سرگذشت زندگی امام باقر در تاریخ اسلامی
این مقاله هماکنون در دست ویرایش است.
این برچسب در تاریخ 22 دی ۱۴۰۳ توسط کاربر:Bahmani برای جلوگیری از تعارض ویرایشی اینجا گذاشته شده است. اگر بیش از پنج روز از آخرین ویرایش مقاله میگذرد میتوانید برچسب را بردارید. در غیر این صورت، شکیبایی کرده و تغییری در مقاله ایجاد نکنید. |
مقدمه
بهواسطه تلاشهای امام محمّد باقر(ع) که عناصر شخصیتیاش از دو سبط پیامبر اکرم امام حسن و امام حسین(ع) گرفتهشده و این دو ریشه بزرگ و دو نسب پاک در او جمع آمده و شاخهاش از رحمهای پاک متفرّع گردیده است حیات فکری و علمی در جهان اسلام شکوفا گردید.
پدر و مادر
پدر بزرگوار آن حضرت سید السّاجدین و زین العابدین و درخشانترین چهره در میان پیشوایان مسلمانان است. مادر شریف آن حضرت نیز سیده زکیه پاک، بیبی فاطمه دختر امام حسن مجتبی(ع) سرور جوانان اهل بهشت از زنان بزرگوار بنی هاشم بوده است، کنیهاش ام عبدالله[۱] و امام زین العابدین(ع) وی را به لقب صدّیقه ملقّب کرده بودند[۲]. امام صادق(ع) درباره این بانوی محترمه اینچنین اظهار نظر فرمودهاند که: «او زنی بسیار راستگو بود و در آل حسن زنی به مانند او یافت نشده است»[۳]. امّا گذشته از همه این حرفها در جلالت قدر این بانوی محترمه همینبس که پاره تن ریحانه رسول خدا(ص) (امام حسن مجتبی) بوده و در خانه و خاندانی پرورش یافته که به تصریح آیه شریف قرآن در سوره مبارک نور خداوند متعال اجازه داده است تا آن خانه در قدر و مرتبه برافراشته شده و نام خداوند متعال در آن یاد شود. آری. در دامن پاک چنین مادری است که امام محمّد باقر(ع) تربیت میشود[۴].
ولادت
جهان آفرینش بهواسطه ولادت یافتن امام پاک ابو جعفر محمّد باقر(ع) نورانی گردید. همان کسی که پیامبر اکرم(ص) سالها قبل از ولادتش بشارت به دنیا آمدن او را داده و اهل بیت(ع) بیصبرانه منتظر ولادتش بودهاند.؛ چراکه او نیز از جمله همان پیشوایانی بود که پیامبر اکرم(ص) بر امامت و رهبری آنها تصریح کرده و آنها را رهبران امّت خود دانسته، جایگاه و مقام و مرتبه آنها را با مقام و جایگاه و مرتبه قرآن شریف یکسان میدانست.
ولادت این مولود پاک در شهر یثرب در روز سوّم ماه صفر سال پنجاه و شش هجری[۵] و به قول دیگری در سال پنجاه و هفت هجری در روز جمعه اوّل ماه رجب به وقوع پیوسته است[۶]. آن حضرت سه سال[۷] و به قولی چهار سال کما اینکه خود حضرت نیز در روایتی به همین چهار سال اشاره نمودهاند[۸] و به دیگر قول دو سال و چند ماه[۹] قبل از شهادت جدّ بزرگوارش امام حسین(ع) در واقعه کربلا، به دنیا آمد.
بلافاصله پس از ولادت این مولود پاک مراسم ولادت برای آن حضرت به اجرا درآمد. اذان و اقامه در دو گوش مبارکش گفته شد و موهای آن حضرت را تراشیده و به وزن آن موها نقره بر نیازمندان صدقه دادند. قوچی را نیز از آن حضرت عقیقه کرده و پس از قربانی گوشتش را به فقرا و نیازمندان صدقه دادند.
ولادت امام محمّد باقر(ع) در زمان خلافت معاویه به وقوع پیوست. در زمانهای که شهرهای اسلام از ظلم و ستم معاویه ناله و فریاد سرداده بودند. دورانی که فجایع و مصیبتها از ظلم و جور معاویه و والیان بیدادگرش که شهرهای اسلامی را از ظلم و ستم و ترور و بیداد آکنده مینمودند، موج میزد[۱۰].
نام
دهها سال قبل از ولادت امام محمّد باقر(ع) جدّ گرامیاش رسول خدا(ص) نام او را محمّد و لقبش را باقر قرار داد. این یکی از نشانههای نبوّت پیامبر اکرم(ص) بود. آن حضرت به مدد علم غیبی که داشت از آینده درخشان سلاله و نواده پاک خود خبر داد و اعلام کرد که او علم و دانش را در میان مردم منتشر میکند و بشارت آمدنش را به نسلهای آینده داده، سلام و درود و تحیات خود را به دست صحابی جلیل القدر خود جابر بن عبدالله انصاری برای او فرستاد[۱۱].
کنیه و القاب
کنیه امام باقر(ع) ابو جعفر بوده و غیر از این هیچ کنیه دیگری نداشته است[۱۲].
لقبهای شریف امام باقر(ع): هرکدام از القاب شریف امام باقر(ع) نشان از جنبهای از شخصیت عظیم آن حضرت بوده است. آن القاب عبارتاند از:
- امین؛
- شبیه؛ چراکه آن حضرت از نظر شکل و شمایل ظاهری شبیه جدّش رسول خدا(ص) بوده است[۱۳]؛
- شاکر؛
- هادیغ
- صابر؛
- شاهد[۱۴]؛
- باقر[۱۵] و این لقب از شایعترین و مشهورترین [القاب امام باقر(ع) بوده است. تا جایی که حتّی امام صادق(ع) را به همراه پدر بزرگوارش «باقرین» مینامند. البتّه این دو امام بزرگوار را از باب تغلیب که قاعدهای در ادبیات عرب است «صادقین» نیز مینامند[۱۶].
همه تاریخنگاران و شرححالنویسان که زندگی امام باقر(ع) را به رشته تحریر درآوردهاند بر این نکته اتفاقنظر دارند که ملقّب شدن امام باقر(ع) به این لقب بهخاطر این بوده است که آن حضرت همه رشتههای دانش را مورد موشکافی قرار داده است.؛ چراکه باقر از ریشه «بقر» و «بقر» در زبان عربی به معنای شکافتن است. آن حضرت تمام علوم و دانشها را ریشهیابی کرده و مسائل پنهان و ناآشکار آنها را کشف مینموده است[۱۷].
قول دیگری نیز آمده است که ملقّب شدن آن حضرت به لقب باقر را به خاطر زیادی سجود آن حضرت ذکر نموده است؛ چراکه در اثر زیادی سجود پیشانی آن حضرت حالت شکاف و باز شدن پیدا کرده بوده است[۱۸].[۱۹]
سلام و درود پیغمبر(ص) به امام باقر(ع)
تاریخنویسان بر این نکته اتّفاقنظر دارند که پیامبر اکرم(ص) به صحابی بزرگوار خود جابر بن عبدالله انصاری مأموریت داد تا سلام و درود آن حضرت را به نواده پاکش امام محمّد باقر(ع) برساند. جابر بیصبرانه منتظر ولادت این مولود پاک بود تا اینکه سفارش پیامبر اکرم(ص) را به انجام برساند. هنگامی که امام محمّد باقر(ع) به دنیا آمد و نوجوان رسیدهای گردید، جابر به ملاقات او رفت و سلام و درود پیغمبر را به او رساند. تاریخنویسان داستانهای متعدّدی درباره کیفیت رساندن این پیام از جابر به امام محمّد باقر(ع) نقل کردهاند که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
۱. ابن عساکر نقل میکند: امام زین العابدین به همراه امام محمّد باقر(ع) به نزد جابر بن عبدالله انصاری رفتند. جابر به امام سجّاد(ع) عرضه داشت: ای فرزند رسول خدا، چه کسی به همراه شماست؟ امام سجّاد(ع) پاسخ دادند: فرزندم محمّد همراه من است، ناگاه جابر برخواست و امام باقر(ع) را گرفته به خود چسبانید و گریه کرد، سپس گفت: حال دانستم که گاه مرگم نزدیک شده است، ای محمّد! پیامبر خدا(ص) بر تو سلام و درود فرستاده است. امام باقر(ع) سؤال کرد: چگونه؟ جابر پاسخ داد: از پیامبر اکرم(ص) شنیدم که درباره حضرت حسین بن علی(ع) میفرمودند: این پسر من دارای فرزند پسری میشود که به او علی بن الحسین میگویند. او سرور عبادتکنندگان است. هنگامی که روز قیامت برپا شد منادی ندا میکند که سرور عبادتکنندگان بهپا خیزد. آنگاه علی بن الحسین بهپا خواهد خواست. علی بن الحسین نیز دارای فرزند پسری خواهد شد که او را محمّد مینامند. ای جابر، هرگاه او را دیدی سلام مرا به او برسان، ای جابر بدانکه مهدی این امّت از فرزندان همین پسر خواهد بود، و ای جابر بدانکه تو پس از دیدن این پسرعمو چندانی نخواهی کرد[۲۰].
۲. تاج الدین بن محمد نقیب حلب با سند خود از امام باقر(ع) نقل میکند که فرمود: من بر جابر بن عبدالله انصاری داخل شده و بر او سلام کردم. جابر به من گفت: کیستی؟ البتّه جابر در آن زمان نابینا شده بود، به او گفتم: من محمّد فرزند علی بن الحسین هستم، جابر گفت: پدر و مادرم به قربانت، نزدیک بیا. من به او نزدیک شدم، جابر دست مرا بوسید و میخواست پای مرا نیز ببوسد. من پای خود را کشیدم، آنگاه جابر گفت: بدانکه پیامبر خدا بر تو درود و سلام فرستاده است، من به جابر گفتم: سلام و رحمت و برکات خداوند بر رسول خدا باد. امّا ای جابر جریان از چه قرار بوده است؟ جابر گفت: روزی در نزد پیامبر اکرم(ص) بودم. پیامبر به من فرمودند: ای جابر، تو پس از من عمری طولانی خواهی کرد، تا هنگامی که مردی از فرزندان مرا ببینی که به او محمّد بن علی بن الحسین میگویند. خداوند به او نور و حکمت عطا خواهد کرد. پس هرگاه او را دیدی سلام مرا به او برسان[۲۱].
۳. صلاح الدین صفدی گوید: جابر همواره در کوچههای شهر مدینه قدم میزد و زیر لب میگفت: ای باقر، چهوقت تو را ملاقات خواهم کرد؟ روزی از روزها در یکی از کوچههای مدینه قدم میزد. در این هنگام به کنیزکی برخورد که پسربچهای در دامان او بود. جابر به کنیزک گفت: این کودک کیست؟ کنیزک پاسخ داد: این محمّد پسر علی بن الحسین است، ناگاه جابر کودک را گرفت و او را به سینه چسبانید و سر و دستش را بوسه داد و گفت: فرزندم، جدّت پیامبر خدا بر تو سلام میرساند. سپس گفت: ای باقر، خبر مرگ مرا به من دادی. پس جابر در همانشب وفات کرد[۲۲].[۲۳]
ویژگیهای ظاهری امام محمّد باقر(ع)
ویژگیهای ظاهری امام محمّد باقر(ع) همانند ویژگیهای ظاهری و شکلوشمایل جدّ بزرگوارش حضرت پیامبر اکرم(ص) بود[۲۴]. آن حضرت همچنان که از نظر شکلوشمایل ظاهری شبیه جدّ بزرگوار خود حضرت نبی اکرم(ص) بود در اخلاق و ارزشهای اخلاقی که از امتیازات آن حضرت بود نیز با آن حضرت شبیه و شریک بوده است. همان اخلاق والایی که باعث برتری پیامبر اکرم بر دیگر پیامبران بوده است.
یکی از معاصران آن حضرت اندام ظاهری امام باقر(ع) را اینگونه توصیف کرده است: امام باقر(ع) قامتی متوسّط داشت و چهرهاش گندمگون بود[۲۵] پوست صورتش لطیف و خالی بر چهره مبارک داشت، آن حضرت همچنین کمرباریک، خوشصدا و سربهزیر بوده است[۲۶].
هوش بالا: امام باقر(ع) در زمان طفولیت یکی از پدیدههای شگفتانگیز هوش و ذکاوت بوده است. تا جایی که جابر بن عبدالله انصاری با همه پیری و مقام علمی بالایش به نزد آن حضرت میآمده و در پیشگاه آن حضرت زانوی شاگردی بر زمین زده و از او درس میآموخت. جابر از وسعت دانش امام باقر(ع) و شناخت آن حضرت آنچنان مبهوت گردیده بود که میگفت: ای باقر، تو به مصداق آیه شریف قرآن که درباره حضرت یحیی - علی نبینا و آله و(ع)- آمده است، حکمت را در هنگام طفولیت از جانب خداوند دریافت نمودهای[۲۷].
صحابه نیز به علم و فضل گسترده و سرشاری که امام باقر(ع) از خردسالی بدان ممتاز گردیده بود آگاهی داشتند. از همینرو در مسائل مشکلی که در فهم و جواب آن راه به جایی نمیبردند به محضر آن امام همام مشرّف شده و سؤال خود را از آن حضرت میپرسیدند. تاریخنویسان آوردهاند که مردی از عبدالله بن عمر مسألهای پرسید که وی از جواب آن درماند. آنگاه به آن مرد گفت: به سوی آن پسر برو ـ و به سمت امام باقر(ع) اشاره کرد ـ و از او مسألهات را بپرس و هرگاه جواب تو را داد مرا نیز از آن جواب آگاه کن. مرد به سمت امام باقر(ع) رفت و مسأله خود را با آن حضرت در میان گذاشت. امام باقر(ع) در سنّ خردسالی جواب آن مرد را دادند. مرد به سمت ابن عمر رفت و جوابی که امام به او داده بودند برای او بیان کرد. ابن عمر که از فهمیدن جواب و بسیاری علم امام باقر(ع) مبهوت شده بود امام(ع) را اینگونه ستایش کرد که: «اینان خاندانی هستند که فهم آنان از عالم غیب میآید»[۲۸].
خداوند متعال ائمّه اهل بیت(ع) را به دانش و فضیلت اختصاص داد و آنان را به همان نیروی فهم و ادراک و حکمتی که پیامبران و رسولان خود را به آن مجهّز کرده بود مجهّز ساخت. تا جایی که هیچ مسألهای بر هیچیک از ائمّه اهل بیت(ع) وارد نمیگردید که جوابش از ایشان مخفی باشد. تاریخنویسان آوردهاند که امام باقر(ع) در سنّ ۹ سالگی به دقیقترین مسائل علمی پاسخ میدادند.
هیبت و وقار امام باقر(ع): در خطوط چهره امام باقر(ع) هیبت و وقار پیامبران دیده میشد، آن حضرت با هیچکس همنشین نگردید مگر اینکه هیبت او در دل آن همنشین افتاد. به نحوی که آن شخص وادار به تعظیم و بزرگداشت آن حضرت میگردید. آوردهاند که «قتاده» فقیه اهل بصره با آن حضرت روبهرو شد و از هیبت آن حضرت دلش به اضطراب افتاده و گفت: «من در نزد فقیهان بسیاری نشستهام. من محضر صحابی پیامبر اکرم(ص) ابن عبّاس را درک نمودهام. امّا از دیدن هیچکدام از ایشان دلم این چنین مضطرب نشد که از دیدن شما و هیبت و وقارتان در دل من این اضطراب ایجاد شده است»[۲۹].
