سال نهم هجرت در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

این سال را «سنة الوفود» می‌نامند؛ و این بدان جهت است که در این سال هیئت‌ها از قبایل مختلف، از اطراف و اکناف جزیرة العرب پس از فتح مکه و جنگ تبوک به خدمت رسول اکرم(ص) آمده و اسلام آوردند؛ زیرا عرب در پذیرش اسلام به قبیله قریش چشم دوخته و منتظر بودند ببینند که آنها چه می‌کنند و موقعیت رسول خدا چگونه خواهد بود؛ و قریش در این جهت به منزله رهبر و پیشوای مردم محسوب می‌شدند و بزرگان عرب این را پذیرفته بودند. از طرف دیگر، هنگامی که قریش که آتش جنگ را با رسول خدا افروخته و با او دشمنی می‌کردند، پس از فتح مکه، تسلیم و اسلام پیروز شد، اعراب دانستند که قدرت دشمنی و رزم با پیامبر را ندارند؛ لذا به دین خدا وارد شدند، همان‌گونه که خدای عز وجل می‌فرماید: ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا[۱]؛ «هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرارسد. و ببینی مردم گروه‌گروه وارد دین خدا می‌شوند پس خدای را بر اظهار دینت حمد کن و طلب غفران نما که او تواب است»[۲]. و چون غالباً این هیئت‌ها و وفود پس از فراغت از غزوه تبوک به خدمت پیامبر رسیده‌اند، بحث وفود را به بعد از نقل غزوه تبوک موکول می‌کنیم[۳].

غزوه تبوک[۴]

وقتی رسول خدا(ص) از طائف به مدینه بازگشت، از ذیحجه تا رجب را در مدینه ماند، سپس امر نمود که مردم خود را برای جنگ با روم آماده سازند و یاران خود را از هدفش آگاه کرد؛ زیرا راهی دور را در پیش داشتند و دشمن نیرومند و هوا به شدت گرم بود. این در حالی بود که قبلاً پیامبر هرگاه آهنگ جنگی را می‌نمود، آن را صریحاً اعلام نکرده و توریه می‌نمود[۵].[۶]

سبب غزوه تبوک

سبب این جنگ آن بود که به نبی اکرم(ص) خبر رسید هرقل پادشاه روم و کسانی که از مسیحیان عرب نزد او گرد آمده‌اند، تصمیم گرفته‌اند که با مسلمانان نبرد کنند. پس پیامبر و مسلمانان آماده و به سوی رومیان روانه شدند. هوا به شدت گرم و زمین در اثر کاهش نزولات آسمانی، خشک و مردم در عسر و سختی بودند. از طرف دیگر، فصل رسیدن میوه‌ها و برداشت محصولات کشاورزی بود و علاقه عامه به ماندن و جمع‌آوری محصول بود؛ بنابراین با کراهت برای شرکت در جنگ آماده شدند و آن سپاه را «جیش العسره» نامیدند[۷].

تعداد سپاهیان

هنگامی که پیامبر(ص) آهنگ رفتن به سوی رومیان را نمود، سی یا چهل هزار نفر و بعضی تعداد یاران را هفتاد هزار نفر ذکر کرده‌اند که با رسول خدا بودند؛ و تعداد اسبان را ده هزار و بعضی دوازده هزار اسب ذکر نموده‌اند[۸].

شایعه در مدینه

بازرگانانی که از شام به مدینه می‌آمدند و کالا و طعام به مدینه می‌آوردند، در مدینه شایع کردند که رومیان اجتماع کرده و با سپاهی عظیم عزم نبرد با رسول خدا را دارند و هرقل با قشون خود حرکت کرده و قبایل غسان و جذام و فهرا و عامله نیز با او می‌باشند و سپاهیان او به بلقاء رسیده و خود در حمص فرود آمده است. رسول خدا(ص) به اصحابش امر نمود که خود را مهیا نموده و کسی را به سوی قبایل و اهل مکه فرستاد و آنها را به جهاد دعوت نموده و سپاهیان را فرمان داد که در ثنیة الوداع حاضر شوند[۹].[۱۰]

جدّ بن قیس

در آن روزهایی که رسول خدا(ص) عازم حرکت به سوی تبوک بود، به شخصی به نام جدّ بن قیس[۱۱] که از قبیله بنی‌سلمه بود فرمود: ای جدّ! تو مایلی که با رومیان مقابله کنی؟ او گفت: ای رسول خدا! مرا از این امر معاف بدار؛ زیرا قوم من می‌دانند که مردی همانند من علاقه به زنان ندارد و من خوف آن دارم هنگامی که زنان رومیان را مشاهده کنم، رشته صبرم پاره گردد. رسول خدا(ص) وقتی این سخن را از او شنید، از او اعراض کرد و فرمود: تو را اذن دادم؛ و درباره جدّ بن قیس این آیه نازل گردید: ﴿وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَلَا تَفْتِنِّي أَلَا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ[۱۲]. گروهی از منافقین هم به یکدیگر می‌گفتند که در این فصل گرما کوچ نکنید، خدا درباره آنها این آیه را فرستاد: ﴿وَقَالُوا لَا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ[۱۳]؛ «آنان می‌گویند: در گرما کوچ نکنید، به آنها بگو: حرارت آتش جهنم شدیدتر است، اگر آنها تفقه کرده و بیندیشند»[۱۴].[۱۵]

مخارج جنگ

رسول خدا(ص) ثروتمندان یاران خود را تشویق بر تأمین نیازهای نبرد و انفاق در راه خدا نمود که هرکدام از آنها بر اساس توان خویش کمک می‌کرد و حتی زنان آن مقدار که ممکن بود کمک کردند تا جایی که عاصم بن عدی، مقداری خرما به عنوان کمک به مخارج جنگ آورد[۱۶].

بکّاؤون

پس از آن‌که پیامبر(ص) مردم را تشویق به شرکت در جهاد کرد و از آنها خواست که مخارج جنگ را تأمین کنند، گروهی از مسلمانان که بعداً آنها را «بکّاؤون» نامیدند و آنها از انصار و غیر انصار هفت نفر بودند، نزد رسول خدا آمدند. آنها سالم بن عمیر، علبة بن زید، عبدالرحمن بن کعب، عمر بن حمام، عبدالله بن معقل، هرمی بن عبدالله و عرباض بن ساریه بودند که از پیامبر خواستند که برای آنها وسیله رفتن به تبوک را فراهم سازد، و اینان افرادی نیازمند بودند. پیامبر(ص) فرمود: مرکبی که شما را بدان حمل کنم ندارم. آنان در حالی که اشک از چشمانشان می‌ریخت، بازگشتند. ابن اسحاق می‌گوید: ابن یاسین بن ابن عمیر، عبدالرحمن بن کعب و عبدالله بن معقل را ملاقات کرد در حالی که می‌گریستند. از علت گریه آنها سؤال کرد، گفتند: نزد رسول خدا رفتیم که ما را با خود به جنگ برد، چون مرکبی برای ما نبود و خود نیز بدون وسیله، قادر بر رفتن با پیامبر نیستیم. او به آن دو نفر شتری آبکش و قدری خرما داد، پس آن دو با رسول خدا به تبوک رفتند[۱۷].[۱۸]

معذرون

گروهی از اعراب نزد رسول خدا و برای نرفتن به تبوک و ماندن در مدینه، عذر آوردند. در تاریخ ذکر شده که آن گروه، از قبیله بنی‌غفار بودند و از جمله آنان، خفاف بن ایماء می‌باشد و خدا عذر آنها را نپذیرفت[۱۹].

متخلفین

برخی از مسلمانان تخلف کرده و از آمدن به همراه رسول خدا(ص) سرباز زدند که از جمله آنان کعب بن مالک، هلال بن امیه و مرارة بن ربیع می‌باشد. آنها عذری برای تخلف نداشتند و از جمله کسانی بودند که در اسلامشان تردیدی نبود[۲۰]. از ابی‌حمزه ثمالی نقل شده است که آن سه نفر، از انصار بودند و نامشان ابولبابة بن عبد المنذر، ثعلبة بن ودیعه و اوس بن حذام بود که تخلف کرده و در تبوک شرکت نکردند و هنگامی که به آنها خبر رسید که درباره متخلفین وحی نازل شده، به هلاکت خود یقین نموده و خود را به ستون‌های مسجد بستند تا رسول خدا از غزوه تبوک بازگشت و درباره آنان پرسش نمود. گفته شده که متخلفین ده نفر بودند، و بعضی تعداد آنها را هشت نفر، و برخی دیگر هفت، و عده‌ای پنج نفر ذکر کرده‌اند[۲۱].

منافقین

هنگامی که رسول خدا(ص) به سوی غزوه تبوک حرکت کرد، عبدالله بن ابی منافق[۲۲] و برخی دیگر از اهل نفاق، از رفتن به تبوک امتناع کرده و همراه پیامبر(ص) نرفتند[۲۳].[۲۴]

خانه سویلم

او مردی از یهود و خانه‌اش در موضعی به نام جاسوم بود. به رسول خدا خبر رسید که گروهی از منافقین در خانه سویلم گرد آمده‌اند و مردم را از شرکت در غزوه تبوک و رفتن با پیامبر باز می‌دارند. نبی اکرم(ص) تعدادی از اصحاب خود را به همراه طلحة بن عبید الله به سوی آنان فرستاد و دستور داد که آن خانه را بر آنها بسوزانند. آنان آمدند و امر پیامبر را عملی کردند. پس یکی از منافقان به نام ضحاک بن خلیفه خود را از بالای بام به زیر افکند و پایش شکست، و افراد دیگر از آن مهلکه فرار کردند و پنهان شدند[۲۵].

جانشینی علی(ع) در مدینه

هنگامی که پیامبر(ص) عازم تبوک شد، امیرالمؤمنین(ع) را در میان خانواده، فرزندان، زنان و مهاجران جانشین خود قرار داد و فرمود: یا علی! مدینه جز با من و تو اصلاح نخواهد شد؛ زیرا رسول خدا نیّات سوء اعراب را می‌دانست و می‌ترسید که اگر از مدینه به نقطه دوری رود، آنها آهنگ آنجا کنند، و اگر کسی را جانشین خود در مدینه نگذارد، از اذیت آنها و فسادشان در امان نخواهد بود. همچنین رسول خدا(ص) می‌دانست کسی که دشمن را بترساند و از مدینه حراست نماید، جز امیرالمؤمنین نیست؛ لذا او را جانشین خود قرار داد و بر امامت علی(ع) تصریح کرد[۲۶].[۲۷]

عکس‌العمل منافقین

هنگامی که رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب را در مدینه خلیفه و جانشین خود قرار داد، منافقین شروع به شایعه‌پراکنی کرده و گفتند: رسول خدا از بردن علی بن ابی‌طالب ناخوشایند بود و برای کاستن از موقعیتش، او را با خود نبرد. چون این شایعه توسط منافقین منتشر شد، علی(ع) سلاح خود را برگرفت و به سوی رسول خدا حرکت کرد و در جرف به ایشان رسید و گفت: یا نبی الله! منافقین می‌گویند که مرا در مدینه گذاشتی زیرا از من ناخشنود بودی و برای کاهش مرتبت من چنین نمودی. رسول خدا(ص) فرمود: دروغ گفته‌اند، من تو را خلیفه و جانشین خود قرار داده‌ام، برای آنچه هنگام نبودنم لازم است، خلیفه من بر اهلم و اهل خودت باشی. آن‌گاه فرمود: «أَ فَلَا تَرْضَى يَا عَلِيُّ أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»[۲۸]؛ «ای علی! آیا راضی نمی‌شوی که تو برای من به منزله هارون برای موسی باشی، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست». پس علی(ع) به مدینه بازگشت و رسول خدا به سوی تبوک روانه گردید[۲۹].[۳۰]

تجهیزات و امکانات مسلمانان

همان‌گونه که قبلاً ذکر شد، سپاه اسلام را در این جنگ «جیش العسره» می‌نامند؛ زیرا تجهیزات سپاه اندک بود، نه مرکب به مقدار کافی داشتند و نه آذوقه به مقدار لازم. حتی نقل شده است که عسرت در این لشکر به حدی بود که هر ده تن از فقرای اصحاب را یک شتر بیشتر نبود که به نوبت سوار می‌شدند، و آذوقه اکثر اهل لشکر خرمایی مانده بود، و آب در آن سفر چنان نایاب بود که با وجود کمی شترها، از آنها نحر کرده و به رطوبت‌های آن دهان خود را‌تر می‌نمودند[۳۱].

خطبه پیامبر(ص)

رسول خدا(ص) خطبه‌ای را ایراد نمودند که در آغاز، آن را ذکر می‌کنیم[۳۲]. ابو سعید خدری می‌گوید: رسول خدا(ص) در سال جنگ تبوک، در حالی که به درخت نخلی تکیه کرده بودند، خطبه خواند[۳۳]: «فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ أَصْدَقَ الْحَدِيثِ كِتَابُ اللَّهِ، وَ أَوْثَقَ الْعُرَى كَلِمَةُ التَّقْوَى، وَ خَيْرَ الْمِلَلِ مِلَّةُ إِبْرَاهِيمَ، وَ خَيْرَ السُّنَنِ سُنَّةُ مُحَمَّدٍ، وَ أَشْرَفَ الْحَدِيثِ ذِكْرُ اللَّهِ، وَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ هَذَا الْقُرْآنُ، وَ خَيْرَ الْأُمُورِ عَوَازِمُهَا وَ شَرَّ الْأُمُورِ مُحْدَثَاتُهَا، وَ أَحْسَنَ الْهُدَى هُدَى الْأَنْبِيَاءِ وَ أَشْرَفَ الْمَوْتِ قَتْلُ الشُّهَدَاءِ، وَ أَعْمَى الْعَمَى الضَّلَالَةُ بَعْدَ الْهُدَى، وَ خَيْرَ الْأَعْمَالِ مَا نَفَعَ، وَ خَيْرَ الْهُدَى مَا اتُّبِعَ، وَ شَرَّ الْعَمَى عَمَى الْقَلْبِ، وَ الْيَدَ الْعُلْيَا خَيْرٌ مِنَ الْيَدِ السُّفْلَى، وَ مَا قَلَّ وَ كَفَى خَيْرٌ مِمَّا كَثُرَ وَ أَلْهَى، وَ شَرَّ الْمَعْذِرَةِ حِينَ يَحْضُرُ الْمَوْتُ، وَ شَرَّ النَّدَامَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَا يَأْتِي الْجُمُعَةَ إِلَّا دُبُرًا، وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَا يَذْكُرُ اللَّهَ إِلَّا هُجْرًا، وَ مِنْ أَعْظَمِ الْخَطَايَا اللِّسَانُ الْكَذُوبُ، وَ خَيْرَ الْغِنَى غِنَى النَّفْسِ، وَ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى، وَ رَأْسَ الْحِكْمَةِ مَخَافَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ خَيْرَ مَا وَقَرَ فِي الْقُلُوبِ الْيَقِينُ، وَ الِارْتِيَابَ مِنَ الْكُفْرِ، وَ النِّيَاحَةَ مِنْ عَمَلِ الْجَاهِلِيَّةِ، وَ الْغُلُولَ مِنْ حُثَاءِ جَهَنَّمَ. وَ الشِّعْرَ مِنْ إِبْلِيسَ، وَ الْخَمْرَ جِمَاعُ الْإِثْمِ، وَ النِّسَاءَ حَبَائِلُ الشَّيْطَانِ، وَ الشَّبَابَ شُعْبَةٌ مِنَ الْجُنُونِ، وَ شَرَّ الْمَكَاسِبِ كَسْبُ الرِّبَا، وَ شَرَّ الْمَآكِلِ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ، وَ السَّعِيدَ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ، وَ الشَّقِيَّ مَنْ شَقِيَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ، وَ إِنَّمَا يَصِيرُ أَحَدُكُمْ إِلَى مَوْضِعِ أَرْبَعَةِ أَذْرُعٍ وَ الْأَمْرُ إِلَى الْآخِرَةِ، وَ مِلَاكَ الْعَمَلِ خَوَاتِمُهُ، وَ شَرَّ الرَّوَايَا رَوَايَا الْكَذِبِ، وَ كُلَّ مَا هُوَ آتٍ قَرِيبٌ، وَ سِبَابَ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ، وَ قِتَالَ الْمُؤْمِنِ كُفْرٌ، وَ أَكْلَ لَحْمِهِ مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ، وَ حُرْمَةَ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ، وَ مَنْ يَتَأَلَّى عَلَى اللَّهِ يُكْذِبْهُ، وَ مَنْ يَسْتَغْفِرْهُ يَغْفِرْ لَهُ، وَ مَنْ يَعْفُ يَعْفُ اللَّهُ عَنْهُ. وَ مَنْ يَكْظِمْ يَأْجُرْهُ اللَّهُ، وَ مَنْ يَصْبِرْ عَلَى الرَّزِيَّةِ يُعَوِّضْهُ اللَّهُ، وَ مَنْ يَبْتَغِ السُّمُعَةَ يُسَمِّعِ اللَّهُ بِهِ، وَ مَنْ يَصْبِرْ يُضَعِّفِ اللَّهُ لَهُ، وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ يُعَذِّبْهُ اللَّهُ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي وَ لِأُمَّتِي، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي وَ لِأُمَّتِي، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي وَ لِأُمَّتِي؛ قَالَهَا ثَلَاثًا ثُمَّ قَالَ: أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ»[۳۴]. رسول خدا پس از حمد و ثنای حضرت حق فرمودند: ای مردم! به درستی که راست‌ترین حدیث، کتاب خدا؛ محکم‌ترین ریسمان، کلمه تقوا؛ بهترین ملت‌ها، ملت ابراهیم؛ بهترین سنت‌ها، سنت محمد؛ شریف‌ترین سخن، ذکر خدا؛ نیکوترین قصه‌ها، این قرآن؛ بهترین امور، فرایض؛ بدترین امور، چیزی است که معروف نباشد در کتاب و سنت؛ نیکوترین هدایت، هدایت انبیا؛ شریف‌ترین مرگ، قتل شهدا؛ کورترین کوری، گمراهی بعد از هدایت؛ بهترین عمل‌ها، آن است که سود دهد؛ بهترین هدایت آن است که متابعت شود و بدترین کوری، کوری قلب است. دست دهنده، بهتر از دست گیرنده؛ و کمِ کافی، بهتر از زیادِ بی‌ثمر است؛ و بدترین عذر، هنگام مرگ؛ و بدترین پشیمانی، روز قیامت است. از مردم گروهی به جمعه نیایند، مگر در پایان؛ و برخی خدا را یاد نکنند مگر اندک. از بزرگ‌ترین خطاها زبانی است که دروغ گوید. بهترین بی‌نیازی، بی‌نیازی نفس؛ و بهترین توشه، تقوا است. رأس حکمت، خوف از خدا؛ و بهتر چیزی که در دل افتد، یقین است. شک و تردید، از کفر است؛ و نوحه‌خوانی از کارهای جاهلیت است. خساست از شعله‌های جهنم؛ شعر از ابلیس؛ خمر، مجمع و مرکز گناه؛ و زن‌ها دام‌های شیطان است. جوانی، بخشی از جنون؛ و بدترین کسب، تحصیل ربا؛ و بدترین خوردنی‌ها، خوردن مال یتیم است. سعادت‌مند آن‌کس است که به غیر خود موعظه شود؛ شقی آن‌کس است که در شکم مادرش خدا بداند شقی است. پایان شما به موضعی است که چهار ذراع دارد؛ و امر شما در آخرت معلوم گردد. اساس عمل به خاتمه آن بستگی دارد؛ و بدترین حکایت‌ها، نقل دروغ؛ و هر چه آمدنی است، نزدیک است. سب و دشنام به مؤمن فسق؛ و قتال با او، کفر؛ و خوردن گوشت او (غیبت کردنش)، معصیت خداست؛ و احترام مالش، همانند احترام خون اوست. کسی که بر خدا سوگند یاد کند، و دروغ گوید؛ و کسی که طلب غفران نماید، خدا او را ببخشاید؛ و کسی که گذشت کند، خدا از او درگذرد؛ و کسی که خشم خود را فرو برد، خدا به او اجر دهد؛ و کسی که بر مصیبت صبر کند، خدا او را عوض عطا کند؛ و کسی که خواهان شهرت است، خدا او را به بدی‌های اعمالش مشهور کند؛ و کسی که شکیبا باشد، خدا پاداش او را افزون نماید؛ و کسی که خدا را نافرمانی کند، به عقوبت گرفتار آید. خدایا مرا و امتم را مورد غفران قرار ده - و سه مرتبه این دعا را کرد - و سپس فرمود: برای خود و شما از خدا طلب مغفرت می‌نمایم[۳۵].

