سال هشتم هجرت در تاریخ اسلامی
وقایع سال هشتم هجرت
سریه غالب بن عبدالله
رسول خدا(ص) در ماه صفر سال هشتم هجرت، غالب بن عبدالله را به سوی قبیله بنی ملوح فرستاد و دستور داد که بر آنها حمله کند. آنان حرکت کردند تا به قدید[۱] رسیدند، در آنجا حارث بن مالک[۲] را دیده و او را دستگیر نمودند. او گفت: من برای آمدن به خدمت پیامبر حرکت کرده و میخواهم مسلمان شوم. به او گفتند: اگر تو مسلمانی، پس در صورتی که روز و شبی نزد ما محبوس باشی، به تو ضرری نمیرسد؛ و اگر مسلمان نباشی، ما باید تو را دستگیر کنیم. پس مردی از مسلمانان را بر او گماشتند و به او گفتند: اگر قصد حمله نمود، او را به قتل برسان. سپس راه را ادامه دادند تا هنگام غروب به کدید[۳] رسیدند.
جندب بن مکیث[۴] میگوید: من از تپهای که مشرف بر دشمن بود، بالا رفتم و سرم را بالا بردم تا نگاه کنم، ناگهان مردی از خیمهاش بیرون آمد و به همسرش گفت: من بر فراز تپه سیاهیای دیدم، کمان مرا بیاور. او دو تیر انداخت که هر دو به من اصابت کرد و من تکان نخوردم. هنگامی که آنها مطمئن شده و به خواب رفتند، بر آنها حمله بردیم و گروهی را کشتیم و چهارپایان آنها را برداشته و حرکت کردیم. پس تعداد زیادی ما را تعقیب نمودند و ما آمدیم و اسیر خود، حارث بن مالک را برداشته و همچنان میآمدیم تا به وادی «قدید» رسیدیم و از آن عبور کردیم. دشمن به ما نزدیک شده بود که ناگهان بدون باران و ابر، سیلی در وادی قدید جاری شد و دشمن از تعقیب ما ناتوان گردید و آنقدر آب زیاد بود که کسی قدرت نداشت از آن عبور نماید. پس آنها ایستاده و ما را تماشا میکردند و ما هم حیوانات را به سرعت راندیم تا به مدینه نزد رسول خدا بازگشتیم[۵].
سریه شجاع بن وهب
این سریه در ربیعالاول سال هشتم بوده است. پیامبر(ص) او را با بیست و چهار مرد به سوی قبیله هوازن فرستاد. آنها غنایمی به دست آورده و به مدینه بازگشتند. این سریه، پانزده روز به طول انجامید[۶].
سریه عمرو بن کعب
او را نیز پیامبر(ص) در ماه ربیع سال هشتم با پانزده نفر به ناحیهای از سرزمین شام فرستاد، و مسلمانان در این واقعه کشته شدند به جز یک نفر که به سلامت بازگشت[۷].[۸]
خالد بن ولید و عمرو بن عاص
در ماه صفر سال هشتم هجرت، عمرو بن عاص با خالد بن ولید و عثمان بن طلحه نزد پیامبر آمده و اظهار اسلام نمودند. سبب اسلام عمرو را به گفته خود او چنین آوردهاند: چون جنگ احزاب پایان پذیرفت، من به یاران خود گفتم: امر محمد به طور غیر طبیعی بالا گرفته و من صلاح را در این میبینم که نزد نجاشی برویم که اگر محمد بر قوم ما پیروز شد، ما نزد نجاشی باشیم؛ و اگر قوم ما بر محمد غالب آمد، پس ما موقعیت خود را خواهیم داشت. آنها گفتند: رأی درست همین است. پس پوست زیادی جمعآوری کرده و به سوی نجاشی حرکت کردیم و نزد او بودیم تا عمرو بن امیه از طرف نبی اکرم(ص) درباره جعفر بن ابیطالب و همراهانش نزد نجاشی آمد. پس من نزد نجاشی رفته و از او درخواست کردم که فرستاده پیامبر را به من دهد تا او را کشته و بدین وسیله به قریش تقرب جویم. نجاشی چون سخن مرا شنید، خشمگین شد و آنچنان به بینی خود زد که من گفتم بینی او شکست. پس من ترسیدم و گفتم: گویا سؤال من خوشایند تو نبود. نجاشی گفت: تو از من میخواهی که فرستاده مردی را به تو دهم بکشی که آنچه بر موسی نازل میشد، بر او نازل میشود؟
من به نجاشی گفتم: ای سلطان! آیا واقعاً چنین است؟[۹] گفت: وای بر تو، آری از من اطاعت کن و او را پیروی کن. به خدا سوگند او بر حق است و بر دشمنان خود پیروز میشود، همانگونه که موسی بر فرعون و لشکرش پیروز شد. عمرو بن عاص گوید: به نجاشی گفتم پس بر اسلام از من بیعت بگیر، و او دست دراز نمود و من با وی بیعت کردم و اسلام خود را کتمان نموده و به سوی پیامبر حرکت کردم. در بین راه، خالد بن ولید را دیدم و این جریان قبل از فتح مکه بود و او هم از مکه میآمد. به او گفتم: به کجا میروی؟ گفت: میروم تا مسلمان شوم، چون این مرد پیامبر است. پس با یکدیگر نزد نبی اکرم آمدیم. اول خالد اسلام آورد و سپس من نزدیک رفته، مسلمان شدم و بعد از من، عثمان بن طلحه اسلام آورد[۱۰].[۱۱]
غزوه موته[۱۲]
این جنگ در جمادیالاولی سال هشتم هجرت و دو ماه پس از جنگ خیبر رخ داده است و سریه نامیدن آن، همانگونه که ابن سعد در طبقات ذکر کرده بهتر است؛ زیرا غزوه به جنگی گفته میشود که رسول خدا شخصاً در آن شرکت جسته است و سریه، جنگی است که پیامبر در آن حضور نداشته است[۱۳]. نوشتهاند که آنچه سبب این غزوه گردید این بود که نبی اکرم نامهای به سوی هرقل سلطان روم در شام نوشت و آن را به وسیله مردی به نام حارث بن عمیر[۱۴] فرستاد. حارث بن عمیر وقتی به موته رسید، شرحبیل بن عمرو غسانی که از امیران و فرماندهان قیصر بود، فرستاده رسول خدا را ملاقات کرد و به او گفت: گویا تو از فرستادگان محمد میباشی.
گفت: آری. پس او را گرفته و سر از بدنش جدا کردند و هیچ یک از فرستادگان رسول خدا(ص) به جز حارث بن عمیر به قتل نرسید. هنگامی که این خبر به رسول خدا رسید، بر آن حضرت گران آمد و گروهی از یاران خود که سه هزار نفر بودند مجهز نموده و آنها را برای جنگ با رومیان اعزام نمود و فرمود: زید بن حارثه بر شما امیر میباشد[۱۵]، بعد از او جعفر بن ابیطالب، و اگر او هم شهید شد، عبدالله بن رواحه باشد و اگر او نیز کشته شد، مسلمانان خود مردی را تعیین نمایند و او را بر خود امیر کنند. در آن مجلس مردی از یهود حضور داشت، رو به پیامبر کرد و گفت: یا اباالقاسم! اگر تو پیامبر باشی، تمام این افراد که نام آنان را بردی کشته خواهند شد؛ زیرا اگر یکی از انبیای بنیاسرائیل شخصی را بر گروهی امیر میکرد و میگفت اگر او کشته شد، این نشانه آن بود که آن شخص کشته میشود، پس اگر نام صد نفر را ذکر میکرد، تمام آنها کشته میشدند. آنگاه آن یهودی رو به زید بن حارثه کرد و گفت: وصیت کن و بدان که اگر او پیامبر باشد هرگز نزد محمد برنخواهی گشت. زید گفت: من گواهی میدهم که او پیامبر است. رسول خدا(ص) پرچم سفید را به زید داد و به آنان وصیت نمود که به همانجا که فرستاده آن حضرت، حارث بن عمیر را به قتل رساندند بروند و آنها را به اسلام دعوت کنند و اگر نپذیرفتند، از خدا یاری جسته و با آنها پیکار نمایند[۱۶].[۱۷]
عبدالله بن رواحه
وقتی عبدالله بن رواحه[۱۸] و دیگر امیران با پیامبر(ص) وداع مینمودند، عبدالله میگریست، به او گفتند: برای چه گریه میکنی؟ گفت: سوگند به خدا مرا محبت دنیا و یا اینکه باقی بمانم نیست، اما از رسول خدا این آیه را شنیدم که در آن ذکر آتش است: ﴿وَإِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَقْضِيًّا﴾[۱۹]، من نمیدانم چگونه پس از ورود در آتش، از آن خارج شوم. مسلمانان او را دعا کرده و گفتند: امیدواریم که به سلامت از این غزوه بازگردی پس عبدالله اشعاری خواند: لَكِنّنِي أَسْأَلُ الرًحْمَنَ مَغْفِرَة *** وَ ضَرْبَة ذاتَ فَرْغ تَقْذِف الزبَدا أَوْ طَعْنَة بِيَدَي حَرّانَ مجْهِزة *** بِحَرْبَة تنْفِذ الأحشاءَ و الكَبِدا حَتّى يُقالَ اِذا مَرّوا عَلَى جَدَثي *** أَرْشَدَهُ اللّه مِنْ غاز وَ قَدْ رَشَدا[۲۰]. سپس مردم آماده حرکت شدند و عبدالله نزد رسول خدا آمد و پیامبر را با اشعاری ستود. بعد سپاهیان حرکت کردند و رسول خدا نیز برای مشایعت اصحابش از مدینه بیرون آمد تا جایی که ایستاد و با آنها وداع نمود. پس عبدالله بن رواحه گفت: خَلفَ السُّلامِ عَلَى امْرِيء وَدُّعْتُه *** فِي النَّخْلِ خَيْر مُشَيّع وَ خَلِيلِ[۲۱].[۲۲].[۲۳]
درخواست پند و اندرز
رسول خدا(ص) سپاهیان اسلام را تا ثنیة الوداع مشایعت نمود و در آنجا ایستاد و آنان با رسول خدا وداع کردند و پیامبر میفرمود: با نام خدا به جنگ با دشمن رفته و با آنها مقابله کنید. در شام مردانی را خواهید یافت که در صومعهها عزلت گزیدهاند، متعرض آنها نشوید. گروهی دیگر را خواهید یافت که شیطان در سر آنها لانه کرده، با آنها با شمشیر مقابله کنید، اما زن و کودک را به قتل نرسانید، پیرمردها را نکشید، درختان را قطع ننمایید و ساختمانها را تخریب نکنید. عبدالله بن رواحه نزد رسول خدا آمد و گفت: مرا پندی ده که آن را حفظ نمایم. رسول خدا فرمود: تو فردا به سرزمینی قدم میگذاری که در آنجا برای خدا سجده کم میشود، پس خدا را زیاد سجده کن.
عبدالله گفت: یا رسول الله! مرا بیشتر موعظه نمایید. رسول خدا(ص) فرمود: خدا را یاد کن که تو را در مقصودت کمک نماید. پس عبدالله از خدمت پیامبر برخاست و رفت، آنگاه بازگشت و به پیامبر گفت: یا رسول الله! به درستی که خداوند فرد است و فرد را دوست میدارد، مرا موعظه دیگری بفرمایید. نبی اکرم به او فرمود: ای پسر رواحه! از هر چه عاجز و ناتوان شدی، از این عاجز مباش که چون بدیهایت به ده رسید، یک حسنه و نیکی داشته باشی[۲۴]. عبدالله بن رواحه برخاست و گفت: دیگر پس از این موعظه، هرگز از چیزی سؤال نکنم[۲۵].[۲۶]
کثرت دشمن
سپاهیان اسلام رفتند تا به معان ـ از اراضی شام ـ فرود آمدند. پس به آنان خبر رسید که هرقل با صد هزار نفر از رومیان و صد هزار نفر دیگر از قبایل لخم و جذام به سرکردگی مردی به نام مالک بن رافله آماده جنگ با مسلمانان شدهاند. آنان چون از تعداد کفار مطلع شدند، دو شب در معان مانده و در اندیشه کار خود بودند و گفتند که برای رسول خدا نامه بنویسیم و از او کسب تکلیف کرده و تعداد دشمن را برای او بنویسیم، ایشان یا برای ما کمک میفرستد و یا فرمانی میدهد که ما همان را اطاعت میکنیم. عبدالله بن رواحه یاران خود را تحریک کرده و گفت: ای جماعت مسلمین! از چه ناخشنود هستید، از اینکه به شهادت برسید؟ ما هرگز با تعداد و نیروی خودمان نجنگیدهایم. ما به وسیله این دین، که خدا ما را بدان گرامی داشته میجنگیم. حرکت کنید که در آن یا پیروزی است و یا شهادت[۲۷].[۲۸]
صف آرایی و شهادت
هنگامی که مسلمانان به موته رسیدند و در آنجا با رومیان برخورد کرده و خود را مهیا برای جنگ کردند، در طرف راست سپاه مردی از قبیله بنیعذره به نام قطبة بن قتاده[۲۹]، و بر طرف چپ لشکر مردی از انصار که او را عبایة بن مالک[۳۰] میگفتند، قرار دادند. پس زید بن حارثه[۳۱] پرچم رسول خدا را در دست گرفت و شروع به جنگ با رومیان کرد تا اینکه در اثر جراحات وارده، به شهادت رسید.
پس از او پرچم را جعفر بن ابیطالب به دست گرفت و شروع به جنگ کرد و زمانی که کشته شدنش را حتمی دید، از اسب فرود آمد و آن را پی کرد و با آن گروه کفار جنگید تا به شهادت رسید؛ و جعفر اول کسی از مسلمانان است که اسب خود را پی کرده است. البته شاید این عمل بدین سبب بوده که مرکب او به دست کفار نیفتد تا از این ناحیه تقویت شوند. یکی از افراد قبیله بنی مره میگوید: من در این جنگ حضور داشتم. سوگند به خدا گویا جعفر را میبینم که از اسبش پیاده شد و آن را پی کرد و جنگید تا کشته شد و این رجز را میخواند: يَا حَبَّذَا الجَنَّةُ وَ اقْتِرَابُهَا *** طَيِّبَةً وَ بَارِداً شَرَابُهَا وَ الرُّومُ رُومٌ قَدْ دَنَا عَذَابُهَا *** كَافِرَةٌ بَعِيدَةٌ أَنْسَابُهَا عَلَيَّ إِذْ لَاقَيْتُهَا ضِرَابُهَا[۳۲].[۳۳]
اوج فداکاری
جعفر بن ابیطالب[۳۴] پرچم را به دست راست گرفت پس آن قطع شد، و علم را به دست چپ گرفت که آن نیز جدا گردید. آنگاه علم را با دو بازوی خود نگه داشت تا شهید شد. خداوند دو بال به او مرحمت کرد که در بهشت به هر کجا خواهد پرواز کند. و گفته شده است که مردی از رومیان ضربتی به او زد که دو نیم شد[۳۵]. عبدالله بن عمر میگوید: من در موته در کنار کشته جعفر رفته و جراحات او را شمردم، پنجاه زخم شمشیر و نیزه بود که هیچکدام از آنها به پشت او نخورده بود، بلکه تمام در قسمت جلوی او بود. در نقل دیگری آمده است که در بدنش بیش از نود زخم بود[۳۶].
پس از شهادت جعفر، عبدالله بن رواحه پرچم را گرفت و پیش آمد و در او تردید حاصل شد که آیا از اسب فرود آید یا نیاید، آنگاه فرود آمد و پیکار کرد تا به شهادت رسید[۳۷] و هنگام شهادت، خود را مخاطب ساخته و میگفت: يَا نَفْسُ إِلَّا تُقْتَلِي تَمُوتِي *** هذَا حِيَاضُ الْمَوْتِ قَدْ صُلِّيتِ وَ مَا تَمَنَّيْتِ فَقَدْ لَقِيتِ *** إِنْ تَفْعَلِي فِعْلَهُمَا هُدِيتِ وَ إِنْ تَأَخَّرْتِ فَقَدْ شَقِيتِ[۳۸] سپس گفت: در اندیشه چه هستی؟ اگر برای همسر نگرانی که او را طلاق دادم؛ اگر در فکر غلامان خود هستی، آنها را آزاد کردم؛ اگر در فکر اموال خود میباشی، آنها مال خدا و پیامبر است. سپس شروع به شعر خواندن نمود و گفت: ای نفس! تو را چه شده که بهشت را دوست نمیداری؟ سوگند به خدا که بخواهی یا نخواهی باید فرود آیی، مدت طولانی از آسایش برخوردار بودهای، مگر تو جز نطفهای بودهای؟
ابن جوزی نقل کرده است: هنگامی که جعفر بن ابیطالب به شهادت رسید، مردم عبدالله بن رواحه را خواندند و او در گوشهای از میدان نبرد، استخوان شتری را که مقداری گوشت داشت در دست گرفته بود و تناول مینمود، و سه روز غذا نخورده بود. پس آن استخوان را انداخت و گفت: تو را با دنیا چه کار؟ پس رو به جبهه پیکار با دشمن آورد و با آنان جنگید تا اینکه انگشتش آسیب دید. پس این رجز را زمزمه مینمود: هَلْ أَنْتِ إِلَّا إِصْبَعٌ دَمِيتِ *** وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا لَقِيتِ[۳۹] آنگاه بقیه اشعار را که در بالا ذکر شد، گفت[۴۰]. بعد مردم را به جنگ ترغیب نمود و حمله کرد. مصعب بن شیبه گوید: عبدالله بن رواحه هنگامی که از اسب برای نبرد فرود آمد، جراحتی برداشت، پس خونها را به دست گرفته و بر صورت خود مالید و بین دو لشکر آمد و گفت: ای جماعت مسلمین! از برادر خود دفاع کنید. مسلمانان حمله کردند و او پیکار کرد تا به شهادت رسید[۴۱].[۴۲]
صحنه موته
رسول خدا(ص) خواسته بود که خدای متعال صحنه موته را پیش روی او در مدینه مجسم سازد؛ لذا در مسجد خبر میداد که در موته چه میگذرد. بخاری از انس نقل کرده است که رسول خدا خبر کشته شدن زید، جعفر و عبدالله بن رواحه را قبل از آنکه برای او خبر آورند، به مردم داد و فرمود: پرچم را زید برداشت و کشته شد، سپس پرچم را جعفر گرفت و به قتل رسید، آنگاه علم را عبدالله بن رواحه گرفت و کشته شد و اشک از چشمان آن حضرت جاری بود[۴۳]. از عبدالله بن عمر نقل شده است که من بر بالین جعفر رفتم و آخر روز بود و آب برای او بردم، گفت: من روزه هستم، در کنارم بگذار که اگر تا غروب زنده ماندم، با آب افطار کنم. پس قبل از غروب، روزهدار از دنیا رفت[۴۴]. در نقل دیگری آمده است که از طرف خدا به پیامبر(ص) در همان ساعت که سپاهیان اسلام در صحنه جنگ موته بودند، خبر رسید؛ پس دستور داد مردم در مسجد گرد آمدند و آنگاه بر منبر رفته و فرمود: خبری به من رسیده، میخواهم شما را از آن مطلع سازم. سپاهی که برای جنگ به موته رفته بودند، با دشمن میجنگد و هم اکنون زید شهید شد. پس برای او طلب مغفرت کرد و سپس فرمود: علم را جعفر به دست گرفت و بر آن گروه حمله کرد تا اینکه او نیز به شهادت رسید، و برای او طلب غفران کرد و فرمود: عبدالله بن رواحه پرچم را برداشت، و آنگاه پیامبر سکوت کرد و این موجب شد که چهره انصار نیز تغییر کند و گمان کردند که عبدالله را امری است که گفتن آن موجب ناخشنودی آنان خواهد شد. رسول خدا(ص) بعد از تأملی فرمود: عبدالله نیز با آن گروه مقاتله کرد تا شهید شد. سپس فرمود: اجساد اینها را بر تختهایی از طلا به سوی بهشت برداشتند و من در تخت این رواحه انحرافی را مشاهده کردم که در سریر آن دو نبود. گفتند: این نقص و انحراف از چیست؟ گفته شد که: پس از شهادت زید و جعفر، در عبدالله تردیدی به وجود آمد، اما او هم به آنها پیوست و شهید شد.
هنگامی که عبدالله بن رواحه(ع) به شهادت رسید، علم را ثابت بن اقرم انصاری[۴۵] گرفت و گفت: ای جماعت مسلمین! بر مردی از خودتان توافق نمایید که علم را به دست گیرد. مسلمانان خود او را پیشنهاد کردند، ثابت گفت: مرا انجام این کار نشاید، پس بر خالد بن ولید[۴۶] توافق نمودند و او علم را گرفته و مبارزه کرد و دشمن را دفع نمود و بازگشت و مردم را بازگرداند[۴۷].[۴۸]
دلجویی از یتیمان
اسماء بنت عمیس گوید: هنگامی که جعفر و یارانش کشته شدند، رسول خدا(ص) بر من وارد شد و من خمیر کرده و فرزندان خود را پاکیزه نموده بودم. رسول خدا به من گفت: فرزندان جعفر را نزد من بیاور. من آنها را آورده، دیدم پیامبر آنها را بویید و اشک از چشمانش جاری گردید. گفتم: پدر و مادرم فدایت یا رسول الله! برای چه گریه میکنی؟ آیا از جعفر و همراهانش خبری به شما رسیده است؟ فرمود: آری، آنان همین امروز کشته شدند. اسماء گوید: پس من صیحه زدم و زنان بر گرد من اجتماع کردند و رسول خدا بیرون رفت و فرمود: برای خانواده جعفر غذا آماده کنید؛ زیرا مصیبت جعفر آنان را مشغول کرده است[۴۹]. رسول خدا(ص) فرمود: ای اسماء! سخن ناروا مگو و دست بر سینهات مزن. آنگاه رسول خدا(ص) بر فاطمه وارد شد، در حالی که زهرا(س) میگفت: وا عماه و میگریست. رسول خدا فرمود: «عَلَى مِثْلِ جَعْفَرٍ فَلْتَبْكِ الْبَاكِيَةُ»؛ «گریهکنندگان باید برای همانند جعفر بگریند»[۵۰].[۵۱]
بازگشت سپاه
وقتی سپاهیان اسلام از موته بازگشته و به مدینه نزدیک شدند، رسول خدا(ص) و مسلمانان برای استقبال بیرون آمدند و کودکان نیز همراه آنان میآمدند که پیامبر فرمود: کودکان را با خود گرفته و بیاورید و فرزند جعفر را به من دهید. پس ایشان عبدالله پسر جعفر را گرفت و بر روی مرکب خود قرار داد. وقتی مردم به مقابل سپاهیان رسیدند، بر صورت آنان خاک پاشیده و میگفتند: ای کسانی که از جنگ در راه خدا فرار کردهاید. پیامبر فرمود: اینان فرارکننده از جنگ نیستند و انشاءالله در جنگ بعد جبران خواهند کرد. ام سلمه به زن سلمة بن هشام گفت: سلمه را نمیبینم که در نماز شرکت کند. گفت: او نمیتواند بیرون بیاید؛ زیرا هرگاه بیرون میآید مردم فریاد میزنند که از جنگ در راه خدا فرار کردهای؛ لذا او در خانه نشسته است[۵۲].[۵۳]
مناقب جعفر
جعفر بن ابیطالب برادر بزرگ امیرالمؤمنین علی(ع) است و دارای فضیلتهای زیادی میباشد که برخی از آنها را ذکر میکنیم: او از جمله کسانی است که به حبشه مهاجرت نمود و نجاشی سلطان حبشه به وسیله او اسلام آورد و مسلمانان هم که به جهت اذیت و ستم کفار مکه بدانجا مهاجرت کرده بودند، به خاطر اسلام نجاشی، آزادی و امنیت یافته و اسلام را ترویج میکردند. او در روز خیبر از حبشه به خدمت رسول اکرم رسید که پیامبر فرمود: «مَا أَدْرِي أَنَا بِأَيِّهِمَا أَسَرُّ بِقُدُومِ جَعْفَرٍ أَوْ بِفَتْحِ خَيْبَرَ»؛ «نمیدانم به کدام یک بیشتر شاد باشم: به آمدن جعفر یا به فتح خیبر». پس رسول خدا برخاست و دست به گردن او انداخته و میان چشمانش را بوسید[۵۴]. امام صادق(ع) از پدرش نقل کرده است که رسول خدا(ص) به جعفر فرمود: «أَنْتَ أَشْبَهْتَ خَلْقِي وَ خُلُقِي»؛ «تو در صورت و سیرت همانند من میباشی». همچنین آن حضرت از پدرش روایت کرده است که رسول خدا فرمود: مردم از درختان گوناگون آفریده شدهاند، اما من و جعفر از طینت واحدی هستیم[۵۵].
ابو سعید خدری از رسول خدا نقل کرده است که فرمود: حمزه، جعفر و علی بهترین مردم هستند[۵۶]. شعبی از عبدالله بن جعفر نقل کرده است که میگفت: من گاهی از عمویم علی(ع) چیزی میخواستم که خواسته من مقبول واقع نمیشد، او را به حق پدرم جعفر میخواندم، پس حاجت مرا روا مینمود و خواسته مرا عطا میکرد[۵۷]. نقل شده است که: روز قیامت پرچم حمد به علی(ع) داده میشود و به حمزه، پرچم تکبیر اعطا میگردد، و پرچم تسبیح را به دست جعفر دهند[۵۸]. عبدالله بن جعفر میگوید: پیامبر(ص) به من گفت: گوارا باد تو را، پدرت در آسمان با ملائکه پرواز میکند. طبرانی از ابن عباس نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: داخل بهشت شدم و جعفر بن ابیطالب را در آنجا دیدم که با ملائکه پرواز میکرد[۵۹].[۶۰]
عبدالله بن جعفر
یحیی بن ابی یعلی گوید: از عبدالله بن جعفر شنیدم که میگفت: به یاد دارم هنگامی که رسول خدا نزد مادرم آمد و خبر شهادت پدرم را به او داد، پیامبر دست بر سر من و برادرم میکشید و قطرات اشکش بر محاسنش میریخت. سپس فرمود: خدایا! جعفر به سوی بهترین ثواب تو گام برداشت، پس در فرزندان او به نیکوترین وجه جانشینی قرار ده. آنگاه فرمود: ای اسماء! تو را بشارت ندهم؟ گفت: آری، پدر و مادرم به فدایت. رسول خدا فرمود: خداوند عز وجل برای جعفر دو بال قرار داد که در بهشت به وسیله آنها پرواز میکند[۶۱]. اسماء گفت: فدایت شوم ای رسول الله! اگر مصلحت باشد این را به مردم اعلام نمایید. عبدالله بن جعفر گوید: رسول خدا به پاخاست و دست مرا گرفت و بر سرم دست میکشید تا اینکه بر بالای منبر رفت و مرا در پله پایینتر از خود نشانید، در حالی که آثار حزن در چهره آن حضرت مشاهده میشد، فرمود: بدانید به درستی که جعفر شهید شد و خداوند به او دو بال عطا کرد که در بهشت پرواز کند.
