تصمیمگیری در سیره و معارف نبوی
جایگاه تصمیمگیری در مدیریت
مسأله تصمیمگیری در عرصههای مختلف اداره امور از اهمیتی بسیار برخوردار است. در اداره هر جمعیتی و مدیریت هر حوزهای، مدیر مربوطه پیوسته در برابر این مسائل قرار دارد که چگونه تصمیم بگیرد؟ بر اساس کدام اصول و مبانی باید تصمیم گیرد؟ و نیز در یک تصمیمگیری درست چه ملاحظاتی مطرح است؟ این مسائل بهویژه در مدیریتهای انسانی گسترده اهمیتی خاص پیدا میکند. در واقع سرنوشت کارها به تصمیمگیریها گره میخورد و چنانچه تصمیمگیری بر اصول و مبانی درستی استوار نباشد، نظام امور یا متزلزل و آشفته میشود و یا اسیر خودمحوری و استبداد رأی میگردد. خدای متعال در آیه ۱۵۹ سوره آلعمران روش تصمیمگیری پیامبر خود را امضا کرده و مورد تأیید قرار داده است و آن را به عنوان بهترین روش تصمیمگیری معرفی کرده است: ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ﴾. میدانیم رسول خدا(ص) پیش از نزول این آیه، همین روش را در تصمیمگیری داشت و در اینجا خداوند روش پسندیده فرستادهاش را امضا کرده، میفرماید: اصولاً پیامبر جز بر طبق امر الهی و روش پسندیده خدا قدم برنمیدارد و روش متین و صواب او مورد تصویب و رضای الهی است[۱].
خداوند به پیامبرش فرمان میدهد که پیش از اتخاذ تصمیم از نرمش و انعطاف برخوردار بوده، مشورت کند و در هنگام اتخاذ تصمیم نهایی قاطع و استوار باشد. همان چیزی که در آیه شریفه از آن به «عزم» تعبیر شده است. و قابل توجه است که در آیه مورد بحث مشورت به صورت جمع ذکر شده: ﴿وَشَاوِرْهُمْ﴾ ولی تصمیم نهایی تنها به عهده پیامبر گذاشته شده و به صورت مفرد ذکر شده است: ﴿عَزَمْتَ﴾. بنابراین، بررسی و مطالعه جوانب مختلف یک امر برای تصمیمگیری درباره آن باید به صورت دستهجمعی انجام گیرد، اما پس از رسیدن به نتیجه و تصویب یک کار، برای اجرای آن باید ارادهای و احد بهکار افتد که در غیر این صورت هرج و مرج پیش خواهد آمد. بهعلاوه فرمود به هنگام تصمیم نهایی باید توکل بر خدا داشت و در عین رعایت اصول و مبانی لازم برای تصمیمگیری و فراهم کردن اسباب و وسایل عادی به خدای متعال توکل کرد[۲]. آنچه به اجمال در این آیه شریفه آمده، در واقع مجموعه مسائلی است که به یک تصمیمگیری درست منجر میشود. تصمیمگیری صواب آن است که بر اساس اصول و مبانی صورت گیرد و به هیچ وجه تابع احساسات و عواطف یا ملاحظات نادرست اجتماعی و سیاسی نباشد، بلکه در آن حق ملاحظه گردد و رضایت عامه و ﴿مَا يَنْفَعُ النَّاسَ﴾[۳] لحاظ شود. چنین تصمیمی از استواری و صواب برخوردار خواهد بود. اکنون به مهمترین اصول و مبانی تصمیمگیری در سیره نبوی میپردازیم[۴].
کسب اطلاعات برای تصمیمگیری
لازمه هر تصمیمگیری درست کسب اخبار و اطلاعات صحیح و کافی درباره موضوع مورد تصمیمگیری و بررسی جوانب و اطراف آن است. هیچ حرکتی بدون شناخت به درستی میسّر نیست. امیرمؤمنان(ع) به کمیل بن زیاد فرموده است: «ای کمیل، هیچ حرکت و اقدامی نیست مگر اینکه در آن به شناختی نیازمندی» [۵]. و نیز از آن حضرت وارد شده است: «درباره آنچه شناخت نداری سخن مگوی»[۶].
فطرت و عقل و شرع، آدمی را به پیروی و اقدام بر اساس علم و معرفت میخواند و از اعتقاد و عمل، بدون دانش و آگاهی نهی میکند. خدای متعال فرموده است: ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾[۷].
«این آیه از پیروی و متابعت هر چیزی بدون علم و معرفت نهی میکند، و چون مطلق و بدون قید و شرط است، پیروی و متابعت اعتقاد بدون علم و معرفت و همچنین عمل بدون علم و معرفت را شامل گشته، معنای آن چنین خواهد بود: به چیزی که علم به صحت آن نداری معتقد مشو، و چیزی را که نمیدانی مگو، و کاری را که علم بدان نداری مکن؛ زیرا همه اینها پیروی بدون علم و معرفت است. و این در حقیقت تأیید و امضای حکمی است که فطرت انسان بدان حکم میکند و آن وجوب پیروی از سر علم و پرهیز از پیروی بدون علم است. بیگمان انسان از سر فطرتی که بدو موهبت شده است در مسیر زندگیاش چه از نظر اعتقاد و چه عمل، هدفی جز رسیدن به واقع و حقیقت خارجی ندارد. انسان، خواهان علم و معرفتی است که بر اساس آن بتواند قاطع بگوید واقع و حقیقت همین است و این تنها با پیروی و متابعت از علم و معرفت حاصل میشود و گمان و شک و وهم چنین خاصیتی ندارد؛ به آنچه مظنون و مشکوک و موهوم است نمیتوان گفت که عین واقع و حقیقت است.
انسانی که سلامت فطرت خود را از دست نداده، در اعتقاد خود پیرو آن چیزی است که آن را حق و واقع در خارج مییابد و در عملش هم آن عملی را انجام میدهد که خود را در تشخیص آن محق و مصیب ببیند. البته در آنچه خودش قادر بر تحصیل علم هست، علم خود را پیروی میکند و در آنچه خود قادر نیست، مانند پارهای از فروع اعتقادی نسبت به بعضی از مردم و غالب مسائل عملی نسبت به غالب مردم، از اهل خبره آن مسائل پیروی میکند. همان فطرت سالم او را به پیروی از علم عالم و متخصص آن فن وا میدارد، و علم آن عالم را علم خود میداند، و پیروی از او را در حقیقت پیروی از علم خود میشمارد؛ چنانکه شخصی که راهی را نمیشناسد، به سخن راهنما اعتماد مینماید و به راه میافتد؛ یا بیماری که به پزشک مراجعه میکند، از دستور پزشک بیچون و چرا پیروی میکند؛ و همچنین ارباب حاجت به اهل فن صنعت مورد احتیاج خود اعتماد مینمایند و به ایشان مراجعه میکنند. البته این در صورتی است که به علم و معرفت آن راهنما و آن پزشک و آن اهل فن صنعت اعتماد داشته باشد»[۸].
بنابراین هر انسان عاقل و دارای فطرت سالم جز بر اساس علم و معرفت به چیزی اعتقاد نمییابد و سخنی نمیگوید و دست به عملی نمیزند. لازمه تصمیم و عمل درست، کسب اطلاعات و اخبار کافی و صحیح است. رسول خدا(ص) آموخته است که چنین باید بود. از اقدامات آن حضرت در مدینه، سرشماری مسلمانان و ثبت اطلاعات لازم برای برنامهریزی و تصمیمگیری بود. نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «تمام افرادی را که به اسلام گرویدهاند سرشماری کنید»[۹]. یا چنین فرمود: «افرادی را که به اسلام روی آوردهاند، برایم بنویسید»[۱۰].
سیره آن حضرت چنین بود که برای دفاع و مقابله با دشمنان، پیوسته از وضع آنان و تحرکات و اقداماتشان کسب اطلاعات میکرد و مبتنی بر اطلاعات و اخبار دقیق، تصمیمگیری و عمل میکرد. این اطلاعات و اخبار از راههای گوناگون و به شیوههای مختلف کسب میشد که در سیره نظامی بهتفصیل بدان خواهیم پرداخت. به عنوان نمونه، رسول خدا(ص) در ماه رجب سال دوم هجری عبدالله بن جحش را با هشتاد نفر از مهاجران به مأموریتی فرستاد و هنگام حرکت، نامهای به دست وی داد و فرمود که تا دو روز راه نپیماید آن را نخواند، آنگاه در آن بنگرد و به فرمان عمل کند و کسی از همراهان خود را به همراهی مجبور نسازد. عبدالله پس از دو روز راهپیمایی، نامه را گشود و چنین فرمان یافت: «هرگاه در نامهام نگریستی، همچنان رهسپار شو تا در «نخله» میان مکه و طائف فرود آیی، آنجا در کمین قریش باش و اخبارشان را برای ما جستجو کن»[۱۱]. رسول خدا(ص) در تمام نبردهای خود بر اساس اطلاعات و اخبار کسب شده از وضع دشمن اعم از استعداد نیروها، آرایش، محل تجمع و غیره، تصمیمگیری و عمل میکرد. در غزوه بدر، ده شب پیش از خروج خود از مدینه، طلحة بن عبیدالله و سعید بن زید را برای کسب خبر و اطلاع از مسیر کاروان قریش و تعداد محافظان کاروان و جنسی که حمل میکرد و میزان آن اعزام فرمود و اطلاعاتی دقیق و کامل به دست آورد[۱۲]. و نیز پس از آنکه سپاه قریش برای نجات کاروان و مقابله با مسلمانان روانه شد و در منطقه بدر قرار گرفت و کاروان با تغییر مسیر از دسترس مسلمانان خارج شد، رسول خدا(ص) برای تصمیمگیری به کسب اطلاعات پرداخت. در حالی که قتادة بن نعمان ظفری یا عبدالله بن کعب مازنی یا معاذ بن جبل همراه آن حضرت بود، بر رئیس قبیلهای وارد شدند و از او کسب اطلاعات کردند. پس از این اقدام، دو نفر از مأموران اطلاعاتی پیامبر به نام بسبس بن عمرو و عدی بن ابی الزغباء بر حضرت وارد شدند و اخبار مربوط به کاروان را گزارش دادند؛ و پس از آنکه حضرت در بدر فرود آمد، زبیر، سعد بن ابیوقاص و بسبس بن عمرو را به فرماندهی علی(ع) فرستاد تا از کناره آب خبر گیرند. آنان دو غلام قریش را در آنجا دستگیر کردند و نزد پیامبر آوردند که پس از بازجویی، اطلاعاتی مهم درباره محل استقرار قریش و تعداد نفرات سپاه و سران آن به دست آمد[۱۳].
مشی رسول خدا(ص) بر این بود که برای تصمیمگیری اطلاعات کامل داشته باشد و از اینرو افرادی به نام «عریف» و «نقیب» منصوب میکرد تا گزارشهای لازم را به وی برسانند[۱۴].
عریف و نقیب
«عریف» بر وزن «عظیم» در لغت بهمعنای دانا و شناسنده و عالم به چیزی و کسی است که یاران خود را میشناسد و جمع آن «عرفاء» است. «عریف» کسی است که قیّم امور قبیله و گروهی از مردم است و تدبیر امور و مسئولیت اداره کارهای ایشان را بهعهده دارد و در وقت لزوم گزارش کارهای آنان را به مسئول مافوق خود میدهد. چنین کسی را بدین سبب «عریف» نامیدند که عارف به احوال قوم خویش است و کارهای آنان را شناسایی میکند و مسائل و مشکلات ایشان را میداند تا در وقت نیاز به مافوق خود برساند[۱۵].
«نقیب» در لغت بهمعنای بزرگ قوم و کسی است که به احوال مردم خویش آشناست و نیز کسی را گویند که مسئول رسیدگی به قوم خود و تفحص احوال ایشان است؛ و از اینرو او را «نقیب» گویند که گویا به اخبار و احوال ایشان نقب زده یا به دل مردمان نقب زده و دارای نفوذ و جایگاه است و جمع آن «نقباء» و مانند «عریف» است[۱۶].
رسول خدا(ص) از «عرفاء» و «نقباء» برای کسب اطلاعات لازم و برداشتن حجابها بهره میگرفت. ابن حجر عسقلانی از قول ابن عساکر آورده است که ابوعزیز جندب بن نعمان ازدی به حضور پیامبر رسید و حضرت او را «عریف» قومش قرار داد[۱۷]. و نیز آورده است که رافع بن خدیج انصاری «عریف» قومش در مدینه بود[۱۸]. ماجرای «هوازن» نمونهای گویا است از به کار گرفتن «عرفاء» برای رفع حجاب و آگاهی کامل به احوال و خواست مردم.
پس از انتشار خبر فتح مکه، قبیله «هوازن» به جز برخی از دوراندیشانشان و مردمی از قبیله «بنی هلال» فراهم شدند و مالک بن عوف را که جوانی سی ساله و سرور «هوازن» بود به فرماندهی خود برگزیدند. اینان با زنان و فرزندان و اغنام و احشام و اموال خویش برای جنگ با رسول خدا(ص) حرکت کردند. رسول خدا(ص) پس از آگاهی از جنبش «هوازن» و پس از کسب اخبار لازم برای دفع ایشان با دوازده هزار سپاهی به سوی «حنین» حرکت کرد. در تاریکی صبح، سپاهیان اسلام به وادی «حنین» سرازیر شدند و ناگهان مردان «هوازن» که در درّهها و تنگههای وادی «حنین» کمین کرده بودند بر مسلمانان حملهور شدند. سواران «بنیسلیم» بیدرنگ پا به گریز نهادند و در پی آنان اهل مکه فراری شدند و دگران هم در پی ایشان پراکنده گشتند[۱۹]. چنانکه خدای متعال در قرآن از آن خبر داده است: ﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ﴾[۲۰].
در این هنگام علی بن ابی طالب و کسانی از بنیهاشم که نه نفر میشدند همراه وی پایداری کردند و دیگران همه جز اینان گریختند[۲۱]. در این هنگامه سخت، زنانی مردانه ایستادگی کردند. ام عماره، أم سلیم، أم سلیط، ام حارث زنانی بودند که در این معرکه جهاد کردند[۲۲]. با پایداری رسول خدا(ص)، مسلمانان یکی پس از دیگری بازگشتند و نصرت الهی بر مسلمانان فرود آمد: ﴿ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذَلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ﴾[۲۳].
بدین ترتیب مشرکان شکست خوردند و شش هزار اسیر و بیست و چهار هزار شتر و بیش از چهل هزار گوسفند و چهار هزار «اوقیه»[۲۴] نقره غنیمت گرفته شد[۲۵].
«هوازن» پس از شکست در «حنین» و دادن این همه اسیر و غنیمت، بازگشتند و خواستار زنان و فرزندان خود شدند. رسول خدا(ص) از مسلمانان اجازه خواست تا زنان و فرزندانشان را به ایشان برگرداند. همه اجازه دادند مگر چند نفر. حضرت فرمود: نمیدانم چه کسی از صمیم دل اجازه داد، و چه کسی اجازه نداد، بروید تا «عرفای» شما خبر بیاورند. پس «عرفاء» رفتند و تحقیق کردند و بازگشتند و گزارش دادند که همه واقعاً راضی هستند؛ آنگاه رسول خدا(ص) زنان و فرزندانشان را آزاد کرد[۲۶]. واقدی بر این خبر اضافه کرده است که پیامبر زید بن ثابت را برای تحقیق از انصار و عمر بن خطاب را برای تحقیق از مهاجران و ابورهم غفاری را برای تحقیق از قبایل دیگر عرب فرستاد. سپس «عرفاء» و این اُمنایی را که اعزام کرده بود، آمدند و همگی یک صدا و متفق رضایت و تسلیم خود را نسبت به فرمان رسول خدا اعلام کردند و گفتند اسیرانی را که در دست دارند آزاد و تسلیم خواهند کرد و چنین شد[۲۷].
ملاحظه میشود که رسول خدا(ص) چگونه با بهره گرفتن از «عرفاء» از خواست مردم خود و آنچه در دلشان میگذرد آگاهی مییابد و پس از کسب اطلاعات کامل تصمیم میگیرد.
«عرفاء» در واقع امین مدیر محسوب میشوند تا با دادن گزارشهای صحیح، او را در تصمیمگیری یاری دهند و گفتهاند که رسول خدا(ص) در سال «خیبر» برای هر گروهی «عریف» منصوب کرد[۲۸].
ابن حجر عسقلانی از قول ابن بطال در مشروعیت نصب «عرفاء» آورده است که برای رهبر و زمامدار ممکن نیست خود بشخصه در همه امور مباشرت کند و لازم است افرادی را به کار گیرد تا او را در اداره امور یاری کنند[۲۹]. زمامدار و مدیر باید با آگاهی و اطلاع کامل درباره مسائل به تدبیر امور بپردازد.
بدرالدین عینی شارح صحیح بخاری نیز در توجیه لزوم نصب «عرفاء» همین بیان را دارد[۳۰]. در همین جهت رسول خدا(ص) نقیب تعیین میکرد. آنچه در بیعت دوم عقبه روی داد، نمونهای زیبا در این باره است.
در سالهای یازده و دوازده بعثت، اسلام رسماً به «یثرب» رفت و شیوع یافت و خانهای از خانههای انصار باقی نماند که صحبتی از رسول خدا(ص) در آن نباشد[۳۱]. در سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر از انصار در موسم حج، در عقبة «منی» با رسول خدا(ص) بیعت کردند. در ذیحجه سال سیزدهم، بیعت دوم عقبه شکل گرفت. هفتاد و سه مرد و دو زن مخفیانه با پیامبر ملاقات کردند[۳۲]. آنان از رسول خدا خواستند که همراهشان به مدینه رود و با وی پیمان بستند که بر ضد خویش و بیگانه و سرخ و سیاه او را یاری کنند[۳۳]. به روایت ابن اسحاق رسول خدا(ص) به آنان گفت: «با شما بیعت میکنم بر اینکه از من دفاع کنید، آنچنانکه از زنان و فرزندان خود دفاع میکنید». براء بن معرور بزرگ قبیله خود دست رسول خدا را گرفت و گفت: «سوگند به خدایی که تو را به حق فرستاده است، همانطور که از ناموس خود دفاع میکنیم از شما دفاع خواهیم کرد. ای رسول خدا بیعت ما را بپذیر که به خدا سوگند ما جنگ آزموده و آماده کارزاریم و آن را پشت بر پشت به میراث بردهایم». ابوالهیثم بن تیهان - از بزرگان انصار و یکی از بیعتکنندگان در پیمان اول عقبه -سخن براء بن معرور را قطع کرد و گفت: «ای رسول خدا، میان ما و یهودیان رشتههایی است که بدین ترتیب آنها را پاره خواهیم کرد، نشود که ما این کار را انجام دهیم و پس از آنکه خداوند تو را پیروز کرد، به سوی قوم خود بازگردی و ما را تنها گذاری؟» رسول خدا(ص) لبخندی زد و گفت: «خون من خون شما و حرمت من حرمت شماست. من از شمایم و شما از منید. با هر که بجنگید، میجنگم، و با هر که صلح کنید، صلح میکنم».
