بنی اسلم بن افصی در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسب این قوم

در نسب این قوم اختلاف است. جمعی، این طایفه را از اعراب قحطانی و از شاخه‌های قبیله بزرگ خزاعه و ازد برشمرده‌اند که نسب از اسلم بن افصی بن حارثة بن عمرو بن عامر بن حارثة بن إمریءالقیس بن ثَعلبة بن مازن بن ازد می‌برند[۱]معتقدان این نظر، بر این اندیشه‌اند که چون این طایفه از همراهی با سایر تیره‌های ازد که به قصد سکونت در شام، به این سرزمین کوچیدند، امتناع کردند و در تهامه مسکن گزیدند، «خزاعه» لقب گرفتند[۲]. بر این اساس، قبایل منتسب به ایشان یعنی: کعب، فتح، سعد، عوف و عدیّ فرزندان عمرو بن ربیعة بن حارثة بن عمرو بن عامر همراه با أسلم و ملکان دو فرزند افصی بن حارثة بن عمرو بن عامر جملگی «خزاعی» خوانده شده‌اند[۳]. در مقابل، برخی نیز، اسلمی‌ها را در شمار طوایف مضری (از قبایل عدنانی) و از فرزندان أفصی بن عامر بن قُمعَة بن الیاس بن مضر بن نِزِار بن مَعدِ بن عَدنان گفته‌اند[۴] که همراه با برادرزادگان خود -بنی مالک و بنی ملکان- از قوم خود انخزاع (جدایی) حاصل کرده، به خزاعه ملحق شدند[۵]. معتقدان این نظر، گاه، با استناد به روایتی از پیامبر(ص) که در آن، اسلمی‌ها از تبار اسماعیل(ع) دانسته شده‌اند[۶]، سعی در اثبات صحت رأی خود کرده‌اند[۷]. این در حالی است که جمعی دیگر از علمای نسب شناس، ضمن نقد و بررسی مفصل این روایت، توجیهاتی را برای این حدیث نبوی(ص) در نظر گرفتند[۸]. بعض از بزرگان این علم هم، با تفکیک دو طایفه «بنی أسلم بن قصی بن حارثة بن عمرو بن مزیقیا» و «بنی أسلم بن قصی بن عامر بن قمعه» آنها را دو طایفه جدا از هم برشمرده، یکی را قحطانی و از نسل خزاعه و آن دیگری را عدنانی و از فروع بنی قمعه معرفی کرده‌اند[۹]. برای اسلم، فرزندانی به نام‌های سلامان و هوازن برشمرده‌اند. از سلامان بن اسلم، حارث متولد شد و از حارث بن سلامان بن اسلم، مازن و دهمان معروف به «مجّر». از مازن بن حارث بن سلامان بن اسلم هم، سهم و حدیده پدید آمدند[۱۰]. از هوازن بن أسلم بن أفصی دیگر فرزند اسلم نیز، ثعلبه، حارث، عیش و مازن تولد یافتند و از عبس بن هوازن هم، حارث و عامر[۱۱]. بدین ترتیب، نسل اسلم در زمین منتشر، و طایفه بنی اسلم بن افصی بر پایه آنان شکل گرفت. این طایفه، خود، به شاخه‌های متعددی تقسیم می‌شود که تیره بنی سلامان بن اسلم[۱۲]، بنی مجر بن حارث[۱۳]، بنی سهم بن مازن[۱۴]، بنی هوازن بن اسلم[۱۵]، بنی عبس بن هوازن[۱۶]و نیز بیت معروف دعبل بن انس بن خزیمه[۱۷] مهمترین آن است.[۱۸]

مواطن بنی اسلم

موطن اصلی این قبیله را به مانند دیگر قبایل ازد، «مأرب» در جنوب یمن دانسته‌اند[۱۹]. گفته شده که در پی آشفتگی‌های اقتصادی و سیاسی حاصل از کشمکش‌های حمیریان و قحطانیان و تغییر راههای تجاری یمن که شریان اصلی اقتصاد یمن بسته بدان بود و سرانجام با تخریب سد مأرب[۲۰] در حدود قرن اول و دوم میلادی[۲۱] و وارد شدن آسیب شدید بر شبکه آبیاری مأرب، ازدیان از جمله خزاعه و طوایفش به رهبری عمرو بن عامر مُزَیقیاء جلای وطن کرده، به امید یافتن زیستگاهی دائمی روی به شمال آوردند، در نجد و تهامه وارد شدند[۲۲]. اما دیری نپایید که طوایف ازد به چند جانب متفرق شدند و سرنوشتی مستقل در پیش گرفتند. قبیله أسلم نیز که از طوایف خزاعه بودند میان راه مکه به مدینه و در همسایگی قبیله بنی‌غفار نزدیک مدینه مسکن گزیدند. از جمله این منازل که مردم این قوم در آن منزل گرفتند، می‌توان از «یین» در فاصله یک پستی از مدینه نام برد[۲۳]. «شَدخ»[۲۴] و نیز کوه «جَمدان» -که در میانه«قدید» و«عسفان» قرار داشت -[۲۵] هم، از دیگر مساکن اقوام بنی اسلم محسوب می‌شدند. ضمن آنکه جمعی از مردم بنی اسلم هم، بر فراز کوه سلیع در مدینه -که بدان «عثعث» هم می‌گفتند - سکنی داشتند[۲۶]. ضَجَنان[۲۷]، منطقه عَرج[۲۸] -[۲۹] مر الظهران با چشمه سارهای بسیار و نخیلاتش[۳۰] و روستای»وَبره» در اطراف مدینه با آن چشمة آب خروشانش که از کوه «آره» می‌جوشید و نخلستان خرمش، هم از دیگر مناطق و قرایی بود که جملگی به بنی‌أسلم و فروعش تعلق داشت[۳۱]. شهر مدینه هم از منازل دیگر این قوم گفته‌اند[۳۲]. اسلمی‌ها در دو موضع از این شهر، منزل داشتند. طوایفی از این قوم که بنی امیه و بنی سهم از جمله آنان بودند، در کنار بنی اعمام خود بنی مالک بن اسلم، ما بین نقطه‌ای موسوم به کوچه «ابن حبین»، از قسمت ورودی بازار تا بخش جُهینه تا کوه عثعت ساکن بودند. بقیه آنان نیز که شامل آل بریدة بن حصیب و آل سفیان بودند، ما بین کوچه الحضارمه تا کوچه القنبله منزل داشتند[۳۳]. به نظر می‌رسد جمعیت بنی‌اسلم در مدینه جمعیتی قابل توجهی را به خود اختصاص داده بودند؛ چندان که از مسجد اسلم به عنوان یکی از مساجد نه‌گانه معروف مدینه در دوران پیامبر(ص) یاد شده است[۳۴].

علاوه بر جزیرة العرب، از مرو[۳۵]، نیشابور[۳۶]، بغداد[۳۷]، جولان در شام[۳۸] و سرزمین ألش[۳۹] و اطراف آن[۴۰] در اندلس نیز، در شمار سکونتگاه‌های بنی اسلم بن افصی پس از اسلام نام برده شده است. علاوه بر این مناطق، شهرهای کوفه[۴۱]، بصره[۴۲] و بغداد[۴۳] هم از جایگاههای عمده بنی اسلم از پس ظهور اسلام، به شمار رفته است. در سال هفدهم هجری، سعد بن ابی‌وقاص، سه قبیله بنی‌اسد، کنده و نخع را [در شهر کوفه] در سمت قبله –یعنی ضلع جنوبی کوفه- مستقر کرد و بین هر قبیله‌، راهی برای عبور قرار داد[۴۴]. آنان، همراه با دیگر ازدیان کوفه که متشکل از قبایل اوس، خزرج و اسلم بودند در کنار گروه‌هایی از بارق، غافق، ثماله و غامد، بخشی از جمعیت «اسباع کوفه» را تشکیل داده بودند[۴۵]. محله‌ای که آنان در این شهر سکونت داشتند به نام ایشان، محله «اسلم» خوانده می‌شد[۴۶]. علاوه بر بصره و کوفه، طوایفی از خزاعه و اسلم و دوس همراه با جمعی دیگر از قبایل، پس از به سرانجام رسیدن فتوحات مصر، در شهر تازه تأسیس فسطاط (سال ۲۱ هجری) در محله بزرگ «الرایه»، همراه با قبایل غفار، اشجع، خزاعه، ثقیف و... سکنی گزیده بودند[۴۷]. محدوده محل سکونت این قوم در این شهر، از نزدیکی‌های خانه ابوذر شروع، و مناطقی چون دار الصبّاح را در بر می‌گرفت. ابن عبد الحکم در ادامه ترسیم این محدوده، بازاری که سرای ابن بلاده در آن قرار داشت را، در قسمت شرقی محله اسلم عنوان کرده است[۴۸].بسطه (مرکز الزقاریق فعلی)، هریبط (مرکز ابو کبیر فعلی) و طرابیه (مرکز فاقوس و ابوحماد و التل الکبیر) هم از دیگر مناطق مصر بود که جماعتی از بنی اسلم در کنار مردمانی از قبایل بنی غفار و بنی جذام در آن سکونت داشتند[۴۹].[۵۰]

بنی اسلم و تنازعات و احلاف جاهلی

هر چند، نبرد بر سر آب و خاک و نیز مقتضیات منافع قبیلگی که غالباً خالی از تعصبات، طمع ورزی‌ها و غرض ورزی‌های جاهلی نبود، بسان دیگر قبایل جاهلی، بخشی بزرگ از تاریخ جاهلی قبایل از جمله فرزندان خزاعه را به خود اختصاص داده بود، اما از بنی اسلم و حضور مستقیم آنها در تنازعات و کشمکش‌های نظامی آن دوران، خبری به دست نیامده است. آنچه هست اخبار جسته و گریخته‌ای است از احلاف و پیمانهای جاهلی این قوم که برخی منابع مختصر بدان اشاره کرده‌اند. ضرورت شیوة زندگی و لزوم دفع تهدیدها در جزیرة‌العرب آن روز، قبایل منطقه را وادار می‌کرد تا برای رسیدن به اهداف امنیتی و دفاعی خود، با دیگر قبایل هم‌پیمان شوند. قبیله بنی اسلم هم، چونان دیگر قبایل عرب از این قاعده مستثنی نبود؛ از این‌رو آنان در قرن شش میلادی، در راستای تحکیم قدرت خود در مکه، پیمان‌های حلفی با قریش برقرار نمودند که از جمله آن می‌توان به اعقاد پیمان اسلم با قریش اشاره کرد که به نقل ابن ندیم، برخی، اطلاعات این پیمان را در ذیل کتابی به نام «حلف اسلم فی قریش» گردآورده‌اند[۵۱]. پیمان بنی اسلم با بنی غفار نیز از جمله این احلافی است که پیش از ظهور اسلام، بین این دو قبیله منعقد گردید[۵۲]. این همپیمانی به قدری مستحکم و دیرینه بود که نام اسلم در بسیاری از گزاره‌های تاریخی با نام بنی غفارگره خورده است.[۵۳]

اسلام بنی اسلم

به نظر می‌رسد که اسلام‌پذیری بنی اسلم نیز بمانند برخی دیگر از قبایل طی مراحل و گونه‌های مختلفی اتفاق افتاده باشد. با توجه به اینکه موطن خزاعه و طوایف آن، مکه و مدینه و مناطق پیرامونی این دو شهر بوده و خزاعیان ارتباط وثیقی با اهالی مکه و امورات این شهر داشتند، بی‌تردید مردم این قبیله بسیار زودتر از دیگر قبایل جاهلی عرب با پیامبر(ص) و دین نوظهورش آشنا شده بودند؛ از این‌رو جای شگفتی نخواهد بود که در نخستین سال‌های بعثت نبی اکرم(ص)، برخی از افراد این قبیله به اسلام گرویده باشند. کما این که گزارش‌های پراکنده‌ای که حاکی از اسلام آوردن برخی از ایشان در همان سال‌های نخست هجرت پیامبر(ص) است هم، این امر را تأیید می‌کند. حضور برخی از آنان در جمع اصحاب صفه[۵۴] و جنگ‌آوران جنگ احد[۵۵] را هم می‌توان، دلیلی دیگر بر صدق ادعای اسلام برخی از اسلمی‌ها، پیش از پذیرش عمومی آنان دانست. ضمن این که گزارشاتی هم در دست است که برخی از رجال بنی اسلم به هنگام هجرت رسول گرامی اسلام(ص) به مدینه و عبور ایشان از منطقه «عرج» به ایشان اسلام آوردند که ابوتمیم اوس بن حجر اسلمی[۵۶] و غلامش مسعود بن هنیده[۵۷] و سعد مولی اسلمی ها[۵۸] از آن جمله‌اند. سعد و مسعود بن هنیده پس از مسلمانی، راهنمایان حضرت تا مدینه شدند[۵۹]. اما نخستین اقدام گروهی‌ای که از سوی این قوم در پذیرش اسلام انجام گرفت را می‌توان در اسلام آوردن بُرَیدَة بن حُصَیب بن عبدالله و ۸۰ تن از همراهان و اهل بیتش عنوان کرد. بریده و همراهانش در ابتدای هجرت پیامبر(ص) به مدینه، در بدو ورود ایشان به منطقه «الغمیم»، به محضرشان شتافتند و پس از قبول آیین مسلمانی، نماز عشاء را به امامت آن حضرت اقامه نمودند[۶۰]. با این وجود، اخباری هم از عدم مسلمان شدن برخی از طوایف آن در سنوات بعد دارد. چندان که نقل است که جمعی از اسلمیان به ریاست عمیرة بن افصی، پیش از فتح مکه[۶۱] به مدینه نزد پیامبر(ص) رفتند و پس از اظهار اطاعت از آن حضرت، اسلام آوردند و خود را برادران انصار نامیدند. رسول خدا(ص) به درخواست آنان، نامه‌ای برای ایشان مکتوب کرد و در آن احکامی از صدقات و زکات مربوط به دامها مرقوم فرمود[۶۲]. ضمن این که نفرین نمودن رسول خدا(ص) درباره قبایلی چون عَضْل و قاره، و دعا در حق قبایلی چون اسلم در پس واقعه بئر معونه[۶۳] -[۶۴] می‌تواند به نوعی، دلیل بر عدم مسلمانی این دسته از اسلمی‌ها تا آن زمان باشد.

