گزینش در معارف و سیره علوی
صلاحیتهای علمی در گزینش
دانش تخصصی
از صفات و شروط مهم زمامداری در هر مرتبهای داشتن دانش تخصصی آن مرتبه است. بر اساس دانش مدیریت در یک تقسیمبندی مهارتهای کلی مدیر و تواناییهای علمی لازم را میتوان به بخشهای عمده زیر تقسیم کرد:
- مهارتهای انسانی: به معنای شناخت کامل کارکنان و آشنایی با فنون و شیوههای مؤثر کار با آنان است؛ مهمترین مطلب در مبحث علم اداره انسان، استعداد نفوذ در دیگران و رهبری صحیح انسانهاست تا آنها بتوانند تواناییهای خود را به کار گیرند. مدیر برای اینکه از کوشش کارکنان نتایج مطلوب به دست آورد، لازم است روشهای صحیح و مؤثر سرپرستی را بیاموزد.
- مهارتهای فنی: به معنای آگاهی از روشهای اداری یا اصول فنی اجرایی در سازمان است؛ مدیر باید از وسایل و تجهیزات موجود در سازمان و روشهای بهکارگیری و تعمیر آنها حداقل آگاهیهای لازم را داشته باشد. اگر مدیر بزرگترین متخصص و کاردان حرفه موجود در سازمان نباشد افراد از وی پیروی نخواهند کرد یا با بیمیلی و از روی اجبار همکاری میکنند.
- مهارتهای نظری: به معنای آگاهی کافی از حوادث و مسائل بینالمللی، شرایط کلی جامعه، امکانات و تواناییهای آن، دانشها و پیشرفتهای علمی جهان، مسائل و شرایط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه، اهداف کلی سازمان و جامعه و شناخت پیچیدگیهای سازمان و انسان است.
علاوه بر آنچه گفته شد، مهارتها و تواناییهای علمی دیگری را نیز به مهارتهای کلی مدیر اضافه کردهاند که زیرمجموعههای مهارتهای کلی بالا میباشند؛ مانند مهارت طراحی، مهارت تشخیص، مهارت تجزیه و تحلیل، مهارت رایانهای، مهارت تصمیمگیری، مهارت برقراری روابط خوب انسانی، مهارت هدفگذاری، مهارت خود مدیری[۱].
تواناییهای علمی مدیر از یک سو به او امکان میدهد تا از عهده مسؤولیت خویش به خوبی برآید و از سوی دیگر میزان حرف شنوی و اطاعت کارکنان را بالا میبرد؛ چراکه انسانها معمولا در مقابل کسانی که از دانش و مهارت بالاتری برخوردارند حرف شنوی و اطاعتپذیری بهتری دارند.
قرآن مجید در سوره بقره علت انتخاب طالوت را برای مدیریت نظامی جامعه توسط یکی از پیامبران بنیاسرائیل چنین توضیح میدهد: ﴿قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ...﴾[۲].
در سوره یوسف نیز میخوانیم پس از آنکه یوسف از زندان بیرون آمد و نزد عزیز مصر، مقام و تقوایش روشن شد یوسف آمادگی خود را جهت اداره مملکت و پذیرش مسؤولیت اعلام کرد. آن پیامبر بزرگ پستخزانه داری کشور پهناور مصر را پذیرفت و معیار و ملاک پذیرش این پست را چنین بیان فرمود: ﴿اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾[۳].
شناخت و آگاهی در کنار امانتداری و تعهد مدیر دو اصلی است که یوسف خود را از آن برخوردار دیده و از همینرو خود را شایسته مسؤولیت میبیند.
از دیدگاه علی(ع) اگر مدیریت به ناآگاه سپرده شود چنین کسی مردمان را به گمراهی میکشاند و به جای رسیدن به اهداف مورد نظر به بیراهه خواهد رفت: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَى الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْكَامِ وَ إِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ، وَ لَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ...»[۴]؛ «و شما خوب میدانید که نه جایز است بخیل بر ناموس و جان، و غنیمتها، و احکام مسلمانان ولایت یابد و امامت آنان را عهدهدار شود تا در مالهای آنها حریص گردد، و نه نادان تا به نادانی خویش مسلمانان را به گمراهی برد».
علی(ع) از پیامبر حدیثی نقل میکند که اگر کار به کسی سپرده شود که دانش لازم آن را ندارد به جای آنکه موجب توسعه جامعه شود اسباب زوال آن را فراهم خواهد کرد: «لِأَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوا رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ عَوْداً وَ بَدْءاً: مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ رَجُلًا قَطُّ أَمْرَهَا وَ فِيهِمْ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ يَزَلْ أَمْرُهُمْ يَذْهَبُ سَفَالًا حَتَّى يَرْجِعُوا إِلَى مَا تَرَكُوا، فَوَلَّوْا أَمْرَهُمْ قَبْلِي ثَلَاثَةَ رَهْطٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ جَمَعَ الْقُرْآنَ وَ لَا يَدَّعِي أَنَّ لَهُ عِلْماً بِكِتَابِ اللَّهِ وَ لَا سُنَّةِ نَبِيِّهِ وَ قَدْ عَلِمُوا يَقِيناً أَنِّي أَعْلَمُهُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ وَ أَفْقَهُهُمْ وَ أَقْرَؤُهُمْ لِكِتَابِ اللَّهِ وَ أَقْضَاهُمْ بِحُكْمِ اللَّهِ»[۵]؛ «آنان مکرر از رسول خدا(ص) شنیده بودند که میفرمود: هیچ امتی کار خویش را به عهده شخصی نگذارد، درحالیکه داناتر از وی در میان ایشان باشد. مگر اینکه روزبهروز کار آنان به پستی و زوال گراید تا اینکه از راه اشتباه خود بدانچه از دست دادهاند بازگردند]و با صلاحیتترین شخص را بر حکومت برگزینند.[اینان حکومت را پیش از من به عهده سه طایفه گذاشتند که هیچ یک از آنان کسانی نبودند که قرآن را گردآوری کرده باشند و یا مدعی باشند که به کتاب خدا و سنت پیامبرش علم دارند. آنان بیگمان میدانستند که من داناترین ایشان به کتاب خدا و سنت پیامبر و فقیهترین آنان و تواناترینشان در قرائت کلام الهی و نیکوترینشان در قضاوت به حکم خداوندم».
آنکه دانش لازم را ندارد به خاطر مدیریت نادرست و تدابیر غلط خویش به سرعت جامعه را به سوی فقر و فلاکت و نابودی و زوال میکشد.
اما دولت انسانهای نابخرد و بیتدبیر پیوسته در معرض فروپاشی و نابودی است و ستم و بیداد، و نابسامانی و فساد از عوارض طبیعی عملکرد نابخردان و بیتدبیران در عرصه حکومت و دولت است. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «دَوْلَةُ الْجَاهِلِ كَالْغَرِيبِ الْمُتَحَرِّكِ إِلَى النُّقْلَةِ»[۶]؛ «مثل امارت و مدیریت شخصی جاهل مثل بیگانهای سرگردان است که به هر سو روان است».
اسلام دینی است که دارای اصول اولیه و ثانویهای است که تشخیص اقدام لازم در هر مورد نیاز به آگاهی کامل نسبت به موضوع از یک سو و نسبت به آموزههای دین از سوی دیگر دارد تا بتواند در هر شرایط بهترین و شایستهترین تصمیم را منطبق با ارزشهای اسلامی به مرحله اجرا بگذارد و کسانی که در یکی از دو مورد یعنی شناخت موضوع یا شناخت حکم از آگاهی ضعیفی برخوردار باشند امکان تصمیمگیری درست را نخواهند داشت و عملا فاقد معیارهای مدیر اسلامی خواهند بود. هر چقدر هم مدیر متعهد و دیندار باشد، اما در صورتی که شناخت و آگاهی از حوزه تخصصی خود را نداشته باشد نمیتواند مأموریت خویش را به شایستگی به انجام رساند، در آن صورت ممکن است سوء تدبیر و تصمیمات غلط سبب شود تا مردم نسبت به مدیران اسلامی بیاعتماد شوند و انسانهای ضعیفالایمان با مشاهده ناکارآمدی مدیران نسبت به حقانیت حکومت اسلامی دچار تردید گردند.
علی(ع) نیز در انتخاب کارگزاران دقت داشت تا کارگزارانی را که برای مأموریتهای مختلف انتخاب میکند از دانش و درایت کافی بهرهمند باشند و هرگاه احساس میکرد که یکی از آنها علم و درایت کافی برای مأموریت خویش ندارد او را عزل میکرد.
زمانی که اوضاع مصر دگرگون و متغیر شد و محمد بن ابیبکر به خاطر توطئههای معاویه و خروج معاویه بن حدیج در خونخواهی عثمان دچار فتنه و فساد گردید، امیرالمؤمنین(ع) برای نجات مصر اندیشید و لازم دید که فرد کارآزموده و جنگدیدهای را روانه مصر کند. بدین منظور فرمود: برای حکومت مصر یکی از دو نفر شایسته هستند، کسی که قبلا او را عزل کردیم (قیس بن سعد) یا مالک اشتر نخعی.
امیرالمؤمنین مالک را بعد از بازگشت از صفین به منطقه مأموریتش، جزیره فرستاده بود و به قیس بن سعد فرموده بود که: تا اتمام کار حکمیت، فرماندهی شرطة الخمیس را به عهده گیرد و پس از آن روانه آذربایجان گردد.
قیس طبق دستور حضرت، در کوفه ماند و امیرالمؤمنین بعد از پایان حکمیت، طی نامهای مالک اشتر را که در نصیبین بود، به کوفه احضار کرد و به وی چنین نوشت: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الْأَثِيمِ وَ أَسُدُّ بِهِ الثَّغْرَ الْمَخُوفَ وَ قَدْ كُنْتُ وَلَّيْتُ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ مِصْرَ فَخَرَجَتْ عَلَيْهِ خَوَارِجُ وَ هُوَ غُلَامٌ حَدَثُ السِّنِّ لَيْسَ بِذِي تَجْرِبَةٍ لِلْحُرُوبِ، فَاقْدَمْ عَلَيَّ لِنَنْظُرَ فِيمَا يَنْبَغِي وَ اسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِكَ أَهْلَ الثِّقَةِ وَ النَّصِيحَةِ مِنْ أَصْحَابِكَ وَ السَّلَامُ»[۷]؛ «ای مالک تو جزو افرادی هستی که برای اقامه دین از او کمک میجویم تا تکبر و غرور گناهکاران را درهم شکنم و مرزهای خطرناک را مسدود کنم. محمد بن ابیبکر را والی مصر نمودم پس عدهای از خوارج بر ضد او قیام کردند. او جوانی است کمسن و بیتجربه در جنگها و کارها پس به نزد من آی تا بنگریم در آنچه سزاوار است. جانشین خود را فردی مطمئن و خیرخواه از جمع یارانت قرار ده، والسلام».
مالک اشتر، شبیب بن عامر ازدی را جانشین خود ساخت و نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد. حضرت اوضاع مصر را برای مالک تشریح کرد و او را در جریان مسائل مصر گذاشت و به وی فرمود: «کسی برای مصر جز تو شایسته نیست. به جانب مصر حرکت کن خداوند تو را رحمت کند من تو را به چیزی توصیه نمیکنم و به دانش و آگاهیت اکتفا میکنم».
محمد بن ابیبکر گرچه یکی از شیعیان واقعی حضرت بود اما در آن مقطع امام(ع) احساس کردند که میبایستی فرد کارآشناتری را به مصر اعزام کنند و برای این منظور مالک را در نظر گرفتند که از چنان دانشی در کار خویش برخوردار بود که امام به دانش و آگاهی او اکتفا فرمود.
در «سیر اعلام النبلاء» آمده است زمانی که ابومسعود جانشین حضرت امیر(ع) در کوفه بود، میگفت: دوست ندارم که یکی از دو طایفه بر دیگری پیروز گردد. گفته شد: چرا؟ جواب داد: برای اینکه بین آنها صلح برقرار گردد.
هنگامی که علی(ع) به کوفه بازگشت و به او خبر دادند که چنین سخنانی از دهان ابومسعود خارج شده است حضرت به وی فرمود: از منصب خود کناره گیر! سؤال کرد: چرا؟ حضرت پاسخ داد: ما یافتیم که تو عقل و درایت کارگزاری را نداری. او در جواب گفت: مقداری از عقل من که باقیمانده است میگوید: آخر و عاقبت جنگ، شر است[۸].
در جریان امام علی(ع) به مجردی که احساس کردند که ابومسعود عقل و درایت کافی برای کارگزاری را ندارد او را از سمت خویش عزل کردند. همچنین امام(ع) در جریان حکمیت اصرار داشتند که یا عبدالله بن عباس و یا مالک اشتر به نمایندگی از حضرت برای تحکیم انتخاب شود و دلیل اصرار خود را برای انتخاب این دو نفر عقل و درایت آن دو برای این کار میدانستند.
«من ابا کردم که مردی را به عنوان حکم در دین خدا بپذیرم؛ زیرا تحکیم در این کار بدون شک و تردید اشتباه بود و چون غیر از تحکیم را نپذیرفتند و از آن امتناع ورزیدند خواستم که مردی از خاندانم را (عبدالله بن عباس) به عنوان حکم، تعیین کنم یا شخصی را که از نظر و عقل او راضی بودم (مالک اشتر) و اطمینان به خیرخواهی و دوستی و دینش داشتم. چنین شد که نام مردی را نمیبردم جز اینکه فرزند هند از پذیرش آن امتناع میورزیدند و او (معاویه) را به چیزی از حق نمیخواندم جز اینکه به آن پشت میکرد و چنین شد که فرزند هند ما را ناچار از پذیرش تحکیم (و عدول از نظر حقمان) کرد. این نبود جز به خاطر اینکه یاران من از او در این کار پیروی کردند».
