نهضتهای پس از عاشورا
نهضت محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن(ع)
(نفس زکیه) از دیگر نهضتهایی که پس از قیام عاشورا روی داد و سردار آن از بنیهاشم و از خاندان پیامبر(ص) بود، نهضت محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی بن ابی طالب(ع) است. او با دو واسطه به امام حسن(ع) از طرف پدر میرسد.
پدر
پدر او عبدالله فرزند حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی(ع)، و مادر پدرش فاطمه دختر امام حسین(ع) است؛ و چون عبدالله هم از ناحیه پدر و هم از طرف مادر به رسول خدا(ص) میرسد، او را «عبدالله محض» مینامند. حسن بن الحسن نزد عمویش حسین(ع) برای خواستگاری رفت و از او خواست یکی از دو دخترش را به او تزویج نماید. امام حسین(ع) به او فرمود: هر کدام را که خواهی، به تو تزویج مینمایم. چون حسن بن الحسن شرم کرد و پاسخی نداد، امام حسین(ع) فرمود: من دخترم فاطمه را برای تو اختیار کردم که او شباهت بیشتری به مادرم فاطمه دختر رسول خدا(ص) دارد[۱].
تلمیذ بن سلیمان گوید: عبدالله بن الحسن بن الحسن را دیدم و شنیدم که میگفت: من نزدیکترین مردم به رسول خدا(ص) هستم و از دو طرف فرزند پیامبرم. عبدالله بن موسی گوید: اول کسی که فرزندی حسن و حسین(ع) در او جمع شد، عبدالله بن حسن بن حسن بود[۲]. دهان گوید: عبدالله بن الحسن را دیدم و گفتم: به خدا سوگند این سید مردم است و از سر تا به پاهایش با لباسی از نور پوشیده شده بود. عیسی بن عبدالله گوید: عبدالله بن الحسن در خانه فاطمه دختر رسول خدا(ص) متولد شد[۳].[۴]
مادر
مادر محمد بن عبدالله هند دختر ابوعبیدة بن عبدالله بن زمعة بن اسود بن مطلب بن عبدالعزی بن قصی میباشد؛ بنابراین همچنان که نسبت محمد از ناحیه پدر به هاشم و بعد از آن به قصی میرسد، از طرف مادر نیز به قصی منتهی میگردد؛ از طرف پدر و مادر هر دو از قریش میباشد؛ و از آنجا که از طرف پدر و مادر و مادر مادرش تا آخر هیچ کنیزی وجود ندارد، محمد صریح قریش نامیده میشد. و هند دختر ابوعبیده قبل از عبدالله بن حسن همسر عبدالله بن عبدالملک بن مروان بود که پس از مرگ پسر عبد الملک به همسری عبدالله بن حسن درآمد[۵].[۶]
محمد بن عبدالله بن الحسن
علمای آل ابیطالب او را «نفس زکیه» مینامیدند، کنیه او ابوعبدالله و همان مقتول کنار احجار الزیت است[۷]. او افضل خاندان و بزرگترین اهل زمان خود در آگاهی به کتاب خدا و حفظ آن و آگاهی در دین و شجاعت بود[۸]، به طوری که کسی شک نداشت که او همان مهدی است. و آنقدر این مطلب در میان عامه مردم شایع شد که از جعفر بن محمد(ع) سخنی درباره او نقل شد که: او به ملک نمیرسد و حکومت در عباسیان میباشد و بنیعباس متوجه امری شدند که در آن طمع نداشتند. پس از کشته شدن ولید بن یزید در سال ۱۲۶ هنگامی که اختلاف در میان مروانیان پدید آمد، طرفداران بنیهاشم به نواحی و بلاد رفتند و مردم را دعوت به بنیهاشم نمودند. اولین چیزی که اظهار نمودند، فضیلت و برتری علی بن ابی طالب(ع) و فرزندان او بود، و نیز ظلمهایی مانند کشتن و ترس و آوارگی که به آنان شده بود.
هنگامی که زمینه برای آنان فراهم شد، هر کدام مدعی شدند که وصیت درباره آن کسی است که او مردم را به او دعوت مینماید، عباسیان نیز طرفداران خود را فرستادند و در این زمینه پیروز گردیدند و قدرت را در دست گرفتند. سفاح و منصور بسیار علاقمند بودند که محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله بن الحسن را پیدا کنند زیرا آنان با محمد بیعت کرده بودند و بیعت او بر گردنشان بود که محمد و ابراهیم همچنان پنهان بودند و از جایی به جای دیگر میرفتند تا اینکه این کار سخت آنان را به زحمت انداخت؛ لذا ظاهر شده و قیام کردند و کشته شدند.[۹]
ولادت
محمد بن عبدالله در سال ۱۰۰ متولد شد[۱۰]، هنگامی که به دنیا آمد خال سیاهی میان دو کتف او همانند بیضهای بود[۱۱] و رنگ او گندمگون، فربه، شجاع و بسیار نیرومند بود، او بسیار نماز میخواند و روزه میگرفت[۱۲]. به او مهدی گفته میشد و «صریح قریش» نامیده میشد. ابن رأب گوید: محمد بن عبدالله بن الحسن از همان دوران کودکی متواری بود و مردم را به سوی خود دعوت میکرد. واقدی گوید: عبدالله بن الحسن فرزندش محمد را امر میکرد که طلب علم کند و فقه در دین بیاموزد، و او و برادرش ابراهیم را نزد ابن طاووس میآورد و به او میگفت: برای آنان حدیث کن شاید خدا برای آنان نفعی داشته باشد. او نافع بن عمرو و ابو زیاد را ملاقات کرده و از آنان و غیر آنان حدیث نقل کرده اما اندک بوده است. بعد از کشته شدنش از جمله کسانی که از او حدیث نقل کردهاند عبدالله بن جعفر بن عبدالرحمن بن اعور بن مخرمه و غیر او میباشند[۱۳].[۱۴]
بیعت منصور با محمد بن عبدالله
عیسی بن عبدالله از پدرش نقل کرده است که: ابوجعفر منصور با محمد بن عبدالله دو بار بیعت کرد: یکی در مدینه؛ و دیگری در مکه در مسجدالحرام و من نیز در آنجا حاضر بودم که وقتی با او بیعت کرد برخاست و از مسجدالحرام بیرون رفت و محمد بن عبدالله سوار شد، ابوجعفر منصور رکاب مرکب او را گرفت سپس به او گفت: اگر این امر به تو رسد، این صحنه را فراموش خواهی کرد[۱۵]. عمیر بن فضل خثعمی گوید: روزی دیدم که ابوجعفر منصور منتظر محمد بن عبدالله بن الحسن بود، هنگامی که محمد از خانه فرزندش بیرون آمد بنده سیاه چهرهای به همراه اسبی کنار درب خانه ایستاده بود؛ ابوجعفر نزدیک رفت و ردای محمد بن عبدالله را گرفت تا او سوار شد، آنگاه جامه او را روی زین اسب مرتب کرد و محمد بن عبدالله رفت. در آن هنگام من منصور را میشناختم و محمد بن عبدالله را نمیشناختم؛ به منصور گفتم: این چه کسی بود که او را اینگونه تعظیم نمودی به طوری که رکاب او را گرفتی و لباس او را مرتب کردی؟ گفت: او را نمیشناسی؟ گفتم: نمیشناسم. منصور گفت: این محمد بن عبدالله بن الحسن، مهدی ما اهل بیت است[۱۶].[۱۷]
پیشگویی امام صادق(ع)
ابن اثیر گوید: از جعفر الصادق(ع) در رابطه با امر محمد سؤال شد؟ او فرمود: «فِتْنَةٌ، يُقْتَلُ مُحَمَّدُ وَ يُقْتَلُ أَخُوهُ لِأَبِیهِ وَ اُمِّهِ بِالْعِراق، وَ حَوافِرُ فَرَسِهِ فِي مَاءٍ»[۱۸]؛ «فتنهای است که محمد در آن کشته میشود، و برادر او از پدر و مادرش نیز در عراق کشته میشود در حالی که پای اسب او در آبی میباشد». امالحسین دختر عبدالله بن محمد بن علی بن الحسین گوید: از عمویم جعفر بن محمد(ع) پرسیدم: فدایت شوم، امر محمد چگونه خواهد بود؟ فرمود: فتنهای است که در آن محمد نزد خانه رومی کشته میشود و برادر پدر و مادریاش در عراق کشته میشود در حالی که پای اسب او در آبی باشد[۱۹]. ابوالفرج از عبدالاعلی بن اعین نقل کرده است، و نیز امام باقر(ع) به اسلم غلام محمد بن حنفیه خبر کشته شدن محمد بن عبدالله را داده و از او خواسته بود که کتمان نماید[۲۰].[۲۱]
گردهمایی بنیهاشم
ابوالفرج از گروهی نقل کرده است که: بنیهاشم گرد آمدند، ابتدا عبدالله بن الحسن آغاز سخن کرد و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و سپس گفت: به درستی که خدا شما اهل بیت را به رسالت، فضیلت و برتری داده و شما را برگزیده است، و پر برکتترین شما - ای ذریه محمد(ص) - عموزادهها و عترت او میباشد، و سزاوارترین مردم در امر خدا کسی است که خدا او را در جایگاه شما از پیامبر نهاده است؛ شما میبینید که کتاب خدا تعطیل و سنت پیامبر او متروک گردیده است، باطل زنده شده و حق مرده است؛ برای خدا بجنگید برای جلب رضایت او به آنچه او اهل آن است پیش از آنکه نام شما را از شما بردارد و نزد او بیارزش شوید همانگونه که بنیاسرائیل خوار شدند پس از آنکه محبوبترین خلق نزد خدا بودند؛ و شما میبینید که ما همچنان میشنویم این جماعت (بنیمروان) هنگامی که یکی از آنان دیگری را به قتل میرساند امر (قدرت) از دست آنان بیرون میرود، همانگونه که اکنون آنان صاحب خود (ولید بن یزید) را کشتند؛ پس بیایید با محمد (فرزندش) بیعت کنیم که شما میدانید که او همان مهدی است. آنان گفتند: اصحاب ما جمع نشدهاند و اگر بعد از این جمع شوند، انجام خواهیم داد؛ و ما ابوعبدالله جعفر بن محمد را در اینجا نمیبینیم. عبدالله فرزندش حسن را به سوی او فرستاد ولی او نپذیرفت که بیاید؛ پس به پاخاست و گفت: من هماکنون او را میآورم؛ پس خودش بیرون آمد تا نزد فضل بن عبدالرحمن رفت، فضل او را احترام کرد اما او را در صدر مجلس ننشانید. پس دانستم که سن فضل بیشتر از او میباشد؛ اما جعفر به پاخاست و او را در صدر نشانید، فهمیدم که سن او بیشتر از جعفر است.
سپس بیرون آمدیم و نزد عبدالله رفتیم، پس او را به بیعت محمد دعوت کرد. جعفر (امام صادق(ع)) به او گفت: تو پیر و بزرگ هستی، اگر خواهی، با تو بیعت میکنم، ولی فرزندت، پس به خدا سوگند با او بیعت نکنم و تو را رها سازم. عبدالاعلی در حدیث خود گوید: عبدالله بن الحسن به آنان گفت: به سوی جعفر(ع) نفرستید که او این امر را بر شما فاسد میکند؛ ولی آنها نپذیرفتند؛ او آمد، عبدالله جایی را برای او در کنار خود مهیا کرد و گفت: میدانی که بنیامیه با ما چه کردهاند، ما به این نتیجه رسیدهایم که با این جوان (پسرش محمد بن عبدالله) بیعت کنیم. امام صادق(ع) فرمود: چنین نکنید، که این امر از او نباشد. عبدالله در خشم شد و گفت: من میدانم بر خلاف آنچه تو میگویی؟ ولی حسادت تو را بر این سخن حسادت واداشت. امام صادق(ع) فرمود: نه به خدا سوگند حسادت مرا بر این سخن رانداشت، بلکه امر خلافت برای این و برادرانش و فرزندانشان باشد - و دست خود را بر پشت ابوالعباس (سفاح) زد و شما را در آن بهرهای نیست.
سپس برخاست و رفت، عبدالصمد و ابوجعفر (منصور) به دنبال او رفتند و به او گفتند: ای ابا عبدالله! آیا تو این عقیده را داری و این سخن را میگویی؟ گفت: آری به خدا سوگند، میگویم و میدانم. - ابو زید گوید: ابراهیم بن محمد این حدیث را از پدرش برای من نقل کرد که جعفر (امام صادق(ع)) به عبدالله بن الحسن گفت: به خدا سوگند این امر (حکومت) برای تو و فرزندانت نخواهد بود بلکه برای اینان (عباسیان) خواهد بود، و به درستی که دو فرزندت کشته خواهند شد. پس اهل مجلس متفرق شدند و پس از آن جلسه دیگر جمع نشدند. عبدالله بن جعفر بن مسور در حدیث خود گوید: پس جعفر (امام صادق(ع)) در حالی که بر دست من تکیه کرده بود بیرون آمد و به من فرمود: آیا دیدی آن کس را که ردای زرد داشت (یعنی ابوجعفر منصور)؟ گفتم: آری. فرمود: به خدا سوگند اعتقاد ما بر این است که او محمد (محمد بن عبدالله بن الحسن) را خواهد کشت. گفتم: آیا محمد را میکشد؟ فرمود: آری. راوی گوید: با خود گفتم: به پروردگار کعبه سوگند که به او حسد برد؛ ولی به خدا سوگند از دنیا نرفتم مگر اینکه دیدم که منصور محمد را کشت. ابن داحه نقل کرده است: جعفر بن محمد(ع) به عبدالله بن الحسن فرمود: به خدا سوگند این امر (حکومت) به تو و فرزندانت نمیرسد بلکه آن برای این شخص (سفاح) سپس برای این (منصور) سپس برای فرزندانش بعد از او باشد و همچنان حکومت و ملک در میان آنان بماند تا اینکه کودکان را امیر کنند و با زنان مشورت نمایند.
عبدالله گفت: به خدا سوگند ای جعفر! خدا تو را بر علم غیب خود مطلع نگردانیده و این سخن را نمیگویی مگر به سبب حسادت به فرزند من. امام صادق(ع) فرمود: نه به خدا سوگند، من به فرزندت حسادت نمیکنم و این شخص (ابوجعفر منصور) او را بر احجار الزیت خواهد کشت سپس برادرش را بعد از او در «طفوف» به قتل میرساند در حالی که دست و پای اسب او در آب است. سپس در حالی که غضب کرده از جای برخاست و عبای او کشیده میشد؛ ابوجعفر به دنبال او رفت و گفت: آیا میدانی آنچه را گفتی آی ابوعبدالله؟ فرمود: آری به خدا سوگند میدانم، و این واقع خواهد شد. راوی گوید: کسی که از ابوجعفر منصور شنیده بود برایم نقل کرد که او گفت: من همان هنگام بازگشتم و عمال و کارگزاران خود را مرتب کردم و امور خود را مانند کسی که مالک آن است، مرتب نمودم.
او گفت: هنگامی که ابوجعفر به خلافت رسید، جعفر را «صادق» نامید و هرگاه او را یاد میکرد میگفت: صادق جعفر بن محمد این مطلب را به من گفت. مدائنی از سحیم بن حفص نقل کرده است: گروهی از بنیهاشم در «ابواء» بین راه مکه گرد هم آمدند و در میان آنها ابراهیم امام و سفاح و منصور و صالح بن علی و عبدالله بن الحسن و دو فرزندش محمد و ابراهیم و محمد بن عبدالله بن عمر بن عثمان بودند. صالح بن علی گفت: شما جماعتی هستید که چشم مردم به سوی شما است، و خداوند شما را در این مکان گرد آورده است؛ پس با یکی از خودتان بیعت کنید و آنگاه در آفاق و بلاد پراکنده شوید و از خدا بخواهید که شما را پیروز گرداند. ابوجعفر منصور گفت: برای چه خود را فریب میدهید؟ به خدا سوگند میدانید که مردم به کسی جز این جوان (محمد بن عبدالله) توجه ندارند و به جز او کسی را اجابت نکنند. گفتند: راست میگویی و ما این مطلب را میدانیم. پس همه با محمد (پسر عبدالله بن الحسن) بیعت کردند، و ابراهیم امام و سفاح و منصور و سایر حاضران همه بیعت نمودند، و به خاطر این بیعت بود که عباسیان در جستجو و تعقیب محمد بن عبدالله بودند. بنیهاشم دیگر گرد هم جمع نشدند مگر در زمان مروان بن محمد، که در هنگام مشورت کردن مردی نزد ابراهیم آمد و مطلبی را به او گفت، او برخاست و عباسیان به دنبال او رفتند، علویان از آن مرد درباره آنچه به ابراهیم گفته بود سؤال کردند، معلوم شد آن مرد به ابراهیم امام گفته است که: برای تو در خراسان بیعت گرفته شده و سپاهیان گرد آمدهاند. پس هنگامی که عبدالله بن الحسن این مطلب را دانست، از ابراهیم امام بیمناک شد و از او پرهیز کرد و به مروان بن محمد نوشت: من از ابراهیم و آنچه او به جای آورده بیزاری میجویم[۲۲].[۲۳]
انکار عبدالله بن الحسن
محمد بن بشر گوید: مردی به عبدالله بن الحسن گفت: محمد چه زمانی خروج میکند؟ عبدالله گفت: او خروج نخواهد کرد تا اینکه من از دنیا بروم، و او کشته خواهد شد. آن مرد گوید: گفتم: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، به خدا سوگند این امت هلاک گردید. گفت: چنین نباشد. گفتم: پس ابراهیم چه میشود؟ گفت: او نیز خروج ننماید تا اینکه من از دنیا بروم، و او هم کشته خواهد شد. گفتم: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، به خدا سوگند این امت هلاک شد. عبدالله گفت: هنگامی که من از دنیا بروم هر دو فرزندم (محمد و ابراهیم) خروج نمایند و طولی نکشد که هر دو کشته شوند. گفتم: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، امت هلاک شد. گفت: چنین نباشد؛ زیرا که صاحب مردم جوانی بیست و پنج ساله باشد که آنان را به قتل رساند زیر هر سنگ و یا زیر هر کوکبی که باشند[۲۴].[۲۵]
واصل بن عطاء
ابن فضاله نحوی گوید: و اصل بن عطاء و عمرو بن عبید در خانه عثمان بن عبدالرحمن خزومی از اهل بصره گرد آمدند و از ستم سخن گفتند؛ عمرو بن عبید گفت: چه کسی به حکومت قیام کند که سزاوار است و اهلیت و قابلیت دارد؟ و اصل گفت: به خدا سوگند کسی که بهترین این امت باشد و او محمد بن عبدالله بن الحسن است. عمرو بن عبید گفت: ما بیعت نکنیم و به پا نخیزیم مگر با کسی که او را بیازماییم و سیره او را بدانیم. و اصل بن عطاء گفت: به خدا سوگند اگر هیچ دلیلی بر فضل محمد بن عبدالله نباشد مگر اینکه پدر او عبدالله بن حسن باشد که فضل و موقعیت و سن او را میدانید - خواهید دید که محمد قابلیت آن را دارد، تا چه رسد به اینکه خود محمد بن عبد الله دارای فضل و برتری است. پس گروهی از معتزله بصره که از آن جمله واصل بن عطاء و عمرو بن عبید و غیر آنان حرکت کرده و به «سویقه» رفتند و از عبدالله بن الحسن خواستند که فرزندش محمد را بیاورد تا با او صحبت کنند.
