بنی‌عک

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(تغییرمسیر از قبیله عک)

نسب عک

در ذکر نسب مردم این قوم اختلاف شده است. جمعی، قبیله عک را از فروعات و شعب قبیله ازد دانسته، در آرایی که مشهورترین آنها قول: «عک بن عدنان(عدثان) بن عبدالله بن ازد» است[۱]، قبیله عک را قحطانی نسب داده‌اند[۲]. گروهی نیز، این طایفه را در شمار قبایل عدنانی ذکر کرده[۳]، آنها را از نسل عک بن عدنان بن ادد[۴] و به نقلی، عک بن دیث (ذیب - ریث) بن عدنان بن ادد[۵] عنوان کرده‌اند. این دسته که نسبت به گروه قبلی از عدّه و عُّدّه بیشتری برخوردارند و به نقل «بکری»، بیشتر عکی‌ها نیز بر همین عقیده‌اند[۶]، در اثبات نظر خود به برخی روایات منتسب به پیامبر(ص)[۷]

اختلاف‌نظرهای علمای نسب‌شناس در باب چگونگی نسب بنی عک، موجب گردید تا برخی از اندیشمندان، با طرح این نظریه که احتمالاً با دو قبیله همنام عک مواجهیم: یکی منسوب به عک بن عدنان بن ادد که شامل تیره‌های بنی شاهد، بنی غافق، بنی صحار و بنی نبت و.... می‌شود و آن دیگری منتسب به عک بن عدثان بن عبدالله بن زهران[۸]، جدایی آنها را از هم دور از نظر ندانند. منابعی هم قائل به تفصیل شده، به نقل از زبیر (ابوعبدالله الزبیری)، آن دسته از عکّیانی که در یمن، سوریه، مصر و مغرب حضور داشتند را از نسل عدنان، و آنهایی که در شرق ساکن بودند را از نسل ازد دانسته‌اند[۹].

از مادر عک -که اسم اصلی او را برخی منابع، «حارث» گفته‌اند،-[۱۰] با نام منهاد بنت لهم بن جلید بن طسم یاد شده است[۱۱]. عک از همسر اشعری خود[۱۲]، فرزندانی به اسامی شاهد، صحار (غالب)، سبیع درج و قرن داشت[۱۳]. از شاهد بن عک، غافق، ساعده[۱۴] و عامر[۱۵]، و از غافق بن شاهد، لعسان، مالک و قیاته به دنیا آمدند[۱۶]. از مالک، رهنه و صحار[۱۷]، و از لعسان بن غافق، حوثه، اسلم، وائل، زبّان، و خضران‏[۱۸]، و از قیاتة بن غافق: أحدب، أوفی، أسلم، خدران[۱۹] و به نقلی اسلیم[۲۰] متولد گردیدند. ضمن این که از صحار بن عک نیز، عنس، بولان[۲۱] -که عمده جمعیت عک از آنهاست-[۲۲] و سمناة[۲۳] متولد شدند[۲۴]. از مجموع این فرزندان و فرزندان دیگر این خاندان، قبیله بزرگ عک شکل گرفت. این قبیله از طوایف و عشایر بسیاری شکل یافته که «اشرف الرسولی» در یک دسته‌بندی جامع و کامل، مهمترین آن را چنین برشمرده است: «عک بن عدنان از دو شاخه اصلی بنی شاهد و بنی عبدالله پسران عک تشکیل یافته‌اند. بنی شاهد بر دو فرع اند: بنی غافق و بنی ساعده. بنی عبدالله هم بر دو شعبه است: بنی عبس و بنی بولان. شاخه‌های غافق عبارتند از: بنی قیانه، مقاصره، بنی دهنه -که اعراب ساکن بین القحریه و المقصریه هستند،- بنی الرامی -که تیراندازان بنامی هستند- بنی دابی، بنی لعسان -که کوهی بالای القحریه قرار دارد به نام او معروف است- و بنی شبام. مقصر سر شاخه مقاصره است. او را از آن روی که بعد از شش ماهگی به دنیا آمد، «مقصره» نامیدند. سرزمین این قوم، به نام سرشاخه این طایفه، «مقصریّه» نامیده شده است.

اما ساعدة بن نبات بن نهشل بن شاهد بن عک، طوایفش عبارتند از: بنی لام، بنی صخر، بنی دعج، بنی نعج، بنی زغل، بنی قین، بنی قاضیه، بنی علاقه و بنی هامل. ایشان از حیس تا اوشج تا یمن ساکن هستند. همچنین، بنی والبه و بنی قحر -که شهر قحریه به نام آنها نامگذاری شده است- و طایفه شهیر آن بنی حدقی، بنی ربضه و بنی رقایه. اما عبدالله بن عک، از آن، دو طایفه متفرع گردیده است: بنی عبس و بنی بولان. طوایفی که از بنی عبس منشعب گردیدند عبارتند از: بنی زهیر، بنی مالک، بنی طریف، بنی زید، بنی عسالق -که عسلقیه به آنها منسوب است- حجبیّه و بنی غنم -که غنمیه به آنها منسوب است- بنی ناج، بنی منسک -که اهل خرقاء هستند و محل سکونت‌شان که «منسکیّون» نام دارد از مناطق منهجم به شمار می‌رود،- و عمران که پدر قضات بنی عمران در سیر است. بجیله هم از دیگر شاخه‌های این قوم، و از نوادگان محمد بن حسین البجلی الصالح هستند، بنی خبثاء در حرض، بنی هزمه و بنی حرثه در وادی سردد و همچنین سبیعه -که روستایی به نام آنها نامگذاری شده است- مطاوفه -که از مردم حافه هستند- و بنی عبیده. از نوادگان بنی عبیده می‌توان از عبس الباری، واس و واعظات یاد کرد که مساکن آنها به نام آنها نامگذاری شده است. از دیگر شاخه‌های این طایفه می‌توان از زیدیون، -ساکنان فلج و نخله- بنی محذوف، بنی حبلی و بنی حنیش و نیز بنی رضوان، بنی حشیش و بنی وهبان از شاخه‌های بنی واسین نام برد.

اما بولان بن عک یا همان بولان بن صحار بن غالب بن عبدالله بن عک، بر شاخه‌هایی منشعب شده‌اند که از جمله آنان باید از تیره‌های: علویان، که فقهای بنی علوی در زبید از جمله آنها هستند؛ حربی‌ها، قهبی‌ها و جربهی‌ها که مساکن شان به نام آنها نامگذاری شده است؛ عدوان‌ها، زبره و هلیلی‌ها -که اهل هلیله در سردد هستند- صمّی‌ها و کعبی‌ها - از ساکنان مور-. نام برد که همگی آنها در یمن سکونت دارند. طوایف قبیله عک بن عدنان در یمن بسیارند».[۲۵]

دیگر منابع هم، نسل عک بن عدثان را بر دو شاخه اصلی بنی شاهد بن عک و بنی صحار بن عک دانسته، از سرشاخه‌ها و فروعات بزرگ بنی شاهد بن عک، به نام بنی غافق و بنی ساعده و از شعب بزرگ بنی صحار نیز، به اسامی: بنی بولان، بنی عبس و بنی غسان بن صحار بن عک بن عدثان اشاره کرده‌اند[۲۶]. آنها همچنین، در ذکر مهمترین زیر شاخه‌ها و فروعات این قوم از: بنی ناشر بن حامد -جد مَکاسِعَه یمن-[۲۷]، بنی مجادله[۲۸]، بنی هدیره[۲۹] مقاصره[۳۰]، بنی ناشر بن تیم (ناشریون)[۳۱]، بنی عبس بن سماره[۳۲]، علویون[۳۳]، بنی قرن بن عک[۳۴]، بنی البازی[۳۵]، بنی الأنشور[۳۶]، بنی عائق بن شاهد[۳۷]، بنی صریف بن ذؤال[۳۸]، بنی شبوة بن ثوبان[۳۹]، جغاثن[۴۰]، بنی بجیله[۴۱]، بنی اللام بن حارث[۴۲]، بنی قحر بن جبل[۴۳]، بنی هل بن عامر بن شهب (هُلیلیون)[۴۴]، بنی إکة بن ساعده[۴۵]، بنی عتر بن سمناة[۴۶]، بنی قِیانه[۴۷]، بنی تَیَم[۴۸]، بنی ربان(ربانیون)[۴۹] یا به نقلی بنی ریان[۵۰] بن اکرم بن لعسان، بنی جُدران(جُذران)[۵۱]، بنی حرثه[۵۲]، بنی احدب بن قیاته (آل احدب)[۵۳]، بنی حرقه[۵۴]، بنی دهنة بن مالک[۵۵]، بنی غمر[۵۶]، بنی قیافه[۵۷]، بنی مَناره[۵۸]، بنی عَمَک[۵۹]، بنی عبدالجبار[۶۰]، بنی أَسلم بن قیانه[۶۱]، آل کسیع[۶۲] و.... نام برده‌اند. از مهمترین و مشهورترین قبایل عک در دوران کنونی هم می‌توان از قبایل زرانیق[۶۳] و بنی مروان[۶۴] یاد کرد.[۶۵]

مواطن عک

عکّ در ایام جاهلی در تهامه یمن ساکن بوده‌اند[۶۶]. دایره این قلمرو، از وادی ذؤال در جنوب تا وادی مور در شمال تهامه امتداد داشته است[۶۷]. آنها در این منطقه، سکونتگاه‌های مشترکی با خویشاوندان اشعری خود داشتند[۶۸]. «همدانی» (م ۳۳۸ هجری) در توصیف سکونتگاه‌های عک می‌نویسد: «ذوال المعقر و الکدراء سرزمینی‌هایی هستند که ساکنانش متشکل از دو قبیله عک و اشعر است. عک در این سامان، همراه با جمعی اندک از خولان در سرتاسر صحرای اطراف آن سکونت دارند. پس از آن، المهجم یا همان شهر سردد است که بیشتر دره آن، از جمله قسمت‌های علیا، سفلی و شمالی آن متعلق به عک است. در مور[۶۹] هم که یکی از منابع اصلی آب یمن است، شهری به نام «بلحه» وجود دارد که متعلق به عک است».[۷۰] وی در بخش دیگر کتاب خود، در ضمن اشاره به قلمرو سرزمینی ازد در یمن می‌نویسد: «قبیله ازد در دوران جاهلی در أزال اطراف سرزمین همدان، نزدیک پادشاه حمیر در آن زمان، ساکن گردیدند تا اینکه از هر حیث قدرتمند شدند. پس به جانب سهام و رمع رفتند و از آنجا در ذؤال فرود آمدند و غافق را بر آن چیره کردند. آنها مدتی در تهامه ماندند تا اینکه بین آنها و بین قبیله عک و طوایفش اختلاف افتاد. و»...[۷۱] از مخلافی در یمن که در مقابل آن بندر «دهلک» قرار دارد[۷۲]، و نیز سرزمین حجاز[۷۳] و از جمله کوه معروف آن «خامِر»[۷۴] هم در برخی منابع در شمار منازل قدیمی بنی عک و طوایفش نام برده شده است.

دیگر مصادر نیز از تهامه، یمن، حجاز و مناطق اطراف آن به عنوان مساکن عک یاد کرده[۷۵]، در ذکر حدود جغرافیایی تهامه گفته‌اند که: «اگر از اثایه تا الفرع و غیقه به طرف جاده مکه حرکت کنی، تا زمانی که وارد مکه شوی، محدوده جغرافیایی تهامه است. این منطقه و فراتر از آن، -که سرزمین‌های «عک» را نیز شامل می‌شود،- همه در محدوده تهامه هستند».[۷۶] بکری (م ۴۸۷ هجری)، عک را منطقه‌ای از مناطق تهامی مکه برشمرده، آورده است: «گفته می‌شود اولین ساکن آنجا، عک بن عدنان با نام اصلی «حارث» بود. از این‌رو، این مخلاف (منطقه)، به نام او «عک» نامگذاری شد».[۷۷] وی همچنین با ذکر این مطلب، که گاه مخلاف عک به یمن ضمیمه می‌شود[۷۸]، در بخش دیگر کتاب خود می‌افزاید: «آنچه [در بخش غربی نجد] به دریا می‌رسد، یعنی: سِهام، سِردد، زُبَید و رَمع، جزء سرزمین عک است».[۷۹] او در تشریح کاملتر حدود و ثغور سرزمین عک چنین نوشته است: «قبیله عک بن دیث بن عدنان بن ادد به همراه کسانی که با آنها بودند، به سمت جنوب به دشت‌های تهامه در یمن مهاجرت کردند. آنها بین کوه‌های سروات و کوه‌های یمن مجاور آنها، تا ساحل، در مراتع، آب‌ها، مناطق مزروعی و فضاهای باز آن سکونت گزیدند. در پی این سکونت، قوم عک [به مدد جغرافیای خاص منطقه و قرار داشتن] در فضای بین دریا و کوه‌ها، از گزند گروه‌های مهاجم عرب دور گردیدند و از غارات و یورش‌های ایشان در امان ماندند».[۸۰] افزون بر آن، «در در پایین دست کوه «لاعَه» هم، مردم عَکّ ساکن بودند. این کوه، که اراضی عک را به فاشق، منصول و مدهاقه متصل می‌کند، اوّلین سرزمین عَکّ در این ناحیه به شمار می‌رود. این مکان‌ها گوشه‌ای از تهامه هستند که بین کوه‌های سرات همدان و حمیر قرار گرفته‌اند».[۸۱] گذرگاه فج -که مناطق مدّهاقة، فاشق و منصول در آن واقع بود- نیز از دیگر منازل عک در این منطقه بود که گروه‌هایی از مردم بنی صحار در آن ساکن بودند[۸۲]. شجبان، وادی شجبه، صیحان، رمع، باب کحلان، صلی، جبل برء، العرب و سرزمین لعسان هم از دیگر منازل عک در این منطقه به شمار می‌آمدند[۸۳]. ضمن این که بر کرانه دریا نیز مردمانی از قوم عک همراه با اقوام الرّکب، بنی مجید، فرسان و کنانه زندگی می‌کردند[۸۴]. «اشرف الرسولی» (م ۶۹۶ هجری) هم در کتاب خود، ضمن طبقه‌بندی طوایف عکی ساکن در یمن، به ذکر جمعی از مهمترین طوایف عکی و سرزمین‌های تابعه ایشان پرداخته است. او بنی قیانه، مقاصره و بنی دهنه را اعراب ساکن بین القحریه و المقصریه ذکر کرده، از «المقصریه» نیز -که به نام سرشاخه این طایفه بدین نام، خوانده شده- به عنوان موطن مردم مقاصره یاد کرده است. وی بنی لام، بنی صخر، بنی دعج، بنی نعج، بنی زغل، بنی قین، بنی قاضیه، بنی علاقه و بنی هامل -از طوایف ساعدة بن نبات بن نهشل بن شاهد بن عک- را ساکنان محدوده جغرافیایی حیس، اوشج و یمن معرفی کرده، شهر قحریه را نیز منتسب به مردمانی از یکی از شاخه‌های قوم عک به نام بنی قحر دانسته است. ضمن این که خرقاء و «منسکیّون» -از مناطق منهجم- محل سکونت بنی منسک و «سیر» مسکن جمعی از قضات بنی عمران ذکر شده است. «الرسولی» در ادامه، حرض را از منازل بنی خبثاء، وادی سردد را مسکن بنی هزمه و بنی حرثه، فلج و نخله را سکونتگاه زیدیون، حافه را وطن قوم بنی مطاوفه و روستایی به نام سبیعه را از مساکن بنی سبیعه معرفی کرده است. ضمن این که عبس الباری، واس، واعظات، حربی‌، قهبی و جربهی هم از دیگر مساکن شعبی از قوم عک بودند که به نام ساکنانشان بدین نام خوانده شده‌اند. علویان هم، از دیگر تیره‌هایی بودند که در زبید منزل داشتند. هلیلی‌ها هم، اهل هلیله در سردد و صمّی‌ها و کعبی‌ها نیز از ساکنان مور به شمار می‌رفتند[۸۵].

دیگر منابع هم از بنی ناشر بن حامد -جد مَکاسِعَه یمن-[۸۶]، بنی غنم -که در بین وادی سهام و وادی سردد منزل داشتند-[۸۷]، بنی مجادلَه یا همان بنی الراقب بن اسامة بن حارث از ساکنان منطقه «مراوعه»[۸۸]، بنی عبس بن سُماره منسوب به عبس بن سمارة بن غالب بن عبدالله بن عک بن عدثان و فروعات متعدد آن[۸۹]، علویون یا همان بنی علی بن راشد بن بولان[۹۰]، بنی البازی[۹۱]، بنی الأنشور -ساکنان اطراف تعز در نصف روز فاصله از آن-[۹۲] و بنی اللام بن حارث[۹۳] به عنوان قبایل عکی ساکن در یمن یاد کرده‌اند. همچنین بنا بر برخی گزارشات، جمعی از مردم بنی اشعر و بنی عک پس از ترک سرزمین خود در یمن، در زَبید و رِمَع[۹۴] -که دو شهر در بین رودخانه بودند،- فرود آمدند[۹۵]. ضمن این که از زمین‌های فراخ و پهناور غرب لامیه در حومه سِهام در یمن هم باید به عنوان بلاد مردم بنی عَمَک یاد کرد[۹۶].

علاوه بر یمن و تهامه، حجاز[۹۷] و مناطق مشهور آن مکه[۹۸] و مر الظهران[۹۹] هم از دیگر مساکن بنی عک تا پیش از ظهور اسلام بود. ضمن این که از نجد و عراق هم به عنوان موطن گروهی از مردم عک نام برده شده است[۱۰۰].

فرزندان عک، پس از اسلام و در پی فتوحات اسلامی در سرزمین‌های مفتوحه متفرق شدند و علاوه بر سرزمین‌های اصلی خود حجاز[۱۰۱] و یمن[۱۰۲]، سرزمین‌هایی چون عراق، شام، مصر و سپس اندلس را مأوا و مسکن خود قرار دادند. از مصر، بعد از حجاز به عنوان اصلی‌ترین سکونتگاه‌های قوم عک و طوایفش -به‌ویژه غافق- در دوران اسلامی یاد شده است[۱۰۳]. عکّی‌ها در مصر فراوان بودند[۱۰۴]. آنها در سرتاسر این سرزمین به‌ویژه جیزه (قاهره)[۱۰۵] و فسطاط[۱۰۶] و روستاهای بوصیر، مَنوف، دسبندس و أَتریب[۱۰۷] رحل اقامت افکندند. سنگ قبرهای بسیاری که به نام مردم این قبیله در مصر وجود دارد، گواهی بر کثرت تعداد آنها در این سرزمین است[۱۰۸]. «مقریزی» (م ۸۵۴ هجری) در ذکر حدود سرزمینی این قوم در مصر، خطّه غافق -از تیره‌های بزرگ عک- را ادامه خطه لخم تا خطه الظاهر، در کنار درب الأعلام برشمرده است[۱۰۹]. گفته شده که پس از پایان فتوحات اسلامی در مصر (در سال ۲۰ هجری) و بعد از تأسیس شهر «فسطاط» توسط عمرو بن عاص و تبدیل آن به پایتخت جدید مصر، زمین‌هایی از سوی امارت تازه تأسیس این منطقه، برای لشکریان حاضر در مصر، جهت اسکان در این شهر، در نظر گرفته شد که هر یک از این زمین‌های اختصاصی به نام هر قبیله معروف و شناخته شده بود. از جمله این قبایل بنی غافق بودند[۱۱۰]. از مردمان شاخه‌های متعدد قبیله بنی غافق که در مصر سکونت یافتند می‌توان به اسامی: بنی تَیَم[۱۱۱]، بنی دهنة بن مالک[۱۱۲]، بنی احدب یا آل احدب[۱۱۳] و بنی حرقه[۱۱۴] اشاره کرد. ضمن این که از قَیانه یا بنی قِیانه هم، در شمار ساکنان این سامان[۱۱۵] به‌ویژه صعید مصر[۱۱۶] یاد شده است. بنی عبدالجبار[۱۱۷]، بنی جذران[۱۱۸]، ربانیون[۱۱۹] و بنی حمد[۱۲۰] نیز از دیگر شعب قبیله بنی غافق بود که در فسطاط مصر برای خود جایگاهی ترتیب داده بودند. بنی جذران[۱۲۱] و بنی حمد[۱۲۲] در این شهر، مسجد خاص خود داشتند که به نامشان معروف بود. مقاصره نیز از دیگر فروعات عک‏ بن عدثان بودند که در عریش و حوف شرقی منزل داشتند[۱۲۳].

ابن ابی الحکم (م ۲۵۷ هجری) در تشریح دقیق‌تر منازل بنی غافق در فسطاط می‌نویسد: «چنانچه، اگر کوچه اشهب را در پیش بگیرید، هر آنچه در سمت راست شما هنگام رفتن به سمت الموقف است، متعلق به غافِق است و هر آنچه در سمت چپ شماست تا رسیدن به الموقف، متعلق به ازد است».[۱۲۴] وی سپس در بخش دیگر از کتاب خود می‌افزاید: «از درب السرّاجین تا منازل بنی‌وردان، هر چه در سمت راستت است، از آن غافق است تا به مسجد فهم الجمرات برسی، سپس به الصّفا، و بعد، مساجد جذران از شاخه‌های غافق و سپس به مسجد احدب و مسجد زمام می‌رسی که گفته می‌شود مدفن محمد بن ابی‌بکر است».[۱۲۵] او همچنین می‌نویسد: «سپس وقتی از حمام سهل به سمت محله بنی مهره می‌روی، کوچه بنی غافق و پس از آن کوچه بنی حمد از تیره‌های بنی غافق در سمت چپ تو قرار دارد که روبروی قسمت زنانه حمام سهل است. در این کوچه مسجد ابوموسی غافقی[۱۲۶] قرار دارد و در آن کوچه مسجد دیگری نیست. از دار مطر تا مسجد عبدالله[۱۲۷]، آنچه در سمت راست توست، از آن ربانیین از شاخه‌های غافق است».[۱۲۸] «پس از آنکه از مسجد عبدالله به دار ابن هجاله غافقی می‌رسید، منازل بنی غافق در سمت راست و چپ شما قرار دارند..... منازل غافق در این محله که به طایفه بنی دهنه اختصاص دارد، از مسجد بادی تا دار ابراهیم بن صالح و تا مسجد ابراهیم القرّاط امتداد دارد».[۱۲۹] ابن ابی الحکم در ادامه می‌افزاید: «محلات غافق [در مصر] بیشتر از آنچه ذکر کردیم، است؛ آنچه ذکر شد تنها بخشی از آنهاست».[۱۳۰] نقل شده که قبایل غافق و مهره، مدتی بعد، با توسعه خطه و محدوده اسکان شهری خود در فسطاط، از شرق به صحرا و از ناحیه شمال به «الفضاء» رسیدند[۱۳۱].

