زبیر بن عوام اسدی در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

او برادر زاده حضرت خدیجه و پسر عمه پیامبر اسلام (ص) و امیر مؤمنان علی (ع) می‌باشد؛ زیرا مادرش، صفیه دختر عبدالمطلب، عمه رسول خداست[۱]. و همسرش، اسما بنت ابی بکر می‌باشد[۲] و به خاطر پسرش، عبدالله، کنیه‌اش ابو عبدالله یافت[۳]. او در همان سالی که امام علی (ع) به دنیا آمد، متولد شد[۴].[۵]

شخصیت زبیر

زبیر ده، دوازده، پانزده یا شانزده ساله بود که ایمان آورد و چهارمین یا پنجمین کسی است که مسلمان شد[۶]. در ابتدای مسلمان شدنش، عمویش او را در حصیری می‌پیجید و بر روی آتش آویزان و برای برگشتن به کفر شکنجه‌اش می‌نمود اما او در همه حال می‌گفت: هیچ گاه کافر نخواهم شد[۷]. او سه بار هجرت کرد (دو بار به حبشه و بار سوم به مدینه)[۸] و بر دو قبله نماز گزارد[۹]. پیامبر (ص) نسبت به او اظهار علاقه و برایش دعای خیر می‌فرمود[۱۰].

نقل شده است که پیامبر (ص) فرمود: برای هر پیامبری، حواری است و زبیر پسر عوام حواری من است[۱۱]. البته طبق سخنان مختلف مؤرخان و علما و از جمله عیاشی در تفسیر آیه ۹۸ انعام و شیخ مفید و... موضوع رضایت پیامبر اکرم (ص) از شش نفر، از جمله زبیر و طلحه هنگام وفات حضرت؛ و وعده بهشت برای ده نفر از جمله زبیر در آخرین لحظات عمر رسول خدا (ص)[۱۲] ساختگی است؛ زیرا چگونه ممکن است پیامبری که به خاطر هوای نفس سخن نمی‌گوید و غیر از وحی، کلامی از دو لب مبارکش خارج نمی‌شود[۱۳]، کسی را که روزی اعمال خیری داشته ولی روز دیگر اعمال نادرستی می‌کند؛ مثلا پیمان با خلیفه بر حق رسول خدا (ص) یعنی علی (ع) چنین ما پیامبری را شکسته و عامل کشته شدن هزاران نفر از مسلمانان می‌شود، حواری بنامد؟! یا چنین پیامبری، از کسی راضی باشد که که در مدت حیاتش حیاة، گاه میل به حق داشته و گاه میل به باطل! یا مثلا درباره طلحه (که یکی از شش نفر و ده نفر مورد ذکر می‌باشد) رضایت رسول خدا (ص) را نقل کنند؛ در حالی که در برخی از روایات تاریخی وارد شده که رسول اکرم نه از طلحه، خشمگین بوده است؛ و یا این که هنگام غلبه بر بصره، او بر حاکم و اهل بصره ظلم‌های زیادی کرد[۱۴] و یا رفتاری که درباره قتل عثمان داشت که نه تنها هیچ ابایی از قتل او نداشت بلکه از رساندن آب به عثمان جلوگیری کرد، در حالی که چنین عملی در میان مسلمانان تا آن زمان وجود نداشت و دستور داد جسد او را سنگسار کنند و هر کس را که برای دفن او اقدام می‌کرد، سنگباران می‌کرد و بر دفن عثمان مگر در بین قبور یهود راضی نشد. ![۱۵]

با این که زبیر یکی از نزدیک‌ترین باران پیامبر اکرم (ص) بود اما تنها سی و هشت روایت از حضرت نقل کرده است. هنگامی که از او پرسیدند با این قرابتی که تو با پیامبر (ص) داری، چرا از حضرت روایت نقل نمی‌کنی؟ گفت: همانا من هیچگاه رسول خدا (ص) را ترک نکردم و همیشه همراهش بودم؛ لکن از او شنیدم که می‌فرمود: "هر کس بر من دروغ ببندد، نشیمن گاهش در آتش خواهد بود"[۱۶].

هفت نفر از صحابه پیامبر اکرم (ص) از جمله مقداد، ابن مسعود، عثمان و... در هنگام مرگ زبیر را وصی خود قرار دادند؛ او اموال آنان را به نفع فرزندان‌شان نگاهداری می‌کرد و تا بزرگ شدن شان خرج آنان را از اموال خود می‌پرداخت[۱۷]. وی هزار غلام زر خرید زرخرید داشت که یک روزانه مبلغ معینی برایش می‌آوردند و او همه آن را صدقه می‌داد[۱۸]. عمر او را جزء شورای شش نفره خلافت قرار داد[۱۹].

او یکی از ده نفر اصحاب بیعت شجره بود[۲۰] و طبق مشهورترین اقوال، رسول اکرم (ص) بین او و ابن مسعود عقد اخوت بست[۲۱]؛ البته در برخی از کتب، عقد اخوت او را با کعب بن مالک و یا طلحه نیز نوشته‌اند[۲۲].

جنگ جمل را او و طلحه به پا کردند. جنگی که در آن سیزده تا بیست هزار نفر کشته شدند[۲۳]. وقتی که آتش جنگ روشن شد، زبیر کناره گرفت و هنگامی که به طرف منزلش بر می‌گشت، در دهم جمادی الثانی سال ۳۶ هجری در وادی السباع به دست ابن جرموز کشته شد. او در موقع مرگ شصت و شش یا شصت و هفت سال داشت[۲۴].[۲۵]

شجاعت زبیر

زبیر مرد شجاعی بود، لذا در دوران زندگی پیامبر (ص) خدمات فراوانی کرد و به علت دلاوری‌اش، در مواقع خطرناک از وجود او استفاده می‌شد. او در تمام جنگ‌های پیامبر اکرم (ص) شرکت داشت[۲۶] و بدین علت، بدنش پر از آثار جراحت بود که در شکاف برخی از جراحات ایجاد شده از غزوه بدر و أحد، می‌شد انگشتی را جای داد[۲۷].

می‌گویند، اول کسی که برای اسلام شمشیر کشید، زبیر بوده است؛ زیرا روزی در مکه منتشر شد که کفار، پیامبر اسلام (ص) را گرفته‌اند، زبیر با شمشیر کشیده جمعیت را می‌شکافت تا در بالای مکه به نزد پیامبر (ص) رسید، حضرت فرمود: "زبیر! تو را چه می‌شود؟ چرا چنین می‌کنی؟" گفت: "یا رسول الله، شنیدم که تو را دستگیر کرده‌اند"[۲۸]. حضرت بر او درود فرستاد و برای او و شمشیرش دعا کرد[۲۹]. او در فتح مصر نیز حضور داشت[۳۰].

مادرش صفیه سعی داشت زبیر را جنگاور و صبور بار بیاورد. به طوری که در دوران کودکی زبیر، گاهی او را به شدت کتک می‌زد. وقتی به او می‌گفتند: این بچه را کشتی و قلبش را خالی کردی و نابودش ساختی، می‌گفت: او را می‌زنم تا بتواند پاسخ لشکرهای عظیم را بدهد[۳۱]. وقتی دست پسر بچه‌ای را در نزاع شکست و آن فرد را پیش صفیه آوردند، گفت: "زبیر را چگونه دیدی؟ آیا پنداشتی خرمایی است یا این که شاهین چابک و تیز پروازی است؟"[۳۲]

در اولین جنگی که میان مسلمانان و کفار قریش پیش آمد (غزوه بدر) در میان مسلمانان دو اسب سوار بیشتر نبود که یکی از آن دو زبیر و دیگری مقداد بن الأسود کندی بود و شاید بدین سبب که همواره در جنگ‌ها با اسب شرکت می‌کرد، او را فارس اسلام نیز نامیدند[۳۳]. نقش او در این جنگ به حدی بود که قریش می‌گفتند، مصیبت‌های این جنگ را سه نفر بر سر ما فرود آوردند: برادر صفیه حمزه، پسر صفیه زبیر و پسر برادرش علی (ع)[۳۴].

در جنگ خندق، هنگامی که پیامبر (ص) خواست از حال مشرکان خبری به دست آورد، در میان جمعیت اعلام کرد: چه کسی می‌تواند از قریش برای ما خبری بیاورد؟ زبیر برخاست و گفت: "من حاضرم". پیامبر (ص) تا سه مرتبه این سؤال را تکرار کرد و در هر بار جز زبیر کسی جواب نداد و عاقبت او رفت و برای پیامبر خبر آورد. حضرت در این هنگام فرمود: "برای هر پیامبری حواری است و حواری من زبیر است"[۳۵]. شجاعت زبیر به حدی شهرت داشته که او را یکی از مدافعان اسلام نامیده‌اند چنان که نقل شده است: "مدافعان اسلام چهار نفرند: علی بن ابیطالب و زیبر بن عوام و ابودجانه انصاری و سلمان فارسی"[۳۶].

البته گاهی شجاعت او به تندروی نیز منجر شده است؛ مثلا در حدیثی آمده که حسین بن خالد گوید: "به ابی الحسن (ع) گفتم: اگر زنا کار محصنی در حال سنگسار شدن از گودال فرار کند، آیا او را دستگیر کرده و دوباره در گودال قرار داده و سنگسار می‌کنند؟ حضرت فرمود: " بله و خیر! " از حضرت سؤال شد: یعنی چه؟! فرمودند: " اگر حد با اقرار خودش ثابت شده، دوباره او را سنگسار نمی‌کنند ولی اگر با اقامه بینه ثابت شده باشد، باز گردانده و دوباره سنگسار می‌کنند تا کشته شود. در ادامه حضرت به سنت رسول خدا (ص) استناد کرده و می‌فرماید: " چنان چه در زمان رسول خدا (ص) عز بن مالک نزد رسول خدا (ص) اقرار به زنا کرد و حضرت به سنگسار کردنش امر کرد اما در میان کار او از گودال فرار کرد. زبیر بن عوام او را زده و بر زمین افکند! مردم هم ریخته و او را کشتند. هنگامی که خبر به رسول خدا رسید، ملامت شان کرد که او را در حالی که پس از اقرار از رمی فرار کرده، چرا کشتید؟! و فرمود: " اگر علی در میان شما بود هرگز گمراه نمی‌شدید " پیامبر دیه‌اش را از بیت المال مسلمین کردار پرداخت" "[۳۷].[۳۸]

زبیر در زمان ابوبکر

زبیر از ابتدا با ابوبکر بیعت نکرد و به دنبال استقرار حکومت علی بود. هم چنین او ارتباط خوبی با خلیفه اول نداشت[۳۹].[۴۰]

زبیر در زمان عمر

رابطه او با عمر نیز چندان خوب نبود؛ به همین علت، عمر هنگام وصف افراد شورا آنچه درباره زبیر در دل داشت، آشکار کرد و گفت: "اما تو مردی کم حوصله و رنگ به رنگی؛ در زمان رضایت، هم چون مؤمن و به هنگام خشم، هم چون کافر هستی! روزی انسان و روزی شیطانی و اگر به خلافت برسی چه بسا که روز خود را به چانه زدن درباره یک مد جو صرف کنی!"[۴۱]

البته قرار دادن زبیر و دیگران در شورای شش نفره در واقع برای مخدوش ساختن چهره درخشان امیر مؤمنان (ع) بود. حضرت امیر (ع) در این باره می‌فرماید: تا آنگاه که شخص دوم هم راه خود را در پیش گرفت و رهسپار سرای دیگر شد و کار انتخاب خلیفه را در جمعی قرار داد که گمان می‌کرد من هم یکی از آنان هستم! پناه بر خدا از چنین شورایی! من چه زمانی در برابر شخص اول شان در شایستگی به خلافت مورد تردید بودم که امروز با اعضای این شورا قرین شمرده شوم![۴۲].[۴۳]

زبیر در زمان عثمان

چون آشکار بود که عثمان چندان برتری برای اهل شورا نداشت و رأی دهندگان به او نیز چنین نظری داشتند، عثمان برای راضی نگهداشتن صحابه بزرگ رسول خدا به اهدای زمین‌ها و املاکی به آنان دست زد. نقل شده که عثمان به زبیر ششصد درهم جایزه بخشید. او از دیگران پرسید: سکه‌های کجا مرغوب‌تر است؟ گفتند: اصفهان. سپس نزد عثمان آمد و جایزه را از سکه‌های اصفهان دریافت کرد[۴۴].

این بخشش‌های عثمان که بسیار فراوان هم شده بود به جایی رسید که امیر المؤمنین علی (ص) از آن به "خوردن دولپی شتر، سبزه بهاری را" یاد کرده است[۴۵]. یکی از عوامل روی گردانی برخی اصحاب مانند زبیر از امام علی (ع)، قدرت‌ طلبی‌های بیشترشان بود تا جایی که فتنه‌های بعدی به پا شد و امثال طلحه و زبیر که از طرفی خود را از عثمان پایین‌تر نمی‌دیدند و از طرفی توجه به مادیات در وجودشان بود، سعی می‌کردند بدون جلب توجه، به دنبال حذف عثمان از خلافت و جایگزینی او باشند.

در ماجرای یوم الدار (محاصره و قتل عثمان) از طرفی، زبیر فرزندش عبدالله را به خانه عثمان فرستاد تا به همراه محمد بن طلحه و تعدادی از بنی هاشم در خانه عثمان از او حمایت کنند و از طرف دیگر، او یکی از کسانی بود که مردم را علیه عثمان تحریک می‌کرد! نقل شده است که او مردم را به کشتن عثمان تحریک می‌کرد[۴۶] و دائماً می‌گفت: بکشید او را که دین‌تان را تغییر داد. به او گفتند: پسرت را فرستاده‌ای تا از او دفاع کند اما این جا فریاد بکشید عثمان را سر می‌دهی؟! گفت: " همانا فردا عثمان، مرداری بر سر صراط است[۴۷].[۴۸]

عبدالله بن زبیر

زبیر دارای بیست فرزند بود؛ یازده پسر و نُه دختر. عبدالله، عروه، منذر، عاصم، مهاجر، خدیجه، ام حسن و عایشه از همسرش اسماء بنت ابوبکر؛ خالد، عمر، حبیبه، سوره و هند از همسر دیگرش ام خالد؛ مصعب، حمزه و رمله از همسر سومش رباب بنت انیف و عبیده، جعفر و زینب از همسر بعدش ام کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط[۴۹]. که از میان همه نام عبدالله و مصعب بیشتر در تاریخ به چشم می‌خورد، چرا که عبدالله پس از معاویة بن یزید بن معاویه حکومت تشکیل داد و برادرش مصعب هم از والیان معروف آن حکومت بود. مادر عبدالله، اسماء دختر ابوبکر معروف به ذات النطاقین بود[۵۰].

گفته شده، با ورود مسلمانان مهاجر به مدینه، این موضوع برای کفار یهود خوش آیند نبود؛ لذا دور هم نشستند و پس از کید و مکر، بین مردم شایعه کردند که مهاجران را سحر کرده‌ایم تا در مدینه زاد و ولدی نداشته باشند و این مطلب، موجب اندوه بسیاری از مهاجران شد. اما هنگامی که عبدالله بن زبیر (اولین فرزند از مهاجران) متولد شد، این غم و غصه از مسلمانان برطرف شد[۵۱].[۵۲]

زبیر و علی بن ابیطالب

در ارتباط و علاقه زبیر بن عوام با امیر مؤمنان (ع) تا ابتدای خلافت آن بزرگوار جای شک و تردیدی نیست و او همواره از آن حضرت جانبداری می‌کرد. برای نمونه به چند مورد از پشتیبانی‌های او اشاره می‌کنیم: هنگامی که عمر و عده‌ای برای گرفتن بیعت به سوی خانه امام علی (ع) آمدند و ایشان را به اجبار از خانه بیرون کشیدند، تا جایی که بعضی نوشته‌اند ریسمان به گردن حضرت افکنده و ایشان را به طرف مسجد می‌بردند، زبیر که چنین دید، با شمشیر کشیده به قصد عمر حمله کرد و به بنی هاشم چنین گفت: ای گروه بنی هاشم! شما زنده‌اید و با علی چنین رفتار می‌کنند؟! می‌گویند، خالد بن ولید سنگی بر پشت او زد و شمشیر از دستش افتاد و عمر شمشیر را برداشت و به سنگی زد و شکست[۵۳].

از سلمان روایت شده که پس از بیعت مردم با ابوبکر، حضرت علی (ع) شب‌ها زهرا (ع) را سوار بر استر می‌کرد و دست فرزندانش را می‌گرفت و به در خانه مهاجر و انصار از اهل مدینه می‌رفت و آنان را به یاری خود می‌خواند. بیست و چهار یا چهل نفر وعده یاری دادند. حضرت به آنان فرمود: "فردا صبح باسرهای تراشیده، اسلحه خود را برداشته و به در خانه من بیایید". چون صبح شد جز چهار نفر؛ من و ابوذر و مقداد و زبیر، کسی به وعده خود وفا نکرد! در شب دوم هم به در خانه‌های ایشان رفت و دوباره وعده دادند که صبح نزد شما می‌آییم ولی باز هم کسی وفا نکرد. سه شب این عمل تکرار شد و جز همین چهار نفر کسی به گفته خود وفا نکرد! حضرت که چنین دید در خانه نشست و به جمع‌آوری قرآن مشغول شد[۵۴].

