سال دهم هجرت در تاریخ اسلامی

سریه خالد بن ولید

در سال دهم هجرت، رسول خدا خالد بن ولید را به سوی قبیله بنی‌حارث در نجران فرستاد و به او امر نمود که آنان را تا سه بار به اسلام دعوت نماید، اگر اجابت کردند و اسلام آوردند، بازگردد؛ و اگر از پذیرفتن اسلام امتناع ورزیدند، با آنان نبرد نماید. پس خالد به سوی آنان رفته و به اسلام دعوتشان نمود، آنها اجابت کرده و اسلام آوردند و خالد در آنجا توقف کرد و خبر اسلام آنان را برای رسول خدا نوشت. آن‌گاه خالد با وفد آنها که از جمله ایشان قیس بن حصین و یزید بن عبدالدان بود، به خدمت رسول خدا آمد و در ماه شوال یا ذیحجه، از خدمت رسول خدا بازگشتند. پیامبر عمرو بن حزم را به جهت تعلیم دستورهای اسلام و گرفتن صدقات به همراه آنان فرستاد و نامه‌ای برای عمرو بن حزم مرقوم داشت و وقتی پیامبر از دنیا رفت، عمرو بن حزم در نجران بود[۱].[۲]

وفد بجیله

در این سال، جریر بن عبدالله بجلی[۳] با ۱۵۰ نفر از قبیله بجیله نزد رسول خدا آمدند. پیامبر فرمود: از این راه، از اهل یمن کسی خواهد آمد که از صورت او، آثار عظمت نمایان است. پس جریر در حالی که بر مرکبش سوار و قومش با او بودند، پدیدار شد. آنها اسلام آورده و بیعت کردند. جریر می‌گوید: رسول خدا(ص) دست مبارک خود را باز کرد و فرمود: بیعت کن بر اینکه شهادت به توحید و رسالت دهی، نماز را به‌پا داری، زکات پرداخته و روزه بگیری، راجع به مسلمانان اخلاص و محبت داشته باشی و والی را اطاعت کنی، گرچه بنده حبشی باشد. جریر می‌گوید: پذیرفتم و بیعت کردم. پس رسول خدا درباره منطقه ما پرسش نمود. گفتم: یا رسول الله! اسلام ظاهر شده و قبایل، بت‌های خود را منهدم ساخته‌اند. پیامبر فرمود: ذوالخلصه[۴] چه شد؟ گفتم: او همچنان باقی است. پس پیامبر جریر را برای منهدم کردن آن فرستاد و لوایی برایش بست. او به پیامبر گفت: من بر مرکب ثبات ندارم. رسول خدا دست بر سینه او نهاد و فرمود: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ هَادِياً مَهْدِيّاً». جریر با قومش حرکت کرد و طولی نکشید که بازگشت. رسول خدا فرمود: آن بت را منهدم ساختی؟ جریر گفت: به آن‌کس که تو را به حق مبعوث گردانید، آری و آن را به آتش سوزاندم. پیامبر آنان را دعای خیر نمود[۵].[۶]

فرستادن کارگزاران

رسول خدا(ص) کارگزاران خود را بر صدقات به همه شهرهایی که اسلام را پذیرفته بودند، فرستاد[۷]. ابن اسحاق می‌گوید: رسول خدا(ص) کارگزاران خود را به جهت صدقات بر تمام بلاد اسلام اعزام نمود. مهاجر بن ابی‌امیه را به صنعا فرستاد و عنسی که در آنجا بود، بر او خروج کرد. زیاد بن لبید را بر صدقات حضرموت فرستاد، و عدی بن حاتم را مسئولیت صدقات قبیله طی و اسد داد. مالک بن نویره را بر صدقات بنی‌حنظله مأمور گردید، و صدقات قبیله بنی‌سعد را به دو نفر از خود آنها واگذار نمود. علاء بن حضرمی را به بحرین فرستاد، و علی بن ابی‌طالب(ع) را به سوی نجران اعزام نمود که صدقات آنها را جمع‌آوری کرده و جزیه آنها را بیاورد[۸].

پس علی(ع) وظیفه خود را انجام داد و بازگشت و مردی از اصحاب خود را بر سپاه جانشین کرد و در مکه پیامبر را ملاقات نمود. آن مرد به هرکدام از سپاهیان حله‌ای از آنچه علی(ع) می‌آورد، داد. هنگامی که آن قشون نزدیک شدند، علی آمد و آن حله‌ها را در بر آنها دید و از آنها باز پس گرفت. ایشان از علی به پیامبر شکوه کردند. رسول خدا به‌پا خاسته و خطبه خواند و فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَشْكُوا عَلِيّاً فَوَ اللَّهِ إِنَّهُ لَأَخْشَنُ فِي ذَاتِ اللَّهِ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»[۹]؛ «ای مردم! از علی شکایت نکنید. به خدا سوگند او درباره خدا و راه خدا شدید و انعطاف‌ناپذیر است»[۱۰].[۱۱]

نامه مسیلمه

«مسیلمة بن حبیب» نامه‌ای به پیامبر نوشت که در آن آمده بود: سلام علیک. اما بعد، من در امور رسالت با شما شریک هستم. نصف زمین از برای ما و نصف دیگر از آن قریش باشد، ولی قریش جماعتی متجاوزند. بعد، نامه را توسط دو نفر نزد رسول خدا فرستاد. نعیم بن مسعود می‌گوید: هنگامی که نامه مسیلمه خوانده شد، رسول خدا به آن دو فرستاده فرمود: شما چه می‌گویید؟ آن دو اظهار داشتند که ما همان را می‌گوییم که مسیلمه می‌گوید. پیامبر فرمود: سوگند به خدا، اگر عادت نبود که قاصدها را نمی‌کشتند، گردن شما را می‌زدم. پس به مسیلمه نوشت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» از محمد رسول خدا به سوی مسیلمه کذاب. سلام بر کسی که از هدایت متابعت نماید. زمین مال خداست و به هرکس از بندگانش که خواهد، به ارث عطا فرماید و عاقبت از آن متقین است و این، در آخر سال دهم هجرت بود[۱۲].[۱۳]

مسیحیان نجران

گروهی از مسیحیان نجران، به همراه دو نفر از رؤسای خود به نام سید و عاقب نزد رسول خدا(ص) رفتند و خواستند با پیامبر مباهله نمایند. پس رسول خدا بیرون آمد در حالی که علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) با او بودند. هنگامی که مسیحیان ایشان را مشاهده کردند، گفتند: اینها چهره‌هایی هستند که اگر خدا را سوگند دهند، کوه‌ها را از جای برکند. پس مباهله نکرده و با پیامبر صلح نمودند که دو هزار حله که قیمت هرکدام چهل درهم بود، بپردازند و از فرستادگان پیامبر پذیرایی کنند[۱۴].[۱۵]

تفصیل ماجرا

سیوطی در «درالمنثور» و ابوبکر بیهقی در «دلائل النبوه» نقل کرده‌اند که: رسول خدا(ص) نامه‌ای به اسقف و اهل نجران نوشتند که در آن آمده بود: من شما را به عبادت خدا در عوض عبادت بندگان دعوت می‌کنم و شما را به ولایت خدا به جای ولایت بندگان می‌خوانم. اگر نپذیرید، باید جزیه بپردازید و اگر جزیه نمی‌دهید، من اعلام جنگ می‌کنم والسلام. وقتی اسقف نامه رسول خدا را خواند، بر خود لرزید و مردی از اهل نجران به نام شرحبیل را‌ طلبید و از او پرسید: رأی تو چیست؟ شرحبیل گفت: این همان چیزی است که خدا به ابراهیم وعده داده که نبوت در فرزندان اسماعیل باشد. من ایمن نیستم که این همان شخص باشد و مرا در امر نبوت نظری نیست، اگر در امری از امور دنیا با من مشورت می‌کردی، من اظهار نظر می‌نمودم. اسقف، کسانی را به سوی اهل نجران فرستاد و پاسخ آنها همان جواب شرحبیل بود. پس رأی آنها بر این شد که شرحبیل، عبدالله بن شرحبیل و جبار بن فیض را فرستاده تا خبری از پیامبر برای آنها بیاورند.

آن گروه نزد پیامبر آمده و سؤال و جواب بین آنها رد و بدل شد، تا اینکه به رسول خدا گفتند: درباره عیسی بن مریم چه می‌گویید؟ رسول خدا فرمود: اکنون در این باره چیزی نزد من نیست، فردا صبح آنچه درباره عیسی به من وحی شود به شما خبر می‌دهم. پس خدای متعال این آیه را فرستاد: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ...[۱۶] تا آخر آیه مباهله ﴿فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ[۱۷]، آنها اقرار به آن ننموده و ابا کردند. فردای آن روز، پس از آنکه رسول خدا آن خبر را به آنها داد، در حالی که قطیفه‌ای در بر داشت بیرون آمد و حسن و حسین همراه او بودند و فاطمه پشت سر او حرکت می‌کرد و به دنبال فاطمه، علی بود. آنها برای ملاعنه آمدند و در آن هنگام پیامبر زنانی داشت که هیچ‌کدام را به جز فاطمه برای مباهله نیاورد. شرحبیل به آن دو نفر همراهش گفت: این مرد اگر پیامبر و نبی مرسل باشد و ما با او ملاعنه کنیم، هیچ‌یک از ما در روی زمین باقی نمی‌ماند. آنها به او گفتند: چه رأیی داری؟ گفت: نظر من این است که او را در این جهت حَکَم قرار دهیم و هرچه حُکم کرد بپذیریم؛ زیرا او هرگز بدون وجه حکم نکند. آن دو نفر رأی او را پذیرفتند. پس شرحبیل نزد پیامبر آمد و گفت: من چیزی را بهتر از ملاعنه پیشنهاد می‌کنم و آن اینکه شما تا فردا ما را مهلت‌دهی و فردا هر چه حکم کردی، ما پذیرا خواهیم بود. پس رسول خدا بازگشت و با آنها ملاعنه ننمود و بر پرداخت جزیه صلح کردند[۱۸].[۱۹]

نگرشی بر آیه مباهله

به ماجرای مباهله پیامبر با مسیحیان نجران و شرح تاریخی این رویداد را ذکر کردیم. اکنون به آیه مباهله و آنچه مفسران از آن برداشت کرده و یا در احادیث به آن استناد شده، می‌پردازیم:

  1. این آیه دلالت بر صحت نبوت پیامبر دارد؛ زیرا اگر رسول خدا به نبوت خود مطمئن نبود، با اقدام به مباهله، سعی در اظهار کذب خود نمی‌نمود.
  2. مسیحیان نجران، صحت نبوت او را پذیرفتند؛ زیرا این مطلب را از تورات و انجیل دانسته بودند، پس اقدام به مباهله نکردند.
  3. آیه دلالت بر فضل اصحاب کسا دارد و زمخشری، فخر رازی، نیشابوری و بیضاوی در تفاسیر خود این مطلب را نقل کرده‌اند.
  4. مفسران اجماع کرده‌اند که مراد به ﴿أَبْنَاءَنَا حسن و حسین هستند.
  5. ابوبکر رازی می‌گوید: آیه دلالت دارد که حسن و حسین فرزندان رسول خدا هستند و فرزند دختر، فرزند حقیقی انسان است.
  6. ابن ابی‌علان از عالمان معتزله می‌گوید: آیه دلالت دارد که حسنین در آن حال مکلف بوده‌اند و کمی سن، با کمال عقل منافاتی ندارد، همچنین آیه شاهد بر موقعیت این دو بزرگوار در پیشگاه خدا و مؤید آن فرمایش پیغمبر است که فرمود: «ابْنَايَ هَذَانِ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا»؛ «این دو فرزند من امامند، بایستند یا بنشینند».
  7. اتفاق کرده‌اند که مراد از ﴿نِسَاءَنَا فاطمه است؛ زیرا به جز او، کسی از زنان در مباهله حضور پیدا نکرد و این دلالت بر برتری فاطمه(س) بر همه زنان دارد و تأیید می‌کند آن خبری را که از رسول خدا رسیده که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا»، همچنین حذیفه از رسول خدا نقل کرده است که فرمود: «أَتَانِي مَلَكٌ فَبَشَّرَنِي أَنَّ فَاطِمَةَ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ نِسَاءِ أُمَّتِي».
  8. مراد از ﴿أَنْفُسَنَا علی(ع) است، و خداوند سبحان علی(ع) را به منزله نفس رسول خدا قرار داده است و این، فضیلتی است که برای هیچ‌کس نیست. در نقل است که از پیامبر درباره بعضی از اصحابش سؤال شد، کسی گفت: علی از جمله آنهاست؟ رسول خدا فرمود: تو از اصحاب پرسش نمودی نه از خودم. رسول خدا به بریده فرمود: علی را مبغوض مدار، او از من و من از اویم. مردم از اشجار مختلف‌اند و من و علی، از یک شجره هستیم[۲۰].
  9. سید و عاقب، رؤسای نجران با نظر به صورت‌های پیامبر(ص) و همراهانش، به حقانیت آنها پی برده و گفتند: ما صورت‌هایی را می‌بینیم که اگر از خدا بخواهند، کوه‌ها را از زمین برکند.
  10. مسیحیان نجران، پس از امتناع از مباهله، حاضر به پرداخت جزیه شدند[۲۱].

