مظلومیت امام صادق در تاریخ اسلامی

جوّ خفقان عصر امامت

امام باقر(ع) در عصر خفقان اموی موفق شد تا به‌صورت مطلوبی ندای تشیع و امامت صالحان را به گوش مردم اغفال شده با تبلیغات وسیع حکومت اموی برساند و اذهان را متوجه جایگاه خلافت اسلامی و امامت نور کند. محافل علمی و گفت‌وشنودهای فقهی امام باقر(ع) با علمای بلاد، علی‌رغم فشار و منع امویان توانست روح جامعه را متوجه جایگاه رفیع علمی و عصمت امامت شیعه گرداند و اگر نبود خطری که خلفا از نشر افکار امام باقر(ع) متوجه خود می‌دیدند و ممانعتی که لاجرم به عمل می‌آوردند، قطعاً در اندک مدتی جامعه اسلامی، خلافت نور را کشف می‌کرد و شیفته انوار علمی و فضائل اخلاقی پیامبرگونه آنها می‌شد، ولی چون خلفا وجود و حضور فکری و فرهنگی امامت شیعه را در نابودی و عدم خود می‌دیدند و لذا چون اسلاف جفاکارشان درصدد حصر و حبس و زجر و شکنجه امام باقر(ع) برآمدند و حضرت را به شهادت رساندند.

با شهادت امام باقر(ع)، امامت امام صادق(ع) از سال ۱۱۴ هجری آغاز شد و امام صادق(ع) به عنوان حجت الهی و امام منصوب از طرف پروردگار امر هدایت و رهبری امت اسلامی و ساماندهی تشیع راستین را به عهده گرفت و رسالت خود را آغاز کرد. ایفای نقش امامت در عصر خفقان حکومت اموی امری ساده و جاده‌ای هموار نبود، بلکه با جاده‌ای پرسنگلاخ با موانع ایذایی از طرف مقام‌پرستان و جیفه‌خواران حکومت مواجه بود.

خط‌مشی خلافت غاصبانه امویان تهدید و ارعاب و برخورد با آل علی بود. آنها میراث‌خوار توطئه‌گردان سقیفه بودند، آنها ظلم را از ضاربین فاطمه زهرا به ارث برده بودند، آنها هنوز هم در موضع ستمگری به ذریه فاطمه اصرار داشتند، آنها دستشان در دست مغیره و قنفذ بود، آنها امام صادق(ع) را با همان بغضی نگاه می‌کردند که اولی و دومی به فاطمه و امیرالمؤمنین علی(ع) می‌نگریستند و آنها امام صادق(ع) را آنگونه بایکوت سیاسی کرده بودند که اولی و دومی نسبت به امیرالمؤمنین علی اقدام کردند و لذا شیعه در عصر امام صادق(ع) مثل امام زمانش غریب و مظلوم و مهجور بود و فشار خلفا نفس را در سینه‌ها حبس کرده بود.

حضرت صادق(ع) فرمود: گرفتاری مردم زیاد است اگر آنها را دعوت کنیم نمی‌پذیرند و اگر رها کنیم جز به وسیله ما هدایت نمی‌یابند[۱].

بشار مکاری گفت: در کوفه خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم. مقابل آن حضرت ظرفی از خرمای طبرزد بود که میل می‌نمود، فرمود: بشار بیا جلو بخور. عرض کردم گوارا باد، فدایت شوم چیزی در بین راه دیدم که سخت ناراحتم، دلم را به درد آورده و تأثیر زیادی در من کرده. فرمود: ترا به حقی که بر گردنت دارم جلو بیا بخور. پیش رفته شروع به خوردن نمودم. فرمود: چه دیده بودی؟ گفتم: در بین راه سربازی را دیدم که بر سر پیرزنی می‌زد و او را به طرف زندان می‌برد، زن با صدای بلند می‌گفت: پناه به خدا و پیامبر می‌برم، به فریادم برسید! هیچ کس به داد او نرسید. فرمود: برای چه او را چنین می‌زدند؟ گفتم: از مردم شنیدم که آن زن به زمین خورده در آن‌موقع گفته بوده: خدا لعنت کند ظالمین ترا ای فاطمه زهرا! این آزار و شکنجه برای همان حرف بود.

امام دست از خوردن کشید شروع کرد زارزار به گریستن به طوری که دستمال و محاسن و سینه‌اش از اشک‌تر شد، فرمود: بشار حرکت کن برویم به مسجد سهله دعا کنیم و از خداوند عزیز خلاصی آن زن را بخواهیم، امام یکی از شیعیان را فرستاد به دارالاماره فرمود: از همان‌جا تکان نمی‌خوری تا فرستاده ما بیاید اگر پیش‌آمدی برای آن زن کرد می‌آیی و ما را پیدا می‌کنی. ما رفتیم به مسجد سهله هر کدام دو رکعت نماز خواندیم، آنگاه امام صادق(ع) دست به آسمان بلند نموده این دعا را خواند «أَنْتَ اللَّهُ...» تا آخر دعا. بعد از دعا به سجده رفت که من جز صدای نفس آقا چیزی نمی‌شنیدم سر بلند نموده فرمود: حرکت کن که زن را آزاد کردند[۲].

پیرزنی که به زمین خورده و ظالمین فاطمه زهرا را لعن کرده، باید با اهانت و ضرب و شتم روانه زندان گردد. فقط یک جمله در دفاع از اول مظلومه عالم به زبان جاری کرده، این اهانت‌ها قلب مقدس امام صادق(ع) را به درد آورده و از آنجایی که هیچ راهی برای وساطت و اثبات مظلومیت آن پیرزن نمی‌بیند به توسل و دعا در مسجد سهله رو می‌کند و آزادی او را از خدا می‌خواهد.

در جامعه رنج‌دیده‌ای که نام فاطمه جرم است، یعنی ظالم از خون دل مظلوم می‌نوشد هنوز، این فضای دردآلود است که امام صادق(ع) باید اولاً: به شیعه تشکل و سازماندهی دهد. ثانیاً: باید آرمان متعالی تشیع را به گوش همگان برساند و ثالثاً: باید خلافت نور را جایگزین خلافت غاصبان گرداند.

در عصر امامت امام صادق(ع) بقیه حکومت هشام بن عبدالملک و حکومت ولید بن یزید بن عبدالملک و حکومت یزید بن ولید بن عبدالملک که مشهور به ناقص بود و حکومت ابراهیم بن ولید و حکومت مروان بن محمد مشهور به حمار خلافت کردند و در سال صد و سی و دو ابومسلم خراسانی به کمک بنی‌عباس توانستند سلطنت را از بنی‌امیه به بنی‌عباس منتقل کنند، اولین خلیفه آنها ابوالعباس سفاح بود. او چهار سال و هشت ماه حکومت کرد، پس از او برادرش ابوجعفر مشهور به منصور دوانیقی بیست و یک سال و ده ماه حکومت را به عهده داشت، حضرت صادق(ع) در سال دهم حکومت او از دنیا رفت[۳].[۴]

جو خفقان حکومت اموی

بعد از شهادت امام باقر(ع) در عصر هشام بن عبدالملک امامت به حضرت صادق(ع) رسید. امام در عصر پلیدترین و آلوده‌ترین خلفای اموی امامتش را آغاز کرد. هشام بن عبدالملک و ولید بن یزید بن عبدالملک و یزید بن ولید بن عبدالملک از آلوده‌ترین خلفای اموی بودند که با مبانی اخلاقی و دینی و انسانی بیگانه و در حکمرانی و قبضه کردن خلافت و تلاش برای عیش و نوش و خوشگذرانی سبقت می‌گرفتند.

سالی هشام برای انجام مناسک حج به مکه آمده بود و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نیز در مکه داشتند. امام صادق(ع) در یک سخنرانی ضمن بیان فضیلت اهل‌بیت فرمود: «فَالسَّعِيدُ مَنِ اتَّبَعَنَا، وَ الشَّقِيُّ مَنْ عَادَانَا وَ خَالَفَنَا» یعنی سعادتمند کسی است که از ما پیروی کند و بدبخت کسی است که با ما دشمنی ورزد. این خبر به گوش هشام رسید و پس از اتمام مراسم حج پیکی به سوی حاکم مدینه فرستاد و از او درخواست نمود تا امام باقر(ع) و امام صادق(ع) را به شام بفرستد. این دو امام وارد شام شدند.

هشام به منظور تحقیر سه روز آنها را معطل نمود و روز چهارم ایشان را پذیرفت و در آن مجلس مسائلی رد و بدل شد... سرانجام هشام از ترس اینکه مبادا حاضرین در مجلس و اهالی شام تحت تأثیر آن دو بزرگوار قرار گیرند، مجدداً آنان را به مدینه بازگرداند. ضمناً به فرماندار مدینه نامه نوشت که از طرف من به مردم بگو من از کسانی که با آنان معامله و یا مصافحه کنند و به آنان سلام دهند ذمه‌ام را بری می‌دانم؛ زیرا آنان از اسلام منحرف شده‌اند[۵].

در فرهنگ خلفای ظالم و ستمگر لازمه بدمستی و لذت‌جویی و مفاسد اخلاقی آنها این است که فضای جامعه باید برای آنها امن باشد و در فضای آرام و بی‌دغدغه‌ای به مطامع دنیای خود مشغول شوند و لازمه این فضای امن و آرام، اِعمال دیکتاتوری و ایجاد فضای خفقان است. اگر جو ارعاب ایجاد نکنند آزادگان و عالمان دلسوز و خداترس مفاسد آنها را برملا می‌کنند و فکر توده را علیه آنها بسیج می‌نمایند، در نتیجه آنها نمی‌توانند در فضای انقلاب و جو اعتراض عمومی به تلذذشان برسند، از این‌روست که خلفای عصر امام صادق(ع) چون از زهد و اخلاق و معنویت و دین کاملاً بی‌بهره و نامأنوس بودند، برای رسیدن به شکم و شهوتشان فضای ارعاب و وحشت ایجاد کرده بودند و مردم تحت تأثیر آن فضای خفقان از ارشادات امام صادق(ع) فاصله داشتند و حیات امام در هاله‌ای از محدودیت و فشار بود.

گرچه این وضع در عصر ابراهیم بن ولید و مروان حمار که آخرین خلفای اموی بودند شکسته شد و ندای ملکوتی امام فضای جامعه را پر کرد و بنی‌امیه منقرض شدند، ولی در سال‌های آغازین امامتش، همچون پدر بزرگوارش رنج‌های عدیده‌ای را از خلفای جور تحمل کرد و چالش‌های فراوانی را فراروی رسالت خود مشاهده می‌کرد.

تیرگی فضای جامعه باعث شده بود که امام جز با تقیه و حفظ مسائل امنیتی نتواند قلیل شیعیان خود را رهبری کند، خلفا هیچگونه حقی برای حضرت قائل نبودند، بلکه با گماشتن جاسوس مترصد بودند مبادا امام به اندیشه‌های بلند رسالت خود در صحنه تنویر افکار امت اسلامی نائل آید.

