عصر امام جواد
ویژگیهای عصر امام جواد(ع)
عصر امام جواد(ع) به دلیل نهضت و خیزش عملی و اندیشه، تابناکترین و باشکوهترین عصور اسلامی به شمار میرفت؛ چراکه مسلمانان و غیر مسلمانان، نسل اندر نسل و طی قرنها از دستاوردهای فکری و عملی این دوره بهره میگرفتند. از آنجا که پژوهش و بررسی عصرها به صورت روششناسی تحقیقی درآمده و هیچ پژوهشگری از آن بینیاز نیست، به اختصار به تبیین ویژگیهای عصر امام جواد(ع) میپردازیم.
حیات علمی
حیات فرهنگی و علمی آن عصر، از برجستهترین شاخصههای حیات در تمام عصرهای اسلامی به شمار میرود. در آن دوره جنبش علمی ـ فرهنگی شکوفا شد و دانش به طور چشمگیری گسترش یافت، دانشسراها تأسیس شد، جلسههای علمی رواج یافت و مردم با اشتیاق و عطشی سیریناپذیر به کسب دانش روی آوردند.
«نیکلسون» آن دوره را اینگونه توصیف کرده است: «گستردگی دامنه دولت عباسیان، فراوانی ثروت و رواج بازرگانی در آن عهد، تأثیر بزرگی در آفرینش نهضت فرهنگی داشت، به گونهای که مشرق زمین تا آن روز چنین نهضتی به خود ندیده بود. تمام افراد جامعه آن روز از خلیفه تا مردم عادی طالبان دانش یا حداقل دوستداران دانش شدند. در روزگار عباسیان، مردم، قارهها را پیموده و خود را به خواستگاه دانش و عرفان میرساندند تا همانند زنبور عسل که شهد به کندو میبرد، اندوختهای از دانش برگرفته برای جویندگان تشنه آن به سرزمینهای خود ببرند. هم آنان، دانشی را که با تلاش و کوشش خود به دست آورده بودند، گرد میآوردند که بیشترین شباهت را به دائرة المعارف داشت. البته این کار نقش کارآمدی در رساندن دانش نوین آن روز به دست ما داشت؛ کاری که پیشتر انتظار آن نمیرفت»[۱].
اینک به طور گذرا به برخی شاخصههای اصلی و اساسی حیات علمی آن روز میپردازیم.
مراکز علمی
مراکز علمی فعال در عصر امام جواد(ع) به این شرح بودند:
مدینه منوره:
مهمترین مراکز علمی آن دوره به شمار میرفت. مدرسه اهل بیت(ع) در آن تأسیس و تشکیل شد و بزرگان و فقیهان و راویان را در خود گرد آورد. دو دسته یاد شده شبها را به تدوین احادیث امامان اهل بیت(ع) به صبح میرساندند و نسبت به تدوین موضوعی احادیث امامان معصوم مرتبط با فقه که آینه روح و جوهر اسلام بودند، عنایت فراوانی مبذول میداشتند. در آن دوره مدرسه فقهی «تابعان» عنایت خاصی به برگرفتن احکام فقهی نقل شده از صحابه داشتند. بنا به آنچه نقل شده پیروان این مدرسه در مواردی که حدیثی از صحابه برای حل معضلی نداشتند «رأی» و «قیاس» را مبنای عمل و فتوا قرار میدادند.
کوفه:
پس از مدینه منوره، کوفه در مرتبه بعدی قرار داشت و مسجد بزرگ این شهر مهمترین دانشسراها و مدارس اسلامی به شمار میرفت. جلسههای تدریس در جایجای این مسجد به چشم میخورد و تدریس علوم اسلامی، مانند: فقه، تفسیر و حدیث، هویت غالب این مدرسه را تشکیل میداد. از آنجا که تفکر و اندیشه علوی کوفه را دربر گرفته بود، مدرسه کوفه، توجه خود را به علوم اهل بیت(ع) معطوف کرد.
«حسن بن علی الوشاء» در توصیف مدرسه کوفه گفته است: «در این مدرسه (مسجد کوفه) نهصد شیخ (عالم) دیدم که همگی آنان میگفتند: جعفر بن محمد برای ما حدیث گفت»[۲]. «آل حیان تغلبی»، «آل اعین»، «بنو عطیه» و «بنو دراج» مهمترین خاندانهای علمی و علمپروری بودند که در جلسات علمی این مسجد دانش اندوختند[۳].
فقه تنها دانش غالب بر مدرسه کوفه نبود، بلکه نحو (ادبیات عرب) نیز در این مدرسه تدریس میشد و از جایگاه ویژهای برخوردار بود. در این شهر مدرسه «نحویون» تأسیس شد که بارزترین چهرههای این دانش «کسائی» بود؛ همو که به درخواست هارون الرشید، تعلیم امین و مأمون، فرزندان هارون را بر عهده گرفت. شایان توجه است که علم نحو شامل مجموعه قواعدی است که گفتار را از کژی و نادرستی ایمن میسازد و گوینده را از خطا باز میدارد. این دانش به وسیله امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) پدید آمد و همو قواعد و اصول آن را پایهگذاری نمود.
بصره:
دیگر کانون علمی آن روزگار بصره بود که مرکز مهمی برای علم نحو به شمار میرفت. اولین بنیانگذار مدرسه بصره «ابو الأسود دئلی» شاگرد امیر المؤمنین(ع) بود. مدرسه بصره با مدرسه کوفه رقابت میکرد و نحویان بصره جهت باز شناخته شدن از نحویان کوفه «اهل المنطق» خوانده میشدند.
«سیبویه» ایرانی، صاحب «کتاب سیبویه» از پیشوایان و نامآوران این دانش بود. کتاب وی عمیقترین، کمال یافتهترین و اصیلترین اثر در ادبیات است. «دیپور» کتاب سیبویه را اینگونه توصیف کرده است: «اگر به کتاب سیبویه بنگریم آن را کاری پخته و تلاشی سترگ خواهیم یافت، آنسان که متأخران درباره این کتاب گفتهاند: بیتردید، این کتاب (سیبویه) ثمره تلاش عالمان فراوانی است، چنان که «قانون» ابن سینا اینگونه است»[۴].
بصره افزون بر اینکه عرصه علم نحو بود، مدرسه علم تفسیر نیز به شمار میرفت و «ابو عمرو بن العلاء» در شمار علمای برجسته این دانش قرار داشت. «عروض» که به وسیله «خلیل بن احمد» صاحب کتاب «العین» (اولین معجم لغت عرب) پایهگذاری شد، دیگر دانش رایج در بصره بود.
با جنبشهای علمی و فرهنگی شکوفایی یافته و در جایجای آن مدرسه و دانشسرا تأسیس شد. در بغداد چیزی به فراوانی و آسانی دانش وجود نداشت. بغداد همانند دیگر مراکز اسلامی به دانش خاصی بسنده نکرده، بلکه علوم عقلی و نقلی و دیگر رشتههای علمی را در خود گرد آورده بود. بدین ترتیب به صورت بزرگترین مرکز علمی آن دوره درآمد که جویندگان علم از سراسر جهان برای کسب دانش آهنگ بغداد میکردند.
«گوستاولوبون» بغداد آن روزگار را چنین توصیف کرده است: «عالمان، هنرمندان و ادیبان، از ملیتها و نحلههای گوناگون، مانند: یونانیان، پارسیان، قبطیها و کلدانیان بار سفر بسته به بغداد میرفتند و آن را به صورت مرکزی جهانی برای دانش درآوردند». «ابو الفرج» درباره مأمون مینویسد: «او با حکما خلوت میکرد، با مناظره آنان انس میگرفت و با گفتوگوی علمی با آنان لذت میبرد. او بر این باور بود که دانشمندان و عالمان، برگزیدگان خدا از میان بندگان هستند»[۵].
تا اینجا برخی از مراکز علمی آن دوره را برشمردیم. اینک به بیان علوم رایج در آن عصر میپردازیم:
علوم قرآنی: شامل دو بخش بود:
- علم قرائت که به تحقیق درباره قرائت قرآن میپرداخت. آنچه در این زمینه به دست آمد، قرائتهای هفتگانه بود که هر قرائتی به یک قاری نسبت داده شد. مشهورترین قاریان عصر عباسی «یحیی بن حارث الذماری» (م ۱۴۵ ق.) «حمزة بن حبیب الزیات» (م ۱۵۶ ق.) «ابو عبد الرحمن المقری» (م ۲۱۳ ق.) و «خلف بن هشام البزاز» (م ۲۲۹ ق.) بودند[۶].
