سال ششم هجرت در تاریخ اسلامی
وقایع سال ششم هجرت
غزوه بنیلحیان
پس از گذشت شش ماه از غزوه بنیقریظه، پیامبر برای جنگ با قبیله لحیان که از قبایل هذیل میباشد از مدینه با دویست نفر از اصحاب بیرون آمدند. این جنگ به سبب تلافی اصحاب رجیع که ذکر آن گذشت، بود. پیامبر به آن محل که اصحاب رجیع شهید شده بودند رسید و بر آنها رحمت فرستاد و طلب بخشش کرد. قبیله لحیان هنگامی که از آمدن پیامبر آگاه شدند به قله کوهها فرار کردند. پیامبر گروههایی برای تعقیب آنها به نواحی مختلف فرستاد و کسی را نیافتند؛ آنگاه دو روز در آنجا توقف کردند و از طریق عسفان بازگشتند. جابر میگوید: هنگامی که پیامبر متوجه مدینه شد، این جملات را فرمود: «آئِبُونَ تَائِبُونَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ لِرَبِّنَا حَامِدُونَ، أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ وَعْثَاءِ السَّفَرِ وَ كَآبَةِ الْمَنْظَرِ فِي الْأَهْلِ وَ الْمَالِ، اللَّهُمَّ بَلِّغْنَا بَلَاغًا صَالِحًا يُبَلِّغُ إِلَى خَيْرِ مَغْفِرَتِكَ وَ رِضْوَانِكَ»[۱]؛ «توبهکنان میآییم - ان شاء الله - و خدای را سپاس میگوییم. پناه میبریم به خدا از سختیهای سفر و از وارد آمدن حوادث ناگوار به اهل و مالمان. خداوندا! ما را به بهترین مغفرت و رضوان خود برسان»[۲].
زیارت قبر آمنه
پیامبر(ص) در راه بازگشت، در «ابواء» توقف نمود و به طرف راست و چپ نگاهی کرده و قبر مادرش آمنه را دید، سپس وضو گرفت و دو رکعت نماز خوانده و گریه کرد که از گریه ایشان مردم نیز گریستند و دو رکعت نماز خواندند. پیامبر به سوی مردم بازگشت. ابو ایوب نقل میکند که رسول خدا فرمود: از پروردگارم اذن خواستم که مادرم را زیارت کنم، به من اذن داد، سپس فرمود: «زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّهَا تُذَكِّرُ الْمَوْتَ»؛ «قبرها را زیارت کنید که یادآور مرگ است». مدت نبودن رسول خدا در مدینه، چهارده روز بود و ابن مکتوم را در مدینه به جای خود گذاشته بود[۳]. عبد الله بن مسعود میگوید: با رسول خدا(ص) میرفتیم که به قبر مادرش رسید، فرمود: میدانید این قبر چه کسی است؟ گفتیم: خدا و پیامبر داناتر است. فرمود: این قبر آمنه میباشد، جبرئیل مرا به آن راهنمایی کرد[۴].[۵]
تشویق به زیارت قبور
در روایاتی که از رسول خدا(ص) و ائمه(ع) نقل شده، به زیارت قبور تشویق کردهاند. در حدیثی از پیامبر نقل شده است: «زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّهَا تُذَكِّرُكُمُ الْآخِرَةَ»؛ «قبرها را زیارت کنید که موجب یادآوری آخرت است»[۶]. ابوذر میگوید: پیامبر به من گفت: ای اباذر! تو را به چیزی وصیت میکنم، آن را حفظ کن، باشد که خدا بدین جهت به تو سودی رساند. مجاورت قبور را اختیار کن که تو را یادآور آخرت است[۷]. محمد بن مسلم میگوید: به امام صادق(ع) عرض کردم مردگان را زیارت کنم؟ فرمود: آری، به آن حضرت عرض کردم: آیا آنان سخن ما را میشنوند؟ فرمود: آری، به خدا سوگند، از آمدن شما مطلع و شاد میشوند و به شما انس میگیرند[۸].[۹]
غزوه ذیقرد[۱۰]
هنگامی که رسول خدا(ص) از غزوه بنیلحیان بازگشت، بیشتر از چند شب در مدینه نماند که عیینة بن حصن بر شتران پیامبر حمله کرد که پسر و همسر ابوذر آنها را در منطقهای خارج مدینه میچرانیدند. فاصله آن منطقه تا مدینه یک روز راه بود و هر غروب شیر آن شتران را دوشیده و به مدینه میآوردند. آنان فرزند ابوذر را کشتند و آن زن را با شتران بردند. ابوذر میگوید: من از رسول خدا اذن خواستم که با شتران پیامبر باشم. فرمود: من از طرف عیینة بن حصن بر تو ایمن نیستم. ابوذر اصرار کرد و رسول خدا فرمود: گویا تو را میبینم که فرزندت را کشته و همسرت را برده و تو بر عصا تکیه کردهای. ابوذر میگوید: من از سخن رسول خدا در شگفتم که آنچه فرموده بود، رخ داد. هنگام شب چهل نفر سواره بر ما هجوم آوردند، پسرم به آنها روی آورد و او را کشتند؛ پس من و سه نفر دیگر دور شدیم و آنان به باز کردن شترها مشغول شدند و آنها را با خود بردند. من به مدینه آمدم و رسول خدا را آگاه کردم و آن حضرت تبسم نمود[۱۱]. رسول خدا(ص) با پانصد یا هفتصد نفر از مدینه بیرون آمد و ابن اممکتوم را در جای خود قرار داد و به سعد بن عباده امر کرد که با سیصد نفر از مدینه پاسداری کند؛ آنگاه پرچم را به مقداد داد و به او فرمود: حرکت کن و دشمن را تعقیب نما و ما به دنبال تو خواهیم آمد. مقداد به آخر آن گروه که در حال فرار بودند، رسید[۱۲].[۱۳]
سلمه بن اکوع[۱۴]
او میگوید: من آن گروه را تعقیب میکردم و به آنها تیر میانداختم. اگر کسی از آنها میخواست به طرف من بیاید، خود را در پشت درختی پنهان میساختم و به او تیر میزدم و او زخمی میشد. زمانی که بین دو کوه قرار میگرفتند، از بالای کوه به آنها سنگ میزدم تا اینکه تمام شتران و بیش از سی نیزه و بُرد از آنها به غنیمت گرفتم و به هرکدام علامتی زدم که اصحاب رسول خدا آنها را بشناسند، بعد به جایی رسیدم که برای آنها نیروی کمکی رسید، پس آنان نشسته و به خوردن چاشت مشغول شدند. ناگهان مرا دیدند و درباره من از آنها پرسیدند، گفتند: این همانکس میباشد که همه مالها را از ما پس گرفته است. در این هنگام چند نفر سواره از اصحاب رسول خدا از لابهلای درختان میآمدند؛ نفر اول اخرم اسدی بود که نامش محرز بن نضله[۱۵] است و به دنبال او ابوقتاده و بعد از آن دو، مقداد بن عمرو میآمد. من افسار اسب اخرم را گرفته و به او گفتم: مواظب باش که اینان به تو صدمهای نزنند تا نزد پیامبر بازگردی. گفت: ای اسلم! اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری، مرا رها کن و بین من و شهادت فاصله نینداز. او را رها کردم، با عبدالرحمن بن عیینه که از دشمنان بود درگیر شد و زخمی بر اسب او وارد کرد؛ عبدالرحمن هم به اخرم نیزه زد و او را شهید کرد. ابوقتاده از راه رسید و به عبدالرحمن نیزهای زد و او را به قتل رساند، بقیه دشمن نیز پا به فرار گذاشتند. سلمه گفت: به خدا سوگند، آنان را تا جایی تعقیب میکنم که یاران پیامبر و حتی غبار آنها را نبینم. قبل از غروب به غاری رسیدند که در آن آب بود و آن را ذو قرد میگفتند؛ تشنه بودند و خواستند آب بنوشند، دیدند که آنها را تعقیب میکنم، از این رو فرار کردند، سپس تیری به کتف یکی از آنها زدم. ناگهان دو اسب در آنجا دیدم، آنها را برداشته و نزد پیامبر آوردم. عمویم عامر به من رسید و ظرفی شیر و ظرفی آب برایم آورد، با آن وضو ساخته، نماز گزاردم و از آن شیر نوشیدم و نزد رسول خدا آمدم.
آن حضرت در کنار همان آب (ذی قرد که من آنها را از آنجا رانده بودم) ایستاده و شتران و غنایم را که از دشمن گرفته بودم، نگه داشته و بلال شتری را کشته بود و قسمتهایی از آن را میپخت. من به رسول خدا گفتم: به من اجازه دهید همراه یکصد نفر از اصحاب، آنها را تعقیب کنم تا کسی را از دشمن باقی نگذارم. پیامبر تبسم کرد و فرمود: آنها اکنون در منطقه غطفان هستند. در این هنگام مردی نزد رسول خدا آمد و گفت: فلان شخص در غطفان شتری برای آنها کشته بود و هنگامی که پوست آن را میکندند، غباری مشاهده کرده با خود گفتند: به ما رسیدند و فرار کردند[۱۶]. مسلمانان در این غزوه به جایی رسیدند و کشتهای دیدند که پارچه بر روی آن کشیده شده بود. چنین پنداشتند که شاید ابوقتاده باشد و گفتند: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، رسول خدا فرمود: این ابوقتاده نیست، بلکه به دست ابوقتاده کشته شده است. مدت این غزوه، پنج روز بود و همسر ابوذر هم پس از بازگشت پیامبر به مدینه بازگردانده شد. سعد بن عباده برای پیامبر بارهایی از خرما و ده شتر فرستاد تا به مصرف مسلمانان برسانند[۱۷].[۱۸]
سریه زید بن حارثه
سلمة بن اکوع میگوید: با پیامبر(ص) در هفت غزوه شرکت داشتم و در هفت جنگ دیگر هم بودم که پیامبر زید بن حارثه را بر ما امیر کرده بود و خود آن حضرت حضور نداشت. در ماه جمادیالاول سال ششم هجرت به پیامبر خبر رسید که کاروانی از قریش از شام به مکه میرود. زید بن حارثه را با ۷۰ یا ۱۷۰ سواره برای تعرض به آنها به «عیص» فرستاد. عیص محلی است که چهار شب با مدینه فاصله دارد. زید آمده و بر آن کاروان یورش برده و نقره زیادی که متعلق به صفوان بن امیه بود از آنان گرفت و گروهی را که در میان آنها ابوالعاص[۱۹] شوهر زینب دختر رسول خدا(ص) بود اسیر کرده به مدینه آورد. ابوالعاص به زینب دختر پیامبر پناهنده شد. هنگام صبح وقتی رسول خدا در مسجد، تکبیرة الاحرام نماز صبح را گفت و مسلمانان هم اقتدا کردند، زینب از جایگاه زنان ندا داد که: ای مردم! من ابوالعاص را پناه دادم. رسول خدا سلام نماز را گفت و به مردم روی کرد و فرمود: آیا آنچه من شنیدم، شما نیز شنیدید؟ مسلمانان گفتند: آری. فرمود: به آن خدایی که جانم در دست اوست، من تا حال از این پناهندگی اطلاع نداشتم. مؤمنان به منزله یک دست هستند، هر کسی نیز میتواند پناهندگی دهد؛ من نیز کسی را که او پناه داده، پناه دادم.
سپس رسول خدا به منزل رفت و زینب بر آن حضرت وارد شد و از پیامبر خواست که اموال ابوالعاص را به او بازگرداند. پیامبر به مسلمانان فرمود: اگر احسان کرده و اموال ابوالعاص را که به غنیمت گرفته شده به او بازگردانید، ما نیز آن را دوست میداریم؛ و اگر خودداری کنید، آن غنیمت است و شما به آن سزاوارترید. گفتند: یا رسول الله! به او باز میگردانیم، سپس اموال او را به او بازگرداندند. رسول خدا به زینب گفت: او را اکرام کن، ولی تو برای او حلال نیستی؛ زیرا او مشرک است. ابو العاص اموال را برداشته به مکه آمد و آنها را به صاحبانش بازگرداند و گفت: آیا از شما چیزی نزد من است که کسی نگرفته باشد؟ گفتند: نه. گفت: آیا من به تعهد خود عمل کردم؟ گفتند: آری، ما تو را مردی کریم میدانیم. گفت: پس من به یگانگی خدا و رسالت محمد(ص) گواهی میدهم، والله چیزی از اسلام آوردنم مانع نشد مگر اینکه ترسیدم بگویید من به سبب اسلام، قصد تصاحب اموال شما را دارم، حال که آنها را به شما بازگرداندم اسلام میآورم؛ آنگاه از مکه بیرون آمد و به سوی مدینه رفت[۲۰].[۲۱]
سریه علی بن ابیطالب(ع)
در ماه شعبان سال ششم هجرت به پیامبر(ص) خبر رسید که قبیلهای از بنیسعد اجتماع کرده و میخواهند یهودیان خیبر را در مقابل خرمای آن یاری کنند. این ماجرا قبل از محاصره خیبر به وسیله رسول خدا و مسلمانان بود؛ زیرا یهودیان خیبر هنگامی که نقض عهد به وسیله بنینضیر و بنیقریظه و واکنش پیامبر با آنها را مشاهده کردند، بیمناک شده و با اهل فدک هماهنگ و متفق شدند که در برابر پیامبر و مسلمانان بهپا خیزند. نبی اکرم چون چنین دید، علی(ع) را با یکصد نفر از سپاهیان اسلام از مدینه به سوی آنها روانه کرد. آنان روزها در کمین بوده و شبها حرکت میکردند تا به نزدیکی فدک و خیبر رسیدند. جاسوسی را یافتند و از او درباره کسانی از بنیسعد پرسیدند که اجتماع کرده بودند. او اظهار بیاطلاعی نمود، بر او سخت گرفتند، اعتراف کرد که فرستاده آن گروه است و به سوی خیبر میرود که خبر یاریکردنشان را به اهل خیبر برساند. از او پرسیدند: آن جماعت کجایند؟ گفت: وقتی از آنان جدا شدم، دویست مرد بودند که فرمانده آنها وبر بن علیم میباشد. به او گفتند: ما را به محل آنها راهنمایی کن. گفت: به شرط آنکه به من امان دهید. اصحاب رسول خدا به او گفتند: اگر ما را به آنها و اموالشان راهنمایی کردی، به تو امان میدهیم؛ در غیر این صورت برای تو امانی نیست. پس شبانگاه با او حرکت کرده و آنها را نزد اموال آن قبیله که چهارپایان زیادی داشت رساند. سپاه اسلام آن اموال را به غنیمت گرفتند و آن مرد درخواست آزادی کرد، گفتند: باید تا جایی که مرکز تجمع و لشکرگاه آنهاست ما را همراهی کنی. علی(ع) فرمود: ما هنوز به محل استقرار دشمن نرسیدهایم، بعد به آنجا رفته و دیدند که دشمن فرار کرده است. علی(ع) پس از سه روز توقف در آن منطقه، غنایم را که پانصد شتر و دو هزار رأس گوسفند بود تقسیم نمود و خمس آنها را جدا کرد و به مدینه نزد پیامبر آورد[۲۲].
