مرجعیت علمی امام صادق
امام(ع) و فقه و کلام
فقه اسلامی با تدوین سنت نبوی نظاممند شد و در دوره امام صادق(ع) دو مکتب فقهی حجاز به نمایندگی اهل حدیث و مالک بن انس و عراق به نمایندگی ابوحنیفه رویاروی هم قرار گرفتند. فقه مدینه متکی به ظواهر و در تقابل با فقه عراق بود که از اجتهاد و قیاس بهره میگرفت. امام(ع) با دو مکتب حجاز و مدینه مخالفت کرد. مخالفت آن حضرت در شیوه استدلال و منابع فقه بود. امام فقط به احادیث اهل بیت(ع) بسنده میکرد و با رأی و قیاس افراطی نیز مخالفت داشت و بیان حکمِ حلال و حرام را در قرآن و سنت میدانست و اعلام کرد که حکمی فروگذار نشده تا چنین گفته شود: ای کاش این حکم در قرآن وجود میداشت؛ ریشه تمام احکام در قرآن است[۱].
بر این اساس، امام(ع) فقه شیعه را بر پایه قرآن و نیز بر اساس سنت بیان شده از طریق معصومان(ع) پایهگذاری کرد و از عقلگرایی افراطی پرهیز داد و قیاس را عامل نابودی دین دانست. شیطان را نخستین کسی دانست که با بهرهگیری از قیاس، آفرینش خود را با آدم(ع) مقایسه و در نتیجه با خداوند مخالفت کرد[۲].[۳]
روشهای برخورد امام(ع) در برابر اهل سنت
- نفی مبانی؛ امام(ع) مواضع فکری خود را آشکارا، محترمانه و با استدلال بیان میکرد. حضرت قیاس را به عنوان منبع استنباط حکم شرعی باطل دانست[۴] و به جای استناد به احادیث صحابه به روایات اهل بیت(ع) استناد کرد، راه استفاده صحیح از سنت را نهادینه نمود و این سبب پیدایش فقه شیعه و تمایز آن از فقه مدنی و عراقی شد که به فقه جعفری شهرت یافت.
- تدریس و شاگردپروری؛ امام(ع) مهمترین وظیفه خود را تبیین آشکار اندیشههای کلامی و فقهی قرار داد که به تربیت شاگردانی برجسته انجامید. امام(ع) در عرصه فقه اصحابی مانند زُراره، محمد بن مسلم، جمیل بن دراج، حمران بن اعین، ابوبصیر، عبدالله بن سنان و ابان بن تغلب و در حوزه کلام هشام بن حکم، هشام بن سالم و مؤمن طاق را تربیت کرد. ابان بن تغلب با نقل سی هزار حدیث از امام صادق(ع)، نقش علمی امام(ع) را در جامعه برجسته کرد و امام(ع) نیز دستور داد تا احادیث او را به مثابه روایات خود امام(ع) روایت کنند[۵]. محمد بن مسلم شانزده هزار حدیث از امام پرسید[۶] و امام صادق(ع) زراره را از حافظان نشانههای نبوت و احادیث امام باقر(ع) شمرد و اجازه نداد احادیث وی با تردید و نفی روبهرو شود[۷]. امام(ع)، زراره، ابوبصیر مُرادی، محمد بن مسلم و برید بن معاویه را حاملان حدیث، احیاگران نام اهل بیت(ع)، ستارگان شیعه و نفیکننده بدعتها، جعلها و تأویلگرایی غالیان خواند. آوازه علمی امام(ع)، سبب جذب دانشوران زیادی شد، حتی مخالفان فکری از جاهای دور و نزدیک به حضرت پیوستند. حضرت بیشترین شاگردان را به خود اختصاص داد، به گونهای که تعداد راویان آن حضرت را با گرایشهای مختلف فکری تا چهار هزار راوی گفتهاند[۸]. شخصیتهای برجستهای از اهل سنت مانند ابن جُرَیج، سفیان ثوری، مالک بن انس نیز در میان این راویان بودند[۹].
- مناظرهپروری؛ امام صادق(ع) برای مناظرهکنندهای که اهل بیت(ع) را کمک کند، مژده بهشت داد[۱۰] و از اصحاب خواست با گفتار ایشان با مخالفان مناظره کنند[۱۱]. آرای فقهی محور گفتگوهای فقهی و امامت و خلافت، محور گفتگوهای کلامی بود. امام صادق(ع) از متکلمان خواست در حضور ایشان با مخالفان مناظره کنند و خود ضمن رصد، ارزیابی و درخواست گزارش از مناظرات[۱۲]، با مخالفان مناظره کرد. مفضل بن عمر مناظره امام صادق(ع) را با پزشک هندی درباره توحید نقل کرده که به اِهلیجه معروف است[۱۳]. علی بن یقطین (م۱۸۲ق) نیز مناظره آن حضرت را با یکی از تردیدگرایان به نام مناظرة الشاك بحضرة الصادق(ع) تدوین کرده است[۱۴].[۱۵]
میراث علمی
تحولآفرینی حضرت در حوزههای فقه و کلام و تفسیر و نیز تربیت شاگردانی برجسته در عرصههای مختلف علمی مهمترین میراث علمی آن حضرت است. زراره، بُکَیر و حِمران فرزندان اَعیَن، جمیل بن دراج، محمد بن مسلم، برید بن معاویه، هشام بن سالم، هشام بن حکم، ابوبصیر، عبیدالله و محمد و عمران حلبی، عبدالله بن سنان و ابوصباح کنانی برخی از شاخصترین شاگردان و راویان امام(ع) بودند[۱۶]. تعداد راویان را تا چهار هزار نفر[۱۷] عراقی، حجازی، خراسانی و شامی یاد کردهاند[۱۸]. تنوع فکری، راویان را شامل عامیمذهبان (اهل سنت)، کیسانیه، زیدیه، غالیان، صوفیان و شیعیان (پیروان) قرار میداد. خود صحابیانِ شیعی نیز هم در برخورد با مخالف، به واگرا و همگرا تقسیم میشدند و هم در بینش سیاسی، برخی طرفدار و برخی دیگر مخالف قیام علیه خلیفه یا همکاری با حکومت بودند.
تنوع علمی نیز راویان را به محدثان، فقیهان، مفسران، متکلمان، سیرهنگاران و تاریخنویسان تقسیم میکرد که هر یک با تدوین آثاری به گسترش فرهنگ شیعی کمک کردند.
گفته شده که از پاسخهای علمی آن امام(ع) نیز چهارصد رساله از چهارصد مؤلف بـه نـام اصول نوشته شده است[۱۹]. اما شیخ مفید نگارش چهارصد اصل را در دوره زمانی امام علی(ع) تا امام حسن عسکری(ع) بیان کرده است[۲۰] که گویا منظور از اصل در کلام مفید، مجموع نگاشتههای اصلی و بنیادین شیعه باشد. در این میان، امین ۲۴ کتاب و رساله برای امام صادق(ع) نام برده که حتی در انتساب برخی از آنها تردید است[۲۱] و کتابشناسان و فهرستنگاران متقدّم از آن آثار خبری ندادهاند.
نجاشی نیز تصریح کرده که جز نامه امام(ع) به عبدالله بن نجاشی، حاکم اهواز، اثر مکتوب دیگری برای امام(ع) ندیده است[۲۲]. در کتاب یا نامه بودن برخی مکتوبات امام(ع) نیز اختلاف نظر است. برای نمونه، حدیث اِهلیجه که گفتگوی امام صادق(ع) یا مُفَضَّل با طبیب هندی بود، گاهی به نام کتاب مفضل یا کتاب امام صادق(ع) یاد شده است[۲۳]، اما در منابع و کتابشناسیهای از آن یادی نیست[۲۴].
میراث مکتوب
کتاب جفر؛ روایاتی از وجود جفر نزد امام صادق(ع) خبر میدهد[۲۵] که نه کتاب خاصی است و نه از جنس دانش حروف است، بلکه صندوقچهای چرمی مشتمل بر دانش و آثار انبیای گذشته و حوادث آینده بوده است. آقابزرگ احتمال داده که «الجفر الصادقی» و «الجفر الأسود» املای امام صادق(ع) بر جابر بن حَیّان باشد[۲۶].
کتاب اختلاج اعضاء؛ به معنای پیشگویی آینده بر پایه لرزش اعضای بدن، اثری منسوب به امام صادق(ع) است که بحرانی (م ۱۱۸۶ق) آن را در ۱۰۲ بند از امام صادق(ع) نقل کرده است[۲۷].
کتاب طب؛ ابن بسطام ۱۰۸ روایت طبی از امام صادق(ع) نقل کرده است[۲۸] که از آن به «طب الصادق(ع)» یاد شده است. بر پایه روایات طبی، یوحنّا بن ماسویه، از پزشکان مسیحی، وقتی تقسیم طبایع را از حضرت شنید، چنان متأثر شد که قسم خورد جالینوس چنین ترسیم نیکویی از طبایع نداشته است[۲۹]. امام صادق(ع) نیز قسم یاد کرد که چیزی از کتابهای پزشکی نخوانده است و آنها را از پدرانش از رسول خدا(ص) از جبرئیل از پروردگار فراگرفته است[۳۰]. با این حال، شیخ صدوق به روایات طبی، جز در مواردی خاص اعتماد ندارد و حتی برخی از آنها را تدلیس مخالفان اهل بیت(ع) برای زشتنمایی مذهب شیعه دانسته است[۳۱]. عبدالهادی مسعودی، تبار و اعتبار آنها را بررسی کرده است[۳۲].
کتاب تفسیر؛ هشام بن سالم روایات تفسیری امام صادق(ع) را گرد آورده و کتابی به نام تفسیر نگاشته است[۳۳]. علامه مجلسی روایات تفسیری امام(ع) را به روایت نعمانی نقل کرده است[۳۴]. آقابزرگ تهرانی نیز بخشی از تفسیر علی بن ابراهیم قمی (م. ح۳۲۹ق) را گردآوری روایات تفسیری امام صادق(ع) دانسته است[۳۵] که شاید از این رهگذر برخی کتاب تفسیر قمی یا خلاصه آن را به قلم ابن عتایقی حِلّی (م. ح ۷۸۶ق) کتاب تفسیر امام صادق(ع) یاد کنند[۳۶].
