آیه مباهله از دیدگاه اهل سنت

آیه مباهله ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ به داستان مباهلۀ پیامبر اسلام(ص) با نصارای نجران اشاره داشته و بر حقانیت اسلام بر مسیحیت و تشیع بر سایر مذاهب اسلامی و همچنین بر افضیلت اهل بیت(ع) به ویژه امام علی(ع) بر دیگر صحابه و در نتیجه امامت آن حضرت دلالت دارد. برغم اینکه جمع کثیری از صحابه و تابعین، به نقل این جریان و همراهی اهل بیت (ع) با پیامبر اکرم(ص) پرداخته و بزرگان محدثان و مفسران و متکلمان اهل سنت نیز احادیثی را در شأن نزول این آیه پیرامون اهل بیت(ع) ذکر کرده‌ و بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) اعتراف نموده‌اند اما برخی دیگر همچون ابن تیمیه، قاضی ایجی، آلوسی، فخر رازی، عبدالعزیز دهلوی و... مناقشاتی در خصوص مصداق "انفسنا" در آیه یا عدم امکان اراده معنای تساوی از آن و... مطرح کرده‌اند تا از دلالت آیه بر افضلیت و امامت امیرالمؤمنین(ع) جلوگیری نمایند.

مقدمه

گروهی از نصرانی‌های نجران برای گفتگو با پیامبر اکرم(ص) درباره نبوت او و اعتقادات خود درباره حضرت مسیح نزد ایشان آمدند. آنان، حضرت مسیح را به دلیل خلقت خارق‌العاده‌اش، فرزند خدا می‌پنداشتند. پیامبر(ص) با یادآوری خلقت خارق‌العاده حضرت آدم(ع) استدلال آنان را ابطال کرد[۱]، اما نصرانی‌ها تسلیم این منطق استوار پیامبر نشدند. از این رو خداوند متعال به پیامبرش وحی کرد که آنان را به مباهله فرا بخواند[۲].

قرار مباهله گذاشته شد و زمان موعود که فرا رسید، پیامبر(ص) با فاطمه زهرا، علی و حسنین(ع) برای مباهله از مدینه بیرون رفتند. بزرگ نصرانی‌ها با دیدن آنها از همراهان خود خواست که مباهله نکنند چرا که با دیدن آن چهره‌های نورانی یقین کردند که اگر آنها از خدا جابجا کردن کوه‌ها را هم بخواهند، دعایشان مستجاب خواهد شد. سرانجام نصارای نجران این درخواست را پذیرفتند، اما به جای پذیرش آیین اسلام، قرار داد صلحی با پیامبر امضا کردند و رفتند و به پرداخت جزیه رضایت دادند[۳].[۴]

اصل این واقعه قطعی و سندی بر حقانیّت اسلام، صدق دعوی نبوت پیامبراکرم(ص)، افضلیت اهل بیت (ع) و در نتیجه امامت امیرالمومنین (ع) به عنوان نفس پیامبر(ص) است. افزون بر منابع پُرشمار شیعه، بیش از شصت منبع اهل سنت ماجرای مباهله را نقل کرده‌اند و همگی مطرح کرده‌اند که اهل بیت پیامبر(ص) همراه او بوده‌اند[۵].[۶]

با این حال برخی بزرگان اهل سنت مناقشاتی در این آیه، شأن نزول و دلالت آن کرده‌اند تا در افضلیت اهل بیت(ع) و به تبع آن امامت امیرالمؤمنین(ع) خدشه کنند که در انتهی این مدخل به نقد و بررسی آنها می‌پردازیم.

معناشناسی

معنای لغوی

مباهله در لغت به معنای ملاعنه، نفرین ‎کردن شخص دروغگو و ظالم، ابتهال و تضرّع به درگاه خدا برای دفع بلا از خود یا نزول بلا بر ظالم است و این کار از گذشته بین عرب متداول بوده و می‎گفتند: لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِ مِنَّا[۷].[۸]

معنای اصطلاحی

مباهله در اصطلاح به عملی گفته می‌شود که دو یا چند نفر مخالف در مسئلۀ مهم دینی یک جا جمع شوند و با اصرار و تضرع به درگاه خداوند از او بخواهند باطل را رسوا و مجازات کند[۹]، همان کاری که پیامبر اسلام(ص) در برابر مسیحیان نجران کرد و این کار بیانگر تلاش‎های فراوان رسول اکرم(ص) برای دعوت اهل کتاب به دین اسلام بوده است[۱۰].[۱۱]

شأن نزول آیه

اهل بیت (ع)

روایات صحیحه بسیاری در شأن نزول آیه شریفه مباهله وارد شده که به روشنی از نزول آن درباره امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین(ع) حکایت دارند.

روایت ابن عساکر از امیرالمومنین (ع)

ابن عساکر به سند خود و ابن حجر از طریق دارقطنی از ابوالطفیل نقل می‌کنند که حضرت امیرالمؤمنین(ع) با اعضای شورای شش نفره عمر مناشده و با یادآوری برخی از فضائل و مناقب خویش با آنان احتجاج کرد و از جمله به آنان فرمود: «نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ، هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَقْرَبُ إِلَى رَسُولِ اللّٰهِ(ص) فِي الرَّحِمِ، وَ مَن جَعَلَهُ رَسُولُ اللّٰهِ(ص) نَفْسَهُ، وَ ابنَاهُ أَبْنَاءَهُ، وَ نِسَاءَهُ نِسَاءَهُ غَيْرِي؟ قَالُوا: اللّٰهُمَّ لاَ»[۱۲]؛ شما را به خدا سوگند می‌دهم! که آیا در میان شما احدی هست که از من به رسول خدا(ص) در خویشاوندی نزدیک‌تر باشد، و کسی جز من وجود دارد که رسول خدا(ص) او را نفس (جان) خود بنامد، فرزندانش را فرزندان خود و زنانش را زنان خود قرار داده باشد؟ گفتند: «به خدا نه».

تعدادی از عالمان بزرگ اهل تسنن حدیث مناشده امیرالمؤمنین(ع) در شورا را به اسانید خود از ابوذرّ و ابوالطفیل روایت کرده‌اند که از جمله می‌توان به افرادی هم چون دارقطنی، ابن مردویه، ابن عبدالبرّ، حاکم نیشابوری، سیوطی، ابن حجر مکی و متّقی هندی اشاره نمود.

در مسند أحمد بن حنبل آمده است: «حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا حَاتِمُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ بُكَيْرِ بْنِ مِسْمَارٍ، عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ:» در ابتدای روایت، پس از تصریح به صدور دو حدیث منزلت و حدیث رایت در شأن امیرالمؤمنین(ع) آمده است: «وَ لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ: ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلِيًّا، وَ فَاطِمَةَ، وَ حَسَنًا، وَ حُسَيْنًا رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهْلِي»[۱۳]؛ قتیبه بن سعید، از حاتم بن اسماعیل، از بکیر بن مسمار، از عامر بن سعد، از پدرش نقل کرد که گفت:... و چون آیه مباهله ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را فرا خواند و عرضه داشت: «بارالها، اینان أهل من هستند»[۱۴].

روایت احمد بن حنبل و ترمذی از سعد بن ابی وقاص

احمد در مسند این حدیث را از سعد بن ابی‌وقاص نقل کرده و سند آن نیز صحیح است. در این حدیث سه فضیلت برای امیرالمؤمنین(ع) ذکرشده است، یعنی صدور حدیث منزلت، حدیث رایت (پرچم) در جنگ خیبر و حدیث مباهله. مسلم نیز در صحیح خود از سعد بن ابی‌وقاص روایت را به صورت دیگری نقل می‌کند. وی می‌نویسد: «حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبَّادٍ (وَ تَقَارَبَا فِي اللَّفْظِ). قَالَا: حَدَّثَنَا حَاتِمٌ (وَ هُوَ ابْنُ إِسْمَاعِيلَ) عَنْ بُكَيْرِ بْنِ مِسْمَارٍ، عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا، فَقَالَ: مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ؟ فَقَالَ: أَمَّا مَا ذَكَرْتُ ثَلَاثًا، قَالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص)، فَلَنْ أَسُبَّهُ. لَأَنْ تَكُونَ لِي وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ. سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ لَهُ، خَلَّفَهُ فِي بَعْضِ مَغَازِيهِ، فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! خَلَّفْتَنِي مَعَ النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ؟! فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص): «أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نُبُوَّةَ بَعْدِي». وَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ يَوْمَ خَيْبَرَ: «لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‌». قَالَ: فَتَطَاوَلْنَا لَهَا، فَقَالَ: «ادْعُوا لِي عَلِيًّا» فَأُتِيَ بِهِ أَرْمَدَ، فَبَصَقَ فِي عَيْنِهِ، وَ دَفَعَ الرَّايَةَ إِلَيْهِ، فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِ. وَ لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ: ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلِيًّا وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَنًا وَ حُسَيْنًا فَقَالَ: «اللَّهُمَّ! هَؤُلَاءِ أَهْلِي»»؛ مسلم به سند خود از سعد بن ابی‌وقاص نقل می‌کند که گفت: معاویة بن ابی‌سفیان به سعد دستور داد که علی(ع) را سبّ کند و گفت: «چه چیز مانع از آن است که تو ابوتراب را سبّ نکنی؟». در جواب پاسخ داد: به خاطر سه فضیلتی که از او به یاد دارم و رسول خدا(ص) درباره او فرموده است، او را سبّ نمی‌کنم؛ زیرا اگر یکی از آن فضیلت‌ها برای من بود نزد من از تمام دارائی‌های دنیا دوست‌داشتنی‌تر بود. شنیدم رسول خدا(ص) درباره او فرمود: «آن‌گاه که علی(ع) را در یکی از جنگ‌ها به نمایندگی از خود در مدینه گذاشته بود، علی(ع) به پیامبر عرض کرد: «ای رسول خدا، آیا مرا به همراه زنان و کودکان در شهر می‌گذاری؟» رسول خدا(ص) به او فرمود: «آیا راضی نیستی که جایگاه تو نزد من همانند جایگاه هارون نزد موسی باشد؟ جز در مقام نبوت، به خاطر این که پس از من نبوتی نیست» و نیز از پیامبر شنیدم که در روز خیبر فرمود: «پرچم را به دست مردی خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست می‌دارند». ما سرهای خود را به طمع آن بالا گرفته بودیم. پیامبر فرمود: «علی(ع) را نزد من فرا خوانید». علی(ع) با چشم درد نزد حضرتش آمد و پیامبر آب دهان مبارک را به چشمان ایشان مالید و پرچم را به او سپرد و خداوند به واسطه امیرالمؤمنین فتح و گشایش نصیب مسلمانان کرد. و چون آیه مباهله ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) علی، فاطمه حسن و حسین(ع) را فرا خواند و عرضه داشت: «بارالها، اینان أهل من هستند»[۱۵].

ترمذی نیز همین حدیث را با همین سند و با همین عبارات نقل کرده است. وی درباره سند آن می‌نویسد: هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ[۱۶]؛ این حدیث حسن و صحیح و با این سند غریب است. نسائی نیز این حدیث را با همین سند و همین متن آورده است، البته با این تفاوت که در منقبت سوم امیرالمؤمنین(ع)، از نظر سعد بن ابی‌وقاص به جای آیه مباهله، آیه شریفه تطهیر و حدیث کساء آمده است[۱۷].

نکاتی درباره حدیث سعد بن ابی وقّاص

اختلاف در نقل‌های مختلف از یک حدیث با سندی واحد، پژوهشگران را به تأمل وا می‌دارد که چگونه ممکن است یک حدیث با سندی واحد، در محتوا دچار چنان تغییر و تحوّل گردد که در یک نقل نزول آیه مباهله به عنوان فضیلتی برای امیرالمؤمنین(ع) مطرح شده باشد و بر اساس نقل دیگر آیه تطهیر؟!

آیا این مصداق بارز تحریف نیست؟ البته تصرف در محتوای روایات در میان عالمان سنی امری عادی است و اگر بتوان در همین مورد خاص اختلاف میان نقل‌ها را در فضائل امیرالمؤمنین(ع) حمل بر صحت نمود، به یقین تغییرات دیگر قابل توجیه نیستند و مصداق بارز تحریف خواهند بود. برای نمونه نقل‌های مختلف حدیث سعد را مرور می‌کنیم: مسلم، ترمذی، نسائی، ابن عساکر، ابن اثیر، ابن حجر، ذهبی، ابن کثیر، خوارزمی و دیگران این حدیث را به سند واحد ذکر کرده‌اند. آنان می‌نویسند: «أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا فَقَالَ: مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ؟»[۱۸]؛ معاویه به سعد دستور داد که امیرالمؤمنین را سبّ کند و گفت: «چه چیز مانع از آن است که تو علی را سبّ کنی؟».

اما احمد بن حنبل در همین حدیث، به دستور معاویه بر سبّ امیرالمؤمنین(ع) هیچ اشاره‌ای نکرده و حدیث را از پاسخ سعد بن ابی‌وقاص «سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ...» شروع می‌کند[۱۹]. گویی سخن سعد در اینجا هیچ مناسبتی نداشته است!

احمد بن حنبل در کتاب فضائل الصحابه می‌نویسد: «ذُكِرَ عَلِيٌّ عِنْدَ رَجُلٍ وَ عِنْدَهُ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ، فَقَالَ لَهُ سَعْدٌ: أَ تَذْكُرُ عَلِيّاً...»[۲۰]؛ نزد کسی که سعد بن ابی‌وقاص هم حضور داشت از علی(ع) یاد شد. آن‌گاه سعد گفت: آیا از علی یاد می‌کنی... .

نقل‌های نسائی نیز مختلف است. وی در یک نقل دستور معاویه به سبّ امیرالمؤمین(ع) را مطرح کرده است، اما همو در نقل دیگر آن را حذف کرده و در تحریفی آشکار می‌نویسد: «أَنَّ مُعَاوِيَةَ ذَكَرَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ، فَقَالَ سَعْدُ...»[۲۱]؛ معاویه از امیرالمؤمنین(ع) یاد کرد و سعد این فضائل را از رسول خدا(ص) نقل کرد..! وی در نقل دیگری آورده است: «كُنْتُ جَالِساً، فَتَنَقَصُّوا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ...»[۲۲]؛ نشسته بودم که آنها بر علی بن أبی طالب ایراد می‌گرفتند... .

و یا ابن ماجه در این باره آورده است: «قَدِمَ مُعَاوِيَةُ فِي بَعْضِ حَجَّاتِهِ، فَدَخَلَ عَلَيْهِ سَعْدٌ، فَذَكَرُوا عَلِيًّا. فَنَالَ مِنْهُ. فَغَضِبَ سَعْدٌ، وَ قَالَ:...»[۲۳]؛ معاویه در یکی از سفرهای حج وارد مکه شد، سعد بر او داخل گشت و از علی(ع) یاد کردند و معاویه از ایشان عیب‌جویی کرد، پس سعد خشمگین شد و گفت:... . ابن کثیر و خطیب بغدادی همین حدیث را با همین سند و متن آورده‌اند، اما عبارت «فَنَالَ مِنْهُ فَغَضِبَ سَعْدٌ» را حذف کرده‌اند[۲۴].

حاکم نیز این حدیث را با همان سند احمد و دیگران نقل کرده است، امّا دستور معاویه مبنی بر سب امیرالمؤمنین(ع) و نیز دو فضیلت از فضائل سه‌گانه مطرح شده از سوی سعد را حذف کرده است![۲۵] و برخی دیگر نیز در همین یک فضیلت اختلاف کرده‌اند.

ابونعیم اصفهانی و برخی دیگر قصه را از اساس حذف کرده و نوشته‌اند: «عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): فِي عَلِيٍّ ثَلَاثُ خِصَالٍ...»[۲۶].

علت این تصرفات آن است که سنیان می‌کوشند بدی‌های بزرگان خود را - ولو با دروغ و تزویر! - بپوشانند. این تلاش نافرجام در کلام برخی از اهل سنّت هم چون نووی آشکارتر است. آنجا که می‌نویسد: علما گفته‌اند: لازم است احادیثی را که در ظاهر آن روایات عیبی بر صحابه وارد شده است تأویل نمود. همچنین گفته‌اند: چیزی در روایات افراد مورد اعتماد و ثقه نیامده است، مگر آنکه تأویلش ممکن است. پس در کلام معاویه نیز تصریحی بر امر او به سعد مبنی بر سبّ امیرالمؤمنین(ع) وجود ندارد و معاویه از علتی که مانع سبّ امیرالمؤمنین(ع) توسط سعد بوده پرسیده است، مانند آنکه بپرسد: «آیا از روی ورع، ترس، یا غیر آن امتناع می‌ورزی؟». پس اگر از روی ورع و بدین جهت باشد که مقام او را از اینکه سبّ شود بالاتر می‌دانی، در این صورت مصیب و نیکوکاری، و اگر امتناع تو سبب دیگری داشته، پاسخ دیگری خواهد داشت.

شاید هم سعد در مقام بیان گروهی بوده که امیرالمؤمنین(ع) را سبّ می‌کردند و او با ایشان همراه نشده و قادر به نهی آنان نیز نبوده است و پس از نهی آنان، معاویه چنین سؤالی از او پرسیده است.

و گفته‌اند: تأویل دیگری نیز ممکن است به این صورت مطرح شود که معنای کلام معاویه چنین است: «چه چیز مانع از آن شده که علی را در رأی و اجتهادش تخطئه نکنی درحالی‌که حسن رأی و اجتهاد من و خطای او برای مردم آشکار است؟»[۲۷]. مبارکفوری نیز همین مطلب را در شرح حدیث آورده است. اما به راستی آیا این توجیه‌ها پذیرفتنی است؟

در پاسخ نووی باید گفت:

  1. اگر بتوان کلام کسی را حمل بر صحت کرد و امکان تأویل آن به وجه درست و قابل قبولی وجود داشته باشد، این امر تنها به صحابه اختصاص ندارد.
  2. اگر این قاعده نسبت به گفتار صحابه جاری است، پس به چه روی آن را نسبت به تمامی صحابه جاری نمی‌دانید؟
  3. اگر این قاعده تنها درباره احادیثی است که به ظاهر عیبی بر یک صحابی وارد می‌کند، پس به چه دلیل آن را به احادیث مربوط به فضائل امیرالمؤمنین(ع) نیز سرایت می‌دهید؟ چرا به ظاهر آنها اخذ نمی‌کنید، بلکه از صراحت و نصوص آنها نیز اعراض می‌کنید؟ همان‌طور که در حدیث مباهله که تنها به تأویل آن اکتفا نکرده، بلکه به القای شمول و تحریف آن اقدام می‌کنید؟!:
  4. تأویل و حمل بر صحت در جایی است که ممکن باشد، اما ادعای عدم تصریح حدیث به دستور معاویه به سعد بر سبّ امیرالمؤمنین(ع) توهّم است؛ زیرا همان‌طور که در برخی نصوص به آن تصریح شده بود، معاویه دستور صریح بر سبّ حضرت امیر مؤمنان(ع) داده است، و در برخی نصوص دیگر، آشکارا بیان‌گر عیب‌جویی و تنقیص معاویه نسبت به امیرالمؤمنین(ع) است. این تصریحات در حالی به دست ما رسیده که عالمان سنی تمام تلاش خود را جهت تهذیب و پالایش عبارات به کار بسته‌اند. با این همه سانسور و پالایش، می‌بینیم که ابن تیمیه متعصّب دستور معاویه مبنی بر سبّ امیرالمؤمنین(ع) را مطرح کرده است[۲۸].
  5. نووی می‌گوید: «مانند آنکه معاویه گفته باشد... اگر از روی ورع بوده... تو مصیب و نیکوکار هستی». امّا متن برخی از نقل‌ها، این ادعا را به طور کامل ردّ می‌کند؛ زیرا در آنها تصریح شده که سعد با حالت غضب از مجلس معاویه خارج شد و سوگند خورد که دیگر باز نگردد.

به هر روی این تنها نمونه‌ای از بازیگری اهل تسنن جهت پرده‌پوشی بدی‌های بزرگان خویش است، چنان‌که آنها با احادیث فضائل امیرالمؤمنین(ع) نیز همین کار را می‌کنند و این خود نوعی روش و متد علمی در نزد آنان است[۲۹].

روایت حاکم نیشابوری

حاکم نیز در کتاب مستدرک در این باره می‌نویسد: «أَخْبَرَنِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ الْخُلْدِيُّ بِبَغْدَادَ، حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ هَارُونَ، حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ، حَدَّثَنَا حَاتِمُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ بُكَيْرِ بْنِ مِسْمَارٍ، عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعِيد، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللهِ(ص) عَلِيًّا و فَاطِمَةَ و حَسَنًا و حُسَيْنًا رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي»»؛ جعفر بن محمّد بن نصیر خلدی، از موسی بن هارون، از قتیبة بن سعید، از حاتم بن اسماعیل، از بکیر بن مسمار، از عامر بن سعد، از پدرش نقل کرده است که گفت: وقتی آیه مباهله ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را فرا خواند و عرضه داشت: «بارالها، اینان اهل من هستند».

وی پس از نقل حدیث به اعتبار آن اشاره کرده و می‌نویسد: هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ الشَّيْخَيْنِ، وَ لَمْ يُخَرِّجَاهُ[۳۰]؛ این حدیث بنابر شرط مسلم و بخاری صحیح است، ولی آن را نقل نکرده‌اند.

گفتنی است که ذهبی نیز در تلخیص مستدرک، در صحیح بودن حدیث به شرط مسلم و بخاری با حاکم موافقت کرده است[۳۱].

حاکم در کتاب دیگر خود، حدیث مباهله را در فصل مربوط به معرفت اولاد صحابه به نقل از ابن عباس ذکر کرده است. از نظر وی شناخت اولاد صحابه در علم حدیث ضرورت دارد. وی می‌نویسد: بیان نوع هفدهم از علوم حدیث. این نوع از علم حدیث مربوط به شناخت فرزندان صحابه است. پس اگر کسی به این علم آگاه نباشد، روایات بسیاری بر او مشتبه خواهد شد. نخستین مطلبی که شناخت آن برای محدث لازم است، شناخت فرزندان سیّد بشر محمّد مصطفی(ص) است. از جمله علی بن عبدالرحمن بن عیسی دهقان در کوفه از حسین بن حکم حبری، از حسن بن حسین عرنی، از حبان بن علی عنزی، از کلبی، از ابوصالح، از ابن عباس درباره آیه مباهله: ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ - إلی قوله: - ﴿الْكَاذِبِينَ روایت کرد که گفت: این آیه بر رسول خدا(ص) نازل شد و مراد از نفس او علی(ع) است. و مراد از زنان ما، فاطمه(س) است. و مراد از فرزندان ما، حسن و حسین(ع) هستند و نفرین بر دروغ‌گویان نیز درباره عاقب، سید عبدالمسیح و اصحاب آنها نازل شده است[۳۲].[۳۳]

روایت ابن شبه نمیری

ابن شبه (متوفای ۲۶۲) می‌نویسد: «حَدَّثَنَا الْحِزَامِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ وَهْبٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي اللَّيْثُ بْنُ سَعْدٍ، عَنْ مَنْ حَدَّثَهُ، قَالَ: جَاءَ رَاهِبَا نَجْرَانَ إِلَى النَّبِيِّ(ص) يُعْرَضُ عَلَيْهِمَا الْإِسْلَامُ... قَالَ: فَدَعَاهُمَا النَّبِيُّ(ص) إِلَى الْمُبَاهَلَةِ، وَ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِلْآخَرِ: قَدْ أَنْصَفَكَ الرَّجُلُ. فَقَالَا: لَا نُبَاهِلُكَ، وَ أَقَرَّا بِالْجِزْيَةِ، وَ كَرِهَا الْإِسْلَامَ»[۳۴]؛ حزامی، از ابن وهب، از لیث بن سعد، از کسی که از او حدیث نقل کرده، آمده است که: دو تن از راهبان نجران نزد پیامبر(ص) آمدند و اسلام بر آنها عرضه شد... راوی می‌گوید: پیامبر آنها را به مباهله دعوت کرد و دست علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را برای مباهله گرفت. یکی از راهبان به دیگری گفت: این مرد رسول خدا(ص) به انصاف رفتار کرد. پس آن دو گفتند: با تو مباهله نمی‌کنیم و به جزیه تن دادند؛ چراکه اسلام را خوش نداشتند.

همین روایت را با سندی مرفوع، واحدی نیشابوری، حاکم حسکانی، ابوحیّان أندلسی و بلاذری نیز آورده‌اند[۳۵].[۳۶]

روایت حِبَری

حسین بن حکم حبری (متوفای ۲۸۶) در تفسیر خود آورده است: «حَدَّثَنِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِي هَارُونَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هذِهِ الْآيَةُ ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ قَالَ: فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بِعَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ»[۳۷]؛ اسماعیل بن أبان، از اسحاق بن ابراهیم، از ابوهارون، از ابوسعید خدری نقل کرد: هنگامی که آیه مباهله ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) به همراهی علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) برای مباهله خارج شدند[۳۸].

روایات طبری

طبری در تفسیرش روایات متعددی را در این باره نقل می‌کند. وی می‌نویسد: «حَدَّثَنَا ابْنُ حُمَيْدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ فَرْقَدٍ، عَنْ أَبِي الْجَارُودِ، عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ، فِي قَوْلِهِ: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ الآيَةَ، قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ(ص) وَ عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ»؛ ابن حمید، از عیسی بن فرقد، از ابوجارود، از زید بن علی نقل می‌کند که درباره آیه (تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ) گفت: در مباهله پیامبر(ص) به همراه علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) بودند.

همو به سند دیگری می‌نویسد: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَسْبَاطٌ، عَنِ السُّدِّيِّ: ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ الآيَةَ، فَأَخَذَ - يَعْنِي النَّبِيَّ(ص) - بِيَدِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ فَاطِمَةُ، وَ قَالَ لِعَلِيٍّ: اتْبَعْنَا، فَخَرَجَ مَعَهُمْ، فَلَمْ يَخْرُجْ يَوْمَئِذٍ النَّصَارَى، وَ قَالُوا: إِنَّا نَخَافُ...»؛ محمّد بن حسین، از احمد بن مفضل، از اسباط، از سدّی در تفسیر آیه ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ می‌گوید: پیامبر(ص) دست حسن، حسین و فاطمه(ع) را گرفت و به علی(ع) فرمود: «پشت سر ما بیا». پس با ایشان به محل قرار رفت، اما در آن روز نصارا نیآمدند و گفتند: ما می‌ترسیم... .

و باز به سند دیگری نقل می‌کند: «حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ يَحْيَى، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنْ قَتَادَةَ، فِي قَوْلِهِ: ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ قَالَ: بَلَغَنَا أَنَّ نَبِيَّ اللَّهِ(ص) خَرَجَ لِيُدَاعِيَ أَهْلَ نَجْرَانَ، فَلَمَّا رَأَوْهُ خَرَجَ، هَابُوا وَ فَرَقُوا، فَرَجَعُوا. قَالَ مَعْمَرٌ، قَالَ قَتَادَةُ: لَمَّا أَرَادَ النَّبِيُّ(ص) أَنْ يُبَاهِلَ أَهْلَ نَجْرَانَ، أَخَذَ بِيَدِ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ وَ قَالَ لِفَاطِمَةَ: اتْبَعِينَا، فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ أَعْدَاءُ اللَّهِ رَجَعُوا»؛ قتاده در تفسیر آیه ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ گفت: به ما رسیده که پیامبر اکرم(ص) شبانه از نزد اهل نجران خارج شد. آن‌گاه آنان که دیدند پیامبر خارج شد، وحشت کرده، متفرق شدند و بازگشتند. معمر گوید: قتاده گفت: وقتی پیامبر(ص) اراده کرد با اهل نجران مباهله کند، دست حسن و حسین(ع) را گرفت و به فاطمه(س) فرمود: «به دنبال ما بیا». چون دشمنان خدا این صحنه را دیدند، بازگشتند.

در خور توجه است که در این روایت، از امیرالمؤمنین(ع) ذکری به میان نیامده است! و این خود شاهد دیگری بر کتمان فضائل امیرالمؤمنین(ع) توسط معاندان است. طبری در روایت دیگری می‌نویسد: «حَدَّثَنِي يُونُسُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا ابْنُ وَهْبٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ زَيْدٍ، قَالَ: قِيلَ لِرَسُولِ اللَّهِ(ص): لَوْ لاَعَنْتَ الْقَوْمَ، بِمَنْ كُنْتَ تَأْتِي حِينَ قُلْتَ: ﴿أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ؟ قَالَ: حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ»؛ یونس، از ابن وهب، از ابن زید نقل می‌کند که به رسول خدا(ص) عرض شد: اگر قرار بود مباهله انجام شود و این قوم را لعنت کنید، آن‌گاه که گفتید: ﴿أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ شما چه کسانی را همراه خود می‌بردید؟ پیامبر فرمود: «حسن و حسین(ع) را می‌بردم».

روایت دیگری را طبری نقل کرده و می‌نویسد: «حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ الْحَنَفِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْمُنْذِرُ بْنُ ثَعْلَبَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عِلْبَاءُ بْنُ أَحْمَرَ الْيَشْكُرِيُّ، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ: ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ الآيَةَ، قَالَ: أَرْسَلَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) إِلَى عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ ابْنَيْهِمَا الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ دَعَا الْيَهُودَ لِيُلاَعِنَهُمْ فَقَالَ شَابٌّ مِنَ الْيَهُودِ: وَيْحَكُمْ أَ لَيْسَ عُهْدُكُمْ بِالأَمْسِ إِخْوَانُكُمُ الَّذِينَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَ خَنَازِيرَ؟ لاَ تُلاَعِنُوا، فَانْتَهَوْا»[۳۹]؛ محمد بن سنان، از ابوبکر حنفی، از منذر بن ثعلبه، از علباء بن احمر یشکری نقل می‌کند که: چون آیه ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) کسی را به دنبال علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) فرستاد و یهودیان شبانه از نصارا دعوت کردند، آن‌گاه جوانی یهودی گفت: «وای بر شما! آیا عهد بسته‌اید که فردا برادران شما به میمون و خوک تبدیل شوند؟ بس کنید و با آنان ملاعنه نکنید»[۴۰].

روایات سیوطی

جلال الدین سیوطی در زمره عالمان اهل سنّتی است که به این روایات در تفسیر خود اشاره کرده است. وی در تفسیر درّ المنثور برخی از این روایات را آورده است. وی می‌نویسد: «أَخْرَجَ الْبَيْهَقِيُّ فِي «الدَّلَائِلِ» مِنْ طَرِيقِ سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ يَشُوعَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَتَبَ إِلَى أَهْلِ نَجْرَانَ... فَلَمَّا أَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) الْغَدَ بَعْدَمَا أَخْبَرَهُمْ الْخَبَرَ، أَقْبَلَ مُشْتَمِلاً عَلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ فِي خَمِيلَةٍ لَهُ، وَ فَاطِمَةُ تَمْشِي خَلْفَ ظَهْرِهِ، لِلْمُلَاعَنَةِ، وَ لَهُ يَوْمَئِذٍ عِدَّةُ نِسْوَةٍ...»؛ بیهقی در دلایل النبوة از طریق سلمة بن عبد یشوع، از پدرش، از جدش آورده است که: همانا رسول خدا(ص) به اهل نجران نوشت... چون رسول خدا(ص) فردای آن روز به ایشان خبر دادند، شب را صبح کرد و با حسن و حسین که در زیر عبای کُرکی بودند، برای ملاعنه آمدند درحالی‌که فاطمه(س) پشت سر آنها راه می‌رفت. آن حضرت فاطمه زهرا(س) را در حالی آورده بود که در آن هنگام پیامبر چند زن داشت... .

همو در سندی دیگر می‌نویسد: «أَخْرَجَ الْحَاكِمُ - وَ صَحَّحَهُ - وَ ابْنُ مَرْدَوَيْهِ، وَ أَبُو نُعَيْمٍ فِي (الدَّلَائِلِ) عَنْ جَابِرٍ، قَالَ:... فَغَدَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ... قَالَ جَابِرٌ: فِيهِمْ نَزَلَتْ: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ الْآيَةُ. قَالَ جَابِرٌ: ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ: رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ عَلِيٌّ. ﴿وَأَبْنَاءَنَا: الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ. ﴿وَنِسَاءَنَا: فَاطِمَةُ»؛ حاکم این روایت را آورده و آن را تصحیح کرده است. ابن مردویه و ابونعیم در کتاب دلائل النبوّة از جابر نقل می‌کنند که گفت:... رسول خدا(ص) سحرگاهان آمد درحالی‌که دست علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را گرفته بود... جابر گوید: آیه ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ درباره ایشان نازل شده است. جابر گوید: مراد از ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ رسول خدا(ص) و علی(ع) است، و مراد از ﴿وَأَبْنَائِنَا امام حسن و امام حسین(ع) هستند و مراد از ﴿وَنِسَاءَنَا فاطمه(س) است.

و نیز به طریق دیگری روایت می‌کند که: «وَ أَخْرَجَ أَبُو نُعَيْمٍ فِي (الدَّلَائِلِ) مِنْ طَرِيقِ الْكَلْبِيِّ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ، عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ:... وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) خَرَجَ وَ مَعَهُ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): «إِنْ أَنَا دَعَوْتُ فَأَمِّنُوا أَنْتُمْ». فَأَبَوْا أَنْ يُلَاعِنُوهُ وَ صَالَحُوهُ عَلَى الْجِزْيَةِ»؛ ابونعیم در کتاب دلایل النبوة از طریق کلبی، از ابوصالح، از ابن عباس آورده است:... به تحقیق رسول خدا(ص) در حالی خارج شد که علی، حسن، حسین و فاطمه(ع) همراه ایشان بودند. پس رسول خدا(ص) فرمود: «وقتی من دعا کردم شما آمین بگویید»، امّا نصارا از مباهله ابا کردند و با پیامبر بر پرداخت جزیه به توافق کردند.

در روایت دیگری به نقل از سیوطی آمده است: «وَ أَخْرَجَ ابْنُ أَبِي شَيْبَةَ، وَ سَعِيدُ بْنُ مَنْصُورٍ، وَ عَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ، وَ ابْنُ جَرِيرٍ، وَ أَبُو نُعَيْمٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ... فَغَدَا النَّبِيُّ(ص) وَ مَعَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ...»؛ إبن ابی شیبه، سعید بن منصور، عبد بن حمید، ابن جریر و ابونعیم از شعبی آورده‌اند... پیامبر(ص) سحرگاهان آمد درحالی‌که حسن و حسین و فاطمه(ع) همراه ایشان بودند... .

سیوطی در نقلی دیگر می‌نویسد: «أَخْرَجَ مُسْلِمٌ، وَ التِّرْمِذِيُّ، وَ ابْنُ الْمُنْذِرِ، وَ الْحَاكِمُ، وَ الْبَيْهَقِيُّ فِي سُنَنِهِ، عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هذِهِ الْآيَةُ: ﴿قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً، فَقَالَ: اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي»[۴۱]؛ مسلم، ترمذی، ابن منذر، حاکم و بیهقی (در سنن خود) از سعد بن ابی‌وقاص نقل می‌کنند که گفت: وقتی آیه ﴿قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را فراخواندند و عرضه داشتند: «بارالها، اینان اهل من هستند»[۴۲].