زبیر در ماجرای شورا، به خلافت امیرمؤمنان (ع) رأی داد. هم چنین او از شهود وصیت حضرت زهرا (ع) بود[۵۵] و در هنگام دفن مخفیانه حضرت زهرا (ع) از جمله حاضران از بنی هاشم بود[۵۶].

پس از آنکه اهل مصر و کوفه به مدینه آمدند و خانه عثمان را محاصره کرده و او را کشتند، فردای آن روز جمعیت زیادی که طلحه و زبیر هم در میان آنان بودند، به خانه امیر مؤمنان هجوم آوردند و گفتند: ما آمده‌ایم تا با شما به خلافت بیعت کنیم. امام علی (ع) فرمود: "مرا به خلافت شما احتیاجی نیست؛ هر که را شما برگزینید، من راضی‌ام" مردم گفتند: جز به خلافت شما رضایت نداریم؛ زیرا کسی را سزاوارتر و با سابقه‌تر و نزدیک‌تر به رسول خدا (ص) سراغ نداریم. حضرت فرمود: "چنین نکنید؛ من اگر مشاور باشم و امیر و خلیفه دیگری باشد، بهتر است". گفتند: جز آنکه با شما بیعت کنیم، چاره دیگری نیست. امام (ع) فرمود: "حال که چنین است، باید در مسجد بیعت کنید که بیعت، پنهانی نباشد. پس امیر مؤمنان به مسجد رفتند و جمعیت از پشت سر با هیاهوی عجیبی وارد مسجد شدند و حضرت با لباس‌های فاخر و عمامه خزی که بر سر داشت، در حالی که کفش‌ها را به دست گرفته بود، به منبر رفت و آماده بیعت شد، اول کسی که بیعت کرد، طلحة بن عبید الله بود.

در این هنگام یک نفر از طایفه بنی اسد به نام حبیب بن ذؤیب گفت: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۵۷] این کار به پایان نرسد چون اول کسی که بیعت کرد، دستش شل است. پس از او زبیر بیعت کرد و دیگران هم بیعت کردند و این بیعت در بیست و سه یا بیست و پنجم ذی الحجه سال ۳۵ هجری واقع شد[۵۸].

قبل از شروع بیعت، مالک اشتر برخاست و گفت: "یا علی! با شما بیعت می‌کنم و بیعت اهل کوفه را به عهده می‌گیرم". سپس طلحه و زبیر به پا ایستاده و گفتند: ای امیر مؤمنان! با شما بیعت می‌کنیم و بیعت مهاجران به عهده ما و بعد از آنها ابو الهیثم بن تیهان و ابوایوب انصاری و عقبة بن عمرو گفتند: با شما بیعت می‌کنیم و بیعت انصار و اهل مدینه را به عهده می‌گیریم. پس همه مردم با حضرت بیعت کردند، به جز سه نفر از قریش: مروان بن حکم، سعید بن عاص، ولید بن عقبه[۵۹].

ولید علت بیعت نکردن را چنین ذکر کرد: ما را داغدار ساختی و به ما ظلم نمودی، پدر مرا در جنگ با آن سختی کشتی، هم چنین پدر سعید را که نور قریش بود در بدر کشتی و به پدر مروان ناسزا گفته و توهین کردی و به خاطر او از عثمان ایراد گرفتی که چرا او را به مدینه برگردانده! به هر حال با سه شرط با تو بیعت می‌کنم: از آن چه کرده‌ایم مؤاخذه نکنی، اموالی را که در دست ماست از ما نگیری و از کسانی که عثمان را کشته‌اند انتقام گرفته و آنها را بکشی!

امام علی (ع) خشمناک شد و فرمود: اما این که گفتید من به شما ظلم و ستم نمودم، چنین نیست بلکه از طرف خدا چنین استحقاقی را یافتید؛ اما صرفنظر کردن از آن چه کرده‌اید من نمی‌توانم از حق خدا صرف نظر نموده و آن را ندیده بگیرم اما از آنچه در دست شماست، آن مقداری که مال خدا یا مسلمانان است دست عدالت از شما می‌ستاند؛ اما کشتن قاتلان عثمان، اگر امروز کشتنشان بر من لازم باشد فردا لازم است که با آنها بجنگم! من می‌توانم با دستور کتاب خدا و سنت پیامبر با شما رفتار نمایم و هر که را که حق بر او سخت است باطل بر او سخت‌تر خواهد بود!؛ اگر بیعت نمی‌کنید هر کجا که می‌خواهید بروید و با هر که می‌خواهید همدست شوید. مروان گفت با شما بیعت می‌کنیم و با تو هستیم شما به عقیده خود و ما هم به عقیده خود تا چه شود فتری و نری. سپس عده‌ای از اصحاب برخاسته و از بیعت اظهار خوشوقتی نمودند و پاره‌ای از فضایل حضرت را بیان کردند و آن جناب را ستودند[۶۰].[۶۱]

زبیر و فتنه جمل

مهم‌ترین اتفاقی که در جنگ جمل روی داد، بدعت پیمان شکنی بود. کسانی که اولین بیعت کنندگان با حاکم به حق، علی بن ابیطالب (ع) بودند، خود اولین نقض کنندگان عهد و پیمان خود شدند و جنگ جمل را به وجود آوردند. جنگی که به واقع، زمینه ساز جنگ‌های صفین و نهروان و در نهایت، حاکمیت بنی امیه بر بلاد اسلامی را فراهم ساخت.

نقل شده: هنگامی که حضرت علی (ع)به خلافت ظاهری رسید، حکام و عمال عثمان را عزل کرد و نمایندگان خود را به جای ایشان فرستاد. طلحه و زبیر نزد وی آمدند گفتند: پس از رسول خدا تا کنون به ما ظلم شده، شما ما را در کارهای خود شرکت دهید. حضرت فرمود: "شما در قدرت و نیروی مقاومت شریک من و در کارهای سخت و مشکلات اجتماعی پشتیبان من هستید.

بعضی دیگر نوشته‌اند: حکومت یمامه و بحرین را به طلحه و زبیر داد. هنگامی که حکم شان صادر شد و به ایشان داد، گفتند: اینک صله رحم کردی، حضرت امیر (ع) گویا از این جمله فهمید که اینها به حکومت از نظر نفع شخصی می‌نگرند و تصور می‌کنند جایزه‌ای است که به پاداش فعالیت درباره خلافت به ایشان داده شده است، لذا فرمود: آن حکم را به من برگردانید و آن را از ایشان پس گرفت، آنها گفتند: دیگران را بر ما ترجیح می‌دهی؟ حضرت فرمود: "درباره شما دو نفر تصمیماتی داشتم ولی حرص شما عقیده‌ام را تغییر داد".

با این پیش آمد، طلحه و زبیر فهمیدند نزد حضرت علی (ع) که مظهر حق و عدالت است، چیزی به دست نمی‌آورند، پس تصمیم گرفتند با خلافت او مخالفت کنند[۶۲].[۶۳]

زبیر و زیارت عمره

چند روزی پس از این داستان، طلحه و زبیر شنیدند، عایشه که در وقت کشتن عثمان در مکه بود، به مدینه برمی‌گردد. ولی عایشه روزی از رهگذری پرسید: عاقبت عثمان چه شد؟ او گفت: "کشته شد". عایشه گفت: "خدا او را لعنت و عذابش کند!" سپس از او پرسید: چه کسی خلیفه شد؟ آن شخص پاسخ داد: "طلحة بن عبید الله". عایشه خوشحال شد.

اتفاقاً عایشه موقعی که با رهگذر دیگری برخورد کرد و از اوضاع مدینه پرسید و شنید که مردم با علی (ع) بیعت کرده‌اند، ناراحت شد و گفت: "کاش آسمان به زمین فرود می‌آمد و این مطلب را نمی‌شنیدم". و از همان جا به طرف مکه برگشت و با خود می‌گفت: عثمان را مظلوم کشتند؛ به خدا قسم، انتقام خون او را خواهم گرفت. مردم به او گفتند: تو خود می‌گفتی عثمان را بکشید! و اکنون عقیده‌ات تغییر کرده است؟! گفت: "او را توبه دادند و سپس کشتند!".

چون طلحه و زبیر شنیدند که عایشه به مکه بازگشته، نزد علی (ع) آمدند و گفتند: به ما اجازه می‌دهی برای عمره به مکه برویم؟ پس اجازه گرفته، به سوی مکه حرکت کردند. حضرت فرمود: "ایشان برای زیارت خانه خدا نمی‌روند، بلکه به قصد مکر و خیانت مسافرت می‌کنند"[۶۴].[۶۵]

زبیر؛ از مکه تا بصره

طلحه و زبیر به مکه نزد عایشه رفته، او را با خود هم دست کردند. عایشه برای این که بتواند ام سلمه، همسر رسول خدا (ص) را با خود هم دست کند، نزد وی رفت و به او گفت: پسر عمویم، طلحه و همسر خواهرم، زبیر به من خبر دادند که عثمان مظلوم کشته شد و بیشتر مردم از خلافت علی ناراضی هستند. می‌خواهم به طرف بصره بروم؛ اگر تو هم با ما بیایی، امید است خدا کار امت را اصلاح کند". ام سلمه گفت: حمادیات النساء، غض الابصار و خفض الاطراف و جالذیول؛ کار خوب زنان آن است که چشم خود را بپوشند و دامن خود را جمع کنند. خدا از من و تو جنگ نخواسته است؛ اگر پیامبر بر تو اعتراض کند که چرا پرده‌اش را دریدی و در بیابان‌ها به هر سو رفتی، در جواب چه خواهی گفت؟" پس عایشه از مسافرت صرف نظر کرد و به طلحه و زبیر پیام داد که من نخواهم آمد و شما هم نروید. طلحه و زبیر به دست و پا افتاده و دوباره عایشه را راضی و با جمعیت زیادی به قصد بصره حرکت کردند.

در راه بصره به یعلی بن منبه که از یمن با پول زیادی برای امیر مؤمنان (ع) به قصد مدینه حرکت کرده بود، رسیدند؛ طلحه و زبیر آن پول‌ها را که در حدود چهار صد هزار مثقال طلا بود، گرفتند و برای افراد خود استفاده کردند. چون به "حوأب" که قریه‌ای در وسط راه بود، رسیدند، سگ‌های آنجا به طور بی سابقه‌ای به کجاوه عایشه حمله کردند. عایشه به یاد سخن رسول خدا یا افتاد که به زنهای خود می‌فرمود: "کاش می‌دانستم سگ‌های حواب به کدام یک از شما حمله خواهند کرد؟ پس پرسید: اینجا چه نام دارد؟ بعضی از همراهانش گفتند: حوأب. عایشه گفت: انا لله و انا الیه راجعون- مرا برگردانید که از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: " آن کسی نباشی که سگ‌های حواب بر او حمله می‌کنند". طلحه و زبیر پنجاه نفر را جمع کرده و آنها شهادت دادند که اینجا حوأب نیست تا عایشه به راه خود ادامه دهد"[۶۶].[۶۷]

زبیر در بصره

طلحه و زبیر با جمعیت زیادی به بصره نزدیک شدند. عثمان بن حنیف که حاکم امیر مؤمنان (ع) در آنجا بود مانع ورودشان شد و به طلحه و زبیر و عایشه گفت: "برای چه به این جا آمده‌اید؟" گفتند: برای خونخواهی عثمان. عثمان بن حنیف گفت: آیا خودتان از قاتلان او نبودید؟! در این جا هم که کسی از کشندگان عثمان وجود ندارد. و اگر برای خونخواهی عثمان آمده‌اید، پس کجایند پسران عثمان؟! پس کجایند پسر عموهایش؟! در حالی که آنان برای خونخواهی از شما سزاوارترند. نه چنین نیست، بلکه شما بر علی حسادت ورزیده‌اید که مردم در اطراف او اجتماع کرده‌اند". پس چون نتوانستند جواب عثمان بن حنیف را بگویند به او ناسزا گفتند [۶۸]. گفتند: ما به منظور جنگ به این شهر نیامده‌ایم، بلکه برای اصلاح کار امت آمده‌ایم. با این پیشنهاد، قراردادی نوشتند که مهاجمان تا آمدن علی دست به کاری نزنند و در امور شهر دخالت نکنند و افراد هر دسته از دیگری ایمن باشد.

عثمان بن حنیف با اعتماد به قرار داد، بدون سلاح بیرون می‌آمد و به کار شهر رسیدگی می‌کرد اما وقتی که برای رسیدگی به انبار غله از شهر خارج شد، مهاجمان او را گرفته، موی صورت و ابرو و مژگان او را کندند و او را به زندان افکندند و بیت المال را تصرف کردند. هنگام نماز میان طلحه و زبیر در انتخاب امام، اختلاف افتاد و هر یک می‌خواست خود، امام باشد. تا این که وقت نماز گذشت و مردم ندای الصلوة الصلوة یا اصحاب محمد سر دادند، پس عایشه دستور داد، یک روز محمد پسر طلحه و روز دیگر عبدالله پسر زبیر نماز بخواند و به این صورت با هم صلح کردند[۶۹].[۷۰]

ملاقات زبیر و علی در بصره

هنگامی که علی (ع) از اقدامات طلحه و زبیر باخبر شد، به بصره رفت تا در مقابل مهاجمان بایستد. طلحه و زبیر هم با لشکر خود در برابر علی (ع) صف آرایی کردند. امام علی (ع) شخصی را فرستاد تا از آنها بپرسد که چه می‌خواهند، و از این تهاجم چه منظوری دارند؟ گفتند: خون خواه عثمان هستیم! حضرت رو به طلحه و زبیر کرده و فرمود: "خدا کشندگان عثمان را لعنت کند[۷۱] شما را به جان خودم قسم می‌دهم، در حالی که سلاح و مرکب و مردان جنگی برای نبرد علیه من مهیا کرده‌اید، آیا من برادر دینی‌تان نیستم که خدا ریختن خون مرا بر شما و ریختن خون شما را بر من حرام کرده است؟ مگر با من بیعت نکردید؟! چرا همسران خود را در خانه‌هایتان قرار داده و همسر رسول خدا را برای جنگ آورده‌اید؟"[۷۲].

آن حضرت در نهج البلاغه نیز درباره طلحه و زبیر می‌فرمایند: "آن دو درباره من انصاف را رعایت و به حق با من دشمنی نکردند. همانا حقی را از من می‌خواستند که خودشان ترکش کرده بودند و خونی را می‌خواستند که خود ریخته بودند و همانا آنان گروه سرکش بودند"[۷۳].

پس حضرت به سپاهیان خود دستور داد: تیری نیندازید و نیزه و شمشیری به کار نبرید تا شما نزد خدا معذور باشید. یکی از مهاجمان تیری انداخت و یک نفر از یاران امام علی (ع) را به شهادت رسانید؛ دیگری تیری رها کرد و عبدالله بن بدیل را به شهادت رساند. کشته‌ها را نزد حضرت آوردند، فرمود: "خدایا تو گواه باش". سپس علی (ع) در وسط میدان، زبیر را فرا خواند که نزد من بیا تا مطلبی را با تو در میان بگذارم. زبیر گفت: "در امانم؟" علی (ع) فرمود: "بله، در امان هستی". زبیر به امام (ع) نزدیک شد. امام علی (ع)به او فرمود: "به یاد داری که روزی رسول خدا (ص) از کنار ما عبور کرد و به من لبخند زد و من هم خندیدم و تو گفتی: یا رسول الله، علی فخر و مباهات را ترک نمی‌کند، و رسول اکرم (ص) فرمود: " ولی روزی می‌رسد که تو با او می‌جنگی و تو ستمکار خواهی بود".

زبیر گفت: "آری، فراموش کرده بودم و اگر به خاطر داشتم هرگز این اقدام را نمی‌کردم. به خدا قسم دیگر با تو جنگ نمی‌کنم". علی (ع) به سوی لشکر برگشت و فرمود: "زبیر با خدا عهد کرده که با شما نجنگد [۷۴].

این روایت این گونه هم نقل شده است: رسول خدا (ص) علی (ع) و زبیر را در سقیفه بنی ساعده دید. پس از زبیر پرسید: آیا علی را دوست داری؟ زبیر گفت: "چرا دوست نداشته باشم؟!" پیامبر (ص) فرمود: "چگونه‌ای وقتی با او بجنگی و درباره او ظالم باشی؟"[۷۵] البته ندامت زبیر از جنگ با حضرت علی (ع) به گونه دیگری هم نقل شده است و آن این که فرستاده‌ای از طرف زبیر و طلحه به سمت لشکر امام علی (ع) آمد و عمار یاسر را صدا زد. عمار جواب او را داد. فرستاده نزدیک عمار آمد و از اسبش پیاده شد و اجازه خواست تا گوش‌های عمار را از نزدیک ببیند، هنگامی که چنین کرد و علامتی که در پس گوش او بود را دید و عمار را شناخت، برگشت و حضور عمار را در جنگ به طلحه و زبیر خبر داد. زبیر در این هنگام به یاد روایتی از رسول خدا (ص) افتاد که گروه ستمگری عمار را خواهند کشت، لذا از جنگ دست کشید[۷۶].

سپس زبیر نزد عایشه رفت و گفت: "از وقتی که به رشد عقلانی رسیده‌ام، در تمام کارها با بینایی کامل وارد شدم، جز در این مورد عایشه گفت: "پس چه می‌کنی؟" زبیر گفت: "اینان را رها کرده و می‌روم!" عبدالله بن زبیر گفت: "این دو جماعت را جمع کردی تا وقتی که شمشیرها را برای یکدیگر تیز کردند، حال می‌خواهی آنها را واگذاری و بروی؟! نه این گونه نیست که تو می‌گویی؛ بلکه از شمشیرهای لشکر علی بن ابیطالب که آنها را جوانهایی بزرگوار و شجاع حمل می‌کنند و از زیر آنها مرگ می‌بارد، ترسیده‌ای"[۷۷].