ابوخیثمه

از جمله کسانی که هنگام عزیمت رسول خدا(ص) به تبوک همراه پیامبر نرفت، ابوخیثمه[۳۶] می‌باشد. او پس از چندی که از رفتن پیامبر گذشت، در یکی از روزهای گرم وارد یکی از باغ‌های خود شد و مشاهده نمود که دو همسرش در بنای چوبین باغ آب پاشیده و فضای آن را خنک نموده و آب سرد و غذا مهیا کرده‌اند در روزی که هوایش به شدت گرم و سوزان بود. ابوخیثمه وقتی آن منظره را مشاهده نمود، با خود گفت: رسول خدا در میان گرمای سوزان و ابوخیثمه در سایه خنک و غذای آماده و زن زیبا و در کنار اموال!! این دور از انصاف است. پس به زنان خود گفت: سوگند به خدا داخل هیچ یک از این دو جایگاه شما نشوم تا اینکه به رسول خدا ملحق گردم. و دستور داد توشه راه برای او آماده کنند. هنگامی که مهیا شد، سوار شترش شد و شمشیر و نیزه‌اش را گرفته و به سوی تبوک حرکت نمود. در بین راه به عمیر بن وهب برخورد که او نیز به تبوک می‌رفت، با یکدیگر رفیق راه شده تا نزدیک تبوک رسیدند. ابوخیثمه به عمیر گفت: مرا گناهی است، از تو می‌خواهم که از من جدا نشوی تا نزد رسول خدا رویم.

هنگامی که ابو خیثمه نزدیک یاران پیامبر رسید آنان گفتند: سواره‌ای به طرف ما می‌آید. رسول خدا(ص) فرمود: ابوخیثمه است. گفتند: یا رسول الله! سوگند به خدا ابوخیثمه است. سپس او پیامبر را از ماجرای حرکت خود از مدینه خبر داد. رسول خدا تحسینش کرد و او را دعای خیر نمود[۳۷].[۳۸]

دیار ثمود

در مسیر راه تبوک، رسول خدا(ص) از منزلی عبور کردند به نام حجر که محل قوم ثمود بود. پیامبر(ص) به اصحابش فرمود: از این آب نیاشامید و از آن وضو نسازید و اگر خمیر را درست کرده‌اید، به شتران دهید و خود نخورید و کسی شب‌هنگام به تنهایی بیرون نرود، مگر کسی با او باشد. اصحاب چنین کردند، مگر دو نفر از بنی‌ساعده که یکی برای حاجتی به تنهایی بیرون رفت و او را جنون عارض شد و دیگری برای یافتن شتر خویش از خیمه خارج شد که طوفان او را به کوه قبیله طی برد. پس پیامبر را باخبر کردند، فرمود: شما را نهی نکردم که خارج نشوید؟ سپس رسول خدا در حق آن کس که جنون عارضش شده بود دعا کرد و او شفا یافت؛ و آن کس را که طوفان به بلاد طی برده بود، قبیله طی به مدینه آوردند[۳۹].[۴۰]

نزول باران

هنگامی که رسول خدا(ص) بر دیار اصحاب حجر گذشتند، با لباس خود چهره خود را پوشانیده و مرکب خود را به عجله می‌راندند، آن‌گاه فرمودند: به خانه‌های ستمگران داخل نشوید مگر گریان؛ زیرا بیم آن دارم که شما را همان کیفری برسد که به آنان رسید. صبح‌هنگام که مردم آب نداشتند و به نزد رسول خدا شکوه کردند. آن بزرگوار دست به دعا برداشت، خداوند ابری فرستاد و باران باریدن گرفت، به گونه‌ای که مردم سیراب شدند و به مقدار نیاز خویش آب برداشتند. عمر بن قتاده می‌گوید: از محمود بن لبید سؤال کردم: آیا مردم نفاق را در بین خودشان می‌شناختند؟ گفت: آری، والله گاهی برادر، پدر، عمو و عشیره شخصی او را می‌شناخت، ولی بعضی آن را بر بعضی دیگر می‌پوشانیدند. آن‌گاه محمود گفت: گروهی از قوم من، به من خبر دادند که مردی از منافقین که نفاقش معلوم بود با رسول خدا به تبوک می‌رفت و چون مردم در دیار حجر گرفتار بی‌آبی شدند و پیامبر دعا نمود و خدا باران فرستاد، ما به آن منافق گفتیم: وای بر تو، آیا پس از این آیت باز هم تو در نفاق خود باقی هستی؟ او گفت: این ابری بود که عبور کرد[۴۱].[۴۲]

زید بن لصیب

پیامبر(ص) به سوی تبوک حرکت می‌کرد تا اینکه در منطقه‌ای، ناقه آن حضرت ناپدید شد. برخی از اصحاب برای پیدا کردن ناقه به راه افتادند. مردی از اصحاب نزد رسول خدا بود که او را عمارة بن حزم[۴۳] می‌گفتند که از همراهان او زید بن لصیب[۴۴] است که این زید مردی منافق بود، زید گفت: مگر محمد نمی‌گوید که من پیامبرم و شما را از وحی آگاه می‌کنم، پس چگونه او نمی‌داند که ناقه‌اش کجاست؟ رسول خدا(ص) در حالی که عماره نزدش بود، فرمود: مردی می‌گوید: محمد می‌گوید که من نبی هستم و او ادعا دارد که از آسمان خبر می‌دهد، در حالی که نمی‌داند ناقه‌اش کجاست. سوگند به خدا من نمی‌دانم مگر چیزی را که خدا به من تعلیم کند و اکنون خدا مرا بر محل ناقه آگاه نمود و مهار ناقه من، در وادی‌ای از فلان شعب به درختی بسته شده، بروید و آن را بیاورید. پس اصحاب رفتند و ناقه را آوردند. عماره از نزد پیامبر(ص) رفت و بر جایگاه خود وارد شد و گفت: سوگند به خدا امر عجیبی را رسول خدا برای ما بیان کرد و آن اینکه مردی گفته است که پیامبر که از وحی خبر می‌دهد و پیامبر است، چگونه از مکان ناقه گم‌شده خود مطلع نیست؟ مردی که در آنجا نشسته بود، به عماره گفت: به خدا سوگند قبل از آن‌که تو نزد ما بیایی زید بن لصیب این سخن را گفت. عماره برخاست و برگردن زید می‌زد و می‌گفت: ای بندگان خدا! والله در بساط و رحل من دزدی است و من نمی‌دانستم. ای دشمن خدا! از رحل من بیرون رو و با من همراه مباش. بعضی گفته‌اند که زید پس از آن توبه نمود؛ و بعضی دیگر گفته‌اند که او همچنان متهم به شرّ و نفاق بود تا هلاک گردید[۴۵].[۴۶]

ابوذر غفاری[۴۷]

ابوذر در مسیر تبوک شتری ضعیف و ناتوان داشت و این باعث شد که از رسول خدا و اصحاب عقب بماند، و بعد از سه روز به آنها ملحق شود. در اثنای راه، شتر او از رفتن بازایستاد. ابوذر از شتر به زیر آمد و لباس‌های خود را بر دوش کشید و به راه افتاد. چون روز شد، مسلمانان نظر به راه دوخته، شخصی را دیدند که به طرف آنها می‌آید. رسول خدا(ص) فرمود: ابوذر می‌باشد. سپس فرمود: او را آب دهید که تشنه است. اصحاب برایش آب آوردند. ابوذر به خدمت پیامبر رسید، در حالی که با او مشک کوچکی حاوی آب بود. رسول خدا به او فرمود: تو تشنه‌ای، در حالی که آب به همراه داری؟ گفت: آری یا رسول الله! پدرم و مادرم فدایت باد. من در بین راه به صخره‌ای رسیدم که آب باران در آن جمع شده بود، آن را چشیدم دیدم آب شیرین و سردی است، پس با خود گفتم از آن نیاشامم تا این که حبیبم رسول خدا از آن بیاشامد. رسول خدا(ص) فرمود: خدا تو را رحمت کند، تو تنها زندگی کرده و تنها می‌میری و تنها مبعوث می‌شوی و به تنهایی وارد بهشت خواهی شد و جماعتی از اهل عراق تو را غسل داده و بر تو نماز گزارند و تو را دفن کنند که بدین وسیله، سعادتمند شوند[۴۸].[۴۹]

ربذه

عبدالله بن مسعود گوید: هنگامی که عثمان ابوذر را به هدف تحقیر به ربذه تبعید کرد، کسی با ابوذر به جز همسر و غلامش نبود. ابوذر به آن دو وصیت کرد هنگامی که از دنیا رفتم، مرا غسل داده و کفن نموده و جسدم را در کنار راه بگذارید. اول قافله‌ای که بر شما بگذرد، آنان را بگویید که این جسد ابوذر صحابی رسول خداست، ما را بر دفن او کمک نمایید. پس وقتی ابوذر از دنیا رفت، او را غسل داده و کفن نموده و جسد او را در کنار جاده قرار دادند. عبدالله بن مسعود[۵۰] با گروهی از اهل عراق که عمره به جا آورده و باز می‌گشتند، جسدی را در کنار راه مشاهده کردند که نزدیک بود شتران از روی آن بگذرند. غلام ابوذر به پاخاست و به آنان گفت: این جسد ابوذر، صحابی رسول خدا است، پس ما را در دفن او کمک کنید. عبدالله بن مسعود چون این را شنید، در حالی که می‌گریست گفت: رسول خدا راست فرمود که به ابوذر گفت: تنها می‌روی و تنها می‌میری و تنها مبعوث می‌شوی. پس ابن مسعود با یارانش فرود آمدند و ابوذر را دفن نمودند، آن‌گاه عبدالله بن مسعود برای اهل عراق، سخن رسول خدا را در مسیر راه تبوک بیان کرد[۵۱].[۵۲]

مخشی بن حمیر

گروهی از منافقین در تبوک در میان سپاهیان اسلام بودند که از جمله آنها، ودیعة بن ثابت و مخشی بن حمیر می‌باشد. در مسیر راه بعضی از آنها به دیگران گفتند: شما را گمان این است که جنگ با رومیان همانند جنگ با دیگران خواهد بود؟! سوگند به خدا، گویا شما را می‌بینم که فردا اسیر شده و در میان طناب‌ها بسته‌اند. آنها با این سخن می‌خواستند خوف و ترس در دل مسلمانان ایجاد نمایند. مخشی بن حمیر گفت: والله من دوست داشتم که هر کدام از ما صد تازیانه خورده و خدا آیه‌ای در این باره، یعنی سخنی که شما گفته‌اید، نازل ننماید. رسول خدا(ص) به عمار بن یاسر فرمود: اینان را دریاب که خود را گرفتار هلاکت ساخته‌اند و از آنها پرسش نما از آنچه گفته‌اند؛ اگر انکار کردند، به آنها بگو که شما این سخن را گفته‌اید. عمار به نزد منافقین رفت و سخن پیامبر را به آنان گفت. آنان نزد رسول خدا آمده و معذرت‌خواهی نمودند. ودیعة بن ثابت همان‌گونه که بر ناقه‌اش سوار و دست بر ریسمان بسته شده بر شتر گرفته بود، گفت: یا رسول الله! ما این سخن را از طریق شوخی گفته‌ایم. خدا درباره آنها این آیه را فرستاد: ﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ[۵۳]. مخشی بن حمیر گفت: یا رسول الله! مرا اسم خود و اسم پدرم هلاک نموده است. پس رسول خدا او را عبدالرحمن نام نهاد و گویا او همان‌کس است که در آیه مورد عفو قرار گرفت. و مخشی از خدا خواست که شهید شود در جایی که معلوم نشود؛ لذا در روز جنگ یمامه به شهادت رسید و کسی از محل شهادت او اطلاع پیدا نکرد[۵۴].[۵۵]

چشمه تبوک

از حذیفه نقل شده است که به رسول خدا(ص) خبر رسید که در تبوک آب اندک است و آن حضرت از قبل به اصحاب خود فرموده بود که فردا ان‌شاء‌الله به تبوک خواهید رسید و ظهر هنگام از آب چشمه آن خواهید نوشید؛ پس هر کس نزد چشمه رسید، از آن ننوشد تا من بیایم و رسول خدا منادی را امر کرد که ندا دهد و این مطلب را به گوش همه سپاهیان برساند. پس در وقت موعود بر سر چشمه رسیدند و آبی بسیار اندک داشت. دو نفر و یا چهار نفر از منافقین قبل از رسیدن پیامبر بر سر چشمه آمده و علی‌رغم نهی پیامبر، از آب آن چشمه استفاده کردند، که پیامبر وقتی مطلع شد، آنها را نکوهش کرد و سپس از آب آن چشمه به دست و صورت خود زده و مقداری مضمضه نموده و داخل چشمه ریخت، ناگهان از آن چشمه آب فراوانی جاری گردید. آن‌گاه رو به معاذ کرده و فرمودند: اگر عمر تو طولانی شود، خواهی دید که این منطقه پر از سبزه و باغ شده است. ابن عبدالبر ذکر کرده است که من آن موضع را مشاهده کردم که در حوالی آن چشمه، باغ‌های سبز و با طراوتی بود[۵۶].[۵۷]

اهل ایله

هنگامی که رسول خدا(ص) به تبوک رسیدند، یوحنا ابن روبه نزد او آمد و با آن حضرت مصالحه نمود که جزیه بپردازد؛ پیامبر دستور داد که نامه‌ای در این باره برای او نوشتند[۵۸] و جزیه‌ای که می‌پرداخت، سیصد دینار بود و خلفای بنی‌امیه آن را زیاد کردند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز همان سیصد دینار را از آنان می‌گرفت. همچنین پیامبر مصالحه دیگری با اهل اذرح نمود که مقرر شد در رجب هر سال، مبلغ صد دینار جزیه بپردازند. و مصالحه دیگری در تبوک با اهل جرباء نمودند که جزیه بپردازند. و نیز مصالحه‌ای با اهل مقنا نمودند که یک چهارم محصولاتشان را به عنوان جزیه بپردازند[۵۹].[۶۰]

