اثبات ولایت فقیه در حدیث

(تغییرمسیر از ادله روایی ولایت فقیه)

اثبات ولایت فقیه مستند به روایاتی شده است که بررسی آنها و تبیین وظایف فقها درباره مسائل عمومی و مهمّ امت اسلامی، اعم از ولایت بر اِفتا، قضا، دریافت وجوه شرعی حاکی از آن است که مضمون آن نصوص و هم عصاره این احکام و فتاوی از اهل بیت (ع) صادر شده است. برخی از روایات در زمینه اثبات ولایت داشتن فقیه عبارت است از: حدیث و اما الحوادث الواقعه؛ مقبوله عمر بن حنظله؛ روایت اللهم ارحم خلفائی؛ روایت علی بن حمزه؛ خطبه امام حسین در مکه؛ روایت سکونی و حدیث وراثت انبیا و ... .

مقدمه

واگذاری مدیریت جامعه به مجتهدان عادل در بیان معصومان (ع) مورد تاکید و تصریح واقع شده است. امام حسن عسکری (ع) در حدیث معروفی می‌‌فرمایند: «آن‌کس از فقها که خویشتن را از لغزش‌ها نگه دارد، از دین خود پاسداری کند، با هواهای نفسانی مبارزه کند و مطیع فرمان مولایش باشد؛ بر عوام است که از او پیروی کنند»[۱][۲]

بررسی اجمالی احادیث منقول و نیز تبیین وظایف فقها در متون فقهی درباره مسائل عمومی و مهمّ امت اسلامی، اعم از ولایت بر اِفتا، قضا، دریافت وجوه شرعی[۳] و... حاکی از آن است که هم مضمون آن نصوص و هم عصاره این احکام و فتاوی از اهل بیت (ع) صادر شده است و اگرچه امکان مناقشه در سند برخی احادیث یا صحت بعضی از فتاوا وجود دارد[۴]، اما مدارِ اصلی ولایت فقیه در اداره امور مسلمین بر منهاج شریعت و بر مدار دیانت، اصلی‌ترین هدفی است که روایات مأثور و فتاوای مزبور، رسالت ابلاغ آن را به عهده دارند[۵].[۶]

احادیث فراوانی در منابع حدیثی اتباع اهل‌بیت(ع) از رسول خدا(ص) و ائمۀ هدی(ع) در زمینۀ نصب عام فقیهان عادل برای فرمانروایی و ولایت امر وارد شده است که در اینجا به بررسی نمونه‌ای از آنها می‌پردازیم:

روایت اول: مقبولۀ عمر بن حنظله

کلینی و شیخ به سند صحیح روایت می‌کنند: «عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ‏ رَجُلَيْنِ‏ مِنْ‏ أَصْحَابِنَا بَيْنَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِي دَيْنٍ أَوْ مِيرَاثٍ»؛ عمر بن حنظله گفت: از امام صادق(ع) پرسیدم: دربارۀ دو کس از شیعیان که میان آنها دربارۀ بدهکاری مالی یا میراثی نزاعی درافتد، به چه کس رجوع کنند؟ تا آنجا که می‌گوید: «قَالَ - أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) -: يَنْظُرَانِ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا، فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً، فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً، فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يُقْبَلُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتُخِفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رُدَّ، وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا الرَّادُّ عَلَى اللَّهِ، وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ»[۷]؛ امام صادق(ع) فرمود: بنگرید آن کس را که حدیث ما را روایت کرده و در حلال و حرام ما نظر افکنده و با احکام ما آشنا شده است او را به داوری بپذیرند؛ زیرا من او را حاکم بر شما قرار داده‌ام، پس اگر حکمی صادر نمود از او نپذیرند حکم خداوند سبک شمرده شده و از فرمان ما سرپیچی شده، و هرکس از فرمان ما سرپیچی کند به فرمان خداوند پشت پا زده که در حکم شرک به خداوند است[۸].

مقبوله عمر بن حنظله از روایاتی است که برای اثبات ولایت فقیه بدان استدلال شده است، در این روایت عمر بن حنظله از امام صادق (ع) درباره وظیفه شیعیان در صورتی که بین ایشان اختلاف ایجاد شود سؤال کرد. حضرت در جواب، وی را از رجوع به حکام طاغوت (غیرمشروع) نهی می‌کنند و ملاک‌هایی برای حاکمانی که باید مورد رجوع قرار گیرند، بیان می‌کنند و می‌فرمایند چنین افرادی را برای شما حاکم قرار دادم. این روایت مورد عمل فقهاء بوده و از دیر زمان، به حسن قبول تلقی شده است[۹].

این روایت نزد فقهای امامیه به‌عنوان مقبوله شهرت یافته که نشانۀ اعتقاد عمومی صاحب‌نظران فقه و حدیث به صحت روایت، و قوت سند آن می‌باشد. برای بیان وجه استدلال به مقبوله لازم است ابتدا دربارۀ سند آن سپس دربارۀ دلالت آن به بحث بپردازیم:

سند مقبولۀ عمر بن حنظله

سند کلینی به مقبولۀ مذکور چنین است: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى، عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَة»؛ رجال این سند همگی از ثقاتی هستند که توثیق خاص دربارۀ آنها وارد شده است.

اما محمد بن یحیی که همان محمد بن یحیی الاشعری القمی العطار است. نجاشی دربارۀ او گفته است: شَيْخُ أَصْحَابِنَا فِي زَمَانِهِ، ثِقَةٌ، عَيْنٌ[۱۰]؛ بزرگ شیعیان زمان خود، مورد اعتماد، و برگزیده است.

و اما محمد بن الحسین به قرینۀ راوی و مروی‌عنه و به دلیل انصراف، محمد بن الحسین بن ابی‌الخطاب است که نجاشی دربارۀ او می‌گوید: مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ أَبُو جَعْفَرٍ الزِّيَاتُ الْهَمْدَانِيُّ - وَ اسْمُ أَبِي الْخَطَّابِ: زَيْدٌ - جَلِيلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا، عَظِيمُ الْقَدْرِ، كَثِيرُ الرِّوَايَةِ، ثِقَةٌ، عَيْنٌ، حَسَنُ التَّصَانِيفِ، مَسْكُونٌ إِلَى رِوَايَتِهِ[۱۱]؛ در میان شیعیان بزرگوار و عظیم‌الشأن، پُر روایت، و مورد اعتماد و برگزیده، و دارای تألیفات خوب، و به روایتش اعتماد می‌کنند.

محمد بن عیسی منصرف به محمد بن عیسی بن عبید است که شیخِ نجاشی دربارۀ او می‌گوید: أَبُو جَعْفَرٍ، جَلِيلٌ فِي أَصْحَابِنَا، ثِقَةٌ، عَيْنٌ، كَثِيرُ الرِّوَايَةِ[۱۲]؛ ابوجعفر در میان شیعیان بزرگوار و مورد اعتماد و برگزیده و پُر روایت است.

نیز می‌گوید: قَالَ أَبُو عَمْرٍو: قَالَ الْقُتَيْبِيُّ: كَانَ الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ يُحِبُّ الْعُبَيْدِيَّ وَ يُثْنِي عَلَيْهِ وَ يَمْدَحُهُ وَ يَمِيلُ إِلَيْهِ، وَ يَقُولُ: لَيْسَ فِي أَقْرَانِهِ مِثْلُهُ، وَ بِحَسْبِكَ هَذَا الثَّنَاءِ مِنَ الْفَضْلِ رَحِمَهُ اللَّهُ[۱۳]؛ ابوعمرو گفت: قتیبی گفت: فضل بن شاذان، عبیدی (محمد بن عیسی بن عبید) را دوست داشت و او را ثنا می‌گفت و مدح می‌نمود، و به او گرایش داشت و می‌گفت: در میان همقطارانش کسی مانند او نیست، و این مدح و ثنا از فضل کافی و بسنده است. شیخ طوسی در رجال دربارۀ او می‌گوید: مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ الْيَقْطِينِيُّ يُونَسِيٌّ، ضَعِيفٌ عَلَى قَوْلِ الْقُمِّيِّينَ[۱۴].

و در فهرست می‌گوید:‌ مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ الْيَقْطِينِيُّ، ضُعِّفَ، اسْتَثْنَاهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ بْنِ بَابَوَيْهِ مِنْ رِجَالِ نَوَادِرِ الْحِكْمَةِ، وَ قَالَ: لَا أَرْوِي مَا يَخْتَصُّ بِهِ، وَ قِيلَ: إِنَّهُ كَانَ يَذْهَبُ مَذْهَبَ الْغُلَاةِ[۱۵]؛ محمد بن عیسی بن عبید یقطینی، تضعیف شده، صدوق او را از رجال نوادر الحکمة استثنا کرده و گفته است: آنچه را تنها از طریق او روایت شود نمی‌پذیرم، و گفته شده که به مذهب غالیان می‌رفته است.

از این عبارت دو مطلب استفاده می‌شود:

  1. تضعیف شیخ، مستند به تضعیف دیگران است؛ زیرا فرمود ضُعِّفَ.
  2. عبارت فوق ظهور در این معنا دارد که تضعیف شیخ مستند به استثنای ابن بابویه از رجال نوادر الحکمة است.

لکن نجاشی از ابن بابویه نقل می‌کند: وَ ذَكَرَ أَبُو جَعْفَرٍ بْنُ بَابَوَيْهِ، عَنْ ابْنِ الْوَلِيدِ أَنَّهُ قَالَ: مَا تَفَرَّدَ بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى مِنْ كُتُبِ يُونَسَ وَ حَدِيثِهِ لَا يُعْتَمَدُ عَلَيْهِ؛ ابن بابویه (صدوق) از ابن الولید نقل کرده که او گفته است: آنچه را محمد بن عیسی به تنهایی از کتاب‌های یونس و حدیث او نقل کند مورد اعتماد نیست.

سپس می‌گوید: وَ رَأَيْتُ أَصْحَابَنَا يُنْكِرُونَ هَذَا الْقَوْلَ، وَ يَقُولُونَ: مَنْ مِثْلُ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى[۱۶] و دیدم اصحاب ما این سخن را نمی‌پذیرند و آن را مورد اعتراض قرار داده و می‌گویند: کیست که مانند ابوجعفر محمد بن عیسی باشد؟!

از این عبارت استفاده می‌شود که:

  1. اولاً: تضعیف شیخ و استثنای ابن بابویه مستند به کلام ابن الولید است.
  2. ثانیاً: کلام ابن الولید دربارۀ محمد بن عیسی مورد انکار عامۀ اصحاب بوده، و عامۀ اصحاب بر جلالت قدر او شهادت داده‌اند، و کلام منقول از فضل بن شاذان که متقدم بر ابن الولید است دربارۀ محمد بن عیسی نیز مؤید آن است.

بناءً علی‌هذا، تضعیف شیخ و استثنای ابن بابویه در برابر توثیق بسیار قوی و مؤکد نجاشی که با تأیید اصحاب و به‌ویژه فضل بن شاذان همراه است قابل اعتنا نیست. صفوان بن یحیی نیز حالش در وثاقت و عظمت و جلالت قدر برتر از آن است که نیاز به بحث و گفتگو داشته باشد.

داود بن الحصین نیز بلااشکال ثقه و مورد اعتماد است، شیخِ نجاشی دربارۀ او می‌گوید: كُوفِيٌّ، ثِقَةٌ[۱۷]؛ عمر بن حنظله که راوی مباشر روایت است نیز ثقه می‌باشد به دلایل زیر:

  1. روایت صفوان بن یحیی از عمر بن حنظله که موجب می‌شود شهادت عامۀ شیخ بر وثاقت من یروی عنهم الثلاثة - از جمله صفوان بن یحیی - شامل او شود.
  2. روایت کلینی: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ يَزِيدَ بْنِ خَلِيفَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع): إِنَّ عُمَرَ بْنَ حَنْظَلَةَ أَتَانَا عَنْكَ بِوَقْتٍ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع): إِذاً لَا يَكْذِبُ‏ عَلَيْنَا...»[۱۸]؛ یزید بن خلیفه گفت: به امام صادق(ع) گفتم: همانا عمر بن حنظله دربارۀ وقت از شما روایتی نقل می‌کند، پس امام صادق(ع) فرمود: بنابراین نسبت دروغ به ما نمی‌دهد.

عبارت «إِذاً لَا يَكْذِبُ‏ عَلَيْنَا»؛ «نسبت دروغ به ما نمی‌دهد» شهادتی است از امام صادق(ع)‌ بر وثاقت عمر بن حنظله، لکن بر استدلال به این روایت اشکال شده که راوی آن یزید بن خلیفه است که توثیقی دربارۀ او نیامده است.

این اشکال وارد نیست زیرا:

  1. اولاً: یزید بن خلیفه از کسانی است که صفوان بن یحیی از آنها روایت کرده است و لذا مشمول شهادت عامۀ شیخ بر وثاقت من روی عنهم الثلاثه می‌شود.
  2. ثانیاً: روایت کشی: «حَمْدَوَيْهِ بْنُ نُصَيْرٍ، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى. وَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ، عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ، رَفَعَهُ قَالَ: دَخَلَ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ يَزِيدُ بْنُ خَلِيفَةَ، فَقَالَ لَهُ: مَنْ أَنْتَ؟ فَقَالَ: مِنْ بَلْحَارِثِ[۱۹] بْنِ كَعْبٍ، قَالَ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) لَيْسَ مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ إِلَّا وَ فِيهِمْ نَجِيبٌ أَوْ نَجِيبَانِ وَ أَنْتَ نَجِيبُ بَلْحَارِثِ بْنِ كَعْبٍ»[۲۰]؛ مردی بر امام صادق(ع) وارد شد که به او یزید بن خلیفه می‌گفتند، پس امام به او فرمود: از چه قبیله‌ای هستی؟ گفت: از قبیلۀ بلحارث ب ن کعب. راوی گفت: پس حضرت به او فرمود: هیچ خانواده‌ای نیست مگر آنکه یک یا دو شخصیت برگزیده باشد، و تو برگزیدۀ قبیلۀ بلحارث بن کعب هستی.

سند روایت تا نضربن سوید صحیح است، و نضربن سوید روایت را به‌نحو ارسال مسلّم نقل کرده است: «دَخَلَ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)...» و ارسال کسی چون نضربن سوید که مسلم‌الوثاقة و الصلاح است مطلبی را از امام صادق(ع) ‌بدون یقین به صحت آن محتمل نیست، و از آنجا که مطلب منقول از امور حدسیّه نیست بلکه نقل یک حادثه است که از وقایع محسوس است؛ لهذا ثبوت آن نزد نضربن سوید باید به‌نحوی از وضوح و ثبوت باشد که به منزلۀ مشهود حسّی باشد، لهذا نقل این حادثه توسط نضر به‌نحو ارسال مسلّم از یکی از دو حال خارج نیست: یا آنکه آن‌چنان قرائن قویه بر صحت نقل آن توسط راوی محذوف وجود داشته که حادثه را در حکم حادثه‌ای مشهود و محسوس برای نضر کرده است.

یا آنکه مخبر و راوی حادثه برای نضر در حدّی از وثاقت و صدق بوده که حادثه را به منزلۀ حادثۀ مشهود و محسوس برای نضر قرار داده است، و در هر دو حال موجب حصول اطمینان برای ما به صحت وقوع حادثه می‌شود.

دلالت کلمۀ «نجیب» در عبارت «أَنْتَ نَجِيبُ بَلْحَارِثِ بْنِ كَعْبٍ» بر وثاقت نیز جای تشکیک و تردید نیست؛ زیرا در لغت دربارۀ معنای «نجیب» چنین آمده است: نَجُبَ يَنْجُبُ نَجَابَةً إِذَا كَانَ فَاضِلاً نَفِيساً فِي نَوْعِهِ... النَّجِيبُ مِنَ الرِّجالِ: الكَرِيمُ الحَسِيبُ... النَّجَابَةُ: مَصْدَرُ النَّجِيبِ مِنَ الرِّجالِ، وَ هُوَ الْكَرِيمُ ذُو الحَسَبِ إِذا خَرَجَ خُرُوجَ أَبِيهِ فِي الْكَرَمِ... وَ الْمُنْتَجَبُ: الْمُخْتَارُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَ قَدْ انْتَجَبَ فُلَانٌ فُلَاناً إِذا اسْتَخْلَصَهُ، وَ اصْطَفَاهُ اخْتِيارًا عَلَى غَيْرِهِ[۲۱]؛ بنابراین «نجیب» به معنای خوب برگزیدۀ از هر مجموعه است، و لذا دلالتش بر صادق بودن مسلّم است، و ثبوت صادق بودن یزید بن خلیفه برای ما در اینجا کافی است؛ زیرا احتمال خطا در نقل روایت مذکور یزید بن خلیفه دربارۀ عمر بن حنظله منتفی است.

بنابراین وثاقت عمر بن حنظله با توجه به روایت صفوان از او، و با توجه به روایت یزید بن خلیفه در شأن او ثابت و مسلّم است؛ بنابراین سند مقبوله تام و بلا اشکال است.

دلالت مقبوله عمر بن حنظله

دلالت مقبوله بر نصب عام فقیهان بر ولایت امر و فرمانروایی جامعۀ اسلامی نیز تام است چون عبارت «يَنْظُرَانِ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً، فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً»؛ «بنگرند آن کس را که حدیث ما را روایت کرده و در حلال و حرام ما نظر افکنده و با احکام ما آشنا شده است او را به داوری بپذیرند؛ زیرا من او را حاکم بر شما قرار داده‌ام» در نصب عام فقیهان به‌عنوان حاکم عام از سوی معصوم(ع) صریح است، زیرا:

اولاً: لفظ «حَاكِم» در این روایت در حاکم عام که دارای ولایت عامه است ظهور دارد. این مطلب را جمع کثیری از فقها مورد تأیید و تأکید قرار داده‌اند: مقدس اردبیلی می‌فرماید: وَ مِنْ كَوْنِ الفَقِيهِ حَاكِماً، فَهِمَ كَوْنُهُ نَائِباً مَنَابَ الْإِمَامِ فِي جَمِيعِ الْأُمُورِ[۲۲]؛ و از اینکه فقیه حاکم است فهمیده می‌شود که او در همۀ امور نایب امام است.

نیز مولی احمد نراقی می‌فرماید: فَالدَّليلُ عَلَيْهِ - یعنی بر ولایت عامۀ فقها - ظَاهِرٌ بَعْدَ الْإِجْمَاعِ - حَيْثُ نَصَّ بِهِ كَثِيرٌ مِنَ الْأَصْحَابِ حَتَّى يَظْهَرَ مِنْهُمْ كَوْنُهُ مِنَ الْمَسَلَّمَاتِ - مَا صَرَّحَتْ بِهِ الْأَخْبَارُ الْمُتَقَدِّمَةُ مِنْ كَوْنِهِ وَارِثَ الْأَنْبِيَاءِ، وَ أَمِينَ الرُّسُلِ، وَ خَلِيفَةَ الرَّسُولِ، وَ حِصْنَ الْإِسْلَامِ، وَ مِثْلَ الْأَنْبِيَاءِ، وَ بِمَنْزِلَتِهِمْ، وَ الْحَاكِمُ وَ...[۲۳]؛ پس دلیل بر ولایت عامۀ فقیهان بعد از اجماع - که بسیاری از اصحاب به صراحت آن را بیان کرده‌اند تا آنجا که مسلّم بودن آن آشکار است - دلالت صریح اخباری است که گذشت نظیر اینکه: فقیه «وارث پیامبران» است یا «امانتدار رسولان» است، یا «جانشین رسول» است یا «دژ اسلام» و «همانند انبیا» و «به منزلۀ آنهاست»، و «حاکم» است... .

نیز شیخ المحققین صاحب جواهر که می‌فرماید: وَ يُمْكِنُ بِنَاءُ ذَلِكَ، بَلْ لَعَلَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى إِرَادَةِ النَّصْبِ الْعَامِّ فِي كُلِّ شَيْءٍ عَلَى وَجْهٍ يَكُونُ لَهُ مَا لِلْإِمَامِ(ع) كَمَا هُوَ مُقْتَضَى قَوْلِهِ(ع): فَإِنِّي جَعَلْتُهُ حَاكِماً[۲۴]؛ و می‌توان این مطلب را مبتنی - بلکه ظاهر این است- بر ارادۀ نصب عام در همۀ شئون به نحوی که برای فقیه ثابت باشد تمام آنچه برای امام(ع) ثابت است همان‌گونه که مقتضای فرمودۀ امام است که «همانا من او را حاکم قرار داده‌ام».

نیز شیخ اعظم انصاری که می‌فرماید: لأَنَّ الْمُتَبَادِرَ عُرْفاً مِنْ لَفْظِ «الْحَاكِمِ» هُوَ الْمُتَسَلِّطُ عَلَى الْإِطْلَاقِ...[۲۵]؛ زیرا آنچه عرفاً از لفظ «حاکم» متبادر می‌شود دارا بودن سلطۀ مطلقه است. و بسیاری جز آنان از فقهای بزرگ شیعه.

ثانیاً: عبارت «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً»؛ «زیرا همانا من او را حاکم قرار داده‌ام» در مقام بیان علت «فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً»؛ «پس او را به داوری بپذیرند» آمده است، و اضافه بر آنکه کلمۀ «حاکم» فی‌نفسه در فرمانروا ظهور دارد، تغییر لفظ «حَکَم» که به معنای قاضی است به لفظ «حاکم» قرینۀ روشنی است بر اینکه از لفظ «حاکم» معنای دیگری جز معنای قاضی اراده شده است، و معنای دیگری که با تعلیل «فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً» مناسبت داشته باشد جز معنای «حاکم عام» یا «ولیّ امر» وجود ندارد.

ثالثاً: در جملۀ «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً» کلمۀ «حاکم» با حرف «علی» متعدّی شده است، که ظهور آن را در ارادۀ «حاکم» به معنای «فرمانروا و ولیّ امر عام» مورد تأکید قرار می‌دهد؛ زیرا افزون بر اینکه تعدّی واژۀ «حکم» با حرف «علی» نصّ در ارادۀ فرمانروایی است. چنان‌که در زبان عرب می‌گویند: «الحاکم علی البلدة» چنانچه مراد از لفظ «حاکم» معنای قاضی بود، مناسب آن بود که کلمۀ «حاکم» با کلمۀ «بین» متعدّی شود و چنین گفته شود: فَإِنِّي جَعَلْتُهُ بَيْنَكُمْ حَاكِماً یا لااقل بدون حرف تعدیه آورده شود، و گفته شود فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ حَاكِماً درحالی‌که آنچه در روایت آمده است «عَلَيْكُمْ حَاكِماً» است که نصّ در ارادۀ حاکمیت و فرمانروایی و ولایت امر است.

بنابراین مقبولۀ عمر بن حنظله سنداً و دلالةً بلا اشکال است و بر نصب فقیهان و عالمان به علوم آل‌محمد(ع) برای فرمانروایی و ولایت عامۀ امور مسلمین دلالت دارد[۲۶].

روایت دوم: حدیث و اما الحوادث الواقعه (توقیع امام مهدی در اثبات ولایت فقیه)(ع)

توقیع اسحاق بن یعقوب وارد از ناحیۀ مقدسه که در ضمن آن آمده است: «وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ‏ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ»[۲۷]؛ و اما حوادثی که رخ می‌دهد پس در آنها به راویان حدیث ما رجوع کنید؛ زیرا آنها حجت من بر شما و من حجت خداوند هستم.

