عصر امام کاظم: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب‌ها: برگردانده‌شده پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب‌ها: برگردانده‌شده پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۶۶: خط ۱۶۶:
ذوالنون گفت: فهمیدم از این اشعار که نویسنده آن یکی از [[اولاد علی]] است که از [[ترس]] [[حکومت]] [[وقت]] [[فرار]] کرده است. این جریان در [[زمان]] [[خلافت هارون الرشید]] بود، بالاخره از ساکنین آن [[خانه‌ها]] که از نژاد قبط اول بودند پرسیدم نویسنده این اشعار را می‌شناسید؟ گفتند: نه به [[خدا]]! فقط یک [[روز]] او میهمان ما بود بر ما وارد شد از او [[پذیرایی]] کردیم، فردا صبح این اشعار را نوشت و رفت.
ذوالنون گفت: فهمیدم از این اشعار که نویسنده آن یکی از [[اولاد علی]] است که از [[ترس]] [[حکومت]] [[وقت]] [[فرار]] کرده است. این جریان در [[زمان]] [[خلافت هارون الرشید]] بود، بالاخره از ساکنین آن [[خانه‌ها]] که از نژاد قبط اول بودند پرسیدم نویسنده این اشعار را می‌شناسید؟ گفتند: نه به [[خدا]]! فقط یک [[روز]] او میهمان ما بود بر ما وارد شد از او [[پذیرایی]] کردیم، فردا صبح این اشعار را نوشت و رفت.
فعالیت [[امام]] و پیروانش در راستای [[برانگیختن]] [[مردم]] علیه [[حکومت عباسی]] و آشکار ساختن جنایات و منویات شوم [[خلیفه]] [[وقت]] بود و در درجه دوم [[افکار عمومی]] را متوجه [[امام عصر]] خود می‌نمودند و به [[یاری]] حضرتش می‌خواندند. [[کوشش]] [[پیروان]] [[مکتب]] امام به صورت [[شعر]] و [[شعار]] و انقلابات دنباله‌دار در گوشه و کنار [[کشور اسلامی]] به چشم می‌خورد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۲۹.</ref>
فعالیت [[امام]] و پیروانش در راستای [[برانگیختن]] [[مردم]] علیه [[حکومت عباسی]] و آشکار ساختن جنایات و منویات شوم [[خلیفه]] [[وقت]] بود و در درجه دوم [[افکار عمومی]] را متوجه [[امام عصر]] خود می‌نمودند و به [[یاری]] حضرتش می‌خواندند. [[کوشش]] [[پیروان]] [[مکتب]] امام به صورت [[شعر]] و [[شعار]] و انقلابات دنباله‌دار در گوشه و کنار [[کشور اسلامی]] به چشم می‌خورد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۲۹.</ref>
==[[امام کاظم]]{{ع}} در عصر [[هادی عباسی]]==
سال ۱۶۹(هـ. ق) [[مهدی عباسی]] به [[هلاکت]] رسید و [[خلافت]] به فرزندش [[هادی]] منتقل شد او در [[زمان]] [[تصدی]] خلافت ۲۵ ساله بود. [[جوانی]] که دوران [[نوجوانی]] و جوانیش را در عصر لذت‌جویی‌ها و شراب‌خواری و مظلوم‌ستیزی پدرش [[مهدی]] بوده و نحوه [[موضع‌گیری سیاسی]] پدرش در برابر [[علویون]]، نحوه آلودگی‌هایش در برابر رقاصه‌ها و به زانو درآمدن پدرش را در برابر [[بت]] شکم و [[شهوت]] [[مشاهده]] نموده، در این فضا [[زندگی]] کرده، در فضای [[انحراف اخلاقی]] نفس کشیده و شخصیتش شکل گرفته است. طبعاً هادی [[ولی‌عهدی]] است که [[بیت‌المال]] در قبضه [[تصرف]] او بوده و خود را نسبت به هر نوع [[لذت]] و [[کام‌جویی]] [[مبسوط الید]] می‌دانسته.
با [[دنیایی]] از امکانات به بلندای خلافت، با [[دیوار]] بلندی به نام منیت بر مرکبی راهوار به نام [[هوس]] با [[سرعت]] می‌شتابد و در [[حکومت]] او صالحانی از [[دنیا]] بریده، از [[عالم ملکوت]] [[تبعید]] در [[ناسوت]] چون امام کاظم{{ع}} در چنگال [[قدرت]] اهریمنی به نام هادی.
هادی که در عصر پدر با شب‌نشینی و مجلس قمار و شراب خو گرفته بود وقتی به خلافت رسید عنصری دائم‌الخمر و [[مغرور]] [[ثروت]] و [[مقام]] بود. [[تربیت]] او آن‌گونه بود که اگر هم به قدرت نمی‌رسید از آنها بود که به [[جان]] و [[مال]] و [[ناموس]] [[مردم]] [[تجاوز]] می‌کرد. چنین جوانی وقتی به قدرت می‌رسد طبیعی است که امام کاظم{{ع}} از صحنۀ خلافت [[منزوی]] و با محدودیت کامل از فعالیت به سر می‌‌برد.
ابن دأب می‌گوید: روزی نزد هادی رفتم چشمانش از اثر شراب‌خواری سرخ شده بود، از من سخنی در باب مشروب خواست. برایش [[شعر]] گفتم شعرها را یادداشت کرد و چهل هزار درهم به من داد<ref>طبری، ج۱۰، ص۵۹۳.</ref>.
[[ذهبی]] نقل می‌کند {{عربی|وَ كَانَ يَتَنَاوَلُ الْمُسْكِرَ وَ يَلْعَبُ}}<ref>تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۲۷۹.</ref>
او شراب می‌خورد و [[اهل]] [[لهو و لعب]] بود. اسحاق موصلی نوازنده و مطرب ویژه [[خلافت عباسیون]] می‌گوید: اگر هادی برای ما زنده می‌ماند ما در و [[دیوار]] خانه‌هایمان را از طلا می‌‌ساختیم<ref>الاغانی، ج۵، ص۶.</ref>.
[[هادی]] به شدت [[غرق]] در [[شرب خمر]] می‌‌شد و همیشه در حال مستی بود و پس از او [[هارون]] از او [[پیروی]] کرد و دیگر خلفای پس از [[هارون]] هم به راه او رفتند.
[[هادی]] بسیار [[متکبر]] و [[مغرور]] بود و از جمله مظاهر [[غرور]] وی آن‌که هر [[وقت]] راه می‌رفت مأموران با شمشیرهای برهنه و عمودها و تیر و کمان‌های آماده در پیشاپیش او [[حرکت]] می‌کردند تا بدین وسیله [[ابهت]] [[پادشاهی]] و [[سلطنت]] و [[برتری]] خ [[ود]] را به [[مردم]] برساند<ref>حضارة الاسلام فی دار السلام، ص۸۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۳۶.</ref>
==[[امام کاظم]]{{ع}} در برخورد هادی با [[علویون]]==
علویون [[جوانان]] [[متدین]] و متعهدی بودند که هم از نظر [[نسب]] به [[امیرالمؤمنین]] می‌رسیدند و هم از نظر [[فکری]] دنباله‌رو خط [[دین‌مداری]] علی{{ع}} بودند. طبعاً این جوانان وقتی با موج شکننده [[ترویج]] [[انحراف]] و [[گناه]] از طرف خلفای [[عیاش]] [[عباسی]] مواجه می‌شدند به [[غیرت دینی]] آنها برمی‌خورد و [[دوست]] داشتند زنده نباشند و این همه [[فسق]] و [[فجور]] را از [[خلفا]] نبینند. علویون خار سر راه [[آرامش]] خلفا برای [[عیش و نوش]] بودند. خلفا دوست داشتند حال که [[دنیا]] به آنها رو کرده بی‌دغدغه بتازند ولی [[امر به معروف و نهی از منکر]] جوانان [[رشید]] [[علوی]] [[خواب]] ناز را بر آنها پریشان کرده بود.
هادی طاغوتی [[ستمگر]] بود که هیچ باکی از [[خونریزی]] به ناحق نداشت و در ریختن [[خون]] علویون حد و حصری [[رعایت]] نمی‌کرد و بدترین [[شکنجه‌ها]] را بر آنان روا می‌‌داشت.
در نابودی و [[سرکوب]] علویون، هادی [[کوشش]] زیادی داشت۰ این بود که در بین آنها [[ترس]] و [[وحشت]] انداخت و تمام مقرری که [[مهدی]] برای آنها تعیین کرده بود همه را قطع کرد و به تمام نواحی نوشت که هرجا علویون را یافتند آنها را به [[بغداد]] بفرستند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۱۳۶.</ref>.
علویون در مدت کوتاه این [[حکومت]]، در ترس و وحشت به انواع شکنجه‌ها گرفتار شدند و همین‌ها باعث شد که علویون در میدان‌های [[مبارزه]] قدم گذارند و [[نهضت]] بزرگ خود را به منظور [[نجات]] [[امت]] از زیر [[ظلم]] و [[طغیان]] ایشان اعلام دارند.
[[فاجعه]] فخ و [[شهادت حسین بن علی]] و یارانش در عصر [[هادی عباسی]] رخ داد. [[امام جواد]] از [[میزان]] تأثیر این حادثه بر [[اهل‌بیت]] سخن گفته می‌فرماید: پس از [[کربلا]] کشتاری هولناک‌تر از فخ برای ما [[اهل‌بیت]] نبوده است. در این [[فاجعه]] سرهای [[علویون]] را بر نیزه‌ها کردند و همراه [[اسیران]] میان [[شهرها]] گرداندند و بدن‌های [[پاک]] و [[پاکیزه]] [[شهیدان]] را روی [[زمین]] بدون آن‌که [[دفن]] کنند به خاطر [[انتقام‌جویی]] از اهل‌بیت انداختند و [[حادثه کربلا]] را تقریباً با تمام ابعادش تجدید کردند<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۱۶.</ref>.
[[حسین بن علی]] از [[علویان]] [[مدینه]] با [[رضایت]] [[امام کاظم]]{{ع}} [[قیام]] کرد و به همراه ۳۰۰ نفر از مدینه بسوی [[مکه]] به راه افتاد. [[سپاهیان]] [[هادی]] در محلی به نام فخ او را محاصره و همه را [[شهید]] کردند، سرها را بریدند و به مدینه آوردند و در [[مجلسی]] که گروهی از علویون بودند از جمله امام کاظم{{ع}} به تماشا گذاشتند. هیچ کس چیزی نگفت جز امام کاظم{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، مَضَى وَ اللَّهِ مُسْلِمًا صَالِحًا صَوَّامًا قَوَّامًا آمِرًا بِالْمَعْرُوفِ نَاهِيًا عَنِ الْمُنْكَرِ مَا كَانَ فِي أَهْلِ بَيْتِهِ مِثْلُهُ}}<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۵.</ref>
وقتی حسین بن علی [[شهید فخ]] و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، سرهاشان را بریده بر نیزه زدند و برای [[هادی عباسی]] آوردند. او اشعاری بر زبان جاری کرد و در آن علویون را به [[قطع رحم]] متهم کرد. سپس به یاد امام کاظم{{ع}} افتاد و [[نگرانی]] شدید خود را از حضرت اظهار نمود و قسم یاد کرد که او را خواهد کشت و لذا گفت: {{عربی|وَ اللَّهِ مَا خَرَجَ حُسَيْنٌ عَنْ أَمْرِهِ وَ لَا اتَّبَعَ إِلَّا حُجَّتَهُ لِأَنَّهُ صَاحِبُ الْوَصِيَّةِ فِي هَذَا الْبَيْتِ قَتَلَنِي اللَّهُ إِنْ أَبْقَيْتُ عَلَيْهِ}} به [[خدا]] قسم که حسین به دستور او «امام کاظم{{ع}}» قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته [[و]] جز [[محبت]] و [[شور]] او را بر سر نداشته است؛ زیرا که او [[صاحب وصیت]] «پر [[نفوذ]]» و دارای [[مقام امامت]] در میان این [[خاندان]] است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۹.</ref>.
[[هادی]] دریافته بود که [[علویون]] [[صالح]]، [[درد]] [[دین]] را از [[موسی بن جعفر]]{{ع}} گرفته‌اند و رشحاتی از [[تعهد]] و [[احساس مسئولیت اجتماعی]] و [[دینی]] [[امام کاظم]]{{ع}} در وجود آنها تجلی یافته که به صورت [[قیام]] و [[نهضت]] علیه [[ظلم]] و [[فساد]] و [[انحراف]] ظهور می‌کند و قطعاً اگر عمرش [[کفاف]] می‌‌کرد، حضرت را به [[شهادت]] می‌رساند ولی تقدیر این بود که [[جامعه اسلامی]] از [[شر]] او راحت شد.
[[ابوالفرج اصفهانی]] در کتاب [[مقاتل]] الطالبین از عنیزه قصبانی نقل می‌کند که گفت: [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} را پس از [[نماز مغرب]] دیدم که آمده بود پیش [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]]، خود را چنان برای او خم کرده مانند [[رکوع]] کردن! می‌گفت مایلم مرا آزاد‌گذاری که نمی‌توانم در قیام کردن با تو شرکت کنم، مدتی حسین سر به زیر داشت و چیزی نمی‌گفت، بالاخره سر بلند نموده گفت: شما [[آزادی]]. باز نقل می‌کند که حسین به [[موسی بن جعفر]]{{ع}} پیشنهاد قیام کرد، [[امام]]{{ع}} فرمود: تو را خواهند کشت! [[جنگی]] جوانمردانه بکن! اینها مردمانی [[فاسق]] هستند که در ظاهر [[اظهار ایمان]] می‌کنند ولی در [[باطن]] [[منافق]] و مشکوک هستند. {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>[[پاداش]] [[مصیبت]] شما فامیلم را از [[خداوند]] می‌خواهم<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.</ref>.
[[دعای جوشن صغیر]] رنجنامه امام کاظم{{ع}} است از شرارت‌های [[هادی عباسی]]. امام رو به [[قبله]] ایستاد و شروع به ناله و [[زاری]] در درگاه خداوند نمود و التماس می‌کرد تا او را از شر این [[طاغوت]] خلاص کند و این [[دعا]] را می‌خواند: {{متن حدیث|إِلَهِي فَكَمْ مِنْ عَدُوٍّ انْتَضَى عَلَيَّ سَيْفَ عَدَاوَتِهِ وَ شَحَذَ لِي ظُبَةَ مُدْيَتِهِ وَ أَرْهَفَ لِي شَبَا حَدِّهِ وَ دَافَ لِي قَوَاتِلَ سُمُومِهِ وَ سَدَّدَ نَحْوِي صَوَائِبَ سِهَامِهِ وَ لَمْ تَنَمْ عَنِّي عَيْنُ حِرَاسَتِهِ وَ أَضْمَرَ أَنْ يَسُومَنِي الْمَكْرُوهَ وَ يُجَرِّعَنِي زُعَافَ مَرَارَتِهِ فَنَظَرْتَ يَا إِلَهِي إِلَى ضَعْفِي عَنِ احْتِمَالِ الْفَوَادِحِ وَ عَجْزِي عَنِ الِانْتِصَارِ مِمَّنْ قَصَدَنِي بِمُحَارَبَتِهِ وَ وَحْدَتِي فِي كَثِيرِ عَدَدِ مَنْ نَاوَانِي وَ أَرْصَدَ لِيَ الْبَلَاءَ فِيمَا لَمْ أُعْمِلْ فِيهِ...}}.
خدایا چه بسیار دشمنانی که به روی من [[شمشیر]] [[عداوت]] خود را کشیده و نوک نیزه‌اش را برایم تیز کرده و دم برنده آن را به سمت من آماده گرفته و زهرهای کشنده خویش را مهیا ساخته و رساترین تیرها را به طرف من هدف‌گیری کرده است و چشم [[مراقبت]] او از من نخفته و در [[دل]] [[کینه]] مرا [[نهان]] داشته تا مرا به [[بدی]] کشاند و زهر تلخ خودش را بر من بچشاند و به [[ضعف]] و [[ناتوانی]] من نگریسته، مرا به [[نبرد]] خویش خوانده است و در برابر بسیاری از کسان که در [[اندیشه]] من بوده و در کمین من نشسته بودند.
{{متن حدیث|إِلَهِي وَ كَمْ مِنْ عَبْدٍ أَمْسَى وَ أَصْبَحَ خَائِفاً مَرْعُوباً مُسَهَّداً مُشْفِقاً وَحِيداً وَ جَاهِلًا هَارِباً طَرِيداً أَوْ مُنْحَجِزاً فِي مَضِيقٍ أَوْ مَخْبَأَةٍ مِنَ الْمَخَابِئِ قَدْ ضَاقَتْ عَلَيْهِ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا وَ لَا يَجِدُ حِيلَةً وَ لَا مَنْجَى وَ لَا مَأْوَى وَ لَا مَهْرَباً وَ أَنَا فِي أَمْنٍ وَ أَمَانٍ وَ طُمَأْنِينَةٍ وَ عَافِيَةٍ مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ فَلَكَ الْحَمْدُ يَا رَبِّ مِنْ مُقْتَدِرٍ لَا يُغْلَبُ وَ ذِي أَنَاةٍ لَا يَعْجَلُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْنِي لِأَنْعُمِكَ مِنَ الشَّاكِرِينَ وَ لِآلَائِكَ مِنَ الذَّاكِرِينَ...}}
خدایا چقدر از بندگانی که در حال [[ترس]] و [[هراس]] بیمناک و لرزان، تنها و [[ناآگاه]] گریزان و در حال [[فرار]] و خزیده به تنگنا و پنهان شده در دخمه‌ها، [[شام]] و بامداد خود را می‌گذرانند به طوری که [[زمین]] بر آنان تنگ شده و هیچ راه چاره و خلاصی پیدا نمی‌کنند و [[مسکن]] و مأوا نمی‌یابند و راه فراری ندارند، در حالی که من در [[امن]] و [[امان]] و [[آسایش]] از همه اینها به سر می‌برم. پس [[شکر]] تو را ای [[پروردگار]] [[توانایی]] که مغلوب نگردی و [[بردباری]] که [[شتاب]] نورزی بر [[محمد و آل محمد]] [[درود]] فرست و مرا از شاکران [[نعمت‌ها]] و ذاکرین الطافت قرار ده.
[[امام]] در فقره بالا جو [[ترور]] و [[وحشت]] خود را در [[زمان]] [[ستمگری]] [[عباسیون]] ترسیم می‌کند که بسیاری از [[علویون]] به دور از [[خانه]] و کاشانه خود فراری هستند و [[حکومت]] به دنبال آنهاست تا دستگیر و شهیدشان کند.
بعد [[امام]] ادامه می‌دهد: {{متن حدیث|إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ كَمْ مِنْ عَبْدٍ أَمْسَى... مِنَ الذَّاكِرِينَ}} خدایا چه بسیار بندگانی که صبح و [[شام]] کنند در حالی که به [[غل و زنجیر]] در دست [[دشمنان]] [[بی‌رحم]] گرفتار و در بند و به دور از [[شهر]] و [[دیار]] و فرزند و عیال و جدای از [[دوستان]] و [[یاران]] به سر می‌برند و هر [[ساعت]] منتظرند که چگونه کشته خواهند شد و با بریدن کدام عضو آنها را [[مثله]] خواهند کرد، در صورتی که من از همه اینها به [[سلامت]] هستم! پس تو را [[سپاس]] خداوندی که [[توانایی]] و مغلوب نمی‌شوی و [[بردباری]] و [[شتاب]] نمی‌کنی بر [[محمد و آل او]] [[رحمت]] فرست و مرا از جمله سپاسگزاران [[نعمت‌ها]] و یادکنندگان احسانت قرار ده.
[[امام]] در فقره بالا جو [[زندان]] و [[شکنجه]] [[بندگان صالح خدا]] را ترسیم می‌کند که در کند و زنجیر در چنگ دژخیمان [[عباسی]] در سخت‌ترین و طاقت‌فرساترین شرایط، شکنجه می‌شوند و بدنشان کبود و زیر تازیانه به سر می‌برند، بدنشان قطعه قطعه می‌شود و سرشان بر بالای دار می‌رود<ref>أمالی المفید، ص۲۴۰؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص۲۱۷.</ref>.
[[هادی عباسی]] فقط یک سال و چند ماه [[خلافت]] کرد و مُرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۳۷.</ref>
==[[امام کاظم]]{{ع}} در [[شهادت]] [[شهدای فخ]]==
[[کرامت نفس]] و [[آزادمردی]] و [[ظلم‌ستیزی]] از عمق وجود [[مؤمن]] می‌جوشد. آنها که دنیای خود را با [[دنائت]] و [[پستی]] و [[تحقیر]] گره نزده‌اند و در برابر [[زور]] و [[قلدری]] جوانمردانه می‌‌ایستند و تحقیر را با [[شمشیر]] پاسخ می‌گویند.
[[علویون]] در عصر [[امویان]] و [[عباسیان]] با پرونده قطوری از ظلم‌ستیزی همیشه به دلیل [[آمر به معروف]] بودنشان مورد [[بغض]] و [[نفرت]] [[حکام]] خیره‌سر و [[عیاش]] بوده‌اند و هر بار که [[استاندار]] ی برای خودشیرینی نزد [[حاکم]] به علویون فشار مضاعف آورده [[قیام]] خونین ضد [[ستمگری]] آنها را به جلو انداخته است.
[[اسحاق بن عیسی]] از طرف هادی عباسی [[فرماندار مدینه]] بود و مردی از [[اولاد]] [[عمر بن خطاب]] بنام [[عبدالعزیز]] را [[جانشین]] او گردانید. عبدالعزیز از همان ابتدای کار بنای [[بدرفتاری]] و [[آزار]] علویون را گذاشت از جمله آن‌که: ۱- قطع [[حقوق]] ماهانه علویون و در تنگنا و مضیقه قرار دادن آنها. ۲- [[فرمان]] بازداشت [[علویون]]، ۳- [[قتل]] و [[خونریزی]] در [[مدینه]]. او به حوزه حکومتش بخشنامه کرد که [[فرزندان علی]]{{ع}} را هر کجا یافتید بازداشت کنید و به مدینه روانه کنید. مأموران چنان کردند و زندان‌ها پر شد از [[سادات]] بی‌گناه، [[مدینه]] از [[اولاد علی]]{{ع}} تهی گشت و زندان‌ها برای تازه‌واردین ظرفیت نداشت.
[[حاکم]] از [[علویون]] مدینه می‌خواست تا همه [[روزه]] در [[دارالحکومه]] حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در [[مقصوره]] می‌رفتند و خود را معرفی می‌کردند و هر یک از آنها [[کفالت]] حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت.
و [[حسین بن علی]] و [[یحیی بن عبدالله بن حسن]] از کسانی بودند که حضور [[حسن ابن محمد بن عبدالله]] را به عهده گرفته بودند، این جریان هم‌چنان بود تا ایام [[حج]] شد و گروهی از [[شیعیان]] در حدود هفتاد نفر برای رفتن به حج به مدینه آمدند و در [[بقیع]] در [[خانه]] ابن [[افلح]] [[منزل]] کردند و به دیدن حسین بن علی و دیگران رفتند، این خبر که به گوش آن [[مرد]] عمری «[[فرماندار مدینه]]» رسید ناراحت شد.
وقتی آن عمری از ورود شیعیان در خانه ابن افلح مطلع شد، کار حضور در مقصوره را بر [[بنی‌هاشم]] سخت گرفت و شخصی به نام [[ابی‌بکر بن عیسی]] را [[مأمور]] حضور و غیاب آنها در مقصوره کرد.
چون [[روز جمعه]] شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که [[مردم]] به [[مسجد]] می‌رفتند آنها را [[آزاد]] کرد و [[وقت]] آنها همین‌قدر بود که لقمه نانی بخورند و [[وضو]] گرفته به مسجد بروند و پس از [[نماز جمعه]] نیز دوباره آنها را در مقصوره [[زندانی]] کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که [[حسن بن محمد]] حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «[[صاحب فخ]]» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به [[زندان]] خواهم انداخت زیرا سه [[روز]] است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از [[شهر]] بیرون رفته یا بی‌جهت [[غیبت]] کرده!
برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» [[پاس]] خ تندی به او دادند و یحیی نیز او را [[دشنام]] گفته از [[مقصوره]] خارج شد. [[ابوبکر بن عیسی]] که چنان دید برخاسته به نزد [[حاکم]] «یعنی همان [[مرد]] عمری» رفت و جریان را گزارش داد. حاکم، یحیی و [[حسین بن علی]] را پیش خود خوانده و [[سرزنش]] کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز به آنها گفت.
حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون [[خشمناک]] هستی. [[مرد]] عمری گفت: آیا مرا مسخره می‌کنی و به [[کنیه]] مرا مخاطب قرار می‌دهی؟ حسین گفت: [[ابوبکر]] و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و [[مردم]] آن دو را به کنیه مخاطب می‌ساختند و آنها ناراحت نمی‌شدند، ولی تو از اینکه کنیه‌ات را ببرند ناراحت می‌شوی و دلت می‌خواهند تو را [[امیر]] خطاب کنند؟
[[حاکم]] گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از [[گناه]] آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به [[خدا]]، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم [[اهل]] آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من [[فخر]] ورزی و مرا آزرده‌خاطر سازی؟ در این [[وقت]] یحیی [[خشمگین]] شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه می‌خواهی؟ عمری گفت: می‌خواهم که [[حسن بن محمد]] را پیش من بیاورید!
یحیی [[جواب]] داد: نمی‌توانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب داده‌ای» [[خاندان]] [[عمر بن خطاب]] را نیز جمع‌آوری کن و یک‌یک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی [[حق]] داری تو از روی [[انصاف]] با ما [[رفتار]] کرده‌ای؟!
عمری که چنان دید، رو به [[حسین بن علی]] کرده و به [[طلاق]] [[همسر]] و [[آزادی]] بردگانش قسم خورد که دست از او برندارد و تا اینکه حسن را تا پایان [[روز]] در نزد او حاضر کند و اگر او را حاضر نکرد، خود آن مرد عمری به سوی سویقه برود و آنجا را ویران کرده و بسوزاند و هزار تازیانه نیز به حسین بن علی بزند و نیز [[سوگند]] خورد که اگر چشمش به حسن بن محمد بیفتد همان دم او را به [[قتل]] برساند!
یحیی که این سوگند را از او شنید [[خشمناک]] شد و از جا برخاسته گفت: من هم با [[خدا]] [[عهد]] و پیمانی می‌بندم که هر برده‌ای که دارم [[آزاد]] شود و اگر امشب [[خواب]] به چشمم بیاید جز اینکه [[حسن بن محمد]] را نزد تو حاضر کنم و اگر او را نیافتم به در خانه‌ات بیایم و در را بکوبم که بدانی من به نزد تو آمده‌ام!
یحیی این سخن را گفت و با [[حسین بن علی]] که او هم [[خشمگین]] شده بود، بیرون آمدند و چون از آنجا خارج گشتند، حسین رو به یحیی کرده گفت: به خدا [[سوگند]] [[بدکاری]] کردی که قسم خوردی حسن را به نزد او ببری! و چگونه تو حسن را پیدا می‌کنی!
یحیی گفت: [[سوگند]] به [[خدا]] که من نمی‌خواستم حسن را نزد او حاضر کنم وگرنه من فرزند [[رسول خدا]]{{صل}} و علی{{ع}} نیستم، بلکه من می‌خواستم امشب که می‌شود با [[شمشیر]] به در [[خانه]] او بروم و اگر توانستم او را به [[قتل]] برسانم.
حسین گفت: تو [[بدکاری]]! می‌کنی چون‌که با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم می‌گیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را می‌گیرم در صورتی که فاصله تو با [[مکه]] «و اقدام به کار [[قیام]] علیه [[خلیفه]]» ده [[روز]] است.
از آن طرف [[حسین بن علی صاحب فخ]] [[علویون]] را جمع کرد، حدود ۲۶ [[جوان]] [[علوی]] و جمعی از [[مردم]] را با خود همسو کرد، موقع [[اذان]] صبح به [[مسجد]] ریختند و [[مؤذن]] را گفتند در اذان [[حی علی خیر العمل]] را بگوید. [[حاکم مدینه]] که [[حی علی خیرالعمل]] را شنید [[احساس]] خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و [[فرار]] کرد [[نماز صبح]] را حسین با مردم و با [[یاران]] خود که حدود سیصد تن می‌شدند خواند، بعد به قصد مکه از [[مدینه]] خارج شدند و دینار [[خزاعی]] را به جای خویش در مدینه [[منصوب]] کرد و چون به نزدیکی مکه در [[وادی]] فخ رسیدند، [[لشکریان]] [[بنی‌عباس]] به [[جنگ]] ایشان پرداختند و در نخستین برخورد [[عباس بن محمد]] «یکی از سران [[لشکر]] بنی‌عباس و عموزادگان [[هادی عباسی]]» به [[حسین بن علی]] [[امان]] داد و [[وعده]] [[صله]] و جایزه و [[عفو]] از کارهای گذشته‌اش را نیز داد، ولی حسین بن علی به [[سختی]] امان او را رد کرد.
[[سلیمان بن عباد]] گفت: وقتی حسین با [[سپاه]] بنی‌عباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را می‌چرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او می‌گفت، بگو، با صدای بلند فریاد می‌زد: مردم، ای طرفداران [[بنی‌عباس]]! این حسین پسر [[پیغمبر]] است و پسرعموی اوست شما را [[دعوت]] می‌کند به [[پیروی از کتاب خدا]] و [[سنت پیامبر]]{{صل}}<ref>بحارالانوار، ج۸، ص۱۶۹.</ref>.
[[ابوالفرج]] از [[ارطاه]] نقل می‌کند: وقتی [[مردم]] با حسین [[شهید فخ]] [[بیعت]] کردند گفت: من با شما بیعت می‌کنم مشروط به عمل کردن به [[کتاب خدا]] و سنت پیامبر و اینکه [[فرمانبرداری از خدا]] شود و [[معصیت]] انجام نگردد و [[قریش]] را [[دعوت]] می‌کنم که [[هم‌داستان]] با شخصیتی شوید از [[آل محمد]] که مورد پسند باشد. شرط می‌کنم در میان شما از روی [[قرآن]] و [[سنت پیامبر]] [[رفتار]] کنم، بین [[مردم]] با عدالت عمل کنم و [[بیت‌المال]] را مساوی تقسیم نمایم، مشروط بر اینکه شما [[پایداری]] کنید و با [[دشمنان]] ما به [[جنگ]] پردازید، اگر ما [[وفا]] کردیم شما نیز وفا کنید اگر ما وفا نکردیم [[بیعت]] ما از گردن شما برداشته است<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.</ref>.
اولین کسی که بر حسین و یارانش [[حمله]] کرد [[موسی بن عیسی]] بود که با حمله [[دفاعی]] آنها مواجه گردید، [[موسی]] برای آن‌که آنها را به میان دره بکشاند شروع به [[عقب‌نشینی]] کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این [[وقت]] [[محمد بن سلیمان]] از پشت سر به آنها حمله‌ور شد و این حمله چنان سخت بود که بیشتر [[یاران حسین]] در این حمله کشته شدند، در این وقت سران [[لشکر]] [[بنی‌عباس]] مرتباً فریاد می‌زدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد می‌زد: من [[امان]] نمی‌خواهم و همچنان جنگید تا کشته شد<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.</ref>.
[[حسن بن محمد]] از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی [[ابن عیسی]] مرا‌‌طلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردن‌های شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را می‌زنم، آنگاه آماده [[حرکت]] برای جنگ با [[حسین بن علی صاحب فخ]] گردید و همچنان با او بودیم تا به باغ‌های [[بنی‌عامر]] رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع [[حسین بن علی]] و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف [[سپاه حسین]] گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و [[سستی]] در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول [[نماز]] و یا سرگرم [[راز و نیاز]] و [[زاری]] به درگاه خدای [[بی‌نیاز]] بودند و یا اشخاصی را دیدم که [[قرآن]] را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر می‌کردند و برخی هم [[اسلحه]] خود را [[اصلاح]] و آماده می‌‌ساختند.
من که آن منظره را دیدم به نزد [[موسی]] بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من [[گمان]] کردم از [[جنگ]] با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اینها در پیشگاه [[خداوند]] گرامی‌تر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به [[حکومت]] و [[خلافت]]» از ما سزاوارتر و شایسته‌ترند ولی چه باید کرد که [[سلطنت]] عقیم است، {{عربی|وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ{{صل}}» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ}} بعد گفت: آری اگر صاحب این [[قبر]] یعنی [[پیغمبر]]{{صل}} درباره سلطنت و حکومت با ما به [[نزاع]] و [[مخالفت]] برخیزد بینیش را با [[شمشیر]] خواهیم زد! آنگاه گفت ای [[غلام]] طبل جنگ را بزن<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.</ref>.
پس از آن‌که حسین و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، [[لشکریان]] سرهای ایشان را به نزد [[موسی]] و عباس بردند و در آن [[وقت]] گروهی از [[اولاد امام حسن]] و [[امام حسین]]{{ع}} نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز [[موسی بن جعفر]]{{ع}} سخنی نگفت.
[[علی بن عباس]] از [[ابراهیم بن اسحاق]] [[روایت]] کرده که گوید: من از [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] و [[یحیی بن عبدالله]] شنیدم که می‌‌گفتند: ما تا وقتی که با [[خاندان]] خود [[مشورت]] ننمودیم اقدام به خروج و [[قیام]] نکردیم و حتی با موسی بن جعفر{{ع}} مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام داد.
از [[نصر خفاف]] روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی می‌جنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و [[آه]] به سر بردم و [[ترس]] آن را داشتم که ناله‌ام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر{{صل}} را در [[خواب]] دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن [[درد]] در من نیست.
به همراه آن سرهای [[مقدس]] اسیرانی بودند که به طناب و زنجیر بسته و در دست و پاهایشان [[غل]] و آهن نهاده بودند و آنها را با تمام [[ذلت]] و [[خواری]] وارد کردند. [[هادی عباسی]] دستور داد تا همه آنها را [[شهید]] کردند و بدنشان را در ورودی [[زندان]] به دار آویختند. در بین [[اسرا]] مردی بود که سخت رنجور و [[بیمار]] بود. از [[هادی]] التماس کرد و گفت: من [[غلام]] شمایم یا [[امیرالمؤمنین]]، ولی هادی بر سرش داد کشید و گفت: آیا غلام من بر من خروج می‌کند؟ همراه هادی چاقویی بود گفت: به [[خدا]] قسم که با این چاقو بند از بندت جدا می‌‌کنم! آن مرد لحظه‌ای خاموش شد، چیزی نگذشت که [[بیماری]] و دردش شدت گرفت و افتاد و مُرد، بعد سرهای [[علویون]] را مقابل هادی نهادند<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۸.</ref>.
نقل شده وقتی [[شهدای فخ]] کشته شدند [[موسی بن عیسی]] به [[مدینه]] رفت و [[مجلسی]] تشکیل داد، [[مردم]] را فراخواند و به آنها دستور داد به [[خاندان]] [[ابوطالب]] [[دشنام]] دهند مردم شروع کردند به آنها دشنام دادن تا جایی که به همه [[ناسزا]] گفتند<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۱.</ref>.
[[سلیمان بن عبدالله بن حسن]] و [[عبدالله بن ابراهیم بن حسن]] نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم [[حسن بن محمد]] خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال [[مردانگی]] به [[جنگ]] پرداخت، بالاخره او را [[امان]] دادند ولی بعد کشتند. [[اسیران]] را پیش هادی [[خلیفه عباسی]] بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان [[روز]] خودش از [[دنیا]] رفت.
[[روایت]] شده از احمد بن عبیدالله از بستگان [[محمد بن سلیمان]] «سرلشکری که در [[حمله]] به حسین [[مأموریت]] داشت و [[حاکم مدینه]] نیز بود» که وقتی هنگام فوت محمد بن سلیمان فرا رسید شروع کردند او را [[تلقین]] به [[شهادت]] [[اسلام]] {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ}} دادن ولی او به جای [[گواهی دادن]] این [[شعر]] را می‌خواند:
{{عربی|أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن}}
ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با [[حسین بن علی]] و حسن بن محمد در فخ جنگ نمی‌کردم که الان حسین را دیدم ولی [[عاقبت بخیری]] برایم نماند.
پیوسته این شعر را تکرار کرد تا مرد<ref>مقاتل الطالبین، ص۴۲۴.</ref>.
موقعیت و [[جایگاه امام کاظم]]{{ع}} نزد [[خلیفه]] روشن بود و لذا بعد از [[شهادت]] [[شهدای فخ]]، [[هادی عباسی]] گفت: به [[خدا]] قسم که حسین خروج نکرد مگر به دستور او «[[امام کاظم]]» و [[متابعت]] ننمود مگر [[محبت]] او را؛ زیرا اوست که در میان [[اهل‌بیت]] دارای [[مقام وصایت]] «[[امامت]]» می‌‌باشد.
ابوالوضاح گفت: پدرم نقل [[کرد]] وقتی [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] کشته شد، [[مردم]] پراکنده شدند، سر او را با [[اسیران]] خانواده‌اش پیش [[موسی]] بن [[مهدی]] بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این [[شعر]] را به عنوان مثل خواند:
{{عربی|بَنِي عَمِّنَا لَا تَنْطِقُوا الشِّعْرَ بَعْدَ مَا *** دَفَنْتُمْ بِصَحْرَاءِ الْغَمِيمِ الْقَوَافِيَا
فَلَسْنَا كَمَنْ كُنْتُمْ تُصِيبُونَ نَيْلَهُ *** فَنَقْبَلُ ضَيْماً أَوْ نُحَكِّمُ قَاضِياً
وَ لَكِنَّ حُكْمَ السَّيْفِ فِينَا مُسَلَّطٌ *** فَنَرْضَى إِذَا مَا أَصْبَحَ السَّيْفُ رَاضِياً
وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً
فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا}}
بعد یکی از اسیران را مورد [[سرزنش]] قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از [[فرزندان امیرالمؤمنین]] [[علی بن ابی‌طالب]] کرد و شروع نمود به [[بدگویی]] و نسبت‌های ناروا به [[اولاد]] [[ابی‌طالب]] تا به [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رسید: گفت: به [[خدا]] قسم حسین به دستور او [[قیام]] کرد، علاقه به موسی بن جعفر{{ع}} او را بر این کار واداشت زیرا او [[رهبر]] و بزرگ‌تر این [[خانواده]] است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
[[ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی]] که نسبت به او [[جرأت]] داشت گفت: یا [[امیرالمؤمنین]] حرف بزنم یا ساکت باشم؟ موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر{{ع}} را ببخشم! اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود [[جعفر بن محمد]] از نظر [[فضیلت]] در [[دین]] و [[علم]] [[شخصیت]] برجسته‌ای است و شنیده‌ام که [[سفاح]] نیز از او خیلی تعریف و [[تمجید]] می‌نمود، قبرش را نبش می‌کردم و پیکرش را به [[آتش]] می‌سوختم. ابویوسف گفت: زنانم [[طلاق]] یافته باشند و هرچه [[بنده]] دارم [[آزاد]] باشند و تمام ثروتم در [[راه خدا]] [[صدقه]] باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده به [[زیارت]] [[خانه خدا]] بروم اگر موسی بن جعفر{{ع}} [[اهل]] خروج و [[قیام]] باشد! نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیده‌ای ندارند از آنها نیز شایسته نیست.
بعد روش [[زیدیه]] را برایش توضیح داده گفت: از زیدی‌ها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین [[قیام]] کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا [[خشم]] و غضبش فرو نشست.
[[علی بن یقطین]] برای [[موسی بن جعفر]]{{ع}} جریان را نوشت. آن حضرت نیز [[شیعیان]] و [[خویشاوندان]] خود را جمع کرد، خبری که رسیده بود به آنها رساند. فرمود: چه صلاح می‌دانید گفتند: ما صلاح می‌دانیم که خود را از دسترس این [[ستمگر]] دور کنی! زیرا از [[ستم]] و [[بیدادگری]] او نمی‌توان [[اطمینان]] داشت. مخصوصاً با این [[تهدیدها]] که ما و شما را نموده است. [[امام]] موسی بن جعفر{{ع}} لبخندی زده این [[شعر]] [[کعب بن مالک]] [[برادر]] [[بنی سلمه]] را به عنوان مثال خواند:
{{عربی|زَعَمَتْ سَخِينَةُ أَنْ سَتَغْلِبُ رَبَّهَا *** فَلَيُغْلَبَنَّ مُغَالِبُ الْغَلَّابِ}}
امام{{ع}} روی به جانب حاضرین از [[غلامان]] و خویشاوندان نموده فرمود: ناراحت نباشید و [[ترس]] به خود راه ندهید، اولین نامه‌ای که از [[عراق]] برسد خبر [[مرگ]] [[موسی]] بن [[مهدی]] است که هلاک شده است و قسم یاد کرد به [[حرمت]] [[قبر]] [[پیغمبر]] که همین امروز مُرده است بزودی خواهید فهمید.
[[امام کاظم]]{{ع}} فرمود: بعد از [[نماز]] پس از تمام شدن دعایم نشسته بودم که چشمم به [[خواب]] رفت، ناگهان جدم [[پیامبر]] ا[[کرم]] را در خواب دیدم [[شکایت]] از موسی بن مهدی کردم و عرض کردم چه بر سر [[اهل‌بیت]] او آورده و گفتم: من از ستم او بیمناکم. فرمود: [[آسوده]] باش [[خداوند]] موسی را بر تو مسلط نمی‌کند! در همان بین که صحبت می‌کردم دست مرا گرفت و به من گفت: هم‌اکنون خداوند دشمنت را هلاک کرد! [[شکر خدا]] را بجای آور، در این موقع روی به [[قبله]] نموده و دست‌های خود را به سوی [[آسمان]] بلند کرده شروع به [[دعا]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۲.</ref>.
امام کاظم{{ع}} که در دستگاه [[خلیفه]] نیروی نفوذی داشت و علی بن یقطین را در [[پست]] حساسی در دستگاه خلیفه [[مأمور]] کرده بود، علی تصمیم [[خلیفه]] مبنی بر [[قتل]] را به اطلاع [[امام]] رساند. این خود نشان می‌دهد [[امام کاظم]]{{ع}} در [[تشکیلات]] [[شیعی]] چقدر اوضاع را در دست داشته و بر شرایط [[سیاسی]] آن [[روز]] مسلط بوده است.
در [[حقانیت]] [[عظمت مقام]] [[انقلابیون]] فخ که به [[فیض]] عظمای [[شهادت]] رسیدند، همین بس که [[ائمه معصومین]] قبل از [[قیام]] آنها و بعد از شهادتشان از آن بزرگواران به خوبی و [[فضیلت]] یاد می‌کنند.
[[ابوصالح فزاری]] از [[محمد بن اسحاق]] از [[حضرت جواد]] نقل می‌کند که فرمود: [[حضرت رسول]]{{صل}} از [[سرزمین]] فخ می‌گذشت، از مرکب پیاده شد دو رکعت [[نماز]] خواند در رکعت دوم شروع کرد به [[گریه]] کردن! [[مردم]] که دیدند [[پیغمبر اکرم]] گریه می‌کند آنها نیز شروع به گریه کردند. از آنجا که گذشت به مردم فرمود برای چه گریه می‌‌کردید؟ عرض کردند چون شما را گریان دیدیم گریه کردیم. فرمود: پس از رکعت اول [[جبرئیل]] بر من نازل شد و گفت یا محمد یک نفر از فرزندانت در این سرزمین کشته خواهد شد که [[اجر]] [[شهید]] با او برابر دو شهید است.
از [[نضر بن قرواش]] نقل شده: گفت شتران سواری خود را به [[حضرت صادق]]{{ع}} از [[مدینه]] کرایه دادم وقتی از دره [[مر]] رد شدیم به من فرمود: نضر وقتی رسیدیم به فخ مرا مطلع کن. عرض کردم مگر آن محل را نمی‌شناسی؟ فرمود: چرا ولی می‌ترسم خوابم ببرد. به فخ که رسیدیم نزدیک محمل [[امام]] شدم، دیدم [[خواب]] است سرفه‌ای کردم [[بیدار]] نشد. محمل را تکان دادم [[حرکت]] کرده نشست.
عرض کردم: به فخ رسیدیم. فرمود محمل مرا باز کن. سپس فرمود: قطار را بهم وصل کن، وصل کردم! امام{{ع}} را از جاده به کناری بردم و شترش را خواباندم فرمود آب و آفتابه را بده. [[وضو]] گرفت و نماز خواند بعد سوار شد. عرض کردم فدایت شوم این عملی که انجام دادید جزء [[اعمال]] [[حج]] است؟ فرمود: نه ولی اینجا مردی از خویشاوندانم با گروهی شهید می‌شود که [[ارواح]] آنها جلوتر از بدن‌هایشان رهسپار [[بهشت]] می‌شود<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۰؛ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۴۹.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۴۱.</ref>