چون بیعت این هفتاد و پنج نفر انجام گرفت، رسول خدا(ص) گفت: «اکنون از میان خود دوازده نقیب برگزینید تا مسئول و مراقب آنچه در میان قومشان میگذرد، باشند». بدین ترتیب دوازده نقیب - نه تن از «خزرج» و سه تن از «اوس» - انتخاب شدند. آنگاه رسول خدا(ص) به آن دوازده نفر گفت: «أنتم علی قومکم بما فیهم کفلاء ککفالة الحوارین لعیسی بن مریم، و أنا کفیل علی قومی»[۳۴]. چنانکه حواریون برای عیسی کفیل و ضامن قوم خود بودند، شما هم عهدهدار هر پیشامدی هستید که در میان قوم شما روی دهد، و من نیز کفیل و ضامن قوم خود (مسلمانان) هستم.
بدین ترتیب رسول خدا(ص) از «عرفاء» و «نقباء» برای اداره امور و کسب اطلاعات برای تصمیمگیری استفاده میکرد. آن حضرت پس از کسب اطلاعات و اخبار لازم، برای تصمیمگیری مشورت میکرد. پیامبر اکرم(ص) با روش خود در تصمیمگیریهایش آموخته است که چگونه میتوان بهترین تصمیمها را اتخاذ کرد[۳۵].
مشورت در تصمیمگیری
مشورت در سیره رسول خدا(ص) از جایگاه ویژهای برخوردار است و بنای تصمیمگیری در مدیریت بر قلب، بر مشورت و تبادل نظر در امور و پرهیز از خودرأیی و استبداد است. این مسأله از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که در قرآن کریم سورهای به نام «شوری» وجود دارد که در آن مشورت از مهمترین مسائل و از جمله فرایض و از ویژگیهای مورد تشویق و تأکید به شمار آمده[۳۶]، و در کنار «استجابت خدا» و «نماز» و «انفاق» مطرح شده است. خداوند میفرماید: ﴿وَالَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ * وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ﴾[۳۷].
در این آیات سخن از اهل ایمان و بهترین انسانهاست. در این آیات مهمترین مسائل برای ساختن فرد و جامعه در جهت کمال یادآوری شده است. در آیه نخست سخن از پاکسازی وجود اهل ایمان از گناهان و غلبه بر خشم و غضب است و در آیه دوم سخن از بازسازی وجودشان در جنبههای اساسی، که از همه مهمتر اجابت دعوت پروردگار است و تسلیم فرمان او بودن که منشأ همه نیکیها و خوبیهاست. آنان با تمام وجود در برابر فرمان الهی تسلیمند و در برابر اراده او از خود ارادهای ندارند و باید چنین باشد زیرا با رفع موانع تسلیم در برابر حق، حصول به این مرتبه امری طبیعی است. آنان پس از پاکسازی قلب و جان خود از آثار گناه که موانع راه حقّند،تسلیم و اجابت دعوت پروردگار برایشان قطعی است. ولی از آنجا که در میان اوامر الهی مسائل بسیار مهمی وجود دارد که حیات طیبه فرد و جامعه بدان بسته است، چند موضوع مهم و اساسی را یادآوری میفرماید که مهمترین آنها «نماز» و «انفاق» و «شورا» است. مهمترین مسأله برای اداره درست یک جامعه، شوراست. بدون اصل شورا همه کارها ناقص است و تصمیمگیری بدون شور و مشورت فاقد برکت است. یک انسان هر قدر هم از نظر فکر و اندیشه نیرومند و مجرب باشد، باز هم نسبت به مسائل مختلف تنها از یک یا چند وجه مینگرد و وجوه دیگر بر او مجهول میماند، اما هنگامی که مسائل در شورا مطرح گردد و عقلها و تجربهها و دیدگاههای مختلف به کمک هم بشتابند، مسائل به طور کامل پخته و کم عیب و نقص میشود و از لغزش و اشتباه دور میگردد.
قابل توجه است که در آیات مورد بحث، سیاق کلام به صورتی است که شورا به عنوان یک برنامه مستمر در همه کارها برای مؤمنان مطرح است، نه تنها در یک کار زودگذر و موقت؛ و میفرماید همه کارهای آنان در میانشان به صورت شوراست[۳۸].
در اسلام شور و مشورت در کارها و در تصمیمگیریها آنقدر اهمیت دارد که خداوند پیامبر گرامیاش را با آنکه معصوم است و با منبع وحی ارتباط دارد و حتی گذشته از آن دارای چنان اندیشه کامل و نیرومندی است که نیازی به مشورت ندارد، به مشورت با اصحاب و نظرخواهی از آنان مأمور میکند[۳۹]. و سیره آن حضرت پیوسته همین بود و در تصمیمگیریها بر مبنای مشورت عمل میکرد[۴۰]. سیرهنویسان در احوال رسول خدا(ص) و روش مدیریت وی نوشتهاند که آن حضرت با اصحاب خود بسیار مشورت میکرد[۴۱] و نیز از اصحاب آن حضرت نقل شده است که در توصیف این ویژگی پیامبر(ص) گفتهاند که هیچ کس را ندیدیم که با اصحاب خود بیشتر از رسول خدا(ص) با اصحابش مشورت کند[۴۲]. حضرت رضا(ع) درباره نحوه تصمیمگیری رسول خدا(ص) فرموده است: «رسول خدا(ص) با اصحاب خود مشورت میکرد، سپس بر آنچه میخواست تصمیم میگرفت»[۴۳].
از این روایت استفاده میشود که مشورت کردن جزو سیره پیامبر اکرم(ص) بوده و آن حضرت بر این سیره پایدار و ثابت قدم بوده است[۴۴].
موارد متعددی در تاریخ زندگی و دوران مدیریت پیامبر اکرم(ص) وجود دارد که آن حضرت برای تصمیمگیری شورا تشکیل داده و بهطور جمعی مسألهای را به شور گذاشته است یا با اصحاب خود مشورت کرده است که به برخی از آنها اشاره میشود: رسول خدا(ص) در غزوه بدر، درباره اصل جنگ، تعیین موضع نبرد و اسیران جنگ با اصحاب خود مشورت کرد[۴۵].
در نبرد اُحد پیامبر شورایی تشکیل داد و در نحوه مقابله با لشکر قریش مشورت نمود، آنگاه تصمیمگیری کرد[۴۶].
در جنگ احزاب (خندق) پیامبر برای مقابله با سپاه عظیم مشرکان کار را به مشورت گذاشت و بر آن اساس تصمیم گرفت[۴۷]. در پیکارهای بنیقریظه و بنینضیر در برخورد با یهود مدینه، مشورت صورت گرفت[۴۸].
در ماجرای حدیبیه پس از آنکه مشرکان مانع ادامه حرکت کاروان زیارتی مسلمانان به سوی مکه شدند، رسول خدا(ص) با یاران خود به مشورت نشست[۴۹].
هنگام فتح مکه زمانی که رسول خدا(ص) شنید ابوسفیان به اردوگاه میآید، مشورت کرد[۵۰]. در غزوه طائف پس از محاصره دشمن درباره ماندن و ادامه محاصره، مشورت صورت گرفت[۵۱].
در غزوه تبوک نیز آن حضرت با اصحاب خود مشورت کرد[۵۲]. در ماجرای تهمت به عایشه، نقل کردهاند که پیامبر(ص) با علی بن ابی طالب و اسامة بن زید مشورت کرد[۵۳].
همچنین رسول خدا(ص) در اعزام افراد برای اداره امور یک منطقه و فرمانداری و حکومتِ بخشی از مناطق تحت اداره مسلمانان مشورت میکرد[۵۴].
رسول اکرم(ص) نه تنها خود پایبند این اصل اصیل و رکن رکین بود، بلکه به اصحاب و تربیت شدگان مکتب خود سفارش میکرد که بدین اصل پایبند باشند. علی(ع) گوید چون پیامبر مرا به یمن اعزام میکرد وصایایی کرد، از جمله فرمود: «ای علی... و آنکه مشورت کند پشیمان نشود»[۵۵].
و آن حضرت میفرمود: «هیچ قومی مشورت نکردند جز آنکه به بهترین امور هدایت یافتند»[۵۶].
رسول خدا(ص) چنان بر مشورت در مدیریت تأکید داشت که در این باره سخنی شگفت از آن حضرت روایت شده است: «هنگامی که زمامداران شما نیکانتان و توانگران شما سخاوتمندانتان باشند و کارهایتان به مشورت انجام شود، در این موقع روی زمین از زیر زمین برای شما بهتر است (شایسته زندگی و بقا هستید)؛ ولی اگر زمامدارانتان بدان و توانگرانتان افراد بخیل باشند و کارها به مشورت برگزار نشود، در این صورت زیر زمین از روی آن برای شما بهتر است»[۵۷].
در نگاه پیامبر اکرم(ص) مجتمع انسانی و سازمانی که بر اساس خودرأیی اداره میشود، مجموعهای فاقد حیات و مرده است و شایسته بقا و دوام نیست. آنانکه بدون مشورت به اداره امور میپردازند و فارغ از آن تصمیم میگیرند، از دوراندیشی بیبهرهاند و نظام امور را به سستی میکشانند؛ زیرا مشورت سبب اصلاح و استحکام و بقای امور میشود. امام صادق(ع) از پدر گرامیاش نقل کرده است که از رسول خدا(ص) پرسیده شد که حزم (محکم کاری و دوراندیشی) چیست؟ فرمود: «مشورت کردن با صاحبنظران و پیروی کردن از ایشان»[۵۸].
ملاحظه میشود که چگونه مشورت به عنوان عاملی در درستی و استواری تصمیمها مطرح است؛ از اینرو شایسته است که در مدیریت به جدّ گرفته شود و بدون مشورت تصمیمگیری نشود. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «هر کس با عاقلان و خردمندان مشورت کند به محکمکاری و دوراندیشی و درستی گفتار و کردار رسد»[۵۹].
بدین ترتیب هیچ انسان دوراندیش و خردمندی، خود را از موهبت مشورت محروم نمیسازد؛ زیرا به سبب مشورت به راه درست و شیوه محکم و پیروزی دست مییابد، و مشورت در امور، اقدامی در جهت اصلاح و درست کردن کارها و راهی به سوی نجات و پیروزی است[۶۰]. در این باره از امیرمؤمنان(ع)، چنین نقل شده است: «هر کس با عاقلان و خردمندان مشورت کند به راه راست و پیروزی دست یابد»[۶۱].
پس کدام خردمندی است که خود را از مشورت بینیاز بیند و در اداره امور تنها به اندیشه خود برای تصمیمگیری اطمینان کند؟ هیچ خردمندی خود را چنان نمیبیند که مشورت نکند: «هیچ خردمندی از مشورت بینیاز نمیشود»[۶۲].
بنابراین بر خردمندان است که آرای صاحبنظران را بر رأی خود بیفزایند و از خرد دیگران برای تصمیمگیری به درستی بهره گیرند: «سزاوار است که خردمند رأی خردمندان را به رأی خود، و دانش و آگاهی دانشمندان را به دانش خویش بیفزاید»[۶۳].
این کار موجب راهیابی به بهترین تصمیمهاست. از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که فرمود: «هر کس با خردمندان مشورت کند، به آنچه درست است رهنمون شود»[۶۴] و این راهیابی از هیچجا مانند مشورت به دست نمیآید: «راه و تصمیم درست و حق از هیچ کجا بهتر از مشورت به دست نمیآید»[۶۵].
به همین دلیل است که مطمئنترین پشتیبان در تصمیمگیری برای اداره درست کارها، مشورت است. ابوجعفر برقی به اسناد خود آورده است که از امام صادق(ع) نقل شده از جمله وصیتهای رسول خدا(ص) به علی(ع) چنین بوده است: «هیچ پشتیبانی مطمئنتر از مشورت نیست»[۶۶]. زیرا بنا بر تعالیم پیشوایان معصوم، مشورت نگاهدارنده از لغزشها و پشیمانیهاست: «با خردمندان مشورت کن تا از لغزشها و پشیمانیها ایمن گردی»[۶۷].
و نیز مشورت مانع گمراهی و سرگشتگی در تصمیمگیری، و راهیابی است. از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که فرمود: «آنکه راهنمایی جوید گمراه نشود و آنکه مشورت کند حیران نماند. انسان دوراندیش و محکم کننده امور، استبداد رأی نمیکند»[۶۸] و نیز مشورت وسیله دور ماندن از خطاست: «مشورت کننده، از خطا ایمن و به دور است»[۶۹]. در نتیجه لازمه تصمیمگیری درست مشورت است، چنانکه از علی(ع) وارد شده است: «پیش از آنکه تصمیم بر کاری بگیری، مشورت کن»[۷۰].
تربیتشدگان سیره رسول خدا(ص)، چنین بودند و این سنّت نیکو را پاس میداشتند. امیرمؤمنان(ع) نیز با وجود برخورداری از مقام عصمت و طهارت، همچون رسول خدا(ص) با یاران خود مشورت میکرد. آن حضرت در نامهای که به سران سپاه خود نوشته، چنین فرموده است: «از جانب بنده خدا علی بن أبی طالب، امیرمؤمنان به نیروهای مسلح و نگهدارنده مرزها: اما بعد، حقی که بر والی و زمامدار، انجام دادن آن لازم است این است که فضل و برتری که به او رسیده و مقام خاصی که به او داده شده است، نباید او را نسبت به رعیت دگرگون کند و این نعمتی که خداوند به او ارزانی داشته است، باید هر چه بیشتر او را به بندگان خدا نزدیک و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد. آگاه باشید! حق شما بر من این است که جز اسرار جنگی، هیچ سرّی را از شما پنهان نسازم و در اموری که پیش میآید، جز حکم الهی، کاری بدون مشورت شما انجام ندهم»[۷۱].
علی(ع) در مدیریت خود چنین بود و از یاران خود نظر مشورتی میخواست، چنانکه وقتی آهنگ رفتن به شام کرد، مهاجران و انصار را فراخواند و پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود: «اما بعد، بیگمان شما کسانی هستید که نظرتان محترم، خردتان ارجمند، سخنتان حق و کردار و رفتارتان نیکوست. و اکنون آهنگ آن کردهایم که سوی دشمن خود و شما رهسپار شویم، پس نظر مشورتی خود را اعلام دارید»[۷۲].[۷۳]
آداب مشورت
پیشوایان حق برای آنکه مشورت جایگاه درست خود را بیابد و پشتیبانی مناسب برای تصمیمگیری باشد، برای آن آدابی مشخص کردهاند که بر اساس آن با هر کسی نمیتوان مشورت کرد و از هر کس نمیتوان رأی خواست مگر آنانکه به خداترسی، تقوای الهی، خردمندی، تجربه، صداقت، رازداری، فهم، شجاعت و مانند اینها متصف و شناخته شده باشند و با اشخاص ترسو، حریص، دروغگو، جاهل احمق و کسانی که زمام احساس خویش را در دست ندارند، نباید مشورت کرد؛ و نیز برای مشورت کننده و مشاور وظایف و تکالیفی تعیین شده است که با رعایت آنها بهره درست از مشورت گرفته میشود و در غیر این صورت زیانهای فراوان به وجود میآید[۷۴]. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «بیگمان مشورت معنا نمییابد مگر به رعایت حدود آن. پس آنکه مشورت را با حدودش بشناسد و رعایت کند از آن بهره درست ببرد و در غیر این صورت زیانهای ناشی از آن بر مشورت کننده، از منافع آن بیشتر خواهد بود. اول آنکه مشاور عاقل باشد، دوم آنکه آزاده و متدین باشد، سوم آنکه در برادری خالص و یکرنگ باشد، چهارم آنکه چون بر راز تو آگاه شود آن را همانند تو پاس دارد و رازداری کند و مخفی دارد؛ چنین مشاوری چون عاقل است مشورتش برای تو سودمند است و چون آزادهای متدین است، تمام تلاش خود را در خیرخواهی تو به کار گیرد، و چون در برادری خالص و یکرنگ باشد، پس از آگاهی بر راز تو، آن را مخفی دارد و چون آن را همانند تو پاس دارد، مشورت به جایگاه واقعی خود رسد و خیرخواهی کامل شود»[۷۵].
چنین افرادی شایسته مشورتند، نه آنان که وقتی مورد مشورت قرار گیرند به سبب بیخردی، گمراه میکنند؛ یا به دلیل ترس، روحیهها را تضعیف میکنند و راه بیرون شدن از کار را میبندند؛ یا به سبب بخل خود، شخص را از رفتن به سوی مقصد باز میدارند؛ و یا از سر دنیاطلبی و حرص، امور را دگرگونه جلوه میدهند و خلوص و خیرخواهی در قاموسشان جای ندارد. پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) آموخت که در اداره امور هرگز با چنین کسان مشورت نکند: «ای علی، هرگز با شخص ترسو مشورت مکن که او راه بیرون شدن از کار را برای تو مشکل میکند و با بخیل مشورت مکن که تو را از مقصد باز میدارد و با حریص مشورت مکن که شرّ و فساد کار را در نظرت میآراید و بدانکه ترس و بخل و حرص تمایلاتی هستند که از بدگمانی به خدا سرچشمه میگیرند»[۷۶].
