سال دوم هجرت در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

وقایع سال دوم هجرت

در سال دوم هجرت، وقایعی رخ داده است که به اجمال به برخی از آنها اشاره می‌کنیم و تفصیل آن بعدا خواهد آمد.

  1. روزه ماه مبارک رمضان در این سال بر مردم واجب شد.
  2. در همین سال، پیامبر امر کرد که در نماز متوجه کعبه گردند.
  3. وفات رقیه دختر رسول خدا(ص) در این سال اتفاق افتاد.
  4. در آخر این سال، ازدواج حضرت زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع) واقع شد.
  5. در روز جمعه هفدهم ماه رمضان این سال، جنگ بدر رخ داد[۱].
  6. عثمان بن مظعون در ذی‌حجه این سال از دنیا رفت و در قبرستان بقیع دفن شد و رسول خدا(ص) علامتی از سنگ بر قسمت بالای قبر او قرار داد.

گفته شده که حسن بن علی(ع) در این سال متولد شد؛ و نیز گفته شده است که ازدواج امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) با فاطمه(س) در همین سال، بعد از بیست و دو ماه پس از هجرت روی داد، که اگر این خبر درست باشد، پس ولادت حضرت امام حسن مجتبی در سال دوم هجرت صحیح نیست[۲]. در همین سال پیامبر دستور داد که حکم دیات را نوشته و آن نوشته را بر شمشیر خودشان معلق کردند[۳].

غزوات[۴]

عدد غزوه‌ها ـ جنگ‌هایی که رسول خدا در آن شرکت کردند ـ ۲۷ مورد ذکر شده است[۵]. پیامبر اکرم(ص) تا در مکه بود، به جنگ با کفار مأمور نبود، بلکه به تبلیغ و انذار؛ و در مقابل اذیت، شماتت و افتراهای کفار از طرف خدا دستور داشت که صبر و بردباری کند: ﴿وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا[۶]. اصحاب آن حضرت در مکه نزد او می‌آمدند، در حالی که کفار آنان را مورد ضرب و اهانت قرار می‌دادند. رسول خدا(ص) به آنها می‌فرمود: صبر کنید، من مأمور به جنگ نمی‌باشم؛ زیرا تعداد آنان در مکه کم بود.

بعد از هجرت به مدینه، هنگامی که امر پیامبر استقرار یافت و یاران او زیاد شدند و آنان به گونه‌ای بودند که محبت آن بزرگوار را بر علاقه به خود، پدران، فرزندان و زنان ترجیح می‌دادند و مشرکان هم‌چنان بر کفر و تکذیب رسول خدا اصرار می‌ورزیدند، خدای متعال پیامبر(ص) و یاران او را به جهاد با کسانی اذن داد که با پیامبر و اصحابش مقاتله و جنگ را آغاز کنند[۷]؛ زیرا خدای متعال می‌فرماید: ﴿فَإِنْ قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ[۸].[۹].[۱۰]

