انسانشناسی در عرفان اسلامی
حقیقت انسانی و قابلیتهای بالقوه او
در آغاز سیر نفسانی که میخواهیم به حقایق عالم پی ببریم، مهمترین مطلب، دانستن ذات و آگاهی به کلمات کتاب وجودی خودمان است؛ یعنی بدانیم کیستیم، سپس به درستی به تهذیب بپردازیم[۱]. بهترین راه این است که از خویشتن شروع کنیم و خودمان را بشناسیم و در ذات خود سفر علمی کنیم[۲]؛ زیرا راه وصول به عوالم دیگر، شناخت نفس است و کسی که به خود آگاهی ندارد، در زندگی بیهدف است و از نظام هستی بهرهای نمیبرد[۳]. تا وقتی انسان نفس خویش را نشناسد، چگونه میتواند چیزی دیگر را بشناسد؟
به راستی اگر او از خویشتن غافل باشد، معرفت طبیعیات چه سودی برایش خواهد داشت؟! انسان پس از آنکه به معرفت نفس رسید، میاندیشد که «چه را باید بجوید» و «چه فعلی را باید انجام دهد» تا به سعادت ابدی دست یابد[۴].
«معرفت نفس» قلب و قطبِ جمیع مباحث حکمی و محور تمام مسائل علوم عقلی و نقلی و باب هر خیر و سعادتی و مدخل هر معرفتی است[۵] و «خودفراموشی» نوعی گرفتاری و بلاست: ﴿لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ﴾[۶]. به هر حال اول و آخر، رجوع به نفس است و باید کتابمان را بفهمیم و ورق بزنیم و با مطالعه ذات خود ارتقا و اعتلا یابیم[۷].
شایسته نیست انسان به دنبال کتابهای دیگر و علوم طبیعی، مثل بررسی زندگی حیوانات برود و کتاب وجود خودش را فراموش کند؛ البته منظور این نیست که فضل و دانش خوب نیست و نباید تحقیق کرد؛ نمیخواهیم علوم طبیعی را از آن جهت که علم هستند، نکوهش کنیم، بلکه سخن این است که خود را فراموش نکنیم[۸]. تا وقتی که این بزرگترین کتاب الهی، یعنی انسان، را ورق نزنیم و نفهمیم و به مطالعه کلمات و آیات نورانی آن به سر نبریم، نمیتوانیم به جایگاه حقیقی او پی ببریم و آگاهیمان از وی، در حدّ غاذی و نامی و متحرک بالاراده میماند و در زندگی حیوانی باقی خواهیم ماند[۹].
حال باید بپرسیم چه گوهر گرانبهایی در کتاب وجودی انسان به ودیعت گذاشتهاند که شناخت آن تا این حد باارزش و ضروری است و نشناختن آن، مایه گمراهی[۱۰] و هلاکت است؟[۱۱] چه نیرویی در انسان هست که میتواند با آن بر همه هستی چیره شود؟[۱۲] چه نعمت بیحد و حصری به آدمی ارزانی شده که خداوند متعال در قرآن ما را به خطاب «تعالوا»[۱۳] دعوت فرموده و مقصد انسان را لقاء الله[۱۴] میداند؟[۱۵]
بر اساس قرآن این گنج گرانبها، امانتی الهی است: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾[۱۶]. انسانها به این دلیل «ظلوم» و «جهول»اند که از منزلت خود بهره نمیبرند و ارزش امانت و گوهری که آنها را به مقام لقاء الله میرساند، نمیدانند و شوق به کمال ندارند؛ اینها نفوسی هستند که آفتی به آنها رسیده و در دام دنیا افتادهاند و هوا و هوس آنها را شکار کرده و گرفتاریها برایشان پیش آمده است[۱۷].
حال که به اهمیت معرفت حقیقت و گوهر انسانی پی بردیم، مطالبی را دربارهاش بیان میکنیم؛ ولی نخست باید بدانیم که حقیقت او از اسرار ناگشوده است و جز خدای متعال کسی به طور کامل از آن آگاهی ندارد؛ چنانکه معنای این سخن حق تعالی: ﴿وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾[۱۸]، این است که انسان قادر به درک حقیقت روح نیست. ادامه آیه نیز قرینهای بر این معنا است: ﴿وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا﴾[۱۹].
آری، شناختِ کامل نفس ناطقه ناممکن است و قرائت صحیفه نفس همانند قرائت مصحف کریم دارای مراتبی است. نیز آن را بطنی است و برای بطنش بطنی تا هفت بطن، بلکه تا هفتاد بطن؛ زیرا برخلاف دیگر موجودات طبیعی و نفسی و عقلی که هر کدام دارای مقامی معلومند، نفس انسانی مقامی معلوم در هویت و مرتبهای معیّن در وجود ندارد[۲۰] و دارای مقامات و درجات متفاوتی است و برای آن در هر مقام و عالمی صورت دیگری است[۲۱].
این نکته شایان توجه است که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[۲۲]؛ «هرکس خود را بشناسد، خدای خود را شناخته است»[۲۳]؛ زیرا خداوند سبحان انسان را از نظر ذات و صفات و افعال به وِزان و صورت خودش آفریده است؛ انسان مظهر حقتعالی است و در حقیقت معرفت نفس نردبانی برای معرفت رب جلّ و علاست[۲۴]. شناخت نفس مانند شناخت ربّ، دوگونه است: «شناخت فکری» و «شناخت شهودی و ذوقی». شناخت فکری، دیدن از دور است؛ ﴿أُولَئِكَ يُنَادَوْنَ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾[۲۵] و شناخت شهودی و ذوقی، همان وجدان و کشف است. اگر معرفت و وصول، حاصل هم برهان و هم شهود باشد، کمال است و حکمت متعالیه[۲۶].[۲۷]
نامهای مختلف برای حقیقت انسانی
حقیقتی که عرفان با آن سروکار دارد و در پی تزکیه آن است و میخواهد مانع از تباهیاش شود، حقیقتی واحد است که با توجه به احوالات آن و نظرگاه ما، به نامهای مختلفی خوانده میشود؛ مبادا نامهای مختلف، این گمان را ایجاد کند که انسان چند نفس جدای از هم دارد. هنگامی که به نفس الهام شود، «نفس ملهمه»[۲۸] نامیده میشود؛ گاهی به سبب سرکشی و گمراهی، به آن «نفس اماره»[۲۹]، «قلب قاسیه»[۳۰] و «قلب متکبّر»[۳۱] میگویند؛ زمانی نیز به اعتبار ﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾[۳۲]، «روح» خطابش میکنند و از «تزکیه روح» دم میزنند و در جایی نیز صحبت از «تصفیه نفس» یا «صیقلدادن دل و زدودن تیرگیهایش»[۳۳] است؛ اطلاق «نفس لوامه»[۳۴] یا «نفس سرزنشگر» به نفس، برای هنگامی است که صاحب خویش را پس از آلوده شدن به کاری زشت، ملامت و سرزنش میکند.
بنابراین انسان یک حقیقت ممتد از خلق تا امر و یک هویت ممتد از فرش تا عرش و مافوق آن است که به لحاظ اعتبارات و مراتب و مقامات مختلف نامگذاری میشود؛ برای مثال در جایی طبیعت، خیال، عقل، قلب و سرّ را مراتب حقیقت انسانی میدانند و بدانها او را نام میگذارند؛ در جایی دیگر او را «نفس ناطقه انسانی»[۳۵] مینامند و ظاهر و باطن و روح و سرّ را مراتب آن معرفی میکنند[۳۶]. او در هر مرتبهای احکامی خاص دارد. برای او «وحدت در کثرت» و «کثرت در وحدت» صادق است و کثرتْ شئون و مظاهر و اطوار وجودی اوست[۳۷].
یکی از متداولترین نامهای حقیقت انسانی، قلب است. همانگونه که قلب به یکی از اعضای انسان گفته میشود، بر لطیفه ربانی که به این قلب جسمانی تعلق دارد نیز اطلاق میشود[۳۸]. قلب طبق قرآن کریم و روایات، همان نفس و حقیقت انسان است[۳۹] و آنچه فلاسفه «نفس مجرد» میخوانند، در عرفان به «قلب» معروف است[۴۰].
دلیل نامگذاری به «قلب» این است که حقیقت انسانی همانند قلب پیوسته در دگرگونی و تقلیب است و ثابت نمیباشد[۴۱]. جمیع قوای روحانی و جسمانی، از قلب منشعب میشود و از این جهت، قلب یک لحظه آرام و قرار ندارد و پیوسته در تقلّب، تحوّل و قبض و بسط به سر میبرد؛ مظهر او نیز که عضو گوشتی در بدن انسان است، هر لحظه قبض و بسط دارد و هیچگاه آرام و قرار ندارد؛ از اینرو قلب، مظهر کامل ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ است[۴۲]. احوال قلب انسانها مانند هم نیست و تفاوت بسیاری با هم دارند[۴۳].
از خصوصیات قلب این است که قابل برای تجلی است و فیضِ دائمیِ پروردگار را دریافت میکند[۴۴] و محل واردات است[۴۵] و علوم و معارف به تفصیل در آن سامان مییابند[۴۶]. قلب صاف و بیزنگار، آینه صفات و اسمای خداوند[۴۷] یا حتی آینه ذات است[۴۸]؛ ولی بر اثر اشتغال به امور دنیوی و هواهای نفسانی دچار زنگارِ حجاب میشود و این زنگار، مانع تجلی حقتعالی بر قلب است[۴۹].
در مقام قلب همین بس که جبرئیل قرآن را به قلب پیغمبر نازل کرد[۵۰] و الهامات و خوابهای شیرین و وحی مربوط به قلب هستند؛ چه وحی تشریعی که مخصوص پیغمبر است و چه وحی الهامی که به غیر پیغمبر میرسد، چه در خواب و چه در بیداری، همه مربوط به قلب انسانند. دلِ مستعد وحی الهامی میگیرد؛ حقایق را میبیند؛ سیر میکند؛ حقایق آیات و روایات را درمییابد؛ چقدر عجیب است که خداوند در حدیثی قدسی میفرماید: «لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِنِ»[۵۱]؛ یعنی قلب بنده مؤمن مرا در خود جای میدهد؛ اما آسمان و زمین این گنجایش را ندارند. از کلمه «وسعنی» درمییابیم که اشاره به «احاطه انسان بر وجود صمدی» نیست، بلکه آنچه قلب در ارتقای سلوکیاش به وسیله حضور و مراقبت در طهارت مییابد، یُدرِک و لا یوصف است. به همین دلیل از اتصال و ارتباط به «وسعنی» تعبیر شد[۵۲].[۵۳]
حقیقت انسان، حقیقتی واحد، ممتد و ذومراتب
هر بدنی نفس واحدی دارد؛ چنانکه خداوند میفرماید: ﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ﴾[۵۴]؛ نفسی که شئون، اطوار، اسماء و مظاهر دارد و در عین دنوّ، عالی است و در عین علوّ، دانی[۵۵]؛ او برزخ بین طبیعی و الهی است؛ بسیاری از مسائلش اینسویی و بسیاری از مسائلش آنسویی است[۵۶]. پس انسان هم اینسویی و هم آنسویی و دارای مراتب گوناگون است؛ چنانکه خداوند میفرماید: ﴿وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا﴾[۵۷]؛[۵۸] و اینگونه است که انسان متّصف به اضداد میشود، در حالی که یک شخص است؛ همین انسان ظاهر و باطن است و دیگر اسمای متقابله دارد[۵۹]. انسان و اگر خواهی بگو نفس، مراتبی دارد. در مرتبهای طبع، در مرتبهای خیال و در مرتبهای عقل است. خیال مرتبه تشبیه و تصویرگری نفس است و عقل مرتبه تنزیه نفس. بنابراین وی روحی است که متمثّل میشود و مجردی است که متجسّد میگردد؛ بدون اینکه از مقام عالی خود تنزّل پیدا کند، در عین دنو، عالی است و در عین علو، دانی است.
پس انسان دارای مراتب و نشآت است؛ به حسب نشئه طبیعی از نفسش خبر میدهد که در خانه و در بازار و در این مکان و در این زمان است و به سبب عالم مثالیاش از خود خبر میدهد که با مُثُل انبیا و اولیا و صلحا و دیگر ارواح و مُثُلهای برزخی محشور است و به حسب عالم عقلیاش از خود خبر میدهد که در دیار مرسلات و ملکوت زمین و آسمانها سیر میکند و کلمات تامّات را میخواند و دارای مکاشفات عقلی فوق مثال است و بر وی دهشتِ رعشهآور و جذبه قدسیِ بدون مثال طاری و عارض میشود و به حسب اصل الهیاش از خود به این سخن خبر میدهد که «لِي مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»[۶۰]؛ یعنی مرا با خدای وقتی است که در آن، فرشته مقرّب و پیامبر مرسل نمیگنجد[۶۱].
انسان کامل را باید یک هویت دارای مراتب وجودی از فرش تا فوق عرش دانست که فوق عرش، مقام تجرد و اتحاد وجودی او با صادر اول است[۶۲]. او یک انسان طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است[۶۳] و علاوه بر معارج چنینی، وحدت شخصی وی نیز محفوظ است[۶۴].
روح چیزی جدای از نفس نیست، بلکه جوهر نفس به اعتبار ربوبیتش برای بدن «روح» نامیده میشود و در عالم شهادت، «بدن» تجسّد و تجسّم روح و مظهر آن و مظهر کمالات و قوای آن است[۶۵]. به عبارتی دیگر، انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش است که مرتبه نازله او بدن اوست. حقیقت انسانی در مرتبه بدن، گوهری جسمانی است که به اوصاف جسم، چون شکل و صورت و کیفیت و کمّیت متصف است و در مرتبه روح، گوهری نورانی است که از محدودیتهای طبیعت منزّه است و آن را مراتب تجرد برزخی و عقلانی و فوق تجرد عقلانی است و حدّ یقفی ندارد و در هر مرتبه حکمی خاص دارد[۶۶].[۶۷]
النَّفسُ فِی وَحدَتِها کُلُّ القُوَی
از ویژگیهای نفس فِي وَحْدَتِهَا کُلُّ القُوَى است. این حقیقت و واقعیتی که در خود داریم، مدرِک و محرِّک است و مییابد، میبوید، میشنود، میگوید و ادراکات و تصرّفات و حالات گوناگون دارد[۶۸]. نمیتوان گفت نفس در کجای انسان است؛ او در چشم هست و در گوش هست و در دست و پا و... حاضر است؛ خاصیتش منحصر به یک خاصیت معیّن نیست و حد محدودی ندارد؛ از اینرو در همه جای بدن هست و تمام خاصیات و کارهای اعضای دیگر توسط او اداره میشود[۶۹].
نفس همه اعمالِ قوای خویش را در مقام جمع و نزول دفعی (انزال) به یک حقیقت اسناد میدهد و میگوید: «من» دیدم، «من» شنیدم، «من» تعقّل کردم و «من» خیال نمودم؛ چراکه در مقام جمع، ایجاد همه از یک مبدأ به نام نفس است؛ ولی در مقام تفصیل، دیدن را به چشم، شنیدن را به گوش، تعقّل را به عقل و تخیّل را به قوه خیال اسناد میدهد[۷۰] و هر دو حق است[۷۱] و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است[۷۲].
نفس میگوید: ای مدرک! ادراکت به قوّه من است و ای محرّک! حرکتت به حول من است؛ برای شما حول و قوّهای نیست جز به واسطه من! پس نفس ناطقه، همان عاقله و مفکّره و متخیّله و حافظه و مصوّره و جاذبه و دافعه و هاضمه و سامعه و باصره و مستنشقه و مدرکه امور است. اختلاف این قوا و اختلاف اسماء چیزی نیست که زائد بر نفس ناطقه باشد[۷۳].
باید میان ایجاد و اسناد فرق گذاشت؛ چراکه ایجاد امور از گوهری به نام نفس و روح است، اما به قوا و اعضا اسناد داده میشوند[۷۴]. شریفترین تعبیر این است که بگوییم: النَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُّ الْقُوَى؛ نفس در عین وحدت کلّ قواست. آری! نفس به تنهایی تمام قواست و پنج حسّ ظاهری و قوای باطنی، فروع اویند و همه از یک اصل روییدهاند؛ یعنی همه قوا خودش است و خودش با همه قواست، و همه قوا که جمع شوند، مساوی با نفس است[۷۵]. بنابراین انسان یک حقیقت و شخصیت است؛ با وجود کثرات، واحد است؛ وحدت عین کثرت است و کثرت عین وحدت؛ وحدت قاهر است و کثرت مقهور[۷۶].
آنچه نفس و روح نامیدیم، امام صادق(ع) به اعتباری «قلب» مینامند و اینگونه رابطه آن را با اعضا و قوای بدن توضیح میدهند: «بدان که منزلت قلب برای بدن، همانند منزلت امام واجب الاطاعه برای مردم است. آیا نمیبینی که همه اندام بدن، کارگزاران قلب و ترجمان پیامرسان اویند؟! دو چشم و دوگوش و بینی و دهان و دو دست و دو پا و عورت؛ هنگامی که قلب قصد نگریستن کند، آدمی چشمانش را میگشاید؛ چون قصد شنیدن کند، گوشهایش کار شنوایی را انجام میدهد؛ چون قلب، قصد بوییدن کند، آدمی با بینی میبوید و آن بوی خوش را به قلب میرساند؛ چون قصد سخن کند، با زبان میگوید؛ چون قصد کاری کند، با دو دستش انجام میدهد؛ چون آهنگ راهرفتن کند، پاهای او به حرکت درمیآیند و چون به شهوت گراید، عورت به کارش آید. پس همه اینها از سوی قلب تحریک میشوند. همینگونه [که اعضای بدن در همه کارها از قلب پیروی میکنند] شایسته است مردم از امام خود پیروی کنند»[۷۷].[۷۸]
حقیقت انسانی و قوس صعود و نزول
از موضوعات مطرح درباره انسان در علم عرفان، قوس صعود و نزول است[۷۹]؛ یعنی انسان ابتدا در قرب به سر میبرده و تا رسیدن به دنیا قوس نزول را پیموده است[۸۰]. حال باید پیش یا پس از مرگ، قوس صعود را به سوی قرب الهی بپیماید؛ درواقع حقیقت انسانی از خداست ﴿إِنَّا لِلَّهِ﴾[۸۱] و به سوی او بازخواهد گشت ﴿وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾[۸۲].
از پیامبر(ص) روایت شده که «أَنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَبْعِينَ أَلْفَ حِجَابٍ مِنْ نُورٍ وَ ظُلْمَةٍ»[۸۳]؛ هنگامی که روح انسانی را از قرب جوار رب العالمین به وحشتسرای قالب عنصری میآوردند، پس از عبور از چندین هزار عالم مختلف، هفتادهزار حجاب نورانی و ظلمانی برایش حاصل شد؛ اگرچه در نهایت هر یک واسطه تحصیل کمالی میشوند، لکن در ابتدا حجاب مشاهده جمال حق هستند. حالْ او که از اعلاعلیین قرب به اسفل السافلین چاه طبیعت آمده، هر چه میاندیشد، از آن خلوتسرای قرب هیچ به یاد نمیآورد؛ اول در عالم انس بود و به این جهت او را «انسان» نامیدند: ﴿هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا﴾[۸۴]؛ سپس فراموشکار شد و او را «ناس» خواندند: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾؛ اکنون شاید از فراموشی بازگردد و روزگار انس را یاد کند که خداوند فرمود: ﴿وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ﴾[۸۵]، ﴿لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ﴾[۸۶]، ﴿لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ﴾[۸۷]؛ اما هر که بازنگردد، در درکات کفر میماند و مصداق ﴿وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ﴾[۸۸] میشود[۸۹].
نطفه انسانی آخرین مرحله سلسله نزولیِ وجودیِ ممکنات است و در عین حال، اولین مرتبه و مرحله صعودی و عروجی کمالات انسانی است و میتواند تا جایی صعود کند که «خلیفة الله» گردد که مقام فعلیت انسان است[۹۰]. همه موجودات در نیم دایره نزولی پایین آمدند؛ اما نمیتوانند نیمدایره عروجی را به پایان برسانند؛ شاید یک درجه یا چند درجه طی کنند؛ ولی انسان کامل و حضرت ختمی مرتبت(ص) نیمدایره عروجی را به اتمام میرساند و دو سرخط حلقه هستی را به هم متصل میکند[۹۱] و دَوَران کامل دارد و در حدود و قیود توقف نمیکند؛ وارث او، حضرت وصی(ع) نیز میتواند آن را تمام کند و بدان مقام راه یابد.
مایه تحیّر است که انسان از این قطره و نطفه و مایع، کون جامع و انسان کامل بشود، تا جایی که در ماده کائنات تصرف کند و کوه را بشکافد و دریا را مسخّر کند؛ سبحانالله که نطفه چنین صورتی شود که شقّ القمر کند، شقّ البحر، شقّ الجبل، ردّ الشمس کند و از فرش تا فوق عرش و تا صادر اول را طی کند[۹۲]. خداوند برای چنین عروج و صعودی به انسان، بُعدی ملکوتی و روحانی بخشیده است که در مطالب پیشرو بیشتر با آن آشنا میشویم[۹۳].
دو بعد متضاد حقیقت انسانی و قابلیت نزول و صعود آن
حقیقت انسانی دو بُعد ملکوتی و ناسوتی دارد[۹۴] و به علت این دو بُعد متضاد، دارای مراتبی است؛ هم میتواند تا بینهایت صعود کند و به لقاءالله برسد و هم بالعکس؛ هرچه بیشتر از خدا دور شود و نزول کند، میتواند فضیلتها (تقوا) یا رذیلتها (فجور) را کسب کند: ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾[۹۵]؛ با «برگزیدن فضیلتها» به خداوند نزدیک شود و به رستگاری برسد یا با «اکتساب رذیلتها» به زندگانی حیوانی بپردازد و زیانکار شود: ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا﴾[۹۶].
فضیلتها یا رذیلتها بسته به انتخاب آدمی[۹۷]، رفتهرفته نیرو میگیرند و تبلور مییابند؛ بدینسان انسان یا متخلّق به اخلاق الهی میگردد و خداوند به او ندا میدهد که ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾[۹۸]؛ یا رذیلتها آنقدر خطرساز میشوند که آدمی به اخلاق چهارپایان و درندگان متخلق میشود: ﴿إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ﴾[۹۹].
نفس ناطقه که خود موجودی روحانی است، با قرار گرفتن در عالم ماده، از نوریبودن خویش فاصله گرفته است و هر چه بیشتر از ماده فاصله بگیرد و تعلق او به مادیات کمتر شود و تجرد بیشتری حاصل کند انبساط روحی و وفتح[۱۰۰] و انکشاف عقلی و فکریاش بیشتر خواهد شد[۱۰۱]؛ زیرا نفس ناطقه انسانی آنقدر لطیف است که به هر چه روی آورد، به صورت آن درمیآید[۱۰۲]؛ او خوپذیر است؛ همین که اینسویی شد، خاکی میشود و وقتی هم که آنسویی شد، عرشی میشود؛ منتها استقامت و دوام میخواهد تا انسان رنگ و انس بگیرد و آنسویی و عرشی و همنشین با ملکوت شود[۱۰۳].
بنابراین تفاوت بین افراد انسان در نفس انسان نیست، بلکه به حسب ظهور خواص انسانیت در افراد انسان است[۱۰۴]. اگر شرافت و قابلیت نفس حفظ گردد و به آن میدان داده شود، میدانش خیلی وسیع است و مقام معلومی ندارد[۱۰۵]؛ برای او مقامات و عروج هست و میتواند به فوق تجرد نیز برسد[۱۰۶].
پس انسان باید مواظب باشد تا شرافت نفس را به دنائت و خِسّت و پستی نکشاند و این گوهرِ شریف را ذلیل و خوار نکند. مبادا خواستههای حیوانی و شهوانی و امور مادی او را خاکی و مادی کند و به زبالهدانها بکشاند[۱۰۷]. به خاطر چنین قابلیت صعود یا نزولی است که خداوند گاهی انسان را جانشین خود و شریفترین آفریده میشمارد: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۱۰۸] و گاه نیز او را مینکوهد: ﴿وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ﴾[۱۰۹].
اگر بُعد ملکوتی نفس انسان را در نظر بگیریم، نفخه الهی است که در سیر صعود، به مقام قلب سلیم[۱۱۰]، نفس مطمئنه و راضیه و مرضیه میرسد[۱۱۱] و تا آنجا بالا میرود که به مرتبه ﴿قاب قوسین أو أدنی﴾[۱۱۲] مشرّف میشود[۱۱۳] و خداوند به او «شرح صدر»[۱۱۴]، «بصیرت»[۱۱۵]، «آرامش»[۱۱۶] و «حکمت»[۱۱۷] میبخشد و هدایتش میکند[۱۱۸].
اگر بُعد ناسوتی نفس انسان را در نظر بگیریم، امّارهای[۱۱۹] است که در مرتبه حیوانیت مانده[۱۲۰]، بلکه حیوان اشرف از اوست؛ ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا﴾[۱۲۱]؛ چراکه حیوان و نبات و جماد گرفتار شیطان نمیشوند؛ اما انسانِ ناقص (در مقابل انسان کامل)[۱۲۲] با وسوسههای شیطان گمراه میگردد[۱۲۳] و تا آنجا سقوط میکند که مصداق سجّینیها میشود[۱۲۴]؛ در حجابهای نفسانی چنان در ارض سابعه میافتد که ﴿ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ﴾[۱۲۵]؛ او چون اینجا اعمی بود، آنجا هم اعمی است؛ ﴿وَمَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَى﴾[۱۲۶]؛[۱۲۷] بر اساس تعابیر قرآنی، حقیقت اینگونه افراد را میتوان به نامهای مختلفی خواند؛ از جمله نفس الهامگرفته از شیطان[۱۲۸]، نفس بیاعتنا به سخن حق[۱۲۹]، نفس لجوج[۱۳۰]، نفس شیطانی[۱۳۱]، نفس مکّاره و حیلهگر[۱۳۲]، نفس مهرشده و غافل[۱۳۳]، نفس مضطرب[۱۳۴] و نفس گرفتارِ سختی و تنگنا[۱۳۵].
حال که با دو بعد متضاد حقیقت انسانی آشنا شدیم، باید بدانیم که آنها را عقل و نفس نیز مینامند؛ بدین شرح که حقیقت انسان به علت تعلق به دیار مرسلات و مفارقات، عقل[۱۳۶] و به علت تعلق به بدن و قوای حیوانیِ آن، نفس نام دارد[۱۳۷]. میان نفس و عقل همیشه نزاع است[۱۳۸]. نفس دارای قوای هفتگانه ادراکی شامل حواس خمسه، وهم و خیال است. اگر این قوای هفتگانه و قوه عامله تحت تدبیر و تصرف سلطان عقل و قوه عاقله باشند، همراه با قوای عقل تبدیل به هشت در بهشت خواهند شد، وگرنه آن قوا رها خواهند بود و به هفت در جهنم مبدل میشود و همه شرها[۱۳۹] و وسوسهها[۱۴۰] از آن برمیخیزد و مایه تیرگی روح و جان[۱۴۱] و دوری از خداوند میگردد[۱۴۲] و خود شخص جهنم خود خواهد بود؛ برای مثال اگر چشم تحت تصرف عقل کار نکند، دری از جهنم است و قوای دیگر نیز به همین صورت است[۱۴۳]؛ از اینرو سالک باید این دشمن پلید[۱۴۴] را با تولای خداوند[۱۴۵] و ریاضت[۱۴۶] رام و اسیر عقلش گرداند و به طاعات و عبادات بکشاند[۱۴۷] و جهاد اکبر[۱۴۸] را پیشه خود قرار دهد. جهاد و مبارزه با نفس، جهاد اکبر نامیده میشود؛ زیرا مبارزه با نفس و تهذیب آن، امری بسیار دشوار است و انسان باید از هفتخان بگذرد و اگر فضل و رحمت الهی در کار نباشد، احدی نمیتواند باطن را تطهیر و تعمیر کند: ﴿وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۴۹]. همین که آدمی میگوید «آمدم»، سنگ حوادث و عوارض برای او پیش میآورند و به سادگی طهارت را به هرکسی نمیدهند؛ باید کتلهایی پیمود و ظرفیت پیدا کرد تا حقایق ماورای طبیعت، خود را نشان دهند؛ ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾[۱۵۰]؛ چنین نیست که بدون ابتلا، به هر بیسروپایی بدهند و هرکس بتواند جلیس و همنشین خداوند شود و خلسههای ملکوتی برایش پیش آید. آری! خلوتها و شبنشینیها و همنشینیها را به هر بیسروپایی نمیدهند و جهاد با نفس نیاز است[۱۵۱].
اوصاف حیوانی و شیطانی از تعلّق به بدن پدید میآیند، وگرنه نفس با قطعنظر از تعلق به بدن، عقل است و صفات عقلی مَلَکی (در مقابل حیوانی) است و به اقتضای سرشت خود، ناظر به کمال و دیار مناسب خود است که «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[۱۵۲]. پس جهاد با نفس به لحاظ تعلّق نفس به بدن است که «أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ»[۱۵۳].
