سیره‌نویسی و سیره‌نگاران

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Wasity (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۶ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۲:۰۱ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.


سیره‌نویسی پیش از ابن اسحاق

زمانی که سیره‌نویسی به عنوان یک رشته اختصاصی و با مشخصه تاریخ‌نگاری مطرح گردید، دربرگیرنده دو قسمت اساسی بود؛ یکی «مبعث» و دیگری «مغازی». قسمت نخست از شرح حال اجداد پیامبر(ص) آغاز می‌شد و به هجرت خاتمه می‌یافت. قسمت دوم مغازی بود که شامل حوادث نظامی و غیر نظامی دوران مدینه می‌شد. ابن اسحاق که مانند بسیاری از معاصرانش از نگاشته‌های اهل کتاب و نیز مسلمانانی که از آنان متأثر بودند، استفاده می‌کرد، در ابتدای کتاب خود کتاب المبتدأ را قرار داد که شامل تاریخ آفرینش و انبیاء تا پیامبر(ص) می‌شد. ابن هشام تهذیب‌گر سیره ابن‌اسحاق، این فصل را از کتاب وی حذف کرد. از آنجا که سیره ابن اسحاق پایان تلاش‌های متفرق علاقه‌مندان به سیره و جامع کارهای مقدماتی است، باید نگاهی به دوره قبل از او بیندازیم تا بتوانیم موقعیت این سیره و جهت‌گیری‌های آن را بهتر دریابیم.

نخستین پرسش در زمینه سیره‌نگاری و تاریخ‌نگاری و حدیث‌نویسی در قرن اول و دوم این است که آیا در آن دوران نوشته مکتوبی بوده است یا خیر؟ پاسخ این سؤال مربوط به تاریخ کتابت حدیث می، شود زیرا در آغاز توجه به سیره، نشأت گرفته از پرداختن به حدیث پیامبر(ص) و سیره عملی آن حضرت بود؛ گرچه تا حدودی جنبه تاریخی آن مستقل از حدیث بوده و توجه بدان نمی‌توانست بی‌ارتباط با حدیث بوده باشد. تا آنجا که مربوط به نگارش و کتابت حدیث می‌شود، می‌توان گفت، نگارش در اوایل قرن دوم هجری به‌طور رسمی آغاز شده است، اما به‌طور غیر رسمی، پیش از آن نیز کسانی که مخالف جوّ عمومی بوده‌اند، خود به کتابت حدیث می‌پرداخته‌اند. از میان خلفا نخستین کسی که امر به نوشتن حدیث کرد، عمر بن عبدالعزیز (م ۱۰۱) بود و اولین محدثی که بعد از این فرمان، به کتابت حدیث پرداخت، ابن شهاب زهری (م١٢۴) است[۱].

روشن است که حدیث به دلیل آن‌که جنبه دینی داشت، صرفاً به خاطر بهانه‌هایی که از طرف برخی از خلفا ابراز می‌شد، دچار چنین مشکلی شده بود. تاریخ نیز تا آنجا که مربوط به این قسمت بود این مشکل را در خود داشت. در عین حال «سیره» تنها عبارت از حدیث نبود، بلکه ابعاد تاریخی داشته و به همین جهت از لحاظ فضای دینی حاکم بر عدم اجازه به کتابت حدیث کمتر گرفتار مشکل می‌شد و مسائلی چون اخبار جاهلیت انساب عرب و حتی سیرالملوک که گویا نگاشته‌هایی در آن زمینه‌ها بود می‌توانست به نگارش درآید. مسعودی خبر وجود این سیرالملوک را نزد معاویه که به صورت مکتوب وجود داشته و هر شب برایش خوانده می‌شد، گزارش کرده است[۲]. کتاب‌هایی نیز در همین زمینه به برخی از نسب‌شناسان و آگاهان به اخبار جاهلیت عرب نسبت داده شده است؛ از جمله به عبید بن شریه و چند نفر دیگر[۳].

آنچه قضاوت را درباره مکتوبات احتمالی موجود در قرن اول دشوار کرده، این است که راویان متأخری که گاه و بی‌گاه دست به تألیف زده‌اند روشن نکرده‌اند که آیا به‌طور شفاهی از راویان پیشین نقل می‌کنند یا با اجازه آنها از کتاب‌های آنان بهره برده‌اند؛ مثلاً زمانی که ابن اسحاق از عروة بن زبیر نقل می‌کند، آیا شفاهاً روایت مزبور را از زهری و او از عروه شنیده یا اینکه از کتاب عروه و با اجازه روایتی که از زهری داشته و او از عروه، از کتاب عروه نقل می‌کند؟ از قرن دوم به بعد این روش معمول بود که اگرچه با اجازه از کتابی نقل می‌کردند، تنها نام شیخ مجیز خود را می‌آوردند و اگر شیخ از روی کتابی می‌خواند، آنها از شیخ روایت کرده نام او را در سند می‌آورده‌اند. این رسم تا مدت مدیدی ادامه داشته تا اینکه کم کم آوردن نام کتاب و نقل مستقیم از مؤلف کتاب رواج یافت. اینکه آیا در قرن اول و آغاز قرن دوم نیز چنین بود، مشکلی است که وجود دارد و به احتمال می‌توان گفت: عمده نقل‌ها از کتاب‌های موجود گرفته می‌شد، گرچه محتمل است که در موارد اندکی نقل شفاهی نیز وجود داشته است. اشکال آن است که اگر نگارش‌های قرن اول هجری فراوان بوده باید گزارش بیشتری درباره آن به دست ما می‌رسید. نقل شفاهی به ویژه در مواردی که از افرادی عادی اما مرتبط با حادثه، چیزی نقل می‌شده قطعی است. به هر روی نقل از نگاشته‌ها که باید نام آنها را جزوه و سیاهه گذاشت، بنیاد کار تألیف در نیمه دوم قرن دوم به بعد بوده است.

سزگین می‌نویسد: «باید توجه داشت که وقتی طبری در تاریخ خود می‌نویسد: «حدثنا ابن حمید، قال: حدثنا سلامة، قال: حدثنا ابن اسحاق» کلمه به کلمه از کتاب مغازی ابن اسحاق اقتباس کرده است»[۴]. همو می‌نویسد: «به‌طور مثال، در روایتی از کتاب الاغانی آمده است: «محمد بن حسن بن درید نقل کرد، از قول عمر بن شبه و او از ابوعبیده او از عوانة بن حکم.. چنین و چنان»؛ در این صورت ما باید بپذیریم که کتاب‌های یکی از این مؤلفان در دسترس ابوالفرج اصفهانی بوده است و او عین عبارت آن را نقل می‌کند؛ چه بسا ابن درید کتابی داشته است و یا از کتاب عمر بن شبه و یا از روی کتاب ابوعبیده و یا از کتاب عوانه - که آن دو تن راوی کتاب عوانه بودند - این خبر را گرفته باشد و چه بسا که مأخذ این خبر ابوالفرج، کتابی از عمر بن شبه یا از ابوعبیده و یا از عوانه بوده است»[۵]. جواد علی می‌نویسد: «طبری شیوه روایی را برای نقل اخبار انتخاب کرده و در این شیوه نیازی به یاد از نام کتاب نبوده است،؛ چراکه در این شیوه نام راوی به جای کتاب ذکر می‌شود. به عنوان نمونه وی در نقل از عمر بن شبه (م ٢۶٢) چنین می‌نویسد: «وحدثنی عمر مرة اخری فی کتابه الذی سماه کتاب اهل البصرة» این نشان از آن دارد که وی از آثار مکتوب وی استفاده کرده است. جواد علی می‌افزاید: «مشکل این شیوه آن است که در بسیاری از موارد روشن نیست که طبری از کتاب کدامیک از افرادی که نامشان در سند آمده استفاده کرده‌اند»[۶]. توجه به این نکته نیز مفید است که نگاشته‌های محدثان صدر اسلام در اصل به عنوان کمک به حافظه بوده است. این نگاشته‌ها ترتیب و تدوین خاصی نداشته و بیشتر در حد یک سیاهه می‌توانسته قابل توجه باشد.

درباره نگارش سیره نیز روایاتی در دست است. از جمله نقلی را زبیر بن بکار درباره نگارش سیره توسط ابان بن عثمان بن عفان (م میان ٩۶-١٠۵) آورده است. او گوید: «سلیمان بن عبدالملک در مدینه اظهار تمایل کرد تا سیره‌ای نگاشته شود. ابان گفت قبلا چنین کاری را انجام داده است. سلیمان به ده نفر کاتب دستور داد تا نوشته او را استنساخ کنند، اما بعد از نوشتن به دلیل آنکه در آن نوشته فضایل انصار بود، آن را از میان برد. وی گفت: اگر پدرش اجازه دهد بار دیگر کتاب ابان را استنساخ خواهد کرد»[۷]. درستی این نقل محتمل است اما به دلیل آن‌که روایات چندانی از ابان در سیره‌ها در دست نیست می‌توان نوشته او را در حد بسیار محدودی دانست. برخی از محققان، با توجه به استفاده طبری از نقل‌های سهل بن ابی حثمه (متولد سال سوم هجرت) که گفته شده به‌طور مکتوب نزد برخی از احفاد او بوده، خواسته‌اند نشان دهند که او قصد نگارش غزوات پیامبر(ص) را داشته و مقداری نیز نوشته است[۸]. همان مؤلف خواسته است نشان دهد که از بعضی از اسناد ابن اسحاق چنین برمی‌آید که او از نگاشته‌های قبلی در سیره بهره برده است[۹].

جدی‌ترین گزارش درباره نگارش سیره در قرن اول، گزارشی است که درباره نوشتن سیره توسط عروة بن زبیر وجود دارد. واقدی او را أول من صنف فی المغازی دانسته است[۱۰]. فراوانی نقل‌های او در سیره نشان می‌دهد که وی بدون نگارش نمی‌توانسته این حجم از آگاهی را حفظ کرده و در اختیار دیگران بگذارد. مجموع این روایات را محمد مصطفی الاعظمی ضمن کتابی با نام مغازی رسول الله(ص) العروة بن زبیر به روایت ابوالاسود فراهم آورده و به سال ١۴٠١ (توسط مکتب التربیة العربی) به طور مستقل به چاپ رسانده است. از وهب بن منبه نیز اوراقی یافت شده که برخی از اخبار دوران مکه و نیز غزوه خثعم به روایت از او، از طریق نواده دختریش در آن اوراق بوده است[۱۱].[۱۲]

وهب بن منبه و اخبار کتاب المبتدأ در آغاز سیره‌ها

آنچه بیش از همه از وهب مانده، اخبار مربوط به کتاب المبتدأ است که بیشتر از طریق همین نواده دختری او یعنی عبدالمنعم بن ادریس برجای مانده است: کمتر کسی است که وهب بن منبه (م ۱۱۰ در صنعاء) را نشناسد و نقل‌های یهودی او را ندیده باشد. صدها بلکه بالغ بر هزار حدیث و مطلب از وی در کتاب‌ها نقل شده که غالب آنها درباره اخبار بنی‌اسرائیل و مسائلی است که به اصطلاح مربوط به کتاب المبتدأ یعنی اخبار انبیاء گذشته، تاریخ عالم از دید یهود و مسائلی از این قبیل است. این احادیث اساس نگرش‌های جهان‌شناسی بسیاری از مسلمانان را تشکیل می‌دهد؛ چراکه بیشتر آنها در کتاب‌های حدیث وارد شده و به تدریج مبنایی برای دانش جهان‌شناسانه مسلمانان درآمده است. تاکنون درباره وهب بن منبه فراوان گفته و نوشته‌اند ولی از تأثیر نقل‌های او در فکر فلسفی مسلمانان که از فیلسوفان یونانی و ایرانی و هندی بیشتر بوده، کمتر بحث جدی شده است. از وهب بن منبه که بگذریم و اینکه او چه اندازه این جملات را نقل کرده و منبع او چه بوده نقش شخصی به نام عبدالمنعم بن ادریس بن سنان مهم است که بر اساس برخی نقل‌ها دخترزاده وهب بن منبه خوانده شده و بسیاری از آنچه به وهب بن منبه منسوب است از طریق این عبدالمنعم روایت شده است. ذهبی نوشته است که او نود سال عمر کرد و به سال ۲۲۸ درگذشت. اصلش یمانی بود و افرادی چون ابن ابی الدنیا هم از او روایت دارند[۱۳]. در «الایماء الی زوائد الامالی و الاجزاء» ص۸۳ از وی اینطور یاد شده است که «عبدالمنعم بن ادریس ابن بنت وهب [م ۲۲۸] و همانجا آمده که وی اخبار فتن را به نقل از وهب بن منبه از ابن عباس روایت کرده است. این روایات فتن، بخش عمده‌اش یهودیات یا اسرائیلیاتی است که در روایات اسلامی وارد شده است. برای نمونه این روایت: «عبدالمنعم بن ادریس قال حدثنا ابی عن وهب بن منبه قال: و خراب افریقیه من قبل الاندلس»[۱۴]. چنان‌که در روایت دیگری خرابی یمن را از ملخ و سلطان دانسته است و در نقل دیگر خرابی اندلس را از «ریح» دانسته است، و عجایب دیگر که برای سرگرمی مسلمانان در طول قرون جالب بوده و در واقع دانش آنان را تشکیل داده است! بیهقی این را که عبدالمنعم فرزند دختر وهب بن منبه بوده یادآور شده و روایتی از همین طریق از ابن عباس آورده است[۱۵]. تعداد زیادی از این احادیث که گاه رنگ و بوی اخلاقی هم دارد، حکایاتی از عباد بنی‌اسرائیل است که در حلیة الاولیاء ابونعیم اصفهانی هم دیده می‌شود (برای نمونه: ۴ / ۴٢). به جز ابن عباس این نقل‌ها گاه به نقل از وهب از ابوهریره نقل می‌شود مانند: «ان رجلا من یهوداتی النبی.»... تا آخر[۱۶].

جدای از آن‌که خود وهب بن منبه فرد مبهمی است و روشن نیست آنچه نقل می‌کند از روی چه منابعی است این شخص (عبدالمنعم) متهم به جعل و وضع حدیث بر وهب بن منبه بوده و به دیده تردید به او نگاه می‌شده است. ابوزرعه دمشقی نقل کرده است که: «محمد بن علی بن داوود گفته است من از احمد بن حنبل شنیدم که می‌گفت: «عبدالمنعم بن ادریس یکذب علی وهب بن منبه» او دروغ به وهب بن منبه می‌بسته است[۱۷]. ابن حبان نوشته است که «کان یضع الحدیث». هیثمی در جای دیگر با اشاره به روایت او توسط طبرانی نوشته است: «و هو کذاب وضاع»[۱۸].

سندی که این عبدالمنعم از آن طریق از وهب بن منبه نقل می‌کند به صورت‌های چندی درج شده است. برای مثال در روایتی که طبرانی از این عبدالمنعم نقل کرده آمده است: «عبدالمنعم عن ابیه عن وهب بن منبه». ابن تیمیه پس از نقل این حدیث گوید: «عبدالمنعم هذا معروف بالاکاذیب»[۱۹]. برخی از این نقل‌ها توسط صدوق در منابع شیعی آمده است که نمونه‌اش در کتاب التوحید است[۲۰]. این روایت درباره همان خروسی است که پایش در طبقه هفتم زیر زمین و سرش در عرش و باقی گردنش تحت العرش است! روایت عرش و کرسی که گفته شده وهب بن منبه از ابن عباس نقل کرده، در کتب محدثان قدیم مانند کتاب العظمه ابونعیم اصفهانی[۲۱] از همین عبدالمنعم نقل شده و با همان سند که از پدرش از وهب بن منبه نقل کرده است. خطیب هم شرح حال مختصری از او آورده و همان سخن ابن حنبل را که عبدالمنعم حدیث بر جدش وهب بن منبه می‌بسته را آورده است[۲۲]. همان‌جا از شیخی نقل کرده که گفته است این عبدالمنعم در میان کتاب‌های ورّاقین می‌گشت «یطلب هذه الکتب من الوراقین و هو الیوم یدعیها» و نقل‌های آنها را به عنوان حدیث می‌آورد. [یشتری کتب السیرة فیرویها] و اینکه او را دیدند که «یلتقط هذه الکتب یشتریها من السوق» و در نقلی دیگر آورده که اصلاً از پدرش هم حدیث نشنیده، بلکه نوشته‌های او را خوانده و آنها را روایت می‌کرد (همان: ١٣۵). ابوزرعه هم گفته که اصلا بعد از پدرش متولد شد!

اصغر مهدوی درباره وهب بن منبه نوشته است: توصیفی که یاقوت در معجم الأدباء (ج۷، ص۲۳۲) به این عبارت «کان من خیار التابعین ثقة صدوقا کثیر النقل من الکتب القدیمة المعروفة بالإسرائیلیات» از او کرده، در خور اوست. آثار بسیاری به وهب نسبت داده‌اند که در منابع مختلف به وجود آنها اشاره شده و یا از آنها نقل کرده‌اند. از آثار او دو فقره پاپیروس در شهر هایدلبرگ موجود است که شامل ۲۷ ورقه یا ۵۲ صفحه و دارای تاریخ ۲۲۹ هجری است. این اوراق به علت فرسودگی با مشقت فراوان و به‌طور ناقص خوانده می‌شود. درباره این اوراق و شرح احوال و آثار وهب، ژرژخوری کتابی به زبان آلمانی تهیه و انتشار داده است. این کتاب شامل دو جزء است که جزء اول آن حاوی متن عربی خوانده شده از اوراق پاپیروس و ترجمه آن به آلمانی و شرح احوال و آثار وهب و جزء دوم حاوی تصویر اوراق پاپیروس هایدلبرگ است. متن عربی اوراق خوانده شده شامل دو قسمت از آثار وهب است: اول حدیث داوود که دارای تاریخ ۲۲۹ است و در سند آن نام وهب ذکر نشده است.

دوم مغازی رسول الله که به چند واسطه به ابوالیاس می‌رسد که او از وهب روایت کرده، شامل قطعاتی از مغازی و بیشتر آن مربوط است به بیعت عقبه و هجرت پیغمبر(ص) به مدینه. در مورد اصالت آثاری که به وهب نسبت داده شده است ژرژخوری به نتیجه مثبتی نرسیده و قائل شده است به اینکه از ابتدا به آثار وهب اضافاتی الحاق شده و در طی زمان این اضافات به صورت‌های گوناگون و مستقلی درآمده است. مجموعا آثار وهب را به نظر ژرژخوری به طریق ذیل می‌توان دسته‌بندی کرد

  1. آثار مربوط به منابع یهودی و مسیحی:
    1. قصص الانبیاء
    2. کتاب اسرائیلیات
    3. سایر آثار: زبور داوود، حکمت وهب، حکمت لقمان، مواعظ وهب کتاب القدر،
  2. آثار اسلامی: فتوح وهب مغازی رسول الله
  3. آثار مربوط به عربستان جنوبی[۲۳].[۲۴]

تدوین سیره نبوی در مدینه

مرویات ابن شهاب زهری در سیره نبوی

رسمیت تدوین حدیث و اخبار نبوی(ص) مربوط به سال‌های آغازین قرن دوم هجری است، دورانی که تألیف و نگارش سنت به حدی از بلوغ رسید که بتوان نام آن را «کتاب» گذاشت. دانش سیره نیز که ترکیبی از تاریخ و حدیث بود در همین دوره، تدوینی نزدیک به کتاب یافت، گرچه پیش از آن تدوینی که بتوان نام آن را به اصطلاح امروزه «جزوه» یا به اصطلاح آن روز «صحیفه» گذاشت، در آن زمینه وجود داشت. در این دوره، از مهم‌ترین تکیه‌گاه دانش حدیث عامه شامل عثمانی مذهب‌ها و عامه محمد بن مسلم بن شهاب زهری (م ۱۲۴) بود، کسی که از دانش محدثان و عالمان مدینه و از جمله علی بن الحسین(ع) استفاده و از آنان فراوان روایت کرده بود. وی اساس حدیث سنی در اواخر قرن اول و دو سه دهه نخست قرن دوم هجری است. زهری حاصل جمع محدثان، فقیهان و سیره‌شناسان مدینه است که طبری درباره‌اش نوشته است: «کان مقدما فی العلم بمغازی رسول الله»[۲۵]. وی که دانش مدینه را با گرایش مذهبی خاص آن داشت به دلیل ارتباطش با امویان، به شام رفت و بیشتر از همه در خدمت هشام بن عبدالملک قرار گرفت. از این جهت، متهم به داشتن مسلک اموی نیز شد، گرچه روایات او از مدینه است و این را برای شناخت افکار و باورهای وی باید در نظر داشت. ابن شهاب روایات مغازی را از جمله از عروة بن زبیر فراگرفت و خود برای بسیاری آن روایات را نقل کرد[۲۶]. گیب تأیید کرده است که زهری اساس کتاب‌های بعدی است که در مغازی نگاشته شده است[۲۷] و این سخن درستی است.