عبدالله برای آنان خیمهای را آماده کرد و با گروهی از افراد مورد اطمینان خود مشورت کرد که ابراهیم بن عبدالله نزد آنها برود. پس ابراهیم نزد آنان رفت و عصایی در دست داشت و خدای را حمد و ثنا گفت و از محمد بن عبدالله و حال او یاد کرد و آنان را به بیعت با او دعوت نمود و از آنان به خاطر تأخیر در آمدن عذرخواهی کرد. آنان گفتند: خدایا! ما راضی هستیم به مردی که این شخص فرستاده او میباشد؛ پس بیعت کرده و به بصره بازگشتند[۲۶].[۲۷]
جاسوسهای منصور
منصور عدهای را استخدام کرد و به آنان دستور داد در اطراف مدینه بسیج شوند تا مخفیگاه محمد بن عبدالله را پیدا کنند، آنان به صورتهای گوناگونی در میآمدند مانند رهگذری که راه را گم کرده باشد و از مردم سؤال میکردند تا شاید به مخفیگاه او برسند. او جاسوس دیگری را نیز فرستاد و با او نامهای را از زبان شیعیان به محمد بن عبدالله نوشت که در آن از اطاعت و فرمانبرداری خودشان خبر داده بودند و مقداری پول هم با او فرستاد. آن جاسوس به مدینه نزد عبدالله بن الحسن رفت و از او درباره فرزندش سؤال کرد، او کتمان نمود و آن جاسوس چندین بار نزد او رفت و آمد کرد و اصرار نمود تا اینکه به او گفت که محمد در کوه «جهینه» است، و به او گفت: تو نزد فلان شخص میروی و او تو را راهنمایی خواهد کرد. منصور کاتبی شیعه داشت، او نامهای به عبدالله بن الحسن نوشت و وی را از جریان آن جاسوس آگاه ساخت، وقتی نامه به او رسید مضطرب شد و کسی را نزد محمد و علی بن الحسن فرستاد تا آنان را مطلع نماید، آن شخص نزد علی بن الحسن رفت و به او خبر داد، سپس نزد محمد بن عبدالله رفت و او را دید که در غاری نشسته و گروهی از اصحابش گرد او جمعاند و آن جاسوس هم با آنان میباشد.
وقتی جاسوس آن فرستاده را دید ترسید و آن فرستاده به طور پنهانی محمد بن عبدالله را از آن جاسوس آگاه کرد. محمد بن عبدالله گفت: حال چه باید کرد؟ او گفت: سه کار را پیشنهاد میدهم که باید یکی از آنها را انجام دهی. محمد بن عبدالله گفت: چه کارهایی؟ گفت: اجازه دهی این مرد جاسوس را به قتل رسانم. محمد بن عبدالله گفت: من دوست ندارم باعث ریختن خونی گردم مگر با کراهت. گفت: دیگر اینکه او را در زنجیر کرده و هر جا که میروی با خود ببری. محمد گفت: در این حال فرار و عجله و ترس و هراسی که داریم با او چه کنیم؟ گفت: او را نزد اهل خود در قبیله جهینه میگذاری. محمد گفت: با این پیشنهاد موافقم. وقتی بازگشتند آن مرد را نیافتند، محمد گفت: این مرد کجا رفت؟ گفتند: ظرف آبی را برداشت و متواری شد که قضای حاجت کند. پس هر چه جستجو کردند او را نیافتند گویا زمین او را در خود جای داد. پس آن جاسوس رفت و خود را به مدینه رساند و از آنجا نزد منصور رفت و تمام خبرها را به او گزارش کرد[۲۸].[۲۹]
قیام محمد بن عبدالله بن الحسن
ابن اثیر گوید: در سال ۱۴۵ دو شب مانده به آخر ماه جمادی الآخره، محمد بن عبدالله قیام کرد بعد از آنکه منصور خاندان و اهل او را به عراق آورده و ریاح (حاکم مدینه) را به مدینه بازگرداند و او را امیر آن کرد؛ او به شدت در طلب و جستجوی محمد برآمد و بر او سخت گرفت تا اینکه پسرش افتاد و از دنیا رفت[۳۰]. ابوالفرج از مصعب نقل کرده است که: محمد بن عبدالله از کنیز فاخته دختر فلیج خوشش آمد و او را از فاخته خواست؛ او هم آن کنیز را به محمد بن عبدالله بخشید، پسری از آنان به دنیا آمد و آن پسر در کوههای جهینه با او بود. روزی آن کودک ترسید و از کوه افتاد و قطعه قطعه گردید. و گفته شده است که: محمد بن عبدالله گفت: در آن هنگام که من با کنیز و فرزند خود در «رضوی» بودم، آن کنیز کودک را شیر داد که ناگهان بر من هجوم آوردند، من به طرف کوه فرار کردم، آن کنیز نیز فرار کرد پس کودک از دست او افتاد و قطعه قطعه گردید[۳۱].[۳۲]
امیر مدینه در جستجوی محمد بن عبدالله
روزی محمد بن عبدالله بر سر چاهی در مدینه آمد و در حالی به اصحابش آب میداد که تا گلویش در آب فرو رفته بود، و بدن او به سبب بزرگیاش پنهان نمیشد؛ به ریاح (امیر مدینه) خبر رسید که او در مذار است، پس با سپاه خود به طلب او رفت ولی محمد از راه او دور شده و در خانهای از قبیله بنیجهینه مخفی گردید؛ چون ریاح او را ندید به خانه مروان بازگشت. سپس به دلیل شدت جستجو و تعقیب، محمد بن عبدالله پیش از موعد مقرر که با برادرش ابراهیم وعده کرده بود، خروج کرد؛ و برخی نیز او را بر خروج تحریک کردند. چون به ریاح امیر مدینه خبر رسید که محمد بن عبدالله امشب خروج خواهد کرد، گروهی را فرستاد و تعدادی از علویان را گرفتند از آن جمله جعفر بن محمد بن علی بن الحسین و حسین بن علی بن حسین بن علی و حسن بن علی بن الحسن بن علی بن الحسین و بزرگانی از قریش که اسماعیل بن ایوب و فرزندش خالد در میان آنان بودند.
همان وقت که این افراد نزد ریاح بودند، محمد خروج کرد و قیام نمود، و آنان صدای تکبیر شنیدند. فرزند مسلم بن عقبه به ریاح گفت: مرا اطاعت کن و گردن این علویان را بزن. حسین بن علی بن حسین بن علی گفت: به خدا سوگند تو نمیتوانی این کار را بکنی زیرا ما بر سمع و اطاعت هستیم و نافرمانی نکردیم. محمد با یکصد و پنجاه نفر از «مذار» آمد و به سوی زندان رفت و در زندان را شکست و هرکس را که در آن بود آزاد کرد و به سوی دارالاماره و قصر آمد و به اصحاب خود میگفت: کسی را نکشید مگر اینکه آنان بکشند. پس ریاح از برخورد با آنان خودداری کرد، و آنان از باب مقصوره وارد شدند و ریاح و برادرش عباس را به همراه پسر مسلم بن عقبه در دارالاماره زندانی نمودند[۳۳].[۳۴]
خطبه محمد
سپس محمد بن عبدالله به مسجد رفت و به ایراد خطابه پرداخت، او پس از حمد و ثنای الهی گفت: شما از جریان این ستمگر و طاغوت دشمن خدا ابوجعفر اطلاع دارید که قبه خضراء (گنبد سبز) بنا کرده و با خدا در ملک خود دشمنی نموده و کعبه را کوچک شمرده است، و خداوند فرعون را هنگامی گرفت که او میگفت: ﴿أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى﴾[۳۵]. و به درستی که سزاوارترین مردم به اقامه این دین، فرزندان مهاجران و انصار هستند. بار خدایا! اینان حرام تو را حلال و حلال تو را حرام کردند؛ و آن کس را که تو او را بیم دادی، امان دادند؛ و آن را که امان دادی، ترساندند. خدایا! اینان را شماره کن و بکش و از آنان کسی را باقی مگذار. ای مردم! به خدا سوگند من قیام نکردم به خاطر اینکه شما نزد من اهل قوت و شدت هستید بلکه من شما را برای خود اختیار کردم، و به خدا سوگند من به اینجا نیامدم مگر اینکه در هر سرزمین که خدا عبادت شود برای من در آنجا بیعت گرفته شده است[۳۶].[۳۷]
نیرنگ منصور
منصور از زبان فرماندهانش نامههایی برای محمد مینوشت که در آنها او را به قیام فرا میخواندند و به او وعده همکاری میدادند. پس محمد میگفت: اگر نبردی رخ دهد همه فرماندهان به من روی خواهند آورد. به هر ترتیب محمد مدینه را تصرف نمود. هنگامی که محمد بن عبدالله در مدینه قیام کرد، مردی عامری به نام حسین بن صخر از مدینه حرکت کرد و طی مدت به روز نزد منصور آمد، او شبانگاه به قصر رسید و فریاد برآورد، او را وارد کردند. ربیع دربان منصور گفت: چه حاجت داری؟ امیرالمؤمنین اکنون در خواب است. گفت: بایستی مرا نزد او ببری.
چون ربیع، منصور را باخبر کرد، او راطلبید. آن مرد به منصور گفت: محمد بن عبدالله در مدینه قیام کرده است. منصور گفت: تو خود دیدی؟ گفت: آری. پس خبرهای دیگری نیز به منصور رسید که حاکی از قیام محمد بن عبدالله بود. منصور به آن مرد عامری نُه هزار درهم به اضافه هزار درهم داد برای هر شبی که در راه بوده است[۳۸]. منصور از قیام محمد بن عبدالله بسیار هراسان شد. منجمی به نام حارثی به او گفت: نگران مباش، اگر همه روی زمین را مالک شود، دوران او بیش از نود روز به طول نمیانجامد[۳۹].[۴۰]
مشورت منصور
هنگامی که منصور شنید محمد بن عبدالله قیام کرده است، نزد عمویش عبدالله بن علی که در زندان بود فرستاد و با او در باره قیام محمد و مقابله با آن مشورت کرد. او گفت: کسی که در زندان است، رأی و نظر او نیز زندانی است. و او در این امور صاحب نظر بود؛ منصور نزد او فرستاد که: اگر محمد بن عبدالله بیاید و درب خانه مرا بزند، تو را بیرون نخواهم آورد، و من برای تو بهتر از او هستم. عبدالله پیغام داد: هم اکنون به کوفه برو و بر مردم آنان بسیار سخت بگیرد زیرا که آنان شیعیان این خاندان هستند، و دیدهبانها را بگذار پس هر کس که از کوفه خارج و یا به آنجا وارد شود، گردنش را بزن[۴۱]. گفته شده است: منصور، برادران عبدالله را نزد او فرستاد تا درباره محمد با او مشورت کنند، هنگامی که نزد عبدالله رفتند به آنان گفت: شما مدت زمانی است که از من دوری جستهاید، چه شده که اکنون آمدهاید، چه خبر است؟ گفتند: محمد بن عبد الله قیام کرده است. عبدالله گفت: منصور چه میخواهد بکند؟ گفتند: به خدا سوگند نمیدانیم. گفت: بخل و خساست، او را کشته است؛ به او بگویید اموال را بیرون بیاورد و میان سپاه تقسیم کند، اگر پیروز شد به زودی آن مال به او بر میگردد، و اگر شکست خورد محمد بن عبد الله بر دینار و درهم دست پیدا نکند[۴۲].[۴۳]
نامه منصور
منصور نامهای به محمد بن عبدالله نوشت که در آن آمده بود: ﴿إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ الله وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ﴾[۴۴]، و برای تو عهد و پیمان خدا و ذمه رسول او است که تو را امان دهم، و همه فرزندان و برادران و خاندان تو و هرکس که تو را متابعت کند خون و مالش محفوظ باشد، و از هر خونی که ریختهای و یا مالی که گرفتهای در میگذرم، و هزار هزار درهم به تو عطا مینمایم، و نیازهای تو را برمیآورم، و تو را در هر شهری که بخواهی سکنی میدهم، و هر کس از اهل بیت تو که در زندان من است رها میسازم، و هرکس نزد تو آمده و با تو بیعت کرده او را امان میدهم، و اگر میخواهی برای خود پیمان بگیری کسی را نزد من روانه کن تا آن امان و میثاق و عهد را بگیرد. والسلام[۴۵].[۴۶]
پاسخ محمد بن عبدالله
او در جواب نامه منصور نوشت: من همان زمانی را که تو بر من عرضه کردی، به تو میدهم؛ زیرا این حق ما میباشد؛ و این ادعا را شما به وسیله ما نمودید و شیعیان ما را بسیج کردید و از آن بهره بردید. به درستی که علی(ع) که وصی و امام بود، پدر ما است، پس چگونه شما ولایت او را به ارث بردید در حالی که اولاد او زنده هستند؟ تو میدانی کسی مطالبه این امر (حکومت) را نکرده است که نسب و شرافت ما را داشته باشد؛ ما نه فرزندان لعنت شدگان و نه رانده شدگان و نه آزاد شدگان هستیم.
و هیچکدام از بنیهاشم ندارد آنچه ما داریم از خویشی و پیشینه و فضیلت. و نیز ما فرزندان مادر رسول خدا(ص) فاطمه دختر عمرو در جاهلیت، و فرزندان دختر او فاطمه(س) در اسلام هستیم، نه شما؛ خداوند ما را برگزیده و برای ما اختیار کرده است، پس پدر ما از پیامبران محمد است و افضل آنان است؛ و از نیاکان اولین آنان در اسلام آوردن علی(ع) میباشد، و از همسران بهترین آنان خدیجه است که او اولین کسی است که به سوی قبله نماز گزارد، و از دختران بهترین آنان فاطمه(س) سرور زنان عالم و بهشتیان است، و از زاده شدگان در اسلام حسن و حسین(ع) دو سید جوانان بهشت میباشند. علی(ع) از دو طرف به هاشم متصل است، و حسن از دو ناحیه به عبدالمطلب منتهی میگردد، و من از طرف حسن و حسین هر دو به رسول خدا(ص) منتهی میگردم و فرزند آن حضرت هستم.... و خدا برای تو گواه است که اگر در طاعت من داخل شدی و دعوت مرا اجابت کردی، بر عهده من است که بر خود و مالت و هرچه کردی امان دهم، مگر حتی از حدود الهی یا حق مسلمانی و یا معاهدی باشد. و من از تو به حکومت سزاوارتر و به عهد وفا کنندهتر میباشم؛ زیرا تو به من وعده امان و پیمانی دادی که پیش از من به دیگران دادی، پس مانند کدام یک از آن امانها را به من میدهی؟ امانی که به ابن هبیره دادی و یا امانی که به عموی خودت عبدالله بن علی و یا امانی که به ابومسلم دادی؟[۴۷].[۴۸]
جواب منصور
منصور در پاسخ محمد بن عبدالله برای او نوشت: نامه تو به من رسید و آن را خواندم، مهمترین افتخار تو به زنان است تا به وسیله آن مردم را گمراه کنی، و هیچگاه خدا زنان را مانند عموها و پدران قرار نداده است... بهترین فرزندان پدرت و اهل فضل از آنان، فرزندان کنیزانند، و بعد از وفات رسول خدا(ص) در میان شما کسی بهتر از علی بن الحسین(ع) متولد نشده است و او فرزند ام ولد است و او از جد تو حسن بن حسن بهتر است؛ و در میان شما بعد از او مثل محمد بن علی (باقر(ع)) نیست، و جده او ام ولد است، و او بهتر از پدر تو است؛ و مثل فرزند او جعفر نیست، و جده او ام ولد است و او بهتر از تو میباشد. و اما اینکه گفتی که شما فرزندان رسول خدا(ص) هستید؛ خدای تعالی در کتاب خود میگوید: ﴿مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ﴾[۴۹]، بلکه شما فرزندان دختر او هستید و این خویشی نزدیکی است ولی به او ارث نمیرسد و ولایت را به ارث نمیبرد، و امامت برای فرزند دختر نمیباشد پس چگونه به وسیله او ارث برده میشود؟ در حالی که پدرت (علی(ع)) آن را به هر روشی طلب کرد: فاطمه را روز بیرون آورد و او را در زمان بیماری به طور پنهانی پرستاری کرد و شبانه او را به خاک سپارد، ولی مردم کسی را جز شیخین نپذیرفتند.... تو میدانی که امتیاز ما در جاهلیت سقایت حاج و ولایت زمزم بوده است، و این از میان برادران برای عباس بود... و پس از پیامبر کسی از فرزندان عبدالمطلب باقی نماند به جز عباس، پس او از جهت عمو بودنش ارث برد، و چندین نفر از بنیهاشم ادعای آن را داشتند ولی به آن نرسید مگر فرزندان او، بهگونهای که سقایت از او ماند و میراث پیامبر هم از او باشد، و شرف و فضلی در جاهلیت و در اسلام، در دنیا و در آخرت نیست مگر اینکه عباس وارث آن و به ارث گذارنده آن است.... پس ما وارث خاتم انبیاء هستیم نه شما، و ما خونخواهی شما را نمودیم چیزی که شما از آن عاجز بودید و خود نتوانستید آن را طلب کنید[۵۰].[۵۱]
اعزام سپاه
زید مولی مسمع بن عبدالملک گوید: هنگامی که محمد بن عبدالله قیام کرد ابوجعفر منصور برادر زاده خود عیسی بن موسی راطلبید و به او گفت: به سوی محمد بن عبدالله روانه شو که او خروج کرده است. عیسی به منصور گفت: عموهای تو اطراف تو میباشند، با آنان مشورت کن[۵۲]. منصور به او گفت: حرکت کن و روانه شو که به خدا سوگند کسی را به جز من و تو قصد نکرده است، و چارهای جز این نیست که تو بروی و یا من خودم روانه شوم[۵۳]. مدائنی نقل کرده است که منصور سپاه چهار هزار نفر نفری با عیسی روانه نمود و از او خواست وقتی که محمد کشته شد اگر بتواند پرندهای را ذبح نکند، انجام دهد (تا امکان دارد خونی ریخته نشود). چون خبر حرکت عیسی به محمد رسید، اطراف مدینه را مانند پیامبر(ص) خندق حفر کرد و بر سر کوچهها نیز خندق حفر نمود. وقتی عیسی به «فید»[۵۴] رسید نامهای به محمد نوشت و او را امان داد، و نامه را توسط محمد بن زید برای او و اهل مدینه فرستاد. محمد بن زید به مدینه رفت و گفت: ای مردم مدینه! من محمد بن زید هستم، از نزد امیرالمؤمنین (منصور) که زنده بود آمدم، و این عیسی بن موسی است که به سوی شما آمده است و شما را امان میدهد.
