قریش در تاریخ اسلامی
قریش یکی از قبایل معروف مکه است که بنی هاشم، پدران رسول خدا (ص)، یکی از شاخههای آن است. بیشتر نسبشناسان قریش را فرزندان نضر بن کنانة میدانند. کار اصلی آنان تجارت بود. مردم مکه، همواره بر آیین اسماعیل (ع) بودند تا اینکه عمرو بن لحی خزاعی، بتپرستی را در آنجا رواج داد. میان قریش پیمانهای معروفی وجود داشت که برخی از آنها عبارتاند از: پیمان مطیبین و حلف الفضول.
مقدمه
قریش به فرزندان "نضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بن معد بن عدنان"، اطلاق میشود. قریش قبیلهای معروف از قبایل عرب حجاز در مکه است و بنی هاشم که پدران رسول خدا (ص) از آن خانواده بودند؛ یکی از شاخههای قریش است، اما پس از بعثت پیامبر (ص)، سران و بعضی از مردم قریش خشونتهای بسیاری علیه آن حضرت و اصحاب و یارانش انجام دادند تا اینکه سرانجام در سال هشتم هجری، مکه به دست مسلمانان فتح شد و همۀ قریش اسلام آوردند[۱].
نسب قریش
درباره نسب قریش اختلاف نظر وجود دارد و عدهای قریش را فرزندان فهر بن مالک دانستهاند، اما بیشتر نسبشناسان قریش را فرزندان نضر بن کنانة میدانند[۲]. با این حال، برخی معتقدند پیش از قصی بن کلاب به کسی قریش گفته نشده است[۳].
وجه تسمیه قریش
در اینکه چرا به قریش، قریش گفتهاند اختلاف وجود دارد. عدهای گفتهاند قریش از کلمه "القرش" گرفته شده است که به معنای کسب و جمع است. بعضی از نسبشناسان گفتهاند قریش برگرفته از کلمه "تقرّش" است و نضر بن کنانه را قریش نامیدهاند چونکه بازرگان بود و عرب به بازرگانی "تقرّش" میگوید[۴]. برخی نیز معتقدند قریش را به علت اجتماعشان، قریش گفتهاند؛ همان گونه که گفته میشود: یتقرش مال فلان؛ "بر مال فلانی افزوده شد"[۵].[۶]
جایگاه قریش در جزیرة العرب
جزیرة العرب، یا شبه جزیره عربستان، بزرگترین و پهناورترین جزیره جهان، واقع در جنوب غربی آسیا[۷] است. این جزیره مستطیل شکل، از شمال به دره فرات (کویت و عراق و شامات) و دریای مغرب (دریای روم) یا مدیترانه منتهی میشود و آخرین قسمتهای آن بادیة الشام، سماوه و فلسطین است؛ از شرق به خلیج فارس و دریای عمان، از جنوب به خلیج عدن و اقیانوس هند و از غرب به دریای سرخ محدود میشود[۸]. این شبه جزیره خاستگاه و موطن اصلی قوم عرب است. در آستانه ظهور اسلام اعراب شبه جزیره از جنوب با حبشه نصرانی و از مغرب با امپراتوری روم مسیحی و از شمال با آریاییهای پارسیان مجوس همسایه بودند[۹]. در میان مردم جزیرة العرب، قبیله قریش که رسول خدا(ص) نیز از میان آنان برخاست، یکی از مشهورترین و با شرافتترین قبائل عرب شناخته میشد. قریش به جهت شرافت و عزتی که در میان قبائل عرب داشت به آل الله[۱۰]، جيران الله و سُكان الله[۱۱] (خاندان، همسایگاه و ساکنان حرم الهی) شناخته میشدند.
چهار غزوه از مهمترین نبردهای رسول خدا(ص) با قریش بود و قریشیان به جهت اهمیت و جایگاهی که در میان قبائل جزیرة العرب داشتند؛ از این رو تا آنان مسلمان نشدند، دیگر اعراب جزیره نیز اسلام را نپذیرفتند. پس از فتح مکه و تسلیم شدن قریش در برابر اسلام، دیگر اعراب جزیره نیز تحت عنوان «وفود» خدمت رسول خدا(ص) رسیدند و اسلام را پذیرفتند. استدلال خلیفه اول در سقیفه بنی ساعده به «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ»[۱۲] نیز بیانگر جایگاه قریش در میان مسلمانان است. شهرت قریش پس از بعثت رسول خدا(ص) روز به روز بیشتر شد[۱۳].
آغاز ریاست قریش بر مکه
قریش در دوران ریاست سیصد ساله "خزاعه" بر امور کعبه، به صورت پراکنده در اطراف مکه و کوههای اطراف آن به سر میبردند؛ ولی در امور و سرپرستی مکه و بیتالله الحرام هیچگونه دخالتی نداشتند تا اینکه قصی بن کلاب به مکه آمد. او با دختر رئیس قبیله خزاعه، ازدواج کرد و رفته رفته بر دامنۀ نفوذ خود افزود تا اینکه تصمیم گرفت به تنهایی عهدهدار ولایت کعبه شود؛ از این رو، از قریش و بنیکنانه و برادرش رزاح بن ربیعه یاریطلبید. آنها نیز پذیرفتند و با او بیعت کردند. ابتدا در موسم حج، منصب اجازۀ حجاج (حرکت به عرفات و اجازه رمی جمرات و کوچ کردن از منا) را با جنگ از صوفه گرفتند. خزاعه و بنیبکر از این واقعه احساس خطر کردند و از قصی کناره گرفتند، اما جنگی سخت بینشان درگرفت و دو طرف سرانجام به صلح و حکمیت یعمر بن عوف از طایفه بکر رضایت دادند. یعمر، قصی را برای خدمتگزاری کعبه و سرپرستی مکه از طایفه خزاعه برازندهتر دانست و بدین ترتیب قصی ریاست کامل کعبه را به دست گرفت[۱۴].
قصی، مکه را به صورت ربعهایی (کوچه ـ محله) درآورد و قبایل قریش را که در اطراف مکه پراکنده بودند در آن گرد آورد. به این دسته از قریش، "قریش بطاح" اطلاق شد. همچنین بنیعدی بن قصی بن کلاب که از آمدن به مکه خودداری کرده و همچنان در پشت آن شهر اقامت گزیده بودند، "قریش ظواهر" نامیده شدند. قصی، کعبه را از نو ساخت و دارالندوه را در آنجا تشکیل داد و امور رفاده (مهمانداری زائران کعبه)، حجابه (دربانی و کلیدداری)، سدانه (خادمی و پردهداری)، لواء (پرچمداری) و سقایه (آب دادن به حجاج) را به دست گرفت[۱۵].
تجارت قریش
کار اصلی قریش تجارت بود اما تجارتشان محدود در مکه بود تا اینکه هاشم بن عبدمناف، سنت تجارت قریش به شام و یمن را بنیان نهاد[۱۶]. هاشم از ملوک شام، اجازه تجارت را در بلاد شام گرفت. سپس برادرش عبدالشمس موفق به کسب اجازه از حاکم حبشه برای تجارت به آنجا شد و نوفل بن عبدمناف، کوچکترین فرزند او نیز با سفر به عراق از کسری نامهای برای تجارت به عراق دریافت کرد. افزون بر آن، قریش در مکه، اجتماعاتشان و بازارگاههایی مانند عکاظ را برپا کرد که همه قبایل شمال و جنوب غربی، برای تجارت همراه قبایل نجد، در آن جمع میشدند[۱۷].
ادیان قریش
مردم مکه، همواره بر آیین اسماعیل (ع) بودند تا اینکه عمرو بن لحی خزاعی آن را تغییر داد. او در پی سفری که به بلقای شام داشت بتهایی را به مکه آورد و بتپرستی را در آنجا رواج داد. عزی، هبل، أساف، نائله و مناة، از بتهای معروف قریش به شمار میآمدند. "عزی"، بزرگترین بتشان بود؛ بدین علت، قریش را عزی هم میخواندند. آنان عزی را زیارت میکردند و برایش هدیه میبردند و قربانی میکردند و بدین وسیله به آن تقرب میجستند. بت دیگر قریش، "هبل" نام داشت که با عقیق سرخ، به شکل انسان ساخته شده بود و بزرگترین بت درون کعبه به شمار میرفت. أساف و نائله نیز دو بت دیگر بودند که قریش آنها را میپرستیدند. این دو را که به صورت دو سنگ مسخ شده بودند و آنها را پیشاپیش کعبه قرار دادند تا مردم از آن پند بگیرند. مناة نیز از بتانی بود که افزون بر دیگر اعراب، قریش نیز آن را بزرگ میداشتند[۱۸].
سختگیری قریش در امر دین، از دیگر خصیصههای بارز آنان بود؛ از این رو، به آنان "حمس" اطلاق میشد[۱۹]. قریش رفته رفته شروع به بدعتگذاری کردند و وقوف در عرفه و اجرای مراسم آن را با اینکه میدانستند از مشاعر دین ابراهیم (ع) است ترک و وقوف در آن را برای سایر اعراب، واجب کرده و گفتند: "ما فرزندان ابراهیم هستیم و اهل حرم و خادمان کعبه و ساکنان آن برای ما سزاوار نیست که از حرم خارج شویم و غیر حرم را مانند آن بزرگ بشماریم؛ چرا که این کار از حرمت و شأنمان نزد عرب میکاهد"[۲۰].
آنان، ساکنان خارج از حرم را وادار میکردند غذای خود را به آنجا وارد نکنند و از غذای اهل حرم استفاده کنند و موقع طواف از لباسهای مردم مکه که لباس ملی و قومی بود بپوشند و اگر کسی توانایی خریدش را نداشت، باید برهنه طواف میکرد. این بدعتگذاریها، به ویژه از زمانی که خداوند، لشکر ابرهه را تار و مار کرد شدت گرفت؛ چرا که مقام کعبه و قریش، پس از این واقعه بالا رفت. اعراب میگفتند: "اینان (قریش) اهلالله هستند؛ چه آنکه خداوند از ایشان دفاع کرد و دشمنانشان را نابود ساخت"[۲۱]. آنها هنگام انجام دادن اعمال حج، غذای روغنی نمیپختند، مو و ناخن نمیگرفتند، روغن استعمال نمیکردند، با زنان معاشرت نمیکردند، خود را خوشبو نمیکردند، گوشت نمیخوردند، در خانهای از خانههای مکه داخل نمیشدند، در حال اجرای مناسک در خیمههای چرمی ساکن میشدند و...[۲۲]. با این حال، عدهای از قریش از پرستش بتها دست برداشته و نصرانی یا پیرو دین حنیف شدند.
افزون بر این، در میان قریش و به ویژه در طایفه بنیهاشم، آیین حنیف ابراهیم (ع) پیروانی داشت. ورقة بن نوفل بن اسد از جمله کسانی بود که از پرستش بتها سر باز زده، آیین مسیحیت اختیار کرده بود. زید بن عمرو بن نفیل نیز از پرستش بتان خودداری کرده بود و در پی دین بود تا اینکه مسیحیان او را در شام کشتند[۲۳].
پیمانهای قریش
در بین قریش پیمانهای معروفی وجود داشت که برخی از آنها عبارتاند از:
- پیمان مطیبین: پس از مرگ عبدمناف و عبدالدار، بین فرزندانشان در به دست گرفتن امور مکه اختلاف افتاد. دستهای قائل به ریاست عبدمناف عبدالشمس بن عبدمناف و دسته دیگر قائل به ریاست عبدالدار عامر بن هاشم بن عبد مناف شدند. طرفداران عبدمناف، دست خود را در قدحی از طیب فرو بردند و به کعبه مالیدند و بر استواریشان تأکید کردند و حامیان عبدالدار نیز دستان خود را در قدحی از خون فرو برده بر دیوار کعبه مالیدند و قسم خوردند که تسلیم نشوند[۲۴]. البته سرانجام دو طرف به صلح رضایت دادند و مناصب مکه را بین خود تقسیم کردند.
- حلف الفضول: مردی از یمن به مکه آمده بود و کالایی را به عاص بن وائل فروخته بود؛ اما عاص در پرداخت پول آن تعلل میورزید. مرد ناچار به کوه ابوقبیس رفت و شکایت خود را ضمن اشعاری اعلام کرد. عدهای از قریشیان از این واقعه شرمنده شده، به فکر چاره افتادند. زبیر بن عبدالمطلب، طوایف قریش را جمع کرد و پیمان بستند که اجازه ندهند در مکه به احدی ستم شود. قریش، این پیمان را "حلف الفضول" نامید[۲۵].[۲۶]
مشهورترین ایام قریش
مشهورترین ایام قریش، چهار جنگ عمده است. این جنگها بین قریش و قیس بن عیلان رخ داد و به سبب وقوع در ماههای حرام به فجار معروف شدهاند. این جنگها عبارتاند از: فجار القرد، فجار الرجل، فجار المرأة و فجار براض. فجار براض، خود دربردارنده پنج فجره است: یومالنخله، یومالشمطه، یومالعبلاء، یومالشرب و یومالحریره[۲۷].[۲۸]
طوایف قریش
قریش هنگام ظهور اسلام، ۲۵ طایفه بودند که عبارتاند از: بنیهاشم بن عبدمناف، بنیمطلب بن عبدمناف، بنیحارث بن عبدالمطلب، بنی امیة بن عبدشمس، بنینوفل بن عبد مناف، بنیحارث بن فهر، بنیاسد بن عبدالعزی، بنیعبدالدار بن قصی، بنیزهرة بن کلاب، بنیتیم بن مرّه، بنیمخزوم بن یقظه، بنییقظه بن مره، بنی مرة بن کعب، بنیعدی بن کعب، بنیسهم بن عمرو، بنیجمح بن عمرو، بنیمالک بن حنبل، بنیمعیط بن عامر، بنینزار بن عامر، بنی سامة بن لؤی، بنیأدرم تیم بن غالب بن فهر، بنیمحارب بن فهر، بنیحارث بن عبدالله بن کنانه، بنینباته و بنیعائذه[۲۹]. از بنیهاشم تا بنیجمح، بطون قریش بطاح، و از بنیمالک تا آخر، جزء بطون قریش ظواهرند[۳۰].
قریش در زمان ظهور اسلام
رسول خدا (ص) بیشترین آزارها را در دوران پیامبری خود، از قریش متحمل شد. قریش تا سالهای پایانی زندگی رسول خدا (ص) پیوسته به مخالفت و جنگ با حضرت محمد (ص) پرداخت و هیچ گاه به پیروی از رسول خدا (ص) گردن ننهاد، مگر زمانی که لشکر اسلام مکه را فتح کرد و آنان مجبور به اطاعت از رسول خدا (ص) شدند. قریش این کینۀ قدیمی را فراموش نکرد و همواره در نفاق به سر میبرد تا زمانی که پس از پیامبر (ص) زمینه را برای کارشکنی مهیا دید و سر ناسازگاری و کارشکنی را بنا نهاد و این مخالفتها را از خانواده رسول خدا (ص) شروع کرد. حضرت زهرا (س) و جناب محسن بن علی بن ابی طالب (ع) اولین قربانیان این حادثهها بودند. این کینهها همیشه ادامه داشت و تمام ائمه (ع) بر اثر این مخالفتها به شهادت رسیدند. بنی امیه و بنی العباس از خویشاوندان قریشی رسول خدا (ص) بودند که پس از رسول خدا خلافت را موروثی خویش کردند و جنایاتی را درباره بنی هاشم مرتکب شدند که گوش از شنیدن آن همه شقاوت عاجز است. شهادت امام حسین (ع) اوج این جنایات بود که در همیشه تاریخ جاودانه ماند[۳۱].
حیات سیاسی قریش در دوران جاهلی
ریاست یافتن قریش بر مکه
عمالقه نخستین ساکنان مکه بودند. سپس طایفه جرهم -که از یمن به حجاز مهاجرت کرده بودند - در این سرزمین مقیم شدند. در روزگار اقامت آنان، اسماعیل و مادرش به مکه آمدند.[۳۲] اسماعیل با طایفه جرهم وصلت کرد و همین که درگذشت، پسرش عهده دار امور کعبه شد. پس از او، کسانی از طایفه جرهم به تولیت کعبه رسیدند و این وضع تا سال ۲۰۷ میلادی استمرار داشت تا این که در این سال، طایفه خزاعه که از سرزمین سبا مهاجرت کرده بودند، بر طایفه جرهم غالب شدند و تا ۳۰۰ سال یعنی تا سال ۴۴۰ میلادی که طایفه قریش به ریاست قصی بن کلاب توانست کعبه را از کف خزاعه به در آورد همچنان در دست طایفه خزاعه بود.[۳۳]-[۳۴]قریش تا پیش از این به صورت پراکنده در اطراف مکه و کوهها و شعاب اطراف آن به سر میبردند و در امور و سرپرستی مکه و بیت اللهالحرام هیچگونه دخالتی نداشتند تا اینکه قصی بن کلاب به مکه بازگشت.[۳۵] قصی با حبی دختر حلیل بن حبشیه، -آخرین رئیس خزاعه-ازدواج کرد و بدین ترتیب به جایگاه و منزلت بالایی رسید. حبی دختر حبشیه برای قصی بن کلاب چهار پسر به نامهای عبدمناف، عبدالدار، عبدالعزی و عبدقصی به دنیا آورد. حلیل قبل از مرگش، قصی را وصی خود قرار داد و کلیدهای کعبه را به قصی سپرد تا از این طریق سرپرستی امور کعبه به فرزندان دخترش انتقال یابد. برخی نیز گفتهاند حلیل بن حبشیه سرپرستی مکه را به ابوغبشان سلیمان بن عمرو سپرد و قصی آن را به یک خیک شراب و یک شتر از ابوغیشان خرید.[۳۶] در هر روی، قصی امور کعبه و مکه را به دست گرفت.[۳۷] اما قبیله خزاعه با قصی از در مخالفت در آمدند، حاضر به قبول زعامت وی بر مکه نشدند. از اینرو قصی بن کلاب با قریش و بنیکنانه در این باره سخن گفت و از آنان یاریطلبید، آنها نیز پذیرفته[۳۸] و با او بیعت کردند. سپس قصی، نامهای به برادرش رزاح بن ربیعه نوشت و از او کمک خواست. با فراهم شدن مقدمات کار، ابتدا در موسم حج، قصی متعرض صوفه[۳۹] که عهدهدار منصب اجازه حجاج (حرکت به عرفات و اجازه رمی جمرات و کوچ کردن از منا) بودند به جدال و کشمش پرداخت و خود را بدین کار از آنان شایستهتر دانست؛ کار به جنگ کشیده شد،[۴۰] قصی در این جنگ به پیروزی رسید؛ خزاعه و بنیبکر از این واقعه احساس خطر کردند و یقین کردند که قصی آنان را نیز همانند صوفه، از ولایت مکه، منع خواهد کرد. از این رو از قصی کناره گرفتند، اندکی بعد جنگی سخت بینشان درگرفت. دو طرف سرانجام به صلح تن در دادند و به حکمیت یعمر بن عوف از طایفه بکر رضایت دادند. یعمر، چنان داوری کرد که قصی برای خدمتگزاری کعبه و سرپرستی مکه از طایفه خزاعه برازندهتر است[۴۱]. بدین ترتیب مکه در اختیار قصی قرار گرفت و او ریاست کامل کعبه و بیت اللهالحرام را به دست گرفت.[۴۲] قصی پس از بهدست گرفتن امور مکه، این شهر را به صورت ربعهایی(کوچه – محله) درآورد و قبایل قریش را که در اطراف و اکناف مکه پراکنده بودند، در آن گرد آورد[۴۳]-[۴۴] به همین دلیل مجمع خوانده شد. با وجود این، همه تیرههای قریش و بنی کنانه قصی را در آمدن به مکه همراهی نکردند. بنابراین آن دسته از قریش که در بطن (داخل) مکه اقامت گزیدند، قریش بطاح و آنهایی که در حاشیه و بالای کوههای اطراف مکه باقی ماندند، قریش ظواهر نامیده شدند[۴۵].
