عهد در معارف و سیره نبوی

(تغییرمسیر از معاهده با امرای محلی)

اهمیت و جایگاه پایبندی به عهد و پیمان

از عمده‌ترین مسائل مدیریت پایبندی به عهد و پیمان است؛ زیرا اساس روابط انسانی و مناسبات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بسته به پیمان‌هاست و در صورت تزلزل در آنها؛ این روابط و مناسبات متزلزل می‌شود و بی‌اعتمادی جانشین اعتماد و هرج و مرج جایگزین نظم، و سستی جانشین استواری می‌گردد. به تعبیر «ابن طقطقی»، دانشمند و مورّخ برجسته و نقیب علویان در حله و نجف و کربلا، در گذشته به سال ۷۰۹ هجری[۱]، وفای به عهد، اساس آرامش قلب‌ها و اطمینان نفوس و اعتماد مردم به زمامدار است[۲].

چنان‌چه پایبندی به عهد و پیمان‌ها زایل شود، پیوند میان مردم و مسئولان گسسته و مدیریت بر قلب‌ها زایل می‌شود. دیگر انتظار به بار نشستن کاشته‌ها، انتظار بیهوده‌ای خواهد بود و چه نیکو گفته شده است که وعده و نوید چون ابر است و پایبندی به عهد و پیمان و عمل بدان‌ها، باران[۳].

آنچه سبب نفوذ در دل‌هاست صداقت است و پایبندی به عهد و پیمان عین صداقت است. خواجه نصیرالدین طوسی می‌نویسد: «صدق در لغت، راست گفتن و راست کردن وعده باشد، و در این موضع مراد از آن راستی است هم در گفتن، و هم در نیّت و عزم، و هم در وفا به آن‌چه زبان داده باشد و وعده کرده باشد، و هم در تمامی حال‌ها که پیش آید او را»[۴].

حقیقت آن است که چیزی چون پایبندی به عهد و پیمان به فرد و جامعه سود نمی‌رساند و همگان را بهره‌مند نمی‌سازد. البته بهره‌مندی زمامداران و مدیران از پایبندی به عهد و پیمان و صداقت بیش از دیگران است؛ زیرا به سبب آن سخنشان پذیرفته می‌شود و اعتقاد و اطمینان متقابل میان ایشان و مردم تحت زمامداریشان حاصل می‌گردد و نظام و سازمانشان استوار می‌شود[۵]. امیرمؤمنان(ع) فرموده است: «بی‌گمان، وفا همزاد راستی است، و من سپری نگهدارنده‌تر از وفا سراغ ندارم»[۶]. همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «وفاداری، پناه و دژ سروری است»[۷].

چنانچه صداقت و پایبندی به عهد و پیمان از جامعه‌ای رخت بربندد، همدلی و اعتماد متقابل و همکاری از میانشان رخت برمی‌بندد و آن جامعه، اصلی‌ترین اسباب بقای خود را از دست می‌دهد؛ زیرا می‌دانیم مهم‌ترین سرمایه یک جامعه، اعتماد متقابل افراد اجتماع نسبت به یکدیگر است و اصولا آن‌چه یک جامعه را از صورت آحاد پراکنده بیرون می‌آورد و همچون رشته‌های زنجیر به هم پیوند می‌دهد، همین اصل اعتماد متقابل است که پشتوانه فعالیت‌های هماهنگ اجتماعی و لازمه همکاری گسترده است. عهد و پیمان و سوگند، تأکیدی است بر حفظ این همبستگی و اعتماد متقابل؛ اما آن روز که عهد و پیمان‌ها پشت سر هم شکسته شود، دیگر اثری از این سرمایه بزرگ - اعتماد عمومی - باقی نخواهد ماند و جامعه ظاهرا متشکل، تبدیل به آحاد پراکنده فاقد قدرت می‌شود[۸]. به همین دلیل در آیات و روایات بر پایبندی به عهد و پیمان تأکید بسیار شده است. خداوند فرموده است: ﴿وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ * وَلَا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكَاثًا...[۹].

گرچه مفسران در معنی «عهد الله» تفسیرهای متعددی ذکر کرده‌اند ولی ظاهر این است که منظور از آن، پیمان‌هایی است که مردم با خدا می‌ببندند و بدیهی است که پیمان با پیامبر او نیز پیمان با اوست بنابراین هرگونه عهد الهی و بیعت در طریق ایمان و جهاد و غیر آن را شامل می‌شود. بلکه با توجه به اینکه تکالیف تشریعی که به وسیله پیامبر(ص) اعلام می‌شود، همواره با یک نوع عهد الهی ضمنی همراه است، و تکالیف عقلی که به خاطر اعطای عقل و هوش و خرد و استعداد نیز با چنین معاهده ضمنی توأم است، همه در این پیمان وسیع و عهد الهی داخل خواهند بود.

اما مسأله «اَیمان» (جمع یمین به معنی سوگند) که در آیه فوق آمده و باز مورد تفسیرهای گوناگون قرار گرفته است، با توجه به مفهوم جمله، معنی وسیعی دارد که هم تعهدات الهی را شامل می‌شود و هم تعهدات انسانی اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی و جز اینها را در برمی‌گیرد. و به تعبیر دیگر هرگونه تعهدی که زیر نام خدا و با سوگند به نام او انجام می‌گیرد در این جمله وارد است، به خصوص که بعد از آن جمله ﴿وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا (در حالی که خدا را کفیل و ضامن قرار داده‌اید) به عنوان تفسیر و تأکید آمده است. نتیجه اینکه جمله ﴿أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ خاص است و جمله ﴿لَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ عام. و از آنجا که مسأله وفای به عهد یکی از مهم‌ترین پشتوانه‌ها برای ثبات هر جامعه است، در آیه بعد نیز با لحن توأم با نوعی سرزنش و ملامت، آن را تعقیب کرده، می‌گوید: «شما همانند آن زنی نباشید که پشم‌ها را می‌تابید اما پس از آن، همه را وا می‌تابید». ﴿وَلَا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكَاثًا اشاره به داستان زنی است از قریش به نام «رایطه» در زمان جاهلیت که از صبح تا نیمروز، خود و کنیزانش پشم‌ها و موهایی را که در اختیار داشتند می‌تابیدند، و پس از آن دستور می‌داد همه آنها را و اتابند و به همین جهت به عنوان «حمقاء» (زن احمق) در میان عرب معروف شده بود.

این مثال مخصوصا از این نظر در خور توجه است که پشم بر اثر تابیدن، استحکام و تکامل تازه‌ای پیدا می‌کند و با گشودن آن، یک حرکت ارتجاعی انجام می‌شود که نه تنها بی‌حاصل، بلکه زیان‌آور است؛ و همین‌گونه است حال کسانی که با پیمان بستن با خدا و به نام حق، تعهدی را می‌پذیرند که هرگونه حرکتی در جهت شکستن این عهد و پیمان انجام دهند نه تنها بیهوده است بلکه دلیل بر بی‌خردی و انحطاط و سقوط شخصیت آنان است[۱۰].

شکستن پیمانی که مراعاتش لازم است (عهد)[۱۱] مانند گسستن ریسمانی است که با زحمت تابیده شده است و نتیجه آن در مدیریت، جز بریده شدن پیوندهای قلبی میان مسئولان و مردم، و بی‌اعتمادی عمومی و ناتوانی در اداره امور نیست. مسأله پایبندی به عهد و پیمان از اساسی‌ترین اصول مدیریت است که بدون آن نظام مدیریت گسیخته می‌شود و دیگر هیچ‌گونه همکاری اجتماعی ممکن نخواهد بود و کم‌تر چیزی را می‌توان یافت که این‌گونه بر آن تأکید شده باشد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ[۱۲].

خداوند فرمان داده است که به «عقدها» وفا کنید: ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. «عقود» جمع «عقد» در اصل به معنی جمع کردن اطراف یک چیز محکم است، مانند گره زدن دو سر طناب یا دو طناب به هم. سپس از این معنی حسی به مفهوم معنوی انتقال یافته است و به هرگونه عهد و پیمان، «عقد» گفته می‌شود. این واژه در ابتدا در همان امور محسوس به کار می‌رفت ولی بعد به طور استعاره، نسبت به امور معنوی از جمله معاملاتی مانند بیع و اجاره و امثال آنها که در میان مردم رایج بود و به کلیه عهدها و پیمان‌ها تعمیم یافت و از آن نظر که اثر معنای عقد که لزوم و التزام است در این موارد وجود داشت لذا این واژه بر همه آنها اطلاق شد[۱۳].

با توجه به اینکه «العقود» کلمه جمع محلی به الف و لام است، افاده عموم می‌کند و ظاهر آیه شریفه کاملا مطلق است و لزوم وفا به تمام پیمان‌ها را می‌رساند؛ چه پیمان‌هایی که میان انسان‌ها با یکدیگر بسته می‌شود و چه پیمان‌هایی که میان انسان‌ها با خدا بسته می‌شود. یعنی تمام پیمان‌های الهی و انسانی اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی خانوادگی و جز آنها را شامل می‌شود. علامه طباطبایی در این باره می‌نویسد: همان‌طور که از ظاهر آیه ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ملاحظه می‌شود، کتاب الهی فرمان به وفای به پیمان‌ها می‌دهد و ظاهر این فرمان، عام است و شامل همه چیزهایی می‌شود که در عرف، «عقد» بر آن صادق و با «وفا» سازگار است. «عقد» هر عمل یا سخنی است که معنای عقد لغوی (گره زدن و بستن) در آن وجود داشته باشد و آن عبارت از نوعی ارتباط است که در آن چیزی به چیز دیگر نوعی ربط می‌یابد به گونه‌ای که به آن پیوند خورد و از آن منفک نشود؛ مثل عقد بیع که «مبیع» را به مشتری - از نظر ملکیت - به طوری مربوط می‌کند که می‌تواند هرگونه بخواهد در آن تصرف کند و فروشنده بعد از عقد، حق هیچ‌گونه تصرفی در آن ندارد. و یا مثل عقد نکاح که زن و مرد را به هم مربوط می‌کند و پیوند می‌زند و در نتیجه آن هر یک بر دیگری دارای حقوقی می‌شود. و یا مانند عهدی که شخص عهد بسته، دست کسی را که با او عهد بسته شده ـ در مواردی که عهد بسته شده ـ باز می‌گذارد و نمی‌تواند عهد را بشکند.

قرآن در آیات متعدد در مورد وفای به عقد و عهد، با تمام معانی‌اش و در همه مصادیقش، تأکید نموده و به تمام معنا درباره آن شدّت به خرج داده و سخت‌گیری کرده است و پیمان‌شکنان را در نهایت شدت، مذمّت و نکوهش نموده و به آنان وعده عذابی سخت داده است و کسانی را که به عهد خود وفا کنند، مدح کرده است. و سیاق آیات قرآن درباره وفای به عهد به گونه‌ای است که دلالت دارد بر اینکه مردم با عقل‌های فطری خود به این مطلب می‌رسند؛ و حقیقت همین است. و این امر به سبب آن است که عهد و وفای به عهد از چیزهایی است که انسان هرگز در زندگی خود از آن بی‌نیاز نخواهد شد و در این خصوص فرد و جامعه یکسانند. و چنان‌چه در زندگی اجتماعی انسان تأمل کنیم، درخواهیم یافت که تمام مزایایی که ما از آن بهره‌مند می‌شویم و همه حقوق مربوط به زندگی اجتماعی که بدان اطمینان داریم، بر اساس یک عقد و قرارداد اجتماعی عمومی و عقد و عهدهای فرعی‌یی که بر آن مترتب است مبتنی و استوار شده است. ما در ارتباط‌های اجتماعی مالک چیزی نمی‌شویم و چیزی را به مالکیت دیگران در نمی‌آوریم مگر بر اساس یک قرارداد عملی؛ اگرچه سخنی هم نگوییم؛ زیرا نیاز و حاجت به سخن گفتن در جایی است که ابهامی در بین باشد. اگر صحیح باشد که آدمی هر عقد و عهدی را که بسته است به سبب توانایی و نیرویی که دارد و یا از سر سلطه‌گری و یا با توسل به عذری که برایش امکان دارد، نقض کند؛ نخستین چیزی که بدین ترتیب شکسته خواهد شد، عدالت اجتماعی است که تنها رکنی است که انسان از اسارت استخدام و استثمار بدان پناه می‌برد و مأوی می‌گیرد.

بنابراین، خداوند در حفظ عهد و وفای به آن تأکید کرده است و می‌فرماید: ﴿وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا[۱۴].

این آیه همان‌گونه که شامل عهدهای فردی می‌شود که فرد با فرد می‌بندد، مانند غالب آیاتی که وفای به عهد را مدح می‌کند و نقض عهد را مذمّت می‌نماید، شامل عهدهای اجتماعی برقرار شده میان یک قوم و قوم دیگر، یک ملت و ملت دیگر نیز می‌شود. بلکه وفای به عهد اجتماعی در نظر دین مهم‌تر از وفای به عهد فردی است؛ زیرا عدالت با عهد اجتماعی بیش‌تر ظهور می‌یابد و مصیبتی که به سبب نقض عهد اجتماعی پدید می‌آید فراگیرتر است. به همین سبب قرآن عزیز در دقیق‌ترین و والاترین موارد و نیز در کوچک‌ترین و سهل‌ترین مواردی که شکستن پیمان در آنها بسیار آسان و بی‌اهمیت بوده است، با صریح‌ترین قول و واضح‌ترین بیان از نقض عهد منع کرده است. خدای متعال فرموده است: ﴿بَرَاءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَأَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ * وَأَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ * إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئًا وَلَمْ يُظَاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ * فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ[۱۵].

این آیات به طوری که سیاق آنها دلالت دارد بعد از فتح مکه، که خدا گردنکشان مشرک را ذلیل کرده و قوت و شوکتشان را از بین برده بود، نازل شده است.

این آیات، مسلمانان را مصمّم می‌سازد سرزمینی را که مالک شده و بر آن ظفر یافته‌اند از پلیدی شرک پاک سازند. آیات، خون مشرکان متجاوز و متعدّی[۱۶] را بدون هیچ قید و شرط مگر در صورتی که ایمان بیاورند، هدر می‌داند و با وجود این، یک عدّه از مشرکان را که با مسلمانان پیمان عدم تعرض داشته‌اند، استثنا می‌کند و به مسلمانان اجازه نمی‌دهد اکنون که مشرکان، ضعیف و ذلیل شده‌اند، با ایشان به بدی برخورد کنند، با اینکه از ناحیه مسلمانان هیچ مانع و رادعی نبود که عهد ایشان را بشکنند.