قاسم بن الحسن هم مانند محمد بن زید سخن گفت. اهل مدینه گفتند: ما ابو الدوانیق (منصور) را خلع کردیم. محمد بن عبدالله نامهای به عیسی فرمانده سپاه منصور نوشت و او را به اطاعت نمودن دعوت کرد و به او امان داد[۵۵]. عیسی کسی را نزد محمد بن عبدالله فرستاد تا به او خبر دهد که منصور او و خاندانش را امان داده است؛ محمد در پاسخ به عیسی گفت: تو را با رسول خدا(ص) خویشاوندی نزدیکی است و من تو را به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) و عمل به طاعت او دعوت مینمایم و تو را از غضب و عذاب او برحذر میدارم، و به خدا سوگند من از این تصمیمی که گرفتهام روی بر نگردانم تا اینکه خدا را ملاقات نمایم؛ و تو پرهیز کن از اینکه کسی تو را بکشد که تو را دعوت به سوی خدا میکند که در این صورت بدترین کشتهها خواهی بود، و یا اینکه تو او را بکشی که گناه تو بزرگتر میشود. هنگامی که آن فرستاده پیام محمد را به عیسی رساند، او گفت: به جز جنگ میان ما و او نخواهد بود[۵۶].[۵۷]
محاصره مدینه
پس عیسی به راه خود ادامه داد تا اینکه به «جرف» رسید و در روز دوازدهم ماه رمضان سال ۱۴۵ در کاخ سلیمان بن عبدالملک فرود آمد. عیسی خواست جنگ را تا پایان ماه رمضان به تأخیر اندازد ولی به او خبر رسید که محمد گفته است: اهل خراسان بر بیعت من هستند و حمید بن قحطبه بامن بیعت کرده است و اگر بتواند که از معرکه بیرون رود، خواهد رفت. از این رو عیسی زودتر آماده جنگ شد.[۵۸]
امان دادن به مردم مدینه
عیسی بن موسی روز شنبه دوازدهم رمضان به «جرف» آمد و در آنجا تا روز دوشنبه ماند، آنگاه بر کوه «سَلْع» ایستاد و نگاهی به مدینه و کسانی که در مدینه بودند انداخت و فریاد زد: ای اهل مدینه! خدا خونهای ما را بر یکدیگر حرام کرده است، پس به سوی امان بشتابید، هرکس زیر پرچم ما آید در امان خواهد بود، و هر کس به خانه خود رود در امان است، و هرکس وارد مسجد شود در امان است، و هر کس اسلحه خود را زمین بگذارد در امان است، و هر کس از مدینه خارج شود در امان است؛ پس ما را بگذارید با کسی که با او جنگ داریم که یا جنگ به سود ما است و یا به نفع او خواهد بود. مردم مدینه به او دشنام دادند.[۵۹]
شروع جنگ
فردای آن روز محمد با یارانش آماده جنگ شدند و پرچم او در دست عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر و شعارش «احد احد» بود. ابو قَلَمَّس از اصحاب محمد به میدان آمد و برادر اسد از سپاه عیسی در برابر او قرار گرفت و جنگی طولانی کردند، و ابو قلمس او را کشت؛ شخص دیگری آمد و او را نیز به قتل رساند[۶۰]. مردم مدینه غافلگیر شده و ناگاه صبح روز دوشنبه نیمه ماه رمضان دیدند که در محاصره سپاه عیسی قرار گرفتهاند. عیسی به حمید بن قحطبه گفت: تو را میبینم که در جنگیدن سستی میکنی. سپس به او دستور داد خود را آماده جنگ با محمد نماید. در آن روز عیسی بن زید عهدهدار رویارویی با سپاه عیسی بن موسی شد، و محمد در مصلای خود نشسته بود، وقتی که جنگ شدت یافت محمد برخاست و خود به جنگیدن پرداخت و با حمید بن قحطبه جنگ کرد، اهل خراسان نیز شروع به تیراندازی کردند و تعداد زیادی از یاران محمد زخمی شدند و از اطراف او متفرق گشتند. محمد به خانه مروان آمد و نماز ظهر را گزارد، سپس غسل کرد و حنوط نمود. عبدالله بن جعفر به او گفت: تو طاقت این سپاهی را که میبینی نداری، پس به سوی مکه برو. محمد گفت: اگر من از مدینه خارج شوم و مرا نبینند، اهل مدینه را مانند روز واقعه حره (که یزید آنان را قتل عام کرد) خواهند کشت؛ من تو را امان دادم که هر کجا خواهی بروی[۶۱].[۶۲]
مبارزه محمد بن عبدالله
محمد بن عبدالله به حمید بن قحطبه گفت: تو با من بیعت نکردی؟ حمید بن قحطبه گفت: ما اینگونه رفتار میکنیم با کسی که راز خود را نزد کودکان افشا نماید[۶۳]. پس محمد بن عبدالله در آن روز جنگ سختی کرد و با دست خود هفتاد نفر را به قتل رساند. عیسی بن موسی به حمید بن قحطبه دستور داد با یکصد نفر سپاه پیاده به پیش رود، آنان جلو رفتند تا به دیوار نزدیک خندق رسیدند که تعدادی از یاران محمد در آنجا بودند. حمید آن دیوار را خراب کرد و به خندق رسید و دربهایی روی خندق نهاد و خود و یارانش از خندق عبور کردند. پس از عبور از خندق از صبح تا عصر جنگ شدیدی نمودند، پس در خندق چیزهایی ریختند که سپاه بتواند از آن عبور نماید، سپس سپاهیان و اسبهای آنان از آن عبور کردند و جنگ سختی روی داد. محمد پیش از ظهر بازگشت و غسل کرده و حنوط نمود سپس بازگشت، عبدالله بن جعفر بن مسور بن مخرمه به او گفت: به سوی مکه روانه شو که بیشترین یاران تو در آنجا میباشند.
محمد بن عبدالله گفت: اگر بیرون بروم، اهل مدینه را خواهند کشت و به خدا سوگند از اینجا باز نگردم تا اینکه بکشم یا کشته شوم. سپس اندکی با او رفت سپس از او جدا شد، همچنین بیشتر یاران محمد از او جدا شدند تا اینکه تنها حدود سیصد نفر یا کمی بیشتر با او باقی ماندند، او به یارانش گفت: تعداد ما امروز مانند تعداد اهل بدر است. وقتی محمد نماز ظهر و عصر را خواند عیسی بن خضیر با او بود و او را سوگند میداد که به سوی بصره رود و محمد میگفت: به خدا سوگند شما به من دو بار آزمایش نمیشوید، و تو هر کجا خواهی روانه شو. عیسی بن خضیر گفت: از پیش تو کجا روم؟ آنگاه محمد رفت و آن دیوانی را که نام کسانی که با او بیعت کرده بودند در آن بود سوزاند. پس حمید بن قحطبه جلو آمد، محمد نیز پیش آمد و نظری به کوه سلع کرد سپس اسب خود را پی کرد و بنو شجاع خمیسیون – که از یاران محمد بودند - نیز چنین کردند و غلاف شمشیرهای خود را شکستند، محمد به آنان گفت: شما با من بیعت کردید و من روز را شام نکنم مگر اینکه کشته شوم، پس هر کس دوست دارد که بازگردد من او را اذن دادم.
جنگ شدت پیدا کرد و یاران عیسی بن موسی (عباسیان) دو یا سه مرتبه شکست خوردند، شخصی در آنجا گفت: اگر محمد یاران بیشتری داشت، پیروز میشد. اسماء دختر حسن بن عبدالله بن عبیدالله بن عباس مقنعه سیاه خود را بر مناره مسجد رسول خدا(ص) بالا برد و در آنجا آویخت. باران محمد بن عبدالله گفتند: داخل مدینه شدند؛ پس فرار کردند. و قبیله ابی عمرو غفاری راهی برای یاران عیسی گشودند که آنان از آن راه وارد مدینه شدند و یاران محمد بن عبدالله را از پشت محاصره کردند.
محمد بن عبدالله به حمید بن قحطبه گفت: بیرون بیا و با من مبارزه کن که من محمد بن عبدالله هستم. حمید گفت: تو را شناختم و تو شریف و فرزند شریف و کریم و فرزند کریمی؛ نه به خدا سوگند تا این افراد ناشناس برابر من هستند به مبارزه تو نخواهم آمد، و هنگامی که از آنان فارغ شدم به مبارزه با تو خواهم آمد. آنگاه حمید بن قحطبه عیسی بن خضیر را امان میداد و او را از مرگ پرهیز میداد؛ ولی ابن خضیر همچنان حمله میکرد و به امان حمید توجهی نمیکرد؛ پس مردی از اصحاب عیسی بن موسی بر ران او ضربتی زد، او بازگشت و زخم خود را بست و برای جنگ بازگشت؛ پس شخصی دیگری بر چشم او زد و او بر زمین افتاد، پس آمدند و سر از بدنش جدا کردند[۶۴].[۶۵]
کشته شدن محمد بن عبدالله
حرب بن اسحاق گوید: محمد بن عبدالله بر سر زانوهای خود نشسته بود و از خود دفاع میکرد و میگفت: من فرزند پیامبر شما هستم که مجروح و مظلومم. محمد بن ابراهیم بن عبدالله بن حسن گوید: محمد بن عبدالله به خواهرش (زینب زن علی عابد و مادر حسین بن علی صاحب فخ) گفت: من امروز در حال نبرد با این گروه هستم، پس اگر ظهر شد و آسمان بارید، من کشته میشوم؛ و اگر ظهر شد و باران نیامد و باد وزیدن گرفت، من پیروز میگردم؛ پس هنگامی که ظهر شد تنور را روشن کن و این نامهها را آماده کن، اگر باران بارید این نامهها را در تنور بیانداز. و اگر بر بدنم دست پیدا کردی و بر سرم دست نیافتی، آن را در سایبان بنی نبیه به مقدار چهار و یا پنج ذراع آنجا را کنده و مرا دفن نمایید. هنگامی که ظهر شد و خواهر محمدبن عبدالله دید باران باریدن گرفت، به وصیتهای او عمل کرد و گفتند: این علامت کشته شدن نفس زکیه است که خون جاری گردد تا اینکه داخل خانه عاتکه شود[۶۶]. پس جسد او را برداشته و برای او در همان جا قبری کندند و به سنگی برخورد کردند، چون آن را بیرون آوردند دیدند بر آن نوشته بود: این قبر حسن بن علی بن ابی طالب(ع) است.
زینب گفت: خدا برادرم را رحمت کند، او میدانست لذا وصیت کرد که او را در اینجا دفن کنیم. ابوحجاج منقری گوید: در آن روز محمد بن عبدالله را دیدم که شبیهترین خلق خدا به حمزة بن عبدالمطلب بود آن طوری که از حمزه ذکر شده بود؛ دشمن را با شمشیر خود میراند و کسی به او نزدیک نمیگردید مگر اینکه او را به قتل میرساند؛ تا اینکه مردی سرخ رو به سوی او تیری پرتاب کرد، پس سپاه بر ما حمله کردند و محمد بن عبدالله به سوی دیواری آمد و در آنجا ایستاد و مردم از او محافظت میکردند، وقتی آثار مرگ را مشاهده کرد شمشیر خود را شکست[۶۷]. مسعود رحال گوید: محمد بن عبدالله را دیدم که خود اقدام به نبرد و مقاتله کرده بود، من در حال نگاه کردن به او بودم که مردی ضربتی کنار نرمه گوش راست او زد که او بر سر زانوهایش نشست، سپاهیان دشمن بر او یورش بردند، حمید بن قحطبه فریاد زد: او را نکشید. پس سپاه خودداری کردند تا اینکه حمید بن قحطبه آمد و سر او را از بدن جدا کرد[۶۸]. ابن اثیر گوید: حمید بن قحطبه نیزهای بر سینه او زد و او را به زمین انداخت، آنگاه فرود آمد و سر او را از بدن جدا کرد و آن را نزد عیسی آورد که آن سر بر اثر خونهای بسیار شناخته نمیشد.
کشته شدن محمد بن عبدالله و یارانش در غروب روز دوشنبه چهاردهم ماه رمضان بود. پیش از آن به منصور خبر رسیده بود که فرمانده سپاه او عیسی بن موسی شکست خورده است. منصور گفت: چنین نیست، پس بازی کردن اصحاب ما و بالا رفتن کودکان ما بر منبرها و مشورت با زنان چه خواهد شد؟ هنوز این امور به وقوع نپیوسته است. پس به او خبر رسید که محمد گریخته است. منصور گفت: چنین نیست، ما اهل بیتی هستیم که فرار نمیکنیم. و بعد از آن بود که سرها را نزد او آوردند[۶۹].[۷۰]
احجار الزیت
در خبرهای غیبی از کشته شدن فردی از اهل بیت در «احجار الزیت»[۷۱] خبر داده شده است که او محمد بن عبدالله بن حسن بن الحسن میباشد. احمد بن عبدالله بن موسی گوید: پدرم به من گفت: جماعتی از علمای مدینه نزد علی بن الحسن آمدند و این امر (حکومت) را ذکر کردند. او گفت: محمد بن عبدالله به آن سزاوارتر است از من؛ پس حدیثی را ذکر کرد و گفت: آنگاه مرا بر «احجار الزیت» نگه داشت و گفت: در این جا نفس زکیه کشته میشود. گوید: پس محمد بن عبدالله را دیدیم در همان مکانی که علی بن الحسن اشاره کرده بود کشته شده است، رضوان الله علیه[۷۲].
ابن ابی الحدید گوید: از جمله امور غیبی که امام(ع) خبر داد و سپس محقق شد، خبر دادن او از کشته شدن نفس زکیه در مدینه است که فرمود: او نزد احجار الزیت کشته میشود[۷۳]. عبدالله بن عامر اسلمی گوید: هنگامی که در برابر سپاه عیسی بن موسی فرمانده سپاه منصور جنگ میکردیم، محمد بن عبدالله به من گفت: ابری ما را خواهد پوشاند، اگر ببارد ما غالب شویم، و اگر از ما به سوی ایشان بگذرد پس خونم را در «احجار الزیت» مشاهده کن. پس به خدا سوگند دیری نگذشت که ابری بر سر ما سایه افکند و حرکت کرد و صدایی از آن برخاست به طوری که گفتم خواهد بارید، سپس از ما گذشت و بر سر عیسی بن موسی و سپاهیان او بارید؛ پس از آن من محمد بن عبدالله را بین «احجار الزیت» کشته دیدم[۷۴].[۷۵]
پرچمهای امان
هنگامی که محمد بن عبدالله کشته شد عیسی بن موسی پرچمهایی را فرستاد که در چند موضع مدینه نصب کردند و منادی او ندا داد: هرکس زیر این پرچمها بیاید، در امان است. سپس یاران محمد را میان «ثنیة الوداع» تا خانه عمر بن عبدالعزیز در دو ردیف به دار آویختند، و بر چوبه دار عیسی بن خضیر نگهبانانی گماشتند ولی جماعتی او را شب هنگام به زیر آوردند و مخفیانه دفن کردند. اما دیگر اجساد، سه روز بر دار آویخته ماند؛ پس عیسی بن موسی ابتدا دستور داد آنها را بر قبرهای بیهودیان مدینه ریختند سپس آنها را در خندقی افکندند. زینب دختر عبدالله و خواهر محمد که مادرش فاطمه بنت الحسین است نزد عیسی فرستاد و پیغام داد که: شما کشتید و حاجت خود را گرفتید، اجازه دهید ما بدن محمد بن عبدالله را دفن کنیم.
