موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

نسب قوم

بنی کلاب در شمار قبایل عدنانی[۱] و از فروعات و شاخه‌های قبیله بنی عامر بن صعصعه‌اند که نسب از کلاب بن ربیعة بن عامر بن صعصعة بن معاویة بن بکر بن هوازن بن مسعود بن عکرمة بن حفصة بن قیس بن عیلان می‌برند[۲]. کلاب بن ربیعه ده پسر[۳] به اسامی جعفر، معاویه (ضباب)[۴]، ربیعه، عبید (أبو بکر)، عمرو، عامر، رؤاس (رواس)[۵]، أضبط، عبدالله و کعب داشت[۶] که هر یک، بعدها سرشاخه‌های بزرگ قبیله بنی کلاب بن ربیعه به همین نام یعنی: بنی جعفر بن کلاب[۷]، بنی معاویة بن کلاب (ضباب)[۸]، بنی ربیعة بن کلاب[۹]، بنی ابو بکر (بنی عبید) بن کلاب[۱۰]، بنی عمرو بن کلاب[۱۱]، بنی عامر بن کلاب[۱۲]، بنی رواس بن کلاب[۱۳]، بنی اضبط بن کلاب[۱۴]، بنی عبد الله بن کلاب[۱۵] و بنی کعب بن کلاب[۱۶] قرار گرفتند. ضمن این که از مهمترین زیر شاخه‌های این قبیله هم می‌توان از طوایف بزرگی چون: بنی مالک بن جعفر بن کلاب[۱۷]، بنی أحوص بن جعفر بن کلاب[۱۸]، بنی خالد بن جعفر بن کلاب[۱۹]، بنی عبد بن ابوبکر بن کلاب[۲۰]، بنی کعب بن ابوبکر بن کلاب[۲۱]، بنی عبدالله بن ابوبکر بن کلاب[۲۲]، بنی ربیعه مجنون بن عبدالله[۲۳]، بنی جحش بن کعب بن ابوبکر[۲۴]، بنی أصم بن عامر بن کلاب[۲۵]، بنی کعب بن عامر بن کلاب[۲۶]، بنی طریف بن عامر بن کلاب[۲۷]، بنی عقیل بن عامر بن کلاب[۲۸]، بنی بجیر بن ربیعة بن کلاب[۲۹]، بنی عبید بن ربیعة بن کلاب[۳۰]، بنی نفیل بن ربیعة بن کلاب[۳۱]، بنی وبر بن اضبط بن کلاب[۳۲]، بنی نفیل بن عمرو بن کلاب[۳۳]، بنی بجاد بن رؤاس بن کلاب[۳۴]، بنی بجید بن رؤاس بن کلاب[۳۵]، بنی عبید بن رؤاس بن کلاب[۳۶]، بنی عامر بن کعب بن کلاب[۳۷]، بنی وهب بن کعب بن کلاب[۳۸]، بنی عامر بن عبدالله بن کلاب[۳۹]، بنی عمرو بن عبدالله بن کلاب[۴۰]، بنی الصموت عبدالله بن کلاب[۴۱]، بنی ضبیعة الأغر بن عبدالله[۴۲]، بنی دودان[۴۳]، بنی الوحید بن کعب[۴۴]، بنی طهمان بن عمرو[۴۵]، بنی قرط بن عبید[۴۶]، بنی قریط بن عبد[۴۷] و... یاد کرد. لازم به ذکر است که طایفه‌ای دیگر در قبیله بنی تیم الله -از طوایف بنی بکر بن وائل- با نام مشابه بنی کلاب بن عامر بن مالک وجود دارد[۴۸] که عدم اشتباه و خلط مطالب، دقت دو چندان محققین محترم را می‌طلبد.[۴۹]

مساکن و منازل بنی کلاب

موطن نخستین بنی کلاب قرقگاه بنی ضریه -در بین مسیر مکه به بصره- ربذه -در اطراف مدینه- فدک و عوالی بود[۵۰]. ضمن این که از «یَمامه»[۵۱] و «تُربه» -در نزدیکی مکه- هم[۵۲]، به عنوان دیگر مناطق مسکونی آنها در شبه جزیره عربستان یاد شده است. أحسن یا معدن الاحسن نیز از قرای معروف بنی کلاب در این منطقه بود. این روستا که بین یمامه و ضریه قرار داشت، از منازل بنی ابوبکر بن کلاب بود و در آن قلعه و معدن طلا قرار داشت[۵۳]. أَصَم که شامل دو منطقه «اصم الجلحاء» و «اصم السمره» می‌شد[۵۴]، بطن اللُّوی[۵۵]، هَردَه[۵۶]، بنی نفثه[۵۷]، هرکنه[۵۸]، عامة السّی[۵۹]، مَطالی[۶۰]، مَضاجِع[۶۱]، رُقَق[۶۲] و فالق در نجد[۶۳] هم از دیگر سرزمین‌ها و مناطقی بود که به بنی کلاب و طوایفش تعلق داشت. ضمن این که از کوه‌های آنها نیز می‌توان به ارتفاعات أَذُن[۶۴]، ایواز[۶۵]، بَلیح[۶۶]، اخارج[۶۷]، قوائم[۶۸]، راهِض[۶۹]، ثخب -کوهی در نجد که در آن معدن طلا و معدن «جزع» (نوعی عقیق رنگارنگ) استخراج می‌شد-[۷۰]، ذات السَّواسی[۷۱]، ثُعالِبات[۷۲] و الثُّوَیر[۷۳] و از دره‌های آنها الرُمَه -بزرگ‌ترین وادی سرزمین نجد-[۷۴]، و از آب‌هایشان به: زَباب[۷۵]، صعصعیّه[۷۶]، خَذیفه (خذیقه)[۷۷]، مُرَیخ[۷۸]، مِذعَر[۷۹]، حرامیه[۸۰]، مدعا (مدعی)[۸۱]، باسره[۸۲]، اَخطَبه[۸۳] أرأَسَه[۸۴]، اُرَیکه[۸۵]، اسوَرَه[۸۶]، أوسَج[۸۷]، بجاده[۸۸]، برقانیه[۸۹]، ثلماء[۹۰]، جَهضَمیه[۹۱]، حَوضاء[۹۲]، شُقَیق[۹۳]، صُعَق[۹۴]، فَیاشل[۹۵]، قُشاره[۹۶] و... اشاره کرد.

ورنر کاسکل (م. ۱۹۷۰ میلادی) در مقاله خود بر این اعتقاد است که بنب کلاب پیش از اسلام به منطقه‌ای در نزدیکی درعیه مهاجرت کردند و در مناطقی که بین درعیه و تربه امتداد داشت، سکونت گزیدند. او در این مقاله، سرزمین بنی کلاب را از شرق با قبایل تمیم و رباب، از شمال شرقی با بنی اسد، از شمال و شمال غربی با بنی غطفان، از جنوب غربی با سلیم و هوازن و از جنوب با ختام و قبایل مختلف یمنی محدود دانسته است[۹۷].

با ظهور اسلام و انجام فتوحات اسلامی در منطقه شام، طوایفی از بنی کلاب، از جمله: بنی ابوبکر، بنی عمرو، بنی عبدالله، بنی معاویه (ضباب) و احتمالاً بنی جعفر، به این منطقه مهاجرت کردند و در منطقه غربی دره فرات شمالی (جزیره فراتیه) در جند قناصرین (منطقه نظامی خالکیذا) مستقر گردیدند[۹۸]. در پی این مهاجرت، که اولین موج بزرگ مهاجرت بنی کلاب به سوریه و شام به شمار رفته است[۹۹]، موج بزرگ دومی از مهاجرت قبایل بنی کلاب هم، -که به احتمال عمده آنان را شاخه بنی عمرو بن کلاب تشکیل می‌دادند- در طول قرن سوم هجری (قرن نهم میلادی)، از شبه جزیره عربستان به این منطقه صورت گرفت. بدین ترتیب، بنی کلاب در اوایل قرن چهارم هجری (دهم میلادی) خود را به عنوان قبیله غالب در منطقه شمال دشت‌های پالمیرا و غرب فرات تثبیت کردند[۱۰۰]. در آن زمان، سومین موج بزرگ مهاجران فرزندان کلاب، که عمدتاً از طایفه بنی ابوبکر بن کلاب بودند، به شمال سوریه انجام گرفت[۱۰۱]؛ ابن عدیم، وقایع‌نگار قرون وسطایی حلب، این کوچ کلابی‌ها را به سال ۹۳۲ میلادی نسبت می‌دهد و اظهار می‌دارد که اعضای قبایل، بیشتر، از قبایل ابوبکر از شاخه‌های بنی صبایا و بنی ذیبه بودند[۱۰۲]. در نتیجه این هجرت، بنی ابوبکر بن کلاب از حیث جمعیت و تعداد، بر گروه بنی عمرو بن کلاب برتری محسوسی یافتند و توانستند بر اوضاع منطقه مسلط شوند[۱۰۳].[۱۰۴]

علاوه بر نجد و شام، از عراق و شهرهای معروف آن کوفه[۱۰۵] و بصره[۱۰۶] و نیز صحرای سماوه[۱۰۷] و الأنبار[۱۰۸] نیز، به عنوان منازل برخی از مردم این طایفه نام برده شده است. بنی عاصم -از طوایف بنی ربیعة بن کلاب بن ربیعه- از جمله ساکنان کلابی بصره بودند که از وجود مسجدی اختصاصی در این شهر برای این قوم، می‌توان دریافت که آنان در این شهر از جمعیت قابل توجهی برخوردار بودند[۱۰۹]. ضمن این که از بحرین [قدیم][۱۱۰]، خراسان[۱۱۱]، و ابرشهر معروف آن، نیشابور[۱۱۲]، الفَیّوم مصر[۱۱۳] و بِلبیس در کرانه‌های شرقی مصر[۱۱۴] و نیز سرزمین روم[۱۱۵] هم از دیگر مناطقی گزارش شده که پذیرای جمعی از مردم بنی کلاب بود. مقریزی از مناطق بینابینی عقبه کبیره و اسکندریه به عنوان مساکن جمعی از مردم بنی کلاب از طایفه بنی مقدم -که متشکل از دو تیره تُرکیه و اولاد فاید بن مقدم و سلام از فرزندان لبید بن علی بن هبة بن جعفر بن کلاب بودند،- نام برده است[۱۱۶]. اندلس هم از دیگر مساکن دوران اسلامی این قوم به شمار آمده است[۱۱۷].[۱۱۸]

تاریخ جاهلی بنی کلاب

بنی کلاب نیز بمانند دیگر شعب قبیله بزرگ هوازن، در دوران جاهلی به مقتضای منافع اجتماعی و سیاسی خود تعاملاتی را با دیگر اقشار مردم از طوایف و قبایل گوناگون از جمله، غطفان، تمیم، کنانه و بنی ضبه تجربه کرده بودند. تاریخ جاهلی این قبیله نیز بمانند غالب قبایل دیگر شبه جزیره، بیشتر به نبرد و جنگ‌های خونین با دیگر اقوام عرب گذشت؛ چندان که منابع از چالش‌ها و ستیزه‌های طولانی آنان با بنو تمیم و غطفان و دیگر قبایل عرب جاهلی گزارش‌ها به ثبت رسانده‌اند. از مهمترین و مشهورترین این زد و خوردهای جاهلی می‌توان به نبردهای متعدد آنان با قبیله غطفان که از شمال با بنی کلاب و دیگر قبایل هوازن هم مرز بود اشاره کرد. از جمله این ستیزه‌ها، «یوم مَنعِج» است[۱۱۹]. یوم النفراوات[۱۲۰]، یوم بطن عاقل و کشته شدن خالد بن جعفر -رییس هوازن- توسط حارث بن ظالم[۱۲۱]، «یوم الرَقَم»[۱۲۲]، «یوم النباه (النباءه -النتأه)» و تلاش بنی عامر جهت انتقام یوم الرقم[۱۲۳]، «یوم القرنتین»[۱۲۴]، و «یوم ساحوق» که با شکست سنگین بنی عامر و طوایفش و کشته شدن بسیاری از آنان همراه بود[۱۲۵]، هم، از دیگر جنگ‌های معروف این قبیله با غطفان است[۱۲۶].

آنان نبردهایی چون: «یوم شعب جَبَله» (۵۷ سال پیش از اسلام)[۱۲۷]، «یوم ذی نَجَب»[۱۲۸]، «یوم الرَّغام»[۱۲۹] و «یوم رحرحان»[۱۳۰] را با همسایه شرقی خود بنی تمیم، به راه انداختند و با بنی محارب بن خصفة بن قیس بن عیلان در «جنگ شواحط» رو در رو شدند[۱۳۱]. آنان همچنین نبردهایی را با بنی اسد بن خزیمه داشتند[۱۳۲] که از مهمترین آنها می‌توان از جنگ‌های «یوم النسار»[۱۳۳] و «یوم ذی علق»[۱۳۴] یاد کرد. بنی ضبه هم که در شمار قبایل خندف و از فرزندان ضبه بن اد -عموزاده‌های بنی تمیم- بودند[۱۳۵]، و از جانب شمال شرق با بنی کلاب و دیگر قبایل هوازن، همسایه بودند هم، از دیگر قبایلی بودند که برخوردهایی را با قبیله هوازن در دوران جاهلی تجربه کردند. «یوم دارة مأسَل»[۱۳۶]، «یوم قارب»[۱۳۷]، «یوم غول»[۱۳۸]، و «یوم السُلان» از جمله جنگ‌های مشهوری است که مورخان وقوع آن را بین هوازن از یک سو و بین بنی ضبة بن ادّ، رباب، تمیم و نیز نعمان بن منذر -حاکم حیره- از طرف دیگر، گزارش کرده‌اند[۱۳۹].

بنی کلاب -در کنار دیگر قبایل قبایل هوازن- با بنی کنانه نیز ارتباط وثیقی داشتند. قبیله کنانه یکی از قبایل مضر بود که بین آنها و قبیله هوازن -به ویژه بین ثقیف- چه از نظر ازدواج و چه از نظر مجاورت در منازل، پیوندهای محکمی وجود داشت، اما این امر مانع از بروز تنش‌ در ارتباط بین آنها به ویژه در فصول برگزاری بازار عکاظ در منطقه نشد. درگیری‌هایی که در این فصول بین آنها رخ داد، در تاریخ به «جنگ فجار» معروف شده است. از مجموعه جنگ‌های فجار در سه جنگ: فجار بدر بن مشعر[۱۴۰]، فجار المرأه[۱۴۱] و فجار القرد[۱۴۲]، بنی کنانه و قبایل هوازن -از جمله فرزندان کلاب به ربیعه- طرف‌های دعوا قرار گرفتند که با زد و خوردهای مختصری کار به اتمام رسید. یوم الشمطه[۱۴۳]، یوم العبلاء[۱۴۴]، یوم الشرب[۱۴۵] و یوم الحریره[۱۴۶] هم از دیگر جنگ‌ها و منازعات معروف قبایل هوازن -از جمله بنی کلاب- با کنانه است.

روابط خصمانه بنی کلاب و دیگر طوایف هوازن با قبیله بنی حارث بن کعب -از فروعات قبیله مذحج- هم از دیگر اخبار تعاملات این قوم با قبایل همجوار در دوران جاهلی برشمرده شده است. منازل مذحج در بخش جنوبی سرزمین بنی عامر قرار داشت و بنی عامر و طوایفش حملات مکرر و بسیاری را به این قبیله انجام می‌دادند. تلاش مذحج برای دفع این حملات منجر به جنگ بزرگی به نام «فَیف الریح» گردید[۱۴۷]. بنی کلاب همراه با قبیله مادری خود بنی عامر بن صعصعه و هوازن نبردهای دیگری هم با دیگر قبایل همجوار خود داشتند که در برخی منابع بدان اشاره شده است[۱۴۸].

علاوه بر مخاصمه با دیگر قبایل، ستیزه درون قبیلگی بنی کلاب با یکدیگر و نیز دیگر طوایف مختلف بنیعامر هم، از دیگر مواقع تاریخ جاهلی این قوم است که باید بدان پرداخت. این اختلافات در عصر جاهلی، جنگ‌هایی را رقم زد که ایام: «یوم الفتاة» -روز غلبه طوایف بنی‌عامر بر بنی‌خالد بن جعفر بن کلاب-[۱۴۹]، «یوم هرامیت»[۱۵۰] و «یوم حرابیب»[۱۵۱] هر دو میان بنی‌ضباب و بنی‌جعفر بن کلاب و نبرد فرزندان رؤاس بن کلاب با بنی عقیل بن حبیب -که سال‌ها پس از هجرت نبی مکرم اسلام(ص) به مدینه انجام گرفت-[۱۵۲] از جمله آن است.

روابط اجتماعی بنی کلاب در ایام جاهلیت محدود به جنگ نبود. احلاف و پیمان‌های میان قبیلگی، بخشی از برنامه‌های هر قبیله در حفظ بقاء و صیانت از منافع خود بود. از جمله احلاف و پیمان‌های شناخته شده جاهلی بنی کلاب و دیگر طوایف بنی عامر بن صعصعه با قبایل همجوار می‌توان به پیمان‌های نظامی ایشان با بنی عبس در یوم شعب جبله[۱۵۳]، یوم رحرحان[۱۵۴] و یوم النباءه[۱۵۵]، هم‌پیمانی با پادشاه کنده در ذی نجب[۱۵۶]اتحاد با بنی تمیم در یوم نسار[۱۵۷]، هم‌پیمانی با بنی ضبه پس از پایان گرفتن جنگ داحس و غبراء[۱۵۸] و اتحاد با بنی قیس در نبرد با تمیمی‌ها[۱۵۹] و در جنگ فجار براض[۱۶۰] اشاره کرد. آنان همچنین، در کنار ستیزه‌های جاهلی خود با قبایل مختلف، روابط خوبی با برخی همسایگان خود به ویژه قبیله قریش داشتند. ازدواج‌های فراوانی که بین این دو طایفه -که در بالاترین سطوح انجام می‌گرفت- نشان از استحکام این رابطه در پیش و پس از اسلام دارد. از جمله این ازدواج‌های جاهلی که در واقع کارکردی مشابه پیمان‌های میان قبیلگی داشتند و پشتوانه‌ای برای استحکام روابط فیما بین قبائل، محسوب می‌شدند، می‌توان از پیوندهای سببی دختر کلاب بن ربیعه با شمخ بن محارب بن فهر[۱۶۱]، ازدواج تعجز یا نعجه بنت عبید بن رؤاس با عبد شمس بن عبدمناف بن قصی[۱۶۲] و پیمان زناشویی فاطمه بنت عبدشمس بن عبدمناف با جعفر بن کلاب[۱۶۳] یاد کرد[۱۶۴]. پیوندهای نسبی این دو قوم در دوران پس از اسلام نیز کماکان تداوم یافت که ازدواج رسول خدا(ص) با یک تن از زنان بنی کلاب به نام عالیه بنت ظبیان بن عمرو کلابیه از آن جمله است[۱۶۵]. ایشان همچنین با زنی به نام کلابیه-که به نقلی، نامش فاطمه بنت ضحاک بن سفیان کلابی و به نقلی دیگر عمره بنت یزید بن عبید بن رواس و برخی نام او را عالیه بنت ظبیان بن عمرو و بعضی سنا دختر سفیان بن عوف و بعضی هم او را با اسامی دیگر خوانده‌اند-[۱۶۶]، پیمان زناشویی بست اما پیش از این که کار به ازدواج بکشد، بواسطه استعاذه این زن از پیامبر(ص)، به جدایی منجر شد. برخی نیز عالیه و کلابیه را یک نفر دانستند که در اسامی آنها اختلاف شده است[۱۶۷]. پیمان‌های زناشویی: ام البنین دختر حزام بن خالد با امیرالمؤمنین علی(ع)[۱۶۸]، ام الحسن بنت کعب بن عبدالله کلابیه با عبدالله بن جعفر[۱۶۹]، ام حبان فاطمه بنت عبدالله بن عامر با حسن بن حسن بن علی(ع) -جد شهید فخ-[۱۷۰]، عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(ع) با امامه دختر عصمت بن عبدالله بن حنظله[۱۷۱]، ام البنین دختر ثغر (عمرو) بن هصار با عقیل بن ابوطالب[۱۷۲]، ازدواج فارعه دختر مسلم بن زراره با محمد بن منذر بن زبیر بن عوام[۱۷۳]، مطلب بن عبدالله بن مطلب مخزومی با ام قاسم دختر وهب بن بشر بن عامر[۱۷۴]، رافع بن خدیج بن رافع با لبنی دختر قرة بن علقمة بن علاثه کلابی[۱۷۵]، سعید بن عاص بن سعید قریشی با سه تن از بانوان کلابی: ام حبیب دختر بجیر بن عامر[۱۷۶]، ام سلمه دختر حبیب بن بجیر بن عامر[۱۷۷] و دختر سلمة بن قیس بن علاثه[۱۷۸]، و نیز ازدواج یحیی بن سعید بن عاص بن سعید با ام سلمه بنت حلیس بن حبیب کلابی[۱۷۹]، عمرو بن سعید بن عاص قریشی با عایشه دختر مطیع بن ذی اللحیه کلابی[۱۸۰]، عبدالعزیز بن مروان بن حکم با لیلی دختر سهل بن حنظله[۱۸۱]، مغیرة بن عبدالرحمن بن حارث قریشی با ام یزید بنت اشعث[۱۸۲] و قطیّة دختر بشر بن عامر با مروان بن حکم[۱۸۳] هم از دیگر پیوند‌های سببی به ثبت رسیده این قوم با قبیله قریش در دوران اسلامی است.

