ولایتعهدی امام رضا در معارف و سیره امام رضا

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

فعالیت‌های امام رضا(ع) پس از ولایت‌عهدی

مأمون به تمام اهدافی که پس از بیعت با امام رضا(ع) به‌عنوان ولی‌عهد و جانشین خود دنبال می‌کرد دست نیافت و تنها چیزی‌که از این اقدام نصیب او شد، متوقف شدن حرکت‌های مسلحانه و گسستن پیوند امام رضا(ع) با پایگاه‌های مردمی او در عراق، حجاز و یمن بود. در مقابل، امام رضا(ع) و منش اهل‌بیت(ع) که حضرتش مروج و مبلغ آن بود امتیازهای فراوانی به دست آوردند. امام(ع) از این فرصت بهره برده، نقش اصلاحی و دگرگون‌ساز خود را به‌طور گسترده ایفا کرد. در اینجا نمادها و عملکردهای این مرحله را مطرح می‌کنیم:

ناکامی مأمون در رسیدن به اهداف خود

همان‌طور که پیشتر گفته شد، مأمون بر آن بود تا امام رضا(ع) را چونان وسیله‌ای برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود و متوقف کردن فعالیت جنبش‌های امر به معروف و نهی از منکر به کار گیرد. او از امام(ع) خواست تا یکی از نزدیکان و پیروان خود را به‌عنوان والی بر مناطقی بگمارد که علیه حکومت او سر به شورش برداشته بود. مأمون با این درخواست، دنبال دست یافتن به یکی از دو هدف بود: با سپردن ولایت آن سامان به یکی از یاران و پیروان امام(ع) شورش در آن منطقه سرکوب می‌شد یا اینکه نیروهای معارض و مخالف خود را رودرروی یکدیگر قرار می‌داد. امام رضا(ع) که از اندیشه پلید مأمون آگاه بود، با آرامش و براساس پیش شرطهای خود، برنامه مأمون را با شکست مواجه کرد.

یکی از این پیشنهادها را به روایت خود امام رضا(ع) مرور می‌کنیم. حضرت فرمود: «مأمون به من گفت: ای ابو الحسن، کسی را که مورد اعتماد خود می‌دانی بر شهرهایی که علیه ما شوریده‌اند بگمار. به او گفتم: تو و من بر شروط خود پابرجا باشیم و من با این شرط تن به ولایت‌عهدی دادم که فرمان نرانم و از کاری نهی نکنم، کسی را عزل نکرده، دیگری را به ولایتی و منصبی نگمارم و لشکری گسیل ندارم تا اینکه خداوند پیش از تو مرا فراخواند. به خدا سوگند، هرگز درباره خلافت و به دست گرفتن آن‌ با خود نیندیشیده‌ام. در مدینه بودم و سوار بر چهارپای خویش در گذرگاه‌های آن رفت‌وآمد می‌کردم. مردم مدینه و کسانی که از مردم آن سامان نبودند، برآوردن نیازهای خود را از من می‌خواستند و من خواسته ایشان را بر می‌آوردم و آنان نسبت به من چونان عمو و کسان مهربان‌ بودند. ای مأمون، بدان که سخن و نوشته‌ام در سرزمین‌ها نافذ و مؤثر است و هر نعمتی که تو به من داده‌ای بدان‌که‌ از جانب خداوند است. مأمون گفت: به شرط وفا می‌کنم»[۱].

مأمون دیگر در این موضوع با امام رضا(ع) وارد گفت‌وگو نشد، بلکه راه حل این مشکل و رهایی از انقلاب‌ها و شورش‌های مسلحانه را در به سامان آوردن نابسامانی‌های عمومی دانست. امام رضا(ع) نیز همان‌گونه که با مأمون به توافق رسیده، و تن دادن به توافق را شرط اصلی پذیرش ولایت‌عهدی خوانده بود، هرگز در امر تعیین و نصب قاضی، سردار سپاه، متولی بیت المال دخالت نکرد و از ایراد سخن و مطلبی که به حکومت مأمون مشروعیت می‌بخشید خودداری ورزید و تنها در اصلاح مفاهیم قضا و مسائلی که با مصالح مسلمانان و اسلام ارتباط داشت دخالت می‌کرد[۲].

اصلاحات قضایی

روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه مأمون در دیوان مظالم می‌نشست و امام رضا(ع) را در سمت راست خود می‌نشاند. روزی به او خبر دادند که صوفی‌ای از مردم کوفه دزدی کرده است. به دستور مأمون او را حاضر کردند. مأمون که سیمای صالحان را در چهره او دید، گفت: «بدا بر این نشانه‌ها و آثار زیبا که چنین کاری ناپسند از آن سر زده است! آن مرد گفت: این کار را از سر ناچاری و درماندگی کردم،؛ چراکه از خمس و غنایم که حقی در آنها دارم‌ محروم شده‌ام، تو نیز مرا- که مسکین و ابن السبیل (در راه مانده) و از حافظان قرآن هستم- از حقم محروم کرده‌ای. مأمون گفت: با این افسانه‌پردازی‌های تو، حدی و حکمی از حدود و احکام خدا را تعطیل نمی‌کنم. آن مرد گفت: اجرای حدود الهی را از خود آغاز کن، ابتدا خویش را از گناهان‌ پاک کن، سپس به دیگران بپرداز. مأمون رو به امام رضا(ع) کرد و گفت: در این‌باره چه می‌گویی؟

امام(ع) فرمود: او می‌گوید دزدی کرده، پس چنین کرده است. مأمون خشمگین شد و گفت: به خدا سوگند انگشتان‌ تو را قطع می‌کنم. مرد صوفی گفت: تو که برده من هستی انگشتانم را قطع می‌کنی؟ آیا مادر تو را از مال بیت المال و فیئ مسلمانان نخریدند؟ از این‌رو برده همه مسلمانان در مشرق و مغرب گیتی هستی و تا زمانی که تو را آزاد نکنند همچنان در بند بردگی آنانی و من یکی از آنان هستم و تو را آزاد نکرده‌ام. دیگر اینکه نجس، نجس دیگری را پاک نمی‌کند، پاک است که نجس را پاک می‌کند و هرکس که خود مستحق حد خوردن باشد نشاید بیش از آن‌که خود را به دست حدود الهی بسپارد، دیگری را حد بزند... .

مأمون رو به امام رضا(ع) کرده، گفت: چه می‌گویی؟ امام(ع) فرمود: خدای - عز و جل- به پیامبر خود فرمود: «بگو: برهان رسا از آن خداست» و همین حجت و برهان است که چون به جاهل رسد، به اندازه (در عین) جهل خود آن را درمی‌یابد و چون به دانشمند برسد به اندازه دانش خود آن را درمی‌یابد. دنیا و آخرت به برهان و حجت پابرجاست و این مرد نیز حجت ارائه کرد. مأمون فرمان داد تا مرد صوفی را آزاد کنند»[۳].

امام رضا(ع) به انگیزه دفاع از حقوق و حمایت از جان و آبروی ستمدیدگان و محرومان و نیز پیاده نمودن احکام قضا براساس روش و آموزه‌های سلیم اسلامی در چنین ماجراهایی دخالت می‌کرد.

روزی مردی را به منظور گردن زدن نزد مأمون بردند. امام رضا(ع) نیز حضور داشت. مأمون از امام(ع) پرسید: «درباره او چه می‌گویی؟ امام(ع) فرمود: می‌گویم: در صورتی که‌ بخشش و گذشت نیکو درپیش‌گیری یقین داشته باش که‌ خداوند بر عزت و بزرگی‌ات می‌افزاید. مأمون گفته امام(ع) را به گوش گرفت و آن مرد را آزاد کرد[۴].