عیسی بن علیم از جدش نقل کرده است که من از وادی همج عازم بدیع که نام محلی از اراضی فدک است میرفتم، ناگهان قبیله بنیسعد را دیدم که در حال فرار هستند. نزدیک رفته و به رئیس آنان وبر بن علیم گفتم: چه رخ داده است؟ گفت: سپاهیان محمد(ص) به سوی ما آمدند و ما را توان مقابله با آنان نیست و آنان فرستاده ما به خیبر را دستگیر کرده و او راز ما را به آنها گفته و با ما چنین کرده است. گفتم: او کیست؟ گفت: او جوانی است که در عرب از نظر قوت قلب بینظیر و برادرزاده من است. به او گفتم: من میبینم که کار محمد(ص) بالا گرفته و بر قریش، بنیقینقاع، بنینضیر و بنیقریظه پیروز شد و هماکنون عازم خیبر است. وبر بن علیم به من گفت: اهل خیبر هراس نداشته باشند؛ زیرا در آنجا مردانی شجاع و قلعههایی محکم و آبی مستمر دارند و محمد هرگز به آنها نزدیک نشود و دور نیست که آنان با پیامبر در مدینه نبرد کنند. به او گفتم: تو چنین میپنداری؟ گفت: این رأی ایشان است[۲۳].
غزوه بنیالمصطلق
آن را غزوه مریسیع نیز میگویند که اسم آبی از آبهای خزاعه است. بنیالمصطلق قبیلهای از خزاعه میباشد، سبب این جنگ آن بود که حارث بن ابیضرار، رئیس بنیالمصطلق نیرو جمع میکرد تا با رسول خدا جنگ کند. پیامبر بریدة بن حصیب[۲۴] را فرستاد تا از تصمیم آنها آگاه شود. او رفته و آن جماعت را دید. آنها گفتند: کیستی؟ گفت: از شمایم، آمدهام با شما برای جنگ با پیامبر همکاری کنم. حارث بن ابیضرار گفت: عجله کن. او گفت: الآن افراد زیادی برای شما خواهم آورد. آنگاه نزد پیامبر آمده و او را از قصد آن گروه مطلع ساخت. پیامبر روز دوم ماه شعبان سال پنجم[۲۵] یا ششم ـ که آن را اکثر محدثان گفتهاند ـ از مدینه حرکت کردند و زید بن حارثه و بعضی گفتهاند که ابوذر غفاری را در جای خود قرار دادند. از زنان پیامبر، عایشه و امسلمه همراه رسول خدا بودند. تعداد زیادی از منافقان، مثل عبدالله بن ابی و زید بن صلت با پیامبر حرکت کردند که در هیچکدام از غزوهها منافقان اینگونه شرکت نکرده بودند. هدف آنها جهاد نبود، بلکه برای غنیمت و نیل به دنیا آمده بودند، بهویژه اینکه مسافت آن تا مدینه خیلی زیاد نبود[۲۶].[۲۷]
جاسوس دشمن
رسول خدا(ص) و اصحاب در بین راه به جاسوسی که برای خبر گرفتن فرستاده بودند، برخورد کردند و از او درباره کفار پرسیدند. او از دادن اطلاع خودداری کرد؛ آنگاه رسول خدا(ص) اسلام را بر او عرضه نمود و او نپذیرفت، پس پیامبر دستور داد تا او را بکشند[۲۸].
مردی از عبدالقیس
رسول خدا(ص) در بین راه به منزلی به نام حلایق یا خلایق که محلی نزدیک مدینه است رسیدند. مردی از قبیله عبدالقیس نزد پیامبر آمد؛ رسول خدا از او سؤال کرد: به کجا میرفتی؟ گفت: نزد شما میآمدم. پیامبر فرمود: اهل و عیالت در کجاست؟ گفت: در روحاء. او به رسول خدا(ص) گفت: نزد شما آمدهام تا ایمان بیاورم و گواهی بدهم که آنچه شما آوردهاید حق است و با شما باشم. رسول خدا(ص) فرمود: خدا را حمد و سپاس که تو را به اسلام هدایت کرد. آن مرد از رسول خدا پرسید: کدامیک از اعمال بهترین و محبوبترین است؟ فرمود: نماز در اول وقت. بعد از آن، او همیشه در اول وقت نماز به جای میآورد[۲۹].[۳۰]
فرار دشمن
وقتی حارث بن ضرار از حرکت پیامبر به سوی بنیالمصطلق و کشته شدن جاسوسش آگاهی یافت، او و همدستانش ناراحت شده و بسیار ترسیدند و تعداد زیادی از کسانی که با او بودند، او را رها ساخته و از اطرافش متفرق شدند. رسول خدا به مریسیع آمدند و در آنجا خیمهای از پوست برای ایشان نصب شد و امسلمه و عایشه با پیامبر بودند[۳۱].[۳۲]
آمادگی برای حمله
اصحاب پیامبر خود را برای حمله به دشمن آماده کردند. رسول خدا دستور داد که دشمن را به اسلام و کلمه توحید دعوت کنند. ابتدا به آنها گفته شد: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ بگویید تا جان و مال شما در امان باشد. آنها از پذیرش اسلام خودداری و به سوی مسلمانان تیراندازی کردند. پیامبر دستور داد که یک مرتبه و به صورت دستهجمعی حمله کنند. سرانجام ده نفر از آنها کشته و بقیه اسیر شدند و از مسلمانان تنها یک نفر به شهادت رسید[۳۳].[۳۴]
نزول وحی
عمران بن حصین و ابوسعید خدری نقل کردهاند: در غزوه بنیالمصطلق، شبهنگام اصحاب پیامبر در حال حرکت بودند که منادی رسول خدا فریاد برآورد و مردم اطراف پیامبر اجتماع کردند. رسول خدا دو آیه اول سوره حج را بر مردم خواند: ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ﴾[۳۵]. از زیادی گریهکننده همانند آن شب، دیگر مشاهده نشد و چون صبح طلوع کرد، زین از اسبان به زیر نیاورده و خیمهها را سرپا نکرده بودند. گروهی از آنان زانوی غم در بغل گرفته، برخی در حال گریه و عدهای در اندیشه عمیق فرو رفته و در اندوه روز قیامت بودند[۳۶].
غنایم
بعد از حمله مسلمانان و کشته شدن تعداد ده نفر از دشمن، بقیه مردان، زنان و فرزندان که بیش از هفتصد نفر بودند به اسارت مسلمانان درآمدند و غنایم را که دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند بود، جمعآوری کردند. از مسلمانان تنها یک نفر شهید شد و او هشام بن صبابه[۳۷] بود که مردی از گروه عبادة بن صامت، او را اشتباهی به قتل رساند. از جمله اسرا، جویریه دختر حارث بود که بعدها افتخار همسری رسول خدا را پیدا کرد[۳۸].[۳۹]
خواب جویریه
او میگوید: سه شب قبل از آمدن رسول خدا به دیار ما، من در عالم رؤیا دیدم که گویا ماه از یثرب آمد و در دامن من قرار گرفت. نخواستم خوابم را برای کسی بیان کنم. هنگامی که اسیر شدیم، به خواب خود امید پیدا کردم تا اینکه رسول خدا مرا آزاد کرد و به همسری خود برگزید. او همچنین میگوید: وقتی مسلمانان و پیامبر به مریسیع آمدند، من سخن پدرم را میشنیدم که میگفت: سپاهی برای جنگ ما آمده که توان مقابله با آن را نداریم. من هم قشون اسلام را تماشا میکردم و تعداد مردم و اسبسواران را به قدری زیاد میدیدم که قابل توصیف نیست. وقتی مسلمان شدم و به همسری رسول خدا درآمدم، دوباره به جمعیت مسلمانان نگاه انداختم، دیدم آنطور که قبلاً زیاد میدیدم زیاد نیستند، پس دانستم که آن ترس از طرف خدای عزوجل بوده که در دل مشرکان قرار داده بود[۴۰].[۴۱]
آزادی اسرا
هنگامی که جویریه به عقد رسول خدا(ص) درآمد، مردم گفتند: این اسرا خویشان رسول خدا هستند؛ سپس تمام آنها را آزاد کردند. عایشه میگوید: من زنی را همانند جویریه سراغ ندارم که اینگونه برای قوم و قبیله خود برکت و فایده داشته باشد[۴۲].
اسلام حارث بن ابیضرار
پس از پایان جنگ بنیالمصطلق، جویریه دختر حارث همراه رسول خدا(ص) در مسیر بازگشت به مدینه بود. پیامبر او را به مردی از انصار سپرد و امر کرد که از او نگهداری کند، و سپس به مدینه آمدند. حارث بن ابیضرار، پدر جویریه تعدادی شتر با خود به مدینه میآورد که برای دخترش فدیه دهد و او را باز پس بگیرد. وقتی به عقیق[۴۳] رسید به شترها نگاهی افکند و دو عدد از آنها نظرش را جلب کرد. آن دو را در درهای از درههای عقیق مخفی نمود و سپس به مدینه آمد و به خدمت پیامبر رسید و گفت: فرزندم نزد شماست، این شتران را عوض و فداء در مقابل آزادی دخترم بپذیر. رسول خدا(ص) فرمود: آن دو شتر را که در دره عقیق و فلان مکان پنهان کردی کجاست؟ حارث گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّكَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ به خدا سوگند، هیچکس جز خدا از این اطلاع نداشت. پس او، دو فرزند و گروهی از قومش اسلام آوردند و کسی را فرستاد که آن دو شتر را نیز آورده و آنان و دخترش جویریه را نیز به پیامبر داد. آن دختر نیز اسلام آورد و اسلامش نیکو شد. رسول خدا(ص) او را از پدرش خواستگاری کرد و پدرش او را به پیامبر تزویج کرد و مهریه او را چهار صد درهم قرار داد[۴۴].
جهجاه و سنان
در آن هنگام که مردم در کنار آن آب مسکن گزیده بودند، گروهی دیگر بر آنجا وارد شدند؛ در حالی که جنگ خاتمه یافته بود. عمر بن خطاب اجیری داشت که اسب او را میراند و نام او جهجاه[۴۵] بود. وی با مردی از همپیمانان قبیله خزرج به نام سنان بن قروه[۴۶] بر سر آب برداشتن نزاع کردند و جهجاه، سنان را زخمی کرد به طوری که خون از بدنش جاری شد. سنان بن قروه، انصار را به کمکطلبید و جهجاه هم قریش را به یاری خواست؛ آنگاه گروهی از مهاجران و انصار مقابل هم ایستاده روی یکدیگر شمشیر کشیدند. نزدیک بود فتنه بزرگی رخ دهد که رسول خدا(ص) بیرون آمد و فرمود: این دعوای جاهلیت است، آن را رها کنید، سپس با سنان صحبت کرد و او از حقش درگذشت و فتنه خاموش شد. عبدالله بن ابی وقتی این خبر را شنید، خشمگین شد و تعدادی از منافقان قومش نزد او نشسته بودند. زید بن ارقم که در آن زمان کودک بود در آنجا با آنها نشسته بود؛ عبدالله بن ابی گفت: اینان (مهاجران) بر ما غلبه و در سرزمین ما اجتماع و ملیت ما را انکار کردند. این گفته گذشتگان درباره آنهاست که سگ خود را فربه کن تا خودت را بخورد، من گمان میکردم که به زودی بمیرم پیش از آنکه بشنوم کسی این ندا را دهد. اگر به مدینه بازگردم آنکس را که پست و ذلیل است (یعنی پیامبر و مسلمانان) از مدینه بیرون کنم[۴۷].[۴۸]
زید بن ارقم[۴۹]
این سخن را زید بن ارقم از عبدالله بن ابی شنید و نزد رسول خدا آمد و این گفتهها را بازگو کرد. عمر بن خطاب به رسول خدا(ص) گفت: یا رسول الله! به عباد بن بشر بگو عبدالله بن ابی را به قتل برساند. پیامبر(ص) فرمود: این سبب میشود که مردم بگویند محمد اصحاب خود را میکشد، ولی اعلان کنید که مردم کوچ کنند؛ و این وقتی بود که معمولا پیامبر در آن موقع حرکت نمیکرد. پس مردم کوچ کردند.
وقتی عبدالله بن ابی شنید که زید بن ارقم گفتههای او را برای پیامبر نقل کرده، نزد پیامبر آمد و قسم خورد که من چنین سخنانی را نگفتهام. او در میان قوم خودش مورد احترام بود؛ گروهی از حضار که نزد رسول خدا بودند گفتند: یا رسول الله! شاید این کودک اشتباه کرده باشد. پیامبر به راه خود ادامه داد. اسید بن حضیر نزد پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! این ساعت، وقت رفتن نبود. پیامبر فرمود: مگر به تو خبر نرسیده که صاحب شما چه گفته است؟ اسید گفت: کدام صاحب یا رسول الله؟ فرمود: عبدالله بن ابی. اسید گفت: او چه گفته است؟ فرمود: او گفته است اگر آنکس که عزیز است به مدینه بازگردد، ذلیل را از آن خارج کند. اسید گفت: یا رسول الله! اگر بخواهید، شما او را خارج خواهید کرد، و والله او ذلیل و شما عزیز هستید، سپس گفت: یا رسول الله! با این مرد مدارا کن، به خدا سوگند، هنگامی که شما به دیار ما آمدی مردم در تدارک این بودند که به او ریاست دهند، و اکنون او خود را از این منزلت محروم میبیند[۵۰].[۵۱]
خبر مرگ رفاعه
رسول خدا(ص) آن روز تا شب با مردم در حرکت بودند و شب و مقداری از روز بعد را هم راه رفتند تا اینکه حرارت خورشید، اصحاب را به سختی انداخت. پیامبر(ص) فرود آمد و از شدت خستگی همه را خواب ربود. این کار رسول اکرم بدین جهت بود که مردم از سخن دیروز عبدالله بن ابی به سبب خستگی مشغول شوند. پس از استراحت، رسول خدا دستور حرکت داد تا به جایی که آب در آنجا بود و آن را «بقعاء» میگفتند توقف کردند. هنگامی که خواستند حرکت کنند، طوفانی شدید وزیدن گرفت و موجب هراس اصحاب شد. پیامبر فرمود: نهراسید، این طوفان برای مرگ شخصی از بزرگان کفار است. وقتی به مدینه رسیدند، دیدند رفاعة بن زید یکی از یهودیان بنیقینقاع که از بزرگان یهود و ملجأ منافقان بود در آن روز مرده بود[۵۲].