نفس در این سرا تعلّق به بدن دارد و الیف این نشئه و مأنوس با اوهام شده و با طبیعت خو گرفته است؛ از اینرو مادیات و وساوس نفسانی عقل را در اختیار خود دارند؛ ولی عقل باید از این همه موانع عبور کند و اختیار همه را به دست بگیرد؛ او ناچار است برای رهایی خویش، با این دشمن همخانه (قوای حیوانی) بجنگد تا آنها را مهار سازد و مطمئنه و آرمیده و آسودهخاطر به تکامل و اعتلای خود روی آورد[۱۵۴]؛ وگرنه با مشغله هرگز مشعلی به دست نمیآید. نفسی که هرجومرج دارد و مضطربه است و هر لحظه دستخوش قوهای از قوای سرکش است، نمیتواند به جایی برسد. الفت نفس با محسوسات و اوهام باعث میشود دریافتهایی مشوّب و خاکی داشته باشد و دریافتهای او با آرا و عادات و رسوم مرزوبومش مخلوط باشد. خواستهها و قالوقیلهای قوا باید آرام شوند و مطیع عقل شوند تا بتواند به راه افتد[۱۵۵].
نفس از بُعد عامله مشغول و در پی امور دنیوی و حب شهوات و طلب حیات ظاهری است و از تکامل و امور اخروی نصیبی ندارد؛ اما نفسی که در پی تکامل است، از امور دنیوی عبور کرده و امور اخروی را طلب میکند و سیری عروجی دارد و در این امر با قوه عاقله منوّر به نور شرع پیش میرود و ظاهر را دستاویز باطن قرار میدهد. گروه اول، حسنه نمیخواستند، بلکه فقط دنیا را طلب میکردند؛ ولی گروه عاقلان، در دنیا کوشش میکنند و حسنه را برای دنیا و آخرت میخواهند. حدیث جناب رسول الله(ص): «أَبِيتُ عِنْدَ رَبِّي يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِي»[۱۵۶] در این مقام به کار میآید که در خواب و بیداری و همه حالات سخن از ﴿إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾[۱۵۷] دارد. همه این برکات به خاطر قوه عاقله است که نمیگذارد این امور دستاویز امور دنیوی گردد، بلکه همه امور دنیوی را بسترساز و وسیلهای برای معارج اخروی قرار میدهد. عقل همه این مواهب را از شرع انور دارد که ﴿إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾[۱۵۸] و غیر از این راهی دیگر نیست[۱۵۹].
در اینکه انسان افضل است یا فرشته، بحثهای مختلفی هست. خداوند درباره انسان میفرماید: ﴿وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا﴾[۱۶۰]؛ انسانی که در جهاد اکبر باشد و با خواستههای نفسانی -که ضد و دشمن همخانهاند بجنگد- و صاحب نفس مطمئنه شود، بر فرشتگان -که ضد و دشمنی ندارند- افضل است؛ چراکه قرآن کریم میفرماید: ﴿فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا﴾[۱۶۱] و در منطق اهل الله مرتبه انسانی فوق مرتبه ملک است؛ با این شرح که اگر آدمی میخورد و میخوابد و شهوت به کار میبرد، بهیمه و چهارپاست و اگر علاوه بر این سه امر ضرر و آسیب و آزار به خلق خدا میرساند، سبع و درنده است و اگر میخورد و میخوابد و شهوت به کار میبرد و حیله و مکر و تزویر و خلاف و دروغ و از اینگونه امور با بندگان خدا دارد، شیطان است و اگر میخورد و میخوابد و شهوت به کار میبرد، ولی صفات سبعی و شیطانی ندارد؛ یعنی مردم و خلق خدا از او آسودهاند، ملک است و اگر علاوه بر مقام ملکی، به سوی معارف و ادراک حقایق عوالم وجود و سیر در آنها و سیر الی الله و فی الله گرایش دارد، انسان است[۱۶۲]. پس انسان به جهت نوع از همه ملائکه افضل نیست؛ چراکه در بین افراد نوع انسان کسانی هستند که مصداق آیه شریفه ﴿ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ﴾[۱۶۳] میباشند و قدر خود را نشناخته و احسن تقویم را خراب و تباه کردهاند؛ اما کسانی نیز هستند که قدر خود را دانستند و با کتاب خدا خویش را حفظ کردند و آن را در خود اجرا نمودند؛ به مرحله عالی رسیدند و مایه مباهات آفرینش شدند و خلیفه خدا گشتند؛ به خاطر ایشان به فرشتگان ﴿اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾[۱۶۴]امر شد. آنها چون قدر خود را دانستند، مسجود ملائکه شدند. بنابراین اگر انسان شرافت خود را حفظ نکند و از قابلیتهای خود بهره نبرد، از حریم انسانی به در میرود و ملائکه از او اشرف خواهند بود؛ اما خلیفه خدا، انسان کامل، پیروان انسان کامل و کسانی که تأسّی به حضرت خاتم(ص) نمودهاند، اشرف از ملائکهاند؛ چراکه پیامبر(ص) فرمود: «كُلُّ تَقِيٍّ وَ نَقِيٍّ آلِي»[۱۶۵] که مراد از «آل»، آلِ نسبی نیست؛ چون حتی سلمان هم به شرافت اهل بیت(ع) میرسد و در حق او «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»[۱۶۶] گفته میشود[۱۶۷].[۱۶۸]
حقیقت انسان، حقیقتی باقی و برقرار
تعبیر زیبای علمای ما درباره موت، یعنی اِنْقِطَاعُ الإِنْسَانِ عَنْ غَيْرِهِ[۱۶۹] تعبیری شیرین است. ارتباطهای انسان و انتسابات اعتباری و ملکیتها، از قبیل لباس و ملک و عناوین، با آمدن موت قطع میشود؛ چون غیر انسانند و آنچه میماند، خود انسان است؛ یعنی همانی که به دست متوفی میافتد؛ از اینرو تعبیر «فوت» برای «موت» صحیح نیست. تعبیر الهی از موت باید «وفات» باشد؛ زیرا «فوت» تباهی و زایل شدن است؛ اما خداوند در آیه شریفه میفرماید: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾[۱۷۰] و «توفی» به معنای أَخْذُ الشَّيْءِ بِتَمَامِهِ[۱۷۱] است و معنای آیه این است که خداوند انسان را تمام و کمال اخذ میکند. انسان به دست متوفی میافتد و «اتصال» به جناب حق پیدا میکند. این اتصال جسمانی نیست و عبارت دیگری از تقرب به حق و اتصاف به صفات ربوبی است[۱۷۲].
مراد از «فنای عرفانی» انعدام ذات عبد نیست، بلکه مراد انعدام جنبه بشریّت و انانیّت و نفسانیّت در جهت ربوبی است و فنا از اضافات و انتسابات مد نظر است. خداوند در سوره مؤمنون فرمود: ﴿فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ﴾[۱۷۳]؛ یعنی همه نسبتها برداشته میشود؛ هر آنچه نسبت با غیر است، از بین میرود و فقط یک نسبت باقی میماند و همان نسبت با حق است. انسان نسبت به بقیه اضافهها و انتسابها ملکیت واقعی ندارد؛ آنها جدای از او هستند؛ این انتسابات را اعتبار کردهاند تا زندگی این نشئه بگذرد، وگرنه همه آنها از انسان بریده و جدا هستند. جناب حقتعالی خطاب به حضرت موسی(ع) فرمود: «أَنَا بِدَّكَ اللَّازِمُ»؛ من نسبتی حقیقی با تو دارم و نمیتوان این نسبت را برداشت. همه قائم به او هستند و از شئون او به شمار میروند.
همانطور که اشاره شد، «موت» به معنای انقطاع انسان از غیر خودش است؛ در واقع تنها حقیقتی میماند که غیر خودش نیست و فقط خودش است؛ این حقیقت غیر قابل برداشت است. پس موت، انقطاع از غیر خود است و شخص به متوفیِ خویش مراجعه میکند: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾[۱۷۴]؛ ممکن است این معنا همین امروز حاصل شود[۱۷۵] و موت اختیاری و فنای فی الله رخ دهد[۱۷۶].
پس انسان، ابدی و همیشه زنده است و با مرگ نابود نمیشود؛ هر آنگونه که خود را در دنیا ساخته، هست و دیگر بودِ او «الی»، «حتی» و «متی» ندارد[۱۷۷]؛ زیرا مرگ عدم و فنا نیست و بر اوصاف میآید، نه بر ذوات. نفس ناطقه مظهر آفرینندهاش است که ﴿هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ﴾[۱۷۸] و فنا عارض وی نمیشود. موت در حقیقت چیزی جز جداییِ صفت وصل و جداییِ بین جسم و روح نیست. موتْ، انقطاع انسان از دیگران در ارتقایش به میراننده وی، یعنی باری تعالی است[۱۷۹]؛ جداشدن، نفس ناطقه را از بدن طبیعی میرهاند[۱۸۰]؛ یعنی پس از این جدایی، حقیقتی هست که باقی و برقرار میماند و آن، جوهرِ مجرّدِ قائم به ذات خود و وجودی ابدی است[۱۸۱]. هنگامی که انسان در این نشئه اُولی متحقّق و متکوّن شد و پا به عرصه نشو و نما نهاد، دیگر هست و حدی ندارد[۱۸۲].
به بیانی دیگر، نفس از مقوله جوهر است و مقارنت وی با بدن از مقوله مضاف است و اضافه، ضعیفترین اعراض است؛ پس آن جوهر به بطلان این عرض باطل نمیگردد، بلکه بر اثر مقارنت با بدن سست میشود و با جدایی از بدن قوت میگیرد. هنگامی که بدن مُرد و ویران شد، گوهر نفس از جنس بدن رهایی مییابد. اگر به علم و حکمت و عمل صالح کامل شده باشد، به انوار الهیه و انوار فرشتگان و ملأ اعلی کشیده میشود؛ بر وی سکینه و آرامش افاضه میگردد و به طمأنینه متحقق میشود و از ملأ اعلی به وی ندا میدهند: ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ * رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي﴾[۱۸۳].[۱۸۴].[۱۸۵]
تجلی سلوکی
«تجلی» از جلوت در مقابل خلوت و به معنای ظاهر شدن، جلوهگری، درخشندهگشتن، و ظهورِ بعد از خفاست. وقتی کسی پشت پرده نشسته باشد، یک مرتبه پرده را بردارد و حاضران دفعتاً او را مشاهده کنند، میگویند: «جلوه کرد یا تجلی نمود». در جلوه انسان خصوصیات جلوه کننده را به درستی متوجه نمیشود و نمیتواند خصوصیات چشم و ابرو و رنگ چهره و کیفیات لباس را معلوم کند. انسان وقتی در دقایقِ حکمتِ عالم باریک شود، میبیند که اینها خالقی حکیم دارد؛ ولی این مشاهدات تنها جلوهای از جلوات حق هستند؛ یعنی انسان او را به تمام خصوصیات ادراک نکرده است[۱۸۶].
عارف هر چه بیشتر روزه بگیرد، بیشتر سکوت کند، بهتر خلوت کند و بیشتر کشیک نفس خود را بکشد و خلاصه هر چه بیشتر مراقب افکار و آرا و خیالاتش باشد و قلم و قدمش را بیشتر بپاید، عالم ملکوت نزدش بیشتر تجلی میکند؛ هر چه از این طرف همت بیشترو اراده قویتر و ریاضت شریفتر و خالصتر باشد، از آن طرف هم تجلیات و غواشی[۱۸۷] بیشتر خواهد بود. به هر کس نمیدهند؛ باید در این مسیر قوی شد تا آنها به دست آید؛ مانند طفل که در ابتدا مزاجی ضعیف دارد و صرف اینکه کباب برگ غذای خوبی است یا میوهها مفیدند، نمیتوان آن غذا و میوه را به او خوراند، بلکه باید شیر بخورد تا قوی شود و بعداً اندکاندک غذاهای قوی به وی خوراند. پس تا قوی شدن نفس و گسترده گردیدن و قابلیت پیدا کردن، باید صبر کرد. هرگاه عارف خوب در ریاضت فرو برود و مواظب نفسش باشد، زبان خود را بپاید و عقل زبانش را بگرداند، نیاتش را بپاید، خاموش باشد و وقار و سکینه داشته باشد و بالاخره الهی و عندالهی بشود و در مقام ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾[۱۸۸] قرار بگیرد، تجلیات بیشتر میشود و این جلوهگر شدنِ حقایق ملکوتی بر قلب عارف را «تجلی سلوکی» مینامیم[۱۸۹].
اکنون که با تجلی سلوکی آشنا شدیم، باید بدانیم که تجلی سلوکی دو نوع است: تجلی با مثال (کشف مثالی) و تجلی بیمثال (جذبه ذاتی)؛ با این توضیح که وقتی انصراف از این نشئه به ملکوت پیش آمد، ادراکاتی رخ میدهد[۱۹۰] و نفس ناطقه حقایقی آنسویی را دریافت میکند؛ گاه ادراکات به صورت تمثّل است و حقیقتی برای مشاهد متمثل میشود[۱۹۱] و گاه بدون تمثّل و صورت و شکل و شبح[۱۹۲]. این بیتمثّلها خیلی قویتر از باتمثّلهاست. البته اشخاص مختلفند؛ در ابتدای امر به یک شکل و در اواسط و انتها به شکلی دیگر است؛ در انسانِ ضعیف به گونهای است و در انسانِ قوی و کارآزموده و به راهافتاده به گونهای دیگر. ادراکات بیتمثّل و جذبههای معنوی که میآید، خیلی سخت هستند؛ یعنی مقاومت کردن در مقابلشان قدرتِ بسیاری میخواهد؛ اما تمثلات و ادراکات دارای صورت به آن پایه سنگین نیستند.
از روایات استفاده میشود که حال رسول الله(ص) در هنگام وحیِ بیتمثّل سنگینتر از حال او در هنگام وحیِ باتمثّل بود[۱۹۳]؛ میشنید که چه میفرمایند؛ اما کسی را نمیدید. او معصوم است و میداند چطور مطالب را تنزل دهد تا برای مردم فهمیدنی باشد. دریافت پیام الهی و نزول آن بر عالم سفلی نیازمند شرایطی است؛ چراکه درک پیام الهی برای انسانها سنگین است. پیامبر واسطهای میان عالم بالا و پایین است تا پیامهایی که از خداوند میرسد و زمین ظرفیت پذیرش مستقیم آنها را ندارد، برای بشر عادی فهمیدنی کند. وحی آنگاه که بیمثال بود، سنگین و وقتی با نزول مَلَک همراه بود، سبک بود؛ زیرا در وحیِ با مَلَک، مَلَک را در ذات خود میدید و با او مأنوس میشد؛ از اینرو با وی سخن میگفت و سبک بود؛ ولی آنهایی که بدون نزول فرشته بود و مثال و مَلَک نداشت، سنگین بود[۱۹۴].
زمانی که جذبههای بیصورت دست دهد، انسان سخت در تشویش و اضطراب میافتد، به خلاف حالتی که با حصول تمثّل است. علت این است که در تمثّل، با صورتِ مألوف و مأنوسِ عالم شهادت محشور میشود؛ دیگر اینکه عالم شهادت نشئه افتراق است و عالم غیب عالم انفراد؛ لاجرم عالم شهادت چون تکثّر دارد، ضعیف است و وحدت و سلطه با عالم غیب خواهد بود که جمع است؛ از اینروی هر چه توجه روح انسان به عالم جمع و وحدت بیشتر شود، سرگشتگی و حیرت و دهشت او فزونی مییابد؛ چراکه با قویتر روبهرو میگردد[۱۹۵].
پس تفاوت تجلی بامثال و بیمثال در این است که تجلی بامثال آرامشبخش و ملایم است و انسان را مثل باد بهاری و نسیم شبانگاه مینوازد و آنچنان به سالک بسط میدهد که دنیای پهناور ظاهری در نزدش به منزله سوراخ سوزن میشود و دل او میخواهد از این نشئه بیرون رود و آنسویی گردد و به سوی حق سیر کند و مصداق ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ شود[۱۹۶]؛ اما تجلی بیمثال بسیار سنگین است و مایه اضطراب و انقلاب میگردد[۱۹۷] و همانند تندباد و گردبادی است که انسان را درمینوردد و همچون پر کاهی او را در فضای غیر متناهی میگرداند. عارف در این تجلی هیچ اختیاری ندارد؛ همواره در دگرگونی و اضطراب ذاتی به سر میبرد و اثر آن، دگرگونیها و حالات عجیب و مختلف دارد؛ مثلاً از جایش به سرعت برمیخیزد و میافتد و گاهی ناخودآگاه به اطراف پرتاب میشود[۱۹۸]؛ چون عوالم الهی بسیار سنگین است و انسان با اینکه باعظمت است، طاقت غیرمتناهی ندارد و دچار صعقه و بیهوشی میشود: ﴿خَرَّ مُوسَى صَعِقًا﴾[۱۹۹]. کسانی که به راه افتادهاند، در ابتدا فقط به طور خفیف از تجلی بیتمثّل بهرهمند میشوند و تجلیات ذاتی سنگین ندارند[۲۰۰].
علامه حسنزاده در ضمن خاطرهای، درباره تمثّلات بیمثال میگویند که حضرت استادم علامه آقاسید محمدحسین طباطبائی از من پرسیدند: «آیا تمثّل بیصورت، یعنی کشف بیمثال هم به شما دست میدهد و روی میآورد؟» عرض کردم: «آنچه مشاهده میکنم همه بامثالند و گاهی عظمت نظام هستی آنچنان مرا میگیرد و مضطربم مینماید که اگر خودم را از آن حال انصراف ندهم، جانم از بدنم مفارقت میکند»؛ آن جناب فرمود: «همین معنی کشف بلاصورت و مثال است؛ اینکه خودت را انصراف میدهی، کاری خوب و محبوب و مطلوب است تا کمکم به عالم ماورای ماده و فوق آن انس بگیری»[۲۰۱].[۲۰۲]
تجسم اعمال
از دیگر مباحث خودشناسی و معرفت نفس، موضوع تجسم اعمال است که در مبحث معاد نیز مطرح میشود. عنوان «تجسم اعمال» در آیات و روایات نیست؛ اما عصاره و خلاصهای است که از مفاد آیات و روایات برداشت میشود[۲۰۳] و از آن با عناوین تجسم اعمال، تمثّل اعمال، تصوّر اعمال، تجسّد اعمال، تقرّر اعمال و تجسم اعراض تعبیر کردهاند[۲۰۴].
بر مبنای تجسم اعمال، هر کسی با نیات، اعمال و اقوالش سازنده خود است و یک خردل، یک سر مو از نیّت و فعل و گفتار آدم از او دست برنمیدارند؛ همه رنگ میگذارند[۲۰۵] و انسان معجونی از افعال، احوال، نیات و سعی خود میشود که ﴿لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى * وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى﴾[۲۰۶]. دو مَلَک نکیر و منکر و نیز دو ملک مبشّر و بشیر، تجسم و تمثّل افعال انساناند[۲۰۷]. با گفتنها و شنیدنها و فکرهایمان و با خصلتها و ملکات و صفاتمان در تمام شئون و اطوار زندگی خودمان را میسازیم! پس باید ببینیم که چگونه خویش را میسازیم؛ در چه راهی قدم میگذاریم و چه کاری انجام میدهیم؛ چراکه به سوی هر چه روانیم آنیم و ملکات ما موادّ صورتهای برزخی هستند[۲۰۸]. ملکات بذرهایی هستند که عامِل، آنها را در مزرعه نفس کاشته است؛ لذا صور و ابدانِ برزخی از آنها میروید و از متن نفس نشئت میگیرند[۲۰۹]؛ اگر بذرهای این بدنها، یعنی ملکات آنها حسنه و از اعمال صالح و نیتهای پاک و نیکو باشند، بدنهای مزبور صور زیبای حسنهاند و اگر بذرهای این بدنها از افعال ناپسند و نیتهای بد و خبیث اکتساب شده باشند، این صور قبیح و زشتند و ﴿إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ﴾[۲۱۰] تحقق دارد.
به عبارتی دیگر، وجود انسان آینه است و هر رفتاری روی آن بازتاب دارد و هر کدام از آنها صورت و چهرهای میگیرند؛ از اینرو بدنها در قیامت یا مکسوبه و با صوری زیبا و انسانیاند، یا مکتسبه و با صوری زشت و حیوانی؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید: ﴿لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ﴾[۲۱۱]؛ «اکتساب» در اینجا ارتکاب با حیله و نیرنگ است که خلاف فطرت و همراه با مشقت است؛ بدکاران چون در ظلمت هستند، میکوشند اعمال زشت خویش را در ظلمت انجام دهند و از دیگران بپوشانند، برخلاف کسب که عمل موافق با اقتضای سنت الهی است[۲۱۲].
با این اوصاف، اعمال متصور و متمثل میگردد و آدمی با اعمال خود برانگیخته میشود و آنها همچنان با او خواهند بود و صورت هر انسانی در آخرت، نتیجه عمل او در دنیاست[۲۱۳]. انسان متناسب با فضایل یا رذائل، چهرههای گوناگونی میپذیرد[۲۱۴]؛ اعمال نیکو به گونهای نیکو تجسّم مییابند و اعمال زشت به گونهای زشت[۲۱۵]؛ برای مثال انسان به سبب سرکشی و ملکه ستمگری برخاسته از گفتار و کردار و اندیشه، چهره سگ یا خوک مییابد[۲۱۶].
در آخرت حیوانات گوناگونی هستند که صوَر اعمال بنیآدمند: ﴿وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ﴾[۲۱۷]؛ در این دنیا هم اگر میخواهید صوَر تمثّل ملکات انسان را ببینید، به صورت همان حیوانات خواهد بود. آدمی که ادای کسی را درمیآورد و تمسخر میکند، تمثّل او به شکل بوزینه است و کسی که زخم زبان میزند و زبان پلید و کثیفی دارد، به شکل مار است و کسی که حرامخوار باشد، به صورت خوک محشور میشود. این قاعده که هرکس بر طبق ملکات خود محشور میشود، فراگیر است؛ ممکن است یک شیعه بر اثر مداومت به امری، تخم تلخی را در مزرعه جانش بنشاند که مطابق طبیعتش سبز شود و جان را آلوده گرداند و تمثلی زشت به بار آورد[۲۱۸]. این که صاحبان کشف و شهود بعضی مردم را به صورتهای درندگان و بهایم و مانند آنها مشاهده میکنند، از تمثّلهای ملکات بد آن مردم و صور برزخیشان است[۲۱۹]. نیز اینکه نور و روشنی در افراد دیگر مشاهده مینمایند[۲۲۰] و آنان را با صوَر زیبا میبینند، ناشی از تمثّل ملکات زیبای آن افراد است[۲۲۱]؛ چراکه بهشت و جهنم در خود ارواح یعنی در خود نفس انسانی است و انسان باید در خود نظاره کند که آیا بهشت است یا جهنم؟[۲۲۲].
خلاصه، انسان دارای ظاهر و باطنی است[۲۲۳] و در آخرت، باطن و سرائر وجود شخص برایش ظهور میکند. باطن انسان در دنیا[۲۲۴] عین ظاهر او در آخرت است[۲۲۵].[۲۲۶]
اتحاد علم و عمل با نفس
در مبحث تجسم اعمال دریافتیم که هرکسی با نیات، اعمال و اقوالش سازنده خویش است و صورت هر انسانی در آخرت نتیجه عمل و فعل او در دنیاست. عمل دو روی دارد: رویی با زمان و ماده که سپریشونده و منقضی است و رویی با ماورای زمان و ماده و طبیعت که حقیقت گوهر انسان میشود و همیشه باقی و برقرار است. نمیتوانید بگویید که من سالیانی به تحصیل مشغولم و زحمتها کشیدم و نتیجهای از تحصیلم نگرفتم! چون نتیجه تحصیل، خودت هستی؛ گویا و خوانا و نویسا شدی. پس خودت نتیجه عمل خویش هستی. همین معنا از آیهای شریف مستفاد است: ﴿إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ﴾[۲۲۷]؛ یعنی او خود، عمل خویش است. البته نباید این کارهایی که عرضاند و از بین میروند را به معنای عمل گرفت؛ زیرا رکوع و سجود و دیگر اعمال از جنبه حرکتی از بین میروند؛ ولی دارای لُبّ و ملکهای هستند که انسان را میسازند و جوهر اعمالند و ماندگار[۲۲۸].
این مطالبِ وزین، ما را به اصل استوار و پایدارِ اتحاد «عمل و عامل و معمول» یا «علم و عالم و معلوم» یا «عقل و عاقل و معقول» میرساند؛ زیرا نفس ناطقه انسانی دمبهدم از دو قوه علم و عمل توسع و اشتداد و ترقی وجودی مینماید و گوهری نورانی میگردد؛ همانطور که سیم مثبت و منفیِ برق با متّحد شدن نور میدهند، علم و عمل نیز با هم سازنده نور وجود نفس ناطقه انسانیاند[۲۲۹] و جزا مطابق علم و عمل است[۲۳۰]، بلکه علم و عمل نفس جزا هستند[۲۳۱] و انسان با علم و عمل خود محشور میشود و قیامت بیرون از او نیست؛ زیرا علم و عمل عَرَض نیستند، بلکه جوهرند و غذای ذات انسان میشوند و ابدی هستند و از بین نمیروند[۲۳۲] و با نفس اتحاد وجودی دارند، بلکه حقیقت بالاتر از اتحادست؛ زیرا رابطه «نفس» با علم و عمل مانند رابطه «دیوار» با سنگها و آجر و گل است و دیوار جز اینها نیست. نفس با علم و عمل وسعت وجودی مییابد. علم مشخِّص روح انسانی است[۲۳۳] و عمل تشخّصدهنده بدن اخروی وی[۲۳۴]. اگر علم و عمل عین ما نشود، چگونه سعه وجودی مییابیم و از نادانی به دانایی و دارایی میرسیم و کسب ملکات میکنیم و شرح صدر حاصل میشود؟ پس علم و عمل عرَض نیستند، بلکه غذای نفس ناطقهاند، همانگونه که آب و نان غذای بدناند[۲۳۵].
روح انسان با علم و عمل ارتقا و اشتداد و جوی نوری مییابد و از سنخ ملکوت و عالم قدرت و سطوت میگردد و متخلق به اخلاق ربوبی میشود.
هرکس بدان پایه که علم آموخت و عمل اندوخت، انسان است و قدر و قیمت دارد؛ هر اندازه واجد آیات قرآنی شد، حکیم است و بهشت است؛ به همان میزان که به اسماء و صفات الهی آگاهی یافت - البته نه آگاهی مفهومی، بلکه حقایق آنها را دارا شد[۲۳۶] - متخلّق به اخلاق ربوبی است. قرآن کریم فرمود: ﴿إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ﴾[۲۳۷]، ﴿جَزَاءً وِفَاقًا﴾[۲۳۸] و ﴿وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾[۲۳۹]. پس قیامتِ همه قیام کرده است و حسابها رسیده شده و نامه اعمال به دستها داده شده است و هرکس بدان پایه که داراست انسان است و به همان اندازه قدر و قیمت دارد و قرآن و بهشتی است، بلکه بهشت میباشد و این دارایی است. اگر سالکی خوابهای خوش و تمثلاتی در بیداری داشته باشد و دیگری نزدش نشسته باشد، از آنچه سالک مشاهده میکند، خبر ندارد؛ چون مشاهدات سالک درونی است و از خود او برمیخیزد؛ ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا﴾[۲۴۰]. این لام، لام اختصاص است. اگر بر فرض مرده مؤمن و کافری را همزمان در یک قبر بگذارند، این قبر برای مؤمن «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»[۲۴۱] میشود و برای کافر «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ»[۲۴۲]؛ چون درست است که قبرِ خاکیشان یکی است، قبرِ حقیقیِ هر شخص، در برزخ[۲۴۳] و متمثل و متحقق در صقع نفس او و وعای ادراک اوست و بیرون از وی نیست. با اینکه واردات و معانی از کانال وجودی خود انسان به وی القا میشود، گاهی انسان چون به فلان شخص روحانی اعتقاد و علاقه دارد، میگوید فلانی را در خواب دیدم که به من چنین گفت؛ چنانکه در حدیث معراجْ رسول الله فرمود که خدای تعالی با من از زبان علی(ع) سخن گفت. این القا از ناحیه متن وجودی خود وی به او شده است؛ ولی آن را از زبان حضرت امیرالمؤمنین(ع) میگیرد؛ چراکه بعد از حضرت خاتم(ص) کسی به پای آن جناب نمیرسید. گاه نیز که قرار است انسان به حادثه ناگواری دچار شود و پدیده تلخی برایش اتفاق بیفتد، آن را از زبان انسان شرور و بدچهره و درندهخو میشنود.