مباهله در روایات

  1. از ابی‌جعفر(ع) نقل شده است که مراد از ﴿أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ حسن و حسین، ﴿أَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ رسول الله(ص) و علی بن ابی‌طالب(ع)، و ﴿نِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ فاطمه زهرا(س) هستند[۲۲].
  2. امام صادق(ع) از امیرالمؤمنین نقل کرده است که رسول خدا داخل شد و دست علی، حسن، حسین و فاطمه را گرفت و بیرون آمد. آن‌گاه دست خود را به سوی آسمان بلند کرد، در حالی که انگشتانش باز بود و آنها را به مباهله دعوت نمود[۲۳].
  3. ربیعة بن ناجد از علی(ع) نقل کرده است: هنگامی که رسول خدا برای مباهله با مسیحیان آمد، من و فاطمه و حسن و حسین را همراه خود برد[۲۴].
  4. فخر رازی نقل کرده است: رسول خدا(ص) در حالی که ردایی از موی سیاه در بر و حسین را در آغوش داشت و دست حسن را گرفته بود و فاطمه پشت سرش و علی پشت سر فاطمه حرکت می‌کرد، بیرون آمد و فرمود: هرگاه من دعا کردم، شما آمین گویید. پس اسقف نجران گفت: ای گروه مسیحیان! من چهره‌هایی را می‌بینم که اگر از خدا سؤال کنند، کوه را از جای برکند و خدا اجابت می‌کند. مباهله نکنید که هلاک می‌شوید و دیگر تا روز قیامت مسیحی‌ای بر روی زمین به جای نخواهد ماند[۲۵].
  5. علی بن ابراهیم در ضمن حدیثی از حضرت صادق(ع) نقل کرده است: مسیحیان نجران نزد رسول خدا(ص) آمدند و با او، امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین بودند. مسیحیان گفتند: اینها کیانند؟ به آنها گفته شد: این پسر عم و وصی و داماد او علی بن ابی‌طالب، این فاطمه دختر او، و این دو نفر، فرزندان او، حسن و حسین هستند. پس به رسول خدا گفتند: رضایت شما را به دست می‌آوریم، ما را از مباهله معاف بدار. آن‌گاه رسول خدا با آنها بر پرداخت جزیه مصالحه کرد[۲۶].
  6. ابو نعیم اصفهانی درباره آنچه از قرآن در شأن امیرالمؤمنین(ع) نازل شده است از شعبی نقل کرده است که جابر گفت: ﴿أَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ رسول الله و علی، و ﴿أَبْنَاءَنَا حسن وحسين، و ﴿نِسَاءَنَا فاطمه می‌باشد[۲۷].
  7. ابو سعید خدری می‌گوید: هنگامی که آیه ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) علی و فاطمه و حسن و حسین را با خود آورد[۲۸].
  8. از موسی بن جعفر(ع) نقل شده است که فرمود: هیچ‌کس ادعا نکرده است که رسول خدا هنگام مباهله با مسیحیان کسی را زیر کسا وارد کرده باشد، به جز علی بن ابی‌طالب، فاطمه، حسن و حسین. و این تأویل قول خدای تعالی است: ﴿أَبْنَاءَنَا حسن و حسين، ﴿نِسَاءَنَا فاطمه و ﴿أَنْفُسَنَا علی بن ابی‌طالب(ع)[۲۹].[۳۰]

آیه تطهیر

عنوان نمودن آیه تطهیر پس از طرح مباهله، بدین جهت است که ظاهراً نزول آیه تطهیر در همان روز مباهله و قبل از آمدن پیامبر بوده است[۳۱].

  1. عایشه می‌گوید: رسول خدا بیرون آمد، در حالی که ردایی از موی سیاه در بر داشت. پس حسن آمد و پیامبر او را داخل در ردا نمود. آن‌گاه حسین رسید و او را نیز داخل کرد. سپس فاطمه و علی آمدند و رسول خدا پس از اجتماع آنها فرمود: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا[۳۲][۳۳][۳۴].
  2. ابوبصیر از حضرت صادق(ع) نقل کرده است که خداوند جهت تصدیق پیامبر خود، این آیه را فرستاد: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا. پس علی، حسن، حسین و فاطمه(ع) را در خانه ام‌سلمه داخل زیر کسا نمود، سپس گفت: خدایا! هر پیامبری را اهل و ثقلی است، اینها اهل و ثقل من هستند. ام‌سلمه گفت: من از اهل شما نیستم؟ فرمود: تو به سوی خیرخواهی بود، ولی اینان اهل و ثقل من هستند[۳۵].
  3. علی بن زید از انس بن مالک نقل می‌کند که نبی اکرم(ص) مدت شش ماه در حالی که برای نماز صبح می‌رفت بر خانه فاطمه(س) می‌گذشت و می‌فرمود: «الصَّلَاةَ أَهْلَ الْبَيْتِ»، ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا[۳۶].
  4. ابو الحمراء می‌گوید: من قریب نه ماه نبی‌اکرم را خدمت می‌کردم. هیچ روزی نبود که رسول خدا برای نماز بیرون بیاید مگر اینکه آن حضرت نزد خانه علی و فاطمه می‌آمد و دو چوبه کنار در را می‌گرفت و سپس می‌فرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ الصَّلَاةَ يَرْحَمُكُمُ اللَّهُ»، ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا[۳۷].[۳۸]

ارسال خالد به یمن

رسول خدا(ص) خالد بن ولید را به همراه گروهی از مسلمانان که در میان آنها براء بن عازب بود، به سوی اهل یمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت کند. خالد شش ماه در یمن ماند و مردم آنجا را به اسلام دعوت کرد، اما کسی اجابت ننمود. هنگامی که این خبر به رسول خدا رسید، ناراحت شده و علی(ع) را خواند و به او امر کرد که خالد و همراهان او را بازگرداند و به او فرمود: البته اگر از کسانی که با خالد هستند، خواستند همراه شما باشند، مانع آنها نشو. براء می‌گوید: من از جمله کسانی بودم که به همراه علی(ع) نماز صبح را خواندیم، آن‌گاه برابر ما ایستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس نامه رسول خدا را بر اهل یمن خواند. پس همه قبیله همدان در یک روز اسلام آوردند و امیرالمؤمنین خبر اسلام آنها را برای پیامبر فرستاد[۳۹]. هنگامی که رسول خدا آن نامه را خواند، شاد و مسرور شده و سجده شکر به جا آورد، آن‌گاه سر برداشت و نشست و فرمود: سلام بر همدان. پس از اسلام قبیله همدان، اهل یمن اسلام آوردند[۴۰].[۴۱]

سریه علی بن ابی‌طالب(ع)

امام صادق(ع) از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: رسول خدا(ص) مرا به سوی یمن فرستاد و به من فرمود: یا علی! با کسی نجنگ مگر اینکه اول او را دعوت به اسلام نمایی، و سوگند به خدا اگر پروردگار مردی را به دست تو هدایت کند، برای تو بهتر است از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب می‌کند[۴۲]. علی(ع) می‌گوید: رسول خدا(ص) مرا به یمن فرستاد تا قضاوت کنم. گفتم: یا رسول الله! من جوان هستم. ایشان فرمود: هرگاه دو متخاصم نزد تو آمدند، قضاوت مکن بر یکی از آنها تا سخن دیگری را بشنوی تا قضاء برای تو روشن شود. علی(ع) می‌فرماید: از آن پس، هرگز قضاوت برایم مشکل نبود[۴۳]. گفته شده که فرستادن علی(ع) به یمن دو مرتبه صورت گرفته است، بار اول در ماه رمضان سال دهم از هجرت است[۴۴]. عمرو بن شاس که از اصحاب حدیبیه می‌باشد، می‌گوید: من از افراد سپاهی بودم که با علی بن ابی‌طالب به یمن رفتیم، در این سفر با مشاهده بعضی از امور، در دلم نسبت به علی بن ابی‌طالب ناراحتی پیدا شد. چون به مدینه بازگشتم، در مجالس نشسته و از علی شکایت می‌کردم. روزی به مسجد رفتم، در حالی که رسول خدا(ص) در مسجد نشسته بود. هنگامی که پیامبر مرا دید، احساس کردم سخنی با من دارد. نزد آن حضرت رفته و نشستم. پیامبر فرمود: ای عمرو بن شاس! سوگند به خدا مرا اذیت کردی. من گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، پناه به خدا و اسلام می‌برم که رسول خدا را اذیت کنم. فرمود: «مَنْ آذَى عَلِيّاً فَقَدْ آذَانِي»؛ «هر کس علی را اذیت کند، مرا اذیت کرده است»[۴۵].[۴۶]

بلاد مذحج

پیامبر(ص) علی(ع) را با سیصد سوار به بلاد مذحج که از اراضی یمن است فرستاد و خود عمامه بر سرش نهاد و پرچم را برای او آماده ساخت و فرمود: حرکت کن و چون بر آن سامان وارد شدی، تا آنها وارد جنگ با تو نشده‌اند، با ایشان مقاتله مکن، این اولین گروه از سپاهیان اسلام است که به آن بلاد وارد شده است. علی(ع) یارانش را به اطراف فرستاد و با مردم آن منطقه برخورد کرد و آنها را به اسلام دعوت نمود. آنها از پذیرفتن امتناع کرده و با سنگ و تیر بر علی و یارانش حمله‌ور شدند. علی(ع) پرچم خود را به مسعود بن سنان داد و بر آنها حمله نمود و بیست نفر از آنان را به قتل رساند و بقیه پراکنده شدند. علی(ع) دستور داد آنها را تعقیب نکنند و آنها را به اسلام دعوت نمود. تعدادی از رؤسای آنان نزد آن حضرت آمده و گفتند: ما نمایندگان قوم خود هستیم و این صدقات ماست، هرچه از آنها حق خداست، بگیر. علی(ع) غنایم را جمع کرد و بریدة بن حصیب را مسئول حفظ آنها نمود، سپس آن غنایم را به پنج قسمت تقسیم کرد و سهم خمس را با قرعه جدا نمود و مابقی را بین سپاهیان تقسیم کرد. بریده گوید: من به جهت مقداری از اموال که علی(ع) به خود اختصاص داده بود، به شدت از او ناراحت و بر او خشمگین بودم. پس نزد رسول خدا آمده و ماجرا را شرح دادم، فرمود: آیا علی را مبغوض می‌داری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دوست داشته باش، برای او بیش از این مقدار در خمس، سهم است[۴۷].[۴۸]

معاذ بن جبل

رسول خدا(ص) پس از اسلام آوردن مردم یمن، معاذ بن جبل را به سوی آنها فرستاد و او را وصیتی کرد[۴۹] و با او عهدی نمود و فرمود: امور را آسان بگیر، نه سخت، و مردم را بشارت ده. تو به سوی قومی می‌روی که اگر از تو بپرسند کلید بهشت چیست؟ بگو: شهادت به وحدانیت خدا[۵۰]. عاصم بن حمید نقل کرده است: هنگامی که رسول خدا معاذ را به یمن می‌فرستاد، معاذ سوار بر مرکب بود و رسول خدا پیاده حرکت می‌کرد[۵۱]. وقتی پیامبر خواست از او جدا شود فرمود: شاید بعد از این مرا ملاقات نکنی و هنگام بازگشت، مسجد و قبر مرا ببینی. در روایت دیگری آمده است که رسول خدا آن‌گاه التفات به مدینه نمود و فرمود: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِيَ الْمُتَّقُونَ مَنْ كَانُوا وَ حَيْثُ كَانُوا»؛ «نزدیک‌ترین مردم به من، پرهیزکاران هستند، هر که باشند و هر کجا باشند»[۵۲].[۵۳]