توقیع امام زمان (ع) به اسحاق بن یعقوب معروف به روایت "و اما الحوادث الواقعه" از معروف‌ترین روایاتی است که برای اثبات ولایت فقیه به آن استدلال شده است. آنچه در این روایت برای دلالت بر ولایت فقها مورد بحث قرار می‌گیرد، اولاً واژه «الْحَوَادِثُ‏ الْوَاقِعَة» و ثانیاً عبارت «آنها حجت بر شمایند و من نیز حجت خدا بر ایشان هستم” است. عبارت «حوادث واقعه” عبارتی مطلق است؛ از این‌رو تمامی آنچه برای مردم پیش می‌آید، از جمله مسائل شرعیه جدید یا حوادث سیاسی و اجتماعی جدید را شامل می‌شود. حجت بودن فقها بر مردم از جانب اهل بیت (ع) نیز به معنای احتجاج خداوند با بندگانش در روز قیامت به وسیله فقهاست[۲۸].

برای بیان وجه استدلال به این توقیع باید ابتدا دربارۀ سند آن، سپس دربارۀ دلالت آن به بحث بپردازیم:

سند توقیع اسحاق بن یعقوب

سند توقیع تام است، توقیع مذکور چند سند دارد یکی سند صدوق است و چند سند دیگر از آنِ شیخ طوسی است. سند صدوق عبارت است از: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ الْكُلَيْنِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‏ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ، قَالَ: سَأَلْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِيَّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَنْ يُوصِلَ لِي كِتَاباً قَدْ سَأَلْتُ فِيهِ عَنْ مَسَائِلَ أَشْكَلَتْ عَلَيَّ فَوَرَدَ التَّوْقِيعِ بِخَطِّ مَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ(ع)...»[۲۹]؛ اسحاق بن یعقوب گفت: از محمد بن عثمان عَمری درخواست کردم که نامه‌ای از من را به حضور حضرت بقیة الله برساند که در آن مسائلی را که بر من مشکل شده بود پرسیده بودم پس از سوی حضرت به خط مولای ما صاحب الزمان این پاسخ رسید... .

رجال این سند ثقات می‌باشند. اما محمد بن محمد بن عصام کلینی که از مشایخ صدوق است، و صدوق در حق او در این روایت، و در نسخۀ من لا یحضره الفقیه ترضّي کرده است، در من لا یحضره الفقیه چنین گفته است: «وَ مَا كَانَ فِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ (رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ)، فَقَدْ رَوَيْتُهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامِ الْكُلَيْنِيِّ وَ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ السِّنَانِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ، وَ كَذَلِكَ جَمِيعُ كِتَابِ الْكَافِيِ فَقَدْ رَوَيْتُهُ عَنْهُمْ عَنْهُ عَنْ رِجَالِهِ»[۳۰]؛ اینکه دربارۀ کلینی با همۀ عظمتی که دارد «رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ» آورده، و دربارۀ محمد بن محمد بن عصام و دیگر مشایخش در این سند «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ» که از ترحم اقوی و ادلّ بر جلالت قدر است گفته نشانۀ آن است که مرتبۀ این مشایخ، از جمله، محمد بن محمد بن عصام از نظر امانت و صدق و جلالت نزد صدوق اگر بیشتر از کلینی نباشد کمتر نیست.

در هر صورت در محل خود گفته‌ایم: ترضّي صدوق ترضّي عن جِدّ است و لذا خواه اخبار باشد یا دعای با لفظ خبر، نشانۀ علوّ مرتبۀ مترضّی‌علیه است که بر شأن و مقامی فوق وثاقت محض دلالت دارد.

در سند صدوق پس از محمد بن محمد بن عصام، محمد بن یعقوب کلینی است که جلالت قدر و عظمت و شأن او معلوم است.

پس از او اسحاق بن یعقوب است که راوی مباشر توقیع است، او نیز به قرائنی که به آنها اشاره خواهیم کرد ثقۀ معتبری است که جایی برای تشکیک در وثاقت او نیست.

همان‌گونه که گفتیم شیخ طوسی به این روایت چند سند دارد از جمله: «أَخْبَرَنِي جَمَاعَةٌ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ وَ أَبِي غَالِبٍ الزُّرَارِيِّ وَ غَيْرِهِمَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ...»[۳۱]؛ این سندی است که شیخ در کتاب الغیبة برای این روایت نقل کرده است.

صحت این سند تا اسحاق بن یعقوب جای بحث ندارد و همگی روات آن از اجلای ثقاتند؛ زیرا جماعت شیخ متضمن شیخ مفید و جعفر بن محمد بن قولویه و ابوغالب زراری است که از اکابر و اعاظم اصحاب‌اند، اضافه بر آنکه طبق عبارت «وَ غَيْرِهِمَا» روات دیگر نیز از طبقۀ آنان روایت را نقل کرده‌اند.

افزون بر این، شیخ طوسی در فهرست، چند سند به جمیع کتب و روایات محمد بن یعقوب کلینی نقل می‌کند که شامل این روایت نیز می‌شود، در اینجا به نقل یک سند از آنها اکتفا می‌کنیم: «وَ أَخْبَرَنَا السَّيِّدُ الْأَجَلُّ الْمُرْتَضَى، عَنْ أَبِي الْحُسَيْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ سَعِيدٍ الْكُوفِيِّ، عَنْ الْكُلَيْنِيِّ»[۳۲]؛ اما وثاقت اسحاق بن یعقوب: اسحاق بن یعقوب که راوی بلاواسطه توقیع است نیز بدون شک موثق و معتمد است، قرائن متعددی وثاقت او را تأیید می‌کند:

قرینۀ اول:

در غیبت صغری که شدیدترین شرایط تقیه بر شیعیان حاکم بوده است صدور توقیع از حضرت صاحب(ع) مخصوص خواص بسیار نزدیک حضرت صاحب(ع) بوده است، بنابراین پذیرش نقل این توقیع از اسحاق بن یعقوب توسط بزرگانی چون صدوق و صاحب کافی و دیگرانی که از معاصران غیبت صغری، یا قریب به آن عصر بوده‌اند، شاهد روشنی است بر اینکه منزلت و مقام اسحاق بن یعقوب نزد این راویان مقام و منزلتی بوده که او را شایستۀ صدور چنین توقیعی از حضرت صاحب(ع) می‌دانسته‌اند و به همین دلیل این توقیع را از او نقل کرده‌اند.

شاهد بر اینکه توقیعات حضرت صاحب الامر(ع) جز برای خواص و مقربان اصحاب صادر نمی‌شده است - افزون بر شرایط سخت تقیه در عصر غیبت - کلام شیخ در الغیبة است که می‌فرماید: «وَ كَانَتْ تَوْقِيعَاتُ صَاحِبِ الْأَمْرِ(ع) تَخْرُجُ عَلَى يَدَيْ عُثْمَانَ بْنِ سَعِيدٍ وَ ابْنِهِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ إِلَى شِيعَتِهِ وَ خَوَاصِّ أَبِيهِ أَبِي مُحَمَّدٍ(ع) بِالْأَمْرِ وَ النَّهْيِ وَ الْأَجْوِبَةِ عَمَّا يَسْأَلُ الشِّيعَةُ عَنْهُ إِذَا احْتَاجَتْ إِلَى السُّؤَالِ فِيهِ بِالْخَطِّ الَّذِي كَانَ يَخْرُجُ فِي حَيَاةِ الْحَسَنِ(ع)»[۳۳]؛ و چنین بود که توقیعات حضرت صاحب الامر(ع) به دست عثمان بن سعید و فرزندش ابوجعفر محمد بن عثمان برای شیعیان و خواص پدرش ابومحمد (امام حسن عسکری(ع)) صادر می‌شد و متضمن امر و نهی و پاسخ به پرسش‌های شیعیان بود آنجا که نیاز به پرسش داشتند، و با همان خطی که در زمان حیات امام حسن عسکری(ع) صادر می‌شد.

قرینۀ دوم:

شیخ در کتاب الغیبة به سندش از شیوخ شیعه - در ضمن کلامی - نقل می‌کند: «وَ الشِّيعَةُ مُجْمِعَةٌ عَلَى عَدَالَتِهِ - أَي الشَّيْخِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ - وَ ثِقَتِهِ وَ أَمَانَتِهِ لِمَا تَقَدَّمَ لَهُ مِنَ النَّصِّ عَلَيْهِ بِالْأَمَانَةِ وَ الْعَدَالَةِ، وَ الْأَمْرِ بِالرُّجُوعِ إِلَيْهِ فِي حَيَاةِ الْحَسَنِ(ع)، وَ بَعْدَ مَوْتِهِ فِي حَيَاةِ أَبِيهِ عُثْمَانَ بْنِ سَعِيدٍ، لَا يَخْتَلِفُ فِي عَدَالَتِهِ، وَ لَا يَرْتَابُ بِأَمَانَتِهِ، وَ التَّوْقِيعَاتُ يَخْرُجُ عَلَى يَدِهِ إِلَى الشِّيعَةِ فِي الْمُهِمَّاتِ طُولَ حَيَاتِهِ بِالْخَطِّ الَّذِي كَانَتْ تَخْرُجُ فِي حَيَاةِ أَبِيهِ عُثْمَانَ، لَا يَعْرِفُ الشِّيعَةُ فِي هَذَا الْأَمْرِ غَيْرَهُ وَ لَا يَرْجِعُ إِلَى أَحَدٍ سِوَاهُ»[۳۴]؛ و شیعیان همگی اتفاق نظر داشتند بر عدالت شیخ ابوجعفرمحمد بن عثمان و مورد اعتماد بودن و امانتداری او، به سبب آنچه در زمان امام حسن(ع) از ایشان و در زمان پدرش عثمان بن سعید صادر شده بود در تأیید او و تصریح به امانتداری و عدالت او و نیز امر به رجوع به او تا آنجا که در عدالت او اختلافی وجود نداشت و در امانتداری او شک و تردیدی نبود، و توقیعات به دست او در مسائل مهم به شیعیان می‌رسید به همان خطی که در زمان پدرش عثمان می‌رسید، و شیعیان در این امر جز او را نمی‌شناختند، و به کسی جز او رجوع نمی‌کردند.

جملات اخیر این متن از آن حکایت دارد که توقیعاتی که توسط محمد بن عثمان به شیعیان می‌رسیده - که بالطبع شامل این توقیع نیز می‌شود - همگی مورد تأیید همۀ اتباع اهل‌بیت و به‌ویژه علمای بزرگوار شیعه بوده و کسی در صحت آن شک و تردیدی نداشته است.

یکی از دلایل عدم امکان تشکیک در توقیعات صادره از ولیّ‌عصر(ع) این بوده که به همان خطی صادر می‌شده که در زمان امام حسن عسکری(ع) صادر می‌شده است همان‌گونه که در عبارت فوق آمده، و نیز در عبارت دیگری که پیش از این نقل کردیم به صراحت آمده است «بِالْخَطِّ الَّذِي كَانَ يَخْرُجُ فِي حَيَاةِ الْحَسَنِ(ع)»، همچنین شیخ نقل می‌کند: «أَخْبَرَنِي جَمَاعَةٌ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُوسَى، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ: قَالَ لِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ» - سند صحیح است -: «لَمَّا مَضَى أَبُو عَمْرٍو رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ أَتَتْنَا الْكُتُبُ بِالْخَطِّ الَّذِي كُنَّا نُكَاتِبُ بِهِ بِإِقَامَةِ أَبِي جَعْفَرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ مَقَامَهُ»[۳۵]؛ جماعتی خبر دادند به نقل از هارون بن موسی، از محمد بن همام گفت: عبدالله بن جعفر حمیری به من گفت: هنگامی که ابوعمرو عثمان بن سعید رحلت کرد، نامه‌هایی به همان خطی که نامه‌ها دربارۀ نصب به دست ما می‌رسید ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید به‌عنوان جانشین پدرش به دست ما رسید.

این خط در بین اکابر شیعه معلوم و مشخص بوده است، بنابراین توقیعی که اسحاق بن یعقوب نقل می‌کند و در آن به صراحت می‌گوید: «فَوَرَدَ التَّوْقِيعُ بِخَطِّ مَوْلَانَا صَاحِبِ الدَّارِ(ع)»[۳۶] به همان خط معروف و مشخص وارد شده که افزون بر اینکه بر موثق بودن توقیع دلالت دارد، پذیرش این ادعا از سوی اکابر و اجلۀ حدیث همچون کلینی و پس از او ابن قولویه و ابوغالب زراری و دیگران و عدم تشکیک آنان در آن، نشانۀ اعتماد این اکابر بر اسحاق بن یعقوب در حکایت و نقل خط صاحب الدار(ع) است.

قرینۀ سوم:

صدوق در جای دیگر از پدرش از سعد بن عبدالله از اسحاق بن یعقوب روایت کرده است. روایت شخصی همچون سعد بن عبدالله اشعری از اسحاق بن یعقوب و نقل آن توسط پدر صدوق یعنی علی بن الحسین بن بابویه که در نقل روایت بسیار اهل دقت و احتیاط بوده‌اند، قرینۀ دیگری بر وثاقت اسحاق بن یعقوب است، صدوق در اکمال الدین چنین می‌گوید: «حَدَّثَنِي أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ: سَمِعْتُ الشَّيْخَ الْعَمْرِيَّ رضي الله عنه يَقُولُ‏: صَحِبْتُ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ وَ مَعَهُ‏ مَالٌ‏ لِلْغَرِيمِ(ع) فَأَنْفَذَهُ فَرَدَّ عَلَيْه...»[۳۷]؛ پدرم برای من نقل فرمود: گفت: سعد بن عبدالله روایت کرد از اسحاق بن یعقوب گفت: شنیدم شیخ عَمری می‌گوید: با مردی از اهل عراق مصاحبت کردم که همراه او مالی برای صاحب الامر(ع) بود و آن را برای حضرت صاحب فرستاد، و حضرت آن مال را به او بازگرداند.

این روایت نیز قرینۀ دیگری بر وثاقت اسحاق بن یعقوب است؛ زیرا نقل شخصی همچون سعد بن عبدالله که دربارۀ او نجاشی می‌گوید: شَيْخُ هَذِهِ الطَّائِفَةِ وَ فَقِيهُهَا وَ وَجْهُهَا[۳۸] چنین روایتی را از اسحاق بن یعقوب که حاکی از رابطۀ نزدیک اسحاق بن یعقوب با شیخ عَمری است - زیرا شیخ عَمری چنین خبری را در آن شرایط جز برای خواص خود نقل نمی‌کرده است - قرینۀ روشنی بر اعتماد سعد بن عبدالله بر اسحاق بن یعقوب است.

قرینۀ چهارم:

صدوق در مقدمۀ کتاب اکمال الدین می‌گوید: اِبْتَدَأْتُ فِي تَأْلِيفِ هَذَا الْكِتَابِ مُمْتَثِلًا لِأَمْرِ وَلِيِّ اللَّهِ بنابراین بسیار مستبعد است که مطلبی را از ولیّ‌عصر ارواحنا فداه به واسطه‌ای غیر معتبر نقل کند، به خصوص آنکه در پایان توقیع مذکور چنین آمده است: «وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا إِسْحَاقَ بْنَ يَعْقُوبَ» و معلوم است که سلام امام(ع) بر شخصی حاکی از مقام و منزلت او نزد امام(ع) است.

افزون بر اینکه در برخی نسخ اکمال - بنا به نقل علامه تستری - چنین آمده است: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا إِسْحَاقَ بْنَ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيّ» که دلیل بر آن است که اسحاق بن یعقوب برادر علامه کلینی صاحب کافی است، و علامه تستری با اطمینان به این نسبت، اسحاق بن یعقوب را برادر کلینی صاحب کافی تلقّی کرده می‌گوید: وَ هُوَ أَخُو الْكُلَيْنِيِّ، وَ فِي خَبَرِ الْإِكْمَالِ وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا إِسْحَاقُ بْنَ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ[۳۹] این نسبت در صورت ثبوت موجب مزید اعتماد بر اسحاق بن یعقوب است.

بنابر آنچه گفته شد، صحت توقیع جای شک و تردید نیست، و اضافه بر اطمینان به وثاقت مُخبَری آن به وثاقت مُخبِری آن نیز اطمینان حاصل است.

اما دلالت توقیع

دلالت توقیع بر حجیّت و مرجعیّت عامۀ فقها در تمام آنچه امامان معصوم در آن مرجع و حجت‌اند واضح است، لکن برای مزید توضیح به چند نکته اشاره می‌کنیم:

نکتۀ اول: لفظ «الْحَوَادِثُ» جمع محلّی به الف و لام است که شامل کلّیۀ حوادثی می‌شود که مردم در آنها نیازمند به رجوع به حجت خدا و امام معصومند؛ زیرا از یک‌سو مقتضای عموم همین است و از سوی دیگر ذیل روایت که فرمود: «فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ» نص بر این معناست.

بنابراین با توجه به اینکه برجسته‌ترین مقام مرجعیّتی ائمۀ اطهار مقام ولایت عامه و فرمانروایی است عبارت «وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ‏ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا» در مرجعیّت فقها در ولایت عامه و کلّیۀ امور مسلمین، دلالت صریح دارد.

نکتۀ دوم: آنچه مسلّم است این است که مقصود از «رُوَاةِ حَدِيثِنَا» روات تنها لفظ حدیث نیست؛ زیرا عرفاً به راوی لفظ صرف نظیر طوطی یا صبی غیر ممیّز راوی نمی‌گویند، بلکه مراد از «رُوَاةِ حَدِيثِنَا» روات لفظ و معناست، بنابراین مقصود از این کلمه کسانی است که عالم به معارف و احکام صادرۀ از ائمه(ع) می‌باشند، و نتیجه: دلالت روایت بر حجیّت مطلقه و ولایت عامۀ فقها و علمای به فقه و معارف اهل‌بیت(ع) است.

نکتۀ سوم: جملۀ «فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي» مطلق است و افزون بر اطلاق آن عبارت «وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ» قرینۀ مؤکّد اطلاق است که در مجموع نص بودن «فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي» را بر عموم حجیّت فقها به همان اندازۀ عموم حجیّت ائمۀ معصومین(ع) دلالت دارد و روشن است که مهم‌ترین - یا لااقل یکی از مهم‌ترین - موارد آن ولایت عامه بر امور مسلمین است[۴۰].

روایت سوم: روایت اللهم ارحم خلفائی

روایت مستفیضه‌ای است که صدوق به اسانید متعدد روایت می‌کند، و مضمون آن را راویان دیگر نیز از رسول الله(ص) روایت کرده‌اند. نکاتی از این روایت استفاده می‌شود مانند: خلافت و جانشینی رسول خدا (ص) و به تبع منصب جانشینی پیامبر، پس از ائمه (ع) برای فقها که قادر به استنباط و استخراج احکام الهی از متون دینی و روایات هستند، اثبات می‌شود[۴۱].

در اینجا ابتدا به متن روایت صدوق، و سپس به اسانید او به روایت، و سپس به روایت راویان دیگر و سرانجام به دلالت روایت می‌پردازیم:

مطلب اول متن روایت صدوق:

صدوق در من لا یحضره الفقیه روایت کرده است: «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع): قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): اللَّهُمَ‏ ارْحَمْ‏ خُلَفَائِي،‏ قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ خُلَفَاؤُكَ؟ قَالَ: الَّذِينَ يَأْتُونَ مِنْ بَعْدِي يَرْوُونَ حَدِيثِي وَ سُنَّتِي»[۴۲]؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: خداوندا رحمت خود را بر جانشینان من نازل فرما، گفته شد: یا رسول الله جانشینان شما چه کسانند؟ فرمود: آنانکه پس از من می‌آیند و حدیث و سنت مرا روایت می‌کنند. و در متن امالی جملۀ «ثُمَّ يُعَلِّمُونَهَا» پس از جملات فوق آمده است[۴۳].

و در متن عیون اخبار الرضا جملۀ «فَيُعَلِّمُونَهَا النَّاسَ مِنْ بَعْدِي»؛ پس آن را پس از من به مردم می‌آموزند» نیز روایت شده است[۴۴].

مطلب دوم اسانید صدوق به روایت:

  1. سند اول: صدوق در عیون اخبار الرضا روایت مذکور را به چند سند روایت کرده است از جمله: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ الشَّاهِ المَرْوَزِيِّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النِّيسَابُورِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرِ الطَّائِيِّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ الرِّضَا(ع) عَنْ آبائِهِ(ع)؛
  2. سند دوم: نیز در عیون اخبار الرضا: أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ بَكْرٍ الْخُوزِيِّ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَارُونَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخُوزِيِّ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ الْفَقِيهِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَرَوِيِّ، عَنِ الرِّضَا(ع) عَنْ آبائِهِ(ع)؛
  3. سند سوم: نیز در عیون اخبار الرضا: الْحُسَيْنُ بْنُ‏ مُحَمَّدٍ الْعَدْلِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَهْرَوَيْهِ الْقَزْوِينِيِّ، عَنْ دَاوُدَ بْنِ سُلَيْمَانَ الْفَرَّاءِ، عَنِ الرِّضَا(ع) عَنْ آبَائِهِ(ع)؛
  4. سند چهارم: در کتاب امالی (مجالس): الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ، عَنْ عِيسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ آبَائِهِ، عَنْ عَلِيٍّ(ع)؛
  5. سند پنجم: نیز در امالی (مجالس): عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَابَوَيْهِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمَ، عَنْ النُّوفَلِيِّ، عَنْ الْيَعْقُوبِيِّ، عَنْ عِيسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْعَلَوِيِّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِيٍّ(ع) تعدد طرق صدوق به این روایت موجب اطمینان به صدور آن از رسول الله(ص) است، و ورود روایات دیگری با همین مضمون از طرق اهل‌سنت بر قوت اطمینان به صدور آن می‌افزاید، بلکه آن را به حد تواتر اجمالی می‌رساند:

مطلب سوم نقل مضمون روایت صدوق از طرق اهل‌سنت:

  1. متقی هندی در کنز العمال، نیز محدث نوری در مستدرک به نقل از المجموع الرائق از امیرالمؤمنین(ع) روایت کرده‌اند که رسول اکرم(ص) فرمود: «أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى الْخُلَفَاءِ مِنْ أُمَّتِي (مِنّي) وَ مِنْ أَصْحَابِي وَ مِنَ‏ الْأَنْبِيَاءِ قَبْلِي؟‏ هُمْ حَمَلَةُ الْقُرْآنِ وَ الْأَحَادِيثِ عَنِّي وَ عَنْهُمْ‏ فِي اللَّهِ وَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»[۴۵]؛ آیا دلالت نکنم بر خلفا و جانشینان از امت و اصحابم و از پیامبران پیش از من؟ آنان حاملان قرآن و احادیث از من و از آنان در راه خدا و برای خدایند.
  2. نیز متقی هندی روایت می‌کند از امیر المؤمنین علی(ع) از رسول اکرم(ص) فرمود: «اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي الَّذِينَ يَأْتُونَ مِنْ بَعْدِي، يَرْوُونَ أَحَادِيثِي وَ سُنَّتِي وَ يُعَلِّمُونَهَا النَّاسَ»[۴۶]؛ خداوندا رحمتت را بر جانشینان من نازل فرما آنانکه پس از من می‌آیند و احادیث و سنت مرا روایت می‌کنند، و آنها را به مردم می‌آموزند. این روایت نه تنها در مضمون، بلکه در لفظ نیز مطابق روایت صدوق است.
  3. نیز در کنز العمال روایت می‌کند، از امام حسن مجتبی(ع)، از رسول اکرم(ص)، فرمود: «رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَى خُلَفَائِي، قِيلَ: وَ مَنْ خُلَفَاؤُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: الَّذِينَ يُحْيُونَ سُنَّتِي وَ يُعَلِّمُونَهَا النَّاسَ»[۴۷]؛ رحمت خدا باد بر جانشینان من، گفته شد، جانشینان تو چه کسانند یا رسول الله؟ فرمود: آنانکه سنت مرا زنده می‌دارند و آن را به مردم می‌آموزند. این روایت نیز لفظاً و معناً نظیر روایت صدوق است.
  4. نیز متقی هندی از امام حسن مجتبی(ع) روایت کرده است: «قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): مَنْ جَاءَهُ الْمَوْتُ وَ هُوَ يَطْلُبُ الْعِلْمَ يُحْيِيَ بِهِ الْإِسْلَامَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْأَنْبِيَاءَ إِلَّا دَرَجَةً، وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَى خُلَفَائِي، قِيلَ: وَ مَنْ خُلَفَاؤُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: الَّذِينَ يُحْيُونَ سُنَّتِي وَ يُعَلِّمُونَهَا النَّاسَ»[۴۸]؛ رسول خدا(ص) فرمود: آن کس که در حالی بمیرد که علمی طلب می‌کند که اسلام را به وسیلۀ آن زنده بدارد میان او و انبیا تنها یک درجه فاصله وجود دارد. نیز رسول خدا(ص) فرمود: رحمت خداوند بر خلفا و جانشینان من باد، گفتند: خلفا و جانشینان شما چه کسانند یا رسول الله؟ فرمود: آنانکه سنت مرا زنده می‌دارند و آن را به مردم می‌آموزند. از آنچه گذشت، استفاضه بلکه تواتر اجمالی حدیث مذکور معلوم شد، بنابراین صدور مضمون روایت (خلافت علما امت رسول الله(ص) یعنی حاملان علوم رسول الله(ص) از رسول الله(ص)) ثابت است. و از آنجا که خلافت در این حدیث مطلق است شامل ولایت امر و فرمانروایی می‌شود، بلکه - باتوجه به کاربرد این واژه در عرف صدر اسلام - می‌توان ادعا کرد، که ولایت امر و فرمانروایی اگر مصداق منصرف الیه انصراف واژۀ خلافت نباشد لااقل ابرز و اظهر مصادیق خلافت رسول الله(ص) است.