سپس ایشان از منبر به زیر آمد و به منزل رفت و مرا نیز با خود برد و دستور داد غذایی برای ما ترتیب دادند و دنبال برادرم فرستاد، و ما نزد پیامبر غذای مبارک و پاکیزهای را تناول کردیم. سلمی خادمه پیامبر نیز برای ما غذا آماده نمود و تا سه روز در خانه پیامبر بودیم و آنگاه به خانه خود بازگشتیم. پس پیامبر آمد، در حالی که من با برادرم در گفتوگو درباره معامله گوسفندی بودم، پیامبر فرمود: «اللَّهُمَّ بَارِكْ فِي صَفْقَتِهِ»؛ «خدایا او را برکت عطا کن». عبدالله گوید: من از آن به بعد هیچ چیز را نفروخته و یا نخریدم، مگر اینکه خدا در آن معامله برای من برکت قرار داد[۶۲].[۶۳]
غزوه ذات السلاسل[۶۴]
مردی اعرابی نزد رسول خدا(ص) آمد و در برابر پیامبر زانو زد و گفت: آمدهام تا به شما سخنی خیرخواهانه گویم. پیامبر فرمود: آن چیست؟ گفت: جماعتی از عرب در وادی رمل گرد آمدهاند و خود را مهیا میکنند که بر مدینه بتازند. نبی اکرم(ص) دستور داد تا مسلمانان در مسجد اجتماع نمودند و بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، فرمود: ای مردم! این دشمن خدا و شماست که در تدارک حمله بر شماست، پس چه کسی عازم مقابله با آنهاست؟
گروهی از اهل صفه به پاخاسته و گفتند: ما به سوی آنان میرویم، هر که را خواهی از ما انتخاب کن. پیامبر قرعه انداخت و هشتاد نفر از آنها و از غیر آنها انتخاب شدند. بعد پیامبر ابوبکر را طلبید و به او فرمود: علم را بگیر و به سوی بنیسلیم حرکت کن، اینان نزدیک حره[۶۵] هستند. پس ابوبکر همراه مسلمانان رفتند تا به زمین خصم نزدیک شدند. آن منطقه درختان و سنگهای فراوانی داشت و دشمن در وسط آن وادی مستقر گردیده و پایین رفتن به سوی آنها مشکل و دشوار بود. پس چون خواستند که از بالای آن منطقه فرود آیند، دشمن حمله کرده و تعدادی از مسلمانان را کشت و آنان را پراکنده ساخت و ابوبکر پس از شکست، نزد پیامبر بازگشت. رسول خدا(ص) مأموریت را به عمر بن خطاب داده و او را روانه نمود. آنان پشت سنگها و درختان کمین کردند و خواستند حمله کنند، باز دشمن بیرون آمده و آنها را پراکنده ساخت. پیامبر(ص) از این رویداد به شدت ناراحت گردید. عمرو بن عاص گفت: یا رسول الله! مرا به سوی آنان بفرست و جنگ، خدعه میباشد، شاید من با نیرنگ آنها را شکست دهم. پیامبر او را با جماعتی گسیل داشت و توصیه لازم را به او نمود. دشمن بیرون آمد و وی را شکست داد و تعدادی از اصحاب او کشته شدند.
رسول خدا(ص) چندی مکث کرد و بر آنها نفرین نمود و سپس امیرالمؤمنین(ع) را خواست و به او مأموریت جنگ با دشمن داده و دستور داد که فرار نکند و مکرر بر دشمن بتازد، سپس دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو میدانی که من رسول تو هستم، مرا به وسیله او حفظ کن؛ و در حق علی(ع) دعا کرد. آن حضرت حرکت کرد و رسول خدا او را همراهی نمود و تا مسجد احزاب با او بیرون آمد. علی(ع) بر اسبی سرخموی سوار بود و دو بُرد یمانی در بر داشت و در دستش نیزهای خطیه بود. پیامبر او را بدرقه نمود و ابوبکر و عمر و عمرو بن عاص را نیز در سپاه او قرار داد. حضرت علی(ع) از غیر مسیر مورد نظر به سوی عراق حرکت کرد تا گمان کنند قصد امر دیگری دارد، آنگاه سپاه را از راه دشواری برد تا به مکانی که دشمن در آنجا بود، برسند. پس شبها راه میرفت و روزها را کمین مینمود تا نزدیک منطقه دشمن رسید و دستور داد اسبها را آماده نموده و در مکانی نگه دارند و فرمود: از این نقطه حرکت نکنید؛ و خود جلوی سپاه آمده و در ناحیهای ایستاد. عمرو بن عاص چون چنین دید، دانست که علی پیروز خواهد شد، پس نزد ابوبکر آمد و گفت: من به این مناطق از علی آگاهترم و از قبیله بنیسلیم چیزی خطرناکتر وجود دارد و آن سباع و درندگان هستند، پس اگر آنها بر ما حمله کنند، ما را قطعهقطعه خواهند کرد، تو با علی سخن بگو که به ما اجازه دهد که بر بلندی رویم. ابوبکر رفت و با امیرالمؤمنین سخن گفت، علی(ع) به او پاسخی نداد.
عمرو بن عاص، عمر بن خطاب را واسطه نمود، اما علی(ع) به او نیز جواب نگفت. عمرو بن عاص به مسلمانان گفت: سزاوار نیست که ما خود را ضایع کنیم، بیایید که بر بالای وادی رویم. مسلمانان به او گفتند: سوگند به خدا که ما چنین نکنیم. رسول خدا به ما فرمان داده که از علی(ع) اطاعت نماییم، پس چگونه امر او را ترک کرده، تو را اطاعت نماییم؟ پس در آنجا ماندند تا فجر دمید، در حالی که دشمن در خانههای خود بودند. علی(ع) دستور حمله داد و خداوند مسلمانان را پیروز گردانید و این سوره مبارکه بر رسول خدا نازل گردید: ﴿وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا﴾[۶۶] تا آخر سوره. رسول خدا(ص) اصحابش را به پیروزی علی بشارت داد و به آنها امر نمود که امیرالمؤمنین را استقبال کنند و خود نیز به استقبال علی آمد. علی(ع) چون پیامبر را دید، از مرکب به زیر آمد. نبی اکرم فرمود: سوار شو که خدا و رسولش از تو راضی هستند. امیرالمؤمنین از شادی گریست و آنگاه پیامبر به او فرمود: یا علی! اگر من بیم آن نداشتم که درباره تو بگویند آنچه نصاری درباره مسیح عیسی بن مریم گفتند، درباره تو سخنی میگفتم که بر هر کس گذر کنی، از خاک قدمت برگیرد[۶۷].[۶۸]
رافع بن ابیرافع
او رافع بن عمیره[۶۹] و در آغاز بر کیش نصاری بوده است. او میگوید: نام من قبلاً سرجس بود و مردی بودم که به نواحی رمل در عصر جاهلی آگاه و شناخت داشتم. شتران مردم را به مناطق رمل برده و بر آنها مستولی میشدم، به گونهای که کسی را یارای آمدن به آنجا نبود و من در آن مناطق، آب را در تخمهای شترمرغ ذخیره و در میان رملها پنهان میکردم و چون خود تشنه میشدم، آن آبها را بیرون آورده و میآشامیدم. هنگامی که اسلام آوردم، در جنگ ذات السلاسل شرکت کردم و با ابوبکر در این جنگ همراه بودم. او ردایی فدکی داشت که چون پیاده میشدیم، آن را میگسترد و هنگامی که سوار میشد، آن را میپوشید. به او گفتم: همراه تو شدم تا نفعی از تو ببرم، پس مرا پندی ده. گفت: خدا یگانه است، بدو شرک نورز، نماز را به پای دار، زکات بده، روزه رمضان را گرفته و حج به جای آر، از جنابت غسل کن و هرگز بر مسلمانان، اگرچه دو مرد باشند، امارت را نپذیر. رافع بن عمیره گوید: به ابوبکر گفتم: امید آن دارم که هرگز به خدا مشرک نشوم، نماز را انشاءالله ترک نکنم، اگر مالی داشتم، زکات آن را بپردازم، روزه رمضان را ترک ننمایم، اگر مستطیع شدم حج گذارم و از جنابت غسل نمایم، اما امارت را چرا نپذیرم در حالی که میبینم مردم نزد رسول خدا و ملت جز با امارت شریف نشوند؟ تو چرا مرا از آن نهی میکنی؟ ابوبکر گفت: تو از من پند خواستی و من تو را تذکر دادم.
رافع میگوید: هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت و ابوبکر بر مردم امیر شد، من نزد او رفتم و به او گفتم: آیا تو مرا نهی نکردی که حتی بر دو نفر از مسلمین امیر نشوم؟ گفت: آری و هم اکنون هم تو را از آن نهی میکنم. به او گفتم: پس چه باعث شد که خود امر مردم را به عهده گرفته و بر آنها امیر شدی؟ گفت: چارهای جز آن نداشتم و بر امت پیامبر از تفرقه ترسیدم[۷۰].[۷۱].[۷۲]
سریه خبط[۷۳]
در ماه رجب رسول خدا(ص) سیصد نفر از مهاجرین و انصار را به سرکردگی ابوعبیده جراح روانه سرزمین جهینه نمود و آذوقهای که نبی اکرم در این جنگ برای آنها آماده و عطا کرده بود، خرما بود. ابوعبیده هر مرتبه مشتی از آن خرماها را بیرون میآورد و سپس دانه دانه به سپاهیان میداد تا آذوقه آنها تمام شد. بعد آنها از برگهای درختان میخوردند تا اینکه گرسنگی بر آنها غلبه کرد. قیس بن سعد[۷۴] نه شتر برای آنها قربانی نمود، اما ابوعبیده او را از این کار منع نمود و او هم دیگر قربانی ننمود. سپس دریا ماهی بزرگی را به ساحل آورد که از آن خوردند و سیر شدند، قسمتی از آن را به مدینه آورده و به پیامبر خبر دادند. آن حضرت فرمود: رزقی است که خدا نصیب شما کرده، پس آن را بخورید، و خود پیامبر نیز از آن میل کرد. آنگاه از کرم قیس بن سعد و کشتن نه شتر و اطعام نمودن مردم به پیامبر خبر دادند، رسول خدا فرمود: جود و سخاوت از اخلاق و طبیعت این خانه - یعنی خانه قیس بن سعد - میباشد[۷۵].[۷۶]
سریه ابیقتاده
پیامبر(ص) او را با پانزده نفر در ماه شعبان سال هشتم هجرت به نجد فرستاد تا با غطفان نبرد کند. او شبها حرکت و روزها کمین میکرد و سپس بر دشمن هجوم برده و برخی را کشته و تعداد زیادی را اسیر کرد و غنایمی از چهارپایان را با خود آوردند. این سریه پانزده روز به طول انجامید[۷۷].
غزوه ابن ابیحدرد
عبدالله بن ابیحدرد میگوید: رسول خدا(ص) ما را با گروهی از مسلمانان به سوی اضم فرستاد و در جمع ما ابو قتاده حارث بن ربعی[۷۸] و محلم بن جثامة بن قیس[۷۹] نیز بودند. هنگامی که به منطقه بطن اضم رسیدیم، شخصی به نام عامر بن اضبط اشجعی بر ما عبور کرد، در حالی که بر شترش سوار بود و بعضی از لوازمش را با خود حمل میکرد. وقتی بر ما میگذشت، بر طبق آیین اسلام بر ما سلام گفت. ما از حمله به او خودداری کردیم، اما محلم بن جثامه بر او یورش برد و به جهت عداوتی که بین آنها بود، او را به قتل رساند و شتر و متاعی که با او بود برداشت. هنگامی که نزد پیامبر آمدیم و جریان را گزارش کردیم، درباره ما نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا﴾[۸۰] تا آخر آیه.
عروة بن زبیر از جدش نقل میکند که ما در حنین با رسول خدا بودیم و نماز ظهر را با او بهجا آوردیم، آنگاه پیامبر در سایه درختی نشست. اقرع بن حابس و عیینة بن حصن نزد پیامبر آمدند و درباره خون عامر بن اضبط مخاصمه میکردند. عیینه مطالبه خون او مینمود و اقرع از محلم بن جثامه دفاع میکرد. مخاصمه آن دو نزد پیامبر به درازا کشید و ما میشنیدیم عیینه میگفت: یا رسول الله! سوگند به خدا از او دست برنداریم تا زنان او، آن مصیبتی را که زنان ما چشیدند، بچشند. رسول خدا فرمود: نصف دیه را در سفر و بقیه آن را در بازگشت بگیرید و عیینه نمیپذیرفت. ناگهان مردی برخاست که او را مکثر و یا مکتل میگفتند، گفت: یا رسول الله! من نیز در آغاز از این مقتول سلام ندیدم. امروز حکم به قصاص و فردا امر به گرفتن دیه کن. رسول خدا فرمود: بلکه باید دیه بگیرند. پس دیه را پذیرفتند، سپس گفتند: آن قاتل کجاست تا رسول خدا برای او استغفار نماید؟ مردی لاغر اندام و بلند قد که در برش حلهای بود که آن را برای کشته شدن مهیا کرده و پوشیده بود، به پاخاست و برابر رسول خدا نشست. پیامبر دست خود را برداشت و آنگاه سه مرتبه گفت: خدایا! محلم بن جثامه را مورد غفران قرار مده. او برخاست، در حالی که اشک چشمش را با ردایش پاک میکرد. ما امیدوار بودیم که پیامبر برای او استغفار کند، اما آنچه از پیامبر ظاهر شد، همان بود که گذشت. ابن اسحاق از حسن بصری نقل کرده است: هنگامی که محلم بن جثامه برابر پیامبر نشست، رسول خدا به او گفت: او را امان دادید، سپس به قتلش رساندید؟ آنگاه آن دعا را نمود. سوگند به خدا محلم بن جثامه بیش از هفت روز نماند و از دنیا رفت. او را دفن نمودند، خاک وی را نپذیرفت. مرتبه دوم و سوم او را در خاک نهادند، قبولش نکرد. پس قومش او را بین دو کوه نهاده و سنگ بر او قرار داده تا پنهانش نمودند. هنگامی که پیامبر از ماجرا مطلع شد، فرمود: زمین افرادی بدتر از او را میپذیرد، اما خداوند میخواست با آنچه به شما نمایاند، موعظهتان کند[۸۱].[۸۲]
سریه علقمة بن مجزر
وقتی وقاص بن مجزر در غزوه ذیقرد کشته شد، برادرش علقمة بن مجزر[۸۳] به رسول خدا(ص) گفت: به من اجازه ده که آن قوم را برای خونخواهی تعقیب کنم. ابو سعید خدری گوید: رسول خدا علقمة بن مجزر را فرستاد و من در جمع آنها بودم و عبدالله بن خدافه را بر آنها امیر نمود. در بین راه عبدالله بن خدافه، که مردی شوخطبع بود، آتشی برافروخت و به سپاهیان گفت: آیا شما نباید مرا اطاعت کنید؟ گفتند: آری. عبدالله گفت: اگر من شما را به چیزی فرمان دهم، عمل میکنید؟ گفتند: آری. گفت: بر شما لازم میکنم که داخل این آتش شوید. پس بعضی برخاسته و خود را برای رفتن در آتش آماده نمودند[۸۴]. عبدالله هنگامی که دانست آنها این کار را انجام میدهند، گفت: بنشینید، میخواستم مزاح کرده باشم. پس از بازگشت این مطلب را به رسول خدا اطلاع دادند، پیامبر فرمود: از کسی که شما را دعوت به معصیتی نماید، اطاعت نکنید. سپس علقمه و اصحابش بازگشتند و با دشمن برخورد ننمودند[۸۵].[۸۶]
غزوه دومة الجندل
ابن اسحاق نقل کرده است: مردی از اهل بصره از عبدالله بن عمر راجع به قرار دادن قسمتی از عمامه را در پشت سر سؤال کرد، عبدالله گفت: من تو را از آن آگاه کنم، من دهمین نفر از گروهی از اصحاب رسول خدا بودم که در مسجد نشسته بودیم که جوانی از انصار آمد و بر پیامبر سلام کرد و نشست و گفت: یا رسول الله! برترین مؤمنان چه کسانی هستند؟ پیامبر فرمود: کسی که اخلاق او از دیگران نیکوتر است. جوان گفت: زیرکترین آنها کیانند؟ پیامبر فرمود: آن کس که بیشتر یاد مرگ نماید و خود را قبل از رسیدن آن بهتر برای آن مهیا کند. سپس آن جوان ساکت شد و رسول خدا رو به ما نمود و فرمود: ای گروه مهاجرین! پنج ویژگی است که من به خدا پناه میبرم که شما آنها را بیابید:
- هیچ کار زشتی در قومی ظاهر نشود و آن را علنی نکنند، مگر اینکه طاعون و دردها در میان آنها ظاهر گردد و آن دردها، در بین گذشتگان آنها نبوده است.
- کمفروشی نکنند، مگر اینکه مبتلا به خشکسالی، قحط، مخارج و هزینه زیاد و ستم سلطان گردند.
- هنگامی که زکات مال] خود را ندهند، آسمان باران خود را از آنان منع کند و اگر حیوانات نبودند، باران نمیبارید.
- پیمان خدا و رسول را نقض و پاره نکنند، مگر اینکه دشمنان از غیر خودشان بر آنها مسلط گردند و بعضی از آنچه در دست آنان است، بگیرند.
- چون رهبران آنها به کتاب خدا حکم نکنند، خداوند بأس و گرفتاری آنها را در میان خود آنها قرار دهد.
آنگاه رسول خدا(ص) دستور داد که عبدالرحمن بن عوف خود را برای جنگی مهیا کند. پس، فردای آن روز عبدالرحمن عمامهای از کرباس سیاه بر سر نهاده بود، رسول خدا او را نزدیک خودطلبید و آن عمامه باز و آزاد بود. پیامبر به او فرمود: ای پسر عوف! اینگونه عمامه ببند؛ زیرا هم نیکوتر و هم معروفتر است. سپس به بلال امر نمود که پرچم را بیاورد و آن را گرفت و حمد خدای تعالی را به جای آورد و درود بر خود فرستاد، آنگاه فرمود: ای پسر عوف! پرچم را بگیر و در راه خدا جهاد کن؛ با کسی که به خدا کفر ورزد، پیکار نما؛ خیانت در غنیمت مکن؛ غدر و حیله منما؛ کسی را مثله مکن و کودکان را به قتل نرسان. این عهد خدا و روش پیامبر در میان شماست. پس عبدالرحمن بن عوف پرچم را گرفت و به سوی دومة الجندل حرکت کرد[۸۷].[۸۸]
فتح مکه
این رویداد در ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت بوده، و سبب آن – چنانکه نقل شده این است که در صلح حدیبیه بین رسول خدا و قریش آمده بود که هرکس خواهد در پیمان و عهد پیامبر داخل شود، آزاد؛ و هر که خواهد در عهد قریش درآید نیز آزاد خواهد بود. قبیله خزاعه در پیمان رسول خدا داخل شد و قبیله بنیبکر در عهد قریش وارد گردید[۸۹].
قبیلة بنی بکر و بنیخزاعه
پس از صلح حدیبیه، شخصی از رؤسای قبیله بنیبکر، شب هنگام بر خزاعه که در کنار آبی به نام وتیر بودند، حمله نموده و قریش نیز به آنها کمک کرد و یک نفر از آنها را کشتند تا اینکه خزاعه به سوی حرم حرکت کردند. قبیله بنیبکر به نوفل گفتند: ما داخل حرم شدیم، خدایت را یاد کن. نوفل گفت: امروز دیگر حرم الهی وجود ندارد. ای بنیبکر! خونخواهی کنید، به جان خودم سوگند شما در حرم سرقت میکنید، اما خونخواهی نمیکنید. پس مردی به نام منبّه را کشتند. قبیله بنیبکر وقتی به کمک قریش با قبیله خزاعه چنین کردند و از آنها برخی را کشتند و پیمان بین خود و رسول خدا را نقض کردند و خزاعه هم در پیمان رسول خدا بودند، مردی به نام عمرو بن سالم خزاعی به مسجد مدینه نزد رسول خدا آمد و اشعاری خواند که مضمون آن نقض عهد قریش را متذکر شده بود: إِنَّ قُرَيْشًا أَخْلَفُوكَ الْمَوْعِدَا *** وَ نَقَضُوا مِيثَاقَكَ الْمُوَكَّدَا رسول خدا(ص) فرمود: ای عمرو بن سالم! تو یاری شدهای. بدیل بن ورقاء هم با برخی از قبیله خزاعه نزد پیامبر آمده و خبر کمک قریش به قبیله بنیبکر را به سمع پیامبر رسانیده و به سوی مکه بازگشتند. پیامبر فرمود: گویا ابوسفیان را میبینم که آمده تا پیمان صلح را که در حدیبیه بسته شده، محکم ساخته و مدت را اضافه نماید. پس بدیل بن ورقاء با همراهانش رفته و در راه به ابوسفیان برخورد کرد که قریش از ترس عمل خود، او را به مدینه فرستاده بودند. ابوسفیان به بدیل گفت: از کجا میآیی؟ گفت: از ناحیه ساحل. ابوسفیان گفت: نزد محمد نرفته بودی؟ گفت: نه. هنگامی که او رفت، ابوسفیان از سرگین شتران آنها پی برد که او به مدینه، نزد پیامبر رفته است[۹۰].[۹۱]
ابوسفیان و جایگاه پیامبر(ص)
پس ابوسفیان راه مدینه را پیش گرفت تا نزد پیامبر آمده و صلح را محکم کند و بر مدت آن بیافزاید. او وارد مدینه شد و به سراغ دخترش امحبیبه که همسر رسول خدا بود، رفت و بر او وارد شد، و چون خواست که بر جایگاه رسول خدا بنشیند، امحبیبه آن فرش را از زیر پای او کنار زد. ابوسفیان گفت: دخترم! از چه رو چنین کردی؟ امحبیبه گفت: این فرش رسول خداست و تو مردی مشرک و نجسی، و من دوست ندارم که بر محل نشستن رسول خدا بنشینی. ابوسفیان گفت: دخترم گویا تو را بعد از دوری از من شرّی رسیده که اخلاق تو تغییر کرده است. پس ابوسفیان بیرون آمد و نزد رسول خدا رفت و با پیامبر سخن گفت، اما جوابی نشنید. سپس نزد ابوبکر رفت و او را واسطه قرار داد که با رسول خدا صحبت کند، ابوبکر گفت: من چنین نمیکنم. آنگاه نزد عمر رفته، از او خواست که با پیامبر صحبت کند که ابوسفیان را بپذیرد. او گفت: آیا من نزد رسول خدا شفاعت کنم؟ پس ابوسفیان نزد علی بن ابیطالب(ع) رفت و فاطمه دختر رسول خدا و حسن بن علی نیز حضور داشتند، گفت: تو از اینان به من نزدیکتری و من به جهت حاجتی نزد تو آمدهام، نزد رسول خدا واسطه شو.
علی(ع) فرمود: وای بر تو ای ابو سفیان، پیامبر بر امری عزم نموده و ما را یارای اینکه با او تکلم نماییم نیست. ابوسفیان رو به فاطمه(س) نمود و گفت: آیا ممکن است به فرزندت امر کنی که مرا در میان مردم پناه دهد تا اینکه برای همیشه سید عرب باشد؟ فاطمه(س) فرمود: فرزند مرا آن مقدار عمر نیست که کسی را پناه دهد. ابوسفیان گفت: ای ابا الحسن! من راهها را بر خود بسته میبینم و کار بر من سخت شده است، مرا راهنمایی کن. علی(ع) فرمود: من راهی که تو را بینیاز کند نمیدانم، جز اینکه خود به پاخاسته و بین مردم ندا داده و تقاضای پناهندگی کرده و به سوی شهر خود بازگردی. ابوسفیان گفت: آیا این کار مرا نفع بخشد؟ فرمود: نه، سوگند به خدا گمان ندارم، اما برای تو راهی غیر از این وجود ندارد. پس ابوسفیان بر درب مسجد رسول خدا ایستاد و گفت: ای مردم! من خود را بین شما پناه دادم، سپس بر شتر خود سوار گشته و رفت. چون به نزد قریش رسید، از او سؤال کردند که چه کردهای؟ گفت: من نزد محمد رفته و با او تکلم کردم، او پاسخم نداد و همه ماجرا را شرح داد. به او گفتند: تو را به بازی گرفتهاند، این گفته برای تو کافی نیست. ابوسفیان گفت: من چارهای جز این نداشتم[۹۲].[۹۳]
در تدارک سفر
رسول خدا(ص) در تدارک تهیه مقدمات حرکت به سوی مکه بود و به عایشه فرمود: آنچه لازم است مهیا بنما، اما امر را مخفی بدار. آنگاه از منزل بیرون آمده و به مسجد رفت. ابوبکر داخل خانه شد، دید عایشه گندم پاک میکند، گفت: برای چه این را آماده میسازی؟ او سکوت کرد. ابوبکر گفت: آیا رسول خدا عزم جنگ دارد؟ عایشه سکوت کرد. گفت: اراده جنگ با رومیان؟ باز چیزی نگفت. ابوبکر گفت: شاید عزم دارد که به سوی نجد برود؟ جوابی نداد. گفت: شاید قصد جنگ با قریش را دارد؟ پاسخی نداد. در این هنگام رسول خدا وارد شد، ابوبکر گفت: یا رسول الله! آیا اراده بیرون رفتن به سوی امری دارید؟ فرمود: آری. گفت: شاید آهنگ قریش را نمودهای؟ فرمود: آری. ابوبکر گفت: مگر بین شما و آنها مدت معینی برای ترک جنگ مقرر نشد؟ فرمود: به تو خبر نرسید که آنان با بنیکعب چه کردند؟ پس رسول خدا(ص) به مردم اعلام کرد که خود را برای جنگ آماده نمایند و فرمود: ما راهی مکه خواهیم شد. خدایا! خبرهای ما را از قریش تا به دیار آنها برسیم، پوشیده دار. پس مردم برای حرکت آماده شدند[۹۴].[۹۵]
قصه حاطب بن ابیبلتعه
وقتی رسول خدا(ص) اصحاب را از تصمیم خود آگاه کرد و دستور داد آنها خود را مهیا کنند، حاطب بن ابیبلتعه[۹۶] نامهای به سوی قریش فرستاد تا آنها را از قصد رسول خدا آگاه سازد. سپس آن را به زنی از قبیله مزینه داد و مبلغی به او داد که آن نامه را به آنها برساند. او نامه را در زیر موهای سرش پنهان کرد و به سوی مکه حرکت نمود. از طریق وحی به رسول خدا خبر رسید که حاطب نامهای به اهل مکه فرستاده است. پیامبر، علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام را فرستاد و فرمود: آن زن را بین راه پیدا کنید و نامه حاطب به قریش را از او بگیرید و بیاورید. پس علی(ع) و زبیر حرکت کرده و او را در حلیفه[۹۷] در حالی که به سوی مکه میرفت یافتند و از مرکبش به زیر آورده و در اثاث او جست و جو کردند، اما چیزی نیافتند. علی بن ابیطالب(ع) به او گفت: من سوگند یاد میکنم که رسول خدا دروغ نگفته و باید نامه را بیرون بیاوری و یا اینکه تو را بازرسی خواهیم کرد. آن زن وقتی دید که از او دست بردار نیستند گفت: روی بگردانید.