پس هر انسانی مهمان سفره خودش است و باید بنگرد در سفرهاش چه دارد؛ هرکس زرع و زارع و مزرعه خودش است و میبیند که در مزرعه جانش چه بذرهایی کاشته است[۲۴۴]. «الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ» است و انسان در اینجا باید بذرافشانی کند تا ﴿لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾[۲۴۵] شامل حال او شود؛ در اینجا باید تخم سعادت را بکارد تا در قیامت به جای یکی هفتصد تا درو کند و اجر بیحساب ببرد. آنچه نیز در آنجا سبز میشود، از شخص عامل بیرون نیست. علم و عمل جوهرند و انسانساز؛ یعنی هر عملی لبّ و قشر دارد و قشر آن همین حرکات ظاهری است که عرَض است و منصرم و منقضی میشود و با زمان از بین میرود و این ظاهر جزء حقیقت انسان نمیشود؛ اما لبّ عبادت که همان روح اوست، قربة الی الله است و انسان را میسازد. پس کمالات اخروی زیر سر بذرهایی است که در دنیا در مزرعه جانش کاشته است؛ بر این اساس باید شفاعت را از اینجا با خود ببرد، وگرنه: بد بسی کردی نکو پنداشتی *** هیچ جای آشتی نگذاشتی عدهای میپندارند انسان هرگونه باشد، مشمول شفاعت میشود، در حالیکه باید شفاعت را خود از اینجا ببرند. شفاعت معنایش این نیست که رابطهبازی میشود و پیغمبر(ص) میآید و دست را میگیرد و از محدوده عذاب بیرون میآورد، بلکه وقتی ما به آن حضرت نزدیک شدیم و به اوصاف آن حضرت متّصف شدیم و ﴿إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[۲۴۶] شدیم، از نور ولایت بهرهمند و با او محشور میشویم و از امت او میگردیم. محشور شدن به چه معناست؟ اگر جاهلی با عالمی نشسته است، با او محشور میشود؟! آیا او با جان عالِم و روح عالِم محشور است؟ آیا دغدغهها و دردها و لذتهای او را دارد؟ محشور شدن با عالِم این است که انسان با یادگرفتن و ارتقای وجودی به جان عالِم راه پیدا کند و با او محشور شود. درازگوش حضرت رسول خدا(ص) به نام «یعفور» با پیغمبر همراه بود و از نظر قرب جسمانی، مرکوب به راکب بسیار نزدیک است؛ اما آیا یعفور با پیغمبر محشور میشود؟! فرمودهاند که حضرت سیدالشهدا در قیامت تجلیاتی دارد و معلم ما میشود و دست ما را میگیرد و میپروراند، منتها برای انسانهایی که لیاقت آن را دارند؛ اینچنین نیست که تجلیات آن حضرت شامل هر کسی بشود. پس کمالات اخروی از ثمرات این نشئه دنیوی است که ﴿لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى﴾[۲۴۷].[۲۴۸].[۲۴۹]
تکامل برزخی
رحم محل پرورش نطفه و جای پروراندن طفل برای رسیدن به کمال است تا به بلوغ برسد و از آن رحم پا به عرصه این هستی بگذارد. این هستی هم برای انسان هوشیار رحم است که «الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ». آنچه برای انسان بعد از این نشئه حاصل میشود، از رحم طبیعت است و هرکس مهمان سفره خویش و زارع مزرعه خود است و تخمهای زشت و زیبایی که در مزرعه جان خود کاشته است، سبز میشوند[۲۵۰]. باید در اینجا کتاب وجودی خودمان را دریابیم[۲۵۱] و خود را برای ابد بسازیم و رشد کنیم. وقتی از رحم مادر -که جای پرورش ما بود- به دنیا آمدیم، «طبیعت» رحم ما شد و در آن پرورش یافتیم و هنگامی که به برزخ برویم، در آنجا نیز پرورش مییابیم.
اگر کسی در دنیا صدقه جاریه داد، در آن عالم هر لحظه برای او کمالات اخروی پیش میآید. جناب رسول الله الله(ص) در این باره میفرمایند که اگر درختی کاشتی، تا آن درخت ایستاده و از سایه او یا از میوه و برگ و سرسبزی او استفاده میکنند، برای تو بعد از این نشئه کار میرسد. اینها دال بر تکامل برزخی است. صدقه جاریه را میتوان خیلی بسط داد؛ مانند کتاب نوشتن و آثار قلمی و فکری و قدمی که البته باید صبغه الهی داشته باشند.
خیرات و مبرّات برای گذشتگان و اموات مایه تکامل برزخی ایشان است. مردگان از غذاهای ما استفاده نمیکنند؛ ولی آن معنویت و قربة الی الله و واقعیت آن، دستگیر ایشان میشود؛ از اینرو در روایات آمده است که مردگان به بازماندگان در این عالم میگویند: «ای بازماندگان! آن دانههایی که پیش مرغان و آن استخوانهایی که نزد سگان و گربهها میریزید، به نیّت ما باشد؛ چراکه برای ما اثر دارد و خیرش به ما میرسد».
تکامل برزخی، پرورش انسانها در برزخ است، اما انسانهای کامل فوق این مراحلند. آنکس که میگوید: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[۲۵۲]، بالاتر از برزخ است؛ اما اکثر مردم باید در برزخ تکامل یابند و در آن رحم پرورش پیدا کنند و بذرهای حسنهای که در اینجا کاشتهاند، در آنجا برویانند و سرسبزش کنند و ﴿إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ﴾[۲۵۳] در آنها تجلی کند؛ مگر آنکه بیچارهای استعداد خود را از بین برده باشد؛ به طوری که در آنجا حسناتْ سیّئات را از بین نبرد. چنین کسی مخلّد در بدبختی و عذاب خود است؛ ولی افرادی که اعمالی صالح را همراه با غیر آن دارند، مطابق با طبیعت و مزاج انسانی نظام هستی، حسناتْ سیئات را میبرد. همانگونه که در بدن بیمار همه قوا کوشش میکنند تا بیماری رفع شود و مزاج همه قوایش را برای دفع بیماری به کار میبندد، در تکامل برزخی نیز مزاج انسانی برای دفع همه سیئاتی که مانند دندانهای پوسیده دردآورند، قیام میکند و به زحمت و با حسنات آنها را دفع میکند.
همانطور که اشاره شد، در تکامل برزخی نه تنها سیئات میخشکد، بلکه حسنات میروید. جناب قمشهای بارها در اثنای درس میفرمود که برویم به بهشت، نهج البلاغه را در پیشگاه مولی الموحدین امام الاولین و الآخرین بیاموزیم و ببینیم چه میخواستند بفرمایند. مطالب اخلاقی و امثال آنها شاید با لغت و اعراب و... درست شود؛ ولی حقایق عالم آفرینش و امثال آن را باید از کسانی که به خزانه علوم دست یافتهاند، فراگیریم و در پیشگاه آنان زانو بزنیم. ما تشنه حقایق و معارفیم؛ ولی عاجز از رسیدن به آن حقایقیم؛ دستمان کوتاه است و باید از دارندگان آنها بخواهیم؛ اکنون به آنان دسترسی نداریم، باید به بهشت برویم تا از ایشان بیاموزیم.
در روایات است که اگر کسی در اینجا قرآن فرانگرفت و شرایطش را نداشته، ولی سیراب نیز نشد و خواهان آن بوده است، در آنجا به ایشان قرآن را میآموزند. در اینجا ادغام و تشدید و اعراب قرآن است و در آنجا رسیدن به حقایق آن. در اینجا رسیدن به سیر آفاقی و انفسی قرآن به حد خودمان و به اندازه استعداد وجودی است؛ ولی قرآن مقامات و مراتب بیشماری دارد که در آنجا تعلیم میدهند. بنابراین کسی که اشتهای تعلیم و تعلّم دارد و طلب علم و دانش او را آرام نمیگذارد و همه چیز را قربانی درس و بحث میکند و عاشق معارف است، تکامل برزخی در پیش دارد و به او باید گفت که خوش باش که عاقبت به خیر است تو را!
نباید پیش از ورود به آنجا اشتهای خود به معارف و کمالات را از بین ببریم و با خود کاری کنیم که استعدادها ضایع شوند. اگر کسی استعداد و فطانت خویش را به کلی تباه کرده باشد، نمیتواند تکامل داشته باشد؛ چنین شخصی در بیچارگی خویش مخلّد است. اگر کسی بر اثر گناهان استعداد خویش را از دست داد، حق ندارد در عالم برزخ اعتراض کند که «من مگر چند سال در دنیا گناه کردهام که باید تا ابد در محرومیت گرفتار آیم؟» چراکه خود استعداد خویش را از بین برده و فطانت بتراء[۲۵۴] یافته است[۲۵۵].[۲۵۶]
انسانْ جدولی (نهری) از بحر وجود
همه ما خیزابی از دریای بیکران هستی و جدولی از بحر وجودیم و ﴿بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[۲۵۷] درباره همه ما صادق است. همانطور که «موج» آب دریاست که حد یافته و متشأن به شأن موجی شده است، ما نیز شأنی از شئون دریای وجودیم و ظل و آیت و نشانه حق هستیم، نه بریده از او، و تحت تدبیر او هستیم. نمود هر موجودی به ملکوت اوست و به آن آبْ این خیزاب و شکن، موجود است که گاهی از آنها به «جدول بحر وجود»، «کلمات وجودیه»، «شئون[۲۵۸] حقیقت وجود»، «مجالی»، «مظاهر» و اسامی دیگر تعبیرمیشود. درواقع یک دریای الهی است که ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ﴾[۲۵۹] میباشد و آن سرِّ ﴿هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ﴾[۲۶۰] با عنوان الوهیت ربّ، حقیقت همه است و اوست که ﴿فِي أَنْفُسِكُمْ﴾[۲۶۱] میباشد و درنهایت روشن میشود که همه مربوب و تحت تدبیر و تسخیر دریای وجود صمدی هستند[۲۶۲]، وگرنه ماده شعوری ندارد[۲۶۳]؛ حصه وجودیِ[۲۶۴] انسان جدولی متصل به اوست، بلکه از آن منشعب شده است[۲۶۵]. امام صادق(ع) میفرماید: «نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ»[۲۶۶]؛ یعنی «نور ما از نور پروردگارمان است؛ مثل پرتو خورشید از خورشید» و نیز «رُوحُ الْمُؤْمِنِ أَشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللَّهِ مِنْ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»؛ یعنی «اتصال روح مؤمن به روح اللّه شدیدتر است از اتصال پرتو خورشید به وی». تعبیر به «شعاع» تصریح دارد به اینکه اشیاء از عین به علم به تمامی نازل نشدهاند، بلکه پیوسته به اصل خویشند و اصل آنها ملکوتشان است؛ ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾[۲۶۷]؛ یعنی «منزه است خدایی که ملکوت همه اشیاء به دست وی است و به سوی او بازمیگردند»[۲۶۸]. پس هیچ موجودی از حق سبحانه به تمام حقیقت، صادر نشده است، بلکه همه کلمات وجودی[۲۶۹] انزالیاند[۲۷۰] و با حقیقتشان که جدول[۲۷۱] و سرّ[۲۷۲] الهیشان است، به بحر بیکران صادر اول و رب خاتم اتصال دارند؛ این ارتباط همان است که از آن به «اضافه اشراقی» و «امکان فقریِ نوری»[۲۷۳] یاد میکنند که از جانب حق به خلق، اضافه اشراقی است و از جانب خلق به حق، امکان فقری وجودی[۲۷۴]. هر جدول وجودی به مقدار وسع خود از فیض حق برخوردار است[۲۷۵] و معرفت و شناخت شهودی، به قدر ظرفیت و سعه نهر وجودیمان که متصل به بحر وجودی صمدی است، برای ما حاصل میباشد[۲۷۶].
در میان جداول متصل به حق، انسان بزرگترین جدول بحر وجود است و همین جدول او کتاب انفسی است[۲۷۷] که اگر درست لایروبی و تصفیه شود، انوار الهیِ زلال و صافی در وی پدید میآید و مجرای آب حیات و محل تجلی حقایق ملکوتی میگردد و خداوند خویش را در او مینماید تا شخص را برباید[۲۷۸] و اگر لایروبی و تطهیر نشود، لای و لجن دارد و غلیظ و کثیف و گلآلود است؛ مَثَل حقایق الهی در چنین جدولی مثل بارانی پاکیزه است که در جداول و مجاریِ لجنیِ زمین رنگ و بو میگیرد[۲۷۹]. ﴿أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً﴾[۲۸۰]؛ این فیض الهی از آسمان نازل میشود و زلال و پاکیزه است؛ ولی در کانالهای لایروبینشده بوی میگیرد و زلالی خویش را از دست میدهد.
هر موجودی از جدول وجودی خویش ربّ خود را خطاب میکند و سخن از «الهی!» و «یاربّ!» دارد و هر شخصی که «یاربّ! یاربّ!» میگوید، چیزکی از حق یافته که به سوی او دست نیاز دراز میکند؛ زیرا همانگونه که طلب مجهول مطلق معقول نیست[۲۸۱]، ندای مجهول مطلق نیز محال است[۲۸۲]. بنابر مطالب مزبور، همه دارای یک وجود و یک ملکوت و یک جدول هستیم و بودِ ما جدولی از بحر بیکران هستی است و از بحر بیکران وجود مطلق منشعب است؛ اما باید بدانیم که این جدولها و جویها و نهرها مختلفند؛ از جدولهای کوچک گرفته تا آن جدولی که رود نیل است و بزرگترین جدول الهی، مثل وجود حضرت ختمی(ص)[۲۸۳]. این جدولها و نهرها و جویهای کوچک میکوشند به سعادت و کمال برسند و با دو قوه نظری و عملی به آن جدول برسند؛ چون آن جدول در علم و عمل به کمال رسیده و ﴿خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[۲۸۴] است[۲۸۵]؛ از اینرو اگر از جداول (من و شما) بپرسند: از درس و بحث، ریاضتهاو طهارتتان، علم و تحصیل و معارف و کمالاتتان چه میخواهید؟ امام و قبله شما کیست؟ به سوی چه کسی میروید؟ میگوییم: ما به سوی آن جدول و به سوی وجود و جان ختمی -که امام و قبله کل است- حرکت میکنیم. خدای تعالی ما را از این حقیقت با خطابی به رسول الله آگاه فرمود: ﴿وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى﴾[۲۸۶]. دلمان آن مقام را میخواهد؛ منتهای قصد همه جداول رسیدن به آن رودِ نیل است که جوامع کلم را به او دادهاند[۲۸۷] و از همه جدولها بزرگتر است؛ از اینرو قرآن به جناب پیغمبر(ص) خطاب میفرماید: ﴿وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى﴾؛ همه میخواهند به ربّ تو[۲۸۸] منتهی شوند که ربّ تو منتهای همه است و ربّ تو مهمترین ربّ است و دیگر لَيْسَ قُرًى وَرَاءَ عَبَّادَانَ[۲۸۹]. همه میکوشند به این جدول عظیم الهی و ربّ کامل مکمل برسند[۲۹۰] و در تلاشند تا او شوند. پس وی ربّی است که همه دارند به الله سوی او میروند و کافِ ﴿إِلَى رَبِّك﴾ کاف خطاب به حضرت ختمی مرتبت(ص) است؛ زیرا جویها و نهرها و شعب و جداول میکوشند به رب وی برسند و آنچه از مبدأ واجب تعالی به اولین و آخرین انبیا و اولیا افاضه میشود، از این رود نیلِ فیضِ الهی عاید همه میشود. همه از او منتشیاند و همین باعث شده خداوند تعالی بفرماید: ﴿إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[۲۹۱] و یا آن حضرت بفرماید: «أُوتِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»[۲۹۲]؛ این را جز حضرت خاتم حق ندارد بگوید و بعد از او فقط حضرت امیرالمؤمنین(ع) میتواند شبیه به این جملات را بفرماید: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي»[۲۹۳]؛ همان کسی که پیامبر به او میفرماید: «إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى»[۲۹۴]. پس حضرت ختمی مرتبت(ص) رود نیل است و از آن بزرگتر نداریم و دیگر رودها و نهرها از این رود نیل منشعبند و او از دریای بیکران منشعب است[۲۹۵]. ربّ این رود نیل و این انسان کامل، ربّ همه یعنی همان ربّ العالمین است و همان ربّ عظیمی است که همه ربّها جداول این دریای بیکران هستند؛ چراکه «ما جدولی از بحر وجودیم همه»[۲۹۶].
آری! عارف وقتی دید تمام قدرتها، ارادهها، علمها و تمام وجود و کمال وجود در صفات حسنی و اسمای علیای الهی مستغرقند و خودش یکی از این کلمات به شمار میآید، آنگاه خویش را هم جدولی از این دریای وجود میبیند که بریده و گسیخته از آن نیست و شأنی از شئون آن به شمار میرود؛ حال میبیند که به چه کسی وابسته است؛ اراده و علم و بینایی و قدرتش کجایی است و به چه حقیقتی ارتباط دارد[۲۹۷]. در این مرحله است که خود را مظهر اسم شریف «يَا مَنْ لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ»[۲۹۸] مییابد؛ او را کاری از کاری بازنمیدارد؛ در آنِ واحد میشنود، میبیند، نتیجه میگیرد، نَفَس میکشد و غذا میخورد و همه اینها را بدون تزاحم انجام میدهد؛ اینها سلسله اموری اولیه است که نفس در آنها «لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ» است؛ میتواند به حدی قوی شود که کمالی پیدا کند و مظهر تامّ این اسم شریف «لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ» شود[۲۹۹] و توجه به سویی او را از توجه به سوی دیگر باز ندارد؛ عُرفا چنین تعبیر میکنند که او را حضرتی از حضرتی بازنمیدارد[۳۰۰]؛ نه توجه به باطن او را از ظاهر بازمیدارد و نه نظر به ظاهر او را از باطن منصرف میکند؛ چراکه از ملک تا ملکوتش حجابی ندارد؛ چنین روح قدسیای به برکت احاطه نفسانی در حال رکوع با اینکه در کمال عبودیت و مستغرق دریای نور حضور است و فانی در عظمت و جلال الهی، انگشتر به سائل میبخشد[۳۰۱] و عطایش حجاب لقایش نمیشود و او را از مقام قدس قربش خالی نمیکند و بازنمیدارد[۳۰۲].[۳۰۳]
انسان کامل
در عرفان آنچه از کمال و شرافت انسانی گفته میشود و مقاماتی که در بخش بعدی میخوانیم، وابسته به اکتساب اختیاری است. در اندک شماری از انسانها این ارزشها به طور کامل فعلیت مییابد که آنها را انسان کامل (ولی، قطب عالم امکان، خلیفة الله، حجت الله، کون جامع، بزرگترین جدول الهی) میگویند و دیگر افراد انسانی هر یک بر اساس مرتبه معنوی که کسب میکنند، میتوانند برخوردار از درجهای از درجات این کمالات باشند و فقط حقیقت انسان کامل است که صاحب کمالات و مظهر جمیع اسماء و صفات الهی به نحو اکمل[۳۰۴] میباشد[۳۰۵]؛ از اینرو او میوه شجره وجود است و باغبان هستی به امید همین ثمره، عالم را خلق کرده است[۳۰۶].
انسان کامل از نظر «بشری و بشره» با دیگران شریک است؛ ولی از نظر «حقیقت» از افلاک دررفته و حقیقت وی به مرتبهای رسیده که ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ﴾[۳۰۷] شده است و حقایق را میگیرد و در مقام عروجیِ خویش از عقل خبر میدهد و میفرماید: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ وَ أَنَا الْعَقْلُ»؛ همچنین صادر نخستین میشود. این حقیقت رَقّ منشور همه موجودات است و در پیش ما ایستاده و در ماه تصرف میکند و شقّ القمر مینماید، نه آنکه بشره او این تصرف را انجام دهد. پس حقیقت او زمانی و مکانی نیست، بلکه مرتبهای از آن «لِيَ مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»[۳۰۸] است و احوالی ماورای جسم و بشره دارد[۳۰۹]؛ اما دیگران او را همانند خویش میپندارند؛ از اینرو ای بسا کس را که صورت راه زد *** قصد صورت کرد و بر الله زد ابن ملجم چون امیرالمؤمنین(ع) را همانند دیگران میدید و میگفت او هم همانند همه «گوشت و خون» است و بشر و بشره را دیده و از ظاهرش قیاس کرده بود، صورت رهزنش شد و شمشیر برآورد و خواست آن حضرت را بکشد؛ در حالی که این شمشیر بر انسان کامل و مظهر اتمّ الله فرود آمد. شیطان هم صورت را دید و گفت: ﴿خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ﴾[۳۱۰]. وی صورت دید و آن گوهری را که انسان به آن نورانی است، ندید؛ بنابراین از واقعیت دور شد[۳۱۱]. در آیه شریفه ﴿مَا أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾[۳۱۲] آمده وی بشره و ظاهر است، اما انسان کامل تنها این نیست. گر به صورت آدمی انسان بُدی *** احمد و بوجهل پس یکسان بدی[۳۱۳]
چنین نیست که ابوجهل با حضرت خاتم(ص) یکسان باشد؛ به حسب بشره هر دو بشرند؛ اما حضرت خاتم(ص) به محل مشیت الهی است. آن حضرت و نیز دیگر حجج الهی(ع) دارای مقاماتی بلندند؛ ایشان در عالم تکوین واجد تصرّف هستند و این حد و مقام نهایی آنها نیست؛ زیرا حتی در آحاد مردم هم تصرّفاتی دیده میشود، چه برسد به انسان کامل. انسان کامل چنین نیست که در حضیض خاکدان پایبند طبایع و امور مادی وعبدالبطن وعبدالهوی باشد، بلکه ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾[۳۱۴] است؛ فَإِنَّهُمْ لِشِدَّةِ اتِّصَالِهِمْ بِعَالَمِ الْقُدْسِ[۳۱۵].[۳۱۶]
انسان کامل برزخ جامع میان حضرت وجوب و حضرت امکان است[۳۱۷] و قلب و قطب عالم است و همه به گرد او میچرخند[۳۱۸] زیرا او باب الله است که همه موجودات باید از این راه به کمالشان برسند؛ او محور همه است و مقامش تجزیهبردار نیست؛ از اینرو با وجود حضرت سیدالشهدا(ع)، امام حسن مجتبی(ع) قطب بودند و با وجود امام باقر(ع)، امام سجاد(ع) قطب بودند. چنین موجودی اسامی گوناگونی دارد که مطابق با شئون و احوالش گاهی او را به خلیفة الله یا به انسان کامل و گاهی به آدم حقیقی و قرآن فرقان، جام جم، صاحب مرتبه عماء و دیگر اسامی تعبیر میکنیم که در هر یک لحاظی مطرح است؛ اسمای او را تناهی نیست؛ زیرا اسماءالله غیرمتناهی است و او دارای همه آنهاست که مطابق مقاماتش هر اسمی را از خویشتن اظهار میکند و میگوید من صاحب این اسم هستم؛ چراکه دولت آن اسم در او تجلی کرده و کتاب وجودی او امّالکتابی است که مصداق اتمّ ﴿كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾[۳۱۹] است[۳۲۰].
انسان کامل در مقام فنای فی الله میتواند بر حقایق و معارف الهی اطلاع یابد[۳۲۱] و کارهای الهی و غیرالهی را از هم بازشناسد و به اذن الله در آنجا که باید، کار خدایی کند[۳۲۲].
انسان کامل یا خلیفه خداوند آینه مرتبه الهی است[۳۲۳] و قابلیت ظهور همه اسماء را دارد[۳۲۴]؛ چراکه در مقام فنا، خواص بشریت از او سلب میشود و به صفات الله و مِثْل الله[۳۲۵] و مظهر هویت ذاتیه متصف میگردد، با جمیع اسماء و صفات که مخبِر از این حال کریمه ﴿وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى﴾[۳۲۶] است. کریمه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾[۳۲۷] و کریمه ﴿وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ﴾[۳۲۸] و حدیث شریف قدسی «لَا يَزَالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا، إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ»[۳۲۹] و این دست آیات و احادیث دلیل است که همه از اوست و بدوست، بلکه خود همه اوست[۳۳۰].
همانگونه که کلماتاللّه شئون حقتعالیاند از شئون و شجون[۳۳۱]انسان کاملِ متحد با رَقِّ مَنشُور[۳۳۲] نیز هستند؛ همه کلمات وجودی از شاخههای وجودی خلیفةالله میشوند؛ چراکه نفس انسان کامل به حسب صعود و ارتقای درجات و اعتلای مقاماتش در قوس صعود با فیض اول و نَفَس رحمانی اتحاد وجودی مییابد[۳۳۳] و به اوصاف وی متصف میشود؛ از اینرو حضرت محمد(ص) در حدیثی میفرماید: «مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى اللَّهَ»[۳۳۴]. انسان کامل مقام صادر اول و نَفَس رحمانی را دارد؛ بدین جهت تمام کلمات وجودی از مظاهر وجودی او هستند؛ همه موجودات از عقل اول تا هیولای در نشئه طبیعت، از شئون وجودی روح محمد یا حقیقت محمدی، یعنی صادر اول هستند[۳۳۵] و همگان از مشکات آن حضرت فیض میگیرند و هر پیامبر، خواه تشریعی و خواه انبایی و رسول و ولی، هر چه دریافت میکند، از مشکات حضرت خاتم(ص) است[۳۳۶].
بر مبنای وحدت شخصی وجود، مراتب تمامی موجودات در قوس نزول، از تعیّنات حقیقت ولایت و نَفَس رحمانی است و در قوس صعود، حقیقت انسان کامل دارای جمیع مظاهر و مراتب است. پس تمامی حقایق عقلانی و رقایق برزخی آنها که گاهی به عقل و گاهی به شجر و گاهی به کتاب مسطور و عبارات و اسامی مختلف مذکور میشود، تماماً نفس حقیقت انسان کامل و از اجزای ذات او هستند. در واقع حقیقت انسان کامل بر حسب هر درجهای از درجات، تعیّن خاص و اسم مخصوص حاصل میکند؛ بدین جهت انسان کامل میتواند آثار تمامی آن تعیّنات را به حقیقت خود اسناد دهد[۳۳۷]؛ چنانکه در خطبه منتسب به امیرالمؤمنین(ع) آمده است: «أَنَا آدَمُ الْأَوَّلُ، أَنَا نُوحُ الْأَوَّلُ، أَنَا آيَةُ الْجَبَّارِ...»[۳۳۸].
انسان کامل اگر مرد باشد، مظهر و صورت عقل کل است و اگر زن باشد، مظهر و صورت نفس کلّ[۳۳۹]. بنابراین سید اوصیا و سرّ پیامبران و رسولان حضرت علیِّ عالیِ اعلی[۳۴۰]، صورت و مظهر عقل کل به تمامترین وجه ممکن است و سیده نساء عالمین، فاطمه زهرای بتول، صورت و مظهر نفس کل بر وجه اتم؛ ﴿مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ *... يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ﴾[۳۴۱]؛ در این آیات شریف منظور از دو دریا امیرالمؤمنین علی(ع) و حضرت فاطمه(س) است و برزخ پیامبر اکرم(ص) و لؤلؤ و مرجان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) هستند[۳۴۲].
از منازل سیر حبّی وجود در قوس نزول به «لیل و لیالی» تعبیر میشود و در قوس صعودی به «یوم و ایام» تعبیر میگردد[۳۴۳]؛ بعضی لیالی، لیالی قدرند و بعضی ایام، ایام اللّه[۳۴۴]. عصمة اللّه کبری حضرت فاطمه(س) همانگونه که لیلة القدر است، همچنین یوم اللّه نیز میباشد[۳۴۵] و یازده قرآن ناطق (امامان) از این شب مبارکه قدر نازل شدهاند؛ در سخن حقتعالی که به پیغمبر اکرم(ص) فرمود: ﴿إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ﴾[۳۴۶] و در حدیثِ «مَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ»[۳۴۷] باید تدبّر کرد[۳۴۸]. انسان کامل واسطه بین حق و خلق است و فیض و مدد حق - که سبب بقای ماسوی الله است - توسط او به همه عوالم علوی و سفلی میرسد. اگر این برزخیت، مغایرت و بیگانگی انسان کامل با طرفین نباشد، هیچ موجوی مدد الهیِ وحدانی را نمیپذیرد؛ زیرا مناسبت و ارتباطی نیست تا مدد به موجودات برسد[۳۴۹]. بنابراین عالم از وجود او گلشن میگردد؛ وی مظهر ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۳۵۰] و مظهر کامل اسمای الهی است[۳۵۱] و باید باشد تا همه کلمات وجودی از او نور بگیرند. در حال حاضر، حضرت صاحب الزمان مظهر کامل اسمای الهی است و دیگران به فراخور نصیبشان از اسماء و صفات الهی به او قرب معنوی مییابند. پس امام عصر(ع) رابط میان خلق و حق است[۳۵۲] و فیض را از فوق میستاند و بر خلق میرساند[۳۵۳]. بدین سبب است که در «دعای عدیله» در توصیف حضرت بقیة الله آمده است: «بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ»[۳۵۴] و در زیارت جامعه کبیره اینگونه به واسطههای فیض که همانا ائمه هدی هستند، اشاره شده است: «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ»[۳۵۵].
جهان هیچگاه از فیض حجت یا انسان کامل خالی نمیشود و در صورت خالیشدن زمین از حجت، جهان از بین میرود[۳۵۶]. از آنجا که اسم اللّه مستجمع همه صفات کمالی و کعبه همه اسماء است، مظهر این اسم هم باید اتمّ مظاهر، یعنی انسان کامل باشد. میدانیم اسماء اللّه بیمظاهر نمیشوند؛ پس اسم اللّه هم هیچگاه بیمظهر نمیشود؛ در نتیجه هیچوقت جهان نشئه عنصری خالی از انسان کامل (مظهر اللّه) نیست. این نماینده حق متعال و مظهر اسم اللّه باید در عالم عنصری باشد تا همگان حیات داشته باشند[۳۵۷].
برای وجوب وجود حجتِ قائم دو دلیل کلی وجود دارد: یکی برهان قطعی عقلی که بر عدم امکان خالی بودن زمین از واسطه فیض الهی حکم میکند که الإِمَامُ أَصْلُهُ قَائِمٌ وَ نَسْلُهُ دَائِمٌ و دیگری احادیث متواتری از اهل بیت(ع) که معرّف شخصیت امام زمان(ع) است[۳۵۸].
