عبیدالله بن ابیرافع در تاریخ اسلامی
مقدمه
عبیدالله فرزند بزرگ ابورافع است. ابی رافع خدمتکار عباس عموی پیامبر (ص) بود که آن حضرت وی را آزاد کرد[۱]. آل ابی رافع، از خاندانهای بزرگ شیعه[۲] و از تبار نخستین کسانی هستند که اسلام آوردند. بزرگ این خاندان، ابورافع، صحابی معروف، آزاد کرده و خدمتکار پیامبر اسلام (ص) بود که نجاشی او را در زمره سلف صالح برشمرده است[۳]. ابورافع از قبطیان بود و درباره نام او اختلاف نظر است و در کتابهای گوناگون، نامهایی چون اسلم، ابراهیم، ثابت، هرمز، سنان، فرمان، صالح، یزید، یسار و عبدالرحمن را برای او یاد کردهاند، ولی بیشتر، نام او را اسلم دانستهاند. پیامبر (ص) سلمی را به همسری ابی رافع درآورد و عبید الله اولین حاصل ازدواج آنان بود. عبیدالله بن ابی رافع خزانهدار و کاتب امام علی (ع) در کوفه بود[۴].
سلمی مادر عبید الله در جنگ خیبر حضور داشت و قابله ابراهیم، فرزند پیامبر (ص) بود[۵]. عبیدالله بن ابی رافع یکی از کارگزاران امیرالمؤمنین (ع) و کاتب دیوان آن حضرت به شمار میرفت، او نامههای علی (ع) را به حاکمان و والیان و امراء لشکر و کارگزاران صدقات و خراج او مینوشت و آن حضرت به او اعتماد داشت. عبیدالله و پدرش ابورافع در خدمت پیامبر اسلام (ص) و امیر المؤمنین (ع) بودند. شیخ طوسی در رجال خود عبیدالله بن ابی رافع را از اصحاب و کاتبان علی (ع) ذکر میکند، و در جامع الرواة گوید: عبیدالله بن ابی رافع کاتب علی (ع) است. شیخ در فهرست و نجاشی در رجال از وی یاد میکنند و او را از خواص آن حضرت دانستهاند. عبیدالله کتابی را درباره کسانی که با امیرالمؤمنین (ع) در جنگ جمل، صفین و نهروان شرکت داشته و همگان از صحابه بودهاند، نوشته بود، و دو فرزندش، محمد و عون، از وی روایت میکنند[۶].
ابورافع پس از درگذشت پیامبر (ص)، همراهی امام علی (ع) را اختیار کرد تا اینکه ایشان به خلافت رسید. وقتی معاویه در شام و طلحه و زبیر در بصره با خلافت امام علی (ع) به مخالفت برخاستند، ابورافع گفت که پیامبر اسلام این واقعه را پیش از این به او خبر داده و فرموده بود که علی (ع) بر حق است و مخالفان او باطلاند. او در ۸۵ سالگی زمین و خانهاش را در خیبر و مدینه فروخت و در رکاب امام علی (ع) به کوفه مهاجرت کرد. در کوفه امام علی (ع) او را به خزانهداری بیت المال گماشت و دو فرزندش عبیدالله و علی نیز به دبیری امام (ع) پرداختند. بر اساس روایتی، ابورافع تا روزگار امام حسن (ع) زنده بود و پس از شهادت امیرالمؤمنین همراه امام حسن (ع) به مدینه بازگشت. پس از بازگشت به مدینه، چون ابورافع قبلا زمین و خانه خود را فروخته بود، امام حسن (ع) نیمی از خانه امام علی (ع) و یک قطعه زمین را در اطراف مدینه به او بخشید که پس از مرگ او، فرزندش عبیدالله آن را به ۱۷۰۰۰۰ (احتمالاً درهم) فروخت. بزرگان این خانواده که در کتابهای رجال از آنان یاد شده است، عبارتاند از: عبیدالله بن ابی رافع و چهار پسرش محمد و عون و عبدالله و فضل و برادرش علی بن ابی رافع و نوادگانش عبدالرحمن بن محمد و عبدالله (عبیدالله) بن علی. فرزندانش عبیدالله و علی و نیز همسرش سلمی و دیگران روایتهای فراوانی را از ابورافع نقل کردهاند[۷]. نقل شده زمانی که عمرو بن سعد، والی مدینه شد، عبیدالله را خواست و به او گفت: "مولا مولای تو کیست؟"
عبیدالله گفت: "مولایم رسول خداست".
پس عمرو بن سعید صد ضربه شلاق بر او زد دوباره از او پرسید: "تو برده چه کسی هستی؟"
گفت: "برده و خدمتکار رسولالله". عمرو بن سعید دوباره صد ضربه شلاق بر او زد. او این کار را ادامه داد و هر بار بر او شلاق میزد تا اینکه پانصد ضربه بر او زد. بالاخره عبیدالله در جواب سوالش به او گفت که خدمتکار شما هستم و عمرو بن سعید از او دست برداشت. چون عمرو بن سعید کشته شد، عبیدالله شعری در مذمت او سرود[۸].
خطیب بغدادی چنین درباره او آورده است: "عبیدالله بن ابی رافع کاتب امام علی (ع) بود و در جنگ با خوارج نهروان حضور داشت و ثقه دانسته شده است[۹].
عبیدالله بن ابی رافع کتابی به نام قضایا امیرالمؤمنین نوشته است[۱۰]. او کتاب دیگری به نام "تسمیه من شهد مع علی..." دارد که موضوع این کتاب بیان نامهای صحابه حاضر در جنگهای جمل، صفین و نهروان در کنار امام علی (ع)است. به نظر میرسد کتابی که نجاشی با عنوان کتاب "السنن و الاحکام و القضایا" به ابورافع نسبت میدهد از فرزندش عبید الله باشد. این کتاب جنبه فقهی دارد و درباره نماز پیامبر (ص) است. نویسنده کتاب چگونگی نماز رسول خدا (ص) را به نقل از امام علی (ع) آورده است. به همین خاطر شیخ طوسی در کتاب الفهرست، این کتاب را با نام کتاب "قضایا امیرالمؤمنین (ع)" به عبیدالله بن ابی رافع نسبت میدهد[۱۱].
ابی رافع دو فرزند داشت به نام عبیدالله و علی که هر دو دارای فضل و مراتب علمی بودند و عبیدالله خزانهدار امام علی (ع) در حکومت کوفه بود[۱۲]. در کتابهای تراجم آمده است که عبید الله و برادرش علی، فرزندان ابی رافع، از جمله کسانی بودند که به دستور امام علی (ع) به تدوین سنت پیامبر (ص) پرداختند[۱۳]. عبیدالله همواره دوست داشت که نماز ظهر و عصر را پشت سر امام علی (ع) به جا بیاورد و دیگران را نیز به این کار تشویق میکرد[۱۴].
او زمان پیامبر (ص) را درک کرده بود. عبیدالله بن ابی رافع که بزرگترین فرزند ابی رافع و سلمی است، باید حدودسال ششم یا هفتم هجری به دنیا آمده باشد، زیرا مادرش بعد از ازدواج با ابی رافع، در جنگ خیبر حضور داشته است و به دنبال همین مطلب هم نام عبید الله در تاریخ نقل شده است. از آنجا که جنگ خیبر در سال ششم یا هفتم هجری اتفاق افتاده است[۱۵]، بنابراین عبیدالله باید در هنگام رحلت پیامبر (ص) کودکی پنج یا شش ساله بوده باشد[۱۶].[۱۷]
فرزندان عبیدالله بن ابی رافع
فرزندان عبیدالله بن ابی رافع، که از آنها حدیث نقل شده است، شش نفرند به نامهای «عبدالله»[۱۸]، «محمد»[۱۹]، «صالح»[۲۰]، «عون»[۲۱]، «فضل»[۲۲] و «عثمان»[۲۳].[۲۴]
اولین نماز امام علی (ع)
عبیدالله بن ابی رافع از پدرش نقل میکند که پیامبر (ص) روز دوشنبه نماز خواند و خدیجه نیز با او نماز گزارد. پیامبر (ص) علی (ع) را هم روز سهشنبه به نماز دعوت کرد. علی (ع) فرمود: "به من مهلت بده تا با پدرم مشورت کنم". پیامبر (ص) به او فرمود که این، امانت است. علی (ع) فرمود: "اگر امانت است پس ایمان آوردم" و اینگونه بود که با پیامبر (ص) نماز خواند و آن روز، دومین روز بعثت پیامبر (ص) بود[۲۵].[۲۶]
خبر مرگ ابوطالب
معاویة بن عبدالله بن عبیدالله بن ابو رافع، به نقل از پدرش و اجدادش و آنها، از علی (ع) نقل میکنند که امام علی (ع) میفروده است چون خبر مرگ ابوطالب را به پیامبر (ص) دادم، ایشان گریست و فرمود: "برو او را غسل بده و کفن کن و به خاک بسپار؛ خدا او را بیامرزد و رحمت فرماید". من، چنان کردم و پیامبر (ص) مدتها برای او استغفار میکرد[۲۷].[۲۸]
عبیدالله بن ابی رافع و هجرت پیامبر (ص) به مدینه
عبیدالله بن ابی رافع داستان هجرت پیامبر به مدینه را از امام علی (ع) نقل میکند. وی پس از نقل تصمیم مشرکان، چنین ادامه میدهد؛ جبرئیل به حضور پیامبر آمد و این موضوع را به ایشان خبر داد و به ایشان گفت که در آن شب پیامبر (ص) در خوابگاه خود نخوابد. پیامبر (ص) به علی (ع) دستور داد که آن شب را در بستر پیامبر به جای ایشان بخوابد و علی (ع) چنان کرد قطیفه سرخرنگ حضرمی پیامبر (ص) را که معمولاً پیامبر (ص) با آن میخوابید، روی خود کشید. آن عده از قریش که مأمور انجام نقشه بودند، بر در خانه پیامبر (ص) جمع شده، از شکاف در نگاه میکردند و در کمین بودند و با هم مشورت میکردند که کدام یک باید اول حمله کند و چگونه آن کس را که خفته است، بکشند.
رسول خدا (ص) در همان حال که دشمنان بر در خانه نشسته بودند، از خانه بیرون آمد و مشتی شن برداشت و بر سر آنان پاشید و چند آیه اول سوره یس را تلاوت فرمود تا آن آیه که خداوند میفرماید: برای ایشان یکسان است که پندشان دهی و چه بیم و چه پندشان ندهی، ایمان نمیآورند، و رفت. در این هنگام کسی به آنها گفت: "منتظر چه کسی هستید؟" او گفت: "اشتباه میکنید و زیان کردید به خدا سوگند محمد (ص) از کار شما عبور کرد و بر سر شما خاک". گفتند: "ما که او را ندیدیم" و برخاستن و خاکها را از سر خود پاک میکردند و آنها ابوجهل، حکم بن ابی العاص، عقبه بن ابی معیط، نضر بن حارث، امیه بن خلف، ابن غیطله، زمعه بن اسود، طعیمة بن عدی، ابولهب، ابی بن خلف و نبیه و منبه به پسران حجاج بودند.
و چون سپیده دمید علی (ع) از بستر برخاست، آنها از او پرسیدند "پیامبر کجاست؟" علی (ع) گفت: "خبر ندارم"[۲۹].
و به نقل دیگری عبیدالله بن رافع به نقل از پدرش، داستان لیلة المبیت را اینگونه تعریف کرده است: پیامبر اسلام (ص) در سال دهم بعثت، حضرت ابوطالب، بزرگترین حامی و مدافع خویش را در مکه از دست داد. بیش از چند روز از مرگ عموی بزرگوارش نگذشته بود که همسر مهربان او، خدیجه، که هیچ گاه از بذل جان و مال در پیشبرد هدف مقدس پیامبر دریغ نمیداشت نیز چشم از جهان فرو بست. با درگذشت این دو حامی بزرگ، فشار بر مسلمانان در مکه فزونی گرفت؛ تا آنجا که در سال سیزدهم، سران قریش در شورای عمومی تصمیم گرفتند که ندای توحید را با زندانی کردن پیامبر (ص) با کشتن و یا تبعید او خاموش سازند. خداوند در قرآن مجید این نقشه آنان را یادآور شده، میفرماید: ﴿وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ﴾[۳۰]. به یاد آور هنگامی را که کافران بر ضد تو حیله کردند و بر آن شدند که تو را در زندان نگه دارند یا بکشند و یا تبعید کنند. آنان از در مکر وارد میشوند و خداوند مکر آنان را به خودشان باز میگرداند؛ و خداوند اور از همه چاره قانون جوتر است. سران قریش تصمیم گرفتند که از هر قبیله فردی انتخاب شود و سپس افراد منتخب به هنگام نیمه شب، یکباره بر خانه محمد (ص) هجوم برده، او را قطعه قطعه کنند. بدین طریق، هم مشرکان از تبلیغات او آسوده میشدند و هم قصاص خون او در میان قبایل عرب پخش میشد و لذا خاندان هاشم نمیتوانست با تمام قبایلی که در ریختن خون وی شرکت کرده بودند به خونخواهی و مبارزه برخیزند. شب هجرت، سپری شد و علی (ع) از محل پنهان شدن پیامبر (ص) آگاه بود و برای فراهم ساختن مقدمات سفر پیامبر لازم بود شبانه با او ملاقات کند[۳۱].
