وحی در فلسفه دین و کلام جدید

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

در اصطلاح دانشمندان اسلامی، وحی به معنی القای مطلبی به امر خداوند متعال به پیامبران است؛ خواه باواسطه و خواه بی‌واسطه و اعم از آنکه دیگران بشنوند یا نشنوند و خواه از طریق مکتوبی باشد که پیامبران ببینند، یا مطلبی باشد که به قلبشان الهام شود؛ و چه در خواب صورت گیرد و چه در بیداری[۱]. وحی، شعور و درک ویژه‌ای در باطن پیامبران است که درک آن جز برای برخی از انسان‌ها که از عنایات الهی بهره‌مند شده‌اند، ممکن نیست... وحی امری خارق‌العاده از قبیل ادراکات باطنی، شعور مرموزی است که از حواس ظاهر پوشیده است[۲].[۳]

معناشناسی

یکی از پرسش‌های اساسی ذهن هر انسان اندیشمندی این است که وحی چیست؟ وحی، مسلماً ماهیت فراطبیعی دارد که درک حقیقت آن برای اکثر انسان‌ها مشکل بل محال است؛ چراکه تصور امری که خود انسان آن را تجربه نکرده و فراتر از دایره عالم ماده است، مانند تصویر امری است که خود انسان آن را ندیده و می‌کوشد از علایم و نشانه‌های مختلف آن را درک کند. انسان در این وادی، تنها به گمانه‌زنی و حداکثر برخی به اجمال می‌توانند آن را تصور کنند[۴].

بنابراین دانشمندان درباره چیستی و ماهیت وحی نظریات مختلفی مطرح کرده‌اند:

وحی گزاره‌ای

طبق قدیمی‌ترین دیدگاه درباره سرشت وحی وحی گونه‌ای انتقال اطلاعات و خدا حقایقی را به پیامبر انتقال می‌دهد که مجموعه این حقایق، اساس وحی است. این برداشت از وحی «دیدگاه گزاره‌ای» (یا نظریه زبانی) نام گرفته[۵] و در رهیافت سنتی و قدیمی متکلمان ادیان آسمانی، رهیافت اخباری و اعلامی است؛ به این معنا که حقیقت وحی از سنخ معرفت و گزاره است که خداوند آن را خود یا توسط فرشته‌ای به نبی ابلاغ می‌کند و هنگام دیدار پیامبر با فرشته یا هنگام خطاب الهی، پیامبر یک‌سری احکام و آموزه‌ها را دریافت می‌کند. در حقیقت، شأن پیامبر، شأن پیام و خبرگیری از مقام قدسی است که آیات و روایات متعددی این دیدگاه را تأیید می‌کند[۶].

ارکان ارتباط گزاره‌ای: در این ارتباط گزاره‌ای شش رکن وجود دارند: گوینده‌ای با مخاطبی خاص ارتباط زبانی برقرار می‌کند و در این ارتباط، پیامی را به او انتقال می‌دهد. پس، اولاً، این انتقال پیام در بستر و زمینه‌ای خاص صورت می‌گیرد؛ ثانیاً، گوینده و مخاطب، تماس و مواجهه‌ای دارند؛ مثلاً، در میان انسان‌ها، این ارتباط با دیدن و شنیدن همراه است؛ ثالثاً، این انتقال پیام با نمادهایی صورت می‌گیرد و این نمادها غالباً از زبانی خاص‌اند. بنابراین، در ارتباط زبانی، شش رکن وجود دارد: گوینده، مخاطب، پیام، مواجهه، زمینه و نمادها[۷].

فلاسفه اسلامی از فارابی و ابن سینا تا بسیاری از متکلمان از قبیل غزالی، چنین دیدگاهی درباره وحی داشتند[۸].[۹]

نظریه فلاسفه قدیم

از نظر فلاسفه قدیم، سرچشمه [شعور مرموزی که در انبیا وجود دارد، عقل فعال است؛ به این معنی که شخص پیامبر با داشتن روحی بسیار قوی می‌تواند با عقل فعال که منبع تمام حقایق و معلومات است، کمال ارتباط و اتصال را داشته باشد و در نتیجه، حقایق فراوانی را دریافت کند و پس از دریافت، قوه تخیل او این معلومات را به صورتی محسوس درمی‌آورد و این صورت‌ها در ذهن او نقش می‌بندد؛ در این حال، پیامبر احساس می‌کند، که شخصی را می‌بیند که با او سخن می‌گوید، و یا احساس می‌کند، آوازی از فراطبیعت می‌شنود، ولی در واقع چیزی جز ارتباط و اتصال او با عقل فعال نیست[۱۰].

نقد و بررسی: این نظریه به چند دلیل پذیرفته نیست: اولاً، صحت این نظریه به وجود افلاک نه‌گانه بطلمیوسی و عقول ده‌گانه‌ای وابسته است که فلاسفه قدیم به آن معتقد بودند و از نظر علمی مدت‌ها است که بطلان افلاک مزبور که پایه اثبات «نفوس فلکی» و «عقول ده‌گانه» قرار داده شده، ثابت شده است. ثانیاً، این توجیه با تفسیر پیامبران از «وحی» منافات دارد؛ زیرا انبیاء «وحی» را نوعی ارتباط خاص با فراطبیعت و با آفریدگار هستی می‌دانند[۱۱].[۱۲]

وحی، محصول نبوغ و فکر اجتماعی شخص

این برداشت از وحی بر نگاه مادی‌گرایانه به وحی استوار است و طبق این برداشت، همان‌طور که در عرصه‌های دیگر انسان‌های نادر و نابغه‌ای وجود دارند، در عرصه دین‌پژوهی نیز نوابغی ظهور کرده‌اند که با کمک نبوغ فکری خود و آگاهی از اوضاع و تحولات جامعه برای هدایت بهینه جامعه و سعادت آنها یک‌سری احکام فردی و اجتماعی را وضع یا بازآفرینی می‌کنند که در اصطلاح «دین» نامیده می‌شود. منظور از وحی و فرشته وحی در این تفسیر، همان نبوغ فکری نابغه است که با اتکا به آن به تشریع احکام می‌پردازد[۱۳].

بیشتر جامعه‌شناسان غربی چنین تفسیری را از وحی و دین دارند که از آنها می‌توان امیل دورکهایم[۱۴] و آگوست‌کنت[۱۵] را نام برد.

نقد و بررسی: اولاً، نوابغ هیچ کدام از ظاهر شده، در جامعه ادعای نبوت و دریافت وحی نکرده‌اند و در صورت ادعای بعضی، کذب و سستی ادعایشان روشن شده است؛ چراکه مدعی دریافت وحی از عالم غیب باید صفات و کمالات خاصی داشته باشد و ادعای خود را با اعجاز اثبات کند.

ثانیاً، اینکه پیامبرانی که با ادله‌ای ادعایشان را اثبات کرده‌اند و صدق گفتارشان نیز ثابت شده، همگی مبدأ وحی خود را به خداوند نسبت می‌دهند.

ثالثاً، تاریخ نشان داده است، همه یا بیشتر پیامبران صفات و ویژگی‌های انسان‌های نابغه‌ای را نداشته‌اند که نشانگر طرح و برنامه‌ریزی آنان در مسائل جامعه و تدوین آیین اجتماعی باشد. پیامبران در دوره‌ای از زندگی خود و بدون برنامه‌ریزی، و بعضی از آنها نیز مانند حضرت عیسی(ع) با معجزه الهی به سخن درآمده و ادعای نبوت کرده‌اند که در مورد دوم، بحث نبوغ و داشتن طرح و برنامه برای جامعه کاملاً برخلاف ادعای جامعه‌شناسان است. حضرت محمد(ص) مدتی به شغل چوپانی و مدتی به تجارت -در مقام وکیل همسرش، خدیجه- مشغول بود و آن حضرت از نظر علم و دانش، فرد امی یعنی استاد و مدرسه‌ندیده بود و توهم نابغه‌بودن و داشتن طرح و برنامه کلان نبوت درباره ایشان درست نیست[۱۶].[۱۷]

وحی و تجربه دینی (نظریه غیر زبانی)

از تحلیل‌های جمعی از دانشمندان غربی و هواداران داخلی آنها درباره وحی این است که وحی را تجربه دینی و مکاشفات عرفانی می‌دانند و منطبق و مساوی با آن می‌پندارند. آنان طبعاً به لوازم این تفسیر پایبندند[۱۸]. این دیدگاه متفاوت از وحی که در مقابل دیدگاه زبانی، می‌توان آن را دیدگاه «غیرزبانی» نامید، در مسیحیت پروتستان و در قرن حاضر بسیار رواج یافته است. این دیدگاه، در اندیشه مصلحان دینی قرن شانزدهم (لوتر، کالون و افراد هم زمان آنان) حتی جلوتر از آن، در عهد جدید و کلیسای نخستین ریشه دارد.

طبق این دیدگاه مضمون وحی مجموعه‌ای از حقایق درباره خداوند نیست، بلکه خداوند از راه اثر گذاشتن در تاریخ به قلمرو تجربه بشری وارد می‌شود و طبق این دیدگاه، احکام الهیات مبتنی بر وحی نیستند، بلکه بیانگر کوشش‌های انسان برای شناخت معنا و اهمیت حوادث وحیانی است[۱۹].

بنابراین، برخی وحی را همان تجربه دینی معنا می‌کنند و این برداشت در الهیات لیبرال شکل گرفت و متکلمان لیبرال وحی را نوعی «تجربه» دانستند؛ از این‌رو، دیدگاه «تجربه دینی» درباره وحی نام گرفت[۲۰].

زادگاه، تجربه دینی غرب است و سه قرن اخیر متکلمان برای مصون‌سازی کتاب‌های مقدس در برابر سیل انتقادها و تعارض‌ها، به نظریات و مبانی جدیدی روی آوردند که یکی از آنها «تجربه دینی» است. در عین حال، عنوان تجربه دینی از موضوعات بسیار جنجالی است... و درباره آن، تفاسیر مختلفی بیان شده است[۲۱].

تجربه دینی، مواجهه با امر مطلق و متعالی است و این مواجهه در صورت‌های گوناگون ظاهر می‌شود[۲۲].

طرفداران این دیدگاه بر مواجهه پیامبر با خدا تأکید می‌ورزند و سرشت وحی را همین مواجهه می‌دانند. پس، وحی در این دیدگاه، به این معنا نیست که خدا پیامی را به پیامبر القا کرده، بلکه تفسیر و ترجمه پیامبر از تجربه و مواجهه خویش است[۲۳].

اشخاصی چون محمد عبده[۲۴]، اقبال لاهوری[۲۵]، عبدالکریم سروش[۲۶]، مجتهد شبستری[۲۷] و احمد نراقی[۲۸] چنین رویکردی دارند.

نقد و بررسی: با توجه به تعریف وحی، این برداشت، نادرست و خطای محض است؛ وحی در اسلام، همان سخن خدا و قرآن کریم، کلام الهی است که پیامبر آن را از فرشته وحی، دریافت کرده و بدون کم و اضافه و برای انسان‌ها بیان فرموده است. بنابراین، اشکالات زیادی بر این دیدگاه وارد است؛ چراکه تجربه دینی ویژگی‌هایی دارد که با وحی و ماهیت آن ناسازگار است:

  1. اگر بگوییم «وحی، تجربه دینی است»[۲۹]؛ ارزش وحی به یک تجربه عادی کاهش می‌یابد[۳۰].
  2. وحی، قرائت پیامبر از تجربه خویش خواهد بود و بنابراین از سوی خدا بودن و مصونیت آن از تحریف و خطا وجود نخواهد داشت[۳۱].
  3. یکی از ویژگی‌های تجربه‌های دینی و عرفانی، قانونمند، اکتسابی و عمومی‌بودن آنها است؛ به طوری که مسلمان، مسیحی، یهودی، هندو و بودایی می‌توانند در این وادی گام نهند و حتی در مواردی، ضرورتی برای اعتقاد به خداوند هم وجود ندارد. در این صورت، نبوت هم امری عادی و عمومی تلقی خواهد شد؛ با وجود این، دین به تعداد تجارب دینی خواهد بود؛ چراکه با بشری‌شدن تجربه دینی پیامبران، این تجربه برای همه انسان‌ها خواهد بود[۳۲]. چنانچه یکی از طرفداران این نظریه باطل به صراحت می‌گوید: «ممکن است، کسی برای خودش نبی شود... و بین خودش خدا واجد احوالی شود و احساس کند که از ناحیه خداوند صاحب وظایفی است و دیگر وظیفه ندارد به فلان و بهمان دین عمل کند»[۳۳].
  4. وحی انکارپذیر می‌شود؛ چراکه ممکن است، پیام تجربه دینی یا اصل آن اصلاً وجود خارجی نداشته باشد و تنها محصول پیش‌دانسته‌ها و تأثیر عوامل خارجی باشد[۳۴].
  5. تجربه‌های دینی و عرفانی، زمینی و بشری است، در حالی که مبدأ وحی، غیبی و آسمانی دارد، الهی و ملکوتی و تفهیم و تکلم الهی است؛ بنابراین، با نظریه تجربه دینی، وحی و قرآن غیرآسمانی انگاشته می‌شود[۳۵].
  6. با وجود خطا و اشتباه در تجربه‌های دینی و مکاشفات، پس با تجربه دینی دانست وحی، آن از اشتباه و خطا مصون نخواهد بود[۳۶].
  7. با گسترش دایره نبوت به همه انسان‌های عادی، مسئله خاتمیت بی‌اعتبار می‌شود[۳۷].
  8. از ویژگی‌های حاکم بر تجربه‌های دینی، وجود تعارض در بین آنهاست[۳۸] که چنین چیزی در قرآن تصورشدنی نیست و همین امر نشانه معجزه بودن قرآن و از سوی خدابودن آن معرفی شده است: ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا[۳۹].
  9. تجربه‌های دینی به خاطر دخالت خیال و توهم در آن شک‌آلود است، ولی وحی چنین نیست؛ علامه طباطبائی در این باره می‌نویسد: «پیامبر حتی در اولین ارتباط خود درباره اینکه مبدأ پیام، اللّه است و خداوند به او وحی می‌کند، هرگز تردیدی به خود راه نمی‌دهد»[۴۰].
  10. تجربه دینی، در تقریر شلایر ماخر نوعی احساس است[۴۱]؛ احساس وابستگی به موجودی متعالی و مقدس که به خاطرداشتن منشأ حسی و عاطفی و شخصی، تنها جنبه فردی دارد و به هیچ‌وجه برای عموم جامعه و زندگی اجتماعی برنامه، دستورالعمل و پیام ندارد. در حالی که، هدف وحی، جز مردم و تعلیم و تربیت آنها نیست و حداقل بخشی از وحی برخلاف معمول تجربه‌های دینی و عرفانی، دستورالعمل‌های اجتماعی و شریعت‌های مختلف و متناسب با امت‌هاست[۴۲].
  11. با تفسیر غالب متألهان غرب از تجربه دینی که آن را نوعی شهود و مکاشفه مجرد فراتر از مفاهیم و تمایزات مفهومی می‌دانند، اشکال دیگری هم دارد و طبق این تفسیر، وحی فقط نوعی حالت و احساس روانی است، مثل احساس وابستگی و تعلق ویژه مانند خوف و شادی؛ در صورتی که قرآن وحی را تعلیم الهی و پیامبر را متعلم و دریافت کننده آموزه‌های الهی معرفی می‌کند. بنابراین، وحی از مقوله علم و معرفت است[۴۳].
  12. اگر منظور از تجربه دینی تعالی، نفس پیامبر و رسیدن به مرتبه‌ای از عرفان باشد؛ این درجه شرط لازم وحی است، نه شرط تام؛ چراکه با رسیدن به تجربه دینی، هر انسانی نمی‌تواند به مقام نبوت برسد؛ بلکه شرط دیگر وحی و انزال شریعت، انتخاب الهی است که با این انتخاب، فرشته حامل وحی نازل شده، شریعت الهی را به پیغمبر ابلاغ می‌کند[۴۴]. پس، وحی ارتباط با فراطبیعت و عالم ملکوت و پیام‌گیری از جهان غیب برای هدایت مردم و خود، معجزه و کار ویژه الهی است. وحی قرآنی، امری موهبتی است که با مشیت و اذن الهی صورت می‌گیرد. و در عین حال که پیامبر، بشری بسیار پاک و مستعد است، ولی رسیدن به نبوت و دریافت پیام الهی، برای هدایت مردم، خود، معجزه و کار خدایی است[۴۵].
  13. اصول اجتماعی دین حذف می‌شود چراکه هدف اصلی ارسال دین، هدایت جامعه و تأمین سعادت دنیوی و اخروی است، ولی در این دیدگاه، مقام وحی و دین در حد احساس و سلیقه فردی است[۴۶]. به تعبیر دیگر، لازمه تبیین تجربه‌گرایانه از وحی و دین، سکولاریزه‌کردن دین اسلام است که این بر خلاف اصول مهم اسلام است[۴۷].
  14. همه اینها در حالی است که همه مسلمانان اعتقاد دارند، عین الفاظ قرآن کریم و همه آنها تنها به امر خداوند کریم نازل شده و نقش پیامبر فقط ابزاری برای انتقال آیات و پیام الهی به مردم است و ایشان نمی‌تواند چیزی بدان بیفزاید و نه چیزی از آن بکاهد؛ چنان‌که خداوند قرآن چنین می‌گوید: ﴿وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ[۴۸].

پس، خداوند اطمینان می‌دهد که همه آیات قرآن از طرف خود اوست؛ یا اینکه در جای دیگر می‌فرماید: ﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى[۴۹].[۵۰]

نظریه افعال گفتاری

در قرن بیستم، برداشت دیگری درباره وحی مطرح شد که می‌توان آن را دیدگاه «افعال گفتاری» از وحی نامید. طبق این برداشت، وحی به این معناست که خدا افعالی گفتاری انجام داده است[۵۱] و وحی مجموعه‌ای از افعال گفتاری خداست. طرفداران این دیدگاه از «نظریه افعال گفتاری» فیلسوف مشهور زبان، جی. ال. آستین[۵۲] اثر پذیرفته‌اند[۵۳].

طبق این دیدگاه، وحی به این معناست که اولاً، خدا جملاتی معنادار را از زبانی خاص بر پیامبر عرضه می‌دارد؛ ثانیاً این جملات مضمون خاصی از قبیل امر، نهی و اخبار دارند؛ ثالثاً، خدا با این جملات، پیامبر و یا دیگران را به کارهایی وا می‌دارد.

دیدگاه افعال گفتاری دست‌کم دو ادعا درباره وحی دارد: اولاً، وحی سرشت زبانی دارد و ارتباطی است که در قالب زبان طبیعی خاصی صورت می‌گیرد؛ ثانیاً، در این ارتباط زبانی، خدا افعالی را انجام می‌دهد. این نوع وحی، تفاوتی بنیادین با وحی گزاره‌ای و وحی به معنای تجربه دینی دارد.

