کوفه در معارف و سیره علوی

کوفه در دوران خلافت امیر مؤمنان(ع)

در پی انقلابی که علیه عثمان روی داد و به هلاکت وی منجر شد، عموم اهالی مدینه از مهاجر و انصار (جز چند تن انگشت‌شمار) و انقلابیان کوفی و بصری و مصری حاضر در مدینه با علی(ع) به عنوان شایسته‌ترین فرد امت برای خلافت بر مسلمانان، بیعت کردند. مالک اشتر که همراه کوفیان به مدینه آمده بود، بیعت گرفتن از آنان برای علی(ع) را بر عهده گرفت. با انتشار خبر برگزیده شدن آن حضرت به خلافت، بیعت در کوفه و دیگر شهرها آغاز شد، ولی مردم کوفه پیش از دیگران از بیعت با آن پیشوا استقبال کردند[۱].

بیعت کوفیان با امیرمؤمنان(ع) بدین‌گونه بود که چون خبر قتل عثمان و بیعت مردم با علی(ع) از مدینه به کوفه رسید، اهل کوفه نزد ابوموسی اشعری آمدند و گفتند: «چرا با امیرمؤمنان علی(ع) بیعت نمی‌کنی؟» ابوموسی گفت: «منتظر می‌شوم که پس از این چه روی می‌دهد و چه خبری می‌رسد». هاشم بن عتبة بن ابی‌وقاص (هاشم مرقال)[۲] به او گفت: «چه خبری می‌خواهی برسد؟! مردم عثمان را کشتند و خاص و عام انصار با علی(ع) بیعت کردند. از آن می‌ترسی که اگر با علی(ع) بیعت کنی، عثمان از آن جهان بازآید و تو را سرزنش کند؟!» هاشم مرقال پس از این سخنان با دست راست، دست چپ خود را گرفت و گفت: «دست چپ از آنِ من و دست راستم از آنِ امیرمؤمنان علی(ع). با او بیعت کردم و به خلافتش راضی شدم». پس از اینکه هاشم بدین‌سان بیعت کرد، برای ابوموسی عذری نماند و برخاست و بیعت کرد و پس از او، بزرگان و سرشناسان کوفه با علی(ع) بیعت کردند. حذیفة بن یمان، از اصحاب برگزیده و صاحب‌سر رسول الله(ص)، که در کوفه می‌زیست و بیمار بود، با شنیدن خبر قتل عثمان و بیعت مردم با امیرمؤمنان(ع) گفت: «مرا بیرون ببرید و مردم را به نماز جماعت بخوانید». آن‌گاه او را بر منبر نهادند. حذیفه پس از حمد و ثنای خدا و درود بر پیغمبر و خاندان آن حضرت گفت: «ای مردم، همه با علی(ع) بیعت کرده‌اند. از خدا بترسید و علی(ع) را یاری کنید. به خدا سوگند، او از اول تا آخر بر حق بوده است و پس از رسول خدا(ص) از همه کسانی که رفته‌اند و آنان که تا روز قیامت خواهند بود، برتر و بهتر است». سپس حذیفه، مانند هاشم مرقال، دست راست خود را بر دست چپ گذاشت و گفت: «خداوندا، تو شاهد باش که من با علی(ع) بیعت کردم. خدای را سپاس که من را تا چنین روزی زنده نگاه داشت». سپس به پسران خود، سعد و صفوان گفت: «من را ببرید و شما با علی(ع) همراه باشید؛ چراکه جنگ‌هایی بسیار روی می‌دهد و شمار بسیاری کشته می‌شوند. بکوشید که در رکاب او به شهادت برسید. به خدا سوگند که او بر حق است و هر کس با او مخالفت کند، بر باطل است». حذیفه هفت روز، و یا به قولی چهل روز پس از این بیعت درگذشت. فرزندانش، سعد و صفوان، در جنگ صفین در رکاب امیر مؤمنان(ع) به شهادت رسیدند[۳].[۴]

تعیین حاکم کوفه

امیرمؤمنان(ع) پس از رسیدن به خلافت، حاکمان عثمان را عزل کرد و امیرانی از سوی خود نصب فرمود. درباره تعیین حاکم کوفه روایات دگرگونند. به نقل یعقوبی، امیرمؤمنان(ع) همه عاملان عثمان را عزل کرد جز ابوموسی اشعری، حاکم کوفه، که به سفارش مالک اشتر او را در مقامش ابقا کرد[۵]. مسعودی نیز وی را منصوب امیرمؤمنان(ع) می‌شمارد و او را تا هنگام کارشکنی در بسیج مردم کوفه برای جنگ جمل، حاکم کوفه می‌داند که این امر منجر به عزل ابوموسی و نصب قرظة بن کعب انصاری شد[۶]. ابوحنیفه دینوری، حاکم امیرمؤمنان(ع) در کوفه را عمارة بن حسان ذکر کرده است[۷]، ولی در هیچ یک از کتاب‌های رجالی از چنین شخصی نام برده نشده است. طبری نخستین حاکم کوفه در خلافت امیر مؤمنان(ع) را عمارة بن شهاب ذکر می‌کند و شرحی از عزیمت او به کوفه و برخورد با قعقاع[۸] آورده است که به کمک عثمان رفته بود و می‌افزاید که با تهدید وی عماره به سوی علی(ع) بازگشت[۹] از عمارة بن شهاب نیز همچون عمارة بن حسان در کتاب‌های رجال یاد نشده و در زمره اصحاب رسول خدا(ص) چنین شخصی ذکر نشده است.

در رجال شیخ طوسی از سه کس به نام عماره در زمره اصحاب امیرمؤمنان(ع) یاد شده است که یکی از آنان عمارة بن ابی‌سلامه همدانی است. شیخ می‌گوید وی از اصحاب خاص امیرمؤمنان(ع) بوده و از شهیدان کربلا است. دیگری عمارة بن اوس و سوم، عمارة بن صلخب ازدی[۱۰]، که به نقل مامقانی، مردی شجاع و شیعه بوده و برای مسلم بن عقیل و امام حسین(ع) از مردم بیعت گرفته است و ابن زیاد پس از شهادت مسلم، وی را به شهادت رسانده است[۱۱]. آن‌چه طبری از عمارة بن شهاب گفته است، درباره هیچ یک از این سه عماره در کتب رجالی گفته نشده است. بنابراین، عمارة بن شهاب احتمالاً از افراد ساختگی سیف بن عمر تمیمی است، هر چند روایت طبری منقول از راوی دیگری غیر از سیف بن عمر است. البته برخی کتب رجالی از عماره بن شهاب نام برده‌اند که مأخذ همه آنها تاریخ طبری است. با توجه به آن‌چه گذشت، به نظر می‌رسد چون از عوامل اصلی قیام مردم علیه عثمان، حاکمان و عاملان فاسد او در مناطق مهم عالم اسلام بوده‌اند و مردم کوفه به ابوموسی اشعری رضایت داده و یا خود پس از ضعف خلیفه سوم او را حاکم کرده بودند، امیرمؤمنان(ع) به خواست سرشناسان کوفه وی را در مقامش بر جای نهاده و دیگر نقل‌ها درباره کسانی جز ابو موسی اشعری صحت ندارند[۱۲].

کوفیان در جنگ جمل

امیرمؤمنان(ع) در تعقیب عایشه و طلحه و زبیر با شتاب از مدینه حرکت کرد و چون دریافت که به سوی بصره می‌روند، آسوده‌خاطر شد و فرمود: «مردم کوفه را بیش‌تر دوست دارم؛ زیرا سران عرب در میان آنانند»[۱۳]. امیر مؤمنان(ع) در ذی‌قار یا ربذه بازایستاد و از آنجا نمایندگانی به کوفه فرستاد تا کوفیان را برای مقابله با پیمان‌شکنان بسیج کنند. در اینکه نمایندگان امیر مؤمنان(ع) چه کسانی بوده‌اند، اختلاف است، ولی آشکار است که آن حضرت بیش از یک بار نماینده به کوفه فرستاد و در واپسین بار، بی‌گمان امام حسن(ع) حضور داشته است. به نقل طبری، امیر مؤمنان(ع) نخست محمد بن ابی‌بکر و محمد بن عون را به کوفه گسیل کرد. کوفیان از ابوموسی اشعری نظر خواستند. ابوموسی گفت: «راه آخرت این است که بر جای خود بمانید و راه دنیا آن است که حرکت کنید». نمایندگان امام از او دوری کردند و سخنان درشتی به وی گفتند. ابوموسی گفت: «به خدا، بیعت عثمان بر گردن من و امام زمان شما است. تا زمانی که قاتلان عثمان در هر جا که باشند، کشته نشوند، جنگ نخواهیم کرد».

علی(ع) پس از آگاهی از کارشکنی ابوموسی، عبدالله بن عباس و مالک اشتر را به کوفه فرستاد. آنان با وی سخن گفتند و چون نتیجه نگرفتند، از برخی مردم کوفه برای رام کردنش کمک خواستند. ابوموسی در نطقی جنگ با ناکثین را فتنه خواند و مانع بسیج مردم شد. پس از بازگشت بی‌نتیجه ابن عباس، امیر مؤمنان(ع)، امام حسن(ع) و عمار یاسر را به کوفه فرستاد. امام حسن(ع) به ابوموسی فرمود: «چرا مردم را از یاری ما باز می‌داری؟» ابوموسی همچنان مخالفت می‌کرد تا اینکه زید بن صوحان و حجر بن عدی و عدی بن حاتم طائی و هند بن عمرو برخاستند و مردم را به اطاعت از امیرمؤمنان(ع) و بیعت با آن حضرت فراخواندند و مردم بسیج شدند. در این هنگام مالک اشتر، که با اجازه امیرمؤمنان(ع) دوباره به کوفه آمده بود، به دارالاماره رسید و در حالی که عمار یاسر و ابوموسی با هم بحث می‌کردند، غلامان ابوموسی به مسجد آمدند و فریاد زدند که مالک اشتر به قصر آمده و ما را بیرون کرده است. همین که ابوموسی به قصر درآمد، مالک بر او فریاد زد و گفت: «ای بی‌مادر، از قصر بیرون شو تا خدا جانت را بگیرد. تو از آغاز منافق بودی». ابوموسی گفت: «تا شب به من مهلت دهید». مالک پذیرفت، ولی گفت: «امشب در قصر نخواهی خفت». در این حال مردم به دارالاماره هجوم آوردند و به غارت اموال ابوموسی پرداختند، ولی مالک آنان را از قصر بیرون کرد[۱۴].

به روایت دیگری که طبری نقل می‌کند، هاشم بن عتبه (هاشم مرقال) نزد علی(ع) در ربذه رفت و از برخورد محمد بن ابی‌بکر و ابوموسی خبر داد. امیر مؤمنان(ع) خودِ او را به کوفه فرستاد و به ابوموسی نوشت: «... من هاشم بن عتبه را فرستادم تا کسانی را که آنجایند بسیج کند. تو مردم را بفرست و من این حکومت را به تو سپردم تا در کار حق از یارانم باشی». اما ابوموسی همچنان ناسازگاری می‌کرد. هاشم بن عتبه به علی(ع) نوشت: «من نزد مردی دغل آمده‌ام که دشمنی‌اش آشکار است». آن‌گاه علی(ع)، امام حسن(ع) و عمار یاسر را فرستاد و ابوموسی را عزل کرد و قرظة بن کعب انصاری را به حکومت کوفه برگماشت و به ابوموسی نوشت: «علاقه تو به این کار زمامداری کوفه، که خدا تو را از آن بی‌نصیب کند، مانع از آن می‌شود که فرمان مرا اجرا کنی. حسن و عمار را فرستادم تا مردم را حرکت دهند و قرظة بن کعب را زمامدار شهر کردم. از کار، با مذمت و خفت، کناره‌گیری کن. اگر کنار نروی، دستور داده‌ام تو را بیرون کنند و چنانچه مقاومت کنی و بر تو دست یابند، پاره‌پاره‌ات کنند». چون نامه امیرمؤمنان(ع) به ابوموسی رسید، کناره گرفت و مردم به سوی علی(ع) حرکت کردند[۱۵].

به روایتی که ابو حنیفه دینوری نقل می‌کند، علی(ع) نخست هاشم بن عتبه را به کوفه فرستاد تا مردم را به حرکت وادارد و پس از او فرزندش حسن(ع) را همراه با عمار یاسر اعزام فرمود. امام حسن(ع) و عمار در حالی به مسجد بزرگ کوفه رسیدند که شماری بسیار از مردم نزد ابوموسی بودند. ابوموسی در آن جمع گفت: ای مردم کوفه، از من اطاعت کنید تا پناهگاه عرب شوید. مظلومان به شما پناه آورند و درماندگان در پناه شما ایمن شوند. ای مردم، وقتی فتنه روی می‌آورد، با شک و تردید همراه است و چون می‌گذرد، حقیقت روشن می‌شود. این فتنه تفرقه‌انداز معلوم نیست از کجا سرچشمه گرفته است و به کجا خواهد انجامید. شمشیرهای خود را غلاف کنید و سرنیزه‌های خود را بیرون کشید و زه کمان‌های خویش را پاره کنید و در گوشه خانه‌های خود بنشینید. ای مردم، کسی که به هنگام فتنه در خواب باشد، بهتر از کسی است که ایستاده باشد و کسی که ایستاده باشد، بهتر از کسی است که در حال دویدن باشد. امام حسن(ع) با شنیدن سخنان او فرمود: «از مسجد ما بیرون شو و هر جا می‌خواهی برو»[۱۶]. رفتار خائنانه ابوموسی اشعری و القائات او در برخی کوفیان مؤثر افتاد و آن‌گونه که انتظار می‌رفت، سپاهی چشمگیر از کوفه پدید نیامد. در شمار سپاهیان اعزامی از کوفه اختلاف است. طبری، در نقلی، آنان را نزدیک به نُه هزار تن ذکر کرده است که با امام حسن(ع) حرکت کردند؛ شش هزار نفر از راه دشت و ۲۸۰۰ نفر دیگر از راه آب[۱۷]. وی در نقل دیگری، سپاه کوفه را دوازده هزار تن در هفت دسته (قبیله‌ها و دسته‌های هفت‌گانه کوفه) نوشته است[۱۸]. یعقوبی شمار کوفیان را در جنگ جمل شش هزار نفر[۱۹]، ابوحنیفه دینوری ۹۶۵۰ نفر[۲۰] و مسعودی ۶۵۶۰ تن دانسته است[۲۱].