سریه‌ها

در اصطلاح، هر لشکری که پیامبر اکرم(ص) خود شخصا حضور پیدا کرده است آن را «غزوه» می‌گویند؛ و در هرکدام که آن حضرت حضور نداشته، بلکه گروهی از اصحاب خود را به سوی دشمن اعزام نموده است، آن را «سریه» یا «بعث» می‌گویند[۱۱]؛ البته گاهی بعضی از سرایا را غزوه نیز گفته‌اند؛ مثل غزوه موته و ذات‌السلاسل، در حالی که آن بزرگوار در این دو جنگ شرکت نکرده‌اند. این امر استمرار داشت و آن حضرت و یارانش مقاتله کردند تا اینکه مردم فوج فوج در دین خدا وارد شدند و بعد از فتح مکه، مردم از نواحی مختلف نزد پیامبر آمدند و ایمان آورده و اظهار طاعت نمودند. جنگ‌هایی که رسول خدا شخصاً در آن شرکت کرده‌اند، ۲۹ غزوه بوده است[۱۲]: ۱. ودان؛ ۲. بواما؛ ۳. عشیره؛ ۴. صفوان؛ ۵. بدر؛ ۶. بنی‌سلیم؛ ۷. بنی‌قینقاع؛ ۸. سویق؛ ۹. قرقرة الکدر؛ ۱۰. غطفان؛ ۱۱. نجران؛ ۱۲. اُحد؛ ۱۳. حمراء‌الاسد؛ ۱۴. بنی‌النضیر؛ ۱۵. ذات الرقاع؛ ۱۶. بدر الاخری؛ ۱۷. دومة الجندل؛ ۱۸. بنی‌المصطلق؛ ۱۹. خندق؛ ۲۰. بنی‌قریظه؛ ۲۱. بنی‌لحیان؛ ۲۲. حدیبیه؛ ۲۳. ذی‌قرد؛ ۲۴. خیبر؛ ۲۵. وادی القری؛ ۲۶. عمرة القضا؛ ۲۷. فتح مکه؛ ۲۸. حنین؛ ۲۹. تبوک. تعداد سرایا ۴۷ سریه، و بعضی آنها را بیش از هفتاد سریه ذکر کرده‌اند[۱۳].[۱۴]

اذن جهاد

هنگامی که دوازده روز از ماه صفر سال دوم هجرت سپری شد، خداوند رسولش را به جهاد با کفار اجازه داد. زهری گفته است؛ اول آیه‌ای که در این باره نازل گردید این آیه است: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ[۱۵]. بعضی گفته‌اند اولین آیه در این موضوع این آیه است: ﴿إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا[۱۶].[۱۷] از علی بن ابی‌طالب(ع) نقل شده است که روز جنگ بدر فرا رسید، ما از مشرکان به رسول خدا پناه می‌بردیم و رسول خدا در میان جمع ما از همه نیرومندتر بود و کسی از پیامبر به مشرکان نزدیک‌تر نبود. وقتی دو گروه با یکدیگر برخورد کردند، گویا پیامبر سپری بود که ما را از دشمن حفظ می‌کرد. اجماع مسلمانان بر این مطلب نقل شده است که رسول خدا در هیچ‌یک از جنگ‌ها به جبهه جنگ پشت ننموده و از آن روی نتافته است، ولی مباشرت رسول خدا در جنگ اُحد ثابت می‌باشد، و ملائکه در جنگ بدر و حنین و بعضی گفته‌اند در اُحد نیز شرکت داشته‌اند و تنها در جنگ اُحد آن حضرت مجروح شد، و در جنگ طائف اقدام به نصب منجنیق و در احزاب امر به حفر خندق کرد[۱۸].[۱۹]

اقسام کفار

کفار پس از هجرت پیامبر به مدینه و استقرار در آنجا، از نظر موقعیت، جنگ یا صلح با مسلمانان بر سه دسته بودند: دسته اول؛ کفاری که با رسول خدا در حال محاربه بودند که جنگ با آنان به صورت واجب کفایی در هر سال یک مرتبه واجب بود. دسته دوم؛ کفاری که با پیامبر پیمان بسته و رسول خدا به آنان امان داده بودند، بدون آن‌که جزیه یا مالیاتی بپردازند، بلکه با آنان مصالحه شده بود که با پیامبر محاربه نکنند و به کمک دشمنان رسول خدا نیز نشتابند و در کفرشان باقی مانده و خون‌ها و اموال آنها محفوظ و محترم باشد. دسته سوم؛ اهل ذمه، و آنان کسانی بودند که با آنها شرط شده بود جزیه بپردازند. این سه دسته کفار، به‌طور رسمی اسلام را نپذیرفته بودند و در کفر خود اصرار می‌ورزیدند. بعضی دسته چهارم را بر این سه گروه اضافه کرده‌اند و آنها کسانی بودند که اسلام را از ترس پذیرفته و در واقع ایمان نیاورده و منافق بودند که رسول خدا امر کرد همان اعتراف ظاهری را از ایشان بپذیرند و اعتقاد قلبی آنها را به خدای تعالی واگذارند. پیامبر با اینان کاری نداشت مگر آنچه که به شرایع اسلام مربوط می‌شد[۲۰].