شام[۱۳۲] و مناطق اطراف آن از جمله فلسطین[۱۳۳] و شهر معروف آن رمله[۱۳۴] و طبریه[۱۳۵] و نیز منطقه جبل عامل در لبنان[۱۳۶]، همچنین سرزمین‌های بحرین[۱۳۷]، عمان[۱۳۸] و ایران و شهرهای بزرگ آن: نساء[۱۳۹]، ابیورد[۱۴۰]، نیشابور[۱۴۱] و استرآباد[۱۴۲] هم از دیگر منازلی بود که مقصد افرادی از این قوم معرفی شده‌اند.

عراق و به‌ویژه شهر بزرگ آن کوفه را نیز دیگر موضعی گفته‌اند که جمعی از مردم بنی غافق در آن متوطّن شده بودند. عکی‌ها -و به ویژه طایفه نامدار آن بنی غافق- در این شهر، بخش قابل توجهی از جمعیت شهر را به خود اختصاص داده بودند؛ چندان که آنان همراه با گروههایی از بارق، ثماله و غامد در کنار ازدیان کوفه متشکل از قبایل اوس، خزرج، خزاعه و اسلم بخشی از جمعیت «اسباع کوفه» را به خود اختصاص داده بودند[۱۴۳]. جزیره فراتیه هم دیگر منطقه عراق بود که پذیرای جماعتی از مردم طایفه آل کسیع بود[۱۴۴]. بصره[۱۴۵] و بغداد[۱۴۶] را هم از دیگر شهرهای مشهور عراق گفته‌اند که برخی از مردم عک در آن منزل داشتند.

سرزمین اندلس را هم باید از مهمترین مواطن اسلامی قوم غافق در دوران اسلامی برشمرد. این سرزمین -که «ابن خلدون» (م. ۸۰۸ هجری) آن را در قسم چهارم اقالیم کتاب خود جای داده است،-[۱۴۷] موطن جماعتی بزرگ از فرزندان این قوم از تبار بنی غافق بود. غافقی‌های اندلس، عمدتاً در شمال قرطبه در جوف ساکن بودند[۱۴۸] و منزلشان در این منطقه به نامشان، «غافق» نامیده می‌شد[۱۴۹]. ضمن این که «شقوره» از نواحی جیّان اندلس هم از دیگر نقاطی بود که عمده ساکنانش را غافقی‌ها تشکیل داده بودند[۱۵۰]. همچنین جمعی از فرزندان عبدالرحمن بن عبداللّه غافقی -امیر اندلس- در مرنیانة الغافقیین در نزدیکی إشبیلیه (سویل)، در کنار رودخانه کبیر (النّهر الأکبر)، آرام گرفته بودند[۱۵۱]. سرقسطه[۱۵۲]، لوشه[۱۵۳]، وشقه[۱۵۴]، تلسمان[۱۵۵]، البیری[۱۵۶] و اشبیلیه[۱۵۷] نیز از دیگر مناطق اندلس گزارش شده است که در آن مردمانی از بنی عک منزل گزیده بودند.[۱۵۸]

بنی عک و حیات جاهلی

بنی عک در زمان جاهلیّت در منطقه یمن زندگی می‌کردند[۱۵۹] و در سراسر آن سرزمین، نفوذ و جایگاه خاصی داشتند. چندان که نام این قبیله در کتیبه‌های متعددی، از جمله کتیبه‌ای از قوم سبأ که در وادی ربد سنجان یافت شده است، آمده است و در برخی کتیبه‌ها به عنوان سرزمینی در یمن آمده است[۱۶۰]. پلینیوس کبیر معروف به «پلینی بزرگ»، -طبیعیدان و مورخ بزرگ روم باستان- (۲۳م-۷۹م)، گزارشی از آئلیوس گالوس (ایلیوس غالوس) از سال ۲۴ قبل از میلاد، در ذکر اقوام سبأیی ساکن جنوب عربستان و در ساحل دریای سرخ، به قومی به نام "Actaei" (اکتائی) اشاره کرده که مختصات سرزمینی آن با آنچه که مورخین و شجره‌نامه‌نویسان به «عک» نسبت داده‌اند، مطابقت دارد[۱۶۱]. کتاب جغرافیای بطلمیوس نیز در ذکر اقوام عرب، از قومی به نام "Akkitae/Akkitai" (اکیتائی/اکیتائی) در جنوب غربی عربستان نام می‌برد[۱۶۲]. بنابراین، می‌توان اشاره آئلیوس گالوس (ایلیوس غالوس) به نام این قبیله در سال ۲۴ قبل از میلاد را، قدیمیترین گزارش ثبت شده از قبیله عک در تاریخ دانست و چنین نتیجه گرفت که این قبیله به مدتی طولانی از قبایل معروف عرب در قبل از میلاد بوده است[۱۶۳]. این قبیله در ایام جاهلی نقش آفرین بسیاری از حوادث بوده است که از جمله مهمترین آنها، نبرد جاهلی این قوم با اقوام مهاجر ازد به فرماندهی عمرو بن عامر مزیقیاء است. عمرو بن عامر مزیقیاء به همراه پسران، بستگان و پیروانش از قبیله ازد، پس از ترک یمن، به سمت سرزمین عک که در آن زمان سملقه پادشاه آن بود، حرکت کردند. آنها از سملقه اجازه خواستند تا زمانی که بتوانند مأمورانی را برای یافتن مکان‌های مناسب بفرستند و سپس برگردند، به آنها اجازه سکونت دهد. سملقه درخواست آنها را پذیرفت و عمرو بن عامر، ابتدا سه تن از فرزندانش: حارث بن عمرو، مالک بن عمرو و حارثه بن عمرو و سپس افراد دیگری را به این مأموریت گسیل داشت. اما پیش از آنکه پسران و فرستادگان عمرو بن عامر از مأموریت بازگردند، وی در سرزمین عک درگذشت. او پسرش ثعلبه بن عمرو را به عنوان جانشین خود منصوب کرد. در این هنگام، مردی از ازد به نام جذع بن سنان، با کشتن سملقه اسباب جنگ بین دو قبیله را فراهم آورد. عک با ازد به نبرد پرداخت و کشتار سختی از ایشان کرد. بدین ترتیب، ازد با دادن تلفات بسیار از معرکه گریختند[۱۶۴]. ابن هشام (م ۲۱۸ هجری) و برخی دیگر از منابع هم، ضمن پرداختن به این گزارش، با نقلی متفاوت‌تر آورده‌اند که عمرو مزیقیاء و قبیله ازد پس از بیرون آمدن از یمن، و رسیدن به سرزمین عک، مورد هجمه قوم عک قرار گرفتند. این جنگ چندی ادامه یافت؛ چندان که گاهی اینان و گاهی آن دیگری پیروز می‌شد تا این که بالاخره ازد از بلاد مزبور کوچ کرد و در سایر سرزمین‌ها پراکنده شد[۱۶۵].

مقابله عک با یورش غافلگیر کننده خثعم و مسلیه در «یوم راکَه» در محلی به همین نام که منجر به شکست اقوام مهاجم شد[۱۶۶] و نیز همراهی عک و اشعر با قضاعه در نبردشان با بنی نزار که با پیروزی قضاعه همراه بود[۱۶۷]، همچنین سلسله جنگ‌های جاهلی این قوم با غسانیان[۱۶۸] هم، از دیگر اخبار مشهور طایفه عک در این بازه زمانی به شمار رفته است. از جمله این نبردها، ستیز جاهلی این قوم با غسّان به فرماندهی سملقة بن مریّ بن فجّاع بود[۱۶۹]. «مسعودی» (م ۳۴۵ هجری) دلیل جنگ بین عک و غسان را ستیزه دو طرف بر سر رقت و غلیظی و شیرینی شیر عنوان کرده و نتیجه آن را فرود آمدن غسان در بالای دره و فرود آمدن عک به پایین دره عنوان کرده است[۱۷۰]. ذکر نام سملقة بن مریّ بن فجّاع به عنوان اولین فردی که موی جلوی سر زندانی را برید و او را آزاد کرد هم، از دیگر اخبار جاهلی مرتبط با این قوم است[۱۷۱].

از مهمترین وقایعی که قبیله عک در ایام جاهلیت در آن نقش داشتند یاری دادن آنها به ابرهه در حمله به مکه در سال ۵۷۰ میلادی است. ابرهه در این سال، به کمک نجاشی سپاهی را که بیشتر آن را قبایل عک و اشعر و خثعم تشکیل می‌دادند، به قصد حمله به کعبه و ویرانی آن تجهیز نمود. با بسیج این لشکر، آنان در حالی که اشعاری را با این مضمون: مکه شهری است که از میان خواهد رفت آن را فیل‌ها و اشعری‌ها از میان خواهند برد، می‌خواندند به سوی مکه حرکت کردند[۱۷۲]. با رسیدن این سپاه به مکه، مقدمه لشکر ابرهه تعداد زیادی از دام‌های قریش از جمله ۲۰۰ شتر عبدالمطلب را به غارت بردند. این امر موجب شد تا عبدالمطلب جهت طلب کردن شتران خود نزد ابرهه برود. دیدار با عبدالمطلب موجب شد تا اشعری‌ها شب را در کمال ناراحتی به سر کنند. افراد قبیله خثعم و اشعر از کار خود ابراز ندامت کرده، به پا خواستند و تیرها و نیزه‌های خود را شکستند و از شرکت در خرابی کعبه منصرف شدند[۱۷۳].

از حضور عک در حادثه فیل چنین بر می‌آید که آنان وابستگی زیادی به اشعریان و خثعم داشتند به‌ویژه با اشعر که در بیشتر حوادث سیاسی - اجتماعی هویت یکسان داشتند. ویژگی دیگر نیروی جنگی آنها بود که شجاعت و کارآزمودگی آنها به عنوان تکیه گاه برای آنان در مواجهه با متخاصمین محسوب می‌شد. این قضیه در دوران اسلامی با شرکت وسیع آنان در زمان فتوح نیز به چشم می‌خورد[۱۷۴].

مردم عک در راستای حفظ منافع و حیات اجتماعی خود، چونان دیگر قبایل عرب شبه جزیره در جاهلیت، احلاف و پیمان‌هایی را با دیگر قبایل همجوار منعقد ساختند که از جمله آن می‌توان به ائتلاف قبیله عک با قبایلی نظیر اشعر و خثعم اشاره کرد. جایگاه عک در یمن متصل به «اشعریان» بود؛ آنان سکونتگاه‌های مشترکی با خویشاوندان اشعری خود داشتند و در بسیاری از امور از جمله زبان با هم متفق بودند تا حدی که دو قبیله، رؤسای مشترکی داشتند و در بسیاری از ویژگی‌های زبانی، اشتراکات بسیار با هم داشتند[۱۷۵]. این امر موجب شد تا آنان ارتباط وثیقی را با اشعری‌ها برقرار نمایند. به نظر می‌رسد که ائتلافی که بین عک و اشعر برقرار بوده، بیشتر سببی بوده و رابطه خویشاوندی هم بین آنها برقرار بوده است. این استنباط به واسطه هم‌پیمانی‌های متعدد این دو قبیله نیز تأیید می‌گردد؛ از جمله این هم‌پیمانی‌ها اتحاد قبایل عک و اشعر با قبیله خثعم در حادثه اصحاب فیل است[۱۷۶]. همچنین حضور مشترک عکی‌ها در کنار نمایندگان اشعری به هنگام وفود بر پیامبر اعظم(ص) را از دیگر همگامی‌های این دو قبیله می‌توان ذکر کرد[۱۷۷]. این همگامی به لحاظ سیاسی پیوندهایی را بین این دو قبیله به‌وجود آورده بود به طوری که در دوران اسلامی نیز صحنه‌هایی از حیات مشترک سیاسی بین اشعریان و عک ترسیم شده است.

علاوه بر احلاف، وقوع برخی وصلت‌های جاهلی با اقوام دیگر هم که در واقع کارکردی مشابه پیمان‌های میان قبیلگی داشتند نیز، از دیگر مقوله‌هایی بود که در راستای حفظ و صیانت از منافع قبیلگی، از سوی برخی رجال عکی مورد توجه قرار گرفت. از جمله این ازدواج‌های جاهلی علاوه بر ازدواج عک با دختر ارغم بن جماهر اشعری[۱۷۸]و نیز پیوند زناشویی سَوده[۱۷۹] و به نقلی خبیّه (حییه)[۱۸۰] دختر عک با نزار بن معد بن عدنان -مادر مضر و ایاد-[۱۸۱] می‌توان از ازدواج الحاف بن قضاعه با عرمد بنت غافق بن حارث بن عک بن عدنان[۱۸۲]، ازدواج عیلان بن مضر با شقیقه بنت غافق بن شاهد بن عک -مادر قیس بن عیلان-[۱۸۳] و نیز پیوند سببی انمار بن اراش با هند دختر مالک بن غافق بن شاهد بن عک -مادر افتل (خثعم)-[۱۸۴] و ظبیعه بنت وهب با قیس بن سلیم اشعری -پدر ابوموسی اشعری-[۱۸۵] یاد کرد.[۱۸۶]

حیات دینی بنی عک در دوران جاهلی

قبیله عک نیز بمانند بسیاری دیگر از قبایل جزیرة العرب در عصر جاهلیت بت می‌پرستیدند. آنان بتی مخصوص به نام «المنطبق» داشتند که همراه با سلف و اشعر آن را می‌پرستیدند[۱۸۷].این بت از مس ساخته شده بود و از باطن آن سخنانی بیرون می‌آمد که مانند آن هرگز شنیده نشده بود[۱۸۸]. پس از ظهور اسلام، به فرمان رسول خدا(ص) بت منطبق در هم کوبیده شد. بعد از شکستن این بت، شمشیری در آن یافته شد که پیامبر(ص) آن را برای خود برگزید و نامش را «مخذم» نهاد[۱۸۹]. از دیگر بت‌های این قوم می‌توان به نام «سعد» اشاره کرد که بر کرانه دریای تهامه قرار داشت. این بت معبود عک و مردم پیرامون آن بود[۱۹۰].

عکی‌ها چونان بسیاری از اعراب جاهلی بلاد عرب، به انجام مناسک حج اهتمامی ویژه داشتند. آنان به هنگام زیارت کعبه، نزد بت خود می‌ایستادند و در پیشگاه آن نیایش می‌کردند[۱۹۱]

برخی دیگر از منابع در نقلی متفاوت‌تر از تلبیه قبیله عک در حج، آن را این گونه توصیف کرده‌اند که: چون عکیان، عزم حج می‌کردند دو غلام سیاه از غلامانشان را پیش می‌انداختند و آن دو پیشاپیش سواران ایشان بودند و می‌گفتند: «نحن غرابا عک؛ ما نگهبانان قبیله عک هستیم». بعد از آن، افراد قبیله عک می‌گفتند: عک الیک عانیه عبادک الیمانیه کیما نحج الثانیه؛ قبیله عک به سوی تو با رنج روی آورده‌اند؛ آنان بندگان یمنی تواند، می‌آییم تا دوباره حج بگزاریم!»[۱۹۲] مردم عک در انجام مناسک حج همراه با ضبه، رباب، قضاعه و... بر آیین «حله» بودند[۱۹۳]. بر اساس این آیین، آنان شکار را در موسم حج حرام می‌دانستند، صله رحم به جا می‌آوردند، ثروتمندان همه اموال خود یا بیشتر آن را در موسم حج انفاق می‌کردند. نیازمندان از کره، روغن می‌گرفتند و به قدر نیاز، پشم و مو می‌چیدند. آنها فقط لباسی را که با آن مناسک حج به جای آورده بودند، می‌پوشیدند و جامه تازه به تن نمی‌کردند. آنان از درِ خانه و درگاه آن داخل نمی‌شدند و تا زمانی که در احرام بودند، زیر سایه نمی‌رفتند، حلّی‌ها، روغن استعمال می‌کردند، گوشت می‌خوردند و پس از انجام مناسک و ورودشان به مکه همه کفش و جامه خود را صدقه می‌دادند و برای پاک نگهداشتن کعبه، با جامه تازه‌ای که از اهل حمس کرایه می‌گرفتند، طواف می‌کردند. ایشان همچنین از پوشیدن کفش اجتناب می‌کردند و اگر جامه اهل حمس را به دست نمی‌آوردند برهنه طواف می‌کردند. هر مردی از اهل حله را مردی حرمی (اهل حرم) از اهل حُمس[۱۹۴] بود که جامه‌اش را برای طواف، اجاره یا عاریه می‌گرفت وگرنه برهنه طواف می‌کرد یا هنگام بازگشت به خانه کعبه جامه‌ای کرایه می‌کرد،. ایشان، زمانی که آهنگ حج می‌کردند، جز گوشت، حق خرید و فروش چیز دیگری نداشتند تا به منازل خود بازگردند[۱۹۵].[۱۹۶]

بنی عک و تعامل با نبی مکرم اسلام(ص)

اسلام بنی عک

اگر از اسلام مهجع بن صالح عکی -غلام عمر بن خطاب- که از پیشتازان در اسلام و از نخستین مهاجران به مدینه برشمرده شده است[۱۹۷] بگذریم، به نظر می‌رسد نخستین بارقه‌های پذیرش اسلام عمومی در این قوم به سال هفتم هجری و در پی همراهی افرادی از این قوم با هیأت اعزامی بنی اشعر به مدینه با ریاست ابوموسی اشعری درخشید. در ابتدای این سال، دو[۱۹۸] و به نقلی شش[۱۹۹] تن از مردم عک، همراه با جماعتی از اشعری‌ها که «ابن سعد» (م ۲۳۰ هجری) تعداد آنها را پنجاه نفر بر شمرده است[۲۰۰]، با کشتی و از راه دریا به جده رفته و در حالی که این بیت را می‌خواندند: فردا با دوستان محبوب و ارجمند -یعنی محمد و یارانش- دیدار می‌کنیم»، از آنجا به مدینه رفتند. آنان پس از رسیدن به این شهر، پیامبر(ص) را در حال فتح خیبر دیدند. پس، با آن حضرت دیدار کردند و مسلمان شدند[۲۰۱]. برخی منابع، محمد بن جابر عتکی عکی[۲۰۲] و عمرو بن مالک عکی[۲۰۳] را از جمله همراهان ابوموسی در این وفد گفته‌اند.