هر چند شمار سپاه کوفه در مقایسه با توانایی بسیج نیرو از این اردوگاه بزرگ نظامی مطلوب نبوده است، اما با توجه به آرایشی که امیرمؤمنان(ع) به هنگام جنگ جمل به سپاه خود می‌دهد، معلوم می‌شود که بیش‌تر سپاهیان از مردم کوفه بوده‌اند. از هشت دسته‌ای که سپاه امیرمؤمنان(ع) را سامان می‌دادند، هفت دسته از گروه‌های هفت‌گانه قبیله‌های مختلف کوفه، و تنها یک دسته از مردم حجاز بودند[۲۲]. امیرمؤمنان(ع) همراه با سپاه کوفه در جنگ با ناکثین پیروز شد و بصره را آزاد کرد. پس از پایان جنگ برخی کوفیان خواهان اسارت زنان و فرزندان شکست‌خوردگان و به غنیمت بردن اموال آنان شدند، ولی حضرت علی(ع) چون پیمان‌شکنان مسلمان بودند، نپذیرفت و فرمود: «مسلمانان را نمی‌توان به اسارت گرفت و اموالشان را به غنیمت برد، جز آن‌چه در جنگ به کار برده‌اند»[۲۳]. به نقلی، برخی سپاهیان از سخنان امیرمؤمنان(ع) قانع نشدند و بر اسیر گرفتن اهل بصره پای فشردند تا جایی که امیرمؤمنان(ع) فرمود: «اگر می‌شود زنان آنان را به اسارت بُرد، پس بگویید عایشه همسر پیغمبر سهم کدام یک از شما می‌شود؟!» آن‌گاه بود که قانع شدند[۲۴].[۲۵]

کوفه، مرکز خلافت

امیرمؤمنان(ع) پس از غلبه بر پیمان‌شکنان بصره، عبدالله بن عباس را به حکومت شهر گماشت و چون به مربد بصره (بیرون شهر) رسید، به بصره نگریست و فرمود: «سپاس خدایی را که مرا از شهری بیرون آورد که خاکش از همه جا بدتر و از همه جا به ویرانی نزدیک‌تر است؛ به آب نزدیک و از آسمان دور است»[۲۶]. بدین‌سان، حضرت از بصره به کوفه رفت و آن شهر را مرکز خلافت خویش کرد و تا پایان عمر دیگر به مدینه بازنگشت. برخی علت انتخاب کوفه را موقعیت نظامی این شهر در برابر شام و سرکشی معاویه دانسته‌اند، ولی به نظر می‌رسد مجموعه عوامل زیر باعث شد که امیر مؤمنان(ع) کوفه را بر شهرهای مهم جهان اسلام ترجیح دهد و برای خلافت خویش برگزیند:

  1. حضور شماری بسیار از اصحاب رسول خدا(ص) در کوفه، که در هیچ یک از بلاد اسلام، حتی در مدینه، به چشم نمی‌آمد. تنها در جنگ صفین دو هزار و هشتصد نفر از صحابه مقیم کوفه همراه علی(ع) بودند[۲۷]. بدیهی است که شخصیت امیرمؤمنان(ع)، که ۲۵ سال را در انزوا و خانه‌نشینی گذرانده بود، برای نسل نخستین مسلمانان و اصحاب پیغمبر بیش از دیگران شناخته شده بود.
  2. مهاجرت نام‌آورترین قبیله‌ها و شخصیت‌های مسلمان از یمن و حجاز و... به کوفه باعث شده بود که این شهر، گذشته از اصحاب باسابقه، شاهد حضور مشاهیر و سران باشد؛ به ویژه یمنی‌های کوفه که نیمِ بیش‌تر ساکنان کوفه را تشکیل می‌دادند و بیش‌تر آنان پیش‌تر با امیر مؤمنان(ع) آشنایی داشتند و به آن حضرت مهر می‌ورزیدند؛ زیرا امیرمؤمنان(ع) بود که در سال دهم هجرت از سوی رسول اکرم(ص) مأمور تبلیغ اسلام در یمن شد و فعالیت‌های آن حضرت موجب گشت که همه اهل یمن اسلام آورند.
  3. موقعیت نظامی کوفه نیز عاملی بس مهم بود. حضور شجاع‌ترین رزمندگان مسلمان در کوفه، جایگاهی ویژه بدین شهر بخشیده بود. همین رزمندگان بودند که پیروزی‌های بزرگ ذات السلاسل و قادسیه و فتح الفتوح را به ارمغان آورده بودند و از این کار به خود می‌بالیدند. آنان حتی در زمان‌های بعد در تفاخر به دیگر بلاد اسلام، خود را فرزندان ذات السلاسل و قادسیه می‌خواندند.
  4. بی‌توجهی و علاقه نداشتن مردم دیگر شهرها به اهل بیت(ع) از دیگر عوامل مهم است. تغییر و تحول مردم در سال‌های پس از پیغمبراکرم(ص)، مردم مکه و مهاجران را چنان از تعالیم آن حضرت دور کرده بود که به علی(ع) به عنوان قاتل کسان خود می‌نگریستند و هر چند بیعت کرده بودند، مهر امیرمؤمنان(ع) را به دل نداشتند. برخی از مردم مدینه نیز تحت تأثیر مخالفت‌های مهاجران با امیرمؤمنان(ع) در این مدت، به آن حضرت بی‌علاقه شده بودند و از سوی دیگر زبده انصار از آن شهر مهاجرت کرده بودند. از این‌رو، چون امیرمؤمنان(ع) برای مقابله با ناکثین از مدینه بیرون آمد، شمار مردمی که با او همراه شدند، به نقلی تنها چهارصد[۲۸] یا هفت‌صد نفر بودند[۲۹]. وضعیت شام نیز به واسطه سال‌ها حکومت معاویه آشکار بود و در مصر نیز مقبولیت امیرمؤمنان(ع) گسترده نبود. شاهد این مدعا فتنه‌هایی است که در دوران خلافت آن حضرت در مصر پدید آمد و سرانجام، همکاری دشمنان امیرمؤمنان(ع) با معاویه به شهادت محمد بن ابی‌بکر، فرمانروای مصر، و تجزیه آن ایالت از قلمرو امیرمؤمنان(ع) منجر شد. مردم بصره نیز، به ویژه پس از جنگ جمل، کینه آن حضرت را در دل داشتند. به نقل ابن ابی‌الحدید همه مردم بصره و بسیاری از مردم مدینه و کوفه دشمن امیرمؤمنان(ع) بودند. بیش‌تر مردم مکه به آن حضرت دشمنی می‌ورزیدند؛ چونان که قریش کاملاً مخالف او بود و دیگر مردم مکه همراه با بنی‌امیه علیه علی(ع) بودند[۳۰].
  5. علاقه متقابل میان امیرمؤمنان(ع) و بسیاری از مردم کوفه بسیار چشمگیر بود. علی(ع) پیش از آن‌که به کوفه بیاید، به مردم آن ارج می‌نهاد و آنان را دوست می‌داشت. ابن ابی‌الحدید در شرح نهج البلاغه بابی را با عنوان فضیلت‌های کوفه در کلام امیرمؤمنان(ع) باز کرده است. چون امیرمؤمنان(ع) به هنگام سرکشی ناکثین می‌خواست به سوی بصره حرکت کند، در نخستین نامه خود به اهل کوفه نوشت: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَهْلِ الْكُوفَةِ جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ»[۳۱]؛ «از بنده خدا علی، امیرمؤمنان به مردم کوفه که سرور انصارند و سران عرب». امیرمؤمنان(ع) چون از مهاجران، یعنی اهل مکه عداوت دیده بود، به انصار روی آورد که مردمی باعاطفه بودند و سرشناسان انصار پس از بنای کوفه به آن شهر مهاجرت کرده بودند. امیرمؤمنان(ع) به مردم کوفه می‌نویسد: «بدانید که دیگر مدینه، با آن مردمان در میان نیست. مردم خوبش پراکنده شده‌اند و فتنه و آشوب در پیرامونش می‌گردد»[۳۲]. طبری روایت می‌کند که چون علی(ع) در تعقیب عایشه و طلحه و زبیر به ربذه رسید و خبر یافت که قصد بصره دارند و به سوی کوفه نمی‌روند، خوشحال شد و فرمود: «مردم کوفه بیش از دیگران مرا دوست دارند، به ویژه که سران عرب در میان ایشانند». از این رو، به آنان نوشت: من شما را از میان دیگر شهرها برگزیده‌ام و بر آنم که نزد شما آیم؛ زیرا می‌دانم که شما برای خدا و پیغمبر به من محبت و مودت می‌ورزید. پس هر کس به سوی من آید و یاری‌ام کند، دعوت حق را اجابت کرده و وظیفه‌ای را که بر دوش دارد، انجام داده است[۳۳].
  6. سرانجام اینکه کوفه از نظر جغرافیایی در قلب جهان اسلام آن روزگار جای داشت و بر ایران و حجاز و مصر و جزیره مسلط بود[۳۴].

ورود امیرمؤمنان(ع) به کوفه

ابوحنیفه دینوری می‌نویسد که چون امیرمؤمنان(ع) به نزدیکی کوفه رسید، روی به شهر، فرمود: آفرین بر تو ای کوفه! هوایت چه خوش و خاکت چه پربرکت است! کسی که از تو بیرون می‌رود، به سوی گناه می‌رود و کسی که بر تو وارد می‌شود، به سوی رحمت می‌آید. روز و شب سپری نمی‌شود مگر اینکه مؤمنان به سوی تو می‌آیند و بدکاران نشستن در تو را خوش نمی‌دارند. چندان آباد خواهی شد که برخی ساکنانت صبح زود روز جمعه برای نماز جمعه به راه می‌افتند و به دلیل دوری راه به نماز نمی‌رسند[۳۵]. در نزدیکی شهر، مردم کوفه همراه با قرظة بن کعب انصاری، حاکم حضرت در کوفه، به استقبال امیرمؤمنان(ع) شتافتند. مردم در پایین نهر نضر بن زیاد، امام را ملاقات کردند و فتح جنگ جمل را تبریک گفتند. امیرمؤمنان(ع) عرق از پیشانی پاک کرد و قرظة بن کعب گفت: «ای امیرمؤمنان خدا را سپاس می‌گوییم که دوستانت را بر دشمنانت گرامی داشت و دشمنت را خوار کرد و تو را بر مردم سرکش و یاغی و ستمگر پیروز ساخت»[۳۶].

بدین‌سان، امیرمؤمنان(ع) روز دوشنبه، دوازدهم ماه رجب سال ۳۶ ق. به کوفه در آمد[۳۷]. هنگام ورود، سرشناسان بصره و دیگران همراهی‌اش می‌کردند و قاریان و بزرگان کوفه در میان استقبال‌کنندگان بودند[۳۸]. امیرمؤمنان(ع) به خانه جعدة بن هبیره مخزومی رفت. جعده، پسر ام‌هانی، خواهر آن حضرت بود. چون اثاث و لوازم امیرمؤمنان(ع) را آوردند، همراهان گفتند: «آیا به قصر می‌رویم؟» علی(ع) فرمود: «نه، این قصر خبال[۳۹] است. به آن مروید». سپس در مسجد کوفه فرود آمد و نماز گزارد. آن‌گاه رو به مردم کرد و مردم نیز در پیشگاهش نشستند[۴۰]. به نقلی، هنگام ورود امیرمؤمنان(ع) به کوفه، کوفیان گفتند: «ای امیرمؤمنان، آیا به قصر (دارالاماره) می‌روی؟» فرمود: «نه، به رُحبه می‌روم». سپس در رحبه فرود آمد و پس از آن به مسجد اعظم کوفه رفت و در آنجا دو رکعت نماز گزارد[۴۱].