به خاطر ضعف و بیچارگی خودمان اینچنین انسان کاملی از دیدگان ما غایب است و لیاقت نداریم که با او محشور باشیم، وگرنه او آفتابی است که در آسمان معرفت باید باشد و این معنا در عرفان مسجّل و مسلّم است که اسماء مظاهر میطلبند و اسم اللّه نیز مظهری به نام انسان کامل میخواهد که قطب همه باشد. در میان فرقهها و طایفههای اسلامی تنها فرقه همراه و موافق با عرفان که حرف و عقیده عارفان را پیاده میکند، فرقه شریف امامیه است. امامیه میگویند عالم و زمین خالی از حجت و انسان کامل نمیشود و همین معنا نیز نزد عارفان مسلّم است[۳۵۹]. اگر چشمِ دلِ ما قدرت دیدن آفتاب وجودی انسان کامل و خلیفة اللّه را ندارد، به علت تیرگیهای نفسانی است و حضرت صاحب الزمان(ع) در پشت پرده غیب نیست، بلکه چشمان نابینای ما به بینایی دارد نیاز تا آفتاب را بنگرد[۳۶۰].
معصومین(ع) به منزله ماه هستند که از شمس حقیقت محمدی نور میگیرند؛ نورِ ماه یا علی(ع) از نور خورشید یا نبی(ص) است که «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي»[۳۶۱]، و نور نبی -که شمس نظام هستی است- از حقتعالی است که ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۳۶۲][۳۶۳].
همانگونه که بدون آفتاب و ماهِ خارجی جهان پا نمیگیرد، در عالم تشریع نیز دین الهی بدون نبی و ولی قوامی نخواهد داشت[۳۶۴]. خداوند در قرآن به صراحت به حضرت رسول الله(ص) فرموده است: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا * وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِيرًا﴾[۳۶۵]؛ چراغ را «سراج» گویند و چراغ برای تاریکی است. پیامبر(ص) سراج مردم در تاریکی جهل است. همانگونه که خورشید باید در آسمان ظاهری وجود داشته باشد تا زمینیان و آسمانیان از او نور بگیرند، بیش از این، وجود انسان کامل در عصر محمدی در آسمان معرفت ضرورت دارد[۳۶۶].
درباره آیات ﴿وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا * وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا﴾[۳۶۷] روایتی نقل شده است که جناب سلمان از حضرت خاتم(ص) در مورد «شمس» و «قمر» پرسیدند. حضرت در پاسخ فرمود: آن شمس منم و قمر علی است؛ چراکه نورْ ولایت تشریعی است و مراد از خلافت و وصی بودن و جانشینیِ علی، این نور ولایت است[۳۶۸].
انسان کامل صاحب ولایت تکوینی نیز هست و ولایت او در همه موجودات ساری است؛ چون در سیر عروجی و ارتقای وجودی با صادر اول اتحاد مییابد و همه عوالم به منزله اعضا و جوارح وی میشود و میتواند با مشیت الهی و اذن اللّه تکوینی و نه اذن اللّه قولی در کائنات تصرّف کند[۳۶۹]؛ فَيَتَصَرَّفُ فِيهَا كَيْفَ يَشَاءُ. زمانی که انسان کاملی همانند امیرالمؤمنین علی(ع) خود را با صادر اول متحد مییابد[۳۷۰]، «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي» سر میدهد؛ این انسان کامل، زبده و خلاصه کل عوالم وجودی، یعنی ماسوی الله است و هستی از اعلی تا به اسفل، از عقل نخستین تا هیولای اولی خادمان اویند و گرد او طواف میکنند؛ او همچون حق متعال نهایتی ندارد[۳۷۱] و یکی از نشانههای وی قدرت تصرف در کائنات است[۳۷۲]؛ یعنی کائنات چنان تسلیم او هستند که اعضا و جوارح ما تسلیم ماست؛ همچون موسی(ع) که بدون ابزار و آلات مادی دریا را شکافت و بدون بستن سد، آب دریا را به دو طرف کنار زد؛ همه اینها به قوه و نظر قدسی روحانی و عقلانی و توجه قدسی بود که به اذن اللّه تکوینی انجام شد. همچنین امیرالمؤمنین(ع) که درِ خیبر را از جا کند و پرتاب کرد، بدون اینکه دست و بدن و اعضای او جایی از در را لمس کند، بلکه به قوت ملکوت و نفسی که به نور پروردگار خود روشن است، بر آن دست یافت[۳۷۳].
میتوان «قدرت تصرف در کائنات» را با «مقام کن» مطابق دانست[۳۷۴]. عارفان از حدیث شریفِ «فَإِنِّي أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ وَ قَدْ جَعَلْتُكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ»[۳۷۵] تعبیر به مقام کن میکنند که در آن، انسان مظهر خدا میشود و هر چه اراده کند، همان موجود میگردد[۳۷۶] و «کن» به امر وی آنچه را بخواهد باذن اللّه[۳۷۷] انجام میدهد[۳۷۸].
«بسم اللّه عارف و انسان کامل» به منزله «کن از جانب حق» است[۳۷۹]؛ هنگامیکه چنین نفسِ قوی شده و نَفَسِ الهی پیدا کردهای اراده کند، به محض خطاب به شیء او را با «کن» یکون میکند و همانند ربّش کار خدایی انجام میدهد؛ با این تفاوت که «کنِ» عارف به واسطه «بسم اللّه الرحمن الرحیم» است[۳۸۰]، ولی «کنِ» حقتعالی واسطه ندارد و او خود، «بسم اللّه الرحمن الرحیم» است[۳۸۱].
«مقام کن» به دانایی مفاهیم اسمای الهی و قرآنی نیست، بلکه به دارایی آنهاست[۳۸۲]. در این مقام، اسمای تکوینیِ[۳۸۳] حق به نحو کمال در عارف متحققند و او خلیفة اللّه است و به صفات اللّه مستخلُف است و تصرّف در ماده کائنات میکند و به محض انشاء، فعل (شیء) متحقق میشود؛ مثل قضیه امام هشتم(ع) که شیر پرده را امر کرد، سپس آن تصویر به صورت شیر درنده عینی درآمد و یا جریان امام هفتم(ع) که در مِنی با نوک پای مبارک خود به گاو زد و او زنده شد، زن (صاحب گاو) متوجه نبود و فریاد زد کهای مردم! عیسی روح الله اینجاست و مرده زنده میکند! حضرت خود را در میان جمعیت غایب کرد. آن روحانیت ماورای طبیعت با آن ارتباطی که دارد، اگر بخواهد میتواند مرده زنده کند و کوهها را از جای برکند و بر اساس موقعیتها تصرّفات انجام دهد؛ مثل واقعه کندنِ درب قلعه خیبر که حضرت وصی(ع) قسم ایراد کرد که اعضای من آن را مسّ نکرده است و به قوه غذایی و جسمانی و جسدی نبود، بلکه به قوه روحانی بوده است[۳۸۴] و به آن قوهای که دیگر انبیا و سفیران الهی به اذن الله و به فراخور موقعیت تصرّف در ماده کائنات میکنند[۳۸۵].
انسانی که صاحب مقام کن شد، ولایت تکوینی[۳۸۶] دارد و در عروجش با نَفَس رحمانی[۳۸۷] متحد میگردد؛ انسانِ ارتقایافته به این مرتبه عالی صاحب رتبه نبوت انبائی[۳۸۸] است. باید میان نبوت تشریعی و انبائی فرق گذاشت؛ نبوت تشریعی به سید ما محمد(ص) ختم گردید و نبوت انبائی پایان نخواهد یافت و همه به سوی آن دعوت شدهایم. نبوت انبائی به نبوت اخباری، نبوت عام، نبوت مقامی و نبوت تعریفی نیز نامیده میشود[۳۸۹]؛ این وقفِ عام الهی برای همگان گسترده شده است و از این سفره ابدی و رحمت رحیمی، نفوسِ مستعد بهره میبرند؛ نفوسی که اهل همّت و عزم و ارادهاند و به مقام ختمی تقرّب میجویند، معارجی را طی میکنند و از وحی انبایی میشنوند و از ناحیه خدای تعالی به آنها انبائی و شناسانده و تعریف میشود و چیزها عایدشان میگردد؛ برای مثال در ریاضتها احادیث برزخی میدهند؛ چراکه ما هم حق داریم از آن حضرت، در خواب یا بیداری حدیث بگیریم[۳۹۰].
آری! میتوان صاحب نبوت انبائی شد و میشود زمین و آفتاب و ماه و ملائکه و جن و عرش و فرش، همه مسخّر گردند؛ هیچ موجودی از مسخّر و رامشدن سرکشی ندارد؛ میتوان به جایی رسید که در آنها تصرّف کرد؛ پس نه از این طرف مانعی هست نه از آن طرف؛ هیچ کلمهای از کلمات هستی ابایی ندارند که طعمه انسان شوند؛ خداوند نیز به انسان سرمایهای داده است که حدّ یقف ندارد؛ با این قابلیت و چینهدان میتواند تمام جهان هستی را ببلعد و همه را احصا کند و به جایی برسد که مصداق اتم ﴿كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾[۳۹۱] شود. چه مانع و اشکالی وجود دارد که انسان نتواند چنین شود؟ ایرادش چیست؟ چه دلیلی برخلاف این وجود دارد؟ کجایش ناتمام و نادرست است؟ مگر انسان که اکنون این همه دستگاهها در وجودش شکل گرفته، نطفه نبود؟ نه عقلی داشت، نه ادراکی، نه اعضا و جوارحی، نه ظاهری و نه باطنی و در حد بالقوه قرار داشت! الآن که سرمایه و مَلَکاتی را دارا شد و بال و پر درآورده است، باید تعجب کند که حقایق بالاتری نیز قابل دستیابی است؟! چرا استنکاف و شگفتی ندارد که از آنچه بود، به این عظمت کنونی رسیده است؟! آیا شایسته است که کرامات و تصرّفات انسان کامل را رد نماید؟! انسانِ حرف نشنیده و استاد ندیده، انسان کامل را با خود و اطرافیانش قیاس میکند؛ مگر باورش میشود که امام در خانه بنشیند و از پشت دیوار و از گذشته و آینده باخبر باشد؟! مگر میتواند هضم کند که انسان کاملِ عارفِ باللّه در هر حدِّ نظام وجود که قرار بگیرد، ماقبل و ما بعد آن را میخواند؟! او که نمیتواند به آفتاب بنگرد و از آفتاب خوشش نمیآید و چشمه خورشید را نکوهش میکند، از شبپرهبودن خویش خبر میدهد. دلیل استنکاف او این است که چگونه انسان چند هزار سال قبل و بعد را میبیند؟! وی حرف نشنیده و استاد ندیده است و نمیداند که هر چه در عالم اتفاق افتاده یا اتفاق میافتد، در متنی قرار دارد و قلمِ حق آنها را نوشته است: «جَفَّ الْقَلَمَ بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»[۳۹۲]. حضرت رسول(ص) داستان حضرت نوح و کشتی و غرق کفار را به گونهای حکایت میکند که گویی خود با آنها همسفر بوده و در متن نظام هستی با حضرت نوح بوده است. انسانِ منکر، مانند نابینای مادرزادی است که به او بگوییم که ما در شب تا چشم بیندازیم، ستارههای فراوانی میبینیم؛ باورکردنش برای وی دشوار است و در حیرت میافتد که چگونه چنین چیزی ممکن است؟! با وجود مسافت زیاد، چگونه چشم آن همه را میبیند؟! در کمتر از مقداری که ما چشم باز میکنیم و ستارهها را میبینیم، انسان کامل دیوار زمان و مکان را طی میکند و به عوالم گوناگون و حقایق مختلف دست مییابد. آری! آنها با یک نگاه به آنچه بخواهند، دست مییابند و این شأنیت والا برای کوردلان باورنکردنی است[۳۹۳].[۳۹۴]
منابع
پانویس
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۲۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۴۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۶۷. نگر در صنع صورتآفرینت *** به حسن طلعت و نقش جبینت به صدها دستگاه آنچنانی *** که داری از نهانی و عیانی از این صورت که یکسر آفرین است *** چه خواهد آنکه صورتآفرین است؟ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۷۰ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۶.
- ↑ «و چون کسانی نباشید که خداوند را فراموش کردند پس (خداوند نیز) آنان را از یاد خودشان برد» سوره حشر، آیه ۱۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۷۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۶.
- ↑ امیر مؤمنان(ع) میفرماید: «مَنْ لَمْ يَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبِيلِ النَّجَاةِ وَ خَبَطَ فِي الضَّلَالِ وَ الْجَهَالاتِ»؛ «کسی که نفس خود را نشناسد، از راه رستگاری و نجات دور میگردد و به وادی جهل و گمراهی کشیده میشود». (عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، غرر الحکم و دررالکلم، ص۶۵۶)
- ↑ امیر مؤمنان میفرماید: «هَلَكَ امْرُؤٌ لَمْ يَعْرِفْ قَدْرَهُ»؛ «نابود شد کسی که ارزش خود را ندانست». (نهج البلاغه، حکمت ۱۴۹)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۶، ص۷.
- ↑ یکی از تعبیرات دلنشین قرآن این است که خطاب و دعوت از زبان سفیر کبیرش حضرت خاتم(ص) به صورت «تعالوا» است: ﴿قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ﴾ [«بگو: بیایید تا آنچه را خداوند بر شما حرام کرده است» سوره انعام، آیه ۱۵۱]. آمری که میگوید «بیا»، اگر در بلندی قرار گرفته باشد و مخاطب در پستی، میگوید: «تعال»؛ یعنی «بالا بیا». (حسن حسنزاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۲۴)
- ↑ انسان تا به لقاء الله نرسد، به کمال مطلوبش نائل نمیشود. لقاء الله به معنی اتّصاف انسان به اوصاف الهی و تخلّق او به اخلاق ربوبی است. منظور ما از لقاء الله این نیست که خدا روی تختی نشسته و ما با هم برویم و با او معانقه و روبوسی بکنیم، بلکه «قربة إلی الله» لقاء الله است؛ «نیل به کمال حقیقی» لقاء الله است؛ «اتصاف به صفات حق»، «تخلّق به اخلاق حق»، ﴿إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ و «متأدب به آداب الهی» لقاء الله است. پس مراد از لقاء فقط دیدن قلبی است و منظور از آن، دیدن و رؤیت کنه ذات خدا نیست؛ زیرا شناخت کنه ذات او برای غیر خودش امکان ندارد و دلیل آن است که معلول فقط به اندازه سعه وجودیِ خود علت را میبیند و سایه و انعکاسی (مرتبه ضعیفی) از آن است. (حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۲۲۴؛ همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۵۲ و همو، لقاء الله، ص۲۳، ۲۴).
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ﴾ «ای انسان! بیگمان تو به سوی پروردگارت سخت کوشندهای، پس به لقای او خواهی رسید» سوره انشقاق، آیه ۶. نگر در صنع صورتآفرینت *** به حسن طلعت و نقش جبینت ازین صورت که یک سر آفرین است *** چه خواهد آنکه صورتآفرین است؟ «تعالوا» را شنودی از تعالی *** تو را دعوت نموده سوی بالا چه بودی مرتعالی را تو لایق *** تعالوا آمدت از قول صادق چه میخواهی در این لای و لجنها؟ *** چرا دوری ز گلها و چمنها؟ تویی آخر نگار همنشینش *** بزرگی جانشین بیقرینش (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۵، ۴۶۶)
- ↑ «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، از برداشتن آن سر برتافتند و از آن هراسیدند و آدمی آن را برداشت؛ بیگمان او ستمکارهای نادان است» سوره احزاب، آیه ۷۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۰۱.
- ↑ «از تو درباره روح میپرسند بگو روح از امر پروردگار من است» سوره اسراء، آیه ۸۵.
- ↑ «و به شما از دانش جز اندکی ندادهاند» سوره اسراء، آیه ۸۵.
- ↑ گرچه نفس ناطقه انسانی گوهر وجوهرش بسیط است، ولی مراتب وجودی بسیار دارد و به یافتن نورِ علم جهش و ارتقای وجودی و اعتلای نوری پیدا میکند؛ نور است نورانیتر میشود، وسیع است وسیعتر میشود؛ تا به فعلیت برسد که آنگاه انسان کامل میشود و همینطور به سعه وجودی خود میپردازد و در غایتِ انسانی که همان سعه وجودی است، سیر میکند؛ در مسیر و هدفی که تکامل انسانی است، پیش میرود و وجود بسیطش آن به آن ابسط، اتقن و اشد میشود. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۰۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۳۵.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۲، ص۳۲.
- ↑ باید توجه داشت که شناخت خداوند برای همه یکسان نیست، بلکه هر مخلوق اعم از مادی و مجرد به اندازه بهره وجودیاش علم به خالقش دارد؛ مثلاً موج دریا به اندازه بهره وجودیاش از آب به آن علم دارد؛ در این باره جناب باباافضل شیرین فرموده است: گفتم همه ملک حسن سرمایه توست *** خورشید فلک چو ذره در سایه توست گفتا غلطی، ز ما نشان نتوان یافت *** از ما تو هر آنچه دیدهای پایه توست (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۵۷)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۱ و همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۳۹.
- ↑ «(گویی) آنان را از جایی دور فرا میخوانند» سوره فصلت، آیه ۴۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۱۰۶، ۱۰۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۹ ـ ۱۳۴.
- ↑ ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ «و به جان (آدمی) و آنکه آن را بهنجار داشت * پس به او نافرمانی و پرهیزگاری را الهام کرد» سوره شمس، آیه ۷-۸.
- ↑ ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي﴾ «نفس به بدی بسیار فرمان میدهد مگر پروردگارم بخشایش آورد» سوره یوسف، آیه ۵۳. نفس اماره یک حیوان درنده است؛ باید او را تسلیم و مطیع خود کنید تا در پیشگاه نفس مطمئنه سر فرود آورد، والا اگر او بخواهد که گردنکش باشد، به جایی نمیرسید. این همه ریاضت و مراقبت و حضور و طهارت برای این است که این نفس دشمنی بسیار قوی است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۴۰)
- ↑ ﴿فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولَئِكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾ «بنابراین وای بر سختدلان در یاد خداوند! آنان در گمراهی آشکارند» سوره زمر، آیه ۲۲.
- ↑ ﴿كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ﴾ «بدینگونه خداوند بر دل هر خویشبین گردنکشی مهر مینهد» سوره غافر، آیه ۳۵.
- ↑ «و در او از روان خویش دمیدم» سوره حجر، آیه ۲۹.
- ↑ صفحه دل پاک کن از تیرگی *** دیده از غیرش بیفکن در حجاب (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۷۱)
- ↑ ﴿لَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ﴾ «نه، و سوگند به روان سرزنشگر» سوره قیامه، آیه ۲.
- ↑ نفس ناطقه جوهری مجرد از ماده و احکام آن است؛ زیرا به عالم دیگری تعلق دارد و موجودی نوری و عین علم و شعور است؛ به این موجود مجرد روح انسانی هم میگویند که در امور بدن تدبیر و تصرف دارد. (حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۲۷۴)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۸۱ و همو، شرح مصباح الانس، ص۳۹۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۹۹. که یک شخص است و فرش و فوق عرش است *** همان کو فوق عرش است تا به فرش است هزاراننشئه هست این شخص واحد *** مرا آیات و اخبارند شاهد (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۳)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۷۵، ۶۷۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۰۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فُصوص الحِکَم قیصری، ص۲۹۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۹۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۸۱، ۱۸۲.
- ↑ عجب احوال دلها گونهگون است *** بیا بنگر که دلها چند و چون است دلی چون آفتاب پشت ابر است *** دلی مرده است و تن او را چو قبر است دلی روشنتر از آب زلال است *** دلی تیرهتر از روی زغال است دلی استاره و ماه است و خورشید *** دلی خورشید او را همچو ناهید دلی عرش است و دیگر فوق عرش است *** که فوق عرش را عرشت چو فرش است دلی همراه با آه و انین است *** دلی همچون تنور آتشین است دلی افسرده و سرد است چون یخ *** سفر از مزبله دارد به مطبخ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۵۶) «الهی! دلی همدم با آه و انین است و دلی همچون تنور آتشین است و دلی چون کوره آهنگران است و دلی چون قله آتشفشان است؛ وای بر حسن اگر دلش افسرده و سرد چون یخ باشد». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۶۸)
- ↑ دل بود آنی که گیرد دم به دم فیض خدا *** ورنه آن دل نیست، سنگ هرزه خاراستی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۲۵)
- ↑ وارداتی که به دل میرسد از عالم غیب *** روح وریحان من و روضه رضوان من است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۶۶)
- ↑ مراد از قلب میتواند مقام ظهور و تفصیل و شرح باشد. مقام تفصیلْ سانیافتن اشیاء در صقع انسان است؛ برای مثال شما در علوم مختلف تحصیل کرده و در رشتههای گوناگون درس خواندهاید؛ اکنون همه آن علوم را دارا هستید؛ به این مقامِ جمعی، مقام روح گفته میشود، نه مقام قلب؛ ولی اگر کسی سؤال در رشتهای پیش آورد، شما آن امهات و اصول را در ذهن میآورید و سان میدهید و از مقام اجمال به مقام تفصیل و ظهور نقل میدهید؛ در این مقام بیننده و دیدهشده یکی است؛ مدرِک و مدرَک خود شما هستی؛ عاقل و معقول و عالم و معلوم خود شما هستی و در لوح وجودت اینها سان یافتهاند؛ این مقامِ تفصیلْ مقام قلب است. پس قلب مقام تفصیل است و معارف در آنجا سامان پیدا میکند. در مقام روحْ حقایق از همدیگر امتیاز ندارند؛ ولی وقتی به مقام قلب تنزل پیدا کردند، از مقام روح خودتان به مقام قلب خودتان تنزل پیدا میکنید. هر دو مقام خودتان هستید و از شما به سوی شما نازل میشود و با همه تعدد، وحدت بین مراتب محفوظ است و با همه کثرت، وحدت بین آنها وجود دارد. به این لحاظ انسان به چهار مرحله تقسیم شده است: ۱. «روح» عالم جمع انسانی است؛ در این مرحله علوم و معارف، وجودی اجمالی و اندماجی دارند؛ ۲. «قلب» محل تفصیل حقایق؛ ۳. «خیال» محل تمثیل و صورتیافتن حقایق؛ ۴. «حس» مرحله نازله است و معارف در انسان خود را در مقام حس نشان میدهند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۹۸، ۳۹۹ و ۴۰۱، ۴۰۲)
- ↑ مرآت اسماء و صفات حق بود دل *** مشکن چنین آیینه ایزدنما را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۴۶) دل صافی است که مرآت جمال است و جلال *** جلوهگاه ملکوت ازلی و ابدی است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۸۳)
- ↑ مظهر اسما و صفات است دل *** یا که خود آیینه ذات است دل (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۳۴) گفتا چه بود معنی دل ای دلبر؟ *** گفتا که بود لوح معانی و صور گفتم هوس دیدن روی تو مراست *** گفتا که در آن لوح به خوبی بنگر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۸۳)
- ↑ زنگ دل را زدای تا یارت *** بدهد در حریم خود بارت به خدای علیم بیهمتا *** حاجبی نیست غیر زنگارت (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۹۶) این دلِ زنگارِ تو را راه نیست *** فی ساحة القدس من الله نور (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۱۶)
- ↑ ﴿قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ﴾ «بگو: هر که دشمن جبرئیل است (آگاه باشد که) بیگمان او، آن (قرآن) را بر دلت با اذن خداوند فرو فرستاده است در حالی که آنچه را پیش از آن بوده است راست میشمارد و رهنمود و نویدی برای مؤمنان است» سوره بقره، آیه ۹۷؛ ﴿وَإِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ * نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ﴾ «و این (قرآن) فرو فرستاده پروردگار جهانیان است * که روح الامین آن را فرود آورده است * بر دلت، تا از بیمدهندگان باشی» سوره شعراء، آیه ۱۹۲-۱۹۴.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۵۵، ص۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶ و همو، شرح مصباح الانس، ص۱۹۹، ۲۰۰.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۳۴ ـ ۱۳۸.
- ↑ «خداوند در درون هیچ کس دو دل ننهاده است» سوره احزاب، آیه ۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۲۶.
- ↑ انسان از یک سو (عالم طبیعی) جنبه حدوثی دارد و از سویی دیگر (عالم الهی) جنبه قِدمی دارد؛ هم اینجایی است و هم آنجایی؛ تا اینجایی است، گریه و زاری دارد و وقتی آنجایی است، خبرها میدهد. (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶)
- ↑ «با آنکه شما را گونهگون آفریده است» سوره نوح، آیه ۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۵۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۳۵.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۷۹، ص۲۴۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۳۴. تَرَى بَشَرًا يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ قَدْ عَلَى *** سَنَا سِرِّهِ آَفَاقَ مَا فِي الْخَلِيقَةِ معنا: بشری را در بازارها روان میبینی در حالی که پرتو سرّ وی بر افقهای همه خلایق فایق آمد. (حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۷۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۲۰۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، صد کلمه در معرفت نفس، ص۲۷، ۲۸. هر موجودی چهار مرتبه وجودی دارد: یکی در مرتبه الوهیت، دوم در عالم عقلانی، سوم در عالم مثال و چهارم در عالم ماده و طبیعت. پس انسان یک مرتبه وجودی برتر از ماده و مدت دارد که تحت اسماء و صفات الهی است (مرتبه الوهیت)؛ سپس مرتبه عقلانی دارد که نه بدنی و قلبی دارد و نه رنگی و بویی و خلاصه آنکه هیچیک از لوازم عالم ماده در آنجا نیست؛ بعد از آن، انسان مثالی و برزخی قرار دارد که نه به تجرّد مرتبه عقلانی است و نه به تکثّر و تیرگی مرتبه جسمانی، بلکه او بدنی لطیفتر از بدن مادی دارد؛ در نهایت و در عالم طبیعتْ انسان مادی هست. (حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۶، ص۱۲۴، ۱۲۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۳۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۲۱؛ نفس تعلقی به بدن دارد؛ تعلق تدبیر و تصرف استکمالی، و بدن مرتبه نازله آن است. (حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۲۰)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۳۹ ـ ۱۴۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۹۵، ۱۹۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۵۷.
- ↑ نگر اندر قوای گونه گونت *** به اعضای درونی و برونت به فعل خویش در انزال و تنزیل *** دهی فرق مقام جمع و تفصیل (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۸۰، ۴۸۱)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۲۴۶، ۲۴۷ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۶۶، ۱۶۷.
- ↑ همه تو هستی و همه را به یک «من» اسناد میدهی و میگویی: «من» بوییدم، «من» شنیدم، «من» گفتم، «من» یافتم والی ماشاء الله و هر یک در عین حال که وابسته به موطنی مجزا و خاصند، یک من و یک شخص هستند و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۳۹) وَ هَلْ أَنْتَ إِلَّا الرُّوحَ وَ الْجِسْمَ وَ الْقُوَى؟ *** وَ هَلْ أَنْتَ إِلَّا وَحْدَةً فِي الْكَثِيرَةِ؟ ترجمه: و آیا تو جز روح و جسم و قوا هستی؟یا تو جز وحدت در کثرت هستی؟ (حسن حسنزاده آملی، صحیفهٔ زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۱۰۴، ۱۰۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۳، ص۴۴۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۹۴ و ۲۵۱، ۲۵۲ و ۵۵۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۵۴. نیستی بیش از یکی گرچه تو را عقل است و هوش *** چشم و گوش و بینی و احشایت و امعاستی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۲۳)
- ↑ «اعْلَمْ يَا فُلَانُ أَنَّ مَنْزِلَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْجَسَدِ بِمَنْزِلَةِ الْإِمَامِ مِنَ النَّاسِ الْوَاجِبِ الطَّاعَةِ عَلَيْهِمْ أَ لَا تَرَى أَنَّ جَمِيعَ جَوَارِحِ الْجَسَدِ شُرَطٌ لِلْقَلْبِ وَ تَرَاجِمَةٌ لَهُ مُؤَدِّيَةٌ عَنْهُ الْأُذُنَانِ وَ الْعَيْنَانِ وَ الْأَنْفُ وَ الْفَمُ وَ الْيَدَانِ وَ الرِّجْلَانِ وَ الْفَرْجُ فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا هَمَّ بِالنَّظَرِ فَتَحَ الرَّجُلُ عَيْنَيْهِ وَ إِذَا هَمَّ بِالاسْتِمَاعِ حَرَّكَ أُذُنَيْهِ وَ فَتَحَ مَسَامِعَهُ فَسَمِعَ وَ إِذَا هَمَّ الْقَلْبُ بِالشَّمِّ اسْتَنْشَقَ بِأَنْفِهِ فَأَدَّى تِلْكَ الرَّائِحَةَ إِلَى الْقَلْبِ وَ إِذَا هَمَّ بِالنُّطْقِ تَكَلَّمَ بِاللِّسَانِ وَ إِذَا هَمَّ بِالْبَطْشِ عَمِلَتِ الْيَدَانِ وَ إِذَا هَمَّ بِالْحَرَكَةِ سَعَتِ الرِّجْلَانِ وَ إِذَا هَمَّ بِالشَّهْوَةِ تَحَرَّكَ الذَّكَرُ فَهَذِهِ كُلُّهَا مُؤَدِّيَةٌ عَنِ الْقَلْبِ بِالتَّحْرِيكِ وَ كَذَلِكَ يَنْبَغِي لِلْإِمَامِ أَنْ يُطَاعَ لِلْأَمْرِ مِنْهُ». (محمد بن علی ابن بابویه، علل الشرائع، ج۱، ص۱۰۹، ۱۱۰)
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۴۱ ـ ۱۴۳.