ابراهیم کرخی گفت: خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم، آنجا نشسته بودم که حضرت موسی بن جعفر وارد شد، پسر بچه‌ای بود از جای حرکت کردم او را بوسیدم و نشستم. امام صادق(ع) فرمود: ای ابراهیم این پسرم امام تو است، بعد از من گروهی درباره شناسایی او گمراه می‌شوند و گروهی به سعادت می‌رسند، خداوند قاتلان او را لعنت کند و عذابشان را دوچندان نماید، از این فرزندم پسری به وجود می‌آید که بهترین فرد روی زمین است، هم‌نام با جد بزرگوارش و وارث علم و احکام و فضائل اوست، گنجینه امامت و حکمت است، او را ستمگری از فلان خانواده می‌کشد، پس از وقایع شنیدنی به واسطه حسادت، خداوند خواسته خود را اجرا می‌کند گرچه کافران مایل نباشند، از نسل او بقیه دوازده امامی که خداوند آنها را به لطف خویش امتیاز بخشید و در فردوس برین جای دارند خارج می‌کند کسی که اقرار به دوازدهمی داشته باشد مانند کسی است که با شمشیر برهنه دفاع از پیغمبر اکرم نماید.

گوید: در این موقع یکی از غلامان بنی‌امیه وارد شد، سخن امام قطع گردید یازده مرتبه خدمت آن حضرت رسیدم تا شاید دنباله فرمایش خود را تکمیل کند ولی ممکن نشد، دو سال بعد خدمت آن آقا نشسته بودم فرمود: «يَا إِبْرَاهِيمُ هُوَ الْمُفَرِّجُ لِلْكَرْبِ عَنْ‏ شِيعَتِهِ بَعْدَ ضَنْكٍ شَدِيدٍ وَ بَلَاءٍ طَوِيلٍ وَ جَزَعٍ وَ خَوْفٍ فَطُوبَى لِمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ الزَّمَانَ حَسْبُكَ يَا إِبْرَاهِيمُ»[۶].

ابراهیم، او برطرف کننده ناراحتی است از شیعیانش پس از گرفتاری شدید و بلای طولانی و ترس و اندوه زیاد، خوشا به حال کسی که آن زمان را درک کند، همینقدر تو را کافی است ابراهیم! آنقدر خوشحال شدم که سابقه نداشت.

امام صادق(ع) مبانی امامت و رهبری صالحان امت را جز برای خواص اصحاب نمی‌تواند بیان کند و طبق نقل تاریخی فوق، امام ذیل سخن را دو سال بعد از بیان صدر سخن فرموده است که این نشان می‌دهد خلفا چگونه امام را در حصر و محدودیت قرار داده بودند و مجال فعالیت را از حضرتش گرفته بودند. از زاویه دیگر می‌توان به این مسئله اشاره کرد که حضرت صادق(ع) در عصر خود از نظر علمی سرآمد بوده و همگی چه عالمان متعهد و چه علمای خودفروخته به خلفای جور به این مقام علمی امام اذعان داشتند ولی به دلیل کنترل ارتباطات، امام مهجور باقی می‌ماند و اگر کسی در فضای تقیه‌ای از امام روایتی را شنیده و استفاده علمی برده به خود اجازه نقل آن را نمی‌دهد.

این بایکوت علمی در عصر امویان برای تشیع بسیار دردناک بود، درباره مالک بن انس آمده که: لم يرو مَالِك عَن جَعْفَر بْن مُحَمد حتى ظهر أمر بني العباس[۷] از امام صادق(ع) روایت نکرد تا آنکه امویان ساقط شدند و بنی‌عباس به حکومت رسیدند. این نمونه تاریخی بسیار گویا و روشنگر است که راویان حدیث در عصر امویان جرأت نقل روایت را از امام صادق(ع) نداشتند و به دلیل مخاطرات شدیدی که وجود داشته تحت تأثیر جوّ ارعاب و ترس خلفا از بیان حقایق صرف‌نظر کرده بودند.

مردی از امام صادق(ع) پرسیده است: ای فرزند پیامبر! چگونه صبح کرده‌اید؟ امام چنین خطاب می‌کند: «آیا وقت آن نرسیده است که بفهمید ما چگونه‌ایم و چگونه صبح می‌کنیم؟! داستان ما، داستان بنی‌اسرائیل است در جامعه فرعونی، که پسرانشان را می‌کشتند و زنانشان را زنده می‌گرفتند! بدانید که اینها «بنی‌امیه» پسران ما را می‌کشند و زنان ما را زنده می‌گیرند...».

و پس از این بیان گیرا و برانگیزاننده، مسئله اصلی یعنی اولویت داعیه شیعی و حکومت اهل‌بیت را پیش می‌کشد: «عرب می‌پنداشت که برتر از عجم است؛ زیرا محمد عربی است و عجم بدین پندار گردن می‌نهاد. قریش می‌پنداشت که بر دیگر قبیله‌های عرب برتری دارد؛ زیرا محمد قریشی است و آنان بدین پندار گردن می‌نهادند... اگر آنان در این ادعا صادقند، پس ما از دیگر شاخه‌های قریش برتریم؛ زیرا ما فرزندان و خاندان محمدیم و کسی با ما در این نسبت شریک نیست».

مرد که گویا سخت به هیجان آمده، می‌گوید: به خدا به شما خاندان مهر می‌ورزیم و امام که او را تا مرز پیوستگی کامل فکری و قلبی و عملی «ولایت» جلو آورده، آخرین سخن آگاهی‌بخش و هشداردهنده را نیز به او می‌گوید: پس خود را آماده بلا کن. به خدا سوگند بلا به شیعیان ما و نزدیک‌تر است از سیل به دامنه کوهستان، بلا ابتدا ما را هدف قرار می‌دهد سپس شما را، همچنان که فراخی و نعمت نیز اول به ما می‌رسد و آنگاه به شما[۸].

شیعیان امام در عصر خلافت بنی‌امیه در سخت‌ترین شرایط زندگی می‌کردند، شکنجه و حبس، ارمغان خلافت برای پیروان امام صادق(ع) بود، عمار بن معاویه یا ابن ابی‌معاویه به جرم شیعه بودنش خیلی آزار و اذیت دید تا آنجا که بشر بن مروان «که قبل از حجاج حاکم کوفه بود» پی پاهای او را «دو رگ پشت پای او را» به خاطر شیعه بودنش برید. وی نمونه عالی صبرکنندگان بر آزار در راه خدا بود. عمار با این همه رنج و ناراحتی هدف خود را فراموش نکرد و با صبر و گذشت مقاومت به رحمت ایزدی نائل شد. ایشان در سال ۱۳۳ (ه‍. ق) درگذشت[۹].[۱۰]

تصویری از کارنامه امویان

ربیع نقل می‌کند که عیسی بن علی و عیسی بن موسی و محمد بن علی و صالح بن علی و قثم بن عباس و محمد بن جعفر و محمد بن ابراهیم پیش منصور بودند و سخن از خلفای بنی‌امیه و سرگذشت و تدبیر و علت سقوط خلافتشان به میان آمد. منصور گفت: عبدالملک مروان ستمگری بود که از هیچ چیز باک نداشت، سلیمان همه همتش شکم و شهوتش بود، عمر بن عبدالعزیز یک چشمی میان کوران بود، مرد بنی‌امیه هشام بود، بنی‌امیه خلافت خود را حفظ کردند و به کارهای بزرگ می‌پرداختند و از کارهای حقیر برکنار بودند تا کار به فرزندان عیاش آنها رسید که همه همتشان شهوت‌پرستی و لذت‌جویی و ارتکاب معاصی خدا بود، غافل از آنکه خدا به گناهشان می‌گیرد و مراقب اعمالشان است. در عین حال که حفظ خلافت را رها کردند و حق خدا را سبک گرفتند و در کار سیاست سستی کردند خدا نیز عزتشان را گرفت و خوارشان کرد و نعمت را از ایشان برد.

صالح بن علی گفت: ای امیرمؤمنان وقتی پسر مروان در حال فرار با همراهان خود وارد سرزمین نوبه شد، حاکم نوبه از حال و وضع آنها سؤال کرد و همه چیز را به او خبر دادند، بعد حاکم نوبه نزد عبدالله بن مروان رفت تا از کارشان و علت سقوط خلافتشان بپرسد حرف مهمی به او زد.

به منصور دوانیقی گفتند: محمد بن مروان «پسر مروان حمار» در زندان تو است خوب است او را احضار کنی و از جریانی که بین او و حاکم نوبه اتفاق افتاده بپرسی. منصور او را احضار نموده جریان را جویا شد. محمد گفت در آخر حکومت و انتهای فرمانروائی که سلطنت ما دچار اختلال شد، من پناهنده شدم به جزیره نوبه، دستور دادم خیمه‌های ما را بزنند، خیمه‌های شاهانه را که زدند اهالی نوبه از دیدن آنها تعجب نمودند.

پادشاه آنها که مردی بلندقد و کم‌مو و پابرهنه بود و جامه‌ای بر تن داشت پیش ما آمد، سلام کرده روی زمین نشست، گفتم چرا روی فرش نمی‌نشینی؟ گفت: من پادشاهم و شایسته است کسی را که خداوند بلند نموده تواضع و کوچکی کند. آنگاه به من گفت: شما چرا با چارپایان خود زراعت مردم را پایمال می‌کنید با اینکه تبه‌کاری در دین شما حرام است؟ گفتم: غلام‌های ما از روی نادانی چنین کارهایی را می‌کنند. گفت: چرا شراب می‌خورید با اینکه برای شما حرام است؟ گفتم: گروهی از جوانان ما از نادانی مرتکب چنین عملی می‌شوند. گفت: چرا لباس‌های ابریشمی و زینت‌آلات طلا بر خود می‌آرایید با اینکه در زبان پیامبرتان بر شما حرام شده است؟ گفتم: خدمتکاران غیرعرب ما این کارها را می‌کنند که نمی‌خواهیم برخلاف میلشان رفتار کنیم. دیدم خیره خیره به من نگاه کرد، گفت: غلامانمان، جوانانمان، خدمتکارانمان چنین می‌کنند! از روی مسخره بهانه‌های مرا تکرار نمود. گفت: آنطور که تو می‌گویی نیست! ولی شما گروهی هستید که وقتی به ریاست رسیدید، ستمگری را پیشه کردید و دستورات دینی خود را زیر پا گذاشتید، خداوند طعم کیفر کردار شما را داد، هنوز انتقام و کیفر شما تمام نشده، من می‌ترسم در سرزمین ما مورد خشم خدا قرار‌گیری و از کیفر تو ما را نیز نصیب شود. زودتر از اینجا کوچ کن[۱۱].[۱۲]

امام صادق(ع) و والیان ستمگر

منصور بعد از سفر حج به مدینه نیامد و رهسپار ربذه شد و با علویون شدید برخورد کرد، ولی باز از پیشرفت کار محمد بن عبدالله بن الحسن خبر یافت و لذا به کوفه بازگشت. چند روزی در قصر ابن هبیره اقامت کرد «میان کوفه و بغداد» و ریاح بن عثمان را والی مدینه ساخت و گفت: برای ایشان جز تو را نیافتم و جز تو را شایسته حکومت بر ایشان نمی‌دانم، ریاح وقتی به مدینه رسید به منبر رفت و خطبۀ مشهور خود را ایراد کرد از جمله گفت: يا أهل المدينة أنا الأفعى بن الأفعى ابن عثمان بن حيان وابن عم مسلم بن عقبة، المبيد خضراكم، المفني رجالكم، واللّه لأدعها بلقعاً لا ينبح فيها كلب[۱۳]؛ گفت: ای اهل مدینه منم افعی پسر افعی. پسر عثمان بن حیان و پسرعموی مسلم بن عقبه، نابود کننده کشتزار شما و کشنده مردان شما، به خدا قسم که مدینه را چنان بی‌کس کنم که سگی در آن فریاد نکشد. پس گروهی از مردم بر او تاختند و با وی گفتگو کردند و چنین گفتند: به خدا قسمای پسر آنکه دو بار حد زده شد باید از این سخنان درگذری یا تو را از خود بازمی‌داریم. او نامه‌ای به منصور نوشت و نافرمانی مردم مدینه را به وی گزارش داد.

