مظلومیت امام کاظم

نسخه‌ای که می‌بینید، نسخهٔ فعلی این صفحه است که توسط Bahmani (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۱:۱۲ ویرایش شده است. آدرس فعلی این صفحه، پیوند دائمی این نسخه را نشان می‌دهد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

امام کاظم(ع) در برابر حسادت بعضی علویون

در کنار موج فزاینده برخوردهای قهرآمیز هارون با امام کاظم(ع) جبهه متمرد و کج‌اندیشی امام را به باد اتهام گرفته بود و با پرخاش و سخنان ناروا و کذب به امام کاظم(ع) جسارت می‌کرد. بعضی از علویون تحت تأثیر تفکرات زیدیه که تقیه را بر خود حرام می‌دانستند و می‌گفتند که امام باید قائم به سیف باشد، پیوسته عَلَم مخالفت را با خلفای عباسی برمی‌افراشتند و آنان هم برای حفظ مقام خود به براندازی علویون می‌پرداختند، در نتیجه عرصه تبلیغی و مذهبی و میدان مبارزه در جبهه‌های دیگری را که امام کاظم(ع) مشغول بود بر وی تنگ می‌ساختند.

عبدالله بن ابراهیم جعفری گفت: یحیی بن عبدالله نامه‌ای برای موسی بن جعفر(ع) به این مضمون نوشت: من خودم و تو را سفارش می‌کنم بپرهیز از خدا که این سفارش خداوند است در مورد پیشینیان و آیندگان. به من اطلاع داد کسی که سرباز راه دین و نشر احکام خداست که تو به من اظهار علاقه و محبت می‌کردی با اینکه از همکاری و کمک به من خودداری نمودی. با تو مشورت شد در مورد قیام و دعوت کردن مردم را به بیعت با کسی که از آل محمد شایستگی دارد. از همکاری و راهنمایی خودداری کردی همانطوری که پدرت پیش از این کرده بود، شما از همان قدیم‌الایام ادعای مقامی را می‌کردید که شایسته آن نبودید و پیوسته آرزوی خلافتی که خداوند به شما نداده می‌کردید، در این راه مردم را دستخوش هوای نفس خویش نموده و گمراه کردید. من تو را می‌ترسانم از آنچه خداوند مردم را ترسانده.

موسی بن جعفر(ع) در جواب او نوشت: نامه‌ای است از طرف موسی پسر جعفر و برادرش علی که هر دو خوار و ذلیل در راه بندگی و اطاعت خدا هستند به سوی یحیی بن عبدالله بن حسن. من خود و تو را از خدا می‌ترسانم و به تو اطلاع می‌دهم از کیفر بسیار سخت و عذاب شدید و انتقام دردناک خداوند و خود و تو را سفارش به تقوا و پرهیزکاری می‌کنم که این بهترین سفارش است و باعث پایدار شدن نعمت می‌شود. نامه تو رسید که در آن نوشته بودی من و پدرم ادعای بی‌جا کرده‌ایم! تو چنین سخنی را از من نشنیده‌ای این نوع گفتار را خداوند ثبت می‌کند و بازخواست خواهد نمود. اما حرص دنیا و زرق و برق برای طالبان دنیا موقعیتی نمی‌گذارد که به فکر آخرت خود باشند به طوری آنها را سرگرم می‌کند که آخرت در دنیا به باد فنا می‌رود.

نوشته بودی که من مردم را از گرد تو پراکنده کردم، چون خود خواستار مقام تو بوده‌ام! ولی بدان که بی‌اطلاعی از سنت پیغمبر و نادانی مرا مانع نشده است از پیگیری نسبت به آنچه تو در راه به دست آوردن آن هستی. اما خداوند انسان‌ها را مختلف و دارای اعضاء و جوارح متفاوت قرار داده و در آنها چیزهای شگفت‌انگیز و غرائز حیرت‌آور آفریده، اگر تو خیلی واردی و ادعای علم و اطلاع می‌کنی دو عضو از بدنت را نام می‌برم بگو کدام عضوها هستند، عترف کجای بدن است و صهلج در انسان چیست؟ بعد جواب این سؤال را برایم بنویس.

اکنون به تو گوشزد می‌کنم از مخالفت با خلیفه بترس و سعی کن فرمانبردار و مطیع او باشی و برای خود از او امان بگیری قبل از اینکه در چنگال او اسیر شوی و گردنت به دام بیافتد، آن وقت از هر طرف که راه نفس کشیدن برای خود بجویی نخواهی یافت، مگر اینکه خداوند بر تو به فضل و لطف خویش منت نهد و خلیفه بر تو رحم کند و امان دهد و بخشش نماید به واسطه حفظ احترام خویشاوندی که با پیغمبر داری. سلام بر پیروان حق. ﴿إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنَا أَنَّ الْعَذَابَ عَلَى مَنْ كَذَّبَ وَتَوَلَّى[۱].[۲] راوی خبر عبد الله بن ابراهیم جعفری گفت: نامه موسی بن جعفر(ع) بالاخره به دست هارون الرشید افتاد همین که خواند، به اطرافیان خود گفت مرا وادار می‌کنند که موسی بن جعفر(ع) را شکنجه کنم و بیازارم با اینکه پاک است از آنچه به او نسبت می‌دهند[۳].

درایت و حسن تدبیر امام در نگارش نامه واضح است، امام با علم بر اینکه این نامه به دست خلیفه خواهد رسید از باب تقیه نامه را طوری نوشت که خطری برای تشکیلات پنهانی امام نداشته باشد.

در قرب الاسناد آمده: ابراهیم بن مفضل بن قیس گفت: از موسی بن جعفر(ع) شنیدم که دیگر هرگز با محمد بن عبدالملک ارقط صحبت نکند. با خود گفتم ایشان دستور به نیکی و صله رحم می‌دهند، باز قسم یاد می‌کند که با پسرعمویش چنان کند. فرمود: همین که با او صحبت نکنم نیکی است نسبت به او؛ زیرا پشت سر از من بدگویی می‌کند و عیب‌جویی می‌نماید. وقتی مردم بدانند من با او صحبت نمی‌کنم «و رفت و آمد ندارم» حرفش را قبول نمی‌کنند دیگر حرف مرا نخواهد زد در نتیجه برایش بهتر است[۴].

این هم از مظلومیت امام کاظم(ع) است که عده‌ای از خانواده خودش به امام مفترض الطاعه مارک ضلالت و هواپرستی بچسبانند و آن چهره‌ای را که خداوند متعال برگزیده و اطاعتش را بر همگان واجب کرده این‌گونه جسارت کند، گرچه سیّد بن طاوس در اقبال الاعمال و قاضی نورالله شوشتری در مجالس روایات ذم را حمل بر تقیّه کرده‌اند و سید فرموده که آنچه در کتب حدیث دیده می‌شود که علویون از راه ائمه دین جدا بوده‌اند حمل بر تقیّه است به جهت آنکه مبادا خروجشان را که به جهت نهی از منکر بوده به ائمه طاهرین نسبت دهند و سپس اخباری از بعض کتب در جلالت و عظمت ایشان و عدم مخالفتشان با امام صادق(ع) نقل شده و در الغدیر ج۳ از ایشان دفاع شده[۵].

این‌گونه سعایت‌ها هم از طرف بعضی علویون منحرف صورت می‌گرفت و هم از جانب جاسوس‌هایی که در زندگی امام و اصحاب آن حضرت با دقت مسائل را زیر نظر داشتند و برای هارون گزارش‌های تندی را مکتوب می‌کردند. محمد بن زبرقان دامغانی گفت: موسی بن جعفر(ع) فرمود: وقتی مرا پیش هارون الرشید بردند سلام کردم جواب نداد بسیار خشمگین. بود نامه‌ای پیش من انداخته گفت: بخوان، نامه را خواندم، خدا می‌دانست که من در آن مورد هیچ تقصیری نداشتم، در آن نامه نوشته بود که برای موسی بن جعفر(ع) از اطراف عالم، پیروان گزاف‌گوی و غالی او کسانی که به امامت او اعتقاد دارند خراج می‌آورند، این کار را یک وظیفه دینی می‌دانند و بر خود واجب می‌شمارند تا وقتی که خداوند زمین و کسانی که بر روی زمین هستند به رهبران واقعی بسپارد، معتقدند که هر کس یک دهم مال خود را به آنها ندهد و تصدیق به امامت آنها نداشته باشد و به اجازه ایشان مکه نرود و به امرشان جنگ نکند و غنیمت را به آنها نسپارد و آنها را بر جمیع مردم فضیلت ندهد و اطاعت ایشان را مانند اطاعت خدا و پیامبر واجب نداند کافر است، خون و مالش حلال است.

در آن نامه نسبت‌های ناروایی بود مثل ازدواج بدون شاهد و حلال شدن زنان مردم به اجازه امام، اگرچه با یک درهم باشد و بیزاری از خلفای پیشین که در نماز به آنها لعنت می‌کنند و معتقدند هرکس از آنها متنفر نباشد زنش به او حلال نیست، هر کس نماز را به تأخیر اندازد نمازش درست نیست، به واسطه این آیه قرآن ﴿أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا[۶] چنین می‌پندارند که «غی» یک دره‌ای است در جهنم.

نامه طولانی بود من همان‌طور ایستاده می‌خواندم و او ساکت بود پس از تمام شدن نامه سر بلند کرده گفت: کافی است خواندن این نامه اکنون خود را از آنچه در این نامه است با دلیل تبرئه کن. گفتم: یا امیرالمؤمنین قسم به خدایی که محمّد را به پیامبری برانگیخته هیچ کس یک درهم یا دینار به عنوان خراج برای من نیاورده، ولی ما خاندان ابوطالب هدیه و پیش‌کشی را که خداوند برای پیامبرش حلال نموده می‌پذیریم. بعد فرمود اگر برای من پاچه گوسفندی هدیه بیاورند می‌پذیرم و اگر دعوت به خوردن دست گوسفندی نمایند اجابت می‌کنم. امیرالمؤمنین خود اطلاع دارد که ما در تنگدستی قرار گرفته‌ایم و دشمن زیاد داریم! از گرفتن خمس که قرآن شاهد آن است ما را منع نکرده‌اند در تنگدستی قرار گرفته‌ایم صدقه بر ما حرام است که خداوند به جای آن خمس را برای ما قرار داده و مجبور از قبول هدیه هستیم! تمام اینها را امیرالمؤمنین خود اطلاع دارد، صحبت من که تمام شد سکوت کرد[۷].

این‌گونه گزارشات نشان می‌دهد که خلافت عباسی در جهت کشف اسرار و اخبار از تشکیلات مخفی امام کاظم(ع) چقدر سرمایه‌گذاری کرده و چگونه به گماشتن جاسوس‌ها و یافتن گزارشات اهتمام داشته و و امام مجبور بوده با تقیّه نسبت به هارون عمل کند و از بسیاری از حقایق با توریه و تقیه بگذرد. در ادامه روایت بالا آمده که هارون به امام عرض می‌کند: من مایلم سؤالی از تو بکنم اگر جواب دهی و بدانم راست گفته‌ای رهایت می‌کنم و به تو کمک خواهم کرد و حرف دیگران را قبول نمی‌کنم گفتم: هرچه را بدانم جواب خواهم داد. گفت: چرا شما شیعیان خود را بازنمی‌دارید از اینکه به شما می‌گویند یا ابن رسول الله با اینکه شما فرزندان علی هستید و فاطمه زهرا چون ظرفی است، فرزند به پدر نسبت دارد نه مادر. گفتم اگر امیرالمؤمنین صلاح بداند مرا از جواب این سؤال معذور دارد، گفت: امکان ندارد باید جواب دهی! گفتم: پس امان می‌دهی که مرا کیفر نکنی؟ گفت: در امان هستی، گفتم: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى[۸]» گفتم پدر عیسی کیست؟ گفت: عیسی پدر نداشت به اراده خدا و روح القدس خلق شد گفتم: همانطوری که عیسی از طرف مادر جزء فرزندان انبیاء است ما نیز جزء فرزندان انبیاء هستیم به واسطه مادرمان نه از طرف پدرمان علی. گفت احسن احسن باز بیشتر برایم مانند این دلیل را بیاور. گفتم: تمام امت اجماع دارند از خوب و بد که داستان به جز اینان که پیامبر را دعوت به مباهله کردند، در زیر کساء جز پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین نبودند، خداوند می‌فرماید: ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ[۹] تأویل ابناء حسن و حسین هستند و زنان فاطمه زهرا(س) و نفس علی بن ابی طالب(ع) گفت احسن.

سپس گفت: توضیح بده برای چه شما می‌گویید عمو با بودن فرزند صلبی ارث نمی‌برد؟ باز گفتم: تو را قسم می‌دهم به حق خدا و پیغمبرش مرا از تأویل این آیه و توضیح آن معاف داری این موضوع پیش علماء مخفی است. هارون گفت: تو ضمانت کردی هرچه بپرسم جواب دهی تو را معاف نمی‌کنم، گفتم: پس امان خود را تجدید کن. گفت: امان دادم. گفتم: پیامبر اکرم به کسی که قدرت مهاجرت داشت ولی هجرت نکرد ارث نداده، عمویم عباس می‌توانست هجرت کند ولی نکرد، جزء اسیران بود، امتناع داشت از اینکه خون‌بهای خود را بدهد تا خداوند پیامبر اکرم را مطلع نمود که طلایی را در محلی پنهان کرده حضرت علی را فرستاد آن طلا را از پیش ام الفضل بیرون آورده و به عباس فرمود: که جبرئیل برایم خبر آورد از جانب خدا اجازه داد. به علی(ع) و نشانه دفینه را نیز داد در این موقع عباس گفت: پسر برادر آنچه به واسطه ایمان نیاوردن به تو از دست دادم بیشتر است گواهی می‌دهم که تو رسول خدای جهانیانی.

علی(ع) وقتی طلا را آورد، عباس گفت: پسر برادر مرا فقیر کردی، خداوند این آیه را نازل کرد: ﴿إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْرًا يُؤْتِكُمْ خَيْرًا مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ[۱۰] و آیه ﴿وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا[۱۱] بعد می‌فرماید: ﴿وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ[۱۲] متوجه شدم هارون غمگین شد[۱۳].[۱۴]

امام کاظم(ع) در انحراف علی بن اسماعیل

یکی از علویونی که توسط یحیی بن خالد برمکی اغفال شد و به بد عاقبتی گرفتار گردید، پسر برادر امام کاظم(ع) به نام علی بن اسماعیل بود. قبلاً اشاره شد که یحیی برمکی از اینکه هارون فرزندش را به منظور تربیت نزد جعفر بن محمد بن اشعث فرستاده سخت ناراحت بود و معتقد بود که ایشان به امام کاظم(ع) متمایل است و لذا نزد هارون از وی بدگویی می‌کرد و برای انتقام از وی خواست تا بر ضد امام کاظم(ع) توطئه‌ای بچیند لذا در پی یافتن شخصی از علویون که عامل مناسبی برای دسیسه‌چینی‌های او باشد برآمد.