امیرمؤمنان(ع) پس از رفتن به مسجد کوفه و گزاردن نماز، به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: اما بعد، ای اهل کوفه، شما در اسلام برترید، مادام که آن را تبدیل و تغییر ندهید. من شما را به حق خواندم و اجابت کردید و کار زشت و منکر را از میان برداشتید. بدانید که فضیلت شما میان خود و خدایتان است. شما در احکام دینی و تقسیم مال باید نمونه دیگران باشید که دعوت شما را به اسلام پذیرفته‌اند. آگاه باشید، چیزی که می‌ترسم گریبان‌گیرتان شود، پیروی از هوای نفس و آرزوی بلند است. پیروی از هوای نفس، شما را از رسیدن به حق بازمی‌دارد و آرزوی بلند آخرت را از نظرتان می‌برد.... سپاس از آنِ خدایی است که ولی خویش را پیروز ساخت و دشمنش را رسوا کرد و راستگوی پیروِ حق را عزیز ساخت و پیمان‌شکنِ پیروِ باطل را خوار کرد. شما را سفارش می‌کنم که پرهیزگار باشید و از میان اهل‌بیت، کسانی را اطاعت کنید که از خدا اطاعت می‌کنند؛ آنان که از مخالفان خود برای اطاعت کردن برترند؛ مخالفانی که در برابر فضل و برتری ما اظهار فضل و برتری می‌کنند و برتری ما را برنمی‌تابند و با ما در حقی که داریم، راه ناسازگاری در پیش می‌گیرند و می‌خواهند ما را از حق دور سازند. آنان طعم تلخ این دشمنی را چشیدند و گناهش را به گردن گرفتند و به زودی سزای عمل خود را می‌بینند. آگاه باشید که برخی برادرانتان از یاری من روی برتافتند. من آنان را سرزنش می‌کنم. شما نیز از آنان کناره گیرید...[۴۲].

در این هنگام مالک بن حبیب یربوعی برخاست و باشور و شوق سخن گفت و در میان سخنانش از امام خواست که اجازه دهد تا دشمنان را به قتل رسانند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: پناه بر خدا ای مالک! از حد و حدود گذشتی و کار را به جای باریکی کشاندی». مالک بن حبیب گفت: «ای امیرمؤمنان، اندکی بی‌عدالتی بهتر از کنار آمدن با دشمنان است». حضرت فرمود: خدا این‌گونه حکم نمی‌کند. ای مالک، خدای سبحان می‌فرماید: ﴿النَّفْسَ بِالنَّفْسِ[۴۳]. پس چرا بی‌عدالتی کنم؟ و نیز می‌فرماید: ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ[۴۴]. اسراف در قتل این است که کسی جز قاتل را به قتل رسانی و این چیزی است که خدا نمی‌خواهد، و بی‌عدالتی همین است[۴۵]. امیرمؤمنان(ع) در نخستین جمعه پس از ورود به کوفه، نماز جمعه را اقامه کرد و سپس عاملان و حکمرانان خود را منصوب فرمود و به شهرها گسیل کرد[۴۶].

حضرت علی(ع) از دوازدهم رجب سال ۳۶. ق که به کوفه آمد، تا ماه رمضان سال ۴۰ ق. که به شهادت رسید، از کوفه بر جهان اسلام حکومت می‌کرد. در این مدت وقایع سیاسی و نظامی سرنوشت‌سازی پدید آمد که تا آن زمان بی‌سابقه بود: سرکشی معاویه در برابر خلیفه مسلمانان و اعلام خودمختاری او که سرانجام به جنگ صفین انجامید، تحمیل حکمیت به خلیفه واجب الاطاعه، ظهور خوارج، که گذشته از فتنه‌های سیاسی‌اش در دوران خلافت امیرمؤمنان(ع)، فرقه‌سازی مذهبی را نیز در اسلام بدعت نهاد، سرکشی کسانی که جنگ نهروان را پی ریختند، تجزیه مصر از قلمرو امیرمؤمنان(ع)، جنایات و حملات غافلگیرانه عوامل معاویه به عراق و حجاز و یمن، شورش خریت بن راشد ناجی و سرانجام شهادت مظلومانه امیرمؤمنان(ع) از مهم‌ترین رویدادهای این دوره‌اند. در این میان، سهم مردم کوفه و رفتار آنان بسی مهم است. اهل کوفه یا خود عامل پدید آمدن برخی از این حوادث بودند، یا با سستی‌های خود، دشمن را یاری رساندند. از این رو، شایسته می‌نماید[۴۷].

کوفیان و سرکشی شامیان

ابن ابی‌الحدید روایت می‌کند که امیرمؤمنان(ع) پس از رسیدن به خلافت، بی‌درنگ فرمان عزل معاویه را از امارت شام صادر کرد. چون نامه آن حضرت به معاویه رسید، مردم را به مسجد جامع فراخواند و گفت: ای مردم شام، شما می‌دانید که من نماینده امیرمؤمنان، عمر و عثمان، بوده‌ام. عثمان کشته شده است و من پسرعمو و ولی دم اویم. خدا در قرآن مجید می‌فرماید: ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا[۴۸]. اینک می‌خواهم بدانم شما درباره قتل خلیفه خود چه می‌گویید. سپس پیراهن خون‌آلود عثمان را به مردم نشان داد و آنان را به هیجان آورد و گفت: «تا انتقام خون عثمان را نگیرم، دست برنمی‌دارم». مردم شام که هواخواه او بودند، برخاستند و با او بر این ادعا بیعت کردند که امیری است بی‌طمع در خلافت و خواهان خون عثمان و پس از رسیدن به این هدف، خلیفه مسلمانان باید با رأی شورا تعیین شود[۴۹].

معاویه خواسته خود را به آگاهی حضرت امیر(ع) رسانید و اعلام کرد که وظیفه دارم خون‌خواهی عثمان کنم و خواستار تحویل قاتلان او شد. در این هنگام امیرمؤمنان(ع) سرگرم جنگ جمل بود. چون پس از پایان جنگ به کوفه آمد، نخست جریر بن عبدالله بجلی را به شام فرستاد تا معاویه را از سرپیچی از خلیفه مسلمانان بازدارد. از ورود امیرمؤمنان(ع) به کوفه تا هفده ماه پس از آن، میان آن حضرت و معاویه و عمروعاص مکاتبه برقرار بود. سرانجام پس از رسیدن این نامه معاویه که او آماده جنگ با امیرمؤمنان(ع) است و خود را برای خلافت برتر می‌داند، حضرت امیر(ع) فرمان حرکت به سوی شام را صادر فرمود[۵۰]. امیرمؤمنان(ع) روز جمعه در مسجد کوفه به منبر رفت و فرمود: ای مردم، به سوی دشمنان قرآن و سنت حرکت کنید؛ به سوی قاتلان مهاجران و انصار؛ به سوی ستمکاران پست، که اسلام آوردنشان از ترس و اجبار بود. به روایت ابن ابی‌الحدید هنگامی که امیرمؤمنان(ع) مصمم شد به شام رود، مردی را خواست و به او فرمود تا خود را آماده رفتن به دمشق کند و چون به دمشق می‌رسد، شتر خویش را در پیش مسجد جامع بخواباند و چیزی از لباس سفر را از خود دور نسازد؛ زیرا مردم وقتی آثار غربت را در وی ببینند، از او می‌پرسند که از کجا آمده است و چون می‌پرسند، بگوید: علی(ع) با مردم عراق به سرعت به سوی شما می‌آید. سپس واکنش مردم را ببیند و نتیجه را گزارش دهد.

مرد کوفی رهسپار شام شد و همان کرد که امیرمؤمنان(ع) فرموده بود. خبر وی را به معاویه رساندند. معاویه فرمان داد مردم در مسجد گرد آیند و چون گرد آمدند، درباره جنگ با علی(ع) از آنان نظر خواست. ذوالکلاع حمیری برخاست و گفت: «از تو فرمان و از ما عمل». معاویه نیز فرمان داد مردم آماده شوند و به لشکرگاه روند. مرد کوفی، که شاهد این واقعه بود، بازگشت و آن‌چه را دیده بود بازگفت. حضرت علی(ع) دستور داد مردم را در مسجد حاضر کنند و چون گرد آمدند، برخاست و به منبر رفت و فرمود: «مردی که به شام فرستادم، به من خبر داده است که معاویه با اهل شام شتابان به عراق می‌آید. نظر شما چیست و چه باید کرد؟ آیا برای جنگ با او حاضرید؟» مردم مضطرب شدند. یکی می‌گفت چنین باید کرد و دیگری می‌گفت چنان باید کرد. فریاد و جنجال چنان درگرفت که امیرمؤمنان(ع) چیزی از سخنانشان درنیافت و نمی‌دانست چه کسی موافق و چه کسی مخالف است. سرانجام در حالی که می‌فرمود ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۵۱]، «خلافت را پسر هند جگرخوار برد!» از منبر فرود آمد[۵۲].

با این همه، به همت سرداران شایسته امیرمؤمنان(ع)، مردم حرکت به سوی شام را پذیرفتند، جز یاران عبدالله بن مسعود، عبیده سلمانی و ربیع بن خُثَیم[۵۳] که همراه با شماری از قاریان کوفه گفتند: «ما در این جنگ شک داریم، ولی به برتری شما یقین داریم. شما به کسانی نیازمندید که با مشرکان بجنگند. ما را [به جای جنگ با شامیان] به نگهداری مزرها بگمارید». امیرمؤمنان(ع) آنان را به مرز قزوین و ری اعزام کرد و ربیع بن خثیم را بر آنان فرماندهی داد و برای او پرچمی بست. این نخستین پرچمی بود که در کوفه بسته شد[۵۴]. به نقل بلاذری، امیرمؤمنان(ع) به اهل کوفه فرمود: هر کس از شما که از جنگیدن با معاویه کراهت دارد، عطا و مقرری خود را برگیرد و به جنگ دیلمیان برود. بدین‌سان، چهار هزار نفر از جنگ با معاویه خودداری کردند و مقرری خود را گرفتند و به سوی دیلم رهسپار شدند. روایتی دیگر حاکی از اعزام چهار هزار سپاهی توسط امیرمؤمنان(ع) به فرماندهی ربیع بن خثیم ثوری به سوی دیلم است[۵۵].

سپاه عراق که بیشترش کوفیان بودند، همراه با امیرمؤمنان(ع) روانه شام شد و با قوای معاویه در دشت صفین روبه‌رو گشت. پس از بی‌نتیجه ماندن مذاکرات و احتجاجات امیرمؤمنان(ع)، جنگی سخت درگرفت که تا آن زمان بی‌سابقه بود. در حالی که سپاه امیرمؤمنان(ع) در آستانه پیروزی بود، با نیرنگ عَمرو عاص شامیان قرآن به نیزه کردند و شعار دادند که ما پیرو قرآنیم و جنگ نمی‌خواهیم. گروهی از مردم عراق به سرکردگی اشعث بن قیس و مسعر بن فدکی تمیمی و زید بن حصین طائی سنبسی همراه با جمعی از قاریان، که با آنان هم‌داستان بودند و پس از آن «خوارج» نام گرفتند، گفتند: «ای علی، اکنون که تو را به کتاب خدا می‌خوانند، بپذیر که اگر چنین نکنی، تو و یارانت را به آنان تسلیم می‌کنیم و یا با تو همان می‌کنیم که با پسر عفان کردیم. ما وظیفه داریم به قرآن عمل کنیم و آن را می‌پذیریم. به خدا سوگند، اگر نپذیری با تو همان خواهیم کرد که گفتیم»[۵۶]. با پای فشاری این گروه، امیرمؤمنان(ع) به اجبار و اکراه آتش‌بس اعلام کرد و مذاکره و تعیین حَکَم را پذیرفت. آن‌گاه به آن حضرت گفتند که کسی را در پی مالک اشتر بفرستد و دستور عقب‌نشینی دهد. امیرمؤمنان(ع) به یزید بن هانی فرمود: «نزد مالک اشتر برو و بگو جنگ را رها کند و نزد من بازگردد». یزید پیغام را به مالک اشتر رساند. مالک، که در جناح راست سپاه مشغول جنگ بود، به یزید گفت: «بگو کار جنگ بالا گرفته است و بازگشت در این هنگام درست نیست». یزید بن هانی به حضور علی(ع) رسید و پاسخ مالک را بازگفت. در این هنگام سر و صدا و گرد و غبار از جایی برخاست که مالک می‌جنگید. کوفیان به امیرمؤمنان(ع) گفتند: «به خدا می‌پنداریم تو به او دستور داده‌ای به جنگ ادامه دهد». حضرت فرمود: «چگونه فرمان نبرد داده‌ام، در حالی که سخنی مخفیانه به او نگفته‌ام؟!» سپس به یزید فرمود: «به مالک بگو بازگرد که فتنه رخ داده است. اگر می‌خواهد من را زنده ببیند، بازگردد».