ابوجعفر فرستاده‌ای نزد ریاح ارسال داشت و همراه وی نامه‌ای به اهل مدینه نوشت و او را امر کرد تا آن را بر ایشان بخواند و در نامه چنین بود: ای مردم مدینه والی شما در نامه‌ای که به من نوشته فریبکاری و ناسازگاری و بدفکری و انحراف شما از بیعت امیر را گزارش می‌دهد و امیر به خدا سوگند یاد می‌کند که اگر دست برندارید حتما شما را به جای امان بیم دهد و راه بیابان و دریا را بروی شما ببندد و مردانی سنگدل و بیگانه که آنچه دستور داده شوند به کار بندند، در خانه‌های شما بر شما مسلط کند والسلام.

پس ریاح به منبر رفت و نامه را خواند و چون به جمله فریبکاری شما را گزارش می‌دهد! رسید از هر سویی فریاد کشیدند: ای پسر دو بار حد خورده دروغ گفتی و سنگبارانش نمودند، پس با شتاب به درون مقصوره مسجد رفت و در آن را بست و سپس به خانه مروان شتافت و ایوب بن سلمه بر وی وارد شد و گفت: خدا امیر را توفیق دهد، این کار را فرومایگان مردم انجام می‌دهند پس دست‌هاشان را ببر و پشت‌هاشان را تازیانه زن. اما شخصی از هاشمیان که حاضر بود چنین گفت: بدین پیشنهاد عقیده نداریم، لکن بزرگان مردم مدینه را فراخوان و نامه منصور را بر ایشان بخوان. پس آنان را جمع کرد و نامه منصور را برایشان خواند، پس حفص بن عمر و ابوعبیدة بن عبدالرحمان، هر کدام از طرفی بر او تاختند و گفتند: به خدا قسم دروغ گفتی، نه ما را امر کردی تا نافرمانی کرده باشیم و نه ما را فرا خواندی تا مخالفت ورزیده باشیم.

سپس به فرستاده گفتند: آیا پیام ما را به امیر می‌رسانی؟ او گفت: برای همین آمده‌ام. گفتند: پس به او بگو: اما اینکه گفتی که مردم مدینه را به جای امان در بیم می‌افکنی، بدان خدای عزوجل ما را به غیر این وعده داده، خدا فرموده است: ﴿وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا[۱۴].[۱۵]

ورود ریاح به مدینه با این تهدید و قلدری، نشان از جلادی‌گری منصور داشت. از آنجا که مدینه پایگاه فکری امام صادق(ع) بود و بنی‌هاشم در آن سکونت داشتند، ظالم‌ترین والیان را به آن دیار مقدس مأمور می‌کرد از جمله آن والیان داوود بن علی بود.

در بصائر آمده ابن سنان گفت: در مدینه بودیم که داوود بن علی از پی معلی بن خنیس فرستاد و او را دستگیر و سپس به شهادت رساند. حضرت صادق(ع) یک ماه پیش او نرفت، داوود از پی امام فرستاد که بیاید ولی ایشان امتناع ورزید. پنج نفر مأمور را فرستاد و گفت: به زور امام را بیاورید، اگر نیامد سرش را بیاورید. مأمورین وقتی آمدند امام مشغول نماز بود، ما نماز ظهر را با ایشان خوانده بودیم مأمورین گفتند: داوود بن علی شما را خواسته. امام فرمود: اگر نیایم چه می‌کنید؟ گفتند: به ما دستور داده سر شما را ببریم! فرمود: خیال نمی‌کنم شما پسر پیامبر را بکشید! گفتند: این حرف‌ها سر ما نمی‌شود ما فقط از او اطاعت می‌کنیم. فرمود: برگردید که به نفع دنیا و آخرت شماست.

گفتند: به خدا نخواهیم رفت مگر شما یا سرتان را ببریم. وقتی متوجه شد که آنها جز کشتن تصمیمی ندارند، دست‌های خود را بلند نموده و روی شانه خود گذاشت بعد دست‌های خود را گشود و با انگشت سبابه دعا کرد در بین دعا شنیدیم می‌گوید: الساعه الساعه. ناگهان صدای داد و فریاد و ناله‌ای بلند شد، مأمورین به امام گفتند از جای حرکت کن! امام فرمود: این فریاد و فغان مربوط به فرمانروای شما داوود بن علی است که از دنیا رفت. یک نفر را بفرستید خبر بیاورد اگر مربوط به او نبود با شما خواهم آمد، یک نفر از مأمورین رفت طولی نکشید که برگشت و به آنها گفت: فرماندار مُرد، این سر و صدا از خانه اوست و لذا مأمورین متفرق شدند.

عرض کردم آقا فدایت شوم چه شد که از دنیا رفت؟ فرمود: غلام من معلی بن خنیس را کشت من هم یک ماه پیش او نرفتم، از پی من فرستاد که بروم اکنون که تصمیم کشتن مرا داشتند خدا را به اسم اعظمش خواندم. خداوند فرشته‌ای را فرستاد با حربه‌ای شکمش را پاره کرده و او را کشت! عرض کردم آقا چرا دست‌های خود را بلند کردید؟ فرمود: زاری و تضرع نمودم، عرض کردم چرا دو دست را اول جمع کردید بعد گشودید؟ فرمود: نوعی تضرع است عرض کردم چرا انگشت را بلند کردید فرمود آن لابه و التماس است[۱۶].[۱۷]

امام صادق(ع) و شهادت اصحاب

تشکیلات مبارزاتی امام صادق(ع) با جذب اصحاب شایسته در جهت روشنگری اذهان عمومی و ایجاد حکومت عدل به امامت امام معصوم در فعالیت بود. اصحاب سرّ امام دستورات پیشوای خود را برای پیشبرد نهضت اجرا می‌کردند. معلی بن خنیس متصدی و مسئول امور مالی حضرت بود، شاید در اثر عدم احتیاط در اصول مخفی‌کاری و حفظ تقیه معلی بن خنیس لو رفت و گرفتار حاکم مدینه به نام داوود بن علی شد. او از شیعیان مقرب امام صادق(ع) بود. منصور به فرماندار مدینه نوشت که معلی را بکش. داوود پس از احضار معلی اسامی شیعیان امام صادق(ع) را از او درخواست نمود، او جواب داد من هیچکدام از اصحاب حضرت را نمی‌شناسم و من به خانه ایشان رفت‌وآمد می‌کنم و فقط کار بازاری آن حضرت را انجام می‌دهم.

داوود گفت از من کتمان می‌کنی؟ آگاه باش اگر کتمان کنی تو را می‌کشم! معلی جواب داد «ابالقتل تهددنی؟» مرا از کشتن می‌ترسانی؟ اگر نام یکی از آنها زیر قدم من باشد پای خود را برنمی‌دارم و اگر مرا بکشی من به سعادت رسیده‌ام و تو به شقاوت. داوود معلی را گردن زد و او را به دار آویخت.

مسمعی گفت: وقتی داوود بن علی، معلی بن خنیس را گرفت زندانی کرد. هنگامی که تصمیم به کشتن او گرفت، معلی گفت: مرا ببر میان بازار قرض زیادی دارم و ثروتی نیز دارم تا مردم را گواه بگیرم. او را میان بازار بردند. همین که مردم جمع شدند گفت: مردم من معلی بن خنیس هستم هرکس می‌شناسد، که می‌شناسد، من هرچه دارم از ملک و قرض، کنیز یا غلام یا خانه چه کم یا زیاد همه متعلق به جعفر بن محمد(ع) است. در این موقع رئیس شهربانی داوود به او حمله کرده او را کشت. این خبر که به حضرت صادق(ع) رسید با ناراحتی تمام با پسرش اسماعیل پیش داوود بن علی رفت فرمود: داوود غلام مرا کشتی و مالم را تصرف نمودی؟ گفت: من او را نکشته‌ام و اموال شما را هم تصرف نکرده‌ام فرمود: به خدا نفرین می‌کنم بر کسی که غلامم را کشته. داوود گفت: او را رئیس شهربانی من کشته است. فرمود با اجازه تو یا بدون اجازه؟ گفت: بدون اجازه من. به فرزند خود اسماعیل فرمود برو سزای این مرد را بده اسماعیل با شمشیر خارج شده او را کشت.

حماد گفت: مسمعی از معتب نقل کرد که تمام آن شب را امام به سجده و قیام پرداخت در آخر شب شنیدم در سجده می‌گوید «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِقُوَّتِكَ الْقَوِيَّةِ وَ مَحَالِّكَ الشَّدِيدَةِ وَ بِعِزَّتِكَ الَّتِي خَلْقُكَ لَهَا ذَلِيلٌ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَأْخُذَهُ السَّاعَةَ السَّاعَةَ». به خدا هنوز سر از سجده برنداشته بود که صدای ناله و شیون از خانه داوود بلند شد. امام فرمود: من از خدا تقاضا کردم فرشته‌ای را فرستاد با حربه آهنی شکمش را پاره کرد[۱۸].

پس از شهادت معلی، امام صادق(ع) فرمود: اف بر دنیا باد که خانه بلاست، مسلط فرمود خداوند در دنیا دشمنش را بر دوستش[۱۹].

تشکیلات مبارزاتی حضرت گاهگاهی با دستگیری و شکنجه و شهادت اصحاب مواجه بود و با لو رفتن افراد، دوستان صدیقی از امام به شهادت می‌رسید. امام درباره آنها فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ شِيعَتَنَا إِنَّهُمْ أُوذُوا فِينَا» خدا رحمت کند شیعیان ما را که در راه ما رنج بردند. سخت‌گیری حکومت عباسی بر اصحاب امام در جهت متلاشی کردن نقطه ثقل نهضت حضرت صادق(ع) بود و آنها می‌دانستند که امام داعیه‌دار خلافت حقه است ولی بدون وجود شرایط لازم و آمادگی کافی نمی‌توان به میدان قدم گذاشت و بی‌احتیاطی کرد.