قصی در راستای سامان بخشیدن به امور کعبه و مکه به اقدامات مهمی دست زد. او در مکه سنتهایی ایجاد کرد که بعدها برای مکیان تبدیل به سنن مقدس و خدشه ناپذیر گردید. قصی کعبه را از نو ساخت[۴۶]و دارالندوه را در آنجا تشکیل داد[۴۷] و امور رفادة (مهمانداری از زائران کعبه)، حجابة (دربانی و کلیدداری)، سدانة (خادمی و پردهداری)، لواء (پرچمداری) و سقایة را تأسیس کرد[۴۸] و تا زمانی که زنده بود، خود، سرپرستی این مناصب را بر عهده داشت.[۴۹] پس از مرگ قصی، پسران او عبدمناف و عبدالدار عهده دار مناصب مکه گردیدند. اما پس از مرگ عبدالدار و عبدمناف، میان پسران این دو اختلاف افتاد و فرزندان عبدمناف خود را در اداره امور مکه از فرزندان عبدالدار سزاوارتر دانستند. از این رو به دو گروه شدند و دستیابی به مطامع خود با یکدیگر هم پیمان شده، پیمان های«حلف الاحلاف» و «حلف المطیبین» را میان خود منعقد ساختند.[۵۰] پس از انعقاد این پیمانها، طرفین در نهایت تن به صلح دادند که بر اساس آن قرار شد سقایت و قیادت و رفادت در دست بنی عبد مناف و حجابت و لوا در دست پسران عبدالدار باشد[۵۱].
عبدمناف از خود چندین پسر به یادگار گذاشت که هاشم، عبدشمس، مطلب، ابوعمرو و ابوعبید از جمله آنها بودند.[۵۲] نوفل هم که از مادری به نام واقده متولد شد، دیگر فرزندعبدمناف به شمار میرفت. عبدمناف به هنگام مرگ، هاشم را جانشین خود قرار داد. نام اصلی هاشم، عمرو و کینهاش ابونضله بود هاشم به معنی شکستن و خردکردن است، و از آن رو که او اول کسی بود که در مکه برای قومش نان خرد کرد و آنان را اطعام کرد. هاشم لقب یافته بود.[۵۳] مدتی بعد، امیه پسر عبدشمس به عموی خود هاشم حسادت ورزید و جهت اثبات حقانیت خود شکایت نزد کاهن خزاعی مقیم عسفاء برد.[۵۴] کاهن به حقانیت هاشم حکم داد و چون امیه شرط کرده بود که در صورت محکومیت، ۵ شتر به عموی خود بدهد و ۲۰ سال تمام از حجاز هجرت کند ناچار به شرط خود عمل کرده، شترها را داد و از حجاز به شام رفت. این نخستین دشمنی و اختلاف بود که در میان خاندان بنی هاشم و بنی امیه اتفاق افتاد و مدتی بعد از ظهور اسلام نیز ادامه پیدا کرد.[۵۵] هاشم در طی سفری در شهر یثرب زنی از طایفه بنی النجار گرفت. حاصل این ازدواج پسری نام شیبه (سپید موی) بود که نزد مادرش در مدینه زندگی میکرد.[۵۶] هاشم در سفری تجاری در غزه فلسطین درگذشت. پس از هاشم برادرش مطلب متصدی مناصب موروثی شد[۵۷] و از وجود برادرزاده در مدینه اطلاع یافت و به آنجا رفته و او را با خود به مکه آورد و چون با برادرزاده به مکه وارد شد مردم گه شیبه را ردیف مطلب بر بالای شتر دیدند گمان کردند که وی بنده ای از مدینه خریداری کرده است از این رو او را عبد مطلب گفتند بدین ترتیب، شیبه به عبدالمطلب معروف شد.[۵۸] پس از مطلب، عبدالمطب مناصب موروثی را به دست گرفت. طایفه قریش درعصر عبدالمطلب در نتیجه بازرگانی متمول شد.[۵۹] عبدالمطلب دارای ده فرزند به نامهای: عبدالله، عبدمناف یا ابوطالب، زبیر، عبدالکعبه، عباس، حمزه، مقوم، مغیره، عوام، عبدالعزی یا ابا لهب، حارث، قثم و نوفل بود.[۶۰] در زمان عبدالمطلب چاه زمزم دوباره حفر شد[۶۱] و ابرهه ـ که از جانب حبشه فرماندار یمن بود ـ به قصد ویران نمودن کعبه به با سپاهیان فراوان به سوی مکه هجوم آورد ولی به مقصودش نرسید. نابودی اصحاب فیل، عصر نوینی را در تاریخ عرب رقم زد و از آن پس به شدت بر شهرت و قدر منزلت کعبه نزد اعراب افزوده شد.[۶۲].[۶۳]
همان طور که گفته شد مناصب مکه، بعد از مرگ قصی بن کلاب و سپس عبدمناف و عبدالدار، به جهت اختلافی که بین فرزندانشان در بهدست گرفتن امور مکه واقع شد، بین طوایف قریش تقسیم گردید و ریاست هر یک از مؤسسات وابسته به کعبه را بزرگ یکی از طوایف مهم قریش یعنی: «جمح»،«عدی»، «سهم»، «مخزوم»، «تیم»، «عبدالدار»، «نوفل»، «امیه» و «هاشم» عهده دار گردیدند. طوایف و تیرههایی که در ایام مقارن ظهور اسلام این مناصب را در دست داشتند بدین قرار بودند:
- «دارالندوه». دارالندوه دیوان مخصوصی بود که قریش در آن گرد میآمدند و در آن در باره تمامی مسائل و امور عمومی و خصوصی روز، حتی مسائل زناشویی و مسائل مربوط به آن بحث میکردند. در این مکان به اختلافات فیصله داده میشد و بین طرفین دعوا داوری میشد.[۶۴]قریش هیچ فرمانی را به اجراء نمیگذاردند مگر آنکه در دارالندوه به تصویب رسیده باشد[۶۵] این منصب در ایام مقارن اسلام در دست«یزید بن زمعه بن أسود» از بنی اسد بود.
- «سقایت»؛ این منصب عهده دار آب دادن و سیراب کردن زائران بیت الحرام بود.[۶۶] به هنگام بعثت نبی(ص) این منصب به دست «عباس بن عبدالمطلب» از بنی هاشم بود.
- منصب «عقاب» یا لواء؛[۶۷] یعنی مسئول پرچم قریش. صاحبان این منصب پرچم دار قریش در جنگها و معارک بودند.[۶۸] پرچمداری قریش در ایام منتهی به اسلام به دست «ابوسفیان صخر بن حرب» از بنی امیه بود.
- منصب «رفادت»؛ این مقام در سالهای نزدیک به بعثت به دست «حارث بن عامر» از بنی نوفل بود.[۶۹] وی مسئول جمعآوری پول از قریش و صرف آن در راه اطعام زائران بیت الله الحرام بود.[۷۰] قصی بن کلاب در موسم حج میگفت: ای اهل قریش شما همسایگان خدا و اهل بیت او و اهل حرم هستید. زائران میهمان خدا و اهل بیت او و زائران خانه او هستند و سزاوارترین میهمانان به کرامت هستند، پس در ایام حج تا میتوانید به آنها بخورانید و بنوشانید[۷۱].
- «حجابت»؛ وظیفه حاجب اقدام به پوشش سالانه کعبه در موسم حج بود[۷۲] و هیچ کس بدون اجازه حاجب حق ورود به داخل کعبه را نداشت. این مقام نیز در ایام مقارن بعثت پیامبر(ص) به دست «عثمان بن طلحه» از بنی عبدالدار بود[۷۳].
- «قبه»؛ یعنی اسلحه خانه که در مواقع معین و هنگام لزوم برپا میشد. صاحب این منصب در ایام نزدیک به ظهور اسلام به دست «خالد بن ولید» از بنی مخزوم بود.
- «سفارت»؛ به دست «عمر بن خطاب» از بنی عدی بود.
- «أیسار و أزلام» یا مسئولیت بخت آزمائی و فال گیری؛ عهده دار این مقام «صفوان بن امیه» از بنی جمح بود.
- منصب «قضا» که بر عهده بنی سهم بود.
- منصب جمعآوری اموال کعبه؛ این مقام را «حارث بن ابوقیس» از بنی سهم عهده دار بود.
- منصب «قیادت» یا سرپرستی کاروانهای بازرگانی و سپاهیان. این مقام هم به دست«ابوسفیان» از بنی امیه بود.
- «اشناق» یا مسئولیت پرداخت دیه و غرامت. این مقام هم، در دست طایفه بنی تیم بود.
- منصب «اعنه» یعنی سرپرستی ستوران قریش به هنگام جنگ.
- منصب «عمارت» یعنی نگهبانی و مراقبت مسجدالحرام. مسئولیت این مقام در ایام مقارن ظهور اسلام به دست «شیبه بن عثمان» از بنی عبدالدار بود[۷۴].[۷۵]
این مناصب و نحوه اداره آن پس از ظهور اسلام نیز تداوم یافت و این سنت تا به امروز هم ادامه دارد[۷۶].
شیوه حکومت داری در قریش
قریش بسیاری از ویژگیهای قبایل بادیهنشین را به خوبی در خود حفظ کرده بود. امورحکومتی در این قبیله –البته اگر تعبیر حکومت صحیح باشد- به همان صورتی که در قبیله بادیهنشین وجود داشت، به انجام میرسید.[۷۷]قریش در شئون سیاسی و امور مربوط به حکومت، آن قدر مترقی و پیشرفته نبود که رهبر یا بزرگی داشته باشند که در حل مشکلات به او رجوع شود، بلکه آنان سروران یا بزرگانی داشتند که در مسجدالحرام یا دارالندوه جمع میشدند و دشواریهای مربوط به امور بازرگانی و اختلافات میان طایفهها و فتنههای میان اشخاص را در آن انجمن مطرح میکردند و راه چارهای برای آن پیدا میکردند.[۷۸] قلت گزارشهای دقیق درباره ساخت اجتماعی جامعه مکه خصوصاً ساخت قدرت قبیلهای در این شهر، مانع از حصول آگاهی دقیق در این مورد است. اما در این نکته تردیدی نداریم که قصی بن کلاب در زمان خود ریاست بلامنازع قریش را بر عهده داشته است.[۷۹] با مرگ وی، قدرت بهدست پسرانش عبدمناف و عبدالدار افتاد و پس از مرگ این دو، به دست فرزندانشان. لکن آنها در به دست گرفتن امور مکه دچار اختلاف شدند. بدین ترتیب به دو دسته شدند و هر یک از طوایف قریش به یکی از این دستهها پیوستند. دستهای به ریاست عبدمناف عبدالشمس بن عبدمناف و دسته دیگر به ریاست عبدالدار عامر بن هاشم بن عبدمناف. بنیاسد بن عبدالعزی و بنیزهره بن کلاب و بنیتیم بن مرة بن کلاب و بنیحارث بن فهر به عبدمناف پیوستند و بنیمخزوم و بنیسهم و بنیجمح و بنیعدی با عبدالدار پیمان بستند. هر قومی با هم، علیه گروه دیگر، همقسم شدند؛ طرفداران و حامیان عبدمناف دست خود را در قدحی از طیب فرو بردند و به کعبه مالیدند و بر استواریشان تأکید کردند[۸۰] و در مقابل حامیان عبدالدار نیز دستان خود را در ظرفی از خون فرو برده، بر دیوار کعبه مالیدند و قسم خوردند که تسلیم نشوند و کفش از پا در نیاوردند تا پیروز شوند[۸۱]سرانجام دو طرف به صلح رضایت دادند و مناصب مکه را بین خود تقسیم کردند.[۸۲]-[۸۳] بدین ترتیب، مناصب مکه که در واقع اجزاء قدرت قریش بود در اختیار بطون مختلف قریش قرار گرفته و قدرت متمرکز پیشین تجزیه شد[۸۴].[۸۵]
احلاف و پیمانها
احلاف و پیمانها نیز وجهی دیگر از حیات سیاسی قبایل جاهلی بود که در تبیین بهتر موضوع باید به تشریح آن پرداخت. ضرورت شیوة زندگی و لزوم دفع تهدیدها در جزیرةالعرب، قبایل عرب را وادار میکرد تا برای رسیدن به اهداف اقتصادی، امنیتی و دفاعی خود، با دیگر قبایل همپیمان شوند. این روابط غالباً جنگی، معمولاً به صورت موقت و ناپایدار بود و گاه وجود دشمن مشترک یا قویتر به این رابطة دوستانه و همپیمانی کمک میکرد. قبیله قریش هم چونان دیگر قبایل عرب از این قاعده مستثنی نبود از اینرو آنان در قرن شش میلادی، در راستای تحکیم قدرت خود در مکه، پیمانهای حلفی با ازدیان و بخصوص تیره خزاعه برقرار نمودند که از جمله آن میتوان به حلف شعبهای از قریش با تیره اسلم،[۸۶] حلف بخشی از ازدیان با بنیعبدالدار[۸۷] و حلف برخی از ازدیان از تیره دوس و غیر آن با بنیعبدشمس[۸۸] اشاره کرد.[۸۹] همچنین تیرههایی از قبیله خزاعه در جاهلیت، جزء گروهی از قبایل موسوم به "احابیش" بودند پیمانی را با مطلب بن عبدمناف و قبیله قریش به امضا رساندند که به "حلف احابیش" شهرت یافت.[۹۰] علاوه بر این حلفها، ازدواج هم میتوانست زمینههای امنیت و آسایش خاطر آنان را، در دست یافتن به اهداف مورد نظر فراهم سازد چندان که ازدواجهای متعدد خزاعیان با منسوبان قبیله قریش، خود دلیل دیگر برگستردگی تعاملات و بده بستانهای سیاسی آنان با این قبیله است. ازدواج حبّی دختر حلیل بن حبشیة بن سلول بن کعب عمرو خزاعی با قصی بن کلاب[۹۱] از جمله این موارد است. افزون بر آن، باید به ازدواجهای مکرر میان دو طایفه، مانند پیوند ازدواج میان ازد شنوءه و بنینوفل بن عبدمناف بن قصی[۹۲] و ازدواج ابوسفیان بن حرب با عاتکه دختر ابیازَیهِر از ازد سراة،[۹۳]ازدواج هاشم بن عبدمناف با "قیله بنت عامر بن مالک خزاعی]]" از خزاعه و عبدالمطلب بن هاشم با "لُبنی دختر هاجر بن عبدمناف بن ضاطر بن حبشیة بن سلول بن کعب بن عمرو خزاعی" از خزاعه[۹۴] و اجحم بن دندنه خزاعی با حیه بنت هاشم[۹۵] اشاره کرد.[۹۶] به نظر میرسد که تیره بنیهاشم با خزاعه مناسبات دوستانهتری داشتند؛ روشنترین دلیل بر این مدعا، علاوه بر ازدواجهای مکرر که بدان اشاره شد، وجود حلفی است میان خزاعه و عبدالمطلب که اسباب هماهنگی آنان با بنیهاشم را در ادوار بعدی فراهم آورد.[۹۷] این پیماننامه که بین خزاعه و بنیهاشم به دنبال ستم و بیعدالتی نوفل بن عبدمناف، میان عبدالمطلب –رییس قریش و از نوادگان حُبّی دختر حبشی خزاعی- با تنی چند از مردان خزاعه از جمله ورقاء ـ پدر بدیل بن ورقاء ـ در خانه کعبه انجام گرفت،[۹۸] در کعبه آویختند و تا چند نسل همچنان مورد احترام باقی ماند[۹۹] نزدیکی خزاعه به عبدالمطلب چنان بود که مطرود بن کعب خزاعی در سوگ مرگ وی، مرثیهای سرود[۱۰۰].
قبیله غطفان هم از دوران جاهلیت با قریش همپیمان بود و در جنگ فجار - که اندکی قبل از بعثت نبی خاتم(ص) صورت گرفت، - به رهبری رییس وقت خود - عوف بن حارثه مرّی - به یاری شان شتافته بود.[۱۰۱] این همپیمانی که تا دوران دعوت پیامبر(ص) نیز ادامه یافته بود، باعث شد که آنها هم، همان خصومت قریش را نسبت به رسول خدا(ص) داشته باشد. چندان که مردمان این قبیله در جنگ احزاب یا خندق در شوال سال پنجم هجری رخ داد، حضور گسترده ای داشتند[۱۰۲].
قریشیان در ایام جاهلیت با همسایگان هوازنی خود –بخصوص ثقیف- نیز روابط اجتماعی خوبی داشتند. ازدواجهای فراوانی که بین این دو طایفه که در بالاترین سطوح انجام میگرفت، مؤید استحکام این رابطه است. چندان که رسول خدا(ص) با دو تن از زنان هوازن: زینب بنت خزیمه هلالیه و میمونه بنت حارث بن حزن از بنی هلال ازدواج کرد. ایشان همچنین با زنی به نام عمره بنت یزید بن عبید از بنی کلاب پیمان زناشویی بست اما پیش از که کار به ازدواج بکشد، بواسطه استعاذه این زن از پیامبر(ص)، به طلاق منجر شد.[۱۰۳]ازدواج حرب بن امیه – پدر ابوسفیان - با صفیه بنت حزن هلالیه، ولید بن مغیره - پدر خالد بن ولید - با لبابه کبری، - خواهر أم المؤمنین میمونه بنت الحارث - عباس بن عبدالمطلب با لبابه صغری، - خواهر دیگر أم المؤمنین میمونه بنت الحارث و مادر عبدالله و عبیدالله، - [۱۰۴] و نیز پیمان زناشویی مسعود بن معتب با سبیعه بنت عبد شمس بن عبد مناف – مادر عروة بن مسعود - حبیب بن عمرو بن عمیر با کنود بنت عبد أمیة بن عبد شمس - مادر أبو محجن ثقفی - أبی الصلت بن ربیعة بن عوف با رقیة بنت عبد شمس بن عبد مناف مادر أمیة بن أبی الصلت و بسیاری دیگر[۱۰۵] از جمله آنهاست[۱۰۶].[۱۰۷]
جنگهای جاهلی
از نمودهای بارز رفتارهای سیاسی قریش، شرکت در نبردهای نظامی است؛ قریش نیز بمانند دیگر قبایل جاهلی، بر کنار از زد و خوردهای نظامی آن ایام نبود. نخستین خبر مهمی که درباره این جنگها در دست است، متعلق است به نبرد خونین قریش با حسان بن عبد کلال حمیری، که به ادعای نسب نویسان با بسیار کس از قبایل یمن از یمن به وادی مکه آمده بود تا سنگهای کعبه را با خود ببرد.[۱۰۸] پس قریش به همراه قبایل کنانه، خزیمه، اسد، جذام و دیگر تیرههای مضر به فرماندهی فهر بن مالک به مقابله با او برخاستند و پس از جنگی سخت، شکست بزرگی را بر لشکر یمن تحمیل کردند و ضمن کشتن بسیاری از آنان، پادشاه آنان ـ حسان ـ را به اسارت گرفتند. حسان بن عبدکلال، سه سال در اسارت مکیان بود تا این که با پرداخت فدیه، خود را از بند آنها رهانید.[۱۰۹] از دیگر وقایع تاریخ جاهلی قریش، حضور در سلسله جنگهای موسوم به فجار است. این جنگها که بین قریش و قیس بن عیلان واقع شده و به سبب وقوعش در ماههای حرام به فجار معروف شدهاند،[۱۱۰] چهار جنگ عمده را شامل میشد. این جنگها عبارتند از: فجار القرد،[۱۱۱] فجار الرجل،[۱۱۲]جار المرأه،[۱۱۳] فجار براض[۱۱۴]. فجار براض خود شامل پنج فجره است: یومالنخله،[۱۱۵] یومالشمطه،[۱۱۶]یومالعبلاء،[۱۱۷]یوم الشرب[۱۱۸]و یومالحریره.[۱۱۹]-[۱۲۰] لازم به ذکر است که ستیزه جویی قریش در ایام جاهلی،گاه تیرههایی از قریش را نیز در بر میگرفت. چندان که منطقه رَدم بنی جُمَح در مکه یاد آور نبرد شدیدی است که در عهد جاهلیت میان بنی محارب بن فهر و بنی جمح بن عمرو رخ داد و در آن نبرد، محاربیان شمار زیادی از جمحیان را به هلاکت رساندند[۱۲۱].[۱۲۲]
حیات اقتصادی قریش در دوران جاهلی و صدر اسلام
از میان عواملی که بر تاریخ شبه جزیره عربستان شکل بخشیده، جغرافیا بیشتر از عوامل دیگر نقش داشته است. وضع مکه جهت زراعت و کشاورزی مناسب نبود، از این رو مکیان با تجارت و داد و ستد روزگار میگذارنیدند. صرف نظر از احترام و نفوذی که مکیان در عربستان داشتند، وضع جغرافیایی مکه نیز به آنها در زمینه تجارت کمک میکرد. حجاز - خصوصاً مکه - به عنوان بخشی از عربستان باختری که راه بخور از آن عبور میکرد، پیوسته از لحاظ سوق الجیشی وضعی ممتاز داشت و این وضع در دوره پس از سقوط تدمر، مزیت بیشتری پیدا کرده، تدریجاً بازرگانی جهانی از راه بین النهرین به راه عربستان غربی انتقال پیدا کرد. در این بین، مکه مرکز رفت و آمد کاروانها بود و واسطۀ بازرگانی میان یمن و شام و حبشه به شمار میآمد و به سبب احترام و نفوذ مکیان - که به عنوان فرزندان اسماعیل و نگهبانان کعبه مرکزی محسوب میشدند - کسی معترض آنها نمیشد.[۱۲۳] اما تجارت قریش تا پیش از ریاست هاشم بن عبد مناف از مکه عدول نمیکرد. تجار غیر عرب کالاهایشان را میخریدند و در اطراف بلاد عرب میفروختند،[۱۲۴] تا اینکه هاشم بن عبدمناف سنت تجارت قریش به شام و یمن را بنیان نهاد. هاشم از ملوک شام اجازه تجارت در بلاد شام را گرفت، سپس برادرش عبدالشمس موفق به کسب اجازه از حاکم حبشه جهت تجارت به آنجا شد و نوفل بن عبدمناف کوچکترین فرزند عبدمناف نیز با سفر به عراق از کسری نامهای دریافت کرد جهت تجارت به عراق.[۱۲۵] هاشم نخستین کسی بود که سفرهای تابستانی و زمستانی را برای تجارت پایهگذاری نمود. قریش - همان گونه که در قرآن و در سوره قریش (آیات ۱ تا ۴) به این مسأله اشاره شده، - جهت تجارت، در زمستان به یمن و تابستان به شام میرفتند. با پیمانهایی که هاشم، عبدالشمس، نوفل و مطلب فرزندان عبدمناف با حکام اطراف شبه جزیره عربستان برای تجارت ستاندند[۱۲۶] و با احترام و منزلتی که قریش در بین ساکنان شبه جزیره داشتند، قریش توانستند در زمینه تجارت و بازرگانی به موفقیتهای بسیاری دست یابند. قریش این چهار برادر را به دلیل گرفتن این پیمانها، "مجبرین" نامیدند.[۱۲۷] اهمیت اقدام هاشم در زمینه انعقاد قرارداد تجاری با روم و غسان، به قدری اهمیت داشت که شعرای عرب آن را در اشعار خود انعکاس دادند[۱۲۸].