مطلب چهارم دلالت روایت:

همان‌گونه که اشاره شد اطلاق لفظ خلافت شامل فرمانروایی و ولایت امر است؛ زیرا مقام رسل، به‌ویژه رسول اعظم محمد مصطفی(ص) مقام فرمانروایی و ولایت امر از سوی خداوند است؛ بنابراین خلفای رسول نیز همین مقام را به جانشینی از رسول خواهند داشت. بلکه اساساً لفظ خلافت، که به معنای جانشینی است در جایگاه و اختیارات تصرف و تدبیر، ظهور دارد و در عرف هرگاه واژۀ «خلیفه» یا «جانشین» به کار برده می‌شود، معنای خلافت و جانشینی در اختیارات و تصرفات از آن متبادر می‌شود؛ بنابراین، آنچه از خلافت در این روایت متبادر است همان خلافت به معنای جانشینی در ولایت امر است.

و بسیار روشن است که مراد از «الَّذِينَ يَرْوُونَ أَحَادِيثِي وَ سُنَّتِي» به‌ویژه با تکمیل آن به عبارت «وَ يُعَلِّمُونَهَا» یا با عبارت دیگری که در روایت امام مجتبی(ع) آمده بود: «الَّذِينَ يُحْيُونَ سُنَّتِي» عالمان به معارف و احکامی است که رسول اکرم(ص) ابلاغ و تعلیم فرموده است، و مراد تنها روایت لفظ حدیث نیست، چنان‌که دربارۀ توقیع - روایت سابق الذکر- بیان کردیم.

زیرا افزون بر اینکه مناسبات حکم و موضوع این اقتضا را دارد، بلکه متبادر از راویان حدیث، یا راویان سنت، راویان مضامین و معانی است نه ناقلان لفظ محض، عبارت «وَ سُنَّتِي» ظهور روشنی در اصل سنت، یعنی معنا و مضمون آن دارد نه صرفاً لفظ آنکه ممکن است لفظ راوی باشد نه لفظ رسول الله(ص)[۴۹].

روایت چهارم: روایت سکونی

کلینی در کافی به سند صحیح از امام صادق(ع) روایت می‌کند، فرمود: «الْفُقَهَاءُ أُمَنَاءُ الرُّسُلِ مَا لَمْ يَدْخُلُوا فِي الدُّنْيَا، قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا دُخُولُهُمْ فِي الدُّنْيَا؟ قَالَ: اتِّبَاعُ السُّلْطَانِ، فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ فَاحْذَرُوهُمْ عَلَى دِينِكُم»؛ فقها امانتداران رسولان الهی‌اند به شرط آنکه خود را به دنیا آلوده نکنند، گفتند: یا رسول الله آلودگی آنها به دنیا چیست؟ فرمود: پیروی از سلطان، پس هرگاه چنین کردند، از آنها بر دین خود حَذَر کنید[۵۰].

منظور از «أُمَنَاءُ الرُّسُلِ...» کسانی هستند که در امور و شئونی از پیامبران مورد اعتمادند که آن امور قابل انتقال و امانت دادن باشند. بر این اساس، فقهای عادل در اجرای قوانین و فرماندهی سپاه و اداره جامعه و امور اجتماعی و دفاع از احکام و مملکت اسلامی و قضاوت و ... مورد اعتماد پیامبران بوده و مأمور انجام آنها هستند[۵۱].[۵۲]

سند روایت عبارت است از عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيم عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)؛ علی بن ابراهیم وثاقتش معلوم است پدرش و نوفلی و سکونی همگی از روات تفسیر قمی‌اند و توثیق عام علی بن ابراهیم شامل آنها می‌شود، و دلایل دیگری بر وثاقتشان وجود دارد که در کتب رجالیه به آنها اشاره شده، و نظر به اشتهار و وضوح وثاقتشان، در این زمینه بیش از این نیاز به بحث نیست.

اما دلالت روایت، وجه استدلال به روایت مذکور را طی چند بند توضیح می‌دهیم:

بند اول:

امانتی که رسل عهده‌دار آن هستند همان امانت ولایت عامه و امر و نهی است دلیل بر این مطلب را به صورت خلاصه و گذرا اشاره می‌کنیم: در قرآن کریم آیات سورۀ شعراء به‌روشنی بر این معنا دلالت دارند که رسل امانتدار خداوند بوده‌اند، و امانتی که خداوند به آنان سپرده است امانت ولایت عامه و امر و نهی است، در موارد متعددی از سورۀ شعراء در قرآن کریم از زبان رسل آمده است: ﴿إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ[۵۳]؛ من برای شما رسولی امین هستم، پس از خداوند پروا کنید و مرا اطاعت کنید.

در این آیات همان‌گونه که ملاحظه می‌شود دعوت مردم به اطاعت از فرمان رسل متفرّع بر امانتداری رسل شده است. این تفریع دلیل روشنی است بر اینکه مراد از امانت، امانت الهی امر و نهی است، و رسولان خود را به‌عنوان فرستادگانی که امانت فرمانروایی را از سوی خداوند بر عهده دارند معرفی نموده‌اند، و به همین دلیل مردم را به اطاعت خویش فراخوانده‌اند: ﴿إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ.

افزون بر این، امانت در آیات کریمۀ ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ...[۵۴] و ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا[۵۵] و آیات دیگری در روایات وارده از سوی معصومین(ع) به امامت تفسیر شده است، نظیر: صحیحۀ حسین بن خالد از حضرت رضا(ع) که در تفسیر ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ... فرمود: «الْأَمَانَةُ الْوَلَايَة...»[۵۶]؛ امانت ولایت است» و روایت علی بن ابراهیم در تفسیر به نقل از امام‌صادق(ع) در تفسیر همان آیه فرمود: «الْأَمَانَةَ هِيَ‏ الْإِمَامَة...»[۵۷]؛ امانت همان امامت است» و روایت بخاری از ابوهریره: «عَن النَّبِيِّ(ص) قَالَ: إِذَا ضُيِّعَتِ الأَمَانَةُ فَانْتَظِرِ السَّاعَةَ، قَالَ: كَيْفَ إِضَاعَتُهَا يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ(ص): إِذَا أُسْنِدَ الأَمْرُ إِلَى غَيْرِ أَهْلِهِ فَانْتَظِرِ السَّاعَةَ»[۵۸]؛ آنگاه که امانت تضییع شد در انتظار قیامت باش، گفت: تضییع امانت چگونه است یا رسول الله؟ فرمود: آنگاه که امر و فرمان به غیر اهلش سپرده شود آنگاه منتظر قیامت باش.

بند دوم:

شرطی که در روایت برای امانتداری فقها بیان شده است «عدم اتباع السلطان»؛ «پیروی نکردن از سلطان» است، و به قرینۀ مناسبات حکم و موضوع و نیز به قرینۀ «أُمَنَاءُ الرُّسُلِ» مراد از سلطان در اینجا سلطان جور است که غاصب مقام فرمانروایی و امامت و ولایت الهی است.

بنابراین مدلول روایت از یک سو نفی مشروعیت سلاطین جور، و اثبات مشروعیت فرمانروایی رسولان و نیز فقیهان که امانتداران رسولانند، می‌باشد، و از سوی دیگر اعلام عدم جواز اطاعت و تبعیت از فرمانروایان جور و ظلم است، مانند آیات کریمۀ سوره فرقان که فرمود: ﴿وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ نَّذِيرًا * فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا[۵۹].

بند سوم:

بنابر آنچه گفته شد حاصل مفاد شرط مذکور در روایت مورد بحث یعنی شرط «مَا لَمْ يَدْخُلُوا فِي الدُّنْيَا، قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا دُخُولُهُمْ فِي الدُّنْيَا، قَالَ: اتِّبَاعُ السُّلْطَانِ» این است که فرمانروایی امانتی است که از رسل به فقیهان سپرده شده است؛ لذا فقیهان حق ندارند این امانت را به دست نااهلان (سلاطین جور) بسپارند و از آنان فرمانبری کنند که نتیجۀ آن زیر بار فرمانروایی سلاطین جور رفتن عامۀ مردم است، و چنانچه چنین کنند به امانت رسولان خیانت کرده و لایق چنین امانتی نیستند.

مضمون این روایت ـ موثقۀ سکونی ـ را روایات متعددی تأکید و تأیید می‌کنند؛ نظیر:

  1. کلینی به سند صحیح از امام صادق(ع) روایت می‌کند: «قَالَ: الْعُلَمَاءُ أُمَنَاءُ، وَ الْأَتْقِيَاءُ حُصُونٌ، وَ الْأَوْصِيَاءُ سَادَة»[۶۰]؛ علما امانتدارانند و پرهیزگاران دژ‌هایند، و اوصیا سرورانند.
  2. روایت کنز العمال از معاذ عن رسول الله(ص): «الْعَالِمُ أَمِينُ اللَّهِ فِي الْأَرْضِ»[۶۱]؛ عالم امین خداوند در زمین است.
  3. نیز روایت کنز العمال از انس عن رسول الله(ص): «الْعُلَمَاءُ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ»[۶۲]؛ عالمان امانتداران خداوند بر خلق اویند.
  4. نیز کنز العمال از عثمان روایت می‌کند عن رسول الله(ص): «الْعُلَمَاءُ أُمَنَاءُ أُمَّتِي»[۶۳]؛ علما امانتداران امت من هستند.
  5. نیز روایت تحف العقول از امیرالمؤمنین و سید الشهدا(ع) که در ضمن آن آمده است: «ذَلِكَ‏ بِأَنَ‏ مَجَارِيَ‏ الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ‏ الْأُمَنَاءِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ»[۶۴]؛ این بدان سبب است که راه اجرای امور و احکام به دست عالمانی به خداوند است که امانتدار بر حلال و حرام خدایند[۶۵].

روایت پنجم

کلینی به سند صحیح روایت می‌کند: «عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ(ع) مَا مَوْضِعُ‏ الْعُلَمَاءِ؟ قَالَ: مِثْلُ ذِي الْقَرْنَيْنِ وَ صَاحِبِ سُلَيْمَانَ، وَ صَاحِبِ مُوسَى(ع)»»[۶۶]؛ حمران بن اعین گفت: به ابی‌جعفر - امام باقر(ع) - گفتم: علما چه جایگاهی دارند؟ فرمود: جایگاهشان نظیر جایگاه ذوالقرنین و صاحب سلیمان(ع) و صاحب موسی(ع) است.

سند روایت صحیح است و جای بحث و تردید نیست.

از این روایت به وضوح استفاده می‌شود: جایگاه علما جایگاه فرمانروایی است؛ زیرا مراد از تشبیه جایگاه علما به جایگاه ذی‌القرنین و صاحب سلیمان و صاحب موسی - که مراد یوشع بن نون - است، تشبیه از این جهت است که این سه بزرگوار پیامبر نبوده‌اند؛ لکن وصی پیامبر و فرمانروا بوده‌اند، بنابراین مراد از مثلیّت علما با این سه شخصیت بزرگ مثلیّت در جایگاه فرمانروایی است.

اینکه این سه تن جایگاه فرمانروایی داشته‌اند روشن است، اما صاحب موسی (یوشع بن نون) که معلوم است، مجلسی در بحار الانوار از صدوق در اکمال به سندش از امام صادق(ع)‌- در ضمن روایتی - نقل می‌کند فرمود: «ثُمَ‏ إِنَّ‏ يُوشَعَ‏ بْنَ‏ نُونٍ‏ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَ مُوسَى صَابِراً مِنَ الطَّوَاغِيتِ عَلَى اللَّأْوَاءِ[۶۷]»[۶۸]؛ سپس یوشع بن نون بار فرمانروایی را پس از موسی به دوش گرفت درحالی‌که بر سختی و رنج بزرگی که از ناحیۀ طاغوت‌ها بر او وارد شد صبر می‌کرد.

و اما صاحب سلیمان (آصف بن برخیا) طبرسی در مجمع البیان از عیاشی در تفسیرش نقل می‌کند: «رَوَى الْعَيَّاشِيُّ فِي تَفْسِيرِهِ بِالْإِسْنَادِ قَالَ: الْتَقَى مُوسَى بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى (مُوسَى الْمُبَرْقَعَ) وَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ، قَالَ: فَدَخَلْتُ عَلَى أَخِي عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ(ع) بَعْدَ أَنْ دَارَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ مِنَ الْمَوَاعِظِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى طَاعَتِهِ، فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، إِنَّ ابْنَ أَكْثَمَ سَأَلَنِي عَنْ مَسَائِلَ أُفْتِيهِ فِيهَا، فَضَحِكَ ثُمَّ قَالَ: فَهَلْ أَفْتَيْتَهُ فِيهَا؟ قُلْتُ: لَا. قَالَ: وَ لِمَ؟ قُلْتُ: لَمْ أَعْرِفْهَا. قَالَ: وَ مَا هِيَ؟ قُلْتُ: قَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ سُلَيْمَانَ أَ كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى عِلْمِ آصَفَ بْنِ بَرْخِيَا؟ ثُمَّ ذَكَرَ الْمَسَائِلَ الْأُخَرَ، قَالَ: اكْتُبْ يَا أَخِي: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، سَأَلْتَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ ﴿قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ فَهُوَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا وَ لَمْ يَعْجِزْ سُلَيْمَانُ عَنْ مَعْرِفَةِ مَا عَرَفَهُ آصَفُ، لَكِنَّهُ أَحَبَّ أَنْ يُعَرِّفَ أُمَّتَهُ مِنَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ أَنَّهُ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ، وَ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ سُلَيْمَانَ أَوْدَعَهُ آصَفَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى فَفَهَّمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ لِئَلَّا يُخْتَلَفَ فِي إِمَامَتِهِ، وَ دَلَالَتِهِ كَمَا فُهِّمَ سُلَيْمَانُ(ع) فِي حَيَاةِ دَاوُدَ(ع) لِيَتَعَرَّفَ إِمَامَتَهُ وَ نُبُوَّتَهُ مِنْ بَعْدِهِ، لِتَأْكِيدِ الْحُجَّةِ عَلَى الْخَلْقِ...»[۶۹]؛ عیاشی در تفسیرش به سندش روایت کرده است گفت: موسی مبرقع - فرزند امام جواد(ع) - با یحیی بن اکثم ملاقات کرد، یحیی مسائلی را از موسی پرسید، موسی گفت: پس بر برادرم علی بن محمد (امام هادی(ع)) وارد شدم پس از آنکه پندها و موعظه‌هایی بین من و او در میان آمد که سرانجام مرا به اطاعتش واداشت، به او - امام هادی(ع) - گفتم: فدایت شوم همانا ابن اکثم مسائلی از من پرسید و درخواست داشت که نظر خود را دربارۀ آنها بیان کنم، امام هادی(ع) خندید و فرمود: آیا دربارۀ آن مسائل اظهار نظر کردی؟ گفتم: نه، فرمود: چرا؟ گفتم: دربارۀ آنها چیزی نمی‌دانستم، فرمود: آن مسائل چه بود؟ گفتم: گفت: خبر ده مرا دربارۀ سلیمان آیا به دانش آصف بن برخیا نیاز داشت؟ سپس به سایر مسائل پرداخت، امام هادی(ع) فرمود بنویس ای برادرم: بسم الله الرحمن الرحیم: دربارۀ فرمودۀ خداوند تعالی در کتابش «گفت آن کس که بخشی از دانش کتاب نزد او بود» او آصف بن برخیا بود، و سلیمان از دانستن آنچه آصف می‌دانست ناتوان نبود، لکن دوست داشت امت او - از انس و جن - بدانند که آصف حجت خدا بعد از اوست، و دانش آصف از دانشی بود که سلیمان به دستور خدا نزد او سپرده بود، پس خداوند آن دانش را به آصف آموخت تا مردم در امامت و راهنما بودن او اختلاف نکنند، آنگونه که درحیات داوود به سلیمان دانش آموخت تا امامت و راهنما بودن او بعد از داوود شناخته شود، برای آنکه حجت بر مردم مورد تأکید قرار گیرد.

اما ذوالقرنین که فرمانروایی او از سوی خداوند در قرآن کریم به صراحت آمده است خداوند فرمود: ﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا *... قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا[۷۰].

این آیات و آیات پس از آنها - به‌ویژه آیۀ اخیر - به صراحت بر مقام فرمانروایی الهی ذوالقرنین دلالت دارند، در آیۀ اخیر اختیار کیفر و بخشش از سوی خداوند به ذوالقرنین واگذار شده است.

بنابر آنچه گفته شد این سه شخصیت بزرگ فرمانروایان الهی بوده‌اند و با آنکه پیامبر نبوده‌اند از مقام و جایگاه الهی فرمانروایی برخوردار بوده‌اند، بنابراین از روایت فوق چنین استفاده می‌شود که جایگاه علما جایگاه فرمانروایی الهی است، با آنکه پیامبر نیستند، و بدین ترتیب معلوم شد دلالت این روایت بر نصب عام علما برای فرمانروایی، تام و بلا اشکال است.

کلینی روایت دیگری را قریب به همین مضمون در خصوص مقام فرمانروایی ائمۀ معصومین از اهل‌بیت(ع) روایت می‌کند: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: مَا مَنْزِلَتُكُمْ، وَ مَنْ تُشْبِهُونَ مِمَّنْ مَضَى؟ قَالَ: صَاحِبُ مُوسَى وَ ذُو الْقَرْنَيْنِ، كَانَا عَالِمَيْنِ،‏ وَ لَمْ‏ يَكُونَا نَبِيَّيْنِ»[۷۱]؛ برید بن معاویه از امام باقر و امام صادق(ع) روایت می‌کند، گفت: به ایشان گفتم: جایگاه شما چیست، و به کدامیک از گذشتگان شباهت دارید؟ فرمود: به صاحب موسی، و ذوالقرنین، این دو عالم بودند و پیامبر نبودند.

در این روایت نیز وجه شبه همان نصب از سوی خدا برای فرمانروایی است به دلیل: «وَ لَمْ‏ يَكُونَا نَبِيَّيْنِ» زیرا این جمله پاسخی به سؤال مقدر است که شما با آنکه پیامبر نیستید چگونه از سوی خدا برای امامت و فرمانروایی منصوب شده‌اید؟ که در پاسخ فرموده‌اند: ما همچون صاحب موسی و ذوالقرنین هستیم که با آنکه پیامبر نبودند از سوی خداوند به مقام امامت و فرمانروایی منصوب شده بوده‌اند.

اگر مراد، شباهت در «علم» بود استثنای نبوت جا نداشت؛ زیرا اینکه غیر نبی عالم باشد جای سؤال نیست تا با این جمله پاسخ داده شود، بلکه آنچه در ذهن پرسش‌کنندگان و دیگران به‌عنوان سؤال مطرح بوده مسألۀ نصب از سوی خداوند برای امامت و فرمانروایی است که در ذهن عامه جایگاه انبیا بوده است که از سوی خداوند برای نبوت مبعوث و منصوب شده‌اند.

در هر صورت این روایت نیز با جملۀ «كَانَا عَالِمَيْنِ» که مشعر به علیت است - یعنی علیت برای نصب صاحب موسی و ذوالقرنین برای فرمانروایی از سوی خداوند - مؤید روایت سابق است که عالمان به دین خداوند از سوی خداوند به نحو نصب عام برای فرمانروایی منصوب شده‌اند[۷۲].

روایت ششم

شیخ طوسی به سند معتبر از امیرالمؤمنین(ع)، روایت می‌کند: «قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): الْمُتَّقُونَ‏ سَادَةٌ، وَ الْفُقَهَاءُ قَادَة، وَ الْجُلُوسُ إِلَيْهِمْ عِبَادَة»[۷۳]؛ فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: پرهیزگاران سرورانند، و فقیهان رهبرانند، و همنشینی با آنان عبادت است.

این روایت از طرق مختلف به وسیلۀ محدثان شیعه و سنی روایت شده است[۷۴].

سند شیخ به این روایت تام است، سند شیخ چنین است: الْمُفِيدُ عَنِ الشَّرِيفِ الصَّالِحِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ طَاهِرٍ الْمُوسَوِيِّ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنِ ابْنِ عُقْدَةَ، عَنْ يَحْيَى بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ مُوسَى، عَنْ أَبِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ(ع) عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ.

حال شیخ مفید در وثاقت و جلالت قدر معلوم است، وثاقت محمد بن محمد‌طاهر موسوی که در همین روایت به وسیلۀ شیخ مفید به الشَّرِيفُ الصَّالِح و در جای دیگر به الشَّرِيفُ الْفَاضِل[۷۵] توصیف شده که شهادت روشنی بر وثاقت اوست نیز جای تردید نیست، راوی بعد که معروف به ابن عقدة است نیز از اجلّۀ ثقات است و اما یحیی بن الحسن بن جعفر، نجاشی دربارۀ او می‌گوید: الْفَاضِلُ الصَّدُوقُ[۷۶] که بیش از وثاقت را می‌رساند، اما راوی مباشر معصوم یعنی اسحاق بن موسی بن جعفر، افزون بر اینکه مقام امامزادگی بلافصل او خود قرینۀ بر وثاقت و جلالت قدر است، عبارت مفید دربارۀ اولاد امام کاظم(ع) توثیق عامی است که شامل او می‌شود، مفید در ارشاد دربارۀ اولاد امام کاظم(ع) می‌گوید: «وَ لِكُلِّ‏ وَاحِدٍ مِنْ‏ وُلْدِ أَبِي‏ الْحَسَنِ‏ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ(ع) فَضْلٌ وَ مَنْقَبَةٌ مَشْهُورَةٌ»[۷۷]؛ و برای هریک از فرزندان امام ابوالحسن موسی بن جعفر فضل و منقبت مشهوری است.