از ابن شهاب، کتابی برجای نمانده، حتی اگر چیزی به نام کتاب بوده است؛ اما مجموعه نقل‌های وی در باب مغازی دست کم دو بار گردآوری شده است: بار نخست تحت عنوان المغازی النبویة توسط سهیل زکّار گردآوری و به صورت کتاب مستقلی به چاپ رسیده است. (دمشق، دار الفکر المعاصر، ١۴٠١ق) مواد اصلی این کتاب که محدود هم هست، به‌طور عمده از بخش مغازی کتاب «المصنف» عبدالرزاق بن همام صنعانی (م۲۱۱) فراهم آمده، و به نظر می‌رسد از روی کتاب یا جزوه ابن شهاب زهری روایت شده است [بیفزاییم که بخش مغازی المصنف نیز در کتابی با عنوان المرویات التاریخیة فی کتاب المصنف به کوشش عبدالمنعم جاسم الدیلمی (عراق، ۲۰۰۹) منتشر شده است.] کار دوم و کاملی که در این زمینه صورت گرفته، کتاب مرویات الامام الزهری فی المغازی در دو مجلد است که توسط محمد بن محمد عواجی تدوین و در سال ۲۰۰۹ چاپ دوم آن توسط وزارت علوم سعودی منتشر شده است. وی تلاش کرده است تا از تمامی مآخذ روایات زهری را در سیره گردآوری کند. به نظر می‌رسد، زهری در شکل‌دهی به عبارات این اخبار نقش مؤثری داشته و او را باید یکی از محورهای اصلی سیره‌نگاری دانست.

عواجی، مصحح کتاب در مقدمه کتاب مرویات الامام الزهری [۱/ ١۵١] در این باره که ابن شهاب کتابی درباره مغازی داشته است یا خیر، گوید: «برخی از نقل‌ها حکایت از آن دارد که وی کتابی در مغازی داشته است. از جمله در «المعرفة و التاریخ: ٢/ ٣٩۴» از کتاب زهری که نزد ابوسعید عبدالرحمن بن ابراهیم بوده یاد شده است. همچنین در تاریخ ابی زرعه دمشقی (روایت ش ۳۷۵) از «صحیفه زهری» یاد شده است. ابن اثیر هم در نقلی در این باره که آیا سعد بن منذر انصاری در عقبه و بدر بوده یا نه، نویسد: «ابونعیم گوید: من در این باره که در پیمان عقبه بوده باشد، یادی در کتاب زهری و ابن اسحاق ندیدم»[۲۸]. جالب است که سهیلی، شارح سیره ابن هشام، با اشاره به روایت ازدواج حضرت(ص) با خدیجه(ع)، گفته است: «زهری این را در سیره خود آورده، و «هی اول سیرة ألفت فی الاسلام»[۲۹].

همانطور که اشاره شد این زمان سنت نگارش کتاب، به مفهومی که دو سه دهه بعد توسط ابن اسحاق و بسیاری دیگر معمول شد وجود نداشت، با این حال نباید انکار کرد که مفاهیمی چون «صحیفه» و حتی مفهوم کلی «کتاب» به معنای نوشته و جزوه وجود داشته و ابن شهاب نیز آنها را می‌نوشته است. ابن شهاب نه تنها در سیره‌نویسی، بلکه در حدیث سنی نقش مهمی دارد. باور وی آن بود که عمل صحابه نیز مثل حجت است و باید علاوه بر نگارش آنچه از رسول(ص) رسیده، کارها و اقوال صحابه را هم نوشت این در حالی بود که صالح بن کیسان دوست و همکلاسی وی دست‌کم در آغاز باور به این نکته نداشت و بعدها اظهار پشیمانی کرد که چرا مانند زهری اقوال صحابه را هم ننوشته است[۳۰]. بنابرین نباید وجود برخی از نقل‌ها را در اینکه زهری صحیفه داشت توجیه بر داشتن کتاب به معنای مصطلح آن دانست، بلکه این نوشته‌ها بیشتر در حکم یادداشت بوده و لذا از همان قرن سوم این گفته آمده است که سعید بن مسیب، قاسم بن محمد بن ابی بکر، عروه بن زبیر و ابن شهاب، هیچ کدام کتابی از خود بر جای نگذاشته‌اند[۳۱]. یکی از دلایل این قبیل اظهارات که از همان اواخر قرن اول و اوائل قرن دوم مطرح شد، این بود که بسیاری با نوشتن حدیث مخالف بوده و حتی نگاشته‌های خود را که در حکم یادآوری برای نقل شفاهی روایت بود در اواخر عمر از میان می‌بردند تا به‌دست دیگران نیفتد. در واقع، داشتن کتاب و نوشته از سوی دیگران نوعی اقدام خجالت‌آور بود، چنان‌که ابوالزناد گوید: «من و ابن شهاب در حال طواف بودیم در حالی که همراه ابن شهاب الواح و صحایفی بود و ما به او می‌خندیدیم»[۳۲]. با این حال باید گفت ابن شهاب یکی از مؤثرترین افراد در شکل‌گیری علمی به نام سیره است کسی که باید سهم مهمی در گرایش موجود در نقل‌های سیره داشته باشد. گرایشی که در درجه اول عمری - زبیری و در درجه دوم اموی و در درجه سوم غیر علوی است.

به هر روی، در قرن نخست هجری و در نسل‌های پیش از ابن اسحاق، کوشش‌هایی از سوی برخی از محدثان در گردآوری سیره پیامبر(ص) وجود داشته است؛ اما از آنجا که هیچ کدام کار خویش را آن‌گونه که ابن اسحاق سر و سامان داد، منظم نکردند، چندان مورد توجه قرار نگرفته‌اند. سیره ابن اسحاق به عنوان یک الگوی تمام عیار از طرف مورخان اهل سنت پذیرفته شد. آنها بعدها اخبار دیگری نیز گردآوری کردند اما بیشتر، به عنوان حواشی سیره ابن اسحاق تلقی شده و محوریت سیره وی همچنان محفوظ مانده است، به‌طوری که شافعی مردم را در سیره نیازمند ابن اسحاق می‌دانست[۳۳]. فهرست نام کسانی را که قبل از ابن اسحاق به داشتن اطلاعاتی در سیره شهرت داشته‌اند هورفتس و سزگین این‌چنین آورده‌اند: سعید بن سعد بن عباده [[[صحابی]] و پسر سعد بن عباده و راوی چند خبر از پدرش در مغازی واقدی و طبقات و شرح حال کوتاهش در طبقات: ۵/ ۵٩ - ۶٠، سهل بن ابی حثمه (م ۴١)، سعید بن مسیب (م ٩۴)، عبدالله بن کعب (م ۹۷)، شعبی (م ۱۰۳)، ابان بن عثمان بن عفان (م ٩۶-١٠۵)، عروة بن زبیر (م ٩۴)، شرحبیل بن سعد (م ۱۲۳)، قاسم بن محمد بن ابی‌بکر (م ۱۰۷)، عاصم بن عمر بن قتاده (م ۱۲۰)، محمد بن شهاب زهری (م ١٢۴)، ابواسحاق عمرو بن عبدالله همدانی (م ۱۲۷)، یعقوب بن عتبه (م ۱۲۸)، عبدالله بن ابی بکر بن... حزم (م ۱۳۰)، یزید بن رومان (م۱۳۰)، ابوالاسود محمد بن عبدالرحمن اسدی (م ۱۳۱)، داوود بن حسین (م ۱۳۵)، ابوالمعتمد تیمی (م ١۴٣)، موسی بن عقبه (م ١۴١)[۳۴].

از مسایل مهمی که باید در شناخت مقدماتی سیره دانست، این است که آنچه امروزه از سیره می‌دانیم و به عنوان تاریخ حیات پیامبر(ص) در دست داریم، چگونه و به وسیله چه کسانی تنظیم شده است؟ آنچه مسلم است اینکه ابن اسحاق دانش خویش را از مدینه برگرفته و باید دید که عالمان و راویان مدینه این اطلاعات را به کمک چه مآخذی گردآوری کرده‌اند. به عبارت دیگر اساس علم سیره را باید متعلق به مکتب مدینه دانست به طوری که گرایش‌های فکری و سیاسی این شهر اساس آن را تشکیل می‌دهد. ما هیچ روایت مستقلی از سیره که ارتباطی با مکتب مدینه نداشته باشد نداریم و این را باید در همه ملاحظات خود درباره سیره نبوی، مفروض بداریم. یادآوری این نکته مفید است که در طول تاریخ اسلام و در همان قرن اول هجری، هر شهری گرایش سیاسی و مذهبی خاصی داشت؛ این گرایش متعلق به اکثریت مردم بود، چه موافق مذاق حکومت‌ها باشد و چه نباشد. طبیعی بود که عالمان و راویان شهر نیز نوعاً متأثر از این گرایش‌ها بودند. بر اساس آنچه که از تاریخ به دست می‌آید، شام تا مدت‌ها چهره اموی داشت. کوفه به دلایل متعددی گرایش‌های شیعی را در خود پرورش داد و بصره به دلیل رقابت با کوفه و به خاطر شرکت در جمل هوای عثمانی داشت؛ اما مکه و مدینه طرفدار شیخین بود، و مواضع آنها را اساس بینش دینی و سیاسی خود می‌دانست. از آنجایی که پس از رحلت پیامبر(ص)، بخشی از صحابه به سایر شهرها مهاجرت کردند، به تدریج مکتب حدیثی خاصی در هر شهری پدید آمد. ویژگی هر مکتبی بستگی به عقیده صحابه یا صحابی متنفذی داشت که در آن شهر سکونت کرده و شاگردانی را پرورش داده بود، عایشه، ابوهریره و عبدالله بن عمر این نفوذ را در مدینه داشتند. رتبه بعدی از آن زید بن ثابت انس بن مالک و روات دیگر بود. امیرالمؤمنین(ع) و ابن مسعود در کوفه شهرت یافتند و همینطور کسانی دیگر در سایر شهرها. در برخی از مناطق گرایش سیاسی موجود، از حضور صحابیان نیز قوی‌تر بود و رنگ و بوی تعصبات مذهبی این شهرها را شکل می‌داد.

همان‌گونه که گذشت در مورد سیره‌نویسی، باید مدینه را بنیادگذار دانست[۳۵]. نگاهی به نام نخستین دسته از عالمانِ سیره، نشان می‌دهد که اکثریت قریب به اتفاق آنان اهل مدینه بوده‌اند. از میان نام‌هایی که پیش از این آوردیم، شعبی و ابواسحاق سبیعی در کوفه بودند؛ به جز یک نفر دیگر که محل حیاتش را نیافتیم بقیه در مدینه پرورش یافته و تحت تأثیر جو فکری این شهر بوده‌اند. در برابر مردم شام به دلایلی از پرداختن به سیره پیامبر(ص) منع می‌شدند. دلیل آن می‌توانست جلوگیری از آگاهی مردم از تقابل امویان با بعثت نبوی باشد. پیداست که توجه به اخبار آن دوره برای امویان خوشایند نبود. جالب آنکه عبدالملک بن مروان، راضی به نقل سیره عمر هم نبود؛ چراکه آن را برای امرا تعب‌زا و برای رعیت مفسده می‌دانست[۳۶]. البته به مرور میان محدثان شامی کسانی یافت شدند که روایاتی در مغازی نقل می‌کردند[۳۷]، اما این افراد نباید چندان و چنان باشند که مشکلی برای امویان ایجاد کنند.

زهری که در اصل دانش خود را در مدینه فرا گرفته بود، در دو دهه پایانی قرن اول تا پایان عمر در دهه سوم قرن دوم، بیش از چهل سال میان شام و مدینه رفت و آمد داشت. وی از کسانی است که در دانش مغازی سهم بسیار عمده‌ای داشته و طبعاً باید یکی از انتقال دهندگان این دانش به شام باشد. زهری در این مدت با دولت اموی در پیوند بود. سعید بن سعد بن عباده و سهل بن ابی حثمه هر دو مدنی و انصاری هستند و «زهری» به گونه‌ای مرسل از سهل بن ابی حثمه روایاتی در سیره آورده است. «سعید بن مسیب» از فقهای مدینه بود و شهرت به «راوی عمر» داشت. زهری و قتاده از دست‌پروردگان او هستند. «عبیدالله بن کعب بن مالک»، انصاری است. او مورد ستایش ابن اسحاق قرار گرفته و ابن اسحاق روایاتی از او در مغازی آورده است؛ چنان‌که زهری نیز از او روایاتی دارد.

ابان بن عثمان بن عفان در سال ۷۵ والی مدینه بوده، از عایشه فراوان نقل کرده و از قدیمی‌ترین افرادی است که دستی در شناخت سیره داشت. ابن اسحاق از او نقل‌هایی در سیره دارد[۳۸]. عروة بن زبیر از مهم‌ترین محدثان مدنی و راویان اخبار سیره است که از صحابه و به خصوص عایشه نقل‌های فراوانی دارد و منبع مهم زهری[۳۹] و حتی موسی موسی بن عقبه - که از موالی خاندان زبیر بود - در سیره است. فرزندش هشام بن عروه راوی اخبار اوست، کسی که اهل عراق او را قبول نداشتند[۴۰]. قاسم بن محمد بن ابی‌بکر از فقیهان مدینه و از مشایخ زهری است. عاصم بن عمر بن قتاده، انصاری است. وی شهرت به مغازی داشت و ابن اسحاق از او روایاتی نقل کرده است. او بعدها به شام رفت و عمر بن عبدالعزیز وی را امر به خواندن «قصص مغازی و مناقب الصحابه» در مسجد جامع اموی کرد که امویان از آن ناخشنود بودند. او به مدینه بازگشت و در سال ۱۲۰ درگذشت[۴۱]. یعقوب بن عتبه، مدنی و معاصر زهری و فردی آگاه به مغازی بوده است. عبدالله بن ابی‌بکر بن حزم مدنی از راویان اخبار مغازی برای ابن اسحاق و دیگران است که اخبار کمی از وی در سیره ابن اسحاق هست.

همه اینها نشان می‌دهد که اساس روایت سیره در مدینه و آن هم بیشتر توسط زبیریان و وابستگان به آنها شکل گرفته است. یزید بن رومان از موالی آل زبیر و مدنی، نگاشته‌ای در مغازی داشت که متکی به روایات عروه و زهری بود. ابوالاسود محمد بن عبدالرحمن اسدی، فرزند همسر عروة بن زبیر بوده و عروه از مشایخ اوست. موسی بن عقبه از متقدمان در مغازی و از شاگردان زهری بوده که در مدینه زندگی می‌کرد. بیشترین تلاش علمی او در مغازی و سیره خلفا بود و گو اینکه تاریخی نیز بر حسب سنوات نوشت. سزگین تأیید کرده که مغازی او متکی بر زهری است[۴۲]. وی نیز از موالی آل زبیر است[۴۳]، مالک بن انس، یحیی بن معین و احمد بن حنبل مردم را دعوت به خواندن مغازی او کرده‌اند[۴۴]. درباره مغازی وی در ادامه سخن خواهیم گفت. نکته‌ای که از قسمت اخیر مطالب فوق برمی‌آید این است که «آل زبیر» تأثیر مهمی در شکل‌گیری سیره داشته‌اند. هورفتس اشاره کرده که ابن اسحاق افزون بر استفاده از زهری، از وابستگان به آل زبیر فراوان نقل کرده است. وی از افرادی چون یزید بن رومان که از موالی عروه بوده، از هشام بن عروه و عمر بن عبدالله فرزند برادر عروة و محمد بن جعفر که وی نیز فرزند برادر عروه است و همچنین از یحیی بن عباد بن عبدالله بن زبیر در این زمینه یاد کرده است[۴۵]. در سال‌های اخیر فهرستی از نقل‌هایی که توسط آل زبیر در سیره نبوی در متون کهن آمده، همراه با پژوهشی در این باره انتشار یافته است. در این پژوهش نام ۲۳ نفر از اعضای اصلی یا وابستگان به آل زبیر همراه با شرحی درباره فعالیت آنان در باره اخبار سیره درج شده و از مواضع ایشان و سهمی که در ارائه تصویری خاص از برخی اخبار دارند بیان شده و در نهایت طی بیش از ۲۵۰ صفحه مجموعه نقل‌های آنها در این زمینه دسته‌بندی و عیناً ارائه گشته است[۴۶].[۴۷]

محمد بن علی بن الحسین(ع) و سیره نبوی

درباره امام باقر(ع) (۵۶ یا ۵٧ / ۱۱۴ یا ۱۱۷) ادعا نشده است که آن حضرت کتابی در باب سیره نبوی داشته‌اند، اما نقل‌های فراوانی از آن حضرت در منابع پسین از سنی و شیعه آمده که نشانگر توجه خاصی است که آن حضرت به این موضوع داشته و سهمی است که در زمینه سیره نبوی به ایشان اختصاص دارد. شماری از این نقل‌ها در سیره ابن اسحاق است که وی آن موارد را با تعبیر حدثنی، مستقل از خود امام باقر(ع) نقل کرده است. مانند خبر ازدواج پیامبر(ص) با ام حبیبه، زمانی که در حبشه بود و شوهرش مسیحی شد (١/ ٢٢۴)، خبر وقوع جنگ بدر در صبحگاه روز ۱۷ رمضان (۱/ ٢۴٠)، خبر فرستادن خالد بن ولید به سوی مکه برای دعوت نه جنگ که ابن اسحاق آن را از طریق حکیم بن حکیم از امام باقر(ع) روایت کرده است (۲/ ۴٢٨-۴٢٩)، و اقدام بعدی امام علی(ع) در اصلاح کارهای فسادآمیز خالد (٢/ ۴٣٠)، حکایت رسول الله(ص) و ذوالخویصره (۲/ ۴٩٧)، داستان اعلام برائت توسط امام علی(ع) که ابن اسحاق از طریق همان حکیم بن حکیم بن عباد بن حنیف آن را روایت کرده است (۲/ ۵۴۵). یک روایت هم از امام صادق(ع) دارد که خبر کفن و دفن پیامبر(ص) است و گوید: «کما حدثنی جعفر بن محمد بن علی بن الحسین، عن أبیه، عن جده علی بن الحسین». همین روایت را زهری هم به نقل از علی بن الحسین دارد که ابن اسحاق همین‌جا آن سند را هم آورده است (٢/ ۶۶٣). از این اخبار به خوبی آشکار است که امام باقر(ع) روی اخبار امام علی(ع) حساسیت داشته و نقل و ترویج می‌کرده‌اند.

تعداد بیشتری روایت در اخبار سیره از امام باقر(ع) در طبقات ابن سعد روایت شده است. مانند روایت عمرو بن دینار از محمد بن علی درباره حدیث نبوی در فضیلت بنی‌هاشم (۱/ ۱۸)، روایت عقبة بن بشیر که از امام باقر(ع) درباره «اول من تکلم بالعربیه» پرسیده است (۱/ ۱۸)، روایت ابوضمره لیثی از جعفر بن محمد از امام باقر(ع) در باره پاکی نسب رسول(ص) (۱/ ۵۰)، روایت واقدی از عبدالله بن جعفر زهری، از عمه‌اش ام بکر دختر مسور بن مخرمه، از پدرش، و همینطور از طریق دیگری: واقدی از عمر بن محمد فرزند عمر بن علی بن ابی‌طالب از یحیی بن شبل از امام باقر(ع) درباره حکایت ازدواج آمنه با عبدالله پدر پیامبر(ص) (۱/ ٧۶). و باز در همین زمینه از راوی دیگر از امام باقر(ع) (۱/ ۷۹). نقل‌هایی که از «محمد بن علی» در طبقات آمده، گاه از ابن الحنفیه است و گاه از امام باقر(ع) که معمولاً در سند یادآور هم می‌شوند: «عن عبدالله بن محمد بن عقیل عن محمد بن علی ابن الحنفیه»؛ «عن جابر، قال: سألت محمد بن علی، یعنی أباجعفر». (۲/ ۲۱۹، ۲۲۰) روایت زیاد بن منذر از امام باقر در باره این که فاطمه زهرا به احد می‌آمد و قبر حمزه را مرت و اصلاح می‌کرد «ترمه و تصلحه» (طبقات: ۳/ ۱۳). در مواردی این روشن نشده که باید با دقت عمل کرد[۴۸]. در مجلدات بعدی طبقات نیز روایات بی‌شماری از امام باقر(ع) در اخبار مربوط به سیره و رویدادهای مرتبط نقل شده است.