پس عیسی بن موسی اجازه داد و محمد بن عبدالله را در بقیع به خاک سپردند[۷۶]. ابوکعب گوید: سر محمد بن عبدالله را آوردند و برابر عیسی بن موسی نهادند، عیسی رو به اصحاب خود کرد و گفت: درباره محمد بن عبدالله چه میگویید؟ آنان به او عیب کردند و ناسزا گفتند. یکی از فرماندهان روی به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند دروغ گفتید و سخن نادرست و باطل را ندید، ما برای این با او جنگ نکردیم، بلکه او با امیرالمؤمنین مخالفت کرد و اختلاف میان مسلمانها انداخت، و او مردی روزهدار و شب زندهدار بود. پس آن جماعت ساکت شدند[۷۷].[۷۸]
منصور و سرهای شهدا
عیسی بن موسی سر محمد بن عبدالله با سرهای بنو شجاع را نزد منصور فرستاد. منصور دستور داد سر محمد بن عبدالله را در کوفه گردانیدند و بعد از آن به دیگر بلاد و نواحی فرستاد؛ هنگامی که سرهای بنیشجاع را دید، گفت: مردم باید اینگونه باشند، من محمد بن عبدالله را طلب کردم این افراد با او بودند، و سپس او را جابهجا کردند و خود آنان با او جابهجا شدند، آنگاه با او بودند در نبرد و جنگ با ما تا اینکه کشته شدند. وقتی که سر محمد بن عبدالله را نزد منصور آوردند، حسن بن زید بن حسن بن علی آنجا بود، چون سر محمد بن عبدالله را مشاهده کرد بر او سخت گران آمد و از بیم منصور سخنی نگفت؛ و به نقیب منصور گفت: این سر محمد بن عبدالله است؟ گفت: آری. گفت: من دوست داشتم که از او اطاعت میکردم و او چنین نکرده بود و نگفته بود، ولی منصور اراده کرد او را بکشد و او گرامیتر بر ما از او بود. پس یکی از غلامان آب دهان به صورت او انداخت و منصور دستور داد که او را با شکستن بینیاش کیفر و عقوبت نمایند[۷۹].[۸۰]
مصادره اموال
پس از کشته شدن محمد بن عبدالله اموال او و دیگر خویشانش را مصادره کردند، و عیسی اموال فرزندان حسن(ع) و جعفر بن محمد(ع) را گرفت. ابو زید گوید: سعید رومی غلام جعفر بن محمد(ع) برای من نقل کرد: جعفر بن محمد(ع) مرا فرستاد تا ببینم که آنان چه میکنند. پس نزد آن حضرت بازگشتم و به او خبر دادم که محمد بن عبدالله کشته شد و عیسی بن عبدالله چشمه ابی زیاد را گرفته است. آن حضرت مدتی طولانی سکوت کرد آنگاه فرمود: عیسی به دنبال چیست که اینگونه با ما رفتار میکند و قطع رحم مینماید؟ به خدا سوگند نه او و نه فرزندانش هرگز از آن نخواهند چشید[۸۱]. پس جعفر بن محمد با منصور ملاقات کرد و به او گفت: آنچه از چشمه ابی زیاد گرفتهاند از مال من به من برگردان. منصور گفت: با من اینگونه سخن میگویی؟ به خدا سوگند جانت را میگیرم. جعفر بن محمد(ع) به منصور گفت: درباره من شتاب مکن، عمر من به شصت و سه سال رسیده و در این سن پدر و جدم علی بن ابی طالب(ع) از دنیا رفتند. در منصور رقتی پیدا شد اما آن مال را به حضرت جعفر بن محمد(ع) باز نگرداند؛ و مهدی پسر منصور آن مال را به فرزندان آن حضرت بازگرداند[۸۲].[۸۳]
عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر
او از جمله هواداران محمد بن عبدالله بود. او را نزد منصور آوردند؛ منصور به او گفت: آن مالی که نزد تو بود کجا است؟ گفت: آن را به امیرالمؤمنین دادم.
منصور گفت: امیرالمؤمنین کیست؟ گفت: محمد بن عبد الله بن الحسن. منصور گفت: با او بیعت کردی؟ گفت: آری به خدا سوگند، همانگونه که تو و برادرت و خاندانت - شما خائنان - با او بیعت کردید. منصور دستور داد سر از بدنش جدا کردند.[۸۴]
عبدالرحمن بن ابی الموالی
او گوید: هنگامی که ابوجعفر منصور، فرزندان حسن بن علی بن ابی طالب(ع) را دستگیر کرد و به ریاح دستور داد آنان را به ربذه برد، گفت: هم اکنون نزد عبدالرحمن ابی الموالی بفرستید و او را نزد من بیاورید. عبدالرحمن گوید: ریاح نزد من فرستاد و مرا گرفتند و به ربذه بردند، در آنجا فرزندان حسن(ع) را دیدم که بسته در آفتاب نگه داشته شدهاند. ابوجعفر مرا طلب کرد، من بر او وارد شدم و عیسی بن علی نزد او بود؛ منصور به عیسی گفت: این همان عبدالرحمن است؟ گفت: آری، اگر بر او سخت بگیری تو را از مکان محمد و ابراهیم با خبر کند.
پس من نزدیک رفتم و سلام کردم، منصور گفت: خدا تو را سلامت ندهد، این دو فاسق فرزندان فاسق و این دو دروغگو فرزندان دروغگو کجایند؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! آیا راست گفتن نزد تو سودی دارد؟ گفت: چیست؟ گفتم: زن من مطلقه باشد اگر من از جای آنان اطلاع داشته باشم. منصور از من نپذیرفت و گفت: تازیانه را بیاورید. پس مرا نگاه داشته و چهارصد ضربه تازیانه زدند تا اینکه از هوش رفتم، آنگاه دست از من برداشتند و مرا با آن حال نزد یارانم برگرداندند[۸۵].[۸۶]
محمد بن عجلان
او فقیه اهل مدینه و از عباد آنجا به شمار میرفت و در مسجد پیامبر(ص) حلقه و جایگاهی داشت که در آنجا مینشست و فتوی میداد و برای مردم حدیث نقل میکرد. هنگامی که محمد بن عبدالله بن الحسن خروج کرد، با او خروج نمود. و وقتی محمد کشته شد و جعفر بن سلیمان بن علی بن عبدالله بن عباس والی مدینه گردید، فرستاد ابن عجلان را آوردند، او ساکت بود و سخن نمیگفت. جعفر بن سلیمان به او گفت: با کذاب (دروغگو) خروج کردی؟ سپس دستور داد دست او را قطع کردند، و ابن عجلان کلمهای نگفت جز اینکه لبهای او تکان میخورد به چیزی که دانسته نمیشد چه میگوید و جعفر گمان کرد که او دعا میکند.
پس بعضی از حاضران که از فقها و اشراف مدینه بودند برخاستند و به او گفتند: ای امیر! محمد بن عجلان از فقیهان مدینه و عباد مردم است و بر او اشتباه شده و گمان کرده که محمد بن عبدالله همان مهدی است که درباره او روایت آمده است. پس همچنان به او گفتند و از او خواستند تا اینکه او را رها کرد. محمد بن عجلان بازگشت در حالی که هیچ سخنی نگفت تا به منزل خود رفت. واقدی گوید: من او را دیده و از او شنیدم که او مردی مورد وثوق و بسیار حدیث روایت میکرد و در سال ۱۴۸ و یا ۱۴۹ در زمان خلافت منصور از دنیا رفت[۸۷].[۸۸]
عبدالله بن عطاء
او نیز یکی از یاران محمد بن عبدالله بن الحسن است که با او قیام کرد، وی هنگامی که محمد کشته شد پنهان گردید و در آن حال که متواری بود از دنیا رفت، وقتی بدن او را برای دفن بیرون آوردند خبر آن به جعفر بن سلیمان رسید که دستور داد بدن او را به دار آویختند. سپس با جعفر بن سلیمان درباره دفن او صحبت شد و بعد از سه روز او را از بالای دار به زیر آورده و دفن نمودند. و عبدالله بن عطاء از ثقات اهل حدیث میباشد و از ابوجعفر محمد بن علی(ع) و عبدالله بن بریده و غیر این دو نفر از بزرگان تابعین حدیث نقل کرده است[۸۹].[۹۰]
ابراهیم بن عبدالله
هنگامی که محمد بن عبدالله کشته شد و خبرش به برادرش ابراهیم بن عبدالله در بصره رسید، روز عید بود، پس او بیرون آمد و با مردم نماز گزارد و خبر قتل او را بر منبر به مردم داد و اظهار جزع و ناراحتی بر او کرد و به این شعر تمثل جست: یابا المنازل يا خير الفوارس من يفجع بمثلك في الدنيا فقد فجعا الله يعلم إني لو خشيتهم و اوجس القلب من خوف لهم فزعا لم یقتلوه و لم أسلم أخي ابدا حتى نموت جميعا أو نعیش معا[۹۱][۹۲].[۹۳]
نهضت ابراهیم بن عبدالله بن الحسن(ع)
(شهید باخَمْری)[۹۴] در سال ۱۴۵ پس از کشته شدن محمد بن عبدالله بن الحسن برادر پدر و مادریاش ابراهیم بن عبدالله قیام کرد و کشته شد؛ پدرشان عبدالله فرزند حسن مثنی پسر حسن بن علی بن ابی طالب(ع)، و مادرشان هند دختر ابوعبیده میباشد. شیخ طوسی در کتاب رجال خود او را در رجال امام صادق(ع) ذکر کرده است؛ و ابن ندیم در فهرست گوید: ابراهیم بن عبدالله بن حسن شعر هم گفته است؛ و در مقاتل الطالبیین آمده است: ابراهیم بر همان روش و طریقه برادرش محمد بن عبدالله در دین، علم، شجاعت و شدت بوده است[۹۵].
و در عمدة الطالب آمده است: ابراهیم از علمای بزرگ در فنون زیادی به شمار میرفت، و او شاعری آگاه به لغت عربی و اسرار آن و عالم به اخبار عرب و روزها و اشعار آنان بوده است[۹۶]. ابن عساکر در تاریخ دمشق در ترجمه ابراهیم بن یحیی نقل کرده است که: ابراهیم بن عبدالله روزی در مجلسی نشسته بود که در آن مجلس ابوعمرو بن العلاء یکی از علمای مشهور در ادبیات عرب نیز حضور داشت، ابراهیم یکی از یاران خود را در آنجا دید پس در مورد او سؤال کرد و به یکی از کسانی که در آنجا بود گفت: برو و حال او را جویا شو. او رفت و برگشت و به ابراهیم گفت: او را دیدم در حالی که اراده کرده بود که بمیرد؛ بعضی از کسانی که در آنجا بودند از این سخن خندیدند و گفتند: مگر انسانی در دنیا هست که قصد کند بمیرد و اراده مردن نماید. ابراهیم گفت: بر یک سخن عربی صحیحی میخندید؟ اراده میکند در اینجا به معنای «نزدیک است» میباشد، و گفت: خدای تعالی میفرماید: ﴿جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ﴾[۹۷] یعنی: «نزدیک بود که آن دیوار خراب شود» که «یرید» به معنی «یکاد» میباشد. ابوعمرو گفت: ما همچنان در خیر و خوبی هستیم مادامی که همانند تویی در میان ما باشد. آنگاه ابوعمر و سر ابراهیم را بوسید[۹۸]. ابوالفرج گوید: ابراهیم مردی نیرومند و قوی بود. او و برادرش محمد نزد پدرشان عبدالله بودند، پس شترانی که برای محمد بود نزد آنان آمدند و در میان آنها ناقه سرکشی بود که کسی نمیتوانست سر او را برگرداند، ابراهیم به آن ناقه نگاه تیزی کرد، برادرش محمد به او گفت: گویا در دلت میگفتی که این ناقه را تو بر میگردانی؟ ابراهیم گفت: آری. محمد گفت: اگر آن را برگرداندی آن ناقه از آن تو باشد. پس ابراهیم به سرعت از جا برخاست و اطراف آن ناقه گشت، وقتی فرصتی یافت نزدیک آمد دم آن ناقه را گرفت و او ابراهیم را به همراه خود برد در حالی که دم خود را تکان میداد تا اینکه از چشم پدرش ناپدید شد.
پدرش عبدالله روی به محمد کرد و گفت: برادر خود را در خطر انداختی و او را در معرض هلاکت قرار دادی. پس مکثی و درنگی کرد و سپس ابراهیم در حالی که جامهاش در برش بود، بازگشت و آمد در برابر پدر و برادرش ایستاد، محمد به او گفت: این ناقه را چگونه دیدی؟ گمان کردی میتوانی او را برگردانی و نگه داری؟ ابراهیم دم قطع شد؛ آن تافه را که در دستش بود انداخت و گفت: چه عذری دارد کسی که این را با خود آورد[۹۹]؟[۱۰۰]
کتاب مفضلیات
ابراهیم بن عبدالله همان کسی است که کتاب مفضلیات را جمعآوری کرد که منسوب به مفضل ضبی است و آن هفتاد قصیده بود که ابراهیم آن را جمعآوری کرده و سپس مفضل بر آن قصاید افزود تا به یکصد و بیست قصیده رسیده است. ابوالفرج نقل کرده است: هنگامی که ابراهیم پنهان بود بر مفضل ضبی وارد شد، مفضل که زیدی بود گوید: من از نزد ابراهیم بیرون میآمدم و او را تنها میگذاشتم پس ابراهیم به من گفت: هنگامی که تو بیرون میروی دلم تنگ میشود، از کتابهای خود چیزی را به من بده که به آن مشغول شوم. مفضل گوید: من کتابهایی از شعر به او دادم. ابراهیم هفتاد قصیده از آن را انتخاب کرد و در یک کتاب جداگانه نوشت، و هنگامی که کشته شد من آن را اظهار کرده و بیرون آوردم و مردم آن را به من نسبت دادند، و این همان هفتاد قصیده میباشد که آن را انتخاب مفضل نامیدهاند و سپس من بر آن افزودم تا یکصد و بیست قصیده شد.
پس هنگامی که ابراهیم خروج کرد من با او بودم، وقتی به خانه سلیمان بن علی رسید ایستاد و آب طلب کرد، آبی آوردند، نوشید، پس بعضی از کودکان سلیمان بن علی (عباسیان) بیرون آمدند، آنان را در بر گرفت و گفت: اینها از ما و ما از اینها هستیم و اینها اهل ما هستند و از ما و گوشت ما هستند ولی پدرانشان بر ما تسلط پیدا کردند و حقوق ما را گرفتند و خونهای ما را ریختند، سپس به این شعر تمثل جست: مَهْلاً بَنِي عَمِّنا ظُلامَتَنا إِنَّ بِنا سُورَةً مِنَ الغَلَقِ لِمِثْلِكُمْ نُحْمَلُ السُّيُوفُ وَ لا تُغْمَزُ أَحْسابُنا مِنَ الرِّقَقِ إِنِّي لَأَنْمِي إِذَا انْتَمَيتُ إِلى عِزٌّ عَزِيزٍ وَ مَعْشَرٍ صُدُقِ بِيضٌ سباطُ كَاَنَّ أَعْيُنَهُمْ تُكَحَّلُ يَومَ الهِياجِ بِالعَلَقِ[۱۰۱]. من به ابراهیم گفتم: این اشعار زیبا از کیست؟ گفت: از ضرار بن خطاب فهری است در آن روز که از خندق عبور کردند بر رسول خدا(ص)، و علی بن ابی طالب(ع) در روز جنگ صفین آن را خواند، و حسین(ع) آن را در روز طف (کربلا) خواند، و زید بن علی در روز سبخه[۱۰۲] به آن تمثل جست، و یحیی بن زید در روز جوزجان خواند، و ما هم امروز خواندیم.
مفضل گوید: من از تمثل به این شعر فال بد زدم که هیچ کس آن را نخواند مگر اینکه کشته شد؛ سپس به «باخمری» رفتیم، وقتی نزدیک آنجا رسیدیم و خبر کشته شدن برادرش را آوردند، رنگش تغییر کرد سپس با صدای بلندی گریه کرد و گفت: خدایا! اگر تو میدانی که محمد برای تحصیل رضایت تو قیام کرد و فرمانبرداری تو را میطلبید و میخواست کلمه و دین تو بلند شود و از فرمان تو پیروی و اطاعت گردد، پس او را بیامرز و بر او رحمت فرست و از او خشنود باش و آنچه به سوی او رفته از آخرت بهتر از دنیا قرار ده. آنگاه به شدت گریست و اشعاری را خواند. مفضل گوید: به او تعزیت و تسلیت گفتم و او را به خاطر بیتابیاش سرزنش کردم، پس شعری از درید بن صمه خواند. سپس سپاهیان منصور مانند منصور ظاهر شدند و ابراهیم خود اقدام به مبارزه کرد، به مردی نیزهای زد و من گفتم: تو خود اقدام به جنگ میکنی و سپاهیان گرد تو جمعاند؟ باز شعری خواند، چون جنگ شدت گرفت به من گفت: مرا با خواندن شعر حرکتی ده. مفضل گوید: من شعری خواندم. گفت: آن را دوباره بخوان؛ و در چهره او نمایان شد که کشته خواهد شد. پس من توجه نمودم و از خواندن آن اشعار پشیمان شدم و گفتم غیر از آن را میخوانم. گفت: همین را بخوان. آن را اعاده کردم. او پس از شنیدن آن ابیات رکاب زد و حمله کرد و از نظرم ناپدید شد، پس تیری بر او اصابت کرد و او را به قتل رساند و این آخرین ملاقات من با او بود[۱۰۳].[۱۰۴]
قیام ابراهیم
ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب در سال ۱۴۵ قیام کرد و برادرش محمد بن عبدالله هم که پیش از این ذکر شد در همین سال قیام کرده بود. پیش از اینکه ابراهیم ظاهر گردد منصور به شدت در تعقیب او بود و او را جستجو مینمود. از کنیز او حکایت شده است که در یک نقطه از زمین پنج سال قرار نداشته و گاهی در فارس و گاهی در کرمان و یک مرتبه در منطقه کوهستانی و یک بار در حجاز و یک بار در یمن و گاهی در شام تا اینکه به موصل رفت. منصور به تعقیب او فرستاد. ابراهیم خود حکایت کرده است: تعقیب در موصل مرا ناچار کرد تا اینکه بر سفره منصور نشستم، پس بیرون آمدم و از طلب کردن من دست برداشت. گروهی از سپاه منصور اظهار تشیع مینمودند و نامهای برای ابراهیم نوشته و از او خواستند نزد آنان برود تا بر منصور یورش برند.
