت همانند اول شود. قتاده گفت: یا رسول الله! بهشت جزایی زیبا و عطایی بزرگ است، ولی میترسم که زنان مرا کور بخوانند. شما بخواهید که چشم من بازگردد و دعا کنید که خدا بهشت را روزی من کند. فرمود: چنین کنم؛ پس با دست مبارکش چشم قتاده را به جای اول بازگرداند و فرمود: خدایا! او را جمال و زیبایی بپوشان[۲۱۴]. عاصم بن عمر میگوید: پیامبر هنگامی که چشم قتاده را با دست خویش به جای خود بازگرداند، چشم او از اول بهتر و قدرت بیناییاش بیشتر شد[۲۱۵].[۲۱۶]
قساوت و پستی
پس از شهادت یاران رسول خدا، زنان و مردان مشرکان شروع به مثله کردن و بریدن گوش، بینی و دیگر اعضای مسلمانان نمودند و حتی شکم و سینههای آنها را چاک میزدند و بر این گمان بودند که رسول خدا نیز در میان کشتههاست. وحشی همانگونه که قبلاً ذکر شد، جگر حضرت حمزه را بیرون آورد و نزد هند دختر عتبه برد و گفت: این جگر حمزه است. در روایت دیگر آمده است که زنان کفار با هند آمدند و شهدا را مثله و از آنها گردنبند درست کردند[۲۱۷]. هند گردنبند، خلخال و گوشواره خود را به وحشی، غلام جبیر بن مطعم در عوض آن خدمت بخشید و خود بر روی صخرهای که مشرف بود رفته و با صدای بلند فریاد زد و شعر خواند[۲۱۸].[۲۱۹]
ابوسفیان
آنگاه ابوسفیان به مسلمانان روی کرده و گفت: اعْلُ هُبَلُ، اعْلُ هُبَلُ. رسول خدا(ص) به مسلمانان فرمود: در جواب بگویید: «اللَّهُ أَعْلَى وَ أَجَلُّ». ابوسفیان گفت: إِنَّ لَنَا عُزَّى، وَ لَا عُزَّى لَكُمْ. پیامبر فرمود: پاسخ دهید: «وَ اللَّهُ مَوْلَانَا، وَ لَا مَوْلَى لَكُمْ». سپس گفت: آیا ما محمد را کشتیم؟ عمر گفت: خیر، او ایستاده و سخن تو را میشنود. ابوسفیان گفت: شما در کشتگان خود خواهید یافت که آنها مثله شدهاند. من نه از آن راضی و نه بر آن خشمناک هستم و نه به آن امر و نه از آن نهی کردهام. و گفت: امروز به جای روز بدر و جنگ به نوبت است. روز بدر پیروزی از شما بود و امروز پیروزی برای ما است[۲۲۰].[۲۲۱]
حلیس بن زبان
او از بزرگان احابیش است[۲۲۲]، بر ابوسفیان عبور کرد و ابوسفیان در میان شهدا آمده و بر سر جسد حمزه ایستاده و با سر نیزه بر صورت او میزد و میگفت: بچش ای عاق! (یعنی طعم مخالفت با ما را بچش). حلیس گفت: ای بنیکنانه! این مرد آقای قریش است؛ ببینید با بدن بیجان پسر عموی خود چه میکند. ابوسفیان شرم کرد و گفت: این اشتباهی بود که انجام دادم، آن را مخفی کن[۲۲۳]. هنگامی که ابوسفیان باز میگشت، با دیگر کفار فریاد زد: وعده شما سال آینده در بدر است. رسول خدا(ص) به مردی از اصحابش فرمود: بگو: آری، آنجا بین ما و شما وعده دیدار باشد[۲۲۴].[۲۲۵]
هند دختر عتبه
او همسر ابوسفیان و دختر عتبه میباشد و در جنگ بدر؛ برادر، پدر، فرزند و عمویش که در لشکر کفار بودند کشته شدند. در اُحد روی سنگی بالا رفت و با صدای بلند فریاد زد: نَحْنُ جَزَيْنَاكُمْ بِيَوْمِ بَدْرٍ *** وَ الْحَرْبُ بَعْدَ الْحَرْبِ ذَاتُ سَعَرٍ مَا كَانَ عَنْ عُتْبَةَ لِي مِنْ صَبْرٍ *** وَ لَا أَخِي وَ عَمِّهِ وَ بَكْرِي شَفَيْتُ نَفْسِي وَ قَضَيْتُ نَذْرِي *** شَفَى وَحْشِيّ غَلِيلَ صَدْرِي فَشُكْرُ وَحْشِيٍّ عَلَيَّ عُمْرِي *** حَتَّى تَرْمَ أَعْظُمِي فِي قَبْرِي[۲۲۶] عمر بن خطاب به حسان بن ثابت گفت: یا ابا فریعه! اگر میشنیدی آنچه هند میگفت و اگر او را میدیدی که بر صخرهای ایستاده و رجز میخواند یاد میآوردی که او با حمزه چه کرد. حسان گفت: من نیزهای را دیدم که فرود آمد، در جایگاه خود بودم و با خود گفتم که این سلاح عربی نیست. ناگهان آن نیزه بر حمزه اصابت کرد و ندانستم که بر او اثر گذاشت، ولی هند را شنیدم که میگفت: حمزه را کفایت کردید و او را به قتل رساندید. حسان بن ثابت هم اشعاری در سرزنش هند گفته است[۲۲۷].[۲۲۸]
علی(ع) در تعقیب کفار
رسول خدا(ص) علی را به تعقیب کفار روانه کرد و به او فرمود: از قصد آنها اطلاع پیدا کن و ببین چه میخواهند بکنند. اگر بر اسبان سوار شده و شترها را بدون سوار میرانند، قصد یورش به مدینه را دارند؛ و اگر بر شتران سوار گشته و بر اسبان آنها سواری نیست، آنان تصمیم رفتن به مکه را دارند. بعد فرمود: به آن خدایی که جانم در دست اوست، اگر به سوی مدینه روند، آنها را تعقیب کرده و با آنان جنگ و مبارزه خواهم نمود. علی(ع) میگوید: من به دنبال کفار حرکت نمودم و نگاه میکردم که آنها چه میکنند. دیدم بر شترها سوار شدهاند و راه مکه را در پیش گرفتهاند. رسول خدا به من گفته بود هر ارادهای آنان داشتند و تو بر آن اطلاع پیدا کردی، پنهان کن تا نزد من آیی؛ پس هنگامی که آنها را متوجه مکه دیدم به طرف پیامبر آمده و در حالی که خوشحال بودم، آن گزارش را به رسول خدا رساندم[۲۲۹].[۲۳۰]
خبر از پیروزی
ابن هشام از بعضی از اهل علم نقل کرده است که رسول خدا(ص) به علی بن ابیطالب(ع) فرمود: «لاَ يُصِيبُ الْمُشْرِكُونَ مِنَّا مِثْلَهَا حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَيْنَا»[۲۳۱]؛ «هرگز همانند اُحد صحنهای برای مشرکان نخواهد بود تا اینکه خدای متعال پیروزی را برای ما مقرر فرماید».
فاطمه(س) و زنان در اُحد
شایعه کشته شدن پیامبر(ص) در مدینه منتشر شد. زنان مدینه با حضرت فاطمه(س) بیرون آمده و متوجه اُحد گردیدند. زهرا(س) هنگامی که رسول خدا را ملاقات کرد، دست در گردن پیامبر انداخت. وی زخمهای پدر را شستشو میداد و علی(ع) آب میریخت. وقتی دید که خون از چهره مبارک آن بزرگوار باز نمیایستد، خاکستر حصیر را روی زخم گذاشت تا آن خون باز ایستاد[۲۳۲]. در روایت دیگری آمده است: هنگامی که فریاد کشته شدن پیامبر در اُحد به وسیله ابلیس طنینانداز شد و به مدینه خبر رسید؛ زهرا(س) صیحهای زد و هیچ زنی از هاشمیان و قریشیان نماند مگر اینکه دست روی سر گذاشت و فاطمه(س) همچنان فریادزنان به طرف اُحد میرفت. وقتی فاطمه و صفیه در اُحد نزد رسول خدا آمدند و پیامبر را مشاهده کردند، رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: اما صفیه را نگه دار که نزد من نیاید، ولی فاطمه را بگذار بیاید. پس فاطمه(س) نزد رسول خدا آمد و چهره خونآلود پیامبر را مشاهده کرد و فریادی زد و خون از چهره مبارک او پاک کرد و در آن حال میگفت: خشم خدا برای کسی شدید است که چهره رسول او را خونآلود کرد. پیامبر هم خونها را با دست مبارک خود میگرفت و در هوا میپاشید و از آن چیزی باز نمیگشت. امام صادق(ع) فرمود: اگر از آن خونها چیزی بر زمین قرار میگرفت، عذاب نازل میگشت[۲۳۳].