روزی مردی نصرانی را به جرم زنا با زنی هاشمی نزد مأمون آوردند. چون مأمون در مرد نصرانی نگریست، آن مرد مسلمان شد، این کار مأمون را نرم کرده، در مورد او از فقیهان پرسید، آنان گفتند: اسلام، کارهای خلاف‌ گذشته را از میان می‌برد و می‌زداید. مأمون همین مورد را از امام رضا(ع) پرسید، حضرت فرمود: او را بکش،؛ چراکه با دیدن کیفر سخت، اسلام آورد. خدای- عز و جل- فرموده است[۵]: «پس چون سختی عذاب و کیفر را دیدند، گفتند: فقط به خدا ایمان آوردیم»[۶].[۷]

اصلاحات اداری

امور اداری کشور از دیگر مواردی بود که امام رضا(ع) در آن دخالت نمی‌کرد، اما در مواردی که مصلحت اسلام و مسلمانان اقتضا می‌کرد و به منظور جلوگیری از نفوذ دشمنان در دستگاه اداری و حکومتی دخالت کرده، رهنمودهای ارزشمندی در این باب ارائه می‌فرمود، از آن جمله، دخالت در گماردن تازه مسلمانان بود که از این کار ممانعت می‌کرد. به‌عنوان مثال، روزی فضل بن سهل بر مأمون وارد شده، گفت: «فلان شخص ترک را بر فلان مرز (یا شهر مرزی) گماردم. مأمون خاموش ماند، اما امام رضا(ع) فرمود: خداوند به امام مسلمانان و جانشین خدای جهانیان در زمین و متولی امور دین اجازه نداده است، اسیری از سرزمینی را به ولایت بخشی از مرزی (یا شهر مرزی) که مجاور سرزمین آن اسیر است بگمارد،؛ چراکه جان‌ها به وطن خود میل و اشتیاق دارند، بر هم‌نوع خود مهر می‌ورزند و مصالح و منافع خویش را برمی‌گزینند، هر چند با آیین آنان سازگار نباشد که چنین کاری از خرد دور و خطرآفرین است‌. مأمون گفت: این گفته را با آب طلا بنویسید»[۸].

بدین ترتیب امام رضا(ع) قاعده‌ای کلی به دست داد تا براساس آن، والیان و امیران مناطق مرزی تعیین شوند. امام(ع) در این آموزه عبارت «امام و پیشوای مسلمانان» به کار برده است که این به‌معنای پذیرش امامت و پیشوایی مأمون از سوی حضرت نبوده، بلکه قاعده کلی برای مطلق امام مسلمانان است که به امام عادل انصراف دارد[۹].

نشر آرای صحیح در دربار

امام رضا(ع) از فرصت حضور خود در دربار مأمون بهره جسته، به نشر آرای صحیح در عرصه‌های گوناگون اندیشه و اعتقادات پرداخت تا حاکم، وزیران، فرماندهان، امیران، فقیهان، خادمان و پرده‌داران و نگهبانان را با آرای دانشگاه اهل‌بیت(ع)، اندیشه‌ها و اعتقادات پذیرفته شده از سوی آنان و نیز فضایل و والایی‌های ایشان آشنا کند. امام(ع)، بنا به شرایط حاکم سخن آغاز می‌کرد و در شرایط دیگر پرسش‌ها را پاسخ می‌داد. فضل بن سهل در مجلس مأمون از امام رضا(ع) پرسید: «ای ابو الحسن، آیا خلایق در کارهای خود مجبورند؟ امام(ع) فرمود: خداوند عادل‌تر از آن است که بر کاری مجبور کند آن‌گاه کیفر دهد. سهل گفت: بنابراین آزادند؟ امام(ع) فرمود: خداوند حکیم‌تر از آن است که بنده خود را رها کرده، او را به خودش واگذارد[۱۰]. مأمون به امام رضا(ع) گفت: «ای ابو الحسن، درباره جدت علی بن ابی طالب توضیح ده که چگونه و به چه صورتی تقسیم‌کننده بهشت و دوزخ است؟ امام(ع) فرمود: تو خود از طریق پدرت روایت کرده‌ای و او از پدرانت و آنان از ‌عبدالله بن عباس روایت کرده‌اند که گفت: از پیامبر اکرم(ص) شنیدم می‌فرمود: «حُبُّ عَلِيٍّ إِيمَانٌ وَ بُغْضُهُ كُفْرٌ»؛ دوستی علی ایمان و دشمنی او کفر است. آیا تو چنین مطلبی را روایت کرده‌ای؟ مأمون گفت: آری. امام(ع) فرمود: اگر بهشت و دوزخ براساس دوستی و دشمنی او تقسیم شود، پس او (علی) تقسیم‌کننده بهشت و دوزخ است. مأمون گفت: ای ابو الحسن، پس از تو خدا مرا زنده نگذارد. گواهی می‌دهم که تو وارث علم رسول خدا هستی»[۱۱].

بدین ترتیب امام رضا(ع) با اندیشه نافذ و شیوه هوشمندانه خود مأمون و دیگران را به سؤال از حضرتش وامی‌داشت تا با کسب شناخت درباره اهل بیت پیامبر(ص) به فضایل آنان اعتراف کرده، به حضرتش نزدیک شوند. مأمون مجلس مناظره تشکیل می‌داد و مخالفان اهل‌بیت(ع) را در آن گرد می‌آورد و درباره امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) با آنان گفت‌وگو می‌کرد و او را بر دیگر صحابه برتر می‌خواند تا از این رهگذر به امام رضا(ع) نزدیک شود[۱۲].

طبیعتا مخالفان به دلیل تمایل درونی به علی بن ابی طالب(ع) یا ترس از حاکمیت، با سخنان مأمون مخالفت نمی‌کردند و این خود تأثیر مستقیم بر حاضران در مجلس داشت؛ چراکه می‌دیدند فقیهان در برابر آرای مطرح‌شده سکوت می‌کردند و برای آنان تفاوتی نداشت که سکوت فقیهان به جهت نارسایی و ضعف ایشان می‌بود یا اینکه برخلاف میل درونی خویش، در برابر مأمون تسلیم می‌شدند. امام رضا(ع) نیز در این شرایط هیچ فرصتی را برای نشر آرا و اندیشه‌های اهل‌بیت(ع) از دست نمی‌داد[۱۳].

نصایح امام رضا(ع) به مأمون

هرگاه امام رضا(ع) با مأمون تنها می‌شد، او را بسیار پند می‌داد، از خداوند می‌ترساند و کارهای بد مأمون را نکوهش کرده، ناپسند می‌شمرد. مأمون نیز در ظاهر پندهای امام(ع) را می‌شنید و می‌پذیرفت، اما در نهان خود آن را ناخوش داشته، غیرقابل تحمل می‌شمرد.

امام رضا(ع) یک بار بر مأمون وارد شده، دید غلام مأمون آب بر دست او می‌ریزد و او وضو می‌سازد. امام(ع) به مأمون فرمود: «لَا تُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّكَ أَحَداً»؛ کسی را در عبادت خدای خویش شریک مکن[۱۴].

روزی امام(ع) به مأمون فرمود: هرگاه دو گروه به مصاف یکدیگر بروند به یقین‌ خداوند گروهی را یاری می‌کند که گذشت آن بیشتر باشد[۱۵]. زمانی که پیک، خبر فتوحاتی که در برخی از روستاهای کابل صورت گرفته برای مأمون آورد، مأمون بر امام رضا(ع) وارد شده، نامه حاوی خبر فتح را برای امام(ع) خواند. چون از خواندن نامه فراغت یافت، امام(ع) به او فرمود: «فتح روستایی از سرزمین شرک تو را شادمان کرده است! مأمون گفت: آیا جای شادمانی ندارد؟

امام(ع) فرمود: درباره امت محمد(ص) و آنچه حضرت احدیت در امر خلافت برعهده تو نهاده، خداترسی پیشه کن،؛ چراکه تو امور مسلمانان را تباه و تضییع کرده‌ای و کار ایشان را به دیگری سپرده‌ای و او برخلاف فرمان خداوند با ایشان رفتار می‌کند.

دار الهجره و جایگاه نزول وحی را رها کرده، در این سرزمین (خراسان) جای‌گیر شده‌ای و انصار و مهاجران را به حال خویش وانهاده تا هرچه خواهند بکنند و آنان‌ بر مردم ستم روا داشته، در برخورد با مؤمنان پیمان و رابطه خویشاوندی را لحاظ نمی‌کنند. ستمدیده، روزگاری خویش را به سختی می‌افکند، اما در تأمین نیازهای خود ناتوان است و کسی را نمی‌یابد که به او شکوه برد و به تو نیز دسترسی ندارد. پس ای امیر المؤمنین، در امور مسلمانان تقوای الهی پیشه کن و به شهر رسالت و جایگاه مهاجران و انصار بازگرد.