نزول سوره منافقون
سوره منافقون که خدای متعال در آن منافقان را یاد کرده است درباره عبدالله بن ابی و کسانی که با او بودند نازل گردید. زمانی که این سوره نازل شد، رسول خدا گوش زید بن ارقم را گرفت و فرمود: این همانکس است که با خدا به وسیله گوشش وفاداری کرد. زید بن ارقم میگوید: من به همراه عمویم در غزوه بنیالمصطلق بودم که از عبدالله بن ابی شنیدم که میگفت: به خدا سوگند، اگر به مدینه بازگردیم، عزیز مدینه، ذلیل را خارج سازد. این خبر را برای عمویم گفتم و عمویم آن را برای رسول خدا بازگو کرد. پیامبر به دنبال من فرستاد، من نیز رفته و آنچه شنیده بودم گفتم. رسول خدا نزد عبدالله بن ابی و اصحاب او فرستاد و آنها سوگند ی اد کردند که چنین نگفتهاند. آنگاه مرا تکذیب و او را تصدیق کردند. من از این ماجرا به شدت غمگین و ناراحت شدم و عمویم به من گفت: همین را میخواستی که پیامبر تو را تکذیب کند و مورد خشم او قرار بگیری؟! تا اینکه خدای عزوجل سوره منافقون را نازل کرد و پیامبر به دنبال من فرستاد و آن آیات را خواند و فرمود: ای زید! خدا تو را تصدیق نمود[۵۳].[۵۴]
عبدالله بن عبدالله
او که فرزند عبدالله بن ابی منافق است، وقتی از ماجرای پدرش آگاه شد، نزد رسول خدا آمد و گفت: ای رسول خدا! به من خبر رسیده است که شما تصمیم دارید پدرم عبدالله بن ابی را بکشید. اگر این تصمیم قطعی است، اجازه دهید که من سر از بدنش جدا کنم و نزد شما آورم. من بیم آن دارم که اگر به دیگری فرمان دهید او را بکشد، من طاقت دیدن قاتل پدرم را نداشته باشم و سرانجام او را بکشم و مردی مؤمن را به جای کافری به قتل رسانم و داخل آتش شوم. پیامبر فرمود: بلکه با او مدارا کن و تا زنده است با او به نیکی مصاحبت کن. بعد از این ماجرا هر اتفاقی رخ میداد، قومش او را سرزنش میکردند. رسول خدا(ص) به عمر بن خطاب فرمود: این بهتر است یا آنکه آن روز تو گفتی که من فرمان به کشتن او دهم؟ عمر گفت: یا رسول الله! برکت فرمان شما بزرگتر از امر من است[۵۵].[۵۶]
شعار مسلمانان
در این غزوه شعار مسلمانان يَا مَنْصُورُ أَمِتْ أَمِتْ بود. هشت نفر از قبیله بنیالمصطلق در این جنگ کشته شدند و علی بن ابیطالب(ع) مالک و فرزندش را به قتل رساند. عبدالرحمن بن عوف نیز مردی از سواران آنها را که احمر یا احیمر میگفتند کشت[۵۷]. رسول خدا(ص) به مدینه آمد در حالی که ماه شعبان تمام و هلال ماه رمضان نمایان شده بود. مدت نبودن پیامبر در مدینه ۲۸ روز بود[۵۸].
ولید بن عقبه[۵۹]
پس از آنکه قبیله بنیالمصطلق اسلام آوردند، رسول خدا(ص) ولید بن عقبه را به آنجا فرستاد. بنیالمصطلق وقتی خبر آمدن او را شنیدند به سرعت سوار مرکبها شده و به طرف او حرکت کردند. ولید چون چنین دید ترسید و بازگشت و به پیامبر گفت: آنان قصد کشتن مرا داشتند و از دادن صدقه خودداری کردند. مسلمانان پیشنهاد جنگ با بنیالمصطلق را به پیامبر دادند. در این هنگام تعدادی از بنیالمصطلق نزد پیامبر آمده و گفتند: ما خبر آمدن فرستاده شما را شنیدیم و نزد او آمدیم که او را تکریم کرده و صدقه خود را به او بپردازیم، ولی او به سرعت بازگشت و به ما خبر رسید که او به شما گفته ما قصد کشتن او را داشتیم. به خدا سوگند، نمیخواستیم او را بکشیم. آنگاه این آیه نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ﴾[۶۰].[۶۱]
قصه افک[۶۲]
هنگامی که پیامبر(ص) از غزوه بنیالمصطلق باز میگشت در میانه راه اهل افک سخنانی گفتند. حدیث افک، آن طوری که از عایشه نقل شده چنین است که: پیامبر اگر قصد سفر داشت، بین زنان قرعه میانداخت؛ قرعه به نام هر کس بیرون میآمد همان را به همراه میبرد. عایشه میگوید: در غزوه بنیالمصطلق قرعه به نام من بیرون آمد و من همراه او بودم و زنان از خوردن گوشت برای فربه نشدن خودداری میکردند. من هنگام حرکت در هودج مینشستم، سپس گروهی آمده مرا روی شتر میگذاشتند و آن را میبستند و حرکت میکردیم. هنگام بازگشتن از این جنگ به منزلی رسیدیم که شب را کمی در آنجا ماندیم، سپس اعلان شد که حرکت کنیم. مردم حرکت کردند و من برای حاجتی بیرون رفتم و در گردنم گلوبندی بود که دانههای یمنی داشت. آن را از گردنم باز کردم و گم شد و من متوجه نبودم. هنگامی که کنار اثاثیه خود آمدم، گلوبند را نیافتم.
مردم در حال حرکت بودند و من به جستوجوی گلوبندم پرداختم تا اینکه آن را پیدا کردم. در آن هنگام هودج از من خالی بود و مردم آن را بر شتری گذاشتند، در حالی که گمان میکردند من در آن هستم. وقتی بازگشتم دیدم همه رفتهاند، پس لباسم را به خودم بسته و در همانجا خوابیدم و گمان کردم که وقتی فهمیدند گم شدهام به سراغم میآیند. در این هنگام صفوان بن معطل که به جهت کاری از سپاه اسلام عقب افتاده بود، سیاهی مرا دید و ایستاد و گفت: همسر پیامبر هستی؟ ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ چه باعث شده است که جا ماندهای؟ من سخنی نگفتم. او شترش را نزدیک آورد؛ من سوار شدم؛ دهانه شتر را گرفت و به سرعت حرکت کرد تا اینکه صبح شد. مردم خواستند اتراق کنند، در این هنگام دیدند که صفوان مرا با شتر میآورد. اهل افک سخنانی گفتند و اضطرابی در سپاه به وجود آمد و من از آن هیچ آگاهی نداشتم. وقتی به مدینه رسیدیم، من بیمار شدم و خبری از این ماجرا نداشتم تا این خبر به رسول خدا و به پدر و مادرم رسید و پیامبر به من چیزی نمیگفت. تنها متوجه شدم به من لطفی که در گذشته داشت، اکنون ندارد. مادرم مرا پرستاری میکرد و من از این حالت ناراحت بودم تا اینکه بهبود یافتم و دیدم که پیامبر به من اعتنا نمیکند. اذن گرفته و گفتم: نزد مادرم میروم که مرا پرستاری کند. آن حضرت اذن داد و من به خانه مادرم رفته و همچنان از چیزی خبر نداشتم تا زمانی که بهبودی کامل پیدا کردم. شبی برای قضای حاجت بیرون رفتم؛ ام مسطح با من بود، به من گفت: خبر نداری؟ گفتم: درباره چه چیزی؟ گفتههای اهل افک را به من خبر داد و من به شدت گریستم. به مادرم گفتم: چرا چیزی به من نگفتی؟ گفت: زنی همانند تو دشمن دارد و برای او حرف میزنند. این خبر به وسیله عبدالله بن ابی، و گروهی از خزرج و همچنین مسطح و حمنه دختر جحش (خواهر زینب همسر رسول خدا) نیز طرح شد، ولی زینب در این باره چیزی نگفت[۶۳].
مشاوره پیامبر(ص)
عایشه گوید: رسول خدا(ص) با علی بن ابیطالب(ع) و اسامة بن زید مشورت کرد. اسامه از من تعریف کرد و گفت: این نسبت دروغ و باطل است، اما علی گفت: یا رسول الله! زنان فراواناند و شما میتوانید زن دیگری انتخاب کنید و از جاریه سؤال کنید. پیامبر بریره را خواست، علی او را شدیدا کتک زده[۶۴] و گفت: باید واقعیت را بیان کنی و به پیامبر راست گویی. او گفت: من جز خیر، چیزی نمیدانم و من عایشه را عیب نمیکنم مگر اینکه من خمیر میکنم و برای او میگویم که آن را حفظ کن او میخوابد و گوسفند خمیر را میخورد. عایشه میگوید: پیامبر به خانه ما آمد و پدر و مادرم و زنی از انصار پیش من بود. من گریه میکردم و آن زن نیز میگریست. پیامبر نشست و حمد و ثنای الهی را به جای آورد و گفت: ای عایشه! آنچه مردم میگویند به تو رسیده است، از خدا بترس؛ اگر گناهی مرتکب شدهای توبه کن؛ خدا تو را میپذیرد.
وقتی پیامبر این سخنان را گفت، اشک من سرازیر شد و منتظر بودم که پدر و مادرم جوابی به رسول خدا بگویند. آنها سخنی نگفتند و به خدا سوگند من خودم را کوچکتر از آن میدانستم که قرآن درباره من نازل شود، امیدوار بودم که پیامبر در خواب ببیند که من بیگناهم[۶۵]. به پدر و مادرم گفتم: شما جواب رسول خدا را نمیدهید؟ آنها گفتند: ما نمیدانیم چه بگوییم. به خدا سوگند، مصیبتی که بر آل ابیبکر در این روزها وارد شد، نمیدانم بر اهل بیتی وارد شده باشد. من گریستم و گفتم: من هرگز توبه نکنم؛ زیرا اگر من چنین کنم، در حالی که میدانم من بیگناهم، آنگاه گفتهام راست نخواهد بود، بلکه صبر میکنم چنانکه یعقوب گفت: ﴿فَصَبْرٌ جَمِيلٌ﴾. پیامبر هنوز نرفته بود که حالت وحی بر او عارض شد و فرمود: ای عایشه! به تو بشارت باد که خدا قرآن در برائت تو فرستاد؛ سپس نزد مردم رفت و خطبه خواند و آن آیات را بر مردم تلاوت و بعد امر کرد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت و حمنه بنت جحش را که تهمت زده بودند، حد زدند[۶۶].[۶۷]
حدیبیه
رسول خدا(ص) ماه رمضان و شوال را در مدینه ماند و در ماه ذیقعده سال ششم هجرت به قصد عمره عازم مکه گردید. مجاهد نقل کرده است که رسول خدا سه عمره به جای آورد که تمام آنها در ماه ذیقعده بود. پس از آن به مدینه بازگشت و مهاجران و انصار و برخی از اعراب، همراه پیامبر بودند. با خود قربانی برد و احرام عمره بست که مردم تصور نکنند رسول خدا به جهت جنگ بیرون آمده است، بلکه بدانند قصد زیارت خانه خدا دارد. از جابر نقل شده است که تعداد همراهان پیامبر در این سفر ۱۴۰۰ نفر بودند، ولی از ابن عباس نقل شده که تعداد بیعتکنندگان ۱۵۲۵ نفر بودهاند[۶۸].
بشر بن سفیان
پیامبر(ص) هنگامی که به عسفان[۶۹] رسید، مردی به نام بشر بن سفیان به خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! قریش از آمدن شما آگاه شدند و با زنان و فرزندان در حالی که سلاح پوشیدهاند، در ذیطوی گرد آمدهاند و عهد کردهاند که نگذارند داخل مکه شوید. خالد بن ولید را نیز با سوارانی تا کراع الغمیم[۷۰] پیش فرستادند. رسول خدا(ص) ماه رمضان و شوال را در مدینه ماند و در ماه ذیقعده سال ششم هجرت به قصد عمره عازم مکه گردید. مجاهد نقل کرده است که رسول خدا سه عمره به جای آورد که تمام آنها در ماه ذیقعده بود. پس از آن به مدینه بازگشت و مهاجران و انصار و برخی از اعراب همراه پیامبر بودند. با خود قربانی برد و احرام عمره بست که مردم تصور نکنند رسول خدا به جهت جنگ بیرون آمده است، بلکه بدانند قصد زیارت خانه خدا دارد. از جابر نقل شده است که تعداد همراهان پیامبر در این سفر ۱۴۰۰ نفر بودند، ولی از ابن عباس نقل شده که تعداد بیعتکنندگان ۱۵۲۵ نفر بودهاند.