روایت زمخشری

زمخشری داستان مباهله را با تفصیل بیشتری نقل می‌کند. وی در کشّاف می‌نویسد: «وَ رُوِيَ أَنَّهُمْ لَمَّا دَعَاهُمْ إِلَى الْمُبَاهَلَةِ قَالُوا: «حَتَّى نَرْجِعَ وَ نَنْظُرَ». فَلَمَّا تَخَالَوْا قَالُوا لِلْعَاقِبِ - وَ كَانَ ذَا رَأْيِهِمْ -: «يَا عَبْدَ الْمَسِيحِ! مَا تَرَى؟». فَقَالَ: «وَ اللَّهِ لَقَدْ عَرَفْتُمْ - يَا مَعْشَرَ النَّصَارَى - أَنَّ مُحَمَّداً نَبِيٌّ مُرْسَلٌ، وَ لَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْفَصْلِ مِنْ أَمْرِ صَاحِبِكُمْ، وَ اللَّهِ مَا بَاهَلَ قَوْمٌ نَبِيّاً قَطُّ فَعَاشَ كَبِيرُهُمْ وَ لَا نَبَتَ صَغِيرُهُمْ، وَ لَئِنْ فَعَلْتُمْ لَتَهْلِكُنَّ، فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا إِلْفَ دِينِكُمْ وَ الْإِقَامَةَ عَلَى مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ، فَوَادِعُوا الرَّجُلَ وَ انْصَرِفُوا إِلَى بِلَادِكُمْ». فَأَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ(ص) وَ قَدْ غَدَا مُحْتَضِناً الْحُسَيْنَ، آخِذًا بِيَدِ الْحَسَنِ، وَ فَاطِمَةُ تَمْشِي خَلْفَهُ، وَ عَلِيٌّ خَلْفَهَا، وَ هُوَ يَقُولُ: «إِذَا أَنَا دَعَوْتُ فَأَمِّنُوا». فَقَالَ أُسْقُفُ نَجْرَانَ: «يَا مَعْشَرَ النَّصَارَى! إِنِّي لَأَرَى وُجُوهاً لَوْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يُزِيلَ جَبَلاً مِنْ مَكَانِهِ لَأَزَالَهُ بِهَا، فَلَا تُبَاهِلُوا فَتَهْلَكُوا، وَ لَا يَبْقَى عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ نَصْرَانِيٌّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ». فَقَالُوا: يَا أَبَا الْقَاسِمِ! رَأَيْنَا أَنْ لَا نُبَاهِلَكَ، وَ أَنْ نُقِرَّكَ عَلَى دِينِكَ، وَ نَثْبُتَ عَلَى دِينِنَا. قَالَ: فَإِذَا أَبَيْتُمُ الْمُبَاهَلَةَ، فَأَسْلِمُوا، يَكُنْ لَكُمْ مَا لِلْمُسْلِمِينَ، وَ عَلَيْكُمْ مَا عَلَيْهِمْ. فَأَبَوْا»؛ وقتی نصارا به مباهله دعوت شدند گفتند: مهلت‌دهید تا بازگردیم و مشورت کنیم. آن‌گاه که خلوت کردند و به عاقب - که در میان آنان صاحب نظر بود - گفتند: ای عبدالمسیح، نظر تو چیست؟ گفت: «ای نصرانیان، سوگند به خدا، به یقین شما آگاهید که محمّد پیامبر فرستاده شده است. همانا پیامبر شما برای شما فصل الخطاب آورده است. سوگند به خدا هیچ قومی با پیامبری مباهله نمی‌کند که پس از آن بزرگانشان باقی بمانند و کودکانشان بزرگ شوند، از همین رو اگر مباهله کنید قطعاً هلاک می‌شویم و اگر خودداری کنید، حاصل آن انس با دین خود و پابر جایی اعتقادتان خواهد بود. پس آن مرد پیامبر اکرم را واگذارید و به سرزمین خود بازگردید». پس رسول خدا(ص) سحرگاهان آمد، درحالی‌که حسین(ع) را در آغوش داشت و دست حسن(ع) را گرفته بود و فاطمه و علی(ع) نیز پشت سر او می‌آمدند و پیامبر می‌فرمود: «هرگاه من دعا کردم شما آمین بگویید».

اسقف نجران گفت: «ای نصرانیان، به درستی که من چهره‌هایی رامی بینم که اگر خداوند بخواهد کوهی را از جا برکَنَد، قطعاً به واسطه آنها کوه را برخواهد کَند. پس مباهله نکنید که هلاک می‌شوید و در روی زمین هیچ نصرانی تا روز قیامت باقی نمی‌ماند».

آنان گفتند: ای ابوالقاسم! نظر ما آن است که مباهله نکنیم و ما به دین تو اقرار می‌کنیم و بر دین خود ثابت می‌مانیم. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «اگر از مباهله خودداری می‌کنید، پس اسلام بیاورید تا آنچه برای مسلمانان و بر مسلمانان است شامل شما هم بگردد». آنها از پذیرش این پیشنهاد نیز خودداری کردند. گفتند: ما برای جنگ با عرب توان نداریم، لیکن با شما مصالحه (توافق) می‌کنیم بر اینکه با ما نجنگید، ما را نترسانید و به ترک عقیده مجبور نکنید. در مقابل هر سال دو هزار جامه به شما می‌دهیم، هزار جامه در ماه صفر و هزار جامه در ماه رجب، به علاوه سی زره عادی از آهن. پیامبر نیز بر این قرار با آنان توافق کرد و فرمود: «سوگند به آنکه جانم به دست اوست، به تحقیق اهل نجران در معرض هلاکت قرار گرفته بودند و چنانچه مباهله می‌کردند، به میمون و خنزیر مسخ می‌شدند و سرزمینشان از آتش شعلهور می‌گشت و خداوند نجران و اهل آن حتی پرندگان شاخسارها را مستأصل می‌کرد و کلّ نصرانیان از حالی به حال دیگر نمی‌شدند تا اینکه هلاک گردند».

از عایشه نقل شده که رسول خدا(ص) از منزل خارج شد درحالی‌که روپوش پشمینی با موهای سیاه بر تن داشت. آن‌گاه حسن(ع) برایشان وارد شد، سپس حسین(ع) آمد و بر حضرتش وارد شد. سپس فاطمه(س) و آن‌گاه علی(ع) وارد شدند و پیامبر(ص) قرائت فرمودند: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ.

وی در ادامه می‌نویسد: اگر بگویی دعوت پیامبر تنها برای روشن شدن دروغ گو از میان ایشان و دشمنشان بود و این موضوع به ایشان و تکذیب کننده حضرتش اختصاص دارد، پس ضمیمه کردن فرزندان و زنان به چه معناست؟ می‌گویم این تأکیدی است بر اعتماد به نفس ایشان و روشن شدن صدق گفتارش؛ زیرا خود و عزیزان و محبوب‌ترین مردم و جگرگوشه هایش در معرض این کار سخت قرار داد. علاوه بر آن این عمل پیامبر تأکیدی است بر اطمینان آن حضرت به دروغ گو بودن نصارا تا اینکه به وسیله عزیزان و احبّاء خود، آنان را هلاک سازد و آنان با پایان مباهله مستأصل گردند.

پیامبر فرزندان و زنان را به این کار اختصاص داد؛ زیرا عزیزترین افراد خانواده و محبوب‌ترین آنها هستند و چه بسا مردی خود را فدای خانواده خود کند و در راه آنها جنگید تا کشته شوند و از این جهت است که در جنگ‌ها خانواده خود را به همراه خود می‌بردند تا مانع فرار آنان از جنگ شوند و مدافع مردها در نبرد باشند به طوری که عزم و اراده مردان را بر جنگ کردن تقویت کنند که به آن زنان، «حماة الحقائق» گفته می‌شد.

و در سخن، آنها را بر خود مقدم می‌کردند، تا متوجه جایگاه و قرب منزلتشان باشند و اعلان کنند که خود فدایی آن زنان هستند و در این بیان دلیلی است که چیزی قوی‌تر از آن بر فضیلت اصحاب کساء(ع) وجود ندارد. و در آن برهان واضحی است بر نبوت پیامبر اکرم(ص)؛ چراکه هیچ کس از موافقان و مخالفان روایت نکرده‌اند که نصرانیان به دعوت پیامبر بر مباهله پاسخ مثبت داده باشند[۴۳].

توجه به این نکته ضروری است که زمخشری تصریح کرده است که اهل کساء همان خمسه پاک هستند که در مباهله شرکت جستند. به عبارت دیگر مصداق اهل بیت در آیه تطهیر همان کسانی هستند که پیامبر اکرم(ص) ایشان را برای مباهله به همراه خود برد. از اینجا روشن می‌شود که آیات نازل شده درباره اهل بیت(ع) با هم ارتباط دارند و همدیگر را تفسیر می‌کنند.

نکته دیگر اینکه از دیدگاه زمخشری، همراهی اهل بیت(ع) با پیامبر(ص) در مباهله قوی‌ترین دلیل بر فضیلت اصحاب کساء(ع) است[۴۴].

روایت ابن اثیر

ابن اثیر حدیث سعد بن ابی‌وقاص را به چند سند از ترمذی روایت کرده[۴۵] و حدیث دیگری را در تاریخش به صورت ارسال مسلّمات نقل می‌کند. وی می‌نویسد: «وَ أَمَّا نَصَارَى نَجْرَانَ، فَإِنَّهُمْ أَرْسَلُوا الْعَاقِبَ وَ السَّيِّدَ فِي نَفَرٍ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص)، وَ أَرَادُوا مُبَاهَلَتَهُ، فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ مَعَهُ عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ، فَلَمَّا رَأَوْهُمْ قَالُوا: «هَذِهِ وُجُوهٌ لَوْ أَقْسَمَتْ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُزِيلَ الْجِبَالَ لَأَزَالَهَا». فَلَمْ يُبَاهِلُوهُ، وَ صَالَحُوهُ عَلَى أَلْفَيْ حُلَّةٍ، ثَمَنُ كُلِّ حُلَّةٍ أَرْبَعُونَ دِرْهَماً، وَ عَلَى أَنْ يُضَيِّفُوا رُسُلَ رَسُولِ اللَّهِ(ص). وَ جَعَلَ لَهُمْ ذِمَّةَ اللَّهِ تَعَالَى وَ عَهْدَهُ أَلَّا يُفْتَنُوا عَنْ دِينِهِمْ، وَ لَا يُعْشَرُوا، وَ شَرَطَ عَلَيْهِمْ أَنْ لَا يَأْكُلُوا الرِّبَا وَ لَا يَتَعَامَلُوا بِهِ»[۴۶]؛ نصارای نجران «عاقب» و «سیّد» را به همراهی کسی به سوی رسول خدا(ص) فرستادند و قصد داشتند با ایشان مباهله کنند. آن‌گاه رسول خدا(ص) درحالی‌که علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) همراه ایشان بودند به سوی آنان رفت. چون نصرانیان ایشان را دیدند، گفتند: «اینان چهره‌هایی هستند که اگر خدا را سوگند دهند که کوه را از جا برکَنَد، قطعاً خداوند این کار را خواهد کرد». از همین رو با پیامبر مباهله نکرده و بر دو هزار جامه با ایشان مصالحه کردند که قیمت هر جامه‌ای چهل درهم بود. افزون بر آنکه فرستادگان رسول خدا را نیز میهمانی دهند. پیامبر پیمان و عهد الهی با آنان بست که از دین خود تجاوز نکنند و از مردم عُشر اخذ نکنند و با ایشان شرط کرد که ربا نخورند و معامله ربوی انجام ندهند[۴۷].

روایت حاکم حسکانی

حاکم حسکانی نیز به سند خود روایت می‌کند: «عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ، عَنْ صِلَةَ بْنِ زُفَرَ، عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ الْيَمَانِ قَالَ: جَاءَ الْعَاقِبُ وَ السَّيِّدُ - أُسْقُفَّا نَجْرَانَ - يَدْعُوَانِ النَّبِيَّ(ص) إِلَى الْمُلَاعَنَةِ، فَقَالَ الْعَاقِبُ لِلسَّيِّدِ: إِنْ لَاعَنَ بِأَصْحَابِهِ فَلَيْسَ بِنَبِيٍّ، وَ إِنْ لَاعَنَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ فَهُوَ نَبِيٌّ!». فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)، فَدَعَا عَلِيّاً فَأَقَامَهُ عَنْ يَمِينِهِ، ثُمَّ دَعَا الْحَسَنَ فَأَقَامَهُ عَنْ يَسَارِهِ، ثُمَّ دَعَا الْحُسَيْنَ فَأَقَامَهُ عَنْ يَمِينِ عَلِيٍّ، ثُمَّ دَعَا فَاطِمَةَ فَأَقَامَهَا خَلْفَهُ. فَقَالَ الْعَاقِبُ لِلسَّيِّدِ: لَا تُلَاعِنْهُ، إِنَّكَ إِنْ لَاعَنْتَهُ، لَا نُفْلِحُ نَحْنُ وَ لَا أَعْقَابُنَا!». فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): لَوْ لَاعَنُونِي مَا بَقِيَتْ بِنَجْرَانَ عَيْنٌ تَطْرِفُ»[۴۸]؛ از ابواسحاق سبیعی، از صلة بن زفر، از حذیفة بن یمان نقل شده است که گفت: «عاقب» و «سید» - که دو تن از اسقف‌های نجران بودند - آمدند و پیامبر(ص) را به ملاعنه دعوت کردند. عاقب به سید گفت: «اگر او با اصحاب خود به ملاعنه بیاید روشن است که پیامبر نیست، و اگر با اهل بیتش به ملاعنه بیاید، معلوم می‌شود که پیامبر است». پس رسول خدا(ص) برخاست و علی(ع) را خواند و سمت راست خویش قرار داد، سپس حسن(ع) را خواند و سمت چپ خود قرار داد. آن‌گاه حسین(ع) را فراخواند و در سمت راست علی(ع) قرار داد و پس از آن فاطمه(س) را خواند و پشت سر خویش قرار داد.

عاقب به سید گفت: «با ایشان ملاعنه نکن! اگر با او ملاعنه کنی ما و نسلمان رستگار نخواهیم شد». پس رسول خدا(ص) فرمود: «چنانچه با من ملاعنه می‌کردید در نجران موجود زنده‌ای باقی نمی‌ماند».

لازم به ذکر است که این روایت به همان سندی است که در صحیح بخاری از حذیفه نقل شده است، لیکن آنچه مربوط به اهل بیت(ع) بود، در نقل بخاری حذف شده و به جای آن فضیلتی برای ابوعبیده ذکر شده است! که در مباحث بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت[۴۹].

روایات ابن کثیر

ابن کثیر در تفسیر خود در این باره می‌نویسد: «وَ قَالَ أَبُو بَكْرِ بْنُ مَرْدَوَيْهِ: حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ أَحْمَدَ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ دَاوُدَ الْمَكِّيُّ، حَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ مِهْرَانَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ دِينَارٍ، عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي هِنْدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ جَابِرٍ، قَالَ:... فَغَدَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ... قَالَ جَابِرٌ: «وَ فِيهِمْ نَزَلَتْ ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ...» وَ هَكَذَا رَوَاهُ الْحَاكِمُ فِي مُسْتَدْرَكِهِ... ثُمَّ قَالَ: صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ مُسْلِمٍ وَ لَمْ يُخْرِجَاهُ هَكَذَا. وَ قَالَا: وَ قَدْ رَوَاهُ أَبُو دَاوُدَ الطَّيَالِسِيُّ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنِ الْمُغِيرَةِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، مُرْسَلاً. وَ هَذَا أَصَحُّ. وَ قَدْ رُوِيَ عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ الْبَرَاءِ نَحْوُ ذَلِكَ»[۵۰]؛ ابوبکر بن مردویه، از سلیمان بن احمد، از احمد بن داوود مکی، از بشر بن مهران، از محمد بن دینار، از داوود بن ابی هند، از شعبی، از جابر نقل می‌کند که گفت:... رسول خدا(ص) سحرگاهان آن‌گاه که دست علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را گرفته بود، آمد. جابر گوید: «آیه مباهله درباره ایشان نازل شده است که...».

حاکم در مستدرک نیز این چنین روایت می‌کند... آنگاه می‌گوید: این حدیث با توجه به شرط مسلم صحیح است، اما آن را به این صورت نقل نکرده است. می گویند: ابوداوود طیالسی، از شعبه، از مغیره، از شعبی به صورت مرسل آن را روایت کرده، درحالی‌که این روایت صحیح‌تر است.

از ابن عباس و براء نیز به همین ترتیب روایت شده است. همو در تاریخش حدیث بخاری را ناقص نقل کرده، آن‌گاه داستان مباهله را به نقل از بیهقی و وی نیز به نقل از حاکم و او نیز به سندش از سلمة بن عبدیسوع، از پدرش، از جدش روایت می‌کند و در آن نامی از علی(ع) به میان نیاورده است![۵۱]

ملا علی قاری نیز در شرح حدیث مباهله می‌نویسد: «عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ - أَيْ الْمُسَمَّاةُ بِآيَةِ الْمُبَاهَلَةِ - ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ أَوَّلُهَا ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلِيًّا، فَنَزَّلَهُ مَنْزِلَةَ نَفْسِهِ لِمَا بَيْنَهُمَا مِنَ الْقَرَابَةِ وَ الْأُخُوَّةِ، وَ فَاطِمَةَ، أَيْ لِأَنَّهَا أَخَصُّ النِّسَاءِ مِنْ أَقَارِبِهِ، وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً، فَنَزَّلَهُمَا مَنْزِلَةَ ابْنَيْهِ(ص)، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ هؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي»، أَيْ: أَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيرًا. رَوَاهُ مُسْلِمٌ»[۵۲]؛ از سعد بن ابی‌وقاص نقل شده است که گفت: وقتی این آیه - که به آیه مباهله نامیده شده است - و ابتدای آنکه ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ است نازل شد، خداوند فرمود: ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، پس از آن رسول خدا(ص)، علی،(ع) را فراخواند و به جهت قرابت و برادری که میان آنها بود او را در جایگاه نفس خویش قرار داد و فاطمه(س) را فراخواند؛ چراکه او مخصوص‌ترین زنان از نزدیکانش بود و حسن و حسین(ع) را در جایگاه فرزندانش قرار داد و عرضه داشت: «بارالها، اینان اهل بیت من هستند. هر ناپاکی را از ایشان دور ساز و ایشان را کاملا پاک گردان». این حدیث را مسلم روایت کرده است[۵۳].

راویان احادیث نزول آیه مباهله درباره اهل بیت

این احادیث از هنگام صدور تا عصر حاضر، از سوی راویان بزرگی و در هر عصری نقل شده است. در میان صحابه و تابعین بیش از بیست نفر به نقل این حدیث پرداخته‌اند و در دوره‌های بعدی نیز، حدیث توسط بیش از پنجاه تن از عالمان بزرگ سنی روایت شده است که نام راویان احادیث را در دو بخش ذکر خواهیم کرد.

صحابه و تابعین

بر اساس کتب اهل تسنن، اسامی برخی از صحابه و تابعین که به نقل داستان مباهله پرداخته‌اند عبارت‌اند از:

حضرت امیرالمؤمنین(ع) در جلسه شورای شش نفره‌ای که عمر برای انتخاب خلیفه پس از خود ترتیب داده بود، جهت یادآوری حق خود به حاضران نزول آیه مباهله را یادآور شدند و خطاب به اعضای شورا فرمودند: «آیا احدی در این فضیلت با من شریک است؟» همه حاضران در شورا، یعنی عثمان، طلحه، زبیر، سعید بن زید، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی‌وقاص به نزول آیه درباره حضرتش اعتراف کردند.

افراد حاضر در احتجاجات اهل بیت(ع) به آیه مباهله

یکی از راه‌های استناد حدیث به شخصی، اقرار وی به آن واقعه است. امام امیرالمومنین (ع) نیز در مواضعی از جمله در میان اعضای شورای شش نفره، به این جریان احتجاج کرده‌اند. بدیهی است تمام حاضرانی که به این واقعیت در آن جمع اقرار کرده‌اند در شمار راویان خبر خواهند بود.

ابوالطفیل راوی خبر مناشده و احتجاج امیرالمؤمنین(ع) در شوراست[۵۵]. او پشت درب محل جلسه نشسته و به مذاکرات داخل شورا گوش فرا داده است و خبر آن را نقل می‌کند[۵۶]. بنابراین او نیز در شمار راویان داستان مباهله خواهد بود.

سعد بن ابی‌وقاص ـ یکی از حاضران در شورا ـ نیز این خبر را روایت کرده و او همان کسی است که در مقابل دستور معاویه به سبّ امیرالمؤمنین(ع) از این کار پرهیز کرد. وی فضیلت نزول آیه مباهله درباره امیرالمؤمنین(ع) را یکی از دلایل امتناع خود از سبّ حضرتش برمی‌شمارد[۵۷]. روایت دیگرْ صحابه و تابعین نیز در جای خود خواهد آمد[۵۸].

ناقلان حدیث مباهله از میان اهل سنت

حدیث مباهله در کتب معتبر حدیثی، تفسیری، کلامی و تاریخی اهل سنّت مطرح شده است و برخی از عالمان سنی با ذکر اسانید حدیث، به بیان آن پرداخته‌اند و برخی دیگر آن را به صورت ارسال مسلّمات نقل کرده‌اند. برخی از مشهورترین عالمان سنی که به نقل این احادیث پرداخته‌اند عبارت‌اند از:

  1. سعید بن منصور (متوفّای ۲۲۷)؛
  2. أبوبکر عبدالله بن أبی شیبة (متوفّای ۲۳۵)؛
  3. أحمد بن حنبل (متوفّای ۲۴۱)؛
  4. عبد بن حمید (متوفّای ۲۴۹)؛
  5. مسلم بن حجاج (متوفّای ۲۶۱)؛
  6. أبوزید عمر بن شبة بصری (متوفّای ۲۶۲)؛
  7. محمد بن عیسی ترمذی (متوفّای ۲۷۹)؛
  8. أحمد بن شعیب نسائی (متوفّای ۳۰۳)؛
  9. محمد بن جریر طبری (متوفّای ۳۱۰)؛
  10. أبوبکر منذر نیشابوری (متوفاّی ۳۱۸)؛
  11. أبوبکر جصاص (متوفّای ۳۷۰)؛
  12. أبوعبدالله حاکم نیشابوری (متوفّای ۴۰۵)؛
  13. أبوبکر ابن مردویه إصفهانی (متوفّای ۴۱۰)؛
  14. أبواسحاق ثعلبی (متوفّای ۴۲۷)؛
  15. أبونعیم إصفهانی (متوفّای ۴۳۰)؛
  16. أبوبکر بیهقی (متوفّای ۴۵۸)؛
  17. علی بن أحمد واحدی (متوفّای ۴۶۸)؛
  18. محیی السنة بغوی (متوفّای ۵۱۶)؛
  19. جار الله زمخشری (متوفّای ۵۳۸)؛
  20. قاضی عیاض یحصبی (متوفّای ۵۴۴)؛
  21. أبوالقاسم ابن عساکر دمشقی (متوفّای ۵۷۱)؛
  22. أبوالفرج ابن جوزی حنبلی (متوفّای ۵۷۹)؛
  23. أبوالسعادات ابن أثیر جزری (متوفّای ۶۰۶)؛
  24. فخر رازی (متوفّای ۶۰۶)؛
  25. عزالدین أبوالحسن ابن أثیر جزری (متوفّای ۶۳۰)؛
  26. محمد بن طلحة شافعی (متوفّای ۶۵۲)؛
  27. شمس الدین سبط ابن جوزی (متوفّای ۶۵۴)؛
  28. أبوعبدالله قرطبی أنصاری (متوفّای ۶۵۶)؛
  29. قاضی بیضاوی (متوفّای ۶۸۵)؛
  30. محب الدین طبری (متوفّای ۶۹۴)؛
  31. نظام الدین أعرج نیشابوری (متوفّای ۷۲۸)؛
  32. أبوالبرکات نسفی (متوفّای ۷۱۰)؛
  33. صدرالدین ابوالمجامع إبراهیم حموئی (متوفّای ۷۲۲)؛
  34. أبوالقاسم ابن جزی کلبی (متوفّای ۷۴۱)؛
  35. علاء الدین خازن (متوفّای ۷۴۱)؛
  36. أبوحیان أندلسی (متوفّای ۷۴۵)؛
  37. شمس الدین ذهبی (متوفّای ۷۴۸)؛
  38. ابن کثیر دمشقی (متوفّای ۷۷۴)؛
  39. ولی الدین خطیب تبریزی (متوفّای ۷۴۱)؛
  40. ابن حجر عسقلانی (متوفّای ۸۵۲)؛
  41. نورالدین ابن صباغ مالکی (متوفّای ۸۵۵)؛
  42. جلال الدین سیوطی (متوفّای ۹۱۱)؛
  43. أبوالسعود عمادی (متوفّای ۹۵۱)؛
  44. خطیب شربینی (متوفّای ۹۶۸)؛
  45. ابن حجر هیثمی مکی (متوفّای ۹۷۳)؛
  46. علی بن سلطان قاری (متوفّای ۱۰۱۳)؛
  47. نورالدین حلبی (متوفّای ۱۰۳۳)؛
  48. شهاب الدین خفاجی (متوفّای ۱۰۶۹)؛
  49. زرقانی مالکی (متوفّای ۱۱۲۲)؛
  50. عبدالله شبراوی (متوفّای ۱۱۶۲)؛
  51. قاضی القضاة شوکانی (متوفّای ۱۲۵۰)؛
  52. شهاب الدین آلوسی (متوفّای ۱۲۷۰)[۵۹].
تواتر حدیث مباهله

برخی از عالمان بزرگ سنی به تواتر حدیث مباهله و به قطعیت صدور آن اذعان کرده‌اند. حاکم نیشابوری درباره این مدّعا می‌نویسد: وَ قَدْ تَوَاتَرَتِ الْأَخْبَارُ فِي التَّفَاسِيرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ وَ غَيْرِهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) أَخَذَ يَوْمَ الْمُبَاهَلَةِ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ، وَ جَعَلُوا فَاطِمَةَ وَرَاءَهُمْ، ثُمَّ قَالَ: «هَؤُلَاءِ أَبْنَاؤُنَا وَ أَنْفُسُنَا وَ نِسَاؤُنَا»[۶۰]؛ اخبار در تفاسیر به نقل از ابن عباس و غیر او متواتر است که رسول خدا(ص) در روز مباهله دست علی، حسن و حسین(ع) را گرفت و فاطمه(س) را پشت سر ایشان قرار داد و آن‌گاه فرمود: «اینان پسران، جان‌ها و زنان ما هستند».

ابوبکر جصّاص نیز می‌گوید: فَنَقَلَ رُوَاةُ السِّيَرِ وَ نَقَلَةُ الْأَثَرِ، لَمْ يَخْتَلِفُوا فِيهِ، أَنَّ النَّبِيَّ(ص) أَخَذَ بِيَدِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، ثُمَّ دَعَا النَّصَارَى الَّذِينَ حَاجُّوهُ إِلَى الْمُبَاهَلَةِ[۶۱]؛ همانا راویان سیره‌ها و ناقلان احادیث هیچ اختلافی ندارند و متفقند در اینکه پیامبر(ص) دست حسن، حسین، علی و فاطمه(ع) را گرفت و نصارایی را که با ایشان مجادله می‌کردند، به مباهله فرا خواند.

ابن عربی مالکی نیز در أحکام القرآن می‌نویسد: رَوَى الْمُفَسِّرُونَ أَنَّ النَّبِيَّ(ص) نَاظَرَ أَهْلَ نَجْرَانَ حَتَّى ظَهَرَ عَلَيْهِمْ بِالدَّلِيلِ وَ الْحُجَّةِ، فَأَبَوا الِانْقِيَادَ وَ الْإِسْلَامَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هذِهِ الْآيَةَ، فَدَعَا حِينَئِذٍ عَلِيًّا وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ، ثُمَّ دَعَا النَّصَارَى إِلَى الْمُبَاهَلَةِ[۶۲]؛ مفسّران روایت کرده‌اند که پیامبر(ص) با اهل نجران مناظره کرد و با دلیل و برهان بر آنها غالب شد، اما آنها از پذیرش و تسلیم سرباز زدند. از این‌رو این آیه نازل شد و پیامبر در این هنگام علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را دعوت کرد و نصرانیان را به مباهله فرا خواند.

محمد بن طلحه شافعی نیز می‌گوید: امّا درباره آیه مباهله، پس به تحقیق راویان مورد اعتماد و ناقلان دقیق آن را نقل نموده‌اند که سبب نزول آیه ﴿قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا...... این بود که صبحگاهان ایشان با رسول خدا از منزل خارج شدند درحالی‌که رسول الله(ص) حسین را به آغوش کشیده و دست حسن را گرفته بود فاطمه پشت سر آن حضرت و علی پشت هر دو ایشان می‌فرمود: «خدایا، ایشان اهل من هستند»[۶۳].

و بالاخره از میان متکلّمان نیز قاضی إیجی و شریف جرجانی آشکارا اعتراف کرده‌اند که از دیدگاه اهل حدیث، اخبار صحیح و روایات محکم دلالت دارند که پیامبر اکرم(ص) برای مباهله با اهل نجران فقط امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه زهرا، امام مجتبی و حضرت سیدالشهداء(ع) را فراخواندند[۶۴] که عبارات متکلّمان سنی در بررسی دلالت احادیث مطرح خواهد شد. روشن است که اقرار و اعتراف محدّثان، مفسّران و متکلّمان اهل تسنن به ثبوت داستان مباهله و تواتر احادیث آن، ما را از بررسی اسانید روایات بی‌نیاز می‌کند؛ زیرا خبر متواتر مفید قطع و یقین است و دقت در اسانید آن از نظر علمی هیچ ضرورتی ندارد. در ادامه، متن این حدیث را از منابع معتبر اهل سنّت را مطرح می‌کنیم[۶۵].

دلالت آیه مباهله

از سیری در منابع تفسیری و کلامی اهل سنت می‌توان به وضوح دریافت که از منظر بزرگان اهل سنت آیه مباهله علاوه بر صدق دعوی نبوت رسول خدا(ص)، بر افضلییت اهل بیت(ع) بر دیگران، برابرای و تساوی نفس امیرالمؤمنین(ع) با نفس رسول خدا(ص) در همه فضائل و کمالات به جز نبوت، افضلیت و برتری امیرالمؤمنین(ع) بر دیگران و استجابت دعای پیامبر(ص) با همراهی کردن و آمین گفتن اهل بیت(ع) با آن حضرت دلالت دارد.

روشن است که اعتراف به چنین دلالت‌هایی امامت آن حضرت را ثابت می‌نماید هر چند بدان تصریح نشده باشد. چه اینکه بر اساس قاعده یا بنای قطعی عقلا آن کس که فضیلت و برتریش بر دیگان ثابت شود به حکم عقل امام خواهد بود؛ چراکه تقدیم مفضول بر فاضل قبیح است.

دیدگاه علمای اهل سنت در دلالت آیه

غالب علمای بزرگ اهل سنت مصادیق این آیه را اهل بیت پیامبر مشتمل بر حسنین(ع)، حضرت فاطمه(س) و امیرالمؤمنین(ع) دانسته و آنها را بر این اساس، افضل از دیگران شمرده‌اند. به عنوان نمونه:

  1. قاضی ایجی می‌نویسد: «… مراد از ﴿أَنْفُسَنا خود پیامبر(ص) نیست؛ زیرا انسان خودش را دعوت نمی‌‏کند، بلکه مراد از آن علی است و اخبار صحیح و روایات ثابته نزد اهل نقل دلالت می‌‏کند بر این‏که پیامبر، علی را برای این مقام دعوت کرد. و به طور حتم، نفس علی، همان نفس محمّد حقیقتاً نیست، بلکه مراد مساوات در فضل و کمال است، تنها فضیلت نبوّت استثنا می‌‏شود و این که ﴿أَنْفُسَنا در بقیه کمالات حجّت است. پس علی ‏ با پیامبر در هر فضیلتی به جز نبوّت مساوی است. نتیجه این‏که: علی‏ افضل امت است»[۶۶].
  2. جصاص می‌گوید: [قضیه مباهله را] راویان سیره و ناقلان سنت نقل کرده‌اند و در این موضوع ابدا اختلافی ندارند که: پیامبر(ص)دست حسن و حسین و علی و فاطمه(ع)را گرفت، سپس نصارا که با او به محاجه برخاسته بودند را به مباهله دعوت کرد، ولی آنها از مباهله خودداری کردند و برخی به برخی دیگر گفتند: اگر مباهله کنید؛ بیابان برای شما پر از آتش خواهد شد و هیچ زن و مرد نصرانی تا روز قیامت باقی نخواهد ماند. در این آیات، بطلان تصور نصاری در این که حضرت عیسی؛ خدا، یا پسر خداست، وجود دارد. همچنین این آیات بر صحت نبوت پیامبر(ص) دلالت می‌کند؛ زیرا اگر آنها یقین نمی‌کردند که آن حضرت، پیامبر است، چه چیزی مانع آنها از مباهله شد؟ بنابراین وقتی که از آن خودداری و امتناع کردند دلالت می‌کند که آنها صحت نبوت را با دلیل معجزه و آنچه از کتاب‌های انبیای گذشته به آنها رسیده بود، متوجه شدند و این قضیه دلالت دارد که حسن و حسین دو فرزند رسول خدا(ص) هستند؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه [و آله] و سلم دست حسن و حسین را موقعی که خواست در مباهله حضور پیدا کند گرفت و فرمود: ﴿تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُم و برای پیامبر(ص) در آن زمان فرزندانی غیر آن دو نبود و از پیامبر(ص) روایت شده که به حسن(ع) فرمود: «قطعا فرزندم این آقاست»… و آن دو،ذریه او بودند، همان‌گونه که خدای تعالی عیسی را از ذریه ابراهیم قرار داد، آنجا که می‌فرماید: ﴿وَ مِنْ‏ ذُرِّیَّتِهِ‏ داوُدَ وَ سُلَیْمان… وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیى‏ وَ عیـسی[۶۷] و جز این نیست که نسبت حضرت عیسی با حضرت ابراهیم از طرف مادرش می‌باشد؛ زیرا عیسی پدر نداشت[۶۸].
  3. زمخشری در تفسیر آیه می‌‏گوید: نیرومندترین استدلال در فضیلت اصحاب کسا همین آیه است و در آن برهانی روشن است در صحت نبوت پیامبر(ص)؛ زیرا هیچ موافق و مخالفی روایت نکرده است که آن‏ها مسیحیان، به این امر پاسخ دادند»[۶۹].
  4. ابن حجر نیز مطلب زمخشری را باز گفته و آن را پذیرفته است[۷۰].
  5. فخر رازی در تفسیر خود می‌گوید: «این آیه دلالت دارد بر این که حسن و حسین پسران رسول خدا(ص) هستند و پیامبر دعوت شد به اینکه پسرانش را بخواند، پس حسن و حسین را دعوت کرده، بنابراین واجب است که آن دو فرزندانش باشند و این مطلب به وسیله برخی از آیات تأیید می‏‌شود. «داود و سلیمان... زکریا و یحیی و عیسی از نسل و خاندان او (ابراهیم) بودند»[۷۱] آشکار است که عیسی از جهت مادر به ابراهیم منسوب است نه از جهت پدر، پس ثابت می‏‌شود که پسر دختر، گاه پسر خود شخص خوانده می‌‏شود[۷۲].
  6. کمال الدین بن طلحه شافعی (متوفی سال ۶۵۴) در «مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول» پس از بیان حدیث غدیر و نزول آیه تبلیغ در آن روز، می‌گوید: در سخن پیامبر که «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست» واژه «من» وجود دارد که برای عمومیت و فراگیری وضع شده، یعنی هر انسانی که رسول خدا مولای اوست، علی، مولای اوست. همچنین کلمه «مولا» که در قرآن نیز آمده دارای معانی بسیاری است. گاه به معنای اولی (شایسته ‏تر): «جایگاه شما (منافقان) آتش است و آتش برایتان سزاوارتر است». وی سپس برخی از معانی مولا را بر می‏‌شمارد و می‌‏نویسد: پس نسبت علی به پیامبر این گونه بود و پیامبر در خطبه، به صراحت آن فضیلت بزرگ را ویژه علی گرداند و علی را در امارت بر همه مؤمنان ـ که تنها خاص اوست ـ با شخص خود شریک گرداند و برای او واژه «من» را به کار برد. در آیه مباهله آمده است: ﴿و انفسنا و انفسکم این حدیث از رازها و رمزهای سخن خداوند است. مقصود از نفس در آیه، نفس و شخص علی است. خداوند میان نفس علی و نفس پیامبر نزدیکی و یگانگی ایجاد کرد و با ضمیر جمع ﴿انفسنا آن را بیان فرمود و چون مرجع ضمیر به واقع، پیامبر است، پس آنچه برای نفس رسول ثابت است، برای نفس علی نیز ثابت خواهد بود. پیامبر نسبت به همه مؤمنان از زندگی و خویشتن ایشان سزاوارتر است. او سرور مؤمنان است و هر معنایی که از واژه مولا بر می‏‌آید و بتوان آن را به رسول خدا نسبت داد، برای علی ثابت است. پیامبر تمام این مراتب را به امیرالمؤمنین نیز اختصاص داده است و بر متأملان هویداست که خدا و رسولش چه جایگاه والایی برای علی قرار داده‏‌اند. از این رو، غدیر، روز عید علی و هنگام شادی دوستان علی است[۷۳]. وی همچنین می‏‌گوید: «افراد ثقه و ناقلین ثبت، روایات نزول آیه مباهله را در حق علیّ و فاطمه و حسن و حسین(ع) نقل کرده‌‏اند»[۷۴].
  7. عبدالعزیز دهلوی بیان می‌کند که آوردن امیرالمؤمنین و حضرت زهرا و حسنین(ع) برای مباهله توسط پیامبر اکرم(ص)، دقیقا به خاطر اوج عزت ایشان و از باب مستجاب بودن دعای ایشان برای دعای پیامبر (آمین گفتن اهل بیت بر دعای پیامبر اکرم) بوده و این مطلب که آوردن آن بزرگواران برای مباهله از باب ملزم ساختن خصم (مسیحیان نجران) برای آوردن کسانی که آن مسیحیان نسبت به آنها دلسوزند و غیره، نه تنها سخن اهل تسنن نیست بلکه سخن نواصب است و اهل سنت آن را قبول نداشته بلکه آن را رد کرده‌اند[۷۵].

