سرگذشت زندگی امام حسن عسکری
نسب شریف امام عسکری(ع)
وی حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) میباشد. او یازدهمین امام از پیشوایان اهل بیت(ع) است؛ همان خاندانی که خداوند متعال هرگونه پلیدی را از ایشان دور کرده و آنان را پاک و پاکیزه ساخته است[۱].
مادر شریف آن حضرت کنیزی امّ ولد بوده که به او حدیث یا سلیل میگفتند و از بانوان عارفه و صالحه زمان خود بوده است[۲]. و سبط ابن جوزی نقل نموده است که نام مادر حضرت امام حسن عسکری(ع) سوسن بوده است[۳].[۴]
محل و تاریخ ولادت آن حضرت
حضرت امام حسن عسکری(ع) بنابر نظر اکثر تاریخنگاران در ماه ربیع الاوّل سال ۲۳۲ ه. ق در مدینه منوّره پای به عرصه وجود نهاده است. البته در تاریخ دقیق به دنیا آمدن این امام همام در میان نظرات تاریخنویسان اختلاف زیادی به چشم میخورد که در روز، ماه و سال ولادت آن حضرت اختلاف کردهاند.
از میان این تاریخنویسان عدّهای بر این عقیدهاند که آن حضرت در سال ۲۳۰ هجری به دنیا آمده است[۵]، بعضی دیگر نیز ولادت آن حضرت را در سال ۲۳۱ هجری[۶] یا سال ۲۳۲ هجری[۷] یا سال ۲۳۳ هجری[۸] دانستهاند.
همچنین روایت شده که روز ولادت باسعادت آن حضرت، ششم ماه ربیع الاوّل یا ششم یا هشتم یا دهم ماه ربیع الآخر و یا ماه رمضان بوده است[۹].
البته وجود چنین اختلافاتی در نظریات تاریخنویسان چندان برای ما عجیب نمینماید؛ چراکه میدانیم این اختلافات، گاه به کارهایی برمیگردد که حضرت امام هادی(ع) برای حفاظت از زندگی امام عسکری(ع) به آنها دست میزدند. همچنین میتوان این اختلافات را به دلایلی همچون اشتباهات تاریخی خاص نسبت داد[۱۰].
لقبها و کنیههای آن حضرت
به دو امام بزرگوار، حضرت امام هادی و فرزند بزرگوارشان حضرت حسن بن علی(ع) لقب عسکری داده شده است؛ چراکه محله مورد سکونت این دو امام بزرگوار در شهر سامرا «عسکر» نامیده میشده است[۱۱].
اما در عین حال عسکری لقب مشهور حضرت امام حسن بن علی(ع) میباشد. آن حضرت دارای لقبهای دیگری نیز هست که محدّثان و راویان اهل سیر آنها را برای ما بدینگونه نقل کردهاند: رفیق، زکی، فاضل، خالص، امین، الامین علی سر الله، نقی، المرشد من الله، النّاطق عن الله، صادق، صامت، المیمون، طاهر، المؤمن بالله، ولی الله، خزانة الوصیین، الفقیه، الرّجل، العالم[۱۲].
و هرکدام از این القاب دلالت خاص خود را بر جلوهای از مظاهر شخصیت و کمالی از کمالات آن حضرت دارا میباشد. آن حضرت همچنین مانند پدر و جد بزرگوار خود کنیه ابن الرّضا داشته است. اما کنیه اختصاصی آن حضرت ابو محمد بوده است[۱۳].
ویژگیهای ظاهری آن حضرت
احمد بن عبیدالله بن خاقان اوصاف ظاهری حضرت امام حسن عسکری(ع) را اینگونه بیان کردهاند: وی گندمگون درشتچشم، خوشقامت، زیباروی، خوشاندام و دارای جلالت و هیبت بوده است[۱۴].
بعضی نیز آوردهاند که رنگ پوست آن حضرت بین سفید و گندمگون بوده است[۱۵].[۱۶]
طبیعت و شرایط زمانی رشد و نموّ حضرت امام عسکری(ع)
حضرت امام ابو محمد حسن عسکری(ع) در خاندان هدایت و مرکز بزرگ امامت رشد و پرورش یافت؛ خاندان بلندمرتبهای که خداوند متعال هر گونه بدی را از اهل آن دور کرده و ایشان را پاک و پاکیزه ساخته است. شبراوی شافعی در توصیف این خاندان باعظمت که این امام بزرگوار در آن رشد و نموّ یافته است اینگونه داد سخن داده است: «آفرین بر چنین خاندان شریف و چنین نسب برجسته و ممتازی، و همین در افتخار و بلندی جایگاه این خاندان کافی است. آنان همه در ریشهداری و پاکی اصل و نسب همچون دندانههای شانه در حال تعادل بوده و در بهرهوری از مراتب مجد و عظمت با یکدیگر مساویاند. پس چه خاندان بلندمرتبه و عالی جایگاهی که در بلندی و شرافت سر بر آسمان میساید و منزلت و جایگاهش از فرقدان در گذشته است، خاندانی که چنان صفات کمال و جلال را در خود مستغرق کرده که نمیتوان با مگر و الّا کسی را از آن استثنا کرد.
این پیشوایان آنچنان در مجد و عظمت در پی یکدیگر میآیند که گویا درجی از درّ و لؤلؤ را مانند، و در شرافت و جلالت آنچنان در کنار یکدیگر جای گرفتهاند که اوّلین و دوّمین آنها باهم مساوی هستند، و چه بسیار مردمانی که در پایین آوردن و خاموش کردن نور آنها بیهوده کوشیدهاند در حالی که خداوند این خاندان را بلندمرتبه نموده، و چه بسیار کسانی که برای از هم پاشیدن رشته اتّحاد این خاندان سختیها و راحتیها را بر خود هموار کردهاند، و چه بسیار کسانی که حقوق این خاندان را ضایع نمودند. اما خداوند هیچگاه این خاندان را وا نگذاشته و آنها را ضایع نگردانیده است»[۱۷].
حضرت امام حسن عسکری(ع) به بالاترین درجات تربیت دست یافت. چراکه وی در خانهای پرورش یافته است که خداوند متعال خود تربیت و تزکیه آن را به عهده گرفته، نامش را بلندآوازه ساخته و مقامش را بالا برده است. آنجا که میفرماید: ﴿يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ * رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ﴾[۱۸]. این همان خانهای است که پرچم الله را در زمین برافراشت تا این نام مقدس بالاترین نام در زمین باشد و در راه ابلاغ رسالت الهی قربانیان گرانقدری نثار نمود.
حضرت امام حسن عسکری(ع) برههای از حیات گرانبار خود را در زمان حیات پدر بزرگوارش حضرت امام هادی(ع) گذرانده و در سفر و حضر از پدر جدا نمیشد. وی در سیمای نورانی پدرش تصویری گویا از اخلاق و سجایای بزرگوارانه جد بزرگوار خود حضرت رسول اکرم(ص) را میدید. همچنانکه پدر بزرگوارش نیز در سیمای این فرزند امتداد رسالت و امامت اسلامی را میخواند، و به همین دلیل بود که بیشترین همّت را در تربیت و پرورش او به کار میبرد. حضرت امام هادی(ع) در روایتی فضیلت فرزندش امام حسن عسکری(ع) را اینگونه بیان داشته است: پس از من در میان آل محمد(ص)، پسرم ابو محمد ذاتا خیرخواهترین فرد برای امت اسلام و دارای محکمترین دلایل و براهین است. وی بزرگترین فرزند من است و حلقههای سلسله امامت و احکام آن به او میرسد[۱۹]. و از مقام و جلالت حضرت امام هادی(ع) و پدران معصومش بعید است که به دلیل محبّت و علاقه پدر و فرزندی چنین توضیحاتی درباره پسر خود داده باشد.
حضرت امام حسن عسکری(ع) حدود بیست سال همراه و ملازم پدر بزرگوار خود بوده و شاهد انواع ظلم و دشمنی بود که بر پدر بزرگوار آن حضرت و پیروانش میرفته است. هنگامی که دشمنان در نزد متوکل عبّاسی از حضرت امام هادی(ع) سعایت کردند حضرت امام حسن عسکری(ع) نیز به همراه پدر بزرگوار خود به شهر سامرا کوچ داده شد. این در زمانی بود که عبدالله بن محمد بن داوود هاشمی نامهای به متوکل نوشت که در آن آمده بود: «گروهی به پیشوایی و امامت وی (حضرت امام هادی(ع)) معتقد شدهاند...» اینجا بود که متوکل حضرت امام هادی(ع) را از مدینه احضار کرد. آن حضرت به همراه یحیی بن هرثمه از مدینه حرکت کرده به بغداد رفت، چون به محلی که به آن یاسریه میگفتند رسید، در آنجا منزل نمود. اسحاق بن ابراهیم به استقبال آن حضرت آمده و شوق و اشتیاق مردم نسبت به آن حضرت و اجتماع آنها برای دیدن آن حضرت را مشاهده نمود. آن حضرت تا شب در آنجا ماند و شب هنگام به بغداد داخل شده پاسی از آن شب را در بغداد گذرانده و سپس به سامرا رفت[۲۰].
متوکل عبّاسی در ستمگری و دشمنی نسبت به حضرت امام هادی(ع) بسیار زیادهروی کرد. او آن حضرت را مجبور به اقامت در شهر سامرّا نموده، خانه آن حضرت را توسط مأموران امنیتی مورد محاصره قرار داد که حتّی تعداد نفسهای آن حضرت را نیز شماره میکردند. آنان از ارتباط فقیهان، دانشمندان و پیروان آن حضرت با ایشان جلوگیری میکردند. متوکل در جنبههای اقتصادی نیز کار را بر حضرت امام هادی(ع) سخت میگرفت. وی هر از گاهی دستور میداد تا خانه حضرت امام هادی(ع) را تفتیش نموده و وضعیت زندگی آن حضرت را به وی گزارش نمایند.
از شدت دشمنی متوکل نسبت به اهل بیت پیامبر اکرم(ص) همین بس که رسما از زیارت قبر حضرت امام حسین(ع) در کربلا جلوگیری نموده، دستور داد تا قبر شریف آن حضرت را که یکی از مراکز پرتو افشانی انقلابی در جهان اسلام بود خراب نمایند.
همه این شرایط تلخ و رویدادهای ناگوار در زمانهای روی میداد که حضرت امام عسکری(ع) در عنفوان جوانی و اوّل عمر به سر میبرد، و این مسائل دل و جان آن حضرت را با اندوه و درد میخراشید. آن حضرت این برهه از زمان را در سایهسار پدر بزرگوار خود به سر میبرد و چارهای جز صبر، تحمّل درد، حسرت و تأسّف نداشت[۲۱].
شهادت پدر بزرگوار آن حضرت یعنی حضرت امام هادی(ع) در سال ۲۵۴ ه. ق اتّفاق افتاد و حضرت امام حسن عسکری(ع) پس از پدر عهدهدار امر امامت و پیشوایی گردید. اما مدّت امامت آن حضرت در میان امامان اهل بیت(ع) کوتاهترین مدّت امامتی بود که امامی داشته است. این در حالی است که همه پیشوایان اهل بیت(ع) جزء سالمترین مردمان بودند. چه از نظر روحانی و نفسانی و چه از نظر جسمی و بدنی. حضرت امام حسن عسکری(ع) در حالی به شهادت رسید که هنوز دهه سوّم از عمر شریف خود را تکمیل نکرده بود؛ چراکه شهادت آن حضرت در سال ۲۶۰ ه. ق به وقوع پیوست[۲۲]. بنابراین مدّت امامت آن امام بزرگوار شش سال میباشد. از این امامت کوتاهمدّت میتوان دریافت که حاکمان دولت عبّاسی تا چه اندازه از آن حضرت و نقش مؤثّرش در جامعه، رعب و وحشت داشتند. به همین جهت بود که پس از عدم دستیابی به نتیجه مطلوب از زندان و فشار و مراقبت کامل از آن حضرت، ناچار شدند تا آن حضرت را در سن جوانی در حالیکه بیست و هشت یا بیست و نه سال از عمر بابرکتش میگذشت به وسیله سم به شهادت برسانند[۲۳].
در اینجا لازم است به این نکته اشاره کنیم که آنچه تاریخ از زمانی که امام عسکری(ع) در سایه پدر بزرگوار خود حضرت امام هادی(ع) زندگی میکرده و موضعگیریهای این دو امام برای ما نقل نموده، از تاریخ ولادت، تاریخ وفات، نسب شریف و حوادث و موضعگیریهای کوچک فراتر نمیرود که هیچ تناسبی با نقش سازنده آن حضرت در حفظ شریعت و فعالیت در راستای دور کردن امت اسلام از انحراف و روبرو شدن با دشمنیهایی که از ناحیه دشمنان، امت اسلام را تهدید مینمود، ندارد.