اکیدر بن عبدالملک

در مدتی که رسول خدا(ص) در تبوک بودند، روزی خالد بن ولید را‌طلبیده و او را به سوی اکیدر بن عبدالملک که مردی نصرانی و از قبیله کنده و سلطان آنها بود فرستاد و به خالد فرمود: اکیدر را خواهی دید که شکار گاو می‌کند. خالد حرکت کرد و هنگامی که به قلعه او رسیدند، شبی مهتابی بود و او بر بام منزلش با همسرش نشسته و گاوی وحشی با شاخ خود درب قصر او را می‌فشرد. همسرش به او گفت: تاکنون چنین چیزی را دیده‌ای؟ گفت: نه سوگند به خدا. همسرش گفت: فرصت خوبی است که این حیوان را صید کنی. او فرود آمد و امر کرد اسبش را زین کردند و تعدادی از اهل‌بیت او که از جمله آنها برادرش حسان بود با او سوار شدند و چون بیرون آمدند، با سواران پیامبر مواجه شدند. سپاهیان اسلام اکیدر را گرفته و برادر او را به قتل رساندند. اکیدر قبایی از دیباج که با طلا زینت و آراسته کرده بودند، داشت. خالد آن را گرفت و نزد رسول خدا آورد. انس بن مالک می‌گوید: من قبای اکیدر را هنگامی که نزد رسول خدا آوردند، مشاهده کردم و مسلمانان آن را با دست خود لمس کرده و از آن تعجب می‌کردند. رسول خدا(ص) فرمود: آیا از این قبا تعجب می‌کنید؟ سوگند به آن کسی که جانم به دست اوست، مندیل‌های سعد بن معاذ در بهشت، نیک وتر از این قبای دیباج آراسته به طلا است. سپس خالد بن ولید آمد و اکیدر را به خدمت رسول اکرم آورد. پیامبر از قتل او درگذشت و به دادن جزیه با او مصالحه کرد و آن‌گاه وی را رها نمود و او به موطن خود بازگشت[۶۱].[۶۲]

عرباض بن ساریه[۶۳]

او می‌گوید: با رسول خدا(ص) در تبوک بودیم. پیامبر شبی به بلال فرمود: آیا امشب غذایی برای ما هست؟ بلال گفت: به آن کسی که شما را به حق مبعوث کرده، ظرف‌های خرمای ما خالی شده است. پیامبر فرمود: نگاه کن، شاید در آنها چیزی بیابی. بلال کیسه‌ها را گرفته، یکی پس از دیگری تکان می‌داد، یک خرما و گاهی دو خرما در آنها به جای مانده بود تا اینکه من در دست رسول خدا مجموعاً هفت دانه خرما دیدم. پس رسول خدا چیزی را‌طلبید و آن خرماها را در آن قرار داد و دست شریف خود را بر آنها نهاد و فرمود: به نام خدا از آنها بخورید. پس ما سه نفر بودیم و من شمارش می‌کردم که ۵۴ خرما خوردم و هسته‌های آن در دست دیگرم بود؛ و همچنین آن دو نفر دیگر خوردند تا سیر شدند و آن هفت دانه خرما کماکان باقی بود. پس رسول خدا به بلال فرمود: این را بردار و هیچ‌کس از آن نخورد، مگر سیر شود. صبح‌هنگام، پیامبر به بلال امر نمود که آن خرماها را بیاورد. پس دست خود را بر آنها نهاد و فرمود: به نام خدا بخورید. ما ده نفر بودیم، خوردیم تا سیر شدیم و چون از خوردن دست کشیدیم، آن هفت دانه خرما به جای خود باقی بود. رسول خدا(ص) فرمود: اگر از خدای خود شرم نمی‌نمودم، تا به مدینه برسیم، از این خرماها می‌خوردیم. پس آن هفت دانه را به غلامی عطا نمود[۶۴].[۶۵]

اقامت در تبوک

رسول خدا(ص) در تبوک بیش از ده شب ماند و از تبوک جلوتر نرفت و در این مدت، روم و نصارای از عرب، هیچ‌کدام نزد پیامبر نیآمدند، آن‌گاه آن حضرت عازم بازگشت به مدینه گردید[۶۶].

وادی مشقق

در راه بازگشت به مدینه، به موضعی رسیدند که آن را وادی مشقق می‌گفتند و در آنجا آب کمی از کوهی جریان داشت که از یک تا سه سواره را کفایت می‌کرد. پس رسول خدا(ص) فرمود: کسی که بر ما سبقت گرفت و نزد آن آب رفت، از آن نیاشامد تا ما برسیم. پس گروهی از منافقین پیشی گرفته و از آن آب نوشیدند. هنگامی که رسول خدا بدان‌جا رسید، ایستاد و آبی در آنجا مشاهده ننمود، فرمود: چه کسی بر ما سبقت گرفت؟ آنها را نام بردند. فرمود: مگر نهی نکردم که از آن آب ننوشند تا برسم؟ پس رسول خدا(ص) بر آنها نفرین نمود، سپس فرود آمد و دست مبارک خود را زیر آن سنگ که قطره‌قطره از آن آب می‌ریخت قرار داد تا مقداری آب در دست آن حضرت جمع شد، بعد آن آب‌ها را به آن سنگ پاشیده و با دست آن را مسح نمود و دعا کرد. ناگهان آب زیادی که صدایی همانند صاعقه داشت جریان پیدا کرد و مردم نوشیدند و به مقدار حاجت از آن برداشتند. آن‌گاه پیامبر فرمود: هرکدام از شما باقی بماند، خواهد شنید که این وادی و اطرافش در اثر این آب آباد شده است[۶۷].[۶۸]

ذوالبجادین[۶۹]

عبدالله بن مسعود گوید: در جنگ تبوک همراه رسول خدا بودیم، من نیمه‌شب برخاستم، ناگهان در ناحیه‌ای از قشون، شعله‌ای آتش به چشمم خورد و به سوی آن حرکت کردم. رسول خدا، ابوبکر و عمر را دیدم و بعد فهمیدم که عبدالله ذوالبجادین مزنی از دنیا رفته و برای او قبر می‌کندند. پس رسول خدا داخل قبر گردید و بدن او را گرفت و داخل قبر نهاد و گفت: خدایا! من از او راضی بودم، تو نیز از او راضی باش. عبدالله بن مسعود می‌گوید: هنگامی که این منظره را دیدم و آن سخن را از رسول خدا شنیدم، گفتم: ای کاش من صاحب این قبر بودم. ابن هشام می‌گوید: او را ذوالبجادین می‌نامیدند؛ زیرا او می‌خواست مسلمان شود و قریش او را منع می‌کردند و بر او سخت می‌گرفتند، تا این که همه چیز او را گرفته و فقط یک کساء ضخیم به او دادند. او فرار کرد و آن کسا را دو پاره نمود، نیمی را به کمر و نیمی را روی شانه انداخت و به خدمت پیامبر آمد. و بجاد، همان کسا را گویند[۷۰].[۷۱]

گریه کوه

از جمله معجزات پیامبر در غزوه تبوک که با او بیست و پنج هزار نفر از مسلمانان غیر از خدمه بودند، این است که رسول خدا در اثنای راه به کوهی برخورد کرد که از بالای آن کوه قطرات آب می‌ریخت. اصحاب گفتند: قطرات آب این کوه چقدر عجیب است! رسول خدا فرمود: این کوه می‌گرید. اصحاب گفتند: مگر کوه هم گریه می‌کند؟ رسول خدا فرمود: دوست دارید که بر شما معلوم گردد؟ گفتند: آری. پیامبر کوه را مخاطب قرار داد و فرمود: برای چه گریه می‌کنی؟ ناگهان صدایی از کوه شنیدند که با زبانی فصیح گفت: یا رسول الله! عیسی بن مریم بر من گذشت و این را تلاوت می‌نمود ﴿النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ[۷۲] من از آن جهت گریانم که بیم دارم من آن سنگ باشم. رسول خدا فرمود: تو از آن سنگ‎ها نیستی و آن سنگ کبریت است. پس آب آن کوه بازایستاد و خشک شد، گویا آن کوه از قبل رطوبتی نداشته است[۷۳].[۷۴]

ماجرای عقبه

هنگامی که رسول خدا(ص) از تبوک به مدینه باز می‌گشت، گروهی از منافقین تصمیم گرفتند که پیامبر را به قتل برسانند و او را از بالای عقبه‌ای که در مسیر راه بود، به زیر اندازند. پیامبر از توطئه آنها مطلع شد و دستور داد که مردم از راهی دیگر غیر از عقبه، یعنی وادی بروند و خود آن حضرت از راه عقبه رفتند و به عمار و حذیفه بن یمان[۷۵] دستور دادند که بیایند. منافقین در حالی که صورت‌های خود را پوشانده بودند، در بالای عقبه کمین کردند. رسول خدا(ص) دستور داد عمار مهار ناقه را بگیرد و حذیفه از پشت سر ناقه او را هدایت کند. هنگامی که طی طریق می‌نمودند، در عقبه صدای منافقین را شنیدند و آنها رسول خدا و عمار و حذیفه را احاطه کردند. رسول خدا(ص) در خشم شد. حذیفه چون غضب پیامبر را مشاهده کرد، به سوی آن منافقین حمله کرد و با چوبی که در دست داشت، بر مرکب‌های آنها زد. آنها وقتی حذیفه را دیدند، گمان کردند که توطئه آنها فاش شده است، پس به سرعت از منطقه فرار کردند تا خود را در میان مردم پنهان نمودند. حذیفه نزد رسول خدا بازگشت. پیامبر به او و عمار دستور داد که در رفتن شتاب کنند تا عقبه را پشت سر گذاشتند و منتظر ماندند تا دیگران برسند. پس رسول خدا به حذیفه فرمود: آیا این جماعت را شناختی؟

حذیفه عرض کرد: من در تاریکی شب، در هنگامی که با آنها رو به رو شدم مرکب‌هایشان را شناختم. سپس پیامبر به حذیفه و عمار فرمود: شما از تصمیم اینها آگاه بودید؟ عمار و حذیفه گفتند: خیر. پس رسول خدا عمار و حذیفه را از توطئه آنها آگاه و اسامی آن گروه را برای آن دو فرمود و از آنها خواست که آن را کتمان کنند. حذیفه و عمار به رسول خدا(ص) گفتند: ما را دستور نمی‌دهی که آنها را به قتل برسانیم؟ رسول خدا(ص) فرمود: من دوست ندارم مردم بگویند محمد اصحابش را به قتل می‌رساند.

ابن اسحاق ماجرای عقبه را ذکر کرده و گفته است: نبی اکرم اسم‌های منافقین را فقط به حذیفه فرموده است. و شاهد این امر این است که ابو درداء به علقمه که از اصحاب عبدالله بن مسعود می‌باشد، گفت: آیا در میان شما مردم کوفه، عبدالله بن مسعود و صاحب سرّ رسول خدا یعنی حذیفه که رسول خدا فرمود: خدا او را از شرّ شیطان حفظ کرده، نمی‌باشد؟[۷۶] اسید بن حضیر صبح هنگام نزد رسول خدا آمد و گفت: ای رسول خدا! چه چیز مانع شما شد که از راهی غیر از راه عقبه بروید، در حالی که آسان‌تر بود؟ پیامبر فرمود: تو می‌دانی که منافقین چه تصمیمی داشتند؟! آن‌گاه پیامبر توطئه آنها را ذکر کرد. او گفت: ای رسول خدا! مردم هم‌اکنون جمع شده‌اند، پس هر قبیله‌ای را امر کن که آن کسانی که چنین قصدی را داشتند به قتل برسانند، و اگر دوست داری نام آنها را اعلام کن که ما همه آنها را خواهیم کشت. رسول خدا(ص) فرمود: من دوست ندارم مردم بگویند محمد اصحابش را می‌کشد. او گفت: اینان از اصحاب نیستند. رسول خدا(ص) فرمود: مگر اینها تظاهر به اسلام نمی‌کنند؟ آن‌گاه پیامبر مردم را جمع کرد و آنها را از آنچه منافقین گفته بودند و آنچه قصد داشتند خبر داد. آنها قسم یاد کردند که چنین چیزی نگفته و این چنین قصدی نداشتند. بعد خدای متعال این آیه را فرستاد: ﴿يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا[۷۷]. آن‌گاه رسول خدا درباره آنها نفرین کرد[۷۸].[۷۹]

تعداد منافقین در عقبه

حذیفة بن یمان می‌گوید: من مهار ناقه رسول خدا(ص) را در دست داشته و عمار ناقه را می‌راند و یا به عکس. وقتی به عقبه رسیدیم، دوازده نفر مرد راه را بر ما بستند. من رسول خدا را مطلع ساختم. ایشان بر آنها بانگی زد و آنها گریختند. باز او از رسول خدا نقل کرده است که فرمود: در میان اصحاب من دوازده نفر منافق هستند که هرگز داخل بهشت نشوند مگر این که شتر از سوراخ سوزن بگذرد. حافظ بیهقی از حذیفه نقل کرده است که تعداد منافقین عقبه چهارده و یا پانزده نفر بوده است که درباره دوازده نفر از آنها شهادت می‌دهم که دشمن خدا و رسول و محارب با آنها در دنیا و آخرت بوده‌اند[۸۰]. حمزة بن عمرو اسلمی از حذیفه نقل کرده است: هنگامی که اسباب و لوازم رسول خدا از روی مرکب ریخت و من خواستم آنها را جمع نمایم، سر انگشتانم نورانی شد و من آنچه از لوازم پیامبر روی زمین ریخته بود، جمع کردم.

در نقل دیگری آمده است که حذیفه گفت: من مرکب فلانی و فلانی را شناختم[۸۱]. پیامبر به من گفت: آیا دانستی چه قصدی داشتند؟ گفتم: نه یا رسول الله. فرمود: اینان خدعه کردند که با من در عقبه حرکت کنند و بر من تعرض کرده و مرا از آنجا به زیر اندازند[۸۲]. ابن ابی‌الحدید نقل کرده است که کسی از عمار راجع به ابوموسی سؤال کرد، او گفت: من از حذیفه درباره او کلام عظیمی را شنیدم که می‌گفت: صاحب کلاه سیاه، سپس چهره حذیفه دگرگون شد؛ پس دانستم که ابوموسی در شب عقبه در میان آن گروه بوده است[۸۳]. ابوالطفیل می‌گوید: بین مردی از اهل عقبه و بین حذیفه سخنی رد و بدل شد. آن مرد به حذیفه گفت: تو را به خدا سوگند، تعداد اصحاب عقبه چقدر است؟ مردم به حذیفه گفتند: حال که سؤال می‌کند او را پاسخ ده. حذیفه گفت: ما می‌گفتیم که چهارده نفرند، پس اگر تو هم از جمله آنها باشی، پانزده نفر خواهند بود و من خدا را گواه می‌گیرم که دوازده نفر از آنان دشمن خدا و رسولش بودند[۸۴].[۸۵]

مسجد ضرار

در حالی که رسول خدا(ص) آماده حرکت به سوی تبوک بود، کسانی نزد آن حضرت رفته و گفتند: ما مسجدی بنا نهادیم برای ناتوانان و کسانی که نمی‌توانند به مسجد شما بیایند و اگر شبی بارانی و یا سرد باشد، در آن مسجد نماز گزارند و دوست داریم که شما بدان‌جا آمده و در آن مسجد نماز بگزارید. رسول خدا(ص) فرمود: ما در حال تدارک سفر هستیم و فراغتی نداریم؛ و یا اینکه فرمودند: اگر ما از سفر بازگشتیم، ان‌شاء‌الله نزد شما خواهیم آمد و برای شما در آن مسجد نماز می‌گزاریم. رسول خدا(ص) هنگام بازگشت از تبوک به سوی مدینه، در منزلی فرود آمد به نام ذی‌اوان که از آنجا تا مدینه یک ساعت بیشتر راه نیست، در آنجا خبر آن مسجد از طرف خدا به او داده شد. پس آن حضرت مالک بن دخشم و معن بن عدی و یا عاصم را طلب نمود و به آنها فرمود: به سوی این مسجد که اهل آن ستمگرند رفته و آن را خراب کرده و بسوزانید. آن دو به سرعت حرکت کرده و از قبیله بنی‌سالم، سعفی از خرما را به آتش روشن و به سوی مسجد رفتند و در حالی که اهل آن مسجد در آن جمع بودند، آن را سوزانیده و منهدم ساختند و اهل آن متواری گشته و پراکنده شدند. و درباره این مسجد، این آیه نازل گردید: ﴿وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ[۸۶].[۸۷]

اسامی بانیان مسجد ضرار

کسانی که مسجد ضرار را پایه‌گذاری کردند، دوازده مرد بودند که نام‌های آنها بدین قرار است: ۱. جذام بن خالد که مسجد را از خانه او جدا کردند و ساختند؛ ۲. ثعلبة بن حاطب؛ ۳. معتب بن قشیر؛ ۴. ابوحبیبه؛ ۵. عباد بن حنیف؛ ۶. جاریة بن عامر؛ ۷. مجمع بن جاریه؛ ۸. زید بن جاریه؛ ۹. بنتل بن حارث؛ ۱۰. بخرج؛ ۱۱. بجار بن عثمان؛ ۱۲. ودیعة بن ثابت[۸۸].