سریه حمزة بن عبدالمطلب

این اعزام از طرف رسول خدا(ص) بدین علت صورت گرفت که دل‌های اصحاب تقویت شده و کم‌کم خود را برای جنگ‌های بعد آماده کنند، و اگر غنیمتی از آن حاصل شود کمکی به اصحاب باشد. این سریه در ماه رمضان و بعضی در ماه ربیع‌الاول سال دوم هجری گفته‌اند[۲۱]. رسول خدا(ص) حمزة بن عبدالمطلب را بر سی نفر از مهاجران امیر کرد، پس آنان از مدینه بیرون آمدند تا به کاروانی از قریش متعرض شوند که از شام به سوی مکه می‌رفت تا آنان را از مقصد بازدارند. در میان آن کاروان، ابوجهل با سیصد سوار و گفته شده صد و سی سوار بود. دو گروه در ساحل دریا با یکدیگر برخورد کردند و آماده جنگ شدند. مردی به نام مجدی بن عمرو بین آنان مانع شده و صلح برقرار کرد، سپس هر دو دسته بازگشتند و جنگ واقع نشد[۲۲]. پرچم حمزة بن عبدالمطلب را ابو مرثد حمل می‌کرد، و این اول لوایی بود که پیامبر به‌وسیله حمزه فرستاد[۲۳].[۲۴]

سریه عبیدة بن حارث

رسول خدا(ص) هشت ماه پس از هجرت، در ماه شوال، عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب را با گروهی از مهاجران که تعداد آنها شصت نفر بوده با پرچم سفیدی به سوی رابغ[۲۵] فرستاد. آن پرچم با مسطح بن اثاثه[۲۶] بود. آنان حرکت کردند و تا نزدیک جحفه آمدند و در آنجا با مشرکان در کنار آبی که آن را «احیاء» می‌گفتند، ملاقات و به سوی یکدیگر تیراندازی نمودند، ولی جنگ تن به تن صورت نگرفت. واقدی نقل می‌کند که تعداد کفار، دویست نفر و رهبر آنها ابوسفیان بوده است[۲۷].[۲۸]

سریه سعد

پیامبر(ص) در این سریه، سعد بن ابی‌وقاص را با گروهی از مهاجران به سوی ابواء فرستاد، ولی در آنجا جنگی واقع نشد. کسی که پرچم را حمل می‌کرد مقداد بن اسود بود. این جریان در ماه ذیقعده بوده است[۲۹].

غزوه ودان

این جنگ را غزوه ابواء[۳۰] هم می‌گویند؛ زیرا این دو موضع نزدیک یکدیگر است. پیامبر با هفتاد نفر از اصحابش که همه از مهاجران بودند برای دو چیز، یکی تعرض به کاروان قریش و دیگری ملاقات و مصالحه با قبیله بنی‌حمزه حرکت کرد. پرچم آن حضرت را که به رنگ سفید بود، عمویش حمزه حمل می‌کرد و پیامبر جانشین خود را در مدینه، سعد بن عباده قرار داد، ولی با کاروان قریش برخورد نکرد. هنگامی که به ابواء رسید بزرگ قبیله بنی حمزه، مجدی بن عمرو را ملاقات کرد و با او پیمانی منعقد نمود که در آن آمده است: «بسم الله الرحمن الرحیم، این نوشته‌ای است از محمد رسول خدا برای قبیله بنی‌حمزه. آنها بر مال و جانشان ایمن خواهند بود و هر کس آهنگ محاربه با آنان کند، یاری نماید؛ و در عوض ایشان با دین خدا محاربه نکنند، و هرگاه پیامبر آنان را به یاری‌طلبید، آنها اجابت کنند». سپس به مدینه مراجعت کرد و این اولین جنگی بود که پیامبر در آن شرکت نمود و پانزده روز به طول انجامید[۳۱]. این غزوه در ماه صفر سال دوم هجرت، دوازده ماه پس از ورود پیامبر به مدینه اتفاق افتاد[۳۲].[۳۳]