اما در عین حال مجموعه روایاتی که بعضی از محدّثان برای ما نقل کردهاند به مسائل مهمی از زندگی حضرت امام عسکری(ع) اشاره دارد. خود آن حضرت نیز به سختی شرایط زمان خود اینگونه اشاره نمودهاند: هیچ یک از پدرانم به مانند من مبتلا به شک این گروه (شیعیان] در [امامت) آنها نشدهاند[۲۴].
این خود شاهد دیگری بر سختی شرایط سیاسی و اجتماعی بود که این دو امام بزرگوار یعنی حضرت امام هادی و حضرت امام حسن عسکری(ع) را احاطه نموده بود. همین شرایط بود که ایجاب میکرد تا حضرت امام عسکری(ع) در زمان حیات پدر بزرگوار خود جز در حدودی که شرایط اجازه میداد و یا ضرورت اقتضا مینمود که در نزد شیعیان خاص و اصحاب مورد اعتماد منزلت و مقام و امامت آن حضرت بیان شده و بر آنها اتمام حجّت گردد از جریانات سیاسی و ارتباط با عموم مردم دور نگاه داشته شود. همه اینها به این دلیل بود که حضرت امام هادی(ع) میخواست جان آن بزرگوار را از دستبرد طاغوتهای بنی عبّاس حفظ نماید.
روایت دیگری که محدّثان در رابطه با جریان وفات برادر حضرت امام حسن عسکری(ع) که محمد نام داشت نیز دلیل دیگری است که به روایت قبلی اضافه میشود و دلالت بر سختی شرایطی میکند که حضرت امام هادی و حضرت امام حسن عسکری(ع) در آن به سر میبرده و چه دشمنیای از جانب حکومت بر آنها میرفته است، کلینی از سعد بن عبدالله به نقل از گروهی از بنی هاشم که از میان آنها حسن بن حسین افطس نیز بود چنین نقل میکند: آنان روزی که محمد بن علی بن محمد از دنیا رفته بود در خانه حضرت امام هادی(ع) اجتماع کردند. حضرت امام هادی(ع) آن روز در صحن خانه خود جلوس نموده و مردم اطراف آن حضرت را گرفته بودند. راویان میگویند: ما به جز غلامان و مردم عادّی افراد سرشناسی از آل ابی طالب و بنی عبّاس و قریش را که گرداگرد آن حضرت حلقه زده بودند صد و پنجاه نفر تخمین زده بودیم. ناگاه دیدم حسن بن علی(ع) ـ امام حسن عسکری ـ گریبان دریده و عزادار وارد شد و در سمت راست پدر بزرگوار خود ایستاد. ما تا آن روز وی را ندیده و نمیشناختیم. پس از مدّتی که وی در کنار پدر بزرگوار خود ایستاده بود حضرت امام هادی(ع) رو به او کرده و فرمودند: پسرم، خداوند را شکر کن که امر مهمی را در رابطه با تو ایجاد نموده است.
حضرت امام عسکری(ع) گریسته و آیه استرجاع بر زبان جاری کرده و فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ إِيَّاهُ أَسْأَلُ تَمَامَ نِعَمِهِ لَنَا فِيكَ وَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»؛ سپاس خداوند را که پروردگار عالمیان است، و از او میخواهم تا نعمتش را که وجود شما میباشد بر ما تمام کند، و انّا للّه و انّا الیه راجعون.
ما پرسیدیم که این جوان کیست؟ گفتند: این جوان، حسن پسر حضرت امام هادی(ع) است و ما در آن زمان سن او را بیست یا کمی بیشتر تخمین زدیم، و از آن روز بود که او را شناختیم و دانستیم که امام هادی(ع) به امر امامت او اشاره کرده و وی را جانشین خود ساخته است[۲۵].
ملاحظه میشود که ناشناخته بودن امام حسن عسکری(ع) در نزد گروهی از مردم و سؤال آنها در رابطه با وی در چنین مناسبت دردناکی که اعیان مردم در آن حضور داشتند محکمترین دلیل بر میزان مخفی کاری حضرت امام هادی(ع) در رابطه با فرزند بزرگوارش حضرت امام حسن عسکری(ع) میباشد. به ویژه وقتی که میبینیم آن حضرت به سن بیست سالگی رسیده و هنوز شیعیان او را نمیشناسند[۲۶].
مراحل زندگی حضرت امام عسکری(ع)
زندگی حضرت امام حسن عسکری(ع) به دو مرحله مشخّص تقسیم میشود:
مرحله اوّل: ایامی که آن حضرت در سایه امامت پدر بزرگوارش حضرت امام هادی(ع) به سر میبرد که نزدیک بیست و دو سال میشود و به شهادت پدر بزرگوارش در سال ۲۵۴ هجری منتهی میگردد.
ما در این بیست سال تصویر کاملی در رابطه با زندگی حضرت امام حسن عسکری(ع) در دست نداریم، و تنها حوادث مختصری مانند ترس آن حضرت از خدا در زمان کودکی و یا علاقه شدیدی که به دو برادر خود محمد و حسین داشته و همچنین مصیبت از دست دادن برادرش محمد یا ازدواج آن حضرت و تصریح حضرت امام هادی(ع) بر امامت وی و بالأخره قضیه کفن و دفن حضرت امام هادی(ع) توسّط آن حضرت به دست ما رسیده است.
اما ناچاریم که حوادث زمان حضرت امام هادی(ع) و موضع حضرت امام هادی(ع) در برابر آنها را به صورت کلی تحلیل نماییم تا بتوانیم با تجزیه و تحلیل آن رویدادها تصویر واضحی از شرایطی که امام عسکری(ع) را در مرحله دوّم زندگی، یعنی مرحله امامت احاطه کرده بود بهدست آوریم، تا بدین وسیله بتوانیم مرحله امامت آن حضرت را به خوبی درک نموده و فعالیتهای آن حضرت را در آن زمان تحلیل نماییم؛ دوران امامتی که کوتاهترین زمان امامت در میان ائمّه بوده و سختتر از آن در زمان امامت هیچ امامی دیده نشده است.
مرحله دوّم: این مرحله شامل ایام امامت آن حضرت تا زمان شهادت آن حضرت میباشد که از سال ۲۵۴ ه. ق آغاز شده و به سال شهادت آن حضرت در ۲۶۰ ه. ق منتهی میگردد. این مرحله از زندگی آن حضرت علیرغم کوتاهی زمان، در بردارنده حوادثی بسیار مهم است.
حضرت امام عسکری(ع) در این دوره از زندگی خود با خلافت سه تن از خلفای عبّاسی همزمان بوده است. معتز ۲۵۵ ه. ق، مهتدی ۲۵۶ ه. ق و معتمد ۲۷۹ ﻫ. ق میزان اهمیت این برهه از زندگی پربار حضرت امام حسن عسکری(ع) آنگاه برای ما آشکار میگردد که اهمیت مرحله غیبت حضرت امام عصر(ع) را پیش چشم آوریم، و تصوّر کنیم که بر حضرت امام حسن عسکری(ع) لازم بود تا تمهیدات لازم را در این برهه از زمان به مرحله اجرا درآورد تا پیروان اهل بیت(ع) را از مرحله ظاهر بودن به مرحله غیبت منتقل نماید. مرحلهای که باید در خلال آنهم امام معصوم و هم پیروان او، و هم خط رسالی اهل بیت(ع) از خطر تباهی، فروپاشی و اضمحلال حفظ شود تا شرایط برای قیام ربّانی و کلی اهل بیت(ع) بر ضد همه کاخهای بیداد و طغیان فراهم آید و همه اهداف رسالت جاویدان الهی در روی زمین از طریق به وجود آمدن و برپایی دولت عدل جهانی اهل بیت(ع) محقق گردد[۲۷].
حضرت امام عسکری(ع) در سایهسار پدر
مهاجرت حضرت امام هادی(ع) به همراه فرزند بزرگوارش حضرت امام حسن عسکری(ع) از مدینه در سال ۲۳۴ ه. ق روی داد[۲۸]، و در مدتی که آن امام همام در سامرا سکونت داشتند و بیست سال به طول انجامیده است، حضرت امام حسن عسکری(ع) نیز به همراه آن حضرت در سامرا بودهاند. پس میتوان نتیجه گرفت چون حضرت امام هادی(ع) در سال ۲۵۴ ه. ق به شهادت رسیدهاند، حضرت امام حسن عسکری مدت بیست و دو سال از عمر شریف خود را در کنار پدر بزرگوار خود به سر میبرده است.
حضرت امام عسکری(ع) نیز در همان شرایط غمانگیز و سختی که حضرت امام هادی(ع) و پیروان آن حضرت در آن میزیستهاند زندگی میکرده است؛ شرایط سختی که حکومت بیدادگر زمان بر امام و پیروانش روا میداشت تا تحرکات امام و پیروانش را متوقف ساخته و یا محدود نماید. تا دایره فعالیت مکتب اهل بیت(ع) گسترش نیافته و آثار آنها در میان امت اسلامی منتشر نشود؛ چراکه این فعالیتها به یقین نتیجهای جز رودررویی امت اسلام با حکومت ستمگر در پی نداشته است. به همین دلیل بود که همواره در برابر این بزرگواران دست به اعمالی همچون شکنجه و آزار و زندان و تبعید و مراقبت دائم میزد که در طول تاریخ بشریت ابزار کار همه حکومتهای ستمگر است[۲۹].
کودکی برجسته
روایت شده است که کسی از کنار حضرت امام حسن عسکری(ع) که در سن طفولیت بوده و در کنار سایر کودکان ایستاده بود گذشت و او را گریان یافت. آن شخص خیال کرد که این پسر بچه از حسرت آنچه دیگر بچهها دارند میگرید و به همین دلیل است که در بازی آنها شرکت نمیکند. به همین خاطر به او گفت: میخواهی برای تو هم چیزی بخرم تا با آن بازی کنی؟
حضرت امام حسن عسکری(ع) رو به آن مرد کرده و فرمودند: نه، ما برای بازی کردن آفریده نشدهایم. آن مرد مبهوت شده و به آن حضرت عرضه داشت: پس برای چه خلق شدهایم؟ حضرت امام عسکری(ع) در جواب او فرمودند: برای دانش و عبادت.
آن مرد از آن حضرت پرسید از کجا این حرف را میگویی؟ آن حضرت در پاسخ او فرمودند: «از کلام خداوند متعال که میفرماید: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا﴾[۳۰].
آن مرد مات و مبهوت و حیرتزده ماند و خطاب به آن حضرت گفت: تو کودکی کوچک و بیگناهی، اما تو را چه میشود [و از چه چیز هراسانی]؟!! حضرت امام عسکری(ع) در پاسخ او فرمودند: از من دور شو. من مادر خود را دیدهام که با هیزمهای درشت آتش درست میکرد. اما آتش جز با هیزمهای کوچک برافروخته نمیشد و من میترسم که از هیزمهای کوچک جهنّم باشم[۳۱]. و از محمد بن عبدالله روایت شده است که گفت: حضرت امام حسن عسکری در سن کودکی در چاه آبی سقوط کردند. حضرت امام هادی(ع) در حال نماز بوده و زنان فریاد میکردند. هنگامی که امام هادی(ع) از نماز فارغ شدند فرمودند: اشکالی ندارد. ناگاه دیدند که آب چاه آنقدر بالا آمد تا به دهانه چاه رسید و حضرت امام حسن عسکری(ع) را دیدند که بر بالای آب بوده و با آب بازی میکند[۳۲].[۳۳]
عصر حضرت امام هادی(ع)
حضرت امام هادی(ع) در مدت امامت خویش با پنج تن از خلفای بنی عبّاس همزمان بوده است. معتصم از سال ۲۲۰ تا ۲۳۲ ه. ق، متوکل از سال ۲۳۲ تا ۲۴۷ ه. ق که در آن سال به دست ترکان کشته شد و پس از او منتصر به خلافت روی کار آمد که مدت خلافت او شش ماه و دو روز بیشتر نبود، سپس مستعین از سال ۲۴۸ تا ۲۵۲ ه. ق و بیشتر مدت خلافت معتزّ عبّاسی که از ۲۵۲ تا ۲۵۵ هجری به طول انجامید؛ چراکه شهادت حضرت امام هادی(ع) در سال ۲۵۴ هجری واقع گردیده است[۳۴]، و در همین سال بود که حضرت امام حسن عسکری(ع) عهدهدار مسئولیت امامت گردید.