وحی گفتاری، که سرشت زبانی دارد و خدا بر طبق آن، افعالی گفتاری را انجام داده است، چهار رکن دارد: خدا، پیامبر، فعل گفتار و فعل ضمن گفتار[۵۴].[۵۵]

رویکردهای گوناگون درباره وحی

رویکرد روان‌شناختی

برخی از خاورشناسان بر این اعتقادند که وحی محصول اعتقادات، ضمیر ناخودآگاه و باطنی، سیر و سلوک روانی و عرفانی پیامبران است. پیامبران که انسان‌هایی والا و وارسته‌اند و علاقه‌ای مضاعف به هدایت مردم داشتند با تراکم حالات نفسانی، چنان می‌انگارند که با عالم غیب و فرشتگان الهی ارتباط پیدا کردند و الهامات و پیام‌های وجدانی و نفسانی خود را پیام و سروش غیبی و آسمانی تلقی کرده و آن را به عنوان «وحی» به مخاطبان خود ابلاغ می‌کنند.

این رهیافت منکر ارتباط واقعی پیامبران با عالم الوهی و ملائکه است و آن را صرفاً تلقی و گمانه‌زنی مدعی نبوت می‌داند.

فرید وجدی در دائرةالمعارف خود چگونگی رویکرد دانشمندان غربی به این دیدگاه را چنین تشریح می‌کند: «دانشمندان غربی تا قرن شانزدهم میلادی به وحی و غیبی بودن آن معتقد بودند اما با رواج علوم تجربی و همچنین فلسفه مادی‌گرایی آنان منکر غیبی بودن وحی شدند، به گونه‌ای که آن را از خرافات برشمردند. لکن با ظهور علم ارواح در آمریکا در سال ١٨۴۶ و سایر علوم فراطبیعی مانند علم هیپنوتیسم، نهان‌بینی، روشن‌بینی و تله‌پاتی، غربی‌ها در انکار اصالت وحی تجدید نظر کردند»[۵۶].

اما باز وحی را مطابق اصول علم تجربی روان شناختی حالات روانی و حس ششم انسان و پیامبر توجیه و تفسیر کردند[۵۷]. درمنگام با توجه به رهیافت فوق در تفسیر وحی پیامبر اسلام(ص) می‌گوید: «عقل درونی محمد(ص) به بی‌پایگی آیین شرک پی برده بود. از این جهت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا برای عبادت به سر می‌برد و در آنجا ایمان او به درجه‌ای بلند رسید. افق افکارش وسیع و دید بصیرتش دو چندان شد. در این مرحله آن چنان نیرومند شد که برای هدایت مردم شایستگی پیدا کرد. او پیوسته در فکر و اندیشه بود، ناراحت می‌شد و به خود می‌پیچید تا آن‌گاه که یقین کرد او همانند پیامبر می‌باشد که خداوند او را برای هدایت بشر برانگیخته است. این اعتقاد در خواب‌هایی که می‌دید بر او تجلی نموده، سپس این وضع تقویت شد و از صورت رؤیا و خواب بالاتر رفت و آن را به صورت فرشته‌ای مجسم یافت که در حال بیداری وحی را به او تلقین می‌کند. این آگاهی‌ها بر او چنین وانمود می‌شد که از آسمان بر او نازل می‌شود»[۵۸].

برخی از معاصران از این دیدگاه متأثر شدند. علی دشتی در دهه‌های پیش نتوانست مسأله وحی و حقیقت غیبی و آسمانی آن را برای خود هضم کند؛ لذا وحی پیامبر اسلام توسط جبرئیل را به خیال و ظهور آرزوهای پیامبر از اعماق ضمیر ناخودآگاه خود توجیه می‌کند: «می‌توان آن را با اصول روانشناسی منطبق ساخت. رغبت شدید به امری آن را به صورت ظهور و واقع شده در می‌آورد، صورت آرزوی مردی که قریب سی سال به موضوعی اندیشیده و پیوسته به واسطه تماس با اهل کتاب در نفس وی راسخ شده و با ریاضت و اعتکاف در غار حرا از آن فکر اشباع شده و سپس به شکل رؤیا یا به اصطلاح متصوفه «اشراق» ظاهر گردیده است، جان می‌گیرد. صورتی از اعماق ضمیر ناخودآگاه بیرون جسته و او را به اقدام می‌خواند، ولی هول اقدام به این امر او را می‌فشارد به حدی که تاب و توان از او سلب شده حالت خفگی به وی دست می‌دهد. و گرنه توجیه دیگری نمی‌توان بر این واقعه تصور کرد که فرشته او را فشرده باشد به حدی که بی‌تابش کند؛ فرشته صورت ضمیر ناخودآگاه و آرزوی نهفته در اعماق وجود خود اوست»[۵۹].

نقطه آغازین تفسیر روان شناختی از وحی و نادیده انگاشتن اتصال نفس نبوی به عالم غیب الوهی، حداقل در حوزه آیین اسلام به عصر نزول قرآن بر می‌گردد. مشرکان و کافران با توسل به این تفسیر، به انکار وحی و نبوت پیامبر اسلام(ص) و ارتباط وی با عالم غیب می‌پرداختند. قرآن کریم یکی از تفاسیر و بهانه‌های مخالفان پیامبر(ص) را تفسیر حسی و روان شناختی وحی ذکر می‌کند و از زبان آنان در تحلیل وی می‌فرماید: ﴿إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ[۶۰]، ﴿إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ[۶۱]، ﴿بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ[۶۲]، ﴿بَلْ هُوَ شَاعِرٌ[۶۳].

تقریر فوق به صراحت به انکار وحی و نبوت می‌پرداخت، لکن اخیراً تفسیر جدیدی از آن عرضه شده است که با مقوله نبوت متعارض نیست، بلکه احتمال جمع تفسیر روان‌شناختی با نبوت را مطرح می‌کند.

بعضی از مستشرقان و دین پژوهان غربی بعد از مطالعات و تحقیقات جامع در شخصیت حضرت محمد(ص) اذعان داشتند که ایشان فردی امین، رستگار و معتمد که از استعداد و نبوغ ویژه‌ای برخوردار بود که آن را صرف تبلیغ دین می‌کرد، اما این که آیا واقعاً نیز پیامبر آسمانی بوده‌اند؟ نمی‌توان آن را ثابت کرد.

پرفسور مونتگمری وات اسلام‌شناس غربی نه تنها وحی اسلام بلکه وحی دیگر پیامبران را «تخیل خلاق» توصیف می‌کند و پیامبران را به صاحبان قوه تخیل مانند هنرمندان، شاعران و ادبا تشبیه می‌کند که آنان آن چه را دیگران حس می‌کنند ولی نمی‌توانند بیان و اظهار کنند به شکل محسوس در می‌آورند. وی می‌نویسد: «به عقیده نگارنده انبیاء و رهبران دینی جز این دسته از صاحبان تخیل خلاق هستند. افکار و عقایدی را بیان می‌کنند که ارتباط نزدیک با عمیق‌ترین و مرکزی‌ترین کارهای بشری دارد». وی در مبدأ «تخیل خلاق» بعد از گزارش نظریات مختلف (استناد به خدا، بی‌خبری و بی‌خودی) چنین می‌نویسد: «شاید بتوان گفت که این افکار تخیل خلاق، حاصل زندگانی کسی است که از خود بزرگ‌تر است و بسیار پایین‌تر از بی‌خودی و بی‌خبری است»[۶۴].

تحلیل و بررسی

  1. در نقد رهیافت فوق باید به این نکته اشاره کرد که تفسیر فوق نه تفسیر که انکار وحی و نبوت است و با اصول و مبانی کتب آسمانی در تعارض است.
  2. رهیافت فوق صرف ادعای بیش نیست، اینکه انسان‌ها دارای حالات روانی و باطنی مختلفی هستند و بعضی در آن نبوغ خاصی دارند، دلیل بر نبوت و ارجاع وحی به آن نمی‌شود، علاوه بر آنکه تجلی حالات روانی و ضمیر ناخودآگاه مرهون شرایط و بستر خاص است، مثلاً در انسان‌های بیمار، رنجیده و نگران و شکست‌خورده یا ریاضت کشیده بیشتر مشاهده می‌شود، در حالی که تاریخچه زندگانی پیامبران از چنین شرایط و بستری خبر نمی‌دهد.
  3. نکته دیگر اینکه مدعی نبوت و دریافت وحی به صرف ادعا بسنده نمی‌کند، بلکه دلیل یا ادله‌ای برای اثبات مدعای خود ارائه می‌دهد که اینجا می‌توان به معجزه و دیگر آموزه‌های وحیانی اشاره کرد که انجام آنها از سوی مدعی نبوت با تفسیر روان‌شناختی توجیه‌ناپذیر است؛ مثلاً چگونه تبدیل عصا به مار، شفای بیمار ناعلاج یا زنده کردن مرده را به پیامبری نسبت داد که در زعم مدعی روان‌شناختی، ارتباطی با قدرت مطلق ندارد و از سوی دیگر اصول روان‌شناختی نمی‌تواند خوارق العادات فوق را توجیه و تبیین کند[۶۵].[۶۶]

رویکرد جامعه‌شناختی

رهیافت پیشین رهیافت مادی از حقیقت وحی و نبوت بود، این رهیافت نیز بر مادی‌نگری وحی استوار است، لکن در این رهیافت دین و وحی نه محصول الهامات و پیام‌های ضمیر درونی بلکه جزء کشفیات و ابتکارات بعضی از انسان‌های جامعه است.

جامعه و جبر تاریخ چنان که در بستر خود انسان‌های ضعیف و ناتوانی را در بردارد و در مقابل آن، انسان‌های نادر و نابغه‌ای را تربیت کرده است که هر کدام در عرصه‌های خاص موجب تحولات شگرفی شده است[۶۷]. مثلاً در عرصه فلسفه، افلاطون و بوعلی سینا، در عرصه علم طب، پاستور و در عرصه سیاست و حکومت، ناپلئون؛ هر کدام تحولات و تطورات بس عظیمی را خلق کرده‌اند که در اصطلاح به نوابغ و تاریخ‌سازان تعبیر می‌شود.

رهیافت فوق مدعی است که در عرصه دین‌پژوهی نیز نوابغی ظهور کرده‌اند که با استمداد از نبوغ فکری خود و آگاهی از اوضاع و تحولات جامعه برای هدایت بهینه جامعه و سعادت آنها یک سری احکام فردی و اجتماعی را وضع یا بازآفرینی می‌کنند که در اصطلاح «دین» نامیده می‌شود. منظور از وحی و فرشته وحی در این تفسیر همان نبوغ فکری نابغه است که با اتکا به آن دست به تشریع احکام می‌زند.

اکثر جامعه‌شناسان غربی تفسیری مادی و جامعه‌شناختی از دین و وحی عرضه می‌کنند. امیل دورکهایم از پیشتازان این رویکرد است؛ چنان که تصریح می‌کند که برانگیختن حس لاهوت در اذهان افراد جامعه به خود جامعه برمی‌گردد[۶۸]. اگوست کنت (۱۷۹۸- ۱۸۵۷) از جامعه‌شناسان معروف بود که با منظر جامعه‌شناختی مادی به دین می‌نگریست. وی در کتاب «درس‌هایی در فلسفه اثباتی» مدعی پیامبری می‌شود و بر این گمان است که ادیان سنتی پاسخ‌گوی نیازهای جامعه نیست و لذا باید دین نوینی را پی افکند. او چنان تئوری خود را جدی می‌گرفت که حتی جزئیات آیین پیشنهادی خود را از قبیل نوع لباس رسمی کاهنان، چگونگی مناسک و عبادات را تهیه و تنظیم کرده بود و عملاً یک کلیسای اثبات‌گرایی را بنیان گذاشت که یکی از دو شاخه آن هنوز هم زنده است[۶۹].

تحلیل و بررسی

اشکالات رهیافت پیشین بر این رهیافت نیز به عینه متوجه است. حاصل آنکه اولاً رهیافت فوق انکار وحی و عالم غیب و قدسی است؛ ثانیاً نوابغی که از میان جامعه ظاهر شده، هیچ کدامشان ادعای نبوت و دریافت وحی نکرده‌اند و در صورت ادعای بعضی، کذب و سستی ادعای ایشان روشن شده است،؛ چراکه مدعی دریافت وحی از عالم غیب باید واجد صفات و کمالات خاص باشد و ادعای خود را با اعجاز اثبات نماید. نکته سوم اینکه پیامبرانی که با ادله ادعایشان را ثابت کرده‌اند و صدق گفتارشان نیز ثابت شده، همگی بالاتفاق مبدأ وحی خود را به خداوند نسبت می‌دهند.

نکته آخر اینکه همه یا اکثریت پیامبران فاقد صفات و ویژگی‌های انسان‌های نابغه‌ای بودند که نشانگر طرح و برنامه‌ریزی آنان در مسایل جامعه و تدوین آیین اجتماعی باشد. پیامبران در یک دوره زندگی خود و بدون برنامه‌ریزی ادعای نبوت و وحی کرده‌اند و بعضی‌شان نیز هنگام تولد مانند حضرت عیسی که ادعای جامعه‌شناسان را مردود می‌کند[۷۰].

رویکرد تجربه دینی

برخی از دانشمندان مسلمان، از جمله اقبال لاهوری، وحی را نوعی تجربه دینی دانسته‌اند[۷۱]. این اصطلاح را نخست شلایر ماخر و سپس ویلیام جیمز در ادبیات دینی رواج دادند[۷۲]. امروزه نیز این تعبیر که پیامبران دارای تجربه دینی و قدسی بوده‌اند هم در میان متفکران مسیحی و هم در میان اندیشمندان مسلمان فراوان به کار می‌رود. ایشان وحی را حاصل تعبیر و تفسیر این تجربه یا تجارب قدسی می‌دانند[۷۳]. ناگفته نماند نه همه کسانی که اصطلاح تجربه دینی را به کار برده‌اند مفهوم واحدی را قصد کرده‌اند و نه همه کسانی که می‌گویند وحی از نوع تجربه دینی است قصد یکسانی از این گزاره دارند؛ پس در مواجهه با چنین بحثی ابتدا باید تصور نظریه‌پردازان از اصطلاح و گزاره یادشده به خوبی روشن شود[۷۴].

تجربه نوعی حس و احساسی است که انسان با تجربه خود، متعلق آن را لمس و می‌یابد که از آن می‌توان به «آگاهی حسی» تعبیر کرد. مثال بارز آن تجربه وجود خود و شؤون مربوط بدان از قبیل احساس شعف و شادی، تشنگی و گرسنگی است. این قبیل تجربیات، تجربیات صرف یا مادی است.

نوع دیگر تجربه، حالات باطنی انسان است که در آن انسان به نوعی از عالم ماده و مافیها خارج شده و یک احساس فراماده و وابستگی خود به آن، در خودش حس می‌کند. از این نوع حس و تجربه، به «تجربه دینی» تعبیر می‌شود که متعلق به تجربه «دین» است و آن شامل هسته مشترک ادیان جهان می‌شود که در ادیان آسمانی «خداوند» و در دین بودیسم «نیروانا» و در هندویسم «برهمن» می‌باشد. روشن‌ترین تجربه‌های دینی، مقامات و حالات کشف و شهود و جذبه عارفان[۷۵] در ادیان مختلف است که در این تجربه عارفان غایت و هسته مشترک آیین خود و یا متعلقات آن را مشاهده و یا بدان وصل می‌شوند، سپس بعد از بیداری از حالات خود گزارش می‌دهند.

مایکل پترسون در تعریف تجربه دینی می‌نویسد: «تجربه دینی را غیر از تجربه‌های متعارف می‌دانند. یعنی شخص، متعلق این تجربه را موجود یا حضوری مافوق طبیعی می‌داند (یعنی خداوند یا تجلی خداوند در یک فعل)، یا آن را موجودی می‌انگارد که به نحوی با خداوند مربوط است (مثل تجلی خداوند یا شخصیتی نظیر مریم عذرا). یا آن را حقیقتی غایی می‌پندارد، حقیقتی که توصیف‌ناپذیر است، مثل امر مطلق غیر ثنوی برهمن یا نیروانا»[۷۶].

تعریف دقیق «تجربه دینی» به دلیل ابهام در تعریف خود «دین» و عدم امکان مشاهده تجربه برای دیگران، مشکل بل محال و به تعبیر پراود فوت جست‌وجوی بی‌نتیجه است[۷۷].

ما در اینجا به دو رویکرد مهم در تفسیر ماهیت تجربه دینی می‌پردازیم که پاسخ این سؤال است که: آیا تجربه‌های دینی هسته مشترکی دارند؟[۷۸].

ذاتی‌گرا

این دیدگاه همه تجارب دینی عارفان، پیامبران و دیگر تجربه‌گرایان را ذاتاً یکی می‌شمارد و چنان که از اسمش پیداست برای همه آنها یک هسته و گوهر مشترک به نام مواجهه با امر الوهی (مینوی) یا «ذات مطلق» قائل است. طرفداران این دیدگاه معتقدند که تجارب عرفانی، ناب بوده و از زبان، فرهنگ و پیش‌فرض‌های تجربه‌گر متأثر و منفعل نیست، بلکه مانند دیگر تجارب حسی معرفت‌زا هستند. آنان مبنای دین و گوهر آن را تجربه دینی هر شخص متأله ذکر می‌کنند و به آموزه‌های وحیانی موجود در ادیان آسمانی و همچنین آموزه‌های عقلانی موجود در الهیات طبیعی و نظریه اخلاقی کانت در شناخت خدا، وقعی نمی‌دهند. شلایر ماخر[۷۹]، رودلف اتو، ویلیام جیمز[۸۰] و استیس[۸۱] از طراحان و مبلغان رویکرد فوق هستند.

باربور در این باره می‌نویسد: «این سرآغاز نوین، در اوایل قرن [نوزدهم] منبعث از آثار و افکار فریدریش شلایر ماخر بود. به نظر او مبنای دیانت، نه تعالیم وحیانی است، چنان که در سنت‌گرایی مطرح است؛ نه عقل معرفت‌آموز است، چنان که در الهیات طبیعی (عقلی) مطرح است؛ نه اراده اخلاقی، چنان که در نظام فلسفی کانت مطرح است. بلکه در انتباه دینی «Religious Awareness» است که با همه آنها فرق دارد. دیانت موضوع تجربه زنده است نه عقاید رسمی مرده»[۸۲].

رودلف اتو نیز می‌نویسد: «دین نه در اسارت اخلاق یا غایت‌انگاری، خلق یا غایت است و نه خود را از اصول موضوعه می‌گیرد و محتوای غیر عقلانی به همان اندازه محتوای عقلانی است که ریشه‌های مستقلی در اعمال نهفته خود روح دارد»[۸۳].[۸۴].

ساختی‌گرا

این دیدگاه عکس دیدگاه پیشین و منکر هسته مشترک تجارب دینی است و تجربه‌های دینی را از پیش‌فرض‌ها و پیش‌دانسته‌های اعتقادی، فرهنگی و اجتماعی متأثر می‌داند. از طرفداران این دیدگاه می‌توان به ویتگنشتاین، کتز، هیک، نینان اسمارت، فوت، وین رایت و استیفن کاتس اشاره کرد[۸۵].

بعد از آشنایی اجمالی با این مفهوم، طرفداران رهیافت فوق بر این اعتقادند که وحی نوعی از تجربه دینی است که اصل آن در عرفان، صوفیان و مرتاضان یافت می‌شود. در این تجربه، به جای نزول فرشته وحی و آوردن کتاب آسمانی از سوی خداوند، خود تجربه‌گر موفق می‌شود که خداوند و یا جلوه و پرتویی از آن را مشاهده کند و به تعبیر دیگر، خداوند جلوه و مظهری از خود را در تجربه دینی بر نبی متجلی و ظاهر کرده است.

