خلافت الهی
| خداشناسی | |
|---|---|
| توحید | توحید ذاتی • توحید صفاتی • توحید افعالی • توحید عبادی • صفات ذات و صفات فعل |
| فروع | توسل • شفاعت • تبرک • استغاثه |
| عدل الهی | |
| حُسن و قُبح • بداء • امر بین الامرین | |
| نبوت | |
| عصمت پیامبران • خاتمیت • پیامبر اسلام • معجزه • عدم تحریف قرآن | |
| امامت | |
| باورها | عصمت امامان • ولایت تكوینی • علم غیب • خلیفةالله • غیبت • مهدویت • انتظار فرج • ظهور • رجعت |
| امامان | امام علی • امام حسن • امام حسین • امام سجاد • امام باقر • امام صادق • امام کاظم • امام رضا • امام جواد • امام هادی • امام عسکری • امام مهدی |
| معاد | |
| برزخ • معاد جسمانی • حشر • صراط • تطایر کتب • میزان | |
| مسائل برجسته | |
| اهلبیت • چهارده معصوم • کرامت • تقیه • مرجعیت • ولایت فقیه | |
- اين مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی میشود:
- در این باره، تعداد بسیاری از پرسشهای عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل خلافت الهی (پرسش) قابل دسترسی خواهند بود.
واژهشناسی لغوی
- خلافت "به کسر خاء" به معنای نیابت از غیر است، به جهت غیبت منوب عنه یا به علّت مرگش یا به جهت عاجز بودنش و یا به سبب شرافت بخشیدن به نایب[۱]. واژه خلیفه در قرآن کریم به معنای جانشین خداوند بر روی زمین آمده است و این خلافت تمام نمیشود، جز اینکه خلیفه در همه شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیر، حاکی از مستخلف باشد[۲]. در این مدخل، معنای اصطلاحی "خلافت الهی" مقصود است و آنچه به امامت و رهبری مربوط میشود، در جایگاه خود آمده است. در اینجا از واژه "خلف"، "ورث" و مشتقّات آن دو و نیز از بعضی آیات با توجّه به شأن نزول و روایات مربوط استفاده شده است[۳].
مفهوم لغوی خلیفه
- خلیفه بر وزن فعیله است و حرف "تا" در آن برای مبالغه و جمع آن خلائف و خلفاء میباشد. خلیفه و خلافت از ریشه خلف (پشت سر) به معنای جانشینی است.
- ابن منظور ذیل واژه خلف میگوید: "خَلَفَه يَخْلُفُه یعنی جانشین شد. خَلَفَ فلان فلاناً یعنی فلانی جانشین فلانی شد. اسْتَخْلَفَهُ یعنی او را جانشین خود قرار داد. الخَلِيفةُ: الذي يُسْتخْلَفُ ممن قبله، و الجمع خَلَائِف کسی که به جای شخص پیش از خود مینشیند و جمع کلمه خلیفه، خلائف است. الخِلَافة به معنای پادشاهی میباشد"[۴].
- راغب اصفهانی مینویسد: خلافت به معنای نیابت و جانشینی از دیگری وضع گردیده است که این جانشینی یا به علت غایب بودن شخص یا مرگ وی و یا ناتوانی او و یا برای احترام و شرافت جانشین میباشد[۵] و جمله إستخلف الله عباده في الأرض به معنای اخیر میباشد که خداوند اولیای خویش را در زمین خلافت و نمایندگی میدهد.
- همچنین در کتاب العین بیان گردیده است که: خلیفه کسی است که به جای شخص پیش از خودش مینشیند و جای او را میگیرد. جن ریاست و عمارت دنیا را دارا بود، پس حق تعالی آدم و ذریهاش را جانشین وی قرار داد و قول حق تعالی این است که همانا من در زمین خلیفه قرار دادم.[۶].
- نیز در مقایس اللغة در این زمینه وارد شده است که: خلافت بدین جهت خلافت و جانشینی نامیده شده است که دومی بعد از اولی میآید و جانشینش میگردد و میگوید: "نشستم جانشین فلانی یعنی بعد از او"[۷].
- در مجمع البحرین از قول ابن اثیر بیان شده است که: خلیفه کسی است که مقام کسی را که رفته برمیگزیند و جانشین وی میشود و مکان او را پر میکند[۸].
- در قاموس قرآن نیز آمده است: "خلیفه به معنای نائب و جانشین میباشد"[۹].
- آیتالله جوادی آملی هم در این باره میفرمایند: "خلیفه، فعیله به معنای فاعل است نه به معنای مفعول، جانشینی سابق، نه کسی که ملحوق به دیگری است و پس از او بر جای وی مینشیند گرچه برخی چنین پنداری را ارائه کردهاند"[۱۰].
- در غیاث اللغات خلافت به معنای به جای کسی و بعد از وی بودن، تعبیر شده است[۱۱].
- دهخدا نیز در لغت نامه خود آورده است: "خلافت مصدر "خلف" و به معنای جانشین بیان شده است"[۱۲].
- مرحوم طالقانی در کتاب تفسیرش آورده: "خلیفه، از خلف، کسی که جای دیگری بنشیند و قائم مقام او باشد و کار او را سامان بخشد، تاء برای مبالغه است"[۱۳].
- در فرهنگ فارسی هم خلیفه دارای معنای متعددی میباشد که از جمله برای خلیفه معانی جانشین، ولیعهد، شاه، شاهنشاه و غیره ذکر شده است[۱۴].
- بنابر آنچه تاکنون بیان شد، "خلیفه" یعنی کسی که جای شخص دیگر مینشیند و شخص جانشین در حکم کسی است که جانشینی او را بر عهده گرفته است و باید همه شئون و کارهایی که بر عهده یک جانشین میباشد را نیز تقبل نماید[۱۵]
مفهوم اصطلاحی خلیفه
- خلیفه در اصطلاح به معنای حاکم است، بنابراین منظور از خلافت آدم، حاکمیت او در روی زمین است، همچنانکه در آیه ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ...﴾[۱۶] آمده است[۱۷].
- خلیفه کسی است که همواره قیام به خلافت و نمایندگی از آفریدگار بر جامعه بشر خصوصاً و بر جامعه ممکنات عموما بنماید و این از مناصب عالیه و بهترین موهبتهای الهی است که بر جامعه ممکنات ارزانی داشته و لازم وجود بشر و نظام تکلیف وجود خلیفه است[۱۸].
- خلیفةالله در اصطلاح اسلامی به این معنا آمده است که خدا کسی را از میان مردم به عنوان حاکم و امام انتخاب میکند؛ و نیز خلافت در اصطلاح شرع اسلام عبارت است از امامت، پیشوایی، حکومت، ریاست و گستره عمومی در امور دین و دنیا به عنوان جانشین پیامبر(ص).
- ابنخلدون در تعریف خلافت میگوید: "خلافت عبارت است از وادار کردن تمامی مردم بر مقتضای نظر شرعی در مصالح اخروی و دنیوی، زیرا در نظر شارع تمامی مصالح دنیوی در راستای مصالح اخروی معتبر است پس در حقیقت خلافت عبارت است از جانشین شدن از طرف صاحب شریعت برای حراست و پاسداری از دین و سیاست دنیا"[۱۹]؛
- یوسف ایبش هم در کتاب خویش به نقل از ماوردی در تعریف خلافت میگوید:آن عبارت است از جانشین شدن از طرف پیامبر(ص) برای پاسداری دین و سیاست دنیا[۲۰].
- بعضی از نویسندگان خلافت الهی را مرادف با مقام ولایت امری میدانند.
- سعید العذاری میگوید:"معنی خلیفه مرادف با اولی الامری میباشد و معنای خلافت مرادف ولایت و پادشاهی کردن است"[۲۱].
- همچنین قلقشندی میگوید:"خلافت در عرف عام اطلاق میشود بر سرپرستی و زعامت بزرگ که عبارت باشد از ولایت عمومی بر همه امت و قیام به امور امت..."[۲۲].
- در کتاب اقرب الموارد خلافت را چنین معنا کردهاند: در اصطلاح شرع، خلیفه به معنای امامی است که بعد از امام دیگر میآید و جانشین او میگردد[۲۳].
- از معنای اصطلاحی خلیفه و خلافت فهمیده میشود که خلافت در واقع منصب الهی است و خلیفه باید از جانب خدا انتخاب شود. علاوه بر این، ممکن است لفظ خلیفه منصرف به کسی که رسول خدا(ص) او را برای خلافت تعیین کرده باشد. پیامبر اکرم(ص) لفظ خلیفه را در معنای نیابت و جانشینی از طرف خود بکار برده است و این لقب بزرگ جانشینی را به وصی و باب شهر علمش، امام علی(ع) بخشید. تمام اصحاب برجسته، اتفاق دارند که پیامبر(ص) بدون تعیین خلیفه از دنیا نرفته است[۲۴]
اجزاء خلافت
- مفسران قرآن کریم در ذیل آیه ﴿وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۲۵]، درباره خلافت و جانشینی انسان بحثهای مشروحی ارائه دادهاند و به فضیلت انسان نسبت به دیگر موجودات هستی و به عبارتی اشرف مخلوقات بودن انسان اشاره کردهاند. این آیه جایگاه انسان را در نظام آفرینش و ارزش و رتبه او را بیان میکند.
- آنان میگویند: "خلیفه" در سخن خدای متعال: ﴿قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ به معنای جانشین است؛ یعنی کسی که در مقام دیگری باشد. در این آیه، موضوع خلافت مطرح، ولی درباره "مستخلفٌ عنه" سکوت شده است. به موجب این مسئله مفسران و صاحب نظران، در این موضوع با هم اختلاف نموده و دیدگاههای گوناگونی را در این باب بیان کردهاند؛ این آیه به نوعی از آیات مشکل و متشابه قرآن به شمار میرود.
- اجزاء خلافت شامل مستخلِف - که خداوند سبحان است (خلیفه گرداننده)، مستخلف - که انسانهای روی زمین هستند (خلیفه شده)، مستخلَف علیه - (آنچه خلافت بر آن صورت گرفته است) که شامل انسان، جامعه و زمین (طبیعت) میباشد[۲۶]
خلیفه (مستخلَف)
- در تعیین مصداق خلیفه چه کسی است و خلیفه الهی در زمین کیست؟ آیا این مقام به شخص حضرت آدم(ع) اختصاص دارد یا شامل کسان دیگر نیز میشود، چندین احتمال مطرح است که به بررسی اجمالی آنها میپردازیم.
- مقام خلافت الهی، به شخص حقیقی آدم(ع) اختصاص دارد و به انسانهای دیگر مختص نیست، چنانکه زمخشری[۲۷] و طبرسی[۲۸] گفتهاند.
- تعمیم خلافت الهی به انسانهای کامل؛ یعنی به غیر از حضرت آدم(ع) انسانهای کامل نیز از این مقام برخوردارند.
- تعمیم خلافت الهی به همه مؤمنان وارسته و پرهیزگار.