و علی(ع)، همین آموزش نبوی برای پاسداری حدود مشورت در تصمیمگیریها را به مالک اشتر چنین آموخت: «بخیل را در مشورت خود دخالت مده؛ زیرا که تو را از احسان منصرف میکند و از نیازمندی میترساند؛ و نیز با افراد ترسو مشورت مکن؛ زیرا در کارها روحیهات را تضعیف میکنند. همچنین حریص را به مشاورت مگیر که با ستمگری حرص را در نظرت زینت میدهد. همه آنچه درباره این افراد گفتم به خاطر این است که بخل و ترس و حرص غرایز و تمایلاتی مختلفی هستند که از بدگمانی به خدا سرچشمه میگیرند»[۷۷].
بنابراین نباید با هر کسی مشورت کرد و مشاور باید از اهلیتهای مشخصی برخوردار باشد که در این صورت باید از نظر خیرخواهانه و صائب او استقبال کرد و آن را پذیرفت. در مصباح الشریعة از امام صادق(ع) وارد شده است: «در کارهای خود - که از نظر دین نیز جایز باشد - با کسی مشورت کن که در او پنج خصلت باشد: عقل و دانش و تجربه و خیرخواهی و پرهیزکاری... و البته با کسی که عقل و قلب تو نمیتواند او را تصدیق کند مشورت مکن، هر چند که در میان مردم به عقل و پارسایی مشهور باشد. و چون با کسی که اهلیت دارد و قلبت او را تصدیق میکند، مشورت کردی، مخالفت او را، مکن، اگرچه بر خلاف نظر و رأی تو اظهارنظر کند؛ زیرا نفس آدمی از قبول حق خودداری میکند و حاضر نیست حقیقت را بپذیرد؛ از اینرو مخالفت کردن با نفس در برابر حقایق بهتر است»[۷۸].
بنابراین، مشورت در احکام و قوانین و سنن الهی جایز نیست؛ زیرا دستورهای دینی از جانب خدای متعال تعیین شده و تعبدی است[۷۹]، اما در مسائل اجتماعی و مدیریتی مشورت از اهمّ امور بلکه از واجبات است و البته کسانی باید مورد مشورت قرار گیرند که صلاح و فساد امور را به خوبی در مییابند و در زمینه مورد مشورت دارای دانش و آگاهی هستند؛ آنانکه در پیشامدها و حوادث آبدیده شده و تجربه کسب کردهاند و دارای خلوص نیّتاند و اهل خیرخواهی؛ و از محرمات و تمایلات نفسانی خود را نگه میدارند[۸۰]. و از جمله آدابی که باید رعایت شود آن است که پس از مشورت با کسی که اهلیتهای لازم را دارد، نباید با نظر او مخالفت کرد. مشاور نیز باید در نهایت خیرخواهی عمل کند. در رساله حقوق امام سجاد(ع) در این باره آمده است: «اما حق کسی که در امری با تو مشورت میکند این است که: اگر نظر مفید و صحیحی داری به منظور خیرخواهی او باید اظهار کنی و باید رأی تو چنان باشد که اگر خودت به جای او میبودی همان کار را میکردی. و نظر مشورتی خود را با نرمی و مدارا بیان کن؛ زیرا نرمی، ترس را از میان بر میدارد و خشونت کردن، اُنس را به وحشت تبدیل میکند. اگر برای خودت صلاحیت اظهارنظر قائل نیستی، او را به کسی که مورد اعتماد و اطمینان است و در این جهت او را میشناسی، راهنمایی کن. اگر چنین کاری بکنی در نیکخواهی او کوتاهی نکردهای و تکلیف خود را نیک انجام دادهای. و نیرو و پشتیبانی جز خدا نیست. حق کسی که با او مشورت میکنی این است که: بدانی، آرا گوناگون است و هر کس نظری دارد، و اگر نظرش مطابق میل تو نبود، در صورتی که او را شایسته مشورت میدانی روا نیست او را به بدخواهی متهمسازی. و تو میتوانی باز هم با کسی دیگر که نظرش مورد اعتماد است مشورت کنی. هرگز سپاسگزاری از چنان کسی را - که نظر خود را بیدریغ با تو در میان گذاشته است - ترک مکن. در صورتی که بعدها نظر او را مطابق واقع یافتی خدای را سپاس کن و از او سپاسگزار باش. و در صدد خدمت متقابل به کمک او باش که هنگام احتیاج در چنین مواردی، تو نیز به کمک او بروی. و نیرو و پشتیبانی جز خدا نیست»[۸۱].
سیره پیشوایان حق در اداره امور چنین بود و بدان توصیه میکردند؛ و چنانچه مشورت، به درستی در تصمیمگیری مورد اهتمام قرار گیرد و حدود و آداب آن رعایت شود، بهترین وسیله راهجویی و محکمترین پشتیبان است. استاد محمدرضا حکیمی در این باره مینویسد: باید توجه داشت کمتر کار با اهمیتی بینظرخواهی به سامانی در خور خواهد رسید؛ نظرخواهی، طبق تعالیم دین، امری ضروری و سازنده است و نگاهدارنده از خطاها و زیانها و سقوطها و انحطاطها. و ضرورت و لزوم این کار، برای رهبران جامعه و مدیران و مسئولان اجتماعی و مقامات دینی شدیدتر است، بلکه این کار، برای آنان یک وظیفه است. هر کس در هر مقامی، از مشورت کردن، و نظر خواستن، و بهرهوری از عقلها و آگاهیها و تجربههای دیگران، و داشتن مشاوران شایسته و امین و خوشفکر و بازنگر، یا گروههای مشاورهای و رایزنی مؤمن و متخصص و مورد اعتماد و خردمند و بصیر و نابسته ذهن، بینیاز نیست. چه کسی از این کار بینیاز تواند بود، با اینکه مینگریم امام معصوم - که به حق از همه این چیزها بینیاز است - برای تعلیم ما و تربیت ما، خود به مشورت و نظرخواهی میپردازد[۸۲]؛ و به این امر ارزش میدهد و برای دیگران حق نظرخواهی قائل میشود[۸۳]؛ و آشکارا پذیرش آن را شعار قرار میدهد: «به من چنان گمان مبرید که درباره حقی که به من گفته شود احساس سنگینی میکنم، یا دربند آنم که مرا بزرگ شمارید، چه هر کس که از حقی که به او گفته یا عدالتی که به او عرضه شود احساس سنگینی کند، عمل کردن به آنها برای او سنگینتر است؛ بنابراین از گفتن سخن حق، یا اظهارنظر عادلانه خودداری نکنید»[۸۴].
عقل سلیم نیز چنین حکم میکند که انسان، تنها به نظر خویش بسنده نکند، و از خردها و عقلها و تجربهها و شناختها و آگاهیها بهره ببرد؛ و انسان غیر مستبد و غیر خودخواه این حکم شرع و عقل را میپذیرد و به کار میبندد»[۸۵].[۸۶]
تدبر و عاقبتاندیشی در تصمیمگیری
از لوازم عمده و اساسی در تصمیمگیری، دقت در عواقب امور و دوراندیشی و آیندهنگری است. در تصمیمگیریهای رسول خدا(ص) مسأله تدبّر و آیندهنگری یک اصل بود و آن حضرت تأکید بسیار داشت که بدون عاقبتاندیشی، هیچ تصمیمی گرفته نشود. از امام صادق(ع) نقل شده است که مردی خدمت پیامبر آمد و گفت: «ای رسول خدا، مرا نصیحت کن و به من اندرزی ده!» حضرت فرمود: «اگر نصیحت کنم، عمل میکنی؟» مرد پاسخ داد: «آری ای رسول خدا». پیامبر دوباره فرمود: «اگر نصیحت کنم عمل میکنی؟» مرد پاسخ داد: «آری». و باز پیامبر سخن خویش را تکرار کرد و مرد نیز پاسخ مثبت داد. بدین ترتیب حضرت سخن خود را سه بار تکرار کرد و مرد نیز اعلام آمادگی نمود. آنگاه پیامبر فرمود: «من تو را سفارش و نصیحت میکنم به اینکه هر زمان تصمیم به انجام دادن کاری گرفتی، در عاقبت آن کار بیندیشی، پس چنانچه عاقبت آن رشد بود و کار درست و صحیحی بود انجامش بدهی و اگر عاقبت آن کار گمراهی و تباهی بود، از آن دست بکشی و آن را رها کنی[۸۷].
این امر آنقدر اهمیت داشته که در مواضع و مواقع متعدد بر آن تأکید شده است. از امام باقر(ع) نقل شده است که مردی خدمت پیامبر رسید و تقاضای آموختن چیزی کرد. حضرت او را به قطع امید از آنچه در دست مردمان است، نصیحت کرد؛ که این روحیه، بینیازی نقد است. مرد تقاضا کرد تا حضرت افزون بر آن، مطلبی به او بیاموزد. حضرت او را به پرهیز از طمع که فقر نقد است، توصیه کرد. مرد چیزی بالاتر تقاضا کرد و حضرت فرمود: «هر زمان که تصمیم به انجام دادن کاری گرفتی، در عاقبت آن بیندیش، پس اگر خیر یا رشد بود، آن را دنبال کن، و اگر شرّ یا گمراهی بود از آن اجتناب ورز»[۸۸].
این کار «تدبیر» داشتن است و در تصمیمگیری و اداره امور چیزی چون تدبیر از اهمیت برخوردار نیست. واژه «تدبیر» از ماده «دبر» و «دبر» است یعنی ملاحظه آینده و عاقبت کار را کردن، آیندهسنجی، آیندهنگری، عاقبتاندیشی[۸۹]. و «تدبّر» نیز چون «تدبیر» است[۹۰]. «تدبّر» نیز عبارت است از نظر کردن در عواقب امور و عاقبتاندیشی[۹۱].
عاقبتاندیشی و آیندهنگری از چنان اعتبار و اهمیتی برخوردار است که زندگی و کار و حرکت بدون آن، فاقد هر خیری است که از امیرمؤمنان(ع) چنین روایت شده است: «ای مردم! در دنیایی که در آن تدبیر نباشد خیری نیست»[۹۲].
کسانی که اهل عاقبتاندیشی و آیندهنگری نیستند، پیوسته در معرض لغزشند؛ بدون ملاحظه عواقب امور تصمیم میگیرند و عمل میکنند و آنگاه دچار پیامدهای ظاهربینی و کوتهنگری خویش میشوند.
آری، کسانی که در این زندگی عاقبتاندیش و آیندهنگرند، در حرکت و سیر خود هر لحظه دچار لغزش نمیشوند. در یک مدیریت صحیح پیش از هر چیز نتایج و عواقب اقدامات و برنامهها ارزیابی میشود، آنگاه وارد میدان عمل میشوند. این مسأله سبب میشود که از فرو رفتن در مهلکهها و دست زدن به اقداماتی که راه به مقصد نمیبرد، جلوگیری شود؛ توانها صرف کارهای اصلی و اساسی گردد. از نیروها و استعدادهای انسانی بهرهگیری درست صورت گیرد و منابع اقتصادی هدر نرود. از امیرمؤمنان(ع) اینگونه وارد شده است: «اندازه کن، آنگاه ببر؛ بیندیش، آنگاه سخن بگو؛ تبیین کن، آنگاه اقدام نما»[۹۳].
در مدیریت نابخردانه، ابتدا عمل میشود، آنگاه برای رفع عوارض و پیامدهای اقدامات نسنجیده و ناپخته، تلاش میشود. در چنین مدیریتهایی برنامهها مقرون به تدبیر و ارزیابی جوانب و ملاحظه موانع نیست. به همین سبب در چنین مدیریتهایی تعادل مشاهده نمیشود؛ زیرا هیچگاه امور اندازه زده نمیشود و ارزیابی درست از امور مختلف وجود ندارد و به همین سبب همیشه دچار کاستی یا فزونی در برنامهها هستند و هرگز چیزی در جای خود قرار نمیگیرد: «جاهل را نمیبینی مگر اینکه یا افراط میکند یا تفریط»[۹۴]. در حالی که نشانه یک مدیریت خردمند، تدبّر و عاقبتاندیشی و آیندهنگری است: «بهترین دلیل زیادی عقل، حسن تدبیر است»[۹۵].
حسن تدبیر و آیندهنگری همان چیزی است که مسیر حرکت را به درستی تبیین میکند، افق را روشن مینماید، شناخت همهجانبه را تدارک میکند و زمینه اقدام درست را فراهم میسازد. تدبیر داشتن و تدبّر در امور - پیش از عمل- و عاقبتاندیشی و آیندهنگری مانع از هرگونه پشیمانی است. امیرمؤمنان(ع) در خطبه «وسیله» فرمود: «تدبّر (تدبیر) کردن پیش از عمل، از پشیمانی حفظت میکند»[۹۶].
پشیمانی نتیجه طبیعی اشتباه و انحراف است، چنانکه در حدیث «موسی»(ع) آمده است که خداوند به وی فرمود: «در پی اشتباهها مرو که پشیمان میشوی»[۹۷].
شأن اهل ایمان آن است که در عاقبت امور بیندیشند تا از پشیمانی و سرخوردگی خود را در امان دارند. مؤمن عاقبتبین و آیندهنگر است: «مؤمنان کسانی هستند که آنچه در پیش روی دارند بشناسند»[۹۸].
آنکه «آخربین» و «آیندهنگر» است، او «مؤمن» است و آنکه «آخوربین» و «ظاهرگرا» است، او بیبهره از شأن ایمانی است. هر که آخر بین بود او مؤمن است *** هر که آخور بین بود او بیدن است[۹۹]
شیخ مفید در مجالس خود به اسناد خویش از امام صادق(ع) چنین روایت کرده است: «مرد دیندار میاندیشد... و پایان کار را مینگرد، پس از پشیمانی و ندامت در امان میماند»[۱۰۰].
اما آنکه بدون عاقبتاندیشی و تدبیر در کارها، وارد میدان عمل میشود، خود و دیگران را در معرض هلاکت و تباهی قرار میدهد. امیرمؤمنان(ع) در وصیت خود به حضرت حسین(ع) فرمود: «کسی که بدون دقت در عاقبت کار دست به اقدام زند، خود را در معرض گرفتاریها قرار دهد»[۱۰۱].
آری، تدبیر نادرست و نابخردانه و عدم تدبر و فقدان برنامهریزی درست سبب اتخاذ تصمیمهایی میشود که نتیجهای جز هلاکت ندارد: «هر که تدبیرش بد باشد، در نابودی و هلاکت خویش شتاب کرده است»[۱۰۲].
بنابراین تدبر و عاقبتاندیشی و آیندهنگری و ملاحظه جوانب مختلف هر مسأله از لوازم اساسی در تصمیمگیری است[۱۰۳].
بهرهگیری از تجربه در تصمیمگیری
بهرهگیری از تجربههای گوناگون، خود منبعی برای درک و فهم بهتر مسائل است و آنانکه از تجربههای خود و دیگران به درستی استفاده میکنند، در تصمیمگیریها کمتر دچار اشتباه میشوند و از توفیق بیشتری در اداره امور برخوردارند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «نگهداری و بهرهگیری درست از تجربه از موفقیت است»[۱۰۴].
این موفقیت بدان سبب است که تجربه خود دانش تازهای درباره امور فراهم میآورد و تصمیمگیری را با پشتوانه آن استوارتر میسازد. در خطبه «وسیله» از حضرت امیر(ع) آمده است: «در تجربه دانشی تازه نهفته است»[۱۰۵].
بهعلاوه تجربه موجب افزایش و کارایی خرد میگردد و در نتیجه تصمیمها به درستی و دقت بیشتر میل میکند. از علی(ع) نقل شده است که فرمود: «خرد استعدادی است که با علم و تجربه افزایش مییابد»[۱۰۶] و نیز از حضرت حسین(ع) روایت شده است: «تجربههای طولانی سبب افزایش خرد است»[۱۰۷].
همچنین با بهرهگیری درست از تجربههاست که در برابر انبوهی از معضلات و راههای گوناگون و مبهم، میتوان بهترین راه را انتخاب کرد و به تصمیم صواب دست یافت؛ زیرا اگر تجربهها نبود، راههای ناپیدا بر جستجوگران مکشوف نمیشد. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «اگر تجربهها نبود راهها پنهان میماند»[۱۰۸].
و روشن است که گام زدن در راههای ناشناخته و پنهان چه خطرهایی ممکن است در پی باشد و تصمیمگیری کور موجب چه پشیمانیهایی گردد. آنانکه برای تصمیمگیری تجربهها را بهکار میگیرند از این خطرها در امان میمانند: «هر که با تجربهها تصمیم خود را استوار سازد از تباهیها برکنار ماند»[۱۰۹].
به میزانی که تجربهها افزون میشود، به گنجینهای با ارزش برای تصمیمگیری دست یافته میشود که عاملی مهم در کاهش اشتباهها و فریبها میگردد: «هر که تجربهاش بسیار باشد بیگمان کمتر فریب میخورد»[۱۱۰].
این حقیقت در حدیث مشهور نبوی به زیبایی تمام وارد شده است: «مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود»[۱۱۱].
بنابراین وقتی کاری، کسی و چیزی تجربه شد و زیان آن کار یا نادرستی آن کس و یا غیر سودمند بودن آن چیز روشن گردید، دیگر نباید آن تجربه تکرار شود و از آن مورد زیان دید. کسانی که در تصمیمگیریهای خود، از پشتوانه تجربهها بهره نمیگیرند، پیوسته در معرض اشتباه و زیانند. کسانی که خود را بینیاز از استفاده درست از تجربهها در تصمیمگیری میدانند، در ورطه مهلکهها فرو میروند، زیرا: «هر که خود را از تجربه بینیاز بداند از دیدن عاقبت امور کور گردد»[۱۱۲].
حال آنکه با بهرهگیری درست از تجربهها میتوان بهترین راهکارها را یافت و به اقدام مناسب دست زد: «هر که تجربهها را نگه دارد و بهموقع بهکار بندد اعمال و برنامههایش درست از کار درآید»[۱۱۳].