- علم تفسیر؛ این علم به توضیح کتاب خدا و بیان معنای آن میپردازد. مفسران در تفسیر قرآن دو گرایش را برگزیدند:
- تفسیر روایی بود که براساس آنچه از پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در دست داشتند، قرآن را تفسیر میکردند. غالب مفسران شیعی این روش را برگزیدند که در تفسیر قمی، تفسیر عسکری و تفسیر برهان کاملا مشهود است. آنان در انتخاب این روش به این امر استدلال کردهاند که امامان اهل بیت(ع) علوم قرآن را آنگونه که هست و مبتنی بر واقعیت و حقیقت است، میشناسند. حضرت امام باقر(ع) خود با اشاره به این مطلب فرمود: جز اوصیا و جانشینان پیامبر هیچکس نمیتواند ادعا کند که تفسیر تمام قرآن ـ چه ظاهر چه باطن آن ـ را میداند[۷]. از ادله نیز وجوب رجوع به آنان در تفسیر قرآن، فهمیده میشود. شیخ طوسی در اینباره میگوید: «تفسیر قرآن تنها براساس روایت صحیح پیامبر(ص) و امامان اهل بیت(ع) که گفتهشان همانند فرموده پیامبر(ص) حجیت دارد جایز است»[۸].
- تفسیر به رأی بود. این روش تفسیر براساس اعتبارات عقلی وابسته به «استحسان» صورت میگرفته که مفسران معتزلی مذهب و باطنیها این شیوه را در پیش گرفتند. این مفسران بیتوجه به روایات نقل شده از امامان معصوم(ع) در مورد تفسیر قرآن کریم، براساس استحسانات عقلی قرآن را تفسیر میکردند»[۹].
شایان توجه است که نخستین مدرسه تفسیر قرآن با استناد به روایت در عهد امیر المؤمنین(ع) تأسیس شد و حضرتش نخستین مفسر قرآن کریم بود. «عبدالله بن عباس» و دیگر بزرگان صحابه تفسیر قرآن را از وی فرا میگرفتند.
امامان معصوم(ع) نیز نسبت به تفسیر توجه فراوانی مبذول داشته و تفسیر قرآن کریم، اسباب نزول آیات و فضیلت قرائت قرآن، محور غالب جلسههای آنان بود.
علم حدیث: منظور از حدیث، قول، فعل و تقریری است که از پیامبر(ص) یا یکی از امامان و جانشینان آن حضرت نقل شده باشد و «سنت» خوانده میشود. شیعیان در نگارش و تدوین حدیث از دیگران پیشی گرفتند. امامان اهل بیت(ع) نیز یاران خود را به تدوین حدیث تشویق و ترغیب میکردند. «ابو بصیر» میگوید: «به حضور امام صادق(ع) رسیدم. امام(ع) به من فرمود: چه چیزی شما را از نوشتن نصوص و احادیث باز میدارد؟ تا ننویسید نمیتوانید چیزی را حفظ کنید. جماعتی از مردم بصره از نزد وی دانش اندوختند و رفتند. آنان هرچه را میپرسیدند مینوشتند. در پی رهنمودهای امامان(ع) در مورد گردآوری احادیث و روایات، جمعی از یاران امام رضا(ع) در قالب «جامع»های بزرگ احادیث صحیح را گرد آوردند. این آثار نخستین منابع شیعی و مبنای تدوین جوامع چهارگانه سه تن از مشایخ اسلام به شمار میروند[۱۰].
فقه: فقه برجستهترین دانشی بود که در آن روزگار و دیگر دورانهای اسلامی گستردگی فوقالعادهای یافت. این علم به بیان تکلیف و وظیفهای میپردازد که بر عهده فرد مکلف است و باید آن را در زندگی خود عملی کند و در برابر حضرت حق نسبت به آن پاسخ گوید. از همینرو علم فقه بیش از دیگر علوم مورد توجه و تدریس قرار گرفت. امامان اهل بیت(ع) فعالانه به ایجاد مدرسه فقهی خود پرداختند که فقیهان و عالمان بزرگی چون: «زراره»، «محمد بن مسلم» و «جابر بن یزید جعفی» ارمغان این مدرسه بودند. اینان هرچه از امامان(ع) میشنیدند در قالب «اصول» خود که به چهار صد اصل رسید تدوین کردند. بعدها این اصول تهذیب و در چهار کتابی که فقیهان امامی برای استنباط احکام شرعی از آنها بهره میگیرند، گردآوری شد. فراگیری فقه و استقبال از آن به شیعیان منحصر نبود که دیگر فرقههای اسلامی نیز به فراگیری آن روی آوردند.
اصول فقه: این علم توسط امام محمد باقر(ع) تأسیس شد و اجتهاد و استنباط احکام شرعی متوقف بر آن است. علم اصول فقه در آن زمان تدریس میشد.
علم نحو: نحو (ادبیات عرب) از دانشهایی بود که در عصر عباسیان نقش سترگی ایفا کرد و مبحث آن جدال برانگیز بود. در کاخ خلیفگان انجمنهایی برای این علم تشکیل میشد و در برخی از مسائل آن نزاع سختی میان عالمان این فن رخ میداد. عالمانی چون: کسایی، فراء و سیبویه، سرآمدان این فن در آن عصر بودند. شایان ذکر است که امیر المؤمنین(ع)، طلایهدار حکمت و دانش در این خاکدان، مؤسس این فن بود.
علم کلام: این دانش وسیلهای بود برای دفاع از اعتقادات دینی، با ادله علمی که به وسیله امامان(ع) تأسیس شد. هشام بن الحکم یکی از شاگردان این مدرسه بود که در این علم سرآمد شد. واصل بن عطاء، ابو الهذیل العلّاف، ابو الحسن اشعری و غزالی مشهورترین متکلمان نزد اهل سنت هستند.
علم طب: طبابت و علم طب از دانشهایی بود که حاکمان عباسی به فراگیری آن تشویق کرده و ثروت هنگفت و جوایز ارزشمندی به متخصصان این فن دادند که بختیشوع، طبیب نصرانی از آن جمله بود.
علم شیمی: این دانش از ابتکارهای یگانه جهان آفرینش، حضرت صادق(ع) است. جابر بن حیان که برای خاور زمین افتخاری بزرگ به شمار میرود این دانش را از محضر امام صادق(ع) فرا گرفت و در آن سرآمد شد.
علم هندسه و شهرسازی
علم فلک
ترجمه: گرایش به ترجمه متون بیگانه به زبان عربی از ویژگیها و نمادهای حیات علمی آن روزگار بود. کتابهای پزشکی، ریاضیات، فلک و انواع متون سیاسی و فلسفی در این عصر ترجمه شدند که بسیاری از این متون را ابن الندیم در فهرست خود برشمرده است. سرپرستی دیوان ترجمه برعهده «حنین بن اسحاق» بود. ابن الندیم در اینباره نوشته است: «میان مأمون و پادشاه روم مکاتباتی صورت میگرفت. زمانی که مأمون بر او چیره شد، از وی خواست اجازه دهد کسی را به روم بفرستد تا از میان کتابهای قدیمی موجود در خزانه پادشاهی نسخههایی را انتخاب کنند. پادشاه روم ابتدا نپذیرفت، اما سرانجام تن به این خواسته داد. مأمون جماعتی را به این مأموریت گمارد که «حجاج بن مطهر»، «ابن البطریق» و «مسلم»، سرپرست دار الحکمه از جمله آنان بودند. آنان کتابهایی را از میان یافتهها برگزیده، برای مأمون بردند و به فرمان او کتابها را به عربی ترجمه کردند...»[۱۱].
تأسیس مدرسه و کتابخانه: در این دوره حکومت اقدام به تأسیس شمار چشمگیری مدرسه در بغداد نمود که به سی مورد میرسید. این مدارس آنچنان باشکوه بودند که «کاخ بدیع» در برابر آنها ناچیز بود. در این مدارس علوم اسلامی و دیگر علوم تدریس میشد. کتابخانههای عمومی از دیگر مراکز علمی بود که در بغداد تأسیس شد از جمله، کتابخانه بیت الحکمه بود. مأمون، کتابخانه شخصی خود و نیز کتابهایی که جدش منصور و پدرش مهدی گرد آورده بودند به این کتابخانه منتقل کرد. همچنین مأمون از امیر صقلیه (سیسیل) درخواست کتابهای علمی و فلسفی کرد و چون کتابهای موردنظر به دست مأمون رسید، آنها را در کتابخانه بیت الحکمه قرار داد. او از خراسان نیز کتابهایی فراهم کرد و در اختیار کتابخانه یاد شده گذارد. به یک سخن اینکه هرگاه مأمون از وجود کتابی مطلع میشد در هرجا که بود، آن را به دست میآورد و به کتابخانه بیت الحکمه میسپرد. این خزانه پربها که چیزی با آن همسنگی نمیکرد، همچنان دایر بود و پژوهشگران و عالمان از آن بهره میگرفتند، اما زمانی که مغول سفاک در سال ۶۵۶ ق. بر بغداد چیره شد، سپاهیان او آن کتابخانه بینظیر را نابود کردند و بدین ترتیب، جهان اسلام بزرگترین میراث علمی خود را از دست داد[۱۲].