رسول خدا(ص) فرمود: قریش را چه شده؟ جنگ آنها را ناتوان کرده است. چه شود که مرا با دیگر اعراب واگذارند؟ اگر آنها مرا بکشند، به مراد رسیدهاند؛ و اگر خدا مرا پیروز گرداند، باید همه وارد اسلام شوند، و در غیر این صورت، تا توان دارم با آنها مقاتله کنم. قریش چه گمان دارند؟ به خدا سوگند، من بر آنچه که مبعوث شدهام، خواهم جنگید تا دین خدا پیروز شود یا اینکه کشته شوم. سپس فرمود: چه کسی راهنما میشود از غیر مسیری که قریش در آن مستقر شدهاند برویم؟ مردی گفت: من میتوانم. آنگاه پیامبر و یاران او را از مسیر دیگری بین درهها که خشک و سنگزار بود عبور داد. مسلمانان در زحمت افتادند و چون به زمین مساعدی رسیدند، پیامبر فرمود: «نَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ نَتُوبُ إِلَيْهِ» بگویید. اصحاب پیامبر گفتند. سپس فرمود: والله، این همان حطه است که به بنیاسرائیل عرضه شد و آنها چیزی نگفتند. پیامبر(ص) امر کرد که از طرف راست حرکت کنند. سواران قریش دیدند که پیامبر تغییر راه داده، از این رو بازگشتند. پیامبر هنگامی که به ثنیة المرار[۷۱] رسید، شترش زانو زد، مردم گفتند: شتر پیامبر خوابید و رسول خدا فرمود: او چنین عادتی نداشت، ولی او را کسی باز ایستاند که فیلها را از رفتن به حرم نگه داشت. اگر قریش امروز مرا بر هرچه که در آن صله رحم است بخوانند، میپذیرم. و بعد فرمود: پیاده شوید. گفتند: یا رسول الله! آب در اینجا نیست. آن حضرت تیری به مردی داد و در چاهی فرو کرد و آب بالا آمد. مردم از آن آب نوشیدند تا سیراب شدند[۷۲].[۷۳]
بدیل بن ورقاء[۷۴]
او با گروهی از مردان قبیله خزاعه نزد پیامبر آمدند و سؤال کردند: برای چه آمدهاید؟ رسول خدا(ص) فرمود: ما قصد جنگ نداریم و برای زیارت خانه خدا آمدهایم. او بازگشت و به قریش گفت: شتاب نکنید. محمد برای جنگ نیامده است. قریش سخن او را نپذیرفتند و گفتند: او قصد جنگ هم نداشته باشد، ما نمیگذاریم وارد مکه شود. مسلمان و غیر مسلمان قبیله خزاعه با پیامبر بودند و از او چیزی را مخفی نمیکردند[۷۵].
مکرز بن حفص
پس از آنکه بدیل بن ورقاء به نزد قریش بازگشت، قریش مکرز بن حفص را نزد پیامبر فرستادند. رسول خدا(ص) هنگامی که او را دید فرمود: این مرد غادر است. او نیز با پیامبر صحبت کرد و رسول خدا همان پاسخ قبلی را به او داد. او بازگشت و قریش را از گفته رسول خدا آگاه کرد.
حلیس بن علقمه
او یکی از بزرگان قبایل بود. قریش او را به نزد رسول خدا فرستادند. پیامبر وقتی او را دید فرمود: این مرد از آن قومی است که خود را متدین و متعبد میدانند، شترهایی که برای قربانی آوردهاید نزدیک ببرید. او وقتی شترها را دید که علامت قربانی دارند به نزد قریش بازگشت و گفت: پیامبر قصد جنگ ندارد و برای زیارت بیت آمده است. قریش به او گفتند: ما را به حال خود بگذار تا به تصمیمی تن در دهیم که خود بدان راضی هستیم[۷۶].
عروة بن مسعود ثقفی[۷۷]
پیامبر(ص) او را نزد قریش فرستادند. عروه به قریش گفت: شما به منزله پدر و من فرزند شمایم. قریش به او گفتند: تو در نزد ما متهم نیستی. به خدمت رسول خدا آمد و گفت: ای محمد! گروهی را گرد آورده و آمدهای که قبیله خود را از میان برداری. قریش با تمام توان و سلاح خود بیرون آمده و پیمان بستهاند که با زور نگذارند وارد مکه شوی؛ او در حالی که محاسن رسول خدا را گرفته بود سخن میگفت. مغیرة بن شعبه که بالای سر رسول خدا مسلح ایستاده بود به او گفت: دست خود را به محاسن پیامبر نگذار، و سپس به دست او زد. عروه به او نگاهی کرد و گفت: چقدر تو خشن هستی! پیامبر تبسمی فرمود و عروه گفت: این کیست؟ پاسخ داد: او از اقوام تو مغیره میباشد. عروه گفت: ای خیانتکار! جنایتی که دیروز انجام دادهای، من شستهام. مراد عروة بن مسعود از خیانت، آن بود که او قبل از مسلمان شدنش، سیزده نفر از قبیله ثقیف را کشته بود که دیه آن را عروه پرداخته بود. رسول خدا(ص) همان پاسخ را به او داد که به فرستادگان قبلی قریش داده بود. عروه هنگام بازگشت مشاهده کرد که اصحاب پیامبر، برای گرفتن آب وضوی پیامبر بر یکدیگر پیشی میگیرند و اگر موی رسول خدا میافتاد، برمیدارند. نزد قریش بازگشت و گفت: من نزد کسری و قیصر و نجاشی رفتهام، ولی هنوز همانند محمد در میان اصحابش کسی را ندیدهام، گروهی را دیدم که هرگز دست از یاری او برندارند، بنابراین در تصمیم خود بیندیشید[۷۸].[۷۹]
خراش بن امیه[۸۰]
پیامبر(ص) او راطلبید و نزد قریش فرستاد تا به اشراف آنها از قصد پیامبر خبر دهد. او سوار بر شتری شد که به پیامبر مربوط بود و نزد قریش رفت. عکرمة بن ابیجهل برخاسته و شتر پیامبر را کشت و خواست خراش را نیز به قتل برساند که مردم مانع شدند و او را نجات دادند. خراش به خدمت پیامبر آمد و از آنچه رخ داده بود خبر داد[۸۱]. قریش گروهی را که تعداد آنها چهل یا پنجاه نفر بود فرستادند که بر اطراف اصحاب رسول خدا بچرخند تا بتوانند از اصحاب پیامبر کسی را به قتل رسانند. یاران پیامبر آنها را دستگیر و نزد پیامبر آوردند. پیامبر آنها را بخشید و آنان را آزاد کرد، در حالی که این گروه به سپاه رسول خدا سنگ انداخته و تیراندازی کرده بودند[۸۲].
ترس عمر بن خطاب
رسول خدا(ص) عمر بن خطاب را خواست تا او را نزد مردم مکه روانه کند و پیام خود را به اشراف قریش برساند که برای زیارت خانه خدا آمده است. عمر گفت: یا رسول الله! من از قریش بر جانم میترسم و در مکه از بنیعدی کسی نیست که مرا یاری کند قریش دشمنی مرا با خودشان میدانند، ولی من به شما کسی را معرفی میکنم که از من در مکه عزیزتر است و او عثمان بن عفان میباشد[۸۳].[۸۴]
ارسال عثمان
رسول خدا(ص) عثمان بن عفان را خواست و او را فرستاد تا پیامش را به قریش برساند. عثمان به سوی مکه حرکت کرد و در بین راه با ابان بن سعید[۸۵] برخورد نموده و در پناه او درآمد. ابان به او امان داد و عثمان نزد ابوسفیان و بزرگان قریش آمد و پیام رسول خدا را به آنها ابلاغ کرد. آنان به عثمان گفتند: اگر تو میخواهی، طواف خانه کن؛ او نپذیرفت و گفت: تا رسول خدا طواف نکند، من نیز طواف نکنم. قریش او را زندانی کردند و به پیامبر خبر دادند که قریش او را کشتهاند. پیامبر(ص) فرمود: حال که چنین است، هرگز از این مکان نمیروم تا با آنها بجنگم[۸۶].[۸۷]
بیعت رضوان
این بیعت را بیعت شجره هم میگویند؛ زیرا در کنار درختی انجام شد و خدای متعال میفرماید: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا﴾[۸۸].[۸۹] رسول خدا(ص) مردم را به بیعت دعوت نمود و مردم با پیامبر تا پای جان بیعت کردند، ولی جابر نقل میکند که ما با رسول خدا بر مرگ بیعت نکردیم، بلکه بیعت نمودیم که فرار نکنیم. مردم همه با رسول خدا بیعت کردند و کسی از مسلمانان که در آنجا حاضر بود از بیعت تخلف ننمود مگر جد بن قیس[۹۰]. جابر میگوید: او را دیدم که خود را در زیر شترش مخفی کرده بود. اول کسی که با رسول خدا بیعت کرد ابو سنان اسدی بود[۹۱]. آنگاه به پیامبر خبر رسید که شایعه قتل عثمان دروغ بوده است[۹۲].[۹۳]
یورش کفار
پیش از این ذکر شد که قریش گروهی را فرستاده بودند که اگر توانستند شبانه به یاران پیامبر، حتی یک نفر هم که شده است آسیب برسانند. محمد بن سلمه آنها را دستگیر کرد به جز مکرز بن حفص که فرار نمود. به قریش خبر رسید که فرستادگان آنها در دست مسلمانان اسیر شدهاند. آنان گروه دیگری را فرستادند و آنها با تیر و سنگ بر مسلمانان حملهور شدند و یک نفر به نام ابن زنیم را کشتند. پس از این، قریش سهیل بن عمرو را نزد رسول خدا فرستادند. رسول خدا هنگامی که چشمش به سهیل افتاد، به اصحاب فرمود: امر شما سهل شد. پس سهیل بن عمرو به رسول خدا گفت: کسانی که از قریش اصحاب تو را زندانی و با تو مقاتله کردهاند از خردمندان ما نبودند، بلکه ما وقتی خبر آن را شنیدیم، ناراحت شدیم و از کار آنها اطلاع نداشتیم. اصحاب ما را که اسیر کردهاید نزد ما بفرست. پیامبر فرمود: تا اصحاب مرا نفرستادهاید، آنها را آزاد نکنم. سهیل بن عمرو و کسانی که با او بودند، کسی را نزد قریش فرستادند. عثمان و دیگر مسلمانانی را که به دست قریش اسیر بودند، آوردند. پیامبر هم اسرای آنها را آزاد کرد. قریش چون خبر بیعت مسلمانان را با پیامبر شنیدند، سخت ترسیدند و تصمیم به صلح گرفتند. بار دوم، سهیل بن عمرو، مکرز بن حفص و حویطب بن عبدالعزی را نزد پیامبر فرستادند که مصالحه کنند تا پیامبر و مسلمانان به مدینه بازگردند و آن سال وارد مکه نشوند و سال آینده به حج بیایند. سهیل بن عمرو آمده و در برابر پیامبر نشست و مسلمانان هم آنجا حضور داشتند. بسیار صحبت کردند، رسول خدا فرمود: ما را آزاد بگذارید که طواف خانه کنیم. سهیل گفت: این برای ما سخت است عرب بگوید که شما با قدرت و با عدم رضایت ما به مکه وارد شدهاید، ولی سال آینده به مکه بیایید[۹۴].[۹۵]
مخالفت عمر بن خطاب
زمانی که بین پیامبر و سهیل بن عمرو توافق به عمل آمد، قرار شد موافقتنامه را بنویسند، ولی هنوز نوشته نشده بود که عمر بن خطاب از جا جسته و نزد ابوبکر آمد و به او گفت: مگر این شخص، رسول خدا نیست؟ ابوبکر گفت: آری. عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟ گفت: چرا. عمر گفت: مگر قریش مشرک نیستند؟ ابوبکر گفت: آری. عمر گفت: پس برای چه ما بر این ذلت و خواری در دین خودمان تن در دهیم؟ ابوبکر به او گفت: امر پیامبر را بر خود لازم بدان. من به رسالت او گواهی میدهم. عمر گفت: من نیز گواهی میدهم. آنگاه عمر نزد پیامبر آمد و به رسول خدا گفت: مگر شما رسول خدا نیستی؟ پیامبر فرمود: چرا. عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟ پیامبر فرمود: آری. عمر گفت: اینان مگر مشرک نیستند؟ رسول خدا فرمود: آری. عمر گفت: پس برای چه این خواری را در دین خودمان بپذیریم؟ پیامبر فرمود: من بنده خدا و رسول او هستم و هرگز امر او را مخالفت نخواهم کرد و او مرا ضایع نخواهد نمود[۹۶]. عمر بن خطاب میگوید: من از بیم کلامی که گفته بودم، تصدق میدادم، روزه گرفته و نماز میخواندم و بنده آزاد میکردم به امید اینکه برای من خیر باشد[۹۷].[۹۸]
صلحنامه
رسول خدا(ص) پس از مصالحه، علی(ع) را خواست و به او فرمود: بنویس: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ». سهیل بن عمرو گفت: این را ما نمیشناسیم، ولی بنویس: بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ. علی(ع) همین را نوشت. سپس پیامبر فرمود: بنویس: «این چیزی است که محمد رسول خدا با سهیل بن عمرو بر آن توافق کردهاند». سهیل بن عمرو گفت: اگر ما قبول داشتیم که شما رسول خدایید، با شما جنگ نمیکردیم، ولی بنویس: محمد بن عبدالله. پیامبر به علی فرمود: کلمه رسول خدا را حذف کن. علی(ع) گفت: یا رسول الله! من ابداً حذف نخواهم کرد. رسول خدا که نوشتن را نمیدانست، رسول الله را حذف و محو کرد. رسول خدا به علی فرمود: تو نیز به مثل این کار مبتلا خواهی شد[۹۹]. در این مصالحه، موادی آمده بود از آن جمله:
- تا ده سال جنگ بین دو طرف نباشد؛
- هر کسی بدون اذن ولی خود خدمت پیامبر بیاید، او را بازگردانند؛
- کسی از مسلمانان که نزد قریش برود، قریش او را باز نگردانند؛
- کسی که میخواهد در عهد پیامبر یا در پیمان قریش داخل گردد، مانعی ندارد.
پس قبیله خزاعه در پیمان رسول خدا و قبیله بنیبکر در عهد قریش داخل شدند. در سال صلح، پیامبر به مدینه بازگشت و سال بعد از صلح، قریش سه روز از مکه خارج شده و مسلمانان به مکه آمدند و شمشیرها در غلاف بود[۱۰۰].[۱۰۱]
ابوجندل پسر سهیل
هنگامی که نامه صلح نوشته میشد، ابو جندل پسر سهیل بن عمرو از مسلمانانی بود که سلاح به تن داشت. اصحاب پیامبر به جهت رؤیای رسول خدا تردیدی در پیروزی نداشتند، هنگامی که صلح و آنچه که رسول خدا در برابر کفار تحمل کرده بود دیدند، ناراحت شدند. سهیل وقتی پسرش را در سلاح دید، به پا خاست و بر صورت او زده و لباس او را گرفت و گفت: قبل از این امر، صلح پایان گرفت. پیامبر فرمود: چنین است. سهیل فرزندش را میکشید و او با صدای بلند فریاد میزد: ای جماعت مسلمانان! من به کفار بازگردانده میشوم تا آنان مرا شکنجه کنند؟! نگرانی مسلمانان بیشتر شد و پیامبر به او فرمود: ای ابا جندل! صبر کن و به حساب خدا بیاور، خدا برای تو و دیگر مستضعفان فرج فراهم سازد و ما با اینان پیمان بستهایم و به آن متعهدیم و خیانت نکنیم. بر آن صلح شاهدانی از مسلمانان و قریش گواهی دادند[۱۰۲]. پس از آنکه رسول خدا پیمان صلح را با سهیل بن عمرو منعقد کرد، و در آن مقرر شده بود که پیامبر در آن سال وارد مکه نشود، بلکه سال بعد به مکه بروند، پیامبر و اصحاب لباس احرام در تن داشتند.