او کسی است که مسافرت تابستانی و زمستانی برای قوم خود سنت کرد».[۱۲۹] از ابن عباس هم نقل شده: آنگاه که قریش در فشار و گرسنگی به سر میبرد، هاشم آنها را جمع کرده و با کار و تجارت آشنا کرد.[۱۳۰] با وجود این، برخی صاحبنظران، مسئله مسافرتهای تابستانی و زمستانی را نه ابتکار هاشم، بلکه آن را ضرورتی دانستهاند که همه عرب بدان گرفتار بودهاند.[۱۳۱] ازطرف دیگر، قریش از لحاظ قدرت نظامی نیز، یکی از پر قدرتترین قبایل عرب بود. آنان، خصوصاً پس از پیمانی که با احابیش مکه منعقد نمودند، توانستند قدرت بسیاری کسب کنند.[۱۳۲] مردم قریش ماههای برگزاری موسم حج را ماههای حرام مینامیدند. در ماههای حرام، قبایل از تجاوز به یکدیگر مصون بودند؛ از این رو و در سایه سار این امنیت دلکش، مکه در این ایام، مرکز تجارت و زیارت و در عین حال مرکز آمیزش و معاشرت و محل سرایش اشعار حماسی شعرا در وصف شرافت و افتخار به برخی خصائص قبیلهها بود.[۱۳۳] در بازارهای تجاری که در ماههای حرام در اطراف حرم مکه تشکیل میشد، مردم از هر طبقه و قبیلهای در آن حضور مییافتند و ضمن زیارت بتانی که در اطراف کعبه جای داشتند، در این بازارها به داد و ستد میپرداختند. بدین ترتیب، طوایف قریش در بازارهای عربستان از قبیل عکاظ، مجنه، دومة الجندل، مشقر، صحار، شحر، عدن، صنعا، رابیه و ذوالمجار شرکت کرده و نیز به وسیله سفرهای تابستانی و زمستانی به شام و یمن رفت و آمد میکردند. به دلیل رفت و آمدشان به ایران برای خرید موم و شکر و رفتنشان به حبشه برای حمل خوار و بار و پارچه، نسبت به دیگر قبایل عرب، به تمدن آشناتر و در حکومت آزمودهتر بودند و به سرپرستی امور کعبه و مؤسسات آن عنایتی وافر داشتند. در حقیقت اقتصاد و بازرگانی و سیاست ایشان بر اساس مناصب مربوط به کعبه استوار بود.[۱۳۴]احترام و منزلت کعبه و به تبع آن قریش، در موفقیت آنان در امر تجارت، تأثیر به سزائی ایفاء میکرد؛ زیرا احترام مکه ایجاب میکرد که همه اعراب، پاسداران مکه - یعنی قریش - را محترم بشمارند.[۱۳۵] در اعتقاد عرب این موضوع رسوخ یافته بود که مکه سرزمینی است که هیچ نوع ظلم و تجاورزی در آن راه نمییابد. چندان که گفته شده سبب آنکه این شهر را به نام مکه نامیدهاند آن است که اگر زورگویان و مبارزان بخواهند در آن اخلال و فسادی کنند، این شهر و این خانه گردنهای آنان را خواهد شکست[۱۳۶].[۱۳۷]
جایگاه اجتماعی قبیله قریش در جاهلیت و صدر اسلام
معیارهای ارزشی و فرهنگی عرب جاهلی در واقع به ارزشهای قبیلهای باز میگشت. محوریت مسائل فرهنگی و اجتماعی نیز در میان اعراب به طور عام و قریش به گونهای خاص به وسیله ارزشها و اهداف قبیلهای تعین مییافت. در چارچوبه این ارزشها، حسب و نسب در میان عرب جاهلی ارزشی دو چندان یافته، علم انساب از عالیترین معارف عقلی آنان محسوب گردید. از نکات قابل توجه در بررسی اوضاع فرهنگی عرب جاهلی، علاقه آنها به شعر است. در واقع، در میان اعراب دوره جاهلی عالم و مورخ نبود؛ ولی علاقه فراوان به فصاحت زبان و صحت گفتار و اشعار مختلف موزون وجود داشت. بعضی بر این عقیدهاند که پیشرفت فن شاعری در بین اعراب قبل از اسلام نشانه وجود تمدن در بین آنها بوده است، اما بعضی دیگر از محققین عقیده دارند که نه تنها هیچ دلیل قانع کنندهای برای اثبات این نظریه وجود ندارد بلکه اعتلای شعر در جامعه عرب دوره جاهلی با بدوی بودن آنان ارتباط مستقیم داشت. با این حال، نباید از این نکته غافل بود که مکه مرکز تجارت و زیارت بود. لازمه این مرکزیت، آمیزش و معاشرت اقوام عرب بود. در اجتماعات صورت گرفته در این مرکز، خصوص در بازارهای جاهلی، اشعار حماسی سروده میشد تا شرافت و افتخارها را گویا باشد. بدیهی است که این وضع در پرورش کودکان قریش تأثیرگذار بود و قریحة آنان را میپروراند و برای انجام کارهای بزرگ آماده میساخت.[۱۳۸] پر واضح است که در آن روزگار، معلم به آن معنا که ما تصور میکنیم وجود نداشت، بنابراین، مردم عرب و مکیان به تعلیم کودکان خود اهمیت نمیدادند. احتمالاً شاعران و سخنوران در مکه و در بازار عکاظ در زندگانی معنوی عربها مؤثر بودهاند.[۱۳۹] بسیاری از شاعران و سخنوران عرب در اثنای سفر از کشورهای بیگانه میگذشتند و به وسیله حمیریان با ایران و غسانیان با روم ارتباط مییافتند. تأثیر افکار و علوم دیگران در اشعار شاعران و سخنوران و حکیمان عرب مانند قیس بن ساعده، امیه بن ابی الصلت، اکثم بن صیفی و ورقه بن نوفل آشکار است. گذشته از اینها، مردم عرب به اقتضای محیط زندگانی خویش، در بعضی علوم مهارت داشتند. از جمله علومی که عربها در آن پیشرفت کرده بودند معرفت در زمینه احوال و تغییرات جوی بود. آنان در علم باستانشناسی یعنی شناختن آثار قدیم نیز مهارتی خاص داشتند. در حقیقت علوم عرب مقداری اطلاعات و معلومات پراکنده بود که در نتیجه مشاهده و استماع بدان راه یافته بودند[۱۴۰].
تاریخ حیات فرهنگی اعراب دوره جاهلیت حاکی از آن است که جامعه حجاز از قرنها پیش از ظهور اسلام، بدون تغییر و تحولی جدی با همان ساختار فرهنگی خویش زندگی کرده و گذشت اعصار و قرون نتوانست آهنگ تحول بسیار آرام و کند این جامعه را سرعت بخشد. کندی آهنگ تحول فرهنگی جامعه جاهلی حجاز دلایل عدیدهای داشته است که از جمله آنها میتوان به شرایط یکسان طبیعی و اقلیمی حجاز و نیز دورافتادگی حجاز از مراکز عمده فرهنگی خصوصاً محدودیت تعامل فرهنگی آن اشاره کرد.[۱۴۱] "احمد امین" در توصیف اوضاع فرهنگی و اجتماعی عرب جاهلی - از جمله قریش - مینویسد: «آنها از علم و فلسفه بهرهای نداشتند؛ زیرا زندگانی اجتماعی آنها در خور علم و فلسفه نبود. علم آنها منحصر به معرفت انساب یا شناختن اوضاع جوی بود. بنابر بعضی از اخبار، آنان اطلاع اندکی از علم طب داشتند ولی آن چه را که میدانستند به حدی نبود که علم محسوب شود. پس خطاست که مانند "آلوسی" آنها را عالم و دانشمند بدانیم؛ چراکه وی بر این اعتقاد بود که: اعراب علم طب و معرفت احوال جوی و اختر شماری را کاملاً میدانستند».[۱۴۲] - [۱۴۳] البته نکتهای که باید به آن اشاره نمود و بسیاری از مورخان قدیم و جدید هم به آن اشاره نمودهاند این است که قریش به علت فعالیتهای بازرگانی و تعاملی که با ملتهای همجوار داشتند تا اندازهای توانستند ارتباطات فرهنگی با دیگر ملل ایجاد نمایند. تجارت باعث آشنایی قریش از وضع اجتماعی و معنوی ملل دیگر میشد تا آنجا که مردم قریش از لحاظ فکر و تربیت از سایر قبائل عرب ممتاز بودند.[۱۴۴] با این وجود، ارتباطات تجاری قریش با دیگر ملل، تغییر تدریجی وضعیت شهر مکه را باعث شد و این تغییرات، چادرنشینان و بدویان را به تدریج به سوی خود جذب کرد. چندان که بسیاری از بیابان نشینان، دامداری و بیابانگردی را رها کرده و به شهر مکه روی آوردند و در خدمت قریش درآمدند. دیری نپایید که شهر مکه دو قشراجتماعی مشخص را در خود دید: نخست اقلیت ثروتمندی از قریش که هیچ چیز جز افزودن بر سرمایه از طریق تجارت و ربا نمیخواست و دیگری اکثریت ستم کش که باید برای این دسته کار میکرد و در مقابل صرف نیروی جسمی خود مزد اندکی میگرفت. همان گونه که قبلا اشاره شد قریش اجر و قرب خاصی نزد اعراب، بخصوص بعد واقعه فیل یافته بودند و این جایگاه بلند اجتماعی که به تبع احترام و منزلت کعبه برای ایشان حاصل شده بود، در موفقیت آنان در جهات مختلف از جمله در امر تجارت تأثیر به سزائی ایفاء میکرد[۱۴۵].
همچنین اشاره به برخی ازسنتها و رسوم رایج اجتماعی در بین قریش واعراب جاهلی از جمله حلف، خلع، جوار و غیره، در کنار خصائص و رفتارهای نکوهیدهای چون شرک و بت پرستی، زنده به گور کردن دختران، قتل و غارت، فساد و فحشا، شرب خمر، قمار بازی و ربا خوری[۱۴۶] و...، نیز خصائص پسندیدهای همچون وفای به عهد، مهمان نوازی و... نمایانگر بخشی دیگر از هویت و زندگی اجتماعی قریش است. حلف الفضول از جمله احلاف قریش بود که هم ساخت و ترکیب و تألیف اجتماعی بدوی - حضری جامعه مکه را روشن میکند و هم به گوشهای از زندگانی حضرت رسول(ص) در دوره قبل از بعثت مربوط میشود.[۱۴۷] سبب این پیمان این بود که مردی از بنیزبید یمن به مکه آمده بود و کالایی را به عاص بن وائل سهمی فروخته بود؛ اما عاص در پرداخت پول آن، تعلل میورزید به نحوی که مرد مایوس شد به ناچار بر کوه ابوقبیس رفته شکایت خود را ضمن اشعاری اعلام نمود. عدهای از قریشیان از این واقعه شرمنده شده به فکر چاره افتادند. اول کسی که در این کار پیشقدم شد، زبیر بن عبدالمطلب بود او طوایف قریش را در دارالندوه فراهم آورد و از آنجا به خانه عبدالله بن جدعان رفتند و آنجا پیمان بستند که «برای یاری هر ستمدیده و گرفتن حق وی همداستان باشند و اجازه ندهند که در مکه بر احدی ستم شود». قریش این پیمان را حلفالفضول نامید.[۱۴۸] از دیگر احلاف قریش که هر یک تصویر گر گوشهای از زندگی اجتماعی قریش میباشند هم میتوان به حلف الاحلاف و حلف المطیبین اشاره کرد[۱۴۹].
نقش مهم قبیله قریش در تاریخ عرب و اسلام
مورخان و نسبشناسان پیشین، قوم عرب را در یک تقسیم اولیه به اعراب بائده و اعراب باقیه تقسیم کردهاند. اعراب بائده، بخشهایی از اقوام سامی هستند که در روزگاران پیشین، به دلایل گوناگون از میان رفتهاند. از جمله آنان اقوام عاد، ثمود، طسم، جدیس و عملاقاند که قرآن کریم به سرنوشت بعضی از آنها اشاره میکند. اعراب باقیه نیز به دو دسته تقسیم میشوند: جنوبیها که قَحطانی نام دارند و شمالیها که موسوم به عَدْنانیاند. طبق یک نظر، اعراب بائده را عرب عاربه یا اصیل و اعراب باقیه را مستعربه میگویند. و بر اساس نظر دیگر، اعراب جنوب، عرب عاربه و عربهای شمالی، عرب مستعربه به شمار رفتهاند[۱۵۰]. این که عربهای شمالی را مستعربه گفتهاند، از آنرو است که آنان از اولاد حضرت اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم خلیل(ع) بودند که از فلسطین به حجاز هجرت کردند.
یکی از فروعات بسیار زیاد اعراب شمال یا عدنانیان، طایفه قریش است که در ابتدا یکی از طوایف کوچک حجاز محسوب میشد. بر اساس روایات تاریخی موجود، در فاصله یک تا دو قرن قبل از ولادت حضرت رسول اکرم(ص)، یکی از بزرگان این قبیله به نام قُصَی بن کِلاب[۱۵۱] که مردی دلیر و لایق و مدبر بود، ریاست قریشیان را به دست آورد و بدین فکر افتاد که ریاست مکه و تولیت خانه کعبه را که مدار و مرکز زندگی و سیاست شهر بود، در اختیار قبیله خویش در آورد. قریش با رهبری و درایت قُصی به این مقصود دست یافت و اداره شهر را از قبیله خُزاعه که اصلاً از یمانیان، یعنی بنی قحطان بودند، باز گرفت و علاوه بر اداره شهر و امور آن و تولیت خانه، نوعی رهبری مذهبی و اعتبار بدون همتا به دست آورد. از این تاریخ، قبیله قریش رفته رفته یکی از مهمترین نقشها را در تاریخ جزیرة العرب داشته است.
در دو نسل بعد، حضرت هاشم، نواده قصی، بنیان تازهای نهاد. او برای اولین بار با سفر به کشورهای اطراف، به ایجاد قراردادهای تجارتی دست زد و عرب، به ویژه قریش را به جریان تجارت میان شرق و غرب مرتبط ساخت[۱۵۲]. از آن به بعد قریش علاوه بر اینکه عهدهدار یکی از مهمترین مراکز تجارت داخل جزیرة العرب بود، به صورت حلقهای از حلقات تجارت جهانی در آمد. اهمیت گستردگی این تجارت تا آنجا بود که گاه یک کاروان تجارتی، دو هزار و پانصد شتر برای حمل مال التجاره در اختیار داشته است[۱۵۳].
ثروت قریش که بیشتر از راه تجارت و گاه از راه رباخواری به دست میآمد، ثروتی بزرگ بود و مایه اعتبار و قدرت؛ علاوه بر این، تولیت و کلیدداری کعبه و میهمانداری و سقایت حاجیان، احترام و اعتبار بزرگی برای آنان به بار میآورد. در پی حمله ابرهه به کعبه و نابودی او و لشکرش اعتبار دیگری برای قریش به بار آمد. از آن به بعد آنها از یک قداست تازه برخوردار شدند. مردم آنان را قوم برگزیده و مورد نظر خداوند میدانستند که اینگونه از آنها دفاع کرده، دشمنانشان را نابود ساخته است[۱۵۴].
ریاست شهر مکه و کلیدداری و تولیت خانه کعبه که بزرگترین معبد آن سرزمین بود و ثروت فراوان بزرگان قریش و بالاخره مغلوبیت ابرهه -که مردم آن را به حساب قداست قریش گذاشته بودند- تفرعنی بزرگ برای این قبیله به بار آورده بود؛ تا آنجا که اینان یکی از دو مانع بزرگ، بلکه بزرگترین مانع بر سر راه اسلام شده، بیشترین مشکل و رنج را برای آن پدید آورده بودند.
البته عوامل ایستادگی قریش در برابر اسلام، محدود به این چند مورد نبوده است؛ اما چنانکه تحقیق نشان میدهد، یکی از مهمترین آنها مسئله تعصب حاکم در میان عرب بود و تعصب، چنانکه دانستیم، یکی از بارزترین شاخصههای اجتماعی نظام حاکم بر جامعه عربی و از نیرومندترین عوامل کارگزار در آن بود. اسناد معتبر، این مسئله را در چند نقطه عطف تاریخی به خوبی نشان دادهاند.
بزرگان قریش با همه دشمنی که با اسلام و پیامبر داشتند، در برابر زیبایی قرآن شیفتگی و بیقراری نشان میدادند. گاه در دل شب، به دور از چشم مردمان، از خانههایشان بیرون آمده، ساعتی را به تلاوت قرآن پیامبر گوش میسپردند.
صبح یکی از این گونه شبها، أخنس بن شُریق، رئیس یکی از تیرههای وابسته به قریش[۱۵۵]، به خانه ابوسفیان رفت و از او پرسید: ای ابا حنظله، نظرت را درباره آنچه از محمد(ص) شنیدهای به من بگو. او پاسخ داد: ای ابا ثعلبه، چیزهایی شنیدهام که آنها را میفهمم و مقصود از آن را میدانم و چیزهایی نیز شنیدهام که از فهم معنا و مقصود آن عاجزم![۱۵۶] اخنس از آنجا بیرون آمد و به خانه ابوجهل، رئیس بنیمخزوم، رفت و همان پرسش و مسئله را طرح کرد و پرسید: نظر تو درباره آنچه از محمد(ص) شنیدهای چیست؟ ابوجهل پاسخ داد: واقع این است که ما و فرزندان عبد مناف (بنیهاشم و بنیامیه) بر سر شرف و ریاست و بزرگی رقابت داشتیم. آنها مهمانداری کردند، ما هم کردیم. آنها پیادگان را مرکب سواری دادند، ما همچنین کردیم. آنها به مردم مال بخشیدند، ما هم بخشیدیم؛ تا آنجا که مانند دو اسب مسابقه با یکدیگر دوش به دوش شدیم و دیگر آنها بر ما برتری نداشتند. ناگاه در میان آنان کسی پیدا شد که میگفت: من پیامبرم و از آسمان بر من وحی میرسد! ما دیگر چه هنگام به چنین چیزی میرسیم! والله ما به آن ایمان نخواهیم آورد و آن را تصدیق نخواهیم کرد[۱۵۷].