از مجموع روایات شیعه و اهل تسنن و نظر علمای هر دو گروه به این نتیجه می‌رسیم که همگی، تفسیر آیه مباهله را به اهل بیت قبول داشته و تأیید نموده‌اند و مصداق ﴿انفسنا را حضرت علی و مصداق ﴿ابنائنا را امام حسن و امام حسین(ع) و مصداق ﴿نسائنا را فاطمه زهرا(س) دانسته‌اند. همچنین اقرار کرده‌اند که طرف مقابل پیامبر و اهل بیت، نصارای نجران و بزرگان آنها بودند که منظور از کاذبین و دروغگویان همان‌ها می‌باشند.

نکته‌ دیگری که از نظر علما، به ویژه علمای اهل تسنن بسیار قابل توجه است این است که این آیه را دلیل کاملی بر مساوی بودن حضرت علی(ع) با پیامبر اکرم(ص) در جمیع فضائل جز نبوت و رسالت دانسته‌اند و اقرار کرده‌اند که چون پیامبر، افضل از همه، حتی پیامبران اولوالعزم است، علی نیز چنین است و به همه مردم از خودشان اولی و سزاوارتر است[۷۶].

نتایج استدلال به آیه مباهله

نتیجه نخست: استدلال ما به آیه مباهله و گفتار و رفتار رسول خدا(ص) آن شد که خداوند متعال به رسول خویش امر کرد که علی(ع) را نفس خویش بنامد تا برای مسلمانان به وضوح روشن گردد که او پس از رسول خدا(ص) می‌آید و مقام امامت کبرا و ولایت عام پس از ایشان از آن اوست؛ چراکه خداوند هرگز به رسول خود امر نمی‌کند که فاقد این مناصب را نفس خویش بنامد[۷۷].

نتیجه دوم: آیه مباهله همچنین به روشنی بر مساوات میان رسول خدا(ص) با امیرالمؤمنین(ع) دلالت دارد که در این زمینه روایات بسیاری مؤیّد آن است که از جمله می‌توان به روایات زیر اشاره نمود:

۱. آن‌گاه که بریدة بن حصیب نزد رسول خدا(ص) از امیرالمؤمنین(ع) شکایت کرد، حضرتش به وی فرمود: «لَا تَقَعْ فِي عَلِيٍّ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ»[۷۸]؛ ای بریده، بغض علی را به دل نداشته باش؛ چراکه او از من و من از اویم.

و یا در عبارتی دیگر فرمود: «يَا بُرَيْدَةُ! لاَ تَقَعَنَّ فِي عَلِيٍّ، فَإِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدِي»[۷۹]؛ ای بریده، نسبت به علی(ع) کینه‌توزی نکن؛ چراکه او از من و من از او هستم و او پس از من ولی شماست.

۲. رسول خدا(ص) در حدیث ولایت فرمود: عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ، وَ عَلِيٌّ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي}}[۸۰]؛ علی از من است و من از علی‌ام و او پس از من سرپرست و صاحب اختیار شماست.

۳. از پیامبر اکرم(ص) درباره برخی از اصحاب حضرتش سؤال شد، پس به آن حضرت عرض کردند که درباره علی(ع) چه می‌فرمایید؟ رسول خدا(ص) در پاسخ فرمودند: «إِنَّمَا سَأَلْتَنِي عَنِ النَّاسِ وَ لَمْ تَسْأَلْنِي عَنْ نَفْسِي»[۸۱]؛ همانا درباره مردم از من سؤال کنید و درباره نفس من از من نپرسید.

۴. رسول خدا(ص) درباره خلقت خود و امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ»[۸۲]؛ من و علی از یک نور خلق شده‌ایم.

۵. در روایت دیگری آمده است: «خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ»[۸۳]؛ من و علی از یک درخت خلق شده‌ایم. و یا پیامبر فرمود: «النَّاسُ مِنْ شَجَرٍ شَتَّى، وَ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ»[۸۴].

۶. بر اساس روایتی، جبرئیل در جنگ احد درباره مساوات امیرالمؤمنین(ع) و رسول خدا(ص) پرسید که پیامبر اکرم(ص) در جواب فرمودند: «يَا جَبْرَئِيلُ، إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ. فَقَالَ جَبْرَئِيلُ: وَ أَنَا مِنْكُمَا»[۸۵]؛ ای جبرئیل، همانا او از من است و من از اویم. پس جبرئیل عرضه داشت: «و من از شما دو نفرم».

روایات در این زمینه فراوان است که به جهت رعایت اختصار به همین مقدار بسنده می‌کنیم.

نتیجه سوم: از سویی از آیه مباهله و قول و فعل رسول خدا(ص) این نتیجه به‌دست می‌آید که حضرت صدیقه طاهره(س) از همه مسلمانان و صحابه بافضیلت‌تر است، چنان‌که جمعی از عالمان سنی با استناد به حدیث شریف «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي...»، بر برتری و افضلیت حضرت صدیقه طاهره(س) بر ابوبکر و عمر تصریح کرده‌اند[۸۶]. از سویی دیگر به اجماع تمامی مسلمانان امیرالمؤمنین(ع) از حضرت فاطمه(س) افضل است، از این‌رو امیرالمؤمنین(ع) افضل از ابوبکر و عمر می‌باشد و خلافت بلافصل رسول خدا(ص) و امامت، حق مسلّم آن حضرت است. با این حال ابن روزبهان می‌گوید: لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ(ع) فِي هَذِهِ الْآيَةِ فَضِيلَةٌ عَظِيمَةٌ، وَ هِيَ مُسَلَّمَةٌ، وَ لَكِنْ لَا تَصِيرُ دَالَّةً عَلَى النَّصِّ بِإِمَامَتِهِ[۸۷]؛ برای امیرالمؤمنین علی(ع) در این آیه فضیلت بزرگی وجود دارد و این امر مسلّم است، لیکن این آیه بر نصّ به امامت ایشان دلالت ندارد!

اما وی به این نکته تفطّن ندارد که آیه بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) دلالت دارد؛ زیرا فضیلتی که براساس آیه برای امیرالمؤمنین(ع) اثبات می‌شود، برای غیر او حاصل نیست. پس آن حضرت با فضیلت‌ترین صحابه است[۸۸] و افضلیت نیز لزوماً اثبات کننده امامت است.

فخر رازی به دلالت آیه بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر مسلمانان توجه دارد، از این‌رو در این زمینه خدشه نمی‌کند. اما اشکال وی در استدلال مرحوم حمصی رازی به آیه شریفه است که با توجه به این آیه، برتری حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) را بر سایر انبیاء اثبات کرده است که در مباحث بعدی به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت، اما شاهد ما در اینجا اعتراف اهل سنّت به دلالت آیه بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر صحابه و مسلمانان است، چنان‌که زمخشری نیز به این حقیقت اعتراف کرده و می‌نویسد: وَ فِيهِ دَلِيلٌ لَا شَيْءَ أَقْوَى مِنْهُ عَلَى فَضْلِ أَصْحَابِ الْكِسَاءِ(ع)[۸۹]؛ در این آیه دلیلی وجود دارد بر اینکه هیچ چیزی محکم‌تر از اثبات فضل و برتری اصحاب کساء(ع) بر دیگران وجود ندارد.

نتیجه چهارم: از آیه مباهله و رفتار و گفتار رسول خدا(ص) پس از نزول آن نتیجه می‌گیریم که براساس دلالت آیه، حسنین(ع) فرزندان رسول خدا(ص) به شمار می‌روند و این حقیقتی است که بسیاری از بزرگان اهل تسنن به آن تصریح کرده‌اند.

پس از بررسی دلالت آیه مباهله، نوبت به نقد و بررسی اشکالات و شبهات مخالفان می‌رسد. در ادامه با طرح مناقشات وارد شده بر دلالت آیه مباهله و ارائه پاسخ مناسب به این مناقشات، بحث را پی می‌گیریم[۹۰].

واکنش‌های اهل سنت در مواجهه با حدیث مباهله

از آنجا که آیه مباهله و عملکرد پیامبر اکرم(ص) به روشنی بیانگر یکی از بزرگترین فضایل و مناقب امیرالمؤمنین(ع) است و به خوبی بر امامت و خلافت بلافصل حضرتش دلالت دارد، از این‌رو برخی پیروان مکتب سقیفه در کتمان و تحریف آن بسیار می‌کوشند. علی‌رغم آنکه به اعتراف بسیاری از عالمان بزرگ سنی این حدیث متواتر است، اما برخی نواصب با روش‌هایی متعصبانه به نفی آن پرداخته‌اند. در ادامه به برخی از تلاش‌های معاندان برای کتمان حقایق و تحریف واقعیات اشاره می‌کنیم[۹۱].

کتمان حدیث

کتمان اصل خبر

برخی سیره‌نویسان علی‌رغم پرداختن به سیره و احوالات رسول خدا(ص)، به داستان مباهله هیچ اشاره‌ای نکرده‌اند، گویا چنین واقعه‌ای در تاریخ رخ نداده است! داستان مباهله در قرآن آمده و از دلایل محکم بر نبوت خاتم الانبیاء(ص) و حقانیت دین مقدس اسلام به شمار می‌رود و با این حال چون در این قصه فضیلتی هم برای اهل بیت(ع) بیان شده است، به همین جهت حق‌ستیزان و نورگریزان کوشیده‌اند از نمایان شدن و درخشش حقیقت جلوگیری کنند. البته این پرده‌پوشی و کتمان تنها در این داستان منحصر نیست و بسیاری از حوادث مهم در زندگی رسول خدا(ص) که ارتباطی با مناقب اهل بیت(ع) داشته، در کتاب‌های مهم سیره و تاریخ منعکس نشده است.

از متون تاریخی و سیره‌های متقدم و مهمی که به داستان مباهله اشاره نکرده‌اند می‌توان سیره ابن هشام را نام برد. افزون بر آن ابن سید الناس - که یکی از محدّثان بزرگ اهل تسنن به شمار می‌رود و سنیان از وی بسیار تجلیل می‌کنند - به تبع ابن هشام در کتاب خود عیون الأثر فی المغازی و السیر از داستان مباهله ذکری به میان نیاورده است. همچنین ذهبی در تاریخ الإسلام از مباهله پیامبر اکرم(ص) با نصرانیان سخنی نگفته است.

ابن سیدالناس تعامل رسول خدا(ص) با نصرانیان نجران را چنین گزارش می‌کند: «ثُمَّ بَعَثَ رَسُولُ اللهِ(ص) خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ فِي شَهْرِ رَبِيعِ الآخِرِ أَوْ جُمَادَى الْأُولَى سَنَةَ عَشْرٍ، إِلَى بَنِي الْحَارِثِ بْنِ كَعْبٍ بِنَجْرَانَ، وَ أَمَرَهُ أَنْ يَدْعُوَهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ قَبْلَ أَنْ يُقَاتِلَهُمْ، ثَلَاثًا، فَإِنِ اسْتَجَابُوا فَاقْبَلْ مِنْهُمْ، وَ إِنْ لَمْ يَفْعَلُوا فَقَاتِلْهُمْ. فَخَرَجَ خَالِدٌ حَتَّى قَدِمَ عَلَيْهِمْ، فَبَعَثَ الرُّكْبَانَ يَضْرِبُونَ فِي كُلِّ وَجْهٍ، وَ يَدْعُونَ إِلَى الْإِسْلَامِ، وَ يَقُولُونَ: «أَيُّهَا النَّاسُ أَسْلِمُوا تَسْلَمُوا»، فَأَسْلَمَ النَّاسُ وَ دَخَلُوا فِيمَا دُعُوا إِلَيْهِ، فَأَقَامَ فِيهِمْ خَالِدٌ يُعَلِّمُهُمُ الْإِسْلَامَ، وَ كَتَبَ إِلَى رَسُولِ اللهِ(ص) بِذَلِكَ. فَكَتَبَ لَهُ رَسُولُ اللهِ(ص) أَنْ يُقْبِلَ، وَ يُقْبِلَ مَعَهُ وَفْدُهُمْ، فَأَقْبَلَ، وَ أَقْبَلَ مَعَهُ وَفْدُهُمْ، مِنْهُمْ قَيْسُ بْنُ الْحُصَيْنِ ذُو الْقَصَّةِ ... وَ أَمَرَ عَلَيْهِمْ قَيْسَ بْنَ الْحُصَيْنِ، فَرَجَعُوا إِلَى قَوْمِهِمْ فِي بَقِيَّةٍ مِنْ شَوَّالَ أَوْ فِي ذِي الْقَعْدَةِ، فَلَمْ يَمْكُثُوا إِلَّا أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ حَتَّى تُوُفِّيَ رَسُولُ اللهِ(ص)»[۹۲]؛ رسول خدا(ص) خالد بن ولید را در ماه ربیع الآخر یا جمادی الأول سال دهم، به سوی بنوحارث بن کعب در نجران فرستاد و به او دستور داد تا پیش از جنگ، آنان را سه بار به اسلام دعوت کند، آن‌گاه اگر پاسخ مثبت دادند از آنان بپذیرد و در غیر این صورت با آنها بجنگند.

خالد به سمت آنان حرکت کرد تا بر آنان وارد شد. وی سوارهایی را به محله‌های مختلف فرستاد و آنها به هر سویی رفته و اهالی آنجا را به اسلام فرامی‌خواندند و می‌گفتند: «ای مردم، اسلام بیاورید تا در امان باشید». مردم نیز اسلام آورده و در آنچه بدان دعوت شده بودند داخل می‌گشتند و خالد به میان آنها می‌رفت و اسلام را به آنان تعلیم می‌داد و این داستان را برای رسول خدا(ص) نوشت! رسول خدا(ص) نیز به وی نوشتند که به همراه هیئتی از نجرانیان بازگرد. خالد بن ولید نیز به همراه هیأتی از آنان بازگشت و قیس بن حصین ذوالقصّة یکی از اعضای آن هیأت بود... و پیامبر قیس بن حصین را به ریاست آنان گمارد. آنان در ایامی که از شوال باقی مانده بود و یا در ذوالقعده به سوی قوم خود بازگشتند و هنوز چهار ماه نگذشته بود که رسول خدا(ص) رحلت کردند.

چنان‌که مشاهده می‌شود، در این نقل هیچ اشاره‌ای به داستان مباهله وجود ندارد و داستان به گونه‌ای متفاوت با سایر منابع ذکر شده است[۹۳].

کتمان حدیث مباهله

در برخی از منابع سنیان اصل داستان، مجادله و محاجّه رسول خدا(ص) با نصرانیان بیان شده است، اما از حدیث مباهله ذکری به میان نیامده است. بخاری در تحریفی آشکار روایت حذیفه را تحت عنوان «قصه اهل نجران» در کتاب المغازی بدین صورت نقل می‌کند: «حَدَّثَنِي عَبَّاسُ بْنُ الْحُسَيْنِ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ آدَمَ، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ صِلَةَ بْنِ زُفَرَ، عَنْ حُذَيْفَةَ، قَالَ: جَاءَ الْعَاقِبُ وَ السَّيِّدُ - صَاحِبَا نَجْرَانَ - إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص)، يُرِيدَانِ أَنْ يُلَاعِنَاهُ، قَالَ: فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ: لَا تَفْعَلْ، فَوَاللَّهِ لَئِنْ كَانَ نَبِيًّا فَلَاعَنَّا، لَا نُفْلِحُ نَحْنُ وَ لَا عَقِبُنَا مِنْ بَعْدِنَا، قَالَا: إِنَّا نُعْطِيكَ مَا سَأَلْتَنَا، وَ ابْعَثْ مَعَنَا رَجُلًا أَمِينًا، وَ لَا تَبْعَثْ مَعَنَا إِلَّا أَمِينًا. فَقَالَ: لَأَبْعَثَنَّ مَعَكُمْ رَجُلًا أَمِينًا حَقَّ أَمِينٍ. فَاسْتَشْرَفَ لَهُ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ(ص)، فَقَالَ: قُمْ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ بْنَ الْجَرَّاحِ. فَلَمَّا قَامَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): هَذَا أَمِينُ هَذِهِ الْأُمَّةِ»؛ عباس بن حسین، از یحیی بن آدم، از اسرائیل، از ابواسحاق، از صلة بن زفر، از حذیفه نقل کرد که گفت: عاقب و سید - دو تن از اهالی نجران - به سوی رسول خدا(ص) آمدند و قصد مباهله با ایشان را داشتند. یکی از آنها به دیگری گفت: «این کار را نکن؛ چراکه به خدا سوگند اگر او پیامبر باشد و با ما ملاعنه کند، ما و نسل ما رستگار نخواهیم شد». گفتند: «هرچه از ما بخواهید به شما می‌دهیم. مردی امین را به همراه ما بفرست و غیر از امین کسی را با ما همراه نکن». پیامبر فرمود: «قطعاً مرد کاملا امینی را با شما همراه خواهم کرد». آن‌گاه اصحاب رسول خدا(ص) به طمع برگزیده شدن سرهای خود را بالا گرفته بودند که پیامبر فرمود: «ای ابوعبیده بن جراح! برخیز». چون وی برخاست، رسول خدا(ص) فرمود: «او امین امّت است!»

بخاری در ادامه و در سندی دیگر می‌نویسد: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا إِسْحَاقَ، عَنْ صِلَةَ بْنِ زُفَرَ، عَنْ حُذَيْفَةَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: جَاءَ أَهْلُ نَجْرَانَ إِلَى النَّبِيِّ(ص) فَقَالُوا: ابْعَثْ لَنَا رَجُلاً أَمِيناً، فَقَالَ: لَأَبْعَثَنَّ إِلَيْكُمْ رَجُلاً أَمِيناً حَقَّ أَمِينٍ. فَاسْتَشْرَفَ لَهُ النَّاسُ، فَبَعَثَ أَبَا عُبَيْدَةَ بْنَ الْجَرَّاحِ»[۹۴]؛ محمد بن بشار، از محمّد بن جعفر، از شعبه، از ابواسحاق، از صلة بن زفر، از حذیفه نقل کرد که گفت: اهل نجران به سوی رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: «مرد امینی را برای ما بفرست». پیامبر فرمود: «قطعاً مردی را به سوی شما خواهم فرستاد که امین است». پس مردم به طمع برگزیده شدن سرهای خود را بالا گرفته بودند، اما پیامبر ابوعبیده جراح را برگزید.

این روایت همان روایتی است که حاکم حسکانی به همین سند از حذیفة بن یمان در شواهد التنزیل نقل کرده است. بخاری این روایت را آورده است، اما سبب ملاعنه را بیان نکرده است. وی همچنین به نزول آیه مباهله نیز اشاره نکرده و از خروج پیامبر(ص) به همراه علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) برای مباهله سخنی به میان نیاورده است.

با مطالعه متن روایت بخاری، تحریف و تشویش در عبارات وی کاملا مشهود است. وی می‌گوید: «عاقب و سید به قصد ملاعنه آمدند، پس یکی از آنها به دیگری گفت: «این کار را نکن». چنان‌که مشاهده می‌شود، تحریف در این روایت منجر به تناقض و به هم ریختگی در ابتدا و انتهای یک جمله شده است. اگر این دو واقعاً برای ملاعنه آمده بودند، به طور حتم باید اتفاقی افتاده باشد که آنان را از این کار منصرف کرده است، امّا در روایت به این اتفاق هیچ اشاره‌ای نشده است.

ابن حجر در شرح این روایت، به صورت کاملا گزینشی به نزول آیه مبارک مباهله و خروج پیامبر اکرم(ص) به همراه اهل بیت(ع) برای ملاعنه اشاره کرده است. بخاری در ادامه روایت به نقل از نصرانیان می‌نویسد: «إِنَّا نُعْطِيكَ مَا سَأَلْتَنَا»، هر چه از ما بخواهی به تو می‌دهیم.

اما در این روایت و نیز در روایتی که حاکم حسکانی از حذیفه نقل کرده است، از درخواست چیزی توسط پیامبر اکرم(ص) سخنی به بیان نیامده است. بر اساس روایات دیگر، رسول خدا(ص) جز دعوت به اسلام و عمل به آنچه قرآن آورده، درخواست دیگری از نصرانیان نداشته است و چون نصرانیان از پذیرش اسلام خودداری کردند، پیامبر به آنها اعلان جنگ نمود و آنان در ازای پرداخت جزیه صلح کردند و پیامبر اکرم(ص) توافق‌نامه‌ای با آنان امضاء نمود. کاتب این توافقنامه حضرت امیرالمؤمنین(ع) بوده است.

بخاری به جهت کتمان فضیلت اهل بیت(ع)، حدیث مباهله را در این روایت حذف کرده و به جای آن فضیلتی برای ابوعبیده جراح جعل می‌کند! وی در این روایت ساختگی مدّعی شده است که وقتی نجرانیان فرستاده‌ای از رسول خدا(ص) درخواست کردند، پیامبر ابوعبیده را با آنان فرستاد! این در حالی است که ابن حجر روایتی را به نقل از ابن اسحاق می‌آورد که در آن تصریح شده رسول خدا(ص) حضرت امیرالمؤمنین(ع) را به سوی نجران فرستاده‌اند. وی پس از بیان این نکته در صدد رفع تعارض برآمده، می‌نویسد: «وَ قَدْ ذَكَرَ ابْنُ إِسْحَاقَ أَنَّ النَّبِيَّ(ص) بَعَثَ عَلِيّاً إِلَى أَهْلِ نَجْرَانَ لِيَأْتِيَهُ بِصَدَقَاتِهِمْ وَ جِزْيَتِهِمْ. وَ هذِهِ الْقِصَّةُ غَيْرُ قِصَّةِ أَبِي عُبَيْدَةَ، لِأَنَّ أَبَا عُبَيْدَةَ تَوَجَّهَ مَعَهُمْ، فَقَبَضَ مَالَ الصُّلْحِ وَ رَجَعَ، وَ عَلِيّاً أَرْسَلَهُ النَّبِيُّ(ص) بَعْدَ ذلِكَ يَقْبِضُ مِنْهُمْ مَا اسْتُحِقَّ عَلَيْهِمْ مِنَ الْجِزْيَةِ، وَ يَأْخُذُ مِمَّنْ أَسْلَمَ مِنْهُمْ مَا وَجَبَ عَلَيْهِ مِنَ الصَّدَقَةِ، وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ»[۹۵]؛ ابن اسحاق می‌نویسد: پیامبر علی(ع) را به سوی نجران فرستاد تا صدقات و جزیه‌های آنان را بیاورد و این داستان غیر از داستان ابوعبیده است؛ زیرا ابوعبیده با آنان رفت و وجه المصالحه را گرفت و بازگشت، درحالی‌که پیامبر پس از آن علی(ع) را فرستاد و او به میزانی که لازم بود از آنان جزیه گرفت و از کسانی که مسلمان شده بودند، صدقات واجبشان را دریافت کرد. البته خدا داناتر است.

اما بر اساس روایات دیگر، آنها وجه المصالحه‌ای پرداخت نکرده‌اند، بلکه به پرداخت جزیه تن دادند و به محتوای نامه‌ای که رسول خدا(ص) برای آنان نوشته بود ملتزم شدند. از جمله ملتزم به پرداخت دو هزار جامه در سال که هزار جامه در ماه رجب و هزار جامه در ماه صفر بدهند. ابوبکر و عمر نیز بر اساس همین قرارداد، از نصرانیان جزیه می‌گرفتند تا اینکه عثمان مقداری از آن را به آنان بخشید و در نامه‌ای نوشت: «إِنِّي قد وَضَعْتُ عَنْهُمْ مِنْ جِزْيَتِهِمْ مِائَتَيْ حُلَّةٍ لِوَجْهِ اللّٰهِ»[۹۶]؛ من از جزیه آنان به خاطر خدا، دویست جامه کسر کردم.

در روایات متعددی آمده است که نصرانیان در ایام باقی‌مانده از شوال یا ذوالقعده به محل خود بازگشتند و قرار شد دو ماه در سال، یعنی در ماه رجب و ماه صفر جزیه بپردازند. از آخر شوال تا ماه صفر سه ماه فاصله زمانی وجود دارد، از همین رو آنچه ابن حجر در جمع بین دو نقل (یعنی در سال ابوعبیده جراح و یا فرستاده شدن امیرالمؤمنین(ع)) بیان می‌کند صحیح نیست.

او می‌گوید: پیامبر اکرم(ص) ابوعبیده را به همراه هیأت نصرانیان به نجران فرستاد تا وجه المصالحه را دریافت کند، در صورتی که براساس توافق پیامبر(ص) با اهل نجران، آنها می‌بایست در ماه صفر نخستین جزیه را پرداخت می‌کردند، نه در ماه شوال یا ذوالقعده.

بنابراین روشن شد که بخاری با تصرف در روایت و تحریف آن، دچار تناقضات آشکاری شده است. علاوه بر بخاری، ابن سعد نیز در نقل داستان تصرفاتی کرده است. وی ذیل عنوان «وفد نجران» می‌نویسد: «كَتَبَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) إِلَى أَهْلِ نَجْرَانَ، فَخَرَجَ إِلَيْهِ وَفْدُهُمْ أَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلاً مِنْ أَشْرَافِهِمْ نَصَارَى، فِيهِمُ الْعَاقِبُ وَ هُوَ عَبْدُ الْمَسِيحِ... وَ دَعَاهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ، فَأَبَوْا، وَ كَثُرَ الْكَلَامُ وَ الْحِجَاجُ بَيْنَهُمْ، وَ تَلَا عَلَيْهِمُ الْقُرْآنَ، وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): «إِنْ أَنْكَرْتُمْ مَا أَقُولُ لَكُمْ فَهَلُمَّ أُبَاهِلْكُمْ». فَانْصَرَفُوا عَلَى ذلِكَ. فَغَدَا عَبْدُ الْمَسِيحِ وَ رَجُلَانِ مِنْ ذَوِي رَأْيِهِمْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) فَقَالَ: «قَدْ بَدَا لَنَا أَنْ لَا نُبَاهِلَكَ، فَاحْكُمْ عَلَيْنَا بِمَا أَحْبَبْتَ، نُعْطِكَ وَ نُصَالِحْكَ»، فَصَالَحَهُمْ عَلَى أَلْفَيْ حُلَّةٍ... وَ أَشْهَدَ عَلَى ذلِكَ شُهُوداً، مِنْهُمْ: أَبُو سُفْيَانَ بْنُ حَرْبٍ، وَ الْأَقْرَعُ بْنُ حَابِسٍ، وَ الْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ، فَرَجَعُوا إِلَى بِلَادِهِمْ، فَلَمْ يَلْبَثِ السَّيِّدُ وَ الْعَاقِبُ إِلَّا يَسِيراً حَتَّى رَجَعَا إِلَى النَّبِيِّ(ص)، فَأَسْلَمَا، وَ أَنْزَلَهُمَا دَارَ أَبِي أَيُّوبَ الْأَنْصَارِيِّ. وَ أَقَامَ أَهْلُ نَجْرَانَ عَلَى مَا كَتَبَ لَهُم بِهِ النَّبِيُّ(ص) حَتَّى قَبَضَهُ اللَّهُ»[۹۷]؛ رسول خدا(ص) به اهل نجران نامه نوشت. آن‌گاه هیأتی از آنان شامل چهارده تن از اشراف نصارا به سوی رسول خدا(ص) حرکت کردند. در میان اعضای هیأت، عاقب معروف به عبدالمسیح نیز حضور داشت... پیامبر آنان را به اسلام دعوت کرد، ولی آنان از پذیرش دعوت خودداری کردند. بحث و گفتگو میان آنان و پیامبر بالا گرفت و رسول خدا(ص) برای آنان قرآن تلاوت کرد و فرمود: «چنانچه پیشنهاد مرا نمی‌پذیرید، برای مباهله آمده شوید». آنان جهت آمده شدن برای مباهله رفتند. سحرگاهان عبدالمسیح به همراه دو تن از صاحب‌نظران نصرانی نزد رسول خدا(ص) آمدند و عرضه داشتند: رأی ما بر آن تعلق گرفته که با شما مباهله نکنیم، پس هر آنچه دوست می‌داری حکم کن تا به تو بدهیم و بر آن با شما مصالحه کنیم». پس پیامبر با آنان مصالحه کرد... .

شاهدانی بر این قرارداد شهادت دادند، از جمله ابوسفیان بن حرب، أقرع بن حابس و مغیرة بن شعبه. نصرانیان به سرزمین خود بازگشتند. طولی نکشید که سیّد و عاقب نزد رسول خدا(ص) بازگشتند و اسلام آوردند و پیامبر آنها را در منزل ابوایوب انصاری اسکان داد.

اهل نجران بر توافقنامه‌ای که پیامبر(ص) برای آنها نوشته بود عمل می‌کردند تا آنکه حضرتش رحلت کرد. چنان‌که مشاهده می‌گردد، ابن سعد نیز به حدیث مباهله و خروج رسول خدا(ص) به همراه اهل بیت(ع) برای ملاعنه با نصرانیان هیچ اشاره‌ای نکرده است.

طبری نیز در تاریخ خود در بیان وقایع سال دهم هجری بسیار مختصر به پیمان پیامبر اکرم(ص) با نصرانیان اشاره کرده، ولی از حدیث مباهله سخنی به میان نیاورده است. وی می‌نویسد: «وَ فِيهَا وَفْدُ الْعَاقِبِ وَ السَّيِّدِ مِنْ نَجْرَانَ، فَكَتَبَ لَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) كِتَابَ الصُّلْحِ»[۹۸]؛ در این سال (دهم هجری) هیأت عاقب و سید از نجران وارد شدند و رسول خدا(ص) پیمان نامه صلح با آنان نوشت.

وی درباره «خروج أمرا و عمّال صدقات» می‌نویسد: «وَ بَعَثَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ إِلَى نَجْرَانَ لِيَجْمَعَ صَدَقَاتِهِمْ وَ يَقْدَمَ عَلَيْهِ بِجِزْيَتِهِمْ»[۹۹]؛ علی بن ابی طالب(ع) را به نجران فرستاد تا صدقات آنان را جمع کند و جزیه آنان را بیش از آن اخذ کند.

این نقل با حدیثی که بخاری نقل کرده و در آن ابوعبیده به عنوان نماینده رسول خدا(ص) برای اعزام به نجران معرفی شده است تعارض دارد. امّا به هر حال در تاریخ طبری نیز حدیث مباهله مطرح نشده است و گویا در سال دهم هرگز رسول خدا(ص) با اهل بیت(ع) برای مباهله با نصرانیان خارج نشده‌اند! ابن جوزی نیز درباره حوادث سال دهم هجری و تعامل رسول خدا(ص) با نجرانیان توضیح بیشتری نمی‌دهد و می‌نویسد: «فِي سَنَةِ عَشْرٍ مِنَ الْهِجْرَةِ أَيْضاً قَدِمَ الْعَاقِبُ وَ السَّيِّدُ مِنْ نَجْرَانَ، وَ كَتَبَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ(ص) كِتَابَ صُلْحٍ»[۱۰۰]؛ در سال دهم هجرت همچنین عاقب و سید از نجران وارد شدند و رسول خدا(ص) پیمان نامه صلحی با آنان نوشت.

ابن خلدون نیز هر چند با اندکی تفصیل به نقل این داستان پرداخته است، اما او هم به حدیث مباهله اشاره نکرده است. در تاریخ ابن خلدون آمده است: «(وَ فِيهَا) قَدِمَ وَفْدُ نَجْرَانَ النَّصَارَى فِي سَبْعِينَ رَاكِباً، يُقَدِّمُهُمْ أَمِيرُهُمُ الْعَاقِبُ عَبْدُ الْمَسِيحِ مِنْ كِنْدَةَ، وَ أُسْقُفُهُمْ أَبُو حَارِثَةَ مِنْ بَكْرِ بْنِ وَائِلٍ، وَ السَّيِّدُ الْأَيْهَمُ، وَ جَادَلُوا عَنْ دِينِهِمْ، فَنَزَلَ صَدْرُ سُورَةِ آلِ عِمْرَانَ، وَ آيَةُ الْمُبَاهَلَةِ، فَأَبَوْا مِنْهَا، وَ فَرَقُوا وَ سَأَلُوا الصُّلْحَ، وَ كَتَبَ لَهُمْ بِهِ عَلَى أَلْفِ حُلَّةٍ فِي صَفَرَ وَ أَلْفٍ فِي رَجَبَ، وَ عَلَى دُرُوعٍ وَ رِمَاحٍ وَ خَيْلٍ وَ حَمْلِ ثَلَاثِينَ مِنْ كُلِّ صِنْفٍ، وَ طَلَبُوا أَنْ يَبْعَثَ مَعَهُمْ وَالِياً يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ، فَبَعَثَ مَعَهُمْ أَبَا عُبَيْدَةَ بْنَ الْجَرَّاحِ، ثُمَّ جَاءَ الْعَاقِبُ وَ السَّيِّدُ وَ أَسْلَمَا»[۱۰۱]؛ در این سال هیأتی از نصرانیان نجران با هفتاد سوار وارد شدند و فرمانده خود عاقب عبدالمسیح از قبیله کنده و اسقفشان ابوحارثه از قبیله بکر بن وائل و سید ایهم را پیشاپیش فرستادند و به دفاع از دین خود مجادله کردند. پس سوره آل عمران و آیه مباهله نازل شد و آنها از مباهله خودداری کردند، متفرق شدند و صلح طلبیدند. پیامبر برای آنها نوشت که هزار جامه در صفر و هزار جامه در رجب (به عنوان جزیه) بدهند و نیز به تعداد سی زره، سی نیزه، سی اسب و سی بُنه بپردازند. نصرانیان از پیامبر خواستند تا والی ای با آنان بفرستد تا میان آنها حکم کند، از همین رو پیامبر ابوعبیده جراح را همراه آنان فرستاد. سپس عاقب و سید بازگشتند و اسلام آوردند[۱۰۲].

تحریف حدیث

تحریف در یک اثر به معنای نقصان و زیادت در آن اثر است بدین معنا که حرف، کلمه یا جمله‌ای از یک نوشتار حذف شده یا از خارج از آن بدان اضافه گردد. در برخی منبع اهل سنت، تحریفاتی در حدیث مباهله صورت گرفته که به وضوح قابل مشاهده است خصوصا در بخش حذف که در ادامه مواردی را بیان می‌نماییم.

تحریف به نقصان (حذف)

حذف نام امیرالمؤمنین(ع) از حدیث

در برخی از منابع، حدیث مباهله نقل شده است، امّا نامی از امیرالمؤمنین(ع) به میان نیامده است! ابن کثیر در کتاب تاریخ خود، داستان مباهله را از بیهقی، از حاکم و به اسناد او از جدّ سلمة بن عبدیشوع نقل می‌کند، اما در این روایت نام امیرالمؤمنین(ع) حذف شده است. شعبی در میان اهل سنّت از عالمان بزرگ به شمار می‌رود. وی در تحریفی آشکار حدیث مسلم را پس از حذف نام امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده است.