همه اینها به منظور احترام عهد و پیمان و مراعات جانب تقواست و تنها در صورتی که کسی پیمان‌شکنی کرده باشد، می‌شود پیمانی را که او شکسته، بشکنند و پیمان را باطل و ملغی بدانند، از آن نظر که همان‌گونه که او تجاوز کرده به او تجاوز کنند که خدای متعال فرماید: ﴿وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَعْلَمُونَ * كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعِنْدَ رَسُولِهِ إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ * كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لَا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ * اشْتَرَوْا بِآيَاتِ اللَّهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * لَا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ * فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَنُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ * وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ[۱۷].

و نیز فرمود: ﴿فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ[۱۸]. همچنین فرمود: ﴿وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ[۱۹].

خلاصه مطلب اینکه اسلام پس از آن‌که عهد و پیمانی منعقد شد، حرمت عهد و پیمان و وجوب وفای به آن را به‌طور مطلق می‌داند، خواه کسی که پیمان بسته از پیمان متضرّر شود یا منتفع گردد؛ زیرا رعایت جانب عدالت اجتماعی لازم‌تر و واجب‌تر از هرگونه نفع خصوصی یا شخصی است؛ به استثنای موردی که یکی از متعاهدین عهد خود را نقض کند که در این صورت متعاهد دیگر نیز حق دارد همان‌گونه که او نقض عهد کرده است، نقض عهد کند و به همان اندازه که او تعدّی کرده بر او تعدّی نماید؛ زیرا بدین ترتیب است که می‌توان از رقّیت و بندگی استخدام و استعلایی که بسیار مذموم و ناپسند است بیرون شد و رهبر نهضت دین نیز برای لگدمال کردن همین استخدام و استعلام‌ها قیام کرده است.

به جرأت سوگند یاد می‌کنم که این، یکی از تعالیم والایی است که دین اسلام به منظور هدایت مردم به رعایت حکم فطرت انسانی و حفظ عدالت اجتماعی که رشته اجتماع انسانی جز بر پایه آن به نظم نمی‌آید، آورده و مظلمه استخدام و استثمار را لگدکوب کرده است و قرآن عزیز بدان تصریح کرده و سیره گران‌قدر پیامبر(ص) هم همین بوده است[۲۰].

در نظام دین هیچ چیز چون پایبندی به عهد و پیمان مورد تأکید و اهمیت قرار نگرفته است. از رسول اکرم(ص) روایتی مشهور وارد شده است که فرمود: «مؤمنان در گرو قرارها و پیمان‌های خود هستند»[۲۱] و نیز چنین وارد شده است: «مسلمانان در گرو قرارها و پیمان‌های خود هستند»[۲۲].

نشانه اسلام و ایمان، پایبندی به عهد و پیمان و قول و قرار است و آنان که بهره‌ای از آن ندارند، از حقیقت ایمان بی‌بهره‌اند. از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «ایمانی نیست برای کسی که امانت‌دار نیست و دین ندارد آن کسی که به پیمان خود پایبند نیست»[۲۳] و نیز فرمود: «خوش‌پیمانی از ایمان است»[۲۴] و از امیرمؤمنان علی(ع) چنین نقل شده است: «بنیاد دین‌داری، امانت را به جا آوردن و پایبندی به عهد و پیمان است»[۲۵].

در منطق عملی دین بر هیچ چیز این‌گونه تأکید نشده است؛ زیرا آنان که اهل پایبندی به عهد و پیمان نیستند از خیر و نیکی بی‌بهره‌اند[۲۶]؛ و آن نظام و سازمانی که پایبند قراردادها و پیمان‌ها و وعده‌های خود نیست به سوی هلاکت سیر می‌کند، چنان‌که در روایتی از سلمان فارسی وارد شده است: «هلاکت این امت به سبب پیمان‌شکنی‌هایش خواهد بود»[۲۷]. همچنین «احمد بن حنبل» آورده است که رسول خدا(ص) فرمود: «مردم هرگز هلاک نمی‌شوند مگر آن‌که به خیانت و پیمان‌شکنی افتند»[۲۸].

همه مردمان به عقل و فطرت درمی‌یابند که چیزی چون پایبندی به عهد و پیمان سبب سلامت روابط اجتماعی و حفظ جوامع نیست و هر کس به تجربه درمی‌یابد که چگونه خیانت و پیمان‌شکنی سبب ضعف و زوال می‌شود. به همین دلیل خیانت و پیمان‌شکنی میان همه ملت‌ها حرام بوده است و هیچ آیین و شریعتی در حرمت آن اختلاف نکرده است[۲۹]. امیرمؤمنان(ع) در عهدنامه خود به مالک اشتر می‌فرماید: «در میان واجبات الهی هیچ موضوعی همانند وفای به عهد در میان مردم جهان - با تمام اختلافاتی که دارند - مورد اتفاق نیست؛ حتی مشرکان زمان جاهلیت - علاوه بر مسلمانان آن را مراعات می‌کردند؛ زیرا عواقب پیمان‌شکنی را آزموده بودند»[۳۰].

این امر آن‌قدر اهمیت دارد که در حدیث امام باقر(ع) آمده است: «سه چیز است که خداوند به هیچ‌کس اجازه مخالفت با آن را نداده است: ادای امانت نسبت به هر کس، خواه نیکوکار باشد یا بدکار؛ وفای به عهد درباره هر کس، خواه نیکوکار باشد یا بدکار؛ و نیکی به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند یا بدکار»[۳۱].

خداوند، نه تنها خیانت و پیمان‌شکنی را نسبت به هیچ‌کس مجاز نمی‌داند، بلکه جز پایبندی به عهد و پیمان را نمی‌پذیرد. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «خدای متعال چیزی جز عمل صالح از بندگان خود نمی‌پذیرد و جز وفای به شروط و پیمان‌ها را قبول نمی‌کند»[۳۲].

این سخن نشان‌دهنده التزامی است که اهل ایمان برای پایبندی به عهد و پیمان قائلند و نمونه‌های کامل ایمان، در این التزام کامل بودند؛ همان‌گونه که رسول خدا(ص) بود[۳۳].

پایبندی رسول خدا(ص) به عهد و پیمان

پیش از نزول وحی و بعثت، قریش پیامبر را «امین» می‌نامیدند[۳۴]؛ زیرا آن حضرت سخت پایبند عهد و پیمان، امانت‌دار و اهل وفای به امانت بود[۳۵]. به تعبیر ابن سعد رسول خدا(ص) از لحاظ جوانمردی و حُسن اخلاق و آداب معاشرت و رفتار و بردباری و امانتداری و پایبندی به عهد و پیمان، از همه برتر بود و به همین سبب قومش او را «امین» نامیدند و لقب «امین» بر او غلبه یافت و در سراسر مکه به «امین» معروف شد[۳۶]. طبرانی از قول ابورافع آورده است که آن حضرت فرمود: «بدانید، به خدا سوگند که من در آسمان و در زمین امین هستم»[۳۷].

در روایات متعدد پیامبر اکرم(ص) خود را امین معرفی کرده است و اوصیای آن حضرت نیز در توصیف آن وجود گرامی چنین تعبیر کرده‌اند[۳۸].

رسول خدا(ص) به تمام معنا «امین» بود و میزان پایبندی آن حضرت به قرار و پیمان موجب شگفتی است. قاضی عیاض به اسناد خود از ابوالحمساء نقل کرده است که گفت پیش از بعثت با پیامبر(ص) معامله‌ای کردم و مقداری از آن باقی ماند. با آن حضرت در مکان وی قرار گذاشتم تا آن را تحویل دهم، اما قرار خود را فراموش کردم تا آن‌که پس از سه روز به خاطرم آمد؛ پس به مکان وی رفتم و مشاهده کردم که حضرت در آنجاست؛ به من فرمود: «ای جوان مرا سخت به زحمت انداخته و در محظور قرار داده‌ای که سه روز است در اینجا منتظر تو هستم»[۳۹]. و نیز از امام صادق(ع) نقل شده است که رسول خدا(ص) با مردی قرار گذاشت که در کنار صخره معیّنی در انتظار آن مرد بماند تا وی برگردد. - امام(ع) - فرمود: شدّت گرمی آفتاب رسول خدا(ص) را در آن مکان رنج می‌داد؛ اصحاب آن حضرت گفتند: «چه می‌شود که به سایه منتقل شوید؟» حضرت فرمود: «وعده‌گاه ما همین‌جاست در این مکان می‌مانم و اگر نیامد خُلف وعده از جانب او خواهد بود»[۴۰].

رسول خدا(ص) از همه مردمان در پایبندی به عهد و پیمان و وفاداری جدّی‌تر و برتر بود و هرگز خلاف قرار و پیمان و آن‌چه لازمه وفاداری است عملی نکرد. علی(ع) در توصیف آن حضرت فرمود: «رسول خدا از همه مردم نسبت به آن‌چه پیمان بسته و تعهد کرده بود، وفادارتر بود»[۴۱].

پیام‌آور صدق و راستی چنان در پایبندی به قرار و وفاداری و ادای امانت استوار بود و بدان اهتمام داشت که در جزئی‌ترین امور نیز خلاف وعده نکرد. بسیاری از مدیران، قرارها و امانت‌های جزئی و خُرد را به هیچ می‌گیرند و آنها را در خور اهتمام ورزیدن و پایبندی نمی‌دانند و این خود سرآغاز سستی در قرارها و پیمان‌های مهم و سرنوشت‌ساز است. در منطق عملی رسول خدا(ص) هیچ قرار و پیمانی مورد بی‌مهری و کم‌توجهی قرار نمی‌گرفت و آن حضرت در کوچک‌ترین امور نیز خیانتی در امانت روا نداشت. از حضرت صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «هر که به شما امانت سپرده است - خواه نیکوکار باشد خواه بدکار - آن را ادا کنید؛ زیرا رسول خدا(ص) دستور می‌داد که حتی درباره نخ و سوزن نیز ادای امانت کنند»[۴۲] و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «امانت را ادا کنید که به رسول خدا(ص) اگر نخ و سوزن هم می‌سپردند به صاحبش رد می‌کرد»[۴۳].

سیره مدیریتی پیامبر اکرم(ص) بر پایبندی به عهد و پیمان استوار بود و آن حضرت هرگز خلاف آن نکرد، چنان‌که در «عمرة القضاء» طبق پیمانی که بسته بود عمل کرد و قدمی از آن تجاوز ننمود[۴۴].

عمرة القضاء

مسلمانان طبق یکی از مفاد صلح‌نامه حدیبیه می‌توانستند پس از یک سال از زمان انعقاد پیمان به مکه روند و سه روز در آنجا بمانند و اعمال عمره به جا آورند و سپس مکه را ترک کنند. بنابراین رسول خدا(ص) به جای عمره‌ای که در سال ششم از وی فوت شده بود، در ذی‌القعده سال هفتم هجری با همان عدّه از اصحاب که در حدیبیه شرکت داشتند - به جز چند نفر که در این مدت به شهادت رسیده یا وفات کرده بودند - رهسپار مکه شد. اهل مکه با شنیدن خبر رسیدن مسلمانان، مکه را خالی گذاشتند و رسول خدا(ص) و همراهانش وارد مکه شدند و سه روز در آنجا ماندند و مراسم عمره به جا آوردند. روز چهارم نمایندگان قریش، سهیل بن عمرو و حویطب بن عبدالعزی آمدند و گفتند: سه روز شما تمام است و برحسب قرارداد باید هر چه زودتر سرزمین ما را ترک کنید. برخی از یاران پیامبر از صراحت گفتار نمایندگان قریش ناراحت شدند، اما پیامبر شخصی نبود که در پایبندی به عهد و پیمان سستی ورزد یا نسبت به خواسته ایشان طبق قرارداد - هرچند با بیانی تند - دلگیر شود؛ پس آن حضرت فرمود که هیچ یک از مسلمانان نباید تا شب در مکه بماند. ندای کوچ در میان مسلمانان داده شد و همگی بلافاصله سرزمین حرم را ترک کردند[۴۵].

پیامبر اکرم(ص) مدیران و کارگزاران خود را به راستی در گفتار و کردار و پایبندی به عهد و پیمان می‌خواند و تأکید داشت که آنان پاسدار عهد و پیمان باشند و از هرگونه خیانتی پرهیز کنند. در نامه خود به معاذ بن جبل آن هنگام که او را به عنوان فرماندار به یمن می‌فرستاد چنین فرمود: «و تو را بدین امور سفارش می‌کنم: تقوای الهی، صداقت در گفتار، وفای به عهد، ادای امانت و ترک خیانت»[۴۶].

و نیز به عمرو بن حزم هنگامی که او را به عنوان کارگزار خود به یمن می‌فرستاد نوشت: «این سخنی است از جانب خدا و فرستاده او: ای کسانی که ایمان آورده‌اید به پیمان‌ها وفا کنید»[۴۷].

رسول خدا(ص) مدیران خود را صادق و راستگو و پایبند به عهد و پیمان و به دور از خیانت و فریب و پیمان‌شکنی می‌خواست که اینها لوازم جدایی‌ناپذیر مدیریت بر قلب است[۴۸].

لوازم پایبندی به عهد و پیمان

پایبندی به عهد و پیمان تابع اموری چند است که بدون آن امور معنا نمی‌یابد که به مهم‌ترین آنها می‌پردازیم.

راستگویی

راستگویی از لوازم پایبندی به عهد و پیمان است. همه پیام‌آوران الهی و پیروان واقعی آنان اهل صدق و راستی بودند. امام صادق(ع) فرمود: «خدای متعال هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر با راستگویی و ادای امانت به نیکوکار و بدکار»[۴۹].

هر پیامبری راستگو و امانت‌دار بوده و این دو ویژگی در برنامه شریعت او بوده که بدان دعوت می‌کرده است[۵۰]. و رسول خدا(ص) جز راست نگفت و جز بدان نخواند. حضرت ابوطالب(ع) که سال‌ها سرپرستی پیامبر را به عهده داشت و پس از بعثت پشت و پناه آن حضرت و نهضتش بود و به بیان ابن ابی ‎الحدید هر کس با علم سیره و تاریخ اسلام آشنا باشد می‌داند که اگر ابوطالب نبود، اسلام هم چیزی درخور ذکر و نام نمی‌بود[۵۱]، درباره آن حضرت گفته است که هرگز از او دروغی نشنیدم و آن حضرت در آن‌چه می‌گوید صادق است[۵۲]. و آن هنگام که رسول خدا(ص) مردم را به راه هدایت و خروج از ظلمات به سوی نور فرا خواند و برخی عموهایش از سر تعصب او را تکذیب کردند و دروغگو خواندند و در میان مردم ندا سردادند که: مردم! او برادرزاده ماست، مبادا شما را از دین‌تان برگرداند، ابوطالب با همه وجود از آن حضرت و حق و حقیقت دفاع کرد.