در پی این دیدار، در سال نهم هجری (عام الوفود) نیز، گروهی از مردان بنی‌غافق -از شاخه‌های بزرگ قبیله عک- خود را به مدینه رساندند و اظهار مسلمانی کردند. نقل است که جلیحة بن شجّار بن صحار غافقی همراه با جماعتی از قوم خود محضر پیامبر(ص) شرفیاب شدند و گفتند: «ما سران قوم خود هستیم و مسلمان شده‌ایم و سهم زکات خود را از اموالمان بیرون کرده‌ایم و در محل خود نگهداری می‌کنیم». حضرت فرمود: «آنچه برای دیگر مسلمانان و بر عهده ایشان است برای شما هم خواهد بود». عوز (عوذ) بن سریر غافقی هم که از همراهان جلیة بن صحار در این وفد بود گفت: «ما به خدا ایمان آوردیم و از رسولش پیروی می‌کنیم».[۲۰۴] بنا بر آنچه که از برخی گزارشات تاریخی بر می‌آید، به نظر می‌رسد که در زمان حیات نبی خاتم(ص)، تنها جمعی از مردم عک اسلام پذیرفته باشند و بخشی از آنان از جمله عکیانی که در عراق ساکن بودند، همچنان تا پس از رحلت آن حضرت، در حال کفر خود باقی مانده بودند. بنا بر نقل برخی گزارشات، ایهم بن ابی شمر غسانی چون در زمان خلافت عمر بن خطاب، اراده پذیرش اسلام کرد از شام به او نامه نوشت و اجازه خواست تا به مدینه وارد شود که با استقبال عمر و مسلمانان روبرو شد. ایهم با ۵۰۰ سوار از عک و جفنه به مدینه رفتند در حالی که لباس وشی بافته شده از طلا و نقره به تن داشتند. آنها اسلام وردند اما بعد طی حادثه‌ای مرتد شدند[۲۰۵].[۲۰۶]

بنی عک و حضور در وقایع ایام نبوی(ص)

بی‌گمان مِهجَع بن صالح عکی -مولی عمر بن خطاب- را باید از مشهورترین چهره‌های عکی در دوران حیات نبی اکرم(ص) بر شمرد. او از پیشتازان در اسلام و از نخستین مهاجران به مدینه بود[۲۰۷]. رسول خدا(ص) در جریان مؤاخات بین مهاجر و انصار، بین او و سراقة بن عمرو بن عطیه غنمی نجاری[۲۰۸] و به نقلی حارث بن سراقه[۲۰۹]، پیمان برادری برقرار نمود. مهجع همراه با دیگر مسلمین، در جنگ بدر حضور یافت و در این جنگ به شهادت رسید. از او به عنوان اولین شهید این معرکه نام برده شده است[۲۱۰]؛ از این‌رو، در حدیثی منتسب به رسول خدا(ص)، حضرت پس از پایان جنگ بدر او را «سیدالشهدای امت» خود لقب داد[۲۱۱]. منابع اهل سنت، نزول آیاتی از قرآن را در شأن مهجع دانسته‌اند که جمله آن می‌توان به نزول آیه: ﴿وَلَا تَطْرُدِ ٱلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِٱلْغَدَوٰةِ وَٱلْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ[۲۱۲] در شأن او و افرادی چون بلال، صهیب، خباب، عمار، عتبة بن غزوان، اوس بن خولی و عامر بن فهیره[۲۱۳] اشاره کرد. آیه دوم سوره عنکبوت[۲۱۴] و نیز آیه ۱۶۹ سوره آل عمران.[۲۱۵] را نیز در شأن او دانسته‌اند. از دیگر معدود اخبار این قوم در دوران حیات نبی اکرم(ص)، حضور برخی از مردم این قوم از جمله مالک بن عباده غافقی در واقعه حجة الوداع است که در حدیثی از او، بدان اشاره شده است[۲۱۶].[۲۱۷]

بنی عک و دوران خلفا

ارتداد بنی عک

عکی‌ها از اولین کسانی بودند که پس از رحلت نبی مکرم(ص)، علیه دولت مدینه سر به شورش نهادند. چون مردم عک از درگذشت رسول خدا(ص) با خبر شدند، جمعی از آنان فراهم آمدند و پس از پیوستن گروهی از اشعریان به آنان، در «اعلاب»[۲۱۸] بر راه ساحل مستقر شدند. در آنجا جمعی دیگر نیز به آنان پیوستند اما سالاری نداشتند. طاهر بن ابی هاله تمیمی -نماینده دولت مدینه در عک و اشعر در سرزمین تهامه- پس از اطلاع از این خبر، ماجرا را به خلیفه نوشت و سپس همراه با مسروق عکی و جمعی دیگر از عکی‌ها که مرتد نشده بودند، سوی آنها روان شد. در جنگی که بین او و سپاهش با شورشیان در گرفت، عک و یاران آنها منهزم، و اغلب آنها کشته شدند. سپاه طاهر در این نبرد از متخاصمین کشتاری وسیع به عمل آوردند؛ به نحوی که نقل است که از کثرت کشته‌های این واقعه، راه‌ها و بیابان‌ها پر از بوی تعفن اجساد مقتولین گردید. این گروه، بواسطه این که ابوبکر در نامه خود به طاهر بن ابی هاله، آنها را اخابث خوانده بود، به «اخابث (پلیدها)» ملقب شدند. ابوبکر، راه بلاد آنها را هم طریق اخابث نام نهاد[۲۱۹] که این نام به نقل «ابن اثیر» (م ۶۳۰ هجری) تا زمان حیات او همچنان باقی مانده بود[۲۲۰].

در گزارشاتی که از این خیزش در دست است نکات مبهمی وجود دارد که موضوع رهبری این شورش از آن جمله است. وجود این نکات مبهم این گمان را تقویت می‌کند که این شورش بمانند دیگر خیزش‌های یمن پس از رحلت نبوی(ص) چندان نیرومند و قوی نبوده تا بتواند بر اقتدار اسلامی در تهامه ضربه‌ای وارد نماید. عدم گستردگی و ضعف خیزش عک و اشعر چندان نمود داشت که طاهر بن ابی هاله تمیمی را بر آن داشت تا بدون درخواست نیروی کمکی از مدینه و تنها با بهره‌گیری از نیروهای محلی به سرکوبی آنان مبادرت ورزد. شاید بتوان شرکت عکی‌ها در شورش تهامه را نوعی همکاری و همگامی قبیله عک با اشعر تعبیر کرد که این همراهی در جهات مختلف دیده می‌شود. از دیگر مشارکت‌های بنی عک بن عدثان در جنگ‌های ارتداد، می‌توان از حمایت‌های مردم این قبیله از دولت مدینه در مواجهه با اسود عنسی -از پیامبران دروغین- اشاره کرد. بنا بر نقل برخی گزارش‌ها، زمانی که مردم صنعا به رهبری قیس بن عبدیغوث بن مکشوح مرادی -از سرداران اسود عنسی پیامبر دروغین یمن- علیه حاکم خود فیروز دیلمی سر به شورش نهادند، فیروز از آنجا گریخت اما خانواده‌اش همراه با جمعی دیگر از زنان و فرزندان ابنا به اسارت قیس در آمدند. وی از ابوبکر درخواست کمک کرد و همزمان از باقی مانده مردم عک که به دولت مدینه وفادار مانده بودند و نیز از بنی عقیل بن عامر جهت آزادی این اسرا کمک‌طلبید. مردم بنی عقیل به سالاری مردی به نام «معاویه»، دعوت او را اجابت کردند. آنان راه را بر مردان قیس بستند و ضمن کشتن نگهبانان این کاروان، زنان و فرزندان ابنا را از بند رهاندند. آن گاه بنی عقیل و عک، جمعی را به کمک فیروز فرستادند. فیروز به یاری این جمع و نیز کسانی که نزدش فراهم بودند به جنگ قیس بن عبدیغوث مرادی رفت و در نزدیکی صنعا، شکست سختی را بر وی وارد کرد[۲۲۱].

پناه دادن به طاهر بن ابی هاله تمیمی -فرماندار ابوبکر در قبایل عک و طوایف اشعری- در برابر اسود عنسی[۲۲۲] و نیز پیکار با اسود عنسی در تهامه[۲۲۳] هم از دیگر مواضع حمایت عکی‌ها از دولت مدینه در مواجهه با پدیده پیامبران دروغین -به‌ویژه اسود عنسی- ذکر شده است.[۲۲۴]

فتوحات اسلامی

مردم قبیله عک ایفاگر نقشی مهم در فتوحات اسلامی صدر اسلام در هر سه جبهه ایران و شام و مصر بودند. آنها همراه با ابوموسی اشعری در فتح شوش (سال ۱۷ هجری) مشارکت یافتند و بابت این حضور، در پایان این جنگ، چونان برخی دیگر از قبایل حاضر در این نبرد، از ابوموسی اشعری مقرری دریافت نمودند[۲۲۵]. فتوحات شام و عراق نیز عرصه‌ای دیگر از حضور قوم عک بود. چهره سرشناس عک در این میدان، مسروق بن فلان عکی بود. مسروق پس از فتوحات عراق[۲۲۶]، در امر فتوحات شام مشارکت جست و در جنگ یرموک در سال ۱۳ هجری فرماندهی برخی کرادیس (دسته‌ها) سپاه اسلام را بر عهده داشت[۲۲۷]. وی همچنین، در جریان فتوحات شام و پیش از جنگ اجنادین در سال ۱۵ هجری، از سوی عمرو بن عاص -فرمانده محور اجنادین- همراه با علقمة بن حکیم فراسی، به جنگ مردم ایلیا (بیت المقدس) فرستاده شد تا با این اقدام، از فشار لشکر روم بر سپاه تحت فرمان عمرو بن عاص بکاهد[۲۲۸].

عکی‌ها -و به ویژه شعبه بزرگ آن بنی غافق- سهمی بزرگ و برجسته در فتوحات اسلامی در مصر (در سال ۲۰ هجری) داشتند. پس از ورود عمر بن خطاب به الجابیه در سال ۱۸ هجری، پیشنهاد فتح مصر از سوی عمرو بن عاص به وی ارائه گردید. عمرو، ضمن سخنانی، انجام فتوحات در مصر را مایه قوت مسلمین و کسب اموال بسیار دانست. این پیشنهاد، هر چند در ابتدا با مخالفت عمر همراه گردید، اما اصرار عمرو بن عاص، سرانجام خلیفه را به انجام فتوحات محدود در مصر راضی کرد. او چهار هزار و به نقلی ۳۵۰۰ رزمنده از عک -که یک سوم آن را غافقی‌ها تشکیل می‌دادند،- را به فرماندهی عمرو بن عاص جهت انجام فتوحات به مصر اعزام کرد[۲۲۹].بدین ترتیب، عکّی‌ها همراه با اسبان ویژه خود، که «عجلی» خوانده می‌شدند، در فتوحات مصر مشارکت کردند[۲۳۰]. «فرما» نخستین موضعی بود که این نظامیان به آن حمله بردند و موفق شدند پس از دو ماه نبرد، آن را فتح کنند. سپس آنها به «بلبیس» و بعد «ام دنین» (مقس) رفتند و این مناطق را نیز بر فتوحات خود افزودند[۲۳۱]. از جمله رزمندگان عکی حاضر در فتوحات مصر که نامی از آنها در تاریخ به ثبت رسیده است می‌توان به نام بشر بن عبدالله بن صحار غافقی[۲۳۲]و نیز عبدالله و عبدالرحمن پسران هجالة بن افلح بن قیس اشاره کرد که همراه با پدرشان در آن حضور یافته بودند[۲۳۳]. بشیر بن جابر بن عراب عبسی -از اصحاب پیامبر(ص)- نیز از دیگر عکی‌های حاضر در فتح مصر بود[۲۳۴].

رزمندگان عک پس از پایان فتوحات اسلامی در مصر، در سرتاسر مصر به‌ویژه «جیزه» (قاهره فعلی)[۲۳۵] و روستاهای بوصیر، مَنوف، دسبندس و أَتریب[۲۳۶] مستقر شدند. «فسطاط» هم از دیگر مقرهای اصلی قوم عک بود[۲۳۷]. بعد از تأسیس این شهر توسط عمرو بن عاص و تبدیل آن به پایتخت جدید مصر، زمین‌هایی از سوی امارت تازه تأسیس این منطقه، برای لشکریان حاضر در مصر، جهت اسکان در این شهر، در نظر گرفته شد که هر یک از این زمین‌های اختصاصی به نام هر قبیله معروف و شناخته شده بود. از جمله این قبایل بنی غافق بودند که در آن شهر محله‌ای مختص خود داشتند[۲۳۸]. «مقریزی» (م ۸۵۴ هجری) در ذکر حدود سرزمینی این قوم در مصر، خطّه غافق -از تیره‌های بزرگ عک- را ادامه خطه لخم تا خطه الظاهر، در کنار درب الأعلام برشمرده است[۲۳۹].در برخی مصادر نقل شده که قبایل غافق و مهره، مدتی بعد، با توسعه خطه و محدوده اسکان شهری خود، از شرق به صحرا و از ناحیه شمال به «الفضاء» رسیدند[۲۴۰]. محلات غافق در مصر از حیث کثرت، به اندازه‌ای بود که برخی منابع، آن را غیر قابل شمارش توصیف کرده‌اند[۲۴۱]. بدون شک، عکّی‌ها به دلیل تعداد زیاد و نقش مهم شان در فتوحات، جایگاه برجسته‌ای در مصر داشتند. آنها در طول قرن اول هجری، موقعیت خود را در مصر حفظ کردند و همچنان از شکوه و جلال خود بهره می‌بردند[۲۴۲].[۲۴۳]

بنی عک و قیام مدنی علیه عثمان

حوادث دوران عثمان و قیام مردمی علیه او نیز، از دیگر حوادث مهم صدر اسلام است که در آن به نام برخی مردم بنی عک پرداخته شده است. انتصاب فرمانداران فاسد و ناکارآمد، و نیز انحرافات گسترده‌ای که در انحاء مختلف سیاسی - عقیدتی در دوران خلافت عثمان در سرتاسر بلاد اسلامی بروز کرد، نارضایتی‌ طیف گسترده‌ای از مردم را موجب گردید. بزرگان و آزادگانی از بلاد اسلامی در برابر پایمال شدن اصول اسلامی، سکوت خود را شکستند و به اعتراض علیه او پرداختند، که غافقی بن حرب عکی[۲۴۴] در کنار بزرگانی از مصر نظیر: کنانة بن بشر سکونی تجیبی، سودان بن حمران، خالد بن ملجم و عبدالله بن سوداء و... از جمله آنان بودند[۲۴۵].

معترضان عراق و مصر و دیگر بلاد اسلامی، در نامه‌نگاری‌های خود، زمانی را تعیین کردند تا جهت اعتراض به وضعیت موجود، رو سوی مدینه آوردند. مصریان همگام با دیگر معترضان شهرها -از جمله کوفه و بصره- در چهار گروه، به ریاست چهار تن از بزرگانشان: سودان بن حمران، قتیرة (میسرة) بن بلال سکونی، عبدالرحمن بن عدیس بلوی و کنانة بن بشر لیثی و به فرماندهی کل غافقی بن حرب عکی، همراه با ششصد یا هزار تن از مردم مصر، در شوال سال ۳۵ هجری از شهرهای خود خارج شدند و به سوی مدینه حرکت کردند[۲۴۶]. آنان ابتدا در نزدیکی مدینه در محلی به نام «ذی مروه» اجتماع کردند[۲۴۷] و اندکی بعد، به مدینه وارد شدند. با رایزنی‌های انجام گرفته، آنها ضمن ابلاغ اعتراضات خود به عثمان، تعهداتی را جهت اصلاح امور مسلمین از او اخذ نمودند و سپس، به شهرهای خود عزیمت کردند. اما در میانه راه، به یکی از غلامان عثمان که سوار بر شتری از شتران عثمان، عازم مصر بود، برخوردند. آنان در بازرسی از او، نامه‌ای یافتند که در آن خطاب به عبدالله بن سعد بن ابی سرح -والی عثمان در مصر- از او خواسته شده بود تا با مخالفان به محض ورود به شدت برخورد کند[۲۴۸]. معترضان پس از یافتن نامه، به سرعت به مدینه بازگشتند و با نشان دادن نامه به عثمان و دیگر مردم، خواستار توضیح او شدند. عثمان ضمن رد نوشتن این نامه، بر پایبندی خود بر قول و قرارهایش با آنان -که عمل بر اساس کتاب خدا و سنت رسول(ص) و عمل در راستای رضای معترضان بود،- تأکید ورزید. اما توضیحات او معترضان را مجاب نکرد و آنان همچنان از بی‌اعتمادی خود به عثمان پای می‌فشردند[۲۴۹]. در پی اقدامات صورت گرفته از سوی دو طرف، مذاکرات عملاً به بن بست کشیده تا این که سرانجام با بالا گرفتن کار، معترضان به منزل عثمان یورش آوردند و او را پس از سی تا چهل روز محاصره به قتل رساندند[۲۵۰]. غافقی بن حرب عکی از جمله این هجمه کنندگان بود. در روایتی آمده است که غافقی بن حرب پس از محمد بن ابی بکر به عثمان نزدیک شد و با میله‌ای آهنین به دهانش زد[۲۵۱]. غافقی در ایام محاصره عثمان، امام مردم مدینه در اقامه نماز بود[۲۵۲] و تا پنج روز پس از قتل عثمان که مدینه همچنان بدون خلیفه مانده بود، امارت شهر را بر عهده داشت. تا اینکه سرانجام، مهاجر و انصار با اصرار از امیرالمؤمنین(ع) خواستند تا عهده دار خلافت شوند و با پذیرش ایشان، جمله مردم مدینه و معترضان بلاد با ایشان بیعت کردند[۲۵۳].[۲۵۴]

بنی عک و تعامل با دولت علوی(ع)

اخبار به جای مانده از مردم قبیله عک در تاریخ دوران حکومت امیرالمؤمنین(ع)، را باید بیشتر محدود به ذکر حضور ایشان در جنگ صفین دانست. این اخبار، گویای آن است که مردم عک با دو رویه همراهی و رویارویی در میدان صفین حضور یافته، در کنار حضور حداکثری در سپاه شام، مشارکتی حداقلی نیز در سپاه امیرالمؤمنین(ع) داشته‌اند. عکیانی که با معاویة بن ابی‌سفیان همراه شدند به رهبری مسروق عکی در این پیکار حضور یافتند[۲۵۵]. مسروق، از بزرگان شام و فردی عثمانی مذهب بود. چندان که نقل است زمانی که امام علی(ع)، جریر بن عبدالله بجلی را نزد معاویه فرستاد تا از او برای حضرت بیعت بستاند، مسروق و ذوالکلاع و شرحبیل بن سمط و جمعی دیگر از وجوه شام، ضمن مخالفت با این امر، معاویه را از بیعت با حضرت و ترک خونخواهی عثمان بر حذر داشته، به تهدید او پرداختند[۲۵۶]. مسروق همراه با یاران عکی‌اش در نبرد بزرگ صفین حضور یافت. در این روز، و به وقت چینش دو سپاه، معاویه پس از تعیین فرماندهان جنگ[۲۵۷]، در برابر هر قبیله‌ای از سپاه امیرالمؤمنین(ع)، قبیله‌ای از شام گماشت. در این آرایش نظامی، عک با مذحج روبرو گردید[۲۵۸]. پیش از آغاز رسمی جنگ، افرادی از سپاه شام -از جمله جمعی از عکیان- به میدان آمدند و هماورد‌طلبیدند. فیروز بن صالح عکی شاعر و تک‌سوار بنی عک[۲۵۹] از نخستین رزمندگانی بود که پا به عرصه نبرد تن به تن صفین نهاد. وی که به دلاوری زبانزد بود، در حالی که رجز می‌خواند، مالک اشتر را به مبارزه‌طلبید. مالک، در حالی که رجز می‌خواند به مصاف او رفت و با نیزه‌اش او را به خاک هلاکت انداخت[۲۶۰].

در یکی دیگر از این همآورد‌طلبی‌ها، سواری از سواران شام در حالی که غرق در آهن بود به میدان صفین آمد و مبارز‌طلبید. عبدالرحمن بن یحیی کندی به مصاف او رفت و از او خواست خود را معرفی کند. آن مرد، خود را مردی از عک معرفی کرد. پس عبدالرحمن در حالی که رجز می‌خواند بر او حمله برد و با نیزه‌اش وی را هلاک کرد[۲۶۱]. هماوردی‌های ابوخراش عمرو عکی با نجاشی[۲۶۲] و نیز مردی عکی با قیس بن فهدان کنانی[۲۶۳] و کشته شدنشان به‌دست این دو یار امیرالمؤمنین(ع) هم، از دیگر نبردهای تن به تن عرصه صفین ذکر شده‌اند.

پیش از آغاز جنگ عمومی، عمرو بن عاص و مردی از عک به رجز خوانی پرداختند[۲۶۴]. مردمان عک شام هم، در حالی که با دستار پای خود را به هم بسته بودند، پیش آمدند و در برابر خود سنگی بزرگ انداختند و گفتند: «پشت به جنگ نخواهیم کرد مگر این که سنگ هم با ما به جنگ پشت کند».[۲۶۵] با آغاز جنگ، و در یکی از معارک آن، ذو الکلاع و عبید الله بن عمر با نیروهای تحت امر خود که متشکل از قبایل لخم، عک، جذام و اشعر بودند، بر قبایل مذحج و بکر بن وائل حمله بردند. در این نبرد سنگین که به کشته شدن ذو الکلاع و عبیدالله انجامید، یکی از عکّیان در رجزهایش چنین سرود: وای بر حال زار ما در مذحجیان از ضرب شست عکّ که ما مادرشان را به عزایشان نشانیم و بگریانیم. ایشان را پس از در هم پیچاندن پایشان به نیزه می‌کشیم؛ چراکه رزم آورانی چون مردان عکّ نباشند. هر آن رزم آور دلیری را پای درپیچد».[۲۶۶]رجز آن مرد عکی، حمیت مردم مذحج را برانگیخت. از این‌رو، یورش سهمگینی را بر آن قوم آغاز کردند و روزگار سیاهی را برای آنها رقم زدند. در این هنگام و در حالی که سنگ آسیای جنگ، قوم عک را در هم می‌نوردید و مرد و مرکب عکی را در خون می‌غلطاند، منادی عکی‌ها از در الحاح و التماس در آمد و ضمن یادآور شدن حرمت خویشاوندی، همدانی‌ها و مذحجی‌ها را از کشتار بیشتر عک و جذام بر حذر داشت[۲۶۷].

حمله شامیان به سپاه عراق، در پس پا در میانی‌های بی‌ثمر ابوهریره و ابودرداء بین دو لشکر عراق و شام نیز، از دیگر مواقف جنگ صفین است که از بنی عک نامی به میان آمده است. در پی این اقدام که حاصلی جز شعله ور‌تر شدن جنگ بین دو سپاه نداشت، عمرو بن عاص قبیله عک را که در رزم زبانزد عرب و عجم بودند به یاری خود فرا خواند. او در میدان، ترسان جولان می‌داد و رجز می‌خواند. مالک اشتر چون عمرو بن عاص و قبیله عک را دید و از حمله قریب الوقوع آنان اطمینان پیدا کرد با سیصد سوار از قبیله مذحج پا به میدان گذاشت و با آنها به نبرد پرداخت. مالک در هنگامه این نبرد، مترصد فرصتی بود تا عمرو بن عاص را از پا در آورد. پس چون عمرو را دید، به سوی او پیش رفت. اما عمرو بن عاص متوجه مالک شد و روی به گریز نهاد و در بین سواران عک جای گرفت. مالک صلاح کار را حمله یکباره بر قبیله عک دانست تا شاید با در هم شکستن انسجام آنان، فرصتی دست دهد تا آنها بر عمرو بن عاص دست یابند و با کم کردن شر او، فتنه و آشوب را فرو بنشانند. یاران او نیز پذیرفتند و به یکباره بر قبیله عک یورش آوردند و آنان را تا سراپرده معاویه عقب راندند. در این حمله ۷۲ تن از عکی‌ها کشته شدند. یکی از یاران مالک، زخمی سهمگین بر پیکر عمرو بن عاص وارد آورد اما عمرو گریخت و خود را به خیمه‌های شامیان رساند و مخفی شد. در این حمله، بیشتر مبارزان عک کشته و مجروح شدند و بقیه عقب نشستند[۲۶۸].