نتیجه مخالفت یاران حضرت امیر با انتخاب این دو نفر آن شد که ابوموسی را به عنوان نماینده لشکر عراق نامزد کردند او هم با سادگی تمام فریب عمروعاص را خورد و نشان داد که همچنانی که حضرت امیر(ع) پیشبینی کرده بود درایت لازم را برای این کار ندارد.
یکی از نکات مهم در انتخاب مدیران آن است که در کنار آگاهیهای لازم مدیر از «عقلانیت» و «زیرکی» لازم نیز برخوردار باشد؛ چراکه عالم مدیریت و سیاست، ظرافت و زیرکیهای خاص خود را دارد و در صورتی که مدیر از عقل و درایت کافی برخوردار نباشد ممکن است به سادگی فریب خورده و با سادهلوحی خود، صدمات جبرانناپذیری را بر مجموعه وارد سازد آنچنان که در مورد ابو موسی اشعری همین اتفاق افتاد.
بنابراین تنها دانش تخصصی کافی نیست بلکه چگونگی کاربرد آن در شرایط خاص و تشخیص موقعیتهای ویژه و زمانشناسی نیز لازم است.
امام علی(ع) همچنان که دقت داشت خود انسانهایی را برای مدیریت انتخاب کند که از دانش کافی بهرهمند باشند از کارگزاران خود نیز میخواست تا کسانی را به عنوان همکاران خود انتخاب کنند که دارای عمل و دانش کافی باشند.
امام(ع) در عهدنامه مالک به او توصیه میکنند تا برای حکومت مناطق تحت فرمانش از افرادی استفاده کند که با دانش و سیاست باشند: «فَاصْطَفِ لِوِلَايَةِ أَعْمَالِكَ أَهْلَ الْوَرَعِ وَ الْعِلْمِ وَ السِّيَاسَةِ»[۹]، «برای حکومت مناطق تحت فرمانت افرادی از اهل ورع و پارسایی و با دانش و سیاست را انتخاب کن».
همچنان که در انتخاب کارگزاران لازم است تا بر دانش آنها تأکید شود در ادامه بهکارگیری آنها در مسؤولیتهای خود نیز همواره افزایش دانش کارکنان یکی از اولویتهای سازمان را تشکیل میدهد. انجام دورههای آموزش ضمن خدمت و در اختیار قرار دادن آخرین دستاوردهای علمی در زمینه حوزه کاری مدیران به شکل مناسب، راهکارهایی است که در این زمینه توصیه میشود[۱۰].
آشنایی با مبانی اعتقادی
مهمترین هدف برای مدیر اجرای احکام الهی است لازم است در هر سطحی مدیر با مبانی دینی و فقهی مورد نیاز در آن سطح آشنایی کافی داشته باشد وگرنه کسی که خود با احکام اسلام آشنایی ندارد چگونه میتواند مجری آنها در سازمان و جامعه اسلامی باشد.
ممکن است تصور شود که در یک سازمان تخصصی از قبیل کارخانه و امثال آن چه نیازی برای آشنایی مدیر با مبانی دینی وجود دارد. در پاسخ باید گفت:
- اولاً در یک سازمان تخصصی تنها کار مدیر انجام فعالیت تخصصی سازمان نیست بلکه ارتباط با کارکنان ارباب رجوع و نظایر آن اموری هستند که انجام درست آنها نیاز به آشنایی با مبانی اسلامی دارد.
- ثانیاً در هر سازمان مدیر الگوی کارکنان آن سازمان است و آشنایی وی با مبانی اعتقادی میتواند الگوی مناسبی برای سایر کارکنان باشد.
همانطور که گفته شد هرچه سطح مدیریت در جامعه اسلامی کلانتر باشد نیاز به آشنایی بیشتر با معارف اسلامی است تا حدی که برای رهبری جامعه اسلامی باید آشناترین فرد را به مبانی اعتقادی برگزید: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»[۱۱]؛ «ای مردم سزاوارترین مردمان به خلافت قویترین آنان بدان و داناترینشان به دستورات خداوند است».
علی(ع) در احتجاج و استدلال بر حقانیت خود برای جانشینی پیامبر، آن هم در زمانی که از وی خواستند با ابوبکر بیعت کند با آشنایی بیشتر خود به کتاب و سنت استدلال کرد: «أَنَا أَوْلَى بِرَسُولِ اللَّهِ حَيّاً وَ مَيِّتاً... وَ أَعْرَفُكُمْ بِالْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ»[۱۲]؛ «من اولیترین فرد به رسول خدا چه در حیات و چه در ممات اویم و... داناترین شما به کتاب و سنت».
همچنین نصر بن مزاحم نقل میکند که امام در نامهای به معاویه چنین نوشت: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِأَمْرِ هَذِهِ الْأُمَّةِ قَدِيماً وَ حَدِيثاً، أَقْرَبُهَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ أَعْلَمُهَا بِالْكِتَابِ، وَ أَفْقَهُهَا فِي الدِّينِ، وَ أَوَّلُهَا إِسْلَاماً، وَ أَفْضَلُهَا جِهَاداً، وَ أَشَدُّهَا بِمَا تَحْمِلُهُ الرَّعِيَّةُ مِنْ أُمُورِهَا اضْطِلَاعاً، فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ {{متن قرآن|وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ}}[۱۳]»[۱۴]؛ «همانا از دیرباز سزاوارترین مردمان به سرپرستی این امت کسی است که از همه مردم به رسول خدا(ص) نزدیکتر بوده و از همهگان به قرآن آشناتر و در دین آگاهتر و پیشگامترین مردمان در اسلام و از همهگان برتر در جهاد و تواناترین مردمان در تحمل بار مسؤولیت امور رعیت و مشکلات مربوط به حکومت است؛ پس، از خدایی که به سوی او باز میگردید بپرهیزید و «حق را به باطل درمیآمیزید و حقیقت را - با آنکه خود میدانید - کتمان مکنید».
علی(ع) کارگزارانی را که انتخاب میکرد با مبانی دینی و اعتقادی آشنایی کامل داشتند و پارهای از آنها از فقهای آن عصر بودند. یکی از کارگزاران حضرت جعده پسر خواهر علی(ع) است. «جعده» مردی جنگجو، شجاع و از فقهای صحابه بود که حضرت او را به ولایت خراسان منصوب کرد.
یکی دیگر از کارگزاران حضرت عبدالله بن عباس است که از مفسرین بزرگ قرآن و از فقهای بزرگ اسلام است. وی همواره یکی از مشاورین نزدیک حضرت بود در زمان خلفا نیز همواره مورد مشاوره قرار میگرفت. آوردهاند که عباس فرزندش عبدالله را برای کاری نزد پیامبر فرستاد. پیامبر(ص) در حال نجوا با جبرئیل بود. ابن عباس بدون اینکه سخنی بگوید برگشت. مجددا همراه پدر به محضر پیامبر اکرم(ص) رسید عباس عرض کرد: عبدالله برای کاری نزد شما آمد، اما چون مشغول نجوا بودید، برگشت.
پیامبر گرامی اسلام(ص) عبدالله را گرفت و دست به سر وی کشید و دربارهاش فرمود: «اللَّهُمَّ فَقِّهْهُ فِي الدِّينِ وَ انْتَشِرْ مِنْهُ»[۱۵]؛ «بارالها! او را با حقایق دین آشنا ساز و علوم دینی را از طریق وی منتشر نما».
دعاهای پیامبر(ص) بود که وی با استعدادی که داشت علوم و احادیث مختلفی را فرا گرفت و به «حبر الامه»[۱۶] (دانشمند امت) شهرت یافت. فضایل علی(ع) توسط او در میان مردم پخش شد و اگر به عنوان مشهورترین مفسر قرآن از او یاد میشود و «ترجمان القرآن» لقب یافت، از آنروست که از کودکی در محضر علی(ع) تفسیر و حکمت آموخت. او خود به شاگردی امیرالمؤمنین(ع) افتخار میکرد و میگفت: وَ مَا أَخَذْتُ مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ فَمِنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ[۱۷] «آنچه از تفسیر قرآن میدانم از علی بن ابیطالب آموختهام». وی معتقد بود دانش وی نسبت به آنچه علی میداند اندک است[۱۸].
عده زیادی از مفسرین در مکتب وی تفسیر آموختند. کسانی همچون عکرمه، مجاهد، طاووس، سعید بن جبیر، او نهتنها مفسّر، که فردی فقیه، مورخ و محدث نیز بود و از اصحاب خاص پیغمبر محسوب میشد. وی هنگام رحلت پیغمبر(ص) سیزده ساله و به قولی پانزده ساله بود اما از چنان حافظه و هوشی سرشار برخوردار بود که ۱۶۶۰ حدیث صحیح تنها در صحیحین (مسلم و بخاری) از او روایت شده است. وقتی این رقم را با ۱۴۲ حدیث صحیحی که از ابوبکر در صحیحین آمده، مقایسه کنیم بیشتر به مقام و موقعیت اجتماعی ابن عباس در اسلام پی میبریم[۱۹]. ابن عباس در پرتو صحبت و قرابت با رسول خدا(ص) و دانش فراوان و منطق قوی و زبان فصیح و حاضرجوابی و زهد و تقوایی که داشت، مورد احترام خلفای راشدین و صحابه و تابعین بود سایر کارگزاران حضرت نیز از بزرگان صحابه بوده و با مبانی دینی آشنایی تام داشتند[۲۰].
صلاحیتهای اجرایی در گزینش
کاردانی و توانمندی
اداره یک سازمان گرچه در مرحله اول نیاز به دانشهای تخصصی و دینی دارد، اما هر دانایی، توانایی بهکارگیری دانش خویش را ندارد به همین دلیل مدیر علاوه بر دانش مورد نیاز باید توانمندی لازم را در انجام امور داشته باشند.
کاردانی و کارآمدی مدیر طیف متنوعی از توانمندیها را طلب میکند. توانمندیهای مربوط به مدیریت مانند توانایی برنامهریزی، سازماندهی، رهبری اثرگذار، انجام برنامهریزیهای لازم و قدرت کنترل مجموعه و ایجاد انگیزش لازم در نیروهای تحت امر، همچنین مدیر لازم است در حوزه تخصصی خویش نیز دارای مهارتهای فنی و تجربه کافی باشد.
علی(ع) یکی از شرایط لازم خلافت را توانمندی بر اجرای امور میداند: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»[۲۱]؛ ای مردم! همانا سزاوارترین مردم به این امر (خلافت - مدیریت) کسی است که در تحقق حکومت نیرومندتر، و در آگاهی از فرمان خدا داناتر باشد.
امیرمؤمنان در ضمن سفارشهایی که در امر کشورداری، به مالک اشتر میکند یکی از شرایط واگذاری مدیریتها را «کفایت» میداند و میفرماید: «لَا تَقْبَلَنَّ فِي اِسْتِعْمَالِ عُمَّالِكَ وَ أُمَرَائِكَ شَفَاعَةً إِلَّا شَفَاعَةَ الْكَفَايَةِ وَ الْأَمَانَةِ»[۲۲]؛ «ای مالک، در بهکارگیری کارمندان و مدیرانی که باید زیر نظر تو کار کنند هیچگونه واسطه و شفاعتی را نپذیر مگر شفاعت «کفایت» و امانت را».
در نظام حکومتی علی(ع) نیز یکی از معیارهای انتخاب مدیر توانمندی بود. نمونههای متعددی در تاریخ حکومت علوی وجود دارد که چهرههای موجهی با همه اعتماد و ایمانی که در آنان وجود داشت ولی چون کفایت لازم را نداشتند آنان را از مسؤولیت خلع ید کرده و آن را به کسانی سپردند که از عهده انجام کارها برایند.
در میان چهرههای مورد اعتماد امیرمؤمنان «محمد بن ابیبکر» جایگاه ویژهای دارد. علی(ع) مدیریت حکومت مصر را به او سپرده اما بعد از مدتی وی را که از عهده انجام کار برنیامده بود برکنار و به جایش «مالک اشتر» را منصوب کرد. «محمد بن ابیبکر» با شنیدن خبر عزل خود دلگیر شد و آنطور که از متن نامه علی(ع) برمیآید دلگیری محمد نه به خاطر مقام بوده است، بلکه از این جهت که مبادا مرتکب خطائی شده باشد از اینرو امام در طی نامهای او را دلداری داد[۲۳]. «به من خبر رسید با اینکه تو را از منصب مدیریت برداشته و مالک اشتر را به جایت نصب کردهام دلگیر شدهای، این تعویض برای سستی و کندکاری تو در منصب کوشش و یا افزودن تلاش تو انجام نگرفته است، بلکه تو کوشش خود را کردهای ولی حکومت و مدیریت بر سرزمینی همانند مصر نیاز به فردی قویتر دارد و بر همین اساس مالک انتخاب شده است و اگر حکومت مصر را از تو میگیرم مدیریت دیگری که هم آسانتر و هم از نظر روحی مناسبتر باشد به تو میسپارم».