اطلسها و رصدخانهها: به فرمان مأمون نقشه جهان تهیه و «الصورة المأمونیه» نامیده شد. این نقشه نخستین نقشه جهان بود که در عصر عباسیان فراهم آمد. نیز مأمون فرمان داد رصدخانهای تأسیس شود که در «شماسیه» (یکی از محلههای بغداد) احداث شد[۱۳]. در چنین فضای علمی تابناک، امام جواد(ع) بزرگترین طلایهدار جنبش فرهنگی و علمی بود. در مدت اقامتش در بغداد عالمان در محضر او گرد آمده، از چشمه جوشان و گوارای دانش او جرعهنوشی میکردند. دقیقترین مسائل فلسفی و کلامی را از آن حضرت میپرسیدند و او به لطف دانش و معارفی که خدای به او داده بود پاسخ میداد و در عرصه دانش، روزگار را به چالش میخواند[۱۴].[۱۵]
حیات سیاسی
حیات سیاسی روزگار امام جواد(ع) نه تنها برای امام که برای تمام مسلمانان بد و به شدت سخت بود،؛ چراکه وقایع سنگینی، امت اسلامی را دستخوش امواج شکننده فتنهها و آشوبها کرده بود. پیش از پرداختن به این حوادث، لازم میدانیم در شیوه حکومت در عصر عباسیان و دیگر اموری که بر این بخش مرتبط است، سیری داشته باشیم.
شیوه حکومت: حکومت عباسیان، از نظر اهداف و شیوه، آینه تمامنمای حکومت امویان بود. از نظر نیکلسون، عباسیان حکومتی مستبدانه داشتند و همانند ساسانیان بر گستره تحت سلطه خود حاکمیت بیچونوچرا اعمال میکردند[۱۶].
شیوه حکومت براساس تمایلات شاهان و امیران بنی عباس رقم میخورد و هیچ شباهتی با معیارهای اسلامی نداشت و به تدریج نسبت به تصمیمگیریهای اداری، اقتصادی و سیاسی آنان و انطباق آنها با قانون وضع شده از سوی اسلام در موارد یاد شده همگان را دچار تردید میکرد. این خاندان مستبدانه امور مسلمانان را در دست گرفتند و حکومتی به وجود آوردند که آکنده از وحشت و خفقان بود و با نظام مورد قبول اسلام و قوانین هدفمند آنکه گسترش عدالت، مساوات و حق را در جامعه دنبال میکرد کاملا بیگانگی داشت.
خلافت موروثی: خلافت اسلامی به معنای واقعی کلمه و براساس ارزشهای اصیل اسلامی، خلافت موروثی را در هیچ شکل و قالب نمیپذیرد و تمایلات فردی، خانوادگی و تعصبات را در عرصه خلافت مردود میداند. اسلام با تمام این مظاهر برخوردی سخت داشته و آنها را از عوامل انحطاط و عقبماندگی فکری و اجتماعی دانسته، خلافت را درخور کسانی میداند که از ارزشهای والا برخوردار باشند، نمونههای برجسته جامعه به شمار روند و بتوانند به خوبی از عهده اداره امور امت اسلامی برآیند. از نظر اسلام هرکس این ویژگیها را داشته باشد شایستگی احراز مسئولیت خطیر خلافت را ـ که تأمین کننده سلامت و سعادت امت است ـ خواهد داشت.
فرهنگ شیعی و شیعیان خلافت را ویژه امامان معصومی میدانند که از خاندان رسالت برخاستهاند. این اختصاص نه از آنروست که امامان(ع) با پیامبر(ص) پیوند خویشاوندی دارند و نزدیکترین افراد به آن حضرت هستند، بلکه به دلیل مواهب الهی است که به آنان عطا شده و نیز به جهت اوصاف والای آنان است که هیچکس جز این خاندان از چنین ویژگیهایی برخوردار نبوده است. البته نصوص و روایاتی که درباره ضرورت خلافت و حکومت امامان اهل بیت(ع) آمده بسیار است و مجالی برای انتخاب خلیفه نمیماند.
عباسیان از کسانی بودند که همانند امویان، عنصر وراثت را در امر خلافت دخیل کردند و آن را مبنای تزلزلناپذیر برای شایستگی خویش به خلافت خواندند،؛ چراکه خود را عموزادگان پیامبر(ص) میدانستند. آنان در این راه و به منظور دستیابی به قدرت و استمرار در حکومت، اموال فراوانی به دستگاههای تبلیغاتی وقت دادند تا به وسیله بوق تبلیغاتی خویش این باور را در میان مردم رواج دهند.
جیرهخواران نیز به حسب وظیفه محوله، در حرکتی حساب شده، از جایگاه و منزلت علویان در میان مردم کاسته، خاندان بنی عباس را حمایت میکردند. آنان بدین وسیله به عباسیان نزدیک میشدند و گرگان عباسی را از خاندان رسالت، به پیامبر(ص) نزدیکتر میخواندند[۱۷].
اقدامی ناهنجار: بنی عباس در پی قوام بخشیدن به قانون موروثی بودن خلافت، به کارهای نابهنجار و بیسابقهای دست زدند که مصالح امت اسلامی را خدشهدار میکرد، از آن جمله:
- واگذاری خلافت به کودکان بود. هارون الرشید خلافت پس از خود را به فرزند پنج سالهاش امین و دیگر فرزندش مأمون که سیزده ساله بود واگذارد. دو خلیفه آینده، از دانش، درایت سیاسی و توانمندی اراده مملکت بیبهره بودند و دیگر افراد دربار آن دو را در اداره امور مملکتی جهت میدادند. شایان توجه است که منصب امامت و جانشینی پیامبر(ص) موهبت خدایی است و تنها کسانی میتوانند در این منصب قرار گیرند که در تمام شئون زندگی از خودخواهی، اشتباه و انحراف مصون باشند و بدین ترتیب قادر خواهند بود تا امت اسلامی را به راه راست هدایت کنند. عباسیان راه دیگری در پیش گرفتند. آنان با نادیده گرفتن تمام ویژگیها و شروطی که اسلام برای خلیفه به حق پیامبر(ص) مقرر داشته بود، مانند: درایت، فرزانگی، خویشتن داری و شناخت کامل از نیازمندیهای جامعه، روند خلافت را به انحراف کشاندند و به پیروی از تمایلات و گرایشهای خویش، بر مسند خلافت تکیه زدند.
- واگذاری منصب ولایتعهدی به بیش از یک تن بود که این شیوه تعیین خلافت، جمع مسلمانان را به تفرقه میکشاند و وحدت آنان را شکننده میکرد. هارون با واگذاری خلافت پس از خود به امین و مأمون، آتش جنگ را میان آن دو شعلهور کرد و در نتیجه، امت را طعمه بحرانهای خطرناک و آشوبهای سخت گرداند. در بحثهای بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت.
وزارت: پست وزارت از منصبهای حساس دولت عباسیان بود و غالباً وزیر از اختیارات کامل برخوردار میشد، به این معنا که خلیفه دست وزیر را در تمام شئون دولتی باز میگذارد و خود فارغ از هر دغدغهای به خوشگذرانی، هوسبازی و... میپرداخت. به عنوان مثال، مهدی عباسی «یعقوب بن داوود» را به وزارت خود برگزید و تمام امور دولت، امت و مملکت را به او تفویض کرد و خود به کامجویی و عیاشی پرداخت.
هارون الرشید نیز «یحیی بن خالد برمکی» را به وزارت خویش برگزید و تمام اختیارات دولت را به وی سپرد و به دنبال عیش و نوش خود رفت که «شبهای سرخ فام» او بهترین گواه است. یحیی نیز آنگونه که خوش داشت، در امور دولت دستاندازی کرد. وی ثروت بزرگی را هزینه مداحانی کرد که وی را میستودند. با صرف میلیونها دینار و درهم از بیت المال مسلمانان، املاک و عمارتهای زیادی برای خود فراهم آورد. این کار او آنچنان بیحساب بود که خشم هارون را علیه او برانگیخت و سرانجام، هارون او را دستگیر و تمام داراییاش را مصادره کرد و فرزندش جعفر را کشت.
چون مأمون به خلافت رسید، دست وزیر خود «فضل بن سهل» را در امور دولت باز گذاشت و فضل آنگونه که میخواست و میپسندید رفتار میکرد.
او از غارت بیت المال و رشوهخواری ثروت هنگفتی اندوخت. در روزگار آنان انواع مصیبتها و گرفتاریهای وصفناشدنی بر امت تحمیل شد. این وزیران به کار گمارده شده بودند تا ثروت مردم را غارت کرده، خواری را بر آنان تحمیل کنند و در واقع مشت آهنین خلیفگان بر سر مردم بودند. وزیران با تمام قدرتی که داشتند به دلیل ستمگریهایشان، همواره در معرض خشم و انتقام قرار داشتند. «دعبل خزاعی» زمانی «فضل بن مروان» را نصیحت و به او سفارش کرد که رفتاری نیکو با مردم داشته باشد و نسبت به آنان احسان ورزد. دعبل فرجام سه تن از وزیران پیش از او را که با وی نیز همنام بودند و اینکه چگونه مورد خشم و انتقام قرار گرفتند، به او گوشزد کرد. این وزیران، فضل بن یحیی، فضل بن ربیع و فضل بن سهل بودند.