نبی بعد از این تجربه و بیداری و برگشت به حالت عادی، به گزارش و ابلاغ و تفسیر کشف و تجربه خود می‌پردازد. حاصل آن‌که حقیقت وحی همان تجربه دینی و تفسیر پیامبر از مکاشفات خود است. انسان در اثر تعالی نفس خویش در مکاشفه ـ تجربه دینی ـ به مرتبه‌ای صعود می‌کند که جلوه‌ای از حق تعالی بر وی ظاهر می‌شود. اما این که آیا جداً چنین کشف و پیام جلوه‌ای از سوی حق تعالی متجلی شده است، بعداً به پاسخ آن خواهیم پرداخت.

وحی در مسیحیت بیشتر بر این رهیافت مبتنی است. آباء کلیسا معتقدند که خداوند برای حضرت مسیح وحی زبانی و گزاره‌ای نفرستاد، بلکه مقام قدسی الهی در وجود مسیح تجلی پیدا کرده است و خود وجود مسیح وحی منزل است. این با ظاهر بعضی از آیات عهد جدید نیز موافقت دارد: «خدا در مسیح بود»[۸۶].

الهیات لیبرال و اعتدالی در مسیحیت وحی را حضور و تجلی خداوند در حیات حضرت عیسی و سایر پیامبران بنی‌اسرائیل توجیه می‌کرد و منکر وحی زبانی (فرستادن کتاب آسمانی) شدند. باربور در این باره می‌نویسد: «لیبرال‌ها یعنی طرفداران الهیات اعتدالی، با مسلم انگاشتن این که کتاب مقدس مستقیماً وحی منزل نیست و به دست انسان کتابت شده است، آن را با علاقه می‌خواندند. بعضی از آنان به جای انکار مفهوم وحی، تعبیر تازه‌ای از آن می‌کردند: خداوند وحی فرستاده است، ولی نه با املای یک کتاب «معصوم»؛ بلکه با حضور خویش در حیات مسیح و سایر پیامبران بنی‌اسرائیل. در این صورت، کتاب مقدس، وحی مستقیم نیست؛ بلکه گواهی انسانی بر بازتاب وحی در آئینه احوال و تجارب بشری است»[۸۷]. بارت بر این باور بود که وحی اصلی همان شخص مسیح است کلمة الله در هیأت انسانی. کتاب مقدس یک مکتوب صرفاً بشری است که شهادت بر این واقعه وحیانی می‌دهد[۸۸].

رهیافت فوق در قرن بیستم در مسیحیت پروتستان وسیعاً رواج یافت. این دیدگاه مدعی است که مصلحان دینی قرن شانزدهم مانند لوتر و کالون و حتی جلوتر از آن در عهد جدید و کلیسای اول اعتبار وحی را در خود شخصیت عیسی و نه در کتاب مقدس توجیه و تفسیر می‌کردند[۸۹].

رهیافت فوق مورد استقبال بعضی از محققان مسلمان معاصر قرار گرفته است. شیخ محمد عبده بعد از نقل تعریف معروف وحی به اعلام خداوند، دیدگاه خود را چنین بازگو می‌کند: "اما نحن فنعرفه على شرطنا بانه عرفان يجده الشخص من نفسه مع اليقين بانه من قبل الله بواسطة أو بغير واسطة و الاول بصوت يتمثل لسمعه أو بغير صوت"[۹۰].

اقبال لاهوری: وی یکی دیگر از اندیشوران معاصر اهل سنت است که با رویکرد تجربی به مسأله شناخت[۹۱] و تفسیر حقیقت دین و معرفی فلسفه (یونان و عقل محض) به عنوان مخالف قرآن[۹۲] از تفسیر تجربی دینی استقبال کرده است. وی با توصیف وحی به «حالت باطنی» و «خودآگاهی باطنی» هسته مشترک آن را با سایر تجربه‌های دینی و باطنی یکی می‌داند، چنان که می‌گوید: «پیغمبر را می‌توان همچون نوعی از خودآگاهی باطنی تعریف کرد که در آن «تجربه اتحادی» تمایل به آن دارد که از حدود خود لبریز شود»[۹۳]؛ «تجربه باطنی از لحاظ کیفیت تفاوتی با تجربه پیغمبرانه ندارد»[۹۴].

وی اساس وحی و تجربه دینی را به قوه غریزه بر می‌گرداند که در نباتات و حیوانات نیز البته با تفاوتی یافت می‌شود. «این اتصال با ریشه وجود به هیچ وجه تنها مخصوص آدمی نیست. شکل استعمال کلمه وحی در قرآن نشان می‌دهد که این کتاب آن را خاصیتی از زندگی می‌داند و البته این هست که خصوصیت و شکل آن برحسب مراحل مختلف تکامل زندگی متفاوت است»...[۹۵].

ایشان مبدأ و خاستگاه وحی را بر مبنای غریزه‌انگاری وحی، انرژی روانی در دوران کودکی توصیف می‌کند که با مواجهه با موانعی مانند عقل، زندگی دنیوی ایستا می‌ماند: «در دوران کودکی بشریت، انرژی روانی چیزی را آشکار می‌سازد که من آن را «خودآگاهی پیغمبری» می‌نامم و به وسیله آن در اندیشه فردی و انتخاب راه زندگی، از طریق پیروی از دستورها و داوری‌ها و انتخاب‌ها و راه‌های عمل حاضر و آماده، صرفه‌جویی می‌شود»[۹۶].

دکتر سروش: «پیامبری نوعی تجربه و کشف بود... هم پیامبر انسان است. دین خلاصه و عصاره تجربه‌های فردی و جمعی او(ص) است. اینک در غیبت پیامبر(ص) هم باید تجربه‌های درونی و بیرونی او بسط یابد»[۹۷]. مجتهد شبستری: «وحی، گونه‌ای تجربه دینی است»[۹۸].

احمد نراقی: «وحی نوعی تجربه دینی است... مطابق تعالیم ادیان توحیدی، وحی به یک معنا تجربه خداوند است و لذا می‌توان آن را دست‌کم مصداقی از تجربه‌های دینی دانست»[۹۹].

توجیه آیات طرفداران دیدگاه فوق آیات متعدد قرآن را که صریحاً از نزول لفظی قرآن سخن می‌گوید یا آیاتی که در آنها پیامبر مورد خطاب و چه بسا عتاب قرار گرفته است را به صورت‌های گوناگون توجیه می‌کنند. مثلاً فاعل آیات خطاب و عتاب را به خود پیامبر بر می‌گردانند که در عالم رؤیا، چنین احساس می‌کرد که گویا کسی او را خطاب یا عتاب می‌کند و بعد از بیداری نیز آن را به صورت وحی اظهار می‌کند. دکتر سروش در این باره می‌نویسد: «اینکه قرآن به پیامبر وحی می‌شده یا پیامبر چنین حس می‌کرده‌اند که کسی با او سخن می‌گوید، جای بحث ندارد. در مورد پیامبران که جای خود دارد حتی افراد مادون پیامبر همچنین احساس‌هایی را دارند... این که انسان احساس می‌کند که کسی به او خطابی می‌کند، عتابی می‌کند، فرمانی می‌دهد، امر و نهی می‌کند، تعجبی ندارد و در زندگی عادی هم اتفاق می‌افتد. ما فقط در مورد پیامبر، چون او را پیامبر می‌دانیم نظر دیگری داریم. اگر او را پیامبر نمی‌دانستیم می‌گفتیم خیالات عادی است که همه می‌کنند. اما چون او را پیامبر می‌دانیم معتقدیم احوالی که برای ایشان پیش آمده زیر نظارت و هدایت الهی قرار داشته است»[۱۰۰].[۱۰۱]

تحلیل و بررسی

در تحلیل رهیافت فوق نکات ذیل قابل تأمل است:

  1. تنزّل وحی به یک تجربه عادی: نکته اول اینکه تفسیر مزبور وحی و شهود پیامبران را به حد یک تجربه انسانی و عادی تنزل داده است که پیامبران با دیگر انسان‌ها در اصل این سنخ تجربه برابرند. در حالی که تجربه وحیانی در قالب تجربه دینی انسان‌ها نمی‌گنجد؛ چراکه مقام وحیانی آنها نه محصول تجربه و تهذیب نفس صرف که فضل الهی است که به بعضی انسان‌ها اعطا می‌شود، مانند نبوت حضرت عیسی در گهواره و بدون سابقه تجربه دینی.
  2. دخالت پیامبر در وحی: نکته دوم اینکه رهیافت فوق، وحی را تفسیر و به تعبیری برداشت و قرائت پیامبر از مواجهه و تجربه دینی خود می‌داند و این تفسیر و قرائت پیامبر در ردیف دیگر قرائت‌ها قرار خواهد گرفت و از احکام آن مستثنی نخواهد بود که نتیجه آن امکان خطا بودن اصل تجربه و شهود و کیفیت آن و همچنین احتمال عدم صدق تفسیر و برداشت پیامبر از تجربه دینی خود است. دخالت تجربه‌گر ـ براساس تفسیر ساختی‌گرانه از وحی ـ در تفسیر وحی خود و آمیختگی آن بر امور دیگر از وضوح بیشتری برخوردار است. التزام بدان نه تنها موجب بشری بودن معرفت دینی می‌شود، بلکه گوهر دین (وحی) نیز بشری خواهد بود که از لوازم بشری بودن یعنی خطا و عدم مطابقت با واقع به دور نخواهد ماند.
  3. انکار وحی: با تأمل و تحلیل انسانی انگاری وحی خصوصاً با توجه به تعریف ساختی‌گرایی آن، اصل وحی و واقعیت داشتن تجربه دینی و مکاشفه و تجلی خداوند بر عامل تجربه، مورد تردید قرار می‌گیرد.؛ چراکه محتمل است پیام تجربه دینی یا اصل آن اصلاً وجود خارجی نداشته باشد و تنها محصول پیش دانسته‌ها و تأثیر عوامل خارجی باشد. در این صورت، رهیافت تجربه دینی به رهیافت روان‌شناختی وحی قرابت پیدا می‌کند که توضیحش گذشت. لا اقل طرفداران رهیافت فوق نمی‌توانند اصل وحی و تجلی حق تعالی را مبرهن کنند.
  4. غیر آسمانی انگاشتن قرآن: یکی دیگر از لوازم این رهیافت غیر آسمانی‌انگاری کتب دینی است. این مسأله برای یهودیت و مسیحیت به دلیل دست‌نویس بودن تورات و انجیل و رسوخ تحریف در آن دو امر ممکن و عادی تلقی می‌شود و شواهد تاریخی نیز بر آن گواه است. اما این امر برای مسلمانان قابل التزام نیست که قرآن مجید (وحی) را کلام الهی و کتاب آسمانی توصیف می‌کنند.
  5. تکثّر دین به عدد تکثّر تجارب دینی: نکته پنجم و لازمه باطل رهیافت فوق این که در صورت بشری‌انگاری تجربه دینی پیامبران، تجربه فوق به دلیل بشری بودن، عام و ساری برای همه انسان‌ها خواهد بود؛ به این معنا که همه انسان‌ها می‌توانند مانند پیامبران صاحب تجربه‌های دینی گردند؛ چنان که بعضی تصریح کردند، گوهر دین همان تجربه دینی شخص متدین خواهد بود، لازمه آن تعدد دین بلکه تعدد گوهر دین به عدد صاحبان تجارب دینی خواهد بود.
  6. تعمیم نبوت: یکی دیگر از لوازم باطل تجربه دینی انگاری وحی، بسط و گستردن دایره نبوت به همه انسان‌های عادی است. از آنجا که وحی مطابق رهیافت فوق همان تجربه دینی است و آن نیز در همه یا اکثر انسان‌ها یافت می‌شود، پس با طی تجربه دینی می‌توان به مقام نبوت، حتی بعد از خاتمیت آن نایل آمد[۱۰۲]. در حالی که این نوع نگرش به مقوله نبوت و وحی متعارض با اصل خاتمیت در اسلام است. علاوه اینکه نبوت از دو مؤلفه یعنی استحقاق و انتخاب الهی حاصل می‌شود که در رهیافت فوق جهت دوم آن نادیده انگاشته شده است.
  7. تجربه دینی شرط لازم وحی نه شرط تام: اگر با دید خوش‌بینانه به تفسیر تجربه دینی نگاه کنیم و مقصود از آن این باشد که پیامبر با تعالی نفس خویش به مرتبه‌ای از عرفان می‌رسد که حق تعالی بر وی ظهور و تجلی می‌کند و بدین‌سان وحی و پیام آسمانی بر حضرت نازل و القا می‌شود و در این جهت اصل تجربه و مرتبه شهود نبی با دیگران مشترک است، هر چند از جهت شدت و ضعف تفاوت‌هایی وجود دارد (نوعی ذاتی‌گرایی)؛ در تحلیل آن باید گفت که این ادعا فی‌الجمله صحیح است که تا حدودی با دیدگاه فلاسفه و عرفا قرابت دارد، لکن تعالی نفس و تهذیب آن، شرط لازم وحی و نه شرط کافی است که ادعا شود که با حصول تجربه دینی همه انسان‌ها می‌توانند به مقام نبوت نائل آیند؛ چراکه شرط دیگر وحی و انزال شریعت، انتخاب الهی است که با این انتخاب فرشته حامل وحی نازل شده و به پیغمبر شریعت الهی را ابلاغ می‌کند. توضیح چگونگی نزول فرشته در تبیین نظریه عرفا خواهد آمد. پس با اتکا به صرف تجربه دینی نمی‌توان رهیافت گزاره‌ای را انکار کرد. اما اگر مقصود از تجربه دینی انگاری وحی این باشد که واقعاً تجربه‌گر با ذات و پرتو الهی مواجهه‌ای نداشته باشد، بلکه توهمی برایش پیش آمده است، در این باره باید گفت که این رهیافت نه تنها وحی را به پایین‌ترین حد تجربه دینی بلکه آن را به حد خیال تنزل می‌دهد.
  8. حذف اصول اجتماعی: غایت و هدف اصلی دین، هدایت جامعه و تأمین سعادت دنیوی و اخروی است که در بخش دوم به تفصیل به آن خواهیم پرداخت. اما در این دیدگاه وحی و دین به یک احساس و سلیقه فردی متنزل شده که هر انسانی می‌تواند با نگاه به احساس و تجربه خود، تفسیر فردی و ذوقی از تجربه و به تبع آن دین ارائه دهد و اصول اجتماعی و حتی آموزه‌های عقیدتی و عملی دین را از دین حذف کند. در حالی که اصل وحی و تجربه وحیانی پیامبر مقدمه‌ای برای هدایت و تأمین سعادت دنیوی و اخروی جامعه است. اما بنا بر تفسیر تجدیدگرانه، فرد هیچ نگاهی به امور جامعه و مشارکت در تأمین سعادت مادی و معنوی اجتماع ندارد. به تعبیر دیگر لازمه تجربه‌گرانه، سکولاریزاسیون دین اسلام است که این برخلاف اصول مهم اسلام می‌باشد[۱۰۳].[۱۰۴].

رویکرد معرفتی و زبانی (دیدگاه سنتی متکلمان)

رهیافت سنتی و قدیمی متکلمان ادیان آسمانی رهیافت اخباری و اعلامی است. متکلمان بر این باورند که وحی از سنخ معرفت و گزاره است که خداوند خود یا توسط فرشته وحی آن را به نبی ابلاغ می‌کند. هنگام مواجهه نبی با فرشته یا خطاب الهی پیغمبر یک سری احکام و آموزه‌هایی را دریافت می‌کند. در حقیقت شأن پیامبر، شأن پیام و خبرگیری از مقام قدسی است. در این دیدگاه به جهت نزول وحی توجه شده و جهت صعود و ارتقاء نفس نبوی مغفول انگاشته شده است. برعکس نظریه حکما که به وحی از منظر صعود نگاه می‌کنند که روح نبی در اثر تهذیب و تعالی به عقل اول متصل شده و مطالب وحیانی را خود مستقیماً از آن دریافت می‌کنند. ابوالحسن مشکینی در نقد دیدگاه آخوند خراسانی مبنی بر ارتباط نفس نبی با لوح محو و اثبات و محفوظ می‌نویسد: "لكن يرد عليه انه لا دليل على كون الوحي و الالهام باتصال النفس بعالم اللوح المحفوظ أو بعالم المحو و الاثبات لاسيما الوحي فانه قد كان بنزول الامين جبرئيل"[۱۰۵].

رهیافت معرفتی و به تعبیر جان هیک نظریه زبانی و به تعبیر سوم گزاره‌ای[۱۰۶] در باب وحی دیدگاهی است که: «در دوره قرون وسطی غالب بوده است و امروزه صورت‌های سنتی‌تر مذهب کاتولیک رومی نماینده آن است. بر اساس این نظر، وحی مجموعه‌ای از حقایق است که در احکام و یا قضایا بیان گردیده است»[۱۰۷]. در دایرةالمعارف کاتولیک وحی نیز چنین تعریف شده است: «انتقال برخی حقایق از جانب خداوند به موجودات عاقل از طریق وسائطی که ورای جریان معمول طبیعت است»[۱۰۸].

جان هیک سپس در مقام نتیجه‌گیری وحی را «اعلام و ابلاغ حقایق دینی از جانب خداوند و از زبان پیامبران» بر اساس نظریه سنتی مسیحیت تعریف می‌کند[۱۰۹]. در قاموس کتاب مقدس نیز آمده است: «کلام خداوند بر انبیاء و رسلی نازل شده که ایشان نیز بر حسب اصطلاح لغات نبی نوع بشر بر آن وحی مقدس متکلم شوند و وحی مسطور را یا خود نبی و رسول بنفسه می‌نوشت و یا به کاتب دیگر رجوع می‌فرمود»[۱۱۰].

اکثر مسیحیان معاصر هر چند از نظریه زبانی وحی برگشتند و آن را به تجربه دینی تفسیر می‌کنند لکن بعضی از آنان به دیدگاه سنتی وحی پای بندند[۱۱۱].

دیدگاه رایج و معروف متکلمان اسلامی اعم از اهل سنت و شیعه بر همین رهیافت استوار است که در اینجا به برخی اشاره می‌شود:

  1. شیخ مفید: "الوحي من الله تعالى الى نبيه(ص) فقد كان تارة باسماعه الكلام من غير واسطة و تارة باسماعه الكلام على ألسن الملائكة"[۱۱۲]، «وحی از خداوند به پیامبرش گاهی با شنواندن کلام بدون واسطه است و گاهی با واسطه فرشتگان».
  2. سید مرتضی: "الكلام الخفي من جهة ملك في حق نبي في حال اليقظة"[۱۱۳]، «وحی کلام خفی از ناحیه فرشته در حق پیامبر در حال بیداری است».
  3. محقق لاهیجی: وی در تفسیر کتاب (قرآن) می‌نویسد: «کتاب عبارت است از کلام الهی که جبرئیل آورنده آن باشد به نبی، اعم از این که بر لوحی یا بر مانند لوحی نوشته آورده باشد و یا آن کلام را جبرئیل بر نبی خوانده باشد و نبی یاد گرفته»[۱۱۴].