مأمون گفت: سرورم، اکنون چه می‌فرمایی؟ امام(ع) فرمود: نظر من بر آن است که از این سرزمین کوچ کرده، به جایگاه پدران و نیاکان خود بازگردی و خود به امور مسلمانان بپردازی و سرپرستی ایشان را به غیر خود وامگذاری که خداوند درباره زیردستانی که تو را بر آنان گمارده، از تو پرسش و بازخواست خواهد کرد. مأمون گفت: سرورم، نیکو گفتی و این، نظر درست و هوشمندانه است»[۱۶]. مأمون که این نصیحت امام(ع) را بهترین موضع‌گیری سیاسی می‌دید و می‌بایست به آن تن می‌داد، آن را به گوش گرفته به بغداد بازگشت[۱۷].

حفاظت از کیان اسلام

علی‌رغم کنار گذاشته شدن امامان معصوم(ع) از خلافت ـ که حق مسلّم آنان بود ـ آنان، سعی در حفظ کیان اسلام و صیانت از آن در برابر توطئه دشمنان و طمع‌ورزان را وظیفه و یکی از مسئولیت‌های خویش می‌دانستند. آن بزرگواران آنچه در توان داشتند در این راه به کار گرفته، به حل مسائل مشکل که گریبان حاکمان را می‌گرفت می‌پرداختند تا از این رهگذر به موجودیت و کیان اسلام دوام بخشیده، آن را در برابر فروپاشی و تجزیه مصون کنند.

از جمله برنامه‌هایی که برای از هم گسستن موجودیت اسلام تدارک دیده شد، توطئه فضل بن سهل بود که امام رضا(ع) به آن پی برد. سهل می‌خواست مأمون را بکشد، از این‌رو از فرمان او سرپیچی و او را لعن می‌کرد. فضل بر آن بود تا پس از کشتن مأمون، خود حکومت را به دست گیرد و از وجود امام(ع) به عنوان ابزاری برای خاموش کردن صدای اعتراض مسلمانان استفاده کند و امام(ع) به‌عنوان حاکم، اما در دربار تحت‌نظر قرار گیرد و حاکمیت مطلق را خود فضل در اختیار داشته باشد. پیامد دیگری که از کشتن مأمون ناشی می‌شد شکاف سنگین و جبران‌ناپذیری بود که کیان اسلام را تهدید کرده، وحدت امت اسلامی و دولت را به پراکندگی مبدل می‌کرد. امام رضا(ع) که دریافته بود فضل کیان و موجودیت اسلام را هدف قرار داده نه شخص مأمون؛ لذا مأمون را از فضل برحذر داشته، از او می‌خواست تا در برخورد با فضل جانب احتیاط را از دست ندهد[۱۸].

روزی امام رضا(ع) به مأمون فرمود: «توده مردم به جهت رفتاری که با من داشتی از تو ناخشنود هستند و نزدیکان تو به دلیل برخوردی که با فضل کردی از تو ناخرسند می‌باشند. پس به جاست که مرا از خود دور کنی تا کار تو سامان گیرد»[۱۹].

همچنین امام رضا(ع) مأمون را از آشوب و جنگ‌هایی که پس از کشته شدن برادرش امین گریبانگیر مردم شده بود و نیز رخدادهایی که فضل از مأمون پنهان می‌داشت، آگاه کرده، به او فرمود: «مردم به جهت جایگاه فضل و برادرش حسن نزد تو و عباسیان به دلیل جایگاه من نزد تو و بیعتی که با من کرده، مرا به جانشینی خود برگزیده‌ای، بر تو خشمگین هستند»[۲۰].

نصیحت‌های امام رضا(ع) به مأمون براساس مصالح عالی اسلام بود؛ زیرا در صورت فراگیر شدن آشوب‌های داخلی و جنگ‌های خونین بر سر قدرت، کیان اسلام در معرض فروپاشی و نابودی قرار می‌گرفت. از همین‌رو امام(ع) در این‌گونه موارد دخالت‌های ارشادی می‌کرد.

زمانی که فضل بن سهل کشته شد، یاران فضل، مأمون را عامل کشته شدن او خوانده، بر در سرای او گرد آمدند و گفتند: «مأمون‌ او را ناجوانمردانه کشت و اینک به خون‌خواهی او آمده‌ایم. مأمون به امام رضا(ع) گفت: سرورم، به جاست نزد آنان رفته، ایشان را متفرق کنی.

امام(ع) نزد جماعت خون‌خواه رفت و دید که آتش فراهم کرده‌اند تا درب سرای مأمون را بسوزانند. حضرت بر آنان بانگ زده، با دست به آنان اشاره کرد. با اشاره او اجتماع‌کنندگان چنان پراکنده شده، شتابان می‌گریختند که بر یکدیگر فرومی‌افتادند و کسی از ایشان برجای نماند»[۲۱].

می‌بینیم که امام رضا(ع) با دور کردن آن جماعت و بازداشتن آنان از آتش زدن خانه مأمون و کشتن او، بهترین گزینه را انتخاب کرد،؛ چراکه کشته شدن مأمون در آن شرایط پیامدهایی جبران‌ناپذیر برای کیان اسلام به همراه داشت، از جمله:

  1. یاران فضل بن سهل در خراسان اعلام موجودیت می‌کردند؛
  2. حسن بن سهل در منطقه تحت حکومت و امارت خود اعلام استقلال می‌کرد؛
  3. بنی عباس با «ابراهیم بن مهدی» آوازه‌خوان و مطرب بلندآوازه بیعت می‌کردند؛
  4. سپاهیان مستقر در مرزها دستخوش آشفتگی، نابسامانی و هرج‌ومرج می‌شدند که این به‌معنای تجزیه موجودیت واحد اسلام و تبدیل آن به موجودیت‌های متعددی بود[۲۲].

معجزه وسیله اصلاح

«اعجاز» امری است که تنها از صالحان برمی‌آید و روشن است که پیامبران خدا و جانشینان ایشان در رأس این صالحان قرار دارند. خرق عادت یا همان معجزه، زمانی به‌عنوان دلیل و نشانه بوده، گاهی برای ارشاد و هدایت به راه راست ارائه می‌شد. امام رضا(ع) نیز از این قدرت و مدد غیبی برخوردار بود. او پس از رسیدن به ولایت‌عهدی از این توان برای ارشاد و هدایت مردم استفاده کرد. در آغاز ولایت‌عهدی امام رضا(ع) مردم گرفتار خشکسالی شدند. یکی از اطرافیان مأمون و دشمنان امام رضا(ع) زبان به نکوهش و طعن گشوده، می‌گفتند: «ببینید، از زمانی که علی بن موسی الرضا به این سامان آمد و ولی‌عهد ما شد، خداوند باران خود را از ما دریغ کرد. مأمون که این مطلب را شنید بر گوینده سخت خشمگین شده، از امام رضا(ع) خواست تا به درگاه خداوند دعا کرده، برای مردم طلب باران کند.

امام(ع) به بیابان رفت و مردم نیز بدان سو رفتند تا نتیجه کار را ببینند. امام(ع) بر فراز منبر قرار گرفته، حمد و ثنای الهی به جای آورد و گفت: بار خدایا، پروردگارا، تو حق و حرمت‌ ما خاندان پیامبر(ص) را بزرگ گردانیدی و از همین‌رو و آن‌سان که امر کرده‌ای دست به دامان ما برده، به ما متوسل شده‌اند و بدین وسیله‌ به فضل و احسان و رحمت و نعمت تو امید بسته‌اند. پس خداوندا، بارانی همه‌گیر، سودبخش، بدون سستی و کاستی و به دور از زیان بر آنان فرو ریز و پروردگارا، چون این جمع به خانه و جایگاه خود رسیدند، باران رحمتت فرو ریختن گیرد. امام محمد جواد(ع) که خود راوی این مطلب است می‌گوید: سوگند به آن خدایی‌ که محمد(ص) را به حق به پیامبری فرستاد، بادها ابرهایی را در آسمان پدید آوردند و رعد و برق پدید آمد و مردم چنان به تکاپو افتادند که گویی می‌خواهند خود را از گزند باران دور نگه دارند.