چون علی(ع) روی از او بگردانید، او موهای سر خود را باز کرده و نامه را از میان آن بیرون آورد و به علی(ع) داد. آن حضرت نامه را به خدمت رسول خدا آورد. پیامبر حاطب را طلبید و به او فرمود: چه باعث شد که تو چنین کاری کردی؟ گفت: یا رسول الله! سوگند به خدا من به خدا و رسولش ایمان دارم، اما مرا در میان قریش اصل و عشیرهای نیست که از خویشان من دفاع کند و من در آنجا اهل و فرزند دارم. من این را به جهت حمایت از فرزندان و اهل خود فرستادم. عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا! مرا اجازت ده تا سر از بدنش برگیرم، او با ارتکاب این کار منافق شده است. رسول خدا(ص) فرمود: تو چه میدانی، شاید که خدای متعال به اهل بدر عنایت نموده و آنان را گفته که من از شما درگذشتم. پس درباره حاطب این آیه نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ...﴾[۹۸].[۹۹] اما در نقل دیگری آمده است: رسول خدا(ص) امر فرمود مردم در مسجد اجتماع کردند و از منبر بالا رفت و فرمود: از خدا خواسته بودم که اخبار ما را از قریش مخفی بدارد و مردی از شما نامه به اهل مکه نوشته و از قصد ما به آنها خبر داده است. صاحب نامه برخیزد که در غیر این صورت، وحی او را رسوا میکند. کسی برنخاست. بار دوم همین سخن را فرمود حاطب بن ابیبلتعه بلند شد، در حالی که میلرزید. پیامبر فرمود: چرا چنین کردی؟ گفت: خانوادهام در مکه است. عمر بن خطاب برخاست و گفت: یا رسول الله! او منافق است، اجازه بده او را به قتل برسانم. پیامبر فرمود: او از اهل بدر است، از مسجد اخراجش کنید. پس مردم به پشت او زده و او را از درب مسجد بیرون میکردند و او به پیامبر نگاه میکرد تا شاید رسول خدا بر او ببخشاید. رسول خدا دستور داد او را بازگردانیدند و فرمود: تو را عفو کردم، استغفار کن و دیگر همانند این عمل انجام مده[۱۰۰].[۱۰۱]
حرکت به سوی مکه
پس از آمادگی سپاهیان اسلام، رسول خدا(ص) به سوی مکه حرکت کرد و کلثوم بن حصین[۱۰۲] را در مدینه به جای خود قرار داد و آن زمان ده روز از ماه رمضان گذشته بود و رسول خدا و مردم روزهدار بودند تا آنکه به کدید[۱۰۳] رسیدند و پیامبر افطار کرد[۱۰۴]. ابن حزم از جابر بن عبدالله نقل کرده است: رسول خدا(ص) در ماه رمضان و روزهدار برای فتح مکه از مدینه خارج شد. وقتی به کراع الغمیم رسیدند، مردم دیدند که پیامبر ظرف آبیطلبید و آن را نوشید. پس بعضی همانند آن حضرت افطار کرده و بعضی روزه گرفتند تا اینکه به پیامبر خبر دادند که بعضی از مردم همچنان روزهدار هستند، پیامبر فرمود: اینان عصیان کنندگان[۱۰۵] هستند[۱۰۶].[۱۰۷]
تعداد مسلمانان
در این سفر مهاجرین و انصار همراه پیامبر بودند و کسی از آنان تخلف ننمود و عدد آنها ده هزار نفر بوده است، البته بعضی تعداد همراهان پیامبر را دوازده هزار نفر گفتهاند[۱۰۸]. قریش از عزم رسول خدا آگاهی نداشتند و نمیدانستند که هدف پیامبر چیست، پس ابوسفیان و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء در یکی از شبها از مکه خارج شده و در جستوجوی اخبار و منتظر بودند خبری یافته و یا اینکه چیزی بشنوند. عباس بن عبدالمطلب در بین راه در جحفه رسول خدا را ملاقات کرد، در حالی که خانواده خود را برداشته و راهی مدینه شده بود. او قبل از آن، در مکه اقامت داشت و عهده دار سقایت و رسول خدا از او راضی بود[۱۰۹]. عباس از قبل اسلام آورده بود، اما به امر رسول خدا(ص) اسلام خود را کتمان میکرد و میکرد و آن حضرت به او امر کرده بود که در مکه بماند تا اخبار قریش را برای پیامبر ارسال دارد و اسلامش را بر اهل مکه در روز فتح اظهار کرد. او در آن هنگام میخواست به مدینه بیاید، رسول خدا فرمود: همانگونه که نبوت به من ختم شد، هجرت هم به تو ختم میگردد. پس عباس اثاث خود را به مدینه فرستاد و خود با پیامبر به سمت مکه حرکت کرد[۱۱۰].[۱۱۱]
ابوسفیان بن حارث و عبدالله بن امیه
این دو نفر از کفار مکه و مخالفان پیامبر بودند. ابوسفیان قبل از بعثت از دوستان پیامبر بود و از آن حضرت جدا نمیشد، اما پس از نبوت، از مخالفان شد و در نکوهش پیامبر شعر میگفت. عبدالله بن امیه نیز شدیدترین مردم از نظر اذیت به رسول خدا بود و او همانکس است که میگفت: ایمان به تو نیاورم مگر اینکه نردبانی برای من آمادهسازی که به آسمان بالا روم و یا چهار ملک آمده و شهادت به رسالت تو دهند[۱۱۲]. این دو نفر در نیق العقاب[۱۱۳] به پیامبر و سپاهیان اسلام برخورد کرده و نزد امسلمه همسر رسول خدا آمدند و از او خواستند که از پیامبر بخواهد که به آنها اذن ملاقات دهد. امسلمه با پیامبر صحبت کرد و گفت: یا رسول الله! ابوسفیان پسر عموی شما حارث بن عبدالمطلب است و عبدالله بن امیه هم فرزند عمه شماست (مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب است). رسول خدا فرمود: مرا حاجتی به آنها نیست، پسر عمویم هتک عرض نمود و پسر عمهام هم همانکس است که در مکه آن سخنان را با من گفت. چون پیامبر آن دو را نپذیرفت و خبر به آنان رسید، ابوسفیان که فرزندش هم همراه او بود گفت: به خدا سوگند پیامبر یا ما را اذن میدهد و یا اینکه من دست فرزندم را گرفته و سر به بیابان میگذارم تا در اثر تشنگی و گرسنگی بمیرم. وقتی سخن او به رسول خدا رسید، رقّتی در او پیدا شد و به آن دو اذن داد[۱۱۴]. هنگامی که خواستند بر پیامبر وارد شوند، علی(ع) به ابوسفیان گفت: وارد شو و بگو آنچه برادران یوسف به او گفتند: ﴿تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ﴾[۱۱۵]. ابوسفیان چون بر پیامبر وارد شد و آیه را خواند، رسول خدا فرمود: ﴿لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾[۱۱۶] و گفته شده پس از آنکه ابوسفیان اسلام آورد، هرگز از شرم سرش را برابر پیامبر برنداشت زیرا او بیست سال با پیامبر دشمنی نموده و او را دشنام میداد. بعد از مسلمان شدن، پیامبر او را دوست میداشت و برایش به بهشت گواهی میداد و میفرمود: امیدوارم که او جانشینی برای حمزه باشد[۱۱۷]. در جنگ حنین از پیامبر جدا نشد و هنگام مرگ در مدینه گفت: در سوگ من نگریید؛ زیرا من از روزی که مسلمان شدم، هرگز خطایی مرتکب نشدم. عبدالله بن امیه هم در جنگ طائف شهید شد[۱۱۸].[۱۱۹]
ابوسفیان بن حرب
عباس بن عبدالمطلب گوید: هنگامی که به ظهران[۱۲۰] رسیدیم، من با خود گفتم اگر رسول خدا اینگونه به مکه رود، همه قریش هلاک میشوند، پس شاید کسی را ببینم و موقعیت پیامبر را به اطلاع قریش برسانم تا آنها آمده و از پیامبر امان بگیرند. در آن وقت که در جستوجوی کسی بودم، ناگهان صدای ابوسفیان و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء به گوشم خورد که در حال جستوجو بودند. به ابوسفیان گفتم: ای ابا حنظله! گفت: تو عباس هستی؟ گفتم: آری. گفت: پدر و مادرم فدایت، چه خبر داری؟ گفتم: این رسول خدا است که با ده هزار نفر میآیند. گفت: پس چه امر میکنی؟ گفتم: با من بیا تا برایت از پیامبر امان بگیرم، سوگند به خدا اگر بر تو دست یابد، تو را خواهد کشت. او بر مرکب من سوار شد و ما به سوی رسول خدا رفتیم. هنگامی که مسلمانان ما را دیدند، گفتند: این استر پیامبر است که عموی او بر آن سوار شده؛ تا بر عمر بن خطاب گذشتیم. او چون ابوسفیان را دید گفت: الحمد لله که تو را بدون عهد و پیمان پیدا کردیم. پس عمر به سرعت نزد پیامبر میرفت و ما هم به شتاب نزد آن حضرت رفتیم. عمر به رسول خدا گفت: بگذار تا گردن ابوسفیان را بزنم. عباس میگوید: من به پیامبر گفتم: من ابوسفیان را پناه دادهام و به عمر گفتم: اگر ابوسفیان از قبیله تو بود، اینگونه اصرار نمیکردی. عمر گفت: ای عباس! اسلام تو آن روز که مسلمان شدی، از اسلام خطاب نزد من - اگر مسلمان میشد - محبوبتر بود. آنگاه رسول خدا فرمود: امان دادیم تا فردا او را نزد من آوری. عباس میگوید: ابوسفیان را به جایگاه خود بردم[۱۲۱].[۱۲۲]
آب وضوی پیامبر(ص)
هنگامی که صبح شد و مسلمانان پس از اذان برای نماز بیرون آمدند، ابوسفیان مضطرب شده و به عباس گفت: اینان چه مقصودی دارند؟ عباس گفت: میخواهند نماز بخوانند. ابوسفیان مسلمانان را مشاهده کرد که آب وضوی پیامبر را میگیرند، و آنگاه نماز مسلمانان را تماشا کرده و گفت: گویا هرچه پیامبر اینان را امر کند اطاعت میکنند؟ عباس گفت: رسول خدا اگر آنها را از غذا و آب منع کند، او را فرمان برند. ابوسفیان گفت: من هرگز سلطانی همانند او ندیدم[۱۲۳].[۱۲۴]
اسلام ابوسفیان
عباس بن عبدالمطلب گوید: وقتی صبح شد، من ابوسفیان را نزد رسول خدا بردم. پیامبر به او فرمود: وای بر تو ای ابو سفیان، آیا آن وقت نرسیده که تو بدانی خدایی به جز خدای یگانه نیست؟ ابوسفیان گفت: پدر و مادرم به فدایت، چهقدر تو کریم و حلیمی، سوگند به خدا اگر من گمان داشتم که غیر از او خدای دیگری هم هست، مرا بینیاز میکرد. باز پیامبر به او فرمود: آیا آن زمان نرسیده که تو بدانی من رسول خدا هستم؟ گفت: پدر و مادرم به فدایت، چهقدر تو حلیم و کریم و با خویشاوندان مهربانی، من در رسالت شما اکنون در فکر و اندیشه هستم[۱۲۵]. در نقل دیگری آمده است: وقتی رسول خدا(ص) به بدیل بن ورقاء و حکیم بن حزام و ابوسفیان فرمود: به توحید و رسالت شهادت دهید، بدیل و حکیم گواهی دادند، اما ابوسفیان گفت: من نمیدانم، والله از این مطلب در نفس من چیزی هست که آن را به تأخیر میاندازد. در روایت دیگری آمده است: پیامبر به ابوسفیان فرمود: اسلام بیاور تا سالم بمانی. ابوسفیان گفت: بت لات و عزی را چه کنم؟ عمر به ابوسفیان گفت: بر آنها نجاست کن. ابوسفیان گفت: وای بر تو که مرد فحاش و بیادبی، مرا رها کن تا خود با رسول خدا سخن گویم[۱۲۶].
عباس بن عبدالمطلب به او گفت: وای بر تو، به شهادت حق گواهی ده قبل از آنکه سر از بدنت جدا شود. آنگاه او شهادت داد. پس رسول خدا به عباس بن عبدالمطلب فرمود: او را در ناحیهای از این وادی ببر تا سپاهیان خدا را تماشا کند. عباس گفت: یا رسول الله! ابوسفیان مردی است که فخر را دوست میدارد، پس برای او در میان قومش منزلتی قرار دهید. فرمود: هر کسی وارد خانه ابوسفیان شود، در امان است، همچنین هرکس وارد مسجد شود و یا بر روی خود درب خانه را ببندد، در امان است. پس سپاهیان بر او عبور کردند و ابوسفیان از آنها یکیک سؤال کرد تا همه مهاجر و انصار را در میان سلاحهایی دید که فقط چشمان آنها پیدا بود. گفت: ای عباس! اینها کیانند؟ گفت: این رسول خدا در میان مهاجرین و انصار است. ابوسفیان به عباس گفت: پادشاهی و ملک پسر برادرت عظیم شد[۱۲۷]. عباس گفت: وای بر تو، این نبوت است[۱۲۸]. عباس بن عبدالمطلب به او گفت: با شتاب به مکه برو و مردم را باخبر کن. پس او و حکیم بن حزام به مکه رفتند و ابوسفیان در میان مسجدالحرام فریاد زد: ای جماعت قریش! این محمد است که با سپاهی گران به سوی شما آمده است. گفتند: چه کنیم؟ گفت: هر کس به خانه من رود یا در مسجد بماند و یا درب خانه خود را بر روی خود ببندد، در امان است. ای جماعت قریش! اسلام آورید تا سالم بمانید. هند همسر او آمد و ریش او را گرفت و گفت: ای آل غالب! این مرد پیر احمق را بکشید. ابوسفیان گفت: ریش مرا رها کن، قسم یاد میکنم که اگر تو نیز اسلام نیاوری، سر از بدنت جدا میشود، پس به سوی خانه خود بازگرد[۱۲۹].[۱۳۰]
ابو رویحه[۱۳۱]
پیامبر(ص) در فتح مکه پرچمی را به دست ابو رویحه داد و امر کرد که فریاد زند: هر کس زیر پرچم ابو رویحه داخل شود، در امان است. پیامبر این کار را به این سبب انجام داد که ابوسفیان گفت: خانه من وسعت ندارد که همه امان دادهشدگان را جای دهد و مسجد نیز وسعت همه آنها را ندارد. هنگامی این فرمان صادر شد، ابوسفیان گفت: این دستور مشکل را حل کرد و مردم میتوانند زیر پرچم ابو رویحه بروند[۱۳۲].[۱۳۳]
فرستادن زبیر و خالد
هنگامی که ابوسفیان و حکیم بن حزام از نزد رسول خدا بیرون آمده و به سوی مکه رفتند، پیامبر به دنبال آنها زبیر را فرستاد و عَلَم را به او داد و او را بر مهاجرین و انصار امیر کرد و فرمود پرچم را در قسمت بالای مکه قرار دهد، و فرمود که در همانجا توقف نمایند تا خود برسد. بعد به خالد بن ولید فرمود از قسمت پایین مکه داخل شود که قریش قبیله بنیبکر و بنیحارث را در آنجا قرار داده بودند، پس خالد از ناحیه پایین مکه داخل گردید[۱۳۴].
تواضع پیامبر(ص)
نبی اکرم(ص) از ناحیه ذیطوی آمده و در آنجا ایستاد، در حالی که قطعهای از برد یمانی عمامه آن حضرت بود و سر مبارکش را به جهت کرامت الهی و پیروزیای که خدا در فتح مکه نصیبش کرده بود، به زیر آورده بود به گونهای که محاسن شریف آن حضرت بر روی مرکب میخورد. سپس داخل مکه شد و در ناحیه بالای مکه فرود آمد و خیمه آن حضرت را در آنجا قرار دادند[۱۳۵].
سعد بن عباده
پیامبر(ص) به سعد بن عباده امر کردند که با گروهی از مردم از ناحیه کداء[۱۳۶] وارد شوند. او در حال وارد شدن میگفت: الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ *** الْيَوْمُ تُسْتَحَلُّ الْحُرَمَةُ؛ «امروز روز بلا و مصیبت است، و اهل حرم را اسیر میکنیم». کسی از مهاجران به پیامبر گفت: این موجب فتنه است و امکان دارد حرکت قریش را در پی داشته باشد. پیامبر به علی فرمود نزد سعد رفته و پرچم را از او بگیرد و از آن راه وارد شود[۱۳۷].
حماس بن قیس
گروهی از اشراف قریش مثل صفوان بن امیه، عکرمة بن ابیجهل و سهیل بن عمرو جماعتی را در خندمه[۱۳۸] گرد آورده بودند که با پیامبر و اصحابش بجنگند. حماس بن قیس یکی از افراد قبیله بنیبکر اسلحه خود را آماده میکرد و قبل از آنکه پیامبر وارد مکه شود، همسرش به او گفت: برای چه سلاح خود را مهیا میکنی؟ گفت: برای محمد و یارانش. همسرش گفت: والله من نمیبینم که چیزی بتواند در برابر محمد و اصحابش مقاومت داشته باشد. حماس گفت: من امید آن دارم که بعضی از اصحاب او را گرفته و خادم تو نمایم. پس سلاح برگرفت و در خندمه حضور یافت و با مسلمانان جنگیدند و دوازده نفر از مشرکان کشته شدند، آنگاه آنها شکست خورده و فرار کردند و حماس نیز فرار کرده به خانه آمد و به همسرش گفت: درب خانه را ببند. همسرش گفت: پس خادم که میگفتی چه شد؟ گفت: إِنَّكِ لَو شَهِدْتِ يَوم الخَنْدَمَهْ *** اِذ فَرَّ صَفْوان وَ فَرَّ عِكْرِمَهْ يَقطَعنَ كُلَّ ساعِد وَ جُمْجُمَهْ *** ضَرْبا فَلا يُسْمَعُ الاّ غَمْغَمَهْ[۱۳۹].[۱۴۰].[۱۴۱]
شعار مسلمانان
در روز فتح مکه و حنین و طائف، شعار مهاجرین «یا بنی عبدالرحمن»، شعار قبیله خزرج «یا بنی عبدالله» و شعار قبیله اوس «یا بنی عبیدالله» بود[۱۴۲].
کسی را نکشید
رسول خدا(ص) به کسانی که آنها را امارت داد و روانه مکه نمود، دستور داد که کسی را به قتل نرسانند مگر آنکس را که با آنها بجنگد. البته پیامبر تعدادی را نام برد که باید کشته میشدند[۱۴۳].
عبدالله بن سعد
رسول خدا(ص) امر نمود که او را بکشند؛ زیرا اسلام آورده و آنگاه مرتد شده بود. او در فتح مکه فرار کرده و نزد عثمان برادر رضاعیاش رفت و عثمان او را پنهان کرد. پس از آنکه اهل مکه آرامش یافتند، عثمان برای او از رسول خدا امان خواست. رسول خدا(ص) سکوتی طولانی کرد و آنگاه پذیرفت. وقتی عثمان رفت، پیامبر به اصحابش فرمود: من سکوت کردم که او را به قتل برسانید. یکی از انصار گفت: اگر به من اشاره کرده بودید، او را میکشتم. حضرت فرمود: هیچگاه پیامبر با اشاره به قتل کسی امر نمیکند[۱۴۴].[۱۴۵]
عبدالله بن خطل
او در آغاز، اسلام آورده و رسول خدا او را برای انجام مأموریتی به همراه یک نفر از انصار با غلامی رومی که مسلمان شده بود، فرستاد و آن رومی به عبدالله بن خطل خدمت میکرد و برای او غذا درست میکرد. روزی آن غلام فراموش کرد که برای او غذا درست کند، پس عبدالله او را کشت و مرتد شد. او دو کنیز داشت که با شعر پیامبر را ناسزا میگفتند. او را سعید بن حریث[۱۴۶] و ابو برزه اسلمی[۱۴۷] به قتل رساندند[۱۴۸]. انس میگوید: رسول خدا(ص) در روز فتح وارد مکه شد، در حالی که بر سرش خود بود، مردی نزد آن حضرت آمد و گفت: این خطل پردههای کعبه را گرفته است. رسول خدا فرمود: او را بکش. آنطور که شواهد نشان میدهد، پیامبر مُحرم نبود[۱۴۹].[۱۵۰]
حویرث بن نفیل
او پیامبر را در مکه اذیت نموده و شعر میخواند و به آن حضرت ناسزا میگفت. در روز فتح مکه از خانه خود گریخت، اما علی(ع) او را یافته و به قتل رسانید.
مقیس بن صبابه
پیامبر(ص) دستور قتل او را داد؛ زیرا مردی از انصار برادر او هشام را سهوا کشته بود، و مقیس او را به تلافی برادرش کشت و آنگاه مرتد شد. هنگامی که اهل مکه شکست خوردند، او در مکانی با جماعتی مخفی شده و شراب مینوشید. پس نمیلة بن عبدالله از جایگاه او با خبر شد و او را با شمشیر به قتل رساند[۱۵۱].[۱۵۲]
عبدالله بن زبعری
او از کسانی بود که رسول خدا را در مکه هجو میکرد و ناسزا میگفت. در روز فتح مکه با هبیرة بن ابیوهب همسر امهانی به نجران گریختند. هبیرة در همانجا ماند تا مرد، اما ابنزبعری نزد رسول خدا بازگشت و عذرخواهی نمود. پیامبر هم عذر وی را پذیرفت و او اسلام آورد و اشعاری در اعتذار و بازگشت از گذشته خود سرود[۱۵۳].
وحشی
او همانکس است که حمزه را شهید کرد. در فتح مکه به طائف گریخت و با اهل طائف نزد پیامبر آمد و شهادت به توحید و رسالت داد. پیامبر فرمود: تو وحشی هستی؟ گفت: آری. فرمود: عمویم را چگونه کشتی؟ وقتی خبر داد، رسول خدا گریست و فرمود: صورت خود را از من پنهان کن. او اول کسی است که در اثر خوردن شراب، تازیانه خورد[۱۵۴].[۱۵۵]
خانه امهانی[۱۵۶]
او دختر ابیطالب و خواهر علی(ع) است. به علی(ع) خبر رسید که برخی از قبیله بنیمخزوم مثل حارث بن هشام و قیس بن سائب به خانه او پناهنده شدهاند. پس آن حضرت در حالی که غرق در سلاح بود، آهنگ خانه امهانی نمود و بر درب خانه ایستاد و فرمود: کسانی را که پناه دادهاید، بیرون کنید. آنان که در خانه پناه گرفته بودند به شدت ترسیدند. امهانی - در حالی که برادرش امام علی(ع) (به جهت اینکه سر و سینه پوشیده از سلاح بود) را نمیشناخت - از خانه بیرون آمد و به امیرالمؤمنین گفت: من امهانی دختر عموی رسول خدا و خواهر امام علی بن ابیطالب هستم و اینها را امان دادهام، شما بازگردید.