پاداش معذوران

انس بن مالک می‌گوید: ما از غزوه تبوک با رسول خدا بازگشتیم. هنگامی که نزدیک مدینه رسیدیم، رسول خدا فرمود: در مدینه گروهی از مردم هستند که راهی را شما طی نکردید و بر وادی و محلی نگذشتید مگر اینکه آنها با شما بودند. اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! در حالی که آنها در مدینه بودند؟ فرمود: آری، آنها را عذر از آمدن بازداشت[۸۹].

کوه اُحد

هنگامی که پیامبر نزدیک مدینه رسید، فرمود: «هَذِهِ طَابَةٌ، أَسْكَنَنِيَهَا رَبِّي»؛ «این مدینه است که خدا مرا در آن اسکان داده است»؛ و وقتی کوه اُحد را مشاهده نمود، فرمود: این اُحد است، کوهی که ما را دوست می‌دارد و ما او را دوست می‌داریم[۹۰].[۹۱]

مساجد تا تبوک

مساجد رسول خدا(ص) بین مدینه و تبوک در محل‌هایی بدین قرار واقع می‌باشند: تبوک، ثنیة مداران، ذات الزراب، الاخضر، ذات الخطمی، آلاء، طرف البتراء، شق تارا، ذی جیفه، صدر حرضی، حجر، صعید، وادی القری، رقعه، ذی مروه، فیفاء و مسجدی در ذی‌خشب[۹۲].

متخلفین از منافقین

گروهی از منافقین هنگام رفتن پیامبر و سپاهیان اسلام به تبوک، از رفتن به همراه پیامبر و مسلمانان سرباز زدند و تخلف نمودند و تعداد آنان هشتاد و چند نفر بود[۹۳].

توبه متخلفان

سه نفر از مسلمانان تخلف کرده به تبوک نرفته و در مدینه ماندند، ولی تردید و نفاق نداشتند و فقط بدون عذر به جنگ نرفتند، که اسامی ایشان عبارت است از: کعب بن مالک، مرارة بن ربیع و هلال بن امیه. رسول خدا(ص) پس از بازگشت به اصحابش فرمود: با هیچ‌یک از این سه نفر سخن نگویید. منافقین نزد پیامبر آمده، قسم می‌خوردند و عذر می‌خواستند، اما پیامبر از آنها اعراض نمود و عذر آنها در پیشگاه خدا و رسول او پذیرفته نشد و مسلمانان از این سه نفر هم دوری جستند. عبدالله بن کعب بن مالک از پدرش نقل می‌کند که او جریان تخلف خود و آن دو نفر دیگر را برای من بیان کرد. او می‌گوید: من در هیچ‌یک از جنگ‌های رسول خدا تخلف نکردم به جز جنگ بدر، و دلیل این بود که پیامبر وقتی به سوی بدر می‌رفت، قصد جنگیدن نداشت. من در بیعت عقبه حضور داشتم و در آن هنگام با رسول خدا بر اسلام بیعت نمودم. پیامبر در جنگ‌ها توریه می‌نمود، مگر در جنگ تبوک که رسماً گرمای شدید و مسافت دور و زیادی دشمن را اعلام نمود تا مسلمانان خود را مهیا سازند. تعداد مسلمانان که همراه رسول خدا رفتند، بسیار زیاد بود و اگر کسی تخلف می‌کرد، به جهت کثرت سپاهیان معلوم نبود، مگر از طریق وحی.

پس رسول خدا(ص) آماده حرکت شد در حالی که میوه‌ها رسیده و همه مایل به ماندن بودند. کعب گوید: من نیز خود را برای رفتن مهیا می‌کردم که ناگهان پیامبر حرکت کرد و من هنوز وسایل خود را مهیا نکرده بودم. با خود گفتم: مانعی ندارد، خود را مهیا کرده و پس از یک یا دو روز به آنها ملحق می‌شوم. پس نتوانستم خود را مهیا کنم تا اینکه از شرکت در جنگ تبوک محروم ماندم. هرگاه از منزل بیرون می‌آمدم، محزون می‌شدم؛ زیرا کسی را در مدینه نمی‌دیدم مگر منافقان و ضعیفان و معذوران. بعد به من خبر رسید که رسول خدا درباره من سؤال نکرد مگر در تبوک هنگامی که میان اصحاب خود نشسته بود، فرمود: کعب بن مالک چه کرد؟ مردی از بنی‌سلمه گفت: یا رسول الله! لباسش و نگاه به اطرافش او را حبس کرد. (این تعبیر کنایه از مال و چیزهای دیگر است). معاذ بن جبل گفت: سخن بدی گفتی، یا رسول الله! سوگند به خدا ما از کعب به جز خوبی ندیدیم. پس رسول خدا ساکت شدند. وقتی مطلع شدم که رسول خدا(ص) از تبوک مراجعت می‌کند، اندوه و حزن مرا گرفت و با خود می‌گفتم که: چه پاسخی به پیامبر بدهم. و با خویشان خود مشورت می‌کردم، تا اینکه خبردار شدم که پیامبر نزدیک مدینه رسیده‌اند. پس مصمم شدم که از روی راستی با پیامبر صحبت کنم. صبح هنگام، پیامبر(ص) به مدینه وارد شدند و بر حسب عادت پس از ورود به مسجد رفته و دو رکعت نماز گزاردند و میان مردم نشستند و گروهی که به تبوک نرفته برای عذرخواهی آمدند و پیامبر عذر آنها را پذیرفته و برایشان استغفار می‌کرد و واقع امر را به خدا واگذار می‌نمود، من نزد پیامبر رفته و سلام کردم. آن حضرت تبسم همراه با غضب نمود و مرا فرمود: نزد من آی. پس پیش رفته و در مقابل آن حضرت نشستم، فرمود: چرا تخلف کردی؟ گفتم: یا رسول الله! اگر نزد غیر از شما نشسته بودم، به گونه‌ای عذر آورده و او را راضی می‌کردم، اما اگر واقع را به شما نگویم، ممکن است خدا بر من غضب کند. من هیچ عذری نداشتم و تخلف من بدون عذر بوده است. رسول خدا فرمود: راست گفتی، برخیز تا خدا درباره تو حکم کند. پس من برخاستم و گروهی از قبیله بنی‌سلم نزد من آمدند و گفتند: تو گناهی مرتکب شده‌ای، از رسول خدا می‌خواستی تا برایت استغفار کند. خواستم بازگردم، اما به آنها گفتم: آیا کسی همانند من به صدق سخن گفت؟ جواب دادند: مرارة بن ربیع و هلال بن امیه؛ لذا از رفتن نزد رسول خدا منصرف شدم.

پیامبر(ص) مردم را از سخن گفتن با ما نهی کرد و مردم از ما دوری جستند، گویا دیگر کسی ما را نمی‌شناسد. پنجاه شب گذشت. آن دو نفر در خانه خود نشسته بودند، اما من بیرون می‌رفتم و با مسلمانان نماز می‌خواندم و در بازار می‌گشتم، ولی کسی با من سخن نمی‌گفت. نزد رسول خدا می‌رفتم و سلام می‌کردم، با خود می‌گفتم: آیا جواب سلام مرا می‌دهد یا نه؟ نزدیک پیامبر می‌ایستادم و نماز می‌گزارد‌م، اما هنگامی که بر من نظر می‌کرد، از من روی می‌گرداند. پس چون چنین دیدم، نزد پسرعمویم ابن قتاده رفتم که بسیار به او علاقه داشتم و سلام کردم، ولی او هم جوابم نداد. پس او را قسم دادم، که تو می‌دانی من خدا و رسولش را دوست می‌دارم، اما باز پاسخی نگفت. باز او را قسم دادم، اما سکوتش را نشکست. دوباره او را قسم دادم، گفت: خدا و رسولش بهتر می‌داند. اشک از دیدگانم فروریخت و بازگشتم و در بازار می‌رفتم، مردی را دیدم که از مردم سراغ مرا می‌گرفت تا مرا به او نشان دادند. پس نزد من آمد و نامه‌ای از پادشاه غسان که در حریری پیچیده بود، به من داد، در آن نامه آمده بود که شنیده‌ایم صاحب تو بر تو خشم کرده، نزد ما بیا تا به تو کمک کنیم، چون نامه را خواندم با خود گفتم: این بلای دیگری است که مردی از مشرکان در من طمع کرده است. پس آن نامه را در تنور انداخته و سوزاندم. پس از گذشت چهل شب، کسی از طرف پیامبر آمد و به من گفت: رسول خدا(ص) امر کرده که از همسرت کناره گیری. گفتم: طلاق دهم؟ گفت: نه. به عیالم گفتم که به خانه خویشان خود بازگردد. این دستور از طرف پیامبر به آن دو نفر دیگر نیز داده شد. همسر هلال بن امیه نزد رسول خدا رفت و گفت: یا رسول الله! هلال بن امیه پیرمردی ناتوان است و خادمی ندارد، او را خدمت نکنم؟ فرمود: مانعی ندارد ولی نباید نزدیک تو شود. همسرش گفت: او هم‌چنان از آن روز تا امروز می‌گرید، به گونه‌ای که من بر سوی چشمش ترسانم. کعب بن مالک گوید: بعضی از خویشانم به من گفتند که زن هلال بن امیه اجازه گرفته تا خدمت همسرش کند، تو نیز چنان کن. اما نپذیرفتم. پس ده شب دیگر گذشت و از زمانی که پیامبر مردم را از سخن با ما نهی کرد، پنجاه شب شد.

روزی نماز صبح گزاردم و خدا را یاد می‌کردم. دیگر زمین بر من تنگ شده بود و از خودم ناراحت بودم. پس خیمه‌ای بر بالای کوه سلم زده و در آنجا بودم، ناگهان فریادی را شنیدم که می‌گفت: ای کعب بن مالک! بشارت بر تو باد. پس بدون اختیار سجده کردم و دانستم که فرجی حاصل شده است. رسول خدا(ص) اعلان نمود که خدا توبه ما را پذیرفته و مردم نزد ما می‌آمدند و ما را بشارت می‌دادند. پس نزد پیامبر رفتم و بر آن حضرت سلام کردم. شادمانی از چهره رسول خدا نمایان بود و هنگام سرور پیامبر، گویا صورت او قطعه‌ای از ماه بود. در برابر پیامبر نشستم و گفتم: چون خدا توبه‌ام را پذیرفته، همه مالم را صدقه می‌دهم. پیامبر فرمود: قدری را نگه‌دار که برای تو بهتر است. گفتم: یا رسول الله! خدا مرا به جهت راست گفتنم نجاتم داد و با خدا تعهد می‌کنم که تا زنده هستم، دروغ نگویم و خدا این آیه را فرستاد: ﴿لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ * وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا...[۹۴] الی قوله ﴿... وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ[۹۵].[۹۶].[۹۷]

غنایم تبوک

زمخشری در فضائل العشره ذکر کرده است که رسول خدا(ص) بعد از مراجعت از تبوک، در مسجد جلوس کرد و غنایم تبوک را تقسیم می‌نمود و به هر کسی سهمی می‌داد[۹۸]، ولی به علی(ع) دو سهم عطا کرد. پس زائدة بن اکوع به پاخاست و گفت: یا رسول الله! این تقسیم بر اساس وحی می‌باشد یا امری از طرف خود شماست؟ رسول خدا فرمود: شما را سوگند به خدا می‌دهم که در سمت راست خود در تبوک سواره‌ای را ندیدید که حربه‌ای در دست داشت؟ گفتند: آری. فرمود: او جبرئیل(ع) بود و مرا امر نمود که سهم او را به علی(ع) بدهم. زائده گفت: این نیکو سهمی است[۹۹].[۱۰۰]

آمدن هیئت‌ها (وفود)

سال نهم هجرت را «سنةالوفود» می‌نامند و این، بدین جهت است كه پس از فتح مكه و غزوه تبوك، قبایل و گروه‌های اطراف جزیرة العرب به سختی ترسیدند و برای حفظ جان و اموال خودشان، بر آن شدند كه به خدمت رسول خدا رسیده و با قبول اسلام و یا شرایط آن و پرداخت جزیه و صلح، این مشكل را حل نمایند. گروه‌ها و هیئت‌هایی را كه بدین منظور به محضر مقدس پیامبر رسیده‌اند «وفود» گویند. چون تعداد این هیئت‌ها و گروه‌ها زیاد است و در كتب سیر و تاریخ مشروحاً ذكر شده، در اینجا برخی از آنها را كه حایز اهمیت هستند، بازگو می‌كنیم و كسانی كه خواهان اطلاع بیشتری هستند، می‌توانند به متون تاریخی مربوط به حوادث سال نهم هجرت مراجعه نمایند[۱۰۱].

وفد ثقیف

پیامبر در ماه رمضان سال نهم هجرت از تبوك بازگشت و در همان ماه، وفد ثقیف، خدمت آن حضرت آمدند[۱۰۲]. هنگامی كه رسول خدا(ص) از طائف بازگشت، عروة بن مسعود قبل از رسیدن پیامبر به مدینه، نزد آن حضرت آمد و اسلام آورد و از پیامبر خواست كه نزد قوم خود بازگشته و آنها را به اسلام دعوت كند. پیامبر فرمود: تو را می‌كشند. عروه گفت: مرا دوست می‌دارند. او امید داشت به خاطر موقعیت خود نزد اهل طائف، سخن او را بپذیرند. هنگامی که به طائف بازگشت، بر جایی بلند رفته و مردم را دعوت به اسلام نمود، اما او را تیر باران کردند و تیری به او اصابت کرد و کشته شد. در لحظه آخر به او گفتند: درباره خون خود چه نظری داری؟ گفت: کرامتی است که خدا مرا بدان گرامی داشته و شهادتی است که مرا روزی کرده است، مرا نزد شهدایی که با پیامبر شهید شدند، دفن کنید. پس او را نزد آنها مدفون ساختند. پیامبر(ص) فرمود: عروه در میان قومش، مثل صاحب یس در میان قوم خود می‌باشد.

پس از کشته شدن عروة بن مسعود، قبیله ثقیف دیدند که اعراب آنها را احاطه کرده و خود را آماده مقاتله و حمله بر آنها نموده‌اند و از همه شدیدتر، مالک بن عوف بود. پس هر مالی از قبیله ثقیف بیرون می‌رفت، غارت می‌شد و هر کسی از آنها را می‌دیدند، دستگیر می‌کردند. از این رو تصمیم گرفتند عده‌ای را به نام‌های عبدیالیل، حکم بن عمرو، شرحبیل بن غیلان، عثمان بن ابی‌العاص، اوس بن عوف و نمیر بن خرشه نزد رسول خدا بفرستند. این افراد به مدینه نزد پیامبر رفتند و پیامبر آنها را در موضعی از مسجد جای داد و خالد بن سعید، رابط بین آنها و پیامبر بود، و پیامبر برای آنها غذا می‌فرستاد و با خالد بن سعید می‌خوردند تا این که اسلام آوردند. آنها از رسول خدا خواستند:

  1. تا سه سال اجازه دهد که بت لات باقی باشد. و هدف آنها از این درخواست، این بود که سفیهان و زنان خود را در این مدت راضی کنند، اما پیامبر نپذیرفت. آنها مهلت یک ماهه خواستند، ولی باز رسول خدا قبول نکرد.
  2. از پیامبر خواستند که آنها را از نماز معاف بدارد. رسول خدا فرمود: در دینی که نماز نباشد، خیری نیست.

پس آنها پذیرفته و اسلام آوردند و رسول خدا عثمان بن ابی‌العاص را بدین جهت که او از دیگران به اسلام و تفقه در دین حریص‌تر بود، بر آنها امیر نمود، در حالی که از همه آنها کوچک‌تر بود. سپس آنها به بلاد خود بازگشتند. پیامبر همراه آنها مغیره بن شعبه و ابوسفیان بن حرب را فرستاد تا بت آنها را منهدم سازند. وقتی به آنجا رسیدند، مغیره جلو رفت و آن بت را منهدم کرد و بنی‌شعیب که از اقوام مغیره بودند، گرد او جمع شدند که مبادا او را تیری بزنند. زنان ثقیف چون شنیدند که بت آنها منهدم شده، بیرون آمده و بر آن بت می‌گریستند[۱۰۳].[۱۰۴]

وفد طیّ

وفد طیّ با پانزده نفر به خدمت رسول خدا(ص) رسیدند که در میان آنها زید الخیل[۱۰۵] بود. پس ایشان مرکب‌های خود را کنار مسجد بسته وارد مسجد شده و نزد پیامبر رفتند. رسول خدا اسلام را بر آنها عرضه نمود و به هرکدام از آنها مقداری مال داد و به زید بیشتر مرحمت کرد و فرمود: هر کسی از عرب را که نزد من توصیف کردند، چون او را دیدم، مرتبه او را کمتر از آنچه شنیده بودم یافتم مگر زید را که وقتی او را دیدم، بهتر از آنچه که شنیده بودم یافتم. رسول خدا او را زید الخیر نامید و زمین‌هایی به او واگذار کرد و نامه‌ای در این باره برای او نوشت. زید به‌سوی قوم خود بازگشت، هنگامی که به موضعی به نام فرده رسید، در آنجا درگذشت و همسر او، آن نوشته پیامبر را پاره کرد[۱۰۶].[۱۰۷]

عدی بن حاتم[۱۰۸]

پیامبر(ص) علی بن ابی‌طالب را با دویست سوار بر قبیله طی فرستاده بود تا بت فلس را منهدم سازد و بر آن قبیله یورش برد. آن حضرت بر آن قبیله حمله کرد و دختر حاتم طایی[۱۰۹] را اسیر نموده و نزد رسول خدا آورد، اما عدی بن حاتم فرار کرده و به شام رفت و بر دین نصرانیت بود.