تو امینی؛ امین خداوند که هرگز دروغ نگفته است و تو انسان راستگویی هستی که هرگز دچار هوسرانی و بیهوده‌گویی نگشته است. تو فرستاده حقی؛ می‌دانیم که فرستاده خدا هستی و آن‌چه می‌گویی (کتاب) بر تو از جانب خداوند صاحب عزّت نازل شده است.

و نیز در یکی از اشعار مشهور خود درباره آن حضرت آورده است: وَ لَقَدْ عَهِدْتُكَ صَادِقاً *** فِي الْقَوْلِ لَا تَتَزَيَّدِ مَا زِلْتَ تَنْطِقُ بِالصَّوَابِ *** وَ أَنْتَ طِفْلٌ أَمْرَدا[۵۳]. پیشینه تو را دارم که در سخن راستگوی هستی و زبان به دروغ نمی‌آلایی، از همان زمان نیز که کودکی بی‌موی بودی، همواره سخن درست می‌گفتی.

البته همگان می‌دانستند که آن حضرت جز راست نمی‌گوید؛ حتی دشمنان سرسخت وی نیز بدان اعتراف داشتند. ترمذی، حاکم، قاضی عیاض و دیگران به اسناد خود از علی(ع) روایت کرده‌اند که آن حضرت فرمود ابوجهل به پیامبر(ص) گفت: ما شخص تو را تکذیب نمی‌کنیم بلکه آن‌چه را که آورده‌ای تکذیب می‌کنیم، پس خداوند چنین نازل فرمود[۵۴]: ﴿فَإِنَّهُمْ لَا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ[۵۵] و از دیگران نقل شده است که ابوجهل به پیامبر گفت: «ما شخص تو را تکذیب نمی‌کنیم؛ زیرا تو در میان ما دروغگو شمرده نمی‌شوی»[۵۶].

رفتار و کردار پیامبر چنان بود که مخالفان سرسخت او نیز آن حضرت را به صدق و راستی می‌شناختند و مخالفت‌شان به سبب ترس از به خطر افتادن منافع‌شان و تعصب و لجاجت و رقابت‌های قبیله‌گی بود[۵۷].

نقل کرده‌اند که روزی ابوجهل با پیامبر(ص) ملاقات کرد و با آن حضرت مصافحه کرد، به او اعتراض شد که چرا با پیامبر مصافحه کرده است؟ گفت: «به خدا سوگند می‌دانم که او راستگو و پیامبر است ولی ما چه زمانی تابع عبد‌مناف بوده‌ایم؟[۵۸] یعنی راستگویی آن حضرت بر آنان مسلم بود ولی مخالفتشان بدان سبب بود که همه چیز را بر اساس رقابت‌های خانوادگی و قبیلگی تحلیل می‌کردند و پذیرش دعوت حق را به معنای از دست دادن موقعیت‌های خانوادگی و قبیلگی می‌دانستند. به قول ابن‌عباس آنان خوب می‌دانستند که رسول خدا(ص) هرگز سخن دروغ نمی‌گوید و او را «امین» می‌نامیدند اما باز انکار می‌کردند[۵۹].

در خبر دیگری آورده‌اند که روزی اخنس بن شریق با ابوجهل رو‌به‌رو شد در حالی که هیچ‌کس دیگر آنجا نبود. به او گفت: ای ابوالحکم در اینجا غیر از من و تو کسی دیگر نیست تا سخن ما را بشنود، حقیقت را به من بگو، آیا محمد راستگوست یا دروغگو؟ ابوجهل گفت: وای بر تو، به خدا سوگند که محمد راستگوست و او هرگز دروغ نگفته است ولی اگر بنا شود خاندان محمد همه مناصب را به چنگ آورند - پرچم حج، آب دادن به حجاج، پرده‌داری کعبه و مقام نبوت - دیگر برای بقیه قریش چه باقی می‌ماند؟![۶۰]

همچنین نقل شده است که وقتی هرقل، امپراطور روم از ابوسفیان درباره پیامبر پرسش‌هایی کرد و پرسید: آیا پیش از آن‌که ادعای پیامبری کند و مردم را به آیین جدیدی بخواند نزد شما به دروغگویی متهم بود؟ ابوسفیان گفت: «هرگز!»[۶۱] و نضر بن حارث که از سران قوم بود به قریش چنین گفت: «محمد، پیش از پیامبری محبوب‌ترین و راستگوترین و درستکارترین فرد شما بود، چه شد که وقتی به پیامبری رسید ساحرش خواندید؟ به خدا سوگند که او ساحر نیست»[۶۲].

رسول خدا(ص) راستگوترین مردمان بود. علی(ع) در توصیف آن حضرت چنین فرموده است: «كَانَ أَصْدَقَ النَّاسِ لَهْجَةً»[۶۳].

پس از آن‌که رسول خدا(ص) فرمان یافت که دعوت خویش را آشکار نماید و در مرحله نخست، خویشان و نزدیکان خود را انذار کند[۶۴]، بالای کوه صفا رفت و با صدای رسا قبایل قریش را فرا خواند. وقتی آنان جمع شدند فرمود: «اگر من به شما بگویم که در پشت این کوه گروهی سوار قصد تهاجم به شما را دارند، آیا مرا تصدیق می‌کنید؟» گفتند: «آری؛ زیرا تو نزد ما متهم به دروغگویی نیستی و هرگز از تو دروغی نشنیده‌ایم». فرمود: «من شما را از عذابی سخت و شدید بیم می‌دهم. ای فرزندان عبدالمطلب، ای فرزندان عبد مناف، ای فرزندان زهره...» و به این ترتیب همه خاندان‌های قریش را نام برد و فرمود: «خداوند به من فرمان داده است که خویشاوندان نزدیک خود را بیم دهم و من نمی‌توانم هیچ‌گونه سود این جهانی و آن جهانی را برای شما تضمین کنم مگر اینکه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بگویید»[۶۵]. و از قتاده نقل شده است که رسول خدا(ص) در همان روزی که بالای صفا رفت و مردم را جمع کرد به آنان فرمود: «مردم، پیام‌آور به مردم خویش دروغ نمی‌گوید و سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، اگر من دروغگو هم بودم به شما دروغ نمی‌گفتم. همانا من به سوی شما - خصوصاً - و به سوی همه مردم - عموماً - به رسالت از جانب خداوند مبعوث شده‌ام و به خدا سوگند همچنان که می‌خوابید، می‌میرید و همان‌گونه که بیدار می‌شوید از گورها محشور خواهید شد. و هر چه بکنید، بدان محاسبه خواهید شد. و پاداش نیکی را، نیکی و کیفر بدی را، بدی خواهید دید و بهشتی ابدی و دوزخی جاوید در پیش دارید و شما نخستین گروهی هستید که من مأمور به بیم دادن ایشان شده‌ام»[۶۶].

رسول خدا(ص) در اداره و هدایت مردم با صدق و راستی تمام عمل کرد که فرزند عبدالمطلب و پیام‌آور راستی و راستگویی بود. رجز آن حضرت در غزوه حنین گویای این شأن اوست: «أَنَا النَّبِيُّ لَا كَذِبٌ *** أَنَا ابْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ»[۶۷].

آن حضرت در مزاح نیز پا از راستی فراتر نمی‌گذاشت و جز حق نمی‌فرمود: «همانا من مزاح می‌کنم و جز سخن حق نمی‌گویم»[۶۸].

هیچ چیز چون دروغ، نزد آن حضرت مذموم و تباه‌کننده نبود و چنان با شدّت و تندی با دروغ‌گویان برخورد می‌کرد که جایی برای ناراستی نباشد. از عایشه چنین نقل شده است: «هیچ صفتی در نظر رسول خدا(ص) بدتر و ناپسند‌تر از دروغ نبود و اگر مطلع می‌شد کسی از اصحاب دروغ گفته است به او اعتنا نمی‌کرد تا آن‌که بداند توبه کرده است و هیچ چیز چون راستگویی نزد آن حضرت با ارزش و پسندیده نبود[۶۹].

امام صادق(ع) به یکی از یارانش فرمود ببین علی(ع) چه عملی انجام داد که بدان وسیله آن مقام و موقعیت را نزد رسول خدا(ص) به دست آورد، تو هم همان را انجام بده. سپس عملکرد علی(ع) را بدین اختصار بیان فرمود: «همانا علی(ع) نزد رسول خدا(ص) به سبب راستگویی و ادای امانت به آن مقام رسید»[۷۰].

علی(ع) خود در این باره می‌فرماید: «شما به خوبی موقعیت مرا از نظر خویشاوندی و قرابت و منزلت و مقام ویژه نسبت به رسول خدا(ص) می‌دانید. او مرا در دامن خویش پرورش داد، من کودک بودم او مرا همچون فرزندش در آغوش خویش می‌فشرد، و در استراحتگاه مخصوص خویش جای می‌داد، بدنش را به بدنم می‌چسبانید و بوی پاکیزه او را استشمام می‌کردم. غذا را می‌جوید و در دهانم می‌گذاشت. هرگز از من دروغی در گفتارم ندید و اشتباهی در کردارم نیافت»[۷۱].

علی(ع) در تمام دوران زندگی و مدیریت خود هرگز جز راست نگفت: «من جز راست سخنی بر زبان نمی‌آورم»[۷۲]. در خطبه‌ای که پس از بیعت مردم با خود در مدینه ایراد کرد، فرمود: «پیمان من بدانچه می‌گویم در گرو است، و به درستی گفتارم متعهد و کفیلم... به خدا سوگند هرگز حقیقتی را کتمان نکرده‌ام و هیچ‌گاه دروغی نگفته‌ام»[۷۳].

شأن ایمان با دروغ سازگاری ندارد. روایت شده است که به رسول خدا(ص) گفته شد: «آیا مؤمن ترسو می‌شود؟» فرمود: «آری». گفته شد: «آیا مؤمن بخیل می‌شود؟» فرمود: «آری». گفته شد: «آیا مؤمن دروغگو می‌شود؟» فرمود: «خیر»[۷۴].

انسان با عزت برای پیشبرد مقاصدش به دروغ متوسل نمی‌شود؛ زیرا دروغ از پستی و ذلت نفس است. از رسول خدا(ص) نقل شده است: «دروغگو دروغ نمی‌گوید مگر به سبب خواری نفسش»[۷۵].

و انسان دروغگو به سبب ذلّتش، مردمان را به ذلّت سوق می‌دهد. چنین افرادی ذلیلند و ذلیل‌کننده. در کلمات نورانی علی(ع) آمده است: «دروغگو دارای شخصیتی پست و خوار است»[۷۶] و تا انسان به خود دروغین خویش و به دروغ پشت نکند و به خویشتن راستین خود و راستگویی روی ننماید، عزت حقیقی نمی‌یابد. از سخنان حکیمانه امام صادق(ع) چنین است: «راستی عزّت است»[۷۷].

حقیقت آن است که اصلاح امور در پرتو راستی و تباهی کارها به سبب ناراستی است: «صدق سبب صلاح هر چیز و دروغ سبب تباهی هرکار است»[۷۸].[۷۹]

همسویی سخن و عمل

از لوازم حتمی مدیریت بر قلوب همسویی سخن و عمل و پرهیز از دوگانگی قول و فعل است. رسول خدا(ص) که نیکوترین نمونه برای تأسی است چنان بود که هرگز به چیزی دعوت نکرد مگر آن‌که خود بدان عمل کرده بود و از چیزی نهی نکرد جز آن‌که خود از آن دوری کرده بود. تربیت‌یافتگان سیره آن حضرت نیز چنین بودند. علی(ع) درباره خود فرمود: «ای مردم به خدا سوگند من شما را به هیچ طاعتی وادار نمی‌کنم مگر اینکه پیش از شما خودم به آن عمل می‌کنم و شما را از معصیتی نهی نمی‌کنم مگر اینکه خودم پیش از شما از آن کناره‌گیری می‌نمایم»[۸۰].

این ویژگی، شاخصه همه پیروان حقیقی پیامبر و اوصیای اوست. موسی بن بکر واسطی[۸۱] از حضرت کاظم(ع) روایت کرده است که فرمود: «شیعه علی تنها آن کسی است که کردارش گفتارش را تصدیق کند»[۸۲].

علی(ع) در توصیف انسان‌های نمونه و پایبندان حقیقی به دین فرموده است: «در گذشته برادری خدایی و دینی داشتم که توصیفش چنین است:... سخنی را می‌گفت که انجام می‌داد و چیزی را که عمل نمی‌کرد نمی‌گفت»[۸۳].

اگر یکی بودن حرف و عمل واجب است بر زمامداران و مدیران واجب‌تر است؛ زیرا نادیده انگاشتن آن به معنای ستیزه با خدا و گسستن پیوند قلب‌ها و زوال توانایی اداره درست امور است. علی(ع) در عهدنامه مالک اشتر بدو فرمود: «از اینکه به مردم وعده دهی و سپس تخلف کنی پرهیز کن؛ زیرا خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است»[۸۴].

خداوند در نکوهش و تهدید کسانی که سخن و کردارشان یکی نیست و وعده می‌دهند و عمل نمی‌کنند فرموده است: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ[۸۵].