وصیت به معاذ

پیامبر(ص) هنگامی که معاذ بن جبل را به یمن اعزام می‌نمود فرمود: ای معاذ! کتاب خدا را تعلیم مردم نما، و آنها را طبق اخلاق صالح تأدیب کن. مردم را بر اساس منزلتشان جای ده، و حکم خدا را اجرا کن، و در اجرای فرمان و مال خدا ملاحظه کسی را مکن؛ زیرا نه این ولایت از آن تو، و نه مال، مال توست. امانت را - کم یا زیاد- به صاحبانش رد کن. مدارا و عفو را بدون ترک حق، شیوه خود قرار ده؛ و پیش از هر امری که بیم داری عیب از ناحیه تو باشد، عذر بخواه. امر جاهلیت را بمیران مگر آنچه اسلام پذیرفته است؛ و امر اسلام را چه کوچک یا بزرگ، اظهار کن. تلاش فراوان تو بر نماز باشد که بعد از اقرار به دین، نماز در رأس است. ابتدا مردم را متوجه خدا و روز قیامت کن و به دنبال آن، آنها را موعظه نما که این عمل، آنچه را خدا دوست دارد، تقویت می‌کند. آموزش‌دهندگان را در میان مردم بفرست و خدا را که بازگشت تو به سوی اوست، پرستش کن، و از ملامت کسی در راه خدا، بیم نداشته باش. تو را به تقوا، راستی گفتار، وفای به عهد، ادای امانت، ترک خیانت، کلام نرم، سلام کردن، حفظ همسایه، مهربانی به یتیم، نیکی عمل، کوتاه کردن آرزو، محبت آخرت، واهمه از حساب، ملازمت ایمان، فهم قرآن، فروبردن خشم و تواضع وصیت می‌کنم. هرگز مسلمانی را دشنام مده، بزه‌کار را اطاعت مکن، امام عادل را عصیان منما، راستگو را تکذیب مکن، دروغگو را تصدیق نکن و خدا را در همه حال یاد نما، اگر در پنهان و یا علنی گناه نمودی، توبه مناسب آن را انجام ده. ای معاذ! اگر من می‌دیدم که باز تو را ملاقات می‌کنم، وصیت به تو را کوتاه می‌کردم، ولی می‌بینم که هرگز مرا ملاقات نمی‌کنی[۵۴]. سپس فرمود: ای معاذ! محبوب‌ترین شما نزد من کسی است که بر همین حال که تو از من جدا می‌شوی، با من ملاقات کند[۵۵].[۵۶]

عرضه قرآن

جبرئیل در هر سال یک مرتبه قرآن را بر پیامبر(ص) عرضه می‌کرد[۵۷]، و در آن سالی که رسول خدا وفات نمود، قرآن را دو مرتبه بر آن حضرت عرضه کرد. و رسول خدا هر سال ده روز آخر رمضان را در مسجد اعتکاف می‌نمود، اما در سال آخر بیست روز را در مسجد معتکف شد[۵۸]. مسروق از عایشه نقل کرده است که زنان پیامبر در خدمت آن حضرت بودند، پس فاطمه آمد در حالی که راه رفتن او همانند راه رفتن پدرش بود. پیامبر(ص) فرمود: «مَرْحَباً بِابْنَتِي» و او را در کنار خودش نشاند. سپس چیزی را مخفیانه به او گفت که او گریست، پس از آن باز مطلبی را پنهانی به او فرمود که زهرا خندید. عایشه گوید: وقتی فاطمه از نزد رسول خدا برخاست، از آنچه پیامبر به او گفته بود سؤال کردم، پاسخم نداد و گفت: نمی‌گویم. هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، با اصرار از او خواستم که سخن مخفیانه پیامبر را بگوید، فاطمه فرمود: اما حال که پیامبر از دنیا رفته، می‌گویم. رسول خدا(ص) به من در مرتبه اول گفت که جبرئیل هر سال یک مرتبه بر من قرآن را عرضه می‌نمود، ولی امسال دو مرتبه عرضه کرد، این نیست مگر اینکه اجل من نزدیک شده است، تقوای خدا را پیشه کن و شکیبا باش، من خوب سلفی برای تو هستم؛ پس من گریستم. سپس بار دوم به من فرمود: آیا تو راضی نمی‌شوی که سیده زنان مؤمنان و یا سیده زنان امت من باشی، پس شاد شده و خندیدم[۵۹].[۶۰]

نزول سوره نصر

عوف نقل کرد: هنگامی که سوره نصر بر نبی اکرم(ص) نازل گردید، گفت: اجل رسول الله نزدیک شده و او مأمور به کثرت استغفار و تسبیح گردیده است[۶۱]. سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است: وقتی ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ[۶۲] نازل شد، او گفت: این دعوت‌کننده از سوی خدا و وداعی از دنیاست[۶۳].

تعدادی از یاران پیامبر(ص)

جوان یهودی: امام باقر(ع) می‌فرماید: جوانی از یهود بسیار نزد نبی اکرم(ص) می‌آمد و گاهی آن حضرت او را برای انجام کاری می‌فرستاد و گاهی نامه‌ای را از آن حضرت برای جماعتی می‌برد. اتفاقاً چند روزی به حضور پیامبر نیامد و رسول خدا در مورد او سؤال کرد. شخصی گفت: او را دیدم که به شدت مریض و در حال احتضار بود. پیامبر با گروهی از اصحاب به عیادت آن جوان رفتند و آن حضرت را خصوصیتی بود که با هرکس سخن می‌گفت، او جواب می‌داد. پیامبر او را صدا زد. جوان چشمش را گشود و گفت: لَبَّيْكَ يَا أَبَا الْقَاسِمِ. فرمود: بگو «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ». جوان نگاهی به پدر خود کرد و سخن نگفت. پیامبر برای بار دوم از او خواست که شهادت بدهد. جوان توجهی به پدر خود کرد و جواب نداد. هنگامی که برای بار سوم پیامبر او را بر شهادت دادن به توحید و رسالت امر کرد، باز آن جوان متوجه پدر خود شد. پدرش گفت: اختیار با توست، اگر می‌خواهی شهادت بده. آن جوان شهادت داد و در دم جان سپرد. رسول خدا به پدر او گفت: تو از نزد ما بیرون رو. آن‌گاه رو به اصحاب خود نمود و فرمود: او را غسل دهید و کفن کنید و بیاورید تا بر او نماز گزارم. سپس از آنجا بیرون آمد و فرمود: خدای را حمد می‌کنم که امروز به وسیله من، انسانی را از آتش نجات داد[۶۴].

امام صادق(ع) می‌فرماید: رسول خدا(ص) در یکی از سفرها به اصحاب خود گفت: شخصی از این مسیر به طرف شما می‌آید که سه روز است شیطان به او دست پیدا نکرده است. پس دیری نگذشت که اعرابی‌ای لاغراندام ظاهر شد و پیامبر(ص) را خواست، آن حضرت را به او معرفی کردند. او به پیامبر گفت: اسلام را بر من عرضه کن. پیامبر فرمود: بگو «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّي مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ». آن اعرابی گفت: اقرار کردم. پیامبر فرمود: نمازهای پنج‌گانه را می‌خوانی، روزه رمضان را گرفته و حج خانه خدا می‌گزاری، زکات مال داده و از جنابت غسل می‌کنی. او همه را پذیرفت و پیامبر راه را ادامه داد و شتر اعرابی عقب ماند. رسول خدا او را‌طلبید، عده‌ای بازگشتند و او را دیدند که از شترش سقوط کرده و گردنش شکسته و جان داده است. پیامبر دستور داد خیمه‌ای سرپا کرده و او را غسل دادند و خود او را کفن نمود. وقتی نبی اکرم از خیمه بیرون آمد، پیشانی‌اش عرق کرده بود، فرمود: این اعرابی در حالی که گرسنه بود، ایمان آورد و ایمانش را با ظلم نیامیخت و حوریان او را میوه بهشتی می‌دادند و می‌گفتند: یا رسول الله! مرا همسر او بگردان[۶۵].

ربیعة بن کعب[۶۶]: او می‌گوید: روزی رسول خدا(ص) به من گفت: تو هفت سال خدمت مرا کرده‌ای، آیا از من چیزی نمی‌خواهی؟ گفتم: یا رسول الله! مرا مهلت ده تا بیندیشم. فردای آن روز خدمت پیامبر رفتم. آن حضرت فرمود: حاجت خود را بخواه. گفتم: از خدا بخواهید با شما در بهشت باشم. پیامبر به من گفت: این را چه کسی به تو آموخت؟ گفتم: یا رسول الله! کسی مرا تعلیم نکرد، ولی خودم فکر کردم که اگر مال بخواهم، از بین می‌رود؛ و اگر عمر طولانی و یا اولاد درخواست کنم، عاقبت آنها مرگ است. ربیعه می‌گوید: دیدم رسول خدا مدتی سر به زیر انداخت و سپس فرمود: مرا به سجده‌های طولانی یاری کن[۶۷].

ابودحداح[۶۸]: بزنطی می‌گوید: از حضرت رضا(ع) در تفسیر ﴿وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى[۶۹] شنیدم که می‌فرمود: در منزل مردی از انصار، درخت خرمایی برای مرد دیگری بود که باعث ضرر و زحمت او شده بود. او نزد پیامبر آمد و شکایت نمود. رسول خدا از آن مرد خواست که آن درخت خرما را با درخت خرمایی در بهشت معاوضه کند، اما او نپذیرفت. مردی از انصار که او را ابودحداح می‌گفتند، نزد آن مرد آمد و گفت: درخت خرمایت را به من بفروش، در عوض من بستانی به تو می‌دهم. او پذیرفت. ابودحداح خدمت پیامبر(ص) آمد و گفت: من درخت خرمای آن مرد را به بستانم خریدم. رسول خدا به او فرمود: به جای آن، درخت خرمایی برای تو در بهشت خواهد بود. پس خدای تعالی این آیات را بر پیامبر فرستاد: ﴿وَمَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَالْأُنْثَى * إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى * فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى[۷۰] یعنی نخله را ﴿وَاتَّقَى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى[۷۱] به وعده‌ای که پیامبر داد ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى... * وَمَا يُغْنِي عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى * إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى[۷۲][۷۳].

حارث بن مالک[۷۴]: ابو بصیر از امام صادق(ع) نقل کرده است که رسول خدا(ص) هنگامی که نماز صبح را در مسجد با مردم خواند، نظرش به جوانی افتاد که چهره‌ای زرد و جسمی نحیف و چشمانی به گودی نشسته داشت و در حال چرت زدن بود. به او فرمود: شب را چگونه به روز آوردی؟ عرض کرد: در حال یقین، یا رسول الله. پیامبر فرمود: هر یقینی را حقیقتی است و حقیقت یقین تو چیست؟ گفت: یا رسول الله! همین یقین من است که مرا محزون کرده و خواب از چشمم ربوده و در گرمای روز مرا تشنه‌کام کرده. پس من از دنیا و زخارفش چشم پوشیده‌ام و گویا عرش پروردگار را می‌بینم که برای محاسبه نصب شده و مردم محشور شده‌اند و من در میان آنهایم، و گویا اهل بهشت را می‌نگرم که بر تکیه‌گاه‌ها تکیه زده و از نعمت‌های آن بهره‌مندند. و گویا اهل آتش را می‌بینم که در آن معذب هستند و فریاد می‌زنند، و گویا هم‌اکنون من زفیر آتش را می‌شنوم و صدای آن در گوش‌هایم طنین‌انداز است. رسول خدا(ص) به اصحابش فرمود: این بنده‌ای است که خدا قلبش را به نور ایمان روشن کرده است، سپس به او فرمود: بر آن حالتی که هستی پایدار و ثابت باش. آن جوان گفت: یا رسول الله! خدا را بخوان تا شهادت را در معیت شما نصیب من کند. پیامبر او را دعا کرد، پس طولی نکشید که در یکی از جنگ‌ها در کنار رسول خدا و بعد از نه نفر شهید شد. و در روایت دیگری آمده است که با جعفر بن ابی‌طالب و بعد از نه نفر به شهادت رسید[۷۵].[۷۶]

نتیجه استغناء

سالم بن مکرم از ابی‌عبدالله(ع) روایت کرده است: مردی از اصحاب رسول خدا گرفتار فقر و تهیدستی شد. همسرش به او گفت: نزد رسول خدا برو و از او چیزی طلب کن. او به نزد پیامبر آمد و قبل از آنکه سخنی بگوید، رسول خدا فرمود: کسی که از ما چیزی بخواهد، او را می‌دهیم و کسی که صبر کرده و استغنا نماید، خدا او را بی‌نیاز گرداند. آن مرد گفت: مقصود پیامبر از این کلام من هستم. پس به خانه بازگشت و سخن رسول خدا را به همسرش گفت، او گفت: رسول خدا بشر است، بازگرد و مشکل خود را با او در میان بگذار. آن مرد بار دوم نزد رسول خدا رفت، وقتی پیامبر او را دید فرمود: کسی که سؤال کند، او را عطا کنیم و کسی که بی‌نیازی بیشتر نماید، خدا او را بی‌نیاز می‌کند. برای بار سوم نزد رسول خدا رفت همان سخن را از رسول خدا شنید. این مرتبه آن شخص وسیله‌ای را به عاریت گرفته و در کوهسار هیزمی فراهم کرد و آن را به مقداری آرد فروخت. فردای آن روز هیزم بیشتری جمع کرد و آنها را فروخت و وسیله‌ای خرید تا مال فراوانی گرد آورد و شتر و غلامی خریداری کرد و نزد رسول خدا آمد و صورت حال را گفت. رسول خدا فرمود: به تو گفتم کسی که از ما چیزی بخواهد، ما می‌دهیم و کسی که طلب بی‌نیازی کند، خدا او را بی‌نیاز گرداند[۷۷].[۷۸]

ضمانت بهشت

هشام بن سالم از ابی‌عبدالله(ع) نقل می‌کند گروهی نزد رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: یا رسول الله! نزد خدا بهشت را برای ما ضمانت کن. رسول خدا(ص) فرمود: مشروط بر اینکه مرا به طول دادن سجده یاری کنید. آنها پذیرفتند و رسول خدا بهشت را برای آنها ضمانت کرد. این خبر به گروهی از انصار رسید، آنها نزد رسول خدا آمده و اظهار داشتند: یا رسول الله! بهشت را برای ما هم ضمانت کن. فرمود: مشروط بر اینکه از کسی چیزی نخواهید. آنها پذیرفتند و رسول خدا برای آنها هم بهشت را ضمانت کرد. پس گاهی فردی از آنها، هنگامی که بر مرکبش سوار بود، تازیانه از دستش می‌افتاد و خود به زیر می‌آمد و آن را بر می‌داشت و از کسی خواهش نمی‌کرد که آن را به او دهد؛ یا گاهی شخصی بند کفشش پاره می‌شد، دوست نمی‌داشت که از کسی چیزی طلب کند[۷۹].