از همین روست که بهترین مدیران، آنان هستند که تجربهها را به درستی نگه میدارند و از آن بهخوبی بهره میبرند. امیرمؤمنان(ع) در عهدنامه مشهور خویش به مالک اشتر توصیه فرموده است که کارگزارانی را برای اداره امور برگزیند که از جمله ویژگیهایشان داشتن تجربه و بهکارگیری آن است، یعنی اهل تجربهاند: «و از میان ایشان افرادی را برگزین که تجربه دارند و حیا، و از خاندآنهای پارسا هستند و در مسلمانی قدمی پیشتر دارند؛ زیرا اخلاق آنان گرامیتر و آبرویشان محفوظتر و طمعشان کمتر است و در سنجش عاقبت کارها بیناترند»[۱۱۴].[۱۱۵]
یافتن بهترین راهکار و روش مناسب در تصمیمگیری
برای رسیدن به هر مقصدی راههای گوناگون پیش روی یک مدیر وجود دارد و تواناترین مدیر کسی است که بهترین راهکار و مناسبترین روش را برای رسیدن به مقاصد بیابد. وارد شدن در امور از راه درست آن، از مهمترین مسائلی است که یک مدیریت باید برای تصمیمگیری از آن سود برد. بسیاری از مدیران در پی مقاصد مطلوب و ایدهآل، وارد میدان عمل شدند و بیهیچ وقفهای تلاش کردند و رنج فراوان بر خود و دیگران تحمیل نمودند، اما علیرغم چنان تکاپو و تحمل مشکلات فراوان به نتیجه مطلوب دست نیافتند و به مقاصد خود نرسیدند. در بسیاری مواقع نیز نه تنها گامی به پیش نرفتند که از مقصد دورتر و دورتر شدند. چنانچه در علل و اسباب عدم موفقیت و ناکامی آنان دقت شود، مشخص میگردد که عمدهترین علل و اسباب آن عدم ورود از راه درست و بیتوجهی به روش مناسب در تصمیمگیریها بوده است که نتیجه آن خستگی و سرخوردگی و هدر دادن منابع با ارزش انسانی و اقتصادی است. خداوند نسبت به انجام دادن امور از راه و روش مناسب عنایت خاص فرموده است: ﴿وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾[۱۱۶].
در ذیل این آیه شریفه روایتی وارد شده است که جهتگیری آیه را کاملاً مشخص میسازد. جابر بن یزید نقل کرده است که امام باقر(ع) در معنای آیه ﴿لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا...﴾ فرمود: «مراد آن است که در کارها، هر چه باشد، از راه آن وارد شوید»[۱۱۷].
هنر عمده در تصمیمگیریها آن است که بتوان به بهترین راهکار و مناسبترین روش دست یافت و در هر امری از راه آن وارد شد. تصمیمگیریهای رسول خدا(ص) در سراسر دوران زندگی آن بزرگوار، گویای آن است که بهترین راهها و مناسبترین روشها اتخاذ شده است. آنچه در «نصب حجرالاسود» روی داد نمونهای زیبا و درخور توجه بسیار است.
بنا بر خبر مشهور، رسول خدا(ص) سی و پنج ساله بود که قریش تصمیم گرفتند خانه کعبه را از نو بسازند و روی آن را سقف بزنند؛ زیرا خانه کعبه تا آن زمان سقف نداشت و ارتفاع آن نیز کمّی بیش از قامت یک انسان بود و همین موجب شده بود که سرقتی در خانه کعبه واقع شود. برخی نیز گفتهاند سبب تصمیم قریش این بود که سیلی ویرانگر شهر مکه را فراگرفت و قسمتی از خانه کعبه را ویران ساخت یا پیوسته سیل میآمد و وارد خانه میشد و ترسیدند که ویران شود. خبری دیگر نیز نقل شده و آن اینکه زنی از قریش در کعبه بخور میداد و شرارهای از آتش پرید و در کعبه سوخت. بههرحال قریش فراهم گشتند تا بنای کعبه را تجدید کنند. قبایل مختلف قریش کار ساختمان را میان خود تقسیم کردند. دیوار طرف در خانه به بنی عبد مناف و بنی زهره واگذار شد؛ میان رکن «حجرالاسود» و رکن «یمانی» بر عهده بنی مخزوم و قبایل دیگری که به آنها منضم شدند، نهاده شد؛ بنای قسمت پشت دیوار کعبه را بنی جمح و بنی سهم به عهده گرفتند؛ و دیوار طرف «حجر اسماعیل» که آن را «حطیم» مینامند، بر عهده بنی عبدالدار و بنی اسد بن عبدالعزی و بنی عدی بن کعب نهاده شد. کار ساختمان دنبال شد تا به آنجایی رسید که میبایست «حجرالاسود» بهجای خود نهاده شود. در اینجا میان قبایل قریش نزاعی سخت در گرفت و هر قبیله میخواست افتخار نصب «حجرالاسود» را نصیب خود سازد. هر قبیلهای جداگانه مسلح شدند و مهیای جنگ گشتند. بنی عبدالدار طشتی پر از خون آوردند و با قبیله عدی بن کعب همپیمان شدند که تا پای مرگ ایستادگی کنند و اجازه ندهند دیگری آن سنگ را بهجای خود نصب کند. چهار یا پنج روز وضع بدین منوال ادامه داشت و قبایل قریش آماده جنگ به سر میبردند. بالاخره در مسجدالحرام گرد آمدند تا راه حلی بیابند که به زد و خورد منجر نشود. ابوامیه، حذیفه بن مغیره مخزومی پدر امسلمه که در آن روز از همه رجال قریش پیرتر بود پیشنهاد کرد تا قریش هر که را که نخست از در مسجد وارد شود میان خود حَکَم قرار دهند و هر چه گفت بپذیرند. پیشنهاد وی را به اتفاق پذیرفتند و نخستین کسی که از در مسجد وارد شد رسول خدا بود. چون او را دیدند با کمال خرسندی گفتند: هَذَا الْأَمِينُ، رَضِينَا، هَذَا مُحَمَّدٌ. این امین است، به حکم وی تن میدهیم، این محمد است. پس رسول خدا را در جریان امر گذاشتند و از او خواستند میان آنان حکم کند. همه چشمها به او دوخته شده بود تا ببینند چه تصمیم میگیرد و کدام قبیله را برمیگزیند و افتخار نصب «حجرالاسود» را به آن میسپارد. اما رسول خدا فرمود: «جامهای نزد من بیاورید». آنگاه سنگ را گرفت و در میان جامه نهاد، سپس گفت: «هر قبیلهای یک گوشه جامه را بگیرد». پس همه قبایل در بلند کردن آن سنگ شرکت جستند و آن را با هم به پای کار آوردند. آنگاه رسول خدا آن را با دست خویش برگرفت و در جای خودش نهاد و روی آن دیوار کعبه بالا رفت[۱۱۸].
بدین ترتیب رسول خدا(ص) کاری چنان مشکل را به این آسانی به انجام رسانید و نشان داد که چگونه میتوان دشوارترین مسائل را با یافتن راهکار مناسب و روش درست حل نمود. این هنر مدیریت است که بتوان بهترین راهکار و مناسبترین روش را یافت و تصمیمگیری کرد. رسول خدا(ص) پیوسته از چنین هنر و توانی برای اداره مردمانش بهره گرفت. تصمیم آن حضرت در هجرت عدهای از پیروانش به حبشه و خنثی ساختن فشارهای قریش در دوران دعوت همگانی در مکه نیز نمونهای زیبا در چگونگی مدیریت رسول خدا(ص) است.
دو سال از آغاز دعوت همگانی میگذشت و تحرّکی جدید در مبارزه پیش آمده بود. این مسأله قریش را به مقابلهای جدّی با ارکان این تحوّل انقلابی کشانده بود. شکنجه و آزار قریش نسبت به مسلمانان بیپناه و بردگان روز به روز شدّت مییافت و هر قبیلهای به شکنجه و آزار افراد مسلمان خویش میپرداخت و مسلمانان را زندان میکردند، کتک میزدند، گرسنگی و تشنگی میدادند و شکنجههای بیرحمانه میکردند. میبایست چارهای اندیشیده میشد. رسول خدا(ص) تصمیم گرفت عدهای از پیروان خود را به حبشه اعزام کند. دور بودن حبشه از دسترس قریش و عدم نفوذ آنان در آنجا، شخصیت نجاشی و عدالتخواهی او، اهل کتاب بودن مردم حبشه و موقعیت مهم حبشه از نظر جغرافیای سیاسی عواملی بود که آن سرزمین را مکانی مناسب برای هجرت مسلمانان میساخت. رسول خدا(ص) به آنان فرمود: «خوب است به سرزمین حبشه بروید زیرا در آنجا پادشاهی است که نزد وی بر کسی ستم نمیرود و آنجا سرزمین راستی است. باشد که خداوند از این گرفتاری برای شما فرجی قرار دهد».
به دنبال تصمیم پیامبر برای هجرت عدهای از پیروانش، در ماه رجب سال پنجم بعثت یازده مرد و چهار زن مسلمان به سرپرستی عثمان بن مظعون پنهانی از مکه گریختند و خود را به بندر شعیبه رساندند و از آنجا به وسیله دو کشتی بازرگانی که در همان ساعت آماده حرکت بود راهی حبشه شدند. قریش تا کنار دریا آنان را تعقیب کردند، اما زمانی به ساحل رسیدند که مسلمانان رفته بودند. بدین ترتیب گشایشی اساسی در کار مسلمانان روی داد. فضای جدیدی باز شده بود. در همان سال، هجرت دوم به حبشه به رهبری جعفر بن ابی طالب انجام گرفت و هشتاد و دو یا هشتاد و سه مرد و شانزده یا هجده زن راهی حبشه شدند. وقتی قریش از وضع مهاجران مسلمان در حبشه آگاه شدند، تصمیم گرفتند دو نفر از بهترین افراد خود را نزد نجاشی بفرستند تا مهاجران را از سرزمین خود براند. بدین منظور عبدالله بن ابی ربیعة و عمرو بن عاص بن وائل را با هدایایی نزد نجاشی و وزرای او فرستادند[۱۱۹]. حضرت ابوطالب نیز چون از کار قریش آگاهی یافت اشعاری برای نجاشی فرستاد و او را بر نگهداری و حمایت از مهاجران مسلمان ترغیب کرد؛ در آن اشعار چنین آورده بود: لِيَعْلَمْ خِيَارُ النَّاسِ أَنَّ مُحَمَّدًا *** وَزِيرٌ لِمُوسَى وَ الْمَسِيحِ ابْنِ مَرْيَمِ أَتَى بِهُدىٍ مِثلِ الّذي أَتَيَا بِهِ *** فَكُلٌّ بِأَمْرِ اللهِ يَهْدِي و يَعْصِمِ وَ أَنَّكُمْ تَتْلُونَهُ فِي كِتَابِكُمْ *** بِصِدْقِ حَدِيثٍ لَا حَدِيثَ الْمُبَرْجِمِ وَ إِنَّكَ مَا تَأْتِيكَ مِنَّا عِصَابَةً *** لِفَضلِكَ إِلاَّ أُرجِعُوا بِالتَّكَرُّمِ[۱۲۰].
مردمان نیک و برگزیده میدانند که محمد وزیر و جانشین موسی و مسیح پسر مریم است. و برای ما هدایتی همان سان که آن دو آوردند به ارمغان دارد که همگی به امر خدا راه مینمایند و به او پیوند میدهند.
و شما مسیحیان در کتابتان، احوال او (محمد) را میخوانید، خواندنی درست و نه داستانی دروغین. و تو نجاشی چنان هستی که کسی از امت محمد به تو روی نیاورده است مگر آنکه با بزرگداشت و تجلیل تو بازگشته است.
امسلمه که خود از مهاجران به حبشه بود گوید: قریش به منظور بازگرداندن ما به مکه دو تن از مردان چالاک و زیرک خود را با هدایای بسیار از اشیای نفیسی که مخصوص مکه بود به دربار نجاشی فرستادند و به آن دو گفتند که پیش از سخن گفتن با نجاشی، هدایای وزیران و درباریان او را برسانید، سپس هدایای خود نجاشی را تقدیم دارید و آنگاه از وی بخواهید که پیش از سخن گفتن با مهاجران بدون چون و چرا آنان را به شما تسلیم کند. فرستادگان قریش به حبشه آمدند و همانگونه که دستور یافته بودند به هر یک از وزیران و درباریان ضمن تقدیم هدایای قریش گفتند: جوانانی بیخِرَد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیش نوساختهای آوردهاند که نه ما میشناسیم و نه شما، به سرزمین شما آمدهاند و اکنون بزرگان قومشان، ما را نزد پادشاه شما فرستادهاند تا آنان را به ما تسلیم دارد و ما ایشان را به مکه بازگردانیم. هنگامی که ما به حضور پادشاه بار مییابیم، و با او سخن میگوییم، شما هم نظر موافق بدهید تا آنان را به ما تسلیم کند و با ایشان سخن نگوید؛ زیرا قریش نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیدهشان آشناترند. سپس هدایای نجاشی را تقدیم داشته، به وی گفتند: پادشاها! جوانانی بیخِرَد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیشی نوساخته آوردهاند که نه ما میشناسیم و نه شما، به کشور شما پناهنده شدهاند و اکنون بزرگان قوم یعنی پدران و عموها و اشراف قبایلشان ما را نزد شما فرستادهاند تا اینان را به سوی قومشان بازگردانی؛ زیرا آنان به کار اینان بیناتر و به کیش نکوهیدهشان آشناترند. عبدالله و عمرو سخت نگران بودند که مبادا نجاشی سخنان مهاجران را نیز بشنود. در این هنگام وزیران و درباریان گفتند: پادشاها این فرستادگان راست میگویند، قومشان نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیدهشان آشناترند. این افراد را به همین دو نفر تسلیم فرمایید تا آنان را به سرزمین و قومشان بازگردانند. نجاشی سخت به خشم آمد و گفت: خیر، به خدا سوگند آنان را تسلیم نمیکنم که اکنون به من پناه آورده و در سرزمین من وارد شده و مرا بر دیگران برگزیدهاند، پس باید آنان را فراخوانم و از گفتار این دو پرسش کنم، آنگاه اگر همانگونه بود که این دو میگویند تسلیمشان میکنم و به قومشان باز میگردانم و اگر آنگونه نبود، از ایشان حمایت میکنم و تا هر زمان که بخواهند میتوانند در سرزمین من در آسایش و امنیت به سر برند.
نجاشی در پی اصحاب رسول خدا فرستاد و آنان را فرا خواند. مهاجران انجمن کردند و درباره اینکه با نجاشی چگونه سخن گویند با یکدیگر مشورت کردند و تصمیم گرفتند هر چه پیش آید، حقیقت را از سر صدق و راستی بگویند و دستورهای رسول خدا را بیکم و کاست بیان کنند. نجاشی در حالی که کشیشان اطرافش را فرا گرفته بودند و انجیلها را پیش روی خود باز کرده بودند، رو به مهاجران کرده، گفت: این کیشی که جدا از دین قوم خود آوردهاید و نه دین من است و نه کیش دیگر ملل جهان، چیست؟ جعفر بن ابی طالب لب به سخن گشود و چنین گفت: پادشاها ما مردمی بودیم که به وضع جاهلیت زندگی میکردیم، بتها را پرستش میکردیم، مردار میخوردیم، کارهای زشت انجام میدادیم، قطع رحم میکردیم، با همسایگان و همپیمانان خود رفتاری بد داشتیم، نیرومند ما ناتوان ما را میخورد... وضع ما چنین بود تا خدا پیامبری از خودمان به سوی ما برانگیخت که نسب و راستی و امانت و پاکدامنی او را میشناسیم. او ما را به خدا دعوت کرد تا او را به یگانگی بشناسیم و پرستش کنیم، و سنگها و بتهایی را که خود و پدرانمان میپرستیدیم رها کنیم. او ما را به راستگویی، امانت، صله رحم، نیکی با همسایگان و همپیمانان و خودداری از کارهای حرام و خونریزی امر کرد؛ و از کارهای زشت، سخن دروغ، خوردن مال یتیم و متهم ساختن زنان پاکدامن نهی کرد. او به ما فرمود تا نماز بخوانیم و زکات بدهیم و روزه بگیریم. آنگاه جعفر احکام اسلام را برای نجاشی برشمرد. سپس گفت: ما نیز او را تصدیق کردیم و به وی ایمان آوردیم و او را در آنچه از جانب خدا آورده بود پیروی کردیم. خدای یگانه را پرستش کردیم، از ارتکاب محرماتی که بر ما حرام کرده بود خودداری کردیم، هر چه را بر ما حلال کرده بود حلال دانستیم. آنگاه قوم ما بر ما تاختند و ما را شکنجه دادند و به آزار ما میپرداختند تا از پرستش خدا به پرستش بتها بازگردیم و کارهای پلیدی را که حلال میشمردیم، حلال بشمریم. پس چون ما را شکنجه کردند و بر ما ستم روا داشتند و سخت گرفتند و مانع انجام دادن دستورهای دینیمان شدند، به سرزمین شما آمدیم و تو را بر دیگران برگزیدیم و خواستیم تا در پناه تو باشیم و دیگر بر ما ستمی نرود.
نجاشی گفت: آیا از آنچه پیامبرتان آورده چیزی به خاطر داری؟ جعفر گفت: آری. نجاشی گفت: برای من بخوان. جعفر قسمتی از سوره «کهیعص» را تلاوت کرد. امسلمه راوی خبر گوید: نجاشی با شنیدن آن، چندان گریست که قطرههای اشک ریش انبوه و صورتش را فرا گرفت، و کشیشانی که اطراف او بودند نیز چنان گریستند که صفحههای انجیلهایی که در پیش رو داشتند از اشک چشمانشان تر شد. آنگاه نجاشی به عبدالله و عمرو گفت: این سخن و آنچه عیسی آورده است، هر دو از یک منبع نور است، بروید که به خدا سوگند اینان را به شما تسلیم نمیکنم.
امسلمه راوی خبر گوید: چون عبدالله و عمرو از نزد نجاشی رفتند، عمرو بن عاص گفت: به خدا فردا نزد نجاشی میروم و ریشه اینان را میزنم عبدالله که مردی رئوف و مهربان بود گفت: این کار را مکن؛ زیرا اینان خویشان ما هستند، هرچند که با ما مخالفت کردهاند. عمرو گفت: به خدا سوگند به وی خواهم گفت که اینان معتقدند عیسی بنده خداست!
چون روز دیگر شد عمرو نزد نجاشی رفت و گفت: پادشاها اینان درباره عیسی سخنی عظیم میگویند، ایشان را بخواه و از آنچه درباره عیسی اعتقاد دارند پرسش کن.