در آستانه جنگ بدر، این سخن به شکل دیگری گفته شد. یکی از زنان بنیهاشم به نام عاتکه، خوابی دید. این خواب که پیشگویی آیندهای تلخ برای قریش داشت و بلایی بزرگ برای آن وعید میداد، در شهر مکه شهرت یافت. عباس که عامل اصلی افشای خواب شده بود، میگوید: من صبح روز بعد به مسجدالحرام رفتم و کعبه را طواف کردم. ابوجهل در میان جمعی از مردان قریش نشسته بود. آنان درباره خواب عاتکه گفتوگو میکردند. چون ابوجهل مرا دید گفت: ای فرزندان عبدالمطلب، کافی نبود که مردان شما ادعای نبوت کنند، حال زنان شما هم به این کار دست زدهاند؟ ما سه روز به شما مهلت میدهیم، اگر این خواب حق بود که آنچه گفته شده اتفاق میافتد؛ ولی اگر سه روز گذشت و حادثهای پیش نیامد، شما را دروغگوترین خاندان عرب خواهیم خواند! عباس به تندی پاسخ این سخن او را داد. ابوجهل گفت: ما و شما بر سر بزرگی رقابت داشتیم... آنگاه که با یکدیگر همدوش شدیم، شما گفتید: ما پیامبری داریم؛ سپس گفتید: ما یک پیامبر زن داریم! قسم به لات و عزی! این دیگر شدنی نیست[۱۵۸].
بار سومی که این تعصب به صراحت و وضوح کامل به زبان آمد، هنگامی بود که مردان جنگی قریش با سربازان مسلمان برخورد کردند. اخنس بن شریق که با مردان قبیلهاش به همراه قریش به بدر آمده بود، نزد ابوجهل - که میکوشید رهبری جنگ علیه مسلمانان و از آنجا ریاست همه قریش را به عهده گیرد- آمد و در برابر او یک پرسش بزرگ مطرح ساخت. به او گفت: تو فکر میکنی محمد دروغ میگوید؟ ابوجهل پاسخ داد: چطور ممکن است به خدا نسبت دروغ دهد، در حالی که ما او را در گذشته امین لقب داده بودیم؛ چراکه او هرگز دروغ نگفته بود. لکن چون فرزندان عبدمناف، مناصب متعدد قریش مثل سقایت و مهمانداری حاجیان و دارالشورای شهر مکه را به خود اختصاص داده بودند و ما از آنها بهره نداشتیم و بعد هم نبوت به آنها اضافه شد، تو بگو دیگر چه چیز برای ما باقی مانده است؟
از اینجا بود که اخنس تصمیم گرفت در این جنگ شرکت نکند و بلافاصله مردان قبیلهاش را فرا خواند و به مکه بازگشت[۱۵۹].
قریش به خاطر تعصب، با تمام قدرت و ثروت خویش در برابر اسلام ایستاد و با آن جنگید و تا میتوانست از گسترش و پیشرفت آن جلوگیری کرد و تنها وقتی، آن هم به اجبار، به قبول تن در داد که اسلام به قدرتی برتر در جزیرة العرب تبدیل شده بود و قریش دیگر چارهای جز تسلیم نداشت. قریشیان آن روز به ظاهر اسلام را پذیرا شدند.
دلایل تاریخی بر این ادعا زیاد است مانند: به دنبال فتح مکه، پیامبر اکرم(ص) به سوی سرزمین حُنَین حرکت کرد. حنین در فاصله سه شبانهروزی مکه قرار داشت[۱۶۰]. به آن حضرت خبر داده بودند که قبیله نیرومند هوازن که در این سرزمین ساکن است، در صدد حملهای بزرگ علیه مسلمانان است[۱۶۱]. مردان جنگی مسلمان دوازده هزار تن بودند[۱۶۲]. مورخان گفتهاند: در این سفر جنگی، گروهی از مردان قریش به همراه آمده بودند. اینان نه به قصد جنگ و جهاد و دفاع از اسلام، بلکه به امید غنیمت تن به سفر داده بودند. آنها در انتظار بودند که کدام یک از دو حریف پیروز میشود تا بدان بپیوندند و از غنایم جبهه مخالف بهرهمند شوند. در شمار این گروه، ابوسفیان و فرزندش معاویه را نام بردهاند. اینان در تیردان خود، ازلام را به همراه داشتند. ازلام، چوبههایی در کنار بتها بودند که مشرکان با آن تفأل میزدند[۱۶۳]. مورخان میگویند: شیخ قریش، ابوسفیان، به دنبال سربازان مسلمان حرکت میکرد و آنچه از افرادِ همراه پیامبر بر زمین میافتاد یا به جای میماند، از زمین برمیداشت و آن را مالک میشد؛ تا آنجا که شترش رفتهرفته از این گونه ابزار پر شده، سنگینبار گردید[۱۶۴].
مسلمانان در اولین برخورد با قبیله هوازن، گرفتار مشکلی شدند. آنها در راه میبایستی از دره تنگی عبور میکردند و درست در همین تنگه با حمله ناگهانی دشمن قدرتمند روبهرو شدند و در این میان، تنها چند تن از افراد، تن به فرار ندادند که امیرالمؤمنین(ع) و عباس عموی پیامبر در میان آنان بودند.
در این هنگامه بود که چند تن از بزرگان تازهمسلمان قریش کلماتی گفتهاند که در تاریخ ثبت شده است. ابن هشام مینویسد: هنگامی که مسلمانان پا به فرار گذاشتند، کسانی که از مکه به همراه پیامبر آمده بودند، کینههای دیرینه خویش را آشکار ساختند؛ مثلاً ابوسفیان گفته بود: این فرار و هزیمت، تا مرزهای جزیرة العرب و کناره دریای سرخ ادامه خواهد یافت! ابن هشام تأکید میکند که او در این هنگام، از نشانههای جاهلیت و کفر، ازلام را به همراه خویش در تیردان داشت[۱۶۵]. مرد دیگری از بزرگان قریش گفته بود: هان اینک سحر باطل شد![۱۶۶] سومی با شادمانی به همراهش گفته بود: بشارت باد! محمد و اصحابش هزیمت یافتند[۱۶۷]. چهارمی در صدد کشتن پیامبر برآمد[۱۶۸].
جنگ به همین شکل پایان نیافت. فرمان رسول خدا(ص) و فریاد رسای عباس، مسلمانان را به جای خود بازگردانید. پرچمدار دشمن با حمله امیرالمؤمنین(ع) از پای در آمد و دشمن به زودی شکست خورد.
بیشتر غنایمی که در این جنگ به دست آمد، در میان تازهمسلمانان قرشی تقسیم شد. اینان به گفته قرآن ﴿مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ﴾[۱۶۹] نام گرفتند. خداوند و پیامبرش میخواستند بدین وسیله دلهای اینان را از حقد و کینه تهی کرده، به دین خدا مایل سازند؛ از این رو به هر یک از افراد این گروه، صد شتر داده شد. ابوسفیان و دو فرزندش یزید و معاویه، هر کدام صد شتر گرفتند و مقدار زیادی نقره[۱۷۰].
بعد از فتح مکه، در سال هشتم، قریش خواه و ناخواه به زیر پوشش اسلام در آمد و بخشی از افراد آن به شهر مدینه هجرت کردند. ابوسفیان و فرزندانش در شمار این مهاجران بودند.
قریش با اینکه بسیار دیر بر سر سفره اسلام آمده بود، بیشتر از هر کس از آن درخواست سهم میکرد. اولین و مهمترین سهمی که قریش طلب میکرد، در اختیار گرفتن آینده امت اسلامی و حکومت بر جهان اسلام بود. به خوبی میدانیم که قریش به آرزوی خود رسید و پس از وفات پیامبر اکرم(ص) در سال ۱۱ هجری تا سال ۶۵۶ که خلافت عباسیان به دست هلاکو منقرض شد، قریب ۶۵۰ سال کمابیش بر عالم اسلامی حکومت داشته است[۱۷۱].
ما معتقدیم بسیار کسان از جمله قریشیان از سالهای دراز قبل از وفات پیامبر اکرم(ص) در فکر به دست گرفتن آینده اسلام بودهاند. دلایل پرشماری بر این ادعا در تاریخ وجود دارد[۱۷۲]. گذشته از این دلایل، نشانههای روشن این توجه به آینده، در سال آخر عمر مبارک پیامبر اکرم و در روزهای قبل و بعد از رحلت ایشان در میان اطرافیان و صحابه آن حضرت آشکارا دیده میشود.
۱. اولین حادثهای که میتواند نشان دهد در جمع اطرافیان پیامبر اکرم، کسانی در اندیشه آینده هستند، حادثهای است که در یکی از آخرین مسافرتهای پیامبر اکرم(ص) رخ داده است. مورخان اهل سنت میگویند بعد از غزوه تبوک[۱۷۳] و پارهای از محققان شیعه احتمال دادهاند بعد از حادثه غدیر خم در راه بازگشت به مدینه، کسانی از همراهان پیامبر، در صدد قتل ایشان برآمدهاند[۱۷۴].
این گروه از چه کسانی تشکیل شده بود؟ هر کدام از چه قبیلهای برخاسته بودند؟ از کشتن رهبر جامعه اسلامی، پیامبر اکرم(ص) چه سودی میبردند؟ آیا بر اساس دشمنی شخصی به این کار دست زدند یا در صدد رفع موانع و آماده ساختن محیط برای به دست گرفتن قدرت بودند؟ اینها پرسشهایی بسیار جدی هستند که در برابر این حادثه قرار دارند.
پارهای از مورخان کوشیدهاند با متهم ساختن منافقان شناخته شدهای چون ابو عامر و عبدالله بن اُبی، از اهمیتِ بسیارِ حادثه بکاهند[۱۷۵]؛ در حالی که تاریخ، آشکارا حضور ابو عامر و عبدالله بن اُبی را -که رهبر و دو رکن اصلی این جریان شوم هستند- در این سفر و همراه پیامبر انکار دارد. ابو عامر بعد از هجرت پیامبر به مدینه از آنجا گریخته، به مکه رفته بود. با فتح مکه از آن شهر نیز بیرون آمده، به طائف پناهنده شده بود؛ ابو عامر در این شهر بود که غزوه تبوک پیش آمد. بعد از این غزوه، مردم طائف مسلمان شدند و ابو عامر ناگزیر از آنجا نیز بیرون آمد، به رم مسیحی پناهنده گردید[۱۷۶]. اما عبدالله بن اُبی در مدینه سکونت داشت و از آنجا بیرون نرفته بود. وی در هنگام حرکت پیامبر به سوی تبوک، با همفکران و یاران خود با ایشان همراه شد. اما از همان اوایل راه، بازگشت و این حرکت را به سختی تخطئه کرد[۱۷۷]. به این دلایل و دلایل دیگری که مجال ذکر آنها نیست، احتمال نخست بیاساس است؛ در نتیجه احتمال دومی که پارهای دیگر از مورخان دادهاند، معقولیتر خواهد بود. آنان معتقدند که سوء قصدکنندگان از جمع منافقان شناخته شده نبود و این کار به جریان نفاق مخفی وابسته است[۱۷۸]. علاوه بر این میگویند شش تن از این جمع دوازده نفری از قبیله قریشاند. این نظریه ابان بن عثمان احمر، سیرهنویس بسیار کهن است که امروز بخشهایی از نوشته او در سیره پیامبر در دست است[۱۷۹].
۲. سوره تحریم از دو تن از زنان پیامبر سخن دارد. لحن قرآن کریم بسیار تند و خشمگین است و از یک دستهبندی در مقابل پیامبر اکرم(ص) خبر میدهد. اما در قرآن بیش از این چیزی دیده نمیشود؛ نه اسم اشخاص در آن آمده و نه از نوع دستهبندی علیه پیامبر سخنی به میان میآید.
روایات ذیل آیه در تفاسیر شیعی، از یک توطئه قتل گزارش دادهاند[۱۸۰]. مسئله سزاوار تحقیق جدی و جداگانه است[۱۸۱]. اگر چنین چیزی اتفاق افتاده باشد، عامل آن چه میتواند باشد؟ آیا در اینجا نیز اندیشه آینده وجود داشته و کسانی در فکر رفع مانع برای به دست گرفتن سریعتر قدرت بودهاند؟
۳. چنانکه میدانیم[۱۸۲] پیامبر اکرم(ص) در آخرین روزهای عمر مبارک خویش بیمار بودند؛ علت این بیماری، چندان روشن نیست. شاید مسموم شده بودند؛ اما چرایی و چگونگی آن را درست نمیدانیم! در همان روزها، ایشان اسامة بن زید را به فرماندهی انتخاب کرده، به عموم بزرگان مهاجر و انصار مأموریت دادند که زیر پرچم او به سرزمین موته به جنگ با رومیان روند. تأکید ایشان بر حرکت این لشکر زیاد بود و چندین بار به آن امر فرمودند[۱۸۳]. مسلمانان در بیرون شهر، لشکرگاه ساخته بودند. اما با اینکه روزهای متوالی گذشت، لشکر حرکت نکرد و نامدارانی که در آن عضویت داشتند، به طور مداوم به شهر رفت و آمد کرده، در حرکت تعلل میورزیدند[۱۸۴]. در هر صورت، پیامبراکرم(ص) به سوی عالم بقا و رفیق اعلا رحلت فرمود و این لشکر همچنان به جای بود. در اینجا دو پرسش جدی وجود دارد.
نخست اینکه پیامبر اکرم(ص) در آن روزهای بحرانی، چرا طرح چنین بسیجی را لازم دانستند؟ به ویژه چرا عموم بزرگان مهاجر قرشی و انصار[۱۸۵]، یعنی کسانی که میتوانستند برای ولی امر مشخص شده بعد از پیامبر، رقیب و مزاحم باشند، در آن گسیل شدند؟ آیا پیامبر از اینکه کسانی در فکر آیندهاند و میکوشند راه کسب قدرت را هموار کنند، نگران بودند؟ آیا پیامبر معادلات سیاسی را به نفع آنها میدیدند و جز با دور ساختن ایشان از مرکز قدرت، راه چارهای سراغ نداشتند؟
دوم اینکه افراد سرشناس این سپاه، چرا در این سفر جنگی تعلل ورزیدند؟ و چرا آنقدر برای حرکت، امروز و فردا کردند تا اینکه پیامبر رحلت فرمود و اوضاع شکل دیگری به خود گرفت؟ آیا واقعاً آنچه به عنوان دلیل خودشان بر تعلل و تسامح ورزیدن میگفتند درست بود.
۴. در آخرین ساعات عمر مبارک پیامبر اکرم(ص) گروهی از مسلمانان بر بالین آن حضرت حاضر شدند و به هر صورت، از نوشته شدن وصیتنامه ایشان جلوگیری کردند[۱۸۶].
از این گروه، تنها یک تن را میشناسیم[۱۸۷] و او نیز از ناموران قریش است. اصرار پیامبر اکرم(ص) بر نوشتن وصیتنامه، حتی بدون در نظر گرفتن پیامبری و عصمت ایشان، هم از نظر شخصی و هم از جنبه اجتماعی، کاملاً بجا و معقول و قابل توجیه بود. پس دلیل ممانعت قریشیان از این کار چه بود؟ آیا قریشیان میترسیدند در این نوشته چیزی که به حکومت آینده مربوط است، به کتابت درآید و دیگر جبران خسارت آن ممکن نباشد؟
۵. پس از وفات آن حضرت کسانی از مهاجران قریش، ساعت یا ساعاتی، با شور و حماسه فراوان از وفات نیافتن پیامبر و بازگشت دوباره ایشان به جمع مسلمانان سخن گفتند، فریاد زدند و کسانی را که به وفات ایشان معتقد شده بودند، به نفاق نسبت داده، تهدید کردند.
اما آنگاه که با آمدن ابوبکر، جمعشان کامل شد، همه آن حرارت و شور پایان یافت[۱۸۸].
آیا این حرکت غیرطبیعی، به این علت نبود که در یک جریان شتابزده چیزی پیش نیاید که رشته امور را از دستشان خارج سازد؟
۶. بلافاصله بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) مردان انصار در مرکز اجتماع تیره بنیساعده جمع شدند و برای تعیین ولی امر و حاکم بعد از پیامبر، به کنکاش پرداختند. اعتبار سعد بن عباده، رئیس بخش بزرگتر قبیله خزرج در آن شرایط به اندازهای بود که برای اجتماع کنندگان در سقیفه، تنها یک راه وجود داشت و آن، بیعت با او و پذیرش ریاست او بود.
خبر تشکیل این جمع و هدف آن، به مهاجران قریش رسید[۱۸۹]. آنان خود را با شتاب به مرکز اجتماع انصار رسانیدند و در آنجا با بهرهگیری از اختلاف مبتنی بر تعصب دو بخش بزرگ و کوچک خزرج نسبت به یکدیگر[۱۹۰] و رقابت اوس و خزرج با هم، حکومت پس از پیامبر را از آن خود ساختند. در اینجا بود که قریش به آرزوهای درازمدت خویش دست یافت[۱۹۱].
ادیان و باورهای مذهبی قریش در دوران جاهلی
از نظر اعتقادی شایعترین و عمومیترین اندیشه حاکم بر مردم جزیرةالعرب، شرک بوده است. گروههای مختلف و قبایل مختلف همه در این شرک سهیم بودهاند. تنها تفاوتی که در بین گروههای مشرک وجود داشت، تفاوتی بود که بین انواع مختلف شرک قابل تصور بود. در عین حال کسانی نیز بودند که اساساً هیچ اعتقادی به خدا به عنوان شرک و یا با عنوان دیگر نداشتند. "علامه طباطبایی" مردم جزیره العرب را فقط مشرک دانسته و شرک را نیز تنها شرک ربوبی عنوان کردهاند.[۱۹۲] - [۱۹۳] بنا بر گزارشات و اخبار موجود تاریخی، مردم مکه، همواره بر آیین اسماعیل(ع) بودند تا اینکه عمرو بن لحی خزاعی آن را به بت پرستی تغییر داد. او در پی سفری که به بلقاء شام داشت بتانی را به مکه آورد و بتپرستی را در مکه رواج داد.[۱۹۴] عزی، هبل، أساف، نائله و مناة از بتان معروف قریش به شمار میآمدند. «عزّی» بزرگترین بتشان بود، بدین جهت، قریش را "عزّی" هم میخواندند. آنان عزی را زیارت میکردند و برایش هدیه میبردند و برایش قربانی انجام میدادند و بدین وسیله بدان تقرب میجستند.[۱۹۵] دیگر بت قریش، «هبل» نام داشت. این بت که با عقیق سرخ، به شکل انسان ساخته شده بود، بزرگترین بت درون کعبه به شمار میرفت.[۱۹۶] مکیان آن را در کنار چاهی درون کعبه که در آن هدایای کعبه جمعآوری میشده، قرار داده بودند. أساف و نائله هم دو بت دیگر قریش بود که آن را میپرستیدند. آنان این دو بت را - که به صورت دو سنگ مسخ شده بودند - پیشایش کعبه نهاده بودند تا مردمان از آن پند بگیرند.[۱۹۷] مناة نیز از دیگر بتانی بود که علاوه بر قریش دیگر اعراب نیز آن را بزرگ میداشتند[۱۹۸].[۱۹۹]
در تعلیل اشاعه شرک و بت پرستی در شبه جزیره عربستان- و از جمله آن مکه - دلایلی عنوان شده که از جمله این دلایل و عوامل که در اشاعه شرک سهمی عظیم داشت، میتوان به مسئله اختلافات و تضادهایی که در میان قبائل وجود داشته است، اشاره کرد. به تعبیر دیگر، مسائل اجتماعی و سیاسی نیز خود عاملی در اشاعه و گسترش بت پرستی بوده است؛ زیرا اختلافات آنها به حدی رسیده بود که زمینه اینکه هر کس خدائی مخصوص خود داشته باشد، فراهم شده بود.[۲۰۰] یعقوبی هم در کتابش در باب علت بت پرست شدن اعراب جاهلی مینویسد: «بت پرستی از هنگامی آغاز شد که وقتی یکی از مردم میمرد، اقوام او مجسمهای از او ساخته و به یاد او محترم میداشتند و پس از گذشت سالها تصور میکردند که اینها خدایان آنها هستند»[۲۰۱].