نقل‌های امام باقر(ع) جدای از منابع سنی، در منابع شیعی مانند کتاب سیره ابان بن عثمان احمر، همینطور تفسیر علی بن ابراهیم قمی، و نیز بخش سیره تاریخ یعقوبی نیز آمده است. بسیاری از نقل‌های امام باقر(ع) توسط فرزندش امام جعفر صادق(ع) نیز روایت شده و مجموعه‌ای از آنها، اخیرا، تحت عنوان السیرة النبویة فی مرویات الامام الصادق(ع)، در یک مجلد منتشر شده است[۴۹].[۵۰]

موسی بن عقبه (م ١۴١)

موسی بن عقبة بن ابی عیاش قرشی یکی از چهره‌های برجسته در دانش مغازی است. وی به سال ۶۸ هجری، عبدالله بن عمر را دیده و بدین ترتیب در آن زمان، حداقل نوجوانی بوده است. ابن عقبه از موالی خاندان زبیر بوده و با توجه به علاقه خاندان زبیر به مغازی که پیش از این بدان اشاره کردیم این نکته جالب به نظر می‌رسد[۵۱]. وی در کنار ابن اسحاق، از شاگردان زهری بوده و به طور مستقل و البته مفصل به کار تدوین مغازی می‌پرداخت. با این حال، به دلایل مختلفی که می‌توان از جمله آنها را عدم انتشار به موقع آن در عراق یا نوع ضعیف تألیف در قیاس با کار ابن اسحاق دانست، و یا دلائلی دیگر، شهرتی به دست نیاورده است. این کتاب تا قرن نهم هجری در اختیار بوده و پس از آن جز فقراتی از آن باقی نمانده که در سال‌های اخیر تدوین و چاپ شده است. کتاب وی با استفاده از مآخذ اولیه و نیز با بهره‌گیری وافر از احادیث یا حتی نوشته‌های ابن شهاب زهری نوشته شده است.

با توجه به نقل‌هایی که درباره مغازی موسی بن عقبه در دست است، به نظر می‌رسد نوعی رقابت میان کتاب وی و ابن اسحاق از همان زمان تألیف و پس از آن وجود داشته است. تأکید شافعی بر این که «لیس فی المغازی اصح من کتابه مع صغره و خلوه من اکثر ما یذکر فی کتب غیره»[۵۲] این اثر با وجود کوچکی و اینکه برخی از آنچه در کتب دیگر آمده در این نیامده، صحیح‌ترین کتاب مغازی است. البته شافعی در سخنی دیگر گفته است که مردم در مغازی، عیال بر ابن اسحاق هستند[۵۳]. مالک نیز می‌گفت: «علیک بمغازی الرجل الصالح موسی بن عقبة فانها اصح المغازی»[۵۴]. وی افزود: «ابن عقبه در دوره بزرگسالی به دنبال مغازی رفت تا نام کسانی که با رسول خدا(ص) بوده‌اند ثبت کند»[۵۵]. عنایت مالک بن انس به مغازی موسی بن عقبه، نباید بی‌ارتباط با بی‌اعتمادی وی به ابن اسحاق باشد. بعدها یحیی بن معین هم می‌گفت: «کتاب موسی بن عقبه عن الزهری أصح الکتب»[۵۶]. این اشاره به قدح طرق دیگر حدیثی وی می‌تواند باشد. داستانی که برای توجه وی به مغازی نوشته‌اند روشنگر برخی نکات درباره سیره‌نویسی است. سفیان بن عیینه می‌گوید: «شیخی با نام شرحبیل بن سعد در مدینه بود که از آگاه‌ترین مردم به مغازی بود. او را متهم کردند که برای کسانی که سابقه‌ای نداشته‌اند، سابقه قرار می‌دهد. به همین دلیل مغازی او از چشم مردم افتاد. ابراهیم بن منذر می‌گوید: این مسأله را به محمد بن طلحة ابن الطویل که آگاه‌تر از او به مغازی در مدینه نبود، گفتم. به من گفت: شرحبیل بن سعد عالم به مغازی بود. او را متهم کردند که افرادی که در بدر نبوده‌اند، به عنوان بدری یاد می‌کند. همینطور درباره حاضران در احد و هجرت به همین دلیل از چشم مردم افتاد. وقتی موسی بن عقبه این مطالب را شنید، با اینکه سنش زیاد بود، شروع به تحقیق درباره فهرست کردن اسامی حاضران در بدر و احد و مهاجران حبشه و مدینه کرد و چیزی در این باره نگاشت»[۵۷].

یاقوت نسخه‌ای از مغازی موسی بن عقبه را که به خط ابونعیم اصفهانی بوده استفاده کرده است[۵۸]. ابن شهبه (م ۷۸۹)، تلخیصی تهذیب‌گونه از این کتاب فراهم آورده است که نسخه آن باقی مانده و زاخائو آن را با ترجمه آلمانی چاپ کرده است. در سال‌های اخیر، مغازی موسی بن عقبه، بر اساس منابع، کهن به‌ویژه دلائل النبوه بیهقی که انبوهی از مطالب این کتاب را در خود نگاه داشته، بازسازی شده است. یک مورد در ایران آقای مرادی نسب اقدام به بازسازی این کتاب کرد که در سال ۱۳۸۲ش در قم منتشر شد. همان زمان یک مورخ مغربی هم با نام محمد الحسین باقشیش (ابومالک) کتاب المغازی موسی بن عقبه را بازسازی کرد که در مغرب به سال ۱۹۹۴ منتشر شد. در سال ۲۰۱۳ همان باقشیش، چاپ منقح و تازه‌ای از المغازی موسی بن عقبه را عرضه کرده است، (ریاض، دارالمنهاج). اصل این بازسازی در قالب رساله فوق لیسانس در دانشگاه اسلامی مدینه به سال ۱۹۸۶ انجام گرفت. این چاپ که اثری منقح از مغازی واقدی است، حاوی سه بخش است. بخش اول یک پژوهش درباره مغازی ابن عقبه است که تا صفحه ۶۵ ادامه یافته است. بخش دوم یافته‌های مغازی ابن عقبه از کتاب‌های مختلف قدیمی است که طی صفحات ۶٩-۴۵١ آمده است؛ اما بخش سوم همان گزیده بسیار مختصر از مغازی موسی بن عقبه است که توسط یوسف بن محمد بن عمر معروف به ابن قاضی شهبه (م ۷۸۹) از اصل کتاب انجام داده و روایتی را برگزیده و به صورت یک مختصر درآورده است. این نسخه برجای مانده و اکنون توسط باقشیش تصحیح و در پایان این رساله منتشر شده است. این گزیده در صفحات ۴۵۵-۵۱۲ آمده است. اشاره کردیم که گزیده مزبور در سال ۱۹۰۴ توسط زاخائو با ترجمه آلمانی منتشر شده بود. به علاوه حسن سلمان هم همان را با تعلیقات و تصحیحات با نام «احادیث منتخبه من مغازی موسی بن عقبه» در سال ۱۹۹۱ توسط دارالریان منتشر کرد. اکنون برای بار سوم با تعلیقات و تحقیقات جدید توسط باقشیش منتشر می‌شود. به نوشته همو، شاخت هم بر اساس همین گزیده مقاله‌ای درباره موسی بن عقبه نوشته بوده است. همانطور که اشاره شد منبع اصلی موسی بن عقبه، ابن شهاب زهری است و از مجموعه ۱۹۵ روایتی که از مغازی ابن عقبه مانده، ۳۲ روایت از ابن شهاب است[۵۹]. مصحح تأکید دارد که اصل کتاب مغازی ابن عقبه، تا قرن دهم هجری در دسترس بوده، اما از آن زمان به بعد کسی آن را ندیده است. در این سال‌ها، مقالاتی نیز درباره موسی بن عقبه و مغازی او منتشر شده و از جمله اظهار شده است که کتاب الدرر فی اختصار المغازی والسیر ابن عبدالبر (م۴۶٣) تلخیص مغازی موسی بن عقبه است. فقرات فراوانی از این کتاب را ابن حجر در الاصابة آورده که سزگین شماره صفحات آن را معین کرده است[۶۰]. چنان‌که گذشت، فقرات فراوانی از آن را بیهقی (م (۴۵٨) در دلائل النبوة نقل کرده است.[۶۱]

سلیمان بن طرخان تیمی (م ١۴٣)

سلیمان تیمی از محدثان و سیره‌نویسان بصری است که به نوشته خلیفة بن خیاط سال ١۴٣ درگذشته است[۶۲]. ابن سعد برای او نوشته است که ثقه و کثیرالحدیث بود، و از «عباد المجتهدین» به شمار می‌رفت. او خود و فرزندش معتمر، شب‌ها از این مسجد به آن مسجد رفته نماز می‌خواندند تا صبح شود.]در سجده‌اش هم هفتاد بار تسبیح می‌گفت][۶۳]. سلیمان مایل به علی بن ابی‌طالب بود: «کان سلیمان مائلا الی علی بن ابی طالب»[۶۴]. وی شهرت زیادی به داشتن کتاب نداشته و در روزگار او نیز، همچنان داشتن کتاب چندان رایج نبوده است. با این حال، روایاتی از او در سیره مانده و اوراقی نیز به روایت فرزندش معتمر از وی، برجای مانده که ممکن است حکایت از وجود کتاب بکند. مرحوم مهدوی درباره او نوشته است: در بصره سلیمان بن طرخان تیمی (۴۶-١۴٣ هجری) است که به تشیع معروف بوده و از زمره عبّاد و زهّاد زمان خود به شمار می‌آمده است و دارای کتاب مغازی بوده که پسرش معتمر آن را روایت کرده است. به سلیمان بن طرخان در صفحه ۲۳۱ فهرست ابن خیر کتابی در سیره رسول الله با روایت پسرش معتمر، و در فتح الباری ج۷ ص٣۵۶ و ۳۸۳ کتابی در مغازی نسبت داده شده است[۶۵]. پدر همسر او، فضل رقاشی از سخنرسرایان و «قصاصین» بسیار شناخته شده بصره بوده و فرزندش معتمر هم از دختر هموست[۶۶]. جاحظ نمونه‌هایی از کلمات این فضل بن عیسی رقاشی را آورده است. او می‌گوید، اینها خانوادتا قاص و خطیب بودند، و حتی پیش از اسلام برای اکاسره یا همان کسراهای ایران این کار را می‌کردند. شمار زیادی از روایات وی اعم از اینکه در سیره باشد یا خیر، در کتاب اخبار مکه فاکهی آمده و فهرست آنها را در فهرست اعلام کتاب، ذیل نام وی می‌توان ملاحظه کرد. سبک نقل‌ها نشان می‌دهد که او محدث است، و از اخبار سیره نه صرفاً سیره‌ای بلکه فقهی و مانند آن استفاده می‌کند. اغلب از وی با عنوان سلیمان التیمی یاد شده و فرزندش معتمر هم راوی احادیث اوست. نوشته‌اند که وی از بنی تیم نبوده، بلکه مرّی بوده اما چون خانه‌اش در بصره میان بنی تیم بوده، به این لقب شهرت یافته است[۶۷]. شماری از روایات مربوط به فضل امام علی(ع) از طریق وی در کتاب «مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب» از محمد بن سلیمان کوفی (نیمه اول قرن چهارم) [[[احادیث]] شماره ٢١٩، ٣۴٢، ۵٣٣، ۱۰۷۹، ۱۰۹۷، ۱۰۹۸) آمده است. به هر روی، شمار روایات نقل شده از وی فراوان است. دست کم شانزده مورد نقل از وی در طبقات ابن سعد آمده که غالباً به سیره نبوی مربوط است. بنابراین می‌توان تصور کرد که او کتاب المغازی داشته است. گفته شده است که کریمر قطعه‌ای حوالی ۸۰ برگ از آن را که به مغازی واقدی الصاق شده بوده، در یکی از کتابخانه‌های هند یافته و آنها را با یکدیگر در سال ۱۲۷۱ / ۱۸۵۵ در کلکته منتشر کرده است[۶۸]. کریمر در مقدمه کتابی که با عنوان المغازی منتشر کرد درباره این این نسخه شرح داده و پس از شرح بخش مربوط به مغازی، اشاره به قسمتی دارد که از ابوالمعتمر سلیمان بن طرخان تیمی است دارد و با این عبارت شروع می‌شود: وَ أَمَرَ رَسُولَهُ أَنْ يَسِيرَ إِلَى بَنِي النَّضِيرِ فَيُخْرِجَهُمْ إِلَى الْمَدِينَةِ وَ أَرْسَلَ الْمُنَافِقُونَ...[۶۹].[۷۰]

محمد بن اسحاق (۸۱-٨۵ / ١۵٠-١۵١)

ابن اسحاق نویسنده اولین سیره نسبتاً جامعی است که به دلیل نظم منطقی موجود در آن به عنوان نخستین کار اصیل در این زمینه شناخته شده است[۷۱]. وی از همان آغاز شهرت به «صاحب السیره» داشت و این نشانگر جاافتادن شخصیت سیره شناس وی در نسل نخست مورخان بنامی چون خلیفة بن خیاط بصری است[۷۲]. وی از موالی - عرب یا فارس - عراقی است که پدرانش مسیحی بوده و جدش یسار از اسیران جنگ عین التمر عراق بود. پدرش اسحاق چندان هست که وی از قول او مطلبی به نقل از حسن بن محمد حنفیه روایت کرده است[۷۳].

ابن اسحاق در مدینه بالید، اما در نهایت در بغداد درگذشت و در مقبره خیزران مدفون شد. وی جدای از مدینه که بخش عمده دانش حدیثی خود را از استادان آن فراگرفت، در سفری که در حدود سی سالگی به مصر داشت، شاگردی کسانی چون یزید بن ابی حبیب (م ۱۲۷) کرد و در اخبار سیره از او هم بهره برد[۷۴]. ابن اسحاق پس از پیروزی عباسیان در سال ۱۳۲ به عراق رفت و زمانی که منصور در حیره بود، کتاب مغازی خود را تألیف کرد که از آن زمان میان مردم کوفه و سپس سایر مناطق انتشار یافت. در واقع مهاجرت ابن اسحاق از مدینه به عراق، دانش سیره را که تولدش در مدینه بود به مهم‌ترین نقطه عالم اسلام یعنی عراق انتقال داد. ابن اسحاق سیره مدّونی از خود بر جای نهاد که صبغه تاریخی آن به‌طور کامل روشن است. کتاب او مشتمل بر اخبار تاریخی از آغاز زندگی آدم تا پایان زندگی پیامبر(ص) بود. ابن هشام با تهذیب سیره ابن اسحاق آنچه را زواید نامیده و بی‌ارتباط با پیامبر(ص) می‌دانست، حذف کرد. باید گفت امتیاز کتاب ابن اسحاق به ساختار منظم آن است که نباید به تنهایی زاییده افکار خود او باشد، بلکه همان‌گونه که برخی از محققان نوشته‌اند، ترکیب کار مغازی از استاد وی زهری و سایر مؤلفانی بوده که پیش از آن به این کار اشتغال داشته‌اند. گرچه باید گفت، همان‌گونه که مسعودی یادآور شده پیش از آن تصنیفی و مجموعه‌ای در این حد نبوده است[۷۵].

ابن اسحاق در مدینه پرورش یافت و لذا روایات او به‌طور عمده شامل نقل‌های مدنی و در اندک مواردی مصری است. در برابر، راویان کتاب وی، به جز یک نفر مدنی، همگی شرقی هستند و این بدان جهت است که او سیره را در مدینه تدوین اولیه کرد، اما در عراق انتشار داد. بنابراین باید توجه داشت که او محصور در نقل‌های مدنی است که محدودیت‌های خاص خود را دارد. وی در حیره، سیره خود را به منصور یا مهدی - زمانی که ولی‌عهد بود - هدیه کرد[۷۶]. محمد بن اسحاق تحت تأثیر راویان یهودی و مسیحی یا آنان که مسلمان اما متأثر از اهل کتاب بوده‌اند، قرار داشته و بخش نخست کتاب خود را - که کتاب المبتدأ در اخبار انبیاء و ملوک گذشته بوده و بعدها ابن هشام آن را حذف کرده[۷۷] - از طریق آنان و با استفاده از مآخذ اهل کتاب نگاشته است. افزون بر آنها، اخبار وی از عرب پیش از اسلام، از منابع داستانی موجود در حجاز گرفته شد و رنگ داستانی آنها روشن است. روش ابن اسحاق گرچه حدیثی است اما در همه موارد از اسناد یادی نکرده و تنها در مواردی که بیشتر مربوط به دوران بعد از هجرت است سند نقل‌های خود را آورده است. پیش از آن عناوین با تعبیر قصة... آغاز می‌شود.

تعبیرهای مبهمی از این قبیل که «اهل علم مرا روایت کردند» یا «اینگونه تصور کرده‌اند» یا حتی اظهار تردید با جمله «الله اعلم» نشان از آن دارد که او برای تکمیل کار تاریخی خود، نیازمند استفاده از تمامی آنچه در اطرافش بوده داشته و این روش، البته روش یک محدث نیست، بلکه روش یک تاریخ‌نویس است که وقتی با کمبود منابع برای تکمیل ساختار تاریخی بحث خود روبروست از هر شاهدی بهره می‌گیرد و از افراد مجهول و ناشناخته هم نقل می‌کند. از آن جمله است اشعاری است که بسیاری از قدیم و جدید در درستی آنها تردید داشته‌اند[۷۸]. ابن هشام بسیاری از این اشعار را حذف کرد به طوری که ادعا شده اشعار موجود در سیره ابن هشام یک پنجم اشعاری است که در نسخه اصلی ابن اسحاق بوده است[۷۹]. در برابر از قرآن نیز به‌طور مفصل استفاده کرده و در هر باب روایات شأن نزول را آورده است.

بحث وثاقت یا عدم وثاقت ابن اسحاق، یکی از جنجالی‌ترین بحث‌های رجالی در نوع خود است. زمانی که ابن اسحاق در مدینه بود به دلایلی که شاید رقابت از آن جمله بوده، با دوتن از فقیهان و محدثان مدینه یکی مالک بن انس[۸۰]، و دیگری هشام بن عروه[۸۱] درگیر شد، به همین دلیل متهم به انواع تهمت‌ها از جمله تشیع و قدری بودن شد[۸۲]. به دنبال آن، کتب رجالی پیرامون او نقل‌های گوناگون و قضاوت‌های مختلفی را آوردند. ابن حبان در الثقات و ابن سیدالناس در عیون الاثر[۸۳] سخت از او دفاع کرده‌اند. باید گفت اتهام تشیع او به معنای مصطلح امروزی درست نیست و به احتمال به جهت نقل برخی از فضایل - که تعدادی از آنها از جمله «روایت اِنذار عشیره» توسط ابن هشام در سیره موجود حذف شده است، اما طبری آن را از طریق ابن اسحاق آورده - متهم به تشیع شده است. این تنها می‌تواند به معنای دوستی اهل بیت(ع) باشد، چیزی که به هیچ روی مورد رضایت مذهب عثمانی حاکم بر مدینه و شام نبوده است. ما در جای دیگری]تاریخ تشیع در ایران[از این طایفه به عنوان نوعی شیعه عراقی یاد کرده‌ایم که البته درجات مختلفی دارند. انکار نمی‌توان کرد که ابن اسحاق بسیاری از فضائل امام علی(ع) را در سیره آورده است. بسیاری دیگر او را تنها در نقل اخبار موثق دانسته‌اند نه در حلال و حرام[۸۴]. این قبیل اظهار نظر تسامح سلف را در نقل‌های تاریخی نشان می‌دهد. پیش از این اشاره کردیم که ابن اسحاق در نگارش سیره روش تاریخی دارد نه روش حدیثی، گرچه متأثر از آن هست. در سال‌های اخیر اهل حدیث، نقادی‌هایی نسبت به کتاب ابن اسحاق بر اساس روایات و احادیث موجود در جوامع حدیثی منتشر کرده‌اند که نمونه آن یک رساله دکتری با عنوان «السیرة النبویة عند ابن اسحاق» در بررسی وقایع سال ششم تا یازدهم هجری در مقایسه میان متن ابن اسحاق با روایات به قول وی صحاح است. (عبدالرحمن بن احمد مرضی الزهرانی، دانشگاه ام القری، سال ٢٠٠۶).

طبری که بخش فراوانی از اخبار سیره و حتی بعد از آن را از آثار ابن اسحاق گرفته وی را ستایش کرده و موثق دانسته است[۸۵]. در برابر، ابن ندیم که گرایش‌های شیعی او روشن است، به سختی به ابن اسحاق تاخته و اتهامات چندی از قبیل تأثیر‌پذیری او از یهود، تضعیف او توسط اهل حدیث[۸۶]، ساختن اشعار و قرار دادن آنها در سیره و حتی اتهام اخلاقی را به وی نسبت داده است[۸۷]. زهری که از استادان ابن اسحاق است در ستایش او می‌گفت: «تا وقتی که این احول - یعنی ابن اسحاق - در این دیار است، دانش باقی است»[۸۸]. و شعبه می‌گفت: «اگر من قدرت داشتم، ابن اسحاق را بر تمام محدثان حاکم می‌کردم»[۸۹]. ابن اسحاق متهم «به قدر» شده است، درحالی که محمد بن عبدالله بن نمیر که پدرش از راویان سیره ابن اسحاق است، می‌گوید او دورترین اشخاص از قدر بود. این محمد، مورد وثوق اهل حدیث بود و روایاتش در صحاح هست. همو می‌گفت، اشکال ابن اسحاق در مواردی نیست که از راویان صدوق نقل می‌کند، بلکه در مواردی است که او از اشخاص مجهول روایات باطل نقل می‌کند[۹۰].