رسول خدا(ص) به زبیر امر فرمود مادرش صفیه را که خواهر حمزه است بازگرداند. زبیر آمد و به صفیه گفت: رسول خدا امر کرده است که بازگردی. صفیه دست به سینه زبیر زد و گفت: به من خبر رسیده که برادرم را مثله کردهاند؛ من راضیام و در راه خدا صبر خواهم کرد. زبیر آمد و این خبر به رسول خدا داد. پیامبر فرمود: او را رها کن تا بیاید؛ پس صفیه آمد و رسول خدا فرمود: من برای او ترسانم؛ پس دست بر سینه صفیه گذاشت و دعا کرد. صفیه وقتی حمزه را دید، گریست. در روایت دیگری آمده است چون علی(ع) و زبیر او را منع کردند گفت: بازنگردم مگر اینکه رسول خدا را ببینم. و هنگامی که پیامبر را دید، گفت: برادرم حمزه کجاست؟ پیامبر فرمود: در میان مردم است. پس زبیر او را منع میکرد؛ رسول خدا فرمود: او را رها کن. آنگاه که حمزه را دید گریست و هرگاه صفیه میگریست، رسول خدا نیز گریه میکرد. آنگاه دستور داد او را با بُردی کفن کردند. و در روایتی آمده است که فرمود: آیا کفنی نیست؟ مردی از انصار، لباسی را روی حمزه انداخت. در روایت دیگری نقل شده که صفیه دو پارچه با خود آورده بود که یکی را بر بدن حمزه و دیگری را شاید بر بدن پدر جابر پوشاندند[۲۳۴]. زنی از قبیله بنینجار که پدر، شوهر و برادرش هر سه در اُحد شهید شده بودند به اُحد آمد و نزدیک پیامبر رسید. مسلمانان در کنار رسول خدا ایستاده بودند؛ آن زن به مردی گفت: آیا رسول خدا زنده است؟ آن مرد پاسخ داد: آری. زن گفت: ممکن است من رسول خدا را ببینم؟ گفت: آری. پس مردان کنار رفته و راه را برای او باز کردند و او پیامبر را مشاهده کرد و گفت: ای رسول خدا! هر مصیبتی بعد از تو آسان است، سپس بازگشت[۲۳۵].[۲۳۶]
نماز بر شهدا
ابن عباس میگوید: رسول خدا امر کرد که حمزه را در میان بُردی پیچیده، آنگاه بر او نماز گزارد؛ پس هفت تکبیر بر او گفت و سپس سایر شهدا را آورده و نزد حمزه گذاشتند و رسول خدا بر آنان با حمزه هفتاد و دو نماز گزارد[۲۳۷]. در روایت دیگری آمده است: رسول خدا(ص) بر حمزه نماز گزارد، سپس شهید دیگری را آورده و در کنار حمزه گزاردند؛ دوباره رسول خدا نماز گزارد. آن شهید را برداشته، شهید دیگری آوردند، پیامبر نماز گزارد تا اینکه بر حمزه، هفتاد نماز خواند[۲۳۸]. در نقل دیگری آمده است که هر مرتبه بر ده شهید نماز گزارد. نه شهید میآوردند و در کنار حمزه میگزاردند که با حمزه ده نفر میشد و رسول خدا بر آنها نماز میخواند تا اینکه هفت نماز بر شهیدان اُحد خوانده شد، بنابر این شهدا به غیر از حمزه ۶۳ نفر بودند که درباره تعداد آنها بعداً خواهیم گفت. گفته شده است که رسول خدا بر آنها نه تکبیر یا هفت تکبیر یا پنج تکبیر میفرمود[۲۳۹].
ابن کثیر از بخاری نقل میکند که پیامبر پس از گذشت هشت سال بر شهدای اُحد نماز گزارد، همانند کسی که بازماندگان و مردگان را وداع کند، سپس روی منبر رفت و فرمود: من از میان شما خواهم رفت و بر شما گواه خواهم بود و میعاد شما حوض است. از همینجا آن را مشاهده میکنم و من بر شما از شرک هراسی ندارم، ولی میترسم که شما بر دنیا روی کرده و در راه تحصیل آن تلاش کنید[۲۴۰]. از صادقین(ع) نقل شده است که رسول خدا بر حمزه نماز گزارد[۲۴۱].[۲۴۲]
تعداد شهدا
ابن اسحاق میگوید: مجموع شهدای مسلمانان از مهاجران و انصار، ۶۵ نفر بودهاند[۲۴۳]. موسی بن عقبه میگوید: جمیع کسانی که از مهاجران و انصار در اُحد شهید شدند، ۴۹ نفر بودند. و بخاری از براء نقل کرده است که در روز اُحد، هفتاد نفر از مسلمانان شهید شدند[۲۴۴].
تجهیز شهدا
رسول خدا(ص) کنار اجساد شهدا آمد و فرمود: من بر این شهدا گواه خواهم بود و هیچ جراحتی بر اینان در راه خدا وارد نشده مگر اینکه خدا آنها را روز قیامت همانگونه محشور کند که از جراحت آنها خون جاری باشد و رنگ آن، رنگ خون و بوی آن بوی مشک باشد. و سپس گروهی از بازماندگان، شهیدان خود را به مدینه حمل و در نواحی آن دفن کرده بودند. منادی از طرف رسول خدا اعلان نمود: شهیدان را به جایگاه و خوابگاه آنها برگردانید و اگر دفن نمودید، آنها را رها کنید[۲۴۵]. حمزه را در پارچهای پیچیدند که چون بر سر او میکشیدند، پایش ظاهر میشد و وقتی پایش را میپوشاندند، سرش نمایان میشد، پس آن پارچه را روی سر او انداخته و پایش را با علف اذخر[۲۴۶] پوشاندند. و پارچهای به اندازه قامت مصعب نیز نبود، از این رو پایش را به وسیله علف اذخر پوشاندند. وی قبل از اسلام در مکه از جوانان زیبا، خوشرو، خوشبو و خوشلباس بود. انس میگوید: پارچه در اُحد کم و تعداد شهدا زیاد بود، بنابراین گاهی روی دو یا سه نفر، یک پارچه میانداختند و در یک قبر دفن میکردند[۲۴۷]. و این بدین جهت که حفر قبر برای هر یک از مسلمانان سخت بود، ضمن اینکه آنها زخمهای فراوانی داشتند، از این رو رسول خدا اجازه داد اینگونه عمل کنند. هرکدام از آنها که قرآن را بیشتر یاد گرفته بود در قبله قبر و جلو قرار میدادند. مثل اینکه اگر دو مرد با یکدیگر مصاحبت داشته و دوست بودند، آن دو را در یک قبر میگذاردند؛ همانطور که نسبت به عبدالله بن عمرو پدر جابر و عمرو بن جموح را در یک قبر دفن کردند؛ زیرا با یکدیگر مصاحبت داشتند. شهدا را غسل ندادند و با همان زخمها و خونها دفن نمودند[۲۴۸].[۲۴۹]
کیفیت دفن
خارجة بن زید و سعد بن ربیع در یک قبر دفن شدند و این دو با یکدیگر پسرعمو بودند؛ و نعمان بن مالک و عبد بنی حسحاس را در یک قبر مدفون ساختند[۲۵۰]. جابر بن عبدالله میگوید: هنگامی که پدرم کشته شد، من میگریستم و پارچه را از صورت پدرم کنار میزدم. اصحاب پیامبر مرا از این کار منع میکردند، ولی رسول خدا مانع نشد و به من گفت: در سوگ پدرت بگریی یا نگریی، همچنان ملائکه بر پیکر او سایه افکندهاند تا اینکه بدنش از زمین برداشته شد[۲۵۱]. از ابن عباس نقل شده است که در روز اُحد رسول خدا امر فرمود که از شهدا آنچه از جنس آهن و پوست هست برگیرند و فرمود: آنان را با لباسها و خونهایشان مدفون سازید[۲۵۲]. از اعرج نقل میشود: حمزه در قسمت پایین آن کوهی شهید شد که تیراندازان در آنجا مستقر شده بودند و آن کوه کوچکی در میان وادی بود؛ پیامبر دستور داد او را از آنجا حمل کرده و در قسمت بالاتر آوردند. همینجا که هم اکنون قبر حمزه در آنجاست. سپس او را در بردی و مصعب بن عمیر را در پارچه دیگری کفن و هر دو را در یک قبر دفن کردند. از عبدالعزیز نقل شده است که میگوید: شنیدم که عبدالله بن جحش با آن دو شهید گردید و یا آن دو در یک قبر دفن شدند و او پسر خواهر حمزه و نام مادرش، امیمه دختر عبدالمطلب است، ولی آنچه بیشتر نقل شده، اینکه مصعب بن عمیر و عبدالله در زیر آن مسجد که بر قبر حمزه بنا شده است دفن شدند، اما حمزه بهطور جداگانه در یک قبر مدفون شد[۲۵۳].[۲۵۴]
فضل شهدای اُحد
حمزة بن عبدالمطلب در اُحد به دشمن حمله میکرد به گونهای که در میان آنان ناپدید میشد و آنگاه به محل خود باز میگشت. مردم به او گفتند: رسول خدا را ملاقات کن. او نزد پیامبر آمد، رسول خدا نیز به استقبال او آمد و با او معانقه کرد و بین دو چشم او را بوسید؛ آنگاه حمزه حمله برد و شهید شد. پیامبر او را در پارچهای کفن کرد که اندازه بدن حمزه نبود، صورت و بدن او را پوشاند و بر پاهای او علف اذخر قرار داد[۲۵۵]. یحیی روایت میکند که پیامبر در اُحد بالای سر مصعب بن عمیر ایستاد و گفت: ﴿مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا﴾[۲۵۶]،[۲۵۷] و فرمود: خدایا! بنده و پیامبر تو گواهی میدهد که اینان شهیدند؛ آنگاه گفت: نزد اینان بیایید و بر این شهدا سلام کنید، هرگز کسی سلام نکند مگر اینکه اینان جواب سلام دهند تا زمانی که آسمانها و زمین برقرار خواهد بود. سپس پیامبر به نقطه دیگری آمده و ایستاد و فرمود: اینان اصحاب من هستند که برای آنها روز قیامت گواهی خواهم داد. ابوبکر گفت: آیا ما اصحاب شما نیستیم؟ پیامبر فرمود: آری، ولی من نمیدانم که بعد از من، شما چگونه خواهید بود. اینان از این دنیا با دلی خالی از طعام بیرون رفتند[۲۵۸].