منابع تفسیری شیعه و سنی هم، در ذیل برخی آیات به موضوع اسلام آوردن بنی اسلم پرداخته، شأن نزول این آیات را بنی اسلم و مسلمانی آنها ذکر کردند. از جمله این آیات، آیه شریفه ۱۱ سوره احقاف: ﴿وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْ كَانَ خَيْرًۭا مَّا سَبَقُونَآ إِلَيْهِ وَإِذْ لَمْ يَهْتَدُوا۟ بِهِۦ فَسَيَقُولُونَ هَـٰذَآ إِفْكٌۭ قَدِيمٌۭ[۶۵] است که به زعم بعضی از مفسران، به موضوع اسلام آوردن بنی‌اسلم و برخی دیگر از قبایل صحرانشین و پاسخ خداوند به خرده‌گیری برخی قبایل دیگر درباره اسلام ایشان اشاره دارد[۶۶]. برخی از آنان نیز، مقصود از «صحرانشینان مؤمن» در آیه شریفه ۹۹ سوره توبه: ﴿وَمِنَ ٱلْأَعْرَابِ مَن يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ...غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ[۶۷] را اسلمی‌ها و برخی دیگر از قبایل دانسته‌اند[۶۸]. این آیات، با توجه به این که سال نزول سوره احقاف سال پنجم بعثت و سال نزول سوره توبه سال نهم هجرت است[۶۹]، خود می‌تواند دلیلی بر مسلمانی قوم اسلم طی سال‌ها و دوره‌های مختلف باشد.[۷۰]

بنی اسلم و تعامل با رسول خدا(ص)

حضور در منازعات نظامی

بنی اسلم و حضور در وقایع اسلامی پیش از صلح حدیبیه

با هجرت پیامبر(ص) به مدینه و پذیرش اسلام توسط مردم مدینه -از جمله بسیاری از اسلمیان ساکن این شهر- مردمان این طایفه با پیامبر(ص) و حوادث روزگار ایشان همراه شده، نقش آفرین رویدادهای مختلف گردیدند. نخستین واقعه‌ای که در آن نامی از مردم بنی اسلم به میان آمده می‌توان به وقایع و حوادث پیرامون جنگ احد در سال سوم هجرت اشاره کرد. بر اساس برخی گزارشات تاریخی، در پی هجوم لشکر قریش به سمت مدینه، ابو تمیم اسلمی -که ضمن دیدار با پیامبر(ص) در میانه راه هجرتشان به مدینه در منطقه «عرج»، اسلام پذیرفته بود - غلام خود مسعود بن هنیده را از «عرج» با پای پیاده به مدینه فرستاد تا بدین وسیله، حضرت را از عده و عُده قریش با خبر سازد[۷۱]. رسول خدا(ص) هم، پس از دریافت خبر حمله قریش -در حالی که جمعی از اسلمی‌ها هم ایشان را همراهی می‌کردند - با اصحاب و یاران خود آماده پیکار با مشرکان شدند. از جمله این افراد، زرعة بن عامر بن مازن بن ثعلبه اسلمی -نخستین شهید احد- بود[۷۲]. مالک و نعمان فرزندان خلف بن عوف بن دارم را هم از دیگر حاضران این جنگ گفته‌اند. این دو برادر که در شمار طلیعه داران لشکر حضرت در این غزوه بودند، پس از شهادت، در قبری واحد دفن گردیدند[۷۳]. علاوه بر آنها، بُریدة بن حُصَیب بن عبدالله نیز از دیگر رجال نام آشنای این قوم در این نبرد به شمار رفته است. بریده پس از پذیرش اسلام در سال نخست هجرت، در دیار خود ساکن شد و پس از عدم حضور در جنگ بدر، در پیکار احد شرکت جست[۷۴]. او همچنین، پس از این جنگ، در سایر نبردهای حضرت[۷۵] از جمله مریسیع حضور یافت. در این غزوه، که در تقابل با بنی المصطلق -از شاخه‌های دیگر خزاعه - در شعبان سال پنجم[۷۶] یا ششم هجری[۷۷] صورت گرفت، و بدین جهت بدان غزوه «بنی المصطلق» نیز خوانده شده است، به پیامبر(ص) خبر رسید که «حارث بن ابی‌ضرار» ـ رئیس قبیله بنی‌مصطلق ـ با برخی دیگر از قبایل، طرح اتحاد در انداخته، قصد حمله به مدینه و جنگ با رسول خدا(ص) را دارند[۷۸]. پیامبر(ص) «بریدة بن حصیب اسلمی» را برای به دست آوردن اطلاعات و کشف صحت یا سقم این خبر به سمت آنان فرستاد. او نزد حارث بن ابی‌ضرار رفت و با این سخن که وی از عرب‌های بیابانگرد است و «در قومش پیروانی هستند که قصد یاری وی را دارند»، به حارث بن ابی‌ضرار نزدیک و از برنامه‌های او و قبیله‌اش آگاه شد. مدتی بعد بریده نزد رسول خدا(ص) بازگشت و ایشان را از درستی خبر آگاه ساخت[۷۹]. نقل است که پس از خاتمه نبرد و پیروزی سپاه اسلام، رسول خدا(ص) اسرای جنگ را به بریده سپرد[۸۰]. برخی منابع، از مسعود بن هنیده -مولی ابوتمیم اوس بن حجر اسلمی- هم، در شمار رزم‌آوران بنی اسلم در نبرد مریسیع یاد کرده‌اند[۸۱]. ضمن این که از عبدالله بن ابی اوفی هم در شمار اسلمیان حاضر در این جنگ نام برده شده است. بر اساس روایتی که از وی نقل شده، او در غزواتی نظیر بنی نضیر، خندق و بنی قریظه شرکت داشت[۸۲]. غزوه ذی قرد یا غزوه الغابه و برخی سرایای دیگر هم از دیگر حوادثی است که حضور برخی از مردان بنی اسلم بن افصی در آن به ثبت رسیده است[۸۳].[۸۴]

صلح حدیبیه و همپیمانی با پیامبر(ص)

در ذی‌القعده سال ششم هجری، پیامبر(ص) به قصد انجام حج عمره رهسپار مکه شدند. ایشان همراه با هزار و ششصد تن از یاران خود که صد نفر و به نقلی هفتاد نفر از آنان اسلمی بودند[۸۵]، با همراهی بریدة بن حصیب اسلمی[۸۶] و با راهنمایی عمرو بن عبدنهم از راهی که «گردنه ذات الحنظل» در آن قرار داشت، عبور کرده[۸۷]، به حدیبیه وارد شدند و مورد استقبال دو تن از سران خزاعه یعنی عمرو بن سالم و بسر بن سفیان قرار گرفتند[۸۸]. در این حرکت، فردی به نام ناجیة بن جندب اسلمی -از تیره بنی سهم- شتران قربانی حضرت را پیشاپیش سپاه حرکت می‌داد و در این کار چهار تن از جوانان بنی اسلم هم یاری‌اش می‌دادند[۸۹]. علاوه بر ناجیه، نصر بن دهر[۹۰]، جرهد بن خویلد[۹۱]، ابن نهش بن خراش بن خلف[۹۲]، حارث بن حبال بن ربیع بن دعبل[۹۳]و مالک بن جبیر بن حبال[۹۴] هم از دیگر مردان طایفه بنی اسلم بودند که رسول خدا(ص) را تا حدیبیه همراهی کرده بودند. ضمن این که از سلمة بن اکوع[۹۵]، زاهر بن اسود بن مخلع (حجاج)،[۹۶] هانی بن اوس[۹۷]، بشیر اسلمی[۹۸]، عبدالله بن ابی اوفی[۹۹]، مرداس بن مالک[۱۰۰]، عبدالله[۱۰۱] بن ابی حدرد سلامة بن عمیر بن ابی سلامه[۱۰۲] و برادرش ابو خراش حدرد بن ابی حدرد[۱۰۳] نیز، باید در شمار اسلمی‌های حاضر در حدیبیه و از بیعت کنندگان بیعت رضوان، یاد کرد. با این حال، برخی گزارش‌ها حاکی از سرپیچی برخی از اسلمی‌ها از شرکت در غزوه حدیبیه دارد. چندان که برخی منابع مقصود از صحرانشینان متخلف در آیه شریفه: ﴿سَيَقُولُ لَكَ ٱلْمُخَلَّفُونَ مِنَ ٱلْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَآ أَمْوَٰلُنَا وَأَهْلُونَا[۱۰۴] را بنی اسلم و تنی چند از قبایل دیگر همچون غفار و مزینه و جهینه دانسته‌اند که پس از فراخوان رسول خدا(ص) برای شرکت در غزوه حدیبیه، با بهانه‌تراشی‌های مختلف، دعوت پیامبر(ص) را اجابت نکردند[۱۰۵].[۱۰۶]

نقش‌آفرینی در جنگ خیبر

یهودیان خیبر به واسطه ارتباط اقتصادی و اشتراک دینی که با یهودیان بنی‌نضیر داشتند، آنان را در قلعه‌های خود پناه داده بودند و با تحریک قریش، جنگ احزاب را علیه رسول خدا(ص) به راه انداخته بودند؛ از این‌رو پیامبر(ص)، علی(ع) را در سال ششم هجری، جهت سرکوبی یهودیان خیبر به آن منطقه فرستاد[۱۰۷]. در این جنگ، صد و هفتاد و اندی و به قولی هفتاد و چند نفر از أسلمیان نیز حضور داشتند[۱۰۸]. اسلمی‌های حاضر در این غزوه، ده روز دژ «نَطَاه» را در محاصره گرفتند؛ اما موفق به گشودن آن نشدند. بر اساس گزارش مُعَتَّب بن عمرو أسلمی -که خود یکی از اصحاب و حاضران در این جنگ بود- «اسلمیان در جنگ خیبر با وجود آنکه ده روز حصارهای منطقة نطاه را در محاصره داشتند، اما موفق به فتح مکانی که در آن به آذوقه دست یابند، نشدند. این امر برای اسلمی‌ها مشکل‌ساز شد؛ از این‌رو، تصمیم گرفتند که أسماء بن حارثه اسلمی[۱۰۹] را به حضور پیامبر(ص) بفرستند تا جهت رفع این مشکل برای شان دعا کند. این تصمیم مخالفت بریدة بن حصیب اسلمی را بر انگیخت و این کار را زشت شمرد. لکن جماعت اسلمی، با این سخن هند بن حارثه که: «به خدا سوگند ما امیدواریم با فرستادن کسی به حضور رسول خدا(ص) مایه خیر و کلید برکت باشد،» اسماء بن حارثه را نزد پیامبر(ص) فرستادند. وی نزد حضرت رفت و سلام بنوأسلم را به ایشان رساند و گرسنگی و ناتوانی ایشان را یادآور شد. پیامبر(ص) هم برای آنها دعا فرمود. طولی نکشید که به دعای حضرت، آنها موفق به فتح قلعه‌ای به نام دژ صعب بن معاذ با آذوقه‌های بسیار شدند[۱۱۰]. در این غزوه، یک تن از اسلمی‌ها به نام فضیل بن نعمان به شهادت رسید[۱۱۱]. در غزوه خیبر علاوه بر مردان بنی اسلم، زنانی از ایشان هم حضور داشتند که ام مطاع اسلمیه[۱۱۲] و کعیبه بنت سعید اسلمیه[۱۱۳] از جمله این بانوان بودند. ام‌مطاع از راویان ماجرای حضور بنی‌أسلم نزد پیامبر(ص) و شکایتشان از سختی حال خود، و سپس فتح حصار صعب بن معاذ با پانصد جنگجوی یهودی توسط أسلمیان در پی دعای رسول خدا(ص) است[۱۱۴].

بریدة بن حصیب بن عبدالله[۱۱۵]، عبدالله بن ابی اوفی[۱۱۶]، عبدالله[۱۱۷]بن ابی حدرد و برادرش ابو خراش حدرد بن ابی حدرد[۱۱۸]، سلمة بن اکوع[۱۱۹] و عامر بن اکوع را هم از بنی اسلمی‌های حاضر در خیبر گفته‌اند. عامر بن اکوع از از شعرای این قوم[۱۲۰] و از شخصیت‌های بنام و شناخته شده بنی اسلم و بنی سلامان در این نبرد است[۱۲۱]. وی در خیبر در حالی که قصد ضربت به یکی از مشرکان را داشت، بر اثر کمانه کردن شمشیرش زخمی و بر اثر همان زخم به شهادت رسید[۱۲۲].[۱۲۳]