پیش از این اشاره کردیم که دانش مغازی در مدینه شکل گرفته است. بروکلمان نیز نوشته است که احادیث ابن اسحاق همه به اهل مدینه برمی‌گردد[۹۱]. البته ممکن است ابن اسحاق تنها از افرادی که نام بردیم نقل ننموده بلکه از افراد ناشناخته عادی که به دلایلی با حوادث زمان رسول الله(ص) مرتبط بوده‌اند روایت کرده باشد اما او به هر حال، اساس کارش نگرش خاصی است که این روایات را شکل داده است؛ با توجه به اینکه معمولاً کار این افراد نقل بدون نقادی و دست بردن در عبارت بوده اهمیت نقش راویان اولیه بیشتر روشن می‌شود. کافی است چند نمونه از اسناد ابن اسحاق را بیاوریم: «حدثنی صالح بن کیسان عن عروة بن زبیر عن عایشه»؛ «حدثنی عاصم بن قتاده، ذکر الزهری عن عروة بن زبیر عن عایشه»؛ «حدثنی یحیی بن عروة بن زبیر عن أبیه عروة»؛ «حدثنی محمد بن عبدالله عن عامر بن زید، عن بعض اهله»؛ «حدثنی نافع مولی عبدالله بن عمر عن ابن عمر»؛ «حدثنی عبدالرحمن بن الحارث عن بعض آل عمر او بعض اهله».

ابن اسحاق مواردی، روایاتی اندک از امام باقر(ع) و یا از طریق زهری از امام سجاد(ع) آورده که محدود است. معمر بن راشد (م١۵۴) نیز که دستی در نگارش مغازی داشته به‌طور غالب از زهری روایت می‌کند[۹۲]. «دوری» نیز ضمن تحقیقات خود درباره دانش تاریخی عرب به این نتیجه رسیده که زهری پایه‌گذار مکتب مدینه بوده و موسی بن عقبه و ابن سحاق هر دو شاگرد او بوده‌اند. از نظر او موسی بن عقبه متکی به کار استادش زهری است که در عین حال اضافاتی نیز داشته[۹۳]. همینطور است وضع ابن اسحاق.

گیب تصریح کرده که تا قبل از قرن دوم هجری سیره اختصاص به مدینه داشته است[۹۴]. ابن اسحاق سیره خود را در مدینه جمع‌آوری کرده و شاید تدوین آن را بعداً در عراق صورت داده باشد. وی در مدینه با مالک بن انس و هشام بن عروه درگیر شد و به خصوص به دلیل تمسخر علم مالک[۹۵]، مجبور به ترک مدینه گردید[۹۶]. در عراق سیره او انتشار یافت. بنا به نوشته ابن سعد، او در کوفه سیره‌اش را خواند پس از آن در جزیره و شهر ری نیز سیره‌اش را بر گروهی قرائت کرد[۹۷].

ابن اسحاق بیست سال آخر حیات خود را در دوره بنی عباس گذراند و گفته شده که سیره‌اش را به منصور و یا به مهدی عباسی - زمانی که ولایت‌عهدی پدر داشته - تقدیم کرده است. به همین دلیل به‌طور جزئی باید در مسائل مربوط به عباس بن عبدالمطلب تجدید نظر کرده باشد[۹۸]. متن تهیه شده توسط ابن اسحاق به‎طور کامل به دست ما نرسیده و تنها تهذیب آن توسط عبد الملک بن هشام (م ۲۱۳ یا ۲۱۸) در دسترس ما قرار دارد وی آن‌گونه که در مقدمه آورده، مطالبی را که بی‌ارتباط با پیامبر(ص) دیده و نیز برخی اشعار[۹۹] و آنچه را که شنیع می‌دانسته حذف کرده است. درباره این که ابن هشام مطالب عمده‌ای را حذف کرده یا نه، اختلاف نظر وجود دارد[۱۰۰]. در عین حال از آن جهت که در سیره موجود دقیقاً تشخیص گفته‌های ابن اسحاق ممکن و اضافات ابن هشام به نام خود اوست، باید شکرگزار بود.

تهذیب ابن هشام که به نام سیره ابن هشام شهرت یافت از همان آغاز مورد استفاده بوده است. یعقوبی از همین روایت استفاده کرده است. کتاب الروض الانف از عبدالرحمان السهیلی (۵٠٨-۵٨١) شرحی است مبسوط به سیره ابن هشام که به چاپ رسیده است. گفتنی ست که سهیلی نیز با هدف شرح سیره ابن اسحاق که ابن هشام آن را تهذیب و تلخیص کرده بود به شرح لغات نامانوس، جملات دشوار، شرح نسب‌های مشکل و تکمیل مواردی همت گمارد که ناقص مانده بود. این کتاب به تصحیح عبدالرحمن وکیل در مصر به چاپ رسید و در سال ١۴١٢ در بیروت افست شد. ابوذر بن محمد بن مسعود خشنی (۵٣٣-۶٠۴) نیز شرحی ادبی در یک مجلد بر سیره ابن هشام تألیف کرده است[۱۰۱]. جدای از آنچه ابن هشام از طریق زیاد بن عبدالله بکایی (م ۱۸۳) نقل کرده، طبری نیز از سیره ابن اسحاق از طریق محمد بن حمید رازی و او از سلمة بن فضل، نقل‌های زیادی آورده است. این سلمه از متن اصلی ابن اسحاق که آن را برای منصور تهیه کرده بوده استفاده کرده است[۱۰۲]. راوی دیگر کتاب ابن اسحاق یونس بن بکیر است که ابن اثیر در اسدالغابه از آن بهره برده و در سال‌های اخیر بخشی از آن در مراکش پیدا شد که «محمد حمیدالله» و بعداً «سهیل زکار» هرکدام جداگانه تصحیح و چاپ کردند. یونس بن بکیر راوی این بخش، روایاتی را از دیگران ضمیمه سیره ابن اسحاق کرده است[۱۰۳].

صرف‌نظر از نقطه ضعف اساسی سیره ابن اسحاق، که همان اتکای صرف به روایات مدینه و انعکاس همان دیدگاه و بر اساس همان منابع است، این سیره از جهت انسجام درونی و به عنوان یک متن تاریخی، از قوت قابل توجهی برخوردار است. با توجه به سابقه محدود تاریخنگاری، باید کار ابن اسحاق را قدم بسیار مهمی در پیشرفت دانش تاریخنگاری اسلامی دانست. او نظم خاصی به اخبار تاریخی داد و دقیقاً ذهنیت تاریخی را در عرضه اخبار به کار گرفت. به گفته گیب، او نه تنها تاریخ پیامبر(ص) بلکه تاریخ نبوت را نوشت[۱۰۴]. ابن اسحاق را باید اولین تحلیل‌گر اخبار سیره نیز دانست. او در ابتدای بسیاری از بحث‌ها، یک نوع جمع‌بندی تحلیلی ارائه می‌دهد. این در حالی است که کاستی‌ها و نادرستی‌های زیادی به دلیل منابع و مآخذ ابن اسحاق در سیره او وجود دارد. البته سیره مزبور تنها منعکس کننده بخشی از روایات سیره است؛ زیرا در سایر شهرها نیز روایات سیره در دست صحابه‌ای که به آن شهرها رفته بودند، وجود داشته که مورد استفاده ابن اسحاق قرار نگرفته است. اضافه بر آن، بعدها واقدی و برخی دیگر، با تتبعاتی که در مآخذ اولیه و منابع شفاهی باقی مانده کردند، مطالب فراوان جدیدی را در سیره نگاشته‌اند که باید مورد توجه محققان قرار گیرد. بعد از ابن اسحاق، کار تتبع در اخبار سیره ادامه یافت و محدثان و اخباریان زیادی به کار جمع‌آوری این اخبار مشغول شدند که تنها نوشته‌های برخی از مشهورترین آنها باقی مانده است.

سیره ابن اسحاق در قرن هفتم توسط شرف الدین محمد بن عبدالله بن عمر به فارسی درآمده و تلخیص شده است. این اثر با نام سیرت رسول الله توسط اصغر مهدوی و مهدی قمی نژاد با مقدمه‌ای مفصل درباره سیره‌نگاری و سیره ابن اسحاق به چاپ رسیده است[۱۰۵]. ترجمه دیگری از آن با عنوان سیرت رسول الله از رفیع الدین اسحاق بن محمد همدانی از دانشمندان قرن هفتم نیز انتشار یافته است[۱۰۶]. ابن اسحاق کتاب دیگری در اخبار الخلفاء داشته که کوچک بوده و نقل‌هایی از آن برجای مانده است[۱۰۷]. گفتنی است که خلیفه بن خیاط، اخبار مربوط به جریانات رده و فتوحات را از ابن اسحاق گرفته که طبعاً از همان کتاب اخبار الخلفاء او بوده است[۱۰۸]. خوارزمی در مقتل الحسین چندین صفحه از اخبار وی درباره توابین مختار و ابراهیم اشتر را آورده، اما منبع خبر خود را ذکر نکرده است[۱۰۹].[۱۱۰]

معمر بن راشد (۹۵-۱۵۳)

نام معمر بن راشد در بسیاری از روایات و احادیث دیده می‌شود. بخشی از این شهرت هم به دلیل آن است که شیخ عبدالرزاق صنعانی در المصنف خود از وی بهره فراوانی برده و روایات او را در این اثر درج کرده است معمر - برخلاف گفته ابن ندیم که او را کوفی دانسته - بصری بوده، اما اقامت وی در صنعاء یمن بوده و برای همین، راوی احادیث وی، عبدالرزاق صنعانی است که هشت سال شاگردی وی را کرده است. او در مرحله تحصیل، از شاگردان ابن شهاب زهری است و همین امر در تمایل وی به نقل اخبار سیره نبوی کافی به نظر می‌رسد. این ارتباط آنقدر نزدیک بود که او را «معمر الزهری» می‌گفتند[۱۱۱]. او از استادان زیادی بهره گرفت چنان‌که برای وی بیش از ۵۷ شیخ برشمرده‌اند[۱۱۲]. علاوه بر عبدالرزاق صنعانی (م ۲۱۱) که مستقیم از او نقل کرده و شاگردش بوده، واقدی نیز که کتاب وی در دستش بوده، فراوان از وی نقل کرده است. در مغازی با تعبیر «حدثنی معمر عن الزهری» از روی روایاتی درباره غزوات دارد (المغازی: ۱/ ۱۸ و...). بیشتر موارد او از زهری نقل کرده اما جز آن هم هست «حدثنی معمر بن راشد عن ابن ابی لحیح عن مجاهد» (۱/ ۲۳۵) گاهی هم روایت او را با شماری دیگر از سیره‌نگاران معروف درهم کرده و یک جا خبری را از مجموع آنان نقل می‌کند، مانند خبری که در بئر معونه یا بدر الموعد و یا خندق آورده است (۱/ ۳۴۶، ۲، ۳۸۴/ ۴۴۱). حجم روایات او تنها در مغازی واقدی، نشانگر آن است که او کتاب المغازی مستقلی داشته یا کتاب جامعی که از آن نقل شده است. این نقل‌ها منحصر به مغازی نیست بلکه ابن شبه در تاریخ المدینة المنوره (۲/ ۴٢٨) و ازرقی در اخبار مکه (۱/ ۱۳۰) و بسیاری از نویسندگان دیگر از او روایت کرده‌اند. مقاله‌ای با عنوان «معمر بن راشد و مرویات البصریین عنه» به بررسی نقل‌های وی در آثار محدثان و مورخان بصری پرداخته است. (مجله جامعة الامام محمد بن سعود الاسلامیه، شماره ۵۴، ١۴۲۷، الجزء الثانی). جامع معمر بن راشد، در انتهای المصنف عبدالرزاق [به کوشش حبیب الله الاعظمی [از حدیث شماره ۱۹۴۱۹ تا پایان مجلد یازدهم چاپ شده است. (بنگرید به مقاله: دراسة حدیثیة فی جامع معمر بن راشد، مسیر محمد عبید نقد، چاپ شده در مجله جامعة الشارقه مجلد ۲، شماره ۲، اکتبر ۲۰۰۵). در آنجا این مسأله مطرح شده که او کتاب مغازی نداشته و آنچه هست بخشی از کتاب الجامع اوست. (همان، ص۶).

حدیث وی از نظر محدثان و رجال شناسان سنی مانند ابوحاتم و یحیی بن معین، ثقه تلقی شده و این امر به گسترش نقل‌های وی در جوامع حدیثی کمک کرده است. اتهامی که مطرح شده این است که معمر بن راشد پسر برادری داشته که رافضی بوده و احادیثی داخل احادیث وی کرده است. شاهد آن روایتی در فضائل امام علی(ع) دانسته شده است![۱۱۳] در حال حاضر سیره وی به روایت عبدالرزاق صنعانی به صورت یک کتاب و با عنوان کتاب المغازی منتشر شده است (نیویورک، المکتبة العربیه، ۲۰۱۴). بر اساس فهرست این کتاب، نخستین روایت درباره حفر زمزم، و پس از آن غزوه حدیبیه، سپس شماری دیگر از غزوات آمده و همزمان روایاتی درباره مهاجرت به حبشه، حدیث اوس و خزرج و بنیان بیت المقدس، و نیز اخباری درباره بیماری رسول خدا و سپس روی کار آمدن ابوبکر و حتی کشته شدن عمر نیز در آن به چشم می‌خورد. در واقع اثری است شامل مغازی و اخبار خلفای اول. این متن فاقد مقدمه در شرح حال معمر بن راشد و گزارش نسخه و کیفیت گردآوری آن است.[۱۱۴]

لیث بن سعد (٩۴-١٧۵)

لیث بن سعد مصری که بر اساس ادعای خانواده‌اش ریشه فارسی و ایرانی داشته، از محدثانی است که به سیاق ابن شهاب زهری، احادیث نبوی را گردآوری کرده و در کنار روایات سیره نبوی برای فقه مورد استفاده قراره می‌دادند. این جماعت بیشتر محدث بودند تا مورخ، اما برخی از آنها عنایت بیشتری به تاریخ داشتند. برخی در این مسیر تا آنجا پیش رفتند که به تاریخ شناخته شدند نه حدیث یا فقه، چنان که درباره ابن سعد این اتفاق افتاد. لیث نیز که شاگرد زهری بوده به طور جدی به روایات تاریخی علاقه‌مند شد و شمار زیادی روایت تاریخی نقل کرد. جدای از سیره نبوی اخبار رویدادهای پس از آن را نیز در میان مرویات وی ملاحظه می‌کنیم. بر اساس یک پژوهش وی جمعاً ۴٧ روایت در باب سیره نبوی روایت کرده که شمار اندکی از آنها از ابن شهاب و برخی از یزید بن ابی حبیب است. روایات فراوانی نیز از وی درباره رویدادهای پس از سیره است که از راویان مختلف روایت کرده و جدولی از آنها در کتاب «جهود اللیث بن سعد فی التدوین التاریخی» خالد بن عبدالکریم بکر، ریاض ١۴٣۴ق ص۶۵-۶٧ آمده است. وی به رغم مصری بودن در روایات تاریخی‌اش، تابع مکتب مدینه بوده و به گفته نویسنده این کتاب علاقه ویژه‌ای هم به عثمان و نقل فضائل او داشته است. جالب است که باز به گفته همان کتاب کمترین روایتی از وی از دوره امام علی(ع) نداریم (ص ۱۰۸). درباره دوره اموی نیز شمار فراوانی روایت از وی به خصوص درباره بیعت با خلفا و چگونگی آنها و نیز فتوحات نقل شده است.[۱۱۵]

ابان بن عثمان بجلی (م ح۱۷۰)