خداوند مؤمنان را به خاطر اینکه بدانچه می‌گویند عمل نمی‌کنند، توبیخ می‌کند و آنان را به شدّت در خصوص تخلف کردار از گفتار، و خلف وعده، و نقض عهد سرزنش می‌نماید. «مقت» به معنای «خشم شدید» است و خدای متعال در میان همه اعمال انسان از اینکه انسان چیزی را بگوید که بدان عمل نمی‌کند، سخت به خشم می‌آید؛ زیرا این خود از نشانه‌های نفاق است. البته اینکه انسان چیزی را بگوید که بدان عمل نمی‌کند با عمل نکردن به آن‌چه گفته است، تفاوت دارد. یک وقت، از ابتدا که وعده می‌دهد و سخن می‌گوید بنای عمل نکردن را دارد که این نفاق است اما گاهی نمی‌تواند به آن‌چه گفته و وعده داده است عمل نماید که این ناشی از ضعف اراده و سستی همّت است که البته از اخلاق مذموم و منافی با سعادت انسانی است؛ زیرا خدای متعال سعادت بشر را چنان قرار داده است که با اختیار و تلاش خود اعمال خیر کند و به کمال رسد و حسناتی کسب نماید که کلید انجام دادن اعمال خیر و رسیدن به کمال و کسب حسنات، عزم راسخ و همّت بلند است. اگر کسی وعده دهد ولی در مقام عمل سست باشد و خلف وعده نماید فردی سست‌عنصر و ناتوان و دارای ضعف اراده است و از چنین کسی امید خیر و سعادت نمی‌رود[۸۶]. و چنین افرادی در مقام اداره امور سعادت خود و دیگران را تباه می‌کنند.

این مسأله از چنان اهمیتی در اداره امور و هدایت مردمان برخوردار است که تا کسی «صادق» نباشد، هرگز به مقام والای نبوت و رسالت نمی‌رسد[۸۷]. خداوند در بیان عظمت حضرت اسماعیل(ع) «صادق ‌الوعد» بودن را برجسته‌ترین صفت‌های او ذکر کرده است[۸۸]: ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا[۸۹].

جالب آن‌که در این آیه صادق بودن در وعده پیش از مقام نبوت و رسالت آمده است، گویا صدق در وعده پایه نبوت است[۹۰]. در حقیقت صادق بودن در وعده و پایبندی به عهد و پیمان و همسویی قول و فعل، شرط اول اداره درست مردمان است. و البته آنان که به خدا و روز جزا ایمان دارند، سخن و عملشان همسوست و به عهد خود وفا می‌کنند. رسول اکرم(ص) فرموده است: «کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید به وعده خود وفا کند»[۹۱].[۹۲]

نفی خیانت و بی‌وفایی

لازمه پایبندی به عهد و پیمان آن است که خیانت و بی‌وفایی جایی در قاموس افراد نداشته باشد. لازمه عمل به سنّت رسول خدا(ص) همین است، چنان‌که از آن حضرت نقل کرده‌اند: «تا قدرت داری بکوش که در تمام روز و شب، نیّت فریب و خیانت با احدی در دل تو راه پیدا نکند؛ زیرا این عمل از سنّت من است و هر که سنّت مرا زنده کند مرا احیا کرده است و هر که مرا احیا کند با من در بهشت خواهد بود»[۹۳].

خیانت و بی‌وفایی نزد هرکسی مذموم و مطرود است و هیچ انسانی آن را تأیید نمی‌کند، هرچند که کم‌ترین بهره را از انسانیت داشته باشد[۹۴]. اما با وجود این، آنجا که پای هوا و هوس پیش می‌آید و منافع بر مصالح مقدم، و قدرت‌طلبی بر حقیقت‌جویی چیره می‌شود، انسان با زیرپا گذاردن ندای فطرت و وجدان خود، خیانت و فریب و بی‌وفایی را توجیه می‌کند، و تا انسان به پست‌ترین مراتب سقوط نکند چنین نمی‌کند: «خیانت و پیمان‌شکنی اخلاق انسان‌های پست است»[۹۵]؛ «خیانت و پیمان‌شکنی زشت‌ترین خیانت است»[۹۶].

در این میان زشت‌ترین و تباه‌کننده‌ترین نوع خیانت و بی‌وفایی، آن است که از جانب زمامداران و کارگزاران حکومت صورت گیرد که خود سبب تباهی در بسیاری امور است: «خیانت و پیمان‌شکنی نسبت به هر کس و از جانب هر کسی زشت و ناپسند است و آن از صاحبان توانایی و قدرت (زمامداران و کارگزاران) زشت‌تر و ناپسندتر است»[۹۷].

امیرمؤمنان(ع) در نامه‌ای به برخی کارگزارانش نوشت: «کسی که امانت را خوار شمارد و دست به خیانت آلاید و خویشتن و دینش را از آن منزه نسازد، درهای ذلّت و رسوایی را در دنیا به روی خود گشوده است و در قیامت خوارتر و رسواتر خواهد بود. و بزرگ‎ترین خیانت، خیانت به ملّت است و رسواترین تقلّب، تقلّب نسبت به پیشوایان مسلمین» [۹۸].

چنانچه باب فریب و خیانت و بی‌وفایی در اداره امور باز شود، هر پستی و زشتی مجاز می‌شود، چنان‌که معاویه اساس سیاست خود را بر آن قرار داده بود[۹۹]. علی(ع) در این باره فرمود[۱۰۰]: «به خدا سوگند معاویه از من سیاستمدارتر نیست، اما شیوه او خیانت و پیمان‌شکنی و گنهکاری است. اگر خیانت و پیمان‌شکنی ناپسند و ناشایسته نبود من سیاستمدارترين مردم بودم، اما هر خیانت و پیمان‌شکنی گناهی است، و هر گناهی یک نوع کفر است. «در قیامت هر خائن و پیمان‌شکنی پرچم خاصی دارد که بدان وسیله شناخته می‌شود»»[۱۰۱].

همچنین اصبغ بن نباته، از خواص اصحاب علی(ع) که فردی صالح و وارسته و پیروی صادق بوده است[۱۰۲]، گوید: روزی امیرمؤمنان(ع) بر منبر کوفه خطبه خواند و فرمود: «ای مردم اگر خیانت و پیمان‌شکنی ناپسند و ناشایسته نبود، من سیاستمدارترين مردم بودم. آگاه باشید که هر خیانت و پیمان‌شکنی، تباهکاری است و هر تباهکاری نوعی کفر است. آگاه باشید که پیمان‌شکنی و تباهکاری و خیانت در آتش است»[۱۰۳].

روش مدیریت و سیاست علی(ع) همان روش و سیاست پیامبر اکرم(ص) بود[۱۰۴]، و هرگز ذره‌ای از آن عدول ننمود. ابن ابی الحدید معتزلی می‌نویسد: «گروهی از دشمنان و سرزنش‌کنندگان علی(ع) خیال کرده‌اند که سیاست معاویه بهتر از سیاست امیرمؤمنان بوده است و در این باره آن‌چه شیخ ما ابو عثمان جاحظ گفته، ما را بسنده است و ما سخن او را با همان الفاظی که گفته است، می‌آوریم.

ابو عثمان جاحظ گوید: چه بسا افرادی را می‌بینی که خود را اهل خرد و تحصیل و فهم و تشخیص می‌پندارند و با آن‌که از عوام هستند خویشتن را از خواص می‌دانند؛ اینان خیال می‌کنند که معاویه دوراندیش‌تر و خردمندتر و آینده‌نگرتر و دقیق‌تر از علی(ع) بوده و روشی پسندیده‌تر از او در سیاست داشته است و حال آن‌که چنین نیست و مختصری برایت می‌گویم تا بدانی که آنان به خطا رفته‌اند و اینکه این تصور نادرست از کجا سرچشمه گرفته است.

علی(ع) در جنگ‌های خود چیزی را جز آن‌چه موافق کتاب و سنّت بود به کار نمی‌گرفت، در حالی که معاویه همانگونه که گاهی موافق کتاب و سنّت عمل می‌کرد، مخالف آن هم عمل می‌کرد و تمام حیله‌ها را ـ چه حلال و چه حرام ـ به کار می‌برد. او در جنگ به همان روشی عمل می‌کرد که پادشاه هند در رویارویی با کسری پادشاه ساسانی و خاقان چین در نبرد با رتبیل شاه ترکان روا داشتند. حال آن‌که علی(ع) به سپاهیان خود می‌فرمود: جنگ را با ایشان آغاز نکنید تا آنان آغاز کنند؛ هیچ گریخته‌ای را تعقیب نکنید، هیچ زخمی‌ای را نکشید و هیچ در‌بسته‌ای را مگشایید. سیره علی(ع) در مورد سرداران سپاه دشمن همچون ذوالکلاع و ابوالاعور سلمی و عمرو بن عاص و حبیب بن مسلمه و دیگران، همان‌گونه بود که در مورد افراد عادی و پیروان و اشخاص کم‌ارزش بود. حال آن‌که نظامیان و جنگجویان اگر بتوانند شبیخون بزنند، می‌زنند؛ و اگر بتوانند سر همه افراد دشمن را در حالی که خواب باشند با سنگ‌های گران بکوبند، می‌کوبند؛ و اگر امکان داشته باشد که این کار را در یک آن انجام دهند، یک ساعت تأخیر نمی‌کنند؛ و اگر آتش زدن دشمن زودتر از غرق ساختن ایشان امکان‌پذیر باشد، تأمل نمی‌کنند و ایشان را به آتش می‌کشند و منتظر غرق کردن نمی‌شوند؛ و اگر بتوانند جایی را ویران کنند، برای محاصره معطل نمی‌شوند. آنان از نصب منجنیق‌ها و به کار بردن عراده‌ها (سنگ‌اندازها) و نقب‌ زدن و کندن گودال و خندق و استفاده از زره‌پوش و کمین زدن خودداری نمی‌کنند. در بهره گرفتن از سم‌های گوناگون تردید نمی‌کنند و میان مردم شایعه می‌پراکنند و نامه‌های جعلی و سعایت‌آمیز میان لشکریان دشمن پخش می‌کنند و توهم ایجاد می‌کنند و کارها را پیچیده نشان می‌دهند و با اقداماتی رعب و وحشت ایجاد می‌کنند و با هر وسیله و تزویر و حیله‌ای که بتوانند، مخالفان خود را می‌کشند و اهمیتی نمی‌دهند که این کشتن چگونه و در چه حال و احوالی باشد. خدا حفظت فرماید! اگر کسی بخواهد تنها بر اساس آن‌چه در کتاب و سنّت آمده است به تدبیر امور بپردازد و بر آن مبنا رفتار کند، خود را از بسیاری چاره‌اندیشی‌ها که بر پایه فریب و دروغ استوار است ـ و حد و مرز ندارد ـ محروم کرده است. خدا حفظت فرماید! می‌دانی که دروغ بیش‌تر از راست و حرام بیش‌تر از حلال است... و علی(ع) پایبند تقوا و پارسایی بود و از گفتن هر سخنی جز آن‌چه مورد رضایت خداوند بود، خودداری می‌کرد و از مقابله و تهاجم جز در آن‌چه مورد رضایت خداوند بود پرهیز می‌کرد. او خشنودی را فقط در چیزی می‌دید که رضایت خدا در آن باشد و خدا آن را دوست بدارد، و رضایت را جز در آن‌چه کتاب و سنّت بدان راهبر بود، نمی‌دید و به آن‌چه افراد زیرک و دارای شیطنت و حیله‌گر انجام می‌دهند بی‌اعتنا بود...»[۱۰۵].

علی(ع) بر سیره پیامبر عمل می‌کرد و دشمنانش هر چه تلاش کردند در او عیبی بیابند نتوانستند. عبدالله بن احمد بن حنبل گفته است: «از پدرم درباره علی و معاویه پرسیدم. گفت: بدان‌که علی دشمنان بسیار دارد و هر چه دشمنانش خواسته‌اند در او عیبی بیابند، موفق نشده‌اند. پس گرداگرد کسی جمع شده‌اند که با او محاربه و جنگ کرده است و او را در حیله و مکر بر ضد علی تحریک کرده‌اند»[۱۰۶].

علی(ع) نمونه کامل پایبندی به عهد و پیمان و پرهیز از خیانت و پیمان‌شکنی؛ و معاویه نقطه مقابل آن حضرت بود[۱۰۷]، و آن‌چه در فضیلت معاویه آورده‌اند پایه و اساسی ندارد[۱۰۸]. او پس از صلح با حسن(ع) ماهیت خود را افشا کرد و نشان داد که به هیچ چیز پایبند نیست. پس از امضای عهدنامه برای مردم سخنرانی کرد و چنین گفت: «ای مردم کوفه، آیا تصور می‌کنید که من با شما جنگیده‌ام تا نماز بخوانید و زکات بدهید و حج بگزارید؟ من می‌دانستم که شما نماز می‌خوانید و زکات می‌دهید و حج می‌روید. من با شما جنگیده‌ام تا بر شما حکومت و امارت و برتری داشته باشم و بر گردن‌های شما سوار شوم و بر گرده شما قرار گیرم و این را خدا به من عنایت کرده است و شما اکراه دارید. بدانید هر مال و خونی که در این فتنه بر زمین ریخته شده و از بین رفته، هدر است و هر شرطی را هم که امضا کرده‌ام زیر این دو پایم است»[۱۰۹].

حصین بن منذر رقاشی می‌گفت: «به خدا سوگند که معاویه هیچ یک از تعهداتی را که به حسن داده بود، انجام نداد. حجر و یارانش را کشت، با پسر خود یزید بیعت کرد و حسن را زهر داد»[۱۱۰].

اما آنان که پذیرای دعوت پیامبر(ص) شده بودند و بر سیره آن حضرت عمل می‌کردند، هرگز در اداره امور دست به خیانت و پیمان‌شکنی نیالودند. علی(ع) کارگزاران خود را نیز می‌آموخت که چنین باشند و به هیچ قیمتی از آن عدول ننمایند. در عهدنامه مالک اشتر به وی نوشت: «اگر پیمانی میان تو و دشمنت بسته شد، و یا تعهد پناه دادن را به او دادی، جامه وفا را بر عهد خویش بپوشان، و تعهدات خود را محترم بشمار! و جان خود را سپر تعهدات خویش قرار ده!... هرگز پیمان‌شکنی مکن، و در عهد خود خیانت روا مدار، و دشمنت را مفریب؛ زیرا غیر از شخص جاهل و شقی، کسی گستاخی بر خداوند را روا نمی‌دارد. خداوند عهد و پیمانی را که با نام او منعقد می‌شود با رحمت خود مایه آسایش بندگان، و حریم امنی برای آنان قرار داده تا به آن پناه برند و برای انجام دادن کارهای خود به جوار او متمسک شوند. بنابراین، فساد، خیانت و فریب، در عهد و پیمان راه ندارد»[۱۱۱].

امیرمؤمنان(ع)، برترین نمونه تربیت شده در مدرسه پیامبر، سخت پایبند عهد و پیمان بود و از خیانت و پیمان‌شکنی حتی با دشمنی چون معاویه پرهیز داشت.