زبیر گفت: "کسی مثل مرا به ترس سرزنش می‌کنی؟! نیزه‌ات را به من بده". نیزه را گرفت و بر لشکریان علی (ع) حمله کرد. حضرت فرمود: "به او میدان بدهید و میدان را برایش باز کنید که جنگ نخواهد کرد". او میمنه و میسره لشکر را شکافت و خود را به قلب لشکر زد و از سوی دیگر خارج شد و به محل خود برگشت و به فرزندش عبدالله گفت: "بی مادر! شخص ترسو چنین می‌کند؟" این را گفت و راه خود را در پیش گرفت و به طرف خانه خود برگشت[۷۸].[۷۹]

کشته شدن زبیر

پس از آنکه زبیر دست از جنگ کشید، در بازگشت از بصره از کنار قبیله احنف بن قیس عبور کرد. وقتی احنف او را دید، تعجب کرد و گفت: "تا کنون مردی به این زشتی ندیده‌ام که حرم خود را در خانه محفوظ و مستور داشته ولی پرده حرم همسر پیامبر خدا را دریده و او را به میان جنگ می‌کشاند. آنگاه او را رها کرده و بر می‌گردد! کسی نیست که برای خدا از او انتقام بگیرد؟!"[۸۰] طبق روایات دیگری، احنف گفت: "کیست که از این مرد خبری بیاورد". عمرو بن جرموز گفت: "من می‌روم و از او داستان جمل را می‌پرسم". و همین که زبیر او را دید، گفت: "چه خبر؟" او گفت: "آمده‌ام تا سرگذشت دو لشکر را بپرسم". زبیر از دیدن ابن جرموز بی‌اندازه ناراحت شد. غلامش به او گفت: "از یک نفر چه ترسی داری؟" همین که موقع نماز شد و به نماز ایستادند، ابن جرموز از پشت سر نیزه‌ای به شکاف زره‌اش زد و او را کشت [۸۱]. سپس اسب و سلاح و انگشتر او را برداشت و برگشت. غلام زبیر نیز او را در همان جا که به نام وادی السباع خوانده می‌شد، دفن کرد[۸۲].

نوشته‌اند: هنگامی که زبیر از جنگ منصرف شد و به سمت منزلش به راه افتاد، ابن جرموز به او رسید و گفت: "ای اباعبدالله، جنگی به راه انداختی و می‌روی؟ آیا توبه کرده‌ای یا از نبرد عاجز شده‌ای؟" زبیر ساکت شد و سپس این جرموز گفت: "ای اباعبدالله، درباره این پنج کار چه می‌گویی؟ یاری نکردنت به عثمان، بیعتت با علی، بیرون آوردن ام المؤمنین عایشه از خانه، نماز خواندنت پشت سر فرزندت و فرار کردنت از جنگ؟!"

زبیر گفت: "پاسخت را می‌دهم؛ اما خوار شدنم به دست عثمان، قضای الهی بود که عثمان درباره‌ام خطا کرد و اما بیعتم با علی، به خدا چیزی بهتر از آن نیافتم، هم چنان که تمام مهاجران و انصار نیز با حضرت بیعت کردند. اما این که ام المؤمنین، عایشه، را از خانه‌اش خارج کردم، امری بود که ما اراده کردیم اما بر خلاف ارادۀ الهی بود و اما نماز خواندنم پشت سر فرزندم، بنا به دستور عایشه، ام المؤمنین، بود. اما برگشتنم از جنگ، به هر علتی بود غیر از ترس. پس ابن جرموز گفت: "وای بر فرزند صفیه! آتشی به پا کرده و به سمت خانواده‌اش می‌رود؟! خدا مرا بکشد اگر او را نکشم" و چنین شد[۸۳]. هنگامی که ابن جرموز نزد احنف برگشت، احنف گفت: "نمی‌دانم کار خوبی کردی یا بد!"[۸۴]

پس ابن جرموز نزد علی (ع) آمد و به دربان گفت: "برای قاتل زبیر اجازه ورود بگیر". حضرت فرمود: "اجازه بده وارد شود و مژده آتش جهنم را به او بده"[۸۵]. سپس حضرت، شمشیر زبیر را در دست گرفت و مدتی به آن نگریست و فرمود: با این شمشیر چه بسیار اندوه و مشکلات را از پیامبر (ص) دفع کرد[۸۶].

از این جمله که حضرت فرمود: به قاتل او مژده آتش بده، که از پیامبر اکرم نیز نقل شده که فرمودند: همانا جایگاه کشنده زبیر، آتش است[۸۷]، شاید چنین فهمیده شود که توبه و پشیمانی زبیر را خدا پذیرفته است و زبیر اهل نجات است[۸۸]. هر چند آتش این جنگ که در حدود سیزده تا بیست هزار نفر در آن کشته شدند، به دست او و رفیقش طلحه افروخته شد[۸۹]. او در دهم جمادی الثانی سال ۳۶ هجری در وادی السباع کشته شد. در هنگام مرگ شصت و شش یا شصت و هفت سال داشت[۹۰].[۹۱]

وصیت زبیر

زبیر در زمان هیچ یک از خلفا به حکومتی منصوب نشد و متصدی جمع مالیات نگردید و کاری به عهده نگرفت مگر آنکه در میدان جنگ از غنائم جنگی سهمی برده بود. لذا در وقت مرگ پول نقد نداشت. او یازده خانه در مدینه، دو خانه در بصره، یک خانه در کوفه، یک خانه در مصر و مزرعه‌هایی در اطراف مدینه و زمین‌هایی در مصر و اسکندریه و بصره داشت و یک قطعه بیشه که زبیر آن را صد و هفتاد هزار درهم خریده بود. از طرفی قرض‌هایی داشت و این قرض‌ها هم از این راه پیدا شده بود که هر کسی که پولی می‌آورد تا پیش او به امانت بسپارد، او می‌گفت: می‌ترسم تلف شود، لذا به عنوان قرض به من بسپار. پس آنها را قرض می‌گرفت و مصرف می‌کرد.

عبد الله بن زبیر می‌گوید: "در روز جمل پدرم مرا نزدیک خود خواند و گفت: می‌بینم در این جنگ مظلوم کشته می‌شوم ولی به خاطر بدهکاری‌هایم ناراحتم. اگر فکر می‌کنی که اموالم به حد قرض‌ها برسد اموال مرا بفروش و قرض‌های مرا بده، اگر چیزی اضافه آمد، ثلث آن مال فرزندان تو (چون عبدالله در این موقع ممه دختر داشت) و بقیه را در میان وارثان تقسیم کن"[۹۲].

عبدالله بیشه را به شانزده قطعه تقسیم کرد و هر قطعه را به صد هزار درهم فروخت و با مقداری از سایر اموال زبیر قرض‌هایش را که در حدود دو میلیون دویست هزار درهم بود، پرداخت و تا چهار سال در صحرای منی و عرفات اعلام می‌کرد که هر که از زبیر‌طلبی دارد، از من بگیرد. ارزش اموالش سی و پنج میلیون و دویست هزار درهم[۹۳] شد که به هر یک از چهار همسرش تقریبا یک میلیون و دویست هزار درهم رسید[۹۴].[۹۵]

زبیر بن عوام اسدی در دانشنامه سیره نبوی ج3

نسب و کنیه: وی زبیر بن عوام بن خویلد بن اسد بن عبدالعزی، از تیره بنی‌اسد، از قبیله قریش است که دو کنیه ابوطاهر و ابوعبدالله داشت. کنیه ابوطاهر را مادرش به احترام و یاد برادر به او داده بود و کنیه «ابوعبدالله» با توجه به نام فرزند زبیر بر او نهاده و همین کنیه بر او ماندگار شد[۹۶]. از او با لقب «حواری» رسول‌الله یاد می‌شود[۹۷]، که نشان از نزدیکی و موقعیت وی نزد رسول خداست. زبیر گاه به مادرش منسوب شده و به او «ابن‌صفیه» گفته‌اند که این انتساب نشان از نقش مهم مادر در زندگی و پرورش اوست. منسوبان به زبیر را «زبیری» گفته و اشخاصی با همین نسبت شناخته می‌شوند[۹۸].

کودکی: زبیر از خانواده شناخته شده‌ای بود. پدرش «عوام بن خویلد» هنگام خردسالی زبیر در «یوم عبلاء» از ایام فجار کشته شد[۹۹] و زبیر تحت سرپرستی عمویش نوفل بن خویلد قرار گرفت. مادرش صفیه دختر عبدالمطلب بن هاشم، در تربیت زبیر کوشید و رفتار او با زبیر به گونه‌ای بود که وی را برای میدان رزم آماده می‌کرد[۱۰۰]. وابستگی و متابعت طبیعی زبیر در طفولیت از مادرش صفیه یکی از عوامل مهم نزدیکی او به خاندان بنی‌هاشم شد؛ زیرا صفیه پس از درگذشت عوام، ازدواج نکرد و بدیهی است با از دست رفتن شوهرش قاعدتاً ارتباطش با خانواده عوام و بنی‌اسد کم شده و صفیه به عنوان یکی از بنی‌هاشم به طایفه خود متکی بوده و زبیر در میان بنی‌هاشم بزرگ شده است. میان زبیر و رسول خدا(ص) از جهات گوناگون نسبت‌های فامیلی برقرار بود. وی پسر عمه رسول خدا(ص) بود. چنان‌که خدیجه همسر رسول خدا(ص) نیز عمه زبیر بن عوام به حساب می‌آمد[۱۰۱].

قیافه ظاهری: زبیر مردی گندمگون، میان بالا و لاغراندام بود. ریشی کم پشت داشت[۱۰۲]، اما موهای سرش بسیار بلند بود به گونه‌ای که فرزندش عروه در کودکی موی پدر را از پشت گرفته و از آن آویزان می‌شد[۱۰۳]. محمد بن کعب قرظی می‌گوید: زبیر موهای خود را رنگ یا خضاب نمی‌کرد[۱۰۴]. براساس گزارش ابن قتیبه[۱۰۵]، رنگ چشم وی آبی بود.

همسران: زبیر حدود ده همسر داشت که بیشتر آنها از خاندان‌های شناخته شده و دارای موقعیت بودند. از آن جمله‌اند:

  • اسماء دختر ابوبکر بن ابی‌قحافه. رفتار زبیر با همسرانش رفتاری نامتعادل بود؛ وی به آنان سختگیری می‌کرد و آنان را کتک می‌زد[۱۰۶]، چنان‌که همسرش اسماء دختر ابوبکر نقل می‌کند که وی نسبت به زن خود غیرت بسیار داشت[۱۰۷]. تندخویی او به اندازه‌ای بود که دعواهای خانوادگی وی با همسرانش به بیرون از خانه نیز کشیده می‌شد، چنان‌که اسماء از تندخویی زبیر نزد پدرش شکایت می‌کرد. بدین جهت برخی همسران وی خواهان طلاق بوده و برای رسیدن به مقصود متوسل به حیله نیز می‌شدند[۱۰۸]. جاحظ[۱۰۹]، درباره رفتار زبیر با همسرش اسماء می‌نویسد: وی را به شدت کتک زد به گونه‌ای که دست او شکست و همین موجب جدایی میان آنها شد. سال این درگیری و طلاق دقیقاً ذکر نشده است، اما این اتفاق زمانی است که عبدالله فرزند آنها بزرگ شده و در درگیری پیش آمده میان آن دو وساطت کرده و تلاش می‌کند میان ایشان جدایی افکند تا صدمه بیشتری به یکدیگر نزنند. سرانجام زبیر، اسماء دختر ابوبکر را هنگامی که فرزندشان عروه کودک بود، طلاق داد[۱۱۰].

رفتار زبیر با همسرانش بعدها دستاویز کسانی بود که همسران خود را کتک زده و نحوه عمل زبیر را به عنوان مؤیدی بر مشروعیت عمل خود، قلمداد می‌کردند[۱۱۶].

فرزندان: وی ۲۱ فرزند داشت؛ دوازده پسر و نه دختر. نام فرزندان وی را چنین گفته‌اند: عبدالله، عروه، منذر، عاصم، مهاجر که این دو در کودکی درگذشتند، خدیجه کبرا، ام‌الحسن و عایشه. مادر ایشان اسماء دختر ابوبکر بود؛ خالد، عمرو، حبیبه، سوده و هند که مادرشان ام‌خالد دختر خالد بن سعید بن عاص بود؛ مصعب، حمزه و رمله که مادرشان رباب دختر انیف بن عبید بن مصاد بود؛ عبیده، جعفر که مادرشان زینب دختر بشر بن عبد عمرو بن مرثد بود؛ زینب که مادرش ام‌کلثوم دختر عقبة بن ابی‌معیط بود؛ خدیجه صغرا که مادرش حلال دختر قیس بن نوفل بود[۱۱۷]. سه تن از فرزندان زبیر شهرت بیشتری داشتند: عبدالله بن زبیر که بعدها مدعی خلافت بود؛ مصعب بن زبیر که با عبدالله همکاری می‌کرد و عروة بن زبیر که در نگارش سیره نبوی سهیم بود و کتابی درباره مغازی رسول خدا(ص) تدوین کرد. زبیر تمایل داشت فرزندانش را به نام شهدا و هم‌رزمانش نام نهد، همان‌گونه که طلحة بن عبیدالله فرزندان خود را به نام انبیا، نامگذاری می‌کرد. وی می‌گفت نیتش از این نوع نامگذاری آن است که فرزندانش راه شهیدان را رفته و همانند آنان به شهادت برسند. او عبدالله را به یاد «عبدالله بن جحش اسدی» از شهدای سال‌های نخست، عروه را به یاد «عروة بن مسعود ثقفی»، جعفر را به یاد «جعفر بن ابی‌طالب» و حمزه را به یاد «حمزة بن عبدالمطلب» نامگذاری کرد[۱۱۸] که همه از شهدای عصر رسول خدا(ص) بودند.

زبیر دامادهای بسیار داشت، ابن حبیب بغدادی[۱۱۹]، نام چهارده تن از ایشان را برشمرده است. زبیر برای دخترانش خانه‌ای ویژه تدارک دید تا چنانچه دخترانش پس از ازدواج از خانه شوهر رانده شدند (طلاق گرفتند)، دچار مشکلات زندگی نشده و در آن خانه به زندگی ادامه دهند[۱۲۰]. خاندان زبیر پس از وی به مرور گسترش بسیار یافت و با نام «آل‌زبیر» شناخته و چندین تیره از آن منشعب شد که از جمله آنها بنی‌بدر، بنی‌مصلح و بنی‌رمضان بودند که در سرزمین مصر سکونت داشته و دارای اموال و زمین‌هایی بودند[۱۲۱]. برخی در نسب آل‌زبیر تردید کرده و آنان را با طعنه، قبطی و از مصر دانسته‌اند[۱۲۲]، که منشأ این طعنه می‌تواند مربوط به حضور نوادگان زبیر در این ناحیه و سکونتشان در آنجا باشد. بنابر خبر دیگر، عوام پدر زبیر، کشتی‌بانی (ملاح) زیباروی در جده بود که خویلد بن اسد (جد زبیر)، او را به مکه آورده و به خود منسوب ساخت (فادّعاه خویلد) و عبدالمطلب، دخترش صفیه را به ازدواج او درآورد[۱۲۳].

پذیرش اسلام: زبیر در منابع به عنوان یکی از پیشگامان و مسلمانان نخست و به عنوان یکی از پنج نفر نخستین مسلمان یاد می‌شود[۱۲۴]. گفته شده وی در شانزده‌سالگی اسلام آورد. برخی سنین کمتر از این مانند هشت‌سالگی را نیز گفته‌اند که صحیح نیست[۱۲۵]. بر اساس اطلاعات منابع سیره، وی با دعوت ابوبکر به اسلام گروید[۱۲۶]، که مطلب صحیحی نیست؛ زیرا زبیر از ابوبکر به رسول خدا(ص) نزدیک‌تر بود و از بنی‌هاشم به شمار می‌آمد. نزدیکی وی به رسول خدا(ص)، به طور طبیعی موجب آشنایی با دعوت آن حضرت و گرویدن به او بود؛ به ویژه که مادر وی صفیه نیز از حامیان رسول خدا(ص) بود. ضمن آنکه ابوبکر به لحاظ سنی بزرگ‌تر از زبیر بود و علی‌القاعده نمی‌توانست میان ایشان دوستی برقرار باشد تا زمینه دعوت به اسلام از سوی وی فراهم آید[۱۲۷]. برخی گزارش‌ها بیانگر آن هستند که عموی وی، او را به دلیل پذیرش اسلام بسیار آزار و اذیت می‌کرد، اما زبیر حامی رسول خدا(ص) بود و در این راه حاضر به کشیدن شمشیر و مبارزه با دشمنان بود[۱۲۸]. کتاب‌های اوائل، وی را به عنوان نخستین فردی که در راه خدا شمشیر کشید معرفی می‌کنند[۱۲۹]. او در حوادث دوران مکه همسو و همگام با مسلمانان اقدام می‌کرد. به همین منظور در تصمیم جمعی مسلمانان برای هجرت به حبشه، همراه آنان بود و به حبشه هجرت کرد. در حبشه چون میان نجاشی و رقیب وی[۱۳۰] درگیری و جنگ رخ داد، زبیر از سوی مسلمانان داوطلب شد تا برای آنان خبری بیاورد. او تا نزدیکی میدان نبرد رفت و خبر پیروزی نجاشی بر رقیبش را برای مسلمانان آورد و موجب خوشحالی مسلمانان شد[۱۳۱]. زبیر پیش از هجرت مسلمانان به مدینه، به مکه بازگشت و با اسماء دختر ابوبکر ازدواج کرد و چنان‌که همسر وی اسماء نقل می‌کند، اندکی پیش از هجرت به مدینه، باردار بود و چون به مدینه آمد، فرزندشان عبدالله متولد شد. این فرزند، اولین فرزندی بود که برای مهاجران در مدینه تولد می‌یافت[۱۳۲]. براساس برخی اخبار، زبیر هنگام هجرت رسول خدا(ص) به مدینه در سفر تجاری به شام بوده که در بازگشت، رسول خدا(ص) را دیده و به آن حضرت لباسی هدیه داده است[۱۳۳].