کتاب مصباح الشریعه؛ روایات اخلاقی فراوانی از امام صادق(ع) نقل شده و کتاب مصباح الشریعه با یکصد باب به آنها پرداخته است. ابن طاووس (م ۶۶۴ق) آن کتاب را تدوین امام(ع) دانسته و شهید ثانی (م ۹۶۵ق) بر آن اعتماد نموده[۳۷]، اما علامه مجلسی (م ۱۱۱۰ق) آن را نگاشته شَقیق بلخی خراسانی صوفی (م ۱۹۴ق) و راوی کتاب را مالک بن دینار (م ۱۲۳ق) از صوفیان خراسانی دانسته است[۳۸].[۳۹]
نامههای امام صادق
امام صادق(ع) به دلیل داشتن مرجعیت علمی پاسخگوی مسائل مختلف مردم بود و از سویی پراکندگی جغرافیایی شیعه و دوری مسافت، ارتباط با امام(ع) را دشوار میکرد. بدین ترتیب، نامهنگاری بهترین گزینه بود و امام(ع) بنا بر روایت عبدالله بن سنان پاسخ نامه را مانند جواب سلام بر خود واجب میدانست[۴۰]. نامههای امام(ع) با صرفنظر از نقدها و بحث سندی برخی پاسخِ نامه و برخی نامههای ابتدایی بوده که در پاسخ به کسی نگاشته نشده است:
پاسخنامهها
نامه امام(ع) درباره انحراف عقیدتی برخی شیعیان عراقی از پاسخنامههای کلامی است که خداوند را به آفریده تشبیه میکردند[۴۱]. پاسخ امام(ع) درباره تفاوت فهم معصومان(ع) با دیگران از قرآن، نمونهای از نامههای تفسیری حضرت است[۴۲]. از پاسخنامههای فقهی و اقتصادی میتوان به غُسل مسّ میّت برای امام علی(ع) پس از غسل دادن رسول خدا(ص)[۴۳] و نیز چگونه خرجکردن بیتالمال در پاسخ به عبدالله بن نجاشی، استاندار شیعی اهواز از سوی منصور عباسی[۴۴] کرد. امام(ع) در پاسخ به پرسش دیگری، به بیان معاملات چهارگانه: شامل دادوستد با حاکمان، تجارت، صنعتگری و اجاره و نیز احکام فقهی آنها و گونههای حلال و حرام هر یک پرداخت و در واقع، شیوۀ گذران زندگی و راههای درآمد و سودآوری را به عنوان سبک زندگی اقتصادی مردم بیان داشت[۴۵]. نامه دیگری از امام(ع) درباره تقسیم غنایم و خمس آنها در زمان رسول خدا(ص) است[۴۶].[۴۷]
نامههای ابتدایی
این بخش از نامهها شامل موضوعات اخلاقی، کلامی و سیاسی و امور شخص است. پرهیز از جدال و کشمکش با عالمان و سـتیز با سفیهان[۴۸]، لزوم دوستی و مهربانی با بزرگسالان و رفتار خردمندانه با جاهلان و ریاستطلبان، از نامههای اخلاقی آن حضـرت است[۴۹]. در نامه دیگری که امام صادق(ع) فرمان داد شیعه آن را آموزش دهد، در حفظ آن بکوشد و به آن عمل کند. شیعیان نیز آن را در مساجد منازلشان گذاشتند و پس از هر نمازی خواندند. در این نامه به اموری مانند رفتار اجتماعیِ شایسته با مخالفانِ ستیزهجو، رعایت اخلاق فردی و اجتماعی، پرهیز از زشتگویی و زشتکرداری، نیایش به درگاه الهی، مقاومت در برابر اندیشههای مخالف، پیروی از اهل بیت(ع) و نهی از نافرمانی آنان، باطلشماری قیاس، نوع دوستی و کمک به فرودستان سفارش شده است[۵۰].
امام(ع) به عبدالله بن جندب نیز وصیتنامه اخلاقی مشتمل بر این امور نوشت: پرهیز از دامهای شیطان، جایگاه سرای جاوید در نگاه خوبان، محاسبه روزانه نفس، عدم غبطه بر خوشی خطاکاران، سرگرم نشدن به آرزوهای دروغین، راز نگهداری دعوتگران، گسترش جهل با بازیچه شدن دین، ثابتقدم و درخشندهبودن شیعه، خیرگویی از گناهکاران، بهشت رفتن با گفتن دانستهها و خودداری از نادانستهها، هلاکت کنشگرانِ بدون توجه به قدرت الهی، نابودی گناهکاران متکی بر رحمت الهی، پاداش دلشادگران، بر آورندگان نیازهای مردم، کمسپاسی چشم و زبان، بیان انواع دامهای شیطانی، تلاش جز برای آزادسازی نفس سودی ناچیز دارد و دوزخ سزای خیانت، حسادت و تحقیر دیگران است. در این نامه راههای همجواری با خداوند چنین آمده است: آنگونه به خداوند امیدوار باش که گناه نکنی؛ چندان ترسان باش که ناامید نشوی؛ با کارشناسان امور نزاع مکن؛ پیش از هر عملی راه ورود و خروج آن را شناسایی کن؛ شکیبایی و ترک شهوت راه رسیدن به خواستههاست؛ به جای نگاه اربابمآبانه به بدی دیگران، بدیهای خود را بندهوار بررسی کن؛ عفوپذیر باش؛ از خودنمایی و ریا بپرهیز و بدان کسی که کردارش مانند تبهکاران است شایسته نیست به جایگاه نیکان طمع ورزد. هر چیزی را بنیانی است و بنیان اسلام، دوستی ما اهل بیت(ع) است[۵۱]. از نامههای کلامی آن حضرت نیز یکی نامه به ابوالخطّاب است که اهل بیت(ع) را بنمایه کرامت و نیکی و دشمنان اهل بیت(ع) را عامل تباهی و عصیانگری شمرد و به تبیین رابطه اطاعت و شناخت پرداخت[۵۲]. نامه دیگر حضرت به پیروان رأی و قیاس بود که بنیان آن اندیشه را نفی نمود و ادعای فهم همه امور با عقل را بینیازی از علم الهی، ناسازگار با فلسفه ارسال پیامبران و نتیجه آن را نیز دوری از خداوند خواند[۵۳]. از نامههای سیاسی اجتماعی، فقط میتوان به تعزیتنامه امام(ع) به عبدالله بن حسن یاد کرد. حضرت پس از شکست حسنیان از منصور، خود را در غم آنان شریک دانست و آنان را به مقاومت فرمان داد. امام(ع) شکست آنان را مظلومانه شمرد، با شهادت حضرت زکریا، امام علی(ع) و امام حسین(ع) تشبیه کرد و عبدالله بن حسن را عبد صالح و نسل پاک خواند. این نامه در آثار متقدمان نیامده، محتوای آن نیز با موضعگیری امام(ع) در برابر حسنیان سازگاری ندارد و خویی دشواریهای سندی و محتوایی نامه را بیان کرده است[۵۴].[۵۵]
امام صادق(ع) در برابر مقدسنماهای بیورع
تبعیت از امامت ادعایی است که اگر عمل به تقوا و پرهیز از گناه آن را ثابت نکند در قالب ادعا باقی میماند. اطاعت از امام معصوم زمانی به ارزش عالی خود میرسد که در عمل اثبات شود و اگر در عمل با اجتناب از معاصی اثبات نگردد فی نفسه آن انتساب پیش پروردگار ارزش و خاصیتی ندارد. ائمه اطهار مکرر بیان کردهاند که شیعه ما اولین علامت و نشانهاش تبعیت و اقتدا کردن به رفتار ماست. ائمه قاموس ارزشهایند، ائمه سرچشمه خوبیهایند، ائمه ترجمان تقوا و فضیلتند، ائمه روح معنوی اسلام و قرآنند، ائمه تجسم اوامر الهی در قرآنند و شیعه ائمه بودن یعنی اقتدای عملی به آنها. امام صادق(ع) درباره مدعیان دروغین اعتقاد به اصل امامت فرمود: «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ قَالَ بِلِسَانِهِ وَ خَالَفَنَا فِي أَعْمَالِنَا وَ آثَارِنَا وَ لَكِنْ شِيعَتُنَا مَنْ وَافَقَنَا بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ اتَّبَعَ آثَارَنَا وَ عَمِلَ بِأَعْمَالِنَا أُولَئِكَ شِيعَتُنَا»[۵۶]. حضرت صادق(ع) فرمود: از شیعیان ما نیستند آن کسانی که با زبان خود اظهار دوستی میکنند ولی در عمل با ما و آثار و کردار ما مخالفت مینمایند، شیعیان ما کسانی هستند که با زبان و دل با ما میباشند و از آثار ما پیروی میکنند و مانند ما کار مینمایند، آنها شیعیان ما میباشند. امام صادق(ع) درباره جمعی از تحریفکنندگان عقیده به امامت که معاصر با آن حضرت بودند و ادعا داشتند امام صادق(ع) امام و رهبر آنها است چنین میفرماید: «قَالَ: قَوْمٌ يَزْعُمُونَ أَنِّي إِمَامُهُمْ وَ اللَّهِ مَا أَنَا لَهُمْ بِإِمَامٍ لَعَنَهُمُ اللَّهُ كُلَّمَا سَتَرْتُ سِتْراً هَتَكُوهُ أَقُولُ كَذَا وَ كَذَا فَيَقُولُونَ إِنَّمَا يَعْنِي كَذَا وَ كَذَا إِنَّمَا أَنَا إِمَامُ مَنْ أَطَاعَنِي»[۵۷].
عدهای میپندارند من امام آنها هستم به خدا سوگند من امام آنها نیستم، خدا آنها را لعنت کند پرده بر هر رازی افکندم آن را دریدند، میگویم چنین و چنان باید کرد آنها سخنانم را تحریف میکنند و میگویند: مقصودش این است که ما میگوییم! همانا من امام کسی هستم که از من اطاعت کند. در عصر خلفای اموی و عباسی یک دسته دیگری به چشم میخوردند که ریاکاران بیولایت بودند که در چشم مردم به خوبی و قداست شهره داشتند ولی در خفا از هر زشتی و آلودگی رویگردان نبودند و جامعه بیولایت تولیدات تربیتیاش بهتر از این نخواهد بود که ارزشها را از مردم بخواهند و پشت پرده نسبت به پروردگار جسور و حریمشکن باشند. ابوعمر دماری گفت: مردی خدمت حضرت صادق(ع) رسید، برادری جارودی داشت امام پرسید: برادرت چطور است؟ گفت وقتی آمدم خوب بود، فرمود: از نظر دینی چطور است؟ عرض کرد تمام کارهایش خوب است و آدم خیرخواهی است جز اینکه معتقد به امامت شما نیست، امام فرمود: به چه علت معتقد به امامت ما نیست؟ عرض کرد میترسد و به واسطه ورع و پرهیزکاری از این اعتقاد خودداری میکند. امام فرمود: وقتی پیش او رفتی بگو اگر خیلی پرهیزکاری چرا در شب نهر بلخ پرهیزکاری نکردی؟ از اعتقاد به امامت جعفر پرهیز میکنی ولی از انجام آن عمل در شب نهر بلخ نمیپرهیزی؟! گفت: رفتم به منزل او گفتم: چه جریانی در شب نهر بلخ بوده؟ گفت: چه کسی به تو خبر داد؟ گفتم: حضرت صادق(ع) از من پرسید به ایشان عرض کردم او به جهت ورع و پرهیزکاری که دارد از اعتقاد به امامت شما خودداری میکند، به من فرمود به او بگو ورع و پرهیزکاریش در شب نهر بلخ چه شد؟
برادرش گفت: من گواهی میدهم که او ساحر است. گفتم ساکت باش چنین حرفی مگو! آنچه میگویی غلط است. گفت: پس از کجا آن جریان را فهمیده با اینکه جز من و خدا و آن کنیز هیچ کس اطلاع نداشت. پرسیدم جریان چه بوده. گفت: من از ماوراءالنهر خارج شدم کار تجارتم تمام شده بود به جانب بلخ میرفتم مردی با من همسفر بود که به همراه خود کنیزی زیبا داشت. از نهر بلخ شبانه گذشتیم همسفر من صاحب آن کنیز گفت: یا تو اینجا نگهبان وسائل ما باش تا من بروم چیزی تهیه کنم و وسایلی برای آتشافروزی بیاورم و یا من هستم تو برو، گفتم من هستم تو برو.