== منابع ==
== منابع ==

نسخهٔ ‏۹ ژوئن ۲۰۲۵، ساعت ۰۸:۴۲

عصر امام کاظم(ع)، دوران اقتدار خلفای عباسی همچون منصور و هارون الرشید است که حضرت در عهد هارون سال‌ها در زندان به سر برد. لذا امام طریقی که برای این دوران برگزیده است مبتنی بر تقیه و حفظ شیعیان است. فعالیت‌های امام کاظم (ع) بر دو دسته است: فعالیت‌های علمی و فکری و چاره‌جویی برای رویارویی با عقاید نادرست و بدعت‌ها و واپس‌گرایی‌ها و فعالیت دیگر، هدایت و نظارت بر پایگاه‌های مردمی و هواخواهان خویش بود. که از این طریق افزون بر حفظ رابطه با شیعیان و هدایت آنان، موضع منفی خود در برابر حکومت را نیز بدانان منتقل کند.

مقدمه

امام کاظم(ع) سی و پنج سال از سال ۱۴۸ تا ۱۸۳ ه. بر مسند امامت جلوس فرمود. خلفای معاصر ایشان همگی از بنی عباس بودند: منصور دوانیقی، مهدی عباسی، هادی عباسی و هارون الرشید. امام (ع) در عهد هارون سال‌ها در زندان به سر برد.

فعالیت‌های امام

فعالیت‌های امام کاظم (ع) را بر دو دسته دانسته‌اند:

  1. فعالیت‌های علمی و فکری و چاره‌جویی برای رویارویی با عقاید نادرست و بدعت‌ها و واپس‌گرایی‌ها. امام (ع) شاگردانی پرورانید تا به واسطه آنان آموزه‌های راستین دینی و شیعی را میان مردم بگستراند. شاگردان به محضر امام بار می‌یافتند و در مجلس ایشان می‌نشستند و چون فتوا یا کلامی علمی می‌شنیدند، می‌نوشتند و ثبت می‌کردند[۱].
  2. فعالیت دیگر امام (ع) هدایت و نظارت بر پایگاه‌های مردمی و هواخواهان خویش بود. امام (ع) از این گذر می‌کوشید افزون بر حفظ رابطه خویش با شیعیان و هدایت آنان، موضع منفی خود در برابر حکومت را نیز بدانان منتقل کند و در همین مسیر، همواره نارضایتی خویش از ارباب حکومت را آشکار می‌ساخت و همکاری با آنان را حرام می‌شمرد[۲].

مناظره سرزنش‌آمیز امام (ع) با هارون الرشید در مرقد مطهر پیامبر اسلام (ص) در پیش بزرگان و فرماندهان کشوری و لشکری را می‌توان از این گونه فعالیت‌ها شمرد[۳].

برخی از مهم‌ترین موضوعات یادکردنی روزگار امام کاظم (ع) عبارت‌اند از:

  1. برخاستن جنبش‌های انقلابی که امام (ع) برخی از آنها را تأیید می‌کرد؛ همانند جنبش شهید فخ[۴].
  2. سازماندهی نظام سری رابطان به دست امام (ع) که وظیفه داشتند ارتباط ایشان را با شیعیان سامان دهند و فرمان‌های مقام امامت را بدانان برسانند[۵].
  3. پیدایی برخی مسلک‌های انحرافی و اوج‌گیری فعالیت‌های عقیدتی و سیاسی آنها. برخی از این مسلک‌ها ادعای تشیع نیز سر می‌دادند؛ ولی به هیچ روی مقبول امام (ع) نبودند. فرقه‌های ناووسیه، اسماعیلیه، مبارکیه، سمطیه و فطحیه چنین بودند. پدید آمدن این فرقه‌ها در قلمرو مکتب تشیع شرایط حساسی را برای امام (ع) پدید آورد که تا آن زمان بی‌سابقه بود. امام (ع) با تدبیری خاص، توانست شیعیان را از این چالش فکری و عقیدتی برهاند و امامتِ مقبول آیین اسلام را برای آنان نمایان سازد.
  4. سازش‌ناپذیری امام کاظم (ع) در برابر حکومت و کژروی‌های دیگر جامعه اسلامی، مسئله‌ای را پیش آورد که برای امامان پیشین پیش نیامده بود. امام (ع) برای مدتی طولانی در زندان حبس شد.

حاکمان عباسی از وجود امام (ع) بیمناک بودند و هر از چند گاهی ایشان را به زندان می‌انداختند. روزگار حبس امام (ع) در عهد هارون‌الرشید طولانی‌تر بود و بارها به زندان رفت[۶].[۷]

موضع‌گیری‌های سیاسی

دوره امامت موسی بن جعفر(ع) از دوره‌های پرخفقان تاریخ اسلام است[۸]. امام کاظم(ع) با حاکمان بنی‌عباس، معاصر بود[۹]. این گروه، مقتدر و ستمکار بودند[۱۰].

موسی بن جعفر(ع) همانند دیگر ائمه امامت و رهبری جامعه اسلامی را متعلق به اهل بیت پیامبر(ص) می‌دانست[۱۱] و در راه احیای حقوق غصب شده آنان و نیز گسترش عدالت در جامعه تلاش می‌کرد[۱۲]. یاران ایشان نیز در همین راستا فعالیت می‌کردند[۱۳]. همچنین شواهدی در دست است که برخی از نهضت‌های علویان مانند نهضت حسین بن علی معروف به شهید فخ مورد حمایت ایشان بودند[۱۴]. از سوی دیگر، خلفای عباسی همه راه‌های تطمیع و تهدید را برای به سکوت واداشتن امام کاظم(ع) تجربه کردند و پس از بی‌نتیجه بودن آن، به زندان و شکنجه و کشتن روی آوردند[۱۵].