علی(ع) در جنگ صفین و جریان حکمیت بر انتخاب عبدالله بن عباس به عنوان نماینده عراق به دلیل توانایی او تأکید داشت: «معاویه برای این کار کسی را که بیش از عمرو بن عاص به رأی و نظرش اطمینان داشته باشد ندارد و او را خواهد گماشت و هیچ کس توان مقابله با قرشی را ندارد مگر مرد قرشی. پس بر شما باد به عبدالله بن عباس و او را در مقابل وی (عمرو) قرار دهید. چه هیچ گرهی نیست که عمرو ببندد، مگر آنکه عبدالله آن را بگشاید و هیچ گرهی نیست که او بگشاید و این از بستنش فرو ماند و هیچ امری نیست که او استوار دارد و این درهم نشکند»[۲۴].
با وجود این مردم از انتخاب گزینه مناسب امام جلوگیری کردند و فردی سادهلوح و ناتوان را به عنوان نماینده به جانب معاویه فرستادند و در نتیجه او به سادگی در بازی نماینده معاویه گرفتار شد.
گرچه تواناییهای اولیه مدیر سبب میشود در شرایط عادی جریان امور به پیش رود اما لیاقت مدیران معمولاً در شرایط بحرانی و غیر پیشبینی شده خود را نشان میدهد. مدیران با تجربه در چنین شرایطی با آرامش و تدبیر شرایط را اداره کرده و بر اوضاع مسلط میشوند درحالیکه مدیران ضعیف در شرایط غیر طبیعی دست و پای خود را گم میکنند و اسیر موجهای برخاسته میشوند. از اینرو باید مدیرانی را برگزید که بیشتر تواناییهای خود را در شرایط سخت و آزمونهای طاقتفرسا نشان داده باشند.
«ای مالک! برای هر کاری از کارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی خود مدیر و رئیسی را تعیین کن، مدیری که دارای این دو ویژگی باشد: بزرگی و عظمت کار او را ناتوان و مغلوب نسازد. زیادی و تراکم کار پریشان و رنجورش ننماید»[۲۵].
قیس بن سعد بن عباده یکی از کارگزاران حضرت در مصر بود. عدهای از یاران علی(ع) و مشاورین حضرت بر این عقیده بودند که او خیانت کرده است علی(ع) گرچه اعتقاد به خیانت او نداشت اما به دلیل اصرار اصحاب او را عزل کرد. قیس از مصر به مدینه بازگشت و به کوفه نرفت.
از آنجا که مرکز حکومت امیرالمؤمنین(ع) به کوفه منتقل شده بود، عدهای از طرفداران معاویه هنوز در مدینه بودند؛ از جمله آنها مروان و اسود بن ابی البختری بودند که با معاویه مکاتبه داشته و مردم را از یاری کردن علی بن ابیطالب(ع) بازمیداشتند. با ورود قیس به مدینه آنها قیس را تهدید به قتل کردند. چون خبر این تهدید به معاویه رسید، نامهای خشمآگین برای اسود و مروان نوشت و در آن نامه تذکر داد که شما دو نفر با تهدید قیس، علی را به واسطه قیس و افکار عالیاش یاری رساندید و کاری کردید که قیس به جانب علی رود. به خدا سوگند اگر شما صد هزار جنگجو به کمک علی میفرستادید نزد ما از این بدتر نبود که قیس را وادار کردید نزد علی رود و یاور او باشد. قیس همراه با سهل بن حنیف در کوفه خدمت علی(ع) رسیدند و وی، وقایع مصر را برای حضرت علی(ع) تشریح کرد[۲۶] و امیرالمؤمنین نیز سخنان او را تصدیق نمود.
میبینیم که تا چه حد قیس در انجام وظایف خویش توانمند بوده است که معاویه او را از صد هزار جنگجو برتر میداند. قیس نمونهای از کارگزاران با کفایت حضرت امیر(ع) است و نشان میدهد که چگونه علی(ع) مهرههایی کاردان و توانمند را برای اداره جامعه اسلامی برمیگزید[۲۷].
تجربه کاری
یکی از معیارهایی که علی(ع) برای گزینش مدیران بر آن تأکید میورزد، داشتن تجربه کاری است: «... وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ»[۲۸]؛ «از ایشان کسانی را که دارای تجربه و با حیا باشند برگزین...». تجربه کاری یکی از مهمترین عناصر موفقیت در امور است: «قَالَ عَلِيٌّ(ع): مِنَ التَّوْفِيقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ»[۲۹]؛ «نگهداری تجربه یکی از راههای موفقیت است». «مَنْ كَثُرَتْ تَجْرِبَتُهُ قَلَّتْ غِرَّتُهُ»[۳۰]؛ هرکه تجربهاش بسیار باشد فریب خوردن او اندک است.
هر کاری ظرافتها و چالشهای خاصی دارد که در عمل خود را نشان میدهد. مدیرانی که در حوزه کاری خود از تجربه کافی برخوردارند با این مشکلات آشنایی دارند و از اینرو تصمیمات آنها از قوت و پختگی بیشتری برخوردار است.
به بیان علی(ع): «رَأْيُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ تَجْرِبَتِهِ»[۳۱]؛ «رأی و اندیشه انسان به قدر تجربه اوست».
در عمل هم علی(ع) کسانی را انتخاب میکرد که دارای تجربه کافی باشند. بسیاری از کارگزاران حضرت از کسانی بودند که زمان رسول خدا(ص) را درک کرده بودند و از تجربه کافی در جنگها و میدانهای دشوار برخوردار بودند.
در پارهای از موارد هم که حضرت بر اثر فشار نزدیکان افراد بیتجربه را انتخاب کرد جز پشیمانی چیزی دربرنداشت. امیرمؤمنان(ع) از خاتمه جریان حکمیت و شنیدن رأی حکمین به منبر رفت و پس خطبهای ایراد کرد و در آن خطبه یادآور شد کسانی که نظر دانایان باتجربه را نمیپذیرند جز ندامت و پشیمانی نتیجه نمیگیرند. حضرت فرمود: «فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ. وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ»[۳۲]؛ «اما بعد، نافرمانی از دستور نصحیت کننده مهربان دانا و باتجربه، باعث حسرت میشود و پشیمانی به دنبال دارد. من در داوری حکمین فرمان خود را ابلاغ کردم و شیره حق و جان مطلب را عرضه کردم، اگر اطاعت میکردید به این روز گرفتار نمیشدید».
مدیران باتجربه ذخیره گرانقدری برای جامعه محسوب میشوند یک جامعه هزینههای فراوانی برای مدیران پرداخت کرده است؛ چراکه آنها در طی دوران مدیریت خود با سعی و خطا توانستهاند با مشکلات و چالشهای حوزه مدیریت خود، آشنا شوند و اگر قرار باشد از تواناییهای آنها استفاده لازم به عمل نیاید هر بار جامعه همه این هزینهها را باید دوباره پرداخت کند و همه چیز را از ابتدا آغاز کند. بدیهی است که چنین جامعهای هرگز رشد نخواهد کرد؛ چراکه رشد و توسعه در گرو تراکم تجربیات و افزایش بهرهوری مدیران به وقوع میپیوندد و با به کارگیری مدیران بیتجربه این همافزایی اتفاق نخواهد افتاد[۳۳].
شجاعت و پایمردی
یکی از ویژگیهای عمده کارگزاران حضرت امیر(ع) شجاعت آنهاست. امام کسانی را به عنوان کارگزار خود انتخاب میکرد که در برابر دشمنان شجاع بوده و ترس و اضطراب به خود راه ندهند. عدالت علی و برنامه اصلاحات سیاسی و اقتصادی حضرت که لازمه حکومت اسلامی است سبب شده بود تا دشمنان فراوانی کمر به نابودی آن ببندند. به همین دلیل لازم بود کارگزارانی انتخاب شوند که در برابر فشارها و تهدیدهای دشمنان تسلیم نگردند و شجاعت لازم برای مقابله با دشمنان نظام اسلامی را داشته باشند.
نگاهی گذرا به کارگزاران حضرت امیر(ع) نشان میدهد که آنها از شجاعترین مردمان روزگار خود بودهاند. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «الشَّجَاعَةُ زَيْنٌ»[۳۴]؛ «شجاعت، زینت است».
و باز هم آن حضرت میفرمایند: «الشَّجَاعَةُ عِزٌّ حَاضِرٌ»[۳۵]؛ «شجاعت، عزت حاضر است». در جای دیگر امیرالمؤمنین در توصیف ارزشهای اخلاقی «مالک اشتر» با توجه به انتصاب او به عنوان فرماندار مردم «مصر» چنین میفرمایند: «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ وَجَّهْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدُّ عَلَى الْكُفَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ»[۳۶]؛ «اما بعد، یکی از بندگان خداوند را به سوی شما فرستادم که به هنگام خوف (مردم از جنگ) خواب به چشم راه نمیدهد، در ساعات ترس و وحشت از دشمن هراس نخواهد داشت و نسبت به بدکاران از شعله آتش سوزندهتر است».
ابن ابیالحدید درباره مالک گوید: مالک اشتر مردی جنگجو و شجاع بود و جزء بزرگان و رؤسای شیعه و از دوستداران شدید امیرالمؤمنین و یاری دهندگان او بود[۳۷]. اگر انسانی قسم بخورد که خداوند در میان عرب و عجم فردی شجاعتر از او جز استادش امیرالمؤمنین(ع) نیافریده، من گمان نمیکنم که گناه کرده باشد. زمانی که از شخصی درباره مالک اشتر سؤال شد او در جواب گفت: چه بگویم درباره کسی که زندگی او مردم شام را شکست داد و مرگ او باعث شکست مردم عراق گردید[۳۸].
مالک اشتر از آغاز تا پایان جنگ جمل همراه علی(ع) بود. او بود که با حضور در کوفه ابوموسی را عزل و مردم آن دیار را برای جنگ با علی(ع) همراه ساخت[۳۹] و در صحنههای مختلف جنگ جمل حماسهها آفرید و ضربههای سختی بر ناکثین وارد ساخت.
مالک در جنگ صفین نیز رشادتهای فراوان از خود به جای گذاشت. وی فرمانده پیشقراولان حضرت بود و با رشادتی که از خود نشان داد نزدیک بود تا وارد اردوگاه معاویه شود، اما حیله عمروعاص عدهای از یاران حضرت علی(ع) را فریب داد و امیرالمؤمنین(ع) را مجبور کرد تا مالک را برگرداند.
معاویه، نعمان بن بشیر را همراه با دو هزار نفر برای غارت به سوی فرات فرستاد. نعمان بن بشیر حرکت کرد تا اینکه به نزدیک عینالتمر رسید کارگزار و حاکم آنجا از سوی علی(ع) مالک بن کعب ارحبی بود. مالک فوراً نامهای به علی(ع) نوشت و از او درخواست کمک کرد. علی(ع) نیز طی خطبهای مردم کوفه را برای یاری مالک فراخواند اما آنها سستی کرده و بسیار دیر آماده شدند.
عبدالله بن حوزه ازدی گوید: «من در هنگام آمدن نعمان، نزد مالک بن کعب بودم که نعمان دو هزار نفر نیرو داشت و ما صد نفر بیشتر نبودیم. مالک گفت: در قریه با آنها جنگ کنید. دیوارها را در پشت سر خود قرار دهید و خود را به هلاکت نیندازید و بدانید که خداوند - تبارک و تعالی - ده نفر را بر صد نفر، صد نفر را بر هزار نفر و کم را بر زیاد پیروز میگرداند. بعد گفت: در این نزدیکیها از پیروان و شیعیان و یاران و کارگزاران امیرالمؤمنین(ع) قرظه بن کعب و مخنف بن سلیم میباشند. به سوی آنها رفته وضعیت ما را به اطلاع آنها برسان و بگو تا آنجا که میتوانند به ما کمک نمایند. عبدالله گوید: من سواره حرکت کردم و در حالی که مالک و یارانش اصحاب نعمان را با تیر میزدند، آنها را ترک کردم به قرظه بن کعب رسیدم و از او کمک خواستم. او گفت: من مسؤول جمعآوری خراج هستم و کسی ندارم که با آنها شما را کمک کنم. خود را به مخنف بن سلیم رساندم و او را آگاه ساختم. مخنف همراه من عبدالرحمان بن مخنف را با پنجاه نفر فرستاد. مالک بن کعب با نعمان و اصحابش تا عصر جانانه جنگیده بودند. ما در حالی به آنها ملحق شدیم که مالک و اصحابش غلافهای شمشیرهایشان را شکسته به استقبال مرگ میرفتند که اگر ما دیرتر رسیده بودیم تمام آنها از بین رفته بودند. وقتی که اهل شام ما را دیدند شروع به عقبنشینی کردند و زمانی که مالک و اصحابش ما را دیدند حمله خود را شدید کرده آنها را از قریه بیرون کردند ما به آنها حمله کردیم و در دم سه نفر از آنها را به زمین انداختیم. آنها که تصور میکردند به زودی عده بیشتری به کمک ما خواهند آمد شبهنگام فرار کرده، به شام بازگشتند.
مالک بن کعب طی نامهای حضرت امیر(ع) را از جریان مطلع ساخت و نوشت: وقتی که نعمان بر ما یورش آورد اصحاب من متفرق بودند؛ اما ما در حالی که شمشیرهای خود را از نیام بیرون آورده بودیم به سوی آنها رفتیم پس تا شب با آنها جنگیدیم و از مخنف بن سلیم یاریطلبیدیم او عدهای از پیروان امیرالمؤمنین(ع) را همراه با فرزندش فرستاد؛ چه جوانمرد خوب و یاران ارزندهای بودند! ما به دشمن حمله کردیم و خداوند ما را یاری کرد و دشمنش را منهدم و لشکرش را پیروز گرداند و حمد و ستایش از آن پروردگار جهانیان است و درود بر امیرمؤمنان»[۴۰].