از دیگر ازدواج‌های جاهلی بنی کلاب با قبایل دیگر عرب می‌توان از ازدواج جعفر بن کلاب با خبیه بنت ریاح بن یربوع غنوی[۱۸۴] و ازدواج نفیل بن عمرو بن کلاب با غنی بنت جراء غنوی[۱۸۵] از بنی غنی بن اعصر -از قبایل قیس بن عیلان- و نیز ازدواج خالد بن جعفر با بره بنت مرة بن اضبط تمیمی[۱۸۶] و عبد بن ابوبکر بن کلاب با هند بنت عمرو بن جابر[۱۸۷] از بنی تمیم یاد کرد. ضمن این که ازدواج جعفر بن کلاب با ماریه بنت عبدالله بن شیطان از قبیله نخع[۱۸۸] و پیمان‌های زناشویی عمرو بن عبد بن ابوبکر بن کلاب با دختری به نام بجیله از قبیله بنی بجیله[۱۸۹] و کعب بن ابوبکر بن کلاب با هند بنت عمرو بن جابر از بنی فزاره[۱۹۰] از دیگر ازدواج‌های جاهلی این قوم با اقوام عرب است. بدین ترتیب، هوازن دایی‌های بسیاری از مشاهیر قریش، از جمله عباس بن علی بن ابی طالب(ع)[۱۹۱]، علی بن حسن مثلث -پدر شهید فخ-[۱۹۲]، حبیب و امیة الاکبر فرزندان عبدشمس بن عبدمناف[۱۹۳]، بشر و عبدالرحمن -فرزندان مروان بن حکم-[۱۹۴] و بسیاری دیگر محسوب می‌شوند[۱۹۵]. کما این که قریش هم، دایی‌های برخی از مشاهیر بنی کلاب همچون عوف بن جعفر بن کلاب[۱۹۶] و... به شمار رفته‌اند. بنی کلاب در عهد جاهلی از تاثیرگذارترین قبایل بنی عامر بن صعصعه و بلکه یک شاخه بالاتر، کل قبیله هوازن بودند. چندان که نقل است در دوران جاهلیت، قبیل هوازن تنها به ریاست چهار نفر اجتماع کردند؛ این چهار نفر که خالد بن جعفر بن کلاب، عروة الرحال بن عتیبة بن جعفر، احوص بن جعفر و عامر بن مالک جعفر نام داشتند، همگی از قبیله بنی کلاب و از طایفه بنی جعفر بن کلاب بودند[۱۹۷]. ابن حبیب بغدادی در بخش دیگر کتاب خود از خالد بن جعفر بن کلاب و احوص بن جعفر به عنوان جراران مضر یاد کرده که در جنگ‌های بزرگی همچون یوم النفراوات و یوم شعب جبله قوم خود را رهبری کردند[۱۹۸].[۱۹۹]

جایگاه اجتماعی قبیله بنی کلاب در جاهلیت و صدر اسلام

زندگی مردم قبیله هوازن و قبایل مرتبط آنان -از جمله بنی کلاب- در دوران جاهلی، از جنبه‌های اجتماعی در بسیاری از موارد با سایر اقوام تفاوتی نداشت و همان خصوصیات و خُلقیاتی را داشتند که دیگر اعراب جاهلی. با این وجود، منابع تاریخی، آنان را به برخی ویژگی‌های خاص ممتاز کرده‌اند که از جمله آن می‌توان به شجاعت و کرم و فصاحت آنان اشاره کرد. قبیله هوازن و طوایفش به دلیل کثرت سوارانش، در شجاعت و جوانمردی معروف بودند. تا آنجا که نام برخی از ایشان مانند عامر بن طفیل، جزیرة العرب را در نوردید و در خارج از عربستان به قیصر روم رسید[۲۰۰].

علاوه بر شجاعت و سوارکاری، جمعی از مردان بنی کلاب چونان بسیاری از معاریف هوازنی به فصاحت و درایت ممتاز بودند؛ و این از کثرت ارسال مردان ایشان -از جمله هبیرة بن مشمرج کلابی- جهت مذاکره با متخاصمین آشکار است. نقل است که قتیبة بن مسلم در ادامه فتوحات خود در سال ۹۶ هجری چون به مرز چین رسید، به درخواست خاقان چین، هبیره را جهت مذاکره با پادشاه چین، به این سرزمین فرستاد، تا وی را از دین و آیین مسلمانان آگاه سازد[۲۰۱]. لبید بن ربیعه را هم از جمله شعرای معروف و فصحای این قوم و صاحب یکی از معلقات سبع گفته‌اند[۲۰۲]. سخاوت نیز از دیگر صفات پسندیده‌ای بود که هوازنیان و طوایف مرتبط آن -از جمله بنی کلاب بن ربیعه- بدان ستوده شده‌اند. آلوسی به نقل از ابن عربی «مطاعیم الریح» در دوران جاهلیت را چهار تن برشمرده که لبید بن ربیعه عامری -صاحب معلقه مشهوره- از جمله ایشان بود[۲۰۳]. خویلد بن نفیل بن عمرو بن کلاب، معروف به «صعق» نیز از دیگر بزرگان این قوم بود که گزارشاتی از اطعام مردم حاضر در بازار عکاظ توسط او در دوران جاهلیت در دست است[۲۰۴].[۲۰۵]

بنی کلاب و ادیان جاهلی

در منابع به ادیان جاهلی این قبیله اشاره‌ای نشده است اما به نظر می‌رسد که بنی کلاب هم مانند دیگر طوایف بنی عامر بن صعصعه، بت می‌پرستیده‌اند. آنان چونان بسیاری دیگر از قبایل عرب، در روزگار جاهلیت به انجام مناسک حج اهتمامی ویژه داشته، از خصیصه‌های بارزشان در امر دین، «تحمّس» بود. آنان در کنار قبایل قریش و خزاعه و کنانه، در شمار حُمْسی‌ها یا قبایل اهل حرم قرار داشتند و بدین سبب، در موسم حج از امتیازات خاصی بهره‌مند بودند[۲۰۶]. از جمله این امتیازات، ترک وقوف در عرفات بود. آنها، وقوف در عرفه و انجام مراسم آن را با اینکه‌ می‌دانستند که از مشاعر دین ابراهیم(ع) است را ترک کرده، وقوف در آن را برای سایر اعراب، فرض و واجب کردند[۲۰۷]؛ آنان، ساکنان خارج از حرم را وادار می‌کردند که غذای خود را وارد حرم نکنند، بلکه باید از غذای اهل حرم استفاده کنند، در موقع طواف باید از لباس‌های مردم مکه که لباس ملی و قومی بود بهره بگیرند و اگر کسی توانایی خریدش را نداشت باید برهنه طواف می‌کرد[۲۰۸]. حمسی‌ها، هنگام انجام دادن اعمال حج، غذای روغنی نمی‌پختند و شیری اندوخته نمی‌کردند، مو و ناخن نمی‌گرفتند و روغن استعمال نمی‌کردند و با زنان معاشرت نمی‌کردند و خود را خوشبو نمی‌کردند و گوشت نمی‌خوردند و در خانه‌ای از خانه‌های مکه داخل نمی‌شدند و در حال انجام مناسک حج در خیمه‌های چرمی ساکن می‌شدند و...[۲۰۹]. پوشاندن پوشش دیبا بر کعبه که از افتخارات به ثبت رسیده برخی از رجال این قوم است، را هم می‌توان در راستای ارادت و اهتمام بسیار این قوم به مناسک حج و تقدیس ساحت مقدس کعبه برشمرد. خالد بن جعفر بن کلاب از جمله این افراد بود که قبل از اسلام بر کعبه پوشش دیبا پوشاند[۲۱۰].[۲۱۱]

بنی کلاب در عصر نبوی(ص)

از ارتباط بنی‌کلاب با پیامبر(ص) و مسلمانان در دوران حضور پیامبر(ص) در مکّه اطلاع چندانی در دست نیست. اما به نظر می‌رسد گستردگی ارتباطات هوازن -که بنی کلاب شاخه‌ای بزرگ از ایشان بودند- و قریش و پیوند‌های قبیله‌ای و منافع اقتصادی مشترک آنان، باعث شده بود تا سیاست کلی قبیله بر اتخاذ موضع بی‌طرفانه تا روشن شدن نتیجه منازعه رسول خدا(ص) و قریش قرار گیرد. با این حال، معدود افرادی از این قبیله با پیوستن به جمع یاران پیامبر(ص) در مکه، نام خود را در شمار مسلمانان نخستین به ثبت رساندند که قدامة بن عبدالله بن عمار کلابی از جمله آنهاست[۲۱۲]. سیاست بی‌طرفی این قوم پس از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه نیز همچنان ادامه یافت؛ چندان که نقل است پس از جنگ بدر، ذوالجوشن ضبابی -از سران بنی کلاب و بنی عامر- نزد پیامبر(ص) رفت و اسبی به ایشان هدیه داد. حضرت به جهت کفر او، از پذیرش این هدیه خودداری فرمود و سپس اسلام را بر ذوالجوشن ضبابی عرضه داشت و فرمود: نمی‌خواهی از نخستین گروندگان قوم خود به این آیین باشی؟ او از پذیرش اسلام امتناع کرد و علت آن را دشمنی قوم حضرت با ایشان عنوان نموده، اسلام خود را موکول به غلبه آن حضرت بر قوم خود کرد[۲۱۳]. با گسترش نفوذ اسلام، رویکرد بنی کلاب و دیگر طوایف بنی‌عامر به حضرت فراگیرتر شد. چندان که به سال چهارم هجری ابوبراء عامر بن مالک بن جعفر ملقب به «ملاعب الاسنّه» -از بزرگان بنی‌عامر و تیره بنی‌کلاب،- با حضور در مدینه و دیدار با رسول خدا(ص)، از ایشان خواست تا مسلمانانی را جهت تبلیغ اسلام در میان بنی‌عامر به نجد اعزام نماید. وی با پذیرش مسئولیت حمایت از مبلغان، نگرانی پیامبر(ص) را از احتمال وقوع خطر برای مبلغین مرتفع نمود[۲۱۴]. این عمل رئیس و بزرگ بنی‌عامر بیان از پیدایش زمینه گسترش اسلام میان طوایف بنی‌عامر بن صعصعه در سال چهارم هجری دارد. در این سال و در پی درخواست أبو براء عامر بن مالک از پیامبر(ص) جهت اعزام مبلغانی به سوی قوم او و دعوت ایشان به اسلام، حضرت، گروهی از یاران خود را بدانجا فرستادند. این گروه پس از فرود آمدن در مکانی به نام بئر معونه[۲۱۵]، حرام بن ملحان را با نامه رسول خدا(ص)، نزد عامر بن طفیل -از دیگر سران و بزرگان بنی عامر و بنی کلاب- فرستادند اما او بدون اعتنا به نامه حضرت، وی را به شهادت رساند و سپس از بنی عامر جهت حمله به مبلغان اسلام کمک خواست. ولی آنان عهد ابو براء را متذکر شدند و از همراهی با او امتناع کردند. از این‌رو او از بنی‌سلیم کمک خواست و به یاری آنان به جمع مبلغان اسلام حمله برد و جز یک نفر همه را به شهادت رساند[۲۱۶]. جبار بن سلمی بن مالک بن جعفر بن کلاب از جمله کلابیان حاضر در این معرکه بود که از او به عنوان قاتل مالک بن فهیره یاد شده است. جبار در این واقعه، نیزه‌ای بر عامر بن فهیره زد و او را به شهادت رساند[۲۱۷].

پیامبر اکرم(ص) علی‌رغم مشغول بودن به درگیری با یهودیان و مشرکان مکه، این اقدام جنایتکارانه عامر بن طفیل را از نظر دور نگذاشت، به همین دلیل هر از گاهی حملاتی را علیه هوازنی‌ها -بخصوص بنی کلاب رهط عامر بن طفیل- انجام می‌داد. نخستین سریه‌ای که رسول خدا(ص) به سوی این قوم فرستاد، سریه محمد بن مسلمه بود در سال ششم هجرت. نبی مکرم اسلام(ص)، محمد بن مسلمه را همراه با سی نفر به سوی بنی ابی بکر بن کلاب فرستاد. محمد بن مسلمه به سوی منازل بنی ابی بکر بن کلاب پیش رفت و پس از رسیدن به محل اجتماعشان، بر آنان یورش برد و ده تن از آنان را کشت و چهارپایانشان را به غنیمت گرفت و سپس به مدینه بازگشت[۲۱۸]. سریه ابوبکر بن ابی قحافه و تنی چند از مسلمانان جهت هجمه به بنی کلاب ساکن ضریه نجد[۲۱۹] و سریه عمر بن خطاب و سی تن از مسلمانان جهت نبرد با هوازن ناحیه «تربه»[۲۲۰] در شعبان سال ۷ هجری هم از دیگر سرایای ارسالی رسول اکرم(ص) علیه بنی کلاب بود. برخی از گزارش‌ها هم حاکی از آن است که رسول خدا(ص) در جریان نامه‌نگاری به سران و پادشاهان عالم در سال ششم هجرت، نامه‌ای به سمعان بن عمرو بن قریط نوشت و آن را به توسط عبدالله بن عوسجه عرنی نزد سمعان و مردم بنی کلاب فرستاد و آنها را به اسلام دعوت کرد. اما سمعان از جواب امتناع کرد و از باب استخفاف، نامه را شست و با چرمش ته دلو (سطل) خود را پینه زد. از همین‌رو، از آن پس به «بنی الراقع» ملقب گردیدند»[۲۲۱]. به گزارش برخی دیگر از منابع، نوشتن این نامه در زمانی متأخرتر و در حدود اواخر سال هشتم یا ربیع الاول سال نهم هجری انجام گرفته، آورده‌اند که حضرت، نامه‌ای را به حارثة بن عمرو بن قریط نوشتند و او و قومش را به اسلام دعوت کردند. اما او به این نامه اعتنایی نکرد و از باب استخفاف آن را شست و چرم آن را وصله دلو خود قرار داد. در پی این واقعه، رسول خدا(ص) با ارسال سریه‌ای به فرماندهی ضحاک بن سفیان کلابی آنها را در هم شکست[۲۲۲].

با این حال، و علی‌رغم رد پذیرش اسلام و درگیری‌های پراکنده‌ای که بین کلابی‌ها و سرایای مسلمین روی داد، آنان در عملکرد و تعاملات کلی خود در قبال رسول خدا(ص)، همچنان در درگیری‌های فی ما بین مسلمانان و مشرکان مکه، موضع بی‌طرفی اختیار کرده بودند و به دشمنی با مسلمانان تظاهر نمی‌کردند. تا این که، با فتح مکه در سال هشتم هجری، گروهی از بزرگان بنی کلاب به جرگه مسلمین پیوستند و همراه با مردان بنی کعب، ضمن اجتناب از همراهی با دیگر طوایف هوازن در نبرد حنین، پس از حضور در سپاه پیامبر(ص)، در این جنگ، رودررویِ خویشاوندان هوازنی خود قرار گرفتند[۲۲۳]. در پایان نبرد، رسول خدا(ص) جهت تألیف قلوب این دسته از کلابی‌ها، -که علقمة بن علاثة بن عوف[۲۲۴] و لبید بن ربیعه[۲۲۵] جزئی از ایشان بودند،- بخشی از غنایم حنین را به آنان بخشیدند[۲۲۶]. اما با این وجود، بسیاری از مردم بنی کلاب همچنان تا سال نهم هجرت از قبول اسلام امتناع ورزیده بودند. از جمله این مردم، کلابی‌های ساکن منطقه‌ «زج» در ناحیهٔ لاوه در نجد بودند که پیامبر(ص)، در ربیع الاول سال نهم هجری گروهی را به فرماندهی ضحاک بن سفیان کلابی نزد آنان فرستادند تا آنها را به اسلام دعوت کنند. ضحاک و همراهانش به منطقه زج رفتند و با قبیله بنی کلاب مواجه شدند. آنها ابتدا این قبیله را به اسلام دعوت کردند، اما بنی کلاب از پذیرش اسلام سر باز زدند. در نتیجه، درگیری‌هایی بین دو طرف رخ داد که به شکست بنی کلاب منجر شد. در این درگیری‌ها، یکی از افراد بنی کلاب به نام سلمة بن قرط توسط یکی از مسلمانان کشته شد[۲۲۷]. ضحاک بن سفیان بن عوف کلابی از مسلمانانی بود که اندکی پیش از فتح مکه اسلام پذیرفته بود. وی بعد قبول اسلام در بیابان مدینه در حوالی ضریه اقامت گزید. حضرت، ضحاک را بر مسلمانان قومش گماشت[۲۲۸] و به هنگام فتح مکه او را بر بنی‌سلیم -از شعب قبیله هوازن- که مشتمل بر ۹۰۰ رزمنده پا به رزم بود، امارت داد[۲۲۹]. ابن سعد از ضحاک بن سفیان بن حارث بن زائده سلمی به عنوان پرچمدار بنی‌سلیم در فتح مکه نام برده است[۲۳۰]. همچنین بنا بر گزارشی، پیامبر(ص) او را جهت تجسس به ظبی فرستاد[۲۳۱]. ضحاک بن سفیان از دلاوران عرب بود، چندان که نقل است او با شمشیر آخته بالای سر حضرت می‌ایستاد و از ایشان محافظت می‌کرد[۲۳۲]. برخی منابع ضحاک را از کارگزاران حضرت در جمع‌آوری صدقات قومش عنوان کرده‌اند[۲۳۳].

پس از فتح مکه در سال ۸ هجری و حذف قریش از صحنه سیاست -که مانعی جدی در پیوستن اعراب قبایل به اسلام بودند- قبایل عرب با نمایندگان خود در سال نهم هجری جهت مذاکره و پذیرش آیین اسلام رو سوی مدینه آوردند. به همین منظور، قبیله بنی‌عامر و تیره‌ بزرگ آن بنی کلاب، جداگانه هیئت‌هایی را به مدینه اعزام کردند که از آن میان، می‌توان به نام هیأت‌های بنی‌روأس بن کلاب و بنی‌کلاب اشاره کرد[۲۳۴]. در یکی از این هیئت‌ها که در تاریخ، به وفد بنی‌عامر بن صعصعه شهرت دارد، گروهی از مردم بنی عامر به ریاست عامر بن طفیل بن مالک بن کلاب و اربد بن قیس و جبار بن سلمی -از تیره بنی‌جعفر بن کلاب- به مدینه وارد شدند. عامر بن طفیل چون با درخواست مردم خود جهت پذیرش اسلام مواجه شد، ضمن اعلام عدم تبعیت از پیامبر(ص) و با هدف ترور آن حضرت همراه با اربد بن قیس، در قالب هیئتی به مدینه رفت و چون نزد رسول خدا(ص) رسید، به این امید که اربد از فرصت بهره جوید و با شمشیرش پیامبر(ص) را به قتل برساند، از حضرت خواست تا با ایشان در خلوت سخن گوید. اما رسول خدا(ص) این امر را به پذیرش اسلام عامر مشروط کرد و چون عامر از تکرار تقاضای خود طرفی نبست، در سرانجام رساندن توطئه خود ناکام ماند و در آن توفیقی حاصل نکرد[۲۳۵]. در برخی منابع، دلیل مخالفت پیامبر(ص) با عامر، مشروط ساختن وی ایمان خود را به جانشینی رسول خدا(ص) و دریافت یک چهارم غنایمی عنوان شده که در روزگار جاهلیت «مرباع» خوانده می‌شد[۲۳۶]. از آنجا که حضرت برای او هیچ سهمی در این موارد قائل نشد، وی با این تهدید که مدینه را پر از سواره و پیاده خواهد کرد، از محضر نبی اکرم(ص) بیرون رفت. پیامبر(ص) جهت هدایت او دعا[۲۳۷] و به نقلی نفرین کردند[۲۳۸]. عامر در راه بازگشت به سرزمین خود، بر اثر طاعون[۲۳۹] یا غده‌ای که در گردن او ایجاد شد، در منزل زنی از بنی‌مَسلول مُرد[۲۴۰]. اربد نیز آن گاه که نزد قوم خود بازگشت، بر اثر صاعقه‌ای هلاک شد[۲۴۱].