بنی اسلم و فتح مکه

پس از جریان صلح حدیبیه در سال ششم هجرت، قبیله خزاعه با پیامبراکرم(ص) و قبیله بنی بکر بن عبدمناة بن کنانه با قریش هم‌پیمان شدند. دو سال بعد از انعقاد پیمان حدیبیه، مردی از قبیله بنوبکر به نام «انس بن زنیم دیلی»، شعری در مذمت پیامبر(ص) سرود. نوجوانی از خزاعه آن را شنید و به انس حمله برد و سر او را شکست. این حادثه، با توجه به سوابقی که میان خزاعه و بنی‌بکر در ایام جاهلیت وجود داشت، آتش جنگ را میانشان شعله‌ور گرداند[۱۲۴]. از این‌رو بنی‌بکر به کمک گروهی از قریش، شبانه بر خزاعیان ساکن در وَتیر -در جنوب مکه- تاختند و به روایتی بیست تن از افراد آن را کشتند. خزاعی‌ها که توان مقابله نداشتند، به مکه فرار کردند و به خانة بدیل بن ورقاء و رافع خزاعی -بنده آزاد شدة خودشان - وارد شدند[۱۲۵]. در پی این واقعه، که به منزله نقض صلح حدیبیه بود، عمرو بن سالم -رئیس خزاعیان- به همراه چهل نفر - که بدیل بن ورقاء نیز یکی از ایشان بودـ برای دادخواهی و طلب یاری به حضور پیامبر(ص) رفتند و شرح ماوقع کردند[۱۲۶]. آنان ضمن یادآوری پیمان کهن خزاعه و عبدالمطلب در جاهلیت، از حضرت استمداد‌طلبیدند که با موافقت نبی اکرم(ص) مواجه شد[۱۲۷]. با اعلام عمومی جنگ از سوی پیامبر(ص)، به تمام مسلمانان در همه قبایل نامه نوشته شد و از آنان خواسته شد تا مردان جنگی خود را به مدینه بفرستند. بر پایه برخی گزارشات، در این هنگام، رسول خدا(ص) أسماء بن حارثه اسلمی[۱۲۸] را مأمور کرد تا نزد قبیلة خود برود و به آنها ابلاغ نماید که به فرمان پیامبر(ص)، ماه رمضان در مدینه حاضر باشند[۱۲۹]. پیرو دستور رسول خدا(ص)، نیروهایی از برخی قبایل، از جمله قبیله اسلم در مدینه حضور یافتند و سپس به سوی مکه حرکت کردند[۱۳۰]. پیش از فتح مکه، سپاه عظیم اسلام در منطقه «مرّالظهران» به فرمان نبی خاتم(ص) همراه با قبایل خود، تکبیرگویان در برابر ابوسفیان–که جهت گفتگو با پیغمبر(ص) به آن منطقه آمده بود- رژه رفتند که گروه چهارصد نفره اسلم -با دو پرچم که حمل آنها را بریدة بن حصیب و ناجیة بن اعجم بر عهده داشتند - از آن جمله بودند[۱۳۱]. به هنگام فتح مکه نیز، بریدة بن حصیب، یکی از حاملان دو پرچم سپاه اسلام به شمار رفته است[۱۳۲]. در این فتح، اسلمی‌ها همراه با قبایل غفار، مزینه و جهینه به فرماندهی خالد بن ولید از منطقه «لیط» -در قسمت پایین دست مکه - وارد این شهر شدند[۱۳۳]. علاوه بر بریدة بن حصیب، ناجیة بن جندب اسلمی[۱۳۴] عبدالله بن ابی اوفی[۱۳۵]، عبدالله بن ابی حدرد و برادرش ابو خراش حدرد بن ابی حدرد[۱۳۶] و نضلة بن عبداللّه (عبید) بن حارث بن حبال معروف به ابوبرزه اسلمی[۱۳۷] هم از دیگر مردان طایفه بنی اسلم بودند که در فتح مکه حضور داشتند. در این واقعه، ابوبرزه اسلمی در پی صدور فرمان پیامبر(ص) مبنی بر قتل برخی از مفسدان و مشرکان مکه، عبدالله بن اخطل را در حالی که به پرده کعبه آویخته بود، به هلاکت رساند[۱۳۸].[۱۳۹]

بنی اسلم و نقش آنان در غزوات تبوک و حنین و هوازن

در سال نهم هجری با ورود بازرگانان شامی به مدینه و اطلاع‌رسانی آنان مبنی بر این که هرقل –امپراطور روم- نیروی وسیعی را با خود همراه ساخته تا به مدینه حمله کند، رسول خدا(ص) مردم را برای جنگ با رومیان فرا خواند. ایشان افرادی را به برخی از قبایل اعزام نمود تا با فراخوان آنها، سپاهی جهت نبرد با رومیان مهیا گردد. از جمله این فرستادگان، بریدة بن حصیب بود که حضرت، وی را به قبیله أسلم روانه فرمود و به او دستور فرمود تا در ناحیه «فُرع»[۱۴۰] به او بپیوندند[۱۴۱]. اما برخی از ایشان از فرمان رسول خدا(ص) سرپیچی کرده، در تبوک حضور نیافتند[۱۴۲]. برخی مفسران، ذیل آیات مربوط به نفاق در سوره توبه به ویژه آیات: ﴿وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ ٱلْأَعْرَابِ مُنَـٰفِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ ٱلْمَدِينَةِ مَرَدُوا۟ عَلَى ٱلنِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَىٰ عَذَابٍ عَظِيمٍۢ[۱۴۳]؛[۱۴۴] و ﴿مَا كَانَ لِأَهْلِ ٱلْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ ٱلْأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُوا۟ عَن رَّسُولِ ٱللَّهِ...[۱۴۵][۱۴۶] به نام تعدادی از این قبایل و افراد -از جمله گروه‌هایی از مردم اسلم- که از فرمان پیامبر(ص) سرپیچیدند، اشاره کرده‌اند. با این حال تعداد زیادی از اسلمی‌ها در این جنگ به مدد نبی خاتم(ص) شتافتند که عبدالله بن ابی اوفی[۱۴۷]، عبدالله بن ابی حدرد[۱۴۸] و برادرش ابو خراش حدرد بن ابی حدرد[۱۴۹] از جمله آن بودند[۱۵۰].

در غزوه حنین نیز، مردم اسلم در کنار قبایل مادری خود خزاعه نقشی مؤتری ایفا نمودند چندان که برخی منابع شمار اسلمی‌ها در این جنگ را تا ۱۰۰۰ تن نیز گفته‌اند[۱۵۱]. بنی‌أسلم در این پیکار، حامل دو پرچم از پرچم‌های سپاه اسلام بودند که یکی را بریدة بن حصیب و دیگری را جندب بن اعجم به دوش می‌کشید[۱۵۲]. عبدالله بن ابی حدرد و برادرش ابو خراش حدرد بن ابی حدرد[۱۵۳]، سلمة بن اکوع نیز، از دیگر حاضران در این جنگ بودند[۱۵۴]. عبدالله بن ابی اوفی نیز از دیگر اسلمیانی به شمار رفته است که موفق به حضور در جنگ حنین شده بود[۱۵۵]. او در این جنگ، از ناحیه آرنج دست، زخم برداشت[۱۵۶]. غزوه هوازن در سال هشتم هجری هم از دیگر مواقفی است که نامی از برخی رجال اسلم در آن به میان آمده است. نقل است که پیش از این جنگ، زمانی که خبر حمله قریب الوقوع هوازن به پیامبر(ص) رسید، ایشان عبدالله بن ابی حدرد را برای کشف صحت یا سقم خبر به میان آنها فرستاد. وی با پذیرش این مأموریت، به میان آنها رفت و سپس با خبر صحت این ماجرا، نزد حضرت بازگشت[۱۵۷].[۱۵۸]

بنی اسلم و حضور در سایر سرایای رسول خدا(ص)

حضور در سرایای رسول خدا(ص) نیز از دیگر نقش‌آفرینی‌های مردم بنی اسلم بن افصی در روزگار حیات نبوی(ص) است. از جمله مهمترین شخصیت‌های این قوم که مکرر از او در حوادث و وقایع مربوط به این سرایا نام برده شده، عبدالله بن ابی حدرد است. وی در بسیاری از سرایای دوران حیات پیامبر(ص)[۱۵۹] از جمله سریه«اضم» در سال هشتم هجری[۱۶۰] حضور داشت. در این سریه، او و همراهانش به فردی به نام عامر بن اضبط اشجعی برخوردند و یکی از همراهان عبدالله، او را به جهت خصومتی شخصی کشت. گروه، پس از غارت اموال عامر به مدینه بازگشت. کشتن عامر بن اضبط نزول آیه شریفه: ﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَتَبَيَّنُوا۟ وَلَا تَقُولُوا۟ لِمَنْ أَلْقَىٰٓ إِلَيْكُمُ ٱلسَّلَـٰمَ لَسْتَ مُؤْمِنًۭا تَبْتَغُونَ عَرَضَ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا فَعِندَ ٱللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌۭ كَذَٰلِكَ كُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ ٱللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًۭا[۱۶۱] را در پی داشت[۱۶۲]. سریه عبدالله بن ابی حدرد به غابه[۱۶۳] در سال هفتم هجرت[۱۶۴] هم، از دیگر سرایایی بود که وی در آن شرکت داشت. مردی از بنی جشم به نام رفاعة بن قیس یا قیس بن رفاعه که در میان قبیله جشم اسم و رسمی داشت با گروه زیادی از بنی جشم به سرزمین غابه آمد و در فکر بود تا قبیله قیس را برای جنگ با رسول خدا(ص) در آنجا گرد آورد. حضرت با دریافت این خبر که رفاعة بن قیس جشمی که با جمع کردن قیسی‌ها قصد حمله به مدینه را دارد، عبدالله و دو نفر دیگر از مسلمانان را مأمور کرد تا بدانجا بروند و اطلاعاتی از اوضاع و احوال آنان به‌دست آورند. آنها به منطقه مورد نظر رفته، کمین کردند و در انتظار فرصتی مناسب نشستند. تا این که سرانجام فرصت دلخواه فراهم آمد و در حالی که رفاعة بن قیس از یارانش جدا شده بود، مورد هجمه غافلگیرانه عبدالله بن ابی حدرد قرار گرفت و کشته شد. سایر همراهان رفاعه نیز در پی حمله ناگهانی عبدالله و یارانش از محل گریختند و آنها با کسب غنایم بسیار به مدینه بازگشتند[۱۶۵].

سریه خالد بن ولید در بنی جذیمه -از نواحی یلملم- در شوال سال هشم هجرت هم، از دیگر وقایع مهمی است که شاهد حضور برخی از اسلمی‌ها از جمله عبیداللّه بن ابی حدرد سلامة بن عمیر بن ابی سلامه بود[۱۶۶]. پس از فتح مکه، رسول‌خدا(ص)، خالد بن ولید را به منظور دعوت قبیلۀ بنی‌جَذِیمَه به پذیرش آئین اسلام (نه برای جنگ) به یلملم اعزام فرمود. خالد به همراه گروهی از مهاجر و انصار و بنی‌سلیم -که جمعاً تعدادشان به سیصد و پنجاه نفر می‌رسید - به سوی منطقه مورد نظر حرکت کردند و چون به بنی‌جَذِیمَه رسیدند، خالد از ایشان پرسید: که هستید؟ گفتند: مسلمانیم؛ نماز می‌خوانیم و زکات می‌پردازیم و محمد(ص) را تصدیق کرده، در محله مان مسجدهایی ساخته و در آنها اذان می‌گوئیم. خالد به آنان گفت: اگر مسلمانید، پس چرا اسلحه به دست دارید؟ بنی‌جَذِیمَه در پاسخ گفتند: میان ما و گروهی از اعراب ستیزه و دشمنی است و ما ترسیدیم که شما از آنان باشید. خالد بن ولید از پاسخ آنان قانع نشد و از آنان خواست تا سلاح خود را زمین بگذارند و آنان چنین کردند. سپس از آنان خواست تا تسلیم شوند و آنها تسلیم شدند. پس آن گاه، خالد دستور داد تا دست‌های آنان را به یکدیگر بستند و آنان را به عنوان اسیر بین یاران خود پراکنده کرد. به هنگام سحر، خالد بن ولید بانگ برداشت که هر کس اسیری را که در دست دارد به قتل برساند. بنی‌سلیم به علت کینه و دشمنی که با بنی‌جَذِیمَه داشتند، تمامی آنان را به قتل رساندند. اما مهاجر و انصار اسرای خود را آزاد کردند. چون خبر به پیامبر(ص) رسید، رسول‌خدا(ص) عرضه داشت: «پروردگارا! من از آنچه خالد مرتکب شده به سوی تو بیزاری می‌جویم». سپس امام علی(ع) را مأمور کرد تا خونبهای کشتگان و آنچه از اموالشان نابود شده است، بپردازد. او نیز چنین کرد و نزد حضرت بازگشت[۱۶۷].[۱۶۸]

بنی اسلم و کارگزاری پیامبر(ص)

کارگزاری نبی خاتم(ص) هم از دیگر اموری بود که برخی از چهره‌های سرشناس بنی سلامان و بنی اسلم عهده دار آن بودند. از جمله این افراد، بریدة بن حصیب بن عبدالله بود که حضرت او را برای جمع‌آوری زکات قبایل اسلم و غفار مأمور فرمود[۱۶۹].[۱۷۰]

مناسبات بنی اسلم با خلفای

نقش‌آفرینی بنی اسلم در جریانات و حوادث پس از رحلت پیامبر(ص) و بیعت ستانی از مردم برای خلفای جور، -به عنوان نخستین تعامل این قوم با خلفا - مطلبی است که در منابع و مصادر تاریخی و غیر تاریخی شیعه و سنی مفصل بدان پرداخته شده است. بر اساس گزارشات موجود و بنا بر نقل تاریخ، در پی رحلت نبی مکرم اسلام(ص) و برپایی سقیفه بنی‌ساعده، قبیله اسلم و طوایفش که جهت تهیه خواربار و آذوقه خود، وارد مدینه شده بودند با وعده دریافت آذوقه رایگان از سوی غاصبین خلافت، کوچه‌های مدینه را از افراد خود پر کردند و هر که را می‌دیدند جهت بیعت با ابوبکر نزد او می‌بردند[۱۷۱]. بدین ترتیب اسلمی‌ها، نقشی کلیدی در به قدرت رسیدن غاصبان خلافت ایفا نمودند و با حضورشان در مدینه و یاری آنان، ابوبکر و دیگر یارانش را به پیروزی اطمینان دادند[۱۷۲]. البته رفتار این دسته از اسلمی‌های بادیه نشین را نباید موضع همه اسلمی‌های حجاز تصور کرد و آن را به همه طوایف و گروه‌های بنی اسلم تعمیم داد.؛ چراکه در مقابل این گروه، جمعی از اسلمی‌های ساکن مدینه -همان‌گونه که در بخش بعدی مقاله بدان خواهیم پرداخت- به رهبری برید بن حصیب اسلمی به حمایت از مولی الموحدین علی(ع) برخاستند و مخالفت‌هایی را علیه غاصبان خلافت اهل بیت(ع) صورت دادند که در موضع خود مفصل به آن خواهیم پرداخت.

واقعه موسوم به «رده» و شورش قبایل علیه حکومت مدینه، دیگر واقعه مهم صدر اسلام است، که جز اندکی، خبری از حضور اسلمی‌ها در آن مخابره نشده است. از معدود اخبار به‌دست آمده از حضور بنی اسلم در مواجهه با این رخداد می‌توان به حضور عبدالله بن وهب اسلمی در این واقعه اشاره کرد. عبدالله به هنگام رحلت پیامبر(ص) در عمان بود. او و حبیب بن زید مازنی پس از دریافت خبر رحلت حضرت، از عمان خارج شدند تا به عمرو بن عاص ملحق شوند[۱۷۳]. اما در میانه راه، به مسیلمه کذاب و سپاهش برخوردند. همراهان عبدالله بن وهب اسلمی و حبیب بن زید مازنی از معرکه گریختند ولی عبدالله و حبیب به اسارت در آمدند. مسیلمه از آنان خواست تا به رسالت او گواهی دهند. حبیب گواهی نداد و مسیلمه او را کشت و تکه تکه کرد. اما عبدالله تقیه کرد و به رسالت او شهادت داد. مسیلمه عبدالله بن وهب را زندانی کرد. وی همچنان در زندان بود تا این که خالد بن ولید و مسلمانان در یمامه با مسیلمه وارد جنگ شدند. عبدالله از فرصت پیش آمده بهره برد و از زندان گریخت و خود را به اسامة بن زید -که از همراهان خالد بود - رساند و به او پناهنده شد و سپس همراه با مسلمانان، به نبرد با مسیلمه و یارانش پرداخت[۱۷۴].