پس دختر حاتم را در کنار مسجد در محلی جای دادند، و او زنی زیبا و صاحب رأی بود. رسول خدا بر او گذشت، دختر حاتم به پاخاست و گفت: هَلَكَ الْوَالِدُ، وَ غَابَ الْوَافِدُ، فَامْنُنْ عَلَيَّ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْكَ؛ «پدرم از دنیا رفته و برادرم فرار کرده، بر من منت گذار تا خدا تو را مورد لطف قرار دهد»[۱۱۰]. دختر حاتم می‌گوید: رسول خدا پرسید برادرت کیست؟ گفتم: عدی بن حاتم که از خدا و رسولش فرار کرده است. پس پیامبر رفت. و بار سوم که بر من عبور کرد، مردی از پشت سر رسول خدا به من اشاره کرد که: برخیز و با رسول خدا سخن بگو. پس من از جای برخاسته و گفتم: یا رسول الله! پدرم از دنیا رفته و برادرم فرار کرده، بر من منت بگذار تا خدا تو را مورد لطف قرار دهد. این بار رسول خدا به من فرمود: انجام می‌دهم، شتاب مكن تا كسی را كه مورد وثوق است بیابم و تو را به وطنت بازگردانم. دختر حاتم می‌گوید: سؤال كردم این شخص كه در عقب رسول خدا بود و به من اشاره كرد كه برخیزم و سخن بگویم كیست؟ گفته شد علی بن ابی‌طالب. پس گروهی نزد رسول خدا آمدند كه از قبیله من بودند، آن‌گاه رسول خدا به من خرج راه داده، خلعت بخشید و من حركت كرده و به شام نزد برادرم عدی بن حاتم رفتم. برادرم به من گفت: این مرد (پیامبر) را چگونه یافتی؟ گفتم: من صلاح در این می‌بینم كه نزد او رفته و او را ملاقات نمایی[۱۱۱]. پس عدی بن حاتم حركت كرده تا نزد پیامبر آمد و بر رسول خدا در حالی كه در مسجد بود سلام كرد. پیامبر فرمود: كیستی؟ گفت: عدی پسر حاتم طایی هستم. رسول خدا او را به منزل برده و برای او فرشی پهن كرده و فرمود: بر آن بنشین، و خود روی زمین نشست و اسلام را بر او عرضه كرد، او اسلام آورد و رسول خدا او را بر صدقات قبیله‌اش گماشت[۱۱۲].[۱۱۳]

وفد بنی‌تمیم

در سال نهم هجرت، وفد بنی‌تمیم به خدمت رسول خدا(ص) آمدند و هنگامی كه وارد مسجد پیامبر شدند، از بیرون حجره‌ها ندا می‌كردند و رسول خدا را طلب می‌نمودند، به گونه‌ای كه از فریادهای ایشان، پیامبر ناراحت شد. پس رسول خدا آمد، آنها گفتند: ما آمده‌ایم كه با شما به شاعر و خطیبمان فخر فروشی كنیم، اذن ده. رسول خدا فرمود: به خطیب شما اجازه دادم كه سخن بگوید. عطارد بن حاجب[۱۱۴] از بنی‌تمیم برخاسته و خطبه خواند. پیامبر به ثابت بن قیس[۱۱۵]امر نمود که برخیزد و او را جواب گوید. باز بنی‌تمیم گفتند شاعر ما را اجازه ده که شعر بخواند. رسول خدا فرمود: آری، اذن دادم. پس شاعر بنی‌تمیم، زبرقان بن بدر برخاست و گفت: نَحْنُ الْكِرَامُ فَلَا حَيٌّ يُعَادِلُنَا *** مِنَّا الْمُلُوكُ وَ فِينَا تُنْصَبُ الْبِيَعُ تا آخر اشعار.

حسان بن ثابت حضور نداشت، پیامبر به دنبال او فرستاد و او آمد. هنگامی که شاعر تمیم اشعارش را خواند، پیامبر به حسان بن ثابت فرمود: برخیز و او را جواب ده. حسان برخاست و اشعاری خواند که از جمله ابیات این اشعار است: اِنَّ الذوائِبَ مِنْ فِهْرِ وَ اِخْوتَهُمْ *** قَدْ بَيَّنُوا سنَّة للنّاسِ تُتَّبَع يَرْضَى بِها كُلّ مَنْ كانَتْ سَرِيرَتُهُ *** تَقْوى الْإِلَهِ وَ كُلَّ الخَيْرِ يَصْطَنِع تا آخر اشعار. هنگامی که حسان اشعارش را خواند، اقرع بن حابس گفت: این شخص (رسول خدا) مرد موفقی است. خطیب او بهتر از خطیب ما و شاعرش نیز بهتر از شاعر ما و صدای آنها بالاتر از صداهای ماست. پس اسلام آوردند. رسول خدا آنها را مورد لطف قرار داد و جایزه عطا نمود. عمر بن اهتم که از جمله آنها بود و می‌خواست قیس بن عاصم را که با او عداوت داشت تحقیر کند، گفت: یا رسول الله! در میان ما نوجوانی نیز هست. پیامبر او را همانند دیگران جایزه عطا نمود[۱۱۶].

وفد بنی‌عامر بن صعصعه

در میان این وفد، عامر بن طفیل و اربد بن ربیعه بودند و به نزد رسول خدا آمدند. به رسول خدا گفته شد: این عامر بن طفیل است که به سوی شما می‌آید. پیامبر فرمود: او را رها کنید تا اگر خدا درباره او اراده خیری کرده، هدایت شود. او آمد و نزد رسول خدا ایستاد و گفت: یا محمد! اگر اسلام آورم چه چیز برای من خواهد بود؟ پیامبر فرمود: برای توست آنچه برای مسلمانان است و بر عهده توست هر تکلیفی که بر عهده آنان است. عامر گفت: امر جانشینی بعد از خودت را برای من قرار ده. رسول خدا فرمود: «لَيْسَ ذَلِكَ إِلَيَّ إِنَّمَا ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ يَجْعَلُهُ حَيْثُ يَشَاءُ»[۱۱۷]؛ «امر خلافت در اختیار من نیست بلکه مربوط به خداست، آن را در هر کجا که بخواهد، قرار می‌دهد». باز عامر گفت: تو مرا بر اهل صحرا رهبر کن و شما بر شهرها و بلاد حاکم باش. رسول خدا(ص) فرمود: این نیز ممکن نیست. عامر گفت: پس برای من چه قرار می‌دهی؟ پیامبر فرمود: عنان اسبان را به تو دهم که با آنها در راه خدا جهاد نمایی (شاید کنایه از مسئولیت سوارکاران باشد). او گفت: مگر من امروز چنین منزلتی را ندارم؟!

عامر به اربد گفته بود: هنگامی که من با پیامبر سخن می‌گویم، تو به پشت سر او رفته و او را با شمشیر به قتل برسان. پس اربد چون خواست اقدام کند، شمشیرش از نیام خارج نشد و دست او بی‌حس گردید، به‌طوری که نتوانست آن را به در آورد. پس رسول خدا(ص) آن دو را نفرین کرد و خداوند صاعقه فرستاد و اربد را سوزاند و عامر روی به فرار گذاشت و گفت: دعا کردی تا خدایت اربد را به قتل رساند، من مدینه را پر از نیروی نظامی خواهم کرد. رسول خدا فرمود: خدا تو را از این کار بازدارد. پس عامر به خانه زنی رفته و صبح هنگام سلاح خود را برگرفته و می‌گفت: اگر محمد و ملک‌الموت به سوی من آیند، با این نیزه بر آنان حمله کنم. پس خداوند او را به غده بزرگی مبتلا نمود و او باز به خانه آن زن بازگشت و آن‌گاه سوار بر اسب خود شد و در همان حال جان داد[۱۱۸].[۱۱۹]

وفد بنی‌سعد

قبیله بنی سعد، مردی را به نام ضمام بن ثعلبه خدمت پیامبر فرستادند. او به مدینه آمد و شترش را کنار مسجد پیامبر بست، آن‌گاه داخل مسجد شد، در حالی که رسول خدا در میان اصحاب نشسته بود. او موهای بلندی داشت، پس روی به اهل مسجد کرد و گفت: کدام‌یک از شما فرزند عبدالمطلب است؟ رسول خدا فرمود: من فرزند عبدالمطلب هستم. فرمود: آیا محمد شما هستی؟ فرمود: آری. ضمام گفت: من از شما سؤال می‌کنم، اما در سؤالم غلظت و تأکیدی است، شما را ناراحت نکند. پیامبر فرمود: ناراحت نمی‌شوم. گفت: تو را سوگند می‌دهم به خدایی که خدای تو و خدای قبل از تو و بعد از توست، آیا خدا تو را به سوی ما فرستاده است؟ پیامبر فرمود: آری. باز او گفت: تو را به خدایی که خدای گذشتگان و آیندگان است قسم می‌دهم، آیا خدا تو را امر کرده که ما را فرمان دهی او را بندگی کنیم و به او شرک نورزیم و از بت‌ها که پدران ما می‌پرستیدند دست برداریم؟ پیامبر فرمود: آری.

باز او گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم، آن خدایی که خدای تو و گذشتگان و آیندگان است، آیا آن خدا تو را دستور داده است که ما نمازهای پنج‌گانه را به جا آوریم؟ فرمود: آری و سایر فرایض مثل زکات و روزه و حج. ضمام بن ثعلبه به همان طریق پیامبر را سوگند می‌داد و رسول خدا تصدیق می‌نمود. در پایان، ضمام بن ثعلبه گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ من این فرایض را به جا آورده و از آنچه مرا نهی کرده‌ای، بدون کم و زیاد اجتناب می‌کنم. پس بر شترش سوار شد و بازگشت. رسول خدا(ص) فرمود: اگر این مرد بلندموی راست بگوید، وارد بهشت گردد. چون ضمام به نزد قبیله‌اش بنی‌سعد رفت، آنان را گرد آورد و گفت: بت لات و عزی بد معبودانی هستند. آنها گفتند: این سخن را مگو و از جنون و بیماری دوری کن. گفت: وای بر شما، اینان نمی‌توانند به شما سود یا زیان برسانند. خدا پیامبری فرستاده و بر او کتابی نازل کرده که شما را از بت‌پرستی نجات دهد. پس ضمام بن ثعلبه به توحید و رسالت شهادت داد و گفت: من از طرف آن پیامبر آنچه باید انجام دهید و آنچه را باید ترک کنید، آورده‌ام. پس مرد و زن قبیله بنی‌سعد تا آخر آن روز اسلام آوردند[۱۲۰].[۱۲۱]

وفد بنی‌اسد

فرستادگان بنی‌اسد به نزد پیامبر آمده و به آن حضرت گفتند: قبل از آن‌که شما کسی را به سوی ما اعزام نمایی، ما به حضور شما آمدیم. خدای متعال این آیه را فرستاد: ﴿يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا[۱۲۲]. در ربیع‌الاول همین سال، وفد بلی به خدمت پیامبر آمد و نیز وفد زاریین و آنان ده نفر بودند[۱۲۳].[۱۲۴]

وفد عبدالقیس

از دیگر هیئت‌هایی که به خدمت پیامبر(ص) آمدند، وفد عبدالقیس است، جارود بن بشر که مردی نصرانی بود به همراه آنها آمد و با رسول خدا صحبت کرد. رسول خدا اسلام را بر او عرضه کرد و او را به اسلام دعوت و ترغیب نمود. او به پیامبر گفت: بر عهده من دَین و قرضی است، من آن را به عهده شما می‌گذارم، آیا آن را ضمانت می‌نمایی؟ رسول خدا فرمود: من برای اینکه خدا تو را هدایت کند، به چیزی بیش از آن ضامن می‌شوم. پس جارود و اصحابش اسلام آوردند[۱۲۵].

وفد کنده

تعداد این گروه را بعضی هشتاد و بعضی شصت نفر گفته‌اند. و در میان آنها اشعث بن قیس نیز بود. نزد رسول خدا آمدند و هنگام ورود، موهای سر خود را روی شانه‌ها ریخته و سرمه کشیده و بردهای یمنی بر تن کرده بودند. پیامبر فرمود: من سلطان نیستم، من محمد بن عبدالله هستم. آنان گفتند: ما تو را به اسم نخوانیم. رسول خدا فرمود: من ابوالقاسم هستم. گفتند: یا اباالقاسم! چگونه ما بدانیم که شما پیامبر هستید؟ رسول خدا مشتی ریگ برداشته و فرمود: اینها گواه رسالت من هستند. پس آن ریگ‌ها در دست رسول خدا تسبیح گفتند. وفد کنده چون چنین دیدند، شهادت به رسالت پیامبر دادند. رسول خدا(ص) فرمود: خدا مرا به حق مبعوث گردانیده و کتابی را بر من نازل کرده که در آن هیچ باطلی نیست. آنان گفتند: ما خواهان شنیدن آن کتاب هستیم. رسول خدا(ص) سوره صافات را تلاوت نمود تا به آیه ﴿وَرَبُّ الْمَشَارِقِ[۱۲۶] رسید و سکوت کرد، در حالی که اشک از دیدگانش جاری گردید. آنها از علت گریه پیامبر سؤال کردند، فرمود: خشیت از خدا مرا گریاند، مرا بر صراط مستقیمی مبعوث گردانیده که همانند تیزی شمشیر است و انحراف از آن، باعث هلاکت خواهد شد. سپس این آیه را تلاوت نمود: ﴿وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ[۱۲۷]. آن‌گاه به آنها فرمود: مگر شما اسلام اختیار نکردید؟ گفتند: آری. فرمود: این حریر چیست که بر گردن‌های شماست؟ پس آنها آن حریرها را از گردن خود باز کردند[۱۲۸].[۱۲۹]

وفد بنی‌حنیفه

گروهی از بنی‌حنیفه که در میان آنها مسیلمة بن حبیب کذاب بود، به مدینه آمدند و در خانه زنی از انصار مسکن نمودند. آن‌گاه نزد پیامبر رفتند و به‌طوری که مردی از بنی‌حنیفه نقل می‌کند، مسیلمه را با خود نزد رسول خدا نبردند. وقتی اسلام آوردند، به پیامبر گفتند که مردی از ما نزد اسباب و لوازم ماست و با ما نیامده است. رسول خدا برای او همان‌گونه که برای آن گروه امر کرده بود، فرمان داد و چون از نزد رسول خدا بازگشتند و به یمامه رسیدند، مسیلمه مرتد شد و ادعای نبوت نمود و گفت: من با پیامبر در امر رسالت شریک هستم[۱۳۰].[۱۳۱]

وفد تجیب[۱۳۲]

تجیب، قبیله‌ای از کنده بودند که سیزده نفر آنان با صدقات اموالشان به خدمت رسول خدا(ص) رسیدند. پیامبر از دیدن آنان مسرور گردید و فرمود: این صدقات را برگردانیده و میان فقیران خود تقسیم کنید. آنان گفتند: این اموال زیاده از آنچه به مستمندان خود داده‌ایم، می‌باشد. پیامبر فرمود: هدایت به دست خداست، خیر هرکس را خواهد، به او شرح صدر عطا نماید. این وفد از قرآن و سنت مطالبی را از پیامبر سؤال کرده و رغبت بیشتری در دین پیدا کردند و آهنگ بازگشت به موطن خود را داشتند. از علت تعجیل در مراجعتشان سؤال شد، گفتند: می‌خواهیم بازگردیم و خبر ملاقات با پیامبر را به خویشان خود برسانیم. پس با پیامبر وداع نمودند. رسول خدا بلال را همراه آنان نمود و جوایزی را به آنان عطا کرد و به آنها فرمود: آیا کسی با شما هست که اینجا نزد من نیامده باشد؟ گفتند: یا رسول الله! نوجوانی است که او را نزد اثاث خود گذاشته‌ایم. فرمود: او را نزد من بفرستید.