و مؤید آن معروف بودن ایشان به وصف «الامین» است چنان‌که علی بن ابی‌الغنائم صاحب کتاب المجدی فی انساب الطالبیین دربارۀ ایشان می‌گوید: «يدعى الامين»[۷۸] بنابراین سند روایت تام است، و اما دلالت روایت: دلالت روایت بر نصب عام فقها برای فرمانروایی نیز تام است؛ زیرا عبارت «وَ الْفُقَهَاءُ قَادَة»؛ «و فقها رهبرانند» ظهور بلکه صراحت در فرمانروایی و ریاست عامۀ فقها دارد[۷۹].

روایت هفتم

در ضمن وصیت امیرالمؤمنین(ع) به کمیل بن زیاد آمده است: «النَّاسُ‏ ثَلَاثَةٌ: عَالِمٌ‏ رَبَّانِيٌ،‏ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ، وَ هَمَجٌ رَعَاع»؛ مردم سه دسته‌اند: عالم ربانی، و دانش‌آموخته‌ای که در راه نجات است، و همج رعاع (آنها که باد آنها را به هر سو می‌برد). تا آنجا که می‌فرماید: «هَلكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْر»؛ ثروت‌اندوزان نابودند و عالمان جاودانند تا زمان هست ماندگاراند.

تا آنجا که می‌فرماید: «اللَّهُمَّ بَلَى لَا تُخْلِي الْأَرْضَ‏ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ مُسْتَتِرٍ مَغْمُورٍ، لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ، فَإِنَّ أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ‏ عَدَداً، الْأَعْظَمُونَ خَطَراً، بِهِمْ يَحْفَظُ اللَّهُ حُجَجَهُ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقَائِقِ الْأُمُورِ فَبَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ، وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ،‏ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ، هَاهْ، هَاهْ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِم‏...»[۸۰]؛ خداوندا! آری زمین را هیچ‌گاه تهی از حجت نمی‌کنی، یا آشکارا و مشهور و یا پوشیده و ناپیدا، تا حجت‌ها و بیّنات الهی تباه نشوند، همانا اینان در شمار کمترینند، و در جایگاه برترینند، به وسیلۀ آنان است که خداوند حجت‌ها و براهین خود را پاس می‌دارد، تا به دیگرانی که همانند آنهایند بسپارند، و آنها را در دل نظیران خود بکارند، دانش و معرفت به حقایق امور آن‌چنان بر آنان تاخته که روح یقین را در آغوش گرفته‌اند، و آنچه را مرفّهین راحت طلب، سخت و ناهموار می‌پندارند آنان آن را هموار ساخته و بر خود آسان کرده‌اند، و به آنچه جاهلان نادان از آن وحشت کرده و می‌گریزند، خو گرفته و مأنوس گشته‌اند دنیا را با تنِ خویش همراهند، و جان آنها آویخته به جایگاه بلند برین است، آنان جانشینان خداوند در زمین‌اند، و هدایتگران به دین اویند، آه، آه از شوق دیدارشان.

ابتدا دربارۀ سند این روایت سپس دربارۀ دلالت آن بحث می‌کنیم:

اما سند روایت:

این روایت به دلیل کثرت طرق آن در میان محدثان فریقین - شیعه و سنی - متواتر است، و نیازی به بحث سندی ندارد، لکن مع‌ذلک به برخی از اسانید و طرق آن اشاره می‌کنیم:

  1. طریق شیخ مفید: أَخْبَرَنِي أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي الْقَاسِمِ مَاجِيلَوَيْهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيِّ، عَنْ نَصْرِ بْنِ مُزَاحِمٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعْدٍ، عَنْ فُضَيْلِ بْنِ خَدِيجٍ،‏ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِي‏[۸۱]؛ عمر بن سعد در این سند عمر بن سعد بن ابی الصید اسدی است.
  2. طرق صدوق: محمد بن علی بن الحسین بن بابویه معروف به صدوق، چهارده طریق برای این روایت نقل کرده و سپس می‌گوید: وَ لِهَذَا الحَدِيثِ طُرُقٌ كَثِيرَةٌ[۸۲]؛ یکی از اسانید صدوق به این حدیث چنین است: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رضي الله عنه قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو زُهَيْرٍ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُوسَى الْبَرْقِيُ‏ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الزَّيَّاتِ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ، عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَاد[۸۳]؛
  3. یکی دیگر از اسانید صدوق چنین است: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ وَ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى‏ وَ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ[۸۴]؛
  4. سند دیگر صدوق چنین است: حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الشَّاهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ الْخَوَّاصُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يُونُسَ الْكُدَيْمِيُّ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ وَكِيعٍ‏ عَنْ أَبِيهِ، عَنْ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَاد[۸۵]؛ و همان‌گونه که گفتیم اسانید دیگری برای صدوق به این روایت وجود دارد.
  5. طریق محمد بن سلیمان کوفی در کتاب مناقب امیرالمؤمنین: مُحَمَّدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا نَجِيحُ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الرُّمَّانِيِّ قَالَ: حَدَّثَنَا ضِرَارُ بْنِ صُرَدٍ، وَ حَدَّثَنَا عليُّ بنُ حازِمِ الْعَابِدِ، قَالَ: حَدَّثَنَا قَاسِمُ بْنِ وُهَيْبٍ قَالَ: حَدَّثَنَا ضِرَارُ بْنِ صُرَدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَاصِمُ بْنُ حُمَيْدٍ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ، عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ[۸۶]؛ علامه محمدباقر محمودی در پاورقی کتاب مذکور چنین می‌گوید: وَ الْحَدِيثُ فِي أَكْثَرِ أَلْفَاظِهِ مُتَوَاتِرٌ أَوْ كَالْمُتَوَاتِرِ، وَ لَهُ أَسَانِيدُ كَثِيرَةٌ وَ مَصَادِرُ غَيْرُ مُحْصُورَةٍ[۸۷] و این حدیث در اکثر الفاظش متواتر یا همچون متواتر است و سندهای فراوان و منابع بی‌شماری دارد.
  6. ابن عبدالبر در کتاب جامع بیان العلم و فضله دربارۀ این حدیث می‌گوید: وَ هُوَ حَدِيثٌ مَشْهُورٌ عِنْدَ أَهْلِ الْعِلْمِ يُسْتَغْنَى عَنِ الْإِسْنَادِ لِشُهْرَتِهِ عِنْدَهُمْ[۸۸]؛ این حدیث مشهوری است نزد اهل علم به گونه‌ای که بی‌نیاز از سند است به سبب شهرتی که نزد آنان دارد.
  7. علامه سیدعبدالزهراء خطیب در کتاب مصادر نهج البلاغه و اسانیده در ذیل این روایت از نهج البلاغه می‌گوید: وَ الوَصِيَّةُ هَذِهِ مَشْهُورَةٌ نِسْبَةً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، رَوَاهَا كَثِيرٌ مِنَ الْعُلَمَاءِ عَلَى اخْتِلَافِ مَذَاهِبِهِمْ، حَتَّى قَالَ ابْنُ كَثِيرٍ فِي الْبَدَايَةِ وَ النِّهَايَةِ فِي حَوَادِثِ (سَنَةِ ٨٢) فِي تَرْجَمَةِ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ: وَ قَدْ رَوَى عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمَاعَةٌ كَثِيرَةٌ مِنَ التَّابِعِينَ، وَ لَهُ الْأَثَرُ الْمَشْهُورُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الَّذِي أَوَّلُهُ: «الْقُلُوبُ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا» وَ هُوَ طَوِيلٌ رَوَاهُ جَمَاعَةٌ مِنَ الْحُفَّاظِ الثِّقَاةِ؛ نسبت این سخن به امیرالمؤمنین(ع) مشهور است، بسیاری از علما با اختلاف مذاهبشان آن را روایت کرده‌اند تا آنجا که ابن کثیر در البدایة و النهایة در حوادث سال هشتاد و دو در ترجمۀ کمیل بن زیاد می‌گوید: همانا از کمیل بن زیاد جمع کثیری از تابعین روایت کرده‌اند، و از اوست آن اثر مشهور از علی بن ابی طالب که آغاز آن چنین است «الْقُلُوبُ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا» و این اثر طولانی است، جمعی از حافظان مورد اعتماد آن را روایت کرده‌اند. علامه سید عبدالزهراء خطیب پس از نقل مطلب مذکور حدیث فوق را از دوازده منبع حدیثی شیعه و سنی نقل می‌کند[۸۹].

اما دلالت روایت:

عبارت «أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ»؛ «آنان جانشینان خداوند در زمین اویند» که اشاره به عالمانی دارد که در صدر روایت صفات آنها آمده است صریح است در ولایت امر و خلافت الهی عالمان عامل و پرهیزگار. این گفته که این روایت در خصوص امامان معصوم(ع) آمده است دلیلی ندارد. البته امامان معصوم(ع) بارزترین و کامل‌ترین مصادیق علمای عادل و پرهیزگاری هستند که در این روایت وصف آنها آمده است[۹۰].

روایت هشتم

روایت صدوق و شیخ - هریک به سندی جدا - از دیگری از امیرالمؤمنین(ع) (سند روایت صدوق به امیرالمؤمنین(ع) منتهی می‌شود و سند شیخ به واسطۀ امیرالمؤمنین(ع) به رسول اکرم(ص) منتهی می‌گردد) ما این روایت را به دلیل اشتمال بر مضامین عالیه در بیان شرف و فضیلت علم و عالم به طور کامل نقل می‌کنیم: متن روایت - در نقل صدوق - چنین است: «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(ع): تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ،‏ فَإِنَ‏ تَعَلُّمَهُ‏ حَسَنَةٌ، وَ مُدَارَسَتَهُ تَسْبِيحٌ، وَ الْبَحْثَ عَنْهُ جِهَادٌ، وَ تَعْلِيمَهُ لِمَنْ لَا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ، وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ لِأَهْلِهِ قُرْبَةٌ، لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ، وَ سَالِكٌ بِطَالِبِهِ سَبِيلَ الْجَنَّةِ، وَ هُوَ أَنِيسٌ فِي الْوَحْشَةِ وَ صَاحِبٌ فِي الْوَحْدَةِ وَ سِلَاحٌ عَلَى الْأَعْدَاءِ، وَ زَيْنُ الْأَخِلَّاءِ يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً يَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ أَئِمَّةً يُقْتَدَى بِهِمْ، تُرْمَقُ أَعْمَالُهُمْ، وَ تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِكَةُ فِي خَلَّتِهِمْ، يَمْسَحُونَهُمْ بِأَجْنِحَتِهِمْ فِي صَلَاتِهِمْ، لِأَنَّ الْعِلْمَ حَيَاةُ الْقُلُوبِ، وَ نُورُ الْأَبْصَارِ مِنَ الْعَمَى، وَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ، یُنزِلُ اللَّهُ حَامِلَهُ مَنَازِلَ الْأَبْرَارِ، وَ يَمْنَحُهُ مُجَالَسَةَ الْأَخْيَارِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. بِالْعِلْمِ يُطَاعُ اللَّهُ وَ يُعْبَدُ، وَ بِالْعِلْمِ يُعْرَفُ اللَّهُ وَ يُوَحَّدُ، بِالْعِلْمِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ بِهِ يُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ، وَ الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَقْلِ، وَ الْعَقْلُ تَابِعُهُ، يُلْهِمُهُ اللَّهُ السُّعَدَاءَ وَ يَحْرِمُهُ الْأَشْقِيَاء»[۹۱]؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: دانش دین بیاموزید که آموختن دانش دین حسنه است و گفتگو دربارۀ آن تسبیح است و تلاش در راه آن جهاد است و آموختن آن به آنانکه نمی‌دانند، صدقه است و نزد خدا قربتی برای صاحبان آن است؛ زیرا دانش دین راه آشنایی با حلال و حرام است و جوینده‌اش را به راه بهشت می‌کشاند و در وحشت و تنهایی انیس و همنشین آدمی است و سلاحی است در برابر دشمنان و زیور و زینت دوستان است.

خداوند به وسیلۀ دانش دین گروه‌هایی را برتری می‌بخشد و آنان را رهبرانی به خیر و نیکی قرار می‌دهد که الگوی دیگران قرار می‌گیرند، رفتار آنها به وسیلۀ دیگران دیده می‌شود و آثار آنها به وسیلۀ دیگران اقتباس می‌شود، و فرشتگان به دوستی با آنها رغبت دارند و آنها را در حال نماز با بال‌های خویش می‌نوازند؛ زیرا دانش دین حیات دل‌هاست و نور چشم‌هاست که آنها را از نابینایی در امان نگه می‌دارد، و به تن‌ها نیرو می‌بخشد و آنها را از ناتوانی می‌رهاند.

خداوند حامل علم دین را در جایگاه ابرار و نیکان قرار می‌دهد و به او توفیق همنشینی با نیکان در دنیا و آخرت عطا می‌فرماید، به وسیلۀ دانش دین است که خداوند اطاعت و پرستش می‌شود و به وسیلۀ دانش دین است که خداوند و توحید او شناخته می‌شود، به وسیلۀ دانش دین است که پیوند میان خویشاوندان برقرار می‌شود و به وسیلۀ این دانش است که حلال و حرام خداوند شناخته می‌شود، این دانش راهبر عقل و عقل پیرو آن است خداوند این دانش را به نیکبختان الهام می‌کند و سیه‌بختان را از آن بی‌بهره می‌دارد.

متن روایت شیخ چنین است: «عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: ‏طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ، فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ، وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِ، فَإِنَّ تَعْلِيمَهُ لِلَّهِ حَسَنَةٌ، وَ طَلَبَهُ عِبَادَةٌ وَ الْمُذَاكَرَةَ فیهِ تَسْبِيحٌ، وَ الْعَمَلَ بِهِ جِهَادٌ، وَ تَعْلِيمَهُ مَنْ لَا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ، وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَةٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى، لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ، وَ مَنَارُ سُبُلِ الْجَنَّةِ وَ الْمُونِسُ فِي الْوَحْشَةِ، وَ الصَّاحِبُ فِي الْغُرْبَةِ وَ الْوَحْدَةِ، وَ الْمُحَدِّثُ فِي الْخَلْوَةِ، وَ الدَّلِيلُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ، وَ السِّلَاحُ عَلَى الْأَعْدَاءِ، وَ الزَّيْنُ عِنْدَ الْأَخِلَّاءِ. يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً فَيَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ قَادَةً تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ، وَ يُهْتَدَى بِفِعَالِهِمْ، وَ يُنْتَهَى إِلَى آرائِهم وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِكَةُ فِي خُلَّتِهِمْ وَ بِأَجْنِحَتِهَا تَمسّهم وَ فِي صَلَاتِهَا تُبَارِكُ عَلَيْهِمْ، يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ كُلُّ رَطْبٍ وَ يَابِسٍ، حَتَّى حِيتَانُ الْبَحْرِ وَ هَوَامُّهُ وَ سِبَاعُ الْبَرِّ وَ أَنْعَامُهُ. إِنَّ‏ الْعِلْمَ‏ حَيَاةُ الْقُلُوبِ‏ مِنَ‏ الْجَهْلِ،‏ وَ ضِيَاءُ الْأَبْصَارِ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ يَبْلُغُ بِالْعَبْدِ مَنَازِلَ الْأَخْيَارِ، وَ مَجَالِسَ الْأَبْرَارِ وَ الدَّرَجَاتِ الْعُلَى فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ الذِّكْرُ فِيهِ يَعْدِلُ بِالصِّيَامِ وَ مُدَارَسَتُهُ بِالْقِيَامِ، بِهِ يُطَاعُ الرَّبُّ وَ يُعْبَدُ، وَ بِهِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ يُعْرَفُ الْحَلَالُ مِن الْحَرَامُ الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَمَلِ، وَ الْعَمَلُ تَابِعُهُ، يُلْهِمُ به السُّعَدَاءَ، وَ يَحْرِمُهُ الْأَشْقِيَاءَ فَطُوبَى لِمَنْ لَمْ يَحْرِمْهُ اللَّهُ مِنْهُ حَظَّهُ»[۹۲]؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: شنیدم رسول خدا(ص) می‌فرماید: آموختن دانش دین بر هر مسلمانی واجب است، پس دانش دین را از جایگاه‌های آن بجویید و از اهلش اقتباس کنید؛ زیرا تعلیم آن برای خدا حسنه است و طلب آن عبادت است و گفتگو در آن تسبیح است و عمل به آن جهاد است و تعلیم آن به کسی که نمی‌داند صدقه است و بذل آن به کسی که اهل آن باشد قربت به خدای تعالی است؛ زیرا دانش دین نشانه‌های راه حلال و حرام است و چراغ راه‌های بهشت است و مونس آدمی در وحشت بی‌کسی است و یار او در غربت و تنهایی است و هم‌سخن او در خلوت و دلیل راه او در فراخی و سختی و سلاح او در برابر دشمن و زینت او نزد دوستان است.

خداوند به وسیلۀ این دانش گروه‌هایی را بالا می‌برد و آنها را رهبران خیر و نیکی قرار می‌دهد، آثار آنها مورد بهره‌برداری دیگران قرار می‌گیرد و رفتار آنها الگوی رفتار دیگران می‌شود و آرای آنها مرجع آرا دیگران می‌گردد و فرشتگان به دوستی با آنان رغبت می‌کنند و با بال‌های خویش آنها را می‌نوازند و در نمازشان برای آنها درخواست برکت می‌کنند و هر خشک و تری برای آنان درخواست بخشش و مغفرت می‌کند، حتی ماهیان و جانوران دریا و درندگان خشکی و چهارپایان آن. همانا دانش دین حیات دل‌هاست که آنها را از مرگ جهل، نور، و چشم‌ها را از تاریکی و قوّت تن‌ها را از سستی و ضعف رها می‌سازد و بنده را به جایگاه نیکان و مجالس خوبان و درجات بلند دنیا و آخرت می‌رساند.

گفتگو دربارۀ دانش دین همتراز روزه‌داری و تبادل نظر در آن همسان شب‌زنده‌داری است، به وسیلۀ دانش دین خداوند اطاعت و پرستش می‌شود و به وسیلۀ دانش دین میان خویشاوندی پیوند برقرار می‌گردد و به وسیلۀ دانش دین حلال و حرام شناخته می‌شود. دانش دین راهبر عمل است و عمل پیرو آن است، دانش دین به نیکبختان الهام می‌بخشد و آن را از سیه‌بختان دریغ می‌دارد، پس خوش آن کس که خداوند او را از این دانش بی‌نصیب نسازد. دلالت روایت بر جایگاه رهبری و فرمانروایی عالمان فقیه تام است، زیرا:

اولاً: مراد از علم در این روایت، علم دین است که همان علم به حلال و حرام خداوند است زیرا در هر دو متن عباراتی نظیر: «لِأَنَّهُ مَعَالِمَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ» و «بِالْعِلْمِ يُطَاعُ اللَّهُ وَ يُعْبَدُ» و «بِهِ يُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ» آمده است که به صراحت بر علم فقه دین دلالت دارد.

ثانیاً: عبارت «وَ يُنْتَهَى إِلَى آرَائِهِمْ» در متن روایت شیخ طوسی بر کلمۀ فصل و حرف آخر بودن آرا فقها اشاره دارد، که از ویژگی‌های مخصوص فرمانروایی و حاکمیت است.

ثالثاً: عبارت «يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً يَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ أَئِمَّةً يُقْتَدَى بِهِمْ» در روایت صدوق، و عبارت «يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً فَيَجْعَلُهُمُ فِي الْخَيْرِ قَادَةَ» - الی قوله – «وَ يُنْتَهَى إِلَى آرَائِهِمْ» به طور صریح - یا لااقل ظاهر - بر مقام فرمانروایی و رهبری فقها دلالت دارد.

و اما سند روایت: سند صدوق به این روایت صحیح است؛ زیرا تمامی روات آن ثقه می‌باشند، سعد بن عبدالله اشعری که از اجلّۀ ثقات است و حال و جلالت قدر او معروف و مشهور است، محمد بن عیسی بن عبید یقطینی نیز از ثقات معروف است به گفتۀ نجاشی در حق او که می‌فرماید: جَلِيلٌ فِي أَصْحَابِنَا، ثِقَةٌ، عَيْنٌ، كَثِيرُ الرِّوَايَةِ، حَسَنُ التَّصَانِيفِ[۹۳]؛ در میان اصحاب ما بزرگوار و مورد اعتماد و برگزیده و پر روایت و خوش تصنیف است.

یونس بن عبدالرحمان نیز از اجلۀ ثقات اصحاب و غنی عن التعریف است، حسن بن زیادالعطار نیز از ثقات مسلم الوثاقة است، نجاشی در حق او گفته است: كُوفِيٌّ ثَقَةٌ[۹۴] و سعد بن طریف که همان سعدالاسکاف است نیز ثقه است؛ زیرا شیخ طوسی در رجال دربارۀ او می‌فرماید: وَ هُوَ صَحِيحُ الْحَدِيثِ[۹۵] و عبارت نجاشی دربارۀ او که فرموده «يُعْرَفُ وَ يُنْكَرُ»[۹۶] ظهور در مضامین حدیث او دارد که برخی مضامین حدیث او دور از فهم متعارف است که خللی در وثاقت او وارد نمی‌کند. افزون بر اینکه از کسانی است که ابن ابی‌عمیر از آنها روایت کرده است[۹۷]، و لذا مشمول شهادت عامۀ شیخ بر توثیق من روی عنهم الثلاثه می‌شود.

و اما اصبغ بن نباته که از خواص اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و از کبار اجلۀ ثقات به‌شمار می‌رود، نجاشی دربارۀ او می‌گوید: كَانَ مِنْ خَاصَّةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) وَ عُمِّرَ بَعْدَهُ رَوَى عَنْهُ عَهْدَ الْأَشْتَرِ وَ وَصِيَّتَهُ إِلَى مُحَمَّدٍ ابْنِهِ[۹۸]؛ از خواص اصحاب امیرالمؤمنین(ع) بود، و پس از او مدت مدیدی زندگی نمود، از آن حضرت عهدنامۀ مالک اشتر و نیز وصیت آن حضرت را به محمد فرزندش روایت کرده است.

علی بن ابراهیم قمی در تفسیر آیۀ کریمۀ ﴿وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ از او روایت کرده است، و لهذا مشمول توثیق عام او می‌شود. بنابر آنچه گفته شد سند صدوق به این روایت صحیح است[۹۹].

روایت نهم

خطبۀ امیرالمؤمنین(ع) معروف به شقشقیه که در پایان آن آمده است: «أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْلاَ حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَمَا أَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلاَّ يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِم، وَلاَ سَغَبِ مَظْلُوم، لاَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا، وَلاََلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْز»[۱۰۰]؛ سوگند به آن کس که دانه را شکافت و آدمیان را آفرید، اگر نبود حضور حاضران و قیام حجت به وجود ناصران، و عهد و پیمانی که خداوند با عالمان بسته که بر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان آرام نگیرند، هرآینه افسار شتر خلافت را بر پشت آن می‌افکندم، و به آخرش می‌نوشانیدم همان جام را که به آغازش نوشانیدم، و می‌یافتید که دنیای شما نزد من ناچیزتر از عطسۀ بُز است.