مقابله معاویه به همراهی قوم عک و اشعر، در برابر هجمه سنگین مالک اشتر -که از پس از شهادت عبدالله بن بدیل انجام گرفت- هم، از دیگر عرصه‌های حضور عک در این نبرد است. مالک از مذحج خواست تا به جنگ با عک بپردازند و خود، به جمع همدانیان پیوست و همراه با قبیله کنده و قوم خود در حالی که رجز می‌خواند بر اشعریان تاخت[۲۶۹].

همچنین نقل شده که چون معاویه نیروی پشتیبان سواره خود را بر ضدّ همدان بسیج کرد و این نیرو پس از شکست از بنی همدان، عقب رانده شد، سخت اندوهگین شد و خود، همراه با جمعی از مردم عک و لخم و دیگر طوایف سپاهش شمشیرکشان به میدان تاخت، اما سواران همدان بر او یورش آوردند و وی به تک از چنگ ایشان گریخت‌ و همدان به جای خود باز گشتند. حجر بن قحطان وادعی -شاعر همدان- در توصیف این ماجرا خطاب به سعید بن قیس سرود: «... و کِنْدَةَ وَ الْحَیِّ الْخِفَافِ السَّکَاسِکِ *** وَ نَحْنُ حَطَمْنَا السُّمْرَ فِی حَیِّ حِمْیَرٍ حِذَارَ الْعَوَالِی کَالْإِمَاءِ الْعَوَارِکِ *** وَ عَکٍّ وَ لَخْمٍ شَائِلِینَ سِیَاطَهُمْ‌ .... ما سمر را در قبیله حمیر و نیز کنده و بنی خفاف سکاسک را در هم شکستیم. و همچنین عکّ و لخم را که تازیانه بر کشیده بودند به طعن نیزه‌های بلند خویش چون کنیزکان حایض (وامانده) گریزاندیم».[۲۷۰]

در موقفی دیگر از این جنگ چنین آمده است که پس از شدّت گرفتن جنگ، معاویه به عمرو بن عاص پیام داد که عکّ و اشعریان را در برابر همتایان خود قرار دهد. عمرو به معاویه پیام داد: «همدان را در برابر عکّ قرار داده است»، معاویه به او پیغام باز پس فرستاد که «عکّ را بر همدان ‌بتازان». عمرو بن عاص، نزد قوم عک آمد و گفت: «ای گروه عکّ! علی می‌داند که شما قبیله‌ای شامی هستید، و بدین سبب قبیله عراقی همدان را برای نبرد با شما بسیج کرده است، پس پایدار باشید و امروز ساعتی سرهای خود را به من سپارید که حق به نقطه حسّاس خود رسیده است». ابن مسروق[۲۷۱] -بزرگ عکیان- پس از شنیدن این سخننان، نزد معاویه رفت و گفت: «ای معاویه، تکلیف هزار تن برابر دو هزار تن بر ما نه، با این عهد که هر کس از ایشان کشته شد، پسر عمویش جای او را بگیرد، تا امروز چشم و دلت را آرام بخشیم [و به نگرانی تو پایان دهیم]». معاویه نیز پذیرفت[۲۷۲] و آنان عازم نبرد با همدان شدند. همدانیان هم پس از نبردی سنگین با ازد و بجیله و در هم شکستن آنها، آماده جنگ با تیره عکّ شدند. در این حمله، عکّیان زره پوشیده بودند، ولی ساق پوش بر پای نداشتند. از این‌رو، سعید بن قیس -رییس همدانیان- ندا در داد: «ای همدانیان؛ پای آنان را پی کنید». پس تیغ‌ها، بی‌دریغ و پیاپی، پای عکّیان را قطع می‌کرد. در این هنگام، ابو مسروق عکّی از جنگجویان عک خواست تا در برابر این حربه، چونان اشتران به زانو در آیند. پس عکیان همگی به زانو در آمدند و سپرها را برابر گرفتند و با نیزه مهاجمان را می‌زدند[۲۷۳]. دو طرف، تا شب با هم در ستیز بودند. تا این که همدانیان ندا در دادند: «ای گروه عکّ، به خدا سوگند، باز نگردیم مگر آنکه شما از میدان باز گردید». عکّیان نیز پاسخ مشابهی به همدانیان دادند. معاویه به عکّیان پیام فرستاد: «سوگند آن گروه را راستین شمارید [و باز گردید]» آنگاه عکّیان میدان را ترک کردند و سپس همدانیان از میدان باز گشتند[۲۷۴]. عمرو عاص به معاویه گفت: «شیران با شیران رویاروی شده‌اند و من هرگز چون امروز ندیده‌ام، اگر تو را قبیله‌ای دیگر همچون عکّ می‌بود یا علی را، همه چون همدانیان [سخت‌کوش] می‌بودند، بی‌گمان این برخورد به نابودی همگانی می‌انجامید [و یک تن از دو سپاه زنده نمی‌ماند]».[۲۷۵] سپس در باب این واقعه شعری سرود[۲۷۶].

در تشریح کامل‌تر این جریان از ابن اعثم (م ۳۱۴ هجری) نقل است که: معاویه پس از شکست در پیکاری سخت، جهت روحیه بخشی به سپاه خود و تقویت اراده آنان و نیز بستن دهان مخالفان، آنها را گرد آورد و ضمن تقدیر الهی خواندن این شکست، از آنها خواست تا در نبردهای پیش رو، جهد بیشتری از خود نشان دهند. وی همچنین در این دیدار از آنها خواست اگر خواسته‌ای دارند ابراز کنند. اشعری‌ها و جمعی از مردم عک به پا خواستند و گفتند: «ای معاویه، کار ما با تو به مشکل برخورده است؛ یقین داریم که تو بر باطلی و علی(ع) بر حق. اما برای رضای تو، باطل اختیار کرده ایم و از حق روی برگرداندیده ایم. ما شب و روز با علی(ع) در حال جنگیم و این کار ما باید ثمری در دین یا دنیا داشته باشد. چون ما در موافقت توایم و روی علی(ع) شمشیر می‌کشیم، یقیناً از دین نصیبی نخواهیم برد؛ پس از مال و مکنت دنیا کم و بیش چیزی به ما عطا کن تا چونان کافر بدبخت، بی‌بهره از دین و دنیا نباشیم. اگر به ما احسان نمایی تا جان داریم در خدمت توایم و در موافقت تو می‌کوشیم و گر نه عنان بر می‌گردانیم و به سپاه علی(ع) ملحق می‌شویم.؛ چراکه در سپاه علی(ع) از مال دنیا اگر خبری نیست، لااقل از دین بهره‌ای خواهیم برد». معاویه با شنیدن این سخنان، اعلام کرد هر قومی خواسته‌ای دارند، مشروح بیان کنند تا به اجابت برسد. قبیله عک، طلب مواجب و انعام نمودند و دیگر قبایل هر یک چیزی طلب کردند. معاویه هم مطابق خواسته آنها، به اجابت در خواست شان پرداخت و از مال و مکنت بیشتر از آنچه خواسته بودند به آنها عطا کرد[۲۷۷]. خبر بخشش‌های معاویه به سپاه حضرت رسید و برخی از سست ایمانهای سپاه حضرت را به معاویه راغب کرد[۲۷۸]. چون گزارش این ماجرا به علی(ع) رسید، آن (گرایش و سست‌دلی مردم) را بسی زشت و نکوهیده شمرد[۲۷۹]. در این هنگام، منذر بن حفصه همدانی نزد حضرت آمد و گفت: خبر به شما هم رسیده است که قبیله عک و اشعر دین خود به دنیا فروخته‌اند و ضلالت را بر هدایت انتخاب کرده از معاویه چیزی طلب داشته‌اند؟ سپس با سرایش شعری با مطلع: عکّیان درخواست مقرری کردند و اشعریان خواستار دریافت «ثنیه» به عنوان جایزه شدند». از ثبات قدم خود با حضرت گفت و قوم عک و اشعر را بواسطه فروختن دین شان به دنیا سرزنش کرد؛ که با تمجید حضرت روبرو شد[۲۸۰].

نبرد حصین بن منذر با جماعتی از سپاه شام هم از دیگر مواقف این پیکار عظیم است که از قبیله عک و مردمانش سخن به میان آمده است. بر پایه برخی گزارشات، امام علی(ع)، حصین بن منذر را با ۵۰۰ سوار از بهترین‌های قوم ربیعه به جنگ عمرو بن عاص فرستاد. چون جنگ شدت یافت، معاویه نیز، ۵۰۰ سوار از سواران عک و حمیر و لخم را به کمک عمرو بن عاص و نبرد با حصین فرستاد. حصین و یارانش به آنان حمله کردند و آنان را تا سراپرده معاویه عقب راندند[۲۸۱]. همچنین در نقلی دیگر، در باب نقش عکیان در یکی از مواضع جنگ صفین، چنین آمده است که روزی علی(ع) رو به قبیله ربیعه نهاد و با همراهی ۱۰ تا ۱۲ هزار سپاهی از دیگر قبایل که نزد حضرت فراهم آمده بودند، نبردی بزرگ را علیه معاویه ترتیب دادند. در این حمله بزرگ که پس از شهادت عمار و هاشم مرقال و با همراهی بزرگانی چون عدی بن حاتم و مالک اشتر انجام گرفت، صفوف شامیان در هم شکست و سپاه امام(ع)، هر که را پیش روی خود می‌دیدند می‌کوفتند تا به سراپرده معاویه رسیدند. امیرالمؤمنین(ع) در این جمع در حالی که رجز می‌خواند، با شمشیر خود دشمنان را می‌زد. معاویه در این هنگام اسب خود را‌طلبید تا بگریزد اما بار دیگر به میدان بازگشت و به مدد خواهی از عکیان و اشعریان بانگ برداشت. آنان نیز گردش را گرفتند و به ایستادگی پرداختند تا این که سرانجام دو سپاه از یکدیگر دست بر داشتند و متفرق شدند[۲۸۲].

حضور مسروق بن حرمله (جبله) عکی به عنوان نماینده شامیان در امر تحکیم هم از دیگر مواردی است که به نقش مردم عک در جنگ صفین و حوادث پیرامونی آن اشاره دارد[۲۸۳]. همان‌گونه که پیشتر گفته شد در برابر بخش اعظم قبیله عک که در جنگ صفین در کنار معاویة بن ابی‌سفیان، در سپاه شام گرد آمده بودند، گروه کوچکی از عک هم در سپاه امیرالمؤمنین(ع) حضور داشتند که رو در روی هم‌قبیله‌ای‌های شامی خود[۲۸۴] و نیز خویشان اشعری خود دست به سلاح بردند و در نبرد با ایشان شهدایی را تقدیم کردند که از جمله آن می‌توان از بزرگانی چون عبدالله بن جریش عکی[۲۸۵] و مطرّف بن حصین عکی[۲۸۶] یاد کرد. از دیگر اخبار همراهی‌های فرزندان عک در این جنگ و احیاناً در دیگر وقایع دوران حکومت امیرالمؤمنین(ع) می‌توان به همراهی برخی از ایشان از جمله ایاس بن عامر غافقی مناری در جنگ‌های آن حضرت یاد کرد. ایاس از اصحاب و شیعیان امام علی(ع) بود که پس از آمدن آن حضرت به کوفه، خود را از مصر به کوفه نزد امام(ع) رساند و در معیّت ایشان در جنگ‌های آن حضرت حضور یافت[۲۸۷]. عبدالله بن زُرَیر (متوفی ۸۰ هجری) را هم از دیگر مشاهیر تابعین[۲۸۸] و از یاران و حامیان برجسته امام علی(ع)[۲۸۹] گفته‌اند[۲۹۰]. او نیز از مصر، خود را به کوفه، محضر امیرالمؤمنین(ع) رسانده بود[۲۹۱] و در جنگ صفین مشارکت جست[۲۹۲].

واقعه شهادت محمد بن ابوبکر -فرماندار امیرالمؤمنین(ع) در مصر- نیز از دیگر اخبار ایام حکومت امام علی(ع) است. عکی‌ها و به‌ویژه غافقی‌های مصر گرایش‌های علوی داشتند[۲۹۳] شاید از همین رو بود که پس از هجوم لشکریان شام به فرماندهی عمرو بن عاص به مصر در سال ۳۸ هجری و شکست محمد بن ابوبکر از آنها، وی به محله غافقی‌ها پناه برد و در منزل ابن هجاله غافقی پنهان شد. غافقی، خواهری ضعیف النفس و ترسو داشت. زمانی که معاویة بن حُدیج و افرادش به دنبال محمد به منزل ابن هجاله غافقی آمدند، او از بیم جان برادر، آنها را به سوی محمد بن ابی بکر راهنمایی کرد. معاویه بن حُدیج نیز، محمد را به اسارت گرفت و سپس به شهادت رساند[۲۹۴]. پس از شهادت محمد بن ابوبکر، محمد بن جعفر بن ابیطالب که از همراهان او در مصر بود، مخفی شد و سپس مدتی بعد، با راهنمایی مردی از تیره غافق به فلسطین گریخت و خود را به یکی از دایی‌های خود از خثعم رساند[۲۹۵].[۲۹۶]

مناسبات بنی عک و دولت امویان

تعاملات بنی عک با امویان را باید بیشتر در راستای همراهی‌های ایشان با این دولت تبیین کرد. اندک رویارویی‌هایی را هم از برخی طوایف آن شاهدیم که عمدتاً از سوی طوایفی چون بنی غافق صورت گرفته است. غافقی‌های مصر، گرایش‌های علوی داشتند[۲۹۷]. از این‌رو، ازدیان عراق، زمانی که توسط زیاد بن ابیه (۴۵-۵۳ هجری قمری) بواسطه احساسات ضد اموی‌شان به آنجا تبعید شدند، در همسایگی غافق در مصر مسکن گزیدند[۲۹۸]. همین گرایش موجب شد هنگامی که عبدالرحمن بن جحدم فهری توسط عبدالله بن زبیر به عنوان فرماندار مصر (۶۴-۶۵ هجری قمری) منصوب گردید، قبیله غافق به او بپیوندند و به خصومت با دولت امویان بپردازند. به همین دلیل هم، در ایام محاصره ابن زبیر در مکه، متحمل سختی‌هایی شدند[۲۹۹].

اما از اخبار همراهی این قوم با حاکمیت بنی امیه، علاوه بر همیاری‌های ایشان با معاویة بن ابوسفیان در جنگ صفین -که در بخش گذشته بدان مفصل پرداخته شد- می‌توان به مشارکت برخی از ایشان در فتوحات اسلامی این دوره و نیز سرکوب برخی شورش‌های ضد اموی اشاره کرد. مطهر بن حر عکی از جمله ایشان بود. وی در جریان طغیان عبدالرحمن بن محمد بن اشعث علیه دولت اموی، با حجاج بن یوسف ثقفی -فرماندار مشهور امویان در عراق- همراه گردید و به دستور وی، با دو هزار سپاهی مأمور فتح پادگانی در شوشتر گردید. ابن اشعث که از حرکت او اطلاع یافته بود، به سرعت به مقابله با آنها پرداخت و در شامگاه عرفه سال ۸۱ هجری، شکست سختی را بر مطهر و یارانش وارد کرد[۳۰۰]. مطهر بن علی را همچنین از حاضران لشکر حجاج بن یوسف در دیگر مواقف نبرد با ابن اشعث گفته‌اند[۳۰۱]. وی در سال ۸۸ هجری و در زمان حکومت ولید بن عبدالملک (حک. ۸۶-۹۶ هجری) در غزای مسلمه بن عبدالملک به طُوانه از ممالک روم شرکت کرد و در این جنگ کشته شد[۳۰۲]. عبدالرحمن بن عبدالله عکی هم از دیگر رجال نامدار عک بود که در روز نبرد حجاج با ابن اشعث شرکت داشت و در این جنگ، فرماندهی جناح راست لشکر حجاج را عهده دار بود[۳۰۳].

همراهی با مهلب بن ابی صفره -سردار بزرگ اموی- در نبرد با ازارقه[۳۰۴] و نیز شرکت در سرکوب قیام حره در سال ۶۳ هجری[۳۰۵] هم از دیگر وقایع مهم دوران حکومت اموی است که مردمانی از قوم عک در آن نقش آفریدند. ضمن این که شرکت در فتوحات این عصر خاصه فتوحات افریقا و اندلس را نیز باید از دیگر مواضع حضور فرزندان عک در حوادث این دوره بر شمرد. عکیان، پس از این فتح، در بخش‌هایی از آن ساکن شدند که جوف در شمال قرطبه از جمله آن است[۳۰۶]. در شمار این فاتحین می‌توان از عبدالرحمن بن مخمر غافقی یاد کرد که از او در فتوحات اسلامی این دوره و همراهی وی در فتوحات دریایی عقبة بن عامر جهنی -از امرای بزرگ معاویة بن ابوسفیان- ذکری به میان آمده است[۳۰۷]. ضمن این که از موالیان آنها هم می‌توان از عبدالله بن محمد بن حکیم بن ابی سعد دهنی -مولی دهنه- نام برد که خود، پدر و جدش، هر سه از عرفای[۳۰۸] بنی دهنه -از طوایف بنی غافق- به شمار آمده‌اند[۳۰۹].

شاید بتوان از عبدالرحمن غافقی به عنوان مهمترین و مشهورترین شخصیت رجالی بنی عک و طایفه بنامش بنی غافق در دوران حکومت بنی امیه یاد کرد. ابوسعید عبدالرحمن بن عبدالله بن بشر غافقی، امیر اندلس و از بزرگترین و شجاع‌ترین فرماندهان دوران فتوحات بود. او به افریقیه کوچید، سپس نزد سلیمان بن عبدالملک (حک. ۹۶-۹۹ هجری) به دمشق آمد، آن‌گاه به مغرب بازگشت و به موسی بن نصیر و پسرش عبدالعزیز ـ که در‌ اندلس مقیم بودند ـ پیوست و فرماندهی ساحل شرقی‌ اندلس را به عهده گرفت. پس از مرگ سمح بن مالک (در سال ۱۰۲ هجری)، بر قدرت نظامی عبدالرحمن افزوده شد، بنابر این به أربونه نقل مکان کرد، جایی که مسلمانان، او را به عنوان امیر انتخاب کردند و فرماندار افریقیه او را تأیید کرد. مدتی بعد، در پی اختلافی که بین او و عنبسه بن سحیم -از فرماندهان بزرگ اندلس- به وقوع پیوست، عبدالرحمن در سال ۱۰۵ هجری از امارت‌ اندلس برکنار، و به جای او عنبسة بن سحیم کلبی‌ به امارت این سرزمین منصوب گردید. هنگامی که عنبسه در سال ۱۰۷ هجری در نبرد با فرنگیان در منطقه گل (فرانسه کنونی) کشته شد، عده‌ای از امرا، فرمان‌روایی بر‌ اندلس را عهده‌دار شدند که حکومت هر کدام از آنان دوامی نداشت. در این مدت، عبدالرحمن همراه با دیگر جنگاوران مشغول انجام فتوحات بود تا این که در سال ۱۱۲ هجری هشام بن عبدالملک (حک. ۱۰۵-۱۲۵ هجری)، عبدالرحمن غافقی را به امارت‌ اندلس برگزید. وی آماده فتح سرزمین گل شد و اعراب را از یمن، سوریه، مصر و شمال آفریقا به یاری فرا خواند. با پیوستن گروه‌های مختلف به او، وی پس از عبور از سلسله کوه‌های «برانس»، با سپاهی از عرب‌ها و بربرها در دو منطقه «اکیتانیا» و «بورگونی»، نفوذ کرد. او بر شهر «بردو» مستولی شد و پس از فراری دادن سپاه «شارل مارتل»، به قصد رخنه در عمق فرانسه پیش رفت. «شارل مارتل» سپاه خود را جمع کرد و سپاه بزرگی از «گلها» و «ژرمن‌ها» فراهم آورد و نبرد خونینی در «بواتیه» در نزدیکی رودخانه «لوار» ترتیب داد که به کشته شدن عبدالرحمن در آن و عقب‌نشینی مسلمانان انجامید[۳۱۰].