نجاشی آنان را خواست تا نظرشان را درباره حضرت عیسی جویا شود. این امر برای آنان سخت دشوار آمد. پس از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند هر چه پیش آمد، درباره عیسی همان را بگویند که خدا فرموده و رسول خدا خبر داده است. چون نجاشی پرسید که درباره عیسی چه میگویید؟ جعفر بن ابی طالب گفت: عقیده ما درباره وی همان است که پیامبر ما گفته است. او بنده خدا و فرستاده او و روح او و کلمه اوست که آن را به مریم، دوشیزه پاکدامن القا کرده است. نجاشی پاره چوبی از زمین برداشت و گفت: به خدا سوگند، عیسی بن مریم از آنچه گفتی به اندازه این پاره چوب هم بالاتر نیست. این سخن نجاشی بر وزیران و درباریان او که اطرافش را گرفته بودند، گران آمد. پس نجاشی رو به آنان کرد و گفت: هرچند که بر شما گران آید. سپس به مهاجران گفت: بروید که شما در امانید. بدگویان شما زیانکارانند. و این سخن را سه بار تکرار کرد. دوست ندارم که در برابر کوهی از طلا، یکی از شما را آزار دهم. آنگاه به اطرافیان خود گفت: هدایای این دو را به آنان پس دهید که نیازی بدان ندارم. به خدا سوگند که خدا برای بازگرداندن پادشاهی من، از من رشوهای نگرفت تا من رشوهای بگیرم، و درباره من گوش به حرف مردم نداد تا من گوش به حرف ایشان دهم.
امسلمه راوی خبر گوید: پس عمرو و عبدالله با هدایای پس داده شده به زشتی از نزد وی رفتند، و ما در بهترین سرزمین و نزد بهترین پادشاه اقامت گزیدیم[۱۲۱].
بدین ترتیب تصمیم مناسب پیامبر به بار نشست و مسلمانان به بهترین پایگاه در خارج از عربستان دست یافتند. انتخاب راهکار و روش مناسب خود راهگشای مشکلات و بهترین وسیله حفظ اقدامات و برنامهها از لغزش است. چنانکه در خبری از حضرت رضا(ع) آمده است: «هر که از راه خود در صدد کاری برآید، لغزش نیابد؛ و چون بلغزد، در چاره کار نماند»[۱۲۲].
اما آنانکه در تصمیمگیریها راهها و روشهای مناسب را نمییابند، سرمایههای انسانی و اقتصادی را در پیچ و خم راههای ناشناخته به هدر میدهند و جز ندامت نصیبی نمیبرند. از امام جواد(ع) وارد شده است که فرمود: «هر که راههای مناسب ورود را نشناسد، راههای خروج او را عاجز و ناتوان سازد»[۱۲۳].[۱۲۴]
حفظ جهت در تصمیمگیریها
از مسائلی که در تصمیمگیریهای یک مدیریت و نیز مدیریتهای گوناگون دارای یک برنامه و هدف مشخص باید رعایت شود، وحدت جهت در تصمیمگیریهاست. تصمیمهای پراکنده و گاه متقابل و متنافی یکدیگر سبب میشود که بهترین برنامهها و اهداف، در عمل به شکست بیانجامد. هدفهای پراکنده و معبودهای مختلف، سرچشمه تفرقه و پراکندگی و ناتوانی است: ﴿أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ﴾[۱۲۵].
وحدت جهت در تمام تصمیمگیریهای دوران رسالت پیامبر حفظ شد و هرگز تصمیمی در تقابل با آن اتّخاذ نشد. همان سخن بلندی که از ابتدا جهتگیری را مشخص کرده بود تا انتها حفظ شد و همه تصمیمها، با آن سمت و سو یافت: «بگویید خدایی جز الله نیست تا رستگار شوید»[۱۲۶].
رسول خدا(ص) مردم را به توحید نظری و عملی در همه مراتب و وجوهش فراخواند و همه برنامهها و اقدامات در همین جهت صورت گرفت. همه تصمیمگیریها و تلاشها در این جهت بود: دعوت پنهانی و همگانی، دفاع و تهاجم، جنگ و صلح، همه و همه به یک منظور بود. این حقیقت و حفظ جهتگیری در تصمیمگیریها در برخورد امیرمؤمنان(ع) در هنگامه پیکار جمل به روشنی قابل دریافت است. آن زمان که پیکار جمل برپا شده بود، عربی برخاست و رو به امیرمؤمنان(ع) کرد و گفت: «ای امیرمؤمنان آیا خدا یکی است؟» مردم از هر سو به او تاختند که این چه سخنی است، مگر نمیبینی که معرکه جنگ است و امیرمؤمنان پریشان خاطر است؟ حضرت فرمود: «دست از او بدارید که آنچه او میخواهد، خواسته ما از این قوم است و ما بر سر همین امر با ایشان میجنگیم». و سپس شروع کرد به توضیح دادن مسأله برای آن اعرابی[۱۲۷].
همین حقیقت در وجه اجتماعی، در قالب حمایت از محرومان و مستضعفان و همّت گماردن بر دفاع از ایشان در همه برنامهها وجود داشت. خدای متعال رسول گرامی خود را چنین مورد خطاب قرار داد و جهت تصمیمگیریها را مشخص فرمود: ﴿وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا﴾[۱۲۸].
در شأن نزول این آیه شریفه آوردهاند مستکبرانی که تاب تحمل مستضعفان صالح را نداشتند نزد پیامبر آمدند و از آن حضرت خواستند مستضعفانی چون سلمان و ابوذر و صهیب و عمار و خباب و مانند ایشان از فقرای صحابه را از گرد خود طرد کند، و اظهار داشتند که اگر در صدر مجلس نشینی و اینان را از خود دور کنی ما نزد تو میآییم و دینت را میپذیریم؛ مانع ما از شرکت در جلسات تو چیزی جز اینان نیست. در واقع آنان خواستار تغییر جهتگیری پیامبر بودند. پس آیه فوق نازل شد و جهتگیری حق را مشخص ساخت[۱۲۹].
پیشوایان حق تأکید داشتند که این جهتگیری در تصمیمگیریها حفظ شود. امیرمؤمنان علی(ع) در عهدنامه مالک اشتر به او نوشت: «باید میانهروی در حق و گسترش عدالت و عمل به آنچه را که بیشتر مایه رضایت توده مردم است بیش از هر چیز دوست بداری؛ زیرا خشم توده مردم، رضایت خواص را بیاثر میسازد، و در زمینه رضایت توده مردم، میتوان از خشم خواص چشم پوشید»[۱۳۰].
امام(ع) به مالک میآموزد که پیوسته در جهت رضایت توده مردم تصمیم گیرد و برنامهریزی کند و بداند که با وجود رضایت همگانی، همه چیز جبرانپذیر است و نباید به خاطر عدهای خاص، منافع همگان را زیر پا گذارد.
پیوسته در مدیریتها این مسأله مطرح است که در تصمیمها و برنامهریزیها، چه جهتی حفظ شود و در اینجا امام(ع) به صراحت فرمان میدهد که آنچه به نفع ملت و مدیریت است این است که رضایت عامه به دست آورده شود، هرچند که گروههای خاص و خویشان و اطرافیان والی را ناخشنود سازد؛ زیرا اساس هر نظامی بر دوش توده مردم است و آنان هستند که دین و جامعه را حفظ میکنند و دور از خردمندی است که خشنودی عدهای خاص بر خشنودی آنان مقدم گردد. امام(ع) در ادامه رهنمودهای خود به مالک اشتر این حقیقت را نیز یادآور شده است: «و پایه دین و جمعیت مسلمانان و ذخیره دفاع در برابر دشمنان تنها توده مردم هستند. بنابراین باید گوشت به آنان و میلت با ایشان باشد»[۱۳۱].
این جهتگیری، پیوسته در مدیریت پیشوایان حق حفظ میشد[۱۳۲].
عنایت به کیفیت امور در تصمیمگیری
در منطق عملی رسول خدا(ص) و اوصیای آن حضرت اصل بر کیفیت اعمال است نه بر کمّیت. مهم آن است که تصمیمها به «عمل ایمانی» منجر شود که «ایمان» غایت حکمت نظری و «عمل صالح» تمام حکمت عملی است[۱۳۳]؛ و هر که به حکمت دست یابد به راستی به نیکیهای بسیار دست یافته است[۱۳۴]. و آنکه اهل حکمت است تصمیمها و عملکردهایش حکیمانه است؛ و واجد عمل ایمانی است که خداوند بدان فراخوانده است. و آنچه ماندنی است عمل بیشتر و کمّیتها نیست، بلکه عمل بهتر و کیفیتهاست: ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا﴾[۱۳۵].
آنچه مطلوب و ماندنی است «کار نیکو» است نه «نفس کار» که آزمایش و ابتلا برای آن است که کیفیت اعمال ظهور یابد که ارزش تصمیمها، برنامهها و اعمال به کیفیت آنهاست: ﴿الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا﴾[۱۳۶].
امام صادق(ع) در معنای آیه شریفه ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا﴾ فرمود: «مقصود، عمل بیشتر نیست، بلکه مقصود عمل درستتر است. و درستی عمل همانا ترس از خدا و نیت صادق و کار نیک است»[۱۳۷].
درستی عمل میزان است و نه فراوانی عمل؛ و رسول خدا(ص) تأکید داشت که پیروانش به درستی عمل اهتمام داشته باشند و میفرمود: «از خدا درستی بخواهید و همراه آن، درستی عمل را درخواست نمایید»[۱۳۸].
بنابراین بهترین تصمیمها آن است که در آن به کیفیت امور توجه شود و از «سیطره کمّیت» و «کمّیتگرایی» محض رهایی یافته باشد[۱۳۹]. ملاک ارزش برنامهها در کیفیت آنهاست و نه در ارائه انبوهی رقم و عدد ناشی از سیطره کمّیت. این سخن به معنای نفی کمّیت نیست بلکه بدین معناست که اصل بر کیفیت است و اهتمام در تصمیمگیریها و اعمال باید بدان باشد. در این باره رسول خدا(ص) در وصایای خود به ابوذر غفاری فرمود: «ای ابوذر! بیشترین اهتمامت در عمل با تقوا باشد تا عمل صرف؛ زیرا هیچ عملی با تقوا، اندک محسوب نمیشود؛ و چگونه عمل مورد پذیرش خدا اندک محسوب شود؟ که خدای عزوجل میفرماید: جز این نیست که خدا از پرهیزگاران میپذیرد»[۱۴۰].
عملی نتیجهبخش و ماندنی است که از کیفیت درست برخوردار باشد و در این صورت اندک آن نیز، بسیار است زیرا رشد میکند و بالنده میشود. در سخنان امیرمؤمنان(ع) وارد شده است: «گاه چیز اندک رشد میکند و بسیار میشود و چیز بسیار نابود میشود و از بین میرود»[۱۴۱].
با این جهتگیری، در هر تصمیمگیری باید به کیفیت امور توجه اساسی داشت تا نتیجه آن عملی ماندگار و بالنده باشد. پس در هر تصمیم، جوانب کیفی آن در درجه نخست اهمیت است نه جوانب کمّی آن: «بیگمان شما به اِعراب عملها محتاجترید تا به اِعراب قولها»[۱۴۲].
عمل اعرابگذاریشده و کیفی ماندنی است و هرگز اندک محسوب نمیشود: «هیچ عملی با تقوا، اندک به شمار نمیآید و چگونه اندک به شمار آید عملی که مقبول خداست؟»[۱۴۳] و این چیزی است که باید در تصمیمگیریها بدان عنایت جدّی شود[۱۴۴].
قاطعیت در تصمیمگیری
پس از انجام دادن آنچه به عنوان برخی مبانی تصمیمگیری عنوان شد، وقت آن فرا میرسد که تصمیمی قاطع و به دور از سستی و درنگ گرفته شود. از ویژگیهای مدیریتی پیامآوران الهی و اوصیای آنان قدرت ایشان در تصمیمگیری بوده است. آنان مدیرانی صاحب عزم و ارادههای قوی بودند، چنانکه امیرمؤمنان(ع) در خطبه «قاصعه» در توصیف ایشان فرموده است: «خداوند پیامبران خویش را از نظر عزم و اراده قوی قرار داد»[۱۴۵].
آنان در اداره خلق و هدایت بندگان با عزمی استوار عمل کردند و هرگز در آنچه به حق تصمیم گرفته بودند، سستی نشان ندادند. رسول خدا(ص) در تمام دوران رسالت خود در تصمیمهایش محکم و استوار بود و همین امر از جمله عوامل موفقیت و رشد و گسترش سریع اسلام بود. امیرمؤمنان(ع) آن حضرت را چنین توصیف کرده است: «بار خدایا! بهترین درودها و پربارترین برکتها را خاصّ بنده و پیامبر خود گردان، که خاتم پیامبران پیشین است، و گشاینده درهای بسته - رحمت بر مردم زمین -. آشکار کننده حق با برهان، فرونشاننده طغیان و درهمکوبنده شوکت گمراهان، چنانکه او بار رسالت را نیرومندانه برداشت - و حق را چنانکه باید بگذاشت -. در انجام فرمانت بر پا، و در طلب خشنودیات، پویا، نه از اقدامی رو گردان و نه در عزمی سست و ناتوان» [۱۴۶].
رسول خدا(ص) وقتی تصمیم میگرفت، قاطع بر تصمیم خود میایستاد. در غزوه اُحد برای مقابله با تهاجم سپاه قریش با اصحاب خود به مشورت نشست. نظر گروهی بر آن بود که در شهر بمانند و به شیوه قلعهداری تهاجم دشمن را دفع کنند. عبدالله بن ابی بن سلول رأس منافقان مدینه گفت: «ای رسول خدا، در مدینه بمان و به مقابله دشمن مرو؛ زیرا به خدا سوگند ما تاکنون از مدینه به مقابله دشمن نرفتهایم مگر اینکه شکست خوردهایم و دشمن تاکنون به مقابله ما به مدینه نیامده است مگر اینکه ما پیروز شدهایم. پس قریش را به حال خود واگذار؛ زیرا اگر بمانند، در بدترین زندان مانده باشند، و اگر بر سر ما بتازند مردان ما رو به رویشان بجنگند، و زنان و کودکان از بالای سر سنگبارانشان کنند؛ و اگر هم بازگردند چنانکه آمدهاند ناامید برگردند»[۱۴۷]. عبدالله بن ابی به شیوه قلعهداری مردم مدینه در گذشته استدلال کرد و گفت: «ما در جاهلیت در داخل مدینه جنگ میکردیم و زنان و کودکان را در این حصارها قرار میدادیم و همراه ایشان مقدار زیادی سنگ میگذاشتیم به طوری که گاهی یک ماه بچهها میتوانستند برای ما سنگ بیاورند و ما را در مقابله با دشمن یاری دهند. ما خانههای اطراف مدینه را نیز طوری به هم متصل میساختیم که از هر طرف چون حصار بود، زنان و بچهها از بالای دژها و بامها سنگ میانداختند و ما در کوچهها با شمشیر نبرد میکردیم»[۱۴۸]. نظر گروهی دیگر بر آن بود که به مصاف دشمن بروند و بیرون از شهر با دشمن رو به رو شوند. آنان استدلال میکردند که در شهر ماندن و با دشمن در داخل شهر رو به رو شدن نشانه ضعف و زبونی است و سبب جرأت و گستاخی دشمن میشود. حمزة بن عبدالمطلب، سعد بن عباده، نعمان بن مالک و برخی دیگر از اوس و خزرج گفتند: «ای رسول خدا، میترسیم دشمن گمان کند که ما از ترس مقابله با ایشان بیرون نرفتهایم و این امر سبب گستاخی آنان نسبت به ما گردد. روز بدر همراه سیصد مرد بودی و خداوند پیروزت ساخت، حال آنکه امروز ما بسیار هستیم. ما آرزوی چنین روزی را داشتیم و از خداوند آن را مسألت میکردیم و اکنون خداوند آن را برایمان فراهم ساخته است»[۱۴۹].
آنانکه در بدر توفیق حضور نیافته بودند، اصرار داشتند که توفیق مقابله با دشمن را بیابند. سرداران با تدبیر و جنگدیدهای چون حمزة بن عبدالمطلب اصرار بر مقابله در خارج از شهر داشتند. وی به پیامبر گفت: «به کسی که قرآن را بر تو نازل کرده است، امروز هیچ خوراکی نخواهم خورد مگر آنکه بیرون از مدینه با شمشیر خود به دشمن بتازم». و گفتهاند که حمزه روزهای جمعه و شنبه را روزه داشت و هنگامی که با دشمن برخورد کرد نیز همچنان روزهدار بود[۱۵۰].
هر دو گروه بر نظر خود استدلال کردند. بنا بر نظر اول میتوانستند از برج و باروی شهر به عنوان وسیله دفاع بهره برند و همچنین نیروی زنان و کودکان را به کمک گیرند، اما جنگ در داخل شهر از نظر روانی ضربهای سنگین برای مسلمانان و نشانه ضعف و زبونی بود. همچنین خطر اقدامی از جانب منافقان برای به شکست کشاندن دفاع شهری وجود داشت و بعید نبود که اصرار عبدالله بن ابی رأس منافقان مدینه نیز در این جهت بوده است و نظر سوئی داشته و میخواسته است از این طریق ضربه محکمی بر پیامبر وارد سازد[۱۵۱]. اما بنا بر نظر دوم با خارج شدن از شهر و مقابله با دشمن در یک موقعیت مناسب، میتوانستند از برتری زمین بهره برند و قدرت مانور داشته باشند و تن به ذلّت وارد شدن دشمن در خانهشان ندهند. امیرمؤمنان(ع) درباره هجوم دشمن به درون خانه و دفع آنان از آنجا در خطبه «جهادیه» خود فرموده است: «به خدا سوگند هیچ قومی در میان خانه خود مورد حمله دشمن واقع نشدهاند مگر آنکه ذلیل گشتهاند»[۱۵۲].