عمل مالک بن کعب نشان دیگری از شجاعت و تسلیمناپذیری کارگزاران حضرت دارد. تاریخ قضایای متعددی را از پایمردی و شجاعت کارگزاران حضرت امیر(ع) ثبت کرده است که آنچه گذشت تنها گوشهای از آن بود.
علی(ع) به مجردی که احساس میکرد کارگزارانش از خود ضعف نشان میدهند و شجاعت لازم را ندارند با آنها برخورد میکرد و بدانها تذکر میداد تا از خود دلیری نشان دهند و ترس را به کناری نهند.
گروهی از مردم صنعا که جزو پیروان عثمان بودند و کشته شدن وی را (خلاف) بزرگ میدانستند، با علی(ع) مانند دیگران بیعت کردند کارگزار حضرت در صنعا عبیدالله بن عباس و در «جند» سعید بن نمران بود. بعد از اینکه مردم عراق در یاری رساندن به علی(ع) اختلاف پیدا کردند و محمد بن ابیبکر در مصر به شهادت رسید و یورش و غارتگریهای شامیان بر سر حدات علی(ع) گسترش یافت، آن مردم به خونخواهی عثمان قیام کردند و گروهی به آنها ملحق شدند. آنها میخواستند زکات خود را به کارگزاران علی(ع) ندهند و سعید بن نمران را از «جند» بیرون کردند.
عبیدالله و سعید بن نمران همراه با شیعیان علی(ع) برای چارهاندیشی جمع شدند. ابن عباس به سعید بن نمران گفت: این مردم جمع شدهاند و نزدیک ما میباشند. اگر با آنها بجنگیم، نمیدانیم که آینده حکومت از آن کیست! بهتر آن است که امیرالمؤمنین(ع) را مطلع سازیم. ابن عباس شک و تردید خود را نسبت به آینده حکومت ابراز کرده است و گویا آینده حکومت خود را تاریک میدید. سعید با نظر او موافق بود؛ لذا آن دو طی نامهای حضرت امیر(ع) را از شورش مردم منطقه خود آگاه ساختند و گفتند که معاویه از آن جماعت حمایت مینماید و ما منتظر دستور شما هستیم.
وقتی که حضرت امیر(ع) نامه آنها را خواند، ناراحت و غضبناک شد و در نامهای به آنها چنین نوشت: «این نامهای است از علی، امیرالمؤمنین(ع) به عبیدالله بن عباس و سعید بن نمران، درود خدا بر شما باد! من و شما خداوندی را ستایش میکنیم که جز او معبود به حقی نیست. اما بعد: نامه شما به من رسید در آن شورش گروهی از افراد را یادآوری نموده بودید و کار کوچک آنها را بزرگ و عدد کم آنها را زیاد جلوه داده بودید و به خوبی من دانستم که ترس قلبی شما، کوچکی نفستان، مختلف بودن نظر شما و تدبیر بدتان چیزی است که افراد غیر مخالف را مخالف شما ساخته و افرادی را که از شما میترسیدند، جرأت داده است. هر زمان که فرستاده من آمد، به سوی آنها بروید و نامه مرا برای آنها بخوانید و آنها را به وظیفه و تقوای الهی دعوت نمایید. پس اگر پاسخ مثبت دادند، ما خدا را شکر نموده از آنها میپذیریم و اگر جنگ کردند از خداوند کمک میطلبیم و همانگونه با آنها مبارزه میکنیم. خداوند خائنین را دوست ندارد»[۴۱].
از نامه حضرت به خوبی استفاده میشود که این دو کارگزار از خود ضعف نشان دادند و نتوانستند منطقه خود را با روش صحیح اداره کنند و از اینرو باعث شورش مردم گردیدند.
به هر حال همچنان که در ابتدای این قسمت آمد ماهیت نظام اسلامی از آنجا که با منافع بسیاری نمیسازد، آنها را به واکنش وامیدارد و سبب میشود تا با نظام اسلامی دشمنی کنند و با فشار و زور و تهدید جلو تحقق آرمانهای اسلامی را بگیرند. در اینجا است که اهمیت شجاعت، ایستادگی و پایمردی کارگزار نظام اسلامی روشن میشود. چه اینکه شجاعت و پایمردی مدیران باعث میشود تا آنها در برابر فشارها تسلیم نگردند و از مسیر حرکت به سوی تحقق آرمانهای نظام منحرف نشوند.
تجربه تاریخی تقابل حق و باطل نشان داده است که همواره جریان باطل با عِدّه و عُدّه فراوان و امکانات مادی چشمگیری به میدان مبارزه با اهل حق آمده است اما اهل حق که زیادی اهل باطل را دلیلی بر حقانیت و پیروزی آنها نمیدانستند با توکل به خدا و صبر و پایمردی مبارزه کرده و سرانجام نیز به پیروزی رسیدهاند و این همواره سنت الهی بوده است که ﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾[۴۲].
شجاعت مدیران سبب میشود تا آنها از سختیهای راه نهراسند و با امکانات اندک خویش به موفقیتهای بزرگ دست یابند: ﴿كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ﴾[۴۳].[۴۴]
جوانگرایی
جوانی بهار زندگی است و جوانان امید آیندهاند در جوانی نیروهای جسمانی و عقلانی قوی است و به هنگام پیری نیروها و تواناییها از دست میرود. استفاده از نیروی جوانی و جوانان شایسته فرصتی مغتنم برای یک مدیر است؛ چراکه جوان در صورتی که شایستگیهای لازم را داشته باشد بسیار پرتلاشتر از یک مدیر پا به سن گذاشته، عمل میکند. بنابراین کمی سن جوانان نباید سبب شود تا از شایستگیهای آنان استفاده لازم به عمل نیاید.
رسول خدا(ص) در انتخاب افراد و سپردن مسؤولیت به آنان رعایت اهلیت و شایستگی افراد را میکرد و نه چنان که مرسوم و معمول بوده است رعایت خویشاوندی یا بزرگی سن یا قدرت مالی را؛ و همین امر موجب اعتراضهایی به آن حضرت از جانب کسانی میشد که هنوز پایبند به سنتهای پیشین بودند چنانکه به فرماندهی اسامه بن زید جوان بر سپاهی که بزرگان مهاجر و انصار در آن بودند اعتراض کردند، همانگونه به فرماندهی پدرش زید بن حارثه به عنوان یکی از سه فرمانده سریه موته اعتراض کرده بودند. آنان در حرکت سپاه اسامه کارشکنی کردند و بهانه آوردند که چرا رسول خدا(ص) جوان نورسی را بر بزرگان مهاجر و انصار فرمانده ساخته است؟ و همراه وی نرفتند. پیامبر اکرم(ص) از این نافرمانی به خشم آمد و در حال بیماری آهنگ مسجد کرد و به منبر رفت و پس از حمد خدا و ثنای الهی فرمود: «مردم فرماندهی اسامه را بپذیرید و سپاه را حرکت دهید که به جان خودم سوگند اگر درباره فرماندهی او سخن میگویید، پیش از این درباره فرمانده پدرش هم سخنها گفتید ولی او شایسته فرماندهی است چنانکه پدرش نیز درخور آن بود. آن حضرت در سپردن همه ی امور تنها شایستگیهای افراد را ملاحظه میکرد و خلاف رسم و رسوم زمانۀ خویش جوانان شایسته را در مناصب و مسؤولیتهای مهم قرار میداد»[۴۵].
چنانکه «عتاب بن اسید» را که جوانی بیست و چند ساله و در نهایت زهد و پرهیزگاری بود، فرماندار مکه قرار داد که از نظر سیاسی پس از مدینه مهمترین پایگاه محسوب میشد و او نخستین «امیر الحاج» مکه بود[۴۶].
انتخاب علی(ع) در بسیاری از جنگها به عنوان فرمانده با وجودی که کمتر از سی سال داشتند نشان دهنده جوانگرایی و بها دادن رسول اکرم(ص) به جوانان شایسته است.
علی(ع) نیز در موارد متعددی از جوانان شایسته برای مدیریت امور بهره جست. یکی از این جوانان محمد بن ابیبکر است که حضرت وی را به کارگزاری مصر انتخاب کرد. محمد یکی از جوانان انقلابی بود که در مکتب علی(ع) تربیت شده بود. وی نقش مهمی در قیام مردم علیه عثمان داشت وی در جنگ جمل نیز همراه حضرت بود. علی(ع) عهدنامه مفصلی را برای او نوشتهاند و در ابتدای آن از محمد بن ابیبکر به خاطر توجهش به اموری که برایش لازم است و چیزی که اسباب اصلاح مسلمانان است اظهار شگفتی میکنند.
این عهدنامه نشان از توجه حضرت امیر(ع) به محمد بن ابیبکر دارد. محمد تا پای جان از علی(ع) دفاع کرد و تسلیم معاویه و یارانش نگردید. در جنگ صفین نیز علی(ع) بارها فرزندان جوانش محمد بن حنفیه، عباس بن علی و حسنین را برای مأموریتهای مختلفی انتخاب کرد که این نیز نشان از توجه امام(ع) به جوانان شایسته دارد.
پیشتر گفتیم که «تجربه کاری» یکی از شایستگیهای اجرایی مدیر است. معمولا افراد با تجربه مسنترند و از اینرو سپردن تمامی کارها به جوانان ممکن است سازمان را از تجربیات گذشته محروم کند. از سوی دیگر سازمانی که بیشتر افراد و مدیران آن را مسنترها تشکیل میدهند از نشاط و پویایی و نیروی خلاقانه جوانترها بیبهره است. بدین منظور همواره ترکیبی از مدیران جوان و باتجربه است، که میتواند بهرهوری سازمان را افزایش دهد؛ چراکه سازمان را از تجربیات گذشته بهرهمند میسازد و هم انرژی و خلاقیت جوانی را برای رسیدن به اهداف خویش بهکار میگیرد.
راهحل دیگر در این زمینه سپردن مسئولیتهای اجرایی به جوانترها و بهرهگیری از تجربیات مدیران مسنتر در پستهای مشورتی است. آنها میتوانند با قرار دادن تجربیات خود در اختیار جوانترها از تصمیمات ناپخته و شتابزده آنها جلوگیری کنند در عین حال که سازمان در اجرا از نشاط و خلاقیت جوانی خود را منتفع ساخته است و بدین ترتیب پویایی سازمان و چالاکی آن حفظ شده است[۴۷].
صلاحیتهای اخلاقی در گزینش
تقوا و دینداری
«تقوا عبارت از فرمانبرداری از اوامر حق تعالی و اجتناب از نواهی اوست؛ تقوا دارای ظاهری است که همانا تقوای جوارح و اعضای بدن است که با انجام طاعات ظاهری و خودداری از معاصی آشکار، تحقق مییابد. تقوای باطنی نیز همانا تقوای دلهاست و با خالی کردن دل از خصلتهای زشت و آراستن آن به اخلاق پسندیده پدید میآید»[۴۸].
همچنان که گفتیم در جامعه اسلامی شایستهترین افراد در مسند مدیریت قرار میگیرند و در احادیث از بکارگیری افرادی که شایستهتر از آنها نیز در جامعه وجود دارد، نهی شده است.
از سوی دیگر قرآن کریم «شایستهترین» را «باتقواترین» میداند: ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾[۴۹]؛ انسان باتقوا در پرتو نور الهی راه را از چاه میشناسد و مجموعه تحت امر خویش را در مسیر مستقیم هدایت و رستگاری حرکت میدهد.
گاه وضعیت چندان پیچیده امور مشتبه میشود که تصمیمگیری درست و انتخاب راهحل بسیار مشکل میشود اینجاست که نور تقوی به کمک مدیر میشتابد و راه درست را به اونشان میدهد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ﴾[۵۰].
خداوند در مشکلاتی که برای مدیر باتقوا پیش میآید به او کمک میکند و در هنگام دشواریها راه چاره را به او نشان میدهد: ﴿وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا﴾[۵۱].
چون انسان متقی بر خداوند توکل کرده است، خسته، افسرده و مأیوس نمیشود؛ در نتیجه، سختیهای بزرگ نیز او را متزلزل نمیسازد، حضرت علی میفرماید: «مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ ذَلَّتْ لَهُ الصِّعَابُ وَ تَسَهَّلَتْ عَلَيْهِ الْأَسْبَابُ»[۵۲]؛ «کسی که بر خدا توکل کند، ناهمواریها و سختیها بر او هموار و دستیابی به ابزار و امکانات رسیدن به هدف برای او آسان میشود».
تقوا سبب میشود تا مدیر وجدان کاری داشته باشد و تلاش کند تا مسؤولیت خویش را به خوبی انجام دهد و نیز در امانتی که به او سپردهاند خیانت روا ندارد. تقوا مدیر را از تکبر در برابر مردم بازمیدارد و سبب میشود تا «مردمداری» را سرلوحه کار خود قرار دهد و در همه برنامهریزیها و عملکردها و موضعگیریها تنها خداوند را در نظر گیرد و منافع فردی و جناحی خود را بر مصلحت مسلمین ترجیح ندهد. بسیاری از اختلافاتی که ریشه در هوای نفس، نخوت، غرور و منفعتطلبیها دارد در پرتو تقوا از بین میرود و وحدت و همدلی جایگزین اختلافات میشود.