ابوحیّان اندلسی در تفسیر بحر المحیط می‌نویسد: ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، یعنی هر یک از ما و شما فرزندانش، زنانش و جانش را برای مباهله فرامی‌خواند. ظاهر آیه آن است که نفرین و مباهله میان کسی که در آیه مخاطب «قل» قرار گرفته و کسی که با او مجادله کرده است خواهد بود و با توجه به این وجه، ابناء به حسن و حسین(ع)، نساء به فاطمه(س) و انفس به علی(ع) تفسیر می‌شود.

شعبی گوید: آیه دلالت دارد که آن به پیامبر(ص) و کسی که با او مجادله می‌کرده اختصاص دارد. این‌گونه برداشت از روایت را می‌توان براساس آنچه که در صحیح مسلم از حدیث سعد بن ابی‌وقاص آمده است استفاده نمود. در صحیح مسلم آمده است: وقتی این آیه ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) فاطمه، حسن و حسین(ع) را فرا خواند و عرض کرد: «بارالها، اینان اهل من هستند»[۱۰۳].

چنان‌که مشاهده می‌شود، شعبی حدیث مسلم را تحریف و نام امیرالمؤمنین(ع) را از آن حذف کرده است. روایت صحیح مسلم چنین است: «دَعَا رَسُولُ اللَّهِ(ص): عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً...»[۱۰۴]؛ رسول خدا(ص) علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را فراخواند.

بلاذری یکی از مورخّان بزرگ اهل سنّت در کتاب فتوح البلدان، تحت عنوان «صلح نجران» داستان را چنین نقل می‌کند: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿ذَلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآيَاتِ وَالذِّكْرِ الْحَكِيمِ * إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ - إلى قوله: - ﴿الْكَاذِبِينَ، فَقَرَأَهَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلَيْهِمَا، ثُمَّ دَعَاهُمَا إِلَى الْمُبَاهَلَةِ، وَ أَخَذَ بِيَدِ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ: اصْعَدِ الْجَبَلَ وَ لَا تُبَاهِلْهُ، فَإِنَّكَ إِنْ بَاهَلْتَهُ بُوءْتَ بِاللَّعْنَةِ. قَالَ: فَمَا تَرَى؟ قَالَ: أَرَى أَنْ نُعْطِيَهُ الْخَرَاجَ وَ لَا نُبَاهِلَهُ...»[۱۰۵]؛ خدای تعالی این آیات را نازل فرمود: ﴿ذَلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآيَاتِ وَالذِّكْرِ الْحَكِيمِ * إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ – إلی قوله: - ﴿الْكَاذِبِينَ. پس رسول خدا(ص) این آیات را بر آن دو خواند و ایشان را به مباهله دعوت کرد، درحالی‌که دست فاطمه، حسن و حسین(ع) را (برای مباهله) گرفته بود. پس یکی از آن دو به دیگری گفت: بالای کوه برو و با او مباهله نکن؛ زیرا چنانچه با او مباهله کنی دچار لعنت می‌گردی. گفت: نظر تو چیست؟ گفت: به نظر من به او خراج دهیم و با او مباهله نکنیم... .

ابن قیّم یکی از شاگردان ابن تیمیه و متعصب‌تر از اوست! وی کتابی تألیف کرده و در آن مسائل فقهی و غیر فقهی را از سیره رسول خدا(ص) استنباط کرده است. نام این کتاب زاد المعاد فی هُدی خیر العباد است. وی در این کتاب می‌نویسد: رَوَيْنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحَاكِمِ، عَنِ الْأَصَمِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ، عَنْ يُونُسَ بْنِ بُكَيْرٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ يَسُوعَ[۱۰۶]، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ يُونُسُ - وَ كَانَ نَصْرَانِيّاً فَأَسْلَمَ -: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَتَبَ إِلَى أَهْلِ نَجْرَانَ... فَلَمَّا أَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) الْغَدَ بَعْدَ مَا أَخْبَرَهُمُ الْخَبَرَ، أَقْبَلَ مُشْتَمِلاً عَلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا فِي خَمِيلٍ لَهُ، وَ فَاطِمَةُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا تَمْشِي عِنْدَ ظَهْرِهِ لِلْمُبَاهَلَةِ، وَ لَهُ يَوْمَئِذٍ عِدَّةُ نِسْوَةٍ...[۱۰۷]؛ و از ابوعبدالله حاکم، از أصمّ، از احمد بن عبدالجبار، از یونس بن بکیر، از سلمة بن یوشع، از پدرش، از جدش روایت شده است که یونس - که نصرانی بود و مسلمان شد - گفت: «همانا رسول خدا(ص) برای اهل نجران نوشت... . فردای آن روز رسول خدا(ص) صبح کرد و درحالی‌که حسن و حسین در زیر عبای کرکی بودند، برای ملاعنه آمدند و فاطمه(س) پشت سر آنها راه می‌رفت و این در حالی بود که در آن هنگام پیامبر چند زن داشت».

ابن کثیر نیز در «البدایة والنهایة»، «تفسیر» و «سیره» خود، نام امیرالمؤمنین(ع) را حذف کرده است[۱۰۸].[۱۰۹]

حذف نام حضرت فاطمه(س)

در یک روایت چنین تحریفی صورت گرفته است که نام بضعه رسول الله، حضرت زهرا(س) حذف شده است و آن روایتی است که ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق، در ترجمه عثمان بن عفان آورده است. وی می‌نویسد: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَنْبَأَ أَبُو الْفَضْلِ بْنُ الْكُرَيْدِي، أَنْبَأَنَا أَبُو الْحَسَنِ الْعَتِيقِي، أَنَا أَبُو الْحَسَنِ الدَّارَقُطْنِي، نَا أَبُو الْحُسَيْنِ أَحْمَدُ بْنُ قَاجٍ، نَا مُحَمَّدُ بْنُ جَرِيرٍ الطَّبَرِيُّ - إِمْلَاءً - نَا سَعِيدُ بْنُ عَنْبَسَةَ الرَّازِيُّ، نَا الْهَيْثَمُ بْنُ عَدِيٍّ، قَالَ: سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ فِي هذِهِ الْآيَةِ: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ قَالَ: «فَجَاءَ بِأَبِي بَكْرٍ وَ وُلْدِهِ، وَ بِعُمَرَ وَ وُلْدِهِ، وَ بِعُثْمَانَ وَ وُلْدِهِ، وَ بِعَلِيٍّ وَ وُلْدِهِ[۱۱۰]؛ ابوعبدالله محمد بن ابراهیم، از ابوالفضل بن کریدی، از ابوالحسن عتیقی، از ابوالحسن دارقطنی، از ابوالحسن احمد بن قاج، از محمد بن جریر طبری ـ بر ما املا کرد ـ که سعید بن عنبسه رازی، از هیثم بن عدی روایت کرد که گفت: از جعفر بن محمد شنیدم که از پدرش درباره آیه ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ گفت: «پیامبر به همراه ابوبکر و فرزندانش، عمر و فرزندانش، و عثمان و فرزندانش، و علی و فرزندانش آمد!»

روشن است که تمام این تلاش‌ها برای تحریف حدیث مباهله به این جهت است که این حدیث به روشنی بر مناقب اهل بیت(ع) و افضلیت امیرالمؤمنین(ع) دلالت دارد، بدین روی علاوه بر کم اهمیت جلوه دادن آن، با به‌کارگیری واژه‌هایی هم چون «قیل»، «روی» و امثال آن، در متن حدیث نیز تصرف می‌کنند.

فزون و کاستی‌هایی که در متن حدیث صورت گرفته همه در جهت کتمان حقیقت است، چنان‌که این تصرفات به حدیث مباهله محدود نمی‌شود و در حدیث «غدیر» و «منزلت» نیز چنین بازنگری‌هایی رخ داده است. البته همین امر نشان دهنده دلالت حدیث مباهله بر افضلیت امیرالمؤمنین و اهل بیت(ع) است؛ چراکه در غیر این صورت انگیزه‌ای به حذف نام امیرالمؤمنین(ع) و یا نام فاطمه زهرا(س) و یا اضافه کردن نام عایشه و حفصه در کنار حضرت صدیقه طاهره(س) وجود نداشت.

تلاش‌های نافرجام برخی متعصبان تا آنجا ادامه یافته که احادیثی به نام امامان شیعه(ع) نیز حدیث جعل می‌کنند تا دلالت آیه بر انحصار این فضیلت بر اهل بیت(ع) را با تردید مواجه سازند. با این حال روایتی را که ابن عساکر نقل می‌کند، توسط هیچ یک از مؤلّفان صحاح ستّه نقل نشده و در هیچ یک از مسانید و معاجم نیامده است، از این‌رو و بر اساس مبانی اهل سنّت، این روایت هرگز با روایاتی که احمد، مسلم، ترمذی و امثال آنان نقل کرده‌اند توان معارضه ندارد. افزون بر آنکه آن روایات به نصّ حاکم نیشابوری متواتر هستند و به اعتراف عالمانی هم چون جصّاص، ابن عربی مالکی و ابن طلحه شافعی ثابت و قطعی الصدورند. در مقابل حتی افراد متعصبی هم چون ابن تیمیه نیز به حدیث ابن عساکر اعتماد و اعتناء نمی‌کنند؛ زیرا که ابن تیمیه نیز به دروغ بودن آن آگاهی داشته است. البته سیوطی[۱۱۱]، شوکانی[۱۱۲]، و مراغی[۱۱۳] بدون اینکه به دروغ بودن آن اشاره‌ای کنند، آن را به نقل از تاریخ مدینة دمشق آورده‌اند. با این وجود آلوسی پس از نقل آن می‌نویسد: وهذا خلاف ما رواه الجمهور[۱۱۴]؛ این بر خلاف چیزی است که جمهور نقل کرده‌اند.

علاوه بر آنکه این حدیث خلاف روایات جمهور اهل سنّت است، از نظر سند و متن نیز مخدوش می‌باشد. برای اثبات این مدّعا شرح حال دو تن از راویان آن را به اجمال بررسی می‌کنیم[۱۱۵].

بررسی سندی حدیث

سعید بن عنبسه رازی

در هیچ یک از صحاح، سنن و کتب معتبر دیگر حدیثی از وی نقل نشده است؛ چراکه وی در نظر برخی مجهول و از دیدگاه برخی دیگر کذّاب است. ابن ابی‌حاتم درباره وی می‌نویسد: سَعِيدُ بْنُ عَنْبَسَةَ، أَبُو عُثْمَانَ الْخَزَّازُ الرَّازِيُّ... سَمِعَ مِنْهُ أَبِي وَ لَمْ يُحَدِّثْ عَنْهُ، وَ قَالَ: «فِيهِ نَظَرٌ»[۱۱۶]؛ سعید بن عنبسه...، پدرم از او حدیث استماع می‌کرد، اما احادیث وی را نقل نمی‌کرد و می‌گفت: «درباره شخصیت او تردید وجود دارد».

و نیز می‌نویسد: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمنِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنَ الْجُنَيْدِ، قَالَ: سَمِعْتُ يَحْيَى بْنَ مَعِينٍ، وَ سُئِلَ عَنْ سَعِيدِ بْنِ عَنْبَسَةَ الرَّازِيِّ، فَقَالَ: «لَا أَعْرِفُهُ». فَقِيلَ: إِنَّهُ حَدَّثَ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَدَّادِ حَدِيثَ وَالَانِ، فَقَالَ: «هذَا كَذَّابٌ»[۱۱۷]؛ عبدالرحمن گفت: از علی بن حسین شنیدم که از یحیی بن معین درباره سعید بن عنبسه رازی سؤال شد. وی گفت: «او را نمی‌شناسم». به او گفته شد: «وی حدیث والان را از ابوعبیده حداد نقل کرده است». یحیی بن معین گفت: «این شخص (سعید ابن عنبسه) بسیار دروغ‌گو است».

همو می‌گوید: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمنِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنَ الْجُنَيْدِ، يَقُولُ: سَعِيدُ بْنُ عَنْبَسَةَ كَذَّابٌ. سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ: كَانَ لَا يُصَدَّقُ[۱۱۸]؛ عبدالرحمن نقل کرد: از علی بن حسین شنیدم که می‌گفت: «سعید بن عنبسه بسیار دروغ‌گو است». همچنین شنیدم پدرم می‌گفت: «او راست نمی‌گوید»[۱۱۹].

هیثم بن عدی

درباره هیثم بن عدی باید گفت که تمامی رجالیان اهل سنّت بر کذّاب بودن وی اتفاق نظر دارند. ابن ابی‌حاتم درباره او می‌نویسد: سُئِلَ يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ عَدِيٍّ، فَقَالَ: «كُوفِيٌّ لَيْسَ بِثِقَةٍ، كَذَّابٌ». سَأَلْتُ أَبِي عَنْهُ، فَقَالَ: «مَتْرُوكُ الْحَدِيثِ»[۱۲۰]؛ از یحیی بن معین درباره هیثم بن عدی سؤال شد. وی گفت: «هیثم کوفی و غیر قابل اعتماد و بسیار دروغ‌گو است». از پدرم نیز درباره او پرسیدم، گفت: «حدیث وی متروک است».

ابن حجر در لسان المیزان به بررسی شخصیت وی از دیدگاه عالمان اهل سنّت پرداخته، می‌نویسد:

  1. بخاری گوید: قابل اعتماد نیست و همیشه دروغ می‌گوید.
  2. یحیی بن معین گوید: قابل اعتماد نیست و دروغ می‌گوید.
  3. ابوداوود گوید: بسیار دروغ‌گو است.
  4. نسائی و دیگران می‌گویند: حدیث او متروک است... .
  5. مدینی گوید: من به نقل چیزی از او راضی نیستم... .
  6. نسائی می‌گوید: هیثم منکر الحدیث است....
  7. ابوزرعه نیز می‌گوید: او اهمیتی ندارد.
  8. عجلی گوید: او بسیار دروغ‌گو است.
  9. ساجی گوید: وی دروغ می‌گوید.
  10. احمد گوید: او اخباری دارد و تدلیس می‌کند.
  11. حاکم و نقّاش می‌گویند: احادیث منکر و غیر قابل اعتماد را از افراد ثقه نقل می‌کند.
  12. ابن سکن، ابن شاهین، ابن جارود و دارقطنی نیز وی را در زمره ضعفا برشمرده‌اند.
  13. محمود بن غیلان گوید: احمد و یحیی و ابوخیثمه او را از اعتبار انداخته‌اند[۱۲۱].

ابن حجر در ذیل حدیثی در لسان المیزان می‌نویسد: كَذلِكَ الحَدِيثُ - لِكَوْنِ الهَيْثَمِ فِيهِ - جَمَاعَةً مِنْهُمْ كَالطَّحَاوِيِّ فِي «مُشْكِلِ الحَدِيثِ» وَ البَيْهَقِيِّ فِي «السُّنَنِ» وَ النَّقَّاشِ وَ الجَوْزَجَانِيِّ فِي مَا صَنَّفَا مِنَ المَوْضُوعَاتِ[۱۲۲]؛ به خاطر وجود هیثم در سند حدیث، عدّه‌ای آن را تکذیب کرده‌اند، از جمله طحاوی در «مشکل الحدیث»، بیهقی در «سنن» و نقّاش و جوزجانی در کتابی که درباره احادیث موضوع و جعلی نگاشته‌اند.

بنابراین روشن شد که این حدیث دروغ و جعلی است. از سوی دیگر شخص متعصبی هم چون ابن تیمیه تصریح می‌کند که در کتاب تاریخ مدینه دمشق احادیث جعلی فراوانی وجود دارد[۱۲۳]، اما جای بسی تعجب است که امثال سیوطی، شوکانی، مراغی و آلوسی بدون توجه به این حقیقت، روایت ابن عساکر را به عنوان تفسیر آیه مباهله در ذیل آن مطرح ساخته و به جعلی و کذب بودن آن اشاره‌ای نکرده‌اند. به راستی این قبیل مفسّران از طرح احادیث جعلی برای بیان مراد خداوند در قرآنچه انگیزه‌ای دارند و چه هدفی را دنبال می‌کنند؟![۱۲۴]

تحریف به زیاده (اضافه کردن)

اضافه کردن عبارت وَ نَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ

در مواردی علاوه بر حذف نام امیرالمومنین (ع)، عبارت دیگری به حدیث اضافه شده است. این تحریف تنها در روایتی که ابن شبّه از شعبی نقل می‌کند صورت گرفته است. ابن شبه نمیری در تاریخ المدینة می‌نویسد: ابوولید احمد بن عبدالرحمان قرشی، از ولید بن مسلم، از ابراهیم بن محمد فزاری، از عطاء بن سائب، از شعبی نقل کرد: هیأت نجران آمد، آن‌گاه به رسول خدا(ص) عرضه داشتند: «درباره عیسی به ما خبر بده».... فردای آن روز رسول خدا(ص) سحرگاهان حسن، حسین، فاطمه و عده‌ای از اصحاب پیامبر بیرون آمدند و نصرانیان نیز صبح زود خدمت رسول خدا(ص) رسیدند و گفتند: «ما برای ملاعنه نیامده‌ایم، لیکن نزد تو آمده‌ایم تا چیزی بر ما مقرّر کنی و ما آن را بپردازیم»[۱۲۵].

روشن است که رسول خدا(ص) تنها با اهل بیت(ع) به مباهله با نصرانیان رفته‌اند، پس اگر منظور از عبارت وَ غَدَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ وَ نَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ خروج آنها با رسول خدا(ص) برای مباهله باشد، کذب بودن خبر مسلّم خواهد بود. بر فرض قبول اینکه عده‌ای از اصحاب پیامبر(ص) همراه ایشان بودند، اما باز این سؤال پیش می‌آید که راوی به چه انگیزه‌ای نام امیرالمؤمنین(ع) را حداقل در میان آنها ذکر نمی‌کند؟

البته معلوم نیست که این تحریفات از سوی شعبی صورت گرفته یا از سوی کسانی که حدیث را از وی روایت کرده‌اند، ولی آنچه مسلّم است، تمایل شدید شعبی به بنوامیه است. پیش از این گفتیم که در تفسیر طبری، این احتمال مطرح شده که حذف نام امیرالمؤمنین(ع) به جهت دید منفی بنوامیه درباره آن حضرت بوده است[۱۲۶].

بنابراین بعید نیست که شعبی جهت تأمین نظر بنوامیه، حدیث مباهله را تحریف کرده باشد؛ چراکه وی امین آل مروان و قاضی کوفه[۱۲۷] بوده است[۱۲۸]. همچنین به عبدالملک بن مروان تقرب داشته و از ندیمان وی به شمار می‌رفته است[۱۲۹].[۱۳۰]

اضافه کردن نام «عایشه و حفصه»!

در برخی از روایات، نام عایشه و حفصه نیز به جمع همراهان رسول خدا(ص) در مباهله اضافه شده است! در السیرة الحلبیّة آمده است: نصرانیان مباهله را به فردا موکول کردند، پس صبحگاهان، تشریف آوردند درحالی‌که حسن، حسین، فاطمه و علی(ع) همراه ایشان بودند و پیامبر عرضه داشت: «بارالها، اینان اهل من هستند...».

از عمر نقل شده که به پیامبر(ص) گفت: «ای رسول خدا، اگر با آنان ملاعنه می‌کردی از میان امت دست چه کسانی را می‌گرفتی؟». پیامبر(ص) فرمود: «دست علی، فاطمه، حسن، حسین، عایشه و حفصه را می‌گرفتم». و فراز ﴿وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ بر این موضوع - یعنی اضافه کردن نام عائشه و حفصه - دلالت می‌کند[۱۳۱].[۱۳۲]

مناقشات اهل سنت بر آیه مباهله

چنان‌که پیشتر بیان شد، پس از غصب خلافت، جریان حاکم تمام تلاش خود را جهت تأویل و توجیه حقایق وحیانی به نفع حاکمیت به کار بست، از این‌رو پیروان مکتب سقیفه به جای بیان واقعیت موجود، به توجیه ماوقع پرداختند. در این فرایند، مکتب اعتزال پیش گام و پرچم دار آن بودند و اشاعره نیز این روش را نوعاً از معتزله اخذ کرده‌اند. واسطه انتقال این‌گونه مطالب از معتزله به اشاعره نیز فخر رازی است.

در این بخش ابتدا به طرح اشکالات امام معتزلیان، یعنی قاضی عبدالجبار معتزلی می‌پردازیم و در ادامه سایر مناقشات مطرح شده را بررسی خواهیم کرد[۱۳۳].

مناقشات ابن تیمیه حرانی

مراد از نفس مشابهت و مجانست میان دو نفر است نه تساوی

ابن تیمیه در منهاج السنّة می‌نویسد: گرفتن دست علیّ، فاطمه، حسن و حسین(ع) در مباهله حدیث صحیحی است که مسلم آن را از سعد بن ابی‌وقاص روایت کرده است. او در ضمن حدیثی طولانی می‌گوید: «وقتی آیه: ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص)، علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را فرا خواند و عرض کرد: «بارالها، اینان اهل من هستند».

لیکن این داستان هیچ دلالتی بر امامت و افضلیت اهل بیت ندارد و در پاسخ به سخن کسی که می‌گوید: «از آنجا که خداوند در این آیه، امیرالمؤمنین(ع) را نفس رسول خدا(ص) قرار داده ست، با توجه به اینکه اتحاد واقعی میان رسول خدا و امیرالمومنین (ع) محال است، پس نفس به معنای مساوات است. حال با عنایت به اینکه پیامبر اکرم(ص)، ولایت عام دارد، پس کسی که مساوی ایشان است نیز باید چنین باشد»، می‌گوییم: ما قبول نداریم که برای معنای «نفس»، وجهی جز مساوات وجود نداشته باشد، بلکه دلیلی اصلا بر این ادعای مساوات وجود ندارد و حمل آن بر این معنا ممتنع است؛ زیرا احدی با رسول خدا(ص) مساوی نیست، نه علی(ع) و نه غیر او. گذشته از آنچه گفته شد، این لفظ در لغت عرب نیز اقتضای مساوات ندارد. چنانچه در مواضعی از قرآن کریم نیز که این واژه به کار رفته، برداشت مساوات از آن نشده است:

  1. خدای تعالی در داستان اِفک می‌فرماید: ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُبِينٌ، چرا هنگامی که آن تهمت بزرگ را شنیدید، مردان و زنان مؤمن درباره خود گمان نیک نبردند و نگفتند این تهمتی آشکار از سوی منافقان است؟
  2. در داستان بنو اسرائیل نیز می‌فرماید: ﴿فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ، به سوی آفریننده خویش باز گردید و خودتان را بکشید و این در پیشگاه آفریدگارتان برای شما بهتر است. به عبارت دیگر برخی از شما بعضی دیگر را می‌کشند و نفس در این آیه مساوات را ثابت نمی‌کند و در واقع این‌گونه نیست که عبادت‌ کننده گوساله، با کسی که آن را عبادت نکرده مساوی باشد.
  3. همچنین است آنجا که خداوند می‌فرماید: ﴿وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ، یعنی بعضی از شما برخی دیگر را نکشید، هر چند با یکدیگر مساوی نیستند و خدای تعالی می‌فرماید: ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ، یعنی برخی از شما از بعض دیگر بدگویی نکند و بر او طعن نزده و عیب جویی نکند که این نهی شامل همه مؤمنان می‌شود که برخی از ایشان به برخی دیگر طعن نزنند، با اینکه آنها در احکام و فضیلت مساوی نیستند و ظالم هم چون مظلوم و إمام هم چون مأموم نیست.
  4. از همین باب است آیه شریفه ﴿ثُمَّ أَنْتُمْ هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ، یعنی بعضی از شما برخی دیگر را می‌کشد.

نتیجه اینکه اگر واژه نفس در آیه ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، مانند این واژه در آیه ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ... و آیه ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا و آیاتی از این قبیل باشد، باید گفت که همانگونه که در این آیات تساوی ثابت نمی‌شود، بلکه بر خلاف آن تساوی ممتنع است. از همین قبیل است ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ در این آیه نیز، عدم تساوی بیشتر دلالت دارد بر تساوی. بلکه این لفظ دلالت می‌کند بر مجانست و مشابهت میان دو نفر که با اشتراک در برخی امور تحقق می‌یابد، مانند اشتراک در ایمان؛ چراکه مؤمنان در ایمان باهم برابرند و بر این اساس مراد از نفس در آیه ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا و آیه ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ هم همین است و مانند اشتراک در دین یا اشتراک در نسب. قوم حضرت موسی نیز به همین اعتبار ﴿أَنْفُسَنَا هستند.

اما منظور از «انفسنا» و «انفسکم» در آیه: ﴿أَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، یا مردانی است که در دین و نسب از جنس ما هستند و در مقابل، مردانی که از جنس شما هستند، و یا مقصود تنها تجانس در قرابت است؛ چراکه می‌فرماید: ﴿أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ، از آن پس اولاد، زنان و مردانی را ذکر می‌کند که از این مطلب استنباط می‌شود که نزدیکان به ما، مردان، زنان، اولاد و بستگان را اراده کرده است و بر همین اساس حسن و حسین(ع) را از فرزندان، فاطمه(س) را از زنان و علی(ع) را از مردان فرا خواند و نزد پیامبر خدا(ص) در نسبت احدی نزدیکتر از این افراد نبود و آنان کسانی هستند که پیامبر کساء را بر سر آنان قرار داد و مباهله، با نزدیکانِ پیامبر حاصل می‌شود و در صورتی که با افرادی که از نظر نسب به ایشان دور هستند مباهله می‌کرد، مقصود حاصل نمی‌شد، هر چند که آن افراد نزد خداوند افضل می‌بودند. پس منظور فراخواندن نزدیکان خود بود، چنانکه پیامبر نزدیک‌ترین افراد به خود را فرامی‌خوانَد و نفوس بر نزدیکان دلسوزی می‌کند به گونه‌ای که برای غیر، دلسوزی نمی‌کند و نصرانیان می‌دانستند که حضرت محمد(ص) رسول خداست و می‌دانستند که اگر با او مباهله کنند، لعنت بر خود و نزدیکانشان نازل می‌شود، از این‌رو آنها بر خود و نزدیکانشان ترسیدند و این خوف در امتناع آنها رساتر بود و الّا انسان حاضر است که خود را به ورطه هلاکت بیافکند تا فرزندش زنده بماند و از همین دست است که پیرمردی کهن سال مرگش را اختیار می‌کند تا نزدیکانش در نعمت و ثروت باقی بمانند که از این موارد فراوان اتفاق افتاده است. به همین جهت است که پیامبر از آنها خواست که با فرزندان، زنان، مردان و نزدیکانشان حاضر شده و مباهله کنند.

نقد و بررسی

ابن تیمیه دلالت حدیث مباهله را بر امامت امیرالمؤمنین(ع) رد می‌کند، اما در کلام وی اضطراب و تهافت وجود دارد.

نخستین اشکال

در پاسخ به این اشکال که احدی با رسول خدا(ص) مساوی نیست، باید گفت که این سخن اشکالی علمی به حساب نمی‌آید و صرفاً جنبه جدلی دارد؛ زیرا منظور از مساوات امیرالمؤمنین(ع) با رسول خدا(ص) مقایسه آن دو بزرگوار با یکدیگر نیست، بلکه صرفاً بیان اشتراک ایشان در همه کمالات جز نبوت است. همه قبول دارند که پیامبر اکرم(ص) برترین آفریده خداوند است و از نظر رتبه و مقام احدی با ایشان برابر نیست، اما سخن در رتبه پس از رسول خدا(ص) است.

براساس روایت امام صادق(ع)، حضرت امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ یکی از عالمان یهودی که درباره نبی بودن حضرتش سؤال کرده بود فرمودند: «وَيْلَكَ، إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِ مُحَمَّدٍ(ص)»[۱۳۴]؛ وای بر تو! من بنده‌ای از بندگان محمد هستم.

برپایه این حدیث، امیرالمؤمنین(ع) خود را تابع رسول خدا(ص) معرفی می‌کند و مسلّم است که در رتبه ایشان قرار ندارد، امّا این بدان معنا نیست که وجود کمالات رسول خدا(ص) در امیرالمؤمنین(ع) ممتنع باشد، بلکه بر اساس ادلّه فراوان، امیرالمؤمنین(ع) با رسول خدا(ص) در تمام کمالات جز نبوت مساوی هستند. برخی از این دلایل را ذیل عنوان «نتیجه استدلال به آیه مباهله و قول و فعل پیامبر» بیان کردیم و در اینجا ضمن یادآوری برخی از آنها، ادله دیگری نیز ارائه می‌کنیم. رسول خدا(ص) درباره امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدِي»؛ علی از من است و من از اویم، و او پس از من صاحب اختیار شماست و در داستان سوره توبه فرمودند: «لَا يُؤَدِّيَ عَنِّي إِلَّا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي»[۱۳۵]؛ رسالت مرا ادا نمی‌کند جز خودم یا مردی از خودم.

و یا اینکه پیامبر به هیأت ثقیف فرمودند: «لَتُسْلِمُنَّ أَوْ لَأَبْعَثَنَّ رَجُلًا مِنِّي - أَوْ قَالَ: مِثْلَ نَفْسِي - فَلَيَضْرِبَنَّ أَعْنَاقَكُمْ وَ لَيَسْبِيَنَّ ذَرَارِيَّكُمْ وَ لَيَأْخُذَنَّ أَمْوَالَكُمْ. قَالَ عُمَرُ: فَوَ اللَّهِ مَا اشْتَهَيْتُ الْإِمَارَةَ إِلَّا يَوْمَئِذٍ فَجَعَلْتُ أَنْصِبُ صَدْرِي لَهُ رَجَاءَ أَنْ يَقُولَ: هَذَا، فَالْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فَأَخَذَ بِيَدِهِ، ثُمَّ قَالَ: هُوَ هَذَا، هُوَ هَذَا»[۱۳۶]؛ یا تسلیم شوید و یا اینکه مردی از خود ـ یا فرمود: مثل خودم ـ می‌فرستم که گردنتان را می‌زند و فرزندانتان را اسیر می‌کند و اموالتان را می‌گیرد. عمر گفت: من هرگز آرزوی فرماندهی نداشتم جز آن روز، از این‌رو سینه خود را سپر کردم به امید اینکه پیامبر مرا انتخاب کند. آن‌گاه پیامبر به سوی علی(ع) توجّه کرد و دست ایشان را گرفت و فرمود: «منظورم این است، منظورم این است».

رسول اکرم(ص) در جای دیگری، حضرت امیرالمؤمنین(ع) را در جایگاه خویش قرار داد، آن‌گاه که فرمود: «إِنَّ مِنْكُمْ رَجُلًا مَنْ يُقَاتِلُ عَلَى تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى تَنْزِيلِهِ، فَاسْتَشْرَفَ لَهَا الْقَوْمُ، وَ فِيهِمْ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ. قَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَنَا هُوَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عُمَرُ: أَنَا هُوَ؟ قَالَ: لَا. ثُمَّ قَالَ: وَ لَكِنْ خَاصِفُ النَّعْلِ. وَ كَانَ أَعْطَى عَلِيّاً نَعْلَهُ يَخْصِفُهَا»[۱۳۷]؛ همانا در میان شما کسی است که براساس تاویل قرآن می‌جنگد، چنان‌که من بر تنزیل آن جنگیدم. آن‌گاه ابوبکر، عمر و غیر آن دو سرهای خود را به طمع برافراشته بودند و هر یک می‌گفتند: آن کس منم؟ پیامبر فرمود: «خیر»، سپس فرمود: «آن شخص وصله‌کننده کفش است». این سخن پیامبر در حالی بود که پیامبر کفشش را به علی داده بود و ایشان آن را وصله می‌زد.

پس مساوی بودن امیرالمؤمنین(ع) با رسول خدا(ص) در کمالات موضوعی است که آیات قرآن و روایات رسول خدا(ص) بر آن دلالت دارند. پس اگر خدا و رسولش چنین می‌گویند، آیا وظیفه ما غیر از اطاعت و پیروی است؟

اشکال دوم:

اما در پاسخ به این اشکال ابن تیمیه که با استناد به برخی آیات قرآن مدعی شده که براساس لغت عرب، واژه «نفس» بر مساوات دلالت ندارد و مراد از آن در آیه کسی است که به واسطه خویشاوندی با پیامبر ارتباط دارد، باید گفت:

  1. اولا: باید از وی پرسید آیاتی که در آن آیات، «نفس» و «اقرباء» در مقابل هم به کار رفته‌اند را چگونه معنا می‌کند؟! مثلا خدای تعالی می‌فرماید: ﴿قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا[۱۳۸] و در جای دیگر می‌فرماید: ﴿إِنَّ الْخَاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَأَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ[۱۳۹]. در این دو آیه، «نفس» در مقابل «أهل» به کار رفته است، پس نمی‌توان گفت مراد از «نفس» خانواده و خویشاوندان نزدیک فرد است. البته «نفس» در این آیات به معنای حقیقی آن استعمال شده است، اما در آیه مباهله بر وجه مجاز درباره کسی به کار رفته که به منزله خود پیامبر است و گفتیم در مجاز، أقرب المجازات مقدم است و آن مساوات می‌باشد، در نتیجه علی(ع) نفس پیامبر(ص) است و در کمالات با ایشان مساوی است[۱۴۰].
  2. ثانیا: کلمه "نفس" در لغت دو معنای اصلی دارد: یکی به معنای روح و دیگری به معنای ذات و حقیقت یک چیز است. وقتی گفته می‌شود: نفس فلانی از بدنش خارج شد، مقصود، معنای اول است و هنگامی که گفته می‌شود: فلانی نفس خود را هلاک کرد، معنای دوم مراد است[۱۴۱]. واژه نفس در آیاتی که ذکر شد به معنای ذات و هویت انسانی است، ولی با قرینه معلوم است که خود افراد مراد نیستند، بلکه افراد دیگری مرادند، مضافاً بر اینکه خویشاوندی و هم‌آیینی به علی(ع) اختصاص نداشت. بنابراین، اختصاص او در شرکت دادن در مباهله جز به دلیل شخصیت برجسته، ممتاز و تعیینن کننده‌اش نبوده است[۱۴۲].

عدم دلالت داستان مباهله بر امامت و افضلیت اهل بیت

آیه مباهله سال دهم نازل شده است. هیأت نجران زمانی وارد مدینه شد که از عموهای پیامبر(ص) تنها عباس باقی مانده بود و عباس از پیشی‌گیرندگان نخستین نبود و همانند علی(ع) نزد رسول خدا(ص) جایگاه و منزلت نداشت. امّا در میان عموزادگان آن حضرت نیز کسی به مانند علی(ع) وجود نداشت؛ چراکه کسانی هم چون، جعفر (برادر بزرگوار علی بن ابی طالب(ع)) پیش از آن شهید شده بود. مباهله به هنگام ورود هیأت نجران در سال نهم و یا دهم هجری اتفاق افتاد و این در حالی است که شهادت جعفر سال هشتم و در جنگ موته اتفاق افتاده بود. بنابراین فقط علی(ع) برای مباهله انتخاب شد و انتخاب شدن ایشان برای مباهله بدان جهت بود که در میان نزدیکان پیامبر(ص) جایگزینی برای ایشان نبود. اما این مساله موجب نمی‌شود که او در چیزی با پیامبر(ص) مساوی باشد. همچنین موجب نمی‌شود که او مطلقاً از سایر صحابه افضل باشد، بلکه در مباهله برای او نوعی فضیلت بود و آن فضیلت، میان او، فاطمه، حسن و حسین(ع) مشترک است و همین نشان‌گر این است که جریان مباهله از خصائص امامت نمی‌باشد؛ چراکه خصائص امامت برای زنان ثابت نمی‌شود. اینکه شخصی در میان افراد باشد که پیامبر به همراه او مباهله کرده مقتضی آن نیست که آن شخص از همه صحابه با فضلیت‌تر باشد، چنان‌که موجب نمی‌شود که فاطمه، حسن و حسین(ع) از همه صحابه با فضیلت‌تر باشند[۱۴۳].