از قدیمی‌ترین هیئت‌های عامری (بنی کلاب بن عامر) که نزد پیامبر(ص) حضور یافت، می‌توان از هیئتی که علقمة بن علاثة بن عوف بن أحوص بن جعفر -از بنی کلاب- و هوذة بن خالد و پسرش از جمله مشارکت‌کنندگان آن بودند، نام برد. در دیداری که اعضای این هیأت با رسول خدا(ص) داشتند، علقمة بن علاثه و پسرش هوذه، اسلام آوردند و بیعت کردند[۲۴۲]. هیئت بنی کلاب هم از دیگر هیئت‌های این قوم بود. در این واقعه که در سال نهم هجری قمری اتفاق افتاد، جمعی سیزده نفره از مردم بنی کلاب که بیشترشان را مردان طایفه بنی جعفر شکل می‌دادند، و در میان آنان، شخصیت‌های برجسته‌ای مانند لبید بن ربیعه و جبار بن سلمی حضور داشتند، به مدینه آمدند تا با رسول خدا(ص) دیدار کنند. وفود کنندگان در خانه رملة بنت حارث اقامت گزیدند. جبار بن سلمی با کعب بن مالک -از اصحاب پیامبر(ص)،-دوستی نزدیکی داشت؛ به همین دلیل، کعب پس از اطلاع از ورود آنان، به استقبالشان رفت و به گرمی از آنان پذیرایی کرد و به جبار بن سلمی هدیه‌ای تقدیم نمود. این گروه همراه با کعب بیرون شدند و به حضور رسول خدا(ص) آمدند و به طریق اسلامی سلام دادند و گفتند که: ضحاک بن سفیان میان ما طبق احکام قرآنی و سنت‌هایی که شما فرمان داده‌ای رفتار می‌کند و او ما را به پرستش خداوند فرا خواند و ما برای خدا و رسولش پاسخ مثبت دادیم و او زکات را از دولتمندان ما می‌گیرد و میان مستمندان ما تقسیم می‌کند. مشارکت‌کنندگان در این وفد، پس از دیدار با پیامبر(ص) و اعلام اسلام، به سرزمین خود بازگشتند[۲۴۳]. هیئت بنی رؤاس هم، از دیگر هیئت‌های کلابی بود که نزد پیامبر(ص) رفتند. در این وفد، مردی از آنان به نام عمرو بن مالک بن قیس بن بجید بن رؤاس بن کلاب بر نبی خاتم(ص) وارد شد و اسلام آورد. سپس نزد قومش بازگشت تا آنان را به اسلام دعوت کند[۲۴۴]. وفد بنی سواءه نیز از دیگر وفود بنی کلاب است. نقل است که أبو جحیفه السوائی همراه با قومش در رأس هیأتی جهت بیعت با رسول خدا(ص) به سوی حضرت حرکت کردند و او را به هنگام نماز ظهر در ابطح یافت و با او دیدار نمود[۲۴۵].[۲۴۶]

در منابع علاوه بر این جمع، از افراد بسیار دیگری از بنی کلاب در شمار وفود کنندگان به مدینه نام برده شده است که مالک بن قیس بن بجید رواسی و پسرش عمرو[۲۴۷]، حمید و جنید دو پسر عبدالرحمن بن عوف بن خالد بن عفیف[۲۴۸]، بشر بن معاویة بن ثور و پدرش معاویة بن ثور[۲۴۹]، سمعان بن خالد کلابی[۲۵۰]، عاص بن عامر بن عوف کلابی[۲۵۱]، عامر بن مالک بن جعفر[۲۵۲] و کعب بن خداریه[۲۵۳] از جمله آنان‌اند. حضور قدامة بن عبدالله بن عمار کلابی در حجة الوداع را نیز می‌توان از دیگر وقایع مهم تاریخی بنی کلاب در دوران نبوی(ص) برشمرد که نامی از مردان بنی کلاب بن ربیعه در آن به ثبت و ضبط رسیده است[۲۵۴].[۲۵۵]

بنی کلاب و عصر خلفا

بنی کلاب و جریان موسوم به ارتداد قبایل

پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) و در پی آن، ارتداد دینی و سیاسی بسیاری از قبایل، جمعی از کلابی‌ها همراه با برخی از بنی اعمام خود از طایفه بنی کعب، به طلیحة بن خویلد اسدی -از پیامبران دروغین- پیوستند و با پیروی از پیامبر دروغینِ سرزمین نجد، از اسلام روی گرداندند. ریاست این گروه کلابی را علقمة بن علاثه بر عهده داشت. علقمه در دوران پیامبر(ص) طی وفدی به مدینه، مسلمان شده بود؛ اما دیری نگذشت که مرتد شد. او در پی شکست هوازنیان در معرکه حنین و محاصره طائف، به شام گریخت و پس از دریافت خبر رحلت نبی اکرم(ص) با شتاب به موطن خود بازگشت و ریاست کلاب و اتباع آنها را در این واقعه بر عهده گرفت. با روی آوردن بنی کلاب بدو، ابوبکر، قعقاع بن عمرو و به نقلی قعقاع بن شور را به جنگ آنها فرستاد. علقمه چون از این امر اطلاع یافت، گریخت و قعقاع، خانواده و فرزندان او را به اسارت گرفت و به مدینه فرستاد. در مدینه خانواده او پیروی از علقمه را رد کردند و پس از تبری جستن از باورها و کردار وی، از اسارت آزاد شدند[۲۵۶]. علقمه هم پس از مدتی بازگشت و بار دیگر اظهار مسلمانی کرد[۲۵۷]. او به مرور زمان جایگاه اجتماعی خود را باز یافت و توانست با جلب اعتماد دستگاه خلافت، در دوران خلافت عمر به امارت حوران دست یابد[۲۵۸]. حضور عبدالله بن حذف -از تبار بنی بکر بن کلاب- در شمار محاصره‌شدگان در بحرین هم، از دیگر مواضعی است که در آن به ذکر نام کلابی‌ها در واقعه ارتداد قبایل پرداخته شده است. عبدالله و جمعی دیگر از هواداران دولت مدینه، در جریان ارتداد قبایل بحرین، به محاصره شورشیان در آمدند و چنان در تنگنا قرار گرفته بودند که چیزی نمانده بود از فرط گرسنگی هلاک شوند. او در این حال در وصف اوضاع خود، ابیاتی خطاب به ابوبکر و مدنی‌ها سرود[۲۵۹].

از نقش‌آفرینی فرزندان کلاب در فتوحات اسلامی -با وجود اطمینانی که از مشارکت آنها در این جنگ‌ها داریم،- اطلاع چندانی در دست نیست. این امر از آن‌روست که در نقل گزارشات -به ویژه اخبار فتوح- حضور قبایل کوچک‌تر تحت شعاع حضور قبایل بزرگ‌تر یا شاخه‌های بالاتر این قبایل قرار گرفته است، به همین جهت، نام و نشان چندانی از قبایل کوچک‌تر از جمله قبیله بنی کلاب با وجود قبیله مادری‌شان، دیده نمی‌شود. از این‌رو، حضور هوازن و بنی عامر بن صعصعه در وقایع و حوادث پیش آمده در سده‌های نخست اسلامی را باید به معنای حضور این قبیله اعم از شاخه‌های فروتر آن از جمله بنی کلاب و بنی کعب، بنی هلال و... دانست. با این وصف، می‌توان چنین نتیجه گرفت که حضور هوازن در تمامی این وقایع و رخدادها به منزله مشارکت قبیله هوازن با تمام طوایف خود -از جمله بنی کلاب- است هر چند نامی از این طایفه یا دیگر قبایل همسو و هم‌ریشه در این حوادث ذکری به میان نیامده باشد. در واقع نام شاخه‌های فروتر در بسیاری از وقایع و رخدادهای تاریخی در سایه بزرگ شاخه‌های بالاتر قبیله گم شده و جز در مواقعی نادر، نامی از آنان در صفحه تاریخ ثبت نشده است. شاید حضور اشعث بن عبدالحجر بن سراقه در حیره و قادسیه و پی شدن ناقه او در خلال این نبرد[۲۶۰] را بتوان تنها خبر به‌دست آمده از این قوم در این برهه زمانی دانست.[۲۶۱]

بنی کلاب و حکومت امام علی(ع)

بنی کلاب با آغاز خلافت امیرالمؤمنین(ع)، سیاست دو سویه‌ای اعمال کردند. جمعی از آنان علیه حضرت و برخی دیگر هم به نفع ایشان وارد عمل شدند و در نبردهای آن حضرت در کنار یا رو در روی ایشان قرار گرفتند. از چهره‌های شاخص کلابی معاند با امیرالمؤمنین علی(ع) می‌توان از زفر بن حارث کلابی نام برد. زفر از ساکنان بصره بود و زمانی که طلحه و زبیر و عایشه همراه با اعوان و انصار خود پا به این شهر نهادند، با ناکثین همراه شد و در جنگ جمل حضور یافت. او در این جنگ فرماندهی بنی عامر[۲۶۲] و به نقلی بنی عامر و غطفان را بر عهده داشت[۲۶۳]. بنی عامر در این جنگ، حفظ شتر عایشه را بر عهده داشتند و به سختی از آن دفاع می‌کردند. در منابع، از زفر به عنوان آخرین نفری که زمام شتر عایشه را در جمل به‌دست داشت، یاد شده است[۲۶۴]. این امر ادامه یافت تا این که شتر عایشه پی شد و به مجاوران شتر امان داده شد. امام(ع) به چند نفر دستور داد تا هودج را از میان کشتگان بردارند. قعقاع و زفر بن حارث آن را از پشت شتر باز کردند و پهلوی آن نهادند[۲۶۵]. زفر بن حارث در جنگ صفین نیز به مقاتله با امیرالمؤمنین(ع) و یارانش آمده بود. وی در این جنگ، فرماندهی اهل قنسرین را در جناح راست لشکر معاویه بر عهده داشت[۲۶۶]. در مقابل این گروه معاند، جمعی دیگر از مردم بنی کلاب -به‌ویژه بنی ضباب-[۲۶۷] در کنار بسیاری دیگر از قوم و خویشان هوازنی خود در سپاه امیرالمؤمنین(ع) حضور یافته بودند، که از چهره سرشناس آنها می‌توان از شمر بن ذی الجوشن یاد کرد. وی در ابتدای جنگ، صدای هل من مبارز سر داد. اَدهم بن مُحرِز باهلی از سپاه شام به نبرد شمر رفت و با شمشیرش ضربتی به صورت او زد. شمر هم با شمشیرش ضربتی بر حریف وارد آورد، اما ضربه‌اش تأثیری در او نداشت. پس از این درگیری، شمر به خیمه‌اش بازگشت و آبی نوشید[۲۶۸]، سپس رجزخوان با دیگر به نبرد ادهم رفت و با نیزه‌اش ضربتی بر او زد که بر اثر آن از اسب به زیر افتاد. یاران ادهم به سرعت بین او و شمر حائل شدند و مانع کشته شدن او شدند[۲۶۹].[۲۷۰]

بنی کلاب و تعامل با دولت اموی

همان‌گونه که گفته شد بنی کلاب در صفین حضوری دو سویه داشتند، جمعی از ایشان که بیشتر از شاخه بنی ضباب بودند به سردمداری افرادی نظیر شمر ذی الجوشن ضبایی در میان لشکر امیرالمؤمنین(ع) خودنمایی کردند و گروهی هم از ایشان که زفر بن حارث کلابی چهره شاخص‌شان به شمار می‌رفت، همراه با معاویه به نبرد با سپاه عراق پرداختند. کلابی‌ها پس از استقرار دولت بنی امیه، در کنار دیگر قبایل هوازن -بخصوص شاخه ثقفی آن- روابط بسیار نزدیک و تنگاتنگی با دولت بنی امیه برقرار نمودند؛ چندان که برخی از ایشان به مدد همراهی و حمایت‌های بی‌دریغ خود از این قوم به مناصب بلندی دست یافتند که زفر بن حارث و فرزندانش و نیز شمر بن ذی الجوشن از آن جمله است. شمر پس از شهادت مولی الموحدین علی(ع) و استیلای معاویه بر بلاد اسلامی، به دودمان اموی پیوست. اقدام او در دادن شهادت دروغ به کفر و ارتداد و بیعت‌شکنی حجر بن عدی[۲۷۱] را که موجبات شهادت حجر را در مرج عذراء فراهم آورد را باید در همین راستا تعبیر کرد. اما، اوج فعالیت‌ها و همکاری‌های به ثبت رسیده شمر با بنی امیه را باید در وقایع پیرامونی قیام عاشورا و حوادث پس از آن جست. شمر در کربلا، عهده‌دار فرماندهی جناح چپ سپاه کوفه شد[۲۷۲]. او در این واقعه جانگداز، سر امام حسین(ع) را از بدن مطهر آن حضرت جدا کرد[۲۷۳] و سپس دستور غارت خیام اهل بیت(ع) را صادر کرد[۲۷۴]. شمر بن ذی الجوشن و هم‌طایفی‌های ضبابی‌اش[۲۷۵] پس از خلق فاجعه کربلا و شهادت سید و سالار شهیدان(ع) سرمست از این پیروزی، در حالی که در کنار دیگر قبایل هوازنی، بیشترین سهم از تقسیم سرهای شهدا -یعنی ۲۲ سر- را به خود اختصاص داده بودند، وارد کوفه شدند[۲۷۶]. او سپس به نمایندگی از عبیدالله بن زیاد اسرای اهل بیت(ع) را با وضعی دلخراش به شام برد[۲۷۷] و پس از ورود به مجلس شام، گزارشی از چگونگی واقعه عاشورا به یزید بن معاویه ارائه کرد[۲۷۸]. شمر بن ذی الجوشن نیز به مانند بسیاری از اشراف کوفه، پس از مرگ یزید به عبدالله بن زبیر پیوست و با عبدالله بن مطیع -حاکم زبیری کوفه-بیعت کرد. او در جریان قیام مختار، به کمک ابن مطیع شتافت و برای جلوگیری از شکلگیری قیام مختار با نیروهایش به محله سالم کوفه رفت اما او نیز به مانند همتایانش راه به جایی نبرد و از نیروهای انقلابی کوفه شکست خورد[۲۷۹]. شهادت امام حسین(ع) و جریانات پیرامون آن، از شمر چهره‌ای منفور ساخت؛ از همین روی مختار بن ابی عبیده ثقفی پس از قیامش دستور به پیگرد او داد. شمر در قیام اشراف کوفه در «یوم السبیع» در کنار دیگر اشراف کوفی و قتله کربلا پا به میدان رزم با مختار گذاشت اما در پی شکست از قیام‌کنندگان خون کربلا از کوفه متواری شد[۲۸۰]. تا این که سرانجام در حین فرار، به‌دست ماموران مختار گرفتار آمد و به هلاکت رسید[۲۸۱].

زفر بن حارث و فرزندانش را هم باید از دیگر سرسپردگان کلابی دودمان اموی برشمرد. ابوهذیل، زفر بن حارث بن عبد عمرو بن معاذ کلابی، از مردم ناحیه جزیره و در عصر خود، بزرگ قیسی‌ها به‌شمار می‌رفت[۲۸۲]. زفر بن حارث، در مقام فرماندهی اهل قنسرین همراه معاویة بن ابی‌سفیان، در جنگ صفین شرکت کرده بود[۲۸۳]. وی را هم‌چنین از سرداران سپاه یزید بن معاویه به فرماندهی مسلم بن عقبه در سرکوبی قیام مدنی حره در سال ۶۳ هجری گفته‌اند. زفر همراه با هزار جنگجوی قنسرین به این سپاه پیوست و در خلق این واقعه تلخ شرکت جست[۲۸۴]. وی پس از مرگ یزید بن معاویه، در شمار حامیان و هواداران عبدالله بن زبیر در آمد و در قنسرین به اخذ بیعت برای او پرداخت[۲۸۵]. پس از انتخاب مروان بن حکم به عنوان خلافت و بیعت مردم با وی در سال ۶۴ هجری، و سپس حرکت سپاه مروانی به سوی دمشق، ضحاک بن قیس فهری -که دل در گرو خلافت عبدالله بن زبیر داشت- به نعمان بن بشیر انصاری حاکم حمص و زفر بن حارث عامل قنسرین و دیگر سرانی که در طاعت ابن زبیر بودند نامه نوشت و از آنان یاری خواست. زفر مردم قنسرین را به کمک فرستاد و دیگران نیز سپاهیانی را عازم میدان کردند تا این که همه نزد ضحاک بن قیس فراهم آمدند[۲۸۶]. ضحاک و یارانش از دمشق به قصد نبرد با مروان و سپاهش خارج شدند و در «مَرج راهِط»[۲۸۷] دو سپاه به هم رسیدند. جنگ آغاز شد، تا این که پس از بیست روز نبرد، سرانجام ضحاک و یارانش شکست خوردند و بیشتر یارانش کشته و بقیه فرار کردند. زفر بن حارث هم از جمله این فراری‌ها بود. او به قرقیسیا گریخت[۲۸۸]. عیاض حرشی - حاکم این شهر - مانع ورود او به این شهر شد، اما زفر با فریبکاری وارد شهر شد و عیاض را از قرقیسیا بیرون کرد و در آنجا پناه گرفت[۲۸۹]. در این هنگام، مردم قیس نیز بر زفر بن حارث فراهم آمدند و وی ریاستشان را بر عهده گرفت[۲۹۰]. زفر در قرقیسیا به دعوت برای ابن زبیر می‌پرداخت[۲۹۱]. چندی بعد، مروان سپاهی را با هفتاد هزار سپاهی به فرماندهی عبیدالله بن زیاد به جزیره و عراق فرستاد و با او عهد کرد که وی بر هر سرزمینی که دست یافت، عهده‌دار فرمانداری و امارت آن باشد. عبیدالله رو سوی عراق آورد اما پیش از رسیدن به جزیره، با خبر مرگ مروان مواجه شد. عبدالملک بن مروان پس از جانشینی پدر، عبیدالله را با همان وعده‌های مروان، به ادامه کار تشویق کرد. عبیدالله حرکت کرد و پس از رسیدن به رقه، به قصد رو در رویی با زفر بن حارث به قرقیسیا لشکر کشید و مدتی او را در محاصره گرفت؛ اما چون از این محاصره طرفی نبست روی سوی عراق و مختار آورد اما در مواجه با ابراهیم بن مالک اشتر و سپاهیان مختار در نهر خازر کشته شد[۲۹۲].

بعد از این واقعه، عبدالملک به ابان بن عقبه که در حمص بود، نامه نوشت و بدو دستور داد تا به سرکوبی زفر بشتابد. ابان، عبدالله بن زمیت طایی را بر مقدمه لشکر گماشت و به سوی زفر روانه شد. عبدالله با زفر به نبرد پرداخت و توانست سیصد تن از یارانش را به هلاکت برساند. سپس ابان بن عقبه در رسید و در درگیری‌ای که بین آنها و سپاه زفر در گرفت، وکیع پسر زفر همراه با تنی چند از یاران زفر کشته شدند. این امر موجب تضعیف زفر در کار خود گردید. مدتی بعد، و در سال ۷۱ هجری، عبدالملک بن مروان در مسیر خود جهت در هم کوبیدن مصعب بن زبیر، به قرقیسیا رفت و این شهر را در محاصره گرفت. سرانجام، کار به صلح انجامید و زفر پس از اخذ امان از عبدالملک بن مروان، ضمن خضوع در برابر او، از وی خواست تا زمانی که عبدالله بن زبیر زنده است به جهت بیعتی که از او به گردن دارد، با خلیفه اموی بیعت نکند؛ عبدالملک نیز پذیرفت. زفر سپس به دعوت عبدالملک، به دیدار وی رفت و عبدالملک او را بر تخت، کنار خود نشاند و دختر او رباب را به عقد پسر خود مسلمه در آورد. آن گاه عبدالملک به جنگ مصعب بن زبیر رفت. زفر نیز پسرش هذیل را با سپاهی همراه او کرد. لیکن، چون دو سپاه به یکدیگر نزدیک شدند، هذیل به جانب مصعب گریخت. عبدالملک بن مروان با سپاه شامی خود با ابراهیم بن اشتر -فرمانده سپاه مصعب- مصاف داد و او را در هم شکست. پس از شکست و کشته شدن ابراهیم بن اشتر و مصعب بن زبیر، هذیل در کوفه پنهان شد[۲۹۳] و مدتی بعد همراه با عمرو بن زید حکمی -دیگر هوادار بزرگ ابن زبیر از قبیله سعد العشیره- با واسطه قرار دادن خالد بن یزید بن معاویه، از عبدالملک بن مروان طلب گذشت نمود. با پذیرش این امر توسط عبدالملک، او به جرگه حامیان و امراء بنی امیه در آمد[۲۹۴]. زفر همچنین تعاملاتی با دو قیام شیعی توابین و مختار داشت. نقل است که چون سلیمان بن صرد و یارانش در راه حرکت‌شان به شام، از کنار قرقیسیا گذشتند، زفر بن حارث از بیم‌شان دستور به بستن دروازه‌های شهر داد و در پشت باروهای قرقیسیا پناه گرفت. سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه را نزد او فرستاد تا از وی بخواهد بازاری برای‌شان به پا کند و به او اطمینان دهد که قصد حمله به وی را ندارند. مسیب نیز نزد زفر رفت و ضمن انتقال سخنان سلیمان و اطمینان بخشی به او از عدم تهاجم، اعلان داشت که از زفر و یارانش، چیزی جز یاری علیه ستمگران نمی‌خواهند. زفر هم از عدم قصدش به مقابله با آنها گفت و به پسرش هذیل دستور داد تا بازاری برای آنها به پا کند و امر کرد تا هزار درهم و یک اسب هم به مسیب بدهد. از پس برپایی بازار، زفر علوفه و آذوقه بسیار برای سران سپاه فرستاد و به هنگام کوچ آنان از منطقه، به بدرقه‌شان رفت و آنان را از حرکت سپاهی بزرگ از امویان به فرماندهی پنج تن از امرا با خبر کرد[۲۹۵]. زفر بن حارث در قیام مختار هم هر چند نقشی مستقیمی علیه یا له او انجام نداد؛ اما در برخی گزارش‌ها از او به عنوان یکی از امرای ابراهیم بن مالک اشتر در بلاد جزیره نام برده شده است. نقل است که فرزند اشتر پس از سیطره بر جزیره، امیرانی بر شهرهای بلاد جزیره برگزید. از جمله این امرا، زفر بن حارث بود که ابراهیم وی را بر قرقیسیا امیر کرد[۲۹۶].