از دیگر مواضعی است که در آن به ذکر نام برخی رجال عکی پرداخته شده است می‌توان به ماجرای شورش اباضیه در طرابلس در سال ۱۲۶ هجری اشاره کرد. عبدالرحمن بن حبیب -عامل بنی امیه در شمال افریقا- پس از حضور در قیروان، برادرش را به فرمانداری طرابلس فرستاد. برادر او در بدو ورود به طرابلس، عبدالله بن مسعود تجیبی -رهبر اباضیان- را دستگیر و سپس به قتل رساند. این اقدام، شورش اباضیان و تحصن شان در طرابلس را به همراه داشت. عبدالرحمن پس از دریافت این خبر، فوراً برادرش را امارت طرابلس برکنار و حمید بن عبدالله عکی را به جای او منصوب کرد. اباضیان متحصن، به فرماندهی عبدالجبار بن قیس مرادی و حارث بن تلید حضرمی، حمید بن عبدالله را در یکی از روستاهای طرابلس به محاصره خود گرفتند. مدتی بعد و با شیوع بیماری وبا در سپاه حمید، او ناچار از اباضیان درخواست امان کرد که با پذیرش آنها مواجه شد. از این‌رو، حمید بن عبدالله شهر را ترک، و به مکانی دیگر عزیمت کرد. پس از رفتن او از طرابلس، عبدالجبار بن قیس، نصیر بن راشد را -که از موالیان انصار و از یاران حمید بن عبدالله عکی بود،- دستگیر و به انتقام خون عبدالله بن مسعود تجیبی کشت و بر زناته و مناطق اطراف آن مسلط شد[۳۱۱].[۳۱۲]

بنی عک و تعامل با خلفای بنی عباس

بنی عک و تشکیل دولت عباسی

مردم عک در کنار رجال ازد، طی و تمیم نقش مهمی در روی کار آمدن دولت عباسیان داشتند. کتاب «اخبار الدولة العباسیه» به عنوان یک منبع شاخص، کاملاً نشانگر آن است که بسیاری از چهره‌های بنی-عک در صفوف اصلی جنبش عباسیان در خراسان به فرماندهی بکیر بن ماهان و سپس ابومسلم خراسانی حضور داشته‌اند. نویسندۀ شیعی این کتاب، در اثر خود، در ذکر اسامی هفتاد نفر از دعات بنی عباس، به نام چهار تن از افراد بنی عک اشاره کرده است[۳۱۳]. او در این اثر، از مقاتل بن حکیم عکی به عنوان یکی از شش رجال دعوة بکیر بن ماهان در نساء و از عثمان بن نهیک عکّی، عیسی بن نهیک عکّی و أبوالخطاب هیثم بن معاویه عکی به عنوان سه تن از هفت داعی مردم ابیورد نام برده[۳۱۴]، سپس در تشریح عملکرد این دعاة، به نقش مهم مقاتل بن حکیم در تأسیس دولت عباسی پرداخته است. منابع دیگر تاریخی نیز ضمن پرداختن به نام مقاتل و عملکرد او، از نقش مهم او در شکل‌گیری و استحکام دولت عباسی مفصل سخن گفته‌اند. بر اساس گزارشات این منابع، از مقاتل بن حکم به عنوان یکی از نخستین شیعیان بنی عباس یاد شده است[۳۱۵]. با بالا گرفتن کار ابومسلم در خراسان و تسلط یافتن او بر خراسان، وی کارگزاران خود را بر نقاط مختلف آن گماشت و سپس یاران خود را به شهرهای دیگر گسیل داشت. وی به قحطبة بن شبیب طایی دستور داد تا به طوس برود و با بازماندگان لشکرهای کرمانی و نصر بن سیار بجنگد و آنان را از این شهر بیرون کند و سپس گام به گام تا عراق پیش برود. وی در این مأموریت، بزرگانی چون مقاتل بن حکیم عکی، خالد بن برمک، عبدالله بن نعمان طایی و دیگران را با قحطبه همراه کرده، گروهی از دلیران و پهلوانان را با هر یک از ایشان اعزام نمود[۳۱۶]. به همین منظور، سپاه قحطبه به سوی عرصه‌های شمالی‌تر خراسان حرکت کرد تا این که به نساء و ابیورد رسید. قحطبه، مقاتل بن حکیم عکی و خالد بن برمک را هر کدام با هزار سپاهی به مصاف سپاه اموی حاضر در منطقه به فرماندهی اسید بن عبیدالله خزاعی فرستاد که با پیروزی به کار خود خاتمه دادند[۳۱۷]. سپس قحطبه با همراهان خود نزد آنها آمد و آماده پیکار با تمیم بن نصر -دیگر سردار اموی- در منطقه شدند. سپاه عباسی در روز نبرد، در حالی که مقاتل بن حکیم، عبدالملک بن یزید، خالد بن برمک و ابوعون فرماندهی پهلوی راست لشکر را بر عهده داشتند، بر سپاه تمیم یورش آوردند و آنها را در هم شکستند[۳۱۸]. آن گاه قحطبه، مقاتل را با مقدمه سپاه خود سوی نیشابور و مصاف با نصر بن سیار فرستاد. نصر که در خود توان مقاومت در برابر مقاتل بن حکیم و یارانش را نمی‌دید، فرار کرد و شهر را بدو واگذاشت[۳۱۹].

سپس قحطبه به گرگان لشکر کشید و در حالی که خالد بن برمک و مقاتل بن حکیم عکی فرماندهان جناح چپ لشکر او بودند بر سپاهیان اموی به فرماندهی نباتة بن حنظله ظفر یافتند و نباته را در این رزم به قتل رساندند[۳۲۰]. پس از فائق آمدن قحطبه بر گرگان، یزید بن عمر بن هبیره-فرمانده ارشد سپاه امویان- سپاهی را به فرماندهی پسرش داوود وعامر بن ضباره به نبرد قحطبه فرستاد. این سپاه در اصفهان اردو زد. قحطبه هم جماعتی از سرداران خود را به فرماندهی مقاتل بن حکیم عکی برای مقابله با این سپاه فرستاد. سپاه اعزامی قحطبه در قم اردو زدند. در این حین، ابن ضباره دریافت که حسن بن قحطبه قصد مردم نهاوند کرده است. از این‌رو، جهت کمک به دیگر امویان، رو به جانب نهاوند نهاد. عکی از این امر خبر یافت و قحطبه را نیز از موضوع مطلع کرد. قحطبه از ری خود را به مقاتل رساند و با پیوستن به سپاه او، با هم عازم نبرد با ابن ضباره شدند و توانستند در رجب سال ۱۳۰ هجری، شکست سختی را بر او وارد آورند[۳۲۱]. با کشته شدن ابن ضباره، قحطبه و مقاتل رو به جانب اصفهان نهادند[۳۲۲].[۳۲۳]

بنی عک و کارگزاری دولت عباسی

مروری بر زندگی رجال برجستۀ دولت عباسی نشان می‌دهد که عکیان جایگاه ویژه ای در این دولت داشته‌اند و مناصب مهمی را در آن به خود اختصاص داده بودند. وجود کارگزاران متعدد عکی در دستگاه عباسی، از برقراری مناسبات دوستانه عکی‌ها، و همراهی‌های مردم این قبیله با این دولت در پس سقوط دولت بنی امیه حکایت دارد. از جمله این منصب داران -همان‌گونه که در بخش پیشین بدان پرداخته شد- مقاتل بن حکیم بن عبدالرحمن عکّی است. مقاتل از دعات معروف بنی عباس[۳۲۴] و از فرماندهان بزرگ آنان در تأسیس دولت عباسی بود[۳۲۵]. وی پس از تأسیس دولت عباسی، از کارگزاران این خاندان و از فرماندهان ارشد ارتش ابوالعباس سفاح[۳۲۶] و منصور دوانیقی[۳۲۷] گردید. او بابت خدمات ارزشمندش به نظام عباسی، مورد توجه خلفای عباسی قرار گرفت و ذیل توجهات خاص خاندان عباسی به منافع مادی بسیاری دست یافت. املاک او در بغداد به «قطیعة العکی» معروف بود. این قطیعه بین باب البصره و باب الکوفه[۳۲۸]، در کنار دروازه‌ای که هنوز به نام اوست[۳۲۹]، قرار داشت[۳۳۰]. از جمله خدمات او در دوران خلافت سفاح عباسی می‌توان به مواجهه او با یزید بن عمر بن هبیره-فرمانده ارشد امویان- و بقایای رجال اموی اشاره کرد. در پس تشکیل دولت عباسی و در سال ۱۳۲ هجری، مقاتل بن حکیم عکی همراه با سی تن از فرماندهان ارشد قوای عباسی، به فرماندهی حسن بن قحطبه از سوی ابوالعباس سفاح (حک: ۱۳۲-۱۳۶هجری) به جنگ ابن هبیره فرستاده شد و به آنها دستور داده شد که همه مردم شام و عراق -جز ابن هبیره و همراهانش- را مشمول عفو عمومی خود قرار دهند[۳۳۱]. سپاه عباسی در واسط و بغداد با ابن هبیره و یارانش رو در رو شدند. در این نبردها که به شکست ابن هبیره منجر شد، مقاتل بن حکیم عکی کما سابق، فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده داشت[۳۳۲]. نبرد با خوارج هم از دیگر خدمات مقاتل بن حکیم به دولت بنی عباس در دوران حکومت سفاح به شمار رفته است. نقل است که گروهی از خوارج به رهبری بکر بن حمید شیبانی علیه ابوالعباس سفاح -زمانی که منصور، فرماندار جزیره بود،- شورش کردند. او محقن بن غزوان را به نبرد آنان گسیل داشت و آنها را در هم شکست. شیبانی در ادامه کار خود، به رأس عین رفت. منصور دوانیقی -فرماندار منطقه- پس از دریافت این خبر، مقاتل را به جنگ او فرستاد. سپاه عباسی، به دنبال بکر بن حمید شیبانی از «کفرتوثی» به برخی از روستاهای «دارا» رفت و با آنها روبرو شد. خوارج شکست خوردند و بکر به «کوه دارا» پناه برد. عکی در پی او رفت و در نبردی، موفق به قتل او و یارانش شد[۳۳۳].

پس از مرگ سفاح در سال ۱۳۶ هجری، مقاتل از کارگزاران و سرسپردگان منصور دوانیقی (حک: ۱۳۶-۱۵۸هجری) گردید و تا زمان مرگش بدو وفادار ماند. نقل است که پس از مرگ سفاح، عبدالله بن علی -عموی منصور دوانیقی- سر به مخالفت نهاد و با ذکر شایستگی‌های خود، ادعای خلافت کرد و از جمعی از سرداران، برای خود بیعت گرفت. این جمع به حران رفتند و مقاتل بن حکیم عکی -که در غیاب منصور دوانیقی عامل این شهر بود- را به بیعت فرا خواندند. اما او نپذیرفت و در قلعه شهر پناه گرفت. مدتی بعد، مقاتل و د و تن از پسرانش با پذیرش امان عبدالله بن علی، خود را تسلیم او کردند. در پی این اتفاق، عبدالله، او و دو پسرش را همراه با نامه‌ای نزد عثمان بن عبدالاعلی ازدی در رقه فرستاد. پس از رسیدن آنها به رقه، عثمان، مقاتل را کشت و دو پسرش را زندانی کرد؛ تا این که بعد از شکست عبدالله بن علی در نصیبین، آن دو را نیز از بند خارج کرد و گردن زد[۳۳۴].

پسر از مرگ مقاتل بن حکیم عکی، پسرش محمد نیز در سلک کارگزاران دولت عباسی در آمد. وی که برادر رضاعی هارون الرشید (حک. ۱۷۰-۱۹۳ هجری) نیز بود، در سال ۱۸۱ هجری و پس از استعفای هرثمة بن اعین از امارت افریقیه (مغرب)، از سوی هارون به حکومت این دیار منصوب شد. اما طولی نکشید که بر اثر سوء رفتار او، مردم افریقا به سردمداری تمام بن تمیم تمیمی در تونس سر به شورش نهادند. «تمام» سپاهی عظیم گرد آورد و در ماه رمضان سنه صد و هشتاد و سه سوی قیروان لشکر کشید. محمد بن مقاتل عکی با اتباع خود به مقابله با او مبادرت کرد؛ اما در جنگی که در محل «حنیه الخیل» رخ داد، شکست خورد و به قیروان گریخت. مردم قیروان که از رفتار سوء محمد بن مقاتل به تنگ آمده بودند، دروازه شهر را برای تمام گشودند و او وارد شهر شد. محمد بن قاتل از تمام امان خواست و وی نیز به ابن عکی امان داد به شرط اینکه از آفریقا بیرون برود؛ او هم به طرابلس رفت. ابراهیم بن تغلب -از امرای بزرگ و قدرتمند عباسی- که در آن نواحی امارت داشت به یاری ابن مقاتل شتافت و با فراری دادن شورشیان وارد شهر قیروان شد و از محمد بن مقاتل خواست تا به قیروان باز گردد. محمد هم برگشت ولی اهالی شهر از فرمانروایی ابن مقاتل دل خوشی نداشتند و مراجعت او را برای خود سخت ناگوار دانستند[۳۳۵].

از دیگر کارگزاران عکی دولت عباسی می‌توان به نام قاسم بن معاویه عکی -حاکم منصور در بصره-[۳۳۶]، هیثم بن معاویه عکی -فرماندار منصور در مکه و طائف-[۳۳۷]، ابراهیم بن عثمان بن نهیک عکی امین و عامل هارون الرشید بر حرم، خزاین، اموال و لشکر در زمان عزیمت او به حج در سال ۱۸۶ هجری[۳۳۸] و عمران بن موسی عکی -فرماندار مأمون در سند-[۳۳۹] اشاره کرد.[۳۴۰]

بنی عک و مناسبات متأخرتر آنها با دولت عباسی

مناسبات فرزندان عک با دولت عباسی علی‌رغم همراهی‌های تنگاتنگ اولیه، به مرور زمان رویارویی‌هایی را نیز -به خصوص در منطقه یمن- به خود دید که از نخستین آنان می‌توان به قیام عبدالرحمن بن احمد طالبی در یمن در دوران حکومت مأمون عباسی (۱۷۰-۲۱۸هجری) اشاره کرد. بر اساس گزارشات موجود، در سال ۲۷۰ هجری و در پی بد رفتاری و ظلم و ستم عمال عباسی در منطقه، مردی از تبار علویان به نام عبدالرحمن بن احمد بن عبداللّه بن محمد بن عمر بن علی بن ابی طالب(ع) در بلاد عک قیام، و برای رضای آل محمد(ص) دعوت نمود. مردم هم به عبدالرحمن گرویدند و با او بیعت کردند. مأمون پس از اطلاع از این امر، سردار خود دینار بن عبداللّه را با سپاهی عظیم روانه یمن کرد. او امان نامه‌ای را هم برای سران شورشی تنظیم، و با دینار بن عبدالله همراه کرد و به او دستور داد ابتدا امانشان دهد و آنان را به اطاعت خود بخواند؛ در صورت عدم پذیرش، با آنان وارد جنگ شود. دینار پس از رفتن به مکه و ادای فریضه حج، به یمن رفت. او ابتدا طبق دستور، به عبدالرحمن امان داد که با پذیرش عبدالرحمن روبرو شد. عبدالرحمن به طاعت مأمون گردن نهاد و نزد دینار رفت. دینار هم او را نزد مأمون برد[۳۴۱].

رویارویی‌های مردم عک در دوران متأخرتر عباسی شدت بیشتری به خود گرفت. عکی‌ها تا قرن ششم هجری (قرن دوازدهم میلادی) قدرتمندترین قبیله در زبید و ذوالقرنین محسوب می‌شدند[۳۴۲]. آنان از جمله شورشی‌ترین و سرسخت‌ترین قبایل یمن علیه دولت عباسی بودند و از زیدیه و گاه از قرامطه پیروی می‌کردند[۳۴۳]. عماره الحکمی در توصیف آنها می‌نویسد: «عک بن عدنان از قوی‌ترین و پرجمعیت‌ترین قبایل تهامه هستند.... آنها مردمی ساده، نادان و شجاع هستند که از مرگ یا آنچه پس از آن می‌آید، نمی‌ترسند؛ آنها به راحتی تن به مرگ می‌دهند و از کشته شدن هیچ باکی ندارند».[۳۴۴] از جمله مهمترین این قیام‌ها که مردم عک در آن به نقش‌آفرینی پرداختند، قیام‌های علی بن مهدی حمیری در سال ۵۴۶ هجری و پسرش عبدالنبی بن علی بن مهدی معروف به «ابن مهدی» در سال ۵۵۶ هجری است. عکیان در این خیزش، به رهبری رییس خود احمد بن علی حرامی در حمایت از علی بن مهدی پا به میدان نهادند. علی بن مهدی در ستمگری بی‌نظیر بود و قساوت و هوس، زهد و شدت، شجاعت و تضرع را با هم ترکیب کرده بود. او بر مذهب حنفی بود، اما مرتکبین گناه را تکفیر می‌کرد و آنان را می‌کشت. حمیری نسبت به یارانش بدگمان بود. او با وجود آنکه در انجام دعوتش به یارانش بسیار متکی بود، بر آنها بسیار سختگیر بود. علی‌رغم این صفات، او فردی موفق بود و توانست با حیله و زیرکی خود، قلب پیروانش را تسخیر کند. در این بین، قبیله عک ستون قیام او و منشأ وجودی آن، و مایه تقویت اقتدار قدرت علی بن مهدی بود[۳۴۵]. بنی عک در قیام عبدالنبی بن علی بن مهدی معروف به «ابن مهدی» هم مشارکتی بنیادین داشتند و در معیت او نبردهایی را با احمد بن سلیمان امام -از ائمه زیدیه یمن- انجام دادند. پیروان ابن مهدی در سال ۵۵۹ هجری در ادامه توسعه سرزمینی خود به مخلاف جعفر رفتند و به اقامتگاه بنی جنب در بالادست گردنه صید، در نزدیکی قلعه سماره هجمه بردند. همزمان با این حمله، احمد بن سلیمان -از ائمه زیدیه- به منطقه عنس رسید. مردم قبیله جنب به گمان این که وی به کمک آنان آمده است، به شادمانی پرداختند. خبر این اتفاق به یاران ابن مهدی رسید و آنان از بیم روبرویی با احمد امام و یارانش، به زبید بازگشتند. آنها پس از رسیدن به زبید، دریافتند که احمد بن سلیمان، نه به خاطر کمک به بنی جنب، بلکه به جهت امری دیگر به عنس و زبید آمده است. بنا بر این، بار دیگر آماده پیکار با بنی جنب شدند و در نبردی در «سحول»، شکست سختی را بر جنبی‌ها وارد کردند و اموالشان را به تاراج بردند. شکست جنبی‌ها مردم ذمار را وحشت‌زده کرد و آنان از ترس ابن مهدی و سربازانش، آماده ترک دیار خود شدند. در این هنگام، احمد بن سلیمان وارد ذمار شد و ضمن دعوت آنان به آرامش، با متحد کردن بنی جنب، از آنها برای خود پیمان وفاداری گرفت. چون پیروان ابن مهدی، به رهبری رئیسشان احمد بن علی حرامی، از این موضوع اطلاع یافتند[۳۴۶]، از اطاعت ابن مهدی دست کشیدند و در حومه تهامه، نزدیک کوه‌ها، ساکن شدند. اندکی بعد، ابن حرامی به احمد بن سلیمان نامه نوشت و ضمن اعلام وفاداری به او، وی را نزد خود خواند و به او وعده داد قبیله عک -که قدرت اصلی ابن مهدی و یارانش بودند- را به اطاعت وی در خواهد آورد. او نامه‌های دیگری هم به احمد امام نوشت[۳۴۷]. وقتی پاسخ نامه و مکتوبات همراه آن به ابن حرامی رسید، یارانش از آن با خبر شدند. در این هنگام، پسر عمویش که از فقهای شافعی بود و علیه او مخفیانه توطئه می‌کرد، نامه‌ها را به عبدالنبی بن مهدی رساند. عبدالنبی به وحشت افتاد و تمام تلاش خود را برای جلب نظر ابن حرامی و رهبران قبیله عک به کار گرفت. او با اعطای هدایا و وعده‌های جذاب. سرانجام سران عکی‌ها را در دام حیله و نیرنگ خود گرفتار کرد و در فرصتی مناسب، سیصد و پنجاه نفر از رهبران عک، از جمله ابن حرامی و دیگر مردان برجسته عک را از دم تیغ گذراند[۳۴۸]. شرکت در قیام ابوالحسن احمد بن یحیی علوی زیدی معروف به الناصر لدین الله در سال ۳۰۷ هجری، و همراهی با او در نبرد با قرامطه که به شکست قرامطه انجامید هم از دیگر حوادث بزرگ این دوره است که برخی از سواران عک در آن شرکت داشتند[۳۴۹].[۳۵۰]