امام رضا(ع) به آنان فرمود: این ابر به فلان شهر گسیل می‌شود و امام(ع) ده بار ابرهای پدید آمده و مقصود آنها را به حاضران شناساند. چون یازدهمین ابر شکل گرفت، حضرت فرمود: ای مردم، این ابر را خداوند - عزّ و جلّ- برای شما گسیل داشته است، پس به پاس تفضلی که بر شما نموده، او را سپاس گویید. ای مردم، برخیزید و به سوی خانه‌ها و جایگاه‌های خود روان شوید که این باران به نام شماست و بر سر شما فرو خواهد ریخت، اما تا زمانی که به خانه‌های خویش نرسیده باشید از بارش بازداشته خواهد شد، و آن‌چنان بارانی که شایسته کرم و جلال خداوندی باشد باریدن خواهد گرفت. مردم پراکنده شدند و باران رحمت خداوند چون سیل سرازیر شد. مردم که این کرامت و معجزه را از حضرت دیده بودند، می‌گفتند: «کرامت‌های خدای - عز و جل- بر فرزند رسول خدا(ص) گوارا باد».

از آنجا که مردم، گفته گرامیان درگاه خدا را شنیده، از آنان تأثیر می‌پذیرند، امام رضا(ع) به میان جمع آنان رفت تا از این معجزه بهره گرفته، به وعظ و ارشاد آنان بپردازد. او ضمن خطبه‌ای فرمود: ای مردم، در نعمت‌هایی که خدا بر شما ارزانی می‌دارد تقوای او را پیشه کنید و مبادا با گناهان، نعمت‌های او را برمانید، بلکه با اطاعت از او و شکر نعمت او، نعمت‌های او را پیوستگی بخشید. ای مردم، بدانید که پس از ایمان به خدا و اقرار به حقوق اولیای او که از خاندان پیامبر(ص) هستند. پسندیده‌ترین گونه شکر نزد خداوند، همیاری شما با برادران مؤمن‌تان می‌باشد که بدان وسیله آنان را در امر دنیا - که گذرگاه ایشان به سوی بهشت خداوند است- یاری کنید. پس بدانید هرکس چنین کند از خاصان خداوند ـ تبارک و تعالی ـ خواهد بود[۲۳].

آن‌گاه امام رضا(ع) پاره‌ای از احادیث تربیتی پیامبر(ص) را برای ایشان باز گفت. کرامت‌های دیگری از امام رضا(ع) پدید آمد که بر شاهدان آنها تأثیر شگرفی داشت و آنان را به خود آورده، سبب شد تا پی به خطای خود ببرند. در اینجا به مورد دیگری از معجزه‌های امام رضا(ع) اشاره می‌کنیم.

روال کار بر این بود که هرگاه امام رضا(ع) وارد دربار می‌شد، افراد معین، پرده را بالا می‌زدند تا حضرت بگذرد و هنگام خارج شدن امام(ع) از دربار همین کار را تکرار می‌کردند. روزی همداستان شدند که هنگام ورود امام(ع) پرده را برای او بالا نزنند، اما با آمدن حضرت، بی‌اختیار برخاسته، همانند گذشته وظیفه خود را انجام دادند و امام(ع) وارد شد. آنان یکدیگر نکوهش کرده، پیمان خود را تجدید کردند.

چون روز دیگر فرارسید و امام(ع) وارد دربار شد، پرده‌داران، بی‌اعتنا به امام(ع) از انجام وظیفه خود سرباز زدند. در همین حال تندبادی برخاسته، همزمان با ورود امام(ع) پرده را برداشت و چون امام(ع) آهنگ بازگشت کرد، همان تندباد مجددا پرده را بالا برد. پرده‌داران تحت‌تأثیر این کرامت قرار گرفته، با خود می‌گفتند: «این مرد نزد خداوند منزلتی والا دارد و مورد عنایت اوست. دیدید چگونه هنگام ورود و هنگام خروج او باد از دو جهت به حرمت درآمد و پرده را برای او بالا زد؟ به کار خویش بازگردید و در خدمت به او بکوشید»[۲۴].

مردم تحت‌تأثیر خرق عادت‌ها و معجزه‌هایی که از امام(ع) می‌دیدند، از نظر روحی و عاطفی گرایش بیشتری به امام(ع) پیدا می‌کردند تا آنجا که محبوبیت و جایگاه مردمی آن حضرت، گمراهان و راهزنان را نیز دربر گرفت. به‌عنوان مثال، زمانی راهزنان، راه را بر «دعبل خزاعی» بستند تا جبه‌ای را که امام رضا(ع) به او داده بود به‌عنوان تبرک از او بگیرند»[۲۵].

در روایت دیگری آمده است: «پس از آن‌که راهزنان دارایی کاروان را به یغما بردند دریافتند دعبل در شمار کاروانیان است. از همین‌رو تمام اموالی را که ربوده بودند به کاروانیان بازگرداندند»[۲۶]. پرواضح است که این برخوردها نشانه عمق تأثیر معجزه‌های امام رضا(ع) در جان‌های گمراه است[۲۷].

تشویق شاعران انقلابی

شعر، بهترین ابزار رسانه آن روزگار بود که به سرعت زبان به زبان می‌گشت و همه‌جا منتشر می‌شد و آسان در خاطره‌ها نقش می‌بست. از این‌رو امام رضا(ع) در راه نشر فضایل اهل بیت(ع) و معرفی نقش پیشوایی و طلایه دارانه آنان در میان امت، بیان مظلومیت آنان و ستمی که در طول تاریخ بر آنان رفته بود، بهترین استفاده‌ها را از هنر شعر برده، شاعران را به ایفای نقش کارآمدشان در این زمینه تشویق فرمود. شاعران دوستدار و پیرو اهل بیت(ع) نیز که خود را نسبت به بیان حقایق و نشر فضایل این خاندان پاک موظف می‌دانستند، در ایفای رسالت، نهایت توان خود را به کار بستند. «دعبل خزاعی» یکی از این شاعران بود او بر حضرت رضا(ع) وارد شد و قصیده «تائیه» خود را برای حضرت خواند. این قصیده چنین آغاز می‌شود: «مدارسی که آیات قرآن در آن خوانده می‌شد اینک خاموش شده، و محل فرود آمدن وحی اکنون خالی از ساکنان است. مدرسه‌هایی که از آل رسول بود و در «خیف» منی؛ و در خانه خدا و جمرات قرار داشت، سرزمین (خانه) علی، حسین، جعفر؛ و حمزه و سجاد- که سجده‌گاه‌های او پینه بسته- از وجودشان تهی شده است. خانه‌هایی که جبرئیل امین در آنها وارد می‌شد؛ و سلام و رحمت‌های الهی را برای ساکنان آن خانه‌ها به همراه می‌آورد. امامانی دادگر بودند که به منش و کردار آنان اقتدا می‌شد؛ و از آنان بیم لغزش نمی‌رفت. اکنون می‌بینیم که اموال و خلافت‌ ایشان میان دیگران تقسیم شده؛ و دست اینان از اموال‌شان تهی است»[۲۸].

دعبل قصیده خود را با بیان مظلومیت این خاندان و آنچه از سوی حاکمان بر ایشان رفته بود دنبال کرد. او قصیده خود با توصیف قیام و خروج امام زمان(ع) و اینکه ملت‌ها و امت‌ها در انتظار ظهور او هستند و چون از پس پرده غیب برآید، زمین را پر از عدل‌وداد خواهد کرد، به پایان رساند. چون دعبل از خواندن قصیده خود فراغت یافت امام(ع) برخاست و کیسه‌ای حاوی یکصد دینار[۲۹] و به نقلی شش‌صد دینار[۳۰] برای دعبل فرستاد. دعبل کیسه زر را بازگرداند و گفت: «به خدا سوگند، برای اینها به این جا نیامدم؛ چراکه از مال دنیا بی‌نیازم، بلکه آمدم تا سلام گویم و با دیدن روی خجسته‌اش دیدگان خویش را متبرک کنم. حال اگر بخواهد به من عنایتی کند، از تن‌پوش و جامه خود به من عطا کند که این برای من خوشایندتر است»[۳۱].