نبرد زفر با عمران بن حطان خارجی[۲۹۷] و نیز حضور در سلسله جنگ‌های قیسی‌ها و مضری‌ها در بلاد جزیره هم از دیگر اقدامات منتسب به او در دوره حکومت امویان است. ابن اثیر، زفر را از سردمداران سه نبرد قیسی و مضری «ثرثار دوم» و «حشاک» و «کمیل» در سال ۷۰ هجری برشمرده است. او در ثرثار[۲۹۸] در نبرد قیسی‌ها با تغلبی‌ها، به آنها یاری رساند[۲۹۹] و در جنگ حشاک، که آن نیز از جنگ‌های بین بنی تغلب و قیسی‌ها بود شرکت جست. در این جنگ، قیسی‌ها با فرماندهی عمیر بن حباب سلمی، همراه با زفر بن حارث و فرزندش هذیل بن زفر در محلی به نام «حَشاک»[۳۰۰] -نزدیک شرعبیه و براق- نبردی سخت و سه روزه را آغاز کردند. در روز سوم جنگ، زفر با این بهانه که شنیده است عبدالملک بن مروان قصد او را کرده است، از معرکه گریخت و به قرقیسیا بازگشت. قیسی‌ها منهزم شدند و بنی تغلب به پیروزی دست یافتند[۳۰۱].

در جنگ کمیل -محلی در موصل در جانب غربی دجله- هم، زفر بن حارث در کنار بنی کلاب و دیگر قیسی‌ها به نبرد با فرزندان تغلب پرداخت. پس از کشته‌شدن عمیر بن حباب سلمی -از سران قیسی جزیره- فرزندش تمیم بن عمیر، نزد زفر بن حارث رفت و از او خواست تا برای خونخواهی پدرش قیام کند. زفر ابتدا خودداری کرد اما به توصیه پسرش هذیل، تصمیم به نبرد با بنی تغلب گرفت. پس سپاهی را به غارت بنی فدوکس -از طوایف تغلب- فرستاد که به کشتار مردان و تجاوز به زنان ایشان انجامید. زفر، لشکری هم سوی بنی کعب بن زهیر -دیگر طایفه بنی تغلب- فرستاد و آنها را قتل و عام کرد. وی همچنین، مسلم بن ربیعه عقیلی را به جنگ اجتماعی از تغلبیان فرستاد و بسیاری از آنها را کشت. پس از آن، خود زفر بن حارث لشکر کشید و بنی تغلب را که در وادی عقیق در سرزمین موصل جمع آمده بودند، قصد کرد. چون تغلبی‌ها از لشکر کشی او اطلاع یافتند از آنجا کوچ کردند و خواستند با عبور از رود دجله خود را از گزند آنها برهانند اما چون به محل کمیل رسیدند، زفر با قیسیان به آنها رسیدند و جنگ سختی رخ داد. زفر و یارانش به قتل عام تغلبیان پرداختند و شکم زنان را دریدند. بسیاری از تغلبی‌ها هم حین فرار در دجله غرق شدند. آنهایی هم که فرار کردند به بنی بلی -از طوایف قضاعه- پناهنده شدند. زفر هم هذیل -فرزند خود- را به تعقیب آنان واداشت؛ او هم به هر که رسید کشت. دویست تن هم از آنها را اسیر کردند و بعد دست بسته کشتند. زفر، خود ضمن شعری در باب این واقعه چنین سرود: ای چشم بسیار گریه کن و بر عاصم و ابن حباب اشک بریز. اگر تغلب، عمیر و جمعی از بنی غنی را در حمله خود کشتند. من و سوارانی از بنی کلاب بنی جشم بن بکر و بنی نمر را هلاک کردیم. و دویست تن از آنها را دست بسته کشتیم و حال اینکه این عده تقاص خون عمیر بن حباب نمی‌شود»[۳۰۲].

بعد از مرگ زفر، پسرش هذیل در کسوت ریاست قوم عهده‌دار امور گردید و نقش‌آفرین برخی حوادث دوران خود شد. از جمله این نقش‌آفرینی‌ها، همکاری با سران اموی در سرکوب شورش یزید بن مهلب بن ابی صفره در سال ۱۰۲ و ۱۰۳ هجری است. در پی شورش ابن مهلب، یزید بن عبدالملک-خلیفه اموی- (حک. ۱۰۱-۱۰۵) در مقابله با این شورش، سپاهیان خود را گرد آورد و به فرماندهی برادرش مسلمة بن عبدالملک و عباس بن یزید به نبرد یزید بن مهلب و اهل بیتش فرستاد[۳۰۳]. در این جنگ سرنوشت‌ساز -که در تاریخ به «یوم العَقر»[۳۰۴] شهرت دارد،-[۳۰۵]هذیل بن زفر، فرماندهی جناح راست لشکر شام را بر عهده داشت[۳۰۶]. برخی منابع ضمن ارائه گزارش‌های خود از این واقعه، از کشته شدن یزید بن مهلب به‌دست هذیل خبر داده اند[۳۰۷].

ابوالورد مجزأة بن کوثر بن زفر که از فرزندان زفر بن حارث و از بزرگان بنی کلاب در دوران حکومت اموی بود، هم، دیگر شخصیت خبرساز این قوم است که اخباری از او در تاریخ به ثبت و ضبط رسیده است. بنا بر نقل برخی گزارش‌ها، در پی اغتشاشات مردمی علیه مروان بن محمد -آخرین خلیفه اموی- ابوالورد بن کوثر بن زفر و عمر بن وضاح در سال ۱۲۷ هجری از سوی مروان، مأمور سرکوبی قیام مردم غوطه به فرماندهی یزید بن خالد قسری که تا پشت دروازه‌های دمشق پیش آمده بودند، شدند. آنها با سپاهی ده هزار نفره به نبرد با شورشیان رفتند و موفق شدند با قتل یزید بن خالد، قیام مردم غوطه را در هم بشکنند[۳۰۸]. مجزأه پس از شکست مروان بن محمد از قوای عباسی و از هم پاشیدن خلافت اموی در سال ۱۳۲ هجری، با عبدالله بن علی عباسی -سردار سپاه ابوالعباس سفاح-بیعت کرد[۳۰۹]. اما طولی نکشید که در سال ۱۳۳ هجری بیعت شکست و در قنسرین سر به شورش نهاد. در بیان علت این شورش گفته شده که مجزأه پس از بیعت با عبدالله بن علی، فرزندان مسلمة بن عبدالملک را در بالس و ناعوره در جوار خود داشت. عبدالله بن علی، سرداری را جهت اعزام آن فرزندان و زنان وابسته اموی به آن سامان فرستاد. این دو، شکایت به ابوورد بردند و ابوورد هم در حمایت از آنان، سردار اعزامی عباسی را کشت. در پی این اقدام، مردم قنسرین نیز همراه با مجزأه سر به شورش نهادند و لباس سیاه را که شعار عباسیان بود از تن به در آوردند و لباس سفید به بر کردند و با نامه‌نگاری به مردم حمص آنان را نیز به مخالفت با دولت عباسی ترغیب کردند. خبر به عبدالله بن علی رسید. پس، رو سوی ابوورد و مردم قنسرین آورد و برادرش عبدالصمد را با هزار سپاهی بر مقدمه لشکر فرستاد. عبدالصمد در مصاف با ابوورد شکست خورد و نزد برادرش عبدالله بازگشت. عبدالله با تمام سپاه و سرداران خویش پیش تاخت و در «مرج الاخرم» با ابوورد و یارانش مواجه شد. سپاه چهل هزار نفری ابوورد تن به شکست دادند و از آن میان، تنها ابوورد و پانصد تن از قومش به مقاومت پرداختند تا این که همگی کشته شدند[۳۱۰].

علاوه بر خاندان زفر بن حارث، کلابی‌های دیگری هم در کسوت‌های مختلف نظامی و غیر نظامی نقش آفریدند که عبد العزیز بن زرارة بن جزء -از بزرگان بادیه‌نشین بنی کلاب- از آن جمله است. عبدالعزیز دیداری با معاویه داشت و در این دیدار با سخنانش، معاویه را مجذوب خویش ساخت. از این‌رو، او را نزد پسرش یزید برد و با سپردن دو هزار سپاهی به عبدالعزیز، وی را همراه با یزید به جنگ‌های تابستانه با رومیان فرستاد. عبدالعزیز در این جنگ کشته شد و خبر مرگش در حالی که پدرش زراره در مجلس معاویه نشسته بود به شام رسید[۳۱۱]. حضور حازم بن عبدالله بن شریک در قیام مختار و یاری رساندن به او در این امر[۳۱۲] و مقاتله مالک بن حزام بن ربیعه کلابی در «یوم جبانة السبیع» با مختار و کشته شدنش در این جنگ[۳۱۳] هم از دیگر اخبار مهم بنی کلاب در این برهه زمانی است.

علاوه بر افراد یاد شده، بزرگانی از رجال کلابی در کسوت کارگزاری بنی امیه به این خاندان مدد رساندند که مهاجر بن عبدالله از آن جمله است. مهاجر که از تبار بنی ابوبکر بن کلاب بود، از سوی هشام بن عبدالملک (حک. ۱۰۵-۱۲۵ هجری) به امارت یمامه منصوب گردید[۳۱۴]. این منصب، پس از مرگ وی به پسرش -علی- رسید و او تا زمان قتل ولید بن یزید (حک. ۱۲۵-۱۲۶ هجری) همچنان عهده‌دار امارت آن سرزمین بود[۳۱۵]. بلاذری (م. ۲۷۹ هجری) در کتاب خود، به ارائه خبری از نبرد علی بن مهاجر با مهیر بن سلمی بن هلال حنفی در جنگی موسوم به «یوم البقاع» در این منطقه و پیروزی او در این جنگ بعد از قتل ولید بن یزید پرداخته است[۳۱۶]. علاوه بر این دو، از جنید بن عبدالرحمن بن عوف -از بنی رؤاس-[۳۱۷] و اسلم بن زرعة بن علس[۳۱۸] هم، به عنوان والیان خراسان در عهد اموی نام برده شده است. سعید بن اسلم بن زرعه -فرزند اسلم بن زرعه- هم از دیگر کارگزاران کلابی دولت بنی امیه گفته شده است که امارت سند را عهده‌دار بود[۳۱۹]. سعید که از سران و رجال بزرگ قوم خود بود، همراه با سبرة بن علی کلابی، حجاج را در سرکوب شورش مردم بصره به سرکردگی ابن جارود یاری رساند[۳۲۰]. او بعدها به امارت خراسان[۳۲۱] و سپس امارت سند دست یافت. حجاج بن یوسف ثقفی -فرماندار شهیر امویان در عراق- سعید بن اسلم را در سال ۷۸ هجری به ولایت سند گماشت و او را راهی مکران کرد. اما معاویة بن حارث کلابی و برادرش محمد بر سعید بن اسلم خروج کردند و او را به هلاکت رساندند و سرزمین هایش را به تصرف در آوردند[۳۲۲]. بعد از قتل سعید، حجاج پسر او مسلم را تحت سرپرستی خود گرفت و همراه با پسرش به تعلیم او پرداخت[۳۲۳]. مسلم بن سعید در سال ۱۰۴ هجری از سوی عمر بن هبیره - فرماندار اموی عراق - به امارت خراسان رسید[۳۲۴]. از اقدامات مهم مسلم بن سعید در این دوره، می‌توان به غزای او در فرغانه-در بلاد ترکستان- و کشتن برادرزاده خاقان در سال ۱۰۶ هجری اشاره کرد[۳۲۵].

نباتة بن حنظله هم از دیگر سرداران و امرای بنام کلابی دولت بنی امیه است. در پی قیام عبدالله بن جعفر بن عبدالله بن جعفر در دوران خلافت یزید بن ولید بن عبدالملک (حک. ۱۲۶-۱۲۶ هجری شش ماه) در کوفه و گسترش این قیام، مروان بن محمد، یزید بن عمر بن هبیره فزاری را در عراق عامل سرکوب این قیام کرد. یزید بن عمر نیز، نباتة بن حنظله -از تیره بنی بکر بن کلاب- را به جنگ سلیمان بن حبیب -از سران و هواداران بزرگ قیام عبدالله بن معاویه- در نواحی اهواز فرستاد. نباته با سپاه سلیمان بن حبیب به فرماندهی داوود بن حاتم بن قبیصه در موریان در ساحل دجیل مصاف داد که به شکست داوود و کشته شدن او انجامید. سلیمان بن حبیب از دست نباته گریخت و به فارس رفت[۳۲۶]. نباته در دوران خلافت مروان بن محمد -آخرین خلیفه اموی- از سران و مقربان درگاه اموی گردید چندان که از برخی نقل‌ها چنین بر می‌آید که در دوران خلافت این خلیفه، امارت گرگان را به عهده داشته است[۳۲۷]. با آغاز قیام عباسیان در خراسان، و زمانی که ابومسلم خراسانی در ذی القعده سال ۱۳۰ هجری، قحطبة بن شبیب بن خالد را با سپاهی گران به عراق فرستاد، مروان بن محمد از نباتة بن حنظله خواست به یاری نصر بن سیار -فرماندار بزرگ و شهیر امویان در خراسان- بشتابد. او نیز چنین کرد. دو سپاه در ذی الحجه سال ۱۳۰ هجری در گرگان به هم رسیدند که به شکست و کشته شدن نباته و کشته شدن هزاران تن از یاران او و فرار باقی‌مانده سپاه او به شام انجامید. قحطبه هم پس از این پیروزی، سر نباته را نزد ابومسلم فرستاد[۳۲۸]. برخی منابع، علاوه بر نباته، «حبه» پسر نباته را نیز از مقتولین این نبرد برشمردند[۳۲۹]. از اشعث بن وائل بن ربیعه کلابی -شرطه حجاج در واسط- هم به عنوان یکی دیگر از کارگزار امویان نامی به میان آمده است[۳۳۰].[۳۳۱]

بنی کلاب و دولت عباسیان

کلابی‌ها جد مادری فرزندان ابوالعباس سفاح -نخستین خلیفه عباسی- به شمار می‌آمدند[۳۳۲]. آنان نقش‌آفرین بسیاری از حوادث و وقایع دوران خلافت عباسی بودند که از جمله آن علاوه بر واقعه قیام ابوالورد مجزأة بن کوثر بن زفر علیه دولت نوظهور عباسی و کشته شدن او و جمع زیادی از مردم قومش در سال ۱۳۳ هجری[۳۳۳] که پیش‌تر بدان پرداختیم، می‌توان به آشوب‌طلبی و ایجاد ناامنی برخی از طوایف ایشان در منطقه ضریّه اشاره کرد. خلافت عباسی برای برقراری نظم و کنترل مناطق ناآرام، بغا کبیر -از فرماندهان ارشد خود- را در سال ۲۳۱ هجری، به ضریه اعزام کردند. بغا خود را به منطقه رساند و از میان سه هزار کلابی شورشی، که نزد او گرد آمده بودند، ۱۳۰۰ تن را اسیر و زندانی و بقیه را آزاد کرد[۳۳۴].

خروج ابو العمیطر علی بن عبداللّه بن خالد بن یزید بن معاویه معروف به سفیانی هم از دیگر وقایع مهم قرن دوم هجری است که در آن به ذکر نامی از بنی کلاب و افرادش پرداخته شده است. ابوالمصیطر از بقایای بنی امیه در شام و از محدثان ایشان در این سرزمین بود که در اواخر سال ۱۹۵ هجری در دمشق خروج کرد. او با کمک یارانش که بیشتر از بنی‌کلب بودند، والی دمشق سلیمان بن منصور را که از طرف امین منصوب شده بود از شهر اخراج کرد و خود را خلیفه خواند. خطاب ین وجه الفلس (العلس) هم که از موالیان بنی امیه بود به یاری او برخاست و شهر صیدا را به تصرف خود در آورد. آنگاه ابو العمیطر (سفیانی) به محمد بن صالح بن بیهس کلابی نامه نوشت و او با وعده و وعید به طاعت خود خواند. ولی محمد بن صالح دعوتش را نپذیرفت. پس، سفیانی جهت سرکوبی قیسی‌ها کمر همت بست. آنان از محمد بن صالح بن بیهس یاری خواستند و او با سیصد تن از وابستگان و موالی خود به یاری‌شان شتاب کرد. چون خبر به سفیانی رسید یزید بن هشام را با ۱۲۰۰۰ سپاهی به مقابله او فرستاد. در این نبرد یزید بن هشام شکست خورد و دو هزار تن از یارانش کشته و سه هزار تن به اسارت در آمدند و بقیه خود را به دمشق رساندند. ابن بیهس گرفتاران را سر و ریش تراشید و رها کرد. سفیانی بار دیگر سپاهی گرد آورد و به سرداری پسر خود قاسم به نبرد ابن بیهس فرستاد. اینان نیز منهزم شدند. قاسم کشته شد و سرش برای امین عباسی فرستاده شد. سفیانی بار دیگر سپاهی فراهم آورد و به فرماندهی یکی از موالیانش به نام معتمر به جنگ روانه کرد. معتمر نیز شکست خورد و کشته شد و کار سفیانی به ضعف کشید و قیسیان طمع در دولت او کردند. در این اوضاع و احوال ابن بیهس بیمار شد و چون از درمان خود ناامید شد، رؤساء بنی نمیر بن عامر را نزد خود خواند و آنان را به تبعیت از خلافت مسلمة بن یعقوب بن علی بن محمد سعید بن مسلمة بن عبدالملک وصیت کرد و از آنها خواست تا با او به نام خلافت بیعت و سفیانی را به‌دست او از میان بردارند. ابن بیهس به حوران بازگشت. بنی نمیر هم بر گرد مسلمة بن یعقوب فراهم آمدند و با او بیعت کردند. او نیز پذیرفت و موالیان خود را گرد آورد و بر سفیانی حمله برد و او را در بند کرد. وی رؤسای بنی امیه را نیز به زندان افکند و قیسیان را به خود نزدیک ساخت و از خواص خود گردانید. مدتی بعد، ابن بیهس که از بیماری رسته بود، به دمشق لشکر کشید و آنجا را در محاصره خود گرفت. قیسی‌ها شهر را تسلیم او کردند و سلمه و سفیانی به «مزه» -از نواحی دمشق- گریختند. ابن بیهس دمشق را متصرف شد و در آنجا ماند تا عبدالله بن طاهر در رسید[۳۳۵]. در حالی که برخی منابع از امارت ابن بیهس بر دمشق از سوی مأمون خبر داده[۳۳۶] و مدعی شده‌اند که امارت او بر این شهر تا زمان مرگش ادامه داشته است[۳۳۷]، ابن اثیر (م. ۶۳۰ هجری) و ابن خلدون (م. ۸۰۸ هجری) بر این اعتقادند که عبدالله بن طاهر پس از سفر به مصر و مراجعت خود به دمشق ابن بیهس را با خود به عراق برد که در آنجا درگذشت[۳۳۸]. بنی کلاب بن ربیعه -که به نافرمانی و ایجاد ناآرامی در منطقه شناخته می‌شدند،- در سال ۳۱۸ هجری نیز شورش بزرگی را همراه با اعراب بدوی بنی نمیر بن عامر شکل دادند و توانستند خود را تا پشت دروازه‌های کوفه برسانند و کار را بر مسلمانان سخت و جاده‌ها را نا امن کنند. ابوالفوارس محمد بن ورقاء -امیر کوفه- و جمعی از اشراف و بزرگان علوی و عباسی بدون داشتن نیروی کافی، خود به نبرد با آنها رفتند؛ لیکن شکست خوردند و جمعی از آنان کشته و اسیر شدند[۳۳۹].