آن مرد رفت ما کنار انبوهی از درختان منزل داشتیم. دست کنیز را گرفتم داخل آن درختها با او درآمیختم بعد برگشتیم به جای خود. بعد صاحبش آمد شب را خوابیدیم بالاخره به عراق رسیدیم هیچ کس جز خدا اطلاع نداشت. بالاخره از آن غلو و زیادروی که درباره حضرت صادق(ع) داشت پایین آمد و به امامت ایشان اعتراف نمود. سال بعد به مکه رفتیم او را خدمت امام بردم. جریان را برایش نقل کرد. فرمود: استغفار کن مبادا دیگر چنین کاری بکنی و از ارادتمندان آن حضرت شد[۵۸]. حارث بن حصیره گفت: مردی از کوفه به خراسان آمد و مردم را دعوت به امامت حضرت صادق(ع) نمود گروهی پذیرفتند و عدهای منکر شدند، دسته سوم از روی پرهیزکاری و ورع متوقف شدند. هر دسته یک نفر را به نمایندگی خدمت آن امام فرستادند. از این سه نفر همان کسی که نماینده دسته سوم یعنی پرهیزکاران بود سخنگوی آنها به شمار میرفت و حرف میزد. یکی از همراهان او کنیزی داشت. نماینده دسته سوم در خلوت با او عمل نامشروع کرد. وقتی خدمت حضرت صادق(ع) رسیدند همان مرد شروع به صحبت نموده گفت آقا یک نفر از کوفه آمد و مردم را به پیروی از شما دعوت نمود، برخی پذیرفتند و گروهی منکر شدند و یک دسته نیز از روی ورع و پرهیزکاری توقف کردند. امام فرمود: تو از کدام دسته هستی؟ عرض کرد از همان دسته متوقف و پرهیزکار! امام فرمود: چرا فلان شب پرهیزکاری نکردی؟ آن مرد دست و پایش به لرزه افتاد[۵۹].[۶۰]
امام صادق(ع) در مبارزه با انحرافات اعتقادی
حکومتهای دنیاطلب و قدرتپرست از جنگ اعتقادی بین ادیان و مذاهب نهتنها ناراحت نیستند بلکه به دلیل منافعی که متوجه آنها میشود راضی و خرسندند و در بعضی شرایط علاقمندند که رهبران و پیروان ادیان و مذاهب جبههگیری کرده و حکومتها بعضاً برای دامن زدن به اختلاف آنها هزینه کردهاند. خلفای عباسی برای محو فرهنگ تشیع به تقویت مذاهب مختلف پرداخته و با شاخ و برگ دادن به آنها تلاش میکردند فعالیت فکری و فقهی امام صادق(ع) را کند نمایند. در عصر امام صادق(ع) سه فتنه بزرگ خودنمایی میکند:
- جبهه نوظهوری با افکار خطرناک ضد اسلام و شریعت به وجود آمد که با اساس دین بازی میکردند مثل ابن ابیالعوجاها و ابنمقفعها و زنادقه دیگر که خطرشان هزار بار از خطر خلفا بیشتر بود. اینان میکوشیدند که عقاید مردم را نسبت به اسلام و قرآن سست کنند و اعتقاد به خدا و توحید را در قلوب مردم متزلزل سازند. آنها اساس دیانت و شریعت را هدف گرفته بودند و همزمان با اینان، فرقههای معتزله و مرجئه و قدریه پیدا شده بودند و با افکار خرافی خود مردم را گمراه میساختند. ائمه مخصوصاً امام صادق(ع) این خطر را و نتایج سوء این هجوم فرهنگی بنیان کن را احساس کردند و لذا فعالیت خود را بیشتر در این جبهه متمرکز کردند تا عقاید خرافی و الحادی و شیطانی را در نطفه خفه کنند.
- جبهه خلفای ستمگر عباسی بودند که فقط برای حفظ دنیای خود و حکومت چند روزه این سرای، هر مانع و مزاحمی را از سر راهشان با شدت برمیداشتند و به هیچ آزادهای که به وضع موجود حکومتی معترض باشد اجازه اعتراض و بیان حقایق را نمیدادند و دستگیری وسیع علویون و زندانی آنها در شرایط نامناسب و سرانجام شهادتشان در زندان گویای این واقعیت است.
- فتنه دیگری که مقابل امام صف کشیده بود، مذاهب فقهی رایج آن زمان بودند مه بر اساس «ما انزل الله» حکم و فتوا نمیدادند و آراء خود را با همه کوتاهی عقولشان به نام فقه و دین به خورد مردم میدادند.
امام صادق(ع) در روایتی میفرماید: اینهایی که خود را از فقها و علمای اسلام میشمارند و کلیه مسائل فقهی و دینی و هرآنچه مردم بدان محتاجند را استنباط کردهاند، چیزی از علم رسول خدا(ص) نمیدانند و چیزی از رسول خدا به آنها نرسیده است؛ زیرا هنگامی که از احکام و حلال و حرام از آنها سؤال میشود، از رسول خدا(ص) اثری در آن زمینه پیش آنها وجود ندارد[۶۱]. نکته دیگری که در کنار این سه فتنه وجود داشت این بود که بعضی از بلاد اسلامی آنچنان تحت تأثیر گرایشات انحرافی بودند که حتی حاضر نبودند یک روایت از امام صادق(ع) نقل کنند و نقل روایت از امام را از مدار احادیث خود حذف کرده بودند.
حفص بن غیاث برای نقل حدیث از کوفه به بصره رفت. اهالی بصره از وی خواستند تا از تنی چند حدیث روایت نکند که از جمله آنان جعفر بن محمد بود «و این به خاطر روحیه عثمانی مردم بصره بود که مبدأ آن جنگ جمل بوده است» حفص به آنان گفت: اگر این سخن را در کوفه بگویید، شما را با کفش خواهند زد[۶۲]. در عصر امام صادق(ع) جامعه مسلمین با این مشکل اساسی مواجه شد که از طرفی جامعه تحت تأثیر تبلیغات نظام حکومتی عباسیان، ائمه را از صحنه نورافشانی فکری و اعتقادی بایکوت کرده بودند و با مبارزه صریح و تبلیغات مخرب، مردم را از تماس با صادقین دور میداشتند و ائمه را با تنگناهای سیاسی مواجه کرده بودند و از طرف دیگر عامه مردم که به فقهای اهل سنت رومیآوردند آنها به دلیل اینکه فقه را از سرچشمه دریافت نکرده بودند و با ممنوعیت نقل احادیث پیامبر اکرم در زمان عمر و مبارزه جدی با ائمه اطهار از بعد از حادثه سقیفه تا عصر امام صادق(ع)، باعث شد که علمای اهل سنت در مقابل بسیاری از پرسشها و مسائل مبتلابه مردم جوابی نداشته باشند؛ زیرا هنگامی که از احکام حلال و حرام از آنها سؤال میشده از رسول خدا اثری در آن مسائل نزد آنها وجود نداشت. بسیاری از احادیث پیامبر اکرم مسکوت مانده بود یا تحریف شده بود و چون خلفا در احادیث پیامبر، میدیدند که گرایش به خاندان عترت و اخذ علم از راسخون فی العلم تشویق شده و لذا موج سیاسی خلفا بسیاری از این احادیث را به ورطه فراموشی سپرد. امام صادق(ع) با ارزیابی از جامعه آن روز میفرماید: «إِنَّ النَّاسَ بَعْدَ نَبِيِّ اللَّهِ(ص) رَكِبَ اللَّهُ بِهِ سُنَّةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ فَغَيَّرُوا وَ بَدَّلُوا وَ حَرَّفُوا وَ زَادُوا فِي دِينِ اللَّهِ وَ نَقَصُوا مِنْهُ فَمَا مِنْ شَيْءٍ عَلَيْهِ النَّاسُ الْيَوْمَ إِلَّا وَ هُوَ مُحَرَّفٌ عَمَّا نَزَلَ بِهِ الْوَحْيُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»[۶۳].
دیگران پس از پیامبر راه امتهای قبلی را پیمودند، پس دین خدا را تغییر داده و آن را از اصل خود منحرف نمودند، بر آن چیزهایی افزوده و مطالبی از آن برداشتند، بنابراین هرچه اکنون در دست آنهاست صورت تحریف شده آن چیزی است که از طرف خدا نازل شده است. این ضعف روایی اهل سنت و اتکای آنها بر عمل صحابه و تابعین بهطور طبیعی باعث ضعف بنیه فقهی آنها گردید و لذا فقهای اهل سنت علاوه بر اتکاء بر سیره صحابه و تابعین، منابع حکم و فتوای دیگری به نام قیاس و استحسان را ارائه دادند. امام صادق(ع) میفرماید: «وَ يَسْتَحْيُونَ أَنْ يَنْسُبَهُمُ النَّاسُ إِلَى الْجَهْلِ وَ يَكْرَهُونَ أَنْ يُسْأَلُوا فَلَا يُجِيبُوا فَيَطْلُبَ النَّاسُ الْعِلْمَ مِنْ مَعْدِنِهِ فَلِذَلِكَ اسْتَعْمَلُوا الرَّأْيَ وَ الْقِيَاسَ فِي دِينِ اللَّهِ وَ تَرَكُوا الْآثَارَ وَ دَانُوا لِلَّهِ بِالْبِدَعِ»[۶۴]. فرمود: شرمشان میآید «علمای اهل سنت» که مردم نسبت جهل و نادانی به آنها بدهند و خوش ندارند که سؤالات مردم را نتوانند جواب بدهند، در نتیجه مردم علم را از معدن آن «اهل بیت» اخذ کنند و برای همین «که مردم به اهل بیت مراجعه نکنند»، رأی و قیاس را در دین خدا وارد کرده و آثار رسول خدا را کنار گذاشتند و به بدعت روآوردند. در این روایت امام علت گرایش فقهای اهل سنت به رأی و قیاس را اولاً: فقر روانی آنها دانسته، ثانیاً: خصومت و موضعگیری و عناد آنها با ائمه اطهار معرفی میکند و لذا به رأی و قیاس که خود بدعتگزاری در دین باشد روی آوردند. امام صادق(ع) در برابر چنین مکتب فقهی، موضع مخالف گرفته بیشترین بخش فعالیت فرهنگی خود را اختصاص به مخالفت با رأی و قیاس دادند به طوری که روایات متعددی در این زمینه از آن حضرت نقل شده.
ابوحنیفه از کسانی بود که در تمسک به رأی و قیاس گوی سبقت را از دیگران ربوده بود و مکتب فقهی او در عراق مشهور به مکتب رأی بود. امام صادق(ع) با تمام توان، همت خود را در جهت انکار مبانی رأی و قیاس و استحسان به کار برد. در روایت مشهوری که درباره مناظره امام صادق(ع) با ابوحنیفه نقل شده، امام او را از قیاس در دین پرهیز داده و در چندجا یادآور شدند که قیاس در آنها به هیچ وجه نمیتواند جوابگو باشد. امام از او میپرسد آیا زنا مهمتر است یا قتل نفس؟ ابوحنیفه میگوید: قتل نفس! امام صادق(ع) میفرمود: خدا در زنا چهار شاهد و در قتل نفس دو شاهد برای اثبات ادعا خواسته است و این برخلاف مقتضای قیاس است. سپس پرسیدند آیا نماز مهمتر است یا روزه؟ گفت نماز! حضرت فرمود: زن موظف به قضای نمازهای فوت شده در ایام حیض نیست، ولی روزههای فوت شده را باید قضا کند، این نیز با قیاس قابل توجیه نیست[۶۵]. به این ترتیب امام نشان داد که استفاده از قیاس چگونه فقیه را به آراء و فتاوایی بر ضد احکام ثابت و مسلم اسلامی وامیدارد. امام اصحاب خود را از مجالست با اهل رأی به صورتی که تحت تأثیر آنان قرار گیرند بازمیداشت[۶۶]. چنان که در زمینه محکوم کردن عمل به قیاس روایات زیادی از امام نقل شده و آن حضرت نگرانی شدید خود را از کسانی که از ایشان حدیث نقل کرده و به قیاس عمل میکردند هرگز پنهان نمیداشت. داوود بن سرحان از امام صادق(ع) نقل میکند: «إِنِّي لَأُحَدِّثُ الرَّجُلَ بِالْحَدِيثِ وَ أَنْهَاهُ عَنِ الْجِدَالِ وَ الْمِرَاءِ فِي دِينِ اللَّهِ وَ أَنْهَاهُ عَنِ الْقِيَاسِ، فَيَخْرُجُ مِنْ عِنْدِي فَيَتَأَوَّلُ حَدِيثِي عَلَى غَيْرِ تَأْوِيلِهِ»[۶۷].