مالک اشتر از نبرد بازگشت و نزد آن گروه رسید و گفت: «ای مردم عراق، ای اهل خواری و ناپایداری، زمانی که بر دشمن برتری یافتید و آنان یقین یافتند که پیروز می‌شوید، قرآن بالا بردند و شما را به آن خواندند، در حالی که فرمان قرآن و سنت پیغمبر را رها کرده‌اند. به آنان گوش مدهید و به قدر یک اسب دواندن به من فرصت دهید که پیروزی در راه است». باری، هر چه مالک اشتر گفت، در این گروه اثر نگذاشت و بدین‌سان، جنگ بازایستاد و امیرمؤمنان(ع) ناگزیر آتش‌بس را پذیرفت. اشعث بن قیس به اردوگاه معاویه رفت و با او دیدار کرد و بر سخنان و منطق معاویه صحه نهاد و پیشنهادش را برای تعیین دو نماینده از دو طرف برای حکمیت پذیرفت. سپس به اردوگاه امیرمؤمنان(ع) بازگشت و سخنان معاویه را بازگفت که با استقبال عراقیان روبه‌رو شد. اشعث بن قیس و آن گروه گفتند: «ما ابوموسی اشعری را برمی‌گزینیم». امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «شما در آغاز نافرمانی کردید؛ اینک رأی مرا بپذیرید. ابوموسی دشمن است و مردم را از یاری من در کوفه بازداشت. من ابن عباس را برمی‌گزینم». گفتند: «چه تفاوتی است که تو باشی یا ابن عباس؟! ما کسی را می‌خواهیم که تو و معاویه را یکسان بنگرد و به یکی نزدیک‌تر از دیگری نباشد». امیرمؤمنان(ع) فرمود: «پس مالک اشتر را برمی‌گزینیم». گفتند: «آتش این جنگ را او روشن کرده است، ما جز ابوموسی کسی را نمی‌خواهیم؛ زیرا او ما را از آن‌چه در آن افتاده‌ایم، برحذر می‌داشت». پس از آن‌که کوفیان سخن امام را رد کردند و بر ابوموسی پای فشردند، امام فرمود: «شگفتا که از من فرمان نمی‌برند و از معاویه فرمان می‌برند!» آن‌گاه فرمود: «پس هر چه می‌خواهید بکنید. خدایا من از کار اینان بیزاری می‌جویم»[۵۷].[۵۸]

اخراج قبیله‌های معاند از کوفه

در میان قبیله‌های مقیم کوفه، چند قبیله از آغاز با امیرمؤمنان(ع) دشمن بودند و سر ناسازگاری داشتند. از جمله این قبائل «غنی» و «باهله» بودند. هنگامی که امیرمؤمنان(ع) برای جنگ با خوارج از کوفه خارج شد، هانی بن هوذه نخعی را جانشین خود در کوفه کرد. پس از خروج از کوفه، هانی در نامه‌ای به امیرمؤمنان(ع) نوشت که قبیله‌های غنی و باهله آشوب کرده‌اند و بنای نافرمانی گذاشته‌اند و از خدا خواسته‌اند که دشمن را بر تو پیروزی دهد. امیرمؤمنان(ع) در پاسخ به او نوشت: «همه را از کوفه بیرون کن و یک نفر را باقی مگذار و نظم شهر را حفظ کن»[۵۹]. بنا به روایتی، امیرمؤمنان(ع) فرمود: قبیله‌های غنی و باهله را فراخوانید که بیایند و حقوق خود را برگیرند. به خدا، آنان در اسلام بهره‌ای ندارند. من فردای قیامت در جایگاه خود نزد حوض کوثر، آن جایگاه پسندیده، شهادت می‌دهم که آنان در دنیا و آخرت دشمنان منند. بنابر روایتی دیگر فرمود: فردا بیایید و حق خود را با دیگر مردم بگیرید. خدا گواه است که شما مرا دوست ندارید و من نیز شما را دشمن می‌دارم[۶۰].[۶۱]

سرپیچی کوفیان از رویارویی با شامیان

امیرمؤمنان(ع) پس از رسیدن خبر نتیجه حکمیت، ۶۵ هزار تن را فراهم کرد که به سوی شام حرکت کنند، اما خیانت خوارج موجب شد که با اصرار کوفیان، این سپاه به نهروان و برای سرکوبی خوارج رَوَد. امیرمؤمنان(ع) پس از جنگ نهروان خطاب به اهل کوفه فرمود: «اکنون آماده رفتن به سوی دشمنان خود، اهل شام، شوید». اما اشعث بن قیس به نمایندگی از سوی دیگران گفت: ای امیرمؤمنان، تیرهایمان تمام شده و شمشیرها کُند و سرنیزه‌ها از کار افتاده‌اند و بیش‌ترشان شکسته‌اند. ما را به کوفه بازگردان تا بهتر آماده شویم و افراد بیش‌تری گرد آوریم. شاید امیرمؤمنان بدین‌سان گروهی دیگر فراهم آورد به جای آنان که از ما کشته‌اند. این کار برای رویارویی با دشمن شایسته‌تر است[۶۲].

پس از بحث‌های بسیار، کوفیان همچنان بر بازگشت به کوفه پای فشردند و امیرمؤمنان(ع) به ناچار روی به کوفه نهاد. هنگام بازگشت به کوفه، امیرمؤمنان(ع) در ناحیه مَشِکن[۶۳]، دوباره به سپاهیان خود فرمود: «از همین جا برای جنگ با معاویه حرکت کنیم. از این جنگ روی برنگردانید که خوار می‌شوید». اما کوفیان در پاسخ گفتند: «هوا بسیار سرد است». امیرمؤمنان(ع) فرمود: «این سرما برای یاران معاویه نیز هست». ولی کوفیان همچنان سستی نشان دادند. چون علی(ع) سستی یاران خود را دید، فرمود: «اُف بر شما که به بنی اسرائیل مانندید که حاضر نشدند با موسی به سرزمین مقدس روند و با کافران بجنگند».

با این همه، کوفیان همچنان از فرمان امیرمؤمنان(ع) روی برتافتند. امام علی(ع) تا پیش از رسیدن به کوفه از هر فرصتی برای ترغیب کوفیان به جنگ بهره جست، ولی سودی نرساند[۶۴]. هنگامی که سپاه کوفه به «نخیله در نزدیکی کوفه رسید، امیرمؤمنان(ع) بار دیگر فرمود تا همه در لشکرگاه گرد آیند و آماده جهاد شوند و کم‌تر به سراغ زنان و فرزندان خود به کوفه روند. کوفیان چند روزی با امیرمؤمنان(ع) در نخیله ماندند، ولی سپس پنهانی به کوفه بازگشتند تا جایی که جز چند تن از سرشناسان، کسی با آن حضرت باقی نماند و اردوگاه خالی شد. امیرمؤمنان(ع) چون اوضاع را چنین دید، به ناچار به کوفه رفت»[۶۵]. هنگام ورود به کوفه از محله اقوامی از قبیلهٔ همدان گذشت. مردمی از آنان خطاب به امیرمؤمنان(ع) گفتند: «تو مسلمانان را بی‌گناه کشتی و در فرمان خدا تن به سازش دادی و خواستار حکومت شدی و مردم را در دین خدا حَکَم کردی. حکم تنها برای خدا است». امیرمؤمنان(ع) در پاسخ فرمود: «حکم خدا در گردن شما است. به زودی بدبخت‌ترین فرد امت محاسن مرا با خون خضاب خواهد کرد و سرانجام من کشته خواهم شد»[۶۶]. آن‌گاه در جمع مردم به سخن ایستاد و فرمود: ای مردم، برای حرکت به سوی دشمن، که جنگ با او مایه تقرب و راه یافتن به درگاه خدا است، آماده شوید؛ کسانی که در کار حق سرگردانند و از کتاب خدا دورند و از دین وامانده‌اند و کورکورانه طغیان کرده‌اند و در ورطه ضلالت غوطه‌ورند. هرچه می‌توانید نیرو و اسب آماده کنید و به خدا تکیه کنید که خداوند بهترین تکیه‌گاه و یاور است. ولی مردم نه آماده شدند و نه حرکت کردند. پس از چند روز، که امیرمؤمنان(ع) از آنان ناامید شد، سران کوفه را فراخواند و دلیل انتظار و سستی را جویا شد. برخی کوتاهی می‌کردند و برخی از جنگیدن ناراضی بودند و دیگران نیز که اعلام آمادگی کردند، اندک بودند[۶۷]. ثقفی می‌نویسد: چند روز پس از ورود امیرمؤمنان(ع) به کوفه، بسیاری از یاران از پیرامونش پراکنده شدند. برخی بر باورهای خوارج بودند و برخی نیز در کار خود دچار تردید[۶۸]. بدین‌سان، کوفیان به رغم فرمان واجب الاطاعه امیرمؤمنان(ع) و درخواست‌های پیوسته او برای پیکار با معاویه آماده نشدند و آن حضرت تا پایان خلافت خود نتوانست حاکم یاغی و فاسد شام را سرنگون کند[۶۹].

سستی کوفیان و جسورتر شدن معاویه

جنگ نهروان اگرچه با پیروزی امیرمؤمنان(ع) پایان یافت، پیامدهایی تلخ و ناخوشایند به بار آورد. از آنجا که خوارج، اهل کوفه و برخی از آنان قاریان و زاهدان شهر بودند، کشته‌شدنشان باعث شد موقعیت امیرمؤمنان(ع) در کوفه روی به افول نهد؛ به گونه‌ای که دیگر از ایشان برای رویارویی با خطرها فرمان نمی‌بردند. این وضعیت توسط جاسوسان به آگاهی معاویه رسید. او، که با حیله قرآن به نیزه کردن توانسته بود از سقوط حتمی نجات یابد و با خیانت حکمین موقعیت خویش را تثبیت کند، با آگاهی از اوضاع کوفه و سستی کوفیان، جسور شد و برای تزلزل بیشتر خلافت امیرمؤمنان(ع)، در قلمرو آن حضرت دست به تجاوزها و غارت‌هایی فجیع و جنایتکارانه زد. نخستین کار معاویه در این باره، تجزیه مصر از حکومت امیرمؤمنان(ع) بود. امیرمؤمنان(ع)، که از پیش خطر را دریافته بود، تصمیم گرفت فرمانروای مصر را عوض کند و مالک اشتر را بدین کار بگمارد که از تدبیر لازم برای مدیریت بحران بهره‌مند بود. معاویه از تصمیم آگاه شد و با دسیسه مالک اشتر را به شهادت رساند و عمروعاص را با لشکری به تصرف مصر گسیل کرد. محمد بن ابی‌بکر، فرمانروای مصر، به امیرمؤمنان(ع) نوشت: فرزند عاص با سپاهی ویرانگر و گران به سرزمین مصر فرود آمده است و بسیاری از مردم این ناحیه، که با آنان همدل بوده‌اند، به او پیوسته‌اند. کسانی نیز که همراه منند، سستی می‌کنند. اگر به مصر نیازمندی، مرا با مال و سپاه یاری رسان. امیرمؤمنان(ع) برای یاری رساندن به محمد بن ابی‌بکر ندای نماز داد و چون مردم جمع شدند، فرمود: «به سوی جرعه [جایی میان کوفه و حیره] روید و ان شاءالله فردا در آنجا نزد من باشید».

روز بعد امیرمؤمنان(ع) پیاده به جرعه رفت و صبحگاهان به آنجا رسید و تا ظهر همان‌جا ماند، ولی هیچ کس نیامد. حضرت ناچار به کوفه بازگشت. همان شب سران شهر را فراخواند و در حالی که افسرده و غمگین بود بود، فرمود: چرا از استواری و جهاد در راه حق بازمانده‌اید تا در این دنیا به ناحق گرفتار مرگ و خواری شوید؟! به خدا سوگند، اگر مرگ برای جداکردنم از شما بیاید -که خواهد آمد- از آن استقبال می‌کنم؛ چراکه از همنشینی با شما بیزارم و از دوری‌تان ناراحت نمی‌شوم. شما چگونه مردمی هستید که وقتی می‌شنوید دشمن به دیارتان می‌آید و به شما حمله می‌آورد، نه از روی خداپرستی جمع می‌شوید و نه از روی غیرت تکان می‌خورید؟! پس از سخنرانی امام، مالک بن کعب همدانی[۷۰] برخاست و از فرمانبرداری و وفاداری خویش سخن گفت و آن‌گاه رو به مردم کرد و گفت: از خدا بترسید و ندای پیشوای خود را پاسخ گویید و دعوتش را با یاری خود بپذیرید و با دشمن بجنگید.

سپس گفت: «ای امیرمؤمنان من حرکت می‌کنم». امیر مؤمنان(ع) دستور داد ندا دردهند که مردم همراه با مالک بن کعب به سوی مصر حرکت کنند. با این حال، کسانی که آماده حرکت شدند، حدود دو هزار نفر بیش‌تر نبودند. در مدتی که این سپاه بی‌انگیزه آماده شد و از کوفه حرکت کرد، عمرو عاص به مصر یورش برد و به یاری عثمانیان مصر، محمد بن ابی‌بکر را شکست داد و به شهادت رسانید. هنگامی که خبر شهادت محمد بن ابی‌بکر و سقوط مصر به امیرمؤمنان(ع) رسید، کسی را برای بازگرداندن مالک بن کعب فرستاد که او را از میانه راه بازگرداند. سپس در میان مردم، از سقوط مصر و شهادت محمد بن ابی‌بکر خبرداد و آنان را برای کوتاهی در انجام دادن وظایف خویش، سرزنش کرد و از جمله فرمود: از پنجاه و چند روز پیش شما را گفتم که برادران خود را کمک کنید و نجات دهید، ولی چون شتر سر و صدا کردید و مانند کسانی که از جنگ با دشمن روی‌گردانند و پاداش خدا را نمی‌خواهند، به زمین چسبیدید. سرانجام سپاهی کوچک از شما با پراکندگی و افسردگی حرکت کرد؛ چنان‌که گویی آنان را به سوی مرگ می‌کشانند. شما چه بد مردمی هستید! سپس در نامه‌ای خطاب به عبدالله بن عباس، فرمانروای بصره نوشت: با مردم سخن گفتم و به آنان گفتم که پیش از آن‌که دیر شود، محمد را نجات دهند. آشکار و پنهان آنان را خواندم. برخی بی‌میلی کردند و آمدند و برخی بهانه آوردند و برخی بر جای نشستند. از خدا می‌خواهم که مرا از دست اینان نجات دهد و هر چه زودتر آسوده فرماید. به خدا سوگند، اگر امید نداشتم که در جنگ با دشمن به شهادت رسم، نمی‌خواستم یک روز با آنان باشم[۷۱].[۷۲]

غارت‌ها در دوران خلافت علی(ع)

معاویه دست به شرارت‌ها و جنایت‌هایی دیگر نیز زد و از هر فرصتی برای تاخت و تاز و غارت و جنایت سود می‌برد. بیش‌تر حمله‌های او به دلیل سستی و نافرمانی مردم کوفه به نتیجه می‌رسید و امیرمؤمنان(ع) را بیش از پیش آزرده می‌ساخت و مردمان فرومایه را تشویق می‌کرد به سپاه شام بپیوندند. اینک می‌کوشیم مهم‌ترین حمله‌های معاویه را با عنوان غارت به بحث نهیم و به قدر گنجایش مقاله از آنها سخن گوییم.