همراهی اهل بیت با پیامبر از باب استجابت دعا نبود

ابن تیمیه در اشکالی دیگر می‌نویسد: اما در پاسخ به اینکه: «اگر کسی غیر از اهل بیت در استجابت دعا در برابری با پیامبر، از اهل بیت، برتر بود، قطعاً خداوند به پیامبر دستور می‌داد که او را با خود همراه کند؛ زیرا اینجا مکانی است که به او نیاز است»، می‌گوییم: مقصود از همراهی آنان اجابت دعا نبود؛ زیرا دعای رسول خدا(ص) به تنهایی کافی است و اگر منظور از دعوت ایشان استجابت دعای پیامبر بود، در این صورت باید همه مؤمنان را فرا می‌خواند و با آنان دعا می‌کرد، چنانکه پیامبر به همراه آنان طلب باران می‌کرد و با مهاجران تنگ‌دست و فقیر به فتوحات می‌پرداخت و می‌فرمود: «یاری نمی‌شوید و یا روزی نمی‌خورید مگر به واسطه ضعفای خود، دعا، نماز و اخلاص آنان!» و روشن است که اگر چه دعای ایشان مستجاب است، اما کثرت دعا برای اجابت رساتر است، لیکن از آنجا که منظور از دعوت کسانی که پیامبر برای مباهله فرا خواند، اجابت دعای ایشان نبود، بلکه به جهت مقابله میان خویشاوندان دو طرف بود، لذا خدای متعال به همراهی کردن نزدیکان آن حضرت با پیامبر امر کرد و ما به ضرورت می‌دانیم که اگر پیامبر(ص) ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، ابی بن کعب، معاذ بن جبل و دیگران را هم برای مباهله فرا می‌خواند، آنان به جهت استجابت دستور پیامبر بزرگ‌ترین مردم بودند و دعای آنان و غیر آنان در اجابت دعا رساتر بود، لیکن خدای سبحان امر به همراهی آنان با پیامبر نکرده است؛ زیرا خواست خداوند با دعوت آنان محقق نمی‌شد؛ چراکه خواست خدا این بود که نصرانیان کسانی را بیاورند که به طور طبیعی نسبت به آنها دلسوزترند، مانند فرزندانشان، زنانشان و مردانشان که نزدیک‌ترین افراد به آنها هستند. پس اگر پیامبر(ص) افرادی غیر از بستگان خود را فرا می‌خواند و آنها نیز با همان گروه و غیر از بستگان و نزدیکان خود می‌آمدند، نزول لعنت و عذاب با آن بیگانگان بر آنان سخت نمی‌شد، چنان‌که نزول آن با حضور نزدیکان آنها برایشان سخت می‌گشت. پس طبع بشر این‌گونه است که بر نزدیکان خود بیش از بیگانگان بیم دارد، پس پیامبر(ص) امر شد که نزدیکانش را دعوت کند و آنان نیز نزدیکان خود را دعوت کنند.

مردم نیز به هنگام مقابله هر گروهی با گروه دیگر می‌گویند که: فرزندان و زنانتان را نزد ما گرو بگذارید. پس اگر یکی از دو گروه بیگانه‌ای را گرو بگذارد، آنان راضی نمی‌شوند و چنان‌که اگر پیامبر(ص) بیگانگان را فرا می‌خواند، گروه مقابله کننده با ایشان راضی نمی‌شدند. همین امر طبیعی است که لزوم با فضیلت‌تر بودن خانواده آن مرد در نزد خداوند آن‌گاه که با اهل خود، با گروهی که با اهلشان آمده‌اند مقابله می‌کند را مورد تردید قرار می‌دهد. پس روشن شد که در آیه اصلا دلالتی بر سخن رافضی ندارد.

و از آنچه گفتیم روشن می‌شود که ﴿نِسَاءَنَا اختصاص به فاطمه(س) ندارد بلکه اگر پیامبراکرم هر یک از دخترانش را هم فرا می‌خواند در این مورد در جایگاه او بود لکن در آن هنگام غیر از فاطمه(س) دختری نداشت؛ زیرا رقیّه، ام کلثوم و زینب پیش از آن رحلت کرده بودند.

پس همین‌طور ﴿أَنْفُسَنَا اختصاص به علی(ع) ندارد بلکه آن به صیغه جمع است، چنان‌که ﴿نِسَاءَنَا به صیغه جمع است و همین طور است ﴿أَبْنَاءَنَا که آن نیز صیغه جمع است. از این‌رو پیامبر حسن و حسین ((ع)) را فرا خواند؛ چراکه غیر از ایشان کسی نبود که با پیامبر نسبت فرزندی داشته باشد و هر چند که ابراهیم در آن زمان موجود بود، اما خردسالی بود که فراخواندن او ممکن نبود[۱۴۴].

آنچه ذکر شد، تمام اشکال‌های ابن تیمیه در مسأله مباهله بود. در کلام وی چند نکته در خور توجه است که پیش از پرداختن به نقد مناقشات وی، آنها را یادآور می‌شویم:

  1. نکته یکم: اعتراف به صحت حدیث مباهله. ابن تیمیه در این عبارات به صراحت بر صحت حدیث تأکید می‌کند و این موضوع ردّی است بر اهل سنّتی که در صحت حدیث تشکیک کرده‌اند و از آنجا که شخص متعصبی هم چون ابن تیمیه به صحت حدیث اعتراف کرده است، پس صدور آن از پیامبر اکرم(ص) ثابت می‌شود.
  2. نکته دوم: اعتراف به اختصاص جریان مباهله به اهل بیت(ع). این نکته نیز ردّی بر مخالفان اهل بیت(ع) است که با تحریف حدیث، به حذف نام امیرالمؤمنین(ع) یا افزودن نام دیگران اقدام نموده‌اند.
  3. نکته سوم: از سویی اعتراف به اینکه اهل بیت(ع) همان کسانی هستند که پیامبر کساء را بر سر ایشان قرار داد. این نکته در رد ادعای کسانی است که معتقدند غیر از اهل بیت(ع)، افراد دیگری داخل در مصداق اهل بیت هستند. از سویی دیگر این سخن ابن تیمیه نیز بر تناقض‌گویی وی دلالت دارد؛ زیرا وی در جایی دیگر از منهاج السنّة ادّعا کرده است که بر اساس سیاق آیه تطهیر، زنان پیامبر(ص) نیز در مصداق اهل بیت داخلند!
  4. نکته چهارم: اعتراف به اینکه آیه مباهله نوعی فضیلت برای امیرالمؤمنین(ع) محسوب می‌شود[۱۴۵].
نقد و بررسی

ابن تیمیه چنین ادعا می‌کند که: «دعوت از اهل بیت(ع) صرفاً به جهت قرابت آنها با پیامبر(ص) بوده است». وی مدّعی است که استعانت برای دعا معنا ندارد؛ زیرا دعای رسول خدا(ص) به تنهایی کفایت می‌کند. اما این ادعای وی اجتهاد در مقابل نص است؛ زیرا براساس روایات، رسول خدا(ص) از اهل بیت درخواست کردند که به هنگام دعای حضرتش ایشان آمین بگویند، از همین رو اسقف نجران نیز این حقیقت را درک کرد و به همین جهت گفت: «من چهره‌هایی را می‌بینم که اگر خداوند بخواهد کوهی را از جا برکَنَد، آن را به واسطه ایشان برمی کند»[۱۴۶].

او همچنین مدعی است که: دعوت پیامبر از اهل بیت(ع) به منظور اجابت دعای آن حضرت نبود، بلکه به جهت مقابله میان اهل پیامبر با نصرانیان بود و مقصود از این کار آن بود که نصرانیان با کسانی بیایند که نسبت به آنها دلسوزند.

اما ـ چنان‌که دهلوی می‌گوید ـ این سخن کلام ناصبیان است و اهل سنت هرگز چنین ادعایی ندارند[۱۴۷]، افزون بر آن ابن تیمیه نیز در اینجا دچار تناقض گویی شده است و کلام او اضطراب دارد؛ زیرا اگر به کار بردن تعبیر «نفس» صرفاً به جهت قرابت بود، رسول خدا(ص) نزدیکان زیادی - اعم از مرد و زن - داشت که در رأس آنها می‌توان از عباس و فرزندان او نام برد. همچنین رسول خدا(ص) می‌بایست عده‌ای از بنوهاشم را فرا می‌خواند. این موضوع باعث شده تا ابن تیمیه کلام خود را نقض و اعتراف کند که افراد دعوت شده نسبت به دیگران مزیّت و خصوصیّت ویژه‌ای داشته‌اند و دعوت اهل بیت(ع) صرفاً به جهت قرابت ایشان نبوده است. همان‌طور که اشاره شد، وی درباره عدم دعوت از عباس می‌گوید: وَ الْعَبَّاسُ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّابِقِينَ الْأَوَّلِينَ، وَ لَا كَانَ لَهُ بِهِ اخْتِصَاصٌ كَعَلِيٍّ. وَ أَمَّا بَنُو عَمِّهِ فَلَمْ يَكُنْ فِيهِمْ مِثْلُ عَلِيٍّ؛ و عباس از پیشی‌گیرندگان نخستین به اسلام نبود و مانند علی(ع) نزد پیامبر خصوصیت نداشت. اما در میان عموزادگان پیامبر نیز کسی مانند علی نبود.

چنان‌که می‌بینیم، ابن تیمیه در این مقام مجبور شده است به برتری دیگری غیر از خویشاوندی امیرالمؤمنین(ع) اذعان و اعتراف کند و این نقض کلام خود اوست که می‌گوید دعوت از اهل بیت(ع) صرفاً به جهت مقابله اهل بیت با اهل نجران بوده است. وی در جای دیگر می‌گوید: فَتَعَيَّنَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ. وَ كَوْنُهُ تَعَيَّنَ لِلْمُبَاهَلَةِ، إِذْ لَيْسَ فِي الْأَقَارِبِ مَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ؛ پس علی(ع) برای مباهله متعیّن شد و متعیّن شدن ایشان برای مباهله، بدان جهت بود که در میان نزدیکان پیامبر(ص) کسی که چنان مقامی داشته باشد وجود نداشت.

و بالاخره وی به ناچار تصریح می‌کند که: بَلْ لَهُ بِالْمُبَاهَلَةِ نَوْعُ فَضِيلَةٍ؛ بلکه مباهله برای وی نوعی فضیلت برتری بود. اگر چنین است، پس لزوماً در مباهله باید شخص مباهله کننده دارای مقامی باشد که به واسطه آن از دیگران ممتاز گردد و آن را بر دیگران مقدم سازد که این مقام برای امیرالمؤمنین(ع) ثابت شد، به جهت آنکه خداوند به رسولش دستور داد از او به عنوان نفسش تعبیر کند و مقصود ما از استدلال به آیه مباهله نیز همین بود. پس با اثبات فضیلت برای امیرالمؤمنین(ع)، مقصود ما حاصل می‌گردد.

افزون بر آن، شرکت اهل بیت(ع) در مباهله بدون تردید شاهدی است بر صدق نبوت رسول خدا(ص)، چنان‌که خدای تعالی در چند آیه از قرآن کریم به این حقیقت اشاره کرده است. از جمله می‌فرماید: ﴿أَفَمَنْ كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ[۱۴۸] و یا می‌فرماید: ﴿وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ[۱۴۹].

بنابراین روشن است که اهل بیت(ع) و به ویژه امیرالمؤمنین(ع) شاهدی بر صدق ادعای رسالت پیامبر اکرم(ص) و اثبات کننده نبوت آن حضرت است.

و بالاخره آخرین اشکال وی آن است که شرکت در مباهله اختصاص به امیرالمؤمنین(ع) ندارد و حضرت صدیقه طاهره، امام مجتبی و حضرت سیدالشهداء(ع) نیز با ایشان در این فضیلت مشترکند. این اشکال در بحث آیه تطهیر نیز مطرح شد و در پاسخ گفتیم که این مشارکت هرگز به استدلال ما لطمه نمی‌زند و ابن تیمیه یا از این موضوع غافل است و یا تغافل می‌کند.

شکی نیست که شرکت در مباهله از خصائص اهل بیت(ع) است و شیعه هرگز آن را از خصائص امیرالمؤمنین(ع) نمی‌شمارد، اما محل نزاع ما خلافت بلافصل رسول الله(ص) است و امر دائر میان امیرالمؤمنین(ع) و ابوبکر است و اگر ثابت شود که امیرالمؤمنین(ع) افضل از ابوبکر است، استدلال ما تمام خواهد بود. مسلّماً شرکت امیرالمؤمنین(ع) در مباهله یکی از شواهد افضلیت امیرالمؤمنین(ع) بر سایر صحابه است. افزون بر آنکه مشارکت حضرت صدّیقه طاهره و حسنین(ع) استدلال شیعه را تقویت می‌کند؛ زیرا مباهله یکی از دلایل قطعی أفضلیت دخت نبی اکرم و حسنین(ع) از سایر صحابه - به جز امیرالمؤمنین(ع) - است. بنابراین براساس آیه مباهله و گفتار و رفتار رسول خدا(ص)، به روشنی امامت و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(ع) اثبات می‌شود[۱۵۰].

مناقشه قاضی ایجی و جرجانی

میرشریف جرجانی در شرح مواقف ابتدا به نقل تقریر شیعه از آیه مباهله به عنوان یکی از ادله افضلیت امام علی (ع) پرداخته و می‌نویسد: بر اساس اعتقاد شیعه مراد خداوند در این آیه از فقره «انفسنا» پیامبر(ص) نیست؛ زیرا انسان خویشتن را دعوت نمی‌کند، بلکه مراد از آن علی(ع) است چرا که از منظر ایشان اخبار صحیح و روایات قطعی نیز بر این امر دلالت دارد که بر اساس آنها پیامبر، علی را به این عنوان فرا خوانده است در حالی‌ که نفس علی در حقیقت نفس محمد(ص) نیست. پس مراد مساوات در فضل و کمال است و در فضیلت نبوت عمل به آن را ترک کرده و در باقی کمالات حجت باقی می‌ماند. پس علی(ع) در همه فضایل غیر از نبوت با پیامبر(ص) مساوی است، در نتیجه او از همه امت با فضیلت‌تر است.

وی در ادامه چنین می‌گوید: نمی‌تواند مراد از ﴿أَنْفُسَنَا تنها علی باشد، بلکه همه اقرباء و خدمت گزاران پیامبر(ص) - که عرفاً به منزله نفس پیامبر تلقی می‌شوند - در این عنوان داخلند و صیغه جمع در آیه بر این امر دلالت دارد. دلیل ما بر عدم اختصاص واژه ﴿أَنْفُسَنَا به امیرالمؤمنین نیز صرفاً به جهت به کار رفتن صیغه جمع در آیه است.[۱۵۱]. قاضی ایجی نیز در این اشکال با جرجانی موافق و همراه است.

نقد و بررسی

هر چند به باور ایجی و جرجانی، اخبار و روایاتی که دلالت دارند بر اینکه مراد از ﴿أَنْفُسَنَا حضرت علی(ع) است صحیح و از نظر محدّثان قطعی‌الصدورند، با این حال تعصب اآنها مانع از پذیرش حق اشده و آنها به جای پذیرش واقعیت، با تمسک به دلایل واهی اختصاص این فضیلت را به امیرالمؤمنین(ع) نفی می‌کنند. از این رو سخن ایشان به چند دلیل قابل قبول نیست:

  1. براساس روایات صحیح و روشن، رسول خدا(ص) با عمل خویش آیه را این چنین تفسیر کرده‌اند که مراد خداوند از ﴿أَنْفُسَنَا در آیه تنها امیرالمؤمنین(ع) است، در نتیجه هیچ استدلالی نمی‌تواند در مقابل تفسیر پیامبر ایستادگی کند.
  2. شواهد قرآنی فراوان وجود دارد که در آیاتی از قرآن صیغه جمع به کار رفته است، اما مراد خداوند فردی واحد است. در اینجا نیز هر چند صیغه جمع به کار رفته است، اما بر اساس تفسیر رسول خدا(ص) مراد فردی واحد است. پس اگر پیامبر اکرم(ص) فقط اهل بیت(ع) را با خود همراه کند، احدی حتی عباس عموی خود را برای مباهله با خود بیرون نبرد، چگونه می‌توان ادعا کرد که مراد از ﴿أَنْفُسَنَا همه خویشاوندان و خدمت گزاران پیامبر هستند؟
  3. ایجی و جرجانی مدّعی هستند مراد از ﴿أَنْفُسَنَا خویشاوندان و خدمت‌گزاران پیامبر هستند، ولی مدّعی نیستند که شیخین نیز در این فضیلت شرکت دارند. پس حتی اگر بپذیریم همه أقرباء و خدمت گزاران پیامبر(ص) مصداق ﴿أَنْفُسَنَا هستند، باز هم افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از شیخین مسلّم و ثابت است؛ زیرا که نزاع بر سر خلافت بلافصل پیامبر است به اینکه خلیفه پس از رسول خدا(ص) میان ابوبکر است یا امیرالمؤمنین(ع)؟ و اگر ثابت شود که امیرالمؤمنین(ع) افضل از ابوبکر است، استدلال شیعه تمام خواهد بود و فرقی نمی‌کند که همه خویشاوندان و خدمت گزاران مصداق ﴿أَنْفُسَنَا باشند، یا تنها امیرالمؤمنین(ع) مراد خداوند باشد. در هر صورت شیخین از این فضیلت محرومند![۱۵۲]

مناقشات فخر رازی با استناد به سخن حمصی رازی

فخررازی هر چند خود، دلالت آیه مباهله بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از صحابه رسول الله را پذیرفته و در آن خدشه نکرده است، اما اشکال به آیه را متوجه شیخ «محمود بن حسن حمصی رازی» ـ از علمای شیعه در ری ـ کرده؛ چراکه مرحوم حمصی با استناد به آیه مباهله، افضلیت امیرالمؤمنین(ع) بر تمام انبیاء(ع)، جز خاتم الأنبیاء(ص) را ثابت می‌کند. از همین رو در این بخش، ضمن نقل کامل عبارت فخر رازی، به بررسی کلام وی می‌پردازیم. او در تفسیر خود، پس از بیان اجمالی داستان مباهله و اشاره به دلالت آیه بر اینکه حسنین(ع) فرزندان رسول خدا(ص) هستند، می‌نویسد: در ری مردی است که به او محمود بن حسن حمّصی گفته می‌شود. وی معلم شیعیان امامیه بوده و معقتد است که علی(ع) از همه پیامبران - جز پیامبر خاتم(ص) - بافضیلت‌تر است. وی می‌گوید آنچه بر این سخن دلالت دارد فراز ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ در آیه مباهله است و مراد از ﴿أَنْفُسَنَا محمد(ص) نیست؛ زیرا انسان خود، خویشتن را دعوت نمی‌کند، بلکه مراد از آن کسی غیر از پیامبر(ص) است و اجماع بر این مطلب اقامه شده است که وی همان علی بن ابی طالب (ع) عنه است. پس آیه دلالت دارد که نفس علی(ع) همان نفس محمد(ص) است و البته مراد این نیست که این نفس عیناً همان نفس باشد. پس منظور آن است که این نفس مثل آن نفس است و این امر مقتضی مساوات آن دو بزرگوار در تمام وجوه است و در عمل به این عموم، نبوت و برتری تخصیص می‌خورد؛ زیرا دلایلی وجود دارد بر اینکه محمد(ص) پیامبر است و علی(ع) نیست. و نیز به خاطر انعقاد اجماع بر افضلیت محمد(ص) از علی(ع) برتری پیامبر(ص) بر علی(ع) ثابت می‌شود. پس غیر از این دو جهت عموم مساوات میان پیامبر و امیرالمؤمنین(ع) ثابت می‌شود و تمامی وجوه تشابه باقی می‌ماند که در آن دو بزرگوار مشترک است. همچنین اجماع مسلمانان دلالت دارد که محمد(ص) برتر و افضل از سایر پیامبران(ع) است، پس لازم می‌آید که علی(ع) نیز از سایر پیامبران افضل باشد و این وجه استدلال او به ظاهر این آیه است.

حمصی سپس می‌گوید: حدیثی که نزد موافق و مخالف مقبول است، استدلال به این آیه را تأیید می‌کند و آن سخن رسول خدا(ص) است که فرمود: «هرکس می‌خواهد علم آدم، طاعت نوح، خلّت ابراهیم، هیبت موسی و همدمی عیسی را ببیند، پس در علی بن ابی طالب بنگرد». پس این حدیث دلالت دارد بر اینکه آنچه در یکایک انبیاء وجود دارد، در علی(ع) جمع شده است و این خود دلالت دارد بر اینکه علی(ع) از همه پیامبران - جز محمد(ص) ـ افضل است.

و اما سایر شیعیان ـ از گذشته تا به امروز ـ به این آیه استدلال کرده‌اند که از سویی علی مثل نفس پیامبر است - مگر آنکه دلیل تخصیص بخورد ـ و از سویی دیگر نفس پیامبر از صحابه بافضیلت‌تر است، پس لازم می‌آید که نفس علی(ع) نیز از سایر صحابه افضل باشد.

فخر رازی پس از نقل کلام حمصی چنین می‌گوید که آنچه گفته شد تقریر کلام شیعه ذیل این آیه بود چنانچه در میان مسلمانان بر افضلیت محمد(ص) از سایر انبیاء اجماع وجود دارد، همین‌طور - قبل از پیدا شدن این مرد- در میان مسلمانان اجماع بوده است که نبی بر غیر نبی برتری دارد. از طرفی نیز همه بر پیامبر نبودن علی(ع) اجماع دارند، در نتیجه یقین حاصل می‌شود بر اینکه از سویی چنان‌که برتری نبوت درباره محمد(ص) تخصیص خورده است، همان‌طور در حق سایر انبیاء(ع) نیز تخصیص می‌خورد[۱۵۳].[۱۵۴]

نقد و بررسی سخن حمصی

استدلال مرحوم حمصی دو مقدمه دارد:

  1. نخست اینکه رسول خدا(ص) از همه انبیاء افضل است. این مقدمه از ضروریات دین است و احدی نمی‌تواند در آن مناقشه کند.
  2. مقدمه دوم اینکه علی(ع) در همه کمالات با رسول خدا(ص) مساوی است. فخر رازی این مقدمه را نیز پذیرفته و سایر سنیان هم نتوانسته‌اند به طور جدی به این مطلب اشکال کنند.

این دو مقدمه با این کبرا که مساویِ افضل، افضل است، به طور قهری این نتیجه را به دست می‌دهد که امیرالمؤمنین(ع) از سایر انبیاء - جز پیامبر اکرم(ص) - افضل است. پس استدلال مرحوم حمصی بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از جمیع پیامبران پیشین تمام و غیر قابل مناقشه است. اما فخر رازی نمی‌تواند این حقیقت را بپذیرد؛ چراکه پذیرش آن به معنای قبول امامت و ولایت الهی حضرت امیرالمؤمنین(ع) خواهد بود.

فخر رازی نه در مقدمات استدلال و نه در ترتّب نتیجه بر آن دو مقدمه مناقشه نکرده و البته بر طبق مبنای علمی نمی‌تواند مناقشه کند، از همین رو مدّعی می‌شود که نتیجه برهان با اجماع مسلمانان ناسازگار است. وی ادعا کرده است که مسلمانان بر افضلیت نبی از غیر نبی اجماع دارند، اما در میان مسلمانان هرگز چنین اجماعی وجود ندارد؛ زیرا شیعیان - که در زمره امت اسلامی هستند - امیرالمؤمنین(ع) را در عین پیامبر نبودن از همه انبیاء پیشین افضل می‌دانند. مرحوم شیخ مفید در این باره رساله‌ای دارد که امیرالمؤمنین(ع) از سایر انبیاء - جز محمد(ص) - افضل می‌داند.

مرحوم حمصی رازی که به افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر انبیاء معتقد است خود نیز در زمره مسلمانان است، پس اساساً بر خلاف ادعای رازی مبنی بر افضلیت نبی از غیر نبی هیچ اجماعی شکل نگرفته است، بلکه بر اساس کلام خدا و روایات پیامبر اکرم(ص)، امامان از پیامبران افضلند[۱۵۵].

همچنین براساس احادیث نبوی، آنچه در تک تک انبیاء وجود دارد در امیرالمؤمنین(ع) جمع شده است. روایتی که مرحوم حمصی در این باره نقل و به آن استناد می‌کند، در منابع اهل سنت نیز با اندکی تفاوت در عبارت و اشتراک در مضمون آمده است.

همچنین در روایاتی که اهل سنت از پیامبر اکرم(ص) نقل می‌کنند، شواهدی مبنی بر برتری سایر امامان شیعه بر انبیاء پیشین وجود دارد. در برخی احادیث از نزول حضرت عیسی(ع) به هنگام قیام حضرت مهدی(ع) و اقامه نماز به امامت قائم(ع) سخن به میان آمده است که خود نشانه برتری و افضلیت امام زمان(ع) بر حضرت عیسی است[۱۵۶].

افزون بر آیات و روایات، عقل نیز حکم به برتری و افضلیت شخص دارای تمامی صفات کمالی بر دیگران که جامع چنین صفاتی نیستند می‌کند. به این بیان که امیرالمؤمنین علی(ع) دارای تمامی صفات کمالی است، صفاتی که به صورت پراکنده میان پیامبران تقسیم شده است که خود نشان‌گر برتری ایشان بر انبیاء است.

بنابراین عقل، کتاب و سنت سه شاهدی است بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر انبیاء و در مقابل این دلایل قطعی نیز هیچ اجماعی وجود ندارد[۱۵۷].

مناقشات شیخ محمد عبده

شیخ محمد عبده نیز سه مناشقه در این آیه مطرح کرده است.

ساختگی بودن روایاتی که مصداق آیه را اهل بیت(ع) می‌دانند، توسط شیعیان

شیخ محمد عبده بر این باور است که هر چند روایات مفسر آیه، متفّقند بر اینکه پیامبر(ص)، حضرت علی، فاطمه و دو فرزندش را برای مباهله برگزید، اما روشن است که این روایات ساخته دست شیعه بوده و با هدفی معلوم جعل شده‌اند.

نقد و بررسی
  1. اولا: راویان احادیث مباهله از طبقه صحابه و تابعین تا قرون متأخر هستند و بر این اساس نه در طبقه صحابه، نه در طبقه تابعین و نه در سایر عصرها مصادر این روایات شیعیان نیستند. همچنین احمد و مسلم که این حدیث را در مسند و صحیح آورده‌اند، نه خود شیعه هستند و نه راویان و رجال مذکور در کتب آنها شیعه هستند، بلکه برعکس راویان این احادیث نوعاً از دشمنان و مخالفان امیرالمؤمنین(ع) هستند. علاوه بر آنکه چنین ادعایی اساساً به معنای بی‌اعتباری و عدم حجیت کتاب‌هایی، همچون مسند أحمد، صحیح مسلم و... است و از آنجا که این شبهه، شبهه محصوره است، در نتیجه تمام صحاح شش گانه از اعتبار ساقط می‌شوند و اگر چنین باشد، نعم المطلوب.
  2. ثانیا: اصطلاح «شیعی» و «رافضی» در میان سنیان دایره وسیعی دارد و منظور آنان از شیعه همیشه شیعیان دوازده امامی نیست، بلکه آنها مخالفان عثمان را - هر چند دشمن امیرالمؤمنین(ع) باشد - شیعی می‌دانند! آنان پیروان مکتب خلفا را به جرم اینکه در آثار خویش حقایقی از زندگی شیخین را مطرح ساخته‌اند به تشیع متّهم می‌کنند و بلکه مخالفان معاویه و بنوامیه را شیعی و یا حتی رافضی خوانده‌اند. در احوالات حاکم نیشابوری تعابیری همچون «شیعی» و یا «رافضی» به کار برده‌اند. این عنوان نه به خاطر آن است که وی محبّ امیرالمؤمنین(ع) بوده است، خیر! او از پیروان مکتب خلفا است، اما به جهت مخالفت وی با معاویه و بنوامیه، او را به تشیع و رافضی بودن متهم کرده‌اند. وی مخالف معاویه بوده است. وقتی به اصرار از وی درخواست کردند که حدیثی در فضیلت معاویه جعل کند، نپذیرفت و در پاسخ گفت: «از دلم نمی‌آید» که آن را به لَا يَجِيءُ مِنْ قَلْبِي ترجمه کرده‌اند. وی در راه مخالفت با معاویه حتی مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفت و به همین جرم شیعی و رافضی خوانده شد. اما وی نه تنها محب امیرالمؤمنین(ع) و شیعه اثناعشری نیست، بلکه در آثار خویش به نفع شیخین احادیثی نقل کرده است که قطعاً کذب است، ولی حاکم بَر صحت آن اصرار دارد. حاصل آنکه اصطلاح «شیعی» و «رافضی» منحصر به موالیان امیرالمؤمنین(ع) و شیعیان امامیه نیست و دایره وسیعی دارد. با این مقدمه، از «عبده» باید پرسید: آن‌گاه که وی مدّعی است احادیث مباهله ساخته و پرداخته شیعیان است، منظور وی از شیعه کدام گروه است؟ اگر مراد وی از شیعه، مخالفان عثمان، معاویه و امثال آنان باشد، این اشکال درون‌فرقه‌ای است و به شیعیان امامیه ارتباطی ندارد و از این جهت اشکالی بر ما وارد نیست، بلکه همچنان اشکال بی‌اعتبار بودن تمام مصادر معتبر سنیان همچنان به قوّت خود باقی است.
  3. ثالثا: بر اساس مبانی رجالی اهل تسنّن نیز کلام «عبده» مخدوش است؛ چرا که از نظر عالمان رجالیِ اهل تسنّن، تشیع به وثاقت لطمه نمی‌زند، همان‌طور که ابن حجر عسقلانی در مقدمه فتح الباری تصریح می‌کند که: إِنَّ التَّشَيُّعَ لَا يَضُرُّ بِالْوَثَاقَةِ.
  4. رابعا: اساسی‌ترین اشکال به این کلام عبده آن است که سخن وی صرفاً یک ادعای بدون دلیل است و باید از او پرسید که بر چه اساسی و دلیلی چنین ادعایی کرده است. آیا به راستی می‌توان هر سخن بی‌ضابطه و بدون دلیلی را به عنوان تفسیر قرآن ارائه کرد؟ آیا می‌توان احادیثی را که در نزد بسیاری از حدیث شناسان ثابت و مسلّم است، به صرف یک ادعای بی‌دلیل ردّ کرد؟ آیا می‌توان این احادیث را - که امثال حاکم نیشابوری متواتر می‌دانند - بدون دلیل از اعتبار انداخت؟

عدم اراده زن از ﴿نِسَاءَنَا و علی(ع) از ﴿أَنْفُسَنَا در لغت عرب

وی معتقد است سازندگان این احادیث به خوبی آن را بر آیه تطبیق نداده‌اند؛ چراکه عرب هرگز از گفتن کلمه «زنانمان» دختر را اراده نمی‌کند، به ویژه در صورتی که مرد، زن‌هایی نیز داشته باشد. از لغت عرب نیز چنین مطلبی فهمیده نمی‌شود و بعیدتر از آن اراده شدن علی(ع) از کلمه ﴿أَنْفُسَنَا است.

نقد و بررسی

این سخن نیز پایه علمی ندارد؛ زیرا که

  1. استعمال واژه «نساء» درباره «بنت» از نظر عرف عرب هیچ اشکالی ندارد و در بسیاری از بلاد عرب نیز استعمال می‌شود.
  2. ثانیاً با تکیه بر عرف عرب نمی‌توان احادیثی را که برخی آنها را متواتر دانسته‌اند ردّ کرد و با استناد به آن به تفسیر قرآن پرداخت.

عدم نزول آیه درباره نصرانیان نجران

از نظر وی با توجه به آنکه هیأت نجران - که می‌گویند آیه درباره آنها نازل شده - زنان و اولاد خود را به همراه نداشته‌اند، لذا نمی‌توان نزول آیه را درباره انان دانست.

نقد و بررسی

وی در ابتدا اقرار می‌کند که همه روایات متفقند بر اینکه در مباهله غیر از اهل بیت(ع) احدی شرکت نداشته است و براساس این روایات مراد از ﴿أَنْفُسَنَا فقط امیرالمؤمنین(ع) است، اما وی به جای پذیرش حقیقت، از اساس صحت این احادیث را منکر شده و ادعا می‌کند مصادر این احادیث شیعیان و منابع آنان است!

این سخن وی از چند جهت مخدوش است:

  1. اولاً عبده باید پاسخ دهد که اگر آیه درباره نصرانیان نیست، پس خداوند در این آیه به چه کسانی نظر دارد؟
  2. ثانیاً خداوند سبحان در آیه مباهله، به رسولش دستور می‌دهد که به نجرانیان بگو اگر حقیقت را نمی‌پذیرند، زنان، فرزندان و جان‌هایتان را فرا خوانید تا مباهله کنیم. به عبارت دیگر رسول خدا(ص) موظف بودند تا با نجرانیان قرار مباهله بگذارند، نه اینکه به هنگام نزول آیه بلافاصله به مباهله با آنان مبادرت ورزند، و چنانچه نصارا قرار مباهله را می‌پذیرفتند، باید زنان و فرزندان خود را حاضر می‌کردند، اما مسلّم است که آنان این قرار را نپذیرفتند و حاضر به مباهله نشدند. پس این اشکال که هیأت نجرانی زنان و فرزندان خود را به همراه نداشتند ناشی از عدم دقت و توجّه عبده است[۱۵۸].[۱۵۹]

مناقشات ابوحیان اندلسی

ابوحیان اندلسی در تفسیر بحر المحیط ذیل آیه مباهله ابتدا به نقل اقوال مختلف در تفسیر آیه پرداخته و می‌نویسد:

  1. شیعه معتقد است که ظاهر آیه از خطاب ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، آن است که دعا و مباهله میان کسی که با «قل» مورد خطاب قرار گرفته و کسی که با او مجادله کرده است خواهد بود و بر این وجه آیه چنین تفسیر می‌شود که مراد از «ابناء» حسن و حسین(ع)، مراد از «نساء» فاطمه(س)، و مراد از «انفس» علی(ع) است. حدیث سعد بن ابی‌وقاص که در صحیح مسلم آمده نیز بر همین مطلب دلالت دارد که مباهله به پیامبر و کسی که با او مجادله پرداخته اختصاص دارد. سعد گوید: «وقتی آیه ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ نازل شد، رسول خدا(ص) فاطمه، حسن و حسین(ع) را خواند و عرضه داشت: «بارالها، اینان اهل من هستند»».
  2. گروهی گفته‌اند: مباهله برای پیامبر و برای مسلمانان بود به دلیل ظاهر آیه ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ که به صیغه جمع آمده است، و چون پیامبر مسلمانان را فراخواند، از میان آنان خانواده خود را که تحت سرپرستی او بودند را نیز فرا خواند و اگر نصارای نجران تصمیم به مباهله می‌گرفتند و برای این کار می‌آمدند، بدون تردید پیامبر(ص) به مسلمانان نیز دستور می‌داد که با خانواده خویش جهت مباهله خارج شوند.
  3. همچنین گفته شده مراد از ﴿أَنْفُسَنَا برادران است. این گفته ابن قتیبه در ذیل آیه شریفه ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ، یعنی برادرانتان است.
  4. همچنین گفته شده است که ﴿أَنْفُسَنَا پیروان دین پیامبر هستند. این سخن ابوسلیمان دمشقی است.
  5. برخی هم گفته‌اند: ﴿أَنْفُسَنَا همسران هستند.
  6. برخی هم معتقدند: از ﴿أَنْفُسَنَا، خویشاوندان نزدیک اراده شده است. این دو قول اخیر را علی بن احمد نیشابوری گفته است.
  7. ابوبکر رازی نیز گوید: و در آیه دلیل است بر اینکه حسن و حسین دو فرزند رسول خدا(ص) هستند.

ابواحمد بن علان گوید: آن دو یعنی امام حسن و امام حسین(ع) در آن هنگام مکلّف بودند؛ زیرا از نظر او مباهله صحیح نیست مگر از مکلّف.