ابراهیم به بغداد در جایی که سپاه منصور بود رفت، و منصور را آینهای بود که در آن نظر میکرد و دشمن را از دوست میشناخت؛ پس در آن آینه نظر کرد و به مسیب گفت: من ابراهیم را دیدم که در میان سپاه من است و روی زمین دشمنی سختتر از او ندارم، پس تحقیق کن ببین او کدام است؟ پس منصور دستور داد پلی را بنا کنند، ابراهیم با مردم بیرون آمد تا آن را تماشا کند، چشم منصور بر او افتاد و ابراهیم در میان مردم رفت و خود را پنهان کرد، سپس نزد کسی به نام قامیا رفت و او ابراهیم را به اتاقی برد. منصور برای یافتن ابراهیم تلاش بسیاری کرد و همه جا نگهبان گذاشته بود تا اینکه مخفیگاه ابراهیم شناسایی شد.[۱۰۵]
رهایی از دام منصور
سفیان بن حیان قمی هنگامی که دریافت که در دام مأموران منصور گرفتار شدهاند به ابراهیم گفت: اکنون میبینی که بر ما چه مشکلی پدید آمده است و به ناچار بایستی خود را در مخاطره اندازیم. ابراهیم گفت: تو در این کار مختار هستی. پس سفیان بن حیان قمی نزد ربیع دربان منصور رفت و از او اجازه ملاقات با منصور خواست؛ ربیع او را نزد منصور برد. هنگامی که منصور سفیان را دید او را ناسزا گفت و دشنام داد. سفیان گفت: ای امیرالمؤمنین! من سزاوار هرچه گویی هستم، ولی من نزد تو آمدم در حالی که توبه کردم و هر چه خواهی انجام خواهم داد و ابراهیم بن عبدالله را نزد تو خواهم آورد، من آنان را آزمایش کردم و خیری در آنان نیافتم؛ پس مجوزی برای من و غلامم بنویس و سپاهی را با من روانه کن. منصور مجوزی برای او نوشت و سپاهی را در اختیار او قرار داد و هزار دینار به او داد و گفت: از این هزار دینار کمک بگیر.
سفیان گفت: مرا به آن نیازی نیست، و سیصد دینار از آنها را برداشت و به همراه سپاه حرکت کرد. پس وارد آن خانه شد که ابراهیم در آنجا مخفی شده بود، ابراهیم لباس پشمی بر تن و قبایی مانند غلامان در بر داشت، سفیان بر او فریاد زد و او به پاخاست، و او را مانند اربابان امر و نهی میکرد. پس حرکت کردند تا اینکه به مدائن رسیدند، کسی که نگهبان پل بود جلوی آنان را گرفت، سفیان آن مجوز منصور را به او نشان داد، وقتی از آنجا عبور کرد نگهبان پل به سفیان گفت: این غلام نیست بلکه او ابراهیم بن عبدالله است، برو که تو را مشکلی نباشد؛ و آنان را رها کرد، پس بر کشتی سوار شدند و به بصره رفتند.[۱۰۶]
ورود ابراهیم به بصره
هنگامی که ابراهیم با لباس غلامان به همراه سفیان بن حیان قمی و تعدادی از سپاه منصور به بصره آمدند؛ سفیان تعدادی از آن مأموران را به خانهای میآورد که دو درب داشت و تعدادی از آن مأموران را کنار یکی از دربهای خانه مینشاند و به آنان میگفت: حرکت نکنید تا نزد شما بیایم، و او از درب دیگر خارج میشد و آنان را جا میگذاشت، تا اینکه تمام آن مأموران را متفرق کرد و خود تنها ماند.[۱۰۷]
در اهواز
به امیر بصره خبر رسید که ابراهیم به بصره آمده است؛ پس در صدد تعقیب و پیدا کردن او بر آمد، و سفیان بن حیان قمی را جستجو کرد و مأموران او را تعقیب کردند ولی او را نیافتند. ابراهیم پیش از آن به اهواز رفت و نزد حسن بن خبیب مخفی شد. محمد بن حصین به دنبال پیدا کردن او بود، روزی گفت: امیرالمؤمنین (منصور) مرا خبر داده است که منجمان به او گفتهاند که ابراهیم در اهواز است در جزیرهای میان دو نهر. من آنجا را جستجو کردم ولی او را نیافتم و فردا تصمیم دارم در شهر اهواز او را جستجو کنم. حسن بن خبیب نزد ابراهیم آمد و به او خبر داد، سپس ابراهیم را با خود به بیرون شهر اهواز برد و در آن روز محمد بن حصین به دنبال ابراهیم نرفت؛ در پایان روز به هنگام نماز عشاء حسن بن خبیب با ابراهیم به سوی شهر اهواز برگشتند در حالی که هر کدام بر الاغی سوار بودند، پس ابراهیم به گونهای از الاغ پیاده شد که کسی متوجه او نشود. محمد بن حصین راه را بر حسن بن خبیب گرفت و از او سؤال کرد: کجا بودی؟ گفت: از نزد بعضی از خویشان خود میآیم؛ پس او را رها کرد. پس حسن نزد ابراهیم آمد و او را سوار کرد و به منزل خود برد[۱۰۸].[۱۰۹]
بازگشت به بصره
بازگشت ابراهیم به بصره در سال ۱۴۳ و یا ۱۴۵ بود. برادرش محمد در مدینه مردم را به بیعت با او دعوت کرد؛ گروهی با او بیعت کردند که در میان آنان فقها و اهل علم بسیار بودند و وقتی دیوان او را شمردند تعداد بیعت کنندگان به چهار هزار نفر میرسید. در عمدة الطالب آمده است که: شخصیتهای برجستهای با او بیعت کردند که از آن جمله: بشیر رحال، اعمش سلیمان بن مهران، عباد بن منصور قاضی صاحب مسجد عباد در بصره، مفضل بن محمد و سعید بن حافظ بودند. و گفته میشود که ابوحنیفه نیز با او بیعت کرد. ابوالفرج گوید: سفیان بن معاویه - امیر بصره - به او متمایل شد، و در اول ماه رمضان سال ۱۴۵ قیام کرد. منصور در آن هنگام با سپاهی اندک در کوفه بود زیرا او بخشی از سپاه خود را برای جنگ با محمد بن عبدالله و گروهی دیگر را به ری و بخشی دیگر را به آفریقا فرستاده بود و سه فرمانده به بصره به کمک سفیان بن معاویه امیر بصره فرستاد. هنگامی که ابراهیم قصد قیام داشت، سفیان را آگاه کرد، پس چون فرماندهان گرد او جمع شدند ابراهیم مرکبهای آنان را به غنیمت گرفت و آن هفتصد مرکب بود. پس نماز صبح را در مسجد جامع بصره به جای آورد و دارالاماره را محاصره کرد و سفیان ابن معاویه در قصر بود، او از ابراهیم امان خواست، امانش داد.
وقتی ابراهیم داخل قصر بصره شد برای او حصیری انداختند، پس بادی وزیدن گرفت و آن حصیر را برگرداند؛ مردم این را به فال بد گرفتند. ابراهیم گفت: ما فال بد نمیزنیم، و همان طور روی آن نشست. سپس فرماندهان را زندانی کرد و امیر بصره نیز با آنان بود و بر او زنجیز نازکی زد تا منصور بداند او نیز زندانی است. جعفر و محمد پسران سلیمان بن علی از طرف منصور با ششصد نفر سپاه آمدند؛ ابراهیم، فرماندهای را با پنجاه نفر فرستاد که آنان را شکست داد که مجبور به فرار شدند. ابراهیم گفت: فراری را تعقیب نکنید و مجروح را نکشید. ابراهیم خود به درب خانه زینب دختر سلیمان بن علی رفت و او را امان داد و گفت: کسی متعرض آنان نشود. ابراهیم در حالی بصره را تصرف کرد که در بیت المال آن دویست هزار درهم بود، آنها را بر داشت و میان یاران خود به هر نفر پنجاه درهم داد، مردم میگفتند: پنجاه و بهشت. پس مغیره را به اهواز با دویست نفر فرستاد و امیر اهواز محمد بن حصین با چهار هزار نفر برای مقابله او آمد و مغیره آنان را شکست داد و وارد اهواز شد.
و عمرو بن شداد را روانه فارس کرد و آنجا را نیز گرفت. و مروان بن سعید عجلی را با هفده هزار به واسطه فرستاد و آنجا را نیز تصرف کرد. منصور برای جنگ با او پنج هزار و گفته شده بیست هزار نفر - را اعزام کرد و نبردهایی میان آنان رخ داد، و بعد از آن توافق کردند آتش بس برقرار شود تا مردم در امر ابراهیم و منصور نظر کنند. ابراهیم همچنان در بصره بود و عاملان خود را به نواحی اعزام میکرد و سپاهیان خود را میفرستاد تا اینکه خبر کشته شدن برادرش محمد بن عبدالله به او رسید، او مردم را از کشته شدن برادرش آگاه کرد و بصیرت و انگیزه مردم در جنگ با منصور بیشتر گردید[۱۱۰].[۱۱۱]
در بصره
ابوسلمة ابن نجار که از اصحاب ابراهیم است گوید: ما نزد ابراهیم در بصره بودیم، گروهی از دهجرانیه که مزرعهدار بودند نزد ابراهیم آمدند و گفتند: ای پسر رسول خدا! ما گروهی هستیم که از اعراب نیستیم و با کسی هم پیمان نمیباشیم، مالی را آوردهایم که از آن برای پیشبرد کارت کمک بگیری. ابراهیم گفت: هر کس مالی دارد برادرش را با آن مال کمک کند، و من این مال را نمیگیرم. سپس گفت: جز دو راه وجود ندارد: یا سیره و روش علی بن ابی طالب(ع) و یا آتش[۱۱۲]. ابراهیم یکی از کارگزارن ابوجعفر منصور به نام حمید بن قاسم را دستگیر کرد، مغیره یکی از یاران ابراهیم به او گفت: این شخص را به من واگذار کن. ابراهیم گفت: میخواهی با او چه کنی؟ گفت: او را شکنجه کنم تا اموالی که در اختیار او است بدهد. ابراهیم گفت: ما را به مالی که با شکنجه گرفته شود نیازی نباشد[۱۱۳].[۱۱۴]
نماز بر جنازه
ابراهیم در بصره بر جنازهای نماز گزارد و بر آن چهار تکبیر گفت، عیسی بن زید به ابراهیم گفت: چرا یک تکبیر از تکبیرهای نماز جنازه را کم کردی در حالی که تکبیر خاندانت را میدانی؟[۱۱۵].
گفت: این کار مردم را بهتر گرد میآورد و ما به اجتماع آنان نیازمندیم، و در تکبیری که من آن را ترک کردم انشاء الله ضرری نخواهد بود. پس عیسی از ابراهیم به سبب همین کار جدا شد و اعتزال جست. چون این خبر به ابوجعفر منصور رسید نزد عیسی فرستاد و از او خواست که زیدیه را از ابراهیم جدا سازد؛ ولی او نپذیرفت و منصور در این امر موفق نشد تا اینکه ابراهیم کشته شد. پس عیسی بن زید مخفی شد، به ابوجعفر منصور گفته شد: عیسی بن زید را تعقیب و جستجو نمیکنی؟ منصور گفت: نه به خدا سوگند، بعد از محمد و ابراهیم دیگر کسی از ایشان را طلب نخواهم کرد؛ آیا من کاری کنم که از آنان بعد از این یادی بماند؟ ابوالفرج گوید: عیسی هیچگاه از ابراهیم جدا نگردید و از او کنارهگیری نکرد و در باخمری با ابراهیم بود تا اینکه او کشته شد، آنگاه عیسی متواری و پنهان شد تا زمانی که از دنیا رفت و خبر آن را بعدها ذکر خواهیم کرد[۱۱۶].[۱۱۷]
سخنان ابراهیم
حجاج بن بصیر گوید: ابراهیم در بصره بر منبر رفت و گفت: ای مردم! من بر این عقیده هستم که تمام چیزهایی که بندگان خدا با آنها از خدا طلب خیر میکنند خلاصه میشوند در سه چیز: سخن گفتن؛ و نظر کردن؛ و سکوت کردن: پس هر سخنی که در آن ذکر نباشد، لغو است؛ و هر سکوتی که در آن اندیشه و تفکر نباشد، سهو و اشتباه است؛ و هر نظری که در آن عبرت نباشد، غفلت است. پس خوشا بر حال کسی که سخن او ذکر، و نگاه او عبرت، و سکوت او تفکر باشد، و خانه او برایش وسیع باشد، و بر گناهان خود گریه کند، و مسلمانان از او ایمن باشند[۱۱۸]. پس مردم از این سخنان او تعجب میکردند و او قصد میکرد هر چه را میخواست؛ سپس صدای خود را بلند کرد و گفت: خدایا! تو امروز پدرانی را به فرزندانشان و فرزندانی را به وسیله پدرانشان یاد میکنی، پس ما را نزد خودت به محمد(ص) یاد کن، و پدران را در فرزندان و فرزندان را در پدران محافظت نما، و ذریه پیامبرت محمد(ص) را حفظ کن. پس گریه مردم آن مکان را به لرزه در آورد[۱۱۹].[۱۲۰]
بشیر رحال
قیمتها به یکباره در بصره بالا رفت و گران شد؛ مردم با ابراهیم برای دعا کردن به جبانه (منطقه وسیع و یا قبرستان) آمدند و قصهگویان برمیخاستند و سخن میگفتند و پس از آن دعا مینمودند. بشیر از جا برخاست و گفت: ننگ باد، خداوند در هر چیزی نافرمانی شد و حرمتها هتک گردید و خونها ریخته شد و غنایم به ناحق تصرف شد، با این همه دو نفر از شما برنخاستند که بگویند: این را تغییر دهیم و دعا کنیم که خداوند این را برطرف سازد؛ تا اینکه اکنون قیمتها اینگونه گران شد. اکنون بر مرکب سوار شده و از جاهای دور و نزدیک به اینجا آمدید و فریاد میزنید که خدا ارزانی را برای شما فراهم آورد. خدا قیمتها را ارزان نکند و با شما هرچه خواهد بنماید.
محمد بن موسی گوید: روزی من در کنار بشیر رحال بودم که او پیر بود و محاسن زیادی داشت و سر خود را پایین انداخته و سکوتی طولانی کرد، آنگاه سر برداشت و گفت: ای منبر! لعنت خدا باد بر تو و کسانی که اطراف تو میباشند، به خدا سوگند اگر اینان نبودند معصیت خدا نمیشد، و به خدا سوگند اگر اینان مرا اطاعت میکردند هر مردی از آنان را بر حق خود وامیداشتم، چه به حق عمل کننده باشد یا تارک آن. و به خدا سوگند اگر من باقی بمانم، تمام تلاش خود را در این جهت صرف خواهم کرد و یا اینکه خداوند مرا از این چهرهها که در آنها میبینم که پذیرای اسلام نیستند، راحت نماید. گوید: ما ترسیدیم که قبل از آنکه پراکنده شویم، او گردنهای ما را با ریسمان ببندد. و بشیر به ابوجعفر منصور اعتراض میکرد و میگفت: ای کسی که دیروز میگفتی اگر ولایت از ما شود، به عدالت رفتار کنیم و چنین و چنان کنیم؛ اکنون که حکومت و ولایت را در اختیار داری، کدام عدالت را ظاهر ساختی؟ و کدام دستم را از میان برداشتی؟ و کدام ستمدیده را دادرسی کردی؟ چقدر امشب به شب گذشته شباهت دارد، و در سینه من حرارتی است که آن را به جز عدل و یا حرارت نیزه خنک نسازد[۱۲۱].[۱۲۲]
حرکت از بصره
سپس ابراهیم تصمیم گرفت از بصره حرکت کند، یارانش از مردم بصره به او گفتند: در بصره بمان و سپاهیان خود را بفرست، پس اگر سپاهی با شکست روبهرو شد، آنان را با لشکر دیگری مدد کن، که در این صورت جایگاه تو مایه ترس دشمن خواهد بود؛ و اموال را جمع کن تا گامهایت استوراتر باشد. کسانی که از اهل کوفه نزد ابراهیم بودند به او گفتند: در کوفه گروههایی هستند که با دیدنت خود را فدای تو کنند، و در صورت ندیدنت عواملی خواهد بود که آنان را از کمک کردن به تو باز میدارد. پس ابراهیم از بصره به سوی کوفه حرکت کرد.
خبر حرکت ابراهیم از بصره زمانی به منصور رسید که سپاه اندکی با او بود، او گفت: به خدا سوگند نمیدانم چه کنم؟ در لشکرگاه من بیش از دو هزار نفر وجود ندارد، و من سپاهیانم را پراکنده کردهام: سی هزار نفر آنها با مهدی (پسر منصور) در ری میباشند، و با محمد بن اشعث چهل هزار سپاه در آفریقا است، و باقی مانده آنان با عیسی بن موسی هستند؛ به خدا سوگند اگر از این ماجرا به سلامت بیرون آمدم، هرگز خود را با کمتر از سی هزار سپاه نگذارم. سپس به عیسی بن موسی نامه نوشت و از او خواست که به سرعت بازگردد. نامه منصور هنگامی که به عیسی بن موسی رسید که او برای عمره محرم شده بود، پس آن را رها کرد و بازگشت.