امام علی(ع) فرمود: آنان را از خانه بیرون نما. امهانی گفت: به خدا سوگند شکایت تو را نزد رسول خدا خواهم برد. پس امام علی(ع) روپوش صورت را برداشت و امهانی برادر را شناخت و دوید او را در آغوش گرفت و گفت: فدایت شوم، من سوگند یاد کردم که شکوه تو را نزد پیامبر برم. علی(ع) فرمود: رسول خدا در ناحیه بالای وادی است، نزد او برو و به قسم خود عمل کن. امهانی گوید: نزد حضرت رسول خدا رفتم، در حالی که پیامبر در خیمهای غسل میکرد و فاطمه(س) او را پوشانده بود. هنگامی که حضرت پیامبر صدای مرا شنید فرمود: خوش آمدی ای امهانی. گفتم: پدر و مادرم فدایت، علی به در خانه من آمده و عدهای را که در خانه من پناه گرفتهاند، میخواهد. پیامبر(ص) فرمود: هر کس را که پناه دادهای، من پناه دادهام. فاطمه زهرا(س) فرمود: ای امهانی! آمدهای از علی به خاطر اینکه او دشمنان خدا و رسولش را ترسانیده شکایت بنمایی؟ گفتم: من به فدایت، این را تحمل کن. رسول خدا(ص) کار امام علی(ع) را ستود و آنان را که امهانی پناه داده بود، به جهت اینکه او خواهر امام علی بن ابیطالب است، پناه داد[۱۵۷].[۱۵۸]
حویطب[۱۵۹]
او از جمله کسانی است که گریخت. ابوذر او را در محلی مشاهده کرد، پس نزد رسول خدا رفته و آن حضرت را از جایگاه حویطب خبر داد. حضرت رسول خدا فرمود: ما مردم را امان دادیم مگر آن کسانی را که به کشتن آنان امر کردیم. حویطب چون این را شنید، نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد[۱۶۰].[۱۶۱]
عکرمه
او پسر ابیجهل[۱۶۲] و از جمله کسانی است که رسول خدا به قتل آنان امر کرده بود؛ زیرا پیامبر و مسلمانان را خیلی اذیت نموده بود. عکرمه گریخت تا خود را به دریا انداخته و یا در بیابانها بمیرد. همسر او امحکیم که قبلاً اسلام آورده بود، نزد رسول خدا آمد و برای او امان گرفت و سپس در جستوجوی عکرمه بیرون آمد و او را در حالی که سوار بر کشتی شده بود، یافت. ناخدای کشتی به او میگفت: کلمه توحید بر زبان جاری کن. عکرمه گفت: من از همین فرار کردم. آن ناخدا میگفت: سوگند به خدا دین، به غیر از آنچه محمد(ص) آورده، نیست. پس امحکیم آمد و به او گفت: من از نزد بهترین مردم آمدهام، خود را گرفتار هلاکت مکن، من برای تو امان گرفتهام. پس با همسرش نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد و گفت: یا رسول الله! از کارهایی که در گذشته انجام دادهام برای من استغفار کن. پیامبر فرمود: خدایا! عکرمه را از تمام دشمنیهایی که با من نموده یا سخنهای ناروایی که به زبان جاری کرده، مورد مغفرت قرار ده. عکرمه از حیا سر به سوی پیامبر بلند نمیکرد و گفت: هر چند از من طلب کنی که مقدور من باشد، به شما میبخشم. او سپس در شام در جنگ با رومیان کشته شد[۱۶۳].[۱۶۴]
صفوان بن امیه
او از مکه به سوی جده رفته بود که بر کشتی سوار شده و به سوی یمن رود. عمیر بن وهب به رسول خدا(ص) گفت: یا نبی الله! صفوان بن امیه بزرگ قوم خود است و فرار کرده تا خود را در دریا بیندازد. رسول خدا به او امان داد. عمیر گفت: چیزی به من مرحمت فرما که بداند شما او را امان دادهاید. پیامبر عمامهای را که با آن به مکه وارد شده بود[۱۶۵]، به عمیر داد. او عمامه را برداشته و به جده رفته و صفوان را در حالی که سوار بر کشتی میشد یافت و گفت: خود را به هلاکت میفکن، من برای تو از رسول خدا امان گرفتهام. صفوان گفت: از من دور شو و با من سخن مگوی. عمیر گفت: ای صفوان! او افضل مردم و بهترین آنهاست، عزت او عزت تو و شرف او شرف تو میباشد. صفوان گفت: من بر جان خود میترسم. عمیر گفت: او کریمتر از آن است که تو را بکشد. پس صفوان با او بازگشت و نزد پیامبر آمد و گفت: عمیر میگوید که شما مرا امان دادهاید. رسول خدا فرمود: چنین است. صفوان گفت: دو ماه به من مهلتدهید. پیامبر فرمود: تو تا چهار ماه فرصت خواهی داشت[۱۶۶].[۱۶۷]
کعب بن زهیر[۱۶۸]
رسول خدا(ص) فرمود: هر کس از شما کعب بن زهیر را ملاقات کرد، او را به قتل برساند. برادرش بجیر نامهای به کعب نوشت و متذکر شد که پیامبر مردی را که به او ناسزا گفته و اذیت میکرده، به قتل رسانده است. پس اگر جان خود را دوست میداری، با شتاب نزد پیامبر بیا زیرا او کسی را که توبه کرده باشد به قتل نمیرساند، و یا اینکه به گوشهای از زمین برو تا نجات یابی، و اشعاری نیز برای او فرستاد. کعب بن زهیر وقتی آگاه شد که پیامبر فرمان قتلش را داده، زمین بر او تنگ شده و بیمناک گردید، و بعضی از دوستانش او را از رفتن خدمت رسول خدا ترسانیده و به او گفتند که تو کشته میشوی. اما هنگامی که او ملجأ و پناهی به جز اسلام نیافت، راهی مدینه شد و این، بعد از بازگشت پیامبر از مکه بود. پس او با مردی از قبیله جهینه نزد پیامبر رفت و نشست و دست در دست رسول خدا نهاد و گفت: کعب بن زهیر از تو امان میطلبد و تائب و مسلمان گردیده، آیا اگر او را بیاورم او را میپذیری؟ رسول خدا فرمود: آری. او گفت: من کعب بن زهیر هستم، و سپس شهادتین بر زبان جاری کرد و آنگاه قصیده معروف خود را خواند تا آنجا که میگوید: أُنْبِئْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَوْعَدَنِي *** وَ الْعَفْوُ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ مَأْمُولُ إِنَّ رَسُولًا لَنُورٌ يُسْتَضَاءُ بِهِ *** مُهَنَّدٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ مَسْلُولُ. گفتهاند: رسول خدا(ص) لباس خود را بر او افکند. معاویه در زمان قدرت و حکومتش حاضر شد تا ده هزار درهم به او بدهد تا آن لباس را بگیرد، اما او گفت: هرگز آن را به احدی نمیدهم. اما پس از مرگش، معاویه آن را از بازماندگان او به بیست هزار درهم خرید، و این همان جامهای است که پس از او سلاطین در اعیاد میپوشیدند[۱۶۹].[۱۷۰]
هند دختر عتبه
او از جمله زنهایی است که رسول خدا(ص) به قتل او فرمان داد، به علت آنچه با حمزه کرد، و دیگر اینکه او یکی از کسانی بود که رسول خدا را اذیت مینمود[۱۷۱]. او در میان زنان قریش به صورت ناشناس نزد رسول خدا آمد و بیم داشت که رسول خدا او را به جهت کارهایش عقوبت کند. رسول خدا(ص) به زنان فرمود: باید بیعت کنید که به خدا شرک نورزید. هند گفت: شما از ما پیمانی میگیری که آن را از مردان نگرفتی. پیامبر فرمود: باید این را بپذیرید؛ و دیگر اینکه سرقت نکنید. هند گفت: من از اموال ابوسفیان برمیداشتم و نمیدانستم که برایم حلال است یا نه[۱۷۲]. ابوسفیان که در آنجا حاضر بود گفت: آنچه در گذشته بوده، من از آن درگذشتم. رسول خدا(ص) فرمود: تو هند دختر عتبه هستی؟ گفت: آری، از آنچه در گذشته از من سر زده درگذر تا خدا بر تو ببخشاید. پیامبر به زنان فرمود: باید تعهد کنید که زنا نکنید، هند گفت: یا رسول الله! مگر زنی که آزاد است زنا میکند[۱۷۳]؟
باز فرمود: فرزندان خود را نکشید. هند گفت: ما آنها را در کوچکی پروراندیم و تو در بزرگی آنان را در بدر به قتل رساندی. در اینجا عمر بن خطاب به شدت خندید و پیامبر فرمود: بهتان نزنید. هند گفت: سوگند به خدا بهتان امر ناپسندی است. رسول خدا(ص) فرمود: مرا نافرمانی در معروف نکنید، هند گفت: ما در این مجلس ننشستهایم که شما را در معروف عصیان کنیم. پس هنگامی که رسول خدا(ص) این تعهدات را از آنان گرفت با ایشان بیعت کردند. بیعت زنان با پیامبر اینچنین بود که ظرفی از آب در برابر رسول خدا نهاده شده بود و ایشان دست مبارکش را در آن آب برده و بیرون آورد، آنگاه زنان در آن آب دست بردند[۱۷۴].[۱۷۵]
ساره
از دیگر زنان، ساره کنیز عمرو بن عبدالمطلب است. او همان کسی است که - بنا بر قول بعضی - نامه حاطب بن ابیبلتعه را برای قریش میبرد. او نزد پیامبر رفت و اسلام آورد، اما سپس مرتد شده و به مکه بازگشت. پس پیامبر به قتل او امر نمود و علی بن ابیطالب او را به قتل رساند. همچنین پیامبر دستور داد دو زن دیگر را که کنیزان عبدالله بن خطل بودند و غنا خوانده و پیامبر را ناسزا میگفتند، بکشند. یکی از آنها که قریبه نام داشت، کشته شد، اما دیگری فرار کرد و بعد نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد و تا زمان عمر بن خطاب زنده بود[۱۷۶].
ابو قحافه[۱۷۷]
هنگامی که رسول خدا(ص) در ذیطوی توقف نمود، ابو قحافه که نابینا بود، به دختر خود گفت: مرا بر کوه ابیقبیس بالا بر. دختر او دستش را گرفته و بر ابو قبیس بالا برد. او به دخترش گفت: چه میبینی؟ گفت: از دور سیاهیهایی میبینم که در نقطهای گرد آمدهاند. گفت: آیا سپاهیانی هستند؟ دخترش گفت: مردی را میبینم که در جلوی آنهاست گاهی به ایشان روی میکند و گاهی برمیگردد. ابو قحافه گفت: او کسی است که سپاه را مرتب میکند. دخترش گفت: آن سیاهیها پراکنده شدند. گفت: سپاهیانی هستند که دفع شدهاند، مرا زود به خانه برگردان. پس دخترش او را پایین آورد و سپاهیان، قبل از آنکه او به منزل برسد وی را دیدند و مردی گردنبندی از نقره را که در گردن دخترش بود، گرفت. وقتی پیامبر وارد مکه و داخل مسجدالحرام گردید، ابوبکر پدرش را نزد پیامبر آورد و در برابر او نشاند، در حالی که موی سر و صورت پدرش خیلی زیاد بلند بود. رسول خدا پس از آنکه اسلام را بر او عرضه کرد فرمود: او را ببرید و موهایش را تغییر دهید[۱۷۸]. ابوبکر برخاست و در حالی که دست خواهر خود را گرفته بود گفت: شما را به خدا و اسلام سوگند میدهم که گردنبند خواهرم را برگردانید، و سه مرتبه این را گفت، اما کسی به او پاسخ نداد. بعد ابوبکر به خواهرش گفت: از گردنبند خود صرف نظر کن سوگند به خدا هر آینه امانت در میان مردم امروز کم است[۱۷۹].[۱۸۰]
خاطرات گذشته
مکانی که زبیر علم را نصب کرد، در حجون و در کنار شعب ابیطالب بود که قریش بنیهاشم را در آنجا محاصره کرده بود. هنگامی که رسول خدا(ص) در مکه فرود آمد، ام سلمه و میمونه دو تن از همسرانشان با ایشان بودند. جابر گوید: رسول خدا(ص) وقتی خانههای مکه را مشاهده کرد، ایستاد و حمد و ثنای الهی را بجای آورد و به محل خیمه خود نظر نمود و فرمود: ای جابر! هنگامی که قریش با یکدیگر پیمان بستند ما را محاصره کنند اینجا منزل ما بود. پس آنگاه پیامبر در حالی که محمد بن سلمه مهار شتر ایشان را به دست داشت، به سوی خانه خدا رفت و سوره مبارکه فتح را تلاوت مینمود و همانطور سواره طواف کرد و استلام حجر نمود[۱۸۱].[۱۸۲]
کلید کعبه
در فتح مکه، عثمان بن ابیطلحه[۱۸۳] که کلیددار کعبه بود درب خانه را بسته و بر بام کعبه رفته بود. رسول خدا از او کلید خانه را خواستند، او گفت: اگر من قبول داشتم که شما رسول خدا هستی، از دادن کلید امتناع نمیکردم. پس علی بن ابیطالب(ع) بر ف راز بام کعبه رفته و دست او را پیچانده و کلید را از او گرفت و درب خانه را باز نمود. نبی اکرم(ص) وارد خانه شدند و در آنجا دو رکعت نماز گزاردند و هنگامی که بیرون آمدند، عباس بن عبدالمطلب از حضرت تقاضا کرد که کلید را به او دهند، این آیه نازل شد: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا﴾[۱۸۴]، پس نبی اکرم(ص) امر کردند که کلید را به عثمان بن ابیطلحه بازگردانند و از او عذرخواهی کنند. عثمان بن ابیطلحه که این کار برایش غیرمنتظره بود، به علی(ع) گفت: با اکراه کلید را از من ستاندید و هماکنون با مدارا آن را بازمیگردانید؟ علی(ع) فرمود: خدای عزوجل درباره تو این آیه را فرستاد؛ و آیه فوق را تلاوت نمود. پس عثمان اسلام آورد و رسول خدا کلید را به او واگذار نمود[۱۸۵]. بعضی ماجرای گرفتن کلید خانه را به گونهای دیگر نقل کردهاند که در برخی کتب تاریخ[۱۸۶] آمده است[۱۸۷].
بتها در مسجدالحرام
هنگامی که رسول خدا(ص) داخل مسجدالحرام گردید، در آنجا ۳۶۰ بت بود که بعضی از آنها را با سرب به یکدیگر بسته بودند. رسول خدا به امیرالمؤمنین فرمود: مقداری سنگریزه به من بده. پس مشتی از سنگریزهها را بر آنها پاشید و فرمود: ﴿جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا﴾[۱۸۸] پس هیچ بتی نماند مگر اینکه به صورت، بر زمین افتاد. بعد پیامبر دستور داد آنها را از مسجد بیرون برده و شکستند[۱۸۹].
بت هبل
این بت را در کنار درب خانه گذاشته بودند، رسول خدا(ص) نزد او آمده و با نیزهای که در دست داشتند، به چشمهای او زده و به زبیر دستور دادند که آن را بشکند. زبیر به ابوسفیان گفت: این همان بت است که در روز جنگ اُحد گمان میکردی شما را کمک کرد. ابوسفیان گفت: ای پسر عوام! از این مسئله بگذر و آن را رها کن[۱۹۰].[۱۹۱]
علی بر دوش پیامبر(ص)
علی(ع) میگوید: در فتح مکه، شبی رسول خدا مرا به همراه خود به مسجدالحرام برد. رفتیم تا به کعبه رسیدیم، بعد به من فرمود: بنشین، من نشستم و رسول خدا(ص) از دوش من بالا رفت و فرمود: برخیز. وقتی برخاستم، نبی اکرم در من احساس ضعفی نمود و فرمود: بنشین. بعد فرمود: بر دوش من بالا برو و بتها را به زیر انداز. در روایت دیگری آمده است که ابتدا پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: از دوش من بالا رو. علی(ع) عرض کرد: برایم مشکل است که از دوش شما بالا روم. رسول خدا(ص) فرمود: تو استطاعت اینکه سنگینی نبوت را حمل نمایی، نداری. پس رسول خدا نشست و علی از دوش پیامبر بالا رفت. علی(ع) میگوید: هنگامی که رسول خدا(ص) مرا بلند کرد، احساس کردم مثل اینکه اگر بخواهم به آسمان روم، میتوانم. پس بر بام کعبه رفتم و بت بزرگی که از مس و یا از شیشه بود به زیر انداختم. بعد همه بتها را به جز بت خزاعه که با میخهای آهنین بسته بودند، به پایین انداختم. بعد پیامبر(ص) فرمود که آن را نیز جدا کنم، من آن را کنده و به زیر انداختم و شکسته شد. آنگاه رسول خدا به مقام ابراهیم که به بیت متصل بود، رفت و دو رکعت نماز گزارد[۱۹۲].[۱۹۳]
عفو
هنگامی که رسول خدا(ص) درب کعبه را گشود، دست به آن گذاشته و فرمود: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَنْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ غَلَبَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ». پس بزرگان و اشراف قریش وارد مسجد شدند و گمان آنها این بود که پیامبر از آنها نخواهد گذشت و ایشان را به قتل خواهد رساند. رسول خدا فرمود: چه گمان میکنید و چه میگویید؟ سهیل بن عمرو گفت: خیر میگوییم و گمان خیر داریم. پیامبر فرمود: من به شما همان را میگویم که برادرم یوسف گفت: ﴿لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾[۱۹۴]، آنگاه فرمود: بدانید هر خون و مال و یا مکرمتی که در جاهلیت بوده، زیر پا گذاشته میشود، مگر خدمت خانه خدا و آبرسانی به حجاج که این دو منصب به اهل آن واگذار میشود. بدانید مکه به همان حرمت الهی باقی است و برای من نیز به جز ساعتی از روز حلال نیست، و آن همچنان حرام خواهد بود تا روز قیامت. درخت و صید و شکار آن و مال پیدا شده آن نیز حلال نیست، مگر برای کسی که اعلام کند. سپس فرمود: شما همسایگان بدی برای پیامبر خود بودید، تکذیب کردید و طرد نمودید و بیرون کردید و به آنها اکتفا نکرده و به سوی شهر من آمده و با من جنگیدید، بروید که شما آزادید. پس آنان همانند کسانی که از قبر بیرون آمده باشند، داخل در اسلام شدند[۱۹۵]. آنگاه رسول خدا(ص) از آنان درگذشت و ایشان را عفو کرد و خداوند او را بر اهل مکه پیروز گردانید و آنان غنیمت بودند و به همین جهت، اهل مکه را «طلقاء» و آزادشدگان مینامیدند[۱۹۶].[۱۹۷]
فضالة بن عمیر
او میگوید: رسول خدا(ص) در فتح مکه اطراف کعبه طواف میکرد. من با خود گفتم: پیامبر را به قتل برسانم. پس هنگامی که پیامبر به من نزدیک شد، فرمود: ای فضاله! گفتم: بلی یا رسول الله. فرمود: در دل خود چه قصد کردی؟ گفتم: یا رسول الله! چیزی نبود، خدا را یاد میکردم. پس نبی اکرم تبسم کرد و فرمود: استغفار کن. و آنگاه دست خود را بر سینه من گذاشت و دلم آرام شد. به خدا سوگند هنوز دستش را از سینه من برنداشته بود که در میان خلق خدا، کسی نزد من محبوبتر از او نبود[۱۹۸].[۱۹۹]
بیعت در صفا
سپس رسول خدا(ص) برای بیعت برکوه صفا نشست و عمر بن خطاب در قسمت پایین نشسته بود. مردم اجتماع کردند تا اسلام آورده و با رسول خدا بیعت کنند. پیامبر با این شرط که اطاعت خدا و رسول را در حد استطاعت نمایند، با آنها بیعت کرد. البته این بیعت با مردان بود، اما هنگامی که از بیعت مردان فارغ شد، زنان برای بیعت نزد آن حضرت رفتند. از زنان قریش، امهانی دختر ابیطالب، امحبیب دختر عاص بن امیه همسر عمرو بن عبدود، اروی دختر ابیالعیص، خواهرش عاتکه، خواهر عثمان بن عفان، یسیره دختر صفوان، امحکیم همسر عکرمة بن ابیجهل، فاخته دختر ولید بن مغیره خواهر خالد بن ولید، ریطه دختر حجاج زن عمرو بن عاص و هند زن ابوسفیان که به خاطر آنچه با حمزه سیدالشهدا کرده بود به صورت ناشناس نزد پیامبر آمده و بیعت کردند[۲۰۰].[۲۰۱]
دعا در صفا
پیامبر(ص) بر بالای صفا و در جایی که کعبه نمایان بود، ایستاد و خدا را یاد کرد و دعا نمود و انصار پایین کوه گرد آمده بودند. بعضی از آنها گفتند: پیامبر در ماندن در وطن خود رغبت و به عشیره و قبیله خود رأفت دارد. پس بر پیامبر وحی نازل شد، رسول خدا(ص) سر برداشت و فرمود: گفتید که این مرد رغبت در شهر خود و رأفت به عشیره خود دارد؟ انصار گفتند: بلی یا رسول الله. پیامبر فرمود: من بنده خدا و رسول او هستم و هرگز چنین نمیکنم، من به سوی شما هجرت کردم و مرگ و زندگیام نیز در کنار شما خواهد بود. انصار در حالی که گریه میکردند گفتند: ای رسول خدا! سوگند به خدا این سخن را نگفتیم مگر به این جهت که راضی نمیشدیم شما در غیر شهر ما زندگی کنید. رسول خدا(ص) فرمود: خدا و رسولش عذر شما را میپذیرند و شما را تصدیق میکنند[۲۰۲].[۲۰۳]
اذان بلال
در فتح مکه، رسول خدا(ص) بدون احرام وارد مکه شد و در حالی که مسلمانان سلاح با خود حمل میکردند، نبی اکرم داخل خانه شد و دیگر هرگز نه در حج و نه در عمره وارد کعبه نشد. ظهر هنگام، پیامبر به بلال امر فرمودند که بر بام کعبه رفته و اذان بگوید. وقتی بلال اذان میگفت: عکرمه گفت: من مکروه میداشتم که صدای پسر ریاح یعنی بلال را بشنود که بر بام کعبه فریاد زند. خالد بن اسید گفت: خدا را حمد کنم که ابا عتاب را گرامی داشت که امروز نبود تا بلال را ایستاده بر بام کعبه مشاهده کند. سهیل گفت: این کعبه است که برای خداست و او میبیند، اگر میخواست تغییر میداد. ابوسفیان گفت: اما من چیزی نمیگویم و به خدا قسم بیم آن دارم که اگر کلامی بگویم، این دیوارها محمد را خبر دهد. رسول خدا(ص) نزد آنها فرستاد و حرفهایی که زده بودند به آنها خبر داد. عتاب[۲۰۴] گفت: سوگند به خدا یا رسول الله گفتهایم و استغفار کرده و توبه میکنیم. پس اسلام آورد و اسلامش نیکو گردید و پیامبر ولایت مکه را به او داد[۲۰۵].[۲۰۶]
فروش خمر
جابر بن عبدالله میگوید: از رسول خدا(ص) در سال فتح مکه شنیدم که میفرمود: خدا و رسول او، فروختن خمر را حرام کرده است.
توقف در مکه
انس میگوید: ده روز با رسول خدا اقامت کردیم و نماز را شکسته میخواندیم. عکرمه از ابن عباس نقل کرده است که او گفت: رسول خدا نوزده روز در مکه اقامت کرد و نماز را دو رکعتی به جای میآورد[۲۰۷].[۲۰۸]
سائب بن عبدالله[۲۰۹]
او که قبل از نبوت از دوستان و شرکای رسول اکرم بود، پس از فتح مکه نزد پیامبر آمد. نبی اکرم فرمود: مرحبا به برادر و شریک من که اهل مراء وجدال نبود. تو در جاهلیت کارهایی را انجام دادهای که قبول آن منوط به اسلام است و امروز آنها از تو پذیرفته میشود[۲۱۰].
عتبه و معتب[۲۱۱]
رسول خدا(ص) در فتح مکه به عمویش عباس بن عبدالمطلب فرمود: فرزندان برادرت کجا هستند؟ عباس گفت: آن دو همانند دیگر مشرکین قریش به سویی رفتهاند. پیامبر فرمود: آنها را نزد من بیاور. پس عباس رفته و آنها را نزد پیامبر آورد و نبی اکرم آن دو را به اسلام دعوت کرد. آنها اسلام آوردند و پیامبر آن دو را به کنار ملتزم[۲۱۲] آورد و ساعتی دعا فرمود و سپس در حالی که آثار سرور در چهره مبارکش نمایان بود، بازگشت. عباس از علت آن پرسش نمود، پیامبر فرمود: از خدا خواستم که این دو را به من ببخشاید و خداوند پذیرفت. آن دو با پیامبر در جنگ حنین و طائف شرکت داشتند و بعد در مکه اقامت کرده و به مدینه نرفتند[۲۱۳].[۲۱۴]
شفاعت در حدّ
عروة بن زبیر میگوید: در غزوه فتح مکه، زنی سرقت کرده بود. کسان او نزد اسامة بن زید رفته و او را شفیع و واسطه قرار دادند که پیامبر از عقوبت آن زن درگذرد. اسامه نزد پیامبر آمد و درباره او سخن گفت و تقاضای عفو نمود. در این هنگام رنگ صورت پیامبر تغییر کرد و فرمود: آیا درباره حدّی از حدود الهی سخن میگویی و درخواست عفو میکنی؟ اسامه گفت: یا رسول الله! برایم طلب مغفرت کنید. شب هنگام نبی اکرم ایستاد و خطبه خواند و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: مردم گذشته هلاک شدند، بدین جهت که وقتی بزرگی از آنها سرقت مینمود، او را رها کرده و زمانی که ضعیفی دزدی میکرد، بر او حد جاری میکردند. به آن خدایی که جان محمد به دست اوست، اگر فاطمه دختر محمد سرقت کند، دست او را قطع خواهم کرد. سپس دستور داد دست آن زن را قطع نمودند و او توبه نمود و بعد از آن، ازدواج کرد[۲۱۵].[۲۱۶]
خطبه پیامبر(ص)
امام باقر(ع) میفرماید: رسول خدا(ص) در روز فتح مکه خطبه خواند و پس از آن حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! حاضران، کلام مرا به غائبان ابلاغ کنند. خداوند به برکت اسلام، نخوت و کبر جاهلیت را از شما برداشت و تفاخر به پدران و قبیله و عشیره را از میان شما برد. ای مردم! شما از آدم، و آدم از گل است. بدانید که بهترین شما نزد خدا و گرامیترینتان، متقیترین شماست و نشان اطاعت او، عربیّت پدر کسی نیست، بلکه زبان ناطق است. پس هر کسی مورد طعن قرار گیرد و بداند که او را به رضوان خدا میرساند، او را بس است و من تا روز قیامت هر خون و ظلم و دشمنیای که در جاهلیت بوده، زیر پا گذاشتهام[۲۱۷].[۲۱۸]
بت عزی
هشت روز به آخر ماه رمضان مانده بود که رسول خدا(ص) خالد بن ولید را فرستاد تا بت عزی را منهدم سازد. آن بت در مکانی به نام نخله[۲۱۹] بود و آنجا خانهای بود که قریش، کنانه و مضر آن را محترم میشمردند و خدمتگزاران آن بت، قبیله بنیشیبان بودند. هنگامی که صاحب آن بت شنید که خالد آهنگ آنجا نموده، شمشیر خود را بر آن بت آویزان کرد و خود از کوهی که آن بت در آنجا بود بالا رفت و شعر میخواند. پس خالد بن ولید آمد و آن را منهدم ساخته و به خدمت رسول خدا(ص) بازگشت[۲۲۰].
بت سواع
سواع، بت قبیله هذیل بود که در فاصله سه مایلی مکه قرار داشت. رسول خدا(ص) بعد از فتح مکه، در ماه مبارک رمضان عمرو بن عاص را برای از بین بردن این بت فرستاد. هنگامی که عمرو به آن مکان رسید، خدمتگزار آن بت به او گفت: چه قصدی داری؟ عمرو بن عاص گفت: رسول خدا امر کرده که این بت را منهدم نمایم. او گفت: تو را قدرت بر این کار نخواهد بود و او نمیگذارد. عمرو گفت: تو هنوز بر اعتقاد باطل خود میباشی، مگر او میبیند یا میشنود؟ پس نزدیک آن رفته و او را شکسته و به یارانش امر کرد تا آن را منهدم سازند و در خزانه آن چیزی نیافتند و بازگشتند[۲۲۱].
بت مناة
مناة، بت اوس و خزرج بود، و گفته شده که برای قبیله هذیل و بنیکعب و خزاعه و غسان هم بوده و در موضعی در ساحل دریا به نام مشلل قرار داشته است. رسول خدا(ص) پس از فتح مکه، سعد بن زید[۲۲۲] و علی بن ابیطالب(ع) را با بیست نفر سوار برای انهدام آن فرستاد، پس آنها آمدند. خدمتگزار آن بت گفت: برای چه منظوری آمدهاید؟ گفتند: برای منهدم کردن بت مناة. او از روی استهزاء گفت: چنین کنید؛ به گمان اینکه نمیتوانند نزد بت بروند. در این هنگام زنی سیاه چهره و عریان در حالی که به سینه میزد، بیرون آمد. خدمتگزار گفت: این مناه است. پس آن زن را کشته و بت را منهدم ساختند و نزد رسول خدا بازگشتند[۲۲۳].[۲۲۴]
بنی جذیمه
در ایامی که رسول خدا(ص) در مکه اقامت داشت، برخی از اصحاب خود را به اطراف مکه فرستاد تا آنها را به خدای عزوجل بخوانند، و به آنها اجازه جنگ نداده بود. از جمله آنها خالد بن ولید بود که او را به تهامه فرستاد تا اهل آنجا را دعوت به توحید نماید. گروهی از قبایل عرب خالد را همراهی کردند تا به غمیصاء که نام آبی از آبهای قبیله بنیجذیمه است رسیدند و در آنجا فرود آمدند. قبیله بنیجذیمه، در جاهلیت اموال عوف بن عبد عوف پدر عبد الرحمن بن عوف و فاکه بن مغیره عموی خالد بن ولید را که از یمن میآمدند و برای تجارت رفته بودند، گرفته و آنها را به قتل رسانده بودند. خالد بن ولید به آنها گفت: سلاح را بر زمین بگذارید، مردم اسلام آوردهاند. مردی از بنیجذیمه به نام جحدم گفت: ای بنیجذیمه! وای بر شما این خالد است، اگر سلاح را بر زمین گذارید، اول شما را اسیر کرده و پس از آن سر از بدنتان برگیرد. سوگند به خدا من اسلحه خود را بر زمین نمیگذارم. گروهی از مردان قوم، او را گرفته و گفتند: ای جحدم! تو میخواهی خونهای ما را بریزی. مردم اسلام آوردهاند و آتش جنگ خاموش است و مردم در امان هستند. پس به او اصرار کرده و اسلحه او را گرفتند و سایر افراد قبیله نیز سلاح خود را به خاطر قول خالد زمین گذاشتند. خالد بن ولید دستور داد آنها را بسته و یکی پس از دیگری به قتل برسانند.