صدوق این خطبه را به دو سند در علل الشرایع و در معانی الاخبار روایت کرده است که هر دو منتهی به عکرمة عن ابن عباس می‌شوند.

سند اول صدوق چنین است: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ، عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ عِكْرِمَةَ عَنِ ابْنِ عَبَّاس‏.»..[۱۰۱]؛ روات این سند بجز عکرمه مورد وثوق و اعتمادند، ضعف عکرمه در اینجا خللی در صحت سند وارد نمی‌کند؛ زیرا شهرت کالتواتر روایت احتمال کذب یا سهو عکرمه را منتفی می‌سازد، اضافه بر اینکه به دلیل وقوع وی در طریق ابن ابی‌عمیر مشمول شهادت شیخ بر وثاقت من روی عنهم الثلاثه می‌شود، و لااقل وثاقت عکرمه در نقل این روایت علی‌الخصوص ثابت می‌شود.

سند دوم صدوق چنین است: مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ يَحْيَى الْجَلُودِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ أَحْمَدُ بْنُ عَمَّارِ بْنِ خَالِدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ الْحِمَّانِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ رَاشِدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ خُزَيْمَةَ عَنْ عِكْرِمَةَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ...[۱۰۲]؛ مفید در کتاب ارشاد دربارۀ این خطبه می‌گوید: رَوَى‏ جَمَاعَةٌ مِنْ‏ أَهْلِ‏ النَّقْلِ‏ مِنْ طُرُقٍ مُخْتَلِفَةٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاس[۱۰۳]؛ گروهی از اهل نقل حدیث از طرق مختلف آن را از ابن عباس روایت کرده‌اند.

و در کتاب الجمل می‌گوید: فَهِيَ أَشْهَرُ مِنْ أَنْ نُدَلَّ عَلَيْهَا لِشُهْرَتِهَا[۱۰۴]؛ این خطبه مشهورتر از آن است که نیاز به اثبات و اقامۀ دلیل داشته باشد.

علامه عبدالزهراء ‌خطیب در کتاب مصادر نهج البلاغه و اسانیده در ذیل این روایت می‌گوید: وَ قَدْ رَوَتْهَا الْعَامَّةُ وَ الْخَاصَّةُ، وَ شَرَحُوهَا وَ ضَبَطُوا أَلْفَاظَهَا مِنْ دُونِ غَمْزٍ فِي مَتْنِهَا وَ لَا طَعْنٍ فِي أَسَانِيدِهَا؛ همانا عامه و خاصه این خطبه را روایت کرده و آن را شرح نموده، و الفاظ آن را ضبط کرده‌اند بدون آنکه ایراد یا اشکالی به اسانید آن داشته باشند.

سپس برای این خطبه هفده منبع از منابع حدیث شیعه و سنی نقل می‌کند. شیخ طوسی در امالی این خطبه را به سندی غیر سند صدوق روایت کرده است، سند شیخ به این روایت چنین است: أَخْبَرَنَا أَبُو الْفَتْحِ هِلَالُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَفَّارُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ إِسْمَاعِيلُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ الدِّعْبِلِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا أَخِي دِعْبِلٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلَامَةَ الشَّامِيُّ، عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ(ع)، عَنْ ابْنِ عَبَّاس[۱۰۵]؛ علامۀ بزرگ سبط‌ ابن الجوزی (متوفی ۶۵۴ ه‍) در کتاب تذکرة الخواص حدیث مذکور را به سند خویش از ابن عباس روایت کرده می‌گوید: قَدْ أَخْبَرَنَا بِهَا شَيْخُنَا أَبُو الْقَاسِمِ بْنَ النَّفِيسِ الْأَنْبَارِيُّ بِإِسْنَادِهِ إِلَى عِكْرِمَةَ عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ...[۱۰۶]؛

علامه ابن میثم بحرانی در شرح نهج البلاغه در ذیل این خطبه می‌گوید: إِنَّ هَذِهِ الْخُطْبَةَ خَاصَّةٌ قَدِ اشْتَهَرَتْ بَيْنَ الْعُلَمَاءِ قَبْلَ وُجُودِ الرَّضِيِّ، رَوَى عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ شَبِيبٍ النَّحْوِيِّ قَالَ: لَمَّا قَرَأْتُ هَذِهِ الْخُطْبَةَ عَلَى شَيْخِي أَبِي مُحَمَّدٍ بْنِ الْخَشَّابِ وَ وَصَلْتُ إِلَى قَوْلِ ابْنِ عَبَّاسٍ: مَا أَسِفْتُ عَلَى شَيْءٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ، قَالَ: لَوْ كُنْتَ حَاضِرًا لَقُلْتَ لِابْنِ عَبَّاسٍ، وَ هَلْ تَرَكَ ابْنُ عَمِّكَ فِي نَفْسِهِ شَيْئًا لَمْ يَقُلْهُ فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ، فَإِنَّهُ مَا تَرَكَ لاَ الْأَوَّلِينَ وَ لاَ الْآخَرِينَ، قَالَ مُصَدِّقٌ: وَ كَانَتْ فِيهِ دَعَابَةٌ، فَقُلْتُ لَهُ: يَا سَيِّدِي فَلَعَلَّهَا منْحُولَةٌ إِلَيْهِ؛ فَقَالَ: لاَ وَ اللَّهِ إِنِّي أَعْرِفُ أَنَّهَا مِنْ كَلَامِهِ كَمَا أَعْرِفُ أَنَّكَ مُصَدِّقٌ، قَالَ: فَقُلْتُ: إِنَّ النَّاسَ يَنْسِبُونَهَا إِلَى الشَّرِيفِ الرَّضِيِّ؛ فَقَالَ: لاَ وَ اللَّهِ، وَ مِنْ أَيْنَ لِلرَّضِيِّ هَذَا الْكَلَامُ، وَ هَذَا الْأُسْلُوبُ؟! فَقَدْ رَأَيْنَا كَلَامَهُ فِي نَظْمِهِ وَ نَثْرِهِ لاَ يَقْرَبُ مِنْ هَذَا الْكَلَامِ وَ لاَ يَنْتَظِمُ فِي سِلْكِهِ، عَلَى أَنِّي قَدْ رَأَيْتُ هَذِهِ الْخُطْبَةَ بِخُطُوطِ الْعُلَمَاءِ الْمَوْثُوقِ بِنَقْلِهِمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُخْلَقَ أَبُو الرَّضِيِّ فَضْلًا عَنْهُ؛ این خطبه به خصوص میان علما پیش از پیدایش رضی شهرت داشته، از مصدق بن شبیب نحوی روایت است که گفت: هنگامی که این خطبه را بر شیخ خود ابی محمد بن خشاب قرائت کردم و به این جملۀ ابن عباس رسیدم: تأسف نخوردم بر چیزی آنگونه که تأسف خوردم بر اینکه علی کلامش را ادامه نداد، شیخ گفت: اگر آنجا بودم به ابن عباس می‌گفتم، مگر در دل عموزاده‌ات چیزی باقی ماند که در این خطبه بیان نکرده باشد؛ زیرا چیزی برای اولین و آخرین باقی نگذاشت، مصدق - که مقداری اهل مزاح بود - گفت: به شیخ خود گفتم: شاید این سخن به دروغ به علی بن ابی طالب نسبت داده شده باشد، شیخ گفت: نه به خدا سوگند من این سخن را می‌شناسم که سخن علی است آن‌چنان‌که تو را می‌شناسم که مصدق هستی، مصدق گفت: به او گفتم: مردم این خطبه را به شریف رضی نسبت می‌دهند، شیخ گفت: نه به خدا سوگند این کلام و این شیوۀ سخن کجا و شریف رضی کجا؟! زیرا کلام شریف رضی را در نثر و شعرش دیده‌ایم که شباهتی با این کلام ندارد و در رشتۀ این سخن جایی ندارد، اضافه بر اینکه من این خطبه را به دستخط علمای مورد وثوق و اطمینان در نقل دیدم که پیش از تولد پدر شریف رضی بوده‌اند تا چه رسد خود رضی.

سپس محقق ابن میثم بحرانی می‌گوید: أَقُولُ: وَ قَدْ وَجَدْتُهَا فِي مَوْضِعَيْنِ تَارِيخُهَا قَبْلَ مَوْلِدِ الرَّضِيِّ بِمُدَّةٍ: أَحَدُهُمَا: أَنَّهَا مُضَمَّنَةُ كِتَابِ الْإِنْصَافِ لِأَبِي جَعْفَرَ بْنِ قُبَّةَ تِلْمِيذِ أَبِي الْقَاسِمِ الْكَعْبِيِّ أَحَدِ شُيُوخِ الْمُعْتَزِلَةِ، وَ كَانَتْ وَفَاتُهُ قَبْلَ مَوْلِدِ الرَّضِيِّ، الثَّانِي: أَنِّي وَجَدْتُهَا بِنُسْخَةٍ عَلَيْهَا خَطُّ الْوَزِيرِ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُرَاتِ وَ كَانَ وَزِيرَ الْمُقْتَدِرِ بِاللَّهِ، وَ ذَلِكَ قَبْلَ مَوْلِدِ الرَّضِيِّ بِنَيِّفٍ وَ سِتِّينَ سَنَةً[۱۰۷]؛ می‌گویم: من این خطبه را در دو منبع که تاریخ آنها پیش از تولد رضی به مدتی است یافتم: یکی: در کتاب الانصاف نوشتۀ ابی جعفر‌ بن قبه شاگرد ابوالقاسم کعبی که یکی از شیوخ معتزله بود، و وفات او پیش از تولد رضی است. دوم: این خطبه را در نسخه‌ای که خط وزیر ابی‌الحسن علی بن محمد بن فرات بر آن بود یافتم. او وزیر المقتدر بالله بود پیش از تولد رضی به شصت سال و اندی.

از مجموع آنچه بیان شد نتیجه می‌گیریم: صدور این خطبه از امیرالمؤمنین(ع) جای تشکیک و تردید نیست؛ زیرا اضافه بر تعدد طرق روایت، و شهرت آن، سبک و اسلوب منحصر به فرد آنکه از خصایص امیرالمؤمنین(ع) است - همان‌گونه که در کلام ابن الخشّاب آمده - است موجب اطمینان به صدور آن از امیرالمؤمنین(ع) می‌شود.

اما دلالت روایت:

ذیل این روایت به وضوح بر وجوب قیام علیه ظالمان و اقامۀ عدل توسط عالمان دلالت دارد، دست‌کم دو مقطع از ذیل مذکور بر مقام فرمانروایی عالمان و وجوب قیام آنان برای اقامۀ عدل از طریق به عهده گرفتن فرمانروایی جامعۀ اسلامی دلالت دارد:

مقطع اول: عبارت «لَوْ لاَ حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ»؛ «اگر نبود حضور حاضر، و قیام حجت، به وجود ناصر».

عبارت «قِيَامُ الْحُجَّةِ» بر وجوب تصدی فرمانروایی جامعۀ اسلامی از سوی عالمان دلالت دارد؛ زیرا به قرینۀ عبارت بعد از آن «وَ مَا أَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ...» مراد از قیام حجت قیام آن بر عالمان است، و روشن است که وجود ناصر موجب قیام حجت نیست مگر آنکه بر عالمان واجب باشد که در صورت وجود ناصر رهبری جامعه را به عهده بگیرند و عدل را در جامعه بپا دارند.

مقطع دوم:

عبارت «وَ مَا أَخَذَ اللهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلاَّ يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِم، وَ لاَ سَغَبِ مَظْلُوم»؛ و تعهد و پیمانی که خداوند از عالمان گرفته که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان آرام نگیرند».

این جمله به صراحت بر وجوب به عهده گرفتن رهبری مردم توسط عالمان و قیام آنان علیه ستم و بی‌عدالتی و در جهت دفاع از مظلومان دلالت دارد؛ زیرا اشاره به مسئولیت علما در قیام علیه بی‌عدالتی و در جهت ریشه‌کن ساختن تبعیض طبقاتی در جامعه دارد، اشاره به این مسئولیت در مقام بیان علّت پذیرش فرمانروایی از سوی امیرالمؤمنین(ع) انجام گرفته است، بنابراین مفاد این جمله چنین است: به سبب مسئولیتی که از سوی خداوند بر دوش عالمان در جهت پذیرش رهبری مردم به منظور اقامۀ عدل و ریشه‌کنی ستم و تبعیض در جامعه گذاشته شده، مسئولیت رهبری و فرمانروایی جامعه را پذیرفتم، وگرنه رغبتی به ریاست و فرمانروایی ندارم، و همچون روز نخستین که برای حفظ اسلام سکوت کردم و خانه‌نشینی را پذیرفتم، همچنان در خانه می‌نشستم.

نتیجه آنکه این مقطع از خطبۀ مذکور به وضوح بر دو مطلب دلالت دارد:

  1. مطلب اول: اینکه خداوند عالمان را در برابر ظلم و بی‌عدالتی در جامعه مسئول قرار داده است؛ لذا نباید در برابر ظلم و تبعیض و بی‌عدالتی در جامعه بی‌تفاوت باشند، بلکه باید در راه نجات مردم از این تبعیض و بی‌عدالتی قیام کنند.
  2. مطلب دوم: رهبری قیام علیه ظلم و تبعیض، و نیز اقامۀ عدل بر عهدۀ عالمان است، و عالمانند که از سوی خدا مأموریت رهبری جامعه را در جهت برقراری عدل بر دوش دارند؛ زیرا حضرت امیر(ع) این مطلب را در مقام بیان علت پذیرش مسئولیت رهبری و فرمانروایی جامعۀ اسلامی بیان داشتند[۱۰۸].

روایت دهم

روایت تحف العقول است که از امیرالمؤمنین(ع) و نیز از حضرت سیدالشهدا(ع) روایت شده است حسن بن علی بن شعبه حلبی حرانی مؤلف کتاب تحف العقول (از اکابر قرن چهارم هجری و معاصر صدوق -رحمة الله علیه-) دربارۀ این روایت چنین می‌گوید: وَ رُويَ عَنْ الْإِمَامِ التَّقِيِّ السِّبْطِ الشَّهِيدِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ(ع) فِي طِوَالِ هَذِهِ الْمَعَانِي مِنْ كَلَامِهِ(ع) فِي الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ يُرْوَى عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ.

ابوجعفر اسکافی (متوفی ۲۴۰ﻫ) - که بیش از یک قرن پیش‌تر از صدوق و ابن شعبه می‌زیسته است - این روایت را در کتاب المعیار و الموازنة از حضرت امیرالمؤمنین(ع) روایت می‌کند و در آغاز می‌گوید: كَلَامُهُ(ع) - أَيْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) - فِي تَأَكُّدِ وُجُوبِ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ عَدَمِ جَوَازِ الْمُدَارَاةِ مَعَ الْفُسَّاقِ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ الطُّغَاةِ[۱۰۹]؛ کلام امیرالمؤمنین(ع) در تأکّد وجوب امر به معروف و نهی از منکر و عدم جواز مدارات با فاسقان و منافقان و طاغوت‌ها. و بعید نیست که این کلام از هر دو معصوم(ع) صادر شده باشد.

این روایت نسبتاً مفصّل است، محل شاهد در آن - بنابر متن المعیار و الموازنة - مقطع ذیل است: فَأَنْتُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ مُصِيبَةً لِمَا غَلَبْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ مَنَازِلِ الْعُلَمَاءِ لَوْ كُنْتُمْ تَشْعُرُونَ، وَ ذَلِكَ بِأَنَّ مَجَارِي الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ فِي كِتَابِهِ، يَكُونُ هُمْ الْأُمَنَاءَ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ[۱۱۰]؛ پس مصیبت شما - عالمان - از سایر مردم بزرگتر است؛ زیرا جایگاه عالمان از شما گرفته شده اگر احساس می‌کردید؛ زیرا مجاری امور و احکام به دست عالمان به خداست در کتاب خدا، آنانند که امانتداران بر حلال و حرام خدایند.

لفظ این بخش از روایت در تحف العقول چنین است: «وَ ذَلِكَ بِأَنَّ مَجَارِيَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ الْأُمَنَاءِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ»[۱۱۱]؛ آن بدین سبب است که مجاری امور و احکام به دست عالمان به خداست که امانتداران خداوند بر حلال و حرام اویند.

این روایت به سبب اشتهار آن بی‌نیاز از سند است؛ لذا اسکافی و ابن شعبه نسبت این روایت را به امیرالمؤمنین(ع) یا سید الشهدا(ع) ارسال مسلّم نموده، و در صحت صدور آن از امیرالمؤمنین - در متن اسکافی - و از سیدالشهدا یا امیرالمؤمنین(ع) - در متن ابن شعبه - تشکیک نکرده‌اند.

ابن شعبۀ حرانی در مقدمۀ کتاب تحف العقول - با اشاره به روایات منقول در این کتاب - می‌گوید: خُذُوا مَا وَرَدَ إِلَيْكُمْ عَمَّنْ فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ عَلَيْكُمْ، وَ تَلَقَّوْا مَا نَقَلَهُ الثِّقَاتُ عَنِ السَّادَاتِ بِالسَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ وَ الانْتِهَاءِ إِلَيْهِ وَ الْعَمَلِ بِهِ[۱۱۲]؛ آنچه را - در این کتاب - از آنانکه خداوند اطاعتشان را بر شما واجب کرده به شما رسیده است بگیرید، و آنچه را ثقات از سروران و سادات ما نقل کرده‌اند با اطاعت و گوش به فرمانی و انتهای به آن و عمل به آن دریافت کنید.

این متن ضمن آنکه بر مسند بودن روایات تحف العقول دلالت دارد بر ثقه بودن روات آن نیز دلالت دارد.

نیز ابن شعبه می‌گوید: وَ أَسْقَطْتُ الْأَسَانِيدَ تَخْفِيفًا وَ إِيجَازًا، وَ إِنْ كَانَ أَكْثَرُهُ لِي سَمَاعًا، وَ لِأَنَّ أَكْثَرَهُ آدَابٌ وَ حِكَمٌ تَشْهَدُ لِأَنْفُسِهَا، وَ لَمْ أَجْمَعْ ذَلِكَ لِلْمُنْكَرِ الْمُخَالِفِ، بَلْ أَلَّفْتُهُ لِلْمُسْلِمِ لِلْأَئِمَّةِ الْعَارِفِ بِحَقِّهِمْ الرَّاضِي بِقَوْلِهِمْ الرَّادِّ إِلَيْهِمْ[۱۱۳]؛ سند روایات را حذف کردم برای سبک کردن کار و مختصرسازی، هرچند اکثر این روایت را با سماع از راویان دریافت کردم؛ زیرا اکثر آنچه را - در این کتاب - آورده‌ام آداب و حکمت‌هایی است که خود بر صحت خود گواه است و اینها را برای مخالفان منکر گردآوری نکرده‌ام، بلکه برای آنها این کار را انجام دادم که تسلیم امامان و عارف به حق و راضی به گفتار آنان و بازگشت دهندۀ امور به آنان هستند.

در این متن نیز بر مقطوع بودن صدور روایات این کتاب از معصومین(ع) تأکید شده است.

در هر صورت از مجموع عبارات ابن شعبه در تحف العقول می‌توان به حجیت روایات وارده در این کتاب اطمینان یافت، و در خصوص این روایت نقل آن به وسیلۀ ابوجعفر اسکافی موجب مزید اطمینان به صحت صدور آن از معصوم(ع) است.

و اما دلالت روایت: عبارت «مَجَارِيَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ فِي كِتَابِهِ، يَكُونُ هُمْ الْأُمَنَاءُ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ» - با توجه به عبارات پیش از این مقطع به خصوص عبارت «لِمَا غُلِبْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ مَنَازِلِ الْعُلَمَاءِ...» که منزلۀ علما را منزلۀ رهبری و فرمانروایی دانسته است - بر مقام فرمانروایی و رهبری سیاسی عالمان به دین خداوند که امانتداران بر حلال و حرام اویند دلالت صریح دارد.

افزون بر آن، مقاطع دیگر پیش و پس از این مقطع نیز مطلب مذکور را مورد تأکید و تأیید قرار می‌دهند، از جمله مقاطع پیش از مقطع مورد بحث که شاهد بر مدعای ماست دو مقطع زیر است: «فَأَمَّا حَقَّ اللَّهِ وَ حَقَّ الضُّعَفَاءِ فَضَيَّعْتُمْ وَ أَمَّا حَقَّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُمْ فَكُنْتُمْ كَحُرَّاسِ مَدِينَةٍ أَسْلَمُوهَا وَ أَهْلَهَا لِلْعَدُوِّ»؛ اما حق خدا و حق ضعفا را که تضییع کرده‌اید، و اما حق خودتان را به گمان خود طلب کرده‌اید، پس همانند نگهبانان شهری شدید که آن شهر و مردم آن را به دشمن واگذار کرده‌اند.

روشن است که مراد از این تشبیه پذیرش حاکمیت طاغوت‌هاست، و مراد از تضییع حق خدا و حق ضعفا، عدم حمایت و نصرت و دفاع از فرمانروایی فرمانروایان الهی است. «وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلَا تَفْزَعُونَ... وَ بِالْإِدْهَانِ وَ الْمُصَانَعَةِ عِنْدَ الظَّلَمَةِ تَأْمَنُونَ كُلُّ ذَلِكَ مِمَّا أَمَرَكُمُ اللَّهُ بِهِ مِنَ النَّهْيِ وَ التَّنَاهِي وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ»؛ و همانا به چشم خود می‌بینید که پیمان‌های الهی شکسته شده و بر نمی‌خیزید... و می‌بینم شما را که با سازش کاری با ستمگران خود را در امان قرار می‌دهید، خداوند در همۀ این موارد شما را دستور داده که اعتراض کنید و خودداری کنید، درحالی‌که در غفلت از آن به سر می‌برید.

پس از این مقطع جملۀ مورد بحث ما آمده است، و از جمله مقاطع پس از مقطع مورد بحث که شاهد مدعای ماست مقاطع زیر است: «وَ لَكِنَّكُمْ مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَ اسْتَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللَّهِ فِي أَيْدِيهِمْ... فَأَسْلَمْتُمُ الضُّعَفَاءَ فِي أَيْدِيهِمْ، فَمِنْ بَيْنِ مُسْتَعْبَدٍ مَقْهُورٍ، وَ بَيْنِ مُسْتَضْعَفٍ عَلَى مَعِيشَتِهِ مَغْلُوبٍ يَتَقَلَّبُونَ فِي الْمُلْكِ بِآرَائِهِمْ، وَ يَسْتَشْعِرُونَ الْخِزْيَ بِأَهْوَائِهِمْ اقْتِدَاءً بِالْأَشْرَارِ، وَ جُرْأَةً عَلَى الْجَبَّارِ».

«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ، وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْ‏ءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ؛ وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ؛ وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ؛ وَ يُعْمَلَ بِفَرَائِضِكَ وَ سُنَنِكَ وَ أَحْكَامِكَ...»[۱۱۴]؛ لکن شما ستمگران را بر خود سلطه بخشیدید و زمام امر خود را به آنان سپرده و امور خداوند را به آنان واگذار کردید... و ضعیفان را به دست آنان سپردید، و نتیجه آن شد که برخی از مردم به بردگی کشیده شده و مقهور جباران شده‌اند، و برخی دیگر تحت سیطرۀ قدرتمندان به ضعف و ناتوانی در تأمین معاش گرفتار شده و به رأی و گمان خود در امور فرمانروایی تصرف می‌کنند، و با احساس رسوایی در پیروی از هوای نفس به سر می‌برند، و به اشرار اقتدا نموده و در برابر خداوند به گستاخی و جسارت روی آورده‌اند خداوندا تو خود می‌دانی که آنچه انجام دادیم نه برای رقابت بر قدرت و نه برای به‌دست آوردن متاع بی‌ارزش دنیایی بود بلکه برای آن بود که آیین دین تو را احیا کنیم، و در بلاد تو اصلاح به وجود آوریم، تا ستمدیدگان از بندگانت احساس امنیت کنند و به سنت‌ها و قوانین و احکام تو عمل شود.