فعالیت‌های علمی امام رضا(ع)

همان‌طور که پیشتر گفته شد، امام رضا(ع) کاملا زیرنظر بود، اما این وضعیت، امام(ع) را از ایفای نقش علمی در محیطی که در آن می‌زیست، باز نمی‌داشت و امام(ع) به بهترین وجه به نشر علوم اهل‌بیت(ع) همت می‌گماشت. وزیران، فقیهان، قاضیان، فرماندهان لشکری، عمله دربار و عامه مردم به هنگام دیدار با امام(ع) از چشمه جوشان دانش او بهره‌مند می‌شدند.

افزون بر آنچه امام(ع) بیان می‌کرد، مأمون و دیگران از حضرتش می‌خواستند تا با ایشان سخن گفته و پرسش آنان را پاسخ دهد. امام رضا(ع) در پاسخ درخواست مأمون رساله‌ای درباره اسلام و شرایع دین برای او نوشت و به منظور اجابت خواسته دیگران، علل تشریع‌ها، مانند: نماز، روزه، حج، زکات، خمس، امر به معروف و نهی از منکر، اسباب تحریم گناهان و منکرات را بیان فرمود. همچنین حضرتش رساله‌ای در طب نوشته، برای مأمون فرستاد و مأمون آن رساله را با آب طلا نگاشت.

از دیگر محافل علمی امام رضا(ع) تشکیل مجالس تفسیر قرآن بود. حضرتش افزون بر تفسیر قرآن، دعاهای مأثور از پدران و نیاکان خود را به مردم می‌آموخت، تاریخ ناب و سره پیامبران و امت‌های پیشین را برای ایشان بازمی‌گفت و آنان را به مسیر صحیح رسول خدا(ص) و شاهراه روشن و کژی‌ناپذیر علی بن ابی طالب(ع) و سیره اهل‌بیت(ع) هدایت می‌کرد[۳۲]. حضرتش علی‌رغم اینکه به‌طور غیرمحسوس، از سوی حاکمیت زیر نظر بود و در تنگنای سیاسی قرار داشت، توانست از شرایط فراهم آمده، اما آکنده از خطرها، بهره جسته، به منظور صیانت شریعت جدش از تحریف، به نشر علم و مفاهیم الهی بپردازد. امام(ع) در راه انجام رسالتی که شریعت بر عهده او گذارده و پیامبر(ص) و پدران پاک حضرتش آن را بیان کرده بودند، تمام توانمندی‌هایی را که در اختیار داشت مستقیم و غیرمستقیم به کار بست. امام رضا(ع) به بیان حقیقت و ماهیت خط انقلابی و الهی که رهبری آن را اهل‌بیت(ع) به عهده داشتند پرداخت و نیز ویژگی‌ها و نشانه‌هایی که این خط را از خط خلفا که بر گردن مسلمانان سوار بودند متمایز می‌کرد، معرفی نمود.

او بر ضرورت استمرار و پایایی خط اهل‌بیت(ع) تا روز قیامت تأکید می‌ورزید. از این‌رو می‌بایست از دید رهبری که سعادت امت اسلامی را می‌خواهد، به آینده روشن و دور از هر تیرگی و ابهام بنگرد و عموم مسلمانان را به این جهت توجه دهد[۳۳].

امام رضا(ع) و آینده

نقش امام(ع) به مقطع خاص زمانی که او در آن زندگی می‌کند محدود نبوده، بلکه با برخورداری از دو مرحله مقطعی و شمولی، نقشی به بلندای همه زمان‌ها دارد. او موظف است تا برنامه و روش اسلامی را ثبات بخشیده، آن را پا به پای روزگاران جاودانه سازد و آن را از لکه‌دار شدن و تحریف حفظ کند.

از همین‌رو امام رضا(ع) با جدیت تمام وظایف زیر را سرلوحه کار فکری و علمی خود قرار می‌دهد:

  1. طرح اندیشه و اعتقادات صحیح، تبیین احکام شرعی و نفی افکار و احکام مغایر با آنها؛
  2. اصلاح وضعیت موجود براساس برنامه و شیوه اسلامی؛
  3. برخوردار کردن امت اسلامی از عناصر بیدار و مخلصی که در نشر اندیشه، اعتقادات، احکام و اصلاح وضعیت حاکم بر جامعه توانا باشند؛
  4. براساس نصوص و سفارش‌های رسیده از رسول خدا(ص) که امامان(ع) آنها را روایت کرده‌اند، امام پس از خویش را تعیین کند؛
  5. توجه دادن جان‌ها به آینده درخشانی که امام مهدی(ع) در آخر الزمان آن را رهبری می‌کند و بیان ویژگی‌های امام مهدی(ع) از جمله: ولادت، پرورش، غیبت و سیمای متمایز و برجسته نقش انقلابی او.

در بخش‌های پیشین با فعالیت امام(ع) در زمینه‌های که در بند یکم، دوم و سوم بدان اشاره شد، آشنا شدیم. امام رضا(ع) در زمینه معرفی امام پس از خود که وجودش تضمین‌کننده دوام و استمرار خط امامت است، با در نظر گرفتن ضرورت‌ها و شرایط حاکم، با بیان نصوصی فرزندش، محمد جواد(ع) را به‌عنوان جانشینی و امام پس از خود معرفی کرد[۳۴].

امامت محمد جواد(ع) در بیان امام رضا(ع)

پیش از ولادت امام محمد جواد(ع) و در سال‌های اندکی که او در کنار پدر زیست، هماره امام رضا(ع) بیاناتی در مورد امامت فرزندش جواد ارائه می‌فرمود. در اینجا با رعایت ترتب زمانی به مواردی از رهنمودهای امام رضا(ع) درباره امامت حضرت جواد(ع) می‌پردازیم:

۱. از «صفوان بن یحیی» نقل شده که گفت: «به امام رضا(ع) گفتم: پیش از آن‌که خداوند «ابو جعفر» (جواد) را به تو عنایت کند درباره فرزندت‌ می‌پرسیدیم و پاسخ می‌دادی: خداوند مرا پسری عطا خواهد کرد و خداوند چنین کرد و چشم ما را به او روشن گرداند. اگر- خدای ناکرده- روزی، روزگار تو سرآید، که را به امامت برگزینم؟ امام رضا(ع) به ابو جعفر که در کنار پدرش بود، اشاره کرد. گفتم: فدایت گردم، این کودک، تنها سه سال دارد! امام(ع) فرمود: خردسالی به امر امامت‌ او زیانی نمی‌رساند که عیسی نیز در سه سالگی به پیامبری رسید[۳۵]. این دیدار و گفت‌وگو به‌طور دقیق در سال ۱۹۸ ق؛ یعنی سه سال پس از ولادت امام جواد(ع)- که در سال ۱۹۵ق رخ داده بود- صورت گرفت. نکته دیگری که در این بیان جلب توجه می‌کند این است که امام رضا(ع) حتی پیش از به دنیا آمدن فرزندش حضرت جواد(ع)، به‌طور صریح از امامت او سخن می‌گفت. حضرت در هر فرصتی با تصریح یا تلویح، امامت فرزندش را مطرح می‌کرد و مسلمانان را به جایگاه او توجه می‌داد.

۲. امام رضا(ع) درباره نوزاد خود فرمود: «هَذَا الْمَوْلُودُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ مَوْلُودٌ أَعْظَمُ بَرَكَةً عَلَى شِيعَتِنَا مِنْهُ»[۳۶]؛ این مولودی است که‌ مبارکتر و خجسته‌تر از او برای شیعیان ما زاده نشده است. در این عبارت می‌بینیم که امام رضا(ع) در روزهای آغازین ولادت امام جواد(ع) این‌گونه او را توصیف کرده است و جایگاه و شکوه او را به همگان نمایانده است.