عباد بن ابیصالح روایت کرده است که رسول خدا(ص) هر سال نزد قبور شهدای اُحد میآمد و میفرمود: ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ﴾[۲۵۹]. از ابیجعفر نقل میشود که فاطمه(س) دختر پیامبر، قبر حمزه را زیارت و آن را تعمیر کرد و سنگی به عنوان علامت بر آن قرار داد[۲۶۰]. حاکم از علی(ع) نقل میکند که فاطمه(س) قبر عمویش حمزه را هر جمعه زیارت میکرد و نزد آن نماز میخواند و میگریست[۲۶۱].[۲۶۲]
بازگشت به مدینه
رسول اکرم(ص) پس از فراغت از دفن شهدا بر اسب سوار گشته و متوجه مدینه شد. مسلمانان نیز که اکثر آنها زخمی بودند با چهارده زن که به اُحد آمده بودند به سوی مدینه حرکت کردند. زمانی که اُحد را ترک میکردند، پیامبر دستور داد که به صف ایستاده و خدا را ثنا گفته و دعا کنند. مردان پشت سر پیامبر و زنان پشت سر مردان صف کشیدند و رسول خدا این دعا را خواند: خدایا! تمام حمد و ثنا تو را است. خدایا! آنچه تو بسط کردهای، گیرندهای نباشد؛ و هر چه تو قبض کنی، بسطکنندهای نباشد. کسی که تو او را راهنما نباشی، راهنمایی نیست؛ و کسی که تو او را هدایت کنی، گمراهکننده نباشد. هر چه را تو منع کنی، اعطا کننده نیست؛ و هر چه اعطا نمایی، منعکننده نباشد. هر چه تو دور کردی، نزدیککننده نباشد؛ و هر چه نزدیک نمایی، دورکننده نیست. خدایا! برکات و رحم ت و فضل و رزقت را بر ما ارزانی دار. خدایا! از تو نعمتی را طلب میکنم که دایمی باشد، دگرگون و زایل نگردد. خدایا! نعمت را در روز نیاز و امنیت را در روز خوف از تو میخواهم. خدایا! به تو پناه میبرم از شرّ چیزهایی که ما را دادی یا منع کردهای. خدایا! ایمان را در دل ما محبوب گردان و کفر و فسوق و عصیان را نزد ما ناپسند قرار ده، و ما را از راشدان محسوب دار. خدایا! ما را مسلمان بمیران و زنده کن و به صالحان ملحق گردان که خوار و فریفته نشده باشیم. خدایا! کفار که رسولان تو را تکذیب و از راه تو جلوگیری کردند، هلاک گردان و عذابت را بر آنها نازل کن. خدایا! کفار اهل کتاب را هلاک گردان[۲۶۳]..[۲۶۴]
حمنه
او همسر مصعب بن عمیر و دختر عمه رسول خدا میباشد. مادر او امیمه دختر عبدالمطلب، و خواهر او زینب همسر رسول خدا است. هنگامی که رسول خدا(ص) به طرف مدینه حرکت کرد به حمنه برخورد نمود، به او فرمود: برای خدا به حساب آر. گفت: یا رسول الله! چه کسی را؟ فرمود: داییات حمزه را. حمنه گفت: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾[۲۶۵]، مغفرت خدا و شهادت برای او گوارا باد. رسول خدا(ص) فرمود: به حساب خدا بگذار. حمنه گفت: یا رسول الله! چه کسی را؟ فرمود: برادرت عبدالله بن جحش را. گفت: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، بخشش حقتعالی برای او و شهادت گوارایش باد. سپس برای مرتبه سوم رسول خدا فرمود: به حساب خدا بگذار. گفت: یا رسول الله! دیگر چه کسی را؟ فرمود: شوهرت مصعب بن عمیر را. در این حال حمنه فریاد زد و اضطرابی در او پدید آمد و گفت: واحزناه! پیامبر فرمود: شوهر برای زن، دارای موقعیتی است که برای هیچکس نیست. در داغ برادر و داییاش بردباری کرد، ولی هنگام شنیدن خبر شهادت شوهرش فریاد زد. سپس پیامبر به او فرمود: برای چه این سخن را گفتی؟ گفت: یا رسول الله! به یاد یتیم شدن فرزندان او افتادم، از این رو متأثر و ناراحت شدم. پس رسول خدا برای او و فرزندانش دعا کرد[۲۶۶].[۲۶۷]
عمرو بن معاذ
در حالی که پیامبر(ص) بر اسب سوار بود و لجام آن را سعد بن معاذ در دست داشت، زنی به سوی آن حضرت میدوید. سعد به پیامبر گفت: این زن مادر من است. رسول خدا به او خوشآمد گفت و برای او ایستاد. او نزدیک رسول خدا آمد و پیامبر او را به شهادت فرزندش عمرو بن معاذ تسلیت داد. آن زن به رسول خدا گفت: شما را که سلامت دیدم، مصیبت بر من آسان شد. رسول خدا فرمود: ای مادر سعد! خود و اهل او را بشارت ده که شهدا در بهشت همراه با یکدیگرند و اهل خود را شفاعت میکنند. گفت: یا رسول الله! راضی هستیم، ولی دیگر بعد از این چه کسی برای آن گریه کند؟ سپس گفت: یا رسول الله! برای بازماندگان دعا کنید. پیامبر فرمود: خدایا! اندوه را از دلهای آنان بیرون ببر و مصیبت آنها را جبران کن و بازماندگان آنان را مورد لطف خود قرار ده[۲۶۸].[۲۶۹]
بردباری شگفت
رسول خدا(ص) از کنار زنی از قبیله بنیدینار گذشت که شوهر، برادر و پدرش در جنگ اُحد کشته شده و زمانی که خبر قتل آنها را به او داده بودند، سؤال کرد: رسول خدا چگونه است؟ به او گفتند که پیامبر سالم است، آنطور که تو دوست داری. گفت: به من نشان دهید تا به او نگاه کنم. پس به او اشاره کردند، وقتی رسول خدا را مشاهده کرد گفت: هر مصیبتی بعد از تو کوچک است[۲۷۰].
گریه زنان انصار
رسول خدا(ص) بر خانهای از خانههای انصار گذر کرد که بر کشتگان خود گریه و نوحه میکردند؛ وقتی آن صداها را شنید، اشک در چشمانش حلقه زد و گریست و سپس فرمود: «لَكِنَّ حَمْزَةَ لَا بَوَاكِيَ لَهُ»؛ «برای حمزه گریهکنانی نیست»[۲۷۱]. سعد بن معاذ به زنان خود و زنان قبیله خود امر کرد که به خانه رسول خدا رفته و برای حمزه بین نماز مغرب و عشا گریه کنند. همچنین اسید بن حضیر به زنان خود و قبیله خود امر نمود که چنان کنند. پیامبر هنگامی که به مدینه وارد شد و به منزل رسید، سعد بن معاذ و سعد بن عباده آن حضرت را از اسب پیاده نموده و پیامبر بر آن دو تکیه کرده بود تا داخل منزل گردید. بلال اذان نماز مغرب را گفت، رسول خدا در حالی که آن دو نفر او را همراهی میکردند به مسجد آمد و نماز مغرب را خواند. در بازگشت صدای گریه زنان را شنید، فرمود: این چیست؟ گفتند: زنان انصار برای حمزه میگریند. فرمود: خدا از آنان و اولاد آنان خشنود گردد. و دستور داد که زنان به منازل خود بازگردند. در روایت دیگری فرمود: شما با من همدردی کردید، خدا انصار را رحمت کند، همکاری و همدردی آنها سابقه دارد[۲۷۲].[۲۷۳]
پاسداری از پیامبر(ص)
مردان قبیله اوس و خزرج، آن شب را در کنار خانه رسول خدا در مسجد پاسداری کردند؛ زیرا بیم آن میرفت که قریش به مدینه بازگردند[۲۷۴].