در پیکار صفین، هنگامی که پیروزی سپاه امام بر سپاه قاسطین مسلم شد، با نیرنگ عمرو بن عاص و به فرمان معاویه قرآنها بر سر نیزه شد، میان یاران امام در ادامه پیکار، اختلاف افتاد. جماعتی بسیار دست از پیکار کشیدند و گفتند باید دعوت شامیان را پذیرفت که آنان به حکم خدا و قرآن گردن نهاده‌اند. گروهی گفتند ما همچنان با آنان می‌جنگیم. اما طرفداران و گویندگان این سخن اندک بودند و اینان نیز با جماعت همراه شدند و همگی با اصرار خواستار صلح شدند[۱۱۲]. امام(ع) آنان را به پایداری در راه حق و راستی و ادامه پیکار فرمان داد[۱۱۳] و خطاب به آن ظاهربینان فریب‌خورده فرمود: «ای بندگان خدا، من از هر کس دیگر در اجابت این دعوت و پذیرفتن حکم قرآن شایسته‌ترم، اما معاویه و عمرو بن عاص و ابن ابی معیط و حبیب بن مسلمه و ابن سرح اهل دین و قرآن نیستند. من اینان را بهتر از شما می‌شناسم. من با آنان هم در دوران کودکی و هم در بزرگسالی مصاحبت داشته‌ام؛ اینان بدترین کودکان بودند و اینک بدترین مردمانند. شعاری که سر داده‌اند، سخنی حق است که از آن اراده‌ای باطل دارند. به خدا سوگند آنان قرآن را از آن روی بر سر نیزه نکرده‌اند که آن را می‌شناسند و بدان عمل می‌کنند، بلکه قرآن را دستاویز خدعه و نیرنگ کرده‌اند و به قصد خوار ساختن و فریب دادن برافراشته‌اند. ساعتی بازوان و سرهای خود را به من عاریه دهید که حق به نقطه نهایی خود رسیده و چیزی نمانده است تا ستمگران درهم شکسته شوند»[۱۱۴]. ناگاه نزدیک به بیست هزار تن، در حالی که سراپا مسلح بودند و شمشیرهای خود را بر دوش نهاده بودند و پیشانی‌هایشان از فراوانی سجده پینه بسته بود، پیش آمدند. پیشاپیش آنان مشعر بن فدکی و زید بن حصین و گروهی از قاریان قرآن که بعدها همگی از خوارج شدند، حرکت می‌کردند. این جماعت وی را فقط به نام، نه به عنوان امیرمؤمنان آواز دادند و گفتند: «ای علی، اینک که به کتاب خدا فراخوانده شدی، تقاضای آن قوم را بپذیر وگرنه ما تو را می‌کشیم، همان‌گونه که عثمان را کشتیم. به خدا سوگند اگر به آنان پاسخ مثبت ندهی این کار را خواهیم کرد!» امام فرمود: «وای به حالتان، من نخستین کس هستم که به کتاب خدا فرا می‌خواند و نخستین کس هستم که به آن پاسخ می‌دهم؛ نه مرا سزد و نه در دینداری من جایز است که به کتاب خدا فراخوانده شوم و نپذیرم، و همانا من از آن رو با آنان می‌جنگم که به حکم قرآن گردن نهند که آنان خدا را در آن‌چه بدیشان فرمان داده است، عصیان کرده‌اند و پیمان الهی را شکسته‌اند و کتاب خدا را پشت سر افکنده و رها کرده‌اند. اکنون به شما اعلام می‌دارم که آنان با شما نیرنگ می‌ورزند و خواستار واقعی عمل به قرآن نیستند». گفتند: «بی‌درنگ کس پیش اشتر بفرست که نزدت آید». و اشتر بامداد «شب هریر»[۱۱۵]، تقریباً بر سپاه معاویه چیره شده بود[۱۱۶].

بدین ترتیب امام ناچار شد صلح را بپذیرد و صلح‌نامه‌ای منعقد شد. پس از آن سلیمان بن صرد در حالی که ضربه شمشیری بر چهره‌اش اصابت کرده بود نزد امام آمد و گفت: «ای امیرمؤمنان، کاش یاورانی داشتی و این نامه را نمی‌نوشتی». محرز بن خنیس بن ضلیع نیز برخاست و مقابل علی(ع) ایستاد و گفت: «ای امیرمؤمنان، آیا برای بازگشت از این نامه راهی نیست؟ به خدا سوگند می‌ترسم که این صلح‌نامه موجب خواری و زبونی شما شود». علی(ع) فرمود: «آیا پس از اینکه آن را نوشتیم نقض کنیم؟ این کار جایز نیست»[۱۱۷].

امیرمؤمنان(ع) حاضر نبود به هیچ بهایی خلاف عهد و پیمان عمل کند. شیخ مفید آورده است که پس از قرارداد صلح و پذیرش حکمیت، اهل عراق با آن حضرت دیدارهایی کردند و در این باره سخنانی گفته شد. حضرت فرمود: «به خدا سوگند من از آن‌چه پیش آمده خرسند نیستم و دوست ندارم که شما نیز رضایت داشته باشید. اما زمانی که شما حاضر نشدید به خواسته من عمل کنید و دنبال آن بودید که خواسته خود را به کرسی نشانید، من نیز ناچار رضایت دادم؛ و چون رضایت دادم، دیگر صحیح نیست از رضایت خود برگردم و اقرار و پذیرش صلح را دگرگون نمایم، مگر اینکه با پیمان‌شکنی خدا را نافرمانی کنم و به کتاب او تعدّی نمایم. اکنون با هر کس که فرمان خدا را ترک نماید، پیکار کنید»[۱۱۸].

شگفتا، همان کسانی که صلح را به امام تحمیل کرده بودند، مخالف داوری و تحکیم شده و خواستار پیمان‌شکنی بودند! امام به آن خیل از حق به ‌در ‌رفته (مارقین) فرمود: «وای بر شما، آیا پس از اعلام رضایت بر صلح و پیمان بستن و عهد کردن بازگردیم؟ مگر نه این است که خدای متعال فرموده است: ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ[۱۱۹] و فرموده است: ﴿وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ[۱۲۰][۱۲۱]. بدین ترتیب علی(ع) از پیمان‌شکنی خودداری کرد و خوارج نیز پذیرفتن تحکیم را گمراهی خواندند[۱۲۲]. امیرمؤمنان(ع) در پایبندی به اصول این‌چنین استوار بود. دو تن از سران خوارج به نام زرعة بن برج طائی و حرقوص بن زهیر سعدی نزد آن حضرت آمدند و گفتند: لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ. امام فرمود: آری، «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ». حرقوص گفت: «ای علی، از خطای خود توبه کن و از پیمانی که بسته‌ای بازگرد و ما را بسیج کن تا به پیکار دشمن رویم و بجنگیم تا شهید شویم!» علی(ع) فرمود: «من جز این چیزی از شما نمی‌خواستم، اما شما نافرمانی کردید و ناچار با ایشان پیمان‌نامه‌ای نوشتیم و شرط‌هایی گذاردیم و عهد و میثاق سپردیم. و خدای بزرگ فرموده است: ﴿وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ[۱۲۳].»..[۱۲۴]. علی(ع) بر پیمان خود ایستاد و چون معاویه پیمان‌شکنی کرد، آن‌گاه مردم را به نبرد با قاسطین فراخواند[۱۲۵].

سیره پیامبر اکرم(ص) چنین بود و تربیت‌شدگان مکتب او، این‌گونه بودند[۱۲۶].

پیمان‌نامه‌های پیامبر خاتم(ص)

نامه رسول خدا (ص) برای بنی‌بکاء

در سال نهم هجری سه نفر از بزرگان طایفه بنی‌بکاء از قبیله بنی‌عامر بن صعصعه (در وفد بنی‌بکاء) به نام‌های معاویه بن ثور و بشیر بن معاویه و فجیع بن عبدالله، نزد رسول خدا (ص) رفتند تا درباره مسئله هم‌پیمانی، گفتگو کنند. پیامبر خاتم (ص) از آنان به گرمی استقبال کرد، در خانه‌ای آنها را منزل داد و ضمن پذیرایی از ایشان، هدایایی را به آنان تقدیم کرد؛ سپس ایشان را همراه نامه‌ای، راهی دیار خود کرد.

در این نامه آمده بود: "از محمد رسول خدا (ص) برای فجیع بن عبدالله و کسانی که از او تبعیت کنند و ایمان آورند؛ آنان تا هنگامی که نماز بر پا دارند، زکات بپردازند، حق خدا و رسولش رااز غنیمت‌ها پرداخت کنند، رسول خدا (ص) و یارانش را یاری دهند، بر اسلام خود گواهی دهند و از مشرکان دوری جویند، در امان خدا و محمد (ص) قرار دارند"[۱۲۷].[۱۲۸]

پیمان با بنی‌ضمره

در صفر سال دوم هجری و در یازدهمین ماه هجرت، رسول خدا (ص) در ابواء، پیمانی را بنی‌ضمره بن بکرة بن کنانه به امضا رساند که بر اساس آن، دو طرف متعهد شدند علیه یکدیگر نیرو فراهم نیاورند و کسی را نیز بر این منظور یاری ندهند[۱۲۹]. سپس بین آنها و پیامبر خدا (ص) مکتوبی نوشته شد:

"همانا ایشان (بنی‌ضمره) بر جان‌ها و مال‌هایشان در امان‌اند. هر کس به ایشان ستم کند، مسلمانان، آنان را یاری دهند. همچنین بر آنهاست که پیامبر (ص) را یاری دهند. این پیمان تا زمانی که دریایی است که پشمی را خیس کند (کنایه از دائمی بودن این پیمان) پابرجاست؛ مگر آنکه آنان (بنی‌ضمره) با دین خدا به محاربه برخیزند.

زمانی که خاتم انبیاء آنان را به یاری بطلبد، ذمه خدا و پیامبرش بر آنهاست تا اجابتش کنند. به درستی که به خاطر نیکان و پرهیزگارانش، مسلمانان باید آنان را یاری کنند"[۱۳۰].[۱۳۱]

نامه رسول خدا (ص) به امرای حمیر

در وفد گروهی از مردم حمیر، پیامبر خدا (ص) نوشته‌ای را برای آنها مکتوب فرمود که مضمون آن چنین است: "اما بعد؛ به درستی که خدایی را که جز او خدایی نیست می‌ستایم. هنگام بازگشت ما از سرزمین روم فرستادگان شما پیش ما آمدند و پیام‌های شما را رسانیدند و امور مربوط به شما را خبر دادند و موضوع مسلمان شدن شما و کشتن مشرکان را به اطلاع رساندند. خدای متعال، شما را به هدایت خود راهنمایی فرموده است، مشروط بر آنکه نیکوکار باشید، از خدا و رسولش اطاعت کنید، نماز را برپا دارید، زکات را بپردازید، از غنایم، سهم خدا و رسول (ص) را او برای خود انتخاب کند، پرداخت کنید و زکات را که برمؤمنان واجب شده سات بپردازید[۱۳۲] و..."[۱۳۳].

نامه به مردم همدان

این نامه را علی (ع) نوشت[۱۳۴] و مضمون آن بدین قرار است: "به نام خداوند بخشنده مهربان. این نوشته‌ای است از محمد (ص) رسول خدا (ص) به سوی عمیر ذی مران و کسانی که از همدان اسلام آورده‌اند. شما در امان هستید. همانا من خدایی را که جز او معبودی نیست با شما ستایش می‌کنم؛ اما بعد، خبر اسلام آوردن شما در بازگشت از روم (غزوه تبوک) به من رسید. پس شادمان باشید که خدا شما را به راهنمایی خود، به راه آورد و البته هر گاه شما گواهی دادید که خدایی جز خدایی یگانه نیست، محمد (ص) فرستاده اوست، نماز را به پا داشتید و زکات پرداختید، به راستی خون‌ها و مال‌هایتان در امان خدا و رسول اوست و هم زمین‌های بایری که بر روی آن اسلام آوردید به بیابانش و کوهستانش و چشمه‌ها و شاخه‌هایش بی‌آنکه ستم شوید و یا بر شما تنگ گرفته شود.

به راستی، صدقه برای محمد (ص) و خاندانش حلال نیست. فقط آن زکاتی است که از مال‌های خود به مستمندان مسلمانان می‌پردازید. مالک بن مراره رهاوی به خوبی راز را نگه داشت و خبر را رسانید. درباره او نیکی کنید؛ زیرا او مورد نظر ماست"[۱۳۵].[۱۳۶]

نامه دیگر به نجران

از محمد پیامبر خدا (ص) به اسقف‌های نجران. به نام خدا. پس من می‌ستایم با شما خدای ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب را؛ اما بعد، پس همانا شما را از پرستش بندگان به پرستش خداوند و از سرپرستی بندگان به سرپرستی خداوند دعوت می‌کنم. پس اگر ابا کردید، جزیه دهید و اگر نپذیرفتید شما را به جنگ می‌خوانم"[۱۳۷].[۱۳۸]

هم‌پیمانی با نعیم بن مسعود اشجعی

در این پیمان‌نامه که به دست مبارک علی (ع) نوشته شد، آمده است: "به نام خداوند بخشنده مهربان. این، پیمانی است که نعیم بن مسعود بن رخیله اشجعی بر آن گردن نهاده است تا زمانی که کوه احد بر جای خویش است، تا آن‌گاه که دریایی هست تا پشمی را‌تر کند، پیمان وی با رسول خدا (ص) بر بنیاد خود استوار خواهد بود"[۱۳۹].[۱۴۰]

نامه به رفاعة بن زید جذامی

"به نام خداوند بخشنده مهربان. این فرمانی است از سوی محمد (ص)، فرستاده خدا، برای رفاعة بن زید؛ به راستی که من وی را از سوی خویش برای همه مردم قبیله او و هر کس که بر ایشان وارد شود، گسیل داشته‌ام تا ایشان را به سوی خدا و فرستاده او فرا خواند؛ از این رو هر کس از ایشان که به وی روی آورد به حزب خدا و پیامبرش پیوسته است و هر کس که از وی روی گرداند، تنها برای مدت دو ماه در امان خواهد بود"[۱۴۱].[۱۴۲]