واقدی از عبدالله بن محمد، او از پدرش، او از عبیدالله بن ابی رافع و او از علی (ع) نقل میکند که فرموده است، چون پیامبر (ص) برای هجرت به مدینه از آنجا بیرون رفت دستور فرمود که من پس از ایشان در مکه باقی بمانم و امانتهایی را که از مردم پیش ایشان بود به مردم پس بدهم و به همین جهت به امین، مشهور بود. من سه روز در مکه ماندم و فقط یک روز پنهان بودم و سپس آشکار شده، از مکه بیرون آمدم و راهی را که پیامبر (ص) رفته بود پیش گرفتم و به قبیله بنی عمرو بن عوف رسیدم که پیامبر آنجا مانده بود و به خانه کلثوم بن هدم که پیامبر (ص) هم همان جا بود، وارد شدم[۳۲].[۳۳]
عبیدالله بن ابی رافع و حضور پیامبر (ص) در عرفات
عبیدالله بن ابی رافع داستان حضور پیامبر را در عرفات از زبان امام علی (ع) اینگونه نقل کرد: پیامبر (ص) از چادر بیرون آمد در حالی که، غسل کرده و تلبیه را قطع کرده بود و قریش همراه او بودند. بعد از موعظهای کوتاه، نماز ظهر و عصر را خواندند و بعد به موقف رفته در عرفات وقوف کردند و فرمودند: "ای مردم! محل وقوف محل قدمهای ناقه من نیست؛ بلکه موقف همه این جاست" و با دستش به اطراف اشاره کرد. مردم به اطراف رفتند. این سخن را در مزدلفه (مشعر) نیز تکرار فرمود. مردم تا غروب قرص خورشید در عرفات ماندند. آنگاه از عرفات حرکت کرد و به مردم فرمود که با آرامش و وقار حرکت کنند، تا به مزدلفه، یعنی مشعرالحرام رسید. نماز مغرب و عشاء را در آنجا با یک اذان و دو اقامه به جای آورد. در این هنگام زنی از طایفه خثعم به سوی ایشان آمد و پرسید: "خداوند حج را بر بندگانش واجب کرده است. پدرم شرایط حج را دارد ولی پیر و ناتوان است و نمیتواند خود را بر روی شتر یا سواری دیگر، نگه دارد. آیا میتوانم به جای او، حج به جا آورم؟" آن حضرت فرمود: "بله". راوی میگوید: این پرسش و پاسخ، در زمان حجة الوداع بود [۳۴].[۳۵]
عبیدالله بن ابی رافع و نقل حدیثی از پیامبر (ص)
شافعی از عبیدالله بن ابی رافع روایت میکند که پیامبر فرمود: "مبادا کسی را ببینم که بر متکای خود تکیه زده و چون حدیثی از من برای او در مواردی که به آنها امر یا از آنها نهی کردهام. برسد، بگوید، من نمیدانم؛ هر چه در کتاب خداست از همان پیروی میکنیم". این خبر به طور مرسل هم از ابن المنکور نقل شده است. مقدام بن معدیکرب نیز میگوید، پیامبر در جنگ خندق خوردن بعضی از چیزها مثل خر اهلی را حرام فرمود و سپس فرمود: "ممکن است به زودی بعضی از مردان شما روی تشک خود بنشیند و چون حدیثی از من برایش نقل کنند، بگوید، میان من و شما کتاب خدا کافی است؛ هر چه در آن، حلال است آن را حلال میدانیم و آنچه در آن حرام است، حرام میدانیم؛ در حالی که آنچه را که رسول خدا حرام فرموده است مثل حرام خداست". این خبر نوعی پیش بینی حضرت است از اینکه ممکن است افرادی پس از او احادیثی را رد کنند[۳۶].[۳۷]
عبیدالله بن ابی رافع و داستان گردنبند عاریتی
عبیدالله بن ابی رافع میگوید: مسئول بیت المال و حسابدار علی بن ابی طالب (ع) بودم و در بیت المال، گردنبند مرواریدی بود که در جنگ به دست آمده بود. یکی از دختران آن حضرت به من سفارش کرد که در بیت المال أمیر المؤمنین (ع) گردنبند مرواریدی در اختیار توست؛ من دوست دارم آن را به طور عاریه به من بدهی که در عید قربان از آن استفاده کنم.
گردنبند را برای او فرستادم و گفتم: ای دختر امیرالمؤمنین، این گردنبند، عاریه مضمونه است که بعد از سه روز باید آن را برگردانی. فردای آن روز، امیر المؤمنین (ع) آن را به گردن دخترش دیده و فرموده بود: این را از کجا به دست آوردهای؟ او گفته بود: از ابن ابی رافع عاریه گرفتهام تا در عید قربان از آن استفاده کرده سپس برگردانم.
امام علی (ع) مرا به حضور خود خواند و فرمود: "پسر ابی رافع آیا به مسلمانان خیانت میکنی؟"
گفتم: به خدا پناه میبرم از این که بر مسلمانان خیانت کنم.
فرمود: "آن گردنبند را چطور بدون اجازه من و بدون رضای مسلمانان به دختر من عاریه دادی؟"
گفتم: یا امیرالمؤمنین دختر شما به من سفارش کرد که آن را به وی عاریه بدهم، من نیز به طور عاریه مضمونه به ایشان دادم و خودم ضامن شدهام که در صورت تلف شدن، پول آن را از مال خودم بدهم و متعهد هستم که آن را به جای اول بازگردانم.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود: "همین امروز آن را به جایش برگردان؛ مبادا دیگر چنین کاری کنی که تو را کیفر خواهم کرد".
بعد فرمود: "اگر دخترم آن را به طور عاریه مضمونه از تو نگرفته بود، اولین زن هاشمی بود که دست او به سبب سرقت، بریده میشد".
چون دختر آن حضرت از کلام امام علی (ع) آگاه شد، آمد و به ایشان گفت: "یا امیرالمؤمنین (ع) من دخترت و پاره تن تو هستم؛ چه کسی از من برای پوشیدن آن مروارید، لایقتر بود؟"
امیرالمؤمنین (ع) پاسخ داد: "دخترم، از حق، کنارهگیری نکن! آیا همه زنان مهاجران در عید قربان میتوانستند با این نوع مروارید زینت کنند؟" پس من گلوبند را گرفته به بیت المال باز گرداندم"[۳۸].[۳۹]
عبیدالله بن ابی رافع و سخن امام علی (ع) درباره خوارج
عبیدالله بن ابی رافع روایت کرده است، هنگامی که خوارج علیه امام علی (ع) قیام کردند و شعار "انحرافي لا حكم الا لله"؛ را سر دادند، امام علی (ع) فرمود: "این، کلمه حقی است که آنها منظور باطل خود را با آن ابراز میکنند. رسول خدا (ص) افرادی را برای من توصیف کرد که همانند این گروه بودند، حق را بر زبان جاری میکنند، اما از زبان شان بیشتر تجاوز نمیکند. این گونه افراد، مبغوضترین انسانها هستند"[۴۰].[۴۱]
عبیدالله بن ابی رافع و واقعه صفین
پس از اقرار حکمیت، معاویه عمرو بن عاص را فرستاد و دو قرارداد حکمیت نوشته شد: نوشتهای از امام علی (ع) به خط نویسندهاش عبیدالله بن ابی رافع و نوشتهای از معاویه به خط نویسندهاش عمیر بن عباد کنانی و آنها در مقدم داشتن نام امام علی (ع) یا نامیدن ایشان به عنوان امیرالمؤمنین اختلاف نظر داشتند. ابوالأعور سلمی گفت: "امام علی (ع)را مقدم نمیداریم". اصحاب امام علی (ع) گفتند: "نام او را تغییر نمیدهیم و او را جز به عنوان امیرالمؤمنین نمینویسیم". اشعث گفت: "این نام را محو کنید". مالک اشتر گفت: "به خدا سوگند! با همین شمشیری که افراد بدتر از تو را به جهنم فرستادهام به سراغت میآیم تا فتنهجویی تو را خاموش کنم و چشم دنیابینت را کور سازم". امام علی (ع) فرمود: "الله اکبر! این قضیه چقدر شبیه قضیه صلح حدیبیه است که مشرکان خواستار محو نام پیامبر به عنوان رسول خدا از پیمان نامه بودند و من از این کار خودداری کردم و خود پیامبر (ص) با دست مبارکشان نام رسول خدا را محو کردند". سپس امام (ع) به آنان فرمود تا نام ایشان را علی بن ابی طالب بنویسند، و حکم نامه بر هر دو گروه نوشته شد که بدان خشنود باشند، به هر چه کتاب خدا آن را واجب شمارد. و بر دو حکم در دو نوشته شرط شد که به آنچه در کتاب خداست، از آغاز تا به انجامش، حکم کنند و از آن تجاوز نکنند و در پی هوای نفس و خیانت از آن منحرف نشوند و...[۴۲].[۴۳]
عبیدالله بن ابی رافع و نویسندگی
عبیدالله بن ابی رافع برای امیرالمؤمنین (ع) نامههای زیادی نوشت که میتوان به نامه امام علی (ع) به محمد بن ابوبکر[۴۴] نوشتن جواب نامه معاویه[۴۵] اشاره کرد.[۴۶]
خاطره عبیدالله بن ابی رافع از جنگ صفین
عبیدالله بن ابی رافع نقل میکند: خود دیدم که روز جنگ صفین برای عمرو عاص کرسیهایی نهاده بودند و او خود صفها را صاف و مرتب میکرد و میگفت: همه باید در یک خط راست باشید و او بدون کلاهخود بود و من که نزدیک او بودم، شنیدم میگفت: مواظب شیخ ازدی با دجال باشید و مقصودش هاشم بن عتبه بود[۴۷].[۴۸]
عبیدالله بن ابی رافع و توصیه نوشتاری امام علی (ع) به او
نقل شده، امام علی (ع) به کاتب خود -عبیدالله بن ابی رافع- فرمود: "دوات خود را اصلاح کن و سر قلمت را دراز کن. و بین خطها را پهن بگیر و حروف را نزدیک هم بنویس که این روش برای زیبایی خط، مناسبتر است"[۴۹].[۵۰]
عبیدالله بن ابی رافع و عدالت علوی
امام علی (ع) فردای روز بیعت به عبیدالله بن ابی رافع، کاتب خویش دستور داد از مهاجران شروع کند و سپس به انصار و سایر مسلمانان، هر کدام سه دینار بدهد. از این تقسیم جز "طلحه"، "زبیر"، "عبدالله بن عمر" "سعید بن عاص" و "مروان حکم" کسی سرباز نزد و عبیدالله آن را به امام (ع) گزارش داد[۵۱].[۵۲]
عبیدالله بن ابی رافع و زندگی علوی
عبیدالله بن ابی رافع میگوید: یک روز عید به حضور امام علی (ع) رفتم. انبانی سر به مُهر آورد که در آن نان جوین بسیار خشکی بود و همان را خورد. من گفتم: ای امیر المؤمنین، چرا این انبان را مهر میکنی؟ فرمود: "بیم آن دارم که این دو پسرم چربی یا روغن زیتونی بر نانها بمالند".
جامههای او گاه با قطعه پوستی وصله خورده بود و گاه با لیف خرما و کفشهایش از لیف خرما بود. همواره کرباس خشن میپوشید و اگر آستین پیراهنش را بلند مییافت آن را با کارد میبرید و لبه آن را نمیدوخت و همواره از ساعدهای او آویخته بود و چیزی زاید به نظر میرسید. و هرگاه میخواست با نان خود خورشی بخورد، اندکی نمک یا سرکه بر آن میافزود و اگر گاه چیز دیگری بر آن میافزود، اندکی از رستنیهای زمین و گیاهان بود و هرگاه میخواست چیزی بهتر از آن بخورد به اندکی از شیر شتر قناعت میفرمود. گوشت نمیخورد مگر اندکی و میفرمود: "شکمهای خود را گورستان جانوران قرار ندهید". و با وجود این، از همه مردم، نیرومند و قوی پنجهتر بود. گرسنگی از نیروی او و کمخوری، قوای او را نمیکاست. علی (ع) کسی است که دنیا را طلاق داده است و با آنکه اموال از تمام سرزمینهای سلامی، جز شام به سوی او گسیل میشد، همه را میان مردم پخش میکرد و سپس این بیت را میخواند: "این چیزی است که من چیدهام و گزینه آن در آن است و حال آنکه دست هر میوه چین به سوی دهان اوست"[۵۳].[۵۴]
عبیدالله بن ابی رافع و نقل ماجراها
عبیدالله ماجرای انتخاب بقیع[۵۵]، جنگ امام علی (ع) در بدر[۵۶] و احد[۵۷]، اذان رسول خدا (ص) در گوش حسنین[۵۸]، سرمه کشیدن پیامبر (ص)[۵۹]، مبدأ تاریخ[۶۰]، حدیث ثقلین[۶۱] و قطیفه پیامبر (ص)[۶۲] را بیان کرده است.[۶۳]
عبیدالله بن ابی رافع و نقل احادیثی درباره علی (ع) و خاندان او
پیامبر (ص) فرمود: "کسی که علی را دوست دارد، مرا دوست داشته و کسی که با اودشمنی کند، مرا دشمن داشته است"[۶۴].
همچنین محمد بن عبیدالله بن ابی رافع از پدر و جدش روایت کرده است که رسول الله (ص) امام علی (ع) را به جایی فرستادند. وقتی امام (ع) برگشت، پیامبر (ص) فرمود: "خدا و پیامبرش و جبرئیل از تو راضی باشند"[۶۵].
محمد بن عبیدالله بن ابی رافع از پدر و جدش نقل کرده است که روزی حضرت فاطمه (ع) با دو فرزند گرامیاش، حسن و حسین، به نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: "ای پیامبر خدا به این دو فرزندم هدیهای بده". پیامبر (ص) فرمود: "به حسن، حلم و هیبت خودم را و به حسین شرافت و وجودم را میبخشم"[۶۶].[۶۷]
عبیدالله بن ابی رافع و داستان قضاوت امام علی (ع)
روزی امیر المؤمنین علی (ع) به مسجد وارد شد. ناگهان جوانی گریه کنان در حالی که گروهی او را تسلی میدادند، به نزد آن حضرت آمد. امام (ع) به جوان فرمود: "چرا گریه میکنی؟" آن جوان گفت: یا امیرالمؤمنین! سبب گریهام حکمی است که شریح قاضی دربارهام صادر کرده، زیرا نمیدانم بر چه مبنایی استوار است؛ و داستان خود را چنین شرح داد: پدرم با عدهای به سفر رفته و اموال زیادی به همراه داشته و آنها از سفر بازگشتهاند و پدرم با ایشان نیامده است. اکنون حال او را از آنان میپرسم، میگویند: مرده است. از اموال و دارایی او میپرسم، میگویند: مالی از خود برجای نگذاشته است. ایشان را به نزد شریح بردهام و او با سوگند دادن آنان، آنان را آزاد کرده، با این که میدانم پدرم اموال و کالای زیادی به همراه داشته است.
امیر المؤمنین (ع) به آنان فرمود: "زود به نزد شریح برگردید تا خودم درباره کار این جوان تحقیق کنم". آنان برگشتند و آن حضرت نیز نزد شریح آمده به وی فرمود: "چگونه بین ایشان حکم کردهای؟"
شریح گفت: "یا امیرالمؤمنین! این جوان مدعی بود که پدرش با این گروه به سفر رفته و اموال زیادی با او بوده و پدرش با ایشان از سفر بازنگشته است. و چون از حالش جویا شده، به وی گفتهاند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آیا بر ادعای خود گواه داری؟ گفت: نه؛ پس این گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند".
امیر المؤمنین (ع) فرمود: "بسیار متأسفم که در مثل چنین قضیهای این گونه حکم میکنی؟"
شریح گفت: "پس حکم آن چیست؟"
امام (ع) فرمود: "به خدا سوگند اکنون چنان بین آنان داوری کنم که پیش از من جز داود پیامبر کسی به آن حکم نکرده باشد. ای قنبر! مأموران انتظامی را حاضر کن!" قنبر آنان را نزد علی (ع) آورد. آن حضرت هر یک از آنها را مأمور یک نفر از آنان ساخت و آنگاه به صورتهایشان خیره شد و فرمود: "چه میگویید؟ آیا خیال میکنید که من از جنایتی که بر پدر این جوان روا داشتهاید آگاه نیستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم؟" سپس به مأموران فرمود: "صورتهایشان را بپوشانید و آنان را از یکدیگر جدا سازید".