مشارکت در فتوحات اسلامی نیز از دیگر مواقف مهمی است که بنی اسلمی‌ها در آن نقشی مهم ایفا نمودند. آنان همپای دیگر قبایل در فتوحات شام و ایران شرکت داشتند. گزارشاتی از حضور فرزندان اسلم و شاخه معروف شان –بنی سلامان- در نبرد قادسیه[۱۷۵] و نیز فتوحات فارس در دست است. نقل است که در پی شورش مردم فارس علیه اعراب مسلمان در ایام خلافت عثمان، وی سپاهی را که ابوبرزه اسلمی و معقل بن یسار فرماندهان جناحین آن بودند، برای سرکوبی این قیام به منطقه فرستاد. سپاه مذکور، در اصطخر با شورشیان به نبرد پرداخت و موفق به فتح مجدد آن سرزمین شد[۱۷۶]. علاوه بر فتوحات ایران، اسلمی‌ها در فتوحات شام و مصر نیز حضوری فعال داشتند. نقل است که در پاسخ به فراخان ابوبکر جهت انجام فتوحات در شام، جمع کثیری از اعراب -از جمله همدان و اسلم و غفار و مزینه- در مدینه گرد آمده، سپس عازم میادین جنگ شدند[۱۷۷]. از جمله این افراد که نامی از آنها در تاریخ به ثبت رسیده است، عبدالله بن ابی اوفی و عبدالله بن ابی حدرد هستند که به ترتیب در محاصره دمشق (سال ۱۳ هجری)[۱۷۸] و نبرد الجابیه (سال ۱۶ هجری)[۱۷۹] مشارکت داشتند. حمزة بن عمرو بن عویمر -از اصحاب رسول خدا(ص)-[۱۸۰] هم از دیگر رزمندگانی بود که از او به عنوان یکی از شرکت کنندگان در جنگ سرنوشت ساز اجنادین (سال ۱۳ و به نقلی ۱۵ هجری) و بشارت دهنده فتح این واقعه به ابوبکر یاد شده است[۱۸۱]. وی را همچنین از حاضران در فتوحات افریقا گفته‌اند. برخی منابع، او را از کسانی برشمرده‌اند که به منظور شرکت در فتوحات اسلامی در شمال افریقا در سال ۲۷ هجری وارد مصر شده بود[۱۸۲]. فتوحات مصر هم عرصه‌ای دیگر از نقش‌آفرینی‌های مؤثر بنی اسلمیان بود. نقل است که در یکی از مواقف آن، زمانی که امر فتوحات گره خورده بود، ابوبرزه و ابوبرده اسلمی –از صحابیان حاضر در لشکر مسلمین- با درخواست عمرو بن عاص پیش تاختند و در پی آنان مسلمانان هجوم بردند و مصر را گشودند[۱۸۳]. همچنین، سکونت طوایفی از خزاعه و اسلم همراه با جمعی دیگر از قبایل در شهر تازه تأسیس فسطاط (سال ۲۱ هجری) را هم می‌توان، نشانی دیگر از حضور پر رنگ اسلمیان در فتوحات مصر دانست[۱۸۴]. عرصه کارگزاری خلفا نیز، شاهد حضور مردانی از بنی اسلم بود که عقبة بن اهبان بن اکوع، -گماشته عثمان بر جمع‌آوری زکات و صدقات قبایل کلب و بلقین و غسان - یکی از آنها است، که در صفحات تاریخ به نام او پرداخته شده است[۱۸۵].[۱۸۶]

بنی اسلم و امام علی(ع)

بنی اسلم و علاقمندی به امام علی(ع)

جماعتی از بنی اسلمی‌ها و در رأس شان بریدة بن حصیب را از جمله خزاعی‌هایی گفته‌اند که دل در گرو محبت امام علی(ع) داشته‌اند. دلیل این علاقمندی و محبت، به سریه امام علی(ع) در یمن در سال دهم هجرت بر می‌گردد. بریده که از همراهان حضرت در این سریه بود، داستان این علاقمندی را این گونه برای فرزندش عبداللَّه نقل کرده است: رسول خدا(ص) در این سال، حضرت علی(ع) را در سریه ای و «خالد بن ولید» را در سریه‌ای دیگر قرار داد و هر دو سریه را به جانب یمن اعزام نمود و به هر دو سریه فرمود: اگر چنانچه دو گروه با هم جمع شدید، فرمانده کل هر دو گروه، علی بن ابی طالب(ع) است. دو سپاه جداگانه به مأموریت خود پرداختند تا این که در یمن، به هم رسیدند. پس، در قالب یک سپاه در آمده، فرماندهی سپاه بنا به فرموده پیامبر(ص)، به امام علی(ع) سپرده شد. سپاهیان اسلام، پس از پیروزی بر اهل یمن، به غنایمی دست یافتند. علی(ع) یک پنجم آن را جدا کرد و در ضمن، کنیزی نیکو صورت را به خود اختصاص داد. این عمل ناراحتی «خالد بن ولید» را در پی داشت. از این‌رو، بریده را فرا خواند و ضمن یادآوری این عمل امیرالمؤمنین(ع)، نامه‌ای سراسر بدگویی درباره این ماجرا به رسول خدا(ص) نوشت و به وی داد و به او نیز سفارش کرد که از بدگویی از علی(ع) نزد پیامبر(ص) کوتاهی نکند. وی برای انجام این مأموریت، سه نفر را نیز با بریره همراه کرد و آنها را به مدینه فرستاد. آنان، محضر رسول خدا(ص) رسیدند و یکی از آن چهار نفر برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا! آیا نظر نمی‌کنی که علی چه کرده است؟ و قضیّۀ کنیز را خبر داد. رسول خدا(ص) روی مبارک از او برگرداند و جوابی نفرمود. دومین و سومین نفری که همراه بریده بودند نیز به همین گونه اظهار نظر کردند، ولی رسول خدا(ص) از آنان نیز روی گرداند. در آخر بریده جلو آمد و ضمن تقدیم نامه خالد، به بدگویی از علی(ع) پرداخت. در این هنگام، حضرت به خشم آمد، به گونه‌ای که رنگ رخسارشان سرخ گردید و فرمود: دعوا لی علیاً - یکرّرها - إنّ علیاً منی و أنا مِن علی، و إنّ حظّه فی الخمس أکثر مما أخذ، و هو ولیُّ کلِّ مؤمنٍ من بعدی؛ علی را بیاورید (چندین بار تکرار کرد) بعد فرمود: همانا علی از من است و من از علی و همانا سهم او از خمس غنایم، بیش از آن است که او برداشته، و او پیشوا و ولیّ هر مؤمنی بعد از من است[۱۸۷]. سپس رسول خدا(ص) به بریده رو نمود و فرمود: أنافقت من بعدی یا بریدة؟ ای بریده، آیا بعد از جدا شدن از من، منافق شدی؟ بریده دست گشود و بار دیگر بر اسلام با رسول خدا(ص) بیعت کرد. او می‌افزاید: «از پیامبر خدا(ص) جدا نشدم، مگر این که بر اسلام با او بیعت نمودم. آنگاه از میان جمعیت در حالی برخاستم که کسی از مردم در نزد من محبوب‌تر از علی نبود».[۱۸۸]

پس از به خلافت رسیدن ابوبکر و بیعت مردم با او، بریده به فرموده امام صادق(ع)، یکی از ۱۲ صحابی‌ای بود که به عملکرد ابوبکر در غصب خلافت اعتراض نمود[۱۸۹]. نقل است که «بریدة بن حصیب» به جهت حضور در سپاه اسامه و پرچمداری این سپاه، هنگام رحلت نبی خاتم(ص) در مدینه نبود[۱۹۰]. او پس از ورود به شهر با خبر شد که مردم با ابوبکر بیعت کرده و او را به جانشینی پیامبر(ص) برگزیده‌اند. پس، فوراً به منزل برادر مادری اش-عمران بن حصین- رفت و عرضه داشت: ای عمران، دیدی مردم آن چه از پیامبر خدا(ص)، درباره علی(ع) در باغ و بستانِ بنی فلان از انصار شنیده بودند، چه زود فراموش کردند! آیا یادت هست که در آن باغ هر کس وارد می‌‌شد و به رسول خدا(ص) سلام می‌‌کرد، حضرت پس از جواب سلام، به او می‌‌فرمود: «سلّم علی امیرالمؤمنین»، علی بن أبی طالب؛ بر علی بن ابی طالب که امیر مؤمنان است، سلام کن». همه سلام کردند و کسی جز «عمر بن خطاب» اعتراض نکرد که: آیا این سلام بر علی(ع) به عنوان امیرالمؤمنین به دستور خداست یا به دستور رسول خدا؟ پیامبر خدا(ص) فرمود: «این دستور هم از جانب خداست و هم از جانب رسول خداست». ای عمران، آیا این داستان را به یاد داری؟ عمران گفت: آری؛ چنین روزی را به یاد دارم. بریده گفت: پس اکنون برخیز با هم نزد ابوبکر برویم و سؤال کنیم: آیا پس از این داستان، خبر و دستور جدیدی از پیامبر(ص) شنیده است که ما از آن بی‌خبریم؟؛ چراکه اگر او خبری را نشنیده باشد، به پیامبر(ص) دروغ نمی‌بندد و به ما نیز دروغ نمی‌گوید. بریده و عمران با هم نزد ابوبکر رفتند و موضوع سلام بر امیرالمؤمنین علی(ع) در باغ یکی از انصار را یادآور شدند و گفتند: در آن روز خودت به علی(ع) به عنوان امیرالمؤمنین سلام کردی، دیگر سزاوار نیست کس دیگری بر او امارت و حکومت کند! آیا بعد از آن، دستور جدیدی از پیامبر(ص) شنیده ای که ما از آن بی‌خبریم؟ ابوبکر تصدیق کرد که آن روز را به یاد می‌‌آورم. بریده گفت: بنابراین چگونه کسی سزاوار حکومت بر امیرالمؤمنین است با این که پیامبر خدا(ص) او را امیر بر مؤمنان قرار داده است؟ ابوبکر گفت: راست می‌‌گویید، اما مسلمانان مرا انتخاب و با من بیعت کرده‌اند و من هم از رأی آنها پیروی می‌‌کنم. بُریده گفت: «و اللَّه ما ذلک لک و لا للمسلمین خلاف رسول اللَّه(ص)؛ نه، سوگند به خدا برای شما و دیگر مسلمانان سزاوار نیست که با پیامبر(ص) مخالفت کنید، باید امامت و ولایت را به علی بن ابی طالب(ع) واگذار کنید». چون سخن به این جا رسید، ابوبکر گفت: باید با عمر در این باره مذاکره کنیم. وقتی عمر آمد، گفت [درست است، اما]: «لا یجتمع النبوة و الملک فی اهل بیت واحد؛ هیچ گاه نبوت و سلطنت در یک خانواده جمع نمی‌شود!» بریده که مردی دانا و پرجرأت در گفتار بود، گفت: ای عمر، چرا بر خلاف منطق قرآن سخن می‌‌گویی؟ مگر نمی‌دانی خداوند این ادعای تو را اشتباه و خطا خوانده و می‌‌فرماید: «أَم یَحسُدونَ الناسُ علی ما آتاهُمُ اللَّه مِن فَضْلِه فَقَد آتَیْنَا آلَ إبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُم مُّلْکاً عَظِیماً؛ آیا مردم حسد می‌‌ورزند که خداوند از فضل خویش به آنان (پیامبران) عطا فرماید؟! همانا ما به خاندان ابراهیم کتاب و دانش و نیز حکومت بزرگی عطا کردیم». (نساء، آیه ۵۴) عمر به شدت از این سحن بر آشفت و گفت: شما اینجا نیامدید مگر به قصد اختلاف افکنی بین صفوف مسلمین و تشتت در امرشان. پس آنها برخاستند و رفتند[۱۹۱].

همچنین در روایتی مشابه از حذیقة بن یمان نقل شده که بریده (چون از پرچمداران سپاه اسامه در بیرون شهر بود) به محض ورود به شهر، با خبر شد که رسول خدا(ص) از دنیا رفت و مردم با ابوبکر بیعت کردند. بریده وارد مسجد شد - در حالی که ابوبکر بالای منبر بود و عمر در مقامی پایین‌تر از او نشسته بود. پس از همان ابتدای مسجد، آنها را ندا داد: ای ابوبکر! ای عمر! گفتند: ای بریده! دیوانه شدی؟! بریده پاسخ داد: به خدا سوگند من دیوانه نیستم، اما سلام دیروز شما به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) به امارت مسلمین چه شد؟! ابوبکر گفت: امری است که بعد رحلت پیامبر(ص) حادث شده و مردم با ما بیعت کردند و تو غایب بودی و ما شاهد بودیم و شاهد چیزی را می‌بیند که غائب ندیده است. بریده به آنها گفت: شما دیدید آنچه را نه خدا و نه رسولش ندیده‌اند؟ و این همنشین تو این سخن را به نفع تو گفته است که: «اگر محمد از دنیا برود، جانشینی او از آن ماست»[۱۹۲]. وی در ادامه سخنانش، در اعتراض به عملکرد غاصبین در غصب خلافت، سکونت در مدینه را تا زمانی که زنده است، بر خود حرام اعلام کرد»[۱۹۳].