پیمان‌نامه رسول خدا (ص) با ربیعه بن ذو مرحب حضرمی

پیامبر خدا (ص) برای ربیعه بن ذو مرحب حضرمی، برادران و عموهای او عهدنامه‌ای نوشت. متن این عهدنامه در منابع چنین آمده است: "اموال، نخلستان‌ها (یا کندوهای عسل)، بردگان، چاه‌های آب، درختان، آب‌های جاری، حق آبیاری، گیاهان، چوب حضرموت و تمام ثروت خاندان ذومرحب، در اختیار خودشان باشد و اگر زمینی در رهن باشد- درختان و میوه هم از جمله رهن است- و تمام محصول ایشان متعلق به خودشان خواهد بود. خدا و رسول او از گرفتن منافع ایشان بی‌نیازند، مشروط بر آنکه آنان، گروه‌های، مسلمان نخلستان را یاری دهند. سرزمین ایشان از هر ستمی به دور خواهد بود. جان‌ها، اموال، منافع نخلستا‌ن‌ها و مزارع سلطنتی که از آن خاندان قیس بوده است برایشان محفوظ خواهد بود و خدا و رسولش عهده‌دار این تعهدند"[۱۴۳].[۱۴۴]

نامه به مردم هجر

"به نام خدای بخشنده مهربان. از محمد رسول الله (ص) به مردم هجر؛ شما در امان‌اید. پس به درستی، من ستایش می‌کنم با شما خدایی را که جز او معبودی نیست. اما بعد؛ همانا شما را درباره خدا و خودتان سفارش می‌کنم که بعد از آنکه راهنمایی شدید، گمراه نشوید و پس از آنکه به راه آمدید، به بیراهه نروید؛ اما بعد، فرستادگان شما نزد من آمدند و جز آنچه شادمانشان سازد، درباره آنان انجام ندادم. همانا اگر من در گرفتن تمامحق خود از شما، پافشاری داشتم، شما را از هجر بیرون می‌کردم؛ پس شفاعت حاضر شما را پذیرفتم و بر غایب شما منت نهادم؛ ﴿وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ[۱۴۵][۱۴۶]؛ اما پس از آن همانا آنچه کرده‌اید به من رسید و به راستی هر کس از شما نیکی کند، گناه گنهکار بر او بار نخواهد شد. پس هرگاه فرمانداران شما آمدند، فرمانشان را پذیرا باشید و آنان را بر انجام امر خدا و در راه خدا یاری دهید. همانا هر کسی از شما کاری شایسته کند، هرگز عملش نزد خدا و من گم نخواهد شد؛ اما بعد؛ ای منذر بن ساوی! به راستی که فرستاده‌ام تو را نزد من ستود. اگر خدا بخواهد تو را به سبب این کار، پاداشی نیک خواهم داد"[۱۴۷].[۱۴۸]

صلح حدیبیه

این پیمان‌نامه که در سال ششم هجری به امضای رسول خدا (ص) و نماینده قریش رسید و به اصرار نماینده قریش، به رسم جاهلیت با عنوان "اللَّهُمَّ بِاسْمِك"‏ آغاز شده است، بدین مضمون است: "اللَّهُمَّ بِاسْمِك"‏؛ این پیمان صلحی است که محمد بن عبدالله (ص) و سهیل بن عمرو بر آن هم‌داستان شده‌اند. آن دو پذیرفته‌اند که ده سال، جنگ را رها سازند تا مردم در این مدت در آرامش باشند. همچنین پذیرفتند که دزدی و خیانت نکنند و دل‌هایشان گنجینه استوار راستی و پیمانداری باشد. هر کس دوستدار محمد (ص) است به پیمان وی درآید و هر کس بخواهد با قریش هم پیمان شود، به پیمان ایشان درآید. هر کس از قریش که بی‌اجازه سرپرست خویش، نزد محمد آید وی او را به قریش بازگرداند و هر که از اصحاب محمد (ص) نزد قریش آید او را بازنگردانند.

محمد، امسال به مدینه برگردد و سال بعد با اصحابش به مکه بیاید و مدت سه روز در آن اقامت کند و سلاحی جز سلاح مسافر، آن هم در غلاف، با خود حمل نکند"[۱۴۹]. نویسنده این پیمان‌نامه، امیرمؤمنان علی (ع) بود[۱۵۰].[۱۵۱]

نامه رسول خدا (ص) به بنی‌زرعه و بنی‌ربعه

نقل است که پیغمبر خدا (ص) برای بنی‌زرعه و بنی‌ربعه که از قبیله جهینه بودند، چنین نوشت: "به درستی که آنان بر جان و مال خویش در امان‌اند. هر کس بر ایشان ستم کند یا بجنگد، بر عهده مسلمانان است که آن دو قبیله را یاری کنند؛ مگر اینکه در امر دین با مسلمانان درگیر شوند یا نسبت به زن و فرزند کسی ستم کنند که در آن صورت یاری داده نخواهند شد؛ ضمنا این فرمان درباره مردم صحراهای اطراف هم، به شرط اینکه نیکوکار و پرهیزگار باشند، معتبر است؛ و الله مستعان"[۱۵۲].[۱۵۳]

نامه به جناده ازدی و قومش

رسول اکرم (ص) برای جناده ازدی و قوم و پیروان او چنین نوشتند: "تا زمانی که نماز بگزارید، زکات بپردازید، از خدای و رسول (ص)اطاعت کنید، سهم خدا و رسول (ص) را از غنایم بپردازید و از مشرکان دوری جویید، در پناه خدا و رسول خدا -محمد بن عبدالله (ص) - خواهید بود"[۱۵۴].[۱۵۵]

نامه به عمرو بن معبد جهنی و بنی‌حرقه

نبی‌ اکرم (ص) به عمرو بن معبد جهنی و بنی‌حرقه که از قبیله جهینه بودند و نیز بنی‌جرمز چنین نوشت: "کسانی که مسلمان شوند، نماز بگزارند، زکات بپردازند، از خدا و رسولش فرمانبری کنند و از غنایم، خمس و سهم پیامبر (ص) را بپردازند، اقرار به اسلام داشته باشند و از مشرکان دوری جویند، در امان خدا و رسول (ص) خواهند بود. باید طلب خود را از مسلمانان بدون ربا و به اندازه مبلغ اصلی وام، دریافت دارند و ربای در رهن نیز باطل است. زکات غلات معادل یک دهم محصول است و هر کس هم به آنها (عمرو بن معبد جهنی و بنی‌حرقه) ملحق شود، همین حکم درباره او اجرا خواهد شد"[۱۵۶].[۱۵۷]

پیمان‌نامه رسول خدا (ص) با خالد بن ضماد ازدی

"سرزمین‌های خالد بن ضماد از آن خود اوست مشروط بر اینکه به خدا ایمان آورد و شریکی برای او قائل نباشد، گواهی دهد که محمد (ص) بنده و فرستاده خداست و به شرط آنکه نماز بر پا دارد، و زکات بپردازد، ماه رمضان را روزه بگیرد، حج به جا آورد، فتنه‌انگیزان را پناه ندهد، تردید به خود راه ندهد و به شرط آنکه برای خدا و رسولش خیرخواه باشد، دوستداران خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن بدارد؛ بر عهده محمد (ص) پیامبر خداست که از جان و خاندان او، همچون جان و مال و خاندان خود دفاع کند و تا هنگامی که خالد ازدی به شرایط این عهدنامه وفادار باشد، در پناه خدا و رسول او خواهد بود"[۱۵۸].[۱۵۹]

نامه به طایفه اسلم از بنی‌خزاعه

"کسانی از ایشان که ایمان آورند، نماز بگزارند، زکات بپردازند و در دین خدا خیرخواهی کنند در صورتی که کسی به آنها ستمی کند بر عهده مسلمانان است که آنان را یاری دهند و نیز بر عهده ایشان (طایفه اسلم) است که چون پیامبر (ص) آنها را فراخواند، برای یاری حاضر شوند و برای صحرانشینان ایشان هم همین تعهد خواهد بود و آنان هر کجا که باشند در حکم مهاجرند"[۱۶۰].[۱۶۱]

نامه به بنی‌معن

گفته شده است که رسول خدا (ص) برای بنی‌معن که طایفه‌ای از طییء بودند، نوشته‌ای را بدین مضمون صادر فرمود: "در صورت به پاداشتن نماز، پرداخت زکات، فرمانبرداری از خدا و رسول (ص)، دوری جستن از مشرکان، پایداری در اسلام و در امان نگه داشتن راه‌ها، زمین‌هایی را که به تصرف خویش در می‌آورند و نیز آب‌های آن، در اختیار ایشان خواهد بود"[۱۶۲].[۱۶۳]

امان‌نامه برای خاندان معاویه بن جرول

رسول خدا (ص) دستور فرمود تا امان‌نامه‌ای برای خاندان معاویة بن جرول که از قبیله طیء بودند، نوشته شود که در این نوشته آمده است: "هر کس نماز بخواند، زکات بپردازد، خدا و رسولش را اطاعت کند، خمس غنایم و سهم پیامبر (ص) و رسولش را بپردازد، از مشرکان دوری جوید و همواره اقرار به اسلام داشته باشد، در امان خدا و رسولش خواهد بود و سرزمین‌هایی که تسلیم ایشان شود، به اندازه مسافتی که گوسفندی در یک شبانه روز بپیماید، از آنِ آنها خواهد بود"[۱۶۴].[۱۶۵]