ابوحیان در ادامه چنین می‌گوید: آنچه مفسران با استناد به روایاتی در قصه مباهله نقل کرده‌اند، بسیار طولانی است و مضمون آنها این است که پیامبر(ص) نصرانیان را به مباهله خواند و خود به همراه حسن، حسین، فاطمه و علی(ع): محل قرار رفت و نصرانیان از مباهله خودداری کردند و به پایداری بر دین خود در ازای پرداخت جزیه راضی شدند و عالمان آنها به ایشان خبر داده بودند که اگر مباهله کنند، عذاب می‌شوند و رسول خدا(ص) نیز اجبار کرده بود که اگر مباهله کنند، عذاب خواهند شد و در ترک مباهله از سوی نصارا به جهت علم آنان به نبوت پیامبر(ص) شاهدی عظیم بر صحت نبوت آن حضرت وجود دارد[۱۶۰].

نقد و بررسی

هر چند ابوحیّان اندلسی، معتقد است شعبی ﴿أَنْفُسَنَا را در آیه مباهله به امیرالمؤمنین(ع) تفسیر کرده است، و شعبی نزد سنیان از عالمان بزرگ به شمار می‌رود. ابوحیّان معتقد است حدیثی که در صحیح مسلم از سعد بن ابی‌وقاص نقل شده نیز بر همین امر دلالت دارد و تأکیدی است بر صحت تفسیر شعبی. و حال آنکه در کتاب ابوحیّان، روایت مسلم از سعید تحریف شده و نام امیرالمؤمنین(ع) در آن حذف شده است. بنابراین از اینکه وی حدیث سعد را تأکیدی بر صحت تفسیر شعبی دانسته می‌توان استفاده کرد که احتمالا تحریف در کتاب وی از سوی ناشران آن صورت گرفته است و خود او نام امیرالمؤمنین(ع) را حذف نکرده است. والله اعلم.

و شاید ذکر تفسیر شعبی در ابتدا و مستند کردن آن به حدیث سعد بدان جهت است که این قول با رأی خود او موافق است. به عبارت دیگر از نظر ابوحیّان نیز مراد از ﴿أَنْفُسَنَا در آیه مبارک مباهله، حضرت امیرالمؤمنین(ع) است، لکن ابوحیان وی تصوّرات نفسانی و القائات شیطانی را نیز در کتاب خود منعکس کرده و اقوال پوچ و بی‌اساسی را در برابر قول نخست مطرح ساخته و با استناد به همین اقوال، وجود اجماع بر اینکه مراد از ﴿أَنْفُسَنَا امیرالمؤمنین(ع) است را منتفی دانسته است. اما روشن است که این گفته، هرگز یارای مقابله با احادیث متواتر را ندارد. یکی از سخنانی که ابوحیّان مطرح کرده آن است که اگر نصارا برای مباهله حاضر می‌شدند، پیامبر اکرم(ص) دستور می‌فرمود که همه مسلمانان با خانواده خود برای مباهله بیایند. اما واقعاً قائل این سخن، برای ادعای خود چه دلیلی ارائه کرده است و کلام خود را به چه دلیل علمی مستند کرده است؟! همچنین کسانی که ادعا کرده‌اند مراد از ﴿أَنْفُسَنَا برادران یا همسران هستند، چه دلیلی بر ادعای خود دارند؟

اگر هر ادعای بی‌اساسی بتواند اجماع مفسّران را منتفی سازد، در این صورت آیا می‌توان در مسأله‌ای به اجماع رسید؟! و آیا یک مسلمان بی‌طرف و منصف در برابر احادیث صحیح نبوی، اقوال پوچی را می‌تواند به عنوان تفسیر کتاب خدا مطرح کند؟!

نکته دیگری که در عبارت ابوحیّان در خور توجّه است کلام ابواحمد بن علان است. به اعتقاد او یکی از شرایط شرکت شخص در مباهله رسیدن به سن تکلیف است و به مقتضای این کبرا باید بگوئیم که حسن و حسین(ع) در آن هنگام مکلّف بوده‌اند.

روشن است که در تکلیف، شرایط سنی و علائم بلوغ مطرح است و حسنین(ع) در آن زمان خردسال بوده‌اند و هیچ یک از این شرایط را نداشتند تا بتوان آنها را مکلّف دانست، از این‌رو تکلیف در مباهله شرط نیست. امّا ممکن است عصمت شرط باشد و مسلماً حسنین(ع) معصوم‌اند، امّا تعصّب ابواحمد بن علان مانع از آن است که وی به عصمت حسنین(ع) اعتراف کند. از این‌رو بحث تکلیف را مطرح کرده و علی‌رغم خردسالی حسنین(ع) با استناد به شرط مکلّف بودن برای شرکت در مباهله می‌گوید: كَانَا إِذْ ذَاكَ مُكَلَّفَيْنِ؛ آن دو بزرگوار در زمان مباهله مکلّف بوده‌اند.

البته این سخن صحیح نیست و او باید می‌گفت: كَانَا إِذْ ذَاكَ مَعْصُومَيْنِ؛ آن دو بزرگوار به هنگام مباهله معصوم بودند[۱۶۱].

مناقشات عبدالعزیز دهلوی

عبدالعزیز دهلوی در تحفه اثنا عشریه پس از تقریر اعتقاد و ادعای شیعه پیرامون آیه، سه اشکال را مطرح کرده و می‌نویسد:

  1. در کلام بسیاری از شیعیان، وجه استدلال به آیه به روشنی بیان نشده است.
  2. تمسّک به آیه مباهله یکی از دلایل اهل سنت در برابر نواصب است. از نظر او ناصبیان منکر فضایل امیرالمؤمنین(ع) هستند، اما سنیان در برابر آنها به دفاع از مقام اهل بیت(ع) می‌پردازند و از آن جمله با استناد به آیه مباهله، برای امیرالمؤمنین(ع) فضیلتی اثبات می‌کنند! وی در این خصوص می‌گوید: این آیه در اصل دلیل این مدّعا ـ یعنی اثبات فضیلت برای امیرالمؤمنین(ع) ـ است و شیعه از راه غلو این آیه را در مقابله اهل سنت آورده‌اند و در این تمسک به وجوه بسیار، خلل وارد شده:
    1. اولا: منظور از ﴿انفسنا این است که پیامبر نفس خود را فراخوانده است. چرا که اگر آن حضرت را مصداق ﴿انفسنا بدانیم باید به همین ترتیب از میان کفار نیز کسی را مصداق نفس آنان معرفی کنیم و حال آنکه چنین مصداقی را در جریان این داستان نمی‌شناسی و نصرانیان نیز کسی را به عنوان «نفس» برای مباهله با خود نیاوردند از این رو معلوم می‌شود که مراد از «نفس»، شخص معینی نیست. گذشته از اینکه عرف عرب داماد را هم در زمره فرزند خود می‌داند. وَ لِأَنَّ الْعُرْفَ يَعُدُّ الْخَتَنَ ابْنًا مِنْ غَيْرِ رِيبَةٍ فِي ذلِكَ .
    2. ثانیا: نفس در لغت عرب به معنای قریب و هم نسب و هم دین و هم ملت آمده است قَوْلُهُ تَعَالَى: يُخْرِجُونَ أَنْفُسَهُمْ مِنْ دِيَارِهِمْ[۱۶۲]، أَيْ أَهْلَ دِينِهِمْ ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ، ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا در این صورت نفس به معنای مساوی بودن در صفات خواهد بود اما اینکه مراد از مساوی بودن چه نوع تساوی است دو احتمال مطرح است.
      1. اگر تساوی حضرت علی با پیامبر(ص)، در تمامی صفات مراد باشد، لازم می‌آید که آن حضرت در نبوت و رسالت و خاتمیت و بعثت و نیز جواز گرفتن همسر بیش از 4 زن و درجه رفیعه روز قیامت و شفاعت کبری و مقام محمود نزول وحی و دیگر احکام خاصه پیغمبر نیز با آن حضرت شریک باشد در حالی که این نظریه باطل است بالاجماع.
      2. اگر تساوی در بعض صفات مراد باشد، فائده‌ای ندارد؛ زیرا که مساوی در بعض اوصاف با افضل و اولی بالتصرف، أفضل و اولی به تصرّف نمی‌باشد و هو ظاهر جدا.
    3. به همراه بردن اهل بیت(ع) توسط پیامبر و تخصیص دعوت به ایشان مرجّح می‌خواهد و آن از دو حال خارج نیست:
      1. یا اینکه اهل بیت(ع) نزد پیامبر عزیز بودند و پیامبر به جهت اعتماد بر صدق نبوت خود آنها را با خود همراه کرده است.
      2. یا اینکه رسول خدا(ص) اهل بیت(ع) را جهت استعانت برای دعا علیه اهل نجران فرا خوانده است. سپس می‌گوید: «مختار اکثر اهل سنت و برخی از شیعیان وجه نخست است با این حال اکثر شیعیان به وجه دوم استدلال می‌کنند».
    4. این آیه بر امامت حضرت امیر هم دلالت ندارد زیرا:
      1. اگر این آیه دلیل امامت باشد، لازم آید امامت امیر در حین حیات پیغمبر(ص) وهو باطل بالاتفاق.
      2. اگر تقیید کنند امامت آن حضرت را به وقتی دون وقتی مَعَ أَنَّهُ لَا دَلِيلَ عَلَيْهِ فِي اللَّفْظِ مقید مدّعا نخواهد بود؛ زیرا که اهل سنت نیز امامت امیر را در وقتی از اوقات ثابت می‌کنند[۱۶۳].

نقد و بررسی

  1. دهلوی ابتدا استدلال شیعه را تقریر می‌کند و مدّعی می‌شود که در کلام بسیاری از شیعیان، وجه استدلال آنها به این روشنی بیان نشده است، و حال آنکه با مراجعه به کتب کلامی شیعه و بیان استدلال توسط عالمان شیعی از شیخ مفید، سید مرتضی و علامه حلّی تا به امروز، دروغ بودن ادعای دهلوی روشن می‌شود و معلوم می‌گردد که وی عبارت را عیناً از کتب شیعه گرفته و آن را به خود نسبت می‌دهد!
  2. در پاسخ به این اشکال وی که می‌گوید: به همراه بردن اهل بیت(ع) توسط پیامبر و تخصیص دعوت به ایشان مرجّح می‌خواهد. باید گفت: این سخن در صورتی است که براساس احادیث قطعی نزد فریقین، رسول خدا(ص) عملا امیرالمؤمنین(ع) را مصداق ﴿أَنْفُسَنَا تفسیر فرموده‌اند و عدم پذیرش اینکه مراد از ﴿أَنْفُسَنَا امیرالمؤمنین(ع) است، در حقیقت ردّ احادیثی است که در صحیح مسلم، مسند أحمد و سایر کتب معتبر سنیان آمده است. همچنین مستلزم تکذیب راویان و حدیث‌نگارانی است که این احادیث را روایت کرده و یا در کتب خود نوشته‌اند.
  3. اینکه وی مراد از نفس را خود پیامبر دانسته و در برابر استدلال شیعیان به اینکه دعوت شخص از خویشتن معنا ندارد و داعی کسی است که دیگری را دعوت کند، به استعمالات واژه نفس در کلام عرب استدلال می‌کند و با استناد به آن می‌گوید: استعمال نفس به معنای خود شخص شایع است، پس در آیه نیز «ندع انفسنا» به معنای «نحضر انفسنا» است. اما در مثال‌هایی که وی به عنوان استعمال شایع نفس درباره خویشتن مطرح می‌کند نیز معانی مجازی مورد نظر است، نه معنای حقیقی. افزون بر آنکه به اذعان بسیاری از عالمان سنی، دعوت‌ کننده کسی است که دیگری را فرا خواند و دعوت خویشتن اساساً بی‌معناست.
  4. پاسخ به این اشکال که نفسی را برای کفار در این جریان نمی‌شناسیم، به قدری سست و بی‌اساس است که نیازی به پاسخ ندارد.
    1. اولا: در تاریخ مسلم است که هیأت نجرانی حاضر به مباهله نشدند. بنابراین نه فرزندانشان را آوردند و نه زنانشان را و حتی اگر مراد از «انفس» خودشان باشند، باز هم اشکال باقی خواهد بود؛ چراکه خود آنان نیز در مباهله شرکت نکردند. پس عدم شرکت کسی به عنوان «نفس» به جهت انصراف آنها از مباهله بود و به این بهانه نمی‌توان منکر این واقعیت شد که مراد خداوند از «نفس پیامبر» در آیه مباهله حضرت امیرالمؤمنین(ع) است[۱۶۴].
    2. ثانیا: مفاد آیه مباهله جز این نیست که هر یک از دو طرف، شایسته‌ترین افراد خود را از مردان، زنان و فرزندان، برای مباهله فرا بخوانند، مصداق این افراد در میان مسلمانان تنها علی(ع) بود؛ زیرا اگر فرد دیگری نیز مصداق آن بود پیامبر(ص) او را هم برای مباهله با خود می‌برد، و در طرف مقابل، این نصرانی‌های نجران بودند که می‌بایست شایسته‌ترین افراد خود را برای مباهله بیاورند، اما اینکه تعداد آنان چه اندازه و ترکیب آنها از نظر جنسیت و سن چگونه باشد، از آیه مباهله استفاده نمی‌شود. اگر واژگان ﴿أَنْفُسَنَا، ﴿أَبْنَاءَنَا و ﴿نِسَاءَنَا بر تعداد نیز دلالت می‌کرد، نصرانی‌های نجران می‌توانستند به پیامبر اشکال کنند که چرا تنها یک زن برای مباهله آورده است، و اگر در مباهله، جنسیت دخالت داشت می‌توانستند با این بهانه که ما زن و فرزندمان را با خود همراه نداریم تا به پیشنهاد شما عمل کنیم از مباهله شانه خالی کنند، ولی آنان چنین اشکال‌هایی نگرفتند و به دلیل حقانیت طرف مقابل از مباهله امتناع کردند[۱۶۵].[۱۶۶]
  5. همین طور نمی‌توان حضرت امیرالمؤمنین(ع) را مصداق ﴿أَبْنَاءَنَا در آیه دانست؛ زیرا این نیز ادعایی بدون دلیل است و اگر دهلوی به بهانه اینکه کسی با عنوان «نفس» از هیأت نجران در مباهله شرکت نکرد، از این‌رو «نفس پیامبر» بودن امیرالمؤمنین(ع) را انکار می‌کند، درباره مدّعای او نیز به دلیل عدم شرکت کسانی به عنوان فرزندان نصرانیان در مباهله، نمی‌توان مصداقی برای فرزندان پیامبر اکرم(ص) یافت و حال آنکه بسیاری از عالمان بزرگ سنی معترفند که مراد خداوند از ﴿أَبْنَاءَنَا حسنین(ع)، و مراد از ﴿أَنْفُسَنَا حضرت امیرالمؤمین(ع) است و با این حساب خود دهلوی نیز در زمره ناصبیانی قرار می‌گیرد که مدّعی مخالفت اهل سنت با آنان است.
  6. اما نسبت به اینکه مراد از تساوی نفوس چیست هم باید گفت: تلاش دهلوی برای نفی دلالت آیه بر «نفس پیامبر» بودن امیرالمؤمنین(ع) - علی‌رغم وجود نصوص فراوان در این باره - به جهت آن است که وی می‌داند «نفس پیامبر» بودن امیرالمؤمنین(ع) بر مساوات آن حضرت با رسول خدا(ص) دلالت دارد؛ چراکه داخل کردن امیرالمؤمنین(ع) در مصداق ﴿أَبْنَاءَنَا نیز بر أفضلیت ایشان دلالت می‌کند. اما دهلوی در صدد نفی افضلیت امیرالمؤمنین(ع) نیست، بلکه وی هدف دیگری دنبال می‌کند که آن نفی مساوات امیرالمؤمنین(ع) با پیامبر اکرم(ص) است که البته تلاش وی به فرجام نرسیده است. دهلوی همانند ابن تیمیه با استناد به برخی آیات، مصادیقی برای «نفس» در استعمال قرآنی بیان می‌کند تا دلالت این تعبیر را بر مساوات نفی کند، اما وی ـ چنان‌که در پاسخ به مناقشات ابن تیمیه بیان شد ـ استشهاد به این آیات را برای نفی مساوات امیرالمؤمنین(ع) با پیامبر اکرم(ص) می‌داند و معتقد است که تعبیر به «نفس» نیز به جهت این الفت است و بر مساوات دلالت ندارد. اما روشن است که این حدیث شریف و احادیث دیگری که پیشتر مطرح ساختیم، قرینه‌ای هستند بر اینکه امیرالمؤمنین(ع) در همه کمالات جز نبوت با رسول خدا(ص) مساوی است و همه آن قرائن، دلالت آیه مباهله بر مساوات را تأیید می‌کنند. دهلوی تلاش مذبوحانه خود را برای نفی دلالت آیه بر مساوات امیرالمؤمنین(ع) و رسول خدا(ص) ادامه داده و این اشکال را مطرح می‌کند که پذیرش این مساوات مستلزم رسالت و خاتمیت امیرالمؤمنین(ع) است. اما چنان‌که گفتیم آیه بر مساوات امیرالمؤمنین(ع) با رسول خدا(ص) در همه کمالات جز نبوت دلالت دارد و بیانگر آن است که تمام کمالات موجود در پیامبر اکرم(ص) در شخص امیرالمؤمنین(ع) نیز حاصل است جز نبوت. چنان‌که در حدیثی امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «وُجَعْتُ وَجَعاً، فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ(ص)، فَأَقَامَنِي فِي مَكَانِهِ، وَ قَامَ يُصَلِّي، وَ أَلْقَى عَلَيَّ طَرَفَ ثَوْبِهِ، ثُمَّ قَالَ: «قَدْ بَرَأْتَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ، لَا بَأْسَ عَلَيْكَ، مَا سَأَلْتُ اللّٰهَ شَيْئًا إِلَّا سَأَلْتُ لَكَ مِثْلَهُ، وَ لَا سَأَلْتُ اللّٰهَ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْئًا إِلَّا أَعْطَانِيهِ، غَيْرَ أَنَّهُ قِيلَ لِي: لَا نَبِيَّ بَعْدَكَ»[۱۶۷]؛ درد سختی مرا گرفته بود، پس نزد رسول خدا(ص) آمدم. ایشان مرا در جایگاه خود قرار داد و آن‌گاه ایستاد و نماز گزارد، و گوشه‌ای از لباس خود را بر من انداخت، آن‌گاه فرمود: «ای پسر ابوطالب، تو شفا یافتی و هیچ نگرانی بر تو نیست. از خدا چیزی نخواستم مگر آنکه مثل آن را برای تو خواستم، و از خدا نخواستم مگر آنکه او به من عطا فرمود، غیر از آنکه به من گفته شد: «او بعد از تو پیامبر نیست». ای علی، من از خدا چیزی برای خودم نخواستم مگر آنکه همانند آن را برای تو درخواست کرده‌ام، و از خدا چیزی درخواست نکرده‌ام مگر آنکه آن را به من عطا فرموده جز اینکه به من فرمود: «همانا پس از تو پیامبری نخواهد بود». بنابراین آیه مباهله و احادیث شریف نبوی به روشنی بر مساوات امیرالمؤمنین(ع) با رسول خدا(ص) در همه کمالات - جز نبوت - دلالت دارند و همین امر اثبات کننده وجوب اطاعت مطلق و امامت امیرالمؤمنین(ع) است؛ زیرا رسول خدا(ص) اولویت در تصرف داشته و دارای حق امر و نهی بودند و این کمال برای کسی که با آن حضرت مساوی باشد نیز ثابت است.
  7. دهلوی در اشکال به دلالت آیه هم می‌گوید: «اگر آیه دلیل بر امامت باشد، لازم می‌آید امیرالمؤمنین(ع) در حیات رسول خدا(ص) امام باشد و این به اتفاق باطل است». در پاسخ می‌گوییم که
    1. اولا بحث ما بر سر جانشینی رسول خدا(ص) است
    2. ثانیاً هیچ اشکالی ندارد که امیرالمؤمنین(ع) در عصر حیات پیامبر اکرم(ص) مقام آمریت و اولویت در تصرف داشته باشد؛ زیرا چنان‌که آمریت و حق تصرف رسول خدا(ص) در طول سلطنت الهی و حاکمیت علی الإطلاق خداوند است، رسول او نیز مأذون به آمریت است و پیامبر هرگز بر خلاف امر خداوند دستوری نمی‌دهد. همین گونه است ولایت و امامت امیرالمؤمنین(ع) که ولایت ایشان نیز به تبع پیامبر در طول ولایت خدا و رسول است و امیرالمؤمنین هرگز بدون اذن پروردگار و بر خلاف دستور خدا و رسولش امر نمی‌کند تا این اشکال پدید آید که افزون بر آنکه اولویت در تصرف امری است و اعمال و انجام آن امری دیگر. به عبارت دیگر امیرالمؤمنین در حیات رسول خدا دارای مقام امامت و آمریت است، امّا داشتن این مقام بدان معنا نیست که آن حضرت با حضور پیامبر اکرم(ص) اعمال ولایت کند. پس اثبات ولایت برای امیرالمؤمنین(ع) در حیات رسول خدا(ص) کاملا صحیح است و هرگز دلیلی بر بطلان آن وجود ندارد و معلوم نیست ادعای دهلوی مبنی بر بطلان اجماع علماء بر عدم وجود دو ولی در یک زمان، بر چه اساسی بنا شده است؟[۱۶۸]

مناقشات فضل بن روزبهان شیرازی

ابن روزبهان خنجی در این باره می‌نویسد:

  1. عادت مباهله‌کنندگان بر این بود که اهل خانواده و خویشاوندانشان را جمع می‌کردند تا لعنت شامل همه همراهان بشود، پس رسول خدا(ص) اولاد و زنانش را جمع کرد و مراد از «انفس» در اینجا نیز مردان هستند، گویا امر شده بود که زنان، اولاد و مردانِ خانواده‌اش را جمع کند از این‌ رو زنان خانواده‌اش منظور فاطمه بود و اولادش حسن و حسین و مردان، رسول خدا(ص) و علی(ع) بودند.
  2. ادعای مساوات میان حضرت علی و رسول خدا قطعاً باطل است و بطلان آن از ضروریات دین است؛ زیرا به هیچ وجه غیر از پیامبر امت(ص)، کسی نمی‌تواند با او مساوی باشد و کسی که چنین ادعایی کند از دین خارج است. چگونه مساوات ممکن باشد در حالی‌ که پیامبر اکرم، آخرین پیامبر مُرسل و برترین انبیاء اولوالعزم است و هیچ کدام از این صفات در علی(ع) یافت نمی‌شود!
  3. در این آیه برای امیرالمؤمنین علی(ع) فضیلت بزرگی وجود دارد و این امر مسلم است، لیکن وجود این فضیلت دلالت بر وجود نص بر امامت ایشان دلالت نمی‌کند[۱۶۹].

نقد و بررسی

  1. ابن روزبهان از ابتدا ادعا می‌کند که پیامبر اکرم(ص) بر اساس عادت مباهله‌کنندگان اهل بیت خویش را برای مباهله برده است. در پاسخ به این ادعا می‌گوییم:
    1. اولا: به تصریح عبدالعزیز دهلوی، صاحب تحفه إثنا عشریه چنین سخنی، ادعای ناصبیان است و سنیان چنین ادعایی ندارند.
    2. ثانیا: بنابر آنچه که ابن تیمیه و ابن روزبهان ادعا می‌کنند، پیامبر براساس عادت مباهله‌کنندگان می‌بایست خویشاوندان خود را برای مباهله همراه خود ببرد، پس چرا عباس و فرزندانش را دعوت نکرد و همراه خود نبرد؟ ابن تیمیه خود این پرسش را مطرح ساخته و در پاسخ گفته است که علت عدم دعوت از عباس آن بود که وی از «سابقین اوّلین» نبوده است. اما اگر واقعاً رسول خدا(ص) براساس عادت خانواده خود را برای مباهله دعوت کرده است، پس «سابقین اوّلین» بودن یا نبودن چه نقش و تأثیری در دعوت پیامبر می‌تواند داشته باشد؟! افزون بر آنکه عملکرد رسول خدا(ص) در برابر امر خداوند به روشنی نشان می‌دهد که آن حضرت براساس عادت مباهله کنندگان خانواده خویش را فرا نخوانده است، بلکه در دعوت ایشان خصوصیتی وجود داشته و دعوت شدگان نزد خدای تعالی دارای ارج و منزلتی بوده‌اند ـ چنان‌که ابن تیمیه در تناقضی آشکار مجبور شده به این حقیقت اعتراف کند.
    3. ثالثاً: رسول خدا(ص) با عمل خود آیه مباهله را تفسیر کرده است، ابن روزبهان در مقابل این نصّ، اجتهاد می‌کند و می‌نویسد: گویا به پیامبر امر شده بود که اولاد، زنان و مردان خانواده‌اش را جمع کند و آن حضرت از میان فرزندان، زنان و مردان این چهار نفر را انتخاب کرد! از این رو باید گفت عمل رسول خدا(ص) براساس دستور خداوند انجام گرفته است و مراد خداوند در آیه دقیقاً حضرت امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین(ع) بوده است. اما اگر بپذیریم که دستور خداوند کلّی بوده است، در عمل می‌بینیم که رسول خدا(ص) این بزرگواران را گزینش کرده است و همین واقعیت، به روشنی بر افضلیت ایشان از سایر مسلمانان دلالت دارد. روشن است که با اثبات افضلیت، خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(ع) نیز اثبات می‌گردد.
  2. اما نسبت به این اشکال که چون رسول خدا(ص) خاتم پیامبران و افضل اولوالعزم است، احدی در میان امت ایشان نمی‌تواند دارای مقام نبوت گردد. پس هیچ کس با پیامبر اکرم(ص) مساوی نیست و ادعای مساوات غیر نبی با نبی انکار ضروری دین بوده و موجب خروج از دین می‌گردد، نیز می‌توان گفت: مسلماً رسول خدا(ص) اشرف مخلوقات است و مساوات در کمالات حضرت امیرالمؤمنین(ع) را در رتبه بعد از ایشان قرار می‌دهد. افزون بر آنکه شیعیان هرگز درباره امیرالمؤمنین(ع) ادعای نبوت نکرده‌اند، بلکه همواره بر مساوات آن حضرت با رسول خدا(ص) در همه کمالات جز نبوت و رسالت - همان‌طور که از روایات فراوان از جمله «حدیث منزلت» استفاده می‌شود - تأکید داشته‌اند و هر نسبتی بر خلاف این به شیعیان، به یقین دروغ و شیطنت آمیز است.
  3. ابن روزبهان ضمن اعتراف به فضیلت بودن حضور و شرکت شخصی در مباهله، دلالت این فضیلت را بر امامت امیرالمؤمنین(ع) انکار می‌کند حال آنکه پیش از این ثابت شد که آیه مباهله و گفتار و رفتار رسول خدا(ص) پیرامون آن به روشنی بر مساوات امیرالمؤمنین(ع) و پیامبر اکرم(ص) - در همه کمالات جز نبوت - دلالت دارد و اگر از این امر تنزّل کنیم، حداقل بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر مسلمانان دلالت می‌کند و همین امر برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(ع) کفایت می‌کند؛ زیرا نزاع بر سر خلافت ابوبکر و امیرالمؤمنین(ع) است و چون بر اساس آیه مباهله فضیلتی برای امیرالمؤمنین(ع) ثابت می‌شود که ابوبکر از آن محروم است، پس ایشان خلیفه بلافصل رسول خدا(ص) خواهد بود[۱۷۰].

مناقشات آلوسی

آلوسی نیز بدون هیچ زیاده و نقصانی کلام دهلوی را در ذیل این آیه تکرار کرده است که به دلیل بررسی و ردّ کامل مناقشات دهلوی، از پرداختن به کلام آلوسی خودداری می‌کنیم.

مناقشات قاضی عبدالجبار معتزلی

حاصل تلاش نافرجام قاضی عبدالجبار سه شبهه و اشکال است:

  1. اینکه امامت لزوماً به افضل نمی‌رسد و این مقام برای غیر افضل نیز ثابت و دست یافتنی است.
  2. اینکه بر اساس برخی نقل‌ها، حضرت امیرالمؤمنین(ع) در مباهله شرکت نداشته است.
  3. اینکه فراخواندن اهل بیت(ع) به منظور بیان فضل ایشان نبوده است، بلکه به جهت نزدیکی و خویشاوندی آنان بوده است[۱۷۱].[۱۷۲]

نقد و بررسی

بررسی اشکال نخست: این اشکال در حقیقت به معنای تسلیم شدن آنان در برابر استدلال شیعیان به آیه بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) است، اما این سخن وی که با وجود افضل امامت برای غیر افضل نیز دست یافتنی است، توجیهی است غیرقابل قبول؛ زیرا این استدلال هرگز در نزد عقلاء پذیرفته نیست و هیچ عاقلی با وجود افضل به امامت مفضول راضی نمی‌شود. بنابراین روشن است که این‌گونه سخنان صرفاً جهت توجیه ماوقع مطرح می‌شود و فاقد هر گونه پشتوانه عقلی و منطقی است. این سخن به اندازه‌ای خلاف درک عقلانی است که حتّی شخص متعصّبی هم چون ابن تیمیه نیز تقدم افضل بر مفضول را قبول دارد[۱۷۳]، اما جای بسی تعجب است که برخی معتزلیان ـ که مدّعی عقل‌گرایی هستند ـ گاه در اثر لجاجت و حق‌ستیزی مطالبی می‌گویند که هر عاقلی را به شگفتی وامی‌دارد.

درباره اشکال دوم ـ که درباره عدم حضور امیرالمؤمنین(ع) در مباهله بود ـ باید گفت که این مطلب نیز دلیل دیگری بر تام بودن استدلال شیعیان است؛ چراکه در غیر این صورت امثال قاضی عبدالجبار و فخر رازی به چنین ادعای سست و بی‌پایه‌ای متوسل نمی‌شدند.

علی‌رغم آنکه سنیان از قاضی عبدالجبار با عظمت یاد می‌کنند، اما وی غرض‌ورزی و بی‌انصافی خود را در اینجا آشکار ساخته و ادعا می‌کند شرکت امیرالمؤمنین(ع) در مباهله بر پایه برخی نقل‌ها مشکوک است! درحالی‌که احادیث مربوط به شرکت اهل بیت(ع) در مباهله به فراوانی در کتب معتبر اهل سنّت (همچون مسند أحمد، صحیح مسلم و...) روایت شده است، تا آنجا که حاکم نیشابوری به تواتر این روایت اذعان و اعتراف دارد[۱۷۴]. آری! گاهی مشاهده می‌شود که - چنان‌که پیش‌تر بیان شد - برخی از عالمان سنی در این روایت تصرف کرده و دست به تحریف آن برده‌اند. به عنوان نمونه ابوحیّان اندلسی روایت را از صحیح مسلم نقل کرده است، اما نام امیرالمؤمنین(ع) را از آن حذف کرده است، گویا کسی به صحیح مسلم دسترسی ندارد تا به خیانت علمی وی واقف نشده و آگاه نگردد! البته اگر حمل بر صحت کنیم، باید بگوییم ممکن است این تحریف از سوی دست اندرکاران نشر کتاب تفسیر بحر المحیط صورت گرفته باشد، اما انصاف آن است که در میان عالمان سنی حق ستیزان و نورگریزانی هستند که در راستای مبارزه با حقیقت دست به تحریف واقعیات می‌زنند، هر چند این کار جنایتی بزرگ و قبیح شمرده می‌شود، اما تمسّک به این تحریفات جهت توجیه غصب خلافت، جنایتی عظیم‌تر و عملی قبیح‌تر از آنان است.

تحریف داستان مباهله و حدیث غدیر عملی بس ناجوانمردانه است، اما تمسک امثال فخررازی به این تحریفات و انکار حضور امیرالمؤمنین(ع) در حجّة الوداع و روز غدیر بی‌شرمانه‌تر و زشت‌تر است[۱۷۵].

بنابراین، این اشکالات قاضی عبدالجبار خود تأیید مدّعای شیعیان مبنی بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) بود و در مقابل این استدلال مطلبی وجود نداشت جز ادعاهای مخالف با درک روشن عقل و به دور از انصاف.

اما اشکال سوم وی نیز صرفاً ادعایی واهی است. وی می‌گوید فراخواندن اهل بیت(ع) برای مباهله به جهت بیان فضل ایشان نبوده است، بلکه به جهت خویشاوندی نزدیک آنان با پیامبر(ص) بوده است.

این مناقشه‌ای است که اشاعره نیز بدان تکیه می‌کنند که خود حاکی از آن است که اشاعره این مطلب را از معتزلیان اخذ کرده‌اند.

در پاسخ به این ادعا باید گفت که اگر قصد پیامبر صرفاً دعوت از خویشاوندان نزدیک خود بوده است نه بیان فضل اهل بیت(ع)، به یقین می‌بایست خویشاوندان نزدیک دیگر خود را نیز فرا می‌خواند. اگر امیرالمؤمنین(ع) پسر عم رسول خدا(ص) است، عباس عموی آن حضرت به ایشان نزدیک‌تر است. این همان سخنی است که ابن تیمیه، ضمن تذکر به عدم شرکت عباس در مباهله و علی‌رغم خویشاوندی با رسول خدا(ص)، به توجیه آن پرداخته و در بیان علت آن می‌گوید: إِنَّ الْعَبَّاسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّابِقِينَ الْأَوَّلِينَ[۱۷۶]؛ همانا عباس از سبقت گیرندگان نخستین در اسلام نیست.

وی در اینجا از سر آگاهی و یا عدم آگاهی به حقیقت اعتراف می‌کند. بنابراین روشن است که گزینش اهل بیت(ع) برای مباهله انگیزه‌ای فراتر از خویشاوندی داشته است و ادعای امثال قاضی عبدالجبار بی‌اساس و واهی است[۱۷۷].