شیخ طوسی در ترجمه احمد بن داوود بن سعید فزاری می‌نویسد: او از جمله محدثانی بود که خداوند شناخت حقیقت را نصیب او فرمود. او دارای تألیفات فراوانی در فنون و راه و روش احتجاج بر مخالفان بود و محمد بن اسماعیل نیشابوری نقل کرده است که: در اثر سعایتی که از وی به عمل آمد، محمد بن طاهر «امیر خراسان» به او یورش آورد و او را دستگیر نمود و به قطع زبان، دو دست، دو پا، هزار شلاق و سپس آویختن به دار فرمان داد[۲۰].

فاطمه مادر داوود معروف به ام داوود از اولاد امام مجتبی است و مادر رضاعی امام صادق(ع) است، نقل می‌کند: منصور دوانیقی وقتی لشکر فرستاد به مدینه تا با محمد بن عبدالله جنگید و او را کشت و برادرش را که ابراهیم بود در باخمرا به قتل رساند، عبدالله محض را با جمعی از سادات اسیر کرد و از مدینه به بغداد برد و در زندانی تاریک حبس کرد و پسر من داوود در میان اسرا بود و من دیگر از او خبر نداشتم و پیوسته دعا و تضرع می‌کردم و از خوبان التماس دعا داشتم ولی دعاها به اجابت نمی‌رسید.

گاهی به من خبر می‌رسید داوود را کشته‌اند، گاهی می‌گفتند: او را میان دیوار گذاشته‌اند. روز به روز مصیبت من سنگین‌تر می‌شد، من از غم گداختم و از ملاقاتش ناامید شدم تا اینکه شنیدم امام صادق(ع) را بیماری دست داده به عیادت او رفتم، وقتی خواستم برگردم حضرت فرمود: از داوود چه خبر داری؟ وقتی نام داوود را شنیدم با گریه گفتم: فدایت شوم داوود کجاست؟ او در عراق زندان است و من از ملاقات او قطع امید کرده‌ام! از شما التماس دعا دارم او برادر رضاعی شماست «شیر او را به تو داده‌ام» حضرت فرمود: چرا غافلی از دعای استفتاح و دعای اجابت و آن دعایی است که درهای آسمان برای آن گشوده می‌شود و ملائکه استقبال می‌کنند، خواننده آن را، بشارت می‌دهند او را به اجابت و آن دعایی است که از مجیب الدعوات محجوب نمی‌گردد و خواننده او را جز بهشت ثوابی نیست.

ام داوود: گفت چگونه است آن دعا؟ حضرت فرمود: ای مادر داوود ماه رجب نزدیک است و آن ماهی است مبارک با احترام زیاد و دعاها در آن مستجاب است، روز سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم آن را ایام البیض گویند، سه روز را روزه بدار پس حضرت کیفیت آن عمل را به او تعلیم نمود. ام داوود گفت: که امام آن دعا را برای من نوشت به خانه برگشتم. ماه رجب شد طبق فرموده امام عمل کردم، در شب شانزدهم نماز خواندم افطار نمودم و قدری عبادت کردم و به خواب رفتم، در خواب دیدم جمعی از ملائکه و پیغمبران و شهداء و عباد را که من برایشان صلوات فرستاده بودم و حضرت رسول مرا خطاب فرمود که ای مادر داوود بشارت باد تو را که این جماعت همه برادران و یاوران و شفیعان تواند و برایت طلب آمرزش می‌کنند و بشارت می‌دهند به اینکه حاجتت برآورده شد و شاد باش که خداوند فرزند تو را حفظ می‌کند و به تو برمی‌گرداند ان‌شاالله.

ام داوود: گفت از خواب بیدار شدم به اندازه‌ای که سواری از عراق به مدینه آید طول کشید که داوود بر من وارد شد و گفت ای مادر من در عراق در زندان بسیار تنگی بودم و سنگینی غل و زنجیر کشیدم و از خلاصی ناامید بودم، شب نیمه رجب در خواب دیدم که بلندی‌های زمین صاف شد و تو را دیدم که بر روی حصیری نشسته‌ای برای نماز و در اطراف تو مردانی نشسته بودند که سرشان در آسمان بود و پایشان در زمین و تسبیح خدا می‌کردند و یکی از آنها که از همه خوشروتر و خوشبوتر بود دانستم که پیامبر اکرم جد من است به من خطاب کرد که بشارت باد تو را ای فرزند عجوزه صالحه که خداوند دعای مادرت را در حق تو مستجاب کرد، وقتی بیدار شدم مأمور حکومت در زندان، مرا‌طلبید زنجیر از گردنم برداشتند و ده هزار دینار به من دادند و مرا بر شتری سوار کردند و به سرعت به مدینه رساندند.

ام داوود گوید: داوود را خدمت امام صادق(ع) بردم، حضرت فرمود: علت رهایی تو آن بود که منصور دوانیقی، علی(ع) را در خواب دیده بود که به او فرمود فرزندم را رها کن اگر نکنی تو را در آتش می‌اندازم. وقتی منصور نگاه کرد دریای آتش را در زیر پای خود دید. از وحشت بیدار شد و تو را رها کرد. این داوود داماد امام سجاد است. یعنی ام کلثوم دختر امام سجاد را به زنی گرفت[۲۱].[۲۲]

امام صادق(ع) و تشکیلات تقیه‌ای

بعد از شهادت حضرت باقر(ع) در سال ۱۱۴ هجری، امامت حضرت صادق(ع) آغاز شد و تا سال ۱۴۸ هجری که به شهادت رسید، مدت ۳۴ سال امامت حضرت طول کشید که دوران امامتش تقریبا ۱۸ سال در عصر امویان بود و ۱۶ سال در عصر عباسیان سپری شد. در عزم راسخ خلفا به جهت انهدام تشکیلات امامت شیعه و ممانعت از هر نوع فعالیت فرهنگی و سیاسی و نظامی که منجر به روشنگری اذهان عمومی جامعه گردد و در نهایت به تشکیل حکومتی به امامت رهبران معصوم منجر گردد، بین خلفای اموی و عباسی هیچ فرقی نیست.

خلفا بعد از قبضه کردن خلافت و بالا کشیدن منافع سرشار آن و سرمستی قدرت، با هر نوع هسته و تشکیلات براندازی که دنیایشان را به خطر بیاندازد شدیداً مخالفت و برخورد خشن کرده‌اند و این تابلو برای همه خلفا یکسان بوده است. از طرفی امام صادق(ع) به استناد مسئولیت و رهبری جامعه فقط موظف به تنویر و روشنگری اذهان و نورانیت قلوب آحاد جامعه نیست، بلکه وظیفه دارد تا خلافت تشکیل دهد و در پوسته حکومتی صالح بتواند احکام دین را که مقصدشان تربیت جامعه است به ظهور برساند.

نه خلفای جور از ایده و اهداف دنیایی و مقام‌پرستی خود ذره‌ای عقب نشسته‌اند و نه امام صادق(ع) اجازه داشته از اهداف الهی خود کوتاه آید و لذا امام برای تأمین اهداف خود لاجرم مجبور بوده از سوژه‌ای به نام تقیه استفاده کند تا آرام‌آرام هسته اولیه مبارزاتی نضج گرفته و قدرتمند شود، اهداف براندازی حکومت ستمگران را تأمین کند و به مطلوب خود نائل آید.

ابن عنبه می‌نویسد: منصور بارها تصمیم به قتل امام صادق(ع) گرفت، ولی خدا او را حفظ کرد[۲۳].

چرا منصور تصمیم به قتل حضرت می‌گرفت؟ منصور با امام اختلاف بنیادین فکری داشت و نمی‌توانست دیدگاه امام را عوض کند. علت اینکه منصور تصمیم به قتل امام می‌گرفت به این دلیل بود که امام به ولایت اینگونه می‌نگریست که اصل و اساس اسلام است: «بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ: عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوَلَايَةِ، قَالَ زُرَارَةُ: فَقُلْتُ وَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ؟ فَقَالَ: الْوَلَايَةُ أَفْضَلُ لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُنَّ وَ الْوَالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنَّ»[۲۴]؛ اسلام بر پنج اصل استوار است: نماز و زکات و حج و روزه و ولایت. زراره می‌گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم کدام یک از اینها از اهمیت بیشتری برخوردار است؟ فرمود: ولایت؛ زیرا ولایت کلید این اصل‌ها است و والی است که مردم را به این مطالب هدایت می‌کند. ولایت در این روایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای دیگر اصول در گرو وجود آن است. این روش و اندیشه برای منصور بسیار خطرناک بود، منصور وقتی می‌دید دیدگاه امام اینست که اصل ولایت یعنی انقیاد در برابر حاکمیت صالحان «یعنی امامت شیعه» از نماز و روزه مهمتر است، برای حفظ کیان دنیایی خود نمی‌بایست و نمی‌توانست امام را تحمل کند و امام هم برای پیشبرد اهداف خود چاره‌ای جز مبارزه تحت پوشش نداشت.

در مبارزات تقیه‌ای چند رکن را امام صادق(ع) دنبال می‌کرد: تربیت اصحاب ویژه و رازدار که بتوانند بار نهضت را به دوش بکشند. ابن شهرآشوب محدث و رجالی شیعه در شرح حال امام صادق(ع) افرادی را به عنوان باب حضرت معرفی می‌کند. مثلاً می‌گوید: وَ كَانَ بَابُهُ مُحَمَّدَ بْنَ سِنَانٍ محمد بن سنان باب حضرت صادق(ع) بود. در رجال کشی درباره زراره و برید و محمد بن مسلم و ابوبصیر تعبیر مُسْتَوْدَعُ سِرِّي به کار برده، پناه اسرار من و در کتب حدیث درباره معلی بن خنیس تعبیر وکیل از قول امام صادق(ع) نقل شده است. البته ابن شهرآشوب در احوالات امام سجاد می‌گوید: وَ كَانَ بَابُهُ يَحْيَى بْنِ أُمَّ الطَّوِيلِ یحیی بن ام طویل باب امام سجاد بود و در شرح حال امام باقر(ع) می‌نویسد: وَ كَانَ بَابُهُ جَابِرَ بْنَ يَزِيدَ الْجُعْفِيَّ باب امام باقر(ع) جابر بن یزید بود.

تا کسی رازی نداشته باشد رازداری هم ندارد، این سرّ و راز در زندگی امامان شیعه چیست؟ این چیست که همه یاران و پیروان امام را شایستگی یا قدرت تحمل آن نیست و فقط افراد معدودی هستند که چون به صلاحیت تحمل آن نائل آمده‌اند شرف رازداری یافته‌اند. قطعاً از مصادیق راز و سر ائمه اطهار به غیر از مفاهیم بلند اسرار امامت، باید به اسرار مبارزاتی و تشکیلات مخفی ایشان در مقابله با خلفای جور اشاره کرد.