مقاطعی که ذکر شد همگی شاهد بر این است که محور خطبۀ مذکور موضوع فرمانروایی جامعۀ اسلامی است و تبیین شرایط فرمانروایان بر حق، و ضرورت نصرت و حمایت از آنان، و اینکه نتیجۀ عدم نصرت و حمایت از فرمانروایان بر حق که مدافع حقوق مظلومان و پیکارگر با ظالمان و طاغوت‌هایند، سلطه یافتن فرمانروایان دروغین و نابحق بر جامعه، و ستمگری آنها در حق مستضعفان و عامۀ مردم است.

همۀ این مقاطع قرینۀ روشن و واضحی است بر اینکه مراد از (منزلۀ علما) جایگاه فرمانروایی است، لکن افزون بر آن، خود مقطع مورد بحث دلالت روشنی بر مدعا دارد.

در مقطع مورد بحث - بنابر نسخۀ المعیار و الموازنة - آمده است: «مَجَارِيَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ فِي كِتَابِهِ، يَكُونُ هُمْ الْأُمَنَاءُ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ»؛ مجاری امور و احکام در کتاب خدا در دست دانایان به خداست آنانند که امانتدار بر حلال و حرام خدایند.

کلمۀ «مَجَارِي» جمع «مَجری» است و «مَجری» خواه به معنای مصدر یا اسم مکان یا اسم آلت باشد به معنای محوری است که اختیارات مدیریتی و قدرت اجرایی شئون جامعه در دست اوست.

و مراد از «الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ» عالمان به معارف دین اعم از اصول و فروع آن است؛ زیرا مراد از علم بالله علم به ذات او نیست، بلکه مراد علم به صفات و افعال و دستورات اوست که همان معارف دین الهی است که در قالب اصول و فروع دین تبیین شده است؛ و عبارت «الْأُمَنَاءِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ» به صراحت بر فقه و علم شریعت الهی دلالت دارد.

این مقطع بنابر نسخۀ تحف العقول چنین است: «وَ ذَلِكَ‏ بِأَنَ‏ مَجَارِيَ‏ الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ‏ الْأُمَنَاءِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ»؛ «آن بدین سبب است که مجاری امور و احکام در دست دانایان به خداست که امانتدار حلال و حرام خدایند» و به صراحت بر این دلالت دارد که قدرت اجرایی شئون مردم و احکام الهی در اختیار عالمان به معارف و احکام و حلال و حرام الهی است، هم آنان که در اصطلاح رایج از آنان به «فقها» تعبیر می‌شود.

بنابراین دلالت این روایت بر اینکه منصب فرمانروایی و اجرای احکام الهی در جامعه مخصوص فقیهان و عالمان به دین و احکام الهی است، دلالت روشنی است[۱۱۵].

روایت یازدهم

خطبه‌ای است که شریف رضی (رحمة الله علیه) در نهج البلاغه روایت کرده است که در ضمن آن آمده است: «إِنَ‏ أَحَقَ‏ النَّاسِ‏ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ‏ عَلَيْهِ‏ وَ أَعْلَمُهُمْ‏ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ، وَ لَعَمْرِي لَئِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ فَمَا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلٌ، وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَخْتَار»؛ همانا شایسته‌ترین مردم به این امر (فرمانروایی) تواناترین مردم بر آن و داناترین مردم به فرمان خدا در رابطه با آن است، پس اگر شورشگری بر آن شورش کند از او خواسته می‌شود که از کار خویش دست بردارد، اگر نپذیرفت به جنگ با او باید رفت، به جانم سوگند اگر شرط شکل‌گیری امامت آن باشد که همۀ مردم در زمان شکل‌گیری آن حاضر شوند امکان‌پذیر نبود، لکن صاحبان امامت بر غایبان حکمرانی می‌کنند، سپس حاضران حق برگشت از آن، و غایبان حق گزینش دیگر ندارند.

تا آنجا که می‌فرماید: «وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ»[۱۱۶]؛ این پرچم را تنها کسانی می‌توانند به دست گیرند که اهل بینایی و بینش و دانای به جایگاه‌های حق باشند.

سید عبدالزهراء خطیب در کتاب مصادر نهج البلاغه و اسانیده پس از نقل خطبۀ مذکور می‌گوید: رَوَى الْفَصْلَ الْأَخِيرِ مِنْ هَذِهِ الْخُطْبَةِ... قَبْلَ الرَّضِيِّ ابْنُ شُعْبَةَ فِي تُحَفِ الْعُقُولِ، كَمَا أَوْرَدَ أَبُو جَعْفَرَ الإِسْكَافِيُّ الْمُتَوَفَّى سَنَةَ ۲۴۰هـ بَعْضُ هَذَا الْكَلَامِ فِي رِسَالَتِهِ «نَقْضُ الْعُثْمَانِيَّةِ»؛ فصل آخر این خطبه را پیش از سید رضی، ابن شعبه در تحف العقول روایت کرده، نیز ابوجعفر اسکافی متوفای ۲۴۰ هـ. ق. قسمتی از این سخن را در رسالۀ «نقض العثمانیه» آورده است.

در هر صورت این خطبه نیز از خطب مشهورۀ امیرالمؤمنین(ع) است که شهرتش آن را بی‌نیاز از سند می‌کند.

دو جملۀ «إِنَ‏ أَحَقَ‏ النَّاسِ‏ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ‏ عَلَيْهِ‏ وَ أَعْلَمُهُمْ‏ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»؛ «شایسته‌ترین مردم به این امر (فرمانروایی) تواناترین و داناترین مردم به فرمان خدا در رابطه با آن است» نیز «لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ»؛ «این پرچم را تنها کسانی می‌توانند به دست گیرند که اهل بینایی و بینش و دانای به جایگاه‌های حق باشند» بر مقام فرمانروایی فقهای آگاه و توانمند دلالت صریح دارد، نیز بر لزوم دارا بودن دو شرط دیگر بصیرت و آگاهی از یک‌سو، و توانمندی و قدرت مدیریت، اضافه بر شرط اعلمیت در «أَمْرِ اللَّهِ فِيهِ» دلالت روشنی دارد.

اشکالی که برخی بر این روایت گرفته‌اند که بر واگذاری مسألۀ امامت به اختیار امت دلالت دارد؛ زیرا فرمود: «وَ لَعَمْرِي لَئِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ...» - تا آنجا که فرمود - «وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا» وارد نیست، زیرا:

اولاً: صدر این مقطع که می‌فرماید: «إِنَ‏ أَحَقَّ‏ النَّاسِ‏ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ‏ عَلَيْهِ‏ وَ أَعْلَمُهُمْ‏ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ» و نیز عبارت «وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا...» دلالت صریح دارد بر اینکه مقام امامت مخصوص عالمان اقوای به امر امامت و اعلم بأمر الله در آن است؛ بنابراین عبارت «وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَخْتَار» مخصوص آنجاست که مردم «أَحَقَّ‏ النَّاسِ‏ بِهَذَا الْأَمْرِ» را انتخاب کنند.

و در سخنی کوتاه: بنابر آنچه در این روایت آمده احقیّت به امر امامت پیش از انتخاب مردم به وسیلۀ واجدیّت شرایط مذکور در این کلام ثابت می‌شود، و سپس مردم موظفند با کسی که احق به امامت است بیعت کنند، در این صورت چنانچه مردم مرکز دولت اسلامی با کسی که احق به خلافت و امامت است بیعت کردند دیگران حق ندارند از بیعت با او سر باز زنند، نه به آن دلیل که مردم مرکز با او بیعت کرده‌اند، بلکه به دلیل احقیّت او به خلافت و امامت، همان دلیلی که از ابتدا بیعت با او را شرعاً واجب کرده است.

حاصل آنکه صریح روایت این است که احقیّت به امامت پیش از انتخاب و به دلیل واجدیت شرایط مذکور از جمله «اعلمیت بأمر الله» ثابت می‌گردد.

ثانیاً: در عبارت «أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا» - همان‌گونه که روشن است - ضمیر «أَهْلُهَا» به خلافت و امامت باز می‌گردد، و بنابر ادلۀ نص بر امامت «أهل الامامة» کسانی هستند که خداوند امامت آنان را از طریق نص معیّن کرده باشد؛ نظیر آنچه در جریان طالوت آمده است که خداوند در پاسخ بنی‌اسرائیل که گفتند: ﴿أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ[۱۱۷].

فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ[۱۱۸].

بنابراین مراد از «أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا» منصوبین از سوی خداوند به امامت است که بیعت با آنان مجاز و نافذ است و بیعت حاضران با آنان که موجب انتقال عملی قدرت به آنان است از بیعت غایبان کفایت می‌کند.

نکتۀ این کفایت این است که فرمانروایی دو عنصر دارد:

  1. عنصر مشروعیت که با نصب الهی حاصل می‌گردد؛
  2. عنصر قدرت؛ و از آنجا که مرکز قدرت، پایتخت مملکت است همین‌که مردم پایتخت مملکت اسلامی، قدرت را به امام بر حق سپردند تمکین حاصل شده و قدرت در اختیار امام مشروع قرار گرفته است؛ بنابراین سایر مردم موظفند از امام مشروعی که قدرت را در اختیار دارد تبعیت کنند.

ثالثاً: این عبارت، احتجاجی است بر آنانکه بر خلافت امیرالمؤمنین ایراد می‌گرفتند که مردم شام - مثلاً - با ایشان بیعت نکرده‌اند پس خلافت ایشان بر آنان نافذ نیست، در پاسخ آنها حضرت می‌فرماید: خلافت خلفای پیشین نیز بر اساس بیعت همۀ مردم نبود بلکه تنها کسانی بیعت کردند که در مرکز دولت اسلامی یعنی (مدینه) بودند، و دیگران تبعیت کردند و شما خلافت آنان را بر سایر مردم نافذ می‌دانید درحالی‌که همین رویه در خلافت امیرالمؤمنین نیز عملی شد، بنابراین شبهه انگیزی کسانی که مقولۀ عدم بیعت مردم مناطق دیگر را مطرح می‌کردند مردود و محجوج است؛ زیرا اگر بنا باشد همۀ مردم مملکت اسلامی با شخصی بیعت کنند، چنین بیعتی غیر ممکن و نا مقدور است چنان‌که فرمود «فَمَا إِلَى ذَلِكَ‏ سَبِيل»[۱۱۹] و در حقیقت این قسمت از فرمایش حضرت امیرالمؤمنین(ع) از باب الزام طرف است بما التزم به، نه از باب اعتراف به حقانیت کسانی که مردم به هر ترتیب با آنان بیعت کنند[۱۲۰].

روایت دوازدهم

روایت کلینی به سند صحیح از امام صادق(ع) دربارۀ جنود عقل و جهل که در ضمن آن آمده است: «ثُمَ‏ جَعَلَ‏ لِلْعَقْلِ‏ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ‏ جُنْداً». سپس به جنود هفتاد و پنجگانۀ عقل و جهل اشاره می‌کند و در ضمن آن جنود به جند «الْعَدْلُ‏ وَ ضِدَّهُ‏ الْجَوْر... وَ الْعِلْمُ‏ وَ ضِدَّهُ‏ الْجَهْل» اشاره نموده و در پایان می‌فرماید: «فَلَا تَجْتَمِعُ‏ هَذِهِ‏ الْخِصَالُ‏ كُلُّهَا مِنْ‏ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ، وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتَّى يَسْتَكْمِلَ، وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاء...»[۱۲۱]؛ این خصلت‌ها از لشکریان عقل همگی در کسی جمع نمی‌شود مگر پیامبری یا وصیّ او یا مؤمنی که خداوند دل او را برای ایمان ورزیده و آزموده باشد، اما سایر مؤمنان از شیعیان ما هریک از برخی از این خصلت‌ها برخوردار است تا به حد کمال برسد و از لشکر جهل پاک و پالوده گردد، در این حال در جایگاه برترین خواهد بود همراه انبیا و اوصیا.

سند روایت چنین است: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ‏ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّه(ع).

روات سند همگی از ثقات و از روات معروف به جلالت قدر می‌باشند و لذا سند روایت جای بحث ندارد مگر علی بن حدید که او نیز ثقه است چون از راویان تفسیر قمی است و ابن ابی‌عمیر نیز از او روایت کرده است لذا توثیق عام شامل حال او می‌شود، و روایاتی نیز که بر وثاقت او دلالت دارند در حق او وارد شده که مؤید وثاقت اوست.

اما دلالت روایت بر مدّعا: عبارت «فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاء»؛ «در این حال در جایگاه برترین خواهد بود همراه انبیا و اوصیا» همۀ مراتب و شئون انبیا و اوصیا - الا ما خرج بالدلیل الخاص - را برای مؤمنی که دارای این صفات باشد - که از جملۀ آنها علم و عدل است -ثابت می‌کند، و از جملۀ این درجات و شئون، مقام فرمانروایی و وجوب اطاعت است.

ان قلت: مراد از «درجات» درجات معنوی و اخروی است.

قلت: دلیلی بر این مدعا نیست بلکه دلیل بر خلاف آن وجود دارد؛ زیرا در کاربری‌های قرآن و حدیث کلمۀ «درجه» در بسیاری موارد در درجات دنیوی به کار رفته است از جمله قوله تعالی: ﴿وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ[۱۲۲].

و قوله تعالی: ﴿نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ[۱۲۳]. آنچه روایت فوق و سایر روایات سابق‌الذکر را در اثبات مدّعای مورد بحث - نصب عام عالمان به دین و فقهای اسلام برای فرمانروایی بعد از معصومین(ع) - تأیید می‌کند، و در مجموع موجب تواتر معنوی روایات دالۀ بر این نصب می‌شود، روایات مرسله‌ای است که در ذیل به آنها می‌پردازیم[۱۲۴].

روایت سیزدهم

روایت معروف: «عُلَمَاءُ أُمَّتِي‏ كَأَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيل»[۱۲۵]؛ «علمای امت من همانند پیامبران بنی‌اسرائیل‌اند» به ضمیمۀ روایت مستفیضه بلکه متواتره‌ای که از منابع فریقین نقل شده است با مضمون «كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ تَسُوسُهُمُ الأَنْبِيَاءُ كُلَّمَا هَلَكَ نَبِيٌّ خَلَفَهُ نَبِيٌّ...»؛ «بنی‌اسرائیل چنین بودند که پیامبران آنان فرمانروایان سیاسی آنها بودند هرگاه پیامبری رحلت می‌کرد پیامبری دیگر جانشین او می‌گردید» در آیات کریمۀ قرآن نیز به این مطلب اشاره شده است: ﴿وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ * وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا[۱۲۶].

نیز: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ[۱۲۷]. نیز: ﴿إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا...[۱۲۸].

در این آیات و آیات دیگر و در روایت فوق‌الذکر بر این حقیقت تأکید شده که انبیای بنی‌اسرائیل حاکمان بر مردم و سیاستمداران و فرمانروایان جامعۀ خویش بوده‌اند، بنابراین روایت مورد بحث که عالمان امت رسول الله(ص) را همانند انبیای بنی‌اسرائیل اعلام می‌دارد بر مقام فرمانروایی سیاسی عالمان امت محمد(ص) نظیر انبیای بنی‌اسرائیل دلالت دارد[۱۲۹].

روایت چهاردهم

روایتی است که آمدی در غرر الحکم از حضرت امیرالمؤمنین(ع) روایت می‌کند که فرمود: «الْعُلَمَاءُ حُكَّامٌ‏ عَلَى‏ النَّاسِ»[۱۳۰]؛ علما حاکمان بر مردمند. دلالت روایت بر فرمانروایی علما بر مردم صریح و بی‌نیاز از هرگونه توضیح است[۱۳۱].

روایت پانزدهم

روایت شریف رضی در نهج البلاغه و نیز سبط بن الجوزی - از علمای اهل‌سنت - در تذکرة الخواص به سندش از عبدالله بن صالح العجلی از حضرت امیرالمؤمنین(ع) که در ضمن خطبه‌ای فرمود: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ‏ أَنَّهُ‏ لَا يَنْبَغِي‏ أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَى الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْكَامِ وَ إِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ وَ لَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ، وَ لَا الْجَافِي فَيَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ، وَ لَا الْحَائِفُ لِلدُّوَلِ فَيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ، وَ لَا الْمُرْتَشِي فِي الْحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ يَقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ، وَ لَا الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَيُهْلِكَ الْأُمَّة»[۱۳۲]؛ به تحقیق دانستید که شایسته نیست صاحب اختیار ناموس و خون مردم و منافع عمومی و احکام و امامت مسلمین، بخیل باشد که در نتیجه در اموال آنها طمع کند و نه جاهل باشد که با جهل خویش مردم را به گمراهی بکشاند، و نه اهل جفا باشد که با جفای خویش پیوند با مردم را بگسلد و نه اهل تبعیض در ثروت عمومی باشد تا قومی را بر قومی برگزیند، و نه در داوری رشوه‌گیر باشد تا حقوق مردم را پایمال کند و از دستیابی مردم به حد و اندازۀ حقوق خویش مانع گردد، و نه تعطیل کنندۀ سنت رسول خدا(ص) باشد که موجب هلاک امت گردد.

و در متن سبط ا بن الجوزی این اضافه آمده است: «وَ لَا الْبَاغِي فَيُدْحِضَ الْحَقَّ وَ لَا الْفَاسِقُ فَيَشِينَ الشَّرْعَ»[۱۳۳]؛ و نه تجاوزگر باشد تا حق را پایمال کند و نه فاسق باشد که شرع خدا را بدنام کند.

علامه محمد باقر محمودی پس از نقل این خطبه می‌گوید: وَ رُوِيَ أَنَّهُ كَتَبَهُ لِتَقْرَأَ عَلَى النَّاسِ لِعَدَمِ تَمَكُّنِهِ مِنَ الْخُطْبَةِ لَعِلَّتِهِ[۱۳۴]؛ روایت است که امام(ع) این مطلب را مکتوب فرمود تا بر مردم خوانده شود؛ زیرا به سبب بیماری از ایراد خطبه ناتوان بود.

این خطبه را همان‌گونه که اشاره کردیم سبط ابن الجوزی به سندش از امیرالمؤمنین(ع) روایت کرده است، شریف رضی در نهج البلاغه و صاحب دعائم الاسلام و دیگران نیز آن را روایت کرده‌اند. سند روایت واجد شرایط فنی صحت نیست، لکن شهرت خطبه جابر ضعف سند آن و موجب اطمینان به صدور روایت از وجود مقدس حضرت امیرالمؤمنین(ع) است.

دلالت روایت بر نصب عالمان عادل برای فرمانروایی تام است، زیرا:

  1. عبارت «قَدْ عَلِمْتُمْ» دلالت بر آن دارد که شرایطی را که حضرت در این خطبه برای فرمانروایی جامعۀ مسلمین بیان می‌دارد؛ میان جامعۀ اسلامی اول اسلام، روشن و مسلّم بوده و مورد اختلاف و تردید نبوده است.
  2. صفات مذکور در روایت همراه با ذکر نتایج مترتبۀ بر این صفات است؛ لذا نفی صلاحیت از واجدین صفات مذکور در خطبه بر وجوب احراز انتفای این صفات در فرمانروا - به‌نحوی که آن نتایج بار نشوند - دلالت دارد، و احراز عدم ترتب نتایج مذکور جز با احراز وجود صفات ضد این صفات ممکن نیست.
  3. صفات و شرایطی که در این روایت برای فرمانروا بیان شده است در دو شرط کلی «علم و عدالت» قابل اختصار است. عبارت «‌وَ لَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ» شرط عالم بودن ولیّ امر را اثبات می‌کند و مدلول التزامی عرفی آن مشروعیت فرمانروایی عالم واجد سایر شرایط است و مشروعیت به معنای نصب از سوی خداوند برای حاکمیت و فرمانروایی است.
  4. سایر شرایطی که در این متن آمده است به شرط عدالت باز می‌گردند؛ زیرا همگی بیان ویژگی‌ها و خصوصیات صفت عدل است.

بنابراین دلالت روایت مذکور بر نصب الهی عالم عادل واجد سایر شرایط معتبر در فرمانروایی تام و بلا اشکال است[۱۳۵].

روایت شانزدهم

شیخ طوسی در امالی از امام حسن مجتبی(ع) روایت می‌کند که در ضمن خطبه‌ای فرمود: «وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ أَمْرَهَا رَجُلًا وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ‏ يَزَلْ‏ أَمْرُهُمْ‏ يَذْهَبُ سَفَالًا حَتَّى يَرْجِعُوا إِلَى مَا تَرَكُوا»[۱۳۶]؛ هیچ قومی جایگاه ولایت امر و فرمانروایی بر خویش را به کسی که در آن قوم اعلم از او وجود داشته باشد نخواهند سپرد مگر آنکه حال آنها رو به انحطاط و پستی گذارد تا آنگاه که به آنچه از آن رویگردان شده‌اند بازگردند.

سند روایت چنین است: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ الْعَرْزَمِيُّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عُثْمَانَ أَبِي الْيَقْظَانِ عَنْ أَبِي عُمَرَ زَاذَان.

این سند واجد شرایط فنی صحت نیست، لکن ورود مضمون این روایت از طرق متعدد - که برخی از آنها صحیح است - موجب اطمینان به صدور آن است، از جمله:

  1. شیخ همین روایت را به سندی دیگر روایت کرده است: جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّل، ‏عن أَحْمَد بْن مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْهَمْدَانِيُّ عَن مُحَمَّد بْن الْمُفَضَّلِ عن عَلِيّ بْن حَسَّانَ الْوَاسِطِيُّ، عن عَبْد الرَّحْمَنِ بْنُ كَثِيرٍ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ آبائِه(ع)[۱۳۷]؛
  2. کتاب سلیم بن قیس: «عَنْ رَسُول اللَّهِ(ص) أنَّهُ قَالَ: مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ قَطُّ أَمْرَهَا رَجُلًا وَ فِيهِمْ أَعْلَمُ‏ مِنْهُ‏ إِلَّا لَمْ‏ يَزَلْ‏ أَمْرُهُمْ‏ يَذْهَبُ‏ سَفَالًا حَتَّى‏ يَرْجِعُوا إِلَى‏ مَا تَرَكُوا»[۱۳۸]؛ هیچ امتی ولایت امر خویش را به کسی که در میان آن قوم اعلم از او وجود دارد نسپرده‌اند مگر آنکه حال آنها روی به پستی و انحطاط گذارد تا برگردند به آنچه آن را ترک کرده‌اند.
  3. کلینی روایت می‌کند: «عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عُتْبَةَ الْهَاشِمِيِّ عن أَبِي عَبْدِ اللَّهِ – الصَّادِقِ -(ع)‏ قَالَ:» - در ضمن حدیثی - «فَإِنَّ أَبِي حَدَّثَنِي - وَ كَانَ‏ خَيْرَ أَهْلِ‏ الْأَرْضِ‏ وَ أَعْلَمَهُمْ‏ بِكِتَابِ‏ اللَّهِ‏ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ(ص) - أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) قَالَ: مَنْ ضَرَبَ النَّاسَ بِسَيْفِهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى نَفْسِهِ وَ فِي الْمُسْلِمِينَ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ ضَالٌّ مُتَكَلِّفٌ»[۱۳۹]؛ امام صادق(ع) فرمود: پدرم به من فرمود: - و بهترین مردم روی زمین و داناترین آنها به کتاب خدا و سنت پیامبرش بود - که رسول خدا(ص) فرمود: کسی که با مبارزۀ مسلحانه مردم را به پذیرش فرمانروایی خویش فراخواند و در میان مسلمین داناتر از او وجود داشته باشد، شخصی گمراه و زیاده‌خواه است. سند روایت صحیح است.
  4. مفید در اختصاص از رسول اکرم(ص) روایت می‌کند: «قَالَ: إِنَّ الرِّئَاسَةَ لَا تَصْلُحُ‏ إِلَّا لِأَهْلِهَا، فَمَنْ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ، وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»[۱۴۰]؛ فرمود: ریاست جز برای کسی که اهلیت آن را داشته باشد شایسته نیست، پس آن کس که مردم را به پذیرش فرمانروایی خویش فراخواند و در میان آنها داناتر از او وجود داشته باشد خداوند در روز قیامت نظری به او نخواهد افکند.
  5. نعمانی در کتاب الغیبة روایت می‌کند: «عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ(ع) يَقُولُ‏ مَنْ‏ خَرَجَ‏ يَدْعُو النَّاسَ‏ وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَفْضَلُ مِنْهُ فَهُوَ ضَالٌّ مُبْتَدِعٌ...»[۱۴۱]؛ شنیدم امام صادق جعفر بن محمد(ع) می‌فرماید: کسی که (برای به دست آوردن زمام فرمانروایی) خروج کند و مردم را (برای پذیرش فرمانروایی خویش) فرا بخواند درحالی‌که در میان مردم شایسته‌تر از او (برای فرمانروایی) وجود داشته باشد گمراه و بدعت‌گزار است.