کلابی‌ها را از هواداران و یاران قیام علی بن محمد صاحب الزنج در بحرین گفته‌اند[۳۴۰]. حمایت قبیله بنی کلاب از یحیی بن مهدی به عنوان فرستاده امام مهدی نیز از دیگر وقایع مهم سده سوم هجری است که به نقش‌آفرینی بنی کلاب در ظهور دولت قرامطه در بحرین اشاره دارد. در سال ۲۸۱ هجری قمری، یحیی بن مهدی به عنوان فرستاده امام مهدی، قد علم کرد و توانست حمایت برخی از قبایل عرب، از جمله بنی کلاب، بنی عقیل و بنی خریس را جلب کند. این واقعه در شرایطی رخ داد که جامعه اسلامی با چالش‌های سیاسی و اجتماعی متعددی روبرو بود و انتظار ظهور امام مهدی به عنوان منجی، در میان برخی از گروه‌ها قوت گرفته بود. یحیی بن مهدی با ادعای ارتباط با امام مهدی، توانست توجه این قبایل را به خود معطوف کند و آنها را به حمایت از خود ترغیب نماید[۳۴۱]. واقعه حمایت قبیله بنی کلاب از یحیی بن مهدی به عنوان فرستاده امام مهدی در سال ۲۸۱ هجری، نشان‌دهنده نفوذ اندیشه مهدویت و نقش آن در تحولات سیاسی و اجتماعی آن دوره می‌باشد.

همراهی بنی کلاب با ناصر الدوله حمدانی در جریان لشکرکشی او برای جنگ با توزون ترکی در ربیع الاول سال ۳۳۲ هجری[۳۴۲] و نیز فرار ابو فراس حارث بن سعید بن حمدان به سوی بنی کلاب در جریان تعقیب او توسط ابو المعالی بن سیف الدوله حمدانی در سال ۳۵۷ هجری هم، از دیگر اخبار واصله از این قوم در این برهه زمانی است. در سال ۳۵۷ هجری، ابو فراس حارث بن سعید بن حمدان -از شخصیت‌های سیاسی و نظامی مهم آن دوران در منطقه حمص- که از حمایت مردم حمص برخوردار بود، در پی اختلافات و درگیری‌های سیاسی و نظامی با ابو المعالی، ابو عمار، قاضی شهر را به قتل رساند و پس از غارت اموال او به قبیله بنی کلاب گریخت. او با بذل و بخشش‌های مالی گسترده به این قبیله، تلاش کرد تا حمایت آنها را جلب کند[۳۴۳]. ابومعالی بن سیف‌الدوله حمدانی، سپاهی متشکل از مردان بنی‌کلاب و دیگر قبایل عرب فراهم آورد و به تعقیب ابوفراس پرداخت. این سپاه به فرماندهی قُرغُوَیه به سوی روستای «صدد» -در نزدیکی حمص- که ابوفراس در آن پناه گرفته بود رهسپار گردید. آنان موفق شدند شدند ابوفراس و یارانش را در محل اقامتش غافلگیر کنند و یاران ابوفراس را تسلیم وادارند. ابوفراس خود هم به صورت ناشناس در جمع یاران خود به اسیری تن داد؛ اما در میانه راه توسط قرغویه شناسایی و سپس کشته شد[۳۴۴].

بنا بر برخی نقل‌ها، در سال ۴۳۲ هجری، گروهی از بنی جعفر بن کلاب وارد منطقه «افامیه» در بلاد روم شدند و در آنجا به فساد و غارت چندین روستا دست زدند. این اقدامات باعث شد تا رومیان که در آن منطقه حضور داشتند، به مقابله با آنان برخیزند. رومیان با تشکیل نیرویی نظامی، به جنگ با بنی جعفر بن کلاب پرداختند و در نهایت موفق شدند آنان را شکست داده و از منطقه افامیه بیرون برانند. این شکست برای بنی جعفر بن کلاب ضربه‌ای سنگین بود و باعث تضعیف موقعیت آنان در منطقه شد[۳۴۵]. ذکر نام برخی از کلابی‌ها در شمار کارگزاران دولت عباسی هم از دیگر اخبار مهم این طایفه در دوران حکومت عباسیان است. از جمله این کارگزاران می‌توان از جراح بن ملیح بن عدی -پدر وکیع بن جراح از روات شهیر اهل سنت- خزانه‌دار مهدی عباسی[۳۴۶] و هارون الرشید[۳۴۷] نام برد.[۳۴۸]

دولت بنی مرداس

گفته شد که بنی کلاب بن ربیعه در مهاجرت‌های خود از حجاز و نجد به منطقه شام رفتند و پس از سکونت در جزیره فراتیه، به مرور در این منطقه به شهرت و حکومت رسیدند. از جمله این کلابی‌ها، صالح بن مرداس و فرزندان او بودند که توانستند پس از غلبه بر حلب و بسیاری از شهرهای شام، به حکومت بر این مناطق بپردازند. تا این که سرانجام، پس از حدود نیم قرن حکومت، رو به ضعف نهادند و توسط سلاجقه منقرض گردیدند. پیرو این انقراض، رفته رفته از جایگاه سیاسی- اجتماعی این قوم در منطقه هم کاسته شد به گونه‌ای که به گفته ابن خلدون، در عصر او (حدود سال ۸۰۰ هجری) تحت امارت آل ربیعه از اعراب شام در آمده بودند[۳۴۹]. دولتی که صالح بن مرداس و خاندانش در حلب و اطراف آن بنا نهادند، در تاریخ به «دولت بنی مرداس» شهرت یافته است[۳۵۰] که بر اساس نقل برخی منابع، به‌ویژه تاریخ ابن خلدون، به شرحی کوتاه و مختصر از آغاز و پایان این دولت خواهیم پرداخت:

پس از آنکه ابونصر بن لؤلؤ -از موالیان سعدالدولة بن سیف الدوله- ابوالفضائل پسر سعدالدوله را از امارت حلب عزل، و خود، زمام امور حلب را به‌دست گرفت، وی دعوت و شعار عباسیان را از آنجا بر افکند و به نام الحاکم بامرالله فاطمی خطبه خواند. الحاکم بامرالله نیز، به پاس این امر، او را «مرتضی الدوله» لقب داد. اما چندی نگذشت که روابط فی ما بین آنها به تیرگی‌گرایید. در این زمان، بنی کلاب به ریاست صالح بن مرداس به مداخله در امور حکومتی ابونصر بن لؤلؤ (مرتضی الدوله) پرداختند. از همین‌رو، ابن ابولؤلؤ جماعتی از ایشان -از جمله صالح بن مرداس- را که به حلب آمده بودند، در بند کرد. صالح مدتی بعد، از زندان گریخت و نزد خاندان خود باز گشت. او لشکری فراهم آورد و رو سوی حلب تاخت. در جنگ‌هایی که بین او و ابن ابولؤلؤ در حلب در گرفت، سرانجام صالح به پیروزی رسید و در سال ۴۰۶ ابن ابولؤلؤ را به اسارت گرفت[۳۵۱]. برادر ابن ابولؤلؤ که او نیز همراه برادر به اسارت در آمده بود، موفق به فرار از زندان شد. او خود را به حلب رساند و آن شهر را بار دیگر تسخیر کرد. آن گاه اموالی را به عنوان فدیه نزد مرداس فرستاد و با پذیرش چند شرط، برادر را آزاد کرد. ابن ابولؤلؤ غلامی به نام «فتح» داشت که او را به محافظت از قلعه حلب گماشته بود. فتح در زمان حمله صالح بن مرداس به حلب، به صالح گرایش یافته بود و موجبات پیروزی صالح بن مرداس را در جنگ گذشته فراهم آورده بود. فتح پس از آزادی ابن ابولؤلؤ و سپس خشم گرفتن او بر خود، با الحاکم بامرالله فاطمی ارتباط برقرار نمود و به شرط در اختیار گرفتن صیدا یا بیروت و اخذ همه اموال حلب با او بیعت کرد و بدین ترتیب شام و حلب عرصه کشمکش‌های نظامی و سیاسی دو قدرت فاطمی و حمدانی شد[۳۵۲]. مدتی بعد و در پی گذشت قرن چهارم هجری، دولت فاطمی در مصر رو به ضعف نهاد و دولت حمدان در شام و جزیره منقرض شدند. این وضعیت، باعث بروز هرج و مرج در منطقه و غارت بلاد به دست اعراب بدوی گردید. وضع بدین منوال بود تا این که بنی عقیل -از طوایف بزرگ بنی عامر بن صعصعه- بر جزیره مستولی شدند و پس از اجتماع اعراب شام، بلاد شام را بین خود قسمت کردند. بدین ترتیب، از رمله تا مصر به حسان بن مفرج طایی و از حلب تا عانه به صالح بن مرداس کلابی و دمشق و نواحی اطراف آن به سنان بن علبان واگذار گردید. این سه تن به سرزمین‌های واگذار شده خود لشکر کشیدند و آن را به تصرف خود در آوردند. صالح بن مرداس هم به حلب لشکر کشید و آنجا را از عبدالله بن علی بن جعفر کتامی معروف به «ابن ثعبان کتامی» طلب کرد. وی سرانجام ابن ثعبان را به تسلیم وا داشت و حلب را در سال ۴۱۴ هجری به تصرف کامل خود در آورد. پسر مرداس سپس به گسترش قلمرو خود پرداخت و بعلبک و عانه را نیز به سرزمین‌های تحت حاکمیت خود افزود[۳۵۳]. او همچنان فرمانروای بلامنازعه حلب بود تا این که الظاهر بالله فاطمی -خلیفه فاطمی مصر- در سال ۴۲۰ هجری سپاهی را به سرداری انوشتگین بربری[۳۵۴] جهت سرکوب او و حسان بن مفرج طایی به شام فرستاد. در جنگی که بین سپاهیان فاطمی و لشکر مشترک صالح و حسان در اردن در منطقه «اقحوانه» در کنار دریاچه طبریه در گرفت، صالح و حسان شکست خوردند و صالح و پسر کوچکش کشته شدند. اما پسر بزرگش، ابوکامل نصر بن صالح ملقب به «شبل الدوله» از معرکه گریخت و به حلب رفت[۳۵۵]. شکست صالح و کشته شدن او، باعث طمع رومیان در تاراج حلب گردید[۳۵۶]. پادشاه روم سپاهی سیصد هزار نفری به حلب فرستاد. لشکر روم در اطراف حلب اردو زد اما بواسطه اختلاف بین پادشاه روم و پسرش، پادشاه روم دستور به دستگیری پسر داد. این امر، نظم سپاه روم را به هم ریخت و در میان این بی‌انضباطی‌ها و به‌هم‌ریختگی‌ها، گروهی از اعراب و مردم سواد ارمن به بنه پادشاه روم حمله بردند و آن را غارت کردند. بسیاری از سربازان رومی در این واقعه از تشنگی هلاک شدند و باقیمانده سپاه روم با نمایان شدن گروهی از لشکریان عرب در حوالی لشکرگاه پادشاه، از معرکه گریختند[۳۵۷].

در سال ۴۲۹ هجری و در زمان خلافت المستنصر بالله فاطمی، سپاهی از مصر به فرماندهی وزیری (دزبری) به حلب رسید. شبل الدوله به جنگ او رفت اما در جنگی که بین دو سپاه در «حماه» اتفاق افتاد، شکست خورد و کشته شد و حلب نیز به تصرف وزیری (دزبری) در آمد[۳۵۸]. وزیری (دزبری) در سال ۴۳۳ هجری درگذشت و با مرگ او اوضاع شام بار دیگر به هم ریخت و اعراب بدوی دگر باره به تصرف شام طمع کردند. در این هنگام، معزالدوله ابوعلوان ثمال بن صالح بن مرداس که در رحبه ساکن بود، به حلب لشکر کشید و آنجا را فتح کرد. یاران وزیری به قلعه پناه بردند و مدتی بعد تسلیم معزالدوله شدند و او در صفر ۳۳۴ وارد قلعه شد[۳۵۹]. خلیفه فاطمی سپاهی را به سرداری ابوعبدالله بن ناصرالدولة بن حمدان به سوی او فرستاد. دو طرف اندکی به مقاتله پرداختند تا این که سیلی بنیان کن موجب فرار مصریان به دیار خود شد[۳۶۰]. در سال ۴۴۱ هجری سپاهی دیگر به سرداری رفق خادم از مصر روانه حلب گردید. این سپاه در درگیری با ثمال بن صالح شکست خورد و رفق الخادم به اسارت در آمد[۳۶۱]. در پی این حملات، فاطمیان مصر تهاجمات بسیاری را به حلب ترتیب دادند تا این که سرانجام ثمال بن صالح که از امارت حلب ملول و از دفاع از آن عاجز شده بود، طی نامه‌ای به المستنصر بالله، حلب را به او واگذار کرد. ثمال در سال ۴۴۹ هجری حلب را تسلیم ابوعلی حسن بن علی بن ملهم -نماینده دولت فاطمیان- کرد و خود به مصر نزد خلیفه فاطمی رفت. برادرش عطیة بن صالح نیز به رحبه رفت[۳۶۲]. ابن ملهم بعد از دو سال امارت با خبر شد که مردم حلب با محمود بن نصر بن صالح مکاتبه کرده‌اند تا حلب را تسلیم او کنند. از این‌رو، ابن ملهم فرمان به دستگیری جماعتی از ایشان داد و این سبب شورش مردم حلب گردید[۳۶۳]. مردم حلب ابن ملهم را در قلعه حبس و نزد محمود بن نصر کس فرستادند تا امارت شهر را به‌دست گیرد. محمود نیز در نیمه سال ۴۵۲ هجری با لشکر خود وارد حلب شد. ابن ملهم از المستنصر بالله فاطمی کمک‌طلبید و او هم، سپاهی را به فرماندهی ناصرالدوله ابومحمد حسین بن حسن بن حمدان به حلب فرستاد. با آمدن این سپاه، محمود از حلب رفت و شهر بار دیگر به‌دست ابن ملهم افتاد. چندی بعد، در نبردی که بین محمود بن نصر بن صالح و ناصرالدوله در خارج شهر در گرفت، ناصرالدله شکست خورد و محمود به شهر در آمد و در شعبان سال ۴۵۲ هجری، با تصرف قلعه این شهر، زمام امور حلب را کاملاً در اختیار گرفت[۳۶۴]. پس از این واقعه، مستنصربالله، معزالدوله ثمال بن صالح -که از زمان تسلیم حلب به مستنصر، در مصر به سر می‌برد- را به حلب فرستاد تا این شهر را از برادرزاده خود محمود باز ستاند. او نیز حلب را در سال ۴۵۲ هجری محاصره کرد. محمود از دایی خود منیع بن شبیب نمیری یاری خواست و او هم بی‌درنگ به یاری محمود شتافت و ثمال را در سال ۴۵۳ هجری به بادیه راند. پس از بازگشت منیع به حران، ثمال در ربیع الاول سال ۴۵۳ هجری بار دیگر به حلب تاخت و آن را متصرف شد. او سپس به غزای روم رفت و در این میادین به پیروزی‌هایی نائل آمد. او برادر خود عطیة بن صالح را جانشین خود کرد و سپس در سال ۴۵۴ هجری در گذشت[۳۶۵]. عطیه که از زمان تسلیم حلب به مستنصر، به رحبه رفته بود، به حلب آمد و به فرمانروایی در این شهر پرداخت. آغاز حکمرانی عطیه بر حلب، مقارن با استیلای سلاجقه بر ممالک عراق و شام بود. در این هنگام، گروهی از ترکان به خدمت عطیه در آمدند؛ ولی چندی بعد یارانش، او را از شر و فساد ایشان ترساندند و به اشاره آنها، عطیه عده‌ای از ترکان را کشت. جمعی هم از ایشان به محمود بن نصر که در حران بود پناه بردند و او را به تسخیر حلب بر انگیختند. محمود نیز در سال ۴۵۵ هجری سپاهی را فرستاد و حلب را تصرف کرد. کار محمود در حلب بالا گرفت و او سپاهی را در سال ۴۶۰ هجری به سرداری ابن الخان به یکی از دژهای روم فرستاد و آن را تسخیر کرد. او مردم طرابلس را نیز به اطاعت خود مجبور کرد. محمود در سال ۴۶۸ از دنیا رفت[۳۶۶]. در سال ۴۷۴ هجری، تتش پسر الب ارسلان پس از تسخیر دمشق به حلب تاخت و آن را به محاصره خود در آورد. مردم حلب که از تسلط ترکان بیمناک بودند، نزد شرف‌الدوله مسلم بن قریش عقیلی -از طایفه بنی عقیل عامر بن صعصعه- کس فرستادند تا امارت شهر را بر عهده گیرد اما پیش از ورود مسلم به شهر از تصمیم خود منصرف شدند. در این هنگام، پسر ابن حتیتی (ابن الحسین) عباسی -بزرگ شهر حلب- که به شکار رفته بود، توسط یکی از ترکمانانی که در دژی در حوالی حلب می‌زیست، دستگیر و تحویل مسلم بن قریش داده شد. مسلم از این فرصت استفاده کرد و در گفتگو با ابن حتیتی، شرط آزادی این پسر را به‌دست گرفتن اختیار شهر قرار داد. با پذیرش این امر، وی بر امور شهر مسلط شد و به عمر دولت بنی مرداس خاتمه داد[۳۶۷].[۳۶۸]