امام با تربیت شاگردانی صاحب سِر و کتوم می‌تواند بار سنگین مبارزه را در اوج خفقان به پیش ببرد. امام به ابوجعفر محمد بن نعمان احول که از صاحبان سرّ و نزدیکان به امام است توصیه به کتمان می‌کند، حقایق را طبق ضرورت بگو «تا تشکیلات ضربه نخورد» احتیاط را در گفتن حقایق به افراد رعایت کن، بعد می‌فرماید: «فَلَا تَعْجَلُوا فَوَ اللَّهِ لَقَدْ قَرُبَ هَذَا الْأَمْرُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ... فَأَخَّرَهُ اللَّهُ»[۲۵]؛ عجله نکنید فشارهای زمانه شما را به کار غیر منطقی و غیر عقلایی وادار نکند، به خدا قسم سه مرتبه این امر «آرزوی دیرینه تشیع یعنی امر خلافت» یعنی امر حکومت الهیه نزدیک شد که تحقق پیدا کند و جامه عمل بپوشد، آدم‌های شتاب‌زده مسئله را برملا کرده و رازداری نکردند. تقدیر خدا عوض شد و به تأخیر افتاد. از جمله امام سه مسئله به وضوح نمایان است. اولاً: امام به دنبال تشکیل حکومت اسلامی بوده و ثانیاً امام برای رسیدن به حکومت، تشکیلات مبارزاتی مخفی داشته است. ثالثاً: امام اصحاب سر را در راستای وصول به اهداف متعالی و مبارزات با رژیم‌های ظالم تربیت کرده است.

در راستای امیدآفرینی امام صادق(ع) است که هشام بن سالم می‌گوید: زراره به من گفت: بر پایه‌های خلافت کسی غیر از جعفر بن محمد را نخواهی دید[۲۶].

حرکت تقیه‌ای در مراحلی آنچنان موفق به پیش می‌رفته که خواص اصحاب خود را در مرز نهایی تشکیل خلافت و پیروزی بر بنی‌العباس می‌دیدند.

مهمترین رکنی که امام در مبارزات تقیه‌ای دنبال می‌کرد حفظ اسرار بود، همانطور که اشاره شد کتمان حقایق از دسترس نااهلان و بیان حقایق برای افراد به اندازه ظرفیت و وسعت دید آنها مسئله‌ای است که تشکیلات مبارزاتی را از ضربه‌پذیری و آفت مصون می‌دارد. گاهی حضرت برای شیعیان خود حدیثی می‌فرمود بعد تأکید می‌کرد نام مرا در موقع نقل این روایت ذکر نکنید! بگویید: روی العالم یا روی الفقیه یا روی العبد الصالح و امثال اینها. از عالمی روایت شده از فقیهی روایت شده یا از عبد صالحی روایت شده، این سیاست امام که بعضی سخنان از قول امام نقل نشود در راستای حفظ اسرار می‌باشد.

در شرایطی که عیون و جاسوس‌های خلفای جور با ولع جستجوگرانه در مقام کشف ارتباط بیت امامت با شیعیان سراسر دنیای اسلام بودند، به ویژه در موسم حج و زیارت مدینه کشف هرگونه رابطه‌ای بین امام و شیعیان تازه وارد از طرف حکومت می‌توانست سر نخ دنباله‌داری برای ضربه‌پذیری تشکیلات امام باشد، حضرت اصحاب را آنگونه آموزش داده بود که نحوه ارتباطتان در هاله‌ای از احتیاط باشد و با استفاده از مستمسک‌های منطقی تماس بگیرد.

رکن دیگر مبارزات تقیه‌ای امام حفظ افراد بود، اما در ضرورت‌هایی که پیش می‌آمد مصلحت را در این می‌دید که برای رد گم کردن دشمن و انصراف ذهن جاسوس‌های خلیفه، به اصحاب سفارش کند وضو و نمازشان را مثل آنها به‌جای آورند.

داود رقی گفت: خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم عرض کردم: آقا برای وضو چند مرتبه دست و صورت را باید شست. فرمود: آنچه خدا واجب نموده یکی است و پیامبر اکرم یکی دیگر اضافه نمود به واسطه ضعف مردم، هرکس سه مرتبه هر یک از اعضای وضو را بشوید وضویش درست نیست. من همان‌جا خدمت آقا بودم که داوود زربی از در وارد شد و گوشه اطاق نشست از همین مسأله سؤال کرد که تعداد طهارت چقدر است. فرمود: باید سه مرتبه شست، هرکس کمتر وضو بگیرد نمازش صحیح نیست. بدنم به لرزه افتاد و نزدیک بود شیطان بر من غلبه کند.

حضرت صادق(ع) چشم به من انداخته دید که رنگم تغییر کرده فرمود: داوود آرام باش! این کفر است یا گردن زدن. داوود گفت: از خدمتش مرخص شدیم. داوود زربی منزلش کنار باغ منصور دوانیقی بود، به منصور گفته بودند که داوود زربی شیعه است که پیش جعفر بن محمد رفت‌وآمد می‌کند. منصور گفت: من می‌توانم وضو گرفتن او را ببینم اگر مثل جعفر بن محمد وضو گرفت که آشنا به وضو گرفتن جعفر بن محمد هستم برایم ثابت می‌شود او را می‌کشم. منصور از جایی که داوود او را نمی‌دید متوجه‌اش بود. موقع نماز که شد داوود شروع کرد به وضو گرفتن، با آب هر یک از اعضای وضو را سه مرتبه شست همانطوری که امام فرموده بود. هنوز وضویش تمام نشده بود که منصور از پی او فرستاد، وقتی نزد منصور رفت خیلی به او احترام کرد و گفت: درباره تو حرف‌های بیهوده‌ای زده‌اند ولی من آزمایش کردم دیدم آنطور نیستی؛ زیرا دیدم مثل رافضی‌ها وضو نمی‌گیری مرا حلال کن دستور داد به او صدهزار درهم بدهند.

داود رقی گفت: من داوود زربی را خدمت حضرت صادق(ع) دیدم عرض کرد: آقا جانم فدای شما خون ما را در دنیا خریدی. امیدوارم به برکت شما داخل بهشت شویم. به او فرمود: جریان خود را برای داوود رقی نقل کن که چه بر سرت آمده تا دلش آرام گیرد. تمام جریان را نقل کرد. امام صادق(ع) فرمود: به همین جهت من فتوا دادم که آنطور وضو بگیرد زیرا نزدیک بود به دست این دشمن کشته شود. فرمود: حالا بیش از دو بار اعضای وضو را شستشو مده که اضافه کنی نمازت درست نیست[۲۷]. اصحاب امام برای حفظ تشکیلات و پرهیز از ضربه خوردن، افراد همدیگر را در ملاء عام می‌دیدند به حکم تشکیلات حق تماس مستقیم و ارائه حرف دل خود را جز در مخفیگاه و به دور از انظار نداشتند.

ابوالقاسم اصفهانی گفت: سفیان ثوری خدمت حضرت صادق(ع) رسید، امام به او فرمود تو مرد شناخته شده‌ای هستی، سلطان نیز برای ما جاسوس‌ها گماشته از خانه ما برو نه به عنوان اینکه تو را بیرون کرده باشیم[۲۸].

حماد بن واقد لحام گفت: در راهی با امام ششم روبرو شدم و روی از آن حضرت برگرداندم و گذشتم و پس از مدتی نزد آن حضرت رفتم و گفتم قربانت من با شما برخوردم و روبرگرداندم مبادا مایه گرفتاری و سختی شما گردم و بر شما سخت باشد. امام فرمود خدا رحمتت کند، ولی مردی دیروز در مکانی چنین و چنان به من برخورد و گفت درود بر تو ای اباعبدالله و کار خوبی نکرد که تقیه ننمود و به من سلامی با احترام و شناسایی در حضور مخالفان به من کرد[۲۹].

روایت شده که حضرت صادق(ع) روزی در بازار راه می‌رفت پشت سر آن حضرت حضرت موسی بن جعفر بود، مردی لباس موسی بن جعفر(ع) را کشید و پرسید این شخص کیست؟ امام کاظم فرمود: نمی‌دانم!![۳۰]

جواب مناسب با فضای تقیه در آن برهه از زمان بود و ضرورتاً امام کاظم جواب می‌دهد او را نمی‌شناسم! هشام بن سالم گوید: به امام صادق(ع) پیغام دادیم که ما جمعی از شیعیان کوفه هستیم و قصد خداحافظی و وداع از مدینه کرده‌ایم. حضرت پیغام داد یکی‌یکی یا دوتا دوتا نزد من بیایید[۳۱].

موسی بن اشیم گفت: خدمت حضرت صادق(ع) بودم شخصی از یک آیه قرآن سؤال کرد، امام جواب داد. بعد دیگری آمد از همان آیه سؤال کرد، جوابی برخلاف اول داد، من بی‌اندازه ناراحت شدم گویا قلبم را با کارد تکه‌تکه می‌کند، با خود گفتم من ابوقتاده را در شام رها کردم که در یک واو اشتباه نمی‌کند آمدم پیش این شخص که چنین خطایی می‌نماید. در همین موقع نفر سوم آمد به او جوابی داد برخلاف اولی و دومی من آسوده شدم چون فهمیدم از روی تقیه جواب می‌دهد. بعد امام متوجه من شده فرمود پسراشیم! خداوند دانش را در اختیار سلیمان بن داوود گذارد، فرمود: ﴿هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ[۳۲] این عطای ما است یا منت گذار به دیگران بده و یا نگهدار هرچه می‌خواهی. فرمود به پیامبر اسلام نیز واگذار کرد فرمود: ﴿مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[۳۳] فرمود: آنچه خداوند به رسول اکرم واگذار نمود آن حضرت در اختیار ما گذاشته[۳۴].

مرحوم نوری صاحب مستدرک نقل می‌کند که یکی از مخالفان در محضر امام صادق(ع) درباره عشره صحابه از شخصی شیعی پرسید: درباره آنان چه می‌گویی؟ او گفت نظرم خیر و نیکی است تا خدا بدان وسیله بدی‌هایم را محو کند و بر درجاتم بیفزاید آن مرد گفت: خدا را سپاس که مرا از دشمنی تو رهانید، چه آنکه تاکنون تو را رافضی می‌پنداشتم. مرد شیعی گفت: بدان هر کس یکی از صحابه را دشمن بدارد لعنت خدا بر اوست. آن شخص گفت: شاید تو برگردان به تأویل می‌کنی. اگر راست می‌گویی بگو هر که آن عشره از صحابه را دشمن بدارد لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد. مرد شیعی نیز همان جمله را بازگو کرد و آن مرد از او معذرت و حلالی خواست و رفت. امام پس از این واقعه با ابراز شگفتی از زیرکی مرد شیعی گفت: خیلی زیبا بود خدا خیرت دهد! واقعاً ملائکه آسمان از توریه زیبایت به شگفتی افتادند که چه لطیف و خالص بود، بدون صدمه به دینت.... بعضی از یاران گفتند: ما که چیزی از آنچه شما می‌گویید نفهمیدیم جز اینکه او با آن معاند ناصبی هم‌آوایی داشت، آنگاه امام راز سخن مرد شیعی را بیان داشت[۳۵].