پس هر یک را در کنار ستونی از مسجد نشاندند در حالی که سر و صورتشان با جامههایشان پوشیده شده بود، آنگاه امام (ع) نویسنده خود، عبیدالله بن ابی رافع را خواسته، به او فرمود: "قلم و کاغذ بیاور!" و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نیز مقابلش نشستند. و آن حضرت (ع) به مردم فرمود: "هر وقت من تکبیر گفتم شما نیز تکبیر بگویید" و سپس مردم را از مجلس قضاوت بیرون نکرد و یکی از آن گروه را خواسته، مقابل خود نشانید و صورتش را باز کرد و به عبیدالله بن ابی رافع فرمود: "اقرار این مرد را بنویس" و به بازپرسی از او پرداخت و پرسید: شما و پدر این جوان در چه روزی از خانههایتان خارج شدید؟ در چه ماهی؟ در چه سالی؟ در کجا بودید که پدر این جوان مرد؟ در خانه چه کسی؟ به چه بیماری؟ و بیماری او چند روزی طول کشید؟ و در چه روزی مرد؛ چه کسی او را غسل داده کفن کرد و پارچه کفنش چه بود و چه کسی بر او نماز گزارد و چه کسی او را در قبر گذاشت؟ و چون بازجوئی کاملی از او انجام داد، صدایش به تکبیر بلند شد و مردم همگی تکبیر گفتند. دیگر همراهان او که صدای تکبیرها را شنیدند یقین کردند که او سِر خود و دیگران را فاش ساخته است. آن حضرت (ع) دستور داد دوباره سر و صورت او را پوشانده وی را به زندان ببرند. سپس دیگری را خواسته، مقابل خود نشانید و صورتش را باز کرده، به وی فرمود: "آیا تصور میکنی من از جنایت و خیانت شما اطلاعی ندارم؟" در این هنگام او که شک نداشت نفر اول، نزد آن حضرت به خیانت خود اعتراف کرده، چارهای جز اقرار به گناه خویش و گفتن ماجرای پیش آمده ندید و گفت: "یا امیرالمؤمنین! من هم یک نفر از آنها بودم و به کشتن پدر این جوان راضی نبودم؛ و این گونه به تقصیر خود اعتراف کرد. پس امام (ع) تمام شهود را پیش خوانده، آنها یکی پس از دیگری به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اقرار کرد، و آن حضرت (ع) آنان را عهدهدار پرداخت خون بها و اموال پدر جوان گردانید.
در هنگامی که آنها میخواستند مال مقتول را بپردازند باز هم بین جوان و آنان اختلافی شدید درگرفت و هر کدام مبلغی را ادعا میکرد. پس امیر المؤمنین انگشتر خود و انگشترهای آنان را گرفت و فرمود: "آنها را مخلوط کنید و هر کدامتان که انگشتر مرا بیرون آورد ادعایش راست است؛ زیرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع حکم میکند".
پس از اتمام قضاوت، شریح به امام علی (ع) گف: "یا امیرالمؤمنین! حکم داوود پیامبر چه بوده است؟"
آن حضرت (ع) فرمود: "داوود از کوچهای میگذشت؛ به چند کودک برخورد که سرگرم بازی بودند، و شنید کودکی را به نام ماتالدین (دین مرد) صدا میزنند. داوود کودکان را به نزد خود فرا خواند و به آن پسر گفت: نام تو چیست؟ او گفت: ماتالدین.
داوود گفت: چه کسی این نام را برای تو معین کرده؟
او گفت: پدرم.
داوود پسر را به نزد مادرش برده، از او پرسید: ای زن! اسم فرزندت چیست؟
او گفت: مات الدین.
داوود از او پرسید: چه کسی این نام را بر او نهاده است؟ زن گفت: پدرش.
داوود از او پرسید: به چه مناسبت؟
زن گفت: زمانی که این فرزند را در شکم داشتم، پدرش با گروهی به سفر رفت، ولی با آنان بازنگشت. احوالش را از ایشان جویا شدم، گفتند: مرده. گفتم: اموالش چطور شده؟ گفتند: چیزی از خود بر جای ننهاده! گفتم: پس هیچ سفارشی درباره ما به شما نکرد؟ گفتند: چرا، تنها یک وصیت کرد. وی میدانست که تو بارداری و سفارش کرد به تو بگوییم، فرزندت پسر باشد یا دختر، نامش را مات الدین بگذاری.
داوود به او گفت: آیا هم سفرهای همسرت مردهاند یا زنده؟
او گفت: زنده.
داوود گفت: مرا به خانههایشان راهنمایی کن. زن، داوود را به سوی خانههای آنان برد. داوود همه آنان را گرد آورده به همین ترتیب از ایشان بازجویی کرد و چون جنایت ایشان آشکار شد پرداخت خون بها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت: حالا نام پسرت را عاش الدین (زنده است دین) بگذار[۶۸].[۶۹]
مأموریت عبیدالله بن ابی رافع
روزی امام علی (ع) به نویسنده خود عبیدالله بن ابی رافع دستور دادند که ده تن از اصحاب وفادار و مورد اعتمادم را برای انجام کاری دعوت کن.
عبیدالله نام افراد را پرسید؛ امیرالمؤمنین (ع) فرمود: "اصبغ بن نباته، ابوالطفیل کنانی، رزین اسدی، حارثه بن مضرب همدانی، جویریه، خندف، حارث همدانی، مصباح نخع: علقمه، کمیل و عمیر بن زراره" آنان حاضر شدند و حضرت به ایشان فرمود: "این نامه را بگیرید و عبیدالله بن ابی رافع آن را هر جمعه برای مردم بخواند، و شما حاضر باشید. و اگر کسی بر آن ایرادی وارد کرد شما با کتاب خدا پاسخ دهید و انصاف را مراعات کنید".
حضرت نامه را اینگونه آغاز کردهاند: "﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾[۷۰] از بنده خدا علی امیرمؤمنان به مؤمنان و مسلمانان از شیعیانش؛ خداوند متعال میفرماید: "ابراهیم از شیعیان نوح بود"؛ شیعه نامی است که خداوند متعال در کتاب خود آن را عزیز داشته و شرافت بخشیده است. شما شیعیان پیامبر اکرم محمد (ص) هستید، همان گونه که ابراهیم نیز از شیعیان او است. شیعه، کلمه جدیدی نیست که سابقه قبلی نداشته و یا مختص افراد مشخصی باشد و به گروه ویژهای گفته شود. سلام خدا بر شما باد، و خداوند، سلام و مؤمن است که به دوستان خود سلامتی میبخشد و آنان را از عذاب خوار کننده به سلامت میرهاند و با عدل خود بر آنان فرمان میراند".
سپس امیرالمؤمنین (ع) کیفیت زندگی اعراب را قبل از بعثت رسول خدا (ص) بیان کرده و نعمت بزرگ وجود پیامبر (ص) را برای مسلمانان گوشزد میکند، تا این که به مصیبت عظیم رحلت رسول خدا (ص) میرسد و میفرماید: پیامبر خدا (ص) پس از ابلاغ رسالت خود به مردم، از دنیا رفت و همگان را عزادار مرگ خود ساخت. ارتحال او برای نزدیکانش، مصیبت بزرگی بود و برای عموم مؤمنین نیز تحمل آن سخت بود، گویی تا آن روز به مصیبتی مانند آن دچار نشده بودند و چنان بدبختیای ندیده بودند. رسول بزرگوار (ص) از دنیا رفت، در حالی که کتاب خدا و اهل بیت خویش را در میان مردم به یادگار گذاشته بود؛ دو امانتی که پیشوای مردم هستند. و اختلافی میانشان نیست، همانند دو برادری که باهم متحدند و جداییناپذیر. خداوند در حالی حضرت محمد (ص) را قبض روح کرد که من به او نزدیک ترین فرد بودم -نزدیکتر از پیراهن به تن- و بر خاطرم نمیگذشت و در اندیشهام خطور نمیکرد که مردم از من روی برگردانده و سراغ کس دیگری خواهند رفت.
حضرت در ادامه نامه به اختلافات بین قریش و انصار در انتخاب خلیفه اشاره کرده، استدلالهای آنان را بر ادعایشان نقل و سپس دلیل سکوت خود را در برابر جریان جدید بازگو میکنند. حضرت در باره حکومت سه خلیفه نیز توضیحاتی میدهند و از نبود شیوه واحدی برای انتخاب خلیفه گله و به این نکته اشاره میکنند که وجه مشترک هر سه حکومت، حذف امام از دایره حکومت و کنار راندن از مسائل سیاسی جامعه بود، و به تناسب این بحث، به حق ویژه خود برای حکومت و زمامداری مسلمانان اشاره کرده، جریان غدیر خم را شاهدی گویا بر این حق میدانند. این نامه بسیار طولانی است امیرالمؤمنین (ع) از کیفیت بیعت مردم با ایشان و شور و اشتیاق آنان به پذیرش خلافت وی گزارش کاملی بیان میکند و سپس جریان پیمان شکنی طلحه و زبیر و شعله ور شدن جنگ جمل و پس از آن جنگ صفین و حادثه حکمیت و جریان خوارج و جنگ با آنان را شرح میدهند، و در پایان دوباره به نصیحت مردم پرداخته و آنها را از افتادن در دام فتنهها و شبهات بر حذر میدارند و سخن نهایی خود را که تصمیم جدی برای از میان برداشتن معاویه است با مردم در میان گذاشته، آنان را برای این کار بزرگ تشویق میکنند: "به جان پدران تان سوگند، آیا نمیبیند که مصر، فتح شده و در دست دشمن افتاده است؟ و به شهرهای اطراف تجاوز شده و بخشهایی را تصرف کردهاند؟ و مرزهای کشور از نیرو خالی شده و دشمن به آنها دست اندازی میکند؟ و حتی شهرهای شما مورد غارت قرار گرفته است؟ این همه حوادث در حالی اتفاق میافتد که شما نیروی فراوانی دارید و شوکت و قدرت عظیم شما و دلاوریهای تان در دل دشمنان، وحشت ایجاد میکرد. شما را به خدا به کجا میروید؟ به کجا پناه میبرید؟ و میخواهید چه کنید؟ خدا رحمتتان کند، خفتهها را بیدار کنید و برای جهاد و پیکار با دشمن تان آماده شوید؛ خود را نیرومند سازید و حجت را تمام کنید تا صبح روشن بر اهل بصیرت بدمد. بیدار شوید و بدانید که نبرد شما با طلقاء (آزاد شدگان) است و فرزندان آنان و اهل ظلم و ستم و کسانی که از روی ناچاری اسلام را پذیرفتند، دشمن سرکش پیامبر خدا (ص) و به تمام کلمه محارب با اسلام بودند. اینان دشمن ستت و قرآن و اهل بدعت و انحراف هستند، مردم از شر آنان هراسناکاند خطر آنان و اسلام و مسلمانان را تهدید میکند و آنها رشوه خوار و بنده دنیا هستند. خبری به من رسیده است که "عمروعاص" با معاویه به این شرط، بیعت کرده است که در مقابل، چیزی به او دهد که از سلطنتی که در دست دارد گران بهاتر باشد. بشکند دست آن فروشندهای که دین خود را به دنیا میفروشد، و ننگ بر امانت این خریدار که با اموال مسلمانان با فاسقی نیرنگ باز معامله میکند. به راستی این خریدار (معاویه) از کمکهای یک فاسق خیانت پیشه چه نصیبی خواهد داشت؟ عمروعاص کسی است که شرب خمر کرده و حد شرعی بر او جاری شده است و همه مردم فساد او را در دین میشناسند. او از جمله کسانی است که مسلمان نشدند مگر به سبب ناچاری؛ حال بنگرید که سران این قوم (اهل شام) چه کسانی هستند؟ من درباره سران این قوم با شما سخن نگفتهام و سابقه آنان را برای شما بیان نکردهام. آنان به شمار، بسی بیشترند و معروفتر، و شما خود همه را به خوبی میشناسید که پیوسته دشمن اسلام بودهاند و حزب شیطاناند. با رسول خدا (ص) جنگها داشتند؛ نه ایمانشان سابقهای دارد و نه نفاق شان پنهان است. اینک گفتههای مرا بپذیرید تا خدا شما را هدایت کند، و وقتی به شما فرمانی میدهم به آن عمل کنید. به خدا سوگند، اگر فرمان مرا بپذیرید گمراه نخواهید شد، و اگر نافرمانی کنید روی رستگاری را نخواهید دید. این، کلام خداست: "آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است، یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟! شما را چه شده است، چگونه داوری میکنید".
خداوند متعال به پیامبرش (ص) میفرماید: "تو فقط بیم دهندهای و برای هر گروهی هدایت کنندهای است. بنابراین هدایت کننده هر قومی پس از پیامبر (ص) وظیفه دارد که امت او را آن گونه هدایت کند که او خواسته است و به راهی بیرد که او گشوده است؛ پس به غیر از آن کس که شما را به حق دعوت میکند و به دیار سعادت میرساند، از چه کسی امید هدایت امت را دارید؟ اکنون آماده جهاد باشید و اسباب آن را فراهم آورید که آتش جنگ، برافروخته شده و فاسقان خود را مهیا کردهاند تا نور خدا را با دمیدن، خاموش سازند و با بندگان خدا نبرد کنند. بدانید که دوستان ابلیس که اهل طمع و نیرنگ هستند، شایسته نشان دادن راه و رسم حق نیستند، بلکه اهل نیکی و احسان حق دارند تا راه طاعت خداوند و خیرخواهی امام خود و خیر مردم را بنمایند. به خدا سوگند، اگر این نگرانی و غصه نبود، شما را این همه سرزنش و به جنگ تشویق نمیکردم، و چون اطاعت نمیکنید رهایتان میکردم تا با آنها در وقت مقدر رو به رو شوم. به خدا سوگند، من در حقانیت خود تردیدی ندارم و مشتاق شهادت هستم و دوست دارم به لقاء پروردگارم برسم و در انتظار احسان او به سر میبرم. اکنون از شما میخواهم آماده حرکت باشید (همگی به سوی میدان جهاد) حرکت کنید، سبک بار باشید یا سنگین بار، و با اموال و جانهای خود، در راه خدا جهاد کنید.
چابک به سوی جهاد رهسپار شوید و سستی نکنید که خوار و تیره روز و زیان کار میشوید. کسی مرد جنگ است که بیدار و هشیار باشد و در خواب نیز چشمش بیدار باشد. بدانید که افراد ضعیف در معرض آسیب خطر هستند و اگر کسی جهاد در راه خدا را خوش نداشته باشد زیان دیده و حقیر میشود. به خدا سوگند، اگر خدا را یاری کنید، خدا نیز شما را یاری دهد، و قدمهای شما را استوار گرداند. خدا ضمانت کرده است که هر کس را که به یاری او برخیزد یاری کند، و هر کس را که دین خدا را پست کند، پست گرداند. آیا دیده اید کسی که به فرمان الهی شکیبا نباشد بر دشمن پیروز شود؟ گاهی صبر و شکیبایی به سبب ترس است و گاهی به سبب تعصب، اما صبر ارزشمند آن است که همراه با پیروزی باشد. آن کس که به سرچشمه آب میرود سیراب بر میگردد، و آنجا که برق میدرخشد، باران میبارد. خدایا! ما را و اینان را در راه هدایت، متحد فرما، و ما و اینان را به دنیا بی رغبت گردان، و آخرت را برای ما بهتر از دنیا قرار ده"[۷۱].[۷۲]
عبیدالله بن ابی رافع در سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین
عبیدالله بن ابی رافع از یاران ویژه و شیعیان مخلص و با وفای امیرالمؤمنین(ع) بود. از آغاز خلافت تا واپسین لحظات زندگانی حضرت، سمت دبیریاش را به عهده داشت و به عنوان «کاتب خاص» که در نهج البلاغه از آن یاد شده خدمت میکرد.