از دیگر خصیصههای بارز قریش در امر دین، "تحمّس" بود[۲۰۲]. مردم قریش به مرور زمان، در انجام مراسم حج، امتیازاتی برای خود و منسوبان خود نسبت به سایرین قائل شده بودند و استفاده کنندگان از این امتیازات را "حمس" مینامیدند.[۲۰۳] از جمله این امتیازات، ترک وقوف در عرفات بود. قریش، وقوف در عرفه و انجام مراسم آن را با اینکه میدانستند که از مشاعر دین ابراهیم(ع) است را ترک کرده وقوف در آن را برای سایر اعراب، فرض و واجب کردند؛ میگفتند: «ما فرزندان ابراهیم هستیم و اهل حرم و خادمان کعبه و ساکنین آن؛ برای ما سزاوار نیست که از حرم خارج شویم و غیر حرم را به مانند حرم بزرگ بشماریم؛ چراکه این کار از حرمت و شأنمان در نزد عرب میکاهد».[۲۰۴] آنان، ساکنان خارج از حرم را وادار میکردند که غذای خود را وارد حرم نکنند، بلکه باید از غذای اهل حرم استفاده کنند، در موقع طواف باید از لباسهای مردم مکه که لباس ملی و قومی بود بهره بگیرند و اگر کسی توانایی خریدش را نداشت باید برهنه طواف میکرد.[۲۰۵] این بدعتگزاریها بخصوص از زمانیکه خداوند لشکر ابرهه را تار و مار کرد، شدت گرفت؛ چراکه مقام کعبه و قریش بعد از این واقعه بیش از پیش در انظار عرب بالا رفت اعراب میگفتند: «اینان(قریش) اهل الله هستند چه آنکه خداوند از ایشان دفاع نمود و دشمنانشان را نابود ساخت».[۲۰۶].[۲۰۷]آنها هنگام انجام دادن اعمال حج، غذای روغنی نمیپختند و شیری اندوخته نمیکردند، مو و ناخن نمیگرفتند و روغن استعمال نمیکردند و با زنان معاشرت نمیکردند و خود را خوشبو نمیکردند و گوشت نمیخوردند و در خانهای از خانههای مکه داخل نمیشدند و در حال انجام مناسک حج در خیمههای چرمی ساکن میشدند و...[۲۰۸].
با این حال، بودند عدهای از قریش که از پرستش بتان سرباز زده بودند و پیرو ادیان الهی از جمله آیین حنیف ابراهیم(ع) شده بودند. این دین بهویژه در طایفه بنیهاشم پیروانی داشته است.[۲۰۹]زید بن نفیل نیز از پرستش بتان سرباز زده بود و به دنبال دین بود تا اینکه در شام، توسط مسیحیان کشته شد.[۲۱۰]علاوه بر این آیین، نصرانیت هم از دیگر ادیانی بوده که وجود آن در قریش از سوی برخی منابع گزارش شده است. ورقة بن نوفل بن اسد از جمله این افراد بود که از پرستش بتان سرباز زده آیین مسیحیت اختیار کرده بود.[۲۱۱] - [۲۱۲]همچنین در برخی از منابع از گرایش بنی اسد بن عبدالعزی - قومی از قریش - به مسیحیت مطالبی گزارش شده است؛ اما با توجه به اینکه فقط نام دو تن از ایشان یعنی عثمان بن حویرث و ورقة بن نوفل ذکر شده است، میتوان نتیجه گرفت که به کار بستن عبارت «قومی از قریش» دقیق نبوده است. اما علیرغم نفوذ ریشه دار مسیحیت در جنوب عربستان و منطقه شامات، مسیحیت هرگز در منطقه حجاز نفوذی گسترده پیدا نکرد.[۲۱۳] محدودیت حضور مسیحیت در حجاز خصوصاً در مکه و فقدان مبلغان مسیحی برای دعوت مردم به این دین در حجاز از عمده دلایل عدم اشاعه این دین در این سرزمین عنوان شده است. این امر زمانی آشکارا درک خواهد شد که بدانیم در شرح حال عثمان بن حویرث نوشتهاند او پس از ترک بت پرستی به حضور قیصر رفت و در آنجا مسیحی شد. مسیحی شدن عبیدالله بن جحش در حبشه نیز میتواند دلیلی دیگر بر ضعف تبلیغی مسیحیت در مکه باشد.[۲۱۴] آیین یهودیت هم آیین محبوبی برای اهالی مکه نبود. آنچه که در مورد عدم جذابیت این دین برای قریش گفتنی است آن است که در شرایط بحرانی بت پرستی حجاز و با توجه به انتشار گسترده یهودیت در قیاس با مسیحیت در این منطقه، هیچ کدام از کسانی که از به بت پرستی روی برتافتند، به یهودیت نگرویدند.
علاوه بر این ادیان آسمانی، نام عدهای از اعراب جاهلی هم، در شمار زنادقه به ثبت و ضبط رسیده است که امیه بن خلف و ابوسفیان از جمله آنها میباشند. گفته شده که آنها زندیقی را از حیره فرا گرفته بودند. به احتمال قوی، منظور از زندیق همان آتش پرستان و معتقدان به اهریمن و اهورامزدا بوده است. و این مسئله چیزی است که در آن موقع در حیره با تأثیرپذیری از ایرانیان شایع بوده است.[۲۱۵].[۲۱۶].[۲۱۷]
تعاملات قریش با دعوت اسلامی رسول خدا(ص)
مبارزه با رسول خدا(ص)
در ابتدای بعثت نبی خاتم(ص) و در مرحله دعوت مخفیانه و فردی رسول خدا(ص) به دین اسلام، قریش از این واقعه احساس خطر چندانی نمیکرد، از این رو سعی در مدارای با ایشان کرده، نارضایتی و دشمنی خود را در قالب سخریه و سخنان کنایه آمیز ابراز میداشتند و با خنده و تمسخر به همدیگر میگفتند: ابن عبدالمطلب لیکلم من السماء؛ پسر عبدالمطلب از آسمان سخن میگوید».[۲۱۸] اما همین که احساس کردند دین جدید برای منافع اقتصادی آنان ضرر و زیان دارد و بردگان و هم پیمانان را از آنان میگیرد و درتضاد با رباخواریهای آنان است، علناَ به مخالفت برخاسته، با سرسختی بسیار و به شیوههای مختلف با دین اسلام به مبارزه برخاستند.[۲۱۹]قریش، ابتدا با مذاکره و سپس با تهدید و تطمیع و تهمت به پیامبر(ص)، کوشیدند مانع از گسترش دین اسلام شوند. سپس به شکنجة مسلمانان ضعیف و محاصرة اقتصادی هاشمیان روی آوردند. و چون این فشارها اثری نبخشید؛ تصمیم به قتل پیغمبر اکرم(ص) گرفتند تا برای همیشه خیال خود را از طرف او راحت کنند و یا لااقل او را از سرزمین مکه تبعید نمایند. اما خداوند به نحو شگفتآوری نقشههای شیطانی آنها را نقش بر آب کرد و پیغمبر اکرم(ص) توانست از حلقه محاصره دشمن خونریز، سالم بیرون آید و هجرت بزرگ خود را که سر آغاز تحولی بزرگ در اسلام و جهان بشریت بود را آغاز نماید. در این زمان، قریش مرحلهای دیگر از مبارزات خود را علیه پیامبر(ص) یعنی مرحله مبارزه مسلحانه با اسلام آغاز کرد. بدین ترتیب غزوات اسلامی بدر کبری و صغری، أُحد، خندق و... یکی بعد از دیگری به وقوع پیوست و در همه جا جز در یک مورد، مسلمین شاهد پیروزیهای چشمگیر و پی در پی بودند. اما این مرحله نیز که از آغاز هجرت تا فتح مکه (سال ۸ هجری) ادامه داشت، نتیجهای جز ناکامی برای مشرکین قریش نداشت و با جان باختن بسیاری ازآنان از جمله بزرگانی مانند عتبه بن ربیعه، امیه بن خلف، ابوجهل بن هشام، طلحه بن ابی طلحه، سعید بن عاص، عقبه بن ابی معیط و عمروبن عبدود به پایان رسید. با فتح مکه، دشمنیهای آشکار قریش با رسول خدا(ص) پایان یافت؛ ولی دشمن شکست خورده از پای ننشست، و به ناچار به صورت یک جمعیت مخفی - منافقانی که ظاهراً ابراز اسلام میکردند و در باطن مشغول انواع توطئهها بودند - در آمد، و به این ترتیب مرحله آخر و نهایی مبارزات خود را آغاز نمود[۲۲۰].
اسلام قریش
با آغاز دعوت رسول خدا(ص) و در مجموع دو دعوت مخفیانه و آشکارا، گروه اندکی از مردم مکه که بخش اعظم آنان را جوانان قریشی تشکیل میدادند، اسلام آوردند که علی(ع)، جعفر بن ابیطالب، حمزة بن عبدالمطلب، مصعب بن عمیر، زبیر بن عوام، سعد بن ابی وقاص و... در کنار زنان بزرگی چون خدیجه کبری(س)، زینب بنت جحش، ام سلمه بنت ابو امیة بن مغیره و... از جمله ایشان بودند. این گروه در کنار دیگر مسلمانان از اقشار دیگر مکه، در طول اقامت شان در مکه، متحمل مصائب و رنجهای بسیار شدند تا اینکه سرانجام به دستور پیامبر(ص) به حبشه مهاجرت کردند. گروهی نیز به مدینه مهاجرت کردند و نام مهاجر به خود گرفتند. برخی دیگر از قریشیان نیز به مرور تا پیش از فتح مکه اسلام پذیرفتند. تا اینکه سرانجام، در پی فتح مکه در سال هشتم هجری، باقی مشرکین مکه نیز به جهت برخوردهای مناسب پیامبر(ص)و نیز به جهت آنکه در شرایط جدید منافع خویش را در اسلام آوردن میدیدند، مسلمان شدند؛ که با توجه به نفوذ و سیادت قریش در بین اعراب، اسلام آوردن آنان باعث گسترش این دین در سرتاسر جزیرةالعرب و در بین قبایل متعدد عرب شد: «و رایت النّاس یدخلون فی دین اللهِ افواجا»[۲۲۱].
قریش پس از رحلت رسول خدا(ص)
قریش و مسأله جانشینی پیامبر(ص)
بعد از رحلت رسول خدا(ص) و با برپایی سقیفه بنی ساعده، قریشیانی چون ابوبکر، عمر و ابوعبیده و برخی از انصار در سقیفه گرد آمدند و درباره منصب جانشینی پیامبر(ص) به بحث و احتجاج پرداختند. قریشیان با این استدلال که قریشی و از قبیلة رسولاند، خود را به خلافت مستحقتر دانستند و با استدلالهای متعدد در برابر انصار، از جمله استدلال«و لن تعرف هذا الامر الا لهذا الحی من قریش»[۲۲۲] بر لزوم قریشی بودن جانشین پیامبر(ص) تأکید کرده، خلافت را به دست آوردند. از سوی دیگر، علیرغم آن که، قریشیان متنفذ از طوایف مهم قریش مثل بنی امیه و بنی مخزوم و... در سقیفه حضور نداشتند و نمیتوانستند ادعایی درباره خلافت اسلامی داشته باشند، اما سردمداران ایشان از جمله ابوسفیان بن حرب، عمرو بن عاص، خالد بن ولید، سعید بن عاص،... از انتخاب یک قرشی راضی بودند و منافع خویش را در قیام نکردن و احیاناً همکاری با خلیفة قریشی مییافتند.[۲۲۳] در این بین، ابوسفیان که نخبة قریش محسوب میشد، در فکر گرفتن امتیاز و به دست آوردن جای پایی در دولت روبه رشد اسلام بود. او پس از اطلاع از انتخاب ابوبکر بن ابی قحافه به خلافت، به نزد علی(ع) آمد و گفت: ارضیتم یا بنی عبدمناف ان یلی هذا الامر علیکم غیرکم؟ و قال لعلی بن ابی طالب امدد یدک ابایعک؛ ای فرزندان عبدمناف! آیا راضی شدید که کس دیگر (ابوبکر) بر شما زمامداری کند؟ سپس به علی بن ابی طالب(ع) گفت: دست خود را پیش آور تا با تو بیعت کنم».[۲۲۴]وی با این سئوال که چرا امر خلافت باید در دست پستترین طایفة قریش باشد؟ به حضرت گفت که: «به خدا اگر بخواهی، مدینه را بر ضد وی ابوبکر از سوار ه و پیاده پر میکنم».[۲۲۵] اما علی(ع) که از نیت ابوسفیان با خبر بود، با این فرموده که: «ای ابوسفیان؛ تو هیچ گاه خیرخواه اسلام و مسلمانان نبوده ای»، درخواست ابوسفیان را رد کرد. با توجه به اینکه علی(ع)، در زمان رسول خدا(ص)، با ابوسفیان و طرفدارانش به سختی جنگیده بود، معلوم بود که ابوسفیان دلسوز علی(ع) یا بنی هاشم نبود؛ همچنین، با توجه به هماهنگیهای به وجود آمده بین ابوسفیان ابوبکرو عمر در مراحل بعد، معلوم میشود که وی از انتخاب شخصی از طوایف گمنام قریش هم، هیچ گونه ناراحتی نداشته است. ابوسفیان پس از ناامیدیاش در فریفتن امام علی(ع)، کوشید در عوض حمایت از خلفا، برای فرزندانش در خلافت ابوبکر مناصب مناسبی دست و پا کند. بدین ترتیب، یزید و معاویه - فرزندان ابوسفیان - در آغاز فتوحات اسلامی به منصب فرماندهی سپاه و پس از فتح شامات به حکومت آن ناحیه دست یافتند[۲۲۶].
اتحاد تاکتیکی قریش بر ضد علی(ع) علاوه بر دوران ابوبکر، در دوران دو خلیفه بعدی هم تداوم یافت. قریش بواسطه عملکرد امام علی(ع) در دوران پیغمبر(ص) و کشتن بزرگان قریش، دل خوشی از آن حضرت(ع) نداشتند. عبیدالله بن عمر با اشاره به این موضوع، ضمن سخنانی به امام حسن(ع)، دلیل این دشمنی را چنین عنوان کرده است: «پدرت قریش را از سر تا بن گوشمال داده و آزرده است؛ از این رو آنان، وی را دشمن میدارند».[۲۲۷] از سوی دیگر، قریشیان پر توقع بودند و انتظاراتی فراتر از دیگراناز خلیفه داشتند و این موضوع با عدالت امام علی(ع)سازگار نبود. مسلمانان با سابقه قریش - نظیر طلحه و زبیر - نیز به خوبی میدانستند که اگر خلافت به بنی هاشم برسد، از آن طایفه بیرون نخواهد رفت و در آن صورت آنان برای دستیابی به خلافت امیدی نخواهند داشتند. در همین راستا، آنان حتی طرحی برای قتل علی(ع) آماده کرده بودند و قرار بود خالد بن ولید این طرح را عملی سازد و امام(ع) را غافلگیرانه به شهادت برساند که ابوبکر وی را از این کار برحذر داشت[۲۲۸].
عمر در دوران خلافت خود، در توجیه دور نگه داشتن علی(ع) از خلافت، بیشتر روی این سخن که قریش با علی(ع) هماهنگ نیستند، تأکید داشت. وی ضمن سخنانی با ابن عباس در این باره چنین گفت: «سوگند به خدای این خانه! قریش هرگز گرد علی جمع نمیشدند؛ اگر هم علی خلیفه میشد، عرب از هر سو بر او هجوم میآورد و پیمان میگسست».[۲۲۹] امام علی(ع) هم درباره تأثیر قریش درمیان سایر مردم عرب و درنتیجه دورکردن خود از خلافت میفرماید: «مردم به قریش مینگرند و قریش به همدیگر، و میگویند اگر بنی هاشم بر شما خلافت یابند، خلافت هرگز از میانشان بیرون نرود و اگر دیگر کسان از قریش خلیفه شوند، آن را میان خودتان دست به دست میبرید»[۲۳۰].
غصب حق علی(ع) در شورای شش نفره عمر نیز تداوم یافت و با آنکه هیچ یک از اعضای شورای شش نفرة قریش خلافت، مناقب و فضایل علی(ع) را نداشتند، و علی(ع) هم در منزلت شأن خویش و جایگاهش در جهاد و نسب نزدیک به رسول خدا(ص) و تقدمش در اسلام با آنان سخن گفت و حضار به این فضائل اذعان کردند، اما نتیجهای حاصل نشد و عبدالرحمن بن عوف با قطع سخنان علی(ع) گفت: «ای علی! مردم (اعضای شورای شش نفره) جز عثمان را نمیخواهند تو راهی برای کشتن خود قرار مده»[۲۳۱].[۲۳۲]
قریش و جریان موسوم به ارتداد قبایل
در پی به خلافت رسیدن ابوبکر و وقوع جریانی موسوم به رده، قریش جانب حکومت قریشی مدینه را گرفتند و از ابوبکر حمایت کردند. آنان منافع خویش را در این واقعه، عدم قیام و همراه نشدن با مرتدین و احیاناً همکاری با خلیفة قریشی یافتند. شاید در همین راستا بود که سهیل بن عمرو بن عبدود با سخنانی قریش را از ارتداد بازداشت.[۲۳۳] علاوه بر آن نقش افراد این قبیله - بخصوص در کسوت فرماندهان اصلی - در سرکوب متنبئین و نیز مخالفان حکومت مدینه، نقشی ویژه و اثرگذار است که در منابع و کتب تاریخی مفصل بدان پرداخته شده است.
شاید نخستین حضور جدی قریش در مواجهه با قبایل شورشی را بتوان حضور چند تن از مهاجران در حلقه دفاعی مدینه دانست. نقل است که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، برخی قبایل اطراف مدینه با اعزام نمایندگانی نزد ابوبکر، از او درخواست معاف شدن از پرداخت زکات نمودند،[۲۳۴] اما خلیفه - با وجود مخالفت اکثریت صحابه پیامبر(ص)، - در همان برخورد نخست، به شورشیان اعلان جنگ نمود.[۲۳۵] پس از این مخالفت، نمایندگان این قبایل بازگشتند و با این بیان که مردم مدینه اندکند، آنها را جهت حمله به آن شهر تشویق کردند.[۲۳۶] ابوبکر نیز، دستور آمادگی مردم مدینه را جهت جنگ با شورشیان صادر نمود و تنی چند از مهاجران قریش از جمله علی(ع)[۲۳۷] را به نگهبانی در اطراف مدینه گماشت. مخالفان پس از سه روز به مدینه حمله کردند، ولی با استقامت مردم مدینه مواجه شده، با شکست مجبور به فرار گردیدند.[۲۳۸] پس از شکست مخالفان، ابوبکر همراه سپاهیان خود به طرف "ذی القصه"[۲۳۹] حرکت کرد و با چهار قبیله بنی مرّه، ثعلبه، عبس و ذبیان رو در رو گردید. در این جنگ که در تاریخ به «یوم ذی القصه» معروف است، سپاه طلیحه هزیمت شدند.[۲۴۰] پس از این ماجرا، ابوبکر یازده نفر را به عنوان فرماندهان جنگهای ردّه تعیین کرد که در رأس آنها خالد بن ولید و عکرمة بن ابی جهل از قبیله بنی مخزوم بودند.[۲۴۱] - [۲۴۲] ترکیب فرماندهان سپاهیانِ سرکوب شورشها بدون حضور صحابۀ انصاری و حضور حداکثری سران قریش، مانند عکرمة ابنابیجهل، مهاجر بن امیه، خالد بن ولید از بنیمخزوم و خالد بن سعید بن عاص و عمرو بن عاص از بنیامیه برای سرکوب طلیحه و بقیۀ مرتدین[۲۴۳] این برداشت را ایجاد میکرد که حکومت مدینه نماد ارادۀ قریش برای بسط غلبهاش بر اعراب است[۲۴۴].