مجاهدان صحنه پیکار
هنگامی که پیامبر(ص) نزد اهل خود بازگشت، شمشیر خود را به فاطمه(س) داد و فرمود: ای دخترک من! خون را از شمشیر من بشوی که به خدا سوگند امروز مرا کمک کرد. علی(ع) نیز شمشیر خود را به فاطمه(س) داد و فرمود: خون را از آن بشوی که این شمشیر مرا یاری کرد. رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: اگر تو در مبارزه و جهاد، ثبات و استقامت نمودی، سهل بن حنیف و ابودجانه[۲۷۵] نیز در مبارزه و پیکار با دشمن استقامت کردند[۲۷۶].[۲۷۷]
عکسالعمل منافقان
رسول خدا(ص) هنگامی که از اُحد به مدینه بازگشت، منافقان و یهود اظهار سرور نموده و مسلمانان را شماتت میکردند و به گفتار زشت پرداخته و میگفتند: محمد به دنبال قدرت و ملک است، هرگز پیامبر نباید اینگونه بر خود و اصحابش مصیبت وارد کند. و به مسلمانان میگفتند: اگر آن کسانی که کشته شدند نزد ما بودند، هرگز کشته نمیشدند. عمر گفت آنان را میکشیم. پیامبر(ص) فرمود: مگر اینان شهادتین را اظهار نمیکنند؟ گفت: آری، ولی از ترس شمشیر است، حال درون آنها نمایان و کینههای آنان را خدا آشکار کرد. رسول خدا فرمود: من از کشتن کسی که به زبان، شهادتین را جاری کند نهی شدهام[۲۷۸].[۲۷۹]
عبدالله بن ابی
او از منافقان، بلکه از رؤسای آنها است که در جنگ اُحد شرکت نکرد و گروهی را هم که قبلاً ذکر کردیم بازگرداند. او جایگاهی داشت که رسول خدا در روز جمعه که خطبه میخواند او به پا خاسته و میگفت: ای مردم! این رسول خدا است در برابر شما که خدا او را گرامی داشته و عزیز گردانیده است، پس او را یاری کنید. بشنوید و اطاعت کنید؛ سپس مینشست. وقتی از اُحد بازگشت و گروهی را نیز بازگرداند، در روز جمعهای خواست برخیزد و مانند همیشه سخن بگوید. مسلمانان لباس او را گرفته و گفتند: ای دشمن خدا! بنشین، پس از آنچه انجام دادی تو اهلیت برای این کار نداری. سپس او بیرون آمد و در آن حال میگفت: گویا سخن زشتی گفتهام. مردی از انصار او را نزد درب مسجد دید و گفت: وای بر تو، تو را چه شده است؟ عبدالله گفت: من برخاستم تا پیامبر را حمایت کنم، گروهی بر من شوریدند و مرا با خشونت کشیده و نگذاشتند، گویا من سخن زشتی گفتم. آن مرد انصاری گفت: بازگرد تا رسول خدا برایت استغفار کند. گفت: والله، من از او نمیخواهم که برایم استغفار کند[۲۸۰].[۲۸۱]
حمراء الاسد[۲۸۲]
روز بعد از واقعه اُحد، منادی رسول خدا از طرف آن حضرت اعلام کرد که آماده پیکار باشند و گفت: تنها کسانی آماده حرکت باشند که روز گذشته در اُحد حضور داشتهاند. و این اقدام تنها برای ترساندن کفار و نشان دادن قدرت مقابله قشون اسلام بود، با آنهمه تلفات که در اُحد داده بودند. جابر بن عبدالله انصاری نزد پیامبر آمد و گفت: پدرم مرا سرپرست هفت خواهر قرار داده و خود در جبهه اُحد شرکت کرده و شهید شده است و من هماکنون آنها را سرپرستی میکنم و در اُحد نبودم؛ حال به من اجازه دهید که در این مقصد با شما باشم. رسول خدا به او اذن داد[۲۸۳].
معبد خزاعی
رسول خدا(ص) با مجروحان از مدینه حرکت کردند تا به حمراءالاسد رسیدند و از آنجا تا مدینه هفت مایل مسافت است. سه روز در آنجا توقف کردند. در این میان، معبد خزاعی بر پیامبر گذشت و قبیله خزاعه، مسلمان و غیر مسلمان آنها با رسول خدا بودند و معبد در آن ایام مشرک بود؛ به پیامبر گفت: آنچه بر شما در اُحد وارد شد، برای من گران و سخت بود؛ سپس از نزد پیامبر بیرون آمد و ابوسفیان را در روحاء ملاقات کرد که تصمیم بر بازگشت گرفته بود تا به گمان باطل خود، بقیه مسلمانان را نابود سازد. ابوسفیان به معبد گفت: چه خبر داری؟ گفت: محمد را با اصحابش دیدم که بسیار زیاد و به دنبال شما بودند و کسانی از اصحاب او که در اُحد نبودند، پشیمان شده و با او حرکت کردهاند. هنوز از این نقطه کوچ نکرده سواران آنها را خواهی دید. ابوسفیان گفت: ما تصمیم داشتیم بازگردیم و آنها را از میان برداریم. معبد گفت: هرگز چنین کاری به صلاح شما نیست؛ پس ابوسفیان را از آن قصد بازداشت، ولی او با سوارانی از قبیله عبدالقیس برخورد کرد و به آنان گفت: پیامی دارم که به محمد(ص) برسانید و بگویید که ما اتفاق کردیم که بازگردیم تا باقیماندگان شما را نابود سازیم. پس آنان به نزد پیامبر آمده و آن پیام را رساندند. رسول خدا هنوز در حمراءالاسد بودند. آن حضرت گفت: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ» آنگاه پس از سه روز به مدینه بازگشتند[۲۸۴]. در غزوه حمراءالاسد که مسلمانان سه شب توقف داشتند، شبها آتش میافروختند که از دور آن آتش نمایان بود و حضور آنها را در آنجا نشان میداد و این سبب هراس دشمن گردید. پرچم در این غزوه در دست علی بن ابیطالب(ع) بود و رسول خدا ابن اممکتوم را در مدینه به جای خود جانشین قرار داد[۲۸۵].[۲۸۶]
معاویة بن مغیره
او جد مادری عبدالملک بن مروان است و از جمله کفار قریش میباشد که در جنگ اُحد حضور داشت. او بینی حمزه را بریده و مثله کرده بود. هنگام بازگشت، از مشرکان عقب افتاد و هنگام شب راه را گم کرد و صبح فردای آن روز به درب خانه عثمان آمد[۲۸۷]. وقتی درب خانه را کوبید، امکلثوم، دختر رسول خدا که همسر عثمان بود گفت: کیستی؟ معاویه گفت: پسر عموی او هستم. امکلثوم گفت: او در منزل نیست. معاویه گفت کسی را به دنبال او بفرست که پول شتری را از من طلب دارد که از او خریدهام. عثمان آمد و هنگامی که او را دید گفت: خود و مرا هلاک کردی. معاویه گفت: کسی از تو به من در خویشاوندی نزدیکتر نیست؛ مرا پناه بده. عثمان او را وارد خانه و در گوشهای پنهان کرد و از منزل بیرون آمد که برای او از رسول خدا امان بگیرد؛ آنگاه شنید که پیغمبر میگوید: معاویة بن مغیره در مدینه است، او را پیدا کنید. پس مردم به خانه عثمان ریختند و امکلثوم - که رسول خدا را از مخفیگاه او خبر داده بود - به آنان اشاره کرد که معاویه در این مکان مخفی است، مردم او را بیرون آورده و نزد پیامبر بردند. رسول خدا به کشتن او امر کرد. عثمان گفت: به خدا سوگند! من برای گرفتن امان آمده بودم، او را به من ببخشید. پیامبر او را بخشید و فرمود: او تا سه روز مهلت دارد که مدینه را ترک کند و در غیر این صورت هر کجا دیده شود، کشته میشود. رسول خدا به سوی حمراءالاسد رفت و معاویة بن مغیره در مدینه ماند تا اخبار پیامبر را جمعآوری کرده و به مکه نزد قریش ببرد. در روز چهارم، پیامبر در راه بازگشت از حمراءالاسد، معاویه را که از مدینه بیرون آمده بود دید که به طرف مکه میرود. رسول خدا فرمود: او را در فلان مکان[۲۸۸] خواهید یافت، او را به قتل برسانید. سپس زید بن حارثه و عمار او را یافته و به قتل رساندند. بعضی گفتهاند: علی(ع) به دنبال او رفت و او را کشت[۲۸۹].[۲۹۰]
خلاصه وقایع سال سوم
گفته شده است که در این سال، در نیمه ماه مبارک رمضان، حسن بن علی(ع) متولد شد. و در همین سال، فاطمه(س) به حسین(ع) حامله شد و فاصله بین ولادت حسن(ع) و حمل حسین(ع) پنجاه روز بوده است[۲۹۱]. در این سال، خمر حرام شد و گفته شده که در سال چهارم هجرت هنگامی که یهود بنینضیر را محاصره کرده بودند، حرام گردید؛ و بعضی حرمت آن را بین صلح حدیبیه و خیبر ذکر کردهاند؛ و عدهای گفتهاند که خمر، سه مرتبه حرام شد: اول، هنگامی که رسول خدا به مدینه آمد و این آیه نازل شد: ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ﴾[۲۹۲].
بار دوم، برخی از صحابه نماز میخواندند. در نماز مغرب قرائت را در حال مستی خلط کردند و این آیه نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى حَتَّى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ﴾[۲۹۳]. مرتبه سوم، این آیه نازل شد: ﴿إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾[۲۹۴] که آن وقت مردم از نوشیدن آن اجتناب کردند[۲۹۵].
در ماه ربیعالاول سال سوم هجرت، امکلثوم خواهر رقیه دختر رسول خدا، پس از وفات خواهرش به عقد عثمان بن عفان درآمد[۲۹۶]. و در شوال این سال، جمیله دختر عبدالله بن ابی و همسر حنظلة بن ابیعامر به عبدالله بن حنظله حامله گردید[۲۹۷]. در همین سال، رسول خدا با حفصه دختر عمر بن خطاب ازدواج کرد[۲۹۸].[۲۹۹]
منابع
پانویس
- ↑ ذو امر: نام وادی یا چاهی در منطقه نجد است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۱۱۶).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۸۷.
- ↑ حبیب السیر، ج۱، ص۳۴۳؛ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۱.
- ↑ فرع اسم قریهای از نواحی ربذه و در سر راه مدینه به مکه واقع شده است. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۰۲۸).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۲.
- ↑ قرده: اسم آبی است از آبهای منطقه نجد. و در ضبط آن اختلاف است، بعضی به فاء ضبط کردهاند. (کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۵).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۹۳.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۲.
- ↑ محمد بن مسلمه انصاری است. عمر او را هنگامی که از عاملی شکایت میکردند میفرستاد تا بخشی از اموال آن عامل را بگیرد. بعد از قتل عثمان عزلت اختیار کرده و در جنگها شرکت نکرد تا اینکه در سال ۴۶ تا ۴۷ در مدینه از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۴، ص۳۳۰).
- ↑ سکان بن سلامه که نام او سعد است و در جنگهای اُحد و بعد از آن شرکت کرد و در روز جسر ابیعبید در عراق کشته شد. (اسد الغابه، ج۲، ص۲۸۱).