در نقلی دیگر هم آمده، بریدة بن حصیب در اعتراض به انتخاب ابوبکر به خلافت، پرچمش را در میان قبیله بنی اسلم[۱۹۴] و به قولی جلوی درب خانه امیرالمؤمنین(ع)[۱۹۵] نصب کرد و مردم را به اعتراض و بیعت با حضرت علی(ع) دعوت کرد و گفت: تا علی(ع) بیعت نکند من هم بیعت نمی‌کنم[۱۹۶]. عمر به او گفت: مردم در بیعت با ابوبکر اتفاق کردند تو چرا با آنها مخالفت می‌کنی؟ گفت: غیر از صاحب این خانه با هیچ کس بیعت نمی‌کنم[۱۹۷]. با این حرکت بریده، بنی اسلم نیز به تبعیت از رییس خود از بیعت امتناع ورزیدند و گفتند: تا بریده بیعت نکند ما هم بر اساس فرموده پیامبر اکرم(ص) به بریده که: «علیّ ولیّکم بعدی» بیعت نمی‌کنیم[۱۹۸]. علی(ع) با مشاهده این جریان فرمود: ای مردم، آنها مرا در دو راهی این که به حقم ظلم کنم و با آنها بیعت کنم یا تک تک مردم مرتد شوند، قرار دادند، من هم ترجیح دادم به حق خود ظلم کنم؛ اگرچه آنها به مقصود خود برسند[۱۹۹]. سپس فرمودند: ای بریده تو هم مانند دیگر مردم با آنها بیعت کن؛ چراکه اتحاد مردم در این زمان از اختلافشان برایم دوست داشتنی‌تر است[۲۰۰].

بریدة بن حصیب که از اصحاب باسابقه و از یاران امام علی(ع) به شمار می‌رفت[۲۰۱]، از معدود افرادی بود که در تشییع جنازه حضرت زهرا(س) شرکت کرد[۲۰۲]. از آنجا که حضرت فاطمه(س) وصیت فرموده بود که در تشییع جنازه شان ظالم در حقش حاضر نباشند، این حضور، نشان از تدین و پایبندی بریده به آرمان‌های امامت و ولایت و نیز بیان از جلالت شأن و جایگاه ویژه او نزد اهل بیت(ع) دارد[۲۰۳]. بریدة بن حصیب روایات زیادی از پیامبر(ص) در فضیلت حضرت علی(ع) نقل کرده که از جمله مهمترین آنها می‌توان به حدیث غدیر[۲۰۴]، اعطای پرچم جنگ خیبر به حضرت علی(ع) توسط پیامبر(ص)،[۲۰۵]حدیث الولایه[۲۰۶]، سلام دادن ابوبکر و عمر به امام علی(ع) به عنوان «امیرالمؤمنین»[۲۰۷] و...[۲۰۸] اشاره کرد.[۲۰۹]

بنی اسلم و نقش‌آفرینی در حکومت امام علی(ع)

از حضور اسلمی‌ها در حوادث و وقایع دوران حکومت امام علی(ع) اطلاع چندانی در دست نیست. شاید بتوان حضور بریدة بن حصیب در جنگ صفین[۲۱۰] و مشارکت ابوبرزه اسلمی در پیکارهای جمل، صفین و نهروان را تنها اخباری دانست که در آن نامی از مردان این قوم به میان آمده است[۲۱۱]. برخی از نقلها نیز از حضور و شهادت جمعی از اسلمی‌ها چون برید، عبدالله، مُنْقذ و عُرْوَه فرزندان مالک در صفین حکایت دارد و آمده است که امیرالمؤمنین(ع) طی رجزی چنین به ستایش آنان پرداخت: جزي الله خيرا عصبة أسلمية *** حسان الوجوه صرعوا حول هاشم بريد و عبدالله منهم و منقذ *** و عروة أبناء مالك في الأقادم خداوند به گروه اسلمی‌ها آن آبرومندانی که در اطراف هاشم به نبرد پرداختند پاداش دهد. برید و عبدالله و نیز منقذ و عروه پسران مالک که پیشاپیش آنها بودند[۲۱۲].[۲۱۳]

بنی اسلم و دولت بنی امیه

از آنجا که نام شاخه‌های فروتر در بسیاری از وقایع و رخدادهای تاریخی در سایه بزرگ شاخه‌های بالاتر قبیله گم شده و جز در مواقع نادر نامی از آنان در صفحه تاریخ برده نشده است، از این‌رو از حضور بنی اسلم در وقایع مهم دوران حکومت اموی خبر چندانی منتشر نشده است. با این حال معدود اخباری را می‌توان از لابلای متون و نصوص تاریخی جست که نامی از مردم این طایفه را در خود به ثبت و ضبط رسانده است. از جمله این موارد، خبرهای مربوط به فتوحات اسلامی در این عصر است. گفته شده که در سال ۵۱ هجری زیاد بن ابیه –فرماندار معاویه در بصره و کوفه- ربیع بن زیاد حارثی را به حکومت خراسان گماشت و با او پنجاه هزار تن از مردم بصره و کوفه را به سرداری بریدة بن حصیب و ابوبرزه اسلمی همراه کرد. آنان در بلخ به مصاف مردم آن سامان رفتند و سرانجام آن را به صلح گشودند. سپس به قهستان رفتند و در جنگی خونین آنجا را نیز به تصرف خود در آوردند[۲۱۴].

از دیگر مواضعی که در آن نامی از بنی اسلم و مردمش ذکری به میان آمده، واقعه عاشوراست. هر چند از نقش‌آفرینی آنان در اصل این واقعه خبری به دست ما نرسیده، اما نقل است زمانی که عبیدالله بن زیاد سرهای مطهر شهدا را نزد یزید فرستاد، او، سر حضرت را پیش روی خود نهاد و سپس در حالی که جمعی از مردم از جمله ابوبرزه اسلمی نزد وی حضور داشتند، چوب خیزرانی را طلب کرد و سپس در حالی که اشعاری را با این مضمون زمزمه می‌کرد: ليت اشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الاسل فاهلّوا و استهلّوا فرحا *** ثم قالوا لي هنيا لا تسل[۲۱۵]

ای کاش بزرگان قبیله من که در جنگ بدر کشته شدند اکنون بودند و زاری قبیله خزرج را از زدن شمشیرها و نیزه‌ها می‌‌دیدند!. در آن وقت از شدت فرح و خوشحالی فریاد می‌‌زدند و می‌‌گفتند: ای یزید دستت درد نکند!..»..، با آن به لب و دندان حضرت می‌زد. ابوبرزه اسلمی که ناظر این صحنه بود، پیش رفت و گفت: «وای بر تو ای یزید! آیا چوبه‌دستی خود به لب و دندان حسین می‌زنی؟ من گواهی می‌دهم که خود دیدم پیغمبر خدا ثنایای او و برادرش حسن را می‌مکید و بدانها می‌گفت: شما سید و جوانان اهل بهشت هستید، و خداوند بکشد و لعنت کند قاتل شما را و دوزخ را برای آنها آماده کند.».. یزید خشمناک شد و دستور داد ابوبرزه را کشان کشان از مجلس بیرون کردند[۲۱۶]. از دیگر حوادث دوران حاکمیت بنی امیه که بنی اسلمیان در آن به ایفای نقش پرداختند، می‌توان به حضور برخی از آنان از جمله معاویة بن خالد بن ابی برزه اسلمی در قیام موسی بن عبدالله بن خازم (سال ۸۵ هجری) در همراهی و حمایت از بنی‌امیه اشاره کرد[۲۱۷].[۲۱۸]

بنی اسلم و نقش‌آفرینی در دولت عباسی

مروری بر زندگی رجال برجستۀ دولت عباسی نشان می‌دهد که خزاعیان و موالییان آنها نقش مهم و برجسته ای در روی کار آمدن عباسیان داشتند. دلیل آن را هم باید در هاشمی بودن بنی‌عباس و هم‌پیمانی دیرینه خزاعیان با بنی‌هاشم جستجو کرد. از تیره‌ها و شاخه‌های بزرگ بنی خزاعه که نقشی مهم، در این امر ایفا نمودند، می‌توان از بنی اسلم و مردمش نام برد. فرزندان اسلم و در رأس آنان بنی اهبان بن اکوع، تعاملات گسترده و سازنده‌ای را از بدو تأسیس دولت عباسی با این دولت برقرار نمودند[۲۱۹] و با به‌دست گرفتن برخی امور، خدمات شایانی به دولت عباسی -بخصوص در عهد خلافت هارون الرشید (حک. ۱۷۰-۱۹۳ هجری)- کردند[۲۲۰]. از جمله بزرگترین چهره‌های بنی اسلم در این دوره، می‌توان از محمد بن اشعث یاد کرد. محمد از والیان و از فرماندهان و امرای بزرگ عصر منصور دوانیقی بود. منصور او را در سال ۱۴۱ هجری بر ولایت مصر گماشت و مدتی بعد به او فرمان داد تا بلاد افریقیه را از اغالبه باز ستاند. بدین منظور، وی سپاهی را فراهم آورد و به فرماندهی ابوالاحوص عجلی روانه افریقا کرد؛ اما این سپاه، در مقابله با اغالبه متحمل شکست شد. بدین جهت، محمد بن اشعث، خود، با ۴۰ یا ۵۰ هزار سپاهی عازم افریقا شد و توانست با شکست دادن الثائر ابوالخطّاب، سرانجام، او را در سال ۱۴۴ هجری به هلاکت برساند. محمد در سال ۱۴۶ هجری وارد قیروان شد و پس از ورود به این شهر، به انتظام امور منطقه پرداخت. لکن چندی نگذشت که با شورش عیسی بن موسی بن عجلان و جماعتی از سپاهیانش روبرو شد و در سال ۱۴۸ هجری مجبور به ترک این شهر و بازگشت به عراق گردید[۲۲۱]. محمد بن اشعث پس از مدتی اقامت در عراق، همراه با عباس -عموی منصور دوانیقی- به غزای روم رفت، اما پیش از رسیدن به دیار روم، در میانه راه درگذشت[۲۲۲].

نفوذ خاندان محمد بن اشعث خزاعی در دستگاه عباسی و مناسبات صمیمانه آنها با این دولت، در دوران حکومت هارون الرشید (حک. ۱۷۰-۱۹۳ هجری) به اوج خود رسید. فرزندان محمد بن اشعث در دربار هارون به اجر و قرب بالایی دست یافتند چندان که در سیاست، رقیب قدرتمندی برای برامکه محسوب می‌شدند. از جمله چهره‌های سرشناس این قوم در این زمان، جعفر بن محمد بن اشعث و فرزندانش عقبه و عباس بودند. جعفر از معتمدان هارون الرشید به شمار می‌آمد. او سالار نگهبانان هارون[۲۲۳] و نیز مربی محمد امین -فرزند ارشد هارون- بود[۲۲۴]. از جعفر بن محمد همچنین، به عنوان امین هارون در نگهداری انگشتر خلافت یاد شده است[۲۲۵]. او بر همین منصب بود تا اینکه هارون در سال ۱۷۱ هجری استانداری خراسان را بدو سپرد[۲۲۶]. وی پس از امارت یافتن بر خراسان، پسرش عباس را جهت امر فتوحات به کابل فرستاد. عباس با مردم کابل جنگید و آن را فتح کرد. سپس سانهار (سابهار) را فتح کرد و آن چه در آن بود به غنیمت گرفت[۲۲۷]. هارون در سال ۱۷۳ هجری، جعفر را از امارت خراسان عزل و پسرش عباس را به استانداری خراسان منصوب کرد[۲۲۸]. مدتی بعد، عباس نیز از فرمانداری خراسان برکنار شد و به بغداد بازگشت و در سال ۱۸۷ هجری از همراهان قاسم -پسر هارون الرشید- در لشکر کشی به روم گردید. قاسم پس از به محاصره در آوردن شهر «قره»، عباس بن جعفر بن محمد بن اشعث را جهت فتح شهر «سنان» روانه کرد. عباس، این شهر را به محاصره گرفت و بر آنان سخت گرفت؛ چندان که رومیان به ستوه آمده، با او از در صلح در آمدند. آنان با این شرط که در ازای آزادی ۳۲۰ تن از اسرای مسلمان، وی از محاصره شهر دست بردارد، با او صلح کردند. عباس بن جعفر نیز پذیرفت و پس از اطمینان از آزادی این اسرا، از محاصره شهر دست کشید[۲۲۹]. عقبه –برادر عباس بن جعفر بن محمد بن اشعث - نیز از دیگر رجال بزرگ این خاندان بود که در دوران منصور عباسی، اقطاعاتی در بغداد از خلیفه دریافت کرد[۲۳۰]. عقبه در زمان حکومت مأمون عباسی از در مخالفت با وی در آمد و بر او خروج کرد؛ از این‌رو، مأمون ضمن تصاحب اقطاعات مذکور، خانه‌اش را نیز ویران کرد[۲۳۱].