غارت ضحاک بن قیس فهری

معاویه به دلیلی که ذکر شد، ضحاک بن قیس، از فرماندهان نظامی شام را مأمور ساخت به عراق رود و تا می‌تواند در قلمرو حکومت امام علی(ع) ناامنی و نابسامانی پدید آورد و به او گفت: به کوفه برو و تا می‌توانی غارت کن. اموال هر کس را که در فرمان علی است، چپاول کن. اگر به سوارانی از علی برخوردی، بر آنان بتاز و غارت کن. چون در شهری صبح کردی، آنجا نمان به جای دیگر رو. اگر شنیدی سوارانی در پی می‌آیند، نایست که برسند و با تو بجنگند. ضحاک با چهار هزار سوار زبده در خاک عراق پیش آمد و به هر کس از مردم بادیه برخورد، او را کشت تا به ثعلبیه رسید[۷۳]. در آنجا کاروان حاجیان را چپاول کرد و هرچه داشتند به غارت برد. در قطقطانه[۷۴]، عمرو بن عمیس بن مسعود ذهلی، برادرزاده عبدالله بن مسعود، را که از صحابه بود به همراه چند نفر از یارانش کشت. وقتی خبر غارت ضحاک به امیرمؤمنان(ع) رسید به منبر رفت و فرمود: ای مردم کوفه، بشتابید به یاری بنده شایسته خدا عَمرو بن عمیس و سپاهی که برخی از آنان را کشته‌اند[۷۵]. از شهر بیرون روید و با دشمن بجنگید و از حریم خویش دفاع کنید.

اما مردم کوفه در پاسخ سستی کردند. هنگامی که امیرمؤمنان(ع) واماندگی و ناتوانی آنان را دید، فرمود: به خدا سوگند، دوست دارم که در برابر صد نفر از شما، یک مرد از شامیان داشته باشم. وای بر شما! همراه من بیرون آیید و اگر پشیمان شدید از پیرامونم بگریزید. با سخنان کارساز حجر بن عدی و اعلام وفاداری او، چهارهزار نفر آماده شدند و به فرماندهی حجر بن عدی به تعقیب ضحاک بن قیس شتافتند. حجر در ناحیه حمص (در شام) به دشمن رسید و قوای ضحاک را در هم شکست و او را وادار به گریختن کرد[۷۶].[۷۷]

غارت نعمان بن بشیر

اندکی پس از غارت ضحاک بن قیس، معاویه باری دیگر برای پدید آوردن هراس، نعمان بن بشیر انصاری را با دو هزار سوار زبده به عراق گسیل کرد و به او فرمان داد که از شهرها و آبادی‌ها کناره گیرد و تنها بر پاسگاه‌های نظامی حمله کند و زود بازگردد. نعمان به عراق تاخت تا به عین التمر، پایگاه نظامی مهم عراق، رسید. این پایگاه دوهزار پاسدار داشت، ولی در آن هنگام جز صد نفر، دیگر افراد به کوفه رفته بودند. مالک بن کعب فرمانده پایگاه، از امیرمؤمنان(ع) کمک خواست و نیز از مخنف بن مسلم ازدی[۷۸] مأمور خراج نواحی پیرامون فرات. مخنف پنجاه نفر را به فرماندهی فرزند خود به یاری مالک فرستاد. افراد نعمان بن بشیر با دیدن این پنجاه نفر گمان بردند لشکری در پی می‌آید و عقب نشستند.

هنگامی که امیرمؤمنان(ع) خبر غارت نعمان بن بشیر را دریافت، به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: ای مردم کوفه، وقتی پیشقراولی از مردم شام بر شما سایه انداخت، درِ خانه‌های خویش را بر خود بستید و به سوراخ‌های خانه فرو رفتید؛ مانند فرورفتن ماده سوسمار به سوراخش و یا همچون کفتاری که به سوراخ خزد. به خدا، هر کس که شما یاورش باشید زبون است و هر کس بخواهد به کمک شما به دشمن تیر افکند، با کمان شکسته و بی‌پیکان تیراندازی می‌کند. وای بر شما، که چه ناگواری‌ها از شما دیدم! وای بر شما، که یک روز به آرامی با شما سخن گفتم و روز دیگر فریاد کشیدم و پاسخی نشنیدم و برادران راستگویی برای جنگ با دشمن نیافتم! به خدا، شما همچون بلا دامنگیرم شده‌اید. شما همانند ناشنوایانید که نمی‌شنوند و بی‌زبانانی که سخن نمی‌گویند و نابینایانی که نمی‌بینند.... وای بر شما! به سوی برادرتان مالک بن کعب بیرون بروید که نعمان بن بشیر و گروهی از مردم شام بر او تاخته‌اند که بسیار هم نیستند. بشتابید به سوی برادرانتان، شاید خدا به نیروی شما دست ستمکاران را ببرد. با این حال، مردم کوفه حرکت نکردند. امیرمؤمنان(ع) که وضع را چنین دید، سران و بزرگان کوفه را فراخواند و از آنان خواست که مردم را به جهاد تشویق کنند، اما بزرگان نیز کاری نکردند[۷۹].[۸۰]

غارت سفیان بن عوف غامدی

معاویه یکی از سرداران خود به نام سفیان بن عوف را مأمور ساخت تا به شهر هیت[۸۱] و انبار[۸۲] و مداین حمله بَرَد و به او گفت: اگر بر انبار و مداین یورش بری و آن نواحی را غارت کنی، مانند این است که کوفه را غارت کرده‌ای‌. ای سفیان، این غارتگری‌ها دل مردم عراق را به هراس می‌افکند و هر کس در میان آنان هواخواه ما باشد، دلیر می‌شود و در پی جدایی از دیگران برمی‌آید و آنان را که از پیشامدها هراس دارند، به سوی ما می‌خواند. به هر آبادی که رسیدی، ویران کن و هر که را با تو همداستان نبود، بکش. به هر مال و منالی که دست یافتی، چپاول کن که آن نیز در حُکم کشتن است، بلکه دل‌ها را بیشتر به درد می‌آورد و می‌سوزاند. سفیان با شش هزار نفر از کناره فرات با شتاب حرکت کرد تا به هیت رسید. مردم هیت، که از آمدن او آگاه شدند، شهر را رها کردند و به آن سوی فرات رفتند. سفیان به هیت در آمد و شهر را درنوردید. سپس به سوی صیدوراء[۸۳] رفت که مردم آن شهر نیز گریخته بودند و از صیدوراء به انبار حمله آورد. پیش از رسیدن سفیان، مردم از هجوم وی آگاه شده بودند و فرمانده پاسداران و محافظان شهر در برابر او صف‌آرایی کردند. سفیان سپاهیان خود را دسته‌بندی کرد. دسته‌ای را پس از دسته‌ای به جنگ مدافعان شهر گسیل کرد، ولی مدافعان دسته‌های دشمن را از کوچه‌های شهر راندند. سرانجام سفیان دسته‌ای دویست نفری را که با سواره‌نظام پشتیبانی می‌شد، به سوی آنان فرستاد. چیزی نگذشت که مدافعان شهر پراکنده شدند و اشرس بن حسان بکری، فرمانده آنان و چند تن از یارانش به شهادت رسیدند. شمار مدافعان، که همه کشته شدند، سی و چند تن بود. سپاه مهاجم هر چه را در انبار بود غارت کرد و به شام بازگشت.

پس از آگاهی امیرمؤمنان(ع) از این حمله ناجوانمردانه، به منبر رفت و فرمود: ای مردم، برادر بکری شما اشرس بن حسان به شهادت رسیده است. او مردی بلندنظر و سرافراز بود و از پیشامدها هراسی نداشت و آخرت را بر دنیا برگزید. به سوی غارتگران بشتابید که اگر دست آنان را قطع کنید، تا زنده باشند از عراق ناامید می‌شوند. آن‌گاه سکوت کرد به امید اینکه مردم سخنی بگویند، یاکسی گفتاری برای برانگیختن دیگران بر زبان راند، ولی کسی کلمه‌ای بر زبان نیاورد. چون امیرمؤمنان(ع) دید که همه خاموشند و لب از سخن بسته‌اند، اندوهگین از منبر به زیر آمد و پیاده از کوفه خارج شد تا به نخیله رسید. مردم در پی او می‌رفتند تا گروهی از اشراف کوفه پیرامونش را گرفتند و گفتند: «ای امیرمؤمنان، بازگرد که ما کفایت این کار خواهیم کرد». حضرت فرمود: «نه مرا کفایت کنید و نه خود را». آنان چندان پای فشردند و گفت‌وگو کردند که موفق شدند امیرمؤمنان(ع) را به کوفه بازگردانند، اما آن حضرت غمگین و آزرده بود. سپس هشت هزار نفر را به فرماندهی سعید بن قیس هَمْدانی[۸۴] به تعقیب غارتگران فرستاد. سپاه کوفه تا شام رفتند، ولی به غارتگران دست نیافتند و بازگشتند. سفیان بن عوف پس از بازگشت به شام می‌گفت: «به خدا به هیچ غارتی نرفتم که از این غارت، بی‌خطرتر باشد و بیشتر مایه چشم‌روشنی و دلشادی گردد».

از هنگام حرکت سعید بن قیس تا بازگشتش روزهایی غم‌بار بر امیرمؤمنان(ع) گذشت و اندوه در چهره‌اش آشکار بود. پس از بازگشت سعید، امیرمؤمنان(ع) چنان دردمند بود که نمی‌توانست در برابر مردم بایستد و سخن گوید. از این‌رو، نامه‌ای نوشت و از سعد، غلام آزادکرده خود، خواست که آن را بر مردم بخواند. سعد در جایی ایستاد که علی(ع) صدای او و پاسخ مردم را می‌شنید. سپس نامه امیرمؤمنان(ع) را خواند: ای مردم، هر بار که از راه راست به در رفتید و شما را عتاب کردم، با تمسخر پاسخ دادید، چونان که از شما دلتنگ شدم؛ سخریه‌ای که راه به جایی نمی‌برد. اکنون این نامه من است که بر شما می‌خوانند. به آن با شایستگی پاسخ دهید و عمل کنید، هر چند گمان نمی‌کنم که عمل کنید والله المستعان. اما بعد، جهاد دری است از درهای بهشت که خداوند بر بندگان ویژه خویش گشوده است. جهاد جامه پرهیزگاری و جوشن استوار خدایی و سپر ستبر الهی است. هر کس ناخوشش دارد و از آن رخ برتابد، خداوند جامه خواری بر او پوشاند و محنت و بلایش در میان گیرد و دلش را در پرده دارد و به کیفر آن‌که از جهاد تن زده است، از حق دور افتد و کارش به مذلت کشد و از عدالت بی‌بهره ماند.

شب و روز و نهان و آشکار شما را به نبرد با این مردمان فراخواندم و گفتم که پیش از آن‌که سپاه بر سرتان کشند، بر آنان بتازید. به خدا سوگند، به هیچ قومی در خانه‌هایشان تاخت نیاوردند مگر آن‌که زبونِ خصم گشتند. شما نیز آن‌قدر از کارزار سر برتافتید و کار را به گردن یکدیگر انداختید و یکدیگر را نصرت ندادید تا هرچه داشتید به باد یغما رفت و سرزمینتان جولانگاه دشمنان گشت. اکنون، این مرد غامدی است که با سپاه خود به شهر انبار درآمده است و حسان بن حسان البکری را کشته و مرزدارانتان را رانده و کار را به آنجا رسانیده است که شنیده‌ام یکی از آنان بر زن مسلمانی در آمده و دیگری بر زنی اهل ذمه و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره‌اش را ربوده است. آنان پیروزمندانه، با غنایم بی‌آنکه زخمی بردارند یا قطره‌ای از خونشان ریخته شود، بازگشته‌اند. اگر مرد مسلمانی پس از این رسوایی از اندوه بمیرد، نباید ملامتش کرد که در نظر من حق دارد. شگفتا! به خدا سوگند که یگانگی این قوم با یکدیگر، با اینکه بر باطلند، و جدایی شما از یکدیگر، با اینکه بر حقید، دل را می‌میراند و اندوه را بر آدمی چیره می‌سازد. شما را آماج تاخت و تاز خویش کرده‌اند و از جای نمی‌جنبید، بر شما می‌تازند و شما برای پیکار دست فرانمی‌کنید و خدا را گناه می‌کنند و شما بدان خشنودید. چون در گرمای تابستان به کارزارتان می‌خوانم، می‌گویید هوا گرم است، اندکی مهلتمان ده تا گرما فروکش کند، و چون در زمستان به کارزارتان می‌خوانم، می‌گویید در این سرما چه جای نبرد است؟! مهلتمان ده تا سرما فرونشیند. این همه که از سرما و گرما می‌گریزید، به خدا سوگند از شمشیر بسی بیش‌تر می‌گریزید...[۸۵].