اعلام و رجال بنی عک

از مشاهیر و معاریف جاهلی این قوم می‌توان از غافق بن شاهد بن عک -سرشاخه این قوم-[۳۵۱] و دخترانش شقیقه بنت غافق بن شاهد -همسر عیلان بن مضر و مادر «قیس بن عیلان»-[۳۵۲]، عرمد بنت غافق -همسر الحاف بن قضاعه-[۳۵۳] و نوه‌اش هند بنت مالک بن غافق بن شاهد -همسر انمار بن اراش و مادر «افتل» (خثعم)-[۳۵۴]، همچنین، سَوده[۳۵۵] و به نقلی خبیّه (حییه)[۳۵۶] دختر عک -مادر مضر و ایاد-[۳۵۷] و نیز رجال بزرگی چون سملقة بن مری بن فجاع -فرمانده قبیله عک در نبرد با غسّان-[۳۵۸] و زوبعة بن عمرو از بزرگان این قوم و رئیس غسّان[۳۵۹] یاد کرد. از مشاهیر بزرگ آنها در دوره اسلامی نیز علاوه بر اصحابی نظیر: مالک بن عباده غافقی از اصحاب نبی اکرم(ص) و از راویان آن حضرت[۳۶۰]، ابوموسی عبدالله بن مالک غافقی ازدی[۳۶۱]، مهجع بن صالح عکی -مولی عمر بن خطاب- از نخستین مهاجران به مدینه[۳۶۲] و اولین شهید معرکه بدر[۳۶۳]، جلیحة بن شجار بن صحار غافقی -رییس وفد کنندگان بنی غافق به مدینه-[۳۶۴]، عوز بن سریر غافقی از همراهان جلیة بن صحار در وفد بنی غافق به مدینه[۳۶۵]، ابو مسلم غافقی، مؤذن عمرو بن عاص در مصر[۳۶۶]، محمد بن جابر عتکی عکی[۳۶۷] و عمرو بن مالک عکی[۳۶۸] هر دو از همراهان ابوموسی اشعری در وفد اشعریان به مدینه و نیز صحابیاتی مانند: ظبیعه بنت وهب -مادر ابوموسی اشعری-[۳۶۹] باید به ذکر نام افرادی چون: مسروق بن حرمله (جبله) عکی از فرماندهان برخی کرادیس (دسته ها) در فتوحات اسلامی[۳۷۰]و از همراهان معاویة بن ابی سفیان در جنگ صفین[۳۷۱]، فیروز بن صالح عکی شاعر و تک سوار بنی عک[۳۷۲] و از مقتولان پیکار صفین[۳۷۳]، غافقی بن حرب عکی -از فرماندهان ارشد قیام مردمی مصر علیه عثمان-[۳۷۴]، عبدالله بن جریش عکی[۳۷۵] و مطرف بن حصین عکی[۳۷۶] -هر دو از شهدای جنگ صفین- مطهر بن حر عکی از یاران و فرماندهان حجاج بن یوسف ثقفی -فرماندار مشهور امویان در عراق-[۳۷۷]، عبدالرحمن بن عبدالله عکی از رجال نامدار عک و فرمانده جناح راست لشکر حجاج بن یوسف ثقفی در روز نبرد او با ابن اشعث[۳۷۸]، احمد بن علی حرامی رییس عک و از حامیان اصلی قیام‌های زیدی علی بن مهدی حمیری در سال ۵۴۶ هجری و پسرش عبدالنبی بن علی بن مهدی معروف به «ابن مهدی» در سال ۵۵۶ هجری[۳۷۹]، قاسم بن معاویه عکی -حاکم منصور در بصره-[۳۸۰]، هیثم بن معاویه عکی -فرماندار منصور در مکه و طائف-[۳۸۱]، ابراهیم بن عثمان بن نهیک عکی امین و عامل هارون الرشید بر حرم، خزاین، اموال و لشکر در زمان عزیمت او به حج در سال ۱۸۶ هجری[۳۸۲]، عمران بن موسی عکی -فرماندار مأمون در سند-[۳۸۳]، هجالة بن افلح بن قیس غافقی و پسرانش عبدالله و عبدالرحمن از شرکت‌کنندگان در فتوحات مصر[۳۸۴]، مقاتل بن حکیم بن عبدالرحمن عکی از دعات معروف بنی عباس[۳۸۵] و از فرماندهان ارشد آنان در تأسیس دولت عباسی[۳۸۶] و از کارگزاران این خاندان در دوران حکومت ابوالعباس سفاح[۳۸۷] و منصور دوانیقی[۳۸۸]، و پسرش محمد بن مقاتل بن حکیم عکی برادر رضاعی هارون الرشید (حک. ۱۷۰-۱۹۳ هجری) و امیر وی در مغرب اسلامی[۳۸۹]، عبدالرحمن بن مخمر غافقی از فاتحان اسلامی و از همراهان عقبة بن عامر جهنی -از امرای بزرگ معاویة بن ابوسفیان- در فتوحات دریایی او[۳۹۰]، حمید بن عبدالله عکی از فرمانداران امویان در طرابلس[۳۹۱]، حکیم بن ابی سعد دهنی و پسرش محمد بن حکیم و نوه‌اش عبدالله بن محمد بن حکیم دهنی هر سه از موالیان بنی غافق و از عرفای این قوم[۳۹۲] و ابوسعید عبدالرحمن بن عبدالله بن بشر غافقی امیر اندلس و از بزرگترین و شجاع‌ترین فرماندهان دوران فتوحات[۳۹۳]پرداخت. ضمن این که بشر بن عبدالله بن صحار غافقی از فاتحان مصر[۳۹۴]، ابوالحسن علی بن محمد بن عثمان قینی از فقها و عرفاء بنی عک[۳۹۵]، عیسی بن ابوزبیر غافقی از سران و اشراف قوم[۳۹۶]، عبدوس بن معلی بن عبدوس قیانی از ادبای بنی غافق[۳۹۷]، هشام بن ولید غافقی از علمای علم نحو[۳۹۸]، ابوعبدالله عکی قلعی قیروانی قاضی تلسمان، اشبیلیه و فاس[۳۹۹]، علی بن نوح بن محمد معروف به «ابن ثُمامَه»، قاضی شهر القمحه و از فقهای شافعی مذهب قرن ۸ هجری[۴۰۰]. محارب بن قیس کسعی شاعر و ضرب المثل عرب در ندامت و پشیمانی[۴۰۱]، محمد بن قسوم بن أسلم غافقی چشم پزشک شهیر اندلسی و صاحب کتاب «المرشد فی طب العین»[۴۰۲]، محمد بن یعقوب بن کمیت معروف به «ابوحَربَه» از فقهای شافعی یمن در قرن ۸ هجری و مؤلف اثر معروف: «رسالة فی کیفیة ریاضة النفس»[۴۰۳]، ابو جعفر احمد بن محمد غافقی از بزرگترین داروشناسان اندلس در قرن ششم هجری[۴۰۴]، ابو عبد الرحمن عبداللّه بن عقبة بن لهیعه حضرمی غافقی، ‏راوی[۴۰۵]، قاضی و عالم بزرگ بنی غافق[۴۰۶] و حسین بن محمد بن حسن معروف به «ابن العلیف عکی» ادیب و شاعر این قوم[۴۰۷] نیز از دیگر اعلام و رجالی بودند که به این قوم منسوب شده‌اند. از ابوعمران غافقی تابعی[۴۰۸]، حملة بن عبدالرحمن عکی تابعی[۴۰۹]، حسین بن احمد بن موسی معروف به «ابوعلی عکی»[۴۱۰]، ابوالضیاء عبدالرحمن بن عبدالکریم غیثی مقصری از راویان قرن ۷ هجری[۴۱۱]، محمد بن عبدالرحمن عکی[۴۱۲]، ابوعتاب حماد بن صفوان بن عتاب غافقی قیافی مصری[۴۱۳]، ابوالعباس یحیی بن ایوب غافقی[۴۱۴]، محمد بن عبیده عکی[۴۱۵]، اسماعیل بن عبدالله عکی[۴۱۶]، ابوعبید عفیف بن عبید بن عفیف غافقی دهنی[۴۱۷]، علی بن حمزة بن سوار عکی[۴۱۸]، عبدالله بن عبدالرحمن غافقی[۴۱۹]، ابورباح اسماعیل بن فلیح بن رباح غافقی[۴۲۰]، یسع بن عیسی غافقی[۴۲۱]، محمد بن زکریّا[۴۲۲]، النفیس سلیمان بن ابراهیم بن عمر تعزی محدث قرن نهم هجری[۴۲۳]، ابومسعود ماضی بن محمد بن مسعود تیمی غافقی[۴۲۴] و ابویعقوب اسحاق بن یزید جذرانی غافقی[۴۲۵] و از موالیان آنها: خطّاب بن اسماعیل محدث اندلسی[۴۲۶]، ابویحیی یحیی بن مالک غافقی[۴۲۷]، ابوسعید عثمان بن عتیق حرقی[۴۲۸]، محمد بن نصر بن روح غافقی معروف به «ابوبکر الخواص»[۴۲۹]، عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم غافقی[۴۳۰]، اسحاق بن یزید بن ابی سکن جُذرانی[۴۳۱]، ابوموسی عیسی بن ابراهیم بن عیسی اُحدبی[۴۳۲] و ناقل بن عبید غافقی[۴۳۳] -همگی از راویان و محدثان این طایفه،- در کنار علمایی چون: ابوالحسن علی بن ابوبکر بن محمد علوی از فقهای حنفی یمن و جدّ بنی علی (علویین) در زبید[۴۳۴]، ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن جمعان صریفی[۴۳۵]، ابوعبدالله محمد بن عبدالله هرملی[۴۳۶]، احمد بن محمد بن احمد عکی لوشی اندلسی معروف به «ابن اصلع اندلسی» از راویان و علمای بزرگ علم تجوید قرآن در قرن ۶ و ۷ هجری[۴۳۷]، ابراهیم بن عبدالله معروف به «ابن جمعان» از علمای یمن و صاحب رساله «آیة الحائر در عروض و نظم»[۴۳۸]، ابومحمد لبیب بن عبدالمؤمن بن لبیب حرثی مصری غافقی از فقها و راویان و عالم به اخبار مغرب[۴۳۹]، عبد الکبیر بن محمد غافقی راوی و فقیه این قوم[۴۴۰]، ابومحمد اسحاق بن ابراهیم بن یحیی عکی[۴۴۱]، ابوالعباس احمد بن محمد لامی ملقب به «زیعلی»[۴۴۲]، ابومحمد حسان بن اسعد از فقها و رؤسای قوم عک[۴۴۳]، ابوحفص عمر بن علی علوی فقیه حنفی[۴۴۴]، ابوخالد هاشم بن محمد بن غانم فقیه، نحوی و شاعر اندلس[۴۴۵]، خالد بن زیاد بن خالد غافقی دهنی از علما و عرفای این قوم[۴۴۶]، عبدالله بن بری بن عبدالجبار از بنی عبدالجبار ساکن مصر از علمای بزرگ عرب و صاحب کتب عدیده‌ای همچون غلط الضعفاء و الفقهاء و.... از علمای قرن ۶ هجری[۴۴۷]، ابوعبدالله محمد بن عمر فقیه و زاهد قوم عک[۴۴۸]، ابوعبدالله محمد بن موسی بن محمد ذؤالی فقیه حنفی مذهب یمن[۴۴۹]، محمد بن فطیس بن واصل غافقی بیری فقیه و راوی اندلسی[۴۵۰]، ابوالعباس ولید بن بکر بن مخلد اندلسی غمری معروف به «ابوالعباس الغمری»، فقیه مالکی مذهب و ادیب اهل اندلس[۴۵۱] و صاحب کتاب تاریخ[۴۵۲]، یحیی بن ابی الخیر عمرانی عالم و فقیه شافعی و از کبار أئمه شافعیه[۴۵۳]، ابوعبدالله محمد بن علی عریفی از فقهای حنفی یمن[۴۵۴]، عبدالجبار بن احمد بن عبدالجبار همدانی استرآبادی از بنی عبدالجبار مکنی به ابوالحسین و معروف به «قاضی القضات»[۴۵۵]، شیخ معتزله در عصر خود و قاضی ری[۴۵۶] و یحیی بن ابراهیم عمکی ادیب و فقیه بنی عک و از علمای صاحب تألیف[۴۵۷] به عنوان دیگر معاریف این قوم یاد شده است. از شمار شخصیت‌های بزرگ شیعی و اصحاب و راویان ائمه اطهار(ع) که به این قوم نسبت داده شده‌اند هم باید از رجال بزرگی چون: ایاس بن عامر غافقی مناری از تابعین[۴۵۸] و از اصحاب و شیعیان امام علی(ع) و از راویان آن حضرت[۴۵۹]، عبدالله بن زرَیر از مشاهیر تابعین[۴۶۰] و از یاران و حامیان برجسته امام علی(ع)[۴۶۱]، ابوخالد عکی از اصحاب و رجال امام صادق(ع)[۴۶۲]، ابوصالح بن یزید عکی از اصحاب امام صادق(ع)[۴۶۳] و علمایی نظیر سلیمان بن احمد بن حسین غافقی بحرانی قطیفی معروف به سلیمان قطیفی از آل عبدالجبار غافق از عالمان قرن ۱۳ هجری و صاحب کتاب «النجوم الزاهره فی فقه العترة الطاهره» و «شرح فصول محقق طوسی» و...[۴۶۴]. و علی بن احمد بن حسین قطیفی از آل عبدالجبار، فقیه امامی از اهالی قطیف عربستان مؤلف کتب «مبسوط» و «متوسط» از علمای قرن ۱۳ هجری[۴۶۵] نام برد.[۴۶۶]