یکی دیگر از شگردهای تقیه‌ای امام در جهت حفظ افراد و چهره‌های مبارز تشکیلاتی این بود که حضرت باز برای به بن‌بست کشیدن جاسوس‌های خلیفه و حفظ افراد به ذم مصلحتی و بدگویی از اصحاب ناب خود می‌پرداخت. در مجالسی که نامحرمان و اغیار حضور داشتند و گزارش آن جلسات به خلیفه منتقل می‌شد گاهی امام به مذمت و لعن و کفر بعضی از اصحاب می‌پرداخت، آنها را از خود جدا می‌کرد تا حساسیت حکومت جور از آنها منصرف گردد و در محفلی که از بیگانه خالی بود و فقط خواص وجود داشتند سرّ مذمت را بیان می‌فرمود و به مدح و تعریف اصحاب وفادار خود می‌پرداخت.

البته این سیاست تقیه‌ای که امام در پیش گرفته بود عمدتاً در عصر خلفای عباسی بود، آنها را متهم می‌کرد و از خود می‌راند تا بدین وسیله یاران نزدیک و عناصر فعال تشکیلات را حفظ کند. کشی از مسمع کردین نقل می‌کند: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَقُولُ لَعَنَ اللَّهُ بُرَيْداً وَ لَعَنَ‏ اللَّهُ زُرَارَةَ» خدا بریده و زراره را لعنت کند[۳۶].

مرحوم شیخ حر عاملی در وسایل الشیعه بعد از مدح زراره می‌گوید: احادیثی در مذمت زراره نقل شده، سزاوار است که آنها بر تقیه از طرف امام حمل شود بلکه قطعی است و همچنین است آن روایاتی که در حق امثال زراره از بزرگان شیعه وارد شده که همه آن مذمت‌ها تقیه‌ای بوده، بعد از آنکه مدح آنها از طرف ائمه رخ داده است[۳۷].

سپس این روایت را در همان صفحه ذکر کرده: امام صادق(ع) به عبدالله پسر زراره می‌فرماید: به پدرت سلام برسان و به او بگو که اگر از تو بدگویی و عیب‌جویی کردم به دلیل دفاع از تو بود، دشمنان و جاسوسان آنها با دقت در مقام کشف کسانی هستند که ما به آنها نزدیکیم و جایگاه آنها را مدح می‌کنیم، تا هر کس مورد ستایش ما قرار گرفت اذیتشان کنند. پس مذمت ما به دلیل دوست داشتن و نزدیکی ما به آنهاست و مخالفین خود را ستایش می‌کنیم و کارهایش را هم تحسین می‌کنیم. آقای زراره چرا از تو عیب‌جویی کردم؟ چون تو مردی هستی که به ما شهرت دادی و به ما علاقمندی و از منظر دشمنان این عیب است، محبت شما به ما عاقبت خوبی ندارد «از دید جاسوسان» دوست داشتم مذمت کنم تو را و تو را از خود برانم تا کارهای تو در فعالیت‌های دینی از نگاه آنها خوب جلوه پیدا کند و این عیب‌جویی شری را از تو دفع کند و خداوند در قرآن می‌فرماید: ﴿أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ[۳۸]، موسی آن را سوراخ کرد «معیوب نمود» دلیلش آن بود که پادشاهی بود که تمام کشتی‌ها را غصب می‌کرد و به زور می‌گرفت تا به دلیل معیوب بودن از غصب آن صرفنظر کند و به دست سلطان غاصب نیفتند، کشتی سالم بود و عیبی در آن نبود، ولی با قصد معیوب شد، خدا را سپاس می‌گویم. مثال را متوجه باش خدا تو را رحمت کند.

ای زراره به خدا قسم تو بهترین مردم نزد من هستی! بهترین اصحاب پدرم نزد من هستی! چه در بین زنده‌ها و چه در بین اموات. تو بهترین کشتی هستی در آن دریای بزرگ و مواج و پشت سر شما پادشاهی ستمگر و غاصب وجود دارد.

دشمن منتظر است تا کشتی ارزشمندی از دریای هدایت تردد کند تا آن را به زور غصب کند تا با سرنشینانش مصادره کند، رحمت خدا بر تو باد در حال حیات و رحمت و رضوان الهی بر تو باد بعد از ممات[۳۹].

امام صادق(ع) در مدح زراره فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ زُرَارَةَ بْنَ أَعْيَنَ، لَوْ لَا زُرَارَةُ وَ نُظَرَاؤُهُ لَانْدَرَسَتْ أَحَادِيثُ أَبِي»[۴۰]؛ خدا رحمت کند زراره را، اگر او و امثال او نبودند، احادیث پدرم از بین رفته بود و امام در مورد زراره و دیگر خواص فرمود: «هَؤُلَاءِ حُفَّاظُ الدِّينِ وَ أُمَنَاءُ أَبِي» اینها پاسداران دین و امینان پدرم هستند.

امام صادق(ع) نسبت به معلی بن خنیس هم مذمت می‌کند با همان اهدافی که در زراره ذکر شد روى الكشي له مدحا كثيرا، و ذما، و الظاهر ان وجه الذم ما مر في زرارة فان الاحاديث كثيرة في المدح[۴۱].

در رجال کشی آمده که معلی بن خنیس هم از طرف امام صادق(ع) مدح و هم مذمت شده ولی ظاهر امر اینست که دلیل مذمت همان است که امام نسبت به زراره فرمود «می‌خواهد آنها را مذمت کند تا در دستگاه منصور دوانیقی به دلیل محبت ائمه اعدام و شکنجه نگردند» امام صادق(ع) نسبت به محمد بن مسلم که از اصحاب اجماع است و سی هزار حدیث را حفظ دارد باز مثل زراره عمل می‌کند، او را متهم می‌کند، به عیب او می‌پردازد و از خود فاصله می‌دهد تا مورد سوءظن و حساسیت دستگاه عباسیان قرار نگیرد و بتواند اهداف خود را تعقیب کند[۴۲].

همین معامله درباره محمد بن علی بن بلال هم شده، در ضمن مدحی که ائمه از او کرده‌اند به دلیل تاکتیکی و پوشش تقیه‌ای خدمت‌هایی هم از او ذکر شده است[۴۳].

فضای سهمگین خفقان عباسی و ضرورت برخورد تقیه‌ای آن روز را امام صادق(ع) در ضمن جوابی که سؤال یکی از اصحاب پرسیده اینگونه جواب می‌دهد: شیخ مفید در کتاب «اختصاص» روایت می‌کند که راوی گفت: به امام جعفر صادق(ع) عرض کردم: ما بهتر هستیم یا اصحاب قائم؟: فرمود شما بهتر از اصحاب قائم هستید؛ زیرا شما از دولت‌های ظالم شب و روز بر جان امامِ خود و خودتان هراسان می‌باشید اگر نماز می‌خوانید، با حالت تقیه است و اگر روزه می‌گیرید باز در تقیه است و اگر حج می‌کنید آن هم در تقیه است و اگر «در محکمه شرع و حضور قاضی» گواهی بدهید «به جرم تشیع» گواهی شما پذیرفته نیست و از این قبیل چند چیز دیگر را شمرد. سپس عرض کردم: وقتی اینطور باشد چه آرزویی به دیدن قائم داریم؟ فرمود: سبحان الله نمی‌خواهی عدالت آشکار گردد و راه‌ها امن شود و مظلوم مورد ترحم قرار گیرد؟[۴۴].[۴۵]

ظلم‌ستیزی امام صادق(ع) تحت پوشش تقیه

امام صادق(ع) معتقد بود جوّ خفقان عصر عباسی هرگز مجوزی بر سکوت و عافیت‌طلبی نیست و حضرت صادق(ع) احساس وظیفه می‌کرد با همه سنگینی و سختی رسالت ارشاد و هدایت جامعه، به نجات امت از چنگ مزوّران و دنیاپرستان حاکم اندیشه کند. امام درحالی‌که سخت در محدودیت‌های اجتماعی و سیاسی است و هیچ کس حق تماس گرفتن با حضرت را ندارد، امورات امام دقیقاً پنهانی شکل می‌گیرد. شخصی از اصحاب امام هادی(ع) از آن حضرت پرسید: مشایخ ما به علت اختناق شدیدی که در زمان آنها وجود داشت از نقل حدیث خودداری نموده و تنها به نوشتن آن اکتفا کرده‌اند، اینک آن کتاب‌ها در دسترس ما قرار دارد آیا ما از این کتاب‌ها می‌توانیم نقل حدیث کنیم؟ امام فرمود: روایات موجود در آن کتاب‌ها حق است و از آنها می‌توانید نقل حدیث نمایید[۴۶].

روایت فوق گویای این حقیقت است که فشار سیاسی بر اهل‌بیت و شیعیان آنها در دوران مزبور تا چه حد اوج گرفته بود که مشایخ شیعه حتی مجال نقل احادیث ائمه را نداشتند، این محدودیت سبب می‌شد تا علوم اهل‌بیت و فتاوای فقهی آنان تا حدودی متروک بماند، تأکیدهای مکرر امام صادق(ع) بر تقیه خود دلیل آشکاری بر وجود چنین فشار سیاسی بود. خطر هجوم بر شیعه چنان نزدیک بود که امام برای حفظ آنان ترک تقیه را مساوی ترک نماز اعلام فرمود[۴۷].

امام در قدم اول مبانی حقانیت امامت شیعه را به گوش مردم رساند و در قدم دوم تلاش کرد تا مردم را از بدنه نظام جور و حکومت ریاکار عباسیان فاصله دهد. امام در برابر موج وسیعی از تبلیغات حکومت عباسی قرار داشت تا مردم را به حقانیت حکومت وقت مجاب کند و امام باید موج‌شکن این تبلیغات باشد. در کلامی تقیه‌ای امام صادق(ع) فرمود: «مَنْ سَوَّدَ اسْمَهُ فِي دِيوَانِ وُلْدِ سَابِعٍ- حَشَرَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ خِنْزِيراً»[۴۸].

هرکس نامش را در دفتر دولتی ولد سابع «یعنی بنی‌عباس» ثبت کند خداوند او را در قیامت به شکل خوک درآورد. سابع وارونه کلمه عباس است که به رمز بیان فرموده، یعنی بنی‌العباس، تا سندی دست بازجوهای حکومت ندهد.

مردی از امام صادق سؤال کرد بعضی از شیعیان شما در دستگاه خلفای جور وارد شده و خدماتی برایشان انجام می‌دهند و آن خلفا را دوست دارند، کار آن گروه چگونه است؟ امام فرمود: آنها از شیعیان ما نیستند بلکه از زمره جباران به شمار می‌آیند، بعد این آیه را تلاوت فرمود: ﴿لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ...[۴۹]. فرمود: مسخ شدن آنها به خوک به نفرین آن حضرت بود و مسخ شدن آنها به میمون با زبان عیسی بن مریم(ع) نقش بست[۵۰].