شیخ طوسی در کتاب فهرست مینویسد: عبیدالله بن ابی رافع، کاتب امیر المؤمنین(ع) و از خواص حضرت و جزو برگزیدگان شیعه است. در همه جنگهای امیر المؤمنین(ع) شرکت داشت. او کتابی به نام قضایا امیرالمؤمنین و کتاب دیگری با عنوان تسمیة من شهد مع امیرالمؤمنین الجمل و صفین و نهروان من الصحابه دارد[۷۳].
ابن حجر گوید: عبیدالله بن ابی رافع مدنی، غلام پیامبر(ص) و دبیر علی(ع) بود. وی شخصی ثقه است که پس از سدۀ اول هجری از دنیا رفته است[۷۴].
ابن قتیبه در کتاب المعارف گوید: او در تمام دوران خلافت علی بن ابی طالب(ع) دبیر بود[۷۵]. نجاشی، عبیدالله و برادرش علی را جزو کاتبان امیر المؤمنین(ع) میشمارد[۷۶].
شیخ طوسی در کتاب رجالش او را جزو اصحاب علی(ع) یاد نموده و میافزاید: وی کاتب حضرت بود[۷۷].
در رجال برقی و کتاب اختصاص، عبیدالله کاتب و از یاران خاص امیرالمؤمنین(ع) از قبیله «مضر» شناخته شده است[۷۸].
در کتابهای شرح الأخبار[۷۹]، مناقب شهر آشوب[۸۰]، بحار الأنوار[۸۱]، عقد الفرید[۸۲]، الوزراء و الکتاب[۸۳]، تاریخ طبری[۸۴]، نهایة الارب[۸۵]، تاریخ یعقوبی[۸۶] و خلاصة الأقوال[۸۷] و... بر کتابت وی برای امیرالمؤمنین(ع) تصریح شده است. این که در برخی کتابها؛ مانند تاریخ یعقوبی نام وی عبدالله یاد شده صحیح نیست؛ زیرا ابورافع فرزندی به نام عبدالله نداشته و ممکن است در هنگام استنساخ، «عبیدالله»، به «عبدالله» تبدیل شده است[۸۸]. در کتاب معارف ابن قتیبه[۸۹] برادر عبیدالله، عبدالله معرفی شده که قطعاً اشتباه است و برادر عبیدالله، «علی» نام داشت که مسئول بیت المال علی(ع) بود. عبدالله یکی از فرزندان عبیدالله است.[۹۰]
شرح حال عبیدالله بن ابی رافع
عبیدالله در خانوادهای چشم به جهان گشود که در خدمت پیامبر(ص) و خاندان عصمت بودند. ابورافع غلام رسول خدا(ص) و سلمی مادرش، جزو نیکان بودند. عبیدالله را پس از رافع بزرگترین فرزند این خانواده دانستهاند. وی دارای خطی خوش و زیبا و به خاطر آگاهیهای دینی در مسائل فقهی نیز صاحب نظر بود. همه اعضای خاندان ابو رافع از اولین روزهای خلافت امیرالمؤمنین(ع) در خدمت ایشان بودند.
در روزهای آغازین خلافت علی(ع) بر پایه دستوری، عمار یاسر و عبیدالله بن ابی رافع و ابوهیثم بن تیهان مأمور میشوند که اموال بیت المال را عادلانه در میان مردم مدینه تقسیم نمایند. با محاسبهای که صورت میگیرد به هر نفر سه دینار (۳۰ درهم) میرسد. عدهای؛ مانند طلحه و زبیر که سهم بیشتری از بیت المال برای خود میخواستند به این تقسیم اعتراض نموده و آن را توهین به خود میدانستند[۹۱].
ذهبی در کتاب تاریخ اسلام دربارۀ عبیدالله مینویسد: عبیدالله بن ابی رافع، غلام رسول خدا(ص) از پدرش و علی بن ابی طالب(ع) - که کاتب وی بود - و ابوهریره، حدیث شنیده است و حسن بن حنفیه، حکم بن عتیبه، عبدالرحمان بن أعرج، علی بن حسین (امام سجاد(ع))، فرزندش محمد بن علی (امام باقر(ع)) و فرزند پسرش جعفر صادق(ع)، زهری و دیگران از او حدیث نقل کردهاند و ابن ابی حاتم وی را توثیق کرده است[۹۲]. بسر بن سعید نیز از عبیدالله بن ابی رافع جریان خوارج حروریّه را نقل کرده است[۹۳]. در تهذیب الکمال و تهذیب التهذیب افزون بر آنچه یاد شد، آمده است: وی از شقران، غلام رسول خدا(ص) و مادرش سلمی روایت میکند و زید بن علی بن الحسین، سالم ابوالنضر، عاصم بن عبیدالله، عبد الله بن فضل هاشمی، عبدالرحمان بن یسار، عطاء بن یسار، محمد بن منکدر، معاویة بن عبدالله بن جعفر، موسی بن عبدالله بن قیس، أم بکر دختر مسور بن مخرمه و فرزندان خود «عبیدالله»؛ «محمد»، «ابراهیم»، «عبدالله» و «معتمر» از او حدیث نقل میکنند[۹۴].
علمای رجالی اهل سنت عموماً وی را توثیق و تأیید کردهاند[۹۵].
روایتی را که امام صادق(ع) از عبیدالله نقل میکند از مسور بن مخرمه از پیامبر(ص) درباره فاطمه(س) است که فرمود: «فاطمه پاره تن من است. خوشحال میکند مرا، کسی که او را خوشحال کند و ناراحت میکند مرا، کسی که او را ناراحت کرده باشد»[۹۶].[۹۷]
عبیدالله، کاتب سرِّ امام علی(ع)
عبیدالله دبیر رسمی و کاتب سرّ امیرالمؤمنین(ع) بود. وی بیشتر نامههای سیاسی و سرّی حضرت را مینگاشت که در برخی از آنها نام وی با سال و یا ماه نگارش نامه مشخص است که میتوان آن را دلیل بایگانی نامهها دانست. نامههایی که به قلم عبیدالله نگاشته شده از آغاز حرکت امیرالمؤمنین(ع) به سوی بصره برای مبارزه با بیعت شکنان است، تا پایان عمر حضرت. عبیدالله در محاکم قضایی حضرت، حضور مییافت و اظهارات متهمان را در هنگام بازجویی ثبت میکرد[۹۸]. از این روی میتوان گفت: بخشی از کتاب قضایا امیر المؤمنین(ع) به قضاوتهای حضرت اختصاص دارد. وی دخل و خرج بیت المال و نام دریافت کنندگان را ثبت میکرد.[۹۹]
نامههایی که عبیدالله نگاشت
اینک به شماری از نامههایی اشاره میکنم که در آن، نام عبیدالله یاد شده و بیشتر آن در جلد اول و دوم این کتاب آمده است:
- به مردم مصر، به هنگام اعزام قیس بن سعد بن عباده به عنوان استاندار مصر، در صفر سال ۳۶؛
- به عثمان بن حنیف، از ربذه در سال ۳۶؛
- به مردم مدینه، پس از پیروزی در جنگ جمل جمادی الاولی سال ۳۶؛
- به مردم کوفه، پس از فتح بصره در جمادی الاولی سال ۳۶؛
- رجب سال ۳۶ به قرظة بن کعب استاندار کوفه، از بصره پیش از ورود به کوفه؛
- شعبان سال ۳۶ به اشعث بن قیس، کارگزار آذربایجان از سوی عثمان؛
- به مردم مصر همراه محمد بن ابی بکر استاندار جدید آن شهر و جانشین قیس بن سعد، در اول رمضان ۳۷؛
- ذی قعده سال ۳۷ به عبدالله بن عباس استاندار بصره، درباره اوضاع آن شهر؛
- پیش از جنگ صفین به مخنف بن سلیم استاندار اصفهان و همدان؛
- به معاویه و بیان حقانیت خویش[۱۰۰]؛
- پاسخ به نامه معاویه در جنگ صفین[۱۰۱]؛
- نامه مفصل حضرت درباره شیعه و اوضاع سیاسی - اجتماعی مسلمانان، پس از رحلت رسول خدا(ص) و جریانات سیاسی دوران خلافت حضرت تا سال ۳۹ هجری[۱۰۲].
- نامه به عوسجة بن شداد، در ابطال معامله کنیزی که شوهر داشته است، در سال ۳۹[۱۰۳].[۱۰۴]
عبیدالله، راوی فضائل امام علی(ع)
از آنجا که عبیدالله در جمع خاندان پیامبر(ص) پرورش یافته بود و ارتباط مستقیم با خاندان رسالت داشت، همچون پدرش راوی فضائل این خاندان بوده و اطلاعات گوناگونی در این باره داشت.
محمد بن عبیدالله بن ابی رافع از پدرش از جدش ابورافع نقل میکند که رسول خدا(ص) در روز دوشنبه اول بعثت نماز خواند و خدیجه در آخر آن روز و علی(ع) در روز سه شنبه به طور علنی نماز خواند[۱۰۵].
بنابراین، علی(ع) اولین مرد مسلمان است. در روایاتی آن حضرت، اولین نمازگزار پس از پیامبر(ص) شناخته شده است[۱۰۶].
عبیدالله از علی(ع) نقل میکند: زمانی که خبر مرگ ابو طالب را به پیامبر دادم گریه کرد و فرمود: «برو او را غسل داده، کفن بنما و دفن کن! خداوند او را بیامرزد و رحمت کند»[۱۰۷]؛
عبیدالله نویسنده و گزارشگر سیره و روش امیرالمؤمنین(ع) بود، کتاب وی علاوه بر قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع) در برگیرنده وقایع دوران خلافت و سیره ایشان نیز هست؛ زیرا عبیدالله نیز قضاوتهای حضرت و سیرهاش را نقل کرده است. ابن ابی الحدید در مقدمه شرح خود بر نهج البلاغه آن گاه که فضائل علی(ع) را نقل میکند و از زهد امام علی(ع) سخن میگوید از قول عبیدالله درباره ساده زیستی حضرت نقل میکند: روز عیدی حضور علی(ع) رفتم. انبانی سر به مهر آورد که در آن، نان جوین بسیار خشکی بود و حضرت از آن نان میخورد. من گفتم: ای امیر المؤمنین(ع) چرا این انبان را مُهر میکنی؟ فرمود: «بیم آن دارم که این دو پسرم چربی یا روغن زیتونی بر آن بمالند»[۱۰۸]؛
این ساده زیستی علی(ع) زبانزد همه مردم کوفه بود و این روش حضرت در خاندانهای شیعه از نسلی به نسل دیگر منتقل میگردید و زبانزد عام و خاص بود.[۱۰۹]
فرزندان عبیدالله بن ابی رافع
در کتب رجالی شیعه برای عبیدالله سه فرزند به نامهای؛ «عون»، «عبدالله» و «محمد» یاد کردهاند[۱۱۰]. در منابع اهل سنت، جزو راویان از عبیدالله نام چهار فرزندش دیده میشود. ابراهیم، عبدالله، محمد و معتمر[۱۱۱]. در نتیجه، میتوان فرزندان عبیدالله را پنج تن دانست: ابراهیم، عبدالله، محمد، عون و معتمر. افزون بر این پنج تن، چهار فرزند دیگر برای عبیدالله بن ابی رافع یاد کردهاند: «صالح»[۱۱۲]، عبادل و گفته میشود «علی»[۱۱۳]، «فضل»[۱۱۴] و زریق بن عبیدالله بن ابی رافع[۱۱۵].
شیخ طوسی در فهرست، سند خود را به کتاب قضایا امیر المؤمنین(ع) از طریق محمد بن عبیدالله بن ابی رافع از پدر از جدش به امیرالمؤمنین(ع) میرساند[۱۱۶].
مشابه سند شیخ را نجاشی نقل نموده و آن را به کتاب السنن و الأحکام و القضایا میرساند که ابو رافع نگاشته[۱۱۷] و با توجه به این که نجاشی رجالش را پس از شیخ نوشته است. وی کتابی به نام قضایا امیرالمؤمنین(ع) برای عبیدالله یاد نکرده است و نامی از کتاب دیگر عبیدالله نبرده است و با توجه به شغل عبیدالله که کاتب قضاوتهای حضرت بوده است میتوان قول شیخ را بر نظر نجاشی مقدم داشت؛ اما باید گفت که در نقل شیخ، نام یکی از فرزندان محمد بن عبیدالله افتاده است. برای محمد دو فرزند به نامهای ابو محمد عبدالرحمان[۱۱۸] و معمر یاد کردهاند که دومی در کتب رجالی اهل سنت آمده است[۱۱۹]. برخی که این نظر را دارند اشاره کردهاند که ابورافع در سند کتاب عبیدالله آمده است[۱۲۰].
شیخ طوسی، سند خود را به کتاب «تسمیة من شهد مع امیر المؤمنین(ع)» به محمد بن عبیدالله میرساند و او از «عون» برادرش از پدرش نقل مینماید[۱۲۱].
قاضی نعمان مصری این کتاب را از قول عون بن عبیدالله نقل کرده است[۱۲۲]؛ اما در اسدالغابه در شرح حال خالد بن ابی خالد، نظر عبیدالله را در کتابش از قول محمد بن عبیدالله نقل میکند[۱۲۳]. بنابراین، محمد و عون ناقل کتاب بودهاند گرچه ممکن است محمد آن را از برادرش عون نقل کرده باشد که احتمالاً از وی بزرگتر بوده است.
این خاندان جزو پیروان و معتقدان مکتب علوی بوده، سیره و فضائل حضرت را برای دیگران نقل کردهاند. چنین به نظر میرسد که حرفه آنها (کتابت) و علاقهای که به علی(ع) داشتند در نقل و گرد آوری کتابها نقش داشته به گونهای که آنان را جزو اولین مؤلفان اسلامی قرار داده است.[۱۲۴]
درگذشت عبیدالله
تاریخ درگذشت عبیدالله دقیقاً مشخص نیست. مرگ وی را پس از سال ۱۰۰ هجری دانستهاند[۱۲۵]. و با توجه به این که امام باقر و امام صادق(ع)[۱۲۶] از او روایت کردهاند باید در گذشتش میان سالهای ۱۱۰-۱۲۰ باشد.
متأسفانه با موقعیت خاصی که ابورافع و عبیدالله و برادرش علی داشتند و جزو نویسندگان اولیه اسلام بودند، وقایع نگاران شرح حال آنها را به درستی تدوین نکردهاند، بلکه نکات مبهم در زندگانی آنان فراوان دیده میشود که در شرح حال ابورافع اشاره خواهد شد. این بیتوجهی را باید معلول نفوذ نیروهای ضد شیعه و مخالف علی(ع) دانست.