آن حضرت هنگامی که کسی را برای امارتی میفرستاد یک نامه به عنوان عهدنامه برای خود او مینوشت و نامهای دیگر هم خطاب به مردم نوشته و ایشان را از امارت کارگزار خود مطلع میکرد. در یکی از این نامهها و به هنگام انتصاب عبدالله به عباس به کارگزاری بصره خطاب به مردم چنین مینویسد: «ای مردم بصره! همانا عبدالله بن عباس را به جای خود بر شما گماردم. پس سخن او را شنیده و دستورش را فرمان برید؛ تا زمانی که او از خدا و رسولش اطاعت و پیروی میکند. اگر در میان شما بدعتی ایجاد کرد، یا از مسیر حق منحرف شد، بدانید که من او را از حکومت عزل خواهم کرد. اما امیدوارم که او را مردی عفیف و باتقوا و پارسا بیابم، وی را به ولایت بر شما نگمارم، جز اینکه گمان میکنم شایسته این کار است. خداوند ما و شما را بیامرزد»[۵۳].
در این نامه علی(ع) علت انتخاب کارگزار خود را تقوا و دینداری بیان کرده است. در عمل کارگزاران علی(ع) نمونههای تقوا، عبادت و پاکدامنی بودند. در تاریخ گزیده است که ربیع بن خثیم کوفی، از جانب حضرت علی(ع) والی قزوین بود[۵۴]. ربیع بن خثیم، عموی همام بن عباده بن خثیم بود که وقتی از امیرالمؤمنین(ع) صفات متقین را شنید، صیحه کشید و بر روی زمین افتاد، از دنیا رفت[۵۵].
مرحوم قاضی نورالله شوشتری مینویسد: که درتاریخ ابن اعثم کوفی مسطور است آخرین نایبی که از نواب امیرالمؤمنین علی(ع) در وقت عزیمت او به شام رسید، ربیع بن خثیم بود که از ولایت ری با چهار هزار مرد مسلح آماده به خدمت حضرت آمد و چون به ملازمت حضرت امیر(ع) رسید آن حضرت مردمان را به رفتن به جانب شام و جنگ کردن با معاویه تحریص مینمود[۵۶].
و از حضرت رضا(ع) روایت شده است که فرمود: ما را از آمدن به خراسان به غیر زیارت خواجه ربیع فایدهای نرسید[۵۷].
در روضات گوید: ابویزید بن خثیم الاسدی الثوری التمیمی الکوفی، عابد، ادیب، لغوی، مفسر، محدث و صوفی متعبد بود که اقوالش را در تفسیر و غیر آن نقل کردهاند و در مجمع البیان گوید: «او شیخ متقدم و امام متبحر است که در سرزمین طوس، در جوار امام رضا(ع) دفن شده است و بین مردم ایران به خواجه ربیع مشهور است. او یکی از زهاد هشتگانه معروف است»[۵۸].
ذهبی در تذکره الحفاظ او را جزو حفاظ ذکر کرده است[۵۹]. از احیاء العلوم غزالی نقل شده است که ربیع در منزل خود قبری ساخته بود و زمانی که قساوتی احساس میکرد در آن میخوابید و مدتی مکث میکرد و بعد میگفت: ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ﴾[۶۰].
و این آیه را چندین بار تکرار میکرد و سپس میگفت ای ربیع! تو را برگرداندیم؛ عمل کن. شیخ بهائی در کشکول نقل میکند که به ربیع بن خثیم گفته شد چرا تو را هیچگاه در حال غیبت نمیبینم؟! وی گفت: از نفس خود راضی نیستم، تا اینکه به مذمت مردم بپردازد و بعد گفت: لِنَفْسِي أَبْكِي لَسْتُ أَبْكِي لِغَيْرِهَا *** لِنَفْسِي فِي نَفْسِي عَنِ النَّاسِ شَاغِلُ «به خاطر نفس خود گریه میکنم و برای غیر آن نمیگریم. به خاطر نفسم، در نفسم مشغول و از مردم فارغم». او میگفت اگر بوی نامطبوع گناهان میوزید، هیچگاه نمیتوانست کسی در کنار کسی بنشیند[۶۱] او کاغذی در مقابل خود میگذاشت و آنچه میگفت؛ مینوشت و بعداً گفتههای خود را بررسی میکرد[۶۲].
او مدت بیست سال صحبت نمیکرد تا اینکه امام حسین(ع) شهید شد. بعد از اینکه خبر شهادت حضرت را شنید، یک کلمه گفت: آه! انجام دادند و سپس گفت: ﴿اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عَالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِي مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾[۶۳]. و بعد تا زمان مرگ سکوت کرد[۶۴].
خواجه ربیع تنها نمونهای از کارگزاران پارسا و باتقوای علی(ع) است. بیشتر کارگزاران منصوب آن حضرت نیز چون او اهل عبادت و متقی و پرهیزگار بودند[۶۵].
امانتداری
از آنجا که در اندیشه سیاسی امام علی(ع) حکومت یک امانت است؛ لذا هر کس در هر جایگاه و مرتبه مدیریتی امانتدار محسوب میشود. و باید از اموال بیتالمال، نوامیس، شرف و کیان مردم پاسداری کند.
از آنجا که حکومت بالاترین امانت است، خیانت در آن هم بالاترین خیانت است؛ چراکه خیانت به همه مسلمین محسوب میشود: «وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ، وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ، وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى، وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ»[۶۶]؛ «کسی که امانت [[[حکومت]] و مسؤولیت[را خوار شمارد، و دست به خیانت آلاید، و خویشتن و دینش را از آن منزه نسازد درهای خواری و رسوایی را در دنیا به روی خود گشوده است، و در آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود. و بزرگترین خیانت، خیانت به امت است و رسواترین تقلب، تقلب نسبت به پیشوایان مسلمان».
به دلیل اهمیت امانتداری، علی(ع) نیز کسانی را به کارگزاری خود منصوب مینمود که به امانتداری آنها راضی بود: «ارْضَيَا بِقِسْمِ اللَّهِ لَكُمَا حَتَّى أَرَى رَأْيِي وَ اعْلَمَا أَنِّي لَا أُشْرِكُ فِي أَمَانَتِي إِلَّا مَنْ أَرْضَى بِدِينِهِ وَ أَمَانَتِهِ مِنْ أَصْحَابِي»[۶۷]؛ «شما دو نفر به آنچه قسمت الهی است، راضی باشید تا من نظر خود را اعلام کنم؛ اما بدانید که من در امانتم (حکومت) کسی را شریک قرار نمیدهم، مگر افرادی از اصحابم که از دین و امانتداری آنان مطمئن و راضی باشم».
امام به حذیفه نیز توصیه میکنند تا کسانی را که امانتدار هستند به همکاری خود برگزیند: «فَاجْمَعْ إِلَيْكَ ثِقَاتِكَ وَ مَنْ أَحْبَبْتَ مِمَّنْ تَرْضَى دِينَهُ وَ أَمَانَتَهُ وَ اسْتَعِنْ بِهِمْ عَلَى أَعْمَالِكَ»[۶۸]؛ «و جمع کن افراد مورد اطمینان و کسانی را که مورد علاقه تو میباشند و راضی به دیانت آنها و حسن امانتشان میباشی و از آنها در کارهایت یاری بخواه»[۶۹].
خیرخواهی
از آنچه امام در اوصاف والیان خویش نگاشته است و یا به کارگزاران خود توصیه نموده است روشن میشود که یکی دیگر از صلاحیتهای لازم برای کارگزاری «نصیحت» و «خیرخواهی» است.
کارگزار نظام اسلامی مردم را همچون فرزندان خویش دوست میدارد و به آنها عشق میورزد. ازاینرو خیرخواهانه هرآنچه به مصلحت مردم باشد و منافع آنها را تأمین کند در اولویت کاری خویش قرار میدهد و هرگز آنچه را مردم از آن متضرر میشوند و منافع آنها را بر باد میدهد بر آنان تحمیل نمیکند.
امام(ع) به مالک توصیه میکنند: «از سپاهیانت آن کس را به فرماندهی بگمار که در نزد تو خیرخواهترین افراد برای خدا و رسول او و امام و پیشوای تو و پاکدامنترین و بردبارترین آنها باشد. از افرادی که دیر به خشم آیند و زود عذر و پوزش پذیرند و بر ناتوانان رحمت نموده و نسبت به قوی دستان سرسختی نمایند و آن کس که درشتی و خشونت او را برنینگیزاند و ناتوانی، وی را بر جای ننشاند (و از سعی بازندارد)»[۷۰].
زمانی که امیرالمؤمنین(ع) تصمیم گرفت مالک اشتر را به مصر بفرستد، طی نامهای از او - که در آن موقع در نصیبین بود - خواست که به کوفه بیاید و در آخر نامه چنین نوشت: «وَ اسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِكَ أَهْلَ الثِّقَةِ وَ النَّصِيحَةِ مِنْ أَصْحَابِكَ»[۷۱]؛ «و جانشین خود را فردی مورد اطمینان و خیرخواه از یارانت قرار ده».
مالک طبق دستور حضرت عمل کرد و به کوفه بازگشت و شبیب بن عامر ازدی از جانشین خود قرار داد. بسیاری از مدیران تنها به انجام وظیفه خویش کفایت میکنند اما مدیران خیرخواه حوزه مسؤولیت خویش را با جان و دل میپذیرند و همچنان که انسان فطرتاً به دنبال کسب خیر و منفعت برای خود و فرزندان خویش است برای مردم و مسؤولیت خویش نیز دل میسوزاند و آنها را نیز بخشی از وجود خود میپندارد و ازاینرو خیرخواه آنان است. چنین مدیرانی به کار خویش عشق میورزند و تنها با هدف رفع مسؤولیت فعالیت نمیکنند[۷۲].
صلاحیتهای سیاسی در گزینش
بینش سیاسی
پیش از آنکه به ضرورت بینش سیاسی برای کارگزاری نظام اسلامی بپردازیم بهتر است با مفهوم سیاست آشنا شویم. واژه «سیاست» معادل کلمۀ «Politic» و ریشه لاتین آن «polis» است که به معنای شهر و شهروندی و قانون اساسی یا ساختار حقوقی آمده است[۷۳]. در متون و منابع دینی، واژه سیاست واژهای عربی و از ریشه «ساس یسوس» گرفته شده است. در لغت، به معنای حکومت، ریاست امر و نهی سزا و تنبیه، پرورش و پروراندن و پرداختن به امور مردم بر طبق مصالحشان آمده است[۷۴]. در متون و منابع دینی، واژه سیاست مکرراً به کار رفته است. از جمله اوصافی که در ادعیه و زیارات برای ائمه اطهار(ع) وارد شده، «سَاسَةُ الْعِبَادِ»[۷۵] است. ازاینرو، تدبیر امر جامعه و اعمال سیاست، از خصایص رهبران الهی است که به واسطه آن، انسانها در مسیر خلقت تربیت میشوند.
بر حسب روایات اسلامی، سیاست و حکومت، شعبهای از امامت است و یکی از ویژگیهای امام، آگاهی به سیاست میباشد: «وَ الْإِمَامُ... مُضْطَلِعٌ بِالْإِمَامَةِ عَالِمٌ بِالسِّيَاسَةِ»[۷۶]؛ «امام حامل و برپا دارندهٔ رهبری جامعه و آگاه به سیاست است».
«معنای اصطلاحی سیاست، نزد متفکران اسلامی، عبارت است از مدیریت و رهبری جامعه، در جهت مصالح مادی و معنوی هدف، سیاست در حاکمیت اسلامی، تحقق بخشیدن به ارزشهای الهی و احقاق حقوق مردم و جلوگیری از ظلم و فساد است. حاکم اسلامی در جستجوی راهکارهایی مطلوب و مناسب، برای هدایت جامعه به سوی سعادت است. در سیاست اسلامی، غایتمندی و آهنگ حرکت به سمت آرمان، نهفته است و حاکم ضمن توجه به واقعیتهای جامعه، راههای وصول به هدف را فراروی جامعه قرار میدهد»[۷۷].
اکنون که با مفهوم سیاست آشنا شدیم ضرورت بینش سیاسی هم برای مدیران روشن میشود. بینش سیاسی اولاً سبب میشود تا سیاستهای تعیین شده منطبق با اسلام باشد. ثانیاً سبب میشود تا مدیر درک درستی از شرایط زمانه و سیاستهای شیطانی دشمنان نظام اسلامی پیدا کند و در دام دشمن گرفتار نگردد.
یکی از صحنههایی که «ضرورت بینش سیاسی» را به خوبی نشان میدهد جنگ صفین است. در این جنگ کسانی که از بینش سیاسی قوی برخوردار نبودند و «بینش سیاسی» آنها ضعیف بود به راحتی در دام نیرنگ دشمن گرفتار شدند اما کسانی که از بینش سیاسی بالایی برخوردار بودند حیله دشمن را شناختند و فریب نخوردند. اکنون تفصیل این ماجرا را به نقل از فروغ ولایت بررسی میکنیم: «بامداد روز پنج شنبه سیزدهم ربیع الاول و به قولی سیزدهم صفر، سپاه امام(ع) با نیرنگ کاملاً بیسابقهای روبرو شد و خدمتی که فرزند عاص به طاغیان شام کرد به حق مایه حیات مجدد تیره اموی و بازگشت آنان به صحنه اجتماع شد.
سپاه شام، طبق دستور عمرو، قرآنها را بر نوک نیزهها بستند و صفوف خود را با مصاحف آراستند. قرآن بزرگ دمشق به کمک ده نفر بر نوک نیزه حمل میشد. آنگاه همگی یک صدا شعار سر دادند که: «حاکم میان ما و شما کتاب خداست».