یحیی بن خالد برمکی به یحیی بن ابی مریم گفت: نمی‌توانی یک نفر از سادات علوی را معرفی کنی که علاقه به ثروت و مال دنیا داشته باشد تا او را از نظر مالی بهره‌مند کنم. گفت: چرا شخصی دارای چنین صفتی است علی بن اسماعیل ابن جعفر، یحیی از پی او فرستاد. گفت می‌خواهم مرا از وضع عمویت موسی ابن جعفر و شیعیان او و مالی که برایش می‌آورند آگاه کنی. گفت: من کاملاً واردم شروع کرد به سعایت از عموی خود موسی بن جعفر(ع) از آن جمله گفت: آنقدر برای او پول می‌آورند که تازگی باغستانی را به نام یسیره به سی هزار درهم خریده، وقتی پول را حاضر کرد فروشنده گفت: این سکه را نمی‌خواهم از طلاهایی که فلان جور است برایم بیاور! دستور داد آن طلاها را به بیت‌المالش بردند، سی هزار دینار دیگر با همان مشخصاتی که او می‌خواست در مقابل باغ برایش وزن کرد و داد. نوفلی گفت: پدرم نقل کرد که موسی بن جعفر(ع) به علی بن اسماعیل خیلی پول می‌داد و به او اعتماد می‌کرد، گاهی نامه برای بعضی از ارادتمندان خود به خط علی بن اسماعیل می‌فرستاد. بعد، از طرف او بیمناک گردید وقتی هارون الرشید خواست به طرف عراق حرکت کند موسی بن جعفر(ع) شنید که پسر برادرش علی بن اسماعیل نیز عازم حرکت با اوست: برایش پیغام داد تو را چکار است که می‌خواهی با سلطان مسافرت کنی؟ گفت: قرض زیادی دارم. امام فرمود: قرض تو را می‌پردازم: گفت: زن و بچه‌ام خرج دارند، فرمود: من تمام مخارج آنها را می‌دهم! قبول نکرد، گفت: باید بروم. امام به وسیله برادر خود محمد بن جعفر(ع) سیصد دینار و چهار هزار درهم برایش فرستاد و پیغام داد این پول را برای خرج سفرت دادم سعی کن بچه‌های مرا یتیم نکنی[۱۵].

علی بن اسماعیل به بغداد آمد و یحیی بن خالد وضع موسی بن جعفر(ع) را از او تحقیق کرد و با اضافاتی که خود بر آن نمود همه را به هارون گزارش داد، آنگاه خود علی بن اسماعیل را به نزد هارون برد، هارون احوال عمویش «موسی بن جعفر» را پرسید و او زبان به سعایت و بدگویی آن حضرت گشود و آنچه یحیی بن خالد گفته بود همه را باز گفته و بر آن افزوده و گفت: اموالی از مشرق و مغرب برایش می‌آورند و او خانه‌های مخصوص جمع اموال دارد که آنها را در آن خانه‌ها نگهداری می‌کند و مزرعه‌ای را به سی هزار دینار خرید و آن را یسیره نام نهاد و چون سی هزار دینار را به نزد صاحب آن مزرعه بردند گفت: من این سکه را نمی‌خواهم و باید دینارهایی را که می‌خواهید به من بدهید، سکه‌اش چنین و چنان باشد، موسی بن جعفر(ع) دستور داد آن دینارها را برگرداندند و سی هزار دینار دیگر به همان اوصافی که صاحب مزرعه خواسته بود به او داد.

هارون این سخنان را شنید و حواله داد دویست هزار درهم به او بدهند که آن را از برخی نقاط شرق دریافت کند، فرستادگان علی بن اسماعیل برای دریافت پول رفتند، علی بن اسماعیل همانطور که در انتظار رسیدن پول‌ها به سر می‌برد، ناگهان به اسهالی دچار شد که تمام روده‌های او از زیرش بیرون آمد، و «نزدیکانش که از این جریان مطلع شدند» هرچه خواستند او را معالجه کنند نشد و به حال مرگ افتاد و در همان حال مشغول جان کندن بود که آن اموال را آوردند، علی بن اسماعیل «با حسرتی فراوان به آنها نگریست و» گفت: من که در حال مردن هستم اینها را برای چه کار می‌خواهم!

از آن طرف هارون در آن سال به حج رفت و ابتدا به مدینه منوره وارد شد و مقابل قبر رسول خدا(ص) گفت: ای رسول خدا من از تو درباره کاری که اراده انجام آن را دارم پوزش می‌طلبم، من می‌خواهم موسی بن جعفر(ع) را به زندان بیاندازم، چون او می‌خواهد میان امت تو اختلاف و تفرقه ایجاد کند و خون آنها را بریزد[۱۶].

چند نکته قابل توجه است:

  1. امام سعی کرد علی بن اسماعیل را از ضلالت و انحراف نجات دهد.
  2. بعد از اصرار به هدایت و انکار علی بن اسماعیل امام او را از شرکت در ریختن خون امام زمانش برحذر داشت.
  3. امام با دادن درهم و دینار فراوان به او دو کار را کرد، اول: خواست دل او را به حق متمایل کند تا به خاطر فقر به دستگاه ظلم نزدیک نشود و با هدیه امام منصرف شود، دوم: اینکه اگر باز ورزید و با پول امام برنگشت و اهتمامش به نزدیکی با حکومت ظلم بود، چون امام صدقه داده و صله رحم به جا آورده در صورت قطع صله رحم از جانب علی مجازات الهی برای او نزدیک خواهد شد و دلیلش بیماری سخت اوست که در بغداد مبتلا شد.
  4. این سعایت‌ها مقدمۀ زندان‌ها و شکنجه‌های امام کاظم(ع) شد. «سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانگان»
  5. هارون در کنار قبر رسول خدا امام را متهم به اختلاف و ایجاد تفرقه می‌کند، یعنی امام می‌خواهد حکومت تشکیل دهد و من خوف دارم تشکیلات قوی امام حکومت را از دست من خارج کند و من برای حفظ ریاست خود مجبورم امام معصوم را زندانی کنم و این تحریک توسط یحیی برمکی با آتش‌افروزی علی بن اسماعیل صورت گرفت[۱۷].

امام کاظم(ع) و ادعای امامت برادرش عبدالله افطح

یکی از وساوس شیطانی که به سراغ بعضی از فرزندان امام صادق(ع) آمد و حضور درخشانشان را در محضر امامت به تاریکی و سوءعاقبت کشاند، موضوع ادعای امامت با پندارهای واهی بود. گرچه آنها به مستمسکی ضعیف متوسل شدند که امامت از آن فرزند بزرگ‌تر امام است، ولی صرفنظر از این پندار واهی، آنچه که عامل جبهه‌گیری و ادعای امامت در برابر امام منصوب شد حسادت بود که شیطان با استمداد از این رذیله نفسانی توانست بعضی از فرزندان امام صادق(ع) را در برابر حقانیت امام کاظم(ع) به موضع‌گیری وا دارد و آنها هم با اصرار بر همان ادعای دروغین بی‌توبه از دنیا رفتند. یکی از فرزندان امام صادق(ع) که به این سرنوشت تلخ مبتلا شد، عبدالله بود.

عبدالله افطح پسر امام صادق(ع) بعد از اسماعیل از همه برادران بزرگ‌تر بود، لکن چنانچه باید پدرش از او احترام نمی‌کرد، او متهم بود که در اعتقاد مخالف پدر خویش است. می‌گفتند با حشویه رفت و آمد می‌کند و تمایل به مذهب مرجئه دارد. او پس از حضرت صادق(ع) ادعای امامت کرد به این دلیل که من بزرگ‌ترین فرزند فعلی پدرم هستم، گروهی از پیروان حضرت صادق(ع) قبول کردند ولی بعد بیشترشان برگشتند! جز تعداد بسیار کمی که آنها را فطحی مذهب می‌گفتند؛ زیرا عبدالله پاهایش دراز بود[۱۸].

یزید بن اسباط گفت: خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم در بیماری که به آن بیماری فوت شد، فرمود: یزید این پسرک را می‌بینی؟ «موسی بن جعفر» هر وقت مردم درباره او اختلاف کردند تو شهادت بده که من به تو گفتم گناه یوسف پیش برادرانش که او را در چاه انداختند، حسادت نسبت به او بود. چون او گفت: دیدم یازده ستاره با ماه و خورشید برایش سجده می‌کنند، بر این فرزندم نیز حسد می‌ورزند در این موقع فرزندانش موسی و عبدالله و اسحاق و محمد و عباس را خواست به آنها فرمود: این جانشین اوصیاء و دارای علم دانشمندان و گواه زنده‌ها و مرده‌ها است. سپس فرمود: یزید «به زودی شهادت آنها ثبت می‌شود و از آنها بازخواست می‌گردد»[۱۹].

داود بن کثیر رقی گفت: شخصی به نام اباجعفر از مدینه وارد خراسان شد، گروهی از مردم آنجا پیش او جمع شده تقاضا کردند پول‌ها و امانت‌ها و مسائل و درخواست‌هایی که دارند در مدینه پیش امام ببرد. ابوجعفر در حرکت به سوی مدینه وارد کوفه شد و برای زیارت حضرت امیرالمؤمنین(ع) رفت، در یک ناحیه حرم ابوحمزه ثمالی را دید، گفت: در همین بین که نشسته بودیم مرد عربی وارد شده و گفت من از مدینه آمده‌ام، امام صادق(ع) از دنیا رفت ابوحمزه چنان ناله‌ای زده و دو دست خود را بر زمین کوبید. پرسید شنیدی که وصیتی کرده باشد «برای جانشینی» گفت بلی وصیت کرد به فرزندش عبدالله و پسرش موسی و منصور دوانیقی. ابوحمزه گفت خدا را سپاس که ما را راهنمایی کرد. توجه داد که کوچک امام است بزرگ را مشخص گردانید و امر امامت را با وصیت کردن به منصور مخفی نگه داشت.

ابوحمزه رفت به طرف قبر امیرالمؤمنین مشغول نماز شد. ما هم نماز خواندیم من به او گفتم نفهمیدم چه گفتی برایم تفسیر کن! گفت با این وصیت فهماند که برادر بزرگ‌تر لیاقت امامت را ندارد و فرزند کوچک را به عنوان امامت برگزید! زیرا او را با فرزند بزرگ خود شریک قرار داد و با وصی قرار دادن منصور امر امامت را مخفی نمود خراسانی گفت: بالاخره وارد مدینه شدم تمام پول‌ها و امانت و نامه‌ها همراه من بود از آن جمله یک درهم بود که زنی به نام شطیطه داد با حوله‌ای.

به او گفتم این یک درهم چیست برای امام باید صد درهم بفرستی گفت: «إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ» خدا از حق خجالت ندارد. من درهم او را برای اینکه نشانه داشته باشد کج کردم و داخل یکی از کیسه‌ها انداختم، وارد مدینه شدم از جانشین امام صادق(ع) سؤال کردم، گفتند: پسرش عبدالله است. پیش او رفتم دیدم در خانه آب‌پاشی شده و جاروب کرده‌اند و خدمتکاری بر در خانه است. با خود گفتم: این رسم امام نبوده، بالاخره اجازه خواستم. پس از اجازه دادن وارد شدم.

دیدم عبدالله در محل مخصوص خود نشسته این نیز به نظر من خوب نیامد. گفتم: آقا شما جانشین حضرت صادق(ع) امام و پیشوای خدا بر خلق هستی؟ گفت: بلی. گفتم: در دویست درهم چقدر باید زکات بدهند گفت پنج درهم. گفتم در صد درهم چقدر؟ گفت: دو درهم و نیم. گفتم: مردی به زنش گفت: تو به عدد ستارگان آسمان طلاق داده شده‌ای بدون شاهد. گفت: طلاقش صحیح است و از میان ستارگان همان رأس الجوزاء برای سه مرتبه طلاق کافی است. از جواب‌های او و وضعی که برای خود ترتیب داده بود در شگفت شدم. گفت هرچه با خود آورده‌ای بیاور به منزل ما! گفتم من چیزی نیاورده‌ام. از آنجا خارج شده رفتم به زیارت قبر پیامبر پس از بازگشت به منزل دیدم غلام سیاهی ایستاده به من سلام کرد جواب دادم گفت: بیا برویم پیش کسی که او را جستجو می‌کنی.

با او رفتم مرا به در خانه‌ای دور افتاده برد، خودش داخل شد بعد مرا نیز داخل خانه نمود. چشمم به موسی بن جعفر(ع) افتاد روی حصیر نماز است، فرمود: جلو بیا اباجعفر! مرا نزدیک خود نشاند، دلائل امامت را از نظر ادب و علم و سخن گفتن در آن حضرت آشکارا دیدم. فرمود: هرچه با خود داری بیاور. امانت‌ها را خدمت آن حضرت بردم به یک کیسه اشاره نمود فرمود: این کیسه را باز کن! باز کردم، فرمود: هرچه دارد روی زمین بریز، روی زمین ریختم یک درهم کج شطیطه آشکار شد همان را برداشت. فرمود: این بسته را نیز باز کن باز کردم حوله‌ای که او داده بود برداشت.

فرمود: این را برایم فرستاده «إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ» خدا از حق خجالت ندارد، سلام مرا به شطیطه برسان! این کیسه پول را به او بده بقیه امانت‌هایی که آورده‌ای برگردان به خراسان و به صاحبانش رد کن! بگو قبول کرد و به خودتان بازگردانید. مدتی در خدمت امام بودم که مرا تعلیم می‌نمود و نقل حدیث می‌کرد. فرمود: وقتی برای زیارت امیرالمؤمنین(ع) رفته بودی مگر ابوحمزه ثمالی به تو نگفت جانشین حضرت صادق(ع) کیست؟ گفتم: چرا! فرمود: مؤمن اینطور است وقتی خداوند قلب او را نورانی کند از اشاره‌ها واقع را درک می‌کند. سپس فرمود: اکنون برو که از اصحاب مورد اعتماد پدرم بپرس وصی و جانشین پدرم کیست. گروهی از اصحاب حضرت صادق(ع) را دیدم که گواهی دادند امام صادق(ع) موسی بن جعفر را وصی خود قرار داده.

داوود رقی گفت: همان اباجعفر از خراسان برایم نامه نوشت: اشخاصی که پول‌هایشان را امام نپذیرفت همه فطحی مذهب شده بودند، ولی شطیطه منتظر بازگشت من بود. وقتی او را دیدم سلام مولا را رساندم و گفتم که پول او را تنها قبول کرد و پول دیگران را بازگردانید و بدره زر را به او دادم، خیلی خوشحال شد. گفت: این پول‌ها نزد تو امانت باشد برای کفن و دفنم و او پس از سه روز از دنیا رفت[۲۰].