آن جوان به خدمت پیامبر شرفیاب شد و به پیامبر گفت: من از قبیله تجیب هستم که حاجت‌های آنها را برآوردی، حاجت من را نیز برآور. رسول خدا(ص) فرمود: خواسته تو چیست؟ عرض کرد: از خدا بخواه که مرا بیامرزد و بی‌نیازی را در دلم قرار دهد. رسول خدا او را دعا کرده و به اندازه رفقایش جایزه داد. آنان بازگشتند و در موسم حج در منی به خدمت رسول خدا رسیدند، پیامبر از احوال آن جوان سؤال کرد، پاسخ دادند: یا رسول الله! ما همانند او ندیده‌ایم که به آنچه خدا به او داده قانع باشد. اگر مردم دنیا را بین خودشان قسمت کنند، او به دنیای آنها نظر نکند و التفات ننماید. رسول خدا(ص) فرمود: خدا را حمد می‌کنم و آرزو دارم که او کامل و به‌طور جمعی از دنیا رود، یکی از آنها گفت: مگر آدمی جمعاً از دنیا نمی‌رود؟ رسول خدا فرمود: آدمی خواسته‌ها و امیالش در میدان‌های مختلف دنیا پراکنده است و شاید اجل، او را در بعضی از این وادی‌ها دامن‌گیر شود و خدا باکی ندارد این‌چنین کسی در کدام وادی هلاک شود. هنگامی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت و گروهی از اهل یمن مرتد شدند، این جوان در میان قبیله خود برخاست و آنها را به خدا و اسلام یادآور شد و پس از آن، کسی از قبیله او از اسلام روی برنگرداند[۱۳۳].[۱۳۴]

اهیب بن سماع

روایت شده که نبی اکرم(ص) روزی در مسجد در میان تعدادی از اصحاب خود نشسته بودند، در آن هنگام مردی سوار بر شتر آمد و مقابل در مسجد ایستاد و شتر خود را بسته وارد مسجد شد. او مردی بلند قامت بود و عمامه بر سر داشت. وقتی برابر پیامبر قرار گرفت، روپوش از صورت خود گرفت و خواست صحبت کند، نتوانست. تا سه مرتبه خواست سخن بگوید، نتوانست. رسول خدا(ص) شروع به سخن نمودند تا آنچه مانع از سخن گفتن او شده، برطرف شود، آن‌گاه به او گفت: حال سخن بگو. او اشعاری را در عذرخواهی از آنچه رخ داده بود و اینکه نتوانست صحبت کند، سرود. رسول خدا(ص) فرمود: تو اهیب بن سماع هستی؛ و البته تا آن زمان او را ندیده بود. عرض کرد: آری من اهیب بن سماع هستم. پیامبر فرمود: آیا به یاد داری آنچه به قوم تو رسید از سختی‌ها در اثر قحط و خشکسالی، به‌طوری که مهمان بر شما می‌رسید و گوسفندان شما را نه شیری بود نه گوشتی، پس با سوسمار که صید می‌نمودید، از او پذیرایی می‌کردید و چون آهنگ آمدن نزد من نمودی، بین راه با خود گفتی که از حلال بودن آن سؤال کنم و اگر گرفتار حرج شدیم، چه کنیم؟ بدان! بر مضطر حرجی نیست و نیکی به مهمان از مکارم اخلاق است. آن مرد به پیامبر گفت: دیگر بعد از این چیزی را طلب نکنم، گویا شما در راه با من و در امر من شریک بودی. اکنون گواهی به یگانگی خدا و رسالت شما می‌دهم.

آن‌گاه گفت: یا رسول الله! از سرگذشت من شرح بیشتری را ذکر کن تا ایمانم زیاده گردد. فرمود: به یاد داری هنگام ظهر نزد بت خود رفتی و برای او قربانی نمودی؟ اهیب گفت: آری پدرم و مادرم به فدایت یا رسول الله، حارث بن ابی‌ضرار مصطلقی عده‌ای را گرد آورده بود که بر مدینه یورش برد و از من کمک خواست. من بتی داشتم به نام واقب، هنگام خلوت نزد آن رفته و غبار از سرش زدودم و جایگاه او را تمیز کرده و قربانی برایش نمودم و با او درباره جنگ با شما مشورت می‌کردم که ناگهان ندایی از هاتفی شنیدم که می‌گفت: أَهِيبُ مَالِكٌ تَجْزَعُ *** لَا تَنْهَ عَنِّي وَ ارْجِعْ وَ اسْمَعْ مَقَالًا فَيَنْفَعُ *** جَاءَكَ مَا لَا يُدْفَعُ نَبِيُّ صِدْقٍ أَرْوَعُ *** فَاقْصِدْ إِلَيْهِ وَ أَسْرِعْ تَأْمَنْ وَبَالَ الْمَصْرَعِ[۱۳۵] پس چون این شعر را شنیدم، نزد خویشان خود رفته و بر این امر کسی را آگاه ننمودم. وقتی فردای آن روز شد، هنگام ظهر نزد آن بت رفتم و باز قربانی نموده و خونش را بر آن بت مالیدم. باز در آن هنگام صدای ترسناکی را شنیدم که سخنی همانند اشعار روز گذشته بود. پس پشت کرده و قرار نمودم و روز بعد بر شتر خود سوار شدم و اکنون نزد شما آمده‌ام تا به وسیله نور شما، هدایت، و راه شما را بیابم. نبی اکرم(ص) او را به توحید و رسالت دعوت کرده و او با رغبت اسلام آورد. آن‌گاه پیامبر به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: قرآن را به او تعلیم کن. هنگامی که مقداری از قرآن را آموخت، گفت: یا نبی الله! حارث بن ابی‌ضرار گروهی را گرد آورده تا به مدینه حمله کند، گروهی را با من بفرست تا بر آنها بتازم[۱۳۶]. پس رسول خدا امیرالمؤمنین(ع) را با گروهی از مسلمانان فرستاد که بر دشمن پیروز شدند و مقداری از اموال و شتران آنها را به غنیمت گرفتند[۱۳۷].[۱۳۸]

وفد بنی‌زبید

عمرو بن معدی‌کرب با جماعتی از قبیله بنی‌زبید به خدمت رسول خدا(ص) آمدند، و عمرو قبل از آمدن وقتی خبر پیامبر به او رسید، به قیس بن مکشوح گفت: ای قیس! تو رئیس قوم خود هستی. خبر به ما رسید که مردی از قریش که نامش محمد می‌باشد، در حجاز ظاهر شده و می‌گوید من پیامبر هستم. بیا نزد او برویم تا از حقیقت این امر آگاه شویم؛ اگر او پیامبر باشد، از او پیروی کنیم؛ و اگر نیست، از آن آگاه شویم. قیس نپذیرفت و او را به سفاهت نسبت داد. پس عمرو سوار شد و نزد پیامبر آمد و پیامبر را تصدیق کرده و ایمان آورد. وقتی خبر اسلام او به قیس بن مکشوح رسید، وی را نکوهش کرد و گفت: تو با من مخالفت ورزیده و رأی مرا رها کردی. عمرو بن معدی‌کرب به این مناسبت اشعاری را سرود[۱۳۹].[۱۴۰]

داستان برائت

همان‌گونه که قبلاً ذکر شد رسول خدا(ص) در ماه رمضان سال نهم هجرت، از غزوه تبوک به مدینه بازگشت و با گذشت رمضان، شوال و ذیقعده، آن حضرت ابوبکر را امیر بر حج نمود[۱۴۱] و به مکه فرستاد و مشرکان هنوز بر شرک خود باقی بودند، پس ابوبکر با گروهی از مسلمانان به عزم حج حرکت کرد[۱۴۲]. طبرسی می‌گوید: مفسران و ناقلان اخبار، اتفاق دارند هنگامی که سوره برائت نازل گردید، رسول خدا آن را به ابوبکر داد و سپس از او گرفته و به علی بن ابی‌طالب عطا کرد؛ و در تفصیل آن اختلاف کرده‌اند.

پس گفته شده که پیامبر ابوبکر را فرستاد و امر نمود که ده آیه از اول سوره برائت را خوانده و پیمان هر صاحب پیمانی از مشرکان را اعلام کند، سپس بعد از رفتن ابوبکر، علی(ع) را فرستاد تا آن را از ابوبکر گرفته و بر مردم بخواند. علی(ع) بر ناقه عضباء رسول خدا سوار شد و در ذوالحلیفه به ابوبکر برخورد کرد و آن آیات را از او گرفت. گفته شده: ابوبکر نزد پیامبر بازگشت و گفت: آیا درباره من چیزی نازل شده است؟ رسول خدا(ص) فرمود: نه، مگر خیر، ولی سوره برائت را نمی‌رساند مگر خودم یا کسی که از من باشد. و گفته شده: علی(ع) سوره برائت را بر مردم خواند و ابوبکر امیر حج بود.

همچنین گفته شده نبی اکرم(ص) سوره برائت را از ابوبکر قبل از خارج شدن از مدینه گرفت و به علی داد و فرمود: یا من یا کسی از من باید آن را ابلاغ نماید. و اصحاب ما نقل کرده‌اند که: رسول خدا علی(ع) را امیر حج نیز گردانید و ابوبکر بازگشت. حاکم از انس بن مالک نقل کرده است که رسول خدا(ص) سوره برائت را با ابوبکر برای اهل مکه فرستاد. وقتی ابوبکر به ذوالحلیفه رسید کسی را نزد او فرستاد و او را بازگرداند و فرمود: آن را باید مردی از اهل‌بیت من ببرد، آن‌گاه علی(ع) را فرستاد. شعبی از ابی‌هریره نقل کرده است که: من با علی بودم هنگامی که مشرکان را اعلام می‌نمود و وقتی صدایش می‌گرفت، من به جای او اعلام می‌نمودم. پسرش از او سؤال کرد: به اهل مکه چه می‌گفتید؟ گفت: می‌گفتیم: بعد از این سال هیچ مشرکی حج نگزارد، و کسی عریان بر بیت طواف نکند[۱۴۳] و به جز مؤمن به خانه خدا وارد نشود، و کسی که پیمانی با رسول خدا دارد، مدت آن تا چهار ماه است و چون این چهار ماه سپری گردد، خدا و رسولش از مشرکان بری می‌باشد و بیزار است.

ابوبصیر از ابی‌جعفر(ع) نقل کرده است: علی(ع) در حالی که شمشیر خود را در دست داشت، خطبه خواند و فرمود: هرگز عریان بر خانه خدا طواف نکنید و تا وقتی که مشرک هستید حج خانه به جا نیاورید، و هرکس را مهلتی است، پس او را تا پایان آن مدت مهلت است، و کسی را که مهلتی نیست، رخصت برای او تا چهار ماه خواهد بود. زید بن بقیع می‌گوید: از علی(ع) سؤال کردیم که: پیامبر چه مأموریتی در ذی‌الحجه به شما داد؟ فرمود: مرا برای چهار امر فرستاد:

  1. در کعبه وارد نشود مگر کسی که مؤمن باشد؛
  2. عریان طواف خانه نکند؛
  3. مؤمن و کافر در مسجدالحرام بعد از آن سال اجتماع نکنند؛
  4. کسی که با پیامبر پیمانی دارد، پیمان او تا وقتی که مدتش سرآید می‌باشد، و هر کس عهدی ندارد، تا چهار ماه رخصت دارد.

همچنین روایت شده که علی(ع) نزد جمره عقبه ایستاد و این سخنان را فرمود[۱۴۴].[۱۴۵]

اعتزال پیامبر(ص)

بنا به گفته ابن اثیر در اسدالغابه و برخی دیگر، رسول خدا(ص) در این سال مدت یک ماه در مشربه ام‌ابراهیم[۱۴۶] از زنان خود عزلت گزید، و راجع به علت آن اختلاف شده است: ابن عباس سبب اعتزال پیامبر را این‌گونه ذکر کرده است که بین رسول خدا و حفصه مشاجره‌ای رخ داد و پیامبر به او فرمود: کسی را معین کن که بین من و تو حکم کند. حفصه پذیرفت. رسول خدا(ص) پدرش عمر را پیشنهاد کرد. حفصه نزد عمر فرستاد و او آمد. هنگامی که وارد شد، نبی اکرم(ص) به حفصه فرمود: سخن بگو. حفصه گفت: یا رسول الله! شما تکلم کنید و نگویید مگر حق را!! عمر چون این را از حفصه شنید، سیلی به صورت حفصه زد. پیامبر(ص) به عمر فرمود دست نگه دارد. عمر به حفصه گفت: ای دشمن خدا! پیامبر جز حق نمی‌گوید و به آن کسی که او را مبعوث گردنیده، اگر در حضورش نبود، آن‌قدر تو را می‌زدم تا بمیری.

آن‌گاه پیامبر برخاست و به سوی غرفه رفت و یک ماه در آنجا ماند و با هیچ یک از زنان خود ملاقات نکرد، و آیه تخییر نازل شد. روایت شده که سبب نزول آیه تخییر، این بود که زنان پیامبر نزد آن حضرت گرد آمدند و از آن حضرت نفقه مطالبه کردند و نزد آن حضرت چیزی نبود، پس آن حضرت سوگند یاد کرد که تا یک ماه آنها را ملاقات نکند و به مشربه رفت[۱۴۷].[۱۴۸].[۱۴۹]

خلاصه وقایع سال نهم

  1. پیامبر(ص) در این سال دستور داد مسجد ضرار را که منافقین آن را در مدینه بنا نهاده بودند، منهدم سازند. و انهدام مسجد، پس از بازگشت از تبوک بوده است[۱۵۰].
  2. عبدالله بن ابی بن سلول بنا به گفته واقدی در اواخر شوال بیمار و در ماه ذیقعده فوت شد و مدت بیماری او بیست روز بوده است[۱۵۱]. هنگامی که او فوت شد، فرزندش عبدالله نزد رسول خدا رفت و درخواست کرد که پیامبر پیراهنش را به او دهد تا بر بدن پدرش کفن کند. رسول خدا هم پیراهنش را به او اعطا کرد، آن‌گاه آمد که بر او نماز بگزارد. عمر در برابر پیامبر ایستاد و گفت: یا رسول الله! آیا بر او نماز می‌گزارید و او در فلان روز چنین گفت؛ و آن روزها را می‌شمرد و رسول خدا تبسم می‌نمود. سپس فرمود: کنار رو ای عمر! من در این امر مخیّر شدم و اختیار کردم که بر او نماز بگزارم، به من گفته شده است: ﴿اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ[۱۵۲] و اگر می‌دانستم که اگر بر هفتاد مرتبه زیاده کنم خدا در می‌گذرد، من زیاده می‌کردم. آن‌گاه بر او نماز گزارد و در کنار قبرش ایستاد تا او را دفن کردند[۱۵۳].
  3. رسول خدا(ص) قسم یاد کرد که تا یک ماه بر زنان خود وارد نشود، و قصه آن مشهور است[۱۵۴].
  4. رسول خدا(ص) خبر وفات نجاشی را در ماه رجب به مسلمانان اعلام کرد[۱۵۵].
  5. در شعبان سال نهم هجرت، ام‌کلثوم دختر نبی اکرم(ص) از دنیا رفت و او همسر عثمان بن عفان بود. اسماء بنت عمیس و صفیه دختر عبدالمطلب او را غسل دادند، و بعضی گفته‌اند زن‌های انصار که از جمله آنها ام‌عطیه بوده، او را غسل دادند و رسول خدا بر او نماز گزارد و ابوطلحه او را دفن نمود[۱۵۶].
  6. در همین سال، پیامبر بین عویمر عجلانی و همسرش بعد از نماز عصر در ماه شعبان ملاعنه نمود. عویمر چون از تبوک بازگشت، همسر خود را حامله یافت[۱۵۷].
  7. در همین سال، صدقات واجب شد و رسول خدا(ص) کارگزاران خود را برای جمع صدقات به اطراف فرستاد، و این آیه نازل گردید: ﴿خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ[۱۵۸].[۱۵۹] و سبب نزول آیه، آن‌طوری که ابو امامه باهلی ذکر کرده، قصه ثعلبة بن حاطب[۱۶۰] بوده است.
  8. در این سال، نامه‌های پادشاهان حمیر توسط فرستاده آنها به محضر پیامبر اکرم(ص) فرستاده شد که در آنها اقرار به اسلام نموده بودند. آن‌گاه پیامبر در پاسخ برای آنها نامه‌ای نوشتند و آنها را به آنچه از تکالیف بر عهده آنها در اسلام است، امر نمودند و از آنچه برای آنها در اسلام حرام است، نهی فرمودند[۱۶۱].[۱۶۲]