آن‌گاه به حارث بن عور همدانی[۸۶] فرمود که در میان مردم ندا دهد هرکس می‌خواهد جانش را به خدای خویش بفروشد و دنیا را بازدهد و در عوض آخرت را برگیرد، به یاری خدا فردا صبح در رُحبه حاضر شود و جز کسی که در جهاد با دشمن استوار و صادق است، کسی دیگر حضور نیابد. روز بعد تنها سیصد نفر فراهم آمدند. امیرمؤمنان(ع) اندوهگینانه فرمود: «اگر هزار نفر می‌بودند، درباره آنان نظری می‌داشتم». گروهی نیز آمدند و عذر خواستند و برخی به وعده وفا نکردند و نیآمدند. چند روزی گذشت و در این مدت امام اندوهگین می‌نمود و سخت افسرده. با این حال، بار دیگر فرمود که مردم گرد آیند و چون گرد آمدند، به سخن پرداخت و از جمله فرمود: «شما از اصحاب رسول خدا بیش‌ترید که با شماری اندک آن همه جان‌فشانی کردند، پس چرا سستی می‌کنید؟!» مردی برخاست و گفت: «تو محمد(ص) نیستی و ما نیز انصار نیستیم. آن‌چه را تاب نمی‌آوریم، بر ما بار مکن». امیرمؤمنان(ع) فرمود: «خوب گوش کن و به درستی پاسخ گو! زنان داغدار بر تو زاری کنند که جز افزودن بر اندوهم، چیزی نگفتی. آیا من به شما گفتم من محمدم و شما انصارید؟! تنها مثلی آوردم و امید داشتم که از آن سود برید». سپس کسی دیگر برخاست و گفت: «امروز امیرمؤمنان و یارانش چه نیازی به اصحاب نهروان دارند!؟» مردم از هر سو به سخن آمدند و جنجال کردند. مردی برخاست و بلند فریاد زد: «امروز جای خالی مالک اشتر برای مردم عراق آشکار شد. او نیست و من می‌دانم که اگر زنده می‌بود، جنجال کم می‌شد و هر کس سنجیده سخن می‌گفت».

به روایتی، امیرمؤمنان(ع) پس از این گفت‌وگوها خطاب به مردم کوفه فرمود: ای مردمی که بدن‌هایتان با همند و دل‌هایتان پراکنده‌اند و هر یک هوسی دارید. عزیز نیست کسی که شما را به یاری بخواند و آسایش ندارد هرکه رنج همکاری با شما را بکشد. گفتار شما سنگ‌های سخت را از هم می‌پاشد و کردارتان دشمن را به سویتان می‌کشاند.... شما همچون وامداری هستید که نمی‌خواهد وام را بازدهد. هر کس با شما باشد، قرعه نومیدی به نامش در آمده است. امروز من چنان شده‌ام که دیگر نه سخنان شما را باور می‌کنم و نه به یاری شما طمعی دارم. خدا میان من و شما جدایی اندازد. از کدام خانمان پس از خانمان خود دفاع می‌کنید و همراه کدام امام پس از من می‌جنگید؟! آگاه باشید که پس از من گرفتار استبدادی خواهید شد که گمراهان در پیش می‌گیرند و دچار فقری می‌شوید که در خانه‌های خود ناله کنید و شمشیری برنده بر بالای سر خویش می‌بینید. در آن هنگام آرزو می‌کنید که ای کاش مرا می‌دیدید و در کنار من پیکار و برای من جانبازی می‌کردید؛ گویی به زودی آن روز فرا می‌رسد[۸۷].[۸۸]

غارت یزید بن شجره رهاوی

معاویه در اواخر سال ۳۹ ق. یزید بن شجره را با لشکری مأمور کرد که به مکه هجوم آورد و مردم را به وی متمایل سازد، یا به قولی او را برای به دست گرفتن امر حج و خارج کردن امارت حج از نظارت امیرمؤمنان(ع) روانه کرد[۸۹]. فرمانروای مکه در آن هنگام قثم بن عباس پسر عموی امیرمؤمنان(ع) بود. قثم شنید لشکر شام به مکه نزدیک شده است. او می‌دانست که مردم مکه چندان علاقه‌ای به امیرمؤمنان(ع) ندارند؛ از این‌رو خود را آماده ساخت که با کسانش از مکه دور شود. ابوسعید خدری، صحابی مشهور که دوست قثم بود، او را با نصیحت در مکه نگاه داشت. یزید بن شجره به مکه رسید و از قثم خواست که کنار رود و به نماز نرود و مردم را به حال خود گذارد تا هر کس را می‌خواهند، برگزینند و بدو گفت: «اگر بخواهم می‌توانم تو را در بند کنم و به شام بفرستم، ولی اگر کنار روی در حرم امن الهی دست به کار ناشایسته نمی‌زنم». مردم مکه نیز شیبة بن عثمان را، که مورد احترام بود، به امامت برگزیدند و با وی در ایام حج نماز گزاردند.

هنگامی که خبر قثم و برخورد او با سپاه شام به امیرمؤمنان(ع) رسید، به مردم کوفه فرمود: «می‌بینیم که مردم شام بر شما چیره شده‌اند!» کوفیان پرسیدند: «چگونه؟» فرمود: کار آنان بالا گرفته است، اما آتش غیرت شما خاموش شده است. آنان در کار خود کوشایند ولی شما حیران و سرگردان. آنان یگانه‌اند و شما پراکنده. آنان فرمانبردار معاویه‌اند و شما از من نافرمانی می‌کنید. به خدا سوگند، اگر بر شما دست یابند، خواهید دید که پس از من حاکمان بدی هستند. گویی آنان را می‌بینم که با شما در شهرتان شریکند و دارایی شما را به سرزمین خویش می‌برند و گویی شما را می‌بینم که همچون گله به سوی هم می‌رمید و همهمه می‌کنید و نمی‌توانید از حقی دفاع کنید و برای خدا کاری انجام دهید و قاریانتان را می‌کشند و از حق خود محروم می‌کنند. و دادخواهی‌تان را نمی‌شنوند و... چون این ستمکاری و تاراج را دیدید و ضربت تیغ آنان را چشیدید، پشیمان و غمگین می‌شوید و به یاد می‌آورید که چرا در جهاد کوتاهی کردید و برومندی و جایگاه خویش را از دست دادید، لیک دیگر دیر شده است و سودی به شما نمی‌رساند. سرانجام، سپاهی از کوفه برای تعقیب غارتگران حرکت کرد، ولی باز هم تا کوفیان آماده شدند، یزید بن شجره پس از مراسم حج با سپاه خود به سوی شام در حال حرکت بود. سپاه کوفه آنان را تعقیب کرد و شماری از مهاجمان را گرفت و به کوفه آورد. امیرمؤمنان(ع) نیز این اسیران را با اسیران کوفه در شام مبادله کرد[۹۰].[۹۱]

غارت بُسر بن ابی‌ارطاة

معاویه در سال ۴۰ ق. بُسر بن ابی‌ارطاة را همراه با سه هزار تن به سوی حجاز و یمن گسیل کرد. لشکر معاویه به سوی مدینه حرکت کرد. حاکم مدینه ابوایوب انصاری بود و از برابر آنان عقب نشست و به کوفه رفت. بُسر به مدینه در آمد و در مسجد از مردم برای معاویه بیعت گرفت و پس از اینکه چند خانه را ویران ساخت، به سوی مکه حرکت کرد و از مکه به سوی یمن رفت. عبیدالله بن عباس پسر عموی امیرمؤمنان(ع)، حاکم یمن عبدالله بن عبدالمدان حارثی را به جای خود گذاشت و به کوفه گریخت. بُسر پس از ورود به یمن، عبدالله بن عبدالمدان و پسرش را کشت، آن‌گاه دو فرزند خردسال عبیدالله را سر برید و در یمن گروهی پرشمار از شیعیان امیرمؤمنان(ع) را کشت[۹۲]. هنگامی که خبر حمله بسر به امیرمؤمنان(ع) رسید، به منبر رفت و فرمود: ای مردم، آغاز پراکندگی و نقص و کمبود شما از دست رفتن خردمندان بود. اکنون در نهان و آشکار، شب و روز و صبح و شام شما را می‌خوانم، ولی جز گریختن و روی‌گرداندن نمی‌بینم. پسر ابوسفیان اراذل و اشرار را فرمان می‌دهد و آنان فرمان می‌برند و من شما را فرمان می‌دهم که از همه برتر و برگزیده‌ترید، ولی سرپیچی می‌کنید. بُسر بن ابی‌ارطاة را با ششصد نفر به حجاز فرستاده‌اند.

مردم لحظه‌ای سکوت کردند و سر به زیر انداختند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «چرا سکوت کرده‌اید؟! مگر گنگ شده‌اید که سخن نمی‌گویید؟!» در این هنگام ابوبردة بن عوف ازدی[۹۳] برخاست و گفت: «ای امیرمؤمنان، اگر تو حرکت کنی، ما نیز می‌آییم». حضرت فرمود: شما را چه شده است؟ سخن درستی نگفتید. آیا در چنین حالی من باید بروم؟! باید مردی از دلاوران شما برود. برای من سزاوار نیست که لشکر و کشور و بیت‌المال و مالیات‌های نواحی را که می‌فرستند و قضاوت میان مسلمانان و نظر در حقوق مردم را بگذارم و با دسته‌ای از لشکر در بیابان‌ها و فراز کوه‌ها دنبال این و آن بروم. به خدا، رأی بدی است که می‌گویید. به خدا، اگر به دلیل این کارها نبود، از میانتان کوچ می‌کردم و هرگز شما را نمی‌خواستم. به خدا، در جدا شدن از شما آسایش جان و تن نهفته است. هنگامی که عبیدالله بن عباس، حاکم یمن و سعید بن نمران، فرمانده سپاه یمن، به کوفه آمدند و خبر از عقب‌نشینی در برابر بُسر دادند. امیرمؤمنان(ع) به منبر رفت و فرمود: چنان می‌بینیم که پیروان معاویه بر شما چیره خواهند شد؛ زیرا آنان در باطل با یکدیگر یگانه‌اند و شما در حق، پراکنده‌اید. آنان از پیشوای خود فرمان می‌برند، ولی شما فرمان نمی‌برید. آنان امانتدار پیشوای خویشند و شما خیانت‌کار. من فلانی را والی فلان جا کردم، ولی او خیانت کرد و نیرنگ زد و بیت‌المال مسلمانان را نزد معاویه برد. دیگری را منصوب کردم، او نیز خیانت کرد و نیرنگ زد و چون نفر پیش رفتار کرد. کار به جایی رسیده است که دیگر اعتماد نمی‌کنم بند بی‌ارزش تازیانه‌ای را به دستتان بسپارم[۹۴].[۹۵]

واپسین کار امیرمؤمنان(ع) برای نبرد با شام

در پی کوتاهی مردم کوفه و نافرمانی‌هایشان از امیرمؤمنان(ع) بخشی چشمگیر از قلمرو حکومت اسلامی به دست معاویه افتاد و دیگر بخش‌ها نیز تنها به ظاهر پیرو خلافت امیرمؤمنان(ع) بود؛ زیرا با غارت‌های پی‌درپی سربازان معاویه وحشت در دل مردم پدید آمده بود، به گونه‌ای که گروه گروه از عراق به سوی شام و مناطق امن می‌گریختند. امیرمؤمنان(ع) صبح هر روز پس از طلوع فجر تا هنگام برآمدن آفتاب در مسجد اعظم کوفه می‌نشست و به ذکر و تسبیح خداوند می‌پرداخت و چون آفتاب می‌زد، به منبر می‌رفت و می‌فرمود: «جز کوفه که در دست دارم و ندارم، چیزی بر جای نمانده است». مراد امام آن است که آن‌چه از خلافت بر جای مانده، کوفه است که مردم آن نیز گاه فرمان می‌برند و گاه نمی‌برند[۹۶].

امیرمؤمنان(ع) چنان رنجیده بود که روزی فرمود: این مردم شام را چنان می‌بینیم که به سبب پراکندگی شما در حق، و یگانگی آنان بر باطل سرانجام چیره شوند.... شما را پس از من وامی‌دارند که مرا بد گویید و از من بیزاری جویید. پس هر کس به من بد گوید، او را حلال کرده‌ام، ولی از من بیزاری نجویید که دین من اسلام است. آن روز چون مردم یکدیگر را می‌دیدند، خود را ملامت می‌کردند. شیعیان فراهم آمدند و بزرگانشان به پیشگاه امیرمؤمنان(ع) رسیدند و گفتند: «یکی از ما را به فرماندهی سپاهی برگزین تا شر معاویه را از میان برداریم و جز این اگر فرمانی دیگر هست، بگو تا انجام دهیم. عهد می‌بندیم تا در میان ما هستی، بدی نبینی». امیرمؤمنان(ع) فرمود: «مردی جاریة بن قدامه را به سوی بُسر گسیل کرده‌ام که هرگز بازنگردد تا یکی از آن دو، هماورد خویش را بکشد یا او را بیرون کند، ولی شما را به جنگ شامیان می‌فرستم، در آن پایدار مانید». سعید بن قیس همدانی برخاست و گفت: «یا امیر مؤمنان، به خدا اگر فرمان دهی که بی‌عطا و نیرو، پیاده و سواره به قسطنطنیه رویم، نه من و نه مردی از قوم من از فرمان سرپیچی نمی‌کنیم». امیر مؤمنان(ع) فرمود: «آری، راست می‌گویی. خدایتان پاداش نیک دهد». سپس دو تن دیگر برخاستند و گفتند: «یا امیرمؤمنان(ع)، ما شیعیان توایم و هرگز نافرمانی نمی‌کنیم». امیرمؤمنان(ع) فرمود: آری چنین است؛ خود را آماده جنگ کنید». مردم گفتند: «سمعاً و طاعة!» امیرمؤمنان(ع) فرمود: «کسی را برای فرماندهی سپاه پیش نهید که از مردم سواد کوفه و سرشناس باشد». سعید بن قیس گفت: «به خدا، قهرمانی عرب و مردی خیرخواه را نشان می‌دهم که بر دشمن تو سرسخت باشد». حضرت فرمود: «چه کسی؟» سعید گفت: «معقل بن قیس ریاحی». امیرمؤمنان(ع) فرمود: «آری». آن‌گاه معقل را فراخواند و او را مأمور کرد که مردم سواد کوفه را برای جنگی دیگر با معاویه گرد آورد، ولی معقل هنوز دست به کار نشده بود که امیرمؤمنان(ع) به شهادت رسید[۹۷].