- ↑ عباد بن بشر خزرجی انصاری است. به دست مصعب بن عمیر اسلام آورد و در بدر و دیگر جنگها در خدمت پیامبر بود. وی از فضلای صحابه به شمار میرود. رسول خدا هرگاه او را میدید میفرمود: «اللَّهُمَّ ارْحَمْ عَبَّادًا». شبی تاریک با اسید بن حضیر از نزد رسول خدا بیرون آمدند، عصای یکی از آنها نور داد که با نورش راه میرفتند و در جنگ یمامه در سن ۴۵ سالگی کشته شد. (اسد الغابه، ج۳، ص۱۰۰).
- ↑ حارث بن اوس بن معاذ، برادرزاده سعد بن معاذ است. در بدر حضور داشت و در جنگ اُحد کشته شد. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۱۸).
- ↑ اسم او عبدالرحمن بن جبر انصاری و از بزرگان صحابه است. گفته شده که قبل از اسلام به عربی مینوشت. او در سال ۳۴ از دنیا رفت و در بقیع دفن شد. (اسد الغابه، ج۵، ص۲۴۷).
- ↑ شعب العجوز: نام موضعی در خارج شهر مدینه است. کعب بن اشرف یهودی به امر رسول خدا در آنجا به قتل رسید. (معجم البلدان، ج۳، ص۳۴۷).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۸۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۳.
- ↑ این دستور رسول خدا به جهت نقض عهد و پیمانشکنی یهود بود؛ زیرا پیامبر پس از هجرت با اهل کتاب پیمانی برقرار کرد که در امن و آسایش در مدینه سکونت کنند؛ مشروط بر اینکه آنان خود را متعهد به اجرای آن پیمان بدانند. آنان تخلف کردند، از این رو پیامبر به قتل مردان آنان دستور داد.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۶۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۶.
- ↑ گفته شده که در جنگ یمامه در سال دوازدهم هجری کشته شد. محمد بن سائب و هشام بن کلبی گویند که عبدالله در صفین با علی بن ابیطالب بود. اگر این خبر درست باشد، کشته شدن او در یمامه صحت ندارد. و چون ضعف بینایی داشت، از نردبان افتاد و پایش آسیب دید، رسول خدا دست بر پایش کشید و شفا یافت. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۰۲).
- ↑ مسعود بن سنان اسلمی در جنگ یمامه کشته شد. (اسد الغابه، ج۴، ص۳۵۸).
- ↑ عبدالله بن انیس را در ترجمه اسود بن خزاعی با دیگر کسانی که در قتل ابو رافع شرکت داشتند، ذکر کرده است. (اسد الغابه، ج۱، ص۸۳).
- ↑ نام او حارث بن معن است و گفته شده که نام او نعمان و در جنگ اُحد و دیگر جنگها شرکت داشت. او در جنگهای جمل، صفین و نهروان با علی(ع) بود و گفته شده که در کوفه در زمان خلافت علی(ع) از دنیا رفت و آن حضرت بر او نماز گزارد. (اسد الغابه، ج۵، ص۲۷۴).
- ↑ بعضی او را اسود بن خزاعی گفتهاند، و در جنگ خیبر مردی از مذحج را کشت و سلاح او را برداشت. (اسد الغابه، ج۱، ص۸۴).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۶؛ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۷.
- ↑ وجه تسمیه این کوه به اُحد این است که از دیگر کوهها جدا میباشد و در حدیث آمده است: «أُحُدٌ جَبَلٌ يُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ»؛ «اُحد کوهی است که ما آن را دوست میداریم». (البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۱). و سمهودی وجه دیگری را ذکر کرده که این کوه را اُحد نامیدهاند؛ زیرا اهل آن به نصرت توحید اقدام کردند. (وفاء الوفاء، ج۳، ص۹۲۸).
- ↑ سمهودی میگوید: در اُحد موضعی است که آن را شعب هارون گویند و برخی بر این باورند که قبر هارون(ع) در قسمت بالای آن قرار دارد، ولی بعید به نظر میرسد. (وفاء الوفاء، ج۳، ص۹۳۰).
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۲۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۰۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۸۹.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۰۱.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۴، ص۲۱۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۰.
- ↑ او نعمان بن مالک بن ثعلبه میباشد، و ثعلبه را به جهت عزت و شرفی که داشت «قوقل» میگفتند. نعمان بن مالک به پیغمبر خدا گفت: یا رسول الله! من اگر نمازهای واجب خود را بهجای آورم و رمضان را روزه گرفته و حرام را حرام و حلال را حلال و به آن عمل کنم و بر آن چیزی اضافه نکنم؛ یعنی غیر از واجبات که بهجا میآورم و محرمات که ترک میکنم به مستحبات نپردازم، آیا وارد بهشت میشوم؟ رسول خدا فرمود: آری. او گفت: من هرگز بر آن اضافه نکنم. در روز جنگ اُحد میگفت: خدایا! از تو میخواهم که خورشید غروب نکند تا من با این پای لنگ خود در بهشت قدم گذارم. رسول خدا فرمود: او اینگونه به خدا امیدوار بود، پس همان امید را یافت. من او را دیدم که در بهشت بود و در پای او لنگی وجود نداشت. او را صفوان بن امیه در جنگ اُحد به قتل رساند. (اسد الغابه، ج۵، ص۲۸).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۲.
- ↑ ابن عبدالبر، او را انیس بن قتاده ضبط کرده است و میگوید: بعضی نام او را انس ذکر کردهاند، ولی درست نیست. او در بدر حضور داشت و در اُحد به دست اخنس بن شریق به قتل رسید. (الاستیعاب، ج۱، ص۱۱۳).
- ↑ محقق کرکی در جامع المقاصد، ج۱۲، ص۵۸ میگوید: از خصوصیات پیامبر این است که لباس جنگ را قبل از ملاقات و مقابله با دشمن بیرون نیاورد. و از آن حضرت نقل کرده است که فرمود: «مَا كَانَ لِنَبِيٍّ إِذَا لَبِسَ لَأْمَتَهُ أَنْ يَنْزَعَهَا حَتَّى يَلْقَى الْعَدُوَّ».
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۱۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۳.
- ↑ او زید بن ثابت بن ضحاک انصاری میباشد، و از کسانی است که قرآن را در عهد رسول خدا جمعآوری کرد. عثمان او را دوست میداشت و او هم از هواداران عثمان بود و از این رو در جنگها با علی(ع) به همراه انصار شرکت نکرد. در سال وفات او اختلاف است. (الاستیعاب، ج۲، ص۵۳۷).
- ↑ او اسید بن ظهیر بن رافع انصاری و پدرش از بزرگان صحابه است و در بیعت عقبه حضور داشت. پیامبر به او اجازه شرکت در جنگ اُحد نداد، ولی در جنگ خندق شرکت نمود و در زمان خلافت عبدالملک وفات یافت. (الاستیعاب، ج۱، ص۹۵).
- ↑ او عرابة بن اوس بن قینطی و از قبیله بنیمالک بن اوس است. پیامبر نه نفر را به جهت کوچکی و صغر سن اجازه جنگ در اُحد را نداد که از جمله آنان عرابة بن اوس میباشد. (الاستیعاب، ج۳، ص۱۲۳۸).
- ↑ او رافع بن خدیج خزرجی است و در اکثر جنگها حضور داشت و در صفین با امیرالمؤمنین بود و در سال ۷۴ در مدینه از دنیا رفت. (الاستیعاب، ج۲، ص۴۷۹).
- ↑ او سمرة بن جندب بن هلال است. معاویه او را پس از مرگ زیاد، والی بصره کرد و او با خوارج به شدت دشمن بود و آنان را میکشت. پیامبر به ابو هریره، سمرة بن جندب و شخص دیگری فرمود: آخرین کس از شما که از دنیا میرود در آتش خواهد بود و سمره آخرین آنهاست. او در سال ۵۸ در زمان معاویه از دنیا رفت. (الاستیعاب، ج۲، ص۶۵۳).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۰۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۴.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۶.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۲۸۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۶.
- ↑ او ذکوان بن عبد قیس انصاری است. در بیعت عقبه اولی و ثانیه شرکت و در مکه توقف کرد و سپس به مدینه آمد، از این رو او را مهاجری و انصاری گفتهاند. در جنگ بدر حضور داشت و در اُحد به شهادت رسید. (الاستیعاب، ج۲، ص۴۶۶).
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۷.
- ↑ تاریخ ابن وردی، ج۱، ص۱۵۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۷.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۸.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۶۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۸.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۴.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۴.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۲۸۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۹۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۰.