منابع

پانویس

  1. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۱۷-۵۱۸. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۳؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۶؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۴۳.
  2. عکّ‏ بن عدنان بن نّبت بن عبد اللّه بن نصر بن أزد و به نقلی عکّ‏ بن غوث بن زید بن کهلان نیز از دیگر این اقوال است. (عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۱۸) ضمن این که یعقوبی این نسب را عک بن عدثان بن ذنب بن عبدالله بن ازد (یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۰۲) و قلقشندی این نسب را عک بن عرفان عرقان بن ازد (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۶۷) دانسته‌اند. عک بن عدنان بن بدر بن زید بن کهلان (ابن رزیق، الصحیفة القحطانیه، ص۹۹.) و عک از بنی سبأ بن یشجب بن یعرب بن قحطان، که قول احمد بن حنبل در روایتی از او از فروة بن مسیک مرادی است، و در آن آورده که: «أَتیتُ رسولَ الله(ص) فسمعتُ رجلًا، یقول: یا رسولَ الله، أَرضٌ سبأٌ أَو امرأَةٌ؟ قال: لیسَ بأرضٍ ولا امرأَة، و لکنَّه رجلٌ وَلَدَ عَشَرةً من العربِ، تَشاءَمَ منهم أَربعةٌ، و تَیَمَّنَ سِتةٌ، فأما الذین تَشاءَمُوا: فعَکٌ، لَخْم، غسَّان و عامِله. و أمَّا الذین تیمَّنوا: فالأَزد، کِنْده، مَذْحِج، حِمْیَر، الأَشعریُّون و أَنمار». (احمد بن حنبل، العلل، ج۳، ص۴۳۰) هم، از دیگر اقوالی است که در آن، قبیله عک قحطانی نسب داد شده است.
  3. از جمله این رجال می‌توان از ابن حزم یاد کرد. ابن حزم اندلسی در کتاب خود (جمهرة انساب العرب) با قاطعیت از بنی عک به عنوان فرزندان عدنان بن ادد یاد کرده می‌نویسد: «اما آنچه کاملاً درست است و شکی در آن نیست، این است که قبایل مضر و ربیعه، پسران نزار و کسانی که از نسل ایاد و عک هستند، فرزندان خالص اسماعیل(ع) هستند و این در مورد هیچ کس دیگری به هیچ وجه صادق نیست». (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۱۰) دکتر جواد علی -از محققان معاصر- هم دیگر شخصیتی است که در این باره می‌نویسد: «گروهی از نسب‌شناسان تصور می‌کردند که بین عک و ازد ارتباطی وجود دارد؛ و به نظر می‌رسد که این تصور به دلیل اختلاط منازل این دو قبیله به ذهنشان خطور کرده است. برخی از مورخان ادعا کرده‌اند که اصل و نسب عک در اصل در یمن بوده است، سپس پس از جنگی که بین عک و غسان در تهامه رخ داد و در آن غسان بر عک غلبه کرد و آنها را از سرزمین‌هایشان بیرون راند، به معد نقل مکان کرده است و از آن زمان عک از یمن حذف شد و به معد پیوست». (جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۲، ص۴۱)
  4. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۸؛ مصعب زبیری، نسب قریش، ص۵؛ ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۶۳.
  5. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۷-۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۸.
  6. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۵۴.
  7. از جمله این روایات حدیث نبی خاتم(ص) است که به اشعری‌هایی که نزد ایشان آمدند فرمود: «شما مهاجران یمن از نسل اسماعیل هستید». (بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۵۴)
  8. أشعری، التعریف بالأنساب، ص۱۴۸ و۱۷۶.
  9. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۵؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۹۶۲. نیز ر.ک: نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۲۵-۳۲۶.
  10. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ مصعب زبیری، نسب قریش، ص۵؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  11. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۵.
  12. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۹۸؛ اشرف الرسولی، طرفة الاصحاب فی معرفة الانساب، ص۸۴. یعقوبی بدون ذکر نام این دختر، از او با عنوان «دختر ارغم بن جماهر اشعری» یاد کرده است. (یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۲۳)
  13. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴. «اشرف الرسولی» از شاهد و عبدالله به عنوان دو فرزند عک یاد کرده و از عبس و بولان -که برخی، از آنها با نام «صحار بن عک» یاد کرده‌اند (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴)- به عنوان فرزندان عبدالله بن عک نام برده است. (اشرف الرسولی، طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، ص۸۳)
  14. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴؛ اشرف الرسولی، طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، ص۸۳.
  15. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۱۸.
  16. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  17. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  18. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸. بلاذری فرزندان لعسان بن غافق را: حوته، اسلم و أکرم برشمرده، از وائل، ریّان و خضران به عنوان فرزندان اکرم بن لعسان یاد کرده است. (بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴)
  19. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  20. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  21. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  22. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸.
  23. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  24. ر.ک: ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  25. اشرف الرسولی، طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، ص۸۳-۸۴.
  26. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۲. نیز ر.ک: اشرف الرسولی، طرفة الاصحاب فی معرفة الانساب، ص۸۳.
  27. زبیدی، تاج العروس، ج۷، ص۵۲۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۱۶۶.
  28. آنها فرزندان راقب بن اسامة بن حارث‌اند. (زبیدی، تاج العروس، ج۱۴، ص۱۰۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۳۷)
  29. آنها بنی عبدالله بن زید بن کثیر بن عامر بن غنم‌اند. (زبیدی، تاج العروس، ج۷، ص۶۱۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۱۲)
  30. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۳.
  31. زبیدی، تاج العروس، ج۷، ص۵۳۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۱۶۶.
  32. از قبایل بزرگ یمن با فروعات متعدد، منسوب به عبس بن سمارة بن غالب بن عبدالله بن عک بن عدثان. (زبیدی، تاج العروس، ج۸، ص۳۵۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۴۰)
  33. بنی علی بن راشد بن بولان. (زبیدی، تاج العروس، ج۱۹، ص۷۰۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۱۶)
  34. نسب کامل شان را بنی قرن بن عک بن عدنان (عدثان) بن عبدالله بن ازد گفته‌اند. (ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۹۶؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۱۱۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۲۹)
  35. زبیدی، تاج العروس، ج۱۹، ص۲۰۱؛ عمر رضا کحاله، م عجم قبائل العرب، ج۱، ص۵۸.
  36. زبیدی، تاج العروس، ج۷، ص۵۲۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۷.
  37. نسب کامل آن «عائق بن شاهد بن علقمة بن عک بن عدثان» است. (ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۵۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۱۷)
  38. آنها از نسل صریف بن ذؤال بن شبوة بن ثوبا بن عبس هستند. (زبیدی، تاج العروس، ج۱۲، ص۳۲۴؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۹)
  39. زبیدی، تاج العروس، ج۱۹، ص۵۶۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۴، ص۵۷۹.
  40. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۹۶.
  41. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۱۲۱.
  42. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۱، ص۴۴۴.
  43. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۱۹۴۸؛ ابومخرمه عبدالله بن طیب بن عبدالله، قلادة النحر فی وفیات اعیان الدهر، ج۵، ص۳۲۴.
  44. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۱۹۹۴.
  45. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۵.
  46. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۵۶؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۶، ص۲۹۲.
  47. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۱۳۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۵۳۲؛ ذهبی، المشتبه، ص۴۱۶.
  48. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۲۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۲۳۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۹، ص۱۸۲.
  49. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۳۰.
  50. دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۲، ص۱۰۷۱؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۱۱۱؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۴۸.
  51. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۴۰۲؛ سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۵.
  52. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۳، ص۱۰۹؛ سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۱۷-۱۱۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۳۵۶.
  53. سمعانی، الانساب، ج۱، ص۱۲۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۳۰؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۷۲.
  54. سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۳۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۳۵۸.
  55. سمعانی، الانساب، ج۵، ص۴۲۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۲۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۹۱.
  56. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۶، ص۳۶۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۷۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۸۸.
  57. سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۵۳۲؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۶۸.
  58. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۳۲۳؛ سمعانی، الانساب، ج۱۲، ص۴۳۷؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۲۵۸.
  59. زبیدی، تاج العروس، ج۲۷، ص۲۸۴-۲۸۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۸.
  60. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۳.
  61. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۲۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۹؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۷۴.
  62. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۵.
  63. مقحفی، موسوعة الألقاب الیمنیه، ص۲۴۵.
  64. الأکوع، مخالیف الیمن، ص۱۹۸.
  65. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  66. یعقوبی، البلدان، ص۱۵۶.
  67. به نقل برخی منابع، این سکونتگاه‌ها تا «جده» ادامه داشت. (بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱)
  68. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱.
  69. این مکان در حال حاضر در استان حدیده یمن قرار دارد.
  70. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۹۷. یعقوبی نیز از دو منطقه «کدراء» و «مهجم» به عنوان عمده مساکن قوم عک در یمن یاد کرده است. (یعقوبی، البلدان، ص۱۵۶)
  71. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۲۰۹.
  72. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۴۲. نیز ر.ک: مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۸۸.
  73. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۷۹۱.
  74. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۴۰.
  75. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۱۳، ۱۵، ۳۰۹ و ج۳، ص۹۶۲؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۴۰ و ج۴، ص۱۴۲.
  76. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۱۳.
  77. بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۹۶۲. البته برخی نیز بر این اعتقادند که گرمای شدید این منطقه، باعث نامگذاری این مخلاف به عک شده است. (ر.ک: بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۹۶۲)
  78. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۳۰۹.
  79. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۱۵. نیز ر.ک: السهیلی روض الانف الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة ۷، ص۹۰. «صحاری» نیز در کتاب خود از سکونت قوم عک بن عدنان بن عبدالله بن ازد در شمام، سردد و مرد خبر داده و این سرزمین‌ها را از مناطق تهامه، در ساحل دریا برشمرده است. (عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۷۰۷)
  80. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۵۳. حموی نیز در این باره می‌نویسد: «کوه‌های سراوات، بزرگترین و برجسته‌ترین کوه‌های عرب، از اعماق یمن تا لبه‌های دره سوریه امتداد دارند. اعراب آن را حجاز می‌نامیدند زیرا منطقه پست دره اردن (تهامه) را از منطقه مرتفع نجد جدا می‌کرد. در آن سوی آن کوه، در غرب آن، ساحل قرار دارد که سرزمین‌های اشعریون، عک، کنانه و دیگران را در بر می‌گیرد». (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۱۹) ابوالفرج اصفهانی هم منازل عک بن عدنان بن ادد را بین جده تا دریا عنوان کرده است. (ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۳، ص۵۵)
  81. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۲۲۲.
  82. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۴.
  83. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۲.
  84. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۹.
  85. اشرف الرسولی، طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، ص۸۳-۸۴.
  86. زبیدی، تاج العروس، ج۷، ص۵۲۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۱۶۶.
  87. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱۰، ص۳۲.
  88. زبیدی، تاج العروس، ج۱۴، ص۱۰۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۳۷.
  89. زبیدی، تاج العروس، ج۸، ص۳۵۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۴۰.
  90. زبیدی، تاج العروس، ج۱۹، ص۷۰۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۱۶.
  91. زبیدی، تاج العروس، ج۱۹، ص۲۰۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۵۸.
  92. زبیدی، تاج العروس، ج۷، ص۵۲۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۷.
  93. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۱، ص۴۴۴.
  94. زبید و رمع مواضعی بودند در یمن. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۶۸ و ۱۳۱)
  95. حسن بن محمد قمی، تاریخ قم، ص۲۸۳. نیز ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۳۴.
  96. زبیدی، تاج العروس، ج۲۷، ص۲۸۴-۲۸۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۸. از این مکان، امروزه جز خرابه، چیزی باقی نمانده است. (عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۸)
  97. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۷۹۱.
  98. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳؛ ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۶۴۰؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۵.
  99. بکری، معجم ما استعجم، ج۴، ص۱۲۱۲.
  100. مقحفی، معجم البلدان والقبائل الیمنیه، ج۱، ص۲۰۵.
  101. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۷۹۱.
  102. زبیدی، تاج العروس، ج۲۷، ص۲۸۴-۲۸۵؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۲۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۸. ر.ک: ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱۰، ص۱۶۰.
  103. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۷۹۱.
  104. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱.
  105. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۲.
  106. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۰-۲۲۳.
  107. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۵۲؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱-۵۲.
  108. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۲.
  109. تقی الدین مقریزی، المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والاثار، ج۲، ص۸۸.
  110. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۸۷۵. نیز ر.ک: ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۱؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۷۳؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۵۹۶.
  111. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۲۰؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۵۶.
  112. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۲۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۹۱.
  113. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۷۲.
  114. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۴۰.
  115. سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۵۳۲؛ ذهبی، المشتبه، ص۴۱۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۷۰.
  116. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۳.
  117. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۰؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۳.
  118. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۳۷.
  119. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۲.
  120. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۲.
  121. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۱؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۳۷.
  122. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۲؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۹۱.
  123. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۳.
  124. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۰.
  125. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۱.
  126. ابوموسی عبدالله بن مالک غافقی صحابی پیامبر(ص).
  127. مراد از عبدالله، عبد الله بن عبد الملک بن مروان است. عبد الملک بعد از مرگ برادرش عبد العزیز بن مروان، او را بر مصر امارت داد. (ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۳)
  128. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۲.
  129. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۳.
  130. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۳.
  131. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۱۹-۲۲۱.
  132. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۸۵؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۲۶. «بنی عبدالجبار» را از جمله تیره‌های بنی غافق گفتند که در این سرزمین منزل داشتند. (بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۳)
  133. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۳.
  134. ر.ک: ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۰۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۳۰.
  135. «آل مناره» از جمله شعب غافقی ساکن در اطراف طبریه فلسطین بودند. (بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۷)
  136. در جبل عامل که از سمت دریا مشرف به عکا است و بر اردن و فلجه مشرف است هم، گروه‌هایی از عک، همدان و مردمانی از قوم بلحارث مذحج ساکنند. (حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۲۴۵)
  137. «بنی عبدالجبار» از شاخه‌های بنی غافق بودند که جمعی از ایشان در بحرین منزل داشتند. (بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۳)
  138. «مسقط» از شهرهای مهم آن بود که برخی از فرزندان غافق در آن سکونت داشتند. (ر.ک: بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۵۳۶)
  139. ر.ک: مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸.
  140. ر.ک: مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸.
  141. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۷۴.
  142. ر.ک: بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۳.
  143. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۲۵۲-۲۵۳. «طبری» هم در نقلی متفاوت، قبایل ایاد، عک، عبدالقیس، مردم هجر و عجمان را از اسباع کوفه برشمرده و متذکر شده است که این تقسیم، در ایام عمر و عثمان و امام علی(ع) و بیشتر ایام حکومت معاویه برقرار بود تا اینکه در دوران امارت زیاد بن ابیه، وی این شهر را به چهار گروه تقسیم کرد. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۸)
  144. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۵.
  145. ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱۷، ص۲۷۶.
  146. ر.ک: ابن الفقیه، البلدان، ص۳۰۰؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۵.
  147. ابن خلدون، تاریخ، ج۱، ص۸۴.
  148. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۸؛ بوسنینه، موسوعه اعلام العلماء و الادباء العرب و المسلمین، ج۸، ص۳۹۴. نیز ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۲۶، ص۱۹۸ و ج۲۹، ص۴۶۷؛ صفدی، الوافی بالوفیات، ج۲۷، ص۱۲۷ و ۲۱۵.
  149. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۸. نیز ر.ک: مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۲۱۶ و ۲۲۴؛ ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۳، ص۴۷۵ و ج۳۵، ص۸۱.
  150. بوسنینه، موسوعه اعلام العلماء و الادباء العرب و المسلمین، ج۸، ص۳۹۴.
  151. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۹. نیز ر.ک: ابن ابن بشکوال، الصله مع التکمله و صلة الصله، ج۳، ص۱۲۷؛ حمیدی، جزوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس، ص۳۰۹.
  152. ر.ک: حمیدی، جزوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس، ص۵۳۴؛ قاضی عیاض، جمهرة تراجم الفقهاء المالکیه، ج۳، ص۱۳۲۰-۱۳۲۱.
  153. ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۴۵، ص۱۸۲.
  154. ر.ک: ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۵۸؛ ابن بشکوال، الصله مع التکمله و صلة الصله، ج۳، ص۱۲۷.
  155. ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۳۶، ص۱۳۶.
  156. ر.ک: ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۴۲؛ العجلی، معرفة الثقات، ج۱، ص۵۲؛ حمیدی، جزوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس، ص۱۲۶.
  157. ر.ک: صفدی، الوافی بالوفیات، ج۱۹، ص۵۰؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۱۱۳؛ عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۵، ص۳۱۳.
  158. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  159. ر.ک: حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۲، ۱۳۹ و ۲۲۲؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۱۵، ۵۳، ۳۰۹؛ اشرف الرسولی، طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، ص۸۳-۸۴.
  160. الناشری، دراسة تحلیلیة لنقوش سبئیة جدیدة من وادی ربد سنحان.
  161. A Survey of the Islamic Sites Near Aden and in the Abyan District of Yemen - Geoffrey King، Christina Tonghini - page ۱۷.
  162. Skizze der Geschichte und Geographie Arabiens von den ältesten Zeiten bis zum Propheten Muhammed - Eduard Glaser - page ۱۵۰.
  163. Arabia Before Muhammad - De Lacy O'Leary - page ۸۶.
  164. ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۶۴۰. نیز ر.ک: بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۵؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۳۴. «صحاری» قتل سملقه را در جریان یکی از نیردهای خونین دو طرف عنوان کرده است. (عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۹۵)
  165. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۶۱.
  166. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۱۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۰۲.
  167. بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۲۰.
  168. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۰۱.
  169. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۵؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۱۸۰.
  170. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۶.
  171. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۵.
  172. همدانی، سیرت رسول الله، ج۱، ص۶۱؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۱، ص۱۱۷.
  173. همدانی، سیرت رسول الله، ج۱، ص۶۴.
  174. ر.ک: ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۱۳۱؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۴۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۹۱.
  175. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۸؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱.
  176. محمد بن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۶۱.
  177. البته به نظر می‌رسد با توجه به این که عک هیأت نمایندگی مشخصی را به مدینه منوره نفرستاده است، عک تابع اشعر بوده باشد. منتظر القائم، نقش قبایل یمنی در حمایت از اهل بیت، ص۸۳.
  178. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۲۳.
  179. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۱۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۷۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳. بسیاری از منابع از سوده به عنوان مادر مضر (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۶۸؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۲؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۳۳) و برخی هم او را مادر مضر و نزار معرفی کرده‌اند. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۹ و ۵۴)
  180. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۶؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۲۳؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۲، ص۸۷۴. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۴.
  181. برخی منابع از شقیقه بنت عک به عنوان مادر مضر بن نزار (یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۱۹) و بعضی دیگر از او به عنوان ربیعه و انمار پسران معد بن عدنان یاد کرده‌اند. (بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۹۹)
  182. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۵۵۲. ابن حزم همسر قضاعة بن عدنان را هم دختر غافق بن شاهد بن عک معرفی کرده است. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۴۰)
  183. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۱. بلاذری شقیقه بنت غافق بن شاهد را مادر قیس و همسر ناس بن مضر ذکر کرده است. (بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۹۵)
  184. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۴۳؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۷۹.
  185. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۷۸؛ ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۱۷؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۲، ص۱۸. ابن قتیبه نام این زن را «طفیه» عنوان کرده است. (ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۲۶۶)
  186. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  187. ابن حبیب، المحبر، ص۳۱۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۹۴؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ۲۱۲.
  188. ابن حبیب، المحبر، ص۳۱۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۱۲.
  189. ابن حبیب، المحبر، ص۳۱۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۹۴.
  190. ابن درید، الاشتقاق، ص۵۶.
  191. «برای خدای مهربان، به حج خانه‌ای شگفت، پوشیده، در بسته و پرده دار می‌رویم». (یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۵۶)
  192. ابن کلبی، الاصنام، ص۷؛ ابن حبیب، المحبر، ص۳۱۳. «ابن عساکر» تلبیه آنان را با اندکی اختلاف: «أتتک عک‏ عانیة، عبادک یمانیة، علی قلاص ناجیه» ذکر کرده است. (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۹، ص۵۰۲)
  193. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷.
  194. حُمْسی‌ها یا قبایل اهل حرم، در موسم حج از امتیازات خاصی بهره‌مند بودند. از جمله این امتیازات، ترک وقوف در عرفات بود. آنها، وقوف در عرفه و انجام مراسم آن را با اینکه‌ می‌دانستند که از مشاعر دین ابراهیم(ع) است را ترک کرده، وقوف در آن را برای سایر اعراب، فرض و واجب کردند؛ (ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۷.) آنها ساکنان خارج از حرم را وادار می‌کردند که غذای خود را وارد حرم نکنند، بلکه باید از غذای اهل حرم استفاده کنند، در موقع طواف باید از لباس‌های مردم مکه که لباس ملی و قومی بود بهره بگیرند و اگر کسی توانایی خریدش را نداشت باید برهنه طواف می‌کرد. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص.۲۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.) حمسی‌ها، هنگام انجام دادن اعمال حج، غذای روغنی نمی‌پختند و شیری اندوخته نمی‌کردند، مو و ناخن نمی‌گرفتند و روغن استعمال نمی‌کردند و با زنان معاشرت نمی‌کردند و خود را خوشبو نمی‌کردند و گوشت نمی‌خوردند و در خانه‌ای از خانه‌های مکه داخل نمی‌شدند و در حال انجام مناسک حج در خیمه‌های چرمی ساکن می‌شدند و.... (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۸- ۱۲۹؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷.)
  195. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۱۸۰ـ ۱۸۱؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷-۲۵۸.
  196. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  197. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۹۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۱۸۲.
  198. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۵، ص۴۳۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۰۴.
  199. ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۹۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۲، ص۲۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۳۳۳.
  200. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۲. شهاب الدین احمد نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۲۳. دیگر منابع در ضمن نقل این وفد، از حضور ۴۰ (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۵، ص۴۳۳) ۵۵ (ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۹۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۲، ص۲۹) و ۵۶ (ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۳۳۳) نفر از اشعریان در این هیأت اعزامی وفد خبر داده‌اند.
  201. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۲. شهاب الدین احمد نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۲۳. نیز ر.ک: ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۹۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۲، ص۲۹ و ج۲۵، ص۴۳۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۰۴.
  202. مقریزی، المقنی الکبیر، ج۵، ص۲۵۸.
  203. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۳۰۲.
  204. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۴؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۳۹۰؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۱۱۵. نیز ر.ک: ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۶۱۳.
  205. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۱، ص۳۱۱
  206. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  207. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۹۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۱۸۲.
  208. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۷۶؛ ابن سید الناس، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، ج۱، ص۲۳۳؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۳، ص۳۶۷.
  209. ر.ک: ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۷۶.
  210. واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۴۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۲۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۹۹. برخی منابع از او با نام و نسب «مهجع بن عبدالله» یاد کرده‌اند. (مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج۲، ص۵۱۰؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۹۰)
  211. مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج۱، ص۲۰۲.
  212. «و کسانی را که پروردگارشان را در سپیده‌دمان و در پایان روز در پی به دست آوردن خشنودی وی می‌خوانند» سوره انعام، آیه ۵۲.
  213. بغوی، تفسیر بغوی، ج۳، ص۱۱۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۰۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۱۸۳.
  214. ﴿أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتْرَكُوٓا۟ أَن يَقُولُوٓا۟ ءَامَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ«آیا مردم پنداشته‌اند همان بگویند ایمان آورده‌ایم وانهاده می‌شوند و آنان را نمی‌آزمایند؟» سوره عنکبوت، آیه ۲. مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج۲، ص۵۱۰؛ ابواللیث سمرقندی، تفسیر سمرقندی، ج۲، ص۶۲۴؛ ثعلبی، تفسیر ثعلبی، ج۷، ص۲۷۰.
  215. ﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتًۢا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ «و کسانی را که در راه خداوند کشته شده‌اند مرده مپندار که زنده‌اند، نزد پروردگارشان روزی می‌برند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۹. مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج۱، ص۲۰۲.
  216. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۵۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۵۴.
  217. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  218. سرزمینی از آن قبیله عک بین مکه و ساحل. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۲۲)
  219. محمد بن جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۳، ص۳۲۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۷۵. نیز ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۴۹۳.
  220. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۷۵.
  221. طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج٣، ص٣٢٣ - ٣٢۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۹، ص۱۹-۲۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۷۶-۳۷۷.
  222. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۳۶-۳۳۷.
  223. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۹، ص۴۸۴.
  224. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  225. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۹۱.
  226. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۷۴.
  227. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۹۷؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۷، ص۴۴۰؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۷۳.
  228. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۶۰۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۴۹۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۵۴.
  229. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۱۳۱؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۴۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۶۲.
  230. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱.
  231. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۱۳۱؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۶۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۹، ص۲۸۵.
  232. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۵، ص۱۷۴.
  233. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۶، ص۱۵۶.
  234. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۲۸؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۷۹۱.
  235. ر.ک: بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۲.
  236. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۵۲؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱-۵۲.
  237. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۰-۲۲۳. نیز ر.ک: ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۱؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۷۳.
  238. در باب حدود و ثغور سرزمین غافقی‌ها در فسطاط مصر من باب نمونه ر.ک: ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۰-۲۲۳؛ تقی الدین مقریزی، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاثار، ج۲، ص۸۸.
  239. تقی الدین مقریزی، المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والاثار، ج۲، ص۸۸.
  240. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۱۹-۲۲۱.
  241. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۳.
  242. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۱.
  243. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  244. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۴۹؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۸.
  245. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۴۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۵.