۳. از «معمر بن خلاد» نقل شده که گفت: «از امام رضا(ع) شنیدم - در حالی که از چیزی نام برده شد- فرمود: چه نیازی به آن دارید؟ این ابو جعفر را به‌عنوان امام پس از خود جانشین خود کرده‌ام. ما خاندانی هستیم که خردسالان ما از بزرگان ما ارث می‌بردند و در دانش و رهبری‌ یکسانند[۳۷].

۴. علی‌رغم اینکه امام رضا(ع) از مدینه دور بود، اما هماره از طریق مکاتبه با فرزندش امام جواد(ع) ارتباط داشت و در نامه‌هایی که به فرزند خود می‌نوشت با جملاتی آکنده از احترام او را بزرگ می‌داشت. امام رضا(ع) همیشه فرزندش را با کنیه یاد کرده، می‌گفت: «ابو جعفر خطاب‌ به من نوشت و من خطاب‌ به ابو جعفر نوشتم». نامه‌هایی که از ابو جعفر(ع) جواد(ع) می‌رسید در اوج شیوایی و زیبایی بود. «ابوالحسن بن محمد بن ابی عباد» راوی این مطلب در ادامه می‌گوید: از امام رضا(ع) شنیدم که می‌فرمود: «أَبُو جَعْفَرٍ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي مِنْ بَعْدِي»؛ ابو جعفر وصی من و پس از من جانشینم در میان خاندان من است[۳۸].

امام رضا(ع) با بیان مطالبی و ارائه رهنمودهایی بر آن بود تا پیروان اهل بیت(ع) دریابند که امام رضا(ع) درصدد زمینه‌سازی برای امام پس از خود بوده و اینکه حضرتش در آستانه کوچ به دیار باقی است. امام رضا(ع) با همین انگیزه، خطاب به فرزندش نوشت: ای ابو جعفر، باخبر شده‌ام که چون بخواهی از خانه ات خارج شوی، غلامان تو را از دروازه کوچک بیرون می‌بردند. بدان که‌ این کار به دلیل بخل آنان است تا مبادا خیر تو به کسی برسد.

به حقی که بر تو دارم سوگندت می‌دهم که تنها از دروازه بزرگ رفت‌وآمد کنی. پس هر گاه آهنگ بیرون رفتن کردی، زر و سیم با خود داشته باش و هرکس از تو تقاضایی کرد او را محروم مکن. هرگاه عموهای تو درخواست نیکی‌ات کردند، کمتر از پنجاه دینار مده، اما دادن بیش از این با توست و چون عمه‌ها به امید نیکی‌ات از تو چیزی خواستند، کمتر از ۲۵ دینار مده، اما دادن بیش از این با توست. فرزندم، می‌خواهم به پاس این کار، خداوند تو را رفعت و بلندی بخشد. پس انفاق کن و مبادا که بیم آن داشته باشی که خداوند صاحب عرش تو را به بینوایی گرفتار کند[۳۹].

نصوص و بیانات موجود درباره امامت حضرت جواد(ع)، فراوان و در معنا و مفهوم متحد هستند، اما از نظر ظاهر اختلاف دارند که این اختلاف لفظی چند دلیل دارد، از جمله:

  1. عدم ثبات شرایط سیاسی و اجتماعی که امام رضا(ع)، فرزندش جواد(ع) و پیروان و یاران آن حضرت را در برگرفته بود؛
  2. اختلاف سطح درک، هشیاری و برداشت و رازداری یاران امام(ع) و نیز مراتب ارتباط روحی، معنوی و سیاسی ایشان با امام(ع) در اختلاف بیان امام(ع) تأثیر مستقیم داشت.

۵. از «جعفر بن محمد نوفلی» نقل شده است که گفت: «بر امام رضا(ع) وارد شده، پس از سلام نشستم و گفتم: فدایت گردم، کسانی هستند که می‌گویند پدرت زنده است. امام(ع) فرمود: دروغ می‌گویند، خدا لعنتشان کند. گفتم: مرا چه می‌فرمایی؟ فرمود: پس از من به فرزندم محمد (جواد) رجوع کن که من به سفری خواهم رفت که بازگشتی ندارد (منظور امام(ع) سفر خراسان بوده است)[۴۰].

۶. «بزنطی» می‌گوید: «ابن نجاشی از من پرسید: چه کسی پس از صاحب (دوست، همنشین و امام) تو امام است؟ دوست دارم از او بپرسی تا من نیز از این امر آگاه شوم. بر امام رضا(ع) وارد شدم و گفته «ابن نجاشی» را به اطلاع حضرت رساندم. امام(ع) فرمود: پس از من، فرزندم امام است[۴۱].

۷. گروهی نزد امام رضا(ع) گرد آمده بودند و چون برخاسته آهنگ رفتن کردند، امام(ع) به ایشان فرمود: با ابو جعفر دیدار کرده، به‌عنوان امام‌ سلامش دهید و با او تجدید پیمان امامت‌ کنید. آن‌گاه فرمود: خدای «مفضل» را رحمت کند که به کمتر از این بیان قانع می‌شد و پی به حقیقت می‌برد[۴۲]. «علامه مجلسی» در تفسیر این بخش از گفته امام(ع) که فرمود: «... به کمتر از این قانع می‌شد» آورده است: «با کمتر از آنچه شما را نسبت به امامت و جانشینی او پس از خود آگاه کردم، آگاهی می‌یافت. امام رضا(ع) آنان را به این مطلب توجه داد که هدف از این گفتار تبیین امامت فرزندش حضرت جواد(ع) بوده و براساس تقیه از تصریح به امامت او خودداری کرده است»[۴۳].

امام رضا(ع) در حضور نزدیکان، یاران مخلص، نمایندگان مورد اعتماد خویش و نیز تشکیلات انقلابی که برای آینده امت آماده کرده بود، نصوص صریح و اثبات‌کننده درباره امامت فرزندش جواد(ع) بیان فرمود. حضرتش طلایه‌دارانی چون: عمویش علی بن جعفر(ع)، صفوان بن یحیی و احمد بن محمد بن ابو نصر را برای پشتیبانی از خطمشی و برنامه اهل‌بیت(ع) و معرفی امام و جانشین حضرت پرورش داد و آماده کرد. نصوصی که از امام رضا(ع) و پدر و نیاکان آن حضرت درباره امامت حضرت جواد(ع) وجود داشت و از اتحاد معنایی برخوردار بود، از سوی پیروان امام رضا(ع) و نیز پایگاه‌های مردمی ـ جز در مواردی ـ پذیرفته شد و امامت آن حضرت از حکومت عباسی، سرداران و والیان آن پنهان نماند[۴۴].

زمینه‌سازی برای حکومت جهانی امام مهدی(ع)

از جمله اصول ثابتی که مسلمانان با هر سلیقه و گرایش مذهبی آن را پذیرفته، انکارناپذیر می‌دانند، مسأله امامت حضرت مهدی(ع) است. مسلمانان او را مصلح و ناجی بزرگ بشریت از گرداب‌های انحراف دانسته، معتقدند که به وسیله او جهان آکنده از ستم و بی‌داد، سرشار از عدل و قسط خواهد شد. از آنجا که روزگار امام رضا(ع) با زمان ولادت و عصر غیبت حضرت مهدی(ع) چندان فاصله زمانی نداشت، حضرتش به منظور ایفای رسالت خود در این باب، افکار و دل‌ها را به سوی ماهیت این اصل اسلامی که در موضوع امام مهدی(ع) و مهدویت تبلور می‌یافت، متوجه می‌کرد. روایات و پیشگویی‌های امام رضا(ع) مبتنی و منطبق با روایات و احادیث رسیده از رسول خدا(ص) بود. در اینجا به مواردی از روایات رسول اکرم(ص) که در باب ولادت و غیبت امام مهدی(ع) صادر شده می‌پردازیم: پیامبر اکرم(ص) فرمود: اگر تنها یک روز از عمر دنیا مانده باشد، خداوند مردی از خاندان مرا می‌فرستد تا زمین را که از ستم پر شده، از عدل آکنده کند[۴۵]. نیز فرمود: «الْمَهْدِيُّ مِنْ عِتْرَتِي مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ»[۴۶]؛ مهدی(ع) از خاندان من و از فرزندان فاطمه(س) است.