- ↑ تنزل و عروج مراتب وجود به صورت قوس نزولی و قوس صعودی است؛ این سیر نفسانی را میتوان شبیه به سرگذشت حضرت یونس(ع) دانست؛ چنانکه خداوند یونس را در دریا به حوت مبتلا کرد، نفس را نیز به تعلق در جسم مبتلا نمود و چنان که یونس در ظلمات ندا کرد: ﴿لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ «هیچ خدایی جز تو نیست، پاکا که تویی، بیگمان من از ستمکاران بودهام» سوره انبیاء، آیه ۸۷؛ و خداوند در حق او فرمود: ﴿وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ «و او را از اندوه رهاندیم و بدینگونه مؤمنان را میرهانیم» سوره انبیاء، آیه ۸۸؛ همچنین نفس در عین ظلمات طبیعت و بحر هیولانی و جسم ظلمانی به رب خود توجه نمود؛ بنابراین وحدانیت حق و فردانیتش بر او منکشف شد و به آن اقرار و به عجز و قصور خود اعتراف کرد؛ پس خداوند او را از مهالک طبیعت و آن ظلمات ثلاث که طبیعت و بحر هیولانی و جسم ظلمانی باشند، نجات داد و در مقابل، در انوار شریعت و طریقت و حقیقت داخل فرمود؛ از رسول الله(ص) حدیث است که «الشَّرِيعَةُ أَقْوَالِي وَ الطَّرِيقَةُ أَفْعَالِي وَ الْحَقِيقَةُ أَحْوَالِي». (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۸ و ۴۲۱)
- ↑ ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ﴾ «که ما انسان را در نیکوترین ساختار آفریدهایم * آنگاه او را به (پایه) فروترین فرومایگان بازگرداندیم» سوره تین، آیه ۴-۵.
- ↑ «ما از آن خداوندیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
- ↑ «و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶؛ ﴿إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ﴾ «بازگشت (هر چیز) به سوی خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۲۸؛ ﴿إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى﴾ «به یقین بازگشت به سوی پروردگار توست» سوره علق، آیه ۸؛ ﴿أَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى﴾ «و اینکه پایان (هر چیز) به سوی پروردگار توست» سوره نجم، آیه ۴۲؛ ﴿إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْدًا﴾ «جز این نیست که هر که در آسمانها و زمین است به بندگی به درگاه (خداوند) بخشنده میآید» سوره مریم، آیه ۹۳.
- ↑ خداوند -عزوجل- در پسِ هفتادهزار حجاب نورانی و ظلمانی است. (محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۵۵، ص۴۵)
- ↑ «آیا بر آدمی پارهای از روزگار گذشت که چیزی سزیده یادکرد نبود؟» سوره انسان، آیه ۱.
- ↑ «و روزهای خداوند را به آنان گوشزد کن» سوره ابراهیم، آیه ۵.
- ↑ «باشد که آنان پند گیرند» سوره بقره، آیه ۲۲۱.
- ↑ «باشد که آنان (از ایمان خود) بازگردند» سوره آل عمران، آیه ۷۲.
- ↑ «اما او به دنیاگرایید و از هوای نفس خود پیروی کرد؛ ازاینرو داستان او چون داستان سگ است» سوره اعراف، آیه ۱۷۶.
- ↑ خزانن، به تحقیق و تصحیح و تعلیق حسن حسنزاده آملی، ص۴۸۶، ۴۸۷.
- ↑ نگر در حبه نطفه چه خفته است *** در این یک دانه هر دانه نهفته است چو تو یک دانه هر دانه هستی *** ندارد مثل تو یک دانه، هستی ز بالقوه سوی بالفعل بشتاب *** مقام خویش را دریاب و دریاب شود یک نقطه نطفه جهانی *** جداگانه زمین و آسمانی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۴)
- ↑ دو سرخط حلقه هستی *** به حقیقت به هم تو پیوستی (نظامی)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فُصوص الحِکَم قیصری، ص۱۸۸ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۴۴ ـ ۱۴۶.
- ↑ امیر مؤمنان علی(ع) میفرماید: «أَعْجَبُ مَا فِي الْإِنْسَانِ قَلْبُهُ، فِيهِ مَوَادُّ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ أَضْدَادٌ لَهَا مِنْ خِلَافِهَا»؛ چه شگفت است قلب انسان که دربردارنده حکمتهایی چند از یک سو و اضداد مخالف آن از سوی دیگر است». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۵، ص۵۶)
- ↑ «و به جان (آدمی) و آنکه آن را بهنجار داشت * پس به او نافرمانی و پرهیزگاری را الهام کرد» سوره شمس، آیه ۷-۸.
- ↑ «بیگمان آنکه جان را پاکیزه داشت رستگار شد * و آنکه آن را بیالود نومیدی یافت» سوره شمس، آیه ۹-۱۰.
- ↑ ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا﴾ «ما به او راه را نشان دادهایم خواه سپاسگزار باشد یا ناسپاس» سوره انسان، آیه ۳.
- ↑ «ای روان آرمیده! * به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد!» سوره فجر، آیه ۲۷-۲۸.
- ↑ «بدترین جنبندگان نزد خداوند ناشنوایانی گنگند که خرد نمیورزند» سوره انفال، آیه ۲۲.
- ↑ «فتح» گشایش و انبساط و شرح صدر است. زمانی که شما شبانهروز به دنبال حقیقت هستید و او را میخواهید، ممکن است از این تلاش به یک معنا یا حقیقت آیه یا شهود حقیقی یا بارقهای علمی برسید و انبساط روحی حاصل شود؛ حال نمیتوانید آن را به کسانی که نچشیدهاند تفهیم کنید؛ چون «یدرک و لایوصف» است؛ فتح به این معناست. فتح همانند علم، امری تشکیکی است. همانطور که در باب علم، تقسیم به علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین میشود، فتح را نیز به فتح قریب و فتح مبین و فتح مطلق تقسیم میکنند. اینگونه مراتب درباره حالات و انکشافات بدیهی است؛ برای مثال گاه با چشم سر چیزی را از دور میبینیم و آن شیء، مرئی و مشاهد ما میشود و سپس نزدیکتر میشویم و همان شیء خود را بهتر نشان میدهد. در دریافتهای نفس ناطقه نسبت به معانی و معارف و حقایق عالم عقول، یعنی عقل فعال نیز چنین است. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۷۸ و ۵۸۳)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۲۷۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص۱۰۸. نفس از بس که لطیف است شود نفس همان *** که بدو روی نموده ز نشیب و ز فراز (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۱۸) تَصَفَّحْتُ أَوْرَاقَ الصَّحَائِفِ كُلَّهَا *** فَلَمْ أَرَ فِيهَا غَيْرَ مَا فِي صَحِيفَتِي أَمِنْ مِثْلِهَا نُورٌ بَسِيطٌ تَوَحَّدَتْ *** بِشَيْءٍ إِذَا قَدْ وَاجَهْتَهُ لِبُغْيَةٍ همه کتابها را جستوجو کردم و غیر از آنچه در کتاب خود یافتم، در آنها نیافتم. آیا مِثل این کتاب، نور بسیطی هست که در پی هدفی یا چیزی مواجه شود و با آن متحد گردد؟ (حسن حسنزاده آملی، صحیفة زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۱۱۶، ۱۱۷)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۳۱. «الهی! همنشین از همنشین رنگ میگیرد، خوشا آنکه با تو همنشین است. ﴿صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً﴾». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۷۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۶۴. شرف نفس گر آلوده نگردد به هوا *** همه نور است و سرور است و بها آسوده (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۹۶)
- ↑ نفس را فوق تجرد بود از امر اله *** واحد است ارچه نه آن واحدکمّ عددی است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۸۳) انسان مقام «لا یقف» و بینهایتی دارد؛ زیرا ورای طبیعتش دارای تجرّد برزخی و خیالی است؛ پس از آن مرحله تجرد تام عقلی و سپس مرحله فوق مقام تجرد دارد. آری! نفس مقام فوق تجرد دارد؛ از مرحله بدن و مرتبه نازله نفس، از تجرد برزخی و از تجرد عقلی بالاتر بیایید، میرسید به اینکه نفس مقامی فوق تجرد دارد. فوق تجرد یعنی چه؟ یعنی نفس مجرد است و مفارقات و عقول مجرد هستند؛ ولی مجردی است که در یک حد توقف نمیکند و هر چه غذا به او بدهی سعه وجودیش بیشتر و تجردش شدیدتر و اشتهایش قویتر میشود و ﴿هَلْ مِنْ مَزِيدٍ﴾ بیشتر میگوید؛ «كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ»؛ این مقام فوق تجرد میباشد و این است نفس ناطقه انسانی که سیر نمیشود و حدی برای او نیست؛ میشود به جایی برسد که الی ماشاءالله کثرات را دفعتاً بگیرد. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش، دوم، ص۱۰۰۹؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۴۰).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۱۶.
- ↑ «میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ «سوگند به روزگار * که آدمی در زیانمندی است» سوره عصر، آیه ۱-۲.
- ↑ ﴿يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ «روزی که در آن دارایی و فرزندان سودی نمیرسانند * جز آن کس که دلی بیآلایش نزد خداوند آورد» سوره شعراء، آیه ۸۸-۸۹. ﴿وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ * إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ «و از پیروان وی ابراهیم بود * که دلی پاک را نزد پروردگار خود آورد» سوره صافات، آیه ۸۳-۸۴. قلب سلیم، قلبی را گویند که بیآلایش است و در آن جز خداوند نیست و شرک و شَکّ به آن راه ندارد؛ چنانکه امام صادق(ع) میفرماید: «الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ وَ قَالَ وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ»؛ «قلب سلیم آن است که خدای را دیدار کند در حالی که در دلش کسی جز او نباشد. هر دلی که در آن شرک یا شکّی باشد، آن دل ساقط و تباه است». (محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۶۷، ص۲۳۹)
- ↑ ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾ «ای روان آرمیده! * به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد!» سوره فجر، آیه ۲۷-۲۸.
- ↑ ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾ «سپس نزدیک شد و فروتر آمد * آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیکتر رسید» سوره نجم، آیه ۸-۹. «این تعبیر از باب تشبیه معقول به محسوس به منظور مجسم کردن نهایت درجه نزدیکی است، وگرنه خداوند لامکان است و بُعد مکانی برای او وجود ندارد». (محمدرضا مهدوی کنی، نقطههای آغاز در اخلاق عملی، ص۵۱)
- ↑ چنین نفسی متّصف به صفات الهی و مستضیء و نورگیرنده از انوار ملکوتی اسماء و نایل به مقام قرب و همجواری عالم اله است؛ در آنجا نیز از مشاهده جمال دوست لذت میبرد که «الْمَعْرِفَةُ بَذْرُ الْمُشَاهَدَةِ وَ الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ». (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۷۷، ۷۸)
- ↑ ﴿أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولَئِكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾ «آیا کسی که خداوند دلش را برای اسلام گشاده داشته است و او از پروردگار خویش با خود فروغی دارد (چون سنگدلان بیفروغ است)؟ بنابراین وای بر سختدلان در یاد خداوند! آنان در گمراهی آشکارند» سوره زمر، آیه ۲۲.
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا﴾ «ای مؤمنان! اگر از خداوند پروا کنید در شما نیروی شناخت درستی از نادرستی مینهد» سوره انفال، آیه ۲۹.
- ↑ ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ «همان کسانی که ایمان آوردهاند و دلهای ایشان با یاد خداوند آرام میگیرد؛ آگاه باشید! با یاد خداوند دلها آرام مییابد» سوره رعد، آیه ۲۸.
- ↑ امام صادق(ع) میفرماید: «مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا أَثْبَتَ اللَّهُ الْحِكْمَةَ فِي قَلْبِهِ»؛ «هر که در دنیا زهد پیشه کند، خداوند حکمت را در دل او استوار سازد». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۲، ص۳۳)
- ↑ ﴿وَمَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾ «و هر کس به خداوند ایمان آورد (خداوند) دلش را راهنمایی میکند» سوره تغابن، آیه ۱۱.
- ↑ ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي﴾ «نفس به بدی بسیار فرمان میدهد مگر پروردگارم بخشایش آورد» سوره یوسف، آیه ۵۳.
- ↑ انسان واقعی در عرف عرفان کسی است که با عالم قدس انس دارد و به فعلیت رسیده و خلیفة الله است؛ یعنی متخلّق به اخلاق الهی است، وگرنه چون بهائم به چرا آمده و همان حیوان ناطق یعنی جانور گویاست. انسان باید در اینجا (عالم مادی) با علوم و معارف و حقایق، چشم سر و دلش را باز کند، تا به کار خود آگاه شود و قوه را به فعلیت برساند، وگرنه به تعبیر اهل منطق حیوان ناطق است؛ حیوانی که شیهه میکشد اسب است؛ حیوانی هم هست که سخن میگوید و ما آن را انسان مینامیم. در منطق وحی و انسانشناسی الهی، این حیوان وقتی انسان است که قوّهاش را به فعلیت برساند؛ یعنی فرق بین این حیوان ناطق و حیوانات دیگر این است که سرمایهای دارد که میتواند آدم و انسان بشود؛ اما آنها این سرمایه را ندارند. این حیوان اگر این سرمایه را به کمال و فعلیت رساند، آدم میشود، وگرنه حیوان ناطق است؛ گرگ و پلنگ و خلاصه درندهای ناطق است؛ کسی که صرفاً به صورت انسان است و حرف میزند، در منطق شرع انسان نیست؛ اگر به صفات الهیه متّصف و با منطق وحی آشنا شد و از صفات حیوانی و درّندهخویی رهایی یافت، آن وقت به معنای واقعی آدم شده است. (حسن حسنزاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص۱۱۷؛ همو، نامهها بر نامهها، ص۷۱ و گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۸۸، ۸۹)
- ↑ «آنها جز همگون چارپایان نیستند بلکه گمراهترند» سوره فرقان، آیه ۴۴.
- ↑ نفوس ناقص یا ارواح ضعیف و جزئی، نفوسی هستند که به کمال نرسیده و اکثر آنها پا از حدود عالم طبع و خیال فراتر ننهادهاند و از ماده و مادیات به سوی عالم مجردات و دیار مرسلات سفر نکرده و چنان چشم به زرق و برق دنیا گشودهاند که از معارف عقبی محرومند و در قیدوبند لذتهای فانی چنان پابندند که از حقایق ابدی روحانی بازماندهاند و به تعبیر قرآن: ﴿ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ﴾ «این، نهایت دانش آنهاست» سوره نجم، آیه ۳۰. سعه وجودی و حیطه اقتدار این نفوس بسیار اندک است و چنان ضعف دارد که شکار هوای نفس میگردد. (حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فُصوص الحِکَم، ص۳۱۳، ۳۱۴)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۱۸۹.
- ↑ ﴿كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ﴾ «نه چنین است، کارنامه بدکاران در «سجّین» است * و تو چه دانی که «سجّین» چیست؟» سوره مطففین، آیه ۷-۸.
- ↑ «آنگاه او را به (پایه) فروترین فرومایگان بازگرداندیم» سوره تین، آیه ۵.
- ↑ «و به راستی هر که در این جهان کور (دل) باشد همو در جهان واپسین (نیز) کور (دل) و گمراهتر خواهد بود» سوره اسراء، آیه ۷۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۷۷، ۷۸.
- ↑ ﴿وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ﴾ «و شیطانها بیگمان در یاران خویش میدمند» سوره انعام، آیه ۱۲۱.
- ↑ ﴿فَإِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ﴾ «و بیگمان تو، به مردگان نمیشنوانی و به ناشنوایان (نیز) هنگامی که پشتکنان رو بگردانند فراخوان (خود) را نمیشنوانی» سوره روم، آیه ۵۲.
- ↑ ﴿أَمَّنْ هَذَا الَّذِي يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَنُفُورٍ﴾ «یا کیست آنکه اگر (خداوند) روزی دادن خویش را باز دارد، روزیتان دهد؟ (هیچ کس) بلکه آنان در تجاوز و رمیدگی پای فشردند» سوره ملک، آیه ۲۱.
- ↑ ﴿وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ﴾ «و برای آنانکه از یاد (خداوند) بخشنده دل بگردانند شیطانی میگماریم که همنشین آنها خواهد بود» سوره زخرف، آیه ۳۶.
- ↑ ﴿وَمَكَرُوا مَكْرًا كُبَّارًا﴾ «و نیرنگی بزرگ باختند» سوره نوح، آیه ۲۲؛ ﴿يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ﴾ «با خداوند و با کسانی که ایمان دارند فریب میورزند در حالی که جز خود را نمیفریبند و در نمییابند» سوره بقره، آیه ۹.
- ↑ ﴿كَذَلِكَ نَطْبَعُ عَلَى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ﴾ «بدینگونه بر دل تجاوزگران مهر مینهیم» سوره یونس، آیه ۷۴.
- ↑ ﴿لَا يَزَالُ بُنْيَانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ﴾ «همواره بنیانی که بنا نهادهاند مایه تردید در دلهای آنان است» سوره توبه، آیه ۱۱۰.
- ↑ ﴿فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ﴾ «خداوند هر کس را که بخواهد راهنمایی کند دلش را برای (پذیرش) اسلام میگشاید و هر کس را که بخواهد در گمراهی وانهد دلش را تنگ و بسته میدارد گویی به آسمان فرا میرود؛ بدین گونه خداوند عذاب را بر کسانی که ایمان نمیآورند؛ برمیگمارد» سوره انعام، آیه ۱۲۵.
- ↑ عقل به اشتراک لفظی بر معانی گوناگون اطلاق میشود که در ذیل عنوان «مراتب عقل نظری و عقل عملی» مصادیقی از آن را توضیح میدهیم. از جمله مصادیق عقل، خداوند متعال است. کتب و صحف پیشینیان را بنگرید که آنها مبدأ عالم را «عقل» میگفتند؛ چطور ما به زبانهای گوناگون میگوییم: واجب الوجود، حق سبحانه، خدای متعال؛ قدما هم مبدأ عالم و خدای سبحان را عقل مینامیدند؛ بعد آرام آرام در کنار این اصطلاح بین ریاضیدانانِ موحّد، لفظ «واحد» شیوع پیدا کرد که میگفتند: «واحد یعنی حق سبحانه». (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۶۸۹)
- ↑ نفس، عقل ضعیف است؛ به این بیان که جوهر مجرّد قایم به ذاتِ مدرِکِ به خویشتن را عقل میگویند؛ خواه ضعیف، خواه قوی، خواه عقل اول، خواه آخرین عقل. عقل ضعیف و آخرین عقل آن عقلی است که به بدن تعلق گرفت؛ پس در سلسله طولی عقول و آخرینِ آنهاست؛ گویا یک جانب سلسله طولی عقول را عقل قوی گرفت که عقل اول است و جانب دیگر، عقول بسیط ضعیفی هستند که به بدنها تعلق میگیرند و پس از تعلق، با عنوان «نفس» وصف میشود و میگویند: «نفوس»؛ یعنی به لحاظ تعلق به بدن او را نفس میگوییم و بدون این تعلق عقل نامیده میشود؛ گرچه عقل ضعیف و ابتدایی است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۲۱۷، ۲۱۸)
- ↑ نزاعی در میان نفس و عقلست *** که میدانی و چه حاجت به نقلست ترا اعدا عدو نفس پلید است *** جهنم هست و در هل من مزید است صراط عقل بسم الله باشد *** که انسان را همین یک راه باشد دگر راهی که پیش آید به ناگاه *** نباشد غیر راه نفس گمراه (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۳۶)
- ↑ ﴿وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ﴾ «و هر بدی به تو رسد از خود توست» سوره نساء، آیه ۷۹.
- ↑ ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ﴾ «و همانا ما انسان را آفریدهایم و آنچه درونش به او وسوسه میکند میدانیم» سوره ق، آیه ۱۶.
- ↑ ولکن دیو نفست چیره گشته است *** که جان نازنینت تیره گشته است چه دیری بدتر از دیو زلار است *** که اندر کار خود بس نابکار است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۷۶) زلار: نوعی دیو بسیار بدکار.
- ↑ از آنرو دور گشتی از بهشت قرب جانانت *** که همدستی تو با نفس ستمگر داری ای خواجه! (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۸۹) مرغ جان را از حضیض رجس نفست کن رها *** زان که جایش اوج قدس سدره و طوباستی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۲۴)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۷۷، ۱۷۸.
- ↑ هشدار که جز تو رهزنی نیست تو را *** جز نفس پلید دشمنی نیست تو را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، دیوان اشعار، ص۳۸۴)
- ↑ دشمنِ نفسِ پلید است تو را همخانه *** ایمن از حیله این کربز عیّار مباش خون او ریز به شمشیر تولای خدای *** رهزنت را به سراپرده نگهدار مباش (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۲۱)
- ↑ در خواب و در خور دستی نگهدار *** تا رام گردد نفس ستمگر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۵۷)
- ↑ امیر المؤمنین(ع) میفرماید: «غَالِبُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى تَرْكِ الْمَعَاصِي يَسْهُلْ عَلَيْكُمْ مَقَادَتُهَا إِلَى الطَّاعَاتِ»؛ «با ترک گناه، بر نفس خویش چیره شوید، تا کشاندن آن به سوی طاعات و عبادات بر شما آسان شود». (تمیمی آمدی، غرر الحکم و دررالکلم، ص۴۷۳) و در خطبه ۲۳۷ نهج البلاغه میفرماید: «امْرُؤٌ أَلْجَمَ نَفْسَهُ بِلِجَامِهَا وَ زَمَّهَا بِزِمَامِهَا فَأَمْسَكَهَا بِلِجَامِهَا عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ»؛ «انسان باید نفس را مهار زند و آن را در اختیار گرفته، از طغیان و گناهان بازدارد و زمامِ آن را به سوی اطاعت پروردگار بکشاند».
- ↑ از امیر مؤمنان روایت شده است: پیامبر اکرم(ص) گروهی را برای جنگ فرستاد و چون بازگشتند، فرمود: «مرحبا به قومی که جهاد اصغر را به پایان بردند و جهاد اکبر بر عهده ایشان باقی مانده است»؛ عرض شد: «یا رسول الله! جهاد اکبر کدام است؟»؛ فرمود: «جهاد با نفس»؛ سپس فرمود: «برترین جهادگر کسی است که با نفسی که میان دو پهلوی اوست، به جهاد برخیزد». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۶۷، ص۶۵)
- ↑ «و اگر بخشش خداوند و بخشایش وی بر شما نبود هرگز هیچ یک از شما پاک نمیماند اما خداوند هر که را بخواهد پاک میدارد» سوره نور، آیه ۲۱.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رسانید؛ فرمود: من تو را پیشوای مردم میگمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۲، ص۱۵۲ و همو، شرح مصباح الانس، ص۲۱۴ و ۳۷۸، ۳۷۹.
- ↑ عقل آن است که به وسیله آن خداوند رحمان عبادت میشود و بهشت به دست میآید. (محمد کلینی، کافی، ج۱، ص۲۵) جناب رسول(ص) فرمود که عقل بهترین معیار است و خداوند آن را چراغ و معیاری روشن برای شما قرار داد. انسان با این چراغ فروزان حق را از باطل جدا میکند؛ وسوسهها و هواجس را تمییز میدهد و متوجه میشود که او را به طرف اسفل سافلین میکشانند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۶۶)
- ↑ برترین جهاد، جهاد با نفسی است که میان دو پهلو قرار گرفته است. (محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۶۷، ص۶۵)
- ↑ مراعقل و مرا نفس بدآیین *** گهی آن میکشد گاهی بَرَد این بسی از خویشتن تشویش دارم *** همه از نفس کافرکیش دارم اگر جنگیدمی با نفس کافر *** کجا این وحشتم بودی به خاطر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۰۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس اتحاد عاقل به معقول، ص۳۹، ۴۰ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۹۲، ۴۹۳.
- ↑ «شب را نزد پروردگار خویش گذراندم و او مرا اطعام نمود و شراب [معرفت] نوشانید». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۶، ص۲۰۸)
- ↑ «بیگمان نمازم و نیایشم و زندگیم و مرگم از آن خداوند پروردگار جهانیان است» سوره انعام، آیه ۱۶۲.
- ↑ «بیگمان این قرآن به آیین استوارتر رهنمون میگردد» سوره اسراء، آیه ۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۷۹-۱۸۱.
- ↑ ﴿وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا﴾ «و به راستی ما فرزندان آدم را ارجمند داشتهایم و آنان را در خشکی و دریا (بر مرکب) سوار کردهایم و به آنان از چیزهای پاکیزه روزی دادهایم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریدهایم، نیک برتری بخشیدهایم» سوره اسراء، آیه ۷۰.
- ↑ «خداوند جهادگران را بر جهادگریزان به پاداشی سترگ، برتری بخشیده است» سوره نساء، آیه ۹۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۳۰، ۳۱ و ۳۶۷.
- ↑ «آنگاه او را به (پایه) فروترین فرومایگان بازگرداندیم» سوره تین، آیه ۵.
- ↑ «برای آدم فروتنی کنید» سوره بقره، آیه ۳۴.
- ↑ «هر باتقوای خالصی آل من است». (الوافی، ج۳، ص۸۹۷)
- ↑ «سلمان از ما اهل بیت است». محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱۷، ص۱۷۰).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۴۲-۵۴۴.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۴۶ ـ ۱۵۹.
- ↑ جدایی انسان از غیر خودش.
- ↑ «خداوند، جانها را هنگام مرگشان میگیرد» سوره زمر، آیه ۴۲.
- ↑ گرفتن تمام شیء.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۷۱، ۲۷۲.
- ↑ «میان آنان پیوندی نیست» سوره مؤمنون، آیه ۱۰۱.
- ↑ «خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض میکند». (زمر، آیه ۴۲)
- ↑ من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود *** وعده فردای زاهد را چرا باور کنم؟ (حافظ)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۱۶، ۴۱۷ و ۵۸۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مجموعه مقالات، ص۱۶۸. ما موجودی ابدی هستیم؛ باید ببینیم به تعبیر معصوم(ع) در این بازار کسب وکار چه به دست میآوریم؟ چگونه خودمان را میسازیم؟ این نشئه خیلی مغتنم است؛ چنانکه ائمه(ع) فرمودند که دنیا متجر اولیاء الله و جای تجارت و بازرگانی و سرمایه گردآوردن و خود را درست کردن است. «الدُّنْيَا سُوقٌ رَبِحَ فِيهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ»؛ «دنیا مانند بازاری است که عدهای بیدار و هوشیار در آن تجارت میکنند و سود میبرند و عدهای غافل و خفته زیان میکنند و این نعمت الهی را ضایع میگردانند». (حسن حسنزاده آملی، مجموعه مقالات، ص۱۶۸ و همو، مصباح الانس، ص٩٠)
- ↑ «خداوند است که هیچ خدایی جز آن زنده پایدار نیست که او را چرت و خواب فرا نمیگیرد» سوره بقره، آیه ۲۵۵.
- ↑ ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾ «خداوند، جانها را هنگام مرگشان میگیرد» سوره زمر، آیه ۴۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۷۷.
- ↑ نفس همیشه واقعیت و حقیقت خودش را داراست و از بین نمیرود؛ چون هر جوهری مجرد و بسیط است و بسیط از اجزاء ترکیب نشده است که از بین رود. اگر مرکبات بو میگیرد و فاسد میشود و عقیق از بین میرود و بدن حیوان و انسان متلاشی میشود، به این دلیل است که مرکباند. عناصر با همدیگر ترکیب شدند و به کمک و فشار صورت با یکدیگر تعامل دارند. این عناصر از هم میپاشند و متلاشی میشوند؛ اما نفسْ جوهر بسیط است و جوهر بسیط متلاشی نمیشود. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۰۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۶۶.
- ↑ «ای روان آرمیده! * به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد! * به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد! * آنگاه، در جرگه بندگان من درآی! * و به بهشت من پا بگذار!» سوره فجر، آیه ۲۷-۳۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۸۵.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۵۹ ـ ۱۶۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۴، ص۲۲۳.
- ↑ «غواشی» جمع غاشیه است و غاشیه به معنای فراگرفتن و پوشش است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۸، ۱۷۹)
- ↑ «در جایگاهی راستین نزد فرمانفرمایی توانمند» سوره قمر، آیه ۵۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۸، ۱۷۹ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۶۶، ۵۶۷.