منصور نامه دیگری به سلم بن قتیبه نوشت و او را از ری فراخواند و به او گفت: به سوی سپاه ابراهیم برو و جمعیت آنان تو را نترساند، به خدا سوگند او و برادرش محمد دو شتر بنیهاشماند که کشته خواهند شد، پس به آنچه میگویم اطمینان داشته باش؛ و دیگر فرماندهان را با او همراه کرد. همچنین نامهای به پسرش مهدی نوشت و به او امر کرد خزیمة بن خازم را به اهواز بفرستد. مهدی او را با چهار هزار سوار روانه اهواز نمود، وقتی او به آنجا رسید با مغیره جنگ کرد. پس مغیره به بصره بازگشت و خزیمه شهر اهواز را سه روز برای غارت مباح نمود. خبرهای شکست هواداران منصور در بصره، اهواز، فارس، واسط و مدائن پی در پی به او میرسید؛ و این در حالی بود که اهل کوفه با یکصد هزار جنگجو در کنارش بودند و منتظر دستوری بودند تا بر او یورش برند؛ و منصور پنجاه روز در نمازخانهاش ماند و در همان جا میخوابید و مینشست، و جامهای رنگین پوشیده بود که گریبانش چرک و کثیف شده بود و نه آن را عوض میکرد و نه از جایگاه نمازش جدا میشد مگر اینکه میخواست در جمع مردم ظاهر شود که در آن وقت لباس سیاه میپوشید و وقتی به خلوت باز میگشت همان لباس را به تن میکرد. و دو زن را از مدینه برای او به هدیه آوردند: فاطمه دختر محمد بن عیسی بن طلحه بن عبیدالله و امالکریم دختر عبدالله از فرزندان خالد بن اسید؛ او حتی به آنها نگاه هم نمیکرد. به او گفته شد: این دو زن نسبت به تو بد گمان شدند. گفت: این روزها وقت زنان نباشد و من توجهی به آنها نکنم تا اینکه یا سر ابراهیم برای من و یا اینکه سر من برای او باشد.
حجاج بن قتیبه گوید: هنگامی که خبرهای شکست نیروهای منصور پی در پی به او میرسید، من نزد او رفتم و بر او سلام کردم، و این در حالی بود که خبر بصره و اهواز و فارس به او رسیده بود و سپاهیان ابراهیم قوت گرفته و در کوفه یکصد هزار نفر منتظر فریادی هستند تا بر او حمله کنند؛ دیدم که او به خاطر این خبرها ایستاده و از شدت ناراحتی آرام ندارد و سخت پریشان است[۱۲۳].[۱۲۴]
سپاهیان منصور
سپس منصور عیسی بن موسی را با پانزده هزار سپاه و جلوتر از سپاه او حمید بن قحطبه را با سه هزار نفر روانه کرد، منصور در هنگام بدرقه به آنان گفت: این خبیثان - یعنی منجمان - ادعا میکنند که وقتی با ابراهیم برخورد کنی، سپاه تو حرکتی کنند و منهزم شوند آنگاه تو با ابراهیم برخورد کرده و سپاه نزد تو بر میگردند و عاقبت و پایان این نبرد به نفع تو خواهد بود. از طرف دیگر ابراهیم از بصره حرکت کرد، در یکی از شبها در میان سپاه خود به طور پنهانی میگذشت تا از سپاهیان خود با خبر شود، صدای طنبور و نوازندگی شنید؛ و باز شب دیگری آمد و باز همان صدا را شنید و گفت: نباید انتظار پیروزی داشت از سپاهی که در آن اینگونه امور باشد؛ سپس اشعاری را خواند که دانستند ابراهیم از ترک بصره نادم و پشیمان است[۱۲۵].[۱۲۶]
تعداد سپاه ابراهیم
نام یکصد هزار نفر در دیوان ابراهیم ثبت شده بود، و گفته شده است که با او در مسیر راه دهها هزار نیرو بود. به او گفته شد: در راهی غیر از آن راهی که عیسی به طرف تو میآید، حرکت کن و به سوی کوفه روانه شو چون منصور در کوفه یاورانی ندارد و اهل کوفه به تو خواهند پیوست و برای منصور محل بازگشتی به جز حلوان نیست. اما ابراهیم این کار را نکرد. همچنین به او گفتند: شبانه بر آنان حمله کن. گفت: من دوست ندارم شبانه حمله کنم مگر بعد از اخطار دادن به دشمن. مردی از اهل کوفه به او گفت: به من امر کن که به کوفه رفته و مردم آنجا را به پیوستن به سپاه تو دعوت کنم. گفت: آنان را ابتدا به طور پنهانی دعوت کنم سپس به صورت آشکار، و هنگامی که فریاد اهل کوفه بلند شد چیزی توجه منصور را از حلوان باز نمیگرداند (یعنی فرار میکند).
پس ابراهیم با بشیر رحال در این باره مشورت کرد، او گفت: اگر به آنچه میگویی اطمینان داری، این نظر و پیشنهاد خوبی است، ولی ما مطمئن نیستیم شاید وقتی گروهی از اهل کوفه به سوی تو حرکت کنند، منصور سپاهی را اعزام نماید و سر راه آنان را بسته و افراد بیگناه و زنان را بگیرند و این (تصمیم) وسیلهای برای اینگونه جنایتها شود. آن مرد کوفی گفت: گویا شما برای جنگ با منصور بیرون آمدند و از کشته شدن ضعیف و زن و کودک پرهیز میکنید؛ مگر رسول خدا(ص) سپاهیان خود را نمیفرستاد تا اینکه جنگ کنند و همین امور اتفاق میافتاد؟ بشیر رحال گفت: کسانی که پیامبر(ص) با آنان اینگونه رفتار میکرد، کافر بودند ولی اینها مسلمان هستند[۱۲۷].[۱۲۸]
باخمری
پس ابراهیم رأی بشیر را پذیرفت و به راه ادامه داد تا اینکه در «باخمری» فرود آمد (فاصله باخمری تا کوفه شانزده فرسخ است) و در برابر عیسی بن موسی که فرمانده سپاه منصور بود ایستاد. سلم بن قتیبه نزد ابراهیم فرستاد و پیشنهاد کرد که خندقی را برابرشان ایجاد نمایند تا فقط از یک طرف با دشمن مقابله کنند، و به او گفت: اگر چنین نکنی فرصت خوبی را از دست خواهی داد که در آن میتوانی به پشت سپاه منصور برسی. ابراهیم این پیشنهاد را با یاران خود در میان گذاشت، آنان گفتند: آیا خندقی ایجاد کنیم در حالی که ما برتر و تعداد ما بیشتر از آنان است؟! نه به خدا سوگند چنین کاری را نخواهیم کرد.
گفت: پس به سوی منصور میرویم. یاران ابراهیم گفتند: چرا به سوی او برویم در حالی که هر وقت او را خواستیم، در دست ما خواهد بود. ابراهیم به فرستاده سلم بن قتیبه گفت: شنیدی آنچه را میگویند؟ پس بازگرد. ابراهیم با سپاه خود در یک صف قرار گرفتند، برخی از یارانش به او گفتند: سپاه خود را به چند گُردان تقسیم کن که اگر یکی از آنها شکست خورد، گردانهای دیگر به کمک آن بشتابند. دیگران نپذیرفتند و گفتند: بایستی همه در یک صف گرد آییم و صرف اسلام یک صف میباشد زیرا خدای تعالی میفرماید: ﴿إِنَّ الله يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ﴾[۱۲۹][۱۳۰].[۱۳۱]
شروع جنگ
ابراهیم سپاهیان خود را منظم کرد و بر میسره سپاه خود یزید بن لبید یشکری، و بر میمنه عیسی بن زید را گمارد؛ و چون هر دو سپاه آماده نبرد شدند مردی بلند قامت و آبی چشم از میان سپاهیان عیسی بن موسی بیرون آمد و فریاد برآورد: ای یاران ابراهیم! به خدا سوگند من محمد برادر ابراهیم را کشتم. محمد جعفری گوید: چهار نفر از سپاهیان ابراهیم بیرون آمدند و مانند بازهای شکاری به سوی آن شخص رفته و به خدا سوگند طولی نکشید که سر او را آوردند، و از سپاه عیسی کسی آن مرد را یاری نکرد. مسعود رحال کوفی گوید: من در باخمری حضور داشتم و به ابراهیم در حالی که در خیمهاش بود نگاه میکردم، در برابر او علَمی بود طلایی رنگ که بر زمین زده شده بود و شنیدم او میگفت: ابوحمزه کجا است؟ پس مردی کوتاه قد و سوار بر اسب آمد، وقتی نزدیک رسید او را شناخت، مردی بود که در کوفه نزدیک خانه ابن مسعود کلاه درست میکرد. ابراهیم به او گفت: این علَم را بگیر و در طرف چپ بایست و حرکت نکن. او علم را گرفت و در میسره ایستاد، دو سپاه در برابر یکدیگر صف کشیدند و هنگامی که ابراهیم کشته شد و یارانش شکست خورده و فرار کردند او همچنان در جای خود ایستاده بود. به او گفته شد که ابراهیم کشته شد و مردم رفتند. گفت: ابراهیم به من گفته است که از اینجا حرکت نکنم. پس جنگ کرد تا اینکه اسب او از پای درآمد، سپس پیاده جنگید تا اینکه کشته شد[۱۳۲].[۱۳۳]
شکست سپاه منصور
در آن روز جنگ سختی روی داد و حمید بن قحطبه فرمانده سپاه منصور رو به فرار گذاشت و سپاه نیز با او فرار کردند. عیسی بن موسی بر آنان فریاد زد و آنان را قسم داد که اطاعت کنند، ولی آنان بازنگشتند و به او توجهی نکردند. پس حمید بن قحطبه در حالی که شکست خورده بود برگشت، عیسی بن موسی به او گفت: خدا را در نظر داشته باش و اطاعت کن. حمید بن قحطبه گفت: در فرار کردن و شکست، اطاعت نباشد. پس مردم رفتند و به جز تعداد اندکی کسی با عیسی نماند. به او گفته شد: از این مکان دور شو تا اینکه مردم نزد تو آیند آنگاه حمله کن. عیسی گفت: من هرگز از جای خود حرکت نکنم تا کشته شوم و یا اینکه خدا مرا پیروز گرداند، و به خدا سوگند اگر من از دشمن شکست خورده و فرار کنم خاندان من هرگز به روی من نظر نکنند. و عیسی هر کسی را میدید، میگفت: به اهل بیت من سلام برسانید و به آنان بگویید من چیزی را عزیزتر از جانم نیافتم که فدای شما کنم و آن را در راه شما بدهم.[۱۳۴]
شکست سپاه ابراهیم
در این هنگام که هر کس مشغول خود بود و کسی به دیگران توجه نمیکرد، ناگهان جعفر و محمد پسران سلیمان بن علی از پشت سر بر سپاه ابراهیم حمله کردند، دیگر یاران ابراهیم که فراریان را تعقیب میکردند از این جریان غافل بودند ناگهان دیدند که جنگ پشت سر آنان است، پس به عقب برگشتند، که در طرف مقابل فراریان از سپاه منصور بازگشتند، در نتیجه سپاه ابراهیم شکست خورد. از چیزهایی که به منصور کمک کرد، این بود که فراریان سپاهش در مسیر بازگشت و فرار به رودخانهای برخورد کردند که نمیتوانستند از آن بگذرند و راه دیگری نداشتند، به ناچار همه آنان بازگشتند؛ و بر عکس یاران ابراهیم، اطراف خود را آب قرار داده بودند که از یک طرف جنگ کنند و وقتی شکست خوردند راه فرار نبود و آب مانع از فرار آنان شد، و ابراهیم با ششصد نفر یا چهارصد نفر از یارانش استقامت کردند. حمید بن قحطبه جنگ میکرد و سرهای کشته شدگان را نزد عیسی میفرستاد[۱۳۵]. و گفته شده است که علت شکست سپاه ابراهیم این بود که وقتی سپاهیان منصور رو به فرار گذاشتند و یاران ابراهیم آنان را تعقیب کردند، منادی ابراهیم فریاد زد: فراریان را تعقیب نکنید، پس یاران ابراهیم بازگشتند. چون سپاه منصور دیدند که یاران ابراهیم باز میگردند تصور کردند که فرار میکنند؛ لذا بازگشتند و این باعث شکست سپاه ابراهیم شد[۱۳۶].[۱۳۷]
فرار سپاه منصور
سلم بن فرقد گوید: هنگامی که سپاه منصور در برابر سپاه ابراهیم قرار گرفت، سپاهیان ابراهیم عیسی فرمانده سپاه منصور و لشکر او را شکست دادند به طوری که آنان از باخمری فرار کرده و تا اوایل کوفه رسیدند، پس ابوجعفر منصور دستور داد که شترها و اسبها را در تمام دروازههای کوفه برای فرار آماده کردند. حفص بن حکیم گوید: منصور از ابراهیم میترسید و میگفت: وای بر تو ای ربیع[۱۳۸] چگونه ما شکست بخوریم در حالی که حکومت به فرزندان ما نرسیده است، پس امارت کودکان چه شد؟ و سلم بن فرقد گوید: هنگامی که اصحاب ابراهیم سپاه منصور را تعقیب میکردند، محمد بن ابیالعباس سپاه خود را به کناری برده بود، چون دید سپاه ابراهیم لشکر را شکست داده و آنان را تعقیب میکنند، پرچمهای خود را جمع کرد و پا به فرار گذاشت و بر بالای شریعه آمدند و در آنجا چیزی را مشاهده کردند و تصور کردند که آن کمین است. فریاد زدند: کمین، کمین؛ پس همه پا به فرار گذاشتند[۱۳۹].[۱۴۰]
کشته شدن ابراهیم
عبدالحمید گوید: از ابوصلابه سؤال کردم: چگونه ابراهیم کشته شد؟ ابوصلابه گفت: من به او نگاه میکردم در حالی که بر اسب محمد بن یزید ایستاده بود و به سپاه عیسی بن موسی فرمانده منصور نظر میکرد که پشت کرده و فرار میکردند و او را پشت سر گذارده بودند و عیسی پرچم خود را به عقب برگردانیده بود، و یاران ابراهیم با آنان در حال نبرد بودند. ابراهیم قبای زردی بر تن داشت و گرما او را ناراحت کرده بود، پس دکمه قبای خود را گشود و قبا باز شد و سینه او نمایان گردید، در این هنگام تیری آمد و به گلوگاهش اصابت کرد؛ من او را دیدم که دست در گردن اسب کرد و بازگشت و زیدیه اطراف او را گرفتند[۱۴۱]. پس گفت: مرا فرود آورید. او را از اسب به زیر آوردند[۱۴۲]. بشیر رحال او را به سینه خود چسبانید تا اینکه در آغوش او از دنیا رفت، و بشیر نیز در حالی کشته شد که ابراهیم در آغوشش بود و این آیه را تلاوت میکرد: ﴿وَكَانَ أَمْرُ الله قَدَرًا مَقْدُورًا﴾[۱۴۳] و گفت: ما به دنبال چیزی بودیم و خدا غیر از آن را اراده کرد. چون ابراهیم کشته شد اصحاب و یارانش همچنان در اطراف او به نبرد با سپاه منصور ادامه دادند.
حمید بن قحطبه به سپاه خود گفت: بر این گروه حمله کنید تا آنان را از جای خودشان عقب برانید. پس بر آنان حمله کردند تا اینکه توانستند آنان را از جایی که ابراهیم در آن کشته شده بود دور کنند. سپاه منصور آمدند و سر از بدن ابراهیم جدا کردند و نزد عیسی بردند، عیسی پیاده شد و سجده کرد و سر ابراهیم را نزد منصور فرستاد[۱۴۴]. ابوالکرام جعفری گوید: من آنجا بودم که «اقطع» غلام عیسی بن موسی آمد و گفت: به جان تو سوگند این سر ابراهیم است که در خورجین من است. عیسی بن موسی به من گفت: نگاه کن اگر سر ابراهیم است، برای من سوگند یاد کن تا تو را تصدیق کنم؛ و اگر سر او نیست، سکوت کن. ابوالکرام گوید: من آمدم و به او گفتم: سر را به من نشان بده. او سر را از خورجین خود بیرون آورد در حالی که گونه او تکان میخورد، به او گفتم: وای بر تو چگونه بر آن دست یافتی؟ گفت: تیری بر او اصابت کرد و او کشته شد، یارانش روی او افتادند و دست و پای او را میبوسیدند و من دانستم که او همان ابراهیم است. پس جای آن را دانستم و یاران ابراهیم برابر جسد او جنگ میکردند.
هنگامی که آنها کشته شدند من آمدم و سر از بدنش جدا کردم. ابوالکرام گوید: من نزد عیسی آمدم و به او خبر دادم، و او ندا کرد و امان داد[۱۴۵].[۱۴۶]
خواب حسن بن جعفر
محمد بن زیاد گوید: حسن بن جعفر برای من نقل کرد و گفت: در کوفه که بودم دیدم فراریان از سپاه عیسی بن موسی به هنگام روز وارد کوفه شدند، و وقتی شب فرا رسید من مانند کسی که خواب میبیند دیدم گویا مردانی جنازهای را به آسمان بالا میبردند و میگفتند: ای ابراهیم! چه کسی بعد از تو برای ما خواهد بود؟ حسن بن جعفر گوید: برادرم مرا از خواب بیدار کرد. من به او گفتم: چرا مرا بیدار کردی؟ گفت: صدای تکبیر را بر درب خانه ابوجعفر منصور بشنو، به خدا سوگند بدون سبب تکبیر نمیگویند؛ که در آن هنگام خبر کشته شدن ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن آمد[۱۴۷].[۱۴۸]
سر ابراهیم نزد منصور
حسن بن زید بن حسن بن علی گوید: نزد منصور بودم هنگامی که سر ابراهیم بن عبدالله را در میان ظرفی آوردند و آن را برابر منصور قرار دادند. وقتی من آن را دیدم چنان غصه و اندوهی دلم را فرا گرفت که راه گلویم را بست و از بیم آنکه مبادا منصور متوجه شود خود را کنترل کردم. پس منصور روی به من کرد و گفت: ای ابا محمد! آن همان است؟ (یعنی همان سر ابراهیم است؟). گفتم: آری ای امیرالمؤمنین، و من دوست داشتم که خداوند او را بر اطاعت تو وامیداشت و تو در چنین موقعیتی قرار نمیگرفتی که او را به قتل برسانی. منصور گفت: من هم دوست داشتم که خدا او را بر اطاعت من وامیداشت و من در چنین موقعیتی قرار نمیگرفتم، ولی ابراهیم خواست و قصد کرد که ما در این موقعیت قرار بگیریم و جانهای ما نزد ما گرامیتر از جان او بود[۱۴۹]. مسعودی ذکر کرده است: برای منصور غذایی از مغز و شکر درست کرده بودند که خوشش آمد و مورد توجه او قرار گرفت. پس گفت: ابراهیم قصد کرده بود ما را از این غذا و امثال آن محروم نماید[۱۵۰].