فشار سیاسی بنی امیه و حکومت سلطه گرانه آنان در بیتوجهی مورخان به شخصیتهای طرفدار امیرالمؤمنین(ع) نقش عمدهای داشته است. از این روی نوشته اند: هنگامی که عمرو بن سعید اشدق، والی مدینه شد، در آغاز کار خود، عبیدالله بن ابی رافع را خواست و گفت: تو غلام کیستی؟ گفت: غلام رسول خدا(ص). عمرو به وی صد ضربه شلاق زد. دوباره سؤال کرد و همان پاسخ را شنید دوباره به او صد ضربه شلاق زد[۱۲۷].[۱۲۸]
کتاب عبیدالله بن ابی رافع
در پایان شرح حال عبیدالله مناسب دانستم کتاب «تسمیة من شهد مع امیر المؤمنین(ع) الان الجمل و صفین و النهروان من الصحابه» را یاد کنم؛ زیرا افزون بر ارتباط آن با عبیدالله:
- نام گروهی که در دوران حکومت علوی با حضرت همراه بودند ثبت میشود.
- سبقت شیعه در تدوین کتاب نیز ثابت میگردد.
نسخه به نسبت کاملی از آن را قاضی نعمان مصری در شرح الأخبار آورده است که منبع نقل ما میباشد.[۱۲۹]
کسانی که کتاب عبیدالله نزد آنها بوده
برابر آنچه در اسدالغابه آمده، کتاب «تسمیة من شهد مع علی بن ابی طالب»(ع) نزد گروهی بوده و برخی نیز در کتابهای خود نام کتاب را در ضمن شرح حال افرادی آوردهاند، که به نام آنها اشاره میشود:
- مطین حافظ ابو جعفر محمد بن عبدالله بن سلیمان حضرمی طبرانی در شرح حال جبیر بن حباب بن منذر مینویسد: محمد بن عبدالله حضرمی مطین، وی را از صحابه دانسته و از کتاب سیر عبیدالله بن ابی رافع در کتاب کسانی که با علی(ع) در صفین بودهاند یاد نمودهاند[۱۳۰].
- محمد بن یحیی بن ابراهیم معروف به ابن منده. ظاهراً ابن منده نام جبیر بن حباب بن منذر را از کتاب عبیدالله گرفته است[۱۳۱].
- حافظ ابو القاسم سلیمان بن احمد طبرانی، وی نام هیجده تن از کسانی را که در کتاب عبیدالله بن ابی رافع آمده یاد نموده که نشان میدهد نسخه کاملی از کتاب در اختیار وی بوده است. روایت وی از کتاب عبیدالله در معجم کبیر او به دو طریق است:
- وی در سه مورد اول - که میآید - از محمد بن عبدالله حضرمی - که یاد شد – نقل میکند: در حدیث عبیدالله در تسمیة من شهد مع علی بن ابی طالب(ع) آمده است.
- سند بقیه موارد که در تفسیر ابن کثیر نیز آمده این گونه است: حدیث کرد ما را محمد بن عثمان بن ابی شیبه، حدیث کرد ما را ضرار بن صرد، حدیث کرد ما را علی بن هاشم، از محمد بن عبیدالله بن ابی رافع از پدرش در تسمیة من شهد مع علی(ع)... اسم دوازده تن از این نامها در اسدالغابه آمده است که در پاورقی به آن اشاره میشود. اینک نامهایی را که طبرانی نقل کرده است یاد میکنیم:
- جبیر بن حباب بن منذر[۱۳۲]؛
- جبیر بن أنس بدری[۱۳۳]؛
- جبلة بن عمرو بیاضی بدری[۱۳۴]؛
- حارث بن نعمان بدری[۱۳۵]؛
- حارث بن حاطب انصاری[۱۳۶]؛
- حنظلة بن نعمان[۱۳۷]؛
- حصین بن حارث بن عبد مناف[۱۳۸]؛
- خالد بن ابی خالد[۱۳۹]؛
- خالد بن ابی دجانه انصاری[۱۴۰]؛
- خویلد بن عمرو أنصاری[۱۴۱]؛
- خوات بن جبیر أنصاری[۱۴۲]؛
- خلیفة بن عدی أنصاری[۱۴۳]؛
- رفاعة بن رافع بدری از بنی زریق[۱۴۴]؛
- ربیعة بن قیس[۱۴۵]؛
- ربعی بن عمرو بدری[۱۴۶]؛
- ربعی بن ربعی أنصاری بدری[۱۴۷]؛
- زید بن أسلم بن ثعلبه[۱۴۸]؛
- حجاج بن عمرو بن غزیه[۱۴۹]. از آنجا که نام چند تن از اینها در کتاب شرح الأخبار نیست، نسخه آن را نمیتوان متن کامل کتاب عبیدالله دانست.
- متن کامل تری از کتاب عبیدالله در کتاب قاضی نعمان مصری آمده است که همه آن را در این جا نقل میکنیم.
- ابو نعیم احمد بن عبدالله اصفهانی. ابن اثیر در شرح حال جبر بن انس از ابونعیم از سلیمان بن احمد از حضرمی از کتاب عبیدالله نقل قول میکند[۱۵۰].
- ابوموسی محمد بن عمر بن احمد اصفهانی که کتابی بزرگ بر ذیل کتاب ابن منده نگاشته است. در موارد گوناگونی از کتاب عبیدالله بن ابو رافع استفاده کرده گرچه در مواردی از کتاب ابونعیم بهره برده است؛ بعید نیست که کتاب نزد وی بوده باشد[۱۵۱].
- عزالدین ابوالحسن علی بن محمد جزری در اسدالغابه، سند وی به محمد بن عبیدالله میرسد[۱۵۲].
- در تاریخ ابن عساکر[۱۵۳] و تفسیر ابن کثیر و مجمع الزوائد هیثمی[۱۵۴] نام این کتاب در شرح حال افراد آمده است.
- در کتاب المحبّر، تهذیب الکمال و تاریخ بغداد[۱۵۵] نیز از کتاب عبیدالله بن ابی رافع یاد شده و از آن مطلب نقل گردیده.[۱۵۶]
متن کتاب عبیدالله بن ابی رافع
محمد بن سلام با سند خود از عون بن عبیدالله از پدرش که کاتب علی(ع) بود نقل میکند که سؤال شد از نام کسانی که همراه علی(ع) در جنگهای او از مهاجران و انصار شرکت داشتند - کسانی که رسول خدا(ص) بشارت بهشت به آنان داد - و از تابعان و فرزانگان عرب؛ عبیدالله بن ابی رافع که به این آگاه بود گفت: همراه حضرت از خاندان و قبایل گوناگون بودند که عبارتند از:
خاندان عبدالمطّلب
- حسن و حسین(ع): دو شخصیتی که رسول خدا(ص) درباره آنها فرمود: «آن دو سرور جوانان بهشتند».
- محمد بن حنفیه: که رسول خدا دربارهاش به علی(ع) فرمود: «به زودی پس از من پسری برای تو متولد خواهد شد. او را به نام و کنیه من نامگذاری کن». علی(ع) نام او را محمد و کنیهاش را ابوالقاسم نهاد.
- عقیل بن ابی طالب؛
- عبدالله بن عباس؛
- «محمد» و «عون» فرزندان جعفر که در بهشت پرواز میکند.
- عبدالله بن جعفر که رسول خدا(ص) به او فرمود: «پدر تو هیئت و خلقش مانند من بود و تو اخلاق پدرت را داری».
- «عبیدالله»[۱۵۷]، «کثیر»، «قثم» و «تمّام»، فرزندان عباس بن عبدالمطلب؛
- «محمد» و «مسلم» فرزندان عقیل بن ابی طالب؛
- نوفل بن حارث بن عبد المطلب[۱۵۸]؛
- «ربیعه»[۱۵۹]؛
- «ابورافع»، غلام رسول خدا(ص). ابورافع کسی است که رسول خدا(ص) به او فرمود: «چه خواهی کرد با قومی که با علی(ع) خواهند جنگید در حالی که او بر حق و آنان بر باطلند؟» گفت: «ای رسول خدا(ص) در حق من دعا کن که مرا فریب ندهند و مرا بر جنگ با آنان قوی ساز». حضرت نیز در حق وی همین گونه دعا کردند. پس از آنکه بیعت با علی(ع) را شکستند، ابورافع زمینی را که در خیبر و بنی قریظه داشت، همراه منزل خود فروخت و از علی حمایت کرد و با فرزندان و خانوادهاش همراه حضرت علی(ع) حرکت کرد. وی در آن زمان ۸۵ ساله بود و در همه جنگهای علی(ع) شرکت داشت.[۱۶۰]
خاندان مطلب
- «حصین»[۱۶۱] و «حارث» فرزندان حارث بودند و آن دو بدری بودند و در همه جنگهای پیامبر(ص) شرکت داشتند.[۱۶۲]
خاندان عبدشمس بن عبد مناف
- محمد بن ابی حذیفة بن ربیعه[۱۶۳]؛ او کارگزار عثمان در مصر بود، سپس نزد عثمان به مدینه آمد و خلیفه به او صد هزار درهم داد. با این پول به مسجد رفت و گفت: از کجا و به چه حقی عثمان این پول را به من داد و به دیگران نداد؟!.[۱۶۴]
بنی زهره
- هاشم بن عتبة بن ابی وقاص؛ او در صفین کشته شد و پرچم علی(ع) در آن روز در دست وی بود و پس از او فرزندش عبدالله پرچم را گرفت.
- عبدالله بن خباب بن ارت؛ او اوّلین کسی است که خوارج هنگام بازگشت از صفین وی را به برائت از علی(ع) دعوت کردند و چون نپذیرفت، در مداین وی را کشتند.[۱۶۵]
بنی تمیم
- «محمد» و «عبدالرحمان»[۱۶۶] فرزندان ابوبکر بن ابی قحافه.[۱۶۷]
بنی مخزوم
- عمار بن یاسر؛
- محمد بن عمار؛ و منظور از «عمّار»، عمار بن یاسر بن مالک بن عنس است. عنس از قبیله مذحج یمن است. پدرش یاسر به مکه آمد و هم پیمان ابو حذیفة بن مغیره مخزومی گردید. ابو حذیفه کنیزی را به نام سمیّه به ازدواجش در آورد که عمّار از او متولّد شده، پس ابو حذیفه او را آزاد کرد. سمیه، مادر عمّار، اوّلین کسی است که در اسلام به شهادت رسید. ابوجهل او را کشت. یاسر به اسلام گروید. او و عمّار و سمیّه مسلمان شدند. یاسر وفات یافت و پس از وی ازرق با سمیّه ازدواج کرد، پس از وی سلمة بن ازرق متولد شد؛ بنابراین، سلمة بن ازرق برادر مادری عمّار است[۱۶۸]. به خاطر پیمان یاسر با ابو حذیفۀ مخزومی، عمّار به بنی مخزوم نسبت داده شد. و عمّار کسی است که رسول خدا(ص) دربارهاش فرمود: «او را گروه باغی و متجاوز میکشد و قاتل وی را به آتش بشارت ده». عمّار در صفین شهید شد.
- «سلمه» و «محمد» فرزندان ابی سلمه؛ مادرشان امّ سلمه همسر پیامبر(ص) بود. وی آن دو را نزد علی(ع) آورد و گفت: «این دو برای تو صدقه هستند اگر برای من خوب بود که بیرون بیایم، همراه تو میآمدم».[۱۶۹]
بنی جمع
- محمد بن حاطب؛
- عبدالرحمان بن حنبل که عثمان او را کتک زد و به خیبر فرستاد و در صفین شهید شد.[۱۷۰]
بنی عامر بن لؤی
- عبدالله بن ابی سبرة بن ابی رهم؛
- علی بن ابی رافع؛ او مُهردار علی(ع) و مسئول بیت المال آن حضرت بود.
- عبیدالله بن ابی رافع؛ او نیز دبیر علی(ع) بود.[۱۷۱]
انصار شرکت کننده در جنگ بدر
بنی مالک
- «خزیمه» و «عدی» فرزندان نجار؛
- ابوایوب بن زید بدری. او کسی است که رسول خدا(ص) روز ورود به مدینه بر وی وارد شد. و در صفین در مقدمه سپاه علی(ع) بود. و در نهروان با خوارج مخاصمه کرد و او کسی است که به معاویه - زمانی که سبّ علی(ع) را آغاز کرد - گفت ای معاویه از دشنام دادن علی(ع) دست بردار! معاویه پاسخ داد: بر آن توانا نیستم. ابوایوب رو برگرداند و گفت: به خدا سوگند در سرزمینی که در آن، علی(ع) را دشنام دهند ساکن نمیشوم؛ از این رو از مدینه خارج شد و در ساحل دریا سکونت گزید تا این که در آنجا در گذشت. رحمت خدا بر او باد.
- عمرو بن حزم بدری؛ او همان کسی است که دری را از منزل خود گشود و مردم بر عثمان وارد شدند و او را کشتند.
- حارثة بن نعمان بدری؛ او کسی است که بر پیامبر(ص) گذشت در حالی که جبرئیل با وی بود و سلام نکرد. جبرئیل گفت: اگر سلام میکرد جواب میدادم. پس از آنکه جبرئیل رفت پیامبر(ص) کسی را نزد حارثه فرستاد و فرمود: چه چیز مانع شد که بر من و آنکه با من بود سلام کنی؟ پاسخ داد ای رسول خدا! شما را دیدم در گفت و گو غرق شده اید. دوست نداشتم با سلام، سخن شما را قطع کنم و به آن مشغول دارم. پیامبر(ص) به او فرمود: چه کسی با من بود؟ گفت: نمیدانم فرمود جبرئیل با من بود و اگر سلام میکردی پاسخت را میداد.
- ثعلبة بن عمیر بدری؛ او همان است که در جنگ جمل برای کمک به علی(ع) صد هزار درهم به وی داد و در صفین به شهادت رسید.
- ربعی بن عمرو بدری؛
- خزیمة بن اوس بدری؛
- سراقة بن کعب بدری.[۱۷۲]
بنی مازن
بنی دینار
بنی حارث بن خزرج
بنی ساعده
بنی عوف بن خزرج
- عبادة بن صامت؛ یکی از نقبای شب عقبه و کسی است که با پیامبر(ص) بیعت کرد تا از سرزنش ملامت گران نهراسد. وی بدری بود.
- عمرو بن أنس بدری؛
- عقبة بن وهب بدری؛
- ثابت بن هزال بدری.[۱۷۷]
بنی سلمه
- ابو یسر کعب بن عمر بدری؛ او کسی است که در هنگام نزول آیه: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾[۱۷۸]. به پیامبر گفت: و به تحقیق رها کردیم. و چون ﴿وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ﴾[۱۷۹]. نازل شد، گفت: راضی شدیم. و هنگامی که ﴿وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ﴾[۱۸۰]. نازل گردید. گفت: مهلت دادیم. و آن گاه که ﴿وَأَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ﴾[۱۸۱]. فرود آمد؛ گفت: تصدّق دادیم.
- عقبة بن عمرو لیثی؛
- عمیر بن حارثه بدری؛
- عبدالله بن عبد مناف بدری؛
- خلیدة بن عمرو بدری؛ او کسی است که به عبدالله بن أبی بن سلول - هنگامی که لگام استر رسول خدا(ص) را گرفته بود – گفت: دستت را بردار پیش از آن که، از بدنت جدا شود.