شرایطی که دولت عبّاسی خصوصا بعد از به خلافت رسیدن متوکل با آن روبرو بود به راستی شرایط سختی بود و این شرایط از نشانههای ضعف آن دولت به شمار آمده و سرآغازی بر انحلال و فروپاشی این دولت به حساب میآید، جنگهای داخلی و خارجی از یک سو و نزاع و جدال بین فرزندان خلفا برای به دست آوردن کرسی قدرت از دیگر سوی، به این امر دامن میزد؛ همچون نزاعی که میان مستعین و معتزّ درگرفت و به خلع مستعین و خلافت معتزّ در سال ۲۵۲ ه. ق منجرّ گردید[۳۵]. هرکدام از این جنگها و جدالها تأثیری مستقیم در ایجاد ضعف و فروپاشی در دولت عبّاسی داشت.
رویدادها و حوادث داخلی نیز در فعالیتهای خوارج نمود پیدا میکرد؛ گروهی که دارای فعالیتی قوی و تأثیرگذار بوده، همواره با مال و سلاح پشتیبانی شده، رهبر آنان «مادر شاری» بود، البتّه انقلابها و شورشهای علوی نیز در کنار جنگ و جدال افرادی که بر سر قدرت نزاع میکردند مزید بر علّت بود.
علاوه بر همه اینها دولت عبّاسی در آن روزگار از وضعیت بد اقتصادی که نتیجه ریخت و پاش و اسراف بزرگان دربار، وزرا و اطرافیان آنان بود نیز، رنج میبرد. در زمان متوکل دستور انهدام مقبره حضرت امام حسین(ع) در کربلا از سوی وی صادر گردید[۳۶]، و مانع کسانی شدند که به زیارت آن حضرت میرفتند؛ چراکه متوکل همواره آشکارا به دشمنی با آل ابی طالب میپرداخته و آنان را از خود میراند. اما در تاریخ هیچ موضعگیری از حضرت امام هادی(ع) در رویارویی با همه این پیشامدها ذکر نشده است و میتوان به تعبیر صاحب کتاب تاریخ الغیبة الصّغری اینگونه گفت که: «در رابطه با موضعگیری حضرت امام هادی(ع) در برابر خلفا به جز اخبار بسیار کمی از موضع آن حضرت در برابر متوکل چیزی به دست ما نرسیده است[۳۷].
حضرت امام هادی(ع) در میان اهل مدینه دارای مقام و منزلتی والا و بلند بوده است؛ چراکه آن حضرت با آنان رابطهای بسیار مستحکم داشته و همواره به آنان نیکویی میکرده است. هنگامی که متوکل آن حضرت را از مدینه احضار نمود و در سال ۲۳۴ ه. ق یحیی بن هرثمه را برای بردن حضرت امام هادی(ع) از مدینه به سامرا مأمور کرد، اهل مدینه بسیار مضطرب شده، ضجّه و ناله سر دادند. خود یحیی بن هرثمه این جریان را چنین بیان کرده است: «من برای انجام این مأموریت به شهر مدینه رفتم. هنگامی که وارد شهر مدینه شدم دیدم مردم شهر که فهمیده بودند مأموریت من در رابطه با امام هادی(ع) چیست و میترسیدند در این سفر چشمزخم و گزندی به آن حضرت برسد، ضجّه و ناله بسیاری سر دادند. بدانسان که تا آن زمان، مردم مدینه چنین ضجّه و نالهای در شهر نشنیده بودند، تو گویی که همه دنیا به جوش و خروش آمده بود؛ چراکه حضرت امام هادی(ع) همواره ملازم مسجد و محراب بوده و همیشه به اهل شهر مدینه نیکویی روا میداشت و هیچگاه به سمت دنیا و زیورهای آن میل و رغبت از خود نشان نمیداد. من سعی کردم مردم را آرام کنم و برای آنان سوگند یاد کردم که من در رابطه با آن حضرت هیچ دستور ناپسندی ندارم و بر آن حضرت هیچ باکی نیست، سپس خانه آن حضرت را جستجو کردم، اما در خانه او به جز قرآن، دعا و کتابهای علمی چیز دیگری نیافتم. اینجا بود که آن حضرت در چشم من بسیار بزرگ جلوهگر گردید»[۳۸].
اینروایت میتواند، حجم نقشی را که حضرت امام هادی(ع) در مدینه ایفا میکردند به خوبی برای ما روشن نماید. نقشی که نتیجه آن حصول روابط و پیوندهای قوی و محکمی بود که امت را به آن حضرت و حضرت را به امت متصل مینمود. شاید هم متوکل به همین مطلب واقف شده بود و همین امر باعث شد تا آن حضرت را از مدینه منوّره دور کرده و به شهر سامرا انتقال دهد.
زیرا سامرا شهری بود که عبّاسیان خود آن را بنا نهاده و معروف بود که مردم آن شهر ـ که اغلب آنها از ترکان بودند ـ همواره مایل به عبّاسیان بوده، همواره در پی قدرت و قدرتمندان حکومتی بودهاند[۳۹].
موضعگیریهای امام هادی(ع) در برابر رویدادها
هنگامی که به برنامههای متوکل عبّاسی در برابر حضرت امام هادی(ع) دقت میکنیم متوجّه میشویم که حرکت شخص حضرت امام هادی(ع) و قیام آن حضرت به مسئولیتهایشان در قبال امت از سویی و پیروان خاص آن حضرت -که همان افراد مؤمن به مرجعیت فکری و روحی آن حضرت بودند- از سویی دیگر، حرکتی محدود بوده که همواره حدود آن را میزان مراقبت و فشار هیأت حاکم نسبت به ایشان و پیروانشان مشخص مینماید.
امام هادی(ع) همان راهی را در پیش گرفتند که پدران بزرگوار آن حضرت(ع) آن راه را در پیش داشتند، و مطابق با مصالح والای رسالت اسلامی به همان مقدار که شرایط عام و خاص جامعه به آن حضرت اجازه میداد دست به اقدامات میزدند. مصلحت جامعه اسلامی، از یک سو عبارت بود از حفظ مفاهیم رسالت اسلامی و از سویی دیگر جلوگیری از افتادن پیروان و نزدیکان آن حضرت در انحرافات یا دامهایی که دستگاه عبّاسی برای آنها میگسترد.
اکنون میتوانیم موضعگیریهای امام هادی(ع) را در دو مسیر تصویر نماییم:
مسیر اوّل: اثبات حق و نقد باطل در گستره امت اسلام، چه در سطح دستگاه حاکم یا در سطح عامه مردم. حضرت امام هادی(ع) در این مسیر تا آنجا پیش رفت که یحیی بن اکثم به متوکل گفت: «پس از مسائلی که امروز از او پرسیدیم و جوابهای دندانشکنی که او به ما داد دیگر خوش نداریم که با او وارد میدان مناظره و بحث علمی شویم؛ زیرا معلوم شد که از این پس، هیچ سؤالی از وی پرسیده نمیشود مگر اینکه وی به جواب آن کاملا آگاه است و این کار، دانش او را آشکار کرده، موجب تقویت رافضیان میگردد»[۴۰].
مسیر دوّم: محافظت کامل از اصحاب، رعایت مصالح آنها، بر حذر داشتن ایشان از افتادن در دامهای حکومت عبّاسی و یاری رساندن به آنان در مخفی داشتن فعالیتها و بر حذر بودن از حرکتهای حساب نشده[۴۱].
حال میتوانیم با بررسی بعضی از حوادثی که حضرت امام هادی(ع) با آنها روبرو بوده و برنامههایی که در قبال آن حوادث به کار بسته است به تصویر واضحی از موضعگیریهای حضرت امام هادی(ع) دست یابیم و فراتر از آن، به تصویر واضحی از شرایط کلی آن زمان دست یافته و آنها را با دقت مورد بررسی قرار دهیم تا از خلال این بررسی حرکت کلی ائمّه اطهار و موضعگیریهای مخصوص هر امام را دریابیم[۴۲].
امام هادی(ع) و متوکل عبّاسی
گروهی در نزد متوکل، از حضرت امام هادی(ع) سعایت کردند و به او خبر دادند که در منزل آن حضرت نامهها، اسلحهها و شواهد دیگری مبنی بر اینکه وی در صدد گرفتن حکومت میباشد موجود است. به همین سبب، متوکل شبانه گروهی از ترکان را مأمور کرد تا غافلگیرانه بر منزل امام هادی(ع) هجوم آورند. هنگامی که آنها به منزل حضرت امام هادی(ع) هجوم آوردند وی را در خانه تنها یافتند، در حالیکه رو به قبله نشسته و قرآن میخواند. آنان مشاهده کردند که آن حضرت بر روی خاک نشسته و زیر پای آن حضرت فرشی وجود ندارد. آنان حضرت امام هادی(ع) را با همان حالت دستگیر کرده و در دل تاریک شب به نزد متوکل آوردند، و آن حضرت را در مجلس شراب متوکل و در حالیکه جام شرابی نیز در دست او بود در برابر او به پا داشتند. هنگامی که متوکل آن حضرت را دید وی را احترام کرده و در کنار خود نشاند؛ چراکه در منزل آن حضرت هیچ یک از مدارکی که سعایتکنندگان خبر داده بودند یافت نشده بود و متوکل دلیلی برای خردهگیری بر امام هادی(ع) نداشت. در این حال جام شرابی که در دست داشت به حضرت امام هادی(ع) تعارف کرد.
حضرت امام هادی(ع) رو به متوکل کرده و فرمودند: ای امیر مؤمنان، هرگز خون و گوشت من با شراب آمیخته نشده است. پس مرا از این امر معاف بدار. متوکل آن حضرت را معاف کرده و گفت: پس شعری بخوان تا مرا خوش آید. حضرت امام هادی(ع) رو به متوکل کرده و فرمودند: «من خیلی کم شعر میخوانم».
متوکل گفت: حتما باید شعری بخوانی. اینجا بود که حضرت امام هادی(ع) این اشعار را خواندند: «آنان در حالیکه مردانی جنگآزموده پاسشان میداشتند بر بالای قلّه کوهها خوابیدند، اما آن قلّهها نیز نتوانست آنها را در برابر اژدهای مرگ در امان دارد». «آنان پس از آن عزت از پناهگاههای امنشان پایین آورده شدند و در حفرههایی قرار داده شدند که بد جایگاهی بود». «پس از اینکه آنان در قبر قرار گرفتند فریاد زنندهای آنها را ندا کرد که تخت و تاج و زیورآلات شما کجاست؟».
«کجاست آن صورتهای نازپروردهای که همواره در پشت پردهها و پیرایهها بود؟». «آنگاه وقتی که این سؤالها از آنها میشود به جای آنها قبر به پاسخ میآید که: آن صورتها اکنون محل جنگ و جدال کرمها شده است». «چه طولانی بود عمری که آنان در آن فقط خوردند و آشامیدند، اما اکنون پس از آن خوردن طولانی خود خوراک مور و مار شدند».
«و چه دیر زمانی که خانههایی ساختند تا آنها را از دشمن محافظت نماید، اما خانهها و اهل و عیال را ترک گفته و به سرای دیگر منتقل شدند». «و چه دیر زمانی که اموال را گنج نموده و برای روز مبادا ذخیره کردند اما همه آن اموال و داراییها را برای دشمنان خویش گذاشتند و از این سرا کوچ کردند». «اکنون خانههای آنها به صورت ویرانههایی غیرمسکونی درآمده است و ساکنان آن خانهها به سوی گورها کوچیدهاند»[۴۳].
در اینجا بود که متوکل بسیار گریست، تا آنجا که اشکهایش ریش او را خیس کرد، تمام کسانی که در مجلس او بودند نیز گریه کردند. آنگاه دستور داد تا بساط شراب را جمع کردند و گفت: ای ابو الحسن، آیا قرضی داری؟
حضرت امام هادی(ع) فرمودند: آری، چهار هزار دینار. متوکل دستور داد تا این مبلغ را به آن حضرت بدهند و ایشان را محترمانه به خانه بازگردانند[۴۴].
موضعگیریهای حضرت امام هادی(ع) از سویی مطابق با موقعیت امامت آن حضرت و از دیگر سوی منطبق با شرایط سیاسی و اجتماعیای که آن حضرت و پیروانش را احاطه کرده بود تنظیم میگردید.