پس از نبرد ذی القصه، ابوبکر، خالد بن ولید را به مقابله با باقی مانده شورشیان و مرتدان فرستاد. خالد در سال ۱۱ هجری در محلی به نام بُزاخه، - آبگیری متعلق به بنی اسد در ناحیه نجد، - شکستی دیگر بر طلیحه وارد کرد و موجب فرار او به شام و اسارت جمعی از یارانش از جمله عُیَیْنة بن حِصن فَزاری، از سران قبیله غَطَفان، و قُرَّة بن سَلَمة بن هُبَیْره قُشَیری، رئیس بنی عامر بن صَعصَعه شد.[۲۴۵] - [۲۴۶] سپس خالد پس از بیعت ستاندن از اهالی بزاخه (بنی اسد و غطفان)، در پی افراد فراری قبایل عرب همچون غطفان، طَیّ، سُلَیم بن منصور و هَوازِن که در ظَفَر/ ظُفْر (جایی در راه بصره به مدینه) به ام زِمْل سَلمی، دختر مالک بن حُذَیفة بن بدر فَزاری که مرتد شده بود، پیوسته بودند، رفت و توانست آنان را نیز مغلوب ساخته، ام زمل و یکصد مرد از یارانش را در اطراف شترش، به قتل برساند.[۲۴۷] خالد بن ولید همچنین در لشکرکشیاش به یمامه مالک بن نویره - از خاندان بنییربوع بن حنظله - است که از دادن صدقه تیره خود به ابوبکر خودداری نمود[۲۴۸] و آشکارا تیرۀ خود را از پرداخت صدقات به قریش منع کرد،[۲۴۹] به قتل رساند و با همسرش ازدواج نمود. قتل مالک و حوادث پیرامون آن، اعتراضات بسیاری از جمله عمر را به همراه داشت[۲۵۰] و دستمایة مباحثات تاریخی و کلامی زیادی گشت. عکرمة بن أبی جهل هم از دیگر چهرههای قرشی است که نام او در سرکوب مخالفان حکومت مدینه به عنوان فرمانده به ثبت و ضبط رسیده است. پس از وفات رسول خدا(ص) و در پی شورش ازدیان عمان به سرکردگی ذو التاج لقیط بن مالک أزدی، ابوبکر سپاهی را به فرماندهی حُذیفة بن مِحصن غَلْفانی حمیری و عَرْفَجه بارقی ازدی فرستاد و عِکْرِمة بن أبی جهل را نیز با گروهی دیگر بدانان ملحق نمود. با پیروزی سپاه اسلام، "دبا" به تصرف مسلمین در آمد و اموال بسیار به غنیمت گرفته شد و شماری نیز به اسارت درآمدند.[۲۵۱] مهاجر بن امیه، خالد بن سعید بن عاص و عمرو بن عاص هم از دیگر فرماندهان قرشی بودند که در سرکوب طلیحه و دیگر مخالفان نقش آفریدند[۲۵۲].
فتوحات اسلامی
اخبار و روایات تاریخی حاکی از حضور گسترده طوایف قریش در فتوحات اسلامی دارد. آنان به سرداری فرماندهان بزرگ خود نظیر سعد بن ابی وقاص، خالد بن ولید، ابوعبیدة بن جراح، عمرو بن عاص و... در تمام عرصههای فتوحات اسلامی اعم از شام و ایران و مصر حضوری پررنگ و چشمگیر داشتند که در برخی منابع با ذکر نام برخی از ایشان، به این حضور گسترده اشاره شده که مشارکت در فتوحاتی نظیر فتح حلب،[۲۵۳] فتح دمشق،[۲۵۴] فتح ایلیا و بیت المقدس[۲۵۵] نصیبین،[۲۵۶] و.... در شام و حضور در جنگ قادسیه،[۲۵۷] حضور در جلولا،[۲۵۸] فتح مدائن[۲۵۹] و... در ایران از جمله آن است. در تاریخ، نام بسیاری از مردان قریش در شمار فاتحین بلاد مختلف به ثبت رسیده است. از جمله این افراد عیاض بن غنم فهری است که به ادعای خطیب بغدادی در جریان فتح مدائن، در صف یاران سعد بن ابی وقاص بوده و سپس به جمع سرداران فاتح شام پیوسته است.[۲۶۰] عیاض یکی از پنج سردار جنگ یرموک بود.[۲۶۱] او همچنین جلودار سپاه ابوعبیده جراح هنگام فتح حلب بود.[۲۶۲] ابوعبیده و پس از او، عمر، عیاض را امارت دادند. عیاض بن غنم در این مدت، همه شهرهای جزیره و رقّه، نظیر حرّان و نصیبین را به صلح گشود.[۲۶۳] سوید بن کلثوم - برادر زاده ضحاک بن قیس - هم از فاتحان شام بود و به گفته زبیر بن بکار مدتی از سوی ابوعبیده جراح حکمرانی دمشق را بر عهده داشته است.[۲۶۴] ابو عبدالرحمن حبیب بن مسلمه فهری نیز از جمله بر جستهترین مردان جنگی روزگار خلفای راشدین و سفیانیان است.[۲۶۵] مسافرت فراوان وی به روم موجب شده بود که به لقب "حبیب الروم" مشهور شود. او که پیشینه شرکت در نبرد یرموک و فتح دمشق را در کارنامه دارد،[۲۶۶] به قولی در سال ۲۱ هجری با لشکری از شامیان و کوفیان، آذربایجان را گشود.[۲۶۷] یک بار عیاض بن غنم، او را از سمیساط به ملیطه فرستاد و او آن شهر را گشود.[۲۶۸] فتح "دژ زبطره" را نیز بدو نسبت دادهاند.[۲۶۹] از دیگر رجال قریش - بلکه از بارزترین و بزرگترین چهرههای آنان در عرصههای میادین جنگی - عامر بن عبدالله معروف به ابو عبیده جراح است. او در ایام خلافت عمر بن خطاب، پس از عزل خالد بن ولید، از سوی خلیفه، جهت ادامه فتوحات به شام فرستاده شد.[۲۷۰] پیش از آن نیز، ابوبکر، وی را به عنوان یکی از فرماندهان اصلی به نبرد در شام گسیل داشته بود[۲۷۱].[۲۷۲]
علاوه بر میادین شام و ایران، برخی اخبار هم، حکایت از حضور جمعی از قریشیان در فتوحات مصر همراه با عمرو بن عاص در ایام خلافت عمر بن خطاب دارد. اما چون تعداد آنها برای داشتن رایت، دیوان یا محلهای خاص کافی نبود، با برخی تیرههای عرب تحت یک رایت گرد آمده، به اهلالرایه معروف شدند و در محله رایت واقع در فسطاط مصر سکونت گزیدند.[۲۷۳] بعضی هم بر این اعتقادند که قریش پس از شرکت در فتح مصر، در خطه بنی غفار و انصار و اسلم و جهینه ساکن شدند.[۲۷۴] همچنین بنابر نقل قضاعی (ابوعبداللّه محمّد بن سلامة بن جعفر بن علی بن حکمون (متوفای ۴۵۴ق)، معروف به قاضی قضاعی، قاضی و فقیه شافعی مصر) در "خطط مصر"، قریش، همراه با بیوتی از بنی ضمره - که غفار بخشی از آنها بودهاند - در سرزمین او، اشمونیین زندگی میکردند.[۲۷۵] برخی منابع هم، نافع بن عبد القیس را در شمار شرکت کنندگان در فتح مصر ذکر کردهاند[۲۷۶].[۲۷۷]
طرحهای پیشین قریش برای به دست گرفتن قدرت
مطالب پیش گفته، استنباط از مآخذ درجه اول تاریخ بود. اما گذشته از استنباط، مآخذ معتبر تاریخی، به وضوح تمام و با صراحت کامل، به این مسئله اشاره دارند و مدعای ما را به روشنترین گونه اثبات میکنند. مطابق این نصوص تاریخی، قریش با طرح و نقشه حساب شده پای در این میدان نهاده بود. همه جوانب به وقت محاسبه شده بود که بعد از رحلت پیامبر از ورود خاندان ایشان به صحنه قدرت و حکومت جلوگیری کند.
۱. عبدالله بن عباس نقل میکند: در یکی از سفرها، همراه خلیفه دوم بودم[۲۷۸]. ما شب حرکت میکردیم. من در کنار او بودم که با تازیانه به اسب خود نواخته، این شعر حضرت ابوطالب(ع) در مورد پیامبر اکرم(ص) را خواند: «كَذَبْتُمْ وَ بَيْتِ اللَّهِ يُبْرَأُ مُحَمَّدٌ *** وَ لَمَّا نُطَاعِنْ دُونَهُ وَ نُنَاضِلُ وَ نُسْلِمُهُ حَتَّى نُصَرَّعَ حَوْلَهُ *** وَ نَذْهَلُ عَنْ أَبْنَائِنَا وَ الْحَلَائِلِ» سپس استغفار کرد و همچنان مرکب راند. مدتی هیچ سخنی نگفت. بعد دوباره اشعار حضرت ابوطالب(ع) را ادامه داد: «وَ مَا حَمَلَتْ مِنْ نَاقَةٍ فَوْقَ رَحْلِهَا *** أَبَرَّ وَ أَوْفَى ذِمَّةً مِنْ مُحَمَّدٍ» باز استغفار کرد. سپس پرسید: ای فرزند عباس، چرا علی(ع) در این سفر با ما همراه نشده است؟ پاسخ دادم: نمیدانم. باز پرسید: ای فرزند عباس، پدر تو عموی پیامبر بود و تو پسرعم پیامبر هستی؛ چه چیز باعث شد که قوم شما (=قریش) مانع رسیدن شما به قدرت و حکومت شوند؟ پاسخ دادم: من نمیدانم. او گفت: اما من میدانم. آنها از ولایت (و حکومت) شما بر خویش کراهت داشتند! گفتم: ما برای آنها بد نبودیم و برای آنان جز خیر، چیزی نداشتیم! گفت: آنها دوست نداشتند که در خاندان شما نبوت و خلافت هر دو با هم جمع شود و شما به این خاطر بر دیگران فخر بفروشید و خود را برتر از همه بدانید![۲۷۹]
۲. باز ابن عباس نقل میکند: روزی خلیفه دوم با چند تن از اطرافیانش مجلسی داشتند و سخن از شعر میگفتند. کسی از آنان گفت: فلان شاعر از همه شاعران برتر است. دیگری شاعر دیگری را ترجیح داد. من به جمع آنان نزدیک شدم. عمر گفت: داناترین کس به این مسئله آمد. از من پرسید: ای فرزند عباس، شاعر شاعران کیست؟ گفتم: زهیر بن ابیسُلمی. عمر گفت: خوب، از شعرش چیزی بگو که دلیل بر ادعای تو باشد. گفتم: او تیرهای از قبیله بنی غَطَفان را مدح کرده و گفته است: لَوْ كَانَ يَقْعُدُ فَوْقَ الشَّمْسِ مِنْ كَرَمٍ *** قَوْمٌ بِأَوَّلِهِمْ أَوْ مَجْدِهِم قَعَدُوا...
عمر گفت: خوب گفتی، اما من جز بنیهاشم کسی را لایق این مدح نمیشناسم؛ آن هم به خاطر فضیلت شخص پیامبر و قرابت بنیهاشم با آن حضرت!... پس پرسید: ای فرزند عباس، آیا میدانی چرا قوم شما (=قریش) بعد از [حضرت] محمد(ص) مانع به قدرت رسیدن شما شدند؟ من از پاسخگویی به این پرسش کراهت داشتم؛ از این رو گفتم: اگر پاسخ پرسش را ندانم، امیرالمؤمنین مرا آگاه خواهد ساخت. عمر گفت: آنها دوست نمیداشتند که برای شما نبوت و خلافت را جمع کنند و شما بر قوم خویش فخر بفروشید؛ بنابراین قریش راه دیگری انتخاب کرد و درست عمل نمود و توفیق با او همراه بود! گفتم: ای امیر مؤمنان، اگر به من اذن سخن دهی و بر من خشم نگیری، سخن خواهم گفت. گفت: سخن بگو ای فرزند عباس. گفتم: اما اینکه گفتی قریش برای خویش اختیار کرد و در این کار به راه صواب رفت و توفیق با او همراه بود؛ آری اگر قریش آنچه را که خدا برای او اختیار کرده بود اختیار مینمود، البته به راه صواب رفته بودند و در این صورت جا داشت کسی به او رشک برد، نه اینکه شایسته بود کسی این موفقیت را از چنگ او بیرون آورد.
اما اینکه گفتی قریشیان کراهت داشتند که برای ما نبوت و خلافت جمع باشد؛ خداوند گروهی را به کراهت توصیف کرده، فرموده است: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ﴾[۲۸۰].[۲۸۱]
این دو بار اعتراف صریح خلیفه دوم -یکی از ارکان قبیله قریش در آن روزگار- درباره طرح قریش برای دستیابی به حکومت برای اثبات نظریه ما کافی است.
مطابق مدارک تاریخی، این طرح به طور جدی پیگیری شد و حکومت چند ساله امام علی(ع) بعد از عثمان، کاری بود که بر خلاف طرحهای از پیش تعیین شده قریشیان رخ داد.
دلیل این ادعای ما باز هم سخنی از خلیفه دوم است. یعقوبی از ابن عباس نقل میکند پاسی از شب رفته بود که عمر بر من وارد شد و گفت: بیا برویم و اطراف مدینه را پاسبانی کنیم. پس تازیانهای به گردنش انداخت و با پای برهنه بیرون رفت تا به بقیع رسید. آنجا به پشت بر زمین خوابید... و آهی سرد از دل برآورد. گفتم: اگر اجازه دهی، تو را به آنچه در دل داری خبر خواهم داد! گفت: آری بگو، تو آنچه میگویی درست میگویی! گفتم: تو در اندیشه آن هستی که بعد از خود، حکومت را به چه کسی واگذار کنی! گفت: راست گفتی. گفتم: چرا عبدالرحمان بن عوف را برنمیگزینی؟ گفت: او مردی ممسک است. این امر برای کسی شایسته است که ببخشد اما اسراف نکند؛ جلوگیری کند اما تنگ نگیرد. گفتم: سعد بن ابیوقاص؟ گفت او مؤمنی ضعیف است! گفتم: طلحة بن عبیدالله؟ گفت: او مردی خواهان آبرو و ستایش و مدح است؛ مال خود را میبخشد که به مال دیگران برسد؛ افزون بر این، به کبر نیز گرفتار است. گفتم: زبیر بن عوام که پهلوان اسلام است؟ گفت: او روزی انسان است و روزی شیطان. مردی تند و بدخو که برای یک پیمانه (مثلاً گندم) از بامداد تا ظهر هنگام چانه میزند تا آنجا که نماز از او فوت شود. گفتم: عثمان بن عَفان؟ گفت: اگر قدرت پیدا کند، فرزندان ابو مُعیط و بنی امیه را بر مردم مسلط خواهد کرد و مال خدا را به آنها خواهد بخشید! او اگر به قدرت برسد، حتماً این کار را خواهد کرد و به خدا سوگند! اگر چنین کند، عرب بر او شورش کرده، او را در خانهاش خواهند کشت. عمر این را گفت و خاموش شد. پس گفت: ای پسر عباس، باز هم بگو؛ آیا علی را شایسته خلافت میبینی؟ گفتم: با فضیلت و سابقه و خویشاوندی پیامبر و دانشی که دارد، چرا شایسته نباشد؟ گفت: به خدا سوگند! که او چنان است که گفتی؛ و اگر بر مردم حکومت کند، آنان را به راه راست و روشن خواهد برد. البته در او خصلتهایی هم هست، از جمله اینکه جوان است! گفتم: چرا در جنگ خندق او را کمسن نشمردید، هنگامی که عمرو بن عبدود بیرون تاخت و به میدان آمد و دلاوران، ترسان و فراری شدند و بزرگان قبایل همه عقب نشستند؟ (با آن کمی سن او را به میدان عمرو فرستادید) و نیز روز جنگ بدر، آن هنگام که سر از تن حریفان برمیگرفت؟ و چرا در اسلام از او پیشی نگرفتید؟ او گفت: بس کن ای پسر عباس!... ابن عباس میافزاید: من نخواستم او را به خشم بیاورم؛ پس خاموش گشتم. او گفت: ای پسر عباس، به خدا سوگند! پسر عمویت، علی، از همه مردم به خلافت سزاوارتر است؛ اما قریش زیر بار او نمیرود و اگر بر مردم حکومت یابد، البته آنها را به مُر حق وادار خواهد کرد، چنانکه راهی جز آن نیابند! و اگر چنین کند، به طور حتم بیعت با او را خواهند شکست و با او جنگ خواهند کرد[۲۸۲].
مطابق سند سوم که با اسناد دیگری تأیید میشود[۲۸۳]، این تفکر همچنان ادامه مییابد و در ادوار بعد، یعنی پس از مرگ خلیفه دوم نیز قریش به حضور بنیهاشم در صحنه حکومت رضایت نمیدهد.
گذشته از این اسناد، حوادث واپسین روزهای عمر خلیفه دوم نشان دیگری است از ادامه نقشهها و برنامهریزیهای قریشیان برای حضور در صحنه قدرت و جلوگیری از شرکت بنیهاشم در آن.
مورخان، از عبدالرحمان بن عوف، یکی از سه تن مشاوران خاص[۲۸۴] خلیفه دوم، نقل میکنند مردی در منی به حضور خلیفه دوم آمد و گفت: فلان شخص میگوید: «اگر عمر بن خطاب بمیرد، من با فلان کس بیعت خواهم کرد». او اضافه کرده است: «به خدا سوگند! بیعت ابوبکر کاری حساب ناشده بود و..».. نظر شما چیست؟
عمر به خشم آمد و گفت: اگر خدا بخواهد من امشب در میان مردم سخن خواهم گفت و آنها را از این کسان که میخواهند زمام امور مردم را به غصب (!) در دست گیرند، بر حذر خواهم ساخت.
عبدالرحمان میگوید: من گفتم: ای امیرمؤمنان، این کار را مکن. در مراسم حج، مردمان دونمایه و غوغاییان حضور دارند (و گفتن اینگونه سخنان در چنین مراسمی مصلحت نیست) مهلت بده تا به مدینه بازگردیم. آنجا دار سنت است و مخاطبان شما، مردمان شریف و دانا هستند؛ تو با اطمینان سخن خواهی گفت. دانایان سخنان شما را درمییابند و در جای خود آن را به کار میبرند.
عبدالرحمان میگوید: عمر گفت: به خدا قسم! با خواست خدا در اولین نوبت که در مدینه در میان مردم سخن بگویم، به این مهم اقدام خواهم کرد.
مورخان میگویند عمر در اولین جمعهای که به مدینه رسید، خطابهای ایراد کرد. بعد از مقدمات گفت: به من گزارش رسیده است که فلانی گفته است: اگر عمر بن خطاب بمیرد، من با فلان کس بیعت خواهم کرد. مبادا این سخن که بیعت ابوبکر بیتأمل و تدبیر انجام گرفت و به آخر رسید، کسی را بفریبد؛ زیرا آن بیعت گرچه چنین بود، لکن خداوند ما را از شر آن حفظ کرد. و نیز باید متوجه این نکته باشید که در میان شما کسی مانند او وجود ندارد! بنابراین هر کس بدون مشورت مسلمانان با کسی بیعت کند، این بیعت، بیعت (شرعی و قانونی) نخواهد بود و هر دو باید کشته شوند![۲۸۵]
این نقل را ما از ابن هشام در سیرة النبی و طبری در تاریخ الامم و الرسل و الملوک آوردیم و چنان که دیدیم نام بیعت کننده و بیعت شونده هر دو در این نقل مخفی شده است. علت آن را نمیدانیم، اما نقل بلاذری، مورخ معتبر قرن سوم، پرده از بخشی از این پنهانکاری برداشته است. در اینجاست که ما علت خشم و نگرانی خلیفه را به خوبی درمییابیم. بلاذری نقل میکند عمر خطبه خواند و در آن گفت فلان و فلان گفتهاند: اگر عمر بمیرد، ما با علی بیعت خواهیم کرد و بیعت او تمامیت خواهد یافت.
بلاذری ادامه خطبه را میآورد و در پایان آن، تهدید بسیار شدید اللحن خلیفه را نقل میکند: «خلیفه در آخر خطبهاش به مردم میگوید: هر کس با فردی بدون مشورت بیعت کند، آن دو بایستی کشته شوند. و من به خداوند سوگند میخورم که این کسان از این فکر و سخن دست بردارند؛ و گرنه بدون تردید دستها و پاهایشان را قطع خواهم کرد و بر شاخههای درختان خرما به دار آویخته خواهند شد»[۲۸۶].