- ↑ «يَا أَيُّهَا النَّاسُ، أُوصِيكُمْ بِمَا أَوْصَانِي اللَّهُ فِي كِتَابِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ التَّنَاهِي عَنْ مَحَارِمِهِ. ثُمَّ إِنَّكُمْ الْيَوْمَ بِمَنْزِلِ أَجْرٍ وَ ذُخْرٍ لِمَنْ ذَكَرَ الَّذِي عَلَيْهِ ثُمَّ وَطَّنَ نَفْسَهُ لَهُ عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْجِدِّ وَ النَّشَاطِ، فَإِنَّ جِهَادَ الْعَدُوِّ شَدِيدٌ كَرْبُهُ، قَلِيلٌ مَنْ يَصْبِرُ عَلَيْهِ إِلَّا مَنْ عَزَمَ اللَّهُ رُشْدَهُ، فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ مَنْ أَطَاعَهُ، وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ مَعَ مَنْ عَصَاهُ، فَافْتَتِحُوا أَعْمَالُكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى الْجِهَادِ، وَ الْتَمِسُوا بِذَلِكَ مَا وَعَدَكُمُ اللَّهُ، وَ عَلَيْكُمْ بِالَّذِي أَمَرَكُمْ بِهِ، فَإِنِّي حَرِيصٌ عَلَى رُشْدِكُمْ، فَإِنَّ الِاخْتِلَافَ وَ التَّنَازُعَ وَ التَّثْبِيطَ مِنْ أَمْرِ الْعَجْزِ وَ الضَّعْفِ مِمَّا لَا يُحِبُّ اللَّهُ، وَ لَا يُعْطِي عَلَيْهِ النَّصْرَ وَ لَا الظَّفَرَ. يَا أَيُّهَا النَّاسُ، جُدِّدَ فِي صَدْرِي أَنَّ مَنْ كَانَ عَلَى حَرَامٍ فَرَّقَ اللَّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ، وَ مَنْ رَغِبَ لَهُ عَنْهُ غَفَرَ اللَّهُ ذَنْبَهُ، وَ مَنْ صَلَّى عَلَيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ مَلَائِكَتُهُ عَشْرًا، وَ مَنْ أَحْسَنَ مِنْ مُسْلِمٍ أَوْ كَافِرٍ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ فِي عَاجِلِ دُنْيَاهُ أَوْ آجِلِ آخِرَتِهِ، وَ مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَعَلَيْهِ الْجُمُعَةُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ إِلَّا صَبِيًّا أَوِ امْرَأَةً أَوْ مَرِيضًا أَوْ عَبْدًا مَمْلُوكًا، وَ مَنِ اسْتَغْنَى عَنْهَا اسْتَغْنَى اللَّهُ عَنْهُ، وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَمِيدٌ. مَا أَعْلَمُ مِنْ عَمَلٍ يُقَرِّبُكُمْ إِلَى اللَّهِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ، وَ لَا أَعْلَمُ مِنْ عَمَلٍ يُقَرِّبُكُمْ إِلَى النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ. وَ إِنَّهُ قَدْ نَفَثَ فِي رُوعِيَ الرُّوحُ الْأَمِينُ، أَنَّهُ لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ حَتَّى تَسْتَوْفِيَ أَقْصَى رِزْقِهَا، لَا يَنْقُصُ مِنْهُ شَيْءٌ وَ إِنْ أَبْطَأَ عَنْهَا. فَاتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ وَ أَجْمِلُوا فِي طَلَبِ الرِّزْقِ، وَ لَا يَحْمِلَنَّكُمُ اسْتِبْطَاؤُهُ أَنْ تَطْلُبُوهُ بِمَعْصِيَةِ رَبِّكُمْ، فَإِنَّهُ لَا يُقْدَرُ عَلَى مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِطَاعَتِهِ. قَدْ بَيَّنَ لَكُمْ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ، غَيْرَ أَنَّ بَيْنَهُمَا شُبَهًا مِنَ الْأَمْرِ لَمْ يَعْلَمْهَا كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا مَنْ عُصِمَ، فَمَنْ تَرَكَهَا حَفِظَ عِرْضَهُ وَ دِينَهُ، وَ مَنْ وَقَعَ فِيهَا كَانَ كَالرَّاعِي إِلَى جَنْبِ الْحِمَى يُوشِكُ أَنْ يَقَعَ فِيهِ. وَ لَيْسَ مَلِكٌ إِلَّا وَ لَهُ حِمًى، أَلَا وَ إِنَّ حِمَى اللَّهِ مَحَارِمُهُ. وَ الْمُؤْمِنُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ، إِذَا اشْتَكَى تَدَاعَى عَلَيْهِ سَائِرُ الْجَسَدِ. وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ»؛ المغازی، ج۱، ص۲۲۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۰.
- ↑ از این نقل و تعبیرات بعد استفاده میشود که تنگه عینین که تیراندازان در آنجا مستقر بودند پشت پیامبر و یارانش در اُحد در همان سلسلهکوهها قرار دارند نه اینکه تیراندازان در تپه مقابل پیامبر و یارانش بودند که برخی گفتهاند.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۴.
- ↑ او عبدالله بن جبیر بن نعمان انصاری است و در بیعت عقبه و جنگ بدر حضور داشت. در جنگ اُحد به شهادت رسید. (اسد الغابه، ج۳، ص۱۳۰).
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۲۸۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۳.
- ↑ حبیب السیر، ج۱، ص۳۴۴.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۴.
- ↑ در ترس، عار؛ و در روی کردن به دشمن کرامت است. آدمی با ترس، از تقدیر نجات نیابد.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۷۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۴.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۵.
- ↑ یهود روز شنبه را محترم میشمردند و در آن کار نمیکردند.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۶.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۳ و ص۲۶۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۶.
- ↑ علی(ع) همین کار را در جنگ صفین نیز در دو جا و نسبت به دو نفر انجام داد و این کرامت و بزرگواری آن حضرت است که در آن هنگام دست از دشمن خود میکشد و او را به قتل نمیرساند: ۱. نسبت به بسر بن ارطاة که در صفین بر او حمله کرد و چون خواست او را به قتل برساند، او عورت خود را نمایان ساخت، حضرت علی(ع) روی از او برگرداند و از کشتن او چشم پوشید و بازگشت. ۲. عمرو بن عاص در بعضی از ایام صفین هنگامی که علی(ع) بر او حمله کرد، عورتش را مکشوف کرد و حضرت روی از او برگرداند، حارث بن نصر در این باره میگوید: أَتَى كُلَّ يَوْمٍ فَارِسٌ غَيْرُ مُنْتَهٍ *** وَ عَوْرَتُهُ وَسْطَ الْعَجَاجَةِ بَادِيَةٌ يَكُفُّ لَهَا عَنْهُ عَلِيٌّ سِنَانَهُ *** وَ يَضْحَكُ مِنْهَا فِي الْخَلَاءِ مُعَاوِيَةُ (البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۲).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۷.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۸۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۸.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۵.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۳.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۰۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۵.
- ↑ «برخی از شما این جهان را میخواستید» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ «و برخی جهان واپسین را میخواستید» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۰۸ و ص۵۰۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۱۰.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۱۱.
- ↑ «بیگمان شیطان آنان را که در روز برخورد آن دو گروه (به دشمن) پشت کردند با برخی کارها که کرده بودند از راه به در برد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۵.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۱۴.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۳۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۱۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۲۲.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۲۹۱.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۱۳.
- ↑ نام امایمن، برکه است؛ کنیز و حاضنه رسول خدا و اهل حبشه بود. او از مسلمانان صدر بود و به حبشه و مدینه هجرت کرد. رسول خدا میفرمود: امایمن مادر من است. شوهر اول او عبید است که ایمن از او متولد شد، سپس رسول خدا او را به زید بن حارثه تزویج کرد که اسامة بن زید از او متولد شد. او پس از وفات رسول خدا میگریست؛ از علت آن جویا شدند گفت: من میدانستم که پیامبر از دنیا میرود، ولی گریه میکنم که وحی از ما قطع شد. وی پنج یا شش ماه پس از وفات پیامبر درگذشت. (اسد الغابه، ج۵، ص۵۶۷).
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۴۰.
- ↑ «برخی از شما این جهان را و برخی جهان واپسین را میخواستید؛ سپس شما را از (دنبال کردن) آنان روگردان کرد تا بیازمایدتان» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ این یکی دیگر از روایاتی است که تأیید میکند در اُحد همه فرار کردند و فقط یک نفر از مهاجران را استثنا میکند. و آن هفت نفر از انصار همه شهید شدند. حال جای دقت است که این شخص کیست؟ از نقلهای گذشته روشن شد که عمر از معرکه فرار کرده و در موضعی نشسته بود که انس بن نضر به او گفت: چرا نشستهاید. و عثمان هم سه روز پس از اُحد بازگشت. و ابوبکر هم به گوشهای رفته بود و اول کسی که پیامبر را شناخت کعب بن مالک بود. آن شخص علی بن ابیطالب(ع) بوده است که قبلاً ذکر کردیم پس از شهادت مصعب بن عمیر، پیامبر علم را به دست او داد، و عبارت هفت نفر از انصار باید هشت نفر باشد. از این مطالب به ضمیمه آنچه در سابق ذکر کردیم معلوم میشود آنچه شیعه میگوید که تنها علی(ع) در اُحد ماند و دیگران فرار کردند، و تعدادی پس از آن بازگشتند، مطلبی درست است؛ و آنچه ابنتیمیه به نقل حلبی در سیره، ج۲، ص۲۴۹ گفته است که ماندن علی در اُحد را فقط رافضه میگویند، درست نیست. این کلام ابنتیمیه باطل است و نقل، آن را تکذیب میکند، که او میگوید اینها به اتفاق مردم دروغ است. چگونه دروغ باشد و حال اینکه ماندن علی در اُحد و فرار دیگران را از کتب عامه نقل کردیم؟!
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۱۴.
- ↑ او محمد بن مسلمة بن خالد انصاری است که در بدر و دیگر جنگها حضور داشت و در جنگ جمل و صفین عزلت گزید. در ربذه اقامت کرد و کسانی که از اصحاب در این جنگها شرکت نکردند عبارتاند از: اسامة بن زید، عبدالله بن عمر، سعد بن ابیوقاص و محمد بن مسلمه. گفته شده که او مرحب یهودی را به قتل رساند، ولی آنچه اکثر اهل سیره و حدیث ذکر کردهاند که درست است، علی(ع) مرحب را به قتل رساند. محمد بن مسلمه در سال ۴۳ و یا ۴۶ در سن ۷۷ سالگی در مدینه درگذشت. (الاستیعاب، ج۳، ص۱۳۷۷).