ابن اثیر نقل کرده است: سر ابراهیم را نزد منصور آوردند و برابر او نهادند. چون منصور آن را دید گریست و اشک چشمش بر گونه ابراهیم ریخت. سپس گفت: به خدا سوگند من این را خوش نداشتم ولی تو به من و من به تو مبتلا شدیم. آنگاه در مجلس عمومی نشست و به مردم اذن داد و هرکس وارد میشد برای خشنودی منصور به ابراهیم ناسزا میگفت و او سکوت کرده و رنگش دگرگون شده بود؛ تا اینکه جعفر بن حنظله دارمی وارد شد، ایستاد و سلام کرد و سپس گفت: ای امیر المؤمنین! خدا اجر تو را عظیم گرداند نسبت به پسر عمویت و از آنچه او در حق تو تفریط کرد، بگذرد. پس رنگ منصور باز شد و روی به او کرد و گفت: ای ابا خالد؛ به اینجا خوش آمدی. مردم دانستند که این اظهارات او را خشنود میکند لذا پس از آن مانند جعفر بن حنظله میگفتند[۱۵۱].[۱۵۲]
آگاهی از شهادت
دختر عبدالله بن محمد بن علی بن الحسین(ع) گوید: به عمویم جعفر بن محمد(ص) گفتم: امر محمد بن عبدالله بن الحسن چه خواهد شد؟ فرمود: فتنهای است که در آن محمد نزد بیت رومی کشته میشود و برادرش (ابراهیم) که از مادر و پدر با او یکی است در عراق در حالی کشته خواهد شد که پاهای اسب او در آب باشد[۱۵۳].[۱۵۴]
منصور و امام صادق(ع)
یونس بن ابی یعقوب گوید: با گوش خود شنیدم از جعفر بن محمد(ع) که فرمود: هنگامی که ابراهیم در «باخمری» کشته شد ما را از مدینه آوردند و کسی از ما که به حد بلوغ رسیده بود در مدینه نماند؛ همه آمدیم تا وارد کوفه شدیم، پس یک ماه در آنجا ماندیم و در انتظار این بودیم که کشته شویم. سپس ربیع حاجب نزد ما آمد و گفت: این علویان کجایند؟ دو نفر از خردمندانتان بر امیرالمؤمنین وارد شوند. امام صادق(ع) فرمود: من و حسن بن زید نزد منصور رفتیم. او به من گفت: تو غیب میدانی؟ گفتم: غیب را به جز خدا نداند. منصور گفت: تو هستی که مالیات را نزد تو میآورند؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین! نزد شما میآورند. منصور گفت: میدانید برای چه شما راطلبیدم؟ گفتم: نه. گفت: میخواهم خانههای شما را خراب کنم و دلهای شما را بترسانم و درختان خرمای شما را قطع سازم و شما را به «سراة»[۱۵۵] تبعید کنم تا کسی از اهل حجاز و اهل عراق به شما نزدیک نشود زیرا آنان برای شما مفسده هستند.
امام صادق(ع) فرمود: به او گفتم: ای امیرالمؤمنین! به سلیمان عطا شد، او سپاسگزاری کرد؛ و ایوب مبتلا شد، صبر نمود؛ و به یوسف ظلم شد، گذشت کرد؛ و تو از همان نسل میباشی. پس او تبسمی کرد و گفت: این جملات را تکرار کن، و من تکرار کردم. منصور گفت: مانند تو باید بزرگ قوم باشد، و من از شما درگذشتم و جرم اهل بصره را به شما بخشیدم. آن حدیثی را که پیش از این برایم از پدرت از پدرانش از رسول خدا(ص) گفته بودی، نقل کن. گفتم: پدرم از پدرانش از رسول خدا(ص) به من حدیث کرد: صله رحم، خانهها را آباد و عمرها را طولانی کند، اگرچه کافر باشند. منصور گفت: این را نخواستم.
گفتم: پدرم از پدرانش از علی(ع) از رسول خدا(ص) به من حدیث کرد که: رحمها به عرش آویزان هستند و ندا دهند: وصل کن هر کس که مرا وصل کرد و قطع کن هر کس که مرا قطع نمود. منصور گفت: این مقصودم نبود. گفتم: پدرم از پدرانش از علی(ع) از رسول خدا(ص) به من حدیث کرد که فرمود: به درستی که خدای عزوجل میفرماید: من رحمان هستم و رحم را خلق کردم و نامی از نامهای خود را برای آن قرار دادم، پس هر کس آن را وصل کند وصل به من شده، و هرکس آن را قطع کند من او را قطع خواهم کرد. منصور گفت: این حدیث هم منظورم نبود.
گفتم: پدرم از پدرانش از علی(ع) از رسول خدا(ص) به من حدیث کرد که: پادشاهی از پادشاهان زمین سه سال از عمرش باقی مانده بود، پس چون او صله رحم کرد خداوند آن سه سال را سی سال قرار داد. منصور گفت: همین حدیث مقصودم بود، اکنون کدام یک از بلاد نزد تو محبوبتر است؟ به خدا سوگند من با شما صله رحم میکنم. امام صادق(ع) فرمود: به منصور گفتم: مدینه. پس ما را روانه مدینه نمود و خداوند مؤونه او را کفایت کرد[۱۵۶].[۱۵۷]
نهضت محمد بن ابراهیم و ابوالسرایا
از دیگر قیامهایی که در زمان حکومت عباسیان روی داد نهضت محمد بن ابراهیم است که در آن ابوالسرایا فرماندهی سپاه را به عهده داشت.
محمد بن ابراهیم کیست؟
نسب او با چهار واسطه به امام حسن مجتبی(ع) میرسد، او فرزند ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) میباشد.[۱۵۸]
علت قیام
نقل کردهاند که آنچه باعث قیام محمد بن ابراهیم شد این بود که شخصی به نام نصر بن شبیب که مردی شیعه و مذهبی نیکو داشت و از اهل جزیره[۱۵۹] بود به حج رفت، او هنگامی که وارد مدینه شد و درباره اهل بیت و خاندان پیامبر(ص) و کسانی که باقی مانده و دارای مرتبه و نامی بودند سؤال کرد، سه نفر را برای او برشمردند:
- علی بن عبیدالله بن حسن بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب(ع).
- عبدالله بن موسی بن عبدالله بن الحسن بن الحسن(ع).
- محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن الحسن بن الحسن(ع).
علی بن عبیدالله مشغول عبادت بود و کسی به او دسترسی نداشت و به کسی هم اجازه ملاقات نمیداد؛ و عبدالله بن موسی در جستجویش بودند و مورد تعقیب و در هراس بود و کسی او را ملاقات نمیکرد؛ و محمد بن ابراهیم با مردم معاشرت داشت و با آنها در این باره صحبت میکرد. پس نصر بن شبیب نزد محمد بن ابراهیم رفت و با او درباره کشته شدن اهل بیتش و غصب کردن حقوق خاندان پیامبر توسط مردم صحبت کرد و گفت: تا چه زمان مخفیانه گام بر میدارید و شیعیان شما مورد ظلم و ستم قرار میگیرند و به حق شما تجاوز میکنند؟ و در این رابطه بسیار با محمد بن ابراهیم صحبت کرد تا اینکه او را اجابت کرد و با او وعده کرد که در جزیره او را ملاقات نماید. چون حاجیان از حج بازگشتند محمد بن ابراهیم با گروهی از اصحاب و پیروانش راهی جزیره شدند تا اینکه بر نصر بن شبیب بر اساس آن وعدهای که گذاشته بودند وارد شدند.[۱۶۰]
نصر بن شبیب
هنگامی که محمد بن ابراهیم و اصحابش بر نصر بن شبیب در جزیره وارد شدند اهل و عشیره خود را جمع کرد و آنها را در جریان گفتگویش با محمد در مدینه گذاشت و آنها را به حمایت و یاری محمد بن ابراهیم دعوت کرد، گروهی از آنان پذیرفته و برخی دیگر از یاری و حمایت محمد بن ابراهیم خودداری کردند، و سخن بسیار و اختلاف شدیدی میان قبیله و خویشان او پدید آمد به طوری که یکدیگر را با کفش و عصا میزدند و با همین اختلاف پراکنده شدند. سپس بعضی از پسر عموهای نصر بن شبیب جداگانه به او گفتند: تو با خودت و خاندانت چه میخواهی بکنی؟ تو میپنداری اگر چنین کاری کردی و با سلطان و حاکم وقت از در خصومت و قتال وارد شدی تو را رها میکنند تا هر چه خواهی انجام دهی؟ نه به خدا سوگند، بلکه تمام اهتمام و توان خود و حیله و کیدش را متوجه تو خواهد ساخت، پس اگر بر تو غالب آید و پیروز شود تو را نابود خواهد کرد، و اگر صاحب تو و آن کس که از او حمایت میکنی پیروز شود و مرد عادلی باشد تو نزد او همانند یکی از یارانش و اصحابش خواهی بود، و اگر عادل نباشد تو را چه حاجت که خود و خاندانت را در معرض امری قرار دهی که قوامی و پایداری ندارد و آنها پایبند به آن نیستند؟ و از سوی دیگر تمام مردم این سرزمین دشمنان خاندان ابوطالب میباشند، اگر امروز تو را اجابت کرده و اطاعت کنند فردا از نزد تو فرار کرده و پراکنده میشوند در آن زمان که تو به کمک آنها نیاز داری و تو به مخالفت آنها نزدیکتر از اجابت و موافقتشان میباشی. آنان با این سخنان نصر بن شبیب را از رأیش برگرداندند و نیت و قصد او را سست کردند، پس او نزد محمد بن ابراهیم رفت و عذر خواست و به او گفت: مردم مخالف این امر هستند و نسبت به اهل بیت بیرغبت میباشند؛ و اگر نسبت به آنها این گمان هم باشد، به یاری و نصرت آنان اعتمادی نیست؛ و اشاره کرد تا مالی را نزد او ببرند و پنج هزار دینار هم به محمد بن ابراهیم داد، محمد بازگشت در حالی که خشمناک بود و اشعاری خواند که یکی از ابیاتش این بیت است: طَلَبتُ لَکَ الحُسْنی فَقَصَّرْتَ دُونَها فَاَصْبَحْتَ مَذْمُوماً وَ زِلْتَ عَنِ الصِّدْقِ[۱۶۱].[۱۶۲]
ملاقات با ابوالسرایا
پس محمد بن ابراهیم راهی حجاز شد و در میان راه با ابوالسرایا[۱۶۳] برخورد کرد که در اطراف عراق با سلطان مخالفت کرده و با او درگیر شده سپس به آن ناحیه آمده و در آنجا اقامت کرده و بر جان خود ترسان بود و با او غلامانی بود که از آن جمله ابوالشوک و سیار و ابوالهرماس بودند. رأی و نظر ابوالسرایا با علویان و بر طریقه تشیع بود، محمد بن ابراهیم او را به سوی خود دعوت کرد و ابوالسرایا پذیرفت و به آن شادمان گردید. پس ابوالسرایا به محمد بن ابراهیم گفت: به طرف فرات برو تا به بیرون کوفه برسی، و وعدهگاه من و تو کوفه باشد. محمد بن ابراهیم از همان راه به سوی کوفه رفت و از اخبار مردم پرسش مینمود و در آن دقت میکرد، و برای اقدام نمودن آماده میشد و هر کس که به او اطمینان داشت او را برای همراهی با او در قیام و نهضت خود دعوت میکرد تا اینکه گروه بسیاری گرد او جمع شدند و در انتظار ابوالسرایا و وعدهای که داده بود به سر میبردند.[۱۶۴]
محمد بن ابراهیم و پیرزن
در یکی از روزهایی که محمد بن ابراهیم در کوفه بود در یکی از کوچهها چشم او به پیر زنی افتاد که به دنبال بار خرمای تازه حرکت میکرد و هر چه از آن بار روی زمین میافتاد آن را در یک عبای کثیف جمعآوری میکرد، از آن زن سؤال کرد که: این خرماها روی زمین افتاده و آلوده به خاک را برای چه میخواهی؟ گفت: من زنی بیشوهر هستم و مردی ندارم که هزینه معاش مرا تکفل نماید و دخترانی دارم که در اندیشه قوت و غذای خود نیستند، و من در این راه جستجو میکنم تا قوت و غذای خود و فرزندانم را فراهم آورم. محمد بن ابراهیم به شدت گریست و گفت: به خدا سوگند تو و امثال تو فردا مرا بیرون خواهید آورد تا اینکه خون من ریخته شود؛ و انگیزه و بصیرتش برای قیام و خروج بیشتر گردید.[۱۶۵]
زیارت قبر حسین(ع)
ابوالسرایا بر اساس وعدهای که با محمد بن ابراهیم گذاشته بود با سوارانی که همراهش بودند از راه خشکی حرکت کرد تا به عین التمر[۱۶۶]رسید و در میان آنها پیاده نبود و بر دو نهر ادامه حرکت داد تا به نینوی وارد شد و نزد قبر حسین(ع) آمد. نصر بن مزاحم گوید: مردی از اهل مدائن برای من نقل کرد و گفت: من در آن شب کنار قبر حسین(ع) بودم و در آن شب باد و رعد و باران بود، ناگهان دیدم سوارانی میآیند پس پیاده شدند و نزد قبر آمدند و سلام کردند و یکی از آنها زیارت خود را طول داد و سپس شروع به خواندن اشعار منصور بن زبرقان کرد که از آن جمله این بیت است: نَفْسی فِداءُ الحُسَیْنِ یَومَ عَدا اِلَی المَنایا عَدْوَ لا قافِلِ[۱۶۷] پس رو به من کرد و گفت: کیستی؟ گفتم: مردی دهقان و از اهل مدائن هستم. گفت: سبحان الله، دوست به دوست خود مهربانی و شفقت مینماید همانگونه که ناقه به نوزادش مهربانی میکند، ای شیخ! این جا موقفی است که سپاسش برای تو نزد خدا بسیار و اجر آن بزرگ است. پس از جای برخاست و گفت: در این جا هر که از جماعت زیدیه میباشد به پا خیزد و به سوی من آید. پس گروهی از مردم به سوی او رفتند و به او نزدیک شدند.[۱۶۸]
خطبه ابوالسرایا کنار قبر حسین(ع)
آن مرد خطبهای طولانی ایراد کرد که در آن به فضائل اهل بیت و ویژگیهای ایشان و ظلم و ستم امت بر آنان اشاره کرد، آنگاه از حسین بن علی(ع) یاد کرد و گفت: ای مردم! شما حضور نداشتید تا حسین را یاری کنید، پس چه چیزی شما را باز داشته از ملحق شدن به کسی که او را درک کرده است؟ او همان کس است که فردا به خونخواهی او قیام خواهد کرد و حق او وارث پدرانش را مطالبه و دین خدا را برپا دارد، چه چیز شما را منع کرده از نصرت و یاری کردن و کمک کردن به او؟ من از همین جا برای قیام به امر خدا و دفاع از دینش و نصرت و یاری اهل بیت به سوی کوفه میروم، پس هرکس را قصد و اراده در این کار هست به ما بپیوندد.[۱۶۹]
اهل کوفه در انتظار
محمد بن ابراهیم در آن روزی که با ابوالسرایا وعده گذاشته بود که در کوفه یکدیگر را ملاقات کنند بیرون آمد و قیام کرد و به خارج شهر رفت و با او علی بن عبیدالله بن حسین بن علی بن الحسین بود و اهل کوفه همانند سیل ملخ جمع شده بودند در حالی که نظمی بر آنها حاکم نبود و قوتی نداشتند و سلاح جنگ هم با آنها نبود مگر عصا و کارد و آجر. محمد بن ابراهیم و کسانی که با او بودند همچنان منتظر ابوالسرایا بودند اما از آمدن او خبری نشد تا اینکه از آمدنش مأیوس شدند و برخی او را دشنام دادند و محمد بن ابراهیم را سرزنش کردند که چرا از او درخواست کمک کرده است. محمد بن ابراهیم از تأخیر ابوالسرایا اندوهناک شد، ناگهان در آن هنگام که آنها در آن وضعیت بودند دو علَم زرد رنگ با اسبانی از دور پدیدار شدند و مردم فریاد بشارت سر دادند و تکبیر گفتند و دیدند که ابوالسرایا و همراهانش میباشند. هنگامی که محمد بن ابراهیم او را دید پیاده شد و به طرف او رفت، ابوالسراپا خود را روی محمد بن ابراهیم انداخت و محمد هم او را در آغوش گرفت، سپس ابوالسرایا گفت: ای پسر رسول خدا! چه چیز باعث شده که در اینجا ایستادهای؟ به شهر کوفه وارد شو که کسی مانع تو نخواهد شد.[۱۷۰]
سخنرانی محمد بن ابراهیم
محمد بن ابراهیم داخل کوفه شد و برای مردم سخنرانی کرد و مردم را به بیعت کردن با کسی از آل محمد که مورد رضا باشد و به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) و امر به معروف و نهی از منکر و رفتار کردن به حکم کتاب خدا دعوت نمود.[۱۷۱]
بیعت با محمد بن ابراهیم
همه مردم با محمد بن ابراهیم بیعت کردند به طوری که ازدحام زیادی گردید و این بیعت در محلی از کوفه صورت گرفت که به «قصر ضرتین» معروف بود. اخباری در رابطه با این بیعت سعید بن خیثم بن معمر گوید: از زید بن علی شنیدم که میگفت: مردم با مردی از خاندان ما نزد قصر ضرتین در دهم ماه جمادی الاولی سال ۱۹۹ بیعت مینمایند که ملائکه به آن بیعت مباهات میکنند. حسن بن حسین میگوید: چون این حدیث را برای محمد بن ابراهیم نقل کردم، گریست. وجابر جعفی از ابوجعفر محمد بن علی(ع) تقل کرده است که او فرمود: بر این چوبهای منبر شما ای مردم کوفه در سال ۱۹۹ مردی از اهل بیت خطبه میخواند که خداوند به او بر فرشتگان مباهات میکند.[۱۷۲]
فضل بن عباس حاکم کوفه
پس از بیعت مردم با محمد بن ابراهیم، او کسی را به سوی حاکم کوفه فضل بن عباس که از طرف حسن بن سهل والی بغداد در کوفه امارت داشت فرستاد تا او را به بیعت با خود دعوت نماید و از او در رابطه با اسلحه و نیرو کمک بخواهد. آن قاصد بازگشت و به محمد بن ابراهیم خبر داد که حاکم کوفه از شهر کوفه خارج شده و خندقی اطراف آن محل که برای خود منزل قرار داده بود کنده است و غلامان خود را مسلح و آماده نبرد ساخته است. محمد بن ابراهیم ابوالسرایا را به سوی آنها اعزام داشت و به او دستور داد که شروع به جنگ با آنها ننماید و آنها را به تسلیم دعوت نماید. هنگامی که ابوالسرایا حرکت کرد مردم کوفه همانند ملخهای پراکنده در پی او روانه شدند، پس ابوالسرایا حاکم کوفه و اطرافیانش را دعوت به تسلیم کرد، آنها گوش به سخن او ندادند و دعوت او را اجابت ننمودند و از پشت دیوار تیر به طرف او پرتاب کردند که در نتیجه یکی از اصحاب ابوالسرایا کشته و یا زخمی شد.