یکی از چهره‌های سیره‌نویس قرن دوم هجری ابان بن عثمان بجلی است. در بیشتر مآخذ، از وی با عنوان أبان بن عثمان الأحمر البجلی یاد شده است. تنها یاقوت حموی وی را ابان بن عثمان بن یحیی بن زکریا اللؤلؤی شناسانده که دلیل آن خلط دو شرح حال توسط یاقوت، در مأخذ مورد استفاده یاقوت یعنی الفهرست شیخ طوسی بوده است[۱۱۶]. آنچه در مصادر شیعی آمده آن است که وی از موالی قبیله بجیله بوده است. می‌دانیم که از «موالی بودن» لزوماً به معنای عجمی بودن نیست، چه میان خود عرب‌ها، پیش از اسلام و احتمالا پس از آن عقد ولاء وجود داشته است. نمونه آن ولاء زید بن حارثه نسبت به رسول خدا -(ص) - یا ولاء عمار بن یاسر نسبت به بنی مخزوم است. با این حال احتمال عجمی بودن أبان قوی است. قبیله بجیله قبیله‌ای قحطانی دانسته شده است. این قبیله همانند بسیاری از قبایل حجازی یا یمنی دیگر، در پی آغاز فتوحات به عراق کوچید و در قادسیه حضور یافت. در این جنگ شماری از ایرانیان پی خود به اعراب پیوستند و ولاء آنها را پذیرفتند. بسیاری نیز به اسارت درآمدند و طبعاً به تدریج، پس از آزادی به عنوان موالی قبایل عربی شناخته شدند. قبیله بجیله در جنگ صفین در کنار امیرالمؤمنین بود و حتی از مختار نیز بر ضد مخالفانش دفاع کرد[۱۱۷]. بدین ترتیب باید آثاری از تشیع را در این قبیله سراغ داشت. افزون بر احمر، محمد بن سلام، شاگردش، لقب دیگری برای او یاد کرده آورده و آن «الأعرج» است. وی در چند مورد از او با عنوان أبان الأعرج یاد می‌کند[۱۱۸]. با توجه به نقل‌های او از أبان، که مکرر در طبقات الشعراء آمده، باید منظور وی أبان مورد نظر ما باشد. احتمال آن هست که اعرج تصحیف شده «احمر» باشد[۱۱۹]. توجه به این نکته لازم است که جدای از ابان بن عثمان الأحمر، شخص دیگری با عنوان ابان بن عثمان بن عفان وجود دارد که فرزند خلیفه سوم بوده و جدای از آن‌که سال‌ها حاکم مدینه بوده گفته شده در اخبار سیره نبوی نیز دستی داشته است. تشابه اسمی سبب شده است تا برخی به خطا پسر عثمان بن عفان را بجای أبان امامی مذهب قرار دهند. از جمله فؤاد سزگین در بیان سیره‌نویسان عصر اول، از أبان بن عثمان بن عفان یاد کرده و نوشته است که منقولاتی از او در تاریخ یعقوبی آمده است[۱۲۰]. این در حالی است که فردی که در تاریخ یعقوبی از وی نقل شده، أبان بن عثمان الأحمر است. شاهد آن‌که یعقوبی تصریح می‌کند وی راوی اخبار امام جعفر صادق(ع) است. طبیعی است که سن و سال پسر خلیفه سوم که در جنگ جمل در کنار عایشه حضور داشت، در این حد نبوده که بتواند راوی اخبار امام صادق(ع) باشد؛ به علاوه که نگاهی به مصادر حدیثی شیعه و آشنایی مختصر با احادیث أبان نشان می‌دهد که این خطا، خبط و خلط بسیار بزرگی است. تردیدی وجود ندارد که وی کوفی است زیرا قبیله بجیله در این شهر ساکن بوده است. نجاشی با اشاره به آن‌که «اصله کوفی» می‌نویسد: كَانَ يَسْكُنُهَا تَارَةً وَ الْبَصْرَةَ تَارَةً. به همین دلیل است که بسیاری از بصریان از قبیل ابوعبیده معمر بن مثنی و محمد بن سلام جمحی در بصره از شاگردان وی بوده‌اند[۱۲۱]. گفتنی است که در عبارت نقل شده در کشی آمده است که: وَ كَانَ أَبَانُ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ[۱۲۲]. دانسته است که أبان در شمار اصحاب اجماع بوده - نزد عالمان شیعه - کسانی که تعبیر أَجْمَعَتِ الْعِصَابَةُ عَلَى تَصْحِيحِ مَا يَصِحُّ عَنْهُمْ گفته شده و اینکه آنچه از نقل‌ها و روایات صحت انتسابش به ایشان درست باشد، نباید در درستی آن تردید کرد. این امر، بهترین دلیل بر مرتبت والای علمی و وثاقت ابان بن عثمان است. وی راوی روایات فراوانی در ابواب مختلف فقه است که در کتب اربعه و دیگر آثار فقهی روایت شده است. فهرستی از آنها را علامه تستری در قاموس الرجال به دست داده است. موارد نقل شده از أبان بن عثمان در کتاب الفروع کافی را محققی دیگر فراهم آورده است[۱۲۳]. مجموع مشایخ و روات أبان را نیز علامه رجال شناس و فقیه معاصر آیة الله شبیری با نشان دادن محل هر مورد فراهم آورده‌اند که به چاپ نرسیده و البته مورد استفاده ما در اینجا بوده است. أبان از اصحاب امام صادق(ع) و راوی شمار زیادی حدیث بلاواسطه از ایشان است؛ ضمن اینکه با شاگردی در محضر برخی از بزرگان اصحاب امام باقر و امام صادق(ع)، احادیث زیادی را نیز به واسطه آنها از این دو امام نقل کرده است. شاید این دلیلی بر آن باشد که وی میان اصحاب امام صادق(ع) در شمار جوانان اصحاب بوده است. وی جدای از شاگردان فراوانی که تربیت کرده، دو کتاب نیز داشته است. یکی همین کتاب سیره اوست که در ادامه از آن سخن خواهیم گفت و دیگر «اصل» او که شیخ به اجمال از آن یاد کرده و طبعاً احادیث فقهی و اعتقادی زیادی در آن بوده که از همان طریق یا توسط شاگردان به منابع حدیثی راه یافته است. یکی از مهم‌ترین شاگران او ابن أبی عمیر نام دارد که أبان از مشایخ عمده او به شمار می‌آید. برخی دیگر از روات او عبارتند از: محمد بن زیاد بیاع، محمد بن زیاد ازدی، حماد بن عیسی، حسن بن علی بن فضال، احمد بن محمد بن أبی نصر بزنطی، علی بن مهزیار، محمد بن ولید صیرفی، عبدالله بن حماد انصاری، حسن بن علی الوشاء، محمد بن خالد برقی، حسن بن محبوب، یونس بن عبدالرحمان، ابراهیم بن أبی البلاد، فضالة بن أیوب ازدی، محمد بن سنان و علی بن حکم. دانش أبان بجز فقه و کلام شیعی شامل آگاهی از اخبار شعرا ایام العرب و انساب نیز بوده است. تخصص وی در سیره رسول خدا(ص) نیز با توجه به همین زمینه علمی اوست. این افراد را در اصطلاح آن روزگار اخباری می‌نامیدند وی در این زمینه نیز شاگردان برجسته و بنامی داشته است. شیخ طوسی و نجاشی نوشته‌اند که أبان مدتی در بصره و مدتی در کوفه زندگی می‌کرده است. به همین دلیل در بصره کسانی مثل أبوعبیده معمر بن مثنی و محمد بن سلام جمحی از وی «أخبار الشعراء و النسب و الأیام» شنیده‌اند. علامه تستری[۱۲۴] نوشته‌اند: هَذَا وَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ سَلَامٍ الَّذِي قَالَ فِي الْفِهْرِسْتِ وَ النَّجَاشِيِّ: «أَخَذَ عَنْ أَبَانَ هَذَا»، لَمْ أَعْرِفْهُ وَ الْمَعْرُوفُ أَبُو عُبَيْدٍ قَاسِمُ بْنُ سَلَّامٍ، وَ يَأْتِي فِي مَحَلِّهِ مُحَمَّدُ بْنُ سَلَامٍ لَكِنَّهُ مُتَأَخِّرٌ، فَقَالَ الْحَمَوِيُّ فِي ذَاكَ: مَاتَ سَنَةَ ٢٣٢ فَيَشْكُلُ أَنْ يَأْخُذَ عَنْ هَذَا الَّذِي مِنْ أَصْحَابِ الصَّادِقِ(ع) گویا نمی‌توان تردید کرد که شخص مورد نظر شیخ و نجاشی همان محمد بن سلام جُمَحی متوفای ۲۳۲ یا ۲۳۱ است. از این شخص کتاب طبقات فحول الشعراء را می‌شناسیم که در سال‌های اخیر با تصحیح بسیار عالی محمود محمد شاکر چاپ شده است. محمد بن سلام در این کتاب بیش از ده مورد از أبان بن عثمان الأحمر اخبار و اشعاری را نقل می‌کند. بنابراین نمی‌توان سخن علامه مرحوم را پذیرفت. در اینجا دو نقل را از آنچه محمد بن سلام از أبان بن عثمان نقل کرده می‌آوریم: «قال ابن سلام: أخبرنی أبان بن عثمان البجلی، قال: مرّ لبید بالکوفة فی بنی نهد، فأتبعوه سؤولا یسأله: من أشعر الناس؟ فقال: الملک الضلیل[۱۲۵]. فأعادوه إلیه، فقال: ثم من؟ فقال: الغلام القتیل[۱۲۶]. و قال غیر أبان: قال: ثم ابن العشرین - یعنی طرفة، قال: ثم من؟ قال: الشیخ أبوعقیل یعنی نفسه[۱۲۷]. قال ابن سلام، أخبرنی أبان بن عثمان البجلی: قال: مرّ الأخطل بالکوفة فی بنی رؤاس و مؤذنهم ینادی بالصلاة، فقال بعض شبانهم: أبامالک ألا تدخل فتصلی؟ فقال: أصلی حیث تدرکنی صلاتی ولیس البر وسط بنی رؤاس»[۱۲۸] موارد نقل‌شده از أبان بن عثمان در «طبقات فحول الشعراء» عبارتند از: ۱: ۱۰۳، ٢۵۳، ٢۵۵؛ ٢: ۳۷۵، ۳۸۲، ۴۳۹، ۴۷۱، ۴۷۲، ۴۸۲، ۴٩٠، ۴٩١، ۴٩٢، ۵۴١. نوع این نقل‌ها درالاغانی و مصادر دیگر نیز آمده که محقق کتاب در پاورقی از آن ارجاعات یاد کرده است.

با توجه به نقل‌هایی که از أبان در اخبار مربوط به سیره به دست ما رسیده می‌توان ادعا نمود که کتاب مغازی او از همان ابتدا در دسترس محدثان و اخباریان- به معنای مورخان - بوده است، هرچند همانند بسیاری از آثار شیعه، به دلیل استفاده محدود از آنها، کمتر یادی از آن در آثار متقدم دیده می‌شود تا جایی که ابن ندیم در بخش باقی مانده نه نامی از کتاب مغازی او به میان آورده و نه از خود وی یاد کرده است. با این حال شیخ طوسی نیز در فهرست خود که آن را به قصد معرفی آثار امامیان نگاشته تنها همین کتاب را از أبان یاد کرده است هرچند بر این مسئله که او یک «اصل» نیز داشته تصریح دارد. عبارت شیخ درباره کتاب أبان چنین است: وَ مَا عُرِفَ مِنْ مُصَنَّفَاتِهِ إِلَّا كِتَابُهُ الَّذِي يَجْمَعُ الْمُبْتَدَأَ وَ الْمَبْعَثَ وَ الْمَغَازِيَ وَ الْوَفَاةَ وَ السَّقِيفَةَ وَ الرِّدَّةَ. این کتاب در اصل چند بخش داشته که از هر کدام به عنوان کتاب یاد می‌شود، اما همانگونه که شیخ تصریح کرده همه آنها «کتاب واحد» است. شیخ طرق متعدد خود را به این کتاب بیان کرده و آنگاه افزوده است: وَ هُنَاكَ نُسْخَةٌ أُخْرَى أَنْقَصُ مِنْهَا رَوَاهُ الْقُمِّيُّونَ[۱۲۹]. خواهیم دید که کتاب در دسترس علی بن ابراهیم قمی بوده و در تفسیر مکرر از آن نقل کرده است. نجاشی نیز با کتاب آشنا بوده است. وی نوشته است: لَهُ كِتَابٌ حَسَنٌ كَبِيرٌ يَجْمَعُ الْمُبْتَدَأَ وَ الْمَغَازِيَ وَ الْوَفَاةَ وَ الرِّدَّةَ[۱۳۰]. یاقوت همین عبارت را درباره این کتاب تکرار کرده و اشاره‌ای به اینکه خودش کتاب را دیده یا نه، ندارد[۱۳۱]. خواهیم دید که - تا آنجا که ما آگاهی داریم - تنها کسی که از کتاب ابان استفاده کرده و به استفاده از کتاب ابان تصریح نموده شیخ طبرسی می‌باشد. دیگرانی که از کتاب استفاده کرده‌اند تنها روایت را از طریق مشایخ خود به أبان رسانده‌اند، اما نامی از کتاب به میان نیاورده‌اند. برای توضیح این امر مقدمه کوتاهی لازم است: مقدمتاً باید گفت استفاده از آثار مکتوب در کنار سماع از شیوخ، از همان قرن اول هجری مرسوم بوده است. با این حال اهمیت یافتن سند در نقل احادیث و اخبار استفاده از آثار مکتوب را تنها با اجازه روایی و یا حتی سماع و قرائت ممکن کرد. در این صورت وقتی شاگردی احادیثی را با سماع یا قرائت به دست می‌آورد، کسی از او این احادیث را روایت می‌کرد که شیخ او را بشناسد و به او اطمینان داشته باشد؛ چون این امکان وجود داشت که کسانی به راحتی احادیثی را جعل کنند. البته با این حال هم جعل فراوان بود اما در آن روزگار کاری بهتر از این برای جلوگیری از جعل شناخته نمی‌شد.

اگر به کسی شک داشتند، لاجرم بر آن می‌شدند تا ببینند آیا شخص دیگری نیز از شیخ این فرد همان خبر را نقل کرده است یا نه. و تنها در این صورت بود که حدیث او را می‌پذیرفتند. این توضیحات برای آن است که بدانیم چرا در قرون نخست به کتاب‌ها ارجاع داده نمی‌شد بلکه تنها نام شیوخ ذکر می‌شد. به هر روی راویان و اخباریان فراوانی از کتاب آبان بهره برده‌اند، اما به کتاب او تصریح نکرده‌اند از جمله نخستین مورخانی که از کتاب أبان بهره برده، احمد بن محمد بن واضح یعقوبی است. وی در شمار مورخانی است که تاریخ را نه به صورت حدیث - یعنی به طور مسند - بلکه بدون ذکر سند برای تک تک نقل‌ها ارائه می‌دهد؛ با این حال در آغاز جلد دوم فهرستی کلی از مآخذ خود را ارائه کرده است. در میان این فهرست نام أبان به چشم می‌خورد: وَ كَانَ مَنْ رَوَيْنَا عَنْهُ مَا فِي هَذَا الْكِتَابِ... أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(ع). پیش از این گفتیم که فؤاد سزگین با استناد به این سخن گفته است که أبان بن عثمان بن عفان کتاب سیره‌ای داشته که یعقوبی از آن استفاده کرده است[۱۳۲]، درحالی که أبان فرزند خلیفه سوم متوفای میان سال‌های ۹۰ تا ۱۰۰ است و چنین کسی نمی‌توانسته از جعفر بن محمد الصادق(ع) نقل کرده باشد. این خطا را عبدالعزیز الدوری نیز مرتکب شده است[۱۳۳]. یعقوبی در کتاب تاریخ خود در چندین مورد از امام صادق(ع) نقل کرده اما باید توجه داشت که او در همان فهرست مآخذ خود تصریح کرده است که روایاتی به از نقل از ابوالبختری از جعفر بن محمد الصادق(ع) نیز نقل کرده است. در این صورت هرچه در این کتاب از امام صادق(ع) نقل شده نمی‌تواند از أبان باشد.

مواردی که در تاریخ یعقوبی به نقل از امام صادق(ع) آمده و می‌تواند از یکی از دو طریق أبان یا ابوالبختری باشد از این قرار است:

  1. مطلبی درباره تولد رسول خدا(ص) در دوازدهم ماه رمضان (۲/۷).
  2. نقلی در اینکه میان ازدواج عبدالله با آمنه و تولد رسول خدا(ص) ده ماه فاصله بوده است (۲/۹).
  3. نقلی در این باره که جبرئیل نخستین بار در روز جمعه بیستم رمضان بر رسول خدا(ص) نازل شده و به همین دلیل مسلمانان روز جمعه را عید دانسته‌اند (۲/ ۲۲-٢٣).
  4. نقلی در این باره که معجزه هر رسولی به تناسب شیوع مسأله‌ای ویژه در زمان وی بوده و اینکه معجره قرآن به دلیل شیوع سجع و خطابه و... در زمان بعثت رسول خدا(ص) بوده است (۲/ ۳۵).
  5. نقلی درباره نزول قرآن و انتظار رسول خدا(ص) تا زمانی که آیه قتال نازل شده و شروع جنگ‌ها (٢/۴۴).
  6. نقلی درباره سخن گفتن جبرئیل در حین تدفین رسول خدا(ص) به طوری که حاضران صدا را می‌شنیدند اما کسی را نمی‌دیدند (٢ / ١١۴). نقل‌های چندی در تاریخ یعقوبی وجود دارد که با آنچه در منابع دیگر به نقل از أبان آمده شباهت کامل دارد نمونه آن خبری است درباره خدیجه(س) که شیخ مفید آن را در امالی (ص ۱۱۰) خود آورده و یعقوبی (۱/ ۳۵) هم آن را آورده است. در کنار روایات فراوان فقهی، مصادر حدیثی قرن سوم و چهارم اخبار فراوانی در زمینه سیره رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند که عمده‌ترین آنها آثاری چون کافی کلینی، تفسیر قمی و کتاب‌های شیخ صدوق و برخی از آثار شیخ مفید است. مرحوم کلینی به ویژه در روضه شماری از احادیث أبان را درباره سیره رسول خدا(ص) آورده است. به حدس قریب به یقین باید گفت که آنچه در روضه آمده و نیز تفسیر قمی برگرفته از کتاب أبان است به ویژه که شیخ در فهرست، به نسخه‌ای از کتاب که «رواه القمیون» اشاره کرده است. شیخ صدوق هم در دو کتاب علل الشرایع و أمالی احادیث فراوانی از أبان نقل کرده است. بخشی از آنها مربوط به تاریخ انبیاء و بخشی مربوط به سیره رسول خدا(ص) است. امام ابوطالب یحیی بن حسین بن هارون (٣۴٠-۴٢١) که از امامان زیدی دیار دیلم و گیلان بوده در کتاب امالی خود با نام تیسیر المطالب در چند مورد از ابان اخباری را نقل کرده است. سند این چند حدیث تا أبان همه یکنواخت است: أَخْبَرَنِي أَبِي، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ بَشِيرٍ الْبَجَلِيُّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ. این اشتراک در سند در نقل از أبان می‌تواند اشاره به استفاده از کتاب أبان باشد[۱۳۴]. شیخ مفید که نامش به عنوان نخستین شخص در نخستین طریق شیخ طوسی به کتاب أبان یاد شده، نقل‌هایی از أبان دارد. تنها شخصی که تصریح کرده است که از کتاب أبان نقل می‌کند و در ضمن حجم فراوانی از آن را برای ما حفظ کرده، مرحوم طبرسی در کتاب «إعلام الوری» است. وی در بخش مغازی رسول الله(ص) با تعبیرهایی نظیر و فی کتاب أبان و یا قال أبان بخش‌هایی از آن را نقل کرده است. در مواردی این نقل تا چند صفحه ادامه می‌یابد که به طور طبیعی باید از کتاب أبان باشد زیرا طبرسی در بیشتر موارد مأخذ مطالب خود را نقل می‌کند[۱۳۵]. محتمل چنان است که طبرسی در مجمع البیان نیز از این کتاب استفاده کرده باشد اما در این منبع، به دلیل عدم نقل سند و اکتفای به ذکر نام معصوم، این موارد مشخص نیست. کتاب إعلام الوری در اختیار ابن شهرآشوب بوده و او نیز از طریق آن از کتاب أبان نقل کرده است. در میان نقل‌های ابن شهرآشوب از أبان تنها حدیثی از تولد رسول خدا(ص) در اعلام نیامده، اما در دیگر موارد مأخذ او کتاب اعلام الوری است گرچه اشاره به این امر نکرده است. شاهد این نکته آن است که او در عین نقل مطالبی که طبرسی از ابان نقل کرده مطالبی که قبل و بعد همان نقل از ابن اسحاق یا دیگران نقل شده در مناقب آورده است. راوندی نیز در قصص الأنبیاء، در بخش مربوط به مغازی از کتاب إعلام الوری استفاده کرده اما نه به کتاب إعلام اشاره‌ای کرده و نه به نام ابان. شباهت عبارات می‌تواند این امر را اثبات کند تا آنجا که ما جستجو کردیم جزیک نقل، مطلب دیگری در زمینه سیره در مآخذ اهل سنت از أبان نیامده است. این خبر که نسبتاً مفصل است درباره «عرض رسول الله نفسه علی قبائل العرب» می‌باشد. ابونعیم اصفهانی و بیهقی دو سند برای آن نقل کرده‌اند یکی از طریق: «عن أبان بن عبدالله البجلی عن أبان بن تغلب عن عکرمه عن ابن عباس عن علی بن أبی طالب». و دیگری «عن أبان بن عثمان عن أبان بن تغلب.».. تا آخر. مصحح د دلائل النبوة بیهقی در ذیل نام أبان بن عبدالله بجلی نوشته است: «هو أبان بن أبی حازم البجلی الکوفی». از این شخص در میزان الاعتدال (۱: ۹) الضفعاء عقیلی (١: ۴۴) تهذیب الکمال مزی (٢: ١۴) یاد شده است. ابن سعد (طبقات ۶: ٣۵۵) نوشته است: «توفی أبان فی خلافة أبی جعفر بالکوفة».

این توضیحات را به این جهت آوردیم تا ببینیم آیا ممکن است که ابان بن عبدالله در سند نخست همان ابان بن عثمان باشد؛ در حالی که ضمن معاصر بودن نام هر دو أبان است و لقب قبیله ایشان بجلی و هر دو از أبان بن تغلب همین حدیث را نقل کرده‌اند؟ اشاره به این نکته لازم است که مزّی از جمله مشایخ أبان بن عبدالله را أبان بن تغلب دانسته است. به احتمال قوی مستند او در این زمینه نباید جز این حدیث بوده باشد. باید توجه داشت که این سند: أبان بن عثمان عن أبان بن تغلب عن عکرمه عن ابن عباس در ده‌ها مورد تکرار شده است[۱۳۶]. به هر روی گفتنی است که حدیث مزبور در مصادر اهل سنت فراوان نقل و أبان بن عثمان راوی آن یاد شده است[۱۳۷]. نخستین بخش کتاب، أبان، کتاب المبتدأ بوده است. این نام برگرفته از: «البدء و البدی: الأول» به معنای أخبار اوائلیان یا پیشینیان است. مصداق خاص آن از اخبار پیشینیان اخبار انبیای الهی از زمان آدم(ع) به بعد است. مورخان مسلمان تاریخ انسان را ن را از آن زمان آغاز می‌کردند. این امر تحت تأثیر تورات و نیز خود قرآن بوده است. وهب بن منبه عالم مسلمان شده یهودی الاصل آثاری با عناوینی چون کتاب المبتدأ یا کتاب المبدأ یا کتاب المبتدأ و السیرة یا مبتدأ الخلق دارد که ثعلبی در تفسیر خود از آن بهره گرفته و بعدها در تاریخ طبری و منابع دیگر نیز موادی از آن آمده است. کتاب وی به روایت عبدالمنعم بن ادریس بن سنان (فرزند دختر وهب بن منبه (م۲۲۸)) به دست آمده و گفته شده که وی اخبار مجعولی را نیز به وهب نسبت می‌داده است[۱۳۸]. به هر روی ابن اسحاق نیز در ابتدای سیره خود کتاب المبتدأ را داشت که بعدها ابن هشام در تهذیب خود نسبت به آن کتاب آن بخش را حذف کرد. اکنون در تواریخ عمومی مانند تاریخ یعقوبی و تاریخ طبری شاهد وجود چنین بخش‌هایی هستیم. به طور معمول در این بخش‌ها، اخباری از اهل کتاب نقل شده و یکی از بخش‌هایی است که اسرائیلیات فراوانی از قول یهودیان و یا منابع یهودی در آنها نقل می‌شود. ابن ندیم از چندین کتاب با این عنوان یاد کرده است[۱۳۹].