- ثعلبة بن قیظی بن صخر بدری.[۱۸۲]
بنی زریق
بنی بیاضه
بنی عمر بن عوف
- منذر بن محمد بدری؛
- سهل بن حنیف بدری؛ او کسی است که جانشین علی(ع) در مدینه بود، زمانی که حضرت به کوفه رفت.
- حارث بن نعمان بدری؛
- عبید بن ام عبید بدری؛
- ابو عبیدة بن ربیعه بدری.[۱۸۵]
بنی عبد الأشهل
- مالک بن تیهان بدری؛ او یکی از نقبای انصار در شب بیعت عقبه بود.
- عبید بن تیهان بدری؛ او نیز یکی از نقباء در شب عقبه بود. این دو (برادر: مالک و عبید) در جنگ صفین در رکاب علی(ع) به شهادت رسیدند.
- سعد بن زید بدری؛
- عباد بن بشر بدری؛
- عبدالله بن سعد بدری؛
- سلمة بن ثابت بدری.[۱۸۶]
انصار با سابقه همراه پیامبر(ص) که در بدر نبودند
- زید بن ارقم؛ او همراه و مساعد اصحاب بدر - و در جمع منافقان بود - و نفاق آنها را آشکار کرد.
- خزیمة بن ثابت؛ او را ذوالشهادتین نامیدند. وی کسی بود که رسول خدا(ص) اجازه داد گواهی او به تنهایی؛ مانند گواهی دو مرد باشد.
- عقبة بن عامر که همراه منافقان در شب عقبه [در هنگام بازگشت از تبوک] حضور داشت و کارگزار علی(ع) در کوفه بود.
- رافع بن خدیج؛
- نعمان بن عجلان [زرقی]؛ او کارگزار علی(ع) در نهروان بود.
- قتادة بن ربعی؛ او کارگزار علی(ع) در مکه بود.
- حنظلة بن نعمان؛
- محمد بن قیس بن شماس؛
- ابوالورد بن قیس بن فهد بن انصاری؛
- علاء بن عمرو؛
- عبدالله بن أبی طلحه؛ او کسی است که رسول خدا(ص) در حق پدرش دعا کرد که مادرش به وی حامله گردید. در این دعا فرمود: «بارالها! مبارک گردان برای آن دو، شبشان را». جریان این گونه بود که ابو طلحه پس از مالک (پدر أنس)، با مادر أنس بن مالک ازدواج کرد. مادر أنس از گرامیترین زنان انصار بود. هنگامی که رسول خدا(ص) به مدینه هجرت کرد، مسلمانان هر یک بر پایه توان خویش هدیهای به حضرت دادند. امّانس، فرزند خود أنس را خدمت پیامبر(ص) برد و گفت: «ای رسول خدا(ص)! مردم بر پایه توان خویش هدایایی برای شما آوردند و من چیزی برای هدیه نداشتم جز این فرزندم، او را بگیرید تا به شما خدمت کند». از این رو أنس به خدمت کردن به پیامبر مشغول شد. مادر أنس با ابو طلحه ازدواج کرد و از او پسری به دنیا آورد. ابو طلحه خود از اخیار و افراد ویژه انصار بود، روزها را روزه میگرفت و شبها را بیدار میماند و روزها در مزرعهاش کار میکرد. زمانی کودک آنها مریض شد. ابو طلحه هنگامی که از مزرعه باز میگشت به دیدار کودکش میرفت و از حال او میپرسید. در یکی از روزها، کودک از دنیا رفت و ابوطلحه آمد تا او را ببیند، مادرش گفت: او را رها کن؛ زیرا در حال آرامش و استراحت است. و مرگ او را به ابوطلحه نگفت. ابو طلحه که تصور میکرد حال فرزندش خوب شده خوشحال شد و به بسترش رفت همسرش به وی پیوست و همبستر شدند. در صبح زنش گفت: ای ابوطلحه! آیا دیدهای کسانی که مدتی چیزی را از برخی همسایهها عاریه بگیرند و مدتی از آن استفاده نمایند آنگاه صاحب عاریه آن را بازگیرد، پس کسانی که عاریه نزد آنها بوده گریه کنند. وضع این گونه افراد چگونه است؟ ابو طلحه پاسخ داد: اینها دیوانهاند. زن گفت: پس ما نباید از دیوانگان باشیم. فرزندت مرد. عزادار باش و او را تسلیم خدا نما و دفن کن! ابو طلحه گزارش واقعه را به پیامبر(ص) داد. پیامبر از کارزن تعجب کرد و در حق او دعا کرد و فرمود: «بارالها! شب آن دو را مبارک گردان». همان شب ام أنس به همین عبدالله از ابوطلحه حامله شد. پس از تولدش او را در پارچهای پیچید و همراه فرزندش أنس خدمت پیامبر(ص) فرستاد و گفت: «ای رسول خدا این نتیجه دعای شماست». رسول خدا(ص) او را گرفت و کامش را گشود و در حقش دعا فرمود. او عبدالله از برترین فرزندان انصار بود.
- کسانی که با علی(ع) بودند عبارتند از: قیس بن سعد بن عباده؛
- سعد بن عباده از بنی ساعده از خزرج؛ کنیه او «ابو ثابت» و سروری از بزرگان قومش بود. به او «کامل» میگفتند؛ زیرا در جاهلیت شنا و تیراندازی را خوب میدانست و از بزرگان قومش بود. اسلام آورد و در بدر شرکت کرد. او مردی نیک خواه، خیّر و فاضل بود. در روز سقیفه از بیعت با ابوبکر خودداری ورزید. گفته شده این به آن خاطر بود که از پیامبر(ص) خبری شنیده و بیعت را برای علی(ع) قرار داده بود. با ابوبکر بیعت نکرد و به دلیل ترس از جان خویش از مدینه خارج و به حوران در سرزمین شام رفت. در آنجا ماند تا ابوبکر از دنیا رفت و حکومت به عمر رسید. از بیعت با عمر هم خودداری ورزید. دو سال و نیم پس از حکومت عمر در آنجا درگذشت. گفته شده در کشتنش تلاش میشده و او را کشتند و تصور کردند که جنها او را کشتهاند و شنیدند که گویندهای میگوید: ما آقای خزرج، سعد بن عباده را کُشتیم. او را با دو تیر زدیم که در رسیدن به قلبش خطا نکرد.[۱۸۷] و این از امور محالی است که عقل آن را نمیپذیرد. فرزندش قیس، کنیهاش «ابو عبدالملک» است و او مردی فاضل از شیعیان علی(ع) بود و احادیثی از رسول خدا(ص) درباره علی(ع) روایت کرده است. او در روز مداین، پیشاپیش سپاه امام حسن بن علی(ع) بود.
- حارث بن زیاد؛
- عبدالله بن زیاد؛
- جبلة بن زیاد؛
- بشیر بن أبی زید؛
- عمیر بن زید بن أحمر؛
- ثابت بن زید بن ودیعه؛
- عبد الرحمان بن عبد ربه؛
- عبدالله بن حراش بن حارث؛
- براء بن عازب؛
- ثابت بن قیس؛
- قیس بن احمد؛
- عبدالله بن زید؛
- «عبیدالله» مولی زید که در نهروان کشته شد.
- جعد بن رفاعة بن سعد؛
- عثمان بن حنیف که از اصحاب رسول خدا(ص) بود و در جنگ صفین کشته شد.
- ابو عباس زرقی که سوار کار رسول خدا(ص) و نامش عبید بن معاویه بود.
- ابو حسن تمیم بن عبد عمرو؛ او کارگزار علی(ع) در مدینه بود.
- عائذ بن عبدالرحمان؛
- عمرو بن عزیه که شتر را در جنگ جمل کشت. کنیهاش «أباحبه» است و در جزیره کشته شد.
- حجاج بن عمرو او کسی است که در هنگامه جنگ میگفت: «ای گروه انصار! خدا را دوباره یاری کنید؛ یک بار با پیامبر(ص) و بار دیگر با علی(ع)» و میگفت: «آیا میخواهید به پروردگار ما بگویید:﴿رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا﴾[۱۸۸].
- عبدالله بن عامر؛
- جابر بن عبدالله؛
- معاذ بن صمه؛
- عبدالله بن عامر بن مروان؛
- جبیر بن حباب بن منذر؛
- کعب بن عجره؛
- مرة بن نعمان؛
- سهیل بن مسعود؛
- سعید بن سعد بن عباده؛
- خالد بن أبی دجانه؛
- عثمان بن سعد؛
- عامر بن زید؛
- زید بن جاریه؛
- عبید مولی زید؛
- بشر بن مسعود؛
- صیفی بن عبید؛
- عامر بن أوس؛
- مسعود بن قیس؛
- یزید بن طعمه؛
- جابر بن زید؛
- قیس بن قیس؛
- معاویة بن حرام بن عمرو؛
- محمد بن عمرو بن حزم؛
- خالد بن ابی خالد که در صفین به شهادت رسید.
- محمد بن هلال بن معلا؛
- ابوزید بن قیس؛
- عامر بن مسعود؛
- عبدالله بن عامر بن حصین؛
- عبدالله بن ثابت؛
- عبدالله بن معاذ بن جموع.[۱۸۹]
یاران پیامبر(ص) از مهاجران عرب و تابعان
کسانی که با علی(ع) بودند از اصحاب پیامبر از مهاجران عرب و تابعینی که رسول خدا(ص) بهشت را برای آنان واجب دانسته و آنها را با این ویژگی نامیده است:
- عمرو بن حمق خزاعی؛ او پس از علی(ع) زنده ماند. معاویه درصدد دستگیری وی بر آمد و او به طرف «جزیره» فرار کرد و همراه او مردی از یاران علی(ع) بود که به او زاهر میگفتند. چون به بیابانی رسیدند در نیمههای شب، ماری عمرو را گزید. صبح، بدنش باد کرد و گفت: ای زاهر! مرا رها کن؛ زیرا حبیب من رسول خدا(ص) به من خبر داد که در ریختن خون من جن و انس شرکت خواهند داشت و به ناچار کشته میشوم. در این هنگام آثار سپاهی که در پی او بودند پدیدار شد. سپس گفت: ای زاهر پنهان شو! هنگامی که کشته شدم سرم را جدا میکنند و میبرند، سپس بیا و جسدم را دفن نما! زاهر گفت: نه! من تیرهای خود را آماده میکنم. به سوی آنان تیر اندازی میکنم و هنگامی که تیرها تمام شد همراه تو کشته میشوم. عمرو گفت: نه! آنچه خواستم انجام ده. خداوند تو را نفع میبخشد. پس زاهر پنهان شد. آن قوم آمدند و عمرو را کشتند و سرش را جدا نمودند و آن را بردند و این اولین سری بود که در راه اسلام از بدن جدا شد و برای مردم به نمایش گذاشته شد. پس از آنکه رفتند زاهر آمد و بدن عمرو بن حمق را دفن کرد. زاهر باقی ماند تا این که در طف و سرزمین کربلا با امام حسین(ع) کشته شد.
- عبدالرحمان بن بدیل؛ او کسی است که در بیعت رضوان زیر درخت شرکت داشت. او در صفین در جمع سه هزار نفری که آماده شده بودند کشته شد. آنان حدود بیست هزار نفر از مردم شام را کشتند و پیوسته یکی از اینها پس از دیگری کشته میشدند و تا آخرین نفر به شهادت رسیدند.
- عبدالله بن بدیل؛ در صفین رجز میخواند و میجنگید و میگفت:شما را میکشم در حالی که معاویه را نمیبینم، او در آتش افتاده یا در هاویه است[۱۹۰] و عبدالله بن بدیل از کسانی است که خداوند آنان را به سخن خویش توصیف فرموده است: ﴿وَلَا عَلَى الَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لَا أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلَّا يَجِدُوا مَا يُنْفِقُونَ﴾[۱۹۱]. وی در صفین به شهادت رسید.[۱۹۲]
بنی أسلم
- «برید»، «عبدالله»، «منقذ» و «عروه» فرزندان مالک؛ آنان که علی(ع) در حال رجز خواندن به آنان فرمود:خداوند گروه اسلمی را جزای خیر دهد که با چهرههای نیکو پیرامون هاشم (بن عتبه) به خاک افکنده شدند.برید و عبدالله از آنها بودند و منقذ و عروه فرزندان مالک، جزو پیشگامان بودند.[۱۹۳]؛
- برید ابن حصیب اسلمی؛ از مهاجران.
- جهجاه بن سعد غفاری؛ او کسی است که عصای عثمان را از دستش گرفت و آن را شکست، سپس مردم او را سنگ میزدند در حالی که بر منبر بود.
- ابو شریح خزاعی؛
- صالح بن ناقد بدری؛
- ابو راقد حارث بن عوف لیثی؛ رسول خدا(ص) او را به سوی قومش فرستاد.
- عمیر بن قره لیتی؛ او کسی است که معاویه سوگند خورد سرب در گوشهایش بریزد.
- زید بن خالد جهنی؛
- مسعود بن أسلم؛
- عامر بن ذهل؛
- ربیعة بن قیس؛ و این دو از عدوان بودند.
- «عبدالسلام» از مهاجران.[۱۹۴]
تابعانی که رسول خدا(ص) به آنان وعده بهشت داده
و از تابعانی که رسول خدا(ص) آنان را به بهشت بشارت داد و آن را بر آنان واجب دانست.
- زید بن صوحان که «زید خیر» خوانده میشد و او کسی است که رسول خدا(ص) دربارهاش فرمود: «پس از من، مردی است که عضوی از بدنش در رفتن به بهشت بر او سبقت میگیرد. آن گاه بقیه اعضای بدنش از آن پیروی میکنند»[۱۹۵] پس دستش در جلولاء [جایی نزدیک بعقوبه عراق] قطع شد. و در جنگ جمل با علی(ع) بود و گفت: «ای امیرالمؤمنین(ع) من دستی را دیدم که از آسمان به من اشاره میکرد که بیا و آن، جز دست خودم نبود و نمیبینم جز این که به دستم خواهم پیوست. پس زمانی که کشته شوم با لباس و خونم مرا دفن کنید، ای امیرالمؤمنین! زیرا من با آن قوم مخاصمه خواهم کرد». سپس در مقابل علی(ع) به جنگ پرداخت تا این که کشته شد.[۱۹۶]
کشته شدگان همراه علی(ع) در جمل از بنی عبدالقیس
- سیحان بن صوحان؛
- راشد بن سمره؛
- عبدالله بن رقبه؛
- ابو عبیده؛ تمام اینها یکی پس از دیگری پرچم جنگ را به دست میگرفتند، سپس آن را صعصعه گرفت و ثابت ماند و پس از آن نیز زندگی کرد.