- تعمیم مقام خلافت الهی به عموم انسانها؛ برخی بر این پندارند که مقام خلافت الهی افزون بر حضرت آدم(ع) و انسانهای کامل و وارسته به انسانهای مؤمن و کافر نیز اختصاص دارد؛ چنانکه ظاهر کلام "المنار"[۲۹] این است که مطلق انسانها به طور بالفعل به این تاج کرامت مکرم شدهاند؛ گرچه در برابر نعمت خلافت همانند بسیاری از نعمتها و فضیلتهای دیگری که خداوند به آنان ارزانی داشته، ناسپاسی کنند و "ظلوم" و "جهول" شوند.
- تعمیم آن به همه انسانها اعم از مؤمن و کافر، لیکن نه به گونهای که در احتمال چهارم گذشت، بلکه در این وجه که مختار ماست، آنچه جعل شده حقیقت جامع خلافت برای حقیقت انسان است و چون هم خلافت الهی مقول به تشکیک و دارای مراتب گوناگون است و هم کمالهای انسانی درجات مختلفی دارد هر مرتبه از خلافت برای مرتبه ویژهای از مراتب هستی آدمی جعل شده است.
- توضیح اینکه منشأ خلافت انسان، نهادینه شدن علم به اسماء در نهاد اوست و بیتردید علم به اسمای حسنای الهی حقیقتی دارای مراتب است؛ به هر میزان آدمی به صراط مستقیم اعتقاد، اخلاق و عمل هدایت یابد، اسمای الهی در هستی او از قوه به فعلیت رسیده، به تبع آن، خلافت الهی نیز ظهور میکند.
- بنابراین کسانی که در حد استعداد انسانیت هستند، تنها از استعداد خلافت بهرهمندند و کسانی که در کمالهای انسانی و الهی ضعیف یا متوسطند، چون علم به اسمای الهی در آنان ضعیف یا متوسط است ظهور خلافت الهی نیز در آنان ضعیف یا متوسط است و انسانهای کامل که از مرتبه برین علم به اسمای الهی بهرهمندند، از برترین مرتبه خلافت الهی نیز برخوردارند[۳۰][۳۱]
- بررسی احتمالهای پنجگانه:
- احتمال اول پذیرفته نیست؛ یعنی مراد از خلیفه شخص حقیقی آدم(ع) نیست، بلکه مراد شخصیت حقوقی آدم و مقام انسانیت است. به بیان دیگر، عصاره انسانیت و مقام شامخ انسانیت در قصه خلافت به صورت آدم جلوه کرد و آدم الگوی انسانیت شد؛ چنانکه آنچه فرشتگان در برابر او خاضع شدند شخص آدم نبود، بلکه آدم همانند کعبه، به منزله قبله قرار گرفت و شخصیت و انسانیت او که شخصیت و انسانیت همه انسانهاست مسجود لهواقع شد که تحقیق آن به تفصیل در آیات بعد خواهد آمد[۳۲]. بر این مدعا (که اجمالاً شخص آدم، مقصود نیست) شواهدی دلالت دارد:
- وقتی جملهای به صورت اسمیه بیان شود ویژگی استمرار را به همراه دارد و آیه شریفه ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ به صورت جمله اسمیه بیان شده است.
- آیات تسخیر نشان میدهد که مسخر شدن زمین و بهرهمندی از فوائد آن، برای تمام انسانها است و ویژه شخص خاصی نیست و این تصرف که به عنوان جانشینی خداوند متعال صورت میگیرد، برای نوع انسان است و این کلام مؤید به روایتهایی است که تسخیر زمین و بهرهمند شدن از آن را به همه انسانها اختصاص میدهد.
- چنانکه بیان شد ملاک شایستگی انسان برای خلافت اللهی آگاهی از اسماء حسنای الهی است و این علم به شخص حضرت آدم مختص نیست و انسانهای دیگر نیز میتوانند در سایه عمل به آموزههای دینی آن را از قوه به فعل تبدیل کرده و از خلافت الهی بهرهمند شوند.
- خلافت الهی به حضرت آدم اختصاص ندارد؛ زیرا اگر چنین بود با توجه به عصمت حضرت آدم(ع) اعتراض فرشتگان بر خونریزی و فساد در زمین، دلیلی نداشت.
- خطاب آیه شریفه ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾[۳۳] به عموم و نوع انسانها است تنها به حضرت آدم(ع) اختصاص ندارد و وی به عنوان نوع بشریت مسجود فرشتگان شد.
- روایتهایی از ائمه معصومین بیان میدارد که زمین از حجت خدا خالی نیست و فرزندانی از آدم خلیفه و حجت خدا بر روی زمین هستند. «قَالَ أَبُو الْحَسَنِ(ع): إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ»[۳۴].
- احتمال دوم، به روایتهایی اشاره دارد که مجعول در آیه خلافت آدم(ع) و هر انسان کامل دیگری میدانند؛ مانند روایتی که میگوید: "پس از اینکه آدم فرشتگان را از اسمای حجج خداوند باخبر ساخت آنها دانستند که مسمیات این اسماء، از فرشتگان به مقام خلافت شایستهترند"[۳۵] نظیر همین روایت است روایت امیرالمؤمنین(ع): «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَخْلُقَ خَلْقاً بِيَدِي أَجْعَلُ ذُرِّيَّتَهُ أَنْبِيَاءَ مُرْسَلِينَ وَ عِبَاداً صَالِحِينَ وَ أَئِمَّةً مُهْتَدِينَ أَجْعَلُهُمْ خُلَفَائِي عَلَى خَلْقِي فِي أَرْضِي...»[۳۶].
- در پاسخ به این احتمال شایان ذکر است که با بررسی روایتهای ذکر شده معلوم میشود که این روایتها برخلافت حضرت آدم(ع) و انسانهای کامل تصریح دارند ولی خلافت دیگر انسانها را نفی نمیکنند و انحصار از آنها استفاده نمیشود.
- احتمال سوم، مقتضای سنخیت میان خلیفه و مستخلف عنه است و چون مستخلف عنه خداوند متعال است، خلیفه نیز باید در صفات کمالی بهرهای از حضرت حق برده باشد. با توجه به اینکه سنخی میان خلیفه و مستخلف عنه لازم است و سنخیت به تمام معنا برای تمام انسانها قابل تصور نیست و در برخی از صفات، سنخیت وجود دارد، بنابراین انسانهای مؤمن و پرهیزگار نیز همچون انسان کامل، خلیفه الهی هستند و انسان اکمل، کاملترین خلیفه است و به عنوان صادر اول یا ظاهر اول، تجلی مییابد.
- درباره احتمال سوم باید گفت توجیه مزبور، منافاتی با بالقوه بودن انسانها ندارد و هر انسانی بالقوه خلیفه الهی است و میتواند آن را به فعل برساند و سنخیت را در صفات کمالی پدید آورد.
- احتمال چهارم، به چند مطلب اشاره دارد که قائلان آن، بدان تمسک جستهاند:
- در روایتهایی از ائمه اطهار(ع) آمده است که فرشتگان زمانی به دعوت بر امامت در نماز بر انسان شدند، از امامت بر انسان امتناع کردند. از این روایتها استفاده میشود که همه انسانها خلیفه الهیاند. به یکی از این روایتها در ذیل اشاره میکنیم: از قول جبرئیل نقل شده است: "ما فرشتگان زمانی که امر به سجده بر حضرت آدم(ع) شدیم بر ا انسانها مقدم نمیشویم"[۳۷].
- در آیه مبارکه ذیل، همه انسانها مورد خطاب قرار گرفتهاند که نشان میدهد امر به سجده بر آدم، به عنوان نماد نوع بشری بوده است و در واقع، همه انسانها مسجود فرشتگان واقع شدهاند ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾[۳۸]
- اعتراض فرشتگان به انتخاب انسان به عنوان خلیفه و اعتراض به خونریزی و فساد در زمین، ناشی از برداشت آنها است؛ به این معنا که نوع بشر برای خلافت انتخاب شده است؛ در حالی که ما از آنان پاکتریم و همیشه در حال تسبیح و تقدیس هستیم.
- درباره احتمال چهارم، باید گفت که این روایتها بالقوه بودن مقام خلافت الهی را برای همه انسانها اثبات میکند و انحصار اختصاص آن را برای حضرت آدم(ع) و انسانهای کامل نفی میکند یعنی اثبات خلافت بالفعل برای همه انسانها حتی کافران و فاسقان و معاندان، ناتمام است و تنها میتواند قوه و استعداد خلافت را در انسانهای غیر مؤمن اثبات کند[۳۹].
- احتمال پنجم، باید گفت ملاک خلافت الهی، علم به اسمای الهی است؛ یعنی خلیفه، مظهر همه اسمای حسنای خداوند سبحان است و برخی از موجودات، مظهر برخی از اسمای الهیاند و سهمی از خلافت را میبرند؛ به بیان دیگر، خلافت الهی از سنخ کمال وجودی و تشکیکپذیر است و مرتبه عالی آن از آنِ انسان اکمل است و مراتب نازلتر آن، به انسانهای کامل و انسانهای وارسته تعلق دارد. این احتمال با معنا و حقیقت خلافت الهی سازگار است و حقیقت خلافت نیز این احتمال را تأیید میکند.
- نتیجه اینکه خلافت الهی ویژه شخص حضرت آدم نیست و نیز به انسانهای کامل و مؤمن اختصاص ندارد، بلکه به نوع بشریت اختصاص دارد؛ یعنی تمام انسانها بالقوه خلیفه الهیاند و بالفعل هر شخصی با توجه به کمالات و مظهریت اسمای حسنای الهی، در مرتبهای از خلافت قرار دارد. برای درک این مفهوم، باید حقیقت خلافت و مراتب آن توجه کرد[۴۰].