متکلمان اشاعره و معتزله نیز وحی را به نظریه زبانی تعریف می‌کنند که این نکته از تعاریف نبوت آنان روشن است که در موضع خود گذشت. در این جا به نقل بعضی دیگر اشاره می‌شود:

  1. عبدالقاهر بغدادی: "النبي من اتاه الوحي من الله عزوجل و تنزل عليه الملك بالوحي"[۱۱۵].
  2. باقلانی: وی وحی را اعلام الهی توسط جبرئیل با تعلیم قرآن به پیامبر تفسیر می‌کند که عبارت ایشان در بحث نزول قرآن خواهد آمد[۱۱۶].
  3. فخر رازی: «چون سخن خداوند تعالی بدون واسطه بود، وحی باشد، خواه سخن با پیغمبر بود و خواه با غیر پیغمبر»[۱۱۷]. وی با تفسیر وحی به مشاهده حقیقی ملائکه و دریافت وحی از آنان دیدگاه فلاسفه را در غایت فساد توصیف می‌کند[۱۱۸].
  4. سیف‌الدین آمدی: «طبق اصول حق از متکلمان، نبوت عبارت از قول خداوند به شخص پیغمبر که در آن گفته می‌شود تو از جانب ما به سوی مردم فرستاده شده‌ای»[۱۱۹].
  5. البدر العینی شارح صحیح بخاری: هو كلام الله المنزل على انبيائه[۱۲۰].
  6. زرقانی: اما الوحي فمعناه في لسان الشرع: ان يعلم الله تعالى من اصطفاه من عباده كل ما اراد اطلاعه عليه من الوان الهداية و العلم و لكن بطريقة سرية خفية غير معتادة للبشر[۱۲۱].
  7. محمد رشید رضا: وحي الله الى انبيائه هو ما يلقيه اليهم من العلم الضروري الذي يخفيه من غيرهم بعد ان يكون اعد ارواحهم لتلقيه بواسطة كالملك او بغير واسطة[۱۲۲].

معتزله نیز با قول به حدوث قرآن، آن را کلام الهی می‌دانند که توسط جبرئیل به پیامبر ابلاغ شده است و مقصود خود از کلام را حروف و اصوات منظوم و معنادار تفسیر می‌کنند که توسط خداوند در محلی خلق می‌شود}}[۱۲۳].[۱۲۴]

تحلیل و بررسی

  1. رهیافت فوق هر چند موافق ظاهر آیات و روایات کثیر است. لکن به حقیقت وحی و چگونگی دریافت آن اشاره‌ای نمی‌کند. به دیگر سخن متکلمان در طول چهارده قرن با اکتفا به ظواهر آیات و روایات و تفسیر وحی به اعلام و ابلاغ در تطور و عمق بخشیدن بر ماهیت وحی گامی برنداشتند، برخلاف فلاسفه و عرفا که نظریات نوینی را عرضه داشتند.
  2. نکته قابل توجه در این نظریه این است که در صورت گفتاری بودن وحی، دلیل عدم استماع حاضران در مجلس وحی چیست؟ اگر پیامبر با حواس ظاهر خود، صدای فرشته را شنیده یا آن را مشاهده می‌کرد، چرا آن برای دیگران ممکن نبود؟ یا چرا صدای وحی را حضرت علی(ع) می‌شنید؟ پس از آن برمی‌آید که وحی اگر از سنخ گفتار است، لابد از گفتار عادی و مادی نخواهد بود و گرنه اختصاص شنیدن آن به پیامبر و یا علی(ع) قابل توجیه به نظر نمی‌رسد.
  3. نکته دیگر این که در صورت پذیرفتن اصل نظریه فوق، وحی گفتاری می‌تواند یکی از اقسام وحی باشد. خود قرآن به دو قسم دیگر وحی (الهامی و تجلی) اشاره کرده است که تفصیل آن در بحث رهیافت زبانی خواهد آمد.
  4. اما ظواهر آیات و روایات، اولاً آنها را می‌توان با نظریات فلاسفه و عرفا توجیه کرد و ثانیاً از آنجا که مخاطب آنان مردم عامی است؛ خداوند مقوله وحی و همچنین سایر مقولات فراطبیعی را به گونه‌ای نازل کرده است که برای اکثر مردم قابل فهم باشد و لذا نمی‌توان از قرآن مجید و همچنین سایر کتاب‌های دینی که مخاطبان آنها مردم است انتظار داشت که مشتمل بر مطالب فلسفی و عرفانی است به صورت زبان تخصصی باشد[۱۲۵].

تقریر دیگر (افعال گفتاری)

دیدگاه دیگر از وحی که بر بعد معرفتی آن معتقد است، حقیقت وحی را القاء مطالب غیبی از طریق گفتار و زبان توسط خداوند یا فرشته تفسیر می‌کند و گفتاری و زبانی بودن وحی را سرشت و گوهر آن ذکر می‌کند.

نظریه فوق، از دیدگاه «افعال گفتاری» فیلسوف مشهور زبان، جی. ال. آستین متأثر شده است. حاصل دیدگاه وی چنین است: مطابق دیدگاه سنتی از ارتباط زبانی، «جمله» و «گزاره»، نقش اساسی ارتباط زبانی را ایفا می‌کند، آستین در نظریه خود، نقش واحد ارتباط زبانی را به «افعال گفتاری» اعطا کرد که بنا بر آن، حصول ارتباط زبانی به وجود گوینده‌ای است که افعال گفتاری انجام دهد. آستین افعال گفتاری را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و آن را به سه فعل ذیل تقسیم کرد:

  1. فعل گفتار: عبارت از اظهار جمله‌ای معنادار از زبان گوینده. مانند: این جایزه را به دانش آموز بدهید.
  2. فعل ضمن گفتار: گوینده با «فعل گفتار»، (جمله) خود، محتوا یا پیام خاصی را به شنونده و مخاطب خویش انتقال می‌دهد که در جمله بالا، معنای امر است که از آن به فعل ضمن گفتار تعبیر می‌شود.
  3. فعل پس از گفتار: هر جمله‌ای علاوه بر محتوا و پیام خود، یک سری لوازم و نتایجی را می‌تواند داشته باشد که بعد از اتمام گفتار بر آن مترتب می‌شود، مانند به وجود آمدن حالات روانی مختلف از شنیدن جملات از قبیل، حالت شوق و شعف، غم و اندوه، تهییج و غضب و ترس[۱۲۶].

طرفداران رهیافت فوق با استفاده از نظریه آستین معتقدند که مقصود از این که «خدا وحی کرده است» این است که اولاً خداوند، افعال گفتاری انجام داده است، ثانیاً این فعل گفتاری متضمن معنا و پیام خاصی است و ثالثاً دربردارنده آثار و نتایج خاص برای مؤمنان و چه بسا کافران است.

نیکلاس ولتر ستورف یکی از بانیان الهیات اصلاح شده، از این رهیافت حمایت کرده است[۱۲۷].

در تحلیل این تقریر باید گفت که اصل آن همان نظریه زبانی است که رهیافت سنتی از وحی است و تنها تفاوت آن، تأکید و اصرار تقریر فوق در انحصار وحی به «فعل گفتاری» است، در حالی که وحی می‌تواند در قوالب دیگر مانند ظهور و رؤیا تحقق یابد و انحصار وحی به فعل گفتاری و ذاتی انگاری آن، ادعای بدون دلیل است[۱۲۸].

تقریری دیگر از فعل گفتاری یا املای لفظ

بر اساس این نظریه، پیامبران، کلام خدا را می‌شنوند و آن را عیناً به مردم ابلاغ می‌کنند. بنابراین همان طور که خداوند دارای فعلِ رزق است دارای فعلِ گفتار نیز هست و از آن جهت که خداوند رازق، سمیع، بصیر، خالق و... است، متکلّم نیز هست. خداوند سخن خود را به شیوه‌های مختلف به پیامبرانش می‌رساند. یکی از رایج‌ترین روش‌ها سخن گفتن از طریق فرشته است. فرشته وحی به صورت انسان متمثّل می‌شود و مانند یک انسان سخن می‌گوید. تمثّل روح القدس به صورت یک انسان و تکلّم او با حضرت مریم(س) نمونه‌ای بارز از ایجاد فعل گفتاری توسط خداوند است: ﴿فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا[۱۲۹]؛ پس روح خود را به سوی او فرستادیم تا به [شكل] بَشری خوش‌اندام بر او نمایان شد. واژه ﴿سَوِيًّ به معنای کامل است؛ یعنی فرشته الهی کاملاً به صورت یک انسان برای حضرت مریم(س) تمثّل پیدا کرد؛ تا جایی که حضرت مریم(س) از اینکه مبادا این شخص قصد سوئی داشته باشد دچار ترس و وحشت شد. داستان میهمانان حضرت ابراهیم(ع) نیز نمونه‌ای دیگر از تمثّل فرشته به صورت انسان است که هم در تورات و هم در قرآن گزارش شده است[۱۳۰]. بر اساس این حکایت، تمثّل فرشتگان به صورت انسان و گفتگوی آنها با حضرت ابراهیم به قدری طبیعی بود که آن حضرت در انسان بودن آنها هیچ شک و تردیدی نداشت؛ از این‌رو برای آنها گوساله‌ای بریان کرد، ولی وقتی دستشان به سوی غذا دراز نشد در انسان بودن آنها تردید نمود.

خداوند می‌تواند از طریق اشیای مادی نیز فعلِ گفتاری انجام دهد؛ چنان‌که برای موسی انجام داده است[۱۳۱]؛ بنابراین کسی نباید بپندارد چون خداوند دهان، زبان و حنجره ندارد، هیچ‌گاه از طریق لفظ با انسان سخن نمی‌گوید. کسانی که بر این پندارند به واقع ذات خدا و افعال و صفات او را نشناخته‌اند: ﴿وَمَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُواْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِّن شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَابَ الَّذِي جَاءَ بِهِ مُوسَى نُورًا وَهُدًى لِّلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِيسَ تُبْدُونَهَا وَتُخْفُونَ كَثِيرًا وَعُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُواْ أَنتُمْ وَلاَ آبَاؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ[۱۳۲]. بنابراین وحی از راه‌های مختلف املای الفاظ بر شخص میسر است و به تجربه نیز ثابت شده است.

این دیدگاه درباره وحی "املای الفاظ یا فعل گفتاری" را می‌توان قدیمی‌ترین دیدگاه در میان ادیان ابراهیمی، به ویژه اسلام و یهود دانست. بسیاری از متون دینی، از جمله قرآن کریم، بر تصدیق این دیدگاه صراحت یا ظهور دارد.

این نظریه بر نکات ذیل تأکید می‌کند:

  1. خداوند نقش اول را در وحی دارد؛ یعنی اوست که افرادی را بر می‌گزیند و با آنها سخن می‌گوید: ﴿كَذَلِكَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا وَصَرَّفْنَا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا[۱۳۳]
  2. وحیِ ابلاغ‌شده بر پیامبران ماهیت زبانی دارد. به عبارت دیگر خداوند الفاظ وحی را انتخاب می‌کند. در این شیوه از وحی، خداوند فقط معنی را القا نکرده است، بلکه لفظ را نیز املا نموده است.

در وحیِ گفتاری ارکان زیر موجود است: پدیدآورنده گفتار؛ دریافت‌کننده کلام؛ زبان طبیعی و پیام گفتار[۱۳۴].[۱۳۵]

رویکرد تجربی معرفتی (فلاسفه)[۱۳۶]

با ذکر مقدماتی به تبیین دیدگاه فوق می‌پردازیم:

۱. وجود عالم مجرد و مثال: بیش از عالم ماده، فلاسفه مشاء به عالم مجردات و فلاسفه اشراق به عالم مثال و مجرد معتقدند که آخرین عقل از عالم عقول یا مثال به نام «عقل فعال»[۱۳۷] به تدبیر عالم ماده می‌پردازد.

۲. انتقاش عالم ماده در مجرد: اصل و وجود محض عالم ماده با جزئیات در عالم مثال و عقول یافت می‌شود، به گونه‌ای که عالم ماده معلول و طفیل و به تعبیر دیگر صورت مفرق و تفصیلی عالم عقول است. فلاسفه از وجود عالم ماده در عالم عقول به وجود بسیط و جمعی تعبیر می‌کنند. بنابراین اصل همه حوادث و اتفاقات مادی و تاریخی پیش از وقوع در این عالم در عوالم عقول و مثالی منقوش و مضبوط است، بلکه حسب آن در این عالم واقع می‌شوند. چنان که بوعلی سینا می‌گوید: الجزئيات منقوشة في العالم العقلي نقشاً على وجه كلي[۱۳۸].

علامه حلی یکی از مقدمات نظریه فوق را اصل فوق می‌داند و در تقریر آن می‌نویسد: ان صور الجزئيات الكاينة مرتسمة في المبادي العالية قبل كونها[۱۳۹]. صدرالمتألهین نیز گوید: فيها نقوش جميع الموجودات كلها... البرازخ العلوية فيها صور الشخصيات المادية و الجزئيات الجسمانية. ان لكل معنى عقلي من عالم الابداع صورة طبيعة في عالم الكون اذا العوالم متطابقة[۱۴۰]. صدرا تنها اختراعات قوه مخیله نفس انسانی را از اصل تطابق و انتقاش استثناء می‌کند[۱۴۱].

۳. تجرد نفس و قوای آن (حس مشترک و خیال)[۱۴۲]: در فلسفه تجرد نفس انسانی ثابت شده است که انسان با اتکا به این نفس مجرد خود، از توانایی بالایی در رسیدن به کمالات برخوردار می‌شود. در بحث تبیین نبوت از دیدگاه فلسفه گفته شد که نفس انسان به دو قوه نظری و عملی تقسیم می‌شود و نشانه کمال قوه نظری ادراک کلیات و مجردات بیشتر است که در گرو مواجهه با عقل فعال و اتصال به آن است. فلاسفه که عقل دهم را خازن و لوح امور غیبی و اسرار عالم طبیعت می‌دانند، بر این اعتقادند که نفس انسانی با اتصال به این عالم قوه نظری خود را قوت خواهد بخشید.

مطابق این رهیافت، پیامبران انسان‌های والایی هستند که قوه نظری (عاقله و خیال) خود را به نهایت کمال رسانده‌اند. با این وصف آنان استعداد مواجهه با عقل فعال و اتصال به آن را دارند. با اتصال نفس نبوی به عقل فعال، وی امور غیبی را با قید کلیت می‌تواند ادراک کند. بعد از این مرحله قوه خیال صورت کلی را به صورت جزئی تنزل داده و آن را به حس مشترک می‌سپارد که نتیجه‌اش مشاهده آن صورت برای پیامبر است. این اتصال و دریافت ممکن است در حالت خواب یا بیداری اتفاق افتاد.

علامه حلی در تقریر نظریه فلاسفه می‌نویسد: اذا اتصلت بالعقل الفعال فادركت صورة كلية حصلت المتخيلة صورة جزئية محاكية لتلك الصورة الكلية و مناسبة لها ثم يدرك تلك الصورة الى قوة الحس المشترك فيترسم فيه فيشاهد[۱۴۳]، «نفس نبوی زمانی که به عقل فعال متصل شود، صورت کلیه را ادراک می‌کند آنگاه قوه متخلیه آن را به صورت جزئیه محاکی صورت کلیه و مناسب آن متحول می‌کند، سپس این صورت در حس مشترک ادراک شده و ترسیم و مشاهده می‌شود».

نقش مهم در دریافت وحی بر مشرب فلاسفه، نخست از آن قوه نظری و عاقله نفس نبوی است که قادر به اتصال با عقل فعال و ادراک کلیات می‌شود، سپس قوه مخیله نفس نبوی از چنین قدرتی برخوردار است که می‌تواند اصول کلی را با حفظ اصل وجود و سنخیت و تناسب آن به وجود پایین‌تر یعنی به صورت مثالی و مادی تنزل داده و در اختیار حس مشترک پیامبر قرار دهد. مثلاً قوه خیال جبرئیل را ـ که یک عقل کلی و مجرد محض است ـ به صورت مثالی و مادی تنزل داده و پیامبر مشاهده می‌کند. این مشاهده گاهی در قوه خیال و حس مشترک است که دیگران از مشاهده ناتوان‌اند و گاهی وجود جبرئیل به صورت ماده مانند یک انسان زیبا مثل دحیه کلبی متنزل و متمثل می‌شود که دیگران نیز می‌توانند مشاهده کنند[۱۴۴].

از مطالب پیشین چگونگی اطلاع انبیاء و اولیاء بر امور غیبی گذشته و آینده روشن می‌شود، چنان که گفته شد، اصل وجود حوادث عالم طبیعت در عالم عقول و از آن جمله عقل فعال ـ به صورت بسیط ـ یافت می‌شود، «نبی» و «ولی» با اتصال به این عالم، از بستر امور آگاه می‌شوند.

صدرالمتألهین عقل فعال را به آئینه‌ای تشبیه می‌کند که صورت‌های آن از عوالم عقول پیشین بر آن تابیده است. نفس نبوی با مواجهه با آن، به دلیل پیرایش از مادیات، حکم آئینه را دارد که با مواجهه با عقل فعال صورت‌های آن دوباره در آئینه نفس پیغمبر منعکس می‌شود[۱۴۵].

آرای فلاسفه: بعد از آشنایی اجمالی با دیدگاه فلاسفه، ادامه توضیح بیشتر را در عبارات خود فلاسفه پی می‌گیریم.

  1. فارابی: او نخستین فیلسوف اسلامی است که نبوت را از طریق اتصال نفس نبوی به عالم مجردات یعنی «عقل فعال» و تکامل قوای سه گانه تعریف و تفسیر کرده است: اذا بلغت قوته المتخيلة نهاية الكمال فيقبل في يقظته عن العقل الفعال الجزئيات الحاضرة و المستقبلة او محاكياتها من المحسوسات و يقبل محاكيات المعقولات المفارقة و سائر الموجودات الشريفة و يراها فيكون له بماقبله من المعقولات نبوة بالأشياء الالهية[۱۴۶]، «زمانی که قوه متخیله پیامبر به نهایت کمال رسید در حال بیداری از عقل فعال می‌تواند صورت جزئیه حاضر و آینده یا محاکی صورت‌های جزئیه را قبول کند، همچنین می‌تواند محاکی معقولات مجرد و دیگر وجودهای شریک را پذیرفته و مشاهده کند. پس برای پیامبر نسبت به معقولات پیشین علم و خبر حاصل می‌شود».
  2. بوعلی سینا: او نیز نبی را انسانی می‌داند که سه قوه وی به حد کمال برسد: هو الذي في قواه النفسانية خصايص ثلاث ذكرناها و هي ان يسمع كلام الله و يرى ملائكته و قد تحولت له على صورة يراها و قد بينا كيفية هذا و بينا ان هذا الذي يوحى اليه تتشبح الملائكة له و يحدث له في سمعه صوت يسمعه يكون من الله و الملائكة فيسمعه من غير ان يكون ذلك كلاماً من الناس و الحيوان قبل الأرضي و هذا هو الموحي اليه[۱۴۷]، «پیامبر کسی است که در قوه نفسانی او سه خصلت یافت شود: شنیدن کلام الهی و مشاهده فرشتگان و صورتی که دیده برای او متحول گردد. ما در توضیح آن گفتیم کسی که بر او وحی می‌شود ملائکه بر وی متشبح یعنی به صورت اشباح دیده می‌شود و نیز در قوه شنوایی او صدایی شنیده می‌شود که از سوی خداوند و ملائکه است، بدون اینکه که صدای انسان یا حیوان زمینی باشد. این همان کسی است که بر او وحی شده است». وی قوه عقلی نبی را به کبریت و عقل فعال را به آتش تشبیه می‌کند که توسط عقل فعال مشتعل شده و به جوهر خود یعنی عالم عقول متحول می‌شود[۱۴۸]. بوعلی تمثل جبرئیل را به قوه خیالی نبی استناد می‌دهد که هنگام اتصال به عقل فعال قوه خیال آن را تخیل کرده و در حس مشترک به تصویر می‌کشد[۱۴۹].
  3. شیخ اشراق: «فاضل‌ترین و کامل‌ترین انسان آن است که نفس او عاقل به فعل گردد. یعنی صورت معقولات در وی به برهان یقینی حاصل شود، آن گاه او را عقل مستفاد خوانند... ممکن باشد که قوت نفس او و قوت این شخص تا به حدی رسد که به سبب اتصال به عالم عقل و جواهر فرشتگان چنان بود که به زمانی سخت اندک چون او تحصیل اندیشه کند»[۱۵۰].
  4. دبیران کاتبی: لما كان للانسان القوة المتخيلة وقوة الحس المشترك فلا يبعد وجود نفس قوية تتصل بالعقول و النفوس الفلكية و يدرك ما عندهما من المغيبات على وجه كلي فتحاكيها المتخيلة بصورة جزئية مناسبة لها ثم ينزل منهما الى الحس المشترك فتصير مشاهدة محسوسة لصفاء الحس المشترك و لقوة النفس على استخلاصها عن تعلقات الحواس الظاهرة و هو الوحي[۱۵۱].
  5. میرداماد: حقيقة الايحاء و الوحي مخاطبة العقل الفعال للنفس الناطقة بالفاظ منظمة مسموعة مفصلة و له انحاء مختلفة و مراتب متفاوتة بحسب اختلاف درجات النفس في اطوارها[۱۵۲].