همان‌گونه که اشاره کردیم بخش نخست کتاب أبان نیز کتاب المبتدأ نامیده می‌شده است. این عنوان می‌تواند شامل یک کتاب مستقل باشد چنان که می‌تواند بخشی از یک کتاب باشد. در گذشته و تا همین اواخر ابواب فقهی یک کتاب را با عنوان کتاب مشخص می‌کرده‌اند. أبان اخبار این بخش را با استفاده از روایات امامان(ع) و نیز منابع دیگر فراهم آورده بود. به همین دلیل به همه آنچه توسط وی نقل شده نمی‌توان اعتماد کرد. ما در این مجموعه، اخبار کتاب المبتدأ را نیاوردیم دلیل این امر آن بود که حساسیت عمده ما سیره رسول خدا(ص) بود. به علاوه احساس ما آن بوده که ارائه نقل‌های کتاب المبتدأ بدون نقد و بررسی کار مطلوبی نیست. در عین حال بر آن شدیم تا فهرستی از این اخبار را که در مآخذ مختلف به نقل از أبان آمده ارائه دهیم. باید گفت میان مآخذ بعدی، دو کتاب علل الشرائع و قصص الأنبیاء راوندی بیشترین نقل را از این کتاب کرده‌اند. در میان ارجاعات ذیل چه بسا نقل‌هایی باشد که یکی از دیگری گرفته است به ویژه این امر در مورد بحار صدق می‌کند که تقریباً تمامی نقل‌های قصص الانبیاء را آورده است؛ لذا از ذکر از مواضع خود قصص خودداری شد. موارد کتاب المبتدأ در آثار بعدی از این قرار است:

تفسیر عیاشی ۱: ۳۶۵، ۲: ۱۸۳؛ تفسیر القمی، ٣٧، ٣٠۴، ۴۶٩، ۵۶٨ (چاپ سنگی)؛ بشارة المصطفی(ص)؛ الاختصاص: ٢۶۵؛ مجمع البیان ١: ٢٠۴؛ علل الشرائع ۱۳، ۲۸، ۳۵، ۳۶، ۳۸، ۶۶، ۶۹، ۷۲، ۷۴، ۳۹۸، ۴۱۸، ۵۴۶، ۵۵۱، ۵۶۲، ۵۷۸، ۵۸۴؛ معانی الأخبار: ٢۶٩؛ الامالی للصدوق: ۱۷۰؛ کمال الدین ۱: ١۴٧؛ فضائل الأشهر الثلاث، ۲۲؛ الخصال ١: ۵٠، ۵٠٢؛ ثواب الأعمال ۷۷؛ بحارالأنوار: جلد ۱۱: ۸۷، ۱۰۰، ۱۰۳، ۱۷۵، ۱۷۸ - ۱۷۹، ۱۸۱، ۲۱۰، ۲۶۶، ۲۹۱، ۲۹۳، ۳۱۷، ۳۱۸، ۳۲۳، ۳۲۴، ۳۳۱، ۳۳۷، ۳۸۵؛ جلد ۱۲: ۴-٧، ۱۳، ۳۸، ۳۹، ۴۴، ۷۷، ۷۹، ۸۵، ۱۰۴، ۱۱۱، ۱۱۵، ۱۶، ۱۱۷، ۱۲۸، ۱۲۹، ۱۳۰، ١۶٠، ١۶١، ٢۵۶-٢۶١، ٣٠٣، ۳۰۷، ٣۴١؛ جلد ۱۳: ۱۰، ۳۸-۴۲، ۱۲۰-۱۲۳، ۱۳۶، ۱۷۶-۱۷۸، ٢۴۲-٢۴٣، ٢۶۵؛ جلد ١۴: ۳۸ - ۳۹، ۱۱۰، ۱۱۵، ۱۳۷، ۱۳۹، ۱۸۰، ۱۹۲، ۲۰۱، ۲۰۲، ۲۱۴، ۲۱۹، ۲۵۱، ۲۵۲، ۲۷۰، ۲۷۰، ۳۷۱، ۴۲۷، ۴۴۵، ۴۴۸. سیره أبان در دست ما نیست تا درباره چگونگی نگارش آن توسط وی سخن بگوییم. تا آنجا که می‌دانیم وی نیز تحت تأثیر مکتب حدیث روایات سیره را به‌طور مستند نقل می‌کرده است شاهد این مطلب همین بخش‌های باقی مانده است که هر قسمت به صورت خبری مستقل بر جای مانده است. ابان به عنوان یک محدث شیعی کوشش کرده است تا سیره‌ای بنگارد که متکی به اخبار امامان معصوم باشد، به همین دلیل عمده نقل‌های او یا به طور مستقیم از امام صادق است و یا به واسطه برخی از اصحاب به امام صادق و امام باقر می‌رسد؛ ضمن اینکه به منظور تکمیل کتاب خویش در کنار نقل حدیث از طرق عادی مثل ابان بن تغلب از عکرمه از عبدالله بن عباس در مواردی نیز روایات خود را به طریق مرسل که حتی نام معصوم نیز یاد نمی‌شود آورده که احتمالا در این موارد خبر را از غیر امامان روایت کرده است. در عین حال از همین مقدار باقی مانده و با توجه به نقل وی از ثقاتی چون زراره، ابوبصیر، محمد بن مسلم، أبان بن تغلب و جز آنها می‌توان به استحکام کتاب وی پی برد. با توجه به آن‌که متأسفانه تمامی کتاب‌های سیره مستقلی که شیعیان نگاشته‌اند از میان رفته، این مقدار بازسازی از سیره ابان را می‌توان قدمی در راه بازشناسی دیدگاه‌های شیعه در زمینه سیره رسول خدا(ص) دانست[۱۴۰].[۱۴۱]

ابومعشر نجیح بن عبدالرحمان سندی (م ۱۷۰)

ابومعشر از سیره‌نگاران مدنی و از موالی بنی‌هاشم است که نقل‌های فراوانی دارد اما در عین حال متهم به ضعف شده است. او کتابی در سیره داشته و حجم زیادی نقل و روایت در این زمینه از خود برجای گذاشته است. ابومعشر از کسانی مانند محمد بن کعب قرظی[در اصل از بنی قریظهموسی بن یسار و نافع روایت نقل کرده و فرزندش محمد، عبدالرزاق بن همام صنعانی، و عده‌ای دیگر از او روایت کرده‌اند. احمد بن حنبل درباره وی گفته است: كَانَ بَصِيراً بِالْمَغَازِي صَدُوقاً؛ اما دیگران او را تضعیف کرده‌اند[۱۴۲]. فسوی او را با تعبیر «صاحب المغازی» معرفی کرده است[۱۴۳]. ابونعیم فضل بن دکین هم گفته است که او سندی و الکن بوده است[۱۴۴]. نقل‌های فراوانی از وی در طبقات ابن سعد [و برخی به تصریح از طریق محمد بن عمر واقدی][۱۴۵] آمده و از همانجا به‌دست می‌آید که وی کتاب داشته است. شرح حال خود ابومعشر در یک سطر در طبقات ابن سعد آمده و گفته شده است که او عبد مکاتب زنی از بنی مخزوم بود که پولش را پرداخت کرد و آزاد شد، ام موسی دختر منصور حمیری ولای او را خرید. وی که در سال ۱۷۰ در بغداد درگذشت، فردی کثیرالحدیث و ضعیف بود![۱۴۶] ابن سعد در شرح حال عیاش بن ابی ربیعه گوید: «موسی بن عقبه و ابو معشر در کتابشان یادی از او که به سرزمین حبشه رفته باشد ندارند»[۱۴۷]. تعبیر «فی کتابیهما» نشان از آن دارد که ابو معشر نیز همانند موسی بن عقبه کتاب داشته است. در موارد دیگر با تعبیر «ذکره ابومعشر» یا «فی روایة ابی معشر» و مانند اینها از آن نقل شده که بسیار فراوان است. ابن سعد به طور شگفتی در غالب موارد نام وی را همراه موسی بن عقبه ذکر کرده است، حتی در مواردی که آنها را متهم به یک اشتباه می‌کند: إِلَّا أَنَّ مُوسَى وَ أَبَا مَعْشَرٍ كَانَا يُغْلِطَانِ فِي أَمْرٍ...[۱۴۸] بیشتر این نقل‌ها استفاده از لیست‌هایی است که در مواردی از سیره مانند مهاجران به حبشه از سوی این دو نفر نقل شده است. این اطلاعات در استیعاب نیز آمده که باید با تطبیق روشن شود که آیا ابن عبدالبر به نسخه‌ای از سیره ابومعشر دسترسی داشته یا از وسایط مانند ابن سعد استفاده کرده است. همین مسأله درباره انساب بلاذری هم صادق است و به نظر می‌رسد اطلاعات وی در این زمینه از طریق طبقات ابن سعد است، هرچند ممکن است همه موارد چنین نباشد. نکته دیگر درباره ابومعشر، استفاده وی از اخبار شرحبیل بن سعد است که او یکی از نخستین مدونان اخبار سیره در مدینه به شمار می‌آید.

شماری از اخبار و روایات ابومعشر در رویدادهای پس از پیامبر(ص) در الامامة و السیاسة نقل شده که غالب آنها با تعبیر «قال ابومعشر» بدون سند روایت شده است[۱۴۹]. نام ابومعشر در لیست آغازین واقدی در ابتدای سیره آمده و بعد از آن نیز با تعبیر «حدثنی ابو معشر عن اصحابه»[۱۵۰] و جز آن روایاتی از او نقل کرده است. در مواردی که روایتی را از چندین منبع نقل و درهم کرده چند منبع را آورده و از جمله می‌گوید: ... وَ أَبُو مَعْشَرٍ، فَكُلٌّ قَدْ حَدَّثَنِي بِطَائِفَةٍ مِنْ هذَا الْحَدِيثِ[۱۵۱]. باید مراقب باشیم که نقل‌های او را با ابومعشر منجم که در آثار تاریخی[۱۵۲]، جغرافی و نجومی اندکی متأخرتر از او نقل می‌شود اشتباه نکنیم.[۱۵۳]

محمد بن عمر واقدی (۱۳۰-۲۰۷)

محمد بن عمر بن واقد واقدی از موالی قبیله اسلم و مدنی است، هرچند ریشه مولی بودن او و اینکه اصل و اساس او عرب بوده یا غیر آن روشن نشده است. اینکه او از موالی عبدالله بن بریدة بن حصیب اسلمی - تابعی و قاضی امویان در بصره در دوره امارت یوسف بن عمر بر عراق[۱۵۴] و قاضی مرو و متوفای ١١۴[۱۵۵] - بوده توسط ابن سعد، شاگرد واقدی تأیید شده است[۱۵۶]. زندگی بریده در بصره و مرو، شاید اشاره به آن باشد که اجداد واقدی ایرانی بوده و در شمار موالی اسلمی درآمده‌اند. به هر حال تنها تا نام جد وی واقد را می‌شناسیم و بالاتر از آن در نسب وی نامی در منابع درج نشده است. مارسدن جونز [مصحح کتاب المغازی واقدی] در مقدمه بر مغازی نوشته است: «مادر واقدی دختر عیسی بن جعفر بن سائب خاثر است که پدرش ایرانی بوده است!»؛ اما آنچه در الاغانی از ابن خردادبه نقل شده این است: زَعَمَ ابْنُ خُرْدَادْبَهْ أَنَّ أُمَّ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْوَاقِدِيِّ الْقَاضِي الْمُحَدِّثِ بِنْتُ عِيسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ سَائِبٍ خَاثِرٍ[۱۵۷]. در این عبارت اشاره به اینکه پدر و مادر او ایرانی بوده‌اند نشده است. به نظر می‌رسد جونز برداشت غلطی از عبارت کرده یا متن و نسخه‌ای که او استفاده کرده عبارتی جز این داشته است.

تولد واقدی را سال ۱۲۹ و حتی پیش از آن هم نوشته‌اند، اما خود وی، به ابن سعد - مشهور به کاتب الواقدی - گفته که در سال ۱۳۰ به دنیا آمده است[۱۵۸]. عمویش هیثم بن واقد کم و بیش اهل روایت و تاریخ بوده و واقدی، دست کم، دو بار از وی در المغازی [ص ۵۸۸، ۱۰۹۰] نقل کرده است. روایات بیشتری از وی در طبقات الکبری نقل شده است. «حدثنی عمی الهیثم بن واقد»[۱۵۹]. این هیثم متولد سال ۹۷ بوده است[۱۶۰]. پدر واقدی نیز پیش از سال ۱۷۰ درگذشته و خودش درباره تعلیم و تربیتش همراه برادرش شمله در دوران طفولیت حکایتی نیز نقل کرده که جالب است[۱۶۱]. واقدی دوران دانش‌اندوزی و حتی تدریس را در مدینه گذراند، اما در سال ۱۸۰ به بغداد که شهر بزرگی شده و مرکزیتی برای دانشمندان برجسته بود رفت و تا پایان عمر در سال ۲۰۷ همانجا ماند، هرچند برای کسب علم به شام و رقه و نقاط دیگر سفر کرد[۱۶۲]. نقل‌هایی از خاطرات وی در زمان حضورش در مدینه موجود است؛ از جمله اینکه او عبدالله بن حسن [پدر نفس زکیهاهل‌بیت او را دیده که در غل و زنجیر از دار مروان [[[دارالاماره]] مدینه] خارج می‌شدند[۱۶۳]. این باید مربوط به حوالی سال ١۴۶ باشد که او شانزده ساله بوده است. علم، مختصری در خاندانش ادامه یافته به طوری که فرزند وی محمد بن محمد بن عمر، راوی کتاب تاریخ پدرش بوده است[۱۶۴]. در تاریخ بغداد، از محمد بن محمد بن محمد بن عمر واقدی در میان اسناد برخی نقل‌ها یاد شده است[۱۶۵].

واقدی از مورخان دهه‌های پایانی قرن دوم و برآمده از مکتب تاریخ‌نگاری و حدیثی مدینه است که تخصص ویژه‌اش در مغازی و فتوحات و اخبار تاریخی است و بدون شک و در کنار ده‌ها نفر از سیره‌نگارانی که پیش و همزمان با او بودند، وی مهم‌ترین مغازی‌نگار و پایه‌گذار این دانش در قرن دوم هجری به شمار می‌آید. صرف نظر از اخباری که درباره گرفتن بدهی او و آمدنش بدان سبب به بغداد هست، باید توجه داشت که اهمیت جایگاه وی در تاریخ به ویژه دانش مغازی، او را در بغداد نگاه داشته باشد. بنابراین مرکزیت بغداد، عامل اصلی در کشاندن این قبیل چهره‌های به نام از هرجا، به سوی خود بود. ابن سعد نوشته است: «او از مردمان مدینه بود و در سال ۱۸۰ برای بدهی که داشت، به بغداد آمد»[۱۶۶]. پس از آن به شام و رقه رفت و بار دیگر به بغداد بازگشت.

روایت آمدن وی به بغداد باید با داستان دیگری شرح داده شود. واقدی از زمانی که در مدینه بود، به خاطر اتفاق خاصی با هارون و یحیی بن خالد برمکی آشنا شد. عبدالله بن عبیدالله گوید: «واقدی به من گفت: هارون به حج آمد، وارد مدینه شد و به یحیی بن خالد گفت: کسی را که با مدینه و مشاهد آن آشنا باشد برای من پیدا کن. اینکه جبرئیل کجا بر پیغمبر(ص) فرود آمد و نیز قبور شهداء کجاست. یحیی برمکی در این باره پرس‌وجو کرده و همه او را به من راهنمائیش کرده بودند. دنبالم فرستادند، و من رفتم. این بعد از]نماز [عصر بود. یحیی به من گفت: یا شیخ! امیرالمؤمنین می‌خواهد نماز عشاء را در مسجد بخواند، و سپس به دیدن مشاهد برویم و آنجا توقف کنیم، همین‌طور در موضعی که جبرئیل فرود آمده است. تو همین نزدیک باش. بعد از نماز عشای دوم، من با شمع بیرون آمدم، آنها دو نفر با الاغ بودند! یحیی پرسید: مرد کجاست؟ گفتم: من هستم. با هم به مسجد رفتیم و من گفتم: این موضعی است که جبرئیل بر پیامبر(ص) فرود می‌آمد. آنها از الاغ پایین آمده، دو رکعت نماز خواندند و ساعتی دعا کردند. سپس سوار شدند و من هم میان آنها حرکت می‌کردم. هر موضع و مشهدی [در مدینه] بود به آنجا رفتیم. آنها نماز می‌خواندند و دعا می‌کردند. همینطور بود تا آن‌که به مسجد برگشتیم که فجر طلوع کرد و مؤذن اذان گفت وقتی به قصر رفت یحیی به من گفت: ای شیخ! بمان. من نماز صبح را در مسجد خواندم. آنها هم آماده رفتن به مکه بودند صبح یحیی بن خالد به من اجازه ورود داد. [وقتی رفتم[مرا کنار خود نشاند و گفت: امیرالمؤمنین همچنان مشغول گریه است و از آنچه تو او را بدان راهنمایی کردی شگفت‌زده. دستور داده تا ده هزار درهم به تو بدهم. بعدهم درآورد و داد. سپس به من گفت: یا شیخ! اینها را بگیر که برای تو مبارک باشد.

ما امروز عازم سفر هستیم. هارون رفت و من به منزل آمدم، درحالی که این پول را همراه داشتم. با آن، بدهی که داشتم پرداخت کردم. برخی از فرزندانم را تزویج کردم و زندگی ما وسعت یافت»[۱۶۷]. وی سپس از سفرش به بغداد و رفتن به رقه برای تماس گرفتن با یحیی برمکی یاد کرده و اینکه ابتدا موفق نشده تا آن‌که در بازگشت یک زبیری دوباره او را راهی و همراهی می‌کند و می‌تواند با یحیی تماس بگیرد. بدین ترتیب بود که واقدی در بغداد ماند و ۲۷ سال پایان عمرش را در آنجا س پری کرد. بعدها وقتی مأمون از خراسان به بغداد آمد، منصب قاضی عسکر را به واقدی سپرد. او همچنان قاضی بود تا در شب سه شنبه یازدهم ذی حجه سال ۲۰۷ درگذشت[۱۶۸]. قضاوت وی در بغداد چهار سال بوده و ابن سعد در این باره نوشته است: «واقدی چهارسال از طرف مأمون قاضی بغداد بود پس افزوده است: وَ كَانَ عَالِمًا بِالْمَغَازِي وَ السِّيَرِ وَ الْفُتُوحِ وَ الْأَحْكَامِ وَ أَخْلَاقِ النَّاسِ، وَ قَدْ فَسَّرَ ذلِكَ فِي كُتُبٍ اسْتَخْرَجَهَا وَ وَضَعَهَا وَ حَدَّثَ بِهَا[۱۶۹]. گویا واقدی تا زمان مرگ قاضی بوده و بنابرین قاضی شدن وی همان سال ورود مأمون به بغداد یعنی ۲۰۳ بوده است.

واقدی به دلیل پایبندیش به روش‌های تاریخی که متفاوت با آثار حدیثی بود، مورد طعن اهل حدیث قرار گرفته و به ویژه از این حیث که اسناد نقل‌ها را داخل در یکدیگر کرده و از چند سند، یک متن را فراهم می‌آورد، مورد انتقاد واقع شده است. ابن عدی نوشته است که «متون اخبار واقدی، غیر مضبوط بوده و سستی آنها آشکار است»[۱۷۰]. چنان‌که حَمد جاسر اشاره کرده، روش وی متفاوت از روش محدثان بوده است[۱۷۱]. یاقوت که روش تاریخی دارد، نوشته است: «درباره تاریخ مردمان و سیره و فقه و دیگر فنون وی به اجماع موثق است»![۱۷۲] ذهبی که خود ترکیبی از نگاه حدیثی و تاریخی دارد، نوشته است: «واقدی ضعیف است اما نیاز به او در مغازی و تاریخ روشن است. ما آثار وی را بدون آن‌که به آن استدلال کنیم می‌آوریم»![۱۷۳] ابن سیدالناس و ابن کثیر، مورخان معروف قرون بعد، با لحنی مدافعانه از وی سخن گفته‌اند[۱۷۴]. از عالمان شیعه، شیخ مفید او را متمایل به مذهب عثمانی دانسته که در عین حال به امیرالمؤمنین(ع) بی‌علاقه نبوده است[۱۷۵]. به طور کلی باید گفت، ده‌ها عبارت از بزرگان اهل حدیث سنی، در عظمت واقدی به ویژه جنبه علمی هست[۱۷۶]. با این حال، هستند کسانی که او را متروک دانسته و قابل اعتماد نمی‌دانند و از میان اهل حدیث، بی‌شمارند[۱۷۷].

عمده دانش واقدی، به دلیل تربیت او در مدینه و تأثر او از مکتب تاریخ‌نگاری مدینه، در مغازی و دوره اسلامی بود، به طوری که ابراهیم حربی گفته است: «او آگاه‌ترین مردم به اخبار دوره اسلامی بوده و از جاهلیت چیزی نمی‌دانسته است»[۱۷۸]. از میان آثار متفاوتش، کتاب مهم برجای مانده او المغازی است که نشانه کار گسترده وی و تتبع بسیار در روایات دوران از هجرت تا رحلت است. نخستین بار این کتاب را کریمر بر اساس نسخه‌ای کهن که در سال ۱۸۵۱ به‌دست آمده بود، تصحیح و ضمن ۴٣٧ صفحه همراه با مقدمه‌ای به سال ۱۸۵۵ کلکته منتشر کرد. مدت‌ها بعدی مارسدن جونز در سال ١٩۶۶ با مقدمه‌ای مفصل در شرح حال واقدی و تاریخ سیره‌نویسی منتشر شد[۱۷۹]. اثر یاد شده در سه مجلد به فارسی ترجمه شده است. خطیب بغدادی از شهرت فوق‌العاده وی درباره مغازی و سیر و طبقات و اخبار رسول(ص) یاد کرده است[۱۸۰]. همان‌جا از محمد بن سلام جُمَحی نقل کرده که می‌گفت: «واقدی عالم روزگار خویش است»[۱۸۱]. مقایسه متن مغازی با سیره اب ن اسحاق، دامنه و وسعت کتاب واقدی را به‌خوبی آشکار می‌کند، آن‌گونه که از نظر ارائه جزئیات و حوادث ریز و درشت، در بخش مغازی، به مراتب بر سیره ابن اسحاق ترجیح دارد واقدی با استفاده از تمامی منابع شفاهی و مکتوب به تحقیق درباره مغازی رسول خدا(ص) پرداخت و شخصاً با رفتن به مناطقی که در آنها نبردهای عصر رسول(ص) صورت گرفته و نیز گرفتن آگاهی‌هایی از نسب‌شناسان قبائل و نوادگان از نسل صحابه، اطلاعات خود را تکمیل کرده است.