- صدرالمتألهین درباره عمومیت خلافت الهی برای همه انسانها، مینویسد: "هریک از افراد بشر اعم از اینکه کامل باشد یا ناقص، به حسب برخورداری از حظ و سهم انسانیت، نصیبی از خلافت الهی دارند، چنانکه خدای متعال میفرماید: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ﴾[۴۱]، اهل فضل از انسانها در آینه اخلاق ربانی خود صفات جمال الهی را نمایش میدهند و خداوند سبحان با ذات و جمیع صفاتش در آینه قلوب انسانهای کامل تجلی و ظهور میکند؛ و انسانهای ناقص جمال صنع و کمال مخلوقات او را در آینه صنعتها و حرفههایشان نشان میدهند. خلقت انسان، بعد از اینکه طبیعت همه مراحل رشد خود را (اعم از مرحله جمادی، نباتی و حیوانی) سپری کرد، آغاز میشود و این خود یکی از سنن الهی است چرا که موجود اشرف بایستی همه خصوصیات موجود اخص را دارا باشد؛ بر این اساس، ذات انسان جامع همه قوای زمینی و آثار نباتی و حیوانی، خواهد بود و این اولین درجه انسانیت است که مشترک بین همه انسانهاست؛ در مرحله بعد آدمی، با تحصیل علم و عمل، میتواند به عالم ملکوت اعلی نائل شود همچنانکه خدای سبحان میفرماید: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾[۴۲]، حتی انسان، با استکمال ذات خویش از طریق معرفت کامل و عبودیت تامش، میتواند از این مرحله نیز گذر کرده و بعد از فنای ذات خود به لقای پروردگار نائل گردد؛ که در این مرحله، به مقام ریاست عالی نائل آمده و مسجود فرشتگان آسمانی گشته و حکمش در ملک و ملکوت نافذ خواهد بود"[۴۳][۴۴]
خلیفه گرداننده (مستخلفٌعنه)
- به کسی که خلیفه، خلافت وی را به عهده دارد "مستخلفٌعنه" اطلاق میشود. حال نکته دیگر در باب خلافت این است که مستخلفٌعنه کیست؟ و انسان جانشین چه کسی است؟ در این مورد نیز اقوال، مختلف است:
- ۱. فرشتگانی هستند که در زمین بودند و به جنگ جنهایی رفتند که به فرماندهی ابلیس در زمین زندگی میکردند و دست به فساد و خونریزی زده بودند. این گروه از فرشتگان از جانب خداوند مأمور نابود کردن گروه تبهکار جن شدند و پس از آن بر زمین حاکم شدند؛ بر این احتمال روایتهایی نیز از ائمه اطهار نقل شده، از جمله این روایت: «عن الصادق(ع): إن إبليس كان بين الملائكة يعبد اللَّه في السماء و كانت الملائكة تظنّه منهم و لم يكن منهم و ذلك ان اللَّه خلق خلقاً قبل آدم و كان إبليس حاكماً فيهم فأفسدوا في الأرض و عَتَوْا و سفكوا بغير حقّ فبعث اللَّه عليهم الملائكة فقتلوهم و أسروا إبليس و رفعوه معهم إلى السماء فكان مع الملائكة يعبد اللَّه إلى أن خلق اللَّه آدم فلمّا أمر اللَّه الملائكة بالسجود لآدم و ظهر ما كان من حَسَد إبليس له و استكباره علمت الملائكة أنّه لم يكن منهم، و قال إنّما دخل في الأمر لكونه منهم بالولاء و لم يكن من جنسهم»[۴۵].
- این احتمال مورد قبول نمیباشد: چون این روایت با ظاهر روایت دیگر قمی از امام باقر(ع) منافات دارد زیرا ظاهر آن روایت این است که هنگام جعل خلیفه، موجوداتی که در زمین زندگی میکردند جن و نسناس بودند نه ملائکه. همچنین با توجه به اینکه، خلیفه در آیه، جایگاهش زمین است و فرشته بودن با زمینی بودن که لازمهاش شهوت و غضب و تضاد و تزاحم است سازگار نیست؛ زیرا مطابق آیاتی نظیر ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ * لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[۴۶] همه فرشتگان معصومند و ممکن نیست امتی زمینی باشند. دلیل دیگر اینکه اگر مستخلف عنه ملائکه باشند و انسان خلیفه آنها باشد دیگر جا برای گفتن ﴿وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ...﴾[۴۷] و اینکه ما به این مقام شایستهتریم باقی نمیماند[۴۸].
- ۲. جنهای فاسد و خونریزی بودند که منقرض شدند و آدم(ع) جانشین آنها شد.
- این احتمال با توجه به اعتراض فرشتگان و اعلام آمادگی آنها برخلافت و استدلال بر شایستگی خود، با جانشینی حضرت آدم(ع) تناسبی ندارد. همچنین برای آن، به امر مهمی چون تعلیم اسماء نیاز نبود. نیز سجده فرشتگان بر حضرت آدم(ع) نشان میدهد که منظور از خلافت، جانشینی از جنها نبوده است[۴۹].
- ۳. همه موجودات هستند، زیرا آدمی نسخه جمع عالم است و از همه انواع کائنات و اصناف موجودات، نمونهای در او به ودیعت گذاشته شده است.
- این ویژگی انسان که نمونه و عصارهای از تمام موجودات عالم است، کرامت و کمال والایی است، ولی سبب تعلق خلافت نمیشود و وجهی برای خلافت موجوداتی که در مقام خود مشغول انجام وظیفهاند، نیست؛ هرچند منشأ و بستر مناسبی برای خلافت پدید آورد. از اینرو با توجه به بسیاری از روایتها و علل دیگر، مقصود از خلافت حضرت آدم(ع) جانشینی از همه موجودات نیست.
- ۴. انسانهای پیشین موسوم به "نسناس" هستند.
- این احتمال، با توجه به اعتراض ملائکه بر جانشینی آدم(ع) نادرست است؛ زیرا در این صورت، اعتراض جایی نداشت و لازم دانستن شایستگی برای خلافت و شایسته نبودن فرشتگان، با این احتمال ناسازگار است[۵۰].
- ۵. خدای سبحان است.
- نظر دقیق آن است که این خلافت از آن خداست. چرا که:
- سیاق آیه خلافت و آیه بعدی این است که خداوند در مقام اعطای کرامت و کمال به انسان است، کرامتی که نیاز به زمینه مناسبی چون علم به اسماء دارد و ملائکه مکرم از زمینه فوق محرومند. چنین کمال و کرامتی در صورتی تصور دارد که انسان خلیفه خدا باشد نه خلیفه دیگری.
- نسلهای فراوانی یکی پس از دیگری آمدهاند و هرکدام جانشین دیگری بوده است و آفریدگار همه آنها خدای سبحان بوده است، ولی هنگام آفریدن هیچیک، فرشتگان را در جریان آفرینش نسل جدید قرار نداد و از آن به عنوان خلیفه یاد نکرد[۵۱].
- اگر مستخلف عنه ملائکه باشند و انسان خلیفه و قائم مقام آنها باشد دیگر وجهی برای گفتن ﴿وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾[۵۲] باقی نمیماند؛ چون در این صورت آنها اصل و انسان فرع خواهد بود. چنین تعبیری در قرآن کریم نشان دهنده اعطای مقامی برتر از مقام فرشتگان به انسان است؛ مقامی که فرشتگان ظرفیت و شایستگی آن را ندارند و تنها انسان است که از چنین ظرفیتی برخوردار است[۵۳].
- مضافاً بر این از تعجب فرشتگان استفاده میشود که چنین خلافتی در نظر آنان که بندگان مکرم و معصوم خدا بودهاند مقامی بس بزرگ و عظیم بوده است، حال اگر خلافت آدم از جانب اشخاص دیگر که قهراً در رتبه پایینی قرار داشتند میشد، برای فرشتگان مایه اعجاب و موجب سؤال نبود. بنابراین سؤال و تعجب فرشتگان تنها در "خلافت از خدا" برای آدم معنا پیدا میکند[۵۴]
عناصر استخلاف (مستخلف علیه)
- مستخلف علیه یعنی آنچه خلافت بر آن صورت گرفته است که شامل انسان، جامعه و زمین و طبیعت میباشد.
- وقتی این آیه را مورد مطالعه قرار دهیم: "هنگامی که خداوند به فرشتگان گفت من روی زمین خلیفهای خواهم نهاد، فرشتگان گفتند آیا کسی را در زمین قرار میدهی که در آن فساد و خونریزی کند، حال آنکه ما، ترا به سپاست تسبیح میگوئیم و تقدیست میکنیم".
- ملاحظه میشود خداوند تعالی فرشتگان را آگاه میسازد که بنیاد جامعه را روی زمین پیافکنده است، میخواهیم بدانیم عناصر این جامعه کدام است؟ از تعبیر قرآن در این مورد میتوان سه عنصر اصلی استخراج کرد. به این شرح:
- انسان.
- زمین یا بهطور کلی طبیعت به حکم: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۵۵].
- عنصر سوم پیوندی است معنوی که انسان را با زمین و یا با طبیعت از یک طرف و انسان را با انسانها به عنوان برادر از سوی دیگر، مربوط میسازد. این پیوند را قرآن استخلاف نامیده است.
- اینها عناصر جامعه روی زمیناند: انسان، طبیعت و پیوندی که انسان را به طبیعت از یک طرف و به برادرانش انسانها از طرف دیگر، مربوط میسازد و این پیوند را قرآن استخلاف نام نهاده است.
- وقتی ما جامعههای بشری را بررسی میکنیم میبینیم همه در عنصر اول و دوم، با هم مشترکند. شما جامعهای را که در آن انسانی باشد که با برادرش انسان دیگر زندگی نکند و یا روی زمین نباشد، یا برای ایفای نقش خود تماس با طبیعت نداشته باشد، پیدا نمیکنید. در این دو عنصر، همه جوامع با هم اتفاق نظر دارند؛ اما در عنصر سوم، هر جامعهای برای خود پیوندی دارد و جامعهها در طبیعت این پیوند و طرز شکلگیری آن، با هم مختلفاند.
- عنصر سوم عنصر پیوند، عنصر متحول و قابل تغییر جامعه است؛ و در هر جامعهای فرق میکند. هر جامعهای این پیوند را به صورتی انجام میدهد. این پیوند دو گونه تعبیر دارد به یک تعبیر، چهار طرفی و به یک تعبیر دیگر سه طرفی میباشد.
- اطراف چهارگانهاش عبارت است از: پیوندی که طبیعت را و انسان را با انسانهای دیگر مربوط میسازد. در اینجا، ما سه طرف داریم که عبارت است از طبیعت، انسان و ارتباط بین انسان و طبیعت یا ارتباط بین انسانها با همدیگر و با فرض طرف چهارم خارج از قالب اجتماعی باز تعبیر ما در ظاهر سه طرفه میگردد، زیرا طرف چهارم در خود جامعه نیست و از قالب اجتماعی بیرون است؛ اما تعبیر اطراف چهارگانه در روابط اجتماعی، باعث میشود طرف چهارم را نیز با وجودی که خارج از قالب اجتماعی است، یکی از بنیادیهای اصلی پیوندهای اجتماعی بدانیم و مقصود از تعبیر اطراف چهارگانهای که قرآن از چهار بعد اجتماعی به نام استخلاف ایراد کرده است همین است.
- بنابراین استخلاف از زاویه دید قرآن پیوندی است اجتماعی و با توجه به تحلیل و بررسی جوانب آن چهار جنبه یا چهار عنصر برای آن نیز میتوان در نظر گرفت، زیرا استخلاف ایجاب میکند:
- مستخلف یعنی خلیفه گردانندهای وجود داشته باشد.
- مستخلف علیه، یعنی معین شود خلافتش در مورد چه چیز است.
- مستخلف بفتح لام یعنی کسی که خلیفه شده کیست؟
- و با دید و بینش خاصی که انسان نسبت به زندگی و جهان از نظر جهانشناسی توحیدی پیدا میکند، با این دید است که میگوید: هیچ آقایی، هیچ خدایی برای جهان و زندگی جز خداوند سبحان نیست و نقش انسان در برخورد با زندگیاش نقش استخلاف است. یعنی خداوند انسان را جانشین خود، روی زمین ساخته و به او مقام امامت بخشیده است. رابطه انسان با طبیعت در این صورت رابطه مالک و مملوک نیست، بلکه در حقیقت رابطه امین با مورد امانت است. رابطه انسان با برادرش انسان دیگر در هر پایگاه اجتماعی که این دو باشند، رابطه دو همکار در انجام وظیفه خلافت الهی است و هیچگونه رابطه آقا و برده، مالک و مملوک یا خدائی و بندگی در بین نمیباشد. این تعبیر اجتماعی چهار طرف قضیه استخلاف است که قرآن طرحریزی کرده و دقیقا با طرز جهانبینی انسان در اسلام مربوط میشود.