در روایتی دیگر فرموده است: «الْمَهْدِيُّ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ»[۴۷]؛ مهدی(ع) از فرزندان حسین(ع) است. از پیامبر اکرم(ص) روایاتی صریح درباره غیبت امام مهدی(ع) وارد شده، از جمله: «وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ بَشِيراً لَيَغِيبَنَّ الْقَائِمُ مِنْ وُلْدِي بِعَهْدٍ مَعْهُودٍ إِلَيْهِ مِنِّي، حَتَّى يَقُولَ أَكْثَرُ النَّاسِ: مَا لِلَّهِ فِي آلِ مُحَمَّدٍ حَاجَةٌ، وَ يَشُكُّ آخَرُونَ فِي وِلَادَتِهِ، فَمَنْ أَدْرَكَ زَمَانَهُ فَلْيَتَمَسَّكْ بِدِينِهِ، وَ لَا يَجْعَلْ لِلشَّيْطَانِ إِلَيْهِ سَبِيلًا بِشَكِّهِ...»[۴۸]؛ سوگند به آن خدایی‌ که مرا مژده دهنده به حق فرستاد به یقین‌ «قائم» از فرزندانم براساس پیمانی که میان من و اوست غیبت می‌کند و چنان غیبت او طولانی شود که بیشتر مردم خواهند گفت: خدا چه نیازی به وجود آل محمد دارد؟ و گروهی در ولادت او دچار شک می‌شوند. هرکس روزگار او را درک کرد دین خود را نیکو پاسداری کند و مبادا با تن دادن به‌ شک، شیطان را به خویش راه دهد (او را بر خود مسلط کند).

امام رضا(ع) براساس مسئولیتی که برعهده داشت، این اصل اسلامی را (موضوع غیبت) در میان نزدیکان و افراد مورد اطمینان خویش ترویج می‌کرد. بنابر آنچه در «مسند امام رضا(ع)» ثبت شده ۳۶ روایت در باب «غیبت» از امام رضا(ع) نقل شده است که در اینجا به مواردی از آنها اشاره می‌کنیم:

۱. از «ایوب بن نوح» روایت شده است که گفت: «به امام رضا(ع) گفتم: امید داریم که این امر (خلافت و حکومت فراگیر) از آن تو باشد و خداوند- عزّ وجلّ- بدون جنگ آن را به شما بازگرداند،؛ چراکه با تو بیعت شد و به نام تو سکه زدند. امام(ع) فرمود: هریک از ما که مورد نامه‌نگاری قرار گیرد، سرشناس شود و اموال برای او روانه گردد بی‌تردید به تیغ‌ کشته شده یا در بستر به زهر جفا جان خواهد داد تا این که خداوند - عزّ و جلّ- برای این امر (حکومت) مردی را خواهد فرستاد که ولادت و پرورش او پنهان است، اما نسب و نیاکان‌ او بر همگان آشکار است[۴۹].

۲. از «محمد بن ابی یعقوب بلخی» نقل شده است که گفت: «از ابو الحسن علی بن موسی‌ الرضا(ع) شنیدم که می‌فرمود: مسلمانان‌ مورد آزمونی سخت‌تر و بزرگتر قرار خواهند گرفت. آنان به وسیله جنینی که در شکم مادر است و نیز به وسیله‌ شیرخواره‌ای آزموده خواهند شد، تا اینکه گفته می‌شود: امام، غایب گشت و مرد و خواهند گفت: دیگر امامی وجود ندارد[۵۰].

۳. امام رضا(ع) به یکی از ویژگی‌های امام مهدی(ع) اشاره کرده، او را سومین فرزند فرزندش خوانده فرمود: شیعیان را می‌بینیم که هنگام از دست دادن سومین فرزند من، در جست‌وجوی سرپرستی هستند، اما او را نمی‌یابند. «علی بن الحسین بن فضال» به امام(ع) گفت: ای فرزند رسول خدا، چرا چنین خواهد بود؟ امام(ع) فرمود: زیرا امام و پیشوای آنان از دیده‌ها پنهان شده، غیبت می‌کند تا آن هنگام که شمشیر به دست قیام کند بیعت و حق‌ کسی بر گردن نداشته باشد[۵۱].

۴. امام رضا(ع) پا را فراتر نهاده، نام او را مشخص نموده، فرمود: «لَا بُدَّ مِنْ فِتْنَةٍ صَمَّاءَ صَيْلَمٍ يَسْقُطُ فِيهَا كُلُّ بِطَانَةٍ وَ وَلِيجَةٍ، وَ ذَلِكَ عِنْدَ فِقْدَانِ الشِّيعَةِ الثَّالِثَ مِنْ وُلْدِي، يَبْكِي عَلَيْهِ أَهْلُ السَّمَاءِ وَ أَهْلُ الْأَرْضِ، وَ كُلُّ حَرَّى وَ حَرَّانَ، وَ كُلُّ حَزِينٍ وَ لَهْفَانَ... بِأَبِي وَ أُمِّي سَمِيُّ جَدِّي وَ شَبِيهِي وَ شَبِيهُ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ...»[۵۲]؛ از آزمون و آشوبی سخت که تمام رازها در آن آشکار و نزدیکان در آن بیگانه می‌شوند، گریزی نیست. این مصیبت زمانی چهره می‌نمایاند که شیعیان، سومین فرزند مرا از دست بدهند. کروبیان و زمینیان، سوختگان و اندوه‌زدگان دل‌سوخته بر او می‌گریند. آن‌گاه خطاب به مهدی(ع) فرمود: پدر و مادرم فدایت باد ای‌ همنام جدم و شبیه من و موسی بن عمران.

حاکمان عباسیان به مسأله مهدویت و حضرت حجت(ع) به‌عنوان «حقیقتی اسلامی که بی‌تردید صورت واقع به خود خواهد گرفت» می‌نگریستند و بیم آن داشتند که حکومتشان به دست او فرو ریزد. از این‌رو روایاتی که در مورد او صادر می‌شد، در نهایت پنهان‌کاری بود. شاید احضار امامان معصوم(ع) به مرکز حکومت به این جهت بود تا اگر نتوانند از زاده شدن حضرت مهدی(ع) جلوگیری کنند، ولادت او را زیر نظر داشته، او را در گاهواره از میان بردارند.

از همین‌رو مأمون امام رضا(ع) را به خراسان فراخواند و پس از آن‌که مرکز خلافت خود را به بغداد منتقل کرد، امام جواد(ع) را به بغداد فراخواند.

اقدام مأمون در تزویج دخترش «ام الفضل» به امام جواد(ع) از دو نگاه قابل تأمل و بررسی است، یکی زیرنظر داشتن ولادت احتمالی حضرت مهدی(ع) و ایجاد پیوند خونی و نسبی میان عباسیان و امامان اهل بیت(ع) بود و دیگری رخنه کردن در زندگی خصوصی امامان بود تا از رخدادهای تازه‌ای که در زندگی اهل‌بیت(ع) چهره می‌نمود، آگاه باشند. این روند پس از مأمون نیز ادامه یافت و حاکمان عباسی، امام جواد(ع) امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) را به مرکز حکومت فراخواندند[۵۳].

بی‌تردید از میان برداشته شدن این امامان(ع) به دست حاکمان و عمال آنها به منظور جلوگیری از به دنیا آمدن امام موعود بود. می‌بینیم که امام جواد(ع) در ۲۵ سالگی، امام هادی(ع) در ۴۲ سالگی و امام حسن عسکری(ع) در ۲۸ سالگی به زهر کین جان سپردند[۵۴].

نصی که از امام ابو محمد، حسن عسکری(ع) روایت شده، مؤید این تحلیل است. او فرمود: به دو جهت بود که بنی امیه و بنی عباس تیغ کین خود را بر ما حاکم کردند: نخست، اینکه می‌دانستند در خلافت، حقی ندارند لذا، می‌ترسیدند ما خلافت را بخواهیم و آن را به دست گیریم.