ابوبصیر گفت: موسی بن جعفر(ع) فرمود: یک قسمت از وصیت‌های پدرم این بود که فرمود: پسرم! وقتی از دنیا رفتم خودت مرا غسل ده زیرا امام را غیر از امام نباید غسل دهد، متوجه باش که برادرت عبدالله ادعای امامت خواهد نمود کاری به او نداشته باش، عمر کوتاهی دارد. پس از درگذشت پدرم او را غسل دادم عبدالله دعوی امامت کرد همانطوری که فرموده بود چیزی زندگی نکرده که از دنیا رفت[۲۱].

در مورد حسن بن علی ابن فضال آمده است که او به تصور آن‌که امامت از آن فرزند بزرگ‌تر هر امام است، قائل به امامت عبدالله بن جعفر(ع) گردید. اما در عین حال خود از نزدیک نتوانست با این شخص ملاقات کند تا حقیقت امر بر او روشن گردد. حسن بن علی بن فضال با گروه کثیری از فطحیه پس از امامت عبدالله بن جعفر قائل به امامت موسی بن جعفر(ع) شدند و او را به عنوان امام هشتم خود قبول نمودند[۲۲].

گروه فطحیه پیروان عبدالله افطح فرزند امام صادق(ع) بودند و منشأ اشتباه این گروه همین بود که تصور می‌کردند امامت در اختیار فرزند بزرگ‌تر یک امام قرار می‌گیرد. عبدالله از موسی بن جعفر(ع) بزرگ‌تر بود، گرچه از علومی که لازمه امامت است بهره‌ای نداشت. متأسفانه عبدالله ۷۰ روز بعد از وفات پدر بیشتر زنده نماند و لذا ادعای کاذب وی بر بسیاری از شیعیان معلوم نگشت.

امام کاظم(ع) در اینکه برادرش عبدالله افطح به گمراهی افتاد و عاقبتی جز سخط الهی و عذاب آخرت نخواهد داشت رنج می‌برد، چون هم باعث انحراف در جامعه مسلمین می‌شد و هم سوءعاقبت و خذلان الهی در انتظار او بود و لذا امام کاظم(ع) در مقام اتمام حجت بر او برآمد تا حق بر او روشن و حجت تمام گردد.

مفضل بن عمر گفت: حضرت صادق(ع) از دنیا رفت و جانشین خود را موسی بن جعفر(ع) قرار داد، اما برادرش عبدالله مشهور به افطح که بزرگ‌ترین فرزند امام بود ادعای امامت نمود. موسی بن جعفر(ع) دستور داد مقداری هیزم در وسط حیاط جمع کردند، آنگاه از پی عبدالله فرستاد تقاضا کرد آنجا بیاید. در خدمت امام گروهی از شیعیان حضور داشتند، وقتی عبدالله آمد و نشست امام دستور داد آتش را بیافروزند. تمام هیزم‌ها آتش، گرفت، کسی نمی‌دانست این آتش‌افروزی برای چیست؟ بالاخره تمام به صورت آتش گداخته درآمد، امام موسی ابن جعفر(ع) از جای حرکت کرد با لباس‌هایش نشست وسط آتش! قریب یک ساعت با ما شروع کرد به سخن گفتن! بعد از جای حرکت نموده لباس‌های خود را تکان داد و به محل اول خویش برگشت.

آن‌گاه روی به عبدالله نموده فرمود: اگر گمان می‌کنی بعد از پدرت تو امام هستی برخیز و درون همان آتش‌ها بنشین. رنگ عبدالله پرید از جای حرکت نموده با کمال ناراحتی از منزل موسی بن جعفر(ع) خارج شد[۲۳].[۲۴]

امام کاظم(ع) و انحراف ابوحنیفه

گاهی شیطان حضورش را در جامعه از لباس متدینین و دینداران ظاهر می‌کند و گاهی در لباس فساق و فجار تا هر دو گروه از مردم را بتواند به انحراف بکشاند. ابوحنیفه که از عصر امام صادق(ع) با حمایت خلفای جور صاحب مکتب فقهی شده بود و آوازه او به خصوص در بحث قیاس همه جا منتقل گشته بود، در عصر امام کاظم(ع) برای خود جایگاه ویژه‌ای احساس می‌کرد و با پشتوانه هارون الرشید در برابر امام مقابله می‌کرد. ابوحنیفه به دلیل پر و بالی که از منصور دوانیقی گرفته بود، حتی در برابر فقه نبی مکرم اسلام اجتهاد می‌کرد و قیاس خود را در مسائل و احکام جاری می‌کرد.

بشیر بن اسماعیل به محمد بن مسلم گفت: سرّی را با تو در میان بگذارم ای پسر مثنی، گفتم: بگو و نزدیک او رفتم. گفت: هم اکنون این فاسق وارد شد و خدمت موسی بن جعفر(ع) نشست، بعد رو به آن حضرت کرده گفت: یا اباالحسن درباره کسی که احرام بسته چه می‌گویی می‌تواند زیر سایه محمل باشد؟ امام فرمود: نه! گفت: می‌تواند در سایه خیمه باشد؟ فرمود: آری! دو مرتبه سؤال خود را شبیه کسی که مسخره کند تکرار کرد و می‌خندید. امام فرمود: آقا چه فرقی هست بین این دو؟ فرمود: ابایوسف! دین را نمی‌توان با قیاس‌های تو حساب کرد، شما احکام دین را بازیچه خود قرار داده‌اید، ما هر کار که پیغمبر می‌کرد می‌کنیم و هرچه او فرموده باشد می‌گوییم.

پیغمبر اکرم در حال احرام که سوار مرکب خود می‌شد در سایه محمل نمی‌نشست با اینکه آفتاب او را اذیت می‌نمود، بدن خود را به وسیله بعضی از اعضای بدن می‌پوشانید، گاهی صورتش را به‌وسیله دست سایه می‌کرد، ولی وقتی فرود می‌آمد در سایه خیمه می‌نشست همچنین در خانه یا دیوار[۲۵].[۲۶]

امام کاظم(ع) در برابر غالیان

یکی از جریانات منحرف فکری و اعتقادی که قلب ائمه را به درد آورده جریان غلو می‌باشد. این جریان در طول زندگی ائمه اطهار افراد ساده‌لوح و قشری را به خود جلب کرده و گردانندگان آن در لسان ائمه همیشه ملعون و مطرود بوده‌اند. ائمه اطهار همیشه خود را بنده خداوند متعال دانسته‌اند و به بندگی خود افتخار نموده‌اند و هرگز اجازه نداده‌اند دیگران مقامی فراتر از بندگی حضرت حق برایشان قائل باشند و آنها را به درجه الوهیت و معبود بودن برسانند.

پیروان غلو به امام علی(ع) گفتند: تو خودت هستی؟ فرمود من کیستم؟ گفتند: آفریدگار هستی! بعد امام از آنها خواست تا توبه کنند اما ایشان از گمراهی بازنگشتند امام تصمیم گرفت بعضی از آنها را بسوزاند و آنها در حالی که به سمت آتش برده می‌شدند مرتب می‌گفتند: او خداست! او همان است که با آتش عذاب می‌کند[۲۷].‌

محمد بن بشر کسی است که درباره امام کاظم(ع) غلو کرده و می‌گفت: امام هرگز زندانی نشده و نمی‌شود. او به آسمان بالا رفته و اگر کسی در زندان است شبیه موسی بن جعفر است نه خود او. این مرد از این راه، عقاید و معارف را آشفته می‌نمود. امام کاظم(ع) فرمود: «لَعَنَ اللَّهُ مُحَمَّدَ بْنَ بَشِيرٍ وَ أَذَاقَهُ اللَّهُ حَرَّ الْحَدِيدِ» لعنت خدا بر او و حرارت آهن را خدا به او بچشاند چون او بر من دروغ بسته است. «إِنَّهُ يَكْذِبُ عَلَيَّ بَرِئَ اللَّهُ مِنْهُ وَ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ مِنْهُ» من از او دوری می‌جویم به سوی خدا و خدا هم از او دور است[۲۸].

عیسی شلقان گفت: خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم تصمیم داشتم راجع به ابوالخطاب از ایشان بپرسم قبل از سؤال فرمود: بنشین عیسی! چرا هر سؤالی داری از پسرم نمی‌پرسی؟ عیسی گوید: رفتم خدمت عبدصالح موسی بن جعفر(ع) او در مکتب بود و روی لب‌هایش اثر مرکب معلوم می‌شد، قبل از سؤال فرمود: عیسی خداوند پیمان از پیغمبران گرفته به رسالت، نمی‌توانند آن را تغییر دهند و از اوصیاء پیمان به امامت گرفته که نمی‌توانند تغییر دهند. به بعضی ایمان عاریه داده که بعد از آنها می‌گیرد و ابوالخطاب از کسانی بود که ایمان عاریه‌ای داشت و خدا گرفت، من او را در آغوش گرفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم[۲۹].[۳۰]

امام کاظم(ع) در برابر انحراف صوفیان

مهره‌های درشت صوفی‌ها در عصر امام کاظم(ع) با همۀ ادعایی که در اسلام داشتند ولی آنها خط خود را از امامت شیعه جدا کرده بودند، صوفی‌گری به عنوان مسلکی درآمده بود که هیچ تجانس و سنخیتی با فرهنگ اهل‌بیت نداشت، بلکه به اهداف خلفای عباسی نزدیک‌تر بودند تا به شیوه‌های تربیتی ائمه دین. اهل تصوف چهره‌هایی بودند که رهبانیت را ادعا می‌کردند و از جاه و مقام و لذائذ دینوی خود را برحذر می‌داشتند و حتی از خوردنی‌ها و گوشت و شیرینی و زن و همسر دوری می‌جستند و ژنده‌پوشی و خرقه را برگزیده بودند. صوفیان دنیا را به اهل آن واگذاشته و کار قیصر را به قیصر نهاده بودند و رهبانیت آنها اقتضا می‌کرد که نه‌تنها دخالتی در شئون سیاسی نداشته باشند بلکه به دور از کشمکش‌ها و ماجراهای تلخ و شیرین حکومتی، گوشه خلوت و آرام زاهدانه را جستجو می‌کردند.

طبعاً این تفکر و مسلک نه‌تنها منفور خلفای جور و ستمگری مثل منصور و هارون الرشید نبود، بلکه آنها از این مردم به شدت دلخوش بودند و استقبال می‌کردند به دلیل اینکه خلفای جور وقتی صوفیان گوشه‌گیر و بی‌آزار را در کنار علویون انقلابی و آمر به معروف و ناهی از منکر قرار می‌دادند، می‌دیدند صوفیان هیچ ضرری و تعرضی به حکومت و مطامع آنها ندارند، هرگز برای مجالس عیش و نوش و بزم شراب و شهوتشان تهدیدی نیستند ولی علویون جوانانی انقلابی در عین حال که زاهد بودند خواب آرام خلفا را پریشان کرده بودند لذا صوفیان نه‌تنها در منظر خلفای جور خطری تلقی نمی‌شدند بلکه مقبول و مرضی نظر آنها هم بودند.

به همین دلیل است که خلفای جور به ویژه منصور و هارون الرشید با رفتار خود تفکر و شیوه‌های گوشه‌گیری و انزوا را ترویج می‌کردند و سخنان تلخ زاهدان را تحمل می‌نمودند، منصور سخنان تند عمرو بن عبید را پذیرفت و به شدت گریست و انگشتر خود را پیش عمرو انداخت که با یاران خود کارها را فیصله دهد اما عمرو نپذیرفت و گفت: «.... یاران من پیش تو نخواهند آمد مگر اینکه ببینند همچنان که سخن از عدل می‌گویی در عمل هم عادل باشی» و گفت: ای امیرمؤمنان پشت در خانه تو آتش ستم شعله‌ور است و پشت در خانه‌ات نه به کتاب خدا عمل می‌شود و نه به سنت پیامبر خدا[۳۱].

منصور هم گستاخی و ملامت سفیان ثوری و سلیمان که آنها را در منی دیدار کرده بود و او را سخت مورد ملامت قرار دادند تحمل نمود و حتی گاهی می‌گریست. منصور دوهزار درهم به داوود طایی داد و او نپذیرفت و بدره زری به فضیل بن عیاض بخشید و فضیل از پذیرفتن آن ابا کرد[۳۲].

ولی متأسفانه ابن خلدون تحمل هارون را در مقابل سخنان تند زاهدان و گریستن وی را به سبب مواعظ صوفیانی چون فضیل و ابن سماک و ابن عبدالعزیز و سفیان ثوری دال بر صداقت و دینداری خلیفه می‌داند و از هارون در مقابل سخنان کسانی که وی را به ستمگری و بیداد و بهره‌وری از لذایذ دنیوی تقبیح کرده‌اند مبرا می‌داند[۳۳].

بی‌شک این چنین شیوه و برخوردی از طرف خلیفه خود زمینه‌ای برای رشد چنین تفکر و شیوه‌ای در جامعه گردیده بود. با چراغ سبز خلیفه زاهدانی یافت می‌شدند که سال‌ها در قبرستان انزوا و گوشه‌گیری زندگی می‌کردند و گاهی به مجاورت مرزها می‌رفتند تا دین خود را از وسوسه شیطان و خود را از دنیاپرستان دور بدارند و شیوه راهبان مسیحی را به جای جهاد که شیوه اسلام است پیشه خود سازند.

پیامبر هم به رهبانیت معتقد بود ولی رهبانیت دین را جهاد معرفی کرد نه زیر خرقه درویش. رهبانیت پیامبر شمشیر مبارزه به دست گرفتن و با بیداد و ستمگری درآویختن است. جبهه جنگ و نسیم خوش شهادت ریاضتی است که خداوند آن را امضا می‌کند، نه اینکه حلال خدا را در خوردن بر خود حرام کند و ادعای رهبانیت نماید[۳۴].

امام کاظم(ع) در نهضت ترجمه

طلوع اسلام در جزیرةالعرب سال‌ها با چالش‌های اشراف قریش و مشرکان سرسخت حجاز مواجه بود و به دلیل مشکل ارتباطات در آن برهه از زمان، دیگر ملت‌ها کمتر با آن دین الهی آشنا شدند، اما پس از رحلت پیامبر اکرم به دلیل لشکرکشی‌ها و بسط توسعه سیاسی اسلام ملت‌های دیگر با آن آشنا شدند و اسلام از محدوده جزیرةالعرب فراتر رفت. قسمت اعظم خاک ایران و روم شرقی به تصرف مسلمین درآمد و سپس از مرزهای شرقی ایران نیز گذشته و خاک هندوستان را فرا گرفت.