منابع

پانویس

  1. «چون یاری خداوند و پیروزی (بر مکّه) فرا رسد * و مردم را ببینی که دسته دسته به دین خداوند درمی‌آیند * آنگاه، با سپاس، پروردگارت را به پاکی بستای و از وی آمرزش خواه که او بی‌گمان بسیار توبه‌پذیر است» سوره نصر، آیه ۱-۳.
  2. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۰۵.
  3. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۳۷.
  4. این غزوه را غزوه عسیره و فاضحه نیز می‌نامند؛ زیرا حال کثیری از منافقین در این جنگ ظاهر شد. (سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۷).
  5. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۰.
  6. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۳۷.
  7. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۷۷.
  8. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۹.
  9. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۱۰.
  10. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۳۸.
  11. او جد بن قیس بن صخر انصاری و پسرعموی براء بن معرور و از جمله کسانی است که گمان نفاق درباره‌شان می‌رود. او در جاهلیت بزرگ بنی‌سلمه بود که رسول خدا آن را از او گرفته و به عمرو بن جموح داد. او در صلح حدیبیه حاضر بود و با پیامبر بیعت نکرد و خود را زیر شکم شترش پنهان نمود و در زمان عثمان از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۷۴).
  12. «و از ایشان، کسی است که می‌گوید: به من اجازه (کناره‌گیری از جهاد) بده و مرا در آشوب میفکن! آگاه باش که آنان در آشوب افتاده‌اند و دوزخ فراگیرنده کافران است» سوره توبه، آیه ۴۹.
  13. «و گفتند: در این گرما رهسپار نشوید؛ بگو: آتش دوزخ گرم‌تر است اگر در می‌یافتند» سوره توبه، آیه ۸۱.
  14. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۵۹.
  15. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۳۸.
  16. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۸.
  17. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۶۱.
  18. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۰.
  19. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۳.
  20. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۵۱.
  21. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۰۱.
  22. زنده بودن عبدالله بن ابی تا سال دهم هجرت که غزوه تبوک در آن واقع شده بعید به نظر می‌رسد؛ زیرا او بعد از غزوه بنی المصطلق به فاصله کوتاهی از دنیا رفته است.
  23. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۷۸.
  24. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۱.
  25. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۶۰.
  26. ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۱۵۵.
  27. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۲.
  28. این حدیث نص صریح و دلالت قطعی بر امامت علی(ع) دارد؛ زیرا رسول خدا علی بن ابی‌طالب را در همه چیز همانند موقعیت هارون برای موسی دانسته است و فقط یک چیز را استثنا نمود و آن نبوت است که به‌طور قطع بعد از رسول خدا پیامبر و نبی نخواهد بود. پس این حدیث که مشهور به حدیث منزلت است نصی از نصوص بر امامت علی(ع) است و اما از جهت سند، این حدیث از احادیث صحیح و بلکه متواتر می‌باشد. حلبی در سیره، ج۳، ص۱۵۱ می‌گوید: وَ صِحَّتُهُ هِيَ الثَّابِتَةُ لِأَنَّهُ فِي الصَّحِيحَيْنِ؛ بنابراین، حدیث از نظر دلالت و سند تمام است و یکی از نصوص آشکار بر امامت است و برای کسانی که انکار نص بر امامت می‌نمایند، عذری نمی‌ماند، به جز اینکه بعضی گفته‌اند که این خبر واحد است و خبر واحد در اعتقادات حجت نیست، ولکن اولاً: این خبر واحد نیست، بلکه همان‌گونه که صاحب عبقات سلسله سند حدیث را بررسی کرده و علامه امینی در الغدیر مصادر آن را ذکر نموده و در المراجعات سید شرف‌الدین، حدیث منزلت از جمله احادیث متواتره همانند حدیث غدیر است. ثانیاً: این حدیث به انضمام احادیث دیگر که در امامت رسیده مثل حدیث غدیر و دیگر نصوص، تواترش قطعی است. ثالثاً: خبر واحد که در مأخذ مورد وثوق ذکر شده و سند آن صحیح است، چرا در امور اعتقادی حجت نباشد. از جهت دلالت گفته‌اند که مورد این حدیث فقط در غزوه تبوک و استخلاف علی(ع) هم فقط بر اهل بیت پیامبر بوده است، ولکن این ایراد وارد نیست، چه این که این عمل پیامبر بوده است و اما گفتار پیامبر که همان حدیث منزلت باشد، عام است و این اختصاص به زمانی غیر از زمانی و یا گروهی غیر از گروهی ندارد و این حدیث را پیامبر در موارد دیگری نیز فرموده است.
  29. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۳.
  30. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۳.
  31. روضة الصفا، ج۲، ص۵۰۳.
  32. گرچه بنا بر ترجمه متون است، ولکن چون این خطبه خود دارای اهمیت ویژه‌ای است، عین آن را نیز آوردیم.
  33. در اینکه پیامبر در کجا به ایراد این خطبه پرداخت، اختلاف است. ابن کثیر در البدایة و النهایه، ج۵، ص۱۷ نقل کرده است در تبوک این خطبه را انشاء نمود؛ و در بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۱۰ از تفسیر علی بن ابراهیم نقل کرده و ظاهر عبارت این است که پس از آن‌که در ثنیة الوداع سپاه اسلام گرد آمدند، پیامبر این خطبه را ایراد نمود. و چون این به نظر نزدیک‌تر است، ما ذکر آن را قبل از رسیدن به تبوک قرار دادیم.
  34. البدایة و النهایه، ج۵، ص۱۷.
  35. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۴.
  36. اسم او عبدالله و از قبیله خزرج می‌باشد. در جنگ اُحد حضور داشته و تا زمان یزید بن معاویه، در قید حیات بوده است. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۵۱).
  37. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۵۲؛ ربیع الابرار، ج۴، ص۱۳۰ و ۱۳۱.
  38. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۷.
  39. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۷۹.
  40. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۸.
  41. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۶۵؛ المحلی، ج۱۱، ص۲۲۲.
  42. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۴۹.
  43. او عمارة بن حزم انصاری است و از جمله آن هفتاد نفری است که در بیعت عقبه حضور داشته‌اند. پیامبر بین او و محرز بن فضله عقد اخوت بست و در جنگ بدر و اُحد و خندق و سایر جنگ‌ها با رسول خدا بوده است و در روز جنگ یمامه به شهادت رسید. (اسدالغابه، ج۴، ص۴۸).
  44. در سیره ابن هشام لصیت با تاء، و در المحلی، ج۱۱، ص۲۲۲ زید بن نصیب ذکر شده است.
  45. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۶.
  46. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۰.
  47. ابوذر همان کسی است که رسول خدا درباره او فرمود: آسمان سایه نیافکنده بر سر کسی راست‌گوتر از ابی‌ذر. و او پنجمین کسی است که به رسول خدا ایمان آورده. و رسول خدا فرمود: ابوذر در امت من در زهد مانند عیسی بن مریم است. (سیره حلبیه، ج۳، ص۱۵۴).
  48. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۱۵.
  49. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۱.
  50. عبدالله بن مسعود از سابقین در اسلام و ششمین نفر است که به پیامبر ایمان آورده است و بعد از رسول خدا، او اول کسی بود که قرآن را در مکه با صدای بلند می‌خواند. روزی اصحاب رسول خدا گفتند: قریش قرآن را با صدای بلند نشنیده‌اند، آیا کسی هست که چنین کند؟ عبد الله بن مسعود گفت: من حاضرم. به او گفتند: ما بر تو می‌ترسیم و باید مردی دارای قوم و عشیره‌ای باشد که اگر قریش خواستند او را بیازارند، عشیره او مانع شوند. عبدالله گفت: به من اجازه دهید، خدا مرا حمایت می‌کند. پس نزد مقام ابراهیم رفت و ایستاد و با صدای بلند سوره الرحمن را تلاوت نمود. قریش به یکدیگر گفتند: عبدالله چه می‌گوید؟ بعضی گفتند: آنچه محمد آورده، می‌خواند. پس آنها به صورت عبدالله می‌زدند و او همچنان قرآن می‌خواند. سپس نزد اصحاب پیامبر بازگشت. آنان گفتند: ما از همین بر تو بیم داشتیم. عبدالله گفت: اگر بخواهید فردا نیز قرآن می‌خوانم. عبدالله همان‌کس است که به پیامبر خدمت می‌نمود و کفش آن حضرت را جلوی پایش می‌گذاشت. او به حبشه و مدینه هجرت کرد و به دو قبله نماز خواند و در تمام جنگ‌ها در خدمت پیامبر و رسول خدا برای او به بهشت گواهی داد. عبدالله بر رسول خدا سوره نساء را قرائت کرد و پیامبر گریست. عمر بن خطاب او و عمار را به کوفه فرستاد. علی(ع) می‌فرماید: پیامبر عبدالله بن مسعود را امر کرد که بر درختی بالا رود، عده‌ای چون ساق پای لاغر او را دیدند، خندیدند. رسول خدا فرمود: برای چه می‌خندید؟ عبدالله در میزان روز قیامت سنگین‌تر از اُحد است. عبیدالله بن عبدالله گوید: هنگامی که مردم می‌خوابیدند، از عبدالله می‌شنیدم صوتی همانند صوت زنبور عسل تا صبح. عثمان دو سال حقوق او را از بیت‌المال قطع کرد، چون هنگام مرگش فرارسید، عثمان او را عیادت کرد و به او گفت: از چه شکوه داری؟ گفت: از گناهانم. گفت: چه می‌خواهی؟ عبدالله گفت: رحمت خدا. عثمان گفت: طبیب نیاورم؟ عبدالله گفت: طبیب، مرا بیمار کرده. عثمان گفت: حقوقت را نپردازم؟ گفت: نیازی بدان ندارم. عثمان گفت: برای دخترانت؟ عبدالله گفت: من آنها را امر کردم که هر شب سوره واقعه بخوانند که از رسول خدا شنیدم هر کس هر شب سوره واقعه بخواند، فقر به او نرسد. او در سال ۳۲ در مدینه از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۳، ص۲۵۶).
  51. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۶۸.
  52. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۲.
  53. «و اگر از آنان (از ریشخند کردنشان) بپرسی، به یقین می‌گویند: ما تنها (در گفت‌وگو) فرو می‌رفتیم و بازی می‌کردیم» سوره توبه، آیه ۶۵.
  54. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۸.
  55. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۳.
  56. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۵۵.
  57. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۴.
  58. متن این نامه که در حقیقت امان‌نامه می‌باشد، در سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۶۹ آمده است.
  59. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۸۰.
  60. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۵.
  61. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۶۹.
  62. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۶.
  63. او عرباض بن ساریه سلمی است و در شام سکونت کرد و کنیه او ابونجیح می‌باشد. عرباض می‌گوید: رسول خدا ما را موعظه‌ای بلیغ نمود که اشک از دیدگان جاری و دل‌ها از آن موعظه ترسان گردید. مردی گفت: این موعظه کسی است که وداع می‌کند، ما را چه سفارش می‌کنی؟ فرمود: شما را وصیت می‌کنم به تقوا و شنیدن و اطاعت نمودن، اگرچه بنده حبشی باشد و کسی که زنده ماند، اختلاف زیادی را خواهد دید و بر شما باد که از محدثات امور دوری کنید که آن ضلالت است، پس کسی که آن زمان را درک کند، بر اوست که بر سنت من و سنت خلفای مهدیین راشدین عمل نماید و بر آن پایدار باشد. عرباض بن ساریه در سال ۷۵ وفات کرد. (اسدالغابه، ج۳، ص۳۳۹).
  64. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۶۰.
  65. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۷.
  66. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۸۱.
  67. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۹.
  68. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۸.
  69. نام او عبدالعزی بود که پیامبر او را عبدالله و لقبش را «ذوالبجادین» قرار داد. او مردی مهربان و کثیرالتلاوه بود. گفته‌اند که او یتیم و تحت تکفل عمویش بود و عمویش به او مهربانی می‌کرد، ولی وقتی شنید که می‌خواهد مسلمان شود، گفت: اگر متابعت دین محمد بنمایی، همه چیز را از تو خواهم گرفت. عبدالله گفت: من مسلمان هستم. پس همه چیز را از او گرفت و حتی لباس از تنش بیرون کرد. عبدالله نزد مادرش رفت. مادرش گلیمی داشت که به او داد. عبدالله آن را دو نیمه کرد، قسمتی را به کمر و قسمت دیگر را روی شانه انداخت. صبح هنگام که نماز با رسول خدا گزارد و پیامبر به افراد نظر می‌نمود، او را دید. از او علت را پرسید، عبدالله خود را معرفی نمود. رسول خدا فرمود: تو ملازم درب من باش، پس عبدالله دربان پیامبر بود و صدایش را در تلاوت قرآن و تسبیح و تکبیر بلند می‌نمود. عمر گفت: یا رسول الله! این مراء نیست؟ پیامبر فرمود: او را رها کن که یکی از أواهین است. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۲۲).
  70. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۷۱.
  71. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۵۹.
  72. «آتشی که هیزم آن آدمیان و سنگ‌هاست» سوره بقره، آیه ۲۴.
  73. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۳۴.
  74. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۶۰.
  75. در برخی از نقل‌ها به جز عمار و حذیفه، سلمان را نیز ذکر کرده‌اند. (بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۳۱).
  76. البدایة و النهایه، ج۵، ص۲۴.
  77. «به خداوند سوگند می‌خورند که (سخنی) نگفته‌اند در حالی که بی‌گمان کلمه کفر (آمیز) را بر زبان آورده‌اند و پس از اسلام خویش کفر ورزیده‌اند و به چیزی دل نهادند که بدان دست نیافته‌اند» سوره توبه، آیه ۷۴.
  78. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۶۳.
  79. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۶۰.
  80. البدایة و النهایه، ج۵، ص۲۶.
  81. بر کسی که تاریخ و کتاب‌های سیره را بررسی کرده باشد، روشن و واضح است که حذیفه و عمار در ماجرای عقبه حضور داشتند و رسول خدا منافقین را به حذیفه معرفی کرده است و آیه مبارکه ﴿وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا مهر تأییدی بر این مطلب است. پس حذیفه صاحب سرّ رسول خدا بوده است، همان‌گونه که از بسیاری از نقل‌ها مشهور است، و ثانیاً در لیلة‌العقبه حضور داشته و منافقین و عدد آنها را توسط پیامبر شناخته و لذا اگر کسی از دنیا می‌رفت، مردم منتظر بودند که حذیفه در تشییع او شرکت می‌جوید یا خیر. از این جا ظاهر می‌شود بطلان کلام ابن حزم در المحلی، ج۱۱، ص۲۲۴ که می‌گوید: اما حدیث حذیفه ساقط است؛ زیرا از طریق ولید بن جمیع نقل شده و او مالک است؛ زیرا اخباری را ذکر کرده که حکایت از این دارد که ابو بکر، عمر، عثمان، طلحه و سعد بن ابی‌وقاص تصمیم بر قتل رسول خدا گرفته و می‌خواستند او را از عقبه تبوک به زیر اندازند؛ و باز می‌گوید که در بعضی از اخبار آمده است که عمر از حذیفه سؤال کرد که: آیا من هم از جمله منافقین بوده‌ام؟ حذیفه گفت: خیر و من هرگز کسی دیگر را خبر ندهم. ابن‌حزم می‌گوید که این سخن باطلی است و دروغ است که عمر شک در اعتقاد خود داشته باشد و نداند که خود منافق است یا نه؛ و باز در صفحه ۲۲۵ می‌گوید که در میان جمیع مهاجرین قبل از فتح مکه منافق نبود و نفاق فقط در میان اوس و خزرج بوده و حتی دو نفر از اهل اسلام در این امر اختلاف ندارند. انتهی وجه بطلان کلام ابن حزم. اما اشکال در حدیث حذیفه که از طریق ولید بن جمیع نقل شده است؛ باید گفت که تضعیف ولید صحیح نیست؛ زیرا اولاً ابن حزم خود در المحلی، ج۱۱، ص۲۵۰ مسئله ۲۲۱۳ از ولید بن جمیع حدیث نقل می‌کند و آن را می‌پذیرد، و ثانیاً ولید بن جمیع را بعضی از اهل رجال، توثیق کرده‌اند که در کتب مسطور است. این که عمر از حذیفه سؤال کرد من از منافقین هستم، او از اعتقاد خود مطلع بود و با این کار می‌خواست خود را در ظاهر تبرئه کند. و اما این که می‌گوید: دو نفر اختلاف ندارند که در میان مهاجرین نفاق نبوده است، صحیح نیست؛ زیرا اولاً: کسی منافقین را نمی‌شناسد به جز حذیفه و رسول خدا و بعضی از خواص اصحاب پیامبر تا حکم کند در مهاجرین نفاق نبوده است؛ و ثانیاً: نفاق برخی از مهاجرین را گروهی تصریح کرده‌اند، همانند ابوموسی، ابوسفیان، عمرو بن عاص و دیگران؛ و ثالثاً: در بعضی از نقل‌ها مانند بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۳۳ آمده است که شش نفر از منافقین لیلة‌العقبه از قریش بوده‌اند.
  82. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۶۲.
  83. شرح نهج البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۱۳، ص۳۱۵.
  84. المحلی، ج۱۱، ص۲۲۱.
  85. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۶۳.