حضرت امام هادی(ع) همواره در صدد بود تا هرگاه فرصتی پیش بیاید بر همه اتمام حجّت نموده و حق را به پا دارد. روایت شده است که روزی مردی نصرانی به خانه حضرت امام هادی(ع) آمده و قدری پول برای آن حضرت آورده بود. خادم از خانه خارج شد و به او گفت: آیا تو یوسف بن یعقوب هستی؟ او گفت: آری. خادم گفت: پیاده شو و در دهلیز خانه بنشین، نصرانی از اینکه خادم اسم او و اسم پدرش را میدانست تعجب کرد؛ چراکه او هرگز بر امام هادی(ع) داخل نشده و در آن شهر هم کسی او را نمیشناخت. سپس خادم خارج شد و گفت: آن صد دیناری که در کاغذی پیچیده و در آستین گذاشتهای بده، نصرانی پولها را درآورد و به خادم داد. سپس بر حضرت امام هادی(ع) داخل شد و آن حضرت از او خواستند به راه حق و حقیقت برگشته و به دین مبین اسلام داخل شود. هنگامی که امام به او فرمودند: «ای یوسف، آیا هنوز وقت آن نرسیده است تا هدایت شوی؟» یوسف پاسخ داد: ای مولای من، به اندازهای دلیل و برهان برای من ظاهر شده است که اگر کسی اهلیت داشته باشد برای او کافی است، حضرت امام هادی(ع) به او فرمودند: «هیهات، تو مسلمان نمیشوی. اما به زودی فلان پسر تو مسلمان میشود و از شیعیان ما خواهد بود»[۴۵].[۴۶]
حضرت امام هادی(ع) و وزیر منتصر
روایت شده است که روزی حضرت امام هادی(ع) در ایام وزارت احمد بن خصیب به همراه او حرکت میکرد. حضرت امام هادی(ع) کمی آهستهتر از او حرکت میکرد و بنابراین وی جلوتر از امام هادی(ع) میرفت. ابن خصیب برگشته و به امام هادی گفت: قربانت شوم، تندتر راه بیا، حضرت امام هادی(ع) فرمودند: «تو مقدّم هستی»[۴۷]. راوی گوید: چهار روز بیشتر نگذشت که ابن خصیب از وزارت برکنار شده، زنجیر در پایش قرار گرفت و اندکی بعد کشته شد[۴۸]. ابن خصیب از ظالمان و جباران روزگار بود. منتصر او را به وزارت برگزید. اما هنگامی که وی به ظلم و ستم مشهور شد از کار خود پشیمان شد.
نمونهای از رفتار ظالمانه او این است که روزی سوار بر اسب حرکت میکرد. شخص ستمدیدهای به قصد تظلّم رکاب او را گرفت و قصه خود را باز گفت. وی پای خود را از رکاب بیرون آورده و چنان به سینه آن مظلوم کوبید که او را کشت. مردم این قصّه را دهان به دهان نقل کردند و یکی از شاعران این شعر را در رابطه با این قصّه سرود: «به خلیفه بگو ای پسر عموی محمد، وزیر خود را افسار کن چراکه او لگدپران است» «او را درباره لگد انداختن به سوی مردمان مورد سؤال قرار بده و اگر طالب مال هستی بدانکه وزیر تو اموال بسیاری دارد»[۴۹].[۵۰]
امام هادی(ع) و هماوردی علمی
مبارزه حکومت با حضرت امام هادی(ع) به برنامهریزیهای سرکوبگرانه منحصر نبود، بلکه هر از گاهی سعی میکردند تا در مجالس عمومی حضرت امام هادی(ع) را به وسیله سؤالات سخت علمی که واعظان و عالمان درباری برای آن حضرت طرح میکرده و با آن حضرت به مناظره و محاجّه میپرداختند، به زحمت بیندازند تا بلکه آن حضرت عاجز شده و مقام علمی آن حضرت زیر سؤال برود.
البتّه ناتوانی فقیهان حکومتی از حل مشکلات فقهی جدیدی که برای دولت اسلامی پیش میآمد نیز عامل دیگری بود تا خلیفه مسائل را با حضرت امام هادی(ع) مطرح نماید. روایت شده است که مردی نصرانی به نزد متوکل آمد که با زنی مسلمان زنا کرده بود، متوکل میخواست تا بر او حدّ جاری کند، مرد نصرانی که اوضاع را خطرناک دید فورا مسلمان شد، یحیی بن اکثم که در آن زمان قاضی القضاة بود گفت: ایمان این مرد نصرانی هم شرک او و هم گناه او را از بین برد، یکی دیگر از فقیهان حکومتی گفت: باید سه حدّ بر او جاری شود، و هرکدام از آن فقیهان نظری دادند. هنگامی که متوکل این اختلاف را در میان فقها دید دستور داد تا نامهای به حضرت امام هادی(ع) نوشته و این مشکل را از آن حضرت بپرسند. هنگامی که حضرت امام هادی(ع) نامه را خواندند در پاسخ نوشتند: «آنقدر شلّاق بخورد تا بمیرد». یحیی بن اکثم و فقیهان سامرا این حکم را انکار کردند و گفتند: ای امیر المؤمنین، از او علّت این حکم را سؤال کن؛ چراکه این حکم، حکمی است که در قرآن مجید نیامده و سنّتی هم در رابطه با آن وجود ندارد.
متوکل به حضرت امام هادی نامهای نوشت که در آن آمده بود: فقیهان این حکم را انکار کرده و گفتهاند: سنّت بر این حکم قائم نشده است، و در قرآن نیز آیهای بر مدلول آن وجود ندارد، پس برای ما بیان کن که به چه دلیل حکم کردهای این مرد آنقدر شلّاق بخورد تا بمیرد؟!
حضرت امام هادی(ع) در پاسخ نوشتند: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا﴾[۵۱]»؛ پس متوکل دستور داد تا آن مرد را آنقدر تازیانه زدند که مرد[۵۲].[۵۳]
حضرت امام هادی(ع) و فتنه خلق قرآن
در زمان حکومت مأمون عبّاسی از جانب دستگاه حکومت به مسأله خلق قرآن دامن زده شد. دستگاه حکومتی عبّاسی از این عمل چند منظور داشت.
یکی اینکه امت را از دلمشغولیها و اهداف اصلی خود دور کنند؛ دیگر اینکه به واسطه این اختلاف، شکاف میان فرزندان امت اسلام را عمیق کرده و توسعه بخشند، تا این اختلاف و مشغول شدن به خود، آنان را از فکر کردن به مبارزه با حاکم منحرفی که همه رفتارها و اقداماتش از شریعت اسلامی به دور بود باز دارد. فایده دیگر مسأله خلق قرآن این بود که هیأت حاکم از این قضیه برای مبارزه با دشمنان خود استفاده میکرد؛ زیرا به این بهانه، دامی برای شناخت نیروهای مخالف نهاده، سپس سعی در کمرنگ و محدود کردن نقش آنها در جامعه مینمود.
حضرت امام هادی(ع) به شیعیان خود در بغداد نامهای نوشت و آنها را از داخل شدن در مسأله خلق قرآن و همراهی با کسانی که در اینگونه مسائل به بحث میپردازند بر حذر داشت، و بدین وسیله آثار منفی که ممکن بود دامنگیر آنان شود از ایشان دور میکرد. چه بسا ممکن بود که شیعیان با وارد شدن در این عرصهها به عملیات سرکوبگرانه حکومت مبتلا گردند. این نامه از آن حضرت روایت شده است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، عَصَمَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ الْفِتْنَةِ فَإِنْ يَفْعَلْ فَأَعْظِمْ بِهَا نِعْمَةً وَ إِلَّا يَفْعَلْ فَهِيَ الْهَلَكَةُ. نَحْنُ نَرَى أَنَّ الْجِدَالَ فِي الْقُرْآنِ بِدْعَةٌ اشْتَرَكَ فِيهَا السَّائِلُ وَ الْمُجِيبُ فَتَعَاطَى السَّائِلُ مَا لَيْسَ لَهُ وَ تَكَلَّفَ الْمُجِيبُ مَا لَيْسَ عَلَيْهِ، وَ لَيْسَ الْخَالِقُ إِلَّا اللَّهَ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوقٌ، وَ الْقُرْآنُ كَلَامُ اللَّهِ لَا تَجْعَلْ لَهُ اسْماً مِنْ عِنْدِكَ فَتَكُونَ مِنَ الضَّالِّينَ. جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ»؛ به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند ما و شما را از فتنه دور نگه دارد، که اگر این کار را انجام بدهد بسیار نعمت بزرگی به ما عنایت کرده است. و اگر این کار را نکند هلاک شدهایم. ما جدال در مسأله قرآن را بدعتی میدانیم که هم سؤالکننده و هم جواب دهنده در آن شریک هستند؛ چراکه سؤالکننده چیزی را میپرسد که به او مربوط نیست و جواب دهنده را به جوابی وامیدارد که برای دادن آن جواب وظیفهای ندارد، و هیچ خالقی به جز خداوند وجود ندارد، و آنچه به جز او هست همه مخلوقاند و قرآن کلام خداست. برای این کلام خدا اسمی از نزد خود نگذار؛ چراکه در این صورت از گمراهان خواهی شد. خداوند ما و تو را از کسانی قرار دهد که از پروردگارشان در نهان میترسند و از قیامت هراسناکاند[۵۴].
این مسأله ساختگی در زمان حکومت مأمون، معتصم و واثق ذهن امت اسلام را همواره به خود مشغول داشته بود، جواب حضرت امام هادی(ع) بسیار تعیینکننده و رسا بوده و شیعیان خود را از افتادن در دامهای هیأت حاکم دور کرده و آنها را با دین سالم از این فتنه خارج مینمود، حضرت امام هادی(ع) همواره مترصّد رویدادها و پدیدههایی بود که حیات عموم جامعه اسلامی را با تهدید مواجه میساخت، و در هریک از آنها -به صورت خاص- موضعگیری خاص آن را به کار میبرد تا شیعیان خود را از لغزشگاههای انحراف و وارد شدن در بسیاری از مسائل که جز آشکار شدن هویت شیعی آنها و در نتیجه افتادن در دامهای هیأت حاکم و سرکوب و شکنجه و زندان فایده دیگری در برنداشت جلوگیری نماید[۵۵].
امام هادی(ع) با اصحاب و شیعیانش
زندگی حضرت امام هادی(ع) آمیخته با حوادث تلخی بود؛ چراکه در آن زمان جنگ بر سر قدرت در شدیدترین وضع خود بین فرزندان هیأت حاکم از یک سو و بین امیران و فرماندهان ترک و غیر ترک که در به دست گرفتن حکومت طمع بسته بودند از سوی دیگر درگرفته بود. نتیجه این جنگ و جدال این بود که در این شرایط، حضرت امام هادی(ع) و عموزادگان و پیروان آن حضرت متحمّل آزار و شکنجه زیادی گردیدند؛ چراکه هرکدام از آن جدالکنندگان بر سر قدرت، آن حضرت را بهعنوان رهبر جبهه مخالفان حکومت میدانست. حاکمان عبّاسی اگرچه در میان خود سخت بر سر قدرت درگیر بودند، اما همه آنها به یک اندازه از حضرت امام هادی(ع) وحشت داشتند. آنان، آن حضرت را سرور اهل بیت و پیشوای امت و دارای نفوذ کلمه در میان مردم میدانستند.
حضرت امام هادی(ع) نیز بهعنوان مرجع فکری و روحی جامعه شیعه و با هدف ایمنسازی مؤمنان در برابر انحرافات فکری، همواره نقش تربیت، راهنمایی و آمادهسازی آنان را دنبال مینمود. آن حضرت همواره آنان را از وارد شدن در بسیاری از مسائل که وارد شدن در آنها باعث کشف هویت آنها و ارتباطشان با امام(ع) میگردید منع مینمود؛ چراکه کشف این هویت و ارتباط باعث میشد که آنها در معرض گرفتار شدن در چنگال عقوبت و شکنجه هیأت حاکم قرار گیرند؛ چراکه اگر عمال حکومت به ارتباط نزدیک و موالات کسی با این خاندان پی میبردند آن شخص عاقبتی جز زندان و یا کشته شدن نداشت، چنانکه این مسأله در رابطه با ابن سکیت و دیگرانی غیر از او اتّفاق افتاد.