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ «داستان عیسی نزد خداوند چون داستان آدم است که او را از خاک آفرید و سپس فرمود: باش! و بی‌درنگ موجود شد» سوره آل عمران، آیه ۵۹.
  2. ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ «بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
  3. الکشاف، ج۱، ص۳۶۸؛ مجمع البیان، ج۱، ص۴۵۱؛ التفسیر الکبیر، ج۸، ص۸۰؛ الإختصاص، ص۱۱۲-۱۱۵؛ مطالب السؤول، ص۴۸-۴۹؛ الدرالمنثور، ج۲، ص۲۱۸-۲۲۰ و دیگر کتاب‌های تفسیر و تاریخ.
  4. ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص۲۷.
  5. ر.ک: اهل البیت و آیة المباهلة، ص۲۷ـ ۴.
  6. فرهنگ شیعه، ص۵۰.
  7. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج١١، ص٧٢.
  8. ر.ک: محدثی، جواد، فرهنگ غدیر، ص۵۲۸.
  9. حسن بن عبدالله ابو‎هلال عسکری، معجم الفروق اللغویه، ص۲۰.
  10. سورۀ آل عمران، آیات ۲۰ـ ۲۵.
  11. ر.ک: ابراهیمی، زینب، مباهله، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۶۱.
  12. تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۴۳۲؛ الصواعق المحرقة، ج۲، ص۴۵۴.
  13. مسند أحمد، ج۱، ص۱۸۵.
  14. ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا پیامبر(ص) در اینجا با تعبیر «اهل»، از اهل بیت(ع) یاد می‌کند؟ در پاسخ باید گفت: اوّلاً به کار بردن تعبیر اهل با اختصاص عنوان «اهل بیت» به پنج تن آل عبا(ع) منافات ندارد، و ثانیاً در برخی نقل‌ها تعبیر «اهل بیت» به کار رفته است.
  15. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۰-۱۲۱.
  16. سنن الترمذی، ج۵، ص۳۰۲، ش ۳۸۰۸.
  17. خصائص أمیرالمؤمنین(ع) (نسائی)، ص۴۸-۴۹؛ السنن الکبری (نسائی)، ج۵، ص۱۰۷-۱۰۸، ش ۸۳۹۹.
  18. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۰؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۳۰۱، ح۳۸۰۸؛ السنن الکبری (نسائی)، ج۵، ص۱۰۷، ح۸۳۹۹؛ خصائص أمیرالمؤمنین(ع) (نسائی)، ص۴۸؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۱۱۱؛ أسد الغابة، ج۴، ص۲۵؛ الإصابة، ج۴، ص۴۶۸؛ تاریخ الإسلام، ج۳، ص۶۲۷؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۶۷؛ المناقب (خوارزمی)، ص۱۰۸؛ الجوهرة فی نسب الإمام علی وآله، ص۶۹؛ مسند سعد بن أبی وقاص، ص۵۱، ش ۱۹.
  19. مسند أحمد، ج۱، ص۱۸۵.
  20. فضائل الصحابة، ج۲، ص۶۴۳، ش ۱۰۹۳.
  21. السنن الکبری، ج۵، ص۱۴۴، ح۸۵۱۱؛ خصائص أمیرالمؤمنین(ع) (نسائی)، ص۱۱۶.
  22. السنن الکبری، ج۵، ص۱۰۸؛ خصائص أمیرالمؤمنین(ع) (نسائی)، ص۵۰.
  23. سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۵، ح۱۲۱. همچنین ر.ک: المصنّف (ابن أبی شیبه)، ج۷، ص۴۹۶، ح۱۵.
  24. البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۷۶؛ الإکمال فی أسماء الرجال، ص۷۹.
  25. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۰؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۱۶۰-۱۶۱، ش ۱۷۲؛ السنن الکبری (بیهقی)، ج۷، ص۶۳؛ کتاب السنة (ابن أبی عاصم)، ص۵۸۷، ش ۱۳۳۶؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۱۱؛ إمتاع الأسماع، ج۵، ص۳۸۶؛ السیرة النبویة (ابن کثیر)، ج۴، ص۱۳.
  26. حلیة الاولیاء، ج۴، ص۳۵۶؛ کتاب السنة (ابن أبی عاصم)، ص۵۹۶، ش ۱۳۸۷.
  27. قَالَ الْعُلَمَاءُ: الْأَحَادِيثُ الْوَارِدَةُ الَّتِي فِي ظَاهِرِهَا دَخَلٌ عَلَى صَحَابِيٍّ يَجِبُ تَأْوِيلُهَا، قَالُوا: وَ لَا يَقَعُ فِي رِوَايَاتِ الثِّقَاتِ إِلَّا مَا يُمْكِنُ تَأْوِيلُهُ، فَقَوْلُ مُعَاوِيَةَ هذَا لَيْسَ فِيهِ تَصْرِيحٌ بِأَنَّهُ أَمَرَ سَعْداً بِسَبِّهِ، وَ إِنَّمَا سَأَلَهُ عَنِ السَّبَبِ الْمَانِعِ لَهُ مِنَ السَّبِّ، كَأَنَّهُ يَقُولُ: «هَلِ امْتَنَعْتَ تَوَرُّعاً أَوْ خَوْفاً أَوْ غَيْرَ ذلِكَ؟». فَإِنْ كَانَ تَوَرُّعاً وَ إِجْلَالاً لَهُ عَنِ السَّبِّ، فَأَنْتَ مُصِيبٌ مُحْسِنٌ، وَ إِنْ كَانَ غَيْرَ ذلِكَ، فَلَهُ جَوَابٌ آخَرُ. وَ لَعَلَّ سَعْداً قَدْ كَانَ فِي طَائِفَةٍ يَسُبُّونَ فَلَمْ يَسُبَّ مَعَهُمْ، وَ عَجَزَ عَنِ الْإِنْكَارِ، وَ أَنْكَرَ عَلَيْهِمْ فَسَأَلَهُ هذَا السُّؤَالَ. قَالُوا: وَ يُحْتَمَلُ تَأْوِيلاً آخَرُ، أَنَّ مَعْنَاهُ: مَا مَنَعَكَ أَنْ تُخْطِئَهُ فِي رَأْيِهِ وَ اجْتِهَادِهِ وَ تُظْهِرَ لِلنَّاسِ حُسْنَ رَأْيِنَا وَ اجْتِهَادِنَا وَ أَنَّهُ أَخْطَأَ؟؛ شرح مسلم (نووی)، ج۱۵، ص۱۷۵-۱۷۶. همچنین ر.ک: تحفة الأحوذی، ج۱۰، ص۱۵۶-۱۵۷.
  28. منهاج السنّة، ج۴، ص۲۷۳-۲۷۴.
  29. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۶۷.
  30. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۰.
  31. المستدرک علی الصحیحین للحاکم مع تعلیقات الذهبی فی التخلیص، ج۳، ص۱۶۳، ش ۴۷۱۹.
  32. ذِكْرُ النَّوْعِ السَّابِعِ عَشَرَ مِنْ عُلُومِ الْحَدِيثِ: هذَا النَّوْعُ مِنْ هذَا الْعِلْمِ مَعْرِفَةُ أَوْلَادِ الصَّحَابَةِ. فَإِنَّ مَنْ جَهِلَ هذَا النَّوْعَ اِشْتَبَهَ عَلَيْهِ كَثِيرٌ مِنَ الرِّوَايَاتِ. فَأَوَّلُ مَا يَلْزَمُ الْحَدِيثِيَّ مَعْرِفَتُهُ مِنْ ذلِكَ: أَوْلَادُ سَيِّدِ الْبَشَرِ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى(ص) وَ مَنْ صَحَّتِ الرِّوَايَةُ عَنْهُمْ مِنْهُمْ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عِيسَى الدِّهْقَانُ بِالْكُوفَةِ، قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَكَمِ الْحِبَرِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ الْحُسَيْنِ الْعُرَنِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا حِبَّانُ بْنُ عَلِيٍّ الْعَنَزِيُّ عَنِ الْكَلْبِيِّ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ إِلَى قَوْلِهِ ﴿الْكَاذِبِينَ نَزَلَتْ فِي رَسُولِ اللَّهِ(ص)، وَ عَلِيٍّ نَفْسِهِ، وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ فِي فَاطِمَةَ، وَ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ فِي حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ، وَ الدُّعَاءُ عَلَى الْكَاذِبِينَ نَزَلَتْ فِي الْعَاقِبِ وَ السَّيِّدِ وَ عَبْدِ الْمَسِيحِ وَ أَصْحَابِهِمْ؛ معرفة علوم الحدیث، ص۴۹-۵۰.
  33. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۶۱.
  34. تاریخ المدینة، ج۲، ص۵۸۳.
  35. أسباب النزول، ص۶۷؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۱۵۶؛ تفسیر البحر المحیط، ج۲، ص۵۰۰؛ فتوح البلدان، ج۱، ص۷۶-۷۷، ش ۱۹۹.
  36. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۷۳.
  37. تفسیر الحبری، ص۲۴۸، ح۱۳.
  38. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۷۴.
  39. تفسیر الطبری، ج۳، ص۴۰۸-۴۱۰.
  40. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۷۴.
  41. الدرّ المنثور، ج۲، ص۳۸-۳۹.
  42. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۷۷.
  43. الکشّاف عن حقائق التنزیل، ج۱، ص۴۳۴-۴۳۵.
  44. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۸۰.
  45. أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج۴، ص۲۵-۲۶.
  46. الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۹۳-۲۹۴.
  47. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۸۵.
  48. شواهد التنزیل، ج۱، ص۱۶۳-۱۶۴.
  49. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۸۶.
  50. تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص۳۷۸-۳۷۹.
  51. ر.ک: البدایة والنهایة، ج۵، ص۶۵؛ السیرة النبویة (ابن کثیر)، ج۴، ص۱۰۱-۱۰۳.
  52. مرقاة المفاتیح فی شرح مشکاة المصابیح، ج۱۷، ص۴۹۲.
  53. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۸۸.
  54. وی نزد سنیان بسیار محترم است.
  55. ابوالطفیل از جمله اصحابی است که به امامت حضرت امیرالمؤمنین(ع) معتقد بوده است، به همین روی برخی از سنیان متعصب درباره شخصیت او مناقشه کرده‌اند. به عنوان مثال ابن حزم به خاطر شیعی بودن ابوالطفیل او را جرح کرده است، ولی دیگران به شدّت از ابن حزم انتقاد کرده‌اند؛ زیرا مشهور اهل تسنن به عدالت صحابه قائلند، از این‌رو در انتقاد به ابن حزم گفته‌اند جرح صحابی مقبول نیست هر چند که شیعه باشد. برای اطلاع بیشتر از این قاعده رجالی ر.ک: جواهر الکلام فی معرفة الإمامة والإمام، ج۱، ص۱۶۰-۱۶۱.
  56. ر.ک: تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۴۳۲. ابن حجر نیز در الصواعق المحرقه (ج۲، ص۴۵۴) این مناشده امیرالمؤمنین(ع) به آیه مباهله را از دارقطنی نقل می‌کند. منابع ذیل نیز مناشدات حضرت امیر(ع) را از ابوطفیل نقل می‌کنند، گویا آنان این مناشده به آیه مباهله را حذف کرده‌اند. ر.ک: مناقب علی بن أبی طالب(ع) وما نزل من القرآن فی علی(ع)، ص۱۲-۱۳۲، ح۱۶۱ و ۱۶۲؛ کنزالعمال، ج۵، ص۷۲۴-۷۲۷، ح۱۴۲۴۳؛ میزان الإعتدال، ج۱، ص۴۴۱-۴۴۲، ح۱۶۴۳؛ لسان المیزان، ج۲، ص۱۵۶-۱۵۷؛ المناقب (خوارزمی)، ص۳۱۳-۳۱۵، ح۳۱۴.
  57. ر.ک: مسند أحمد، ج۱، ص۱۸۵؛ صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۰-۱۲۱؛ فتح الباری، ج۷، ص۶۰؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۰؛ مسند سعد بن أبی وقاص، ص۵۱؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۷۶؛ أسد الغابة، ج۴، ص۲۶؛ الإصابة، ج۴، ص۴۶۸؛ المناقب (خوارزمی)، ص۱۰۸، ح۱۱۵؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۳۰۱-۳۰۲، ح۳۸۰۸. ترمذی در انتهای حدیث می‌نویسد: هذا حدیث حسن غریب صحیح من هذا الوجه.
  58. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۵۳.
  59. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۵۶.
  60. معرفة علوم الحدیث، ص۵۰.
  61. أحکام القرآن، ج۲، ص۱۸-۱۹.
  62. أحکام القرآن، ج۱، ص۱۱۵. در چاپ دیگری از همین کتاب (ج۱، ص۳۶۰، چاپ دار الفکر - بیروت)، نام علی(ع) افتاده و یا حذف کرده‌اند، البته این امر تازگی ندارد و از این قبیل تحریفات و تصرفات در چاپ‌های مختلف کتب سنیان فراوان است، به طوری که مواجهه محقّقان با این‌گونه تصرّفات و تحریف‌ها عادی شده است!.
  63. أَمَّا آيَةُ الْمُبَاهَلَةِ: فَقَدْ نَقَلَ الرُّوَاةُ الثِّقَاتُ وَ النُّقَلَةُ الْأَثْبَاتُ، أَنَّ سَبَبَ نُزُولِ آيَةِ الْمُبَاهَلَةِ، هِيَ قَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا...... فَلَمَّا أَصْبَحُوا، جَاؤُوا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ، فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ مُحْتَضِنُ الْحُسَيْنِ آخِذاً بِيَدِ الْحَسَنِ وَ فَاطِمَةُ خَلْفَهُ وَ عَلِيٌّ خَلْفَهُمَا وَ يَقُولُ: «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي»؛ مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص۳۷-۳۸.
  64. المواقف، ج۳، ص۶۳۲-۶۳۳؛ شرح المواقف، ج۸، ص۳۶۷.
  65. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۵۸.
  66. ایجی، شرح مواقف، ج۳، ص۶۳۱.
  67. سوره انعام، آیات ۸۴ ـ ۸۵.
  68. احکام القرآن، جصاص، ج۲، ص۲۹۵ـ۲۹۶.
  69. الکشاف، زمخشری،‌ ج۱، ص۳۷۰، ذیل آیه ۶۱ سوره آل عمران.
  70. الصواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی، ص‌۱۵۶، الباب الحادی عشر، الفصل الاول.
  71. سوره انعام، آیات ۸۴ـ۸۵.
  72. تفسیر فخر رازی، ج۸، ص۸۶، ذیل قوله تعالی ﴿فمن حاجک فیه.
  73. مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول(ص)، محمد بن طلحه شافعی، ص۹۶.
  74. مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول(ص)، محمد بن طلحه شافعی، ص۹۷.
  75. دهلوی، عبدالعزیز، تحفه اثنا عشریه، ص۲۰۶.
  76. آیات ولایت جلد۶؛ اختصاصی مجمع شیعه‌شناسی.
  77. ر.ک: سنن الکبری، ج۱۰، ص۱۲۰؛ تاریخ بغداد، ج۶، ص۱۸۳، ش ۳۲۴۰؛ معجم البلدان، ج۵، ص۲۶۹؛ کنز العمال، ج۴، ص۵۰۷، ش ۱۱۵۰۰؛ ج۱۲، ص۶۰۱، ش ۳۵۸۷۹؛ فتوح البلدان، ج۱، ص۷۹-۸۰، ش ۲۰۵؛ الکامل (ابن اثیر)، ج۲، ص۲۹۴؛ المصنّف (ابن أبی شیبة)، ج۷، ص۴۸۳، ش ۳۷؛ ج۸، ص۵۶۴؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۴، ص۳۶۴.
  78. مسند أحمد، ج۵، ص۳۵۶؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۲۸؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۸۰؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۱۸۹ و منابع دیگر.
  79. تاریخ الإسلام، ج۳، ص۶۲۹؛ خصائص أمیرالمؤمنین(ع) (نسائی)، ص۹۹ (با اندکی اختلاف) و منابع دیگر.
  80. المصنّف (ابن أبی شیبة)، ج۷، ص۵۰۴، ح۵۰۸؛ کنزالعمال، ج۱۱، ص۶۰۸، ح۳۲۹۴۱؛ ج۱۱، ص۱۴۲، ح۳۶۴۴۴.
  81. کفایة الطالب فی مناقب علیّ بن أبی طالب، ص۱۵۵؛ نهج الإیمان، ص۳۵۱؛ مناقب آل أبی طالب، ج۲، ص۵۸.
  82. تفسیر الآلوسی، ج۶، ص۱۸۶؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج۲، ص۱۹۱، ش ۲۹۵۲.
  83. این فرمایش پیامبر(ص) را با الفاظ مختلفی نقل کرده‌اند، با همین الفاظ رجوع شود به: شواهد التنزیل، ج۱، ص۳۷۷، ح۳۹۶؛ ج۲۶، ص۲۰۳، ح۸۳۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۶۵؛ ینابیع المودّة، ج۲، ص۳۰۷، ح۸۷۷.
  84. مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۰۰؛ المعجم الأوسط، ج۴، ص۲۶۳؛ المناقب (خوارزمی)، ص۱۴۳.
  85. مجمع الزوائد، ج۶، ص۱۱۴؛ المعجم الکبیر، ج۱، ص۳۱۸، ش ۹۴۱؛ شرح نهج البلاغة، ج۱۳، ص۲۶۱؛ ج۱۴، ص۲۵۱؛ نظم دررالسمطین، ص۱۲۰؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۴۳-۱۴۴، ح۳۶۴۴۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۷۶؛ ج۶۰، ص۱۶۸؛ العثمانیة، ص۳۲۴؛ الکامل (ابن اثیر)، ج۲، ص۱۵۴؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۱۹۷؛ الإکمال فی أسماء الرجال، ص۶۷.
  86. ر.ک: فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج۳، ص۱۳۸، ذیل شماره ۲۸۶۸؛ ج۴، ص۵۴۴، ش ۵۸۳۳. ابن حجر عسقلانی نیز در کتاب الإصابة (ج۸، ص۲۶۴) می‌نویسد: «قَالَتْ عَائِشَةُ: مَا رَأَيْتُ قَطُّ أَحَداً أَفْضَلَ مِنْ فَاطِمَةَ غَيْرَ أَبِيهَا. أَخْرَجَهُ الطَّبَرَانِيُّ فِي تَرْجَمَةِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ مِنَ الْمُعْجَمِ الْأَوْسَطِ، وَ سَنَدُهُ صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ الشَّيْخَيْنِ إِلَى عُمَرَ».
  87. دلائل الصدق، ج۴، ص۴۰۱.
  88. ر.ک: تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۵۳۱؛ البدایة والنهایة، ج۸، ص۱۳.
  89. الکشاف عن حقائق التنزیل، ج۱، ص۴۳۷. همچنین ر.ک: تفسیر البحر المحیط، ج۲، ص۵۰۳.
  90. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۳۲.
  91. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۹۰.
  92. عیون الأثر، ج۲، ص۲۹۷-۲۹۸. همچنین ر.ک: السیرة النبویة (ابن هشام)، ج۴، ص۱۰۱۲؛ تاریخ الإسلام، ج۲، ص۶۹۸.
  93. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۹۰.
  94. صحیح البخاری، ج۵، ص۱۲۰. همچنین ر.ک: إمتاع الأسماع، ج۱۴، ص۷۲.
  95. فتح الباری، ج۸، ص۷۴.
  96. فتوح البلدان، ج۱، ص۷۹، ش ۲۰۱.
  97. الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.
  98. تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۹۴.
  99. تاریخ الطبری، ج۲، ص۴۰۰-۴۰۱. همچنین ر.ک: الکامل (ابن اثیر)، ج۲، ص۳۰۱؛ تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۵۹؛ إمتاع الأسماع، ج۲، ص۱۰۲؛ ج۹، ص۳۶۸.
  100. المنتظم فی تاریخ الأمم والملوک، ج۴، ص۳، حوادث سال دهم.
  101. تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۵۷.
  102. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۲۹۳.
  103. ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ أَيْ: يَدْعُ كُلٌّ مِنِّي وَ مِنْكُمْ أَبْنَاءَهُ وَ نِسَاءَهُ وَ نَفْسَهُ إِلَى الْمُبَاهَلَةِ. وَ ظَاهِرُ هذَا أَنَّ الدُّعَاءَ وَ الْمُبَاهَلَةَ بَيْنَ الْمُخَاطَبِ: بِقُلْ، وَ بَيْنَ مَنْ حَاجَّهُ، وَ فُسِّرَ عَلَى هذَا الْوَجْهِ: الْأَبْنَاءُ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ بِنِسَائِهِ: فَاطِمَةُ، وَ الْأَنْفُسُ: بِعَلِيٍّ. قَالَ الشَّعْبِيُّ: وَ يَدُلُّ عَلَى أَنَّ ذلِكَ مُخْتَصٌّ بِالنَّبِيِّ(ص) مَعَ مَنْ حَاجَّهُ مَا ثَبَتَ فِي صَحِيحِ مُسْلِمٍ مِنْ حَدِيثِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هذِهِ الْآيَةُ: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللَّهِ(ص): فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي»؛ تفسیر البحر المحیط، ج۲، ص۵۰۲.
  104. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۱. در برخی از صحاح ستّه و غیر صحاح نیز به همین صورت آمده است، ر.ک: مسند أحمد، ج۱، ص۱۸۵؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۲۹۳-۲۹۴، ح۴۰۸۵؛ ج۵، ص۳۰۲، ح۳۸۰۸؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۰؛ السنن الکبری (بیهقی)، ج۷، ص۶۳؛ تحفة الأحوذی، ج۸، ص۲۷۸؛ مسند سعد بن أبی وقاص، ص۵۱، ح۱۹؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۱۶۱، ح۱۷۲؛ الدرّ المنثور، ج۲، ص۳۹؛ تفسیر الآلوسی، ج۳، ص۱۹۰؛ الإکمال فی أسماء الرجال، ص۷۹؛ أسد الغابة، ج۴، ص۲۶ و منابع دیگر.
  105. فتوح البلدان، ج۱، ص۷۶-۷۷، ش ۱۹۹.
  106. در برخی از منابع «یشوع» آمده است.
  107. زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ج۳، ص۶۳۱-۶۳۳.
  108. البدایة والنهایة، ج۵، ص۶۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص۳۷۷-۳۷۸؛ السیرة النبویة (ابن کثیر)، ج۴، ص۱۰۱-۱۰۳. همچنین ر.ک: تفسیر الآلوسی، ج۳، ص۱۸۶؛ الدرّ المنثور، ج۲، ص۳۸؛ العجاب فی بیان الأسباب، ج۲، ص۶۵۸؛ إمتاع الأسماع، ج۱۴، ص۶۷-۶۹. در تمامی این منابع، این حدیث از کتاب «دلائل النبوة» بیهقی با همین سند روایت شده است.
  109. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۰۱.
  110. تاریخ مدینة دمشق، ج۳۹، ص۱۷۷. همچنین ر.ک: کنز العمال، ج۲، ص۳۷۹، ح۴۳۰۶؛ الدرّ المنثور، ج۲، ص۴۰؛ فتح القدیر، ج۱، ص۳۴؛ تفسیر الآلوسی، ج۳، ص۱۹۰؛ جامع الأحادیث، ج۴۰، ص۳۸۳، ش ۴۳۹۵۱.
  111. الدرّالمنثور، ج۲، ص۴۰.
  112. فتح القدیر، ج۱، ص۳۴۸.
  113. تفسیر المراغی، ج۳، ص۱۷۵.
  114. تفسیر الآلوسی، ج۳، ص۱۹۰.
  115. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۰۹.
  116. الجرح والتعدیل، ج۴، ص۵۲، ش ۲۲۷. برای اطلاع بیشتر از حال وی ر.ک: لسان المیزان، ج۳، ص۳۹، ش ۱۴۸؛ مجمع الزوائد، ج۲، ص۱۲۵؛ فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج۳، ص۶۱۲، ذیل شماره ۳۹۶۹؛ الضعفاء (عقیلی)، ج۴، ص۴۵۱، ش ۲۰۸۰؛ میزان الإعتدال، ج۲، ص۱۵۴، ش ۳۲۴۸.
  117. الجرح والتعدیل، ج۴، ص۵۲، ش ۲۲۷. برای اطلاع بیشتر از حال وی ر.ک: لسان المیزان، ج۳، ص۳۹، ش ۱۴۸؛ مجمع الزوائد، ج۲، ص۱۲۵؛ فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج۳، ص۶۱۲، ذیل شماره ۳۹۶۹؛ الضعفاء (عقیلی)، ج۴، ص۴۵۱، ش ۲۰۸۰؛ میزان الإعتدال، ج۲، ص۱۵۴، ش ۳۲۴۸.
  118. الجرح والتعدیل، ج۴، ص۵۳.
  119. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۱۱.
  120. الجرح والتعدیل، ج۹، ص۸۵، ش ۳۵۰. همچنین ر.ک: مجمع الزوائد، ج۱، ص۱۴۶؛ ج۹، ص۴۳؛ تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۵۳.
  121. قَالَ البُخَارِيُّ: لَيْسَ بِثِقَةٍ، كَانَ يَكْذِبُ. وَ رَوَى عَبَّاسٌ عَنْ يَحْيَى: لَيْسَ بِثِقَةٍ، كَانَ يَكْذِبُ. قَالَ أَبُو دَاوُدَ: كَذَّابٌ. وَ قَالَ النَّسَائِيُّ وَ غَيْرُهُ: مَتْرُوكُ الحَدِيثِ... قَالَ المُدِينِيُّ: لَا أَرْضَاهُ فِي شَيْءٍ... وَ قَالَ النَّسَائِيُّ: الهَيْثَمُ مُنْكَرُ الحَدِيثِ... قَالَ أَبُو زُرْعَةَ: لَيْسَ بِشَيْءٍ. وَ قَالَ العِجْلِيُّ: كَذَّابٌ... وَ قَالَ السَّاجِيُّ: كَانَ يَكْذِبُ. وَ قَالَ أَحْمَدُ: كَانَ صَاحِبَ أَخْبَارٍ وَ تَدْلِيسٍ. وَ قَالَ الحَاكِمُ وَ النَّقَّاشُ: حَدَّثَ عَنِ الثِّقَاتِ بِأَحَادِيثَ مُنْكَرَةٍ... وَ قَالَ مَحْمُودُ بْنُ غَيْلَانَ: أَسْقَطَهُ أَحْمَدُ وَ يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ وَ أَبُو خَيْثَمَةَ؛ لسان المیزان، ج۶، ص۲۰۹-۲۱۰، ش ۷۴۰.
  122. لسان المیزان، ج۶، ص۲۰۹-۲۱۰، ش ۷۴۰.
  123. فِيهِ مَا يَعْرِفُ أَهْلُ العِلْمِ بِالحَدِيثِ أَنَّهُ كَذِبٌ؛ منهاج السنّة، ج۳، ص۱۱۱.
  124. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۱۲.
  125. حَدَّثَنَا أَبُو الْوَلِيدِ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمنِ الْقُرَشِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْوَلِيدُ بْنُ مُسْلِمٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْفَزَارِيُّ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ السَّائِبِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، قَالَ: قَدِمَ وَفْدُ نَجْرَانَ، فَقَالُوا لِرَسُولِ اللَّهِ(ص): «أَخْبِرْنَا عَنْ عِيسَى»...... قَالَ: فَأَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)، وَ غَدَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ وَ نَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ، وَ غَدَوْا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص)، فَقَالُوا: «مَا لِلْمُلَاعَنَةِ جِئْنَاكَ، وَ لَكِنْ جِئْنَاكَ لِتَفْرِضَ عَلَيْنَا شَيْئاً نُؤَدِّيهِ إِلَيْكَ»؛ تاریخ المدینة، ج۲، ص۵۸۰-۵۸۲.
  126. ر.ک: تفسیر الطبری، ج۳، ص۴۰۷؛ الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۵۲.
  127. نصب الرایة، ج۵، ص۵۲؛ تغلیق التعلیق، ج۵، ص۲۸۷؛ تفسیر الثعالبی، ج۱، ص۷۷.
  128. الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۵۲؛ نصب الرایة، ج۵، ص۵۲؛ تغلیق التعلیق، ج۵، ص۲۸۷؛ تفسیر الثعالبی، ج۱، ص۷۷.
  129. الأعلام (زرکلی)، ج۳، ص۲۵۱.
  130. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۰۶.
  131. إِنَّهُمْ وَادَعُوهُ عَلَى الْغَدِ، فَلَمَّا أَصْبَحَ(ص) أَقْبَلَ وَ مَعَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ وَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، وَ قَالَ: «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي»... وَ عَنْ عُمَرَ، أَنَّهُ قَالَ لِلنَّبِيِّ(ص): «لَوْ لَاعَنْتَهُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ، بِيَدِ مَنْ كُنْتَ تَأْخُذُ؟». قَالَ(ص): «آخُذُ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَائِشَةَ وَ حَفْصَةَ». وَ هذَا أَيْ زِيَادَةُ عَائِشَةَ وَ حَفْصَةَ فِي هذِهِ الرِّوَايَةِ دَلَّ عَلَيْهِ قَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ، وَ صَالَحُوهُ(ص) عَلَى الْجِزْيَةِ؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۲۳۶. ابن حجر این روایت را از روایت‌های غریبی دانسته است که مقاتل نقل کرده است. وی می‌گوید: وَ مِنْ مُسْتَغْرَبَاتِ مُقَاتِلِ بْنِ سُلَيْمَانَ أَنَّهُ نَقَلَ فِي هذِهِ الْقِصَّةِ أَنَّ عُمَرَ قَالَ لِلنَّبِيِّ(ص): «لَوْ لَاعَنْتَهُمْ، بِیَدِ مَنْ كُنْتَ تَأْخُذُ؟». فَقَالَ: «بِيَدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَائِشَةَ وَ حَفْصَةَ»؛ العجاب فی بیان الأسباب، ج۲، ص۶۸۶.
  132. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۰۸.
  133. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۳۶.
  134. الکافی، ج۱، ص۹۰، ح۵؛ الإحتجاج، ج۱، ص۳۱۳-۳۱۴.
  135. السنن الکبری (نسائی)، ج۵، ص۱۲۹، ح۸۴۶۲؛ ص۳۱۸، ح۸۴۵۸؛ خصائص امیرالمؤمنین(ع) (نسائی)، ص۹۰ با اندکی اختلاف؛ شرح نهج البلاغة، ج۱۷، ص۱۹۵؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۳۰۸، ح۳۱۵؛ ص۳۱۵، ح۳۲۵؛ ص۳۱۷، ح۳۲۷ و منابع دیگر.
  136. أنساب الأشراف، ج۲، ص۱۲۳-۱۲۴، ش ۸۵؛ الإستیعاب، ج۳، ص۱۱۱۰؛ المصنف (صنعانی)، ج۱۱، ص۲۲۶، ش ۲۰۳۸۹؛ المناقب (خوارزمی)، ص۱۳۶، ش ۱۵۳؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۷۳۴ و منابع دیگر.
  137. مسند أحمد، ج۳، ص۳۳؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۲۹۸؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۱۳۸؛ مجمع الزوائد، ج۵، ص۱۸۶ با اندکی اختلاف در عبارات.
  138. «خود و خانواده خویش را از آتش بازدارید» سوره تحریم، آیه ۶.
  139. «بی‌گمان زیانکاران آنانند که در روز رستخیز به خود و خانواده خویش زیان رسانده‌اند» سوره زمر، آیه ۱۵.
  140. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۵۴.
  141. لسان العرب، ج۱۴، ص۳۱۹؛ اقرب الموارد، ج۲، ص۱۳۲۹.
  142. ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص۳۱.
  143. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۴۲.