البته در پیکار اُحد، آنچه اتفاق افتاد نشان داد که نظر مقابله با دشمن در بیرون شهر، نظر نادرستی نبود و چنانچه پاسداران تنگه اُحد نافرمانی نمیکردند، پیروزی حتمی از آن مسلمانان بود. به هر حال، پس از این مسائل، رسول خدا(ص) تصمیم به حرکت گرفت. روز جمعه نماز جمعه را با مردم خواند و آنان را موعظه و امر به جدّیت و جهاد کرد و به ایشان خبر داد که اگر صبر و شکیبایی داشته باشند، پیروزی و نصرت از آن ایشان خواهد بود[۱۵۳]. پس از نماز عصر داخل خانه شد و سلاح پوشید. برخی از کسانی که بر خارج شدن از شهر اصرار بسیار کرده بودند نزد حضرت آمدند و از اصرار کردن خود پوزش خواستند، اما پیامبر قاطع و استوار بر تصمیم خود ایستاد و فرمود: «پیامبری را سزاوار نیست که لباس جنگ بپوشد و بیآنکه جنگ کند آن را از تن درآورد»[۱۵۴]. سپس فرمود: «به آنچه فرمان میدهم توجه کنید و آن را پیروی نمایید؛ در پناه نام الله راه بیفتید، در صورتی که صبر و شکیبایی داشته باشید پیروزی و نصرت از آن شماست»[۱۵۵].
بهترین راهکار و آنگاه قاطعیت در تصمیم. امیرمؤمنان(ع) درباره قاطعیت در تصمیمگیری فرموده است: «تأمل کن تا دوراندیش باشی و چون جوانب کار روشن شد قاطعانه عمل کن»[۱۵۶].
نتیجه اینگونه تصمیمگیری پیروزی است، چنانکه از امام علی(ع) وارد شده است: «اصل تصمیمگیری دوراندیشی است و میوه آن پیروزی است»[۱۵۷].[۱۵۸]
توکل در تصمیمگیری
خدای متعال به پیامبر گرامیاش فرمان داد که پس از تصمیمگیری قاطع و استوار به او توکل کند: ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ﴾[۱۵۹]. یعنی تمام امور خود را به خدا بسپارد و به او اعتماد نماید و به تدبیر او اطمینان حاصل کند که معنای توکل همین است[۱۶۰].
خداوند در موقعیتهای گوناگون فرستادهاش را به توکل فراخوانده است. در آغاز دعوت همگانی فرمود: ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ * وَتَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ﴾[۱۶۱].
و نیز به آن حضرت فرمود که درباره رسالت خود و آنکه او را کفایت میکند چنین اعلام دارد: ﴿قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا * وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ﴾[۱۶۲].
خداوند پیوسته پیامبر گرامیاش را به توکل فرمان داد[۱۶۳]، و اعلام داشت که متوکلان را دوست دارد[۱۶۴]، و اهل ایمان، باید تنها بر خدا توکل کنند[۱۶۵].
آری هر کس بر خدا توکل کند و فرمانهای نفس خود را دور دارد و اراده خدای سبحان را بر اراده خود مقدم دارد و عملی را که خدا از او میخواهد بر عملی که خود دوست دارد ترجیح دهد، خداوند کفیل او خواهد بود و امور او را کفایت کند؛ زیرا خدای متعال آخرین سبب است که تمامی اسباب بدو منتهی میشود و در نتیجه وقتی چیزی را اراده کند، به جا میآورد و خداوند چنین کسی را به مقتضای فطرتش که مایه سعادت اوست میرساند[۱۶۶]. بنابراین خداوند فرموده است: ﴿وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ﴾[۱۶۷].
حقیقت امر آن است که انسان برای موفقیت در زندگی و برنامههایش نیاز به دو گونه اسباب دارد، یکی اسباب طبیعی و دیگری اسباب روحی. پس از آنکه انسان علل و اسباب طبیعی برای رسیدن به مقصد و هدف خود را فراهم ساخت دیگر مانعی در راه وصول او به هدف نمیماند مگر فراهم نبودن علل و اسباب روحی از قبیل: سستی اراده، ترس، اندوه، بیخردی، غضب، سفاهت، بدبینی و مانند اینها. و چون بر خدا توکل نماید، خود را به حقیقت هستی و سبب اصلی متصل کرده است که هیچ چیز بر او چیره نیست و او سببی است که برتر از او سببی نیست و ارادهای است که مغلوب هیچ چیز نمیشود. پس چنین انسانی با توکل به خدا از نظر اراده و سایر صفات روحی چنان قوی و نیرومند میشود که مغلوب هیچ عامل دیگری نمیشود و به موفقیت قطعی و سعادت حقیقی نایل میگردد[۱۶۸]. بنابراین هیچ چیز چون توکل، آدمی را محکم و استوار نمیکند و اسباب توفیقش را فراهم نمیسازد. شیخ صدوق به اسناد خود آورده است که رسول خدا(ص) از جبرئیل پرسید: «مَا التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ؟» (توکل بر خدا چیست؟) و او چنین پاسخ داد: «دانستن آنکه مخلوق زیان و سودی نرساند و نبخشد و باز ندارد، و چشم امید به خلق نداشتن، پس چون بنده چنین باشد، جز برای خدا کار نکند و جز به او امید نبندد و جز از او نترسد و جز به او دل نبندد، که این توکل است»[۱۶۹].
چنین توکلی است که آدمی را در تصمیمهایش محکم و استوار میسازد که توکل بهترین تکیهگاه است: «و هیچ چیز چون آن، آدمی را نیرومند و شکستناپذیر نمیکند»[۱۷۰]. رسول خدا(ص) در وصایای خود به ابوذر غفاری فرمود: «ای ابوذر، اگر دوست داری که نیرومندترین مردمان باشی بر خدا توکل کن»[۱۷۱] و از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «هر که بر خدا توکل کند، مغلوب نمیشود»[۱۷۲]. زیرا آنکه کار خود را به خدا سپارد، خدا او را کفایت کند: «هر که به خدا توکل کند، خدا کفایتش کند»[۱۷۳].
رسول خدا(ص) تأکید داشت که پیروانش پس از تحصیل مقدمات امور به خدا توکل کنند؛ از اینرو هنگامی که مردی اعرابی شتر خود را رها کرد و گفت: «به خدا توکل کردم»، حضرت فرمود: «اعْقِلْهَا وَ تَوَكَّلْ»[۱۷۴]: زانوی شتر را ببند و توکل کن. تصمیمی که بر اساس مبانی یاد شده گرفته شود، تصمیمی رشید و استوار و نتیجهبخش است[۱۷۵].
منابع
پانویس
- ↑ تفسیر المیزان، ج۴، ص۵۶.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۳، صص۱۴۸-۱۴۹ با تصرف.
- ↑ ﴿فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ﴾ «باری، کف، کنار میرود اما آنچه مردم را سودمند افتد در زمین باز میماند» سوره رعد، آیه ۱۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۳۷۵.
- ↑ «يَا كُمَيْلُ! مَا مِنْ حَرَكَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ»؛ تحف العقول، ص۱۱۵.
- ↑ «لَا تُخْبِرْ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ عِلْماً»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۳۱۹.
- ↑ «و آنچه تو را بدان دانشی نیست، پی مگیر» سوره اسراء، آیه ۳۶.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۱۳، صص۹۲-۹۳؛ و نیز ر.ک: أبو جعفر محمد بن علی بن شهر آشوب، متشابه القرآن و مختلفه، الطبعة الثالثة، انتشارات بیدار قم، ۱۴۱۰ ق. ج۲، صص۱۵۳-۱۵۴؛ تفسیر البحر المحیط، ج۶، ص۳۶.
- ↑ «أَحْصُوا كُلَّ مَنْ تَلْفِظُ بِالْإِسْلَامِ»؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج۸، ص۶۱۹؛ کنز العمال، ج۱۱، ص۲۲۸؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۳۸۴ «أَحْصُوا لِي كَمْ يَلْفِظُ الْإِسْلَامَ».
- ↑ «اكْتُبُوا لِي مَنْ تَلَفَّظَ بِالإِسْلاَمِ مِنَ النَّاسِ»؛ فتح الباری، ج۸، ص۱۴۷؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص٢٢۰.
- ↑ «إِذَا نَظَرْتَ فِي كِتَابِي هَذَا فَامْضِ حَتَّى تَنْزِلَ نَخْلَةَ بَيْنَ مَكَّةَ وَ الطَّائِفَ فَتَرْصُدَ بِهَا قُرَيْشاً وَ تَعْلَمَ لَنَا مِنْ أَخْبَارِهِمْ»؛ سیرة ابن هشام، ج۲، ص۲۳۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۴۱۱؛ جوامع السیرة، ص۷۹؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۴۹؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۳۰۵؛ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۳۶۵.
- ↑ المغازی، ج۱، صص۱۹-۲۰.
- ↑ المغازی، ج۱، صص۵۰-۵۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۳۷۶.
- ↑ الصحاح، ج۴، ص۱۴۰۲؛ جار الله محمود بن عمر الزمخشری، أساس البلاغة، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، ۱۴۰۴ق. صص۴۱۵-۴۱۶؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج۵، ص۲۱۸؛ لسان العرب، ج۹، ص۱۵۴؛ القاموس المحیط، ج۳، ص۱۸۰؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۰؛ بدرالدین أبو محمد محمود بن احمد العینی، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۲۴، ص۲۵۴؛ أبو العباس شهاب الدین احمد القسطلانی، ارشاد الساری لشرح صحیح البخاری، الطبعة الاولی، دارالفکر، بیروت، ج۱۵، ص۱۵۸؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص۲۳۵.
- ↑ الصحاح، ج۱، ص۲۲۷؛ معجم مقاییس اللغة، ج۵، ص۴۶۶؛ أساس البلاغة، ص۶۴۹؛ النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج۵، ص۱۰۱؛ محمد بن یوسف الکرمانی، صحیح البخاری بشرح الکرمانی، الطبعة الثانیة، دار احیاء التراث العربی بیروت ۱۴۰۱ ق. ج۲۴، ص۲۲۱؛ اقرب الموارد، ج۲، صص۱۳۳۳-۱۳۳۲.
- ↑ الاصابة، ج۱، ص۲۵۲؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص۲۳۶.
- ↑ الاصابة، ج۱، ص۴۸۳؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص۲۳۶.
- ↑ المغازی، ج۳، صص۸۸۵-۸۹۷؛ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۶۵-۷۱؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۴۹-۱۵۱؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۷۰-۷۴؛ سیرة ابن حبان، صص۳۴۶-۳۴۸؛ الارشاد، صص۷۴-۷۵؛ جوامع السیرة، صص۱۸۷-۱۸۹؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، صص۱۲۱-۱۲۷؛ إعلام الوری، صص۱۱۹-۱۲۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۶۱-۲۶۳.
- ↑ «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید» سوره توبه، آیه ۲۵.
- ↑ الارشاد، ص۷۴؛ إعلام الوری، ص۱۹۹.
- ↑ المغازی، ج۳، صص۹۰۲-۹۰۴؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۴۰۸.
- ↑ «آنگاه خداوند آرامش خویش را بر پیامبر خود و بر مؤمنان فرو فرستاد و سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید؛ فرود آورد و کافران را به عذاب افکند و آن، کیفر کافران است» سوره توبه، آیه ۲۶.
- ↑ «اوقیه» مقیاسی است برای وزن که آن را برابر ۴۰ درهم یا ۵/۷ متقال نوشتهاند. تقی الدین أبو العباس احمد بن علی المقریزی، النقود الاسلامیة المسمی بشذور العقود فی ذکر النقود، تحقیق و اضافات محمد السید علی بحر العلوم، الطبعة الخامسة، المکتبة الحیدریة، النجف، ۱۳۸۷ ق. ص۴؛ فرهنگ معین، ج۱، ص۴۰۶.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۵۲.
- ↑ أبو عبید قاسم بن سلام الهروی، الاموال، تحقیق و تعلیق محمد خلیل هراس، الطبعة الثانیة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۸ ق. صص۱۵۶-۱۵۷؛ صحیح البخاری، ج۹، ص۷۱۵؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص۲۳۵.
- ↑ المغازی، ج۳، ص۹۵۲.
- ↑ ر.ک: أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسی، المبسوط فی فقه الامامیة، صحّحه و علّق علیه محمد باقر البهبودی، المکتبة المرتضویة، ج۲، ص۷۵.
- ↑ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۱؛ التراتیب الاداریة، ج۱، صص۲۳۵-۲۳۶.
- ↑ عمدة القاری، ج۲۴، ص۲۵۴.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۲، ص۳۹؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۹؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۸؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۵۵؛ جوامع السیرة، ص۵۶.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۲، ص۴۹؛ جوامع السیرة، ص۵۸.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۸.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۲، صص۵۰-۵۵؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص۳۶۲-۳۶۳؛ و نیز ر.ک: الطبقات الکبری، ج۱، صص۲۲۲-۲۲۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۹۹-۱۰۰؛ تاریخ الذهبی، ج۱، صص۳۰۳-۳۰۵؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۱۹۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۳۸۰.
- ↑ ر.ک: دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، ج۲، ص٣١.
- ↑ «و (نیز برای) کسانی که از گناهان بزرگ و کارهای زشت دوری میگزینند و چون به خشم آیند درمیگذرند * و آنان که (فراخوان) پروردگارشان را اجابت کردهاند و نماز را بر پا داشتهاند و کارشان رایزنی میان همدیگر است و از آنچه روزیشان دادهایم میبخشند» سوره شوری، آیه ۳۷-۳۸.
- ↑ ر.ک: فی ظلال القرآن، ج۵، ص۳۱۶۵؛ تفسیر نمونه، ج۲، صص۴۶۱-۴۶۲.
- ↑ ر.ک: عبدالوهاب، شرح مائة کلمة لامیر المؤمنین علی بن أبی طالب(ع)، عنی بطبعه و نشره و تصحیحه و التعلیق علیه میرجلال الدین الحسینی الارموی المحدث، سازمان چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۴۹ ش. صص۲۱-۲۲.
- ↑ ر.ک: دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، ج۲، ص٣٢.
- ↑ «وَ كَانَ(ص) كَثِيرُ الْمُشَاوَرَةِ لَهُمْ». جلالالدین المحلی، جلالالدین عبدالرحمن بن أبی بکر السیوطی، تفسیر الجلالین، باشراف محمد فهمی أبو عبید، مروان سوار، عبدالمنعم العانی، الطبعة الثانیة، دارالکتاب العربی، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ص۸۲.
- ↑ ر.ک: محمد بن ادریس الشافعی، الأم، اشرف علی طبعه و باشر تصحیحه محمد زهری النجار، دارالمعرفة، بیروت، ج۷، ص۹۵؛ همو، مسند الامام الشافعی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ص۲۷۷؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۱۸۶؛ تفسیر الکشاف، ج۱، ص۴۳۲؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۴؛ ص۱۰۱؛ سنن البیهقی، ج۷، ص۴۵؛ ج۹، ص۲۱۸؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۶۷؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۴۲۰؛ الخصائص الکبری، ج۲، ص۲۳۰؛ الدر المنثور، ج۲، ص٩۵؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۲۹۷؛ نیل الاوطار، ج۷، ص۲۲۵.
- ↑ «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ يَسْتَشِيرُ أَصْحَابَهُ ثُمَّ يَعْزِمُ عَلَى مَا يُرِيدُ»؛ المحاسن، ص۶۰۱؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۲۸؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۰۱.
- ↑ دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، ج۲، ص۳۴.
- ↑ المغازی، ج۱، صص۴۸-۵۲؛ سیرة ابن هشام، ج۲، صص۲۵۳-۲۶۰؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۴-۱۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۲۴۳؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۱۸۶؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۲۹۳؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص، ۴۳۴-۴۴۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۳، ص۳۴؛ التفسیر الکبیر، ج۹، ص۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۱۲۰-۱۲۲؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۲، ص۶۰؛ البدایة و النهایة، ج۳، صص۳۲۰-۳۲۱؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۱۴۲؛ امتاع الاسماع، ج۱، صص۷۳-۷۷؛ الدرالمنثور، ج۲، ص٩۰؛ السیرة الحلبیة، ج۲، صص۱۴۹-۱۵۱؛ تفسیر المنار، ج۴، ص٢۰۰.
- ↑ المغازی، ج۱، صص۲۰۹-۲۱۱؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۷؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۸؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۳۱۴؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص۵۰۲-۵۰۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۵۰؛ البدایة و النهایة، ج۴، صص۱۳-۱۵؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۱۴۲؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۴۱۹؛ السیرة الحلبیة، ج۲، صص۲۱۸-۲۱۹؛ طنطاوی بن جوهری المصری، الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، الطبعة الثانیة، دارالفکر، بیروت، ج۱، ص۱۶۸.
- ↑ المغازی، ج۲، صص۴۴۴-۴۴۵؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۲۳۹؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۳۴۶؛ التفسیر الکبیر، ج۹، ص۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۸۱؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۱۴۲؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۲۱۹.
- ↑ الدر المنثور، ج۲، ص۹۰.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج۴، ص۳۲۸؛ سنن البیهقی، ج۹، ص۲۱۸؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۱۴۲.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۲۵۷؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۴۲۰.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۶۷.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۱۴۲.
- ↑ المغازی، ج۲، صص۴۳۰-۴۳۱؛ سیرة ابن هشام، ج۳، صص۳۴۴-۳۴۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۶، ص۵۹؛ تاریخ المدینة المنورة، ج۱، صص۳۱۱-۳۴۰؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۳۱۱؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۴، ص۶۸؛ أبو محمد الحسین بن مسعود الفراء البغوی الشافعی، تفسیر البغوی المسمی معالم التنزیل، تحقیق خالد عبد الرحمن العک، مروان سوار، دار المعرفة، بیروت، ۱۴۰۷ ق، ج۳، ص۳۲۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۹۷؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۱۴۲؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص٢۰٨.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج۱، صص۷۶، ۹۵، ۱۰۷، ۱۰۸؛ سنن ابن ماجة، ج۱، ص۴۹؛ مستدرک الحاکم، ج۳، ص۳۱۸؛ اسد الغابة، ج۳، ص۲۵۸؛ الاصابة، ج۲، ص۳۶۱؛ کنز العمال، ج۱۱، ص۷۱۱.
- ↑ «يَا عَلِيُّ... وَ لَا نَدِمَ مَنِ اسْتَشَارَ»؛ العقد الفرید، ج۱، ص۶۶؛ امالی، الطوسی، ج۱، ص۱۳۵؛ تفسیر روض الجنان، ج۱، ص۶۷۴؛ الدر المنثور، ج۱، ص٩۰؛ وسائل الشیعة، ج۵، ص۲۱۶؛ ج۸، ص۲۶۵؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۰۰.