وزیران در خیانت شگفتی میآفریدند. به عنوان مثال، خاقانی، وزیر معتضد عباسی، در یک روز از نوزده نفر رشوه گرفت و تمام آنان را به نظارت بر کوفه منصوب کرد[۱۸]. برخی از وزیران دستگاه خلافت عباسیان، رسواییهایی به مراتب بیشتر از آنچه بیان شد داشتند[۱۹].
علویان قربانیان ستمگری عباسیان: علویان از سوی بیشتر خلفای عباسی مورد ستم قرار داشتند و این ستمگری و خشونت آنچنان سخت و بیامان بود که در روزگار امویان نیز همانندی نداشت. پیشگام ظلم به علویان، فرعون این امت، یعنی منصور دوانیقی بود[۲۰] و همو بود که گفت: «هزار تن و حتی بیش از این از فرزندان فاطمه(س) را کشتم و هنوز بزرگ آنان، جعفر بن محمد زنده است»[۲۱].
منصور خزانهای از خود به جای گذارد که سرهای بریده کودکان، جوانان و کهنسالان خاندان علی(ع) را در آن نگاه میداشت. او این خزانه را به فرزندش مهدی داد تا با پیروی از شیوه پدر، حکومت و قدرت خود را قوام و استحکام بخشد[۲۲].
منصور، علویان را در زندانهای مخوف خود به بند میکشید و آنان در اثر استشمام بوی بد و نامطبوع جان میدادند. او برخی زندانها را نیز بر سر علویان در بند، خراب میکرد و آنان زیر صدها خروار آوار جان میسپردند. این حاکم سفاک عباسی انواع حذف فیزیکی را در مورد علویان اعمال کرد و علویان با تمام وجود، سختترین شکنجهها را در دوران حکومت او لمس و تجربه کردند، آنسان که قابل توصیف نیست.
«موسی الهادی» گوی سبقت را از سلف خود ربوده بود. واقعه «فخ» که از نظر سنگینی دست کمی از حادثه عاشورا نداشت، از رخدادهای دوران حکومت او بود. این خلیفه خونریز، مرتکب جنایتهای بیمانندی شد و به کشتن کودکان و اعدام اسیران فرمان داد و علویان را تحت تعقیب قرار داد و هرجا آنان را مییافت بیمهابا میکشت. با تمام قدرت و سطوتی که داشت، روزگار او چندان دوام نیافت و خدای توانا او را هلاک کرد.
هارون الرشید در دشمنی با اهل بیت(ع) از نیاکان خود عقب نماند. او نتوانست کینه خود را نسبت به این خاندان پنهان بدارد و بیپرده گفت: «تا کی باید وجود فرزندان ابو طالب (علویان) را تحمل کنم؟ به خدا سوگند، آنان و شیعیانشان را خواهم کشت و به یقین این کار را خواهم کرد»[۲۳]. وی چندین سال، امام موسی بن جعفر(ع) را در زندانها و سیاهچالهای خود در بند کرد و سرانجام آن حضرت را زهر خوراند و در زندان به شهادت رساند. هارون در ستم کردن و در تنگنا گذاردن علویان از هیچکاری فروگذار نکرد. آنچه در دوره هارون بر علویان رفت از سختیها و تنگناهایی که در روزگار منصور با آن روبهرو بودند کمتر نبود.
چون مأمون به خلافت رسید، زیر نظر داشتن علویان را متوقف کرد، حقوقشان را از بیت المال پرداخت و آنان را در مورد توجه خویش قرار داد، اما این روند چندان دوامی نیافت و پس از به شهادت رساندن امام رضا(ع) راه اسلاف خود در پیش گرفت و علویان را تحت تعقیب و سختترین شکنجهها قرار داد.
جان کلام اینکه سختترین و بزرگترین بحران سیاسی که پیش روی مسلمانان قرار گرفت و آنان سخت مورد امتحان قرار گرفتند، مسأله شکنجه و کشته شدن خاندان رسالت به دست عباسیان بود؛ همانهایی که در سنگدلی و شرارت روی بنی امیه را سفید کرده بودند. علویان در این دوره افزون بر مصیبتهایی که بر آنان میرفت درد گرسنگی و بینوایی را نیز باید تحمل میکردند. تمام این مشکلات دل سرور و امام علویان، حضرت موسی بن جعفر(ع) را داغدار و اندوهگین میکرد[۲۴].
مسأله خلق قرآن: موضوع «خلق قرآن» را میتوان پیچیدهترین مشکل سیاسی آن دوره دانست که جامعه اسلامی را گرفتار فتنه و آشوب کرده بود. در سال ۲۱۲ ق.
مأمون با مطرح کردن این مسأله، عالمان را مورد آزمون قرار میداد و سخت در تنگنا میگذارد و هرکس برخلاف نظر مأمون سخنی میگفت او را به زندان میافکند، تبعید میکرد یا میکشت. او با زور سرنیزه، مردم را به پذیرش نظریه خود وامیداشت.
این مسأله مهمترین رخداد روزگار مأمون به شمار میرود. شایان توجه است که فلاسفه و متکلمان، موضوع خلق قرآن را شرح و غوامض آن را روشن کردهاند[۲۵].[۲۶]
شرایط اقتصادی
اسلام توجه خاصی به اقتصاد و شکوفایی آن داشته، فقر و بینوایی را فاجعهای ویرانگر میخواند و از همینرو زدودن فقر از جامعه را واجب میداند. همچنین مسئولان را موظف کرده است در راه توسعه اقتصادی برای همگان و فراهم شدن زمینه افزایش درآمدها و گستراندن رفاه عمومی بکوشند تا از این رهگذر مسلمانان از در غلتیدن در انحرافها و ناهنجاریها که عموما زاییده فقر است، در امان باشند.
از مواردی که سخت مورد توجه اسلام است و والیان و حاکمان را از آن باز میدارد، هزینه کردن دارایی دولت ـ که در واقع دارایی مردم است ـ در غیر مصالح مسلمانان است. همچنین حاکمان از اختصاص دادن دارایی دولت به خود، خویشاوندان و نزدیکان نهی و آن را حرام کرده است. علیرغم تمام این محدودیتها که تماما به مصلحت اسلام و مسلمانان است، شاهان بنی عباس این دستور را نادیده گرفته، مال خدا و مال بندگان خدا را میان خود دست به دست گردانده، بیهیچ محدودیت و مانعی به مصرف هوسها و خوشگذرانیهای خود میرساندند. این شیوه حکومتداری اقتصاد عمومی را دچار بحرانهایی کرد و درنتیجه، جامعه را به دو طبقه تقسیم کرد. طبقه اول که ثروتمندان را دربر میگرفت و کاری جز عیاشی، هوسبازی و خوشگذرانی نداشتند و طبقه دوم کشاورزان و صنعتگران بودند. اینان تمام روزگار خود را به تلاش شکننده و کار فرساینده میگذراندند تا طبقه اشراف و عیاش در آسایش باشند و تنها سهمی که از زحمتهای خردکننده خود داشتند لقمه نانی بود برای جان به در بردن که فرجام این تفاوت طبقاتی از بین رفتن استقرار اجتماعی و سیاسی بود[۲۷]. در اینجا به اختصار شرایط اقتصادی آن روز را مرور میکنیم:
درآمدهای دولت: درآمدهای دولت اسلامی در عصر عباسی که امام جواد(ع) در آن میزیست بسیار زیاد بود. بنا به برآورد ابن خلدون از خراج و مالیات روزگار مأمون، این مبلغ بیش از چهار صد میلیون درهم بود[۲۸].
درآمدهای دولت فزونی گرفت و دیگر درهم و دینار را نمیشمردند، بلکه وزن میکردند و شش هزار، هفت هزار قنطار (هر قنطار ۴/ ۲۵۶ کیلوگرم) مبنای محاسبه قرار گرفته بود[۲۹].
کارگزار معتصم عباسی در روم خراج آن را سه میلیون محاسبه کرد. معتصم نامهای گلهآمیز به او نوشت که در آن آمده بود: «پستترین نواحی که پستترین بندگان من بر آن گمارده شده، بیشتر از سرزمین تحت حکومت تو خراج آورده است»[۳۰].
آنچه باعث تأسف است و بر اندوه میافزاید این است که این درآمدهای سرشار که به گواهی تاریخ به شماره نمیآمد، در راه بهبود بخشیدن به اوضاع و زندگی اقتصادی مسلمانان هزینه نشده، بلکه بسیاری از آنها به مصرف خوشگذرانی حاکمان عباسی میرسید. داستانهای «هزار و یک شب» آینه شفافی است که خوشگذرانیها و عیاشیهای خلیفه وقت را و نیز پول بیحسابی که در این راه هزینه کرده است به ما مینمایاند.
عشق به ثروتاندوزی: آن روزگار شاهد فاجعه دینی و اخلاقی دیگری بود و آن اینکه مردم به هر وسیلهای که میتوانستند، جانانه به ثروتاندوزی میپرداختند و به مشروع و نامشروع بودن منبع درآمد توجهی نداشتند. ثروت، معیاری برای ارزشگذاری انسانها شده بود و در بغداد ضربالمثلی زبان به زبان میگشت که: «مال مال است و توجه به جز مال، محال است» و این بیانگر بیتوجهی به مسائل اخلاقی در امور اقتصادی و معیشتی بود. پلید یا حرام بودن منشأ درآمد مردم را از دستیابی به آن باز نمیداشت و فریب و نیرنگ وسیلهای شده بود برای ثروتاندوزی[۳۱].
انباشت ثروت: انباشت ثروتهای سنگین نزد پارهای از مردم، پدیده آن دوره بود و بغداد، مرکز جهان اسلام از این نظر ویژگی داشت. طبقه سرمایهدار این شهر میلیونها در اختیار داشت. بصره نیز طبقه قابل توجه و بزرگی از ثروتمندان را در خود داشت. این شهر در آن روز مرز عراق و مرکز تجاری بزرگی بود که شرق و غرب را به یکدیگر مرتبط میکرد و بازار تجارت هند و جزایر دریای شرقی به شمار میرفت و به همین دلیل بصره را سرزمین هند و مادر عراق نامیدند[۳۲].
هزینه همسران مأمون: آنچه مأمون هزینه ازدواج خود با «پوران» کرد، نشاندهنده اسراف و گشادهدستی بیحساب مأمون از کیسه مسلمانان و دستاندازی ظالمانه او به حقوق مردم بود. او در این راه مبالغ خیرهکنندهای صرف کرد. کابین پوران یک میلیون دینار بود و «حسن بن سهل» پدر پوران با مأمون شرط کرده بود که مراسم عروسی دخترش باید در روستای «فم الصلح» برگزار شود و مأمون پذیرفت. زمانی که خواست به «فم الصلح» برود و مراسم عروسی را برگزار کند، یک میلیون دینار میان سپاهی که او را همراهی میکرد تقسیم نمود. در این سفر، سی هزار غلام و خدمتکار کوچک و بزرگ و هفت هزار کنیز با خود همراه کرده بود... در این سفر سپاهی متشکل از چهارصد هزار سواره و سیصد هزار پیاده ملازم رکاب مأمون بود... حسن بن سهل، پدر پوران در مراسم ازدواج دختر خود با سر بریدن سی هزار گوسفند، شصت هزار مرغ، چهارصد گاو و چهارصد شتر از میهمانان پذیرایی کرد.
مردم این دعوت و خوان را «دعوة الاسلام» (خوان و دعوت اسلام) خواندند، غافل از اینکه اسلام از چنین رفتارهایی به شدت بیزار است و در مورد بیت المال مسلمانان و هزینه کردن دارایی آن محتاطانه عمل میکند و هر تصرفی در بیت المال که منافع و مصالح مسلمانان را لحاظ نکند، حرام شمرده است.
شب زفاف پوران، خود صحنهای کامل و مستقل از اسراف و ولخرجی بود. در آن شب از فراز بام خانه حسن بن سهل گویهایی از عنبر بر سر مردم میافشاندند. این گویها نظر مردم را جلب نمیکرد و آنها را به نظر نمیآوردند. شخصی از فراز بام بانگ برآورد: هرکس از این گویها به دست آورد، آن را بشکند و برگهای که در آن قرار دارد برگیرد و هرچه بر آن نوشته شده، همان را به عنوان جایزه دریافت خواهد کرد.
حاضران گویها را برگرفته، آن را میشکستند و برگهها را میکاویدند. بر پارهای از آنها جایزهای به مبلغ هزار دینار، برخی دیگر پانصد دینار، بخشی دیگر کمتر و مواردی یکصد دینار نوشته شده بود. ده پیراهن، پنج پیراهن دیبا، غلام، کنیز و... موارد دیگری بودند که در برگههای داخل گویهای عنبرین ثبت شده بودند. هرکس حوالهای به دست آورده بود آن را به دیوان برده و هرچه نصیب او شده بود دریافت میکرد[۳۳]. همچنین پنجاه میلیون درهم میان فرماندهان سپاه تقسیم شد[۳۴].
در ساعت زفاف، پوران را بر حصیری زربرفت نشاندند. مأمون به همراه عمههای خود و زنانی از عباسیان وارد حجله شد. حسن بن سهل و همسرش سیصد مروارید (که وزن هر دانه آن یک مثقال بود) بر سر آنان افشاندند، اما کسی برای برداشتن آنها دست دراز نکرد. مأمون از عمههای خود خواست تا آن مرواریدها را برچینند و خود یکی از آنها را برداشت و زنان عباسی به تبعیت از مأمون، دیگر مرواریدها را برداشتند. آنچه در این عروسی هزینه شد موجودی بیت المال مسلمانان بود که میبایست به فقرزدایی از جامعه اسلامی اختصاصی مییافت، اما دست تطاول مأمون و حسن بن سهل به سوی آنها دراز شد و آنسان که گذشت هزینه عروسی و عیش یک شبه مأمون شد.
عطای عباسیان: شاهان بنی عباس بیت المال مسلمانان را سخاوتمندانه به آوازهخوانان، خادمان و مزدوران خود میبخشیدند. «ابراهیم بن مهدی عباسی» برای محمد امین یک پرده آواز خواند و امین سیصد میلیون درهم به او داد. ابراهیم آن مبلغ را سنگین خواند و به امین گفت: «سرورم، خوب بود بیست میلیون درهم میدادی! امین گفت: این مبلغ چندان زیاد نیست خراج یک منطقه است»[۳۵].
روزی «ابن محرز» در حضور هارون الرشید آوازی خواند با این مطلع: وَ اذْكُرْ أَيَّامَ الْحِمَى ثُمَّ انْثَنِ؛ «روزهای دلدادگی و خلوتگزینی را به یادآور و در گذر». هارون از این شعر و آواز سرخوش شد و به فرمان او یکصد هزار درهم از خزانه به ابن محرز دادند. «دحمان الأشقر» آوازهخوان نیز به همین مقدار از بخشش هارون بهرهمند شد[۳۶]. زمانی که مهدی عباسی به خلافت رسید، موجودی یکی از خزانههای بیت المال را میان خادمان خود تقسیم کرد[۳۷]. همچنین موجودی خزانه مرکزی که میبایست هزینه شکوفایی طرحهای زیربنایی گستره اسلامی میگردید، به همین صورت بر باد داده شد.
خرید کنیزان زیباروی: خرید کنیزکان زیباروی و شیرینزبان و آوازهخوان، جای سامان دادن به گستره اسلامی و توسعه بخشیدن به بخش اقتصاد و شکوفا کردن آن را گرفته بود. شاهان عباسی فراموش کرده بودند که بیت المال مسلمانان باید هزینه سرزمین اسلامی و مسلمانان شود. آنان آزمندانه، تمام تلاش خود را به کار بسته، دارایی مسلمانان را صرف خریدن کنیزها میکردند. این زیبارویان از: حبشه، روم، گرجستان، قفقاز و عربهای دورگهای که از مدینه، طائف، یمامه و مصر و دیگر سرزمینها جمعآوری شده، به بغداد منتقل میشدند. در میان این کنیزکان آوازهخوانانی بودند که با لباس فاخر و پیشانیبندهای زربفت و آراسته به جواهر به نوازندگی میپرداختند[۳۸].
هارون الرشید دو هزار و متوکل چهار هزار کنیز داشت[۳۹]. روزی هارون الرشید به دیدار برمکیان رفت و هنگامی که آهنگ بازگشت نمود، کنیزان برمکیان همانند دستههای نظامی دو صف آراستند و تا خارج شدن هارون از کاخ آواز میخواندند و دف مینواختند[۴۰]. مادر جعفر برمکی یکصد کنیز و ندیمه داشت که هریک زیورآلات و لباس خاصی داشتند[۴۱]. این ولخرجی در خریدن کنیزان آن هم در این سطح، نتیجه انباشت ثروت در دست سرمایهداران حاکم بود که طریقه مصرف آن را آنگونه که باید نمیدانستند و شاید اینگونه وانمود میکردند.
تنوع در عمارتسازی: شاهان بنی عباس در ساختن عمارتها و کاخهای سترگ و باشکوه نیز تنوع آفریدند و کاخهایی ساختند که همانند آن دیده نمیشد. این خاندان کاخی در بغداد ساخته، آن را «قصر الخلد» (کاخ جاودانگی) نام نهادند تا نمادی باشد از بهشت جاودانی که خداوند وعده آن را به پرهیزگاران داده است. ایوانی که امین ساخت عظیمترین بنا به شمار میرفت. بنا به گفته مورخان، امین آن را از مصالح سفید ساخت و با طلا و لاجورد تزیین کرد. این عمارت دروازههای بزرگ و قطوری داشت که میخهای زرین آن میدرخشید و سر آنها با جواهر گرانبها آراسته شده بود. فرشی سرخفام که با طلا تصویرهایی و چهره عقابان بر آن نقش بسته بود زمین کاخ را میپوشاند. عود سوزها و عنبرافشانها در کاخ او عطرافشانی میکردند[۴۲].
جعفر برمکی به تنهایی خانهای تهیه کرد که بیست میلیون درهم هزینه آن شد[۴۳]. علیرغم اینکه اکثریت غالب امت اسلامی از سهمی که در بیت المال داشت محروم و از گرسنگی در رنج بود، اسراف و تجملگرایی آنچنان پیش رفت که بسیاری از درهای خانه اشراف، زرین بود.
اثاثیه کاخهای عباسیان: انواع لوازم زندگی و گرانبهاترین آنها در کاخ عباسیان جلوهگری میکردند. بنا به نقل تاریخنگاران، زبیده همسر هارون الرشید فرشی از پرنیان گسترانده بود که نقش تمام گونههای جانوری بر آن چشم را خیره میکرد.
پرندگان این فرش با طلا بافته و چشمان آنها از یاقوت و دیگر جواهرات ساخته شده بود. گفته میشود: زبیده برای بافت این فرش یک میلیون دینار هزینه کرده بود[۴۴]. وی همچنین از ظروفی استفاده میکرد که از طلای مرصع به جواهر و نیز آبنوس و صندل پوشانده شده با پارچههای دیبا، گونههای ابریشم و خز، با گیرههای زرین ساخته شده بود، شمع عنبرین روشن مینمود، کفشهای آراسته به جواهرات به پا میکرد و غلامان را به کار میگماشت[۴۵].
مجلس برمکیان نیز هوش از سر بینندگان میربود. هنگامی که هارون وارد مجالس برمکیان میشد، مجلس را با ظرفهای مرصع به جواهر و تختهای آراسته به دیبا میآراستند. کنیزکان در لباسهای ابریشمین و جواهرنشان خرامیده، با عطردانهایی در دست، از هارون استقبال میکردند و هارون در فضای آکنده از عطر شامهنواز، زیبارویان و جواهرات، میپنداشت که در بهشت است[۴۶].
جامههای فاخر: تهیه جامههای گرانبها و فاخر از دیگر مظاهر ولخرجی و تجملگرایی خاندان عباسی بود. ابن خلدون در توصیف این جنبه زندگی مادی عباسیان آورده است: «در کاخهای آنان (عباسیان) کارگاههای بافندگی وجود داشت که «خانه نگارزنی» نامیده میشد. سرپرست این کارگاهها به امور کارگران و صنعتگران، فراهم آوردن وسایل کار و پرداخت حقوق آنان مشغول بود»[۴۷].
خوانهای هزار رنگ: با پیشرفتهای فرهنگی و تنوع آن، گونههای خوراک دربار عباسیان نیز تنوع مییافت. «طیفور» از «جعفر بن محمد أنماطی» نقل کرده است که گفت: «در روزی که بر خوان مأمون بودم، سیصد گونه خوراک حاضر کردند»[۴۸]. به دلیل استفاده مداوم از غذاهای گوناگون دندانهای آنان فرسوده و خراب شده بود و آنان به ناچار دندانهای خود را با رشتههایی از طلا بسته بودند تا آن را درمان کنند[۴۹].
ثروتهای برجای مانده از عباسیان: شاهان عباسی و وزیران آنها، افزون بر هزینه سنگین زندگیشان که از بیت المال تأمین میشد، از طریق رشوهخواری و غارت بیت المال، ثروت هنگفتی از خود بر جای گذاردند که ذیلا مواردی از آنها را برمیشمریم:
- حاکم سرکش و بخیل، منصور دوانیقی ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار از خود برجای گذارد که تمام آن را از بیت المال مسلمانان به غارت برده بود[۵۰]. در حالی که پدیده شوم فقر و گرسنگی بر سراسر گستره اسلامی سایه افکنده بود، او چنین ثروتی را در خزانه خود نگاه میداشت.
- آنچه از هارون الرشید بر جای ماند به نهصد میلیون درهم میرسید[۵۱].
- هنگامی که «خیزران» مادر هارون مرد، درآمدی معادل یک میلیون و شصت هزار درهم داشت[۵۲].
- یکی از وزیران مأمون «عمرو بن سعده» نام داشت. از وی حدود هشت میلیون دینار بر جای ماند. کسانی طی نامهای مأمون را از وجود چنین ثروتی باخبر کردند و او در همان نامه نوشت: «برای کسی که با ما پیوند داشته و روزگاری دراز به ما خدمت کرده، این مبلغ، ناچیز است. خداوند این ثروت را برای فرزندانش خجسته و مبارک گرداند»[۵۳].
سرگرمی و خوشگذرانی: غفلت از یاد خداوند و روز واپسین و به عیش و نوش و لودگی پرداختن از ویژگیهای زندگی غالب خلیفگان عباسی بود. آنان روزگار خود را به جای رسیدگی به امور جامعه اسلامی و سامان دادن مسلمانان، با کارهای بیهوده که نماد سقوط و انحطاط بود سپری میکردند. «احمد بن صدقه» میگوید: «در روز «سعانین» (عید نصرانیان) به حضور مأمون رسیدم. بیست کنیز رومی در حضور مأمون بودند که زنار بسته، دیبای رومی بر تن کرده، صلیب بر گردن آویخته و برگ نخل و شاخه زیتون در دست داشتند». نرد باختن و شطرنج زدن، کبوتربازی و پرداختن بهای سنگینی در راه تهیه کبوتران[۵۴]، برگزاری جنگ خروسان و سگان[۵۵] و قماربازی از مظاهر زندگی آمیخته به بازی و سرگرمی خلفای عباسی بود و پدیده قماربازی از دربار عباسیان به میان طبقه فقیر جامعه نیز راه یافت[۵۶].
دردناکتر و اسفبارتر اینکه ابزار طرب و لودگی، برخی از محدثان را نیز در بر گرفت؛ همانهایی که میبایست به زیور ایمان و مقاومت در برابر هوای نفسانی آراسته باشند. «خطیب بغدادی» درباره «محمد بن الضوء» گفته است: «او (محمد) جایگاه مناسبی برای فراگرفتن علم نیست؛ زیرا بیپرده شراب میخورد و آشکارا به فسق و فجور میپرداخت. ابو نؤاس در کوفه در خانه میفروشی به نام جابر با محمد بن الضوء دیدار میکرد»[۵۷].
پدیده زهد و سادهزیستی: بیهودهگرایی و خوشگذرانی یک وجه روزگار امام جواد(ع) بود. در مقابل، وجه دیگری را میتوان از آن روزگار در نظر گرفت که گرایش عدهای از مردم به زهد و بیاعتنایی به دنیا را به نمایش میگذارد. این جماعت، فریباییهای زندگی مادی را به دیده حقارت مینگریستند و توجهی به آنها نداشتند. یکی از این زاهدان «ابراهیم بن ادهم» معروف به ابراهیم ادهم بود. او از خوشیهای زندگی دل برید و به زندگی زاهدانه و بندگی خدا روی آورد. او همیشه این بیت را زمزمه میکرد: «خدا را برای خود یار و همنشین برگزین؛ و انسانها را به کناری گذار»[۵۸]. او در زمستان پوستینی بدون جامه زیر بر تن میکرد[۵۹] تا بیاعتنایی به دنیا و زهد را به نهایت برساند.
از دیگر کسانی که به زهد شناخته میشد، «معروف کرخی» بود. او سحرگاهان میگریست و این ابیات را میخواند: «گناهان، از من چه میخواهند؟ شیفته من شده، از من دور نمیشوند. گناهان را چه میشود اگر مرا به حال خویش وانهند؟ که پیری مرا در بر گرفته است»![۶۰] «بشر بن حارث» معروف به بشر حافی از دیگر زاهدان آن روزگار بود.
هموست که سروده است: «شبان و روزان را در کهنه جامهای سپری کردن؛ در حالی که مردمان گرفتار اندوه و نگرانی گرد آوردن مال دنیا هستند. برای من بهتر است از اینکه فردا ی قیامت به من گفته شود: بینیازی را از آفریدهای خواستهام. میگویند: به این زندگی زاهدانه بسنده کردهای؟ میگویم: قناعت، در بینیازی است و نه در فراوانی دارایی و دینار. در سختی و رفاه به داده و خواسته خداوند راضی هستم؛ و جز روشنترین راهها را نخواهم پیمود»[۶۱].