به واسطه نوف بن فضاله بکالی خطبه‌ای از امیرمؤمنان(ع) نقل شده که واپسین خطبه امیرمؤمنان(ع) خوانده شده است. نوف می‌گوید: امیرمؤمنان(ع) بر سنگی ایستاده بود که جعدة بن هبیرة مخزومی، خواهرزاده آن حضرت، برنهاده بود و بر تن جبه‌ای پشمینه داشت و بند شمشیر و کفشش از برگ درخت خرما بود و پیشانی‌اش از بسیاریِ سجده به پینه زانوی شتر می‌ماند. آن‌گاه فرمود: بندگان نیک خدا عزم رحیل کردند؛ متاع اندک ناپایدار این جهان را به نعمت فراوان و مانای آخرت فروختند. برادرانمان، که خونشان در صفین بر زمین ریخت، اگر امروز زنده نیستند، زیان نکرده‌اند تا اندوهگین شوند و شرنگ تیره‌گون جفای دشمن را بیاشامند. به خدا سوگند با خدا دیدار کردند و خدا مزدشان را به تمامی بداد و پس از ترسان بودن به سرای امانشان درآورد. کجایند برادران من که گام در راه نهادند و همراه حق درگذشتند؟ عمار یاسر کجا است؟ ابن تیهان کجا است؟ ذوالشهادتین کجا است؟ کجایند همانندان ایشان؛ برادرانمان که با هم بر مرگ پیمان بستند و سرهایشان به سوی بزهکاران فرستاده شد.

سپس امام دست بر محاسن شریف خویش نهاد و بسیار گریست و آن‌گاه فرمود: دریغا بر برادرانم، که قرآن تلاوت کردند و آن را نیک آموختند و در آن‌چه واجب بود، اندیشیدند و برپایش داشتند و سنت را زنده ساختند و بدعت را می‌راندند و چون به جهاد خوانده شدند، اجابت کردند و به پیشوای خویش اعتماد کردند و از او فرمان بردند. سپس به آواز بلند ندا در داد: الجهاد! الجهاد! ای بندگان خدا، بدانید که من امروز لشکر می‌آرایم. هرکس می‌خواهد که با این سپاه به سوی خدا حرکت کند، به لشکرگاه روی نهد. بدین‌سان برای حسین(ع) ده هزار سپاهی برگمارد و برای قیس بن سعد، ده هزار و برای ابوایوب انصاری ده هزار و دیگران را نیز شماری دیگر. می‌خواست به صفین بازگردد. هنوز روز جمعه نیامده بود که آن ملعون، ابن ملجم، او را ضربت زد. سپاهیان بازگشتند و ما همچون گوسفندانی بودیم بی‌شبان که گرگ‌ها از هر سو آنها را می‌ربایند[۹۸].[۹۹]

پیوستن برخی کوفیان به معاویه

این پدیده تا آن هنگام در جهان اسلام بی‌سابقه بود. از میان این فراریان برخی سرشناسان کوفی بودند که به امیرمؤمنان(ع) خیانت کردند و از کوفه گریختند. تاریخ از شماری خیانت‌پیشه نام برده و انگیزه خیانتشان را بازنموده است. از جمله این کسان، نجاشی شاعر بود که در جنگ صفین برای تقویت روحیه عراقیان شعر می‌سرود. وی در کوفه شراب خورد و امیرمؤمنان(ع) او را حد زد. به همین سبب خشمگین شد و به معاویه پیوست و امیرمؤمنان(ع) را هجو کرد. طارق بن عبدالله بن نهد از سران قبیله نجاشی نیز چون ماجرای او را شنید، پس از اعتراض به امیرمؤمنان(ع) شب‌هنگام همراه با نجاشی از کوفه گریخت و به معاویه پیوست[۱۰۰]. عمرو بن مالک کلبی، که امیرمؤمنان(ع) او را همراه با دو تن دیگر به جنگ زهیر بن مکحول فرستاده بود، شکست خورد و گریخت و امام او را سرزنش کرد و چون از نزد امام رفت، از شهر نیز گریخت و به معاویه پیوست[۱۰۱]. مصلقة بن هبیره شیبانی، حاکم اردشیر خره در فارس، که در برابر خرید گروهی اسیر مسیحی می‌بایست وجهی به دولت امیرمؤمنان بپردازد، چون نتوانست وام خود را به تمام و کمال بپردازد، از بیم بازخواست امیرمؤمنان(ع) شبانه گریخت و به شام رفت. چون امیرمؤمنان(ع) خبر فرار او را شنید، پس از نکوهش او به سوی خانه‌اش در کوفه رفت و آن را ویران کرد[۱۰۲]. مصقله دیگر نتوانست به کوفه بازآید تا سرانجام پس از شهادت امیرمؤمنان(ع) بازگشت[۱۰۳].

وائل بن حجر حضرمی از ملوک یمن پیش از اسلام بود. با اعلام دعوت پیغمبر به مدینه آمد و مسلمان شد و از صحابه بزرگ به شمار می‌آمد. او بعدها در کوفه ساکن شد. در اواخر خلافت امیرمؤمنان(ع) بود که اجازه گرفت به وطن خویش، حضرموت، برود و امور مالی خود را سامان دهد و به کوفه بازگردد. هنگام ورود وائل به حضرموت، بسر بن ابی‌ارطاة به صنعا رسیده بود. وائل نامه‌ای به وی نوشت و از او خواست به حضرموت آید؛ زیرا پیروان عثمان در آنجا بسیارند و کسی مانع او نخواهد شد. بسر به حضرموت آمد و عبدالله بن ثوابه، از شیعیان علی(ع)، را کشت و اموالش را به غارت برد[۱۰۴]. نیز نقل است که جریر بن عبدالله بجلی، از یمنی‌های کوفه، از سوی امیرمؤمنان(ع) به عنوان سفیر نزد معاویه رفت. او پیش از جنگ صفین از علی(ع) و معاویه هر دو جدا شد و در ایالت جزیره (شمال عراق) سکونت یافت. امیر مؤمنان(ع) پس از آگاه شدن از فرار جریر به سوی خانه او رفت و ویرانش کرد و جای خانه را طعمه حریق ساخت. سپس به سوی خانه ثویر بن عامر رفت و آن را نیز آتش زد و آن‌چه را که مانده بود ویران کرد. ثویر فردی ظاهر الصلاح بود، ولی به جریر پیوسته بود. امیرمؤمنان(ع) همچنین خانه ابواراکة بن عامر قسری، داماد جریر را، که همراه پدر زن خود بود، در هم کوبید[۱۰۵].[۱۰۶]

شهادت امیرمؤمنان(ع) در کوفه

امیرمؤمنان(ع) در محراب مسجد اعظم کوفه و به دست کوفیان ضربت خورد و در آن شهر به شهادت رسید. عبدالرحمان بن ملجم مرادی از خوارج و اهل کوفه بود که همراه با بازمانده خوارج به مکه رفت. آنان پس از مدتی در انجمن خود در مکه تصمیم گرفتند امیرمؤمنان(ع)، معاویه و عمرو عاص را بکشند و ابن ملجم نامزد قتل امیرمؤمنان(ع) شد. او از مکه به کوفه آمد و در محله کنده منزل کرد. روزی که به دیدن یکی از یاران خود می‌رفت، قطام، دختر اخضر تیمی، را دید و شیفته‌اش شد و از وی خواستگاری کرد. قطام، که پدر و برادرش از خوارج بودند و در جنگ نهروان کشته شده بودند، مهر خود را سه هزار درهم و غلام و کنیزی، و از همه مهم‌تر، قتل علی(ع) تعیین کرد. ابن ملجم دریافت که قطام بر عقیده خوارج است و از این‌رو، قصد خود را با او در میان گذاشت. قطام به ابن ملجم وعده داد که با جمعی از قبیله‌اش با او همراهی می‌کند. آن‌گاه وردان بن مجاله را، که از قبیلهٔ او بود، به یاری ابن ملجم گمارد. ابن ملجم در آن اوقات با شبیب بن بجره دیدار کرد که بر عقیده خوارج بود و او را برای کشتن امیرمؤمنان(ع) به یاری خواند. شبیب نخست نپذیرفت ولی با پای‌فشاری ابن ملجم همراه او شد. امیرمؤمنان(ع) در واپسین ماه رمضان عمر شریف خود، هر شب در خانه یکی از فرزندان بود. شب نوزدهم به خانه ام‌کلثوم آمد و شب را بیدار ماند و برخلاف همیشه برای نماز شب به مسجد نرفت. در آن شب بسیار بیرون می‌آمد و آسمان را می‌نگریست و می‌فرمود: «به خدا سوگند، دروغ نمی‌گویم و به من دروغ نگفته‌اند. این همان شبی است که بدان وعده‌ام داده‌اند». از سوی دیگر، در سحرگاه نوزدهم رمضان، حجر بن عدی در مسجد بود که ناگهان شنید اشعث بن قیس به عبدالرحمان بن ملجم می‌گوید: «ای فرزند ملجم، در کار خود شتاب کن که اگر صبح شود رسوا می‌شوی». حجر توطئه را دریافت و به اشعث گفت: «ای اعور، می‌خواهی امیرمؤمنان را بکشی؟!» سپس به سوی خانه حضرت شتافت تا او را از توطئه آگاه کند، ولی امیرمؤمنان(ع) از راهی دیگر به سوی مسجد آمده بود. هنگامی که حجر به مسجد بازگشت، امیرمؤمنان(ع) ضربت خورده بود.

امام به مسجد آمد. نخست چند رکعت نماز گزارد و سپس بر بام مسجد رفت و بانگ اذان سر داد. پس از اذان در حالی که خدا را تقدیس می‌کرد، به محراب رفت و به نماز ایستاد. ابن ملجم و شبیب بن بجره در صف نخستین نماز جماعت بودند و وردان با فاصله‌ای از آنان ایستاده بود. این سه قرار گذاشته بودند که یکی به امام یورش بَرَد و اگر او توفیق نیافت، دیگری یورش آوَرَد. حضرت امیر(ع) در رکعت نخست به سجده دوم می‌رفت که شبیب با فریاد «لاحکم الا لله«شمشیر کشید و به سوی حضرت حمله برد، ولی شمشیر به سقف مسجد خورد. بی‌درنگ ابن ملجم با شمشیر بر فرق مطهر امیرمؤمنان(ع) زد و ضربه او درست همان جا فرود آمد که سال‌ها پیش عمروبن عبدود در جنگ خندق بر آن نواخته بود. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) فُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ». مولای متقیان را به خانه بردند و چون طبیب گفت که ضربت، کاری است و شهادت حتمی است، امیرمؤمنان(ع) زبان به وصیت مشهورش خطاب به امام حسن(ع) گشود. روز بعد حال حضرت رو به وخامت گذاشت و شب‌هنگام پس از اینکه واپسین سفارش‌ها و وصیت‌ها را با فرزندانش در میان نهاد، شهادتین را بر زبان جاری کرد و روح مقدسش به ملکوت اعلی پرکشید[۱۰۷].[۱۰۸]

کوفه؛ مرکز عاشقان و دشمنان اهل‌بیت(ع)

درباره علت برگزیدن کوفه به عنوان مرکز خلافت گفتیم که برگزیدگان امت اسلام و آنان که بیش از همه با شخصیت حضرت امیر(ع) و پیشینه درخشانش آشنا بودند، در کوفه سکونت داشتند، اما چنان‌که گذشت، رفتار و کردار کوفیان در دوران خلافت امیرمؤمنان(ع) آنان را مردمانی سست و گناه‌کار و پیمان‌شکن می‌نمود. این حقیقت را نباید فرونهاد که بسیاری از کوفیان، در اسلام دارای پیشینه درخشان بوده و در گسترش اسلام سهمی چشمگیر داشته‌اند. وقتی بزرگان امت چنین روی به تبه‌کاری نهند و واپس نشینند، حال دیگر مردم بسی آشکار است. عالمان عامه از کوفه به عنوان مرکز تشیع یاد کرده‌اند؛ چونان که گویی همه مردم کوفه، یا بیش‌تر آنان، از سال ۳۵ ق. به بعد و به ویژه در محرم سال ۶۱ ق. و پس از آن شیعه بوده‌اند. با این حال علی(ع) در هیچ خطبه‌ای، که در مذمت مردم کوفه ایراد کرده است، سخنی از شیعه و کوتاهی شیعیان به میان نیاورده است. به فرموده امام باقر(ع) در میان یاران امام علی(ع) و بیعت‌کنندگان تنها پنجاه تن او را امام می‌شمردند[۱۰۹]. احتمالاً اینان همان کسانی‌اند که مسعودی در وصفشان می‌گوید: «پنجاه مرد برگزیده که تا پای مرگ با علی بیعت کرده بودند». و همینان، بیش‌تر[۱۱۰]، ساکن کوفه بوده‌اند. به عبارت دیگر، امیرمؤمنان(ع) تنها حدود پنجاه تن شیعه و یاور راستین داشته است.