اثر محبت

امام صادق(ع) می‌فرماید: در زمان رسول خدا(ص) مردی روغن می‌فروخت و محبت زیادی به پیامبر داشت و هرگاه قصد می‌کرد که به دنبال کار و حاجتش برود، اول می‌آمد و رسول خدا را مشاهده می‌نمود و آن‌گاه به سراغ کسب و کار خود می‌رفت. پیامبر(ص) هم از این امر مطلع بود و هنگامی که او می‌آمد، رسول خدا سر می‌کشید تا آن مرد او را ببیند. روزی بر حسب عادت، آن مرد آمد و پیامبر را دید و رفت و طولی نکشید که دوباره بازگشت. هنگامی که رسول خدا او را دید که بازگشته، با دست خود به او اشاره کرد که نزد او برود. او هم نشست، آن حضرت به او فرمود: امروز چه شد که دو مرتبه آمدی؟ گفت: یا رسول الله! آن‌چنان یاد شما دلم را فرا گرفت که نتوانستم به دنبال کارم بروم؛ لذا بازگشتم. رسول خدا او را دعا کرد و برای او طلب خیر نمود. سپس مدتی پیامبر آن شخص را ندید، درباره او سؤال کرد. اصحابش گفتند: ما هم او را چند روزی است که ندیده‌ایم. پس پیامبر با گروهی از اصحاب حرکت کرده تا به بازار روغن‌فروشان رفتند و آن مرد حضور نداشت. از همسایگان او پرسش کردند، گفتند: یا رسول الله! او وفات کرد و مردی امین و راستگو بود، فقط در او خصلتی بود. رسول خدا(ص) فرمود: چه چیز در او بود؟ گفتند: زنان را دنبال می‌کرد. رسول خدا(ص) فرمود: خدایش رحمت کند. سوگند به خدا، او مرا دوست می‌داشت و خدا او را مورد غفران خود قرار می‌دهد[۸۰].[۸۱]

بلال و جمانه

بلال در یکی از غزوه‌ها، جمانه بنت زحاف اشجعی را دستگیر کرد و با خود آورد. هنگامی که به وادی نعام رسیدند، ناگهان آن زن بر بلال هجوم کرد و ضرباتی بر او وارد ساخت، آن‌گاه آنچه از طلا و نقره به همراه داشت برداشت و بر اسبی از اسب‌های پدرش سوار شد و از آنجا گریخت و به نزد شهاب بن مازن که ملقب به کوکب دری بود، رفت و شهاب او را از پدرش خواستگاری کرده بود. هنگامی که آمدن بلال به تأخیر افتاد، رسول خدا(ص) سلمان و صهیب را روانه کرد تا از او خبری آورند. آن دو رفتند و بلال را مشاهده کردند که بر روی زمین افتاده و گویا مرده است و خون از بدنش جاری است. نزد پیامبر برگشته و در حالی که می‌گریستند، صورت حال را عرضه کردند. حضرت فرمود: گریه نکنید. سپس دو رکعت نماز خواند و دست به دعا برداشته و دعا کرد، آن‌گاه مشتی آب بر بلال پاشید. او برخاست و شروع به بوسیدن پای پیامبر نمود. رسول خدا به او فرمود: ای بلال! چه کسی با تو چنین کرده است؟ گفت: یا رسول الله! جمانه دختر زحاف این کار را کرد و من او را دوست می‌دارم. فرمود: خوشحال باش که الآن کسی را در پی او می‌فرستم که او را بیاورند. پس فرمود: ای اباالحسن! جبرئیل خبر داد که جمانه وقتی بلال را زد، به سوی مردی به نام شهاب بن مازن که او را از پدرش خواستگاری کرده، گریخت و به او شکوه نمود. هم‌اکنون آنها آهنگ جنگ با ما نموده‌اند. برخیز و با تعدادی از مسلمانان به سوی آنها روانه شو، خدا تو را بر او پیروز می‌گرداند و من به سوی مدینه باز می‌گردم.

علی(ع) با گروهی از مسلمانان راهی جدال با شهاب شده و در حرکت شتاب بیشتری کرد تا به دشمن رسیده و با او جنگید و او را مغلوب ساخته و سپاه مسلمانان پیروز گردید. شهاب و جمانه و سپاهیانش اسلام آوردند و علی(ع) آنها را با خود به مدینه آورد و آنها دوباره اسلامشان را بر پیامبر عرضه نمودند. نبی اکرم(ص) فرمود: ای بلال! چه می‌گویی؟ گفت: یا رسول الله! من جمانه را برای همسری دوست می‌داشتم و اکنون شهاب به او سزاوارتر است. پس شهاب چون چنین دید، دو کنیز، دو اسب و دو شتر به بلال داد[۸۲].[۸۳]

حجة‌الوداع

این حج را حجة‌البلاغ و حجة‌الاسلام نیز می‌گویند. علت نام‌گذاری آن به حجة‌الوداع، این است که پیامبر در این حج مردم را وداع کرد[۸۴] و دیگر حج به‌جا نیاورد[۸۵]. رسول خدا(ص) در ماه ذیقعده برای انجام حج مجهز شد و به مردم امر کرد که خود را آماده کنند و پنج روز به آخر آن ماه باقی مانده بود که به سوی مکه حرکت کرد و ابودجانه ساعدی و یا سباع بن عرفطه[۸۶] را در مدینه گذاشت[۸۷].[۸۸]

تعداد همراهان

هنگام حرکت پیامبر، مردم دچار بیماری آبله و یا حصبه شده بودند و تعداد زیادی از شرکت در حج محروم شدند، ولی با وجود این، جمعیت زیادی که تعداد آنها را جز خدا نمی‌داند، همراه پیامبر بودند. تعداد حجاج همراه پیامبر را ۹۰، ۱۱۴، ۱۲۰ و ۱۲۴ هزار نفر ذکر کرده‌اند و گفته شده که تعداد آنها بیش از این مقدار بوده است. البته این رقم کسانی است که از مدینه همراه رسول خدا بوده‌اند، اما کسانی که با آن حضرت حج به جا آورده‌اند، مثل کسانی که در مکه مقیم و یا با علی امیرالمؤمنین و ابو موسی از یمن آمده بودند، بسیار بیشتر از رقم یاد شده است[۸۹].

منزل‌های بین راه

رسول خدا(ص) نماز ظهر را در مدینه و نماز عصر را به‌طور شکسته در ذوالحلیفه به جای آورد و حرکت آن حضرت، در روز پنج‌شنبه و یا به گفته بعضی، روز شنبه، پنج روز به آخر ذیقعده بوده است[۹۰]. حضرت صبح روز یکشنبه در یلملم و شب آن روز در سیاله بود و نماز مغرب و عشا را در آنجا به جای آورد. سپس نماز صبح را در عرق الظبیه خواندند و از آنجا به روحا رفتند و نماز عصر را در منصرف و نماز مغرب و عشا را در متعشی و نماز صبح را در اتابه خواندند. صبح روز سه‌شنبه به عرج، روز چهارشنبه به سقیا و صبح روز بعد به ابوا رسیدند و در آنجا نماز خواندند. روز شنبه به قدید و یکشنبه به عسفان و از آنجا حرکت نموده و به غمیم رسیدند، و در آنجا پیادگان از راه رفتن خسته شدند و به آن حضرت شکوه کردند و آن حضرت دستور دادند تندتر راه بروند. روز دوشنبه به ظهران رسیدند و در آنجا تا عصر ماندند و هنگام غروب آفتاب در سرف بودند و نماز مغرب را در مکه خواندند[۹۱].[۹۲]

منزلگاه عرج

هنگامی که رسول خدا(ص) در مسیر راه مکه به «عرج»[۹۳] رسیدند، شتری که توشه و لوازم پیامبر و همچنین توشه ابی‌بکر بر آن حمل می‌شد و غلام ابی‌بکر آن را می‌راند، مفقود شد. ابوبکر به غلام گفت: شترت را چه کردی؟ گفت: دیشب آن را گم کردم. پس ابوبکر خشمگین شد و برخاست غلامش را با تازیانه زد. رسول خدا(ص) در حالی که لبخندی بر لب داشت فرمود: نگاه کنید این شخص محرم را و آنچه انجام می‌دهد[۹۴]. بعضی از صحابه پیامبر، وقتی مطلع شدند که توشه پیامبر بر شتر بوده و ناپدید شده است، غذایی آورده و نزد رسول خدا نهادند. پیامبر به ابوبکر، در حالی که از غلام خشمناک بود، فرمود: آرام باش. این امر نه به تو مربوط است و نه به ما، غلام هرگز نمی‌خواست شترش گم شود، این غذای مطبوعی است که خدا در عوض آنچه با شتر بوده، برای ما فرستاده. پس، از آن غذا خوردند و صفوان بن معطل[۹۵] که همیشه در آخر مردم حرکت می‌کرد، از راه رسید و آن شتر گم‌شده به همراه او بود و آن را در کنار محل فرود پیامبر خوابانید. رسول خدا(ص) به ابوبکر فرمود: نگاه کن ببین از لوازمت چیزی مفقود شده؟ گفت: چیزی مفقود نشده مگر ظرفی که در آن آب می‌خورم. غلام گفت: آن ظرف نزد من است. سعد بن عباده و قیس فرزندش هنگامی که شنیدند توشه رسول خدا گم شده است، توشه و زادی برای رسول خدا آوردند و گفتند: یا رسول الله! این به جای آنچه ناپدید شده است. پیامبر فرمود: آنچه گمشده بود پیدا شد و خدا آن را برای ما آورد. شما توشه خودتان را برگیرید، خدا آن را بر شما مبارک گرداند[۹۶].[۹۷]

صفیه و عایشه

عده‌ای در حجة‌الوداع ذکر کرده‌اند که بر شتر عایشه بار کمتری نهاده بودند و با سرعت حرکت می‌کرد و شتر صفیه بارش سنگین بود و به کندی طی مسافت می‌نمود و از سایرین عقب ماند. رسول خدا دستور داد که بار شتر عایشه را بر شتر صفیه و بار شتر صفیه را بر شتر عایشه قرار دهند تا شتر صفیه عقب نماند. آن‌گاه به عایشه فرمود: ای ام‌عبدالله! بار شتر تو کم بود و شتر با سرعت حرکت می‌کرد و بار صفیه سنگین بود و شترش به کندی مسافت را طی می‌نمود و دیگران را معطل می‌کرد، ما بارها را جابه‌جا کردیم تا شتر او عقب نماند. آن حضرت قصد داشت با این سخن، خاطر عایشه را آسوده نماید. عایشه به پیامبر گفت: تو گمان می‌کنی رسول خدا هستی؟ حضرت فرمود: ای ام‌عبدالله! تو شک داری که من رسول خدا هستم؟ عایشه گفت: پس چرا به عدالت عمل نمی‌کنی؟[۹۸] عایشه می‌گوید: چون پدرم ابوبکر این سخن را شنید سیلی بر صورت من زد. پیامبر او را از این کار نهی نمود. ابوبکر گفت: مگر نشنیدی که چه گفت؟ رسول خدا فرمود: او را رها کن، همانا زن که غیرت ورزد، بالای وادی را از پایین آن نشناسد[۹۹].[۱۰۰]

تولد محمد بن ابی‌بکر

جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: هنگامی که در ملازمت رسول خدا(ص) به ذوالحلیفه رسیدم، محمد بن ابی‌بکر از اسماء بنت عمیس متولد شد و اسماء به آن حضرت پیغام فرستاد که من با نفاس چه کنم؟ آن حضرت فرمود: به جهت آلوده نشدن لباس احرام، خودت را به پارچه‌ای محکم بسته و بر احرام خویش ثابت باش و تلبیه بگو[۱۰۱].