- در مقابل این طرح قرآن، رابطه سه طرفی قرارداد که انسانها را با انسانها و طبیعت پیوند میدهد و هرگونه ارتباط و پیوندی با طرف چهارم (خدا) را منکر میشود و این پیوند اجتماعی را از بعد چهارمش یعنی از بُعد "الله" تهی میسازد. براساس این امر یعنی ندیدن بعد چهارم، روابط هر جزئی به جزء دیگر در داخل این پیوند اجتماعی دگرگون میشود و ساختمان اجتماعی به صورت دیگری عرضه میگردد.
- مالکیت و آقایی به رنگهای مختلف پدید میآید، آقایی انسان نسبت به انسان دیگر که برادر او باید باشد به صورتهایی درمیآید که تاریخ با تعطیل بعد چهارم و انسان را مبدأ گرفتن، متعرض این قسم رابطه گردیده است. در این فرض، صورتهای مختلفی از مالکیت و صورتهای متفاوتی از آقائی و سیادت انسانها، نسبت به انسانهای دیگر، پدید آمده و در نمایشگاه زندگی خودنمائی میکند.
- اگر با دقت این دوگونه پیوند را با همدیگر مقایسه کنیم، پیوند چهار طرفی (انسان + طبیعت + رابطه بین انسان و طبیعت + خدا) را با پیوند سه طرفی (انسان + طبیعت + رابطه) بررسی کنیم، ملاحظه میشود افزودن طرف چهارم، تنها یک افزایش عددی نیست. تنها یک طرف به اطراف قضیه افزوده نشده است، بلکه این افزایش یک تغییر بنیادی در اساس روابط اجتماعی و در ساختمان سه طرف دیگر، پدید میآورد و نباید آن را تنها یک افزایش عددی به حساب آورد. وقتی این طرف بر آن سه طرف افزوده شد، به آن سه، طرف روح دیگری میبخشد و مفهوم تازهای میدهد و در روابط چهار طرفی تحول بنیادی صورت میگیرد.
- این تحول، انسان را، با برادرش، شریک در برگزاری امانت و خلافت الهی میگرداند و طبیعت با همه ثروتهایش و با هر چیز و هر کس روی زمین قرار دارد، امانت الهی میشوند و انسان باید وظیفه امانتداری خود را نسبت به آنها انجام دهد و حقوق آنها را ادا نماید.
- طرف چهارم در حقیقت ساختمان روابط اجتماعی را دگرگون میسازد، بنابراین ما در برابر روابط اجتماعی دو طرز میتوانیم رفتار کنیم، یکی پیوند چهار طرفی و دیگری پیوند سه طرفی. قرآن تنها پیوند چهار طرفی را باور دارد. چنانکه از آیه یاد شده، روابط چهار طرف استفاده گردید؛ زیرا خلیفه ساختن انسان، همان پیوند چهار طرفی در روابط اجتماعی است، ولی قرآن گذشته از باوری که نسبت به پیوند چهار طرفی دارد، آن را یکی از سنتهای تاریخ میداند. همانگونه که در آیه سابق دیدیم چگونه، دین را یکی از سنتهای تاریخ دانسته همینطور پیوند چهار طرفی روابط اجتماعی که در حقیقت همان پیوند دین در زندگی است را یکی از سنتهای تاریخ میداند. حال ببینیم چگونه میتواند پیوند چهار طرفی یکی از سنتهای تاریخ باشد[۵۶].
- قرآن این پیوند را به دو گونه عرضه میکند: گاهی آن را به عنوان یک عمل خدائی از زاویه دید نقش خدای متعال در عطای او و بخشش به خلق مطرح میسازد. این همان تعبیر قرآن است که میفرماید: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾. این رابطه چهار طرفی است که در این آیه به عنوان عنایت و بخشش الهی مطرح شده خداوند انسان را به مقام خلافت میگمارد. در اینجا خداوند نقش مثبت و لطف خود را به عنوان پروردگار جهان نسبت به انسان، نشان داده است.
- گاهی همین رابطه چهار طرفی از زاویه دید دیگری عرضه میشود. یعنی به عنوان یک موضوع مورد پذیرش خود انسان در این آیه دقت کنید: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولً﴾[۵۷].
- امانت همان صورت پذیرفته شده خلافت است: خلافت از ناحیه خدا عرضه میشود که او این پایگاه بلند را به انسان میبخشد. امانت و خلافت عبارت است از استخلاف و استئمان یعنی به جانشینی برگزیدن و به امانت گرفتن و تحمل بار سنگین آن را کردن و این همان پیوند چهار طرفی است که گاهی از ناحیه ارتباط با بوجود آورنده آن ملاحظه میشود. در این صورت گفته میشود ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ و گاهی از ناحیه پذیرنده آن یا به قول فلاسفه از ناحیه نقش انسان در پذیرش این امانت بررسی میشود. در این صورت گفته میشود ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ...﴾ این امانتی که انسان، آن را پذیرفته و زیر بارش رفته است وقتی بر طبق این آیه بر او عرضه شد بنا به تفسیری که کردیم، به عنوان تکلیف و خواستن وظیفه، به انسان عرضه نشده است تا در حد یک وظیفه بدان عمل کند. مقصود از قبول این امانت که عینا بر کوهها نیز عرضه شده بود و بر آسمانها و زمین نیز عرضه گردیده، بدیهی است برای آسمان و زمین و کوهها تکلیف و اطاعت و امتثال معنی ندارد.
- از اینجا باید بدانیم مقصود عرضه تشریعی و قانونی نیست. مقصود این است که، این عطای پروردگار، در جستجوی جایی متناسب با طبیعتش، متناسب با سرشتش، متناسب با ساختمان تاریخی و جهانیاش، همه جا گردش کرد. کوهها با این خلافت هماهنگی نداشت. آسمانها و زمین با این پیوند اجتماعی چهار طرفه مناسبتی نداشته تا بتواند بار امانت و خلافت الهی را بردارد. بنابراین، عرضه تکوینی صورت گرفت و پذیرش تکوینی پدید آمده و این معنای سنت تاریخی است. یعنی این پیوند اجتماعی چهار طرفه در ساختمان تکوینی انسان قرار دارد و داخل در مسیر طبیعی و رهگذر تاریخی انسان است[۵۸][۵۹]
وحدت خلیفه و مستخلف عنه در صفات
- جهت خلیفةاللهی انسان در بین موجودات و مخلوقات، جامعیت روح انسان و جلوه جامع بودن روح انسان است از خلق اعظم وار روح خدا و مثل اعلی و نفس الرحمن.
- موضوع خلیفةاللهی انسان که در آیات قرآنی بیان گردیده است موضوع سادهای نیست که به آسانی و به سادگی بتوان از کنار آن گذشت. مسئله خلیفةاللهی انسان یک امر تکوینی و یک واقعیت است، در نظام وجود و هستی، بین همه موجودات و حتی موجوداتی که از سعه وجودی بالاتری برخوردار هستند و حتی بین ملائکه الهی و مقربین از آنها هیچ موجودی از این امتیاز که انسان واجد آن است یعنی خلیفةاللهی برخوردار نیست.
- حقایق عالیه و ملائکه مقربین با وجود کامل خود و با سعه وجودی که دارند از جمال و جلال خالق خود حکایت دارند و از وجود حق و کمالات وجودی او خبر میدهند و او را پاک و منزه از عیوب و نقائص وجودی نشان میدهند و جلوههایی هستند که از کمالات نامتناهی او میگویند و هر بینندهای را به جمال و جلال او هدایت میکنند و به قدرت و کبریاء و عظمت او دلالت مینمایند و خلاصه اینکه او را نشان میدهند و مرآتهای حق و صفات او هستند، اما حق مطلب را و حق خلافت را اداء نمیکنند، زیرا که خلیفه وجود حق و کمال محض که همه اسماء حسنا و صفات علیا را واجد است باید از همه اسماء و صفات او خبر بدهد و او را با همه اسماء و صفات نشان دهد و این در صورتی میشود که خلیفه جلوه همه اسماء حسنی وصفات علیا باشد و نه جلوه بعضی از اسماء و صفات[۶۰].
- مقام خلافت تمام نمیگردد مگر اینکه خلیفه نمایشگر مستخلف (عنه) باشد و تمامی شئون وجودی، آثار، احکام و تدابیری که به خاطر تأمین آنها خلیفه و جانشین برای خود معین کرده را داشته باشد. خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسمای به اسمای حسنا و متصف به صفات علیاست و در ذاتش از هرنقص و در فعلش از هر شر و فسادی منزه است[۶۱]. بنابراین خلیفه خدا در زمین باید متخلق به اخلاق خدا باشد و آنچه خدا اراده میکند او اراده کند و آنچه خدا حکم میکند او همان را حکم کند[۶۲].
- همانطوری که مستخلف عنه، حضور و غیاب ندارد و دائماً حاضر است، کسی نیز میتواند، خلیفه او باشد که آیت کبرای او باشد، یعنی او هم به نوبه خود، غیبت و شهادت، یا حضور و غیاب، نداشته باشد و در همه شرایط و با همه انسانها همراه باشد و هیچ کس به این مقام نمیرسد مگر انسان کامل[۶۳].
- البته باید این نکته مورد توجه قرار گیرد که: مقصود از خلیفه این نیست که از هر نظر مانند خدا باشد مثلاً هرگاه خدا واجب الوجود و قیم و ازلی است، خلیفه او هم مانند او واجب الوجود و قدیم و ازلی باشد، بلکه مقصود این است که بشر به عنوان موجود کامل محل تجلی اسماء و صفات حق باشد و انبیاء و اولیاء از این نظر که با اسرار الهی و معارف حقه احاطه دارند نماینده خدا در علم هستند و تصرفات و کارهای فوق العاده آنها در تکوین نشانه قدرت بیپایان پروردگار است ترقیات و تکامل روزافزون علم و اقتدار بشر حاکی از قدرت و علم بی پایان پدیدآورنده او میباشد و همچنین آیه زیر که حاکی از قدرت فوقالعاده حضرت عیسی است نمایندگی او را از جانب خدا در صفت "قدرت" روشنتر میسازد: ﴿إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي﴾[۶۴][۶۵]
تشریح مقام خلافت
- انسان، خلیفه خداست و این مقام والاترین و بالاترین مقامی است که یک موجود میتواند به آن نائل شود. خداوند متعال با لطف خاص خویش ردای خلافت را بر قامت انسان پوشاند و او را اشرف مخلوقات قرار داد.
- آیه خلافت از جمله آیات و عمده آنها در مباحث انسانشناسی است و در بحث خلافت انسان در زمین منحصر به فرد است و بیانگر جایگاه انسان در نظام هستی و ارزش و مقام او هست. محققین و مفسرین ذیل این آیه به مسائلی چون خلافت انسان در زمین، منشأ پیدایش انسان، جایگاه ارزشی او و فضیلت انسان نسبت به موجودات دیگر واشرفیت انسان میان مخلوقات پرداختهاند و یکی از فضایل و کراماتی که با استفاده از این آیه برای انسان قائل شدهاند مقام خلافت الهی است.