کسانی که این برهه از تاریخ را که به عصر عبّاسی دوّم معروف شده است مطالعه کردهاند، اگرچه دولت عبّاسی را در این دوره به ضعف سیاسی و اداری توصیف نمودهاند، اما بر این نکته تأکید دارند که حاکمان دولت عبّاسی علیرغم تمام ضعفهایی که داشتند در مراقبت شدید از امام و اصحاب او کوتاهی نمیکردند، تا بدین وسیله دایره فعالیت امام(ع) را محدود کرده و نگذارند تأثیر فعالیتهای آن بزرگوار به اقشار مختلف امت برسد. به همین دلیل است که میبینیم حضرت امام هادی(ع) بیشتر وقت و تعلیمات خود را به شیعیان و موالیان خود اختصاص میداد و در عین حال مترصّد فرصتهایی بود که در آن فرصتها بتواند به موضعگیریهایی بپردازد که نشاندهنده نقطه نظر اسلام در وقایع و رویدادها و بیانکننده میزان دوری حاکمان عبّاسی از پیاده کردن تعالیم واقعی اسلام باشد؛ چراکه عباسیان در قلّه انحراف و فرو رفته در گنداب لهو و هرزهدرایی بودند.
موضعگیریهای امام هادی(ع) در برابر رویدادها، متناسب با شرایط زمان خود بوده است. آن حضرت راهنماییها و تعلیمات خود را با احتیاط و دقت و مخفیکاری کامل به شیعیان و اصحاب خود میرسانده است. و شاید بتوان مهمترین و روشنترین موضعگیری حضرت امام هادی(ع) را در این جنبه به حسب آنچه از اسناد موثّق تاریخی به دست ما رسیده است موضعگیری آن حضرت در مقابل توطئه متوکل برای ضربه زدن به آن حضرت از طریق برادرش موسی باشد؛ آنجا که متوکل با توطئه بعضی از همنشینان خود، «موسی» برادر حضرت امام هادی(ع) را از مدینه به سامرا دعوت کرد تا با نشاندن او در مجلس لهو و لعب خود شایع کند، که حضرت امام هادی(ع) در نزد متوکل نشسته و در شرب خمر و لهو و لعب با او همدم و همراه است.
اما حضرت امام هادی(ع) به همراه کسانی که به استقبال برادر آن حضرت رفته بودند حرکت کرد و قبل از اینکه برادرش سخنی گفته باشد وی را از عاقبت شوم توطئه متوکل آگاه کرد و به وی خبر داد که او هرگز با متوکل در مجلسی که متوکل قصد آن را دارد بر سر یک سفره نخواهد نشست، و چنین شد که امام(ع) خبر داده بودند؛ چراکه متوکل پیش از برقراری آن مجلس به قتل رسید[۵۶].[۵۷]
رسیدگی حضرت امام هادی(ع) به شیعیان و برآوردن نیاز آنان
حضرت امام هادی(ع) نامهای به محمد بن فرج رخجی نوشتند که در آن آمده بود: «به امور خود سروسامان ده و آماده امر مهمی باش»، محمد بن فرج گوید: من مشغول رتق و فتق امور خود شدم و نمیدانستم که منظور آن حضرت از نامهای که نوشته است چیست، تا اینکه فرستادهای از طرف حکومت بر من وارد شده، مرا دستگیر کرده و با غل و زنجیر از شهرم حرکت داده و تمام اموال و داراییهای مرا مصادره کردند.
میبینیم حضرت امام هادی(ع) در زندان نیز از حمایت این مرد دست برنداشته و در نامهای بشارت آزادی او را از زندان داده و او را چنین سفارش کردند: «در ناحیه کرانه غربی فرود نیا».
وی گوید: هنگامی که این نامه را خواندم در دل گفتم: عجیب است!! امام هادی(ع) در حالی چنین مطلبی را برای من مینویسد که من در زندان به سر میبرم اما چند روزی نگذشت که مشکلم برطرف شد، دست و پای مرا باز کرده و از زندان آزادم کردند[۵۸].
از همین قبیل است قضیه یکی دیگر از اصحاب آن حضرت که توسط دستگاه عباسی متحمل ضرر مالی شده است؛ وی گوید: روزی به نزد حضرت امام هادی(ع) رفته و به آن حضرت عرضه داشتم: متوکل تنها به این خاطر که میداند من با شما ارتباط دارم، حقوق مرا قطع نموده و جز این، اتّهام دیگری ندارم، حال سزاوار است که بر من لطف و کرم کنی و در نزد او وساطت کنی تا حقوق مرا وصل کند. امام هادی(ع) فرمودند: ان شاء الله حاجتت برآورده است.
چون شب فرا رسید، فرستادگان متوکل پیدرپی به در خانه من آمده احضارم مینمودند. من در همان شب به نزد متوکل رفته، او را در رختخوابش دراز کشیده یافتم. متوکل در همان حال به من گفت: ای ابو موسی به ما سر نمیزنی و خود را از خاطر ما میبری. چه مقدار از بابت حقوق از ما طلب داری؟
گفتم: فلان صله و فلان پول و چون قدری از طلب خود را یادآوری نمودم دستور داد تا آن مبلغ و به اندازه همان مبلغ اضافه به من دادند، پس از اینکه از نزد او خارج شدم به وزیرش فتح گفتم: آیا حضرت امام هادی(ع) اینجا آمده یا نامهای برای متوکل نوشته است؟ فتح پاسخ داد: خیر. ابو موسی گوید: بر حضرت امام هادی(ع) داخل شدم. آن حضرت تا مرا دیدند فرمودند: «ای ابو موسی، این چهره، چهره رضایتمندی است»، عرض کردم: ای سید و آقای من، به من گفته شده که شما اصلا به نزد متوکل نرفته و از او چیزی نخواستهاید.
آن حضرت در پاسخ فرمودند: خداوند متعال میداند که ما هیچگاه در کارهای مهم جز به او پناه نبرده و در ناملایمات جز بر او توکل نمیکنیم. ما نیز عادت کردهایم که همواره دست حاجت به سوی آن درگاه مقدس دراز کرده و اجابت را تنها از او بخواهیم، و میترسیم که اگر ما از این کار رو برگردانیم، اجابت نیز از دعای ما برداشته شود[۵۹].
حضرت امام هادی(ع) دائما از اوضاع و شرایطی که شیعیان و اصحاب حضرت در آن میزیستهاند آگاهی کامل داشته و به جهت همین اطلاع از بدی شرایط اقتصادی و سیاسی، همواره در راه کم کردن فشار از شیعیان تلاش میکردهاند. آن حضرت میدانستند که حکومت عبّاسی آنچنان کار را بر ایشان تنگ گرفته، شرایط دشواری برایشان میآفریند که آنان را از هرگونه تحرک و عمل باز میدارد، چه رسد به اینکه بخواهند از نظر اقتصادی و سیاسی به جنگ و درگیری با دستگاه حاکم بپردازد و حضرت امام هادی(ع) در نظر داشتند برای تقویت شیعیان در برابر چنین اوضاعی به اقداماتی از این دست بپردازند:
- تقویت ارتباط و توجّه آنان با خداوند متعال.
- برآوردن نیازهای شخصی آنان.
- بازگرداندن اعتماد به نفس آنان برای پایداری در راه یاری حق و مبارزه با باطل.
- محکم کردن ارتباط شیعیان با شخص آن حضرت به جهت گرفتن دستورات و مسائل دینی و سیاسی به صورت مستقیم یا از طریق افراد راستگویی که امام(ع) شیعیان را به برقرار کردن رابطه با آنان سفارش میکردند[۶۰].
امام هادی(ع) و غالیان
در زمان حضرت امام هادی(ع) اشخاص و گروههایی بروز کردند که مردم را به آراء و نظریات و جهتگیریهایی خاص به خود دعوت میکردند و با این کار قصد داشتند تا مردمان سادهدل را گول زده، از رهبری حضرت امام هادی(ع) برگردانده و در معتقدات آنها ایجاد شک کنند تا بدین وسیله بتوانند حرکت شیعه را مختل کرده و دایره تأثیرگذاری آنان را محدود نمایند.
بعید نیست که در پشت صحنه بعضی از این افکار و مجموعهها دست ایادی حکومت دیده شود؛ چراکه مهمترین هدف آنان ضعیف کردن حرکت امام(ع) و تنگ کردن دایره اثرگذاری افکار آن حضرت در برابر افکار بدعتآموز، ویرانگر و ضد اسلامی حکومت بوده است.
از این گروه غالیان و منحرفان، میتوان به علی بن حسکه و قاسم یقطینی اشاره کرد. هنگامی که اصحاب حضرت امام هادی(ع) از آن حضرت در رابطه با معتقدات علی بن حسکه سؤال کردند، امام(ع) در این باره فرمودند: این دین ما نیست، پس از آن دوری کن[۶۱].
و از محمد بن عیسی ـ یکی از اصحاب حضرت امام هادی(ع) ـ روایت شده است که گفت: حضرت امام هادی(ع) نامهای به من نوشتند که در آن آمده بود: خداوند قاسم یقطینی و علی بن حسکه قمی را لعنت کند. همانا شیطانی به چشم قاسم آمده و برای فریب او سخنانی به ظاهر زیبا را به وی القا مینماید[۶۲].
و موارد زیاد دیگری از موضعگیریهای حضرت امام هادی(ع) در همین رابطه، برای بیان حقیقت، اثبات عقیده حق و بر حذر داشتن اصحاب و شیعیان خود از انحراف و گمراهی[۶۳].
امام هادی(ع) و انقلابهای زمان آن حضرت
شرایط اقتصادی و اجتماعی بد و شرایط سیاسی آمیخته به زور و استبداد که امت اسلام از ابتدای دولت عبّاسی دوّم با آن دست به گریبان بود بسیاری از مخالفان دولت را بر آن داشت تا به قیام مسلّحانه بر ضد این حکومت دست بزنند. به همین دلیل در شهرهای مختلف مملکت اسلامی چندین انقلاب و شورش به وقوع پیوست. همچنانکه حرکتهای جداییطلبانهای نیز روی داد که نتیجه آنها تشکیل دولتها و امارتهای مستقل در شهرهای مختلف بود.
امروز ما به واسطه سختی دستیابی به مواضع حضرت امام هادی(ع) در برابر هرکدام از این قیامها و انقلابها نمیتوانیم ادّعا کنیم که همه این حرکتها صورت شرعی داشته است؛ چراکه برخورد و موضعگیری حضرت امام هادی(ع) و شیعیان آن حضرت با رویدادها و حوادث زمان کاملا آمیخته با احتیاط و پوشیدگی بوده است؛ زیرا سفارشات و تعلیمات آن حضرت به خواص و شیعیانشان نیز از بالاترین حد مخفیکاری برخوردار بوده است، قیامها و نهضتهای زمان حضرت امام هادی(ع) را میتوان به دو بخش تقسیم نمود:
- تحرکات و قیامهایی که تحت عنوان «دعوت به رضایت آل محمد(ص)» صورت میگرفت.
- حرکتهای مخالفی که به دلایل و اسباب متعددی با حکومت بنی عبّاس درگیر بودند. دلایلی مانند ظلم و ستم حاکمان بنی عبّاس، ظلم و جور والیان و فرماندهان ترک سپاه؛ چراکه این دوره از تاریخ، زمان بروز نقش وسیع ترکان در اداره حکومت بوده است[۶۴].
امام هادی(ع) و روشهای مبارزه با حکومت
دور کردن حضرت امام هادی(ع) از مدینه و اقامت دادن آن حضرت در شهر سامرا که نزدیک به مرکز خلافت یعنی بغداد بود با این هدف انجام شد که دستگاه حاکم به سادگی بتواند همه حرکات و سکنات آن حضرت را زیرنظر داشته و از دیگر سوی آن حضرت را از شیعیان و اهل بیت و دوستانشان دور، نگاه دارند. با این امید که فعالیتهای حضرت امام هادی(ع) را ضعیف کرده، نقش آن حضرت را در جامعه محدود نموده و در نهایت، آن حضرت را در برابر این مراقبت شدید به تسلیم وادارند تا نخست به میزان تحرک آن حضرت دست یافته و سپس شیعیان و اصحاب آن حضرت را شناسایی نموده و برای خنثی کردن برنامههای آنها برنامهریزی کرده و از تأثیر امام و انتشار فکر آن حضرت در میان امت اسلام جلوگیری نمایند. نسلی که مکتب حضرت امام رضا(ع) و فرزندان آن بزرگوار را بهعنوان جبهه اصلی مبارزه با حکومت وقت میدانستند.
پس ثبات حکومت عبّاسی متوقف بر خنثی کردن همه تحرکات مخالف بود. از همین جا درمییابیم که تعلیمات و راهنماییهای حضرت امام هادی(ع) برای پیروان و اصحاب آن حضرت تا چه اندازه دقیق و عمیق بوده؛ چراکه شرایط زندگی آن نسل بسیار سخت و دشوار بوده است.