هنگامی که این خبر به رسول خدا(ص) رسید، دست به سوی آسمان برداشت و فرمود: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ»؛ «خدایا! من از عمل خالد بن ولید بیزارم»[۲۲۵]. آنگاه علی بن ابیطالب(ع) راطلبید و فرمود: نزد این قبیله برو و مسائل مربوط به عصر جاهلیت را زیر پا گذاشته و دیه خونهای آنها را بده و اموالی را که از آنها گرفته شده جبران کن. علی(ع) رفت و دیه خونها و اموال به غارت رفته آنها را داد و مقداری مال زیاد آمد و آن را بین آنها تقسیم نمود. سپس از آنها سؤال کرد که آیا دیه یا مالی هست که نداده باشم؟ گفتند: خیر. پس نزد رسول خدا بازگشت و آن حضرت را از آنچه کرده بود، مطلع کرد. پیامبر فرمود: کار صحیح و خوبی کردی، آنگاه پیامبر روی به قبله نموده و ایستاد و دستهای مبارکش را بلند نمود، به گونهای که سفیدی زیر دست آن حضرت نمایان بود و سه مرتبه گفت: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ»[۲۲۶].[۲۲۷]
کشتن جندب
نقل شده است که در روز دوم فتح، مردی به نام جندب از قبیله هذیل به مکه رفت و فراش بن امیه کعبی شمشیری در شکم او فرو برد، به گونهای که رودههایش بیرون ریخت. جندب لحظهای پشت بر دیوار نهاد و روی به سوی عالم آخرت نمود. هنگامی که خبر قتل جندب به رسول خدا رسید، خطبهای در کمال فصاحت و نهایت بلاغت در خصوص نهی از خونریزی در مکه ایراد نمود[۲۲۸].[۲۲۹]
عتاب بن اسید[۲۳۰]
رسول خدا(ص) پس از فتح مکه، عتاب بن اسید را بر مردم مکه ولایت داد، در حالی که ۲۱ سال بیشتر از عمرش نگذشته بود و او را امر نمود که با مردم مکه نماز گزارد. او اولین امیر مکه بعد از فتح است که با مردم نماز را به جماعت گزارد[۲۳۱].[۲۳۲]
غزوه حنین[۲۳۳]
آن را زوه هوازن یا اوطاس[۲۳۴] نیز گویند. و این جنگ بدین سبب اتفاق افتاد که چون مکه فتح شد، قبایل عرب سر در اطاعت نبی اکرم نهادند، به جز قبیله هوازن و ثقیف که بزرگان آنها یکدیگر را ملاقات نموده و در حالی که به وحشت افتاده بودند، از اینکه رسول خدا با آنها نبرد کند میگفتند: ما به جنگ پیامبر اقدام کنیم؛ زیرا محمد با گروهی برخورد کرد که به فنون جنگ آشنا نبودند. رهبر آنها مالک بن عوف[۲۳۵] بود و قبایل دیگری از جمله قبیله بنیسعد که پیامبر دوران شیرخوارگی را نزد آنها گذرانیده بود، با هوازن همدست شدند و مردی به نام درید بن صمه که پیری سالخورده و نابینا ولی شجاع و مجرب بود - که گفتهاند ۱۲۰ یا ۱۵۰ سال و بعضی گفتهاند نزدیک ۲۰۰ سال داشت - با آنها همدست شد تا از رأی و تدبیر او در جنگ بهره گیرند و رئیس قبیله ثقیف، کنانة بن عبد یالیل[۲۳۶] و یا قارب بن اسود[۲۳۷] بود. مالک بن عوف دستور داده بود که مردم، اموال و زنان و فرزندان خود را نیز بیاورند[۲۳۸].[۲۳۹]
درید بن صمه
او را بر مرکبی حمل میکردند و هنگامی که به اوطاس رسیدند، او فرود آمد و گفت: در چه نقطهای هستید؟ گفتند: اوطاس. گفت: جای خوبی است. اما صدای شتر و الاغ و گوسفند و گریه طفل به گوشش رسید، پرسید: این چیست؟ گفتند: مالک بن عوف دستور داده اموال و زنان و کودکان را به همراه بیاورند. سؤال کرد: مالک کجاست؟ گفته شد: این مالک است، به او گفت: تو رئیس قوم خود هستی، امروز را روزهای دیگر به دنبال خواهد بود، چرا زنان و کودکان و اموال را با خود آوردی؟ گفت: برای اینکه هر کسی به خاطر دفاع از مال و عیالش بایستد و بجنگد و نگریزد.
درید بن صمه گفت: مگر فرارکننده را چیزی باز میگرداند؟ آنچه تو را به کار آید، شمشیر و نیزه افراد است. اما اگر مغلوب گردی، در اهل و مال گرفتار رسوایی و فضیحت شدهای. آنگاه به او گفت: این جماعت هوازن را به مکانی امن ببر و دشمن را در حالی که بر اسب سوارید ملاقات کنید؛ اگر غالب آمدید، آنان از عقب به شما ملحق میشوند؛ و اگر مغلوب شدید، مال و اهل در امان باشند. مالک بن عوف گفت: هرگز چنین نکنم. تو پیر شدهای و عقل تو نیز پیر شده است. آنگاه رو به قبیله هوازن نمود و گفت: من بر این شمشیر تکیه میکنم تا آنجا که از پشتم بیرون آید. و نمیخواست که برای درید بن صمه یادی در جنگ و یا رأی باشد. قبیله هوازن به مالک گفتند: از تو اطاعت میکنیم[۲۴۰].[۲۴۱]
صفآرایی دشمن
پس مالک بن عوف زنان را بر شتران سوار و آنها را پشت سر مردان که برای جنگ مهیا شده بودند قرار داد، و گاو و گوسفند را پشت سر زنان، که مردان فرار نکنند. سپس به مردم گفت: هنگامی که سپاهیان اسلام را دیدید، بر آنها یکباره حمله کنید. او همچنین سه جاسوس فرستاد تا از پیامبر و اصحابش خبر آورند. آنها بازگشتند و در حالی که ترسیده بودند گفتند: مردانی سفیدپوش را دیدیم که بر اسبان ابلق سوار بودند، سخن ما را بشنوید و بازگردید. مالک گفت: وای بر شما، از همه سپاه ما ترسوترید[۲۴۲].
ابن ابیحدرد
وقتی رسول خدا(ص) از تصمیم قبیله هوازن آگاه شد، عبدالله بن ابیحدرد[۲۴۳] را به سوی آنان گسیل داشت تا در میان آنها رفته و از آنها خبر گرفته و اطلاعات کسب نماید. او در بین آنها رفته و گفته آنها را شنیده و به مقاصد آنها پی برد که آنها اتفاق کردهاند که با رسول خدا جنگ کنند. سپس بازگشت و آن مطالب را به سمع مبارک پیامبر رسانید. رسول خدا(ص) عمر بن خطاب را طلب کرد و او را از آنچه ابن ابیحدرد خبر داده بود، آگاه کرد. عمر گفت: او دروغ میگوید. ابن ابیحدرد گفت: ای عمر! اگر تو اکنون مرا تکذیب میکنی، مدت زمانی طولانی حق و کسی را که بهتر از من است، تکذیب مینمودی. عمر گفت: یا رسول الله! گوش نمیکنید که ابن ابیحدرد چه میگوید؟ پیامبر فرمود: تو گمراه بودی و خداوند تو را هدایت کرد[۲۴۴]. پس شخص دیگری نزد رسول خدا آمد و خبر داد که هوازن با اموال و اهل و عیال خود در حنین گرد آمدهاند. حضرت فرمود: اینها فردا برای مسلمانان غنیمت خواهد بود، ان شاء الله تعالی[۲۴۵].[۲۴۶]
حرکت سپاهیان اسلام
نبی اکرم(ص) روز هفتم ماه شوال با دوازده هزار نفر که ده هزار نفر از مدینه و دو هزار نفر آنان از مسلمانان فتح مکه بودند، حرکت کردند[۲۴۷]. به رسول خدا(ص) عرض شد که: صفوان بن امیه زره و اسلحه دارد. پیامبر نزد وی فرستاد و صفوان هنوز اسلام نیاورده بود و به او فرمود: سلاح خود را به ما عاریت بده تا در این جنگ در برابر دشمنان به کار گیریم. صفوان گفت: میخواهی غصب کنی؟ رسول خدا فرمود: بلکه عاریه مضمونه میباشد تا به تو بازگردانیم. گفت: مانعی ندارد. پس صد زره و مقداری اسلحه به پیامبر داد و پیامبر فرمود: زحمت حمل آنها را نیز خود به عهده بگیر، و او آنها را حمل کرد. پس رسول خدا عتاب بن اسید را بر مردم مکه امیر کرده و به سوی قبیله هوازن حرکت نمود[۲۴۸]. در آن هنگام مردی از مسلمانان گفت: سپاهیان اسلام مغلوب نمیشوند؛ زیرا تعداد آنها کم نیست[۲۴۹]. البته به نقل حلبی، گوینده این سخن ابوبکر بوده است که رسول خدا از جمله او ناراحت شد[۲۵۰].[۲۵۱]
ذات انواط
این اسم درختی سبز بود که هر ساله اعراب نزد آن میآمدند و سلاحهای خود را بر آن آویزان مینمودند و روزی در کنار آن میماندند و در نزد آن قربانی میکردند. حارث بن مالک[۲۵۲] میگوید: ما با رسول خدا به سوی حنین میرفتیم و تازه مسلمان شده و هنوز به آداب جاهلی نزدیک بودیم. وقتی به درخت سدر سبز بزرگی رسیدیم، به رسول خدا ندا دادیم که برای ما نیز «ذات انواط» قرار ده، همانگونه که برای آنها بوده است. رسول خدا فرمود: الله اکبر! این را گفتید؟ به آن کسی که جان محمد به دست اوست، این همان سخنی است که قوم موسی به او گفتند که: ﴿اجْعَلْ لَنَا إِلَهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ﴾[۲۵۳]. بعد رسول خدا فرمود: «إِنَّهَا السُّنَنُ، لَتَرْكَبُنَّ سُنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ»؛ «این همان سنتهاست و شما هر آینه سنتهایی را که پیشینیان قبل از شما انجام دادهاند، انجام میدهید»[۲۵۴].[۲۵۵]
شکست مسلمانان
جابر میگوید: وقتی به سوی وادی حنین رو نمودیم، هنگام فجر به سرزمینی از تهامه رسیدیم که وسیع و سرازیر بود. دشمن از ما سبقت گرفته و در درهها و کمینگاههای آن منطقه کمین کرده و آماده و مهیا شده بود. سوگند به خدا همانگونه که ما در حرکت بودیم، گروههای آماده دشمن یکباره بر ما حمله کردند با شدت هرچه تمام و مردم فرار میکردند و کسی را التفاتی به دیگری نبود. رسول خدا(ص) به طرف راست توجه کرده و فرمود: ای مردم! به کجا میروید؟ نزد من آیید، من رسول الله محمد بن عبدالله هستم. پس سودی نداشت و بعضی بر شتران دیگری سوار میشدند و مردم رفتند، تنها برخی از مهاجرین و انصار و اهل بیت رسول خدا با او ماندند، و از جمله کسانی که از مهاجرین ماند ابوبکر و عمر بود[۲۵۶]. از اهل بیت آن حضرت، علی بن ابی طالب(ع)، عباس بن عبد المطلب، پسرش فضل، ابوسفیان بن حارث، ربیعة بن حارث، ایمن بن عبید (ایمن بن امایمن) و اسامة بن زید بن حارثه که با پیامبر ماندند. مردی از هوازن بر شتری سرخموی سوار بود و پرچمی سیاه بر نیزهای بلند در دست داشت و هوازن در پشت سر او بودند. او هنگامی که به کسی میرسید، با آن نیزه وی را میزد و چون کسی را نمییافت، آن را بلند مینمود که به دنبال او آیند[۲۵۷]. براء بن عازب گوید: قبیله هوازن تیراندازانی ماهر بودند و چون ما به ایشان حمله کردیم و آنها را پراکنده نمودیم، به غنایم روی آوردیم، آنها شروع به تیر انداختن نمودند و این، باعث فرار مسلمانان گردید[۲۵۸].[۲۵۹]
شهادت ایمن[۲۶۰]
در این اثنا مالک بن عوف گفت: محمد را به من نشان دهید، چون پیامبر را شناخت متوجه آن حضرت گردید. ایمن بن امایمن راه بر او گرفته و با او جنگ نمود تا شهید شد. پس از آن مالک هرچه جد و جهد کرد تا خود را به رسول خدا برساند، اسب وی از حرکت باز ایستاد[۲۶۱].[۲۶۲]
طعن منافقان
هنگامی که مسلمانان فرار کردند، و کسانی با رسول خدا به جای مانده بودند و آن هزیمت را مشاهده کردند، برخی از دشمنان و منافقان کینه درونی خود را اظهار کرده و لب به سخن گشودند. ابوسفیان بن حرب در حالی که ازلام (تیرهای قمار) را به همراه داشت، گفت: اصحاب پیامبر به گونهای گریختند که تا کنار دریا هیچجا توقف نمیکنند. جبلة بن حنبل و یا کلدة بن حنبل در حالی که با برادرش صفوان بن امیه بود که همچنان در شرک ـ در آن مدت که پیامبر برای او مقرر نموده ـ به سر میبرد، فریاد زد: بدانید امروز سحر و جادو باطل شد. صفوان به او گفت: ساکت شو! خدا دهانت را بشکند، سوگند به خدا اگر مردی از قریش مالک امر من باشد، نزد من بهتر است که شخصی از هوازن بر ما حکومت کند[۲۶۳].
شیبة بن عثمان
او میگوید: در روز حنین پیامبر را تنها دیدم که کسی اطراف او نیست. یاد پدر و عمویم افتادم که آنها را در اُحد، علی و حمزه کشتند. بعد با خود گفتم: امروز از رسول خدا خونخواهی میکنم. پس از طرف راست پیامبر رفتم، دیدم عباس بن عبدالمطلب در حالی که زرهی سفید بر تن داشت ایستاده است. به خود گفتم که عباس عموی اوست و او را رها نمیکند. بعد از ناحیه چپ پیامبر رفتم، ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب را دیدم. گفتم: این هم پسر عموی اوست و دست از یاری پیامبر برندارد. پس از پشت سر رفتم و خواستم با شمشیر بر او حمله برم، ناگهان آتشی بین من و او پدیدار گشت، گویا برقی بود و ترسیدم که مرا بسوزاند و دستم را بر صورتم نهاده و به عقب بازگشتم. رسول خدا به من توجه کرد و فرمود: ای شیبه! نزدیک من آی. بعد فرمود: خدایا! شیطان را از او دور کن. هنگامی که به او نظر کردم، او نزد من از چشم و گوشم محبوبتر بود. آنگاه به من فرمود: با کفار بجنگ[۲۶۴].[۲۶۵]
فریاد عباس
عباس بن عبدالمطلب میگوید: من دهانه استر سفید را در دست داشتم و هنگامی که رسول خدا(ص) فرار مسلمانان را مشاهده کرد و فرمود: به کجا میروید، و مردم بازنگشتند، فرمود: ای عباس! انصار را فریاد کن. من که صدایی قوی و بلند داشتم، فریاد زدم: ای جماعت انصار! ای اصحاب بیعت شجره! پس پاسخ دادند و لبیک گفتند و تعدادی از آنها که صد نفر میشد بازگشتند و رسول خدا نظری کرد و فرمود: هماکنون تنور جنگ گرم شد و فرمود: «أَنَا النَّبِيُّ لَا كَذِبٌ *** أَنَا ابْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ» پس کسی همانند پیامبر پایدارتر و استوارتر در جنگ دیده نشد[۲۶۶].
بازگشت مسلمانان
جابر بن عبدالله میگوید: مردی از هوازن علمی در دست داشت و بر شتری سوار بود، علی بن ابیطالب(ع) و مردی از انصار آهنگ او کرده و علی(ع) از پشتسر بر شتر او ضربتی زد که بر عقب شتر قرار گرفت. پس آن مرد انصاری بر ساق پای او شمشیری زد که بر زمین سقوط کرد. گوید: سوگند به خدا، بازنگشتند مگر زمانی که دیدند اسیران دشمن را بسته، نزد رسول خدا آوردند[۲۶۷]. در نقل دیگری آمده است که آن مرد علمی سیاه را بر نیزه داشت و پیش روی دشمن بود و این رجز را میخواند: أَنَا أَبُو جَرْوَلٍ لَا بَرَاحَ *** حَتَّى نُبِيحَ الْقَوْمَ أَوْ نُبَاحَ[۲۶۸]
امیرالمؤمنین(ع) آهنگ او کرد، ابتدا ضربتی بر عقب شتر او زده و او به زمین افتاده، آنگاه او را از پای درآورد و فرمود: «قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ لَدَى الصَّبَاحِ *** أَنِّي فِي الْهَيْجَاءِ ذُو نَصَاحٍ»[۲۶۹] و چون ابو جرول کشته شد، مشرکان شکست خورده و رو به فرار گذاشتند[۲۷۰]. پس رسول خدا(ص) مشتی از خاک زمین برگرفت و بر صورت کفار پاشید و فرمود: بازگردید؛ پس کسی از آنها نبود مگر اینکه در برخورد با دیگری میگفت که در چشم من چیزی ریخته شده است. همچنین از کسی که در صحنه حنین بوده، نقل شده که گفت: وقتی رسول خدا آن سنگریزهها را به صورت ما پاشید، در چشممان درختان و سنگها به صورت سوارهایی نمودار شد که ما را تعقیب میکردند[۲۷۱].[۲۷۲]
نزول قرآن
ابن هشام گوید: خداوند عزوجل در مورد روز حنین این آیه را فرستاد: ﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ * ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذَلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ﴾[۲۷۳]. سبب شکست مسلمانان در روز حنین، این بود که بعضی از آنها هنگامی که زیادی سپاهیان اسلام را دیدند، گفتند: ما هرگز مغلوب نخواهیم شد، اما بعد از ساعتی، با وجود آنکه تعداد آنها دوازده هزار نفر بود، منهزم شدند. آنگاه هنگامی که بازگشتند و مقاتله نمودند، خدا سکینه و رحمت خود را فرو فرستاد و ترس را از آنها زدود. گفته شده که مراد، نزول سکینه بر آن مؤمنینی بود که فرار نکرده و در کنار پیامبر باقی ماندند و آنان علی(ع)، عباس و گروهی دیگر از بنیهاشم بودند. همچنین گفته شده که ملائکه در جنگ حنین برای تقویت قلوب مؤمنین آمدند، ولی در آن روز اقدام به قتال نکردند و فقط در روز بدر جنگ کردند[۲۷۴].[۲۷۵]
دعای رسول خدا(ص)
پیامبر(ص) نماز صبح خواند و داخل در وادی حنین شد. قبیله بنیسلیم در جلوی سپاهیان اسلام بودند. کفار هوازن از هر سمت حمله کردند و بنیسلیم منهزم شدند و کسانی که پشت سر آنها بودند نیز منهزم گشتند و کسی باقی نماند، به جز امیرالمؤمنین(ع) که با گروه کمی به جای مانده[۲۷۶] و مقاتله میکردند. فرارکنندگان بر رسول خدا عبور کردند و توجهی ننمودند. عباس لجام مرکب رسول خدا را در دست راست داشت و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب در طرف چپ پیامبر بود. رسول خدا(ص) فریاد برآورد: ای گروه انصار! کجا میروید؟ به سوی من بیایید. من رسول خدا هستم. اما کسی بازنگشت. زنی به نام نسیبه مازنیه خاک بر صورت فرارکنندگان میپاشید و میگفت: کجا فرار میکنید از خدا و رسولش؟ عمر بر او گذشت، آن زن به عمر گفت: وای بر تو، چرا چنین میکنی؟ عمر گفت: امر خداست. پس هنگامی که رسول خدا هزیمت مسلمانان را مشاهده کرد، در حالی که علی شمشیرش را آماده کرده بود روی به علی نمود و به عباس فرمود: مردم را ندا کن، آنگاه دست خود را برداشت و گفت: «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ»، جبرئیل آمد و به پیامبر عرض کرد: خدا را خواندی به آنچه موسی خدا را خواند تا دریا برای او شکافته شد و از شرّ فرعون خلاصی یافت[۲۷۷].[۲۷۸]
نصر الهی
جبیر بن مطعم گوید: ما با رسول خدا(ص) در جنگ حنین بودیم و مردم مشغول نبرد بودند. پس من نظر به آسمان کرده قطعهای سیاه را دیدم که از آسمان به زیر آمد تا اینکه بین ما و دشمن فاصله شد، گویا مورانی پراکنده که آن وادی را پر کرده بود و همین موجب فروپاشیدگی و شکست دشمن گردید و ما تردیدی نداشتیم که اینان ملائکه هستند و برای یاری آمدهاند[۲۷۹]. از انس نقل شده است: هنگامی که مسلمانان منهزم شدند، رسول خدا در حالی که بر استری سوار بود خم شد و مشتی از خاک برداشته و به صورت دشمن پاشید و فرمود: «حم لَا يُنْصَرُونَ» پس مشرکین پشت به جبهه کرده و فرار نمودند و رسول خدا(ص) نه با شمشیر و نه با نیزه زد و نه تیر انداخت[۲۸۰].[۲۸۱]
ام سلیم[۲۸۲]
او همسر ابوطلحه انصاری است که به همراه همسرش در این جنگ شرکت کرده بود، در حالی که به فرزندش عبدالله بن ابیطلحه حامله و با پارچهای کمر خود را بسته و شتر ابیطلحه شوهرش با او بود. پیامبر او را دید و فرمود: امسلیم هستی؟ گفت: آری پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله، کسانی که فرار کردند آنها را همانند دشمنان به قتل برسان؛ زیرا آنها سزاوار این عقوبتاند. رسول خدا فرمود: ای ام سلیم! خدا کفایت میکند[۲۸۳].
ابوطلحه در آن هنگام در دست همسرش خنجری را مشاهده کرد پرسید: این خنجر برای چه نزد تو است؟ او گفت: آن را گرفتهام که اگر دشمن به من نزدیک شود، شکم او را پاره کنم. ابوطلحه گفت: یا رسول الله! نمیشنوید که امسلیم چه میگوید[۲۸۴]؟ امسلیم فرزندی داشت از ابوطلحه به نام ابوعمیر که رسول خدا با او مزاح و شوخی میکرد و در کودکی بیمار شد و درگذشت. امسلیم به خانواده خود گفت: ابوطلحه را خبر نکنید، من خود خبر مرگ فرزند را به او میگویم. چون شام شد و ابوطلحه آمد، از احوال فرزندش سؤال کرد گفت: استراحت کرده است، آنگاه خود را زینت کرده غذا آورد و به ابوطلحه گفت: اگر قومی چیزی را به ما عاریت دهند و سپس آن را طلب کنند، میشود به آنها نداد؟ گفت: خیر. گفت: پس فرزندت عاریتی بوده که خدا گرفته است. ابوطلحه غضب کرد و نزد رسول خدا آمد و شرح ماجرا گفت. پیامبر آن دو را دعا کرد و خدا عبدالله را به او مرحمت نمود[۲۸۵].[۲۸۶]
فرار هوازن
پس از بازگشت تعدادی از مسلمانان، قبیله هوازن فرار کرده و از ثقیف که با هوازن بودند، هفتاد مرد به دست مسلمانان کشته شدند و علم آنها در دست ذوالخمار بود. او که کشته شد، علم را عثمان بن عبدالله برداشت و او نیز به قتل رسید. هنگامی که خبر کشته شدن او به پیامبر رسید، فرمود: خدا او را از رحمت دور گرداند که قریش را مبغوض میداشت.