گوشهای عراقیان متوجه فریادها شد و چشمهایشان به نوک نیزهها افتاد. از سپاه شام جز شعارها و فریادهای ترحمانگیز چیزی شنیده نمیشد. همگی میگفتند: «ای مردم عرب، برای زنان و دخترانتان خدا را در نظر بگیرید».
خدای را خدای را درباره دینتان! پس از مردم شام چه کسی از مرزهای شام پاسداری خواهد کرد و پس از مردم عراق چه کسی از مرزهای عراق حفاظت خواهد نمود؟ چه کسی برای جهاد با روم و ترک و دیگر کافران باقی خواهد ماند»[۷۸].
منظره روحانگیز مصاحف و نالههای مهرآفرین، عقل و هوش را از بسیاری از سربازان امام(ع) ربود و آنان را مبهوت و مدهوش ساخت. مردان جنگی که تا ساعاتی پیش افتخار میآفریدند و در یک قدمی پیروزی کامل قرار داشتند، همچون افسونشدگان، بر جای خود میخکوب شدند. ولی شیرمردانی، مانند عدی بن حاتم و مالک اشتر و عمرو بن الحمق، از واقعیت نیرنگ آگاه بودند و میدانستند که چون دشمنان را یارای مقابله نیست و در آستانه سقوط و نابودی قرار گرفتهاند از این راه میخواهند خود را نجات دهند وگرنه آنان هیچگاه تن به قرآن نداده و نخواهند داد. از این جهت فرزند حاتم به امام(ع) گفت: «هیچگاه سپاه باطل را یارای مقابله با حق نیست. از هر دو طرف گروهی کشته و مجروح شدهاند و آنان که با ما باقی ماندهاند از آنان نیرومندترند، به نالههای شامیان گوش فرا نده و ما پیرو تو هستیم و اشتر گفت: معاویه فاقد جانشین است ولی تو جانشین داری. اگر او سرباز دارد ولی صبر سربازان تو را ندارد. آهن را با آهن بکوب و از خدا کمک بگیر.
سومی گفت: علی جان، ما از روی تعصب به حمایت تو برنخاستهایم، بلکه برای خدا دعوت تو را پاسخ گفتهایم... اکنون حق به آخرین نقطه خود رسیده است و ما را با وجود تو نظری نیست»[۷۹].
ولی اشعث بن قیس، که خود را در جرگه یاران علی(ع) قرار داده بود و از روز نخست حرکات مرموزی داشت و ارتباط او با معاویه کم و بیش آشکار شده بود، رو به امام(ع) کرد و گفت: دعوت قوم را پاسخ بگو که تو به پاسخگویی به درخواست آنان شایستهتری. مردم خواهان زندگی هستند و جنگ را خوش ندارند. امام(ع) که از نیت ناپاک او آگاه بود فرمود باید در این مورد اندیشید[۸۰].
معاویه برای تحریک عواطف سپاه امام به عبدالله فرزند عمروعاص که از مقدسنماهای جامعه آن روز بود، فرمان داد که در میان صفوف دو گروه قرار گیرد و آنان را به پذیرفتن داوری کتاب خدا دعوت کند. او نیز در میان دو صف قرار گرفت و گفت: مردم، اگر نبرد ما برای دین بود، هر دو گروه حجت را بر گروه مخالف تمام کرد و اگر برای دنیا بود، هر دو گروه از حد تجاوز کردند ما شما را به حکومت کتاب خدا دعوت میکنیم و اگر شما دعوت میکردید ما اجابت مینمودیم. فرصت را مغتنم شمارید.
این شعارها، دشمن پراکنده و مردم سادهلوح عراق را فریفت و جمعیت درخور ملاحظهای رو به امام آوردند که دعوت آنان را بپذیرد. امام(ع) در این لحظات حساس برای روشن ساختن اذهان فریبخوردگان، رو به آنان کرد و گفت: «بندگان خدا من از هر کسی برای پذیرفتن دعوت به حکم قرآن شایستهترم ولی معاویه و عمروعاص و ابن ابی معیط و حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح اهل دین و قرآن نیستند. من بهتر از شما آنان را میشناسم. من با آنان از دوران کودکی معاشرت کردهام؛ آنان در تمام احوال بدترین کودکان و بدترین مردان بودند. به خدا سوگند، آنان قرآنها را بلند نکردهاند که قرآن را میشناسند و میخواهند به آن عمل کنند، بلکه این کار جز حیله و نیرنگ نیست. بندگان خدا سرها و بازوان خود را لختی به من عاریه دهید که حق به نتیجه قطعی رسیده و چیزی تا بریده شدن ریشه ستمگران باقی نمانده است»[۸۱].
درحالیکه افراد مخلص از نظر امام(ع) طرفداری میکردند، ناگهان بیست هزار نفر از رزمندگان سپاه عراق، درحالیکه در پوششی از آهن فرو رفته بودند و پیشانی آنها از سجده پینه بسته بود و شمشیر بر دوش داشتند[۸۲]، میدان نبرد را ترک گفته و به مقر فرماندهی رو آوردند. این گروه را افرادی همچون مسعر بن فدکی و زید بن حصین و برخی از قراء عراق رهبری میکردند که بعداً از سران خوارج شدند. آنان در برابر جایگاه امام(ع) ایستادند و او را به جای «یا امیرالمؤمنین» به «یا علی» خطاب کردند و با کمال بیادبی گفتند: «دعوت قوم را بپذیر وگرنه تو را میکشیم همچنان که عثمان بن عفان را کشتیم. به خدا سوگند اگر دعوت آنان را اجابت نکنی تو را میکشیم!»
فرماندهی که دیروز مطاع مطلق بود اکنون کارش به جایی انجامیده بود که به او دستور تسلیم و پذیرش صلح تحمیلی میدادند. امام(ع) در پاسخ آنها گفت: «من نخستین کسی هستم که به کتاب خدا دعوت کردم و نخستین کسی هستم که دعوت کتاب را اجابت گفتم، بر من جایز نیست که شما را به غیر کتاب خدا بخوانم. من با آنان میجنگم زیرا گوش به حکم قرآن نمیدهند، آنان خدا را نافرمانی کردند و پیمان او را شکستند و کتاب او را پشت سر افکندند. من به شما اعلام میکنم که آنان شما را فریفتهاند. آنان خواهان عمل به قرآن نیستند»[۸۳].
سخنان منطقی و مستدل امام(ع) در آنان مؤثر نیفتاد و مرور زمان نشان داد که آنان افرادی تندرو و دور از فهم و درک حقایق بودند که تحت تأثیر شعارهای توخالی شامیان قرار گرفته بودند و هرچه امام آنان را نصیحت میکرد بر اصرار و لجاجت خود میافزودند و میگفتند که باید امام دستور دهد که اشتر دست از نبرد بردارد. هیچ چیز برای یک ارتش در حال نبرد زیانبارتر از اختلاف و دودستگی نیست. از آن بدتر، شورش گروه سادهلوح و دور از مسائل سیاسی بر فرمانده خردمند و دانای خود است. امام(ع) خود را در آستانه پیروزی میدید و از واقعیت پیشنهاد دشمن آگاه بود، اما چه کند که اختلاف شیرازه وحدت سپاه را از هم میگسست.
«امام(ع) مقاومت در برابر بیست هزار نفر مسلح مقدسنما را، که پیشانی آنان از کثرت سجده پینه بسته بود، صلاح ندید و یکی از نزدیکان خود به نام یزید بن هانی را خواست و به او چنین گفت: خود را به نقطهای که اشتر در آنجا مشغول نبرد است برسان و بگو که دست از نبرد بکشد و هرچه زودتر به سوی من آید. یزید بن هانی خود را به صف مقدم رسانید و به اشتر گفت: امام دستور میدهد که دست از نبرد برداری و به سوی او بیایی. اشتر: سلام مرا به امام برسان و بگو که اکنون وقت آن نیست که مرا از میدان فراخوانی. امید است که به همین زودی نسیم پیروزی بر پرچم اسلام بوزد. قاصد بازگشت و گفت: اشتر مراجعت را مقرون به مصلحت نمیداند و میگوید که در آستانه پیروزی است.
شورشیان رو به امام کردند و گفتند: خودداری اشتر از بازگشت، به دستور خود توست. تو پیام دادی که او در میدان نبرد مقاومت کند. علی(ع) با کمال متانت فرمود: من هرگز با مأمور خود محرمانه سخن نگفتم هرچه گفتم شما آن را شنیدید چگونه من را برخلاف آنچه که آشکارا گفتم متهم میکنید؟
شورشیان: هرچه زودتر پیام بده که اشتر از میدان بازگردد وگرنه یا تو را مانند عثمان میکشیم یا زنده تحویل معاویه میدهیم. امام(ع) رو به یزید بن هانی کرد و گفت: آنچه را مشاهده کردی به اشتر برسان. مالک از پیام امام(ع) آگاه شد و رو به قاصد کرد و گفت: این فتنه زاییده بلند کردن قرآنها بر سر نیزهها است. و این نقشه فرزند عاص است. سپس با اندوه گفت: آیا پیروزی را نمیبینی و آیه خدا را مشاهده نمیکنی؟ آیا رواست که در این اوضاع صحنه نبرد را رها کنم؟ قاصد: آیا رواست که تو در اینجا باشی و امیرمؤمنان کشته یا تحویل دشمن شود؟
مالک از شنیدن این سخن بر خود لرزید. فوراً دست از نبرد کشید و خود را به حضور امام رساند وقتی چشمش به آشوبگران ذلتطلب افتاد رو به آنان کرد و گفت: اکنون که بر دشمن برتری یافته و در آستانه پیروزی قرار گرفتهاید فریب آنان را میخورید؟ به خدا سوگند که آنان فرمان خدا را ترک و سنت پیامبر را رها کردهاند. هرگز با درخواست آنان موافقت نکنید و به من کمی مهلتدهید تا کار را یکسره کنم. آشوبگران: موافقت با تو مشارکت در خطای توست.
اشتر: وا اسفا که افراد ارزنده شما کشته شدهاند و گروه زبونتان باقی مانده است. به من بگویید در چه زمانی شما بر حق بودید؟ آیا آن زمان که نبرد میکردید بر حق بودید و اکنون که دست از نبرد کشیدهاید بر باطل هستید؟ یا در آن زمان که نبرد میکردید بر باطل بودید و اکنون بر حق هستید؟ اگر چنین گمان دارید یعنی همه کشتگان شما که به ایمان و تقوا و اخلاص آنان اعتراف دارید باید در آتش باشند.
آشوبگران: در راه خدا نبرد کردیم و برای خدا دست از نبرد برمیداریم. ما از تو پیروی نمیکنیم از ما دوری جو. مالک: فریب خوردهاید و از این طریق به ترک نبرد دعوت شدهاید. ای روسیاهان پیشانی پینه بسته، من نمازهای شما را نشانه وارستگی از دنیا و نشانه شوق به شهادت میپنداشتم؛ اکنون ثابت شد که هدف شما فرار از مرگ و روی کردن به دنیاست. اف بر شما، ای به مانند جانوران فضلهخوار، هرگز روی عزت نخواهید دید. دور شوید همچنان که ستمگران دور شدند.
در این هنگام آشوبگران از یک طرف و اشتر از طرف دیگر، یکدیگر را به باد فحش و بدگویی گرفتند و بر صورت اسبهای یکدیگر تازیانه نواختند. این منظره ناگوار در پیشگاه امام علی(ع) به اندازهای رنجآور بود که فریاد کشید که از همدیگر فاصله بگیرند. در این اوضاع از طرف آشوبگران فرصتطلب در برابر چشمان امام(ع) فریاد رضایت او به داوری قرآن بلند شد تا امام را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. امام(ع) ساکت بود و سخن نمیگفت و در دریای تفکر فرو رفته بود»[۸۴].
آنچه در این صحنه تلخ تاریخ اسلام دیده میشود بینش ضعیف سیاسی جمعی از یاران علی(ع) است که چگونه با تصمیمگیری غلط فریب دشمن را خوردند و یک پیروزی حتمی را تبدیل به شکست قطعی کردند. در عین حال افرادی چون مالک را میبینیم که از رشد سیاسی بالا برخوردار بوده و نیرنگ دشمن را به خوبی تشخیص میدهد. از سوی دیگر روشن میشود که چرا امام افرادی چون مالک را بر مناصب کلیدی میگماشت.
در این مورد باید دانست که بسته به اهمیت مسؤولیت میزان بینش سیاسی مدیر نیز افزایش مییابد. با وجود این بینش سیاسی نباید با «سیاست زدگی» اشتباه شود و مرزهای این دو همواره میبایستی محفوظ بماند. بینش سیاسی یعنی دشمنشناسی و تحلیل درست از شرایط زمانه و اوضاع و احوال سیاسی جامعه اما سیاست زدگی یعنی همه چیز را از نگاه یک جریان سیاسی خاص تعقیب کردن و طرد رقیب سیاسی در جامعه، درحالیکه بینش سیاسی وحدتآفرین است و جامعه را در مقابل دشمنان خارجی متحد میسازد. سیاستزدگی نیروهای خودی را با زد و بندهای ساختگی سیاسی از یکدیگر جدا میسازد و آنها را به جای دشمن، رقیب خویش میپندارد[۸۵].