در برابر خشونت خلفای عباسی[۱۶]، تنها چیزی که می‌توانست خط فکری و سیاسی اهل بیت(ع) را تداوم بخشد، توسل به شیوه تقیه در مبارزه و جهاد بود[۱۷]. امام کاظم(ع) به برخی از یاران زیرک و توانمند خود اجازه داده بود که به دستگاه خلافت نزدیک شوند و از این راه به پیروان اهل بیت(ع) کمک کنند[۱۸]. ایشان با شیعیان ارتباط حضوری و مکاتبه‌ای داشت[۱۹] و افزون بر مدینه با دیگر نقاط از جمله مکه و شام نیز ارتباط داشت[۲۰] و پیام‌های خود را مستقیم یا به وسیله تشکیلات وکالت به پیروان خود منتقل می‌ساخت[۲۱].[۲۲]

ویژگی‌های این عصر

منصور عباسی پس از به‌شهادت رساندن امام صادق(ع) و سرکوب قیام‌ها و انقلاب علویان در روزگار خود، نه تنها سیاست جبارانه خود را نسبت به علویان تغییر نداد، بلکه درحالی‌که ترسی از ایشان بر زندگی او سایه افکنده بود، با سینه‌ای آکنده از کینه و دشمنی این خاندان، شیوه خود را پی گرفت و عرصه را بر آنان به شدت تنگ کرد. از دیگر سو، منصور جریان‌های الحادی، مانند غلات و زندیقان را آزاد گذارده بود تا در میان مردم نفوذ فکری کرده، آنان را به گمراهی کشیده و از مسیر اهل بیت(ع) منحرف کنند. او همچنین برخی از عالمان سست عنصر را به خود نزدیک کرد تا مهر تأییدی بر حکومت او باشند و به آن مشروعیت دینی بخشند. وضع حاکم بر آن روزگار را و نیز بیم و هراسی که بر آن دوره سایه‌ افکنده بود در چند نکته می‌توان روشن کرد:

نکته نخست: چگونگی وصیت‌نامه امام صادق(ع)

وصیت‌نامه‌ای را که امام صادق(ع) برای عموم مردم و با توجه به وضعیت موجود تنظیم کرده بود، از پنج نفر به عنوان جانشین خویش نام می‌برد که به ترتیب: «ابو جعفر منصور» (خلیفه وقت)، «محمد بن سلیمان»، «عبدالله»، «موسی» و «حمیده» بودند. از سوی دیگر نامه منصور به کارگزار خود در مدینه بود که طی آن به کارگزار خود دستور داده بود تا در صورتی که امام صادق(ع) فرد مشخصی را به جانشینی خود معرفی کند، او را بکشد. تأمل در وصیت‌نامه امام صادق(ع) و فرمان منصور مبنی بر کشتن جانشین آن حضرت، روشی را که منصور در برخورد با امام کاظم(ع) در پیش گرفته بود و نیز دامنه زیر نظر گرفتن حرکات و سکنات امام کاظم(ع) را که از طریق جاسوسان مورد اعتماد منصور صورت می‌گرفت روشن می‌کند[۲۳].

نکته دوم: سرگردانی شیعیان درباره جانشین امام صادق(ع)

پس از شهادت امام صادق(ع) حاکمیت، شیعیان را به شدت زیر نظر داشت و از همین‌رو آشفتگی و درماندگی جامعه تشیع را در برگرفت و محیط، آکنده از احتیاط و تقیه شد. حال و هوای این مقطع زمانی را که از نظر تاریخ تشیع حایز اهمیت است در روایتی از «هشام بن سالم» بیان شده است[۲۴]. روایت هشام بن سالم واقعیت‌هایی را از فضای حاکم بر روزگار امام کاظم(ع) روشن می‌کند که به شرح زیر می‌آید:

  1. جاسوسان فراوانی جامعه شیعی را کاملا زیر نظر داشتند و ترس، ناامنی‌ و فضای وحشت‌آلود، مسلمانان و برجستگان آنان، به ویژه آن دسته از آنان را که ساکن مدینه بودند فرا گرفته بود.
  2. عدم اعلان امامت حضرت کاظم(ع) برای همگان بود؛ چراکه تنها عده‌ای انگشت‌شمار از شیعیان از امامت حضرت موسی(ع) آگاهی یافته بودند[۲۵]، به گونه‌ای که «هشام بن سالم» که از بزرگان شیعه بود، پس از گذشت زمانی و از راه‌های شرعی و عقلی توانست امام زمان خود را بشناسد.
  3. اختناق، محدودیت و ممنوعیت‌ها، تعقیب مخالفان حکومت، سرکوب اندیشه‌های پاک، ترویج شایعه‌هایی دروغین از سوی حاکمیت، زمینه را برای رشد افراد پست و ناپاک فراهم آورد. در این دوره، فعالیت اینان فزونی گرفت، آوازه‌شان فراگیر شد و گروه‌های متعددی را به وجود آوردند. آنان با حمایت‌های بی‌دریغ خلیفه، خود را به عنوان رهبران فکری، فقهی و حدیثی امت مطرح و در جامعه آن روز موقعیتی پیدا کردند[۲۶].

نکته سوم: تشکیک در مسأله رهبری

تشکیک در مسأله رهبری امت اسلامی و اینکه چه کسی پس از امام صادق(ع) عهده‌دار این مقام خواهد شد، یکی دیگر از مسائلی بود که در آغاز امامت حضرت موسی بن جعفر(ع) و به انگیزه برهم زدن صفوف شیعیان و از میان بردن آنان و نیز برافروختن آتش آشوب و هرج‌ومرج، دامن زده شد.

بن‌مایه این امر ادعای عبد الله افطح، برادر بزرگ امام کاظم(ع) در مورد امامت بود که بالطبع رنجی بر دیگر رنج‌های امام کاظم(ع) می‌افزود؛ زیرا در این وضعیت، دستگاه‌های ستمگر وابسته به منصور، لحظات زندگی و هر حرکت امام کاظم(ع) را زیر نظر داشتند و به آن به دیده شک می‌نگریستند[۲۷].[۲۸]

نکته چهارم: واعظان درباری

از دیگر سیاست‌هایی که حاکمان عباسی، به ویژه منصور عباسی در پیش گرفتند، ایجاد جریان دینی وابسته به حاکمیت؛ یعنی «واعظان درباری» بود. پس از آن‌که امام موسی بن جعفر(ع) از عرصه سیاسی و فکری دور نگهداشته شد، پدیده واعظان درباری جایگزینی برای امام(ع) بود که خلیفه با تمام توان و آنچه در دست داشت از آن حمایت می‌کرد تا از یک‌سو جای خالی امام(ع) را پر کرده، از سوی دیگر این عالمان حکومت ساخته، سیاست‌های منصور را تأیید کنند. منصور با اجرای این سیاست می‌خواست به امت اسلامی القاء کند که دنباله‌رو و سیره پیامبر(ص) و در خط اسلام است[۲۹].

نکته پنجم: شیوع فرقه‌های انحرافی

این مرحله شاهد گسترش و شیوع فرقه‌های منحرفی چون: ملحدان، زندیقان، غالیان، جبریان و مرجئه بود که همگی دارای عقایدی منحرف بودند و صاحبان و طرفداران این عقاید از آن دفاع می‌کردند. البته این اعتقادها زاییده این دوره نبودند، بلکه وضعیت موجود زمینه را برای فعال شدن و رشد این افکار و اعتقادها فراهم کرد؛ زیرا برخی از خلفا یکی از این اعتقادها و فرقه‌ها را پذیرفته و از آن پیروی می‌کردند و به برخی دیگر از آنان اجازه رواج یافتن و فعال بودن می‌دادند.

جریان دیگری که معاصر امام کاظم(ع) بود و خطری بزرگ برای حال و آینده امت اسلامی به شمار می‌رفت، فرقه «مرجئه» بود. این جریان پیشتر در برابر امام صادق(ع) قد علم کرده بود و امام(ع) همگان، به ویژه جوانان را از آنان و افکارشان برحذر می‌داشت. اینان معتقد بودند که داوری درباره مرتکب گناه کبیره را باید به قیامت واگذاشت و از این‌رو در دنیا و طبق دلایل و شواهد و رفتار افراد، نسبت به آنان که آیا دوزخی هستند یا بهشتی، داوری نمی‌کردند[۳۰].

امام و خلفای عباسی

منصور عباسی

دوران امامت امام کاظم (ع) با دوران خلافت چهار خلیفه عباسی یعنی منصور دوانیقی، مهدی، هادی و هارون‌الرشید همزمان بود[۳۱]. پس از شهادت امام صادق(ع) در عصر منصور دوانیقی و تحیّر وی در کیستی وصیّ حضرت، منصور متعرّض امام کاظم (ع) نشد تا از دنیا رفت[۳۲]. منصور دوست داشت امام کاظم (ع) را به خود نزدیک کند و از مشروعیت و محبوبیت وی بهره گیرد؛ اما امام که از وی و اعمالش خشنود نبود در مقابل این درخواست، مقاومت می‌نمود. در برخی روایت‌ها آمده که منصور در یکی از اعیاد غیراسلامی از حضرت خواست به جای وی بنشیند و هدایای مردم را دریافت کند. امام نخست ابا کرد و چون در ادامه اصرار او را دید، پذیرفت. حضرت بر کرسی نشست و امیران و حاکمان هدایا و تحفه‌هایی را نزد وی آوردند. از آخرین کسانی که نزد وی آمد، پیرمردی کهنسال بود که اظهار فقر نمود و گفت من چیزی برای تحفه دادن ندارم و تنها ابیاتی را که جدّم در رثای جدّ تو حسین بن علی (ع) گفته است آورده‌ام. پس از اینکه آن پیرمرد ابیات خود را خواند امام فرمود هدیه‌ات را پذیرفتم. بنشین که خداوند تو را خیر دهد. پس از دیدار امام با همه مهمانان، به منصور دوانیقی اعلام کرد با این هدایا چه می‌کنی؟ منصور نیز همه آنها را به امام بخشید. حضرت نیز همه آن هدایا را به آن پیرمرد داد و فرمود این اموال را بردار که هدیه من به توست[۳۳].[۳۴]

مهدی عباسی

در زمان خلافت مهدی عباسی، به جهت شهرت و محبوبیت امام، توجه بیشتری از ناحیه اهل قدرت به وی معطوف شد، به گونه‌ای که مهدی عباسی دستور بازداشت حضرت و حکم قتل او را صادر کرد. منابع متعددی نوشته‌اند که شبانگاه خلیفه در خواب، امیرالمؤمنین علی (ع) را دید که او را به جهت آزار موسی بن جعفر‌(ع) توبیخ و سرزنش می‌کند. خلیفه چون از خواب برخاست، امام کاظم (ع) را احضار کرد و ضمن دلجویی از وی، امام را آزاد کرد و دیگر متعرّض ایشان نشد[۳۵].[۳۶]

هادی عباسی

در یک سالی که موسی بن مهدی مشهور به هادی عباسی خلیفه بود، روابط وی با امام کاظم (ع) به هیچ‌روی نیکو نبود و او که از قیام برخی از علویان مانند حسین بن علی مشهور به شهید فخ بسیار عصبانی بود، موسی بن جعفر (ع) را خطری بزرگ برای خود می‌دانست. او حتی پیگیر به قتل رساندن امام بود که البته موفق به این کار نشد. گفته شده موسی بن جعفر‌(ع) به جهت رفتار و گفتار نامناسب وی او را نفرین کرد و او پس از مدتی کوتاه از دنیا رفت[۳۷]. امام کاظم (ع) با آنکه مانند پدر و جدّ خود طریق تقیه پیش گرفته بود و اعتقادی به قیام اظهار نمی‌کرد و در ماجرای قیام شهید فخ نیز نه آمر بود و نه عامل؛ با این همه شهید فخ را مردی مؤمن و صاحب فضیلت و قیام‌کننده به امر به معروف و نهی از منکر معرفی فرمود[۳۸].[۳۹]

هاورن عباسی

حضرت موسی بن جعفر (ع) قریب پانزده سال با هارون‌الرشید معاصر بود. هارون خلیفه‌ای محتاط و بی‌رحم بود و به محض احساس خطر، در زندانی کردن و کشتن مخالفانش تردید نمی‌کرد. در ابتدای خلافت او با امام کاظم (ع) دشمنی آشکاری اظهار نمی‌کرد. حتی برخی اخبار حکایت از آن دارد که او در ابتدای کار خود در حق امام به جهت خویشاوندی و مقام معنوی حضرت رفتارهای متواضعانه‌ای انجام می‌داد و وی را گرامی می‌داشت. یکی از این اخبار به نقل از مأمون فرزند هارون‌الرشید در موسم حج نقل شده است که نشان از آگاهی هارون به جایگاه امام کاظم (ع) دارد[۴۰]. امام دیدار هارون را خوش نداشت و او را به جهت دنیادوستی، دوست نمی‌داشت و صراحتاً می‌فرمود اگر از جدّم رسول خدا (ص) نشنیده بودم که اطاعت از سلطان به جهت تقیه واجب است؛ هرگز او را ملاقات نمی‌کردم. در ملاقات‌های نخست، هارون‌الرشید مقدار قابل‌توجهی هدیه به حضرت می‌داد که امام آن را به مصرف نیازمندان می‌رساند[۴۱].

هارون‌الرشید پس از مدتی از ناحیه امام موسی بن جعفر (ع) احساس خطر کرد و موقعیت وی را مانند خلیفه‌ای غیررسمی در کنار خود دید[۴۲]. برخی اخبار این احساس خطر را منسوب به بدگویی برخی از خاندان برامکه و به ویژه یحیی بن خالد برمکی دانسته‌اند[۴۳]. هر چند سعایت برخی اطرافیان هارون‌الرشید از جمله یعقوب بن داوود که مذهب زیدی داشته[۴۴] در تشدید آزار و تعقیب امام نقش عمده‌ای داشته، اما با توجه به رابطه برامکه با حضرت موسی بن جعفر (ع) و آنچه در این باب در منابع دیگر آمده است، نمی‌توان نقش برمکیان و از جمله یحیی را در زندانی کردن و شهادت حضرت جدی دانست.

در خبری ذکر شده که هارون‌الرشید قصد کشتن امام کاظم (ع) را داشت و پس از آنکه چندین نفر از چنین کاری ابا نمودند، حضرت را به فضل بن یحیی برمکی سپرد و فضل، نه تنها امام را به قتل نرساند، بلکه او را به بهترین صورتی میزبانی کرد. وقتی اخبار این رفتار محترمانه به هارون‌الرشید رسید او را تنبیه سختی کرد[۴۵]. یحیی به جهت جایگاه خطیری که در دستگاه عباسیان داشته، تقیه می‌کرده و در فرصت‌های مناسب می‌کوشیده خلیفه را مجاب به رفتار صلح‌آمیز با امام کاظم (ع) بنماید. روایت‌ها حکایت از آن دارد که یحیی از هارون‌الرشید درخواست آزادی امام و انصراف از قتل وی را داشته است[۴۶]. برخی اخبار نشان از آن دارد که امام کاظم (ع) پیش از شهادت، نگران یحیی و خاندانش بوده و او را از خطر هارون زنهار می‌داده است[۴۷].[۴۸]

امام کاظم(ع) در عصر مهدی عباسی

امام کاظم(ع) پس از شهادت پدرش در سال ۱۴۸(هـ. ق) امامت را عهده‌دار شد، منصور عباسی در سال ۱۵۸ در مکه مرد. جانشین وی تا سال ۱۶۹ فرزندش مهدی عباسی بود. مهدی عباسی سیاستی مردم فریب و خدعه‌آمیز داشت. مورخین به اسراف کاری و شهوت‌رانی و ولخرجی و مجالس عیش و نوش او اعتراف دارند. مهدی تربیت شده فرهنگ منصور بود، منصور در انتقام‌گیری و آزار علویون و در رأس آنها امامت شیعه بسیار حریص و بی‌پروا بود. طبری در تاریخ خود می‌نویسد: همین منصور یک تالار پر از سرهای بریده را برای فرزندش مهدی به ارث گذاشت که تمامشان از سادات و فرزندان علی(ع) بودند. او بر هر یک از سرها ورقه‌ای آویزان کرده بود که مشخصات صاحب سر در آن نوشته شده بود. در میان آنها، سرهای پیر، جوان و کودک از اولاد علی(ع) وجود داشت[۴۹].