مسور بن مخرمة نقل میکند: آن حضرت به اصحاب فرمودند: برخیزید و شترهایی که به منظور قربانی آوردهاید بکشید و سپس سرهایتان را بتراشید. سوگند به خدا، کسی از آنان از جای برنخاست تا اینکه سه مرتبه به آنها امر کرد و آنها امر او را اطاعت نکردند. پیامبر برخاسته و نزد امسلمه رفت و آنچه از نافرمانی مردم دیده بود، برای همسرش امسلمه ذکر کرد. امسلمه به پیامبر گفت: یا نبی الله! شما خود رفته و بدون اینکه با کسی سخن گویید قربانی کنید و سر بتراشید. رسول خدا(ص) بیرون آمده و بدون اینکه با کسی سخنی بگوید قربانی کرد و خراش بن امیه را خواست و او سر آن حضرت را تراشید. اصحاب آن حضرت وقتی چنین دیدند، برخاسته و قربانی کردند و سر یکدیگر را تراشیدند، ولی به شدت غمگین بودند. بعضی حلق (تراشیدن موی سر) و گروهی تقصیر (کوتاه کردن مو) کردند و پیامبر سه مرتبه فرمود: خدا کسانی را که حلق کردند بیامرزد. گفتند: یا رسول الله! آنهایی که تقصیر کردند؟ فرمود: و آنها نیز. گفتند: علت اینکه برای کسانی که سر تراشیدند سه بار، ولی برای آنهایی که موهای خود را کوتاه کردند، تنها یک مرتبه رحمت فرستادید چه بود؟ فرمود: کسانی که سر تراشیدند تردید نکردند[۱۰۳].[۱۰۴]
نزول باران
ابوسلمه از ابو هریره میگوید: در حدیبیه ما به عطش شدیدی دچار شدیم که به رسول خدا(ص) پناه بردیم. نبی اکرم دستان مبارک خود را گشود و دعا کرد که ابرها در آسمان پدیدار شد و باران رحمت بر ما نازل گردید و ما سیراب شدیم[۱۰۵].
خاصف النعل
سهیل بن عمرو نزد پیامبر آمد و گفت: بردگان ما به شما پیوستند، آنها را به ما بازگردان. رسول خدا در خشم شد به گونهای که آثار آن در چهره مبارکش نمایان گشت و فرمود: ای جماعت قریش! دست از اعمال خود بردارید، در غیر این صورت مردی به سوی شما میفرستم که خدا دل او را به ایمان آزمایش کرده است و برای دین، شما را از شمشیر سیراب کند. بعضی از حاضران گفتند: یا رسول الله! این شخص فلانکس است؟ پیامبر فرمود: نه، آن شخص نیست. گفتند: آن دیگری است، پیامبر فرمود: نه، ولی آنکس است که در حجره مشغول تعمیر کفش میباشد. مردم متوجه حجره شدند تا ببینند آن مرد کیست. مشاهده کردند که او علی بن ابیطالب(ع) است[۱۰۶].[۱۰۷]
درخت رضوان
طارق میگوید: من آهنگ حج نموده و در مسیر به جماعتی برخورد کردم که نماز میگزاردند. گفتم: این کدام مسجد است؟ گفتند: این درختی است که بیعت رضوان در زیر آن با پیامبر واقع شده است. نزد سعید بن مسیب آمدم و این جریان را به او گفتم. سعید بن مسیب گفت: پدرم مرا حدیث کرد که او با پیامبر زیر همان درخت بیعت کرد. طارق میگوید: سال بعد دوباره به سوی مکه آمدم و آن نقطه را فراموش کردم و نتوانستم آن را پیدا کنم[۱۰۸]. عبدالله بن عوف از نافع نقل کرده است که مردم نزد آن درخت که آن را درخت رضوان میگفتند، آمده و نماز میگزاردند. این خبر به عمر بن خطاب رسید. او مردم را تهدید کرد و دستور داد آن درخت را قطع کردند[۱۰۹].[۱۱۰]
تبرک به موی پیامبر
جابر میگوید: هنگامی که خراش بن امیه، سر رسول خدا را میتراشید من ایستاده و تماشا میکردم. پیامبر موهای خود را روی درختی که در کنارش بود میریخت. ام عماره گوید: مردم را دیدم که موهای پیامبر را از روی درخت بر میداشتند و برای برداشتن آن نزاع میکردند؛ من نیز چند تاری از موی پیامبر را برگرفتم. آن مو تا هنگام مرگ نزد او بود که برای بهبودی بیماران از آن استفاده میکرد[۱۱۱].
بازگشت به مدینه
پس از اتمام صلح، پیامبر راهی مدینه شدند و مدت اقامت آن حضرت در حدیبیه، نوزده یا بیست روز بود. هنگامی که به کراع الغمیم بین مکه و مدینه رسیدند، سوره مبارکه «فتح» نازل شد. در بازگشت، آذوقه اصحاب تمام شد و به رسول خدا پیشنهاد کردند که شتران را بکشند. پیامبر دستور داد که اصحاب پوست و عباهای خود را بگشایند و آنچه از باقیمانده زاد و توشه بود در آن بریزند. رسول خدا دعا کرد و فرمود: ظرفهای خود را بیاورید. آنها را پر کردند و از آن غذاها خوردند و هنوز از آن به جای مانده بود[۱۱۲].[۱۱۳]
نزول سوره فتح
هنگامی که سوره فتح نازل شد یکی از اصحاب گفت: این فتح نبود؛ زیرا ما را از مسجدالحرام منع کردند. این سخن به اطلاع رسول خدا رسید، فرمود: این بد گفتاری است، بلکه این فتح بزرگ میباشد؛ زیرا شما آشکارا از دیار آنها بیرون آمدید، آنها از شما تقاضای صلح کردند و امان نصیب شما گردید. آنان در این سفر از شما ناراحت شدند و خدا شما را بر آنها پیروز گردانید و شما را به سرزمین خودتان سالم و مأجور بازگرداند، پس این بزرگترین فتوحات است. فراموش کردید که در اُحد بر کوهها بالا رفته و به پشتسر نگاه نمیکردید؟! فراموش کردید روز جنگ احزاب را که از هر طرف دشمن شما را احاطه کرده بود؟! مسلمانان گفتند: صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ. آری، این اعظم فتوح است و ما فکر نمیکردیم آنچه را شما به آن فکر میکردید و شما به خدا و فرمان او از ما آگاهترید.
عمر بن خطاب گفت: یا رسول الله! شما نگفتید که در حال امنیت داخل مکه میگردید؟ فرمود: آری، ولی آیا گفتم که همین سال است؟ گفت: نه. فرمود: پس همان است که جبرئیل گفت که شما به مکه خواهید رفت و طواف خواهید کرد[۱۱۴]. وقتی در سال بعد پیامبر به مکه وارد شد و حلق کرد فرمود: این همان است که به شما وعده دادم. هنگامی که پیامبر کلید خانه را در سال فتح مکه گرفت، عمر بن خطاب را طلب کرد و فرمود: این همان وعدهای است که داده بودم. و در حجة الوداع در عرفه به عمر بن خطاب گفت: این همان چیزی است که به شما گفتم. عمر گفت: یا رسول الله! فتحی در اسلام بزرگتر از صلح حدیبیه نبوده است[۱۱۵].[۱۱۶]
عتبة بن اسید[۱۱۷]
او که در مکه به دست کفار زندانی بود، پس از صلح حدیبیه از مکه فرار کرد و در مدینه به خدمت رسول خدا رفت. ازهر بن عبد عوف و اخنس بن شریق نامهای به همراه مردی از بنیعامر و مردی دیگر از همپیمانان به مدینه فرستادند که او را بازگردانند. پیامبر به عتبه فرمود: تو میدانی که ما با قریش عهد بستهایم که هر کس به مدینه آید، بازگردانیم، و ما خیانت نمیکنیم. پس او با آن دو نفر به ذیالحلیفه آمدند. عتبه شمشیر یکی از آنها را گرفت و او را به قتل رساند. آن دیگری فرار کرده به نزد پیامبر آمد و گفت: عتبه دوست مرا کشت و قصد کشتن مرا داشت که فرار کردم. بعد عتبه نزد رسول خدا آمد و گفت: من نجات یافتم و پیامبر کار او را پسندیده ندانست و فرمود: به هر کجا که میخواهی، برو. و چون سخن پیامبر را شنید دانست که او را به سوی قریش باز میگرداند، از این رو خود از مدینه خارج و به محلی در کنار دریا که مسیر تجارت قریش به شام بود رفت. گروهی از مسلمانان که در مکه به دست کفار گرفتار بودند، وقتی از آمدن عتبة بن اسید به آن منطقه آگاه شدند از مکه خارج و به او پیوستند که از جمله آنان ابو جندل بود. تعداد آنها نزدیک به هفتاد نفر رسید و هر کاروانی از قریش که به شام میرفت، متعرض آن میشدند. قریش نزد رسول خدا فرستادند و به او گفتند هر کس به نزد او برود، در امان است. بدین جهت قریش یکی از شروطی که در صلح حدیبیه آمده بود از آن دست برداشتند. بعد آنها از آن محل در کنار ساحل به مدینه بازگشتند[۱۱۸].[۱۱۹]
زنان مهاجر
در صلح حدیبیه آمده بود که اگر کسی از اهل مکه، بدون اجازه به مدینه رفته باشد، او را به مکه بازگردانند. زنانی در مکه اسلام آورده به مدینه مهاجرت کرده بودند که بر اساس آن پیمان بایستی به مکه بازگردانده شوند، ولی این آیه درباره آنها نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾[۱۲۰]. پس از نزول این آیه مبارکه، اگر ایمان زنان مهاجر ثابت میشد که با میل خود اسلام آوردهاند، آنها را باز نمیگرداندند. از جمله آنها امکلثوم دختر عقبة بن ابیمعیط بود که بعد از صلح حدیبیه به مدینه هجرت کرد و دو برادر او عماره و ولید نزد رسول خدا آمدند که او را بازگردانند، ولی پیامبر نپذیرفت[۱۲۱]. و نیز از آن زنان، سبیعه دختر حارث هنگامی که رسول خدا هنوز در حدیبیه بود نزد آن حضرت آمد، شوهر او مردی به نام مسافر از بنیمخزوم بود. بعضی گفتهاند: صیفی بن راهب بوده است. شوهر سبیعه گفت: بر اساس آن شرط که در صلحنامه آمده است، عیال مرا به من بازگردان و هنوز مهر این صلحنامه خشک نشده است. آیه بالا نازل شد و پیامبر آن زن را قسم داد که آیا به علت دشمنی با شوهر یا علاقه به مرد دیگری آمده یا تنها به سبب میل به اسلام بوده است؟ سرانجام پیامبر مهریه او را به شوهرش داد و او را بازنگرداند[۱۲۲].[۱۲۳]
نامه پیامبر(ص)
هنگامی که قریش دانستند عتبة بن اسید (ابوبصیر) آن مرد عامری را کشته و پیامبر عمل او را نیکو نشمرده و اجازه ماندن در مدینه را به او نداده است و او از مدینه خارج شده و در کنار دریا در مسیر تجارت قریش سکونت کرده و گروهی از مسلمانان که در مکه گرفتار بودند نزد او آمدند، نامهای به پیامبر نوشتند و از آن حضرت خواستند که ابوبصیر و یارانش را که از مکه نزد او رفته بودند به مکه بازنگرداند که آنان را به برگرداندنشان نیازی نیست[۱۲۴]. رسول خدا(ص) نامهای به ابوبصیر نوشت که خود و یارانش به مدینه بازگردند. او نامه پیامبر را هنگامی دریافت کرد که در آخرین لحظههای عمرش به سر میبرد، و پس از اینکه نامه را خواند از دنیا رفت. یاران او در همانجا بر او نماز گزاردند و دفن کرده و در کنار قبر او مسجد بنا کردند. آنگاه آنان که هفتاد نفر بودند، راهی مدینه شدند. ولید بن ولید، یکی از آنها بود؛ هنگامی که به حرّه رسید، انگشتش به شدت زخمی و جدا گردید، آن زخم را بسته و گفت: هَلْ أَنْتِ إِلَّا إِصْبَعٌ دَمِيتِ *** وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا لَقِيتِ[۱۲۵]
با آن حال وارد مدینه شد و به سبب آن جراحت از دنیا رفت. امسلمه همسر رسول خدا گفت: یا رسول الله! به من اجازه بده تا بر ولید گریه کنم. پیامبر به او اذن داد[۱۲۶]؛ پس امسلمه زنان را گرد آورد و برای آنان غذایی آماده کرد و بر او گریست و این شعر را میخواند: يَا عَيْنُ فَابْكِي لِلْوَلِيدِ *** بْنِ الْوَلِيدِ بْنِ الْمُغِيرَةِ مِثْلُ الْوَلِيدِ بْنِ الْوَلِيدِ *** أَبِي الْوَلِيدِ كَفَى الْعَشِيرَةَ[۱۲۷].[۱۲۸].[۱۲۹]
هرقل و ابوسفیان
ابوسفیان میگوید: جنگ همچنان بین ما و رسول خدا ادامه داشت و اموال ما تباه شده بود، هنگامی که صلح حدیبیه برقرار شد من با گروهی از قریش به قصد تجارت به شام رفتیم و مقصد ما غزه[۱۳۰] بود. در زمانی بود که هرقل بر فارسیان غالب آمده و آنان را از سرزمین خود بیرون رانده و صلیب بزرگ را از آنان باز پس گرفته بود و در حمص[۱۳۱]منزل کرده و به شکرانه پیروزی، پیاده به بیتالمقدس میرفت. وقتی به ایلیاء رسید و در آنجا نماز گزارد، بطارقه[۱۳۲] و اشراف روم نیز با او بودند. روزی، غمگین از خواب برخاست و به آسمان نگاه میکرد. بطارقه گفتند: تو را اندوهگین میبینیم. گفت: آری، دیشب خواب دیدم که پادشاه ختان ظاهر و غالب است. گفتند: ای پادشاه! ما امتی را سراغ نداریم که علیه تو عمل نماید مگر یهود و آنان زیر سیطره تو میباشند. کسی را بفرست تا یهودیانی را که در سرزمین تو هستند از دم تیغ بگذرانند تا از این غم رها شوی.