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۵، ص۳۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص۳۱۵.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص۳۱۶.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۴۰.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۲۹۳؛ حبیب السیر، ج۱، ص۳۴۶؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۴ با مختصری تفاوت.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص۳۱۷.
- ↑ او عمران بن حصین خزاعی کعبی است که در سال فتح خیبر اسلام آورد و مدت کوتاهی در بصره قضاوت کرد. او از فضلا و فقهای صحابه به شمار میآمد و محمد بن سیرین گفته است: او از اصحاب رسول خدا که در بصره سکونت کرد و از دیگران افضل بود. ابوبکره و گروهی از تابعین اهل بصره و کوفه از او روایت کردهاند و در سال ۵۲ در بصره وفات کرد. (الاستیعاب، ج۳، ص۱۲۰۸).
- ↑ ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۸۵.
- ↑ «یاد کنید هنگامی را که (در احد) به بالا میگریختید و به کسی (جز خود) توجهی نمیکردید و پیامبر شما را از پی فرا میخواند» سوره آل عمران، آیه ۱۵۳.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۴۲.
- ↑ او ابو وائل اسدی است. پیامبر را درک کرد، ولی از او حدیث نشنیده و او از یاران عبدالله بن مسعود میباشد. از ابوبکر، عمر، عثمان، علی، سعد، ابن عباس، ابن مسعود و غیر اینها روایت نقل کرده و در جنگ صفین با علی(ع) بوده است و در سال ۹۹ وفات کرد. (اسد الغابه، ج۳، ص۳).
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۵۲.
- ↑ الفصول المهمة، ص۵۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص۳۱۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۱۴. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۴. بیتردید این منقبتی است که هیچ منقبتی با آن برابری نکند: اولاً، فداکاری و مواسات علی(ع) آن هم با تأکید به «لام» و «إن» که بر اهل بصیرت پوشیده نیست که این کمک و مواسات منحصر به فرد است و کسی دیگر اینگونه مواسات نسبت به پیامبر نکرده است و جبرئیل به آن تصریح میکند که در حقیقت از ناحیه حضرت حق جل و علا میباشد. و ثانیاً، تعبیر پیامبر که دو نکته و دو منقبت در آن است: اول آنکه علی از من میباشد، فضیلتی است که برای دیگری این فضیلت نیست و اگر به سلمان گفته میشود: مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ، این با تعبیر از من است، متفاوت و بر اهل دقت، تفاوت آن پوشیده نیست. و نکته دوم که بالاتر از فضیلت اول میباشد، این است که رسول خدا فرمود: من از اویم، این تعبیر بسیار بلند و عجیب است و نظیر آن را رسول خدا درباره حسین(ع) دارند که فرمود: «حُسَيْنٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ». شایسته توجه است که این دو بزرگوار، فداکاری را در راه دین خدا به حد اعلا انجام دادهاند و لذا سزاوار این تعبیر رسول خدا بودند. ثالثاً، جبرئیل از فرصت استفاده کرده و خود را در این امر داخل میکند و میگوید من نیز از شمایم که باز فضیلتی برای علی(ع) شمرده میشود که جبرئیل با اوست و کسی را چنین منقبتی جز رسول خدا نیست. و رابعاً، ندای آسمانی که مردم بشنوند شمشیری همانند ذوالفقار، و جوانمردی همانند علی نیست. جَعَلَنَا اللَّهُ مِنْ مَوَالِيهِ وَ شِيعَتِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
- ↑ علل الشرایع، ج۱، ص۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص۳۲۱.
- ↑ حبیب السیر، ج۱، ص۳۴۵؛ المغازی، ج۱، ص۲۴۰.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۴۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۲.
- ↑ علل الشرایع، ج۱، ص۷، ح۳.
- ↑ روضة کافی، ص۳۱۸، ح۵۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۳.
- ↑ او زید بن وهب جهنی است. عصر جاهلیت را درک کرد و به ابیسلیمان مکنّی میباشد. در زمان رسول خدا اسلام آورد. با گروهی از قوم خود به خدمت پیامبر میآمد که در بین راه خبر وفات پیامبر را شنید و او از بزرگان تابعین کوفه به شمار میرود. (الاستیعاب، ج۲، ص۵۵۹).
- ↑ ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۸۳.
- ↑ «گفتند: شنیدیم جوانی که به او ابراهیم میگویند از آنان یاد میکرد» سوره انبیاء، آیه ۶۰.
- ↑ معانی الاخبار، ص۱۱۸، ح۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۳.
- ↑ اسم او نسِیبه، چنانچه در اسد الغابه، ج۵، ص۵۵۵ است، و در سیره حلبیه، ج۲، ص۲۴۳، نسَینه آورده شده است. او در جنگ اُحد با همسرش زید بن عاصم و دو فرزندش حبیب و عبدالله شرکت داشت و از رسول خدا خواست دعا کند که در بهشت با او باشند. پیامبر در حق آنان دعا کرد. نسیبه میگفت: بعد از این دعای پیغمبر، مرا باکی نیست که در دنیا هر مصیبتی بر من وارد آید. درباره او رسول خدا فرموده است: من هرگاه به طرف چپ یا راست خود نظر میافکندم، این زن را میدیدم که در برابر من دفاع میکند تا اینکه او دوازده جراحت برداشت. (سیره حلبیه، ج۲، ص۲۴۳).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۸۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۹۵؛ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۱۹.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۷۳.
- ↑ او ابو علی حسین بن ابیالعلاء خفاف و از اصحاب حضرت ابیعبدالله(ع) است. او و دو برادرش علی و عبدالحمید روایت کردهاند و حسین در میان آنها دارای فضل بیشتری بوده است. (منتهی المقال، ج۳، ص۱۰).
- ↑ تفسیر عیاشی، ج۱، ص۲۰۱، ح۱۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۷.
- ↑ حمزة بن عبد المطلب بن هاشم، مادر او هاله دختر وهیب و او دختر عموی آمنه، مادر رسول خداست. حمزه با صفیه، مادر زبیر، از یک پدرند. حمزه برادر رضاعی پیامبر است و گفته شده که او دو سال از پیامبر بزرگتر بوده است. او سیدالشهداء میباشد و رسول خدا بین او و زید بن حارثه عقد برادری برقرار کرد. اسلام حمزه در سال دوم بعثت بود. در سبب اسلام او گفتهاند که روزی ابوجهل متعرض رسول خدا شده و شروع به اذیت و اهانت کرد و رسول خدا او را جواب نگفت. در آن حال، کنیز عبدالله بن جدعان آن سخنان را میشنید. ابوجهل آمد و کنار قریش، نزد کعبه نشست. زمانی نگذشت که حمزه آمد و کعبه را طواف و بر قریش سلام کرد و او در میان قریش عزیز بود. وقتی بازمیگشت آن کنیز او را از برخورد ابوجهل و اهانت او به رسول خدا باخبر نمود. حمزه خشمگین شد و به سرعت حرکت کرد و داخل مسجد شد. به طرف ابوجهل رفت و کمان خود را محکم بر سر ابوجهل زد. گروهی از قبیله بنیمخزوم برخاستند تا از ابوجهل دفاع کنند، به حمزه گفتند: این چه کاری بود؟ گفت: آنچه رسول خدا میگوید حق است و من شهادت میدهم که او رسول خداست. ابوجهل گفت: او را رها کنید. من امروز فرزند برادرش را دشنام دادم. چون حمزه اسلام آورد قریش دانستند که رسول خدا عزیز شد و حمزه از او حمایت میکند؛ سپس حمزه به مدینه هجرت نمود و در بدر شرکت کرد و شیبه را به قتل رساند و در اُحد قبل از شهادتش ۳۱ نفر از کفار را کشت و هند شکم حمزه را بعد از شهادت پاره کرد و کبد او را بیرون آورد و خواست بخورد، ولی نتوانست؛ از اینرو بیرون انداخت. (اسد الغابه، ج۲، ص۴۶).
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۳۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۸.
- ↑ او وحشی بن حرب حبشی و کنیه او ابو دسمه و از سپاهان مکه و غلام طعیمة بن عدی یا جبیر بن مطعم بوده است. در روز اُحد حضرت حمزه را به شهادت رساند و در قتل مسیلمه کذاب در یمامه نیز شرکت داشت و خود او میگفت: من بهترین مردم را در جاهلیت کشتم و بدترین آنان را در اسلام به قتل رساندم (اسدالغابه، ج۵، ص۸۳). ابن کثیر در البدایة والنهایه، ج۴، ص۲۲، از هشام نقل کرده است که وحشی، دائما به جهت شرابخواری حد میخورد تا اینکه نام او را از دفتر دیوان خارج و محو کردند؛ سپس ابن کثیر میگوید: وحشی در حمص از دنیا رفت.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۴، ص۲۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۲۹.
- ↑ مثله: قطع کردن اعضای کشته را میگوین بهطوری که آثار آن باقی ماند، همانند قطع کردن بینی و گوش و دیگر اعضا. (لسان العرب، ج۱۱، ص۶۱۵).
- ↑ این نقل تصریح دارد که هند خود اقدام به پاره کردن شکم حضرت حمزه و بیرون آوردن جگر او نمود، ولی از بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۵۵، استفاده میشود که وحشی این کار را کرد.
- ↑ «و اگر کیفر میکنید مانند آنچه خود کیفر شدهاید کیفر کنید و اگر شکیبایی پیشه کنید همان برای شکیبایان بهتر است * و شکیبا باش! و شکیب تو جز با (یاری) خداوند نیست.».. سوره نحل، آیه ۱۲۶-۱۲۷.
- ↑ اسد الغابه، ج۲، ص۴۶.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۳۳۸.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۵، ص۱۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۰.