- اینکه خداوند درباره هیچ موجود دیگری، از قبل، به فرشتگان اعلامی نداشت و با آنان در میان نگذاشت و مثلا نفرمود: من عرش یا آسمان یا زمین میآفرینم، بلکه تنها درباره آفرینش انسان که حضرت آدم(ع) مصداق کامل آن است فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۶۶]، دلیل بر آن است که این موجود از ویژگی خاصی برخوردار است که دیگر موجودات امکانی از آن برخوردار نیستند؛ چنانکه تعبیر به "جاعل" به جای "خالق" خالی از لطف نیست؛ زیرا ماده جعل غالبا در امور ابداعی بکار رفته، لطیفتر از ماده خلق است و نشان آن است که بداعت و صنعتی که ﴿بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۶۷] در این موجود بکار برده، با آفرینش سایر موجودها تفاوت دارد.
- تعبیر به "خلیفة" به جای انسان نیز ممکن است اشاره به این باشد که انسان، تنها موجودی زمینی و مرکب از روح و بدن نیست و آنچه در خلافت وی مطرح است نهتنها از محدوده نظر متفکران مادی که هر موجودی را مادی میدانند خارج است، بلکه از محدوده نظر متفکران الهی که انسان را مرکب از بدن و روح مجرد میدانند نیز فراتر است زیرا بر این اساس، همان طور که انسان در بدن خلاصه نمیشود و بالاتر از بدن، مرحلهای به نام روح مجرد دارد، در این دو مرحله نیز خلاصه نمیشود، بلکه بالاتر از روح مجرد دارد که در مخزن الهی و در لوح و کرسی و عرش است و در مقام عنداللهی و لقاءاللهی حضور دارد و در حقیقت، فراتر از "من" به معنای روح که بر بدن مسلط است "من" دیگری در ولیالله و خلیفةالله هست که بر روح او مسلط است[۶۸].
- حقیقت انسان را نفس ناطقه او تشکیل میدهد و الا در مراتب خلقت مادی انسان از نطفه و علقه و مضغه و تبدیل مضغه به استخوان و پوشش استخوان با گوشت، با سایر حیوانات مشترک است. به لحاظ همین بعد است که انسان ارتقا به عالم مجردات پیدا کرده و به وسیله دو بال علم و عمل و یا به عبارتی به واسطه معرفت و بندگی کامل، شایستگی سجده فرشتگان و خلیفه خدا در روی زمین را پیدا کرده بدین ترتیب کرامت خاصی شامل حال او شده است. این شخص انسان کامل است که میتواند مظهر اسم اعظم شود [۶۹]. این جانشین خداوند به جایی خواهد رسید که پس از طی مراحلی، جانشین خداوند در تصرف و ولایت در عالم میشود، به طوری که میتواند کسوت تمام اسما و صفات خداوند را به خود بپوشاند و در نهایت به جایی برسد که تنها تفاوت او با خداوند، این خواهد بود که خدا واجب بالذات وانسان واجب بالغیر هست، بنابراین انسان میتواند در صفات، افعال، مثال خدا شود، همانطوری که خداوند خلق میکند، انسان هم میتواند صوری ایجاد نماید، لکن در مملکت خودش؛ بنابراین خداوند انسان را مملکتی شبیه مملکت خودش قرار میدهد؛ بنابراین جایگاه خلافت الهی سبب میشود که آدمی آینه الهی گشته و در نتیجه قابلیت مظهریت جمیع اسما را در خود محقق کند که البته این مرتبه برای انسان کامل بالفعل و برای دیگران بالقوه وجود دارد. او قطب است و بقیه گرد او حرکت میکنند[۷۰].
- راه شناخت خداوند از طریق شناخت انسان کامل است و انسان کامل کتاب جامعی است که تمام آیات خداوند در او جمع است. در واقع او انسان کبیری است که اشرف ممکنات است.
- مقام خلیفةاللهی همان شجره طوبایی است که اصل و ریشه آن ثابت و شاخههایش در آسمان است: ﴿أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ﴾[۷۱]. *از اینرو فرشتگان آسمانها نیز از میوه این شجره و از علم این انسان کامل بهره میگیرند و اصولاً کمال آن فرشتگان در این است که از این درخت استفاده و در برابر آن خضوع کنند.
- خلیفةالله کسی است که تغذیه علمی و عملی او از تعلیم اسماء تأمین میشود و تنها بدن و وجود عنصری اوست که از باب ﴿وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لَا يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ﴾[۷۲] از زمین و طبیعت تغذیه میکند[۷۳].
- او نه تنها از آسمانها، بلکه از هر موجود امکانی، حتی از فرشته، لوح و قلم نیز بزرگتر است. او هم اهل تسبیح و تقدیس است، هم اهل تحمید و تکبیر؛ یعنی دارای صفات تشبیهی است، هم دارای صفات تنزیهی. او در دنیا و در آخرت میزان اعمال است: «هُم الْمَوازِين الْقِسْط»[۷۴]. هر عملی که مطابق عمل او بود حق و هر کاری که مخالف کار او بود باطل است. او چون اولین صادر و نخستین فیض خداست واسطه نزول برکات الهی به عالم طبیعت است. حتی در فیض ظاهری که به وجود عنصری خودش میرسد، حقیقت و باطن خود او واسطه است؛ یعنی باطن خود اوست که برای ظاهرش جلوه میکند و فیض الهی از باطن او به ملائکه رسیده، از راه ملائک به افراد عادی و از جمله به وجود عنصری خود او میرسد و بالاخره چنین نیست که فرشتگان، نسبت به مقام شامخ وی که تعین اول است سمت تعلیمی داشته باشند، بلکه آنان نسبت به این مرحله برین و والا از خدمتگزاران انسان کامل به حساب میآیند و تنها مراحل نازله انسان کامل است که فرشتگان از مجاری و وسایط فیض آن محسوب میشوند[۷۵][۷۶]
علت و راز خلافت الهی
- راز خلافت، آگاهی به همه اسماء، حقایق و معارف و برخورداری از علم لدنی و شاگرد بیواسطه شدن خداوند است. آگاهی به همه حقایق جهان امکان است که مایه تمایز میان انسان کامل و فرشتگان و سبب محرومیت آنان از مقام خلافت شده است؛ اسمای حسنای خداوند که حقایق الهی است، از یک نظم دقیق ریاضی، برخوردار است، بعضی خاص است و بعضی اخص. برخی عام است و برخی اعم و هر کدام از اسامی خاص یا اخص نیز، زیرمجموعه اسم برتری بهشمار میرود و تمام کارهای خداوند، زیر مجموعه حکمت او و حکمت الهی نیز زیر مجموعه علم اوست. یعنی خداوند چون علیم است، حکیمانه عمل میکند. از اینرو خدای سبحان، جریان خلافت و جانشینی خویش را از راه علم، آغاز کرد و تعلیم اسمای الهی را سرلوحه این کار حکیمانه خود قرارداد، پس راه خلافت الهی، راه علم به اسمای حسنای او است و اگر کسی علم به اسما داشت، خلیفه خدا میشود[۷۷].
- آفریدگار انسان برای پروراندن او بهترین راه را که بیان اسمای حسنا و صفات علیای الهی است، ارائه میفرماید تا انسان که خلیفه خداست، نخست این اسما و صفات را فهمیده و سپس بر محور آن عمل کند و به دنبال آن، هدایت دیگر انسانها را بر عهده گیرد و مخالفان حیات انسانی و خلافت آسمانی آدمی را با حکمت و موعظه حسنه و جدال احسن، به پیمودن صراط مستقیم فراخواند.
- بر این اساس خدای سبحان در سه بخش از آیات قرآن کریم به معرفی اسما و صفات الهی، پرداخته است: در بخش اول ضمن برشمردن اسمای حسنای خویش، خود را صاحب و مسمای آنها میخواند. هم وجود صفات کمالی چون حیات، علم، قدرت، اراده، اختیار، عدل و...؛ را برای خود تثبیت میکند و هم عدم صفات نقص، مانند مرگ و جهل و عجز و جبر و ظلم و... را برای حق (تبارک وتعالی) ثابت میفرماید. سپس انسان را مسافری میخواند که با همه تلاش خود، صیرورت به سوی خدا را پیگیری کرده و سرانجام نیز به ملاقات خدا بار مییابد: ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ﴾[۷۸]؛ و چون خدای سبحان در سمتوسو و اقلیم مشخصی نیست ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾[۷۹]؛ ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾[۸۰]. بنابراین برای جهتدار شدن سیر ملکوتی انسان به سوی خدا، اسما و صفات خود را بیان میکند تا حرکتی آدمی به سوی آنها باشد و از اینرو هرکس به سوی علم یا حکمت یا قسط و... میرود، در حقیقت به سوی خدا حرکت میکند و به هر اندازه که در این سیر ملکوتی، کوشاتر باشد، از مقام جانشینی خدا بهرهمندتر خواهد بود.
- در دومین بخش از آیات، قرآن کریم از انبیا و اولیای الهی یاد میکند که فرمان خدا را در جهت یادگیری و اتصاف به صفات الهی به گوش جان شنیدند و با همه وجود به آنها عمل کردند. یعنی به سوی حیات حقیقی رفتند و حی شدند. به سوی قدرت صادق شتافتند و قادر شدند. در مسیر عدالت، حرکت کردند و عادل شدند و...؛ آنگاه همه انسانها را به اطاعت و اقتدای آنان فرامیخواند و اینگونه، پروردگاری خویش را نسبت به آدمی اعمال میفرماید.
- در بخش سوم از آیات قرآن نیز، نسبت به انسانهای عادی همینگونه عمل میکند. یعنی فرمان فراگیری اسما و صفات را بیان میدارد. سپس به کسانی که بیرون از حلقه انبیا، اولیا و معصومان بودند و این فرمان را اطاعت کردند، اشاره و دیگران را نیز به پیمودن راه آنان، ترغیب میفرماید.
- البته همانگونه که فاصله میان خدای سبحان با پیامبران و امامان، بسیار زیاد است، میان انبیا و اولیا با انسانهای عادی نیز فاصلهای ناپیمودنی وجود دارد و در اتصاف به صفات علیا و اسمای حسنا نیز چنین است. یعنی نه مقایسه علم خدا با علم انبیا و اولیا صحیح است و نه قیاس علم و حکمت پیامبران و امامان با دانش انسانهای عادی و در دیگر صفات نیز مسئله، همینگونه است. لیکن به هر روی، امکان اتصاف به اوصاف الهی برای همه انسانها وجود دارد و هر کس به اندازه هستی خود میتواند به اسما و صفات الهی دسترسی داشته باشد. مثلا حیات که صفتی است الهی برای همه انسانها میسر است. برخی چون عالمان صالح، چنان از این وصف الهی برخوردارند که حتی پس از مرگ هم زندهاند: «وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ»؛ و در مقابل، بعضی چنان محروماند که پیش از مرگ نیز مردهاند و امیرالمؤمنین(ع) آنان را «مَيِّتِ الْأَحْيَاءِ»، خطاب فرمودند[۸۱].