بسیاری از مردم در سرزمین‌های فتح شده مسلمان شدند و جامعه مسلمین در دایره وسیعی با رشد و شکوفایی تمدن اسلامی مواجه شد. کلید علم و تمدن را اسلام به جوامع بشری عرضه کرد و مسلمان‌ها و حتی آنها که مسلمان نشدند و عنوان اهل ذمه را داشتند با علوم و دانش‌های جدیدی مواجه شدند. مخصوصاً در قرن دوم با انتقال پایتخت اسلامی از مدینه به بغداد ترجمه آثار علمی و ادبی و دینی از مذاهب ملت‌های غیر اسلامی از زبان‌های پارسی و هندی و از طریق شامات از زبان‌های سریانی و یونانی و رومی به عربی آغاز گشت که اوج این نهضت ترجمه منابع و کتب ملت‌های غیر مسلم به عربی و ورود آنها در فرهنگ اسلامی در عصر هارون و مأمون بوده است.

نهضت ترجمه هم جنبه‌های مثبت و ارزشمندی داشت و هم جنبه‌های منفی و نامطلوبی را به همراه داشت، از این جنبه که علوم و دانش‌هایی را وارد تمدن اسلامی کرد و مسلمین با حرفه‌ها و صنایع آشنا شدند و مسلمانان این دانش‌ها را در قالب تمدن خویش ریخته و پرورش داده و به آیندگان انتقال دادند جنبه مثبت آن است ولی جامعه مسلمین از آثار منفی آن نیز بی‌بهره نماند، نهضت ترجمه شبهاتی را در تفکر جامعه اسلامی وارد کرد و در سست کردن ایمان و اعتقادات مسلمین تأثیر گذار شد.

گرچه ما از هجوم شبهات در جامعه اسلامی وحشتی نداریم، ولی مشکل اساسی زمانی بود که هجوم فکری و موج شبهات از یک طرف وارد می‌شد و از طرف دیگر ائمه اطهار که بیشترین نقش را در پاسخ به شبهات وارداتی می‌بایست ایفا کنند در زندان و تبعید و محدودیت‌های ویژه از طرف خلفای عباسی بودند. گرچه مسئولیت خطیر ائمه اطهار در برابر این شبهات و نهضت ترجمه بر کسی پوشیده نیست ولی خلفا هرگز اجازه ندادند مردم آزادانه با ائمه دین ارتباط برقرار کنند و از منبع غنی و فیاض علمی ائمه استفاده نمایند.

امام کاظم(ع) به ویژه در این عصر بیشترین رسالت را بر دوش داشت؛ زیرا می‌بایست اولاً: امام این آگاهی را به جامعه القا کند که هدف اصلی مبارزه با حکام منحط عباسی برای به دست گرفتن قدرت و اعمال حاکمیت اسلامی فراموش نگردد. ثانیاً: امام با شکار فرصت‌ها به یک فرهنگ‌سازی دست زد که نشان داد اسلام دینی فطری و عقلی است و آماده دفاع از حریم مقدس خویش در برابر افکار تحریف شده الحادی و وارداتی از ملت‌های مختلف است.

امام کاظم(ع) ضمن هدایت و رهبری فکری در عین حیات تقیّه‌ای و مبارزات زیرزمینی به مبارزه با انحرافات الحادی که با ترجمه آثاری از مذاهب مانوی، زردتشتی، یهودی، مسیحی و صائبین ایجاد شده بود پرداخت. مشکل بزرگ حضرت کاظم(ع) این بود که در این روند مبارزه فکری و فرهنگی که می‌بایست به خوبی جامعه مسلمین واکسینه شود تا زهر افکار وارداتی جامعه مسلمین را مسموم نکند، متأسفانه حکومت عباسیان ضمن بهره جستن از درگیری‌های جامعه به مسائل نظری و دور شدن آن از خاندان عترت برای اینکه حکام عیاش عباسی را حافظ دین معرفی کند راساً حکومت به مبارزه با افکار الحادی دست زد و با شیوه‌ای غیر استدلالی و غیر منطقی یعنی به چوبه دار متوسل شد. حکومت با طرح همان سوژه‌های افکار وارداتی از قبیل اینکه قرآن قدیم است یا حادث یا جانبداری از جبر و یا تفویض و امثال آن تبدیل به تسویه‌حساب‌های دربار خلافت با مخالفین خود شد[۳۵].

امام کاظم(ع) در برابر فِرق شیعه

بعد از شهادت حضرت صادق(ع) خودخواهی‌های اعتقادی و منیّت‌های نفسانی در سطح چهره‌های موجه باعث شد تا وحدت جامعه آسیب‌دیده شیعه به شدت ضربه خورده و دچار تفرقه شوند، هرچه شیعیان از خلفای جور عباسی ضربه می‌خوردند، ولی تفرقه و جناح‌بندی‌های فکری ضربه‌ای دیگر بود. بعد از حضرت صادق(ع) شیعیان به شش جناح متفرق شدند، اولین جناحی که خط خود را از امامت شیعه و پیروان ناب امامت جدا کردند اسماعیلیه بودند که بحث آن گذشت، دومین گروه افرادی بودند که به امامت عبدالله افطح معتقد شدند، عبدالله پسر امام صادق(ع) بود که متأسفانه براساس انحراف فکری در مقابل امامت حضرت کاظم(ع) ایستاد و به سوءعاقبت دچار شد.

از ابوبصیر نقل شده وقتی که امام صادق(ع) از دنیا رفت، امام کاظم(ع) پرده خانه خود را انداخت «کنایه از اینکه ادعای امامت نکرد» ولی عبدالله افطح «برادر امام» مردم را به امامت خود دعوت می‌کرد. ابوبصیر به امام کاظم(ع) گفت: تو چرا امسال گوسفندی نمی‌کشی در صورتی که عبدالله افطح شتر کشته؟ امام فرمود: ای ابوبصیر عبدالله بیشتر از یک سال زنده نخواهد ماند، بعد از او یارانش کجا خواهند رفت؟ و بیشتر از یک سال زنده نماند[۳۶].

سومین گروه کسانی بودند که به مهدویت امام صادق(ع) معتقد بودند. چهارم: گروهی بودند که به امامت محمد فرزند اسماعیل اعتقاد پیدا کردند. پنجم: گروهی بودند که به امامت محمد بن جعفر(ع) معروف به دیباج معتقد بودند. گروه ششم: افرادی بودند که پس از شهادت حضرت صادق(ع) به تحقیق افتادند، با طرح سؤالاتی از عبدالله افطح متوجه شدند که علم امامت در سینه او وجود ندارد، به دیگران مراجعه کردند سرانجام خداوند دست آنها را گرفت و به هدایتشان رساند و به محضر حضرت کاظم(ع) شرفیاب شدند، دریای مواج علم و فضیلت و تقوا را در بیت حضرت یافتند و به امامتش اقتدا کردند.

دو فضای تاریک حضرت کاظم(ع) را رنج می‌داد، فضای تاریک خفقان هارون الرشید که اجازه نمی‌داد مردم با امام زمانشان شفاف و بی‌پرده دیدار داشته باشند تا حقایق را از سرچشمه بگیرند! دوم فضای تاریک گرایشات گروهی و حزبی که مردم ساده‌لوح را به دور خود جمع می‌کردند و به دنبال جذب مرید و تثبیت مراد بودند و بسیاری از عوام را با خود به جهنم غلطاندند. قطعاً فضای تاریک زندان سندی بن شاهک این قدر دلگیر و رنج‌آور برای امام کاظم(ع) نبود که اینها تیرگی آفریدند.

محمد بن فلان رافعی گفت: پسرعمویی داشتم به نام حسن ابن عبدالله مردی پارسا و از بهترین عبادت کنندگان روزگار بود، گاهی به ملاقات سلطان می‌رفت با او سخنان درشت می‌گفت و پند و اندرز می‌داد، امر به معروف و نهی از منکر می‌نمود، چنین مرد پرهیزکاری بود که سلطان سخنان او را تحمل می‌نمود، پیوسته با همین وضع زندگی می‌کرد. یک روز موسی بن جعفر(ع) وارد مسجد شد او را دید، پیش امام رفته، حضرت به او فرمود: چقدر من خوشم می‌آید از این حال که داری و از دیدنت خوشحال می‌شوم جز اینکه معرفت نداری! بشتاب در طلب معرفت.

عرض کرد: فدایت شوم معرفت چیست؟ فرمود: برو علم دین بیاموز و حدیث یاد بگیر. عرض کرد: از چه کسی. فرمود: از انس بن مالک و فقهای مدینه بعد آن حدیث را به من بگو تا برایت تصحیح کنم. آن مرد رفت و از آنها مطالبی گرفت، آنها را برای موسی بن جعفر(ع) خواند، امام فرمود: همه اینها باطل است. باز فرمود: برو معرفت طلب کن. آن مرد خیلی به دین خویش اهمیت می‌داد، پیوسته در جستجوی امام بود تا روزی ایشان را تعقیب کرد که به باغ خودش می‌رفت در بین راه جلو آن حضرت را گرفته عرض کرد: فدایت شوم من در پیشگاه پروردگار از شما شکایت می‌کنم مرا راهنمایی به معرفت بفرما.

امام(ع)، امیرالمؤمنین را معرفی کرد و فرمود: بعد از پیغمبر اکرم راهنمای خلق امیرالمؤمنین بود و جریان ابابکر و عمر را توضیح داد قبول کرد، پرسید: بعد از حضرت امیرالمؤمنین چه کسی بود؟ فرمود: حسن بن علی بعد حسین بن علی تا رسید به خودش، امام سکوت کرد. عرض کرد: آقا امروز کیست؟ فرمود: اگر بگویم می‌پذیری؟ عرض کرد: آری فدایت شوم. فرمود: امروز من هستم. گفت: آقا یک دلیل که قانع کننده باشد داری؟ فرمود. آری. برو پهلوی این درخت اشاره به درختی معروف به ام غیلان کرد، به او بگو موسی ابن جعفر می‌گوید بیا.

گفت: رفتم پیش درخت و پیغام را رساندم به خدا قسم زمین را می‌شکافت و می‌آمد تا رسید مقابل امام! باز اشاره نمود برگشت. اقرار به مقام امامت آن حضرت نمود، دیگر سکوت اختیار کرد. کسی ندید بعد از آن صحبت کند، قبل از این جریان خواب‌های خوب می‌دید واقعیت نیز داشت، از آن پس دیگر چنین خواب‌ها هم قطع شد. یک شب حضرت صادق(ع) را در خواب دید از قطع شدن خواب شکایت نمود. فرمود: ناراحت نباش وقتی مؤمن در ایمان استوار گردید رؤیا از او قطع می‌شود[۳۷].

فضای فقهای مدینه و گرایشات و مسلک‌های فقهی و اعتقادی آن روز عصر امام، آن‌چنان آلوده و منحرف است که امام مجموعه آنچه را که از آنها شنید بی‌تأمل فرمود: همه باطل است[۳۸].

امام کاظم(ع) در زندان‌های مکرر

ورود هارون الرشید به خلافت، سیاست نرمی و مدارا را در پیش گرفت و هرچه زمان می‌گذشت بر خشونت و فشار او بیشتر می‌شد و پس از گذشت مدتی کاملاً تغییر رویه داد و رفق و مدارا به خشم و غیظ بدل شد.

در باب امام کاظم(ع) طبعاً سیاست حصر و حبس و قتل را در پیش گرفت و به میزانی که به بقای خلافتش می‌اندیشید از امام بیشتر خائف می‌شد و اِعمال فشار می‌کرد. وجود امام کاظم(ع) را خاتمه لذت‌ها و عیش و نوش خود می‌دانست، برای هارون از نظر نفسانی و خوی حسادت یک طاغوت دنیاگرا و مقام‌پرست قابل تحمل نبود که ببیند کسی در بین جامعه برتر از اوست و آرامش خاطر نداشت که نگاه کند در بین توده‌ها و سایر طبقات مردم ببیند که آنها معتقدند امام از دیگران سزاوارتر به خلافت است و در بالاترین مرتبه از علم و فضیلت و اخلاق می‌باشد و تمام مسلمانان او را گرامی می‌دارند و از فضائل و علوم او سخن می‌گویند و اینها بودند که او را دلگیر کرد و سرانجام مرتکب جنایت شد و امام را در زندان‌های تاریک محبوس و از مردم دور نگه داشت. نمی توانست ببیند امام در بین شیعیان از آن محبوبیت عالی برخوردار است و لذا بیمناک بود از اینکه روزی امام علیه او دست به قیام بزند و سلطنت او را ساقط کند[۳۹].

عوامل دستگیری امام توسط هارون

عوامل مختلفی در زندان‌های مکرر و طولانی امام کاظم(ع) توسط هارون الرشید وجود داشت، یک دسته افراد به‌خاطر منافع مادی خود نزد هارون اقدام به سعایت و بدگویی می‌کردند و دسته دیگری به‌خاطر تثبیت موقعیت و وجهه حکومتی خود از امام سعایت می‌کردند، باز دسته سومی بودند که به خاطر حسادت هارون را تحریک می‌کردند و از آینده خلافتش او را می‌ترسانیدند و امام را به عنوان چهره‌ای که به دلیل محبوبیتش علیه حکومت قیام می‌کند سعایت می‌کردند. در رأس سخن‌چینان علیه امام کاظم(ع) باید یحیی برمکی را نام برد، او سعی می‌کرد تا ذهن هارون را به قیام امام کاظم(ع) مرعوب کند و با انگیزه امامت حضرت و طلب حق خلافت، هارون را علیه امام در تصمیم‌های خطرناک وارد کند.

از طرفی فعالیت‌های امام کاظم(ع) آن‌چنان تشکیلات قوی و مواجی را درست کرده بود که اگر امام سکوت اختیار می‌کرد باز خلیفه از ایشان وحشت داشت، از طرف دیگر سعایت‌های مکرر و سم‌پاشی‌های چهره‌های حسود، کینه‌ای را در دل هارون برافروخت و لذا روزی هارون به یحیی برمکی می‌گوید: يَا أَبَا عَلِيٍّ أَ مَا تَرَى مَا نَحْنُ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الْعَجَائِبِ أَ لَا تُدَبِّرُ فِي أَمْرِ هَذَا الرَّجُلِ تَدْبِيراً يُرِيحُنَا مِنْ غَمِّهِ[۴۰]، آیا نمی‌بینی در چه روزگار محنت‌آلودی گرفتار شده‌ام؟ آیا فکری درباره این مرد«امام» نمی‌کنی؟ و از غم و اندوه این مرد مرا رها نمی‌کنی؟ این سخن خلیفه گویای عمق تأثیرات فرهنگی و اعتقادی امام در سطح توده مردم می‌باشد که موج فعالیت‌های چشمگیر امام باعث وحشت خلیفه شده و تهدید خلیفه نسبت به امام به صورت زندان و شکنجه حاکی از توفیقات امام می‌باشد.

هارون در سال ۱۷۹(هـ. ق) برای استحکام خلافت فرزندان خود و دستگیر ساختن امام موسی بن جعفر(ع) تصمیم حج گرفت و به همه کشورهای اسلامی اطلاع داد که باید تمام علما و دانشمندان و اعیان و اشراف و بزرگان قوم در موسم حج در مکه حاضر شوند تا از آنان برای فرزندان خود بیعت بگیرد و آنها هم این موضوع را در همه شهرهای اسلامی انتشار دهند، هارون نخست به مدینه طیبه آمد و به زیارت روضه مقدسه پیامبر خدا شتافت.