همسران پیامبر(ص)

رسول خدا(ص) در سفر حج همه نه همسر خود را همراه آورده بود که در هودج‌هایی سوار بودند. هنگامی که آنها حج به جای آوردند، به آنان فرمود: «إِنَّمَا هَذِهِ الْحَجَّةُ، ثُمَّ الزَّمَنُ ظُهُورُ الْحَصَرِ»؛ «این تنها حج شماست، سپس باید ملازم بیت و خانه باشید»[۱۰۲].[۱۰۳]

حج رسول خدا(ص)

حلبی از امام صادق(ع) نقل می‌کند که فرمود: هنگامی که رسول خدا(ص) عازم حج گردید، چهار روز از ذیقعده باقی مانده بود. پس به شجره (مسجد شجره) آمد و نماز خواند و سپس مرکب خود را حرکت داده، به بیداء[۱۰۴] رسید و محرم شد و برای حج تلبیه گفته و یکصد شتر برای قربانی برداشت و همه مردم به حج محرم شدند و کسی نیت عمره ننمود و نمی‌دانستند حج تمتع چیست تا اینکه پیامبر به مکه آمد و خانه را طواف کرد و مردم نیز طواف کردند و نماز طواف را نزد مقام خوانده و استلام حجر کرد، سپس فرمود: آغاز کنید به آنچه خدا بدان آغاز کرده، و به صفا آمد و سعی را از آنجا شروع نمود و هفت مرتبه سعی کرد تا به مروه تمام شد. سپس آن حضرت ایستاد و فرمود مردم از احرام خارج شده و آن را عمره قرار دهند، و فرمود: این چیزی است که خدا بدان امر فرموده است، پس مردم از احرام خارج شدند. رسول خدا فرمود: من اگر می‌دانستم که چنین دستوری خواهد آمد، همانند شما عمل می‌کردم و هدی با خود نمی‌آوردم، ولی من نمی‌توانم به جهت قربانی که با خود آورده‌ام، از احرام خارج شوم زیرا خدا می‌فرماید: سر نتراشید تا اینکه قربانی به‌جای خود برسد. سراقة بن مالک گفت: یا رسول الله! ما دانستیم مثل اینکه امروز آفریده شده‌ایم، آیا آنچه بدان ما را امر کردی مربوط به همین سال است یا برای همه سال‌ها است؟ فرمود: بلکه برای ابد و همیشه خواهد بود.

مردی[۱۰۵] به پاخاست و گفت: یا رسول الله! ما به قصد حج خارج شدیم و آب از سر ما می‌ریزد. رسول خدا فرمود: تو به این هرگز ایمان نخواهی آورد[۱۰۶].[۱۰۷]

نامه امیرالمؤمنین(ع)

رسول خدا(ص) هنگام حرکت به سوی حج، نامه‌ای به امیرالمؤمنین(ع) که در یمن بود نوشت و به او دستور داد که از یمن به حج بیاید و نوع حجی را که عزم بر انجام آن داشتند، ذکر نکرد. پیامبر حج قِران را با آوردن قربانی قصد کردند و از ذوالحلیفه محرم شدند[۱۰۸].

آمدن علی(ع) به مکه

امیرالمؤمنین(ع) پس از دریافت خبر حرکت پیامبر به طرف مکه از یمن عازم حج گردید و پیامبر را در مکه ملاقات کرد، در حالی که رسول خدا در احرام بودند. پس نزد فاطمه دختر رسول خدا رفت که از احرام خارج شده بود. گفت: ای دختر رسول خدا! چرا از احرام بیرون آمده‌ای؟ فاطمه(س) گفت: رسول خدا امر کرده که از احرام خارج شده و آن را عمره قرار دهیم؛ لذا از احرام بیرون آمدیم. آن‌گاه علی(ع) نزد رسول خدا رفت و خبر سفر یمن را به اطلاع رساند. رسول خدا به او فرمود: برخیز و طواف خانه کن و همانند اصحابت از احرام خارج شو. علی(ع) عرض کرد: یا رسول الله! من هنگامی که محرم می‌شدم، گفتم: خدایا! محرم می‌شوم همان‌گونه که نبی و عبد و رسول تو محمد(ص) محرم شده است. پیامبر(ص) فرمود: آیا با خود قربانی آورده‌ای؟ علی(ع) گفت: نیاورده‌ام. پس رسول خدا(ص) او را در قربانی‌ای که با خود آورده بود شریک نمود، و علی(ع) در احرام با رسول خدا باقی ماند تا از حج فارغ شدند، آن‌گاه رسول خدا آن شتران را از طرف خود و علی قربانی نمود.[۱۰۹]

شکایت از علی(ع)

یزید بن طلحه می‌گوید: هنگامی که علی(ع) از یمن به سوی مکه باز می‌گشت که پیامبر را در مکه ملاقات کند، شخصی را بر سپاه جانشین خود قرار داد و خود قبل از سپاه به ملاقات پیامبر آمد. آن مرد از حله‌هایی که علی(ع) از یمن با خود آورده بود، به هر یک از سپاهیان داد و آنها پوشیدند. وقتی علی(ع) نزد سپاه خود بازگشت و آن حله‌ها را در بر آنان دید، به آن شخص گفت: وای بر تو، چرا چنین کردی که مردم با این لباس سپاه را ببینند، آنها را از آنان باز پس گیر. پس آن حله‌ها را از سپاهیان گرفتند و این امر باعث ناراحتی ایشان گردید. ابو سعید خدری می‌گوید: وقتی شکایت علی(ع) را سپاهیان نزد رسول خدا نمودند، به پاخاست و در حالی که خطبه می‌خواند شنیدم که می‌فرمود: ای مردم! از علی شکایت نکنید، سوگند به خدا خشونتش در راه خدا، بالاتر از آن است که از او شکایت شود[۱۱۰].

وقوف در عرفات

پس از فرا رسیدن زمان وقوف، پیامبر به سوی عرفات حرکت کرد و نماز ظهر و عصر را در آنجا گزارد. مردم اطراف او گرد آمده بودند. آن حضرت با دست به موقف اشاره کردند که تنها محل ایستادن من، موقف نیست و چون خورشید غروب کرد، روانه مشعر شده و نماز مغرب و عشا را در آنجا خوانده و تا نماز صبح ماندند و آن نماز را هم در مشعر خواندند، ولی دستور دادند که ضعیفان شب به منی بروند و خودشان هنگامی که روز شد، متوجه منی شدند[۱۱۱].[۱۱۲]

علی از من و من از اویم

رسول خدا(ص) در حجة‌الوداع و روز عرفات فرمود: «عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ وَ لَا يُؤَدِّي عَنِّي إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِيٌّ»؛ «علی از من و من از علی است و از من چیزی را ادا نکند، مگر خودم یا علی»[۱۱۳].

خطبه پیامبر(ص)

از ابی‌بکره[۱۱۴] نقل شده است که رسول خدا(ص) در حج خطبه خواند و فرمود: زمان به همان هیئت روزی که خدا آسمان‌ها و زمین را خلق کرده است، دور می‌زند. سال دوازده ماه است، چهار ماه آن ماه‌های حرام است: سه ماه متوالی ذیقعده، ذیحجه و محرم و رجب که بین جمادی و شعبان است.

سپس فرمود: امروز چه روزی است؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است. پس رسول خدا(ص) کمی سکوت کرد که ما گمان کردیم نامی غیر از نام آن روز را می‌گذارد، پس فرمود: مگر امروز روز نحر (قربان) نیست[۱۱۵]؟ گفتیم: آری. فرمود: این ماه چه ماهی است؟ گفتیم: خدا و رسولش داناترند. باز سکوت کرد و ما گمان کردیم نام دیگری را می‌گذارد. فرمود: آیا ذیحجه نیست؟ گفتیم: آری. فرمود: این چه شهر (ماه) ی است؟ گفتیم: خدا و رسولش داناترند. باز سکوت کرد که ما گمان کردیم نام دیگری بر آن بگذارد. فرمود: آیا شهر (ماه) حرام نیست؟ گفتیم: آری. فرمود: خون‌های شما و اموال شما ـ و گویا فرمود اعراضتان ـ بر شما حرام است، همانند حرمت امروز که شما در آنید و در شهر (ماه) ی که اکنون در آنید و به‌زودی پروردگار خود را ملاقات می‌کنید و از اعمالتان سؤال کند. بدانید بعد از من به راه گمراهی بازنگردید که بعضی از شما گردن بعضی دیگر را بزند، آیا من تبلیغ کرده و مسئولیت خود را رساندم؟ بدانید باید حاضر شما این را به غایب برساند، شاید بعضی از کسانی که حاضر نیستند و این رسالت به آنها برسد، از کسانی که حاضرند، بهتر درک کنند. آیا من رسالت خود را انجام دادم؟[۱۱۶].[۱۱۷]

شاید دیگر حج ننمایم

جابر بن عبدالله می‌گوید: نبی اکرم(ص) را در روز عید قربان دیدم که بر مرکب خود سوار بود و رمی جمره می‌کرد و می‌فرمود: مناسک و احکام حج را فراگیرید، پس به درستی که من نمی‌دانم، شاید بعد از این حج، دیگر حج به جا نیاورم[۱۱۸].

قربانی

حماد بن عثمان از ابی عبدالله(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: رسول خدا(ص) با دست خود ۶۳ شتر را نحر کرد[۱۱۹] و مابقی را علی(ع) نحر نمود. حماد می‌گوید: من از حضرت صادق پرسیدم: بقیه ۳۷ شتر بود؟ فرمود: آری[۱۲۰].

سر تراشیدن

پس از قربانی، معمر بن عبدالله[۱۲۱] سر رسول خدا را تراشید. قریش به او گفتند: ای معمر! تو در دست تیغ داری و سر پیامبر در دست تو می‌باشد. معمر گفت: این فضل بزرگی از طرف خدا برای من است[۱۲۲]. انس می‌گوید: رسول خدا را دیدم که مردی، سر آن حضرت را می‌تراشید و مردم اطراف او گرد آمده بودند که موهای آن حضرت را بگیرند و در دست هرکس، تاری از موی آن حضرت قرار گرفت[۱۲۳].[۱۲۴]

ایام تشریق

مسعود بن حکم از مادرش نقل می‌کند که علی(ع) را دیدم که بر استر سفید پیامبر سوار بود و بر موضعی که انصار بودند ایستاد و گفت: ای مردم! این روزها ایام روزه نیست، بلکه ایام خوردن و آشامیدن و ذکر است[۱۲۵].

فضل بن عباس

زنی از قبیله خثعم در ایام موسم نزد رسول خدا آمد تا از حج پدرش سؤال کند. فضل بن عباس که در ردیف پیامبر بر مرکب سوار بود، به صورت آن زن نظر می‌کرد. رسول خدا(ص) صورت فضل را از آن زن برگرداند تا به او نگاه نکند[۱۲۶].

مبارک یمامه

در حجة‌الوداع کودکی را نزد رسول خدا آوردند که تازه متولد شده بود، پیامبر فرمود: من کیستم؟ آن کودک گفت: رسول الله. پیامبر فرمود: راست گفتی، خدا بر تو مبارک گرداند و دیگر آن کودک تکلم نکرد تا بزرگ شد و او را مبارک یمامه می‌نامیدند[۱۲۷].[۱۲۸]

بازگشت به مکه

طاووس می‌گوید: رسول خدا(ص) به اصحابش امر کرد که پس از انجام مناسک منی، برای به‌جای آوردن اعمال، روز به مکه بازگردند، اما خود آن حضرت، شبانه با همسرانش به مکه رفت و سواره طواف نمود. آن‌گاه نزد زمزم رفت و فرمود: دلوی به من دهید. پس مقداری از آب زمزم نوشید و سپس مقداری از آن را در دهان گردانیده و در دلو ریخت و فرمود آن را در چاه زمزم بریزند. عطا نقل کرده که نبی اکرم خود به تنهایی با دلو آب از چاه زمزم کشید و نوشید و مابقی را در چاه ریخت[۱۲۹].

استلام رکن

از ابی‌عبدالله(ع) نقل شده که فرمود: رسول خدا(ص) در حالی که سوار بر ناقه عضباء بود، طواف می‌نمود و ارکان خانه را با عصایی که در دست داشت، استلام می‌کرد[۱۳۰].