نقش نگین امام باقر(ع): نقش نگین انگشتری امام باقر(ع) این جمله بوده است: «الْعِزَّةُ لِلَّهِ جَمِيعاً»[۳۰]. امام باقر(ع) همچنین انگشتر جدّ بزرگوارش حضرت امام حسین(ع) را به دست میکرد که نقش نگین آن این جمله بود: «إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ»[۳۱] و این مسأله نیز از جمله مسائلی است که بر انقطاع کامل آن حضرت به سمت خدا و بریدن از مادّیات زندگی و ارتباط شدید آن حضرت با مبدأ عالم حکایت دارد[۳۲].
مراحل زندگی حضرت امام باقر(ع)
زندگی امام محمّد باقر(ع) همچون سایر ائمّه معصومین(ع) به دو مرحله مشخّص تقسیم میگردد:
مرحله اوّل: مرحله قبل از به دست گرفتن رهبری شرعی عامّ که شامل رهبری فکری و سیاسی باهم بود. این مرحله، مرحله ولادت و پرورش یافتن تا زمان شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام سجّاد(ع) میباشد.
امام محمّد باقر(ع) در این مرحله از حیات شریفش با جدّ بزرگوار خود حضرت امام حسین(ع) و پدر بزرگوارش حضرت امام سجّاد(ع) همعصر بوده است. آن حضرت زمان اندکی را با جدّ بزرگوارش امام حسین(ع) همزمان بوده است. مدّتی که حدّاکثر پنج و حدّاقل سه سال ذکر شده است.
امّا آن حضرت، با پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین(ع) حدود سی و چهار سال همعصر بوده است. سالیانی بسیار سخت و دشوار.؛ چراکه دولت اموی در این سالها در اوج قدرت و جبروت خود قرار داشت. امام باقر(ع) در طول این مدت در تحت رهبری و اوامر پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین(ع) بوده و همه موضعگیریها و فعّالیتهای آن حضرت با نظر و اجازه آن حضرت انجام میگرفته است.
زندگی امام باقر(ع) در این مرحله از عمر شریفش معاصر با خلافت معاویة بن ابیسفیان، یزید بن معاویه، معاویة بن یزید، مروان بن حکم، عبدالله بن زبیر، عبدالملک بن مروان و قسمت زیادی از خلافت ولید بن عبدالملک بود.
مرحله دوّم: این مرحله از حیات پربار حضرت امام محمّد باقر(ع) از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام سجّاد(ع) در بیست و پنجم ماه محرّم الحرام سال ۹۵ هجری آغاز میشود. این مرحله از زندگی امام باقر(ع) مرحلهای است که آن حضرت مسئولیت رهبری روحی و فکری و سیاسی عامّ امّت اسلام را برعهده گرفتند. براساس مکتب فکری اهل بیت(ع) مسئولیت امامت شرعی تنها منحصر در رهبری روحی یا فقط رهبری سیاسی و اداره حکومت و دولت اسلام نیست. بلکه از نظر مکتب اهل بیت(ع) امامت، شامل هردو جنبه میشود.
امام باقر(ع) در این مرحله از عمر شریفشان که حدود نوزده سال به طول انجامید، به ادامه راه امامان پیش از خود پرداخته و در این راه با الهام گرفتن از اجداد طاهرش(ع) و دانشها و معارف و علومی که خداوند متعال از خزانه غیب به آن حضرت عطا کرده بود راه صحیح را برای تحقّق اهداف رسالت پیامبر اکرم(ص) برگزید.
این امام بزرگوار در خلال این سالها توانست دانشهای مکتب اهل بیت(ع) را در همه عرصههای زندگی بر امّت اسلام عرضه نموده و نسلهایی از فقها و راویان را تربیت کرد که برای گروه نخبگان صالحی که خطّ رسالی صحیح اهل بیت را بپذیرند و در راه تحقیق اهداف والای آن بکوشند و چون بنیان استواری باشند.
امام باقر(ع) در این مرحله از عمر شریف خود با روزهای آخر حکومت ولید بن عبدالملک، همچنین ایام خلافت سلیمان بن عبدالملک، عمر بن عبدالعزیز، یزید بن عبدالملک و قسمتی از حکومت هشام بن عبدالملک همعصر بوده و در زمان حکومت همین هشام و به دست یکی از کارگزاران ستمگر این خلیفه اموی به شهادت رسیدند.
امام باقر(ع) در طول زندگی شریف خود همواره در مدینه منوّره ساکن بوده و به شهر دیگری کوچ ننمودند، امام باقر(ع) در شهر مدینه نقش اوّلین معلّم و بزرگترین پیشوای حرکت علمی و فرهنگی را داشتند. آن حضرت مسجد جامع نبوی را تبدیل به دانشگاهی نموده بودند که در آن به شاگردان خود درس میدادند.
از همین دانشگاه بود که این امام بزرگ مجموعهای از دانشمندان بزرگ را به جهان بشریت عرضه کرد. دانشمندانی که شرق و غرب زمین را درنوردیده و دانش و معرفت را در آن پراکنده ساختند. دانشمندانی که همه قشرهای امّت اسلام در برابر شخصیتهای والای آنان سر تعظیم فرود آوردهاند[۳۳].
امام باقر(ع) در عصر پدر
امام باقر(ع) دوران زندگی در سایهسار جدّ گرامی و پدر بزرگوار خود را در زمانهای گذراند که آکنده از حوادث و پدیدههای اجتماعی و سیاسی مختلف بود که میتوان اینگونه آنها را خلاصه نمود:
- امام باقر(ع) از بدو ولادت تا چهارمین سال از عمر شریف خود را در سایه جدّ بزرگوارش حضرت سید الشّهداء امام حسین(ع) گذراند. در اوان طفولیت با حادثهای تلخ و جانگداز روبرو گردید. حادثهای که در آن عموها و اکثر مردان اهل بیت مطهر آن حضرت در آن به شهادت رسیدند.
- امام باقر(ع) همچنین در سال ۶۳ هجری شاهد واقعه حرّه بود. آن حضرت در سنّ ۶ سالگی شاهد بود که چگونه اهل مدینه بر حکومت یزید شوریده، انقلاب کردند، و همچنین شاهد بود که چگونه بزرگان و فقیهان مدینه بیعت یزید فاسق و فاجر را شکستند[۳۴].
- از دیگر حوادث و پدیدههایی که امام باقر(ع) در این عصر و زمان با آن روبرو بود انحرافات فکری بود که امویان برای پیشرفت سلطه و حکومت خود در جامعه رواج میدادند. مانند عقاید باطلی چون جبر، تفویض و ارجاء.
- از دیگر پدیدههای این دوره، پدیده انحراف سیاسی بود که در برنامهریزی امویان برای تبدیل خلافت رسول الله به پادشاهی موروثی نمود پیدا کرد.
- از دیگر رویدادهای برجسته دوران حیات امام باقر(ع) نهضتهای مسلّحانه پیدرپی بر ضدّ حکومت اموی بعد از واقعه جاویدان کربلا بود. قیام مردم مدینه در سال ۶۳ هجری، قیام توّابین در سال ۶۵ هجری، قیام مختار بن ابی عبیده ثقفی و قیام زبیریان طرفداران عبدالله بن زبیر در سال ۶۶ هجری.
- از دیگر پدیدههای این دوران میتوان به پدیده دردناک جعل احادیث اشاره کرد. در این برهه، این پدیده شوم بهشدّت انتشار یافته و امویان از این وسیله برای حفظ و بقاء سلطنت خود استفاده شایانی میکردهاند.
- اوضاع اخلاقی و اجتماعی امّت اسلام نیز در این دوران بسیار وخیمتر شده بود؛ چراکه یزید بن معاویه که خود را خلیفه مسلمانان میدانست به فسق مشهور شده بود. مروان بن حکم دستکمی از او نداشته بسیار بیآبرو و فاسد بود. اولاد و نسل او نیز همه بر شیوه و روش او بودند[۳۵].
- امام باقر(ع) در این مرحله از عمر شریف خود در سایه پدری زندگی میکرد که با تمام وجود فعّالیت خود را برای بازسازی جامعه اسلامی و محکم کردن پایههای عقاید صحیح دینی بهکار میبرد. آنجا که امام زین العابدین(ع) از طریق نشر ارزشهای عقیدتی و اخلاقی از طریق دعاها و کارهایی چون املاء رساله حقوق و نظایر آن میکوشید تا یک جمعیت صالح نظاممند به وجود آورد که کار ایجاد تغییرات بنیادین را در جامعه اسلامی برعهده بگیرد.
- امام باقر(ع) در این دوران که در سایه ولایت پدر بزرگوار خود حضرت امام سجّاد(ع) بود در برابر انقلابها و حرکتهای مسلّحانهای که در آن زمان به وقوع میپیوست همان موضعگیری را انجام میداد که پدر بزرگوارش در برابر آنها همان موضعگیری را داشته است. امام سجّاد(ع) در برابر نهضتهای مسلّحانهای که با هدف ساقط کردن نظام فاسد بهپا میخواستند، به صورت غیرمستقیم، موضع ارشاد و تقویت داشت. آن حضرت هیچگونه بهانهای به دست حاکمان جور نمیداد تا بهوسیله آن امام(ع) را به همکاری با انقلابیان متّهم سازند.
- امام باقر(ع) در این برهه نقش برجستهای در بنای کاخ رفیع دانش و معرفت اسلامی داشته است. آنجا که همواره در محافل عمومی حاضر شده و برای مردم سخنرانی کرده آنان را ارشاد میفرمود. آن حضرت به تفسیر قرآن پرداخته و احادیث نبوی شریف را به مردم میآموخت. امام باقر(ع) در این دوران مردم را با فرهنگ و سیره مبارک نبوی آشنا میکرد.
- از نظر تاریخی، تصریح امام سجّاد(ع) بر امامت فرزندش امام محمّد باقر(ع) پس از خود، به روایاتی که از پیامبر اکرم(ص) و ائمّه بعد از آن حضرت صادر شده و تأکید بر امامت دوازده امام بعد از پیامبر اکرم(ص) داشت که همه آنها از قریش و بنیهاشم هستند و صحابه و تابعین همه، آن روایات را نقل نموده و اهل بیت(ع) نیز به آن استناد کردهاند بازگشت میکند.
- خود امام زین العابدین(ع) نیز نظرها را به سوی امامت فرزندش امام محمّد باقر(ع) جلب نموده و از هر فرصتی برای اعلام امامت آن حضرت استفاده میکرد. گاه در برابر همه پسران، گاه در برابر بعضی از پسران، گاه در برابر خواص و افراد مورد اعتماد خود. البتّه این اعلامها به یک صورت نبوده و گاه به صورت تصریح و گاهی دیگر به صورت اشاره و کنایه بوده است. مثلا وقتی که فرزندش عمر از سرّ اهمیت دادن فراوان امام سجّاد(ع) به امام باقر(ع) سؤال کرد، امام سجّاد(ع) در پاسخ او فرمود: این بدانسبب است که امامت در فرزندان او باقی خواهد ماند تا روزی که قائم ما قیام کند و دنیا را پر از عدل و قسط نماید. پس او، هم امام است و هم پدر امامان[۳۶].[۳۷]
امام در عصر خلفای مروانی
عصر خلفای اموی
امام باقر (ع) با چند نفر از خلفای اموی هم عصر بودند که عبارتاند از: عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک، سلیمان بن عبدالملک، عمر بن عبدالعزیز، یزید بن عبدالملک و هشام بن عبدالملک[۳۸].
اگر بخواهیم به ویژگیهای این مرحله از زندگی امام باقر(ع) که مرحله رهبری امّت اسلامی پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین(ع) میباشد دسترسی پیدا کنیم، لازم است نخست حوادث مهمّی که در این مرحله از زندگی شریف امام باقر(ع) در جامعه اسلامی به وقوع پیوسته بررسی نماییم و میزان ارتباط این حوادث را با امام باقر(ع) بهعنوان کسی که در زمان زندگی پدر بزرگوارش نامزد رهبری امّت بوده و پس از پدر بزرگوارش عملا رهبری را نیز در دست گرفته است مورد تحقیق قرار دهیم.
عبدالملک مروان
پایههای حکومت اموی از طایفه بنیمروان در ایام عبدالملک بن مروان محکم گردید؛ چراکه او اوّلین حاکم مقتدر مروانی بود که اقدامات سیاسی او پایهگذار بسیاری از حوادث و پدیدههای این برهه از زمان بود. عبدالملک بن مروان دارای صفات و ویژگیهای نفسانی پست و منحطّی مانند: طغیان و ستمگری؛ پیمانشکنی و خیانت؛ سنگدلی و خشونت و بخل بود.
در رابطه میان امام باقر(ع) و عبدالملک مروان گفته شده است: عبدالملک به فرماندار یثرب دستور داد تا امام(ع) را دستگیر کرده و آن حضرت را تحت الحفظ نزد او فرستد، حاکم یثرب در اجابت فرمان عبدالملک تردید کرد و دید که حکمت در این است که به شکلی این دستور را لغو کند. بنابراین نامهای به عبدالملک نوشت و در آن آورد: این نامهای که به تو مینویسم بهمعنای مخالفت با دستور تو و ردّ فرمانت نیست، امّا اینگونه میبینم که از سر دلسوزی و خیرخواهی تو را نصیحتی کنم، مردی که او را از من خواستهای کسی است که امروزه در روی زمین پاکدامنتر، پارساتر و پرهیزگارتر از او وجود ندارد. چون او به محراب عبادت رفته و قرآن تلاوت میکند پرندگان و حیوانات وحشی از زیبایی صدایش گرد او حلقه میزنند. قرائت قرآنش شبیه مزامیر آل داوود است. این مرد از داناترین و مهربانترین مردمان است. وی از لحاظ عبادت و بندگی خدا نیز در میان همه مردم سختکوشترین افراد است، من مصلحت نمیبینم که امیرمؤمنان متعرّض چنین شخصی گردد؛ چراکه خداوند متعال هرگز سرنوشت گروهی را تغییر نمیدهد مگر اینکه خود سرنوشت خود را تغییر بدهند.
هنگامی که این نامه به عبدالملک رسید، از رأی خود مبنی بر دستگیری امام باقر(ع) صرفنظر کرده و سخنان حاکم مدینه را صحیح دانست[۳۹].
امام باقر(ع) بالاترین خدمت را به جهان اسلام انجام دادند، آن حضرت سکههای رایج در مملکت اسلام را از سلطه امپراطوری روم آزاد کردند؛ چراکه در آن روزگار سکهها در روم ضرب شده و علامت حکومت مسیحی روم بر آن حک میشد. امام(ع) به این سکهها استقلال بخشیده، علامت حکومت اسلامی را بر آن حک کرده و رابطه آن سکهها را با حکومت روم قطع کردند[۴۰].
ولید بن عبدالملک
ولید بن عبدالملک پس از مرگ پدرش در نیمه شوّال سال ۸۶ هجری به خلافت رسید. وی دارای هیچگونه صفات شرافت و بزرگمنشی نبود که او را سزاوار خلافت نماید. بلکه وی صرفا فردی ستمگر و جبّار بود[۴۱]. وی حتّی از درست حرف زدن نیز بیبهره بوده است. وی در سخنرانی که در مسجد نبوی در مدینه انجام داد، اینچنین گفت: يا اهل المدينة (با ضمّ لام) در حالیکه قاعده ادبیات عرب اقتضا میکند که حرف لام با فتحه خوانده شود؛ زیرا بر حسب قواعد علم نحو منادای مضاف منصوب میشود.