غزوة بواط[۳۴]

رسول خدا(ص) با دویست نفر از اصحاب خود در ماه ربیع‌الآخر سال دوم هجرت به قصد تعرض به کاروان قریش از مدینه بیرون آمد و در آن کاروان، امیة بن خلف با یکصد مرد و دو هزار و پانصد شتر بود تا اینکه به بواط رسید، و آن نزدیک کوه رضوی می‌باشد. پیامبر با دشمن برخورد نکرد و مراجعت نمود. پرچم آن حضرت را سعد بن ابی‌وقاص حمل می‌کرد و جانشین خود را در مدینه سعد بن معاذ قرار داد[۳۵].[۳۶]

غزوة عشیره[۳۷]

پیامبر(ص) در ماه جمادی‌الاولی سال دوم هجرت به سوی کاروانی از قریش حرکت کرد که عازم شام بود، و گفته شده تمام اموال قریش پنجاه هزار دینار و هزار شتر با این کاروان بوده است، و ابوسفیان آن را رهبری می‌کرد و ۲۷ یا ۳۹ نفر، از جمله مخرمة بن نوفل و عمرو بن عاص همراه آنها بودند. پیامبر ابو سلمه را در مدینه جانشین خود قرار داد و با یکصد و پنجاه یا دویست نفر از مهاجران و با سی شتر تا عشیره که موضعی در ینبع[۳۸] است آمدند. حامل پرچم آن حضرت حمزة بن عبدالمطلب بود و چون کاروان قریش چندی قبل از آنجا گذشته بود، از این‌رو با قبیله بنی مدلج پیمانی بسته و بازگشتند[۳۹].

عمار بن یاسر می‌گوید: در غزوه عشیره، من و علی بن ابی‌طالب(ع) رفیق راه بودیم، وقتی به آن موضع رسیدیم، رسول خدا(ص) فرود آمد و در آنجا اقامت گزید. گروهی از قبیله بنی‌مدلج را مشاهده کردیم که در نخلستانی مشغول کار بودند، علی بن ابی‌طالب به من گفت: یا ابا الیقظان! آیا نزد این قوم برویم و تلاش آنها را ببینیم؟ گفتم: اگر می‌خواهی، موافقم. سپس نزد آنان رفته و ساعتی کار کردن آنها را تماشا کردیم و بعد خواب بر ما غالب آمد. من و علی(ع) در کنار نخل کوچکی خوابیدیم و آنجا خاک بود. به خدا سوگند، بیدار نشدیم مگر اینکه رسول خدا با پای مبارکش ما را بیدار کرد در حالی که لباس‌هایمان خاکی شده بود. در آن روز رسول خدا به علی بن ابی‌طالب فرمود: یا ابا تراب![۴۰] زیرا علی(ع) را خاک‌آلود مشاهده کرد، سپس فرمود: آیا شما را به آن دو نفر خبر دهم که شقی‌ترین مردم هستند؟ گفتیم: آری، یا رسول الله! فرمود: أحیمر ثمود[۴۱] که ناقه را کشت، و ای علی! آن‌کس که ضربت بر سر تو زند[۴۲]. آن‌گاه دستش را بر سر علی گذاشت و فرمود: تا اینکه محاسن تو از آن ضربت خونین شود و با دست محاسن علی(ع) را گرفت[۴۳].[۴۴]