مکث بعد از مناسک

علاء بن حضرمی می‌گوید: رسول خدا(ص) فرمود: شخصی که مهاجر است و از اهل مکه نیست، پس از آن‌که اعمال حج را به جا آورد و از آنها فارغ گشت، سه روز در مکه می‌تواند بماند و سپس کوچ کند[۱۳۱].[۱۳۲]

طواف وداع

رسول خدا(ص) طواف وداع کرد و آن‌گاه کنار ملتزم که بین رکن حجرالاسود و درب کعبه می‌باشد، ایستاد و دعا نمود و سینه و صورت مبارک خود را به ملتزم خانه مالید[۱۳۳].

حرکت به سوی مدینه

پس از انجام مناسک حج، رسول خدا(ص) آهنگ مدینه نمود و از قسمت پایین مکه بیرون آمد و در وقت ورود، از بالای مکه وارد شده بود. در تعبیر برخی آمده که از ثنیه علیا در بطحا وارد و از ثنیه سفلی خارج شد؛ و در تعبیر برخی دیگر، ذکر شده که پیامبر از کَداء داخل مکه و از کُدی خارج شدند[۱۳۴].

عمره از تنعیم

هنگام حرکت، عایشه به رسول خدا(ص) گفت: یا رسول الله! مردم دو نسک انجام داده و می‌روند و من تنها یک نسک به جای آوردم. پیامبر فرمود: ببین اگر پاک شده‌ای، به تنعیم رفته و از آنجا محرم شو و اعمال را به‌جای آور و ما را در کنار فلان کوه ملاقات کن[۱۳۵].[۱۳۶]

غدیر خم

حادثه تاریخی غدیر: روز پنج‌شنبه هجدهم ذیحجه، رسول خدا(ص) در بازگشت از مکه، به غدیر خم از جحفه رسید که در آنجا مدینه‌ای‌ها، مصری‌ها و عراقی‌ها از یکدیگر جدا می‌شدند، جبرئیل امین نازل گردید و از طرف خدای متعال این آیه را آورد: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ[۱۳۷] و امر کرد که علی(ع) را به مردم معرفی و ولایت و فرض بودن طاعتش را ابلاغ نماید. پیامبر دستور داد عده‌ای که جلو بودند، بازگردند، و مردم گرد آمدند. پنج درخت بزرگ در آنجا بود، رسول خدا نهی کرد کسی در زیر آنها بنشیند، پس مردم فرود آمدند و زیر آن درختان را تمیز کرده تا اعلام نماز ظهر شد و در زیر آن درخت‌ها نماز ظهر را با مردم به جای آورد و روز گرمی بود که هر کس ردایش را قسمتی بر سر و بخشی را از شدت گرما زیر خود قرار داده بود و برای رسول خدا سایبانی از درخت آماده شد.

پس از انجام نماز، پیامبر(ص) در میان آن جماعت و بر جهاز شتران ایستاد و به گونه‌ای که همه می‌شنیدند با صدای بلند خطبه خواند و گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ نَسْتَعِينُهُ وَ نُؤْمِنُ بِهِ وَ نَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَ مِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا اَلَّذِي لاَ هَادِيَ لِمَنْ ضَلَّ وَ لاَ مُضِلَّ لِمَنْ هَدَى وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ‌». سپاس مخصوص خداوند است. از او یاری می‌جوییم و به او ایمان آورده و بر او توکل می‌کنیم. از شرّ نفس‌هایمان و بدی کردارمان به او پناه می‌بریم. کسی را که گمراه کند، هدایتگری ندارد؛ و کسی را که هدایت نماید، گمراه‌کننده‌ای ندارد. و گواهی می‌دهم پروردگاری جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و پیامبر اوست. سپس فرمود: ای مردم! خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده که پیامبری عمر نمی‌کند مگر نصف عمر پیامبر قبل از او[۱۳۸] و من نزدیک است که دعوت حق را اجابت کنم. من و شما هر دو مسئول خواهیم بود. پس شما چه می‌گویید؟ گفتند: ما گواهی می‌دهیم که شما تبلیغ کرده و نصیحت و تلاش نمودی و خدا شما را جزای خیر دهد.

فرمود: آیا شما گواهی به توحید و رسالت محمد که بنده و رسول اوست، نمی‌دهید و اینکه بهشت و آتش حق و مرگ حق است و قیامت بدون تردید فرا می‌رسد و خداوند مردم را از قبرها برانگیزاند؟ گفتند: آری، بدان گواهی می‌دهیم. پیامبر گفت: خدایا! تو شاهد باش. سپس فرمود: ای مردم! آیا نمی‌شنوید؟ گفتند: آری. فرمود: من مقدم بر شما در کنار حوض هستم و شما بر من در آنجا وارد خواهید شد و عرض آن حوض مابین صنعاء و بصری می‌باشد که در آن قدح‌هایی است از نقره به عدد ستارگان، پس ببینید چگونه مرا در ثقلین جایگزین می‌نمایید. پس کسی ندا داد: ثقلین چیست یا رسول الله؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست که طرفی از آن دست خدا و طرف دیگر به دست شماست، پس به آن تمسک جویید تا گمراه نشوید؛ و دیگری ثقل اصغر، عترت من است. خدای لطیف و خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از یکدیگر جدا نگردند تا بر من در حوض وارد شوند. پس، از آن دو پیشی نگیرید و آنها را رها نکنید که هلاک می‌شوید. سپس دست علی را گرفته و بلند نمود به گونه‌ای که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان گردید و مردم همه آن را شناختند و فرمود: ای مردم! چه کسی در میان مؤمنین از خودشان اولی است؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: به درستی که خدا مولای من و من مولای مؤمنین هستم و من اولی به مردم از خودشان می‌باشم. «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»، این جمله را سه مرتبه فرمود و به نقل از احمد، امام حنبلی‌ها، چهار مرتبه فرمود. سپس فرمود: «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ، وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ» و فرمود: این را حاضران به غایبان برسانند.

سپس هنوز متفرق نشده بودند که امین وحی الهی نازل شد و این آیه را آورد: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي[۱۳۹]. پس رسول خدا(ص) گفت: الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت برای علی بعد از من. سپس مردم شروع به تهنیت گفتن به امیرالمؤمنین(ع) کرده که جلوتر از همه صحابه، ابوبکر و عمر بودند که می‌گفتند: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَيْتَ مَوْلَايَ وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»، ابن عباس گفت: سوگند به خدا بر گردن‌های آن جماعت لازم و فرض شد. پس حسان گفت: یا رسول الله! به من اذن می‌دهی که درباره علی اشعاری را بگویم تا آن را استماع فرمایی؟ رسول خدا(ص) فرمود: بگو. حسان به پاخاست و گفت: ای بزرگان قریش، گفتارم را به گواهی از رسول خدا در ولایت دنبال می‌کنم و سپس گفت: يُنَادِيهِمُ يَوْمَ الْغَدِيرِ نَبِيُّهُمْ *** بِخُمٍّ فَأَسْمِعْ بِالرَّسُولِ‌ مُنَادِياً و این فشرده‌ای بود از واقعه غدیر[۱۴۰].[۱۴۱]

کاوشی در حدیث غدیر

واقعه غدیر از رویدادهای بی‌نظیر در تاریخ اسلام و مسلمین است. انبوه مردم که در هیچ مقطع زمانی، غزوه و یا سریه‌ای به جز حجة‌الوداع سابقه نداشته است. خطبه‌ای که حاوی خبر وفات قریب‌الوقوع نبی اکرم است و در آن، تأکید بر انجام رسالت و تبلیغ مسئولیت و اقرار و گواهی مردم و اشاره به مسئولیت خود و مردم و یادآوری قیامت و بهشت و آتش و برانگیخته شدن مردم کرده است. خبر دادن از اینکه من در کنار حوض هستم و شما در آنجا بر من وارد خواهید شد. طرح دو ثقل قرآن و عترت و اینکه این دو جایگزین منند و این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند، یعنی صراط مستقیم کتاب الهی است و عترت هم هماهنگ با کتاب در همان مسیر حرکت می‌کند. دیگر اینکه در حوض بر من وارد شوند؛ یعنی راه عترت و قرآن، تا قیامت و ورود بر من، صراط خدا و حق است و در این هدایت، گمراهی نیست و این، خود نشانه عصمت اهل‌بیت(ع) است که از طریق حق هرگز جدا نمی‌شوند. قرآن، کلام حق؛ و عمل اهل‌بیت، عمل حق و فعل حق است. شاهد بر این مدعا این است که فرمود از آنها پیشی نگیرید که هلاک می‌شوید و از آنها جدا نشوید که هلاک می‌گردید. این نیز نشانه عصمت است، چه اگر معصوم نبودند، این سخن صادق نبود. بعد پیامبر نمونه بارز عترت را معرفی کرد و دست علی(ع) را گرفته و پس از اعتراف خلق بر اینکه پیامبر اولی بر نفس آنهاست، او را به عنوان مولا و ولی امر مردم معرفی کرد و سه یا چهار مرتبه تأکید و تکرار نمود و با آن ادعیه؛ عصمت علی، اطاعت امر او، محبت به او، عدم تخلف از او، یاری کردن او، عدم دشمنی با او و اینکه حق همیشه در کنار او و با اوست، را بیان نمود. این دعا که در ذیل اعطای منصب ولایت آمده است، در خور تأمل و دقت است.

نازل شدن آیه تبلیغ در آغاز و آیه اکمال در پایان، خود جداگانه درخور اهمیت است که اگر ولایت علی ابلاغ نشود، امر رسالت انجام نمی‌شود و با ابلاغ آن، دین کامل می‌شود. نکته آخر، تهنیت و تبریک مردم به امیرالمؤمنین است، چه اگر تنها مسئله محبت و دوستی بود، نیاز به تهنیت و تبریک ندارد که ابن عباس بگوید ولایت بر عهده مردم فرض و تکلیف شد و حسان بن ثابت شعر گوید و علی(ع) را امام معرفی نماید. بنابراین، غدیر برای هیچ‌کس ابهام باقی نگذاشت، به ویژه تأکید رسول خدا که حاضران به سمع غایبان برسانند و آن روز، صحابه از سخنان پیامبر امامت را فهمیدند، ولی بعد از رسول خدا و آنچه روی داد، در صدد توجیه برآمدند که امامت امر اعتقادی بوده و در اعتقادات خبر واحد حجت نیست و خبر غدیر، اولاً: از طرق صحیح نرسیده و ثانیاً: خبر واحد است. این اشکالات واهی است، چه آن‌که به تصریح جمع کثیری، حدیث غدیر در غایت اعتبار و بلکه متواتر است که مرحوم امینی آن را از ۱۱۰ نفر از صحابه نقل کرده و ابن کثیر می‌گوید طبری در دو جلد کتاب، سند غدیر و طرق آن را ذکر کرده است. پس چگونه این خبر، خبر واحد است؟ اشکال دیگر در دلالت کلمه است که «مولی» معانی زیادی دارد و از کجا که رسول خدا معنای امامت را اراده کرده است؟ جواب این است که بر هیچ منصفی پوشیده نیست که اگر فرضا ما بپذیریم که مولی معانی متعدد دارد، آیا این همه قرینه در کلام، مراد متکلم را روشن نمی‌سازد:

  1. گرد آوردن مردم در آن فضای گرم و سوزان؛
  2. خطبه خواندن و خبر دادن از مرگ خود؛
  3. ذکر دو ثقل و اینکه از آنها پیشی نگیرید؛
  4. اینها از هم جدا نمی‌شوند؛
  5. من از شما بر خودتان اولی هستم؛
  6. جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»؛
  7. دعاهایی که در ذیل آن آمده است.

اینها همه، قطع به مراد متکلم را برای خواننده به دنبال خواهد داشت[۱۴۲].