در این هنگام که در پی چارهاندیشی بودند، حاکم بصری[۱۳۳] مردی از عرب را نزد هرقل آورد و گفت: این مرد از اعراب است و واقعه جدیدی گزارش میدهد. هر قل از او درباره آن پرسید. او گفت: مردی در میان ما ظاهر شده که خود را پیغمبر میداند، برخی او را تصدیق و جماعتی با او مخالفت کردهاند و بین آنان جنگ در جاهای زیادی به وقوع پیوسته است. هرقل گفت: او را بیازمایید که آیا مختون است یا خیر. گفتند: آری. هرقل گفت: این همان پیامبر است که من در خواب دیدهام و غالب خواهد شد، نه آنچه شما میگویید، سپس دستور داد لباس او را داده و رهایش کردند. آنگاه فرمانده شرطه خود راطلبید و به او گفت: در شام جستوجو کن و مردی را که از خویشان این پیامبر است نزد من بیاور. ابوسفیان میگوید: ما در غزه بودیم که فرمانده شرطه هرقل نزد ما آمد و گفت: شما از حجاز آمدهاید؟ گفتیم: آری. گفت: باید نزد پادشاه برویم. ما را به نزد هرقل برد. او سؤال کرد: چه کسی در میان شما به این مرد که مدعی نبوت میباشد، نزدیکتر است؟ ابوسفیان میگوید: من خودم را معرفی کردم؛ پس مرا نزدیک خود نشانید و همراهان مرا پشت سرم قرار داد و به اطرافیان خود گفت: من از این مرد سؤال میکنم، اگر به دروغ به من جواب داده، شما او را رد کرده و پاسخ دهید.
ابوسفیان میگوید: من میتوانستم دروغ بگویم، ولی از گفتن آن پرهیز کردم؛ زیرا میدانستم اگر دروغ بگویم، آن را حفظ و از طرف من نقل خواهند کرد، از این رو دروغ نگفتم. هرقل به من گفت: از این شخصی که در میان شما ظاهر شده و مدعی رسالت است به من خبر ده. ابوسفیان میگوید: من شروع کردم به کوچک جلوه دادن امر او و بیاهمیت وانمود کردن موقعیت او. به او گفتم: خبرهایی که از او رسیده است شما را غمگین نگرداند، اهمیت او کمتر از آن میباشد که به شما خبر دادهاند. او به من توجهی نکرد و پرسید: نسب او در میان شما چگونه است؟ گفتم: او از این نظر برتر ماست. گفت: آیا در میان اهل آنجا کسی هست که سخنی همانند سخن او بگوید؟ گفتم: خیر. گفت: آیا او قدرتی در قبل داشته که شما از او گرفته باشید و او برای بازپسگیری آن این ادعا را بکند؟ گفتم: نه. گفت: پیروان او از شما چه کسانی هستند؟
گفتم: ضعفا، مساکین و جوانان از زنان و مردان، ولی کسی از اشراف پیرو او نشده است. گفت: آیا پیروانش او را دوست دارند و ملازم او هستند یا از او جدا میشوند؟ گفتم: به ندرت رخ داده کسی که او را پیروی کرده سپس از او جدا شده باشد. گفت: جنگ بین شما و او چگونه است؟ گفتم: به طور مرتب و پیدرپی بین ما و او جنگ رخ میدهد. گفت: آیا او خیانت میکند؟ گفتم: نه، ولی ما هماکنون با او پیمانی بستهایم و ایمن از آن نیستیم که پیمان صلح را بشکند. پس هرقل به من توجهی نکرد و سؤالهای خود و پاسخهای مرا تکرار نمود و آنگاه گفت: اگر آنچه گفتهای راست باشد، هر آینه او بر این مکان که زیر قدمهای من است، غالب خواهد شد و من دوست داشتم در آن هنگام نزد او بوده و قدمهای او را شستوشو میدادم. سپس هرقل به من گفت: برخیز و بازگرد[۱۳۴].[۱۳۵]
نامه به هرقل
ابوسفیان میگوید: وقتی خواستم از نزد هرقل بیرون آیم، دستور داد نامه پیامبر را آوردند و آن را قرائت کرد. در آن نامه نوشته بود: من تو را به اسلام دعوت میکنم، اسلام آور تا سلامت به دست آری، اسلام آور که خدا پاداش تو را دو بار عطا کند و اگر رو گرداندی، گناه پیروان بر عهده تو خواهد بود. ﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾[۱۳۶]. ابوسفیان میگوید: چون هرقل نامه پیامبر را خواند، صدای علمای روم بلند شد و من نفهمیدم که چه گفتند. پس هرقل فرمان داد ما را بیرون راندند، وقتی بیرون آمدیم به یاران خود گفتم: کار پیامبر آنچنان بالا گرفته که پادشاه روم از او ترسان است[۱۳۷].[۱۳۸]
نامه به پادشاهان
پیامبر(ص) در ماه ذیحجه سال ششم هجرت، هنگامی که از حدیبیه بازگشت، کسانی را نزد پادشاهان و سلاطین فرستاد و آنها را دعوت به اسلام کرد و نامههایی نیز به آنها نوشت. به پیامبر گفته شد: یا رسول الله! پادشاهان نامهای که مهر نداشته باشد نخوانند. بعد از آن روز، پیامبر انگشتری که نگین آن از نقره بود و نقش آن در سه سطر نوشته شده بود «محمد رسول الله» اتخاذ کرد و نامهها را به وسیله آن مهر مینمود. شش نفر را در یک روز اعزام کرد و هرکدام از آنها میتوانست به زبان همان قومی که نزد آنها فرستاده شده بود سخن بگوید.
نجاشی
رسول خدا(ص) عمرو بن امیه را نزد نجاشی فرستاد و دو نامه برای او نوشت که در یکی از آنها او را به اسلام دعوت کرده و قرآن را برای او تلاوت نموده بود. نجاشی هنگامی که نامه رسول خدا را گرفت، آن را بر دیده گذاشت و از تخت خود به زیر آمد و به جهت تواضع روی زمین نشست، سپس اسلام آورد و شهادت حق را گواهی داد و گفت: اگر استطاعت داشتم که نزد او بروم به خدمتش میرفتم. سپس برای پیامبر مکتوبی نوشت که: من اجابت کردم و به دست جعفر بن ابیطالب، اسلام را پذیرفتم. رسول خدا(ص) در نامهای دیگر به او امر کرده بود که امحبیبه دختر ابو سفیان که همسرش در آنجا فوت شده بود به عقد آن حضرت درآورده و اصحابش را که در حبشه بودند به مدینه بفرستد. او اصحاب رسول خدا را با دو کشتی روانه مدینه کرد و نامههای پیامبر را در عاجی قرار داد. حبشیها تا زمانی که این دو کتاب را نگه داشته بودند در خیر و خوشی بودند[۱۳۹].[۱۴۰]
مقوقس
پیامبر(ص) حاطب بن ابیبلتعه را روانه مصر کرد تا نامه حضرت را به مقوقس برساند. هنگامی که نامه حضرت را به دست مقوقس داد، آن را پذیرفت و چهار کنیز نزد آن حضرت فرستاد که یکی از آنها ماریه، مادر ابراهیم فرزند رسول خدا بود[۱۴۱].
قیصر
پیامبر(ص) دحیة بن خلیفه را که یکی از گروه شش نفری نامهرسان بود با نامهای نزد قیصر فرستاد و او را به اسلام دعوت و امر کرد که آن را به وسیله بزرگ بصری به قیصر برساند. بزرگ بصری نامه را به قیصر که در آن ایام در حمص بود داد. قیصر نذر کرده بود که اگر روم بر فارس غلبه کند از قسطنطنیه تا ایلیاء را پیاده طی کند. قیصر نامه را خواند و به بزرگان روم اجازه داد که در کاخ او در حمص گرد آیند. پس به آنها گفت: ای جماعت روم! آیا شما خواهان سعادت و رستگاری هستید و اینکه ملک شما پایدار بماند و از آنچه عیسی گفته تبعیت کنید؟ گفتند: آری، مگر چه چیزی رخ داده است؟ گفت: از این پیامبر عربی متابعت کنید. وقتی این سخن را از او شنیدند صلیبها را بلند و اعلان مخالفت کردند. او زمانی که از اسلام آنها مأیوس شد و بر جان خود و ملکش ترسید به آنان گفت: خواستم با این پیشنهاد شما را آزمایش کنم و ببینم استواری شما در دینتان تا چه حد است، دریافتم آنگونه که میخواهم هستید، پس آنها او را سجده کردند[۱۴۲].[۱۴۳]
کسری
پیامبر(ص) نامهای به کسری نوشت و آن را با عبدالله بن حذافه فرستاد. در آن نامه آمده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم از محمد رسول خدا به کسری بزرگ فارس. سلام بر کسی که از هدایت پیروی کند و به خدا و رسولش ایمان بیاورد و به یکتایی خدا شهادت داده و به رسالت پیامبرش گواهی دهد که او را خدا به سوی همه مردم فرستاده است تا زندهها را انذار کند. اسلام بیاور تا سلامت بمانی و اگر امتناع کردی، گناه مجوس بر تو خواهد بود». هنگامی که کسری، نامه پیامبر را خواند، آن را پاره کرد و گفت: او بنده من است، اینگونه برای من نامه مینویسد. وقتی این خبر به رسول خدا رسید که او نامه را پاره کرده است فرمود: ملک او پاره شد[۱۴۴].[۱۴۵]
نامه کسری به باذان
باذان که از طرف کسری در یمن بود، نامهای را از کسری دریافت کرد که در آن آمده بود: دو نفر از نیروهای خود را به حجاز بفرست تا آن شخصی که در حجاز است نزد من آورند. باذان، قهرمان خود بابویه و مرد دیگری از فارس که او را خرّ خسره میگفتند، با نامهای برای پیامبر به مدینه فرستاد و به بابویه گفت: نزد این مرد رفته و با او سخن بگو و خبرش را برای من بیاور. پس آن دو به طائف رفته و درباره پیامبر پرسیدند. آنها را به مدینه راهنمایی کردند و مردم طائف گفتند که کسری این مرد را کفایت کند. آن دو نزد رسول خدا رفتند. بابویه با آن حضرت سخن گفت و به او خبر داد که کسری به باذان نامه نوشته و به او امر کرده است که نزد او روی، و ما آمدهایم تا با ما به نزد او بروی. اگر با ما آمدی، باذان به کسری نامه نوشته و تو را نفع بخشد و دست از تو بردارد؛ و اگر امتناع کردی، کسری را تو میشناسی که او تو و قوم تو را هلاک و سرزمین تو را خراب خواهد کرد. پیامبر آن دو را دید که ریش تراشیده و سبیلها را باقی گذاشته بودند. به آن دو فرمود: چه کسی گفته که خود را به این هیئت درآورید؟ گفتند: پروردگار ما کسری. رسول خدا فرمود: ولی خدای من به من امر کرده است که سبیل را زده و ریش را بگذارم، سپس به آنها فرمود: فردا نزد من بیایید. به رسول خدا(ص) وحی شد که شیرویه، پدرش کسری را در فلان شب کشته است. واقدی میگوید: شب سهشنبه، شش ساعت از شب گذشته بود؛ یعنی دهم ماه جمادیالاولی سال هفتم شیرویه پدرش کسری را کشت. رسول خدا آن دو را خواست و به کشته شدن کسری خبر داد. آنها گفتند: ما همین را بنویسیم و خبر دهیم. فرمود: خبر دهید و به او بگویید که دین من و قدرت من تا آنجا که ملک کسری باشد خواهد رسید و به او (باذان) بگویید: اگر اسلام آوردی، آنچه در دست توست به تو واگذارم و تو را بر قوم خودت نصب کنم؛ آنگاه کمربندی را که بعضی از ملوک به رسم هدیه برای پیامبر فرستاده بودند و در آن طلا و نقره بود به خرّ خسره داد.
آن دو از نزد حضرت بیرون آمده و نزد باذان رفته و آن خبر را به او دادند. او گفت: این سخن سلطان نیست، من او را پیامبر میدانم. همانگونه که میگوید منتظر خبر او باشیم، اگر درست بود، او نبی مرسل است؛ و اگر نه، تصمیمی درباره او خواهیم گرفت. طولی نکشید نامه شیرویه به دست باذان رسید که من کسری را کشتم؛ زیرا او اشراف را کشته و زندانی کرده بود، تو از مردم آن سامان برای من تعهد اطاعت بگیر و اما آن مرد که مدعی نبوت است و کسری درباره او به تو نامه نوشته بود، صبر کن تا فرمان من به تو رسد. هنگامی که نامه شیرویه به باذان رسید گفت: این مرد پیامبر است. سپس اسلام آورد و کسانی که از فارس در یمن بودند اسلام آوردند. بابویه به باذان گفت: من هرگز با کسی سخن نگفته بودم که دارای چنین هیبتی باشد. باذان گفت: او را نگهبانی هم هست؟ گفت: نگهبان هم ندارد[۱۴۶].[۱۴۷]
حارث غسانی
رسول خدا(ص) یکی دیگر از اصحابش به نام شجاع بن وهب را به سوی حارث بن ابیشمر غسانی فرستاد و او را به اسلام دعوت کرد. شجاع میگوید: من به غوطه دمشق، نزد حارث غسانی رفتم و او مشغول تهیه پذیرایی برای قیصر بود که از حمص به ایلیاء میرفت. شجاع بن وهب میگوید: دو یا سه روز من کنار درب قصر او ایستادم و به دربان او گفتم: من فرستاده رسول خدا به سوی حارث هستم. آن دربان به من گفت: ملاقات با او ممکن نیست جز در فلان روز که او بیرون میآید و میتوانی او را ملاقات کنی. آنگاه آن دربان که مردی رومی بود و مری نام داشت از رسول خدا سؤال کرد و من ویژگیها و اوصاف رسول خدا را و آنچه به آن دعوت میکند بیان کردم. در او رقتی پیدا شد که گریست و گفت: من انجیل را خوانده و اوصاف این پیامبر را در آن یافتهام. من به او ایمان میآورم و او را تصدیق میکنم، ولی از حارث بر خود میترسم که مرا به قتل برساند. آن دربان به من محبت کرد و از من به خوبی پذیرایی نمود.