از مجموع این روایات و با توجه به وجود روایات صحیح السند در میان آنها صدور مضمون آنها یعنی عدم مشروعیت فرمانروایی کسی که اعلم از او وجود داشته باشد مورد اطمینان بلکه قطعی است.

در وجه دلالت این روایات بر مدّعا ـ یعنی نصب عام عالمان برای فرمانروایی از سوی خدا ـ به سه تقریب اشاره می‌کنیم:

  1. تقریب اول: این تقریب مخصوص سه روایت نخستین این مجموعه است؛ یعنی دو روایت شیخ و روایت سلیم بن قیس، ذیل این سه روایت این جمله آمده است: «حَتَّى‏ يَرْجِعُوا إِلَى‏ مَا تَرَكُوا»؛ «تا بازگردند به آنچه آن را ترک کرده‌اند» این جمله نص در مشروعیت فرمانروایی عالم به شرط اعلمیت است.
  2. تقریب دوم: با توجه به اصل ضرورت عقلی و شرعی وجود حاکم، و نیز ضرورت نصب حاکم از سوی خداوند مدلول التزامی عدم مشروعیت فرمانروایی و ولایت غیر اعلم - که مدلول همۀ روایات فوق‌الذکر است - ثبوت نصب اعلم از سوی خداوند برای فرمانروایی است.
  3. تقریب سوم: با توجه به صراحت این روایات مذکور در عدم مشروعیت ولایت امر و فرمانروایی غیر اعلم، امر دائر است بین چهار فرض:
    1. فرض اول: عدم نصب حاکم از سوی خداوند. این فرض باطل است؛ زیرا از یک‌سو عدم نصب حاکم از سوی خداوند به معنای کناره‌گیری خداوند از ادارۀ امور مردم است که عقلاً و شرعاً باطل است، و از سوی دیگر واداشتن جامعۀ بشر به تسلیم به هرج و مرج یا حاکمان ستمگر و ظالم است که عقلاً بر خداوند قبیح است.
    2. فرض دوم: نصب اعم از عالم و غیر عالم، با وجود عالم. مفهوم موافقت روایات مذکور در نفی مشروعیت فرمانروایی غیر اعلم، بر نفی مشروعیت غیر عالم به طریق اولی دلالت می‌کند.
    3. فرض سوم: نصب غیر اعلم با وجود اعلم. این فرض نیز به نص صریح این روایات باطل است.
    4. فرض چهارم: نصب اعلم و افقه به مدیریت دینی جامعه. این فرض، فرض ممکن منحصر به فرد مدلول روایات فوق‌الذکر است.

بنابراین، مجموعۀ روایات فوق‌الذکر بر نصب عالمان دینی از سوی خداوند برای فرمانروایی با رعایت شرط اعلمیت دلالت دارند و مراد از اعلمیت ـ به اقتضای مناسبات حکم و موضوع و سایر قرائن ـ اعلمیت در امر فرمانروایی طبق موازین شرع خداوند است[۱۴۲].

روایت هفدهم: حدیث وراثت انبیا (صحیحه قداح)

یکی از روایاتی که برای اثبات ولایت فقیه به آن استناد شده است روایت صحیحه قداح است که در آن عبدالله بن میمون قداح از امام جعفر صادق (ع) نقل کرد: «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ»؛ علما وارثان پیامبرانند[۱۴۳]. مراد از علما در این روایت "علمای امت اسلام" است به این صورت که علما آن بخش از شئون رسول اکرم (ص) و انبیا را که قابل انتقال است به ارث می‌برند و یکی از آن شئون، مسئله حکومت و زعامت است[۱۴۴].

ابتدا دربارۀ متن این روایت بحث می‌کنیم و در مرحلۀ دوم دلالت آن را بررسی می‌کنیم، و در مرحلۀ سوم به سند آن می‌پردازیم:

متن روایت: این روایت به طرق متعدد وارد شده که متن برخی از طرق آن تفاوت مختصری با متن دیگر طرق دارد، که در اینجا به آنها اشاره می‌کنیم:

۱. کلینی در کافی روایت می‌کند: «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، جَمِيعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدَّاحِ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): مَنْ‏ سَلَكَ‏ طَرِيقاً يَطْلُبُ فِيهِ عِلْماً سَلَكَ اللَّهُ بِهِ‏ طَرِيقاً إِلَى الْجَنَّةِ، وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِهِ‏، وَ إِنَّهُ يَسْتَغْفِرُ لِطَالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِي السَّمَاءِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ حَتَّى الْحُوتِ فِي الْبَحْرِ، وَ فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ، وَ إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ، إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَاراً وَ لَا دِرْهَماً وَ لَكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ»[۱۴۵]؛ امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: کسی که به منظور طلب دانش راهی بپیماید خداوند او را به راهی خود برد که او را به بهشت برساند، و همانا فرشتگان بال‌های خود را برای جویندۀ دانش به دلیل رضایت از او می‌گسترانند، و همانا ساکنان آسمان و ساکنان زمین حتی ماهیان دریا برای جویندۀ دانش طلب مغفرت می‌کنند، و برتری عالم بر عابد همانند برتری مهتاب در شب چهارده بر سایر ستارگان است و همانا علما وارثان پیامبرانند، و به تحقیق میراثی که پیامبران بجا می‌گذارند دینار و درهم نیست بلکه میراث بجا ماندۀ از آنان دانش است، پس آن کس از دانش آنان بهره برد، به نصیب فراوان دست یافته است.

این متن را ابوداود در سنن و ترمذی در صحیح هریک به سند خویش از ابی‌الدرداء عن رسول الله(ص) روایت کرده‌اند[۱۴۶].

عبارت متن این روایت چنین می‌رساند که این روایت یک روایت نیست بلکه مجموعه‌ای از روایات و گفتارهای رسول خدا(ص) دربارۀ فضیلت طلب علم و طالب علم، و علما است، که راویان آن را در مجلس واحد بیان کرده‌اند.

۲. نیز کلینی در کافی روایت می‌کند: «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ، عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي‌عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ، وَ ذَاكَ أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُورِثُوا دِرْهَماً وَ لَا دِينَاراً، وَ إِنَّمَا أَوْرَثُوا أَحَادِيثَ‏ مِنْ‏ أَحَادِيثِهِم...»[۱۴۷]؛ امام صادق(ع) فرمود: به تحقیق عالمان وارثان پیامبرانند؛ زیرا پیامبران درهم و دینار از خود به ارث نمی‌گذارند، بلکه سخنانی از سخنان خود را به ارث می‌گذارند... .

در این روایت عبارت «ذَاكَ أَنَّ الْأَنْبِيَاء...» در علیّت برای مضمون جملۀ سابق، یعنی «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» ظهور دارد.

۳. صدوق در من لا یحضره الفقیه روایت می‌کند: «عَنْ أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ‏(ع) - عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ -» (در ضمن وصیت به فرزندش محمد بن الحنفیه) «أَنَّهُ قَالَ: وَ تَفَقَّهْ فِي الدِّينِ، فَإِنَّ الْفُقَهَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَاراً وَ لَا دِرْهَماً وَ لَكِنَّهُمْ‏ وَرَّثُوا الْعِلْمَ‏ فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ...»[۱۴۸]؛ فقه و دانش دین به دست آور زیرا، فقها وارثان پیامبرانند، همانا پیامبران دینار و درهمی از خود به ارث نمی‌گذارند، بلکه دانش از خود به ارث می‌گذارند، پس آن کس که از آن بهره برد، به نصیب فراوانی دست یافته است.

صدوق در نقل این وصیّت آن را به نحو ارسال مسلّم از امیرالمؤمونین(ع) روایت می‌کند، و چنین می‌گوید: «وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) فِي وَصِيَّتِهِ لِابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّة...» و در پایان می‌گوید: «هَذَا آخِرُ وَصِيَّتِهِ(ع) لِمُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّة»[۱۴۹].

۴. متقی هندی در کنز العمال از کتاب الکامل ابن عدی نقل می‌کند که به سندش از امیرالمؤمنین(ع) روایت می‌کند: «عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص): الْعُلَمَاءُ مَصَابِيحُ الْأَرْضِ وَ خُلَفَاءُ الْأَنْبِيَاءِ وَ وَرَثَتِي وَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ»[۱۵۰]؛ عالمان چراغ‌های نور‌افروز زمین و جانشینان پیامبران، و وارثان من و وارثان پیامبرانند.

۵. نیز متقی هندی در کنز العمال از ابن النجار نقل می‌کند که به سندش از انس روایت کرده است: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ يُحِبُّهُمْ أَهْلُ السَّمَاءِ وَ يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ الْحِيتَانُ فِي الْبَحْرِ إِذَا مَاتُوا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»[۱۵۱]؛ رسول خدا(ص) فرمود: علما وارثان پیامبرانند، اهل آسمان آنان را دوست می‌دارند، و آنگاه که از دنیا بروند ماهیان دریا تا روز قیامت برای آنان طلب مغفرت می‌کنند.

۶. نیز متقی هندی از خطیب به سندش از جابر، و از ابن عساکر به سندش از ابن عباس نقل می‌کند: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): أَكْرِمُوا الْعُلَمَاءَ فَإِنَّهُمْ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ»[۱۵۲]؛ رسول خدا(ص) فرمود: علما را گرامی بدارید؛ زیرا آنان وارثان پیامبرانند.

دلالت روایت:

در مجموع روایات فوق الذکر سه نوع عبارت دربارۀ وراثت علما از انبیا ملاحظه می‌شود:

  1. عبارت «الْعُلَمَاءُ مَصَابِيحُ الْأَرْضِ وَ خُلَفَاءُ الْأَنْبِيَاءِ وَ وَرَثَتِي وَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» این عبارت در روایت کنز العمال به نقل از امیرالمؤمنین(ع) آمده است.
  2. عبارت «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ يُحِبُّهُمْ أَهْلُ السَّمَاءِ...» این عبارت در روایت کنز العمال به نقل از انس آمده است.
  3. عبارت «أَكْرِمُوا الْعُلَمَاءَ فَإِنَّهُمْ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» این عبارت به نقل از جابر بن عبدالله و ابن عباس آمده است.

دلالت این سه عبارت بر مقام وراثت مطلق علما از انبیا روشن است، و قرینه‌ای که موجب اختصاص این وراثت به خصوص «علم» باشد در این روایات وجود ندارد. بنابراین دلالت روایات سه‌گانۀ مذکور بر جانشینی علما برای انبیا به طور مطلق که شامل مقام ولایت‌امر و فرمانروایی آنان می‌شود، مسلّم و روشن است.

اما روایات سه‌گانۀ نخستین که در آنها عبارت «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» همراه با عباراتی؛ نظیر «إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَاراً وَ لَا دِرْهَماً وَ لَكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ» یا «وَ إِنَّمَا أَوْرَثُوا أَحَادِيثَ‏ مِنْ‏ أَحَادِيثِهِم» و امثال آن آمده است، سیاق عبارت در این روایات به‌ویژه روایت نخستین - روایت دوم کلینی در کافی - که عبارت «وَ ذَاكَ أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُورِثُوا دِرْهَماً وَ لَا دِينَاراً...» در آن آمده است ظهور روشنی در بیان علت وراثت علما از انبیا دارد، و صدمه‌ای به اطلاق عبارت «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» وارد نمی‌کند، و به عبارتی دیگر: سیاق عبارت دلالت دارد بر اینکه جملۀ «لَمْ يُوَرِّثُوا دِرْهَماً وَ لَا دِينَاراً وَ لَكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ» و امثال آن بیان حیثیت تعلیلی جملۀ «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» است نه بیان حیثیت تقییدی.

حاصل آنکه ظهور عبارت روایت که به وسیلۀ سایر روایاتی که جملۀ «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» مستقلاً در آنها آمده است تأیید می‌شود این است که مراد از وراثت علما وراثت به طور مطلق است که شامل مقام فرمانروایی نیز می‌شود، و علت این وراثت آن است که فقیهان و عالمان علوم انبیا به‌ویژه رسول الله(ص) همراه آنان است، نه آنکه وراثت فقیهان از انبیا مخصوص وراثت در علم باشد.

آنچه مدعای فوق را - حیث تعلیلی بودن جملۀ «أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُورِثُوا دِرْهَماً وَ لَا دِينَاراً...» نه حیث تقییدی - مؤکد می‌کند آن است که حیث تقییدی بودن این جمله موجب می‌شود جملۀ «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» جملۀ حملیۀ بشرط المحمول شود، و حاصل معنایش چنین شود که وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ فِي الْعِلْمِ هُمْ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ فِي الْعِلْمِ که جمله‌ای غیر مفید و مستهجن و خلاف اصول تخاطب عقلایی است.

ضمناً جای شک و تردید نیست که مراد از علما عالم به علم دین یعنی همان علمی که انبیا برای تعلیم آن آمده‌اند - یعنی دین خدا - می‌باشد؛ زیرا افزون بر مناسبات حکم و موضوع عبارت (ارث گذاشتن انبیا و میراث داری علما برای آنان) شاهد روشنی بر ارادۀ عالمان به دین است.

سند روایت: سند اول کلینی به روایت، صحیح و بسیار قوی است، سایر اسانید روایت از قوّت لازم برخوردار نیستند، لکن تعدد طرق به روایت از یک‌سو، و مؤید بودن طرق این روایات به طریق اول کلینی که صحیح و بلا اشکال است موجب اطمینان به صدور روایت از رسول الله(ص) است.

و بر فرض تشکیک در اطلاق جملۀ «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» در سه روایت نخستین، روایات سه‌گانۀ اخیر که در آنها جملۀ «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» به طور مستقل آمده است، و با توجه به وجود طرق متعدد به این متن از روایت - لااقل چهار طریق چنان‌که نقل کردیم - اطمینان به صدور جملۀ «الْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» یا جملۀ هم‌معنایش «الْفُقَهَاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» از وجود مقدس رسول اکرم(ص) حاصل می‌گردد، و دلالت اطلاقی این جمله بر وراثت علما از انبیا در همۀ شئون انبیا به استثنای نبوت - که شامل مقام فرمانروایی می‌شود - جای شبهه و تردید نیست[۱۵۳].

روایت هجدهم

کلینی روایت می‌کند: «عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)‏: لَا خَيْرَ فِي الْعَيْشِ إِلَّا لِرَجُلَيْنِ: عَالِمٍ مُطَاعٍ أَوْ مُسْتَمِعٍ‏ وَاعٍ»[۱۵۴]؛ در زندگی خیری وجود ندارد مگر برای دو کس: عالمی که اطاعت شود و شنونده‌ای که فرا بگیرد.

اما سند روایت: راویان سند همگی ثقه می‌باشند، در سهل بن زیاد اشکالی گرفته شده که توثیق ندارد، لکن در محل خود بیان کرده‌ایم که قرائن فراوانی وثاقت او را تأیید می‌کند؛ لذا دربارۀ او گفته‌اند که الأَمْرُ فِي سَهْلٍ سَهْلٌ.

اما دلالت روایت: نفی خیر در زندگی مگر برای دو دسته: «عَالِمٍ مُطَاعٍ» و «مُسْتَمِعٍ‏ وَاعٍ»، بر این معنا دلالت دارد که خیر و سعادت تنها در جامعه‌ای است که در آن عالمی وجود داشته باشد که مردم به سخن او با بصیرت گوش فرا دهند و از او اطاعت کنند بجز این جامعه، جامعۀ سعادتمند و برخوردار از خیر و نیکی وجود ندارد.

مدلول التزامی این جملۀ خبریّه وجوب استماع و گوش فرا دادن همراه با بصیرت به سخن عالم و اطاعت از اوست؛ بنابراین عالم در جامعه مقام فرمانروایی دارد؛ زیرا دیگران باید به سخن او گوش فرا داده و از او فرمان ببرند[۱۵۵].

روایت نوزدهم

مجلسی در بحار از عوالی اللئالی روایت می‌کند: «رُوِيَ عَنْ بَعْضِ الصَّادِقِينَ(ع)‏ أَنَّ النَّاسَ أَرْبَعَةٌ: رَجُلٌ‏ يَعْلَمُ‏ وَ يَعْلَمُ‏ أَنَّهُ‏ يَعْلَمُ فَذَاكَ مُرْشِدٌ عَالِمٌ فَاتَّبِعُوهُ، وَ رَجُلٌ يَعْلَمُ وَ لَا يَعْلَمُ أَنَّهُ يَعْلَمُ فَذَاكَ غَافِلٌ فَأَيْقِظُوهُ، وَ رَجُلٌ لَا يَعْلَمُ وَ يَعْلَمُ أَنَّهُ لَا يَعْلَمُ فَذَاكَ جَاهِلٌ فَعَلِّمُوهُ، وَ رَجُلٌ لَا يَعْلَمُ وَ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَعْلَمُ فَذَاكَ ضَالٌّ فَأَرْشِدُوهُ»[۱۵۶]؛ از برخی امامان صادق(ع) روایت است که: مردم چهار دسته‌اند:

  1. کسی که می‌داند، و می‌داند که می‌داند، پس او رهنمایی داناست پس از او پیروی کنید؛
  2. و کسی که می‌داند، و نمی‌داند که می‌داند، پس او غفلت زده است بیدارش کنید؛
  3. و کسی که نمی‌داند و می‌داند که که نمی‌داند پس او جاهل است او را بیاموزید؛
  4. و کسی که نمی‌داند، و گمان می‌کند که می‌داند، پس او گمراه است او را ارشاد و راهنمایی کنید.

این روایت هرچند از نظر سند فاقد اعتبار است، لکن در اینجا به‌عنوان مؤید مضمون روایات سابق آورده شده است. عبارت «رَجُلٌ‏ يَعْلَمُ‏ وَ يَعْلَمُ‏ أَنَّهُ‏ يَعْلَمُ فَذَاكَ مُرْشِدٌ عَالِمٌ فَاتَّبِعُوهُ»؛ «کسی که می‌داند و می‌داند که می‌داند پس او رهنمایی داناست، پس از او پیروی کنید» دلالت بر وجوب تبعیت از عالم دارد، و وجوب تبعیت مستلزم وجوب اطاعت است، و وجوب اطاعت کاشف از حق امر و نهی است که همان مقام فرمانروایی است[۱۵۷].

روایت بیستم

مجلسی در بحار از تحف العقول روایت می‌کند: «عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ»؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: هان ای مردم بدانید کمال دین طلب دانش است. تا آنجا که فرمود: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ‏ وَ اتِّبَاعَهُ‏ دِينٌ‏ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ وَ طَاعَتَهُ مَكْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ مَمْحَاةٌ لِلسَّيِّئَاتِ...»[۱۵۸]؛ و بدانید همنشینی با عالم و پیروی از او دین است که خدا به وسیلۀ آن پرستیده می‌شود و اطاعت عالم موجب به‌دست آوردن حسنات و پاک کنندۀ سیئات است.

این روایت از نظر سند، نظیر روایت سابق است، لکن دلالتش بر وجوب اطاعت از فرمان عالم که به معنای مقام فرمانروایی عالم است تام است؛ زیرا عبارت «وَ اتِّبَاعَهُ‏ دِينٌ‏ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ» به وضوح بر وجوب اطاعت عالم دلالت دارد که به معنای وجوب اطاعت او و جایگاه فرمانروایی اوست.

بنابراین، این روایت نیز همچون روایت سابق به‌عنوان مؤید ادلۀ گذشته در اینجا مورد استفاده قرار می‌گیرد[۱۵۹].

روایت بیست و یکم

وصیت امام کاظم(ع) به هشام است که کلینی در کافی و ابن شعبۀ‌حلبی در تحف العقول روایت کرده‌اند و در ضمن آن آمده است: «نُصِبَ‏ الْحَقُّ لِطَاعَةِ اللَّهِ‏، وَ لَا نَجَاةَ إِلَّا بِالطَّاعَةِ، وَ الطَّاعَةُ بِالْعِلْمِ، وَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ، وَ التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ يُعْتَقَدُ وَ لَا عِلْمَ إِلَّا مِنْ عَالِمٍ رَبَّانِيٍّ وَ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ بِالْعَقْلِ...»[۱۶۰]؛ حق برای اطاعت خداوند برپا شده و بجز با اطاعت نجات حاصل نمی‌گردد، و اطاعت به وسیلۀ علم و دانش به‌دست می‌آید، و علم و دانش با دانش آموختن حاصل می‌شود، و دانش آموختن به وسیلۀ عقل فراهم می‌آید، و دانش جز از عالم ربانی به‌دست نمی‌آید، و شناختن علم به وسیلۀ عقل تحقق پیدا می‌کند... .

در لفظ تحف العقول «نُصِبَ الْخَلْقُ لِطَاعَةِ اللَّهِ»؛ «خلق برای اطاعت خداوند بپا گردیده‌اند» نیز «وَ مَعْرِفَةُ الْعَالِمِ بِالْعَقْلِ»؛ «و شناختن عالم به وسیلۀ عقل تحقق می‌یابد» آمده است که اقرب به نظر می‌رسد.

این روایت را نیز به‌عنوان مؤید در اینجا نقل می‌کنیم؛ زیرا از نظر سند دچار ارسال است، لکن دلالت آن بر فرمانروایی عالم تام است؛ زیرا جملۀ «وَ لَا نَجَاةَ إِلَّا بِالطَّاعَةِ» به صراحت بر وجوب اطاعت خداوند دلالت دارد، و دو جملۀ «وَ الطَّاعَةُ بِالْعِلْمِ» و «لَا عِلْمَ إِلَّا مِنْ عَالِمٍ رَبَّانِيٍّ» بر وجوب اطاعت از عالم ربّانی دلالت دارند.