امام فرمود: گاهی حدیثی برای کسی میگویم و او را از جدال و مراء در دین خدا و قیاس نهی میکنم، او پس از آنکه از نزد من بیرون میرود، سخن مرا برخلاف منظورم تأویل میکند. به یقین امام اگر با این قاطعیت در برابر قیاس و طرفداران و مبتکرین آن نمیایستاد، فقه شیعه که در عراق فاصله چندانی با اصحاب رأی نداشت از آن متأثر شده و اصالت خود را از دست میداد اما به عکس میبینیم فقهای شیعه بهطور گسترده متعبد به نصوص بوده و همین نصوص احکام فرعی را بیان کرده و یک مکتب فقهی غنی با اصول و قواعد مستحکم ارائه دادند. انحراف در فرق اهل سنت در عصر امام صادق(ع) دقیقاً به معنی فتوا بغیر ما انزل الله تمام شده بود و همانگونه که حضرت صادق(ع) به آنها فرمود: شما از شریعت و دعوت پیامبر اکرم فاصله دارید و فتوای صادره شما با سنت و سیره نبوی مخالف است. نکته اساسی در این انحرافات اولین و آخرین عامل، فاصله گرفتن آنها از مکتب تشیع و رهنمودهای امامت شیعه بود که علم را از نااهلان فرا گرفتند و ائمه شیعه را که جانشینان و وارثان پیامبر اکرم بودند رها کردند.
از عبدالکریم پسر عتبه هاشمی نقل است که گفت: روزی در مکه نزد امام صادق(ع) بودم که گروهی از معتزله نزد آن حضرت آمدند، در میانشان عمرو بن عبید بود و واصل بن عطاء و حفص بن سالم و جماعتی از رؤسایشان و این زمانی بود که ولید «خلیفه بنیمروان» به قتل رسیده و میان اهل شام اختلاف افتاده بود، پس این گروه به سخن پرداخته و خطبه خواندند و کلام را به درازا کشاندند. پس آن حضرت(ع) بدیشان فرمود: سخن بسیار گفتید و کلام را طولانی ساختید، یکی از میان خود انتخاب کنید تا با همان حجت شما با کلامی موجز سخن گوید. پس عمرو بن عبید انتخاب شده و مطلب را با اطناب در کلام رساند و از مطالبی که گفت یکی این بود: اهل شام خلیفه خود را کشتند و خدا برخی از ایشان را به دست دیگری مضروب ساخت و کارشان را به اختلاف و تشتّت کشاند، در این موقعیت ما مردی را یافتیم که برخوردار از دین و عقل و جوانمردی و معدنی برای خلافت است، او کسی نیست جز محمد ابن عبدالله بن حسن و قصد آن داریم بر او گرد آمده و بیعت کنیم، سپس کار خود را با او ظاهر کنیم و مردم را به سویش بخوانیم، پس هر که با او بیعت کرد ما با اوییم و او از ما است، و هر که ما را ترک کند، دست از او برداریم، و هر که علیه ما شمشیر کشد که بر ستمی کرده با او به جنگ و جهاد پردازیم تا او را به حق و اهل آن بازگردانیم و ما بسیار مایلیم که آن را بر شما عرضه کنیم زیرا ما بسیار به شما نیازمندیم و آن به جهت فضل شما و بسیاری شیعیانتان میباشد.
پس وقتی کلامش به پایان رسید امام صادق(ع) فرمود: آیا رأی همه شما همان است که عمرو گفت؟ گفتند: آری، پس آن حضرت حمد و ثنای الهی گفته و بر رسول خدا صلوات فرستاد آنگاه فرمود: ما تنها زمانی به خشم میآییم که معصیت خدا شود، پس در صورت اطاعت خداوند ما راضی و خشنودیم، ای عمرو به من بگو ببینم اگر امت قلاده حکومت خود را بر گردن تو انداخته و تو را بیهیچ خونریزی و مشکلی حاکم کرده و بگوید هر کس را که خواهی به ولایت برسان تو چه کسی را انتخاب میکنی؟ عمرو گفت: من خلافت را در شورایی میان مسلمین قرار میدهم. فرمود: آیا میان تمام امت؟ گفت: آری. فرمود: میان فقیهان و اهل خیرشان؟ گفت: آری. فرمود: میان قریش و غیر آنان؟ میان عرب و عجم؟ گفت: آری. فرمود: بگو ببینم ای عمرو آیا ابوبکر و عمر را میپذیری یا از آن دو تبری میجویی؟ گفت: میپذیرم. فرمود: ای عمرو اگر تو فردی بودی که از این دو تبری میجستی برای تو مجاز بود که خلافشان رفتار کنی، وگرنه با آن دو مخالفت کردهای؛ زیرا عمر بدون هیچ مشاورهای خلافت را به ابوبکر داده و با او بیعت نمود، سپس ابوبکر نیز بدون مشورت عهد خلافت را بدو داد، سپس عمر آن را به شورا میان شش نفر نهاد و احدی از انصار جز این شش نفر از قریش را در آن راه نداد، سپس سفارشی میان مردم کرد که من فکر نکنم نه تو و نه اصحابت از آن خوشتان بیاید، پرسید: چه کرد؟
فرمود: به صهیب دستور داد تا سه روز نماز را بر مردم اقامه کند و فقط این شش نفر مشاوره کنند، جز عبدالله که بن عمر حق مشاوره با او را دارند ولی او رأی و نظر ندارد و به جماعت حاضر از مهاجر و انصار گفت: اگر پس از گذشت سه روز آن شش نفر از کار فارغ نشدند همه را گردن زنید، و اگر چهار تن از ایشان پیش از گذشت سه روز اجماع کردند و دو نفر مخالف بود، گردن دو نفر زده شود. آیا شما جماعت حاضر راضی به این کار هستید که امر خلافت را بنا به رأی عمر اینگونه به شورا میان مسلمین قرار دهید؟ گفتند: نه حاضر نیستیم. فرمود:ای عمرو، دست از این کار بردار، فکر میکنی اگر با اینکه گفتی «محمد بن عبدالله بن حسن» بیعت کنی و تمام امت بر این کار اجماع کنند و پس از آن کارتان به مسأله مشرکین نامسلمانی که جزیه نمیدهند بکشد، آیا نزد تو یا صاحبت علمی هست که همانند سیره رسول خدا(ص) درباره مشرکین در جزیه رفتار کنید؟ گفتند: آری. فرمود: پس چه میکنید؟ گفتند: ابتدا ایشان را به اسلام میخوانیم وگرنه آنان را امر به پرداخت جزیه میکنیم. فرمود: و اگر مجوس و اهل کتاب بودند چه؟ گفتند: هرچند مجوس بوده و اهل کتاب باشند، فرمود: و اگر بتپرست و بندگان آتش و حیوانات بوده و اهل کتاب نبودند چه؟ گفتند: فرقی نمیکند همه یکسانند. فرمود: بگو ببینم آیا از قرآن خبر داری؟ گفت: آری. فرمود: در آیه: ﴿قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ﴾[۶۸].[۶۹]
خداوند استثناء قائل شده و اهل کتاب را مشروط ساخته با این حال آیا اینان و کسانی که کتابی ندارند یکسانند؟ گفت: آری. فرمود: از که این مطلب را گرفتهای؟ گفت: از مردم شنیدهام که آن را میگویند. فرمود: آن را رها کن، اگر جزیه ندادند و تو بر ایشان غالب شدی با غنیمت چه میکنی؟ گفت: خمس آن را خارج و بقیه چهار پنجم را میان جنگجویان تقسیم میکنم. فرمود: آیا همه را فقط میان جنگجویان تقسیم میکنی؟ گفت: آری. فرمود: با این کار با کردار و سیره رسول خدا(ص) مخالفت نمودهای و میان من و تو فقیهان مدینه و مشایخ ایشان حاکم، از هر کدام بپرسی بیهیچ اختلاف و منازعهای خواهند گفت که رسول خدا(ص) با اعراب مصالحه کرد به شرطی که آنان را در سرزمینهای خودشان رها سازند و اینان نیز هجرت نکنند و در صورت جنگ به کمک آن حضرت آمده و همراه او بجنگند و هیچ غنیمتی بدیشان نرسد و تو میگویی میان همه آنها تقسیم میکنم، با این سخن با شیوه رسول خدا(ص) درباره مشرکین مخالفت کردهای، این را رها کن، بگو ببینم نظرت در مورد صدقه «زکات» چیست؟ راوی گوید: عمرو این آیه را: ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا...﴾[۷۰] تا آخر تلاوت کرد، حضرت فرمود: آری ولی چگونه آنها را تقسیم میکنی؟ گفت: آنها را هشت قسمت میکنم و هر قسمت را به گروهی میدهم. حضرت فرمود: اگر تعداد گروهی ده هزار نفر بود و گروهی دیگری فقط یک نفر داشت، یا دو یا سه نفر بودند چه؟ نکند همان مقدار که برای این یک نفر تخصیص میدهی همان را برای آن ده هزار نفر قرار میدهی؟ گفت: آری.
فرمود: با صدقات اهل شهر و بادیهنشینان چه میکنی؛ آیا همه را یکسان و مساوی قرار میدهی؟ گفت: آری. حضرت فرمود: با سیره رسول خدا(ص) در تمامی موارد مخالفت کردی، آن حضرت را عادت بر این بود که صدقه بادیهنشینان را در همان جا و مال اهل شهر را در شهر تقسیم میفرمود و به طور مساوی میانشان پخش نمیکرد بلکه تعدادشان را در نظر داشت و آنچه میدید و همان تعداد که حاضر بودند. ای عمرو اگر در سینهات مطلبی است مخالف آنچه میگویم؛ تمام فقیهان اهل مدینه و مشایخ آنان بدون هیچ اختلافی همه تأیید میکنند که سیره پیامبر همین بود که گفتم. سپس روی به جانب عمرو نموده و فرمود: ای عمرو، از خدا بترس و شما نیز ای جماعت از خدا بترسید! زیرا پدرم مرا حدیث کرد «و او بهترین اهل زمین و داناترینشان به قرآن و سنت نبوی بود» که رسول خدا(ص) فرمود: «هر که بر مردم شمشیر کشیده و ایشان را به سوی خود بخواند در حالی که میان مسلمانان داناتر از او باشد یک چنین فردی گمراه است و زورگو»[۷۱].[۷۲]
امام صادق(ع) در برابر مذاهب فقهی و کلامی
یکی از مصادیق بارز مظلومیت حضرت صادق(ع) این بود که وقتی خلفا حضرت را با غصب خلافت خانهنشین کردند و از صحنه اقتدار حکومتی و تشکیل خلافت اسلامی کنار گذاشتند، برای اینکه به زعم خودشان اندیشه فقهی و اخلاقی امام به صورت مکتب و ایدهای مدون ظهور نکند و پیروانی نداشته باشد و در صحنه شئون سیاسی و اجتماعی و دینی قدرت عرضه اندام را از حضرت بگیرند، مذاهب اربعه را تراشیده و تقویت کردند. بنیعباس در نظر داشتند با مطرح ساختن فقهای اهل سنت سدی در مقابل حوزه اندیشه فقهی حضرت صادق(ع) ایجاد نمایند، گرچه شاگردیِ دو پیشوای اهل سنت در حوزه درس امام صادق(ع) و توصیف سجایای متعالی حضرت در لسان مالک نشان دهنده این بود که هیچ کدام از مذاهب و رهبران آنها قابل مقایسه با حضرت نیستند، ولی این تقویت مذاهب اربعه ریشه سیاسی داشت و عباسیان برای حذف و تخریب جایگاه امام دست به ترویج مذاهب اربعه زدند و در عالم اسلامی مردم را به تقلید و تبعیت از ائمه اربعه و مذاهبشان دستور دادند، درحالیکه اولاً: هیچ یک از رهبران مذاهب اربعه پیامبر را درک نکرده بودند و دستوری از طرف پیامبر اکرم مبنی بر اطاعت و تقلید آنها صادر نشده بود و نصی بر امامتشان وجود نداشت.