در واقع این اولین باری بود که در حکومت بعد از پیامبر، به این شکل مسئله مشورت مطرح میشد. حکومت خلیفه اول تنها با بیعت پنج نفر رسمیت یافت[۲۸۷]. و به اقرار مهمترین کارگردان آن، یعنی خلیفه دوم، کاری حساب ناشده و بیتأمل و تدبیر بود[۲۸۸]. حکومت خلیفه دوم نیز با تعیین و نصب خلیفه اول انجام گرفت. و در هیچ کدام مشورت و رایزنی عمومی اتفاق نیفتاد.
خلیفه دوم در اواخر عمر به طور جدی در مورد حکومت بعد از خود میاندیشید و در آن، راه چاره میجست. سخنی که درباره علاقهمندی کسانی به بیعت با امیرالمؤمنین علی(ع) به عنوان خلیفه بعد از وی به او گزارش داده شده، این اندیشه و نگرانی را افزود. تهدیدهای سخت و برخورد شدید وی با این مسئله، نشانی از شدت این نگرانی بود. اما اینکه در این چارهجویی درازمدت، چه وقت و چگونه به راه حل رسید نمیدانیم. مورخان معتبر نقل کردهاند وی در یک روز جمعه خطبه خواند و در ابتدای سخن، یادی از پیامبر اکرم(ص) و ابوبکر کرد و بعد از مقدماتی گفت: اگر مرگ من به این زودی در رسد، در میان شورای شش نفری که به تعیین خلیفه مأمور شدهاند، خلافت از آنِ کسی است که شورا به او رأی دهد[۲۸۹].
او شش نفر از قریشیان را برای حضور در شورا تعیین کرد: امام علی(ع)، عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عَوف، زبیر بن عوام، طلحة بن عُبیدالله و سعد بن ابیوقاص. عمر دستور داد این جمع سه روز مشورت کنند؛ اگر اکثریت بر خلافت یک نفر اتفاق کردند و اقلیتی با آن مخالفت نمودند و بر مخالفت استوار ماندند، مخالفان را گردن بزنند[۲۹۰]. اگر سه تن در یک سو و سه تن در سوی دیگر قرار گرفتند، خلافت با آن گروهی است که عبدالرحمان بن عوف در آن است[۲۹۱]؛ حتی اگر عبدالرحمان یک دست خود را به دست دیگر زد و با خود بیعت کرد خلافت با اوست[۲۹۲]. در این جمع سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمان بن عوف، هر دو از بنی زهره بودند و خویشاوند؛ از این رو یکدیگر را پسر عمو خطاب میکردند؛ عبدالرحمان نیز شوهر خواهر عثمان بود؛ بنابراین این سه تن به خاطر تعصبات فامیلی در یک سو قرار میگرفتند؛ و بر فرض که طلحه و زبیر نیز با امیر مؤمنان(ع) همراه میشدند، ایشان به قدرت نمیرسید[۲۹۳].
طرح حساب شده قریش در شورا به همان شکل که خواست آنها بود، به انجام رسید و چون گذشته، بنیهاشم از دسترسی به حکومت محروم ماندند. طرح دومی نیز وجود داشت که قریش در طول این سالها علیه بنیهاشم بدان عمل کرده بود؛ البته این طرح عمیقتر و ماندگارتر بود. در اینجا قریش میکوشید به مقابله با نشر و ثبت و ضبط تعلیمات پیامبر (حدیث و تفسیر و سیره) قیام کند. داستان طولانی و تأسفبرانگیز منع نشر و کتابت حدیث و تفسیر و سیره پیامبر با این هدف به وجود آمد[۲۹۴].[۲۹۵]
عصر اموی؛ دشمنی با اسلام، کینه با بنیهاشم
چنانکه میدانیم، با گذشت سه دهه از رحلت پیامبر اکرم(ص)، بنی امیه به قدرت رسیدند و حکومت قریشیان به سلطنت مطلقه امویان تبدیل گردید. بنیامیه با شناخت کامل اهداف قریش، آن هدفها را با همان جدیت یا حتی بیشتر دنبال کردند.
البته خواسته اول قریش، یعنی محروم کردن و دور نگه داشتن بنیهاشم از قدرت، به طور کلی حل شده بود و با تغییر شکل ظاهری حکومت، به حکومت موروثی، دیگر پای گذاشتن بنیهاشم به صحنه قدرت از دسترس امکان به دور بود. اما خواسته و مقصد دوم قریشیان، یعنی جلوگیری از نشر تعلیمات نبوی همچنان به قوت تمام اجرا میشد.
هر دو بخش کاری که قریش انجام داده بود و بنیامیه آن را به جدیت دنبال میکرد، در راستای محروم داشتن کلی و همیشگی بنیهاشم از قدرت و حکومت بود؛ اما مطلوب و مقصود بنیامیه تنها اینها نبود. آنان علاوه بر خواهانی قدرت و کوشش برای از میدان بیرون کردن رقیب دیرینه، به طور جدی به دشمنی با اسلام و کینهورزی با بنیهاشم نیز میاندیشیدند. از اینجا بود که بخش بزرگی از نیروی عظیم امپراتوری امویان در راه خاموش ساختن فروغ اسلام، از میان برداشتن بنیهاشم و لکهدار کردن اعتبار و قداست آنها به کار رفت.
اگر اهداف امویان، به ویژه معاویه را به اهداف اولیه یا اصلی و ثانویه یا فرعی تقسیم کنیم، باید گفت هدف اولیه و اصلی آنها، نابود کردن و از میان برداشتن اسلام بود؛ و در همین راستا به عنوان هدف ثانوی در ریشهکن کردن بنیهاشم میکوشیدند؛ اگر چه مسئله بنیهاشم برای آنان از بُعدی دیگر، خود یک هدف اصلی و اولیه بود. امویان انتقامجویی خون پدران و بزرگان قبیله از بنیهاشم را نیز یک هدف و مقصد اصلی میدانستند.
بنیامیه برای رسیدن به این دو هدف اصلی و اساسی، تمام راههای ممکن را طی کردند و برای رسیدن به این اهداف از تمام امکانات موجود بهره بردند. اینان علاوه بر جنگ و خونریزی و قتل عام (صفین، کربلا، حره...) دو عامل و دو وسیله بسیار کاری و بُران فرهنگی را به کار گرفتند که گاه ژرفا و گستره تأثیر آن، از قتل عامی چون حادثه کربلا نیز بیشتر بود؛ این سیاستها عبارت بودند از:
قریش در آخرالزمان
به خاطر ظلمهای قریش بر اهل بیت (ع)، در روایاتی که درباره رفتار حضرت مهدی (ع) پس از ظهور با قریشیان وارد شده است، ما شاهد سختگیریهای فراوانی هستیم. چنانچه امام باقر (ع) به محمد بن مسلم میفرماید: «بدانید که قائم (ع) ابتدا سراغ قریش خواهد رفت و حق را با شمشیر از آنان میگیرد و با شمشیر در میان آنان اجرا میکند. تا جایی که مردم (از بسیاریِ کشتار زبان به اعتراض گشوده و) میگویند: به درستی که اگر این شخص از آل محمد بن عبدالله (ص) بود، رحم مینمود»[۲۹۷].
در حدیثی امام صادق (ع) به عبدالله مغیره میفرماید: «زمانی که حضرت قائم (ع) قیام نماید، پانصد نفر از قریش را به پا داشته و سر از تنشان جدا میکند و این کار را شش بار تکرار میکند، راوی تعجب نموده و گفت: آیا تعداد آنان به این اندازه میرسد؟ حضرت فرمود: آری! حضرت خودشان و دوستان آنها را خواهد کشت»[۲۹۸]. در روایتی دیگر به همین مضمون امام حسین (ع) به شخصی فرمود: «زمانی که حضرت قائم (ع) قیام نماید پانصد نفر از قریشیان را پیش کشیده و گردن میزند، و سپس پانصد نفر دیگر و باز پانصد نفر دیگر را نیز به همان گونه خواهد کشت»[۲۹۹].[۳۰۰]
منابع
پانویس
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۲۲-۲۲۴؛ حیدرزاده، عباس، فرهنگنامه آخرالزمان، ص ۴۹۷.
- ↑ خیر الدین زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۶۶؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۶، ص۳۳۵؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۶۷؛ ابن حزم اندسی، جمهره انساب العرب، ص۱۲؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۳۲؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۳۹۹ به بعد؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۲۵.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۲.
- ↑ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۳۹۹؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۶ ص۳۳۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۷.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۲۵-۲۲۶.
- ↑ همدانی، صفة الجزیره، ص۳.
- ↑ ابوشبهه، السیرة النبویة علی ضوء القرآن و السنة، ج۱، ص۴۴؛ سپهری، سیرت جاودانه، ج۱، ص۱۶۴.
- ↑ یوسفی غروی، خلاصهای از تاریخ تحقیقی اسلام عصر نبوی، ص۵۹.
- ↑ عسکری، الأوائل، ص۳۲؛ نویری، نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج۱۵، ص۳۰۹.
- ↑ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۲۶۶.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۲۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۸.
- ↑ محمدی، داداشنژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ج۱، ص ۳۳.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۵۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ص۲۳۸؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۲۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۲۶.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ص۲۴۲؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار القریش، ص۴۵-۴۲؛ احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱۱، ص۵۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۵۲-۲۵۱.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۲۷-۲۲۸.
- ↑ هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۸.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ص۲۵۶.
- ↑ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار القریش، ص۱۲۷.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
- ↑ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار القریش، ص۱۲۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۲۷-۲۲۸.
- ↑ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار القریش، ص۱۸۹-۱۹۰؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۱-۱۳۲؛ احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۵۵-۵۶.
- ↑ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار القریش، ص۵۲-۵۳؛ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، اصفهانی ص۲۷۱؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۰۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۲۸۸-۲۹۰.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۳۰.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۸-۵۸۹؛ معمر بن مثنی التمیمی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۰۵؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار القریش، ص۱۶۰.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۳۱-۲۳۲.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۲۶۹.
- ↑ ر.ک: حسینی ایمنی، سید علی اکبر، قریش، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۳۲.
- ↑ ر.ک: حیدرزاده، عباس، فرهنگنامه آخرالزمان، ص ۴۹۷.
- ↑ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۸.
- ↑ حسن ابراهیم، تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۱.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۵۳.
- ↑ بنابر گزارش منابع، پس از در گذشت کلاب بن مره، فاطمه همسر وی با مردی به نام ربیعه بن حرام از تیره بنی عذره خزاعه ازدواج کرد. فاطمه در این زمان از کلاب دو پسر به نامهای زهره و زید داشت. ربیعه بن حرام به همراه فاطمه و زید پسر شیرخوارش به ناحیه ای در شام رفتند و زهره پسر بزرگتر کلاب در مکه باقی ماند. زید به دلیل دوری از مکه و قبیله خویش در میان بنی عذره به قصی ملقب شد و تا دوره جوانی در ناحیه سراع شام ماند، تا این که در جریان منازعه ای بین او و جوان قضاعی، قصی از نسب و وطن خویش آگاه شد و مصمم شد تا به مکه برگردد. بدین ترتیب قصی بن کلاب یا همان زید به مکه بازگشت. (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۷.).
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۹.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۵۳.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۸.
- ↑ فرزندان غوث بن مرّ بن أدّ بن طابخه که قبیلهای از جرهم بودند.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۸؛ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۲۵۶؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۲۷.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۷؛ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۲۵۸؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۸.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۳۸؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۲۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۵؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۵۰.
- ↑ دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، مقاله «قریش»، سید علی اکبر حسینی.
- ↑ درباره این که کدام تیرهها بطاح و کدام یک جزء قریش ظواهر بودند در منابع اختلاف نظر وجود وجود دارد: ابن کلبی فرزندان حارث بن فهر و فرزندان تیم بن غالب بن فهر را جزء قریش ظواهر دانسته است. ابن سعد علاوه بر این سه بطن، بنی معیص بن عامر بن لؤی را نیز جزء قریش ظواهر به شمار میآورد و متذکر میشود که خاندان ابی عبیده جراح، که از بنی حارث بن فهر بودند، در دره مکه (بطحاء) ساکن بودند. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۸) یعقوبی مینویسد: تمام قریش در ابطح (همان بطحاء یا بطن اصلی مکه) مستقر بودند، به جزء بنی محارب، بنی حارث و بنی تیم بن غالب و بنی عامر بن لؤی که اینان در ظواهر مکه (اطراف مکه) ساکن بودند. (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۴۰) برخی هم گفتهاند قریش ظواهر شامل بنی معیص بن عامر بن لؤی، تیم الادرم بن غالب بن فهر، حارب و حارث بن فهر بودهاند. این دسته، در جاهلیت بر اهل حرم فخرفروشی میکردند که در برابر دشمن ایستادگی کرده و رنج دفاع از آنان را بر عهده داشتهاند. (احمد العلی، عرب کهن در آستانه بعثت، ص۱۷۴) اما قریش بطاح -که بازرگانان و سرمایه داران و ثروتمندان که به فعالیتهای بازرگانی و تجارت اشتغال داشتند از همین گروه بودند- بر اساس آن چه که از محمد بن حبیب سکری روایت شده، عبارت بودند از: بنی عبدمناف بنی عبدالدار، بنی عبد بن قصی، بنی زهره بن کلاب، بنی تیم بن مره، بنی مخزوم بن یقظه بن مره، بنی سهم بن جمح و بنی عدی بن کعب. (احمد العلی، عرب کهن در آستانه بعثت، ص۱۷۲).
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۴۱. ابن هشام، السیرة النبویه، ص۱۲۵.
- ↑ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۸.
- ↑ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۱۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۲۰۷.
- ↑ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۲۸؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۱۳۱-۱۳۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۳-۴۵۴.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ص۱۳۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۶.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۱.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۶.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۵۸.
- ↑ زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص۱۳. .
- ↑ او را از این رو چنین خواندند که به هنگام زادن در سرش پارهای موهای سپید بود (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۰.).
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۷.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۷-۱۳۸.
- ↑ زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص۵۲.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۱۶.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۲-۱۳.
- ↑ زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص۵۲.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۵۹.
- ↑ سعید بن محمد بن أحمد الأفغانی، أسواق العرب فی الجاهلیة والإسلام، ص۹۷-۹۹.
- ↑ احمد العلی، عرب کهن در آستانه بعثت، ص. ۱۷۷.
- ↑ نشوان بن سعید الحمیری الیمنی، شمس العلوم ودواء کلام العرب من الکلوم، جزء ۵، ص۳۱۲۲.
- ↑ سعید بن محمد بن أحمد الأفغانی، أسواق العرب فی الجاهلیة والإسلام، ص۹۷-۹۹. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۱، ص۲۰۷.
- ↑ أبو سلیمان حمد بن محمد الخطابی، غریب الحدیث، جزء ۱، ص۴۵۱،.
- ↑ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۱۶.
- ↑ محمد بن أحمد بن یوسف البلخی الخوارزمی، مفاتیح العلوم، ص۱۴۵.
- ↑ سعید بن محمد بن أحمد الأفغانی، أسواق العرب فی الجاهلیة والإسلام، ص۹۷-۹۹. محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ص۲۶۰.
- ↑ خوارزمی، مفاتیح العلوم، ص۱۴۵.
- ↑ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۴، ص۳۰۱.
- ↑ آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص۴۸. نیز ر.ک: ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۲۶۸ و ج۵، ص۳۴۲؛ شهاری صنعانی، بلوغ الارب، ج۱، ص۲۴۹-۲۵۰.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۵۶-۱۵۷.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۷، ص۴۹.
- ↑ حسین طه، آیینه اسلام، ص۲۱.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۰.
- ↑ این پیمان در تاریخ به "حلف المطیبین" معروف است.
- ↑ این پیمان به "حلف الاحلاف" مشهور است. (ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۸۹-۱۹۰؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۱-۱۳۲.).
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۲؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۵۶؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۳۴.
- ↑ دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، مقاله «قریش»، سید علی اکبر حسینی.
- ↑ غلامحسین زرگری نژاد، تاریخ صدر اسلام، ص۱۰۴.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ ابنندیم، الفهرست، ۱۰۸.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری،ج ۴، ص۹۱.
- ↑ واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۳۸، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ۸۶.
- ↑ احمد پاکتچی، ازد [پیش از اسلام]، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ص۲۵-۲۶.
- ↑ ابنقتیبه، المعارف، ص۶۱۶.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۵۳.
- ↑ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۳۸.
- ↑ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۴۰۶.
- ↑ ابنهشام، السیرة النبویه، ج۱،ص۹۸ و ۱۰۰.
- ↑ عبدالرحمن سهیلی، الروض الأنف فی شرح السیرة النبویه، ج۱،ص۴۳۲-۴۳۵.
- ↑ خامسی پور، لیلا؛ قبیله ازد و نقش آن در تاریخ اسلام و ایران، ص۴۳و۵۰.
- ↑ ابنندیم، الفهرست، ص۱۰۸.
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۲۵۰-۲۵۱.
- ↑ ابنحبیب، المُحَبَّر، ص۴۷۵؛ بلاذری، کتاب جُمَل من انساب الاشراف، ج۱، ص۷۹ـ ۸۰؛ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۲۵۰ـ۲۵۱.
- ↑ ابنهشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۵۴-۱۵۵.
- ↑ ابن حبیب، المنمق، ص۲۰۴.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۳، ص۲۱۴-۲۱۵؛ نیز ر.ک: واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۴۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۲، ص۵۶۴.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ص۶۶٣.
- ↑ کحاله، معجم نساء العرب، ج۴، ص٢٧١ – ٢٧٢.
- ↑ شکیب رسلان، الإرتسامات اللطاف فی خاطر الحاج إلی أقدس مطاف، ص١٨٩.
- ↑ عباس بن غالب بجران العصیمی، «قبیلة هوازن نسبها ودورها السیاسی والإجتماعی حتی نهایة العصر الاموی»، ص۳۹۱-۳۹۲.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۶۱؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۲، ص۲۲۶-۲۲۷.
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۶؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۲، ص۲۲۶-۲۲۷.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷.
- ↑ علت فجار سوم این بود که مردی از قبیله «بنی عامر»، از یک مرد «کنانی» طلبکار بود. مرد بدهکار امروز و فردا میکرد. از این جهت دو طرف به مشاجره پرداختند. چیزی نمانده بود که دو قبیله با همدیگر درگیر شوند،که کار را با مسالمت خاتمه دادند. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۰۴؛ معمر بن مثنی؛ ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۰۵؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۶۰.).
- ↑ طرفین درگیر در این جنگ، قبیله «کنانه» و «هوازن» بودند و علت جنگ را چنین مینویسند که: مردی، به نام بدر بن معشر، در بازار «عکاظ»، برای خود جایگاهی ترتیب داده بود و هر روز برای مردم مفاخر خود را بیان میکرد. روزی شمشیری به دست گرفته گفت: مردم، من گرامیترین مردم هستم و هر کس گفتار مرا نپذیرد، باید با این شمشیر کشته شود. در این هنگام مردی برخاست، شمشیری بر پای او زد و پای او را قطع نمود. اقوام دو طرف با هم درگیر شدند ولی بدون اینکه کسی کشته شود، کار خاتمه یافت. (معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۰۳؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۶۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۹.).
- ↑ سبب جنگ این بود که زن زیبائی، از طائفه «بنی عامر»، توجه جوان چشم چرانی را به خود جلب کرد. آن جوان، از او درخواست کرد که: صورت خود را باز کند. آن زن اباء نمود، جوان هوسباز پشت سر او نشست و دامنهای دراز زن را با خار بهم دوخت، به طوری که موقع برخاستن صورت آن زن باز شد. در این هنگام هر کدام قبیله خود را صدا زدند. کار به درگیری کشید و پس از کشته شدن عدهای این منازعه خاتمه یافت. (معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۰۲؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۵، ص۹۳؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۱۸۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۸۹.).
- ↑ فجار براض همان جنگی است که بر اساس نقل بعضی از منابع پیامبر گرامیاسلام(ص) قبل از بعثت، شخصا در آن شرکت نمود. سن او را در موقع بروز جنگ، متفاوت نقل کردهاند، عدهای میگویند: پانزده یا چهارده سال داشت، برخی نوشتهاند که: بیست سال داشت. به نظر میرسد از آنجا که این جنگ چهار سال طول کشید از این جهت ممکن است تقریبا تمام نقلها صحیح باشد. (ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۶۴؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۱۸۴؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۶۳.).
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۰۲؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۸۶؛ معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱،ص۵۰۶.
- ↑ معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۳۳۱؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۶۹.
- ↑ معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۱۷.
- ↑ معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۱۷؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۲۲.
- ↑ معمر بن مثنی، ایام العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۵۲۴؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۵۰.