- نتیجه آنکه خلافت انسان از راه تعلیم اسما به دست میآید و حداقل خلافت الهی آن است که آدمی امیر نفس خویش باشد، نه اسیر آن و اگر در دیگران نتواند نفوذی داشته باشد و خلیفهای بپروراند، لااقل در نفس خویش نفوذ داشته و بر او مسلط باشد. اما چون اوج خلافت انسان، تعلیم همه اسما و صفات خداست و از جمله این اسما و صفات، صفت خلیفه پروری است، برترین جانشین خدا کسی است که به خلیفه پروری نیز همت گمارد و چنین حقیقتی را در آیینه وجود مقدس پیامبر اسلام(ص) میتوان یافت که محور خلافت الهی بر ملک و ملکوت است و همه جانشینان خدا از ازل تا ابد، نه تنها از پرتو خلافت او خلیفه شدند که اساساً از برکت وجود او هستی یافته و از عدم تا به وجود، این همه راه آمدهاند[۸۲].
- علاوه بر تعلیم اسماء و اسرار الهی به انسان، میتوان به فلسفه و علل دیگر شایستگی انسان در کسب این مقام از زبان قرآن توجه داشت. در این زمینه دو بُعدی بودن و دمیده شدن روح الهی در او، داشتن عقل، اختیار و آزادی از مهمترین علل شایستگی او برای چنین منزلتی است که بهطور مختصر بررسی میشود، همانطور که گفته شد انسان موجودی دو بُعدی است که حقیقت وجودی او از دو بعد جسمانی و روحانی سرشته شده است لذا از اولین ویژگیهای ذاتی انسان این است که او نه تنها آفریده خداوند است بلکه در طبیعت آفریده او، خداوند از روح الهی خود دمیده است: ﴿فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ﴾[۸۳]؛ ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾[۸۴]؛ ﴿ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[۸۵].
- این آیات تاکید دارند بر اینکه انسان به دست خدا آفریده شده و اینکه آفرینش او در بهترین شکل و معتدلترین ساختار و مقارن با دمیده شدن روح الهی بر او بوده است. اهمیت این اشارات از آنجاست که آیات قرآن چنین اوصافی چون آفرینش به دست خدا و دمیده شدن روح الهی و داشتن بهترین نوع خلقت، جز درباره انسان، به هیچ موجود دیگری نسبت داده نشده است. حال میتوان گفت تاکید فراوان خداوند بر خلقت الهی و متمایز انسان از دیگر موجودات بایستی دارای حکمتی الهی باشد زیرا خداوند که حکیم مطلق است، امکان ندارد فعل عبثی را از خود صادر نماید و بر آن تاکیدات بیمورد داشته باشد.
- آفرینش الهی و صاحب روح الوهی بودن انسان جایگاه و منزلت الهی و ذاتی او را در نظام هستی نشان میدهد و به ما گوشزد میکند که چنین موجودی شایسته دریافت مقام خلافت الهی است، زیرا تنها اوست که مهر و نشان الهی را بر خود داشته و تصویر الوهیت بر روی زمین است علاوه بر آفرینش الهی، اختیار و اراده آزاد نیز از مهمترین خصوصیات ذاتی انسان است که نه تنها او را به کلی از دیگر موجودات هستی جدا و متمایز ساخته است بلکه منزلت خاصی را به او بخشیده است و از علل خلیفةاللهی اوست زیرا در پرتو اراده آزاد و اختیار است که انسان میتواند سرنوشت خود را انتخاب کرده و سعادت یا شقاوت موقتی یا دائمی را برای خود رقم زند. این واقعیت نشان میدهد که انسان موجودی ثابت و دارای ماهیتی تغییرناپذیر نیست، بلکه عقل و اختیار برای او این امکان را فراهم میسازند تا اوصاف وجودی، معرفتی و اخلاقی خود را تغییر داده و هر آن به شکل جدیدی در آید. از اینرو صیرورت و سیلان وجودی و عدم ثبات در شخصیت از ویژگیهای ذاتی انسان و متمایز کننده او از دیگر موجودات است و دقیقاً همین عامل است که او را در اعلی مرتبه یا پایینترین سطح مخلوقات مینشاند و نیز مبتنی بر این واقعیت است که در قرآن برای انسان مراحلی چون آزمون، ابتلا، سختی و شدت تعبیه شده و از او با تعابیری چون کافر و مؤمن، شاکر و غیر شاکر نام برده شده و سرانجام او با پاداش و یا عقاب پیوند خورده است.
- در آیات: ﴿لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾[۸۶]؛ ﴿وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ﴾[۸۷] به موارد مذکور اشاره و تأکید میگردد؛ بالاخص اینکه اختیاری و غیر اجباری بودن دین مبتنی بر مختار و عاقل بودن انسان است و اینکه نتیجه عقل و اختیار انسان تعیین عاقبت خوش یا بد فرجام او در دستان خود اوست؛ یعنی نتیجه اعمال، ارادی و مبتنی بر عقل انسان است که هم شخصیت او را میسازد و هم سرانجام زندگی دنیوی او را[۸۸]
ضرورت خلیفةاللهی
- خلیفه کسی است که پس از مستخلف عنه و پشت سر وی در زمان غیبتش ظهور پیدا میکند و وظیفه وی را در انجام امور به عهده میگیرد. در بحث خلافت الهی این پرسش مطرح است که با وجود محیط بودن و حاضر بودن خداوند متعال، نمیتوان غیبتی برای خداوند متعال تصور کرد و این خلاف عقل است و با این وصف که خداوند متعال حاضر مطلق است دیگر نیازی به خلیفه بودن انسان نیست و این خود ضعفی بر وجود خداوند متعال است و تصور ضعف بر وجود وی محال است. پس خدایی که دائماً حاضر، ناظر و قیوم است چه نیازی به جانشین وخلیفه دارد؟ و چرا برای رسیدن به هدفهایش، بیواسطه اقدام نکرده است؟
- در پاسخ باید گفت: اولاً جانشینی انسان نه به خاطر نیاز و عجز خداوند است، بلکه این مقام به خاطر کرامت و فضیلت رتبه انسانیت است. ثانیاً نظام آفرینش براساس واسطههاست. یعنی با اینکه خداوند مستقیماً قادر بر انجام هر کاری است، ولی برای اجرای امور، واسطههایی را قرار داده که نمونههایی را بیان میکنیم:
- با اینکه مدبر اصلی اوست: ﴿اللَّهُ الَّذِي... يُدَبِّرُ﴾[۸۹] لیکن فرشتگان را مدبر هستی قرار داده است: ﴿فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا﴾[۹۰]؛
- با اینکه شفا به دست اوست: ﴿فَهُوَ يَشْفِينِ﴾[۹۱] اما در عسل شفا قرار داده است: ﴿فِيهِ شِفَاءٌ﴾[۹۲]؛
- با اینکه علم غیب مخصوص اوست: ﴿إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ﴾[۹۳] لیکن بخشی از آن را برای بعضی از بندگان صالحش ظاهر میکند: ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ﴾[۹۴].
- پس انسان میتواند جانشین خداوند شود و اطاعت از او، همچون اطاعت از خداوند باشد: ﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ﴾[۹۵] و بیعت با او نیز به منزله بیعت با خداوند باشد: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ﴾[۹۶] و محبت به او مثل محبت خدا باشد: «مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ»[۹۷]
- برای قضاوت درباره موجودات، باید تمام خیرات و شرور آنها را کنار هم گذاشت و نباید زود قضاوت کرد. فرشتگان خود را دیدند که تسبیح و حمد آنها بیشتر از انسان است. ابلیس نیز خود را میبیند و میگوید: من از آتشم و آدم از خاک و زیر بار نمیرود. اما خداوند متعال مجموعه را میبیند که انسان بهتر است و میفرماید: ﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ﴾[۹۸][۹۹].
- آیتالله جوادی آملی ضرورت نصب خلیفه را اینگونه بیان فرمودهاند که: نصب خلیفه گاهی بر اثر قصور فاعل است و گاهی بر اثر قصور قابل؛ قسم اول در مورد خداوند معنا ندارد پس آنچه در مورد خلافت از خداوند متصور است قسم دوم، یعنی قصور قابل است؛ به این بیان که، فیض خدای سبحان گرچه نسبت به همه موجودات دائمی است، اما غالباً آنها به ویژه موجودهای زمینی توان آن را ندارند که بیواسطه فیض و علوم و معارف الهی را دریافت کنند، بلکه نیازمند به واسطهای هستند که با زبان آنان آشنا و برای آنان محسوس و ملموس باشد، چنانکه بشر بودن واسطه و رسول و فرشته نبودن او نیز از همین بابت است و اگر بنا بود فرشتهای پیامبر شود باز هم به صورت انسان ظاهر میگشت: ﴿وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكًا لَجَعَلْنَاهُ رَجُلًا وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ﴾[۱۰۰]. این وساطت عقلی، نظیر وساطت حسی غضروف بین گوشت و استخوان است؛ زیرا استخوان به طور مستقیم توان جذب غذا را ندارد. بر اساس همین نکته است که حتی پیامبران نیز در تلقی وحی با هم متفاوتند؛ یعنی چون ظرفیتها و استعدادهای آنان با هم متفاوت است همگان در همه وقت نمیتوانند چون موسای کلیم(ع) در میقات و چون پیامبر اکرم(ص) در معراج، بدون واسطه با خدا سخن بگویند، بلکه عدهای از طریق خواب یا الهام و گروهی دیگر از طریق نزول ملک و حتی خود موسای کلیم و نیز نبی مکرم اسلام(ص) در غالب یا اغلب موارد، از طریق نزول ملک، وحی و پیام الهی را دریافت میکنند"[۱۰۱].
- از طرف دیگر، نیاز به خلیفه در این مسئله به خاطر حضور خداوند است، نهایت مطلب این است که در سؤال، این حضور، محدود و مشابه حضور حاکمان عرفی لحاظ شده است که با حضورشان خلافت بیمعناست و در غیبتشان تعیین خلافت ضرورت پیدا میکند و نتیجه گرفتهاند که حال که خداوند حضور دائمی دارد نیازی به خلافت نیست؛ در حالی که این دو مقوله از حضور، با هم متفاوت هستند، چرا که اولاً حضور عرفی، غیبت بردار است ولی حضور الهی، چنین نیست، ثانیاً حضور عرفی محدود است ولی حضور الهی نامحدود و سرّ احتیاج مخلوقات به خلیفه الهی این است که خداوند از شدت حضور و ظهورش و نامتناهی بودن آن، اختفا حاصل شده است و این از قبیل صفرازایی سکنجبین است، قرار بود حضور خداوند مستغنی از خلافت باشد ولی این حضور به خاطر بینهایت بودن از یکسو و محدویت وجودی انسان، برای آدمی قابل درک نیست.
- انسان به لحاظ محدودیت وجودی که دارد همیشه چیزهای محدود را درک میکند و اگر شئای – ولو در حد ممکن - به طور نامحدود عرفی، در اطراف انسان باشد کمتر متوجه او شده و از آن غفلت میکند، مثلا هوایی که در فضای اطراف انسان وجود دارد چون هم رایگان بوده و هم از پوشش نامحدودی برخوردار است انسان کمتر متوجه آن میشود، ولی همین مسئله هوا اگر دچار کمبود شود و یا انسان دچار مشکل تنفسی بشود سریع به وجود و ضرورت آن پی میبرد. البته در بحث از حضور خدا مسئله دقیقتر است چرا که حضور خدا و کیفیت حضور حضرت حق جدی و لایتناهی است و آدمی مادامی که مرتبه وجودی خویش را در حد تناهی و محدود به چهارچوب طبیعت نگاه داشته باشد قهراً بهرهای از حضور لایتناهی الهی نخواهد داشت.