غزوه سفوان

به این جنگ، غزوه بدر اولی هم گفته می‌شود. هنگامی که پیامبر از غزوه عشیره بازگشت، در مدینه کمتر از ده شب توقف کرد و آن‌گاه برای مقابله با غارت کرز بن جابر حرکت نمود که بر حیوانات مردم مدینه در چراگاه حمله برده بود. هنگامی که پیامبر به سفوان رسید که ناحیه‌ای از بدر است، او را نیافت، آن‌گاه به مدینه بازگشت. در این جریان، رسول خدا در مدینه زید بن حارثه را به جای خود گمارد و علی بن ابی‌طالب(ع) پرچم پیامبر را که سفیدرنگ بود حمل می‌کرد. در بعضی از سیره‌ها، غزوه سفوان را مقدم بر غزوه عشیره ذکر کرده‌اند[۴۵].[۴۶]

سریه عبدالله بن جحش

رسول خدا(ص) عبدالله بن جحش را در ماه رجب به همراه هشت نفر از مهاجران به مقصدی اعزام کرد و نوشته‌ای را به او داد و فرمود: آن را باز نمی‌کنی مگر پس از آن‌که دو روز راه رفته باشی، سپس آن را گشوده و هر دستوری که در آن بود عمل می‌کنی و کسی از یارانت را بر آنچه مأمور شده‌ای، اجبار نمی‌نمایی. عبدالله حرکت کرد و پس از دو روز راه رفتن، نامه را گشود و دید رسول خدا به او فرمان داده است که به نخله[۴۷] بین مکه و طائف برود و آنجا در کمین قریش باشد و از اخبار آنها آگاه شود. عبدالله بن جحش پس از مشاهده نامه رسول خدا(ص) گفت: اطاعت می‌کنم؛ سپس به یارانش گفت: رسول خدا به من فرمان داده است که به سوی نخله رفته و در آنجا مترصد قریش باشم تا از آنها خبر گرفته و برای او ببرم، و مرا از اینکه شما را بر پیروی از خودم مجبور کنم، نهی کرده است. هر کس از شما میل شهادت دارد، با من بیاید؛ و آن‌کس که ناخشنود می‌باشد، از همین جا بازگردد، ولی من برای انجام امر پیامبر خواهم رفت. آن‌گاه حرکت کرد و اصحاب او نیز پیروی نموده و از او تخلف نکردند تا اینکه در منطقه‌ای به نام بحران، سعد بن ابی‌وقاص و عتبة بن غزوان شتری گم کردند و به دنبال آن شتر رفتند و از عبدالله بن جحش و یاران او بازماندند.

عبدالله بن جحش با دیگر یارانش به نخله رسیدند. کاروانی از قریش از آنجا می‌گذشت که بار شتران آن، کشمش و پوست و بعضی کالاهای دیگر بود و عمرو بن حضرمی و عثمان بن عبدالله و نوفل بن عبدالله و حکم بن کیسان همراه آن کاروان بودند و در نزدیکی عبدالله بن جحش و یارانش فرود آمدند. اصحاب عبدالله بن جحش وقتی آنان را دیدند هراسان شدند. یکی از آنها به نام عکاشة بن محصن[۴۸] سر خود را تراشیده بود، هنگامی که او را دیدند مطمئن شده و گفتند: اینان برای انجام عمره آمده‌اند و باکی بر شما نیست. یاران عبدالله بن جحش درباره آنها مشورت کردند و آن روز، روز آخر ماه رجب بود. گفتند: اگر اینان وارد حرم گردند، دیگر ما را نشاید که بر آنان یورش بریم، و اگر با آنان مقاتله کنیم، اینان را در ماه حرام[۴۹] کشته‌ایم؛ پس مردد شدند و از اقدام بر علیه آنان بیمناک گشته، سپس تصمیم گرفتند که آنان را کشته و اموالشان را تصرف کنند. واقد بن عبدالله، یکی از یاران عبدالله بن جحش، تیری بر عمرو بن حضرمی انداخت و او را به قتل رساند. عثمان بن عبدالله و حکم بن کیسان را اسیر کردند، ولی نوفل بن عبدالله نجات یافت. عبدالله بن جحش همراه اصحاب، اسیران و اموال آن قافله به مدینه نزد پیامبر آمدند. در بین راه، عبدالله یک پنجم غنایم را کنار گذارد و گفت: این غنیمت از آن پیامبر است، و این جریان قبل از واجب شدن خمس بود. هنگامی که به نزد رسول خدا رسیدند، پیامبر به آنان فرمود: من به شما فرمان نداده بودم که در ماه حرام مقاتله کنید، سپس از آن اموال چیزی نگرفت و آن دو اسیر را نگه داشتند.