  246. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۴۸-۳۴۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۷۴. «بلاذری» تعداد مصری‌ها را در این قیام ۴۰۰ یا ۵۰۰ یا ۷۰۰ یا ۹۰۰ برشمرده است. (بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۴۸-۵۴۹)
  247. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۹.
  248. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص۴۱۲. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۵۵.
  249. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص۴۱۴.
  250. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۹۳-۳۹۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۰۱؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۴۲۹. نیز ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۸۴.
  251. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۸۸.
  252. دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۴۱؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۴، ص۱۷۷.
  253. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۳۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۹۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۰۳.
  254. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  255. ر.ک: عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۰۲. نیز ر.ک: دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۸۶.
  256. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۷۴.
  257. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۲۰۶-۲۰۷.
  258. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۲۲۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۸۵.
  259. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۵۹۵.
  260. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۷۴؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۶. منقری رجز این مرد عکی را چنین ذکر کرده است: ای که بر آن اسب سیاه برنشسته‌ای، پیش آی به سوی ما اگر خواهی، پیش آی. بدان که من فرزند بزرگوار مردی با عزتم، خواجه عک و سرور تمامی عکیان. (نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۷۴)
  261. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۳۶.
  262. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۸۰-۱۸۱.
  263. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۲۷۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۰. «ابن اثیر» از او با نام قیس بن فهدان کندی (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۶) و «ابن حدید» از او با نام و نسب قیس بن فهران کندی.... یاد کرده‌اند. (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۲۲۲)
  264. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۲۷۷.
  265. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۲۲۸؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۷۹-۱۸۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۸۵.
  266. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۳۰۱.
  267. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۳۰۱-۳۰۲ و ۴۳۴. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۹۴. برخی دیگر از منابع نیز، در روایت‌های خود از این ماجرا، نوشته‌اند: عکیان شام همراه با بنی اشعر و دیگر قبایل سپاه شام با شدت با سپاه امیرالمؤمنین(ع) وارد جنگ شدند. در یکی از روزهای نبرد صفین ذوالکلاع همراه گروهی از قبایل عک و لخم بیرون آمد. عبدالله بن عباس همراه قبیله ربیعه به مقابله او بیرون رفت و به رو در رویی با او و قبیله عک پرداخت. آنان چنان شمشیر بر شتران می‌زدند که از پا در می‌آمدند و به زمین می‌افتادند. ذو الکلاع فریاد زد: ای قبیله عک همچون شتران به زانو بنشینید. در این هنگام، مردی از بکر بن وائل به نام «خندف» بر ذوالکلاع حمله برد و او را به قتل رساند. بعد از کشته شدن ذو الکلاع، افراد قبیله عک ایستادگی کردند و تا شب همچنان پایدار ماندند. پس از آن، علی(ع) یاران خود را جمع کرد برای‌شان سخنرانی کرد. معاویه نیز یاران خود را فراهم آورد و آنها را تحت پرچم‌های فرماندهانشان قرار داد و فرمانده کل را عمرو بن عاص قرار داد. مردم عک شام پیش رفتند و در حالی که با عمامه‌ها [پاهای] خود را بسته بودند، برابر خود سنگی بزرگ انداختند و گفتند: «پشت به جنگ نخواهیم کرد مگر این که سنگ هم با ما به جنگ پشت کند». (دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۷۹-۱۸۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۸۵)
  268. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۶۴-۶۵.
  269. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۲۴. «ابن اثیر» در گزارشی مشابه، از همراهی جمعی از مردم طوایف عک و اشعر با مالک اشتر خبر داده، آورده است: پس از شهادت عبدالله بن بدیل، مالک با جمعی از مردم طوایف عک و اشعری‌های سپاه امام(ع) پیش رفت و از قبیله مذحج خواست تا به نبرد با عکیان سپاه شام بپردازند. سپس خود به میان لشکر همدان رفت و از آنها خواست تا به نبرد با اشعری‌ها بپردازند. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۲)
  270. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۸-۴۳۹.
  271. سایر منابع از او با نام «مسروق عکی» یاد کرده‌اند.
  272. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۳.
  273. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۳۲۹ و ۴۳۴.
  274. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۴. ابن اعثم در ذکر گزارش این واقعه می‌نویسد: قبیله عک در صفین همگی نزد معاویه آمدند و به او بشارت دادند که هرگز از حمایت او دست بر نخواهند داشت. سعید بن قیس همدانی در میان قوم خود فریاد زد که عک با تن و دین خود در دنیای شان با معاویه بیعت کردند پس شما با جان‌های تان با امیرالمؤمنین(ع) به آخرت بیعت کنید. سپس همدانی‌ها بر عک حمله آوردند. مردی از عک آنها را به استقامت فرا خواند. پس عکی‌ها جملگی استقامت ورزیدند و همدانی‌ها هم از پایداری دست نکشیدند و دو گروه به شدت وارد جنگ شدند. همدانی‌ها با نیزه‌هایشان بر عک حمله بردند و بسیاری از آنان را به هلاکت رساندند قوم عک فریاد بر آوردند که ای گروه همدان به خدا قسم تا شما پا پس نکشید ما هم عقب نشینی نخواهیم کرد. همدانی‌ها نیز قسم مشابهی خوردند و سخت با آنها درگیر شدند. (ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۵۸)
  275. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۴-۴۳۵. دینوری در ذکر گزارش این واقعه می‌نویسد: پس از نبرد بزرگ سپاه حضرت با همراهی قبیله ربیعه و شکست اولیه سپاه شام، معاویه سپاهیان خود را فراهم آورد و بار دیگر به عراقی‌ها حمله آورد. معاویه در این نبرد از عمرو بن عاص خواست تا افراد قبیله عک و اشعر را پیش بفرستد؛ چراکه در جنگ قبلی آنها نخستین کسانی بودند که از معرکه گریخته بودند. عمرو بن عاص نزد این دو قبیله آمد و سخنان معاویه را به آنها رساند. مسروق عکی -فرمانده عکیان- نزد معاویه رفت و از او خواست تا دو میلیون درهم عطا برای عک مقرر کند. معاویه نیز چنین کرد. مسروق خبر این اعطایی را به عکی‌ها داد و آنها پیش افتادند و با قبیله همدان به سختی درگیر شدند. عکی‌ها سوگند خوردند که پشت به جنگ نکنند تا همه آنها بگریزنددر مقابل همدانی‌ها همچنین قسم خوردند. معاویه به عمرو بن عاص گفت: اگر همراه تو قبیله دیگری چون عک و همراه علی(ع) قبیله دیگری همچون همدان بودند هر آینه همه نابود می‌شدند. (دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۸۶)
  276. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۵. کَأُسُودِ الضِّرَابِ لَاقَتْ أُسُوداً *** إِنَّ عَکّاً وَ حَاشِداً وَ بَکِیلًا بِظُبَاتِ السُّیُوفِ مَوْتاً عَتِیداً *** وَ جَثَا الْقَوْمُ بِالْقَنَا وَ تَسَاقَوْا فِرَاراً لَکَانَ ذَاکَ سَدِیداً *** لَیْسَ یَدْرُونَ مَا الْفِرَارُ وَ إِنْ کَانَ‌.... به راستی (رزماوران)، عکّ و حاشد و بکیل چون شیرانی که به شیران دیگر برخورند یکدیگر را فرو کوفتند. نیزه‌ها را به جنبش در آوردند و شمشیرها را بر کشیدند و از دم شمشیر مرگی صعب و هولناک آفریدند. هرگز فرار نمی‌شناختند گرچه در چنان هنگامه‌ای فرار خردمندانه می‌نمود. شانه‌ها به زیر ضربات شمشیر در هم می‌شکست و دم تیغ تیز رشته جانها را می‌گسیخت. خدا می‌داند که از این گروه دلاور سستی و تهاونی در پیکار ندیدم. آنچه دیدم ضربات دمادم شمشیر بود که بر سرها و شانه‌ها فرود می‌آمد و آهن که بر آهن بلند می‌شد. فرمانبرداران بر نافرمانان، که چنان که باید کمال جهد خود را به کار نبرده بودند، برتر آمدند. گوینده‌ای بانگ زد: پاهایشان را پی کنید، و در زمان، (سپاه) عکّ به زانو نشست و استوار بر زمین چسبید. چنان محکم که به زانو زدن و بر سینه نشستن اشتران سنگین‌بار می‌مانست و گویی به زمین دوخته شده‌اند.
  277. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۳۳-۱۳۴.
  278. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۵؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۳۳.
  279. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۵.
  280. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۶-۴۳۵؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۳۴.
  281. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۲۷-۲۸.
  282. از جمله گزارشاتی که به حضور این عده اندک اشاره دارد، گزارش «ابن اثیر» از یکی از مواقف جنگ صفین است. وی در این باره می‌نویسد: «پس از شهادت عبدالله بن بدیل، مالک با جماعتی از مردم طوایف عک و اشعری پیش رفت و از قبیله مذحج خواست تا به نبرد با عکیان سپاه شام بپردازند. سپس خود به میان لشکر همدان رفت و از آنها خواست تا به نبرد با اشعری‌ها بپردازند». (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۲)
  283. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۵۰۷؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۹۶.
  284. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۰۲-۴۰۵. حضور و نقش‌آفرینی قوم عک در جنگ صفین و وقایع آن بازتاب وسیعی در اشعار بسیاری از شعرا به‌ویژه شعرهای شعرای حاضر در معرکه داشته که از جمله آن می‌توان به اشعار نجاشی، (نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۵۲۴) عرفجة بن ابرد خشنی، (نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۳۸۵-۳۸۶؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۴۸) حضین بن منذر، (نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۲۸۹) حجر بن قحطان وادعی (نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۸-۴۳۹) و... اشاره کرد. (نیز ر.ک: ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۹۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۶)
  285. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۵۵۷؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۴، ص۴۹۹.
  286. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۵۵۷.
  287. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۳۲۳؛ سمعانی، الانساب، ج۱۲، ص۴۳۷؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۲۵۸.
  288. العجلی، معرفة الثقات، ج۲، ص۳۰. «ابن سعد» او را در شمار صحابه ذکر کرده است. (ابن سعد، طبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۳)
  289. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۵، ص۴۴۸.
  290. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۳.
  291. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۵، ص۴۴۸.
  292. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۳. نیز ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۳، ص۵۴۴.
  293. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۲.
  294. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۲۳.
  295. صفدی، الوافی بالوفیات، ج۲، ص۲۸۷؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۷؛ مقریزی، المقفی الکبیر، ج۵، ص۲۶۷.
  296. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  297. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۲.
  298. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۲-۱۶۳.
  299. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۳.
  300. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۴۰-۳۴۱. «بلاذری» از او با نام «مظهر بن حیی» یاد کرده است.(بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۳۲۲)
  301. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۷، ص۸۷.
  302. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۵۲. نیز درباره این جنگ ر.ک: ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۳۵۹؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۲۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۵۳۱. طبری این واقعه را در ذیل حوادث سال۷۸ هجری ذکر کرده است. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۴۲۹)
  303. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۲، ص۵۳.
  304. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۱۸.
  305. این حضور را می‌توان از برخی اشعار به جا مانده از آن دوران، دریافت. ر.ک: مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۶۹.
  306. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۸؛ التلمسانی، نفح الطیب من غصن الاندلس الرطیب، ص۲۹۳.
  307. دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۴، ص۲۱۱۳؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۲۲۷.
  308. «عریف» مسئول ثبت موالید و متوفیات قبیله و نیز ثبت نام افرادی که از قبیله خارج می‌شدند یا از بیرون به آنها اضافه می‌شدند، بود و این اطلاعات را به دیوان عطا ارسال می‌کرد. (بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۳۹)
  309. ابن یونس المصری، تاریخ ابن یونس، ج۱، ص۲۸۵؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۳، ص۴۰۲؛ سمعانی، الانساب، ج۵، ص۴۲۸.
  310. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۳۱۲؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۷۵.
  311. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۳۷۲-۳۷۳.
  312. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  313. مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸.
  314. مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸.
  315. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۲، ص۱۵۸.
  316. دینوری، الاخبار الطوال، ص۳۶۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۸۹.
  317. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۹۰.
  318. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۹۰.
  319. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۹۰. نیز ر.ک: مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۳۲۷.
  320. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۹۲. نیز ر.ک: مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۳۳۰.
  321. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۰۶؛ ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۳۰۱-۳۰۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۵۸ نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۳۶-۱۳۷. صاحب کتاب الدولة العباسیه در تشریح این واقعه با اندکی اختلاف چنین نوشته است: نامه‌ای از حسن بن قحطبه به قحطبه رسید که در آن به او اطلاع داده شده بود که ابن ضباره می‌خواهد برای جنگ با او به مردم نهاوند بپیوندد؛ از همین روی، از قحطبه درخواست کمک نظامی کرد. از آن سو، ابن ضباره هم پس از دریافت خبر حمله قریب الوقوع حسن بن قحطبه به نهاوند، سواره‌نظام بزرگی را به همراه ابوبکر بن کعب عقیلی، که هنگام عزیمت به ری به او پیوسته بود، فرستاد. عقیلی و سپاهش پیشروی کردند تا این که به تیمره بزرگ رسیدند. آنها در آنجا، خندقی در اطراف خود کندند و در آن پناه گرفتند. عامر بن اسماعیل -از فرماندهان سپاه عباسی- موضوع را برای ابوعون و مقاتل بن حکیم عکی نوشت. ابوعون و همراهانش نزد او آمدند و همگی به سمت سواره‌نظام ابن ضباره حرکت کردند. آنها در تیمره به هم رسیدند و به زد و خورد با همدیگر پرداختند تا اینکه شب، آنها را از هم جدا کرد. عباسیان به اردوگاه خود بازگشتند و سواره‌نظام ابن ضباره خندق خود را ترک کردند و به ابن ضباره پیوستند. قوای عباسی نیز پس از اطلاع از عقب نشینی دشمن، به نزدیک ایشان نقل مکان کردند و در آنجا اردو زدند و سپس بواسطه نامه، قحطبه را از این امر مطلع کردند. قحطبه هم خود را به ایشان رساند و به سازماندهی افرادش پرداخت. او مقاتل بن حکیم عکی را در جناح راست و ابوغانم عبدالحمید بن ربعی را در جناح چپ خود قرار داد و سپس، عامر بن اسماعیل را پشت سر خود و ابوشراحیل را به عنوان پشتیبان آنها قرار داد. قحطبه و افرادش آماده پیکار شدند. ابن ضباره هم به سازماندهی افرادش پرداخت. او محمد بن نباته را در جناح راست و عطیف بن بشر را در سمت چپ خود قرار داد. عکی، فرمانده جناح راست لشکر، اولین کسی بود که به جناح چپ سپاه اموی که داوود [بن هبیره] در آن بود حمله کرد. سپاه اموی پس از اندکی مقاومت شکست خوردند و مقاتل بن حکیم و یارانش وارد اردوگاه شدند. قحطبه، که در قلب سپاه بود، حمله کرد و موفق شد وارد اردوگاه امویان شود. ابن ضباره در حالی که در چادر خود نشسته بود و کیسه‌های پول را جلوی خود قرار داده بود کشته شد. سر ابن ضباره را نزد قحطبه آوردند. در این هنگام مقاتل بن حکیم عکی با دیدن سر ابن ضباره گفت: «به خدا قسم، سرزمین تو مبارک است! چه جنگجوی شجاع و مرد سخاوتی بودی، حتی اگر گمراه بودی. زنان باید کسی مانند تو را به دنیا بیاورند، نه مانند نصر بن سیار که از این سوراخ به آن سوراخ می‌رفت تا اینکه خدا او را در غم و اندوه کشت». این نبرد در روز شنبه، ۲۷ رجب، سال ۱۳۱ هجری قمری در جابلق در سرزمین اصفهان رخ داد. قحطبه پس از این پیروزی، لشکر ابن ضباره و هر چه در آن بود را به غنیمت گرفت. (مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۳۴۱-۳۴۶.)
  322. ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۵۸.
  323. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  324. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱۹؛ اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸.
  325. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۸۹-۳۹۲، ۴۰۶ و ۴۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۳۶-۱۳۸؛ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۳۰۱-۳۰۲ و۳۰۹.
  326. مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۳۷۷.
  327. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۷۷.
  328. ابن الفقیه، البلدان، ص۳۰۰؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۷۷.
  329. ابن الفقیه، البلدان، ص۳۰۰.
  330. طاقاتی هم در بغداد به نام او بنا گردید که به «طاقات العکی» معروف گردید. این طاقات که در جانب غربی خیابان نافذ تا مربّعه شبیب بن راح قرار داشت، اولین طاقاتی بودند که در ربض شهر بغداد بنا گردیده بود. (ابن الفقیه، البلدان، ص۳۰۰؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۵)
  331. مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۳۷۷.
  332. بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۳۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۱۸؛ ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۳۰۹.
  333. بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۵۱.
  334. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۷۵. و با اختلاف اندک در بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۰۶؛ ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۳۵۰.
  335. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۱۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۵۴-۱۵۵؛ ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱۲، ص۷و۱۲-۱۳.
  336. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۱۸۳.
  337. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۱۰، ص۷۷. ابن خلدون از او به عنوان حاکم بصره یاد کرده است. (ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۵۳)
  338. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۲۷۷؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۱۱۲.
  339. ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۳۱۹.
  340. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  341. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۵۹۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱۰، ص۱۶۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۳۸۱.
  342. عماره الحکمی، تاریخ الیمن، ص۹۹. زمخشری هم از شهر زبید به عنوان پایگاه اصلی عک در این منطقه یاد کرده است. (زمخشری، الجبال و الأمکنة و المیاه، ص۱۶۲.)
  343. عماره الحکمی، تاریخ الیمن، ص۱۸.
  344. عماره الحکمی، تاریخ الیمن، ص۴۰۰.
  345. احمد بن احمد مطاع، تاریخ الیمن الاسلامی من سنة ۲۰۴ إلی سنة ۱۰۰۶ هجری، ص۳۲۶.
  346. احمد بن احمد مطاع، تاریخ الیمن الاسلامی من سنة ۲۰۴ إلی سنة ۱۰۰۶ هجری، ص۳۵۴.
  347. احمد بن احمد مطاع، تاریخ الیمن الاسلامی من سنة ۲۰۴ إلی سنة ۱۰۰۶ هجری، ص۳۵۵-۳۵۶.
  348. احمد بن احمد مطاع، تاریخ الیمن الاسلامی من سنة ۲۰۴ إلی سنة ۱۰۰۶ هجری، ص۳۵۷.
  349. حمید بن احمد محلی، الحدائق الوردیة فی مناقب الأئمة الزیدیه، ج۲، ص۹۶-۹۷.
  350. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  351. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۳.
  352. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۳۱۱. «بلاذری»، شقیقه بنت غافق بن شاهد را مادر قیس و همسر ناس بن مضر ذکر کرده است. (بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۹۵)
  353. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۲، ص۵۵۲.
  354. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۴۳؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۷۹.
  355. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۱۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۷۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳. بسیاری از منابع از «سوده» به عنوان مادر مضر (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۶۸؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۲؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۳۳) و برخی هم او را مادر مضر و نزار معرفی کرده‌اند. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۹ و ۵۴)
  356. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۶؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۲۳؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۲، ص۸۷۴. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۴.
  357. برخی منابع از شقیقه بنت عک به عنوان مادر مضر بن نزار (یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۱۹) و بعضی دیگر از او به عنوان ربیعه و انمار پسران معد بن عدنان یاد کرده‌اند. (بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۹۹)
  358. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۵.
  359. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۱۸.
  360. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱۳، ص۴۶۶۰؛ خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۹۱؛ [[ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۵۲.
  361. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۷، ص۳۰۲؛ ابن قانع، معجم الصحابه، ج۸، ص۳۰۳۵؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۳۹.
  362. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۹۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۱۸۲.
  363. واقدی، المغازی،ج۱، ص۱۴۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۲۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۹۹. برخی منابع از او با نام و نسب مهجع بن عبدالله یاد کرده‌اند. (مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج۲، ص۵۱۰؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۹۰)
  364. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۴؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۳۹۰؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۱۱۵. نیز ر.ک: ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۶۱۳.
  365. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۴؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۳۹۰؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۱۱۵. نیز ر.ک: ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۶۱۳.
  366. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۱۸۱؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۳.
  367. مقریزی، المقنی الکبیر، ج۵، ص۲۵۸.
  368. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۳۰۲.
  369. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۷۸؛ ابن نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۱۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۱۸۱. ابن قتیبه نام این زن را «طفیه» عنوان کرده است. (ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۲۶۶)
  370. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۹۷ و ۶۰۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۷، ص۴۴۰؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۷۳. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۴۹۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۵۴.
  371. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۳۳ و ۵۰۷؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۸۶ و ۱۹۶.
  372. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۵۹۵. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۷۴ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۶.
  373. منقری رجز این مرد عکی را چنین ذکر کرده است: ای که بر آن اسب سیاه برنشسته‌ای، پیش آی به سوی ما اگر خواهی، پیش آی. بدان که من فرزند بزرگوار مردی با عزتم، خواجه عک و سرور تمامی عکیان. (نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۷۴)
  374. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۴۹؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۸.
  375. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۵۵۷؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۴، ص۴۹۹.
  376. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۵۵۷.
  377. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۴۰-۳۴۱؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۷، ص۸۷. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۳۲۲.
  378. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۲، ص۵۳.
  379. احمد بن احمد مطاع، تاریخ الیمن الاسلامی من سنة ۲۰۴ إلی سنة ۱۰۰۶ هجری، ص۳۲۶ و ۳۵۴-۳۵۷.
  380. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۱۸۳.
  381. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۱۰، ص۷۷. نیز ر.ک: عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۱۸. ابن خلدون از او به عنوان حاکم بصره یاد کرده است. (ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۵۳)
  382. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۲۷۷؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۱۱۲.
  383. ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۳۱۹.
  384. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۶، ص۱۵۶.
  385. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱۹؛ اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸.
  386. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۸۹-۳۹۲، ۴۰۶ و ۴۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۳۶-۱۳۸؛ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۳۰۱-۳۰۲ و۳۰۹.
  387. مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۳۷۷.
  388. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۷۵؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۷۷.
  389. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۱۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۵۴-۱۵۵؛ ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱۲، ص۷و۱۲-۱۳. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۱۸
  390. دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۴، ص۲۱۱۳؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۲۲۷.
  391. ابن ابی الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۳۷۲-۳۷۳.
  392. ابن یونس المصری، تاریخ ابن یونس، ج۱، ص۲۸۵؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۳، ص۴۰۲؛ سمعانی، الانساب، ج۵، ص۴۲۸.
  393. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۳۱۲؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۷۵.
  394. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۵، ص۱۷۴.
  395. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۳، ص۱۵۰۳؛ ابومخرمه عبدالله بن طیب بن عبدالله، قلادة النحر فی وفیات اعیان الدهر، ج۵، ص۴۲۳.
  396. سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۱۸.
  397. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۱۳۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۵۳۲.
  398. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۲۹، ص۴۶۷؛ صفدی، الوافی بالوفیات، ج۲۷، ص۲۱۵.
  399. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۳۶، ص۱۳۶.
  400. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۳۰.
  401. ندامت او بخاطر طلاق همسرش «نوادر» بود. (زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۸۱؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۷۳)
  402. زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۱۰-۱۱؛ عمر فروخ، تاریخ الادب العربی، ج۵، ص۵۸.
  403. زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۱۴۶.
  404. صفدی، الوافی بالوفیات، ج۷، ص۲۲۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۲۱۵.
  405. سمعانی، الانساب، ج۴، ص۲۷۶؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۷۳.
  406. ابن حجر، لسان المیزان، ج۷، ص۲۶۸؛ خزرجی انصاری، خلاصة تذهیب تهذیب الکمال، ص۲۱۱.
  407. ابن تغری بردی، المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی، ج۵، ص۱۷۰-۱۷۱.
  408. العجلی، معرفة الثقات، ج۲، ص۴۱۸.
  409. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۳، ص۱۳۲؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۳۱۶؛ ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۱۹۳.
  410. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۲۲، ص۱۳۶.
  411. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱۰، ص۵۵۲.
  412. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۱، ص۱۶۲؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۷، ص۳۲۶؛ ابن حبان، الثقات، ج۷، ص۴۳۲.
  413. سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۵۳۲؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۶۸.
  414. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۹، ص۱۲۷؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۱۱، ص۱۶۴-۱۶۵.
  415. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۱، ص۱۷۴؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۸، ص۱۰؛ ابن حبان، الثقات، ج۹، ص۳۶.
  416. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۱، ص۳۶۶.
  417. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۲۰؛ زبیدی، تاج العروس، ج۱۸، ص۲۱۱.
  418. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱۷، ص۲۷۶.
  419. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۵، ص۹۵.
  420. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۱۱.
  421. ذهبی، میزان الاعتدال، ج۴، ص۴۴۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۱۱۳.
  422. اشرف الرسولی، طرفة الاصحاب فی معرفة الانساب، ص۸۳.
  423. زبیدی، تاج العروس، ج۱۹، ص۷۰۲؛ ایضاح المکنون۱، ص۶۱.
  424. ابن حبان، الثقات، ج۹، ص۱۹۵؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۵۴۱؛ سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۲۰.
  425. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۵؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۲۶۵.
  426. ابن ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۵۸؛ حمیدی، جزوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس، ص۳۰۹؛ ابن بشکوال، الصله مع التکمله و صلة الصله، ج۳، ص۱۲۷.
  427. مقریزی، المقفی الکبیر، ج۳، ص۳۸۴.
  428. او نخستین طالب علمی بود که در طلب علم از مصر به عراق کوچ کرد. (سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۳۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۳۵۸)
  429. مقریزی، المقفی الکبیر، ج۷، ص۱۸۲.
  430. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۲۶۶.
  431. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۴۰۲؛ سمعانی، الانساب، ج۲، ص۳۴.
  432. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۳۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۳۰؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۸، ص۲۰۵.
  433. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۱، ص۱۷۴.
  434. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۳، ص۱۳۸۰.
  435. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۱۹۴۳؛ ابومخرمه عبدالله بن طیب بن عبدالله، قلادة النحر فی وفیات اعیان الدهر، ج۵، ص۳۱.
  436. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۱۹۴۸؛ ابومخرمه عبدالله بن طیب بن عبدالله، قلادة النحر فی وفیات اعیان الدهر، ج۵، ص۳۲۴.
  437. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۴۵، ص۱۸۲؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۱۱۶-۱۱۷.
  438. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۴۹-۵۰.
  439. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۳، ص۱۰۹؛ سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۱۷-۱۱۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۳۵۶.
  440. صفدی، الوافی بالوفیات، ج۱۹، ص۵۰؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۱۱۳؛ عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۵، ص۳۱۳.
  441. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۵۰، ص۲۹۸.
  442. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۱، ص۴۴۳.
  443. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۲، ص۶۶۹-۶۷۰.
  444. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۳، ص۱۶۱۲؛ ابومخرمه عبدالله بن طیب بن عبدالله، قلادة النحر فی وفیات اعیان الدهر، ج۶، ص۲۸.
  445. ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۲۶، ص۱۹۸؛ صفدی، الوافی بالوفیات، ج۲۷، ص۱۲۷.
  446. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۳، ص۳۹۹-۴۰۰؛ سمعانی، الانساب، ج۵، ص۴۲۸.
  447. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۷۲۴.
  448. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۱۹۹۴.
  449. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۲۰۴۹.
  450. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۴۲؛ العجلی، معرفة الثقات، ج۱، ص۵۲؛ حمیدی، جزوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس، ص۱۲۶.
  451. قاضی عیاض، جمهرة تراجم الفقهاء المالکیه، ج۳، ص۱۳۲۰-۱۳۲۱؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۷۴. نیز ر.ک: حمیدی، جزوة المقتبس فی تاریخ علماء الاندلس، ص۵۳۴.
  452. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۶، ص۳۶۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۷۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۸۸.
  453. ابن سمرة الجعدی، طبقات فقهاء الیمن، ص۱۸۴.
  454. علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۱۹۷۲.
  455. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۳.
  456. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۵۴.
  457. اشسرف الرسولی، طرفة الاصحاب فی معرفة الانساب، ص۸۳؛ علی بن حسن خزرجی، العقد الفاخر الحسن فی طبقات أکابر أهل الیمن، ج۴، ص۲۲۴۳؛ زبیدی، تاج العروس، ج۲۷، ص۲۸۵.
  458. العجلی، معرفة الثقات، ج۱، ص۲۳۹.
  459. ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۳۲۳؛ سمعانی، الانساب، ج۱۲، ص۴۳۷؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۲۵۸.
  460. العجلی، معرفة الثقات، ج۲، ص۳۰. «ابن سعد» او را در شمار صحابه ذکر کرده است. (ابن سعد، طبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۳)
  461. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۳؛ ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۵، ص۴۴۸؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۶۳.
  462. ابوجعفر البرقی، رجال البرقی، ص۳۲؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۲۲، ص۱۵۱.
  463. ابوجعفر البرقی، رجال البرقی، ص۲۷.
  464. محسن امین، اعیان الشیعه، ج۷، ص۲۹۵؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۵۳۶. نیز ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۲۲.
  465. زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۶۰؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۶۴. نیز ر.ک: کحاله معجم المؤلفین ج۷، ص۱۴.
  466. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.