روزی حارث غسانی تاج بر سر گذاشته و بیرون آمد و به من اجازه ملاقات داد. من نامه رسول خدا را به او دادم، نامه را خواند و انداخت و گفت: چه کسی میتواند ملک مرا از من بگیرد؟ و من اگرچه او در یمن باشد، به سوی او خواهم رفت. آنگاه دستور داد اسبها را آماده کنند و به من گفت: آنچه دیدهای به صاحبت خبر ده. سپس نامهای به قیصر نوشت و خبر مرا و تصمیم خودش را به اطلاع قیصر رساند. قیصر به او نوشت که از رفتن به جنگ آن مرد (رسول خدا) خودداری کن و مرا در ایلیاء ملاقات کن. شجاع بن وهب میگوید: هنگامی که نامه قیصر به او رسید، مرا خواست و گفت: چه زمانی برمیگردی؟ گفتم: فردا خواهم رفت. دستور داد صد مثقال طلا به من دادند. آن دربان نیز مقداری مال و لباس به من داد و گفت: سلام مرا به پیامبر برسان. من نزد رسول خدا آمدم و شرح ماجرا را گفتم. پیامبر فرمود: ملک او از بین رفت. شجاع بن وهب میگوید: سلام آن مرد دربان رومی را به پیامبر ابلاغ کردم؛ رسول خدا فرمود: راست میگوید. حارث بن ابیشمر در سال فتح مکه از دنیا رفت[۱۴۸].[۱۴۹]
هوذة بن علی
هوذة بن علی حنفی نیز یکی از آن شش نفر بود، و رسول خدا سلیط بن عمرو[۱۵۰] را با نامهای نزد او فرستاد و او را به اسلام دعوت کرد. سلیط آمد و بر او وارد شد. هوذة به او احترام کرد و نامه رسول خدا را خواند و به پیامبر نامهای نگاشت: چه نیکو است آنچه تو خلق را به آن میخوانی و زیبا است، و من شاعر و خطیب قوم خود میباشم و عرب موقعیت مرا میداند و از من حساب میبرد، برای من رتبه و مکانتی را مقرر کن و بهرهای برای من قرار ده تا از تو پیروی کنم. سپس به سلیط بن عمرو جایزه داده و خلعتی پوشاند. سلیط به مدینه بازگشت و آنچه گرفته بود نزد پیامبر آورد و آن حضرت را به سخن او آگاه کرد. رسول خدا فرمود: اگر زمین خشک و غیر قابل کشت را از من در عوض آرزوهایش میخواست، نمیدادم. او خود هلاک شد و آنچه در دست اوست نیز از بین خواهد رفت. هنگامی که رسول خدا(ص) از فتح مکه باز میگشت، جبرئیل نزد پیامبر(ص) آمد و خبر مرگ هوذة را به پیامبر(ص) داد[۱۵۱].[۱۵۲]
فروة بن عمرو[۱۵۳]
او عامل قیصر در عمان بود. پیامبر برای او نامه نفرستاد، ولی او اسلام آورد و نامهای به رسول خدا نوشته از اسلام خود خبر داد و هدیهای برای آن حضرت به وسیله مردی از قوم خود به نام مسعود بن سعد فرستاد. نامه او را پیامبر خواند، هدیه او را پذیرفت و جواب نامه را داد و به آورنده نامه، مسعود بن سعد جایزهای به مقدار پانصد درهم اعطا کرد[۱۵۴]. رسول خدا(ص) نامههای دیگری برای بعضی رؤسا و بزرگان فرستاده است که به جهت اختصار از ذکر آنها خودداری شد. در طبقات ابن سعد، سیره حلبیه و دیگر منابع موجود است و میتوان به آنها مراجعه کرد[۱۵۵].
سریه عکاشه
رسول خدا(ص) در ماه ربیعالاول سال ششم هجرت، عکاشة بن محصن[۱۵۶] را با چهل نفر که در میان آنها ثابت بن اقرم[۱۵۷] و شجاع بن وهب[۱۵۸] بود به سوی غمر[۱۵۹] فرستاد. آنها آمدند، ولی دشمن از آمدن آنها آگاه شد و فرار کرد. اصحاب رسول خدا در کنار آبی فرود آمدند و به جستوجو پرداخته، مردی را یافتند. او برخی از اموال دشمن را به آنها نشان داد. پس تعداد دویست شتر به غنیمت گرفتند و راهی مدینه شدند[۱۶۰].[۱۶۱]
سریه زید بن حارثه
سبب این سریه آن بود که رفاعة بن زید در روزهایی که رسول خدا(ص) در حدیبیه بود، نزد پیامبر آمد و غلامی را به رسم هدیه برای پیامبر آورد و اسلام اختیار کرد. پیامبر نامهای برای قبیله او نوشت و آنها را به اسلام دعوت کرد و قبیله او اسلام آوردند. سپس به محلی به نام حرة الرجلاء[۱۶۲] رفتند. دحیه کلبی[۱۶۳] که از نزد قیصر که در شام بود میآمد، شخصی به نام هنید بن عوص و فرزند او بر دحیه شوریدند و اموال او را گرفتند. این خبر به گروهی از قبیله بنیضبیب که از قبیله رفاعه بوده و مسلمان شده بودند رسید. آنها آمده و به سوی هنید و فرزندش رفته و با آنها جنگیده و بر آنها پیروز شدند و اموال دحیه را گرفته به او بازگرداندند. دحیه به مدینه آمد و به رسول خدا(ص) از آنچه واقع شده بود خبر داد. رسول خدا زید بن حارثه را با سپاهی فرستاد و بر قبیله جذام حمله کردند و اموال آنها را گرفتند و هنید و پسرش را کشتند. خویشان رفاعه وقتی این خبر را شنیدند، نزد زید آمده و به او گفتند: ما مسلمانیم. گفت: قرآن بخوانید. آنها قرآن خواندند. زید در میان سپاه دستور داد که فریاد بزنند و اموال آنها را بازگردانند، ولی اسیران را ندادند تا اینکه رسول خدا علی(ع) را به سوی آنها فرستاد و بقیه اموال آنها را با اسیران بازگردانیدند[۱۶۴]. این غزوه در جمادیالآخر سال ششم هجرت بود[۱۶۵].[۱۶۶]
خلاصه وقایع سال ششم هجرت
در این سال پیامبر(ص) به علت خشکسالی و کمآبی نماز باران خواندند[۱۶۷] و باران زیادی بارید. مردی گفت: یا رسول الله! راهها در اثر آب زیاد مسدود و خانهها خراب شد. پیامبر فرمود: خدایا! به اطراف ما بباران. در این هنگام ابرها از آسمان مدینه رفت[۱۶۸]. در همین سال سریه محمد بن سلمه رخ داده است. رسول خدا(ص) او را با ده نفر به سوی قبیله بنیثعلبه فرستاد، پس آن قبیله کمین کردند و هنگامی که محمد بن سلمه و یارانش خوابیده بودند، بر آنها حمله کرده و یاران او را کشتند و تنها محمد بن سلمه با جراحاتی نجات پیدا کرد[۱۶۹]. در همین سال کسوف شد و خورشید گرفت و رسول خدا(ص) نماز آیات خواندند و این، اولین نماز آیاتی است که رسول خدا اقامه فرمود[۱۷۰]. همچنین در ماه شوال این سال سریه کرز بن جابر واقع شد. رسول خدا او را با بیست نفر سوار به سوی عرنیین فرستاد، چون آنها به شتران رسول خدا حمله کرده، شتربان را کشته و آن شتران را با خود برده بودند[۱۷۱].
در ماه شعبان همین سال، سریه عبدالرحمن بن عوف به دومةالجندل اتفاق افتاد. پیامبر(ص) به او فرمود: اگر آنان از تو اطاعت کردند، با دختر بزرگ ایشان ازدواج کن. پس آن قوم اسلام آوردند و عبدالرحمن با دختر اصبغ که رئیس آنها بود، ازدواج کرد[۱۷۲]. در ماه ذیحجه این سال امرومان مادر عایشه و همسر ابوبکر از دنیا رفت[۱۷۳]. و در همین سال بین شتران مسابقه دادند و شتر مردی از عرب بر «قصراء» ناقه رسول خدا پیشی گرفت که قبل از آن شتری بر او سبقت نگرفته بود، پس این بر مسلمانان گران آمد، اما پیامبر فرمود: «حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ لَا يَرْفَعَ شَيْئاً مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا وَضَعَهُ»؛ «بر خدا است که هرچه را از دنیا بلند نمود، آن را به زیر آورد»[۱۷۴].[۱۷۵]
منابع
پانویس
- ↑ مغازی، ج۲، ص۵۳۵؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۵۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۳۵.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۲.
- ↑ تاریخ المدینه، ج۱، ص۱۱۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۳۶.
- ↑ سنن ابن ماجه، ج۱، ص۵۰۰، ح۱۵۶۹.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج۲، ص۳۶۲، ح۲۱۹۴.
- ↑ مرآة العقول، ج۱۴، ص۱۹۵، ح۱۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۳۶.
- ↑ واقدی در مغازی، ج۱، ص۵۳۷ این غزوه را به عنوان غزوة الغابه ذکر کرده است.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۴.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۶۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۳۷.
- ↑ او سلمه بن اکوع اسلمی است و از کسانی است که دوباره نزد شجره با پیامبر بیعت کرد. در مدینه ساکن بود، بعد به ربذه رفت و مردی شجاع و تیراندازی ماهر بود و مجددا از ربذه به مدینه آمد و در سال ۷۴ در سن ۸۰ سالگی وفات کرد. (اسدالغابه، ج۲، ص۳۳۳).
- ↑ او محرز بن نضلة بن عبدالله اسدی است و در جنگ بدر و اُحد و خندق با رسول خدا بوده است و در سال ششم هجرت در غزوه ذیقرد در سن ۳۷ سالگی به شهادت رسید. (اسدالغابه، ج۴، ص۳۰۷).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۸۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۷۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۳۸.
- ↑ او پسر هاله خواهر خدیجه همسر رسول خداست. در اسم او اختلاف است، بعضی لقیط و برخی هشیم و هشم گفتهاند. پس از آنکه اسلام آورد، رسول خدا زینب را به او بازگرداند و او دو فرزند از زینب به نام علی و یک دختر به نام امامه دارد. ابوالعاص در سال دوازدهم هجرت از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۵، ص۲۳۷).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۷۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۰.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۵۶۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۱.
- ↑ او بریدة بن حصیب اسلمی است. هنگامی که پیامبر از مکه به مدینه مهاجرت مینمود نزد پیامبر آمد و همراه با هشتاد خانواده مسلمان شدند و نماز عشا را با پیامبر گزاردند و بعد از جنگ اُحد به مدینه آمد و در جنگها با پیامبر بود و در بیعت رضوان حضور داشت و پس از پیامبر به بصره و از آنجا به خراسان در مرو آمد و در همانجا ماند تا وفات کرد و همانجا به خاک سپرده شد و فرزندان او در مرو ماندند. (اسدالغابه، ج۱، ص۱۷۵).
- ↑ در سال وقوع غزوه بنیالمصطلق اختلاف است، بعضی آن را در ماه شعبان قبل از جنگ خندق ولی ابن اسحاق در سیره آن را در شعبان سال ششم هجرت ذکر کرده است. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۰۹ و واقدی در مغازی، ج۱، ص۴۰۴ آن را در شعبان سال پنجم ذکر کردهاند.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۹۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۳.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰۸.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۴۰۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۴.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۹۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۵.
- ↑ البدایه و النهایه، ج۴، ص۱۶۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۵.
- ↑ «ای مردم! از پروردگارتان پروا کنید، که لرزه رستخیز چیزی سترگ است * روزی که آن را میبینید، هر زنی که شیر میدهد، نوزاد شیریاش را از یاد میبرد و هر آبستنی بار خود فرو مینهد و مردم را مست میبینی و مست نیستند اما عذاب خداوند سخت است» سوره حج، آیه ۱-۲.
- ↑ مجمع البیان، ج۷، ص۷۰.
- ↑ او هشام بن صبابه و از بنیکنانه میباشد. برادرش مقیس بن صبابه از مکه آمد و اظهار اسلام نمود و دیه برادر خود را مطالبه کرد، رسول خدا دیه او را پرداخت ولی طولی نکشید که به سراغ قاتل برادرش رفت و او را کشت و به مکه در حالی که مرتد شده بود بازگشت. رسول خدا در فتح مکه دستور داد که چهار نفر را بکشید اگرچه پرده خانه خدا را گرفته باشند که یکی از آنها مقیس بن صبابه است. (البدایه و النهایه، ج۴، ص۱۷۹).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۶.
- ↑ اعلام الوری، ص۱۰۳؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۲۹۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۷.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰۸.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۰۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۸.
- ↑ او جهجاه بن قیس و از اهل مدینه و در بیعت رضوان و در غزوه بنیالمصطلق نیز حضور داشته است. (اسدالغابه، ج۱، ص۳۰۹). و در سیره حلبیه، ج۲، ص۳۰۱ آمده است که جهجاه همانکس است که عصای پیغمبر را از دست عثمان گرفت و از جمله کسانی است که با عثمان مخالفت میکرد.
- ↑ سنان بن قروه در سیره حلبیه، و اما ابن اثیر او را سنان بن تمیم ضبط کرده، و بعضی گفتهاند او سنان بن وبره است. (اسدالغابه، ج۲، ص۳۵۷).
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۳۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۴۹.
- ↑ او زید بن ارقم بن زید خزرجی انصاری و کنیه او ابو عمر بوده است. در کوفه سکونت کرد و در محله کنده خانهای بنا کرد و در جنگ صفین با علی(ع) و از خواص اصحاب او به شمار میرفت. او پس از شهادت امام حسین(ع) در سال ۶۸ وفات کرد. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۱۹).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۰۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۰.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۰۴؛ المغازی، ج۱، ص۴۲۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۰۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۱.
- ↑ البدایة والنهایة، ج۴، ص۱۸۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۲.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۰۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۳۰۸.
- ↑ او ولید بن عقبة بن ابیمعیط است. ابو عمر گفته است که خلافی نیست بین اهل علم که آیه نبأ درباره او نازل شده است، و میگوید: او شراب خورد و آن را قی کرد و نماز صبح را چهار رکعت خواند. هنگامی که عثمان او را در کوفه نصب و سعد بن ابیوقاص را عزل کرد به سعد گفت: ناراحت مباش این ملک است که بعضی غذای چاشت آن و گروهی غذای شام آن را میخورند. (اسدالغابه، ج۵، ص۹۱).
- ↑ «ای مؤمنان! اگر بزهکاری برایتان خبری آورد بررسی کنید مبادا نادانسته به گروهی زیان رسانید، آنگاه از آنچه کردهاید پشیمان گردید» سوره حجرات، آیه ۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۳.