امام کاظم(ع) شاهد تمام مصیبت‌ها و شدایدی بود که بر سر خاندان و بستگان او آمد و دلش را اندوهی عمیق فرا گرفته بود و با قلبی محزون خشم خود را فرو خورد و تحمل می‌کرد. امام در صحنه‌های سیاسی شرکت نکرد و به انقلاب علویون نپیوست، چون یقین داشت که جنبش آنان به سستی‌گراییده و به نتیجه نخواهد رسید. مهدی عباسی خوی ظلم و ستمگری بر علویون و اولاد امیرالمؤمنین علی(ع) را از پدر به ارث برده بود، به دنبال خط پدر حرکت می‌کرد. مهدی عباسی در ابتدای خلافتش چهره‌ای وجیه را از خود نشان داد، ارث سنگینی را که از منصور برایش مانده بود، ابتدائاً اعلام کرد هر کسی حقی از او پایمال شده به او برمی‌گردانم و بعضی از زندانیان سیاسی را هم آزاد کرد، ولی طولی نکشید که تغییر رفتار و رویه داد و به اسراف و فساد و انحراف کشیده شد.[۵۰]

برخورد مهدی با علویون

مهدی عباسی چون پدرش معتقد بود شرط دوام مُلک و خلافت، اعدام و به دار کشیدن انقلابیونی است که داعیه خلافت دارند. علویون در نوک حمله آزار و شکنجه خلافت بودند. او معتقد بود که حکومت و سلطنت جز با نابودی علویون و پیروانشان میسر نیست. یکی از علویون که از ظلم عباسیان به ستوه آمده بود علی بن عباس بن الحسن بن حسن بن علی بود. ایشان به بغداد رفت و در خفا مردم را به سوی خویش دعوت می‌کرد و گروهی از زیدیه دعوتش را پذیرفته و با او بیعت کردند و چون این خبر به گوش مهدی رسید، او را دستگیر ساخت و به زندان انداخت. وی همچنان در زندان بود تا وقتی که حسین بن علی صاحب فخ به نزد مهدی رفت و درباره او سخن گفت و از وی درخواست کرد که علی بن عباس را به او ببخشد. مهدی در ظاهر علی بن عباس را بخشیده آزاد کرد، ولی هنگامی که خواست او را از زندان خارج کند مخفیانه دستور داد شربتی زهرآلود به او بخورانند و پس از اینکه علی بن عباس آن شربت را آشامید «به سوی مدینه حرکت کرد» و پیوسته بدنش لاغر می‌گشت تا وقتی که به مدینه رسید گوشت بدنش ریخت و استخوان‌هایش آشکار گشت و پس از چند روز «یا پس از سه روز» از دنیا رفت[۵۱]. در ایام خلافت مهدی، عیسی بن زید بن علی بن الحسین متواریا از ترس مهدی در کوفه وفات کرد و در سال ۱۶۸ (هـ. ق) حسن بن زید بن الحسن بن علی که باز از ترس مهدی فراری بود در یمن فوت کرد. مهدی عباسی از یعقوب بن داوود وزیر خود خواسته بود تا یکی از علویون را که دستگیر شده بود تحویل بگیرد و او را از بین ببرد و راحتش کند و او را قسم داد که در این کار کوتاهی روا ندارد. یعقوب روزی آن علوی را در مجلس خود حاضر کرد و از حالش پرسید، علوی ضمن مذاکره‌ای به یعقوب گفت: «وَيْحَكَ يَا يَعْقُوبُ! تَلْقَى اللَّهَ بِدَمِي وَ أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ» وای بر تو ای یعقوب تو در حالی خدا را ملاقات خواهی کرد که خون من به گردنت می‌باشد، من فرزند علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه(س) هستم و مرتکب هیچ‌گونه گناهی نشده‌ام، یعقوب بن داوود گوید: من بر او ترحم کردم و به او گفتم: نه! به خدا این کار را نخواهم کرد، این مال را بگیر و خویشتن را نجات ده. یعقوب می‌گوید: در آن وقت که من با او گفتگو می‌کردم کنیزی که خلیفه جهت جاسوسی به او بخشیده بود، سخنان ما را شنیده کسی را نزد مهدی فرستاد و داستان را برایش نقل کرد. مهدی نیز فوراً مأمورانی گماشته دروازه‌ها را در اختیار گرفتند و مرد علوی را به چنگ آوردند و سپس او را در خانه‌ای نزدیک به مجلس مهدی زندانی کردند، یعقوب گوید: بعد مهدی مرا فراخواند و من نزد او رفتم، مهدی گفت: ای یعقوب با مرد علوی چه کردی؟ گفتم: خداوند امیرالمؤمنین را از دست او راحت کرد، مهدی گفت: در گذشت؟ گفتم: آری، گفت: بگو به خدا سوگند، گفتم: به خدا سوگند، گفت: دستت را روی سر من بگذار و به آن نیز سوگند یاد کن.

یعقوب گوید: من دستم را روی سر مهدی گذاشتم و به آن سوگند یاد کردم، سپس مهدی به یکی از خدمتگزاران گفت: مردی را که در این خانه است بیرون بیاور، وی نیز مرد علوی را بیرون آورد! چون من آن منظره را دیدم زبانم بسته شد و همچنان متحیر ماندم! مهدی گفت: ای یعقوب الان خونت بر من حلال شده است، وی را ببرید. یعقوب گوید: سپس مرا در چاهی ظلمانی و تاریک که هرگز روشنایی در آن راه نداشت با طنابی فرو بردند و هر روز مقداری ناچیز غذا برایم پایین می‌فرستادند. من نیز مدت زمانی که مقدارش را نمی‌دانستم در آن سیاه‌چال به سر بردم و بینایی چشم را از دست دادم، تا آنکه روزی طنابی فرو فرستاده شد و کسی صدا زد: بیا بالا که فرج و گشایش فرارسیده است، من نیز در حالی که موی بدن و ناخن‌هایم بلند شده بود بالا آمدم. من به فرمان هارون الرشید رها شدم[۵۲]. آنها که مثل یعقوب کمترین رحم و انصافی نسبت به علویون روا می‌داشتند این‌گونه مورد شکنجه حاکمان زورگوی عباسی قرار می‌گرفتند. امام کاظم(ع) به مدت ده سال در عصر منصور عباسی با رنج و مشقت امامتش را سپری کرده بود، در ابتدای خلافت مهدی گشایشی مشاهده کرد ولی طولی نکشید که ورق برگشت و مفاسدی فراتر از عصر منصور بر حکومت سایه‌گستر شد. امام کاظم(ع) در دوران ده ساله حکومت مهدی به تدریس و نقل حدیث و تربیت شاگرد و ایجاد ارتباط میان خود و سرشناسان شیعه در نواحی مختلف می‌گذراند. کارگزاران جاسوس مهدی، عطش مردم به امام کاظم(ع) را به خلیفه گزارش می‌‌دادند، وقتی شهرت امام همه‌جا پیچید، مهدی خشم و کینه خود را نتوانست پنهان کند؛ لذا برخلافت خود بیمناک شد و به استاندار خود در مدینه نوشت امام موسی کاظم(ع) را دستگیر و از مدینه به بغداد آورند و زندانی نمایند. وقتی نامه به دست او رسید نزد امام رفت و مطلب را به عرض امام رساند، امام آماده سفر شد و حرکت کرد تا به منزل زباله رسید.

ابوخالد زبالی گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) به زباله آمد با گروهی از مأموران مهدی خلیفه عباسی که آنها را مأمور کرده بود موسی بن جعفر(ع) را بیاورند. به من دستور داد برایش چیزهایی بخرم، نگاه کرد دید افسرده هستم. امام فرمود: ابوخالد چرا افسرده هستی؟ گفتم: برای همین که می‌بینم ترا می‌برند پیش این ستمگر و اطمینانی به او نیست. فرمود: ناراحت نباش از او به من آزاری نمی‌رسد، در فلان روز منتظر من باش، در سر راه پیوسته روزشماری می‌کردم تا آن روز فرا رسید. رفتم بر سر راه اما تا غروب آفتاب کسی را ندیدم به شک افتادم، ناگاه چشمم به شخصی افتاد که می‌آید، وقتی نزدیک شد دیدم موسی بن جعفر(ع) سوار بر قاطری است. نگاهی به من نموده فرمود: مبادا شک کنی! عرض کردم: آقا مقداری شک برایم پیدا شده، فرمود: یک بار دیگر مرا می‌برند دیگر برنمی‌گردم و از دست آنها خلاصی ندارم، همانطور که گفته بود شد[۵۳]. در اوج خفقان خلافت مهدی عباسی است که امام از نظر فرهنگی بحرانی را احساس می‌کند، چون مناظره و مباحثات اصحاب با دیگر مذاهب و مسلک‌های رقیب را ممنوع کرده بودند و هیچگونه فضای امنی برای بیان حقایق دینی وجود نداشت.

هشام به یونس گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) به من پیغام داد که در این ایام از مناظره خودداری کن! زیرا زیاد سخت گرفته‌اند. هشام گفت: من نیز خودداری کردم تا مهدی از دنیا رفت و اوضاع آرامش یافت. این امری بود که موسی ابن جعفر(ع) کرد من نیز از ایشان اطاعت نمودم[۵۴]. بازداشت و زندانی کردن و سپس آزاد شدن امام در بغداد است. مهدی عباسی که احتمالاً بخشش‌های امام او را به وحشت انداخته بود و احتمال می‌داد که حضرت وجوهی جمع‌آوری کرده و آن را برای سازمان دادن و تقویت شیعیان مصرف می‌کند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدینه صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد، امام که به بغداد رسید مهدی امام را به زندان انداخت. شب هنگام علی بن ابی‌طالب(ع) را در خواب دید که بسیار متأثر و غمگین بود به او می‌فرمود: ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ[۵۵] مهدی در همان لحظه از خواب بیدار شد، حاجب خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد امام کاظم(ع) را پیش او حاضر کند. وقتی امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: امیرالمؤمنین را به خواب دیدم که این آیه را می‌خواند سپس از امام پرسید: فَتُؤْمِنُنِي أَنْ تَخْرُجَ عَلَيَّ أَوْ عَلَى أَحَدٍ مِنْ وُلْدِي؟ آیا به من اطمینان می‌دهی که علیه من و یا یکی از فرزندانم قیام نکنی؟ امام فرمود: «فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَ لَا هُوَ مِنْ شَأْنِي» به خدا قسم من چنین کاری نکرده‌ام و این کار اصولاً در شأن من نیست. خلیفه کوشید تا با دادن سه هزار دینار و تصدیق گفته‌های امام به گونه‌ای با او برخورد نماید تا او راضی به مدینه بازگردد و بی‌درنگ آن حضرت را به مدینه بازگرداند[۵۶].

در مناقب آمده: وقتی با مهدی خلیفه عباسی بیعت کردند نیمه شب به دنبال حمید ابن قحطبه فرستاد، به او گفت: اخلاص و هواداری پدر و برادرت درباره ما کاملاً آشکار است، اما تو با ما چگونه هستی؟ حمید جواب داد، مال و جان خود را در راه شما فدا می‌کنم، مهدی گفت: این کار را سایر مردم هم می‌کنند. گفت: مال و جان، زن و فرزندم را فدا می‌کنم. باز مهدی نپذیرفت، گفت: مال و جان، زن و فرزند و دینم را فدا می‌کنم، مهدی گفت: احسن بارک الله. با او به همین شرط پیمان بست و دستور داد که موسی ابن جعفر(ع) را مخفیانه و ناگهانی بکشد. مهدی آن شب در خواب حضرت علی(ع) را دید که به او اشاره می‌کند و این آیه را می‌خواند ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ[۵۷] که با وحشت و ترس از خواب بیدار شد. به حمید بن قحطبه گفت: از کاری که دستور داده‌ام در مورد موسی بن جعفر(ع) خودداری کن و نسبت به موسی بن جعفر(ع) احترام کرد و به او جایزه بخشید[۵۸].[۵۹]

امام کاظم(ع) در برابر هجوم فرهنگی و اعتقادی عباسیون

از نگاه فرهنگی عصر امام کاظم(ع) را باید عصر بدعت‌ها نامید، وقتی امام که هدایتگر امت است در زندان و تبعید و محاصره شدید باشد مردم چه مسیری را طی می‌‌کنند؟ جز اینکه گروه گروه به دام عقاید پوچ می‌غلطند؟ امام کاظم(ع) در برابر دو موج مسموم قرار گرفته بود، از طرفی بدعت‌ها و افکار انحرافی که زایده تساهل و تسامح نظام حاکم بود، جامعه را فرا گرفته بود و از طرف دیگر حاکمان جور عباسی دست امام را از هر گونه فعالیت بسته بودند! این جامعه به کجا می‌رود؟ در مناقب شهرآشوب آمده در شرایطی که بدعت‌ها در عصر امام کاظم(ع) همه جا را فرا گرفته بود، منصور عباسی بخشنامه‌ای به فرماندار مدینه ارسال کرد و دو ماده در این بخشنامه بود، ۱- ترویج هرگونه فتوا و نمونه‌های فکری امام شیعه برای مردم ممنوع است. ۲-تبلیغ فتوا و نمونه‌های فکری و مذهب «مالک» آزاد است. حرکت‌های فکری الحادی در آغاز دوران عباسی پیدا شد و در این عصر عقاید و اصولی در بین مردم منتشر گردید که قبلاً سابقه نداشت. مردم را به بی‌بندوباری دعوت می‌کرد و جمعی از افراد ساده‌لوح آن اصول را پذیرفتند و بدون هیچ قید فکری و هدایت الهی به راه خود ادامه دادند و تساهل و تسامح خلفای عباسی نتیجه‌اش لغزش‌های فکری و اعتقادی بود. عصر امام کاظم(ع) عصر اوج‌گیری تفکری است که صاحبان افکار انحرافی تجسم پروردگار را مطرح می‌ساختند و انحرافی را در فرهنگ اعتقادی جامعه به بار می‌آوردند و بعد از امام صادق(ع)، امام کاظم(ع) تمام همت خود را مصروف مبارزه با چنین مشکل عظیمی نمود و به تهذیب و ترویج احادیث صحیح از پیامبر از طریق پدران و اجداد خویش که مورد تأیید تمام علما و راویان حدیث بوده‌اند پرداخت.

افکار و عقاید رایج آن روز شامل:

  1. احزاب ضد خداپرستی.
  2. دسته‌جات داخلی مسلمان‌ها که عقاید هر دو دسته با اساس دین و مذهب تضاد داشتند.

ظهور اهل خرافه و کارپردازان اوهام در عصر امام کاظم(ع) قوت گرفته بود که بعضی از آنها عبارتند از:

  1. ملحدین «قائل به تجسم بودند».
  2. فطحیه «که عبدالله افطح را امام می‌دانستند».
  3. سحطی «امامت یحیی بن ابی محیط را پذیرفته بودند».
  4. خطابی «ابوالخطاب محمد را امام می‌دانستند».
  5. ناووسی معتقد بودند امام صادق(ع) وفات نکرده او قائم است و همان مهدی موعود می‌باشد.
  6. اسماعیلی که اسماعیل فرزند امام صادق(ع) را امام می‌دانستند.
  7. قرامطی به امامت اسماعیل معتقد بودند.
  8. غلات گمان می‌کردند که امامان خدا هستند.
  9. خلقت قرآن، که می‌‌گفتند قرآن خلق شده است.

فشار سیاسی عباسیان در دوره‌ای آغاز شد که پیش از آن امام باقر(ع) و صادق(ع) با تربیت شاگردان فراوان بنیه علمی و حدیثی شیعه را تقویت کرده بودند و جنبشی عظیم در میان شیعه پدید آورده بودند. امام کاظم(ع) پس از این دوره در مرکز این فشارها قرار گرفت، در عین حال رسالت ایشان آن بود تا در این حرکت علمی، توازن و تعادل فکری را میان شیعیان برقرار کنند. طبعاً عباسیان نمی‌توانستند تشکلی به نام شیعه را با رهبری امام بپذیرند، این مهمترین عاملی بود که آنها را وادار کرد تا امام را تحت فشار بگذارند. در میان انبوهی از فشارهای سیاسی حاکمان عباسی که دست امام را بسته بود، جنبش‌های فکری ویرانگر مانند اندیشه زنادقه و امثال آن ‌که ارکان دین و هدم اسلام را نشانه رفته بودند در تمام سرزمین‌های اسلامی گسترش یافته بود. تلاش آنها این بود که فلسفه اخلاق اسلامی را بی‌فایده و عبث وانمود کنند و همه ادیان را انکار کنند و مردم را به ارتکاب کارهای خلاف و بازی با آداب و رسوم و درهم ریختن قوانین اجتماعی وادار نمایند و امام صادق(ع) و کاظم(ع) عهده‌دار مقابله با این اصول انحرافی و انکار آنها به وسیله ادله علمی بودند. امام کاظم(ع) در ده سال عصر مهدی عباسی زیربنای یک انقلاب فکری را بنا نهاد و با تربیت شاگردان برجسته خود پرچم مبارزه در این نبرد عقیدتی را به دوش گرفته و به محو اندیشه‌های مهاجم و ردّ شبهات ملحدان و نجات مسلمین از چنگ آنها پرداخت.