او همچنین روزی در میان خطبهای گفت: يا ليتها كانت القاضية، و تاء را با ضمّه خواند. البتّه این آیه بیست و هفتم سوره حاقّه است و معنای آن این است که ای کاش آن مرگ کار را تمام میکرد. عمر بن عبدالعزیز حاضر بود و گفت: و ما را از دست تو راحت مینمود[۴۲]. عبدالملک بن مروان در هنگام حیات خود، پسرش ولید را برای این غلطهای ادبی سرزنش کرد و به او گفت: کسی که نتواند به درستی به عربی سخن بگوید، نمیتواند والی و خلیفه عرب شود. به همین منظور عبدالملک عدّهای از دانشمندان علم نحو را جمع کرد و آنها را به همراه ولید در خانهای فرستاده دستور داد تا شش ماه او را تعلیم دهند.
هنگامی که پس از گذشت شش ماه ولید از آن خانه خارج شد، از روزی که داخل آن خانه شده بود نادانتر بود[۴۳]. عمر بن عبدالعزیز در زمان حکومت خود درباره ولید اینگونه سخن گفته و از او به بدی یاد کرده است: همانا که ولید از کسانی بود که زمین از وجودش پر از ظلم و جور شده بود[۴۴]. تاریخنویسان آوردهاند که: ولید بن عبدالملک بسیار ازدواج میکرد و بسیار طلاق میداد؛ چراکه گفتهشده: او جدای از کنیزکانی که داشت، شصت و سه زن را به عقد خود درآورد[۴۵].
در زمان ولید بن عبدالملک بود که حجاج بن یوسف ثقفی خونآشام معروف، سعید بن جبیر دانشمند بزرگ تابعی را ظالمانه به قتل رسانید و قتل سعید بن جبیر از حوادث بزرگی بود که عالم اسلام را وحشتزده کرد. مدّت خلافت ولید بن عبدالملک نه سال و هفت ماه بود. وی در مکانی به نام دیر مروان در سال ۹۶ هجری و در سنّ چهل و پنج سالگی دار فانی را وداع گفت[۴۶].
پس از مرگ ولید بن عبدالملک، برادرش سلیمان بن عبدالملک طبق سفارش پدرش عبدالملک بن مروان در ماه جمادی الاخر سال ۹۶ هجری حکومت را به دست گرفت. پس از آنکه سلیمان بن عبدالملک حکومت را در دست گرفت، با آل حجاج از در ناسازگاری درآمد و آنها را بهشدّت مجازات کرد. وی به عبدالملک بن مهلب دستور داد تا آنها را شکنجه نماید[۴۷]. سلیمان بن عبدالملک تمام عاملان حجّاج را عزل کرد و در یکروز از زندان حجّاج هشتاد و یک هزار نفر را آزاد کرد و به آنها دستور داد تا به خانوادههای خود برگردند. در زندان سی هزار نفر بیگناه و سی هزار زن یافت گردید[۴۸]. البتّه این کار پسندیده از افتخارات و لطف سلیمان بن عبدالملک بر مردم است.
امّا همین شخص در گرفتن مالیات بسیار اجحاف مینمود و از مردم مالیات بسیار سنگینی میگرفت. وی به حاکم مصر اسامة بن زید تنوخی نامهای نوشته است که در آن آمده: آنقدر از آنان شیر بدوش تا تمام شود و آنقدر خون بگیر تا بند آید. اسامه باج و خراجی که از مصر جمع کرده بود، برای سلیمان بن عبدالملک آورد و گفت: با جمعآوری این خراج و آوردنش نزد تو، رعیت زار و ناتوان گردیده است. پس ای کاش با آنان قدری نرمش به خرج داده و سخت نگیری و خراج آنان را تخفیف بدهی تا بتوانی آن شهرها را آباد کنی، که مقدار کمبود آن در سال آینده جبران خواهد شد. در این هنگام سلیمان بر سر او فریاد کشید که: مادرت به عزایت بنشیند. آنقدر بدوش تا تمام شود. پس وقتی تمام شد از آنان خون بگیر[۴۹].
همین عمل سلیمان بن عبدالملک نشان میدهد که او از رحمت و رأفت بر مردمان عاری بوده است. وی با این کار حرکت اقتصادی جامعه اسلامی را از بین برده و فقر و فلاکت را در شهرهای اسلامی شایع نمود. وی بسیار خودپسند بود. تا جایی که یکروز که لباسهای گرانبها و فاخر خود را پوشیده بود، اینچنین گفت: من پادشاه جوان پرهیبت، کریم و بخشنده هستم. در این هنگام یکی از کنیزکانش در برابر او آمد و سلیمان خطاب به آن کنیزک گفت: امیر المؤمنین را چگونه میبینی؟! کنیزک جواب داد: او را جان و نور چشم خود میبینم. اگر شاعر نگفته بود...
سلیمان پرسید: شاعر چه گفته است؟ کنیزک پاسخ داد: شاعر گفته است: تو از هر جهت خوب و شایسته خواهی بود اگر بتوانی در جهان باقی بمانی. امّا هیچ انسانی نمیتواند برای همیشه در جهان باقی بماند. ما در ترکیب و شمایل تو هیچ عیبی نمیبینیم و مردم نیز نمیتوانند هیچ عیبی و ایرادی بر تو بگیرند مگر یک ایراد و آن اینکه تو فانی و از بینرفتنی هستی. این ابیات مانند صاعقهای بود که بر سر سلیمان بن عبدالملک فرود آمد.
یاد مرگ جبروت و خودپسندی او را آنچنان شکست که زمانی کوتاه نگذشت که از غصّه دق کرد و مرد[۵۰]. خلافت سلیمان بن عبدالملک دو سال و پنج ماه و پنج روز بود. وی در روز جمعه، بیستم صفر سال ۹۹ هجری دار فانی را وداع گفت[۵۱].[۵۲]
عمر بن عبدالعزیز
پس از سلیمان بن عبدالملک، حکومت اموی به سفارش خود او به عمر بن عبدالعزیز رسید. عمر بن عبدالعزیز در روز جمعه بیستم صفر سال ۹۹ هجری به خلافت رسید[۵۳]. مردم در دوران کوتاه خلافت او کمی روی امنیت و رفاه را به صورت نسبی مشاهده کردند. عمر بن عبدالعزیز اندکی از ظلم و ستم و طغیان بنی مروان را از مردم زدود. وی مرد پخته و کارآزمودهای بود که تجربه خلفای پیشین او را ساخته بود. وی با مردم با سیاستی رفتار کرد که پیش از او سابقه نداشته است.
شخصیت و حکومت عمر بن عبدالعزیز دارای ویژگیهای متعدّدی بود که وی را از سایر حاکمان اموی ممتاز میکرد و ما اکنون خلاصهای از این ویژگیها را در ذیل میآوریم:
۱. جلوگیری از سبّ و لعن امام علی(ع): حکومت اموی از بدو تأسیس خود به شکل جدّی بنای دشنامگویی به امام امیر المؤمنین(ع) و پایین آوردن مقام آن امام بزرگوار را گذاشت. معاویه این عمل را باعث بقای دولت و سلطنت بنی امیه میدانست[۵۴]؛ چراکه اصول و ارزشهایی که امام علی بن ابی طالب(ع) بر آن پای میفشرد باعث طرد سیاستهای بنی امیه گشته و رواج این اصول و ارزشها باعث گشوده شدن باب قیامهای مردمی بر ضدّ سیاستهای بنی امیه که براساس ظلم و جور و سرکشی بنا شده بود میگردید. پس بر آنان لازم بود تا شخصیت و اعتبار امام امیر المؤمنین(ع) را از بین ببرند.
عمر بن عبدالعزیز میدانست که این سیاست و روشی که پدرانش بر ضدّ امام امیر المؤمنین(ع) بر آن مشی نمودهاند، ابدا سیاست حکیمانه و درستی نبوده است. این سیاست موجب گردیده بود تا امویان با بسیاری از سختیها و مشکلات دست و پنجه نرم کنند. این کار باعث شده بود تا آنان در شرّ بزرگی گرفتار آیند. به همین منظور بود که عمر بن عبدالعزیز تصمیم گرفت تا این خطا را جبران کند. وی دستورات قاطعی به تمام نقاط عالم اسلام صادر کرد و دستور داد تا همگان از دشنامگویی به حضرت امام امیر المؤمنین(ع) دست نگه داشته و بهجای دشنامگویی به آن حضرت این آیه قرآن را در خطبهها بخوانند: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى﴾[۵۵].
خود عمر بن عبدالعزیز دلیل اقدام خود در ترک سنّت پدرانش در بدگویی نسبت به امام امیر المؤمنین(ع) را اینگونه بیان کرده است که: هنگامی که پدرم خطبه میخواند وقتی که به آنجا میرسید که باید علی را دشنام میداد، زبانش به لکنت میافتاد. من به پدرم گفتم: تو همیشه خطبه خود را بسیار سلیس و روان بیان میکنی. امّا وقتی که به ذکر علی میرسی میبینم زبان تو به لکنت میافتد، پدرم گفت: آیا متوجّه این مطلب شدهای؟ گفتم: بلی. پدرم گفت: ای پسر، این کسانی که در اطراف ما هستند اگر آنچه را ما از علی بن ابی طالب میدانیم بدانند، از اطراف ما پراکنده شده و به سوی اولاد علی میروند. هنگامی که عمر بن عبدالعزیز خلافت را به دست گرفت هیچ اشتیاقی به مانند جلوگیری از دشنامگویی به امام امیر المؤمنین(ع) در دنیا نداشت[۵۶].
این روش، اعجاب همگان را برانگیخت و مردم درباره عمر بن عبدالعزیز بسیار نیکو سخن گفته و همواره از شجاعت کمنظیر او در مخالفت با پدران سرکش و ستمگر خود یاد میکنند.
۲. نیکی کردن به علویان: حکومت اموی از بدو تأسیس همواره بنا را بر محروم نگهداشتن اهل بیت پیامبر(ص) از حقوقشان و فقیر نگهداشتن خاندانهای آنان گذاشته بود. تا آنجا که همواره علویان و خاندان پیامبر اکرم(ص) با فقر و محرومیت دست به گریبان بودند، امّا چون عمر بن عبدالعزیز خلافت را به دست گرفت، بذل و بخشش بسیاری نسبت به آنان انجام داد. وی به حاکم یثرب نوشت که: ده هزار دینار در میان علویان تقسیم نماید. حاکم مدینه در پاسخ عمر بن عبدالعزیز نوشت: حضرت علی(ع) در بسیاری از قبایل قریش فرزندانی دارد. در کدامیک از فرزندان او این مبلغ را تقسیم کنم؟ عمر بن عبدالعزیز به او نوشت: هنگامی که نامه من به دست تو رسید، مبلغ را در فرزندان حضرت علی که از فاطمه زهرا(س) باشند تقسیم کن که دیرزمانی است که حقوق آنها بدیشان نرسیده است[۵۷]. و این اوّلین صلهای بود که در ایام حکومت اموی به اهل بیت(ع) رسید.
۳. بازگرداندن فدک: عمر بن عبدالعزیز پس از آنکه در ایام پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) فدک از علویان مصادره گردید آن را به آنان بازگرداند. در حالی که در این مدّت دستاندازیهای بسیاری در آن انجام گردیده و افراد بسیاری منافع فدک را غارت نموده بودند و در این مدّت طولانی آل پیامبر اکرم(ص) و خاندان آن حضرت از منافع آن بیبهره بودند. قضیه رد فدک را به صورتهای گوناگونی در تاریخ آوردهاند. از آن جمله:
الف) در بازدیدی که عمر بن عبدالعزیز از مدینه پیامبر(ص) داشت به منادی خود دستور داد تا در میان مردم ندا دردهد که: هرکس مورد بیعدالتی و ستم قرار گرفته یا شکایتی دارد حاضر شود و شکایت خود را به نزد خلیفه بازگوید. امام باقر(ع) به نزد عمر بن عبدالعزیز رفتند. عمر بن عبدالعزیز برای بزرگداشت امام باقر(ع) از جای خود برخواست و آن حضرت را در آغوش گرفت و در کنار خود نشاند. آنگاه امام باقر(ع) به او فرمودند: همانا که این دنیا بازاری از میان بازارها است که مردم در آن به خریدوفروش چیزهایی که به سود یا زیانشان است مشغولاند. امّا چه بسیار گروههایی که آنچه میخرند به زیان آنهاست، امّا تا وقتی مرگشان فرارسد متوجّه ضرر و زیان خود نمیشوند. آنها در حالتی از دنیا خارج میشوند که بر آنچه را که با خویشتن برنداشته و برای آخرت خود فراهم نکردهاند سرزنش میشوند. آنها آنچه را که باید در آخرت به نفع آنها باشد با خود برنداشتهاند. امّا آنچه را که آنان برای خود جمعآوری کردهاند همه در میان کسانی تقسیم میشود که هیچگاه شکرگزار نعمت گردآورنده آن اموال نخواهند بود. امّا خودشان با دست خالی به پیشگاه کسی میروند که عذرشان را نخواهد پذیرفت، و به خدا سوگند بسیار سزاوار است که ما به این افراد بنگریم و اعمالی که آنها انجام دادند و ما از آن بیم دارید خود مرتکب آن نگردیم. پس پرهیزگاری پیشه کن، از خدا بترس و در اندیشه خود دو مسأله را همواره مدّنظر داشته باش. ببین که چه چیزی را میپسندی که در پیشگاه خداوند به همراه ببری، همان را برای خود پیش بفرست، و ببین که در روزی که با پروردگار خود ملاقات میکنی همراهی چه چیزی را با خود ناپسند میداری، آن را پشت سر خود بیفکن و با خود نبر، و به کالایی که روی دست پیشینیانت مانده و به آنها استفادهای نرسانده بود اشتیاق نداشته باش. و امید مبند که تو از آن طرفی ببندی. درها را بگشا و پردهها را آسان بگیر، با مظلوم با انصاف رفتار کن و ظلم ظالم را به خودش بازگردان، سه چیز است که در هرکسی باشد ایمانش به خدا کامل میگردد. کسی که خشنودی او وی را به ورطه باطل نیندازد و خشمش او را از جادّه حقّ بدر نکند و هنگامی که قدرت و زور پیدا کرد به مال دیگران دستاندازی ننماید[۵۸].
هنگامی که عمر کلام امام باقر(ع) را شنید دستور داد تا قلم و کاغذ بیاورند و بعد از ذکر خداوند متعال اینچنین نوشت: بدینوسیله عمر بن عبدالعزیز مال غصبشده محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب را در رابطه با فدک به او برگرداند.
ب) هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، بزرگان قریش و شخصیتهای برجسته قبایل دیگر را به نزد خود احضار کرد. وی در آن مجلس به آنها گفت: میدانید که فدک در دست رسول خدا(ص) بود و آن حضرت هرجا که مصلحت الهی بود آن را قرار داده و مصرف مینمود، سپس بعد از پیامبر ابو بکر آن را در دست گرفت و با نظر خود آن را مورد استفاده قرار میداد. همچنین عمر نیز این کار را انجام میداد. آنگاه عثمان آن را به مقاطعه مروان درآورد. و هماکنون پس از سالها اختیار امر فدک به دست من افتاده است و این مالی از اموال من نیست که به من برگشته است، و من شما را شاهد میگیرم که من آن را بر آنچه که در زمان رسول خدا(ص) بوده است برگرداندم[۵۹].