فضل بن عباس بن جعفر بن محمد بن اشعث و عقبة بن محمد بن جعفر بن محمد بن اشعث هم از دیگر رجال بزرگ و نام‌آشنای این قوم بودند که در دربار عباسی جایگاه رفیعی یافتند. فضل بن عباس شعر می‌سرود[۲۳۲]. وی علاوه بر شعر و شاعری، در امور کشوری و لشکری دوران بنی عباس نیز ید طولایی داشت. او از سوی دولت عباسی وقت، به امارت بلخ و طخارستان منتصب شد. فضل در این مدت، به فتوحاتی در کابل دست زد و اقدامات مهمی را برای دولت عباسی در این سرزمین به ثمر رساند[۲۳۳]. عقبة بن محمد بن جعفر هم از رجال نام آور این قوم بود؛ آن سان که برخی منابع، ضمن گزارشات خود از شورش مساور خارجی، از امارت داشتن عقبة بن محمد بر موصل در سال۲۵۲ هجری خبر داده‌اند[۲۳۴]. با وجود حمایت‌های بی‌دریغ اسلمی‌ها از عباسی‌ها در تأسیس و سپس ادامه حکومت، گاه افرادی از این قبیله، علیه این دولت با قیامهای ضد حکومتی همراه می‌شدند که از جمله این قیامها می‌توان به جنبش نفس زکیه (سال ۱۴۵ هجری) بر ضد منصور دوانیقی اشاره کرد. در این قیام، گروهی از اسلمیان با همراهی قبایلی مانند مُزینه و جُهینه، علیه دولت عباسی به پا خاستند که منجر به فتح طائف و خروج آن از حاکمیت بنی العباس بود[۲۳۵].[۲۳۶]

بنی اسلم و آیین تشیع

با وجود درخشش اولیه بنی اسلمی‌ها در وقایع و حوادث پس از رحلت نبی خاتم(ص) و حمایت جانانه جمعی از آنان و در رأس شان بریدة بن حصیب از جانشینی امام علی(ع)، به نظر می‌رسد، اسلمی‌ها نیز بمانند بسیاری دیگر از مردم قبایل و طوایف صدر اسلام، رفته رفته چنان از جریان اصیل اسلامی و شیعی دور شدند که به اعتراف برخی از سران و رؤسای این قوم، میانه‌ای با خاندان نبوت و رسالت نداشتند[۲۳۷]. تا این که در دوران حکومت منصور دوانیقی (حک. ۱۳۶-۱۵۸ هجری)، برخی از سران آنان در پی حادثه‌ای، به حقانیت آیین تشیع پی بردند و شیعه شدند. جعفر بن محمد بن اشعث در گفتگو با صفوان بن یحیی[۲۳۸]، دلیل این امر را چنین بیان نموده است: «آیا می‌دانی، علت شیعه شدن مان، با وجودی که در میان خاندانمان هیچ نشانی از تشیع نبود و خبری از اعتقادات شیعه نداشتیم‌، چه بود؟!» صفوان گفت: به وی گفتم: سبب آن چیست‌؟! گفت: روزی منصور دوانیقی -دومین خلیفه عباسی- به پدرم محمد بن اشعث گفت: ای محمد! فردی عاقل و با هوش برای من پیدا کن تا مأموریت خطیری به او واگذارکنم. پدرم به منصور گفت: من برای این امر مهم، فلانی –یعنی ابن مهاجر که دائی محمد بود- پیدا کرده‌ام! منصور گفت: وی را بیاور! من دائی خودم را نزد وی بردم. منصور به ابن مهاجر گفت: این پول را بگیر و به مدینه، نزد عبدالله بن حسن بن حسن (معروف به عبدالله محض) و جماعتی از اهل بیت او -از جمله جعفر بن محمد(ع)- ببر و به آنها بده و بگو: من مردی غریب از اهل خراسانم؛ گروهی از شیعیان خراسان این پول را برای شما فرستاده‌اند مشروط بر این که چنین و چنان کنید. (یعنی بر ضد طاغوت قیام کنید) پس از گرفتن پول، به آنان بگو: من واسطه رساندن پول هستم، دوست دارم دست خطی از شما داشته باشم که این پولها را از من وصول کرده اید. ابن مهاجر پول‌ها را گرفت و به سوی مدینه رهسپار شد و مدتی بعد، نزد منصور و محمد بن اشعث بازگشت. منصور به او گفت: چه خبر‌؟ ابن مهاجر گفت: من پول‌ها را به مدینه بردم و به هر یک از آنها مبلغی دادم، و رسید آن را گرفتم و آورده ام، غیر از جعفر بن محمد. چون در مسجد الرّسول(ص) نزد او رفتم، او را مشغول نماز یافتم. پس پشت سرش نشستم و با خود گفتم: صبر می‌کنم تا نمازش تمام شود، آنگاه کاری را که با خاندانش کردم و سخنانی که به ایشان گفتم، به او نیز می‌گویم. آن حضرت، با شتاب نمازش را تمام کرد [و بی‌آنکه سخنی به او گفته باشم] رو به من کرد و فرمود: ای مرد! از خدا بترس، و خاندان رسالت را فریب نده؛ چه، آنها سابقه نزدیکی با دولت بنی مروان دارند، [و بر اثر ظلم و ستم شان] همه آنها نیازمندند [از این‌رو پول تو را می‌پذیرند و به دنبال آن گرفتار می‌گردند.] من به او گفتم: خداوند کارت را به صلاح آورد! قضیّه چیست‌؟ او سرش را نزدیک من کرد و به جمیع آنچه میان من و تو واقع شده بود خبر داد به طوری که گویا او نفر سوم ما بوده است که در کنار ما حضور داشته است. در این هنگام، منصور دوانیقی گفت: ای پسر مهاجر! بدان که هیچ خاندان نبوتی نیست مگر این که در میان آنها مُحَدَّثی (یعنی کسی که بواسطه فرشتگان مطلع بر اخبار است) خواهد بود و محدّث امروز ما جعفر بن محمد است. جعفر بن محمد بن اشعث، پس از ذکر این داستان، گفت: همین اقرار دشمن به محدث بودن امام صادق(ع)] باعث شد که ما به تشیع گرویده، شیعه شویم[۲۳۹].

علاوه بر این روایت، روایتی دیگر هم وجود دارد که دلالت بر امامی بودن جعفر بن محمد بن اشعث دارد. برخی منابع، در ذکر دلیل زندانی شدن و شهادت امام موسی کاظم(ع)، حدیثی را نقل کرده‌اند، که در فراز نخست آن چنین آمده است: چون هارون الرشید تربیت فرزندش محمد امین را به جعفر بن محمد بن اشعث سپرد، یحیی بن خالد برمکی از این امر نگران شد و با خود اندیشید که اگر چنانچه محمد امین به خلافت برسد، زمام ملک و دولت او به دست جعفر بن محمد بن اشعث خواهد افتاد و در نتیجه قدرت و هیمنه برامکه فرو می‌ریزد. از این‌رو، او با اطلاع از این امر که وی به امامت امام صادق(ع) معتقد است، به او نزدیک شد و با گزارش دادن اسرار او به هارون، وی را نسبت به جعفر بدبین نمود[۲۴۰]. تا این که روزی هارون، ۲۰،۰۰۰ دینار به جعفر بن محمد بن اشعث بخشید. فردای آن روز، یحیی برمکی نزد هارون رفت و ضمن سعایت از جعفر، با طرح این مطلب که او شیعه است، سعی در از میان بردن او کرد. وی به هارون گفت: مالی به دست جعفر بن محمد بن اشعث نمی‌رسد مگر این که ابتدا خمسش را به امام کاظم(ع) می‌پردازد و سپس از باقی مانده‌اش بهره می‌برد. شک ندارم که جعفر، خمس مبلغ اهدایی شما را هم به آن حضرت پرداخته است. هارون، جعفر بن محمد بن اشعث را به حضور خواند و پس از اندکی گفتگو، جویای آن ۲۰،۰۰۰ دینار شد. جعفر، کیسه پول اهدایی را در حالی که هنوز مُهرش باقی مانده بود، نزد هارون حاضر کرد. هارون با دیدن این کیسه و مهر باز نشده اش، به او اطمینان داد که دیگر سعایت احدی را از او قبول نکند[۲۴۱].

برخی از علما و بزرگان شیعه، با استناد به این دو روایت، حکم به امامی بودن جعفر بن محمد بن اشعث[۲۴۲] و پدرش محمد بن اشعث و در کل، خاندان بنی اشعث[۲۴۳] کرده‌اند. ضمن این که در کتاب رجال شیخ طوسی (ره) هم، از جعفر بن محمد بن اشعث در شمار اصحاب امام صادق(ع) یاد شده است[۲۴۴].[۲۴۵]

مشاهیر و معاریف بنی اسلم

از اعلام و رجال بنام و بسیار این طایفه، -علاوه بر اسماء بزرگانی که در متن به نامشان پرداخته شد - می‌توان به اسامی اصحابی چون سنان بن عبدالله بن قشیر بن خزیمه معروف به «اکوع»[۲۴۶] و پسرانش أهبان و سلمه[۲۴۷]، دهر بن اخرم[۲۴۸] و پسرش نصر[۲۴۹]، هزال بن ذیاب بن یزید اسلمی[۲۵۰] و پسرش نعیم[۲۵۱]، زید بن ابی اوفی -برادر عبدالله بن ابی اوفی-[۲۵۲]، و محجن بن ادرع اسلمی[۲۵۳] اشاره کرد. ضمن این که از دیگر رجال بزرگ خاندان عبدالله بن ابی حدرد سلامة بن عمیر بن ابی سلامه -که پیش از این به نامش پرداخته شد- نیز، می‌توان از پدرش ابو حدرد سلامة بن عمیر بن ابی سلامة بن سعد اسلمی[۲۵۴] و برادرانش طلحة بن ابو حدرد[۲۵۵] و قعقاع بن ابو حدرد سلامة بن عمیر[۲۵۶] و به نقلی پسرش قعقاع بن عبدالله بن ابو حدرد[۲۵۷]، همچنین خواهرانش ام درداء خیره بنت ابو حدرد[۲۵۸] و کریمه بنت ابو حدرد[۲۵۹] -همگی از اصحاب پیامبر(ص)- یاد کرد. ابوفراس ربیعة بن کعب اسلمی[۲۶۰]، حمزة بن عمرو اسلمی[۲۶۱]، ابوالیقین اسلمی[۲۶۲]، حیدار و برادرش سکبه اسلمی[۲۶۳]، کلدة بن حنبل[۲۶۴]، ابوالحجاج حجاج بن حجاج اسلمی[۲۶۵]، مرداس اسلمی[۲۶۶]، اوس بن عبدالله بن حجر اسلمی[۲۶۷]، بشیر بن معبد اسلمی[۲۶۸]، شداد بن اسید اسلمی[۲۶۹]، عبدالله بن مالک بن ابو اسید بن رفاعه[۲۷۰] -که برخی منابع، از او با نام «عبیداللّه بن مالک بن یعمر بن ابو اسید بن رفاعه» هم، یاد کرده‌اند-[۲۷۱] و حجاج بن مالک بن عویمر اسلمی یا حجاج بن عمرو اسلمی[۲۷۲] هم در کنار صحابیاتی چون سبیعه بنت حارث اسلمیه[۲۷۳]، ام سنان اسلمیه[۲۷۴]، ام سنبله اسلمیه[۲۷۵]، ام مرثد اسلمیه[۲۷۶]، رقیه بنت کعب اسلمیه[۲۷۷]، ام بکره اسلمیه[۲۷۸] و ام بلال اسلمیه[۲۷۹] دیگر اصحاب شهیری‌اند که ذکری از ایشان در کتب صحابه‌نگاران و تراجم نویسان به میان آمده است. ضمن این که از تابعین منتسب به این قوم نیز می‌توان از افرادی نظیر عبدالله بن بریدة بن حصیب فقیه[۲۸۰]، راوی و قاضی مرو[۲۸۱] و برادرش سلیمان[۲۸۲]، خالد بن ابی برزه اسلمی[۲۸۳]، ایاس بن سلمة بن اکوع[۲۸۴] و عبدالرحمن بن جرهد بن رزاح یاد کرد[۲۸۵]. مجزأة بن زاهر بن مخلع (حجاج) هم از دیگر رجال بنام و شهیر خاندان بنی اسلم بود که از وی در شمار تابعین و از اشراف کوفه و از اصحاب و یاران عمرو بن حمق خزاعی نام برده شده است[۲۸۶]. ابوالشیص محمد بن علی بن عبداللّه بن رزین خزاعی -شاعر عرب و از خویشاوندان دعبل-[۲۸۷]، و پسر عمویش دعبل بن علی بن رزین[۲۸۸] -هر دو از شعرای عرب- عبدالعزیز بن عقبة بن سلمة بن أکوع از محدّثان و راویان اهل سنت[۲۸۹]، مخلع بن مخلع بن قیس بن عبد بن دعبل بن أنس، از اشراف و بزرگان بنی اسلم،[۲۹۰] ابومحمد قاسم بن محمد بن حسین بن زیاد نیشابوری[۲۹۱]، محمد بن یزید اسلمی نیشابوری[۲۹۲]، صخر بن مالک بن ایاس اسلمی[۲۹۳]، -همگی از محدثان و راویان احادیث - اوس بن عبدالله بن بریدة بن حصیب اسلمی مروزی از راویان[۲۹۴] و برادرش بریدة بن عبدالله بن بریدة بن حصیب -از فقها این قوم-[۲۹۵] و زنان محدثی نظیر ام البنین قسیمه بنت عیاض اسلمیه[۲۹۶] و ثبیته بنت حنظله اسلمیه -دختر ام سنان اسلمیه-[۲۹۷] هم، از دیگر بزرگانی بودند که به بنی اسلم بن افصی منسوبند. از ام مره عاتکه بنت مرة بن عدی بن اسلم نیز در شمار زنان معروف این قوم و از مادران پیامبر(ص) یاد شده است[۲۹۸].