قارب بن اسود
او علمدار همپیمانان هوازن و ثقیف بود، و وقتی هوازن شکست خورده و فرار کردند علم را در کنار درختی نهاد و خود و خویشان و قومش از همپیمانان گریختند و از آنها دو نفر به نام وهب و جلاح کشته شد که وقتی پیامبر خبر قتل جلاح را شنید، فرمود: امروز رئیس جوانان ثقیف کشته شد[۲۸۷].[۲۸۸]
درید بن صمه
هنگامی که مشرکان فرار کردند، برخی از آنها به همراه مالک بن عوف به سوی طائف گریخته و گروهی دیگر به اوطاس رفتند تا در آنجا خود را مهیای نبرد سازند و بعضی دیگر رهسپار نخله شدند. سپاه پیامبر کسانی را که به جانب نخله رفتند تعقیب کردند. یکی از مسلمانان به نام ربیعة بن رفیع، مردی را به نام درید بن صمه یافت که بر شتری سوار بود و او تصور میکرد که زن است، پس مهار شتر او را گرفت و خوابانید. دید پیرمردی سالخورده است، او را نمیشناخت. درید به آن جوان مسلمان گفت: درباره من چه قصدی داری؟ گفت: میخواهم تو را به قتل برسانم. گفت: کیستی؟ پاسخ داد: ربیعة بن رفیع هستم. پس ضربتی بر او زد، اما کارگر نیفتاد. درید به او گفت: شمشیر مرا بردار که در اثاث من است و با آن مرا به قتل برسان و چون بازگشتی مادرت را بگو که من درید را کشتهام، چه روزهایی من زنان شما را حفظ کردم. ربیعه میگوید: چون او را کشتم و بدنش نمایان شد، رانها و نشیمنگاهش در اثر سوار شدن بر مرکب بدون زین، همانند کاغذ بود. هنگامی که بازگشتم و به مادرم خبر دادم، گفت: درید، مادران تو را آزاد کرد[۲۸۹].[۲۹۰]
اوطاس
رسول خدا(ص) ابو عامر اشعری را با گروهی از اصحاب خود در پی فراریان هوازن گسیل داشت که از جمله آنان سلمة بن اکوع است. پس آنان را در اوطاس که درهای از دیار هوازن است یافتند و شکستخوردگان سه فرقه شده بودند: گروهی به طائف رفته و برخی به نخله و فرقهای به اوطاس گریختند. ابو عامر به اوطاس رفت، در حالی که در آنجا تعدادی آماده مقاتله بودند، پس او بر آنها حمله کرده و در آغاز نه برادر را به اسلام دعوت کرد که نپذیرفتند و آنها را یکی پس از دیگری به قتل رساند، در حالی که میگفت: خدایا گواه باش. ابوعامر یکی از آنها را که گمان کرد اسلام آورده، رها کرد که او بعد از آن آمده و اسلام آورد. آنگاه دو نفر به نام علاء و وافی بر ابوعامر حمله کرده و او را به قتل رساندند. ابوموسی اشعری قاتل عمویش را یافته و او را به قتل رساند و با دشمنان مقاتله کرد تا آنها را شکست داده و مسلمانان پیروز شده و با غنایم به دست آورده و با اسیران دشمن، نزد رسول خدا بازگشتند و پیامبر برای ابوعامر که در آن واقعه کشته شده بود، دعا کرد[۲۹۱].[۲۹۲]
شهدای حنین
کسانی که در حنین از قریش و بنیهاشم شهید شدند، ایمن بن امایمن[۲۹۳] و یزید بن زمعه[۲۹۴]؛ و از انصار، سراقة بن حارث[۲۹۵] و از اشعریین، ابوعامر[۲۹۶] بودند. آنگاه اموال را در جنگ حنین جمع نموده و با اسیران کفار نزد رسول خدا آوردند و مسئول نگهداری غنایم مسعود بن عمرو بود. پیامبر دستور داد که آن اموال و اسرا را به جعرانه[۲۹۷] ببرند و در آنجا نگهداری نمایند[۲۹۸]. شخصی از قبیله بنو رئاب که در جنگ حنین کشته داده بودند و او را عبدالله بن قبیس و ابن العوراء میگفتند، به رسول خدا عرض کرد: یا رسول الله! قبیله بنیرئاب هلاک شدند. پیامبر فرمود: خدایا! مصیبت آنها را جبران کن[۲۹۹].[۳۰۰]
تلفات دشمن
در هنگام جنگ، بیش از هفتاد نفر از مشرکین کشته شدند و گفته شده که در حال انهزام و فرار، بیش از سیصد نفر از آنها کشته شدند و گروه زیادی از آنان که بالغ بر شش هزار نفر میشدند، اسیر گشتند و مسلمانان غنایم بسیاری از آنها گرفتند. و وقتی قبیله هوازن شکست خورد، گروه زیادی از کفار مکه که پیروزی پیامبر را مشاهده کردند، مسلمان شدند[۳۰۱]. عجلان بن صالح میگوید: از ابی عبدالله(ع) شنیدم که میفرمود: علی بن ابیطالب در روز جنگ حنین چهل نفر را با دست خود از پای درآورد و به قتل رساند[۳۰۲]. رسول خدا(ص) در راه بر زنی عبور کرد که او را کشته بودند، فرمود: چه کسی او را کشته است؟ گفتند: یا رسول الله! خالد بن ولید. پس پیامبر به بعضی از اشخاص که نزدش بودند فرمود: خالد را یافته و به او بگو که رسول خدا تو را نهی میکند که زن و یا کودک و یا اجیری را به قتل برسانی[۳۰۳].[۳۰۴]
عائذ بن عمرو[۳۰۵]
او خود میگوید: در جنگ حنین تیری به پیشانی من اصابت کرد که خون بر صورت و سینهام جاری گردید، پس رسول خدا دست روی آن جراحت گذاشت، خون قطع شد و جای دست پیامبر در صورت من، همانند نقطه سفیدی در پیشانی اسب به جای ماند[۳۰۶].[۳۰۷]
شیماء
پیامبر(ص) به سپاهیان خود که آنها را اعزام کرده بود، فرمود: اگر بر مردی از قبیله بنیسعد که نامش بجار است دست یافتید، او را رها نکنید. هنگامی که مسلمانان پیروز شدند، او را گرفته و با خانواده و خواهر رضاعی پیامبر (دختر حلیمة سعدیه) با زور میراندند و نزد پیامبر میآوردند. شیماء، خواهر رضاعی پیامبر به مسلمانان گفت: من خواهر رضاعی پیامبرم، اما آنها او را تصدیق نکرده و نزد پیامبر آوردند. شیماء به پیامبر گفت: من خواهر شما هستم. رسول خدا(ص) فرمود: علامت آن چیست؟ او نشانی از دوران کودکی به پیامبر داد و پیامبر آن علامت را شناخت، پس عبای خود را گسترده و او را بر روی آن نشانید و به او فرمود: اگر دوست داری نزد ما بمان؛ و اگر میخواهی، به تو چیزی عطا کنم و به سوی قومت بازگردانم. گفت: مرا بازگردان. پس رسول خدا غلامی و کنیزی به او داده و او را به سوی قومش بازگردانید. شیماء آن کنیز را به آن غلام که نامش مکحول بود، تزویج نمود که از نسل آن دو، فرزندانی به جای ماند[۳۰۸].[۳۰۹]
غزوه طائف
شکستخوردگان از سپاه هوازن در حنین، راهی طائف شدند و دروازههای شهر طائف را بسته و در تهیه مقدمات و وسایل جنگ با پیامبر شدند و عروة بن مسعود و غیلان بن سلمه از قبیله ثقیف حضور نداشته و برای یادگیری ساخت آلات جنگ، به جرش که موضعی در یمن است، رفته بودند. رسول خدا(ص) هنگامی که از جنگ حنین فارغ گردید، راهی طائف شد[۳۱۰] و پرچم را به علی بن ابیطالب(ع) ارزانی داشته و ابوعبیده جراح و خالد بن ولید را با هزار نفر رزمجوی مسلمان، پیشتاز لشکر ساخت و خود آن حضرت پشت سر ایشان، متوجه دیار طائف گشت[۳۱۱].[۳۱۲]
بنای مسجد
در مسیر راه به سوی طائف، به جایی به نام بحرة الرغاء[۳۱۳] رسیدند و در آنجا پیامبر مسجدی بنا نمود و در آن نماز گزارد. همچنین در آنجا مردی از قبیله بنیلیث، کسی از قبیله هذیل را به قتل رسانده بود و رسول خدا دستور دادند که او را به تلافی خون آن مقتول، به قتل رساندند؛ و این، اولین خونی بود که در اسلام تلافی شد. حضرت در آنجا دستور دادند قلعهای که مربوط به مالک بن عوف رئیس هوازن بود، خراب کردند. پس رسول خدا(ص) آمد تا در زیر درخت سدری فرود آمد که آن را صادره مینامیدند و در آن نزدیکی، مردی از ثقیف در بنایی بود. رسول خدا نزد او فرستاد که: بیرون آی و در غیر این صورت آنجا را خراب خواهیم کرد. او از بیرون آمدن امتناع نمود، رسول خدا دستور دادند آنجا را خراب کردند[۳۱۴].[۳۱۵]
محاصره طائف
قبیله ثقیف پس از آنکه از حنین گریختند و به طائف رفتند، آذوقه یک سال را با خود به درون شهر بردند و خود را آماده جنگ نمودند. هزار نفر از سپاهیان اسلام که در جلو آنها خالد بن ولید بود، به قلعه طائف رسیده و در آنجا فرود آمدند. اهل طائف مسلمانان را به شدت تیر باران نمودند که گروه زیادی از آنان مجروح و دوازده نفر کشته شدند که از آن جمله، عبدالله بن ابیامیه برادر امسلمه همسر پیامبر بود[۳۱۶].
مدت محاصره
پیامبر خدا(ص) دستور دادند مسلمانان از محلی که در تیررس دشمن بود، به محل امن دیگری منتقل شوند. عمر بن امیه در محلی که رسول خدا نماز میخواند، بین دو خیمه آن حضرت و پس از آنکه ثقیف اسلام آوردند، مسجدی بنا نمود و در آن مسجد، ستونی بود که هر روز که خورشید بر آن میتابید، صوتی از آن شنیده میشد. پس رسول خدا(ص) طائف را بیست و چند شب محاصره نمود، و گفته شده که مدت محاصره، هفده شب بوده است[۳۱۷].
نصب منجنیق
خالد بن ولید فریاد برآورد و از اهل طائف مبارزطلبید، اما کسی به او جواب نگفت. باز مبارز خواست، پاسخ نشنید. عبد یالیل[۳۱۸] به او گفت: از ما کسی برای مبارزه بیرون نخواهد آمد و ما در این قلعه خود میمانیم و تا یک سال آذوقه برای مصرف داریم و پس از آن بیرون آمده و میجنگیم تا کشته شویم. گویند سلمان فارسی گفت: ما برای سرکوب دشمن، بر قلعهها منجنیق نصبمیکردیم. و گفته شده که سلمان خود منجنیق را در آنجا درست کرد[۳۱۹]. پس تعدادی از اصحاب رسول خدا با استفاده از دبابه[۳۲۰] در کنار دیوار طائف رفتند تا آن را خراب کنند. قبیله ثقیف بر روی آن دبابه، از بالا آتش فروریختند و هنگامی که از زیر آن دبابه بیرون آمدند، دشمن آنها را تیرباران کرد و تعدادی از مسلمانان کشته شدند. آنگاه پیامبر با نوفل بن معاویه مشورت کرد که در آنجا بمانند یا بازگردند، او گفت: یا رسول الله! اینان همانند روباه در سوراخاند که اگر بمانی، آنها را دستگیر کنی و اگر آنها را رها نمایی، ضرری بر شما وارد نکنند[۳۲۱]. در ایام محاصره طائف، گروهی از غلامان اهل طائف نزد رسول خدا آمدند که پیامبر آنها را آزاد نمود که از جمله آنان ابوبکره میباشد. اهل طائف هنگامی که اسلام را پذیرفتند، از رسول خدا خواستند که آن غلامان را بازگرداند، اما پیامبر فرمود: چنین نمیکنم؛ زیرا اینها آزادشدگان خدا هستند[۳۲۲].[۳۲۳]
بازگشت از طائف
پس به امر رسول خدا(ص) به مردم اعلام شد که حرکت کنند. عدهای گفتند: ما میرویم و پیروزی نصیب ما نمیشود؛ و این را ناپسند شمردند. پیامبر امر کرد که بمانند و مقاتله کنند. پس از نبرد، گروهی از اصحاب زخمی شده بودند که پیامبر فرمود: ما در حال بازگشت خواهیم بود. یاران پیامبر شاد شدند و آماده بازگشت گردیدند و حرکت کردند و رسول خدا از تغییر رأی آنها که در اول اصرار بر ماندن و اکنون عجله در رفتن داشتند، تعجب کرده و تبسم نمودند[۳۲۴].
قبیله خثعم
در ایامی که رسول خدا(ص) طائف را محاصره کرده بودند، امیرالمؤمنین(ع) را با گروهی فرستاد و او را امر نمود هر بتی را که یافت آن را شکسته و معدوم سازد. علی(ع) با آن گروه حرکت کرد تا این که با سواران خثعم ـ که جمع کثیری بودند ـ ملاقات کردند. مردی از آنها به نام شهاب بیرون آمده و مبارز طلب کرد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: چه کسی به میدان او میرود؟ کسی اجابت نکرد. پس خود امیرالمؤمنین(ع) آماده شد که ابوالعاص بن ربیع داماد رسول خدا، بهپاخاست و اعلام آمادگی کرد. حضرت فرمود: تو باش که اگر من کشته شدم، بر آنها فرمانده باشی. امیرالمؤمنین(ع) به میدان رفت، در حالی که رجز میخواند بر آن مرد ضربتی زده و از پای درآورد. آنگاه بتها را شکسته و به نزد رسول خدا بازگشت، در حالی که هنوز پیامبر اهل طائف را محاصره کرده بود. هنگامی که نبی اکرم او را دید، تکبیر گفت و دست علی(ع) را گرفته و مدت طولانی با او در خلوت سخن گفت.
عبدالله بن سیابه و اجلح از جابر بن عبدالله انصاری نقل کردهاند: هنگامی که رسول خدا در طائف در خلوت با علی(ع) سخن میگفت، عمر بن خطاب[۳۲۵] گفت: با علی بدون حضور ما خلوت کرده و سخن میگویی؟ رسول خدا فرمود: ای عمر! من با علی نجوا نکردم، بلکه خدا با او نجوا نمود. عمر از رسول خدا روی گردانید و گفت: این سخن همانند سخنی است که قبل از صلح حدیبیه به ما گفتی که به مسجدالحرام وارد خواهید شد و ما وارد نشدیم و راه را بر ما مسدود کردند. نبی اکرم(ص) فرمود: من به شما نگفته بودم که در آن سال وارد میشوید. پس از محاصره طائف، مردی به نام نافع بن غیلان با گروهی از قبیله ثقیف بیرون آمدند. امیرالمؤمنین(ع) با او در بطن وج برخورد کرده و او را به قتل رساند و بقیه مشرکان شکست خورده و آنها را رعب و ترس گرفته و پراکنده شدند و گروهی نزد رسول خدا آمده و ایمان آوردند[۳۲۶].[۳۲۷]
دعای پیامبر(ص)
هنگامی که رسول خدا(ص) از طائف باز میگشت، مردی از اصحاب به آن حضرت عرض نمود: یا رسول الله! قبیله ثقیف را نفرین کنید. آن حضرت فرمود: خدایا! ثقیف را هدایت فرموده و برای پذیرش اسلام روانه کن. سپس به جعرانه رفت و در آنجا گروهی از هوازن نزد رسول خدا آمدند. تعداد اسرا از زنان و کودکان بالغ بر شش هزار نفر، و میزان غنایم از شتر و گوسفند، به خاطر زیادی، مقدارش معلوم نبود[۳۲۸].
وفد هوازن
مردان قبیله هوازن در جعرانه به صورت گروهی نزد رسول خدا آمده و اسلام آوردند و گفتند: یا رسول الله! ما اصل و عشیره هستیم. بلایی بر ما وارد شده و زنان و کودکان ما اسیر شدهاند که بر شما پوشیده نیست. بر ما منت نهاده و آنها را رها کنید تا خدا بر شما لطف نماید. زهیر بن صرد که از قبیله بنیسعد بود، برخاست و رسول خدا از حلیمه سعدیه که از همین قبیله بود، شیر خورده بود، و گفت: یا رسول الله! اینان خویشان شمایند که در این جایگاه اسیر شدهاند. پیامبر فرمود: شما را بین گرفتن اموال و یا اهل و فرزندانتان مخیر مینمایم. آنان گفتند: ما فرزندان و زنان خود را اختیار میکنیم. پیامبر(ص) فرمود: آنچه مربوط به من و فرزندان عبدالمطلب است به شما بخشیدم، و اما آنچه مربوط به مسلمانان میشود، در وقت نماز به مسلمانان بگویید که ما پیامبر را شفیع قرار میدهیم، پس من درباره شما سؤال خواهم نمود. پس مهاجرین و انصار حق خود را در مورد اسیران به رسول خدا واگذار کردند و پیامبر هم آنها را به هوازن بخشید[۳۲۹].[۳۳۰]
مالک بن عوف
آنگاه رسول خدا(ص) از مالک بن عوف رئیس هوازن پرسش نمود. گفتند: او در طائف با ثقیف است. رسول خدا فرمود: اگر او اسلام آورد، مال و اهلش را به او بازگردانم و صد شتر به او دهم. این خبر را به مالک دادند، او شبانه از طائف بیرون آمد و در جعرانه به خدمت رسول خدا رسید و پیامبر مال و اهل را با صد شتر به او عطا فرمود و او اسلام آورد، آنگاه پیامبر او را بر قوم خود و قبایلی که در اطراف طائف مسلمان شده بودند، امیر نمود و پس از آن مالک با ثقیف مقاتله کرد تا کار را بر آنها تنگ نمود[۳۳۱].
تقسیم غنایم
پس از آنکه اسیران هوازن به آنها بازگردانده شدند، گروهی از مردم نزد پیامبر آمده و گفتند: یا رسول الله! غنایم جنگ را در میان ما تقسیم کنید. هجوم مردم به سوی پیامبر به گونهای بود که پیامبر را تا کنار درختی برده و ردای آن بزرگوار را کشیدند. آن حضرت فرمود: ردای مرا به من بازگردانید، سوگند به خدا اگر به عدد درختهای تهامه نزد من از غنایم باشد، بین شما تقسیم کنم، هرگز بخیل، ترسو و یا دروغگو نبودهام. پس در کنار شتری آمد و ایستاد و قدری از موی کوهان آن شتر را گرفت و میان انگشتان مبارکش بالا برد و فرمود: ای مردم! سوگند به خدا برای من در این غنیمت، حتی این موها نیست مگر خمس آن و آن را هم به شما رد میکنم. پس اگر از غنایم حتی نخ و سوزن را در اختیار دارید برگردانید؛ زیرا خیانت بر اهل آن عار و در قیامت آتش است. مردی آمد در حالی که مقداری تابیده از مو در دست داشت و گفت: یا رسول الله! این تابیدهها را من برداشتهام تا برای شترم رواندازی درست کنم. پیامبر فرمود: اما آنچه نصیب من است، به تو بخشیدم. آن مرد گفت: حال که چنین است، مرا بدان حاجتی نیست و آن را رها کرد[۳۳۲].[۳۳۳]
عقیل و غنیمت نخ و سوزن
زید بن اسلم از پدرش نقل میکند که عقیل بن ابیطالب در روز جنگ حنین بر همسرش فاطمه دختر شیبه وارد شد، در حالی که شمشیر او آغشته به خون بود. همسرش به او گفت: میدانم که مقاتله کردهای، بگو بدانم از غنایم مشرکین با خود چه آوردهای؟ عقیل گفت: این سوزن را آوردهام، آن را بگیر تا با آن لباسهای خود را بدوزی. در این هنگام عقیل شنید که منادی رسول خدا فریاد میزند: هرکس چیزی از غنایم برداشته، آن را بازگرداند، حتی اگر نخی و یا سوزنی باشد. پس عقیل بازگشته و به همسرش گفت که سوزن را باید بازگردانی. پس سوزن را از او گرفته و آن را در میان غنایم انداخت[۳۳۴].[۳۳۵]
مؤلفة القلوب
رسول خدا(ص) برای تألیف و نزدیک کردن دلهای تازهمسلمانهایی که در فتح مکه اسلام آورده و از اشراف مردم بودند، به اسلام و مسلمانان، غنایم را بین آنها تقسیم کرد. عباس بن مرداس[۳۳۶] با وجود این که پیامبر به او از غنایم داده بود، ولی از آنها ناخشنود بود، اشعاری را در این زمینه گفت. پیامبر فرمود: بروید و زبان او را قطع کنید. پس به او از آن غنایم مقدار دیگری دادند تا او خشنود شد. و مراد پیامبر از این که فرمود زبانش را قطع کنید؛ یعنی او را راضی کنید[۳۳۷].
جعیل بن سراقه[۳۳۸]
گویندهای به رسول خدا(ص) گفت: یا رسول الله! مقدار زیادی از غنایم را به عیینة بن حصن و اقرع بن حابس مرحمت کردید و به جعیل بن سراقه چیزی ندادید. رسول خدا فرمود: به آن خدایی که جان محمد در دست اوست، آنچه برای جعیل بن سراقه هست، بهتر از پر شدن همه زمین از غنائمی همانند عیینه و اقرع میباشد، ولی آنچه را به آن دو نفر دادم، به جهت تألیف بود تا اسلام آورند، و جعیل را به اسلامش واگذار نمودم[۳۳۹].[۳۴۰]
ذوالخویصره
هنگامی که پیامبر(ص) در غنایم حنین گروهی را مقدم داشت، مردی گفت: در این تقسیم، خدا مورد توجه نبوده است. کسی این گفته را به سمع پیامبر رسانید، رسول خدا فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ مُوسَى، فَقَدْ أُوذِيَ بِأَكْثَرَ مِنْ هَذَا، فَصَبَرَ»؛ «خدا رحمت کند موسی را، او را بیش از این اذیت کردند، اما صبر نمود». باز در تقسیم غنایم حنین، مردی از بنیتمیم که او را ذوالخویصره میگفتند آمد و در کنار رسول خدا(ص) ایستاد و گفت: من امروز تقسیم کردن غنایم را توسط شما مشاهده کردم. پیامبر فرمود: چگونه دیدی؟ گفت: در آن به عدالت عمل نکردی. پیامبر فرمود: وای بر تو، اگر عدل نزد من نباشد، پس نزد چه کسی است؟ کسی به رسول خدا گفت: او را به قتل نرسانم؟ پیامبر فرمود: او را رها کنید که پیروانی دارد که در دین تعمق کنند تا از آن همانند تیر از کمان خارج شوند[۳۴۱]. ابو سعید خدری نقل کرده است: در آن ایامی که علی(ع) در یمن بود، مقداری طلا مخلوط با خاک نزد رسول خدا فرستاد و پیامبر آن را میان چهار نفر تقسیم کرد و آنها اقرع بن حابس، عیینة بن بدر، علقمة بن علائه و زید الخیر بودند. قریش از این کار خشمگین شدند و گفتند: پیامبر بزرگان نجد را اینگونه عطا کرده و ما را از آن بینصیب گردانیده است. رسول خدا فرمود: من این کار را انجام دادم تا الفتی در دلهای آنها به وجود آورم. آنگاه مردی آمد و به پیامبر اعتراض نمود؛ و شاید این غیر از اعتراض به تقسیم غنایم حنین باشد[۳۴۲].[۳۴۳]
تلافی یک تازیانه
مردی از اصحاب رسول خدا(ص) که در جنگ حنین حضور داشته میگوید: سوگند به خدا من سوار بر شترم بودم و در کنار پیامبر حرکت مینمودم، در پایم کفشی غلیظ و خشن بود، ناگهان شتر من با ناقه رسول خدا برخورد و کنار کفش من با ساق پای رسول خدا برخورد کرد و ساق پیامبر را آزردم. پیامبر با تازیانهاش به پایم زد و فرمود: دورتر حرکت کن، ساق پای مرا به درد آوردی. پس من بازگشتم و روز بعد فهمیدم که پیامبر مرا طلب میکند، با خود گفتم: این برای همان ضربهای است که دیروز بر پای رسول خدا وارد ساختم. پس با این اندیشه و انتظار، نزد پیامبر رفتم. رسول خدا فرمود: دیروز پایم را آزردی و به درد آوردی و من تو را با تازیانه زدم، تو را خواندم که آن را تلافی کنم. پس هشتاد گوسفند به جبران آن ضربه به من عطا فرمود[۳۴۴].
سراقه
هنگامی که رسول خدا(ص) به سوی جعرانه در حرکت بود، سراقه آن حضرت را ملاقات کرده و نوشته با خود داشت که هنگام هجرت به او داده بود، او گفت: من سراقه هستم و این نوشته من است. رسول خدا فرمود: امروز روز وفاء و مودت است، او را نزدیک من بیاورید؛ و به او مقداری از اموال صدقه عطا کرد. او سؤال کرد: از شتری که گم شده و من از آبی که برای شتران خود مهیا کردهام در حوض به او میدهم آیا مرا پاداشی هست؟ رسول خدا فرمود: «فِي كُلِّ ذَاتِ كَبِدٍ حَرَّى أَجْرٌ»؛ «در هر صاحب جگر تشنهای اجر است»[۳۴۵].[۳۴۶]
موعظه پیامبر(ص)
رسول خدا(ص) به عمر فرمود: قریش را در مکانی گرد آور. عمر آنها را در محلی جمع کرد و سپس نزد پیامبر آمد و گفت: شما در جمع آنان میروید و یا آنان نزد شما آیند؟ رسول خدا(ص) فرمود: من نزد آنها میروم. پس رسول خدا در جمع قریش حاضر شد و فرمود: ای جماعت قریش! آیا در میان شما کسی از غیر شما وجود دارد؟ گفتند: فقط یک نفر که او فرزند خواهر ماست. (کنایه از اینکه نسبت او به قبیله ما از طرف مادر است) پیامبر فرمود: او نیز از شماست، آنگاه این سخن را ایراد نمود: «يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِي الْمُتَّقُونَ، فَانْظُرُوا لَا يَأْتِي النَّاسُ بِالْأَعْمَالِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ تَأْتُونَ بِالدُّنْيَا تَحْمِلُونَهَا فَأَصُدَّ، عَنْكُمْ بِوَجْهِي». ای جماعت قریش! بدانید سزاوارترین مردم به من، پرهیزکاران هستند. مواظب باشید در روز قیامت که مردم با خود اعمال بیاورند، شما دنیا آورده و آن را حمل کنید، من از شما روی برمیگردانم[۳۴۷].[۳۴۸]
ناخشنودی انصار
هنگامی که رسول خدا(ص) غنایم را در میان قریش و قبایل عرب تقسیم کرد و انصار را از آن غنایم چیزی اعطا نفرمود، آنها ناراحت شده و سخن در این زمینه بسیار گفتند. حتی بعضی از آنها گفتند: پیامبر(ص) قبیله خود را پیدا کرد. سعد بن عباده بر پیامبر وارد شد و گفت: یا رسول الله! انصار از تقسیم غنایم و اینکه آنها را نصیبی ندادهاید، ناراحت شدند. پیامبر به سعد بن عباده فرمود: نظر تو چیست؟ گفت: یا رسول الله! من نیز یکی از قوم خود میباشم. پیامبر فرمود: پس آنان را در این حظیره[۳۴۹] گرد آور. سعد از نزد رسول خدا خارج و انصار را در آن مکان جمعآوری کرد. برخی از مهاجرین آمدند، اما آنها را اجازه ورود نداد. گروهی دیگر از غیر انصار آمدند، آنها را نیز رد نمود. وقتی انصار اجتماع کردند، سعد نزد رسول خدا آمد و گفت: انصار گرد آمدهاند. رسول خدا نزد آنان رفت و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: ای گروه انصار! سخنانی از شما به من رسیده و ناراحتی از من در دل شما پدید آمده است، اینها چه بوده است؟ مگر من هنگامی که نزد شما آمدم، گمراه نبودید و خداوند شما را هدایت کرد؟ فقیر نبودید و خدا شما را بینیاز گردانید؟ مگر شما دشمن یکدیگر نبودید و خداوند دلهای شما را به یکدیگر مهربان نمود؟ انصار گفتند: آری، خدا و رسولش بر ما نعمت داد و تفضل کرد.