- ↑ اعراض از این نشئه موضوعیت دارد و ما هم میتوانیم بر اثر مراقبت و حضور و مواظبت، قلب خود را رو به صقع (ناحیه) ملکوت بداریم و حضورمان را تامّ کنیم و هر چه برای ما بیفایده است، به طور مطلق کنار بگذاریم؛ مثل خوراکی که طبع نمیخواهد، آبی که مزاج احتیاج ندارد و حرفی که گفتنش ضرورتی ندارد. پس اگر انسان هر چه را برای او مفید نیست، به طور مطلق قیچی کند، و کنار بگذارد و خودش را کنترل کند، نفس وی تقویت میشود؛ سپس میبیند که آهستهآهسته حالات و شبها و روزهایش طوری دیگر میشود؛ این بر اثر انصراف به صقع ملکوت است. اقتضای ذاتی نفس است که اگر مواظب خودش باشد و در مسیر تکامل قدم بردارد و معارف قرآن و برنامهای الهی را در خویش پیاده کند، خوابها و بیداریهای خوش و گفت و شنودهای خوش خواهد داشت! و دوستان خوش نصیبش میشود! آرزویش این میشود که شب بیاید تا با تمثّلات و با افرادی که وارد میشوند، همنشین شود و صحبت کند! (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۳۴۴، ۳۴۵ و ۵۶۳)
- ↑ تمثلات، پیاده شدن حقایق در لوح وجودی انسان است و آینه وجودیِ او را نشان میدهد. هر چه کارخانه صورتسازی انسان، یعنی خیال، پاکتر باشد، بهتر صورتگری میکند؛ چنانکه علامه طباطبائی میفرمایند: هر روزی که مراقبتم قویتر باشد، تمثلات شب من زلالتر است. پس هرچه حضور عندالله و مراقبت قویتر باشد، خواب و بیداری آدم زلالتر و روشنتر میشود و آمیختگی با اباطیل پیدا نمیکند؛ هر چه کارخانه وجودی ما با عدالت و طهارت و تقوا و راستی و درستی همراه باشد، شکارها و طعمههای شریفتری پیدا میکند. آری زمانی که نفس ناطقه انسانی -خواه مرد و خواه زن- مستعد شود، صُوَر ملکی و ملکوتی برایش متمثل میشود؛ البته دیگران آن را نمیبینند، چون این تمثل مربوط به احوال خاص اوست و ربطی به دیگران ندارد؛ از اینرو خدای سبحان در آیه هفده سوره مریم فرمود که «برای او متمثل شد»: ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا﴾؛ «او در شکل انسانی بیعیب و نقص بر مریم ظاهر شد». هزار نفر اگر در آنجا میبودند، این تمثل را نمیدیدند و تنها شخصِ مشاهد از آن مطلع میشود و آن را مشاهده میکند. اگر صد تن در جایی باشند، هر یک مطابق با دستگاه وجودی خویش و در درون خود حقایقی را دریافت میکند و تمثلات هر کدام برای دیگری قابل رؤیت نیست. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۴۵، ۳۴۶ و ۳۹۲ و همو، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۷۹) فرمود: چو شد آیینه ذات تو روشن *** ز گلهای مثالی مثل گلشن بهوفق اقتضای بال و حالت *** معانی را بیابی در مثالت مثالی همنشین و همدم تو *** فزاید نور و بزداید غم تو رفیق خلوت شبهای تارت *** تو را آگه کند از کار و بارت سخن از ماضی و از حال گوید *** خبرهایی ز استقبال گوید (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۱)
- ↑ بُوَد این جذبههای بیمثالی *** ندارد هیچ تصویر خیالی چو با مرآت صافی چشمه هور *** مقابل شد بتابد اندر او نور ز نور خود چنان آیدْش باور *** که میگوید منم خورشید خاور! (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۱۹) در این حالت است که عارف دم از اناالشمس و اناالحق میزند: انا الشمسی که گوید او در آن حال *** انا الطمس است زان فرخندهاقبال (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۱۹) انا الطمس؛ یعنی من نیستم و در او محو شدم.
- ↑ ابیات زیر به یکی از تمثلات با مثال حضرت محمد(ص) اشاره میکند که در شب معراج، عِلم امیر المؤمنین(ع) به صورت قطار شترانی با بارهای سنگین تمثّل میباید: شب أسری رسول نیکفرجام *** قطاری دید بیآغاز و انجام قطار بیکران اشترانی *** که هر یک را بُدی بار گرانی سؤال از جبرئیل و این جواب است *** که اینها بار علم بوتراب است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۶۵، ۴۶۶ و ۶۰۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۷۲، ۲۷۳ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۹۸، ۵۹۹ و ۶۰۲.
- ↑ تجلیگاه مانند نسیم است *** که زونه جسم و جان را لرز و بیم است نسیمی کان وزد بر غنچه گل *** شکوفایش نماید بهر بلبل به سالک میفزاید انبساطش *** که دنیا را کند سَمّالخِیاطش دو عالم را کند یکجا فراموش *** بگیرد شاهد خود را در آغوش سفر بنماید از هر چه نمود است *** به سوی آنکه او عین وجود است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۱۷) سم الخیاط: سوراخ سوزن.
- ↑ شرح دفتر دل، ج۲، ص۵۷۷، ۵۷۸ و ۵۸۵.
- ↑ تجلیات اسماء و صفاتی *** خفیف است و تجلیات ذاتی نماید سینهات را جرحهجرحه *** چو همام شریحت شرحهشرحه تجلی، گاه همچون باد صرصر *** فرود آید به دل الله اکبر بسان گردباد و برگ کاهی *** نماید با تو گر خواهی نخواهی تجلی چون که این سانت ربودت *** به لرزه آرد آندم تاروپودت ز جایت خیزی و افتی و خیزی *** همی افتان و خیزان اشک ریزی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۱۸، ۵۱۹)
- ↑ «موسی بیهوش افتاد» سوره اعراف، آیه ۱۴۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۹۹، ۶۰۰ و ۶۰۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص۲۶، ۲۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۶۲ ـ ۱۶۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۹۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۶۱ و ۶۱۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۶۱۸، ۶۱۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۵.
- ↑ «و اینکه آدمی را چیزی جز آنچه (برای آن) کوشیده است نخواهد بود * و اینکه (بهره) کوشش وی زودا که دیده شود» سوره نجم، آیه ۳۹-۴۰.
- ↑ مقدمة و شرح حسن حسنزاده آملی بر آغاز و انجام خواجه نصیر طوسی، ص۱۳۴. ز دنیای پلید ماست دوزخ *** فشار مرگ و گور و رنج و برزخ جهنم را نه نامی و نمودی *** اگر بَد در جهان از ما نبودی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۳۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۴۶۷.
- ↑ در عالم برزخ صور برزخی به انشای نفس است و نفس مناسب با اعمال خویش انشاء میکند؛ چنانکه مغموم پیوسته میگوید: ﴿يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ﴾ [«کاش میان ما و شما دوری خاور تا باختر میبود که بد همنشینانی هستید!» سوره زخرف، آیه ۳۸] و نمیتواند افکار خوب کند. (حسن حسنزاده آملی، هزارویک نکته، ص۶۲۶)
- ↑ «و آنگاه که جانوران وحشی را گرد آورند» سوره تکویر، آیه ۵.
- ↑ «هر کس آنچه نیکی ورزیده به سود خود و آنچه بدی کرده است به زیان خویش است» سوره بقره، آیه ۲۸۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۴۰۶ و همو، شرح مصباح الانس، ص۲۰۲ و ۳۸۵ و ۳۹۳. اگر انسان ملکاتِ خوش تحصیل کند و دنبال دزدی و هرزگی و دیگر کارهای بد نرود، با بدنی محشور میشود که خوب و خوش و دارای صورت و چهره خوب است؛ یعنی با بدن انسانی و به صورت انسان محشور میگردد؛ در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است: «سعی کنید که به صورت انسان محشور بشوید تا شفاعت ما شامل حال شما گردد»؛ این همان «بدن مکسوب» است که آیه شریفه میفرماید: ﴿لَهَا مَا كَسَبَتْ﴾؛ در ادامه به «بدن مکتسب» نیز اشاره میشود: ﴿وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ﴾ (سوره بقره، آیه ۲۸۶). اکتساب از باب افتعال است؛ یعنی آنچه به دست میآورد، به حیله و تزویر و دغلی و دزدکی است و بدین جهت بدنش هم بدن مکتسب میشود. پس بدن انسان در آن نشئه یا مکسوب است یا مکتسب که این به لحاظ بذرها و ملکات خوب و بدی است که دارد. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۳۴۸)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۶۹ و همو، شرح مصباح الانس، ص۲۰۱.
- ↑ در قرآن کریم آیاتی مربوط به تجسم اعمال انسان آمده است؛ از جمله: ﴿وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا﴾ «و آنچه کردهاند پیش چشم مییابند» سوره کهف، آیه ۴۹؛ ﴿يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ﴾ «گناهکاران از چهرههایشان شناخته میشوند» سوره الرحمن، آیه ۴۱.
- ↑ سعادتمندان به دلیل صفای درون و عدالت اخلاق، قرین صُوَر حسنه و لؤلؤ و مرجان هستند و اشقیاء به دلیل پلیدی عقاید و بدی اخلاق و کژی عادات، همنشین حمیم و زقوم و عقربها و مارانند. (حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۵۵، ۵۵۶)
- ↑ این سؤال پیش میآید که «آیا در این دنیا خوک میگوید که من در عذابم؟»؛ نمیگوید؛ چون خوک، خوک است؛ پس انسانی که حرامخوار است و در آنجا به صورت خوک محشور میشود، چگونه میگوید: «من در عذابم؟»؛ پاسخ این است که خوک، خوک است؛ اما در آنجا «انسان» خوک شده است و برای همین رنج میبرد؛ میفهمد که انسان است و این فهم و ادراک مایه رنجش او میشود. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۱۰۵، ۱۰۶)
- ↑ «و آنگاه که جانوران وحشی را گرد آورند» سوره تکویر، آیه ۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۱۵ و همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۱۰۵.
- ↑ اکنون هم اگر دیده برزخی شما باز شود و ماورای طبیعت را بنگرید، میبینید که ﴿إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ﴾؛ چه درندهها، گرگها و پلنگهایی و چه مار و عقربهایی در لباسهای خیلی گرانقیمت! (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۷۲۹) وَ نِعْمَ الْأَنِينُ كَانَ فِي الدَّهْرِ مُؤْنِسِي *** قَصُرْتُ مِنْ أَشْبَاحِ الْأَنَاسِ بِخِيفَةٍ أُنَاسٌ كَنَسْنَاسِ وُحُوشٍ بَهَائِمَ *** أَضَلُّ مِنَ الْأَنْعَامِ دُونَ الْبَهِيمَةِ وَلَوْ كُشِفَ عَنْكَ الْغِطَاءُ لِتُبْصِرَ *** سِبَاعًا ذِئَابًا أَوْ ضِبَاعًا بَغِيضَةً ترجمه: چه خوش بود آن نالهها که انیس همیشه من بود؛ پس، از مردمنماها بسیار در هراس شدم؛ مردمی که بهسان نسناس از وحوش و بهایم بودند؛ گمراهتر از چهارپایان و پستتر از بهایم. اگر پرده از جلوی چشمان تو کنار رود، هر آینه میبینی درندگانی گرگ و کفتارگونه در بیشه. (حسن حسنزاده آملی، صحیفة زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۹۲، ۹۳) در الهینامه آمده است: «همه ددان را در کوه و جنگل میبینند، حسن در شهر و ده» (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۳۷) اینکه ما بینیم در صبح و مسا *** جمله اشیاء، رجالند و نسا اقعیاند و اژدهایند و نهنگ *** گرگ و بوزینهاند و کفتار و پلنگ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴۷)
- ↑ نورانیت، صفا، واقعیت و ملکوتی شدن از همین رکوع و سجود که ظاهر امر است، برای انسان متحقق میشود. خداوند دو تن از بزرگان را بیامرزد؛ یکی درباره آن دیگری میگفت: نگاهم بر او افتاد و دیدم نورش چشمم را میزند؛ مثل اینکه آدم آفتاب را ببیند و مجبور شود چشمش را ببندد؛ چراکه مراقبتی قوی داشت؛ همانطور که از جناب رسول الله(ص) روایت شده است: کسانی که اهل بهشت هستند، وقتی به تلاوت بنشینند، خانه ایشان همانند ستارگان میدرخشد. آسمانیها این زمینیهای اهل قرآن را با نورانیت مختلف به اندازه حشر با خدا و قرآنش میبینند. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش اول، ص۵۰۲ و همو، شرح مصباح الانس، ص۶۱۷)
- ↑ همو، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۴۴ ۵۴۵ و همو، شرح مصباح الانس، ص۶۱۶.
- ↑ همو، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۹۷. اگر برای انسان کشف حجاب و غطاء شود و باطنبین گردد، قیامت او در همین دنیا برایش قیام میکند و بهشت و دوزخ را که ثمره اعمال خوب و بد است، مشاهده مینماید. اینطور نیست که باید حتماً به انتظار مرگ طبیعی نشست تا بعد از آن، بهشت و لذت علیا دست دهد، بلکه آنهایی که فرورفته و غرق در جبروتند، حالا هم که نفسْ پیوند با بدن دارد، بهشت و این لذت را درمییابند. قیامت را پس از بُعد زمانی *** چه پنداری که خود اینک در آنی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۱۲) برای انسانهای معمولی، حشرِ در قیامت از مسائل ماورای طبیعت به شمار میآید؛ ولی برای اولیای حق الان قیامتشان قیام کرده است؛ لذا انسان در عرفان عملی به جایی میرسد که چشم برزخیاش باز میشود؛ یعنی انسانها را مطابق سیرت و ملکاتشان مشاهده میکند؛ اگر همینطور پلهپله پیش بروید، میرسید به امام عارفین و متقین، حضرت وصی، امیرالمؤمنین(ع) که میفرماید: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِينًا»؛ «اگر پردههای حجاب از پیش دیدگانم برداشته شود، چیزی بر یقینم نمیافزاید»؛ دنیا و آخرت به آن صورتی که بر ما حجاب است، برای آن حضرت حجاب نیست. من قیامت را به چشم خویش میبینم کنون *** ای که پنداری قیامت بهر تو فرداستی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۲۴) اصل این است که چشم برزخی انسان بینا باشد؛ اگر بصیرت من مثل بَصَرم (چشمم) نمیبیند، باید معالجه شود؛ «دیدن» تعجب ندارد؛ این خاصیت و لازمه بصر و بصیرت است که ببینند؛ تعجب در ندیدن است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۱۴۳ و گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۲۰۹، ۲۱۰)
- ↑ اعمال دو جهت دارند: یک جهت «ظواهر مادی» و جهت دیگر «سرّ و باطن» آنهاست؛ ظواهر مادی اینجایی است؛ مثل حرکات، و سکنات، گفتوشنود و سعی ما که عرض هستند و در دل این عرض «حقیقتی» متجسّم و به تعبیر دیگر متحقّق و متقرّر است که این معنا را تعبیر به تجسم اعمال میکنند؛یعنی سرّ، روح و جوهر آن عمل. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۰۱).
- ↑ در روایتی امام باقر(ع) به باطن انسان در دنیا اشاره میکند: «قَالَ أَبُو بَصِيرٍ لِلْبَاقِرِ(ع): مَا أَكْثَرَ الْحَجِيجَ وَ أَعْظَمَ الضَّجِيجَ! فَقَالَ: بَلْ مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ! أَ تُحِبُّ أَنْ تَعْلَمَ صِدْقَ مَا أَقُولُهُ وَ تَرَاهُ عِيَاناً فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَى عَيْنَيْهِ وَ دَعَا بِدَعَوَاتٍ فَعَادَ بَصِيراً. فَقَالَ: انْظُرْ يَا أَبَا بَصِيرٍ إِلَى الْحَجِيجِ! قَالَ: فَنَظَرْتُ فَإِذَا أَكْثَرُ النَّاسِ قِرَدَةٌ وَ خَنَازِيرُ وَ الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ مِثْلُ الْكَوْكَبِ اللَّامِعِ فِي الظَّلْمَاءِ. فَقَالَ أَبُو بَصِيرٍ: صَدَقْتَ يَا مَوْلَايَ! مَا أَقَلَّ الْحَجِيجَ وَ أَكْثَرَ الضَّجِيجَ»؛ ابوبصیر به امام باقر(ع) عرض میکند: «چه فراوانند حاجیان و چه زیاد است شیون و ناله!» امام(ع) میفرماید: «بلکه بهتر است بگویی چه فراوان است ناله و چه اندک است حاجی؛ آیا دوست داری درستی آنچه را به تو گفتم، بدانی و آشکارا آن را ببینی؟» پس دستش را بر چهره ابوبصیر کشید و دعاهایی خواند و او بصیرت یافت؛ سپس فرمود: «ای ابوبصیر! به حاجیان بنگر»؛ ابوبصیر میگوید: «من نگریستم و ناگاه همه مردم را دیدم که میمون یا خوک هستند و مؤمن در میانشان چون اختری درخشان در تاریکی است»؛ ابوبصیر گفت: «راست گفتی سرورم، چه اندک است حاجی و چه فراوان است شیون و ناله!» (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۴۶، ص۲۶۱)
- ↑ تو را تبلی السرائر هست در پیش *** جوانی بنگر و برّانی خویش نمیدانی که در تبلی السرائر *** شود هر باطن آنجا عین ظاهر حجابت شد در اینجا حکم ظاهر *** در آنجا حکم باطن هست قاهر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۷۸)
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۶۸ ـ ۱۷۳.
- ↑ «بیگمان او کرداری ناشایسته است» سوره هود، آیه ۴۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۲۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۳۱۵ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۹. در امتداد زمانی خودمان از «الف» تا «باء» که نوبت زندگی هر یک از ماست، کتاب و دفتر وجودمان را به حقایقی مینگاریم و علم و عمل را انسان ساز و جوهر مییابیم (همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش اول، ص۹۹)
- ↑ ﴿وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ «و جز (برای) آنچه کردهاید کیفر نمیبینید» سوره صافات، آیه ۳۹. جزا نفس عمل باشد به قرآن *** به عرفان و به وجدان و به برهان (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۷۸)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۵۵. الهی! میوه در طول هسته خود است و جزا در طول عمل، بلکه نفس عمل؛ ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ﴾ [«روزی که هر کس هر کار نیکی انجام داده است پیش رو مییابد و هر کار زشتی کرده است» سوره آل عمران، آیه ۳۰]. خوشا آنکه «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ» است! (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۲۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۸۱، ۱۸۲؛ ﴿وَاللَّهُ مَعَكُمْ وَلَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ﴾ «و خداوند با شماست و هرگز از (پاداش) کردارهایتان نمیکاهد» سوره محمد، آیه ۳۵.
- ↑ علم، عین عالم و معلوم است و نوری است که خدا آن را در قلب هر که بخواهد، مینهد «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ» و با اتحاد علم و عالم و معلوم، علم عین نفس و چشم وی میشود؛ یعنی علم عینیت با ذات نفس پیدا میکند و چشم نفس میگردد و انسان به واسطه آن از مهالک محفوظ میماند و به سوی خدای ذیالمعارج عروج میکند و به بهشت ذات که هیچ بهشتی با آن برابری نمیکند، منتهی میشود؛ خدای که گویندهای باعزت است میفرماید: «و در بهشت من داخل شو». (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۸۰، ۶۸۱)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۴۴. اتحاد آکل و مأکول به طور مطلق در همه شیء حکمفرماست. اگر آکل «بدن» است، «غذا» (مأکول) با او متحد میشود و اگر آکل «نفس ناطقه» است و مأکول «علم و دانش»، باز هم مأکول (علم و دانش) با آکل (نفس ناطقه) متحد میشود. غذا باید از سنخ مغتذی باشد و بین آن دو باید سنخیت حکمفرما باشد؛ نفس ناطقه غذا را از سنخ خودش میگیرد و نیرو و رشد و تعالی پیدا میکند؛ یعنی معانی و حقایق و معارف را. اگر غذا به بدن و یا نفس نرسد، تعالی و رشد معنا ندارد. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۲۸ و ۴۲۰، ۴۲۱)
- ↑ آگاهی مفهومی چندان کاری نمیرسد؛ برای مثال میدانیم فلان نوع حلوا را چگونه باید پخت؛ آرد و روغنش و عسلش چقدر است؛ اما حلوا نچشیدهایم و آن لذتی را که خورنده حلوا ادراک میکند، نداریم؛ با «حلوا حلوا» که دهان شیرین نمیشود؛ تا نچشی ندانی. دانایی مفهومی غیر از دارایی ذوقی و شهودی است. در دردها نیز چنین است؛ برای مثال آنکه دندانش درد گرفت و به دندانپزشک رجوع کرد، میداند درد چیست؛ اما پزشک فقط مفهوم درد را ادراک میکند، نه خود درد را. غرض اینکه باید معانی واقعی اسماء و صفات الهی را دارا شد. (حسن حسنزاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۲۶)
- ↑ «بیگمان او کرداری ناشایسته است» سوره هود، آیه ۴۶.
- ↑ «به کیفری برابر (با کردار آنان)» سوره نبأ، آیه ۲۶.
- ↑ «و شما را جز (برای) آنچه میکردید کیفر نمیدهند» سوره یس، آیه ۵۴.
- ↑ «چون انسانی باندام، بر او پدیدار گشت» سوره مریم، آیه ۱۷.
- ↑ باغی از باغهای بهشت.
- ↑ حفرهای از حفرههای دوزخ.
- ↑ مطابق با کریمه ﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ «هنگامی که مرگ هر یک از آنان فرا رسد میگوید: پروردگارا! مرا باز گردانید! * شاید من در آنچه وا نهادهام، (بتوانم) کاری نیکو انجام دهم؛ هرگز! این سخنی است که او گوینده آن است و پیشاروی آنان تا روزی که برانگیخته گردند برزخی خواهد بود» سوره مؤمنون، آیه ۹۹-۱۰۰. بعثْ بعد از برزخ است و عذاب قبر در برزخ رخ میدهد. (حسن حسنزاده آملی، هزارویک نکته، ص۶۳۴)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۸۱ و ۱۸۲؛ حسن حسنزاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۲۶ و ۱۲۷؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۴۴ و ۶۰۳؛ همو، هزارویک نکته، ص۴۳۴ و ۶۰۴، ۶۰۵ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۹. بلی علم است که انسانساز باشد *** مر او را هم عمل دمساز باشد چو علماند و عمل بانی انسان *** هر آن کس هر چه خود را ساخت هست آن لذا باشد قیامت با تو هشدار*** قیامت را برون از خود مپندار (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۷۸، ۴۷۹)
- ↑ ﴿لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ «در آن است آنچه بخواهند و نزد ما، بیشتر (نیز) هست» سوره ق، آیه ۳۵.
- ↑ «و به راستی تو را خویی است سترگ» سوره قلم، آیه ۴.
- ↑ «و اینکه آدمی را چیزی جز آنچه (برای آن) کوشیده است نخواهد بود» سوره نجم، آیه ۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۴۲، ۱۴۳، ۵۹۵، ۶۶۸ و ۶۶۹.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۷۳ ـ ۱۷۹.
- ↑ بلی علم است که انسانساز باشد *** مر او را هم عمل دمساز باشد چو علماند و عمل بانی انسان *** هر آن کس هر چه خود را ساخت هست آن لذا باشد قیامت با تو هشدار*** قیامت را برون از خود مپندار (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۷۸، ۴۷۹)
- ↑ دفتر حق است دل، به حق بنگارش *** نیست روا پر نقوش باطله باشد
- ↑ «اگر پردههای حجاب کنار رود، بر یقین من افزوده نمیشود». (محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۶، ص۱۳۵)
- ↑ «بیگمان نیکیها بدیها را میزدایند» سوره هود، آیه ۱۱۴.
- ↑ استعدادِ به هدر رفته، هوشِ به مقصد نرسیده.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۰، ۴۱، ۹۰، ۱۰۶، ۱۴۵، ۲۶۲-۲۶۴، ۵۴۵، ۵۴۶، ۵۹۵ و ۵۹۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۷۹ ـ ۱۸۲.
- ↑ «گستره (فرمانفرمایی) هر چیز در کف اوست» سوره مؤمنون، آیه ۸۸.
- ↑ مراتب وجود را شئون میگویند.
- ↑ «او، آغاز و انجام و آشکار و نهان است» سوره حدید، آیه ۳.
- ↑ «و اوست که در آسمان خداست و در زمین خداست» سوره زخرف، آیه ۸۴.
- ↑ ﴿وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ﴾ «و (نیز) در خودتان، آیا نمینگرید؟» سوره ذاریات، آیه ۲۱.
- ↑ ما جدولی از بحر وجودیم همه *** ما دفتری از غیب و شهودیم همه ما مظهر واجب الوجودیم همه *** افسوس که در جهل غنودیم همه (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۷۸) در جهل غنودن: در خواب جهالت بودن.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۶۴ و همو، شرح مصباح الانس، ص۳۴۹ و ۳۵۳.
- ↑ نمونهای از اسمای الهی، به اندازه سعه وجودی انسان، در آدم قرار دارد و با آن به خارج مرتبط میشود و از خارج گسیخته نیست؛ در واقع نفسْ حصهای از مطلق وجود و لطیفهای روحانی است که با رب مطلق ارتباطی بیتکیّف و بیقیاس دارد. از حصه وجودی تعبیر به جدول، سرّ، کانال وجودی، ربّ، قلب، عین ثابت، حصّه مخفیّه، لطیفه میشود؛ این جدول راهی به بحر بیکران هستی است و به اندازه اعتدال وجودی و مزاجی و سعه وجودی از دریای صمدی بهره دارد. نفس ناطقه ما کانال گرفتن ماست؛ الهامات و برکات و اشراقات و القائات سبوحی باید از «کانالمان به دریای بیکران هستی» حاصل شود. نفسْ مجردی است که نوعی تعلق با بدن دارد و با حواس وی ارتباط با موجودات مادی پیدا میکند و اسرار آنها را درمییابد -اسرار موجوداتِ اینجا، ظلّ و آیات و مرتبه نازله حقایق اسماء هستند- وی کمکم قوی میشود، به متن و اصل و رأس آنها آگاهی پیدا میکند و با بالارفتن و ارتقای وجودی به واسطه سعهیافتن از معلومات و عمل، اعتدال مییابد و در صراط مستقیم انسانی قرار میگیرد. پس علم و عمل به او سعه وجودی و شرح صدر میدهد و با این دو بالِ علم و عمل به اوج حقایق سیر کرده و او را نهایت و حدّ یقف نیست، بلکه انسان فوق مقام تجرد است؛ به این معنا که مقام لایقفی دارد و در جایی نمیایستد و ظرفیت وی پر نمیشود. (حسن حسنزاده آملی، ممدّ الهِمم در شرح فُصوص الحِکمَ، ص۶۳۹؛ همو، هزارویک کلمه، ج۱، ص۱۱۶؛ همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۳۰؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۴۸۹، ۴۹۰ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۱۲ و ۴۸۸)
- ↑ با اندکی تأمل درمییابیم کثرات و ماهیات به وجود برمیخورند و آن را کثرت میبخشند. من و تو عارض ذات وجودیم *** مشبکهای مرآت وجودیم (شیخ محمود شبستری) او یک حقیقت است، ولی مشبّک و به تعبیری جداول و شعب و شئون و مظاهر پیدا کرده است و همه عارض بر این ذات شدند و باعث تکثّر وی گردیدند؛ ولی این تکثّر باعث دوگانگی و بینونت تقابلی، یعنی هذا و ذاک نشده است؛ هذا و ذاک، یعنی عالم طبیعی جداییِ همه از او را میگوید؛ ولی عالم الهی به برهانش میگوید: ﴿بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ﴾ (سوره مؤمنون، آیه ۸۸). جدایی میان موجودات و حقیقت وجود ممکن نیست. ممکنات و مخلوقات با خدا تمایز دارند، ولی نه تمایز تقابلی؛ زیرا تمایز دو قسم است: تمایز تقابلی و تمایز احاطی؛ در تمایز تقابلی هذا و ذاک، یعنی جدایی این از آن موجود است و چنین تمایزی نمیتواند بین خدا و خلقش موجود باشد؛ چراکه لازمه آن، جدایی خدا از موجودات و استقلال خلق است، در حالی که موجودات مربوب ربالعالمین هستند و خدای تعالی ربّ بالاسر آنهاست؛ ﴿وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ﴾ (سوره بروج، آیه ۲۰)، و مراد از بالاسر بودن، جدایی نیست و منظور از آن، تمایز احاطی است که حق تعالی محیط و موجودات محاطند. پس من و تو، یعنی این جداول و امواج و هیآت و حدود، عارض این بحر وجود میشویم، بدون اینکه از او بریده و گسیخته باشیم. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۱۵، ۱۱۶)
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۲۵، ص۱۷.
- ↑ «پس پاکا آنکه فرمانفرمایی هر چیز در دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید» سوره یس، آیه ۸۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۰۷ و همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۷۴.