  144. أَمَّا أَخْذُهُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فِي الْمُبَاهَلَةِ، فَحَدِيثٌ صَحِيحٌ، رَوَاهُ مُسْلِمٌ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ. قَالَ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ: «لَمَّا نَزَلَتْ هذِهِ الْآيَةُ ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللهِ(ص) عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ هؤُلَاءِ أَهْلِي». وَ لكِنْ لَا دَلَالَةَ فِي ذلِكَ عَلَى الْإِمَامَةِ وَ لَا عَلَى الْأَفْضَلِيَّةِ. وَ قَوْلُهُ: قَدْ جَعَلَ اللهُ نَفْسَ رَسُولِ اللهِ(ص)، وَ الِاتِّحَادُ مَحَالٌ، فَبَقِيَ الْمُسَاوَاةُ لَهُ، وَ لَهُ الْوِلَايَةُ الْعَامَّةُ، فَكَذَا الْمُسَاوِيَةُ. قُلْنَا: لَا نُسَلِّمُ أَنَّهُ لَمْ يَبْقَ إِلَّا الْمُسَاوَاةُ، وَ لَا دَلِيلَ عَلَى ذلِكَ، بَلْ حَمْلُهُ عَلَى ذلِكَ مُمْتَنِعٌ، لِأَنَّ أَحَداً لَا يُسَاوِي رَسُولَ اللهِ(ص)، لَا عَلِيّاً وَ لَا غَيْرَهُ. وَ هذَا اللَّفْظُ فِي لُغَةِ الْعَرَبِ لَا يَقْتَضِي الْمُسَاوَاةَ. قَالَ تَعَالَى فِي قِصَّةِ الْإِفْكِ: ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَ لَمْ يُوجِبْ ذلِكَ أَنْ يَكُونَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ مُتَسَاوِينَ. وَ قَدْ قَالَ اللهُ تَعَالَى فِي قِصَّةِ بَنِي إِسْرَائِيلَ: ﴿فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ، أَي: يَقْتُلُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً، وَ لَمْ يُوجِبْ ذلِكَ أَنْ يَكُونُوا مُتَسَاوِينَ، وَ لَا أَنْ يَكُونَ مَنْ عَبَدَ الْعِجْلَ مُسَاوِياً لِمَنْ لَمْ يَعْبُدْهُ. وَ كَذلِكَ قَدْ قِيلَ فِي قَوْلِهِ: ﴿وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ، أَي: لَا يَقْتُلْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً، وَ إِنْ كَانُوا غَيْرَ مُتَسَاوِينَ. وَ قَالَ تَعَالَى: ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ، أَي: لَا يَلْمِزْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً، فَيَطْعَنَ عَلَيْهِ وَ يَعِيبَهُ، وَ هذَا نَهْيٌ لِجَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ لَا يَفْعَلَ بَعْضُهُمْ بِبَعْضٍ هذَا الطَّعْنَ وَ الْعَيْبَ، مَعَ أَنَّهُمْ غَيْرُ مُتَسَاوِينَ، لَا فِي الْأَحْكَامِ، وَ لَا فِي الْفَضِيلَةِ، وَ لَا الظَّالِمُ كَالْمَظْلُومِ، وَ لَا الْإِمَامُ كَالْمَأْمُومِ. وَ مِنْ هذَا الْبَابِ قَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿ثُمَّ أَنْتُمْ هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ، أَي: يَقْتُلُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً. وَ إِذَا كَانَ اللَّفْظُ: وَ أَنْفُسَنَا كَأَنْفُسِكُمْ، كَاللَّفْظِ فِي قَوْلِهِ: ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ، وَ قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا، وَ نَحْوِ ذلِكَ، مَعَ أَنَّ التَّسَاوِيَ هُنَا لَيْسَ بِوَاجِبٍ، بَلْ مُمْتَنِعٌ، فَكَذلِكَ هُنَاكَ وَ أَشَدُّ. بَلْ هذَا اللَّفْظُ يَدُلُّ عَلَى الْمُجَانَسَةِ وَ الْمُشَابَهَةِ، وَ التَّجَانُسُ وَ الْمُشَابَهَةُ يَكُونُ بِالِاشْتِرَاكِ فِي بَعْضِ الْأُمُورِ، كَالِاشْتِرَاكِ فِي الْإِيمَانِ، فَالْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فِي الْإِيمَانِ، وَ هُوَ الْمُرَادُ بِقَوْلِهِ: ﴿لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا، وَ قَوْلِهِ: ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ. وَ قَدْ يَكُونُ الِاشْتِرَاكُ فِي الدِّينِ، وَ إِنْ كَانَ فِيهِمُ الْمُنَافِقُ، كَاشْتِرَاكِ الْمُسْلِمِينَ فِي الْإِسْلَامِ الظَّاهِرِ، وَ إِنْ كَانَ مَعَ ذلِكَ الِاشْتِرَاكُ فِي النَّسَبِ فَهُوَ أَوْكَدُ، وَ قَوْمُ مُوسَى كَانُوا أَنْفُسَنَا بِهذَا الِاعْتِبَارِ. قَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، أَي: رِجَالَنَا وَ رِجَالَكُمْ، أَيِ: الرِّجَالَ الَّذِينَ هُمْ مِنْ جِنْسِنَا فِي الدِّينِ وَ النَّسَبِ، وَ الرِّجَالَ الَّذِينَ هُمْ مِنْ جِنْسِكُمْ، أَوِ الْمُرَادُ التَّجَانُسُ فِي الْقَرَابَةِ فَقَطْ، لِأَنَّهُ قَالَ: ﴿أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ، فَذَكَرَ الْأَوْلَادَ، وَ ذَكَرَ النِّسَاءَ وَ الرِّجَالَ، فَعُلِمَ أَنَّهُ أَرَادَ الْأَقْرَبِينَ إِلَيْنَا مِنَ الذُّكُورِ وَ الْإِنَاثِ مِنَ الْأَوْلَادِ وَ الْعَصَبَةِ، وَ لِهذَا دَعَا الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ مِنَ الْأَبْنَاءِ، وَ دَعَا فَاطِمَةَ مِنَ النِّسَاءِ، وَ دَعَا عَلِيّاً مِنْ رِجَالِهِ، وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ أَحَدٌ أَقْرَبَ إِلَيْهِ نَسَباً مِنْ هؤُلَاءِ، وَ هُمُ الَّذِينَ أَدَارَ عَلَيْهِمُ الْكِسَاءَ. وَ الْمُبَاهَلَةُ إِنَّمَا تَحْصُلُ بِالْأَقْرَبِينَ إِلَيْهِ، وَ إِلَّا فَلَوْ بَاهَلَهُمْ بِالْأَبْعَدِينَ فِي النَّسَبِ، وَ إِنْ كَانُوا أَفْضَلَ عِنْدَ اللهِ، لَمْ يَحْصُلِ الْمَقْصُودُ، فَإِنَّ الْمُرَادَ أَنَّهُمْ يَدْعُونَ الْأَقْرَبِينَ، كَمَا يَدْعُو هُوَ الْأَقْرَبَ إِلَيْهِ. وَ النُّفُوسُ تَحْنُوا عَلَى أَقَارِبِهَا مَا لَا تَحْنُوا عَلَى غَيْرِهِمْ، وَ كَانُوا يَعْلَمُونَ أَنَّهُ رَسُولُ اللهِ(ص)، وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُمْ إِنْ بَاهَلُوهُ، نَزَلَتِ الْبَهْلَةُ عَلَيْهِمْ وَ عَلَى أَقَارِبِهِمْ، وَ اجْتَمَعَ خَوْفُهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ عَلَى أَقَارِبِهِمْ، فَكَانَ ذلِكَ أَبْلَغَ فِي امْتِنَاعِهِمْ. وَ إِلَّا فَالْإِنْسَانُ قَدْ يَخْتَارُ أَنْ يَهْلِكَ وَ يَحْيَا ابْنُهُ، وَ الشَّيْخُ الْكَبِيرُ قَدْ يَخْتَارُ الْمَوْتَ إِذَا بَقِيَ أَقَارِبُهُ فِي نِعْمَةٍ وَ مَالٍ، وَ هذَا مَوْجُودٌ كَثِيرٌ، فَطَلَبَ مِنْهُمُ الْمُبَاهَلَةَ بِالْأَبْنَاءِ وَ النِّسَاءِ وَ الرِّجَالِ وَ الْأَقْرَبِينَ مِنَ الْجَانِبَيْنِ، فَلِهذَا دَعَا هؤُلَاءِ. وَ آيَةُ الْمُبَاهَلَةِ نَزَلَتْ سَنَةَ عَشْرٍ، لَمَّا قَدِمَ وَفْدُ نَجْرَانَ، وَ لَمْ يَكُنِ النَّبِيُّ(ص) قَدْ بَقِيَ مِنْ أَعْمَامِهِ إِلَّا الْعَبَّاسُ، وَ الْعَبَّاسُ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّابِقِينَ الْأَوَّلِينَ، وَ لَا كَانَ لَهُ بِهِ اخْتِصَاصٌ كَعَلِيٍّ. وَ أَمَّا بَنُو عَمِّهِ فَلَمْ يَكُنْ فِيهِمْ مِثْلُ عَلِيٍّ، وَ كَانَ جَعْفَرٌ قَدْ قُتِلَ قَبْلَ ذلِكَ، فَإِنَّ الْمُبَاهَلَةَ كَانَتْ لَمَّا قَدِمَ وَفْدُ نَجْرَانَ سَنَةَ تِسْعٍ أَوْ عَشْرٍ، وَ جَعْفَرٌ قُتِلَ بِمُوتَةَ سَنَةَ ثَمَانٍ، فَتَعَيَّنَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ. وَ كَوْنُهُ تَعَيَّنَ لِلْمُبَاهَلَةِ إِذْ لَيْسَ فِي الْأَقَارِبِ مَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ، لَا يُوجِبُ أَنْ يَكُونَ مُسَاوِياً لِلنَّبِيِّ(ص) فِي شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ، بَلْ وَ لَا أَنْ يَكُونَ أَفْضَلَ مِنْ سَائِرِ الصَّحَابَةِ مُطْلَقاً، بَلْ لَهُ بِالْمُبَاهَلَةِ نَوْعُ فَضِيلَةٍ، وَ هِيَ مُشْتَرَكَةٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ فَاطِمَةَ وَ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ، لَيْسَتْ مِنْ خَصَائِصِ الْإِمَامَةِ، فَإِنَّ خَصَائِصَ الْإِمَامَةِ لَا تَثْبُتُ لِلنِّسَاءِ، وَ لَا يَقْتَضِي أَنْ يَكُونَ مَنْ بَاهَلَ بِهِ أَفْضَلَ مِنْ جَمِيعِ الصَّحَابَةِ، كَمَا لَمْ يُوجِبْ أَنْ تَكُونَ فَاطِمَةُ وَ حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ أَفْضَلَ مِنْ جَمِيعِ الصَّحَابَةِ. وَ أَمَّا قَوْلُ الرَّافِضِيِّ: لَوْ كَانَ غَيْرُ هؤُلَاءِ مُسَاوِياً لَهُمْ أَوْ أَفْضَلَ مِنْهُمْ فِي اسْتِجَابَةِ الدُّعَاءِ، لَأَمَرَهُ تَعَالَى بِأَخْذِهِمْ مَعَهُ، لِأَنَّهُ فِي مَوْضِعِ الْحَاجَةِ. فَيُقَالُ فِي الْجَوَابِ: لَمْ يَكُنِ الْمَقْصُودُ إِجَابَةَ الدُّعَاءِ، فَإِنَّ دُعَاءَ النَّبِيِّ(ص) وَحْدَهُ كَافٍ، وَ لَوْ كَانَ الْمُرَادُ مَنْ يَدْعُوهُ مَعَهُ أَنْ يُسْتَجَابَ دُعَاؤُهُ، لَدَعَا الْمُؤْمِنِينَ كُلَّهُمْ وَ دَعَا بِهِمْ، كَمَا كَانَ يَسْتَسْقِي بِهِمْ، وَ كَمَا كَانَ يَسْتَفْتِحُ بِصَعَالِيكِ الْمُهَاجِرِينَ، وَ كَانَ يَقُولُ: وَ هَلْ تُنْصَرُونَ وَ تُرْزَقُونَ إِلَّا بِضُعَفَائِكُمْ، بِدُعَائِهِمْ وَ صَلَاتِهِمْ وَ إِخْلَاصِهِمْ! وَ مِنَ الْمَعْلُومِ أَنَّ هؤُلَاءِ وَ إِنْ كَانُوا مُجَابِينَ، فَكَثْرَةُ الدُّعَاءِ أَبْلَغُ فِي الْإِجَابَةِ، لَكِنْ لَمْ يَكُنِ الْمَقْصُودُ دَعْوَةَ مَنْ دَعَاهُ لِإِجَابَةِ دُعَائِهِ، بَلْ لِأَجْلِ الْمُقَابَلَةِ بَيْنَ الْأَهْلِ وَ الْأَهْلِ! وَ نَحْنُ نَعْلَمُ بِالِاضْطِرَارِ أَنَّ النَّبِيَّ(ص) لَوْ دَعَا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ وَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ ابْنَ مَسْعُودٍ وَ أُبَيَّ بْنَ كَعْبٍ وَ مُعَاذَ بْنَ جَبَلٍ وَ غَيْرَهُمْ لِلْمُبَاهَلَةِ، لَكَانُوا مِنْ أَعْظَمِ النَّاسِ اسْتِجَابَةً لِأَمْرِهِ، وَ كَانَ دُعَاءُ هؤُلَاءِ وَ غَيْرِهِمْ أَبْلَغَ فِي إِجَابَةِ الدُّعَاءِ، لَكِنْ لَمْ يَأْمُرْهُ اللهُ سُبْحَانَهُ بِأَخْذِهِمْ مَعَهُ، لِأَنَّ ذلِكَ لَا يَحْصُلُ بِهِ الْمَقْصُودُ. فَإِنَّ الْمَقْصُودَ: أَنَّ أُولَئِكَ يَأْتُونَ بِمَنْ يَشْفِقُونَ عَلَيْهِ طَبْعاً، كَأَبْنَائِهِمْ وَ نِسَائِهِمْ وَ رِجَالِهِمُ الَّذِينَ هُمْ أَقْرَبُ النَّاسِ إِلَيْهِمْ، فَلَوْ دَعَا النَّبِيُّ(ص) قَوْماً أَجَانِبَ، لَأَتَى أُولَئِكَ بِأَجَانِبَ، وَ لَمْ يَكُنْ يَشْتَدُّ عَلَيْهِمْ نُزُولُ الْبَهْلَةِ بِأُولَئِكَ الْأَجَانِبِ كَمَا يَشْتَدُّ عَلَيْهِمْ نُزُولُهَا بِالْأَقْرَبِينَ إِلَيْهِمْ، فَإِنَّ طَبْعَ الْبَشَرِ يَخَافُ عَلَى أَقْرَبِيهِ مَا لَا يَخَافُ عَلَى الْأَجَانِبِ، فَأَمَرَ النَّبِيَّ(ص) أَنْ يَدْعُوا قَرَابَتَهُ، وَ أَنْ يَدْعُوا أُولَئِكَ قَرَابَتَهُمْ. وَ النَّاسُ عِنْدَ الْمُقَابَلَةِ تَقُولُ كُلُّ طَائِفَةٍ لِلْأُخْرَى: ارْهَنُوا عِنْدَنَا أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَكُمْ، فَلَوْ رَهَنَتْ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَجْنَبِيّاً، لَمْ يَرْضَ أُولَئِكَ، كَمَا أَنَّهُ لَوْ دَعَا النَّبِيُّ الْأَجَانِبَ، لَمْ يَرْضَ أُولَئِكَ الْمُقَابِلُونَ لَهُ، وَ لَا يَلْزَمُ أَنْ يَكُونَ أَهْلُ الرَّجُلِ أَفْضَلَ عِنْدَ اللهِ إِذَا قَابَلَ بِهِمْ لِمَنْ يُقَابِلُهُ بِأَهْلِهِ. فَقَدْ تَبَيَّنَ أَنَّ الْآيَةَ لَا دَلَالَةَ فِيهَا أَصْلاً عَلَى مَطْلُوبِ الرَّافِضِيِّ. لكِنَّهُ - وَ أَمْثَالُهُ مِمَّنْ فِي قَلْبِهِ زَيْغٌ - كَالنَّصَارَى الَّذِينَ يَتَعَلَّقُونَ بِالْأَلْفَاظِ الْمُجْمَلَةِ، وَ يَدَعُونَ النُّصُوصَ الصَّرِيحَةَ، ثُمَّ قَدْحُهُ فِي خِيَارِ الْأُمَّةِ بِزَعْمِهِ الْكَاذِبِ، حَيْثُ زَعَمَ أَنَّ الْمُرَادَ بِالْأَنْفُسِ الْمُسَاوُونَ، وَ هُوَ خِلَافُ الْمُسْتَعْمَلِ فِي لُغَةِ الْعَرَبِ. وَ مِمَّا يُبَيِّنُ ذلِكَ أَنَّ قَوْلَهُ: ﴿نِسَاءَنَا، لَا يَخْتَصُّ بِفَاطِمَةَ، بَلْ مَنْ دَعَاهُ مِنْ بَنَاتِهِ كَانَتْ بِمَنْزِلَتِهَا فِي ذلِكَ، لكِنْ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ إِذْ ذَاكَ إِلَّا فَاطِمَةُ، فَإِنَّ رُقَيَّةَ وَ أُمَّ كُلْثُومٍ وَ زَيْنَبَ كُنَّ قَدْ تُوُفِّيْنَ قَبْلَ ذلِكَ. فَكَذلِكَ ﴿أَنْفُسَنَا لَيْسَ مُخْتَصّاً بِعَلِيٍّ، بَلْ هذِهِ صِيغَةُ جَمْعٍ، كَمَا أَنَّهُ صِيغَةُ جَمْعٍ، وَ كَذلِكَ ﴿أَبْنَاءَنَا، وَ إِنَّمَا دَعَا حَسَناً وَ حُسَيْناً، لِأَنَّهُ لَمْ يَكُنْ مِمَّنْ يُنْسَبُ إِلَيْهِ بِالنُّبُوَّةِ سِوَاهُمَا، فَإِنَّ إِبْرَاهِيمَ إِنْ كَانَ مَوْجُوداً إِذْ ذَاكَ، فَهُوَ طِفْلٌ لَا يُدْعَى؛ منهاج السنّة، ج۷، ص۸۷-۹۳.
  145. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۴۲.
  146. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۵۴.
  147. تحفه اثناعشریه، ص۲۰۶-۲۰۷.
  148. «پس آیا کسی که از سوی پروردگارش برهانی دارد و گواهی از (خویشان) وی پیرو اوست.».. سوره هود، آیه ۱۷.
  149. «و کافران می‌گویند: تو فرستاده (خداوند) نیستی؛ بگو: میان من و شما خداوند و کسی که دانش کتاب نزد اوست، گواه بس» سوره رعد، آیه ۴۳.
  150. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۵۴.
  151. لَهُمْ - أَيْ لِلشِّيَعَةِ وَ مَنْ وَافَقَهُمْ فِيهِ، أَيْ فِي بَيَانِ أَفْضَلِيَّةِ عَلِيٍّ - مَسْلَكَانِ: الْأَوَّلُ مَا يَدُلُّ عَلَيْهِ، أَيْ عَلَى كَوْنِهِ أَفْضَلَ إِجْمَالًا، وَ هُوَ وُجُوهٌ: الْأَوَّلُ آيَةُ الْمُبَاهَلَةِ، وَ هِيَ قَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ. وَجْهُ الِاحْتِجَاجِ: أَنَّ قَوْلَهُ تَعَالَى: ﴿أَنْفُسَنَا لَمْ يُرَدْ بِهِ نَفْسُ النَّبِيِّ، لِأَنَّ الْإِنْسَانَ لَا يَدْعُو نَفْسَهُ، بَلِ الْمُرَادُ بِهِ عَلِيٌّ، دَلَّتْ عَلَيْهِ الْأَخْبَارُ الصَّحِيحَةُ وَ الرِّوَايَاتُ الثَّابِتَةُ عِنْدَ أَهْلِ النَّقْلِ أَنَّهُ(ص) دَعَا عَلِيًّا إِلَى ذلِكَ الْمَقَامِ، وَ لَيْسَ نَفْسُ عَلِيٍّ نَفْسَ مُحَمَّدٍ حَقِيقَةً، فَالْمُرَادُ الْمُسَاوَاةُ فِي الْفَضْلِ وَ الْكَمَالِ، فَتُرِكَ الْعَمَلُ بِهِ فِي فَضِيلَةِ النُّبُوَّةِ، وَ بَقِيَ حُجَّةً فِي الْبَاقِي، فَيُسَاوِي النَّبِيَّ فِي كُلِّ فَضِيلَةٍ سِوَى النُّبُوَّةِ، فَيَكُونُ فَضْلٌ مِنَ الْأُمَّةِ. وَ قَدْ يُمْنَعُ أَنَّ الْمُرَادَ بِأَنْفُسِنَا عَلِيٌّ وَحْدَهُ، بَلْ جَمِيعُ قَرَابَاتِهِ وَ خَدَمِهِ النَّازِلُونَ عُرْفًا مَنْزِلَةَ نَفْسِهِ(ص) دَاخِلُونَ فِيهِ، تَدُلُّ عَلَيْهِ صِيغَةُ الْجَمْعِ؛ المواقف، ج۳، ص۶۳۱-۶۳۲؛ شرح المواقف، ج۸، ص۳۶۷.
  152. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۶۷.
  153. كَانَ فِي الرَّيِّ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ: مَحْمُودُ بْنُ الْحَسَنِ الْحِمْصِيُّ، وَ كَانَ مُعَلِّمَ الْإِثْنَيْ عَشَرِيَّةِ، وَ كَانَ يَزْعُمُ أَنَّ عَلِيّاً رَضِيَ اللهُ عَنْهُ أَفْضَلُ مِنْ جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ سِوَى مُحَمَّدٍ(ص). قَالَ: وَ الَّذِي يَدُلُّ عَلَيْهِ قَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، وَ لَيْسَ الْمُرَادُ بِقَوْلِهِ ﴿وَأَنْفُسَنَا نَفْسَ مُحَمَّدٍ(ص)، لِأَنَّ الْإِنْسَانَ لَا يَدْعُو نَفْسَهُ، بَلِ الْمُرَادُ بِهِ غَيْرُهُ، وَ أَجْمَعُوا عَلَى أَنَّ ذَلِكَ الْغَيْرَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، فَدَلَّتِ الْآيَةُ عَلَى أَنَّ نَفْسَ عَلِيٍّ هِيَ نَفْسُ مُحَمَّدٍ، وَ لَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ الْمُرَادُ مِنْهُ أَنَّ هَذِهِ النَّفْسَ هِيَ عَيْنُ تِلْكَ النَّفْسِ، فَالْمُرَادُ أَنَّ هَذِهِ النَّفْسَ مِثْلُ تِلْكَ النَّفْسِ، وَ ذَلِكَ يَقْتَضِي الِاسْتِوَاءَ فِي جَمِيعِ الْوُجُوهِ، تُرِكَ الْعَمَلُ بِهَذَا الْعُمُومِ فِي حَقِّ النُّبُوَّةِ وَ فِي حَقِّ الْفَضْلِ، لِقِيَامِ الدَّلَائِلِ عَلَى أَنَّ مُحَمَّدًا(ص) كَانَ نَبِيّاً وَ مَا كَانَ عَلِيٌّ كَذَلِكَ، وَ لِانْعِقَادِ الْإِجْمَاعِ عَلَى أَنَّ مُحَمَّدًا(ص) كَانَ أَفْضَلُ مِنْ عَلِيٍّ، فَيَبْقَى فِيمَا وَرَاءَهُ مَعْمُولاً بِهِ. ثُمَّ الْإِجْمَاعُ دَلَّ عَلَى أَنَّ مُحَمَّدًا(ص) كَانَ أَفْضَلُ مِنْ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ(ع)، فَيَلْزَمُ أَنْ يَكُونَ عَلِيٌّ أَفْضَلَ مِنْ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ. فَهَذَا وَجْهُ الِاسْتِدْلَالِ بِظَاهِرِ هَذِهِ الْآيَةِ. ثُمَّ قَالَ: وَ يُؤَيِّدُ الِاسْتِدْلَالَ بِهَذِهِ الْآيَةِ: الْحَدِيثُ الْمَقْبُولُ عِنْدَ الْمُوَافِقِ وَ الْمُخَالِفِ وَ هُوَ قَوْلُهُ(ص): «مَنْ أَرَادَ أَنْ يَرَى آدَمَ فِي عِلْمِهِ، وَ نُوحاً فِي طَاعَتِهِ، وَ إِبْرَاهِيمَ فِي خُلَّتِهِ، وَ مُوسَى فِي هَيْبَتِهِ، وَ عِيسَى فِي صَفْوَتِهِ، فَلْيَنْظُرْ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ». فَالْحَدِيثُ دَلَّ عَلَى أَنَّهُ اجْتَمَعَ فِيهِ مَا كَانَ مُتَفَرِّقاً فِيهِمْ، وَ ذَلِكَ يَدُلُّ عَلَى أَنَّ عَلِيّاً رَضِيَ اللهُ عَنْهُ أَفْضَلُ مِنْ جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ، سِوَى مُحَمَّدٍ(ص). وَ أَمَّا سَائِرُ الشِّيعَةِ فَقَدْ كَانُوا - قَدِيماً وَ حَدِيثاً - يَسْتَدِلُّونَ بِهَذِهِ الْآيَةِ عَلَى أَنَّ عَلِيّاً رَضِيَ اللهُ عَنْهُ مِثْلُ نَفْسِ مُحَمَّدٍ(ص) إِلَّا فِيمَا خَصَّهُ الدَّلِيلُ، وَ كَانَ نَفْسُ مُحَمَّدٍ أَفْضَلُ مِنَ الصَّحَابَةِ، فَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ نَفْسُ عَلِيٍّ أَفْضَلُ أَيْضاً مِنْ سَائِرِ الصَّحَابَةِ. هَذَا تَقْرِيرُ كَلَامِ الشِّيعَةِ. وَ الْجَوَابُ: إِنَّهُ كَمَا انْعَقَدَ الْإِجْمَاعُ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ عَلَى أَنَّ مُحَمَّدًا(ص) أَفْضَلُ مِنْ عَلِيٍّ، فَكَذَلِكَ انْعَقَدَ الْإِجْمَاعُ بَيْنَهُمْ قَبْلَ ظُهُورِ هَذَا الْإِنْسَانِ عَلَى أَنَّ النَّبِيَّ أَفْضَلُ مِمَّنْ لَيْسَ بِنَبِيٍّ، وَ أَجْمَعُوا عَلَى أَنَّ عَلِيّاً رَضِيَ اللهُ عَنْهُ مَا كَانَ نَبِيّاً، فَلَزِمَ الْقَطْعُ بِأَنَّ ظَاهِرَ الْآيَةِ كَمَا أَنَّهُ مَخْصُوصٌ فِي حَقِّ مُحَمَّدٍ(ص)، فَكَذَلِكَ مَخْصُوصٌ فِي حَقِّ سَائِرِ الْأَنْبِيَاءِ(ع)؛ تفسیر الرازی، ج۸، ص۸۶-۸۷.
  154. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۹۱.
  155. ر.ک: کنز العمال، ج۱۱، ص۶۳۴-۶۳۵، ح۳۳۰۹۰؛ شرح المقاصد، ج۲، ص۳۰۰؛ المواقف، ج۳، ص۶۲۶؛ فتح الملک العلی، ص۶۹-۷۰؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۱۰۰، ح۱۱۶؛ ص۱۰۳، ح۱۱۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷، ص۱۱۲؛ ج۴۲، ۲۸۸ و ۳۱۳؛ میزان الإعتدال، ج۴، ص۹۹، ش ۸۴۶۹؛ لسان المیزان، ج۶، ص۲۴، ش ۸۸؛ مناقب علی بن أبی طالب(ع) ومانزل من القرآن فی علی(ع)، ص۱۴۷، ح۱۷۹؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۹۲-۳۹۳؛ المناقب (خوارزمی)، ص۸۳؛ مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص۱۲۹؛ شرح نهج البلاغة، ج۷، ص۲۲۰؛ ج۹، ص۱۶۸؛ المنتقی من منهاج الإعتدال، ج۱، ص۳۴۴؛ جامع الأحادیث، ج۲۰، ص۳۹۴، ح۲۲۴۴۴؛ ج۴۱، ص۳۷۴؛ الجامع الکبیر، ج۱، ص۲۳۰۷۶، ح۵۱۷۵؛ الریاض النضرة، ج۱، ص۲۷۹؛ منهاج السنّة، ج۵، ص۳۵۵؛ نزهة المجالس، ج۱، ص۳۵۶.
  156. ر.ک: صحیح مسلم، ج۱، ص۹۵؛ مسند أحمد، ج۲، ص۳۳۶؛ ج۳، ص۳۴۵ و ۳۸۴؛ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۶۱؛ المحلّی، ج۱، ص۹؛ ج۷، ص۳۹۱؛ فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج۶، ص۵۱۳، ش ۹۷۷۰؛ الدیباج علی مسلم، ج۱، ص۱۷۹-۱۸۰، ش ۲۴۹ و منابع دیگر.
  157. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۹۷.
  158. الرِّوَايَاتُ مُتَّفِقَةٌ عَلَى أَنَّ النَّبِيَّ(ص) اخْتَارَ لِلْمُبَاهَلَةِ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ وَلَدَيْهَا، وَ يَحْمِلُونَ كَلِمَةَ ﴿وَنِسَاءَنَا عَلَى فَاطِمَةَ، وَ كَلِمَةَ ﴿وَأَنْفُسَنَا عَلَى عَلِيٍّ فَقَطْ. وَ مَصَادِرُ هذِهِ الرِّوَايَاتِ الشِّيْعَةُ، وَ مَقْصَدُهُمْ مِنْهَا مَعْرُوفٌ، وَ قَدِ اجْتَهَدُوا فِي تَرْوِيجِهَا مَا اسْتَطَاعُوا، حَتَّى رَاجَتْ عَلَى كَثِيرٍ مِنْ أَهْلِ السُّنَّةِ، وَ لَكِنْ وَاضِعِيهَا لَمْ يُحْسِنُوا تَطْبِيقَهَا عَلَى الْآيَةِ، فَإِنَّ كَلِمَةَ ﴿وَنِسَاءَنَا لَا يَقُولُهَا الْعَرَبِيُّ وَ يُرِيدُ بِهَا بِنْتَهُ، لَا سِيَّمَا إِذَا كَانَ لَهُ أَزْوَاجٌ، وَ لَا يُفْهَمُ هذَا مِنْ لُغَتِهِمْ، وَ أَبْعَدُ مِنْ ذلِكَ أَنْ يُرَادَ بِـ﴿أَنْفُسَنَا عَلِيٌّ - عَلَيْهِ الرِّضْوَانُ -. ثُمَّ إِنَّ وَفْدَ نَجْرَانَ الَّذِينَ قَالُوا: إِنَّ الْآيَةَ نَزَلَتْ فِيهِمْ، لَمْ يَكُنْ مَعَهُمْ نِسَاؤُهُمْ وَ أَوْلَادُهُمْ؛ تفسیر المنار، ج۳، ص۲۶۵.
  159. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۸۴.
  160. ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، أَي: يَدْعُ كُلُّ مِنِّي وَ مِنْكُمْ أَبْنَاءَهُ وَ نِسَاءَهُ وَ نَفْسَهُ إِلَى الْمُبَاهَلَةِ. وَ ظَاهِرُ هذَا أَنَّ الدُّعَاءَ وَ الْمُبَاهَلَةَ بَيْنَ الْمُخَاطَبِ بِـ: «قُلْ» وَ بَيْنَ مَنْ حَاجَّهُ. وَ فُسِّرَ عَلَى هذَا الْوَجْهِ: الْأَبْنَاءُ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ بِنِسَائِهِ: فَاطِمَةُ، وَ الْأَنْفُسُ: بِعَلِيٍّ. قَالَ الشَّعْبِيُّ: وَ يَدُلُّ عَلَى أَنَّ ذلِكَ مُخْتَصٌّ بِالنَّبِيِّ(ص) مَعَ مَنْ حَاجَّهُ. مَا ثَبَتَ فِي صَحِيحِ مُسْلِمٍ مِنْ حَدِيثِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: «لَمَّا نَزَلَتْ هذِهِ الْآيَةُ: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ، دَعَا رَسُولُ اللهِ(ص) فَاطِمَةَ وَ حَسَنًا وَ حُسَيْنًا، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ هؤُلَاءِ أَهْلِي». وَ قَالَ قَوْمٌ: الْمُبَاهَلَةُ كَانَتْ عَلَيْهِ وَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ، بِدَلِيلِ ظَاهِرِ قَوْلِهِ ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ، عَلَى الْجَمْعِ، وَ لَمَّا دَعَاهُمْ دَعَا بِأَهْلِهِ الَّذِينَ فِي حَوْزَتِهِ، وَ لَوْ عَزَمَ نَصَارَى نَجْرَانَ عَلَى الْمُبَاهَلَةِ وَ جَاؤُوا لَهَا، لَأَمَرَ النَّبِيُّ(ص) الْمُسْلِمِينَ أَنْ يُخْرِجُوا بِأَهَالِيهِمْ لِمُبَاهَلَتِهِ. وَ قِيلَ: الْمُرَادُ بِأَنْفُسِنَا الْإِخْوَانُ. قَالَهُ ابْنُ قُتَيْبَةَ. قَالَ تَعَالَى: ﴿وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ، أَي: إِخْوَانَكُمْ. وَ قِيلَ: أَهْلُ دِينِهِ. قَالَهُ أَبُو سُلَيْمَانَ الدِّمَشْقِيُّ. وَ قِيلَ: الْأَزْوَاجُ. وَ قِيلَ: أَرَادَ الْقَرَابَةَ الْقَرِيبَةَ. ذَكَرَهُمَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ النَّيْسَابُورِيُّ. … قَالَ أَبُو بَكْرٍ الرَّازِيُّ: وَ فِي الْآيَةِ دَلِيلٌ عَلَى أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ ابْنَا رَسُولِ اللهِ(ص). وَ قَالَ أَبُو أَحْمَدَ بْنُ عَلَّانَ: كَانَا إِذْ ذَاكَ مُكَلَّفَيْنِ، لِأَنَّ الْمُبَاهَلَةَ عِنْدَهُ لَا تَصِحُّ إِلَّا مِنْ مُكَلَّفٍ. وَ قَدْ طَوَّلَ الْمُفَسِّرُونَ بِمَا رَوَوْا فِي قِصَّةِ الْمُبَاهَلَةِ، وَ مَضْمُونُهَا: أَنَّهُ دَعَاهُمْ إِلَى الْمُبَاهَلَةِ، وَ خَرَجَ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ فَاطِمَةَ وَ عَلِيٍّ إِلَى الْمِيعَادِ، وَ أَنَّهُمْ كَفُّوا عَنْ ذلِكَ، وَ رَضُوا بِالْإِقَامَةِ عَلَى دِينِهِمْ، وَ أَنْ يُؤَدُّوا الْجِزْيَةَ، وَ أَخْبَرَهُمْ أَحْبَارُهُمْ أَنَّهُمْ إِنْ بَاهَلُوا، عُذِّبُوا، وَ أَخْبَرَ هُوَ(ص) أَنَّهُمْ إِنْ بَاهَلُوا، عُذِّبُوا، وَ فِي تَرْكِ النَّصَارَى الْمُلَاعَنَةَ لِعِلْمِهِمْ بِنُبُوَّتِهِ شَاهِدٌ عَظِيمٌ عَلَى صِحَّةِ نُبُوَّتِهِ؛ تفسیر البحر المحیط، ج۲، ص۵۰۲-۵۰۳.
  161. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۶۲.
  162. این آیه‌ای که دهلوی آورده است در قرآن نیست، شاید منظور وی این آیه باشد که خدای تعالی می‌فرماید: ﴿هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِنْكُمْ مِنْ دِيَارِهِمْ «آنگاه، این شمایید که یکدیگر را می‌کشید و دسته‌ای از خودتان را از خانه‌هاشان بیرون می‌رانید» سوره بقره، آیه ۸۵.
  163. تحفه اثناعشریه، ص۲۰۵-۲۰۷.
  164. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۷۳.
  165. المیزان فی تفسیر القرآن، ج۳، ص۲۳۹-۲۴۰.
  166. ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص۳۱.
  167. مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۰؛ أمالی (محاملی)، ص۲۰۳-۲۰۴، ح۱۸۵؛ المعجم الأوسط، ج۸، ص۴۷؛ نظم درر السمطین، ص۱۱۹؛ کنزالعمال، ج۱۱، ص۶۲۶، ح۳۳۰۴۸؛ ج۱۳، ص۱۷۰، ح۳۶۵۱۳؛ المناقب (خوارزمی)، ج۱۱۰، ص۱۱۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۳۱۰-۳۱۱؛ جامع الأحادیث، ج۱۵، ص۱۹۰، ش ۱۵۲۸۸؛ ج۳۲، ص۱۵۳، ش ۳۴۹۶۶.
  168. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۷۳.
  169. كَانَ عَادَةُ أَرْبَابِ الْمُبَاهَلَةِ أَنْ يَجْمَعُوا أَهْلَ بَيْتِهِمْ وَ قَرَابَاتِهِمْ، لِيَشْمَلَ الْبَهْلَةُ سَائِرَ أَصْحَابِهِمْ، فَجَمَعَ رَسُولُ اللهِ(ص) أَوْلَادَهُ وَ نِسَاءَهُ، وَ الْمُرَادُ بِالْأَنْفُسِ هَهُنَا الرِّجَالُ، كَأَنَّهُ أُمِرَ بِأَنْ يَجْمَعَ نِسَاءَهُ وَ أَوْلَادَهُ وَ رِجَالَ أَهْلِ بَيْتِهِ، فَكَانَ النِّسَاءُ فَاطِمَةُ، وَ الْأَوْلَادُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ، وَ الرِّجَالُ رَسُولُ اللهِ(ص) وَ عَلِيٌّ. وَ أَمَّا دَعْوَى الْمُسَاوَاةِ الَّتِي ذَكَرَهَا، فَهِيَ بَاطِلَةٌ قَطْعًا، وَ بُطْلَانُهَا مِنْ ضَرُورِيَّاتِ الدِّينِ، لِأَنَّ غَيْرَ النَّبِيِّ(ص) مِنَ الْأُمَّةِ لَا يُسَاوِي النَّبِيَّ أَصْلًا، وَ مَنِ ادَّعَى هذَا فَهُوَ خَارِجٌ عَنِ الدِّينِ. وَ كَيْفَ يُمْكِنُ الْمُسَاوَاةُ؟ وَ النَّبِيُّ(ص) نَبِيٌّ مُرْسَلٌ، خَاتَمُ الْأَنْبِيَاءِ، وَ أَفْضَلُ أُولِي الْعَزْمِ، وَ هذِهِ الصِّفَاتُ كُلُّهَا مَفْقُودَةٌ فِي عَلِيٍّ(ع). نَعَمْ، لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ(ع) فِي هذِهِ الْآيَةِ فَضِيلَةٌ عَظِيمَةٌ، وَ هِيَ مُسَلَّمَةٌ، وَ لَكِنْ لَا تَصِيرُ دَالَّةً عَلَى النَّصِّ بِإِمَامَتِهِ؛ دلائل الصدق، ج۴، ص۴۰۱.
  170. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۷۰.
  171. دَلِيلٌ آخَرُ لَهُمْ: وَ رُبَّمَا تَعَلَّقُوا بِآيَةِ الْمُبَاهَلَةِ، وَ أَنَّهَا لَمَّا نَزَلَتْ، جَمَعَ النَّبِيُّ(ص) عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ(ع)، وَ أَنَّ ذَلِكَ يَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ الْأَفْضَلُ، وَ ذَلِكَ يَقْتَضِي أَنَّهُ بِالْإِمَامَةِ أَحَقُّ، وَ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ الْمُرَادُ بِقَوْلِهِ ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ، وَ لَا يَجُوزُ أَنْ يَجْعَلَهُ مِنْ نَفْسِهِ إِلَّا وَ يَتْلُوَهُ فِي الْفَضْلِ. وَ هذَا مِثْلُ الْأَوَّلِ فِي أَنَّهُ كَلَامٌ فِي التَّفْضِيلِ، وَ نَحْنُ نُبَيِّنُ أَنَّ الْإِمَامَةَ قَدْ تَكُونُ فِي مَنْ لَيْسَ بِأَفْضَلَ. وَ فِي شُيُوخِنَا مَنْ ذَكَرَ عَنْ أَصْحَابِ الْآثَارِ أَنَّ عَلِيّاً(ع) لَمْ يَكُنْ فِي الْمُبَاهَلَةِ. قَالَ شَيْخُنَا أَبُو هَاشِمٍ: إِنَّمَا خَصَّ(ص) مَنْ يَقْرُبُ مِنْهُ فِي النَّسَبِ، وَ لَمْ يَقْصِدِ الْإِبَانَةَ عَنِ الْفَضْلِ، وَ دَلَّ ذَلِكَ بِأَنَّهُ(ع) أَدْخَلَ فِيهَا الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ(ع) مَعَ صِغَرِهِمَا، لِمَا اخْتَصَّا بِهِ مِنْ قُرْبِ النَّسَبِ. وَ قَوْلُهُ: ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ يَدُلُّ عَلَى هذَا الْمَعْنَى، لِأَنَّهُ أَرَادَ قُرْبَ الْقَرَابَةِ، كَمَا يُقَالُ فِي الرَّجُلِ يَقْرُبُ مِنَ الْقَوْمِ فِي النَّسَبِ: «إِنَّهُ مِنْ أَنْفُسِهِمْ». وَ لَا يُنْكَرُ أَنْ يَدُلَّ ذَلِكَ عَلَى لُطْفِ مَحَلِّهِ مِنْ رَسُولِ اللهِ(ص) وَ شِدَّةِ مَحَبَّتِهِ لَهُ وَ فَضْلِهِ، وَ إِنَّمَا أَنْكَرْنَا أَنْ يَدُلَّ ذَلِكَ عَلَى أَنَّهُ الْأَفْضَلُ أَوْ عَلَى الْإِمَامَةِ؛ المغنی فی الإمامة، ج۲۰، ص۱۴۲.
  172. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۳۷.
  173. ر.ک: منهاج السنّة، ج۴، ص۳۶۶؛ ج۶، ص۳۳۷.
  174. حاکم نیشابوری در این باره می‌نویسد: وَ قَدْ تَوَاتَرَتِ الْأَخْبَارُ فِي التَّفَاسِيرِ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عَبَّاسٍ وَ غَيْرِهِ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ(ص) أَخَذَ يَوْمَ الْمُبَاهَلَةِ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ جَعَلُوا فَاطِمَةَ وَرَاءَهُمْ...؛ معرفة علوم الحدیث، ص۵۰.
  175. فخر رازی در مناقشه بر دلالت حدیث غدیر، حضور امیرالمؤمنین(ع) را در حجة‌الوداع انکار می‌کند! که در جایگاه خود به بحث پیرامون آن خواهیم پرداخت.
  176. منهاج السنّة، ج۷، ص۹۰.
  177. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۳، ص ۳۳۹.