- ↑ او عبدالله بن جحش بن ابیرئاب اسدی است و قبل از داخل شدن پیامبر به دار ارقم اسلام آورد. او و برادرش عبد بن جحش از مهاجرانی هستند که دو بار هجرت کردند. زینب خواهر آنها، همسر رسول خداست. عبدالله در بدر و اُحد شرکت کرد و در اُحد به شهادت رسید و او را «مجدع» میگفتند؛ زیرا در اُحد او را مثله کرده و بینی او را پس از شهادت بریدند. سعید بن مسیب از او حدیث نقل کرده است. (الاستیعاب، ج۳، ص۸۷۷).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۳.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۰۳.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۵، ص۱۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۲.
- ↑ نام همسر حنظله، جمیله و دختر عبدالله بن ابیمسلول میباشد. (البدایة والنهایه، ج۴، ص۲۳).
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۵۷؛ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۳.
- ↑ انس بن نضر، عموی انس بن مالک و خادم پیغمبر است که در جنگ بدر حضور نداشت، گفت: من اگر در جنگ دیگری که با مشرکان رخ دهد حاضر باشم، خدای متعال میبیند که چه خواهم کرد. و در جنگ اُحد پس از شنیدن سخن آن گروه به میدان اُحد رفت. به سعد بن معاذ گفت: این بهشت است که چه بسا انس بوی آن را مییابد. پس سعد به او گفت: آنچه میتوانی انجام بده، پس جنگید تا کشته شد. (اسد الغابه، ج۱، ص۱۳۱).
- ↑ بعداً خواهد آمد که این بعض، ظاهراً عمر بن خطاب، طلحه و گروهی دیگر بودهاند، ولی سیرهنویسان برای حفظ موقعیت خلیفه و طلحه از ذکر نام آنها خودداری نمودهاند.
- ↑ الترغیب و الترهیب، ج۲، ص۳۱۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۱۷؛ سیره ابن هشام، ج۳، ص۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۴.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۲۹۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۵.
- ↑ نام او حسیل بن جابر و پدر حذیفة بن یمان است. او و هر دو فرزندش، حذیفه و صفوان در اُحد حضور داشتند و حیل کشته شد. (اسد الغابه، ج۲، ص۴).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۶۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۸۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۶.
- ↑ وهب بن قابوس مزنی از سرزمین مزینه با پسر برادرش حارث بن عتبة بن قابوس به مدینه و سپس به اُحد رفته و اسلام آوردند، سپس از مدینه به سوی اُحد بیرون رفتند و نزد رسول خدا رفته و نبرد شدیدی کرده و شهید شدند. (اسد الغابه، ج۵، ص۹۷).
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۳۰۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۴۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۷.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۳۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۷.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۷.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۳۰۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۸.
- ↑ نظیر همین جریان در بدر برای قتاده نقل شده است و بعید به نظر میرسد که این حادثه تکرار شده باشد. وقوع آن را در اُحد سیرهنویسان بیشتر تقویت کرده و بعضی این جریان را در جنگ خندق ذکر کردهاند (سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۶).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۷.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۸۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۳۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۲۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۶۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۰.
- ↑ احابیش: جماعتی را گویند که از یک قبیله نباشد. (المنجد - حبش).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۹۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۲۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۱.
- ↑ امروز شما را در برابر روز بدر جزا دادیم، و جنگ پس از جنگ است؛ مرا در مصیبت عتبه صبر نیست، و همچنین برادر و عمو و فرزندم؛ دل خود را شفا و نذرم ادا شد، ای وحشی! تو درد سینه مرا شفا دادی؛ در همه عمر سپاسگزار وحشی باشم، تا هنگامی که استخوانهایم در قبر از بین برود.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۵، ص۱۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۲۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۲.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۰۶.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۵۳.
- ↑ اعلام الوری، ص۹۱.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۶۴.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۹۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۳.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۰۲.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۳، ص۱۰۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۱.
- ↑ سیره حلبیه، ج۴، ص۴۶.
- ↑ فروع کافی، ج۱، ص۵۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۳۳.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۵۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۴.
- ↑ اذخر: علفی سبز و خوشبو میباشد. (المنجد).
- ↑ سیره زینی دحلان، ص۶۴ و ۶۵.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۴۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۴.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۶۸؛ الترغیب و الترهیب، ج۲، ص۳۱۳، ح۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۴، ص۴۸.
- ↑ تاریخ المدینة المنوره، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۷.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۱۵.
- ↑ «از مؤمنان، کسانی هستند که به پیمانی که با خداوند بستند وفا کردند؛ برخی از آنان پیمان خویش را به جای آوردند و برخی چشم به راه دارند و به هیچ روی (پیمان خود را) دگرگون نکردند» سوره احزاب، آیه ۲۳.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۳، ص۹۳۱.
- ↑ تاریخ المدینه، ج۱، ص۱۳۲.
- ↑ «درود بر شما به شکیبی که ورزیدهاید که فرجام آن سرای، نیکوست!» سوره رعد، آیه ۲۴.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۳، ص۹۳۱.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۳، ص۹۳۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۴۸.
- ↑ «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ كُلُّهُ، اللَّهُمَّ لَا قَابِضَ لِمَا بَسَطْتَ، وَ لَا بَاسِطَ لِمَا قَبَضْتَ، وَ لَا هَادِيَ لِمَنْ أَضْلَلْتَ، وَ لَا مُضِلَّ لِمَنْ هَدَيْتَ، وَ لَا مُعْطِيَ لِمَا مَنَعْتَ، وَ لَا مَانِعَ لِمَا أَعْطَيْتَ، وَ لَا مُقَرِّبَ لِمَا بَاعَدْتَ، وَ لَا مُبْعِدَ لِمَا قَرَّبْتَ، اللَّهُمَّ ابْسُطْ عَلَيْنَا مِنْ بَرَكَاتِكَ وَ رَحْمَتِكَ وَ فَضْلِكَ وَ رِزْقِكَ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ النَّعِيمَ الْمُقِيمَ الَّذِي لَا يَحُولُ وَ لَا يَزُولُ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ النَّعِيمَ يَوْمَ الْعَيْلَةِ وَ الْأَمْنَ يَوْمَ الْخَوْفِ. اللَّهُمَّ إِنِّي عَائِذٌ بِكَ مِنْ شَرِّ مَا أَعْطَيْتَنَا وَ شَرِّ مَا مَنَعْتَنَا. اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَيْنَا الْإِيمَانَ وَ زَيِّنْهُ فِي قُلُوبِنَا، وَ كَرِّهْ إِلَيْنَا الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيَانَ وَ اجْعَلْنَا مِنَ الرَّاشِدِينَ. اللَّهُمَّ تَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ وَ أَحْيِنَا مُسْلِمِينَ، وَ أَلْحِقْنَا بِالصَّالِحِينَ غَيْرَ خَزَايَا وَ لَا مَفْتُونِينَ. اللَّهُمَّ قَاتِلِ الْكَفَرَةَ الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ رُسُلَكَ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِكَ، وَ اجْعَلْ عَلَيْهِمْ رِجْزَكَ وَ عَذَابَكَ. اللَّهُمَّ قَاتِلِ الْكَفَرَةَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ، إِلَهَ الْحَقِّ»؛ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۷؛ البدایة والنهایه، ج۴، ص۴۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۰.
- ↑ «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
- ↑ مغازی واقدی، ج۱، ص۲۹۱؛ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۰.
- ↑ مغازی واقدی، ج۲، ص۲۶۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۲.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۰۵.
- ↑ حضرت حمزه، زن و فرزند دختری داشت، ولی شاید در آن زمان در مدینه حضور نداشتند.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۳.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۶۸.
- ↑ این حدیث در اکثر منابع با کمی اختلاف و اضافه نمودن عاصم بن ثابت و حارث بن صمه موجود است، و قدر مسلم از این روایتها، صدور یکی از آنها از پیامبر میباشد و آنچه از آن مستفاد است این است که مجاهدان اُحد به غیر از شهدا، همین چند نفرند که رسول خدا نام آنها را ذکر کرد؛ چه اگر دیگران همانند سهل، عاصم و حارث در برابر کفار استقامت کرده بودند، رسول خدا نام آنها را ذکر میکرد و در ردیف آنها قرار میداد. حال این سؤال مطرح است که دیگران که عامه آنها را افضل صحابه رسول خدا میدانند کجا بودند و به کجا گریختند و چرا نامی از آنها به میان نیامده و ذکری از آنها و استقامت و ثبات آنها نیست با توجه به اینکه قرآن مجاهدان را فضیلت و صابران را بشارت داده است؟
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۵۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۴.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۷۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۱۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۵.
- ↑ حمراء الاسد: جايی است كه تا مدينه هشت مايل راه است. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۰۱).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۳۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۶۴.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۷۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۷.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۶۵.
- ↑ آن مکان را در کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۶۵، حماة ذکر کرده است.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۵۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۱۶۶.
- ↑ «از تو درباره شراب و قمار میپرسند، بگو در این دو، گناهی بزرگ است» سوره بقره، آیه ۲۱۹.
- ↑ «ای مؤمنان! در حال مستی به نماز رو نیاورید تا هنگامی که دریابید چه میگویید» سوره نساء، آیه ۴۳.
- ↑ «ای مؤمنان! جز این نیست که شراب و قمار و انصاب و ازلام، پلیدی (و) کار شیطان است پس، از آنها دوری گزینید باشد که رستگار گردید» سوره مائده، آیه ۹۰.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۷۵؛ اسدالغابة، ج۱، ص۲۲.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۷۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۳۷.
- ↑ مروجالذهب، ج۲، ص۲۹۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۰.