- جندب الخیر بن کعب ازدی که در صفین کشته شد. او کسی است که رسول خدا(ص) در شبی رجزش را میخواند در حالی که اصحابش را حرکت میداد و میفرمود:جندب، چه دانی که جندب چیست؟[۱۹۷] چون صبح شد، اصحاب گفتند: ای رسول خدا(ص) شنیدیم که نام جندب را یاد میکنی؟ فرمود: آری، نام مردی است که به او جندب میگویند از امت من، ضربهای میزند که با آن میان حق و باطل جدایی میاندازد. خداوند روز قیامت او را به تنهایی به عنوان یک امت مبعوث مینماید.[۱۹۸] بعدها جندب مرد ساحری را در برابر ولید بن عقبه - آنگاه که والی کوفه از سوی عثمان بود - دید. پس او را کشت. ولید گفت: چرا او را کشتی؟ پاسخ داد: من برای تو گواهی میآورم. پیامبر(ص) فرمود: کسی که ساحری ببیند او را با شمشیر بزند. ولید دستور داد او را زندانی کردند. زندانبان مرد مسلمانی به نام دینار بود. او جندب را آزاد کرد. چون این خبر به ولید رسید، دستور داد که آن قدر دینار را زدند تا از دنیا رفت.
- اویس بن عامر قرنی؛ وی کسی بود که در رکاب علی(ع) در صفین کشته شد و او کسی است که رسول خدا(ص) دربارهاش فرمود:پس از من مردی است که به او اویس گویند. بر او علامت سفیدی است. هر کس او را ملاقات کند، پس سلام مرا به او برساند. او در روز قیامت برای این و آن از مردم شفاعت میکند.[۱۹۹]
- علقمة بن قیس از تابعان که وی پایش در صفین آسیب دید؛
- هند جملی که در روز جمل کشته شد؛
- عبدالله سلمه؛
- زیاد بن ابی حفصه تیمی؛
- محرز بن صحصح؛ او کسی است که با عبیدالله بن عمر بن خطاب در روز صفین جنگید.
و این بخشی از اخبار صفین بود که در آن فضائل علی أمیرالمؤمنین(ع) میباشد[۲۰۰].
این کتاب عبیدالله بن ابی رافع برابر نقل قاضی نعمان مصری در کتاب شرح الأخبار میباشد. گرچه در مواردی لغزشهایی در آن دیده میشود که مشخص نیست از اصل بود یا در استنساخ وارد کتاب شده، اما در مجموع، بخش عمده آن را در کتب دیگر آوردهاند و بخشی از آن نیز ویژه همین کتاب و جزو منابع اولیه است.
علامه امینی در الغدیر، نام ۱۴۵ تن از یاران پیامبر(ص) را یاد کرده که همراه علی(ع) بودند [۲۰۱]. و شمار زیادی از آنها در بدر شرکت داشتند که با آنچه در این کتاب آمده، مشترکات فراوانی دارد و برخی نامها را میتوان با کمک آن شناخت و ما در این جا تنها به نقل آنچه در کتاب آمده اکتفا کردیم.[۲۰۲]
منابع
پانویس
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۷، ص۱۱۳.
- ↑ مکاتیب الرسول، احمدی میانجی، ج۳، ص۴۰۸.
- ↑ رجال النجاشی، احمد بن علی نجاشی، ص۴.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۱۱، ص۵۳۱؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۴، ص۲۵۲.
- ↑ أسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۹۳.
- ↑ الغارات، ثقفی کوفی، ج۱، ص۱۱۶.
- ↑ رجال انجاشی، نجاشی، ص۵-۶.
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، محمد بن جریر طبری، ج۳، ص۱۷۰.
- ↑ الغارت، ثقفی کوفی، ج۱، ص۱۱۶.
- ↑ الفهرست، شیخ طوسی، ص۱۰۷.
- ↑ الفهرست، شیخ طوسی، ص۱۰۷.
- ↑ مکاتیب الرسول (ص)، احمدی میانجی، ج۳، ص۴۰۸.
- ↑ وضوء النبی، شهرستانی، ج۱، ص۱۶۲.
- ↑ المعرفة و التاریخ، بسوی، ج۱، ص۴۱۹.
- ↑ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۵، ص۱۵۳.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۱۱، ص۵۲۷.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۰-۱۷۳.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۵۹۲.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۵۹۲.
- ↑ إمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۵، ص۱۷۰.
- ↑ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۲، ص۷۵.
- ↑ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۳، ص۶۶۸.
- ↑ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۵، ص۴۰۷.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۴.
- ↑ المعرفة و التاریخ، بسوی، ج۸، ص۲۸۹.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۹۹.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۶۷-۱۷۷.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که کافران با تو نیرنگ میباختند تا تو را بازداشت کنند یا بکشند یا بیرون رانند، آنان نیرنگ میباختند و خداوند تدبیر میکرد و خداوند بهترین تدبیر کنندگان است» سوره انفال، آیه ۳۰.
- ↑ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۱، ص۲۳۷؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۹، ص۵۹-۶۱.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۱۵.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۵-۱۷۷.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۵، ص۱۸۴.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۷.
- ↑ دلائل النبوه، بیهقی، ص۵۴۹.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۸.
- ↑ المناقب آل ابی طالب، ابنشهرآشوب، ج۲، ص۱۰۸؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۰، ص۳۳۷.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۷۸-۱۷۹.
- ↑ المعرفة و التاریخ، بسوی، ج۳، ص۳۸۵؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۲۹۱.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۰.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۸۹.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۰-۱۸۱.
- ↑ این نامه را عبیدالله ابن ابی رافع، نویسنده امام (ع) نوشته است که بخشی از آن چنین است: "با آنان، فروتن باش و نرم خو، و همواره گشاده رو، و به همگان به یک چشم بنگر؛ خواه به گوشه چشم نگری و خواه خیره شوی به آنان، خدای تعالی میپرسد از شما بندگان، از خرد و درشت کارهای تان و از آشکار آن و نهان. پس اگر عذاب کند، شما ستمکارتر، و اگر ببخشد، او بزرگوار تر. بدان ای محمد، پسر ابوبکر، که من تو را بر مردم مصر والی گردانیدم؛ مردمی که در نظرم بزرگترین سپاهان مناند. پس تو باید با نفس خویش پیکار و از دین خود حمایت کنی، هر چند که در روزگار بیش از ساعتی زنده نباشی، و خدا را به خاطر خشنودی هیچ یک از آفریدگانش به خشم نیاور، که خشنودی خدا جانشین دیگر چیزهاست. و چیزی نیست که توان گفت جانشین رضای خداست. نماز را در وقت معین آن به جای آور، و به خاطر آسوده بودن از کار، پیش از رسیدن وقت آن را بر پا ندار، و ادای آن را به خاطر پرداختن به کار به تأخیر مینداز، و بدان که همه کارهای تو پیر و نماز توست که بر پا میداری.... تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۵۵۶ (با تصرف)؛ تاریخ الخمیس، دیار بکری، ج۲، ص۲۸۳.
- ↑ معاویه، پس از ماجرای حکمیت در ادامه نامهنگاری خود به امام علی (ع) حیلههای متعددی را پیش میگیرد و امام (ع) نیز با برخوردی هوشمندانه جواب محکمی به او میدهد. امام (ع) در جواب یکی از این نامهها که آن را عبیدالله بن ابی رافع نوشته است، چنین مینویسد: اما بعد، نامه ات به من رسید. نوشته بودی اگر تو و ما میدانستیم این جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، درگیر پیکار با یکدیگر نمیشدیم و از این مصائب که بر ما و تو وارد آمده، دور میماندیم. به راستی اگر من به خاطر ذات الهی هفتاد بار کشته و باز زنده شوم، از سخت کوشی برای پروردگار و پیکار با دشمنان خدا دست بر نمیدارم. اما اینکه گفتی: ما را چندان خرد مانده که بر گذشته پشیمان شویم، مرا در خرد، کاستی نبوده است و بر کرده خود نیز پشیمان نیستم. اما اینکه دیگر بار حکومت شام را خواستی، من چیزی را که دیروز از تو باز داشتم امروز نیز به تو نخواهم داد. اما یکسان بودن ما در بیم و امید؛ تو در عالم شک خود از من در عالم یقین خویش، استوراتر نیستی و دل بستگی شامیان به دنیا مشتاقانهتر از علاقه عراقیان به آخرت نیست. اما این که گفتی: ما فرزندان عبد مناف هستیم و بر یکدیگر فضلی نداریم و به جان خودم، درست است که ما پسران یک پدریم ولی امیه چون هاشم، وحرب چون عبد المطلب، و ابوسفیان چون ابوطالب نباشند، و مهاجر به اسیر آزاد شده جنگی نماند و حق دار را به بی حق، شباهتی نباشد. و افزون بر این، فضل نبوت به دست ما و از آن ماست که بدان وسیله چیره دست را خوار و خوار را ارجدار میکنیم؛ والسلام. وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۴۷۱.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۱.
- ↑ نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، محمدباقر محمودی، ج۴، ص۱۹۲.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۲.
- ↑ « أَلِقْ دَوَاتَكَ وَ أَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِكَ وَ فَرِّجْ بَيْنَ اَلسُّطُورِ وَ قَرْمِطْ بَيْنَ اَلْحُرُوفِ فَإِنَّهُ لَكَ أَجْدَرُ بِصَبَاحَةِ اَلْخَطِّ»؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۹، ص۲۲۳.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۲.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۷، ص۳۷.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۲.
- ↑ ینابیع الموده، قندوزی، ص۱۵۰؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج۴۱، ص۱۴۸.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۳.
- ↑ واقدی از ابوبکر بن عبدالله بن ابو سبره و او از عبیدالله بن ابی رافع نقل میکند که پیامبر (ص) درباره انتخاب مقبره برای یاران خود، تمام اطراف مدینه را بررسی کرد و فرمود: "مأمور شدهام بقیع را برگزینم". (نام بقیع خبخبه بود و در آنجا درختان بزرگی به نام غرقد و چشمهسارها و شورهگرهایی وجود داشت و آن قدر پشه در آنجا بود که به هنگام غروب چون دود دیده میشدند.) و نخستین کسی که در آنجا دفن شد، عثمان بن مظعون بود. پیامبر (ص) روی قبر او در محل سرش سنگی نهاد و فرمود: "او پیشگام ماست" و پس از آن هر کس که میمرد و اصحاب از پیامبر (ص) میپرسیدند که ای رسول خدا او را کجا دفن کنیم؟ میفرمود: "کنار پیشگام ما عثمان بن مظعون". الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۳۰۳.
- ↑ عبیدالله بن ابی رافع از پدرش روایت کرده است که امام علی (ع) میفرمود: "روز جنگ بدر در هنگامه شدید نبرد، به جستجوی پیامبر (ص) پرداختم تا ببینم او در کجاست و چه میکند؟ ناگاه او را در گوشهای یافتم که سر به سجده نهاده بود و پی در پی میگفت: "یا حیّ و یا قیوم: ای خدای زنده! و ای خدایی که ذات پاک و تمام صفات تو، قائم به توست" و تنها همین ذکر را میگفت، و آن قدر این ذکر را ادامه داد، تا خداوند او را در این جنگ، پیروز ساخت". سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۳، ص۴۹.
- ↑ عبیدالله بن ابی رافع از پدرش نقل کرده است: گروهی از قبیله "بنی عبد مناة" که در میان آنان چهار جنگجوی نامور به چشم میخورد، به سوی پیامبر یورش بردند. علی (ع) که پیاده میجنگید، به آن گروه که پنجاه نفر بودند، حمله کرده و آنها را پراکنده ساخت. آنان دوباره گرد هم جمع شده و حمله کردند، باز هم علی (ع) حمله آنان را دفع کرد. در این حملات، این چهار نفر قهرمان و ده نفر دیگر که نامشان در تاریخ مشخص نشده است، به دست علی (ع) کشته شدند. پس جبرئیل به رسول خدا گفت: "راستی که علی مواسات میکند و فرشتگان از مواسات این جوان به شگفت آمدهاند". پیامبر (ص) فرمود: "چرا چنین نباشد؛ او از من است و من از او هستم". جبرئیل گفت: "من هم از شما هستم". آن روز صدایی از آسمان شنیده شد که پی در پی میگفت: "لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی". تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۱۴.
- ↑ از عبیدالله بن ابی رافع، او از پدرش، نقل کردهاند که چون فاطمه، حسن بن علی را به دنیا آورد، رسول خدا (ص) در گوش حسن (ع) اذان گفت. قبیصه و ابوالمنذر گفتهاند که پیامبر (ص) در گوش حسن نماز خواند. فضل علی بن دکین فاطمه از سفیان بن عیینه، او از عبیدالله بن ابی رافع، و او از پدرش ابو رافع نقل کرده که چون حسن بن علی (ع) از فاطمه (س) به دنیا آمد، پیامبر (ص) در گوش او نماز خواند. دلائل النبوة، بیهقی، ج۱، ص۲۲۸.
- ↑ عبیدالله ابن ابی رافع از پدرش نقل کرده که: پیامبر خدا (ص) و در ماه رمضان در حالی که روزه بود، به چشمانش سرمه میزد. تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۱، ص۵۰۹.
- ↑ عبیدالله بن ابی رافع گوید: از سعید بن مسیب شنیدم که میگفت: عمر، مردم را جمع کرد و از آنان پرسید که مبدأ تاریخ اسلام را از چه زمانی قرار بدهیم؟ امام علی (ع) فرمود: "از همان زمانی که پیامبر زمین شرک را ترک کرد". منهاج البراعه، خوئی، ج۱۵، ص۱۶۵.
- ↑ عبید الله حدیث ثقلین را به نقل از پدرش این گونه بیان میکند: پیامبر (ص) در روز غدیر برای سخنرانی به پا خاست و فرمود: "ای مردم! من در میان شما در یادگار گرانبها میگذارم؛ یکی تقل اکبر و دیگری ثقل اصغر. یک طرف ثقل اکبر در دست خدا و طرف دیگر در دست شماست و آن کتاب خدا است که درباره آن سفارش کرده است". سپس فرمود: "و اما ثقل اصغر، عترت و اهل بیت من هستند و خداوند داناست و مرا خبر داده است که این دو از هم جدا شدنی نیستند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. خداوند از شما خواهد پرسید که با این دو امانت چه کردهاید؟". عبقات الانوار، میر حامد حسین، ج۱۸، ص۲۶۹.
- ↑ عبیدالله ابن ابی رافع نقل کرده که هنگام دفن پیامبر (ص) علی بن ابی طالب (ع)، فضل بن عباس، برادرش قثم و شقران، برده، آزاد کرده ایشان به قبر رسول خدا (ص) داخل شدند. در این هنگام اوس بن خولی به علی (ع) گفت: ای علی، تو را به خدا سوگند میدهم که حق ما را درباره رسول خدا رعایت فرمایی". و علی (ع) به او فرمود: "تو هم بیا و او هم همراه ایشان به قبر وارد شد. شقران قطیفهای را که رسول خدا (ص) میپوشید در داخل قبر انداخت و گفت: "نباید کسی پس از رسول خدا آن را بپوشد". امتناع الاسماع، مقریزی، ج۱۴، ص۵۸۵.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۴-۱۸۵.
- ↑ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۲۹۳.
- ↑ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۲۹۲.
- ↑ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۵۹.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۵-۱۸۶.
- ↑ فروع کافی، کلینی، ج۷، ص۳۶.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۶-۱۸۹.
- ↑ «به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.