بنی کلاب و حضور در اندلس

صمیل بن حاتم بن شمر بن ذی الجوشن از اشراف و بزرگان مضر بود[۳۶۹] که همراه با کلثوم بن عیاض قشیری و برادرزاده‌اش بَلج بن بِشر -از فرماندهان بزرگ دمشق-[۳۷۰] به دستور هشام بن عبدالملک (حک. ۱۰۵-۱۲۵ هجری) همراه با لشکری عظیم به افریقا فرستاده شدند. این لشکر بزرگ، در اوایل سال ۱۲۴ هجری در مواجهه با بربرها شکست خوردند و متفرق شدند. باقی‌مانده این سپاه هم که صمیل بن حاتم از جمله آنها بود، به اتفاق بلج راه اندلس را در پیش گرفتند و در این دیار ساکن شدند[۳۷۱]. صمیل در آن سامان با برتری و نیک‌منشی، بر شرف و جاه خود افزود و به سالاری و بزرگی دست یافت[۳۷۲]. در این زمان ابوالخطار حسام بن ضرار -امیر اندلس- که از یمانی‌ها بود، علی‌رغم رفتار به نسبه عادلانه خود با مردم منطقه در ابتدای کار، سیاست دشمنی با مضری‌ها (قیسی‌ها) را در پیش گرفت و برای یمانی‌ها ضد مضری‌ها تعصب نمود. از همین روی او در دعوای مردی کنانی با مردی از غسان علی‌رغم محق بودن مرد کنانی، حکم به نفع مرد غسانی داد. مرد کنانی، از این داوری غیرعادلانه، به صمیل بن حاتم بن ذی الجوشن ضبابی شکایت برد. صمیل هم نزد ابو الخطار رفت و او را به خاطر جانبداری از خویشانش سرزنش کرد و از وی خواست که حق را به حق‌دار بدهد. اما ابو الخطار (به جای قبول شفاعت) به صمیل درشت گفت و صمیل هم به او پاسخی سخت داد[۳۷۳]. ابو الخطار دستور داد تا صمیل را با تازیانه بنوازند و از مجلس بیرونش کنند. در پی این اقدام، عمامه صمیل کج شد و او با همان حال بیرون رفت. به او گفتند: «عمامه‌ات را راست کن» گفت: «اگر قوم و قبیله‌ای داشته باشم، آنها عمامه‌ام را راست خواهند کرد»[۳۷۴]. او نزد قوم خود فرستاد و پیغام داد و به آنها درباره وقوع این توهین شکایت کرد. مضریان و یمنیانی که دشمن و رقیب ابوالخطار بودند، بر او گرد آمدند. آنها به ثوابة بن سلامه جذامی که از اهالی فلسطین بود، نامه نوشتند. او هم اجابت کرد و نزد آنها رفت. قبیله «لخم» و «جذام» هم به این دعوت پاسخ مثبت دادند. ابوالخطار همین که از هم‌پیمانی دشمنان و رقیبانش در اندلس برضد خود باخبر شد، یاران خویش را برای جنگ فراخواند و دو جناح در شذونه، برکناره‌های دره لکه در رجب ۱۲۷ هجری با هم رو در رو شدند. ابوالخطار شکست خورد و به اسارت در آمد[۳۷۵]. در پی این پیروزی، ثوابه به مدت دو سال در حالی که ابوالخطار در بند و زنجیر بود[۳۷۶]، در اندلس به امارت پرداخت. پس از درگذشت ثوابه، یمانی‌ها خواستار بازگشت مجدد ابو الخطار به حکومت شدند، اما مضری‌ها به ریاست صمیل مانع شدند. بار دیگر آتش اختلاف در سراسر بلاد شعله‌ور شد و در جریان این اختلاف، اندلس به مدت چهار ماه بدون امیر ماند. پس دو طرف، به ناچار به انتخاب عبدالرحمن بن کثیر لخمی جهت اجرای احکام رضایت دادند. دو گروه یمنی و مضری با هم عهد کردند تا امارت را میان خود نوبتی کنند و هر یک، یک سال عهده‌دار آن شوند. دو گروه ابتدا بر انتخاب یوسف بن عبدالرحمن بن حبیب بن ابی عبیده فهری متفق و متحد شدند و او را به سال ۱۲۹ هجری امارت دادند. پس از پایان امارت یکساله یوسف بن عبدالرحمن، نوبت به امارت یمنی‌ها رسید. از همین روی، آنها در «شقنده»[۳۷۷] -از قراء قرطبه- گرد آمدند تا از میان خود یکی را بر اندلس امارت دهند. اما یوسف بن عبدالرحمن فهری با همدستی صمیل بن حاتم بر اجتماعشان تاختند و جمع زیادی از آنان -که ابوالخطار هم از جمله آنان بود- را هلاک کردند. در پایان این جنگ، مردم بار دیگر بر امارت یوسف بن عبدالرحمن متفق شدند[۳۷۸]. یوسف پس از این پیروزی، دیگر، هیچ رقیبی نداشت؛ لیکن به سبب نفوذ مستبدانه صمیل در کار حکومت، وی از هیچ اختیاری جز لقب حاکم، برخوردار نبود. از این‌رو، کوشید تا با دور کردن او از قرطبه، از نفوذ وی رهایی یابد. پس سرزمینی در استان سرقسطه و اطراف آن به وی بخشید و صمیل بی‌آنکه اعتراضی کند، با پیروان و خواجگان خویش که تعدادشان به دویست تن می‌رسید، حرکت کردند و در ۱۳۳ هجری در سرقسطه (ساراکوزا) مستقر شدند[۳۷۹]. در دوران امارت صمیل بن حاتم بر سرقسطه و همزمان با قیام مسوده (عباسیان) در شرق، حباب بن رواحة بن عبدالله زهری به هواداری از خلفای عباسی در اندلس دست به قیام زد و به دعوت برای عباسیان پرداخت. او صمیل را در سرقسطه به محاصره گرفت. صمیل از یوسف بن عبدالرحمن فهری کمک خواست، لیکن یوسف بواسطه کینه‌ای که از صمیل به دل داشت، به این امید که صمیل در این محاصره کشته شود، از یاری او امتناع کرد. اما صمیل به یاری قیسیان بر دشمن فائق آمد و حباب را از سرقسطه بیرون راند. چندی بعد، صمیل از سرقسطه رفت و این شهر به تصرف حباب در آمد. پس از آن، یوسف بن عبدالرحمن، صمیل را به امارات طلیطله برگزید و او تا ظهور عبدالرحمن داخل در آنجا به امارت پرداخت. در سال ۱۳۶ هجری تمیم بن معبد فهری و عامر بن عمر عبدری یارانی را گرد خود فراهم آوردند و در شهر سرقسطه دست به قیام زدند. صمیل با سپاهی از مضریان و قیسیان به جنگشان رفت و بسیاری از ایشان را کشت. در پی این واقعه، یوسف بن عبدالرحمن فهری حاکم بلامنازع اندلس شد و با استبداد و استقلال در آن به حکومت پرداخت تا این که عبدالرحمن بن معاویه اموی ملقب به «داخل» در اندلس ظهور کرد[۳۸۰].

پس از ورود عبدالرحمن داخل به اندلس و بالا گرفتن کار او در این منطقه، جنگ‌هایی بین اتحاد یوسف بن عبدالرحمن فهری و صمیل بن حاتم با عبدالرحمن داخل در سال ۱۳۹ هجری، به وقوع پیوست که عبدالرحمن در آنها، پیروز میدان بود. در پی این پیروزی‌ها، دو طرف سرانجام تن به صلح دادند[۳۸۱]. اما طولی نکشید که یوسف بن عبدالرحمن و صمیل بن حاتم پیمان شکستند و بار دیگر، علیه عبدالرحمن وارد جنگ شدند. این جنگ نیز با شکست یوسف، پایان گرفت و او مجبور به فرار از منطقه شد. اما صمیل همچنان در قرطبه ماند و از فرار امتناع کرد. عبدالرحمن او را نزد خود خواند تا از محل فرار یوسف از وی بپرسد؛ اما صمیل اظهار بی‌اطلاعی کرد و در مشاجره‌ای که بین او و عبدالرحمن در گرفت، عبدالرحمن، دستور به زندانی کردن صمیل بن حاتم و دو فرزند یوسف داد. صمیل همچنان در زندان بود تا این که به سال ۱۴۲ هجری جان سپرد[۳۸۲]. علاوه بر صمیل بن حاتم، از فرزند او هذیل هم به عنوان یکی از اشراف و سران مضری اندلس یاد شده است. هذیل بن صمیل همراه با مغیرة بن ولید بن معاویة بن هشام -برادرزاده عبدالرحمن داخل- و سمرة بن جبله به اتهام توطئه‌چینی علیه خلیفه اموی اندلس، در سال ۱۶۶ هجری توسط عبدالرحمن داخل -خلیفه اموی- کشته شد[۳۸۳].[۳۸۴]

مشاهیر و معاریف بنی کلاب

از مشاهیر و معاریف بسیاری که از این قبیله برخاستند می‌توان از خالد بن جعفر بن کلاب رییس هوازن و کشته یوم «بطن عاقل»[۳۸۵]، عروة الرحال بن عتیبة بن جعفر[۳۸۶] و احوص بن جعفر -هر دو از اشراف و رؤسای قوم-[۳۸۷]، شتیر بن خالد، از اشراف و تک‌سواران بنی کلاب و بنی عامر[۳۸۸]، هزان بن مرة بن خالد بن جعفر، از بزرگان و تک‌سواران قوم و کشته «یوم الرّقم»[۳۸۹]، عامر بن مالک بن جعفر، معروف به «ملاعب الأسنّه»، از رؤسای بنی کلاب و بنی عامر بن صعصعه[۳۹۰] و برادرش طفیل فارس قرزل[۳۹۱]، ربیعة بن مالک بن جعفر معروف به «ربیع المقترین» از سران بنی کلاب و مقتول یوم «ذی علق»[۳۹۲]، نفیل بن عمرو از اشراف جاهلی[۳۹۳] و پسرش خویلد بن نفیل بن عمرو بن کلاب معروف به «الصَّعِق» از اشراف و بزرگان قوم و اطعام‌کننده در بازار عکاظ[۳۹۴]، أرطاة بن عمر بن وحید از رجال و اشراف جاهلی[۳۹۵]، مالک بن عوف بن عبدالله معروف به «جوّاب» از رجال بنام جاهلی و کشته «یوم الرقم»[۳۹۶]، عامر و برادرش حکم بن طفیل از رؤسای جاهلی[۳۹۷]، زهیر بن عمرو بن معاویه ضبابی مقتول «یوم جبله»[۳۹۸]، عوف بن احوص (ربیعة) بن جعفر بن کلاب از سران جاهلی[۳۹۹]، عمرو بن احوص (ربیعة) بن جعفر بن کلاب از سران جاهلی و کشته یوم «ذی نجب»[۴۰۰]، شریح بن احوص (ربیعة) بن جعفر بن کلاب از سران جاهلی[۴۰۱]، عبدالعزیز بن حنتم بن شداد بن ربیعه معروف به «المُحَلَّق» از سران و اشراف جاهلی بنی کلاب[۴۰۲] و کبشة بنت عروة الرحال بن عتبة بن جعفر[۴۰۳] به عنوان بخشی از رجال بزرگ جاهلی آنها نام برد. ضمن این که از مشاهیر بزرگ آنها در دوره اسلامی هم باید به ذکر اصحابی نظیر: ضحاک بن سفیان بن عوف کلابی از اصحاب و کارگزاران پیامبر(ص)[۴۰۴]، جبار بن سلمی بن مالک بن جعفر[۴۰۵]، مالک بن قیس بن بجید رواسی[۴۰۶] و پسرش عمرو بن مالک بن بجید بن رواس[۴۰۷]، بشر بن معاویة بن ثور و پدرش معاویة بن ثور[۴۰۸]، سمعان بن خالد کلابی[۴۰۹]، عاص بن عامر بن عوف کلابی[۴۱۰]، ابوالبراء عامر بن مالک بن جعفر ملاعب الأسنه[۴۱۱]، کعب بن خداریه[۴۱۲] و قتادة بن عوف بن عبد کلابی[۴۱۳] -همگی از اصحاب و وفود کنندگان- و ذواللحیه شریح بن عامر بن عوف[۴۱۴]، شریح بن عامر بن عوف ذو اللحیه کلابی[۴۱۵]، نواس بن سمعان بن خالد بن خالد[۴۱۶]، مولة بن‏ کنیف بن حمل معروف به «ذو اللسانین»[۴۱۷]، عبید بن عمرو کلابی[۴۱۸]، عمرو بن احوص بن عوف[۴۱۹]، عمرو بن مالک بن جعفر عامری ملاعب الاسنه[۴۲۰]، زرارة بن جزی بن عمرو[۴۲۱]، حارث بن عبدعمرو بن معاذ بن یزید کلابی[۴۲۲] و... -همگی از اصحاب رسول خدا(ص)- پرداخت. از دیگر رجال برجسته این قوم که نامی از آنان در منابع به ثبت و ضبط رسیده است نیز، باید از معاریفی چون: عَلقمة بن علاثة بن عوف بن أحوص از سران قوم و از مؤلفة القلوب[۴۲۳] و عامل عمر بن خطاب در حوران[۴۲۴]، قدامة بن عبدالله بن عمار کلابی از مسلمانان نخستین[۴۲۵]، سلمة بن قیس بن علاثه از سران بنی کلاب[۴۲۶]، اشعث بن عبدالحجر بن سراقه از فاتحین حیره و قادسیه[۴۲۷]، زفر بن حارث بن عبدعمرو از بزرگان بنی کلاب و بنی عامر و از سرداران و امرای نامی بنی امیه و بنی زبیر[۴۲۸]، هذیل بن زفر از رؤسای بنی کلاب و از سرداران بنی امیه[۴۲۹]، ابوالورد مجزأة بن کوثر بن زفر از سرداران مروان بن محمد -آخرین خلیفه اموی-[۴۳۰]، وکیع بن زفر از سران این قوم[۴۳۱]، مهاجر بن عبدالله[۴۳۲] و پسرش -علی-[۴۳۳] فرمانداران بنی امیه در یمامه، عبدالعزیز بن زراره بن جزء از اشراف و شجاعان بدوی بنی کلاب[۴۳۴]، عبدالله بن دجاجة بن ربیعه از أشراف کلابی ساکن کوفه[۴۳۵]، مالک بن حزام بن ربیعه کشته یوم «جبّانة السّبیع» توسط مختار ثقفی[۴۳۶]، حازم بن عبدالله بن شریک از اصحاب و یاران مختار[۴۳۷]، اسلم بن زرعة بن علس والی خراسان[۴۳۸]، سعید بن اسلم بن زرعه از والیان خراسان[۴۳۹] و سند[۴۴۰]، مسلم بن سعید بن اسلم بن زرعه از والیان خراسان[۴۴۱]، محمد بن صالح بن بیهس کلابی از امرا و تک‌سواران عرب شام و بزرگ قیسی‌های این منطقه[۴۴۲]، جنید بن عبدالرحمن بن عوف رؤاسی از والیان خراسان[۴۴۳]، ذوالجوشن ضبایی از اشراف و شعرای بنی ضباب[۴۴۴] و پسرش شمر بن ذی الجوشن -قاتل اباعبدالله الحسین(ع)[۴۴۵]، صمیل بن حاتم بن شمر بن ذی الجوشن از اشراف و امراء و شیوخ مضریان در اندلس[۴۴۶]، نباتة بن حنظله از سرداران بنی امیه[۴۴۷] و به نقلی حاکم جرجان در دوران خلافت امویان[۴۴۸]، اشعث بن وائل بن ربیعه شرطه حجاج در واسط[۴۴۹]، جراح بن ملیح بن عدی سرپرست بیت المال به روزگار خلافت مهدی عباسی[۴۵۰] و هارون الرشید در بغداد[۴۵۱]، صالح بن مرداس بنیانگذار دولت بنی مرداس در حلب[۴۵۲]، ثمال بن صالح بن مرداس[۴۵۳] و برادرش عطیه از امرای دولت بنی مرداس[۴۵۴]، ربیع بن حنظله از تک‌سواران بنی عامر و بنی کلاب[۴۵۵]، بشر بن عبدالله بن جبار بن سلمی بن مالک بن جعفر از تک‌سواران بنی عامر و بنی کلاب[۴۵۶]، عیسی بن جراد بن جعدة بن علس از اشراف ساکن در کوفه[۴۵۷]، محفز بن جزء بن عامر بن حصن بن معاویه از اشراف بنی کلاب و برادرش بطحاء صاحب براذین البطحاویه[۴۵۸]، حمید، و جنید پسران عبدالرحمن بن عوف بن خالد بن عفیف بن بجید، از وفود کنندگان نزد پیامبر(ص)[۴۵۹] و از اشراف بنی کلاب در خراسان[۴۶۰]، و از زنان بنام و شهیر این طایفه هم باید از معاریفی چون عالیه بنت ظبیان بن عمرو کلابیه-همسر رسول خدا(ص)-[۴۶۱]، ام البنین دختر حزام بن خالد با امام علی(ع)[۴۶۲]، ام حبان فاطمه بنت عبدالله بن عامر همسر حسن بن حسن بن علی(ع) -جد شهید فخ-[۴۶۳] و ظمیاء بنت عبدالعزیز بن مولة بن‏ کنیف از راویان و محدثان اهل سنت[۴۶۴] نام برد.

از عبدة (عبدالرحمن) بن سلیمان بن حاجب کلابی[۴۶۵]، ابوعبدالله محمد بن ربیعه کلابی رواسی کوفی[۴۶۶]، شریک بن ارطاة کلابی کوفی[۴۶۷]، ابو عثمان عمرو بن عاصم کلابی[۴۶۸]، ابو زکریا ظالم بن مکتوم کلابی[۴۶۹]، ابو محمد عمرو بن زرارة بن واقد کلابی نیشابوری[۴۷۰]، هزهاز بن میزز[۴۷۱]، عدی بن فرس[۴۷۲]، عثام بن علی کلابی عامری[۴۷۳]، عمارة بن صدقه رواسی[۴۷۴]، ابوعبدالرحمن فضیل بن مرزوق رواسی[۴۷۵]، احمد بن محمد بن صالح[۴۷۶]، زرارة بن حرب بن عمرو[۴۷۷]، زهیر بن عباد بن ملیح رواسی[۴۷۸]، عباس بن احمد بن محمد کلابی[۴۷۹] و... -همگی از راویان و محدثان این طایفه،- و فقهایی چون: وکیع بن جراح[۴۸۰]، عبدالله بن شریک‏ بن أرطاة[۴۸۱]، عبدالله بن یزید فقیه[۴۸۲] و حمید بن عبدالرحمن[۴۸۳] در کنار شعرایی چون: یزید بن صعق از شعرای جاهلی[۴۸۴]، لبید بن ربیعه از شعرا و فصحای معروف این قوم[۴۸۵] و صاحب یکی از معلقات سبع[۴۸۶]، یزید بن قیس بن یزید[۴۸۷]، یزید الشاعر بن عمرو بن خویلد (الصّعق)[۴۸۸]، و پسرش عمرو بن یزید الشاعر[۴۸۹]، معاویة بن مالک بن جعفر معود الحکماء[۴۹۰]، سعید بن ضمضم بن صلت[۴۹۱]، سندری بن یزید بن شریح بن أحوص[۴۹۲]، ابوالمسیب عبداللّه بن مجیب بن مضرحی کلابی معروف به «قتّال»[۴۹۳]، قحافة بن عوف بن احوص[۴۹۴]، یزید بن معاویة بن عمرو بن عبید[۴۹۵] معروف به «ابوداود رؤاسی»[۴۹۶]، شداد بن مالک بن مالک بن شداد معروف به «مرخیه»[۴۹۷]، دغفل بن عوف بن شداد[۴۹۸]، منبعث بن عمرو بن ربیعة بن عبدالله[۴۹۹]، شبیب بن حزاد بن طهفة بن ربیعه[۵۰۰]، سراج بن قوة بن ربعی[۵۰۱]، ناهض بن ثومة بن نصیح[۵۰۲]، متوکل بن عیاض بن حکم جعفری معروف به «ذوالاهدام»[۵۰۳]، برید بن ربیعه[۵۰۴]، طحان بن عمرو بن شاعر[۵۰۵]، عبدالله بن حذق بن عبدالله[۵۰۶] و ابوزیاد یزید بن عبدالله بن حر بن همام کلابی ادیب و شاعر قرن سوم و مؤلف کتاب النوادر و کتاب‌های الفروق، الابل و خلق الانسان[۵۰۷] هم به عنوان دیگر معاریف این قوم یاد شده است. ضمن این که از موالیان بنام و شهیر بنی کلاب هم می‌توان از عبید بن جناد کلابی از راویان ساکن حلب و قاضی این شهر[۵۰۸] و سلیمان بن حیان معروف به «ابوخالد الاحمر» از محدثان کوفه -هر دو از مولیان بنی جعفر بن کلاب-[۵۰۹] ذکری به میان آورد.