صدرالمتألهین: وی نبوت و وحی را محصول تکامل قوای سه‌گانه نفس نبوی می‌داند که با مواجهه و اتصال به عالم عقول خصوصاً عقل فعال، دریچه وحی به نفس نبوی گشوده می‌شود: ان جهة النفس التي الى عالم الغيب هي مدخل الالهام و الوحي[۱۵۳].

نتیجه گشوده شدن دریچه وحی و عالم عقل، تابش علوم آن به نفس نبوی و به بیانی قبول و پذیرش صور اشیاء آن عالم است مانند صورت در آئینه؛ فاذا اتصلت بتلك الجواهر قبلت ما فيها اعني نفس ما في تلك الجواهر من صورة الاشياء كانطباع الصورة في مراة من مراة اخرى[۱۵۴].

ایشان با تقسیم علوم باطنی به الهام و وحی، مصدر علوم باطنی وحی را مشاهده ملک و عقل فعال ذکر می‌کند: السبب الذي منه استفيد ذلك هو مشاهدة الملك الملقى و العقل الفعال[۱۵۵]. وی وحی را به وحی صریح و مأول تقسیم می‌کند و صریح را وحی‌ای می‌داند که قوه عاقله در مقایسه به خیال از قوت بیشتری برخوردار باشد و بتواند صورت عقلی را بدون تصرف خیال ادراک کند: ان ضعفت المتخيلة بقي ما انكشف له من الغيب بعينه، كان وحياً صريحاً و ان قويت المتخيلة و اشتغلت بطبيعة المحاكاة فيكون هذا الوحي مفتقراً الى التأويل[۱۵۶].

در اثر توجه نفس نبوی به خداوند و مشاهده صور عقلی در عالم عقول، صور فوق توسط خداوند در عالم مثال و طبیعت برای نبی و حواس او متمثل می‌گردد. مثلاً فرشته وحی را در صورت شخص نیکو مشاهده می‌کند و کلام فرشته یا خدا را می‌شنود[۱۵۷].

وی صورت‌ها و صداهای شنیده شده توسط قوه متخیله نبی را صورت‌های واقعی می‌داند که علاوه بر ذهن و خیال از وجود حقیقی برخوردارند: و هذا الامر المتمثل بما معه أو فيه ليس مجرد صورة خيالية لا وجود لها في خارج الذهن و التخيل كما يقوله من لاحظ له من علم الباطن و لا قدم له في اسرار الوحي و الكتاب كبعض اتباع المشائين[۱۵۸].

نکته قابل ذکر در نظریه صدرا و همچنین فلاسفه و عرفا این که آنان گاهی وحی را به مشاهده فرشته و کلام الهی از طریق فرشته تفسیر می‌کنند و گاهی وحی را کلام مستقیم الهی بیان می‌دارند. وجه اختلاف این تفسیر به اختلاف درجات پیامبران بل اختلاف حالات پیامبر در دریافت وحی برمی‌گردد. صدرا در این باره می‌نویسد: فاذا اتصلت الروح النبوية بعالمهم عالم الوحي الرباني كان يسمع كلام الله و هو اعلام الحقائق بالمكالمة الحقيقية و هي الافاضة و الاستفاضة في مقام «قاب قوسين او ادنى» و هو مقام القرب و مقصد الصدق و معدن الوحي و الالهام و هو الكلام الحقيقي كمامر و كذلك اذا عاشر النبي(ص) الملائكة الاعلين يسمع صريف اقلامهم و القاء كلامهم و كلامهم كلام الله النازل في محال معرفتهم... ثم اذا نزل الى ساحة الملكوت السماوي يتمثل له صورة ماعقلها و شاهدها في لوح نفسه الواقعة في عالم الالواح القدرية السماوية ثم يتعدي منه الاثر الى الظاهر[۱۵۹].

نقطه عزیمت دیدگاه صدرا با بیشتر فلاسفه در رویکرد عرفانی وی از حقیقت وی خصوصاً وحی حضرت محمد(ص) می‌باشد. اکثر فلاسفه وحی را محصول عقل فعال و فرشتگان می‌دانند، اما صدرا در این باره با عرفا هم‌مشرب است. وی هرچند در آثار فلسفی خود بر اساس دأب و شیوه خود مسأله را از دیدگاه فلسفی مورد تقریر و اثبات قرار می‌دهد، اما در پایان بحث با عناوین چون «حکمت عرشیة»، «انارة قلبیة» و «اشارة نوریة» به تحلیل عرفانی موضوع پرداخته است. صدرا بر این اعتقاد است که وحی پیامبر اسلام(ص) از حقیقت محمدیه نشأت گرفته و صورت‌های عقلی، مثالی و حسی وحی و صورت فرشته و صدای آن، از نفس قدسی خود نبی خلق و متمثل می‌شوند؛ لذا این صورت‌ها و صداها برای دیگران قابل مشاهده و شنیدن نیست.

وی مرحله نخست وحی پیامبر اسلام(ص) را اتصال به عالم وحی ربانی در مقام «قاب قوسین» ذکر می‌کند، سپس مراحل بعدی مانند: ملائکه علیین، عالم ملکوت و حس را مراحل نازل آن وصف می‌کند[۱۶۰].

وی منشأ و علت همه مراحل فوق از نزول و تمثل فرشته گرفته تا کتاب آسمانی را به ذات غیبی و سری پیامبر(ص) استناد می‌دهد که نفس قدسی آن حضرت از نشأه غیب به نشأه ظاهر منبعث می‌شود. به دلیل این که نزول و تمثل فرشته نه از خارج که از ذات قدسی نبوی نشأت گرفته برای دیگران قابل رؤیت و شنیدن نیست[۱۶۱].

فلاسفه بعدی نیز اکثراً از این دیدگاه جانب‌داری کرده‌اند که اینجا می‌توان به محقق لاهیجی[۱۶۲]، اخوان الصفا[۱۶۳] و سبزواری[۱۶۴] اشاره کرد.

از معاصران، شهید مطهری نظریه حکما را بهترین نظریه توصیف می‌کند و با ذکر خاطره‌ای از حالت نزدیک به احتضار خویش و مشاهده بعضی از تخیلات قوه مخیله خود تأکید می‌کند که بعد از حالت مزبور اطمینانش به نظریه فوق بیشتر شده است: «می‌گویند روح انسانی صعود می‌کند. در باب وحی اول صعود است بعد تنزل. ما فقط تنزل وحی را که به ما ارتباط دارد می‌شناسیم ولی صعودش را نه. اما روح پیغمبر صعود می‌کند و تلاقی‌ای میان او و حقایقی که در جهان دیگر هست، صورت می‌گیرد. از آنجا نزول می‌کند پایین، از آنجا نزول می‌کند در مشاعر پیغمبر، می‌آید پایین، لباس محسوسیت به اصطلاح خودش می‌پوشاند و معنی این که وحی نازل شد همین است»[۱۶۵].[۱۶۶]

تحلیل و بررسی

۱. در تحلیل دیدگاه فوق باید به این نکته اشاره کرد که این دیدگاه می‌خواهد وحی را در قالب معرفت و تجربه دینی تعریف و توصیف کند؛ لذا شرط وحی و نبوت را تکامل قوای سه‌گانه نفس قرار داد که این خود در گرو تلفیق تجربه و حالت شهود با عقل نظری محقق می‌شود.

بعد از این مرحله، نوبت به اتصال به عقل فعال می‌شود که گرفتن وحی از آن به دو صورت یعنی تمثل و تجلی و علم و آگاهی انجام می‌گیرد.

لکن اصل بحث متوجه عقل فعال یا هر عقلی است که نفس نبوی با آن مرتبط و متصل می‌شود. بنا بر نظریه مزبور، عقل فوق نقش معلم و به نوعی نقش مربی نسبت به پیامبران را دارد که مقام مافوق از متربّی و متعلم است. حالی که بنا بر ادله نقلی و عقلی اعم از فلسفی و عرفانی پیامبران خصوصاً پیامبر اسلام اولین صادر و عقل است که همه موجودات ممکن طفیل وجود آن هستند. فلاسفه خود با طرح اصل الواحد لايصدر عنه الا الواحد صادر اول را وجود قدسی پیامبر اسلام ذکر می‌کنند که وجود آن حضرت علت و مفیض سایر وجودات و کمالات آنهاست. اصل فوق با نظریه فلاسفه در تفسیر وحی و اتخاذ وحی توسط پیامبر از عقل فعال منافات دارد؛ چراکه عقل فعال خود طفیل وجود نبوی است و چگونه ممکن است که وی مفیض وحی و کمالات دیگری بر پیامبر باشد. توضیح بیشتر آن در نظریه عرفا خواهد آمد. در آنجا خواهیم گفت این نظریه با تفکیک وجود عنصری پیامبر از وجود قدسی و حقیقت محمدیه قابل توجیه است، عقل فعال که خود طفیل حقیقت محمدیه است، مربی و معلم عنصر مادی پیامبر(ص) است.

۲. نکته دیگر در تحلیل دیدگاه فلاسفه این است. آنان عقل فعال را مبدأ و مصدر وحی می‌دانند و بعضی‌شان مانند صدرالمتألهین آن را بر جبرئیل تطبیق کردند؛ چنان که در قرآن و روایات حامل وحی اسلام جبرئیل و حامل وحی پیامبران دیگر، فرشتگان دیگری مانند میکائیل معرفی شده است[۱۶۷].

در اینجا این سؤال مطرح است که مطابق اصول فلسفی عقل فعال و دیگر عقول یک وجود بیش نیستند[۱۶۸]، اگر عقل فعال همان جبرئیل است،؛ چراکه نام آن در پیامبران پیشین مختلف مانند میکائیل ذکر شده است؟ همچنین تطبیق جبرئیل بر عقل فعال که از حیث مقامات و مراتب در مرتبه پائینی قرار دارد - سؤال برانگیز است. برای این که جبرئیل بنا به ظاهر قرآن و تفسیر بیشتر مفسران[۱۶۹] مقام بالاتر از همه فرشتگان دارد.

در تحلیل رهیافت فوق سؤالات و ابهامات دیگری در تطبیق آن بر قرآن و سنت وجود دارد که مجال دیگری می‌طلبد. ابهامات فوق موجب رد رهیافت فلاسفه از سوی مفسران شده است[۱۷۰].

حاصل آنکه اصل نظریه فلاسفه مبنی بر این که وحی ترقی و صعود نفس نبوی به عالم قدسی است، قابل دفاع می‌باشد، اما فروع آن از قبیل اتصال روح نبوی به عقل فعال و تطبیق آن بر جبرئیل و تخیلی انگاری صوت و تصویر فرشته نیازمند توجیهات و تأویلات مختلف می‌باشد[۱۷۱].

رویکرد عرفانی

شناخت و بررسی نظریه عرفا احتیاج به مقدماتی دارد که به آن اشاره می‌شود:

۱. عرفا وجود حقیقی را منحصر در ذات باری تعالی می‌دانند و سایر وجودات امکانی را نه وجود که ظهور و تجلی وجود حقیقی توصیف می‌کنند[۱۷۲]. آنان ذات باری تعالی بدون لحاظ اسماء و صفات را «مقام احدیت»، «غیب مغیب» و «مقام عماء» می‌نامند که هیچ نام و نشانی ندارد.

در مکتب امثال محی الدین عربی وحی و القائی که نشانگر تغایر و جدائی دو وجود باشد، در میان نیست: و لا يلقي عليك الوحي في غير و لا تلقي[۱۷۳].

بعد از مقام احدیت، مقام واحدیت قرار دارد که در آن اسماء و صفات الهی مورد لحاظ و توجه قرار می‌گیرد. از این عالم به «اعیان ثابته»، «حضرت علمیه» و «شهادت مطلقه» تعبیر می‌شود. در این عالم اصل وجودات عوالم دیگر به صورت بسیط وجود دارد و در حقیقت این عالم هستی‌بخش و مفیض عالم ممکن است و لذا «فیض اقدس» نامیده می‌شود. لکن مطابق قاعده الواحد لا يصدر عنه الا الواحد مخلوق بلاواسطه این عالم «عقل اول» در اصطلاح فلاسفه[۱۷۴] «وجود منبسط و عام» در اصطلاح عرفا است[۱۷۵]. این وجود ممکن اول مفیض و هستی بخش وجودات دیگر خواهد بود و در واقع نقش آن نسبت به عوالم دیگر، نقش علت، معلم و مربی است.

۲. در اعتقاد عرفا و اکثر فلاسفه صادر اول و وجود منبسط همان روح پیامبر اسلام(ص) است که مفتخر به تجلی اول و مخلوق بلاواسطه الهی است[۱۷۶].

بعد از روح مجرد پیامبر اسلام(ص) ارواح ائمه اطهار و پیامبران به صورت عقول مجرد خلق شده‌اند. عقول و ارواح ملائکه از جمله جبرئیل بعد از خلق روح نبوی و ولوی و در واقع مخلوق و طفیل وجود قدسی پیامبر اسلام هستند[۱۷۷]. در عالم عقول اولین نبی یعنی خبر رسانده از سوی خداوند همان پیامبر اسلام به عنوان اولین صادر است که با سیر در حضرت علمیه و مقام واحدیت حقایقی از اسماء و صفات الهی را در اختیار عقول دیگر از جمله عقول پیامبران و ملائکه قرار می‌دهد (نبوت تعریفی). از این جا معنا و مفهوم حدیث نبوی ذیل روشن می‌شود: «كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمَ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ‌»[۱۷۸]؛ «آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائِي»[۱۷۹].

۳. مطلب دیگر اینکه آموزه‌های غیبی و وحیانی توسط فرشتگان از عالم عقول و در نهایت عقل اول یعنی پیامبر اسلام و به واسطه آن از خداوند، نازل می‌شود. از اینجا عظمت و تقدم روح نبوی و ائمه اطهار بر پیامبران و کتب آسمانی آنها حتی قرآن مجید روشن می‌شود،؛ چراکه وجود قدسی آنان اصل وحی و قرآن‌اند که از آن وجود نازل شده است[۱۸۰].

۴. آخرین نکته این که عالم دنیا و انسان آخرین و پست‌ترین عوالم ممکن است. اصل وجودات آنها نیز از عوالم عقول منبعث شده است. روح انسان‌ها در عالم عقول به صورت وجود بسیط و جمعی موجود بوده است و از آن عالم به این دنیا تنزل پیدا کرده است. نکته قابل توجه این که انتقال روح انسان از عالم عقول به عالم دنیا به معنای تجافی یعنی خالی گذاشتن وجود خود در عالم عقول نیست بلکه با حفظ آن است، نفس نبوی نیز از این اصل مستثنا نیست[۱۸۱]. پس با این نگاه انسان‌ها دارای دو وجود و حیثیت هستند: وجود اول وجود پیش از دنیا است که به صورت عقل و بسیط در عالم عقول و از جمله اعیان ثابته است. وجود دوم وجود مادی و طبیعی فعلی در دنیای مادی است که مرکب از بدن و نفس است. نفس انسان به دلیل تعلق آن به ماده و به تعبیر دقیق حکمت متعالیه پیدایش آن از ماده در اثر حرکت جوهریه استکمالی، فاقد کمالات مجرد است اما قابلیت و استعداد کسب آنها را داراست؛ لذا نفس هر انسان می‌تواند با طی مراحل مختلف و اسفار اربعه به آخرین کمال مطلوب نایل آید و به عین ثابت خود و سایر عقول متصل گردد.

۵. از نکات گذشته روشن شد که نفس انسان‌ها نیازمند هدایت و امداد الهی به واسطه فرشتگان هستند اما نفس پیامبران مخصوصاً نفس پیامبر اسلام تنها نیازمند امداد الهی هستند، پیامبر اسلام(ص) با تهذیب نفس خویش در دنیا آن را آماده معراج و اتصال به عین ثابته و وجود منبسط خویش می‌کند و با طی مراحل مختلف، نبوتی را که پیش‌تر در عالم عقول داشت، آن را به عالم مادی تنزل می‌دهد.

و اگر وحی و الهام و اتصالی هست ـ که هست ـ این در حقیقت از «حقیقت محمدیه» و «وجود منبسط» نشأت می‌گیرد؛ به دیگر سخن، وجود مادی پیامبر(ص) به وجود مجرد خویش مرتبط و متصل شده و حقایق منبسط و مجرد را از آن به صورت وحی و تفصیلی و مادی تنزل داده، به مردم ابلاغ می‌کند و حداکثر نقش فرشتگان مانند جبرئیل همراهی نفس نبوی یا رسانیدن پیام از حقیقت محمدیه به نفس نبوی است[۱۸۲].[۱۸۳]

رویکرد القای معنا (گزاره)

بر اساس این نظریه، خداوند پیام خود را بر صفحه قلب و ضمیر پیامبر(ص) نازل می‌کند؛ بنابراین محور اصلی در این نظریه پیام یا معناست و وحی لزوماً ماهیت زبانی ندارد. به عبارت دیگر خداوند معنای مقصود را به قلب پیامبرش القا می‌کند و پیامبر با زبان خودش ـ ‌آن‌طور که مناسب می‌بیند ـ پیام خداوند را به مردم ابلاغ می‌کند. این دیدگاه از قدیم در کتب علوم قرآنی چنین مطرح ‌شده که خداوند معنا را بر جبرئیل یا پیامبر(ص) وحی کرده است و سپس یکی از ایشان بر آن حقایق و معانی لباس الفاظ پوشانده‌اند.