گفته‌اند وقتی هارون الرشید وارد مدینه شد به زیارت قبر پیامبر اکرم(ص) رفت گروهی با او بودند، هارون جلو ایستاد از روی افتخار گفت: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ عَمِّ سلام بر تو یا رسول الله ای پسر عمو. موسی بن جعفر(ع) که در مسجدالنبی حضور داشت کرد بلافاصله رو کرد به حرم جدش رسول الله و فرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَتَاهْ» سلام بر تو یا رسول الله بابا جان، رنگ صورت هارون تغییر کرد و آثار خشم در چهره‌اش آشکارا دیده می‌شد[۴۱].

به دنبال این حادثه دستگیری امام اجرا شد و لذا هارون کنار قبر آمد و آغاز سخن کرد، می‌گوید: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّي أَعْتَذِرُ إِلَيْكَ مِنْ أَمْرٍ عَزَمْتُ عَلَيْهِ وَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ آخُذَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ فَأَحْبِسَهُ لِأَنِّي قَدْ خَشِيتُ أَنْ يُلْقِيَ بَيْنَ أُمَّتِكَ حَرْباً تُسْفَكُ فِيهَا دِمَاؤُهُمْ[۴۲]، فدای تو باد پدر و مادرم از آنچه تصمیم گرفته‌ام عذر می‌خواهم و آن دستگیری موسی بن جعفر است و زندانی کردن او؛ زیرا می‌ترسم اخلالگری کند و در بین امت تو جنگی پدید آورد و خون‌های بسیار ریخته شود.

علی بن محمد بن سلیمان نوفلی گفت: از پدرم شنیدم که وقتی هارون الرشید موسی بن جعفر(ع) را دستگیر کردند آن حضرت بالای سر پیغمبر مشغول نماز بود، نمازش را قطع کردند او را به زور بردند، اشک می‌ریخت و می‌گفت: یا رسول الله شکایت این جفاکاری هارون را به تو می‌کنم. مردم نیز اطرافش را گرفته با صدای بلند گریه می‌کردند.

همین که موسی بن جعفر(ع) را مقابل هارون آوردند ناسزا گفت و آن حضرت را اذیت کرد. شبانه دستور داد دو خانه آماده کنند. وقتی مهیا کردند موسی بن جعفر(ع) را مخفیانه به یکی از آن دو خانه برد و تحویل حسان سروی داد. دو محمل آماده کردند یکی به سوی بصره و دیگری به سوی کوفه امام را به وسیله محمل به بصره بردند و تسلیم عیسی بن جعفر بن ابی‌جعفر که فرماندار بصره بود کردند، یک محمل را هم به جانب کوفه فرستاد تا مردم متوجه کاری که نسبت به موسی بن جعفر(ع) کرده نشوند.

حسان یک روز قبل از ترویه «دو روز قبل از عید قربان» وارد بصره شد، امام(ع) را تحویل عیسی بن جعفر بن ابی‌جعفر داد. آشکارا در روز روشن به طوری که همه فهمیدند و مشهور شد. عیسی او را در یکی از اطاق‌های زندان جای داد و درب آن را قفل نمود، مراسم روز عید قربان او را مشغول کرد به طوری که از موسی بن جعفر(ع) فراموش نمود، فقط دو موقع درب اطاق را باز می‌کردند، یکی موقع تجدید وضو و دیگری موقعی که غذا می‌آوردند[۴۳].

امام در بین راه انتقال به بصره از کمترین فرصت استفاده کرد و جانشینی خود را اعلام فرمود، مختصر مسافتی از راه بصره مانده بود که امام با عبدالله بن ازدی برخورد نمود و در این ملاقات نامه‌ای به عنوان نیابت و وکالت و امامت فرزندش امام رضا(ع) نوشت.

عیسی بن جعفر امام را در یکی از زندان‌های کم‌مساحت و تاریک جا داد، او بعد از مدتی برای هارون نوشت که موسی بن جعفر را از من بگیر! به هر کس می‌خواهی بسپار! اگر نه من او را آزاد می‌کنم، خیلی کوشش کردم که بر او ایرادی بگیرم نتوانستم، به طوری که گوش می‌دادم شاید در دعایش به تو یا من نفرین کند، دیدم دعا فقط برای خود می‌کند، طلب مغفرت و رحمت می‌نماید، هارون کسانی را فرستاد او را تحویل گرفت و به بغداد منتقل و پیش فضل بن ربیع زندانی کرد[۴۴].

یک نفر مسیحی که سمت نویسندگی عیسی را داشت: گفت این مرد صالح (امام کاظم) در ایامی که در این خانه بود، چیزهایی شنید از لهو و لعب و خوانندگی و انواع فواحش و منکرات که باور نمی‌کنم به خاطرش خطور کرده باشد، یعنی عیسی دستور داده بود در کنار زندان امام مجلس گناه برگزار کنند تا امام را شکنجه روحی دهند.

مردم بصره از زندانی شدن امام در شهر آنها اظهار تنفر نمودند، هیئت حاکمه نیروهای خود را به حال آماده‌باش درآورد، پلیس مردم را به شدت کنترل می‌کرد، چهار سال امام در زندان بصره بود، زندانی که جز چهاردیواری سرد و فسرده یا گرم و سوزنده نداشت. امام روزها روزه‌دار و شب‌ها به نماز می‌گذرانید و می‌فرمود: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي كُنْتُ أَسْأَلُكَ أَنْ تُفَرِّغَنِي لِعِبَادَتِكَ اللَّهُمَّ وَ قَدْ فَعَلْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ»[۴۵] بارخدایا تو می‌دانی که من جای خلوتی برای عبادت از تو خواسته بودم و تو چنین جایی برای من آماده کردی، پس سپاس از آن تو است (که حاجت مرا برآوردی). هارون سفارش فراوان کرده بود که حاکم بصره شخصاً حالات و روحیات امام را در نظر گیرد و به بغداد گزارش دهد، یک سال گذشت گزارشی که بتواند سوژه‌ای به ظاهر قانونی برای قتل امام باشد به دست نمی‌رسید، از طرفی کینه‌ای در دل هارون از امام زبانه می‌کشید، باعث شد که تصمیم گرفت از راه زور وارد شود و به حاکم بصره امر کرد خون امام را بریزد؛ لذا به‌طور خصوصی و سرّی نامه‌ای به عیسی بن جعفر نوشت و دستور کشتن امام را داد فَبَعْدَ السَّنَةِ كَتَبَ الرَّشِيدُ فِي سَفْكِ دَمِهِ وَ إِرَاحَتِهِ مِنْهُ[۴۶].

والی بصره با مشورت به تصمیم عاقلانه‌ای رسید: فَقَالُوا نَشِيرُ عَلَيْكَ بِالِاسْتِعْفَاءِ مِنْ ذَلِكَ وَأَنْ لَا تَقَعَ فِيهِ، در مشورت با او نظر دادند از این مأموریت استعفا ده و خود را در آن نیانداز. والی بصره به هارون جوابی نداد ولی در این چهار سال مکرر دستور قتل صادر می‌شد، لکن او ابا می‌کرد. كَتَبَ عِيسَى بْنُ جَعْفَرٍ لِلرَّشِيدِ يَقُولُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، كَتَبْتَ إِلَيَّ فِي هَذَا الرَّجُلِ، وَ قَدِ اخْتَبَرْتُهُ طُولَ مُقَامِهِ فِي حَبْسِي فَلَمْ يَكُنْ مِنْهُ سُوءٌ قَطُّ، وَ لَمْ يَذْكُرْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَّا بِخَيْرٍ، وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ تَطَلُّعٌ لِلْوِلَايَةِ وَ لَا خُرُوجٌ وَ لَا شَيْءٌ مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا، وَ لَا دَعَا قَطُّ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا عَلَى أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ، وَ لَا يَدْعُو إِلَّا بِالْمَغْفِرَةِ وَ الرَّحْمَةِ لَهُ وَ لِجَمِيعِ الْمُسْلِمِينَ مَعَ مُلَازَمَتِهِ لِلصِّيَامِ وَ الصَّلَاةِ وَ الْعِبَادَةِ. فَإِنْ رَأَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ يُعْفِيَنِي مِنْ أَمْرِهِ وَ يَأْمُرَ بِتَسَلُّمِهِ مِنِّي، وَ إِلَّا سَرَّحْتُ سَبِيلَهُ فَإِنِّي مِنْهُ فِي غَايَةِ الْحَرَجِ[۴۷].

به خلیفه نوشت حبس موسی بن جعفر نزد من به طول انجامیده و من هرگز دست خود را به خون او آغشته نمی‌کنم، من چندان که از حال او جویا شده‌ام و آزمایش کرده‌ام به غیر از عبادت و نیایش چیز دیگری دست نیاوردم و هرگز نشینده‌ام که بر تو یا بر من و یا به دیگری زبان به نفرین باز کند، بلکه همواره متوجه کار خود است و به دیگری نمی‌پردازد. شخصی را بفرست که من او را تسلیم او نمایم و گرنه درب زندان را گشوده و رهایش می‌کنم و دیگر شکنجه و حبس او را بر خود نمی‌پسندم و من از وضع او در نهایت رنج و پریشانی هستم.

در اینجاست که درمی‌یابیم نقش عبادت و تقرب امام کاظم(ع) چه نفوذی در دل استاندار عباسی داشته است و مأمون دریافت که جیره‌خواران و حقوق‌بگیران دستگاه او هم شیفته امام شده‌اند.

هارون کسی را فرستاد و امام را تحویل گرفت و مخفیانه به بغداد برد. وقتی که به بغداد آوردند هارون دستور داد تا امام در نزد فضل بن ربیع بن یونس زندانی شود. فضل او را گرفت و در خانه خود زندانی کرد. هارون امام را در خانه‌های وزرای خود زندانی می‌کرد و او را در زندان‌های عمومی مثل زندان مطبق و زندان‌های دیگر به خاطر عظمت امام زندانی نمی‌کرد، چون رسم بر این بود که شخصیت‌های بزرگ را در زندان‌های عمومی بازداشت نمی‌کردند. امام را در خانه‌های وزرا و بزرگان دولت زندانی کرد.

امام مدتی طولانی در زندان فضل بن ربیع حبس بود، هارون بر بالای بام زندان می‌رفت و از بالا به داخل زندان می‌نگریست، جامه‌ای را می‌دید که در گوشه‌ای از زندان افتاده و از جای خود حرکت نمی‌کند، به فضل گفت: این جامه چیست که همه روز در همان‌جا می‌بینم؟ گفت: یا امیر المؤمنین جامه نیست بلکه موسی بن جعفر است که هر روز بعد از طلوع آفتاب به سجده می‌رود تا وقت زوال در حال سجده است. هارون به خود آمد و گفت: به راستی که این از رهبانان و عابدان بنی‌هاشم است. ربیع پس از اینکه اعتراف هارون را به پارسایی امام شنید نگاهی کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین اگر می‌دانید که او چنین است پس چرا او را در این تنگنای زندان جا داده‌اید؟ هارون گفت: هیهات جز این راهی نیست[۴۸].

عبدالله قروی از پدر خود نقل کرد که گفت: پیش فضل ابن ربیع رفتم روی پشت بام نشسته بود گفت: جلو بیا، نزدیک رفتم تا روبرویش قرار گرفتم، گفت: از پنجره آن صحن حیاط نگاه کن نگاه کردم پرسید چه می‌بینی؟ گفتم: جامه‌ای روی زمین افتاده. گفت: خوب نگاه کن. خوب که دقت کردم، فهمیدم. گفتم: مردی در حال سجده است. گفت: او را می‌شناسی؟ گفتم: نه! گفت: این مولای تو است. گفتم مولایم کیست؟ گفت: خود را به نادانی می‌زنی؟ گفتم: نه من مولا ندارم! گفت: این شخص موسی بن جعفر است که در تمام شبانه‌روز متوجه او هستیم، همیشه در همین حال است. نماز صبح را که می‌خواند یک ساعت پس از نماز تعقیبات می‌خواند تا خورشید طلوع می‌نماید، بعد به سجده می‌رود پیوسته در سجده است تا زوال ظهر، یک مأمور گذاشته‌ام که هنگام ظهر را به او اطلاع دهد! نمی‌دانم غلام چه وقت به او اطلاع می‌دهد به محض اطلاع از جای حرکت می‌کند و مشغول نماز می‌شود بدون اینکه وضوی خود را تجدید نماید، می‌فهمیم که او در سجده به خواب نرفته.

پیوسته در همین حال هست تا نماز عصر، بعد از نماز عصر باز به سجده می‌رود تا خورشید غروب کند، پس از غروب خورشید سر از سجده برمی‌دارد و نماز مغرب را می‌خواند بدون اینکه احتیاج به وضو داشته باشد، همینطور در نماز و تعقیبات است تا نماز عشاء را می‌خواند پس از نماز عشا برایش مقداری خوراکی می‌بریم افطار می‌کند، باز دو مرتبه وضوی خود را تجدید می‌کند، بعد به سجده می‌رود، پس از سجده سر برمی‌دارد و مختصر خوابی می‌کند، باز حرکت می‌نماید و وضو را تجدید می‌کند.

آنگاه شب‌زنده‌داری می‌کند و در دل شب به نماز مشغول می‌شود تا سپیده‌دم، نمی‌دانم غلام چه وقت به او اطلاع می‌دهد که اذان صبح شده! می‌بینیم به نماز ایستاده از وقتی که به زندان من تحویل داده شده پیوسته همینطور است.

به او گفتم: از خدا بترس مبادا در مورد این آقا کاری از تو سر بزند که موجب زوال نعمت شود! می‌دانی که هر کس نسبت به دیگری کار بدی بکند نعمتش زائل می‌شود. گفت: چندین مرتبه به من دستور داده‌اند که او را بکشم. من این کار را نپذیرفته‌ام و گفته‌ام این کار از من ساخته نیست اگر مرا هم بکشند چنین کاری را نمی‌کنم.

یکی از نگهبانان می‌گفت: من زیاد شنیده‌ام که این دعا را می‌خواند «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي كُنْتُ أَسْأَلُكَ أَنْ تُفَرِّغَنِي لِعِبَادَتِكَ اللَّهُمَّ وَ قَدْ فَعَلْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ» در سجده می‌فرمود: «قَبُحَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ» یک قسمت از دعای آن حضرت این بود: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَابِ»[۴۹].

هارون الرشید می‌خواست فضل در قتل آن حضرت اقدام کند ولی او امتناع می‌نمود. هارون دستور داد امام را به فضل بن یحیی برمکی بسپارند. فضل بن یحیی امام را تحویل گرفت و به زندان برد. باز هارون خواستار این شد که وی موسی بن جعفر را به قتل برساند او نیز امتناع کرد، فضل وقتی که مقام عبادت امام را مشاهده کرد امام را گرامی داشت و به او سخت نگرفت.