از شمار شخصیت‌های بزرگ شیعی و اصحاب و راویان بسیار ائمه اطهار(ع) که به این قوم نسبت داده شده است هم باید از رجال بزرگی چون: افلح بن حمید رؤاسی کلابی کوفی از اصحاب و روات امام سجاد(ع)[۵۱۰]، عبید بن کثیر بن محمد از راویان و اصحاب امام سجاد(ع) و امام محمد باقر(ع)[۵۱۱]، بشر بن مروان کلابی جعفری[۵۱۲]، حارث بن عمران جعفری کلابی[۵۱۳]، حسین بن کثیر کلابی جعفری کوفی[۵۱۴]، ربیع بن عطیه کلابی[۵۱۵]، عبدالرحمن بن حریش جعفری کلاب[۵۱۶]، محمد بن سلیمان بن سوید کلابی جعفری[۵۱۷]، محمد بن کثیر جعفری کلابی کوفی[۵۱۸]، جعفر بن عثمان بن شریک کلابی وحیدی[۵۱۹]، محمد بن عمارة بن ذکوان کلابی جعفری[۵۲۰]، محمد بن کثیر کلابی جعفری[۵۲۱] -همگی از اصحاب و راویان امام صادق(ع)،- عیسی بن عیسی کلابی واقفی کوفی[۵۲۲] و عثمان بن عیسی کلابی[۵۲۳] -هردو از اصحاب و راویان امام رضا(ع)- یاد کرد. ابوعمرو عثمان بن عیسی عامری کلابی را از موالیان بنی رؤاس، شیخ واقفه و از سران آنها و یکی از وکلای مستبد امام کاظم(ع) و راوی ایشان گفته‌اند. ابوعمرو بعد از شهادت امام موسی کاظم(ع) از پرداخت وجوهات آن حضرت به امام رضا(ع) خودداری کرد؛ لکن بعد توبه کرد و آنها را به ایشان برگرداند. او بعدها ساکن کوفه و نجف گردید[۵۲۴]. از او آثار و کتب متعددی به ثبت رسیده است که از جمله آن می‌توان از کتاب‌های: «کتاب المیاه»، «کتاب القضایا و الاحکام»، «کتاب الوصایا»، «کتاب الصلاة» و... نام برد[۵۲۵].[۵۲۶].[۵۲۷]