متفکران غربی این نظریه را وحی گزاره‌ای "propositional view" می‌نامند. مقصود آنها از "گزاره" هر نوع اطلاعاتی است که از منبعی به دیگران انتقال می‌یابد. این اطلاعات لزوماً به وسیله زبان اشاره‌ای، نمادها، علائم و حتی روش‌های فرا‌روان‌شناختی "مانند تله‌پاتی" منتقل می‌شود[۱۸۴]. به طور مثال یکی از علائم راهنمایی و رانندگی به ما می‌گوید که پارک کردن در این محل ممنوع است. این یک گزاره است؛ گرچه ابزار انتقال آن یک علامت است.

از این‌رو می‌توان گفت الهامات قلبی و وسوسه‌های شیطانی از نوع وحی گزاره‌ای است. بسیاری از افراد از طریق شیاطین جن و انس پیام دریافت می‌کنند، بی‌ آن‌که در ظاهر سخن و ندایی از آنها بشنوند.

وحی گزاره‌ای سه رکن دارد: فرستنده پیام؛ گیرنده پیام و پیام. پس در این نظریه زبان طبیعی از ارکان وحی نیست، ولی ممکن است از زبان طبیعی نیز در کنار دیگر ابزارهای انتقال معنا استفاده شود.

مسیحیان و وحی گزاره‌ای

در مقابلِ تعداد کمی از مسیحیان که معتقدند کتاب‌های مقدس با همین الفاظ الهام شده و خداوند پیام خود را کلمه به کلمه به کاتب بشری منتقل کرده است، بیش‌تر مسیحیان معتقدند خداوند کتاب‌های مقدس را به وسیله مؤلفان بشری نوشته است و بر این اساس می‌گویند، این کتاب‌ها یک مؤلف الهی و چندین مؤلف بشری دارد. از نظر آنها خداوند مؤلف نهایی کتاب مقدس است، ولی این عمل را به دست مؤلفان بشری، که کارگزاران وی بوده‌اند، به انجام رسانده است. مؤلفان کتاب مقدس هر یک در عصری می‌زیسته و به رنگ زمان خود درآمده بودند. ایشان همچنین مانند دیگر انسان‌ها با محدودیت‌های زبان و تنگناهای علمی دست به گریبان بوده‌اند؛ بنابراین مسیحیان نمی‌گویند خدا کتاب‌های مقدس را بر مؤلفان بشری املا کرده است، بلکه معتقدند او به ایشان توفیق داده است پیام الهی را به شیوه خاص خود و همراه با نگارش مخصوص و سبک نویسندگی ویژه هر یک بیان کنند. پس به عقیده مسیحیان، اصل پیام از سوی خداوند آمده و حق است، اما شکل پیام تنها به خدا مربوط نمی‌شود، بلکه عامل بشری نیز در آن دخالت دارد. این عامل بشری نویسنده کتاب است که مانند همه مردم محدود و در معرض خطا است[۱۸۵].

بنابراین وحی در این نظریه عین کلام خداوند نیست، بلکه لُبّ پیام از آنِ خداوند است و الفاظ و عبارات و به تبع آن محتوای ظاهری کتاب از آنِ بشر است[۱۸۶].

وحی از دیدگاه مسیحیان

مسیحیان معتقدند خداوند، کتاب‌های مقدس را به دست مؤلفان بشری نوشته است. بر این اساس، کتاب‌های مقدس، یک مؤلف الهی و یک مؤلف بشری دارد. خداوند آن را به واسطه الهام روح القدس تألیف کرد و عده‌ای را برانگیخت تا در نوشتن، او را یاری کنند و تنها چیزهایی را که خداوند می‌خواهد، بنویسند. از این‌رو، مؤلفان بشری، کارگزاران خدا بوده‌اند و چون آن مؤلفان در زمان خود زندگی می‌کردند، کتاب مقدس به رنگ همان زمان در آمده است؛ زیرا خداوند نمی‌خواست یک کتاب خطاناپذیر را القا کند، بلکه مرادش رخدادهای زمان حیات افراد و جوامع بوده است. از این‌رو، کتاب مقدس یک مکتوب بشری است که این وقایع وحیانی را حکایت می‌کند.

بیشتر مسیحیان کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان، در عصر حاضر به وحی لفظی کتاب مقدس عقیده ندارند. آنان می‌گویند اصل پیام از سوی خدا آمده و در نتیجه حق است، ولی شکل پیام تنها به خدا مربوط نمی‌شود و به عامل بشری نیز ارتباط پیدا می‌کند. این عامل بشری، نویسنده کتاب است که مانند همه مردم، محدود و متأثر از شرایط زمانی و مکانی عصر خویش است و در نتیجه در معرض خطاست.

وحی الهی و واکنش انسان، همواره در هم تنیده شده است. ما با خواندن پیام خدا به چیزهایی می‌رسیم که خدا می‌خواسته به وسیله نویسنده بشری، بیاموزیم. گاهی این نویسنده بشری، نظریه‌های نادرستی دارد که در متن کتاب باقی می‌ماند و در اصل پیام اثری ندارد.

وحی در این حادثه تاریخی هم پای انسان را به میان می‌آورد و هم دخالت خداوند را جایز می‌شمارد. از نگاه انسانی، این وقایع، نشان‌دهنده تجربه انسان از خداوند در لحظه‌های مهم تاریخی‌اش است و از جنبه الوهی، این وقایع، عمل خداوند را در انکشاف خویش بر انسان باز می‌نماید. پس تجربه انسانی و انکشاف خداوند دو جنبه از یک واقعیت‌اند. از این‌رو، کامل‌ترین وحی به باور مسیحیان در کتاب نیست، بلکه در انسان منعکس شده است.

آنان بر این باورند که مسیح در زندگی و شخص خود، خدا را منکشف می‌سازد و اراده او درباره بشر را بیان می‌کند. بر اساس این اعتقاد، کتاب مقدس به چیزی فراتر از خود دعوت می‌کند و بر ماست که پیوسته ایمان خود را به مسیح و پیامی که خدا برای وی قرار داده است، زنده و تقویت کنیم. کسانی که عهد جدید را نوشتند، در پی آن بودند تا تجربه خویش از عیسی را به دیگران برسانند. در نتیجه، این گواهی بشری یکی از پایه‌ها و نهادهای کتاب مقدس مسیح به شمار می‌رود.

مسیحیان به این بسنده نمی‌کنند که خدا، پیام خود را به بشر وحی می‌کند، بلکه می‌گویند خدا، ذات خود را در تاریخ بشر وحی می‌کند و اسفار کتاب مقدس، این وحی ذاتی را آشکار و تفسیر می‌سازد. خدا وحی می‌کند که او کیست، چگونه خدایی است و چه اوصاف ویژه‌ای دارد. کتاب مقدس، تاریخ خدایی است که ذات خود را به عنوان منجی، وحی می‌کند.

رویارویی ما با کتاب مقدس، تجربه کنونی ما را از خداوند گسترش می‌دهد. اگر وحی به معنای انکشاف خداوند است، او را به عنوان خداوند حی فقط در زمان حال می‌توان شناخت و وحی در فعل کنونی خداوند در تجربه کنونی ما تحقق می‌یابد و آن را در لسان شرع به پیام آوری روح القدس تعبیر می‌کنند.

وحی مجموعه‌ای از قضایای الوهی و آموزه‌هایی نیست که بشر بدون تجربه بتواند از خداوند به دست آورد، بلکه به تعبیر و مفاهیمی نیاز دارد. یک ملت تجربه کنونی خود را بر اساس وقایع کلیدی گذشته خویش تعبیر می‌کند. از این‌رو، برای جامعه مسیحیت، سیره مسیح یک واقعه کلیدی است که راز دیگر تجربه‌ها را می‌گشاید و ما را در شناختن خویش و آنچه بر ما گذشته است، یاری می‌رساند.

ریچارد نیبور از وحی چنین برداشتی دارد: وحی برای ما عبارت از آن بخش از تاریخ باطنی است که بقیه تاریخمان را روشن می‌کند و خود برای ما مفهوم است. گاهی به هنگام خواندن یک کتاب دشوار یا دنبال‌گیری یک بحث پیچیده با یک جمله روشن روبه‌رو می‌شویم که با مرور آن می‌توانیم به عقب و جلو برویم و به فهم آنچه نامفهوم مانده بود، نایل شویم. وحی همین طور است.

سر رشته‌ای که ما از کلیسای مسیحی به دست می‌آوریم، «مسیح» نام دارد که حقیقت و حقانیت خداوند و قدرت و حکمت را در او می‌بینیم و از آن سررشته مفاهیمی را در می‌یابیم که روشنگری همه وقایع گذشته تاریخمان را ممکن می‌سازد. وحی عبارت از این واقعه مفهوم است که همه وقایع دیگر را فهم‌پذیر می‌سازد[۱۸۷].

بنابراین، به اعتقاد مسیحیان، وحی هم جنبه انسانی و الهی دارد و هم ناظر به گذشته و حال است، ولی در مصداق وحی، خود مسیح را به عنوان وحی معرفی می‌کنند[۱۸۸].

عیسی (ع)؛ تجسم وحی الهی

یکی از باورهای مسیحیان، «تجسّم» است. آنها معتقدند پیام ازلی و غیر مخلوق خدا جسم شده است و به شکل عیسی (ع) در می‌آید و میان ما انسان‌ها ساکن می‌شود. بر این اساس، عیسی (ع)، کتاب وحی شده‌ای نیاورده، بلکه خود او تجسم وحی الهی بوده است. عیسی (ع) در عین اینکه کاملاً و از هر نظر انسان بود، فقط از نظر عصمت مطلق با دیگران تفاوت داشت و در همان حال کاملاً با کلام خدا متحد بود.

لقب پسر خدا، در میان مسیحیان بر این اساس است که ارتباط صمیمانه و استوار عیسی را با خدا بیان کنند و بگویند پیام ازلی و غیر مخلوق خدا در عیسی (ع) ساکن شده است. پسر خدا؛ یعنی معرفت متقابل و صمیمانه و وحدت اراده. به دیگر سخن، عیسی (ع) خدا را می‌شناسد و چیزی جز اراده او را تحقق نمی‌بخشد[۱۸۹].

روح القدس

به عقیده مسیحیان، روح القدس، فرشته یا جبرییل خدا نیست، بلکه خود خداست که در قلب مردم و جهان زیست می‌کند و به کار اشتغال دارد. وی وجود فعال و توانای خدا در جهان است و عیسی به وسیله همین روح القدس در شکم مادر قرار گرفت.

انجیل‌ها نیز «روح القدس» را به شکل کبوتری ترسیم می‌کنند که پس از غسل تعمید، در رود اردن بر عیسی (ع) فرود آمد و در او استقرار یافت. او روح جامعه مسیحیت را ارشاد می‌کند و راز‌های خدا را می‌گشاید و به نویسندگان کتاب‌های مقدس الهام می‌بخشد[۱۹۰].[۱۹۱]

شبهات خاورشناسان

منشأ قرآن؛ یهود، نصارا و دیگر ادیان

برخی مستشرقان با تمسک به سفرهای پیامبر به شام یا دیدار با علمای یهود و نصارا، و نسبت دادن مطالعه کتب اهل کتاب به پیامبر، مصادری را برای وحی بیان می‌کنند. ریچارد بل در کتابش قرآن را در به‌ کارگیری برخی الفاظ و قصص متأثر از مذهب مانوی و یا متکی بر مصادر شفوی "غیر مکتوب" دانسته است. برخی پیامبر را متأثر از مبشران مسیحی جنوب عربستان و برخی قرآن را متأثر از یهود و برخی دیگر پیامبر را از حنیفان و ادیان گذشته تأثیرپذیر دانسته‌اند.

برخی نیز در حالت تردید بین این مدعا سیر کرده‌اند که قرآن یا حاصل اختراع پیامبر یا اقتباس از غیر است. وجود برخی الفاظ غیرعربی در قرآن، به اتهام یاد شده بیشتر دامن زده است. چنانکه تشابه مضامین برخی آیات قرآن با آیات عهدین نیز به این شبهه بیشتر دامن می‌زند؛ برخی هم به همگونی آموزه‌های قرآن با کتب یهود و انجیل و آموزه‌های زردشت و برهما متمسک شده‌اند. از جمله داستان معراج، صراط، و... .

ویل دورانت دین اسلام را در بعضی موارد به آیین یهود شبیه می‌داند. مانند مراسم دینی آیین یهود به نام "شما سیرائیل" "هان گوش کن اسرائیل!" در دین اسلام به‌ صورت "لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" در آمده است.

تشابه قصص قرآنی با قصه‌های کتاب مقدس زمینه دیگری برای طرح اتهام یاد شده است. برخی از مستشرقان که سعی داشتند عهدین را مصادر اصلی قرآن بدانند، قوم عاد و ثمود را که در عهدین نیستند منکر شدند؛ اما وقتی شواهدی بر وجود قوم عاد و ثمود یافتند مجبور شدند مصادری غیر از عهدین نیز برای قرآن تصور کنند. برخی کوشیده‌اند به حضرت تهمت بزنند که او تاریخ یهود قدیم را به‌گونه‌ای دیگر عرضه کرد. زمینه دیگر اتهام مستشرقان بر تأثیرپذیری پیامبر از اهل کتاب کثرت ذکر اهل کتاب در آیات مدنی است که دلیلش را تأثیر پیامبر از اهل کتاب مدینه می‌دانند.

یوسف درة الحداد آیاتی از قرآن را گواه می‌آورد که مهم‌ترین مصدر قرآن، کتب مقدس است: ﴿أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا فِي صُحُفِ مُوسَى وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّى أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى[۱۹۲]، ﴿إِنَّ هَذَا لَفِي الصُّحُفِ الأُولَى صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى‏[۱۹۳]، ﴿وَإِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الأَوَّلِينَ أَوَلَمْ يَكُن لَّهُمْ آيَةً أَن يَعْلَمَهُ عُلَمَاء بَنِي إِسْرَائِيلَ‏[۱۹۴]. درة الحداد می‌گوید: آیه نخست نشان از سازگاری قرآن با زبر الأولین دارد و در آیه دوم او دانشمندان بنی‌اسرائیل را بر تطبیق، گواه می‌گیرد. پس اصل قرآن در متون پیشینیان نازل شده بود. نیز آیه ﴿وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَحْمَةً وَهَذَا كِتَابٌ مُّصَدِّقٌ لِّسَانًا عَرَبِيًّا ‏[۱۹۵] می‌گوید محمد (ص) بر کتاب موسی شاگردی کرده.

نقد و بررسی: محمد (ص) به گواهی تاریخ و قومش، در وطن و مسافرت هیچ آموزگاری نداشته، عهد قدیم در زمان رسول (ص) به اعتراف خود مستشرقان به زبان عربی ترجمه نشده بود. اگر قرآن محصول آموزش افراد ادیان دیگر بود به‌ یقین نخبگانی در میان عرب بودند تا آنها نیز مانند محمد (ص) سخنانی بیاورند در حالی که چنین نکردند. بر اساس دشمنی که اهل کتاب با آن حضرت داشتند اگر قرآن از سوی آنان بود حتماً افشا می‌کردند اما چنین چیزی وجود ندارد. از طرفی داستان‌های قرآنی تفاوت جوهری و اساسی با دیگر کتب آسمانی دارد؛ از جمله داستان آفرینش حضرت آدم (ع) و غیره. یکی از این تفاوت‌ها نجات بدن فرعون است که قرآن می‌فرماید: ﴿فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ‏[۱۹۶] افزون بر آن، معرفی پیامبران در قرآن با نوعی نزاهت، اخلاق والا و عصمت بیان شده است برخلاف کتب عهدین. بسیاری از داستان‌های قرآنی در تورات و انجیل یافت نمی‌شود از جمله داستان حضرت هود، حضرت صالح و حضرت شعیب (ع)[۱۹۷] قرآن به تحریف تورات و انجیل اشاره نموده و اگر پیامبر نقل کرده باشد بدین معناست که مطالب قرآن نیز تحریف شده است.

محمد، مصدر قرآن

برخی از خاورشناسان، قرآن را ساخته پیامبر اسلام (ص) دانسته‌اند. ولی در دوره‌های بعد به علت مطالعه بیشتر از تعداد آنها کاسته شد؛ اما با یک رویکرد حرفه‌ای‌تر وارد عرصه مخالفت شدند.

  1. قرآن محمد (ص): این عنوانی است که عده‌ای از مترجمان قرآن در غرب استفاده کرده‌اند. این موارد چیزی جز ادعاهای بی‌اساس نیست که چه‌ بسا بر حقانیت قرآن می‌افزاید تا جایی که محققان منصف همچون دکتر موریس بوکای گفته‌اند: "تنها کتابی که می‌شود آن را به خدا نسبت داد کتاب آسمانی مسلمانان است"[۱۹۸]. وی اسلام را دارای متن وحی تثبیت‌ شده همزمان می‌داند. مارگولیوس استاد دانشگاه آکسفورد می‌نویسد: "قرآن تازه‌ترین کتاب الهی، تأثیری غیرقابل قیاس بر روی توده‌های بشریت گذاشته، افزون بر آن دلایل گذشته، امی بودن پیامبر، عدم همانند آوری برای قرآن، این شبهه را باطل می‌کند".
  2. وحی نفسانی: گروه دیگری حالت‌های نفسانی را عامل وحی قرآن دانسته‌اند. و حضور پیامبر در غار حرا را نیز مهم‌ترین نشانه آن دانسته‌اند. ادوارد مونته می‌گوید: "محمد (ص) همانند پیامبران بنی‌اسرائیل، راستگو بود و به وی الهام نفسی "در واقع دریافتی از سوی خود" می‌شد". در منگهام و گلدزیهز و تورآندریه و گیب نیز به این دیدگاه معتقدند ریچارد بل نیز الفاظ و کلمات قرآن را از ناحیه خداوند ندانسته است.

نقد و بررسی:

نقد اول اینکه: انتساب وحی به پیامبر (ص) نوعی شهود است که به آن وحی گفته نمی‌شود، اما وحی پیامبران از بیرون شخصیت باطنی، بر آنان القا می‌شود و یقینی و خطاناپذیر است و تنها ویژه پیامبران است و ایشان را مأمور به تبلیغ می‌نماید. وحی رسالی بدون واسطه از خداوند گرفته شده است[۱۹۹]. از طرفی هیچ مدرکی نیست که پیامبر قرآن را از خود بداند، بلکه آیات قرآن و روایات قرآن را از جانب خدا دانسته. از طرف دیگر حتی مخالفان آن حضرت او را راست‌گو و امین دانستند پس وقتی او قرآن را از جانب خدا می‌داند چگونه می‌توان قرآن را به او نسبت داد. پیامبران کتب آسمانی پیشین نیز بشارت به وجود چنین پیامبری داده‌اند. پس پیامبری که:

  1. امی بوده؛
  2. به راست‌گویی معروف بوده که حتی نضر بن حارث به قریش اعلان کرد: "لَقَد کانَ مُحَمَّدٌ أَصْدَقُكُمْ حَدِيثاً وَ أَعْظَمُكُمْ أَمَانَة"؛
  3. بسیاری از پیروان ادیان منتظر ظهور چنین پیامبری بوده‌اند؛ از جمله سلمان فارسی؛
  4. نشانه‌های نبوت او در عهد قدیم و جدید، انکارناپذیر است، دیگر نمی‌توان وحی را به او نسبت داد.