- ↑ عامه، حدیث افک را درباره عایشه در غزوه بنیالمصطلق نقل کردهاند، ولی خاصه روایت کردهاند که حدیث افک مربوط به ماریه قبطیه میباشد. (بحارالأنوار، ج۲۰، ص۳۱۶).
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۴.
- ↑ جریان افک از قول عایشه بیان شده و نسبت زدن شدید به امیرالمؤمنین(ع) نیز در همین نقل است و با توجه به خصومت و عداوتی که بین او و امیرالمؤمنین است به اینگونه مطالب هیچ اعتمادی نیست.
- ↑ این نشانه دیگری بر جعلی بودن و نادرست بودن آن است؛ زیرا وقتی زید بن ارقم مورد اتهام واقع میشود که به عبدالله بن ابی منافق افتراء بسته، وحی نازل میشود و خدا او را تصدیق و از آن افتراء تبرئه میکند، و برای رفع این اتهام از عایشه هم نیاز به خواب دیدن پیامبر نیست زیرا از طریق وحی آن بزرگوار در جریان امر قرار میگرفت همانگونه که در سوره تحریم خدا پیامبر(ص) را از توطئه آنها آگاه ساخت.
- ↑ قصه افک در صحیحین آن طوری که ابن کثیر نقل کرده از زهری روایت شده است، ولی دقت در متن این واقعه نشان میدهد که ساختگی و عاری از حقیقت باشد، و آیه افک همانگونه که بعضی از مفسرین گفتهاند در مورد خاص نازل نشده بلکه یک حکم عام و فراگیر میباشد و اعتماد به گفته زهری نتوان کرد خصوصاً راوی آن فقط عایشه میباشد و این همانند شأن نزول آیه تیمم از چیزهایی است که بوی جعل و ساختگی بودن از آن میوزد. (سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۱۵).
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۱۹ و ۶۲۰.
- ↑ عسفان: موضعی بین جحفه و مکه میباشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۴۰).
- ↑ کراع الغمیم: موضعی است در حجاز بین مکه و مدینه که تا عسفان ۸ مایل فاصله دارد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۱۵۳).
- ↑ ثنیة المرار: نام موضعی است که در معاجم تعیین نشده و در معجم البلدان، ج۲، ص۸۵، مرار به ضم میم در صحیح مسلم در حدیث ابی معاذ آمده است.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۲۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۵۸.
- ↑ او بدیل بن ورقاء خزاعی است. او و فرزندش عبدالله روز فتح مکه اسلام آوردند و از بزرگان مسلمین بودند و در جنگ حنین و طائف و تبوک با رسول خدا بود و قبل از پیامبر از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۱، ص۱۷۰).
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۰.
- ↑ او زمانی که رسول خدا از ثقیف مراجعت کرد، قبل از رسیدن آن حضرت به مدینه اسلام آورد و از پیامبر خواست که نزد قومش رفته و آنها را به اسلام دعوت کند. رسول خدا فرمود: تو را میکشند. عروه گفت: من از چشمان آنها نزدشان محبوبترم. پس قومش را به اسلام دعوت نمود، او را تیر زدند و به قتل رساندند. او گفت: مرا در کنار دیگر شهدا دفن کنید. پیامبر فرمود: مثل او در قومش مثل صاحب یس در قوم خویش است و او شبیه به حضرت مسیح پیامبر بود. (اسدالغابه، ج۳، ص۴۰۵).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۲۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۱.
- ↑ او خراش بن امیه خزاعی است. مردی حجام بود و در حدیبیه سر رسول خدا را تراشیده و در آخر ایام معاویه از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۰۸).
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۸.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۹۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۲.
- ↑ او ابان بن سعید بن عاص اموی است. بعد از صلح حدیبیه اسلام آورد و سبب اسلام او این بود که به شام برای تجارت رفته بود، راهبی را دید، آن راهب درباره پیامبر سؤال کرد، ابان گفت: من مردی از قریش هستم و مردی در میان ما ظاهر شده و مدعی رسالت است. گفت: نام او چیست؟ ابان گفت: محمد میباشد. راهب گفت: من اوصاف او را بگویم؟ پس اوصاف پیامبر و نسب و سن او را بیان نمود. ابان گفت: درست است. راهب گفت: او بر عرب غالب خواهد شد و زمین را خواهد گرفت.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۰۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۳.
- ↑ «به راستی خداوند از مؤمنان خشنود شد هنگامی که با تو در زیر آن درخت بیعت میکردند پس آنچه در دل داشتند معلوم داشت، از این رو آرامش را بر آنها فرو فرستاد و به پیروزی زودرسی پاداششان داد» سوره فتح، آیه ۱۸.
- ↑ در غزوه اُحد گذشت که بعد از فرار گروهی از مسلمانان، ۸ نفر با یکدیگر بیعت کردند تا پای جان بایستند که یکی از آنان علی بن ابیطالب است.
- ↑ او جد بن قیس انصاری و در او گمان نفاق بود. در زمان خلافت عثمان درگذشت. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۷۴).
- ↑ او وهب بن عبدالله و کنیه او ابو سنان و برادر عکاشة بن محصن است و در بدر شرکت کرده، و در نام و سال وفات او اختلاف است. (اسدالغابه، ج۵، ص۲۲۱).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۳.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۲۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۴.
- ↑ گویا عمر باور نداشت که پیامبر بر اساس فرمان الهی عمل میکند و تصور میکرد رسول خدا در کارهایش اعمال نظر شخصی نموده و بر وفق خواسته خود عمل میکند، و با توجه به اینکه این مطلب در نوع مصادر مثل تاریخ طبری، ج۲، ص۶۳۴؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۲۲؛ البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۶۸ و سیره ابن هشام آمده است، جای این سؤال است که چگونه با پیامبری که خدا میفرماید صدای خود را در برابر او بلند نکنید و اگر چنین کردید اعمال شما حبط خواهد شد و آیات اطاعت که در قرآن فراوان است اطاعت آن حضرت را فرض و واجب میکند و بالاتر از همه قرآن میفرماید: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾ که اگر در دل حرجی داشته باشند نه بر زبان ایمان ندارند با این پیامبر اینطور برخورد نمودن و به صورت استفهام سؤال از رسالت او کردن و بر عمل پیامبر که دستور الهی است اعتراض کردن در خور دقت و تأمل است. جالب اینکه همانگونه که در ذیل این نقل آمده خود او از این برخورد با رسول خدا تعجب کرد و آن را تقبیح مینمود. واقدی در المغازی، ج۱، ص۶۰۷ از ابن عباس نقل کرده است که عمر بن خطاب در زمان خلافت خود میگفت: از آن روز که من مسلمان شدم همانند روز حدیبیه دچار شک و ارتیاب نشدم و اگر آن روز من یارانی داشتم که از صلحنامه سرباز میزدند، از آن خارج میشدم. و از ابوسعید خدری نقل کرده است که عمر بن خطاب روزی به من گفت: من در روز حدیبیه دچار شک شدم و نزد پیامبر آمدم و برخوردی با پیامبر کردم که هرگز چنین برخوردی نکرده بودم... تا آنجا که میگوید: من اگر صد نفر با خودم هماهنگ مییافتم هرگز در آن صلحنامه داخل نمیشدم.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۵.
- ↑ این عبارت از جمله اخبار غیب و از اعلام نبوت پیامبر است و در مصالحه صفین بین علی(ع) و معاویه رخ داد و ما مصادر آن را در کتاب الاحادیث الغیبیه، ج۱، ص۱۲۲، رقم ۱۶۹ آوردهایم.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۰۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۷.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۱۹۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۳۷؛ المغازی، ج۱، ص۶۱۳ و ص۶۱۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۸.
- ↑ امالی شیخ طوسی، ج۱، ص۱۲۹.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۰۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۶۹.
- ↑ المنتظم، ج۳، ص۲۷۲.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱، ص۱۷۸؛ المنتظم، ج۳، ص۲۷۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۰.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۶۱۵.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۲۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۱.
- ↑ این حرکات از عمر بن خطاب حکایت از آن دارد که: اولاً او مردی جسور و در برخورد با پیامبر بیپروا بوده است؛ و ثانیا در آنچه پیامبر میفرموده گویا مردد بوده و به آن اعتقاد نداشته است.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۶۰۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۲.
- ↑ کنیه او ابوبصیر و به کنیه مشهورتر از اسم است. و گفته شده که در عیص که مسیر راه اهل مکه به شام است از دنیا رفت و ابوجندل بر قبر او مسجدی بنا کرد. (اسدالغابه، ج۵، ص۱۵۰).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۰۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۳.
- ↑ «ای مؤمنان! چون زنان مؤمن هجرتکنان نزد شما بیایند، (ایمان) آنان را بیازمایید، خداوند به ایمان آنان داناتر است پس اگر آنان را مؤمن دانستید به سوی کافران بازنگردانید که ایشان برای آنان و آنان برای ایشان حلال نیستند» سوره ممتحنه، آیه ۱۰.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۴۰.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۳۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۴.
- ↑ این یک نمونه از آثار و برکات صلح حدیبیه است که برخی از صحابه مثل عمر بن خطاب آن را درک نکرده و زبان به اعتراض گشودند تا جایی که عمر بن خطاب میگفت: من اگر صد نفر همانند خود را پیدا میکردم صلح حدیبیه را نمیپذیرفتم.
- ↑ آیا تو جز انگشتی هستی که زخمی شدی، و آنچه به تو رسیده در راه خدا بوده است؟
- ↑ این همانند دیگر اخبار حکایت از جواز گریه و خواندن شعر برای میت دارد که گروهی آن را مشروع نمیدانند.
- ↑ ای چشم! برای ولید بن ولید بن مغیره گریه کن؛ همانند ولید بن ولید عشیره و قبیله را کافی است.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۶۲۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۵.
- ↑ غزه: شهری است در انتهای شام از ناحیه مصر که از آنجا تا عسقلان ۲ فرسنگ راه است و در آنجا هاشم جد نبی اکرم از دنیا رفت و شافعی در آنجا متولد شده است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۹۳).
- ↑ حمص: شهری است که بین دمشق و حلب واقع شده و در آنجا قبر خالد بن ولید و پسرش عبدالرحمن و عیاض بن غنم و قبر گروهی از صحابه نیز در آنجاست. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۴۲۵).
- ↑ بطارقه: جمع بطریق و به معنای قائد میباشد. (مصباح المنیر، ص۵۰).
- ↑ بصری: به دو موضع اطلاق میشود، یکی در شام همانجایی که رسول خدا برای تجارت بدانجا در جوانی رفت؛ و دیگری قریهای نزدیک بغداد است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۲۰۱).
- ↑ الاغانی، ج۶، ص۳۶۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۷۷.
- ↑ «بگو: ای اهل کتاب! بیایید بر کلمهای که میان ما و شما برابر است همداستان شویم که: جز خداوند را نپرستیم و چیزی را شریک او ندانیم و یکی از ما، دیگری را به جای خداوند، به خدایی نگیرد پس اگر روی گرداندند بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم» سوره آل عمران، آیه ۶۴.
- ↑ المنتظم، ج۳، ص۲۷۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۰.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۸۵؛ المنتظم، ج۳، ص۲۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۱.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۱۰.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۹۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۵۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۵۴؛ المنتظم، ج۳، ص۲۸۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۶۱؛ المنتظم، ج۳، ص۲۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۵.
- ↑ او سلیط بن عمرو عامری و برادر سهیل و سکران است. سلیط با همسرش به حبشه مهاجرت کرد و از سابقین در اسلام است که دوبار هجرت کرده است و پیامبر او را در سال ششم هجرت نزد هوذة بن علی و ثمامة بن اثان که هر دو از رؤسای یمامه بودهاند فرستاد. در سال ۱۲ و یا ۱۴ هجرت در یمامه کشته شده است. (اسدالغابه، ج۲، ص۳۴۴).
- ↑ المنتظم، ج۳، ص۲۹۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۶.
- ↑ او فروة بن عمرو یا عامر جذامی و عامل روم بر عرب و در عمان شام ساکن بوده است. اسلام آورد و شتری سفید به عنوان هدیه نزد رسول خدا فرستاد. هنگامی که رومیان از اسلامش آگاه شدند او را تعقیب کرده و دستگیر و محبوس کردند. آنگاه تصمیم گرفتند که او را در فلسطین دار بزنند که در آن هنگام این شعر را خواند: بَلِّغْ سَرَاةَ الْمُسْلِمِينَ بِأَنَّنِي *** سَلْمٌ لِرَبِّي أَعْظُمِي وَ بَنَانِي. «بزرگان و اشراف مسلمانان را آگاه و به آنان ابلاغ کن که استخوانها و انگشتان من تسلیم پروردگارم است». (اسدالغابه، ج۴، ص۱۷۸).
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۶۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۷.
- ↑ ترجمه عکاشة بن محصن را قبلاً ذکر کردیم.
- ↑ او ثابت بن اقرم بن تعلیه و از همپیمانان انصار است. در بدر و دیگر جنگها با رسول خدا بود و در جنگ موته پس از شهادت عبدالله بن رواحه پرچم را گرفته و به خالد داد و در سال ۱۱ یا ۱۲ هجرت در جنگ با اهل رده کشته شد. (اسد الغابه، ج۱، ص۲۳۰).
- ↑ شجاع بن وهب بن ربیعه اسدی. اسلام او در مکه بود و به حبشه هجرت کرده و آنگاه به مکه مراجعت و به مدینه هجرت نموده و در بدر و دیگر جنگها حضور داشته و در روز جنگ یمامه در سنین چهل و چند سالگی به شهادت رسید. (اسدالغابه، ج۲، ص۳۸۶).
- ↑ غمر به مواضع مختلفی اطلاق میشود و ممکن است در اینجا نام کوه و یا مکانی در نزدیکی مکه باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۱۰۰۰).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۴۰؛ المغازی، ج۱، ص۵۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۷.
- ↑ حرة الرجلاء: به موضعی بین مدینه و شام گفته میشود. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۳۹۵).
- ↑ او دحیة بن خلیفة کلبی و فرستاده رسول خدا در ایام صلح حدیبیه نزد قیصر است. او در اُحد و دیگر مشاهد رسول خدا شرکت کرده است. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۳۰).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۰۷.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۵۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۸۸.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۶.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۲۲.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۳۷۳.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۲۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۱۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۶۴۲.
- ↑ المنتظم، ج۳، ص۲۹۱.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۲۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۰.