در این روایت تصریح نشده است که عمر بن عبدالعزیز فدک را به علویان بازگرداند. بلکه تنها به این نکته اشاره شده که فدک را به حالتی بازگرداند که پیامبر اکرم(ص) آنگونه عمل مینمود. امّا روشن است که پیامبر اکرم(ص) این باغ را به مقاطعه جگرگوشه خود سرور زنان جهان فاطمه زهرا(س) داده و آن حضرت در زمان حیات رسول خدا(ص) در آن تصرّف میکرده است. امّا حکومت وقت بهخاطر مصلحتهای سیاسی آن را از آن حضرت مصادره نمودند.
ج) عمر بن عبدالعزیز هنگامی که پس دادن فدک به علویان را اعلام نمود بنیامیه بر او خرده گرفتند و به او گفتند: تو با این کار بر کار شیخین یعنی ابو بکر و عمر ایراد کرده و آنها مورد توهین قرار داده و به آنان نسبت ظلم دادهای، عمر بن عبدالعزیز در پاسخ گفت: من و شما هردو به صحّت این قضیه که فاطمه دختر رسول خدا(ص) ادّعای مالکیت فدک را داشته و فدک در دست او بوده است اطمینان داریم. و میدانم که آن حضرت کسی نبوده است که به رسول خدا(ص) دروغ ببندد. مضافا به اینکه حضرت علی(ع) و امّ ایمن و امّ سلمه بر این مطلب شهادت نیز دادهاند. من حضرت فاطمه(س) را در ادّعای خود صادق میدانم. حتّی اگر شاهدی هم برای گفتار خود نیاورد؛ چراکه او سرور زنان اهل بهشت است. پس من امروز بهخاطر نزدیکی جستن به رسول خدا(ص) آن را به ورثه حضرت فاطمه زهرا(س) بازمیگردانم و امید آن دارم که فاطمه و حسن و حسین در روز قیامت مرا شفاعت کنند، اگر من بهجای ابو بکر بودم و فاطمه(س) ادّعای فدک را به نزد من میآورد، من وی را در ادّعایش تصدیق مینمودم. سپس فدک را به امام محمّد باقر(ع) تسلیم کرد[۶۰].[۶۱]
امام محمّد باقر(ع) و عمر بن عبدالعزیز
امام ابو جعفر محمّد باقر(ع) چندینبار با عمر بن عبدالعزیز روبرو گردید. اینک به مواردی از این ملاقاتها توجّه کنید: خبر دادن امام(ع) به عمر بن عبدالعزیز در رابطه با رسیدن وی به خلافت: امام باقر(ع) قبل از اینکه عمر بن عبدالعزیز به خلافت برسد خلافت وی را پیشگویی کرده و به خود او اعلام کردند.
ابو بصیر گوید: با امام ابو جعفر محمّد باقر(ع) در مسجد نشسته بودم. ناگاه عمر بن عبدالعزیز در حالیکه دو لباس مصری پوشیده و بر غلام خود تکیه کرده بود وارد مسجد شد. امام باقر(ع) چون او را دیدند به من فرمودند: این پسر حتما به خلافت میرسد، و چون به خلافت رسید عدلوداد پیشه میکند. امّا خلافت او مورد تأیید نیست؛ زیرا کسی که سزاوارتر از او به خلافت و حکومت بر جامعه باشد در آن زمان در جامعه موجود است.
توصیههای امام باقر(ع) به عمر بن عبدالعزیز در ابتدای خلافت: هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، بسیار امام باقر(ع) را بزرگ داشت و او را تکریم کرد. وی فنون بن عبدالله بن عتبة بن مسعود که از عابدان و زاهدان کوفه بود را به دنبال امام باقر(ع) فرستاده و از آن حضرت دعوت کرد تا برای دیدار وی به دمشق برود. امام محمّد باقر(ع) دعوت او را اجابت کرده و به دمشق مسافرت نمودند. عمر بن عبدالعزیز هنگام ورود امام باقر(ع) استقبال شایانی از آن حضرت کرده، او را در آغوش گرفت و سخنانی در میان آنها ردّوبدل شد. امام باقر(ع) چندینروز در میهمانی عمر بن عبدالعزیز بود. هنگامی که امام قصد بازگشتن به یثرب را نمود برای خداحافظی با عمر بن عبدالعزیز به دربار اموی رفته و به حاجب عمر بن عبدالعزیز گفت به او خبر بدهد که امام باقر(ع) برای خداحافظی آمده است. حاجب این خبر را به عمر بن عبدالعزیز داد. آنگاه فرستاده عمر بن عبدالعزیز به بیرونی دربار آمد و صدا زد که ابو جعفر داخل شود. امام باقر(ع) بهخاطر اینکه شاید کس دیگری هم به نام ابو جعفر باشد و آن شخص مورد خطاب و دعوت به ورود واقع شده باشد داخل نشد.
حاجب به سمت عمر بن عبدالعزیز بازگشت و گفت: امام باقر(ع) در دربار حضور ندارد. عمر بن عبدالعزیز به حاجب گفت: تو چگونه او را صدا زدی؟ حاجب گفت: گفتم ابو جعفر کجاست، داخل شود. عمر بن عبدالعزیز گفت: برو و بگو محمّد بن علی کجاست؟ حاجب این کار را انجام داد، ناگاه امام باقر(ع) از جای برخاست و داخل اطاق عمر بن عبدالعزیز شد. عمر بن عبدالعزیز مدّتی با آن حضرت صحبت کرد. سپس امام(ع) به او فرمودند: من قصد وداع دارم. عمر بن عبدالعزیز به آن حضرت عرض کرد مرا نصیحت و سفارش کن.
امام باقر(ع) فرمودند: «اوصيك بتقوى الله، و اتّخذ الكبير أبا، و الصغير ولدا، و الرجل أخا...»؛ تو را به پرهیزگاری و ترس از خدا سفارش میکنم. پیران را چون پدران خود، کودکان را چون فرزندان خود و مردان را چون برادران خود بدان. عمر بن عبدالعزیز از سفارش امام مات و مبهوت ماند و با اعجاب تمام گفت: به خدا سوگند که در این چند جمله کوتاه برای ما حکمتهایی را جمع کردی که اگر ما به آن عمل کنیم و در آن حالت مرگ ما فرا برسد سعادتمند مردهایم.
امام باقر(ع) از نزد او خارج شد و قصد رفتن کرد. هنگامی که امام باقر(ع) آماده حرکت شدند، فرستاده عمر بن عبدالعزیز به نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت عرض کرد: عمر بن عبدالعزیز قصد دارد به نزد شما بیاید. امام باقر(ع) قدری منتظر ماندند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز به نزد ایشان آمد و به جهت احترام و بزرگداشت امام باقر(ع) مقداری در نزد آن حضرت نشست و سپس بازگشت[۶۲].
تعریف و تمجید امام باقر(ع) از عمر بن عبدالعزیز: در میان گزارش جاسوسان دستگاه اطّلاعاتی اموی که به سوی عمر بن عبدالعزیز ارسال میشد، این عبارت آمده بود که امام ابو جعفر محمّد باقر(ع) آخرین بازمانده اهل بیت بزرگ خویش است که همواره پرچم حقّ و عدالت را در زمین برافراشتهاند، عمر بن عبدالعزیز خواست که آن حضرت را امتحان کند. بنابراین نامهای به امام باقر(ع) نوشت و از آن حضرت خواست تا جواب نامه او را بنویسند. امام باقر(ع) نیز در جواب او نامهای آکنده از موعظه و نصیحت برای او فرستادند، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا نامهای را که امام باقر(ع) به خلیفه قبلی یعنی سلیمان بن عبدالملک فرستاده بود بیرون بیاورند. هنگامی که آن نامه را بیرون آورد دید که در آن نامه مدح و ثنای سلیمان بن عبدالملک آمده است. عمر بن عبدالعزیز آن نامه را به حاکم مدینه فرستاد و به او گفت این نامه را به امام باقر(ع) نشان بده و بعد نامهای که آن حضرت به من نوشته نشان بده و آنچه را که امام میگوید برای من بفرست.
حاکم مدینه هر دو نامه را به امام(ع) نشان داد. امام باقر(ع) فرمودند: سلیمان بن عبدالملک پادشاه جبّاری بود که من بر حسب مصلحت نامهای که به او نوشتم با چنان انشائی بود که به سمت جبّاران و ستمگران مینویسند. امّا خلیفهای که اکنون هست و صاحباختیار توست اظهار عدلوداد میکند؛ لذا نامهای که من برای او نوشتم مناسب با خود اوست.
حاکم مدینه این کلمات را نوشته و به سوی عمر بن عبدالعزیز فرستاد. هنگامی که عمر بن عبدالعزیز این جمله را خواند اعجاب خود را نسبت به امام باقر(ع) اینگونه بیان داشت که: خداوند هیچگاه اهل این خاندان را از فضیلت خالی نمیگذارد[۶۳].
امّا علیرغم همه خوبیهایی که عمر بن عبدالعزیز داشت بعضی از اشکالات نیز بر کار او وارد است. حال به جملهای از آن اشکالات توجّه نمایید: وی مقاطعههایی که از بیت المال توسّط خلفای سابق بنی امیه در میان افراد این خاندان واگذار شده بود تثبیت کرد و بر جای خود نگاه داشت و شکی نیست که این کار هیچگونه وجه شرعی نداشته است.
دیگر اینکه عمّال و والیان عمر بن عبدالعزیز که به اقطار مختلف کشور اسلام فرستاده میشدهاند به مردم ستم کرده و اموال مردم را از آنان به زور میگرفتند. حتّی هنگامی که عمر بن عبدالعزیز بالای منبر مشغول خطبه بود مردی برخواست و سخن او را قطع کرد و این اشعار را خطاب به او خواند: «کسانی که در جایجای سرزمین اسلامی فرستادهای دستورات تو را کنار گذاشته و حرامها را حلال میدانند. آنها بر منبرهای سرزمین ما پارچههای اطلس پوشاندهاند. امّا هرکدام از آنها به نحوی ظلم و ستم روا داشتهاند و همگی آنها ظالماند و همه ملّت از ستم آنها به فغان آمدهاند. تو از آنها توقّع امانتداری و عدلوداد داری، امّا هیهات که فرد امانتدار مسلمانی پیدا شود»[۶۴].
از دیگر ایرادهایی که به حکومت عمر بن عبدالعزیز وارد میشود این است که وی مبلغی را که از سابق طبق رسم خلفای اموی از بیت المال مسلمانان به اشراف پرداخت میگردید همچنان به قوّت خود باقی گذاشت و آن را به آنان پرداخت و در هنگام خلافت خود این سنّت را تغییر نداد. در حالیکه این کار با اصول اسلامی منافات داشت. اصولی که حکم به مساوات بین مسلمانان کرده و هرگونه تمایزی را در میان طبقات مسلمانان نفی مینمود.
از دیگر کارهایی که جزو انتقادات حکومت عمر بن عبدالعزیز بهشمار میرود این است که وی ده دینار در عطا و پرداختی اهل شام اضافه کرد. امّا این کار را درباره مردم عراق انجام نداد[۶۵]. امّا این تبعیض ناروا هیچ دلیلی نداشت، بلکه با روح اسلام نیز منافات داشت.
عمر بن عبدالعزیز بیمار شد و بیماری او را سخت آزار میداد. گفتهاند که وی از معالجه خود خودداری مینمود. به او گفتند: ای کاش خود را مداوا میکردی. در پاسخ گفت: اگر مداوای من در این بود که دستی به گوش خود بکشم دست نمیکشیدم. چرا، بهخاطر اینکه من به سمت خوب کسی میروم. به سمت پروردگار خود[۶۶].
بعضی از مصادر تاریخی بر این مطلب تصریح کردهاند که عمر بن عبدالعزیز را خود امویان مسموم کردند؛ چراکه آنان میدانستند اگر خلافت او به طول انجامد بالاخره منجر به خارج شدن خلافت از دست خاندان بنی امیه خواهد گردید؛ چراکه عمر بن عبدالعزیز هرگز پیمان خلافت پس از خود را بر اشخاص بیلیاقت و ناصالح نخواهد بست، بلکه خلافت را پس از خود به شخصی که شایستگی آن را داشته باشد خواهد سپرد. به همین سبب پیش از وقت او را مسموم کرده و از بین بردند[۶۷]. بالاخره عمر بن عبدالعزیز در ماه رجب سال ۱۰۱ هجری در مکانی به نام دیر سمعان دار فانی را وداع گفت[۶۸].[۶۹]
یزید بن عبدالملک
پس از مرگ عمر بن عبدالعزیز، یزید بن عبدالملک بنا بر عهد برادر خود سلیمان بن عبدالملک به خلافت رسید. وی چهل روز ابتدای حکومت خود را براساس سیاست عمر بن عبدالعزیز سپری نمود. این مطلب بر بنی امیه سخت آمد. آنان چهل پیرمرد نزد یزید بن عبدالملک آورده و آنها برای او شهادت داده و قسم خوردند که خلفا در نزد خداوند حساب و عقاب ندارند و در هر کاری که بکنند آزادند[۷۰]. اینجا بود که یزید بن عبدالملک از سیاست عمر بن عبدالعزیز دست برداشت و در میان مردم با سیاست زور و جبروت حکم نمود. وی همه والیانی که عمر بن عبدالعزیز بر شهرها گماشته بود عزل کرده و دستور العملی به تمام عمّال خود صادر نمود که در آن آمده بود: امّا بعد، همانا عمر بن عبدالعزیز فریب خورده بود. امّا از امروز آنچه را که از دوران او میدانید فراموش کنید. مردم را به همان حالت سابق در آورید. چه آنها در حالت رفاه و پرمحصولی باشند چه در حالت خشکسالی و قحطی. خوششان بیاید یا بدشان بیاید. زنده باشند یا بمیرند[۷۱].
و بدینگونه ستم بر مردم به فجیعترین شکل و صورت دوباره به میان جامعه بازگشت و ظلم و ستم در جامعه منتشرشده و سرکشی همه شهرها را فراگرفت. یزید بن عبدالملک انسان جاهل و عاری از علمی بود که به اهل علم حسادت مینمود، و همین مسأله باعث شده بود که او علما را تحقیر کند. وی حسن بصری را با عنوان پیرمرد جاهل مینامید[۷۲]. وی همچنین در لهوولعب و هرزهدرایی زیادهروی بسیاری میکرد. تا جایی که شیفته و فریفته کنیزکی به نام حبابه گردید و عقل از سر او پرید. وی روزی در حال مستی میگفت: مرا رها کنید تا پرواز کنم. حبابه به او گفت: امّت را به که میسپاری؟ پاسخ داد: به تو میسپارم. وی هنگامی که برای تفریح به اردن رفته بود، حبابه را نیز با خود برد. در آن هنگام از سر شوخی حبّه اناری را به دهان حبابه پرتاب کرد و آن حبّه انار در حلق او داخل شده باعث بیماری و مرگ وی گردید. یزید بن عبدالملک سه روز اجازه دفن او را نمیداد و دائم او را بو میکشید و میبوسید و به او نگاه کرده و میگریست، تا اینکه جسد گندیده شد. سران قوم به نزد او آمده و از او خواستند تا اجازه دفن او را صادر کند و پس از خواهش بسیار وی اجازه دفن او را صادر کرد و به حالت حزنواندوه به کاخ خود برگشت[۷۳]. از هرزگی و خوشگذرانی او در تاریخ اخبار شرمآوری ذکر شده است که ما در اینجا از ذکر آنها خودداری میکنیم. وی در سال ۱۰۵ هجری از دنیا رفت[۷۴].