- ↑ به وِزان نَفَس انسانی که کلمات و حروف میسازد، آنچه از نَفَس رحمانی (صادر اول) تعیّن مییابند، کلمات وجودی نامیده میشوند و همه کلمات وجودی، یعنی ماسوی الله، منقوش بر روی رقِّ مَنشُور، یعنی صادر اولند و به ید قدرت حق نوشته شدهاند و ﴿مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ﴾ «نوشتن کلمات خداوند پایان نمیپذیرفت» (سوره لقمان، آیه ۲۷)؛ و ﴿لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي﴾ «اگر برای (نوشتن) کلمات پروردگارم دریا مرکّب میبود پیش از آنکه کلمات پروردگارم به پایان رسد آن دریا پایان مییافت» (سوره کهف، آیه ۱۰۹). (کهف، آیه ۱۰۹) پس انسان و هر موجودی کلمهای از کلمات الله است؛ جدولی است از دریای وجود، به خصوص انسان که جان عالم است و دری دارد که به عالم ملکوت باز میشود و ﴿إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ﴾ «خداوند تو را به کلمهای از خویش نوید میدهد (که) نامش مسیح پسر مریم است» (سوره آل عمران، آیه ۴۵). انسان کامل از آن طرف که جامع اسماء و صفات و مظاهر کونیه است، فقیر، عبد و محتاج میباشد و دستش به گدایی بلند است و از جنبه ملکوتیاش، کلمه است، مصطفی است، مجتبی است، یدالله است، عین الله است؛ من اینطورم، من آنطورم از زبان ائمه(ع) -که هرگز در مقام خودستایی نیستند و در مقام بیان حقیقت هستند- از این باب است؛ از جنبه خلقیشان تضرع و زاری دارند و از جنبه ملکوتیشان خبر از کمالات خود میدهند. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۸۴؛ همو، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶، ۷ و همو، هزارویک کلمه، ج۱، ص۲۰۵، ۲۰۶)
- ↑ آنچه از علم به عین آمده، به تمام جهت نازل نشده است، بلکه ملکوتش به دست آن کس که ملک و ملکوت در دست وی میباشد، قرار دارد. پس آگاه باشید به این که شما جدولی از بحر صمدی هستید، مِثل دیگر کلمات نوری وجودی، و آن بحر ملکوت شماست؛ ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ «پس پاکا آنکه فرمانفرمایی هر چیز در دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید» (سوره یس، آیه ۸۳). بنابراین جدایی از حق معنا ندارد و هیچ ذرّهای به تمام جهت از خدای سبحان نازل نشده است، به طوری که به آن سویش پیوسته نباشد. اشیاء به تمامتشان از علم به عین نازل نشدهاند و استقلال وجودی ندارند، بلکه در حالی که متصل به اصل خودشانند، نازل شدهاند و اصلشان همان ملکوتشان است؛ از اینرو آنچه عاید سالک میشود و القائات و تمثلاتی که به او روی میآورد، همه درونیاند، نه بیرونی و آنچه بر او فائض میشود، درواقع در او فائض میشود؛ ﴿أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا﴾ «از آسمان آبی فرو باران د آنگاه رودهایی -هر یک به گنجایی خویش- روان شد» (سوره رعد، آیه ۱۷). پس انسان در تحصیل علوم و معارف و اعتلا به مقام قرب الی الله ولقاء الله نباید به انتظار چیزی خارج از حقیقت خود باشد که بیاید و نزدش صورت یابد، بلکه باید بداند که علوم و معارف و تمثلات همه در او تحقق مییابند، و اعتلا و ارتقا و اشتداد و سعه وجودی او به حسب کمال، یعنی اتصاف گوهر ذاتش به صفات ربوبی و تخلق به اخلاق الهی است. (حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۳۴؛ همو، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۷۶، ۷۷ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۴، ۵۵)
- ↑ یکایک ماسوی از عقل اول *** گرفته تا به آخر هست جدول (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۳۷)
- ↑ «سرّ» در اصطلاح اهل الله به معنای حصه هر موجودی است که با این حصه امکان فقری به حق مرتبط است و ملکوت هر شیء محسوب میشود و ﴿بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ﴾ «گستره (فرمانفرمایی) هر چیز در کف اوست» (سوره مؤمنون، آیه ۸۸). سرّ، ملکوت، حصه و جدول وجودی هر شیء در دست اوست و هیچ کدام از موجودات از او بریده نیستند. هر موجودی با حصه خود به بحر بیکران وجود صمدی و همه موجودات پیوسته است و به ظل الله که صادر اول است، مرتبط است. هر کلمه وجودی میگوید که من دارای اصلیام و پشتوانه من یک حقیقت میباشد؛ خواه مرتبهای اقوی از همه مراتب مثل صادر نخستین باشد؛ خواه انزل مراتب وجود مثل هیولی. توحید نیز به همین معناست: همه موجودات متعیّن، متکی به واجب الوجودِ بیتعیّناند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۹۴، ۱۹۵ و ۵۳۳، ۵۳۴)
- ↑ عالم به حق ارتباط دارد به ارتباط افتقاری در وجود خودش، و حق به عالم ارتباط دارد از حیث ظهور احکام و صفاتش. «حق» از آن جانب میبخشد و «موجودات» از این طرف، تکامل و رشد مییابند. از آن جانب بود ایجاد و تکمیل *** وز این جانب بود هر لحظه تبدیل (شیخ محمود شبستری) پس عالم و حق به یکدیگر مرتبطند؛ لکن جهت ارتباط یکی نیست؛ از جانب عالم افتقار است و از جانب حق اشتیاق. سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد *** ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود (حافظ) طرفین خواهان یکدیگرند. پیش از آنکه ما «خداخدا» کنیم، او «گداگدا» میکند؛ زیرا «غنی» گدا میخواهد و سائل و مظهَر طلب میکند تا فیض خود را به او برساند. خداوند جواد است و جوادْ گدا را میخواهد که به او بدهد. «جواد» یکی از اسماء الله است و خواهان سائل و گداست. پس همانطور که گدا «خداخدا» میکند، جود خدا هم «گدا گدا» میکند. غافر و تائب آمدند طالب مذنب از ازل *** بیشمر اسم حق همی این سمت اقتضا کند تشنه به سوی آب و خود تشنه تشنه است آب *** گدا «خدا خدا»، کند خدا «گداگدا» کند (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۱۰) اگر روزی و رحمت عامه نباشد، چه کسی میتواند خود را نشان دهد؟! اگر سریان در موجودات و ظهور ذات رب در عالم نبود، عالم وجود نداشت. پس همه به نعمت وجود موجودند و از آن طرف نیز رب بیمظاهر امکان ندارد هیچ چیز از حق تعالی بریده نیست، بلکه همه به او در اصطلاح امکان فقری و امکان نوری دارند و ﴿بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ﴾ «گستره (فرمانفرمایی) هر چیز در کف اوست» (سوره مؤمنون، آیه ۸۸). در بیانی دیگر، همه موجودات کلمات الله هستند و عالم کتاب الله و تصنیف حق است و حق نسبت به همه اضافه اشراقی دارد؛ همانند کمالات وجودی انسان و اعضا و جوارح و قوای ظاهر و باطن که قائم به نفساند و نفس به همه آنها اضافه اشراقی دارد و به همه آنها متکلّم است. (حسن حسنزاده آملی، ممدّ الهمم در شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۲ و همو، شرح مصباح الانس، ص۱۶۲، ۱۶۳، ۳۱۰، ۴۳۹، ۴۷۴ و ۵۰۴)
- ↑ هرچه واسطه موجود از مبدأ اول بیشتر شود، امکان فقری بیشتر میشود؛ برای مثال زمین در پیدایش خود به وجودات قبلی نیازمند است و باید ابتدا عقول و مفارقاتی نظیر عقل اول و صادر نخستین محقق شوند تا آن تحقق یابد؛ صادر نخستین و یا عقل اول به واجب الوجود نزدیکند و پس از آنها عقول دیگر قرار دارند، آنگاه نوبت به اجرام علوی میرسد و لحظه به لحظه امکانات، یعنی مراتب وجود بیشتر میشود و واسطهها مضاعف و انباشته میشود. بنابراین در تحقق این موجود (زمین) در مرحله پایین باید معدات و شرایط و وجودات فراوانی فراهم آید تا نوبت به این وجود برسد؛ در تضاعف امکانات، امکانات فقری نوری وجودی در قوس نزول شدت مییابند و بیشتر میشوند. پس هر کجا واسطه کمتر باشد، وجود قویتر است و هر کجا امکانات بیشتر و وسایط فراوانتر باشد، وجود ضعیفتر است؛ چنانکه در قوس صعود انسان در راه استکمال و ارتقا پلهپله وجودش قوی میشود و هر چه بالاتر میرود و وسایط کمتر و قویتر میشود، قلم و فکر و آثار وجودی وی شدت مییابد؛ به طوری که یک تنه میلیونها نفر را تحت الشعاع قرار میدهد: ﴿إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا﴾ «به راستی ابراهیم (به تنهایی) امتی فروتن برای خداوند و درستآیین بود» (سوره نحل، آیه ۱۲۰). و البته هر چه بالاتر میرود و نزدیکتر میشود، صفات محض و خالص حقتعالی بیشتر در وی تجلی میکند و نور بیشتری مییابد و هر چه دور میگردد، ظلمانیتر میشود. در بیانی دیگر، وجود هرچه تنزل مییابد و هر چه از بطن وحدت و وحدت حقیقیه- که مختص حقتعالی است- تنزّل پیدا میکند، آثار کثرت در او بیشتر نمایان و به ناچار حدودش زیاد و محدودتر میشود تا به عالم طبیعت و ماده میرسد و به نهایت محدودیت و ضیق و تنگنا میافتد؛ از آن سو انسان هر چه به عالم اله نزدیکتر میشود، از حد به در میرود و سعه وجودی و اعتلا و ارتقا مییابد. پس انسانی که معارف میآموزد و مراقبت دارد، حشر با عالم اله پیدا میکند و از ضیق و جهل و حد بیرون میآید و هر چه بالاتر میرود، وسیعتر و شریفتر میشود؛هرچه عروج پیدا میکند، سعه وجودیاش بیشتر میشود و با عالم مفارقات سنخیت پیدا میکند و کمکم بر آن هم احاطه مییابد و خلیفة الله، یعنی جانشین حق میشود؛ جانشین و مستخلَف کسی است که به صفات مستخلِف متّصف باشد، وگرنه چگونه میتواند خلیفه او باشد؟ انسان کامل چنین ویژگیای پیدا میکند که دیگران این رتبه و سمت و صفت را ندارند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۳۲۵، ۳۲۶ و ج۳، ص۲۴۳)
- ↑ هویت حقتعالی ساری در انسان است و همچنین در هر موجود عالم نیز به قدری که حقیقت آن موجود به حسب استعداد و قابلیتش طالب است، سریان دارد. (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۱، ص۵۳.
- ↑ ازین جدول بیابی هرچه پایی *** چو این دفتر نمییابی کتابی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۳۷)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۱۱۷ و شرح دفتر دل، ج۲، ص۳۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۴۱ و همو، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۷۷. گر از قید خودی وارسته باشی *** ازین جدول به حق وابسته باشی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۳۷) در این بیت مراد از «وارستگی از قید خودی» لایروبی کردنِ این جدول است تا این جدولِ تطهیر شده مجرای حق شود و اسماء و صفات در آن تجلی نماید. لازمه وارستگی از قید خودی، قطع تعلقات نفس از بدن و نشئه مادون است تا حقیقت انسانی روی به آن سوی عالم آورد و از ملکوتش با ملکوت عالم مرتبط گردد. (شرح دفتر دل، ج۲، ص۳۹)
- ↑ «از آسمان، آبی فرو فرستاد» سوره بقره، آیه ۲۲.
- ↑ هر موجودی از نقص و عجز گریزان است و چون در قوس نزول از اصل دور شده و دچار نقص و زنگار گشته و از طرف دیگر با جدول وجودیاش از اصل خود بریده نشده است، در قوس صعود او را طلب میکند، نه از باب طلب مجهول مطلق، بلکه از حیث طلب آن مجهول و آن حقیقت مطلقی که در قوس نزول از وی تنزّل یافته است و به نحو انزال و اجمال او را در بردارد. پس ما به اندازه حیطه وجودی و جدول وجودی خود خدای سبحان را مورد خطاب قرار میدهیم و به مجهول مطلق خطاب نمیکنیم. مجهول مطلق هیچ است و تعیّن وجودی ندارد؛ بنابراین نداکردن او بیمعناست و ما درواقع از حصه وجودی خویش و به اندازه شهود خود از وجود مطلق، او را صدا میزنیم. اجمال سخن اینکه: «از ناحیه جدول وجودی خویش به او رسیدن و از او سخن گفتن». پس باید با او آشنایی حاصل شود؛ ﴿وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ﴾؛ ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ﴾. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۴۸، ۳۴۹ و ۵۱۲ و ۵۱۴؛ شرح دفتر دل، ج۲، ص۴۰)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۱۹۲ و همو، شرح مصباح الانس، ۳۴۸، ۳۴۹ و ۵۱۴. چنانکه عقل را باشد محقق *** نشاید طالب مجهول مطلق همین حکم محقق در خطابست *** که با مجهول مطلق ناصوابست خطاب ما بود با حقتعالی *** ازین جدول که بخشیده است ما را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۳۷)
- ↑ در بیانی دیگر، همگی نقوشِ روی رَقّ منشور و پرده آویخته صادر اول حقاند، و خلق همه مخلوقات مقدّر و اندازهگیری شده است و هر شیء را با الگوی خاص بریده و مطابق قابلیتش به آن قد و قامت دادهاند. در صادر اول خلق و اندازهگیری معیّن مطرح نیست و رَقِّ منشور همه مخلوقات است؛ البته او مقیّد به قید اطلاق و حقتعالی از این قید اطلاق هم منزه است. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۶۳، ۱۶۴)
- ↑ ﴿إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ «و به راستی تو را خویی است سترگ» سوره قلم، آیه ۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۲۹۱، ۲۹۲.
- ↑ «و اینکه پایان (هر چیز) به سوی پروردگار توست» سوره نجم، آیه ۴۲.
- ↑ «أُوتِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»؛ «به من جوامع الکلم (گنجینههای معرفت) داده شد». (محمد بن علی ابن بابویه،من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۲۴۱)
- ↑ ربّ هر موجودی، جدول وجودی او از بحر بیکران وجود صمدی است. (حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۳۴۱)
- ↑ نیست زان سوتر ز عبادان دهی.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۲۹۱، ۲۹۲؛ همو، دروس شرح نصوص الحکم قیصری، ص۳۱۴، ۳۱۵؛ همو، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۵۹، ۶۰ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۷.
- ↑ «و به راستی تو را خویی است سترگ» سوره قلم، آیه ۴.
- ↑ خدای سبحان به من کلمات جامع عطا کرد. (عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۲۰)
- ↑ از من بپرسید، پیش از آنکه مرا ازدست بدهید. (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱۰، ص۱۲۱)
- ↑ آنچه من میشنوم، تو نیز میشنوی و آنچه من میبینم، تو هم میبینی. (عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۲۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۱۶۷ و همو، شرح مصباح الانس، ص۶۹۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۳۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۵۴.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۸۷، ص۱۵۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۱۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۹۹.
- ↑ ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آوردهاند، همان کسان که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند» سوره مائده، آیه ۵۵. این آیه به اتفاقّ مفسران به امیرالمؤمنین(ع) اشاره دارد.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۹۳، ۵۹۴؛ نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۹ و همو، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۱۴. تَرَى بَشَرًا يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ قَدْ عَلَى *** سَنَا سِرِّهِ آفاقُ مَا فِي الْخَلِيفَةِ ترجمه: بشری را در کوی و برزن روان میبینی، در حالی که نور سرّ وی به همه آفاق خلایق میرسد. (حسن حسنزاده آملی، صحیفة زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۱۲۴، ۱۲۵)
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۸۲ ـ ۱۹۲.
- ↑ بین حقتعالی و نفس مناسبت و مشابهتی کامل و تمام است، به اندازهای که بین هیچ چیز دیگر با حق چنین مناسبتی نیست؛ اگر این مناسبت و مشابهتِ تمام نبود، معرفت حق با معرفت نفس توأم نمیگردید. مراد از «تمام»، مرتبهای فوق تنزیه و تشبیه است و باید بین این دو جمع کنیم؛ نه در تنزیه متوقف شویم و نه در تشبیه؛ یعنی نه با تشبیه محدودش کنیم که مثلاً او زمین است، آفتاب است، ستاره است و نه در تنزیه به خصوص تنزیه از مادیات وقوف کنیم که در این صورت او را از کثرات جدا میسازیم، ولی از عقول نه؛ زیرا عقول نیز منزّه از اجسامند و در این قیدها جا نمیگیرند و تنزیه شما عین تشبیه میشود و او را همسنگ عقول قرار میدهید؛ درست است که با اینگونه تنزیه او را از اجسام و تغیّر و تبدّل و ماده و طبیعت مبرّا میکنید، اما در ردیف عقول جا میدهید. پس باید او را از «تنزیه» و «تشبیه» منزه کنید؛ همانطور که باید او را حتی از قید اطلاق مطلق نماید. (حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۲۲ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۱۸۰، ۱۸۱)
- ↑ همانطوری که ما با همدیگر که مینشینیم از اخلاق و خوی همدیگر خو میگیریم و به صفات هم درمیآییم، نفس انسانی نیز خوپذیر است و اگر به آن سو خو کند، به صفات ملکوت متّصف و انسان کامل میگردد و همه اسماء در او جمع میشوند. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش دوم، ص۹۷۳، ۹۷۴) همی در تحت تدبیر خداوند *** درآید صورتی بیمثل و مانند که در ذات و صفات و در فعالش *** به ن حو اکمل است عین مثالش تعالی الله که از حمأ مسنون *** مثال خویش را آورده بیرون (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۳۷.
- ↑ «ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.
- ↑ مرا با پروردگار حالی است که در آن نه فرشته مقربی میگنجد و نه پیامبر مرسل دیگر. (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱۸، ص۳۶۰)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۴۵، ۴۴۶.
- ↑ «او را از گل آفریدهای» سوره اعراف، آیه ۱۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۱۱، ۶۱۲.
- ↑ «شما جز بشری مانند ما نیستید» سوره یس، آیه ۱۵.
- ↑ مولانا.
- ↑ «در جایگاهی راستین نزد فرمانفرمایی توانمند» سوره قمر، آیه ۵۵.
- ↑ پس آنها به شدت به عالم قدس متصلاند.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۴۸۶-۴۸۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۳۳.
- ↑ انسان کامل مشرقی است که همیشه از او حقایق بروز میکند؛ از اینرو هیچگاه زمین خالی از این حجت الهی و مشرق حقایق نمیشود و باید این قبله کل باشد تا همه و مدار نظام هستی به دور او بگردند. او مرکز دایره عالم است و همانگونه که به ظاهر یک قبله داریم، اسماء نیز یک قبله دارند؛ اسم جلاله «الله» اسم اعظم الهی و قبله و کعبه همه اسماء است و اسماء الله گرد این اسم شریف طواف میکنند. همانطور که اسم جلاله الله قبله همه اسماء است، مظهر این اسم شریف، یعنی انسان کامل نیز قبله همه موجودات است و موجودات و ماسوی الله به دور این کعبه در طوافند؛ بدین جهت حضرت بقیة الله(ع) واسطه فیض حق در نظام هستی است و همه به سوی وی رهسپارند و میکوشند که او بشوند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۴۸۱؛ همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۴۵ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۸ و ۶۳۸)
- ↑ «و هر چیزی را در نوشتهای روشن بر شمردهایم» سوره یس، آیه ۱۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۳۰۱، ۳۰۲ و همو، شرح مصباح الانس، ص۶۶۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، یازده رساله فارسی، ص۱۷۶.
- ↑ چو یابی رتبت سرّ ولایت *** بود اذن الهی از برایت چو صاحب سرّ شدی سرّ تو حاکی است *** چه کاری آسمانی و چه خاکی است در آنگه سرّ تو خود هست معیار *** که اقبالت بباید یا که ادبار کجا باید که خاموشی گزینی *** رَوی در گوشه عزلت نشینی کجا باید چو سیف الله مسلول *** لسانت باشد از منقول و معقول کجا دست تصرّف را گشایی *** به اذن الله کنی کار خدایی به هر حالت مُصیبی و مُثابی *** حسن مشهد، حسینی انتسابی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۰۹) مسلول: برکشیده، از غلاف خارج شده، شمشیرِ برکشیده؛ مُصیبی: درستکار، آنکه قول و فعل و رأی او صواب باشد؛ مُثابی: به ثواب و پاداش نیک رسیدن.
- ↑ خداوند -عزّوجل- در قرآن انسان کامل را خلیفة الله فرموده است. خلیفه جانشین است و باید به صفات مستخلَف باشد و اگر نباشد، چه جانشینی است؟! او باید متّصف به صفات ربوبی باشد، ولی نه به معنای اسماء و مفاهیم؛ برای مثال اگر لغت «محیی» را از فرهنگ لغت بیابیم و بگوییم: «محیی یعنی زندهکننده»، این دانایی غیر دارایی است؛ آنگونه دارایی که حضرت عیسی مسیح(ع) به اذنالله دارا بود و مرده زنده میکرد. بنابراین خلیفةالله باید خود اسم محیی را دارا باشد، نه اینکه فقط دانای مفهوم آن باشد؛ دانایی مفهومی، حلوا حلوا گفتن است و دارایی، چشیدن و رسیدن و یافتن: «أَطِعْنِي حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِي»؛ «از من اطاعت کن تا تو را مانند خود سازم». خلیفةالله در ارتقای وجودیاش طوری بالا میآید که صفات ربوبی در او تجلی میکند؛ مثل جناب خاتم که «مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى اللَّهَ»؛ «هرکس مرا بنگرد، خدا را نگریسته است» و آنطور أسماء در او جمع است که ﴿إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ «و به راستی تو را خویی است سترگ» سوره قلم، آیه ۴. اینچنین انسانی «حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِي»؛ در حق او صدق میکند. پس در نظام هستی وی متّصف به صفات ربویی و وجود صمدی است و آیینه ایزدنماست. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۳۰، ۳۱)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۰۱.
- ↑ انسان سعه وجودی پیدا کرده، بلکه انسان کامل و حضرت خاتم شده، مع ذلک امکان و حدّ وی او را محجوب میکند؛ زیرا مخلوق است و اینکه میگویند انسان کامل مِثل و مَثَل الله است؛ این «مِثل و مَثَل» اصطلاح خاص اهل عرفان و حکمت متعالیه است، وگرنه ایشان بهتر از همه میدانند که وجود صمدی محال است مثل و دو داشته باشد، بلکه مراد اتّصاف و تخلّق به اوصاف و اخلاق ربوبی است. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۱۲۶ و ۳۷۳)
- ↑ «و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.
- ↑ «بیگمان آنان که با تو بیعت میکنند جز این نیست که با خداوند بیعت میکنند؛ دست خداوند بالای دستهای آنان است» سوره فتح، آیه ۱۰.
- ↑ «و جز آنچه خواست خداوند پروردگار جهانیان است؛ نخواهید» سوره تکویر، آیه ۲۹.
- ↑ بنده به وسیله نوافل و مستحبات پیوسته به من نزدیک میشود، تا جایی که من او را دوست خواهم داشت و وقتی که او را دوست داشتم [و به واسطه این اعمال او را به دوستی خود برگزیدم،] گوش او خواهم شد که بدان بشنود و چشم او خواهم شد که بدان ببیند و زبانش خواهم شد که بدان سخن بگوید و دستش خواهم شد که اگر مرا بخواند، اجابتش میکنم و اگر خواهشی کند، به او میدهم.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۱۸۹، ۱۹۰.
- ↑ جمع «شَجَن»، به معنای شاخه و شعبه هر چیزی.
- ↑ از اسامی صادر نخستین «رَقّ مَنشُور» (پرده نشرشده، ورق بازشده) است. «رَقّ» به معنای پوست و پرده است؛ رَقِّ مَنشُور پرده گشوده و پهن شده آویخته در سرتاسر نظام هستی و ماسوی الله است و تمام کلمات وجودی روی این رَقّ مَنشُور نقش و نگار یافتهاند. حضرت خاتم(ص) در سیر عروجیاش با او اتصال وجودی مییابد؛ لذا آن حضرت را نیز با لقب «اب الاکوان» و «ام الامکان» میستایند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۳۹۵ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۲۹۲)
- ↑ جان انسان کامل لوح محفوظ، قلم اعلی، عقل اول و عرش الرحمن است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۷۰) از اینرو امیرالمؤمنین(ع) درباره حجتهای الهی به جناب کمیل فرمود: «صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى»؛ [حجتهای الهی] دنیا و اهل دنیا را با بدنهایی همراهی میکنند که روحهای آن بدنها در جای دیگر به عالیترین جایگاهها پیوسته است». (نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷).
- ↑ هرکس مرا ببیند، خدا را دیده است. (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۱۷، ص۱۷۱) بیابد رتبت فوق تجرد *** رسد تا فیض اول در توحّد پس آنگه ماسوی گردد شجونش *** چنانکه حقتعالی و شئونش حدیث من رآنی قد رأی الله *** تو را در این معانی میبرد راه... چو بیند خویشتن را نور مرشوش *** سلونی گوید از سرها رود هوش (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۵۸) مرشوش: چکیده و افشاندهشده.
- ↑ بود روح محمّد را مظاهر *** در عالم و اول آن تا به آخر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۶)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۵۳۲؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۲۹۰؛ همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۱، ۱۲۲ و شرح دفتر دل، ج۲، ص۴۰۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۵۳۳؛ همو، اتحاد عاقل به معقول، ص۳۷۱، ۳۷۲ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۴.
- ↑ «أَنَا آدَمُ الْأَوَّلُ، أَنَا نُوحُ الْأَوَّلُ، أَنَا آيَةُ الْجَبَّارِ، أَنَا حَقِيقَةُ الْأَسْرَارِ، أَنَا مُورِقُ الْأَشْجَارِ، أَنَا مُونِعُ الثِّمَارِ، أَنَا مُجْرِي الْأَنْهَارِ… أَنَا ذَلِكَ النُّورُ الَّذِي اقْتَبَسَ مُوسَى مِنْهُ الْهُدَى، أَنَا صَاحِبُ الصُّورِ، أَنَا مُخْرِجُ مَنْ فِي الْقُبُورِ. أَنَا صَاحِبُ يَوْمِ النُّشُورِ، أَنَا صَاحِبُ نُوحٍ وَ مُنْجِيهِ، أَنَا صَاحِبُ أَيُّوبَ الْمُبْتَلَى وَ شَافِيهِ. أَنَا أَقَمْتُ السَّمَاوَاتِ بِأَمْرِ رَبِّي...»؛ «من آدم اولم، من نوح اولم، من آیت جبارم، من حقیقت اسرارم، من مورق اشجارم، من بارآورنده میوه درختانم، من جاری کننده انهارم... من آن نورم که موسی هدایت را از آن گرفت، من صاحب صورم، من بیرون آورنده از قبورم، من صاحب روز نشورم، من رفیق نوح و منجی اویم، من رفیق ایوب مبتلا و شافی اویم، من آسمانها و زمین را به امر پروردگارم برپا نمودم.»... (حسن حسنزاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۱۹۰) در توضیح این جملات باید بگوییم که آدم (انسان کامل) حق است و خلق است؛ به اعتبار ربوبیتش برای عالم و اتّصافش به صفات الهیه «حق» است و به اعتبار عبودیت و مربوبیتش «خلق» میباشد؛ یا این که میتوانیم بگوییم او به اعتبار روحش «حق» است و به اعتبار جسدش «خلق» میباشد. بزرگی فرموده است: انسان کامل چون جامع مراتب کونیه و الهیه است، به اعتبار اول (جامع مراتب کونیه)، اظهار نیاز و عبودیت میکند و میگوید: «انا عبدک» و به اعتبار دوم (جامع مراتب الهیه)، میگوید: «چنین و چنان میکنم». (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۳) بپرسید هر چه میپرسید فی الحال *** منم جبرئیل و اسرافیل و میکال منم اسحاق و ابراهیم و یعقوب *** منم موسی و هود و نوح و ایوب به صورت همنشین با شمایم *** به معنی انبیاء و اولیایم به تن فرشی به دل عرشی منم من *** حجاب عرش دل شد پرده تن به ظاهر اندرین منزل مقیمم *** به باطن حامل عرش عظیمم قلم میباشم و لوح الهی *** ازین لوح و قلم هر چه که خواهی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۵۸، ۴۵۹) «قلم» و «لوح»: در مراتب نظام هستی و در سلسله طولی، هر مرتبه عالی و هر مافوقی نسبت به مادونش «قلم و آسمان» است و هر مرتبه مادون «لوح و زمینِ» مافوقش است؛ «قلم» واهب است و «لوح» متّهب (گیرنده هبه و بخشش) میباشد؛ قلمْ قضا و لوحْ قدرِ اوست و آن جمع و متن و این فرق و شرح است. لوح و قلم دو مرتبه از مراتب محیط نوریِ غیر متناهیِ وجودند؛ چراکه ذات احدیت نور است و صادر اول فروغی از آنکه ضعف نوری پیدا کرده و عقلِ مجرد و خلقِ نخستین سایه آن و قلم است و چون قلم سایه افکنْد، سایه او لوح شد که در مرتبه بعد قرار دارد. پس قلم خلق است و «أول ما خلق» بر وی صادق است، نه «أول ما صدر» (حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۲۲۹؛ همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۴۷۷ و همو نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۷۶، ۷۷)
- ↑ موجود مفارق را با اضافه به طبیعت و تعلّق به عالم جسم و جسمانی «نفس» نامند؛ خواه به اضافه و تعلّق تکمیلی (کامل کردن دیگران) که «نفس کل» است و خواه به اضافت و تعلّق استکمالی (کسب کمال) که «نفس جزء» است؛ با قطع نظر از اضافه، نخستین را «عقل کل» و دومین را «عقل جزء» نامند. آدم مظهر عقل کل است و حوا مظهر نفس کل که ﴿الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ﴾ [«مردان سرپرست زنانند» سوره نساء، آیه ۳۴]. پس یک حقیقت است، از آنسو عقل است و بدینسو که تدبیر دارد، نفس میباشد. نفس مرتبه نازله عقل به لحاظ تعلّق به بدن و تصرّفش در آن است و «جهان جسم کل» به منزله «بدن عقل کل» است و به لحاظ تعلّقش به عقل کل، «نفس کل» است، و عقول و نفوس جزئیه به لحاظ بدنهای متعدد، مثلاً افراد انسان طبیعی، متکثّر است. چون عقل کل مخرِج نفوس جزئیه از قوه به فعل، یعنی از نقص به کمال است، عقول و نفوس جزئیه اشعه وجود عقل کلاند. با این اوصاف در تفسیر انفسی والدین در آیهای چون ﴿رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ﴾ [«پروردگارا! مرا و پدر و مادرم را بیامرز» سوره نوح، آیه ۲۸]، مراد از والدین فوق پدر و مادر متعارف است و باید هر درجه فاعلی (درجه ذکور) و درجه قابلی (رتبه انوثت) و عقل و نفس را در نظر داشت. «عقل» درجه ذکورت و دهش دارد و «نفس» رتبه انوثت و پذیرش و پروراندن دارد. برای موجودات عالم جسمانی «عقل کل» به منزله «پدر» و «نفس کل» به منزله «مادر» است: کیست مانند تو فرزند کریم الأبوین *** نفس کل مادری و عقل کل او را پدری... یک درخت است نظام ازلی و ابدی *** آدم او را ثمر است و چه گرامی ثمری (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۰۸) عقل کل والد و، أم نفس کل و، زین أب و أم *** آدم بوالعجب فرشی عرشی ولدی است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۸۳) «عقل کل» قائم بر نفس و معطی است و «نفس کل» پروراننده و مربی؛ به مثل، «عقل» آسمان و «نفس» زمین است؛ به قول مولانا: آسمان مرد و زمین زن در خِرَد *** هر چه آن انداخت این میپرورد پس زمین و چرخ را دان هوشمند *** چون که کارِ هوشمندان میکنند نفس کل مانند عقل کل شامل تمام حقایق مادونش است؛ در سلسله طولی هر مرتبه عالی، آسمان و قلم است و هر مرتبه مادون، زمین و لوح است و نباید تعبیرات مختلف و مشابه که اشاره به یک حقیقت دارند، رهزن شود. در عین حال که از عقل کل و نفس کل سخن میگوییم، از یاد نرود که ﴿وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ﴾ [«و خداوند از همه سو فراگیر آنان است» سوره بروج، آیه ۲۰] و ﴿هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ﴾ [«اوست که هر گونه بخواهد شما را در زهدانها چهرهنگاری میکند» سوره آل عمران، آیه ۶] است و خدا دارد خدایی میکند. پس در عین حال که میگویند عقل نسبت به مادون علیت دارد، یادمان نرود که عقل به طور کلی در ماسوی الله علیت ناقصه است و الله رب العالمین است و در الله ربوبیت وجود دارد؛ معنای ربوبیت مربیگری و مدیریت و تربیت است، چنانکه نفس ناطقه نسبت به بدن چنین است؛ از اینرو حق سبحانه بر همه محیط است و همه مسخّر و تحت تدبیر جبرونند. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۴۷۸؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۲۶۸ و ۶۲۹؛ ج۲، ص۶۵۰؛ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۳، ص۳۸۰؛ همان، ج۶، ص، ۶۶، ۶۷ و همو، شرح مصباح الانس، ص۹۷ و ۱۰۵)
- ↑ چو در توحید فانی بود کامل *** مقام فوق کن را بود نائل علی بن ابیطالب هم این است *** که سرّ انبیاء و عالمین است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۰۲)
- ↑ «دو دریای به هم رسیده را در هم آمیخت * میان آنها برزخی است تا به هم تجاوز نکنند *... از آنها مروارید و مرجان برون میآید» سوره الرحمن، آیه ۱۹-۲۰، ۲۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۶۶۶، ۶۶۷.