امام کاظم(ع) در عصر هارون در دو جبهه باید مبارزه کند، هم با خباثت و شرارت هارون مبارزه کند و مردم را از حوزه خلافت او فاصله دهد و هم با امواج فکری منحرفان و مسلک‌های باطل مقابله کند و لذا امام دست به یک فعالیت عمیق و ریشه‌دار می‌زند و آن تعلیم و تربیت و برقراری روابط منظم در بین پیروان خود و ایجاد یک محیط همکاری و همفکری بود. راوی از امام سؤال می‌کند: «أَيُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِي أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ؟ قَالَ(ع): مَا لَا يُقْبَلُ عَمَلٌ إِلَّا بِهِ؛ فَقَالَ: وَ مَا ذلِكَ؟ قَالَ: الْإِيمَانُ بِاللَّهِ الَّذِي‏ هُوَ أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً»[۶۰]. کدام‌یک از اعمال در نزد خداوند از همه بهتر است؟ فرمود: آن عملی که قبولی و پذیرش سایر اعمال بستگی به آن دارد؟ پرسید: آن چیست؟ امام کاظم(ع) فرمود: ایمان به خدا که از عالی‌ترین اعمال می‌باشد. امام ایمان به خدا را مطرح می‌کند تا ایمان به خلیفه را در دل‌ها سست کند و مردم خود را به سفره خلفا نفروشند. خلفا با شناخت از جایگاه و منزلت امام کاظم(ع) سعی می‌کردند علمای خودفروخته را به دربار خود مقرب کنند تا با میدان دادن به آنها شاید بتوانند چهره امام را کم‌رنگ جلوه دهند. مهدی عباسی گروهی از علمای دروغگو را به دربار خود راه داده بود، این علمای غیرمتعهد ستمگران را تأیید می‌کردند و به آنها لقب‌ها و اوصاف نیک می‌دادند، تا به آنها نزدیک شده و دنیای خود را آباد نمایند. عمده القاب خلفای جور بنی‌عباس مثل الراضی بالله... را همین روحانیون درباری دنیا طلب سربخشی می‌کردند. اینها کسانی مثل ابومعشر سندی و غیاث بن ابراهیم بودند که عشق مهدی را به کبوتر بیان کرده و از ابوهریره نقل کرده: «مسابقه جز با حیوانات سواری و یا تیراندازی و یا کبوتربازی ممنوع است» و خلیفه با علم به اینکه آن عالم خودفروخته به رسول خدا دروغ بسته است ده هزار درهم به او صله می‌دهد، به این ترتیب خلیفه به حرکت جعل حدیث نیرو می‌دهد، چون برای اغفال مردم به این چهره‌ها نیاز دارد.

یکی دیگر از لبه‌های تیز خلفای عباسی علیه امامت شیعه، صرف اموال در راه نکوهش علویون بود. مهدی عباسی اموال زیادی را در راه نکوهش اهل‌بیت و کاستن مقام ایشان صرف کرد. گروهی از شعرای جیره‌خوار وقتی که فهمیدند وسیله پیشرفت آنها نکوهش اهل‌بیت پیامبر و زیاده‌روی در مذمت آنهاست، شروع به دروغ‌پردازی در هجو ایشان کردند و از جمله این خودفروختگان «بشار بن برد» معروف به زندقه و الحاد است که بر مهدی عباسی وارد شد و قصیده‌ای را در این باره سرود: مَا لِلنِّسَاءِ مَعَ الرِّجَالِ فَرِيضَةٌ *** نَزَلَتْ بِذَلِكَ سُورَةُ الْأَنْعَامِ در سوره انعام هیچ چیزی که اشاره به این مطلب باشد «ارث پیامبر» وجود ندارد، بلکه راجع به ارث حکمی در آن نیست. مهدی پس از شنیدن این اشعار به خاطر تشویق این شاعر و دیگر خودفروختگان بر نکوهش اهل‌بیت دستور داد ۷۰ هزار درهم به او دادند. همین که امام کاظم(ع) قصیده بشار را شنید سخت متأثر شد و آن شب را با نگرانی و ناراحتی خوابید و شنید که هاتفی غیبی اشعاری را در برابر اشعار بشار می‌خواند: أَنَّى يَكُونُ وَ لَا يَكُونُ وَ لَمْ يَكُنِ *** لِلْمُشْرِكِينَ دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ کجا می‌شود؟ ممکن نیست و نشدنی است که به مشرکان آثار اسلامی مترتب شود.

وقتی این روش مهدی در بین مردم شایع شد، شعرا با هجو گفتن اهل‌بیت خود را به خلفا نزدیک کردند. از جمله مروان بن ابی حفص که در حضور مهدی این قصیده را سرود که می‌گوید: هَلْ تَطْمِسُونَ مِنَ السَّمَاءِ نُجُومَهَا *** بِأَكُفِّكُمْ أَوْ تَسْتُرُونَ هِلَالَهَا یعنی آیا شما از آسمان نور ستارگان را با دست‌هایتان می‌توانید خاموش کنید و یا مهتاب آن را می‌توانید بپوشانید؟ همین که مهدی این اشعار را شنید از خود بیخود شد و رو به او کرد گفت: این اشعار چند بیت است؟ گفت: صد بیت! دستور داد صد هزار درهم به او دادند و به او گفت: این نخستین باری است که به شاعری در خلافت عباسی اینقدر جایزه می‌دهم[۶۱]. امام کاظم(ع) متقابلاً در برابر این موج سیاسی فرهنگی مسموم، پیوندهای سیاسی و اجتماعی حزب شیعه را تشکل داد. حزب شیعه با رهبری امام به ایجاد شعبات و کمیته‌های مخصوص آغاز شد. ریاست هر گروه به دست فرد شایسته‌ای سپرده گردید که «الداعی» خوانده می‌‌شد[۶۲]. پیروان امامت در آن عصر با تلاش فرهنگی به جنگ هجوم فرهنگی می‌‌رفتند، در آن روزگار شعر و شعار را بر دیوارها مشاهده می‌کنیم.

در کتاب منتخب الاثر آمده: ذوالنون مصری گفت: در یکی از سفرهایم رسیدم به تماشای ساختمان‌ها، سنگی بود چشمم به نوشته‌ای افتاد که بر روی سنگ‌ها کنده‌اند، خواندم چنین نوشته بود: أَنَا اِبْنُ مِنًى وَ الْمَشْعَرَيْنِ‌ وَ زَمْزَمَ *** وَ مَكَّةَ‌ وَ الْبَيْتِ الْعَتِيقِ‌ الْمُعَظِّمِ وَ جَدِّيَ النَّبِيُّ الْمُصْطَفَى وَ أَبِي الَّذِي *** وَلاَيَتُهُ فَرْضٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ اُمِّيَ الْبَتُولُ‌ الْمُسْتَضَاءُ بِنُورِهَا *** إِذَا مَا عَدَدْنَاهَا عَدِيلَةَ مَرْيَمِ وَ سِبْطَا رَسُولِ اللَّهِ عَمِّي وَ وَالِدِي *** وَ أَوْلاَدُهُ الْأَطْهَارُ تِسْعَةُ أَنْجُمٍ مَتَى تَعْتَلِقْ مِنْهُمْ بِحَبْلِ وَلاَيَةٍ *** تَفُزْ يَوْمَ يُجْزَ الْفَائِزُونَ وَ تُنْعَمْ أَئِمَّةُ هَذَا الْخَلْقِ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ *** فَإِنْ كُنْتَ لَمْ تَعْلَمْ بِذَلِكَ فَاعْلَمِ أَنَا الْعَلَوِيُّ الْفَاطِمِيُّ الَّذِي اِرْتَمَى *** بِهِ الْخَوْفُ وَ الْأَيَّامُ بِالْمَرْءِ تَرْتَمِي فَضَاقَتْ بِيَ الْأَرْضُ الْفَضَاءُ بِرُحْبِهَا *** وَ لَمْ أَسْتَطِعْ نَيْلَ السَّمَاءِ بِسُلَّمٍ فَأَلْمَمْتُ بِالدَّارِ الَّتِي أَنَا كَاتِبٌ *** عَلَيْهَا بِشِعْرِي فَاقْرَأْ إِنْ شِئْتَ وَ اُلْمُمْ وَ سَلِّمْ لِأَمْرِ اللَّهِ فِي كُلِّ حَالَةٍ *** فَلَيْسَ أَخُو الْإِسْلاَمِ‌ مَنْ لَمْ يُسَلِّمْ[۶۳] ذوالنون گفت: فهمیدم از این اشعار که نویسنده آن یکی از اولاد علی است که از ترس حکومت وقت فرار کرده است. این جریان در زمان خلافت هارون الرشید بود، بالاخره از ساکنین آن خانه‌ها که از نژاد قبط اول بودند پرسیدم نویسنده این اشعار را می‌شناسید؟ گفتند: نه به خدا! فقط یک روز او میهمان ما بود بر ما وارد شد از او پذیرایی کردیم، فردا صبح این اشعار را نوشت و رفت. فعالیت امام و پیروانش در راستای برانگیختن مردم علیه حکومت عباسی و آشکار ساختن جنایات و منویات شوم خلیفه وقت بود و در درجه دوم افکار عمومی را متوجه امام عصر خود می‌نمودند و به یاری حضرتش می‌خواندند. کوشش پیروان مکتب امام به صورت شعر و شعار و انقلابات دنباله‌دار در گوشه و کنار کشور اسلامی به چشم می‌خورد.[۶۴]

امام کاظم(ع) در عصر هادی عباسی

سال ۱۶۹(هـ. ق) مهدی عباسی به هلاکت رسید و خلافت به فرزندش هادی منتقل شد او در زمان تصدی خلافت ۲۵ ساله بود. جوانی که دوران نوجوانی و جوانیش را در عصر لذت‌جویی‌ها و شراب‌خواری و مظلوم‌ستیزی پدرش مهدی بوده و نحوه موضع‌گیری سیاسی پدرش در برابر علویون، نحوه آلودگی‌هایش در برابر رقاصه‌ها و به زانو درآمدن پدرش را در برابر بت شکم و شهوت مشاهده نموده، در این فضا زندگی کرده، در فضای انحراف اخلاقی نفس کشیده و شخصیتش شکل گرفته است. طبعاً هادی ولی‌عهدی است که بیت‌المال در قبضه تصرف او بوده و خود را نسبت به هر نوع لذت و کام‌جویی مبسوط الید می‌دانسته. با دنیایی از امکانات به بلندای خلافت، با دیوار بلندی به نام منیت بر مرکبی راهوار به نام هوس با سرعت می‌شتابد و در حکومت او صالحانی از دنیا بریده، از عالم ملکوت تبعید در ناسوت چون امام کاظم(ع) در چنگال قدرت اهریمنی به نام هادی.

هادی که در عصر پدر با شب‌نشینی و مجلس قمار و شراب خو گرفته بود وقتی به خلافت رسید عنصری دائم‌الخمر و مغرور ثروت و مقام بود. تربیت او آن‌گونه بود که اگر هم به قدرت نمی‌رسید از آنها بود که به جان و مال و ناموس مردم تجاوز می‌کرد. چنین جوانی وقتی به قدرت می‌رسد طبیعی است که امام کاظم(ع) از صحنۀ خلافت منزوی و با محدودیت کامل از فعالیت به سر می‌‌برد. ابن دأب می‌گوید: روزی نزد هادی رفتم چشمانش از اثر شراب‌خواری سرخ شده بود، از من سخنی در باب مشروب خواست. برایش شعر گفتم شعرها را یادداشت کرد و چهل هزار درهم به من داد[۶۵]. ذهبی نقل می‌کند وَ كَانَ يَتَنَاوَلُ الْمُسْكِرَ وَ يَلْعَبُ[۶۶] او شراب می‌خورد و اهل لهو و لعب بود. اسحاق موصلی نوازنده و مطرب ویژه خلافت عباسیون می‌گوید: اگر هادی برای ما زنده می‌ماند ما در و دیوار خانه‌هایمان را از طلا می‌‌ساختیم[۶۷]. هادی به شدت غرق در شرب خمر می‌‌شد و همیشه در حال مستی بود و پس از او هارون از او پیروی کرد و دیگر خلفای پس از هارون هم به راه او رفتند. هادی بسیار متکبر و مغرور بود و از جمله مظاهر غرور وی آن‌که هر وقت راه می‌رفت مأموران با شمشیرهای برهنه و عمودها و تیر و کمان‌های آماده در پیشاپیش او حرکت می‌کردند تا بدین وسیله ابهت پادشاهی و سلطنت و برتری خ ود را به مردم برساند[۶۸].[۶۹]

امام کاظم(ع) در برخورد هادی با علویون

علویون جوانان متدین و متعهدی بودند که هم از نظر نسب به امیرالمؤمنین می‌رسیدند و هم از نظر فکری دنباله‌رو خط دین‌مداری علی(ع) بودند. طبعاً این جوانان وقتی با موج شکننده ترویج انحراف و گناه از طرف خلفای عیاش عباسی مواجه می‌شدند به غیرت دینی آنها برمی‌خورد و دوست داشتند زنده نباشند و این همه فسق و فجور را از خلفا نبینند. علویون خار سر راه آرامش خلفا برای عیش و نوش بودند. خلفا دوست داشتند حال که دنیا به آنها رو کرده بی‌دغدغه بتازند ولی امر به معروف و نهی از منکر جوانان رشید علوی خواب ناز را بر آنها پریشان کرده بود. هادی طاغوتی ستمگر بود که هیچ باکی از خونریزی به ناحق نداشت و در ریختن خون علویون حد و حصری رعایت نمی‌کرد و بدترین شکنجه‌ها را بر آنان روا می‌‌داشت. در نابودی و سرکوب علویون، هادی کوشش زیادی داشت۰ این بود که در بین آنها ترس و وحشت انداخت و تمام مقرری که مهدی برای آنها تعیین کرده بود همه را قطع کرد و به تمام نواحی نوشت که هرجا علویون را یافتند آنها را به بغداد بفرستند[۷۰]. علویون در مدت کوتاه این حکومت، در ترس و وحشت به انواع شکنجه‌ها گرفتار شدند و همین‌ها باعث شد که علویون در میدان‌های مبارزه قدم گذارند و نهضت بزرگ خود را به منظور نجات امت از زیر ظلم و طغیان ایشان اعلام دارند.

فاجعه فخ و شهادت حسین بن علی و یارانش در عصر هادی عباسی رخ داد. امام جواد از میزان تأثیر این حادثه بر اهل‌بیت سخن گفته می‌فرماید: پس از کربلا کشتاری هولناک‌تر از فخ برای ما اهل‌بیت نبوده است. در این فاجعه سرهای علویون را بر نیزه‌ها کردند و همراه اسیران میان شهرها گرداندند و بدن‌های پاک و پاکیزه شهیدان را روی زمین بدون آن‌که دفن کنند به خاطر انتقام‌جویی از اهل‌بیت انداختند و حادثه کربلا را تقریباً با تمام ابعادش تجدید کردند[۷۱]. حسین بن علی از علویان مدینه با رضایت امام کاظم(ع) قیام کرد و به همراه ۳۰۰ نفر از مدینه بسوی مکه به راه افتاد. سپاهیان هادی در محلی به نام فخ او را محاصره و همه را شهید کردند، سرها را بریدند و به مدینه آوردند و در مجلسی که گروهی از علویون بودند از جمله امام کاظم(ع) به تماشا گذاشتند. هیچ کس چیزی نگفت جز امام کاظم(ع) فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، مَضَى وَ اللَّهِ مُسْلِمًا صَالِحًا صَوَّامًا قَوَّامًا آمِرًا بِالْمَعْرُوفِ نَاهِيًا عَنِ الْمُنْكَرِ مَا كَانَ فِي أَهْلِ بَيْتِهِ مِثْلُهُ»[۷۲] وقتی حسین بن علی شهید فخ و یارانش به شهادت رسیدند، سرهاشان را بریده بر نیزه زدند و برای هادی عباسی آوردند. او اشعاری بر زبان جاری کرد و در آن علویون را به قطع رحم متهم کرد. سپس به یاد امام کاظم(ع) افتاد و نگرانی شدید خود را از حضرت اظهار نمود و قسم یاد کرد که او را خواهد کشت و لذا گفت: وَ اللَّهِ مَا خَرَجَ حُسَيْنٌ عَنْ أَمْرِهِ وَ لَا اتَّبَعَ إِلَّا حُجَّتَهُ لِأَنَّهُ صَاحِبُ الْوَصِيَّةِ فِي هَذَا الْبَيْتِ قَتَلَنِي اللَّهُ إِنْ أَبْقَيْتُ عَلَيْهِ به خدا قسم که حسین به دستور او «امام کاظم(ع)» قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته و جز محبت و شور او را بر سر نداشته است؛ زیرا که او صاحب وصیت «پر نفوذ» و دارای مقام امامت در میان این خاندان است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم[۷۳].