از واقدی نقل شده است که در باره خودش گفت: «من به منطقه مُریسیع رفتم و آنجا را دیدم. غزوه‌ای را نشناختم، جز آن‌که به محل آن رفتم تا از نزدیک ببینم»[۱۸۲]. نقل شده که شخصی واقدی را دید که ظرف آبی برداشت عازم سفر بود. از وی پرسید: عازم کجا هستی؟ گفت: تصمیم دارم به منطقه حنین بروم و نقطه‌ای را که نبرد حنین در آن رخ داده از نزدیک ببینم[۱۸۳]. نمونه‌ای از دقت‌های تاریخی جغرافیایی وی اطلاعاتی است که درباره میدان نبرد در احد به‌دست می‌دهد، آگاهی‌هایی که نشانگر دقت او در تبیین میدان نبرد است و نظیر آن را در هیچ منبع دیگری نمی‌توان یافت[۱۸۴]. «ابراهیم حربی گوید: مسیبی می‌گفت: روزی واقدی را دیدیم که در مسجد النبی(ص) به اسطوانه‌ای تکیه داده و تدریس می‌کرد. گفتیم چه تدریس می‌کرد؟ گفت: دو جزء از مغازی را یک روز به او گفتیم: چرا احادیث افراد را داخل هم کرده یک متن از آن درست می‌کنی؟ اگر حدیث تک تک آنها را می‌گفتید بهتر بود. واقدی گفت: طول می‌کشد. گفتیم: ما راضی هستیم. یک جمعه نیامد، بعد غزوه احد را آورد که در بیست جلد بود. ما گفتیم: به همان روش اول برگردیم»[۱۸۵]. در متن موجود مغازی، بیش از همه درباره جنگ بدر بحث شده که از صفحه ۲۰ تا ۱۷۹ را شامل می‌شود.

برخی از سندهای المغازی نشان می‌دهد که وی از منابع رسمی و احتمالاً مکتوب استفاده کرده است؛ مانند آنچه از زهری نقل می‌کند. همچنین به نقل از شیخ خود عبدالله بن ابی سبره، از منابع مکتوب مدنی مانند مغازی موسی بن عقبه و اخبار دیگر او نقل کرده است؛ اما در مواردی از اطلاعات خانوادگی اشخاص بهره برده و خبری از اجداد آنان روایت کرده است. مانند: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ بَعْضِ أَهْلِهِ.... وی باید این خبر را از اعقاب اسامة بن زید گرفته باشد چنین چیزی در زندگی قبایلی عرب بعید نیست، چه سنت تاریخ‌نگاری عرب از جاهلیت حفظ اخبار اجداد میان نسل‌های بعد بوده است. نکته شگفت آنکه واقدی با اینکه دانش خود را از مدینه گرفته و به عراق نیز آمده در بخش مغازی از ابن اسحاق چیزی نقل نکرده است[۱۸۶]. آیا ممکن است استفاده کرده و به دلیل مطعون بودن ابن اسحاق نزد اهل حدیث از وی نام نبرده باشد؟ این اتهام هم مطرح شده که عبارات او را در کتاب خود جای داده است. در این باره باید گفت، ترکیب برخی از عبارات سیره مربوط به پیش از زمان ابن اسحاق است که نسل‌های بعدی از همان عبارات استفاده کرده‌اند. واقدی در مغازی، به طور معمول، روایات را مسند نقل می‌کند، اما غالباً اسناد را داخل یکدیگر کرده و یک متن را به عنوان حاصل مطالب آنان می‌آورد. یکی از نتایج توجه او به غزوات و سیره روایات تفسیری درباره آیاتی است که نزول آنها ارتباط با رویدادهای مشخصی در غزوات و سیره دارد؛ به همین دلیل روایات واقدی در علم تفسیر نیز قابل ملاحظه است و در بیش از ۱۳۰ مجموعه آن روایات تفسیری گردآوری شده است[۱۸۷].

کتاب مغازی همواره اثری پر مراجعه بوده و مهم تلقی می‌شده و از معدود آثاری است که از قرن دوم برجای مانده است. خطیب[۱۸۸] در وصف بزرگی ابوعمر محمد خزاز معروف به ابن حیویه (م ۳۸۲) گوید: او «مصنفات کبار» مانند طبقات ابن سعد و مغازی واقدی و آثار ابوبکر انباری و مغازی سعید اموی و تاریخ ابن ابی خیثمه را روایت می‌کرد»[۱۸۹]. احمد بن حنبل هر جمعه نزد محمد بن سعد می‌آمد، دو جزء از آثار واقدی را می‌گرفت تا هفته بعد مطالعه کرده و به او برمی‌گرداند[۱۹۰].

افزون بر کتاب المغازی که اثری جاودان در مغازی است، هسته اصلی کتاب طبقات الکبری ابن سعد - کاتب الواقدی[۱۹۱] - از آن واقدی است. واقدی کتاب طبقات داشته[۱۹۲] و به نظر می‌رسد ابن سعد آن را در کتاب خود درج کرده است. تنها در یک جلد متمم طبقات الکبری، چهل و سه بار از واقدی نقل شده که نشان می‌دهد ابن سعد بخش بزرگی از کتاب طبقات واقدی - و شاید همه آن را - در طبقات خود آورده است. به جز ابن سعد، منابع بعدی فراوان از واقدی و آثار او نقل کرده‌اند. استفاده فاکهی از اخبار واقدی در زمینه حرم مکی[۱۹۳]، این احتمال را تقویت می‌کند که او از کتاب اخبار مکه وی استفاده کرده باشد. زبیر بن بکار (م ٢۵۶) از طریق عمویش مصعب زبیری، از اخبار واقدی در کتاب الموفقیات بهره کافی برده است. طبری بخش مهمی از آگاهی‌های خود را از واقدی گرفته است. نام وی در تاریخ طبری ۳۸۷ بار آمده و این نشانگر وسعت استفاده طبری از واقدی است. بخشی از این اطلاعات از طریق ابن سعد انجام شده اما در موارد دیگر با تعبیر «قال الواقدی» و بدون آن‌که از طریق خاصی یاد کند، مطلب را آورده است که البته ممکن است بخشی از آنها هم از طریق ابن سعد باشد.

ابن ندیم]که خود شیعه معتزلی است] او را شیعه دانسته و نوشته است که تقیه می‌کرده و باورش این بوده که علی(ع) معجزه پیامبر(ص) است[۱۹۴]؛ اما جز او کسی این احتمال را نداده و معلوم نیست که ابن ندیم با توجه به موضع روشن وی در روایت تاریخ بر اساس گفتمان سنی، چگونه این اتهام را مطرح کرده است؟ جونز در مقدمه مغازی، احتمال داده است که مقصود ندیم و اشاره او به تشیع واقدی، به خاطر کتاب‌های واقدی با عنوان مولد الحسن و الحسین و مقتل الحسین باشد[۱۹۵]. روشن است که وجود این کتاب‌ها نیز دلیل بر تشیع نیست. جونز شاهد دیگرش تعابیر عادی واقدی از خلفای اولیه است که از آنها با عبارات شایسته یاد نمی‌کند، چنان‌که خبر فرار عثمان در جنگ احد را آورده است. به نظر می‌رسد برخی به حق گفته‌اند که این هم دلیل بر تشیع او نیست،؛ چراکه اگر چنین باشد باید بخاری را هم که روایت فرار عثمان را آورده، شیعه بدانیم[۱۹۶]، اما این که تقیه می‌کرده معنای آن نوعی پنهان‌کاری است؛ با این حال حتی در این صورت هم باید به نوعی این مسأله در برخی از نقل‌ها آشکار می‌شد. طبیعی است کسانی که علاقه‌مند هستند بگویند اهل اخبار همگی متشیع بودند به راحتی از این سخن ندیم برای نسبت دادن تشیع به واقدی و رد کردن برخی از اخبار او استفاده می‌کنند. محمد بن سعد نویسنده کتاب عظیم طبقات الکبری، کاتب وی شمرده شده و درباره او نوشته است: «او عالم به مغازی، سیر، فتوح و اختلاف مردم در حدیث و احکام بوده است»[۱۹۷]. وی کتابی درباره جنگ جمل داشته که سید رضی خطبه‌ای از امام علی(ع) را به نقل از کتاب الجمل واقدی آورده است[۱۹۸]. فقرات فراوانی از کتاب الجمل واقدی در کتاب الجمل شیخ مفید آمده است[۱۹۹].

کتابی هم تحت عنوان فتوح الشام به او منسوب و چاپ شده است (بیروت، دارالجیل در دو جلد، چاپ شده به نام ابوعبدالله بن عمر واقدی و تحقیق دیگر از هانی الحاج، قاهره، المکتبة التوفیقیه) این اثر، بیشتر حماسی و در بسیاری از موارد فاقد سند بوده و اگر سندی هم دارد، نامأنوس است؛ لذا و به درستی در نسبت آن به واقدی تردید شده است. بروکلمان نوشته است در جریان جنگ‌های صلیبی کتاب‌های فتوحی را که حماسی نوشته شده بوده به او نسبت می‌داده‌اند تا مردم به وی اطمینان کنند[۲۰۰]. برخی از این کتاب‌های داستانی، مانند مولد النبی(ص) که در کتابخانه ظاهریه (ش ٧۴، ٧۵) به واقدی منسوب شده، یا از ابوالحسن بکری [نویسنده‌ای داستانسرا از قرن پنجم[است یا از قصه‌گویان دیگر که آن را به واقدی نسبت داده‌اند، این همان روشی است که بر اساس آن مختارنامه‌های جعلی دوره‌های بعد به ابومخنف منسوب شده است. کتاب دیگری با عنوان کتاب الرده در سال‌های اخیر از وی به چاپ رسیده[۲۰۱] و شباهت زیادی به آنچه در فتوح ابن اعثم درباره «رده» آمده دارد. این می‌تواند بدان معنا باشد که ابن اعثم حوادث رده را از کتاب واقدی استفاده کرده است. با این حال نگاهی به سند نخست کتاب الرده و نیز وضعیت عمومی کتاب و مقایسه آن با سبک المغازی واقدی، تردیدی را در صحت انتساب این کتاب به واقدی ایجاد می‌کند. در این صورت کسی ممکن است بخشی از فتوح ابن اعثم را در جایی دیده و به واقدی نسبت داده باشد! ممکن است کتاب الرده، ترکیبی از روایات ابن اسحاق و واقدی و حتی دیگران درباره رده باشد[۲۰۲]. به هر حال از واقدی نیست و گویا بخشی از فتوح ابن اعثم است که در بخش‌هایی از آن دست برده شده است.

بدین ترتیب واقدی به جز کارهای میدانی، اهل کتاب هم بوده و کتابخانه بزرگی در بغداد از خود برجای گذاشت که گفته شده شامل ۱۲۰ بار شتر، یا ۶٠٠ صندوق بوده که هرکدام را دو نفر باید حمل می‌کردند[۲۰۳]. گذشت که واقدی در دستگاه خلافت عباسی به کار قضا اشتغال داشته و کما بیش از امتیازات ویژه همکاری با خلافت برخوردار می‌شده است[۲۰۴]. خودش از نامه‌ای که برای پرداخت بدهی‌هایش به مأمون نوشته و پاسخ خلیفه، خبر داده است[۲۰۵]. بدون شک واقدی، حافظ بخش مهمی از اخبار تاریخی به ویژه اخبار تاریخی متعلق به مکتب مدینه است که آنها را به بغداد آورد و وارد شریان تاریخ‌نویسی عمومی کرد. آنچه ثابت شود از واقدی است اهمیت بررسی را دارد و می‌تواند میراث مهمی برای تاریخ‌نگاری اسلامی باشد.

واقدی شاگردانی هم داشته که معروف‌ترین آنها همین ابن سعد است، اما به جز او، افراد دیگری هم بوده‌اند. ندیم از اسماعیل بن مجمع اخباری یاد کرده و می‌نویسد: «یکی از اصحاب سیر و مغازی و معروف به صحبت و رفاقت با واقدی و نزدیک به وی بوده است [معروف بصحبة الواقدی المختص به]. در سال ۲۲۷ درگذشته و کتابی با عنوان «اخبار النبی(ص) و مغازیه و سرایاه داشته است»[۲۰۶]. در الاغانی تعدادی روایت از اسماعیل بن مجمع نقل شده، اما در آثاری مانند طبقات بیشتر اخباری از ابراهیم فرزند وی نقل شده است[۲۰۷]، چنان‌که در برخی از منابع دیگر از محمد بن اسماعیل بن مجمع روایت شده است. خبری در سیره از وی یا پسرش در الاوراق صولی (م ۳۳۵) نقل شده است[۲۰۸]. در مقاتل الطالبیین چندین خبر از اسماعیل بن مجمع به نقل از واقدی آمده است[۲۰۹]. از عمر بن سعد، به عنوان صاحب الواقدی یاد و خبری از وی در اغانی [۱۱/ ٢١۶] نقل شده است. این همان عمر بن سعد است که کتاب صفین داشته و یکی از پایه‌های اصلی کتاب وقعه صفین نصر بن مزاحم منقری است که مکرر از او یاد می‌شود. به هر حال این تعبیر نشان دهنده حلقه‌ای از عالمان مورخ در اطراف واقدی بوده است.[۲۱۰]