- ↑ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۳، ص۲۶-۲۷ (به صورت خلاصه) به نقل از کشف المحجة لثمرة المهجة سید بن طاووس.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «عبیدالله بن ابی رافع قبطی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۱۸۹-۱۹۴.
- ↑ الفهرست، ص۱۰۷.
- ↑ تقریب التهذیب، ج۱، ص۵۳۶، ش۱۴۴۱؛ تأسیس الشیعه لعلوم الإسلام، ص۲۸۱.
- ↑ المعارف، ص۱۴۵؛ تأسیس الشیعه، ص۲۳۲.
- ↑ رجال نجاشی، ص۴.
- ↑ رجال طوسی، ص۴۷.
- ↑ رجال برقی، ص۳۵، ش۵۸؛ تنقیح المقال، ج۲، ص۲۳۳؛ معجم رجال الحدیث، ج۱۱، ص۶۲.
- ↑ شرح الأخبار، ج۲، ص۲۰.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۷۷.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۲، ص۳۰۸؛ إعلام الوری، ج۱، ص۲۸۶.
- ↑ عقد الفرید، ج۴، ص۲۱۸.
- ↑ الوزراء و الکتاب، ص۹۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۱۹.
- ↑ نهایة الإرب، ج۵، ص۲۵۸.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۹.
- ↑ خلاصة الأقوال، ص۱۱۲؛ الجوهر الثمین فی سیر الملوک و السلاطین، ص۶۳.
- ↑ ر.ک: تنقیح المقال، ج۲، ص۲۳۷؛ أعیان الشیعه، ج۲، ص۱۰۵.
- ↑ المعارف، ص۱۴۵.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 81 - 83.
- ↑ دعائم الاسلام، ج۱، ص۳۸۴.
- ↑ تاریخ الاسلام، سال ۸۱-۱۰۰، ص۴۲۱، ش۳۴۰.
- ↑ تاریخ الاسلام، «عهد الخلفاء الراشدین»، ص۵۹۰.
- ↑ تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۳۴؛ تهذیب التهذیب، ج۷، ص۱۰، ش۴۶۴۳.
- ↑ تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۳۴؛ ابن سعد، طبقات، ج۵، ص۲۸۲؛ تاریخ بغداد، ج۱۰، ص۳۰۶، ش۵۴۵۳؛ ابن حبان، الثقات، ج۵، ص۶۸؛ الجرح و التعدیل، ج۵، ص۳۰۷، ش۱۴۶۰.
- ↑ «إِنَّمَا فَاطِمَةُ شَجْنَةٌ مِنِّي يَبْسُطُنِي مَا يَبْسُطُهَا وَ يَقْبِضُني مَا یَقْبِضُهَا»؛ سیر أعلام النبلاء، ج۲، ص۱۳۲؛ حاکم، مستدرک، ج۳، ص۱۵۴، هر دو، این روایت را صحیح دانستهاند.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 83 - 84.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳۱۷.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 84 - 85.
- ↑ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۵۷۱.
- ↑ وقعة صفین، ص۴۷۰.
- ↑ کشف المحجة لثمرة المهجه، ص۲۳۶. ما این نامه را جداگانه با عنوان «حکومت و سیاست» منتشر ساختهایم.
- ↑ الغارات، ص۷۱ و دو جلدی، ج۱، ص۱۱۵؛ مستدرک الوسائل، ج۲، ص۵۹۹.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 85 - 86.
- ↑ خوارزمی، المناقب، ص۵۷ حدیث ۲۴.
- ↑ ر.ک: اللوامع الإلهیه فی المباحث الکلامیه، ص۳۸۷.
- ↑ «إذهب فاغسله و کفنه و واره غفر الله له و رحمه»؛ الغدیر، ج۷، ص۳۷۲، به نقل از طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۰۴.
- ↑ «خِفْتُ هَذَيْنِ الْوَلَدَيْنِ أَنْ يَلِتَّاهُ بِسَمْنٍ أَوْ زَيْتٍ»؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۶.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 86 - 87.
- ↑ رجال نجاشی، ص۴-۶؛ أعیان الشیعه، ج۲، ص۸۸.
- ↑ تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۳۴؛ تهذیب التهذیب، ج۷، ص۱۰.
- ↑ الجرح و التعدیل، ج۴، ص۴۰۷.
- ↑ الجرح و التعدیل، ج۶، ص۹۷.
- ↑ الجرح و التعدیل، ج۶، ص۲۱۷.
- ↑ اکمال الکمال، ج۴، ص۵۸.
- ↑ الفهرست، ص۱۰.
- ↑ رجال نجاشی، ص۶.
- ↑ رجال نجاشی، ص۷؛ جواهر الکلام، ج۲، ص۲۲۸.
- ↑ طبرانی، معجم الأوسط، ج۹، ص۹۲؛ تهذیب الکمال، ج۱۸، ص۴۰۲.
- ↑ قاموس الرجال، ج۱، ص۱۳۰.
- ↑ الفهرست، ص۱۰۷.
- ↑ شرح الأخبار، ج۲، ص۱۶.
- ↑ اسد الغابه، ج۲، ص۹۳، ش۱۳۵۴.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 88 - 89.
- ↑ تقریب التهذیب، ج۱، ص۵۳۶؛ تأسیس الشیعه، ص۲۳۲.
- ↑ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۳۲؛ حاکم، مستدرک، ج۳، ص۱۰۵.
- ↑ مبرد، الکامل فی اللغة و الأدب، ج۱، ص۲۹۵؛ أعیان الشیعه، ج۲، ص۱۰۵.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 89 - 90.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 90.
- ↑ اسد الغابه، ج۱، ص۳۲۲.
- ↑ اسد الغابه، ج۱، ص۳۲۲.
- ↑ طبرانی، معجم الکبیر، ج۲، ص۱۴۶؛ اسد الغابه، ج۱، ص۳۲۲.
- ↑ معجم الکبیر، ج۲، ص۲۸۷؛ اسد الغابه، ج۱، ص۳۰۷.
- ↑ معجم الکبیر، ج۲، ص۱۴۶؛ اسد الغابه، ج۱، ص۳۱۹.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳، ص۲۷۳.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳، ص۲۷۶.
- ↑ معجم الکبیر، ج۴، ص۱۴؛ اسد الغابه، ج۲، ص۶۸.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳، ص۳۰؛ اسد الغابه، ج۲، ص۲۵.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳، ص۱۹۷؛ اسد الغابه، ج۲، ص۹۳.
- ↑ معجم الکبیر، ج۴، ص۱۹۹؛ اسد الغابه، ج۲، ص۹۳.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳؛ اسد الغابه، ج۲، ص۱۵۲.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳، ص۲۰۳.
- ↑ معجم الکبیر، ج۳، ص۲۱۷؛ اسد الغابه، ج۲، ص۱۴۵.
- ↑ معجم الکبیر، ج۵، ص۳۵.
- ↑ معجم الکبیر، ج۵، ص۶۰.
- ↑ معجم الکبیر، ج۵، ص۶۹؛ اسد الغابه، ج۲، ص۱۵۲.
- ↑ معجم الکبیر، ج۵، ص۳۵؛ اسد الغابه، ج۲، ص۲۰۵.
- ↑ معجم الکبیر، ج۵، ص۲۲۵؛ اسد الغابه، ج۲، ص۲۷۷.
- ↑ تفسیر ابن کثیر، ج۳، ص۵۲۷، به نقل از طبرانی به سند دوم.
- ↑ اسد الغابه، ج۱، ص۳۱۷، ش۶۷۳.
- ↑ اسد الغابه، ج۲، ص۹۳، ۲۰۵.
- ↑ اسد الغابه، ج۲، ص۱۴۶.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ج۵۴، ص۵۰۲، در شرح حال عمرو بن حمق.
- ↑ مجمع الزوائد، ج۱، ص۶.
- ↑ المحبر، ص۲۸۹؛ تهذیب الکمال، ج۸، ص۳۴۸؛ تاریخ بغداد، ج۱، ص۲۱۷.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 90 - 93.
- ↑ در همه نسخههای شرح الأخبار «عبدالله» ذکر شده و چون نام عبدالله پیش از این یاد شده بود، عبیدالله آوردیم؛ زیرا امکان اشتباه زیاد است.
- ↑ با توجه به این که نوفل از حمزه و عباس بزرگتر بوده و بر پایۀ نقل ابن اثیر (اسد الغابه، ج۵، ص۳۷۰) در سال پانزدهم هجری در مدینه فوت کرده است. احتمالاً صحیح آن مغیرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب باشد که همراه علی(ع) در جنگ صفین شرکت داشته است و حضرت به وی توصیه کرد پس از او با امامه دختر ابی العاص ازدواج کند (وقعة صفین، ص۳۸۵؛ المعارف، ص۱۲۷).
- ↑ ظاهراً منظور ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب باشد که در صفین با علی(ع) بود (المعارف، ص۱۶۸).
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 94 - 95.
- ↑ در کتاب رجال شیخ طوسی، حصین بن حارث بن عبدالمطلب (رجال طوسی، ص۳۸، ش۱۴؛ معجم رجال الحدیث، ج۶، ص۱۲۳؛ الجامع فی الرجال، ج۱، ص۶۴۲) جزو یاران علی(ع) شمرده شده؛ ولی در کتاب وقعة صفین، صفحه ۵۰۶، حصین و طفیل و عوف، فرزندان حارث بن مطلب، نامشان جزو گواهان آتش بس صفین آمده است که با علی(ع) بودند. و در نتیجه میتوان گفت: حصین از خاندان مطلب بوده نه عبدالمطلب و در اسد الغابه (ج ۲، ص۲۵، ش۱۱۸) به نقل از کتاب عبیدالله بن ابی رافع نسب وی حصین بن حارث بن مطلب یاد شده است. در معجم الکبیر (ج ۴، ص۲۹) نام وی آمده که او در کتاب عبیدالله جزو خاندان مطلب بن عبد مناف دانسته شده. در الغدیر نیز حصین بن حارث بن مطلب قرشی جزو بدریّون همراه حضرت در صفّین شناخته شده است (الغدیر، ج۹، ص۳۶۳) بنابراین، عنوان متن تصحیح شده است. و ممکن است نام برادر دیگر حصین، طفیل بوده فرزند حارث بن مطّلب.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 95 - 96.
- ↑ ر.ک: سیمای کارگزاران، ج۲، «استانداران مصر».
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 96.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 96.
- ↑ ظاهراً عبدالرحمان بن ابی بکر در زمرۀ مخالفان حضرت بوده است (الکامل، ج۳، ص۱۱۰ و ۱۸۰).
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 97.
- ↑ ابن قتیبه (المعارف، ص۲۵۶) و ابن حجر (الإصابه، ج۱، ص۱۹۹) جریان را همینگونه نقل کردهاند؛ اما حقیقت ندارد؛ زیرا بر پایۀ نقل ابن اسحاق (ابن هشام، سیرة النبویه، ج۱، ص۳۴۲) سمیه، پیش از یاسر به شهادت رسیده است. در متن نیز به شهادت وی اشاره شده است؛ بنابراین، زنی که همسر ازرق شده است، سمیه مادر زیاد بن أبیه است نه مادر عمار یاسر. ابن حجر در الإصابه، ج۸، ص۱۹۰ به این مطلب پرداخته و سمیه را مادر زیاد معرفی کرده است که برادر مادری وی سلمة بن ازرق بوده است. وی سخن ابن قتیبه را وهنی فاحش میداند.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 200 - 200.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 98 .
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 98.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 98 - 99.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 99.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 99 - 100.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 100.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 100.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 100.
- ↑ «ای مؤمنان! از خداوند پروا کنید و اگر مؤمنید آنچه از ربا که باز مانده است رها کنید» سوره بقره، آیه ۲۷۸.
- ↑ «و اگر (رها) نکردید پس، از پیکاری از سوی خداوند و فرستاده وی (با خویش) آگاه باشید و اگر توبه کنید سرمایههایتان از آن شماست، نه ستم میورزید و نه بر شما ستم میرود» سوره بقره، آیه ۲۷۹.
- ↑ «و اگر تنگدست باشد، مهلتی باید تا گشایشی یابد و اگر بدانید صدقه دادن برای شما بهتر است» سوره بقره، آیه ۲۸۰.
- ↑ «و اگر تنگدست باشد، مهلتی باید تا گشایشی یابد و اگر بدانید صدقه دادن برای شما بهتر است» سوره بقره، آیه ۲۸۰.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 100 - 102.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 102.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 102.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 102.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 102 - 103.
- ↑ نَحْنُ قَتَلْنَا سَيِّدَ الْخَزْرَجِ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ وَ رَمَيْنَاهُ بِسَهْمَيْنِ فَلَمْ نُخْطِ فُؤَادَهُ
- ↑ «و میگویند: پروردگارا! ما از سرکردگان و بزرگانمان فرمان بردیم و آنان ما را از راه به در بردند» سوره احزاب، آیه ۶۷.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 103 - 108.
- ↑ أَضْرِبُهُمْ وَ لَا أَرَى مُعَاوِيَه هَوَتْ بِهِ فِي النَّارِ أُمٌّ هَاوِيَةٌ؛
- ↑ «و نه بر کسانی که چون نزد تو آمدند تا آنان را سوار کنی گفتی چیزی نمییابم تا بر آن سوارتان کنم؛ بازگشتند در حالی که چشمهاشان لبریز از اشک بود از غم اینکه چیزی نمییافتند تا (در این راه) ببخشند» سوره توبه، آیه ۹۲.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 108 - 110.
- ↑ «جَزَى اللَّهُ خَيْراً عُصْبَةً أَسْلَمِيَّةً صِبَاحَ الْوُجُوهِ صُرِّعُوا حَوْلَ هَاشِمٍ بريد و عبد اللّه منهم و منقذ و عروة أبناء مالك في الأقادم»ابن حجر در شرح حال برید أسلمی (الإصابه، ج۱، ص۴۱۹) و عروة بن مالک أسلمی (الإصابه، ج۴، ص۴۰۶) این اشعار را از عبیدالله بن ابی رافع نقل کرده است. و علامه امینی نیز شهادت منقذ و عروة بن مالک را (الغدیر، ج۹، ص۳۶۸) در صفین آورده است. در وقعة صفین، (ص ۳۵۶) و بحار الأنوار، (ج ۳۳، ص۳۷) این اشعار، با یک بیت بیشتر به گونهای دیگر در نامها آمده است.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 110 - 111.
- ↑ «إن من بعدی رجل یسبقه عضو منه إلی الجنة ثم یتبعه سائر جسده»
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 111 - 112.
- ↑ «جُنْدَبٌ وَ مَا جُنْدَبٌ»
- ↑ «نَعَمْ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ جُنْدَبٌ مِنْ أُمَّتِي يَضْرِبُ ضَرْبَةً يُفَرِّقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ يَبْعَثُهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أُمَّةً وَاحِدَةً»
- ↑ «إن من بعدی رجل یقال له أویس، به شامة بیضاء، من لقیه فلیبلغه منی السلام، فإنه یشفع یوم القیامة لکذا و کذا من الناس»
- ↑ شرح الأخبار، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، ج۲، ص۱۶- ۳۶.
- ↑ الغدیر، ج۹، ص۳۶۲.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج3، ص 112 - 114.