دیگر اینکه از اخباری که به تواتر رسیده بود، دریافتند که زوال و نابودی حکومت جباران و ستمگران به دست «قائم» ما خواهد بود و تردید نداشتند که خود در شمار جباران و ستمگران هستند. از این‌رو تمام سعی خود را برای کشتن خاندان رسالت و نابود کردن نسل پاک او به کار بستند تا از به دنیا آمدن او جلوگیری کنند یا در صورت تولدش، او را بکشند، اما خداوند نخواست راز ولادت‌ او را حتی برای یکی از آنان آشکار کند تا اینکه نور خود را کامل کند، هرچند مشرکان را خوش نیاید.

حضور امامان(ع) در دربار خلیفگان عباسی کار زیرنظر گرفتن فعالیت‌ها و مسائل شخصی آنان را برای حاکمان آسان می‌کرد. به دلیل همین نظارت بود که امام حسن عسکری(ع) به صورت متعارف و معمول ازدواج نکرد. زمانی که امام مهدی(ع) زاده شد، امام حسن عسکری(ع) با در نظر گرفتن شرایط سخت حاکم بر زندگی او و نیز به دلیل جست‌وجوی بی‌امان حکومت برای دسترسی به امام مهدی(ع) و پی بردن به مسأله امامت و از میان برداشتن او، تولد او را از اغیار و بیگانگان پنهان نمود. تفحص خلیفه برای دست یافتن به امام مهدی(ع) و اینکه او فرزند امام حسن عسکری(ع) است‌، از آن‌رو بود که شیعیان در انتظار آمدن او بودند و نیز فرهنگ مهدویت و روایاتی بود که در میان شیعیان زبان به زبان می‌گشت[۵۵].

برخوردهای حاکمیت و نیز هشیاری و پنهان‌کاری‌های بی‌شمار، سبب شد تا پیش از آن‌که امام مهدی(ع) در چنگال حکومت عباسی گرفتار شود، مخفی گردد، اما این پنهان‌کاری‌ها بدان معنا نبود که امامان و طلایه‌دار آنان؛ یعنی امام رضا(ع) از معرفی او به افراد مورد وثوق دریغ یا غفلت ورزند، بلکه همگی به پیروی از امام رضا(ع) و به دور از چشم حاکمیت، با اشاره و تصریح در نهان و در جمع یاران در خصوص ایمان به مهدی(ع) ولادت و نام او سخن می‌گفتند. به یک سخن، امام رضا(ع) با معرفی فرزندش جواد(ع) و پس از او امام علی هادی(ع)، سپس امام حسن عسکری(ع) و در نهایت امام مهدی منتظر(ع) به‌عنوان جانشینان خود، آینده رسالت الهی و انقلابی را رقم زد تا امت اسلامی در دوستی خود نسبت به این پاکان پایا باشد و پیوند فکری، عاطفی، معنوی و رفتاری خود را با ایشان استمرار بخشد[۵۶].

منابع

پانویس

  1. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۴۴.
  2. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۰۱.
  3. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۷- ۲۳۸؛ مناقب آل أبی طالب، ج۴، ص۳۹۸- ۳۹۹؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۸۸.
  4. نثر الدرر، ج۱، ص۳۶۲.
  5. ﴿فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ «و چون عذاب ما را دیدند گفتند: به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به آنچه شریک (خداوند) می‌پنداشتیم کافریم» سوره غافر، آیه ۸۴.
  6. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۷۳.
  7. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۰۳.
  8. الانوار البهیة فی تواریخ الحجج الالهیه، ص۲۱۹- ۲۲۰ (به نقل از: الدر النظیم فی مناقب الأئمه، ص۶۸۳، باب ۱۰، بخش امام رضا(ع)).
  9. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۰۵.
  10. نثر الدر، ج۱، ص۳۶۱.
  11. نثر الدر، ج۱، ص۳۶۴.
  12. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۸۴- ۱۸۵.
  13. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۰۶.
  14. بحار الانوار، ج۶۹، ص۲۸۳ (به نقل از: مجمع البیان، ج۶، ص۷۷۱).
  15. تاریخ یعقوبی، ص۴۵۳.
  16. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۵۹- ۱۶۰.
  17. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۰۸.
  18. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۶۷.
  19. نثر الدر، ج۱، ص۳۶۳.
  20. تاریخ طبری، ج۸، ص۵۶۴.
  21. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۶۴.
  22. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۱۰.
  23. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۶۸- ۱۶۹.
  24. الإتحاف بحب الأشراف، ص۱۵۷.
  25. مصیر اعلام النبلاء، ج۹، ص۳۹۱.
  26. الفصول المهمه، ص۲۵۰.
  27. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۱۳.
  28. دیوان دعبل خزاعی، ص۱۲۴: «مَدَارِسُ آيَاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلَاوَةٍ *** وَ مَنْزِلُ وَحْيٍ مُقْفِرُ الْعَرَصَاتِ لِآلِ رَسُولِ اللَّهِ بِالْخَيْفِ مِنْ مِنًى *** وَ بِالرُّكْنِ وَ التَّعْرِيفِ وَ الْجَمَرَاتِ دِيَارُ عَلِيٍّ وَ الْحُسَيْنِ وَ جَعْفَرٍ *** وَ حَمْزَةَ وَ السَّجَّادِ ذِي الثَّفِنَاتِ مَنَازِلُ جَبْرَئِيلُ الْأَمِينُ يَحُلُّهَا *** مِنَ اللَّهِ بِالتَّسْلِيمِ وَ الرَّحَمَاتِ أَئِمَّةُ عَدْلٍ يُقْتَدَى بِفِعَالِهِمْ *** وَ يُؤْمَنُ فِيهُمْ زَلَّةَ الْعَثَرَاتِ أَرَى فَيْئَهُمْ فِي غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّماً *** وَ أَيْدِيَهِمُ مِنْ فَيْئِهِمْ صَفِرَاتِ»
  29. الفصول المهمه، ص۲۴۹.
  30. اختیار معرفة الرجال، ص۵۰۴، حدیث ۹۷۰؛ اعلام الوری، ج۲، ص۶۶- ۶۸ (به نقل از: الارشاد، ج۲، ص۲۶۳- ۲۶۴)؛ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۶۳؛ کمال الدین، ص۳۷۳- ۳۷۶؛ دلائل الإمامه، ص۱۸۲؛ سیر اعلام النبلاء، ج۹، ص۳۹۱.
  31. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۱۶.
  32. مستدرک الامام الرضا، ج۱، ص۳۰۷.
  33. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۱۸.
  34. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۲۰.
  35. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۱؛ الفصول المهمه، ص۲۶۵.
  36. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۱.
  37. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۰؛ الفصول المهمه، ص۲۶۵.
  38. الصراط المستقیم، ج۲، ص۱۶۶؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۸.
  39. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۸.
  40. بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۶۰؛ ج۴۹، ص۲۸۵.
  41. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۰.
  42. اصول کافی، ج۱، ص۳۲۰.
  43. بحار الانوار، ج۵۰، ص۲۵.
  44. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۲۱.
  45. سنن ابی داوود، ج۴، ص۱۰۷.
  46. سنن ابی داوود، ج۴، ص۱۰۷؛ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۶۸؛ عقد الدرر، ص۴۲.
  47. عقد الدرر، ص۴۶.
  48. کمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص۵۱.
  49. اصول کافی، ج۱، ص۳۴۱؛ کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، ص۳۷۰.
  50. بحار الانوار، ج۵۱، ص۱۵۵.
  51. بحار الانوار، ج۵۱، ص۱۵۲.
  52. کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، ص۳۷۲؛ الفصول المهمه، ص۲۵۱.
  53. آنچه نظر تاریخ‌پژوه را جلب می‏‌کند این است که امامان پس از امام رضا(ع)، برخلاف زندگی خانوادگی پدران و نیاکان خود، فرزندان کمی داشتند و این خود گواهی است بر کنترل شدیدی که از سوی حاکمیت بر زندگی آنان اعمال می‏شد و دلیلی روشن‏تر بر بیم حاکمان از ایشان بود،؛ چراکه می‏ترسیدند حضرت مهدی(ع) از فرزندان این امامان باشد.
  54. ر.ک: منتخب الأثر، فصل ۲، باب ۳۴ (به نقل از: خاتون‏آبادی، اربعین).
  55. بحار الانوار، ج۵۰، ص۳۳۴ (به نقل از: الارشاد، ج۲، ص۳۳۷).
  56. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۲۵.