- ↑ «مَا تَشَاوَرَ قَوْمٌ قَطُّ إِلَّا هُدُوا لأَرْشَدِ أَمْرِهِمْ»؛ تفسیر الکشاف، ج۱، ص۴۳۲؛ ج۴، ص۲۲۸؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۱۶، ص۳۶؛ الدر المنثور، ج۱، ص۹۰؛ ج۶، ص۱۰؛ تفسیر روح المعانی، ج۲۵، صص۴۶-۴۷.
- ↑ «إِذَا كَانَ أُمَرَاؤُكُمْ خِيَارَكُمْ وَ أَغْنِيَاؤُكُمْ سُمَحَاءَكُمْ وَ أَمْرُكُمْ شُورَى بَيْنَكُمْ فَظَهْرُ الْأَرْضِ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ بَطْنِهَا وَ إِذَا كَانَ أُمَرَاؤُكُمْ شِرَارَكُمْ وَ أَغْنِيَاؤُكُمْ بُخَلَاءَكُمْ وَ لَمْ يَكُنْ أَمْرُكُمْ شُورَى بَيْنَكُمْ فَبَطْنُ الْأَرْضِ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ ظَهْرِهَا»؛ تفسیر روض الجنان، ج۱، ص۴۷۴؛ و نیز ر.ک: سنن الترمذی، ج۴، ص۴۵۹؛ تحف العقول، ص۲۶؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۱۶، ص۳۸؛ تفسیر روح المعانی، ج۲۵، صص۴۶-۴۷.
- ↑ «مُشَاوَرَةُ ذَوِي الرَّأْيِ وَ اتِّبَاعُهُمْ»؛ المحاسن، ص۶۰۰؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۲۴؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۰۰.
- ↑ «مَنِ اسْتَشَارَ ذَوِي النُّهَى وَ الْأَلْبَابِ فَازَ بِالْحَزْمِ وَ السَّدَادِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۲۲۳.
- ↑ رشید وطواط، مطلوب کل طالب من کلام امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب(ع)، انتخاب جاحظ، شرح رشید وطواط، به سعی و اهتمام و تصحیح میرجلالالدین حسینی ارموی محدّث، چاپخانه دانشگاه، تهران ۱۳۴۲ ش. ص۱۳.
- ↑ «مَنْ شَاوَرَ ذَوِي النُّهَى وَ الْأَلْبَابِ فَازَ بِالنُّجْحِ وَ الصَّوَابِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۲۰۴.
- ↑ «لَا يَسْتَغْنِي الْعَاقِلُ عَنِ الْمُشَاوَرَةِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۳۵۴.
- ↑ «حَقٌّ عَلَى الْعَاقِلِ أَنْ يُضِيفَ إِلَى رَأْيِهِ رَأْيَ الْعُقَلَاءِ وَ يَضُمَّ إِلَى عِلْمِهِ عُلُومَ الْعُلَمَاءِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۳۴۵.
- ↑ «مَنْ شَاوَرَ ذَوِي الْأَلْبَابِ دُلَّ عَلَى الصَّوَابِ»؛ الارشاد، ص۱۵۸.
- ↑ «مَا اسْتُنْبِطَ الصَّوَابُ بِمِثْلِ الْمُشَاوَرَةِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۲۶۳.
- ↑ «لَا مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَةِ»؛ المحاسن، ص۶۰۱؛ نهجالبلاغه، حکمت ۱۱۳؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۲۴؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۰۰، ج۹۱، ص۲۵۴.
- ↑ «شَاوِرْ ذَوِي الْعُقُولِ تَأْمَنِ الزَّلَلَ وَ النَّدَمَ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۴۰۷.
- ↑ «مَا ضَلَّ مَنِ اسْتَرْشَدَ وَ لَا حَارَ مَنِ اسْتَشَارَ الْحَازِمُ لَا يَسْتَبِدُّ بِرَأْيِهِ»؛ مطالب السؤول، ص۵۶؛ بحارالانوار، ج۷۸، صص۱۲-۱۳.
- ↑ «الْمُسْتَشِيرُ مُتَحَصِّنٌ مِنَ السَّقَطِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۵۸.
- ↑ «شَاوِرْ قَبْلَ أَنْ تَعْزِمَ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۴۰۷.
- ↑ «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَنْ لَا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ. أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَنْ لَا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ، وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمٍ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۰؛ و نیز ر.ک: وقعة صفین، ص۱۰۷.
- ↑ «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّكُمْ مَيَامِينُ الرَّأْيِ، مَرَاجِيحُ الْحِلْمِ، مَقَاوِيلُ بِالْحَقِّ، مُبَارَكُو الْفِعْلِ وَ الْأَمْرِ. وَ قَدْ أَرَدْنَا الْمَسِيرَ إِلَى عَدُوِّنَا وَ عَدُوِّكُمْ فَأَشِيرُوا عَلَيْنَا بِرَأْيِكُمْ»؛ وقعة صفین، ص۹۲؛ محمد باقر المحمودی، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة، الطبعة الأولی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، مؤسسة التضامن الفکری، بیروت ۱۳۸۵-۱۳۹۷ ق. ج۲، ص۹۲.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۳۸۵.
- ↑ ر.ک: سیره نبوی (منطق عملی)، دفتر دوم، سیره اجتماعی، صص۲۵۹-۲۶۵.
- ↑ «إِنَّ الْمَشُورَةَ لَا تَكُونُ إِلَّا بِحُدُودِهَا، فَمَنْ عَرَفَهَا بِحُدُودِهَا وَ إِلَّا كَانَتْ مَضَرَّتُهَا عَلَى الْمُسْتَشِيرِ أَكْثَرَ مِنْ مَنْفَعَتِهَا لَهُ، فَأَوَّلُهَا أَنْ يَكُونَ الَّذِي يُشَاوِرُهُ عَاقِلًا، وَ الثَّانِيَةُ أَنْ يَكُونَ حُرّاً مُتَدَيِّناً وَ الثَّالِثَةُ أَنْ يَكُونَ صَدِيقاً مُؤَاخِياً، وَ الرَّابِعَةُ أَنْ تُطْلِعَهُ عَلَى سِرِّكَ، فَيَكُونَ عِلْمُهُ بِهِ كَعِلْمِكَ بِنَفْسِكَ، ثُمَّ يُسِرَّ ذَلِكَ وَ يَكْتُمَهُ، فَإِنَّهُ إِذَا كَانَ عَاقِلًا انْتَفَعْتَ بِمَشُورَتِهِ، وَ إِذَا كَانَ حُرّاً مُتَدَيِّناً جَهَدَ نَفْسَهُ فِي النَّصِيحَةِ لَكَ، وَ إِذَا كَانَ صَدِيقاً مُؤَاخِياً كَتَمَ سِرَّكَ إِذَا أَطْلَعْتَهُ عَلَى سِرِّكَ، وَ إِذَا أَطْلَعْتَهُ عَلَى سِرِّكَ فَكَانَ عِلْمُهُ بِهِ كَعِلْمِكَ تَمَّتِ الْمَشُورَةُ وَ كَمَلَتِ النَّصِيحَةُ»؛ المحاسن، ص۶۰۳؛ وسائل الشیعة، ج۸، صص۴۲۶-۴۲۷؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۰۲؛ ج۹۱، ص۲۵۳.
- ↑ «يَا عَلِيُّ لَا تُشَاوِرَنَّ جَبَاناً فَإِنَّهُ يُضَيِّقُ عَلَيْكَ الْمَخْرَجَ، وَ لَا تُشَاوِرَنَّ بَخِيلًا فَإِنَّهُ يَقْصُرُ بِكَ عَنْ غَايَتِك، وَ لَا تُشَاوِرَنَّ حَرِيصاً فَإِنَّهُ يُزَيِّنُ لَكَ شَرَهاً، وَ اعْلَمْ أَنَّ الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِيزَةٌ يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ»؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۰۹؛ الخصال، ج۱، ص۱۰۲؛ علل الشرائع، ص۵۵۹؛ المواعظ، صص۱۰۹-۱۱۰؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۳۰؛ بحارالانوار، ج۷۰، ص۳۸۶؛ ج۷۳، صص۳۰۴-۳۰۵؛ ج۷۵، ص۹۹.
- ↑ «وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ الْفَقْرَ، وَ لَا جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الْأُمُورِ، وَ لَا حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ، فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳؛ تحف العقول، ص۸۶؛ ربیع الابرار، ج۴، ص۴۹.
- ↑ «شَاوِرْ فِي أُمُورِكَ مِمَّا يَقْتَضِي الدِّينُ، مَنْ فِيهِ خَمْسُ خِصَالٍ: عَقْلٌ، وَ عِلْمٌ، وَ تَجْرِبَةٌ، وَ نُصْحٌ، وَ تَقْوَى... وَ لَا تُشَاوِرْ مَنْ لَا يُصَدِّقُهُ عَقْلُكَ وَ إِنْ كَانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَ الْوَرَعِ؛ وَ إِذَا شَاوَرْتَ مَنْ يُصَدِّقُهُ قَلْبُكَ فَلَا تُخَالِفْهُ فِيمَا يُشِيرُ بِهِ عَلَيْكَ وَ إِنْ كَانَ بِخِلَافِ مُرَادِكَ، فَإِنَّ النَّفْسَ تَجْمَعُ عَنْ قَبُولِ الْحَقِّ وَ خِلَافُهَا عِنْدَ قَبُولِ الْحَقَائِقِ أَبْيَنُ»؛ مصباح الشریعة، صص۱۵۲-۱۵۳.
- ↑ ابوبکر محمد بن عبد الله المعروف بابن العربی، احکام القرآن، تحقیق علی محمد البجاوی، دار الجیل، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۴، ص۱۶۶۸.
- ↑ ر.ک: ترجمه و شرح مصباح الشریعة، مصطفوی، ص۲۳۶.
- ↑ تحف العقول، ص۱۹۳؛ علی غفوری، راه و رسم زندگی از نظر امام سجاد(ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۹۶ ق. صص۱۷۶-۱۸۳.
- ↑ «عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: اسْتَشَارَنِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) مَرَّةً فِي أَمْرٍ، فَقُلْتُ: أَصْلَحَكَ اللَّهُ! مِثْلِي يُشِيرُ عَلَى مِثْلِكَ؟ قَالَ: نَعَمْ، إِذَا اسْتُشِيرَ بِكَ». (فضیل بن یسار گوید: امام صادق(ع) یک بار در مسألهای از من نظر مشورتی خواست. گفتم: خدا خیرت دهاد! آیا چون منی به چون تو نظر مشورت میدهد؟ فرمود: آری، در آن هنگام که از تو طلب مشورت کنند). المحاسن، ص۶۰۱؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۲۸؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۰۱.
- ↑ «وَ قَالَ(ع) لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ قَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ فِي شَيْءٍ لَمْ يُوَافِقْ رَأْيَهُ: لَكَ أَنْ تُشِيرَ عَلَيَّ وَ أَرَى، فَإِذَا عَصَيْتُكَ فَأَطِعْنِي». (ابن عباس نظر خود را به عنوان یک مشاور در مسألهای به محضر امام بیان کرد، اما امام با عقیده او موافقت نکرد و فرمود: تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی و من درباره آن میاندیشم و تصمیم نهایی را میگیرم. اما اگر بر خلاف نظر تو تصمیم گرفتم، باید از من اطاعت کنی). نهجالبلاغه، حکمت ۳۲۱. سید عبدالزهراء حسینی خطیب در ذیل این سخن آورده است که پس از بیعت مردم با امام ابن عباس به امیرمؤمنان(ع) پیشنهاد کرد که معاویه را بر حکومت باقی بگذارد، سپس وقتی اوضاع آرام شد و او نیز بیعت کرد، عزلش کند و از جمله مطالبی که امام(ع) به ابن عباس فرمود این بود که: «تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی و من درباره آن میاندیشم و تصمیم میگیرم و چون خلاف نظر تو تصمیم گرفتم، تو باید مطیع و فرمانبردار باشی». ابن عباس گفت: «چنین خواهم کرد که کمترین حق تو به عنوان امام بر من آن است که اطاعتت کنم». شیخ محمد عبده در تعلیقه خود بر این حکمت، این مطلب را اضافه کرده است که این عباس به امام(ع) پیشنهاد کرد حکم فرمانداری بصره را برای طلحه و فرمانداری کوفه را برای زبیر بنویسد و معاویه را در شام ابقا کند تا دلها آرام گیرد و کار بیعت تمام شود و خلافت مستحکم گردد آنگاه آنها را عزل کند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «لَا أَفْسَدُ دِينِي بِدُنْيَا غَيْرِي وَ لَكَ أَنْ تُشِيرَ». (من دین خود را به خاطر دنیای دیگران تباه نمیسازم و البته تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی). شرح نهج البلاغة عبده، ج۴، ص۷۶؛ مصادر نهج البلاغة، ج۴، ص۲۴۹؛ و نیز ر.ک: تاریخ الطبری، ج۴، صص۴۳۸-۴۴۱؛ مروج الذهب، ج۲، ص۳۵۵-۳۵۶.
- ↑ «وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي؛ فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ. فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ محمدرضا حکیمی، محمد حکیمی، علی حکیمی، الحیاة، ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۱-۱۳۷۷ ش. ج۱، صص۳۱۷-۳۱۸.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۳۹۵.
- ↑ «فَإِنِّي أَوْصَيْتُكَ إِذَا أَنْتَ هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ، فَإِنْ يَكُ رُشْداً فَامْضِهِ، وَ إِنْ يَكُ غَيّاً فَانْتَهِ عَنْهُ»؛ قرب الاسناد، ص۳۴؛ الکافی، ج۸، ص۱۴۹؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، صص۴۱۰-۴۱۱؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۱۴۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۲۲۳ باب وجوب تدبر العاقبة قبل العمل؛ عباس بن محمدرضا القمی، الانوار البهیة فی تواریخ الحجج الالهیة، تقدیم و تعلیق محمد کاظم الخراسانی (الشانه چی) دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۴ ق. ص۱۳۳.
- ↑ «إِذَا هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ، فَإِنْ يَكُ خَيْراً أَوْ رُشْداً اتَّبَعْتَهُ وَ إِنْ يَكُ شَرّاً أَوْ غَيّاً تَرَكْتَهُ»؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، صص۴۱۰-۴۱۱؛ المواعظ، ص۱۱۲؛ با مختصر اختلاف: المحاسن، ص۱۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۲۲۴.
- ↑ ر.ک: معجم مقاییس اللغة، ج۲، ص۳۲۴؛ لسان العرب، ج۴، ص۲۸۳؛ التعریفات، ص۵۴؛ القاموس المحیط، ج۲، ص۲۸.
- ↑ القاموس المحیط، ج۲، ص۲۸.
- ↑ التعریفات، ص۵۴.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ!... لَا خَيْرَ فِي دُنْيَا لَا تَدْبِيرَ فِيهَا»؛ المحاسن، ص۵؛ بحارالانوار، ج۷۰، ص٣٠٧.
- ↑ «قَدِّرْ ثُمَّ اقْطَعْ، وَ فَكِّرْ ثُمَّ انْطِقْ، وَ تَبَيَّنْ ثُمَّ اعْمَلْ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۷۶.
- ↑ «لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً»؛ نهج البلاغه، حکمت ۷۰.
- ↑ «أَدَلُّ شَيْءٍ عَلَى غَزَارَةِ الْعَقْلِ، حُسْنُ التَّدْبِيرِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۱۹۶.
- ↑ «التَّدْبِيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُكَ مِنَ النَّدَمِ»؛ الکافی، ج۸، ص۲۲؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۸۸ در وصیت امام به فرزندش محمد بن حنفیه؛ تحف العقول، ص۶۴ و ۶۰ در وصیت به فرزندش حسین(ع)؛ کنز الفوائد، ج۱، ص۳۶۷ بدون «مِن»؛ أبو عبد الله محمد بن سلامة القضاعی، دستور معالم الحکم و مأثور مکارم الشیم من کلام أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرم الله وجهه، مطبعة، السعادة، مصر، ۱۳۳۲ ق. ص۲۰.
- ↑ «وَ لَا تَتَّبِعِ الْخَطَايَا فَتَنْدَمَ»؛ الکافی، ج۸، ص۴۶؛ أعلام الدین، ص۲۲۰.
- ↑ «الْمُؤْمِنُونَ هُمُ الَّذِينَ عَرَفُوا مَا أَمَامَهُمْ»؛ مطالب السؤول، ص۵۳؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۲۵.
- ↑ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج۱، ص۵۵۴.
- ↑ «إِنَّ صَاحِبَ الدِّينِ فَكَّرَ... وَ أَبْصَرَ الْعَاقِبَةَ فَأَمِنَ النَّدَامَةَ»؛ امالی المفید، ص۵۲؛ بحارالانوار، ج۲، ص۵۳.
- ↑ «وَ مَنْ تَوَرَّطَ فِي الْأُمُورِ بِغَيْرِ نَظَرٍ فِي الْعَوَاقِبِ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلنَّوَائِبِ»؛ تحف العقول، ص۶۰.
- ↑ «مَنْ سَاءَ تَدْبِيرُهُ تَعَجَّلَ تَدْمِيرُهُ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۶۲.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۰۰.
- ↑ «مِنَ التَّوْفِيقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ»؛ نهجالبلاغه، حکمت ۲۱۱.
- ↑ «فِي التَّجَارِبِ عِلْمٌ مُسْتَأْنَفٌ»؛ الکافی، ج۸، ص۲۲؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۸۸ وصیت امام به فرزندش محمد بن حنفیه؛ تحف العقول، ص۶۴؛ کنز الفوائد، ج۱، ص۳۶۷.
- ↑ «الْعَقْلُ غَرِيزَةٌ تَزِيدُ بِالْعِلْمِ وَ التَّجَارِبِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۸۵.
- ↑ «طُولُ التَّجَارِبِ زِيَادَةٌ فِي الْعَقْلِ»؛ أعلام الدین، ص۲۹۸؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۲۸.
- ↑ «لَوْ لَا التَّجَارِبُ عَمِيَتِ الْمَذَاهِبُ»؛ کنز الفوائد، ج۱، ص۳۶۷؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۳۴۲.