توضیح آنکه: معنای ظاهر «وَ الطَّاعَةُ بِالْعِلْمِ» این است که سبب و ملاک اطاعت خداوند علم است، و جملۀ «لَا عِلْمَ إِلَّا مِنْ عَالِمٍ رَبَّانِيٍّ» در این معنا صراحت دارد که آن علمی که با آن خداوند اطاعت می‌شود نزد عالم ربّانی است، بنابراین راه اطاعت خداوند علم عالم ربّانی است که از طریق فرمان و دستور عالم ربّانی به خلق ابلاغ می‌گردد[۱۶۱].

روایت بیست و دوم: روایت علی بن حمزه

روایت علی بن حمزه از جمله روایاتی است که برای اثبات ولالت فقیه به آن استناد می‌شود. امام کاظم (ع) در این روایت فرموده است: "فقهای مؤمن دژهای اسلام‌اند و برای اسلام نقش دیوارهای شهر را دارند[۱۶۲]. امام (ع) با این کلام، نگهبانی و حفاظت از عقاید و احکام اسلام را از وظایف فقها بیان کرده است. روشن است اگر فقیهی در منزل خود بنشیند و امور حکومتی را در دست نگیرد و در هیچ کدام از امور قضایی و حکومتی مداخله نکند و به اصطلاح (دست به سیاه و سفید نزند) به او حافظ اسلام و "حصن اسلام" نمی‌گویند[۱۶۳].[۱۶۴]

روایت بیست و سوم: خطبه امام حسین در مکه

امام حسین (ع) خطبه‌ای در منی ایراد کرده‌اند پیرامون امر به معروف و نهی از منکر و تکلیف مردم را در قبال دستگاه یزیدی روشن بیان نموده و علل قیام خود را بر ضد دولت اموی تبیین کرده‌اند: "جریان امور (حکومتی و اجتماعی و سرنخ کارها) به دست دانشمندان الهی است که امین بر حلال و حرام خدا هستند"[۱۶۵]. امام مقام زعامت و رهبری امت را مربوط به علما می‌داند و طبعاً در زمان حضور امام، منصب زعامت مربوط به ایشان است و با وجود امام که اعلم مردم است، نوبت به بقیه نمی‌رسد و اگر امام معصوم حاضر نبود، علما به اطلاق روایت متصدی زعامت خواهند شد[۱۶۶]

روایات دیگر

روایات مورد استناد فقها برای اثبات ولایت فقیه بسیار است. ملا احمد نراقی در عوائد الایام نوزده روایت را در این خصوص ذکر می‌کند و بسیاری از علما نیز بر سر این ادله بحث کرده‌اند و سخن گفته‌اند. برخی از روایات مورد استناد برای اثبات ولایت فقها به اختصار بیان می‌شود:

  1. «قَالَ علی (ع): الْعُلَمَاءُ حُكَّامٌ‏ عَلَى‏ النَّاسِ‏»[۱۶۷]. علماء حاکمان بر مردمند. مفهوم حاکم کاملاً روشن است و دلالت آن بر ولایت فقیه، امری غیرقابل تردید است.
  2. «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع)‏ الْوَاجِبُ‏ فِي‏ حُكْمِ‏ اللَّهِ‏ وَ حُكْمِ‏ الْإِسْلَامِ‏ عَلَى الْمُسْلِمِينَ بَعْدَ مَا يَمُوتُ إِمَامُهُمْ أَوْ يَقْتُلُ ضَالًّا كَانَ أَوْ مَهْدِيّاً أَنْ لَا يَعْمَلُوا عَمَلًا وَ لَا يُقَدِّمُوا يَداً وَ لَا رِجْلًا قَبْلَ أَنْ يَخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ إِمَاماً عَفِيفاً عَالِماً وَرِعاً عَارِفاً بِالْقَضَاءِ وَ السُّنَّةِ يَجْبِي فَيْئَهُمْ وَ يُقِيمُ حَجَّهُمْ وَ جُمُعَتَهُمْ وَ يَجْبِي صَدَقَاتِهِمْ»[۱۶۸]. واجب است در حکم خدا و حکم اسلام نسبت به مسلمین، اینکه هیچ عملی را انجام ندهند و دست به سوی چیزی و یا کاری دراز نکنند و قدم در هیچ جایی ننهند، مگر آنکه قبلاً برای خود رهبری عفیف و پرهیزکار و عارف و عالم به احکام قضا و سنت رسول خدا (ص) انتخاب نمایند. تا اموال عمومی را گرد آورد و حج و جمعه مردم را بپا دارد و صدقات را جمع نماید.
  3. «قَالَ الصَّادِقُ (ع): يَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي‏ حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ‏ أَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً». مردم باید دقت کنند و از میان فقهائی که راوی حدیث ما هستند و در احکام حلال و حرام ما صاحب نظرند و با احکام اهل بیت (ع) آشنایی دارند، فقیهی را انتخاب نمایند و او را در میان خود حاکم قرار دهند. من او را بر شما حاکم قرار دادم. بدین ترتیب فقها از جانب ائمه معصومین (ع) به عنوان حاکم تعیین شده‌اند و مردم هرکسی را که از میان فقها انتخاب نمایند، هم او منتخب و نائب امام نیز هست.
  4. «روایت فقه رضوی که فرمود: «مَنْزِلَةُ الْفَقِيهِ‏ فِي‏ هَذَا الْوَقْتِ‏ كَمَنْزِلَةِ الْأَنْبِيَاءِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ»[۱۶۹]. جایگاه فقیه در این وقت مانند منزلت انبیاء در میان بنی اسرائیل است. بی‌شک جایگاه انبیاء بنی اسرائیل مقام ولایت و زمامداری امور بنی اسرائیلی بوده است[۱۷۰].
  5. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع): الْعُلَمَاءُ أُمَنَاءُ»[۱۷۱].
  6. «وَ قَالَ الصَّادِقُ (ع):‏ الْمُلُوكُ‏ حُكَّامٌ‏ عَلَى‏ النَّاسِ‏ وَ الْعُلَمَاءُ حُكَّامٌ عَلَى الْمُلُوكِ»[۱۷۲]؛
  7. «عَنِ الرِّضَا (ع):‏ مَنْزِلَةُ الْفَقِيهِ‏ فِي‏ هَذَا الْوَقْتِ‏ كَمَنْزِلَةِ الْأَنْبِيَاءِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ»؛
  8. «قِيلَ‏ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع): مَنْ‏ خَيْرُ خَلْقِ‏ اللَّهِ‏ بَعْدَ أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ مَصَابِيحِ الدُّجَى قَالَ: الْعُلَمَاءُ إِذَا صَلَحُوا»[۱۷۳]؛
  9. «عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص): أَنَّهُ قَالَ: أَشَدُّ مِنْ يُتْمِ الْيَتِيمِ‏ الَّذِي‏ انْقَطَعَ‏ عَنْ‏ أُمِّهِ‏ وَ أَبِيهِ‏ يُتْمُ يَتِيمٍ انْقَطَعَ عَنْ إِمَامِهِ وَ لَا يَقْدِرُ عَلَى الْوُصُولِ إِلَيْهِ وَ لَا يَدْرِي كَيْفَ حُكْمُهُ فِيمَا يُبْتَلَى بِهِ مِنْ شَرَائِعِ دِينِهِ أَلَا فَمَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِعُلُومِنَا وَ هَذَا الْجَاهِلُ بِشَرِيعَتِنَا - الْمُنْقَطِعُ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا يَتِيمٌ فِي حَجْرِهِ أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا كَانَ مَعَنَا فِي الرَّفِيقِ الْأَعْلَى»[۱۷۴]؛
  10. «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لِعِيسَى (ع) عَظِّمِ‏ الْعُلَمَاءَ وَ اعْرِفْ‏ فَضْلَهُمْ‏ فَإِنِّي فَضَّلْتُهُمْ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِي إِلَّا النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْكَوَاكِبِ وَ كَفَضْلِ الْآخِرَةِ عَلَى الدُّنْيَا وَ كَفَضْلِي عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ»[۱۷۵]؛
  11. « قَالَ أَبُوعَبْدِ اللَّهِ (ع):‏ إِيَّاكُمْ‏ أَنْ‏ يُحَاكِمَ‏ بَعْضُكُمْ‏ بَعْضاً إِلَى أَهْلِ الْجَوْرِ وَ لَكِنِ انْظُرُوا إِلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ يَعْلَمُ شَيْئاً مِنْ قَضَائِنَا فَاجْعَلُوهُ بَيْنَكُمْ فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ قَاضِياً فَتَحَاكَمُوا إِلَيْهِ»[۱۷۶].[۱۷۷]

منابع

پانویس

  1. «فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِینِهِ، مُخَالِفاً لِهَوَاهُ، مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوهُ»؛ تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (ع)، ص۳۰۰.
  2. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص ۱۹۷.
  3. از قبیلِ انفال و اخماس و میراث بی‌وارث.
  4. جهت کسب اطلاعات بیشتر پیرامون بررسی این روایات، ر.ک: خمینی، روح‌الله، ولایت فقیه.
  5. جوادی آملی، عبدالله، ولایت فقیه، ولایت فقاهت و عدالت، ص۱۸۴.
  6. ر.ک: اکبری ملک‌آبادی، هادی و یوسفی سوته، رقیه، ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی، ص۱۳۰.
  7. وسائل الشیعة، ابواب صفات القاضی، باب ۱۱، ح۱، این روایت را صدوق در اکمال الدین، ص۴۴۰ روایت کرده و شیخ در کتاب الغیبة، ص۷۶ روایت کرده است.
  8. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۰۹.
  9. اصغرآقا مهدوی و سید محمد صادق کاظمی، کلیات فقه سیاسی؛ تونه‌ای، مجتبی، موعودنامه، ص۶۸۷؛ زهادت، عبدالمجید، معارف و عقاید ۵ ج۲، ص ۲۱۱-۲۲۰.
  10. رجال النجاشی، ص۳۵۳، شماره ۹۴۶.
  11. رجال النجاشی، ص۳۳۴، شماره ۸۹۷.
  12. رجال النجاشی، ص۳۳۳، شماره ۸۹۶.
  13. رجال النجاشی، ص۳۳۴.
  14. رجال الشیخ، ص۴۲۲.
  15. فهرست، ص۳۱۱ (ص ۱۶۰۲) شماره ۶۷۵.
  16. رجال النجاشی، ص۳۳۳.
  17. رجال النجاشی، ص۱۵۹، شماره ۴۲۱.
  18. کافی، ج۳، ص۲۷۵، ح۱.
  19. بلحارث، در اصل بنی‌الحارث است که برای تخفیف «نون و یاء» آن حذف گردیده است.
  20. رجال الکشی، ج۱، ص۳۳۴.
  21. لسان العرب، مادۀ: نجب.
  22. مجمع الفائدة و البرهان، ج۱۲، ص۱۰.
  23. عوائد الایام، ص۵۲۹.
  24. جواهر الکلام، کتاب القضاء، ج۱۴، ص۱۳.
  25. کتاب القضاء و الشهادات، ص۴۷.
  26. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۰۹-۱۱۸.
  27. اکمال الدین و اتمام النعمة، ص۴۴۰.
  28. مهدوی، اصغرآقا و کاظمی، سید محمد صادق، کلیات فقه سیاسی، ص ۱۸۸؛ نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص ۲۳۵-۲۴۲.
  29. اکمال الدین و اتمام النعمة، ص۴۳۹.
  30. من لا یحضره الفقیه، مشیخه، ج۴، ص۱۱۶.
  31. الغیبة، ص۱۷۶.
  32. الفهرست، ص۲۱۱.
  33. الغیبة، ص۲۱۶.
  34. الغیبة، ص۲۲۱.
  35. الغیبة، ص۲۲۰.
  36. الغیبة، ص۱۷۶.
  37. اکمال الدین، ص۴۴۱.
  38. رجال نجاشی، ص۱۷۷، شماره ۴۶۷.
  39. قاموس الرجال، ج۱، ص۷۸۶.
  40. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۱۸-۱۲۶.
  41. نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص ۲۳۵-۲۴۲؛ ابراهیم‌زاده آملی، عبدالله، امامت و رهبری، ص۱۵۲-۱۵۳.
  42. من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۲۰.
  43. امالی صدوق، ص۱۸۰.
  44. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۳۸.
  45. کنز العمال، ح۲۸۷۷۲؛ مستدرک، ابواب صفات القاضی، باب ۸، ح۵۲.
  46. کنز العمال، ح۲۹۲۰۸.
  47. کنز العمال، ح۲۹۲۰۹.
  48. کنز العمال، ح۲۹۳۸۲.
  49. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۲۶-۱۳۰.
  50. اصول کافی، ج۱، کتاب فضل علم، ص۵۸، ح۵.
  51. اقتباس از ولایت فقیه، ص۷۹.
  52. ابراهیم‌زاده آملی، عبدالله، امامت و رهبری، ص۱۵۰-۱۵۶؛ نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص ۲۳۵-۲۴۲.
  53. سوره شعراء، آیات ۱۰۷ و ۱۰۸؛ ۱۲۵ و ۱۲۶؛ ۱۴۳ و ۱۴۴؛ ۱۶۲ و ۱۶۳؛ ۱۷۸ و ۱۷۹.
  54. سوره احزاب، آیه ۷۲.
  55. سوره نساء، آیه ۵۸.
  56. عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۷۴.
  57. تفسیر قمی، ج۲، ص۱۹۸.
  58. صحیح بخاری، ح۶۴۹۶.
  59. «و اگر می‌خواستیم، در هر شهر و دیاری بیم‌دهنده‌ای بر می‌انگیختیم * بنابراین از کافران اطاعت مکن، و با عدم اطاعت از آنان با آنانبه مبارزه و جهاد بزرگ بپرداز» سوره فرقان، آیه ۵۱ و ۵۲.
  60. کافی، ج۱، ص۳۳.
  61. کنز العمال، ح۲۸۶۷۱.
  62. کنز العمال، ح۲۸۶۷۵.
  63. کنز العمال، ح۲۸۶۷۶.
  64. تحف العقول، ص۱۶۹.
  65. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۳۰ ـ ۱۳۴.
  66. کافی، ج۱، ص۲۶۸.
  67. در لسان العرب آمده است: اللَّأْوَاءُ: الْمَشَقَّةُ وَ الشِّدَّةُ.
  68. بحار الانوار، ج۱۳، ص۳۶۶.
  69. مجمع البیان، ج۷، ص۲۲۵.
  70. «ما در زمین به او قدرت بخشیدیم و از هرچیزی سبب آن را به او عطا کردیم *... گفتیم: ای ذوالقرنین یا کیفر کن یا شیوۀ نیکو دربارۀ آنها در پیش گیر» سوره کهف، آیه ۸۴-۸۶.
  71. کافی، ج۱، ص۲۶۹.
  72. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۳۵ ـ ۱۳۸.
  73. ترتیب الامالی، ج۱، ص۱۰۵. به نقل از امالی شیخ، مجلس ۸، ح۴۶.
  74. در پاورقی ترتیب الامالی طرق متعددی برای روایت ذکر شده است از جمله: احمدبن حنبل در کتاب الزهد و نیز بیهقی در کتاب الزهد و سیوطی در الجامع الصغیر و غیر ذلک.
  75. تهذیب، ج۶، ص۱۸۵
  76. رجال النجاشی، ص۴۴۱، شماره ۱۱۸۹.
  77. ارشاد، ج۲، ص۲۴۶.
  78. المجدی فی انساب الطالبیین، ص۱۱۸.
  79. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۳۹ ـ ۱۴۰.
  80. امالی مفید، مجلس ۲۹، ح۳؛ امالی شیخ، مجلس ۱، ح۲۴؛ ترتیب الامالی، ج۱، ص۱۳۵-۱۳۹.
  81. امالی مفید، مجلس ۲۹، ح۳.
  82. اکمال الدین، ج۱، ص۲۷۴-۲۷۹.
  83. اکمال الدین، ج۱، ص۲۷۸ و ۲۷۹.
  84. اکمال الدین، ج۱، ص۲۷۴.
  85. خصال، ج۱، ص۱۸۶، باب الثلاثة، ح۲۵۷.
  86. مناقب امیرالمؤمنین، ج۲، ص۹۴.
  87. مناقب امیرالمؤمنین، ج۲، ص۹۴.
  88. جامع بیان العلم و فضله، ج۲، ص۱۱۲ و ۱۱۳.
  89. مصادر نهج البلاغة و اسانیده، ج۴، ص۱۲۸.
  90. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۴۰ ـ ۱۴۴.
  91. ترتیب الامالی، ج۱، ص۷۹ و ۸۰ به نقل از امالی صدوق، مجلس ۹۰، ح۱.
  92. ترتیب الامالی، ج۱، ص۸۱ و ۸۲ به نقل از امالی شیخ طوسی، مجلس ۲۲، ح۲، و مجلس ۱۷، ح۴۰.
  93. رجال النجاشی، ص۳۳۳، شماره ۸۹۶.
  94. رجال النجاشی، ص۴۷، شماره ۹۶.
  95. رجال شیخ طوسی، ص۱۱۵.
  96. رجال النجاشی، ص۱۷۸، شماره ۴۶۸.
  97. امالی صدوق، مجلس ۶۱، ح۱۶؛ ترتیب الامالی، ح۴۵۷۱.
  98. رجال النجاشی، ص۸، شماره ۵.
  99. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۴۴ـ ۱۵۰.
  100. نهج البلاغه، خطبه ۳.
  101. علل الشرایع، ج۱ ص۱۵۰؛ معانی الاخبار، ص۳۴۳.
  102. معانی الاخبار، ص۳۴۳.
  103. ارشاد، ص۱۳۵.
  104. الجمل، ص۶۲.
  105. امالی شیخ طوسی، مجلس ۱۳، ح۵۴؛ ترتیب الامالی، ح۱۵۰۱.
  106. تذکرة الخواص، ج۱، ص۴۹۳.
  107. شرح نهج البلاغه، ابن میثم بحرانی، ص۱۵۴.
  108. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۵۰ ـ ۱۵۵.
  109. المعیار و الموازنة، ص۲۷۴.
  110. المعیار و الموازنة، ص۲۷۶.
  111. تحف العقول، ص۱۶۹.
  112. تحف العقول، ص۴.
  113. تحف العقول، ص۴.
  114. المعیار و الموازنة، ص۲۷۴-۲۷۹.
  115. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۵۶ ـ ۱۶۲.
  116. نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳.
  117. «چگونه او بر ما حکومت کند، با این که ما از او شایسته‌تریم» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
  118. «خدا او را بر شما برگزیده و او را در دانش و توانایی جسمانی، فزونی بخشیده است. خداوند، مُلکش را به هر کس بخواهد، می‌بخشد» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
  119. نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳.
  120. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۶۲ ـ ۱۶۵.
  121. کافی، ج۱، ص۲۰-۲۳.
  122. «و مردان بر آنان برتری دارند» سوره بقره، آیه ۲۲۸.
  123. «درجات هر کس را بخواهیم بالا می‌بریم و برتر از هر صاحب علمی، عالِمی است» سوره یوسف، آیه ۷۶.
  124. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۶۵ ـ ۱۶۷.
  125. بحار الانوار، ج۲، ص۲۲.
  126. «و ما آن را وسیلۀ هدایت بنی‌اسرائیل قرار دادیم * و از آنان پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت می‌کردند چون شکیبایی نمودند» سوره سجده، آیه ۲۳-۲۴.
  127. «ما بنی‌اسرائیل را کتاب آسمانی و حکومت و نبوّت بخشیدیم» سوره جاثیه، آیه ۱۶.
  128. «ما تورات را نازل کردیم درحالی‌که در آن، هدایت و نوری بود و پیامبران (بنی‌اسرائیل)، که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند، با آن برای یهود حکم می‌کردند.».. سوره مائده، آیه ۴۴.
  129. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۶۷ ـ ۱۶۹.
  130. غرر الحکم، شماره ۵۰۷.
  131. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۶۹.
  132. نهج البلاغه، خطبه ۱۲۹.
  133. تذکرة الخواص، ص۱۲۰.
  134. نهج السعادة، ج۵، ص۳۱۰.
  135. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۶۹ ـ ۱۷۱.
  136. امالی شیخ طوسی، مجلس ۲۰، ح۹؛ ترتیب الامالی، ج۵، ح۲۳۶۲.
  137. ترتیب الامالی، ح۲۳۶۳ به نقل از امالی شیخ، مجلس ۲۱، ح۱.
  138. کتاب سلیم بن قیس، ص۱۱۸.
  139. وسائل الشیعة، ابواب جهاد العدو، باب ۹، ح۲.
  140. اختصاص، ص۲۵۱.
  141. الغیبة، ص۱۱۵.
  142. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۵.
  143. اصول کافی، ترجمه سیدجواد مصطفوی، ج۱، ص۴۲، حدیث ۱.
  144. ابراهیم‌زاده آملی، عبدالله، امامت و رهبری، ص۱۵۰-۱۵۶.
  145. کافی، ج۱، ص۳۴.
  146. سنن ابی‌داود، ح۳۶۳۶؛ الجامع الصحیح ترمذی، ح۲۶۸۲.
  147. کافی، ج۱، ص۳۲.
  148. من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۲۷۷، باب النوادر، ح۱.
  149. من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۲۸۰.
  150. کنز العمال، ح۲۸۶۷۷.
  151. کنز العمال، ح۲۸۶۷۹.
  152. کنز العمال، ح۲۸۷۶۴ و ۲۸۷۶۵.
  153. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۷۵ ـ ۱۸۱.
  154. کافی، ج۱، ص۳۳.
  155. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۸۱ ـ ۱۸۲.
  156. بحار الانوار، ج۱، ص۱۹۵.
  157. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۸۲.
  158. بحار الانوار، ج۱، ص۱۷۵.
  159. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۸۳.
  160. کافی، ج۱، ص۱۷؛ بحار الانوار، ج۱، ص۱۳۹.
  161. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۱۸۴.
  162. «لِأَنَّ الْمُؤْمِنِینَ الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ کَحِصْنِ سُورِ الْمَدِینَةِ لَهَا...»، اصول کافی، ترجمه سیدجواد مصطفوی، ج۱، ص۴۷، ح۳.
  163. اقتباس از ولایت فقیه، ص۷۱۔ ۷۲.
  164. ابراهیم‌زاده آملی، عبدالله، امامت و رهبری، ص۱۵۰-۱۵۶.
  165. «...مَجَارِيَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْكَامِ عَلَى أَيْدِي الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ الْأُمَنَاءِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ»؛ تحف العقول، ص۱۷۲، بیروت.
  166. ابراهیم‌زاده آملی، عبدالله، امامت و رهبری، ص۱۵۰-۱۵۶؛ نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص۲۳۵-۲۴۲.
  167. غررالحکم آمدی، ج۱، ص۱۳۷، چاپ دانشگاه.
  168. بحار الانوار ج ۴۹ ص ۱۹۶
  169. به نقل از علامه نراقی در عوائد، ص۱۸۶.
  170. عمید زنجانی و موسی‌زاده، بایسته‌های فقه سیاسی، ص ۱۳۰.
  171. کلینی، الکافی، ج۱، ص۳۳.
  172. مجلسی، بحارالانوار لدرر الاخبار الائمة الاطهار (ع)، ج۱، ص۱۶۲.
  173. طبرسی، الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج۲، ص۴۵۵.
  174. طبرسی، الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج۱، ص۱۶.
  175. عاملی (شهید ثانی)، منیة المرید، ص۱۱۹.
  176. کلینی، الکافی، ج۷، ص۴۱۱.
  177. مهدوی، اصغرآقا و کاظمی، سید محمد صادق، کلیات فقه سیاسی، ص ۱۸۳-۱۹۰.