سپس رسول خدا فرمود: ای جماعت انصار! مرا پاسخ نمیدهید؟ گفتند: یا رسول الله! به چه چیز تو را جواب گوییم؟ منت و فضل برای خدا و رسولش است. پیامبر فرمود: اگر شما بخواهید، میگویید: وقتی نزد ما آمدی، تو را تکذیب کردند، ولی ما تو را تصدیق کردیم. تو را رها کردند، ما یاریت نمودیم. تو را از وطن آواره کردند، ما پناهت دادیم. تو را نیازمند کردند، ما تو را عطا کردیم. شما ای انصار! ناراحت میشوید که من از دنیا چیزی را به قومی دهم که آنها رغبت کرده اسلام آوردند. من شما را به اسلام خودتان واگذار میکنم و شما خشنود نمیشوید؟ ای جماعت انصار! مردم گوسفند و شتر با خود برند، شما رسول الله را با خود برید. سوگند به آن خدایی که جانم در دست اوست، اگر هجرت نبود، من هم یک نفر از انصار بودم، اگر مردم در راهی روند و انصار راهی دیگری انتخاب کنند، من به راه انصار میروم. خدایا! انصار و فرزندان و فرزندان فرزندان آنها را رحمت کن. پس انصار گریستند به گونهای که محاسن آنها از اشک چشمانشانتر شد و گفتند: یا رسول الله! ما به آن خشنودیم که رسول الله حظ و بهره ما باشد[۳۵۰].[۳۵۱]
عمره جعرانه
ابن عباس میگوید: رسول خدا(ص) چهار عمره انجام دادند: ۱. عمره حدیبیه؛ ۲. عمره قضاء؛ ۳. عمره جعرانه؛ ۴. عمرهای که با حج به جا آوردند[۳۵۲]. پیامبر(ص) پس از تقسیم غنایم، در حالی که پنج شب از ماه ذیقعده گذشته بود از جعرانه احرام بسته و به مکه رفت و طواف و سعی نمود و پس از آن حلق کرده و همان شب به جعرانه بازگشت[۳۵۳]. و چون رسول خدا این عمره را شبانه انجام داد و همان شب به جعرانه بازگشت و در جعرانه بیتوته نمود و تا ظهر فردای آن روز در جعرانه ماند، این عمره بر گروه زیادی از مردم مخفی ماند؛ ولی عمره جعرانه به نقل صحیح وارد شده است. از یعلی بن امیه نقل شده است که میگفت: ای کاش من هنگامی که وحی بر رسول خدا نازل میشود، حضور داشته و تماشا میکردم، من در جعرانه دیدم پیامبر در میان گروهی از اصحاب خود نشسته بود که اعرابیای نزد آن حضرت آمد در حالی که لباسی در بدن او بود، بوی عطر میداد و از رسول خدا در حالی که محرم به عمره شده بود، پرسش نمود. یعلی میگوید: پیامبر را دیدم که صورتش را مدتی پوشانده بود، آنگاه سر برداشت در حالی که صورت مبارکش سرخ شده بود و فرمود: آنکس که از عمره سؤال کرد، الآن کجاست؟ پس آن مرد را پیدا کرده نزد رسول خدا آوردند. پیامبر به او فرمود که آن عطر را سه مرتبه از بدن شسته تا اثر آن زایل گردد؛ و اما در مورد آن جبه که بوی عطر میداد، فرمود: آن را بیرون آور. و به او امر کرد همانگونه که در حج عمل میکند، در عمره نیز عمل نماید[۳۵۴].[۳۵۵]
کوتهنظری و همت بلند
مردی نزد رسول خدا(ص) آمد و بر بالای سر او ایستاد و گفت: یا رسول الله! شما به من وعدهای دادهاید. پیامبر(ص) فرمود: چنین است، خواستهات را بیان کن. گفت: هشتاد گوسفند با چوپان میخواهم. فرمود: خواسته تو برآورده است، ولی درخواست کمی نمودی، در حالی که آن زن که جایگاه دفن یوسف(ع) را به موسی(ع) نشان داد، موسی(ع) به او گفت: خواستهات را بیان کن، آن زن گفت: جوان شوم و با تو در بهشت داخل گردم[۳۵۶].
کعبه یمانیه
برای قبیله خثعم در یمن خانهای بود که آن را کعبه یمانیه نام نهاده بودند، در برابر کعبهای که در مکه بود که آن را شامیه میگفتند. جریر گوید: رسول خدا به من فرمود: ما را از ذیالخلصه که نام همان خانه که در یمن است راحت نمیکنی؟ گفتم: یا رسول الله! آماده هستم. پس من با ۱۵۰ نفر سوار که همه اسب داشتند حرکت کردم، اما بر اسب قرار نمیگرفته و سقوط میکردم. پس به خدمت پیامبر رفته و مشکل خود را بیان کردم. رسول خدا دست به سینه من زد که اثر آن را در سینه خود مشاهده کردم و گفت: خدایا! او را ثابت نگه دار و او را هادی و راهنما و هدایت شده بگردان. جریر گوید: دیگر از پشت اسب نیفتادم. پس به یمن رفته و ذوالخلصه که خانهای بود در یمن و در آن چیزهایی بود که خثعم آن را میپرستیدند و آن را کعبه یمانیه میگفتند نابود کرده و آن چیزها را که میپرستیدند شکسته و آنها را سوزاندیم[۳۵۷].[۳۵۸]
بازگشت به مدینه
رسول خدا(ص) پس از انجام عمره، از جعرانه راهی مدینه شد و عتاب بن اسید را در مکه به جای خود قرار داد و معاذ بن جبل را نیز برای تعلیم مردم آنجا تعیین نمود. برای عتاب بن اسید روزی یک درهم حقوق مقرر فرمود، پس عتاب خطبهای خواند و در آن خطبه گفت: خدا گرسنه نگه دارد کسی را که با داشتن یک درهم، گرسنه باشد. رسول خدا برای من روزی یک درهم حقوق مقرر نمود و با آن اداره میشوم و مرا به احدی حاجت نیست[۳۵۹]. مدت اقامت پیامبر در جعرانه سیزده شب بوده است و فرمود که: هفتاد نفر از انبیا از آنجا عمره به جای آوردهاند[۳۶۰].[۳۶۱]
کعب بن عمیر[۳۶۲]
در سال هشتم هجرت، رسول خدا(ص) او را به ذات اطلاح[۳۶۳] به سوی قبیله قضاعه فرستاد که آنها را به اسلام دعوت نماید. او با پانزده نفر از اصحاب پیامبر رفت و آنها را به اسلام دعوت نمود، اما آنها نپذیرفتند و رئیس قبیله قضاعه، مردی به نام سدوس بود که مسلمانان را کشته؛ و تنها کعب که مجروح شده بود، نجات پیدا کرده و به مدینه بازگشت[۳۶۴].[۳۶۵]
برخی از رویدادها
در این سالها برای رسول خدا(ص) منبر درست کردند که بر آن خطبه بخواند، و قبل از آن بر چوبی تکیه میزد. پس آن چوب نالهای کرد که مردم صدای آن را شنیدند، پس رسول خدا از منبر به زیر آمد و دست بر آن کشید تا ساکت شد و این، اولین منبری بود که در اسلام درست شده است[۳۶۶]. در ماه ذیحجه این سال، از ماریه، ابراهیم پسر رسول الله(ص) متولد شد و رسول خدا او را به امبرده انصاری داد تا شیر دهد. قابله او هم سلمی بود که ابورافع را نزد پیامبر فرستاد تا بشارت ولادت ابراهیم را به پیامبر برساند و رسول خدا در عوض آن بشارت، بندهای را به او عطا فرمود[۳۶۷]. عمره پیامبر در ذیقعده سال هشتم بود، پس در ذیقعده یا ذیحجه به مدینه مراجعت کردند، البته ابن هشام گفته است که شش شب از ماه ذیقعده مانده بود که پیامبر به مدینه آمد. و در آن سال، مردم حج را به همان کیفیت که عرب حج میکردند به جای آوردند و اما مسلمانان با عتاب بن اسید که از طرف پیامبر در مکه بود، حج به جای آوردند و اهل طائف، کماکان تا ماه رمضان سال نهم بر شرک خود باقی ماندند[۳۶۸].[۳۶۹]
منابع
پانویس
- ↑ قدید: نام موضعی نزدیک مکه است. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۰۷۰).
- ↑ حارث بن مالک بن قیس لیثی که معروف به ابن برصاء بوده است. او اهل حجاز و در مکه و بعضی گفتهاند در کوفه اقامت گزید. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۴۵).
- ↑ کدید نام مکانی است بین عفان و الحج و تا مکه ۴۲ میل فاصله دارد}}. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۱۵۲).
- ↑ او جندب بن مکیث جهنی است. رسول خدا او را بر صدقات جهینه مأمور کرد و او در مدینه سکونت داشته است. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۰۶).
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۲۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۶۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۰.
- ↑ ما قضیه اسلام آوردن عمرو بن عاص را از مراجع و مصادر اهل سنت نقل کردیم و قضاوت با شما خواننده است که به اعتراف خود، اسلامش صوری و ظاهری بوده است؛ زیرا او از ترس پیروزی پیامبر از مکه به حبشه رفته بود تا قبل از سال هشتم هجرت، یکی از دشمنان سرسخت رسول خدا بوده است و در مکه با اشعارش پیامبر را هجو و پس از آن، با حضورش در جنگها با قریش کمال همکاری را داشته است، اما چون اسلام قوت گرفت، ابتدا از ترس و سپس با مشاهده قراینکه خود میگوید دین پیامبر رو به علو و گسترش بوده است، اسلام آورد وگرنه چگونه میشود او که از نزدیک در مکه پیامبر را دیده و قرآن را شنیده، اسلام نیاورد، ولی با پیشنهاد نجاشی اسلام را بپذیرد و در سخنان نجاشی آمده است که به عمرو گفت: او - یعنی رسول خدا - بر مخالفین خود پیروز خواهد شد، آنوقت عمرو بن عاص حاضر به قبول اسلام شد.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۱.
- ↑ موته: قریهای از قریههای شام است که در آنجا قبر جعفر بن ابی طالب، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه قرار دارد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۳۳۰).
- ↑ اعیان الشیعه، ج۱، ص۲۷۳.
- ↑ او حارث بن عمیر ازدی است که نامه پیامبر را به سوی پادشاه روم یا سلطان بصری میبرد و او را شرحبیل بن عمرو دستگیر کرد و به قتل رساند. بعضی نام او را حسب گفتهاند و از جمله صحابه رسول خدا بوده است. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۴۱).
- ↑ شیخ طوسی از زهری روایت کرده که جعفر بن ابیطالب هنگامی که از سرزمین حبشه بازگشت، رسول خدا او را به جنگ موته فرستاد و او را با زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه بر آن لشکر امیر کرد. در حیوة القلوب و نیز در کتاب ابان از امام صادق(ع) نقل شده است که پیامبر ابتدا جعفر را امیر لشکر کرد و فرمود: اگر جعفر کشته شد، امیر شما زید باشد. مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۰۵. و از اشعار حسان بن ثابت در خصوص جنگ موته نیز همین ترتیب استفاده میشود که میگوید: فَلاَ يُبْعِدَنّ اللّه قتْلَى تَتابَعُوا *** بِمُؤتَة مِنْهُمْ ذُو الجَناحَيْنِ جعْفَرُ وَ زَيْدُ وَ عَبْدُ اللّهِ حِينَ تَتابَعُوا *** جَمِيعاً وَ أَسْبابُ المَنِيّةِ تَخْطرُ
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۷۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۳.
- ↑ او عبدالله بن رواحه خزرجی انصاری است و از نقبا بوده و در بدر، اُحد، خندق، حدیبیه و خیبر و عمرة القضا و دیگر جنگها حضور داشته است. او روزی به مسجد آمد، پیامبر در حال خطبه بود. پس به جهت احترام بیرون مسجد نشست تا پیامبر از خطبه فارغ شد. پیامبر به او فرمود: خدا علاقه تو را بر طاعت خدا و پیامبر زیاده گرداند. او از جمله شعراء به حساب میآمد و در موته شهید گردید و درب بهشت برایش گشوده شد. ابو درداء میگوید: هرگاه مرا میدید، میگفت بیا تا ساعتی نشسته و خدا را یاد کنیم. زید بن ارقم که طفل یتیمی بود و در این جنگ همراه سپاهیان بود، میگوید: شب در راه که میرفتیم، عبدالله اشعاری خواند که از آن دانستم او شهید میشود. گریستم. او رو به من کرد و گفت: تو را چه میشود؟ خدا شهادت روزی من میکند و تو با وسایل من باز میگردی. (اسد الغابه، ج۲، ص۱۵۶).
- ↑ «و هر یک از شما در آن درخواهد آمد این، بر پروردگارت حکمی است ناگزیر انجامپذیر» سوره مریم، آیه ۷۱.
- ↑ من از خدای رحمان درخواست مغفرت دارم، و اینکه در راه او ضربتی بخورم و یا با حربهای جراحتی کاری، که به درون سینه و کبدم اصابت کند؛ تا اینکه وقتی بر قبر من عبور میکنند، بگویند که خداوند جنگجویی را که در مسیر رشد بود، موفق بدارد.
- ↑ سلام بر کسی که او را در میان درختان نخل وداع گفتم، که او بهترین مشایعتکننده و دوست است.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۵.
- ↑ در حدیث آمده است: «وَيْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ آحَادُهُ أَعْشَارَهُ»؛ «وای بر کسی که دههای او بر یکهای او غالب آید». و این فرمایش پیامبر اشاره به آیات کریمه است که در این زمینه وارد شده که اگر کسی یک نیکی انجام دهد، ده برابر خواهد شد؛ و اگر خطایی انجام دهد، فقط همان را برای او منظور خواهند کرد.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۱، ص۶۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۷.
- ↑ او قطبة بن قتادة عذری است و در جنگ موته، در طرف راست سپاه اسلام بوده و فرمانده سپاه کفار، مالک بن رافله را به قتل رسانده است. (اسد الغابه، ج۴، ص۲۰۶).
- ↑ او عبایة بن مالک انصاری است که در جنگ موته در طرف چپ سپاه مسلمانان بوده است. (اسد الغابه، ج۳، ص۱۱۴).
- ↑ او زید بن حارثة بن شراحیل است. او را حکیم بن حزام از بازار عکاظ برای عمهاش خدیجه خریداری کرد و خدیجه او را به پیامبر بخشید. پیامبر وی را آزاد نمود و به فرزندی پذیرفت، در حالی که هشت سال داشت. رسول خدا بین او و حمزه بن عبدالمطلب عقد برادری برقرار کرد. پدر او حارثه به همراه عموی او نزد رسول خدا آمدند و درخواست کردند تا با گرفتن فداء، زید را بازگردانند. رسول خدا زید را خواست و به او فرمود: اینان را میشناسی؟ گفت: آری، پدر و عمویم میباشند. رسول خدا فرمود: هر که را میخواهی اختیار کن. زید گفت: یا رسول الله! من کسی را بر شما اختیار نمیکنم. پدرش گفت: تو بردگی را بر آزادی اختیار میکنی؟ گفت: آری. پیامبر امایمن را که کنیزش بود به او تزویج نمود و اسامة بن زید از او متولد شد و آنگاه زینب بنت جحش دختر عمهاش را به او تزویج نمود. او در سال هشت هجری در جنگ موته به شهادت رسید و پیامبر وقتی خبر شهادت او و جعفر را شنید، گریست و فرمود: آن دو، برادر من و مونس و همصحبت با من بودند، و خدا نام او را ذکر کرده است. او مردی سفید، اما اسامه فرزند وی، گندمگون بود. (اسد الغابه، ج۲، ص۲۳۴).
- ↑ چه نیکو است بهشت و نزدیک شدن به آن، که پاک است و نوشیدنی آن، سرد؛ رومیان را عذابی است نزدیک، و آنان کافرانی دور نسباند؛ و بر من است که چون آنان را ببینم، با شمشیر بر آنها زنم.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۸.
- ↑ او جعفر بن ابیطالب بن عبدالمطلب است، او شبیهترین مردم به رسول خدا از نظر خلق و خلق بود. اسلام او به فاصله کمی بعد از برادرش علی(ع) بوده است. ابوطالب پیامبر را دید که نماز میگزارد و علی(ع) در طرف راست او ایستاده و نماز میخواند. به جعفر گفت: طرف راست پسر عمویت بایست و نماز بگزار. او دو هجرت نموده: یکی به حبشه و دیگری به مدینه. رسول خدا او را ابوالمساکین نامید و او ده سال از علی(ع) بزرگتر بود. از علی(ع) نقل شده که پیامبر به او فرمود: ای جعفر! خَلق و خُلق تو به من شباهت دارد و تو از عزیزانی هستی که من از آنهایم. هنگامی که رسول خدا خبر شهادت جعفر را داد، نزد همسر او اسماء بنت عمیس رفت و به او تسلیت گفت، فاطمه(س) داخل شد در حالی که گریه میکرد و میگفت: وا عمّاه. پیامبر فرمود: بر مثل جعفر، باید گریهکنندگان بگریند. و رسول خدا بسیار ناراحت شد، جبرئیل آمد و رسول خدا را خبر داد که او دو بال دارد که با آنها با ملائکه پرواز میکند. عبدالله بن جعفر گوید: من هرگاه از عمویم علی(ع) چیزی میخواستم و او نمیداد، او را به حق جعفر قسم میدادم و او خواسته مرا برآورده میکرد. (اسد الغابه، ج۱، ص۲۸۶).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۰.
- ↑ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۸۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۷۸.
- ↑ ای نفس! اگر کشته نشوی، خواهی مرد، این حوضهای مرگ است که در آن وارد شدهای. آنچه را آرزو میکردی، به آن رسیدی؛ اگر کاری که (زید بن حارثه و جعفر) انجام دادند، تو نیز انجام دهی، هدایت خواهی شد. و اگر از آنها جدا گردی، بدبخت خواهی بود.
- ↑ تو جز انگشتی از من نباشی که خونآلود شدهای، و آنچه به تو رسیده، در راه خدا بوده است.
- ↑ المنتظم، ج۳، ص۳۲۰.
- ↑ اسد الغابه، ج۳، ص۱۵۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۳۹.
- ↑ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۸۲.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۷۷.
- ↑ او ثابت بن اقرم بن ثعلبه میباشد و در بدر و دیگر جنگها با رسول خدا بوده است. در سال ۱۱ یا ۱۲ در جنگ با اهل رده کشته شده است. (اسد الغابه، ج۱، ص۲۳۰).
- ↑ او خالد بن ولید بن مغیره مخزومی است. مادر او لبابه دختر حارث است. خالد یکی از اشراف عصر جاهلی است و اسلام او قبل از فتح مکه بوده و بعد از فتح، رسول خدا او را به سوی بنی جذیمه فرستاد. او کسانی را از آنان کشت که جایز نبود به قتل برساند. رسول خدا فرمود: خدایا! من از عملی که خالد انجام داده، دوری میجویم. پس مالی را با علی بن ابیطالب فرستاد تا دیه کشتهشدگان را بپردازد. علی(ع) دیه آنها را پرداخت و مقداری زیاد آمد و آن را نیز بین آنها تقسیم نمود و وقتی به پیامبر اطلاع داد، پیامبر عمل او را تحسین کرد. خالد بن ولید همان کس است که مالک بن نویره را به قتل رساند و ابوقتاده عمل او را بد دانست و قسم خورد که در زیر پرچم او هرگز نجنگد. او در سال ۲۱ هجری از دنیا رفت و نسلش منقرض شد. (اسد الغابه، ج۲، ص۹۴).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۴۱.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۲.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۶۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۴۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۴۴.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۹۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۱۷.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۱۵۸.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۱۵۸.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۲۳۷.
- ↑ سیره حلبیه، ج٣، ص٨٠.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۴۴.
- ↑ در سیره حلبیه، ج٣، ص٧٩ از سهیلی نقل کرده است که دو بال عبارت از صفت ملکیه و روحانیهای است که خدا به جعفر داده است، نه دو بال همانند بال پرنده که ابتدا در ذهن خطور میکند؛ زیرا صورت آدمی، بهترین صورت است.
- ↑ مغازی واقدی، ج۲، ص۷۶۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۴۶.
- ↑ در علت نامگذاری این غزوه به ذات السلاسل گفتهاند: ۱. کفار خود را به یکدیگر بسته بودند که فرار نکنند. ۲. آبی در آن منطقه بوده است که آن را سلسل میگفتند. و این غزوه، در ماه جمادی الآخر سال هشتم هجرت رخ داده است. (سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۷۹).
- ↑ دو حره در مدینه است که یکی را حره واقم گویند و در قسمت شرق مدینه قرار دارد. (معجم البلدان، ج۲، ص۲۴۹).
- ↑ «سوگند به آن اسبان دونده (که) نفس زنان (تاختند)» سوره عادیات، آیه ۱.
- ↑ ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۱۶۲؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۷۷؛ مجمع البیان، ج۱۰، ص۵۲ با کمی اختصار.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۴۷.
- ↑ او رافع بن عمیرة بن جابر طائی است. خالد بن ولید هنگامی که از عراق به شام میرفت، رافع بن عمیره راهنمای راه بود و او را از راه بیابان در طی پنج روز از عراق به شام رسانید. قبیله طی میگویند که گرگ با او سخن گفت و از او خواست که به رسول خدا ایمان آورد. او از دزدان عصر جاهلیت بوده است و در غزوه ذات السلاسل شرکت کرد و در سال ۲۳ وفات نمود. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۵۵).
- ↑ جا دارد این سؤال طرح شود که آیا ابوبکر ترس از تفرقه داشت، ولی رسول خدا از تفرقه نگران نبود و از اختلاف امت آگاهی نداشت که برای آن فکری نکرد و چارهای نیندیشید؟! و از طرف دیگر، مگر مشکل تفرقه امت پیامبر با پذیرش امارت ابوبکر حل میشد که گفت: چارهای به جز پذیرفتن نداشتم؟! او خود رافع بن عمیره را از پذیرش امارت نهی کرده بود، در حالی که به طور قطع در میان یاران پیامبر افرادی شایستهتر و عالمتر از ابوبکر وجود داشت و با اعتراف خود او، دیگران از او افضل بودند؛ زیرا میگفت: وُلِّيتُكُمْ وَ لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ إِنَّ لِي شَيْطَاناً يَعْتَرِينِي.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۷۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۰.
- ↑ خبط برگ درخت سمر را گویند. و در وجه تسمیه آن گفتهاند که مسلمانان در این جنگ از شدت گرسنگی، برگ درختان را میخوردند. (سیره حلبیه، ج۳، ص۲۱۷).
- ↑ او قیس بن سعد بن عباده خزرجی انصاری و مادرش فلیهه میباشد. او از فضلای صحابه و از کریمان عرب و دارای نظری صائب و شجاع و از سادات قوم خود محسوب میشد. انس میگوید: قیس بن سعد سعد برای پیامبر همانند صاحب شرط برای امیر بود. او از رسول خدا نقل کرده است که: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» دری از درهای بهشت است. قیس علم انصار را حمل میکرد و در یکی از سرایا که ابوبکر و عمر نیز بودند، او وام میگرفت و مردم را اطعام میکرد، آن دو گفتند: اگر این جوان را رها کنیم، اموال پدرش را از بین میبرد. سعد بن عباده چون سخن ابوبکر و عمر را شنید، پشت سر رسول خدا ایستاد و گفت: ابن ابیقحافه و ابن خطاب فرزند مرا دعوت به بخل میکنند. قیس میگفت: اگر از رسول خدا نشنیده بودم که مکر و خدعه در آتش است، من مکارترین این امت بودم. اخبار فراوانی درباره بخشش و جود او رسیده است. قیس از اصحاب علی(ع) بود و در همه جنگهایش حضور داشت و علی(ع) او را والی مصر نمود، معاویه از راه نیرنگ خواست او را بفریبد، نتوانست. بعد از علی(ع) با امام حسن بود و او همان کس است که در صفین این شعر را میخواند: هذَا اللِّوَاءُ الَّذِي كُنَّا نَحُفُّ بِهِ *** مَعَ النَّبِيِّ وَ جِبْرِيلُ لَنَا مَدَدٌ مَا ضَرَّ مَنْ كَانَتِ الْأَنْصَارُ عَيْبَتَهُ *** أَنْ لَا يَكُونَ لَهُ مِنْ غَيْرِهِمْ أَحَدُ قیس از رسول خدا(ص) نقل کرده است که: اگر علم در ستاره ثریا باشد، گروهی از مردم فارس به آن دست یابند. او در سال ۵۹ یا ۶۰ وفات کرد. (اسد الغابه، ج۴، ص۲۱۵).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۱.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۸۳.
- ↑ حارث بن ربعی همان ابو قتاده انصاری است که یکی از دلاوران صحابه رسول الله است و بعضی گفتهاند که نام او نعمان بوده. او به کنیه مشهورتر است. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۲۷).
- ↑ او برادر صعب بن جثامه و از بنی کنانه میباشد. (اسد الغابه، ج۴، ص۳۰۹).
- ↑ «ای مؤمنان، چون (برای جهاد) در راه خداوند به سفر میروید خوب بررسی کنید و به کسی که به شما ابراز اسلام میکند نگویید: تو مؤمن نیستی، که بخواهید کالای ناپایدار این جهان را بجویید» سوره نساء، آیه ۹۴.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۷۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۳.
- ↑ او علقمة بن مجزر مدلجی و یکی از عمال رسول خدا در این سریه بود. و عمر بن خطاب او را با گروهی به حبشه فرستاد که همه آنها کشته شدند. (اسد الغابه، ج۴، ص۱۴).
- ↑ این امر از این حکایت میکند که مسلمانان تا چه اندازه به استقادات خود پایبند بودند که حتی در اینگونه امور، اطاعت کسی را که پیامبر بر آنها امیر کرده بود، لازم میدانستند.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۵.
- ↑ سیر ابن هشام، ج۴، ص۲۷۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۵.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۸۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۸.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۸۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۵۹.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۳۲۲؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۸۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۱.
- ↑ او حاطب بن ابیبلتعة بن عمید الخمی است و در بدر حضور داشته است. در سال ۳۰ هجری در ۶۵ سالگی از دنیا رفت و عثمان بر او نماز گزارد. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۶۱).
- ↑ حلیفه نام موضعی در نزدیکی مدینه است. در نقل طبری حلیفه، اما در سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۱ الحلیفه آمده است.
- ↑ سوره ممتحنه، آیات ۱-۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۸؛ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۰.
- ↑ ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۵۸؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۲۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۱.
- ↑ کنیه او ابو رهم غفاری است و به کنیه مشهور میباشد. پس از آمدن پیامبر به مدینه اسلام آورد و در بدر حضور نداشت، اما در جنگ اُحد شرکت کرد و تیری به حلق او اصابت نمود، نزد رسول خدا آمد، پس آن حضرت آب دهان بر آن مالید و صحت یافت؛ لذا او را «منحور» میگفتند. در بیعت شجره شرکت کرده و پیامبر او را در مدینه دوبار به جای خود مقرر فرمود: در عمرة القضاء و در فتح مکه و طائف و حنین. (اسد الغابه، ج۴، ص۲۵۰).
- ↑ کدید: نام محلی است بین عفان و تا مکه ۴۲ مایل فاصله دارد. (معجم البلدان، ج۴، ص۴۴۲).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۲.
- ↑ از این تعبیر رسول خدا استفاده میشود که روزه در سفر جایز نیست و این همان چیزی است که شیعه میگوید، و الا تعبیر به «عصاة» معنا ندارد و نظیر این تعبیر را ظاهراً در جنگ بدر هم داشتهاند. بنابراین، آنچه عامه میگویند که روزه در سفر رخصت است، صحیح نیست، و تفصیل آن در کتب فقهی میباشد.
- ↑ المحلی، ج۶، ص۲۵۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۳.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۸۹؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۲۷.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۲، ص۴۲.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۹۹؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۹۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۴.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۰۰.
- ↑ نیق العقاب: نام موضعی بین مکه و مدینه و نزدیک جحفه میباشد. (معجم البلدان، ج۵، ص۳۳۳).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۲.
- ↑ «سوگند به خداوند که خداوند تو را بر ما برتری داده است و بیگمان ما گنهکار بودیم» سوره یوسف، آیه ۹۱.