در عصر خفقان امویان و عباسیان به دلیل فاصله داشتن مردم از امام زمانشان و به دلیل محدودیتها و ممانعتها از حضور مردم نزد ائمه، مسلکهای باطل و فرق مختلف مثال قارچ سر درآوردند و شیطان افراد جاهطلب را برای تأسیس مکتبهای فکری منحرف به صحنه کشاند. در عصر امام صادق(ع) بسیاری از این مکاتب کلامی به وجود آمدند از جمله:
- فرقة السبئیه «اصحاب عبدالله بن سبا»؛
- فرقۀ کیسانیه «محمد بن حنیفه را امام میدانستند»؛
- فرقه الهاشمیه «به امامت فرزند محمد بن حنیفه یعنی ابوهاشم معتقد بودند»؛
- فرقه المنتظرین؛
- فرقه البیانیه «تابع بیان بن سمعان التمیمی بودند»؛
- فرقه الرزامیه «تابع رزام بن رزم بودند» نقطه ثقل انحرافات فکری در جامعه آن روز این بود که مردم در برههای از تاریخ از دسترسی به امام زمانشان محروم بودند و طبیعتاً شعبه شعبه میشدند.
ثانیاً: در احادیث متعددی که از پیامبر اکرم نقل شده، اسم دوازده امام شیعه ذکر شده و در روایات متعدد اطاعت و فرمانبرداری از آنها تصریح شده است. مثلاً در حدیث جابر، پیامبر اکرم وقتی «اولی الامر منکم» را تفسیر میفرمایند به جابر میگوید: اول آنها علی «دست بر شانه حضرت میزند» بعد حسن بعد حسین بعد علی بعد محمد بعد جعفر بعد کاظم بعد علی بعد محمد بعد علی بعد حسن بعد محمد که از نظرها غایب میشود و...[۷۳].
پیامبر تصریح به نام شریف ائمه دین دارد، وقتی نصوص متعدده صادر شده، روشن است که خلفای عباسی با چه انگیزهای ائمه اربعه را در برابر حضرت صادق(ع) علم میکنند؟ در حدیث ثقلین پیامبر فرمود: «مَنْ تَمَسَّكَ بِهِمَا فَقَدْ نَجَى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُمَا فَقَدْ هَلَكَ» و در حدیث سفینه پیامبر فرمود: «مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ فَقَدْ هَلَكَ» و ابن حجر در تأیید روایات بالا سخنی از پیامبر نقل میکند که پیامبر فرمود: «فَلَا تُقَدِّمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُقَصِّرُوا عَنْهُمَا فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ» بر قرآن و عترت من تقدم نجویید و کوتاهی از خدمت آنها ننمایید که هلاک خواهید شد و به عترت من تعلیم ندهید زیرا که آنها اعلم از شما میباشند[۷۴]. و حال آنکه خلفا در اصول دین ابوالحسن اشعری را و در فروع دین فقهای اربعه را بر اهل بیت مقدم داشتند. هیچ آیهای در قرآن یا حدیثی از رسول خدا که دلالت داشته باشد بر اینکه در اصول دین باید یا اشعری یا معتزلی و در فروع دین مقلد و پیرو یکی از چهار امام «ابوحنیفه، مالک، احمد حنبل، شافعی» باشیم ولو از احادیث اهل سنت وجود ندارد. هیچ دلیلی وجود ندارد مگر اینکه اهل سنت بگویند آنها فقهای اسلامی بودند که در سال ۶۶۶ (هق) ملک ظاهر بیبرس «بنابر آنچه علامه مقریزی در خطط نقل نموده است» مردم را مجبور کرد که حتماً باید یکی از این چهار مذهب را تقلید نمایید، درحالیکه آن همه نصوص و دلایل آشکار و روایات متقن از پیامبر اکرم وارد شده حتی در کتب اهل سنت که علی و یازده امام پس از او را پیروی کنید تا هدایت یابید.
از جمله شیخ سلیمان قندوزی حنفی در اول باب ٧٧ ینابیع الموده صفحه ۴۴۴ «چاپ استامبول» تحت عنوان «فی تحقیق حدیث بعدی اثنی عشر خلیفه» در تحقیق حدیث پیامبر که فرمود: «بعد از من دوازده خلیفه میباشد» بعد از نقل یک روایت میگوید ذَكَرَ يَحْيَى بْنُ الْحَسَنِ فِي كِتَابِ الْعُمْدَةِ مِنْ عِشْرِينَ طَرِيقًا أَنَّ الْخُلَفَاءَ بَعْدَ النَّبِيِّ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ، فِي الْبُخَارِيِّ مِنْ ثَلَاثَةِ طُرُقٍ، وَفِي مُسْلِمٍ مِنْ تِسْعَةِ طُرُقٍ، وَفِي أَبِي دَاوُدَ مِنْ ثَلَاثَةِ طُرُقٍ، وَفِي التِّرْمِذِيِّ مِنْ طَرِيقٍ وَاحِدٍ، وَفِي الْحُمَيْدِيِّ مِنْ ثَلَاثَةِ طُرُقٍ یحیی بن حسن در کتاب عمده از بیست طریق روایت کرده که خلفای بعد از پیامبر اکرم دوازده خلیفه میباشند که تمام از قریشاند، در صحیح بخاری از سه طریق و در صحیح مسلم از نه طریق و در سنن ابی داوود از سه طریق و در سنن ترمذی از یک طریق و در جمع بین الصحیحین حمیدی از سه طریق خبر دوازده خلیفه را نقل کردهاند، و حال آنکه حتی در کتاب اهل سنت در مورد عدد چهار یا ائمه اربعه یک روایت از پیامبر وجود ندارد[۷۵]. نکته دیگر اینکه ائمه اربعه اهل سنت قابل مقایسه با امامان شیعه نیستند، چون بعضی از چهار امام اهل سنت جنبه فقاهت و اجتهاد دارند، گرچه بعضی از آنها مثل ابوحنیفه به اقرار و اعتراف علمای سنی اهل حدیث و فقه و اجتهاد نبوده بلکه اهل قیاس بوده است. ولی ائمه اثنی عشر حجج الهیه و اوصیاء و خلفای منصوص و منصوب رسول خدا میباشند. امام شافعی میگوید: مَا وُلِدَ فِي الْإِسْلَامِ أَشْأَمُ مِنْ أَبِي حَنِيفَةَ در اسلام شومتر از ابوحنیفه متولد نگردیده و باز میگوید: نَظَرْتُ فِي كُتُبِ أَصْحَابِ أَبِي حَنِيفَةَ فَإِذَا فِيهَا مِائَةٌ وَثَلَاثُونَ وَرَقَةً خِلَافَ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ نظر کردم در کتب اصحاب ابیحنیفه صد و سی ورقه از آنها را خلاف قرآن و سنت پیامبر یافتم.
ابوحامد غزالی در کتاب منخول فی علم الاصول میگوید: فَأَمَّا أَبُو حَنِيفَةَ فَقَدْ قَلَبَ الشَّرِيعَةَ ظَهْرًا لِبَطْنٍ، وَشَوَّشَ مَسْلَكَهَا، وَغَيَّرَ نِظَامَهَا، وَأَرْدَفَ جَمِيعَ قَوَاعِدِ الشَّرْعِ بِأَصْلٍ هَدَمَ بِهِ شَرْعَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى. وَمَنْ فَعَلَ شَيْئًا مِنْ هَذَا مُسْتَحِلًّا كَفَرَ، وَمَنْ فَعَلَهُ غَيْرَ مُسْتَحِلٍّ فَسَقَ ابوحنیفه شریعت را واژگون کرد و راه دین را مشوش نمود و تغییر داد نظام آن را و هر یک از قوانین شرع را با اصلی مقرون ساخت که با آن اصل، شرع پیامبر را ویران نمود. هرکس این عمل را عمداً مرتکب شود و آن را حلال بداند کافر است و هر کس بدون عمد انجام دهد فاسق است. در مباحث کلامی خلفای عباسی گاهی مکتب معتزله و گاهی مکتب اشاعره را تقویت میکردند و ساختار اعتقادی جامعه مسلمین متأثر این دو مکتب شکل میگرفت. معتزله پیروان واصل بن عطاء معتزلی متوفی ۷۴۸ (هق) با عقیده به پنج اصل، از دیگر مسلمانان متمایز میشد و این پنج اصل عبارتند از: توحید، عدل، وعد و وعید، منزلت بین المنزلتین و امر به معروف و نهی از منکر. توحید معتزلی سخت استدلالی است و صفات خدا را عین ذات او میداند. عدل آنان از روی قاعده لزوم حسن و قبح عقلی ثابت میشود و در نتیجه آن شر و فساد و ظلم بر خداوند ناروا میگردد، مردم در کارشان آزادند و خدا کسی را بر کاری مجبور نمیکند و اصل آزادی و عدالت باید محترم شمرده شود. مقصود معتزله از وعد و وعید، اینست که خدا بر وعدههای پاداش و وعیدهایی که بر کیفر اعمال بندگان میدهد به هر دو عمل خواهد کرد و تا شخص از گناهان خود توبه نکند گناهانش نابخشودنی است.
از تعبیر منزلت بین المنزلتین، قصدشان اینست که چون فاسقی از معصیتش توبه نکند نه مؤمن است و نه کافر و امر به معروف و نهی از منکر، پنجمین اصل آنها، دو واجب عقلی هستند نه شرعی و تا سرحد شمشیر باید اجرا شوند. در مقابل این گروه، اشاعره پیروان «ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری» متوفی ۳۲۴ (هق) قرار دارند که در همه پنج اصل نامبرده با معتزله مخالفاند و فرقه امامیه درست در وسط دو فرقه قرار گرفتهاند، در دو اصل توحید و عدل معتزلیان را با خود همراه میدانند و در دو اصل منزلت بینالمنزلتین و امر به معروف و نهی از منکر اشاعره را محق میدانند. ولی در مسئله وعد و وعید شیعه معتقد است خداوند به وعدههای ثوابی که داده وفا خواهد کرد ولی وعدههای عذابش را ممکن است وفا کرده عذاب کند و ممکن است بر طبق آیه: ﴿مَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ﴾[۷۶] از آنها صرفنظر کند و ببخشد[۷۷]. ترویج و تبلیغ انحصاری این دو مکتب معتزله و اشاعره توسط خلفا فقط در جهت به محاق بردن مکتب کلامی شیعه بود که در عصر امام صادق(ع) ظهور چشمگیری داشت و شاگردان فکور و مبتکری مثل هشام بن حکم و مؤمن طاق آن را از حضرت صادق(ع) گرفتند. آوازه این تلامذه امام، خلفا را بر آن داشت تا جانبدارانه به ترویج معتزله در برههای از زمان و اشاعره در برهه دیگری از زمان بپردازند.