جاسوسان نوازش و محبت‌های فضل را نسبت به آن حضرت به هارون رسانیدند و نوشتند که موسی الکاظم(ع) نزد فضل بن یحیی در وسعت و رفاهیات و آسایش به سر می‌برد، هارون از حسد و کینه و بغض و عداوت باطنی که با آن بزرگوار داشت اندرونش از آتش شعله کشید، بی‌درنگ خدمتکار خود به نام مسرور را که مایۀ فساد و تبهکاری بود احضار نمود و او را با دو نامه با مرکب تیزپا و تندرو نزد فضل فرستاد.

او را امر کرد که فوری پیش موسی بن جعفر(ع) برود و وضع او را مشاهده کند، اگر وضع همانطور بود که به هارون گزارش داده‌اند نامه‌ای که در اختیار اوست به عباس بن محمد برساند و از او بخواهد طبق نامه عمل کند و نامه دیگری نیز برای سندی ابن شاهک نوشته بود که از عباس اطاعت کند.

مسرور وارد شد و به خانه فضل بن یحیی رفت، هیچ کس اطلاع نداشت برای چه آمده، بعد خدمت موسی بن جعفر رسید، دید همان‌طوری است که به رشید گزارش داده‌اند! همان دم پیش عباس بن محمد و سندی رفت هر دو نامه را به آنها رسانید. طولی نکشید که پیکی پیش فضل بن یحیی رفت، فضل با آن پیک روانه شد ولی خیلی ناراحت و پریشان بود، پیش عباس بن محمد رفت، عباس شلاق‌زن خواست با پایبندهای مخصوص به نام عقابین، او را فرستاد پیش سندی و دستور داد صد تازیانه به او بزند! لباس از تن او بیرون آوردند و صد تازیانه زدند وقتی بیرون آمد رنگش پریده بود، برخلاف وقتی که آمد، آن نخوت و بزرگ‌منشی را از دست داد. به هر کس می‌رسید از چپ و راست سلام می‌کرد.

مسرور جریان را برای هارون الرشید نوشت. دستور داد موسی بن جعفر(ع) را تحویل سندی بدهند. هارون مجلسی ترتیب داد که پر از جمعیت بود. در آن مجلس گفت: مردم فضل بن یحیی مخالفت با دستور من کرده، من او را لعنت می‌کنم شما نیز لعنت کنید! از تمام مجلس صدای لعنت مردم بلند شد به طوری که خانه یک‌پارچه صدا گردید. این خبر به یحیی بن خالد رسید، سوار شده پیش هارون الرشید رفت نه از درب عمومی که مردم می‌رفتند، از پشت سر هارون آمد در حالی که هارون مطلع نبود. گفت: یا امیرالمؤمنین به من توجه کن. هارون با ترس تمام به او توجه نمود. یحیی گفت: فضل جوان کم‌تجربه‌ای است من منظور تو را عملی می‌کنم.

هارون شاد شد باز در میان جمعیت گفت: مردم! فضل بن یحیی مخالفت امر مرا کرد لعنتش کردم ولی توبه و زاری کرد و فرمانبردار شد او را دوست بدارید مردم فریاد زدند: ما دوست دوست تو هستیم و دشمن دشمنت! اکنون او را دوست می‌داریم. یحیی بن خالد پس از این جریان خود به بغداد آمد، مردم به وحشت افتاده در جستجو شدند، یحیی چنین وانمود کرد که برای تنظیم امور شهر آمده و مأموریت دارد که نظارت به وضع فرمانداران کند، خود را به بعضی از این کارها نیز مشغول نمود. سندی بن شاهک را خواست و او را دستور داد که چه کند، سندی نیز قبول کرد[۵۰].

در دُرالنظیم می‌نویسد: سندی بن شاهک گفت: خادمی از جانب رشید نزد موسی بن جعفر(ع) آمد، در وقتی که آن حضرت محبوس بود و آن خادم مأموریت داشت که از اوضاع و احوال موسی بن جعفر(ع) بازجویی نماید، من با او وارد زندان شدم. خادم برابر آن حضرت ایستاد و موسی بن جعفر(ع) فرمود: کار تو چیست؟ گفت: خلیفه مرا فرستاده که از حال شما آگاه شوم، امام فرمود: به او بگو ای هارون هر روزی که از سختی‌های زندان من می‌گذرد یک روز هم از خوشی‌های تو سپری می‌شود تا اینکه من و تو با هم جمع می‌شویم در جایی که زشتکاران در آنجا زیان‌کارانند.

فضل بن ربیع از پدرش نقل می‌کند که هارون مرا نزد موسی بن جعفر فرستاد تا پیام او را برسانم و در آن هنگام امام درزندان سندی بن شاهک بود، من نزد آن حضرت رفتم و او مشغول نماز بود! هیبتش مانع از نشستن من شد. تکیه بر شمشیر خود دادم و ایستادم و آن حضرت چون دو رکعت نماز می‌خواند بلافاصله دو رکعت دیگر شروع می‌کرد و چون ایستادن من به طول انجامید و ترسیدم هارون از من مؤاخذه کند، چون نمازش نزدیک به سلام دادن رسید شروع به سخن کردم و آن حضرت دیگر به نماز مشغول نشد.

البته هارون به من دستور داده بود که نگو امیرالمؤمنین مرا فرستاد، بلکه بگو برادرت مرا فرستاده و سلام می‌رساند و می‌گوید: من چیزهایی درباره تو شنیده بودم که مرا مضطرب ساخته بود لذا تو را نزد خود خواستم و راجع به مطالبی که نسبت به تو شنیده بودم تفحص کردم و تو را از آلودگی‌ها پاک و از عیب‌ها منزه یافتم و دانستم که درباره تو دروغ گفته‌اند و من با خود اندیشیدم که تو را به خانه خودت بازگردانم یا نزد خودم نگه دارم! دیدم بودن تو نزد من، سینه مرا از عداوت تو بهتر خالی می‌سازد و دروغ بدگویان را بیشتر آشکار می‌گرداند و هر کس را غذایی است که بدان الفت گرفته و طبعش با آن مأنوس شده و شاید تو در مدینه غذایی میل کرده‌ای که در اینجا کسی را نداری برایت آماده سازد و من فضل را مأمور کردم که هرگونه غذایی بخواهی برای تو مهیا کند، هرچه خواهی به او دستور بده تهیه نماید و در آنچه میل داری منبسط و گشاده‌رو باش.

فضل می‌گوید آن حضرت پاسخ مرا بدون اینکه به من التفاتی کند در دو کلمه ادا کرده و فرمود: «لَا حَاضِرٌ مَالِي فَيَنْفَعَنِي، وَ لَمْ أُخْلَقْ سَؤُولاً» مال من نزدم حاضر نیست تا به حالم سودی داشته باشد و من درخواست‌کننده «از شما» خلق نشده‌ام. پس از گفتن این کلام گفت: الله اکبر و به نماز مشغول شد، من نزد هارون برگشتم و داستان را برای او گفتم، گفت: تو درباره او چه مصلحت می‌بینی؟ گفتم: اگر در روی زمین خطی بکشی و موسی بن جعفر(ع) در آن خط برود و بگوید از اینجا بیرون نمی‌روم هرگز بیرون نخواهد رفت. هارون گفت: همینطور است که گفتی ولی بودنش نزد من بهتر است. نقل شده که هارون به ربیع گفت: مبادا این خبر را به کسی بگویی ربیع می‌گوید من هم تا هارون زنده بود به کسی نگفتم.

امام از زندان نامه‌ای برای هارون نوشت: «بَعَثَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ(ع) إِلَى الرَّشِيدِ مِنَ الْحَبْسِ بِرِسَالَةٍ كَانَتْ أَنَّهُ لَنْ يَنْقَضِيَ عَنِّي يَوْمٌ مِنَ الْبَلَاءِ إِلَّا انْقَضَى عَنْكَ مَعَهُ يَوْمٌ مِنَ الرَّخَاءِ حَتَّى نَقْضِيَ جَمِيعاً إِلَى يَوْمَ لَيْسَ لَهُ انْقِضَاءٌ يَخْسَرُ فِيهِ الْمُبْطِلُونَ»[۵۱] هر روزی که بر من در زندان به سختی و شکنجه می‌گذرد، در مقابل تو با عیش و عشرت آن روز را سپری می‌کنی تا بالاخره هر دو با هم در روزی بی‌پایان به هم می‌رسیم، که در آن روز تبهکاران زیان خواهند کرد.

ابن شهرآشوب و شیخ طوسی در کتب خود آورده‌اند که وقتی هارون، امام کاظم(ع) را زندانی کرد و زندان امام به طول انجامید و معجزات بسیاری از آن حضرت مشاهده کرد، در امر آن حضرت متحیر ماند؛ لذا روزی یحیی برمکی را احضار کرد و گفت: راستی درباره این زندانی فکری کن، خیال من بسیار ناراحت است. یحیی گفت: ای امیر به عقیده من بهترین راه اینست که او را آزاد کنی! خیلی دوره زندانش طول کشیده، کم‌کم زبان مردم به اعتراض باز شده، هرچند افکار عمومی در مقابل امر امیرالمؤمنین ارزشی ندارد، ولی چون پسرعموی شماست، به حساب صله‌رحم می‌شود گذاشت. مردم را هم تا درجه‌ای می‌توان راضی نگه داشت.

هارون گفت: هم‌اکنون خودت برو در زندان و زنجیر از گردنش بردار و سلام مرا به او برسان و بگو: من می‌دانم که شما را هیچ گناهی نیست، ولی در این مرتبه اخیر از شما سعایت کردند و من عصبانی شدم شما را به زندان فرستادم. من سوگند یاد کردم که دیگر شما را از زندان بیرون نیاورم مگر آنکه اعتراف و اقرار به تقصیر خود کنی و از من عذرخواهی و طلب عفو نمایی و این برای شما ننگ و عار نیست. من پسرعموی شما هستم، راضی مشو من حنث قسم کنم، حتی نزد وزیر هم اگر اقرار به گناه خود کنی تو را آزاد می‌کنم.

یحیی گوید: من خیال می‌کردم مژده و بشارتی می‌برم و از این مأموریت خوشحال بودم که اگر با ظالم همکاری کردم ولی در این آخر عمر توفیقی رفیق شد و سعادت نصیب من گشت حامل پیامی شدم که سبب حیات و عامل نجات موسی بن جعفر(ع) شدم. مأمورین زندان گفتند: وقتی وزیر از زندان بازگشت چشمانش از گریه سرخ شده بود و از گریه نمی‌توانست خودداری کند تا نزد هارون رفت و گفت: ای کاش نمی‌رفتم چون که وقتی ابلاغ حکم کردم، شرط خلاصی از حبس و آزادی از زندان را اقرار به تقصیر بیان کردم، آنقدر سوخت که از گفته خود پشیمانم کرد.

امام فرمود: ای ابوعلی «یحیی» از قول من به هارون بگو: موسی بن جعفر می‌گوید: من بیش از یک هفته دیگر زنده نیستم و تا جمعه دیگر خبرش به تو می‌رسد، به زودی فردای قیامت وقتی تو را برای محاکمه در پیشگاه عدل الهی نگاه می‌دارند خواهی فهمید ظالم کیست و متجاوز کدام است؟ من باید اقرار به گناه کنم یا تو باید اقرار به گناهان خود کنی؟[۵۲]

از قرائن تاریخی استفاده می‌شود که امام در خلال زندان‌های مکرر و انتقالش از زندانی به زندان دیگر، در فرصت‌های کوتاهی آزادی موقتی هم داشته است ولی متأسفانه آنقدر کوتاه و کم‌عمر بوده‌اند که قابل اعتنا نبوده است، و لذا مورخان آن را نقل نکرده‌اند و تنها نوشته‌اند که آن بزرگوار از زندان فضل به ربیع به زندان فضل بن یحیی منتقل شده است. در مهج الدعوات آمده: عبدالله بن مالک خزاعی رئیس شهربانی و ناظر قصر هارون گفت: هارون الرشید مرا خواست و گفت: می‌توان به تو اعتماد کرد در نگهداری سرّ؟ گفتم یا امیرالمؤمنین من یکی از بندگان شمایم، گفت: وارد این خانه شو کسی که در خانه است بگیر ببر نگه دار تا او را از تو بخواهم! همین که وارد شدم موسی بن جعفر(ع) را دیدم سلام کرده او را سوار بر مرکب خود نمودم و به منزل بردم در اطاقی جا دادم و درب را به رویش قفل می‌کردم، کلید همیشه به همراه خودم بود، امورات او را به عهده گرفتم چند روز گذشت ناگاه دیدم پیکی از طرف هارون آمده گفت: امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد، از جای حرکت کرده رفتم دیدم هارون نشسته یک رختخواب طرف راست و یکی طرف چپ اوست، سلام کردم جواب نداد! پرسید امانت چه شد؟ من نفهمیدم چه گفت. باز پرسید کسی که در اختیار تو گذاشتم چطور است؟ گفتم: خوب. گفت: هم‌اکنون پیش او می‌روی و سه هزار درهم به او می‌دهی و او را به خانواده و منزلش برمی‌گردانی!

من خواستم برگردم، گفت: می‌دانی چرا این کار را کردم؟ گفتم: نه یا امیرالمؤمنین! گفت: در همین رختخوابی که طرف راستم هست خوابیده بودم در خواب دیدم یک نفر می‌گوید: هارون، موسی بن جعفر را رها کن. از خواب بیدار شدم با خود فکر کردم که شاید به واسطه افکاری است که در مورد او داشتم، باز به این رختخواب دیگر رفتم همان شخص را در خواب دیدم که می‌گوید هارون به تو گفتم موسی بن جعفر را رها کنی نکردی؟

بیدار شدم از شر شیطان به خدا پناه بردم بعد آمدم به این رختخوابی که اکنون در آن هستم باز همان شخص را دیدم که حربه‌ای در دست دارد که سر آن در مشرق و ته آن در مغرب است با حربه اشاره‌ای به من کرده گفت: به خدا هارون اگر موسی بن جعفر را رها نکنی این حربه را می‌گذارم روی سینه‌ات که از پشت درآید.

به همین جهت من به دنبال تو فرستادم، هرچه گفتم فوری انجام ده این مطلب را به کسی نگویی که باعث کشته شدن خود خواهی شد. گفت: به منزل خود برگشتم در اطاق را گشوده خدمت موسی بن جعفر(ع) رسیدم دیدم در حال سجده به خواب رفته، نشستم تا بیدار شد و سر برداشت، فرمود: هرچه به تو دستور داد انجام ده! عرض کردم: مولای من! تو را به خدا و به حق جدت پیامبر اکرم قسم می‌دهم بفرمایید امروز دعایی برای آزادی و فرج خود نمودید؟ فرمود: آری!