نعمان بن حرث

سفیان بن عیینه از حضرت صادق(ع) و او از پدرانش نقل کرده است: هنگامی که رسول خدا در روز غدیر خم علی(ع) را نصب کرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ...»، این خبر در بلاد منتشر گردید. نعمان بن حرث فهری[۱۴۳] نزد نبی اکرم آمد و گفت: شما به ما امر کردی که شهادت به لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ دهیم و به ما فرمان دادی که جهاد کنیم، حج بگزاریم، روزه بگیریم، نماز بخوانیم و زکات بدهیم و ما هم پذیرفته و همه آنها را قبول کردیم، پس به این راضی نگشتی تا اینکه این شخص (علی بن ابی‌طالب) را به امامت نصب کرده و گفتی: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ». آیا این امری از طرف خود شماست یا از ناحیه خداوند می‌باشد؟ رسول خدا(ص) فرمود: سوگند به آن خدایی که جز او خدایی نیست، این امر از جانب خداست. نعمان بن حرث از خدمت رسول خدا برگشت، در حالی که می‌گفت: خدایا! اگر این امر حق و از جانب تو می‌باشد، از آسمان بر ما سنگ بباران. پس خداوند سنگی بر سر او وارد ساخت که او را به قتل رساند و این آیات را فرستاد: ﴿سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ[۱۴۴] تا آخر آیات[۱۴۵].[۱۴۶]

شهادت بر ولایت

ابو حمزه از حضرت ابی‌جعفر(ع) نقل کرده است که فرمود: خداوند جبرئیل را نزد رسول خدا(ص) فرستاد تا بر ولایت علی بن ابی‌طالب(ع)، در زمان حیات آن حضرت گواهی داده شود و قبل از وفات ایشان، بر او به عنوان امیرالمؤمنین سلام بنمایند. رسول خدا(ص) نه نفر را خواند[۱۴۷] و به آنها فرمود: شما را خوانده‌ام که شاهدان خدا روی زمین باشید، آن را گواهی دهید و یا کتمان کنید. آن‌گاه فرمود: ای ابوبکر! برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. ابوبکر گفت: این امر خدا و رسول او می‌باشد؟ پیامبر فرمود: آری. پس ابوبکر برخاست و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام نمود. آن‌گاه پیامبر به عمر فرمود: برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. او گفت: امر خدا و رسول اوست که او را امیرالمؤمنین بنمایم؟ پیامبر فرمود: آری. پس عمر برخاست و سلام کرد.

سپس به مقداد بن اسود فرمود: برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. او برخاست و سلام کرد و دیگر نگفت که آیا این فرمان خدا و پیامبر اوست. سپس پیغمبر به ابوذر غفاری فرمود: برخیز و علی را به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. ابوذر برخاست و سلام کرد. آن‌گاه رسول خدا به حذیفه فرمود: برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. او برخاست و سلام کرد. سپس به عمار بن یاسر فرمود: برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. عمار برخاست و سلام کرد. آن‌گاه به عبدالله بن مسعود فرمود: برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. عبدالله بن مسعود برخاست و سلام نمود. سپس بریده را فرمود: برخیز و بر علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. بریده که از همه آنها کوچک‌تر بود، برخاست و سلام کرد. بعد رسول خدا(ص) فرمود: شما را دعوت کردم تا شاهدان خدا بر این امر باشید، چه آن را اقامه و یا ترک کنید[۱۴۸].[۱۴۹]

خلاصه وقایع سال دهم

  1. در این سال، رسول خدا(ص) حج به جای آورد و آن را حجة‌الوداع گویند و گفته شده است که با آن حج، عمره نیز انجام دادند و رسول خدا پس از هجرت، غیر از حجة‌الوداع، حج دیگری به جای نیاورد[۱۵۰].
  2. در این سال، باذان والی یمن، از دنیا رفت و رسول خدا کارگزارانش را به اطراف فرستاد[۱۵۱].
  3. ابراهیم، فرزند پیامبر در این سال از دنیا رفت. نوشته‌اند: در لحظات پایانی زندگی او، رسول خدا آمد و او را که در آغوش مادرش ماریه بود، گرفت و اشک از دیدگانش فروریخت و فرمود: ای ابراهیم! ما بر تو محزون هستیم، چشم می‌گرید و دل محزون است، اما سخنی که خدا را به خشم آورد، نمی‌گویم. عبدالرحمن بن عوف به رسول خدا گفت: مگر شما ما را از گریه کردن نهی نمی‌کردید؟ فرمود: من از فریاد زدن و گریبان چاک زدن نهی کردم، اما این گریستن رحمت است و کسی که رحم نکند، مورد ترحم قرار نگیرد. نقل شده هنگامی که ابراهیم از دنیا رفت، پیامبر خدا برابر کوهی بود، فرمود: ای کوه! اگر مصیبتی که به من رسید، به تو می‌رسید، منهدم می‌شدی، ولی «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». اسامه فریادی زد و رسول خدا او را نهی کرد، آن‌گاه دستور داد تا فضل بن عباس و اسامه او را غسل دهند و خود بر او نماز گزارد و در بقیع دفن نمود و فرمود: به سلف صالح ما، عثمان بن مظعون ملحق شو. و گفته شده که پیامبر او را تلقین نمود[۱۵۲]. در همان روز که ابراهیم، فرزند رسول الله از دنیا رفت، خورشید گرفت و رسول خدا فرمود: خورشید و ماه دو نشانه و آیت از آیات الهی است که با مرگ کسی نمی‌گیرند. هنگامی که آن را مشاهده کردید، بر شماست که دعا کنید تا آن کسوف برطرف شود[۱۵۳].
  4. در این سال، فروة بن مسیک مرادی، از ملوک کنده نزد رسول خدا آمد و پیامبر او را بر قبیله مراد و زبید و مذحج، امیر قرار داد[۱۵۴].[۱۵۵]