دوران مدنی: زبیر هنگام هجرت به مدینه ۲۸ سال داشت و چون به مدینه هجرت کرد در منزل منذر بن محمد بن عقبه اوسی سکونت گزید[۱۳۴]. در پیمان مؤاخات، رسول خدا(ص) میان او و سلمة بن سلامة بن وقش اشهلی[۱۳۵] و بر اساس گزارش عروة بن زبیر، میان وی و کعب بن مالک پیمان برادری بست[۱۳۶]. منابع از پیمان برادری میان زبیر و عبدالله بن مسعود[۱۳۷] یا پیمان برادری میان وی و طلحة بن عبیدالله[۱۳۸] نیز سخن گفته‌اند که این پیمان مربوط به پیمان برادری در مکه (نه مدینه) است[۱۳۹]. ضمن آنکه گزارش مربوط به پیمان برادری میان زبیر و طلحه به احتمال می‌تواند ناشی از همسویی این دو در حوادث دوران حکومت امام علی(ع) بوده باشد؛ زیرا پیش از آن ایام ارتباط وثیقی میان این دو برقرار نبوده است.

مغازی: زبیر در جنگ‌ها و مغازی عصر نبوی شرکت فعال داشت و منابع سیره نبوی در موارد مختلف حضور وی در نبردها و دلاوری‌های او را گزارش‌ها داده‌اند. او در جنگ بدر با عمامه‌ای زردرنگ حضور یافت که براساس حدیثی از رسول خدا(ص) فرشتگان بر سیمای زبیر در بدر حضور داشتند[۱۴۰]. زبیر در جنگ‌ها معمولاً سواره بود چنان‌که در جنگ بدر با اسب شرکت کرد[۱۴۱]. در جنگ اُحد وی از جمله کسانی بود که در برابر دشمن پایداری کرد و به رسول خدا(ص) وفادار ماند[۱۴۲]. رسول خدا(ص) پس از پیروزی مسلمانان بر یهودیان بنی‌نضیر (سال چهارم)، نخلستانی از سرزمین یهودیان را به زبیر داد[۱۴۳] تا زندگی وی سروسامانی بگیرد. در جنگ احزاب به جهت اعلام آمادگی وی برای رفتن به سوی مواضع یهود بنی‌قریظه که پیمان‌شکنی کرده و قصد شبیخون داشتند و کسب خبر از آنان، رسول خدا(ص) وی را با عنوان «حواری» خطاب کرد[۱۴۴] و پس از آن زبیر به منظور تسلیم بنی‌قریظه، همراه امام علی(ع) تلاش کرد[۱۴۵]. زبیر همچنین در جنگ خیبر از خود رشادت و شجاعت نشان داد و توانست «یاسر یهودی» را که از شجاعان ایشان بود، بکشد[۱۴۶]. پس از فتح خیبر، زبیر از سهم‌بّران خیبر و از جمله صحابه‌ای بود که زمینی به او تعلق می‌گرفت[۱۴۷]. او پیش از فتح مکه به همراه امام علی(ع) مأمور شد تا نامه‌ای را که حاطب بن ابی‌بلتعه، هم‌پیمان زبیر[۱۴۸]، توسط زنی به سوی قریش فرستاده بود پس گیرد که این مأموریت با موفقیت انجام شد[۱۴۹]. زبیر در فتح مکه، جناح چپ لشکر مسلمانان را فرماندهی می‌کرد[۱۵۰] و یکی از پرچم‌های سه‌گانه مسلمانان به دست او بود[۱۵۱]. در جنگ حنین نیز با نبردی دلیرانه موجب عقب‌نشینی دشمن شد[۱۵۲]. چنان‌که در نبرد تبوک، یکی از پرچم‌ها را حمل می‌کرد[۱۵۳]. حسان بن ثابت درباره نقش زبیر در حوادث سیره نبوی چنین سرود[۱۵۴]:

فکم کُربة ذبّ الزبیر بسیفهعن المصطفی و الله یُعطی و یجزل

در این جنگ‌ها زبیر زخم‌هایی برداشت که بعدها نیز اثر آن بر جسمش ظاهر بود[۱۵۵]. او مدعی بود که همه اعضای بدنش در جنگ‌های دوره رسول خدا(ص) جراحت برداشته‌اند[۱۵۶]. شجاعت وی که در این جنگ‌ها نمود می‌یافت، تمجید امام علی(ع) را برانگیخت و از او با عنوان «اشجع الناس» یاد کرد[۱۵۷].

دلاوری‌های وی در عصر رسول خدا(ص) همواره مورد ستایش نسل‌های پس از وی بوده و نویسندگان در حوادث مربوط به سیره نبوی، سه تن را به عنوان شجاع‌ترین افراد آن دوران معرفی می‌کنند که عبارت‌اند از: امام علی(ع)، حمزه و زبیر بن عوام[۱۵۸]. ابن حبیب بغدادی[۱۵۹]، نام وی را به عنوان یکی از اسب سواران (فرسان) قریش یاد کرده و دیگر نویسندگان نام اسب‌های او را ذکر کرده‌اند: ابن کلبی[۱۶۰] نام اسب او را «یعسوب»، راغب اصفهانی[۱۶۱]، «هسون» و مغلطای[۱۶۲]، نام اسبش را «معروف» ذکر کرده است. زبیر از جمله کاتبان صدقات در زمان رسول خدا(ص) بود[۱۶۳] و بنا بر اخبار دیگر وی از نگهبانان (حراس) آن حضرت بود[۱۶۴]. بر اساس حدیثی گفته شده که رسول خدا(ص) به زبیر اجازه داد حریر بپوشد[۱۶۵]. در توجیه این اجازه گفته شده که بدن زبیر، شپش‌زا بوده و بنا به ضرورت چنین اجازه‌ای داشته است[۱۶۶]. هرچند ممکن است، این خبر برای توجیه رفتار وی هنگامی که از صحابه ثروتمند شد، ساخته شده باشد.

اقطاعات: پیشگامی وی در پذیرش اسلام و رشادت‌های وی در عصر رسول خدا(ص)، موجب فراهم شدن موقعیتی ممتاز برای وی نزد رسول خدا(ص) و خلفای پس از وی بود. از این رو، مورد عنایت ایشان قرار داشت. رسول خدا(ص) زمینی از اراضی بنی‌نضیر را به صورت اقطاع به زبیر واگذار کرد و نامه‌ای در این خصوص برای وی نوشت[۱۶۷]. همچنین رسول خدا(ص) به تقاضای زبیر زمینی را به او داد که «بقیع زبیر» نام گرفت و خانه فرزندان زبیر در آن زمین بنا شد[۱۶۸]. چنان‌که از اراضی خیبر به او اقطاع داد. در دوره‌های بعد نیز ابوبکر و عمر اقطاع‌هایی بدو دادند. ابوبکر، جُرف (در شمال مدینه) را به او بخشید و عمر، سرزمین عقیق (از نواحی مدینه نزدیک حره) را به او واگذار کرد[۱۶۹].

دوران ابوبکر: پس از درگذشت رسول خدا(ص)، با توجه به پیوند زبیر با بنی‌هاشم، وی در مسئله جانشینی رسول خدا(ص) از مواضع امام علی(ع) حمایت می‌کرد و از نتیجه جلسه سقیفه بنی‌ساعده خشنود نبود؛ بدین منظور وی از جمله کسانی بود که در خانه فاطمه گرد آمدند و با خلیفه بیعت نکردند[۱۷۰]. او به قدری در این‌باره جدی بود که شمشیر کشیده و می‌گفت شمشیرش را غلاف نخواهد کرد تا اینکه با علی(ع) بیعت شود[۱۷۱]. زبیر همچنین در تحرکات نظامی دوره ابوبکر در مقابله با جریان ارتداد، شرکت نکرد که نشان از استمرار مواضع آغازین وی درباره جانشینی رسول خدا(ص) دارد. گفته شده در جریان ارتداد او به همراه علی(ع) و طلحه حفاظت یکی از ورودی‌های مدینه را بر عهده داشتند[۱۷۲]، البته با توجه به اینکه راوی این خبر سیف بن عمر است که در منابع رجالی به شدت تضعیف شده[۱۷۳]، نمی‌توان این خبر را که در راستای تقویت نظریه حمایت همه صحابه از خلافت ابوبکر است، پذیرفت. حتی اگر مشکل سندی این روایت حل شود، می‌توان این رفتار و همکاری محدود با خلیفه را با توجه به وضعیت بحرانی خلافت و لزوم حفظ آن در برابر تهدیدها، قابل توجیه دانست. ابوبکر که اندکی پس از بهبود و استقرار اوضاع، درصدد عادی کردن روابط خود با زبیر و زدودن نزاع‌های مربوط به جانشینی رسول خدا(ص) بود، سرزمین میان جرف تا قناة را به زبیر اقطاع کرد[۱۷۴]. براساس گزارش دیگری که طبری[۱۷۵]، به نقل از سیف بن عمر آورده، زبیر در جنگ یرموک (سال ۱۳)، در لشکرکشی به شام حضور داشته و فرماندهی بخشی از نیروها را بر عهده گرفته است؛ اما صرف نظر از متهم بودن سیف بن عمر، مشهور مورخان تاریخ وقوع نبرد یرموک را در رجب سال پانزدهم و در زمان خلافت عمر ثبت کرده‌اند[۱۷۶]، بنابراین، نمی‌توان این خبر را قبول کرد. به نظر می‌رسد این گزارش‌ها تلاشی است برای عادی نشان دادن روابط میان ابوبکر و زبیر که این روند هر چند اندکی بعد آغاز شد، اما در این برهه هنوز روابط میان ایشان سرد بود و همکاری وی با ابوبکر در این زمینه نمی‌تواند تأیید شود.

شخصیت و چهره زبیر در دوران ابوبکر در منابع شیعی به عنوان فردی که حامی اهل‌بیت(ع) بوده و از بنی‌هاشم به شمار می‌آمده، ترسیم شده است. زبیر در این دوران بیش از دیگران در یاری دادن امام علی(ع)، کوشا بود[۱۷۷]. او از معدود کسانی بود که بر اساس روایات شیعی تقاضای امام علی(ع)، برای یاری وی را اجابت کرد[۱۷۸]. زبیر به عنوان شاهد وصیت فاطمه زهرا(ع) بود[۱۷۹] و در مراسم دفن شبانه آن حضرت حضور داشت[۱۸۰].

دوران عمر: در دوران عمر، مناسبات زبیر با خلافت به مرور بهبود یافت. زبیر در فتوحات این دوره شرکت کرد و عمر با اینکه در واگذاری امتیازهای اقتصادی سختگیر بود، به او اقطاعاتی داد که بخشیدن سرزمین عقیق به او، از جمله آنها بود[۱۸۱]. مسعودی[۱۸۲]، گزارش می‌کند که پس از کشته شدن ابوعبید ثقفی در جنگ جسر (سال۱۳)، عمر لشکری گرد آورد و فرماندهی جناح راست آن را به زبیر سپرد. براساس این گزارش که پذیرفتن آن دشوار است، فرماندهی مقدمه این سپاه به طلحة بن عبدالله و جناح چپ آن به عبدالرحمن بن عوف واگذار شد. یاد کردن از این افراد در این گزارش که هیچ‌گاه در فتوحات حضور و نقش چشمگیری نداشته‌اند، تنها می‌تواند جنبه نمادین داشته و حکایت از همکاری همه‌جانبه صحابه با عمر داشته باشد. طبری[۱۸۳]، نیز در حوادث سال چهاردهم از تشکیل این سپاه برای اعزام به سوی ایران و همراهی زبیر با آن یاد کرده است. گو اینکه این لشکر با این ترکیب هیچگاه به میدان جنگ اعزام نشد؛ زیرا عمر خود پس از مشورت، لشکر را همراهی نکرد و فرماندهی آن را به سعد بن ابی‌وقاص سپرد. به نظر می‌رسد همراهی زبیر از سال پانزدهم هجری و نبرد یرموک آغاز می‌شود؛ زیرا براساس گزارشی که عبدالله بن زبیر نقل می‌کند، وی همراه پدرش در نبرد یرموک شرکت کرده و زبیر در این نبرد جنگیده است[۱۸۴]. همراهی بعدی زبیر در سال بعد در فتح نهاوند است؛ عمر در سال شانزدهم نعمان بن مقرن را برای فتح نهاوند به سوی ایران گسیل داشت و زبیر بن عوام را نیز با او همراه کرد[۱۸۵].

به نظر می‌رسد روابط زبیر با دستگاه خلافت پس از سال نوزدهم رو به بهبود کامل گذاشت و زبیر در همین سال‌ها از سوی عمر به همراه لشکری برای یاری عمرو بن عاص به مصر فرستاده شد[۱۸۶]. وقتی به او گفته شد که مصر طاعون زده است، زبیر گفت که برای طعن و طاعون(جنگ و مبارزه) بدان سرزمین آمده است[۱۸۷]. او برای پیروزی مسلمانان از دژ (سور) دشمنان بالا رفت و همین رشادت موجب فتح و پیروزی آنان شد[۱۸۸]. البته میان او و عمر بر سر مسائلی اختلاف وجود داشت. او که از شرکت‌کنندگان در فتوحات شام (مصر) بود، اصرار داشت زمین‌های فتح شده آن نواحی همچون زمین‌های خیبر که در عصر رسول خدا(ص)، فتح شده بود، میان جنگجویان تقسیم شود؛ اما عمر با طرح او مخالفت کرد[۱۸۹]. همچنین هنگامی که صفیه، مادر زبیر در سال بیستم هجری درگذشت، عمر سهم وی از اموال خیبر را متوقف کرد. زبیر با وی در این زمینه سخن گفت و حتی درشتی کرد، اما عمر راضی شد تنها بخشی از آن را به زبیر دهد که وی نیز آن را نپذیرفت[۱۹۰]. به نظر می‌رسد این مخالفت‌ها مربوط به نوع اندیشه و عملکرد سختگیرانه عمر در مسائل مالی بوده و ربطی به مواضع پیشین زبیر در خصوص مسئله جانشینی رسول خدا(ص) نداشته است؛ چنان که حمایت عمر از دعوای زبیر در برابر امام علی(ع) در اختلافی که میان ایشان بر سر میراث موالی صفیه (مادر زبیر) پیش آمد، به ظاهر دلیل آن تنها اختلاف در فتوا و برداشت از احادیث بود[۱۹۱]. البته مواردی نشان از اختلافات پنهان میان عمر و زبیر دارند که گاه سر باز می‌کردند. بنا بر گزارشی که نشان از تمایلات پیشین زبیر داشت، وی یک بار به صراحت نظر خود را مبنی بر برگزیدن علی(ع) به خلافت پس از مرگ عمر اعلام کرد که این موضوع، عمر را بسیار نگران کرد و درباره حوادث سقیفه بنی‌ساعده و جانشینی رسول خدا(ص) خطبه‌ای در مدینه خواند و ضمن انکار حق بنی‌هاشم به تحلیل حوادث آن دوران پرداخت[۱۹۲]. افزون بر این، اظهار نظر زبیر، پس از ضربت خوردن عمر و در بالین وی که هیچ امتیازی برای عمر نسبت به هم قطاران خود قائل نشد، می‌تواند بیانگر نظر زبیر درباره وی بوده باشد[۱۹۳].

با این حال عمر، در مسائل شخصی به زبیر احترام می‌گذاشت و کسی که به زبیر پناه برده بود به احترام حمایت و جوار زبیر او را به حال خود رها کرد[۱۹۴]. ضمن آنکه زبیر در این دوره به اندازه‌ای موقعیت مناسبی نزد خلیفه یافته بود که هرگاه می‌خواست می‌توانست نزد عمر برود[۱۹۵]. به رغم مناسبات خوب میان زبیر و خلفا، وی در دوران عمر و دوره‌های بعدی، هیچ منصب حکومتی نداشت. هرچند منابع از ارائه گزارشی که نشان دهد به وی در این زمینه پیشنهادی شده اما وی نپذیرفته باشد، سکوت کرده‌اند. به هر صورت، وی با توجه به علاقه‌های خود، هیچ امارتی را نپذیرفت و بیشتر مرد عرصه‌های جنگی بود.