فرمود: پس از نماز واجب سر به سجده گذاشتم در حال سجده خوابم برد پیغمبر اکرم را دیدم فرمود: مایلی آزاد شوی؟ گفتم: بلی یا رسول الله! فرمود: این دعا را بخوان، بعد دعا را خواند، من با همان دعا که پیغمبر برایم می‌خواند خدا را خواندم، همینطور که من برای تو خواندم. عرض کردم: خدا دعایت را مستجاب نمود جریان دستور هارون را نقل کردم و آنچه گفته بود به او تقدیم کردم[۵۳].

در عیون اخبار الرضا آمده: عبدالله بن صالح گفت: دربان فضل بن ربیع از قول فضل نقل کرد که گفت: شبی در رختخواب با یکی از کنیزان خوابیده بودم، نیمه شب صدای حرکت درب کوچک را شنیدم ترسیدم! کنیز گفت: شاید این صدا از باد باشد. چیزی نگذشت که صدای در اطاقی که در آن خوابیده بودیم بلند شد، کسی در را باز کرد، ناگاه دیدم مسرور کبیر است. گفت حرکت کن امیر تو را می‌خواهد. بدون اینکه سلام کند.

دیگر از جان خود ناامید شدم، گفتم: مسرور کبیر بدون اجازه و سلام وارد شود جز کشتن خبری دیگر نیست! جنب هم بودم جرأت نکردم مهلت بگیرم تا غسل کنم. کنیزک وقتی ناراحتی و سرگردانی مرا دید گفت: به خدا توکل و حرکت کن برو. از جای حرکت کردم و لباس‌های خود را پوشیدم با او رفتم تا وارد بر هارون شدم سلام کردم او در رختخواب بود! جواب مرا داد، روی زمین افتادم. گفت: ترسیدی؟ گفتم! بلی یا امیرالمؤمنین! ساعتی مرا رها کرد تا به خود آمدم، آنگاه گفت: برو به زندان و موسی بن جعفر(ع) را خارج کن. این سی هزار درهم را نیز به او بده و پنج دست لباس به او خلعت بده و سه مرکب برای سواری او مهیا کن او را مخیر گردان خواست اینجا با ما باشد، در صورتی که نپذیرفت به هرجا که مایل بود برود.

گفتم: یا امیرالمؤمنین دستور می‌دهی موسی بن جعفر را آزاد کنم؟ گفت: بلی! سه مرتبه پرسیدم، سرانجام گفت: آری تو می‌خواهی من برخلاف قرارداد خود رفتار کنم؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین کدام قرارداد؟ گفت: در همین رختخواب خوابیده بودم که سیاهی قوی هیکل که نظیرش را ندیده بودم به من حمله کرد، روی سینه‌ام نشست و گلویم را گرفت گفت: از روی ستم موسی بن جعفر را زندانی کرده‌ای؟ گفتم: آزادش می‌کنم و به او جایزه خواهم داد و خلعت می‌بخشم از من عهد گرفت و پیمان بست آنگاه از روی سینه‌ام حرکت کرد نزدیک بود نفسم قطع شود.

فضل گفت: از نزد هارون خارج شدم و خدمت موسی بن جعفر(ع) رسیدم او در زندان بود، دیدم ایستاده مشغول نماز است، صبر کردم تا نمازش تمام شد، سلام امیرالمؤمنین را به او رسانده دستورش را عرض کردم، هرچه امر کرده بود برایش آماده کردم. امام فرمود: اگر دستور دیگری به تو داده‌اند انجام بده، عرض کردم: قسم به جدت پیامبر اکرم نه. فرمود: احتیاجی به این خلعت‌ها و پول‌ها ندارم وقتی حق مردم در آنها باشد، خدا را قسم دادم که برنگرداند مبادا هارون خشمگین شود و فرمود: هر کار تو می‌خواهی بکن دستش را گرفتم و از زندان خارج کردم.

عرض کردم: یا ابن رسول الله! بگو ببینم چه کار کردی که این شخص نسبت به تو تغییر عقیده داد؟ من حقی به گردن شما دارم که این بشارت را برایتان آوردم، در ضمن اجرای آزادی شما به دست من شد. فرمود: شب چهارشنبه در خواب پیغمبر اکرم را دیدم فرمود: موسی تو را از روی ستم زندانی کرده‌اند؟ عرض کردم آری یا رسول الله! مظلوم زندانی شده‌ام! سه مرتبه تکرار فرمود، بعد این آیه را خواند: ﴿وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ[۵۴] فرمود: فردا صبح روزه بگیر روز پنجشنبه و جمعه را نیز روزه بگیر هنگام افطار دوازده رکعت نماز بخوان در هر رکعت پس از حمد دوازده مرتبه ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وقتی چهار رکعت از آنها را خواندی به سجده برو و این دعا را بخوان: «يَا سَابِقَ الْفَوْتِ يَا سَامِعَ كُلِّ صَوْتٍ يَا مُحْيِيَ الْعِظَامِ وَ هِيَ رَمِيمٌ بَعْدَ الْمَوْتِ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ أَنْ تُعَجِّلَ لِيَ الْفَرَجَ مِمَّا أَنَا فِيهِ» این کارها را انجام دادم نتیجه همین شد که ملاحظه کردی[۵۵].

در عیون اخبارالرضا آمده: عبدالله بن فضل از پدر خود نقل کرد که من دربان هارون الرشید بودم، روزی با خشم تمام وارد شد شمشیر در دست داشت که آن را می‌چرخانید به من گفت: فضل! سوگند به خویشاوندی که با پیغمبر(ص) دارم اگر پسرعمویم را نیاوری سر از پیکرت برمی‌دارم. گفتم: کدام پسرعمو؟ گفت: همین حجازی. پرسیدم کدام یک از حجازی‌ها، گفت: موسی بن جعفر.

خیلی بیمناک شدم که جواب خدا را چه بدهم؟ اگر در این حال او را بیاورم باز به فکر شکنجه هارون که افتادم به او گفتم می‌آورم. گفت: خبر کن شکنجه‌گران از شلاق‌زن‌ها و دست و پا قطع‌کنان و جلادها بیایند، آنها را آماده کردم به جانب منزل موسی بن جعفر(ع) حرکت کردم «در دوران آزادی‌های کوتاه مدت» وارد خرابه‌ای شدم که در آن خانه‌ای از چوب و شاخۀ خرما بود، غلام سیاهی نیز بر در خانه. گفتم: برای من از مولایت اجازه بخواه. گفت: داخل شو او حاجب و دربانی ندارد! وارد شدم دیدم غلام سیاهی در دست یک قیچی گرفته برآمدگی پیشانی و روی بینی آن حضرت را که از کثرت سجده بالا آمده بود می‌چیند. سلام کرده گفتم: هارون الرشید شما را خواسته.

فرمود: مرا با هارون چه کار؟ زرق و برق و نعمت دنیا که دارد مرا از یاد او نبرده؟ با عجله از جای حرکت کرده گفت: اگر در خبری از جدم پیامبر اکرم نشنیده بودم که اطاعت سلطان از نظر تقیه واجب است اکنون به همراه تو نمی‌آمدم. عرض کردم یا ابن رسول الله! آماده شکنجه سخت باش خدا تو را رحمت کند. فرمود: مگر کسی که مالک دنیا و آخرت است به همراه من نیست؟ ان‌شاءالله امروز نسبت به من هیچ کاری نمی‌تواند بکند.

فضل بن ربیع گفت: در این هنگام سه مرتبه دست خود را دور سر خویش چرخانید. همین که پیش هارون رسیدم دیدم مثل زنان بچه مرده حیران و سرگردان است. گفت: پسرعمویم را آوردی؟ گفتم: آری! گفت: مبادا او را آزرده باشی! گفتم: نه! گفت: به او نگفته باشی که من از دست او خشمگین هستم، برای من یک ناراحتی به وجود آمده بود که خود هم نمی‌دانستم! بگو وارد شود. همین که موسی بن جعفر(ع) وارد شد هارون از جا جست و او را بغل گرفت و گفت: خوش‌آمدی پسرعمو و برادرم و وارث نعمتم. آن حضرت را نشانید و گفت: که کمتر به دیدار شما نائل می‌شوم. فرمود: قدرت و سلطنت زیادی که داری با شدت علاقه‌ات به دنیا، مانع دیدار است. دستور داد مشکدان مخصوص بیاورند با دست خود امام را عطرآگین نمود امر کرد خلعت بیاورند با دو بدره زر.

موسی ابن جعفر(ع) فرمود: اگر نبودند جوانان ازدواج نکرده در میان اولاد علی بن ابی طالب که احتیاج به ازدواج دارند تا نسل آنها قطع نشود این پول را نمی‌پذیرفتم! بعد راه خود را گرفت و برگشت می‌گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ». فضل گفت: من به هارون الرشید گفتم: یا امیرالمؤمنین! تصمیم کیفر او را داشتی خلعت بخشیدی و اینقدر احترام کردی؟ گفت: فضل! وقتی تو رفتی او را بیاوری گروهی را دیدم که خانه‌ام را محاصره کرده‌اند در دست هر کدام حربه‌ای است که در زیر پایه‌های خانه فرو برده‌اند می‌گفتند اگر پسر پیامبر را بیازارد خانه‌اش را فرو می‌بریم، اگر به او احترام و نیکی کند کاری نخواهیم داشت.

فضل گوید: من از پی موسی بن جعفر(ع) رفته گفتم: آقا چه کردی که از شر هارون خلاص شدی؟ فرمود: دعای جدم علی بن ابی طالب را خواندم وقتی این دعا را می‌خواند، مقابل هر سپاهی که بود آنها را شکست می‌داد و نیز بر دشمن چابک‌سوار غلبه می‌کرد، این دعا برای رفع بلا است. عرض کردم: دعا چیست؟ فرمود: این است: «اللَّهُمَّ بِكَ‏ أُسَاوِرُ وَ بِكَ أُحَاوِلُ وَ بِكَ أُحَاوِرُ وَ بِكَ أَصُولُ وَ بِكَ أَنْتَصِرُ وَ بِكَ أَمُوتُ وَ بِكَ أَحْيَا أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ اللَّهُمَّ إِنَّكَ خَلَقْتَنِي وَ رَزَقْتَنِي وَ سَتَرْتَنِي وَ عَنِ الْعِبَادِ بِلُطْفِ مَا خَوَّلْتَنِي أَغْنَيْتَنِي وَ إِذَا هَوِيتُ رَدَدْتَنِي وَ إِذَا عَثَرْتُ قَوَّمْتَنِي وَ إِذَا مَرِضْتُ شَفَيْتَنِي وَ إِذَا دَعَوْتُ أَجَبْتَنِي يَا سَيِّدِي ارْضَ عَنِّي فَقَدْ أَرْضَيْتَنِي»[۵۶].[۵۷]

حمله به حرم مطهرش

با روی کار آمدن آل بویه در سال ۳۳۶ (هـ. ق) و سلطه ایشان در سراسر ایران و نفوذ معزالدوله در عراق، تحولاتی در عراق ایجاد شد. معزالدوله رسماً از شیعیان حمایت می‌کرد، طبعاً اهل سنت از قدرتشان کاسته شده بود، بر بالای مأذنه‌ها «حی علی خیر العمل» گفته می‌شد. این نفوذ شیعیان زمینه‌ای شد تا اهل سنت در نهان به اذیت و آزار شیعیان برخاستند و مخصوصاً زائران قبر ائمه کاظمین با اذیت و آزار اهل سنت مواجه شدند. معزالدوله به منظور تأمین امنیت حرم و زائرین و مصونیت از تعرض مخالفین، عده‌ای از دیالمه را با وسایل جنگی در آنجا متمرکز کرد و امنیت هم برای زائرین تأمین شد و هم برای حرم شریف.

توسعه حرم و رونق علمی حوزه علمیه امنیت و تسهیلات زائرین از اقدامات معزالدوله بودند، ولی یک قرن از آن نگذشته بود که حرم شریف کاظمین مورد حمله عیاران قرار گرفت و نفایس و خزاین امامین به غارت رفت. ابن اثیر در جلد ۹ تاریخ خود ضمن حوادث سال ۴۴۳ (هـ. ق) می‌نگارد: در ماه صفر سال ۴۴۳(هـ. ق) اختلافی میان شیعه و سنی به ظهور رسید که به هجوم اهل سنت بر کاظمین منجر گشت. در نتیجه بر مشهد ائمه حمله کردند و هر چه را که در آنجا وجود داشت آتش زدند، از جمله ضریح موسی بن جعفر(ع) و محمد بن علی الجواد را نیز سوختند که پادشاهان آل بویه دیگر بار آن را تجدید نمودند و ظاهراً تجدید بنا از طرف سلطان رحیم بویهی در سال ۴۵۰ (هـ. ق) بوده است.

البته شاید فتنه‌های مذهبی که منجر به حوادث تلخی مثل آتش زدن حرم ائمه کاظمین شده ریشه در سب و لعنی داشته باشد که بعضی از شیعیان ساده‌لوح نسبت به خلفای اهل سنت روامی‌داشتند. البته در محله کرخ بغداد جوانان شیعه داغ و افراطی وجود داشت که در مراسم روز عاشورا دست به تندروی‌ها و تحریکاتی می‌زدند که کلید فتنه و آشوب‌های بعدی می‌شد، یا اینکه در روز عید غدیر در دفاع از ولایت، افراطی‌گری‌هایی رخ نشان می‌داد که در مقابل از طرف اهل سنت پاسخ‌هایی نسنجیده مشاهده می‌شد. مخصوصاً در عصر جلال‌الدوله بویهی در عاشورای سال ۴۲۳ (هـ. ق) تحرکات غیر منطقی و افراطی را شاهدیم.

هر فکر و اندیشه و اعتقادی که بر مبانی عقلانیت و منطق حرکت کند دوام پیدا خواهد کرد و اگر در پیشبردش از شیوه‌های غیر اصولی و خلاف منطق به کار گرفته شود محکوم به خسارت است. در سال ۴۴۱ وزیر خلیفه عباسی «القائم بامرالله» به نام رئیس الروسا، با شیعیان بدرفتاری را آغاز کرد. این وزیر که از تعادل و منطق بی‌بهره بود از عزاداری بر سیدالشهداء در حرم کاظمین جلوگیری کرد و مردم را از مجالس سوگواری ممنوع کرد و از گفتن «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» در اذان شدیداً نهی کرد و چون شیعیان از قبول آنها امتناع ورزیدند کشمکش‌های سختی میان ایشان با اهل سنت به وقوع پیوست و فتنه بزرگی برخاست که جمعی از طرفین کشته شدند. جبهه‌گیری طرفین درگیر، گرچه به مصالحه ختم شد ولی صلح نیم‌بند به تحریک اجانب، مفاسد و نزاع‌های خونینی را به دنبال داشت.