بنابراین، می‌توان دریافت که شیعیان راستین، کم‌شمار بوده‌اند و با این شمار اندک پیروزی در جنگ و سرکوبی بزهکاران ناممکن می‌نماید، اما همین گروه کم‌شمار با ارادتی خالصانه برای گسترش تشیع در کوفه بسیار کوشیدند، اگرچه کوفیان با خیانت به امام حسین(ع) ننگی ابدی برای خویش خریدند، اما توجه امام حسین(ع) به کوفه، نشان‌دهنده این است که ارادتمندان راستین اهل بیت عصمت و طهارت(ع) تنها در کوفه بوده‌اند؛ چنان‌که از شهیدان رکاب آن حضرت در کربلا، شماری چشم‌گیر کوفی بوده‌اند. پس از واقعه کربلا اندک‌اندک بر شمار شیعیان کوفه افزوده شد و این شهر به عنوان کانون تشیع رخ نمود. هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، در نامه خود به یوسف بن عمر، والی کوفه، که بدو فرمان می‌دهد زید بن علی بن الحسین(ع) را از کوفه بیرون کند، می‌نویسد: تو از محبت مردم کوفه به این خاندان آگاهی و می‌دانی که آنان را در مقامی جای می‌دهند که جایشان نیست؛ زیرا اطاعت از آنان را بر خود واجب می‌دانند و احکام دین خود را از آنان می‌گیرند و گمان می‌کنند که آنان از آینده باخبرند، و این، مردم را پراکنده ساخته و به قیام و خروج کشانده است[۱۱۱]. بدین‌سان، مرکز اصلی فعالیت شیعیان، نخست کوفه بوده و از آنجا تشیع به مردم عرب ساکن در قم راه یافته و به زودی ایرانیان پیرامون قم نیز به آنان پیوسته‌اند[۱۱۲]. این مردمان عرب به ظاهر در سال ۸۳ ق. پس از شکست قیام عبدالرحمان بن محمد بن اشعث در برابر حجاج بن یوسف، حاضر شده بودند که در هر قیامی علیه او شرکت کنند. از جمله این کسان عبدالله بن سعدان اشعری بوده که همراه با پسرش از کوفه به قم آمده است و همو بوده که تشیع را در آن دیار راه داده است[۱۱۳]. با این حال، تا سال‌ها بعد، بیش‌تر کوفیان غیر شیعی بوده‌اند و حتی در زمان امام صادق(ع) بیشتر مردم کوفه به فقه ابوحنیفه پایبند بوده‌اند[۱۱۴]. باری، کوفه از سویی کانون تشیع و رشد و گسترش آن بوده و از سوی دیگر زادگاه مولود شوم خوارج و دشمنی با امیرمؤمنان(ع) و اهل‌بیت. پس از جنگ صفین در سال ۳۷ ق. گروهی از مردم کوفه با خروج علیه امیرمؤمنان(ع)، خلیفه برحق و رهبر مشروع مسلمانان، با پدید آوردن مذهبی نو در اسلام بدعتی برنهادند که سرآغاز فرقه‌سازی‌ها در جهان اسلام شد[۱۱۵].

منابع

پانویس

  1. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۲.
  2. هاشم بن عتبة بن ابی‌وقاص، معروف به هاشم مرقال، از یاران و شیعیان خاص امیر مؤمنان علی(ع) بود که در جنگ صفین پس از دلاوری‌های بسیار به دست پیروان معاویه ناجوانمردانه به شهادت رسید.
  3. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۹۴.
  4. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۹۱.
  5. احمد ابن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۲۶.
  6. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.
  7. دینوری، ابو حنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۴۱.
  8. گذشته از قعقاع بن عمرو که طبری از او و شجاعت‌هایش در فتوحات ایران و... شرح مفصلی ارائه می‌دهد و علامه عسگری ثابت کرده است که از صحابه ساختگی سیف بن عمر است، از قعقاع‌نامی، بدون هیچ مشخصاتی و تنها به اسم، در کتاب‌های رجال جزء اصحاب پیغمبر نام برده شده است.
  9. ر.ک: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۶۳.
  10. شیخ طوسی، رجال الطوسی، لفظ عماره.
  11. مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۲، ص۳۲۳.
  12. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۹۳.
  13. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۹۳.
  14. ر.ک: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۹۲ - ۵۰۱.
  15. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۵۱۲.
  16. دینوری، ابو حنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۴۴.
  17. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، (دوره ۱۱ جلدی)، ج۴، ص۴۸۵.
  18. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، (دوره ۱۱ جلدی)، ج۴، ص۵۰۰.
  19. احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۲۸.
  20. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۴۵.
  21. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.
  22. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۴۶.
  23. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۵۱.
  24. امین عاملی، سید محسن، اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۶۲.
  25. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۹۴.
  26. دینوری، ابو حنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۵۲.
  27. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۱.
  28. احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۲۸.
  29. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۷.
  30. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۳.
  31. نهج البلاغه، نامه ۱.
  32. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۸.
  33. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۶۲.
  34. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۹۸.
  35. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۵۲.
  36. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۳۲، ص۳۵۳.
  37. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۵۲؛ و احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۱۰۲، به نقل از نصر بن مزاحم، وقعة صفین. علامه مجلسی ورود امیرمؤمنان(ع) را به کوفه روز ششم ماه رجب روایت کرده است.
  38. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۲.
  39. قصر خبال به معنی کاخ فساد، یا کاخ جغدها است.
  40. منقری، نصر بن مزاحم، پیکار صفین (ترجمه کتاب وقعة صفین)، ص۱۸.
  41. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۵۲.
  42. منقری، نصر بن مزاحم، صفین (ترجمة وقعة صفین)، ص۱۵ - ۱۶.
  43. «آدمی در برابر آدمی» سوره مائده، آیه ۴۵.
  44. «و آنکه به ستم کشته شود برای وارث او حقّی نهاده‌ایم پس نباید در کشتن (به قصاص) گزافکاری کند» سوره اسراء، آیه ۳۳.
  45. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۳.
  46. منقری، نصر بن مزاحم، پیکار صفین (ترجمه وقعة صفین)، ص۲۳؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۸.
  47. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۰۱.
  48. «و آنکه به ستم کشته شود برای وارث او حقّی نهاده‌ایم» سوره اسراء، آیه ۳۳.
  49. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۹۳.
  50. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۲.
  51. «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  52. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۹۵.
  53. ربیع بن خثیم، همان خواجه ربیعِ مدفون در حوالی مشهد مقدس است.
  54. دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۶۵.
  55. بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ص۴۵۰.
  56. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۴.
  57. ر.ک: منقری، نصر بن مزاحم، بیکار صفین (ترجمة وقعة صفین)، ص۶۶۱ – ۶۹۶؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه،ج ۱، ص۱۰۱ - ۱۱۴؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۸۸؛ دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۱۸۹ - ۱۹۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۴ - ۳۷؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۳، ص۱۸۱ و ج۴، ص۱۹۷؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۰؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۱۵ - ۲۲۸.
  58. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۰۴.
  59. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۱، ص۱۸.
  60. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۱، ص۱۷.
  61. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۱۳.
  62. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۱، ص۲۳؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۶۷.
  63. مشکن موضعی نزدیک شهرک اوانا کنار رود دجیل و دیر جاثلیق بود. (حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۵، ص۱۲۷)
  64. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۲۶.
  65. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۶۷.
  66. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۲۸.
  67. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۶۷.
  68. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۲۶.
  69. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۱۳.
  70. مالک بن کعب ارحبی همدانی، عامل امیرالمؤمنین(ع) بر عین التمر بود و نیز فرماندهی سپاه آن حضرت را در کمک به محمد بن ابی‌بکر بر عهده داشت. (شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۷، ص۴۳۷)
  71. ر.ک: ثقفی، ابواسحاق، الغارات، ج۱، ص۲۷۶ - ۳۰۱؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۷۰ – ۸۳؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۴.
  72. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۱۵.
  73. ثعلبیه از منزل‌های میان راه مکه از طرف کوفه، پس از منزل شقوق و پیش از منزل خزیمه است. (حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۲، ص۷۸)
  74. قطقطانه موضعی نزدیک کوفه از سوی بیابان در ناحیه کربلا است. زندان نعمان بن منذر پادشاه حیره در آنجا بوده است. (حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۴، ص۳۷۴)
  75. منظور حضرت امیر(ع) دسته‌های نظامی کوفه بود که در پاسگاه‌های مرزی عراق در معرض حمله ضحاک بن قیس قرار گرفته بودند.
  76. ر.ک: ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۴۱۶ – ۴۴۲؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۴۰؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۵، ص۱۳۵.
  77. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۴۱۸.
  78. مخنف از اصحاب علی(ع) بود که به حکومت اصفهان رسید. وی جد ابو مخنف، مورخ معروف است. (شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۵، ص۴۵۵)
  79. ر.ک: ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۴۴۸ – ۴۵۹؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی (چاپ جدید)، ج۲، ص۱۹۵؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری (دوره ۱۱ جلدی)، ج۵، ص۱۳۳.
  80. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۴۱۹.
  81. هیت شهری در کنار فرات و بالاتر از انبار بوده است. این شهر نخل بسیار و خیرات فراوان داشت و به نام بانی آن، هیت البندی، نامیده شده بود. (حموی، یاقوت، مراصد الاطلاع)
  82. انبار شهری در کنار فرات بود که شاپور ذوالاکتاف آن را بنا کرد. سبب نامیدن آن به انبار هم‌جواری با انبار غله‌ای در آن حدود بوده است. (حموی، یاقوت، مراصد الاطلاع)
  83. صیدوراء دهی در غرب فرات و بالای شهر انبار بوده است. (حموی، یاقوت، مراصد الاطلاع)
  84. از اصحاب امیرمؤمنان(ع) که در جنگ صفین فرمانده همدانی‌های سپاه کوفه بود. وی همچنین از فرماندهان سپاه امام حسن(ع) در رویارویی با معاویه نیز بود. امیر مؤمنان(ع) او را در شعری ستوده است. (شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۴، ص۳۷)
  85. نهج البلاغه، خطبه ۲۷.
  86. حارث بن اعور همدانی از اصحاب خاص امیرالمؤمنین(ع) بود.به روایت کشی، امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: «ای حارث، هرکس مرا دوست یا دشمن بدارد، پس از مرگ مرا می‌بیند». شعبی گفته است: «وی از علی(ع) فرایض و حساب و احکام را آموخت». حارث در ایام عبدالله بن زبیر درگذشت. (شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۳، ص۵)
  87. ر.ک: ثقفی، ابواسحاق، الغارات، ج۲، ص۴۶۴ - ۴۸۲؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی (چاپ جدید)، ج۲، ص۱۹۶؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری (دوره ۱۱ جلدی)، ج۵، ص۱۳۴.
  88. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۴۲۱.
  89. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۰۴.
  90. ر.ک: ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۵۰۴ – ۵۱۲.
  91. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۴۲۵.
  92. طبری، تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۰۶.
  93. ابوبرده، قبلاً طرفدار عثمان بود، اما در جنگ صفین همراه علی(ع) شد؛ ولی پس از بازگشت از صفین با معاویه مکاتبه کرد. پس از صلح امام حسن(ع) هنگامی که معاویه به کوفه آمد، مُلکی را به او بخشید و او را تفقد کرد. (ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۷)
  94. ر.ک: ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۶۰۷ – ۶۴۲؛ نیز ر.ک: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۰۷؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۷؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۳ – ۱۸.
  95. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۲۷.
  96. ثقفی، ابواسحاق، الغارات، ج۲، ص۶۳۵.
  97. ثقفی، ابواسحاق، الغارات، ج۲، ص۶۳۶.
  98. ر.ک: نهج البلاغه، خطبه ۱۸۱.
  99. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۲۸.
  100. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۵۳۳.
  101. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۵۲۱ - ۵۴۵.
  102. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۵۲۱ - ۵۴۵.
  103. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۷۷۳.
  104. ثقفی، ابو اسحاق، الغارات، ج۲، ص۶۲۹.
  105. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۱۱۸.
  106. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۳۱.
  107. ر.ک: دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۳۷؛ احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۱۲؛ دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، ص۲۱۳؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۴، ص۲۷۶؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۴، ص۴۲۳؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۸؛ سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، ص۱۳۸؛ محدث قمی، شیخ عباس، منتهی الامال، ج۱، ص۳۲۰.
  108. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۳۲.
  109. جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، ص۶۵، به نقل از: رجال الکشی، ص۶.
  110. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۹۱.
  111. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۸۹.
  112. اشپولر، برتولد، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ج۱، ص۳۲۶.
  113. ابو الفداء، تقویم البلدان، ص۴۷۲.
  114. جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، ص۶۵، به نقل از: خوانساری، روضات الجنات، ج۱، ص۱۹۱.
  115. رجبی، محمد حسین، مقاله «کوفه»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۴۳۴.