  86. «و کسانی هستند که مسجدی را برگزیده‌اند برای زیان رساندن (به مردم) و کفر و اختلاف افکندن میان مؤمنان» سوره توبه، آیه ۱۰۷.
  87. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۶۵.
  88. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۷۴.
  89. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۶۸.
  90. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۶۴؛ بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۴۸.
  91. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۶۶.
  92. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۷۴.
  93. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۶۵.
  94. «خداوند بر پیامبر و مهاجران و انصاری که از او هنگام دشواری پیروی کردند- پس از آنکه نزدیک بود دل گروهی از ایشان بگردد- بخشایش آورد سپس توبه آنان را پذیرفت که او نسبت به آنها مهربانی بخشاینده است * و نیز بر آن سه تن که (از رفتن به جنگ تبوک) واپس نهاده شدند تا آنگاه که زمین با همه فراخنایش بر آنان تنگ آمد و جانشان به لب رسید و دریافتند که پناهگاهی از خداوند جز به سوی خود او نیست؛ آنگاه (خداوند) بر ایشان بخشایش آورد تا توبه کنند که خداوند بسیار توبه‌پذیر بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۱۷-۱۱۸.
  95. «... و با راستگویان باشید!» سوره توبه، آیه ۱۱۹.
  96. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۷۵.
  97. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۶۷.
  98. حلبی در سیره، ج۳، ص۱۶۱ به مسئله تقسیم غنایم تبوک اعتراض کرده و آن را رد نموده است، به این دلیل که در این غزوه، قتالی صورت نگرفت تا غنیمتی باشد؛ در حالی که خود او در سیره، ج۳، ص۲۳۳ نقل کرده که پیامبر خالد بن ولید را به دومة الجندل فرستاد و خالد برادر او را کشت و خالد را نزد پیامبر آورد و مقرر شد که اهل دومة الجندل ۲۸۰۰ شتر، ۴۰۰ زره و ۴۰۰ نیزه بپردازند، و همچنین با اهل ایله مصالحه نمود و مقرر شد که جزیه بپردازند، و با اهل اذرح و جرباء و اهل میناء نیز مصالحه بر جزیه نمود که در سیره، ج۳، ص۱۶۰ آمده است. بنابراین نمی‌توان آنچه را زمخشری نقل کرده است، صرفاً به علت عدم وقوع جنگ در تبوک مردود دانست.
  99. سیره حلبیه، ج۳، ص۱۶۱.
  100. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۱.
  101. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۳.
  102. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۸۲.
  103. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۸۳.
  104. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۳.
  105. او زید بن مهلهل نبهانی است که از مؤلفة القلوب بود و سپس اسلام آورد و پیامبر او را زید الخیر نامید. او دو پسر دارد به نام مکنف و حریث که مسلمان شدند و از اصحاب پیامبرند. مردی می‌گوید: خدمت رسول خدا بودیم که سواری آمد و شتر خود را خوابانید و نزد پیامبر آمد و گفت: من از راهی دور آمده‌ام، به سختی افتاده و شب‌بیداری و تشنگی روز را تحمل نمودم که شما را از دو چیز سؤال کنم. پیامبر از نامش سؤال کرد، گفت: زید الخیل هستم. پیامبر فرمود: تو زید الخیر هستی، سؤال کن. گفت: علامت خدا درباره کسی که او را دوست می‌دارد و کسی را که نمی‌خواهد، چیست؟ رسول خدا به او فرمود: شب را چگونه صبح کردی؟ گفت: یا رسول الله! خیر و اهلش را دوست می‌دارم، و اگر خود خیر را انجام دهم، امید ثواب دارم و چون خیری از من فوت شود، بر آن محزون شوم. فرمود: این یک علامت است درباره کسی که خدا را می‌خواهد. و اما علامت کسی را که نمی‌خواهد، این است که او را رها کرده هر کجا از بین رفت و هلاک شد، باکی ندارد. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۴۳).
  106. شاید همسر او این کار را انجام داد که مبادا آن نامه به دست دیگران افتد و از آن سوء استفاده کنند. و از این هشام در سیره، ج۴، ص۲۲۴ نقل کرده است که زوجه‌اش آن نامه‌ها را سوزانید.
  107. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۵.
  108. او عدی بن حاتم طایی است و پدرش حاتم، همان کس است که در جود و سخاوت به او مثل می‌زنند، و کنیه او ابو طریف است و در جنگ جمل و صفین در خدمت علی(ع) بوده و در سال ۶۷ در ۱۲۰ سالگی در کوفه از دنیا رفته است. (اسدالغابه، ج۳، ص۳۹۴).
  109. نام این زن سفّانه به تشدید فاء می‌باشد. (اسدالغابه، ج۵، ص۴۷۵).
  110. طبقات ابن سعد، ج۱، ص۳۲۱.
  111. اسدالغابه، ج۵، ص۴۷۵.
  112. طبقات ابن سعد، ج۱، ص۳۲۲.
  113. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۶.
  114. او عطارد بن حاجب بن زراره تمیمی و از سادات قوم خود بوده است. كسری پارچه‌ای از دیباج به او داده بود که به پیامبر هدیه کرد. اصحاب از آن تعجب کردند، اما رسول خدا فرمود: مندیل‌های سعد در بهشت بهتر از این است. (اسدالغابه، ج۳، ص۴۱۱). او ثابت بن قیس خزرجی، خطیب انصار و پیامبر است، و حسان هم شاعر آنهاست که در جنگ یمامه با سالم مولی ابی‌حذیفه کشته شدند. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۲۹).
  115. او ثابت بن قیس خزرجی، خطیب انصار و پیامبر است، و حسان هم شاعر آنهاست که در جنگ یمامه با سالم مولی ابی‌حذیفه کشته شدند. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۲۹).
  116. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۷.
  117. مخفی نماند که این پاسخ رسول خدا به عامر بن طفیل که امر خلافت و جانشینی در اختیار من نیست بلکه خدای متعال هر که را خواهد خلیفه گرداند، مطابق با عقیده شیعه است که امامت به دست خداست، نه با شورا و اجماع. قرآن به همین حقیقت تصریح می‌کند و می‌فرماید: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ و یا در آیه دیگر: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا، ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ. و اما آیه ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ از اضافه شدن کلمه امر به ضمیر روشن است که کارهای مربوط به مسلمانان، با مشورت انجام می‌شود، نه چیزی که به دست خداست و از این‌گونه نصوص در مصادر فریقین بسیار است و این جمله رسول خدا را که فرمود: «لَيْسَ ذَلِكَ إِلَيَّ إِنَّمَا ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ يَجْعَلُهُ حَيْثُ يَشَاءُ»، قرطبی در جامع احکام القرآن و حلبی در السيرة الحلبية، ج۳، ص۲۴۷، نقل کرده و در دیگر مصادر اهل سنت نیز آمده است.
  118. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۷۲.
  119. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۷۹.
  120. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۱۹.
  121. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۰.
  122. «بر تو منّت می‌نهند که اسلام آورده‌اند» سوره حجرات، آیه ۱۷.
  123. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۸۷.
  124. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۱.
  125. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۲۱.
  126. «و پروردگار خاورها» سوره صافات، آیه ۵.
  127. «و اگر بخواهیم بی‌گمان آنچه را بر تو وحی کرده‌ایم از میان می‌بریم» سوره اسراء، آیه ۸۶.
  128. سیره حلبیه، ج۳، ص۲۵۶.
  129. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۲.
  130. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۲۲، با اختصار.
  131. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۳.
  132. تجیب به ضم تاء، و به فتح نیز، قبیله‌ای از کنده می‌باشد.
  133. سیره حلبیه، ج۳، ص۲۶۰.
  134. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۴.
  135. ای اهیب! تو را چه شده که جزع می‌کنی؟ از من دور مشو و بازگرد. سخنی بشنو که تو را سود بخشد، چیزی نزد تو آمده که نباید رد کنی. پیامبر بر حقی که جمال و شجاعتش شگفت‌آور است، پس به سرعت آهنگ او کن. تا از هلاکت در امان باشی.
  136. از این قسمت چنین استفاده می‌شود که جریان اسلام اهیب بن سماع، قبل از غزوه بنی‌المصطلق است و سزاوار بود که اصل این ماجرا در آنجا آورده شود، اما علامه مجلسی - رحمة الله علیه - داستان اهیب را در بخش آمدن و فود آورده است، ما نیز این مطلب را در اینجا ذکر کردیم.
  137. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۷۵.
  138. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۵.
  139. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۳۰.
  140. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۷.
  141. در این که ابوبکر امیر بر حج بوده و یا این که سوره برائت را به مکه می‌برده است، اختلاف نظر وجود دارد. عامه را نظر بر آن است که ابوبکر امیر بر حج بوده است و تا پایان بر این سمت بوده و علی(ع) مأمور به خواندن سوره برائت شده است؛ اما شیعه می‌گویند که ابوبکر سوره برائت را با خود می‌برد و علی(ع) مأمور شد که برود و آن را از ابوبکر گرفته و بر مردم مکه بخواند و ابوبکر از بین راه به خدمت پیامبر بازگشت و گفت: آیا چیزی درباره من نازل شده است؟ رسول خدا فرمود: جبرئیل نازل شد و گفت: «لَا يُؤَدِّي عَنْكَ إِلَّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ»؛ «این سوره را نباید به مردم ابلاغ کند مگر خودت یا مردی که از خودت باشد». این مطلب نه تنها در مصادر شیعی آمده بلکه برخی از مصادر اهل سنت نیز گویای این امر است. ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج۵، ص۴۶ از انس بن مالک نقل کرده که رسول خدا سوره برائت را با ابوبکر فرستاد. وقتی او به ذوالحلیفه رسید رسول خدا فرمود: «لَا يُبَلِّغُهَا إِلَّا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي» پس آن را به وسیله علی بن ابی طالب فرستاد. و می‌گوید: ترمذی نیز آن را نقل کرده و می‌گوید این حدیث حسن است. البته در اینجا این نکته قابل ذکر است که رسول خدا در فتح مکه، عتاب بن اسید را امیر مکه کرد و او در سال هشتم هجرت از طرف پیامبر امیرالحاج بود؛ لذا وجهی برای تعیین امیرالحاج دیگری به نظر نمی‌رسد که پیامبر ابوبکر را تعیین کند، مگر اینکه او همان سوره برائت را - که شیعه می‌گوید - با خود می‌برد. و شاهد دیگر اینکه اگر پیامبر او را به عنوان امیر حج فرستاده بود، نیاز نبود با سیصد نفر از مدینه آن‌طور سیره حلبیه، ج۳، ص۲۳۷ نقل کرده است، اعزام نماید؛ زیرا امیرالحاج شدن، این همه نیرو نیاز ندارد. پس او مأمور به بردن سوره برائت بود که در اثنای راه، رسول خدا(ص) به امر الهی انجام آن مأموریت را به علی بن ابی‌طالب(ع) واگذار نمود.
  142. سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۸۸.
  143. علت اعلان این مطلب به صورت رسمی، این بود که عده‌ای از مردان در شب عریان طواف می‌کردند و می‌گفتند: طواف خانه می‌کنیم همانگونه که عریان از مادر تولد یافتیم و چیزی از دنیا که با آن ظلم شده یا در آن گناه کرده‌ایم، با ما نیست. در کشاف آمده که عریان طواف می‌کردند و لباس خود را پشت مسجد می‌گذاشتند و اگر کسی با لباس طواف می‌نمود، او را می‌زدند و لباس از برش بیرون می‌کردند و می‌گفتند: در لباسی که گناه کرده‌ایم، طواف نکنیم؛ و زنان نیز عریان طواف می‌کردند. (سیره حلبیهف ج۳، ص۲۳۸).
  144. مجمع البیان، ج۵، ص۴.
  145. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۸۸.
  146. مشربه به ضم راء. سمهودی در وفاء الوفاء، ج۳، ص۸۲۵ می‌گوید: آنجا را مشربه ام‌ابراهیم گویند؛ زیرا مادر ابراهیم هنگام وضع حمل دست بر چوبی از چوب‌های آن مشربه گرفت.
  147. سیره حلبیه، ج۳، ص۳۵۵.
  148. ما دو نقل را در سبب اعتزال رسول خدا در متن ذکر کردیم، ولی هر دو آنها بعید به نظر می‌رسد؛ زیرا چگونه می‌شود که پیامبر خدا به سبب مشاجره با حفصه، از تمام زنان دوری کند، در حالی که به تصریح قرآن مجید، او صاحب خلق عظیم است؟ همچنین وجه دوم نیز بعید به نظر می‌رسد؛ زیرا اگر سؤال از نفقه بوده - آن‌طور که در نقل آمده است - وجهی برای ناراحت شدن رسول خدا ندارد، بلکه باید ناراحتی پیامبر خدا از چیزی باشد که نادرست است، چه آن‌که غضب پیامبر غضب خداست؛ بنابراین آنچه در سبب اعتزال پیامبر به نظر صحیح می‌رسد، آن چیزی است که علی بن ابراهیم در تفسیر آیه تخییر ذکر کرده است، او می‌گوید: سبب نزول آیه این بود که پیامبر هنگامی که از جنگ خیبر بازگشت و کنزهای آل ابی‌الحقیق را با خود آورده بود، زنان او خواستند که از آن اموال به آنها بپردازد و پیامبر به آنها فرمود: آن اموال را طبق فرمان خدا بین مسلمانان تقسیم کردم، پس زنان رسول خدا غضب کرده و گفتند: شما تصور می‌کنید که اگر ما را طلاق دهید، کسانی در میان قوم ما نیست که کفو ما باشد و با ما ازدواج کنند؟! این سخن موجب غضب پروردگار شد و به پیامبر امر نمود که از آنها عزلت گزیند. پس پیامبر ۲۹ روز در مشربه ام‌ابراهیم تنها ماند و خدا این آیه را فرستاد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا؛ «ای پیامبر! به همسرانت بگو: اگر خواستار زندگی این جهان و آرایه‌های آن هستید بیایید شما را برخوردار سازم و با شیوه‌ای نیکو رهایتان کنم» (سوره احزاب، آیه ۲۸). اول کسی که از زنان پیامبر به‌پا خاست ام‌سلمه بود و گفت: من خدا و پیامبر را اختیار کردم. پس از او، همه برخاسته و همانند ام‌سلمه اظهار کردند (بحارالأنوار، ج۲۲، ص۱۹۸).
  149. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۹۱.
  150. اسدالغابه، ج۱، ص۲۳.
  151. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۲۰.
  152. «چه برای آنان آمرزش بخواهی چه نخواهی (سودی ندارد زیرا) اگر هفتاد بار برای آنها آمرزش بخواهی هیچ‌گاه خداوند آنان را نخواهد آمرزید» سوره توبه، آیه ۸۰.
  153. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۹۱.
  154. اسدالغابه، ج۱، ص۲۳.
  155. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۲۲.
  156. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۹۱.
  157. اسدالغابه، ج۱، ص۲۳.
  158. «از دارایی‌های آنان زکاتی بردار که با آن آنها را پاک می‌داری» سوره توبه، آیه ۱۰۳.
  159. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۲۳.
  160. او ثعلبة بن حاطب انصاری و در بدر حضور داشته است. ابو امامه باهلی می‌گوید: ثعلبه نزد رسول خدا آمد و گفت: خدا را بخوان تا مرا مال روزی نماید. پیامبر به او فرمود: «قلیل تؤدی شکره خیر من کثیر لا تطیقه؛ کمی که شکرش را اداکنی، به از زیادی است که طاقت آن را نداشته باشی». باز ثعلبه آمد و همین تقاضا را نمود. پیامبر فرمود: تو را کافی نیست که من اسوه تو باشم؟ به جان خود سوگند، اگر اراده کنم کوه‌ها برایم طلا و نقره شود، خواهد شد. باز ثعلبه بعد از چندی آمد و همان تقاضا را کرد و گفت: سوگند به خدا، من اگر مالدار شوم، حق هر صاحب حقی را خواهم داد. رسول الله گفت: خدایا! ثعلبه را مال زیادی روزی کن. او خیلی زود ثروتی زیاد به وسیله گوسفندان به‌دست آورد و نماز ظهر و عصر را با پیامبر می‌گزارد و سایر نمازها را در جایگاه گوسفندان خود. پس اموالش افزون گردید و فقط در نماز جمعه شرکت می‌کرد. باز اموالش زیاد شد و دیگر نه در جمعه و نه در جماعت حضور پیدا نمی‌کرد. روزی رسول خدا درباره او سؤال کرد، گفتند: گوسفندانش زیاد شده است. پیامبر سه مرتبه فرمود: وای بر ثعلبه. خداوند آیه صدقه را نازل کرد و پیامبر به دو نفر از قبیله بنی‌سلیم و بنی‌جهینه مأموریت داد صدقات را جمع‌آوری کنند. پس آنان نزد ثعلبه رفته و نامه رسول خدا را خواندند. او گفت: این جزیه است. پس آن دو رفتند و صدقات دیگران را جمع‌آوری کرده و نزد ثعلبه بازگشتند. او باز گفت: این جزیه است، تا من رأی خود را ببینم. پس آن دو نزد رسول خدا رفته و قبل از گزارش، پیامبر فرموده بود که وای بر ثعلبه. آن‌گاه آن دو پیامبر را از ماجرا با خبر کردند. خدا این آیه را فرستاد: ﴿وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ مردی از نزدیکان ثعلبه آنجا بود، آن را از پیامبر شنید و نزد ثعلبه رفت و او را مطلع ساخت. ثعلبه نزد رسول خدا آمد، پیامبر فرمود: خدا منع کرده که صدقه تو را بپذیرم؛ و فرمود: این نتیجه عمل توست، من تو را امر کردم، نپذیرفتی. ثعلبه بعد از وفات پیامبر نزد سایر خلفا آمد و آنها نیز صدقه او را نپذیرفتند تا در زمان عثمان وفات کرد. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۳۷).
  161. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۹۰.
  162. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۹۳.