- ↑ «امروز (دیگر) بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را ببخشاید و او مهربانترین مهربانان است» سوره یوسف، آیه ۹۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۸۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۰۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۵.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۴۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۴۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۷.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۵.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۰۴.
- ↑ این تعبیر و دیگر قرائن حکایت از آن دارد که گواهی و شهادت ابوسفیان از بیم قتل بوده و از روی اعتقاد و ایمان نبوده است.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۴؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۲۹.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۴۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۶۸.
- ↑ او عبد الرحمن خثعمی است و پیامبر بین او و بلال عقد اخوت برقرار نمود. ابو درداء میگوید: عمر بن خطاب که از فتح بیت المقدس باز میگشت، به جابیه رسید. بلال به او گفت: من در شام میمانم. پس در شام در میان خولان سکونت کردند. بلال و ابو رویحه نزد قبیله خولان رفتند و به آنها گفتند: ما برای خواستگاری و ازدواج نزد شما آمدیم. قَدْ كُنَّا كَافِرِينَ فَهَدَانَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ما کافر بودیم خدا ما را هدایت کرد و مسلمان شدیم، برده بودیم خدا ما را آزاد نمود، فقیر و مستمند بودیم خدا ما را بینیاز کرد؛ اگر به ما اذن دهید، خدا را حمد گوییم؛ و اگر ما را رد کردید میگوییم: لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ. پس آن قبیله بلال و ابو رویحه را پذیرفته و از دختران خود به آنها تزویج کردند. (اسد الغابه، ج۵، ص۱۹۵).
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۹۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۶.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۷.
- ↑ کداء مانند سماء: کوهی است در ناحیه بالای مکه نزدیک محصب که خانه پیامبر در آنجا قرار داشته است. (معجم البلدان، ج۴، ص۴۳۹).
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۶.
- ↑ خندمه نام کوهی در مکه است. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۹۲).
- ↑ اگر تو در خندمه حضور داشتی، هنگامی که صفوان و عکرمه فرار کردند؛ میدیدی که دست و سر جدا میشود، و جز صدای شمشیر چیزی نمیشنیدی.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۱.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۵۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۳.
- ↑ او سعید بن حریث مخزومی برادر عمرو بن حریث است، قبل از فتح مکه اسلام آورده و در فتح مکه با رسول خدا بوده است. او در کوفه سکونت کرد و در حیره به دست غلامش کشته شد. از او نقل شده که رسول خدا فرمود: اگر کسی زمین یا خانهای را بفروشد و پول آن را در خرید زمین یا خانه صرف نکند، برای او برکت نخواهد کرد. (اسد الغابه، ج۲، ص۳۰۴).
- ↑ او ابو برزه اسلمی است و در نام او و پدرش اختلاف است. گفته شده که نامش نضله پسر عبدالله است. او به بصره و سپس به خراسان رفت و در مرو سکونت کرد، آنگاه به بصره بازگشت و در سال ۶۰ یا ۶۴ در بصره از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۵، ص۱۴۷).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۴۹.
- ↑ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۶۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۵.
- ↑ او دختر ابیطالب و خواهر حضرت علی و دختر عموی پیامبر است، مادرش فاطمه بنت اسد است. در اسم او اختلاف است: بعضی او را هند و بعضی دیگر فاخته نامیدهاند. او همسر هبیرة بن عمرو بن عائد مخزومی است و در سال فتح مکه اسلام آورد و پنج فرزند از هبیره به نامهای عمرو، هبیره، هانی، یوسف و جعده داشت. امهانی حدیث کرده که رسول خدا در فتح مکه وارد خانه او شد و غسل نمود و هشت رکعت نماز گزارد. (اسد الغابه، ج۵، ص۶۵۴).
- ↑ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۵.
- ↑ او حویطب بن عبدالعزی قرشی عامری است که در فتح مکه اسلام آورد و از جمله مؤلفة القلوب است. او در جنگ حنین با رسول خدا بوده است و همان کسی است که عمر او را برای تعیین حدود حرم و نصب اعلام آن معین کرده بود. روزی مروان بن حکم به او گفت: جوانها در اسلام بر تو سبقت گرفتند. حویطب گفت: من مکرر میخواستم اسلام بیاورم، پدرت حکم مانع میشد و مرا نهی میکرد و میگفت: میخواهی شرف خود و دین پدران خود را رها کنی و دین جدیدی را بپذیری؟ مروان ساکت شد و از گفته خود پشیمان گشت. او در جنگ بدر با مشرکین بوده و میگوید: من گروهی از ملائکه را دیدم که به کمک مسلمانان آمده بودند و از کفار میکشتند. او در سال ۵۴ در ۱۲۰ سالگی درگذشت. (اسد الغابه، ج۲، ص۶۷).
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۷.
- ↑ نقل شده است هنگامی که عکرمه اسلام آورد، مسلمانان به او میگفتند: این پسر دشمن خدا ابیجهل است. عکرمه نزد رسول خدا شکایت کرد. پیامبر به اصحابش فرمود: پدر عکرمه را سب نکنید؛ زیرا دشنام به میت، زنده را آزار میدهد. و فرمود: دیگر او را عکرمة بن ابیجهل نخوانید. عکرمه گفت: یا رسول الله! هر مقدار مال در راه دشمن شما صرف کردم، همان مقدار در راه خدا اتفاق خواهم کرد. (اسد الغابه، ج۴، ص۴).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۱۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۷.
- ↑ شاید علت اینکه رسول خدا عمامه مبارکش را به عمیر داد، به جهت موقعیت صفوان بوده است؛ زیرا او از اشراف قریش در جاهلیت بوده و یکی از کسانی است که مردم را اطعام مینمود. او همان کس است که رسول خدا برای رفتن به حنین از او سلاح عاریه گرفت و بعد از حنین، مال زیادی به او داد تا جایی که صفوان گفت: هیچگاه کسی راضی نمیشود این مقدار مال به کسی دهد، مگر اینکه نبی و پیامبر باشد، آنگاه اسلام آورد. او در مکه در سال ۴۲ در گذشته است. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۲).
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۶۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۸.
- ↑ او کعب بن زهیر مزنی است و هنگامی که رسول خدا از طائف بازگشت، نزد پیامبر آمد و مسلمان شد. از جمله اشعار نیکوی او این است: لَوْ كُنْتُ أَعْجَبُ مِنْ شَيْءٍ لَأَعْجَبَنِي *** سَعْيُ الْفَتَى وَ هُوَ مَخْبُوءٌ لَهُ الْقَدَرُ يَسْعَى الْفَتَى لِأُمُورٍ لَيْسَ يُدْرِكُهَا *** وَ النَّفْسُ وَاحِدَةٌ وَ الْهَمُّ مُنْتَشِرٌ وَ الْمَرْءُ مَا عَاشَ مَحْدُودًا لَهُ أَمَلٌ *** لَا تَنْتَهِي الْعَيْنُ حَتَّى يَنْتَهِيَ الْأَثَرُ. رسول خدا به او بُردهای به عنوان صله اشعارش داد که در نزد خلفا است. (اسد الغابه، ج۴، ص۲۴۰).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۲۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۷۹.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۱.
- ↑ ابن حزم در المحلی، ج۱۰، ص۹۲ نقل کرده است که هند به رسول الله گفت: إِنَّ أَبَا سُفْيَانَ رَجُلٌ مُمْسِكٌ لَا يُعْطِينِي مَا يَكْفِينِي أَفَآخُذُ مِنْ مَالِهِ بِغَيْرِ عِلْمِهِ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: خُذِي مَا يَكْفِيكِ وَ وَلَدَكِ بِالْمَعْرُوفِ. (مجمع البیان، ج۹، ص۲۷۲).
- ↑ در بحارالانوار، ج۲۱، ص۹۸ آمده است که وقتی هند این سخن را گفت، عمر بن خطاب تبسم کرد.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۶۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۱.
- ↑ نام او ابو قحافه عثمان بن عامر است و تا بعد از پسرش ابوبکر زنده بود و از او ارث برد. او در سال ۱۴ هجرت در ۹۷ سالگی از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۷۴).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۰۳. البته باید به این نکته توجه شود که اعتراض ابیبکر و درخواست او نابجاست؛ زیرا خواهر و پدر او در آن زمان مسلمان نبودند و آن غنیمت را هم بیرون خانه از او گرفته بودند و پیامبر هرکس را که در خانه خود درب را میبست، امان داده بود؛ پس وجهی برای بازگرداندن گردنبند نبوده است. از طرف دیگر، این اهانت به مسلمانان که امروز امانت در میان مردم کم است، از ابوبکر قابل تأمل است. علامه امینی در الغدیر، ج۷، ص۳۱۳، روایات مربوط به اسلام ابوقحافه را آورده و آنها را نقد کرده است. به آنجا مراجعه کنید.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۲.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۹۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۳.
- ↑ او عثمان بن طلحة بن ابیطلحه قرشی است. پدر و عموی او در اُحد به دست حمزه و علی کشته شدند و برادران او نیز در اُحد به دست مسلمانان به قتل رسیدند. او بعد از اسلام در مدینه اقامت کرد و پس از وفات پیامبر، به مکه بازگشت و در سال ۴۲ درگذشت. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۷۲).
- ↑ «خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحب آنها باز گردانید» سوره نساء، آیه ۵۸.
- ↑ مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۴۰۴؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۱۶؛ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۳۰؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۱۳.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۴۶۳؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۱۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۴.
- ↑ «و بگو حقّ آمد و باطل از میان رفت؛ بیگمان باطل از میان رفتنی است» سوره اسراء، آیه ۸۱.
- ↑ ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۱۳۸؛ سیره ابن هشام، ج۴، ص۵۹؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۱۷؛ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۸۸، با کمی اختلاف.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۹۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۵.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۴۶۲؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۹۹ و ۱۰۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۶.
- ↑ «امروز (دیگر) بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را ببخشاید و او مهربانترین مهربانان است» سوره یوسف، آیه ۹۲.
- ↑ اعلام الوری، ص۱۱۸؛ بحارالانوار، ج۲، ص۱۳۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۶.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۱۱۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۸.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۵۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۸.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۱۰۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۹.
- ↑ او عتاب بن اسید اموی است که در فتح مکه اسلام آورد و رسول خدا او را پس از فتح مکه بر اهل آنجا منصوب کرد در حالی که بیست و چند سال بیشتر از عمر او نگذشته بود. خالد بن اسید که در متن آمده، برادر اوست و در همان روز که ابوبکر در مدینه فوت شد، او نیز درگذشت. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۵۸).
- ↑ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۳۳؛ به نقل از ارشاد، و سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۳۲؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۱۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۸۹.
- ↑ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۹۰ و ۱۹۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۰.
- ↑ او را عثمان بن عفان در فتح مکه نزد پیامبر آورد. مردم از او تعریف میکردند، رسول خدا فرمود: او را به من معرفی نکنید، او در گذشته دوست من بوده است. بعد پیامبر به او فرمود: توجه کن طبق همان اخلاقی که در جاهلیت داشتی، میهمان را پذیرایی کن و به یتیم احسان نما و به همسایه نیکی کن. او میگوید: شنیدم که رسول خدا بین رکن یمانی و حجرالاسود میگفت: ﴿رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ﴾. (اسد الغابه، ج۲، ص۲۵۴).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۳۲.
- ↑ عتبه و معتب فرزندان ابیلهب هستند و نام ابیلهب، عبدالعزی میباشد. این دو هنگام فتح مکه گریخته بودند، سپس آمده و اسلام آوردند و در جنگ حنین شرکت کرده و از جمله کسانی هستند که در حنین فرار نکرده و در کنار پیامبر ماندند. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۶۶).
- ↑ فاصله بین درب خانه و رکن حجر را ملتزم میگویند.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۱۱۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۱.
- ↑ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۲.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۳۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۲.
- ↑ نخله، اسم سه موضع است: نخله شالیه، نخله محمود و نخله یمانیه.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۶۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۳.
- ↑ او سعد بن زید بن مالک انصاری است. او در بدر و دیگر جنگها حضور داشت و رسول خدا بین او و عمر بن سراقه اخوت برقرار نمود. (اسد الغابه، ج۲، ص۲۷۹).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۴۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۴.
- ↑ قابل توجه است که خالد بن ولید بنیجذیمه را به جهت عداوتی که با آنها داشت، به قتل رساند و این در حالی بود که آنها اسلام آورده و خود را در امان میدیدند و لذا تسلیم شدند. شاهد این امر سخن رسول خداست که از عمل او برائت جست و دیه آنها را توسط علی بن ابیطالب(ع) فرستاد. حال این سؤال مطرح است که چگونه میتوان کسی را که اینگونه اعمال زشت انجام داده و خون مردم بیگناه را ریخته، سیفالله قلمداد نمود؟ آیا میشود کسی را که رسول خدا از عمل غیر انسانی او برائت میجوید، همان پیامبر او را سیفالله بنامد؟ البته کارهای زشت خالد فقط در کشتن بنیجذیمه نیست، بلکه جریان قتل مالک بن نویره و تجاوز به همسر او، نمونهای دیگر از اعمال غیر انسانی و اسلامی اوست.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۶۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۴.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۴۷۳، بهطور اختصار.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۶.
- ↑ او عتاب بن اسید بن ابی العیص اموی، کنیه او ابو عبدالرحمن است. در روز فتح مکه اسلام آورد و رسول خدا بعد از فتح مکه و قبل از آنکه به سوی حنین برود، او را عامل خود در مکه قرار داد. گفته شده که نبی اکرم معاذ بن جبل را امر کرد در مکه بماند و فقه را به مردم تعلیم کند و عتاب را پس از بازگشت از محاصره طائف، در مکه نصب کرد. (اسد الغابه، ج۳، ص۳۵۸).
- ↑ سیرة حلبیه، ج۳، ص۱۲۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۷.
- ↑ حنین، اسم مکانی نزدیک طائف است و در کلام بعضی، به موضعی نزدیک ذیالمجاز که بازاری در جاهلیت بوده گفته میشود. (سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۱).
- ↑ هوازن: قبیله بزرگی از عرب میباشد که نسب آنها به هوازن بن منصور میرسد؛ و اوطاس: اسم مکانی است که جنگ در آنجا رخ داد.
- ↑ او مالک بن عوف بن سعد است و بعد از جنگ حنین اسلام آورد و بعد از رسول خدا، در فتح شام و قادسیه نیز در عراق حضور داشته است. (اسدالغابه، ج۴، ص۲۸۹).
- ↑ او کنانة بن عبد یالیل و از بزرگان قبیله ثقیف است. بعد از بازگشت رسول خدا از طائف اسلام آورد. و مدائنی گفته که کنانه اسلام نیاورد و به نجران و از آنجا به روم رفته و در آنجا در حال کفر درگذشت. (اسدالغابه، ج۴، ص۲۵۵).
- ↑ او قارب بن اسود بن مسعود ثقفی است و پس از کشته شدن عروة بن مسعود و قبل از آمدن وفد ثقیف، به همراه ابو ملیح پسر عروه نزد رسول خدا آمده و اسلام آوردند. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۸۶).
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۸.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۸۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۹۹.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۲.
- ↑ او عبدالله بن سلامة بن عمیر است، در حدیبیه و خیبر و پس از آن با پیامبر بوده. او همان است که میگوید: مردی از یهود چهار درهم از من طلب داشت و شکایت مرا نزد پیامبر برد، آن حضرت فرمود: دَین او را ادا کن. گفتم: ندارم؛ تا سه مرتبه پیامبر به من فرمود: دَین او را ادا کن. لباسم را درآورده و به او به جای چهار درهم فروختم و با عمامهام خود را پوشاندم. پیرزنی بر من عبور کرد و گفت: چرا اینگونه هستی؟ گفتم: پیراهنم را فروختم تا دَینم را ادا کنم. آن زن بردی را به من داد. عبدالله بن ابیحدرد در سال ۷۱ در ۸۱ سالگی درگذشت. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۴۱).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲۴، ص۸۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۰.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۴۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۷۳.
- ↑ تاریخ ابن وردی، ج۱، ص۱۷۵.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۱.
- ↑ احتمالاً این شخص حارث بن مالک کنانی ليثی معروف به ابن مرصاء میباشد. او اهل حجاز بوده و در مکه اقامت داشته است. (اسدالغابه، ج۱، ص۳۴۵).
- ↑ «برای ما خدایی بگمار چنان که آنان خدایانی دارند، (موسی) گفت: به راستی که شما قومی نادانید» سوره اعراف، آیه ۱۳۸.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۸۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۲.
- ↑ آنچه در نقل آمده که این افراد در حنین فرار نکردند، طبق نقل طبری از ابن اسحاق است، ولی از نقلهای دیگر چنین استفاده میشود که به جز چهار نفر، در آغاز همه فرار کردند. حلبی در سیره، ج۳، ص۱۲۰ نقل میکند که در روز حنین، کسی با رسول خدا باقی نماند مگر سه نفر از بنیهاشم و یکی از غیر آنها و آن سه نفر علی بن ابی طالب و عباس بن عبد المطلب که برابر پیامبر بودند و ابوسفیان بن حارث که مهار مرکب پیامبر را در دست داشت، و ابن مسعود در سمت چپ پیامبر بود و کسی از مشرکین به سوی پیامبر نمیآمد، جز اینکه کشته میشد. ابن کثیر در البدایة و النهایه، ج۴، ص۳۷۶ و در صحیح بخاری، ج۵، ص۱۹۷ از ابیقتاده نقل کرده است که گفت: مسلمانان فرار کردند و من نیز با آنها فرار کردم، پس عمر بن خطاب را در میان مردم دیدم، گفتم: مردم چه کردند؟ گفت: امر خداست. سپس مردم نزد پیامبر بازگشتند. همانگونه که از این نقلها ظاهر است، اینان همه جزو فراریان بودهاند و ممکن است که زودتر از دیگران بازگشته باشند یا آنطور که حلبی احتمال داده، فرار مکرر بوده است و بار دوم اینان ایستاده و اولین بار اول فرار کردهاند، و در صحیح بخاری، ج۵، ص۱۹۴ چند روایت ذکر کرده که فرار مردم به جز رسول خدا از آن استفاده میشود.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۷۴.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۴۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۳.
- ↑ او ایمن بن عبید خزرجی است و مادرش امایمن پرستار رسول خدا، و برادر مادریاش اسامة بن زید بن حارثه میباشد. او در جنگ حنین به شهادت رسید و یکی از هشت نفری است که هنگامی که دیگران فرار کردند در حنین استقامت کرد و عباس بن عبدالمطلب در اشعارش بدان اشاره کرده است: نَصَرْنَا رَسُولَ اللَّهِ فِي الدِّينِ سَبْعَةٌ *** وَ قَدْ فَرَّ مَنْ قَدْ فَرَّ عَنْهُ فَأَقْشَعُوا وَ ثَامِنُنَا لَاقَى الْحَمَامَ بِنَفْسِهِ *** بِمَا مَسَّهُ فِي الدِّينِ لَا يَتَوَجَّعُ. (اسدالغابه، ج۱، ص۱۶۱).
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۴۷۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۴.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۸۶.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۳۸۱؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۷۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۸۷.
- ↑ من ابو جرولم که هرگز نروم، تا این گروه را بکشیم یا کشته شویم.
- ↑ صبح هنگام این گروه دانستند که من در روز کارزار استوارم.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۱، ص۱۵۷.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۳۸۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۶.
- ↑ «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید * آنگاه خداوند آرامش خویش را بر پیامبر خود و بر مؤمنان فرو فرستاد و سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید؛ فرود آورد و کافران را به عذاب افکند و آن، کیفر کافران است» سوره توبه، آیه ۲۵-۲۶.
- ↑ مجمع البیان، ج۵، ص۱۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۷.
- ↑ یعقوبی میگوید: مسلمانان منهزم شده و از اطراف پیامبر پراکنده شدند و فقط نه و یا ده نفر از بنیهاشم، به اسامی علی بن ابی طالب، عباس بن عبد المطلب، ابوسفیان بن حارث، نوفل بن حارث، عتبه و معتب دو فرزند ابولهب، فضل بن عباس، عبید الله بن زبیر بن عبدالمطلب و گفته شده ایمن بن امایمن باقی ماندند.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۱، ص۱۴۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۳۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۷۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۰۹.
- ↑ او دختر ملحان بن خالد انصاری و مادر انس بن مالک و در نامش اختلاف است؛ بعضی سهله و بعضی رمیله و اسامی دیگر هم گفتهاند. او در آغاز همسر مالک بن نضر پدر انس بود که بر او غضب کرد و به شام رفت و در آنجا مرد، بعد ابوطلحه او را خواستگاری کرد، گفت: من زنی مسلمانم و تو کافری، اگر مسلمان شوی، همان مهر من باشد و چیزی دیگر نمیخواهم. پس ابوطلحه مسلمان شد و با او ازدواج کرد. ابو عمیر که مورد علاقه ابوطلحه بود، در کودکی درگذشت، آنگاه عبدالله بن ابوطلحه از او متولد شد که پدر اسحاق و برادران اوست. او از زنهای خردمند است و حدیث از پیامبر نقل کرده است. (اسدالغابه، ج۵، ص۵۹۱).
- ↑ جای بسی تعجب است که در پاورقی سیره، خواسته از این تعبیر استفاده کند که فرار از جنگ از کبائر نیست. در حالی که فرار از جنگ از اکبر کبائر و خیانت به اسلام است که شرح آن جای دیگر و فرصت جداگانهای را میطلبد.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۸۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۲۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۰.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۷۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۲.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۵۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۳.
- ↑ او ایمن بن عبید است و زندگینامه او را قبلاً ذکر کردیم.
- ↑ او یزید بن زمعة بن اسود قرشی و مادرش قریبه خواهر امسلمه همسر پیامبر است. در مکه اسلام آورد و به حبشه مهاجرت کرد و برادرش عبدالله بن زمعة کسی است که در جاهلیت طرف مشورت قریش بوده است. (اسدالغابه، ج۵، ص۱۱۰).
- ↑ او سراقة بن حارث و یا سراقة بن حباب انصاری است که در حنین با رسول خدا شهید شد. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۶۳).
- ↑ او عموی ابوموسی اشعری و نامش عبید بن سلیم است و در حنین در اثر تیری که به زانوی او خورد، شهید شد. (اسدالغابه، ج۵، ص۲۳۸).
- ↑ جعرانه منزلی بین طائف و مکه، و به مکه نزدیکتر است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۳۳۶).
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۸۱.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۹۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۳.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۵۱.
- ↑ روضه کافی، ص۳۷۶، ح۵۶۶.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۶۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۴.
- ↑ عائذ بن عمرو بن هلال از کسانی است که در بیعت شجره حضور داشته و از صلحای صحابه بود و در بصره سکونت کرد و در ایام امارت عبید الله بن زیاد از دنیا رفت و برای اینکه عبیدالله بر او نماز نگزارد گفت: ابو برزه اسلمی بر من نماز بخواند. او نقل کرده که مردی نزد رسول خدا آمد و چیزی از او سؤال کرد و پیامبر به او عطا کرد و هنگامی که او قدمش را از در بیرون نهاد، پیامبر فرمود: اگر او میدانست که در سؤال چیست، هرگز از مردی که چیزی داشت سؤال نمیکرد. (اسدالغابه، ج۳، ص۹۸).
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۸۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۲۱.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۴۸۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۶.
- ↑ معجم البلدان، ج۱، ص۳۴۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۸۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۷.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۵۲.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۲۵.
- ↑ او عبد یالیل بن عمر ثقفی است و از بزرگان ثقیف میباشد. او را بعد از کشته شدن عروة بن مسعود، با پنج نفر از ثقیف نزد رسول خدا فرستادند و همه اسلام آوردند و سپس نزد قوم ثقیف بازگشته و ثقیف مسلمان شدند. (اسدالغابه، ج۳، ص۳۳۳).
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۳۴.
- ↑ دبابه: وسیلهای بوده است که برای حفظ، به داخل آن میرفتهاند. (المنجد، لغة دبّ).
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۸۴.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۶۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۱۸.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۳۵.
- ↑ ابن اثیر در اسدالغابه، ج۴، ص۲۷ جریان نجوای رسول خدا را نقل کرده است، ولی میگوید: یکی از اصحاب پیامبر گفت: نجوای پیامبر با پسر عمش به طول انجامید. رسول خدا فرمود: من با علی نجوا نکردم، بلکه خدا با او نجوا مینمود.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۱، ص۱۶۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۰.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۳۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۶۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۸۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۲.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۳۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۳.
- ↑ او عباس بن مرداس سلمی است که کمی قبل از فتح مکه اسلام آورد و از مؤلفة القلوب میباشد. گفتهاند که او در جاهلیت شراب و خمر را بر خود حرام کرد، به او گفتند: شراب نمینوشی؟ گفت: من چگونه صبح رئیس قوم خود و شام سفیه آنها باشم؟! سوگند به خدا داخل در شکم من نشود چیزی که بین من و عقل، فاصله اندازد. او میگوید: در شام عرفه دیدم رسول خدا برای امت خود به رحمت و مغفرت دعا مینمود. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۱۲).
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۹۰.
- ↑ او جعیل بن سراقه خمری و از اصحاب صفه میباشد. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۹۰).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۳۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۴.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۴۱۶؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۷۱.
- ↑ المحلی، ج۱۱، ص۲۲۰؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۹۳.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۳۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۷.
- ↑ حظیره: جایی را گویند که اطراف آن دیوار باشد و محصور شده باشد.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۴۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۷.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۴۱۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۳۶۱.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۴۲۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۲۹.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۷.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۴، ص۴۲۲. ولی در بحارالأنوار، ج۲۱، ص۱۶۹ به نقل از واقدی، خراب کردن بتها و بت خثعم را به علی(ع) نسبت داده و میگوید: هنگامی که علی(ع) بازگشت، پیامبر هنوز در طائف اهل آنجا را محاصره کرده بود. پس دست علی(ع) را گرفت و با او در خلوت سخن گفت. عمر گفت: با علی نجوا میکنی و خلوت مینمایی و ما را در حضور اجازه نمیدهی؟ فرمود: من با او در خلوت سخن نگفتم، بلکه خدا با او مناجات کرد. عمر از رسول خدا اعراض کرد و گفت: این همان است که در حدیبیه گفتی که وارد مسجدالحرام خواهیم شد و نشدیم و از ورود ما جلوگیری کردند. پیامبر فرمود: من به شما نگفتم که در همان سال وارد مسجد الحرام میشوید و ما مفصل این جریان را قبلاً تحت عنوان قبیله خثعم آوردیم.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۳۰.
- ↑ سیره بن هشام، ج۴، ص۱۴۳.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۱۴۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۳۱.
- ↑ او کعب بن عمیر غفاری و از بزرگان صحابه میباشد که رسول خدا او را مکرر بر گروهی امیر کرده و آنها را به جنگها میفرستاد. (اسدالغابه، ج۴، ص۲۴۶).
- ↑ ذات اطلاح: نام موضعی از سرزمین شام است.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۷۲؛ اسدالغابه، ج۴، ص۲۴۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۳۲.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۲۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۷۲؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۹۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۴۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۳۲.