منابع

پانویس

  1. نک: مقدمه‌ای بر تاریخ تدوین حدیث، قم انتشارات فؤاد، ١٣۶٩.
  2. مروج الذهب، ج۲، ص۷۲، به نقل از: التاریخ العربی و المؤرخون، ج۱، ص١٢۴.
  3. تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، «التدوین التاریخی» صص۴٣-٢٩.
  4. گفتارهایی پیرامون تاریخ علوم عربی و اسلامی، ص۱۷۰.
  5. گفتارهایی پیرامون تاریخ علوم عربی و اسلامی، ص۱۷۹.
  6. موارد تاریخ الطبری، بخش نخست، ص١۶۶.
  7. الموفقیات، ص۳۳۲.
  8. تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، ص۲۰، سزگین بنا را در تمامی علوم اسلامی همچون حدیث، تفسیر و سیره بر این گذاشته که مدوناتی از همان قرن اول در دست بوده است. در این باره نیز نک: تاریخ العرب فی الاسلام، جواد علی، صص۱۹-۱۷.
  9. تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، ص۲۳.
  10. طبقات الکبری، ج۵، ص۱۳۳؛ البدایة والنهایه، ج۹، ص۱۰۱؛ الفهرست، ص۱۲۳ به نقل از مقدمه «مغازی رسول الله لعروة بن زبیر»؛ هشام بن عروه گفته است پدرش در واقعه حره مکتوبات زیادی داشته که آنها را از بین برده است.
  11. موارد تاریخ الطبری، بخش نخست، ص١٨۶.
  12. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۸۳.
  13. تاریخ الاسلام ذهبی، ج۱۶، ص٢٧١.
  14. السنن الواردة فی الفتن، ج۴، ص٩١٩.
  15. شعب الایمان، ج۷، ص۲۲۹.
  16. حلیة الأولیاء، ج۴، ص٨٠.
  17. طبقات الحنابله، ج۱، ص۳۰۸.
  18. مجمع الزوائد، ج۱، ص۸۰؛ ج۹، ص۳۱.
  19. مجموع الفتاوی، ج۱۸، ص٣٢۶.
  20. التوحید، ص۲۰۲ و بحار، ج۵۶، ص١٨١ از التوحید.
  21. کتاب العظمه، ج۲، ص۶٢١.
  22. تاریخ بغداد، ج۱۱، ص١٣۴.
  23. سیرت رسول الله، مقدمه، ص١۶-١٧.
  24. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۸۶.
  25. المنتخب من ذیل المذیل، ص۹۷.
  26. الاعلان بالتوبیخ، ص۸۸.
  27. دائرة المعارف الاسلامیة، ج۴، ص۴٨۶.
  28. اسد الغابه، ج۲، ص٣٧٧، ش ٢٠۴۶.
  29. الروض الأنف، ج۱، ص٢١۴.
  30. طبقات الکبری، ج۲، ص۳۸۸؛ المعرفة و التاریخ، ج١ ص۶٣٧.
  31. تاریخ ابی زرعة الدمشقی، ش روایت: ۱۳۸۰.
  32. المعرفة و التاریخ، ج١، ص۶٣٩، تاریخ ابی زرعه، ش ٩۶٧.
  33. تاریخ بغداد، ج۱، ص۲۱۹؛ شذرات الذهب، ج۱، ص۲۲۷؛ البته موسی بن عقبه سیره منظمی داشت و مالک بن انس آن را صحیح‌تر از دیگران به ویژه ابن اسحاق می‌دانست. نک: تهذیب الکمال، ج۲۹، ص۱۱۸.
  34. شرح حال افراد مزبور را سزگین در تاریخ التراث العربی و هورفتس در المغازی الاولی و مؤلفوها و شاکر مصطفی در التاریخ العربی و المؤرخون آورده‌اند.
  35. شاکر مصطفی، مدارس مربوط به سیره را به مدارس کوچک و بزرگ تقسیم کرده است. او اولین مدرسه یا مکتب سیره را ولو کوچک ابتدا در شام می‌داند، اما شواهدی که برای اثبات این نکته آورده دلالتی بر این مطلب ندارد. به عنوان مثال از ابی عیینه آورده است که: مَنْ أَرَادَ الْمَقَاسِمَ وَ أَمْرَ الْغَزْوِ، فَعَلَيْهِ بِأَهْلِ الشَّامِ؛ او چنین گفته‌ای را دلیل بر وجود سیره در شام گرفته درحالی که مقصود از این عبارت، مسایل فقهی جنگ و جهاد به‌ویژه غنایم است که به تناسب تداوم جنگ در جبهه‌های شام، بیشتر در آن دیار مطرح بوده است. همچنین با آوردن نام راویان اخبار فتوحات شام که شامی بوده‌اند خواسته تقدم آن شهر را در ثبت مغازی نشان دهد، بر فرض آن که از صحابه و تابعین کسانی روایات فتوحات شام را نقل کرده باشد این ارتباطی با نقل مغازی رسول الله(ص) ندارد. نک: التاریخ العربی و المورخون، ج۱، صص۱۲۲-۱۱۹.
  36. البدایة والنهایة، ج۹، ص۶۶.
  37. روایة الشامیین للمغازی والسیر فی القرنین الاول و الثانی الهجریین، صص۵۲-۵۴.
  38. نک: تذکرة الحفاظ، ج۱، ص۱۷۳.
  39. تهذیب التهذیب، ج۹، ص۳۰۷؛ تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، ص۷۱.
  40. تذکرة الحفاظ، ج۱، ص١۴۵.
  41. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی، ص۷۳؛ المغازی الاولی و مؤلفوها، ص۴٨.
  42. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی، صص١٨۶-١٨۴.
  43. تذکرة الحفاظ، ج۱، ص١۴٨.
  44. الجرح والتعدیل، ج۱، ص۲۲؛ تذکرة الحفاظ، ج۱، ص١۴٨؛ المغازی الاولی و مؤلفوها، ص۷۱.
  45. المغازی الاولی و مؤلفوها، صص۸۹-۸۸.
  46. زبیریان و تدوین سیره نبوی، محمدرضا هدایت پناه، تهران، سمت، ۱۳۹۱.
  47. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۸۹.
  48. برای نمونه بنگرید: دلائل النبوه، ج۱، ص٢٠۶، ٢١٢.
  49. السیرة النبویة فی مرویات الامام الصادق، جمعه نجیل علکه الحمدانی، کربلا، العتبة العباسیة، ١۴٣٨.
  50. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۹۵.
  51. تهذیب الکمال، ج۲۹، صص١١۵-١١۶.
  52. الرسالة المستطرفة، ص۸۲.
  53. سیر اعلام النبلاء، ج۷، ص٣۶.
  54. دلائل النبوة بیهقی، ج۲، ص۳۷۱.
  55. تهذیب الکمال، ج۲۹، ص۱۱۸.
  56. تهذیب الکمال، ج۲۹، ص۱۲۰.
  57. تهذیب الکمال، ج۲۹، ص۱۱۹.
  58. معجم البلدان، ج۴، ص۱۰۰۸ (چاپ اروپا).
  59. بنگرید: مرویات الامام الزهری، ج۱، ص۱۲۷.
  60. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی، ص٨۵.
  61. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۹۶.
  62. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۲۷۵، و بنگرید: المعرفة و التاریخ، ج١، ص١٢۵.
  63. المعرفة و التاریخ، ج۲، ص٢۶٨.
  64. طبقات الکبری، ج۷، ص۱۸۸، درباره خاندان وی و اینکه اهل عبادت بوده بنگرید: معارف ابن قتیبه، ص۴٧۶.
  65. سیرت رسول الله، مقدمه ج۱، ص۱۸.
  66. البیان و التبیین، ج۱، ص٢۵٣.
  67. طبقات الصغیر ابن سعد، ج٢، ص۴٠.
  68. مصادر السیرة النبویة و مقدمة فی تدوین السیره، محمد یسری سلامه، ص۹۷.
  69. المغازی، چاپ کلکته، ۱۸۵۵، مقدمه، (انتهای کتاب) ص۶.
  70. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۹۹.
  71. درباره ابن اسحاق، تحقیقات فراوانی نوشته و منتشر شده است. یک رساله مستقل با این عنوان درباره وی نوشته شده است: ۱۹۲۳،Frankfurt،amMain، ck Muhammad Ibn Ishaq، تحقیق دیگر از Horowitz بود که با عنوان المغازی الاولی و مؤلفوها توسط حسین نصار به عربی چاپ شد (قاهره، ١٩۴۶). محقق دیگری متن اصلی سیره ابن اسحاق را بدون اضافات ابن هشام و همراه با آنچه از ابن اسحاق در مصادر دیگر آمده و در سیره ابن هشام حذف شده بوده چاپ کرد مشخصات آن از این قرار است: ۱۹۵۵. O U P. Guillaume، The Life of Muhammad
  72. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۲ و ایضاً در ص۲۸۰ ذیل رخدادهای سال ١۵٢: «و فیها مات محمد بن اسحاق صاحب السیره». برادر وی با نام عمر بن اسحاق بن یسار مخزومی مدنی هم راوی بوده است. بنگرید: تاریخ الاسلام ذهبی، ج۹، ص۵٣۵.
  73. السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۰.
  74. از جمله رساله‌ای از او تحت نام: کتاب فیه ذکر من بعث رسول الله(ص) الی البلدان و ملوک العرب و العجم و ما قال لاصحابه حین بعثهم. نک: البحوث و المحاضرات، ۱۳۸۵، مقاله دراسة فی سیرة النبی، ص۱۱۷.
  75. مروج الذهب، ج۴، ص١١۶ (ج ۵، ص۲۱۱): اول من جمع «کتب المغازی و السیر و أخبار المبتدأ، و لم تکن قبل ذلک مجموعة و لا معروفة و لا مصنفة».
  76. تاریخ بغداد، ج۱، ص۲۱۱.
  77. مقدسی گفته است: «کتاب المبتدأ ابن اسحاق، نخستین اثر در نوع خود بود»: البدء و التاریخ، ج۱، ص١۴٩.
  78. یاقوت و ابن ندیم به ساختگی بودن بسیاری از اشعار موجود در سیره تصریح کرده‌اند. نک: معجم الادباء، ج۶، ص۴٠٠؛ الفهرست، ص۹۲؛ طبقات الشعراء، ص۴ (لیدن) نقل از: البحوث و المحاضرات، ص۱۲۷-۱۲۸.
  79. موارد تاریخ الطبری، بخش نخست ص١۴٧ از ۱۸۸، P.۲، Noldecke - Sehwally. Vol
  80. ابن اسحاق می‌گفت: «انا بیطار علم مالک». الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص١٠۶. مالک نیز می‌گفت: «ابن اسحاق دجال من الدجاجلة».
  81. دلیل اختلافش با هشام آن بود که روایتی از زن او نقل کرده بود و به همین دلیل هشام سخت خشمگین بود که چگونه با زن وی دیدار کرده که از وی حدیث نقل می‌کند؟ بنگرید: طبقات الکبری، ج۵، ص۴۵٠.
  82. تاریخ یحیی بن مَعین، ج۱، ص٢۴٧. گفته شده که به دلیل اعتقادش به قدر، در نزد حاکم حد خورده است. الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص١٠۶.
  83. نک: عیون الاثر، ج١، صص۵۴۶٧.
  84. تذکرة الحفاظ، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ یحیی بن معین، ج۱، صص۶۰، ۲۲۵.
  85. المنتخب من ذیل المذیل، ص۶۵۴.
  86. نک: الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص۱۰۳. دلیل تضعیف مورخان از سوی اهل حدیث همین است که آنها پایبند به اصول ایشان در نقل روایات نیستند و روش خاص خود را دارند طبعاً به دلیل آن‌که کار تاریخی می‌کنند، نمی‌توانند چندان در چهارچوبه اسناد صحیح باقی بمانند.
  87. الفهرست، ص۱۰۲.
  88. الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص١٠۵.
  89. الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص۱۰۷.
  90. تاریخ بغداد، ج۱، ص٢۴١، ٢۴٢.
  91. تاریخ الادب العربی، ج۳، ص۱۱.
  92. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی، ص۹۲.
  93. بحث فی نشأة علم التاریخ عند العرب، صص۳۳-۳۲ (متن انگلیسی).
  94. دائرة المعارف الاسلامیة، ج۴، ص۴٨۶.
  95. تذکرة الحفاظ، ج۱، ص۱۷۳؛ الجرح و التعدیل، ج۱، صص۲۰-۱۹.
  96. الجرح والتعدیل، ج۱، ص۱۹؛ تاریخ بغداد، ج۱، ص۲۲۳.
  97. متمم طبقات الکبری، ص۴٠٢.
  98. المغازی الاولی و مؤلفوها، ص۸۱؛ مقدمه کتاب السیر و المغازی از زکار، صص١۴-١٣.
  99. اشعاری در نسخه یونس بن بکیر هست که در متن ابن هشام نیامده. نک: البحوث و المحاضرات ص۱۳۰.
  100. بزم آورد، ص۹۷ و نک: مجله آینه پژوهش، سال ۲، ش ۵، مقاله ابن هشام و سیره او، صص۳۰-۹؛ مواردی در سیره وجود دارد که نشان می‌دهد این هشامگاه مطالبی را نیز که به نفع امام علی(ع) بوده بر آن افزوده است؛ برای مثال این خبر که نهیب امام علی(ع) بر تسخیر قلعه بنی‌قریظه، سبب شد تا آنان به‌زودی خود را بر حکم رسول خدا الگو:ص تسلیم کنند؛ نک: السیرة النبویه، ج۳، ص٢۴٠. عبارت ابن هشام در حذف چنین است: .... مما لیس لرسول الله فیه ذکر، و ما نزل فیه من القرآن بشیء و لیس سببا لشیء من هذا الکتاب و لا تفسیرا له و لا شاهدا علیه لما ذکرت من الاختصار و اشعارا لم أر أحدا من أهل العلم بالشعر یعرفها و اشیاء بعضها نشنع الحدیث به و بعض یسوء بعض الناس ذکره و بعض لم یقر لنا البکائی بروایته. از موارد حذفی ابن هشام برخی از روایات مربوط به پیامبر الگو:ص در قبل از بعثت و نیز روایت نقش عباس بن عبدالمطلب در بدر است. همینطور روایت دعوت از امام علی(ع) برای اسلام آوردن که در نسخه یونس هست و در سیره ابن هشام نیامده است. و نیز روایتی درباره کیفیت اسلام آوردن ابوبکر.
  101. تصحیح بولس بروتله، افست در بیروت، دارالکتب العلیمة.
  102. تاریخ بغداد، ج۱، ص۲۲۱.
  103. بزم آورد، صص۱۰۷-۱۰۲، مؤلف به بررسی روایت یونس بن بکیر از ابن اسحاق پرداخته که قابل توجه است. همچنین نک: مقدمه دکتر مهدوی بر سیرت رسول الله(ص). وی راویان مختلف ابن اسحاق را شناسانده است. کتاب سیره ابن اسحاق در قم نیز به صورت افست چاپ شده است.
  104. دائرةالمعارف الاسلامیة، ج۴، ص۴٨٧.
  105. تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ١٣۶٨.
  106. تهران، نشر مرکز، ۱۳۷۳.
  107. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی ص۹۰؛ درباره ابن اسحاق نک: طبقات الکبری، ج۷، صص۳۲۲-۳۲۱؛ المغازی الاولی و مؤلفوها، ص٨۴؛ بزم آورد، صص۱۰۷-۸۱.
  108. شخصی با نام N. Abbott بخشی از تاریخ الخلفاء ابن اسحاق را به چاپ رساند. مشخصات آن از این قرار است: N. Abbott، Studies in Arabic Literary Papyrii. I. Historical texts، Chicago U. P..۱۹۵۷. ۱۰۰-۸۰
  109. مقتل الحسین، ج۲، صص۲۱۴-۲۳۹، ۲۷۱.
  110. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۰۰.
  111. تاریخ ابی زرعة الدمشقی، ج۱، ص۴٣٧.
  112. تهذیب الکمال، ج۲۸، ص٣٠۴-٣٠۵.
  113. تاریخ بغداد، ج۴، ص۴١.
  114. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۰۷.
  115. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۰۹.
  116. نک: الفهرست، ص۱۷۹.
  117. معجم قبائل العرب، ج١، ص۶٣-۶۵.
  118. نک: طبقات فحول الشعراء، ج٢، ص۴٨٢.
  119. این احتمال را حضرت استاد آیة الله شبیری دادند.
  120. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی، ص۷۰.
  121. رجال النجاشی، ۱۳، رقم ۸.
  122. رجال الکشی، ص٣۵٢، رقم ۶۶٠.
  123. الشیخ الکلینی و کتابه الکافی، ص٢۶٣-٢٩٩.
  124. قاموس الرجال، ج۱، ص۱۱۸.
  125. و هو امرء القیس.
  126. و هو طرفة بن العبد.
  127. طبقات فحول الشعراء، ج١، ص۵٢؛ طبقات الشعراء، ص۴۴؛ شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج٢٠، ص١۶٨؛ العمده، ج۱، ص۷۷؛ المزهر للسیوطی، ج۲، ص۷۹؛ الشعر و الشعراء، ص١۴٢.
  128. طبقات فحول الشعراء، ج۲، ص۴٧١، و فی الهامش عن الأغانی، ج۸، ص۳۱۳.
  129. الفهرست، صص۱۸، ۱۹.
  130. رجال النجاشی، ص۱۳.
  131. معجم الأدباء، ج۱، صص۱۰۸، ۱۰۹.
  132. تاریخ التراث العربی، التدوین التاریخی، ص۷۰.
  133. بحث فی نشأة علم التاریخ عند العرب، صص۲۰، ۲۱.
  134. از افادات دوست دانشور حجة الاسلام جواد شبیری دام ظله.
  135. ما در مقالی مستقل درباره مآخذ کتاب اعلام الوری بحث کرده و فهرستی از آنها را به دست داده‌ایم (مقالات تاریخی، دفتر چهارم).
  136. نک: بحارالانوار، ج٢، ص۴۶؛ ج۵، ص۲۸۶؛ ج۱۳، ص۲۶۵؛ ج۱۴، ص۲۷۱، ۳۷۱، ۴۴۵؛ ج۱۵، ص۲۰۶؛ ج۱۹، ص٣١٣؛ ج۲۰، ص۲۴۷؛ ج۲۲، ص۴۳۲؛ ج۲۳، ص۱۱۹؛ ج۳۲، ص١٠۶؛ ج۳۶، ص۲۷۷؛ ج۳۸، ص۱۰۲؛ ج۳۹، ص٢۴٧؛ ج۴٣، ص٩٨؛ ج۴۴، ص٢۵٧؛ ج۶۰، ص۲۳۹؛ ج۶٣، ص٣٣۴؛ ج۷۰، ص۱۳۷؛ ج۷۱، ص۷۳؛ ج۷۸، ص۴۹؛ ج۸۱، ص۱۴۰؛ ج۹۰، ص۱۸۱؛ ج۹۲، ص۱۳۶.
  137. نک: دلائل النبوة بیهقی، ج۲، ص۴٢٧؛ دلائل النبوة ابونعیم اصفهانی، ص۲۸۲، رقم ٢١۴؛ کنزالعمال، ج۱۲، ص۵٢٢، رقم ٣۵۶٨۴ و نک: لسان المیزان، ج١، ص٢۴.
  138. موارد تاریخ الطبری، بخش نخست، ص١٨۶.
  139. الفهرست، صص۹۲، ۱۰۶، ۱۲۲.
  140. متن مزبور به کوشش مؤلف این سطور توسط توسط انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم چاپ شده است.
  141. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۰۹.
  142. تاریخ بغداد، ج۱۵، ص۵٩١-۵٩٢.
  143. المعرفة و التاریخ، ج۳، ص٢٠۶.
  144. معجم البلدان، ج۳، ص۲۶٧ ذیل مدخل سند. او می‌گوید وقتی از محمد بن کعب قرظی نقل می‌کرد، به جای «کعب» می‌گفت: «قعب»!
  145. طبقات الکبری، ج۵، ص۱۸۲ «اخبرنا محمد بن عمر، قال: حدثنی ابومعشر نجیح».
  146. طبقات الکبری، ج۵، ص۴٨٨. بدین ترتیب ولاء او هاشمی شده و به همین دلیل گفته‌اند که مولی مهدی (و موسی) عباسی بود.
  147. طبقات الکبری، ج۴، ص٩۶.
  148. طبقات الکبری، ج۴، ص٩١.
  149. الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۳۸؛ ج۲، ص١٣، ١۴، ٢٠.
  150. المغازی، ج۱، ص١۵٢.
  151. المغازی، ج۲، ص۷۳۱.
  152. مانند نقل مروج الذهب، ج۲، ص٢۵٢.
  153. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۱۸.
  154. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص٢٣۵.
  155. الکامل ابن اثیر، ج۵، ص۱۸۰.
  156. طبقات الکبری، ج۷، ص٣٣۴.
  157. الاغانی، ج۸، ص۴۴۶. سائب خاثر که جد مادری او می‌شود در روزه حره کشته شد و شرح کشته شدن وی را اصفهانی آورده است. الاغانی، ج۸، ص۴۴٨. وی اولین غناگر در مدینه بوده است.
  158. الفهرست ندیم، ص١۴۴.
  159. طبقات الکبری، ج۵، ص۳۱۹.
  160. تاریخ الطبری، ج۶، ص۵۶۵.
  161. طبقات الکبری، ج۴، ص۴۵۶.
  162. تاریخ بغداد، ج۳، ص۲۱۳.
  163. طبقات الکبری، ج۵، ص۳۸۸، تاریخ الطبری، ج۷، ص۵۵٠.
  164. الانساب سمعانی، ج۱۳، ص۲۷۲.
  165. تاریخ بغداد، ج۱۲، ص٣۴٠.
  166. طبقات الکبری، ج۷، ص٣٣۴.
  167. طبقات الکبری، ج۵، ص۴٩٣-۴٩۴.
  168. طبقات الکبری، ج۷، ص٣٣۵.
  169. طبقات، ج۵، ص۴٩٣.
  170. الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص٢۴٣.
  171. نک: مقدمه حمد جاسر بر المناسک حربی، ص۱۰۰.
  172. معجم الادباء، ج۱۸، ص۲۷۹.
  173. تک: تهذیب الکمال، ج٢۶، ص١٩۴.
  174. عیون الاثر، ج۱، ص٢۶؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص٢٢۴.
  175. قاموس الرجال، ج۸، ص٣٢۵.
  176. در این باره بنگرید: سیر اعلام النبلاء، ج۹، ص۴۵٨، الوافی بالوفیات، ج۴، ص۲۳۸، البدایه و النهایه، ج۳، ص٢٣۴.
  177. از آن جمله اسحاق بن راهویه که او را جعل کننده حدیث می‌داند. تاریخ بغداد، ج۳، ص٢٢۶. نسائی هم او را متروک الحدیث دانسته است [الضعفاء و المتروکین، ص۳۰۳ چاپ شده با تاریخ الصغیر بخاری]. ابوزرعه هم او را ضعیف دانسته است و بسیاری دیگر از رجال شناسان اهل حدیث. بنگرید: الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۶، ص٢٢۴٧. دلیل این امر همان‌طور که بارها نوشته‌ایم، این است که اهل حدیث، اهل اخبار یعنی مورخان را که مجبور هستند همه چیز نقل کنند تا تاریخشان کامل شود، معتبر نمی‌دانند؛ لذا ذهبی درباره وی می‌نویسد: أَحَدُ أَوْعِيَةِ الْعِلْمِ عَلَى ضَعْفِهِ الْمُتَّفَقِ عَلَيْهِ... جَمَعَ فَأَوْعَى، وَ خَلَطَ الْغَثَّ بِالسَّمِينِ، وَ الْخَرَزَ بِالدُّرِّ السَّمِينِ، فَأَطْرَحُوهُ لِذلِكَ [سیر اعلام النبلاء، ج۹، ص۴۵۴] و در تاریخ الاسلام [ج۱۴، ص٣۶٢] می‌نویسد: وَ هُوَ مَعَ عَظَمَتِهِ فِي الْعِلْمِ ضَعِيفٌ.
  178. تاریخ بغداد، ج۳، ص۲۱۵.
  179. مارسدن جونز [۱۹۲۰-۱۹۹۲] از شرق شناسان بنام است و در سال‌های اخیر کتابی با عنوان Arab and Islamic Studies in Honor of Marsden Jones توسط ثابت عبدالله به نام وی توسط انتشارات توریث منتشر شد.
  180. تاریخ بغداد، ج۳، ص۲۱۳.
  181. تاریخ بغداد، ج۳، ص٢١۴.
  182. تاریخ بغداد، ج۳، ص۲۱۵ (دارالکتب العلمیه، ١۴١٧).
  183. نک: مقدمه کتاب الرده.
  184. المغازی، ج۱، ص۲۲۴-۲۲۵ و برای تحلیل آن اطلاعات بنگرید: آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۳۸۵-۳۸۷ (چاپ ۱۳۹۱).
  185. تاریخ بغداد، ج۳، ص٢١۶؛ سیر اعلام النبلاء، ج۹، ص۴۶٠.
  186. نشأة علم التاریخ عند العرب، ص٣١.
  187. الواقدی کتابه المغازی، ج۲، صص۵٧٣-٧٠۵.
  188. تاریخ بغداد، ج۳، ص۳۳۷.
  189. الانساب سمعانی، ج۵، ص۱۱۵ از خطیب.
  190. الانساب، ج۱۱، ص۷.
  191. سمعانی با تعبیر «غلام الواقدی» هم از او یاد کرده است. بنگرید: الانساب، ج۹، ص۳۳۷؛ ج۱۱، ص۶.
  192. نک: معجم الادباء، ج۱۸، ص۲۸۲.
  193. بنگرید: اخبار مکه، ج۱، ص۳۴۰؛ ج۲، صص٢٠، ۱۵۸، ۲۷۴-۲۷۵.
  194. الفهرست، ص۱۱۱؛ المغازی الاولی و مؤلفوها، صص١٢۴، ١٢۶.
  195. المغازی، مقدمه، ص١۶.
  196. الواقدی و کتابه المغازی، ج۱، ص۱۳۸-۱۳۹ بنگرید: بخاری، ج۴، ص٢٠٣.
  197. طبقات الکبری، ج۵، ص۴٢٢.
  198. نهج البلاغه، خطبه ۲۳۱.
  199. نک: الجمل، مفید، ص۵٧۴. شیخ مفید در ص۱۳۱ به کتابی که واقدی در باره «حرب البصرة» نوشته، اشاره کرده است.
  200. نک: تاریخ الادب العربی، ج۳، ص۴٢٢.
  201. به کوشش محمد حمید الله، پاریس، ۱۹۸۹.
  202. بنگرید به مقدمه المغازی، ص۱۵.
  203. الفهرست ندیم، ص١۴۴.
  204. طبقات الکبری، ج۵، صص۴٢٧-۴٢۶، وی وصی مأمون شمرده شده؛ طبقات، ج۵، ص۴٢٨.
  205. الموفقیات، ص۱۳۲، برای خبر دیگری از رابطه مأمون با واقدی در وقت قاضی بودنش در بغداد و شکایت زبیده بنگرید: الاغانی، ج٢١، ص۴٨.
  206. الفهرست، ص۱۹۵.
  207. بسا این ابراهیم بن اسماعیل بن مجمع، ربطی به اسماعیل بن مجمع ما نداشته باشد؛ چراکه راوی از ابن شهاب زهری است! بنگرید: شرف المصطفی، ج۵، ص۴۶٠.
  208. الاوراق، ج۲، ص۲۱۷.
  209. مقاتل الطالبیین، ص٢۵٣، ٢۵۶، ۵٧٣.
  210. جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۱۹.