هشام بن عبدالملک
روزی که یزید بن عبدالملک از دنیا رفت، برادرش هشام بن عبدالملک به خلافت رسید. و این واقعه در روز بیست و پنجم شوّال واقع گردید. هشام بن عبدالملک به احول بنی امیه معروف بود. و احول بهمعنای کسی است که چشم او لوچ باشد. وی به تمام کسانی که دارای حسب و نسب شریف و بلند بودند حسادت کرده و با هر انسان شریفی دشمنی میورزید.
از جلوههای بخل و خساست او این است که وی همواره میگفت: درهم را بر درهم نه تا مال بسیاری شود[۷۵]. وی به اندازهای مال جمع کرد که هیچ خلیفهای قبل از او این مقدار مال جمع نکرده بود[۷۶].
وی خود اینگونه بر بخل و خساست خویش اعتراف کرده است که: من هیچگاه بر چیزی حسرت نخوردهام به مانند حسرتی که چون چیزی به کسی میبخشم مبتلای به آن میشوم. خلافت همچون مریضی که نیازمند داروست نیازمند پول است[۷۷]. آوردهاند که هشام بن عبدالملک روزی وارد باغ میوه خود گردید.
اصحاب و یاران او از میوه درختان خوردند. وی از آن پس به غلام خود دستور داد تا همه آن درختان را برکند و بهجای آنها زیتون بکارد تا کسی از آن نخورد[۷۸]. یعقوبی، هشام بن عبدالملک را اینچنین توصیف مینماید: وی فردی بخیل، خشن، ظالم و بسیار قسی القلب بود، وی همان کسی است که زید بن علی را به قتل رساند و امام ابو جعفر باقر(ع) در زمان او مبتلا به انواع مصیبتها و ناگواریها گردید. نمونههایی از این برخوردهای نامناسب را در پیشرو دارید: دستگیری امام باقر(ع)، بردن آن حضرت به دمشق و زندانی کردن ایشان هشام بن عبدالملک این فرمانروای طاغوتمنش به حاکم خود در مدینه دستور داد امام باقر(ع) را به سوی دمشق روانه کند. تاریخنویسان درباره این ماجرا دو روایت ذکر کردهاند: روایت اوّل: امام باقر(ع) هنگامی که به دمشق رسید و هشام خبر آمدن آن حضرت را شنید به درباریان خود دستور داد تا پس از پایان سخن او با امام برخوردی توهینآمیز با امام باقر(ع) داشته باشند. امام باقر(ع) بر هشام داخل شد و بر افرادی که در مجلس هشام نشسته بودند سلام کرد. امّا بهعنوان خلافت به هشام سلام نکرد. هشام بسیار خشمگین شد، رو به امام باقر(ع) کرد و گفت: ای محمد بن علی همیشه یک نفر از شما باید باشد تا وحدت صفوف مسلمین را بشکند و مردم را به سوی خود خوانده، خود را از روی سفاهت و نادانی امام بداند.
سپس هشام ساکت شد و جیرهخواران و مزدورانش شروع به مسخره کردن و به زبان آوردن کلمات ناپسند نسبت به امام باقر(ع) نمودند. اینجا بود که امام باقر(ع) به سخن آمده فرمودند: «أَيُّهَا النَّاسُ! أَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَيْنَ يُرَادُ بِكُمْ؟ بِنَا هَدَى اللَّهُ أَوَّلَكُمْ وَ بِنَا يَخْتِمُ آخِرَكُمْ، فَإِنْ يَكُنْ لَكُمْ مُلْكٌ مُعَجَّلٌ، فَإِنَّ لَنَا مُلْكاً مُؤَجَّلًا، وَ لَيْسَ بَعْدَ مُلْكِنَا مُلْكٌ، لِأَنَّا أَهْلُ الْعَاقِبَةِ، يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ ای مردم: کجا میروید؟ شما را کجا میبرند؟ پیشینیان شما بهواسطه خاندان ما هدایت شدند و پسینیانتان نیز هدایتشان بهوسیله خاندان ما ختم خواهد شد. اگر شما دولتی زودهنگام به دست آوردهاید، ما نیز حکومتی دیرهنگام داریم که بعد از ما حکومتی نخواهد بود؛ چراکه ما از اهل عاقبت هستیم و خداوند فرموده است که عاقبت از آن پرهیزکاران است[۷۹].
امام باقر(ع) پس از آنکه دلهای آنان را پر از حزنواندوه کرد و آنان نتوانستند پاسخی به منطق قوی آن حضرت بدهند از نزد هشام خارج شد. آنگاه مردم نادان شامی بر امام(ع) هجوم آوردند. در حالیکه میگفتند: این پسر ابو تراب است - از زمان معاویه مردم شام این لقب را برای تحقیر امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) بهکار میبردند- امام باقر(ع) دیدند که بهتر است آنان را به راه راست هدایت کنند و حقیقت اهل بیت را به این مردم بشناسانند. روی همین جهت بود که در میان مردم شام به سخنرانی ایستادند، امام باقر(ع) پس از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول خدا(ص) فرمودند: ای اهل شقاق و تفرقه و دورویی، ای نوادگان نفاق و دورویی، ای کسانی که پرکننده دوزخ و هیزم جهنّمید، پیش از آنکه چهرههایی را محو کنیم و در نتیجه آنها را به قهقرا بازگردانیم، یا همچنانکه «اصحاب سبت» را لعنت کردیم، آنان را (نیز) لعنت کنیم که فرمان خدا همواره تحقق یافته است از بدگویی نسبت به ماه تابان و دریای جوشنده، شهاب ثاقب، ستاره هدایت مؤمنان و صراط مستقیم دست نگاه دارید... .
سپس کمی با مردم صحبت کرده و بعد فرمودند: آیا شما همزاد رسول خدا(ص) - یعنی امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع)- را مسخره میکنید؟ آیا زبان به بدگویی سرسلسله دین خدا گشودهاید؟ پس بعد از تحقیر چنین شخصیتی به کدام راه خواهید رفت؟! و کدام اندوه را پس از او از خود خواهید راند؟
هیهات، به خدا سوگند که او بهواسطه سبقت در ایمان برجستگی پیدا کرد و به واسطه خصلتهای نیکویش سعادتمند گشته و بر نهایت سعادت دست یافت. وی بر حیلهها پیروز شد، چشمها به سوی او خیره گشت و گردنهای گردنکشان در برابر او خاضع گردید و در پیمودن پلّکان کمال، گوی سبقت را از دیگران ربود، پس خیال آنان را که تصور رسیدن به مقامش را داشتند باطل کرد و آنان را از دست یافتن به آن مرتبه ناتوان ساخت و چگونه از جایی چنین دوردست یافتن برای آنان میسّر خواهد بود؟!
سپس امام باقر(ع) ادامه دادند: چگونه میشود رخنه فقدان کسی را ترمیم نمود که چون مسلمانان به عقد اخوّت به یکدیگر میپیوستند او برادر رسول خدا(ص) شد، و هنگامی که مردم هرکدام نسب خود را به یکدیگر متّصل میکردند او نسبت برادری خونی با پیغمبر داشت و هنگامی که به جنگ برمیخاستند همدست و همداستان او بود. کسی که چون مسلمانان فتح و گشایشی مییافتند همچون ذو القرنین محافظ گنجهای آنان بود، وی کسی بود که چون فرمان تغییر قبله صادر شد به هر دو قبله نماز خوانده بود.
کسی که هنگامی که همه کافر بودند پیامبر اکرم(ص) به ایمان او شهادت داده بود و هنگامی که همه از پذیرش مسئولیت لغو پیمان با مشرکان عهدشکن شانه خالی میکردند اینبار این مسئولیت را به دوش کشید، کسی که در شب محاصره چون همه بیقرار شده بودند در بستر و فراش پیامبر اکرم بهجای او خوابید، و همان کسی که در هنگام وداع با پیامبر اکرم اسرار الهی در نزد او به ودیعت نهاده شد[۸۰].
هنگامی که امام باقر(ع) فضیلت امام أمیر المؤمنین(ع) را در میان شامیان منتشر نمود، هشام بن عبدالملک دستور داد تا آن حضرت را دستگیر کرده و به زندان انداختند. امّا در زندان نیز امام باقر(ع) مورد استقبال قرار گرفت. آنجا که زندانیان به دور آن حضرت حلقه زده و از دانش و آداب آن حضرت بهرهها میبردند. تا آنجا که مدیر زندان ترسید در زندان فتنهای بهپا شود؛ لذا به نزد هشام رفت و به او از این مطلب خبر داد. اینجا بود که هشام بن عبدالملک بیچاره شد و چارهای جز آزادی امام باقر(ع) از زندان و بازگرداندن آن حضرت به شهرش یعنی مدینه ندید[۸۱].
روایت دوّم: این روایتی است که لوط بن یحیی اسدی از امارة بن زید واقدی نقل میکند. گوید: هشام بن عبدالملک در یکی از سالها به سفر حجّ رفت[۸۲]، در آن سال امام محمّد باقر(ع) به همراه فرزند برومند خود حضرت امام جعفر صادق(ع) نیز به سفر حجّ آمده بودند. در این سفر امام جعفر صادق(ع) در برابر گروهی از مردم که در میان آنها مسلمة بن عبدالملک برادر هشام نیز حضور داشت اینچنین فرمودند: سپاس خداوندی را که محمّد(ص) را به حقّ به پیامبری مبعوث کرد و ما را به واسطه انتساب به او گرامی داشت. پس ما انتخابشده خداوند در میان بندگان و بهترین بندگان خدا هستیم. هرکس از ما تبعیت کند سعادتمندشده و هرکس با ما دشمنی ورزیده مخالفت نماید بدبخت گردیده است... مسلمة بن عبدالملک به نزد برادرش هشام رفته و آنچه را که از امام صادق(ع) شنیده بود برای او نقل نمود. هشام این مطلب را در دل خود نگاه داشت و تا زمانی که در سرزمین حجاز بود متعرّض این دو امام بزرگوار نگردید. امّا هنگامی که به دمشق مراجعت کرد به حاکم یثرب نامهای نوشت و در آن نامه دستور داد تا امام باقر و امام صادق(ع) را به نزد او بفرستد. هنگامی که این دو امام بزرگوار به دمشق رسیدند، هشام سه روز تمام از پذیرفتن و بار دادن به آنها خودداری نمود و آنها را بیرون قصر نگاه داشت. وی با اینکار قصد داشت تا به این دو امام بزرگوار توهین کرده و مقام آنها را پایین بیاورد.
وی عاقبت در روز چهارم به امام صادق و امام باقر(ع) اجازه ورود داده و با آنها دیدار کرد. در آنروز مجلس او آکنده از امویان و سایر درباریان بود. در آن مجلس ندیمان هشام هدفی نصب کرده و پیران بنیامیه با کمان، به سمت آن هدف تیر میانداختند.
امام صادق(ع) میفرماید: «هنگامی که ما وارد قصر منصور شدیم، پدرم از پیش و من به دنبال او میرفتم. هشام گفت: ای محمّد، به همراه پیران قوم و عشیره خود تیر بینداز. پدرم گفت: «من دیگر برای تیراندازی پیر شدهام. کاش مرا از این کار معاف میداشتی». هشام فریاد زد: به حق آنکه ما را به دین خود عزّت بخشید و به حقّ پیامبرش محمّد تو را از این کار معاف نمیدارم.
این طاغوت گمان کرده بود که امام(ع) در تیراندازی دچار اشکال میشود و این وسیلهای برای پایین آوردن شأن و مقام آن حضرت در مقابل غوغائیان اهل شام میشود؛ لذا بود که به یکی از پیران بنی امیه اشاره کرد تا کمان خود را به امام باقر(ع) بدهد. وی کمان خود را به همراه تیری به امام باقر(ع) داد. آن حضرت تیر را به چله کمان گذاشته و هدف را بهوسیله آن مورد اصابت قرار دادند. تیر آن حضرت مستقیم به وسط هدف خورد. سپس امام باقر(ع) تیر دوّمی برداشته و باز به طرف هدف تیراندازی کردند. اینجا بود که تیر دوّم پشت تیر اوّل را شکافت و آن را از وسط به دو نیم کرد و در جای تیر اوّل در وسط هدف قرار گرفت. امام(ع) تیراندازی را ادامه دادند تا اینکه نه تیر یکی در پشت دیگری زدند و همه در یک مکان وارد شد. این کاری بود که از بزرگترین تیراندازان دنیا نیز ساخته نبود. هشام از شدّت خشم بیتاب شد و نتوانست جلوی خود را بگیرد و با صدای بلند گفت: ای ابا جعفر، تو تیراندازترین فرد عرب و عجم هستی، و خیال میکنی که برای این کار پیر شدهای؟!! سپس از اینکه در میان این جمع از امام باقر(ع) تعریف و تمجید کرده است پشیمان شد. مدّتی سر به زیر انداخت و امام باقر(ع) روبروی او ایستاده بود. هنگامی که ایستادن امام باقر(ع) به طول انجامید، آن حضرت خشمگین شدند و غضب از خطوط چهره آن حضرت نمایان گشت. آن حضرت هرگاه خشمگین میشدند به سمت آسمان نگاه میکردند.
هنگامی که هشام خشم امام را دید برخواست و امام را در آغوش گرفته، وی را در سمت راست خود نشاند. آنگاه رو به امام باقر(ع) کرده و گفت: ای محمّد، همواره قریش سرور و آقای عرب و عجم خواهد بود تا زمانی که امثال تو در میان قریش باشد. آفرین!! چه کسی این تیراندازی را به تو آموخته است؟ در چه سنّی تیراندازی را آموختهای؟ آیا جعفر نیز مانند تو میتواند تیراندازی کند؟ امام باقر(ع) در پاسخ هشام بن عبدالملک فرمودند: «ما خاندانی هستیم که صفات کمال را از یکدیگر به ارث میبریم».
طاغوت برآشفت. صورتش قرمز شد و از شدّت خشم به جوش و خروش افتاد. مدّتی سر به زیر افکند. سپس سر برداشت و گفت: آیا ما همه پسران عبدمناف نیستیم؟ آیا نسب ما و شما یکی نیست؟ امام(ع) گمان باطل او را ردّ کرده و فرمودند: «آری، ما اینچنینیم و از یک نسب، امّا خداوند متعال از اسرار پنهان و دانشهای خالص خود به ما چیزهایی اختصاص داده که به غیر ما اختصاص نداده است».
هشام گفت: آیا خداوند متعال محمّد(ص) را از شجره نسب عبدمناف به سوی همه مردم، از سفید و سیاه و سرخ مبعوث نکرده است؟ پس در عین حال که پیامبر خدا(ص) به سمت همه مردم، یکسان مبعوث شده است شما این چیزی را که هیچکس ندارد از کجا به ارث بردهاید؟ و این قول خداوند عزّ و جلّ میباشد که گفته است: ﴿وَلِلَّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۸۳]؛ پس شما این علم را از کجا به ارث بردهاید در حالیکه بعد از محمّد پیامبری نیامده و شما پیامبر نیستید؟!