در رجال کشی آمده: هشام بن سالم گفت: خدمت حضرت صادق(ع) بودم با چند نفر از اصحاب، مردی از شام وارد شد و اجازه خواست سلام کرد، امام او را اجازه نشستن داده فرمود: چه حاجت داری؟ گفت: شنیدهام هرچه از شما بپرسند میدانی! آمدهام با شما مناظره کنم، امام پرسید در چه مورد؟ گفت: درباره قطع و وصل قرآن و رفع و نصب و جر و سکون آن. حضرت صادق(ع) رو به حمران نموده فرمود: با این مرد بحث کن. شامی گفت: من میخواهم با شما مناظره کنم نه با او. فرمود: اگر او را شکست دادی مرا شکست دادهای! مرد شامی شروع کرد به سؤال کردن از حمران؛ آنقدر سؤال کرد که خسته شد و حمران پیوسته او را جواب میداد. امام صادق(ع) فرمود: شامی! چگونه یافتی حمران را؟ گفت: استاد است هرچه پرسیدم جواب داد. امام به حمران فرمود: حالا تو از شامی سؤال کن. حمران نگذاشت که مرد شامی تکان بخورد و بتواند خود را جمع و جور کند. مرد شامی عرض کرد: آقا اگر اجازه بدهی در عربی با شما مناظره کنم! امام به ابان بن تغلب فرمود: با او مناظره کن! ابان نیز نگذاشت مرد شامی تکان بخورد. شامی گفت: میخواهم در مورد اعتقادات دینی بحث کنم او را حواله به مؤمن طاق داده فرمود: با او مناظره کن. بحث بین آنها شروع شد بالاخره مؤمن طاق با حرف خودش او را مغلوب نمود. گفت: مایلم درباره استطاعت بحث کنم. امام به طیار فرمود: تو با او بحث کن! طیار نیز او را نگذاشت تکان بخورد، گفت: میخواهم درباره توحید بحث کنم. امام به هشام بن سالم فرمود: با او بحث کن! مناظره آنها نیز بدین طریق بود که گاهی شامی و گاهی هشام پیروز میشد بالاخره هشام او را مغلوب کرد. گفت: میخواهم در مورد امامت با شما مناظره کنم. امام رو به هشام بن حکم نموده فرمود: ابوالحکم تو با او مناظره کن! هشام نگذاشت یک کلمه حرف بزند چنان او را پیچاند که حرف زدن را فراموش کرد. امام صادق(ع) از مناظره هشام چنان خوشش آمده بود که شروع به خنده نموده به طوری که دندانهای مبارکش معلوم میشد. مرد شامی گفت: مثل اینکه شما میخواهی به من بفهمانی که در میان شاگردانت چنین اشخاصی هستند. امام فرمود: همین است.
سپس فرمود: برادر شامی اما حمران تو را با زبان گرفت متحیر شدی و مغلوب گردیدی ولی یک سؤال واقعی نمود جواب آن را ندانستی، ابان بن تغلب نیز حق را با باطل آمیخت و بر تو پیروز شد ولی زراره با تو به قیاس مناظره کرد، قیاس او بر تو غالب آمد. ولی طیار مانند کبوتری بود که گاهی میپرید و گاهی به زمین میخورد و چون تو کبوتری که قدرت پرواز ندارد بودی. هشام بن سالم گاهی به زمین میخورد و گاهی حرکت میکرد، ولی هشام ابن حکم هرچه گفت واقعیت و حقیقت بود نگذاشت آب دهانت را فرو بری. برادر شامی خداوند حق را به باطل آمیخته و در اختیار مردم جهان گذاشته، پیمبران را فرستاده تا تمیز بین حق و باطل بدهند. به انبیا و اوصیا حق و باطل را شناسانده و پیامبران را جلوتر از اوصیاء فرستاد تا به مردم معرفی کنند کسانی را که خداوند به آنها مزیت عنایت فرموده و آنها را به مقام رهبری اختصاص بخشیده «منظور معرفی ائمه و پیشوایان دین است». اگر باطل جدا و حق نیز جداگانه بود مردم احتیاج به پیامبر و جانشین او نداشتند ولی خداوند آن دو را مخلوط کرد و پیامبران و جانشینان آنها را موظف نمود تا بین حق و باطل برای بندگانش تمیز بدهند. مرد شامی گفت: هرکس با تو بنشیند رستگار است. حضرت صادق(ع) فرمود: پیغمبر اکرم با جبرئیل و اسرافیل مینشست، جبرئیل به آسمان صعود میکرد و اخبار را از جانب خدا میآورد و اگر آن نشستن پیامبر با ایشان سبب رستگاریش شود نشستن تو نیز همینطور است. مرد شامی گفت: مرا جزء شیعیان خود قرار ده و به من تعلیم بفرما. امام(ع) روی به هشام بن حکم نموده فرمود: این مرد را تعلیم بده من دوست دارم شاگرد تو باشد[۷۸].
این آوازه علمی است که خلفا را به موضعگیری در برابر امام صادق(ع) واداشت و قدرت تحمل امام را از دست دادند. ابوحنیفه وقتی که از زندان ابن ابی هبیره گریخت و به حجاز پناه آورد مدت دو سال پیوسته خدمت امام صادق(ع) میرسید و از ایشان معارف اسلام را فرامیگرفت به همین مناسبت ابوحنیفه همواره میگفت: اگر آن دو سال نبود نعمان«ابوحنیفه» هلاک میشد. او متعدد با امام صادق(ع) دیدار داشت، شاید همین آموزهها باشد که روزی مردی از ابوحنیفه میپرسد کسی که داراییاش را وقف امام کرده چه کسی مستحق آن دارایی است؟ ابوحنیفه میگوید: مستحق آن جعفر بن محمد الصادق(ع) است زیرا او امام بر حق میباشد[۷۹].[۸۰]
امام صادق(ع) در قضاوتهای غلط ابوحنیفه
ائمه براساس نص قرآن که فرمود: ﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ﴾[۸۱] اهل ذکرند و علمشان مستقیماً به خداوند متعال متصل است و ترجمان قرآن میباشند و تنها ائمه هستند که حق قضاوت در امور مردم را دارند و هر قاضی باید با علم ائمه به قضاوت بپردازد. قضاوت و حکم کردن در مشاجرات و اختلافات مردم بدون علم کتاب و بدون ارتباط با مشرب فقهی و معرفتی اهل بیت تفسیر غیر ما انزل الله از قرآن است. در عصر امام صادق(ع) کم نبودند که ادعای فقیه بودن میکردند و بر اساس تفسیر به رأی با آیات قرآن برخورد میکردند و قضاوتهای غلط را به نام قضای اسلامی رواج میدادند و مردم را به بنبست میکشاندند. ابوحنیفه از این دسته افراد است که با حمایت خلفای عباسی به منصب قضا و فتوا دست یافت و بر اساس اجتهاد شخصی به دور از مشرب قرآن و اهل بیت حکم راند و قیاس را مبنای کار خود قرار داد.
ابی ولاد آسیابان گفت: قاطری کرایه کردم تا بروم به قصر ابن هبیره و برگردم به فلان مبلغ. در جستجوی بدهکاری که داشتم رفتم. همین که به نزدیک پل کوفه رسیدم شنیدم بدهکارم به طرف نیل رفته به آنجا رفتم، وقتی به نیل رسیدم گفتند به بغداد رفته، بالاخره در بغداد او را پیدا کردم و حساب خود را گرفتم، باز برگشتم به کوفه. رفت و برگشت من پانزده روز طول کشید جریان را به صاحب قاطر گفتم، برای اینکه او را راضی کنم و حلالیت بطلبم پانزده درهم به او دادم قبول نکرد. قرار شد برویم پیش ابوحنیفه هرچه او قضاوت نمود قبول کنیم. من جریان خود را گفتم او نیز شرح حکایت خود را داد. ابوحنیفه پرسید قاطر را چه کردی؟ گفتم: سالم به صاحبش تحویل دادم. گفت: بلی تحویل داد ولی پس از پانزده روز! ابوحنیفه گفت: حالا چه میخواهی از این مرد؟ گفت: کرایه پانزده روز قاطرم را. ابوحنیفه گفت: دیگر حقی بر او نداری زیرا او قاطر را تا قصر ابن هبیره کرایه کرده بعد رفته به نیل و از آنجا به بغداد. از آنجا که جزء اجارهاش نبوده ضامن قیمت قاطر است کرایه از بین میرود. وقتی قاطر را سالم به تو رد کند دیگر کرایه بدهکار نیست. هر دو از پیش ابوحنیفه خارج شدیم صاحب قاطر پیوسته با خود کلمۀ استرجاع «إنا لله و إنا إلیه راجعون» میگفت، دلم به حال او سوخت از فتوایی که ابوحنیفه برایش داده بود، مقداری به او پول دادم و از او حلال بودی طلب کردم.
آن سال به حج رفتم، جریان را خدمت حضرت صادق(ع) عرض کردم، فتوای ابوحنیفه را نیز گفتم. امام فرمود به واسطه همین قضاوتها و کارهای شبیه به آن است که باران از آسمان نمیبارد و جلو برکتهای زمین گرفته میشود. عرض کردم شما چه میفرمایید؟ فرمود: باید کرایه قاطر را به اندازهای که تا نیل رفتی و از آنجا تا بغداد و برگشتن تا کوفه را بدهی. عرض کردم: فدایت شوم من در این مدت او را خوراک دادهام پول علوفه را طلبکارم؟ فرمود: نه چون تو قاطر او را غصب کردهای! گفتم: اگر قاطر سقط میشد و میمرد نمیبایست پولش را بدهم؟ فرمود: چرا معادل قیمت روزی که برخلاف قرارداد عمل کردهای. گفتم: اگر قاطر عیبی پیدا میکرد از قبیل شکستن دست و پا یا زخم پیدا میکرد یا لنگ میشد، فرمود: معادل تفاوت قیمت صحیح و معیوب آن را در تاریخی که به او رد کردهای باید بدهی[۸۲].
ابوحنیفه نه تنها علم را از معدن حقیقی خود استخراج نکرده بود و با ابزاری مثل قیاس و استحسان عمل میکرد، بلکه از نظر نفسانیات هم از سلامت نفس برخوردار نبود و سعی میکرد جواب مسئلهای را که در آن جاهل بود از شاگردان حضرت صادق(ع) فرا بگیرد و جواب آن را به شاگردانش به عنوان فتوای خودش ذکر کند. محمد بن مسلم گفت: شبی بالای پشت بام خواب بودم صدای درب بلند شد، پرسیدم کیست؟ زنی جواب داد کنیز تو است خدا تو را رحمت کند! از بالای پشت بام نگاه کردم دیدم زنی گفت: سؤالی داشتم، دختری داشتم که عروس کردم درد زایمان بر او مستولی شد بالاخره از دنیا رفت، بچه در شکمش زنده و در حرکت است چکار باید بکنم. گفتم: از امام محمد باقر(ع) شبیه همین سؤال را پرسیدند: فرمود باید شکم او را شکافت و بچه را بیرون آورد. همین کار را بکن. بگو ببینم من مخفی زندگی میکنم چه کسی تو را پیش من راهنمایی کرده؟ گفت: به ابوحنیفه قاضی معروف مراجعه کردم گفت من در این مورد چیزی ندارم ولی برو پیش محمد بن مسلم ثقفی او جواب تو را خواهد داد. هر جوابی که داد بیا به من بگو. به او گفتم: برو به سلامت. فردا صبح رفتم به مسجد، ابوحنیفه همین مسأله را طرح کرده بود و از اصحاب خود میپرسید. میخواهد آنچه از من با واسطه شنیده به نام خود اظهار نماید سرفهای کردم متوجه شد، گفت: خداوند تو را بیامرزد بگذار یک لحظه زندگی کنیم[۸۳].[۸۴]
امام صادق(ع) در محدودیت ترویج فرهنگ تشیع
امامت حضرت صادق(ع) با فراز و نشیبهای مختلفی در عصر امویان و عباسیان مواجه بود، از آغاز امامت حضرت صادق(ع) که همزمان با خلافت هشام بن عبدالملک بود تا پایان عصر امویان حضرت با محدودیتهای زایدالوصفی مواجه شد. در عصر مروان حمار که خلافت امویان رو به ضعف گذاشت تا دوران سقوط حکومت هزارماهه بنیامیه و اوایل حکومت عباسیان که هنوز استقرار کاملی نیافته بود فضای باز سیاسی ایجاد شد و حکومتی نبود تا بتواند سخت بگیرد و اگر هم بود حکومت مقتدری نبود تا بتواند امر و نهی جدی داشته باشد. در این دوران که تقریبا از سال ۱۳۱ تا ۱۳۷ (هق) ادامه یافت حضرت به تدوین فقه شیعه پرداخت و مبانی تشیع را به شاگردانش منتقل کرد و تشیع غریب را پس از ۱۲۰ سال از غربت درآورد و با جذب افراد مستعد و مؤمنین وارسته دلها را به نور علم و ایمان و یقین روشن کرد. شاگردان حضرت در برابر انحرافات فکری و جناحهای منحرف به استدلالهای عمیق و بینش ولایت مسلح شدند و متناسب با استعدادشان به مأموریتهای محوله پرداختند.