شورا: زبیر یکی از اعضای شورای شش نفره منتخب عمر برای تعیین جانشین پس از خودش بود. عمر درباره هر یک از کاندیداهای خلافت سخنی گفت و از آنان توصیفی به دست داد. سخن عمر درباره زبیر به گونه‌ای بود که شایستگی اخلاقی وی را برای خلافت زیر سؤال می‌برد. عمر درباره زبیر گفت که وی یکی از قهرمانان جنگی است؛ اما خود را گرفتار چانه زدن در بازارهای مدینه کرده است. او چگونه می‌تواند مسئولیت اداره امور مسلمانان را بر عهده گیرد. بنابر خبر دیگر، عمر، زبیر را مردی کم حوصله توصیف کرد که یک روز انسان و یک روز شیطان است[۱۹۶]. عمر همچنین ترشرویی و کج خلقی او را یاد کرد[۱۹۷] و گفت که وی مرد بخیلی است[۱۹۸]. البته بعید است، عمر اظهار نظری چنین صریح درباره فردی کرده باشد که خود او را در شورا نهاده و شایستگی‌اش را برای خلافت تأیید کرده است؛ زیرا این تعبیرها به گونه‌ای است که وی را از دایره انتخاب خارج می‌کنند. طبیعی است که عمر به طور ضمنی درباره کاندیداهای خلافت سخنانی گفته باشد، به ویژه درباره زبیر که هنوز جانبداری‌ها و حمایت‌های وی از علی(ع) را فراموش نکرده بود و بنابراین، نمی‌توانست بر او کاملاً اعتماد کند. از دیگر سو، منابع در این زمینه سخنانی را نیز از زبیر ثبت کرده‌اند که می‌توانند پاسخ نظریات عمر باشند. بنابر اخبار هنگامی که عمر در بستر مرگ بود، زبیر به او اظهار داشت که امتیاز برجسته‌ای در او برای خلیفه شدن نمی‌دیده است. این موضع‌گیری نشان از آن داشت که هنوز همه اختلاف‌ها میان زبیر و عمر، حل نشده بودند[۱۹۹]. به هر صورت، زبیر در شورای شش نفره خود را در قامت خلافت نمی‌دید و حمایت خویش را از علی(ع) اعلام کرد[۲۰۰]. برخلاف آنچه منابع درباره موضع زبیر در شورا گزارش کرده‌اند، مادلونگ[۲۰۱]، معتقد است زبیر در شورا از عثمان حمایت کرد. وی در این زمینه می‌نویسد: عثمان ظاهراً در آغاز حکومت خود از زبیر بسیار سپاسگزار بود،؛ چراکه در امر انتخاب خلیفه از او در برابر علی(ع) طرفداری کرده بود؛ هر چند با علی(ع) پیوند خونی نزدیکی داشت و بدین سبب عثمان حاضر بود شهادت دهد که زبیر عزیزترین صحابی رسول خدا(ص) بوده است. آشکار است که اظهار نظر مادلونگ مستند به گزارش‌های تاریخی نیست و نمی‌توان آن را صحیح دانست. گفته شده هنگامی که عمر درگذشت، زبیر نام خود را از دیوان حذف کرد[۲۰۲]، سبب این رفتار مشخص نیست، اما در این زمان در پرتوی عنایات خلیفه و روی آوردن وی به تجارت، او به اندازه‌ای ثروتمند شده بود که دیگر نیازی به دریافت مقرری‌های مستقیم از حکومت نداشت. ضمن آنکه گزارش‌های مربوط به دوران خلافت عثمان و امام علی(ع)، نشان از آن دارند که وی مقرری‌ها را دریافت می‌کرده است و تقاضای قطع مقرری می‌تواند مربوط به دوران امام علی(ع) بوده باشد که وی نمی‌توانست تساوی میان خود و بندگانش، در دریافت عطایا را بپذیرد.

دوران عثمان: زبیر در دوران خلافت عثمان به دستگاه خلافت نزدیک‌تر شد و از منافع مالی بیشتری بهره برد. عثمان که بذل و بخشش خود را شامل خاندان خویش و برخی صحابه بزرگ کرده بود، زمین‌هایی را به زبیر به اقطاع داد[۲۰۳]، چنان‌که برخی از زمین‌های پادشاهی (صوافی آل‌کسرا در عراق) در زمان عثمان به زبیر و دیگر صحابه تعلق گرفت[۲۰۴]. همچنین عثمان به زبیر عطایی به مبلغ ۶۰۰ هزار درهم داد و زبیر با مشورت نزدیکان چون مال گردآمده از اصفهان را نیکو یافت، تقاضا کرد که از آن مال به وی بدهند[۲۰۵]. برخی گزارش‌ها می‌تواند نشانگر عدم موقعیت برتر زبیر نزد عثمان باشد که در این زمینه سه نمونه قابل ذکر است. ابن عبدربه[۲۰۶]، به اجمال گزارش می‌کند که میان زبیر و عثمان نزاع‌هایی بوده است، اما دامنه و موضوع این درگیری‌ها را مشخص نمی‌کند. بر اساس گزارشی دیگر، چون مغیرة بن شعبه ثقفی در مدینه خانه‌ای در کنار قبر صفیه مادر زبیر می‌ساخت و دیوار آن بر روی قبر قرار می‌گرفت، زبیر بر او اعتراض کرد و مغیره چون در این زمان مکانتی نزد عثمان داشت، تصمیم داشت که به تقاضای زبیر بی‌توجه باشد، اما زبیر شمشیر کشید و چون خبر به عثمان رسید از مغیره خواست که نظر زبیر را تأمین کند. مغیره دیوار خانه را طوری بنا کرد که بر قبر صفیه قرار نگیرد[۲۰۷]. این گزارش می‌تواند نشان دهد که موقعیت زبیر در این زمان نزد عثمان چندان مناسب نبوده است. همچنین روی آوردن مخالفان و کسانی که مشکلی با عثمان داشتند به سوی زبیر، نشان از تحرکات زبیر در برابر خلیفه دارد. چنان که عبدالله بن مسعود که با عثمان اختلاف‌هایی داشت، به زبیر وصیت کرد که اجازه ندهد عثمان بر او نماز بخواند. زبیر نیز او را به سرعت دفن کرد تا عثمان نتواند بر وی نماز گزارد[۲۰۸]. عثمان، زبیر را به دلیل این کارش سرزنش کرد[۲۰۹]. افزون بر این، گزارش‌ها بیانگر آن هستند که زبیر همسو با دیگر صحابه، اعتراض‌هایی به رفتار عثمان درباره مسائلی مانند مدارای بیش از حد وی با ولید بن عقبه اموی (کارگزار عثمان بر کوفه)، یا درشتی بیش از اندازه با صحابه‌ای چون ابن مسعود داشته است[۲۱۰]. در برابر این گزارش‌ها، موارد قابل توجهی وجود دارند که نشان از مناسبات حسنه میان زبیر و عثمان داشته و موقعیت زبیر نزد عثمان را به مراتب بهتر از موقعیت وی نزد خلفای پیشین می‌دانند؛ از جمله گزارش‌هایی که این موضوع را تأیید می‌کنند این است که عثمان در یک بیماری که وی را از حج رفتن بازداشت برای جانشین و خلیفه پس از خود زبیر بن عوام را شایسته دانست[۲۱۱]. تفصیل این خبر این گونه است که در عام‌الرعاف[۲۱۲]، عثمان به خون‌ریزی شدید بینی دچار شد به گونه‌ای که نتوانست حج به جای آورد و شهادتین را بر زبان جاری ساخت. در این هنگام مردی قریشی ناشناس و حارث برادر مروان یکی پس از دیگری به نزد خلیفه آمدند و پیشنهاد کردند که جانشینی برای خود برگزیند. عثمان از هر کدام پرسید آیا مردم کسی را در نظر دارند، آن دو تن ساکت ماندند. سپس عثمان گفت: مردم از زبیر نام می‌برند و حارث نیز این گفته را تأیید کرد. عثمان توضیح داد که زبیر بهترین فرد و عزیزترین کس نزد رسول خدا(ص) بود[۲۱۳]. خاندان زبیر نیز ادعا می‌کردند که عثمان، نیای آنان را به جانشینی خود منصوب کرد. مصعب زبیری، روایت کرده است: عثمان، زبیر بن عوام را تا زمانی که فرزندش عمرو، به سن رشد برسد وصی خود ساخت. مادلونگ[۲۱۴]، می‌نویسد: وصیت عثمان مبنی بر جانشینی زبیر و سپس رساندن خلافت به پسرش عمرو احتمالاً در آن هنگام به اطلاع همگان نرسید. بی‌تردید برخی دیگر از صحابه نخستین با این انتخاب مخالف بوده و مقابله می‌کردند. از آنجا که عثمان اندک زمانی بعد بهبود یافت، بهتر آن بود که مسئله به دست فراموشی سپرده شود.

نقش زبیر در قتل عثمان: گزارش‌ها درباره نقش زبیر در قتل عثمان دوگونه است، بیشتر گزارش‌ها بیانگر آن هستند که زبیر با شورشیان همراه بوده و آنان را علیه عثمان تحریک می‌کرده است. بر این اساس در ماجرای قتل عثمان صحابه‌ای مانند زبیر از او حمایت نکرده و علیه او اقداماتی انجام دادند[۲۱۵]. ابن ابی‌الحدید[۲۱۶] می‌گوید: در این حادثه، زبیر می‌گفته است عثمان را بکشید که آیین شما را دگرگون ساخته است. به او گفتند پسرت بر در خانه‌اش از او حمایت می‌کند؛ گفت: من ناخوش نمی‌دارم که عثمان کشته شود، هرچند پسرم را بکشند. امام علی(ع) نیز در حوادث بعدی و قبل از جنگ جمل چون ادعای زبیر بر خونخواهی عثمان را شنید، بارها فرمود که خود آنها در قتل خلیفه نقش داشته‌اند[۲۱۷]. ضمن آنکه برخی شورشیانی که از کوفه آمده بودند، از هواداران زبیر بودند[۲۱۸]. حسان در این باره چنین سرود[۲۱۹]:

من عذیری من الزبیر و منطلحه هاجا امرا له اعصار
یم قالا للناس دونکم العجلقشبت وسط المدینه نار

مجموع روایات و گزارش‌ها در این زمینه حکایت از آن دارند که زبیر مؤید برخورد مردم با عثمان بوده و به حرکت آنان جهت می‌داده است. شیخ مفید[۲۲۰]، برخی از این اخبار را گرد آورده و بر نقش زبیر در این زمینه و هدایت امور در حصر عثمان تأکید کرده است. هرچند نقش وی در این ماجرا قابل قیاس با اقدامات طلحه نبوده است[۲۲۱]. اما بنا بر نقل ابن شبه[۲۲۲]، زبیر در ماجرای قتل عثمان نقشی نداشته و در آن هنگام در احجار الزیت[۲۲۳] بوده است. بر اساس گزارشی دیگر وی از معدود افرادی بود که به رغم مخالفت و ممانعت شورشیان، در تشییع جنازه عثمان شرکت داشت[۲۲۴]. البته نبودن وی در مدینه هنگام قتل عثمان، نمی‌توانست نشان بر همراهی نکردن وی با شورشیان باشد؛ زیرا عایشه نیز که منتقد عثمان بود و علیه او حرکت‌هایی را انجام می‌داد، در آن هنگام، در مدینه حضور نداشت. بنا بر خبر واقدی، چون عثمان از زبیر که در احجار الزیت بود، تقاضای کمک کرد زبیر با خواندن آیه ۵۴ سوره سبأ: ﴿وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِم مِّن قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ فِى شَكٍّۢ مُّرِيبٍۭ[۲۲۵]، او را شایسته کمک ندانست[۲۲۶]. البته زبیر نقش فعالی مانند طلحه و عمرو بن عاص در مخالفت عملی با عثمان نداشت و این بدان جهت بود که مناسبات وی با عثمان، خوب بود و تنها از برخی رفتارهای عثمان خرده می‌گرفت و راه و روش پیش گرفته از سوی او را تأیید نمی‌کرد. چنان‌که وی به فرزند خود عبدالله سفارش می‌کرد که در محاجه با مخالف به سیره ابوبکر و عمر استناد کند، نه بر سیره عثمان[۲۲۷]. بنابراین، رفتارهای مختصری که از وی در این مورد گزارش شده‌اند، نمی‌توانند بیانگر طمع وی در خلافت پس از عثمان و اندیشه برای ان روز بوده باشند.

دوران امام علی(ع): زبیر از حامیان و دوستداران پیشین امام علی(ع) بود و تا پیش از به خلافت نشستن امام نیز مقام او را پاس می‌داشت و در برابر تندی پسرش عبدالله بر علی(ع)، از امام حمایت می‌کرد[۲۲۸]. امام علی(ع) در زمینه رفتار زبیر می‌فرماید که وی تا هنگامی که فرزندانش (فرزندش عبدالله)، بزرگ شده و او را از بنی‌هاشم جدا کردند، حامی این خاندان بود[۲۲۹]. چنان‌که در حوادث مربوط به جنگ جمل، زبیر خود به فرزندش عبدالله می‌گفت که وی او را به این مسیر کشانده است[۲۳۰]. عبدالله بن عباس نیز همین نظر را داشت و به زبیر می‌گفت که فرزندش عبدالله موجب قطع رحم میان ایشان شده است[۲۳۱]. منشأ مخالفت‌های عبدالله بن زبیر با بنی‌هاشم و انتقال آن به پدرش، روابط وی با عایشه بود. عبدالله تحت تأثیر خاله خود عایشه قرار داشت و عایشه که فرزندی نداشت علاقه مفرطی به عبدالله از دوران کودکی ابراز می‌کرد و از این طریق مخالفت با بنی‌هاشم به او انتقال یافت.

با برگزیده شدن امام علی(ع) به خلافت، طلحه و زبیر، ابتدا با امام بیعت کردند، اما سپس ادعا کردند که به زور و اکراه با آن حضرت بیعت کرده‌اند[۲۳۲]. زبیر مدعی بود که با امام به دست بیعت کرده، نه با قلب[۲۳۳]. اما امام بارها در خطبه‌های مختلف تأکید و تصریح می‌کرد که طلحه و زبیر با اختیار و بدون هیچ اکراهی بیعت کرده‌اند[۲۳۴]. براساس گزارش‌هایی که بر بیعت زبیر با اکراه تأکید شده، نحوه بیعت زبیر چنین ترسیم شده که حکیم بن جبله عبدی، رهبر شورشیان بصره بر ضد عثمان، زبیر را به زور آورده و او با امام بیعت کرده است. زبیر نیز بعدها شکایت کرد که یکی از دزدان عبدالقیس او را به قهر آورده و با زور شمشیر بیعت کرده است. بنا بر خبر دیگر این بیعت با تهدید مالک اشتر صورت گرفته است[۲۳۵]. زهری در این‌باره گزارش می‌کند که امام به طلحه و زبیر پیشنهاد کرد که اگر با او بیعت نمی‌کنند، امام با ایشان بیعت کند، آنان گفتند که با امام بیعت می‌کنند[۲۳۶]. در هر صورت، امام علی(ع) که بعدها مواجه با ادعای بی‌مورد طلحه و زبیر درباره بیعت از سر اکراه شد در خطبه‌ای فرمود که اگر ایشان حاضر به بیعت با او نبودند، به هیچ عنوان ایشان را به زور مجبور بر این کار نمی‌کرد، چنان‌که هیچ کس دیگر را مجبور به بیعت نکرده است[۲۳۷]. ضمن آنکه فردی مانند زبیر که شجاعتش زبانزد بود، بعید است تحت فشار و اجبار به چنین کاری تن داده باشد.

در مجموعه احادیث خاندان زبیر درباره بیعت زبیر، گاه اصل بیعت مسلم دانسته شده، اما بیعت وی با اجبار و اکراه دانسته شده است[۲۳۸] و گاه روایتی از ابوحبیبه، وابسته زبیر، نقل شده که زبیر به هیچ‌وجه بیعت نکرد، اما این قضیه حال و هوایی افسانه‌ای دارد و نمی‌تواند گزارش‌های بسیار درباره بیعت زبیر را بی‌اعتبار سازد[۲۳۹].

مخالفت عملی طلحه و زبیر زمانی شروع شد که مواضع و نظریات اقتصادی امام علی(ع) درباره اموال به اجرا گذاشته شد و آنان با دیگران برابر قلمداد شدند، ضمن آنکه برای ایشان آشکار شد که به رغم اعلام آمادگی و تقاضای خود ایشان برای پذیرش امارت کوفه و بصره[۲۴۰]، امام(ع) از آنان در مناصب سیاسی استفاده نکرده و به کارشان نخواهد گمارد[۲۴۱] و حال آنکه ایشان به عنوان اعضای شورای عمر انتظار داشتند دست‌کم از جمله ارکان دولت به شمار آیند. از این رو ناخرسندی خود را ابراز و مخالفت عملی را آغاز کردند. افزون بر این، زبیر در مخالفتش با علی(ع) می‌توانست تا حدودی این توجیه را برای خویش بیابد که به عنوان صحابی نخستین بیشترین حق را در مطالبه میراث خلیفه مقتول دارد؛ زیرا که به وی نزدیک و مورد اعتماد عثمان بود. و از همین رو بود که زبیر به همراه طلحه ادعای شراکت با امام علی(ع) را در امر خلافت داشته[۲۴۲] و از آن حضرت دست‌کم انتظار داشتند که با آنان در امور مشورت کند و می‌گفتند بیعتشان با وی بر این اساس بوده است[۲۴۳]. آن دو همچنین می‌گفتند آن حضرت در تقسیم عطایا برخلاف روش عمر عمل کرده و آنان را که دارای سابقه در اسلام بوده‌اند، همانند دیگران قرار داده است. امام علی(ع) در پاسخ آنان می‌فرمود: وی براساس کتاب خدا و سنت رسول عمل می‌کند و در این موارد نیاز به مشورت با آنان ندارد و تنها در صورتی که حکمی در قرآن یا سنت نباشد، حاضر است با آنان مشورت کند. همچنین نحوه تقسیم عطایا را نیز برگرفته از قرآن و سنت پیامبر می‌شمرد[۲۴۴].