امام صادق(ع) در جهت فاصله دادن مردم از تشکیلات حکومت عباسیان هر نوع گرایش و نزدیکی به حکومت آنها را با مجازات سخت آخرتی بیان می‌فرماید و آن محشور شدنشان به صورت خنزیر است. یعنی انسانی که در دنیا خود را به سلطان جور نزدیک کند مسخ هویت خویش کرده و از قالب انسانی خارج شده و در قیامت که روز ظهور هویت‌هاست آنها را به صورت خوک مشاهده می‌کنی. امام با تعبیر رسایی بدون مجامله و تعارف به قلب ماهیت اقربا و نزدیکان حکومت‌های ظالم اشاره می‌کند، حکومت‌ها با اهداف پلیدی که در استراتژی حکومتی خود دارند عوامل اجرایی خود را نه تنها از نورانیت دل تهی می‌کنند بلکه از انسانیت هم خارج می‌نمایند.

امام صادق(ع) در سخنی دیگر فرمود: «لَا تُعِنْهُمْ عَلَى بِنَاءِ مَسْجِدٍ»[۵۱]. حکومت‌های ظالم را بر ساختن مسجد هم کمک نکن. حکومت‌های ستمگر اگر هم مسجدی بنا کنند به اعتبار بیت عبادت نیست به اعتبار سوژه فریب و نیرنگ است. از مسجد ساختن دین مردم را تقویت نمی‌کنند بلکه دین را از مردم می‌گیرند و چون این بنا به قیمت اغفال مردم تمام می‌شود امام اشاره می‌کند که این اندازه هم کمکشان نکنید.

یحیی بن ابراهیم گفت به حضرت صادق(ع) عرض کردم فلانی و فلانی و فلانی سلام رسانده‌اند! فرمود: سلام بر آنها باد. عرض کردم از شما تقاضای دعا کرده‌اند. پرسید چه گرفتاری دارند؟ عرض کردم منصور دوانیقی آنها را زندانی کرده. گفت آنها با منصور چه کار داشتند. گفتم منصور به آنها کاری واگذار نمود بعد ایشان را زندانی کرد. فرمود: چرا با منصور همکاری کنند مگر من آنها را نهی نکردم؟ همکاری با آنها آتش است. سپس دعا نموده گفت: خدایا دست منصور را از آنها کوتاه کن. گفت: برگشتم آنها را آزاد کرده بودند[۵۲].

روزی امام صادق(ع) در مجلس منصور بود اتفاقاً مگسی منصور را آزار می‌داد و هرچه آن را دور می‌کرد مگس دور نمی‌شد و باز به صورت منصور می‌نشست. منصور با ناراحتی به امام گفت: يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لِمَ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى الذُّبَابَ؟ خدا چرا مگس را آفریده است؟ امام بی‌مهابا پاسخ داد: «لِيُذِلَّ بِهِ الْجَبَابِرَةَ» برای اینکه دماغ زورگویان را به خاک بمالد[۵۳].[۵۴]

امام صادق(ع) و کمبود یاران

قیام و مبارزه جهت سرنگونی «پیروزی نظامی» یا افشای ماهیت نظام‌های ظالم «پیروزی اعتقادی» متوقف بر شرایطی است، بعد از روشنگری اذهان عمومی و آمادگی مردم، قطعاً یکی از شرایط مهم قیام وجود چهره‌هایی مؤمن و معتقد و فداکار می‌باشد. افرادی که با داشتن درد دین بتوانند سنگینی بار مبارزه را عاشقانه به دوش بکشند و پروانه‌وار دور شمع ولایت و امامت معصوم بچرخند، حادثه کربلا بهترین مدل و الگوی این حقیقت بود که در شب طوفان‌زده عصر امویان که یخبندان فکری و جمود ارزش‌ها رمق را از امت اسلامی گرفته بود فقط ۷۲ شاخه گل، امید باغبان شدند و پرستوی نغمه‌خوان دیار غربت. پس شرایط باید مقتضی باشد و مانع مفقود.

حضرت صادق(ع) در عصر امامتش گرچه در بعضی زمان‌ها فضاسازی علمی و معنوی از ایشان مشاهده می‌شود ولی اکثریت قریب به اتفاق دوران امامتش در غربت و محاصره و تنگنا سپری می‌‌شد.

شیخ کشی از عنبسه روایت می‌کند که شنیدم امام صادق(ع) می‌فرمود: من شکایت تنهایی و اندوه خود را از اهل مدینه به خداوند می‌گویم و به درگاه او شکوه دارم تا آنگاه که شما نزد من بیائید از دیدار شما خوشحال می‌شوم. ای کاش این مرد سرکش «منصور» به من اجازه می‌داد در خانه‌ای سکونت می‌کردم و شما را نزد خود جای می‌دادم و ضمانت می‌نمودم که هرگز از طرف ما آزاری به او نرسد[۵۵].

حضرت در مدینه جدش که نقطه ثقل دنیای اسلام بوده و عطر نبوی از آنجا مشام عالم اسلام را نوازش می‌داد، آنقدر غریب و تنهاست و آنچنان حکومت ظالم منصور دوانیقی ارتباطش را با شیعیان قطع کرده و تحت نظر دارد که احساس دلتنگی می‌کند و آرزوی همنشینی با شیعیان را دارد. در بعضی از ادوار سیاسی عمر حضرت صادق(ع) که گشایشی می‌شد، باز امام در تنگنای قلت یاران و اصحاب باوفا وجود داشت. گاهی می‌فرمود اگر ۴۰ نفر یاور می‌داشتم قیام می‌کردم، نقل شده که فرمود: «لو أنّ لي عدد هذه الشويهات و كانت أربعين لخرجتُ»[۵۶].

اگر به تعداد ۴۰ گوسفند نیرو و یاور می‌داشتم قیام می‌کردم. یعنی امام در به دست گرفتن زعامت امت اسلامی می‌اندیشد ولی شرایط و زمینه را مناسب نمی‌بیند.

حمران بن اعین گوید: به امام باقر(ع) عرض کردم: قربانت، چه اندازه ما شیعیان کم هستیم، اگر در خوردن گوسفندی شرکت کنیم آن را تمام نمی‌کنیم، فرمود: خبری شگفت‌تر از این به تو نگویم؟ مهاجرین و انصار «پس از پیغمبر از حقیقت ایمان» بیرون رفتند مگر با انگشت اشاره کرد سه تن، «سلمان و مقداد و ابوذر» حمران گوید: عرض کردم: قربانت. عمار چگونه بود؟ فرمود خدا رحمت کند عمار را که بیعت کرد و شهید شد. من با خود گفتم: چیزی بهتر از شهادت نیست، «پس چرا عمار هم مثل آن سه تن نباشد؟» حضرت به من نگریست و فرمود: مثل اینکه تو فکر می‌کنی عمار هم مانند آن سه تن است، هیهات، هیهات «که او مثل آنها باشد»[۵۷].

معاویه بن عمار که از اصحاب خوب امام است می‌گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: از شیعیان ما هرکس را ملاقات کردی سلامم را به او برسان و به آنها بگو مَثَل شما در بین مردم در عصر خلافت عباسیان مَثَل اصحاب کهف است که ایمان خود را مخفی کردند و شرک را «تقیه» اظهار نمودند و دو برابر اجر گرفتند[۵۸].

امام در جامعه‌شناسی عصر امامتش اینگونه خفقان عباسیان را ترسیم می‌کند که گویا شرک دقیانوسی حاکم است و حداقلی نیروی خالص و مؤمن به امامت شیعه، چون اصحاب کهف در اوج مظلومیت زندگی می‌کنند و از ترس جانشان اظهار شیعه بودن نمی‌کنند.

مأمون گفت: وقتی خدمت حضرت صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شده سلام کرده نشست. عرض کرد یا ابن رسول‌الله چقدر شما رئوف و مهربان هستید، شما امام هستید چرا دفاع از حق خود نمی‌کنید با اینکه بیش از صد هزار شیعه شمشیرزن دارید. فرمود بنشین خراسانی! خدا جانب تو را رعایت کند.

امام به کنیزی به نام حنیفه فرمود: تنور را بیفروزد. تنور افروخته شد چنانچه یکپارچه آتش گردید و قسمت بالای آن سفید شد. بعد رو به مرد خراسانی نموده فرمود: برو بنشین داخل تنور. خراسانی شروع به التماس نموده یا ابن رسول الله مرا به آتش مسوزان. از جرم من درگذر خدا از تو بگذرد. فرمود تو را بخشیدم.

در همین موقع هارون مکی وارد شد یک کفش خود را به انگشت گرفته بود عرض کرد: السلام علیک یا ابن رسول الله. امام فرمود نعلین را از دست بیانداز برو داخل تنور بنشین. نعلین را انداخت و داخل تنور نشست.

امام شروع کرد با خراسانی به صحبت کردن از جریان‌های خراسان مثل اینکه در خراسان بوده، بعد فرمود خراسانی برو ببین در تنور چه خبر است؟ گفت: به جانب تنور رفتم دیدم چهارزانو در تنور نشسته! از تنور خارج شد به ما سلام کرد. امام(ع) فرمود از اینها در خراسان چند نفر پیدا می‌شود؟

عرض کرد به خدا قسم یک نفر هم نیست، نه به خدا یک نفر پیدا نمی‌شود، فرمود ما در زمانی که پنج نفر یاور نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر می‌دانیم[۵۹].

ابوالصباح کنانی به حضرت صادق(ع) عرض کرد: ما چون با شما ارتباط داریم در برخورد با مردم با مشکلات و ناراحتی‌هایی مواجه می‌شویم، حضرت فرمود چطور؟ عرضه داشت مرتب در مذاکراتی که با مردم داریم ما را توبیخ نموده و به عنوان اعتراض و تحقیر می‌گویند: فلانی جعفری و خبیث است. حضرت فرمود: مردم شما را به جرم ارتباط با من توبیخ و سرزنش می‌نمایند؟

عرض کرد: آری! حضرت فرمود: به خدا سوگند پیروان جعفر خیلی کم هستند «إِنَّمَا أَصْحَابِي مَنِ اشْتَدَّ وَرَعُهُ وَ عَمِلَ لِخَالِقِهِ وَ رَجَا ثَوَابَهُ فَهَؤُلَاءِ أَصْحَابِي»؛ اصحاب و یاران من همانا کسانی هستند که دارای تقوای کامل و شدید و قوی باشند و عمل خود را برای آفریدگار انجام دهند و با این برنامه عملی به پاداش خدا امیدوار باشند. اینگونه افراد اصحاب و یاران من هستند[۶۰].

آن نوع فضاسازی که خلفا علیه امام صادق(ع) درست کرده بودند مردم را از امامت فاصله داده و به دنبال خود می‌کشیدند، نظام حاکم که هم بیت‌المال را در اختیار داشت و هم تمام کانال‌های تبلیغی در دست او بود به مردم خط می‌دهد که دنبال کی بروند و از کی فاصله بگیرند و مردم هم تابع حکومت‌هایند و از خلفا تغذیه تبلیغاتی می‌شوند و لذا امام در تأسف از اینکه مردم به بی‌راهه می‌روند فرمود: «قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(ع) بَلِيَّةُ النَّاسِ عَظِيمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يُجِيبُونَا وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا»[۶۱].