امام(ع) کلام او را با دلیلی رسا ردّ کردند. آن حضرت فرمودند: «دلیل من قول خداوند متعال به پیامبر اکرم(ص) است که: ﴿لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ﴾[۸۴]. به همین خاطر بود که در میان اصحاب خود تنها با برادرش علی(ع) خلوت و نجوا میکرد و با سایران این کار را انجام نمیداد. تا آنجا که در اینباره آیهای از قرآن نازل شد که فرمود: ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾[۸۵] و پیامبر اکرم(ص) فرمود: من از خدا خواستم که آن گوش را گوش تو قرار دهد ای علی، پس برای همین بود که علی(ع) گفت: پیامبر خدا(ص) به من هزار باب از دانش آموخت که از هر بابی از آنها هزار باب دیگر گشوده میشود که این دانشها را پیامبر اکرم(ص) از سرّ پنهان خود فقط به أمیر المؤمنین(ع) آموخت. همچنانکه خداوند متعال نیز این اسرار را فقط به پیامبر خود آموخت. پیامبر(ص) به علی بن ابی طالب(ع) دانشهایی آموخت که به هیچیک از قوم خود آن دانشها را نداده است و این دانشها و کمالات به میراث به ما (اهل بیت) رسیده و به سایر افراد فامیل و بستگان ما از قریش نرسیده است.
هشام که جانش از این جواب آتش گرفته بود نگاهی خشمگینانه به امام باقر(ع) انداخت و خطاب به آن حضرت اینچنین گفت: علی همواره ادّعا داشت که به علم غیب آگاهی دارد. امّا خداوند کسی را بر علم غیب خود مطّلع نکرده است. پس چگونه و از کجا علی چنین ادّعایی داشته است؟ امام باقر(ع) در پاسخ هشام فرمودند: «خداوند متعال بر پیامبر خود کتابی نازل کرده است که در میان دو جلد آن آنچه واقعشده و تا روز قیامت واقع خواهد شد آمده است.
در قرآن مجید میخوانیم: ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ﴾[۸۶] و ﴿وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾[۸۷] و ﴿مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ﴾[۸۸] و ﴿وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾[۸۹] و خداوند به پیامبر خود وحی کرده است که در ظرف اسرار و دانش پنهانش هیچ چیزی را باقی نگذارد مگر اینکه آن را در گوش علی نجوا کند. پس پیامبر(ص) علی بن ابی طالب را دستور داد تا پس از مرگش قرآن را جمعآوری کند و تنها او - و نه کس دیگری از قوم و قبیله پیامبر اکرم(ص)- متولّی غسل و کفن و دفن پیامبر اکرم(ص) گردد، آن حضرت به اصحاب خود فرمودند: بر اصحاب و قوم من غیر از برادرم علی(ع) حرام است که به عورت من نگاه کنند. امّا علی(ع) از من است و من از او هستم. برای اوست آنچه برای من است و بر اوست آنچه بر من است. او کسی است که دین مرا ادا میکند و وعدههای مرا به ثمر مینشاند، سپس به اصحاب خود فرمود: علی بن ابی طالب بر تأویل قرآن جنگ خواهد کرد همچنانکه من بر تنزیل قرآن جنگ نمودم، هیچکس تأویل قرآن را به تمام و کمال نمیداند مگر علی بن ابی طالب، به همین خاطر بود که رسول خدا(ص) فرمود: «أَقْضَاكُمْ عَلِيٌّ»؛ داناترین شما به دانش قضاوت علی است. یعنی او در میان شما قاضی است و عمر بن خطّاب گفت: لَو لَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ؛ اگر علی نبود هر آینه عمر هلاک شده بود. عجبا که عمر به فضیلت علی بن ابی طالب اعتراف کرده است، امّا دیگران فضیلت او را انکار میکنند.
هشام سر به زیر انداخت. هیچ راهی برای ردّ کلمات امام باقر(ع) ندید. ناچار رو به امام باقر(ع) کرد و به آن حضرت عرض کرد: از من حاجتی بخواه. امام باقر(ع) خطاب به هشام فرمودند: «من در حالی از شهر و دیار خود خارج شدم که اهل و عیالم از خروج من به وحشت افتاده و نگران بودند». هشام گفت: خداوند وحشت آنها را با بازگشت تو به سوی آنان به آرامش مبدّل خواهد کرد. دیگر در شام نمان و همین امروز به سمت شهر و دیار خود بازگرد[۹۰].
این روایت اشارهای به ماجرای دستگیری و زندانی شدن امام باقر(ع) در شهر دمشق ندارد. امّا به این مطلب اشاره دارد که خارج شدن امام(ع) از مدینه در حالتی غیرطبیعی بوده است تا آنجا که اهل و عیال آن حضرت از خروج ایشان به وحشت افتاده بودند[۹۱].
امام باقر(ع) و عالم مسیحی
امام باقر(ع) در سفری که به شام داشت با دانشمندی از بزرگان نصاری دیدار کرد. در این دیدار میان امام باقر(ع) و آن دانشمند مناظرهای درگرفت که در نتیجه آن دانشمند مسیحی به عجز و ناتوانی خود در برابر امام باقر(ع) و عدم توانایی بر مناظره و محاجّه با آن حضرت اعتراف نمود. ابو بصیر چنین روایت میکند که: امام باقر(ع) فرمودند: «به قصد دیدار با یکی از خلفای بنیامیه به شام رفته بودم. ناگهان گروهی از مردم را دیدم که به سویی میروند، گفتم: جماعت کجا میروید؟ گفتند: به سوی دانشمندی میرویم که هرگز کسی را به مانند او را ندیدهایم. او کسی است که از درون ما خبر میدهد. امام(ع) فرمودند: من به دنبال آنان رفتم تا اینکه آنان به تالار بزرگی داخل شدند که در آن مردمان بسیاری گرد آمده بودند، طولی نکشید که پیرمرد فرتوتی که با تکیه بر دو مرد حرکت میکرد وارد شد. او به اندازهای پیر بود که ابروهایش روی چشمانش را گرفته بود و او ابروان را با پارچه بسته بود. هنگامی که مجلس آرام گرفت عالم مسیحی نگاهی به من انداخت و گفت: آیا تو از مایی یا از امّت مرحومه؟
گفتم: از امّت مرحومه. آن مرد گفت: از دانشمندان یا نادانان آنها هستی؟ گفتم: از نادانان نیستم. مرد مسیحی گفت: آیا شما میپندارید که به بهشت میروید، در آنجا میخورید و میآشامید امّا هیچگونه فضولاتی نخواهید داشت؟!! به او گفتم: آری. عالم نصرانی گفت: بر این مطلب دلیلی بیاور. گفتم: هیچ دانستهای که جنین در شکم مادر از غذای مادر میخورد و از آنچه مادر مینوشد، مینوشد. امّا هیچگونه فضولاتی ندارد. عالم مسیحی گفت: تو که گفتی از دانشمندان نیستی؟! گفتم: گفتم که من از نادانان نیستم. عالم مسیحی گفت: مرا از ساعتی خبر بده که نه از ساعات روز است و نه از ساعات شب. گفتم: این ساعت طلوع خورشید است، که ما آن را نه از شب حساب میکنیم و نه از روز و در آن ساعت حال بیماران بهتر میشود.
عالم مسیحی مات و حیران گردید، و دوباره به امام باقر(ع) عرض کرد: مگر تو نگفتی که از دانشمندان امّت نیستی؟! گفتم: من فقط گفتم که از نادانها نیستم. عالم مسیحی گفت: به خدا قسم که مسألهای از تو میپرسم که از جواب آن درمانی. گفتم: آنچه داری روکن. مرد گفت: مرا از دو مرد خبر ده که در یک ساعت به دنیا آمدند و در یک ساعت مردند. امّا یکی از آنها صد و پنجاه سال عمر کرد و دیگری پنجاه سال. گفتم: این دو مرد «عزیر» و «عزرة» بودند، آنها در یک روز به دنیا آمدند. امّا چون به سنّ مردی رسیدند روزی عزیر سوار بر درازگوش به روستایی وارد شد که ویران شده بود، «عزیر» با خود گفت: خداوند چگونه این روستا و ساکنان آن را پس از این ویرانی و مرگ دوباره زنده خواهد کرد، عزیر از کسانی بود که خداوند وی را به نبوّت برگزیده و او را هدایت کرده بود. به همین خاطر بود که چون این فکر از مغز او گذشت خداوند متعال بر وی خشم گرفت و او را صد سال میرانید و پس از صد سال زندهاش کرد. سپس به او گفته شد: چه مدّت خوابیده بودی؟ او گفت: یک روز یا کمتر از یک روز. امّا برادر دیگر صد و پنجاه سال عمر کرد و خداوند او و برادرش را در یک روز از دنیا برد.
دانشمند مسیحی بر سر اصحاب و یاران خود فریاد کشید که: به خداوند سوگند دیگر با شما صحبت نمیکنم و تا دوازده ماه روی مرا نخواهید دید[۹۲]، عالم مسیحی گمان کرده بود که یارانش عمدا امام محمّد باقر(ع) را در مجلس او آوردهاند تا وی را مفتضح و رسوا کنند، امام ابو جعفر محمّد باقر(ع) از جای برخاست. امّا تمام محلّههای شام شروع به صحبت از بسیاری فضیلت و قدرت علمی امام باقر(ع) نمودند[۹۳].
اقدام برای ترور امام باقر(ع)
به هر صورت حاکم طاغوتصفت زمانه هشام بن عبدالملک دستور داد تا امام باقر(ع) شهر دمشق را ترک کرده و به مدینه بازگردد؛ چراکه میترسید مردم دمشق با دیدن امام باقر(ع) شیفته و شیدای او شوند و افکار عمومی بر ضدّ بنی امیه جهتگیری نماید. امّا نقشه پلیدی در سر پروراند. وی به تمام بازارهای شهرها و مغازهها و اماکن تجاری که در راه دمشق به مدینه واقع شده بود دستور داد تا درها را بر روی کاروان امام باقر(ع) ببندند و هیچگونه چیزی به آن حضرت نفروشند، مراد هشام بن عبدالملک از این دستور شوم این بود که امام(ع) در اثر تشنگی و گرسنگی در میان راه از بین برود و خونش نیز لوث شده به گردن هشام نیفتد.
قافله امام حرکت کرد. آنان در حالیکه از گرسنگی و تشنگی ناتوان شده بودند به یکی از شهرها رسیدند. امّا اهل آن شهر مغازههای خود را به روی امام بستند. گویند این شهر، شهر تاریخی «مدین» خاستگاه حضرت شعیب پیغمبر(ع) بوده است هنگامی که امام باقر(ع) اوضاع را اینچنین دیدند از کوهی که در کنار آن شهر بود بالا رفتند و صدا را اینگونه بلند کردند که: «يَا أَهْلَ الْمَدِينَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا أَنَا بَقِيَّةُ اللَّهِ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ﴾[۹۴]»؛ ای اهالی شهری که اهل آن همه ستمگر و بیدادگر هستند. من بقیة الله هستم، خداوند میفرماید: اگر مؤمن باشید، باقیمانده خدا برای شما بهتر است، و من بر شما نگاهبان نیستم.
هنوز کلمات امام تمام نشده بود که مردی از پیران آن شهر از خانه خارج شد و در میان اهل آن قریه ندا در داد که: ای قوم، به خدا قسم که این کلمات، همان کلماتی است که شعیب پیامبر با آن مردم را دعوت کرد، به خدا سوگند اگر به سوی این مرد نروید و بازارهای خود را بازنکنید عذاب خداوند همچون زمان شعیب از بالا و پایین بر شما نازل خواهد شد. اینبار مرا تصدیق کرده و از من اطاعت کنید و اگر خواستید بعدا دیگر از من اطاعت نکنید و در هر کاری مرا تکذیب نمایید. امّا بدانید که من خیرخواه شما هستم.
اهل آن شهر وحشت کرده و دعوت پیرمردی که آنان را نصیحت کرده بود پذیرفتند. در مغازههایشان را بازکردند و امام(ع) آنچه را که میخواستند خریدند[۹۵]، و بدینگونه بود که نقشه شیطانی طاغوت زمان هشام بن عبدالملک و آنچه را که برای نابود کردن امام باقر(ع) برنامهریزی کرده بود همه فاسدشده و درهم شکست. خبر این مسأله و ناکام ماندن این توطئه به گوش او رسید. امّا هشام بن عبدالملک به این مقدار از پستی و دشمنی بسنده نکرد. وی مدام به دنبال به راه انداختن غائلههایی برای امام باقر(ع) بود تا اینکه سمّی کشنده برای به شهادت رساندن آن حضرت فرستاد که جریان کامل شهادت آن حضرت را در بخشهای آینده ذکر خواهیم نمود[۹۶].
مهمترین ویژگیهای عصر امام باقر(ع)
- در فاصله زمانی بین سالهای ۹۵ تا ۹۷ هجری که ابتدای امامت امام محمّد باقر(ع) است، حاکم اموی وقت، ولید بن عبدالملک بود. وی شیوههایی را در پیش گرفت تا بتواند نارضایتی مردمی را که در اثر سیاست مخوف حجّاج بن یوسف ثقفی و بعضی از دیگر والیان حکومت اموی بهوجود آمده بود را کنترل کند[۹۷].
- در این دوران جبهه داخلی خاندان اموی مروانی شکاف برداشت، و میان ولید بن عبدالملک و برادرش سلیمان بن عبدالملک که پدرشان عبدالملک بن مروان وی را برای جانشینی ولید انتخاب کرده بود اختلاف ایجاد شد؛ چراکه ولید بن عبدالملک قصد داشت سلیمان را از جانشینی خلع کرده و پسر خود عبدالعزیز برای خلافت پس از خود انتخاب نماید. وی قصد داشت برای پسر خود از مردم بیعت بگیرد. امّا برادرش سلیمان با او مخالفت کرد و همه والیان کشور اسلامی به او جواب مثبت ندادند. تنها حجاج بن یوسف ثقفی و قتیبة بن مسلم و بعضی از خاصّان دربار او با پسر ولید، عبدالعزیز بیعت کردند. ولید میخواست به سمت برادرش سلیمان برود و او را با توسّل به زور از مقام ولایتعهدی خلع نماید. امّا قبل از اینکه به این کار موفّق شود از دنیا رفت[۹۸].
- هنگامی که سلیمان بن عبدالملک به خلافت رسید، در اوایل خلافت خود تصمیم گرفت قدری به خود وجهه مردمی داده و خود را به مردم نزدیک نماید؛ لذا بود که بعضی از والیانی که برادرش ولید بر سر کار گذاشته بود را از پستهایشان عزل نمود[۹۹] و کوشش کرد تا قدری از اوضاع نابسامان جامعه را اصلاح نماید. وی زندانیان را آزاد و اسیران را به خاندانهای خود بازگرداند[۱۰۰].
- در این برهه از زمان، حکومت با خطراتی از داخل و خارج احاطه شده بود[۱۰۱]. در این دوران حاکمان و والیان از ترس پایگاه مردمی وسیع و رو به رشد امام باقر(ع) از یکسو و مشغول بودن به دیگر مخاطرات داخلی و خارجی از سوی دیگر به تعقیب یا محاصره آن حضرت نمیپرداختند. به همین سبب بود که امام باقر(ع) با فراغتی نسبی به تصدّی امر امامت پرداخت و به دور از روبرو شدن آشکار سیاسی با نظام حاکم به ایفاء نقش اصلاحی و تغییری خود در میان اقشار امّت اسلام پرداخت[۱۰۲].