امام صادق(ع) به پارهای از یاران خود اصول بحث و مناظره را تعلیم نمود و به آنان اجازه داد تا با مخالفان مذهب به مناظره برخیزند و حتی در بعضی از موارد حضرت به اصلاح روش آنان از نظر استدلال و شیوه سخن میپرداخت، زراره ابوجعفر احول «مؤمن طاق» ابان بن تغلب، هشام بن حکم، هشام بن سالم، محمد بن مسلم و حمران از جمله افرادی بودند که به چنین اجازهای نائل شدند. در حالی که سایر اصحاب مأذون به مناظره با مخالفان نبودند. در این مورد ابوخالد کابلی گوید: اباجعفر مؤمن طاق را در حال مناظره دیدم. به او نزدیک شده و گفتم: ابوعبدالله ما را از مناظره و کلام نهی نموده است. ابوجعفر گفت: حضرت خود به تو فرمان داد که این مطلب را به من بگویی؟ ابوخالد گفت: خیر اما به من فرمان داده است که به مناظره با احدی برنخیزم. ابوجعفر گفت: برو از امام خود در آنچه به تو فرمان داده است اطاعت کن. ابوخالد گوید: پس از مدتی بر امام صادق(ع) وارد شدم و او را از ماجرای بین خود و مؤمن طاق باخبر ساختم. مخصوصاً از این سخن که به من گفت: برو از امامت در آنچه به تو فرمان داده است اطاعت کن. در این جا امام تبسمی کرده و فرمود: ای اباخالد مؤمن طاق با مردم به تکلم میپردازد و اوج و فرود دارد، اما تو اگر در سخن فرود آیی دیگر نمیتوانی اوج و پروازی داشته باشی[۸۵].
پس از استقرار خلافت عباسیان که با شعارهای دروغ و شیوههای تزویر روی کار آمدند با شناختی که از عمق عظمت امام صادق(ع) و مقام امامت ایشان داشتند در برابر امام ایستادند و حضرت را همچون ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی از دید یک رقیب نگاه کردند و در اولین برخوردشان با حضرت محفل درس و بحث و تربیت شاگردان امام صادق(ع) تعطیل شد و امام را از اشاعه فکر و تنویر فرهنگی جامعه بازداشتند، تا اینکه حادثهای برای منصور رخ داد و امام را به خاطر آن موضوع آزادی عمل موقتی داد. مفضل بن عمر گفت: منصور چندین مرتبه تصمیم به کشتن حضرت صادق(ع) را گرفت هر وقت تصمیم میگرفت و او را احضار میکرد تا چشمش به آن حضرت میافتاد میترسید و از تصمیم خود صرفنظر میکرد. ولی دیگر اجازه نمیداد احدی خدمت ایشان برسد یا برای درس و تعلیم مسائل دینی در جایی بنشیند، از این مطلب زیاد پیگیری کرد و سخت امام را در محاصره قرار داد به طوری که گاهی مسألهای در دین برای یک نفر از شیعیان پیش میآمد مربوط به ازدواج یا طلاق و از این قبیل، کسی هم نمیدانست چه جواب باید داد! دستش به امام هم نمیرسید به ناچار زن از مرد جدا میشد، چون حکم این اتفاق را نمیدانستند. این جریان خیلی بر شیعیان گران آمد و سخت در فشار قرار گرفتند.[۸۶]
امام صادق(ع) در حسادت دشمنان
قلبهای مریض نمیتوانند شاهد رشد و محبوبیت دیگران بوده و خودشان محروم باشند. نمیتوانند ببینند که عطر وجودی دیگران فضای جامعه را پر کرده و بر قلوب حکومت میکنند و آنها فقط با تازیانه گرم مردم را مطیع کردهاند. خلفای جور وقتی میدیدند که ائمه با همه محدودیتهایی که نظام حاکم برایشان ایجاد کرده قفل قلوب مردم را باز کردهاند و اقبال عمومی دارند و مورد ارزش و احترام میباشند به شدت رنج میبردند و حسادتشان را نمیتوانستند پنهان کنند. یکی از عوامل ضدیت و فشار خلفا بر ائمه اطهار حسادت بود، خلفا میدیدند جامعه مسلمین آنها را گرامی و بزرگ میشمرده و فضائل آنها را بازگو میکنند. کینهتوزی منصور نسبت به امام صادق(ع) به خاطر شخصیت عظیم و مقام والایی است که نزد مسلمین داشت و همینطور فشار هارون نسبت به امام کاظم(ع) که ریشهاش این بود چرا امام از منزلتی والا در نزد توده مسلمین برخوردار است؟
خلفای عباسی تظاهر به سنیگری میکردند و مذهب تسنن را مورد تأیید قرار داده از بذل مال نسبت به علمای سنی دریغ نمیکردند، بلکه آنان را به مسند قضا و افتاء مینشاندند و بعکس از مذهب شیعه رویگردان بودند و به شیعیان سخت میگرفتند و آنها را تبعید کرده از حقوق اجتماعی محروم میساختند و شهادت آنان را در محاکم باطل میدانستند و بالاخره آنها را به زندان میافکندند و اهانت نموده و عاقبت هم به قتل میرساندند. تمام این برنامهها ریشه در حسادتی داشت که در قلب بیمار خلفا بود، وقتی میدیدند خاندان علی(ع) در میان مردم مقامی بس بزرگ دارند، عباسیان میترسیدند که مبادا روزی خلافت و حکومت را از چنگشان به درآورند، از این رو با تمام قوا میکوشیدند تا آل علی را به زانو درآورند. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) فِي قَوْلِهِ تَعَالَى ﴿أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ﴾[۸۷] قَالَ: يَا أَبَا الصَّبَّاحِ نَحْنُ النَّاسُ الْمَحْسُودُونَ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ»[۸۸]. امام صادق(ع) در ذیل آیه مبارکه «آیا حسد میورزند به مردم آنچه که خدا از فضلش به آنها داده است؟» فرمود: ای ابوالصباح مائیم که مورد حسد واقع شدیم «کلمه ناس در آیه» و با دست اشاره کرد به سینهاش. امام صادق(ع) موج شکننده حسادت منصور را در طول ۱۲ سال از خلافت سفاکانهاش پشت سر گذاشت. منصور با تمام وجود حقانیت امام صادق(ع) را به امامت مسلمین میشناخت و سزاوار بودنش را به خلافت قاطبه دنیای اسلام تشخیص میداد و نفوذ معنوی و علمی و عاطفی حضرت را میدانست و باخبر بود که اگر لحظهای از فشارها و تضییقات حکومتی بکاهد مردم در خانه امام صادق(ع) به اطاعت و فرمانبرداری جمع میشوند و حکومت را از نااهلان ساقط میکنند و لذا برای مردهخواری مثل منصور که جیفه دنیا برایش در اولویت اول زندگی است و حکومت چند روزه آن را به هیچ قیمتی از دست نمیدهد، طبیعی است با تمام قوا در مقابل امام بایستد و اجازه فعالیت به حضرتش ندهد.
البته این شیوه خصومت و دشمنی با ائمه دین بذرش را گردانندگان سقیفه کاشتند و بر این اساس امیرالمؤمنین علی(ع) را خانهنشین کردند و از حقوق شهروندی هم محرومش کردند و خیبرشکن تاریخ در بایکوت سیاسی هیئت حاکمه با شترش و چند مشک به آبکشی روی آورد و بزرگترین ظلم به بشریت صورت گرفت که امیرالمؤمنین علی(ع) از صحنه فعالیت حذف شد و دیگر ائمه نار به آنها اقتدا کردند و تجربه دیگران به منصور منتقل شد. ربیع حاجب وزیر دربار منصور گفت: منصور از پی حضرت صادق(ع) فرستاد تا او را بیاورند چون دربارهاش چیزهایی شنیده بود همین که امام به در خانه منصور رسید، دربان گفت شما را به خدا میسپارم از ستم این مرد ستمگر خیلی از دست شما خشمگین بود. امام فرمود: خداوند به من سپری محکم داده که مرا از او حفظ میکند تو نیز مرا کمک خواهی کرد انشاءالله. اکنون برایم اجازه بگیر. دربان اجازه گرفت همین که وارد شد سلام کرد منصور جواب داده گفت: جعفر تو میدانی پیغمبر اکرم به پدرت علی بن ابیطالب فرمود: اگر گروهی از امتم اعتقادی که مسیحیان درباره حضرت مسیح «خدایی» دارند پیدا نمیکردند دربارهات سخنی میگفتم که از هرجا رد شوی مردم خاک پایت را برای شفا بردارند؟
علی(ع) خود فرمود دو دسته در راه من هلاک میشوند با اینکه مرا تقصیری نیست، یکی دوستی که از حد تجاوز نماید و دشمنی که زیاد با من دشمنی ورزد. گفت این سخن را فرموده است از آن جهت که پوزش بخواهد و بفهماند که راضی نیست به آنچه که دوست متجاوز از حد و دشمن زیادهرو میگویند. به جان خود سوگند یاد میکنم که اگر عیسی ساکت میماند در مقابل گفتار نصاری خدا او را عذاب میکرد. تو نیز میدانی مردم چه اعتقاد خرافی دربارهات دارند؟ اینکه چیزی نمیگویی و راضی هستی باعث خشم خدا خواهد شد. بیسر و پاهای حجاز و مردم نادان یاوهسرا تو را دانشمند روزگار و ناموس دهر و حجت خدا و نماینده او و مخزن اسرار الهی و میزان دادگری او و چراغ هدایت خدا برای نجات مردم از گرداب تاریکیها میدانند، میگویند خدا عمل کسی را که آشنا به مقام تو نیست قبول نمیکند و برایش در قیامت ارزشی قائل نیست. برایت مقامی قائلند که نداری و چیزی میگویند که در تو نیست. راست و واقع را بگو اول کسی که زبان به حق گشود جدت بود و اول کسی که او را تصدیق نمود پدرت علی بود تو باید از آنها پیروی کنی و به راه ایشان بروی. حضرت صادق(ع) فرمود: من شاخهای از درخت بارور نبوت و چراغی از چراغهای خاندان رسالت هستم، دستپرورده ملائکه و پروریده آغوش پاک مردان و یکی از چراغهای آویخته در شبستان نور و برگزیدهای از یادگار پایدار پیامبران تا روز قیامت هستم. منصور نگاهی به حاضرین نموده گفت: این شخص مرا حواله به دریایی خروشان داد که کرانه آن نمودار نیست و ژرفای آن دیده نمیشود. دانشمندان در تفسیر گفتار او حیرانند و شناوران در ژرفای پندارش غرقند به طوری که با تمام شناوری راه به جایی نمیبرند.