امام علی(ع) از طلحه و زبیر انتظار نداشت که از وی حمایت نکنند و خود می‌فرمود: تعجب است که آنان از ابوبکر و عمر پیروی کرده و با من به مخالفت برخاسته‌اند؛ حال آنکه من از هیچ یک از آن دو (ابوبکر و عمر) کمتر نیستم[۲۴۵]. انگیزه مخالفت زبیر با امام علی(ع) افزون بر آنچه گفته شد، می‌توانست حسد دیرینه‌ای باشد که میان ایشان وجود داشت. چنان که عبدالملک بن مروان در نامه‌ای که مصعب بن زبیر نوشته، عامل رویارویی زبیر با امام علی(ع) را حسدی نهفته در این میان دانسته است[۲۴۶].

جنگ جمل: طلحه و زبیر برای به اجرا گذاشتن آنچه در اندیشه داشتند از امام علی(ع) جدا شده و از او برای انجام عمره اجازه گرفتند، آنان در مکه، عایشه و دیگر مخالفان علی را با خود همراه کردند و جبهه جدیدی علیه امام علی(ع) گشودند. طبیعی بود که ایشان هنوز در آن موقعیت نبودند تا بتوانند به سوی مدینه حرکت کنند. زبیر در بصره حامیان و هوادارانی داشت[۲۴۷] و عبدالله بن عامر والی بصره در دوران عثمان نیز رفتن به سوی بصره را پیشنهاد می‌کرد به همین جهت شورشیان تصمیم گرفتند به بصره روند[۲۴۸]. در این هنگام طلحه و زبیر نزد عایشه آمدند و از او خواستند که خروج کند. عایشه گفت: آیا به من فرمان می‌دهید که بجنگم؟ گفتند: نه، بلکه تا مردم را آگاه کنی که عثمان مظلوم کشته شد و از آنان بخواهی امور خویش را به شورای میان مسلمانان واگذارند[۲۴۹]. حضور عایشه لازم بود، هم به دلیل نفوذ فراوانش در مقام ام‌المؤمنین و هم از آن روی که واسطه‌ای بود میان دو مردی که در خلافت رقیب یکدیگر بودند. عایشه پیش از مرگ عثمان آشکارا از طلحه پشتیبانی کرده بود، اما اکنون در صورتی که طلحه به سبب ارتباط با قاتلان مطرود می‌شد، ظاهراً آماده بود تا از زبیر پشتیبانی کند[۲۵۰]. زبیر برای تجهیز سپاه شورشی اموالی را از یعلی بن منیه (کارگزار عثمان در یمن) قرض گرفت[۲۵۱].

نظریه پیوستن به معاویه نیز میان شورشیان مطرح شد، که زبیر خواهان آن بود[۲۵۲]. به گفته پدر ابومخنف، احتمالاً وقتی که شورشیان مکه در راه بصره بودند، معاویه نامه‌ای به زبیر نوشت و او را دعوت کرد که در شام به او بپیوندد و قول داد که خود او و طرفدارانش زبیر را با عنوان «خلیفه» به رسمیت خواهند شناخت[۲۵۳]. زبیر کوشید تا این دعوت را پنهان بدارد، اما طلحه و عایشه از آن خبر هراسان شدند. عایشه با عبدالله بن زبیر صحبت کرد و او از پدرش پرسید که آیا می‌خواهد به معاویه بپیوندد. زبیر ابتدا گفت که می‌خواسته است چنین کند؛ زیرا طلحه با او مخالفت می‌کرده است، اما بعد از عقیده خود بازگشته، ولی چون سوگند یاد کرده بود، برده‌ای را جهت کفاره شکستن سوگند خود آزاد کرد و لشکر را به جنگ فراخواند[۲۵۴]. همان‌گونه که پیداست این خبر مربوط به مراحل پس از حرکت ایشان از مکه به سوی بصره و آغاز مخالفت‌ها میان طلحه و زبیر بوده است.

امام علی(ع) چون از رفتار عهدشکنانه زبیر آگاه شد، بر اینکه زبیر پیوند خویشاوندی میان ایشان را بریده تأسف خورد و از خداوند خواست که کار آنان به فرجام نرسد و از هم بگسلد[۲۵۵]. پس از حرکت شورشیان به سوی بصره، همواره میان طلحه و زبیر بر سر ریاست و امارت رقابت وجود داشت. امام علی(ع) نیز به رقابت میان این دو نفر اشاره کرده و این رقابت را به اندازه‌ای شدید توصیف می‌کند که حتی ایشان حاضرند یکدیگر را در این راه به قتل رسانند[۲۵۶]. امام(ع) می‌فرماید: هر یک از دو تن (طلحه و زبیر)، کار را برای خود امید دارد، دیده بدان دوخته و رفیقش را به حساب نمی‌آرد. هر یک کینه دیگری را در دل دارد و زودا که پرده از آن بردارد. به خدا اگر بدانچه می‌خواهند برسند، این، جان آن را از تن برون سازد و آن، این را از پا درآورد[۲۵۷]. بیشتر منابع مواردی از رقابت‌ها میان طلحه و زبیر را گزارش کرده‌اند. در ابتدا حامیان زبیر با او بر خلافت بیعت کردند و بر او به امارت سلام کردند[۲۵۸]، اما چون عایشه فهمید گفت: با وی بر قتال بیعت کنید و پس از جنگ درباره خلافت تصمیم‌گیری خواهد شد[۲۵۹]. منابع از تداوم اختلافات طلحه و زبیر سخن گفته[۲۶۰] و دامنه این اختلافات را به عرصه‌های مالی و نحوه تقسیم عطا میان بصریان نیز کشانده‌اند. در هر صورت، این اختلاف‌ها به اندازه‌ای شدید بود که زبیر تهدید کرد در صورت توافق نشدن با او به جبهه شام خواهد پیوست[۲۶۱]. شورشیان چون به بصره رفتند، توافقی با والی امام(ع) برای آتش‌بس به امضا رساندند، اما طلحه و زبیر توافق منعقد شده را مورد پسند نیافته و بر ابن‌حنیف هجوم آورده و غافلگیرش کردند. پس از غلبه شورشیان بر ابن‌حنیف، میان طلحه و زبیر درباره اینکه چه کسی باید امامت نماز را به عهده گیرد اختلاف شد. زبیر را چون کهنسال‌تر بود مقدم داشتند، اما بعد از آن به‌نوبت هر روز یک نفر نماز می‌خواند[۲۶۲]. بنا بر خبر دیگر چون بر سر امامت جماعت میان این دو اختلاف افتاد، بنا شد فرزندان ایشان به نوبت هر کدام روزی امامت را بر عهده گیرند[۲۶۳].

هنگامی که عثمان بن حنیف با ریش کنده و سر تراشیده شده که از سوی شورشیان انجام شده بود، نزد امام علی(ع) رفت، امام(ع) او را دلداری داد و طلحه و زبیر را به سبب آنکه بیعت خود را شکسته بودند، نفرین کرد. برای آرایش جنگی سپاه شورشی، فرماندهی کل سپاه بصره به زبیر که روحیه جنگی داشت، واگذار شد[۲۶۴]. پیش از آغاز درگیری‌ها ملاقات‌هایی میان علی(ع)، زبیر و طلحه برقرار شد. امام(ع) تلاش بسیاری کرد که به ویژه زبیر را از موضعی که گرفته بود بازگرداند؛ زیرا معتقد بود او در این راه از سر لجاج گام نهاده[۲۶۵] و می‌توان او را به راه راست بازگرداند. در اثر همین دیدارها ظاهراً تصمیم زبیر به هم خورد. اینکه رفتار زبیر در این زمینه بر چه اساس بود، دو دیدگاه وجود دارد؛ برخی گزارش‌ها اطلاع زبیر از حضور عمار در صف مقابل را موجب ترک میدان رزم از سوی او می‌دانند[۲۶۶]، اما منابع بیشتری گفتگو میان وی و امام علی(ع) و یادآوری خاطراتی از دوران پیشین، را موجب تردید در مسیری که انتخاب کرده بود، می‌دانند. بنا بر اخبار، در جنگ جمل امام علی(ع)، زبیر را صدا زد و به او حدیثی را یادآور شد که رسول خدا(ص) در حق علی(ع) فرموده و به زبیر گفته بود که از سر ستم با علی(ع) جنگ خواهد کرد، زبیر چون این مطلب برایش یادآوری شد، از جنگ صرف نظر کرد[۲۶۷].

بر اساس برخی گزارش‌های دیگر امام علی(ع)، ابتدا ابن عباس را فرستاد و گفت که با طلحه دیدار نکند و به سراغ زبیر رود که خویی نرم‌تر دارد (آلین عریکة) و بدو بگوید: چرا در حجاز او را به رسمیت شناخته و در عراق با او مخالفت کرده است[۲۶۸]. زبیر قاطعانه پاسخ داد که میان آنان شکافی عمیق وجود دارد. پس از شروع جنگ، عبدالله بن زبیر چون تردید زبیر را در جنگ دید، تلاش کرد تا با متهم کردن او به ترس از شمشیرهای تیز و گرم بنی‌عبدالمطلب او را از خالی کردن صحنه جنگ بر حذر دارد، اما چنین نشد و زبیر تصمیم خود را گرفته بود و سوگند خورده بود که هرگز با علی(ع) نخواهد جنگید. اما فرزندش عبدالله او را شخصی بزدل خواند و او را تحریک به ادامه راه کرد. زبیر بار دیگر از کرده خویش پشیمان شد و به توصیه عبدالله بنده‌ای را در کفاره شکستن سوگند خود آزاد کرد[۲۶۹]. آشکار است که قسمت آخر این گزارش ساختگی است و جزئیات مربوط به آزاد کردن بنده، برگرفته از روایتی است که درباره نامه معاویه به زبیر نقل شده است (که پیش از این گذشت). به هرحال، پند و اندرزهای علی(ع) بر زبیر مؤثر افتاد و موجب شد وی در وضعیت خود تجدید نظر کند. بیشتر منابع در اینکه زبیر با پشیمانی از صحنه جنگ بیرون آمد، اتفاق نظر دارند. خواه سخن امام(ع) در این زمینه مؤثر بوده باشد یا حضور عمار در صف یاران علی(ع)، زبیر بر این پی برده بود که آلت دست کسانی شده که خود (نه علی(ع)) سهم عمده‌ای در تحریک شورشیان علیه عثمان داشته‌اند. پافشاری عایشه بر اینکه زبیر را تنها باید امیر خطاب کرد، احتمالاً به او فهمانده بود که عایشه در واقع از جانشینی او به خلافت پشتیبانی نکرده است، خلافتی که زبیر بیش از همه خود را مستحق آن می‌دانست؛ زیرا عثمان در ابتدا او را بر دیگران ترجیح داده و درست پیش از مرگ خود از او حمایت کرده بود. اقدام به جنگی خونین با علی(ع) و مسلمانان را به جان یکدیگر انداختن در چنین اوضاع و احوالی، باید که از نظر زبیر هم نابخردانه و هم امری خلاف اخلاق بوده باشد[۲۷۰]. ظاهراً جنگجویان نمی‌دانستند که ترک صحنه جنگ از جانب زبیر را چگونه توجیه کنند. جون بن قتاده که در آغاز جنگ همراه زبیر بود، نقل می‌کند: وقتی زبیر دانست که عمار به سمت علی رفته بیمناک شد. روایت‌های دیگر نیز از رویارو شدن عمار با زبیر در جنگ خبر می‌دهند[۲۷۱].

قتل زبیر: پس از شروع درگیری و آغاز هزیمت لشکر بصره، زبیر بی‌آنکه وارد جنگ شده باشد، میدان رزم را ترک کرد[۲۷۲]. برخی منابع شیعی معتقدند وی از صحنه جنگ فرار کرده است. آشکار است که ترک میدان جنگ بدون هیچ درگیری، برای فردی مانند زبیر اسباب دیگری غیر از ترس داشته است. بنا بر روایتی از قتاده، زبیر نخست به مسجد بنی‌مجاشع رفت و در جستجوی عیاض بن حماد برآمد، تا در حمایت او قرار گیرد. به او گفتند عیاض در «وادی‌السباع» است، وی در پی او به آنجا رفت[۲۷۳]، برخی از مردان احنف بن قیس به او خبر دادند که زبیر را از در حال عبور دیده‌اند. احنف گفت: زبیر مسلمانان را با شمشیر به جان یکدیگر انداخته و اکنون به سمت خانه خود می‌گریزد. عمرو بن جرموز مجاشعی به تعقیب او رفت و توانست او را در وادی‌السباع بکشد. هنگامی که ابن‌جرموز به دیدار علی(ع) رفت و خود را قاتل زبیر معرفی کرد، بنا بر روایتی که محدثان اهل سنت نقل کرده‌اند و منابع بسیاری آن را گزارش کرده‌اند، علی(ع) از دیدار با او خودداری ورزید و اظهار داشت: آتش جهنم را به قاتل فرزند صفیه بشارت دهید[۲۷۴]. پس از آن امام علی(ع) و یاران وی بر زبیر اندوهگین شدند[۲۷۵]. اما بنا بر گزارش‌های منابع شیعی[۲۷۶] و بر اساس اخبار دیگر، جمله‌ای را که امام علی(ع) به قاتل زبیر بشارت آتش داده باشد را گزارش نکرده و تنها نوشته‌اند که آن حضرت فرمود: شمشیر زبیر اندوه‌ها از چهره رسول خدا(ص) زدود[۲۷۷]. براساس این اخبار، ابن جرموز، که از سوی احنف بن قیس با شمشیر و سر بریده زبیر فرستاده شده بود، مورد استقبال علی(ع) قرار گرفت و علی(ع) از او پرسید: چگونه توانستی او را بکشی؟ علی(ع)، شمشیر زبیر را گرفت، آن را از غلاف بیرون کشید و گفت: آری شمشیر او را می‌شناسم، چه بسیار که زبیر در رکاب پیامبر خدا(ص) جنگید، اما اکنون به سرنوشتی شوم گرفتار شد. شیعیان نوع رفتار امام علی(ع) با قاتل زبیر را دلیلی بر این می‌دانند که علی(ع)، زبیر را نبخشید. بنا بر نظر شیخ مفید[۲۷۸]، سخن امام(ع) درباره بشارت آتش به ابن جرموز (در صورت صحت استناد آن به امام) به هیچ عنوان نمی‌تواند برای تبرئه زبیر و توبه وی یا بهشتی بودن او استفاده شود، جمله یادشده تنها می‌تواند سرنوشت ابن جرموز را بازگو کند که به جرگه خوارج پیوست و در شهروان کشته شد[۲۷۹]. نظر دیگر در این زمینه آن است که چون زبیر پیش از کشته شدن توبه کرد، بنابراین مخالفت آغازین وی با امام، موجب هلاکت اخروی وی نخواهد شد[۲۸۰]. اما این نظر را برخی روایات و گزارش‌های منابع شیعی رد کرده و اصرار دارند که زبیر بدون توبه درگذشته است؛ زیرا علائم توبه که بازگشت وی به سوی علی(ع) باشد از وی سرنزده است[۲۸۱].

مصعب زبیری معتقد بود عمرو بن جرموز، زبیر را به قتل رسانده است[۲۸۲]. البته وی وسیله انجام عمل و مباشر بوده است، اما نباید از نقش اصلی احنف در این زمینه غافل ماند؛ زیرا براساس گزارش‌ها قتل زبیر با مشورت و تأیید احنف بن قیس صورت گرفته است[۲۸۳]. احنف با این عمل و دستور صدور قتل زبیر در شرایطی که جنگ به سود امام(ع) رقم خورده بود، درصدد بود تا همراهی نکردن خود و عشیره‌اش با امام علی(ع) در جنگ جمل را جبران کرده و به امام اعلام اطاعت و فرمانبرداری کند.

درباره سرنوشت ابن جرموز نیز گزارش‌ها بر دوگونه‌اند؛ بیشتر گزارش‌ها حکایت از آن دارند که وی از جمله خوارجی بود که در جنگ نهروان کشته شد برخی گزارش‌های دیگر از زندگی او تا دوران حکومت مصعب بن زبیر بر عراق حکایت دارد[۲۸۴]. فرزندان زبیر گویا در صدد انتقام از عمرو بن جرموز برنیآمدند به همین جهت، برخی به خاندان زبیر طعنه می‌زدند که چگونه است که نتوانسته‌اند انتقام خون زبیر را از ابن جرموز بگیرند[۲۸۵]. تعلل فرزندان زبیر در گرفتن انتقام، به احتمال بدین دلیل بوده که آنان عمرو بن جرموز را ابزاری بیش نمی‌دانستند؛ هرچند بعدها که زبیریان به حکومت رسیدند، عمرو بن جرموز خود را تسلیم مصعب بن زبیر کرد و مصعب او را به زندان انداخت، ولی عبدالله بن زبیر، دستور داد او آزاد شود و گفت: حاضر نیست یک اعرابی از بنی‌تمیم را به خاطر زبیر بکشد[۲۸۶]. این رفتارها نشان می‌دهد که خاندان زبیر وی را آلت دستی بیش در این قتل نمی‌دانسته‌اند.