- در این صورت که آدمی منغمر در چهارچوب طبیعت خویش است، خلفای الهی از درون و برون او، به یاریش میشتابند، عقل و فطرت موجود در انسان خلیفه خداست و انبیا و اولیای الهی از بیرون نیز به سراغ همین عقل بشری رفته و آن را مخاطب خویش قرار میدهند «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[۱۰۲]: با نورانیت عقل و شکوفایی آن، محدودیت وجودی انسان کاهش یافته و آدمی سعه وجودی پیدا کرده و گام به گام، به مقام خلافت الهی نزدیک شده و آیینه تمام نمای حضرت حق میشود.
- باید گفت منظور از استخلاف، واگذاری مقام ربوبیت و تدبیر به انسان نیست وهدف این نیست که صحنه برای خلافت الهی خالی شود، بلکه منظور از استخلاف، تصور مظهریت و مرآتیت ویژه است؛ یعنی خداوند متعال اصل است وانسان نشانه او. خداوند حاضر محض و اصل است و انسان مظهر و آینه تمامنمای او. خلافت الهی از نوع خلافت تاریخی و دیگر خلافتها نیست. انسان، فقط مظهر اوست و از طرف وی، در جهان امکان محیط است و قدرت دارد.
- عرفای اسلام موضوع خلافت و ضرورت وجود خلیفه را چنین توجیه و اثبات میکنند:
- ۱. پدیدههای جهان همه مظهر اسماء و صفات حق هستند و همه این اسماء و صفات در حیطه چهار اسم اصل: "الاول"، "الاخر"، "الظاهر"، "الباطن" قرار دارند و این چهار اسم به نوبه خود در حیطه دو اسم "الله" و "الرحمن" هستند و "الرحمن" هم در حیطه اسم "الله" است. پس این اسم جامع و محیط هم باید مظهری داشته باشد و آن مظهر یک حقیقت جامع و محیط بوده که همه پدیدههای دیگر در تحت حکم و ربوبیت وی باشد و او واسطهای میان خلق و حق گردد[۱۰۳].
- خلیفه وجود حق و کمال محض که همه اسماء حسنی و صفات علیا را واجد است باید از همه اسماء و صفات او خبر بدهد و این در صورتی میشود که خلیفه جلوه همه اسماء حسنی و صفات علیا باشد که جلوه بعضی از اسماء و صفات و به عبارت دیگر جلوه جامع روح خدا و مثل اعلی که ظهور جامع اسرار الهی است باشد و نه جلوه آن با بعضی از اسماء و صفات[۱۰۴].
- ۲. در اسماء و صفات الهی نوعی تضاد و تخالف است، از قبیل تضاد صفات جمال یا صفات جلال که این تضاد از اسماء و صفات به مظاهر علمی و عینی آنها هم سرایت خواهد کرد، در نتیجه به یک حاکم عادل که میان این حقایق متضاد تعادل برقرار سازد، نیاز است، این حاکم عادل همان "خلیفه" میباشد که عبارت است از حقیقت محمدی(ص)[۱۰۵].
- ۳. از آنجا که اقتضای ذات ازلی و صفات و اسماء الهی آن بود که قلمرو الوهیت بسط یافته و پرچمهای ربوبیت برافراشته گردد که نتیجه آن اظهار خلایق و تسخیر آنان و امضاء امور و تدبیر آنها بود، از طرفی انجام چنین کاری بیواسطه در شأن ذات قدیم حق تعالی نبود؛ بنابراین به اقتضای حکمت حق لازم آمد که خلیفهای به نیابت از آن ذات قدیم، عهدهدار تصرف ولایت گشته و به حفظ رعایت پردازد، به همین جهت ذات حق از طرف خود خلیفهای به صورت خود، قرار داد تا در تصرف، خلیفه و جانشین وی بوده باشد[۱۰۶].
- ۴. نقش خلیفه در نظام هستی عبارت از آن است که واسطه وصول فیض حق به عوالم جبروت و ملکوت ملک است؛ بنابراین حقیقت انسان کامل که خلیفه الهی است دارای دو جنبه میباشد. او به اعتباری رب و به اعتباری عبد است یا در واقع جهتی دارد مناسب با ربوبیت و جهتی دیگر مناسب با عبودیت و آنها فیض حق را با جهت ربوبیت از حق گرفته تا با جنبه عبودیت خود آن فیض را به خلق برساند و این شایستگی تنها در انسان موجود میباشد، به طوری که هر فردی از افراد انسانی نصیبی از این خلافت دارند[۱۰۷].
- به طوری که ابنعربی در "فصوص الحکم" در این مورد میگوید: "انسان به خاطر همین جامعیت نسبت به عزت ربوبیت از طرفی به جایی رسیده که ادعای خدایی کرده، به طوری که در خود صفات حق را دیده و بدون توجه به اینکه این صفات حق تعالی است که در آینه استعداد او انعکاس یافته چنین توهم کرده که این صفات ذاتاً و بالاصاله به خودش مربوطند و از طرف دیگر در ذلت عبودیت در صفت بندگی به درجهای سقوط کرده که باز هم هیچیک از موجودات دیگر به چنان حدی از انحطاط نرسیدهاند، از قبیل بت پرستی، پرستش سنگها و اجسام بیجان که در نازلترین مرتبه وجودند"[۱۰۸].
- پس انسان نسخه جامعی از اسرار حقیقت هستی است و از اینروست که خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: ﴿وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۱۰۹].
- به همین جهت مبدأ متعال با خلق و ایجاد آدم(ع) که حقیقت آدم و مقام روحی او را جلوه جامع و تام از مثل اعلی و روح خود قرار داد و همه اسماء حسنی و صفات علیای خود را در آن ظاهر گردانید و آدم را با مقام و منزلت خاص که خبر از همه اسماء الهی میداد و حکایت جامع از جمال و جلال او میکرد، به وجود آورد.
- اما انسانهای بعدی که ترکیب بدنی آنها در شرایط خاص و احوال دیگری شکل میگرفت، استعداد و آمادگی برای تجلی روح خدا را در حد پایینترو نازلتری داشتند.
- بنابراین هر انسانی استعداد و آمادگی خلافت الهی را دارد و خلیفه بالقوه است و با انتخاب مسیر تکاملی مخصوص انسانها به اندازهای که در مسیر انسانی خود موفق باشد، از مراتب فعلیت خلافت الهی، برخوردار میشود.
- اما این تصرف بر اساس اقتضای عنایت الهی معیشت ذات ازلی صورت میگیرد و استعدادی که به شکل عین ثابت عبد، در او قرار دارد؛ بنابراین هر عینی از اعیان ثابته، ظرفیت و استعداد ویژهای است که تنها در مسیر استعداد و قابلیت خویش پذیرای فیض حق خواهد بود، پس فیض حق واحد است و تفاوت در استعدادهاست و کسی که این چنین مقام و مرتبت را داشته باشد، از جانب مبدأ حق به امامت و حجیت منصوب میگردد و امامت به او اعطا میشود[۱۱۰][۱۱۱]
گستره خلافت الهی
مصداق خلیفه الهی
درجات خلافت الهی
انواع خلافت
ویژگیهای خلیفةاللهی
سنت خلافت الهی
خلافت فردی
خلافت اجتماعی
خلافت انبیا
خلافت انسان
خلافت بنی اسرائیل
خلافت حضرت داود(ع)
خلافت حضرت سلیمان(ع)
خلافت صالحان
خلافت مستضعفان
خلافت و فرشتگان
خلافت هارون(ع)
خلافت یحیی(ع)
درخواست خلیفه
زمینههای خلافت
- القاب امام مهدی چیستند؟ (پرسش)
- آیا اباصالح از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا بقیة الله از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا منتقم از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا حجة الله از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا خاتم الاوصیاء از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا منصور از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا منتظر از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا مهدی از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا صاحب الزمان از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا صاحب الأمر از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- امام مهدی چند لقب دارند؟ (پرسش)
- چرا به امام مهدی، قائم، اباصالح، بقیة الله، صاحب الزمان، حجة الله، مهدی و ... گفته میشود؟ (پرسش)
- آیا امیر الامره از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا احسان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا اذن سامعه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ایدی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا بئر معطله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا بلد الامین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا باسط از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا بقیة الأنبیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا تالی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا تأیید از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا تمام از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ثائر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا جابر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا جنب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا جوار الکنس از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حجت از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حجة الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حق از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حجاب الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حمد از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حامد از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خاتم الاوصیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خاتم الائمه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خازن از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلف از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلف صالح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خنس از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلیفة الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلیفة الاتقیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا دابة الأرض از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا داعی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا رجل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا رب الأرض از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سلطان المأمول از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سدرة المنتهی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سناء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سبیل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ساعة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سید از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا شرید از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الغیبة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الزمان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الرجعة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الدار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الناحیة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب العصر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الکرة البیضاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الدولة الزهراء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صالح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الامر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صبح مسفر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صدق از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صراط از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ضیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ضحی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا طالب التراث از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عالم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عدل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عاقبة الدار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عزه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غایب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غلام از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غریم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غوث از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غایة الطّالبین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غایة القصوی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غوث الفقراء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلیل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فجر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فرج المؤمنین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فرج الاعظم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فتح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فقیه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قائم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قابض از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قیامت از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قسط از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قوة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قاتل الکفرة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قطب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قائم الزمان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قیم الزمان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا کاشف الغطاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا کمال از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا کار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا لواء اعظم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نیة الصابرین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا منتقم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مهدی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا منتظَر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ماء معین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مخبر بما یعلن از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مجازی بالاعمال از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا موعود از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مظهر الفضایح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مبلی السرائر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مبدأ الآیات از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا محسن از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا منعم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مفضل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا موتور از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مدبر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مأمور از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مقدرة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مأمول از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مفرج اعظم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مضطر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا من لم یجعل الله له شبیها از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مقتصر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا المصباح الشدید الضیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ناقور از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ناطق از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نهار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نفس از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نور الاصفیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نور الاتقیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ناحیه مقدسه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا واقیذ از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا وتر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا وجه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ولی الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا وارث از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا هادی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ید الباسطه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا یمین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا یعسوب الدین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مؤمل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا نجم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا نور آل محمد از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا ولی عصر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا قائم از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
منابع
پانویس
- ↑ مفردات، ص ۲۹۴، «خلف».
- ↑ المیزان، ج ۱، ص ۱۱۵؛ ج ۱۷، ص ۱۹۴ ـ ۱۹۵.
- ↑ فرهنگ قرآن، ج۱۳، ص۵۱ - ۵۵.
- ↑ محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب، ج۲، ص۲۹۹.
- ↑ الْخِلَافَةُ: النّيابة عن الغير إمّا لغيبة المنوب عنه، و إمّا لموته، و إمّا لعجزه، و إمّا لتشريف المستخلف؛ حسین بن محمد راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۲۹۴.