سوابق مبارزاتی
یکی از ملاکهای امام علی(ع) برای گزینش کارگزاران حسن سابقه سیاسی است. امام از مالک میخواهند کسانی را برگزینند که دارای سوابق مبارزاتی بوده و پیشقدم در اسلام باشند. کارگزارانی که از اصالت خانوادگی برخوردار بوده و در خانوادههای پاکدامن و نیکو پرورش یافته باشند: «ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِي الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً»[۸۶]؛ «سپس بنگر در امور کارگزارانت، پس آنان را با امتحان و آزمایش، به کار بگمار و به خاطر دوستی و بدون مشورت، به آنها امارت مده؛ زیرا این دو از شعبههای جور و خیانت هستند. (چون به آن فرد و جامعه ستم و خیانت میشود) و برای کارگزاری، افراد باتجربه و باحیا را از خانوادههای صالح و کسانی که سابقه خدمت به اسلام دارند، طلب کن زیرا اخلاق آنان گرامیتر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان کمتر و عاقبتنگریشان فزونتر میباشد».
امام علی(ع) در موارد متعددی در اثبات حقانیت خویش به سوابق مبارزاتی خویش اشاره میفرمایند. «فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِينَ فَشِلُوا، وَ تَطَلَّعْتُ حِينَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقْتُ حِينَ تَعْتَعُوا وَ مَضَيْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِينَ وَقَفُوا، وَ كُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً، فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا»[۸۷]؛ «هنگامی که همه را سستی فراگرفته بود، من به انجام وظیفه قیام کردم و آنگاه که همه سر به درون کشیده بودند، قد برافراشته خود را آشکار ساختم، و چون همه در گفتار درمانده بودند، زبان به سخن گشودم، و وقتی همه ایستادند، در پرتو نور خدا پیش رفتم. غوغا و سر و صدایم از همه کمتر، ولی گوی سبقت از همه برتر بود. در راه (فضیلت و حقیقت) عنان گشاده راندم، و گوی سبقت را ویژه ی خود گرداندم».
امام خود نیز در انتخاب کارگزاران به سوابق مبارزاتی آنها تکیه داشت و کارگزارانی را که از حسن سابقه جهاد و مبارزات اسلامی برخوردار نبودند شایسته کارگزاری مسلمانان نمیدانست و از همینرو معاویه را لایق حکمرانی شام نمیداند: «وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ، وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ؟ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ، وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ، وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ»[۸۸]؛ «ای معاویه! شما]خاندان[که نه پیشینه نیک داشتهاید و نه شرافت برازنده، چه هنگامی که رهبر مردمان و زمامدار امت بودهاید؟ پناه به خدا از این شقاوت دیرین و ریشهدار».
همچنین در فهرست اسامی کارگزاران حضرت علی(ع) به جمع زیادی از کسانی برمیخوریم که دارای سوابق مبارزاتی درصدر اسلام و بعد از آن بوده و در جنگهای فراوانی همراه پیامبر(ص) حضور داشتهاند. ابوقتاده انصاری کارگزار حضرت علی(ع) در مکه بوده است. ابوقتاده بدری بود و در جنگ احد نیز شرکت داشت.
ابوقتاده انصاری فارس رسول خدا(ص) بود که حضرت برای او دعا کرد و او در تمام جنگها حضور داشت و همواره همراه رسول خدا(ص) بود و از آن حضرت حمایت میکرد. وی فردی دلسوز و متعهد بود. سهل یکی دیگر از کارگزاران حضرت، مکّنی به ابومحمد، مردی جلیلالقدر از برگزیدگان صحابه و بدری بود. او در جنگ «احد» شرکت داشت و در آن شرایط سخت فرار نکرد. پیامبر درباره وی میفرمود: به سهل تیر بدهید، «نَبِّلُوا سَهْلاً». سهل هم آن تیرها را به طرف دشمن پرتاب میکرد[۸۹]. زمانی که حضرت علی(ع) برای جنگ با ناکثین عازم بصره گردید، سهل بن حنیف را به عنوان فرماندار مدینه منصوب نمود[۹۰].
ابوایوب انصاری یکی دیگر از مبارزان پر سابقه یاران رسول خدا(ص) است که بعد از جنگ نهروان، به سمت فرمانداری مدینه منصوب شد و بعد از حمله بسر بن ارطاه، مدینه را ترک کرد. در این حمله، «بسر» منزل او را ویران ساخت. ابوایوب یا خالد بن یزید بن کعب بن ثعلبه خزرجی از بنی نجار بود[۹۱]. او در «عقبه» حضور داشت و با پیامبر بیعت کرد. وی در جنگ بدر و سایر جنگهای پیامبر حاضر بود. او شخصی بزرگوار و از بزرگان انصار بود و پیامبر بعد از خارج شدن از قبیله «بنی عمرو بن عوف» در هنگام هجرت و ورود به مدینه به منزل ابوایوب وارد شد و در منزل او بود تا این که مسجد و ساختمانهای اطراف آن را ساختند و سپس پیامبر به آنجا رفت پیامبر بین او و مصعب بن عمیر، پیوند برادری برقرار کرد[۹۲].
یکی دیگر از کارگزاران علی(ع) در مدینه حذیفه بن یمان است. حذیفه از بزرگان اصحاب رسول خداست و در جنگ خندق، پیامبر وی را برای کسب اطلاعات به سوی قریش فرستاد و او خبر فرار کفار قریش را به پیامبر گزارش داد. او چهرههای نفاق، را خوب میشناخت و همواره عمر بن خطاب از او درباره منافقین سؤال میکرد و در میان صحابه به صاحب سر و راز رسول خدا معروف بود و هر کس میمرد، عمر نگاه میکرد و اگر حذیفه در کنار جنازه او حاضر نمیشد، عمر هم آن میت را تشییع نمیکرد و بارها میگفت رسول خدا مرا بین هجرت و نصرت مخیر کرد و من یاری کردن پیامبر را انتخاب کردم.
حذیفه در نبرد نهاوند حضور داشت و بعد از مرگ نعمان بن مقرن، پرچم مسلمانان را به دست گرفت و فتح همدان، ری و دینور به دست او بود که تماماً در سال بیست و دوم هجری اتفاق افتاد. او قبل از جنگ جمل از دنیا رفت و دو فرزندش، صفوان و سعید، بعد از اینکه بنا به توصیه پدر خود با علی(ع) بیعت کردند در جنگ صفین به شهادت رسیدند[۹۳].
به طور طبیعی کسانی که دورانی از رنج و مبارزه را برای تحقق حکومت اسلامی گذراندهاند اعتقاد و التزام عملی خویش را به اهداف و آرمانهای آن ثابت کردهاند. آنها در دورانی که اعتقاد به حکومت اسلامی ثمرهای جز رنج و سختی برای مبارزان نداشت؛ تا پای جان مقاومت کردند و نشان دادند که به دنبال کسب امتیازات دنیوی نبوده و جز تحقق اهداف و آرمانهای الهی انگیزه دیگری ندارند اکنون نیز که زمینه چنین حکومتی فراهم شده بهتر از دیگران میتوانند قدر این فرصت را بدانند و در راه موفقیت آن تلاش نمایند؛ چراکه برای رسیدن به آن متحمل مشکلات و مبارزات فراوان شدهاند و حاضر نیستند به سادگی آن را از دست بدهند لذا با تمام وجود از دستاوردهای آن پاسداری خواهند کرد و در رشد و بالندگی آن خواهند کوشید[۹۴].
اصالت خانوادگی
یکی از معیارهای حسن سابقه در مدیریت علوی اصالت خانوادگی است، از کسانی که در خانوادههای اصیل و شایسته پرورش یافتهاند انتظار میرود تا خود نیز امین و متدین باشند؛ چراکه یکی از عوامل مؤثر در شخصیت فرد محیط خانوادگی وی محسوب شده و از راه وراثت و آموزش خصوصیات خانوادگی به فرزند منتقل میشود. معمولاً در چنین خانوادههایی در تربیت فرزندان و آدابآموزی به آنها اهتمام وافری صورت میپذیرد. از سوی دیگر کسانی که در خانوادههای اصیل به دنیا آمدهاند تلاش میکنند تا با درستکاری خویش اصالت خانوادگی خویش را حفظ نمایند و در صورت خطا و اشتباه نیز بزرگان قوم آنها را متوجه اعمال ناپسندشان خواهند ساخت؛ چراکه در خانوادههای اصیل همواره کسانی هستند که بر دیگران دارای نفوذ بوده و در صورت مشاهده انحراف به اعضاء خانواده تذکرات لازم را خواهند داد.
آنچنان که میدانیم یکی از عوامل اخلاق ناشایست مدیران عقدههای حقارت و کمبودهای روانی و عاطفی است که این نقطه ضعف در خانوادههای اصیل کمتر دیده میشود.
امام(ع) به نعمان که کارگزار حضرت در بحرین بود و مقداری از بیتالمال را برای خود برداشته بود نصیحت میکنند که از خدا بترسد؛ چراکه نعمان از خانواده شایستهای بود و از او انتظار امانتداری میرفت. «اما بعد: کسی که نسبت به امانت کوتاهی کند و در خیانت رغبت نشان دهد و نفس و دین خود را پاکیزه ننماید او به خود در دنیا ضرر رسانده و آنچه بعدا بدان گرفتار میشود تلختر و بادوامتر و بدتر و طولانیتر خواهد بود. پس از خدا بترس! تو از قومی هستی که دارای شایستگی هستند رفتارت به گونهای باشد که من نسبت به تو ظن نیکو داشته باشم و از آنچه به من خبر آن رسیده اگر حق باشد برگرد و نظر مرا درباره خود تغییر مده. خراج منطقهات را بررسی کرده، برای من نامه بنویس؛ تا رأی خود را برایت اعلام کنم. انشاءالله»[۹۵].
امام در نامهای دیگر به منذر که والی فارس بود و از بیتالمال مالی را برای خود برداشته بود، فرمایشی دارند که روشن میکند یکی از دلایل انتخاب اولیه او خانواده شایستهاش بوده است. «اما بعد: نیکی پدرت، مرا فریب داد و گمان کردم از روش او پیروی میکنی و به راه او میروی. پس ناگاه به من خبر رسید که خیانت کردهای و برای هوای نفس خود، فرمانبری را رها نمیکنی و برای آخرتت توشهای نمیگذاری، دنیای خویش را با ویرانی آخرتت آباد میسازی و با بریدن از دینت، به خویشانت میپیوندی»[۹۶].
از آنچه در مورد نعمان و منذر گذشت روشن میشود که اصالت خانوادگی گرچه یکی از عوامل اصلی انتخاب کارگزاران است اما ممکن است با وجود اصالت خانوادگی نیز افرادی دست به خلافکاری و خیانت بزنند لذا لازم است تا در انتخاب کارگزاران علاوه بر اصالت خانوادگی به صلاحیتهای دیگر هم توجه شود[۹۷].
پرهیز از انتخاب وابستگان به رژیم طاغوت
آن حضرت پس از به دست گرفتن قدرت، تقریبا تمامی استانداران، فرمانداران و کارگزاران عالیرتبه خلفای گذشته را از کار برکنار کرد که بسیاری از این عزلها، موجب تضعیف قدرت علی(ع)، تقویت دشمنان و به خطر افتادن حکومت آن حضرت گردید. علاوه بر آگاهی خود امام نسبت به این امر اطرافیان نیز این نکته را به وی یاد آوری میکردند و برخی بر این عقیده بودند که حداقل پس از تثبیت حکومت، حضرت اقدام به عزل حکام نالایق کند ولی علی(ع) حاضر نشد حتی یک لحظه برخلاف اصل لیاقت و شایستگی عدالت گام بردارد پس از آن نیز حضرت به استانداران و کارگزاران خود دستور میداد که در دستگاه حکومتی خود این اصل را رعایت کنند.
«روش حضرت در برخورد با کارگزاران عثمان بدینگونه بود که طی نامهای که به آنها مینوشت از آنها میخواست که از مردم بیعت بگیرند. بعد از آن، در صورتی که تصمیم به برکناری یکی از آنها داشت، از او میخواست به مرکز حکومت، مدینه و بعداً کوفه بیاید که بازگشت او نشانگر تسلیمش در مقابل خلیفه مسلمین و بیعت مردم نشانگر وفاداری مردم آن منطقه نسبت به رهبر جامعه اسلامی بود؛ همانگونه که حضرت نسبت به اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله بجلی و دیگران، بدینگونه عمل کرد»[۹۸].
چون امیرمؤمنان(ع) زمام امور را به دست گرفت مسؤولان و کارگزاران ناشایسته و فاقد اهلیتهای لازم را برکنار کرد و مسؤولان و کارگزارانی شایسته را بر سر کار گماشت؛ از جمله: عبدالله بن عمرو حضرمی، حلیف بنی امیه را از استانداری «مکه» عزل کرد و ابوقتاده حارث ابن ربعی انصاری را به جای او منصوب کرد، یعلی بن امیه حنظلی (یعلی بن منیه منسوب به مادرش) را از حکومت «یمن» برکنار کرد و عبیدالله بن عباس را به جای او گماشت. عبدالله بن سعد بن ابی سرح برادر ناتنی عثمان را از حکومت «مصر» معزول کرد و قیس بن سعد بن عباده انصاری را به جای او فرستاد. عبدالله بن قیس بن عامر را از حکومت «نیشابور» برداشت و به جای او خلید بن کاس را گذاشت. عثمان بن حنیف را نیز به حکومت «بصره» گماشت که آنجا پس از اخراج عبدالله بن عامر بن کریز بدون والی بود. عماره بن شهاب را نیز به سوی «کوفه» فرستاد و سهل بن حنیف را به سوی «شام»[۹۹].