این همان عقدهای است که گلوگیر خلفا بوده. نه میتوان او را تبعید نمود و نه او را کشت، اگر نه این بود که ما هر دو از یک نژاد برجسته و شاخه بلند و میوه شیرین هستیم که در عالم ذر ممتاز و در کتابهای آسمانی به قدس و تقوا یاد شده دربارهاش تصمیمی بسیار ناپسند میگرفتم، چون خیلی شنیدهام بر ما عیبجویی میکند و زبان در طعن ما گشاده. حضرت صادق(ع) به او فرمود: سخن کسی را که خداوند بهشت را بر او حرام نموده و اهل آتش است درباره خویشاوند و بستگان خود که شایسته رعایت هستند قبول نکن! زیرا سخنچین در اختلاف بین مردم، گواه بهتان و همکار شیطان است. خداوند میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ﴾[۸۹][۹۰].
این خصلت زشت حسادت که از ناحیه خلفا بر امام صادق(ع) اعمال میشد از ناحیه افرادی که تحت تأثیر خلفا بودند نسبت به اصحاب امام هم اعمال میشد. یونس بن عبدالرحمن از آنهاست که مورد حسادت علمای درباری و جهال جامعه قرار داشت. یونس بن عبدالرحمن از کسانی است که خداوند به ایشان علم و فضیلت فراوانی ارزانی داشته بود و طبعاً حسودان و دشمنان زیادی نیز داشته است، یونس از دست این دشمنان به امام کاظم(ع) شکایت کرده و عرض کرد اینان مرا زندیق میخوانند! امام نگرانی و دلهره او را به این بیان فرو نشاند و فرمود: اگر در دست تو لؤلؤیی باشد و مردم بگویند آن سنگریزه است هیچ زیانی برای تو نخواهد داشت و اگر در دست تو سنگریزه باشد و مردم بگویند لؤلؤ است باز هم هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت. یک مرتبه نیز از دست اصحاب خود در خدمت امام رضا(ع) شکایت کرد، امام فرمود: با آنها مدارا کن که عقل آنها نمیرسد[۹۱]. به یونس گفتند بسیاری از این جمع مخالف تو هستند و از تو بدگویی میکنند، در پاسخ با کمال سخاوت و ولایتمداری گفت: شما را گواه میگیرم که هرکس از محبت و ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) بهرهای داشته باشد من از او راضی هستم «یعنی محب امیرالمؤمنین اگر مرا غیبت کرده میبخشم» یونس نسبت به تمام اصحاب خویش که به او بدی کرده بودند چشمپوشی کرد و از گناه همه آنان درگذشت[۹۲].[۹۳]
منابع
پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲
راجی، علی، مظلومیت امام صادق
پانویس
- ↑ کلینی، الکافی، ج۱، ص۶۰.
- ↑ برقی، المحاسن، ج۱، ص۲۰۹ - ۲۱۵؛ کلینی، الکافی، ج۱، ص۵۶ - ۵۸.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲ ص ۲۹۷.
- ↑ وکیع، اخبار القضاة، ج۳، ص۷۷.
- ↑ نجاشی، رجال، ص۱۲ – ۱۳.
- ↑ مفید، الاختصاص (منسوب)، ص۲۰۱؛ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۸۶.
- ↑ مفید، الاختصاص (منسوب)، ص۶۶؛ ر.ک: طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۳۴۵-۳۴۶.
- ↑ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۷۹.
- ↑ مزی، تهذیب الکمال، ج۵، ص۷۵-۷۶؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۲۵۶.
- ↑ مفید، الامالی، ص۳۳.
- ↑ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۲، ص۷۴۱ و ۷۴۶.
- ↑ ر.ک: کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۶۹ – ۱۷۱.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۳، ص۱۵۲، ج۱۰۲، ص۳۷.
- ↑ طوسی، الفهرست، ص۱۵۵.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲ ص ۲۹۸.
- ↑ حلی (محقق)، المعتبر، ج۱، ص۲۶.
- ↑ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۷۹. قَرشی رقم راویان را ۳۶۵۲ تن و شبستری ۳۷۵۹ نفر را در سه جلد فهرست کرده است؛ شریف قَرشی، موسوعة الامام صادق(ع)، ج۶، همه صفحات و شبستری، الفائق فی روات و اصحاب الامام لاصادق(ع)، ج۱، ص۲۱ - ۶۹۹؛ ج۲، ص۵ - ۶۹۱؛ ج۳، ص۵ - ۵۳۵.
- ↑ شهید اول، ذکری، ج۱، ص۵۸.
- ↑ طبرسی، اعلام الوری، ج۲، ص۲۰۰؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج۲، ص۴۳؛ ابن طاووس، فتح الابواب، ص۶۴؛ اربلی، کشف الغمه، ج۳، ص۳۱۸؛ شهید اول، ذکری، ج۱، ص۵۸.
- ↑ ابن شهر آشوب، معالم العلماء، ص۳۹.
- ↑ امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۶۸ - ۶۶۹.
- ↑ نجاشی، رجال، ص۱۰۱ و ۲۱۳؛ نک: آقابزرگ، الذریعه، ج۲، ص۴۸۵.
- ↑ ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۹؛ ابن طاووس، فرج المهموم، ص۱۱ - ۲۱؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۳، ص۱۵۲.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲ ص ۲۹۹.
- ↑ کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۳۹ - ۲۴۱.
- ↑ آقابزرگ، الذریعه، ج۵، ص۱۲۰ - ۱۲۱.
- ↑ بحرانی، الکشکول، ج۲، ص۸۴.
- ↑ ابن بسطام، طب الائمه(ع)، ص۴ - ۱۳۹ در بابهای مختلف.
- ↑ ابن شهرآشوب، مناقب، ج۳، ص۳۸۲؛ نک: مجلسی، بحارالانوار، ج۵۹، ص۱۱۸.
- ↑ صدوق، الاعتقادات، ص۱۱۵ - ۱۱۶.
- ↑ مسعودی، «روایات طبی، تبار و اعتبار»، علوم حدیث، سال ۲۳، ش۸۷، ص۳ - ۲۳.
- ↑ نجاشی، رجال، ص۴۳۳.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۹۰، ص۱ - ۹۷.
- ↑ قمی، تفسیر، ص۶ مقدمه آقابزرگ تهرانی.
- ↑ آقابزرگ، الذریعه، ج۴، ص۲۴۵؛ ج۲۰، ص۱۹۰.
- ↑ ابن طاووس، الامان من أخطار الاسفار، ص۹۲؛ شهید ثانی، کشف الریبه، ص۶۹.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۲، ص۱؛ ر.ک: آقابزرگ، الذریعه، ج۲۱، ص۱۱۱.
- ↑ کلینی، الکافی، ج۲، ص۶۷۰.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲ ص ۳۰۱.
- ↑ نک: محقق داماد، الرواشح السماویة، ص۱۲۷.
- ↑ کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۰۰.
- ↑ برقی، المحاسن، ج۱، ص۲۶۸.
- ↑ طوسی، الاستبصار، ج۱، ص۱۰۰؛ همو، تهذیب، ج۱، ص۱۰۸ و ۴۶۹.
- ↑ شهید ثانی، کشف الریبه، ص۸۶ - ۹۶؛ همو، رسائل، ص۳۲۸ - ۳۳۳.
- ↑ ابن شعبه، تحف العقول، ص۳۳۶ – ۳۳۹.
- ↑ ابن شعبه، تحف العقول، ص۳۳۹ - ۳۴۸؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۹۳، ص۲۰۴.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲ ص ۳۰۳.
- ↑ کلینی، الکافی، ج۵، ص۸۶.
- ↑ کلینی، الکافی، ج۸، ص۱۵۸.
- ↑ کلینی، الکافی، ج۸، ص۲ - ۱۴. محمد باقر انصاری این نامه را با همکاری انتشارات دلیل ما در ۶۴ صفحه منتشر کرده است.
- ↑ ابن شعبه، تحف العقول، ص۳۰۱ - ۳۰۹.
- ↑ صفار، بصائر الدرجات، ص۵۵۶.
- ↑ برقی، المحاسن، ج۱، ص۲۰۹ - ۲۱۰.
- ↑ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۱، ص۱۷۵؛ نک: امین، مستدرکات اعیان الشیعه، ج۱، ص۷۱.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش اول ج۲ ص ۳۰۳.
- ↑ بحار الأنوار، ج۶۵، ص۱۴۹.
- ↑ بحار الأنوار، ج۲، ص۶۴.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۷۶.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۷۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۰۱
- ↑ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۲۵۰؛ وسایل، ج۱۸، ص۴۰.
- ↑ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۳۵۶.
- ↑ بحار الأنوار، ج۲، ص۲۱۹.
- ↑ بحار الأنوار، ج۲، ص۱۸۲؛ وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۴۰.
- ↑ حلیة الاولیاء، ج۳، ص۱۹۷؛ الموفقیات، ص۷۶.
- ↑ وسایل، ج۱۸، ص۱۶.
- ↑ رجال کشی، ص۱۷۰.
- ↑ «با آن دسته از اهل کتاب که به خداوند و به روز بازپسین ایمان نمیآورند و آنچه را خداوند و پیامبرش حرام کردهاند حرام نمیدانند و به دین حق نمیگروند جنگ کنید تا به دست خود با خواری جزیه بپردازند» سوره توبه، آیه ۲۹.
- ↑ رجال کشی، ص۱۷۰.
- ↑ «زکات، تنها از آن تهیدستان و بیچارگان و مأموران (دریافت) آنها و دلجوییشدگان و در راه (آزادی) بردگان و از آن وامداران و (هزینه) در راه خداوند و از آن در راهماندگان است که از سوی خداوند واجب گردیده است و خداوند دانایی فرزانه است» سوره توبه، آیه ۶۰.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۲۱۵.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۰۴
- ↑ بحار الأنوار، ج۲۳، ص۲۸۹.
- ↑ صواعق، باب وصیة النبی، ص۱۳۵.
- ↑ نقل از شبهای پیشاور، ص۵۷۲.
- ↑ «و هر گزندی به شما برسد از کردار خود شماست و او از بسیاری (از گناهان شما نیز) در میگذرد» سوره شوری، آیه ۳۰.
- ↑ ترجمه الغدیر، ج۶، ص۲۲.
- ↑ شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۲، ص۵۵۴
- ↑ شرف الدین، المراجعات، ص۲۵۵.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۱۲
- ↑ «از اهل ذکر (آگاهان) بپرسید» سوره نحل، آیه ۴۳.
- ↑ کافی، ج۵، ص۲۹۰.
- ↑ رجال کشی، ص۱۰۸؛ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۴۱۰.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۱۸
- ↑ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۱۱۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۲۱
- ↑ «یا اینکه به مردم برای آنچه خداوند به آنان از بخشش خود داده است رشک میبرند؟» سوره نساء، آیه ۵۴.
- ↑ بحار الأنوار، ج۲۳، ص۲۸۶.
- ↑ «ای مؤمنان! اگر بزهکاری برایتان خبری آورد بررسی کنید مبادا نادانسته به گروهی زیان رسانید، آنگاه از آنچه کردهاید پشیمان گردید» سوره حجرات، آیه ۶.
- ↑ امالی صدوق، ص۶۱۱؛ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۱۶۷.
- ↑ رجال کشی، ص۳۰۴.
- ↑ شریف قرشی، زندگانی امام کاظم، ج۲ ص۴۲۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۲۳