- ↑ الخَلِيفَةُ: من استخلف مكان من قبله، و يقوم مقامه، و الجن كانت عمار الدنيا فجعل الله آدم و ذريته خليفة منهم، يعمرونها، و ذلك قوله- عز اسمه-: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ و قال تعالى: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ﴾ أي: مستخلفين في الأرض}؛ خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، ج۴، ص۲۶۷.
- ↑ الخِلِّيفَى: الخلافة، و إنَّما سُمِّيت خلافةً لأنَّ الثَّانى يَجىءُ بَعد الأوّلِ قائماً مقامَه. و تقول: قعدتُ خِلافَ فُلانٍ، أى بَعْده؛ابوالحسن احمد بن فارس زکریا، مقایس اللغة، ج۲، ص۲۱۰.
- ↑ قال ابن الأَثير: الخَلِيفةُ مَن يقوم مَقام الذاهب و يَسُدُّ مَسَدَّه؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج۵، ص۵۵.
- ↑ سید علی اکبر قرشی، قاموس قرآن، ج۱، ص۲۸۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۲۸.
- ↑ غیاثالدین محمد رامپوری، غیاث اللغات، ص۳۳۹.
- ↑ علیاکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، ج۱۸، ص۷۳۰.
- ↑ محمود طالقانی، تفسیر پرتوی از قرآن، ج۱، ص۱۱۲.
- ↑ جبران مسعود، الرائد، ترجمه: رضا انزابینژاد، ج۱، ص۷۵۷.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۲۰-۲۳.
- ↑ «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کردهایم» سوره ص، آیه ۲۶.
- ↑ یعقوب جعفری، تفسیر کوثر، ج۱، ص۱۲۲.
- ↑ محمد حسین حسینی همدانی، انوار درخشان، ج۱، ص۹۹.
- ↑ الخلافة هي حمل الكافة علی مقتضي - النظر الشرعي في مصالحهم الأخروية و الدنيوية الراجعة اليها اذ احول الدنيا ترجع كلها عند الشارع الی اعتبارها مصالح الأخرة فهي في الحقيقة خلافة عن صاحب لشرع في حراسة الدين و سياسة الدنيا؛ عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، مقدمه ابنخلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ج۱، ص۲۱۱.
- ↑ الإمامة موضوعة لخلافة النبوة في حراسة الدين و سياسة الدنيا و عقدها لمن يقوم بها في الأمة واجب بالإجماع؛ یوسف ایبش، الخلافة و شروط الزعامة عند اهل سنت و الجماعة، ص۲۳.
- ↑ يكون معني الخليفة مرادفاً لولي الأمر و معنی الخلافة مرادفاً للولاية والإمرة؛ العذاری، سید سعید، تولی الأمام، مترجم: سید شهابالدین حسینی، ص۲۶.
- ↑ الخلافة اطلقت في العرف العام علی الزعامة العظمی و هي الولاية العامة علی كافة الامة والقيام بأمورها و...؛ احمد بن عبدالله قلقشندی، مآثر الانافة فی معالم الخلافة، ص۵.
- ↑ الخلافة الأمارة و النيابة عن الغير إما لغيبة المنوب عنه او موته او بعجره او تشريف المستخلف و في الشرع الامامة؛ سعید الشرتونی اللبنانی، اقرب الموارد، ج۱، ص۲۹۵.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۲۳-۲۵.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۲.
- ↑ محمود زمخشری، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۱۷۶.
- ↑ محمد رشید رضا، تفسیر المنار، ج۱، ص۲۵۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۴۰.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۳-۳۴.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۴۴.
- ↑ «و به راستی شما را آفریدیم و شما را چهرهنگاری کردیم سپس به فرشتگان گفتیم: برای آدم فروتنی کنید!» سوره اعراف، آیه ۱۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول الکافی، ج۱، ص۱۷۹.
- ↑ هاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۷۳.
- ↑ علی بن جمعه حویزی، نورالثقلین، ج۱، ص۵۲.
- ↑ «إِنَّا لَا نَتَقَدَّمُ عَلَى الْآدَمِيِّينَ مُنْذُ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لآِدَمَ»؛ علی بن جمعه حویزی، نورالثقلین، ج۱، ص۵۸.
- ↑ «و به راستی شما را آفریدیم و شما را چهرهنگاری کردیم سپس به فرشتگان گفتیم: برای آدم فروتنی کنید» سوره اعراف، آیه ۱۱.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۵۲.
- ↑ اکبر سیدینیا، خلافت الاهی؛ با تأکید بر دیدگاه آیتالله جوادی آملی، فصلنامه علمی - پژوهشی قبسات، ش۴۴، ۱۳۸۵، ص۱۴۴-۱۴۶.
- ↑ «و اوست که شما را جانشینان (خویش یا گذشتگان) در زمین گمارد» سوره انعام، آیه ۱۶۵.
- ↑ «سخن پاک به سوی او بالا میرود و کردار نیکو آن را فرا میبرد» سوره فاطر، آیه ۱۰.
- ↑ محمد بن ابراهیم صدرالمتألهین شیرازی، اسرار الآیات، ص۱۰۸.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۳-۳۹.
- ↑ ملا محسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج۱، ص۱۰۶.
- ↑ «بلکه (فرشتهها تنها) بندگانی ارجمندند * در گفتار بر او پیشی نمیجویند و آنان به فرمان وی کار میکنند» سوره انبیاء، آیه ۲۶-۲۷.
- ↑ «در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی میستاییم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۵۸.
- ↑ اکبر سیدینیا، خلافت الاهی؛ با تأکید بر دیدگاه آیتالله جوادی آملی، فصلنامه علمی - پژوهشی قبسات، ش۴۴، ۱۳۸۵، ص۱۴۰.
- ↑ اکبر سیدینیا، خلافت الاهی؛ با تأکید بر دیدگاه آیتالله جوادی آملی، فصلنامه علمی - پژوهشی قبسات، ش۴۴، ۱۳۸۵، ص۱۴۱.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۶۱.
- ↑ «در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی میستاییم و تو را پاک میشمریم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص۱۱۹.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۹-۴۲.
- ↑ «میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ محمدباقر صدر، سنتهای تاریخ در قرآن، مترجم: جمالالدین موسوی اصفهانی، ص۱۳۷.
- ↑ «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، از برداشتن آن سر برتافتند و از آن هراسیدند و آدمی آن را برداشت؛ بیگمان او ستمکارهای نادان است» سوره احزاب، آیه ۷۲.
- ↑ محمدباقر صدر، سنتهای تاریخ در قرآن، مترجم: جمالالدین موسوی اصفهانی، ص۱۳۹.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۴۲-۴۸.
- ↑ محمد شجاعی، انسان و خلافت الهی، ص۸۴.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۱، ص۱۷۹.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۱۷، ص۲۹۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، زن در آینه جلال و جمال، ص۱۹۰.
- ↑ «و هنگامی که با اذن من از گل، همگون پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من پرنده میشد و نابینای مادرزاد و پیس را با اذن من شفا میدادی و هنگامی که با اذن من مرده را (از گور) برمیخیزاندی» سوره مائده، آیه ۱۱۰.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۴۹-۵۱.
- ↑ «میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ «پدیدآور آسمانها و زمین است» سوره بقره، آیه ۱۱۷.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۱۲۲.
- ↑ محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی، تفسیر القرآن الحکیم، ج۲، ص۳۲۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک نکته، ص۵۵.
- ↑ «ریشهاش پابرجاست و شاخهاش سر بر آسمان دارد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴.
- ↑ «و ما آنان را کالبدی که خوراک نخورند نیافریده بودیم» سوره انبیاء، آیه ۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۱۱۷.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۶۸، ص۲۲۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۱۲۴.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۵۲-۵۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص۲۶۶.
- ↑ «ای انسان! بیگمان تو به سوی پروردگارت سخت کوشندهای، پس به لقای او خواهی رسید» سوره انشقاق، آیه ۶.
- ↑ «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
- ↑ «و هر جا باشید او با شماست» سوره حدید، آیه ۴.
- ↑ حسن بن محمد دیلمی، اعلام الدین فی صفات المؤمنین، ص۱۲۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، انسان از آغاز تا انجام، ص۱۴۹.
- ↑ «پس هنگامی که او را باندام برآوردم و در او از روان خویش دمیدم، برای او به فروتنی در افتید!» سوره حجر، آیه ۲۹.
- ↑ «که ما انسان را در نیکوترین ساختار آفریدهایم،» سوره تین، آیه ۴.
- ↑ «سپس نطفه را خونی بسته و آنگاه خون بسته را گوشتپارهای و گوشتپاره را استخوانهایی آفریدیم پس از آن بر استخوانها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم؛ پس بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است» سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
- ↑ «در (کار) دین هیچ اکراهی نیست که رهیافت از گمراهی آشکار است پس، آنکه به طاغوت کفر ورزد و به خداوند ایمان آورد، بیگمان به دستاویز استوارتر چنگ زده است که هرگز گسستن ندارد و خداوند شنوای داناست» سوره بقره، آیه ۲۵۶.
- ↑ «و بگو که این (قرآن) راستین و از سوی پروردگار شماست، هر که خواهد ایمان آورد و هر که خواهد کفر پیشه کند» سوره کهف، آیه ۲۹.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۵۶-۶۱.
- ↑ «پروردگارتان خداوندی است که... کارسازی میکند» سوره یونس، آیه ۳.
- ↑ «آنگاه، به فرشتگان کارگزار» سوره نازعات، آیه ۵.
- ↑ «و چون بیمار شوم اوست که بهبودیام میبخشد» سوره شعراء، آیه ۸۰.
- ↑ «در آن برای مردم درمانی است» سوره نحل، آیه ۶۹.
- ↑ «غیب، تنها از آن خداوند است» سوره یونس، آیه ۲۰.
- ↑ «جز فرستادهای را که بپسندد» سوره جن، آیه ۲۷.
- ↑ «هر که از پیامبر فرمانبرداری کند بیگمان از خداوند فرمان برده است» سوره نساء، آیه ۸۰.
- ↑ «بیگمان آنان که با تو بیعت میکنند جز این نیست که با خداوند بیعت میکنند» سوره فتح، آیه ۱۰.
- ↑ زیارت جامعه کبیره.
- ↑ «من چیزی میدانم که شما نمیدانید» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ محسن قرائتی، تفسیر نور، ج۱، ص۸۸.
- ↑ «و اگر او را فرشتهای میگرداندیم، او را (به گونه) مردی در میآوردیم و باز هم بر آنان همان اشتباهی را که میکردند پیش میآوردیم» سوره انعام، آیه ۹.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، حیات حقیقی انسان در قرآن، ص۱۷۶.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه اول:
- ↑ یحیی یثربی، عرفان نظری، ص۵۳۴.
- ↑ محمد شجاعی، انسان و خلافت الهی، ص۸۴.
- ↑ یحیی یثربی، عرفان نظری، ص۵۳۵.
- ↑ یحیی یثربی، عرفان نظری، ص۵۳۶.
- ↑ یحیی یثربی، عرفان نظری، ص۵۳۷.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص۱۱۸.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ محمد شجاعی، انسان و خلافت الهی، ص۹۲.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۸۶-۹۳.