- ↑ دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، مقاله «قریش»، سید علی اکبر حسینی.
- ↑ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۰، فاکهی، اخبار مکه، ج۳، ص۳۰۵.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۱.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۴۲.
- ↑ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۵۹؛ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۲۵۲ - ۲۵۱؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۶.
- ↑ «هاشم» با روم و غسان، «عبد شمس» با حبشه و «نوفل» با ایران و «مطلب» با یمن پیمانهایی منعقد کردند. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۶).
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۲، ص۱۳؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۷، ص۷۰.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۹.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۲.
- ↑ طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰، ص۴۵۳.
- ↑ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۴۰۲.
- ↑ جعفریان، پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام، ص۱۰۷.
- ↑ ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۵،۶۰.
- ↑ آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص۳۲.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۳.
- ↑ بنت الشاطی، با پیامبر(ص)، ص.۱۸۸.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ص۶۰.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۴.
- ↑ ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ص۶۰.
- ↑ زرگری نژاد، تاریخ صدراسلام، ص۱۷.
- ↑ احمد امین، پرتو اسلام، ص۷۲.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۵.
- ↑ ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۸.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۳.
- ↑ تجارت و ثروت اندوزی قریش با رباخواری توام بود. آنان ربا را با چند برابر میگرفتند و آن را نوعی بیع و خرید و فروش میدانستند. (دوانی، تاریخ اسلام از آغاز تا هجرت، ص۴۰).
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۶.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۰۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۲۸۸ و ۲۹۰.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ قلقشندی، ابو العباس، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۲؛ شکری آلوسی، سیدمحمود، بلوغ الارب، ج۱، ص۹ - ۱۰.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۲، ص۲۵۴ – ۲۶۰.
- ↑ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۰۱؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۶؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۹؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۲، ص۲۵۲.
- ↑ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۱، ص۱۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۲، ص۴۰۷.
- ↑ ر.ک: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۲، ص۱۳۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۵۷؛ کلاعی اندلسی، ابوالربیع الاکتفاء، ج۱، ص۱۳۵؛ صالحی شامی، ابو عبدالله، سبل الهدی و الرشاد، ج۱، ص۲۵۸. قریشیان همین اعتقاد را درباره خود داشتهاند. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۹۹)
- ↑ اخنس و قبیلهاش حلیف بنیزهره بودند.
- ↑ ابوسفیان و امثال او، از فهم پارهای از معارف قرآن مثل عرش و کرسی عاجز بودند.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۵ – ۳۱۶؛ کلاعی اندلسی، ابو الربیع، الاکتفاء، ج۱، ص۳۱۴ – ۳۱۵.
- ↑ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۱، ص۳۰؛ صالحی شامی، ابو عبدالله، سبل الهدی والرشاد، ج۴، ص۳۳.
- ↑ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۷۲.
- ↑ حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۲، ص۳۱۳، ماده حنین.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷؛ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۲، ص۸۸۵؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۴۰۱.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۴۰؛ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۸۸۹.
- ↑ ابن اثیر، النهایه، ج۲، ص۳۱۱، ماده زلم؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۲، ص۴۲، ماده زلم.
- ↑ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۲، ص۸۹۴ - ۸۹۵؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۴۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۴۳؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۴۱۱؛ صالحی شامی، ابو عبدالله، سبل الهدی والرشاد، ج۵، ص۴۷۲.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۴۴؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۴۱۲؛ صالحی شامی، ابو عبدالله، سبل الهدی والرشاد، ج۵، ص۴۷۲.
- ↑ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۸۹۵؛ صالحی شامی، ابو عبدالله، سبل الهدی والرشاد، ج۵، ص۴۷۳.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۴۴؛ صالحی شامی، ابو عبدالله، سبل الهدی والرشاد، ج۵، ص۴۷۳ - ۴۷۴؛ مقریزی، احمد بن علی، متاع الاسماع، ص۴۱۱.
- ↑ «دلجوییشدگان» سوره توبه، آیه ۶۰.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۲ – ۴۹۳؛ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۹۴۴ - ۹۴۵؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۴، ق ۱، ص۱۲؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۸.
- ↑ ر.ک: حتی، فیلیپ و دیگران، تاریخ العرب، ص۵۶۳ – ۵۶۶؛ ابراهیم حسن، حسن، تاریخ الاسلام السیاسی، ج۴، ص۱۵۴ – ۱۶۲.
- ↑ از جمله برخورد قبیله عامر بن صعصعه با پیامبر (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۲۴ - ۴۲۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۱۰) و درخواست هوزة بن علی حنفی (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۲؛ قدامة بن جعفر: الخراج وصناعة الکتابه، ص۲۸۱ - ۲۸۲) و پیشنهاد مسیلمه (قدامة بن جعفر، الخراج وصناعة الکتابه، ص۲۸۱)
- ↑ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۱۰۴۲؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۴۷۷؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۲؛ بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوه، ج۵، ص۲۵۶ - ۲۵۸؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۳۴۳.
- ↑ از افادات شفاهی استاد علامه سید مرتضی عسکری.
- ↑ ابن قتیبه، المعارف، ص۳۴۳؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۴۷۹؛ صالحی شامی، ابوعبدالله، سبل الهدی والرشاد، ج ۵، ص۶۷۲ ـ ۶۶۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۵۸۱؛، واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۱۰۷۳؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۸۳.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۱۹؛ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۹۹۵.
- ↑ قرآن کریم از نفاق مخفی و ناشناخته خبر میدهد. (﴿وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ﴾ «و از پیرامونیان شما از تازیان بیاباننشین و از اهل مدینه منافقانی هستند که به دورویی خو کردهاند؛ تو آنان را نمیشناسی ما آنها را میشناسیم؛ به زودی آنان را دوبار عذاب خواهیم کرد سپس به سوی عذابی سترگ برده میشوند» سوره توبه، آیه ۱۰۱)
- ↑ طبرسی، ابو علی، اعلام الوری با علام الهدی، ج۱، ص۲۴۶ – ۲۴۷.
- ↑ ر.ک: فیض کاشانی، محسن، تفسیر الصافی، ج۲، ص۷۱۶ - ۷۱۷؛ بحرانی، سیدهاشم، تفسیر البرهان، ج۵، ص۴۲۰.
- ↑ ر.ک: عسکری، سید مرتضی، احادیث ام المؤمنین عائشه: ادوار من حیاتها، ص۳۸ – ۴۶.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۴۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۸۴؛ واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۱۱۷؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۳۵؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۵۳۶.
- ↑ ر.ک: واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۱۱۱۷ - ۱۱۲۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۰ - ۱۹۲؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۳.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۵۰؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۳۶.
- ↑ ابن هشام مینویسد: اوعب مع اسامة المهاجرون الاولون، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۴۲ و نیز ر.ک: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۸۴؛ واقدی مینویسد: لم يبق من المهاجرين الأولين الا انتدب في تلك الغزوة، ر.ک: واقدی، محمد بن عمر، کتاب المغازی، ج۳، ص۱۱۱۸؛ ابن سعد مینویسد: لم يبق احد من وجوه المهاجرين الاولين و الانصار الا انتدب في تلك الغزوة فيهم أبو بكر الصديق و عمر بن الخطاب و ابو عبيدة الجراح، ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۰.
- ↑ بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، ج۱، ص۳۴ و ج۶، ص۹ و ۱۰؛ نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج۵، ص۷۶؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۶۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۹۲ - ۱۹۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۲۰؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۳، ص۳۳۷.
- ↑ بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، کتاب العلم، باب کتابة العلم، ج۱، ص۳۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۴۲ – ۲۴۵؛ نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج۵، ص۷۶؛ مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، ص۵۴۵ – ۵۴۶؛ دیار بکری، حسین، تاریخ الخمیس، ج۲، ص۱۶۴.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۵۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۶۶ - ۲۷۲؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۶۳؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۰۰ - ۲۰۱؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۳۹؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۵.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۱ و ۵۸۳؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۵۶، ۶۵۸ و ۶۶۰؛ ابو نعیم اصفهانی، معرفة الصحابه، ج۵، ص۲۵۴۱؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۰۶.
- ↑ اولین کسی که در سقیفه با ابوبکر بیعت کرد، بشیر بن سعد، رئیس بخش کوچکتر خزرج بود. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۲؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰۳.
- ↑ جاودان، محمد علی، مقاله «سب»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۰۱.
- ↑ طباطبایی، تفسیر المیزان، ص۸۷.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۶.
- ↑ ابن کلبی، الاصنام، ص۸.
- ↑ ابن کلبی، الاصنام، ص۱۱۴.
- ↑ ابن کلبی، الاصنام، ص۱۲۳.
- ↑ ابن کلبی، الاصنام، ص۹ و ۱۱۱؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۸۲.
- ↑ ابن کلبی، الاصنام، ص۱۱۱.
- ↑ دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، مقاله «قریش»، سید علی اکبر حسینی.
- ↑ جعفریان، پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام، ص.۱۲۹.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۱.
- ↑ تحمس به معنای بدعتگذاری و نوآوری در دین است.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۶.
- ↑ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۷.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص.۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص.۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
- ↑ دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، مقاله «قریش»، سید علی اکبر حسینی.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۶؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۸ - ۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
- ↑ طبرسی(ره) نقل کرده که درباره عقاید حنفاء چهار سخن وجود دارد: ۱. ابن عباس، حسن و مجاهد بر این نظرند که آنان کسانی بودند که اعتقاد به حج داشتند. ۲. مجاهد آنها را کسانی دانسته که تبعیت از حق میکردند. ۳. برخی قائلند آنان تبعیت از سنت ابراهیم میکردند. ۴. بعضی هم بر این باورند که آنان کسانی بودند که از روی اخلاص به الله باور داشتند و قائل شدن به ربوبیت و پرستش او بودند. (زرگری نژاد، تاریخ صدراسلام، ص۱۴۱.).
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۲۳.
- ↑ ابن قتیبه، المعارف، ص۵۹؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۱۹.
- ↑ دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، مقاله «قریش»، سید علی اکبر حسینی.
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۸.
- ↑ زرگری نژاد، تاریخ صدراسلام، ص۱۵۶.
- ↑ جعفریان، پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام، ص۱۲۲ - ۱۲۱. مسعودی در بیان چگونگی ادیان جاهلی عرب جاهلی چنین مینویسد: «عربان در جاهلیت فرقهها بودند، بعضی موحد بودند و به وجود آفریدگار اقرار داشتند. برخی از اعراب هم، به وجود آفریدگار معترف بودند و حدوث عالم را مسلم میشمردند و بحث و معاد را قبول داشتند ولی منکر پیامبران بودند و به پرستش بتان قیام میکردند، بعضی دیگر به آفریدگار معترف بودند اما پیامبر و معاد را منکر بودند و به گفتار دهریان تمایل داشتند». (مسعودی، مروج الذهب،ج۲، ص۱۰۲ - ۱۰۳.).
- ↑ مجله پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان، مقاله «بررسی جایگاه قریش در دوران جاهلیت در جزیره العرب»، دکتر سید اصغر محمودآبادی، سید مسعود شاهمرادی، ص۱۶۹.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴.
- ↑ پژوهشنامه علوی، مقاله «نقش قبیلة قریش در دورکردن حضرت علی(ع) از خلافت اسلامی»، علی اکبر عباسی، ص۵۶.
- ↑ گزیدهای از: مکارم شیرازی، کتاب پیام قرآن، ج۸، ص۶۵.
- ↑ سوره نصر، آیه ۲.
- ↑ ابن هشام حمیری، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۵۹.
- ↑ پژوهشنامه علوی، مقاله «نقش قبیلة قریش در دورکردن حضرت علی(ع) از خلافت اسلامی»، علی اکبر عباسی، ص۵۸.
- ↑ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۶. بنا به روایتی دیگر گفت: اغلبکم علی هذاالامر اقل بیت فی قریش؛ آیا در این امر (خلافت)، کم اهمیتترین طایفه [تیمِ] قریش بر شما (بنی عبدمناف) چیره شدهاند؟» (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۶۷۹.).
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۳ ص۲۰۹.
- ↑ پژوهشنامه علوی، مقاله «نقش قبیلة قریش در دورکردن حضرت علی(ع) از خلافت اسلامی»، علی اکبر عباسی، ص۵۹.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۹۷.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۳۰۱؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۸۹ و ۹۴؛ محدث عاملی، اثبات الهدی، ج۳، ص۳۸۷.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۲۰.
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۴، ص۲۳۳.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۶۷ - ۱۶۸.
- ↑ پژوهشنامه علوی، مقاله «نقش قبیلة قریش در دورکردن حضرت علی(ع) از خلافت اسلامی»، علی اکبر عباسی، ص۶۰ - ۶۱.
- ↑ ابن حبیب بغدادی، المنمق فی اخبار قریش، ص۲۱۷.
- ↑ واقدی، کتاب الردّه، ص۲۸ - ۲۹.
- ↑ ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۳۴.
- ↑ خورشید احمد فارق، تاریخ الردّه، ص۵؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۶، ص۳۱۱.
- ↑ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۲، ص۳۱۱.
- ↑ واقدی، کتاب الردّه، ص۲۸ - ۲۹؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۶، ص۳۱۱.
- ↑ موضعی است که بین آن تا مدینه ۲۴ میل فاصله است. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۶۶.).
- ↑ محمد ابوالفضل ابراهیم، ایّام العرب فی الاسلام، ص۱۴۱.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۳، ص۲۴۸ - ۲۴۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۴۹۴ - ۴۹۵.
- ↑ سامانه نشریات مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره)(معرفت)، مقاله "جنگهای ارتداد و بحران جانشینی پس از پیامبر(ص)"، علی غلامی دهقی، ص۳۴.
- ↑ مقریزی، النزاع و التخاصم فیما بین بنی امیة و بنی هاشم، ص۸۲ - ۸۳؛ یعقوبی، تاریخ، ترجمه، ج۲، ص۴ - ۵.
- ↑ واقدی، کتاب الرِّدَّة، ص۱۰۷ - ۱۰۹.
- ↑ محمدبن عمر واقدی، کتاب الرِّدَّة، ص۴۹، ۶۹ـ۱۰۱؛ بَلاذری، کتاب فتوح البلدان، ص۹۵ـ۹۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۳، ص۱۸۴ـ۱۸۶، ۲۴۱ـ ۲۴۲، ۲۴۴، ۲۵۳ـ۲۶۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۴۲ـ ۳۴۸..
- ↑ دانشنامه جهان اسلام، مقاله "رِدَّه"، محمدرضا ناجی و محترم وکیلی سحر.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۳، ص۲۶۳ـ۲۶۴؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ذیل «حَوْأَب» و «ظفر»؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۵۰.
- ↑ واقدی، الرده، ص۱۰۳ - ۱۰۴.
- ↑ کلاعی، تاریخ الردة، ص۵۲.
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۳، ص۲۷۸؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۶، ص۳۲۲.
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۳، ص۳۱۴ - ۳۱۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۷۲ - ۳۷۳.
- ↑ مقریزی، النزاع و التخاصم فیما بین بنی امیة و بنی هاشم، ص۸۲ - ۸۳؛ یعقوبی، تاریخ، ترجمه، ج۲، ص۴ - ۵.
- ↑ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۳۹.
- ↑ واقدی، فتوح شام، ج۱، ص۱۴۴ - ۱۴۸.
- ↑ واقدی، فتوح شام، ج۱، ص۱۴۴ - ۱۴۸؛ یعقوبی، تاریخ، ج۲، ۱۴۲.
- ↑ یعقوبی، البلدان، ص۲۰۴، حمیری، الروض المعطار، ص۵۷۷.
- ↑ محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک(تاریخ الطبری)، ج۳، ص۵۷۱.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۷۶.
- ↑ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۳۹.
- ↑ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۸۳.
- ↑ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲، ۳۵۴.
- ↑ بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۴۸.
- ↑ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۳۹. نیز در باب فتح شهر نصیبین در سال ۱۸هجری ر.ک: یعقوبی، البلدان، ص۲۰۴، حمیری، الروض المعطار، ص۵۷۷.
- ↑ نک: ابن حجر، الاصابه، ج۳، ص۲۲۸.
- ↑ نک: جاحظ، البیان و التبیین، ج۱،ص۲۹۷.
- ↑ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۳،ص۱۸۸ - ۱۸۹.
- ↑ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۱، ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۳،ص۲۴۱.
- ↑ بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۸۵.
- ↑ بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۹۱.
- ↑ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۹۳ و ج۴، ص۱۷۱۰.
- ↑ بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۱۲.
- ↑ تاریخ و تمدن اسلامی، مقاله «بررسی مقایسهای نقش دو تیره بنی فهر در تحولات صدر اسلام (با تکیه بر عملکرد صحابیان آنها)»، رضا کردی، ص۱۷.
- ↑ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۲.
- ↑ النسابون العرب...،"قبیلة الغفار فی التاریخ و النسب"، م ایمن زغروت.
- ↑ النسابون العرب...،"قبیلة الغفار فی التاریخ و النسب"، م ایمن زغروت.
- ↑ ابن حجر، الاصابه، ج۶، ص۳۲۲.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ در متن روایت تاریخی، سال و سفر هیچ کدام مشخص نشده است.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۲.
- ↑ «این از آن روست که آنان آنچه را خداوند فرو فرستاد نپسندیدند بنابراین (خداوند) کردارهایشان را از میان برد» سوره محمد، آیه ۹.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۲ - ۲۲۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۶۲ - ۶۴.
- ↑ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳۶- ۱۳۷؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۲، ص۴۹ - ۴۷: بسنجید با: انساب الاشراف، ج۵، ص۱۶ – ۱۷.
- ↑ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۲۱
- ↑ این سه تن عبدالله بن عباس عثمان و عبدالرحمان بن عوف بودند.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۵۷ – ۶۵۸؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۰۴.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲۱، ص۵۸۴؛ همو، کتاب جمل من انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۵.
- ↑ این پنج تن عبارتند از: عمر، ابو عبیده، سالم، بشیر بن سعد، اسید بن خضیر. ر.ک، ماوردی، ابوالحسن، الاحکام السلطانیه، ص۷.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۰۵؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۵۸؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۳۰۸ – ۳۰۹.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۵، ص۱۵ - ۱۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۳۵ – ۳۳۶.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۵، ص۱۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۶؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۶۷؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۳، ص۱۳۸.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۶۱؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۵، ص۱۵ و ۱۹؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۹؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳۸.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۵، ص۱۵.
- ↑ این محاسبات و نتیجه نقشهها را خود آن حضرت قبل از شورا به عمویشان عباس فرموده بودند. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۵، ص۱۹.
- ↑ ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۸۷ و ج۴، ص۲۱ - ۲۲ و ج۵، ص۱۸۸؛ ذهبی، شمس الدین، تذکرة الحفاظ، ج۱، ص۵ و ۷.
- ↑ جاودان، محمد علی، مقاله «سب»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۱۲.
- ↑ جاودان، محمد علی، مقاله «سب»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۳۱۸.
- ↑ غیبت نعمانی، ص ۲۳۱.
- ↑ «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ع)أَقَامَ خَمْسَمِائَةٍ مِنْ قُرَیْشٍ فَضَرَبَ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ أَقَامَ خَمْسَمِائَةٍ فَضَرَبَ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ خَمْسَمِائَةٍ أُخْرَی حَتَّی یَفْعَلَ ذَلِکَ سِتَّ مَرَّاتٍ قُلْتُ وَ یَبْلُغُ عَدَدُ هَؤُلَاءِ هَذَا قَالَ نَعَمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ مَوَالِیهِمْ»؛ ارشاد مفید، ص ۳۶۴؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۸؛ اثبات الهداة، ج ۳، ص ۵۲۷.
- ↑ «إِذَا قَدَّمَ الْقَائِمُ الْمَهْدِیُّ مِنْهُمْ خَمْسَمِائَةِ رَجُلٍ فَضَرَبَ أَعْنَاقَهُمْ صَبْراً ثُمَّ قَدَّمَ خَمْسَمِائَةٍ فَضَرَبَ أَعْنَاقَهُمْ صَبْراً ثُمَّ خَمْسَمِائَةٍ فَضَرَبَ أَعْنَاقَهُمْ صَبْراً»؛ اثبات الهداة، ج ۳، ص ۵۲۷ و غیبت نعمانی، ص ۲۳۵.
- ↑ ر.ک: مجتبی تونهای، موعودنامه، ص۵۶۱؛ حیدرزاده، عباس، فرهنگنامه آخرالزمان. ص ۴۹۷.