ما میتوانیم از راه بررسی نوع مسائلی که حضرت امام هادی(ع) و شیعیانش آنها را مراعات میکردند سختی شرایطی را که امام هادی(ع) و شیعیانش را از جانب حکومت ظالم عبّاسی احاطه کرده بود دریابیم. حال به مواردی از این دقتها توجّه نمایید:
- انتخاب مکانهای سرّی برای دیدارها، از اسحاق جلّاب روایت شده است که گفت: حضرت امام هادی(ع) مراطلبید و مرا به اصطبل خانه خود برد که در آنجا جای وسیعی یافتم که تاکنون آن را نمیشناختم[۶۵].
- خودداری از نوشتن معلومات و فرامینی که از جانب امام هادی(ع) صادر میشد، از داوود صرمی روایت شده است که گفت: مولایم حضرت امام هادی(ع) دستورات زیادی به من دادند تا من آن کارها را به انجام برسانم. سپس به من فرمودند: «بگو چیزهایی را که به تو گفتم چگونه بازگو خواهی کرد؟» من آنچه را که آن حضرت فرموده بود از یاد برده بودم، آن حضرت دستور دادند تا دوات حاضر کرده و نوشتند: «بسم الله الرّحمن الرّحیم. اگر خداوند متعال بخواهد آنها را به یاد خواهم آورد و کار به دست خداوند متعال است».
- به کار بردن اسامی سرّی[۶۶].
- به کار بردن زور بر ضد عناصر خطرناک.
- اعتماد بر عناصر متعهد، مؤمن و مخلص در نقل اخبار و نامهها[۶۷].
آن حضرت علاوهبر این موارد، شیوههای دیگری نیز برای رساندن اطلاعات به شیعیان یا موضعگیری کردن در برابر حوادث کلی جامعه و غیره داشتند؛ مثلا از طریق طرح افکار در مجالس عمومی یا خصوصی یا از طریق القای ادعیه و زیارات ائمّه(ع). چنانکه نمونه آن را در زیارت جامعه میبینیم که متضمّن معانی بسیار بلند و افکار عقیدتی بسیار مهم است.
حضرت امام حسن عسکری(ع) نیز در جزءجزء همه اینرویدادها و حوادث با پدر بزرگوار خود همراه و شاهد همه آنچه را که بر پدر بزرگوارش و شیعیان او میگذشته بوده است. آن حضرت برنامههای سرکوبگرانهای که حکومت بر آن حضرت روا میداشته و مصیبتهایی که امت اسلام از آن رنج میبردهاند را در طول بیست سال از نزدیک دیده و مشاهده نموده است[۶۸].
ازدواج حضرت امام حسن عسکری(ع)
از بشر بن سلیمان نخاس -از اولاد ابوایوب انصاری- یکی از اصحاب حضرت امام هادی و امام عسکری(ع) روایت شده است که گفت: «کافور خادم ـ خادم امام هادی(ع) ـ به نزد من آمد و گفت: مولای ما حضرت ابو الحسن امام هادی(ع) تو را میخواند. من به سرعت به نزد آن حضرت رفتم. هنگامی که در برابر آن حضرت نشستم به من فرمودند: «ای بشر، تو از فرزندان انصار هستی، و دوستی ما خاندان همواره در میان شما بوده است که آن را نسل به نسل به میراث بردهاید. پس شما افراد مورد اعتماد ما اهل بیت میباشید، و من اکنون میخواهم تو را به فضیلتی بیارایم و شرافت دهم که به واسطه آن در موالات و دوستی ما از همه شیعیان پیشی بگیری؛ من سرّی را به اطلاع تو میرسانم و تو را برای خریدن یک کنیز میفرستم».
سپس آن حضرت نامه کوچکی به خط و لغت رومی نوشته و با انگشتری خود آن را مهر نمودند. سپس همیان زردی که در آن دویست و بیست دینار بود بیرون آورده به من داده و فرمودند: «اینها را بگیر و به بغداد برو و پیش از ظهر فلان روز در معبر فرات حاضر شو. هنگامی که به آنجا رسیدی میبینی که در کنار تو قایقهایی وجود دارد که در آن اسیران جنگی را میآورند، و در میان آنها کنیزانی میبینی و گروهی از بردهفروشان که وکیلان فرماندهان بنی عبّاس میباشند و نیز گروهی از جوانان عرب را در آنجا خواهی یافت. هنگامی که این اوضاع را دیدی، تمام روز کارهای بردهفروشی به نام عمر بن یزید نخّاس را از دور زیرنظر بگیر، تا وقتی که کنیزی با فلان صفت که دو لباس حریر و ضخیم بر تن دارد و از عرضه شدن برای فروش امتناع کرده و اگر کسی از مشتریان بخواهد او را لمس کند اجازه نمیدهد، برای فروش عرضه شود. در این هنگام صدای کنیزک را به زبان رومی از پشت پرده نازکی میشنوی. بدان که او میگوید: آه از هتک حرمت. آنگاه یکی از فروشندگان میگوید: من این کنیز را سیصد دینار میخرم؛ چراکه عفّت او مرا بیشتر در خریدش راغب کرده است، آنگاه کنیز به زبان عربی به وی میگوید: اگر در هیئت و شمایل سلیمان بن داوود درآیی و حکومتی مانند او داشته باشی هرگز دل به تو نخواهم بست، پس پول خود را حرام نکن. آنگاه بردهفروش گوید: چه کنم؟ من ناچارم تو را بفروشم، کنیز به او پاسخ میدهد: چه عجلهای داری؟ باید خریداری پیدا شود که دل من به او آرامش یابد و وفاداری و امانتش را دریابم، این وقت است که باید برخیزی و به نزد عمر بن یزید نخّاس بروی و به او بگویی که نامهای دربسته از جانب یکی از اشراف داری که آن را به لغت و خط رومی نوشته و در آن کرم و وفاداری و هوش و سخاوت خود را توصیف نموده است. این نامه را بگیر و به این کنیز بده تا با خواندن آن نامه اخلاق صاحب نامه را دریابد، و اگر قلب او به صاحب نامه مایل شد و رضایت داد من وکیل صاحب نامه در خریدن این کنیزک از تو میباشم».
بشر بن سلیمان گوید: من همه آنچه را که مولای من حضرت امام هادی(ع) در رابطه با آن کنیز مقرّر فرموده بود امتثال نموده و به انجام رساندم.
هنگامی که کنیزک به نامه نگاه کرد به شدت گریست و به عمرو بن یزید بردهفروش گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، و سوگندهای سنگینی یاد کرد که اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت، من نیز با بردهفروش در قیمت او مشغول بحث و گفتگو شدم تا اینکه بر مقداری که مولایم به من داده بود (دویست و بیست دینار) توافق نمودیم. بردهفروش پول را از من گرفت و کنیزک خوشحال و خندان به نزد من آمد.
من کنیزک را به حجرهای که در بغداد در آن ساکن بودم بردم. هنگامی که به اطاق رسیدیم کنیزک آرام نگرفت مگر اینکه نامه مولای ما را از گریبان خود بیرون آورد و مدام آن را بوسیده و بر چشمها و صورت خود نهاده و آن را به بدن خود میمالید. من از روی تعجّب به او گفتم: آیا نامهای را میبوسی که صاحب آن را نمیشناسی؟ گفت: ای ناتوانی که شناخت اندکی از مقام فرزندان انبیا داری، به سخنان من با دل و جان گوش بسپار. من ملیکه دختر یشوعا پسر قیصر ملک پادشاه روم هستم، مادر من از فرزندان حواریان میباشد که نسب او به شمعون، وصی حضرت مسیح میرسد، اکنون قصّه عجیبی برای تو تعریف خواهم کرد:
هنگامی که من در سن سیزده سالگی بودم، جدم قیصر تصمیم گرفت تا مرا به ازدواج برادرزاده خود درآورد. به همین منظور سیصد مرد از نسل حواریان از کشیشان و راهبان و هفتصد مرد از شخصیتهای مملکتی را در قصر خود جمع نمود. از امیران لشکر و فرماندهان و رؤسای سپاه و رؤسای طوایف نیز چهار هزار نفر در آن مجلس حضور پیدا کردند. سپس دستور داد تا از خزانه او تختی ساخته شده از جواهرات مختلف را به صحن قصر آوردند و آن را بالای چهل پلکان قرار دادند. هنگامی که برادرزاده او از پلهها بالا رفت و صلیبها افراشته، اسقفها ایستاده و اسفار انجیل باز شد، صلیبها از بالا افتاده و نقش زمین گردید. پایههای تخت نیز فرو ریخته، تخت بر زمین آمده و آن کسی که بالای تخت نشسته بود بیهوش گردید. در این هنگام رنگ صورت اسقفها تغییر یافته و اندامشان به لرزه درآمد.
اسقف بزرگ به جد من گفت: پادشاها، ما را از دیدن این شومی و نحوست که دلالت بر زوال دولت دین مسیحی و مذهب ملکانی دارد معاف بدار. جد من این مسأله را شدیدا به فال بد گرفت و به اسقفها گفت: این ستونها را بلند کرده و صلیبها را برافرازید و برادر این داماد فروافتاده بخت برگشته را حاضر کنید تا این دختر را به ازدواج او درآوریم و نحوست او را به سعادت دیگری از بین ببریم. هنگامی که این کار را کردند همان حوادثی که درباره داماد اول اتفاق افتاده بود درباره داماد دوّم نیز اتفاق افتاد. مردم متفرّق شده و جد من قیصر با حالتی غمناک و متأسف برخاست و داخل خانه زنان شد و پردهها فرو افتاد.
من در همان شب در خواب دیدم که گویا مسیح و شمعون و عدهای از حواریان در قصر جد من جمع شده و در آن تختی از نور نصب نمودهاند که گویی از حیث بلندی جایی که در آن نصب شده بود با آسمان رقابت میکرد، و در همان مکانی نصب شده بود که جد من آن تخت را نصب کرده بود. در این هنگام حضرت محمد(ص) و داماد و وصی او و عدهای از فرزندانش در این مجلس داخل شدند. آنگاه مسیح برخاسته پیش رفت و با آن حضرت روبوسی نمود، سپس محمد(ص) به او گفت: «ای روح الله، آمدهام تا از وصی تو شمعون دخترش ملیکه را برای این پسر خود خواستگاری نمایم» ـ و با دست خود با پسرش ابو محمد فرزند صاحب این نامه اشاره نمود ـ در این وقت مسیح به شمعون نگاه کرد و به او گفت: شرافت بزرگی به تو روی آورده است. پس رحم خود را به رحم آل محمد پیوند بزن. شمعون گفت: این کار را انجام دادم.
پس بالای منبر رفت و محمد(ص) خطبه خواند و مرا به ازدواج فرزندش درآورد، و مسیح(ع) و فرزندان محمد(ع) و حواریان همه شاهد این عقد بودند. هنگامی که بیدار شدم ترسیدم که این رؤیا را برای پدر و جد خود بگویم. چراکه میترسیدم آنها مرا به قتل برسانند. من این سر را در دل داشتم و آن را برای احدی بازگو نکردم. اما محبت حضرت ابو محمد یعنی امام عسکری(ع) در دل من ایجاد شده بود، تا جایی که از خوردن آب و غذا خودداری میکردم و به همین دلیل بسیار ضعیف و لاغر گشته و مریض شدم. دیگر در شهرهای روم پزشکی نماند مگر اینکه جد من او را احضار کرد و دوای درد مرا از او خواستار شد. هنگامی که جدم از بهبودی من ناامید شد به من گفت: نور چشمم، آیا چیزی و آرزویی در این دنیا داری تا آن را برای تو برآورده سازم؟
گفتم: پدربزرگ، میبینم که درهای فرج و گشایش بر من بسته شده است. پس اگر عذاب از اسیران مسلمانی که در دست تو زندانی هستند برداشته، غل و زنجیر از آنها گشوده، آنها را خلاص نمایی امیدوارم که مسیح و مادرش به من سلامتی عنایت کنند، هنگامی که وی این کار را کرد به خود جرأت داده، کمی اظهار سلامتی کرده و کمی غذا خوردم. جدم از این کار خوشحال شد و شروع به گرامیداشت اسیران و عزیز داشتن آنان کرد.