گرفتاری مردم بزرگ است اگر آنها را دعوت کنیم اجابت ما نکنند و اگر واگذاریم رهبری ندارند[۶۲].

منابع

پانویس

  1. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: بَلِيَّةُ النَّاسِ عَظِيمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يُجِيبُونَا وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا». بحارالأنوار، ج۲۳، ص۹۹.
  2. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۳۸۰.
  3. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۶.
  4. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۷.
  5. امام در عینیت جامعه، ص۵۵؛ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۸۵.
  6. بحارالأنوار، ج۴۸، ص۱۵.
  7. سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۲۵۶؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۲، ص۵۵۵.
  8. بحارالأنوار، ج۴۶، ص۳۶۰.
  9. مراجعات، ص۱۳۶.
  10. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۵.
  11. مروج الذهب، ج۳، ص۳۱۲؛ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۸۶.
  12. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۹.
  13. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۷۵.
  14. «و (حال) آنان را از پس هراس به آرامش بر می‌گرداند؛ (آنان) مرا می‌پرستند و چیزی را شریک من نمی‌گردانند و کسانی که پس از این کفر ورزند نافرمانند» سوره نور، آیه ۵۵.
  15. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۶۸.
  16. بحار الأنوار، ج۴۷، ص۶۷.
  17. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۸۴.
  18. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۳۵۴.
  19. روضه کافی، ص۳۰۴؛ تحفة الاحباب، ص۵۱۳.
  20. فهرست شیخ طوسی، رقم ۹۰؛ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۲۷۱.
  21. ریاحین الشریعه، ج۳، ص۳۹۲.
  22. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۱۲.
  23. عمدة الطالب فی انساب آل ابی‌طالب، ص۱۹۵.
  24. وسائل الشیعه، ج۱، ص۱۳.
  25. بحارالأنوار، ج۷۵، ص۲۸۹؛ تحف العقول، ص۳۱۰.
  26. اختیار معرفه الرجال، ص۵۶.
  27. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۵۴.
  28. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۹.
  29. «عَنْ حَمَّادِ بْنِ وَاقِدٍ اللَّحَّامِ قَالَ: اسْتَقْبَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) فِي طَرِيقٍ فَأَعْرَضْتُ عَنْهُ بِوَجْهِي وَ مَضَيْتُ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْدَ ذَلِكَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي لَأَلْقَاكَ فَأَصْرِفُ وَجْهِي كَرَاهَةَ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ فَقَالَ لِي رَحِمَكَ اللَّهُ لَكِنْ رَجُلٌ لَقِيَنِي أَمْسِ فِي مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا أَحْسَنَ وَ لَا أَجْمَلَ». بحارالأنوار، ج۷۲، ص۳۹۳؛ کافی، ج۲، ص۲۱۹.
  30. «رُوِيَ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) كَانَ يَمْضِي يَوْماً فِي أَسْوَاقِ الْمَدِينَةِ وَ خَلْفَهُ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى فَجَذَبَ رَجُلٌ ثَوْبَ أَبِي الْحَسَنِ ثُمَّ قَالَ لَهُ مَنِ الشَّيْخُ فَقَالَ لَا أَعْرِفُ». بحارالأنوار، ج۷۵، ص۳۳۴.
  31. پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۲۷۱؛ کافی، ج۲، ص۳۲۸.
  32. «این بخشش ماست، پس بی‌شمار ببخش یا (برای خود) نگه‌دار!» سوره ص، آیه ۳۹.
  33. «و آنچه پیامبر به شما می‌دهد بگیرید و از آنچه شما را از آن باز می‌دارد دست بکشید» سوره حشر، آیه ۷.
  34. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۵۰.
  35. مستدرک الوسایل، ج۱۸، ص۲۶۳.
  36. مقدمه مقاتل الطالبین، ص١٣.
  37. و روى أحاديث في ذمه، ينبغي حملها على التقية، بل يتعين، و كذا ما ورد في حق أمثاله من أجلاء الإمامية، بعد تحقق المدح من الأئمة. وسایل، ج۲۰، ص۱۹۶.
  38. «امّا آن کشتی از آن مستمندانی بود که (با آن) در دریا کار می‌کردند.».. سوره کهف، آیه ۷۹.
  39. «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع): اقْرَأْ عَلَى وَالِدِكَ السَّلَامَ، وَ قُلْ لَهُ: إِنَّمَا أَعِيبُكَ دِفَاعاً مِنِّي عَنْكَ، فَإِنَّ النَّاسَ وَ الْعَدُوَّ يُسَارِعُونَ إِلَى كُلِّ مَنْ قَرَّبْنَاهُ وَ حَمِدْنَا مَكَانَهُ، لِإِدْخَالِ الْأَذَى فِيمَنْ نُحِبُّهُ وَ نُقَرِّبُهُ، فَيَذُمُّونَهُ لِمَحَبَّتِنَا لَهُ وَ قُرْبِهِ وَ دُنُوِّهِ مِنَّا... فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ أَحَبُّ النَّاسِ إِلَيَّ وَ أَحَبُّ أَصْحَابِ أَبِي إِلَيَّ حَيّاً وَ مَيِّتاً». وسایل، ج۲۰، ص۱۹۷.
  40. وسایل، ج۲۰، ص۱۹۸.
  41. وسایل، ج۲۰، ص۳۵۲.
  42. وسایل، ج۲۰، ص۳۴۳.
  43. وسایل، ج۲۰، ص۳۳۵.
  44. «عَنْ رَجُلٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) أَيُّمَا أَفْضَلُ نَحْنُ أَوْ أَصْحَابُ الْقَائِمِ(ع) قَالَ فَقَالَ لِي أَنْتُمْ أَفْضَلُ مِنْ أَصْحَابِ الْقَائِمِ وَ ذَلِكَ أَنَّكُمْ تُمْسُونَ وَ تُصْبِحُونَ خَائِفِينَ عَلَى إِمَامِكُمْ وَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ مِنْ أَئِمَّةِ الْجَوْرِ إِنْ صَلَّيْتُمْ فَصَلَاتُكُمْ فِي تَقِيَّةٍ وَ إِنْ صُمْتُمْ فَصِيَامُكُمْ فِي تَقِيَّةٍ وَ إِنْ حَجَجْتُمْ فَحَجُّكُمْ فِي تَقِيَّةٍ وَ إِنْ شَهِدْتُمْ لَمْ تُقْبَلْ شَهَادَتُكُمْ وَ عَدَّدَ أَشْيَاءَ مِنْ نَحْوِ هَذَا مِثْلَ هَذِهِ فَقُلْتُ فَمَا نَتَمَنَّى الْقَائِمَ(ع) إِذَا كَانَ عَلَى هَذَا قَالَ فَقَالَ لِي سُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا تُحِبُّ أَنْ يَظْهَرَ الْعَدْلُ وَ يَأْمَنَ السُّبُلُ وَ يُنْصَفَ الْمَظْلُومُ». بحارالأنوار، ج۵۲، ص۱۲۲.
  45. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۱۵-۱۲۵.
  46. وسایل، ج۱۸، ص۵۸.
  47. وسائل، ج۹، ص۴۵۹؛ مستدرک وسایل، ج۱۲، ص۲۵۴.
  48. وسایل، ج۱۲، ص۱۳۰.
  49. «کافران از بنی اسرائیل بر زبان داوود و عیسی پسر مریم لعنت شده‌اند از این رو که نافرمانی ورزیدند و تجاوز می‌کردند» سوره مائده، آیه ۷۸.
  50. «عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ قَالَ الْخَنَازِيرُ عَلَى لِسَانَ دَاوُدَ وَ الْقِرَدَةُ عَلَى لِسَانَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ(ع)». تفسیر قمی، ج۱، ص۱۷۶.
  51. وسایل، ج۱۲، ص۱۲۹.
  52. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۳۵.
  53. فصول المهمه، ص۲۳۶.
  54. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۲۵.
  55. انوار البهیه، ص۱۷۶.
  56. جواهر، ج۲۱، ص۳۱۷.
  57. «عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ(ع) جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا أَقَلَّنَا لَوِ اجْتَمَعْنَا عَلَى شَاةٍ مَا أَفْنَيْنَاهَا فَقَالَ أَ لَا أُحَدِّثُكَ بِأَعْجَبَ مِنْ ذَلِكَ- الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ ذَهَبُوا إِلَّا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ ثَلَاثَةً قَالَ حُمْرَانُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا حَالُ عَمَّارٍ قَالَ رَحِمَ اللَّهُ عَمَّاراً أَبَا الْيَقْظَانِ بَايَعَ وَ قُتِلَ شَهِيداً فَقُلْتُ فِي نَفْسِي مَا شَيْ‏ءٌ أَفْضَلَ مِنَ الشَّهَادَةِ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّهُ مِثْلُ الثَّلَاثَةِ أَيْهَاتَ أَيْهَاتَ». الکافی، ج۲، ص۲۴۲؛ رجال کشی، ج۱، ص۵۱.
  58. «قَالَ مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمَّارٍ: وَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع): مَنْ لَقِيتَ مِنْ شِيعَتِنَا فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُمْ: إِنَّمَا مَثَلُكُمْ فِي النَّاسِ مَثَلُ أَصْحَابِ الْكَهْفِ، أَسَرُّوا الْإِيمَانَ، وَ أَظْهَرُوا الشِّرْكَ فَأُوجِرُوا مَرَّتَيْنِ». جزاء الاعمال، ج۴، ص۵۶.
  59. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۲۳.
  60. «قَالَ أَبُو الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيُّ- لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) مَا نَلْقَى مِنَ النَّاسِ فِيكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) وَ مَا الَّذِي تَلْقَى مِنَ النَّاسِ فِيَّ فَقَالَ لَا يَزَالُ يَكُونُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الرَّجُلِ الْكَلَامُ فَيَقُولُ جَعْفَرِيٌّ خَبِيثٌ فَقَالَ يُعَيِّرُكُمُ النَّاسُ بِي فَقَالَ لَهُ أَبُو الصَّبَّاحِ نَعَمْ قَالَ فَقَالَ مَا أَقَلَّ وَ اللَّهِ مَنْ يَتَّبِعُ جَعْفَراً مِنْكُمْ إِنَّمَا أَصْحَابِي مَنِ اشْتَدَّ وَرَعُهُ وَ عَمِلَ لِخَالِقِهِ وَ رَجَا ثَوَابَهُ فَهَؤُلَاءِ أَصْحَابِي». بحارالأنوار، ج۶۷، ص۲۹۸؛ کافی، ج۲، ص۷۷.
  61. أمالی الصدوق، ص۶۰۹.
  62. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۲۸.