ابوالسرایا دستور داد آن شخص را نزد محمد بن ابراهیم بردند، وقتی ابراهیم آن مرد را مشاهده کرد دستور داد جنگ با آنان را آغاز کنند. خادم سیاه چهرهای بر بالای دیوار خانه فضل بن عباس ایستاده بود و تیراندازی میکرد و از او تیری روی زمین نمیافتاد، ابوالسرایا به غلام خود دستور داد که او را هدف قرار دهد و به او تیر بزند، پس او تیری به سوی آن خادم پرتاب کرد که میان دو چشم او خورد و آن خادم با سر از بالای دیوار به پایین سقوط کرد و هلاک شد؛ سایر موالیان فضل بن عباس فرار کردند و از آنها کسی باقی نماند، چون درب خانه باز شد اصحاب ابوالسرایا وارد شدند و دست به غارت اموال زدند. وقتی ابوالسرایا چنین دید از خارج شدن افراد جلوگیری کرد و آنان را تفتیش مینمود و اموالی که برداشته بودند از آنان میگرفت، پس مردم از غارت دست برداشتند.[۱۷۳]
سپاه حسن بن سهل
فضل بن عباس به سوی بغداد رفت و بر حسن بن سهل داخل شد و به او از غارت اموالش شکایت کرد، حسن بن سهل به او وعده یاری و غرامت اموالش را داد. سپس حسن بن سهل زهیر بن مسیب راطلبید و مردانی را در اختیار او گذاشت و اموالی را به او داد و از او خواست که به سرعت برای نبرد با ابوالسرایا به سوی کوفه برود و در جایی توقف ننماید و به جز در کوفه فرود نیاید. در این وقت محمد بن ابراهیم را بیماری عارض شد که به همان بیماری فوت نمود، و حسن بن سهل که به علم نجوم آشنایی داشت و در آن نظر میکرد در ستاره محمد نظر کرد و دید که سوزان است؛ لذا در طلب آن شتاب و تعجیل مینمود و حرص بر رفتن او داشت و این امر او را مشغول کرده بود از اینکه به امر سپاه خود توجه نماید. پس زهیر بن مسبب حرکت کرد تا وارد قصر ابن هبیره شد و در آنجا اقامت کرد، و فرزندش ازهر را در پیشاپیش سپاه خود قرار داد و در سوق الاسد[۱۷۴] فرود آمد. ابوالسرایا نیز هنگام عصر از کوفه حرکت کرد و به سرعت رفت تا به لشکرگاه ازهر بن زهیر در سوق الاسد رسید، و شب هنگام بر مقدمه سپاه حمله کرد و تعداد بسیاری از آنها را کشت و اسلحه و مرکبهای آنها را به غنیمت گرفت، و باقیمانده لشکر از هر در طول شب فرار کردند و نزد زهیر بن مسیب در قصر ابن هبیره رفتند، و زهیر از این ماجرا در خشم شد.[۱۷۵]
بازگشت به کوفه
ابوالسرایا به سوی کوفه بازگشت و زهیر بن مسیب دستوری از حسن بن سهل دریافت کرد که به جز در کوفه فرود نیاید؛ لذا زهیر بن مسیب حرکت کرد تا در کنار پل فرود آمد. ابوالسرایا از مردم خواست که بیرون روند، مردم بیرون رفتند و زهیر بن مسیب را در کنار پل کوفه دیدند، و چون شب سردی بود آنها آتش افروخته و خود را به وسیله آن گرم میکردند و خدا را یاد مینمودند و قرآن تلاوت میکردند و ابوالسرایا آنها را برای نبرد و حمله ترغیب و تشویق مینمود. اهل بغداد به طرف مردم کوفه میرفتند و فریاد میزدند: زنان و خواهران و دختران خود را برای فجور آرایش کنید که به خدا سوگند ما با آنها چنین و چنان خواهیم کرد. ابوالسرایا به یاران خود میگفت: خدا را یاد کرده و به سوی او توبه کنید و استغفار نمایید و از او استعانت بجویید. مردم در تمام آن شب به تناوب نگهبانی میدادند تا اینکه صبح شد. ابوالسرایا در میان سپاه خود ایستاد در حالی که چشمان مردم در زره و خود و سلاح خیره شده بود و آمادگی سپاه بسیار خوب بود و صدای طبلها و بوقها مانند رعد و غرش آسمان بود.[۱۷۶]
سخنان ابوالسرایا
ابوالسرایا روی به مردم کوفه کرد و گفت: ای اهل کوفه! نیت و ارادههای خود را درست کنید و درونهای خود را برای خدا خالص گردانید و از او درخواست کمک بر دشمنان خود را نمایید و از حول و قوه خود به سوی خدا و حول و قوه او روی آورید و قرآن بخوانید.[۱۷۷]
حسن بن هذیل
او که از جمله یاران حسین بن علی شهید فخ میباشد و از او حدیث نقل کرده است بر سپاه ابوالسرایا عبور کرد و به هر جا که میرسید میگفت: ای گروه زیدیها! اینجا موضعی است که قدمها میلغزد و کارها و تلاشها از بین میرود، سعادتمند کسی است که در دین خود احتیاط و آن را حفظ کند، و رشید و رستگار کسی است که به پیمان و عهد خداوند وفا نماید و محمد(ص) و خاندان او را حفظ کند. بدانید که اجلها و مهلتها تعیین شده است و روزها شمرده شده است، هرکس از مرگ بگریزد مرگ او را محاصره نماید. پس گفت: مَن لم يَمُتْ عَبْطَةً يمت هَرَمًا الموتُ كَأْسٌ، وَ المرءُ ذائقُها[۱۷۸].[۱۷۹]
مردی از بغداد
مردی از بغداد از سپاه زهیر بن مسب در حالی که لباس رزم در تن داشت جلو آمد و مردم کوفه را دشنام میداد و میگفت: ما به زنان شما تجاوز کنیم و با شما چنین و چنان خواهیم کرد. پس مردی از اهل «وازار» که قریهای در کنار دروازه کوفه میباشد در حالی که لباس سرخی بر تن داشت و در دست او کاردی بود خود را در فرات افکند و ساعتی شنا کرد تا خود را به آن مرد بغدادی که دشنام میداد رسانید، پس به او نزدیک شد و دست در گریبان او کرده و او را به سوی خود کشیده و بر زمین زد و با آن کارد بر گلوی او زد تا او را به قتل رساند و پای او را گرفته و خود را با جسد آن مرد بغدادی در آب انداخت و همچنان او را به سوی کوفه میکشید و شنا میکرد تا او را از آب بیرون آورد. سپاهیان ابوالسرایا تکبیر گفتند و صدای آنها به حمد و ثنای الهی و دعا بلند شد.[۱۸۰]
مبارزه مردی از فرزندان اشعث
پس مردی از اولاد اشعث بن قیس بیرون آمد و از شط کوفه عبور کرد و به سوی سپاه بغداد رفت و از آنها برای نبرد مبارزطلبید، مردی از سپاه بغداد در برابرش برای مبارزه آمد که او را به قتل رساند، و مبارز دیگری بیرون آمد و او را نیز کشت، مبارز سومی نیز برای نبرد بیرون آمد که او را هم به قتل رساند تا اینکه گروهی از بغدادیها را از پای در آورد. ابوالسرایا آمد و هنگامی که او را دید به او دشنام داد و گفت: چه کسی تو را به این کار فرمان داده بود؟ بازگرد. آن شخص بازگشت و شمشیر خود را با خاک پاک کرد و در غلاف نمود و اسب خود را مهیا کرد و به سوی کوفه رفت و دیگر با آنها در جنگ همراه نشد[۱۸۱].[۱۸۲]
شروع جنگ
ابوالسرایا مدتی طولانی در کنار پلی که بر روی فرات بود ایستاد، مردی از اهل بغداد بیرون آمد و او را دشنام میداد، ابوالسرایا هیچ حرکتی نمیکرد بلکه وانمود کرد که او از آن مرد غافل است و گویا قصد دارد که برگردد، سپس بر آن مرد حمله کرد و او را کشت و بر سپاهیان آنها حملهور شد بهطوری که از پشت سر آنها بیرون آمد، آنگاه از پشت سر بر آنها حمله نمود تا به جایگاه اول خود بازگشت و در آنجا ایستاد در حالی که نفس میزد و خون از زره او نمایان بود.[۱۸۳]
منابع
پانویس
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۱۸۰.
- ↑ حضرت محمد بن علی (امام باقر(ع)) هم فرزند حسن و حسین(ع) است؛ زیرا پدر او علی بن الحسین و مادرش فاطمه دختر امام حسن(ع) است که در روایت آمده است «صِدِّيقَةً لَمْ يُدْرَكْ فِي آلِ الْحَسَنِ مِثْلُهَا».
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۱۸۱-۱۸۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۲.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۳۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۳.
- ↑ احجار الزیت: موضعی در مدینه نزدیک به زوراء است، و محل برگزاری نماز استسقاء است. و عمرانی گفته است: احجار الزیت موضعی داخل مدینه است. (معجم البلدان، ج۱، ص۱۰۹).
- ↑ این بنا بر عقیده ابوالفرج میباشد که قائل به امامت حضرت صادق(ع) نبوده است.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۴.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۳۷.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۳۸.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۴۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۵.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۹۴.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۳۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۵.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۴۸.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۳۲۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۵۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۷۷.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۴۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۹۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۱.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۱۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۲۹.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۲۹- ۵۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۴.
- ↑ «من پروردگار برتر شمایم» سوره نازعات، آیه ۲۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۲۹ ۔ ۵۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۵.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۶.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۷.
- ↑ «کیفر کسانی که با خداوند و پیامبرش به جنگ برمیخیزند و در زمین به تبهکاری میکوشند جز این نیست که کشته یا به دار آویخته شوند یا دستها و پاهایشان ناهمتا بریده شود یا از سرزمین خود تبعید گردند؛ این (کیفرها) برای آنان خواری در این جهان است و در جهان واپسین عذابی سترگ خواهند داشت» سوره مائده، آیه ۳۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۸.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۸۹.
- ↑ «محمّد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست» سوره احزاب، آیه ۴۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۳۶ - ۵۴۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۰.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۱۸۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۳.
- ↑ فید: نام موضعی میان مکه و کوفه است که در وسط آن قلعهای بوده که مسافران وسائل و خوراکیهایی که مورد نیازشان نبوده است تا هنگام بازگشت در آنجا میگذاردند، و همچنین علوفه در آنجا گرد میآوردند تا به حاجیان و مسافران بفروشند. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۰۴۹).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۶۷.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۶۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۴.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۵.
- ↑ از جمله خبرهای غیبی خبر کشته شدن او میباشد، که در آن خبر آمده است: خون جاری میشود تا اینکه وارد خانه عاتکه میگردد. و ابن عنبه نقل کرده است: هنگامی که محمد بن عبدالله دید که یاوری برای او نمانده است وارد خانهاش شد و دستور داد تنور را روشن کردند سپس آن دفتری را که نام افراد بیعت کننده با او در آن بود در تنور انداخت و آن را سوزاند، سپس بیرون رفت و جنگ کرد تا در احجار الزیت کشته شد، و این مصداق ملقب شدن او به «نفس زکیه» است زیرا از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: نفس زکیه از فرزندان من در احجار الزیت کشته میشود. (عمدة الطالب، ص۹۶).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۷.
- ↑ احجار زیت: نام مکانی در مدینه میباشد که پیش از این شرح آن ذکر گردید.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۴۸.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۷، ص۴۸.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۹.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۸۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۴.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۹۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۵.
- ↑ «ای پدر منزلتها و ای بهترین سواران! هرکس که؛ به مثل تو در دنیا غمزده شود، پس او مصیبتزده است. خدا میداند که اگر من از آنان بیمناک بودم؛ و دل از ترس آنان در فزع و اضطراب شود. او را نمیکشتند و من برادرم را تسلیم نمیکردم؛ تا اینکه هر دو با هم بمیریم و یا با هم زندگی کنیم».
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۱، ص۵۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۵.
- ↑ باخمری: نام موضعی میان کوفه و واسط که به کوفه نزدیکتر است؛ و گفتهاند: از باخمری تا کوفه هفده فرسخ است، و در آنجا قبر ابراهیم بن عبد الله بن حسن بن حسن است. (معجم البلدان، ج۱، ص۳۱۶).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۱۵.
- ↑ عمدة الطالب، ص۹۹.
- ↑ «سپس دیواری در آن (شهر) یافتند که میخواست فرو افتد» سوره کهف، آیه ۷۷.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۳۸.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۱۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۶.
- ↑ «عمو زادههای ما از ستم به ما خودداری کنند؛ که ما را یورشی است که دل را تنگ کند. برای همانند شما شمشیرها حمل میشود؛ و حسبهای ما مورد عیب قرار نگیرد. من هنگامی که خودم را نسبت دهم؛ به کسی که برخوردار از عزت و راستگو است. سفید رویان و زیبا محاسنهایی که گویا چشمانشان؛ روز جنگ و کارزار به خون سرمه کشیده شده است».
- ↑ سبخه: نام موضعی در کوفه است.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۷۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۲.
- ↑ اعیان الشیعة، ج۳، ص۲۴۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۳۳.
- ↑ مقاتل الطالبین، ص۳۳۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۵.
- ↑ از این نقل استفاده میشود که تفاوت اهل بیت پیامبر(ع) در فقه و احکام با دیگران مشهور و معلوم بوده است، و مردم میدانستند که خاندان پیامبر بر جنازه پنج تکبیر میگفتند، از این رو هنگامی که ابراهیم بن عبدالله به چهار تکبیر اکتفا کرد و تکبیر پنجم را نگفت مورد اعتراض عیسی بن زیاد قرار گرفت. و اما اینکه چرا ابراهیم چهار تکبیر گفت، همانطور که از سخن او استفاده میشود تقیه کرد و معلوم میشود اکثر کسانی که با او بودند شیعه نبودند؛ زیرا او گفت: ما نیازمند به اجتماع آنان هستیم. و اما اینکه گفت: نگفتن یک تکبیر ضرری نمیزند، احتمال دارد به جهت تقیه باشد که تکبیر پنجم را نگفت، و ممکن است نماز را بر آن جنازه بر مذهب عامه خواند و آن جنازه و کسان آن جنازه از عامه بودند که بر اساس نظر آنان عمل کرد.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۳۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۵.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۳۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۴۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۷.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۱۹.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۱.
- ↑ «بیگمان خداوند کسانی را دوست میدارد که در راه او صف زده کارزار میکنند چنان که گویی بنیادی به هم پیوسته (و استوار) اند» سوره صف، آیه ۴.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۲.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۴۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۹.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۷۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۵.
- ↑ او ربیع بن یونس، دربان و وزیر منصور است و در سال ۱۶۹ از دنیا رفت. (وفیات الاعیان، ج۱، ص۱۸۵).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۴۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۵.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۴۸.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۹.
- ↑ «و فرمان خداوند دارای اندازهای سنجیده است» سوره احزاب، آیه ۳۸.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۷۰.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۴۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۵۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۸.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۵۲.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۷۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۲۸.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۴۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۳۰.
- ↑ گفته شده است که «سراة» رشته کوههایی است که ابتدای آن از انتهای سرزمین شروع و تا شام ادامه دارد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۰۳).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۵۰؛ اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۰۷.
- ↑ جزیره بین دجله و فرات و در مجاورت شام قرار گرفته است و شامل دیار مضر و دیار بکر (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۳۳۱) است.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۰۷.
- ↑ «من برای تو خوبیها را طلب کردم و تو تقصیر کر دی؛ پس مذموم شده و از راستی لغزیدی».
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۰۸.
- ↑ نام ابوالسرایا سری بن منصور میباشد، و ترجمه او را در ادامه خواهیم آورد.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۰۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۰.
- ↑ نام شهری است در غرب فرات و در اطراف آن قریههایی وجود دارد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۷۷).
- ↑ جانم فدای حسین روزی که روان شد؛ به سوی مرگها با شتاب، رفتن کسی که بازگشتی ندارد».
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۳.
- ↑ سوق الاسد: نام موضعی در کوفه میباشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۵۶).
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۶.
- ↑ «کسی که در جوانی نمیرد، در پیری بمیرد؛ مرگ پیمانهای است و آدمی آن را میچشد».
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۵۲۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۵۱۷.