پس از چهارده شب در خواب دیدم که گویا سرور زنان جهانیان حضرت فاطمه(س) به زیارت و دیدار من آمده و به همراه آن حضرت مریم دختر عمران و هزار نفر از زنان بهشتی نیز حضور داشتند، مریم به من گفت: این سرور زنان عالمیان است. او سرور زنان عالم و مادرشوهر تو ابو محمد(ع) است. من به دامنش افتاده و گریه کردم و به نزد او شکایت کردم که ابو محمد(ع) به دیدار من نمیآید، سرور زنان(س) به من فرمود: «تا زمانی که تو به خدا شرک ورزیده و بر مذهب نصاری هستی فرزند من ابو محمد به دیدار تو نخواهد آمد. این خواهرم مریم دختر عمران است که به نزد خداوند متعال از دین تو تبرّی میجوید. اگر تو دوست داری که رضایت خداوند و رضایت مسیح و مریم(ع) را دریابی و به دیدار ابو محمد نایل شوی بگو: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ أَبِي مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»».
هنگامی که من این کلمات را گفتم آن حضرت مرا به سینه خود چسبانید و جان مرا پاکیزه کرد و گفت: «حال منتظر دیدار ابو محمد باش که من او را به نزد تو خواهم فرستاد». من بیدار شدم و همواره منتظر دیدار ابو محمد(ع) بودم.
هنگامی که شب بعد فرا رسید حضرت ابو محمد امام حسن عسکری(ع) را در خواب دیدم و گویا به او میگفتم: حبیب من، پس از اینکه محبّت تو میرفت تا جان از تنم بیرون کند مرا ترک نمودی. آن حضرت در پاسخ من فرمود: «دوری من از تو فقط به دلیل شرک تو بود. حال که تو اسلام آوردهای من هر شب به دیدار تو میآیم تا اینکه خداوند متعال در بیداری ما را به هم برساند»، و دیدار آن حضرت با من از آن تاریخ تاکنون هیچ وقت قطع نشده است.
بشر گوید: به او گفتم: چگونه در میان اسیران قرار گرفتی؟ کنیز پاسخ داد: در یکی از شبها ابو محمد به من خبر داد که: «به زودی جد تو سپاهی را برای جنگ با مسلمین در فلان روز بسیج خواهد کرد و سپس خود نیز از پس آنان روانه خواهد شد. پس بر توست که به صورت ناشناس و در لباس خادمان با عدهای از کنیزان در فلان راه رفته و به آن سپاه ملحق شوی».
من همین کار را انجام دادم. بدینگونه بود که سپاهیان مسلمان بر ما پیروز شدند و کار من به آنجا رسید که دیدی و شاهد آن بودی، و تا این ساعت احدی به جز تو متوجه نشده است که من دختر پادشاه روم هستم، و من خودم این راز را به تو گفتم. پیرمردی که من در سهم غنیمت او وارد شده بودم اسم مرا سؤال کرد. به او گفتم: نرجس، وی گفت: این، نام کنیزکان است.
بشر گوید: به او گفتم: عجیب است که تو رومی هستی اما به زبان عربی سخن میگویی، پاسخ داد: آری. از بس که جدم نسبت به تربیت من مشتاق بود و میخواست من همه انواع دانشها و آداب را فرابگیرم به زنی مترجم دستور داده بود تا هر روز به نزد من بیاید. آن زن هر صبح و شب به نزد من میآمد و زبان عربی را به من میآموخت تا آنجا که من به زبان عربی آشنا شدم و این زبان را به نحو احسن فرا گرفتم.
بشر گوید: هنگامی که آن کنیز را به سامرا بردم بر مولای خود حضرت امام هادی(ع) داخل شدم. آن حضرت فرمودند: «خداوند چگونه عزّت اسلام و ذلّت نصرانیت و شرف محمد و اهل بیت او(ع) را به تو نمایاند؟» دختر پاسخ داد: ای فرزند رسول خدا، چگونه چیزی را که تو به آن از خودم داناتری برای تو توصیف کنم؟ امام(ع) فرمودند: «دوست میدارم اکنون تو را گرامی دارم. چه چیز در نزد تو دوستداشتنیتر است؟ ده هزار دینار، یا بشارتی برای تو به شرافتی جاویدان؟» دختر پاسخ داد: بشارت به فرزندی برای من، آن حضرت به او فرمودند: «بر تو بشارت باد به پسری که پادشاه شرق و غرب دنیا شده و زمین را چنانکه پر از ظلم و جور شده است پر از عدل و داد کند».
دختر گفت: این فرزند از چه کسی خواهد بود؟ امام(ع) فرمودند: «رسول خدا(ص) در فلان شب و فلان ماه از فلان سال رومی تو را از چه کسی خواستگاری کرد؟». دختر پاسخ داد: از مسیح و وصی او، امام(ع) به او فرمود: «مسیح و وصی او را تو به ازدواج چه کسی دادند؟» دختر پاسخ داد: به ازدواج پسر تو یعنی ابو محمد(ع)، امام(ع) به او فرمودند: «آیا او را میشناسی؟»
دختر پاسخ داد: از شبی که به دست سرور زنان -صلوات الله علیها- اسلام آوردم، آیا شبی بوده است که در آن وی را نبینم؟ بشر گوید: مولای ما فرمود: «ای کافور، خواهرم حکیمه را صدا بزن»، هنگامی که حکیمه داخل شد آن حضرت به او فرمودند: «این همان است». پس حکیمه خاتون وی را در آغوش گرفته، مدت زیادی در آغوش وی بود و چیزهایی زیادی در گوش او گفت، سپس حضرت امام هادی(ع) به حکیمه خاتون فرمود: «ای دختر رسول خدا، این دختر را به خانه خود ببر و واجبات و سنن را به او بیاموز که او همسر ابو محمد و مادر قائم است»[۶۹].
صدوق نیز به سند خود از محمد بن عبدالله طهری روایت کرده است که گفت: پس از وفات حضرت امام عسکری(ع) به نزد حکیمه خاتون دختر حضرت امام جواد(ع) رفته و درباره حجّت از او سؤال کردم؛ چراکه مردم درباره او اختلاف کرده و در حیرت بودند، حکیمه خاتون به من فرمود: بنشین، من نشستم. سپس فرمود: ای محمد، خداوند تبارک و تعالی زمین را از حجّت خالی نمیگذارد. چه این حجّت ناطق باشد یا ساکت، و بعد از حسن و حسین(ع) هیچگاه حجّت را در دو برادر قرار نخواهد داد تا حسن و حسین را به این مرتبه فضیلت بخشیده و در روی زمین مثل و مانندی برای آنها قرار ندهد مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی فرزندان حسین(ع) را بر فرزندان حسین(ع) فضیلت داد و برتری بخشید همچنانکه فرزندان هارون را بر فرزندان موسی برتری داد، اگرچه موسی بر هارون حجّت بود، اما فضیلت تا روز قیامت برای فرزندان هارون است. برای امت نیز چنین حیرتی لازم است تا آنانکه به راه باطل میروند به شک و شبهه بیفتند و آنها که راه حق را انتخاب میکنند در این وانفسای حیرت به درجه خلوص برسند و برای مردم در مقابل خدا بهانه و حجّتی نباشد. بنابراین پس از وفات ابو محمد حضرت امام حسن عسکری(ع) باید حیرت در میان جامعه واقع شود.
به ایشان گفتم: ای مولای من، آیا امام حسن عسکری(ع) پسری هم داشت؟ وی تبسمی فرموده و سپس گفت: اگر امام حسن عسکری(ع) بازماندهای ندارد پس حجّت بعد از او کیست؟ من که تو را خبر دادم که امامت بعد از حسن و حسین در دو برادر جمع نمیشود. من گفتم: ای سیده من، قضیه ولادت مولایم و غیبت او را برای من شرح بده.
در ادامه روایت، حکیمه خاتون اینگونه توضیح میدهد که نرجس کنیز او بوده و حضرت امام حسن عسکری(ع) در زمان حیات پدرش حضرت امام هادی(ع) به حکیمه خاتون تصریح کرده است که خداوند متعال به زودی از این دختر پسری به دنیا خواهد آورد که در نزد خداوند عزّ و جلّ بسیار بزرگوار بوده و زمین را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد پر از عدل و داد خواهد کرد.
اینجاست که حکیمه خاتون از حضرت امام هادی(ع) اجازه میگیرد که این کنیز را به پسر آن حضرت حضرت امام حسن عسکری(ع) ببخشد.
در اینجا حکیمه میگوید: پس لباس پوشیده و به منزل حضرت ابو الحسن امام هادی(ع) رفتیم و نشستم. آن حضرت، سخن آغاز کرده و فرمودند: «ای حکیمه به دنبال نرجس و پسرم ابو محمد بفرست». حکیمه خاتون گوید: گفتم: مولای من، من هم به همین قصد به نزد شما آمدهام تا در همین مسأله از شما اجازه بگیرم. آن حضرت به من فرمودند: «ای زن بابرکت، خداوند تبارک و تعالی دوست دارد تا تو را در اجر این کار شریک نموده و از این خیر تو را بهرهای رساند».
حکیمه گوید: من دیگر درنگ نکرده به منزل خود بازگشته و نرجس را آرایش کرده و او را به حضرت ابو محمد امام عسکری(ع) بخشیده و در خانه خود میان آن دو جمع نمودم. حضرت امام عسکری(ع) چند روزی در خانه من ماند و سپس به خانه پدربزرگوار خود بازگشت و من نرجس را به همراه او به خانه امام هادی(ع) فرستادم[۷۰].
میان دو خبر مذکور نقاط مشترک بسیاری است و مانعی ندارد که روایت دوّم بسیاری از تفاصیل ذکر شده در روایت اول را ذکر نکرده باشد.
البته در این باب روایات دیگری نیز وجود دارد که همه به نقش مهم حکیمه خاتون عمّه امام حسن عسکری(ع) در ولادت حضرت امام مهدی منتظر(ع) تصریح دارند[۷۱].
علاقه حضرت امام حسن عسکری(ع) به برادرش محمد
حضرت امام هادی(ع) چهار پسر و یک دختر داشتهاند. پسران آن حضرت عبارتاند از:
- سید محمد که کنیهاش ابو جعفر بود؛
- حضرت امام حسن عسکری(ع)؛
- جعفر (معروف به توّاب یا کذّاب)؛
- حسین.
سید محمد بزرگترین پسر حضرت امام هادی(ع) بود. وی سیدی جلیل و جامع کمالات بود[۷۲] و شیعه تصوّر داشتند که پس از امام هادی(ع) وی به مقام امامت خواهد رسید؛ چراکه در وی صفات بارزی چون هوش و ذکاوت، اخلاق والا، دانش بسیار و آداب بلند دیده میشد.
عارف کلانی اینچنین درباره وقار و اخلاق والای آن حضرت سخن گفته است: من با ابو جعفر محمد بن علی الرّضا از کودکی همدم و همنشین بودم و هیچکس را از وی باوقارتر، پاکتر و جلیلتر ندیدم... وی همواره ملازم برادرش ابو محمد حضرت امام حسن عسکری(ع) بوده و از وی جدا نمیگردید[۷۳].
هنگامی که حضرت امام هادی(ع) مدینه را به قصد سامرا ترک نمود فرزند خود سید محمد را در سن طفولیت در مدینه گذاشت و بعد از چند سال وی به پدر خود در سامرا ملحق گردید و مدّتی نیز در نزد وی باقی ماند. سپس خواست که به مدینه برگردد، اما چون در طول راه به شهر بلد رسید در آنجا مریض شده و در سال ۲۵۲ ه. ق دار فانی را وداع گفت. در آن هنگام سن او از بیست سال گذشته بود[۷۴].
ما علّت بیماری شدید او را نمیدانیم؛ آیا او از جانب دشمنان و حسودان عبّاسی خود مسموم شده بود، عبّاسیانی که چون دیگران گمان میکردند که پس از حضرت امام هادی(ع) وی امام خواهد شد و احترام بیش از حدّ اقشار مختلف مردم نسبت به او بر آنان گران میآمد، یا اینکه فوت او در اثر بیماری ناگهانی و طبیعی بوده است؟
قلب حضرت امام حسن عسکری(ع) در فقدان برادری که در نزد آن حضرت عزیزترین برادر بود شکست و موجهایی از مصیبت و عزا و حسرت در دل آن حضرت برخاست. آن حضرت در حالیکه غرق در گریه و ناراحتی بود از منزل خارج شده و دلها از دیدن چهره حزنآلودش چنان شکسته شد که زبانها از سخن باز ایستاد و مردم همه به حالت صیحه و نوحه درآمده و حزن و اندوه قلب آنها را سوراخ کرد[۷۵].[۷۶]
علاقه حضرت امام حسن عسکری(ع) به برادرش حسین
حسین پسر حضرت امام هادی(ع) یگانه دوران، و از میان مردان استثنایی عقل بشری، میوه رسیدهای از ثمرات درخت تناور اسلام بوده است، وی به والایی ادب، وسعت اخلاق و بسیاری دانش ممتاز بوده است. همچنین روابط بسیار مستحکمی با برادر خود حضرت امام حسن عسکری(ع) داشته و آن دو را به خاطر شباهت اسمی که به دو جدشان، دو ریحانه رسول خدا(ص) امام حسن و امام حسین(ع) داشتند به لقب سبطین میخواندند.