منابع

پانویس

  1. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۹۳.
  2. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۹۷.
  3. او جریر بن عبدالله بن جابر بجلی است و چهل روز قبل از وفات پیامبر اسلام آورد و صورتی زیبا داشت. او در سال ۵۱ از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۷۹).
  4. ذوالخلصه بتی سفید و منقوش بین مکه و یمن بوده و قبیله خثعم و بجیله و ازد آن را معظم داشته و برای آن هدیه می‌فرستادند.
  5. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۷۱.
  6. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۹۸.
  7. ما قبلاً فرستادن کارگزاران بر صدقات را از رویدادهای سال نهم هجرت ذکر کردیم که طبری در تاریخ خود، ج۳، ص۱۲۳، باز همان را در حوادث سال دهم هجرت آورده است، و شاید بتوان گفت که این دو منافات ندارد؛ زیرا اولاً در اینجا فرستادن کارگزاران نیز آمده است، همان‌گونه که ابن هشام در سیره، ج۴، ص۲۴۶، متذکر شده و فرستادن آنها در حوادث سال نهم نیست؛ و ثانیاً ممکن است پیامبر در سال دهم برای تمام مناطق اسلامی کارگزارانی فرستاده باشد، و همان‌طور که از متن استفاده می‌شود، در سال نهم کارگزارانی به بعضی از مناطق اعزام نموده باشد.
  8. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۴۷.
  9. در تاریخ طبری، ج۳، ص۱۴۹، آمده است: «لَا تَشْكُوا عَلِيّاً فَوَ اللَّهِ إِنَّهُ لَأَخْشَنُ فِي ذَاتِ اللَّهِ أَوْ سَبِيلِ اللَّهِ مِنْ أَنْ يُشْكَى».
  10. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۳۰۱.
  11. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۶۹۹.
  12. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۴۷.
  13. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۰.
  14. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۹۳.
  15. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۰.
  16. «داستان عیسی نزد خداوند چون داستان آدم است که او را از خاک آفرید و سپس فرمود: باش! و بی‌درنگ موجود شد» سوره آل عمران، آیه ۵۹.
  17. «تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
  18. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۸۵.
  19. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۱.
  20. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۲۷۸.
  21. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۲.
  22. تفسیر فرات، ص۸۶، ح۶۲-۷.
  23. تفسیر عیاشی، ج۱، ص۱۷۵.
  24. امالی شیخ طوسی، ج۱، ص۲۶۵.
  25. تفسیر فخر رازی، ج۸، ص۸۰.
  26. تفسیر صافی، ج۱، ص۲۶۹.
  27. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۴۳.
  28. تفسیر حبری، ص۲۴۸.
  29. عیون أخبار الرضا، ج۱، ص۸۵، ح۹.
  30. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۴.
  31. در بعضی از روایات آمده است که رسول خدا امر کرد بین دو درخت را خالی و مهیا نمودند، پس کسا را روی آن درخت‌ها قرار داد و آنها را زیر کسا برد و در حالی که دست چپ خود را به طرف قومش کرده بود، دست راست را برای مباهله به آسمان بلند کرد. (بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۵۴).
  32. «جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.
  33. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۳۰؛ کشف الغمه، ج۱، ص۳۰۹.
  34. دلالت آیه شریفه بر عصمت اهل‌بیت(ع)، با توجه به این نکات ظاهر است:
      1. «انما» دلالت بر حصر دارد، همان‌طور که اهل ادب گفته‌اند.
      2. اراده در آیه، تشریعی نیست، بلکه تکوینی است؛ زیرا خداوند متعال تشریعاً اراده کرده است که همه مردم پاک باشند، و این اختصاص به اهل‌بیت ندارد و اراده تشریعی با حصر منافات دارد.
      3. مراد از رجس، پلیدی و رذائل روحی است، نه خبائث ظاهری؛ زیرا خبائث ظاهر را آدمی خود بر طرف می‌کند؛ بنابراین، اسناد ﴿لِيُذْهِبَ و ﴿يُطَهِّرَ به خدا مناسب نیست.
      4. بعد از توجه به این نکات، آیه دلالت بر عصمت اهل‌بیت دارد و مراد از اهل‌بیت به‌طور قطع زنان پیامبر نیستند؛ زیرا اولاً از خود زنان پیامبر نقل شده است که رسول خدا به علی، فاطمه، حسن و حسین اشاره کردند و فرمودند: «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي»؛ و ثانیاً از سوره تحریم ظاهر است که بعضی از ازواج مرتکب گناه شده‌اند؛ زیرا خدای متعال می‌فرماید: ﴿إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا زیرا تو به در جایی است که گناهی از شخص صادر شده باشد، مضافاً بر اینکه کسی مدعی عصمت همسران پیامبر نیست.
  35. اصول کافی، ج۱، ص۲۸۷.
  36. انساب الأشراف، ج۲، ص۱۰۴، ح۳۸.
  37. تفسیر حبری، ص۳۰۹.
  38. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۶.
  39. شاید به همین جهت که قبیله همدان به دست امیرالمؤمنین مسلمان شدند، علی(ع) نیز آنها را دوست می‌داشت و آن‌طوری که ابن عبدربه در عقد الفرید، ج۱، ص۲۱۹، نقل کرده است می‌فرمود: «فَلَوْ كُنْتُ بَوَّاباً عَلَى بَابِ جَنَةٍ *** لَقُلْتُ لِهَمْدَانَ ادْخُلُوا بِسَلَامٍ».
  40. ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۶۱؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۳۱.
  41. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۷.
  42. فروع کافی، ج۵، ص۳۶، ح۲.
  43. انساب الاشراف، ج۲، ص۱۰۱؛ اثبات الهداة، ج۱، ص۳۸۹، ح۵۸۶.
  44. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۶۹.
  45. البدایة و النهایة، ج۵، ص۱۲۱.
  46. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۸.
  47. المحلی، ج۷، ص۳۲۸. ابن حزم، پس از نقل این روایت می‌گوید که سند آن در غایت صحت است.
  48. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۰۹.
  49. آن وصیت را بعداً نقل خواهیم کرد و ابن هشام این وصیت را نیاورده است.
  50. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۳۷.
  51. در نقل دیگری آمده است که معاذ گفت: یا رسول الله! شما پیاده و من سواره هستم و این برای من ناگوار است. حضرت فرمود: «إِنَّمَا أَحْتَسِبُ خُطَايَ هَذِهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛ «من این قدم‌هایم را به حساب خدا می‌گذارم».
  52. البدایة و النهایه، ج۵، ص۱۱۶.
  53. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۱۰.
  54. این سخن رسول خدا تصریح به رحلت خود و اینکه معاذ را پس از آن هرگز ملاقات نخواهد کرد. معاذ به یمن رفت و چهارده ماه در صنعاء ماند آن‌گاه به مدینه بازگشت در حالی که رسول خدا از دنیا رفته بود.
  55. تحف العقول، ص۲۵.
  56. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۱۱.
  57. این عرضه ظاهراً غیر از نزول قرآن مجید به صورت تدریجی است که در هر مناسبتی، تعدادی از آیات بر آن حضرت نازل می‌شده است.
  58. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۹۴.
  59. البدایة والنهایه، ج۵، ص۲۴۶.
  60. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۱۲.
  61. از بعضی نقل شده است که این سوره در ایام تشریق نازل شده است. (بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۸۰).
  62. «چون یاری خداوند و پیروزی (بر مکّه) فرا رسد» سوره نصر، آیه ۱.
  63. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۹۲.
  64. امالی شیخ طوسی، ج۲، ص۵۳.
  65. بحارالأنوار، ج۲۲، ص۷۶.
  66. او ربیعة بن کعب اسلمی و اهل حجاز می‌باشد. او می‌گوید: من در خانه پیامبر بودم و آب وضو برای ایشان مهیا می‌کردم. شب‌هنگام شنیدم که رسول خدا می‌گفت: «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ». او از اهل صفه و در سفر و حضر در خدمت رسول خدا بوده است. وی در سال ۶۳ وفات نمود. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۷۱).
  67. بحارالأنوار، ج۲۲، ص۷۶، ح۳۹.
  68. بعضی او را ابودحداحه گفته‌اند و از انصار می‌باشد. گفته شده که نام او ثابت است. معاویه به او گفت: از رسول خدا شنیدم که فرمود: «مَنْ كَانَتِ الدُّنْيَا نَهْمَتَهُ، حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَيْهِ جِوَارِي، فَإِنِّي بُعِثْتُ بِخَرَابِ الدُّنْيَا، و لَمْ أُبْعَثْ بِعِمَارَتِهَا». (اسدالغابه، ج۵، ص۱۸۵).
  69. «سوگند به شب چون (همه جا را) فرا پوشاند» سوره لیل، آیه ۱.
  70. «و به آنکه نر و ماده را آفرید * که کوشیدنتان گونه‌گون است * امّا آنکه بخشش کند و پرهیزگاری ورزد،» سوره لیل، آیه ۳-۵.
  71. «و پرهیزگاری ورزد * و آن وعده نیکوترین (بهشت) را راست بشمارد» سوره لیل، آیه ۵-۶.
  72. «زودا که او را در راه (خیر و) آسانی قرار دهیم... * و چون (در دوزخ) فرو افتد داراییش برای او سودی نخواهد داشت * بی‌گمان آنچه بر ما مقرّر است رهنمود است» سوره لیل، آیه ۷، ۱۱-۱۲.
  73. قرب الاسناد، ص۳۵۵، ح۱۲۷۳.
  74. در اسدالغابه، ج۱، ص۳۴۶، حارث بن مالک عنوان نموده، سپس می‌گوید: گفته شده که حارثة بن مالک است و در کافی در باب حقیقة الایمان والیقین دو روایت درباره او آورده که ما تلفیق نمودیم.
  75. اصول کافی، ج۲، ص۵۳ و ۵۴، ح۲ و ۳.
  76. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۱۴.
  77. اصول کافی، ج۲، ص۱۳۹، ح۷.
  78. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۱۷.
  79. بحارالأنوار، ج۲۲، ص۱۴۲، ح۱۲۹.
  80. روضه کافی، ص۷۷، ح۳۱.
  81. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۱۹.
  82. مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۱۳۸.
  83. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۰.
  84. پیامبر در این حج در منی فرمود: «لِتَأْخُذُوا عَنِّي مَنَاسِكَكُمْ فَلَعَلِّي لَا أَحُجُّ بَعْدَ عَامِي هَذَا». علت نام‌گذاری به حجة‌البلاغ، این بود که آیه تبلیغ در این حج نازل گردید.
  85. سیره حلبیه، ج۳، ص۲۸۸. و آن را حجة‌الاسلام گویند؛ زیرا پیامبر غیر از این مرتبه از مدینه حج به جای نیاورد، گرچه ابن اثیر گفته است رسول خدا قبل از هجرت، هر ساله حج به جا می‌آورد.
  86. او سباع بن عرفطه غفاری است و پیامبر در جنگ خیبر و هنگامی که به دومة‌الجندل می‌رفت، او را در مدینه گذاشت و از یاران مشهور پیامبر است. ۰اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۹).
  87. سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۴۸.
  88. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۲.
  89. الغدیر، ج۱، ص۹.
  90. سیره حلبیه، ج۳، ص۲۸۹.
  91. الغدیر، ج۱، ص۹.
  92. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۳.
  93. عرج: نام عقبه‌ای بین مدینه و مکه می‌باشد. (معجم البلدان، ج۴، ص۹۹).
  94. البدایة والنهایه، ج۵، ص۱۳۰.
  95. او صفوان بن معطل سلمی ذکوانی است. قبل از غزوه مریسیع اسلام آورد و در جنگ خندق در سال پنجم هجرت و بعد از آن در دیگر جنگ‌های رسول خدا حضور داشت. او همیشه در آخر سپاه رسول خدا حرکت می‌کرد. رسول خدا او را ستایش کرد و فرمود: «مَا عَلِمْتُ مِنْهُ إِلَّا خَيْرًا». و او همان کس است که درباره او اهل افک سخن گفتند و خدا و پیامبر او را تبرئه کردند. او وقتی شنید که حسان بن ثابت درباره‌اش شعری گفته، با شمشیر بر او حمله کرد و او را مجروح ساخت. حسان شکایت او را به پیامبر نمود. رسول خدا باغی از نخل و کنیزی (خواهر ماریه قبطیه) را به او داد که عبدالرحمن بن حسان از او متولد شد. صفوان مردی شجاع و فاضل بود و خآنهای در بصره داشت و در جنگ ارمینیه به قتل رسید. بعضی گفته‌اند در جزیره ناحیه شمشاط از دنیا رفت و در همان‌جا مدفون گردید؛ و بعضی گفته‌اند که در جنگ روم، سال ۵۸ پایش شکست و با همان حال از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۳، ص۲۶).
  96. سیره حلبیه، ج۳، ص۲۹۳.
  97. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۳.
  98. ما از پرداختن به تفصیل این برخورد با نبی اکرم که اسوه و صاحب خلق عظیم است، نمی‌پردازیم و قضاوت را به خواننده واگذار می‌نماییم، ولی توجه شما را به این نکته جلب می‌کنیم که گفته دوم ام‌المؤمنین فَمَا لَكَ لَا تَعْدِلُ همان چیزی است که ذوالخویصره در جنگ حنین هنگام تقسیم غنایم به پیامبر گفت: لَمْ أَرَكَ عَدَلْتَ (سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۳۹)، که پیامبر در پاسخ فرمود: وای بر تو، اگر عدل نزد من نباشد، پس نزد چه کسی خواهد بود؟ و آن‌گاه فرمود: اینان همانند خارج شدن تیر، از دین خارج خواهند شد.
  99. سیره حلبیه، ج۳، ص۲۹۲.
  100. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۵.
  101. روضة الصفا، ج۲، ص۵۳۶.
  102. البدایة و النهایة، ج۵، ص۲۳۴.
  103. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۶.
  104. بیداء: اسم زمینی خالی از گیاه بین مکه و مدینه می‌باشد که به مکه نزدیک‌تر است. (معجم البلدان، ج۱، ص۵۲۳).
  105. مراد از این مرد، عمر بن خطاب است. (ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج۵، ص۱۵۹). عمر بن خطاب از حج تمتع نهی کرد و صحابه از او به شدت ترسیدند و جرأت مخالفت با او را نداشتند، ولی پسرش عبدالله با او مخالفت می‌کرد، به او گفتند: پدرت از آن نهی کرده است. او جواب داد: من بیم آن دارم که بر شما از آسمان سنگ ببارد. رسول خدا آن را آنجام داد، من سنت پیغمبر را پیروی کنم یا عمر بن خطاب را؟! عثمان بن عفان نیز از آن نهی می‌نمود و علی بن ابی‌طالب با او مخالفت می‌کرد و می‌فرمود: من سنت رسول خدا را به سبب قول هیچ‌کس ترک نخواهم کرد.
  106. فروع کافی، ج۴، ص۲۴۸، ح۶؛ ص۲۴۵، ح۴.
  107. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۶.
  108. ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۱۷۱.
  109. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۸.
  110. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۴۸.
  111. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۳۹۲.
  112. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۲۹.
  113. المراجعات، ص۱۷۳، مراجعه ۴۸.
  114. نام او نفیع بن حارث ثقفی و مادرش سمیه کنیز حارث بن کلده و برادر مادری زیاد بن ابیه است. او در ایام محاصره طائف با جماعتی نزد پیامبر آمد و اسلام آورد و پیامبر او را ابوبکره کنیه دادند و بکره یعنی جماعت. رسول خدا او را آزاد کرد و او را در شمار موالی پیامبر ذکر کرده‌اند و خود او می‌گفت: من برادر شما در دین و بنده رسول خدا هستم و او از فضلای صحابه پیامبر و از صالحان آنها به شمار می‌رود. او همان کس است که شهادت بر زنای مغیرة بن شعبه داد و عمر او را حدّ قذف زد و شهادت او را باطل کرد و به او گفت: توبه کن تا شهادت تو پذیرفته شود. گفت: توبه کنم که شهادت من قبول شود؟! نه من هرگز شهادت ندهم و علت اینکه عمر او را تازیانه زد، این بود که در میان آن چهار شاهد که شهادت دادند، چهارم آنها زیاد بود که شهادت خود را کامل نکرد و عمر آن سه نفر را حد زد. ابوبکره مردی عابد بود تا از دنیا رفت و اولاد او از اشراف بصره و دارای مال و ثروت و علم بودند. او در سال ۵۲ از دنیا رفت و وصیت کرد که ابو برزه اسلمی بر او نماز گزارد. (اسدالغابه، ج۵، ص۱۵۱).
  115. در اینکه رسول خدا خطبه را در کجا ایراد نمودند، روایات مختلف است. محمد بن سعد در طبقات، ج۲، ص۱۷۴ می‌گوید: ثُمَّ خَطَبَ الْغَدَ مِنْ يَوْمِ النَّحْرِ بَعْدَ الظُّهْرِ عَلَى نَاقَتِهِ الْقَصْوَاءِ‌. و خود او در ج۲، ص۱۸۶ از هرماس بن زیاد نقل کرده است که او گفت: فَرَأَيْتُ النَّبِيَّ(ص) يَخْطُبُ النَّاسَ عَلَى نَاقَتِهِ الْعَضْبَاءِ يَوْمَ الْأَضْحَى بِمِنًى. و ابن هشام در سیره، ج۴، ص۲۵۲ نقل کرده است که ربیعة بن امیه در عرفه فریاد می‌زد و می‌گفت: رسول خدا می‌فرماید: «هَلْ تَدْرُونَ أَيُّ شَهْرٍ هَذَا؟». البته ممکن است که رسول خدا در این مشاعر مکرر خطبه خوانده باشند، ولی آنچه به نظر نزدیک است و در روایت متن هم آمده است، رسول خدا خطبه را در یوم النحر، یعنی روز عید ایراد کرده‌اند. حلبی نیز در سیره، ج۳، ص۳۰۶ می‌گوید که رسول خدا در حج پنج خطبه ایراد نمودند.
  116. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۶.
  117. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۰.
  118. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۱.
  119. بعضی گفته‌اند رسول خدا ۶۳ شتر را به دست خود قربانی نمود؛ زیرا عمر شریف آن حضرت در آن هنگام ۶۳ سال بوده است. (سیرة حلبیه، ج۳، ص۳۰۲). جابر بن عبدالله می‌گوید: پیامبر دستور داد از گوشت هر شتری مقداری گرفتند و آن را با آب در دیگی پخته، و پیامبر و علی از آن گوشت خوردند. (طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۷۷).
  120. فروع کافی، ج۴، ص۲۵۰، ح۸.
  121. او معمر بن عبدالله بن فضله قرشی است و در حجة‌الوداع سر رسول خدا را تراشید و عمر طولانی کرد و از سابقین در اسلام و مهاجران به حبشه است. (اسدالغابه، ج۴، ص۴۰۰).
  122. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۴۰۰.
  123. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۱.
  124. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۲.
  125. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۷.
  126. المحلی، ج۱۰، ص۳۱؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۰۲.
  127. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۴۰۷.
  128. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۳.
  129. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۲ و ۱۸۳.
  130. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۴۰۲.
  131. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۹.
  132. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۴.
  133. سیره حلبیه، ج۳، ص۳۰۸.
  134. البدایة و النهایه، ج۵، ص۲۲۶.
  135. طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۹.
  136. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۵.
  137. «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان» سوره مائده، آیه ۶۷.
  138. ممکن است مراد از این تعبیر، مقدار زمان رسالت و یا مقدار عمر و سن باشد.
  139. «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم» سوره مائده، آیه ۳.
  140. الغدیر، ج۱، ص۱۰.
  141. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۶.
  142. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۳۹.
  143. در اینکه نام این شخص چه بوده، اختلاف است. در روایت متن، نعمان بن حرث و در بعضی از روایات، حرث بن نعمان و در برخی دیگر، نضر بن حارث آمده است.
  144. «خواهنده‌ای عذابی رخ‌دهنده را خواست» سوره معارج، آیه ۱.
  145. الغدیر، ج۲، ص۲۴۱.
  146. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۴۱.
  147. در حدیث هشت نفر ذکر شده است، در حالی که در متن حدیث به نه نفر اشاره شده که نهمین آنها سلمان فارسی است و در بعضی از نسخه‌ها، هفت نفر به جای نه نفر ذکر شده است.
  148. امالی شیخ مفید، ص۱۰.
  149. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۴۲.
  150. اسدالغابه، ج۱، ص۲۴.
  151. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۴۰۷.
  152. سیره حلبیه، ج۳، ص۳۴۷.
  153. بحارالأنوار، ج۲۱، ص۴۰۹.
  154. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۳۴.
  155. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۷۴۴.