عبدالله بن جحش و یارانش از کرده خود ناراحت گردیدند و عده‌ای از مسلمانان آنان را سرزنش کردند. قریش چون باخبر شدند گفتند: محمد و یارانش، حرمت ماه حرام را نگه نداشتند و در آن خون ریخته، اموال را گرفته و مردان را اسیر کردند. مسلمانانی که هنوز در مکه مانده و هجرت نکرده بودند به آنان گفتند: این ماجرا در ماه شعبان بوده است و یهود این جریان را برای رسول خدا به فال بد گرفتند و گفتند: این نشانه بروز جنگ است و خدا آن را بر خودشان بازگرداند. وقتی مردم در این باره زیاد سخن گفتند خداوند این آیه را فرستاد: ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ[۵۰]. هنگامی که آیه نازل شد، ترس و نگرانی از مسلمانان زایل شد. پیامبر اموال را که به غنیمت آورده بودند و آن دو اسیر را پذیرفت. قریش برای آزادی آن دو نفر فداء[۵۱] فرستادند. رسول خدا(ص) فرمود: فداء را نمی‌پذیرم تا آن دو نفر از ما سعد بن ابی‌وقاص و عتبة بن غزوان، بیایند؛ زیرا اگر آن دو نفر را به قتل برسانند، ما نیز این دو اسیر را به قتل می‌رسانیم. وقتی سعد بن ابی‌وقاص و عتبة بن غزوان آمدند، رسول خدا فداء قریش را پذیرفت و آن دو اسیر را آزاد کرد، ولی حکم بن کیسان[۵۲] اسلام آورد و نزد رسول خدا ماند تا در بئر معونه شهید شد و عثمان بن عبدالله به مکه بازگشت و به همان کفر از دنیا رفت[۵۳].[۵۴]

تغییر قبله

از وقایع دیگر پس از هجرت این بود که خدای متعال، قبله مسلمانان را از شام به کعبه برگرداند. این جریان در سال دوم هجرت و در ماه شعبان پس از گذشت هجده ماه از هجرت روی داد. از عبدالله بن مسعود و بعضی دیگر از اصحاب رسول خدا نقل شده است که مردم به سوی بیت‌المقدس نماز می‌گزاردند و هنگامی که رسول خدا(ص) به مدینه آمد، پس از گذشت هجده ماه از هجرت رسول خدا، هنگام نماز سر مبارکش را به سوی آسمان بلند می‌کرد و در انتظار فرمان الهی بود و به سوی بیت‌المقدس نماز می‌گزارد و دوست می‌داشت که به طرف کعبه نماز بگزارد؛ پس این آیه نازل شد: ﴿قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ...[۵۵]. بعضی گفته‌اند: تغییر قبله از بیت‌المقدس به طرف کعبه، پس از گذشت شانزده ماه از هجرت بوده است؛ و عده‌ای آن را پس از جنگ بدر دانسته‌اند[۵۶].