از رجال و معاریف علمی شیعی و از اصحاب و محدثان بنام ائمه اطهار(ع) که از این قوم برخاسته‌اند هم، -علاوه بر آنچه که در متن به نامشان اشاره شد - می‌توان از زید بن حصین اسلمی از مهاجران و از اصحاب پیامبر(ص) و امام علی(ع)[۲۹۹]، بشار اسلمی از اصحاب امام محمد باقر(ع)[۳۰۰]، اسعد بن عمرو اسلمی[۳۰۱]، سعید بن سفیان اسلمی[۳۰۲]، محمد بن بشر بن بشیر بن معبد اسلمی[۳۰۳]، محمد بن ربیع بن ابوصالح اسلمی کوفی[۳۰۴]، ابراهیم بن ابی حجر اسلمی[۳۰۵] و ابویحیی محمد بن سمعان اسلمی مدنی[۳۰۶] -همگی از اصحاب امام صادق(ع)- نام برد. از موالیان شهیر این قوم هم باید از ابراهیم بن محمد بن ابویحیی مولی اسلم بن افصی از مدنی‌ها و از اصحاب امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) و از خواص شیعه[۳۰۷] و مؤلف کتاب «المبوب فی الحلال و الحرام عن الصادق(ع)»[۳۰۸] و بریدة بن عامر اسلمی از اصحاب امام صادق(ع)[۳۰۹] یاد کرد. ضمن این که اشجع اسلمی از شعرای اهل بیت(ع)،[۳۱۰]محمد بن جعفر بن سعد اسلمی از اصحاب امام کاظم(ع) و یکی از شاهدان وصیت آن حضرت برای امام رضا(ع)[۳۱۱]، محمد بن عمرو اسلمی[۳۱۲]، محمد بن عمیر اسلمی[۳۱۳] و یحیی بن معلی اسلمی[۳۱۴] -هر سه از راویان و محدثان اهل بیت(ع)- از دیگر رجال شیعی بنی اسلم به شمار آمده‌اند.[۳۱۵]