هادی دریافته بود که علویون صالح، درد دین را از موسی بن جعفر(ع) گرفته‌اند و رشحاتی از تعهد و احساس مسئولیت اجتماعی و دینی امام کاظم(ع) در وجود آنها تجلی یافته که به صورت قیام و نهضت علیه ظلم و فساد و انحراف ظهور می‌کند و قطعاً اگر عمرش کفاف می‌‌کرد، حضرت را به شهادت می‌رساند ولی تقدیر این بود که جامعه اسلامی از شر او راحت شد. ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین از عنیزه قصبانی نقل می‌کند که گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) را پس از نماز مغرب دیدم که آمده بود پیش حسین بن علی شهید فخ، خود را چنان برای او خم کرده مانند رکوع کردن! می‌گفت مایلم مرا آزاد‌گذاری که نمی‌توانم در قیام کردن با تو شرکت کنم، مدتی حسین سر به زیر داشت و چیزی نمی‌گفت، بالاخره سر بلند نموده گفت: شما آزادی. باز نقل می‌کند که حسین به موسی بن جعفر(ع) پیشنهاد قیام کرد، امام(ع) فرمود: تو را خواهند کشت! جنگی جوانمردانه بکن! اینها مردمانی فاسق هستند که در ظاهر اظهار ایمان می‌کنند ولی در باطن منافق و مشکوک هستند. ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۷۴]پاداش مصیبت شما فامیلم را از خداوند می‌خواهم[۷۵].

دعای جوشن صغیر رنجنامه امام کاظم(ع) است از شرارت‌های هادی عباسی. امام رو به قبله ایستاد و شروع به ناله و زاری در درگاه خداوند نمود و التماس می‌کرد تا او را از شر این طاغوت خلاص کند و این دعا را می‌خواند: «إِلَهِي فَكَمْ مِنْ عَدُوٍّ انْتَضَى عَلَيَّ سَيْفَ عَدَاوَتِهِ وَ شَحَذَ لِي ظُبَةَ مُدْيَتِهِ وَ أَرْهَفَ لِي شَبَا حَدِّهِ وَ دَافَ لِي قَوَاتِلَ سُمُومِهِ وَ سَدَّدَ نَحْوِي صَوَائِبَ سِهَامِهِ وَ لَمْ تَنَمْ عَنِّي عَيْنُ حِرَاسَتِهِ وَ أَضْمَرَ أَنْ يَسُومَنِي الْمَكْرُوهَ وَ يُجَرِّعَنِي زُعَافَ مَرَارَتِهِ فَنَظَرْتَ يَا إِلَهِي إِلَى ضَعْفِي عَنِ احْتِمَالِ الْفَوَادِحِ وَ عَجْزِي عَنِ الِانْتِصَارِ مِمَّنْ قَصَدَنِي بِمُحَارَبَتِهِ وَ وَحْدَتِي فِي كَثِيرِ عَدَدِ مَنْ نَاوَانِي وَ أَرْصَدَ لِيَ الْبَلَاءَ فِيمَا لَمْ أُعْمِلْ فِيهِ...». خدایا چه بسیار دشمنانی که به روی من شمشیر عداوت خود را کشیده و نوک نیزه‌اش را برایم تیز کرده و دم برنده آن را به سمت من آماده گرفته و زهرهای کشنده خویش را مهیا ساخته و رساترین تیرها را به طرف من هدف‌گیری کرده است و چشم مراقبت او از من نخفته و در دل کینه مرا نهان داشته تا مرا به بدی کشاند و زهر تلخ خودش را بر من بچشاند و به ضعف و ناتوانی من نگریسته، مرا به نبرد خویش خوانده است و در برابر بسیاری از کسان که در اندیشه من بوده و در کمین من نشسته بودند. «إِلَهِي وَ كَمْ مِنْ عَبْدٍ أَمْسَى وَ أَصْبَحَ خَائِفاً مَرْعُوباً مُسَهَّداً مُشْفِقاً وَحِيداً وَ جَاهِلًا هَارِباً طَرِيداً أَوْ مُنْحَجِزاً فِي مَضِيقٍ أَوْ مَخْبَأَةٍ مِنَ الْمَخَابِئِ قَدْ ضَاقَتْ عَلَيْهِ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا وَ لَا يَجِدُ حِيلَةً وَ لَا مَنْجَى وَ لَا مَأْوَى وَ لَا مَهْرَباً وَ أَنَا فِي أَمْنٍ وَ أَمَانٍ وَ طُمَأْنِينَةٍ وَ عَافِيَةٍ مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ فَلَكَ الْحَمْدُ يَا رَبِّ مِنْ مُقْتَدِرٍ لَا يُغْلَبُ وَ ذِي أَنَاةٍ لَا يَعْجَلُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْنِي لِأَنْعُمِكَ مِنَ الشَّاكِرِينَ وَ لِآلَائِكَ مِنَ الذَّاكِرِينَ...» خدایا چقدر از بندگانی که در حال ترس و هراس بیمناک و لرزان، تنها و ناآگاه گریزان و در حال فرار و خزیده به تنگنا و پنهان شده در دخمه‌ها، شام و بامداد خود را می‌گذرانند به طوری که زمین بر آنان تنگ شده و هیچ راه چاره و خلاصی پیدا نمی‌کنند و مسکن و مأوا نمی‌یابند و راه فراری ندارند، در حالی که من در امن و امان و آسایش از همه اینها به سر می‌برم. پس شکر تو را ای پروردگار توانایی که مغلوب نگردی و بردباری که شتاب نورزی بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از شاکران نعمت‌ها و ذاکرین الطافت قرار ده. امام در فقره بالا جو ترور و وحشت خود را در زمان ستمگری عباسیون ترسیم می‌کند که بسیاری از علویون به دور از خانه و کاشانه خود فراری هستند و حکومت به دنبال آنهاست تا دستگیر و شهیدشان کند.

بعد امام ادامه می‌دهد: «إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ كَمْ مِنْ عَبْدٍ أَمْسَى... مِنَ الذَّاكِرِينَ» خدایا چه بسیار بندگانی که صبح و شام کنند در حالی که به غل و زنجیر در دست دشمنان بی‌رحم گرفتار و در بند و به دور از شهر و دیار و فرزند و عیال و جدای از دوستان و یاران به سر می‌برند و هر ساعت منتظرند که چگونه کشته خواهند شد و با بریدن کدام عضو آنها را مثله خواهند کرد، در صورتی که من از همه اینها به سلامت هستم! پس تو را سپاس خداوندی که توانایی و مغلوب نمی‌شوی و بردباری و شتاب نمی‌کنی بر محمد و آل او رحمت فرست و مرا از جمله سپاسگزاران نعمت‌ها و یادکنندگان احسانت قرار ده. امام در فقره بالا جو زندان و شکنجه بندگان صالح خدا را ترسیم می‌کند که در کند و زنجیر در چنگ دژخیمان عباسی در سخت‌ترین و طاقت‌فرساترین شرایط، شکنجه می‌شوند و بدنشان کبود و زیر تازیانه به سر می‌برند، بدنشان قطعه قطعه می‌شود و سرشان بر بالای دار می‌رود[۷۶]. هادی عباسی فقط یک سال و چند ماه خلافت کرد و مُرد.[۷۷]

امام کاظم(ع) در شهادت شهدای فخ

کرامت نفس و آزادمردی و ظلم‌ستیزی از عمق وجود مؤمن می‌جوشد. آنها که دنیای خود را با دنائت و پستی و تحقیر گره نزده‌اند و در برابر زور و قلدری جوانمردانه می‌‌ایستند و تحقیر را با شمشیر پاسخ می‌گویند. علویون در عصر امویان و عباسیان با پرونده قطوری از ظلم‌ستیزی همیشه به دلیل آمر به معروف بودنشان مورد بغض و نفرت حکام خیره‌سر و عیاش بوده‌اند و هر بار که استاندار ی برای خودشیرینی نزد حاکم به علویون فشار مضاعف آورده قیام خونین ضد ستمگری آنها را به جلو انداخته است. اسحاق بن عیسی از طرف هادی عباسی فرماندار مدینه بود و مردی از اولاد عمر بن خطاب بنام عبدالعزیز را جانشین او گردانید. عبدالعزیز از همان ابتدای کار بنای بدرفتاری و آزار علویون را گذاشت از جمله آن‌که: ۱- قطع حقوق ماهانه علویون و در تنگنا و مضیقه قرار دادن آنها. ۲- فرمان بازداشت علویون، ۳- قتل و خونریزی در مدینه. او به حوزه حکومتش بخشنامه کرد که فرزندان علی(ع) را هر کجا یافتید بازداشت کنید و به مدینه روانه کنید. مأموران چنان کردند و زندان‌ها پر شد از سادات بی‌گناه، مدینه از اولاد علی(ع) تهی گشت و زندان‌ها برای تازه‌واردین ظرفیت نداشت.

حاکم از علویون مدینه می‌خواست تا همه روزه در دارالحکومه حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در مقصوره می‌رفتند و خود را معرفی می‌کردند و هر یک از آنها کفالت حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت. و حسین بن علی و یحیی بن عبدالله بن حسن از کسانی بودند که حضور حسن ابن محمد بن عبدالله را به عهده گرفته بودند، این جریان هم‌چنان بود تا ایام حج شد و گروهی از شیعیان در حدود هفتاد نفر برای رفتن به حج به مدینه آمدند و در بقیع در خانه ابن افلح منزل کردند و به دیدن حسین بن علی و دیگران رفتند، این خبر که به گوش آن مرد عمری «فرماندار مدینه» رسید ناراحت شد. وقتی آن عمری از ورود شیعیان در خانه ابن افلح مطلع شد، کار حضور در مقصوره را بر بنی‌هاشم سخت گرفت و شخصی به نام ابی‌بکر بن عیسی را مأمور حضور و غیاب آنها در مقصوره کرد. چون روز جمعه شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که مردم به مسجد می‌رفتند آنها را آزاد کرد و وقت آنها همین‌قدر بود که لقمه نانی بخورند و وضو گرفته به مسجد بروند و پس از نماز جمعه نیز دوباره آنها را در مقصوره زندانی کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که حسن بن محمد حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «صاحب فخ» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به زندان خواهم انداخت زیرا سه روز است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از شهر بیرون رفته یا بی‌جهت غیبت کرده!

برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» پاس خ تندی به او دادند و یحیی نیز او را دشنام گفته از مقصوره خارج شد. ابوبکر بن عیسی که چنان دید برخاسته به نزد حاکم «یعنی همان مرد عمری» رفت و جریان را گزارش داد. حاکم، یحیی و حسین بن علی را پیش خود خوانده و سرزنش کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز به آنها گفت. حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون خشمناک هستی. مرد عمری گفت: آیا مرا مسخره می‌کنی و به کنیه مرا مخاطب قرار می‌دهی؟ حسین گفت: ابوبکر و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و مردم آن دو را به کنیه مخاطب می‌ساختند و آنها ناراحت نمی‌شدند، ولی تو از اینکه کنیه‌ات را ببرند ناراحت می‌شوی و دلت می‌خواهند تو را امیر خطاب کنند؟ حاکم گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از گناه آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به خدا، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم اهل آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من فخر ورزی و مرا آزرده‌خاطر سازی؟ در این وقت یحیی خشمگین شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه می‌خواهی؟ عمری گفت: می‌خواهم که حسن بن محمد را پیش من بیاورید! یحیی جواب داد: نمی‌توانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب داده‌ای» خاندان عمر بن خطاب را نیز جمع‌آوری کن و یک‌یک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی حق داری تو از روی انصاف با ما رفتار کرده‌ای؟! عمری که چنان دید، رو به حسین بن علی کرده و به طلاق همسر و آزادی بردگانش قسم خورد که دست از او برندارد و تا اینکه حسن را تا پایان روز در نزد او حاضر کند و اگر او را حاضر نکرد، خود آن مرد عمری به سوی سویقه برود و آنجا را ویران کرده و بسوزاند و هزار تازیانه نیز به حسین بن علی بزند و نیز سوگند خورد که اگر چشمش به حسن بن محمد بیفتد همان دم او را به قتل برساند!

یحیی که این سوگند را از او شنید خشمناک شد و از جا برخاسته گفت: من هم با خدا عهد و پیمانی می‌بندم که هر برده‌ای که دارم آزاد شود و اگر امشب خواب به چشمم بیاید جز اینکه حسن بن محمد را نزد تو حاضر کنم و اگر او را نیافتم به در خانه‌ات بیایم و در را بکوبم که بدانی من به نزد تو آمده‌ام! یحیی این سخن را گفت و با حسین بن علی که او هم خشمگین شده بود، بیرون آمدند و چون از آنجا خارج گشتند، حسین رو به یحیی کرده گفت: به خدا سوگند بدکاری کردی که قسم خوردی حسن را به نزد او ببری! و چگونه تو حسن را پیدا می‌کنی! یحیی گفت: سوگند به خدا که من نمی‌خواستم حسن را نزد او حاضر کنم وگرنه من فرزند رسول خدا(ص) و علی(ع) نیستم، بلکه من می‌خواستم امشب که می‌شود با شمشیر به در خانه او بروم و اگر توانستم او را به قتل برسانم. حسین گفت: تو بدکاری! می‌کنی چون‌که با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم می‌گیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را می‌گیرم در صورتی که فاصله تو با مکه «و اقدام به کار قیام علیه خلیفه» ده روز است. از آن طرف حسین بن علی صاحب فخ علویون را جمع کرد، حدود ۲۶ جوان علوی و جمعی از مردم را با خود همسو کرد، موقع اذان صبح به مسجد ریختند و مؤذن را گفتند در اذان حی علی خیر العمل را بگوید. حاکم مدینه که حی علی خیرالعمل را شنید احساس خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و فرار کرد نماز صبح را حسین با مردم و با یاران خود که حدود سیصد تن می‌شدند خواند، بعد به قصد مکه از مدینه خارج شدند و دینار خزاعی را به جای خویش در مدینه منصوب کرد و چون به نزدیکی مکه در وادی فخ رسیدند، لشکریان بنی‌عباس به جنگ ایشان پرداختند و در نخستین برخورد عباس بن محمد «یکی از سران لشکر بنی‌عباس و عموزادگان هادی عباسی» به حسین بن علی امان داد و وعده صله و جایزه و عفو از کارهای گذشته‌اش را نیز داد، ولی حسین بن علی به سختی امان او را رد کرد.

سلیمان بن عباد گفت: وقتی حسین با سپاه بنی‌عباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را می‌چرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او می‌گفت، بگو، با صدای بلند فریاد می‌زد: مردم، ای طرفداران بنی‌عباس! این حسین پسر پیغمبر است و پسرعموی اوست شما را دعوت می‌کند به پیروی از کتاب خدا و سنت پیامبر(ص)[۷۸]. ابوالفرج از ارطاه نقل می‌کند: وقتی مردم با حسین شهید فخ بیعت کردند گفت: من با شما بیعت می‌کنم مشروط به عمل کردن به کتاب خدا و سنت پیامبر و اینکه فرمانبرداری از خدا شود و معصیت انجام نگردد و قریش را دعوت می‌کنم که هم‌داستان با شخصیتی شوید از آل محمد که مورد پسند باشد. شرط می‌کنم در میان شما از روی قرآن و سنت پیامبر رفتار کنم، بین مردم با عدالت عمل کنم و بیت‌المال را مساوی تقسیم نمایم، مشروط بر اینکه شما پایداری کنید و با دشمنان ما به جنگ پردازید، اگر ما وفا کردیم شما نیز وفا کنید اگر ما وفا نکردیم بیعت ما از گردن شما برداشته است[۷۹].

اولین کسی که بر حسین و یارانش حمله کرد موسی بن عیسی بود که با حمله دفاعی آنها مواجه گردید، موسی برای آن‌که آنها را به میان دره بکشاند شروع به عقب‌نشینی کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این وقت محمد بن سلیمان از پشت سر به آنها حمله‌ور شد و این حمله چنان سخت بود که بیشتر یاران حسین در این حمله کشته شدند، در این وقت سران لشکر بنی‌عباس مرتباً فریاد می‌زدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد می‌زد: من امان نمی‌خواهم و همچنان جنگید تا کشته شد[۸۰]. حسن بن محمد از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی ابن عیسی مرا‌‌طلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردن‌های شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را می‌زنم، آنگاه آماده حرکت برای جنگ با حسین بن علی صاحب فخ گردید و همچنان با او بودیم تا به باغ‌های بنی‌عامر رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع حسین بن علی و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و سستی در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول نماز و یا سرگرم راز و نیاز و زاری به درگاه خدای بی‌نیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که قرآن را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر می‌کردند و برخی هم اسلحه خود را اصلاح و آماده می‌‌ساختند. من که آن منظره را دیدم به نزد موسی بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من گمان کردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به خدا سوگند اینها در پیشگاه خداوند گرامی‌تر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به حکومت و خلافت» از ما سزاوارتر و شایسته‌ترند ولی چه باید کرد که سلطنت عقیم است، وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ(ص)» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ بعد گفت: آری اگر صاحب این قبر یعنی پیغمبر(ص) درباره سلطنت و حکومت با ما به نزاع و مخالفت برخیزد بینیش را با شمشیر خواهیم زد! آنگاه گفت ای غلام طبل جنگ را بزن[۸۱].