منابع

پانویس

  1. ر.ک: الکنی و الالقاب، ج۱، ص۳۴۳؛ خیر الدین الزرکلی، الأعلام، قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربین و المستشرقین، الطبعة الثامنة، دار العلم للملایین، بیروت، ۱۹۸۹ م. ج۶، ص۲۸۳.
  2. محمد بن علی بن طباطبا المعروف بابن الطقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة، دار صادر، بیروت، ص۲۴.
  3. ابوالقاسم بن رضوان المالقی، الشهب اللامعة فی السیاسة النافعة، تحقیق علی سامی النشار، الطبعة الأولی، دار الثقافة، دار البیضاء، المغرب، ۱۴۰۴ ق. ص۲۴۷.
  4. نصیر الدین محمد بن محمد بن حسن طوسی، اوصاف الاشراف، به تصحیح و توضیح نجیب مایل هروی، چاپ اول، انتشارات امام مشهد، ۱۳۶۱ ش. ص۶۱.
  5. ر.ک: حدائق الحقائق، ج۱، ص۳۲۴.
  6. «إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۴۱.
  7. «الْوَفَاءُ حِصْنُ السُّؤْدَدِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۵۰.
  8. تفسیر نمونه، ج۱۱، ص۳۸۲.
  9. «و چون با خداوند پیمان بستید وفا کنید و سوگندهای خود را چون استوار کردید در حالی که خداوند را بر خود گواه گرفته‌اید مشکنید؛ بی‌گمان خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است * و چون آن زن مباشید که پشم‌های رشته خود را پس از استوار بافتن پاره‌پاره وا می‌رشت.».. سوره نحل، آیه ۹۱-۹۲.
  10. تفسیر نمونه، ج۱۱، صص۳۷۷-۳۷۸ (با تصرف).
  11. راغب اصفهانی در معنای عهد آورده است: الْعَهْدُ: حِفْظُ الشَّيْءِ وَ مُرَاعَاتِهِ حَالًا بَعْدَ حَالٍ، وَ سُمِّيَ الْمُوَثَّقُ الَّذِي يَلْزَمُ مُرَاعَاتِهِ عَهْداً. (عهد حفظ چیزی و مراعات پیوسته آن است، و پیمانی را که مراعاتش لازم است عهد گویند). المفردات، ص۳۵۰.
  12. «ای مؤمنان! به پیمان‌ها وفا کنید» سوره مائده، آیه ۱.
  13. المفردات، ص۳۴۱؛ تفسیر المیزان، ج۵، صص۱۵۷-۱۵۸.
  14. «و به پیمان وفا کنید که از پیمان خواهند پرسید» سوره اسراء، آیه ۳۴.
  15. «(این) بیزاری خداوند و پیامبر اوست از مشرکانی که با آنان پیمان بسته‌اید * چهار ماه در این سرزمین (آزاد) بگردید و بدانید که شما خداوند را به ستوه نمی‌توانید آورد و خداوند رسواگر کافران است * و (این) اعلامی از سوی خداوند و پیامبر او در روز حجّ اکبر به مردم است که خداوند و پیامبرش از مشرکان بیزارند پس اگر توبه کنید برای شما بهتر است و اگر روی بگردانید بدانید که شما خداوند را به ستوه نمی‌توانید آورد و کافران را به عذابی دردناک نوید ده! * مگر کسانی از مشرکان که با آنان پیمان بسته‌اید سپس چیزی از (پیمان) شما نکاسته‌اند و در برابر شما از کسی پشتیبانی نکرده‌اند؛ پیمان اینان را تا پایان زمانشان پاس بدارید؛ بی‌گمان خداوند پرهیزکاران را دوست می‌دارد * و چون ماه‌های حرام به پایان رسید مشرکان را هر جا یافتید بکشید و دستگیرشان کنید و به محاصره درآورید و در هر کمینگاهی به کمین آنان بنشینید؛ و اگر توبه کردند و نماز برپا داشتند و زکات دادند آزادشان بگذارید که بی‌گمان خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱-۵.
  16. ر.ک: جمال الدین الفاضل المقداد بن عبد الله السیوری، کنز العرفان فی فقه القرآن، علق علیه محمد باقر شریف‌زاده، و أشرف علی تصحیحه و اخراج احادیثه محمدباقر البهبودی، الطبعة الأولی، المکتبة المرتضویة، طهران، ۱۳۸۴ ق، ج۱، ص۳۵۵.
  17. «و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست به او پناه ده تا کلام خداوند را بشنود سپس او را به پناهگاه وی برسان؛ این بدان روست که اینان گروهی نادانند * چگونه مشرکان را نزد خداوند و پیامبرش پیمانی تواند بود؟ جز کسانی که با آنها در کنار مسجد الحرام پیمان بسته‌اید پس تا (در پیمان خود) با شما پایدارند شما نیز (بر پیمان) با آنان پایدار بمانید که خداوند پرهیزگاران را دوست می‌دارد * چگونه (به پیمان خود وفادار باشند)؟ حال آنکه اگر بر شما پیروز گردند نه پیوندی را درباره شما پاس می‌دارند و نه پیمانی را؛ با زبان خود خشنودتان می‌کنند و دل‌های آنان (شما را) پس می‌زند و بیشتر آنان نافرمانند * آیات خداوند را به بهایی اندک فروختند و (مردم را) از راه او باز داشتند؛ به راستی بد بود رفتاری که آنان می‌کردند * درباره هیچ مؤمنی نه پیوندی را پاس می‌دارند و نه پیمانی را و آنانند که تجاوزگرند * (با این همه) اگر توبه کردند و نماز برپا داشتند و زکات دادند برادران دینی شمایند و ما آیات را برای گروهی که می‌دانند روشن می‌داریم * و اگر پیمانشان را پس از بستن بشکنند و به دینتان طعنه زنند با پیشگامان کفر که به هیچ پیمانی پایبند نیستند کارزار کنید باشد که باز ایستند» سوره توبه، آیه ۶-۱۲.
  18. «پس هر کس بر شما ستم روا داشت همان‌گونه که با شما ستم روا داشته است با وی ستم روا دارید، و از خداوند پروا کنید» سوره بقره، آیه ۱۹۴.
  19. «و نباید دشمنی با گروهی که شما را از (ورود به) مسجد الحرام باز داشتند، وادارد که به تجاوز دست یازید؛ و یکدیگر را در نیکی و پرهیزگاری یاری کنید و در گناه و تجاوز یاری نکنید» سوره مائده، آیه ۲.
  20. تفسیر المیزان، ج۵، صص۱۵۸-۱۶۱.
  21. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»؛ تهذیب الاحکام، ج۷، ص۳۷۱؛ ابو جعفر محمد بن الحسن الطوسی، الاستبصار فیما اختلف من الأخبار، چاپ چهارم دار الکتب الاسلامیة، ۱۳۶۳ ش. ج۳، ص۲۳۲؛ فتح الباری، ج۴، ص۵۶۹؛ عمدة القاری، ج۱۲، ص۹۴؛ عوالی اللآلی، ج۱، ص۲۱۸؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۹۶.
  22. «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»؛ صحیح البخاری، ج۳، ص۱۹۵؛ سنن الترمذی، ج۳، ص۶۳۵ «الْمُسْلِمُونَ عَلَى شُرُوطِهِمْ»؛ الکافی، ج۵، ص۴۰۴؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۷۹؛ سنن الدارقطنی، ج۳، ص۲۷؛ مستدرک الحاکم، ج۲، صص۴۹-۵۰؛ فتح الباری، ج۴، ص۵۶۹؛ عمدة القاری، ج۱۲، ص۹۴؛ ارشاد الساری، ج۵، ص۲۶۷؛ از امام باقر(ع): الکافی، ج۷، ص۱۵۱؛ تهذیب الاحکام، ج۹، ص۳۳۸؛ از امام صادق(ع): الکافی، ج۵، ص۱۶۹؛ ج۶، صص۱۸۷-۱۸۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج۳، صص۴۸، ۲۰۲، ۵۴۳؛ تهذیب الاحکام، ج۷، ص۲۲؛ ج۸، صص۲۶۸-۲۶۹؛ الاستبصار، ج۴، ص۳۵؛ از امام کاظم(ع): تهذیب الاحکام، ج۷، ص۳۷۳.
  23. «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا أَمَانَةَ لَهُ وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا عَهْدَ لَهُ»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۳، صص۱۵۴، ۲۱۰ و ۲۵۱؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۲۲۶؛ الاحسان بترتیب صحیح ابن حبان، ج۱، ص۲۰۸؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۷۲۵؛ کنز العمال، ج۳، صص۶۲ و ۶۷۸.
  24. «حُسْنُ الْعَهْدِ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ تحف العقول، ص۳۴.
  25. «أَصْلُ الدِّينِ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعُهُودِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۸۸.
  26. ر.ک: الشهب اللامعة، ص۲۴۴
  27. «تُهْلِكُ هَذِهِ الْأُمَّةُ بِنَقْضِ مَوَاثِيقِهَا»؛ تفسیر مجمع البیان، ج۳، ص۳۸۳.
  28. «لَنْ يَهْلِكَ النَّاسُ حَتَّى يُعْذِرُوا مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴، ص۲۶۰؛ کنز العمال، ج۳، ص۵۱۸.
  29. عارضة الأحوذی، ج۷، ص۷۶.
  30. «فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ، وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ، مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ، وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  31. «ثَلَاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَحَدٍ فِيهِنَّ رُخْصَةً: أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ، وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ بَرَّيْنِ كَانَا أَوْ فَاجِرَيْنِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۶۲. در حدیث امام صادق(ع) آمده است: «ثَلَاثَةٌ لَا عُذْرَ فِيهَا لِأَحَدٍ...». الکافی، ج۵، ص۱۳۲؛ الخصال، ج۱، صص۱۲۳-۱۲۴؛ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳۵۰؛ وسائل الشیعة، ج۱۳، ص۲۲۱؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۹۲.
  32. «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَقْبَلُ إِلَّا الْعَمَلَ الصَّالِحَ وَ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ إِلَّا الْوَفَاءَ بِالشُّرُوطِ وَ الْعُهُودِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۸۲.
  33. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۳۳-۴۴۵.
  34. سیرة ابن هشام، ج۱، ص۲۱۴؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۲۹۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۶۲؛ المنتظم، ج۲، ص۳۲۵؛ سیرة ابن کثیر، ج۱، ص۱۳۹.
  35. کشف الغمة، ج۱، ص۱۱؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۱۱۸.
  36. الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۲۱.
  37. «أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَمِينٌ فِي السَّمَاءِ وَ أَمِينٌ فِي الْأَرْضِ»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۳ بدون «أما»؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۲۴۱؛ کنز العمال، ج۱۱، ص۴۵۷.
  38. ر.ک: بحارالانوار، ج۳۸، ص۲۰۷؛ ج۲۳، صص۳۱۳، ۳۱۵؛ ج۳۴، ص۲۴۹؛ ج۲۶، صص۱۴۲، ۱۴۳؛ ج۳۵، ص۹۰.
  39. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، صص۱۶۴-۱۶۵.
  40. مکارم الاخلاق، ص۲۴.
  41. «كَانَ أَوْفَى النَّاسِ بِذِمَّةٍ»؛ تاریخ المدینة المنورة، ج۲، ص۶۰۵؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۲؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۵۵؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۶۹؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۶۷؛ شمائل الرسول، ص۵۸؛ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۳۸.
  42. «أَدُّوا الْأَمَانَةَ إِلَى مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَيْهَا بَرّاً أَوْ فَاجِراً، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ يَأْمُرُ بِأَدَاءِ الْخَيْطِ وَ الْمِخْيَطِ»؛ الکافی، ج۲، ص۶۳۶.
  43. «أَدُّوا الْأَمَانَةَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ يُؤَدِّي الْخَيْطَ وَ الْمِخْيَطَ»؛ تنبیه الخواطر، ج۱، ص۱۲.
  44. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۴۵.
  45. المغازی، ج۲، صص۷۳۱-۷۴۰؛ سیرة ابن هشام، ج۳، صص۴۲۴-۴۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۲۰-۱۲۳؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۳۵۳؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۲۳-۲۶؛ سیرة ابن حبان، صص۳۱۳-۳۱۴؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۴، صص۳۱۳-۳۱۶؛ جوامع السیرة، صص۱۷۴- ۱۷۵؛ المنتظم، ج۳، صص۳۰۴-۳۰۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۲۷-۲۲۸؛ عیون الاثر، ج۲، صص۱۵۸-۱۵۹؛ تاریخ الذهبی، ج۲، صص۴۵۹-۴۶۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، صص۱۱۶-۱۲۲.
  46. «وَ أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ، وَ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ، وَ تَرْكِ الْخِيَانَةِ»؛ تحف العقول، ص۱۹؛ احیاء العلوم، ج۲، ص۳۳۰ «باتقاء الله» آمده است؛ مدینة البلاغة، ج۱، ص۵۲۰.
  47. « هَذَا بَيَانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۲۶۵؛ فتوح البلدان، ص۸۱؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۲۸؛ مدینة البلاغة، ج۲، ص۲۷۱.
  48. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۴۸.
  49. «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۰۴
  50. مرآة العقول، ج۸، ص۱۸۰.
  51. شرح ابن أبی الحدید، ج۱، ص۱۴۲.
  52. مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۵۶.
  53. الغدیر، ج۷، ص۳۳۶.
  54. سنن الترمذی، ج۵، صص۲۴۳-۲۴۴؛ مستدرک الحاکم، ج۲، ص۳۱۵؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۳؛ تفسیر ابن کثیر، ج۳، ص۱۷؛ الدر المنثور، ج۳، ص۹؛ تفسیر المنار، ج۷، صص۳۷۲-۳۷۳؛ و نیز ر.ک: تفسیر الطبری، ج۷، ص۱۱۶؛ تفسیر الکشاف، ج۲، ص۱۸.
  55. «(امّا) به راستی آنان تو را دروغزن نمی‌شمارند بلکه این ستمگران آیات خداوند را انکار می‌کنند» سوره انعام، آیه ۳۳.
  56. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۳.
  57. ر.ک: تفسیر الطبری، ج۷، صص۱۱۵-۱۱۶؛ تفسیر مجمع البیان، ج۲، ص۲۹۴؛ تفسیر المنار، ج۷، ص۳۷۴.
  58. تفسیر مجمع البیان، ج۲، ص۲۹۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۳، ص۱۷؛ الدر المنثور، ج۳، صص۹-۱۵؛ تفسیر المنار، ج۷، ص۳۷۳.
  59. تفسیر الکشاف، ج۲، ص۱۸.
  60. تفسیر الطبری، ج۷، ص۱۱۶؛ تفسیر الکشاف، ج۲، صص۱۸-۱۹؛ تفسیر مجمع البیان، ج۲، ص۲۹۴؛ التفسیر الکبیر، ج۱۲، ص۲۰۵؛ أبو حیان محمد بن یوسف الاندلسی، تفسیر النهر الماد من البحر المحیط، تقدیم و ضبط بوران و هدیان الضناوی، الطبعة الاولی دار الجنان مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج۱، ص۶۷۳؛ تفسیر ابن کثیر، ج۳، ص۱۸؛ تفسیر المنار، ج۷، ص۳۷۴.
  61. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۳.
  62. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۳.
  63. تاریخ المدینة المنورة، ج۲، ص۶۰۵؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۲؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۸۱؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۷۱؛ مکارم الاخلاق، ص۱۸؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۶۷؛ شمائل الرسول، ص۵۸؛ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۳۸.
  64. این فرمان در ضمن دو آیه به آن حضرت نازل شد: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ «از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴؛ ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ «و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده! * و با مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند افتادگی کن» سوره شعراء، آیه ۲۱۴-۲۱۵.
  65. الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۰.
  66. مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۴۶-۴۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۱؛ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۲۸۵؛ مدینة البلاغة، ج۱، صص۳۱-۳۲.
  67. المغازی، ج۳، ص۹۰۲؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج۸، ص۵۵۰؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۱۷۳؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۷۶؛ عیون الاثر، ج۲، ص۲۱۸؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۴۶۲؛ شمس الدین محمد بن أبی بکر (ابن قیم الجوزیة)، فقه السیرة النبویة من زاد المعاد فی هدی خیر العباد، تنسیق و ترتیب و شرح و تقدیم السید الجمیلی، الطبعة الأولی، دار الفکر اللبنانی، بیروت، ۱۴۰۷ ق، ص۱۱۶؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۲۱۷؛ عمدة القاری، ج۱۷، ص۲۹۶.
  68. «إِنِّي لَأَمْزَحُ وَ لَا أَقُولُ إِلَّا حَقّاً»؛ الادب المفرد، ص۱۰۲؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۳۱۴؛ المعجم الصغیر، ج۲، ص۷؛ أبوبکر احمد بن محمد بن اسحاق (ابن السنی)، عمل الیوم و اللیلة، سلوک النبی مع ربه، تحقیق عبدالقادر احمد عطاء، الطبعة الأولی دار ابن زیدون، بیروت ۱۴۰۷ ق. ص۱۴۴؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۸۹؛ نصر بن محمد بن ابراهیم السمرقندی، بستان العارفین دار الکتاب العربی، بیروت ۱۴۰۶ ق. ص۶۴؛ تاریخ بغداد، ج۳، ص۳۷۸؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۱۴۷؛ ابو شجاع شیرویة بن شهردار بن شیرویة الدیلمی، الفردوس بمأثور الخطاب، تحقیق السعید بن بسیونی زغلول، دار الکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۶ ق، ج۱، ص۵۶؛ مکارم الاخلاق، ص۲۱؛ مرآة الجنان، ج۱، ص۵۳؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۸۹؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۴۰۲.
  69. «مَا كَانَ خُلُقٌ أَبْغَضَ إِلَى رَسُولِ اللّهِ(ص) مِنْ الْكَذِبِ‌. و مَا اطَّلَعَ مِنْهُ عَلَى شَيْ‌ءٍ عِنْدَ أَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ فَيَبْخَلُ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ حَتَّى يَعْلَمَ أّنْ أَحْدَثَ تَوْبَةٌ»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۷۸.
  70. «فَإِنَّ عَلِيّاً(ع) إِنَّمَا بَلَغَ مَا بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۰۴.
  71. «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ؛ وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