نقد دوم اینکه: حوادثی در قرآن آمده که نشان از محافظت خداوند از پیامبرش دارد و در برخی تصمیمات، آن حضرت را مورد توبیخ قرار داده، چگونه می‌شود شخص مورد اشاره در آیات قرآن، خود، آورنده همان آیات باشد[۲۰۰].

نبوغ اجتماعی

برخی بیان کرده‌اند محمد (ص) از اوضاع و احوال مردم زمان خود بسیار آگاه بود و رنج‌های مردم را می‌دانست و با استفاده از نبوغش مطالبی را آورد که مردم پذیرفتند. در همین جهت برخی، پیامبر را سیاست‌مدار نابغه، یا شخصی فریب‌کار یا قدرت‌طلب معرفی کرده‌اند.

نقد و بررسی:

  1. بدون تردید پیامبران الهی نبوغ داشتند اما میان پیامبران و نابغه‌ها تفاوت اساسی وجود دارد؛
  2. دریافت پیامبران از نوع علم حضوری است و قابل تعلیم و تعلم نیست. برخلاف نوابغ؛
  3. پیامبران در همه امور زندگی مردم نقش‌ آفرین بوده‌اند. ولی نوابغ تنها در جنبه‌های خاصی؛
  4. محتوای رسالت، مربوط به ابعاد مختلف جهان هستی و انسان است و یک نابغه نمی‌تواند در همه این زمینه‌ها سخن هماهنگ داشته باشد.
  5. چه‌ بسا ایده‌های توابع آراء گذشته را نقض کرده یا بعد از مدتی خود، نقض شده اما پیامبران الهی همواره یکدیگر را تأیید کرده‌اند.

وحی، رهاورد صرع و جنون پیامبر

برخی از مستشرقان حالت غش در حین وحی را همان بیماری صرع می‌دانند، و نشانه‌هایش را ترک کردن مردم، رفتن به غار و با خدا سخن گفتن که عرق سنگینی در جبینش احساس می‌کرد، می‌دانند و به این حالت "هیستری" و "هیجان عصبی" می‌گویند[۲۰۱].

نقد و بررسی:

  1. این دیدگاه در میان مخالفان پیامبران پیشین نیز مطرح بوده: ﴿وَإِنَّ لَكَ لأَجْرًا غَيْرَ مَمْنُونٍ‏ [۲۰۲] و هیچ دلیل و شاهدی از نظر تاریخی بر وجود بیماری روانی پیامبر وجود ندارد. امیل درمنگهام معتقد است "کسانی که فرضیه وجود بیماری صرع را ارائه داده‌اند از نظم زندگی محمد (ص) قبل از بعثت و بعد از آن غافل بوده‌اند" [۲۰۳]. جان دیون پورت می‌گوید: عده‌ای خواسته‌اند با این تهمت‌ها محمد (ص) را مورد انزجار جهان مسیحیت قرار دهند.
  2. ادعای مستشرقان با روایات هم‌خوانی ندارد و دچار اشتباه شده‌اند مثلاً نولدکه، عبارت "فخفق خفقة" [۲۰۴]. را به معنای غش گرفته.
  3. حالت غش تنها در هنگام وحی مستقیم و بی‌واسطه به پیامبر (ص) دست می‌داد. در روايتی از امام صادق (ع) آمده كه وقتى وحى مستقيم و بى‌واسطه جبرئيل بود، حضرتش به حالت غشوه و بيهوشى مى‌افتاد:"إِذَا كَانَ الْوَحْيُ مِنَ اللَّهِ إِلَيْهِ لَيْسَ بَيْنَهُمَا جَبْرَئِيلُ أَصَابَهُ ذَلِکَ لَثَقُلَ الْوَحْيُ مِنَ اللَّهِ وَ إِذَا كَانَ بَيْنَهُمَا جَبْرَئِيلُ لَمْ يُصِبْهُ ذَلِك"[۲۰۵].[۲۰۶]
  4. فرد مبتلا به صرع رفتاری نامتعادل از خود نشان می‌دهد و پس از بهبودی از آنچه کرده بی‌اطلاع است؛ به خلاف پیامبر.
  5. اگر حالت وحی همان حالت صرع بوده، چرا این حالت فقط به هنگام نزول آیات الهی برای پیامبر (ص) پیش می‌آمده؟ و چرا قبل از بعثت چنین نمی‌شد؟
  6. بیماری صرع سیستم عصبی را به هم می‌ریزد، چگونه چنین فردی می‌تواند رهبری فصیح و قانون‌گذار باشد؟[۲۰۷]