- ↑ «مَنْ أَحْكَمَ مِنَ التَّجَارِبِ سَلِمَ مِنَ الْمَعَاطِبِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۶۹.
- ↑ «مَنْ كَثُرَتْ تَجْرِبَتُهُ قَلَّتْ غِرَّتُهُ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۶۹.
- ↑ «لَا يُلْدَغُ الْمُؤْمِنُ مِنْ جُحْرٍ وَاحِدٍ مَرَّتَيْنِ»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۸۱۵؛ سنن البیهقی، ج۶، ص۳۲۰؛ تاریخ بغداد، ج۵، ص۲۱۹؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۷۵۸.
- ↑ «مَنْ غَنِيَ عَنِ التَّجَارِبِ عَمِيَ عَنِ الْعَوَاقِبِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۲۰۶.
- ↑ «مَنْ حَفِظَ التَّجَارِبَ أَصَابَتْ أَفْعَالُهُ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۲۴۲.
- ↑ «وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِي الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً، وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً، وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۰۵.
- ↑ «و نیکی آن نیست که از پشت خانهها به درون آنها درآیید بلکه (حقیقت) نیکی (از آن) کسی است که پرهیزگاری ورزد و به خانهها از در درآیید، و از خداوند پروا کنید باشد که رستگار گردید» سوره بقره، آیه ۱۸۹.
- ↑ «يَعْنِي أَنْ يَأْتِيَ الْأَمْرَ مِنْ وَجْهِهَا، أَيُّ الْأُمُورِ كَانَ»؛ تفسیر العیاشی، ج۱، ص۸۶.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۱، صص۲۰۹-۲۱۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، صص۱۴۵-۱۴۶؛ اخبار مکة، ج۱، صص۱۵۸-۱۶۴؛ انساب الاشراف، ج۱، صص۹۹-۱۰۰؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، صص۱۹-۲۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص۲۸۸-۲۹۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، صص۵۸-۶۲؛ المنتظم، ج۲، صص٣٢١-٣٢٨؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۴۵۴۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۴۲-۴۵؛ نهایة الارب، ج۱۶، صص١٠٢-١٠٣؛ عیون الاثر، ج۱، صص۷۵-۷۶؛ تاریخ الذهبی، ج۱، صص۶۶-۶۸؛ زین الدین عمر بن مظفر الشهیر بابن الوردی، تاریخ ابن الوردی، الطبعة الثانیة، المطبعة الحیدریة، النجف، ۱۳۸۹ ق. ج۱، ص۱۳۵؛ سیرة ابن کثیر، ج۱، صص۱۳۵-۱۴۰؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، الطبعة الأولی، دار العلم للملایین، بیروت، مکتبة النهضة، بغداد، ۱۹۶۸-۱۹۷۰. م. ج۶، صص۴۳۲-۴۳۸.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۱، ص۳۴۳-۳۵۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، صص٢۰٣-٢۰٧؛ أنساب الاشراف، صص۱۹۸-۲۲۸؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، صص۲۹-۳۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص۳۲۸-۳۳۵؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، صص۲۸۵-۲۹۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۷۶-۷۹؛ نهایة الارب، ج۱۶، صص۲۳۲-۲۴۷؛ عیون الاثر، ج۱، صص۱۵۱-۱۵۷؛ سیرة ابن کثیر، ج۱، صص۲۵۱-۲۶۱.
- ↑ مستدرک الحاکم، ج۲، صص۶۲۳-۶۲۴؛ امینالاسلام طبرسی با مقداری اختلاف همین ابیات را آورده است، ر.ک: إعلام الوری، ص۵۵؛ بحارالانوار، ج۱۸، ص۴۱۸.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۱، صص۳۵۷-۳۶۱.
- ↑ «مَنْ طَلَبَ الْأَمْرَ مِنْ وَجْهِهِ لَمْ يَزِلَّ، فَإِنْ زَلَّ لَمْ تَخْذُلْهُ الْحِيلَةُ»؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۳۴۰.
- ↑ «مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الْمَوَارِدَ أَعْيَتْهُ الْمَصَادِرُ»؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۳۴۰.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۰۸.
- ↑ «آیا خدایان پراکنده بهتر است یا خداوند یگانه دادفرما؟» سوره یوسف، آیه ۳۹.
- ↑ «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۴۹۲؛ ج۴، صص۶۳ و ۳۴۱؛ ج۵، صص۳۷۱ و ۳۷۶؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ التاریخ الکبیر، ج۸، ص۱۴؛ مستدرک الحاکم، ج۱، ص۱۵؛ ج۲، ص۶۱۲؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۱۸۶؛ البدایة و النهایة، ج۳، صص۵۴-۵۵.
- ↑ الخصال، ج۱، ص۲.
- ↑ «و با آنان که پروردگار خویش را سپیدهدمان و در پایان روز به شوق لقای وی میخوانند خویشتنداری کن و دیدگانت از آنان به دیگران دوخته نشود که زیور زندگی این جهان را بجویی و از آن کس که دلش را از یاد خویش غافل کردهایم و از هوای (نفس) خود پیروی کرده و کارش تباه است پیروی مکن» سوره کهف، آیه ۲۸.
- ↑ سنن ابن ماجة، ج۲، صص۱۳۸۲-۱۳۸۳؛ تفسیر الطبری، ج۱۵، ص۱۵۵؛ تنبیه الغافلین، ص۸۶؛ حلیة الاولیاء، ج۱، صص۱۴۶-۱۴۷؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، صص۳۵۱-۳۵۲؛ اسباب النزول، ص٢۰٢؛ تفسیر البغوی، ج۳، ص۱۵۹؛ تفسیر مجمع البیان، ج۳، ص۴۶۵؛ زاد المسیر فی علم التفسیر، ج۵، ص۹۳؛ التفسیر الکبیر، ج۲۱، ص۱۱۵؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۱۰، ص۳۹۰؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۱۰، ص۳۸؛ کتاب الکبائر، صص۲۱۳-۲۱۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۴، ص۳۸۱؛ شمائل الرسول، ص۱۲۰؛ الدر المنثور، ج۴، ص۲۱۹؛ تفسیر أبی السعود، ج۵، ص۲۱۸؛ تفسیر منهج الصادقین، ج۵، ص۳۴۹؛ تفسیر الصافی، ج۲، ص۱۲؛ محمد بن محمدرضا القمی المشهدی، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، تحقیق حسین درگاهی، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة والارشاد الاسلامی، ۱۴۰۹-۱۴۱۱ ق. ج۸، صص۶۷-۶۸؛ تفسیر روح المعانی، ج۱۵، ص۲۶۲؛ تفسیر بیان السعادة، ج۲، ص۴۶۴؛ تفسیر المراغی، ج۱۵، ص۱۴۲.
- ↑ «وَ لْيَكُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ، وَ أَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ، وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّةِ، وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ، وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ، وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ: الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ؛ فَلْيَكُنْ صِغْوُكَ لَهُمْ، وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۱۶.
- ↑ الاسفار الاربعة، ج۱، ص۲۱.
- ↑ ﴿يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا﴾ «به هر که خواهد فرزانگی میبخشد و هر که را فرزانگی دهند به راستی خیری فراوان دادهاند» سوره بقره، آیه ۲۶۹.
- ↑ «آنان که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند بیگمان ما پاداش کسانی را که کاری نیکو کنند، فرو نمینهیم» سوره کهف، آیه ۳۰.
- ↑ «همان که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک نیکوکردارترید» سوره ملک، آیه ۲.
- ↑ «لَيْسَ يَعْنِي أَكْثَرَ عَمَلًا، وَ لَكِنْ أَصْوَبَكُمْ عَمَلًا، وَ إِنَّمَا الْإِصَابَةُ خَشْيَةُ اللَّهِ وَ النِّيَّةُ الصَّادِقَةُ وَ الْحَسَنَةُ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۶.
- ↑ «سَلُوا اللَّهَ السَّدَادَ وَ سَلُوهُ مَعَ السَّدَادِ سَدَادَ الْعَمَلِ»؛ الاشعثیات، ص۲۲۳؛ مستدرک الوسائل، ج۵، ص۱۶۱.
- ↑ ر.ک: رنه گنون، سیطره کمّیت و علائم آخر زمان، ترجمه علیمحمد کاردان، چاپ دوم، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۵ ش. صص۵۶-۶۲.
- ↑ «يَا أَبَا ذَرٍّ! كُنْ بِالْعَمَلِ بِالتَّقْوَى أَشَدَّ اهْتِمَاماً مِنْكَ بِالْعَمَلِ، فَإِنَّهُ لَا يَقِلُّ عَمَلٌ بِالتَّقْوَى وَ كَيْفَ يَقِلُّ عَمَلٌ يُتَقَبَّلُ! يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾»؛ مکارم الاخلاق، ص۴۶۸؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۶۲؛ أعلام الدین، ص۱۹۹.
- ↑ «قَدْ يَنْمِي الْقَلِيلُ فَيَكْثُرُ وَ يَضْمَحِلُّ الْكَثِيرُ فَيَذْهَبُ»؛ مطالب السؤول، ص۵۶؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۲.
- ↑ «إِنَّكُمْ إِلَى إِعْرَابِ الْأَعْمَالِ أَحْوَجُ مِنْكُمْ إِلَى إِعْرَابِ الْأَقْوَالِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۲۶۲.
- ↑ «لَا يَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَى، وَ كَيْفَ يَقِلُّ مَا يُتَقَبَّلُ؟»؛ نهج البلاغه، حکمت ۹۵.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۱۹.
- ↑ «وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِمْ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
- ↑ «اللَّهُمَّ... اجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِكَ، وَ نَوَامِيَ بَرَكَاتِكَ، عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ، وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ، وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ، وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ الْأَبَاطِيلِ، وَ الدَّامِغِ صَوْلَاتِ الْأَضَالِيلِ، كَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ، قَائِماً بِأَمْرِكَ، مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضَاتِكَ، غَيْرَ نَاكِلٍ عَنْ قُدُمٍ، وَ لَا وَاهٍ فِي عَزْمٍ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۷۲.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۷.
- ↑ المغازی، ج۱، صص۲۰۹-۲۱۰.
- ↑ المغازی، ج۱، صص۲۱۰-۲۱۱.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۱۱.
- ↑ جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، چاپ دوم انتشارات دار التبلیغ الاسلامی، قم، ۱۳۵۱ ش. ج۲، ص۴۵۳.
- ↑ «فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا»؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۷.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۱۳.
- ↑ «مَا يَنْبَغِي لِنَبِيٍّ إِذَا لَبِسَ لَأْمَتَهُ أَنْ يَضَعَهَا حَتَّى يُقَاتِلَ»؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۸. واقدی این سخن را چنین آورده است: «لَا يَنْبَغِي لِنَبِيٍّ إِذَا لَبِسَ لَأْمَتَهُ أَنْ يَضَعَهَا حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَهُ و بَيْنَ أَعْدَائِهِ». (پیامبری را سزاوار نیست که چون لباس جنگ بپوشد آن را از تن درآورد تا آنکه خداوند میان او و دشمنانش حکم نماید). المغازی، ج۱، ص۲۱۴.
- ↑ «انْظُرُوا مَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ، فَاتَّبِعُوهُ؛ امْضُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ فَلَكُمُ النَّصْرُ مَا صَبَرْتُمْ»؛ المغازی، ج۱، ص۲۱۴.
- ↑ «رَوِّ تَحْزَمْ فَإِذَا اسْتَوْضَحْتَ فَاجْزِمْ»؛ بحار الانوار، ج۷۱، صص۳۴۱-۳۴۲.
- ↑ «أَصْلُ الْعَزْمِ الْحَزْمُ وَ ثَمَرَتُهُ الظَّفَرُ»؛ شرح غرر الحکم، ج۲، ص۴۱۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۲۲.
- ↑ «و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
- ↑ الصحاح، ج۵، ص۱۸۴۵؛ معجم مقاییس اللغة، ج۶، ص۱۳۶؛ لسان العرب، ج۱۵، صص۳۸۷-۳۸۸؛ قاموس المحیط، ج۴، ص۶۷.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده! * و با مؤمنانی که از تو پیروی میکنند افتادگی کن * آنگاه اگر با تو نافرمانی کردند بگو من از آنچه انجام میدهید بیزارم * و بر آن پیروزمند بخشاینده توکل کن» سوره شعراء، آیه ۲۱۴-۲۱۷.
- ↑ «بگو: برای این (پیامبری) از شما مزدی نمیخواهم جز این که هر کس بخواهد به سوی پروردگار خویش راهی پیش گیرد * و کار خود را به آن زنده نامیرا واگذار» سوره فرقان، آیه ۵۷-۵۸.
- ↑ ر.ک: ﴿وَيَقُولُونَ طَاعَةٌ فَإِذَا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَاللَّهُ يَكْتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا﴾ «و میگویند: فرمان میبریم اما چون از نزد تو بیرون میروند برخی از ایشان به هنگام شب جز آنچه تو میگویی میاندیشند؛ و خداوند آنچه شبانه اندیشه کنند نوشته میدارد؛ پس، از آنان دوری گزین و بر خداوند توکل کن و خداوند (تو را) کارساز، بس» سوره نساء، آیه ۸۱؛ ﴿وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾ «و اگر به سازش گرایند، تو نیز بدان گرای و بر خداوند توکّل کن که او شنوای داناست» سوره انفال، آیه ۶۱؛ ﴿وَلِلَّهِ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾ «و نهان آسمانها و زمین از آن خداوند است و همه کارها بدو باز گردانده میشود پس او را بپرست و بر او توکل کن و پروردگارت از آنچه انجام میدهید غافل نیست» سوره هود، آیه ۱۲۳؛ ﴿فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ﴾ «پس بر خداوند توکل کن که تو بر راستی آشکاری» سوره نمل، آیه ۷۹؛ ﴿وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا﴾ «و بر خداوند توکل کن و خداوند (تو را) کارساز، بس» سوره احزاب، آیه ۳ و ﴿وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا﴾ «و از کافران و منافقان فرمان نبر و به آزارشان بها مده و بر خداوند توکل کن و خداوند (تو را) کارساز، بس» سوره احزاب، آیه ۴۸.
- ↑ ﴿نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ﴾ «(این) کتاب را که کتابهای آسمانی پیش از خود را راست میشمارد، به حق بر تو (به تدریج) فرو فرستاد و تورات و انجیل را (یکجا) فرو فرستاد» سوره آل عمران، آیه ۳.
- ↑ ﴿إِذْ هَمَّتْ طَائِفَتَانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلَا وَاللَّهُ وَلِيُّهُمَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾ «(یاد کنید) آنگاه را که دو دسته از شما میخواستند (در رفتن به جنگ) سستی کنند حال آنکه خداوند یاور آنان بود و مؤمنان باید بر خداوند توکّل کنند» سوره آل عمران، آیه ۱۲۲، ﴿إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ وَإِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾ «اگر خداوند یاریتان کند هیچ کس بر شما چیره نخواهد شد و اگر شما را واگذارد پس از او کیست که یاریتان دهد؟ و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۰؛ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾ «ای مؤمنان از نعمت خداوند بر خود یاد کنید، آنگاه که گروهی بر آن بودند تا بر شما دستدرازی کنند و خداوند دستشان را از شما کوتاه کرد، و از خداوند پروا کنید و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند» سوره مائده، آیه ۱۱؛ ﴿قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾ «بگو هیچگاه جز آنچه خداوند برای ما مقرّر داشته است به ما نمیرسد، او سرور ماست و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکّل کنند» سوره توبه، آیه ۵۱؛ ﴿قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ * وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ﴾ «پیامبرانشان به آنها گفتند: ما جز بشری مانند شما نیستیم امّا خداوند بر هر کس از بندگانش که بخواهد منّت میگذارد (و به او رسالت میبخشد) و ما را نشاید که جز به اذن خداوند برهانی برای شما بیاوریم و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکّل کنند * و چرا بر خداوند توکّل نکنیم حال آنکه راهمان را به ما نشان داده است؟ و بیگمان بر آزاری که میدهیدمان شکیبایی پیشه میکنیم و توکّلکنندگان باید تنها بر خداوند توکّل کنند» سوره ابراهیم، آیه ۱۱-۱۲؛ ﴿إِنَّمَا النَّجْوَى مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾ «رازگویی، تنها کار شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند اما هیچ زیانی به آنان نمیرساند مگر به اذن خداوند و مؤمنان باید بر خداوند توکّل کنند» سوره مجادله، آیه ۱۰؛ ﴿اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾ «خداوند است که هیچ خدایی جز او نیست و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکّل کنند» سوره تغابن، آیه ۱۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۳۱۴.
- ↑ «و هر که بر خدا توکل کند همو وی را بسنده است؛ به راستی خداوند به خواست خویش، رسنده است» سوره طلاق، آیه ۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۴، ص۶۵.
- ↑ «الْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُ، وَ لَا يُعْطِي وَ لَا يَمْنَعُ، وَ اسْتِعْمَالُ الْيَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ، فَإِذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى اللَّهِ، وَ لَمْ يَرْجُ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ يَطْمَعْ فِي أَحَدٍ سِوَى اللَّهِ، فَهَذَا هُوَ التَّوَكُّلُ»؛ معانی الاخبار، ص۲۶۱؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۱۳۸؛ ج۷۷، ص۲۰.
- ↑ «التَّوَكُّلُ خَيْرُ عِمَادٍ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۲۹.
- ↑ «يَا أَبَا ذَرٍّ! إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَقْوَى النَّاسِ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ مکارم الاخلاق، ص۴۶۸؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۶۳؛ أعلام الدین، ص۲۰۰.
- ↑ «مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ لَا يُغْلَبُ»؛ جامع الاخبار، ص۱۳۷؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۱۵۱.
- ↑ «مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ كَفَاهُ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۵۸.
- ↑ محمد مهدی بن أبی ذر النراقی، جامع السعادات، تحقیق السید محمد کلانتر، الطبعة الثالثة، منشورات جامعة النجف الدینیة، ۱۳۸۳ ق.، ج۳، ص۲۲۸؛ و نیز ر.ک: سنن الترمذی، ج۴، ص۵۷۶؛ امالی الطوسی، ج۱، ص۱۹۶؛ کنز العمال، ج۳، ص۱۰۳؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۱۳۸.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۲۶.