منابع

پانویس

  1. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۶؛ ابن عبد البر، الانباه علی قبائل الرواة، ص۱۰۸؛ سمعانی، الأنساب، ج‌۱، ص۲۳۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۹.
  2. ابن‌هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳-۱۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۳.
  3. فاسی، شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، ج‌۲، ص۷۶. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۶؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰؛ عوتبی صحاری، الأنساب، ج‌۲، ص۶۱۴.
  4. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰.
  5. بتی، تذکرة الألباب بأصول الأنساب، ص۱۲۶. نیز ر.ک: ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰. بتی بر این اعتقاد است که انخزاع این قوم دوبار صورت گرفته، یک بار از قوم خود جدا شدند و بار دیگر همراه با برادران خود بنی مالک و بنی ملکان از قوم خود منخزع شدند و به خزاعه پیوستند. بتی، تذکرة الألباب بأصول الأنساب، ص۱۲۶.
  6. در منابع اهل سنت آمده: رسول خدا(ص) بر گروهی از مردم بنی اسلم که مشغول تیراندازی بودند گذشتند و فرمودند: «ارموا بنی اسماعیل فانّ اباکم کان رامیا.»... احمد بن حنبل، مسند، ج۴، ص۵۰؛ بخاری، صحیح، ج۳، ص۲۳۷؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۴۳۵.
  7. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۳۴-۲۳۵.
  8. ر.ک: مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۴-۴۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۵۲-۵۳.
  9. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۹.
  10. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۶.
  11. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۹.
  12. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۳۹ و ۴۵۶؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۸.
  13. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۶.
  14. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۵.
  15. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۳۹ و ۴۵۹؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۸.
  16. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ج۱، ص۵۳؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۳، ص۱۶۱۹؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۶، ص۸۸.
  17. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۷.
  18. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  19. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۴.
  20. ر.ک: احمد امین؛ پرتو اسلام، ص۲۹؛ غلامحسین مصاحب، دائرة المعارف فارسی، جلد اول، ص۱۲۵۶؛ فیلیپ خلیل حتّی، تاریخ عرب، ص۸۳ و...
  21. احمد پاکتچی، ازد [پیش از اسلام]، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۸، ص۲۴-۲۵.
  22. حسن بن احمد همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۳۲۸-۳۲۹.
  23. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۵۴. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۱.
  24. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۲۸.
  25. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۳؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۶۱.
  26. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۴۲ و ج۴، ص۸۵؛ زبیدی، تاج العروس، ج۱۱، ص۲۱۷.
  27. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۵۳.
  28. قریه‌ای است جامع در وادی‌ای از نواحی طائف. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۹۸)
  29. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۲۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۵۹.
  30. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۶۳.
  31. حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۵۹ و ۴۵۴. نیز ر.ک: عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج‌۱، ص۲۶.
  32. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینة المنوره، ج۱، ص۲۶۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۷۳. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۳،۲۳۲ و ۲۳۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۲۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۷۱.
  33. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینة المنوره، ج۱، ص۲۶۴.
  34. دارقطنی، سنن، ج۲، ص۷۱؛ العینی، عمدة القاری، ج۴، ص۲۷۴.
  35. ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۷؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۵، ص۵۱؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۷۴.
  36. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱، ص۲۳۹؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۸.
  37. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۵ و ج۴، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴.
  38. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)؛ ج‌۱؛ ص۱۷۵. نیز ر.ک: مرزوقی، الازمنة و الامکنه، ج۱۴، ص۱۵۴.
  39. اسم شهری است در اندلس از نواحی تحت امر تدمیر. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۴۵)
  40. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۳۰۵. نیز ر.ک: عامری ناصری، الاصول الیمنیة فی قبائل العربیة و رجالها، ج۱، ص۱۲۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۳۰۴.
  41. ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۷؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۲، ص۳۷۸ و ج۸، ص۳۵۰؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۵.
  42. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۴؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۴-۱۸۵؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۶۰.
  43. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۵ و ج۴، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴.
  44. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۸-۱۵۰.
  45. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۲۵۲-۲۵۳.
  46. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۶ و ج۴، ص۲۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۷۰.
  47. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۱۳؛ عبدالحلیم، الاباضیه فی مصر و المغرب، ۳۹-۴۰؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۲.
  48. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۱۳.
  49. النسابون العرب...، «قبیلة الغفار فی التاریخ و النسب»، م ایمن زغروت.
  50. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  51. ابن‌ندیم، الفهرست، ص۱۰۸.
  52. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۲۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۵، ص۱۹.
  53. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  54. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۳ و ۲۳۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۵۸۰.
  55. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۵ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۴۶۷.
  56. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۷۶.
  57. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۳.
  58. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۳.
  59. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۳.
  60. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۵ و ج۴، ص۱۸۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۰۹. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۸۵.
  61. شهاب‌الدین احمد نویری، نهایة الارب فی فنون ادب، ج۳، ص۲۵.
  62. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۵؛ شهاب‌الدین احمد نویری، نهایة الارب فی فنون ادب، ج۳، ص۳۵.
  63. واقعه‌ای در سال چهارم هجری، که در آن جمعی از مبلغان به شهادت رسیدند.
  64. حضرت پس از دریافت خبر ماجرای بئر معونه، در نماز صبح خود، ضمن نفرین نمودن بر برخی از دشمنان، برخی افراد و قبایل را مشمول دعای خیر نمودند که بنی اسلم از جمله آنان بود. ایشان، ضمن دعا برای سلامتی بنی اسلم، در حق آنها فرمود: «اسلم سالمها الله» واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۰؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۱۸۳.
  65. «و کافران درباره مؤمنان گفتند: اگر آن (ایمان به قرآن) خیر می‌بود آنان در آن بر ما پیشی نمی‌گرفتند و چون با آن (قرآن) رهیاب نشده‌اند خواهند گفت که این دروغی دیرین است» سوره احقاف، آیه ۱۱.
  66. طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۱۲۹.
  67. «و برخی از تازیان بیابان‌نشین به خداوند و روز بازپسین ایمان دارند و آنچه هزینه می‌کنند مایه نزدیکی (خود) نزد خداوند و دعاهای خیر پیامبر می‌شمارند؛ آگاه باشید که این مایه نزدیکی آنهاست؛ به زودی خداوند آنان را در (کنف) بخشایش خود در می‌آورد که خداوند آمرزن» سوره توبه، آیه ۹۹.
  68. ابن جوزی، زاد المسیر، ج۳، ص۳۳۲.
  69. فرهنگ‌نامه علوم قرآن، دفتر تبلیغات اسلامی، مقاله سال‌های نزول قرآن، ص۲۴۴۰؛ هاشم هاشم زاده هریسی، شناخت سوره‌های قرآن، ص۷۷.
  70. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  71. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲.
  72. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۵۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۵.
  73. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۸۴؛ مقریزی، امتاع الاسماع بما للنبی من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، ج۹، ص۲۲۸؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۹.
  74. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۰۹.
  75. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۰۹.
  76. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۸.
  77. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۳۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۶۰۴-۶۰۵.
  78. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۰؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۳۴۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۶۰۴.
  79. واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۰۴-۴۰۵.
  80. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴.
  81. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۳۸۸.
  82. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۴۱.
  83. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۷۱.
  84. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  85. واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۷۴.
  86. ر.ک: ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۰۹.
  87. واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۸.
  88. واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۹۱-۵۹۲.
  89. واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۳۲.
  90. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۷.
  91. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۵۸۱.
  92. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۱۹.
  93. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۶۶۴.
  94. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۹-۲۴۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۰.
  95. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۹-۲۳۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۷۱؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۱۱، ص۳۰۱.
  96. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۸؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۰۹.
  97. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۹.
  98. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۹.
  99. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۸؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۴؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۵۹؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۸، ص۳۱۸.
  100. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۸، ص۳۵۰؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۷، ص۴۳۴.
  101. در برخی منابع نام و نسب او عبیداللّه بن ابو حدرد سلامة بن عمیر بن أبی سلامة بن سعد عنوان شده است. (هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۶۰)
  102. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۷؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  103. ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۴۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۶۴؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۳۳، ص۲۷۹.
  104. «جهادگریزان از تازی‌های بادیه‌نشین به زودی به تو خواهند گفت که دارایی‌ها و خانواده‌های ما، ما را مشغول داشت (و همراه شما نیامدیم)» سوره فتح، آیه ۱۱.
  105. طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۱۷۳؛ ابن جوزی، زاد المسیر، ج۴، ص۱۳۰؛ قرطبی، تفسیر، ج۱۶، ص۲۶۸.
  106. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  107. منتظرالقائم، تاریخ اسلام تا سال چهلم هجری، ص۲۰۳.
  108. واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۹۰.
  109. اسماء خود از طایفه بنی مالک بن افصی –برادر اسلم بن افصی- است (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰) اما از آنجا که بنی مالک بن افصی در قیاس با طایفه بنی اسلم بن افصی، از شهرت کمتری برخوردار بود؛ این شهرت کمتر، باعث شده تا بیشتر افرادش بواسطه شهرت بیشتر اسلم بن افصی، بدو منتسب شده، «اسلمی» خوانده شوند. (ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۲۳)
  110. واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۵۸-۷۰۰. نیز ر.ک: تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۳۱۲؛ محمد بن یوسف شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج‌۵، ص۱۲۱.
  111. واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۰۰.
  112. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۲۷؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۵، ص۳۹۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۹۵۸.
  113. واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۲۶-۲۲۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۹۰۷.
  114. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۶۵۹.
  115. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۰۹.
  116. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۴۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۷۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۷۸.
  117. در برخی منابع نام و نسب او عبیداللّه بن ابو حدرد سلامة بن عمیر بن أبی سلامة بن سعد عنوان شده است. (هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۶۰)
  118. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۷؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۴۸.
  119. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۸.
  120. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۷.
  121. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۷.
  122. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۰-۲۱.
  123. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  124. طبرسی، اعلام الوری، ج‌۱، ص۲۱۵.
  125. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۷۸۳-۷۸۶.
  126. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۷۸۹.
  127. واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۸۰-۷۸۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۴، ص۳۱-۳۳، ۳۶-۳۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۴۴-۴۵.
  128. همان‌گونه که گفته شد اسماء خود از طایفه بنی مالک بن افصی –برادر اسلم بن افصی- است (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰) اما از آنجا که بنی مالک بن افصی در قیاس با طایفه بنی اسلم بن افصی، از شهرت کمتری برخوردار بود؛ این شهرت کمتر، باعث شده تا بیشتر افرادش بواسطه شهرت بیشتر اسلم بن افصی، بدو منتسب شده، «اسلمی» خوانده شوند. (ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۲۳)
  129. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۷۹۹. در کتاب ابن سعد، علاوه بر اسماء از برادرش هند هم نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰)
  130. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۷۹۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۷؛ مقریزی، الامتاع الأسماع بما للنبی من احوال و الاموال الحفدة و المتاع، ج‌۸، ص۳۸۵.
  131. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۸۱۹. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۵.
  132. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴.
  133. حموی، المعجم البلدان، ج۵، ص۲۸؛ ابن سید الناس، ج۲، ص۲۲۱.
  134. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۵.
  135. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۴۶. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۷۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۷۸؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۱۶۹.
  136. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۶؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۴۸.
  137. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۳؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۴۹۵.
  138. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۳؛ واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۸۵۹.
  139. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  140. نام قریه‌ای است در شانزده فرسخی مدینه. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۵۳)
  141. واقدی، المغازی، ج‌۳، ص۹۹۰. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴.
  142. واقدی، المغازی، ج‌۲، ص۱۰۰۲؛ فسوی، المعرفة و التاریخ، ج۱، ص۳۹۵.
  143. «و از پیرامونیان شما از تازیان بیابان‌نشین و از اهل مدینه منافقانی هستند که به دورویی خو کرده‌اند؛ تو آنان را نمی‌شناسی ما آنها را می‌شناسیم؛ به زودی آنان را دوبار عذاب خواهیم کرد سپس به سوی عذابی سترگ برده می‌شوند» سوره توبه، آیه ۱۰۱.
  144. طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۹۹؛ قرطبی، تفسیر، ج۸، ص۲۴۰؛ ثعالبی، تفسیر، ج۳، ص۲۰۸.
  145. «مردم مدینه و تازیان بیابان‌نشین پیرامون آنان حق ندارند از (همراهی) پیامبر بازمانند...» سوره توبه، آیه ۱۲۰.
  146. طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۱۲۳؛ قرطبی، تفسیر، ج۸، ص۲۹۰. نیز ر.ک: واقدی، المغازی، ج‌۳، ص۱۰۷۵.
  147. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۴۶. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۷۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۷۸؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۱۶۹.
  148. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۷؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  149. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۶۴؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۴۹؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۳۳، ص۲۷۹.
  150. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۶؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۴۸.
  151. سیوطی، الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، ج۴، ص۱۶۱؛ علامه طباطبایی، المیزان فی التفسیر القرآن، ج۹، ص۲۳۴.
  152. واقدی، المغازی، ج‌۳، ص۸۹۶.
  153. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۶؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۴۸.
  154. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۸.
  155. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۴۶.
  156. ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۴؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۷۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۴۲.
  157. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۹-۴۴۰؛ واقدی، المغازی، ج۳، ص۸۹۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۷۳.
  158. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  159. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۷، ص۳۳۷.
  160. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۷، ص۳۴۰.
  161. «ای مؤمنان، چون (برای جهاد) در راه خداوند به سفر می‌روید خوب بررسی کنید و به کسی که به شما ابراز اسلام می‌کند نگویید: تو مؤمن نیستی، که بخواهید کالای ناپایدار این جهان را بجویید زیرا غنیمت‌های بسیار نزد خداوند است؛ خود نیز در گذشته چنین بودید و خداوند» سوره نساء، آیه ۹۴.
  162. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۲۶؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۴-۳۸۵.
  163. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۲۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۱۲۳؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.
  164. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۳۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۱۲۳؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹. طبری این واقعه را در شمار حوادث سال دهم هجری ذکر کرده است. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۵۸)
  165. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۲۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۱۲۳؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۴۵۲-۴۵۳.
  166. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۶۰.
  167. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۲؛ واقدی، المغازی، ج۳، ص۸۷۵-۸۸۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۶۶-۷۰.
  168. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  169. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۳۴.
  170. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  171. شیخ مفید، الجمل، ص۴۳.
  172. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۲۲؛ ابن‌مسکویه، تجارب الامم فی تعاقب الهم، ج۳، ص۲۲۲.
  173. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۶.
  174. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۷.
  175. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۱۹.
  176. ابن خلدون، تاریخ خلدون، ج۱، ص۵۴۸.
  177. ابن اعثم، الفتوح، ج۱، ص۸۶.
  178. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۲۳۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۱، ص۳۱.
  179. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۷، ص۳۳۲.
  180. ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۷۰؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۴۷؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۷، ص۳۳۳-۳۳۴.
  181. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۵، ص۲۱۴؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۷، ص۳۳۴.
  182. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۴۷.
  183. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۰۱.
  184. مقریزی، امتاع الاسماع بما للنبی من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، ج۱، ص۲۹۷.
  185. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۱. ابن حجر از عقبة بن اهبان به عنوان یکی از عمّال عمر بن خطاب یاد کرده است. (ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۲۸۹)
  186. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  187. یحیی بن الحسین بن قاسم، التحفة العسجدیه، ص۱۳۷-۱۳۸؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۱۷۱-۱۷۲؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۴۰، ص۸۳. نیز ر.ک: شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۶۱؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ج۶، ص۱۶۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۱۹۰ و ۱۹۱ و....
  188. سید علی میلانی، حدیث الولایه، ص۳۲. نیز ر.ک: شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۶۱؛ شیخ طوسی، الامالی، ص۲۵۰ و....
  189. طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۷۵.
  190. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۶۱؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۳۲۹؛ سید علی خان مدنی، الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، ص۴۴۱.
  191. قاضی نعمان، شرح الاخبار، ج۲، ص۲۵۸-۲۶۰؛ سید بن طاوس، الیقین، ص۲۷۲-۲۷۴؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۷، ص۳۰۸-۳۰۹. برخی مصادر هم از حضور بریدة بن حصیب به همراه یازده تن دیگر از مهاجران و انصار معترض خلافت ابوبکر، نزد ابوبکر و احتجاج با او خبر داده آورده‌اند: ثمّ قام بریدة الأسلمی فقال: یا أبا بکر! نسیت أم تناسیت أم خادعتک نفسک؟! أما تذکر إذا أمرنا رسول اللّه(ص) و سلّم فسلّمنا علی علیّ بإمرة المؤمنین و نبیّنا(ع) بین أظهرنا؟!، فاتّق اللّه ربک، و أدرک نفسک قبل أن لا تدرکها، و أنقذها من هلکتها ودع هذا الأمر، و وکله إلی من هو أحقّ به منک، و لا تماد فی غیّک، و ارجع و أنت تستطیع الرجوع، فقد نصحتک نصحی، و بذلت لک ما عندی، فإن قبلت وفّقت و رشدت. (ابوجعفر البرقی، رجال البرقی، ج۱، ص۶۵؛ شیخ صدوق، الخصال، ص۴۶۴؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۱۰۱)
  192. مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۹۳؛ سید علی خان مدنی، الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، ص۲۹۳؛ مامقانی،تنقیح المقال فی علم الرجال، ج‌۱۲، ص۱۴۵. برخی منابع حدیثی را از ثقفی، عن کنانی، از محاربی، از امام صادق(ع) نقل کرده و آورده‌اند: «إنّ بریدة قدم من الشام و قد بویع لأبی بکر، فقال له: أنسیت تسلیمنا علی علیّ(ع) بإمرة المؤمنین واجبة من اللّه و رسوله(ص)؟». قال: إنّک غبت و شهدنا، و إنّ اللّه یحدث الأمر بعد الأمر، و لم یکن لیجمع لأهل هذا البیت النبوّة و الملک. (علی بن یونس عاملی، الصراط المستقیم، ج۲، ص۵۳-۵۴؛ محمد طاهر قمی شیرازی، الأربعین فی إمامة الأئمّة الطاهرین، ص۹۰)
  193. مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۹۳؛ سید علی خان مدنی، الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، ص۲۹۳؛ مامقانی،تنقیح المقال فی علم الرجال، ج‌۱۲، ص۱۴۵. برخی منابع حدیثی را از ثقفی، عن کنانی، از محاربی، از امام صادق(ع) نقل کرده و آورده‌اند: «إنّ بریدة قدم من الشام و قد بویع لأبی بکر، فقال له: أنسیت تسلیمنا علی علیّ(ع) بإمرة المؤمنین واجبة من اللّه و رسوله(ص)؟». قال: إنّک غبت و شهدنا، و إنّ اللّه یحدث الأمر بعد الأمر، و لم یکن لیجمع لأهل هذا البیت النبوّة و الملک. (علی بن یونس عاملی، الصراط المستقیم، ج۲، ص۵۳-۵۴؛ محمد طاهر قمی شیرازی، الأربعین فی إمامة الأئمّة الطاهرین، ص۹۰)
  194. سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۳۹۲؛ تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۹۱؛ سید علی خان مدنی، الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، ص۴۰۳.
  195. سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۸۷.
  196. سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۸۷.
  197. تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۸۷؛ امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۵۶۰؛ مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج‌۱۲، ص۱۴۴-۱۴۵.
  198. سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۳۹۲؛ تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۹۱.
  199. سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳-۲۴۴؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۳۹۲-۳۹۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۹۱. سید مرتضی به نقلی دیگر آورده‌اند که حضرت فرمود: با آنان بیعت کنید. همانا ایشان مرا بین گرفتن آنچه حق شان نیست(حکومت) و بین جنگ با آنها و تفرقه بین صفوف مسلمین مخیر کردند. (سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳)
  200. سید مرتضی، الشافی، ج۳، ص۲۴۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج‌۲، ص۲۹۱.
  201. ابوجعفر برقی، رجال البرقی، ج۱، ص۶۷.
  202. فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ج۱، ص۱۵۲؛ امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۵۶۰.
  203. مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج‌۱۲، ص۱۴۸-۱۴۹.
  204. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۰۹۹؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۲۰، ص۴۸۴؛ علی بن یوسف حلی، العدد القویه، ص۲۴۷.
  205. «فردا پرچم را به کسی خواهد داد که خدا و رسولش او را دوست می‌دارند و خداوند به دست او فتح را نصیب مسلمانان خواهد کرد و او گریزنده نیست» ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۳۴؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۰۹۹-۱۱۰۰؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۷، ص۳۶. نیز ر.ک: نسائی، السنن الکبری، ج۵، ص۱۱۲.
  206. یحیی بن الحسین بن قاسم، التحفة العسجدیه، ص۱۳۷-۱۳۸؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۶۱؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ج۶، ص۱۶۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۱۹۰ و ۱۹۱ و....
  207. ابن شهر آشوب، مناقب علی بن ابیطالب، ج۲، ص۲۵۳؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۷، ص۳۲۳.
  208. ر.ک: مجلسی، بحار الانوار، ج۲۷، ص۲۰۸ و....
  209. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  210. امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۵۶۰.
  211. ابونعیم اصفهانی، ذکر اخبار اصبهان، ج۲، ص۳۹. نیز ر.ک: خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۵.
  212. قاضی نعمان، شرح الاخبار، ج۲، ص۳۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۴۱۹.
  213. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  214. ابن خلدون، تاریخ خلدون، ج۳، ص۱۷.
  215. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۹۲. و با اندکی اختلاف در: ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۱۲۹؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۶، ص۱۲. این شعر را برخی منابع به گونه‌ای دیگر گزارش کردند. من باب نمونه ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۳۹۰ و ۴۶۵؛ ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۸۵.
  216. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۱۲۹.
  217. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۶، ص۴۱۰؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۴۰۵.
  218. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  219. ر.ک: تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۶۶۳-۶۶۴؛ مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۱۵، ص۳۱۱. علاوه بر بزرگان، برخی موالیان این قوم هم در شمار داعیان و نقیبان بنی عباس در جریان دعوت یاد شده که از جمله آنها می‌توان به عیسی بن اعین –موالی بریدة بن حصیب یاد کرد. (مجهول، اخبار الدولة العباسیه، ص۲۱۶)
  220. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  221. زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۳۹؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۱۱.
  222. زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۳۹؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۱۱.
  223. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه ص۳۰۹؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۲۹.
  224. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۱۴؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۱۶.
  225. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه ص۳۰۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۲۳۵.
  226. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه ص۳۰۸؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۶، ص۱۰۱.
  227. ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۱۴؛ ابن خلدون، تاریخ خلدون، ج۳، ص۲۷۷.
  228. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه ص۳۰۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۲۳۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۲۰.
  229. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۳۰۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۸۴.
  230. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۰۰. نیز ر.ک: ابن فقیه، البلدان، ص۲۹۶.
  231. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۰۰.
  232. مرزبانی، معجم الشعراء، ص۲۲۲.
  233. مرزبانی، معجم الشعراء، ص۲۲۲.
  234. ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۷۵؛ ابن خلدون، تاریخ خلدون، ج۳، ص۳۶۴.
  235. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۱، ص۲۰۲.
  236. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  237. کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۷۵؛ ابن حمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص۴۰۶.
  238. صَفْوان بن یحیی بَجَلی کوفی (م. ۲۱۰ق) از یاران امام کاظم(ع)، و از وکلای امام رضا(ع) و امام جواد(ع). (شیخ طوسی، رجال، ص۳۳۸، ۳۷۶؛ نجاشی، رجال، ص۱۹۷)
  239. کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۷۵. نیز ر.ک: ابن حمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص۴۰۶-۴۰۷؛ قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۷۲۱-۷۲۲.
  240. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۱۴-۴۱۵.
  241. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۷۱-۷۲.
  242. تستری، قاموس الرجال، ج۲، ص۶۶۳-۶۶۴؛ مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۱۵، ص۳۱۱؛ امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۵۳. نیز ر.ک: خویی، معجم رجال الحدیث، ج۵، ص۷۴-۷۵.
  243. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۵۳.
  244. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۷۵.
  245. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  246. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۶-۲۲۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  247. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۸؛. نیز ر.ک: ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  248. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰.
  249. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۴۹۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۱۰، ص۳۸۱.
  250. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۳۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۶۲۰.
  251. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  252. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۲۳۱؛ ابن قانع، معجم الصحابه، ج۵، ص۱۶۶۲؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۶۰.
  253. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۶.
  254. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۶۰؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۵؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۲، ص۴۷۹.
  255. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۶۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۴۶۵؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۴۲۷.
  256. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۷، ص۳۳۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۰۸. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۸۸. اما ابن ابی‌حاتم از شخصیت‌هایی است که صحابی بودن قعقاع بن ابی حدرد را رد کرده است. (ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۷، ص۱۳۶.
  257. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۸۳؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۳۴۲.
  258. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۴؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۱۰۰.
  259. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۲۵۱؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۹۶.
  260. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۷؛ سمعانی، الانساب، ج۱، ص۲۳۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۸.
  261. سمعانی، الانساب، ج۱، ص۲۳۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۸.
  262. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۴.
  263. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۵.
  264. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۸.
  265. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۲، ص۳۷۱؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۱۵۸؛ ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۱۵۳.
  266. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۹؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۸، ص۳۵۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۳۶۶.
  267. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱، ص۳۷۳؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۲۲؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۳۹۱.
  268. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۲، ص۳۷۸؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۳۴؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۴.
  269. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۶، ص۲۴۲۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۶۹۴. دیگران سلمی: بخاری، التاریخ الکبیر، ج۴، ص۲۲۵؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۴، ص۳۲۸؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۸۶.
  270. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۸۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۷۱.
  271. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۵۹؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۳۴. نیز ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۴۲۶.
  272. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۲۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۵۹.
  273. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۲۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۸۵؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۷۱.
  274. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۲۷؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۱۰؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۵، ص۳۵۴.
  275. ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۵، ص۳۴۹؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۹۴۱-۱۹۴۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۳۲۸.
  276. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۹۵۷.
  277. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۱۱۵.
  278. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵۳.
  279. ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۴۶۰؛ ابونعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۵، ص۳۲۷؛ المزی، تهذیب الکمال، ج۳۵، ص۳۳۴.
  280. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۴۵۷.
  281. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۵، ص۵۱؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۵، ص۱۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۷، ص۱۲۸.
  282. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۵۹۵؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۴، ص۴؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۴، ص۱۰۲.
  283. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۸۳.
  284. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۹۱-۱۹۲.
  285. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۹۲.
  286. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۳۸.
  287. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن‌کثیر؛ البدایه و النهایه، ج۱۰، ص۲۳۸.
  288. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۳۷۷.
  289. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۱.
  290. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۵۷.
  291. سمعانی، الانساب، ج۱، ص۲۳۹؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۸.
  292. سمعانی، الانساب، ج۱، ص۲۳۹.
  293. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۴، ص۴۲۸.
  294. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۳، ص۱۱۳-۱۱۴.
  295. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۷۸؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۱۶.
  296. دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۹، ص۲۸۰؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۵۱۸.
  297. دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۱، ص۲۱۳؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۱۸۶.
  298. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۸.
  299. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۶۴؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۸، ص۳۵۲.
  300. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۲۹.
  301. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۶۶. نیز ر.ک: تفرشی، نقد الرجال، ج۱، ص۲۰۴؛ امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۲۹۹.
  302. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۱۲؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۲، ص۳۲۳؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۴، ص۶۵.
  303. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۷۸؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۱۳۵.
  304. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۸۲.
  305. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱، ص۱۷۵.
  306. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۸۵.؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۷، ص۱۴۷.
  307. نجاشی، رجال النجاشی، ص۱۴؛ علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص۴۸؛ تستری، قاموس الرجال، ج۱، ص۲۶۵. نیز شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۵۶.
  308. ابن شهر آشوب معالم العلماء ص۴۱.
  309. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۷۳. تفرشی در کتاب خود نام وی را «برید بن عامر اسلمی» عنوان کرده است. (تفرشی، نقد الرجال، ج۱، ص۲۶۷)
  310. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۳۷.
  311. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۱۶۹؛ تستری، قاموس الرجال، ج۹، ص۱۶۷؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۶، ص۴۹۷.
  312. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۸، ص۷۷.
  313. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۸، ص۹۰.
  314. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۲۱، ص۹۷.
  315. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت