فلسفه جهاد در معارف و سیره معصوم
مقدمه
در هر کاری شناخت هدف برای رسیدن به نتیجه مطلوب اهمیتی بسیار دارد؛ بهویژه برای کسی که بخواهد طرحی نو دراندازد و هدفی جدید را دنبال کند. در امور نظامی نیز هر کس با هر ذهنیتی خاص هدفی را برای خود تبیین میکند. در این میان اگر کسی به دنبال تغییر در وضع موجود باشد و هدف عالیتری را دنبال کند که نتیجه جدیدی در پی دارد، باید نخست آن اهداف را برای فرماندهان و جنگجویان بهخوبی تبیین کند. در سیره نظامی رهبران معصوم اسلام(ع) این تبیینها بسیار بارز و برجسته است.
با مطالعهتاریخ به این نتیجه میرسیم که هدف از جنگ در سیره نظامی معصومان(ع) بسیار متفاوت با اهدافی است که تا آن روز مردم جهان، بهویژه اهالی جزیرة العرب برای رسیدن به آن با دیگران میجنگیدند. پس برای عمل به سیره آن بزرگواران باید این اهداف را بشناسیم تا بتوانیم در مسیر تعالیم آنان قدم برداریم. با نگاهی کلی به تاریخ و سیره پی میبریم هرجا که شرایط لازم فراهم بوده است، امامان معصوم(ع) به شیوههای مختلف اهداف جهاد را برای پیروانشان تبیین میکردهاند. گاهی در آ؛از جنگ و در قالب خطابهای با رنگ و بوی اخلاقی، نیروها را از حال و هوای جنگهای دوره جاهلیت دور میکردند و گاهی در وسط معرکه جنگ یا بعد از پایان کارزار و در نحوه گزارش آن به پشت جبهه با ابتکارهایی آن اهداف را برای مردم بازگو میکردند[۱].
نکتههایی درباره هدف
روشن بودن هدف
پیش از هر چیز، لازم است اهداف معنوی در جهاد مشخص و روشن باشد. مجاهدان و پیکارگران از ابتدا باید بدانند برای چه و بهسوی چه هدفی حرکت میکنند تا همه رزمندگان آگاهانه وارد مسیر شوند و کسانی که مرد راه نیستند و بر اساس پندارهایی نادرست، در این راه گام نهادهاند، راه خود را جدا کنند. گرچه گاهی بنا بر برخی ملاحظات، فرماندهان مقصد حرکت سپاه را برای جهادگران فاش نمیکنند، اما اهداف معنوی باید از ابتدا و بدون ذرهای ابهام برای یک رزمنده راه خدا روشن شود.
سرور شهیدان اباعبدالله الحسین(ع) از هنگام حرکت از مکه تا شب عاشورا، چندین بار هدف خویش را با صراحت بیان کرد تا کسی ناآگاهانه به او نپیوندد. امام هنگامی که بهسوی عراق روانه میشد، ضمن خطبهای چنین فرمود: «... پس کسی که حاضر است در راه ما جان خود را ایثار، و خون دل خود را فدا کند و جانش را برای لقای خدا آماده کرده است، با ما بار سفر ببندد که من به خواست خدا در صبحگاهان عزم رحیل دارم»[۲].
در شب عاشورا نیز حضرت خطبهای خواند و برنامه روز بعد را برای همگان تبیین کرد و برای اینکه حجت بر همگان تمام شده باشد، از آنان خواست که از تاریکی شب بهره بگیرند و از کربلا دور شوند تا جان به سلامت برند و فرمود: این گروه مرا میخواهند و چون به من دست یابند از جستوجوی شما دست بر میدارند[۳]. حضرت میخواست با این اقدام هدف قیامش را، که همانا نیل به شهادت برای احیای دین خدا بود، برای همگان کاملاً روشن کند تا کسی بدون شناخت صحیح از هدف الهی این، قیام، در این راه قدم ننهد.[۴]
ایمان به هدف
بیتردید تنها داشتن هدفی صحیح و بلند، برای رسیدن به پیروزی کافی نیست؛ مهمتر از خود هدف، ایمان به هدف و فداکاری و مقاومت در راه آن است. بهعبارتدیگر رسیدن به مقصود و به دست آوردن پیروزی، در گرو ایمان به هدف و پایداری در راه آن است. بنابراین در یک نبرد دینی، علاوه بر اینکه لازم است هدف کلی و مقصود معنوی مشخص باشد، نیروها نیز باید هدف را بهخوبی بشناسند و به آن ایمان پیدا کنند تا بتوانند باانگیزه دستیابی به آن هدف مقدس، در صحنه جنگ حضور یابند؛ زیرا استوار ماندن در راه هدف و پایداری و فداکاری برای رسیدن به آن در گرو داشتن ایمانی راسخ به هدف است.
رزمندهای که یقین داشته باشد هدفش ارزشمند و نبردش برای خدا و جانبازیاش دارای پاداش است و در کنار اینها ثبات و استواریاش پیروزی بر دشمنان و نابودی آنها را نیز در پی دارد، چنین شخصی دارای روحیهای شکستناپذیر و همواره در یکقدمی پیروزی خواهد بود. مصادیق چنین رزمندگانی را در میان مسلمانان صدر اسلام و نیز رزمندگان سلحشور ایرانی در هشت سال دفاع مقدس و همچنین جوانان پرشور جنوب لبنان و دیگر سرزمینهای اسلامی فراوان میتوان یافت. یکی از نمونههای آن در صدر اسلام عمار یاسر است. او در پیکار صفین اینچنین با خدا مناجات میکند: «خداوندا؛ از روی دانشی که به من آموختی میدانم که امروز در پیشگاه تو هیچ کاری پسندیدهتر از جهاد با این فاسقان نیست.»..[۵]. همو در جواب کسی که در جنگ با شامیان مردد بود، پس از روشنکردن حقیقت و بیان واقعیت برای او میگوید: «به خدا قسم آنها ذرهای به سمت حق متمایل نیستند. قسم به خدا اگر ما را با شمشیرهایشان تا نخلستانهای سرزمین هجر[۶] هم عقب برانند، باز بر آنم که ما در مسیر حقیم و آنان بر باطلاند»[۷].
ایمان به هدف و پایداری در راه آن، آنقدر اهمیت دارد که میتواند اصحاب باطل را نیز به پیروزی برساند؛ گرچه این پیروزی، ظاهری و بیارزش است. امام علی(ع) در سخنی دردناک خطاب به مسلمانان سستعنصر و ناپایدار کوفه میفرماید: به خدا سوگند من گمان میکنم این قوم (اهل شام) بر شما چیره شوند (نه به این دلیل که شما بر باطلید و آنان برحق؛ بلکه) چون آنها بر (عقیده) باطل خود مجتمع و استوارند و شما در راه حق متفرق و ناپایدارید.»..[۸].
از آنچه گذشت روشن میشود که رزمندگان مسلمان افزون بر توجه به اهداف متعالی جهاد، وظیفه دارند در تعمیق ایمان به صحت و تعالی هدفشان نیز بکوشند و از هیچ تلاش و ایثاری در راه رسیدن به آن دریغ نکنند[۹]
توجه به هدف اصلی
گاهی برخی مسائل فرعی و مقاصد بیاهمیت در نظر انسان مهم جلوه میکند و موجب غفلت او از آن هدف اصلی میشود. این شگرد شیطان است که برای جلوگیری از نیل انسان به سعادت و دستیابی به هدف اصلی، برای وی هدفتراشی میکند و مقاصد فرعی را برایش مهم جلوه میدهد. برای آنکه انسان در این دامها نیفتد و بتواند با سرعت بهسوی هدف اصلی پیش برود، باید هشیار و آگاه باشد.
امیرمؤمنان علی(ع) در جریان جنگ با معاویه و خوارج، چون معاویه را هدف نخست میداند، جنگ با خوارج را در درجه بعدی اهمیت قرار میدهد. ازاینرو میفرماید: «آگاه باشید که نه گروه خوارج (بلکه معاویه و پیروانش) برای امیرمؤمنان مهم است. بهسوی کسانی حرکت کنید که با شما میجنگند تا پادشاهان ستمکاری در زمین شوند و ارباب مؤمنان باشند و بندگان خدا را به منزله بندگان خود قرار دهند. خوارج را رها کنید»[۱۰].
نمونه دیگر پیکار صفین بود که سپاه شام به دستور معاویه آب را بر روی یاران امام علی(ع) بستند. در آنجا امام فرمان جهاد صادر کرد و به این ترتیب سپاه حضرت شریعه را در اختیار گرفتند. پس از این پیروزی برخی از یاران امام با غفلت از هدف اصلی، سرگرم امری بیارزش و خلاف مروّت و اخلاق اسلامی شدند و از امام خواستند آب را بر سپاه معاویه ببندد؛ اما امیرمؤمنان(ع) برای معاویه پیام فرستاد و فرمود: «ما هرگز مقابلهبهمثل نمیکنیم. بهسوی آب بیایید که ما و شما در برابر این مائده آسمانی یکسان هستیم». آنگاه رو به سپاه خود فرمود: «هدف ما بالاتر از تسخیر آب است»[۱۱].[۱۲]
پرهیز از کاربست ابزار نادرست برای رسیدن به هدف مقدس
یکی از اصول اساسی در سیره معصومان(ع) پرهیز از ابزارهای نادرست برای رسیدن به هدف مقدس است. دین مقدس اسلام که تأمینکننده سعادت جاودانه انسان است، هر راهی را برای رسیدن به اهداف متعالی تجویز نمیکند؛ بلکه برای نیل به مقصود، صراطی مستقیم را نشان میدهد که انحراف از آن باعث دوری از اهداف انسانی و الهی میشود. یک مسلمان همانگونه که اهداف مقدسی دارد و باید در انتخاب آنها مؤمن باشد، در بهکارگیری ابزارهای رسیدن به هدف نیز باید مؤمن باشد. این امر در خلال آیات قرآن و سیره معصومان(ع) کاملاً مشهود است.
بر خلاف سیره رهبران معصوم اسلام(ع) اینتفکر غلط که هدف وسیله را توجیه میکند، از همان آغاز در اندیشه برخی از مسلمانان راه پیدا کرد. برخی برای تشویق مردم به قرائت قرآن، احادیثی را درباره فضیلت خواندن بعضی سورهها جعل کردند. عدهای هم برای بیشتر گریاندن مردم در مصائب اهلبیت بهویژه امام حسین(ع) داستانهایی غیرواقعی ساختند؛ تنها با این توجیه که چون هدف مقدس است و پس وسیله هر چه باشد، اشکالی ندارد. اگر این توجیه را بپذیریم، دیگر چیزی از محرمات شرعی بهجا نمیماند؛ چراکه هر گناهی را میتوان با درنظرگرفتن هدفی بهظاهر مقدس توجیه کرد. پس، برای نمونه میتوان به قصد ادخال سرور در دلهای مؤمنان، که هدفی مقدس است، دروغ گفت، غیبت کرد، به دیگران تهمت زد و هر خلاف دیگری مرتکب شد.
خداوند پیامبر اسلام(ص) را از بهکارگیری ابزارهای نامشروع برای رسیدن به اهداف مشروع بازداشته و فرموده است: ﴿وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ﴾[۱۳]. رکون به معنای اعتماد، وابستگی و تکیه به نیروی دیگران بهجای استقلال و اتکا به خود در ایستادگی مقابل دشمنان است. از آنجا که نهی از رکون در این آیه مطلق است و هیچ قیدی ندارد، شامل انواع رکون سیاسی، نظامی و هر نوع وابستگی دیگری میشود[۱۴].
خداوند در آیه دیگری بهطور ضمنی رسول اعظم(ص) را از یاریگرفتن از گمراهان برای رسیدن به هدف نهی کرده، میفرماید: ﴿وَمَا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا﴾[۱۵]. درست است که موضوع این آیه افعال الهی است، ولی میدانیم که اصولاً خداوند به هیچ یاوری نیاز ندارد؛ چه رسد به اینکه آن یاور از گمراهان باشد یا نباشد. این سخن در واقع درسی است برای همه طالبان حق و حقیقت که برای رسیدن به اهداف متعالی، ابزار نادرست را به کار نگیرند[۱۶].
آیاتی که با صراحت مؤمنان را از پذیرش ولایت کفار نهی میکنند، به این لحاظ که قبول حمایت دفاعی بیگانگان موجب نوعی ولایت کافران بر مؤمنان میشود، خود دلیل دیگری بر ممنوعیت اتّکا به دشمن برای حفظ قدرت و برتری نظامی است. البته در این مسئله متحدان همپیمان مانند اهل ذمّه و امان استثنا شدهاند؛ زیرا دولت اسلامی میتواند با عقد قراردادی همکاری نظامی آنان را، حتی با قبول تعهدات مالی، بپذیرد[۱۷]. همچنین اگر مشرکان یا اهل کتاب بخشی از جامعه اسلامی بهحساب آیند و از نفع دنیایی این همکاری بهرهمند شوند، حاکم اسلامی میتواند با آنها قرارداد ببندد و از آنان یاری بگیرد؛ زیرا آنان از امنیت عمومی که در سایه حکومت اسلامی شکل میگیرد، بهره میبرند و درعینحال وظیفه خود را نیز انجام میدهند. اما خارج از حوزه وظایف شهروندی و ادای سهم خود در برقراری امنیت عمومی، نمیتوان برای نیل به ارزش جهاد و رسیدن به هدف مقدس از ابزارهای نادرست کمک گرفت یا از شروطی که در دین مقرر شده است تخطی کرد و از هر راهی در جستوجوی پیروزی بود.
ممکن است برخی با تمسک به شمول آیه ﴿وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ﴾[۱۸] بگویند هرگونه افزایش توان رزمی مسلمانان در جهاد امری مطلوب است؛ اما نمیتوان این اصل را بهمثابه یک قاعده کلی در نظام دفاعی و جهادی اسلام پذیرفت که هر نیرو و هر وسیلهای که موجب تقویت بنیه دفاعی میشود، از نظر اسلام مجاز است؛ زیرا در اسلام نمونههای بسیاری از نقض این قاعده سراغ داریم؛ مانند بسیاری از ابزارها و شیوههای خلافشرع که علیرغم تقویت بنیه دفاعی ممنوع اعلام شده است. ازاینرو بسیاری از فقیهان با توجه به قاعده نفی سبیل و ممنوعیت فرماندهی یا فرمانروایی غیرمسلمان و به دلیل احتمال خیانت آنان به مسلمانان و همچنین برای پرهیز از قرار گرفتن تحت حمایت کفار در صورت کسب پیروزی به دست آنان، بهرهگرفتن از غیر مسلمانان را جایز ندانستهاند[۱۹]. اینک نمونههایی را از سیره رسول خدا(ص) و ائمه معصوم(ع) در این زمینه ذکر میکنیم.
وقتی نبی مکرم اسلام(ص) برای جنگ اُحُد از مدینه خارج میشد، گروهی را دید که با خشونت حرکت میکردند و هیاهوی زیادی داشتند. پس پرسید: اینها کیستند؟ گفتند: همپیمانان یهودی ابن ابی هستند. حضرت فرمود: «برای مقابله با مشرکان از اهل شرک یاری نمیخواهیم»[۲۰].
واقدی نقل میکند: در جنگ بدر رسول خدا(ص) خبیب بن یساف را که جنگجویی دلاور و رشید بود، همراه با قیس بن محرث در صف مجاهدان آماده جنگ با قریش دید. پس، از سعد بن معاذ پرسید: مگر این شخص خبیب بن یساف نیست؟ سعد گفت: بله. آن دو نفر وقتی دیدند که پیامبر درباره آنها سخن میگوید و گویی به آنها حساس شده است، نزد حضرت آمدند. پیامبر(ص) فرمود: «چه انگیزهای شما را به میدان نبرد کشانده است؟» در پاسخ گفتند: «تو از سویی زاده آمنهای و او با ما همخون است و از سوی دیگر در خاک ما زندگی میکنی. با توجه به این پیوندها به یاری قوم خویش آمدیم تا در غنیمت نیز سهمی داشته باشیم». رسول خدا(ص) فرمود: «کسی که بر آیین ما نیست، نمیتواند (برای جهاد) با ما بیاید». این سخن رسول خدا(ص) روشنکننده یکی از مهمترین تفاوتهای جهاد پیامبران با جنگهای کشورگشایان است.
خبیب که از سخن پیامبر خدا(ص) ناراحت شده بود با شگفتی گفت: «مردم یثرب همه میدانند که من در جنگ فردی توانایم و حضورم میتواند به پیروزی شما کمک کند. من آمادهام که در کنار شما بجنگم و از غنیمت نیز بهرهای داشته باشم». ولی پیامبر با قاطعیت فرمود: «هرگز؛ شرط حضور در این پیکار اسلام است». ناگهان خبیب متحول شد و گفت: «من اینک در برابر خدا که پروردگار جهانیان است اسلام را پذیرفتم و گواهی میدهم که تو پیامبر خدایی». با اسلام آوردن او پیامبر(ص) خوشحال شد و فرمان حرکت داد. ولی قیس بن محرث ایمان نیاورد و بازگشت تا اینکه پس از جنگ بدر او نیز مسلمان شد و در پیکار اُحُد حضور یافت و به شهادت رسید[۲۱].
ممکن است کسی بگوید علت رد یاری آنان این بوده است که علاقه آنان به شرکت در غزوه بدر و کمک به پیامبر، زمینه و فرصت لازم را برای ایمان آوردن آنان فراهم آورده بود و رسول خدا(ص) از این فرصت برای تبدیل احساسات آنان به فکر و عقیده استفاده کرد. بنابراین نپذیرفتن کمک مشرکان در این ماجرا دلیل خاصی داشته و نمیتوان آن را تعمیم داد. اما این برداشت و تفسیر پذیرفتنی نیست؛ زیرا طبق نقل، رسول خدا(ص) خود علت نپذیرفتن کمک آنان را به صراحت بیان فرمود و گفت: من هرگز از مشرکان یاری نمیطلبم[۲۲].
واقدی نقل میکند: هنگامی که رسول خدا(ص) برای جنگ تبوک از مدینه خارج میشد، بردهای نزد ایشان آمد و گفت: «آیا اجازه میدهید با شما به جهاد بیایم؟» رسول خدا(ص) فرمود: «بهسوی مولایت برگرد و با من برای جهاد میا؛ زیرا اگر [بدون اذن مولایت در جهاد شرکت کنی و] کشته شوی به آتش جهنم وارد میشوی»[۲۳]. اینکه رسول خدا(ص) اجازه نمیدهد عبدی بدون اجازه مولایش در جهاد شرکت کند، نشان این است که نمیخواهد مردم به هر شکل ممکن، حتی با فریب، اطراف او گرد آیند؛ بلکه میخواهد کارها طبق ضوابط شرعی انجام پذیرد؛ زیرا هدف از شرکت در جهاد رسیدن به تکامل معنوی و تقرب به خداوند است. دستیابی به چنین هدفی جز با التزام به احکام الهی، حرکت در مسیر خدا و مراعات حقوق مردم ممکن نیست. پیامبر(ص) نمیخواهد حتی به بهانه مهمی چون جهاد، حقی از کسی ضایع شود[۲۴].
فیض کاشانی نقل میکند که به رسول خدا(ص) پیشنهاد کردند با یاریگرفتن از مشرکان به جنگ مشرکان دیگر برود؛ اما با وجود اینکه حضرت در پیشبرد هدف الهیاش سخت محتاج نیرو بود، آن پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: «من هرگز از مشرکان یاری نمیجویم»[۲۵]. امام خمینی در تأسی به این سیره پیامبر اکرم(ص)، در پاسخ به پرسش خبرنگاران در پاریس درباره نبود روابط سازمانی میان مبارزان و امکان اتحاد تاکتیکی با مارکسیستها برای سرنگون کردن شاه فرمود: «نه؛ ما حتی برای سرنگون کردن شاه با مارکسیستها همکاری نخواهیم کرد. من به هواداران خود گفتهام که این کار را نکنند»[۲۶].
اصل عدم استفاده از وسیله نامشروع برای رسیدن به هدف، در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نیز دارای نمونههای تاریخی فراوانی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم. امام علی(ع) در نخستین گام پس از پذیرش خلافت، بر عمل به این اصل مهم انسانی و اسلامی پای فشرد؛ هنگامی که سیاستمداران برای استقرار و ثبات حکومت به آن حضرت پیشنهاد کردند که با ستمکاران سازش کند و بهطور موقت از اجرای عدالت چشم بپوشد، فرمود: «به من پیشنهاد میکنید بر کسانی که سرپرستیشان را به عهده گرفتهام، با ستم پیروزی را به دست آورم؟! به خدا سوگند تا شبوروز در آمدوشد هستند و تا اختران آسمانی در پی یکدیگر رواناند، به گرد چنین کاری نچرخم و هرگز به چنین کاری دست نزنم»[۲۷].
در جنگ صفین، گرچه یاران معاویه، دشمن علی(ع) بودند و هلاکت آنان خدمتی بزرگ به جهان اسلام محسوب میشد، امام از مقابلهبهمثل در بستن آب بر سپاه شام خودداری کرد و یارانش را از دشنامدادن به سپاه معاویه بازداشت؛ زیرا در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نمیتوان از ابزار نامقدس برای رسیدن به هدف مقدس سود برد. ازاینرو میفرماید «شخص زیرک و دانا راه حیله را میداند؛ اما آنچه او را از دست زدن به نیرنگ باز میدارد، امرونهی خداوند است. پس حیله را با آنکه میبیند، وامینهد؛ درحالیکه بر انجامش توانایی دارد؛ اما کسی که از گناهکردن در دین باکی ندارد، فرصت حیلهورزی را غنیمت میشمارد»[۲۸].
سیره معاویه و یاران او در مقابل سیره اخلاقی و الهی امیرمؤمنان علی(ع) قرار دارد و آن، عدم پایبندی به اصول و معیارهای اخلاقی است؛ چنانکه امیرالمؤمنین(ع) در توصیف آنان میفرماید: «به خدا سوگند معاویه از من سیاستمدارتر نیست؛ لیکن شیوه او پیمانشکنی و گناهکاری است و برای رسیدن به هدف مرتکب انواع گناه و خیانت میشود. اگر پیمانشکنی ناپسند نبود، من در این عرصه نیز سیاستمدارترین مردم بودم»[۲۹].
عشق به قدرت در طول تاریخ بسیاری را به جنگ و کشتار واداشته است. سلسله حوادث پس از رحلت رسول خدا(ص) بستر بازگشت به دوران جاهلیت را برای جامعه آماده کرد. کشت و کشتارهای یاران طلحه و زبیر در بصره، نمونهای از شیوه آدمکشی برای دستیابی به قدرت در دهه سوم پس از رحلت پیامبر(ص) است. اما علی(ع) نه تنها خود از راههای غلط برای رسیدن به هدف استفاده نمیکرد، بلکه کارگزارانش را نیز از این کار باز میداشت. او در نامهای به یکی از کارگزاران خود توصیه کرد: «پایههای قدرت خویش را با ریختن خون حرام تقویت مکن»[۳۰].
اگر امام علی(ع) عناصر فعال خوارج را پیش از آنکه به گروهی سازمانیافته و منسجم بدل شوند، میکشت، به اهداف خود دست مییافت؛ اما او هرگز برای تحکیم پایههای حکومت خویش این شیوه را برنگزید؛ با آنکه بسیاری از یاران، بارها قتل عناصر اصلی خوارج را به وی پیشنهاد کردند. امام در جنگها نیز ضوابطی را به یاران خود گوشزد میکرد که عمل به آنها دامنه کشتار را در میدان جنگ محدود میکرد. یکی از یاران حضرت میگوید: هرجا در برابر دشمن قرار میگرفتیم، علی(ع) فرمان میداد که جنگ نکنید، مگر آنکه آنها آغاز کنند. شما بحمدالله بر حق هستید و آغاز نشدن جنگ به دست شما، دلیل دیگری بر حقانیت شماست؛ پس اگر آنها را شکست دادید، فرد در حال فرار را نکشید، مجروح افتاده در میدان را از پای در نیاورید، عورتشان را برهنه نکنید و کشتگان را مثله ننمایید[۳۱].
در سیره امام حسین(ع) نیز نمیتوان نمونهای یافت که آن حضرت برای رسیدن به اهداف مقدس از ابزارهای نادرست بهره برده باشد. در مسیر کربلا در منزل بنیمقاتل به امام(ع) خبر رسید که عبیدالله بن حر جعفی نیز در آنجا اقامت گزیده است. امام ابتدا حجاج بن مسروق را به سراغ او فرستاد تا او را به یاری خود دعوت کند. وقتی حر پاسخ منفی داد. خود امام به خیمه او رفت و از او خواست تا وی را یاری کند و در مقابل وعده داد که خداوند گناهان وی را میآمرزد. عبیدالله بن حر گفت: به خدا سوگند من میدانم هر که از شما پیروی کند به سعادت ابدی دست مییابد؛ ولی من احتمال نمیدهم که یاری من برای شما سودمند باشد؛ زیرا در کوفه کسی را ندیدم که مصمم به یاری و پشتیبانی شما باشد و من از مرگ، سخت میترسم؛ ولی اسب معروف خود را که تاکنون با آن دشمنی را تعقیب نکردهام، مگر اینکه به او رسیدهام و هیچ دشمنی مرا تعقیب نکرده است مگر اینکه از چنگ او گریختهام، و همچنین شمشیرم را به تو تقدیم میکنم.
امام حسین(ع) از او رو برگرداند و فرمود: «حال که از نثار جان خود در راه ما دریغ میکنی و امتناع میورزی، ما به مال تو نیازی نداریم؛ زیرا من هرگز گمراهکنندگان را یار و مددکار نگرفتم[۳۲]»[۳۳].
تربیتیافتگان مکتب امام حسین(ع) نیز چون او هیچگاه برای پیشبرد امور خود به وسایل نادرست متوسل نمیشدند. رفتار مسلم بن عقیل در خانه شریک بن اعور، نمونهای زیبا و والا از پایبندی به این اصل است. او زمانی که میتوانست بهراحتی عبیدالله بن زیاد را ترور کند، از چنین اقدامی سر باز زد و آن را خلاف منطق نبوی دانست که میگوید: «انسان باایمان کسی را به فتک (ترور) نمیکشد»[۳۴]. مسلم نخواست برای حفظ جان خود و پیروزی در مأموریتی که به عهده داشت، حکمی از احکام دین را نقض کند؛ هر چند با رعایت این حکم، آینده خودش و کسی که او را فرستاده است به خطر افتد[۳۵].
ترک بیتاللهالحرام برای حفظ حرمت آن مکان امن الهی از دیگر نمونههای عدم استفاده از وسایل نامشروع برای رسیدن به هدف در سیره امام حسین(ع) است. مبارزان سیاسی از تحصن در اماکن متبرکه و مشاهد مشرفه و هر مکان مقدسی که در افکار عمومی از احترام و قداست ویژهای برخوردار است، بهمثابه یک سنگر دفاعی بهره میگیرند و در راه پیشبرد اهداف سیاسی خود، از محل امنی که در نظر همگان محترم است و بست و حرم تلقی میشود، بهرهبرداری سیاسی میکنند و با بستنشینی، دشمن را در یک بنبست سیاسی - اجتماعی قرار دهند؛ زیرا دشمن در مقابله با چنین مخالفانی دو راه در پیش دارد؛ یا باید احترام و مصونیت آن مکان مقدس را رعایت کند و از تعرض و هجوم به مخالفان خودداری کند، و یا حرمت و قداست آن مکان مقدس را هتک کند و در نتیجه با تنفر و خشم عمومی روبهرو شود. درهرصورت حاکم باید هزینه گزافی بپردازد.
امام حسین(ع) در این قیام الهی از این شیوه معمول مبارزان عادی و سیاستبازان ماکیاولیستی که برایشان تنها رسیدن به هدف مهم است و به مشروعیت و عدم مشروعیت وسیله آن نمیاندیشند، بههیچوجه بهره نگرفت. امام حسین(ع) در شهر مکه یعنی حرم امن الهی به سر میبرد و آنجا از دیدگاه سیاسی بهترین پایگاه جذب نیروهای مخالف و دعوت به مقابله با حکومت یزید بود و آن حضرت با آن محبوبیت اجتماعی و نفوذ معنوی که در حجاز داشت، میتوانست در همانجا قیام مسلحانه خود را آغاز کند. در مکه حتی اگر دشمنان امام شهر را محاصره و کعبه را خراب و یاران امام را قتلعام و حضرت را دستگیر میکردند، باز هم امام(ع) با بهرهگیری از آن مظلومیت و با استناد به اهانت آنان به حرم امن الهی بر دشمن غلبه سیاسی پیدا میکرد و کار به کربلا و گرفتاریهای بعدی نمیکشید؛ ولی امام حسین(ع) کسی نبود که ارزشها را برای منافع شخصی خود زیر پا بگذارد و حرمات الهی و شعایر و مقدسات دینی را نادیده بگیرد؛ چون مبارزه آن حضرت با بنیامیه به دلیل همین بیتوجهی آنان به حدود و مقررات الهی بود و ازاینرو هرگز راضی نمیشد که زمینه را برای بیحرمتی به خانه خدا فراهم آورد و بهگونهای عمل کند که نهضتش موجب هتک حرمت و اسائه ادب به مشاهد و مواقف حرم الهی به دست یزیدیان شود؛ همانگونه که در مبارزه ابن زبیر با یزید اتفاق افتاد[۳۶].
بنابراین زمانی که امام حسین(ع) مطلع شد که تیم ترور سینفره قصد کشتن ناگهانی وی را در مسجدالحرام و کنار کعبه آن هم در ماه حرام دارند، تصمیم به هجرت از مکه بهسوی کوفه گرفت تا حرمت و قداست کعبه و حرم از بین نرود و اینگونه به مسلمانان نشان داد که سپر شدن برای دین و اسلام، غیر از سپر قرار دادن اسلام برای حفظ خویشتن است. امام حسین(ع) در پاسخ ابن زبیر که از وی خواست که در مکه بماند، فرمود: ای پسر زبیر؛ پدرم به من خبر داد که بهوسیله قوچی حرمت حرم شکسته میشود و من نمیخواهم آن باشم. اگر من در کنار فرات دفن شوم، خوشتر از آن است که در آستانه کعبه به خاک سپرده شوم و اگر در بیابان شهید شوم، بهتر از آن است که در حرم کشته شوم و حرمت آن را از بین ببرم و اگر یک وجب دورتر از حرم کشته شوم، برای من بهتر از این است که داخل حرم کشته شوم[۳۷]. امام با این اقدام از چند جهت نقشه یزید را بر باد داد؛ زیرا او با ترور امام حسین(ع) چند هدف مهم را تعقیب میکرد:
- امام حسین(ع) را که مخالف سرسخت وی و درعینحال شجاع و محبوب مردم بود، از بین ببرد و با برداشتن این سنگ وزین از سر راه حکومت امویان، دیگر مخالفان را وادار کند که با او از سر سازش در آیند و بیعت کنند؛
- با کشتن امام حسین(ع) در حرم امن الهی، امنیت و قداست خانه خدا را به خطر اندازد و به بهانه جایز نبودن حج در صورت وجود ناامنی، این مراسم عبادی - سیاسی را به تعطیلی بکشاند؛
- اگر یزید در این ترور موفق میشد، امیر مکه میتوانست با صحنهسازی و دستگیری چند نفر، قاتل واقعی را فراری دهد و پس از مراسم حج، متهمان ساختگی را به دلیل ثابتنشدن اتهام آزاد کند و با این توطئه خون سیدالشهدا(ع) را پایمال نماید.
اگر امام حسین(ع) با هجرت خود نقشه آنان را نقشبرآب نمیکرد و در سرزمین کشته میشد، چنان رعب و وحشتی در میان مردم ایجاد میشد که پس از آن امویان بهراحتی میتوانستند توطئههای شیطانی خود را اجرا کنند و بساط اسلام عزیز را برای همیشه برچینند. اما امام حسین(ع) با الهام غیبی و سیاست و تدبیر الهی خود و هجرت ناگهانی از مکه همه نقشههای شوم دشمنان اسلام را نقشبرآب کرد و نقابهای نقاق را از چهره امویان کنار زد و دشمنی همیشگی یزیدیان را با دین و شعایر دینی و اهلبیت پیامبر(ص) افشا کرد. پایبندی به استفاده از وسایل درست در راه اهداف متعالی در تمام مراحل حماسه حسینی، حتی در سختترین اوضاعواحوال، به معنای کامل آن جلوهگر است؛ تاجایی که امام حسین(ع) اجازه نداد یارانش عنصر پلیدی چون شمر بن ذیالجوشن را بهصورت غافلگیرانه و پیش از آغاز نبرد، با وجود آنکه در تیررس یاران وی بود، بکشند.
در صبح عاشورا پس از آنکه امام حسین(ع) سپاه خود را آراست و دشمن نیز در آرایش جنگی کامل قرار گرفت، گروهی از سپاه عمر بن سعد از پشت بهسوی خیمهگاه امام آمدند؛ اما خندق پشت خیمهها و آتشی که به فرمان امام حسین(ع) در آنجا افروخته شده بود، مانع نزدیک شدن آنان از پشت سر شد. شمر بن ذیالجوشن از همانجا فریاد زد: «ای حسین؛ پیش از روز رستاخیز به آتش شتاب کردهای».
امام(ع) فرمود: «این کیست؟ گویا شمر بن ذیالجوشن است». گفتند: «آری؛ خودش است». حضرت خطاب به شمر فرمود: «تو به آتش دوزخ سزاوارتری». مسلم بن عوسجه از امام(ع) اجازه خواست تا شمر را که در تیررس قرار گرفته بود بزند و اظهار کرد: «مطمئنم تیر من به خطا نخواهد رفت. این فاسق یکی از بزرگترین ستمگران است و اینک خداوند کشتن او را ممکن ساخته است». امام حسین(ع) فرمود: «دست نگهدار و تیر مینداز که من نمیخواهم آغازگر جنگ باشم»[۳۸].[۳۹]
تبیین اهداف نبرد برای نیروهای خودی
بصیرت و آگاهی نیروهای خودی، یکی از عواملی است که نقش ویژهای در پیروزی سپاه اسلام دارد؛ زیرا هنگامی که شخص یا گروهی به هدف خود و اهمیت معنوی، سیاسی و اجتماعی آن واقف باشد و سپس وارد کار شود، در به ثمر رساندن آن از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمیکند و احتمال موفقیت او نیز بسیار زیاد خواهد بود. در مقابل کسانی که آگاهی کامل از هدف ندارند، پیوسته در حال سرگردانی و نگرانی و اضطراب به سر میبرند و طبیعی است که با این حالت نمیتوان بهآسانی به اهداف مورد نظر دست یافت.
قرآن کریم بصیرت و آگاهی را بسیار مهم جلوه میدهد و ناآگاهی را سبب شکست دانسته، میفرماید: «اگر میان شما بیست تن شکیبا باشند بر دویست تن چیره میشوند، و اگر از شما یکصد تن باشند بر هزار تن از کافران پیروز میشوند؛ چراکه آنان قومی هستند که نمیفهمند و بینش درست و عمیق ندارند»[۴۰].
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در ذیل این آیه مینویسد: «عمل مؤمنان از روی ایمان به خداست و این ایمان نیرویی است که هیچ نیرویی توان مقاومت در برابر آن را ندارد؛ چون ایمان بر آگاهی صحیحی مبتنی است که مؤمنان را به هر صفت نفسانی نیکی چون شجاعت، شهامت جرأت استقامت، وقار، آرامش روحی متصف میکند»[۴۱].
نتیجه اینکه پیروزی مؤمنان و شکست کافران و ترس و وحشت آنان، که زمینهساز شکست آنهاست، معلول آگاهی مؤمنان و ناآگاهی کفار است[۴۲].
امیرمؤمنان علی(ع) میفرماید: «ما در عهد رسول خدا(ص) با فراوانی نیرو نمیجنگیدیم؛ بلکه بابصیرت و شناخت بود که کار جنگ را پیش میبردیم»[۴۳]. همو میفرماید: «همانا عامل بیعمل چون رونده در بیراهه است و چنین شخصی هرچه بیشتر میرود، از مقصود خویش بیشتر فاصله میگیرد؛ اما کسی که از روی آگاهی عمل میکند همچون رهروی است که در جاده روشن قدم بر میدارد و نیز شخص باید بنگرد که آیا پیشرفتی دارد یا به عقب بر میگردد»[۴۴].
بصیرت و شناخت اهداف آنقدر اهمیت دارد که اگر رزمنده راه خدا بدان مجهز باشد، چنان استوار در راه حق ایستادگی خواهد کرد که عظیمترین طوفانهای شبهه و تردید، نمیتواند او را متزلزل کند. در مقابل اگر جهادگر از این امتیاز ویژه برخوردار نباشد، هر چند ممکن است احساسات و عواطف بیپشتوانه او را به انجام کاری وادار کند، اما بهیقین در آن مسیر استوار نخواهد ماند و در شرایط سخت از ادامه راه باز خواهد ماند. برای آنکه اهمیت شناخت صحیح از اهداف نبرد روشنتر شود، به دو نمونه تاریخی اشاره میکنیم.
در نبرد صفین تعدادی از نیروهای ناآگاه تحتتأثیر تبلیغات سوء معاویه، به مخالفت با امیرمؤمنان علی(ع) پرداختند. در این میان عمرو بن حمق خزاعی از جا برخاست و گفت: «... ای امیرمؤمنان؛ ما در این جنگ از روی تعصبهای خشک و باطل به حمایت از تو برنخاستیم و تنها در پی اجابتکردن دعوت خدا و رسول او بودهایم. اینک هر آنچه خیر و صلاح است ما را به آن فرمان ده که ما را هیچ رأی و نظری در مقابل رأی تو نیست»[۴۵].
از سوی دیگر در تاریخ میخوانیم گروهی که در جنگ جمل بهظاهر جزو از جان گذشتگان مبارزه با علی(ع) بودند و در اطراف شتر عایشه شمشیر میزدند، پس از فرار زبیر و پیشدن شتر عایشه به دست سپاهیان علی(ع)، پا به فرار گذاشتند و هر یک به پناهگاهی خزیدند تا از ضربات شکننده سپاه اسلام در امان باشند[۴۶].
با تأمل در این دو نمونه تاریخی در مییابیم که چگونه آگاهی و بصیرت به اهداف نبرد، بر سرنوشت جنگ اثر میگذارد. یک سردار آگاه میتواند با بهرهگرفتن از آگاهیهای خود، سپاهی را از تزلزل و شکست بازدارد و از سوی دیگر یک لشکر هر چند قوی اما ناآگاه، با کشتهشدن یا فرار یک فرمانده، از هم پاشیده، شکست و خواری را پذیرا میشود. اما اگر سربازان با آگاهی از اهداف رزمی خود، وارد میدان شده باشند، هرگز با کشتهشدن و فرار افراد عقب نمینشینند؛ بلکه در لحظات مرگ نیز دیگران را به ادامه راه خود و تقویت هدف خویش دعوت میکنند؛ چنانکه در جنگ اُحُد وقتی مالک بن دخشم شایعه کشتهشدن رسول خدا(ص) را به «خارجة بن زید بن ابی زهیر» و «سعد بن ربیع» رساند، با اینکه هرکدام به ترتیب سیزده و دوازده زخم عمیق برداشته بودند، هر دو در جواب وی گفتند: «گواهی میدهیم که محمد پیام پروردگارش را رساند. تو هم از دین خود دفاع کن؛ زیرا خداوند زنده و نمردنی است»[۴۷].
تبیین اهداف برای نیروها بهویژه در امور نظامی، مسئلهای عقلایی و نزد همگان پذیرفته است. بدین سبب فرماندهان ارتشها و نیروهای نظامی جهان، همواره میکوشند پیش از هرگونه اقدام نظامی، نیروهایشان را توجیه کنند و آگاهیهای لازم را به آنها بدهند. رهبران معصوم اسلام(ع) نیز بهطور معمول پیش از حرکت نیروها با ترتیبدادن جلسات سخنرانی، اهداف نظامی خود را بیان میکردند؛ اما آنچه در سیره معصومان(ع) از اهمیت ویژهای برخوردار است، تبیین اهداف الهی و معنوی جنگ است که در رفتارهای فرماندهان نظامی دنیا کمتر به چشم میخورد. در ادامه بحث، این رفتار هوشمندانه معصومان را در محورهای مختلف آن بررسی خواهیم کرد[۴۸].
بصیرتافزایی نیروهای خودی
در سیره نظامی رهبران معصوم اسلام(ع) بصیرت و شناخت راه و هدف، در بالاترین درجه اهمیت قرار دارد. چنانکه امیرمؤمنان علی(ع) درباره اصحاب جمل و ناکثین، لشکریانش را چنین هشدار داد: آگاه باشید که شیطان حزب و گروه خود را جمع کرده و سواره و پیاده لشکرش را گردآورده است؛ لیکن بصیرت من (در امر دنیا و دین) از من جدا نمیشود؛ حق را بر خود نپوشیدهام و آن نیز بر من پوشیده نیست. به خدا سوگند برای آنان حوضی پر کنم که خود آب آن را بکشم (میدان جنگی شکل داده، آنان را نابود سازم)؛ بهطوری که هر کس در آن حوض پا نهد بیرون نیاید و اگر بیرون آمد دیگر بهسوی آن باز نگردد[۴۹].
همچنین فرمود: «بابصیرت و شناخت شتاب کنید که در جنگ با دشمن ب اید نیت شما راست باشد. سوگند به آنکه جز او خدایی نیست من بر راه حق هستم و دشمنان ما بر لغزشگاه باطل هستند»[۵۰].
آن حضرت در جای دیگر در تعریف یاران پیامبر(ص) در بدو ظهور اسلام میفرماید: «شمشیر زدنشان از روی بینایی و بصیرت بود»[۵۱]. امام سجاد(ع) نیز ضمن یک دعا، ارزش و اهمیت بصیرت را چنین گوشزد میکند: «خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و پاسداران مرزها را به آنچه نمیدانند دانا و به آنچه نمیبینند بینا کن»[۵۲].
معصومان(ع) علاوه بر بیان اهمیت شناخت از هدف و بصیرت به آن، خود نیز با ایراد خطبه و تبیین اهداف نبرد، سطح بصیرت نیروها را بالاتر میبردند. در جنگ بدر رسول خدا(ص) پس از اینکه لشکر را مرتب کرد، در خطبهای به تبیین اهداف نبرد پرداخت و با سفارش به امور فرهنگی و اخلاقی، رزمندگان را به صبر در راه خدا و اخلاص در عمل فراخواند و همین، یکی از مهمترین تفاوتهای جهاد با نبردهای دیگر است. آن حضرت بعد از حمد و ثنای خداوند فرمود: ... پس اینک من شما را به چیزی دعوت میکنم که خداوند شما را بر آن تحریص کرده است و از چیزهایی نهیتان میکنم که خداوند از آن نهی فرموده است. خداوند بلندمرتبه، همیشه به حق امر میکند و صدق را دوست دارد و اهل خیر را به سبب همان نیکیهایشان به اختلاف مراتب جزا میدهد؛ آنان به خیر یاد میشوند و به همان از یکدیگر برتری پیدا میکنند. شما ای مردم؛ در منزلی از منازل (در مرحلهای از مراحل) حق قرار گرفتهاید. خداوند از احدی از شما عملی را نمیپذیرد مگر اینکه آن را تنها برای او انجام داده باشید. صبر در هنگامههای دشوار و خطرناک راهی است که خداوند برای گشایش در کار آدمی و نجات او از اندوه پیش نهاده است؛ پس صبر در این هنگامهها شما را به نجات اخروی میرساند. پیامبر خدا در میان شماست و شما را امرونهی میکند. پس در چنین روزی شرم کنید از اینکه خداوند به گناه یا نقطهضعفی از شما خبردار شود و به کیفر آن بر شما خشم گیرد که خشم او شدید است؛ زیرا او میفرماید: «عداوت و خشم خداوند بر شما، از عداوت و خشم خودتان بر خودتان بیشتر است»[۵۳]. پس اموری را که او در کتاب خود به آنها امر فرموده است در نظر بگیرید و دلایل روشنش را از یاد نبرید؛ بهویژه این را که او شما را بعد از ذلت به عزت رساند؛ پس در برابرش خاکساری پیشه کنید تا از شما راضی شود. چنان از این آزمون (در صحنههای سخت پیکار) سرافراز بیرون آیید که سزاوار مهر و آمرزشی شوید که او وعده داده است که وعده او حق، سخن او راست، و کیفر او نیز سهمگین است[۵۴].
آن حضرت در هنگام آغاز جنگ اُحُد نیز چنین خطبهای ایراد کرد که قسمتی از آن چنین است: «... شما امروز در معرض اجر و پاداش هستید. البته این پاداش برای کسی است که خدا را به یاد داشته باشد و خودش را به صبر و یقین آراسته کند و تلاش و فعالیت داشته باشد. بدانید که جهاد با دشمن سخت است و افرادی که ایستادگی کنند کماند؛ مگر آنان که خداوند ارادهشان را قوی کرده باشد. بدانید که خداوند با کسی است که از او اطاعت کند و شیطان با کسی است که از حق نافرمانی کند. با صبر بر جهاد، امید فتح و پیروزی داشته باشید و از خدا بخواهید که آنچه را وعده داده است به شما ارزانی دارد و در همه حال از او اطاعت کنید»[۵۵].
نکته جالب توجه در این سخنان رسول خدا(ص) این است که جهتگیری ایشان بهسوی هدف متعالی جهاد و تقرب به خداست و سخنی از دنیا و رسیدن به غنایم جنگی و فتح سیاسی صرف در کلامش یافت نمیشود.
در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نیز مصادیق فراوانی از تلاش برای افزایش بصیرت در نیروهای خودی دیده میشود که به مواردی از آن اشاره میکنیم. پیش از حرکت نیروهای اسلام برای جنگ جمل، رزمندهای از امیرمؤمنان(ع) پرسید: «ای علی؛ ما را به کجا میبری و در این نبرد چه هدفی را دنبال میکنی؟» حضرت فرمود: «هدف ما از این حرکت، اگر دشمنان بپذیرند و جواب مثبت دهند، اصلاح است». رزمنده گفت: «اگر دشمن پاسخ مثبت نداد چهکار خواهیم کرد؟» حضرت فرمود: «در آن صورت ما معذورشان میداریم و با حق و عدالت و بردباری با آنان برخورد میکنیم».
پس از این پرسش و پاسخ، یکی از افراد حاضر به آن حضرت گفت: «چنان که شما با گفتارت ما را خشنود کردی، ما نیز با کردارمان تو را خرسند خواهیم کرد»[۵۶].
در این نقل تاریخی نقش و تأثیر آگاهی افراد از اهداف مبارزه و اهمیت بصیرتافزایی آنان بهروشنی تجسم یافته است؛ بهطوری که یکی از مجاهدان میگوید: ما نیز در عمل یعنی هنگام پیکار با دشمن، با فداکاریهای خود شما را خشنود خواهیم کرد.
علی(ع) در جنگ جمل نیز در سه مرحله، نمایندگانی را با نامههایی به کوفه فرستاد تا اهداف نبرد را برای کوفیان تبیین کنند و آنان را به همراهی فراخوانند. او نخست محمد بن ابیبکر و محمد بن جعفر، و سپس ابن عباس و مالکاشتر را به کوفه فرستاد؛ اما با کارشکنیهای ابوموسی اشعری، که خود امام او را بر استانداری کوفه ابقا کرده بود، آنان موفق به انجام مأموریتشان نشدند. سرانجام امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن مجتبی(ع) و عمار یاسر را با پیامی بهسوی کوفیان فرستاد. ابتدا امام حسن(ع) نامه امیرمؤمنان(ع) را برای مردم قرائت کرد. حضرت در این نامه ضمن شرح ماجرای شورش مردم بر ضد عثمان، نقش طلحه، زبیر و عایشه را در توطئه علیه عثمان بیان کرده و در پایان از مردم خواسته بود برای یاری او حرکت کنند[۵۷]. سپس امام حسن(ع) به سخنرانی پرداخت و ضمن بیان فضایل امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: ای مردم، چنین کسی از شما کمک میطلبد و از شما میخواهد که او را پشتیبانی کنید و بر ضد گروهی که پیمان خود را شکستهاند و یاران صالح او را کشتهاند و بیتالمالش را به غارت بردهاند، قیام کنید. برخیزید که رحمت خدا بر شما باد و بهسوی او حرکت کنید و به کارهای نیک فرمان دهید و از بدیها باز دارید و آنچه را که نیکان آماده میکنند، شما نیز آماده کنید[۵۸].
ابن ابیالحدید در اینجا دو سخنرانی از امام حسن(ع) نقل کرده است و ما فقط به یکی از آن دو اشاره کردیم. هر دو سخنرانی امام حسن(ع) در بیان اهداف جهاد و تحریک عواطف و تشریح مواضع علی(ع) کاملاً اعجابانگیز است.
هنگامی که در میدان جنگ جمل دو سپاه رویاروی هم قرار گرفتند، علی(ع) بر اساس سنت رسول خدا(ص) پیش از شروع جنگ، اهداف نبرد را برای نیروهای خود تبیین کرد و ضمن تأکید بر دوری از حرکتهای ناشایست و حفظ هدف الهی و دینی، به افشای چهره دشمن نیز پرداخت. این افشاگریها از ویژگیهای جنگهای امام علی(ع) در زمان خلافتش است؛ زیرا در جنگهای عصر رسول خدا(ص) جبهه مخالف مسلمانان کفار و مشرکان بودند و مسلمانان شک و شبههای در جهاد با آنها در دل نداشتند. اما جنگهای امیرمؤمنان علی(ع) و بعد از ایشان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) با کسانی بود که ادعای مسلمانی داشتند. بنابراین لازم بود ائمه(ع) ابتدا چهره دشمن را افشا کنند تا نیروهای خودی بدانند که با چه کسانی میجنگند و در پی چه هدفی هستند.
در نبرد جمل به امیرمؤمنان علی(ع) خبر دادند که عبدالله بن زبیر در میان سپاه خود خطبهای خوانده، در آن به ایشان اهانت کرده و مردم را برای جنگ با آن حضرت تهییج کرده است. این سخنان میتوانست شبهاتی را در اذهان مردم ایجاد کند و شاید در اراده یاران حضرت برای شناخت هدف و ایستادگی در راه رسیدن به آن، خلل پدید آورد. ازاینرو حضرت به فرزندش امام حسن(ع) فرمود: برخیز و خطبهای برای مردم بخوان. امام حسن(ع) بعد از حمد و سپاس خداوند به افشای چهره واقعی اهل جمل، بهویژه طلحه و زبیر و فرزندش عبدالله پرداخت و فرمود: ای مردم، سخن ابن زبیر به ما رسید. سوگند به خداوند که پدر او همواره عثمان را بهسوی خلاف میراند و سرانجام عرصه را چنان بر او تنگ کرد که وی به قتل رسید. طلحه نیز پرچم خویش را در زمان حیات عثمان بر بیتالمالی که در دست او بود کوبید (و هرگونه که میخواست در آن تصرف کرد). و اما درباره این سخن او که گفته است: «علی کار مردم را به زور به دست گرفته است»؛ پس ادعای ابن زبیر بهترین دلیل بر ضد پدر اوست که با علی دست بیعت داد، ولی با دل بیعت نکرد. پس او به بیعت اقرار کرده و ادعای وابستگی نموده است. پسر زبیر باید برای آنچه بر ضد پدرم ادعا کرده است، برهان آورد و کِی تواند که چنین کند؟! اما درباره تعجب او از احضار اهل بصره توسط کوفیان، پس دلیل تعجب او از اهل حقی که اهل باطل را فراخواند چیست؟ سوگند به جانم که اهل بصره از پیمان بین ما و خویشتن خواهند فهمید که ما شکایت ایشان را نزد خدا خواهیم برد و خدا به حق قضاوت خواهد کرد و او بهترین حکمکنندگان است[۵۹].
سخنان امیرمؤمنان علی(ع) در صفین نیز نمونه دیگری از اهتمام وی به افزایش بصیرت در سپاهیان اسلام است. معاویه با استفاده از یک فرصت طبیعی بر تنها آبراه فرات دست پیدا کرد و از نزدیک شدن یاران امیرمؤمنان علی(ع) به آن جلوگیری نمود. امام(ع) ابتدا به واسطه صعصعة بن صوحان، که از یاران نزدیک امام و سخنوری توانا بود، به معاویه پیام داد که من دوست ندارم پیش از همه بهانهها با شما بجنگم؛ نظر ما این است که نخست دعوت کنیم و حقایق را روشن کنیم. بین مردم و آب، راه را آزاد بگذار. معاویه که این پیام را نشانه ضعف امام تلقی میکرد، بر این عمل غیرانسانی خود پای فشرد. به دنبال آن امام(ع) با صدور فرمان فتح آب، در خطبهای اهداف عملیات را برای یاران خود تشریح کرد. این خطبه دارای سه محور اساسی و مهم است: اول اینکه با بیانات آتشین چنان هیجانی در لشکریان ایجاد کرد که آنان با یک حمله برقآسا تمام لشکریان معاویه را از اطراف فرات دور کرده، شریعه را در اختیار خود گرفتند[۶۰]؛
محور دوم آن تبیین ارزش جهاد و شهادت در مقابل زندگی همراه با ذلت و خواری است؛
محور سوم افشای چهره معاویه و برملا کردن تلاش او برای فریب مردم است. امیرمؤمنان علی(ع) بهجای تحریف حقایق و نادیدهگرفتن واقعیتها، که روش متداول فرماندهان است، از آگاهی دادن به سربازان سود میبرد و سعی میکند که یارانش چهره واقعی معاویه و دارودستهاش را بشناسند؛ درحالیکه موفقیت معاویه در بسیج شامیان، به سبب پوشاندن حقایق و ایجاد ابهام در قضایا و دور نگهداشتن سربازانش از واقعیت بوده است.
اما بخشی از سخنان حضرت چنین است: ای سربازان رشید اسلام؛ معاویه با این عمل (بستن آب به روی شما) شما را به پیکار دعوت کرده است. اکنون بر سر دوراهی هستید؛ یا به ذلت و خواری در جای خود بنشینید، و یا شمشیرها را از خون آنان سیراب کنید تا خود از آب سیراب شوید. بدانید خوار گشتن و زندهماندنتان، مردن است و کشتهشدن و پیروزشدنتان، زندهبودن. آگاه باشید که معاویه گروهی از بیخبران و گمراهان را به همراه آورده و حق را زیر پرده تزویر مخفی کرده است تا گردنهای خود را آماج تیر و شمشیرهای مرگ سازند[۶۱].
یکی از هنگامههای حساس جنگ صفین، که علی(ع) در آن به بصیرتافزایی نیروهای اسلام پرداخت، لیلةالهریر است؛ شبی در واقعه صفین که لشکریان امیرمؤمنان(ع) با دلی سرشار از عشق و ایمان، تکبیرگویان چنان بر لشکر معاویه تاختند و از کشته پشته ساختند که در تاریخ بهعنوان شبی سرنوشتساز ثبت شده است. ابتدای آن شب علی(ع) مالکاشتر را در سمت راست و ابن عباس را در سمت چپ لشکر قرار داد. سپس خود در قلب لشکر قرار گرفت[۶۲] و با ایراد خطبهای به افشای چهره دشمن پرداخت و برای همگان تبیین کرد که معاویه نه برای اسلام و مسلمانان، بلکه برای انتقام کشتههای قریش در بدر و اُحُد میجنگد. بخشی از سخنان امام(ع) چنین است: «آگاه باشید که خضاب زنان حناست و خضاب مردان خون است. صبر و بردباری سرانجام منجر به خیر و نیکی است. آگاه باشید که سپاهیان معاویه میخواهند عقدههای جنگ بدر و کینههای اُحُد و دوران جاهلیت را بگشایند». سپس این بخش از آیه دوازده سوره توبه را تلاوت کرد: ﴿فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ﴾[۶۳].[۶۴]
قیام سیدالشهدا(ع) نیز مشحون از معرفت، بصیرت و آگاهی است و این امر از آغاز تا پایان نهضت بهوضوح دیده میشود. امام حسین(ع) در مکه در جمع گروهی از علما و نخبگان دیگر مناطق اسلامی، با ایراد خطبهای شورانگیز و کوبنده، ضمن یادآوری وظیفه سنگین و تکلیف خطیر عالمان و بزرگان شهرها در پاسداری از کیان دین و اعتقادات مسلمانان و پیامدهای سکوت در برابر جنایات امویان، از خاموشی آنان در برابر سیاستهای دینستیزانه حاکمان اموی انتقاد کرد و هرگونه همراهی و سازش با آنان را گناهی نابخشودنی خواند. حضرت در پایان سخنان خود، هدف از اقدامات و فعالیتهایش را بر ضد نظام ستمگر حاکم، که چند سال بعد خود را در قالب یک نهضت نشان داد، چنین اعلام کرد: خدایا تو میدانی آنچه ما انجام دادهایم (یعنی سخنان و اقداماتمان بر ضد حاکمان اموی) به سبب رقابت و سبقتجویی در فرمانروایی و افزونخواهی در متاع ناچیز دنیا نبوده است؛ بلکه برای این بوده است که نشانههای دینت را (به مردم) نشان دهیم و اصلاح در سرزمینهایت را آشکار کنیم. میخواهیم بندگان ستمدیدهات در امان باشند و همه به واجبات و سنتها و احکامت عمل کنند[۶۵].
احیای مظاهر و نشانههای اسلام اصیل و ناب محمدی، اصلاح و بهبود وضع مردم سرزمینهای اسلامی، مبارزه با ستمگران اموی برای تأمین امنیت مردم ستمدیده، و فراهمآوردن بستری مناسب برای عمل به احکام و واجبات الهی، چهار هدف اساسی اقدامات و فعالیتهای امام حسین(ع) است که از لابهلای سخنان حضرت استنباط میشود.
اقدام دیگر امام حسین(ع) برای تبیین اهداف قیام، یک اقدام عملی است. در نخستین گام قیام، حضرت مدینه، یعنی شهر پیامبر و زادگاه خود را ترک کرد و به مکه روی آورد و با اقامت ۱۲۵ روزه در مرکز اسلام، و ملاقات با بزرگان قبایل و اعزام پیکها و ارسال پیامهایی به شهرهای بصره و کوفه، زمینه این نهضت را فراهم آورد. رفتن به مکه خود بهتنهایی نوعی اعلام مخالفت با بنیامیه بود. شهر مکه در مقایسه با شهرهای دیگر، امنترین و مناسبترین مکان برای ابلاغ پیام امام(ع) و اتمام حجت بر مسلمانان و بیان اهداف مقدس نهضت حسینی و افشای ماهیت ضداسلامی حکومت اموی برای جهان اسلام بود و حاجیان و عمرهگزاران و زائران بیتالله الحرام در واقع نقش خبرنگاران را در جهان کنونی ایفا میکردند.
با اینکه حضرت سیدالشهدا(ع) ماههای شعبان، رمضان، شوال، ذیالقعده و اوایل ذیالحجه را در مکه ماند، در آستانه روز ترویه (هشتم ذیالحجه)، روزی که حاجیان در مکه احرام میبندند و بهطرف عرفات میروند، از مکه خارج شد و به سمت کربلا حرکت کرد[۶۶]. بهطور طبیعی این سؤال برای هر کسی مطرح میشود که چرا پسر رسول خدا(ص) تا آن روز صبر کرد و با آنکه اعمال حج چند روز بیشتر طول نمیکشد، بدون انجام آن، عزم حرکت دارد؛ چه خطری پیش آمده است که امام حسین(ع) حاضر نیست رفتنش را تنها چند روز دیگر عقب بیندازد؟ با توجه به اینکه بعضی از حاجیان پس از پایان مناسک، در بین راه خود را به امام حسین(ع) رساندند، اگر امام اعمال حج را هم انجام میداد، میتوانست در همین ایام محرم به کربلا برسد. پس انتخاب آن زمان برای حرکت، یک تاکتیک برای تبیین اوضاع بحرانی و راهی برای مقابله با آن بحران بوده است. امام که شخصیتی شناخته شده بود، با حرکت در خلاف مسیر سیل جمعیتی که برای حج در مکه گرد آمده بودند، همگان را متوجه خطر و بحرانیبودن اوضاع و شرایط کرد و افزون بر همه اینها نقشه ترور خود به دست مزدوران حکومت اموی را نقش برآب کرد.
امام حسین(ع) در آستانه حرکت از مکه به سمت عراق نیز در خطبهای قیام را فقط برای خدا و از روی شوق به لقای حضرت حق بیان کرد و با آگاهکردن مردم از سرنوشت حرکت، تنها کسانی را به یاریطلبید که راغب لقای الهی بودند: «مرگ زیور گردن انسانهای حقطلب و مردان خداست. با مرگ هیچ نقصی بر کسی وارد نمیشود. این گردنبند زرین شهادت را به گردنتان بیاویزید وگرنه مرگ بهصورت طوق لعنت، گردنگیرتان خواهد شد». امام در ادامه فرمود: کسی خیال نکند که من از سرنوشت خود بیاطلاعم. میدانم که قبری برای من در کربلا فراهم شده است و آگاهانه به سمت آن میروم. گویا میبینم که قطعات بدن مرا گرگان گرسنه در سرزمین کربلا قطعهقطعه میکنند؛ اما آنگونه که یعقوب مشتاق دیدن یوسف بود، من نیز مشتاق دیدار اجداد پاک خود هستم... من راهی و نیازمند کمکم. ولی یاری من کار هر کسی نیست؛ بلکه انسانهای خاصی میتوانند از عهده چنین امر خطیری بر آیند؛ کسانی که شوق لقای الهی در سر دارند و هدفشان لقای خداست. اما اگر کسی به چیزی کمتر از آن میاندیشد، مثلاً برای ترس از جهنم شمشیر میزند، نمیتواند؛ چون او وقتی که آتش صحنه جنگ را فروزان دید، ممکن است دستش در نبرد بلرزد و نیز کسی که به اشتیاق بهشت میرزمد نمیتواند؛ چون او نیز وقتی فهمید خانوادهاش بعد از کشتهشدن او تا چند منزل به اسارت خواهند رفت، شاید در مقاومت پایش بلرزد. ولی راغب لقای خدا نه تنها قلبش سست نمیشود، دستش نمیلرزد و پایش نمیلغزد، بلکه دیگران را هم به استواری و ثبات قدم دعوت میکند[۶۷].
یکی از شیوههای اعلام و بیان هدف امام حسین(ع) نوشتن و ارسال نامههایی به افراد مهم و بانفوذ عراق بوده است. حضرت در نامهای که در زمان اقامت خویش در مکه در پاسخ به دعوتنامههای اشراف و بزرگان کوفه نوشت، هدف قیام خود را چنین بیان کرد: «به جانم سوگند پیشوا کسی است که به کتاب خدا عمل کند، عدلوداد را تحقق بخشد، معتقد به حق باشد، و خود را برای آنچه در راه خدا پیش میآید، پایدار بدارد»[۶۸]. امام(ع) در این نامه، هدف از قیام را تلاش برای برپایی حکومتی میداند که رهبر و پیشوایش، این صفات و امتیازات را داشته باشد: به کتاب خدا حکم کند؛ عدالت را در جامعه حاکم کند؛ متدین و معتقد به دین خدا باشد؛ خود را وقف خدا و اهداف الهی کند.
حضرت سیدالشهدا(ع) در نامهای که ضمن آن بزرگان بصره را به یاری و همراهی با خود فراخوانده است، هدف از نهضت خویش را چنین بیان میکند: «من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش میخوانم. همانا سنت پیامبر(ص) از بین رفته و بدعت زنده شده است»[۶۹]. همچنین در جواب عبدالله بن مطیع فرمود: «کوفیان به من نامه نوشته و از من خواستهاند به نزدشان بروم؛ چون امیدوارند (که با رهبری من) نشانههای حق زنده و بدعتها نابود شود»[۷۰].
از مجموع نامهها و پاسخهای حضرت بر میآید که دعوت «و عمل» به کتاب خدا و احیای سنت پیامبر(ص)، برپایی مظاهر حق و حقیقت و از بین بردن بدعتها «که جایگزین احکام خدا و سنت پیامبر(ص) شده بود»، مهمترین اهداف نهضت عاشورا بوده است.
حضرت اباعبدالله(ع) در خطبهای که پس از برخورد با حربن یزید ریاحی در منزل «بیضه» ایراد فرمود، انگیزه قیام خود را با استناد به فرمایش رسول خدا(ص)، چنین بیان کرد: ای مردم، رسول خدا(ص) فرمودند: کسی که فرمانروای ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان الهی را شکسته و با سنت رسول خدا(ص) مخالفت ورزیده است و در میان بندگان خدا با گناه و تجاوزگری رفتار میکند، ولی در برابر او با کردار و گفتار خود برنخیزد، بر خداست که او را در جایگاه (عذابآور) آن ستمگر قرار دهد. هان (ای مردم) بدانید که اینها تن به فرمانبری از شیطان داده و اطاعت از فرمان الهی را رها، فساد را نمایان، و حدود خدا را تعطیل کردهاند؛ درآمدهای عمومی (بیتالمال) مسلمانان را به خود اختصاص دادهاند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام کردهاند و من شایستهترین فرد برای تغییردادن (سرنوشت و امور مسلمانان) هستم[۷۱].
همچنین حضرت در منزل «ذوحسم» در سخنانی برای افزایش بصیرت مخاطبان، هدف حرکت خویش را در یک کلام «عمل به حق، و نهی از باطل» معرفی کرد و فرمود: «آیا نمیبینید که به حق عمل نمیکنند و از باطل بازنمیدارند؟ (در چنین شرایطی) باید مؤمن، به حق خواهان دیدار خدا باشد. من چنین مرگی را جز شهادت، و زندگی با ظالمان را جز ننگ و خواری نمیبینم»[۷۲].
از امام صادق(ع) نقل شده است که امام حسین(ع) در یکی از منازل با بیان رؤیایی که دیده بود، خطاب به یاران خود فرمود: «بهیقین من کشته خواهم شد؛ چراکه در خواب دیدهام که سگانی مرا گاز میگیرند و بدتر از همه آنها سگی ابلق بود»[۷۳]. چهبسا هدف حضرت از بیان این خواب، پاکسازی کامل کاروان حسینی از افراد دودل، طمعکار و عافیتطلب بود که شاید تا آن زمان هنوز هم در کاروان حضرت حضور داشتند. هدف امام این بود که تنها افرادی که دارای بصیرت کامل و ارادهای محکماند، در کنار او بمانند.
امام حسین(ع) در دوم محرمالحرام سال ۶۱ق وارد کربلا شد و پس از توقفی کوتاه، این خطبه را در میان یاران و فرزندان و افراد خاندان خویش ایراد کرد: ... پیشامد ما همین است که میبینید؛ اوضاع زمان دگرگون شده، زشتیها آشکار گشته و نیکیها و فضیلتها از محیط ما رخت بربسته است. از فضایل انسانی جز اندکی مانند قطرات تهمانده ظرف آب باقی نمانده است. مردم در زندگی ننگین و ذلتباری به سر میبرند که نه به حق عمل میکنند و نه از باطل روی میگردانند. شایسته است که در چنین محیط ننگینی، شخص باایمان و بافضیلت، فداکاری و جانبازی کند و به دیدار پروردگارش بشتابد. من در چنین محیط ذلتباری، مرگ را جز سعادت و خوشبختی، و زندگی با این ستمگران را چیزی جز رنج و نکبت نمیدانم[۷۴].... این مردم بردههای دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان است. حمایتشان از دین تا آنجاست که زندگیشان در رفاه است و آنگاه که در بوته امتحان قرار گیرند، دینداران کم خواهند بود[۷۵].
امام حسین(ع) در این سخنان، برای قیام خود چند هدف را ذکر میکند که مخالفت با حکومت یزید، تغییر و تحریف در احکام و سرانجام امر به معروف و نهی از منکر، مجموع این علل و انگیزهها را تشکیل میدهد که همه این انگیزهها نیز در این گفتار حضرت، خلاصه شد.
حضرت سیدالشهدا(ع) در شب عاشورا نیز، در بدترین شرایط سیاسی و نظامی تلاش کرد تا بر بصیرت یاران خود به راه و هدفی که در پیش دارند، بیفزاید تا مبادا کسی با ناآگاهی یا کمترین ناخالصی به این راه قدم بگذارد. پس امام خطبهای خواند و عواقب کار را به همگان گوشزد کرد و از آنان خواست که از تاریکی شب بهره گرفته، در صحرا پراکنده و از معرکه دور شوند تا جان به سلامت ببرند. آنگاه فرمود: «این گروه مرا میخواهند و چون به من دست یابند از جستوجوی شما دست بر میدارند»[۷۶]. امام حسین(ع) با صدور اجازه بازگشت و با برداشتن بیعت از یاران، در پی آن است که حرکات یارانش انعکاسی و ناآگاهانه نباشد و بر این واقعیت اصرار میورزد که همراهانش در صورت تمایل با انتخاب آگاهانه، راه شهادت در راه عقیده و مکتب را برگزینند و به منطق شهادت مجهز شوند. روشن است که در چنین شرایطی تنها کسانی با آن حضرت میمانند که شیدای شهادت باشند. بر مبنای چنین بصیرتی است که یاران حضرت، همگی وفاداری خود را اعلام کردند و در کنار حضرت ماندند[۷۷].
تبیین اهداف نبرد و نصیحت به مسئولان
گاهی ممکن است حاکمان جامعه اسلامی در مسائل کلان، بهویژه در امور نظامی، دچار خطا و اشتباه شوند و از اهداف اصلی غافل بمانند و یا در انتخاب راه مناسب برای رسیدن به هدف، راهی را برگزینند که آنان را از هدف اصلی دور میکند. اینجاست که همگان موظفاند برای نصیحت حاکمان برخیزند و در مسیر تبیین اهداف اصلی، به آنان کمک کنند. اگر حاکمان بهناحق بر مسند نشسته باشند نیز، رعایت مصالح جامعه اسلامی امر بسیار مهمی است که این تکلیف را از گردن دیگران ساقط نمیکند؛ چون «نصیحت» به معنای خیرخواهی، از نشانههای یک مجموعه انسانی سالم و مدیریت صحیح است. چنانچه در یک مجموعه رابطه زمامداران با مردم و بالعکس، رابطهای مبتنی بر نصیحت و خیرخواهی و بیان معایب و محاسن امور در جهت بهگزینی و اصلاح باشد، آن مجموعه، رو به کمال خواهد بود و فقدان چنین رابطهای موجب تباهی و سقوط است.
این اصل از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که رسول خدا(ص) در حجةالوداع، که مهمترین و اساسیترین مسائل امت اسلامی را در آن بیان کردند، در ضمن سخنرانی خود فرمودند: «سه خصلت است که قلب هیچ مسلمانی نباید درباره آن خیانت کند: خالص کردن عمل برای خدا، نصیحت پیشوایان مسلمانان، و همراه بودن با جماعت مسلمانان»[۷۸].
گردش درست امور جامعه، در گرو رعایت متقابل حقوق زمامداران و مردم است. از مهمترین این حقوق، حق نصیحت و انتقاد است که ضامن سلامت عملکردها و سبب پایداری پیوند دلهاست. امیرمؤمنان علی(ع) در خطبهای که پس از جنگ نهروان ایراد کرد، درباره حقوق متقابل زمامدار و مردم چنین فرمود: ای مردم؛ مرا بر شما و شما را بر من حقی است؛ اما حق شما بر من نصیحتکردن شماست و پرداختن حقوقتان بهطور کامل، آموزشدادن به شما تا در نادانی نمانید و ادبکردن و تربیت شما تا نیک بدانید. و اما حق من بر شما این است که در بیعت خود با من وفادار باشید و در آشکار و نهان خیرخواهی و یادآوری کنید و چون شما را بخوانم اجابت کنید و چون به شما فرمان دهم اطاعت کنید[۷۹].
علی(ع) در دوران ۲۵ساله زمامداری خلفای نخستین، ناصحی امین و منتقدی خیرخواه بود. هرگاه از او نظری خواستند، خالصانه نصیحت کرد و هرجا کجی و نادرستی دید، خیرخواهانه انتقاد کرد. بهویژه در امور نظامی اهداف واقعی نبرد سپاهیان اسلام را برای حاکمان زمان تبیین میکرد و گاهی تاکتیکهای مهم نظامی را نیز برای آنان بیان میفرمود. برای نمونه هنگامی که خلیفه دوم برای رفتن به جنگ رومیان با امام مشورت کرد، آن حضرت او را چنین نصیحت فرمود: ... اگر تو خود در جایگاه فرمانده با سپاه جنگی به میدان بروی و بعد شکست بخوری، برای شهرهای دور دست و اطراف مرزها پناهگاهی نمیماند و مرجعی نیست که به او پناه ببرند. بنابراین مصلحت نیست که تو به جبهه بروی. پس یک جنگجوی شجاع را همراه سپاه عازم جنگ کن که طاقت سختی و بلا را داشته باشد و حرفشنو نیز باشد؛ اگر پیروز برگشت همان است که تو میخواهی و اگر حادثه دیگری رخ داد تو همچنان مرجع و پناه مسلمانان خواهی بود[۸۰].
همچنین وقتی خلیفه دوم با امیرمؤمنان(ع) مشورت کرد که آیا خودش هم برای جنگ با ایرانیان روانه شود یا نه، حضرت او را چنین نصیحت کرد: پیروزی و شکست این امر (اسلام) به انبوهی سپاه یا اندک بودن آن نبود. دین خدا بود که خدا چیرهاش ساخت و سپاه او بود که آن را آماده و یاری کرد تا بدانجا رسید که رسید و پرتو آن آنجا را روشن کرد که کرد. خدا به ما وعده پیروزی داده است و او به وعده خود عمل و سپاه خویش را یاری خواهد کرد. جایگاه زمامدار، همچون رشتهای است که مهرهها را فراهم آرد و پیوند دهد؛ اگر رشته بگسلد، مهرهها پراکنده گردد و دیگر هرگز بهتمامی جمع نشود. عرب امروز اگرچه اندک است، با پیوستگی به اسلام، فراوان و با اتحاد و اجتماع و هماهنگی، عزیز و قدرتمند است. بنابراین تو مانند محور آسیا بر جای بمان و آسیای جنگ را به دست عربها بگردان و با آنان آتش جنگ را برافروزان؛ که اگر تو از این سرزمین برون شوی، عرب از هر سو تو را رها کند و پیمان بسته را بشکند و چنان شود که نگهداری مرزهایی که پشت سر گذاشتهای، برایت مهمتر از آن شود که پیش رو داری. فردا اگر غیرعربها تو را ببینند گویند: «این اساس و ریشه عرب است؛ اگر او را از بین ببرید، آسوده خواهید شد» و این اندیشه، حرص ایشان را در مبارزه با تو و طمعشان را در نابود کردن تو سختتر و زیادتر خواهد کرد. اما اینکه گفتی آن قوم به جنگ مسلمانان خواهند آمد، ناخشنودی خدای سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان، از تو بیشتر، و او بر دگرگون کردن آنچه خود ناپسند میدارد تواناتر است. اما آنچه از شمار آنان گفتی، بدان که ما در روزگار گذشته به اتکای انبوهی سپاه نمیجنگیدیم؛ بلکه به یاری و کمک پروردگار نبرد میکردیم[۸۱].
علی(ع) بارها به زمامداران راه نشان داد، آنان را نصیحت کرد، اهداف حقیقی را در امور مختلف بهویژه در امور نظامی برای آنان تبیین فرمود و آنان را به پرهیز از انحرافات دعوت کرد؛ تاجایی که خلیفه دوم بارها گفت: «اگر علی نبود عمر هلاک میشد»[۸۲] و «امیدوارم در مسئله پیچیده و دشواری قرار نگیرم که ابوالحسن نباشد»[۸۳]. نظیر این سخنان از او بسیار نقل شده است[۸۴] که بیانگر شخصیت ناصح و خیرخواه امیرمؤمنان علی(ع) است.
... اگر تو خود در جایگاه فرمانده با سپاه جنگی به میدان بروی و بعد شکست بخوری، برای شهرهای دور دست و اطراف مرزها پناهگاهی نمیماند و مرجعی نیست که به او پناه ببرند. بنابراین مصلحت نیست که تو به جبهه بروی. پس یک جنگجوی شجاع را همراه سپاه عازم جنگ کن که طاقت سختی و بلا را داشته باشد و حرفشنو نیز باشد؛ اگر پیروز برگشت همان است که تو میخواهی و اگر حادثه دیگری رخ داد تو همچنان مرجع و پناه مسلمانان خواهی بود[۸۵].
همچنین وقتی خلیفه دوم با امیرمؤمنان(ع) مشورت کرد که آیا خودش هم برای جنگ با ایرانیان روانه شود یا نه، حضرت او را چنین نصیحت کرد: پیروزی و شکست این امر (اسلام) به انبوهی سپاه یا اندک بودن آن نبود. دین خدا بود که خدا چیرهاش ساخت و سپاه او بود که آن را آماده و یاری کرد تا بدانجا رسید که رسید و پرتو آن آنجا را روشن کرد که کرد. خدا به ما وعده پیروزی داده است و او به وعده خود عمل و سپاه خویش را یاری خواهد کرد. جایگاه زمامدار، همچون رشتهای است که مهرهها را فراهم آرد و پیوند دهد؛ اگر رشته بگسلد، مهرهها پراکنده گردد و دیگر هرگز بهتمامی جمع نشود. عرب امروز اگرچه اندک است، با پیوستگی به اسلام، فراوان و با اتحاد و اجتماع و هماهنگی، عزیز و قدرتمند است. بنابراین تو مانند محور آسیا بر جای بمان و آسیای جنگ را به دست عربها بگردان و با آنان آتش جنگ را برافروزان؛ که اگر تو از این سرزمین برون شوی، عرب از هر سو تو را رها کند و پیمان بسته را بشکند و چنان شود که نگهداری مرزهایی که پشت سر گذاشتهای، برایت مهمتر از آن شود که پیش رو داری. فردا اگر غیرعربها تو را ببینند گویند: «این اساس و ریشه عرب است؛ اگر او را از بین ببرید، آسوده خواهید شد» و این اندیشه، حرص ایشان را در مبارزه با تو و طمعشان را در نابود کردن تو سختتر و زیادتر خواهد کرد. اما اینکه گفتی آن قوم به جنگ مسلمانان خواهند آمد، ناخشنودی خدای سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان، از تو بیشتر، و او بر دگرگون کردن آنچه خود ناپسند میدارد تواناتر است. اما آنچه از شمار آنان گفتی، بدان که ما در روزگار گذشته به اتکای انبوهی سپاه نمیجنگیدیم؛ بلکه به یاری و کمک پروردگار نبرد میکردیم[۸۶].
علی(ع) بارها به زمامداران راه نشان داد، آنان را نصیحت کرد، اهداف حقیقی را در امور مختلف بهویژه در امور نظامی برای آنان تبیین فرمود و آنان را به پرهیز از انحرافات دعوت کرد؛ تا جایی که خلیفه دوم بارها گفت: «اگر علی نبود عمر هلاک میشد»[۸۷] و «امیدوارم در مسئله پیچیده و دشواری قرار نگیرم که ابوالحسن نباشد»[۸۸]. نظیر این سخنان از او بسیار نقل شده است[۸۹] که بیانگر شخصیت ناصح و خیرخواه امیرمؤمنان علی(ع) است[۹۰].
روشنگری افکار عمومی بعد از جنگ
یکی از مسائل مهم در امور نظامی، روشنگری افکار عمومی در مراحل مختلف، بهویژه بعد از پایان جنگ است. اهمیت این مسئله بهاندازهای است که بیتوجهی به آن، بسیاری از اهداف الهی سپاه اسلام را بر باد میدهد؛ زیرا ممکن است دستگاه تبلیغاتی دشمن با وارونه جلوه دادن اهداف مقدس رزمندگان اسلام، افکار عمومی را فریب دهد و از دستیابی جهادگران راه خدا به آن اهداف جلوگیری کند. بر همین اساس رهبران معصوم اسلام(ع) به این امر مهم اهتمام ورزیدند و هر جا چنین خطری را از جانب دشمن پیشبینی میکردند، با روشنگری افکار عمومی، بهویژه بعد از جنگ، نقشه دشمن را نقشبرآب کردند. آنان گاهی هم با پیشبینی دقیق نقشههای آینده، دشمن، پیش از شروع نبرد توطئههای احتمالی بعد از جنگ را خنثی میکردند، که در ادامه به سیره امام حسین(ع) در اینباره اشاره خواهیم کرد.
پس از جنگ جمل و پیروزی یاران امیرمؤمنان علی(ع)، حضرت به کوفه بازگشت و استانداران خود را به اطراف فرستاد؛ اما یاغیگری معاویه همچنان ذهن امام(ع) را به خود مشغول نگاه داشته بود و از سوی دیگر وضع برخی از استانداران و میزان فرمانبرداری آنان از حضرت، چندان معلوم نبود و این خطر که آنان طعمه تبلیغات شیطنتآمیز معاویه شوند، وجود داشت؛ ازاینرو لازم بود حضرت برای روشنشدن افکار عمومی و اطلاع برخی از استانداران نصب شده به دست عثمان، اقدام به روشنگری درباره جنگ جمل کند. بنابراین حضرت نامههایی به برخی از استانداران نوشت. در میان این نامهها دو نامه از همه مهمتر است. یکی نامه به جریر بن عبدالله بجلی، استاندار همدان، و دیگری به اشعث بن قیس کندی، استاندار آذربایجان است که خلاصه آنها را ذکر میکنیم.
در نامه امام به استاندار همدان آمده است: خداوند وضع ملتی را دگرگون نمیکند، مگر اینکه آنان وضع روحی خود را دگرگون کنند. من تو را از جریان طلحه و زبیر، آنگاه که بیعت را شکستند و آن بلا را بر سر استاندار من عثمان بن حنیف آوردند، آگاه میکنم. من از مدینه همراه با مهاجران و انصار بیرون آمدم و در نیمهراه در نقطهای به نام «عذیب» به فرزندم حسن و عبدالله بن عباس و عمار یاسر و قیس بن سعد بن عباده دستور دادم که روانه کوفه شوند و مردم را به شرکت در سپاه اسلام برای سرکوبی پیمانشکنان دعوت کنند. مردم کوفه نیز پاسخ مثبت دادند. من در پشت بصره فرود آمدم و سران شورش را در دعوت به خویش معذور شمردم و از لغزش آنان گذشتم و بار دیگر از آنان خواستم که بیعت خود را با من استوار کنند. ولی آنان جز به جنگ تن ندادند. من نیز از خدا مدد خواستم و وارد نبرد شدم. گروهی کشته شدند و گروهی پا به فرار نهادند و به بصره رفتند. آنگاه آنچه را من پیش از نبرد از آنان میخواستم از من خواستند. من نیز سلامت و عافیت آنان را خواستم و صلح و صفا جایگزین جنگ شد. عبدالله بن عباس را برای استانداری آنجا نصب کردم و خود بهسوی کوفه آمدم و این نامه را بهوسیله زحر بن قیس برای تو فرستادم. آنچه میخواهی از او بپرس[۹۱].
امام علی(ع) در این نامه و همچنین در نامه دیگری که به اشعث بن قیس نوشته است، میکوشد علت مقابله با دو شیخ قریش و دو صحابی نامدار، یعنی طلحه و زبیر را روشن کند تا جامعه اسلامی بداند که آنان نخست با امام(ع) بیعت کرده بودند و بعد با شکستن پیمانشان نظم جامعه را به هم زدند و اغتشاش و شورش بهپا کردند. این نامه، بیعت استاندار همدان و مردم غرب را با امیرمؤمنان(ع) محکم، و پایه حکومت حضرت را استوار کرد. بخشی از نامه امیرمؤمنان علی(ع) به اشعث بن قیس کندی استاندار وقت آذربایجان چنین است: اگر چیزهایی در تو نبود، در بیعت برای من پیشگام میشدی و اگر تقوا را پیشه خود کنی، برخی امور تو را به اظهار حق وادار میکند. همانگونه که میدانی مردم با من بیعت کردند و طلحه و زبیر پس از بیعت آن را شکستند و امالمؤمنین را از خانه خود به بصره بردند. من نیز بهسوی آنها شتافتم و از ایشان خواستم که به بیعت خود بازگردند؛ ولی آنان نپذیرفتند. من اصرار کردم؛ ولی سودی نبخشید...[۹۲]. امام در ادامه نامه به نصیحت اشعث بن قیس میپردازد.
نکته درخور تأمل اینکه هر دو نامه در یک زمان نوشته شده است؛ با این حال نامه نخست کاملاً عاطفی است؛ ولی نامه دوم لحنی تند دارد. علت این اختلاف لحن، تفاوت روحیه دو استاندار بوده است. اما در نهایت این نامه دوم نیز بیتأثیر نبود و اشعث بن قیس علیرغم میل باطنی خود برای ترمیم روابط رهسپار کوفه شد[۹۳].
روشنگری افکار عمومی در سیره نظامی امام حسین(ع) نیز نمونههای فراوانی دارد؛ گرچه تا حدودی با سیره دیگر امامان معصوم متفاوت است. با توجه به اینکه حضرت از نتیجه قیام خود و نظام تبلیغاتی بنیامیه آگاه بود، از ابتدای نهضت با نوشتن وصیتنامه و ایراد سخنانی مهم کوشید علاوه بر روشنگری افکار عمومی در زمان خود، برای آیندگان نیز اهداف خود را بهروشنی بیان کند تا پیشاپیش از تحریفهای احتمالی اهداف قیام جلوگیری کند. بنابراین در مناسبتهای مختلف به تبیین اهداف قیام و حرکت خویش میپرداخت. سخنان امام از یک سو در روحیه و ایمان یاران حضرت تأثیر فراوان داشت و از دیگر سو نقشه تبلیغاتی بنیامیه را خنثی کرد.
سرور آزادگان بهخوبی به این مطلب واقف بود که اگر نتواند پیام خود را به توده مردم برساند و بهموقع برای بیدارسازی مردم و تنبه وجدانهای آگاه جامعه اقدام نکند، تبلیغات گوشخراش و عوامفریب دستگاه بنیامیه نخواهد گذاشت که ماهیت انحرافستیزی و بدعتزدایی نهضت عاشورا برای مردم هویدا شود. بدینترتیب نهضت مقابله اسلام ناب با مدعیان دروغین مسلمانی، که با تمام توان خود سر ستیز با ارزشهای اصیل اسلامی را داشتند، در رساندن پیامش ناکام میماند؛ چراکه در دورههای بعد حاکمان ظالم بنیامیه و بنیعباس تلاشهای گستردهای صورت دادند تا آن چراغ هدایت، کمفروغ شود و مردم راه و هدف حضرت سیدالشهدا(ع) را فراموش کنند.
امام حسین(ع) اقدامات شوم آیندگان را بهخوبی دید و تلاش کرد با نامه، ملاقات، سخنرانی، جواب به اندرزهای خیرخواهانه برخی و سخنان عوامفریبانه برخی دیگر و سرانجام با بهرهگیری از گستردهترین رسانه گروهی در آن عصر، یعنی حج، اهداف قیام مقدس خود را به گوش مسلمانان آگاه برساند و به حق از هر فرصتی بهخوبی بهره برد و ابعادی وسیع از ماهیت فاسد نظام دینستیز بنیامیه را افشا و اوضاع مسلمین و نحوه برخورد با ارزشهای اسلامی را تبیین فرمود و بسیاری از توطئههای بنیامیه را نقشبرآب کرد.
آن حضرت بارها در سخنانش، علت قیام خود را مبارزه با اموری مانند رواج بدعتها، مخالفتها با کتاب خدا و حلال و حرام الهی، نابودی سنت رسول خدا(ص)، شیطانمحوری و ترک خدامحوری، فساد، ظلم، بیعدالتی و ناامنی در جامعه اسلامی، تعطیلی حدود الهی، در انحصار گرفتن و تاراج بیتالمال مسلمانان و... ذکر میکند. همه این امور حاکی از فراوانی و شیوع این منکرات در جامعه اسلامی آن زمان است و ازاینرو امام خود را موظف به نهی از آنها میدانست.
وصیت امام حسین(ع) به برادرش محمد حنفیه مهمترین سندی است که حضرت در آن، اهداف قیام را با دست خود به نگارش درآورده است تا از سویی مردم همه اعصار آینده با هدف قیام ایشان آشنا شوند و از سوی دیگر، امکان سوءاستفاده معاندان و مبلغان بنیامیه منتفی شود: بسم الله الرحمن الرحیم. این وصیت حسین بن علی به برادرش محمد حنفیه است. حسین گواهی میدهد که جز خدای یکتا و بیشریک معبودی نیست. محمد بنده و فرستاده اوست که آیین حق (اسلام) را به حق از سوی خدا برای جهانیان آورده است. بهشت و دوزخ حق است. قیامت بیشک خواهد آمد و خداوند خفتگان در قبرها را بر میانگیزد. من هرگز از روی هوس، طغیان، فسادانگیزی و ستم خروج نکردم؛ بلکه برای طلب اصلاح در امت جدم خارج شدم. میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره و روش جدم و پدرم علی بن ابیطالب رفتار کنم. هر کس با پذیرش حق مرا بپذیرد، خداوند به حق سزاوارتر است و هرکس مرا رد کند، صبر میکنم تا خداوند میان من و قوم من به حق داوری کند که او بهترین داوران است. این وصیت من به توست. برادرم توفیقم جز از خدا نیست. بر او توکل کردم و بهسوی او بازمیگردم[۹۴].
طلب اصلاح در امور امت پیامبر(ص)، امر به معروف و نهی از منکر و عمل به سیره رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان علی(ع) از اهداف محوری سرور آزادگان است که در واقع برای تنویر افکار عمومی مردم زمانه و آیندگان در وصیت به برادرش، انعکاس یافته است.
بعد از واقعه عاشورا نیز با وجود خفقان شدید، تلاش اهلبیت بهویژه امام سجاد(ع) و زینب کبری(س) در تبیین اهداف قیام امام حسین(ع) و روشنگری افکار عمومی بسیار چشمگیر و درخور توجه است؛ لذا امام سجاد(ع) در خطبه خویش، در بدو ورود به مدینه، عمق جنایت بنیامیه و پاک بودن دامن اهلبیت(ع) از اتهامات احتمالی و سفارش پیامبر(ص) را درباره اهلبیتش متذکر میشود و میفرماید: ای مردم؛ ما آواره و رانده و پراکنده شهرها شدیم. گویا ما از نسل کافران ترک و کابل هستیم؛ بیآنکه گناهی کرده و مکروهی مرتکب شده باشیم. هرگز در نیاکان پیشین خود چنین چیزی نشنیدهایم. این جز یک پدیده نوظهور نیست. به خدا قسم اگر رسول خدا(ص) بهجای اینکه سفارش ما را بکند، توصیه کرده بود که با ما بجنگند، بدتر از این با ما نمیکردند[۹۵].
بعد از این افشاگریها بود که مردم ناله دادند و اشک ریختند و پس از آن سر جنبشها و نهضتهای متعدد پدید آمد و آزادیخواهان در مقابل امویان ایستادند.
حضرت زینب(س) نیز پس از بازگشت به مدینه، با تبیین اهداف قیام امام حسین(ع) و روشنگری افکار عمومی، مردم را برای مقابله با یزید و بنیامیه تحریک میکرد؛ بهطوری که طبق گزارشی عمرو بن سعید، فرماندار یزید در مدینه، گزارشی از فعالیتهای زینب(س) به یزید نوشت، و یزید در جواب نامه او دستور داد تا ارتباط آن بانو را با مردم قطع کند[۹۶].[۹۷]
تبیین مسائل و پاسخ به شبهات و بدگمانیها
معصومان(ع) هیچگاه نگرشهای مردم را درباره امور نادیده نمیگرفتند و هرگاه مردم درباره زمامداران دچار شکوتردید میشدند و یا بدگمانی به رفتار حاکمان در میان مردم شایع میشد، برای برطرفکردن آن میکوشیدند. برخورد رسول خدا(ص) در جریان تقسیم غنایم غزوه حنین نمونهای گویا و درخور توجه است. در این نبرد غنایمی بسیار نصیب مسلمانان شد. پس از جمعآوری غنایم، رسول خدا(ص) از باب «تألیف قلوب»[۹۸] به قریش سهمهای کلانی از خمس غنایم[۹۹]، که از آن خودش بود، بخشید[۱۰۰]. به دنبال آن انصار دچار بدگمانی و رنجش خاطر شدند. حسان بن ثابت قصیدهای حاکی از گلهمندی و رنجیدگی آنان سرود[۱۰۱]. دیگران نیز زبان به شکایت گشودند. برخی گفتند: رسول خدا قوم خود را دریافت و اکنون به ما التفات نمیکند[۱۰۲]. دامنه شکوه در میان انصار بالا گرفت و برخی از انصار سخنانی گفتند که شایسته ایشان نبود. سعد بن عباده نزد رسول خدا(ص) آمد و جریان را با حضرت در میان گذاشت. پیامبر(ص) به او دستور داد تا انصار را جمع کند. سپس به جمع آنان رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای گروه انصار؛ این چه خبری است که از شما برای من آوردهاند و این چه رنجشی است که شما در دل خود احساس میکنید؟ مگر نه اینکه گمراه بودید و خدا هدایتتان کرد؟ نیازمند بودید و خدا بینیازتان ساخت؟ با یکدیگر دشمن بودید و خدا دلهایتان را با هم پیوند داد؟»
انصار گفتند: «چرا؛ خدا و رسولش بیشترین منت را بر ما دارند و بیشترین فضیلت را به ما عنایت کردهاند». حضرت فرمود: ای گروه انصار؛ پاسخ مرا نمیدهید؟» آنان که سخت متأثر شده بودند گفتند: «ای رسول خدا؛ چه پاسخی بدهیم؟ منت و فضل از آن خدا و رسول اوست». پیامبر(ص) فرمود: به خدا سوگند اگر میخواستید، میگفتید و راست هم میگفتید و سخنتان را تصدیق میکردم که بییاور آمدی یاریات کردیم؛ رانده شده بودی پناهت دادیم؛ فقیر بودی چندانت دادیم که مانند یکی از خود ما شدی. ای گروه انصار؛ آیا از اینکه با سبزینهای از دنیا قومی را دلگرم کردم تا به اسلام رو کنند و شما را به اسلامتان واگذاشتم دلگیر شدید؟ ای گروه انصار؛ آیا راضی و خشنود نیستید که این مردم با گوسفند و شتر بروند و شما با رسول خدا به منازل خود بازگردید؟ سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردی از انصار بودم و اگر مردم همه بر راهی بروند و انصار بر راهی دیگر، من به راه انصار میروم... .
انصار چنان متأثر شدند که همگی گریستند و خطاب به پیامبر(ص) گفتند: «ما به اینکه سهم و بهرهمان رسول خدا باشد، خشنود و سرافرازیم»[۱۰۳].
بدینطریق رسول خدا(ص) بدگمانی و ناخشنودی آنان را برطرف کرد و در توجیه مسئله از عاطفه بهره گرفت و بر معرفت آنان نیز افزود تا جای هیچگونه بدگمانی باقی نماند؛ به آنان یادآور شد که عمل وی نه به این دلیل بوده که قریش، خویش و قوم وی بودند؛ بلکه بخششهای حضرت به آنان برای این بوده است تا دلهای آنان به اسلام متمایل شود و زمینه هدایت آنان فراهم آید.
پاسخ به شبهات و بدگمانیها در سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) نیز نمونههای بسیار دارد. افزون بر این آن حضرت به کارگزاران خود نیز توصیه میکرد که در رفع شبهات و بدگمانیهای مردم بکوشند. از جمله به مالکاشتر آموخت که اگر کاری انجام دادی که سبب بدگمانی و ناخشنودی مردم شد و گمان کردند که تو به ایشان ستم روا داشتهای، درحالیکه تو بر راه حق بودهای، بدگمانی مردم را نادیده مگیر و تصور مکن که چون درست عمل کردهای، مردم هرچه میخواهند بگویند و به آنان بیاعتنا باشی؛ مسائل را بهگونهای برای مردم روشن کن که هیچکس نتواند از فضای شبهه و ابهام سوءاستفاده کند که فضای ابهام و بدگمانی بهترین زمینه برای سوءاستفادههاست: هرگاه مردم به تو گمان بد برند، افشاگری کن و عذر خویش را درباره آنچه موجب بدبینی شده، آشکارا با آنان در میان گذار، و با صراحت بدبینی ایشان را از خود برطرفساز؛ زیرا اینگونه صراحت، سبب تربیت اخلاقی تو و مدارا و ملاطفت با مردم است و توجیه کردن ایشان و بیان عذر، تو را در سیر دادن آنان به حق، به مقصودت میرساند[۱۰۴].
نصر بن مزاحم منقری آورده است پس از آنکه امیرمؤمنان علی(ع) بعد از واقعه جمل وارد کوفه شد، ابو بردة بن عوف ازدی، که در نبرد جمل از یاری آن حضرت خودداری کرده بود، برخاست و گفت: «ای امیرمؤمنان؛ آیا کشتگان را پیرامون عایشه و طلحه و زبیر دیدی؟ آنان به چه سبب کشته شدند؟» حضرت فرمود: بدین سبب که شیعیان و کارگزاران مرا کشتند. از جمله اخوربیعه عبدی را که خداوند رحمتش کند، همراه جمعی از مسلمانان کشتند؛ زیرا آنان میگفتند: ما آنسان که شما پیمان شکستید، پیمان نشکنیم و آنگونه که شما خیانت کردید، خیانت نکنیم. پس بر ایشان یورش بردند و آنان را از پای در آوردند. پس من از آنان خواستم تا کشندگان برادرانم را به من تحویل د هند تا به جزای عملشان، مجازاتشان کنم؛ آنگاه کتاب خدا میان من و ایشان داوری کند. اما آنان از این درخواست سر باز زدند و درحالیکه در بیعت با من بودند، اقدام به جنگ کردند و خون نزدیک به هزار نفر از شیعیان مرا ریختند. به این دلیل به جنگ با آنان اقدام کردم. آیا با این احوال هنوز درباره ایشان تردید داری؟
ابوبرده گفت: «در تردید به سر میبردم؛ اما اکنون حقیقت را دریافتم و اشتباه دشمنان تو بر من آشکار شد و گواهی میدهم که تو بر راه راست گام برمیداری و آنچه کردهای درست بوده است»[۱۰۵].
نمونه دیگر از تبیین شبهات و رفع بدگمانیها در سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) در پیکار صفین است. وقتی دو سپاه در یک نقطه فرود آمدند، روزها گذشت و علی(ع) فرمان جنگ صادر نمیکرد. برخی از سپاهیان حضرت بر او اعتراض کردند: «ای امیرمؤمنان؛ فرزندان و زنان خود را در کوفه رها کردهایم و به کنارههای شام آمدهایم تا در اینجا وطن گزینیم؟ فرمان جنگ بده که مردم سخنانی میگویند». امام(ع) فرمود: چه میگویند؟ یکی از آنان گفت: «مردم گمان میکنند که تو چون مرگ را خوشایند نمیدانی، به جنگ دست نمییازی. برخی دیگر گمان میکنند که تو در جنگ با شامیان گرفتار شکوتردید شدهای». امام(ع) در پاسخ آنان فرمود: هرگز از جنگ ناخشنود نبودهام. شگفت آنکه من در نوجوانی و جوانی آن را دوست داشته باشم و اکنون در حال پیری که عمرم به پایان رسیده و مرگ نزدیک شده است، آن را ناخوشایند بدارم! و اما درباره تردید من در جنگ با این قوم، اگر قرار بود تردیدی داشته باشم، هر آینه در جنگ با مردم بصره تردید میکردم. به خدا سوگند زیروروی این امر را بررسی کردم و چارهای ندیدم جز جنگیدن، یا سرپیچیکردن از فرمان خدا و رسولش؛ لکن در جنگیدن با آن مردم درنگ میکنم، شاید همه یا گروهی از آنان هدایت شوند؛ زیرا رسول خدا(ص) در نبرد خیبر به من فرمود: «اگر تنها یک تن به دست تو بهسوی خدا هدایت شود، برای تو از همه چیزهایی که خورشید بر آن میتابد، بهتر است»[۱۰۶].
در سیره رهبران معصوم اسلام(ع)، گاهی آگاهی دادن و تبیین شبهات و بدگمانیها، به عهده برخی از اصحاب روشنضمیر نهاده میشد. کسانی که از ایمان و معرفت کامل به راه و هدف برخوردار بودند و میتوانستند راهنمای دیگران باشند، اهداف نبرد را برای اهل تردید بیان میکردند و به شبهات آنان پاسخ میگفتند. اسماء بن حکم فزاری میگوید: در صفین ما تحت فرمان عمار یاسر در اردوی علی بن ابیطالب(ع) بودیم. مردی از برابر صفوف گذشت تا به ما رسید و گفت: کدامیک از شما عمار یاسر است؟ عمار خودش را معرفی کرد. آن مرد بعد از بیان مقدمهای گفت: من بابصیرت کامل به حقانیت خود از خانه بیرون آمدم و در گمراهی آن گروه (سپاه شام) و اینکه آنها بر باطلاند شکی نداشتم، و تا دیشب همچنان بر آن بینش و اعتقاد پابرجا بودم. هنگامی که مؤذن ما بانگ نماز سر داد و گواهی داد که خدایی جز خداوند نیست و... دیدم مؤذن آنان نیز چنین ندایی سر داد. آنگاه نماز برپا شد و نمازی یکسان گزاردیم و دیدم دعایی یکسان میخوانیم و یک کتاب را تلاوت میکنیم و پیامبرمان یکی است. از دیشب شکی به دلم راه یافت و تمام شب را بدان گونه که جز خدا نمیداند به صبح رساندم؛ صبحگاه نزد امیرمؤمنان علی(ع) رفتم و ماجرای دل خود را به وی گفتم. او به من فرمود: آیا عمار یاسر را دیدهای؟ گفتم: نه. فرمود: نزد او برو و هرچه به تو گفت عمل کن. ازاینرو نزد تو آمدم.
عمار به وی گفت: آیا صاحب آن پرچم سیاه را که در برابر من است میشناسی؟ آن پرچم (اکنون) از آن عمرو بن عاص است (ولی در گذشته) من سه بار همراه پیامبر خدا(ص) زیر همان پرچم جنگیدهام و این چهارمین جنگ من است که (انگیزه جنگافروزانش) از آنها بهتر و نیکوتر نیست؛ بلکه جنگی است که انگیزه شرّ و فسادش بیش از آنهاست. آیا تو در غزوات بدر و اُحُد و حنین در زیر پرچمها شاهد بودهای یا پدرت حضور داشته که از آنها به تو خبر داده باشد؟ مرد گفت: نه. عمار گفت: مواضع ما اینک همان مواضعی است که در روزهای بدر و اُحُد و حنین در زیر پرچمهای پیامبر خدا(ص) داشتیم. آنان نیز در مواضع احزاب مشرک قرار دارند. آیا آن لشکر و یکایک افرادش را میبینی؟ به خدا قسم دوست داشتم که تمام کسانی که همراه معاویه آهنگ پیکار با ما را کرده و از آیینی که ما بر آنیم جدا شدهاند، پیکری واحد میبودند و من آن پیکر را با شمشیر میزدم و تکهتکه میکردم. به خدا سوگند که ریختن خون تمام آنان، از ریختن خون گنجشکی حلالتر است... آیا روشن شدی؟
مرد گفت: آری. عمار گفت: پس هر کدام را میخواهی اختیار کن.... آنان ازآنرو بر روی ما شمشیر میکشند که باطلگرایان را به شک اندازند تا با خود گویند: اگر آنان بر حق نبودند بر ما دست نمییافتند. به خدا که آنان بهقدر خاشاکی که چشم مگسی را بیالاید بر حق نیستند. به خدا سوگند اگر ما را با شمشیر بزنند و به نخلستانهای دور دست هجر[۱۰۷] برانند (باز هم) من یقین دارم که ما بر حقیم و ایشان بر باطلاند و به خدا قسم که هرگز صلحی شایسته برقرار نخواهد شد، مگر آنکه یکی از دو طرف اعتراف کند که خود کافر و بر خطا بوده و گواهی دهد که افراد طرف دیگر بر حق بودهاند و مردگان و کشتگانشان در بهشتاند. دیری نگذرد که (اهل حق) ببینند مردگان و کشتگانشان در بهشت جای دارند و دشمنانشان، از مرده و کشته، همگی در دوزخاند و زندگانیشان نیز بر باطل بوده است[۱۰۸].[۱۰۹]
اصلاح ادبیات نبرد و هماهنگ ساختن آن با اهداف متعالی جهاد
نوع سخنان و ادبیات رزمندگان در جنگ، بیانگر نوع نگرش آن سپاه است. بنابراین همانگونه که در فرهنگ اسلامی و سیره رهبران معصوم اسلام(ع)، اهداف نبرد با دیگر جنگهای بشری متفاوت است، نوع ادبیات جنگ که بیانگر اهداف و مکنونات قلبی سپاهیان اسلام است نیز باید متفاوت و بیانکننده اهداف متعالی جهاد در اسلام باشد. در همین راستا، رسول خدا(ص) برای جهتدادن سپاهیان بهسوی خدا و در مسیر نهادینهکردن ارزشهای دینی و الهی، از یک کلمه رزمندهای که سخنش رنگوبوی جاهلیت داشت و با اهداف جهاد در راه خدا ناسازگار بود، گذشت نمیکرد و با بیان محبتآمیز سخن او را اصلاح میکرد و میکوشید تا ادبیات سخن گفتن یارانش را نیز بهگونهای اصلاح کند که مطابق ادبیات اسلامی و الهی و بهدور از فرهنگ غلط جاهلی باشد.
در جنگ اُحُد غلامی به نام «رشید فارسی»، از اصحاب رسول خدا(ص)، بر یکی از مشرکان به نام (ابن عویم) حمله برد و با ضربهای وی را دو نیم کرد و زمانی که شمشیر خود را بهطرف او حواله میکرد، گفت: «بگیر که من همان غلام فارسیام». پیامبر(ص) که تماشاگر هنرنمایی او بود و گفتهاش را میشنید فرمود: «چرا نگفتی بگیر که من همان غلام انصاریام؟» در همین هنگام برادر ابن عویم برای انتقام به رشید حمله کرد و گفت: «منم ابن عویم»؛ ولی رشید با ضربهای او را نیز کشت و گفت: «بگیر که من همان غلام انصاریام». رسول خدا(ص) با لبخندی که گویای خرسندی ایشان بود، فرمود: «آفرین اباعبدالله». پیامبر وی را به کنیه اباعبدالله مفتخر کرد؛ درحالیکه او اصلاً فرزندی نداشت[۱۱۰]. گرچه رشید فارسی در حمله نخست نیز خوش درخشیده بود، رسول خدا(ص) از اصلاح ادبیات نظامی او چشمپوشی نکرد و این نشاندهنده اهمیت این مسئله در سیره آن حضرت است.
درباره جنگ اُحُد نیز نقل کردهاند که بعد از شکست سپاه اسلام و فرار مسلمانان، «طلحة بن عبیدالله» از کسانی بود که در دفاع از پیامبر(ص) جانانه جنگید و دشمن را از ایشان دور کرد و در این مبارزه یکی از دستانش نیز مجروح شد. بعد از پایان نبرد از او درباره جراحت دستش پرسیدند؛ وی گفت: «وقتی که یاران پیامبر از اطرافش گریختند و ما از او دفاع میکردیم، یکی از افراد لشکر قریش به نام «مالک بن زهیر جشمی» تیری بهطرف رسول خدا(ص) انداخت. او چنان تیرانداز ماهری بود که هیچگاه تیرش به خطا نمیرفت. در این هنگام من دست خود را مقابل چهره رسول خدا(ص) گرفتم و تیر به انگشتم خورد». نقل شده است که به سبب همین زخم انگشت او فلج شد. هنگامی که تیر به دست او اصابت کرد گفت: آخ! پیامبر(ص) فرمود: «اگر میگفت بسم الله وارد بهشت میشد»[۱۱۱].
نمونه جالب توجه دیگر از این دست، مربوط به بعد از جنگ اُحُد است. بعد از اینکه جنگ به پایان رسید و هر یک از دو سپاه به سرزمین خود برگ برگشتند، قریشیان در مدح سپاهیان خود اشعاری را میسرودند و با اشاره به ماجرای اُحُد قریش را مدح و مسلمین را مذمت میکردند. یکی از این شاعران عبدالله بن زبعری بود که قصیدهای سرود و در آن به مدح و ستایش قریش در ماجرای اُحُد پرداخت. در جواب او حسان بن ثابت و کعب بن مالک انصاری قصایدی سرودند. در این میان بیت ششم شعر کعب بن مالک انصاری چنین بود: «از ریشه خود در مقابل هر گروه سنگین و گرامی که بر رزم تمرین داده شده بود و سر نیزهها در آن میدرخشید دفاع کردیم». رسول خدا(ص) با شنیدن این بیت به وی فرمود: آیا نمیتوان گفت از دین خود دفاع کردیم. کعب گفت: چرا میشود! رسول خدا(ص) فرمود: پس تعبیر دین بهتر است. پس کعب شعرش را طبق نظر رسول خدا(ص) اصلاح کرد[۱۱۲].
برخورد رسول خدا(ص) با پرچمدار فتح مکه سعد بن عباده، که در اسلام دارای جایگاه رفیعی است، از نمونههای دیگر اصلاح ادبیات نبرد در سیره رسول خدا(ص) است. سعد بن عباده در روز فتح مکه که پرچم اسلام را به دست داشت، زمانی که از مقابل ابوسفیان میگذشت، فریاد برآورد: «امروز روز برخوردهای خونین است؛ امروز حرمتها شکسته میشود؛ امروز خدا قریش را خوار میکند»[۱۱۳]. وقتی که رسول خدا(ص) از کنار ابوسفیان میگذشت، وی با نگرانی آنچه را که از سعد بن عباده شنیده بود، برای پیامبر(ص) نقل کرد. حضرت در برابر این شعار سعد فرمود: «امروز روز مهر ورزیدن است. امروز خداوند قریش را عزیز میکند»[۱۱۴]. سپس به سعد بن عباده پیغام فرستاد که پرچم را به پسرش قیس بن سعد بسپارد و برای نشانه عمامه خود را برای او فرستاد. سعد نیز بعد از دریافت فرمان رسول خدا(ص)، بلافاصله پرچم را به پسرش قیس سپرد[۱۱۵]. بدین ترتیب رسول خدا(ص) یکی از بهترین یارانش را به دلیل سردادن شعاری که بیانگر ادبیات خشونت بود، از افتخار پرچمداری فتح مکه محروم کرد[۱۱۶].
پرهیز از خشونت بیارتباط با اهداف متعالی جهاد
گرچه واژه جنگ با مفهوم خشونت همراه است، در سیره نظامی رهبران معصوم(ع)، استفاده از خشونت جزو اهداف نبرد نیست و تنها در چهارچوب قانون الهی و در هنگام ضرورت، و آن هم در مقابل کسانی که مانع هدایت دیگران و رسیدن پیام اسلام به مردم هستند، به کار میرود. بنابراین در غیر این موارد، استفاده از خشونت هستند را بههیچوجه روا نداشتهاند. در سیره رسول خدا(ص) همواره تأکید بر این بوده است که جنگ و نزاع با مشرکان، فقط تا زمانی معنا دارد که از پذیرش دعوت اسلام سر باز زنند و بهمحض گفتن شهادتین، دیگر کسی حق تعقیب آنها را ندارد و بعد از این مرحله هیچ بهانهای برای اعمال خشونت بر ضد آنها پذیرفته نیست؛ زیرا جنگهای رسول خدا(ص) جهاد بر سر پذیرش تنزیل بوده است نه تأویل؛ بنابراین صرف پذیرش تنزیل قرآن و دین، و به رسمیت شناختن پیامبر و آیینش، برای مسلمانی کافی است و هیچگونه بهانهجویی برای تجویز خشونت، نظیر ادعای از روی ترس بودن ایمان طرف مقابل و یا تقاص کینههای دوره جاهلی، پذیرفتنی نیست.
معمر بن راشد، با اسناد خود از مقداد بن عمرو روایت میکند که به رسول خدا گفتم: «اگر یکی از کافران به جنگ من بیاید و دست مرا با شمشیر قطع کند و سپس بگریزد و به درختی پناه ببرد و بگوید: در راه خدا مسلمان شدم، آیا پس از این حق دارم او را بکشم؟» رسول خدا(ص) فرمود: نه؛ او را مکش. گفتم: اگر او را بکشم چه خواهد شد؟ فرمود: «در آن صورت او به مقام و منزلتی که تو پیش از کشتنش داشتهای خواهد رسید و تو در منزلت او پیش از آنکه اسلام بیاورد، خواهی بود»[۱۱۷].
نمونههای فراوانی در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) میتوان یافت که آنان با خشونتهای بیجا و بیربط به اهداف الهی جهاد بهشدت برخورد کردهاند و چهبسا سردارانی را به این دلیل مؤاخذه کردهاند. در اینجا به برخی از این نمونهها اشاره میکنیم.
در سال هفتم هجری رسول خدا(ص) غالب بن عبدالله را برای جنگ بهسوی فدک روانه کرد. سپاه اسلام بعد از پیروزی بر بادیهنشینان و جمعآوری غنایم، کنار هم شدند. در این میان دیدند که «اسامة بن زید» غایب است. او به تعقیب مردی به نام نهیک بن مرداس رفته بود و ساعتی از شب گذشته بازگشت. فرمانده او را به دلیل این تأخیر بهشدت توبیخ و بازخواست کرد. اسامه گفت: «در تعقیب مردی بودم که مرا مسخره میکرد؛ اما وقتی لبه شمشیر را بر گلوی خود دید گفت: لا اله الا الله و محمد رسول الله». فرمانده پرسید آیا شمشیرت را غلاف کردی؟ جواب داد: نه به خدا شمشیر را غلاف نکردم تا اینکه او را کشتم. همراهان گفتند: «به خدا قسم کار بدی کردی. مردی را کشتی که «لا اله الا الله» میگفت». پس اسامه از کار خود پشیمان شد[۱۱۸]. پس از آنکه به نزد رسول خدا(ص) بازگشت ایشان را از ماجرا آگاه کرد. پیامبر پرسید: آیا مردی را کشتی که «لا اله الا الله و محمد رسول الله» میگفت؟ اسامه پاسخ داد: «ای رسول خدا؛ این را برای فرار از مرگ میگفت». پیامبر اکرم(ص) فرمود: «تو که پرده قلبش را نشکافتی تا بدانی در آن چیست و آنچه را هم به زبان میگفت قبول نکردی؛ درحالیکه نمیدانی در دلش چه نیتی داشته است». اسامه قسم خورد که دیگر هیچکسی را که شهادتین میگوید، به قتل نرساند[۱۱۹]. شاید همین داستان باعث شد که وی بعد از رحلت رسول خدا(ص) در صف قاعدان قرار گرفت و از یاری امیرمؤمنان(ع) خودداری کرد.
واقدی از ابن ابی حدرد و او از پدرش نقل میکند که رسول خدا(ص) ما را با فرماندهی ابوقتاده بهسوی منطقه «بطن إضم» فرستاد. در این سریه، «محلم بن جثامه لیثی» هم همراه ما بود. در یکی از منازل «بطن إضم» ناگاه عامر بن اضبط اشجعی بر ما گذشت و به طریق مسلمانان بر ما سلام کرد. ما از او گذشتیم؛ ولی محلم بر او حمله کرد و او را کشت و داراییهای او را، که شامل یک شتر و یک مشک شیر و کالاهای دیگر بود، برگرفت. چون به محضر رسول خدا(ص) رسیدیم، پیامبر او را سرزنش کرد و این آیه قرآن درباره ما نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ كَذَلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا﴾[۱۲۰].[۱۲۱]
در باب نفی خشونتهای بیجا، آنچه که بیش از همه ناراحتی رسول اکرم(ص) را به دنبال داشت و واکنش آن حضرت را بر میانگیخت، دخالتدادن تعصبات جاهلی و تصفیه حسابهای پیش از اسلام، به نام جهاد در راه خدا بود. ماجرای خشونت خالد بن ولید. بر ضد قبیله بنیجذیمه و اعلام برائت رسول خدا(ص) از عمل وی، نمونهای گویا از این قبیل است.
واقدی نقل میکند پیامبر اکرم(ص) خالد بن ولید را برای دعوت قبیله بنیجذیمه به اسلام، و نه به قصد جنگ، روانه کرد. خالد همراه گروهی از مسلمانان مهاجر و انصار و افرادی از قبیله بنیسلیم حرکت کرد. به بنیجذیمه خبر دادند که خالد بن ولید همراه مسلمانان بهسوی آنان رهسپار است. آنها گفتند: ما مسلمانیم، نماز میگزاریم و محمد را تصدیق میکنیم. خالد نزد ایشان آمد و گفت: به اسلام بگروید! گفتند: ما مسلمانیم. گفت: پس چرا اسلحه همراه دارید؟ گفتند: میان ما و میان قومی از اعراب دشمنی است و ترسیدیم که شما از ایشان باشید و به این منظور سلاح برداشتیم تا از خود در برابر ایشان که با اسلام مخالفاند، دفاع کنیم. خالد گفت: پس سلاح خود را بر زمین بگذارید.
مردی از ایشان که نامش جحدم بود، گفت: «ای بنیجذیمه؛ محمد از کسی چیزی بیشتر از اقرار به اسلام نمیخواهد و ما همگی مقرّ به اسلامیم؛ اما خالد نمیخواهد با ما چنان رفتار کند که با مسلمانان رفتار میشود. او نخست با سلاح خود ما را اسیر خواهد کرد، و پس از اسارت، شمشیر حاکم خواهد بود». مردم بنیجذیمه گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم که ما را گرفتار مکن. اما جحدم از تسلیم سلاح خودداری میکرد تا اینکه همه با او صحبت کردند و سرانجام او هم شمشیر خود را افکند. در این هنگام خالد به آنها گفت: باید به اسارت در آیید! بنیجذیمه اسیری را پذیرفتند.
خالد دستور داد که آنها دستهای یکدیگر را ببندند. چون این کار را کردند، به هر یک از مسلمانان یکی دو نفر را سپرد و مردان بنیجذیمه آن شب را در بند بودند. هنگام سپیدهدم خالد فرمان داد هر کس اسیری دارد گردنش را بزند. بنیسلیم همه اسیرانی را که در اختیار داشتند، کشتند؛ چون از بنیجذیمه به دلیل شرکت در جنگ برزه و جنگهای دیگر خشمگین و عصبانی بودند. بنیجذیمه گروهی از بنیسلیم را در آن جنگ کشته بودند و اینک بنیسلیم در صدد انتقامگیری از آنها بودند. ولی مهاجران و انصار اسیران خود را رها کردند. خالد بر انصاری که اسیران خود را رها کرده بودند، خشمگین شد.
چون خبر رفتار خالد بن ولید به رسول خدا(ص) رسید، دستهایش را به آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا من از آنچه خالد کرده است، بیزارم». عمار به نزد ایشان آمد و گفت: «ای رسول خدا؛ خالد با گروهی که اسلام آورده بودند و نماز میگزاردند در افتاد». خالد نشسته بود و صحبتی نمیکرد؛ اما وقتی عمار بیرون رفت، خالد شروع به بدگویی از او کرد. پیامبر(ص) فرمود: «ای خالد؛ ساکت باش! از ابو یقظان (عمار) بدگویی مکن که هر کس با او بستیزد، خدای با او ستیزه میکند، و هرکس او را دشمن بدارد خداوند دشمنش میدارد، و هر کس او را نادان بشمرد خداوند نادانش میشمرد».
بعد از فتح مکه رسول خدا(ص) مالی به وام گرفت و علی(ع) را فراخواند و بخشی از آن مال را به او داد و فرمود: «نزد بنیجذیمه برو؛ کارهای دوره جاهلیت را زیر پا بنه و فدیه آنچه را که خالد از میان برده است، پرداخت کن». علی(ع) نزد آنان رفت و خونبهای همه کسانی را که خالد کشته بود، پرداخت کرد و قیمت اموال آنها را هم به آنان پس داد. چون هنوز تعدادی باقی مانده بودند، علی(ع) ابو رافع را به حضور پیامبر(ص) فرستاد و مال بیشتری درخواست کرد. رسول خدا(ص) موافقت کرد و علی(ع) بهای همه آنچه را که خالد از میان برده بود، پرداخت کرد. پس از آن مقداری از اموال نزد علی(ع) زیاد آمد که فرمود: «بقیه اموال هم از طرف رسول خدا(ص) در مقابل خرابیهایی که ممکن است رسول خدا(ص) یا شما از آن مطلع نشده باشید، به شما پرداخت میشود». آنگاه نزد پیامبر(ص) برگشت و چنین گزارش داد: ای رسول خدا؛ پیش قومی رفتیم که مسلمان بودند و در سرزمین خود مساجدی ساخته بودند. خونبها و تاوان آنچه را که خالد از میان برده بود پرداختم؛ حتی تاوان ظرفهای خوراک سگها را هم دادم. مقداری از مال که باقی مانده بود به آنها بخشیدم و گفتم: این از جانب رسول خداست در قبال برخی از خرابیها که ممکن است آن حضرت از آن اطلاع نداشته باشد و شما هم از آن مطلع نشده باشید.
رسول خدا(ص) فرمود: «کار بسیار خوبی کردی من به خالد دستور کشتن نداده بودم؛ بلکه به او فرمان داده بودم تا آنها را به اسلام فراخواند». پیامبر(ص) از آن روز به بعد دیگر به خالد اعتنایی نمیکرد و از او روی برمیگرداند[۱۲۲].[۱۲۳]
تبیین اهداف نبرد برای نیروهای دشمن
سخن گفتن با دشمن در میدان نبرد، امری رایج در جنگهای صدر اسلام بود. همانگونه که در فصل اول این بخش یادآور شدیم، رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) بارها در میدان نبرد با دشمنان خود سخن گفتند. سخنان ایشان گاهی ابلاغ پیام الهی و گاهی نصیحت و دعوت دشمن به هدایت الهی بود؛ اما کمتر اتفاق میافتاد که اهداف نبرد را برای دشمن بازگو کنند. به جز در سیره نظامی امام حسین(ع)، موارد اندکی میتوان یافت که آن بزرگواران در مواجهه با دشمن، به تبیین اهداف نبرد برای آنان پرداخته باشند.
در فتح خیبر پیامبر اکرم(ص) فرمود: «شیطان نزد یهودیان رفته و به آنان گفته است: محمد برای تصاحب اموال شما با شما میجنگد. پس با صدای بلند به یهودیان بگویید: «لا اله الا الله» بگویند و به این وسیله اموال و جانهای خود را حفظ کنند و حساب آنان هم با خدا خواهد بود». یاران پیامبر(ص) این سخن ایشان را به یهودیان گفتند؛ اما آنان پاسخ دادند: چنین نمیکنیم و پیمان موسی و تورات را وانمیگذاریم[۱۲۴].[۱۲۵]
تبیین اهداف نبرد برای نیروهای دشمن در سیره امام علی(ع)
در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نیز نمونهای از این دست وجود دارد. پیش از شروع جنگ صفین، پیرمردی شامی در میان دو لشکر ایستاد و فریاد زد: یا علی؛ با شخص تو کار دارم. امیرمؤمنان(ع) از میان سربازان خود خارج شد و در مقابل آن پیرمرد ایستاد. پیرمرد گفت: «تو سابقهای طولانی در اسلام و هجرت داری. آیا میتوانم به تو پیشنهادی کنم که با عمل به آن جنگی در نگیرد و خون مسلمانان حفظ شود؟» حضرت فرمود: پیشنهاد تو چیست؟ پیرمرد گفت: «اینکه تو به عراق برگردی و ما به شما کاری نداشته باشیم و ما نیز به شام برگردیم و شما با ما کاری نداشته باشید».
حضرت فرمود: پیشنهاد تو را دریافتم و دانستم که از روی خیرخواهی و شفقت است. من نیز درباره این جنگ و عواقب آن بسیار اندیشیدم. اول و آخر آن را سنجیدم و شبهایی را بیداری کشیدم و آثارش را بررسی کردم؛ ولی دیدم دو راه بیشتر نیست؛ یا جنگ و یا کفر به وحی الهی و دین حق؛ چون خدای متعال سکوت در برابر معصیت و ترک امر به معروف و نهی از منکر در برابر گناهان را از اولیای خود نمیپسندد و بدان راضی نیست. سرانجام به این نتیجه رسیدم که جنگیدن و مرارت آن را تحملکردن، آسانتر از دستوپنجه نرم کردن با زنجیرهای گران است[۱۲۶].[۱۲۷]
تبیین اهداف نبرد برای نیروهای دشمن در سیره امام حسین(ع)
در نهضت کربلا، داستان بهگونهای متفاوت بود؛ زیرا لشکری نیرومند در برابر گروهی بسیار اندک صف کشیده بود؛ لشکری متشکل از مردمی که رهبر گروه مقابل را دعوت کرده بودند تا او را یاری کنند. بیوفایی کوفیان وضعیت معرکه نبرد را از حالت طبیعی و مقابله دو نیروی برابر خارج کرده بود. با این اوضاع و شرایط، وقتی امام حسین(ع) دریافت که نصیحت دشمن و دعوت او به هدایت راه به جایی نمیبرد، به تبیین هدف قیام و حرکت خود پرداخت تا حجّت را بر آنها تمام کند و ناآگاهان را از حیلهای که بر ضد او به کار بستهاند، آگاه کند. البته امام در بیان هدف قیام، به نکاتی اشاره میکرد که درک آن برای دشمن ممکن باشد؛ نه آن نکات بلند عرفانی درباره ارزش جهاد و رسیدن به لقای الهی که تنها یاران با بصیرتش آن را میفهمیدند.
بنابراین امام حسین(ع) بعد از بیان بیارزش بودن دنیا، هدف حرکت خود را مقابله با ظلم و انحراف فراگیر در جامعه عنوان کرد و گفت اینک که دشمن او را بین ذلتپذیری و مرگ مخیر کرده است، او مرگ باعزت را ترجیح میدهد. نکتهای که برای کوفیان بیشتر قابل درک و فهم بود، یادآوری دعوتنامههای آنها از حضرت بود و اینکه آنها از او یاری خواستند و وی نیز به یاری آنها شتافته است؛ اما اینک با شمشیرهای آنها روبهرو شده است.
امام حسین(ع) در نخستین رویارویی با سپاه دشمن، در خطبهای با بیان حدیثی از رسول خدا(ص) هدف از حرکت خود را مقابله با ظلم و انحراف بنیامیه و دعوت کوفیان ذکر کرد و فرمود: ... نامههایتان به من رسید، فرستادگان شما نیز از بیعت شما خبر دادند. مرا در مقابل دشمن تنها وانگذارید. اگر به بیعت خویش استوار باشید به رشد خود رسیدهاید. من حسین بن علی و پسر فاطمه دختر پیامبرم. جانم با جان شما و خانوادهام با خانواده شماست و برای شما اسوهام و اگر به بیعت وفادار نیستید و پیمان شکستهاید، به جانم سوگند که از شما عجیب نیست که با پدرم و برادرم و عموزادهام مسلم بن عقیل نیز چنین کردید. خداوند بهزودی مرا از شما بینیاز خواهد کرد[۱۲۸].
شیخ صدوق با سند خویش نقل میکند که نخستین برخورد حر و امام حسین(ع) در هنگام ظهر بوده است. امام(ع) به پسرش دستور داد تا اذان و اقامه بگوید و دو گروه با هم نماز جماعت خواندند. پس از سلام نماز، حر جلو رفت و گفت: سلام و رحمت و برکات خدا بر تو ای پسر پیامبر. امام(ع) فرمود: درود بر تو؛ کیستی ای بنده خدا؟ گفت: من حر بن یزیدم. حضرت پرسید: با مایی یا برما؟ حر جواب داد: «به خدا قسم مرا برای جنگ با تو فرستادهاند؛ ولی به خدا پناه میبرم که در روز قیامت در حالی از قبر خویش برآیم که پای به زنجیر و دست بسته به روی در آتشم افکنند. ای پسر پیامبر کجا میروی؟ به حرم جدت برگرد که کشته خواهی شد». امام حسین(ع) فرمود: «پیش میروم که مرگ برای جوانمرد عار نیست»[۱۲۹].
طبری خطبهای از امام حسین(ع) نقل کرده است که حضرت در آن خطبه با توصیف وضعیت موجود و بیان انحرافات جامعه از مسیر هدایت الهی، هدف خود را با کوفیان در میان میگذارد و میفرماید: «آیا نمیبینید که کسی به حق عمل نمیکند و از باطل بازنمیدارد؟ پس سزاوار است که در چنین وضعی انسان باایمان مرگ و ملاقات با خدا را آرزو کند. آری مرگ برای من جز سعادت و خوشبختی نیست و زندگی با ستمگران را جز خواری و ذلت نمیدانم»[۱۳۰].
روز عاشورا نیز امام سوار بر اسب شد؛ قرآن را باز کرد و روی دست گرفت و سخنانی خطاب به لشکر دشمن گفت و هدف از حرکت خود را انتخاب مرگ باعزت در مقابل پذیرش ذلت بیان کرد و فرمود: آگاه باشید؛ این ناپاک فرزند ناپاک، مرا بر سر دو راهی کشتهشدن و تن زیر بار ذلت بردن و تسلیم اراده وی شدن وانهاده است؛ اما خواری و زبونی از ما بهدور است. خدا راضی نیست که ما خوار و زبون شویم. پیغمبر و مردان باایمان تن به خواری و بیچارگی نمیدهند. دامنهای پاک مادرانی که در آن تربیت یافتهایم و جوانان باغیرت و رادمردان زور نشنوی که تا راه مرگ و شهادت به روی آنان باز است از راه فرومایگان و بیچارگان نخواهند رفت و نیز رضا به خواری و ذلت ما نمیدهند. اکنون یاران وفادار من کماند و دیگران دست از یاری من برداشتهاند. باز هم جز راه جنگ را نمیتوانم پذیرفت و جز از طریق شهادت نمیتوانم رفت[۱۳۱].[۱۳۲]
منابع
پانویس
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص۲۲۷ ـ ۲۲۸.
- ↑ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۴۱؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۷.
- ↑ ابن سعد، ترجمة الامام الحسین، ص٣٣٠.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۲۸ ـ ۲۲۹.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۲۰.
- ↑ نام سرزمینی است در بحرین.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۲۲.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۵.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۲۹ ـ ۲۳۰.
- ↑ عبدالله بن مسلم دینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۶۶؛ محمدباقر محمودی، نهج السعادة، ج۲، ص۲۸۹.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۹۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۳۱.
- ↑ «و به ستمگران مگرایید که آتش (دوزخ) به شما رسد» سوره هود، آیه ۱۱۳.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۵، ص۹۴.
- ↑ «و من آن نیم که گمراهکنندگان را یاور گیرم» سوره کهف، آیه ۵۱.
- ↑ ر.ک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج۱۲، ص۴۶۷-۴۶۸.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۵، ص۲۲۸.
- ↑ «و آنچه در توان دارید از نیرو در برابر آنان فراهم سازید» سوره انفال، آیه ۶۰.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۵، ص۲۲۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۱۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۷.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۵، ص۹۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۹۶.
- ↑ جعفر مرتضی عاملی، الصحیة سیرة النبی الاعظم، ج۲۹، ص۱۴۸.
- ↑ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۱۸۷؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۹، ص۱۲۱؛ ملا محسن فیض کاشانی، المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۴.
- ↑ امام خمینی، صحیفه نور، ج۲، ص۴۵.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۲۶.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۴۱.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۱.
- ↑ «فَلَا تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۵۳).
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۱۴؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۹۲.
- ↑ اشاره به آیه ﴿مَا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا﴾ «من آن نیم که گمراهکنندگان را یاور گیرم» سوره کهف، آیه ۵۱.
- ↑ احمد بن داوود دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۵۰-۲۵۱؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۵، ص۷۴؛ شیخ صدوق، الامالی، مجلس ۳۰، ح۱، ص۱۵۵.
- ↑ احمدبن داوود دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۳۴-۲۳۵؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۵، ص۴۳؛ ابو الفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۰۲؛ عبد الله بن مسلم دینوری، الامامة و السیاسة، ج۲، ص۵؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۶۳؛ ابو علی مسکویه رازی، تجارب الامم، ج۵، ص۴۵.
- ↑ بین این روایت نبوی نقل شده از مسلم و برخی از احکامی که رسول خدا(ص) برای مقابله با فتنه فرهنگی یهود صادر کرده است، در ظاهر تعارض دیده میشود در فصل هفتم کتاب، با عنوان «پاسخ به یک شبهه» به این مسئله خواهیم پرداخت.
- ↑ سیدرضا موسوی، آشنایی با نهضت حسینی، ص۲۴۳-۲۴۴.
- ↑ ابن قولویه کامل الزیارات، باب ۲۳، ص۷۲-۷۳، حدیث ۴، ۵، ۶.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۲۳-۴۲۴؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۲، ص۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۶۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۳۲ ـ ۲۴۴.
- ↑ ﴿إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَفْقَهُونَ﴾ «ای پیامبر! مؤمنان را به کارزار برانگیز، اگر از شما بیست تن شکیبا باشند بر دویست تن پیروز میگردند و اگر از شما صد تن باشند بر هزار تن از کافران پیروز میشوند زیرا آنان گروهی هستند که درنمییابند» سوره انفال، آیه ۶۵.
- ↑ سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۹، ص۱۲۲.
- ↑ در بحث «تبیین اهداف نبرد برای نیروهای خودی» از فصل پنجم کتاب عوامل پیروزی و شکست تهیه شده در مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه استفاده شده است.
- ↑ «فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) بِالْكَثْرَةِ وَ إِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالْبَصِيرَةِ» (محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۰، ص۲۵۳).
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۳.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۸۲.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۸۱-۳۸۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۸۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۲۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۴۴ ـ ۲۴۷.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ١٠.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۸۸.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۰.
- ↑ «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ عَرِّفْهُمْ مَا يَجْهَلُونَ، وَ عَلِّمْهُمْ مَا لَا يَعْلَمُونَ، وَ بَصِّرْهُمْ مَا لَا يُبْصِرُونَ» (صحیفه سجادیه، دعای ۲۷).
- ↑ ﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنَادَوْنَ لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمَانِ فَتَكْفُرُونَ﴾ «به کافران ندا میدهند که دشمنی خداوند، بزرگتر از دشمنی شما با خودتان است که به ایمان فرا خوانده میشدید امّا شما کفر میورزیدید» سوره غافر، آیه ۱۰.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۵۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۶۱.
- ↑ عبد الله بن مسلم بن قتیبه دینوری، الامامة والسیاسة، ج۲، ص۹۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۷۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۲۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۱.
- ↑ ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۹۹-۵۰۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۴، ص۱۱-۱۴.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۲۷.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۸۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۳۲۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۵۱؛ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۸۵.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۷.
- ↑ «با پیشگامان کفر که به هیچ پیمانی پایبند نیستند کارزار کنید باشد که باز ایستند» سوره توبه، آیه ۱۲.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۰.
- ↑ «... اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِي سُلْطَانٍ، وَ لَا الْتِمَاساً مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَ لَكِنْ لِنُرِيَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ، وَ يُعْمَلَ بِفَرَائِضِكَ وَ سُنَنِكَ وَ أَحْكَامِكَ...» (ابن شعبة حرانی، تحف العقول، ص۲۳۹؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۹۷، ص۸۰-۸۱). درباره این خطبه تذکر دو نکته ضروری است؛ اول اینکه در برخی از کتابها این خطبه را از قول امیر مؤمنان(ع) نقل کردهاند که علت آن ظاهراً، تشابه قسمت آخر خطبه با بخشی از خطبه ۱۳۱ نهجالبلاغه است. به نظر میرسد صرف مشابهت، نمیتواند دلیل قانعکنندهای برای طرح چنین نظری باشد؛ زیرا احتمال دارد امام حسین(ع) برای استشهاد، عباراتی از خطبه پدر بزرگوارش را بر زبان جاری کرده باشد؛ شاید هم حضرت اصلا قصد استشهاد نداشته است و این تشابه ناشی از آن باشد که امامان(ع) همگی نور واحد هستند و یکگونه میاندیشند؛ دوم اینکه در مصادر این خطبه اشاره نشده است که امام حسین(ع) این خطبه را پس از شروع قیام خویش و در زمان اقامت در مکه ایراد کرده است یا قبل از آن و یا حتی در سالهای آخر عمر معاویه؛ اما برخی نویسندگان از ظاهر عبارات آخر خطبه که میفرماید: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِي سُلْطَانٍ»، چنین استفاده کردهاند که امام(ع) این خطبه را پس از شروع نهضتش ایراد فرموده و ظاهر عبارت «مَا كَانَ مِنَّا» اشاره به قیام حضرت دارد (ر.ک: محمد نعمة السماوی، الثورة الحسینیة، ج۴، ص۱۸۳).
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۸۴-۳۸۵؛ عبد الرزاق موسوی مقرم، مقتل الحسین، ص۱۶۵.
- ↑ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمة، ج۲، ص۲۰۴؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۶، ۳۶۷.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵۳؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۲، ص۳۹؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۳۴، ۳۳۵ و با کمی تفاوت در عبارات: ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۳۱؛ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۱۹۵-۱۹۶.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵۷؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۵.
- ↑ ابو حنیفه احمد بن داوود دینوری، الاخبار الطوال، ص۳۶۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۰۳؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۸۱. بلاذری خطبه یادشده را از عبارت «إِنَّ هَؤُلَاءِ...» به بعد نقل کرده است. برخی منابع هم این خطبه را با اندکی تفاوت در عبارات، در قالب نامهای که حضرت خطاب به اشراف و بزرگان کوفه نوشته است، آوردهاند (ن.ک: ابن اعثم، الفتوح، ج۵، ص۸۱-۸۲؛ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۳۵-۲۳۴؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۸۲)؛ اما ابن جوزی این نقل را در قالب گفتوگوی حضرت با فرزدق آورده است (ن.ک: ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۲۴۱).
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۰۴؛ سلیمان بن احمد طبرانی، المعجم الکبیر، ج۳، ص۱۱۵؛ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۵ (با اندک تفاوتی در عبارات).
- ↑ ابن قولویه، کامل الزیارات، باب ۲۳، ص۷۵، ح۱۴.
- ↑ «إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً» (ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۵، ص۴۰۳؛ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۴۴).
- ↑ «إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ» (ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۴۵).
- ↑ ابن سعد، ترجمة الامام الحسین، ص٣٣٠.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۴۷ ـ ۲۶۴.
- ↑ «ثَلَاثٌ لَا يُغِلُّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لِلَّهِ، وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ، وَ اللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِمْ» (محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۰۳؛ شیخ صدوق، الامالی، مجلس ۶۵، ص۳۵۰، ح۳).
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۳۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، کلام ۱۳۴.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۹، ص١٠٠.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۷، ص۴۲۳؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۸؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۱۱۱.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۲۰۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۸؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۱۰۸.
- ↑ ر.ک: عبد الحسین امینی، الغدیر، ج۶، ص۹۷-۳۲۳.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، کلام ۱۳۴.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۹، ص١٠٠.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۷، ص۴۲۳؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۸؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۱۱۱.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۲۰۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۸؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۱۰۸.
- ↑ ر.ک: عبد الحسین امینی، الغدیر، ج۶، ص۹۷-۳۲۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۶۴ ـ ۲۶۷.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۵؛ عبد الله بن مسلم بن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص١١٠؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۷۰-۷۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۵؛ عبد الله بن مسلم بن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص١١٠.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۱.
- ↑ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۲۱؛ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۱۸۸-۱۸۹؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۹-۳۳۰؛ و نزدیک به این تعابیر در: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۹۷. البته در نقل ابن شهر آشوب، اولاً امام(ع) این جملات را در پاسخ ابن عباس میفرماید نه در جواب ابن حنفیه و ثانیاً حضرت به صورت شفاهی میگوید نه در قالب وصیتنامه.
- ↑ سید بن طاووس، الملهوف، ص۲۲۸-۲۲۹؛ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۱۱۳.
- ↑ یحیی بن حسن عبیدلی، اخبار الزینبات، ص۱۱۶، ۱۱۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۶۸ ـ ۲۷۴.
- ↑ تألیف قلوب یعنی کمک مالی به کسانی که انگیزه معنوی نیرومندی برای پیشبرد اهداف اسلامی ندارند و با تشویقهای مالی میتوان دلهای آنان را به دست آورد و از ایشان به نفع اسلام و مسلمانان بهره برد. خداوند در قرآن برای آنان سهمی از زکات قرار داد (توبه، ۶۰) تا به تدریج اسلام در دلشان کاملاً جای گیرد (سید محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج۹، ص۳۱۱).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۹۲-۴۹۳؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۴-۹۴۷.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۹۷؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۶۱.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۹۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۹۹، ۵۰۰؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۵۷- ۹۵۸.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴-۵.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۴، ص۱۳-۱۴.
- ↑ نام سرزمینی است در بحرین.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۲۱-۳۲۲.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۷۴ ـ ۲۸۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۲۱-۲۲۳.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۵۴.
- ↑ مجالدنا عن جذمنا كلّ فخمة *** مدرّبة فيها القوانس تلمع (ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۱۳۶؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۴، ص۲۳۳).
- ↑ الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ *** الْيَوْمُ تُسْتَحَلُّ الْحُرَمَةُ الْيَوْمُ أَذَلَّ اللَّهُ قُرَيْشاً (ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۰۶؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۸۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۶).
- ↑ «الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَرْحَمَةِ *** الْيَوْمُ أَعَزَّ اللَّهُ قُرَيْشاً» (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۲۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۵۹۷).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۲۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۵۹۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۸۱ ـ ۲۸۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۲۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۲۴.
- ↑ قمی همین قصه را شان نزول آیه ۹۴ سوره نساء ذکر میکند (علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۱۴۸-۱۴۹)؛ اما واقدی ماجرای دیگری شبیه آن را شأن نزول آیه فوق میداند که با مضامین آیه سازگارتر است و ما در ادامه آن را نقل خواهیم کرد.
- ↑ «ای مؤمنان، چون (برای جهاد) در راه خداوند به سفر میروید خوب بررسی کنید و به کسی که به شما ابراز اسلام میکند نگویید: تو مؤمن نیستی، که بخواهید کالای ناپایدار این جهان را بجویید زیرا غنیمتهای بسیار نزد خداوند است؛ خود نیز در گذشته چنین بودید و خداوند» سوره نساء، آیه ۹۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۹۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۶۴.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۸۴ ـ ۲۸۹.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۵۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۹۰.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۹۰ ـ ۲۹۱.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۰۳.
- ↑ شیخ صدوق، الامالی، مجلس ۳۰، ص۱۵۴، ح۱.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۰۳-۴۰۴.
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۳۲.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۹۱ ـ ۲۹۴.