منابع

پانویس

  1. مصباح یزدی، محمدتقی، قرآن‌شناسی، ص۵۶.
  2. طباطبائی، سید محمدحسین، المیزان، ج۲، ص۱۵۹ و ۱۶۰.
  3. صمدپور، محمد، مقاله «ماهیت وحی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۵۶۲.
  4. قدردان قراملکی، محمدحسن، پاسخ به شبهات کلامی، دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۷۰.
  5. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۳۵.
  6. ر.ک: شیخ مفید، اوائل المقالات، ص۲۱۱؛ علم الهدی، سید مرتضی، الحدود و الحقایق، ص۱۸۰؛ لاهیجی، عبدالرزاق، گوهر مراد، ص۳۶۴.
  7. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۳۸-۳۹.
  8. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۴۰.
  9. صمدپور، محمد، مقاله «ماهیت وحی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۵۶۳.
  10. ملاصدرا؛ المبدء والمعاد، ص۵۹۶-۶۰۶؛ علامه حلی، ایضاح المقاصد من حکمة العین، ص۲۴۱؛ محمدی ری‌شهری، محمد، فلسفه وحی و نبوت؛ و نیز پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم؛ دین و نبوت، ص۱۷۱ و۱۷۲.
  11. محمدی ری‌شهری، محمد، فلسفه وحی و نبوت؛ و نیز پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم؛ دین و نبوت، ص۱۳۷.
  12. صمدپور، محمد، مقاله «ماهیت وحی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۵۶۳.
  13. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۷۸.
  14. ر.ک: الیاده، میرچا، دین‌پژوهی، ج۱، ص۱۰۹- ۱۲۱ و۱۳۷ به بعد.
  15. ر.ک. همیلتون، ملکم، جامعه‌شناسی دین، ص۴۰ و۲۸۸.
  16. پاسخ به شبهات کلامی، دفتر دوم؛ دین و نبوت، ص۱۷۹-۱۸۰.
  17. صمدپور، محمد، مقاله «ماهیت وحی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۵۶۴.
  18. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۲۷.
  19. هیک، جان، فلسفه دین، ترجمه بهزاد سالکی، ص۱۵۰.
  20. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۳۵.
  21. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۲۷.
  22. سروش، عبدالکریم، صراط‌های مستقیم، ص۷؛ بیات، عبدالرسول، فرهنگ واژه‌ها، ص۱۸۳-۲۱۳.
  23. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۴۶.
  24. رسالة التوحید؛ نقل از: الوحی المحمدی، ص۳۵.
  25. لاهوری، محمد اقبال، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۵-۱۴۹.
  26. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص۱۰، ۲۱ و۲۵؛ همو، صراط‌های مستقیم، ص۱۱ و ۱۳.
  27. مجتهد شبستری، محمد، ایمان و آزادی، ص۵۷.
  28. نراقی، احمد، رساله دین شناخت، ص۵۹ و۸۶.
  29. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص۳.
  30. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۸۶.
  31. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۸۷.
  32. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۳۰-۱۳۵.
  33. اسلام وحی و نبوت، گفتگو با عبدالکریم سروش، ماهنامه آفتاب، شماره پانزدهم (اردیبهشت ۱۳۸۱)، ص۷۳.
  34. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۸۷.
  35. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۴۰-۱۴۱؛ پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۸۷.
  36. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۳۵-۱۴۰.
  37. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۸۸.
  38. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۴۲.
  39. «آیا به قرآن نیک نمی‌اندیشند که اگر از سوی (کسی) جز خداوند می‌بود در آن اختلاف بسیار می‌یافتند» سوره نساء، آیه ۸۲.
  40. طباطبائی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ص۱۴۹.
  41. قائمی‌نیا، علیرضا، تجربه دینی و گوهر دین، ص۳۶.
  42. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۴۸.
  43. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۴۸-۱۵۰.
  44. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۸۹.
  45. عبداللهی، محمود، وحی در قرآن، ص۱۳۴.
  46. پاسخ به شبهات کلامی دفتر دوم: دین و نبوت، ص۱۹۰.
  47. قدردان قراملکی، محمدحسن، سکولاریزم در مسیحیت و اسلام، بخش دوم؛ همچنین قرآن و سکولاریزم.
  48. «و اگر (این پیامبر) بر ما برخی سخنان را می‌بست * دست راستش را می‌گرفتیم * سپس شاهرگش را می‌بریدیم» سوره حاقه، آیه ۴۴-۴۶.
  49. «و از سر هوا و هوس سخن نمی‌گوید * آن (قرآن) جز وحیی نیست که بر او وحی می‌شود» سوره نجم، آیه ۳-۴.
  50. صمدپور، محمد، مقاله «ماهیت وحی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۵۶۵.
  51. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۳۵.
  52. J. L. Astin.
  53. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۶۹.
  54. قائمی‌نیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، ص۹۱.
  55. صمدپور، محمد، مقاله «ماهیت وحی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۵۶۹.
  56. برای توضیح بیشتر ر.ک: بهاءالدین، خرمشاهی، جهان غیب و غیب جهان، مقاله کرامت و خوارق عادات و نیز مندرج در سیر بی‌سلوک، ص۱۸۷.
  57. دائرةالمعارف القرن العشرین، ج۱۰، ذیل کلمه وحی، از ص۷۱۲ تا ۷۱۹.
  58. دائرةالمعارف القرن العشرین، ج۱۰، ذیل کلمه وحی، از ص۷۱۲ تا ۷۱۹؛ و نیز: مدخل مسائل جدید در علم کلام، ج۲، ص۳۰.
  59. علی دشتی، بیست و سه سال، ص۴٣، نکته قابل ذکر این که کتاب فوق توسط استاد ارجمند آیت‌الله سبحانی در کتابی به نام «راز بزرگ رسالت» مورد نقد عالمانه قرار گرفته است.
  60. «ما چنین چیزی در آیین واپسین نشنیدیم، این جز دروغبافی نیست» سوره ص، آیه ۷.
  61. «و برخی از آنان کسانی هستند که به تو گوش می‌دهند در حالی که بر دل‌هایشان پوشش‌هایی افکنده‌ایم تا درنیابند و در گوش‌هایشان سنگینی‌یی (نهاده‌ایم) و اگر هر نشانه‌ای ببینند به آن ایمان نمی‌آورند تا آنجا که چون نزد تو آیند با تو چالش می‌ورزند؛ کافران می‌گوی» سوره انعام، آیه ۲۵.
  62. «(آنان نه تنها ایمان نیاوردند) بلکه گفتند: خواب‌هایی پریشان است یا آن را بربافته یا شاعر است پس باید برای ما نشانه‌ای بیاورد همچنان که پیشینیان (با نشانه) فرستاده شدند» سوره انبیاء، آیه ۵.
  63. «(آنان نه تنها ایمان نیاوردند) بلکه گفتند: خواب‌هایی پریشان است یا آن را بربافته یا شاعر است پس باید برای ما نشانه‌ای بیاورد همچنان که پیشینیان (با نشانه) فرستاده شدند» سوره انبیاء، آیه ۵.
  64. محمد پیامبر و سیاستمدار، ص۲۹۸.
  65. ر.ک: نگارنده، معجزه در قلمرو عقل و دین.
  66. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۹۷.
  67. عوامل ذیل در پیدایش انسان‌های نابغه در تایخ مؤثر بوده‌اند: ۱. عشق، ۲. رنج و مظلومیت، ۳. در اقلیت قرار گرفتن. ۴. دوران کودکی، ۵. تنهائی، ۶. سکوت، ۷. بیکاری. برای توضیح بیشتر، ر.ک: دکتر عزت الله مجیدپور، نبوغ و علل آن، ص۴٢.
  68. ر.ک: دین‌پژوهی، ج۱، ص۱۰۹ - ۱۲۱ و ۱۳۷ به بعد.
  69. ر.ک: ملکم همیلتون، جامعه‌شناسی دین، ص۴٠ و ۲۸۸.
  70. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۱.
  71. ر.ک: احیاى تفکر دینى در اسلام، محمد اقبال لاهوری، ترجمۀ احمد آرام، تهران، کتاب پایا، بی‌تا. ص۴۳ ـ ۳.
  72. پروفسور محمّد لنگنهاوزن، «تجربۀ دینی اسلامی»، فصل‌نامۀ حوزه و دانشگاه، شمارۀ ۳۸، ص۸.
  73. ر.ک: بسط تجربه نبوی، عبدالکریم سروش.
  74. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص۶۱- ۶۳؛ محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۹۲.
  75. درباره تفاوت تجربه دینی و عرفانی آرای مختلفی ابراز شده است. معروف‌ترین فرق این است که در تجربه دینی صاحب تجربه متعلق تجربه مثلاً خداوند ادیان را تجربه و مشاهده می‌کند با این وصف که تغایر خود و آن را احساس می‌کند، اما در تجربه عرفانی تغایری نیست و صاحب تجربه به تعبیری عرفانی به مقام وحدت، فنا و عینیت نایل می‌آید. نسبت آن دو را می‌توان نسبت عموم مطلق ذکر کرد به این معنی که همه تجربه‌های عرفانی، دینی هستند. (برای توضیح بیشتر ر.ک: مجله نقد و نظر، شماره ٢٣ و ٢۴، مقاله مکاشفه یا تجربه دینی و دیگر مقالات آن). نسبت فوق بنا بر صدق و مطابقت تجربه عرفانی با واقع است، اما بنا بر فرض عدم عموم من وجه خواهد بود؛ چراکه بعضی تجربه‌های عرفانی در فرض خطا دینی نخواهد بود. این نکته یعنی احتمال خطا در تجربه عرفانی و عدم خطا در تجربه وحیانی (عصمت) تفاوت و ممیزه دوم آن دو را تشکیل می‌دهد.
  76. عقل و اعتقاد دینی، ص۳۷.
  77. ر.ک: تجربه دینی، ص۴١۴ و ٢۴۴؛ نورمن گیسلر، فلسفه دین، ص۱۷؛ عرفان و فلسفه، ص۲۹۰.
  78. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۳.
  79. ر.ک: عقل و اعتقاد دینی، ص۴١؛ تجربه دینی، ص۱۷؛ راهنمای الهیات پروتستان، ص۴٠.
  80. ر.ک: دین و روان، ص۱۱۵؛ تجربه دینی، ص۲۴.
  81. ر.ک: عرفان و فلسفه، ص۲۳ و ۳۱ به بعد.
  82. علم و دین، ص۱۳۱.
  83. رودلف اتو، مفهوم امر قدسی، ص۲۵۳.
  84. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۵.
  85. ر.ک: تجربه دینی، ص۱۷۳؛ عقل و اعتقاد دینی، ص٢۴٣؛ وحی و افعال گفتاری، ص۱۱۲.
  86. دوم قرنتیان ۵: ۱۹.
  87. علم و دین، ص۱۳۱؛ و نیز: راهنمای الهیات پروتستان، ص۶٣ – ٩۶.
  88. علم و دین، ص۱۴۵.
  89. ر.ک: علم و دین، ص۳۵؛ جان هیک، فلسفه دین، ص۱۳۳؛ و نیز پژوهشی در زمینه وحی، نامه مفید، ش۱، قرن ٢۴ به بعد.
  90. رسالة التوحید، نقل از: الوحی المحمدی، ص٣۵.
  91. در اندیشه اقبال، جایگاه عقل در مسأله شناخت به «عقل استقرائی» محدود می‌شود و منابع معرفت را چنین تحدید می‌کند: الف) طبیعت، ب) تاریخ، ج) عقل استقرائی، د) تجربه درونی. (احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶-۱۴۹).
  92. ر.ک: احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴٨.
  93. احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴۴.
  94. احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴۶.
  95. احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴۴ و ١۴۵.
  96. احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۵.
  97. بسط تجربه نبوی، ص۱۰، ۲۱، ۲۵؛ صراط‌های مستقیم، ص۱۱ و ۱۳.
  98. ایمان و آزادی، ص۵۷.
  99. رساله دین شناخت، ص۵٩ و ٨۶.
  100. مجله آفتاب، شماره ١۵، ص٧۶.
  101. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۶.
  102. «باید اذعان داشت که کسی ممکن است برای خودش نبی شود و احوال خاصی پیدا کند و واجد اذواق و مواجیدی شود؛ ولی جامعه دینی اسلامی با این افراد - اگر اظهار نبوت کنند - برخورد سخت‌گیرانه‌ای خواهد کرد». (عبدالکریم سروش، مجله آفتاب، شماره ۱۵ و نیز: بازتاب اندیشه، شماره ۲۷ ص۶٠). ایشان تنها اظهار نبوت را برخورد سخت‌گیرانه ذکر می‌کند و در توجیه حدیث معروف نبوی: «لَا نَبِيَّ بَعْدِي‌» می‌گوید: «به پیروانش دستور داد که این باب را ببندند و دیگر به حرف مدعیان نبوت اعتنا نکنند و به کسانی هم که این احساس به آنها دست می‌دهد می‌فرمود که شما این احساسات را با کسی در میان نگذارید». (عبدالکریم سروش، مجله آفتاب، شماره ۱۵، ص۷۳). آقای سروش مطابق تصریح خودش (همان، ص۷۱) که بحث بیرون دینی می‌کند، باید به لوازم آن یعنی تجدید نبوت و مشروعیت اظهار آن ملتزم شود، نه این که به دلیل درون دینی استناد کند. نکته دیگر این که ایشان منبع حدیث منسوب به پیامبر را ذکر نکرده است که آن حضرت فرمود احساس نبوت خود را بروز ندهید، تا از جهت سند و دلالت بررسی شود. نگارنده با جستجو در منابع روایی اهل سنت و تشیع از طریق نرم‌افزار، به حدیث مورد ادعا دست نیافت، بلکه یافته‌های حدیثی، خلاف مدعای ایشان را اثبات می‌کرد. برای مثال به صورت متعدد پیامبر(ص) فرموده است که هر کس بعد از او ادعای نبوت کند، بدعت در دین و جایگاه او و پیروانش در آتش و محکوم به قتل است. اما توجیه روایت «لَا نَبِيَّ بَعْدِي‌» به عدم اظهار آن، خلاف ظاهر و نص روایت است. حدیث فوق وجود اصل نبوت بعد از خاتم(ص) را از اساس نفی می‌کند، نه این که نبی‌ای باشد اما حق اظهار آن را نداشته باشد. اما اگر مقصود از نبی، معنای عرفانی آن باشد که عرفا از آن به «ولی کامل» نام می‌برند باید گفت، اولاً نویسنده باید مقصود خود را به وضوح روشن کند و ثانیاً عرفا بر چنین نبی‌ای، نبوت و وحی اصطلاحی را اطلاق نمی‌کنند، بلکه از آن به «الهام» و «نبوت تعریفی» در مقابل «نبوت تشریعی» تعبیر می‌کنند.
  103. برای توضیح بیشتر از ناسازگاری اسلام با سکولاریزم رجوع شود به: نگارنده، سکولاریزم در مسیحیت و اسلام، بخش دوم. همچنین: قرآن و سکولاریزم.
  104. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۰.
  105. حاشیه کفایة الاصول، ج۱، ص۳۷۴.
  106. Propositional view..
  107. جان هیک، فلسفه دین، ص۱۱۹.
  108. جان هیک، فلسفه دین، ص۱۱۹.
  109. جان هیک، فلسفه دین، ص۱۲۰.
  110. قاموس کتاب مقدس، ذیل لفظ کتاب، ص۷۱۹.
  111. ر.ک: توماس میشال الیسوعی، مدخل الی العقیدة المسیحیة، ص۱۸.
  112. شرح عقائد صدوق، مندرج در: اوائل المقالات، ص۲۱۱.
  113. الحدود و الحقایق، ص۱۸۰.
  114. گوهر مراد، ص٣۶۴؛ شوارق الالهام، ص۵۵۵؛ سرمایه ایمان، ص٨۶.
  115. کتاب اصول الدین، ص۱۵۴.
  116. الانصاف، ص۹۷ و ۹۸.
  117. النبوات، ص۱۹۳، فصل ششم.
  118. ر.ک: البراهین فی علم الکلام، ج۱، ص٢٠١.
  119. المبین فی شرح الفاظ الحکماء و المتکلمین، ص۱۲۹؛ به نقل از: ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ج۲، ص٢۴٧، نکته قابل ذکر این که ایشان در کتاب غایة المرام خود، ص۳۲۵ وحی را به مشرب فلسفی تفسیر کرده است.
  120. صحیح بخاری، ج۱، ص١۴.
  121. مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج۱، ص۵۶.
  122. تفسیر المنار، ج۶، ص۶٨.
  123. ر.ک: المغنی، ج۷؛ خلق القرآن، ص۶ و ۵۸؛ شرح اصول الخمسة، بحث کلام الهی.
  124. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۴.
  125. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۸.
  126. برای توضیح بیشتر ر.ک: علیرضا قائمی‌نیا، وحی و افعال گفتاری، ص۶۸ به بعد.
  127. علیرضا قائمی‌نیا، وحی و افعال گفتاری، ص۸۰.
  128. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۹.
  129. و از چشم آنان پنهان شد و ما روح خود را به سوی او فرو فرستادیم که چون انسانی باندام، بر او پدیدار گشت؛ سوره مریم، آیه۱۷.
  130. سفر پیدایش، باب ۱۸؛ سوره هود، آیه۷۶ ـ ۶۹.
  131. سوره قَصَص، آیه۳۵ ـ ۳۰.
  132. و خداوند را سزاوار ارجمندی وی ارج ننهادند که گفتند: خداوند بر هیچ بشری چیزی فرو نفرستاده است؛ بگو: کتابی را که موسی آورد چه کسی فرو فرستاد؟ که فروغی و رهنمودی برای مردم بود، آن را بر کاغذهایی می‌نگارید، (برخی از) آن را آشکار می‌دارید و بسیاری (دیگر) را پنهان می‌کنید؛ و آنچه شما و پدرانتان نمی‌دانستید به شما آموخته شد. بگو: خداوند (این قرآن را فرستاده است)؛ سپس آنان رها کن در بیهودگی‌شان به بازی پردازند؛ سوره انعام، آیه۹۱.
  133. و بدین‌گونه آن را قرآنی عربی فرو فرستاده‌ایم و در آن بیم دادن گوناگون آورده‌ایم باشد که پرهیزگاری ورزند یا (قرآن) برای آنان یادکردی نو آورد؛ سوره طه، آیه۱۱۳.
  134. در این‌باره ر.ک: وحی و افعال گفتاری، علی رضا قائمی‌نیا، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص۷۷ ـ ۷۶.
  135. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص۵۸ - ۶۰.
  136. برخی از محققان نظریه فلاسفه را به «دیدگاه گزاره‌ای» تعبیر نموده و در تفسیر آن خاطر نشان کردند که وحی حقایق و اطلاعات محض است که خدا یا فرشته، آنها را بر قلب پیامبر القا می‌کند و صورت زبانی ندارد؛ بلکه این پیامبر است که به آنها لباس زبانی خاص می‌پوشاند. (ر.ک: علیرضا قایمی نیا، وحی و افعال گفتاری، ص۳۵). در تحلیل این نسبت باید به این نکته اشاره کرد که نسبت فوق بر خلاف صریح عبارات فلاسفه است. در صفحات آینده خواهد آمد که فلاسفه به نزول فرشته وحی و شنیدن صدای او و آوردن متن وحی توسط وی معتقدند، اما وجود وحی و کلام الهی را در سه قالب عقلی، مثالی و مادی توجیه و تبیین می‌کنند. علاوه این که نامیدن القاء اطلاعات محض به عنوان «دیدگاه گزاره‌ای» چندان با مفهوم گزاره تناسبی ندارد.
  137. عقل فعال جوهر مجردی است که نزدیک‌ترین عقل به عالم ماده و نفس انسانی است که وظیفه تدبیر عالم ماده را به عهده دارد. در این عقل همه صور عقلی و وجود بسیط عالم ماده یافت می‌شود که انسان‌ها به درجه استعداد و اتصال به آن، از اطلاعات آن مستفیض می‌شوند. برای توضیح بیشتر از انواع عقل و چگونگی اتصال آن به عقل فعال رجوع شود به: النجاة، ص۱۶۵ و ۱۹۲؛ اشارات، نمط سوم؛ اسفار، ج۳، ص۴٢١ و ج۷، ص۲۸۱؛ التحصیل، ص١۶٠؛ القبسات، ص۳۸۵.
  138. اشارات، ج۳، ص۳۹۹، نمط دهم.
  139. ایضاح المقاصد من حکمة العین، ص۲۴۱.
  140. المبدأ و المعاد، ص۵٩۶، ۵٩٧ و ۶٠۶.
  141. المبدأ و المعاد، ص۶٠١.
  142. فلاسفه مانند ابن سینا و صدرالمتألهین نفس انسان را به نفس نباتی، حیوانی و ناطقه تقسیم می‌کنند. شأن نفس ناطقه ادراک کلیات و شأن نفس حیوانی ادراک جزئیات است که «قول مدرکه» نامیده می‌شود. شناخت امور جزئی گاهی از طریق خارج تحقق می‌یابد که همان «حواس پنج‌گانه» است و گاهی از طریق باطن، به این نحو که قوه مدرکه بعد از شناخت جزئیات خارجی از طریق حواس مختلف آن، آنها را در ظرف و خزینه‌ای نگه‌داری و بایگانی می‌کند و از این طریق آنها را ادراک می‌کند و به تعبیر صدرا، حواس پنج‌گانه به منزله نیروی‌های اطلاعاتی و جاسوسی حاکم است که حاکم از طریق آنها امور جزئی را ادراک می‌کند. به ظرف و خزینه‌ای که گزارشات حواس پنج‌گانه در آن بایگانی، حفظ و ادراک می‌شود، «حس مشترک» اطلاق می‌شود و به قوه‌ای که وظیفه حفظ و اعاده صورت‌های موجود در حس مشترک را دارد، «قوه خیال» گفته می‌شود. برای توضیح بیشتر ر.ک: النجاة، ص۲۰۱؛ اشارات، ج۲، ص٣۴٩؛ المباحث المشرقیة، ج۲، ص٣٣۵؛ ایضاح المقاصد من حکمة عین القواعد، ص٢۴١؛ اسفار، ج۸، ص۵۶ و ٢١١.
  143. ایضاح المقاصد من حکمة عین القواعد، ص٢۴١.
  144. ظواهر عبارات بعض فلاسفه مشاء دلالت بر تخیل انگاری صورت‌های وحی دارد که صدرالمتألهین به شدت منکر آن است. ر.ک: اسفار، ج۷، ص۲۵ و ۲۶.
  145. ر.ک: المبدأ و المعاد، ص۵٩۶ و ۵٩٧. نکته قابل ذکر این که در صورت قوت قوه خیال و تصرف بیشتر در صورت کلی، وحی نیازمند تأویل خواهد بود ر.ک: صدرالمتألهین، المبدأ و المعاد، ص۶١٣ و ۶٠۶.
  146. آراء اهل المدینه الفاضله، ص۱۱۵ و نیز: مجموعه رسائل فارابی، ص۴٩ و ١۵۶.
  147. الهیات شفا، ص۴٣۵؛ النجاه، ص٢٩٩.
  148. ر.ک: المبدأ و المعاد، ص۱۱۷ و ۱۱۹.
  149. فمن كان خياله قوياً جداً و نفسه قوية جداً... فخيل مايراه كالمحسوس المبصر المسموع فبعضه يتخيل شبحاً لا يمكن ان يوصف حاله و بعضه كلاماً محكياً على التمثيل و ليس تخيل النبي يفعل هذا في الاتصال بمبادئ الكائنات بل عند سطوح العقل الفعال و اشراقه على نفسه بالمعقولات فيأخذ الخيال و يتخيل تلك المعقولات و يصورها في الحس المشترك؛ (مبدأ و معاد، ص۱۱۹).
  150. مجموعه مصنفات، ج۳، ص۴۴۵ و ص۷۵؛ ج۱، ص۹۵.
  151. حکمة العین، مندرج در ایضاح المقاصد، ص٢۴٠.
  152. القبسات، ص۴٠۴؛ الرواشع السماویة، ص۳۳، طبع سنگی.
  153. مبدأ و معاد، ص۵۹۹.
  154. مبدأ و معاد، ص۵۹۶.
  155. مبدأ و معاد، ص۶۱۹.
  156. مبدأ و معاد، ص۶١٩؛ الشواهد الربوبیة، المشهد الخامس.
  157. فاذا توجهت هذه الروح القدسية التي لا يشغلها شأن عن شأن و لا يصرفها نشأة عن نشأة و تلقت المعارف الالهية بلا تعلم بشري من الله، يتعدى تأثيرها الى قواها و يتمثل الروحه البشري صورة ماشاهدها بروحه القدسي و تبرز منها الى ظاهر الكون فيتمثل للحواس الظاهرة سيما السمع و البصر لكونها اشرف الحواس الظاهرة فيرى ببصره شخصاً محسوساً في غاية الحسن و الصباحة و يسمع بسمعه كلاماً منظوماً في غاية السجودة و الفصاحة. فالشخص هو الملك النازل باذن الله الحامل للوحي الالهي و الكلام هو كلام الله تعالى؛ (اسفار، ج۷، ص۲۵ و مبدأ و معاد، ص۶١۵ و ۶١۶).
  158. اسفار، ج۷، ص٢۵ و ٢۶.
  159. اسفار، ج۷، ص۲۶ و ۲۷.
  160. فاذا اتصلت الروح النبوية بعالمهم عالم الوحي كان يسمع كلام الله و هو اعلام الحقائق بالمكالمة الحقيقية و هي الافاضة و الاستفاضة في مقام ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى ثم اذا نزل الى الساحة الملكوت السماوي يتمثل له صورة ما عقلها و شاهدها في لوح نفسه الواقعة في عالم الالواح القدرية السماوية يتمثل له الملك بصورة محسوسة بحث... ثم ينحدر الى حسه الظاهر و هكذا الكلام في كلامه؛ (اسفار، ج۷، ص۲۶ و ۲۷: نقل با تلخیص).
  161. فيسمع اصواتاً و حروفاً منظومة مسموعة يختص هو بسماعه دون غيره لانها نزلت من الغيب الى الشهادة و برزت من باطنه الى ظاهره من غير باعث خارجي، فيكون كل من الملك و كلامه و كتابه يتأدي من غيبه و باطن سره الى مشاعره و هذا التأدية ليست من قبيل الانتقال و الحركة للملك الموحي من موطنه و مقامه اذ كل له مقام معلوم لا يتعداه و لا ينتقل بل مرجع ذلك الى انبعاث نفس النبي(ص) من نشأه الغيب الى نشأه الظهور؛ (اسفار، ج۷، ص۲۷ و ۲۸).
  162. ر.ک: گوهر مراد، ص٣۶۴، وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران.
  163. ر.ک: رسائل اخوان الصفا، ج۴، ص١٢۵.
  164. ر.ک: اسرار الحکم، ص٣٧۵ و ٣٩۵؛ مجموعه رسائل، ص۱۸۰.
  165. نبوت ص٨۶، انتشارات صدرا، تهران.
  166. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص ۱۲۱.
  167. حسب ظاهر آیه ۹۷ بقره، برخی از اهل کتاب به بهانه این که چرا فرشته وحی پیامبر اسلام(ص) جبرئیل است و میکائیل نیست، به مخالفت با آن حضرت پرداختند.
  168. ر.ک: النهایة الحکمة، مرحله یازدهم، فصل هفتم.
  169. ر.ک: تفاسیر مختلف ذیل آیه ۵ سوره قدر.
  170. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۲۰، ص۴٩٣؛ منشور جاوید، ج۱۲، ص۲۳۷.
  171. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص ۱۳۰.
  172. ر.ک: فصوص الحکم، فص یوسفی، ص١٠۴؛ کلمات مکنونة، ص١١؛ مصباح الهدایة، ص۶۶، ٨۶ و ۱۰۹، صحیفه امام، ج۱۸، ص٢۶١؛ تعلیقات علی شرح الفصوص، ص١۴٩؛ المقدمات من کتاب نص النصوص، ص۴٠٧ به بعد.
  173. فصوص، ص۹۳.
  174. «و برای توضیح بیشتر رجوع شود به: اثولوجیا، ص٢٩٣؛ الهیات شفا، ص۴۰۲؛ شرح حکمة الاشراق، ص٣۴٢؛ گوهر مراد، صحکمة الاشراق، ص۳۷۰».
  175. ر.ک: صدرالدین قونوی، رسالة النصوص، ص٧۴؛ مفتاح غیب الجمع و الوجود، مندرج در مصباح الانس، ص۶٩؛ المقدمات من کتاب نص النصوص، ص۴۴۲؛ عبدالرزاق الکاشانی، اصطلاحات الصوفیة، ص۱۱۸ مصباح الهدایة، ص۶۴.
  176. از پیامبر اسلام روایت شده است که «‌أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي‌»، (عوالی اللئالی، ج۴، ص۹۹؛ بحار، ج١۵، ص٢۴)؛ «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ رُوحِي‌»، (بحار، ج۵۴، ص۳۰۹).
  177. حضرت علی(ع) می‌فرماید: «نَحْنُ صَنَائِعُ اللهُ وَ الْخَلْقُ صَنَائِعُ لَنَا» (نهج البلاغه، نامه ۲۸)؛ «كُنْتُ وَصِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ» (عوالی اللئالی، ج۴، ص١٢۴؛ جامع الاسرار و منبع الانوار، ص۴۶۰).
  178. ینابیع المودة، ج۱، ص۹؛ بحار، ج١۶، ص۴۰۲؛ الغدیر، ج۷، ص۲۸.
  179. بحار، ج۱۶، ص۴۰۲.
  180. امام علی(ع) می‌فرماید: «انا القلم الأعلى انا اللوح المحفوظ انا الكتاب المبين انا القرآن الناطق... انا الاول و انا الآخر»؛ (مشارق انوار الیقین، ص١۵٩)، پیامبر اسلام درباره همراهی حضرت علی(ع) با هر پیامبری می‌فرماید: «بعث علي كل نبي سرا و معي جهرا»؛ (جامع الاسرار و منبع الانوار، ص۴٠١).
  181. یکی از محققان معاصر می‌نویسد: «عقل اول [پیامبر اسلام] بدون تجافی از مقام خود متنزل گردید و با قبول سیر و عروج به عالم شهادت نمود و بعد از ظهور به صور بسایط و عروج به عالم معدنی و نباتی و حیوانی و استوار در رحم و طی درجات نباتی و حیوانی، لباس انسانی در بر نمود و به طرف مقصد اصلی روان گردید و سرانجام به عقل اول متصل گردید». (سید جلال الدین آشتیانی، مقدمه مصباح الهدایة امام خمینی، ص١۵٢).
  182. «حقیقت محمدیه و عین ثابت او متکفل تربیت او بود، چه آنکه حقیقت هر موجود عبارت است از نحوه تعین او در علم حق و تعین آن حقیقت در علم جامع جمیع تعینات و حقایق است»، (سید جلال الدین آشتیانی، مقدمه مصباح الهدایة امام خمینی، ص١۵٢).
  183. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص ۱۳۲.
  184. در این‌باره ر.ک: وحی و افعال گفتاری، علی رضا قائمی‌نیا، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص۳۵ ـ ۳۷.
  185. کلام مسیحی، توماس میشل، ترجمۀ حسین توفیقی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۱ ش، ص۲۷ ـ ۲۶.
  186. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص۶۰ - ۶۱.
  187. علم و دین، ص۲۷۰.
  188. علیمردی، محمد مهدی، در ساحل وحی، ص ۱۷.
  189. علیمردی، محمد مهدی، در ساحل وحی، ص ۲۰.
  190. این مباحث با استفاده از کتاب‌های توماس میشل، کلام مسیحی، ص۲۶-۳۰؛ ۶۶ - ۷۷؛ علم و دین، ص۲۶۸ - ۲۸۰ تنظیم شده است.
  191. علیمردی، محمد مهدی، در ساحل وحی، ص ۲۱.
  192. یا او را از آنچه در صحیفه‌های موسی است آگاه نکرده‌اند؟ و (از صحیفه‌های) ابراهیم که (عهد پیامبری را) بی‌کم و کاست به جای آورد؟ که هیچ باربرداری بار گناه دیگری را برنمی‌دارد؛ سوره نجم؛ آیه ۳۶ -۳۸.
  193. این (حقیقت) بی‌گمان در صحیفه‌های (آسمانی) پیشین (نیز آمده) است. صحیفه‌های ابراهیم و موسی؛ سوره اعلی، آیه ۱۸ و ۱۹.
  194. و بی‌گمان (خبر) آن در کتاب‌های (آسمانی) پیشینیان (آمده) است. آیا برای آنان این نشانه‌ای نیست که دانشوران بنی اسرائیل آن را می‌شناسند؟؛ سوره شعراء، آیه ۱۹۶ - ۱۹۷.
  195. و پیش از آن، کتاب موسی پیشوا و رحمت بود و این کتابی است راست‌شمارنده کتاب موسی به زبان عربی؛ سوره احقاف، آیه۱۲.
  196. بنابراین امروز تو را با کالبد بی‌جانت بر ساحل می‌افکنیم تا برای آیندگانت نشانه‌ای باشی و بی‌گمان بسیاری از مردم از نشانه‌های ما غافلند؛ سوره یونس، آیه۹۲.
  197. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۴۲ -۲۵۱.
  198. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۵۲ ـ ۲۵۳.
  199. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۵۴-۲۵۷.
  200. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۵۸ ـ ۲۵۹.
  201. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۶۰-۲۶۳.
  202. و بی‌گمان تو را پاداشی بی‌پایان است؛ سوره قلم، آیه ۳.
  203. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۶۴ ـ ۲۶۵.
  204. چرت مختصری زد.
  205. آنگاه كه وحى به او از ناحيه خدا بود كه بين او وخدا جبرئيل واسطه نبود به خاطر سنگينى وحى از خدا اين امر به او مى‌رسيد و آنگاه كه جبرئيل واسطه مى‌شد اين امر به او نمى‌رسيد؛ امالی طوسی، ص ۶۶۲
  206. بیابانی اسکوئی، محمد، نبوت، ص۲۲۴.
  207. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن، ص ۲۶۶ ـ ۲۶۷.