پس از آن‌که حسین و یارانش به شهادت رسیدند، لشکریان سرهای ایشان را به نزد موسی و عباس بردند و در آن وقت گروهی از اولاد امام حسن و امام حسین(ع) نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز موسی بن جعفر(ع) سخنی نگفت. علی بن عباس از ابراهیم بن اسحاق روایت کرده که گوید: من از حسین بن علی شهید فخ و یحیی بن عبدالله شنیدم که می‌‌گفتند: ما تا وقتی که با خاندان خود مشورت ننمودیم اقدام به خروج و قیام نکردیم و حتی با موسی بن جعفر(ع) مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام داد. از نصر خفاف روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی می‌جنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و آه به سر بردم و ترس آن را داشتم که ناله‌ام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر(ص) را در خواب دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن درد در من نیست. به همراه آن سرهای مقدس اسیرانی بودند که به طناب و زنجیر بسته و در دست و پاهایشان غل و آهن نهاده بودند و آنها را با تمام ذلت و خواری وارد کردند. هادی عباسی دستور داد تا همه آنها را شهید کردند و بدنشان را در ورودی زندان به دار آویختند. در بین اسرا مردی بود که سخت رنجور و بیمار بود. از هادی التماس کرد و گفت: من غلام شمایم یا امیرالمؤمنین، ولی هادی بر سرش داد کشید و گفت: آیا غلام من بر من خروج می‌کند؟ همراه هادی چاقویی بود گفت: به خدا قسم که با این چاقو بند از بندت جدا می‌‌کنم! آن مرد لحظه‌ای خاموش شد، چیزی نگذشت که بیماری و دردش شدت گرفت و افتاد و مُرد، بعد سرهای علویون را مقابل هادی نهادند[۸۲]. نقل شده وقتی شهدای فخ کشته شدند موسی بن عیسی به مدینه رفت و مجلسی تشکیل داد، مردم را فراخواند و به آنها دستور داد به خاندان ابوطالب دشنام دهند مردم شروع کردند به آنها دشنام دادن تا جایی که به همه ناسزا گفتند[۸۳].

سلیمان بن عبدالله بن حسن و عبدالله بن ابراهیم بن حسن نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم حسن بن محمد خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال مردانگی به جنگ پرداخت، بالاخره او را امان دادند ولی بعد کشتند. اسیران را پیش هادی خلیفه عباسی بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان روز خودش از دنیا رفت. روایت شده از احمد بن عبیدالله از بستگان محمد بن سلیمان «سرلشکری که در حمله به حسین مأموریت داشت و حاکم مدینه نیز بود» که وقتی هنگام فوت محمد بن سلیمان فرا رسید شروع کردند او را تلقین به شهادت اسلام «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» دادن ولی او به جای گواهی دادن این شعر را می‌خواند: أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با حسین بن علی و حسن بن محمد در فخ جنگ نمی‌کردم که الان حسین را دیدم ولی عاقبت بخیری برایم نماند. پیوسته این شعر را تکرار کرد تا مرد[۸۴]. موقعیت و جایگاه امام کاظم(ع) نزد خلیفه روشن بود و لذا بعد از شهادت شهدای فخ، هادی عباسی گفت: به خدا قسم که حسین خروج نکرد مگر به دستور او «امام کاظم» و متابعت ننمود مگر محبت او را؛ زیرا اوست که در میان اهل‌بیت دارای مقام وصایت «امامت» می‌‌باشد.

ابوالوضاح گفت: پدرم نقل کرد وقتی حسین بن علی شهید فخ کشته شد، مردم پراکنده شدند، سر او را با اسیران خانواده‌اش پیش موسی بن مهدی بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این شعر را به عنوان مثل خواند: بَنِي عَمِّنَا لَا تَنْطِقُوا الشِّعْرَ بَعْدَ مَا *** دَفَنْتُمْ بِصَحْرَاءِ الْغَمِيمِ الْقَوَافِيَا فَلَسْنَا كَمَنْ كُنْتُمْ تُصِيبُونَ نَيْلَهُ *** فَنَقْبَلُ ضَيْماً أَوْ نُحَكِّمُ قَاضِياً وَ لَكِنَّ حُكْمَ السَّيْفِ فِينَا مُسَلَّطٌ *** فَنَرْضَى إِذَا مَا أَصْبَحَ السَّيْفُ رَاضِياً وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا بعد یکی از اسیران را مورد سرزنش قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از فرزندان امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب کرد و شروع نمود به بدگویی و نسبت‌های ناروا به اولاد ابی‌طالب تا به موسی بن جعفر(ع) رسید: گفت: به خدا قسم حسین به دستور او قیام کرد، علاقه به موسی بن جعفر(ع) او را بر این کار واداشت زیرا او رهبر و بزرگ‌تر این خانواده است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.

ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی که نسبت به او جرأت داشت گفت: یا امیرالمؤمنین حرف بزنم یا ساکت باشم؟ موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر(ع) را ببخشم! اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود جعفر بن محمد از نظر فضیلت در دین و علم شخصیت برجسته‌ای است و شنیده‌ام که سفاح نیز از او خیلی تعریف و تمجید می‌نمود، قبرش را نبش می‌کردم و پیکرش را به آتش می‌سوختم. ابویوسف گفت: زنانم طلاق یافته باشند و هرچه بنده دارم آزاد باشند و تمام ثروتم در راه خدا صدقه باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده به زیارت خانه خدا بروم اگر موسی بن جعفر(ع) اهل خروج و قیام باشد! نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیده‌ای ندارند از آنها نیز شایسته نیست. بعد روش زیدیه را برایش توضیح داده گفت: از زیدی‌ها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین قیام کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا خشم و غضبش فرو نشست. علی بن یقطین برای موسی بن جعفر(ع) جریان را نوشت. آن حضرت نیز شیعیان و خویشاوندان خود را جمع کرد، خبری که رسیده بود به آنها رساند. فرمود: چه صلاح می‌دانید گفتند: ما صلاح می‌دانیم که خود را از دسترس این ستمگر دور کنی! زیرا از ستم و بیدادگری او نمی‌توان اطمینان داشت. مخصوصاً با این تهدیدها که ما و شما را نموده است. امام موسی بن جعفر(ع) لبخندی زده این شعر کعب بن مالک برادر بنی سلمه را به عنوان مثال خواند: زَعَمَتْ سَخِينَةُ أَنْ سَتَغْلِبُ رَبَّهَا *** فَلَيُغْلَبَنَّ مُغَالِبُ الْغَلَّابِ امام(ع) روی به جانب حاضرین از غلامان و خویشاوندان نموده فرمود: ناراحت نباشید و ترس به خود راه ندهید، اولین نامه‌ای که از عراق برسد خبر مرگ موسی بن مهدی است که هلاک شده است و قسم یاد کرد به حرمت قبر پیغمبر که همین امروز مُرده است بزودی خواهید فهمید.

امام کاظم(ع) فرمود: بعد از نماز پس از تمام شدن دعایم نشسته بودم که چشمم به خواب رفت، ناگهان جدم پیامبر اکرم را در خواب دیدم شکایت از موسی بن مهدی کردم و عرض کردم چه بر سر اهل‌بیت او آورده و گفتم: من از ستم او بیمناکم. فرمود: آسوده باش خداوند موسی را بر تو مسلط نمی‌کند! در همان بین که صحبت می‌کردم دست مرا گرفت و به من گفت: هم‌اکنون خداوند دشمنت را هلاک کرد! شکر خدا را بجای آور، در این موقع روی به قبله نموده و دست‌های خود را به سوی آسمان بلند کرده شروع به دعا کرد[۸۵]. امام کاظم(ع) که در دستگاه خلیفه نیروی نفوذی داشت و علی بن یقطین را در پست حساسی در دستگاه خلیفه مأمور کرده بود، علی تصمیم خلیفه مبنی بر قتل را به اطلاع امام رساند. این خود نشان می‌دهد امام کاظم(ع) در تشکیلات شیعی چقدر اوضاع را در دست داشته و بر شرایط سیاسی آن روز مسلط بوده است. در حقانیت عظمت مقام انقلابیون فخ که به فیض عظمای شهادت رسیدند، همین بس که ائمه معصومین قبل از قیام آنها و بعد از شهادتشان از آن بزرگواران به خوبی و فضیلت یاد می‌کنند.

ابوصالح فزاری از محمد بن اسحاق از حضرت جواد نقل می‌کند که فرمود: حضرت رسول(ص) از سرزمین فخ می‌گذشت، از مرکب پیاده شد دو رکعت نماز خواند در رکعت دوم شروع کرد به گریه کردن! مردم که دیدند پیغمبر اکرم گریه می‌کند آنها نیز شروع به گریه کردند. از آنجا که گذشت به مردم فرمود برای چه گریه می‌‌کردید؟ عرض کردند چون شما را گریان دیدیم گریه کردیم. فرمود: پس از رکعت اول جبرئیل بر من نازل شد و گفت یا محمد یک نفر از فرزندانت در این سرزمین کشته خواهد شد که اجر شهید با او برابر دو شهید است. از نضر بن قرواش نقل شده: گفت شتران سواری خود را به حضرت صادق(ع) از مدینه کرایه دادم وقتی از دره مر رد شدیم به من فرمود: نضر وقتی رسیدیم به فخ مرا مطلع کن. عرض کردم مگر آن محل را نمی‌شناسی؟ فرمود: چرا ولی می‌ترسم خوابم ببرد. به فخ که رسیدیم نزدیک محمل امام شدم، دیدم خواب است سرفه‌ای کردم بیدار نشد. محمل را تکان دادم حرکت کرده نشست. عرض کردم: به فخ رسیدیم. فرمود محمل مرا باز کن. سپس فرمود: قطار را بهم وصل کن، وصل کردم! امام(ع) را از جاده به کناری بردم و شترش را خواباندم فرمود آب و آفتابه را بده. وضو گرفت و نماز خواند بعد سوار شد. عرض کردم فدایت شوم این عملی که انجام دادید جزء اعمال حج است؟ فرمود: نه ولی اینجا مردی از خویشاوندانم با گروهی شهید می‌شود که ارواح آنها جلوتر از بدن‌هایشان رهسپار بهشت می‌شود[۸۶].[۸۷]

منابع

پانویس

  1. الانوار البهیة، ۱۶۹ و ۱۷۰.
  2. وسائل الشیعه‌، ۱۲/ ۱۴۰.
  3. مناقب آل ابی‌طالب‌، ۴/ ۳۴۵.
  4. مقاتل الطالبیین‌، ۴۵۲ و ۴۵۳.
  5. پیشوایان ما، ۲۱۴.
  6. فرهنگ شیعه، ص۱۱۳ ـ ۱۱۵.
  7. رضوی، سید عباس، مقاله «موسی بن جعفر»، دانشنامه امام خمینی ج۹، ص ۶۱۸؛ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۲۶.
  8. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص۴۳۷؛ کورانی، علی، الامام الکاظم سید بغداد و حامیها و شفیعها، ص۸۴، ۱۲۵ ـ ۱۳۳، ۱۳۷ ـ ۱۴۲، ۱۸۹.
  9. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۴، ص۳۲۳؛ ابن صباغ مالکی، علی بن محمد، الفصول المهمة فی معرفة الأئمه، ج۲، ص۹۳۷، ۹۴۵، ۹۵۸.
  10. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۴، ص۲۸۷ و ۲۹۰.
  11. عطاردی، عزیزالله، مسند الامام الجواد ابی جعفر محمد بن علی، ج۱، ص۳۱۵ ـ ۳۳۶.
  12. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۴، ص۳۲۰ و ۳۴۶؛ عطاردی، عزیزالله، مسند الامام الجواد ابی جعفر محمد بن علی، ج۱، ص۵۷ ـ ۶۳.
  13. طوسی، اختیار معرفة الرجال، ص۲۵۸ و ۲۶۳؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج۴۸، ص۱۸۹.
  14. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۳۶۶؛ اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص۳۸۰.
  15. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج۴۸، ص۱۴۴ و ۲۳۸؛ ج۹۹، ص۱۷.
  16. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۸، ص۲۵۷؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج۴۷، ص۱۷۶ - ۱۷۷.
  17. خامنه‌ای، سیدعلی، انسان ۲۵۰ ساله، ص۳۴۴.
  18. طوسی، اختیار معرفة الرجال، ص۴۳۶ - ۴۳۷؛ آل قاسم، عدنان فرحان، تاریخ الحوزات العلمیة، ج۲، ص۲۲ - ۲۳.
  19. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۱۲۶؛ کورانی، علی، الامام الکاظم سید بغداد و حامیها و شفیعها، ص۲۷۷ ـ ۲۸۰.
  20. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۴، ص۳۱۱ ـ ۳۱۲.
  21. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۳۱۲؛ ج۸، ص۱۲۴.
  22. رضوی، سید عباس، مقاله «موسی بن جعفر»، دانشنامه امام خمینی ج۹، ص ۶۱۹-۶۲۲؛ فرهنگ شیعه، ص ۱۱۵.
  23. سید منذر حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۷۹-۹۲.
  24. اختیار المعرفة الرجال، ج۲، ص۵۶۵، حدیث ۵۰۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۲۱- ۲۲۲؛ اعلام الورى، ج۲، ص۱۶- ۱۷ (به نقل از الارشاد، ج۲، ص۲۲۱- ۲۲۲)؛ کشف الغمة، ج۳، ص۱۲- ۱۳؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۵۰.
  25. از جمله این خواص زراره، داوود بن کثیر رقى، حمران، ابو بصیر و مفضل بن عمر هستند.
  26. سید منذر حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۷۹-۹۲.
  27. هاشم معروف الحسنى، سیرة الائمة الاثنى عشر، ج۲، ص۳۲۵، حیاة الامام موسى بن جعفر(ع) (چاپ دار التعارف للمطبوعات- بیروت)؛ الارشاد، ج۲، ص۲۰۹، ذکر اولاد ابى عبد الله(ع) و عددهم و اسمائهم و طرف من اخبارهم (چاپ مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث- قم).
  28. سید منذر حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۷۹-۹۲.
  29. سید منذر حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۷۹-۹۲.
  30. سید منذر حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۷۹-۹۲.
  31. المناقب، ابن‌شهرآشوب، ج۴، ص۳۲۳؛ إعلام الوری، ص۲۹۵.
  32. عیون المعجزات، ص۹۷.
  33. المناقب، ابن‌شهرآشوب، ج۴، ص۳۱۸.
  34. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «امام موسی بن جعفر»، دانشنامه امام رضا ج۲، ص ۴۸۷-۴۹۷.
  35. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۲؛ تاریخ الطبری، ج۸، ص۱۷۷؛ المناقب، ابن‌شهرآشوب، ج۴، ص۳۰۰؛ مدینة المعاجز، ج۶، ص۴۲۶.
  36. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «امام موسی بن جعفر»، دانشنامه امام رضا ج۲، ص ۴۸۷-۴۹۷.
  37. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۷۹؛ مهج الدعوات، ص۲۱۸-۲۱۹.
  38. مقاتل الطالبیین، ص۳۸۰.
  39. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «امام موسی بن جعفر»، دانشنامه امام رضا ج۲، ص ۴۸۷-۴۹۷.
  40. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۸۸-۸۹.
  41. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۷۶-۷۸.
  42. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۷۳.
  43. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۶۹-۷۰.
  44. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۷۳.
  45. الارشاد، ج۲، ص۲۳۸-۲۴۲؛ کتاب الغییة، طوسی، ص۲۸-۳۱.
  46. کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۴؛ المناقب، ابن‌شهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.
  47. کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۵؛ المناقب، ابن‌شهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.
  48. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «امام موسی بن جعفر»، دانشنامه امام رضا ج۲، ص ۴۸۷-۴۹۷.
  49. عدالت صحابه، ص۲۱۱؛ مناقب شهرآشوب، ج۳، ص۳۵۷.
  50. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۸.
  51. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۳۷۰؛ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۹.
  52. الفخری، ص۲۵۴؛ طبری، ج۶، ص۳۸۵.
  53. بحارالانوار، ج۴۸، ص۷۱.
  54. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۹۶.
  55. «آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.
  56. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۸.
  57. «آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.
  58. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۰.
  59. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۹.
  60. اصول کافی، ج۳، ص۳۸.
  61. تاریخ بغداد، ج۳، ص۱۴۴؛ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۵۰۱.
  62. العقیدة و الشریعة فی الاسلام، ج۱، ص۱۷۷.
  63. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۸۱.
  64. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۲۹.
  65. طبری، ج۱۰، ص۵۹۳.
  66. تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۲۷۹.
  67. الاغانی، ج۵، ص۶.
  68. حضارة الاسلام فی دار السلام، ص۸۴.
  69. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۳۶.
  70. تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۱۳۶.
  71. زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۵۱۶.
  72. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۵.
  73. زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۹.
  74. «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  75. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.
  76. أمالی المفید، ص۲۴۰؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص۲۱۷.
  77. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۳۷.
  78. بحارالانوار، ج۸، ص۱۶۹.
  79. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.
  80. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.
  81. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.
  82. زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۸.
  83. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۱.
  84. مقاتل الطالبین، ص۴۲۴.
  85. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۲.
  86. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۰؛ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۴۹.
  87. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۴۱.