منابع

پانویس

  1. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۲۷؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۱۵۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۸۹.
  2. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۲؛ سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۲۳.
  3. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۴؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۸۸؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۸.
  4. «ضَباب» (سمعانی، الانساب، ج۸، ص۳۷۲) و به نقلی «ضِباب» (ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۵؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۵، ص۲۱۷-۲۱۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۶۲) نام دیگر معاویة بن کلاب است. او را به جهت فرزندانش: ضب، مضب، حسل و حسیل بدین نام خوانده‌اند. (ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۵؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۵، ص۲۱۷-۲۱۸؛ سمعانی، الانساب، ج۸، ص۳۷۲)
  5. رُوَاس مشتق از کلمه «روائس الوادی»، به معنای «قسمت بالادست دره» و یا به معنای «سر بزرگ» است که احتمالاً حارث بن کلاب را به جهت بزرگی سرش بدین نام خوانده‌اند. (ر.ک: ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶)
  6. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۸. این لیست، مشابه لیست ابن قتیبه (ابن قتیبه، المعارف، ص۸۸) و ابن درید (ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶) است که با اندک اختلاف، تنها به جای عامر، وحید بن کلاب را به عنوان یکی از فرزندان کلاب بن ربیعه معرفی کرده‌اند. ابن کلبی هم در فهرستی مشابه، از اضبط و کعب به عنوان شخصی واحد نام برده، در عوض، زید بن کلاب را که نسلی از او باقی نمانده است بر این جمع افزوده است. (هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۴) البته او در بخش دیگر کتاب خود، در تشریح اولاد بنی کلاب بن ربیعه از اضبط و کعب با عنوان دو شخصیت جداگانه نام برده است. (ر.ک: هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، صص۳۳۱ و ۳۳۲) ابن حزم هم با ارائه لیستی مشابه با ابن کلبی، تنها نام زید بن کلاب را از فهرست نام فرزندان کلاب بن ربیعه از قلم انداخته است. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۲)
  7. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۴؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶.
  8. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۹؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۵؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۶۳.
  9. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۲؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  10. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۲؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۴۷.
  11. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۷.
  12. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  13. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۲۸۸؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۸۸.
  14. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۱؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  15. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۱؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۸؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰.
  16. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰.
  17. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۸.
  18. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۸.
  19. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۸.
  20. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  21. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  22. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  23. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۲۸۳؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  24. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  25. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۲.
  26. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  27. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۷۹.
  28. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  29. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  30. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  31. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۲؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  32. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۳۹.
  33. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴.
  34. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۶۱.
  35. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰.
  36. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۴۴.
  37. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰.
  38. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰.
  39. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰.
  40. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۳.
  41. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۵۱. نیز ر.ک: ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۶۷.
  42. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۴۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۶۴.
  43. ابن قتیبه، المعارف، ص۱۱۶.
  44. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۲۸۲؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲.
  45. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۸۵.
  46. ابن درید، الاشتقاق، ص۵۱؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱۵۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۴۵.
  47. ابن درید، الاشتقاق، ص۵۱؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱۵۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۵۱.
  48. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵.
  49. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  50. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۸۹. نیز ر.ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۵۷.
  51. ابن خلدون، تاریخ، ج۶، ص۱۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۴۷.
  52. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۱، ص۱۷۶؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۷۶.
  53. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۱۲؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۳۷.
  54. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۱۲؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۸۸.
  55. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۴۹؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۲۰۵.
  56. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۹۷؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۳، ص۱۴۵۵.
  57. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۴۷۶.
  58. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۰۲.
  59. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۰۲.
  60. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۴۷.
  61. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۴۵.
  62. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۲، ص۶۲۵.
  63. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۳۲.
  64. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۳۲.
  65. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۹۴.
  66. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۵۴.
  67. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۱۹؛ ابن عبدالحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۴۰.
  68. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۴۱۱.
  69. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۱.
  70. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۷۵؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۲۹۳؛ زبیدی، تاج العروس، ج۱، ص۳۳۱.
  71. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۷۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۹۵.
  72. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۷۸.
  73. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۸۷.
  74. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج، معجم البلدان، ج۳، ص۷۱-۷۲.
  75. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۲، ص۶۵۶.
  76. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۲، ص۸۴۱.
  77. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۴۹؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۴۵۵.
  78. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۳، ص۱۲۶۳.
  79. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۳، ص۱۲۴۸.
  80. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۳۸۹.
  81. ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۳، ص۱۲۴۵؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۴، ص۱۴۲.
  82. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۲۲؛ ابن عبد الحق، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، ج۱، ص۱۵۳.
  83. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۲۴.
  84. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۳۴.
  85. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۶۶.
  86. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۹۳.
  87. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۸۰.
  88. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۳۸.
  89. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۸۷.
  90. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۸۳.
  91. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۹۴.
  92. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۱۹.
  93. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۵۶.
  94. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۰۸.
  95. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۸۱.
  96. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۵۰.
  97. Caskel، W. (۱۹۶۰). «'Amir b. Sa'sa'a». In Gibb، p. ۱۰۰۵.
  98. Suhayl Zakkār، The Emirate of Aleppo، ۱۰۰۴-۱۰۹۴، pp. ۶۷ ،۷۴-۷۵. نیز ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۸۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۲۹.
  99. Suhayl Zakkār، The Emirate of Aleppo، ۱۰۰۴-۱۰۹۴، p. ۶۷.
  100. Kamal Salibi. Syria Under Islam: Empire on Trial، p.۶۷.
  101. Suhayl Zakkār، The Emirate of Aleppo، ۱۰۰۴-۱۰۹۴، pp.۷۴-۷۵.
  102. Suhayl Zakkār، The Emirate of Aleppo، ۱۰۰۴-۱۰۹۴، pp. ۷۰-۷۱.
  103. Suhayl Zakkār، The Emirate of Aleppo، ۱۰۰۴-۱۰۹۴، pp.۷۴-۷۵.
  104. با نگاهی به مقاله «بنو کلاب»، پایگاه اینترنتی دار الحکمه.
  105. ر.ک: هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹ و ۳۲۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۶۳؛ ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۳۶۱؛ ج۷، ص۱۶۴؛ ج۹، ص۳۸.
  106. ر.ک: هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۴۷۵؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج‏۳، ص: ۱۲۲. نیز ر.ک: بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۴۳.
  107. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴.
  108. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴.
  109. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۴۳.
  110. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۳۴۰.
  111. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰.
  112. سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴.
  113. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۱۸.
  114. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۴۰. این شهر در ده فرسخی فسطاط در مسیر شام قرار داشته است. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۷۹)
  115. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳.
  116. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۴۳-۴۴.
  117. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲. به گزارش ابن حزم، جمعی از فرزندان صَمِیل بن حاتم در لخشَبَلِ شوادر در ناحیه جیان ساکن بودند. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷)
  118. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  119. ابن اثیر، الکامل، ج١، ص۵۵۶؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۴؛ ابوعبیده معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۴۵۷. حموی «یوم منعج» را از ایام یربوع بن حنظله از بنی تمیم و بنی کلاب برشمرده است. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۱۳)
  120. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۵-۶؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱۰، ص۳۱.
  121. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۷؛ السویدی، سبائک الذهب فی معرفة قبائل العرب، ص١١۴.
  122. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۲۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج١، ص۶۴٢ - ۶۴٣.
  123. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۲۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج١، ص۶۴۶.
  124. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۰۳؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۳۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۸۸۸.
  125. عبدالله البکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۲۲۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج١، ص۶۴۴.
  126. عباس بن غالب بجران العصیمی، «قبیلة هوازن نسبها ودورها السیاسی والإجتماعی حتی نهایة العصر الاموی»، ص۸۷-۹۶.
  127. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۷۲-۱۷۳؛ ابو عبیده، النقائض، ج٢، ص۸۲-۹۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۸-۱۰؛ ابن اثیر الکامل، ج١، ص۵٨٣-۵۸۵.
  128. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۲۳؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۸-۱۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج١، ص۵٩۵-۵٩۶.
  129. أبو عبیده، النقائض، ج١، ص٢٩۴-٢٩۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۴۷.
  130. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۸-۹؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱۰، ص۳۱.
  131. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۲۷.
  132. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۱، ص۱۷۵-۱۷۷؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۵، ص۲۴۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۲۵. در توصیف یکی از این جنگ‌ها چنین آمده است: در دوران جاهلی بنی اسد بن خزیمه بر بنی ابوبکر بن کلاب حمله بردند و در این حمله برثن بن ابی ربیعة بن عبد به‌دست ابن ضبّاء بن کلب کشته شد. بنی اسد، بنی کلاب را به تربة وادی ای در نزدیکی مکه راندند. کعب بن ابی ربیعه برادر برثن پس از آگاهی از این امر، بنی کلاب را به یاری‌طلبید. بنی کلاب به یاری‌اش شتافتند و از بنی بکر تنها بنی عبد بن ابوبکر -هم‌طایفه‌ای او- حاضر شدند. آنها بر ابن ضباء قاتل برثن دست یافتند و او را دست‌بسته به ابی ربیعة بن کعب یا به نقلی به ربیعة بن عمرو بن عبد سپردند. او ابن ضباء را مورد ضرب و شتم قرار داد تا حدی که گمان کرد که او کشته شد. پس بند او گشود و او را رها کرد. ابن ضباء با اندک رمقی که داشت خود را به قوم خود رساند. اندکی بعد جمعی از مردم بنی جعفر بن کلاب که به مجاورت قبیله او آمده بودند و در کنار آنها ساکن شده بودند، او را در پناه خود گرفتند و گفتند: بنی کلاب فکر کرده‌اند که از تو انتقام گرفته‌اند و حال آنکه تو زنده‌ای. تا این که پس از گذشت یک سال، گروهی دیگر از بنی کلاب از طوایف بنی جعفر و بنی عبدالله بن کلاب در پایین‌دست تربة ساکن شدند. در این زمان کعب بن ابی ربیعه -برادر برثن- مالک بن ربیعة بن عبدالله بن ابوبکر بن کلاب را که داماد بنی جعفر بود نزد خود خواند و از او خواست تا وی را به ابن ضباء برساند. ابن ضباء و به نقلی جدار بن عامر بن کعب بن کلاب، کعب را تا اقامتگاه ابن ضباء راهنمایی کرد و کعب هم در فرصتی مناسب نیزه‌ای بر ابن ضباء زد و او را هلاک کرد و به قومش ملحق شد. بنی جعفر پس از اطلاع یافتن از قتل او، اجتماع کردند. در این هنگام مالک بن ربیعة بن عبدالله نزدشان رفت و گفت که کعب انتقام کشته خود را گرفت و حاضر است دیه او را که چهل شتر است را می‌پردازد. او سپس پسرش را رهن این کار قرار داد. کار بالا گرفت و عوف بن احوص بن جعفر که در آن زمان به جنگ رفته بود، چون خبر قتل ابن ضباء را شنید به موطن خود بازگشت و ربیعة بن کعب را دستگیر کرد. مالک بن ربیعه از بنی جعفر خواست تا از میان دریافت دیه -که وعده‌اش را داده بود- و انتقام از ربیعة بن کعب یکی را برگزینند و آنها هم دیه را پذیرفتند و ربعه را رها کردند.
  133. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  134. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۴۱.
  135. ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص۴٨٠.
  136. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۴۳.عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۶۱.
  137. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۶۱.
  138. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۲۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۶۱.
  139. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۳۹-۶۴۰؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱۰، ص۲۳-۲۴. یاقوت حموی این جنگ را بین بنی ضبه و بنی عامر دانسته است. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۳۵)
  140. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۸۸-۸۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۹؛ أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۰۷.
  141. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۹۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج١، ص۵٨٨-۵٨٩؛ أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۰۸.
  142. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۹۰-۹۱؛ أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۰۸.
  143. أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۱۴ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۱۰۶. نیز بنگرید: ابن حبیب، المنمق، ص۱۸۲.
  144. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۱۰۶. نیز بنگرید: ابن حبیب، المنمق، ص۱۸۲؛ أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۱۴.
  145. أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۱۴؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۱۰۷.
  146. أبو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۲، ص۳۱۴؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۱۰۸.
  147. أبو عبیده، النقائض، ج۱، ص۳۳۷ - ۳۳۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۲۵۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۳۲-۶۳۴. نیز ر.ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۸۵.
  148. من باب نمونه ر.ک: ابوالفرج اصفهانی، اغانی، ج۱۵، ص۲۴۱؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۴۱۴؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۰۹.
  149. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۲۸.
  150. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۹۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۶۰؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۸، ص۱۱۳.
  151. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۹۵.
  152. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۵، ص۹۰.
  153. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۳.
  154. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۱۰.
  155. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۲۶.
  156. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۹۵.
  157. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۱۸.
  158. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۱.
  159. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۴۱.
  160. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۱۰۵.
  161. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۱، ص۶۱.
  162. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۱ و ج۴، ص۱۳۵؛ مصعب زبیری، نسب قریش، ص۹۷.
  163. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  164. ضمن این که از مهمترین این ازدواج‌ها می‌توان از پیوند جاهلی مجد بنت تمیم بن غالب بن فهر با ربیعة بن عامر بن صعصعه -مادر کلاب و کعب و کلیب و عامر و... فرزندان ربیعه- اشاره کرد. از همین روی، برخی منابع فرزندان او را به جهت همین انتساب، داخل در حمس کردند. (هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۳-۳۱۴)
  165. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۹۳؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۸۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۱۱.
  166. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۱۱؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۶، ص۹۸.
  167. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۱۱؛ حاکم نیشابوری، مستدرک، ج۴، ص۳۵.
  168. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۴۳؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۵۸؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۸۷.
  169. ابن سعد، الطبقات الکبری، خامسه۲، ص۶.
  170. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۴۴۳.
  171. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۴۴۰.
  172. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۳۱. نیز ر.ک: مصعب زبیری، نسب قریش، ص۸۴.
  173. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۶۲.
  174. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۳۱.
  175. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۹۷.
  176. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۳.
  177. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۲.
  178. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۲.
  179. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸۴.
  180. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸۴.
  181. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۶۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۵.
  182. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۲.
  183. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  184. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۸۴.
  185. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰.
  186. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۷.
  187. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۲.
  188. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۶.
  189. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۳.
  190. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۶.
  191. مادرش را ام البنین دختر حزام بن خالد گفته‌اند. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۴؛ مصعب زبیری، نسب قریش، ص۴۳؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۸۷)
  192. مادرش ام حبان فاطمه بنت عبدالله بن عامر بود. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۴۴۳)
  193. نام مادرشان تعجز یا نعجه بنت عبید بن رؤاس بود. (مصعب زبیری، نسب قریش، ص۹۷؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۱)
  194. مادرشان قطیّة دختر بشر بن عامر نام داشت. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۶)
  195. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۳۱؛ ج۵، ص۲۲، ۲۳، ۲۶، ۱۸۴ و...؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۱، ص۶۱ و....
  196. مادرش فاطمه بنت عبدشمس بن عبدمناف نام داشت. (هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴)
  197. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۵۳-۲۵۴.
  198. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۴۹.
  199. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  200. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۴۵۸؛ بغدادی، خزانة الادب، ج۳، ص۸۰.
  201. طبری، تاریخ الرسل والملوک ج۶، ص۵۰۱-۵۰۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۵-۶.
  202. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۲۲۰. معلقات سبع نام «هفت قصیده» از شاعران فصیح و بلیغ عرب است که از روی تفاخر بر دروازه کعبه آویخته بودند تا وارد و خارج شوندگان هر دیار مشاهده نمایند. عرب بر آن است که در عهد جاهلیت هفت قصیده از هفت شاعر مقبولِ همگان بود و آن هفت بر جمیع اشعارِ دیگر شاعران رجحان داشت و در حقیقت معرف روح و نشاط حیات عرب بود. از این‌رو آنها را نوشته و بر خانه کعبه آویختند، و بدین مناسبت آنها را «معلقات سبع» و گاه «سبع طِوال» نامیده‌اند. (ر.ک: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۲۱۹-۲۲۰)
  203. آلوسی، بلوغ الأرب، ج١، ص۱۰۷.
  204. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  205. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  206. ابن حبیب، المحبر، ص۱۷۸. نیز ر.ک: ابنهشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۰۰. برخی منابع علت داخل کردن بنی عامر بن صعصعه -از جمله بنی کلاب- در شمار حمسیون را پیوند جاهلی مجد بنت تمیم بن غالب بن فهر با ربیعة بن عامر بن صعصعه -مادر کلاب و کعب و کلیب و عامر و... فرزندان ربیعه- دانسته‌اند. (هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۳-۳۱۴) اما یعقوبی بنی عامر بن صعصعه که بنی کلاب نیز شاخه‌ای از آن بودند را در شمار حلیون بر شمرده است. (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷.) ابن‌حبیب (ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۱۸۰ ۱۸۱) و یعقوبی (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۸) آداب اهل حِله را در زمان مناسک حج چنین برشمرده‌اند: شکار را حرام می‌دانستند، صله رحم به جا می‌آوردند، ثروتمندان اموال خود یا بیشتر آن را می‌بخشیدند. نیازمندان از کره روغن می‌گرفتند و به قدر نیاز، پشم و مو می‌چیدند و فقط لباسی را که با آن مناسک حج به جای آورده بودند می‌پوشیدند و جامه تازه به تن نمی‌کردند و از درِ خانه و درگاه آن داخل نمی‌شدند و تا زمانی که در احرام بودند زیرسایه نمی‌رفتند، روغن استعمال می‌کردند، گوشت می‌خوردند و پس از انجام مناسک و ورودشان به مکه همه کفش و جامه خود را صدقه می‌دادند و برای پاک نگهداشتن کعبه، با جامه تازه‌ای که از اهل حمس کرایه می‌گرفتند طواف می‌کردند. کفش نمی‌پوشیدند و اگر جامه اهل حمس را به دست نمی‌آوردند برهنه طواف می‌کردند. هر مردی از اهل حله را مردی حرمی (اهل حرم) از اهل حمس بود که جامه‌اش را برای طواف، اجاره یا عاریه می‌گرفت وگرنه برهنه طواف می‌کرد یا هنگام بازگشت به خانه کعبه جامه‌ای کرایه می‌کرد؛ زیرا تا زمانی که آهنگ حج می‌کردند جز گوشت حق خرید و فروش چیز دیگری نداشتند تا به منازل خود بازگردند.
  207. ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۷.
  208. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص.۲۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
  209. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۸-۱۲۹؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷.
  210. سهیلی، الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۱۷۷.
  211. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  212. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۷۹.
  213. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۱۸.
  214. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۸۴؛ واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۴۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۵۱.
  215. مکانی بود بین سرزمین بنی عامر و حره بنی‌سلیم.
  216. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۴۶-۳۵۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۸۳-۱۸۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳۵-۵۵۰.
  217. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۸۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۱۵.
  218. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۰؛ ابن سید الناس، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، ج۲، ص۱۱۲-۱۱۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۴۹.
  219. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۰؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۲۷؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۰۱-۳۰۲.
  220. واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۸۹-۹۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷۹.
  221. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۱۵۳. ابن حجر لقب ایشان را «ابن المرقع» عنوان کرده است.
  222. واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۸۲-۹۸۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۲.
  223. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷.
  224. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۰۸۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۱، ص۱۴۱. نقل است که حضرت برای تألیف قلوب آنها ۱۰۰ شتر یه ایشان اهدا کردند. (ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۴۲)
  225. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۵.
  226. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۵.
  227. واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۸۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج٢، ص۱۲۳؛ ابن سید الناس، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، ج۲، ص۲۵۶. نیز ر.ک: تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۲، ص۴۳.
  228. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۴۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۴۲۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۳۸۶.
  229. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۴۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۴۲۹. نیز ر.ک: ابن قتیبه، المعارف، ص۴۱۲.
  230. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۰۷.
  231. احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۳، ص۵۵۸.
  232. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۴۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۳۸۷.
  233. تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۲، ص۳۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۴۲۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۳۸۶.
  234. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۰۰-۳۰۴؛ ابن شبه، تاریخ المدینه، ج۲، ص۵۹۷.
  235. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۷-۵۶۸.
  236. ابن شبه، تاریخ المدینه، ج۲، ص۵۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۱۰.
  237. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۱۰؛ ابن شبه، تاریخ المدینه، ج۲، ص۵۱۹.
  238. ابن شبه، تاریخ المدینه، ج۲، ص۵۱۹.
  239. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۱۰.
  240. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۱۰.
  241. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۱۰- ۳۱۱؛ ابن شبه، تاریخ المدینه، ج۲، ص۵۱۹.
  242. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۷۲، ۳۱۱.
  243. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۵، ص۸۹.
  244. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۵، ص۹۰. گفته شده که پس از انجام این دعوت، قوم او گفتند: باید صبر کنی تا از بنی عقیل بن حبیب انتقام بگیریم و همان‌گونه که ایشان کسانی از ما را کشتند و اموالی از ما را به غنیمت گرفتند، ما هم چنان کنیم. ایشان بیرون رفتند و آهنگ آن قبیله کردند. عمرو بن مالک هم همراه ایشان بیرون رفت. آنان طی حمله‌ای توانستند غنایمی به‌دست آورند و در حالی که شتران غنیمتی را پیش می‌راندند بازگشتند. از قضا سواری از بنی عقیل به به نام ربیعة بن منتفق بن عامر به تعقیب آنها پرداخته بود. وی خود را به مردی از بنی عبید بن رؤاس به نام محرس بن عبدالله رساند و با نیزه‌اش به بازوی او زخمی سخت وارد کرد. محرس در حالی که دست بر گردن اسبش انداخته بود از آل رؤاس کمک خواست. ربیعه به تمسخر گفت: رؤاس اسم اسب است یا انسان؟ سخن او تعصب عمرو بن مالک را برانگیخت و باعث هجوم او به آن مرد عقیلی و قتل وی شد. بنی رؤاس در حالی که بنی عقیل در تعقیب‌شان بودند خود را به تربة -صحرایی به فاصله دو رزوز راه تا مکه- رساندند و با عبور از رودخانه خود را رهایی بخشیدند. پس از این واقعه، عمر بن مالک بیعت خود با پیامبر(ص) را به یاد آورد و از کرده خود در قتل آن مرد ابراز پشیمانی کرد. او نزد حضرت رفت و با اصرار توانست رضایت مجدد حضرت را به خود جلب کند. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۵، ص۹۰)
  245. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۱۱.
  246. با نگاهی به کتاب«قبیلة هوازن نسبها ودورها السیاسی والإجتماعی حتی نهایة العصر الاموی»، تالیف عباس بن غالب بجران العصیمی، ص۱۷۴-۱۹۰.
  247. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۰۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۶۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۵۳.
  248. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۶۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۶۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۱۱۱.
  249. آنها طی وفدی به مدینه محضر حضرت رسیدند و اظهار اسلام کردند. حضرت دستی بر سر بشر کشید و برای او از خداوند طلب برکت کردند. (ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۴۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۲۵)
  250. او در این وفد، نعلینش را به پیامبر(ص) هدیه کرد که با پذیرش حضرت مواجه شد. او در این دیدار خواهر خود را به عقد رسول خدا(ص) در آورد. نقل است که این زن پس از ورود به حضرت، از ایشان به خدا پناه برد. به همین جهت پیامبر(ص) او را به قبیله خود باز گرداند. (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۳۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۹۱)
  251. در وفدی که او نزد رسول خدا(ص) داشت، حضرت اسمش را به «مطیع» تغییر نام داد. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۱۰۶)
  252. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۹۷.
  253. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۴۴۲.
  254. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۷۹.
  255. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  256. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۶۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۴۹.
  257. ابن قتیبه، المعارف، ص۳۳۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۸۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۴۲.
  258. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۳۳۱؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  259. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۰۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۶، ص۳۲۷.
  260. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۶؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۵۶؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۹۹.
  261. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  262. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۰۵.
  263. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۴۱.
  264. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۲۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۲۴۳؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱۳، ص۲۴۷.
  265. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۲۷.
  266. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۶؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۸؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۷۲.
  267. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۲۸.
  268. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۶۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۲۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۳-۳۰۴.
  269. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۶۸. نیز ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۲۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۳-۳۰۴.
  270. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  271. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۲۵۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۲۷۰.
  272. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۸۷؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۵۶؛ شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۹۵.
  273. شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۱۱۲؛ طبرسی، اعلام الوری بأعلام الهدی، ج۱، ص۴۶۹.
  274. حمید بن احمد المحلی، الحدائق الوردیه فی مناقب الائمة الزیدیه، ج۱، ص۲۱۳-۲۱۴.
  275. از دیگر افراد ضبایی حاضر در صفین، ابوعزه ضبایی بود که در ساعات نخست روز عاشورا در نخستین حمله به خیام اباعبدالله(ع)، توسط یاران حضرت به هلاکت رسید. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۳۹؛ اب ناثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۷۰؛ ابن کثیر، البدایه النهایه، ج۸، ص۱۸۳.) در شعری که عبیدة بن عمرو کندی در رثای امام حسین(ع) سرود هم به حضور بنی کلاب در جمع قاتلین حضرت در واقعه کربلا اشاره شده است: تداعت علیه من تمیم عصابه و اسره سوء من کلاب بن عامر... (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۱۷)
  276. دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۷۰.
  277. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۱۴؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۶۰؛ شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۱۱۹.
  278. دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۶۰-۲۶۱.
  279. بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۳۸۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۶، ص۱۸-۲۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۲۱۷-۲۳۴.
  280. بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۳۹۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۶، ص۴۴-۵۰؛ ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹.
  281. موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج۲، ص۲۳۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۶، ص۵۲-۵۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۲۳۶-۲۳۷.
  282. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۴۵.
  283. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۶؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۸؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۷۲.
  284. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۵۱. نیز ر.ک: مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۶۳.
  285. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۹؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۲۶۳-۲۶۴ و ۳۶۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۱. یعقوبی علاوه بر «قنسرین»، از «عواصم» هم به عنوان حوزه فعالیت وی یاد کرده است. (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۵۵)
  286. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴۱.
  287. از نواحی دمشق. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۰۱)
  288. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴۱.
  289. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴۰-۵۴۱.
  290. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴۱.
  291. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۶، ص۳۳۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۳۷-۳۴۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۴۶.
  292. بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۴۱.
  293. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۶، ص۳۳۱-۳۳۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۳۷-۳۴۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۴۶-۴۷.
  294. بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۱۱۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج، ج۶، ص۱۶۴.
  295. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۹۳-۵۹۴؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۶، ص۲۲۰-۲۲۱؛ ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۱۱۹-۱۲۱.
  296. بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۴۲۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۲۶۵.
  297. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۷، ص۶۸-۷۰.
  298. «ثرثار» وادی عظیمی است در جزیره بین سنجار و تکریت. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۷۵)
  299. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۱۲.
  300. «حشّاک» وادی یا نهری است در بلاد جزیره، بین دجله و فرات. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۶۲)
  301. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۱۵-۳۱۷.
  302. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۱۸.
  303. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۵۲.
  304. این موضع همان عقر بابل است که در نزدیکی کربلا واقع است. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۳۶)
  305. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۴۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۴، ص۴۳۸؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۵۸.
  306. بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۳۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۵۹۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۸۱.
  307. بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۳۲۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۸۳؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۹۹.
  308. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۲۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۴۱.
  309. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۴۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۲-۴۳۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۱۰، ص۵۳.
  310. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۴۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۲-۴۳۴؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۱۸-۲۲۰.
  311. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳.
  312. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۹.
  313. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۸۰؛ ج۶، ص۴۰۱.
  314. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۳۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۳۱۰.
  315. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۰۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۳۳.
  316. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۰۷.
  317. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷.
  318. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۲.
  319. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۲.
  320. بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۲۸۸-۲۸۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۵۵.
  321. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۴۵.
  322. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۷۴؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۴۱۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۸۰. اما یعقوبی بر این عقیده است که: حجاج، سعید بن اسلم را والی حدود و ثغور سند و هند کرد. او هم به این منطقه رفت و در مکران منزل گزید. مدتی بعد، وی به ناحیه‌ای در هند لشکر کشید اما چون فرد بی‌عرضه‌ای بود، شکست خورد و کشته شد. (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۷۷)
  323. ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۱۴.
  324. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۱۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۲۷۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۱۵.
  325. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۱۶؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۷، ص۱۴.
  326. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۶۴-۶۵. نیز ر.ک: خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۵۲.
  327. ر.ک: هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  328. بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۳۴-۱۳۶. نیز ر.ک:خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۵۵.
  329. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۵۵.
  330. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۸.
  331. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  332. همسر ابوالعباس، ام سلمه بنت یعقوب بن سلمه و مادرش ام سلمه هند بنت عبدالله بن جبار بن سلمی بن مالک بن جعفر بن کلاب بود. (سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۸۲)
  333. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۴۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۲-۴۳۴؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۱۸-۲۲۰.
  334. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۱۳۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۲۰.
  335. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۴۹-۲۵۰؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۹۴-۲۹۵.
  336. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۳، ص۲۵۸؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۴، ص۳۵۲؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۳، ص۴۹.
  337. زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۶۲.
  338. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۵۰؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۹۵. نیز ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۳، ص۲۵۸.
  339. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۱۲۷.
  340. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۳۴۰.
  341. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۴۹۵. نیز مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۳۴۱.
  342. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۳۴۱.
  343. ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۲۶، ص۳۱.
  344. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ‏، ج۸، ص۵۸۸.
  345. ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۴۹۲.
  346. ابن قتیبه، المعارف، ص۵۰۷.
  347. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۵۷.
  348. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  349. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۲۹.
  350. آنان همچنین پس از ظهور اسلام در یمامه هم به دولت دست یافتند. (ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۲)
  351. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۲۶. نیز ر.ک. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۲۸. ابن اثیر این واقعه را در سال ۴۰۲ عنوان کرده است. او علت دستگیری صالح و یارانش توسط مرتضی الدوله حمدانی را سهم‌خواهی او از صله‌ها و خلعت‌ها عنوان کرده است. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۲۸)
  352. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۲۶ نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۲۹-۲۳۰.
  353. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۰. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۰.
  354. برخی منابع نام او را «انوشتگین دزبری» گفته‌اند. (ابن تغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر والقاهره، ج۴، ص۲۵۲)
  355. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۰؛ ابن تغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهره، ج۴، ص۲۵۲.
  356. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۰-۳۵۱.
  357. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۱. این سخن خلاف نقل ابن اثیر است. ابن اثیر در گزارش خود از این واقعه، از شکست حلبی‌ها به‌دست رومیان خبر داده و آورده است که در پی این شکست، اموال حلبی‌ها به غارت رفت و سپس رومیان به انطاکیه برگشتند. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۱)
  358. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۳۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۱.
  359. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۲. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۱.
  360. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۲. اما ابن اثیر خبر از پیروزی مصری‌ها در این واقعه و سپس بازگشت آنها به مصر داده است. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۲)
  361. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۴۴۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۲.
  362. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۲. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۲.
  363. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۲.
  364. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۳. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۲-۲۳۳.
  365. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۳؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۳.
  366. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۴.
  367. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۵.
  368. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  369. صَمِیل بن حاتم بن شَمَّر بن ذی الجوشن، در آنجا فرزندانی داشت که در لخشَبَلِ شوادر در ناحیه جیان ساکن بودند. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷)
  370. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۳۸.
  371. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۱۹۲-۱۹۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۷۳.
  372. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۳۸.
  373. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۳۷.
  374. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۳۸؛ ابن ابار، الحلیة السیار، ص۶۷؛ ابن عذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب، ج۲، ص۳۳. ابن اثیر در بخش دیگر کتاب خود در این باره می‌نویسد: ابو الخطار حسام بن ضرار -امیر اندلس- خواست از اعتبار او بکاهد روزی میان سپاهیان فرمان داد که او را دشنام دهند و توهین کنند او در حالی رانده شد که عمامه وی کج شده بود..... (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۱)
  375. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۱؛ ابن ابار، الحلیة السیار، ص۶۷؛ دوزی، تاریخ مسلمی اسبانیا، ص۱۶۹ و ۱۷۲.
  376. برخی منابع بر این اعتقادند که یمنیان شکست را نپذیرفتند و یکی از فرماندهانشان، به نام عبدالرحمان فرزند نعیم، تصمیم گرفت که ابوالخطار را از زندان برهاند، پس با برخی از همراهان خود به زندان وی حمله برد و ابوالخطار را بیرون آورد و او را به شهر باجه که یاران یمنی‌اش در آنجا بودند، فراری داد. (عنان، دولة الاسلام فی الاندلس، ج۱، ص۱۲۵؛ دوزی، تاریخ مسلمی اسبانیا، ص۱۶۹ و ۱۷۲)
  377. ابن خلدون از این روستا با نام «قشنده» یاد کرده است. (ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۴)
  378. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۱-۴۹۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۳-۱۵۴.
  379. عنان، دولة الاسلام فی الاندلس، ج۱، ص۱۵۹؛ دوزی، تاریخ مسلمی اسبانیا، ص۱۷۶. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۲.
  380. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۱-۴۹۲.
  381. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۵.
  382. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۹.
  383. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۷۴. نیز ر.ک: زبیدی، تاج العروس، ج۱۵، ص۴۱۴.
  384. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  385. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۵۳-۲۵۴؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۶، ص۷؛ السویدی، سبائک الذهب فی معرفة قبائل العرب، ص١١۴.
  386. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۵۳-۲۵۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  387. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۵۳-۲۵۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶.
  388. ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۷.
  389. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۸؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۴۱۴.
  390. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۸؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۵۳-۲۵۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۲۹۶.
  391. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۸.
  392. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۵.
  393. زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۴۵.
  394. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  395. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۲.
  396. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  397. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  398. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷.
  399. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵.
  400. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵.
  401. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵.
  402. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۵.
  403. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹.
  404. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن ابی الحاتم، الجرح و التعدیل، ج۴، ص۴۵۷؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۴، ص۳۳۱-۳۳۲.
  405. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۸؛ سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۸۱.
  406. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۰۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۶۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۵۳.
  407. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷. برخی منابع از او با نام و نسب «عمرو بن مالک بن قیس بن بجید» یاد کرده‌اند. (ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۱۸۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۰۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۶۹).
  408. ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۴۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۲۵.
  409. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۳۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۹۱.
  410. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۶.
  411. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱۱، ص۳۸۷۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۹۷.
  412. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۱۷۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۴۴۲.
  413. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۳۱۶.
  414. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۲۰.
  415. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۴۷۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۳۴۷.
  416. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱۴، ص۱۵۶۰؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۴۱۱.
  417. او را به جهت فصاحتش بدین لقب خوانده‌اند. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۸)
  418. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱۰، ص۳۶۳۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۰۱۸.
  419. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱۰، ص۳۷۱۹.
  420. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۷۶۴.
  421. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۲.
  422. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۱۳۵.
  423. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۰۸۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۱، ص۱۴۱.
  424. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۸۳.
  425. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۷، ص۱۷۸؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۱۴؛ ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱۲، ص۴۳۶۷.
  426. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  427. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۶؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۵۶؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۹۹.
  428. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۶؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۷۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۲۶۳-۲۶۴ و ۳۶۳.
  429. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۳۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۵۹۵.
  430. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۲۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۴۱.
  431. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  432. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۳۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۳۱۰.
  433. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۳۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۰۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۳۱۰.
  434. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۶، ص۲۸۴.
  435. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹.
  436. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹.
  437. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۹.
  438. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۲.
  439. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۴۵.
  440. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۷۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۷۴؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۴۱۹.
  441. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۲۷۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۱۵.
  442. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۳، ص۲۵۸؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۴، ص۳۵۲؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۳، ص۴۹.
  443. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷.
  444. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۹.
  445. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۳، ص۱۸۶؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۶۴.
  446. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۱-۴۹۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۳-۱۵۴.
  447. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۶۴-۶۵ و ج۴، ص۱۳۴-۱۳۶. نیز ر.ک: خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۵۲.
  448. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۵؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۵۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۶۴-۶۵ و ج۴، ص۱۳۴-۱۳۶.
  449. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۸.
  450. ابن قتیبه، المعارف، ص۵۰۷.
  451. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۵۷.
  452. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۰. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۰.
  453. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۲ و ۳۵۳ نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۲۳۱ و ۲۳۳.
  454. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۳۵۴.
  455. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  456. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶.
  457. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۲.
  458. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۸.
  459. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۶۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۶۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۱۱۱.
  460. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰.
  461. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۹۳؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۸۵؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۵۵. نام او را به نقلی دیگر، «عمره بنت یزید بن عبید بن رواس» و برخی نام او را «فاطمه بنت ضحاک بن سفیان کلابیه» و بعضی «سنا دختر سفیان بن عوف» و بعضی هم او را با اسامی دیگر خوانده‌اند. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۱۱؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۶، ص۹۸) این پیمان زناشویی پیش از که به ازدواج بکشد، بواسطه استعاذه این زن از پیامبر(ص)، به جدایی و بازگردان این زن به قبیله خود منجر شد. برخی نیز عالیه و کلابیه را یک نفر دانستند که در اسامی آنها اختلاف شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۱۱؛ حاکم نیشابوری، مستدرک، ج۴، ص۳۵)
  462. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۴؛ مصعب زبیری، نسب قریش، ص۴۳؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۸۷.
  463. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۴۴۳.
  464. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷-۲۸۸.
  465. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۶۲؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۶، ص۱۱۵؛ ابن ابی الحاتم، الجرح و التعدیل، ج۶، ص۸۹.
  466. ابن حبان، الثقات، ج۹، ص۳۸؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۲، ص۳۴۱؛ سمعانی، الانساب، ج۶، ص۱۸۲.
  467. ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۳۶۱.
  468. سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۲۲.
  469. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۹، ص۳۷۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴.
  470. ابن حبان، الثقات، ج۸، ص۴۸۷؛ سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۸۴؛ ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج۱، ص۷۳۵.
  471. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰ منابع دیگر از او با نام «هزهاز بن میزن» نام برده‌اند. (بخاری، التاریخ الکبیر، ج۸، ص۲۵۱؛ ابن ابی الحاتم، الجرح و التعدیل، ج۹، ص۱۲۲؛ ابن حبان، الثقات، ج۵، ص۵۱۵)
  472. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۵۰.
  473. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۷، ص۹۳؛ ابن ابی الحاتم، الجرح و التعدیل، ج۷، ص۴۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۷، ص۲۰۵.
  474. سمعانی، الانساب، ج۶، ص۱۸۰.
  475. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۷، ص۱۲۲؛ ابن ابی الحاتم، الجرح و التعدیل، ج۷، ص۷۵؛ ابن حبان، الثقات، ج۷، ص۳۱۶.
  476. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵، ص۳۷۲.
  477. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۸، ص۴۴۷.
  478. ابن ابی الحاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۵۹۱؛ ابن حبان، الثقات، ج۸، ص۲۵۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۹، ص۱۰۸.
  479. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۴۱.
  480. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۶۵؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۷، ص۲۶۰.
  481. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۹.
  482. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۷۹.
  483. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۷.
  484. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۵۵۲.
  485. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۹؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۵، ص۲۴۱.
  486. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۲۲۰.
  487. مرزبانی، معجم الشعراء، ص۵۵۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۵۵۲.
  488. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۱؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۴۵.
  489. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۰.
  490. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۸.
  491. ابن ندیم، الفهرست، ص۵۲؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳؛ صفدی، الوافی بالوفیات، ج۳، ص۸۱.
  492. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  493. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۷۶. نیز ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج۲، ص۶۹۴؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۴، ص۲۹۹.
  494. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۴.
  495. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۰؛ مرزبانی، معجم الشعراء، ص۵۶۰؛ ابن سلّام، طبقات فحول الشعراء، ج۲، ص۷۶۹ و ۷۸۲.
  496. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۳، ص۳۳۶.
  497. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۵.
  498. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۵.
  499. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۵.
  500. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۲۸.
  501. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۳۳۱. ابن حزم نام او را «سراج بن قرّه» گفته است. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۸۸)
  502. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۳، ص۱۲۰؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۶.
  503. مرزبانی، معجم الشعراء، ص۳۹۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۷۵.
  504. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۲۲۸.
  505. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۵۳۱.
  506. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۶۵.
  507. ابن ندیم، الفهرست، ص۵۰؛ بغدادی، خزانة الادب، ج۶، ص۴۲۱.
  508. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۶، ص۲۷۲. نیز ر.ک: بخاری، التاریخ الکبیر، ج۵، ص۴۵۱؛ ابن حبان، الثقات، ج۸، ص۴۳۲.
  509. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۶۳.
  510. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۱۰؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۱۷۵.
  511. نجاشی، رجال النجاشی، ص۲۳۴؛ علامه حلی، رجال، ص۲۴۵.
  512. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۶۸؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۳۳۷؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۲۲۸.
  513. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۹۲.
  514. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۸۴؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۷، ص۷۲.
  515. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۰۴؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۸، ص۱۷۹.
  516. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۳۵؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۰، ص۳۴۱.
  517. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۸۳؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۷، ص۱۴۰.
  518. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۹۳؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۸، ص۱۸۵.
  519. نجاشی، رجال النجاشی، ص۱۲۴؛ تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۶۳۵؛ مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۱۵، ص۲۰۴.
  520. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۹۰.
  521. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۹۳.
  522. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۶۱؛ علامه حلی، رجال، ص۲۴۲؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۴، ص۲۲۱-۲۲۲.
  523. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۶۰.
  524. نجاشی، رجال النجاشی، ص۳۰۰؛ علامه حلی، رجال، ص۲۴۴.
  525. نجاشی، رجال النجاشی، ص۳۰۰؛ علامه حلی، رجال، ص۲۴۴.
  526. شیخ طوسی(ره) و دیگر بزرگان رجالی شیعه، از مواردی به مراتب بیش از این، به عنوان اصحاب و راویان کلابی ائمه اطهار(ع) نام برده‌اند؛ اما به جهت وجود عدم اطمینان از انتساب آنها به بنی کلاب بن ربیعه از ذکر آنها خودداری کردیم.
  527. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.