در ماه صفر سال ۴۴۳(هـ. ق) دامنه بلوا به مشهد امامین کاظمین رسید و مردم پست و پلید چون قصد اسائه ادب به تربت پاک امامین را در سر می‌پروراندند، خدام و زوار متفقاً از ورود ایشان به صحن جلوگیری کردند و درهای صحن را نخست بر روی آنها بستند. غوغاطلبان به کندن پی و زدن نقب در زیر دیوارهای صحن پرداختند و دربانان حرم را هم به قتل تهدید کرده ترساندند و ایشان هم از ترس جان خود درها را باز کردند و آن جمعیت مانند سیل به داخل روضه ریخته کلیه زینت‌آلات و قندیل‌های طلا و مرصع گرانبها و پوشش‌های نقره و طلا و روپوش‌ها و پرده‌های قیمتی و هرچه را که در آنجا یافتند به یغما بردند و سپس به تاراج خانه‌های مجاور آن پرداخته از زر و سیم و مال و اموال آنچه که به چنگ آوردند به غارت برده و ربودند و چون شب فرا رسید به بغداد بازگشتند.

فردای آن روز که جمعیت ایشان به طمع چپاول ده برابر گشته بود، برای حمله به کاظمیه مصمم شده و عده‌ای از مفسده‌جویان پست و غوغاطلبان پلید هم به آنها پیوستند، این بار چنان آتشی برافروختند که خشک و‌تر را با هم سوختند. آتشی که شعله‌های آن از بالای دیوار مرتفع مشهد کاظمیه به خوبی نمایان بود و در نتیجه ضریح امامین و صندوق‌های روی تربت ایشان و همچنین قبه‌های ساج روی مشهد و درب‌ها و پنجره‌ها و رحل‌ها و منبرها و قرآنها همه و همه طعمه آتش شدند و دامنه آتش‌سوزی چنان توسعه یافت که کلیه حجرات و مقابر آل بویه «معزالدوله و جلال الدوله» و مقبره‌های امرا و وزرا و علما و فقها و از جمله قبر شیخ مفید و ابن قولویه و قبر محمدامین و زبیده و جعفر بن منصور سوختند و هرچه در آنها بود به خاکستر مبدل گشت و یک رشته فجایعی مرتکب شدند که چشم روزگار ندیده بود.

کار بی‌شرمی را به جایی رسانیدند که قبور جماعتی از بزرگان را هم نبش کرده استخوان‌های ایشان را از گور به در آورده در وسط آتش ریخته خاکستر ساختند و قبر ابی‌محمد طلحه بن عبدالله معروف به «عونی» شاعر اهل‌بیت را به جرم سرودن قصائدی در مدح بنی‌هاشم شکافته استخوان‌هایش را سوزاندند و همچنین قبر ابی‌الحسین علی بن عبدالله الناشی را نیز شاعر اهل‌بیت بوده نبش کردند و استخوان‌هایش سوختند و خاکسترش را به باد دادند. بعد از آن همه فجایع شب به بغداد بازگشتند و مجدداً روز سوم جمع کثیری به طرف مشهد سوخته موسی بن جعفر(ع) حمله برده در این بار به نبش قبر امامین پرداخته تصمیم داشتند که بدن مبارک ائمه را بیرون آورند و به مقبره امام احمد بن حنبل منتقل سازند، در این موقع نقیب عباسیان به اتفاق جمعی از اشراف علویون سر رسیدند و ایشان را از ادامه حفاری بازداشتند و آتش فتنه را خاموش کردند[۵۸].

رئیس الروساء که گویی مجسمه‌ای از نفاق و شقاوت و مظهر بغض و عناد بود شخصاً در کناری ایستاده، آتش فتنه و فساد را دامن می‌زد. در اوایل ربیع الاخر سال ۴۴۹ دو عیار مشهور بغداد به نام‌های «زهیری» و «ابن البدن» با جمع زیادی از اهالی محلات باب البصره و نهر طابق و درب الشعیر با تنی چند از زنان خواننده و نوازنده به طرف مشهد ویران موسی بن جعفر(ع) حرکت کرده، زن‌ها با صدای بلند و آهنگ موزون و مطبوع خود به خواندن اشعار و قصائدی در مقام طعن بر شیعه و تشفی قلوب خویش و اظهار سرور و خرسندی از سوختن روضه مبارکه با کلیه آلات طرب از سنج و دف و نی پرداخته، مانند لشکری که بر دشمن قوی پنجه و خونخواری چیره گشته باشد هلهله‌کنان و پای‌کوبان با شادی و سرور روی به سوی مشهد امامین می‌رفتند و پس از رسیدن به حرم پاک کاظمین به یک رشته کارهای زشت و ناشایستی دست زدند.

کاری کردند که سادات علویه را از کاظمین پراکنده ساخته به نقاط دیگر مجبور به هجرت کردند و جز معدودی مردم فاقد ثروت و بضاعت و بی‌تاب و توان، احدی در اطراف کاظمین باقی نماند. در هشتم همان ماه جمع کثیری از مردم به سرپرستی همان دو عنصر فاسد به همان هیئت به مشهد امامین آمده و ضریح را از جای کندند. پس از آن زهیری بر صندوق تربت موسی بن جعفر(ع) بالا رفته از شدت بغض و عناد پای بر روی آن کوبیده فریاد زد که يَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ، إِنْ كُنْتَ تُحِبُّ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ فَرَحِمَكَ اللهُ، وَ إِنْ كُنْتَ تَبْغَضُهُمَا... از ترجمه آن به خاطر شرمندگی خودداری می‌شود.

سپس عیار دیگری به نام ابن فهد بر ضریح مقدس بالا رفته پایکوبان و رقص‌کنان شادان و خندان برای تشفی قلب حاضرین شعر می‌خواند و چون اشعار وی خاتمه یافت، عیار سومی به نام ابن البدن طاس نقره‌ای که در طرف بالای سر امامین قرار داشت جای گلاب و عطریات بود و معمولاً. زائرین وقت ورود و خروج سر و صورت خود را از باب تیمن و تبرک بدان خوشبو می‌ساختند، از جای برداشته از روی استهزاء و تسمخر فریاد برآورد که برای ترید آبگوشت چه خوب ظرفی است و ما در آن ترید می‌کنیم هَذِهِ نَشْرُدُ فِيهَا، وَ أَنْتَ يَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ، تَدَّعِي الرَّوَافِضُ أَنَّكَ تَسْمَعُ الْكَلَامَ وَ تَرُدُّ الْجَوَابَ، وَ لَكِنْ مَا قَدَرْتَ عَلَى مَنْعِي مِمَّا فَعَلْتُ ای موسی بن جعفر تویی که رافضی‌ها درباره‌ات چنین ادعا می‌کنند که سخنانشان را می‌شنوی و پاسخشان می‌دهی ولی توانایی آن نداری که مرا از آنچه می‌کنم بازداری! خلاصه گفتند و کردند و شب به بغداد بازگشتند.

ولی طولی نکشید که زشت‌سیرتان به سزای اعمالشان رسیدند زمانی که امیر بساسیری در روز جمعه هشتم ذیقعده بغداد را فتح کرد به شهر آمد و بلافاصله به جامع منصور رفته، خطبه جمعه را به نام المستنصر بالله علوی که در مصر بود خواند و به گفتن «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» در اذان‌ها امر کرد. خلیفه عباسی القائم بامرالله را حاضر ساخته رئیس الروساء را با غل و زنجیر نزد وی آوردند و فرمان داد تا او را دور شهر گرداندند. تمام مردم بر صورتش آب دهان انداختند و سپس در وسط میدان عمومی شهر از کتف بر دار آویختند و امیر بساسیری در آن وقت با کمال شتاب به تعمیر روضه مبارکه کاظمین پرداخته آن مشهد ویرانه را از نو آباد و دو صندوق چوبی ولی نفیس به نام ملبن بر روی تربت پاک امامین نصب نمود. ولی مدت امارت او با مراجعت طغرل به بغداد خاتمه یافت[۵۹].

در عصر خلافت المسترشد بالله عباسی برای سرکوبی دبیس بن صدقه اسدی امیر حله که شیعه امامی بود و علیه خلیفه قیام کرده بود، از بغداد خارج گشته با وی به جنگ پرداخت و با دادن تلفات پیروز شد. در بازگشتش به بغداد مردم به واسطه چنین موفقیت بزرگی که نصیب خلیفه شده بود جشنی برپا کرده، به هر عمل زشتی آزادانه اقدام کردند. اتفاقاً ورود خلیفه به بغداد مصادف با ایام محرم و سوگواری روز عاشورای سال ۵۱۷ (هـ. ق) بود. جمعی از مردم پست از موقعیت جشن و سرور و آزادی که به آنها داده شده بود و هم از جهت مشغول بودن شیعه به مراسم سوگواری سوءاستفاده کرده، گرد هم جمع شده به حرم امام موسی الکاظم(ع) حمله برده و دست به غارت زدند و هر چه را می‌یافتند می‌ربودند، در نتیجه تمام قندیل‌ها و قالی‌ها و پرده‌ها و تزئینات داخلی حرم مطهر را غارت کردند تا جایی که تمامی شبکه‌های روضه منوره را هم از جای کنده ذخائر و ودایعی را که در خزانه امامین موجود بود تصرف کردند و به بغداد بازگشتند.

سادات علوی و شیعیان نزد حسین بن ابی الضوء نقیب علویه شکایت کردند و به همراه وی نزد خلیفه برای تظلم رفتند و خلیفه دستور داد تا غلامان وی تمام نفایس و ذخایر و طلاآلات و اشیاء غارت شده را از غارتگران معلوم‌الحال جمع‌آوری و به نقیب علویه مسترد دارند، جز مقداری از آن اشیا به دست نیامد و بقیه تلف شد[۶۰].

آیت‌الله سید نعمت‌الله جزایری می‌نویسد: حاکم بغداد مثل سایر حکام ستمگر و ضد ولایت وقتی شدت علاقه و اهتمام مردم به زیارت امام کاظم(ع) را دید، از روی تعصب تصمیم به تخریب قبر امام کاظم(ع) گرفت و گفت: نبش قبر می‌کنم اگر چنان باشد که شیعیان گمان می‌کنند هم‌اکنون او «امام کاظم» در قبر وجود دارد فبها و اگر چنین نباشد مردم را از زیارت قبر ایشان منع می‌کنیم. به او گفتند: قبر کلینی یکی از علمای بزرگ و مشهور شیعه در همین نزدیکی است «برای آزمودن عقیده شیعیان» می‌توانی قبر او را نبش کنی! وقتی قبر کلینی را شکافتند با کمال تعجب بدن مطهرش را دیدند که گویا تازه دفن شده است و به همین سبب دستور داد تا بارگاهی بر فراز آن احداث کنند[۶۱].[۶۲]

منابع

پانویس

  1. «به راستی به ما وحی شده است که عذاب برای کسی است که (آیات ما را) دروغ شمارد و روی گرداند» سوره طه، آیه ۴۸.
  2. کافی، ج۱، ص۳۶۶.
  3. کافی، ج۱، ص۳۶۶؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹؛ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۱.
  4. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۹.
  5. مقدمه مقاتل الطالبین، ص۱۳.
  6. «نماز را تباه کردند و شهوت‌ها را پی گرفتند و زودا که با (کیفر) گمراهی روبه‌رو گردند» سوره مریم، آیه ۵۹.
  7. اختصاص، ص۵۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۲۲.
  8. «و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیش‌تر راهنمایی کرده بودیم- و داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش می‌دهیم * و زکریا و یحیی و عیسی را (نیز)» سوره انعام، آیه ۸۴-۸۵.
  9. «بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
  10. «اگر خداوند در دل‌هایتان خیری ببیند به شما بهتر از آنچه از شما ستانده‌اند خواهد رساند و شما را می‌آمرزد» سوره انفال، آیه ۷۰.
  11. «و کسانی که ایمان آورده و هجرت نکرده‌اند شما را با آنان هیچ پیوندی نیست تا آنکه هجرت گزینند» سوره انفال، آیه ۷۲.
  12. «و اگر از شما در دین یاری بجویند باید یاری کنید» سوره انفال، آیه ۷۲.
  13. بحارالأنوار، ج۴۸، ص۱۲۵.
  14. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۳۲.
  15. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۰۹.
  16. مقاتل الطالبین، ص۴۶۸.
  17. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۳۷.
  18. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۹۹.
  19. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۱.
  20. بحارالانوار، ج۴۷، ص۲۵۳؛ انوار البهیه، ص۱۸۱.
  21. بحارالانوار، ج۴۷، ص۱۲۷.
  22. پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۴۱۳.
  23. خرایج، ص٢٠٠؛ بحارالانوار، ج۴۷، ص۲۵۱؛ کشف الغمه، ج۲، ص۲۴۷.
  24. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۴۰.
  25. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۱.
  26. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۴۴.
  27. التنبیه والرد علی اهل البدع، ص۱۴.
  28. رجال کشی، ص۹۸.
  29. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۴؛ قرب الاسناد، ص۱۹۳.
  30. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۴۵.
  31. اخبار الطوال، ص۴۲۵.
  32. دینوری، ج۲، ص۱۷۲.
  33. مقدمه ابن خلدون، ج۱، ص۲۰.
  34. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۵۲.
  35. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۵۴.
  36. ترجمه اثبات الوصیه، ص۳۷۰.
  37. بحارالانوار، ج۴۸، ص۵۱؛ بصائر، ج۵، ص۶۹.
  38. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۵۶.
  39. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۵۸.
  40. بحارالأنوار، ج۴۸، ص۲۰۶.
  41. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۷.
  42. بحارالأنوار، ج۴۸، ص۲۰۶.
  43. مناقب، ج۲، ص۳۸۵.
  44. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۲۳.
  45. مناقب، ج۲، ص۳۷۹.
  46. نور الابصار (شبلنجی)، ص۱۵۱.
  47. نور الابصار (شبلنجی)، ص۱۵۱.
  48. عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۶۲.
  49. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۱۳.
  50. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۳۳.
  51. بحارالأنوار، ج۴۸، ص۱۲۱.
  52. «ثُمَّ قَالَ: يَا أَبَا عَلِيٍّ أَبْلِغْهُ عَنِّي، يَقُولُ لَكَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ رَسُولِي يَأْتِيكَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فَيُخْبِرُكَ بِمَا تَرَى وَ سَتَعْلَمُ غَداً إِذَا جَاثَيْتُكَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ مَنِ الظَّالِمُ وَ الْمُعْتَدِي عَلَى صَاحِبِهِ؛ وَ السَّلَامُ». مناقب ابن شهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰؛ بحارالانوار، ج۱۱، ص۳۰۱.
  53. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۴۶.
  54. «و نمی‌دانم، بسا این برای شما آزمونی و مایه برخورداری تا هنگامی (معیّن) باشد» سوره انبیاء، آیه ۱۱۱.
  55. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۱۵.
  56. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۱۶.
  57. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۵۹.
  58. تاریخ کاظمین از میرزا عباس فیض، ص۸۷.
  59. تاریخ کاظمین، ص۹۳.
  60. تاریخچه مشهد کاظمین، ص۹۷.
  61. فوائد الرضویه، ج۲، ص۱۰۰۸.
  62. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۹۸.