این نامگذاری در دورهای که آن بزرگواران در آن میزیستهاند بسیار مشهور شده بود، ابو هاشم روایت میکند: «من سوار اسب شده و این آیه را که معمولا در هنگام سواری باید خواند قرائت کردم: ﴿سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ﴾[۷۷] یکی از سبطین این کلام را از من شنید، و گفت: تو در هنگام سواری [تنها] به این کار مأمور نشدهای، بلکه مأمور شدهای [که] چون بر روی مرکب قرار گرفتی نعمت پروردگار خود را به یاد آوری»[۷۸].[۷۹]
رابطه آن حضرت با برادرش جعفر
ما به روایت خاصی که برای ما نوع روابط حضرت امام حسن عسکری(ع) را قبل از امامت با برادرش جعفر روشن کند دست نیافتهایم. اما روایاتی که در این باب وارد شده است بر این مطلب دلالت دارد که جعفر از بدگویی کردن درباره برادرش حسن در نزد خلیفه ابایی نداشته است. چنانکه از خوردن شراب نیز ابایی نداشته است، وی به همراه امام زندانی شد اما امام را آزاد کرده و او را آزاد نکردند، ولی امام(ع) علیرغم اینکه برادرش جعفر به دلیل سعایت از آن حضرت و تظاهر به شرب خمر به زندان افتاده بود از زندان خارج نشد تا برادرش جعفر نیز از زندان خارج شود، قصد جعفر از همنشینی با متوکل پایین آوردن شأن برادرش حسن بود. وی در نزد امامیه به کذّاب یعنی دروغگو معروف شده است؛ چراکه وی بعد از برادرش حسن(ع) ادّعای امامت کرد. اما گفته شده که وی بعد از آن توبه کرده و توّاب لقب گرفته است[۸۰].[۸۱]
منابع
پانویس
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۵۰۳.
- ↑ ارشاد، ج۱، ص۳۱۳.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۲۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۵۱.
- ↑ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ج۷، ص۱۲۶.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۲۴، کشف الغمّه، ج۳، ص۱۹۲، به نقل از ابن طلحه شافعی در مطالب السّؤول.
- ↑ وفیات الاعیان، ج۲، ص۹۴.
- ↑ دلائل الامامه، ص۲۲۳.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام العسکری دراسة تحلیلیة تاریخیة علمیة، ص۵۸-۵۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۵۱.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۲۳۵.
- ↑ کمال الدّین، ج۱، ص۳۰۷؛ اثبات الهداة، ج۱، ص۶۵۱، ۵۴۴، ۴۶۹؛ الشّیعه و الرّجعه، ج۱، ص۸۸؛ محمد جواد طبسی، حیاة الامام العسکری، ص۲۳-۲۸. سه لقب آخری یعنی الفقیه، الرّجل و العالم لقبهایی هستند که به دلیل ورودشان در سند روایات و ملاحظه آنها در شرایط نقل و روایت در کتب رجالی وارد شدهاند.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۵۲.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۵۰۳، ح۱، و به نقل از آن ارشاد، ج۲، ص۳۲۱؛ کمال الدّین، ج۱، ص۴۰ با سندی دیگر؛ و به نقل از شیخ کلینی یا شیخ مفید اعلام الوری، ج۲، ص۱۴۷؛ و به نقل از ارشاد کشف الغمّه، ج۳، ص۱۹۷؛ و به نقل از کمال الدّین و ارشاد و اعلام الوری؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۳۲۶-۳۳۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۳۲۸؛ اخبار الدول، ص۱۱۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۵۳.
- ↑ حیاة الامام الحسن العسکری دراسة و تحلیل، ص۱۰۳، به نقل از الاتّحاف بحبّ الاشراف، ص۶۸.
- ↑ «سپیدهدمان و دیرگاه عصرها در آنها او را به پاکی میستایند * مردانی که هیچ داد و ستد و خرید و فروشی آنان را از یاد خداوند (به خود) سرگرم نمیدارد» سوره نور، آیه ۳۶-۳۷.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۳۲۷، ح۱۱ و به نقل از آن ارشاد، ج۲، ص۳۱۹؛ اعلام الوری، ج۲، ص۱۳۵ و به نقل از ارشاد کشف الغمّه، ج۳، ص۱۹۶ و به نقل از بعضی از کتب اعیان الشّیعه، ج۳، ص۲۹۵، ق ۴، و به نقل از آن در حیاة الامام الحسن العسکری، ص۲۳.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۸۴.
- ↑ حیاة الامام الحسن العسکری، ص۲۴.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۳۱۵؛ و به نقل از آن بحار الانوار، ج۵۰، ص۲۳۶.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۴۲۲.
- ↑ تحف العقول، ص۵۱۷.
- ↑ کافی، کتاب الحجّه، باب الاشاره و النّص علی ابی محمد(ع)، حدیث شماره ۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۵۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۶۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۷، ص۵۱۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۶۳.
- ↑ «آیا پنداشتهاید که ما شما را بیهوده آفریدهایم؟» سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵.
- ↑ حیاة الامام الحسن العسکری، ص۲۲-۲۳، به نقل از جوهرة الکلام فی مدح السّادة الاعلام، ص۱۵۵.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۵۱، ح۳۶، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۵۰، ص۲۷۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۶۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۷، رویدادهای سال ۲۳۴ و سال ۲۵۴ ﻫ.ق
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۷۶.
- ↑ تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۲۱۶.
- ↑ تاریخ الغیبة الصغری، ص۱۱۷.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۶۰ به نقل از دانشمندان علم سیره.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۶۵.
- ↑ المناقب، ج۴، ص۴۳۷.
- ↑ الغیبة الصّغری، ص۱۱۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۶۸.
- ↑ «بَاتُوا عَلَى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرِسُهُمْ *** غُلْبُ الرِّجَالِ فَمَا أَغْنَتْهُمُ الْقُلَلُ وَاسْتُنْزِلُوا مِنْ بَعْدِ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ *** فَأُودِعُوا حُفَرًا يَا بِئْسَ مَا نَزَلُوا نَادَاهُمْ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ مَا قُبِرُوا *** أَيْنَ الْأَسِرَّةُ وَ التِّيجَانُ وَ الْحُلَلُ أَيْنَ الْوُجُوهُ الَّتِي كَانَتْ مُنَعَّمَةً *** مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَ الْكِلَلُ فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِينَ سَاءَلَهُمْ *** تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ يَقْتَتِلُ قَدْ طَالَمَا أَكَلُوا يَوْمًا وَ مَا شَرِبُوا *** فَأَصْبَحُوا بَعْدَ طُولِ الْأَكْلِ قَدْ أَكَلُوا وَ طَالَمَا عَمَّرُوا دُورًا لِتُحْصِنَهُمْ *** فَفَارَقُوا الدُّورَ وَ الْأَهْلِينَ وَ انْتَقَلُوا وَ طَالَمَا كَنَزُوا الْأَمْوَالَ وَ ادَّخَرُوا *** فَخَلَّفُوهَا عَلَى الْأَعْدَاءِ وَ ارْتَحَلُوا أَضْحَتْ مَنَازِلُهُمْ قَفْرًا مُعَطَّلَةً *** وَ سَاكِنُوهَا إِلَى الْأَجْدَاثِ قَدْ رَحَلُوا»
- ↑ مروج الذّهب، ج۴، ص۱۱، به نقل از مبرّد؛ شاید نقل ابن خلّکان در وفیات الاعیان، ج۲، ص۴۳۴ هم به نقل از مبرّد باشد، و به نقل از مسعودی سبط در تذکرة الخواص، ص۳۲۳.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۳۹۶، ح۳، ب ۱۱، و به نقل از آن کشف الغمّه، ج۳، ص۱۸۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۷۰.
- ↑ در زبان عربی کلمه «مقدم» به فتح دال به یک معنی، کنایه از شخصی است که برای مجازات ـ خصوصا اعدام ـ به محل اجرای حکم آورده میشود.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۵۰۱، ح۶ و به نقل از آن ارشاد، ج۲، ص۳۰۶؛ اعلام الوری، ج۲، ص۱۱۶ و به نقل از ارشاد کشف الغمّه، ج۳، ص۱۷۰.
- ↑ مروج الذّهب، ج۴، ص۴۸؛ الکامل فی التّاریخ، ج۵، ص۳۱۱. قُلْ لِلْخَلِيفَةِ يَا ابْنَ عَمِّ مُحَمَّدٍ *** أشْكِلْ وَزيرَكَ، انَّهُ رَكَّالُ أشْكِلْهُ عَنْ رَكْلِ الرِّجالِ فَإنْ تُرِدْ *** مالًا فَعِنْدَ وَزيرِكَ الْامْوالُ
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۷۳.
- ↑ «و چون عذاب ما را دیدند گفتند: به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به آنچه شریک (خداوند) میپنداشتیم کافریم * اما همین که عذاب ما را دیدند دیگر ایمانشان برای آنها سودی نداشت» سوره غافر، آیه ۸۴-۸۵.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۴۳۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۷۴.
- ↑ امالی شیخ صدوق، ص۴۸۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۷۶.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۵۰۲، ح۸، و در چاپ دیگر، ج۲، ص۹، و به نقل از آن ارشاد، ج۲، ص۳۰۷؛ اعلام الوری، ج۲، ص۱۲۱- ۱۲۲، و به نقل از ارشاد کشف الغمّه، ج۳، ص۱۷۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۷۸.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۵۰۰، ح۵، به نقل از آن، ارشاد، ج۲، ص۳۰۶؛ اعلام الوری، ج۲، ص۱۱۵، به نقل از ارشاد، کشف الغمة، ص۱۷۰.
- ↑ امالی طوسی، ص۲۸۵، ۵۵۵، به نقل از آن مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۴۲۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۸۰.
- ↑ رجال کشّی، ص۵۱۶، ۹۹۴ و ۹۹۵.
- ↑ رجال کشّی، ص۵۱۸، ۹۹۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۸۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۸۴.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۴۹۸-۴۹۹، ح۳.
- ↑ ر.ک: تاریخ الکوفه، ص۳۹۳؛ منهاج التحرّک عند الامام الهادی، ص۸۷-۹۳.
- ↑ دلائل الامامه، ص۲۱۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۸۵.
- ↑ شیخ طوسی، غیبت، ص۱۲۴-۱۲۸.
- ↑ کمال الدّین، ج۲، ص۴۲۶، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۵۱، ص۱۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۸۷.
- ↑ الامام الهادی من المهد الی اللّحد، ص۱۳۶-۱۳۷.
- ↑ حیاة الامام الحسن العسکری، ص۲۴-۲۵ به نقل از المجدی فی النّسب نسخه خطی.
- ↑ الامام الهادی من المهد الی اللّحد، ص۱۳۷.
- ↑ حیاة الامام الحسن العسکری دراسة و تحلیل، ص۲۵، ر.ک: کافی کتاب الحجّه، باب النّص علی ابی محمد(ع)، حدیث شماره ۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۹۷.
- ↑ «پاکا آن (خداوند) که این را برای ما رام کرد و ما را توان آن نبود» سوره زخرف، آیه ۱۳.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۲۹۵، البته مراد آن بزرگوار عمل به مضمون آیه فوق میباشد. ر.ک: ﴿وَالَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا وَجَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَالْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ * لِتَسْتَوُوا عَلَى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ﴾ «و آنکه همه گونهها را آفرید و برای شما از کشتی و از چارپایان چیزی پدید آورد که سوار میشوید * تا بر پشت آن قرار گیرید سپس نعمت پروردگارتان را هنگامی که بر آن قرار گرفتید یاد کنید و بگویید: پاکا آن (خداوند) که این را برای ما رام کرد و ما را توان آن نبود» سوره زخرف، آیه ۱۲-۱۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۹۹.
- ↑ ر.ک: منهاج التّحرک عند الامام الهادی(ع)، ص۸، ر.ک: الامام الهادی من المهد الی اللّحد، ص۱۳۸، ر.ک: مسند الامام الحسن العسکری، ص۵۲-۶۱ و ۱۳۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۹۹.