طبیعی است که این شیوه زهدگستری و دعوت به زهد واکنشی نسبت به بیبندوباری افراطی شاهان عباسی و طبقه سرمایهدار و نیز نادیده گرفتن محرمات الهی از سوی آنان بود.
بدین ترتیب سخن از روزگار امام جواد(ع) را به پایان میرسانیم[۶۲]. تا این جا با ویژگیها، اوضاع فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن عصر آشنا شدیم. آنچه در مبحث بعدی بدان خواهیم پرداخت طبیعت و ماهیت روابط حاکمان عصر امام جواد(ع) با آن حضرت است. بررسی ضرورتهای آن دوره با توجه به ویژگیهای زمان و نیز رسالت امام جواد(ع) در آن شرایط و با در نظر گرفتن اجمالی اهداف آن حضرت به عنوان یکی از افراد خاندان رسالت دیگر موضوعی است که در فصل آینده مورد بررسی قرار میدهیم. این اصل را نیز باید در نظر داشته باشیم که این خاندان پاک از سوی حضرت احدیت موظف بودند تا رسالت پیامبر(ص) و امت اسلامی را به ساحل امن و صلح برسانند؛ همان چیزی که اسلام منادی آن بود و افزون بر مؤمنان و مسلمانان، تمام جهانیان را برخوردار از آن میخواست[۶۳].
امام جواد(ع) و حاکمان معاصر آن حضرت
حضرت جواد(ع) با دو خلیفه عباسی معاصر بود: مأمون و معتصم.
مأمون عباسی
پس از شهادت امام رضا(ع)، مأمون برای خواباندن فتنه رقبای عباسی خود از مرو به بغداد حرکت کرد و در بغداد مقیم شد. و امام جواد(ع) را در سال ۲۰۴ (هـ. ق) یعنی یک سال پس از شهادت امام رضا(ع) از مدینه به بغداد احضار کرد. مأمون هدفش از این احضار، کنترل و مراقبت بر رفتار و فعالیتهای حضرت جواد(ع) بود.
در این راستا تصمیم گرفت دختر خود امالفضل را به عقد امام درآورد و حضرت را داماد خود کند. طبیعی است از این رهگذر بود که مأمون به راحتی میتوانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد شیعیان و تماسهای آنان را با حضرت کشف و مهار کند.
انتخاب این شیوه که تحمیل ازدواج سیاسی بر امام، به این جهت اتخاذ شد که اولاً: مأمون متهم بود که حضرت رضا(ع) را به شهادت رسانده، اکنون میبایست با فرزند وی، حضرت جواد(ع) به گونهای رفتار نماید که از آن اتهام نیز تبرئه گردد، ثانیاً: با ظهور این ازدواج ناخواسته و تحمیلی، امام با یک جاسوس خانگی مواجه است تا مراقبی دائمی از درون خانه بر امام کنترل و نظارت داشته باشد و خلیفه از هیچ کاری از امور داخلی امام بیخبر نماند و دختر مأمون به راستی این وظیفه خبرچینی و گزارشگری را انجام میداد. ثالثاً: میخواست با این وصلت امام را با دربار پر عیش و نوش خود مرتبط و با چشمانداز فاسد خود به نحوی امام را به لهو و لعب و فسق و فجور بکشاند و بر عظمت امام لطمه وارد سازد و از مقام عصمت ساقط کند. رابعاً: با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام علیه خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقمند به آنان وانمود کند. خامساً: در راستای عوامفریبی، مأمون بارها میگفت: من به این وصلت اقدام کردم تا ابو جعفر از دخترم صاحب فرزند شود و من پدربزرگ کودکی باشم که از نسل پیامبر است. اما خوشبختانه این آرزو بینتیجه و بیثمر ماند[۶۴].
معتصم عباسی
امام جواد(ع) تنها دو سال در دوران خلافت معتصم زنده ماند و سرانجام به وسیله همان نظام منحرف به شهادت رسید. ماندن امام جواد(ع) در مدینه، معتصم را نگران میکرد؛ چراکه هماره او را خطر بزرگی برای خود میدانست. این بود که آن حضرت را از مدینه به بغداد فراخواند تا از نزدیک، لحظههای او را زیر نظر گرفته، بر حرکات و سکنات امام جواد(ع) اشراف کامل داشته باشد. امام جواد(ع) نیز به خواسته معتصم راهی بغداد شد و دو روز مانده به آخر ماه محرم سال ۲۲۰ ﻫ. ق وارد مرکز حکومت معتصم شد و در ماه ذی قعده همان سال به دیدار معبود شتافت[۶۵].
وجود امام(ع) بزرگترین دغدغه خلیفه عباسی بود. معتصم که او را بزرگترین خطر برای دستگاه خلافت و پادشاهی خود میدید، برای از میان برداشتن آن حضرت راهی را میجست که کارآمدتر و کمضررتر باشد. او پس از سبک و سنگین کردنهای فراوان ام الفضل دختر مأمون و همسر امام جواد(ع) را بهترین گزینه برای عملی ساختن هدف شوم خود یافت. معتصم دو ویژگی مطلوب در ام الفضل میدید که میتوانست در کشتن امام جواد(ع) انگیزه خوبی برای او باشد:
- نخست: ام الفضل پیوند و وابستگی محکمی با خط خلافت عباسی داشت؛ زیرا دختر مأمون و خلیفه وقت، معتصم عموی او بود. وانگهی از نظر اعتقادی در مرحلهای نبود که پیوندهای خویشاوندی را نادیده بگیرد؛ لذا به آسانی تسلیم خواسته معتصم شده و طرح او را در مورد امام جواد(ع) عملی میکرد.
- دوم: حسادت و کینه او نسبت به امام جواد(ع) بود؛ زیرا ام الفضل از داشتن فرزند محروم بود و از دیگر سو، امام(ع) زنان دیگری داشت که یکی از آنان امام هادی(ع) را برای حضرت به دنیا آورد و دیگر اینکه حسادت او از دید مردم پنهان نبود.
بنا به قول مورخان، ام الفضل با مسموم کردن امام جواد(ع) جنایت بزرگ خود را مرتکب شد. وی مقداری انگور رازقی را به زهر آلوده کرد و برای ابو جعفر آورده، نزد او گذارد. چون ابو جعفر از آن انگور خورد ام الفضل از کرده خود پشیمان شد و گریه سر داد. ابو جعفر به او گفت: چرا گریه میکنی؟ به خدا سوگند، خدا به فقری جبرانناپذیر و به بیماریای که نتوان پنهانش کرد گرفتارت خواهد نمود. ام الفضل در اثر نفرین ابو جعفر از ناحیه اندام زیرین خود دچار بیماری شد و هرچه اندوخته بود هزینه بیماری خود کرد و تهیدست شد، به گونهای که بر او ترحم کرده، اندک مالی به او میدادند. سرانجام، آن بیماری ام الفضل را از پای درآورد»[۶۶]. امام جواد(ع) با خوردن انگور زهرآلوده که ام الفضل فراهم آورد، سخت رنجور شد و مسموم از دنیا رفت[۶۷].
ضرورتهای عصر امام جواد(ع)
در دو بخش پیشین با ویژگی عصر امام جواد(ع)، ماهیت و طبیعت تعامل حاکمان با آن حضرت و خط الهی او و جماعت صالحان آشنا شدیم؛ همانهایی که در کنار امام به حق و آینه تمامنمای خط الهی برای بشریت، حضرت امام جواد(ع) قرار گرفتند و هرگز از او و اعتقادات پاک خود که از آن حضرت و پدران بزرگوارش گرفته بودند، دست نکشیدند.
در این فصل با کندوکاوی در وظایف الهی که در قالب احکام و شرایع اسلامی بر دوش اهل بیت(ع) به ویژه امام نهم حضرت جواد(ع) نهاده شده بود، با چکیده ضرورتهای عصر آن حضرت که دارای شرایط خاصی، و نوآوریهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی بود، آشنا میشویم.
این خاندان، دستپروردگان پیامبر اکرم(ص) بودند تا پس از پیامبر(ص) رسالت الهی را از ترفندها و توطئههای شاهان و واعظان درباری حفاظت کرده، امت اسلامی را نیز در برابر لغزیدن و سقوط در پرتگاههای انحراف مصونیت بخشند. امت اسلامی از آنرو شایسته چنین مراقبت و حفاظتی بود که به صورت امتی زنده درآمده بود تا وظیفه خود را در به دوش کشیدن مشعل فرهنگ و تمدن اسلامی ـ الهی و گستراندن آن در سراسر جهان ایفا کند. البته این امت دستخوش صدمههای سنگینی شد که در انحراف رهبری سیاسی، تبلور یافته بود که این انحراف در عرصههای دیگر حیات اسلامی نیز سرایت پیدا کرد.
امام جواد(ع) در آن عصر با آن ویژگیها از یک سو در برابر دستاوردهایی در عرصه مهم رهبری سیاسی و حیات اسلامی قرار داشت که پدرانش آنها را تحقق بخشیده بودند و از سوی دیگر با پدیدههای جدیدی روبهرو بود که در عرصه سیاست، اجتماع و دین چهره نمود. البته مورد اخیر، نتیجه فضای بازی بود که دستگاه خلافت اسلامی! برای جریانهای منحرف فراهم آورد تا بتوانند با آزادی تمام در گستره اسلامی فعالیت کنند. از آنرو حاکمان چنین فرصتی را به جریانهای یاد شده میدادند تا بدون دخالت و رویارویی مستقیم، خط و جبهه الهی اهل بیت(ع) را تضعیف کنند.
امام جواد(ع) نیز باید با در نظر گرفتن شرایط زمان، میان وظایف الهی خود از یک سو و امکانات موجود و آنچه در چنان شرایطی قابل تحقق بود از سوی دیگر، موازنه و تعادل برقرار کند تا از این رهگذر به اهداف بزرگ و نهایی نزدیک شود؛ اهدافی که شریعت و صاحب شریعت برای او ترسیم کرده بود و از او سرپرستی صاحب رسالت و رهبری الهی ساخته که خویش را وقف خدا و دین جاودانه او کرده بود.
با این توضیح ضرورتهای عصر امام جواد(ع) و نقشی کارآمد که حضرتش میبایست در گستره اسلامی ایفا میکرد و اهدافی که برای جماعت صالحان تحقق میبخشید، روشن میشود. از اینرو این بحث را به دو بحث اصلی تقسیم میکنیم:
- ضرورتهای گستره اسلامی به صورت عام؛
- ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان.
ضرورتهای گستره اسلامی را در بندهای زیر خلاصه میکنیم:
- اثبات شایستگی خط اهل بیت(ع) به ویژه شایستگی امام جواد(ع) برای احراز منصب الهی رهبری و امامت توده مسلمانان؛
- برخورد با تلاش خط حاکمیت که با تمام توان برای کاستن از منزلت اهل بیت(ع) و پیروان آنان و نیز تحریک توده مردم به میدان آمده بود؛
- زمینهسازی بهصورت فراگیر برای برپائی دولت حق ـ که در انتظار آن بودند ـ علیرغم تلاشهای حاکمان برای نابود و بیاثر کردن مسأله مهدویت و حضرت مهدی(ع).
- رویارویی با بدعتها، انحرافها و جریانهای منحرفی که در گستره اسلامی پدید آمده بودند؛
- توجه و عنایت به دغدغههای امت اسلامی.
ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان نیز به این شرح بودند:
- عینیت و تحقق یافتن امامت جوان، با گذشتن از تمام قوانین طبیعی.
- استوار کردن ساختار فرهنگی، روانی و تربیتی جماعت صالحان؛
- استحکام و قوام بخشیدن به تشکیلات جماعت صالحان و آمادهسازی آنان برای دوران طولانی غیبت؛
- فراهم کردن زمینه برای امامت زود هنگام امام هادی(ع) در آن شرایط سخت؛
- فراهم کردن زمینه برای امام غایب ((ع)) و آمادهسازی فکری ـ روانی برای عصر غیبت که میبایست با سختیهای آن شرایط ویژه، تناسب داشته باشد[۶۸].
منابع
پانویس
- ↑ دکتر حسن ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۲۲.
- ↑ حیاة الإمام موسی بن جعفر، ج۱، ص۸۲.
- ↑ تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۳۸.
- ↑ تاریخ الفلسفة فی الاسلام، ص۳۹.
- ↑ حضارة العرب، ص۲۱۸.
- ↑ المعارف، ص۲۳۰- ۲۳۱؛ ابن الندیم، الفهرست، ص۴۲- ۴۵.
- ↑ التبیان، ج۱، ص۴.
- ↑ حیاة الامام محمد الباقر، ج۱، ص۱۸۱.
- ↑ حیاة الامام محمد الباقر، ج۱، ص۱۸۱.
- ↑ مقدمه المقنع و الهدایه، ص۱۰.
- ↑ الفهرست، ص۳۳۹.
- ↑ تاریخ الاسلام السیاسی و الدینی و الثقافی و الاجتماعی، ج۴، ص۱۶۰- ۱۶۲.
- ↑ عصر المأمون، ج۱، ص۳۷۵.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام الجواد(ع)، ص۱۷۹- ۱۸۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۱۹.
- ↑ اتجاهات الشعر العربی، ص۴۹.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام محمد الاجواد(ع)، ص۱۹۰ (با اندک تصرف).
- ↑ تاریخ التمدن الاسلامی، ج۴، ص۱۸۲.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام محمد جواد(ع)، ص۱۸۸- ۱۹۲.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۲۶۱.
- ↑ الأدب فی ظل التشیع، ص۶۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۱۰، ص۴۴۶.
- ↑ حیاة الإمام موسی بن جعفر(ع)، ج۲، ص۴۷.
- ↑ الحدائق الوردیة، ج۲، ص۲۲۰.
- ↑ ر.ک: حیاة الإمام محمد جواد(ع)، ص۲۰۳- ۲۰۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۳۰.
- ↑ الإدارة الإداریة فی عز العرب، ص۸۲.
- ↑ المقدمه، ص۱۷۹- ۱۸۰.
- ↑ المقدمه، ص۱۷۹- ۱۸۰.
- ↑ مقدسی، أحسن التقاسیم، ص۶۴ (چاپ لیدن).
- ↑ مقدمه البخلاء، ص۲۴.
- ↑ مقدمه البخلاء، ص۲۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۹؛ ابن اثیر، ج۴، ص۲۰۶.
- ↑ الأنطاکی، تزئین الأسواق، ج۳، ص۱۱۷.
- ↑ الاسلام و الحضارة العربیة، ج۲، ص۲۳۱.
- ↑ المستطرف، ص۱۸۲- ۱۸۴.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۵، ص۳۹۳.
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۸.
- ↑ الأغانی، ج۹، ص۹۸.
- ↑ حضارة الإسلام فی دار الاسلام، ص۹۶.
- ↑ الجهشیاری، ص۲۴۶.
- ↑ ابن المعتز، طبقات الشعراء، ص۲۰۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۱۰، ص۹۲.
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۵ (به نقل از: المستطرف، ص۹۶).
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۵.
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۶.
- ↑ المقدمه، ص۲۶۷.
- ↑ تاریخ بغداد، ص۳۶.
- ↑ تاریخ بغداد، ص۳۶.
- ↑ امراء الشعر العربی، ص۴۵.
- ↑ امراء الشعر العربی، ص۴۵.
- ↑ الإسلام و الحضارة العربیه، ج۲، ص۲۳۰.
- ↑ الإسلام و الحضارة العربیه، ج۲، ص۲۳۱.
- ↑ حیاة الحیوان، ج۳، ص۹۱.
- ↑ الأغانی، ج۶، ص۷۴- ۷۵.
- ↑ حیاة الحیوان، ج۵، ص۱۱۵.
- ↑ الأوراق، ص۶۱.
- ↑ إِتَّخِذِ اللَّهَ صَاحِبًا *** وَ دَعِ النَّاسَ جَانِبًا
- ↑ حلیة الأولیاء، ج۷، ص۳۶۷- ۳۷۳.
- ↑ حلیة الأولیاء، ج۲، ص۱۸۱: أَيُّ شَيْءٍ تُرِيدُ مِنِّي الذُّنُوبُ؟ *** شَغُفَتْ بِي فَلَيْسَ عَنِّي تَغِيبُ مَا يَضُرُّ الذُّنُوبَ لَوْ أَعْتَقَتْنِي *** رَحْمَةً بِي فَقَدْ عَلَانِي الْمَشِيبُ
- ↑ صفوة الصفوة، ج۲، ص۱۸۹. قَطْعُ اللَّيَالِيَ مَعَ الْأَيَّامِ فِي خَلَقِ *** وَ الْقَوْمُ تَحْتَ رِوَاقِ الْهَمِّ وَ الْقَلَقِ أَحْرَى وَ أَعْذَرُ لِي مِنْ أَنْ يُقَالَ لِي *** وَ إِنِّي الْتَمَسْتُ الْغِنَى مِنْ كَفِّ مُخْتَلِقِ قَالُوا: قَنَعْتَ بِذَا؟ قُلْتُ: الْقَنُوعُ غِنًى *** لَيْسَ الْغِنَى كَثْرَةَ الْأَمْوَالِ وَ الْوَرَقِ رَضِيتُ بِاللَّهِ فِي عُسْرِي وَ فِي يُسْرِي *** فَلَسْتُ أَسْلُكُ إِلَّا أَوْضَحَ الطُّرُقِ
- ↑ ر.ک: حیاة الامام محمد جواد(ع)، ص۲۰۶- ۲۱۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۳۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۵۳ ـ ۱۶۸؛ راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۱۳ ـ ۲۰.
- ↑ اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج۲، ص۳۶۱.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۷۰-۱۸۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۸۹.