امام(ع) همچنان که خود از عوامل رژیم طاغوتی گذشته استفاده نمیکرد به مالک نیز توصیه میکند تا از بهکارگیری آنها بپرهیزد: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الْآثَامِ فَلَا يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً، فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ، وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِكَ أَخَفُّ عَلَيْكَ مَئُونَةً وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً»[۱۰۰]؛ «بدترین وزیران تو کسی است که پیش از تو وزیر بدکاران بوده و آنکه در گناهان آنان شرکت نموده پس مبادا چنین کسان، محرم تو باشند که آنان یاوران گناهکارانند، و ستمکاران را کمککار، و تو جانشینی بهتر از ایشان خواهی یافت که در رأی و کارایی و نفوذ و تأثیرگذاری چون آنان بُوَد، و گناهان و کردار بد آنان را بر عهده ندارد. آنکه ستمکاری را در ستمش یار نبوده و گناهکاری را در گناهش مددکار نبوده، بار اینان بر تو سبکتر است و یاری ایشان بهتر».
انسانهای بدکار و یاوران ستمکاران فاقد کارآیی لازم برای دولت حقگرا هستند و توان انجام سیاستهای عدالتطلبانه اسلامی را ندارند؛ چراکه آنها به دستاندازی به اموال مسلمین و زور و چپاول و ستمگری عادت کردهاند و هرگز حاضر به تن دادن به مساوات اسلامی نیستند.
کسانی که با خوی و کردار سیاست شیطانی عادت کردهاند نمیتوانند مجری سیاستهای اسلامی باشند که از اساس با آن مخالف است، گرچه ممکن است با چهرهای نفاقگونه خود را به ظاهر طرفدار اصلاحات اسلامی نشان بدهند اما در حقیقت به دنبال اهداف و مطامع شخصی خود میباشند و در موقعیت مناسب با دشمنان نظام همکاری کرده و از پشت به نظام اسلامی خنجر میزنند.
البته باید توجه کرد که همواره هستند عدهای که به ظاهر با حکومت طاغوت همکاری میکنند اما در حقیقت به مصالح اسلام و مسلمین میاندیشند و در تلاشند تا در موقعیت مناسب ضربات خود را از درون بر رژیم طاغوتی وارد سازند.
چنین افرادی با هدف کمک به اسلام و مسلمین وارد دستگاه شدهاند و نیت خیر آنها شایسته تقدیر است. در زمان اهلبیت همواره افرادی برای نفوذ به دستگاه فاسد حکومتی تشویق میشدند تا پناهگاه انسانهای مؤمن و مستضعف باشند.
در مواردی حتی به دلیل مصالحی که اقتضا میکرد خود علی(ع) هم با خلفا همکاری میکرد از طرف آنها مسؤولیتهایی را میپذیرفت، به آنها مشاوره میداد و در مشکلات پیش آمده به آنها یاری میداد. همه اینها با هدف حفظ منافع مسلمین بود.
اصحاب امام علی(ع) نیز به پیروی از حضرت، در مواردی که همکاری با خلفا به نفع اسلام و مسلمین بود با آنها همکاری نموده، گاه به عنوان استاندار یا نیروی نظامی و یا فرمانده سپاه اسلام با دستگاه خلافت همراهی میکردند.
سلمان[۱۰۱] و عمار[۱۰۲] به ترتیب استانداری مدائن و کوفه را در عصر عمر پذیرفتند و عمار در عهد عثمان، از طرف خلیفه برای بررسی شکایات مردم مصر از استاندار خود، به آن دیار سفر میکند[۱۰۳] و نیز در عهد ابوبکر، در جنگهای مسلمین با مرتدین شرکت میکند[۱۰۴]. همانطور که در جنگهای مسلمین با ایرانیها در عصر عمر شرکت داشت. براء ابن عازب به عنوان فرمانده سپاه اسلام در عهد خلیفه ثانی، قزوین را فتح مینماید. و با مردم آن دیار قرارداد صلح میبندد[۱۰۵].
عثمان بن حنیف نیز از طرف عمر، مسؤول جمعآوری مالیات کوفه است[۱۰۶]. علی(ع) این افراد را که به خاطر مصالح مسلمین و نه به دلیل وابستگی به طاغوت، با رژیم طاغوتی همکاری داشتند، در مسؤولیت خویش ابقا کرد.
یکی از این افراد حذیفه بود که پس از آگاهی از خلافت حضرت علی(ع) به منبر رفت و سخنرانی مفصلی در فضایل علی(ع) ایراد کرد. پس از سخنرانی وی همگان با علی(ع) بیعت کردند. همچنین در میان کارگزاران رژیم طاغوت کسانی وجود دارند که تواناییهای کاری و فنی آنها و نوع تخصصی که داشتهاند اقتضای همکاری با نظام حاکم را میکرده است.
این افراد چهبسا دلبستگیهای عقیدتی و سیاسی با نظام طاغوتی نداشتهاند و صرفاً خدمات فنی و حرفهای به این نظام ارائه میدادهاند. نظام اسلامی نباید خود را از تخصص و توانایی این افراد صرفاً به دلیل مسئولیتهای سابق آنها محروم نماید. این افراد در صورتی که آماده همکاری با نظام اسلامی و پذیرش اصول آن باشند، میتوانند همکاران خوبی برای فعالیتهای فنی و حرفهای نظام به حساب آیند[۱۰۷].
منابع
پانویس
- ↑ علیآبادی، علیرضا، مدیران جامعه اسلامی، مؤسسه فرهنگی نشر رامین، تهران، ۱۳۷۷، ص۳۳-۳۴.
- ↑ «گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و بر گستره دانش او افزوده است»... سوره بقره، آیه ۲۴۷.
- ↑ «مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، کلام ۱۳۱.
- ↑ کتاب سلیم بن قیس، تحقیق محمدباقر انصاری زنجانی، ص۲۴۷.
- ↑ واسطی، عیون الحکم والمواعظ، ص۲۵۰.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۴.
- ↑ الذهبی، الامام شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسسه الرساله، بیروت، الطبعه التاسعه، ۱۴۱۳ه.ق، ج۲، ص۴۹۵-۴۹۶.
- ↑ ابن شبعه الحرانی، العقول، ص۱۳۷.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۴۷-۱۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۳.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۱۸۵.
- ↑ «و حق را با باطل میامیزید و آگاهانه حقپوشی مکنید» سوره بقره، آیه ۴۲.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۱۵۰.
- ↑ طبری، احمد بن عبدالله، ذخائر العقبی، مکتبه القدسی، قاهره، ص۲۲۷.
- ↑ معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، الجامعه الرضویة للعلوم الاسلامیه، مشهد، الطبعة الأولی، ۱۴۱۸، ج۱، ص۲۲۴.
- ↑ معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، ج۱، ص۲۲۵.
- ↑ معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، ج۱، ص۲۲۵.
- ↑ صدر حاج سید جوادی، احمد و دیگران، دایرة المعارف تشیع، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، ۱۳۸۰، چاپ چهارم، ج۱، ص۳۴۴.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، انتشارات جلوه کمال، قم، ۱۳۸۷، چاپ دوم، خطبه ۱۷۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲۰، ص۲۷۶.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۳۴.
- ↑ ابن مزاحم، وقعة صفین، ص۵۰۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ علامه امینی، الغدیر، ج۲، ص۷۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۵۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۱۱.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۸۰۳۸.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۵۴۲۶.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳۵.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۶۳.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۹۴.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۵۷۲.
- ↑ ثقفی، الغارات، ج۱، ص۲۶۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۵، ص۹۸.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۱۴.
- ↑ هاشمی خویی، میرزا حبیبالله و دیگران، منهاج البراعه فی شرح نهجالبلاغه، انتشارات اسلامیه، تهران، [بی تا]، ج۱۷، ص۱۵.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۳۰۵؛ ذاکری، سیمای کارگزاران علی(ع)، ج۱، ص۲۹۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۴.
- ↑ «فرشتگان بر آنان که گفتند: پروردگار ما خداوند است سپس پایداری کردند، فرود میآیند که نهراسید و اندوهناک نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند مژده باد!» سوره فصلت، آیه ۳۰.
- ↑ «بسا گروهی اندک بر گروهی بسیار به اذن خداوند، پیروز شده است» سوره بقره، آیه ۲۴۹.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۶۵-۱۷۲.
- ↑ واقدی، مغازی، ج۳، ص۱۱۱۸.
- ↑ ابن اثیر، کامل، ج۲، ص۲۷۲.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۷۲.
- ↑ ملامحسن فیض کاشانی، منهاج النجات، ترجمه رضا رجبزاده، پیام آزادی، تهران، ۱۳۶۴، ص۱۵.
- ↑ «بیگمان گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست» سوره حجرات، آیه ۱۳.
- ↑ «ای مؤمنان! از خداوند پروا کنید و به پیامبرش ایمان آورید تا از بخشایش خویش دو بهره به شما ارزانی دارد و در شما فروغی نهد که با آن راه بسپارید و شما را بیامرزد» سوره حدید، آیه ۲۸.
- ↑ «و هر کس از خداوند پروا کند (خداوند) برای او دری میگشاید» سوره طلاق، آیه ۲.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث شماره ۹۰۲۸.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۷۶.
- ↑ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوائی، امیرکبیر، تهران، ص۱۹۳ و ۸۷۸.
- ↑ خراسانی، محمدهاشم، منتخب التواریخ، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، ص۱۳۵.
- ↑ شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، انتشارات کتاب فروشی اسلامیه، تهران، [۱۳۶۵[، ج۱، ص۲۹۷.
- ↑ موسوی خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، تحقیق اسدالله اسماعیلیان، مکتبه اسماعیلیان، قم، ۱۳۹۱ه.ق، ج۳، ص۳۳۳.
- ↑ موسوی خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، ج۳، ص۳۳۲.
- ↑ ذهبی، ابوعبدالله شمس الدین، تذکره الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۱، ص۵۷.
- ↑ «پروردگارا! مرا باز گردانید! * شاید من در آنچه وا نهادهام، (بتوانم) کاری نیکو انجام دهم» سوره مؤمنون، آیه ۹۹-۱۰۰.
- ↑ خوانساری، روضات الجنات، ج۳، ص۳۳۳؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۹، ص۶۵.
- ↑ محدث قمی، سفینه البحار، ج۱، ص۵۰۶.
- ↑ «بگو خداوندگارا! ای پدیدآورنده آسمانها و زمین! دانای پنهان و آشکار! تویی که میان بندگانت در آنچه اختلاف میورزیدند داوری میکنی» سوره زمر، آیه ۴۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۷، ص۹۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۷۴.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۲۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۳۱.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۸۸.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۷۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۴.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۸۱.
- ↑ آندرو وینسئت، نظریههای دولت، ترجمه حسین بشیریه، نشر نی، تهران،]بیتا[، ص۳۰.
- ↑ لغتنامه دهخدا.
- ↑ در زیارت جامعه آمده است: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ... وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ» در برخی احادیث آمده است: «نَحْنُ سَاسَةُ الْعِبَادِ» امام صادق(ع) در معرفی اهلبیت(ع) میفرماید: «وَ نَحْنُ أَخْيَارُ الدَّهْرِ وَ نَوَامِيسُ الْعَصْرِ وَ نَحْنُ سَادَةُ الْعِبَادِ وَ سَاسَةُ الْبِلَادِ» (بحارالانوار، ج۱۱، ص۳۷؛ ج۹۷، ص۳۴۲).
- ↑ کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۱، ص۲۰۲.
- ↑ نوروزی، محمدجواد، فلسفه سیاست، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، چاپ هشتم، ۱۳۸۱، ص۲۲.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۸۱.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۸۲.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۸۲.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۸۹.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۸۹.
- ↑ سبحانی، جعفر، فروغ ولایت، انتشارات صحیفه، چاپ ششم، ۱۳۷۸، ص۵۸۱.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۴۹۲-۴۸۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۱۹-۲۱۶.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۸۲-۱۹۱.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۳، ص۶۰۵؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳۷.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۱۰.
- ↑ شیرازی حسینی، سیدعلیخان مدنی، الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، مکتبه بصیرتی، قم، الطبعه الثانیه، ١٣٩٧ه.ق، ص۳۸۸.
- ↑ نویری، شهاب الدین احمد، نهایه الارب فی فنون العرب، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، امیرکبیر، تهران، ج۵، ص۱۲۶.
- ↑ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۳، ص، ۲۴، نام ابوایوب را خالد بن زید ذکر کرده است. در بعضی از نسخهها او را خالد بن زید و برخی خالد بن یزید و بعضی دیگر خالد بن کلیب نامیدهاند. مادرش هند دختر سعد (سعید) بن قیس بن عمرو بن امری القیس بود.
- ↑ شیرازی حسینی، الدرجات الرفیعه، ص۳۱۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۰، ص۱۱۲.
- ↑ ذاکری، سیمای کارگزاران علی(ع)، ج۱، ص۲۶۰.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۹۱.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۴۲.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۷۱.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۹۶.
- ↑ ذاکری، سیمای کارگزاران علی(ع)، ج۱، ص۶۵.
- ↑ سبحانی، فروغ ولایت، ص۳۵۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۸، ص۳۹.
- ↑ امین، محسن، اعیان الشیعه، تحقیق حسن امین، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، ج۸، ص۳۷۳.
- ↑ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۱ه.ق، ج۲، فی۲، ص۱۳۹.
- ↑ امین، محسن، اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۷۳.
- ↑ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۱۱۸، براء از یاران نزدیک امام علی(ع) است.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۸.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۹۷.