پس از جنگ جمل همواره رفتار شورشیان به ویژه طلحه و زبیر و عایشه در برابر علی(ع) مورد مناقشه بوده و فرقه‌های دینی در این‌باره آرا و نظریات مختلفی ارائه کرده‌اند. در این زمینه دو خط کاملاً متمایز که منجر به دو نوع تاریخ‌نگاری شده به چشم می‌خورد. در تاریخ‌نگاری نوع اول که پایه آن تطهیر صحابه است، درگیری میان امام علی(ع) و زبیر تنها محدود به آن مقطع زمانی شده و به نحوی زبیر تبرئه می‌شود. براساس روایتی که از امام صادق(ع) نقل شده، امام در موضوع مناسبات خود و طلحه و زبیر فرمود: ایشان در آن دنیا مصداق آیه ﴿وَنَزَعْنَا مَا فِى صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَٰنًا عَلَىٰ سُرُرٍۢ مُّتَقَـٰبِلِينَ[۲۸۷] هستند[۲۸۸]. چنان‌که بر اساس خبری دیگر، زبیر خود می‌گفت ما آیه ﴿وَٱتَّقُوا۟ فِتْنَةًۭ لَّا تُصِيبَنَّ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنكُمْ خَآصَّةًۭ...[۲۸۹] را در زمان رسول خدا(ص)، ابوبکر و عمر و عثمان می‌شنیدیم، اما نمی‌دانستیم که مصداقش خودمان هستیم[۲۹۰]. زبیر بن بکار از نوادگان زبیر نیز می‌گوید: در خواب جد خود زبیر بن عوام را دیده که از رفتارش در برپا کردن جنگ جمل و مقابله با امام علی(ع)، عذر می‌خواسته و سروده‌ای که نشان از جنگ‌طلبی داشته و به زبیر منسوب بوده را از آن خود ندانسته و گفته است که آن شعر از جمله اخبار ساختگی است[۲۹۱]. همچنین بنا بر خبر دیگر، به رغم دشمنی آشکار زبیر با امام علی(ع)، چون کسی از او اجازه گرفت تا آن حضرت را ترور کند، زبیر با او مخالفت کرد و ترور را مخالف اخلاق دانست[۲۹۲]. در این دیدگاه که برگرفته از صحیح دانستن اقدامات صحابه و تطهیر ایشان و نشان دادن پایبندی آنان به امور اخلاقی و انسانی است، اختلاف‌های میان صحابه را جدی ندانسته و این موارد را از باب اجتهاد قلمداد ساخته که حتی موجب اجر نیز خواهد بود. دیدگاهی که پذیرش آن به لحاظ تاریخی بسیار دشوار است.

در دیدگاه تاریخ‌نگاری نوع دوم که در منابع شیعی منعکس شده، زبیر مذمت شده است و لغزش‌های او تنها منحصر به اواخر عمر او نبوده‌اند بلکه پیش از آن نیز اقدامات ناصوابی داشته است. قمی[۲۹۳]، شأن نزول آیه: ﴿...يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوٓا۟ إِلَى ٱلطَّـٰغُوتِ...[۲۹۴] را درباره رفتار زبیر دانسته و می‌نویسد: چون میان زبیر و یک یهودی بر سر باغی نزاع شد، زبیر به حکمیت ابن‌شیبه یهودی راضی شد؛ حال آنکه یهودی، حکمیت پیامبر را پذیرفت[۲۹۵]. همچنین زبیر در برخی منابع شیعی به عنوان یکی از اصحاب عقبه که قصد ترور رسول خدا(ص) را داشتند، نام برده شده است[۲۹۶]. به همین منوال او جزء بدترین اشرار این امت به حساب آمده است[۲۹۷]. چنان‌که محقق کرکی نیز وی را از دشمنان امام علی(ع) دانسته است[۲۹۸]. همچنین بعدها در درگیری‌های مذهبی در دوره آل‌بویه سنی‌ها در برابر شیعیان که ایام عزاداری ویژه‌ای داشتند، سال روز مرگ زبیر را گرامی داشته و مجلسی برای وی برپا می‌کردند.

اموال: زبیر در ابتدا شغل قصابی داشت[۲۹۹]، اما بعدها و از همان عصر رسول خدا(ص) وارد عرصه تجارت شد[۳۰۰] و در آن موفق بود و از این راه اموال بسیاری کسب کرد[۳۰۱]. او در جنگ جمل به فرزندش عبدالله وصیت کرد که دیونش از اموالش پرداخت شود. وی اموال بسیار به ارث گذاشت و عبدالله پس از ادای دیون زبیر، اموال را میان فرزندان و بازماندگان زبیر تقسیم کرد[۳۰۲]. از وی زمین‌ها و خانه‌هایی بر جای ماند که از جمله آنها سرزمین «غابه» بود. افزون بر این وی یازده خانه در مدینه، دو خانه در بصره، خانه‌ای در کوفه و خانه‌ای در مصر و خانه‌ای در اسکندریه از خود به جای گذاشت[۳۰۳]. زبیر در اطراف مدینه باغ‌ها و سرزمین‌هایی داشت که غلات آن برای وی ارسال می‌شد. زبیر با این همه اموال و املاک در جرگه صحابه ثروتمند بود و نیازی به قرض گرفتن از دیگران نداشت. دینی که گفته شده وی به آن وصیت کرد بدین‌گونه بود که مردم چون اعتبار مالی زبیر را می‌دیدند، اموال خود را برای امانت نزد وی می‌آوردند، اما زبیر اموال ایشان را به عنوان امانت نمی‌پذیرفت و بدان شرط آن را می‌پذیرفت که بتواند در آن تصرف کند[۳۰۴]. زمین وی در «غابه» بسیار مرغوب بود به گونه‌ای که پس از درگذشت زبیر، معاویه بخشی از آن را به مالی بسیار خرید[۳۰۵]. اموال برجای مانده از زبیر به اندازه‌ای بود که به هر یک از چهار زنی که از زبیر باقی مانده بود، یک میلیون و صد هزار (درهم) رسید[۳۰۶]. ابن کثیر[۳۰۷]، مجموع اموال وی را ۵۹ میلیون و ۸۰۰ هزار دینار برآورد کرده است[۳۰۸]. وی افزون بر باغ‌ها و خانه‌ها، مملوکان بسیار داشت که برایش کار می‌کردند، تعداد این مملوکان را هزار نفر گفته‌اند[۳۰۹]. برای او که کارگران بسیاری در اختیار داشت، آباد کردن و به بهره‌برداری رساندن زمین امکان داشت. از این رو، وی زمین مواتی را که عمر به اقطاع به خوات بن جبیر داده بود، از او خرید[۳۱۰].

بنا بر گزارش مسعودی خانه‌هایی که وی ساخته در قرن‌های بعد نیز شناخته شده و پابرجا بودند، یکی از این خانه‌ها که تجار از آن استفاده می‌کردند، خانه وی در بصره بود که تا سال ۳۳۲ق، پابرجا بود و تجار و صاحبان اموال از آن استفاده می‌کردند[۳۱۱]. زبیر خانه‌ها را به عنوان صدقه برای بهره بردن فرزندانش قرار می‌داد[۳۱۲]. به جهت موقعیت ممتاز مالی زبیر، او وصی شماری از صحابه بود تا اموالشان را برای فرزندان آنها حفظ و سرپرستی کند. عبدالله بن مطیع عدوی برای حفظ اموالش، به زبیر وصیت کرد، اما زبیر آن را نپذیرفت و گفت که در قوم خود، کسانی هستند که از عهده این عمل برآیند، عبدالله بن مطیع گفت که چون از عمر شنیده است که زبیر شایستگی اینکه ترکه مسلمان را پس از خود نگاه دارد، چنین تصمیم گرفته است[۳۱۳]. همچنین عمر تمایل خویش را برای اینکه چنانچه زمینی داشته باشد، پس از خود برای حفظ آن به زبیر وصیت کند، ابراز داشته بود[۳۱۴]. افرادی که به زبیر وصیت کردند عبارت‌اند از: عثمان[۳۱۵]، عبدالرحمن بن عوف، مطیع بن اسود، عبدالله بن مسعود، مقداد بن اسود[۳۱۶] و ابوالعاص بن ربیع[۳۱۷]. برخی از این وصایا، می‌توانستند جنبه سیاسی نیز داشته باشد.

نقل حدیث: زبیر برخلاف خاندانش که نقشی در پراکندن حدیث و تدوین سیره نبوی داشتند، خود احادیث چندانی از رسول خدا(ص) نقل نکرد و می‌گفت با اینکه همیشه همراه رسول خدا(ص) بوده، اما از وی شنیده است که هر کس به رسول خدا(ص) دروغ بندد، خود را آماده آتش کند[۳۱۸]. از وی ۳۸ حدیث بر جای مانده است[۳۱۹].

زمان مرگ: قتل وی در جمادی‌الآخرة سال ۳۶ هجری در منطقه وادی‌السباع، هفت فرسنگی بصره رخ داد و در همان‌جا دفن شد[۳۲۰]. محل دفن زبیر در وادی‌السباع اینک در عراق زیارتگاهی است که مقبره حسن بصری نیز در آنجاست. زبیر هنگام مرگ ۶۴ سال داشت. طبری[۳۲۱] سن او را در زمان مرگ، پنجاه و اندی سال (بضع و خمسین) نیز نوشته که صحیح نیست. چنان‌که مسعودی[۳۲۲] نیز عمر وی را هنگام کشته شدن ۷۵ سال دانسته که با گزارش‌های دیگر همخوان نیست و به احتمال همان رقم یادشده طبری است که اعداد در آن جابه‌جا شده است. با توجه به سن زبیر هنگام اسلام آوردن (۱۶سالگی) و سن وی هنگام هجرت به مدینه (۲۸سالگی)، می‌باید او در سال ۳۶، ۶۴ ساله بوده باشد.

تحقیقات و نوشته‌ها : نوشته‌ها و تحقیقاتی درباره زبیر و زبیریان به شرح ذیل وجود دارند:

  1. زبیریان و نقش آنان در تاریخ اسلام، پایان‌نامه کارشناسی ارشد گرایش تاریخ اسلام دانشگاه تربیت مدرس، نوشته مصطفی پیرمرادیان، ۱۳۷۶؛
  2. سیرة‌الزبیر بن العوام و مواقفه من معارک التحریر والفتوحات العربیة الاسلامیه، نوشته جمیل ابراهیم حبیب، بیروت، دارالعربیة للموسوعات، ۱۹۸۵م، ۱۹۲ صفحه؛
  3. الزبیر بن العوام (من ابطال الاسلام)، احمد عبدالجواد الدومی و حسن صالح العنانی، بیروت، منشورات مکتبة العصریه؛
  4. زبیریان و تدوین سیره نبوی، محمدرضا هدایت‌پناه، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ۱۳۹۱ش.[۳۲۳]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. انساب الاشراف، بلاذری، ج۹، ص۴۲۰؛ موسوعه طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۸۹.
  2. موسوعه طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۸۹.
  3. تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۳۹؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۷، ص۴۴؛ موسوعه طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۸۹.
  4. تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۴۳ و ج۵، ص۳۵۶.
  5. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۱۸.
  6. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۵؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۹، ص۴۲۰.
  7. سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۴۴؛ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۴۵۹.
  8. اعیان الشیعه، أمین عاملی، ج۷، ص۴۴؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۸۹.
  9. معجم الصحابه، این قانع، ج۴، ص۲۴۸.
  10. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۱؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۵۱.
  11. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۷؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۲؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۸.
  12. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۷۷-۳۹۰.
  13. نجم: ۳ و ۴.
  14. قاموس الرجال، شوشتری، ص۱۲۴-۴۰۹.
  15. الغدیر، علامه امینی، ج۹، ص۱۱۰-۱۰۷.
  16. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۱۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۳۲؛ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۴۵۸.
  17. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۱۰۰؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۴؛ معجم الصحابه، ابن قانع، ج۴، ص۲۴۸؛ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۴۶۰.
  18. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۴؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۲-۳۱۳؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۹؛ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۴۶۰.
  19. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۷؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۸۹.
  20. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۷، ص۴۴.
  21. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۱؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۲.
  22. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۵.
  23. فروع کافی، کلینی، ج۷، ص۱۸۷.
  24. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۳۹؛ معجم الصحابه، ابن قانع، ج۴، ص۲۴۸.
  25. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۱۸-۱۲۱.
  26. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۵؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۸۹.
  27. انساب الاشراف، بلاذری، ج۹، ص۴۲۳؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۸۵.
  28. سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۲.
  29. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۱؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۴۴-۳۴۹؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۸.
  30. البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۲۴۸.
  31. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۴۸.
  32. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۵؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۹، ص۴۲۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۴۷.
  33. تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۵۲-۳۵۳.
  34. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۸۳؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۳، ص۵۱۲.
  35. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۸؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۲؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۲۴۸.
  36. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۴.
  37. فروع کافی، کلینی، ج۷، ص۱۸۵.
  38. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۱-۱۲۳.
  39. الامامة و السیاسة، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۲۸.
  40. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۳.
  41. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۵۸.
  42. «حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اِعْتَرَضَ اَلرَّيْبُ فِيَّ مَعَ اَلْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ اَلنَّظَائِرِ»؛ نهج البلاغه، شقشقیه شماره: ۳.
  43. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۳-۱۲۴.
  44. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۹۲.
  45. نهج البلاغه، سخن شقشقیه شماره: ۳.
  46. الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج۱، ص۴۷؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۳، ص۵۶.
  47. الغدیر، علامه امینی، ج۹، ص۱۰۴-۱۰۳.
  48. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۴-۱۲۵.
  49. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۱.
  50. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ۱۰۰-۱۰۱؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۸، ص۲۳۷.
  51. تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۰۱.
  52. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۵-۱۲۶
  53. الاختصاص، شیخ مفید، ص۱۸۶.
  54. کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج۲، ص۵۸۱.
  55. فروع کافی، کلینی، ج۷، ص۴۸؛ مناقب آل ابی طالب، ابن‌شهرآشوب، ج۱، ص۳۵۰.
  56. روضة الواعظین، فتال نیشابوری، ج۱، ص۱۸۳.
  57. «همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد می‌گویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم)» سوره بقره، آیه۱۵۶.
  58. الجمل، شیخ مفید، ص۱۳۰؛ الأمالی، شیخ طوسی، ص۷۲۷؛ بحار الانوار، علامه مجلسی، ج۳۲، ص۳۸-۳۷.
  59. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۶۷.
  60. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۶۷.
  61. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۶-۱۲۹.
  62. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۶۹.
  63. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۲۹.
  64. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۳۲.
  65. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۳۰.
  66. الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج۱، ص۶۳؛ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۶۹؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۸، ص۱۲۳.
  67. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۳۰-۱۳۱
  68. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۲، ص۵۰۰؛ الغدیر، علامه امینی، ج۹، ص۱۰۳-۱۰۶.
  69. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۷۰.
  70. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۳۱-۱۳۲
  71. الغدیر، علامه امینی، ج۹، ص۱۰۱-۱۰۳.
  72. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۷۱.
  73. نهج البلاغه، ج۱، ص۲۵۴.
  74. انساب الاشراف، بلاذری، ج۹، ص۴۳۰ و ج۲، ص۲۵۲؛ الامالی، شیخ طوسی، ص۱۳۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۱۰۰.
  75. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۰۹؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۸، ص۱۲۳.
  76. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۱۱-۴۱۲.
  77. الامالی، شیخ طوسی، ص۱۳۷؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۹۰.
  78. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۱۰؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۸، ص۴۰۶.
  79. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۳۲-۱۳۵
  80. الجمل، شیخ مفید، ص۳۷۸-۳۸۸.
  81. تاریخ خلیفه بن خیاط، ابن خیاط، ص۱۰۸؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۰۶.
  82. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۱۹-۴۲۰.
  83. الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج۱، ص۹۳.
  84. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۲۱.
  85. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۷۸؛ الجمل، شیخ مفید، ص۳۷۸-۳۸۸.
  86. «طَالَمَا جَلاَ بِهِ اَلْكَرْبَ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اَللَّهِ »؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۲، ص۲۵۴؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۵۳۵؛ الکامل، ابن اثیر، ج۳، ص۱۲۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۲۰؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۷، ص۴۴.
  87. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۲۱.
  88. این مطلب صحیح نیست، زیرا توبة زبیر در صورتی درست بود که از امام زمان خویش پیروی می‌کرد و بعلاوه خود را در خدمت او قرار می‌داد که البته پس از گفتگو با امام علی (ع) چنین نکرد و نمی‌توان گفت سخن حضرت امیر (ع) (و قبل از آن سخن رسول خدا) مبنی بر بشارت دادن آتش به قاتل او نشانه قبولی تو به زبیر است؛ چراکه شاید بدین علت چنین بشارتی داده شده که قاتل، بدون امر شرعی و اذن امام او را کشته است؛ خصوصا که قاتل بعدها جزء خوارج نهروان کشته شد. (یوسفی غروی).
  89. تاریخ خلیفه بن خیاط، ابن خیاط، ص۱۱۱.
  90. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۵۱۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۳۳۹؛ معجم الصحابه، ابن قانع، ج۴، ص۲۴۸.
  91. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۳۵-۱۳۷
  92. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۸۰؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۳.
  93. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۸، ص۴۲۷ و ۴۳۲؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۹۰.
  94. انساب الاشراف، بلاذری، ج۹، ص۴۲۶-۴۲۷؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۱۳-۳۱۴.
  95. مرادی، حسین، مقاله «زبیر بن عوام بن خویلد»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۳۷-۱۳۸
  96. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۳۰۷.
  97. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۲۰؛ مسلم، صحیح، ج۷، ص۱۲۷.
  98. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۱۳۶.
  99. ابن قتیبه، المعارف، ص۲۱۹؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۱، ص۱۰۷.
  100. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۲۳۰.
  101. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۲۳۰؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۳۲۵.
  102. خاندان وی نیز چنین بوده‌اند، بنگرید: ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۴، ص۲۰۰.
  103. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۹.
  104. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۹؛ برای اطلاع از قیافه ظاهری، بنگرید: ابن قتیبه، المعارف، ص۲۲۰.
  105. ابن قتیبه، المعارف، ص۵۸۵.
  106. «کان ضرابا للنساء»؛ ابن شبه نمیری، تاریخ المدینة المنوره، ج۲، ص۴۹۳.
  107. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۸.
  108. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۸۴؛ ابن شبه نمیری، تاریخ مدینه المنوره، ج۲، ص۴۹۴؛ ابن ماجه، سنن ابن ماجه، ج۱، ص۶۵۳.
  109. جاحظ، المحاسن والاضداد، ص۲۱۵.
  110. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۹۹؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۳۵۶.
  111. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۳؛ مصعب زبیری، نسب قریش، ص۳۶۵.
  112. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۸، ص۶۷؛ بغدادی، خزانة الادب، ج۱۰، ص۴۰۶.
  113. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۸۴.
  114. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۶، ص۳۷۶.
  115. ابن هشام،، السیره النبویه، ج۱، ص۳۴۶.
  116. زمخشری، ربیع الابرار، ج۱، ص۴۱۶؛ یاقوت حموی، معجم الادباء، ج۵، ص۲۱۴۹.
  117. برای اطلاع از فرزندان وی، بنگرید: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۴؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۹، ص۴۳۵؛ معصب زبیری، نسب قریش، ص۲۳۶؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۵، ص۱۰۸.
  118. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۴؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۳.
  119. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۶۶.
  120. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۴؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۵.
  121. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۴۶۷.
  122. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۶۸.
  123. ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۳۵۹ و ر.ک: ابوالقاسم کوفی، الاستغاثه، ج۱، ص۷۶.
  124. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۰.
  125. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۵۷.
  126. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۲۶۷.
  127. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۷۱.
  128. فاکهی، اخبار مکه، ج۴، ص۱۳۱ و ص۱۳۹.
  129. ابوهلال عسکری، الاوائل، ص۲۱۲؛ ابن ابی‌عاصم، اوائل، ص۵۱؛ طبرانی، اوائل، ص۵۴.
  130. مردی حبشی که پادشاهی حبشه را از آن خود می‌دانست.
  131. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۳۶۲.
  132. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۳۵.
  133. ابن قتیبه، غریب الحدیث، ج۲، ص۴۰.
  134. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۵.
  135. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۳۵؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۳۰۷.
  136. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۵.
  137. ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۱۵۱.
  138. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۵.
  139. ر.ک: ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۷۱-۷۲.
  140. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۶.
  141. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۶.
  142. ابن هشام، السیره النبویه، ج۳، ص۸۹.
  143. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۸۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۷؛ بلاذری، فتوح، ص۳۰.
  144. واقدی، مغازی، ج۲، ص۴۵۷.
  145. ابن هشام، السیره النبویه، ج۳، ص۲۵۱.
  146. واقدی، مغازی، ج۲، ص۶۵۷؛ طبری، تاریخ، ج۳، ص۱۱.
  147. ابن هشام، السیره النبویه، ج۳، ص۳۶۵؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۲، ص۵۱۷ و ص۵۲۲.
  148. ابن کلبی، نسب معد والیمن الکبیر، ج۱، ص۱۷۱.
  149. واقدی، مغازی، ج۲، ص۷۹۷؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۳۶.
  150. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۴.
  151. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۷.
  152. ابن هشام، السیره النبویه، ج۴، ص۹۹.
  153. واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۹۶.
  154. حسان بن ثابت، دیوان حسان بن ثابت، ج۱، ص۴۳۳؛ ابونعیم، حلیة الاولیاء، ج۱، ص۹۰.
  155. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۳؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۳۲۱.
  156. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۳۰۸.
  157. ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۴۶۳؛ ذهبی، تجرید اسما الصحابه، ج۳، ص۴۹۹.
  158. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۳، ص۵۰۳؛ ابن حمدون، التذکرة الحمدونیه، ج۲، ص۴۸۰ و ر.ک: اسامة بن منقذ، لباب الآداب، ص۱۷۳.
  159. ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۴۱۹.
  160. ابن کلبی، انساب الخیل، ص۳۰.
  161. راغب اصفهانی، محاضرات الادباء، ج۲، ص۶۷۲.
  162. مغلطای، اکمال تهذیب الکمال، ج۵، ص۴۹.
  163. قلقشندی، صبح الأعشی، ج۱، ص۱۲۵؛ احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۱۷۳.
  164. ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۵، ص۸.
  165. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۶ و ص۹۶.
  166. دمیری، حیاة الحیوان الکبری، ج۲، ص۳۵۴ و ص۳۵۷؛ ج۵، ص۱۹۹؛ نویری، نهایة الارب، ج۱۰، ص۱۷۷.
  167. احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۳۳۰.
  168. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینة المنوره، ج۱، ص۲۲۹؛ قلقشندی، صبح الاعشی، ج۱۳، ص۱۱۲؛ احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۳۵۲.
  169. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۷.
  170. ر.ک: ابن هشام، السیره النبویه، ج۴، ص۳۰۷؛ واقدی، الرده، ص۳۲؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۱، ص۶.
  171. طبری، تاریخ، ج۳، ص۲۰۳؛ ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۸.
  172. طبری، تاریخ، ج۳، ص۲۴۵.
  173. ابن ابی‌حاتم، الجرح والتعدیل، ج۳، ص۵۷۹؛ ابن حبان، المجروحین، ج۱، ص۳۴۵.
  174. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۷.
  175. طبری، تاریخ، ج۳، ص۳۹۷.
  176. ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج۷، ص۴.
  177. مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۲۶۸.
  178. سلیم بن قیس، کتاب سلیم، ج۲، ص۵۸۱؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۸۰.
  179. کلینی، الکافی، ج۷، ص۴۸-۴۹؛ طوسی، تهذیب الاحکام، ج۹، ص۱۴۴.
  180. مجلسی، بحار الانوار، ج۴۳، ص۲۰۰.
  181. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۷.
  182. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۰۹.
  183. طبری، تاریخ، ج۳، ص۴۸۱.
  184. طبری، تاریخ، ج۳، ص۵۷۱.
  185. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۲۳.
  186. خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه، ص۷۹؛ ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۱۳۸.
  187. بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۱۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۹.
  188. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۳۴؛ طبری، تاریخ، ج۴، ص۱۰۸؛ و ر.ک: ابن یونس مصری، تاریخ المصریین، ج۱، ص۲۳۰؛ اسامة بن منقذ، لباب الادب، ص۱۷۴.
  189. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و أخبارها، ص۱۷۴؛ احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۶۶؛ خزاعی، تخریج الدلالات السمعیه، ص۵۳۱.
  190. واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۹۸.
  191. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۵؛ ر.ک: کراجکی، التعجب، ص۶۱.
  192. شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۱۲، ص۳۱۱.
  193. به ادامه مدخل بنگرید.
  194. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲۰، ص۳۳۳.
  195. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۴۵.
  196. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۵۸؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۸۵.
  197. ابن شبه نمیری، تاریخ مدینه المنوره، ج۲، ص۸۸۲ و ص۸۸۴؛ ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۳۵۰.
  198. ابن العبری، تاریخ مختصر الدول، ص۱۰۳.
  199. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۸۵.
  200. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۳، ص۹۲۸؛ ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۳۵۴؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۸۷؛ قلقشندی، صبح الاعشی، ج۹، ص۳۶۹.
  201. مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص۱۲۷.
  202. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۵؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۳، ص۵۰۴.
  203. طبری، تاریخ، ج۳، ص۵۸۹؛ ابن شبه نمیری، تاریخ مدینه المنوره، ج۳، ص۲۲۸.
  204. ابن شبه نمیری، تاریخ مدینه المنوره، ج۳، ص۱۰۲۱.
  205. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۳، ص۱۰۲۲؛ ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ج۱، ص۴۲.
  206. ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۴، ص۱۳۶.
  207. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۱، ص۱۲۶.
  208. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۳، ص۱۰۵۰.
  209. نویری، نهایة الارب، ج۱۸، ص۲۲۵.
  210. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۱۹، ص۳۵، ص۴۲ و ص۵۰.
  211. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۳۰۷.
  212. رعاف به معنای خونریزی بینی، در سال ۲۴ بر اثر شدت گرما خونریزی بینی زیاد شده بود.
  213. نسائی، فضائل الصحابه، ص۳۲.
  214. مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص۱۲۷.
  215. ابن حبان، الثقات، ج۲، ص۲۶۸.
  216. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۵.
  217. سیدرضی، نهج البلاغه، ص۱۳۴: «أنهم لَیَطلوبون حقاً هم ترکوه و دماً هم سَفَکوه».
  218. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۴۰.
  219. حسان بن ثابت، دیوان حسان بن ثابت، ج۱، ص۴۷۷؛ ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۳۶۴.
  220. مفید، الجمل، ص۱۳۷.
  221. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۷، ص۱۳۳.
  222. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۴، ص۱۱۷۰.
  223. مکانی در داخل مدینه؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۰۹.
  224. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۷.
  225. «و میان آنان و آنچه آرزو می‌کنند فاصله افکنده می‌شود چنان که با همگنان آنان (نیز) پیش‌تر چنین شده بود زیرا آنان در دودلی گمان‌انگیزی بودند» سوره سبا، آیه 54.
  226. حلبی، تقریب المعارف، ص۲۸۰؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۱، ص۲۸۸.
  227. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۱۰۳.
  228. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینة المنوره، ج۴، ص۱۱۹۷.
  229. مفید، الجمل، ص۳۸۹؛ سید رضی، نهج البلاغه، ص۴۴۱.
  230. مفید، الجمل، ص۲۸۹.
  231. مفید، الجمل، ص۳۱۸.
  232. طبری، تاریخ، ج۴، ص۴۵۴ و ص۴۶۲.
  233. سیدرضی، نهج البلاغه، ۱۴؛ مفید، جمل، ۱۱۲
  234. سید رضی، نهج البلاغه، ص۳۴۱؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۹۷.
  235. سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ج۱، ص۳۴۹؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۷.
  236. بلاذری، انساب، ج۳، ص۱۹؛ سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ج۱، ص۳۴۹.
  237. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۹۷.
  238. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۷.
  239. مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص۲۰۱.
  240. بلاذری، انساب، ج۳، ص۱۸.
  241. زیرا سابقه مالی آنان با عدالت علوی تناقض داشت.
  242. سید رضی، نهج البلاغه، ص۳۹۴.
  243. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۴۱.
  244. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۴۱-۴۲.
  245. طبری، تاریخ، ج۴، ص۴۸۰؛ مفید، جمل، ص۲۶۰.
  246. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۹.
  247. بلاذری، انساب، ج۳، ص۲۱.
  248. طبری، تاریخ، ج۴، ص۴۵۲.
  249. بلاذری، انساب، ج۳، ص۲۳.
  250. مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص۲۱۹.
  251. ابوالفرج الصفهانی، الاغانی، ج۱۲، ص۵۰۹.
  252. ابن حبان، الثقات، ج۲، ص۲۷۹.
  253. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۱.
  254. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۴؛ مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص۲۲۰.
  255. ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۴۶۸؛ سید رضی، نهج البلاغه، ص۱۳۵.
  256. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۳.
  257. سید رضی، نهج البلاغه، ص۱۴۴.
  258. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۹.
  259. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۳۲.
  260. طبری، تاریخ، ج۴، ص۴۵۵.
  261. بلاذری، انساب، ج۳، ص۵۳؛ مفید، جمل، ص۲۸۷.
  262. بلاذری، انساب، ج۳، ص۲۷.
  263. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۲، ص۳۹۰؛ مفید، جمل، ص۲۸۲؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۶۶.
  264. مفید، جمل، ص۳۲۴.
  265. ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۹۱.
  266. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۹.
  267. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۳۰؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۵، ص۷۱؛ این موضوع که زبیر هنگام نماز خواندن فردی را در کنار خود می‌نشاند تا تعداد رکعات نماز را برای وی حفظ کند، ابن ابی‌شیبه، المصنف، ج۱، ص۳۸، می‌تواند نشان از فراموش کاری وی باشد.
  268. سیدرضی، نهج البلاغه، ص۳۱.
  269. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۸، ص۶۰؛ سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ج۱، ص۳۷۷.
  270. مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ص۲۳۴.
  271. بلاذری، انساب، ج۳، ص۵۴.
  272. بلاذری، انساب، ج۳، ص۴۵ و ص۵۰؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۳۶۵.
  273. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۸، ص۶۱.
  274. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۳۲؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۴؛ طبرانی، الکبیر، ج۱، ص۱۲۳.
  275. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۳.
  276. مفید، جمل، ص۳۸۹.
  277. طبری، تاریخ، ج۴، ص۵۳۵.
  278. مفید، الفصول المختاره، ص۱۴۷.
  279. ر.ک: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۴، ص۴۰۴.
  280. مفید، جمل، ص۶۶؛ طبری، شیعی، ص۶۶۰.
  281. ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۴۱۰ و ر.ک: مفید، الفصول المختاره، ص۱۴۴.
  282. مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۳۲۶.
  283. ابن قتیبه، معارف، ج۱، ص۹۴؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۵؛ سبط بن جوزی، تذکره الخواص، ج۱، ص۳۸۸.
  284. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۳۶ و ج۲، ص۱۶۸.
  285. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۶، ص۲۱۱.
  286. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۸، ص۶۳.
  287. «و آنچه کینه است از دل آنان می‌زداییم و برادروار بر اورنگ‌هایی روبه‌رو می‌نشینند» سوره حجر، آیه 47.
  288. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴؛ بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۳۲؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۵، ص۱۱۰.
  289. «و از فتنه‌ای پروا کنید که (چون درگیرد) تنها به کسانی از شما که ستم کردند نمی‌رسد (بلکه دامنگیر همه می‌شود) و بدانید که به راستی خداوند سخت کیفر است» سوره انفال، آیه 25.
  290. حسکانی، شواهد التنزیل، ج۱، ص۲۷۲؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۳، ص۵۰۴.
  291. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۷۰.
  292. احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۶۶؛ بلاذری، انساب، ج۳، ص۵۰.
  293. قمی، تفسیر القمی، ج۱، ص۱۴۱.
  294. «آیا به آن کسان ننگریسته‌ای که گمان می‌برند به آنچه به سوی تو و آنچه پیش از تو فرو فرستاده شده است ایمان دارند (اما) بر آنند که داوری (های خود را) نزد طاغوت برند با آنکه به آنان فرمان داده شده است که به آن کفر ورزند و شیطان سر آن دارد که آنان را به گمراهی ژرفی درافکند» سوره نسا، آیه 60.
  295. ر.ک: مجلسی، بحار الانوار، ج۹، ص۱۹۴.
  296. ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۳۵۷؛ احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۶۰۱.
  297. ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص۲۹۶.
  298. محقق کرکی، رسائل الکرکی، ج۲، ص۲۲۹.
  299. ابن قتیبه، المعارف، ص۵۷۵؛ دمیری، حیاه الحیوان الکبری، ج۱، ص۲۸۰.
  300. خزاعی، تخریج الدلالات السمعیه، ص۶۸۷.
  301. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۹۲.
  302. ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۵، ص۷۳.
  303. بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۷ و ر.ک: ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۱۱ و ص۲۳۴؛ قلقشندی، صبح الاعشی، ج۳، ص۳۷۲.
  304. به عنوان سَلَف می‌پذیرفت؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۰.
  305. نویری، نهایه الارب، ج۲۰ ص۹۹.
  306. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۱؛ بلاذری، انساب، ج۹، ص۴۲۶.
  307. ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج۷، ص۲۴۹.
  308. ر.ک: شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۱۱، ص۳۱۴.
  309. مزی، تهذیب الاکمال، ج۹، ص۳۲۱؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۶۰.
  310. بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۲۷.
  311. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۳۳.
  312. ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۱، ص۲۳۰؛ بیهقی، السنن، ج۶، ص۱۶۱.
  313. زمخشری، ربیع الابرار، ج۴، ص۳۳۶.
  314. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۳۸۴.
  315. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۱۰۶.
  316. ابن ابی‌شیبه، المصنف، ج۷، ص۳۰۵؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۳۲۴؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۳۱۰؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۶۰.
  317. طبری، تاریخ، ج۳، ص۳۸۵؛ نویری، نهایه الارب، ج۱۹، ص۱۲۸.
  318. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۷۹.
  319. ابن عربی، محاضره الابرار و مسامره الاخبار، ج۲، ص۱۳۷. احادیث وی را بنگرید: احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۶۴؛ طبری، تهذیب الآثار، ص۴۲۳.
  320. طبری، تاریخ، ج۱۱، ص۵۰۷.
  321. طبری، تاریخ، ج۱۱، ص۵۰۷.
  322. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۴.
  323. داداش‌نژاد، منصور، مقاله «زبیر بن عوام اسدی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۳۷۱-۳۸۴.