جلوههای انحراف در عصر امام باقر(ع)
ضایعه بازداشتن اهل بیت(ع) از منصب رهبری و امامت مسلمانان به بروز انحراف در همه عرصههای زندگی جامعه منجر شده و تأثیری منفی بر همه زیرساختهای شخصیتی جامعه چه از نظر اندیشه، چه از نظر عواطف و چه از نظر رفتار داشت؛ لذاست که میبینیم این انحراف، دولت و امّت را باهم شامل گردید و تمام اندیشهها، اصول، موازین، ارزشها، مقرّرات، سنّتها، روابط و اقدامات عملی را تحت سیطره خود درآورد.
آری؛ اینگونه بود که انحراف در زمینه روان و جان مردم از یکسو و در زمینه زندگی اجتماعی آنان از سوی دیگر رسوخ کرد. در چنین وضعیتی اسلام به آیینی مرده تبدیل شد که هیچ ارتباطی با واقعیت زندگی نداشت، درست بر خلاف اهداف حقیقی شریعت اسلام که برای تثبیت راهوروش الهی زندگی در عرصه زندگی واقعی جامعه آمده بود. اینگونه بود که اسلام از اکثر عرصههای زندگی مردم حذف شد و تنها تبدیل به یک رابطه فردی بین انسان و خالق گردید[۱۰۳].
انحراف فکر و عقیده
در زمان حکومت پادشاهانی که یکی پس از دیگری در جهان اسلام به حکومت میرسیدند انحراف رو به افزایش گذاشت و در این میان عرصه فکر و عقیده بیشترین نصیب را از این انحراف دارا بود. حاکمان جامعه نیز نهتنها اهمیتی به این انحراف نمیدادند بلکه در جهت تقویت آن میکوشیدند؛ چراکه اینگونه افکار منحرف در خدمت مصالح حکومت آنان بوده و مسلمانان را از دلمشغولیهای اساسیشان به خصوص تفکر در عرصه تغییر اوضاع جامعه و بازگرداندن اوضاع به آنچه که در زمان پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی بن ابی طالب(ع) بود بازمیداشت.
در زمان حکومت امویان انحرافات فکری و عقیدتی بسیار زیاد شد. چه از نظر کمّی و چه از نظر کیفی. در زمان امویان هرکدام از این عقاید منحرف دارای اتباع و پیروانی شده و تبدیل به جریانات و نظامهایی شد که بیشتر آنها با اصول روشن عقاید اسلامی منافات داشت. این جریانات بدعتهای بیشماری گذاشتند که همه مخالف با متن قرآن کریم و سنّت پیامبر اکرم(ص) بود، در این دوران افکاری از قبیل: جبر، تفویض و ارجاء در میان جامعه نشر یافت. همچنانکه افکار تجسیم و تشبیه خداوند متعال به خلق در میان جامعه زیاد گردید و باب شک و شبهه درباره عقاید ثابت اسلامی بازشد. در این دوره در رابطه با ماهیت خداوند متعال و ذات اقدس الهی گفتوگوی بسیاری در گرفت. همچنین جریانات غلوّ تنوّع بسیاری یافت. تا آنجا که کسانی گمان کردند که ذات مقدّس خداوند متعال در گروهی از افراد صالح حلول کرده است. یا گروهی به تناسخ قائل شدند و گروهی نیز راه کفر و الحاد و زندقه در پیش گرفته، زنده شدن پس از مرگ و روز قیامت را انکار کرده، ثواب و عقاب را نادیده انگاشتند. علاوه بر همه اینها در این دوران احادیث و روایات بسیاری جعل شد و احادیث جعلی زیادی با همیاری و کمک حکومت اموی در میان مردم رایج گشت. در این دوران ساختن فضایل و مناقب دروغین برای صحابه پیامبر(ص) که از طریق راست منحرف شده بودند رایج شد. تئوری عدالت همه اصحاب پیامبر(ص) یا عدالت همه کسانی که پیغمبر را دیدهاند یا در زمان آن حضرت متولّد شدهاند در این زمان مطرح شد. در حالیکه از دیگر سوی در همین زمان همگان از نشر فضایل اهل بیت پیامبر اکرم(ص) بازداشته میشدند.
حاکمان جامعه نقش بسیار بزرگی در پیشرفت این انحراف که مصداق بارز آن جعل روایات بوده است داشتهاند. حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) این مطلب را اینگونه بیان کردهاند: مخالفان ما اخبار و روایات زیادی در فضایل ما جعل نمودهاند و آن را بر سه دسته تقسیم کردهاند: دستهای از این روایات مشتمل بر غلوّ است. دسته دیگر از این روایات در بیان مطالبی است که از قدر و منزلت ما میکاهد و دسته سوّم روایاتی است که نسبت به دشمنان ما بدگویی کرده و عیب آنها را روشن و آشکار بیان میکنند[۱۰۴].
در این دوران پدیده فتوا دادن دانشمندان در مسائل دینی بر حسب رأی و نظر خود رایج گشته، قیاس در احکام و تفسیر به رأی در تفسیر آیات قرآن مجید در میان دانشمندان شیوع پیدا کرد. همچنانکه افکار تصوّف و دوری گزیدن از زندگی دنیوی و جدایی دین از سیاست همه و همه در این دوران رشد و نموّ چشمگیری داشته است.
دستگاه حکومت بسیاری از مردم را وادار به بحث و جدل درباره مسائل عقلی صرفی که هیچگونه فایدهای برای امّت نداشت میکردند. آنان همگان را به برپا کردن مجالس مناظره و جدل در رابطه با بحث درباره ذات خداوند متعال یا بحث درباره ملائکه و یا بحث درباره اینکه آیا قرآن قدیم است یا حادث، که هیچ فایدهای نداشت تشویق و ترغیب مینمودند.
اینچنین بود که دستگاه حکومت اموی نقش بزرگی در بهوجود آوردن مذاهب انحرافی و تشویق مردم به آن سمت داشت. خصوصا بعضی از مذاهب ـ چون کیسانیه ـ که رنگ و لعاب انتساب به اهل بیت(ع) را نیز داشتند. تا از این طریق بتوانند در میان صفوف پیروان اهل بیت(ع) تفرقه ایجاد کنند.؛ چراکه میدانستند پیروان اهل بیت تنها کسانی هستند که واقعاً با سیاست منحرف آنان مبارزه میکنند[۱۰۵].
انحراف سیاسی
حکام اموی نیز سیاست حاکمان پیش از خود را در پیش گرفتند که همان سیاست تبدیل خلافت پیغمبر بهپادشاهی موروثی بود؛ حکومتی که پسران، آن را از پدران به ارث میبردند بدون اینکه در تصدّی پست حکومت جامعه اسلامی به معیارهایی همچون دانش و یا تقوا اهمیت داده شود. آنان همچنین پس از به دست گرفتن حکومت همه پستهای مهمّ و حسّاس دولتی را به فرزندان و خویشاوندان و کسانی که بیشترین تملّق و چاپلوسی را در نزد آنان داشتند واگذار میکردهاند. چنین حکومتی کاملا مستبدّ بوده، هیچگونه شورایی در آن وجود نداشت؛ اگر هم گاه با کسانی مشورت میکردند آنان نیز از افراد منحرف و فاسقی بودند که از دارودسته خودشان بودند. آنان چون میدانستند که برای خلافت شایستگی ندارند همچون پیشینیان خود راه و روش ایجاد جوّ ترس و وحشت و دستگیری و شکنجه را وسیله تثبیت پایههای سلطنت خود قرار داده بودند، بهعنوان مثال هنگامی که ولید بن عبدالملک متوجّه شد که حکومت والی مکه و مدینه «عمر بن عبدالعزیز» برای آنان که از ظلم سایر والیان به تنگ آمده بودند به صورت پناهگاهی درآمده و آنها به حکومت عمر بن عبدالعزیز پناه میبرند او را از حکومت عزل کرد تا بدینوسیله از آنان که با وی سر مخالفت برمیدارند زهرچشمی بگیرد و همه راههای سلامت را بر آنان ببندد.
سلیمان بن عبدالملک نیز توسّط گروهی از مردانی که فسق، انحراف و بدرفتاریشان شهره خاص و عام بود محاصره شده بود. آنجا که میبینیم مردی اعرابی پس از اینکه از سلیمان بن عبدالملک امان خواست در رابطه با اطرافیان وی به او چنین گفت: ای امیر مؤمنان، دور تو را مردانی گرفتهاند که بدترین انتخاب را برای خود انجام دادهاند. کسانی که دینشان را به دنیا فروخته و رضایت تو را به قیمت خشم پروردگارشان به دست آوردهاند. آنان در اجرای اوامر الهی از تو میترسند، امّا در اجرای اوامر تو از خدا نمیترسند.
آنان با آخرت سر جنگ دارند امّا با دنیا از در سازش و دوستی درآمدهاند. پس در آنچه خداوند تو را امین بر آن داشته بر آنان اعتماد نکن؛ چراکه آنان جز ضایع کردن حقوق و خوار کردن امّت و بدرفتاری با آنان چیز دیگری برای تو ندارند و تو مسئول جرم و جنایت آنان خواهی بود. ولی آنان درباره آنچه تو انجام بدهی هیچگونه مسئولیتی ندارند. پس دنیای آنان را با خراب کردن آخرت خود آباد نکن[۱۰۶].
پسران عبدالملک بن مروان، ولید و سلیمان، هردو راهوروش پدر خود را در پیش گرفتند. آنان به وصیت او درباره قتل کسانی که از بیعت سر باز زنند عمل کردند. در وصیت عبدالملک آمده است: مردم را به بیعت بخوان. پس هر کس با سر خود اینچنین کرد تو با شمشیرت اینچنین کن[۱۰۷].
بسیاری از فقیهان و دانشمندان از روی ترس یا طمع یا تن در دادن به کار انجامشده بر حکومت حکام اموی صحّه گذاشتند. آنان با این کار همه بدعتهایی را که آنان در رسیدن به حکومت و امر انتقال حکومت گذاشتند همچون انتخاب دو ولیعهد یا بیشتر را تأیید کردند. میبینیم سلیمان بن عبدالملک برای حکومت پس از خود عمر بن عبدالعزیز و پس از او یزید بن عبدالملک را برای اینکار انتخاب کرد و بسیاری از فقیهان این کار را تأیید کردند. تا جایی که این بدعت به صورت یکی از تئوریهای به دست گرفتن حکومت مطرح گردید[۱۰۸].
البتّه چنانکه گذشت با به حکومت رسیدن عمر بن عبدالعزیز نسبتا فراغتی در سیاست اموی حاصل گردید. وی به بعضی اصلاحات دست زده و به مخالفان نسبتا آزادی داد. او بدعت ناپسند سبّ و لعن حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) را لغو کرد. وی حقوق غصبشده اهل بیت(ع) را به آنان برگرداند و به خطاهای پیشینیان خود اعتراف کرد تا جایی که امام باقر(ع) او را برای خاطر این کارها ستودهاند[۱۰۹].
امّا حکومت عمر بن عبدالعزیز دوام چندانی نداشت و با مرگ او وضعیت به همان حالت سابق بازگشت. مشخّصه برهه زمانی پس از مرگ عمر بن عبدالعزیز تغییر سریع حاکمان است؛ چراکه خلفای پس از او هیچکدام حکومت طولانی نداشتهاند.
سلیمان بن عبدالملک سه سال، عمر بن عبدالعزیز سه سال یا کمتر و یزید بن عبدالملک چهار سال حکومت کردند و بیشترین درگیری و مشغله هر حاکمی که به حکومت میرسید خلع و جابجایی والیان حاکم قبلی بود. بدینترتیب اختلافات بسیاری در جبهه داخلی خاندان اموی بر سر بهدست گرفتن قدرت درگرفت. همچنانکه در جامعه اسلامی نیز فتنههای داخلی در زمان خلافت این گروه از خلفای بنی امیه بسیار شد. تا آنجا که قتیبة بن مسلم اقدام به خلع سلیمان بن عبدالملک کرده و در خراسان اعلام استقلال نمود[۱۱۰].
همچنین در سال ۱۰۱ هجری یزید بن مهلّب، یزید بن عبدالملک را از خلافت خلع کرد و سر به شورش برداشت و در مقابل، یزید بن عبدالملک کسانی را برای کشتن او و یارانش فرستاد. یزید بن عبدالملک نیز به توسّط متملّقان و چاپلوسانی که همه انحرافات او را توجیه میکردند محاصره شده بود. آنان اینچنین برای او فتوا دادند که خلفا در پیشگاه خداوند هیچگونه حساب و کتابی بر کارهایی که انجام میدهند ندارند[۱۱۱]. بدینترتیب امّت اسلام از همهسو با خطرهای جدّی مواجه شده بود.
حتّی در سال ۱۰۴ هجری طایفه خزر که همسایه مسلمانان بودند در جنگ با مسلمانان پیروز شده و در بعضی از مرزها پیشروی کردند. در زمان هشام بن عبدالملک اذیت و آزار اهل بیت(ع) و پیروان آنان، همچنین دیگر مخالفان حکومت رو به فزونی نهاد. تا جایی که هشام بن عبدالملک به خود جرأت داد تا امام باقر(ع) را زندانی کند و یا برای ترور آن حضرت اقدام نماید[۱۱۲]. وی دستور قتل بعضی از پیروان امام باقر(ع) را نیز صادر کرد. امّا امام باقر(ع) توانست آنان را از کشته شدن نجات بدهد[۱۱۳].
در چنین زمانهای، بسیاری از مخالفان برای نابودی حکومت اموی دست به عملیات سرّی زدند. عبّاسیان در همین دوره در صدد جمعآوری افراد برای مبارزه با امویان بودند. آنان مبلّغان خود را به سرزمینهایی که از مرکز حکومت دور بودند - به خصوص در منطقه خراسان- میفرستادند. در همین وقت، «زید» فرزند حضرت امام سجّاد(ع) نیز برای قیام بر ضدّ امویان در وقت مناسب دست به جمعآوری نیرو زده بود. این در حالی بود که حکومت اموی مراقبت شدیدی نسبت به جامعه اعمال میکرد تا جایی که تعداد نفس مردمان را شمارش میکردند مبادا کسی در برابر انحرافات سیاسی آنان سر بردارد یا مخالفت خود را با حکومتشان اعلام کند[۱۱۴].
انحراف اخلاقی
امویان همواره دیدگان مردم را به سوی جنگها، لشکرکشیها و کشور گشاییها منحرف میکردند. آنان همه نیروهای خود را اعمّ از نیروی انسانی و مالی به سمت این جنگها سوق میدادند تا اینکه مسلمانان را از گفتوگو درباره اوضاع و احوال منحرف جامعه و فکر کردن به کارهای سیاسی یا انقلابی برای تغییر نظام حکومتی بازدارند. هدف آنان از این جنگها ـ چنانکه بعضی تصوّر کردهاند ـ انتشار مفاهیم و ارزشهای اسلامی نبود؛ چراکه آنان در عرصه عمل و سیاست داخلی و خارجی با این ارزشها و مفاهیم مخالفت میکردهاند. آنان بسیاری از مقدّسات اسلامی را زیر پا گذاشته به ترویج انحرافات فکری پرداخته بودند. توسعه فتوحات و جنگها نتایج شومی برای جامعه اسلامی در برداشت.