- ↑ کلمات وجودی در قوس نزول به حرکت حبّی از علم به عین آمدند و میآیند؛ یعنی از غیب به عوالم ظهور و شهود میرسند و در قوس صعود به حرکت حبّی این بار از ظهور به بطون میروند. پس سلسله وجود به حرکت حبّی به آخر قوس و به عالم شهادت میرسد و دوباره با حرکت حبّی به سوی مبدأ رجوع میکند. (حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۱۲۷ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۱۷)
- ↑ ائمه اطهار(ع) فرمودند: «نَحْنُ أَيَّامُ اللَّهِ». امام صادق(ع) فرمود که جده من فاطمه زهرا لیلة القدر است. (حسن حسنزاده آملی، مصباح الانس، ص۴۷۱)
- ↑ در قرآن از تجلی به «یوم» تعبیر میشود: ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ [«او هماره در کاری است» سوره الرحمن، آیه ۲۹]. پس تجلیات همه ایامند؛ اما این ایام الله مراتب و تفاوتهایی دارند؛ مثلاً انسان کامل که میگوید: «نَحْنُ أَيَّامُ اللَّهِ»، یومِ خیلی عظیمی است. در عالم طبیعت نیز یومها مراتبی دارند؛ مثلاً یوم زمین شب و روزش بیستوچهار ساعت است؛ گاهی روز و شب برابرند و زمانی هم کم یا زیاد میشوند؛ به گردش کواکب که دقت کنی روزها و ماههای آنها طور دیگر است؛ در زحل یک شبانهروزش تا دور بزند، حدود سی سالِ اینجا میشود؛ ستاره شعرای یمانی و دیگر ثوابت تقریباً در هر بیستوپنج هزار سال یک شبانهروز دارند؛ یعنی یک دوری را که آفتاب یا حرکت وضعی زمین در بیستوچهار ساعت میزند، آنها در مدت طولانیتری چنین دوری میزنند و بدین خاطر روزها، ماهها و سالها در عالم طبیعت تفاوت دارند؛ همین تفاوت را در ایام کلمات وجودی نیز مشاهده میکنید؛ ائمه(ع) هم ایام اللهاند و هم لیالی قدرند. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۳۶۲)
- ↑ «ما به تو «کوثر» دادیم» سوره کوثر، آیه ۱.
- ↑ هرکس به شناخت حقیقی فاطمه(س) دست یابد، بیگمان شب قدر را درک کرده است.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ممدّ الهمم در شرح فُصوص الحکم، ص۶۷۴ و همو، انسان و قرآن، ص۲۴۸. انسان کامل قرآن ناطق است و قرآن در شب قدر نازل شده است و حضرت فاطمه(س) مادر یازده قرآن ناطق است؛ پس باید بدین مناسبت آن حضرت لیلة القدر باشد. (حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۳، ص۴۴) امام صادق آن قرآن ناطق *** یکی تفسیر همچون صبح صادق بفرموده است و بشنو ای دل آگاه *** که لیله، فاطمه است و قدر، الله .... نزول یازده قرآن ناطق *** در آن یک لیلة القدر است صادق (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۰۳-۵۰۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم فی شرح فُصوص الحِکَم، ص۲۷. اگر مناسبت نباشد، چیزی حاصل نمیشود. هرکس به هرچه میرسد و هرچه میگیرد، از راه مناسبت است. اقتضائات و استعداد نفس انسانی باعث میشود که به آنچه مستعد است، برسد؛ هر چه باصفاتر و طاهرتر باشد، مناسبت بیشتری پیدا میکند و بهتر میگیرد. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۷۷)
- ↑ «خداوند، نور آسمانها و زمین است» سوره نور، آیه ۳۵.
- ↑ چو اسمای الهی راست مظهر *** که از دیگر مظاهر هست برتر تو را باشد یکی قِسطاس اقوم *** که قطب عالم است و اسم اعظم (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۸) قِسطاس: ترازو
- ↑ اگر حرفهای صحیح، پخته و کلمات قصار مشایخ اهل اسلام را جمعآوری کنیم، چه آنها که معروف به تشیّعند و چه آنها که از اهل سنتند، میبینیم که در مجموع به اعتقاد شیعه معتقدند؛ چون میگویند نظام هستی هیچ وقت خالی از قطب نخواهد بود؛ آن قطب همان امام معصوم(ع) است؛ اوصافی که برای او میآورند، همان اوصافی است که ما به طور کلی برای امام معصوم برمیشماریم. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۱۳۹)
- ↑ امام اندر نظام عقل و ایمان *** یدور حیثما یدور القرآن نشاید افتراقش را ز قرآن *** به قرآن و به عرفان و به برهان که بین خلق و خالق هست رابط *** فیوضات الهی راست واسط (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۶)
- ↑ به برکت او به مردم روزی داده میشود و در پرتو وجود او زمین و آسمان پابرجایند. (مفاتیح الجنان، دعای عدیله)
- ↑ به سبب شما خداوند گشایش پیش میآورد و به سبب شما کارها را به پایان میبرد و به سبب شما باران فرومیباراند و به سبب شما آسمان را نگه میدارد که مباد بر زمین فروافتد و به سبب شما غم از دل بزداید و زیان را بازدارد.
- ↑ سورت قدر نُبی گوید که این دار وجود *** هیچگه خالی ز فیض حجت دادار نیست (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۸۶) نُبی: قرآن
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۱۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، یازده رساله فارسی، ص۱۵۴. وَ لَا بُدَّ لِلِاسْمِ الْإِلَهِ مِنَ الَّذِي *** نُسَمِّيهِ كَوْنًا جَامِعًا فِي الرَّقِيمَةِ هُوَ الْقَلْبُ بِالْإِطْلَاقِ فِي كُلِّ عَالَمٍ *** هُوَ الشَّمْسَنِ فِي الْآفَاقِ عِنْدَ الْبَصِيرَةِ وُجُودُهُ لُطْفٌ فِي نِظَامِ الْعَوَالِمِ *** وَ لَنْ تَخْلُوَ الْأَرْضُ مِنْ أَنْوَارِ حُجَّةٍ بِذَا حَكَمَ الْعَقْلُ بِبُرْهَانِهِ الشَّنِيِّ *** وَ أَلْسِنَةُ النَّقْلِ عَلَى ذَاكَ دَلَّتْ ترجمه: اسم الله به ناچار باید مظهری داشته باشد که ما در لفظ به آن کون جامع میگوییم؛ او قلب علی الاطلاق در همه عوالم است؛ او به نزد بصیرت، خورشید عالمافروز است؛ در نظام عوالم وجود وی لطف است و زمین از انوار حجت خالی نخواهد ماند. عقل با برهان تمام و کامل خود چنین حکم کرده و زبانهای نقل و احادیث بر این مطلب دلالت دارد. آگاه باشید که آن قطب امام عصر است که از صلب امام عسگری(ع)، سلاله رسول خدا(ص) و فرزند ائمه(ع) میباشد. (حسن حسنزاده آملی، صحیفه زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۱۱۴، ۱۱۵)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۱۸، ۵۱۹.
- ↑ امام عصر آن قطب زمان است *** که با هر مظهرش اکمل از آن است ... مرا چون نور خورشید است روشن *** که عالم از وجود اوست گلشن ... چگونه غایبش خوانی و دورش؟ *** نبینی خویشتن را در حضورش؟ تویی غایب که دوری در بر وی *** نهادی نام خود را بر سر وی سَبَل بر دیدگانت گشته چیره *** که خورشید است در چشم تو تیره (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۶-۴۹۹) سَبَل: نوعی بیماری در چشم که مانع بینایی میگردد.
- ↑ در نظام هستی یکی میآید که مظهر اتمّ حق سبحانه میشود و کلمات وجودیِ نوری آنچنان با او ارتباط پیدا میکند که به خود اجازه میدهد که بفرماید: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي»؛ «نورِ من اولین چیزی است که خدا آفرید» و این به لحاظ ملکوتش است؛ ولی به لحاظ ظاهرش که راه میرود و صحبت میکند و به لحاظ بشره ظاهر میفرماید: ﴿أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ [«من هم بشری چون شمایم» سوره کهف، آیه ۱۱۰]. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۶۹، ۸۷۰)
- ↑ «خداوند، نور آسمانها و زمین است» سوره نور، آیه ۳۵.
- ↑ مه و خورشید در این طاق مینا *** چراغ روشناند و چشم بینا مثالی از نبیّ و از ولیاند *** چه مه از خور، خور از حق منجلیاند (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۹) طاق مینا: آسمان؛ خور: خورشید.
- ↑ شرح دفتر دل، ج۲، ص۴۳۶. نپاید بیمه و خورشید عالم *** بر این تکوین و تشریعاند با هم (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۹)
- ↑ «ای پیامبر! ما تو را گواه و نویدبخش و بیمدهنده فرستادهایم * و فراخواننده به خداوند به اذن وی، و چراغی فروزان» سوره احزاب، آیه ۴۵-۴۶.
- ↑ امام زمان در عصر محمدی انسان کاملی است که جز در نبوت تشریعی، دارای میراث خاتم به نحو اتم و مشتمل بر علوم و احوال و مقامات او به طور اکمل است و با بدن عنصری در عالم طبیعی و سلسله زمان موجود است و لقب شریفش «صاحب الزمان» میباشد و از وی به قائم و حجت الله و خلیفة الله و قطب عالم امکان و واسطه فیض و به عناوین بسیار دیگر تعبیر میشود. این انسان کامل همتایی در عالمِ وجود ندارد؛ در زمان ما نیز برای حضرت بقیة الله مثل و مانندی پیدا نمیشود؛ زیرا او خلیفة الله است و همانگونه که حق واحد است، خلیفه او نیز باید واحد باشد. (حسن حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۴۹ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۱۱۷)
- ↑ «سوگند به خورشید و روشنایی آن * و به ماه چون از پی آن درآید» سوره شمس، آیه ۱-۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۴۳. ز پیغمبر بپرسیده است سلمان *** ز سر سورة والشمس قرآن پیمبر گفت من آن شمس دینم *** که نور آسمانها و زمینم قمر باشد علی کز شمس نورش *** کند کسب از اهله تا بدورش بر این معنی بیا تا حجت عصر *** خداوندش فزاید قدرت و نصر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۹) در بیت چهارم «أهلّه» جمع هلال است و «بُدُور» جمع بدر میباشند و ماه از هلالش گرفته تا بدر، از آفتاب کسب نور میکند. (شرح دفتر دل، ج۲، ص۴۳۶)
- ↑ کاملان به «اذن الله» در کائنات تصرف میکنند؛ اما مراد این نیست که «اذن الله قولی» در تصرفاتشان همراه باشد؛ چون در تکوین، «اذن الله» در دل هر موجودی نهفته است و ﴿مَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ﴾ [«جز آنچه خواست خداوند است، مخواهید» سوره انسان، آیه ۳۰] و «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» و «لَا مُؤَثِّرَ فِي الْوُجُودِ إِلَّا اللَّهُ» و لازم نیست که دم به دم بگوییم: «به اذن الله»؛ چراکه شنیدن ما به اذن الله و دین ما به اذن الله است و همه افعال ما به اذن الله صادر میشود. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۷۲، ۳۷۳)
- ↑ یک وقت انسان به جایی میرسد که یک حجاب برای اوست، و آن حجاب صادر نخستین است؛ انسانی که بر اثر ارتقای وجودیاش به صادر نخستین میرسد، چگونه انسانی است؟! این عربی در باب ششم فتوحات میگوید: هیچکس از اولین و آخرین، خواه انبیاء و خواه اولیاء، به این مقام، یعنی به صادر نخستین و هباء نرسید، مگر دو نفر: یکی خاتم انبیا(ص) و دیگری سید اوصیا امیر المؤمنین(ع). کسانی که به مقام هباء و صادر نخستین رسیدند، برای ایشان یک حجاب است که تعیّن و اطلاق است و حقتعالی از این قید هم مطلق است و دیگران در ورای حجب هستند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۱۸۴، ۱۸۵ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۸۱)
- ↑ چه کامل هست عین ظلّ ممدود *** چودی ظلش ندارد حدّ محدود (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۶۲) ظلّ ممدود: ذات احدیت نور است که ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ و صادر اول فروغ و موجودی پدیدآمده از آن و در وجود تابع اوست و چون معلول و مخلوق است، ضعف نوری پیدا کرده و از آن تعبیر به «ظل» شده: است ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ﴾ [«آیا ندیدهای که پروردگارت چگونه سایه را گسترانده است» سوره فرقان، آیه ۴۵]. پس «ظل ممدود» همان صادر اول و رحمت رحمانیة حق سبحانه و نعمتی است که روزی همه میشود. (حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۷۶ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ص۳۹۵)
- ↑ مرا باشد ده و دو پیشوایی *** که هر یک میکند کار خدایی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۶)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۱۶۸، ۱۶۹؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۷۰، ۱۷۲ و ۲۸۶، ۲۸۷ و شرح دفتر دل، ج۲، ص۱۹۰ و ۱۹۴ و ۲۱۶ و ۴۱۲، ۴۱۳.
- ↑ مقام کن سرِ قلب سلیم است *** مقامی اعظم از عرش عظیم است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۰۱) کاف و نون است چو کان گهر غیب و شهود *** جو مقام «کُن» و در اندک و بسیار مباش (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۲۱)
- ↑ پس اگر به چیزی بگویم «باش»، پس بشود و تو را قرار دادم تا به چیزی بگویی باش، پس بشود.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص۵۸. در روایت است که ملکی از جانب حقتعالی بر اهل بهشت وارد میشود و پس از اذن دخول و رساندن سلام حقتعالی به آنان، نامهای از خداوند عالم بدانها میدهد که به هر یک خطاب میشود: «مِنَ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ، أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ وَ قَدْ جَعَلْتُكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ»؛ یعنی این نامهای است از حیّ قیّوم که نمیمیرد به حیّ قیّوم که نمیمیرد؛ من به شیء میگویم کُن فَیَکُون؛ تو را امروز چنان گردانیدم که به شیء بگویی کُن فَیَکُون. مخاطب چنین نامهای صاحب مقام «کن» است و دستش در نظام هستی باز میباشد. خداوند اینگونه است و به این شخص نیز چنین مقامی داده است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۲۷ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۵۸) به بسم اللّه الرحمن الرحیم است *** که عارف در مقام کن مقیم است کنِ اللّه و بسم اللّه عارف *** چه خوش وزنند در بحر معارف... کن عارف کند کار خدایی *** ببین ای خواجه خود را از کجایی... چو توری بر فراز شاهق طور *** حدیثی از پیمبر هست مأثور که از امر الهی یک فرشته *** که در دستش بود نیکونوشته بیاید نزد اهل جنت آنگاه *** بگیرد اذن تا یابد در آن راه... چو وارد شد بر آنان آن فرشته *** که بدهد دستِ ایشان آن نوشته رساند پیک حق با عزت و شأن *** سلام حقتعالی را بدیشان... شدی سالم چو در فعل و کلامت *** فرشته آورد از حق سلامت... مر آن نامه که منشور الهی است *** مپنداری که قرطاس و سیاهی است حروفش از مداد نور باشد *** در آن نامه چنین مسطور باشد که این نامه بود از حیّ قیّوم *** به سوی حیّ قیّوم و مِن الیوم تو را دادم مقام کن ازین کن *** هر آنچه خواهی انشایش کنی کن من از کن هر چه میخواهم شود هست *** تو هم کن گوی و میباشد تو را دست خطاب نامه جامع هست و کامل *** که هر یک از بهشتی راست شامل قیامت را پس از بُعد زمانی *** چه پنداری که خود اینک در آنی قیامت چون که در تو گشت قائم *** بود آن نامه در دست تو دائم در آن حدّ سزاوار مقامت *** رساند حقتعالی هم سلامت مقام کن به بسم اللّه یابی *** به هر سو رو نماید فتح بابی به طیّ الارض اندر طرفة العین *** ببینی این که من أین الی أین (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۰۱-۴۱۲) شاهق: بلند، مرتفع، کوه مرتفع.
- ↑ ﴿وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي﴾ «و هنگامی که با اذن من از گل، همگون پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من پرنده میشد و نابینای مادرزاد و پیس را با اذن من شفا میدادی و هنگامی که با اذن من مرده را (از گور) برمیخیزاندی» سوره مائده، آیه ۱۱۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۰۵. کنِ عارف بود امر الهی *** بکن با امر او هر چه که خواهی چو یابی رتبت سرّ ولایت *** بود اذن الهی از برایت (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۰۹)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص۵۸.
- ↑ «الهی! عارف را به مفتاح بسم اللّه، مقام «کن» عطا کنی، که با «کن» هر چه خواهی کنی، کن». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۱) مقام کن به بسم الله یابی *** به هر سو رو نماید فتح بابی به طی الارض اندر طرفة العین *** ببینی این که من أین إلی أین و یا با اینکه در جایت مقیمی *** چو آصف آوری عرش عظیمی... به «بسم اللّه الرحمن الرحیم» است *** که عارف محیی عَظم رَمیم است به نفخی جان دهد بر شکل بیجان *** خرد از او چو مار سلّه پیجان به گاو مُرده با پایش کند هَی *** از آن هی گاو مرده میشود حَی به امرش شیر پرده شیر گردد *** بغرّد در دم آدم گیر گردد ز گِل سازد همی بر هیئت طیر *** دمد در او شود طیر و کند سیر (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۱۲-۴۱۴)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۴۲۳.
- ↑ جناب کلینی در اصول کافی از امام صادق(ع) روایت فرموده است: که شخصی همراه حضرت عیسی(ع) بود تا به دریا رسیدند و با حضرت بر روی آب راه میرفتند و از دریا میگذشتند. آن شخص به این فکر افتاد که «حضرت چه میگوید که بر روی دریا اینگونه راه میرود؟!» دید که حضرت میگوید: «بسم اللّه». از روی عُجب به این گمان افتاد که اگر خودش مستقلاً «بسم اللّه» بگوید و از طبیعت انسان کامل بیرون آید، مانند آن حضرت میتواند بر آب بگذرد؛ از کامل بریدن همان و غرق شدن همان، استغاثه به حضرت روح اللّه نمود و آن جناب نجاتش داد. آری! آن «بسم اللّه» در آب تصرف میکند که از جان برخیزد و سرِّ «بسم اللّه» برای او حاصل شده باشد؛ مانند روح عیسوی که اکمه و ابرص را شفا میدهد و احیای موتی مینماید. (حسن حسنزاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۵۸، ۱۵۹)
- ↑ اسم بر دو قسم است: یکی «اسم تکوینی عینی خارجی» که «شأنی از شئون ذات واجب الوجود» است؛ ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾، و دیگری اسمِ اسم که لفظ است؛ مرتبه عالیِ اسمِ قرآنی و عرفانی اولین قسم است که ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا﴾؛ «و خداوند همه اسماء را به آدم آموخت». نسب «ذات» با صفتِ معیّنی که «اسم» است مانند نسبت «دریا» با «امواجِ دریا» است که تطوّرات شئون و شکنهای آب دریا هستند؛ هر موج، آبِ دارای حدّ و شکنی است که استقلال وجودی ندارد؛ اگرچه هیچیک دریا نیستند، لیک جدای از دریا هم نمیباشند. ذات آب با شکن خاصّی موجی است و در مقام تمثیل، این «موج» یکی از اسماء است و موجی دیگر، اسمی دیگر؛ اگر بخواهیم برای این اسمای شئونیِ دریا (امواج) الفاظی به اقتضای خواصِ آب در این مظاهر و به حسب غلبه وصفی از اوصاف آن وضع کنیم، این الفاظ، اسمای آن اسمای شئونی هستند که اسمای اسماء خوانده میشوند. ای برون از وهم و قال وقیل من *** خاک بر فرق من و تمثیل من (حسن حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۸۰)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۱۹ و همو، شرح مصباح الانس، ص۱۷۱، ۱۷۲ و ۵۳۸. نهایتِ مرحله سعادت انسان این است که به علم و عمل بر اثر حضور و مراقبت و در مسیر سلوک الی اللّه، بدین سعادت نائل شود که در شمار مفارقات و مجردات قرار بگیرد و فعل او احتیاج به اعضا و جوارح مادی نداشته باشد؛ چنانکه امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «قَذَفْتُ بِهَا أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً لَمْ يُحَسَّ بِهِ أَعْضَائِي»؛ «درِ خیبر را چهل ذراع دور انداختم، ولی نه با نیروی بدنی»؛ این نهایت سعادت است. (گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۱۳۱)
- ↑ گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۱۳۱. چو صاحب سرّ شدی سرّ تو حاکیست *** چه کاری آسمانی و چه خاکیست ... کجا دست تصرّف را گشایی *** به اذن اللّه کنی کار خدایی (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۰۹)
- ↑ معجزات و خوارق عادات و کرامات همه از ولایت تکوینی هستند. ولایت تکوینی اقتدار نفس بر تصرّف ماده کائنات به اذن و مشیت الهی است و ولایت تشریعی خاصّ واجب الوجود است که شارع و مشرّع است و برای عبادتش شریعت و آئین قرار میدهد و جز او کسی حق تشریح شریعت را ندارد و پیامبر مأمور به انذار و تبشیر و تبلیغ و مبیّن احکام است نه مشرّع. آنچه در ولایت تکوینی و تشریعی گفتیم هر دو در مقامِ توحیدِ فعل و بر مبنای ﴿لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ﴾ و ﴿إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ﴾ [«همه کارها بدو باز گردانده میشود» سوره هود، آیه ۱۲۳] به یک ولایت بازگشت میکند. (انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۵۷، ۵۸ و ۶۶ و ۶۹).
- ↑ نَفَس رحمانی آب حیات است و مایه حیات ماسوی اللّه و از اسامی صادر نخستین است و اسم خَلق بر آن اطلاق نمیگردد؛ زیرا در خَلق، معنای تقدیر و اندازه نهفته، در حالی که نَفَس رحمانی هنوز به مخارجِ حروفِ کلماتِ عالمِ امری و خلقی نخورده است. هر یک از اسمهای صادر اول به لحاظ دلایلی است که در این حقیقت مشاهده میشود و باید در تشبیهات و تنظیرات، آن دلیل تنظیر را در نظر داشت. «نفس رحمانی» را به «نفس انسانی» تشبیه کردهاند؛ حروف و لغات مختلف انسانها از حرکتْ شکل و صورت میگیرند و ساخته میشوند و پیدرپی دور میزنند؛ امر کلمات وجودی نیز این چنین است و به عبارت روشنتر، همانگونه که حروف و لغات گوناگون مردم جهان از نَفَس انسانی شکل مییابند و در شب و روز دور میزنند، همه کلمات وجودی نیز از نفس رحمانی شکل مییابند و پیوسته دور میزنند. نَفَس انسان، ماده و اصل همه حروف و کلمات و لغات گوناگون است که در تحت اراده و مشیّت روح انسانی از گلو بیرون میآید و در مخارج حلق و دهان به صورت حروف تقطیع میشود و تعیّن و تشخّص مییابد و صُوَر و اشکال کلمات از آن پدید میآیند؛ همانگونه که اساس همه حروف و کلمات از الفبا ترکیب میشوند و الفبا از یک نَفَسِ مقهورِ تحت اراده و مشیت روح انسانی است، جمیع کلمات وجودیِ بیشمار نیز همینگونه از نَفَس رحمانیِ تحت اراده و مشیت حقیقة الحقایق، یعنی خدای سبحان، به صورتهای گوناگون درمیآیند و دور میزنند؛ چراکه اساس همه موجودات عالم بر وحدت، یعنی بر نَفَس رحمانیِ تحت اراده و مشیّت الهی است. در بیانی دیگر، همانطور که دم و نَفَس انسانی به مخارج حروف میخورد و تعیّنات مییابد و حروف و کلمات میگردد و به صورت خاصی درمیآید، صادر اول هم تعیّنات مییابد و همه کلمات وجودیِ مادون، شکنها و تعیّنات نَفَس رحمانی هستند که یک نقش و تعیّن آن، مَلَک شد و دیگری فلک و یکی ارض و یکی آسمان؛ ﴿مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ﴾ [«و سپاه پروردگارت را کسی جز او نمیداند» سوره مدثر، آیه ۳۱]. این همه کثراتِ نوشته شده بر لوح الهی به قلم اعلایِ حقاند، پس آنچه از دم برمیآید، قائم به انسان است و اگر به مخارج حروف متکلم نخورد، مطلق است و حرف تشکیل نمیشود و کلام برنمیآید؛ نفس رحمانی هم اینگونه است؛ اگر به مخارج نخورد، اطلاق دارد و رها شده است و کلمات وجودی تشکیل نمیشوند؛ پس این ظل اللّه (نفس رحمانی) قیدی ندارد، بلکه قید اطلاق دارد و اگر به مقاطع کلمات وجودی برخورد کند، کلمات تشکیل میشود و حقتعالی با این نَفَس رحمانی در تکلم است. بنابراین نفس رحمانی خودْ وجود مطلق منبسط است و همه کثرات همان نَفَس تعیّن یافتهاند. با چنین تشبیهاتی در خصوص صادر اول میخواهند ما را به واقع کمی نزدیک و حقیقت را تا حدی تفهیم کنند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۶۴، ۱۶۵؛ همو، مُمِدّ الهمم در شرح فُصوص الحِکَم، ص۴۳۸؛ همو، هزارویک کلمه، ص۴۶۳، ۴۶۴ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۷۹)
- ↑ ولایت دارای انباء عام است؛ زیرا «ولی» کسی است که در حق فانی شده و در هنگام فنا، بر حقایق الهی مطلع میشود و از آنها اِنباء، یعنی خبر میدهد. (همو، مُمِدّ الهمم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۳۳۹)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۰۵-۳۰۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص۶۷۷ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۶، ۵۷ و ۲۸۹.
- ↑ «و هر چیزی را در نوشتهای روشن بر شمردهایم» سوره یس، آیه ۱۲.
- ↑ قلم تقدیر خداوند هر چیز را که تا روز قیامت پدید آید، نوشته است.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۶۹؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۳۷۵، ۳۷۶ و ۴۲۱، ۴۲۲ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۳۴، ۱۳۵.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۹۲ ـ ۲۱۶.