فخر رازی می‌گوید: روایات در این باره مختلف است. از انس بن مالک نقل شده که تغییر قبله نه یا ده ماه پس از هجرت؛ از معاذ نقل شده که پس از سیزده ماه بود؛ و قتاده می‌گوید پس از شانزده ماه؛ و از ابن عباس و براء بن عازب نقل شده است که پس از هفده ماه صورت گرفت، و این قول را اختیار کرده و سپس می‌گوید: بعضی تغییر قبله را پس از دو سال از هجرت ذکر کرده‌اند[۵۷]. ابن زید می‌گوید: پیامبر تا شانزده ماه پس از هجرت به سوی بیت‌المقدس نماز می‌گزارد، پس به آن حضرت خبر رسید که قوم یهود می‌گویند محمد و اصحابش نمی‌دانستند که قبله آنان به کدام طرف است و ما به آنان نشان دادیم. پیامبر از این گفتار ناخشنود گردید و صورتش را به طرف آسمان برداشت و خدای عز وجل فرمود: ﴿قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ...[۵۸]. در حدیثی دیگر آمده است رسول خدا(ص) وقتی به مدینه مهاجرت کرد، مأمور شد که به طرف بیت‌المقدس نماز بگزارد تا یهود او را تکذیب نکنند؛ زیرا توصیف پیامبر در تورات چنین بود که او صاحب دو قبله است و کعبه نزد پیامبر محبوب‌تر بود؛ پس خدا امر کرد که به سوی کعبه نماز بگزارد[۵۹].[۶۰]

مسجد ذو قبلتین

پیامبر(ص) به قصد زیارت ام‌بشر دختر براء بن معرور به سوی قبیله بنی‌سلمه حرکت کرد و آن زن برای رسول خدا طعامی را آماده کرده بود. هنگام نماز ظهر فرا رسید و رسول خدا با اصحابش در مسجدی که در آن قبیله بود نماز گزارد. وقتی دو رکعت از نماز را تمام کرد، جبرئیل نازل شد و اشاره کرد که به طرف کعبه مقابل ناودان نماز بگزارد. رسول خدا از جهت بیت‌المقدس به سوی کعبه متوجه شد و زنان به جای مردان و مردان به جای زنان منتقل شدند؛ زیرا در مدینه، کعبه در جهت مقابل بیت‌المقدس است و این تغییر در حالی بود که مسلمانان و رسول خدا رکوع می‌کردند. آن مسجد را «ذو قبلتین» نام نهادند؛ پس عباد بن بشر که با رسول خدا نماز گزارد بیرون آمد و بر جماعتی از انصار عبور کرد که نماز عصر می‌خواندند. به آنان گفت: خدا را گواه می‌گیرم که من با رسول خدا، نماز را به سوی کعبه به جای آوردم. و فردای آن روز این خبر به اهل قبا در نماز صبح رسید، پس منادی آنها را ندا داد که قبله به طرف کعبه تغییر یافته است[۶۱].[۶۲]

توطئه یهود

از ابن عباس نقل شده است که یهودیان به پیامبر گفتند: چه چیز باعث شد که از قبله‌ای که بر آن نماز می‌گزاردی روی برگرداندی؟ به سوی قبله ما بازگرد تا از تو متابعت کنیم و به تو ایمان آوریم[۶۳]. در نقل دیگری آمده است که: بزرگان یهود نزد پیامبر آمده و به او گفتند: چه رخ داد که از قبله خود روی تافتی؟ تو گمان می‌کنی که بر ملت ابراهیم و دین او هستی؟ ادعای آنها این بود که بیت‌المقدس قبله تمام انبیا بوده است، چنانچه خواهد آمد؛ از این‌رو به پیامبر گفتند: تو به قبله‌ای که پیش از این بر آن نماز می‌گزاردی بازگرد تا تو را متابعت نموده و تصدیق کنیم. در واقع هدف آنها این بود که پیامبر را فریب داده و به مردم بفهمانند که رسول خدا در کار خود متحیّر است، و دیگر اینکه پیامبر را آزمایش کنند با آنچه از توصیف پیامبر یافته بودند که او از استقبال بیت‌المقدس برمی‌گردد و متوجه کعبه می‌شود و هرگز از آن بازنگردد. در روایتی آمده است: یهودیان به مسلمانان گفتند: چه چیز باعث شد شما از قبله موسی، یعقوب و انبیای دیگر بازگردید؟