  72. «مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقاً»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۷۵.
  73. «ذِمَّتِي بِمَا أَقُولُ رَهِينَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ... وَ اللَّهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَةً، وَ لَا كَذَبْتُ كِذْبَةً»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
  74. المحاسن، ص۱۱۸؛ الترغیب والترهیب، ج۳، ص۵۹۵؛ بحارالانوار، ج۷۲، ص۲۶۲. مانند همین بیان از امام صادق(ع) وارد شده است. «حسن بن محبوب» گوید از امام صادق(ع) پرسیدم: «آیا مؤمن بخیل می‌شود؟» فرمود: «آری». گفتم: «آیا مؤمن دروغگو می‌شود؟» فرمود: «خیر و خائن نیز نمی‌شود». سپس فرمود: مؤمن هر خصلتی را ممکن است پذیرا شود جز خیانت و دروغ را». الاختصاص، ص۲۳۱؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۱۷۲.
  75. «لَا يَكْذِبُ الْكَاذِبُ إِلَّا مِنْ مَهَانَةِ نَفْسِهِ عَلَيْهِ»؛ الاختصاص، ص۲۳۲؛ کنز العمال، ج۳، ص۶۲۵؛ بحارالانوار، ج۷۲، ص۲۶۲.
  76. «الْكَاذِبُ مُهَانٌ ذَلِيلٌ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۲۴.
  77. «الصِّدْقُ عِزٌّ»؛ تحف العقول، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۲۱۲.
  78. «الصِّدْقُ صَلَاحُ كُلِّ شَيْءٍ وَ الْكَذِبُ فَسَادُ كُلِّ شَيْءٍ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۵۳.
  79. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۴۹.
  80. «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا، وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۷۵.
  81. از اصحاب امام صادق و امام کاظم(ع) است که اصالتاً اهل کوفه بوده و راوی احادیثی بسیار است. با وجود آن‌که به توثیق وی تصریح نکرده‌اند اما ظاهراً راوی موثقی است. ر.ک: رجال البرقی، صص۳۰، ۴۸؛ رجال النجاشی، ص۲۹۰؛ رجال الکشی، صص۳۲۸-۴۳۸؛ السرائر، ج۳، ص۵۴۹؛ رجال ابن داود، ص۱۹۳؛ جامع الرواة، ج۲، صص۲۷۲-۲۷۴؛ معجم الثقات، ص۲۳۹؛ معجم رجال الحدیث، ج۱۹، صص۲۸-۳۲.
  82. «إِنَّمَا شِيعَةُ عَلِيٍّ مَنْ صَدَّقَ قَوْلَهُ فِعْلُهُ»؛ الکافی، ج۸، ص۲۲۸.
  83. «كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَخٌ فِي اللَّهِ... وَ كَانَ يَفْعَلُ مَا يَقُولُ وَ لَا يَقُولُ مَا لَا يَفْعَلُ»؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۲۸۹. در اینکه مراد حضرت از برادر یاد شده چه کسی است اختلاف نظر وجود دارد. برخی گفته‌اند که او رسول خدا(ص) است و برخی دیگر به سبب قرائنی در همین سخن آن را رد کرده‌اند. برخی نیز او را ابوذر غفاری و مقداد بن اسود یا عثمان بن مظعون دانسته‌اند. برخی نیز گفته‌اند منظور شخصی معیّن نیست بلکه این بیان به عنوان مثال است و این از عادات عرب است که چنین سخن گویند ر.ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۱۹، صص۱۸۳-۱۸۴؛ شرح نهج‌البلاغة ابن میثم، ج۵، ص۳۹۰.
  84. «وَ إِيَّاكَ... أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ... وَ الْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  85. «ای مؤمنان! چرا چیزی می‌گویید که (خود) انجام نمی‌دهید؟ * نزد خداوند، بسیار ناپسند است که چیزی را بگویید که (خود) انجام نمی‌دهید» سوره صف، آیه ۲-۳.
  86. تفسیر المیزان، ج۱۹، صص۲۴۸-۲۴۹.
  87. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۱۳، ص۹۵.
  88. ر.ک: فی ظلال القرآن، ج۴، ص۲۳۱۳.
  89. «و در این کتاب، اسماعیل را یاد کن که او درست‌پیمان و فرستاده‌ای پیامبر بود» سوره مریم، آیه ۵۴.
  90. ر.ک: محمدرضا مهدوی کنی، نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۲ ش. ص۶۱۷.
  91. «مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيَفِ إِذَا وَعَدَ»؛ الکافی، ج۲، ص۳۶۴.
  92. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۵۷.
  93. «إِنْ قَدَرْتَ أَنْ تُصْبِحَ وَ تُمْسِيَ وَ لَيْسَ فِي قَلْبِكَ غِشٌّ لِأَحَدٍ فَافْعَلْ وَ ذَلِكَ مِنْ سُنَّتِي، وَ مَنْ أَحْيَا سُنَّتِي فَقَدْ أَحْيَانِي، وَ مَنْ أَحْيَانِي كَانَ مَعِي فِي الْجَنَّةِ»؛ عبدالقاهر بن عبد الله السهروردی، عوارف المعارف، دار الکتب العربی، بیروت، ۱۹۶۶ م. ص۴۵.
  94. أبو علی أحمد بن محمد مسکویة الرازی، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، قدم له حسن تمیم، دار مکتبة الحیاة للطباعة و النشر، بیروت، ص۱۶۸.
  95. «الْغَدْرُ شِيمَةُ اللِّئَامِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۲۲.
  96. «الْغَدْرُ أَقْبَحُ الْخِيَانَتَيْنِ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۸۴.
  97. «الْغَدْرُ بِكُلِّ أَحَدٍ قَبِيحٌ وَ هُوَ بِذَوِي الْقُدْرَةِ وَ السُّلْطَانِ أَقْبَحُ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۹۵؛ شرح غرر الحکم، ج۲، صص۵۷-۶۸.
  98. «وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ، وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ، وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى. وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۲۶.
  99. ر.ک: الغدیر، ج۱۰، صص۱۳۸-۳۸۴.
  100. نهج‌البلاغه، کلام ۲۰۰.
  101. «وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي، وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ؛ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ، وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ، وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ، وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ...»؛ حدیث مشهور پیامبر(ص) ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۲، صص۱۲۳، ۱۵۶؛ سنن أبی داود، ص۷۵؛ المبسوط لابن سهل السرخسی، ج۱۰، ص۵؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۳۷۱؛ کنز العمال، ج۳، صص۵۱۷-۵۱۸.
  102. ر.ک: رجال الکشی، ص۱۰۳؛ مجالس المؤمنین، ج۱، ص۳۰۳؛ أعیان الشیعة، ج۳، صص۴۶۴-۴۶۶؛ معجم رجال الحدیث، ج۳، صص۲۱۹-۲۲۳.
  103. «يَا أَيُّهَا النَّاسُ! لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ كُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ، أَلَا إِنَّ لِكُلِّ غُدَرَةٍ فُجَرَةً وَ لِكُلِّ فُجَرَةٍ كُفَرَةً؛ أَلَا وَ إِنَّ الْغَدْرَ وَ الْفُجُورَ وَ الْخِيَانَةَ فِي النَّارِ»؛ الکافی، ج۲، ص۳۳۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۵۲.
  104. ر.ک: شرح ابن أبی الحدید، ج۱۰، صص۲۱۲-۲۲۳ (سِيَاسَةُ عَلِيٍّ وَ جَرْيُها عَلَى سِيَاسَةِ الرَّسُولِ(ص)).
  105. شرح ابن أبی الحدید، ج۱۰، صص۲۲۷-۲۲۹.
  106. فتح الباری، ج۷، ص۱۳۱؛ تاریخ الخلفاء، ص۲۲۲؛ الصواعق المحرقة، ص۱۲۷.
  107. ر.ک: الغدیر، ج۱۰، صص۱۷۸-۳۸۴.
  108. «ابن حجر عسقلانی» می‌نویسد: «اینکه بخاری در صحیح خود تنها به ذکر نام معاویه بسنده کرده و چیزی در فضیلت و منقبت او نیاورده است، خود دلیل آن است که فضایلی که درباره معاویه نقل شده و مورد اختلاف است، هیچ اساس و صحتی ندارد. و البته در فضایل معاویه احادیث فراوانی وارد شده است که هیچ یک طریق اسناد درستی ندارد و اسحاق بن راهویه و نسایی و دیگران نیز بر همین عقیده‌اند». فتح الباری، ج۷، ص۱۳۱. «بدرالدین عینی» نیز در همین موضع می‌نویسد: «اگر بگویی که در فضایل معاویه احادیث فراوانی وارد شده است، گویم: آری، ولی هیچ یک از آن احادیث طریق اسناد درستی ندارد و صحیح نیست. اسحاق بن راهویه و نسایی و دیگران نیز همین‌گونه نظر داده‌اند و به همین دلیل بوده است که بخاری «باب ذکر معاویة» آورده و نگفته است «فضیلت یا منقبت معاویه». عمدة القاری، ج۱۶، ص۲۴۹. ابن تیمیه نیز نوشته است: «گروهی برای معاویه فضایلی نقل کرده و احادیثی از پیامبر(ص) در این باره روایت نموده‌اند که همه آنها دروغ است». تقی‌الدین أبو العباس احمد بن تیمیة، منهاج السنة النبویة، المکتبة العلمیة، بیروت، ج۲، ص۲۰۷.
  109. شرح ابن أبی الحدید، ج۱۶، صص۱۴-۱۵؛ با قدری اختلاف؛ انساب الاشراف، ج۳، ص۴۴؛ مقاتل الطالبیین، ص۷۷؛ رضی‌الدین أبو القاسم علی بن موسی ابن طاووس، الملاحم و الفتن فی ظهور الغائب المنتظر، الطبعة السادسة، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ص۱۰۸.
  110. شرح ابن أبی الحدید، ج۱۶، ص۱۷.
  111. «وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً، فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ... فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ، وَ لَا تَخِيسَنَّ بِعَهْدِكَ، وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّكَ، فَإِنَّهُ لَا يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِيٌّ. وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى‏ مَنَعَتِهِ، وَ يَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ؛ فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِيهِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  112. وقعة صفین، ص۴۸۴.
  113. «عِبَادَ اللَّهِ، امْضُوا عَلَى حَقِّكُمْ وَ صِدْقِكُمْ وَ قِتَالِ عَدُوِّكُمْ». تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۱۶؛ نهایة الارب، ج۲۰، ص۱۴۴؛ البدایة و النهایة، ج۷، صص۳۰۲-۳۰۳.
  114. وقعة صفین، ص۴۸۹؛ و نیز ر.ک: الأخبار الطوال، ص۱۹۰؛ تاریخ الطبری، ج۵، صص۴۸-۴۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۱۶؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۲، ص۲۱۶؛ نهایة الارب، ج۲۰، صص۱۴۴-۱۴۵؛ البدایة و النهایة، ج۷، صص۳۰۲-۳۰۳.
  115. «شب هریر» (لیلة الهریر) شبی بود که از سپیده دم تا نیمه‌شب سخت‌ترین نبرد میان سپاه امام(ع) و قاسطین انجام گرفت؛ تیرها تمام شد و دو طرف با نیزه به یکدیگر حمله کردند تا آن‌که نیزه‌ها شکست و از کار افتاد. سپس با شمشیر و گرز به نبرد پرداختند و جز صدای چکاچک شمشیرها که چون زوزه‌هایی وحشت‌آور فضا را پر کرده بود و در دل مردان از غرّش رعد و فرو ریختن هول‌انگیز کوه‌ها هراس‌انگیزتر بود چیزی به گوش نمی‌رسید. شبی که با صدای زوزه شمشیرها و غوغای نبرد گذشت و گفته‌اند که هفتاد‌هزار کشته پس از آن برجا ماند! و نقل شده است که چون «شب هریر» گذشت و سپاه معاویه رو به هزیمت گذاشته بود قرآنها از سر فریب و نیرنگ بر سر نیزه شد. ر.ک: وقعة صفین، صص۴۷۵-۴۷۸؛ الأخبار الطوال، ص۱۸۸؛ تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۷؛ فتوح ابن أعثم، ج۳، صص۳۰۳-۳۰۴؛ مروج الذهب، ج۲، ص۳۸۹؛ المنتظم، ج۵، ص۱۲۰؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۱۵.
  116. وقعة صفین، صص۴۸۹-۴۹۰؛ و نیز: تاریخ الطبری، ج۵، صص۴۸-۴۹؛ فتوح ابن أعثم، ج۳، ص۳۱۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، صص۳۱۶-۳۱۷؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۲، صص۲۱۶-۲۱۷؛ نهایة الارب، ج۲۰، صص۱۴۴-۱۴۵؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۰۳.
  117. «أَ بَعْدَ أَنْ كَتَبْنَاهُ نَنْقُضُهُ؟ هَذَا لَا يَجُوزُ»؛ الأخبار الطوال، ص۱۹۷.
  118. الارشاد، صص۱۴۳-۱۴۴.
  119. «به پیمان‌ها وفا کنید» سوره مائده، آیه ۱.
  120. «و چون با خداوند پیمان بستید وفا کنید و سوگندهای خود را چون استوار کردید در حالی که خداوند را بر خود گواه گرفته‌اید مشکنید؛ بی‌گمان خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است» سوره نحل، آیه ۹۱.
  121. وقعة صفین، ص۵۱۴.
  122. وقعة صفین، ص۵۱۴.
  123. «و چون با خداوند پیمان بستید وفا کنید و سوگندهای خود را چون استوار کردید در حالی که خداوند را بر خود گواه گرفته‌اید مشکنید؛ بی‌گمان خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است» سوره نحل، آیه ۹۱.
  124. تاریخ الطبری، ج۵، ص۷۲؛ المنتظم، ج۵، ص۱۲۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۳۴؛ نهایة الارب، ج۲۰، ص۱۶۴؛ البدایة و النهایة، ج۷، ص۳۱۵.
  125. الارشاد، ص۱۴۵.
  126. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۶۰-۴۷۰.
  127. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۳۱-۱۳۲؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۲۷۰؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۳۲.
  128. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۳.
  129. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۲؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و امتاع، ج۱، ص۷۳؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۴، ص۱۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۵.
  130. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۰؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۴، ص۱۴.
  131. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۳-۲۹۴.
  132. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۸۹؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۰۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۵، ص۷۵.
  133. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۴.
  134. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۸۱؛ نیز با اندکی اختلاف در عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۸-۲۹.
  135. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۸۱؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۸-۲۹.
  136. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۵.
  137. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۸۱.
  138. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۵.
  139. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۰.
  140. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۶.
  141. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۶.
  142. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۶.
  143. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۴؛ احمد میانجی، مکاتیب الرسول، ج۳، ص۱۴۵.
  144. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۶-۲۹۷.
  145. «و نعمت خداوند را بر خویش به یاد آورید» سوره بقره، آیه ۲۳۱.
  146. احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ص۸۶؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۸۲؛ نسخه‌ای دیگر در ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۱.
  147. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۸۲.
  148. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۷.
  149. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۵۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۷۴؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۱۱- ۶۱۲؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۶۹؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و امتاع، ج۱، ص۲۹۵.
  150. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۴۹؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۱۰؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۷۰.
  151. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۷-۲۹۸.
  152. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۷.
  153. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۸.
  154. عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۵۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۶؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۱۱، ص۳۷۶.
  155. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۹.
  156. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۸؛ احمد میانجی، مکاتیب الرسول، ج۳، ص۲۲۲.
  157. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۹.
  158. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۴؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۱۱، ص۳۷۶.
  159. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۲۹۹-۳۰۰.
  160. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۷-۲۰۸؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۱۱، ص۳۸۸.
  161. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۰۰.
  162. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۶؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۱۱، ص۳۸۸؛ احمد میانجی، مکاتیب الرسول، ج۳، ص۲۳۲.
  163. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۰۰.
  164. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۶؛ محمد هادی یوسفی غروی، موسوعة التاریخ الاسلامی، ج۳، ص۵۰۷.
  165. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، معاهده با امرای محلی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۰۰-۳۰۱.