این جنگها در جامعه اسلامی ایجاد آشفتگی کرد. خانوادهها را بواسطه نبودن یا از دست دادن سرپرست از هم پاشید. بواسطه وقوع این جنگها غلامان و کنیزان در مملکت اسلامی به وفور یافت شد که باعث شد ثروتمندان رو به انحرافی بزرگ بیاورند که همان جمعآوری کنیزکان آوازخوان و خریداری غلامان منحرف! باشد. بدینترتیب انحراف از داخل دربار خلفای اموی به میان امّت سرایت کرد؛ چراکه مردم همواره تابع و پیرو حاکمان میباشند و در صورت فسق و انحراف آنان مردم نیز به انحراف و فسق و فجور کشیده خواهند شد، به همین سبب بود که مردم در این دوران دائما مشغول لهوولعب و رفتن بیحدّومرز و بیقیدوشرط به دنبال شهوات و خواهشهای نفسانی شدند. تا جایی که میبینیم در تاریخ آمده که خصوصا در زمان ولید بن عبدالملک غزلسرایی در توصیف زنان بسیار رایج گردیده بود[۱۱۵].
سایر خلفای بنی مروان نیز از این قاعده مستثنی نبودند. آوردهاند که همه همّ و غمّ سلیمان بن عبدالملک در رابطه با زنان بود، و این عمل در جامعه انعکاس وسیعی داشت. تا آنجا که هرکس به دوست خود میرسید اوّلین سؤالش این بود که با چند زن ازدواج کرده و چند کنیز دارد؟![۱۱۶].
آوردهاند که ابو حازم اعرج در پاسخ سؤال سلیمان بن عبدالملک که از وی پرسید: چرا ما مرگ را ناپسند میداریم؟، اینگونه وضعیت اجتماعی و اخلاقی جامعه آن روزگار را بیان نموده است: شما بدینجهت از مرگ واهمه دارید که دنیای خود را آباد نموده و آخرت خود را ویرانه ساختهاید. به همین دلیل است که انتقال از جایآباد به مکانی ویران و خراب را ناخوش میدارید[۱۱۷].
سلیمان بن عبدالملک بین کنیزکان آوازهخوان مسابقه میگذاشت و به برندگان جایزههای گرانبها اعطا مینمود[۱۱۸]. همچنین در دوران او تعداد مردان دارای انحراف جنسی!! نیز رو به افزایش نهاد[۱۱۹]. یزید بن عبدالملک نیز بسیار به نوشیدن شراب و لهو و لعب رو آورده بود[۱۲۰]، وی در ایام خلافت خود به مدّت یک هفته از خوردن شراب توبه کرد، امّا دوباره به این عمل زشت برگشت؛ چراکه کنیزی به نام «حبّابه» وی را بدینکار وادار نمود[۱۲۱].
یزید بن عبدالملک همواره میگفت: این خلافت که به من رسیده است اصلا مایه دلخوشی من نیست تا روزی که بتوانم «سلامه» و «حبّابه» (نام دو کنیز) را بخرم. پس کسانی را فرستاد تا این دو کنیز را برای او خریدند[۱۲۲]. بدینسان وقتی که لهوولعب و هرزه درآیی از مهمترین مسائل و بالاترین همّ و غمّ حاکمان دولت گردید، انحراف جامعه به اوج رسید.
البتّه این مسأله که امّت بهواسطه انحراف حاکمان و والیان به انحراف کشیده شود عجیب نیست؛ چراکه مردم به همان راهی میروند که حاکمان و والیان و دستگاههای دولتی مبلّغ و مروّج آن هستند. نتیجه این انحراف این شد که اکثریت مردم بواسطه منحرف شدن و فرورفتن در این انحرافات از اهداف بزرگی که شریعت اسلام برای آنها معین کرده بود دور شوند. آنان دیگر اهمیتی به رویدادهای مخاطرهآمیزی که جامعه اسلامی و شریعت اسلام را تهدید میکرد نمیدادند[۱۲۳].
انحراف در عرصه اقتصاد
در این دوران حاکمان جامعه هرگونه دخل و تصرّفی در اموال و داراییهای عمومی انجام میدادند. گویا این اموال ملک شخصی آنهاست. آنان مطابق میل و رغبت و خواهشهای دل خود آن اموال را به مصرف میرساندند و در این میان بیشترین نصیب از بیت المال مسلمانان مخصوص کنیزکان و آوازخوانان بود که مطابق هواهای نفسانی، لذّتها و شهوتهای حاکمان کار میکردند. آنان همچنین بهوسیله پولهای بیت المال مسلمانان فکر و اندیشه افراد را خریده و آنان را وامدار منّت خویش میکردند. آنها اموال بیت المال را در پای افرادی که آنان را مدح کرده، ثنا گفته و یا در تثبیت سلطنت آنان قدمی برمیداشتند مصرف مینمودند. آوردهاند که نابغه شیبانی شعری سرود و در آن یزید بن عبدالملک را مدح کرد. یزید بن عبدالملک دستور داد تا او را صله داده، لباس فاخر پوشانده و صد شتر به او بدهند[۱۲۴].
اینجا بود که شاعران برای دستیابی به اموال بیشتر در مدح و ثنای خلفای اموی باهم رقابت میکردند. همچنان که آوازخوانان نیز برای دستیابی به همین اموال و جایزهها با یکدیگر به رقابت میپرداختند.
حاکمان اموی در بالاترین رتبه از رفاه، آسایش، ناز و نعمت و تجمّل زندگی میکردند. آنان داراییهای مسلمانان را در راه دستیابی به لهوولعب و شهوات خود به هدر میدادند. آنان در زمانهای که بسیاری از مردم در حالت فقر، گرسنگی و محرومیت زندگی میکردند، اموال مسلمانان را در میان نزدیکان خود تقسیم مینمودند.
در این دوران با زیر پا گذاشته شدن اصل مسئولیت متقابل در اجتماع و اهمیت ندادن به ناراحتیها و مسائل مردم و عدم تشویق توانگران به انفاق بر ناتوانان اختلاف طبقاتی در جامعه رو به افزایش نهاد.
علاوه بر همه این مطالب مشکل دیگری که در زمینه اقتصاد گریبانگیر مردم مستضعف شده بود چند برابر شدن مالیاتهایی بود که دولت از مردم میگرفت. حاکمان اموی ـ مخصوصا در زمان هشام بن عبدالملک همان کسی که آنچه در بیت المال مسلمانان جمع میشد بهپای شاعرانی که وی را مدح و ستایش میکردند میریخت ـ مالیاتهای جدیدی بر انواع صنعتها و حرفهها وضع نمودند[۱۲۵].
خود سلیمان بن عبدالملک در اعترافی که کرده است حالت رفاهزدگی و میل به هرزگی و عیاشی که حاکمان بنیامیه بدان پایه رسیده بودند را اینگونه توصیف نموده است: ما غذاهای بسیار نیکو و لذیذ خوردیم، لباسهای بسیار نرم و فاخر پوشیدیم، بر مرکبهای راهوار سوار شدیم؛ هیچ لذّتی برای من نماند مگر اینکه آن را به دست آوردم بهجز یک لذّت و آن داشتن دوستی است که در خلوت خود آنچه در دل دارم به او بگویم و در امان باشم که او سخن مرا حفظ خواهد کرد[۱۲۶].
بدینترتیب بود که مردم مخصوصا پیروان امویان به دنبال شهوتها و خواستههای نفسانی خود به راه افتادند و بسیاری از مردم به هر طریقی که برایشان امکان داشت به جمعآوری مال مشغول شدند[۱۲۷].
منابع
پانویس
- ↑ تهذیب اللغات و الاسماء، ج۱، ص۸۷؛ وفیات الاعیان، ج۳، ص۳۸۴.
- ↑ به نقل از الدّرّ النّظیم، چاپ مکتبة الامام امیر المؤمنین، شماره ردیف ۲۸۷۹.
- ↑ اصول کافى، ج۱، ص۴۶۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۵۱-۶۰.
- ↑ وفیات الاعیان، ج۳، ص۳۱۴؛ تذکرة الحفّاظ، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ دلائل الامامه، ص۹۴.
- ↑ اخبار الدول، ص۱۱۱؛ وفیات الاعیان، ج۳، ص۳۱۴.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۲۰.
- ↑ به نقل از حسین بن عبدالوهّاب، عیون المعجزات، چاپ کتابهاى خطّى مکتبة الامام الحکیم، شماره ردیف ۹۷۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۵۱-۶۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۵۱-۶۰.
- ↑ دلائل الامامه، ص۹۴.
- ↑ اعیان الشّیعه ق ۱، ج۴، ص۴۶۴.
- ↑ ر.ک: جنّات الخلود، ناسخ التّواریخ، حیاة الامام الباقر(ع).
- ↑ تذکرة الحفّاظ، ج۱، ص۱۲۴؛ نزهة الجلیس، ج۲، ص۳۶.
- ↑ نقل از شیخ طریحى، جامع المقال.
- ↑ عیون الاخبار و فنون الآثار، ص۲۱۳؛ عمدة الطالب، ص۱۸۳.
- ↑ به نقل از مرآة الزّمان فى تواریخ الاعیان، ج۵، ص۱۷۸ چاپ مکتبة الامام الحکیم.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۵۱-۶۰.
- ↑ به نقل از تاریخ ابن عساکر، ج۵۱، ص۴۱، از نسخههاى عکسى کتابخانه امام امیر المؤمنین.
- ↑ غایة الاختصار، ص۶۴.
- ↑ الوافى بالوفیات، ج۴، ص۱۰۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۵۱-۶۰.
- ↑ اصول کافى، ج۱، ص۴۶۹.
- ↑ اخبار الدول، ص۱۱۱؛ جوهرة الکلام فى مدح السادة الاعلام، ص۱۳۲.
- ↑ اعیان الشّیعه ق ۱، ج۴، ص۴۷۱.
- ↑ علل الشرایع، ص۲۳۴.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۱۴۷.
- ↑ اثبات الهداة، ج۵، ص۱۷۶.
- ↑ حلیة الاولیاء، ج۳، ص۱۸۹.
- ↑ فى رحاب ائمّة اهل البیت(ع)، ج۴، ص۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۵۱-۶۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۶۱.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۲، ص۳۰۰.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۴۶.
- ↑ کفایة الاثر، ص۲۳۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۶۵-۷۵.
- ↑ اعلام الوری، ۲۵۹.
- ↑ الدرّ النظیم، ص۱۸۸؛ ضیاء العالمین، ج۲، شرححال امام باقر(ع).
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص۸۹ ـ ۱۰۱.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۲۳.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.
- ↑ سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص۲۲۳.
- ↑ الانافه فى معاصر الخلافه، ج۱، ص۱۳۳.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۳۸.
- ↑ تاریخ ابن عساکر، ج۵، ص۸۰.
- ↑ جهشیارى، ص۳۲.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۱۱۳. أَنْتَ نِعْمَ الْمَتَاعُ لَوْ كُنْتَ تَبْقَى *** غَيْرَ أَنْ لَا بَقَاءَ لِلْإِنْسَانِ /// أَنْتَ خِلْوٌ مِنَ الْعُيُوبِ وَ مِمَّا *** تَكْرَهُ النَّفْسُ غَيْرَ أَنَّكَ فَانِ.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۵۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۰۶.
- ↑ نهایة الارب، ج۲۱، ص۳۵۵.
- ↑ تاریخ دمشق، ج۲، ص۴۷؛ تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۶۷- ۱۶۸.
- ↑ «به راستی خداوند به دادگری و نیکی کردن و ادای (حقّ) خویشاوند، فرمان میدهد» سوره نحل، آیه ۹۰.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۵۴، حوادث سال ۹۹ هجرى.
- ↑ الامام محمّد الباقر(ع)، ج۲، ص۴۷- ۴۸.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۲۰۷- ۲۰۸.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۴.
- ↑ سفینة البحار، ج۲، ص۲۷۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۱۰.
- ↑ تاریخ دمشق، ج۵۴، ص۲۷۰.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸.
- ↑ حیاة الامام موسى بن جعفر، ج۱، ص۳۵۰. إن الذين بعثت في أقطارها *** نبذوا كتابك و استحل المحرم /// طلس الثياب على منابر أرضنا *** كل يجور و كلهم يتظلم /// و أردت أن يلي الأمانة منهم *** عدل و هيهات الأمين المسلم.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۱.
- ↑ الانافه فى مآثر الخلافه، ج۱، ص۱۴۲.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۱۶.
- ↑ تاریخ ابن اثیر، ج۹، ص۲۳۲.
- ↑ العقد الفرید، ج۳، ص۱۸۰.
- ↑ طبقات کبرى، ج۵، ص۹۵.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۱۲۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۲۲.
- ↑ البخلاء، ص۱۵۰.
- ↑ اخبار الدول، ج۲، ص۲۰۰.
- ↑ انساب الاشراف، ج۸، ص۳۹۹، چاپ دار الفکر، تحریرشده ۱۴۱۹ هجرى.
- ↑ البخلاء، ص۱۵۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۱۱، ص۷۵.
- ↑ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۰۳- ۲۰۴.
- ↑ بحار الانوار، ج۱۱، ص۷۵.
- ↑ یعقوبى، تاریخ سفر حجّ هشام را سال ۱۰۶ هجرى نقل کرده است.
- ↑ «و میراث آسمان و زمین از آن خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۱۸۰.
- ↑ «زبانت را به (خواندن) آن مگردان تا در (کار) آن شتاب کنی» سوره قیامه، آیه ۱۶.
- ↑ «و گوشهای نیوشنده آن را به گوش گیرند» سوره حاقه، آیه ۱۲.
- ↑ «و بر تو این کتاب را فرو فرستادیم که بیانگر هر چیز است» سوره نحل، آیه ۸۹.
- ↑ «و هر چیزی را در نوشتهای روشن بر شمردهایم» سوره یس، آیه ۱۲.
- ↑ «ما در این کتاب، هیچ چیز را فرو نگذاشتهایم» سوره انعام، آیه ۳۸.
- ↑ «و هیچ (چیز) پنهانی در آسمان و زمین نیست مگر که در کتابی روشنگر (آمده) است» سوره نمل، آیه ۷۵.
- ↑ دلائل الامامه، ص۱۰۴- ۱۰۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۲۴-۱۳۲.
- ↑ الدرّ النّظیم، ص۱۹۰؛ دلائل الامامه، ص۱۰۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۳۳.
- ↑ «برنهاده خداوند برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید و من بر شما نگهبان نیستم» سوره هود، آیه ۸۶.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۶۹۰، بحار الانوار، ج۱۱، ص۷۵؛ و ر.ک: حیاة الامام المحمّد الباقر، ج۲، ص۴۰- ۶۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۳۶.
- ↑ المنتظم فى تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳.
- ↑ المنتظم فى تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۱۲.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۱۱.
- ↑ المنتظم، ج۷، ص۱۳.
- ↑ الکامل فى التاریخ، ج۵، ص۱۳ به بعد.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۳۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۳۹.
- ↑ عیون اخبار الرّضا، ج۱، ص۳۰۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۴۰.
- ↑ الکامل فى التاریخ، ج۳، ص۱۷۸.
- ↑ البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۶۱.
- ↑ ماوردى، الاحکام السّلطانیه، ص۱۳.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۶۲.
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج۵، ص۱۵۱.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۹، ص۲۳۲.
- ↑ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۰۶.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۶، ص۲۸۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۴۲.
- ↑ الاغانى، ج۶، ص۲۱۹.
- ↑ البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۶۵.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۱۷۷.
- ↑ اغانى، ج۱، ص۳۱۷.
- ↑ اغانى، ج۴، ص۲۷۲.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۱۹۶.
- ↑ اغانى، ج۱۵، ص۲۹۵.
- ↑ اغانى، ج۸، ص۳۴۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۴۶.
- ↑ اغانى، ج۷، ص۱۰۹.
- ↑ اغانى، ج۱، ص۳۳۹.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۷۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۴۹.