زهری گفته است: از آن زمان که آدم در زمین مستقر شد، خدا هیچ پیامبری را مبعوث نگردانید مگر اینکه قبله او را صخره بیت‌المقدس قرار داد، ولی ابوالعالیه می‌گوید: کعبه قبله انبیا بوده است و موسی به سوی صخره بیت‌المقدس نماز می‌گزارد، و ممکن است حضرت موسی به گونه‌ای نماز می‌گزارد که هم صخره بیت‌المقدس و هم کعبه را قبله قرار می‌داد. به هر حال در تورات در وصف پیامبر(ص) آمده است که او صاحب قبلتین است. و از بعضی نقل می‌شود که یهود در تورات نیافتند که صخره بیت‌المقدس قبله باشد، بلکه حضرت موسی تابوت سکینه را که روی صخره بود قبله قرار داد و هنگامی که خدا بر بنی‌اسرائیل غضب کرد و آن تابوت را از میان آنها برد، آنان پس از مشاوره به طرف صخره نماز می‌گزاردند و ادعا می‌کردند که همین قبله است و خدای عز وجل در پاسخ آنها این آیه را فرستاد: ﴿سَيَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كَانُوا عَلَيْهَا قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ...[۶۴] بنابراین اول چیزی که نسخ[۶۵] گردید موضوع قبله بود[۶۶]. پس از آن‌که قبله از بیت‌المقدس به کعبه منتقل گردید، گروهی از مسلمانان گفتند: پس اعمال گذشته ما در وقتی که نماز به سوی بیت‌المقدس می‌گزاردیم چه می‌شود؟ خدا این آیه را فرستاد: ﴿وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ[۶۷] یعنی خدا ایمان شما را ضایع نگرداند[۶۸].[۶۹]

روزه رمضان

از رویدادهای سال دوم هجرت، روزه ماه مبارک رمضان است که گفته شده در ماه شعبان همان سال واجب شد. پیامبر هنگامی که به مدینه آمد، یهود را دید که روز عاشورا را روزه می‌گرفتند، از آنها در این باره سؤال کرد. گفتند: در این روز، خدا آل فرعون را غرق نمود و حضرت موسی و بنی‌اسرائیل را نجات داد[۷۰]. رسول خدا(ص) فرمود: ما به موسی از یهود سزاوارتر هستیم؛ روز عاشورا را روزه گرفت و مردم را به روزه آن روز امر نمود، و هنگامی که روزه ماه مبارک رمضان واجب شد پیامبر به روزه عاشورا نه امر و نه نهی کرد[۷۱].

مسلم از ابن عباس نقل می‌کند: وقتی رسول خدا(ص) عاشورا را روزه گرفت و اصحابش را به روزه آن امر کرد، بعضی از اصحاب گفتند: يا رسول الله! این روز را یهود تعظیم می‌کنند. رسول خدا(ص) فرمود: چون سال آینده رسد روز نهم را روزه بگیریم تا با یهود مخالفت کنیم. ولی رسول خدا قبل از رسیدن سال بعد از دنیا رفت. حلبی پس از نقل این مطلب می‌گوید: در این حدیث اشکال است؛ زیرا از این حدیث چنین استفاده می‌شود که رسول خدا تنها عاشورای سال دهم هجرت را روزه گرفت و یارانش را به گرفتن روزه امر کرد و این با آنچه گذشت مخالف است[۷۲]، و مراد از مخالفت این است که از حدیث قبل استفاده می‌شود سال اول هجرت بوده است[۷۳].

زکات فطره

در سال دوم هجرت، رسول خدا(ص) به مردم امر کرد که زکات فطره خود را بپردازند. گفته شده است: رسول اکرم(ص) قبل از روز فطر یا دو روز قبل از آن خطبه خواند و مسلمانان را به دادن زکات دستور داد. در همین سال پیامبر برای نماز عید فطر بیرون آمد و با مردم نماز عید به جای آورد، و این اولین بار بود که رسول خدا به مصلی برای انجام نماز عید بیرون رفت. نقل شده است که عصایی برای پیامبر به مصلی آوردند و آن را برابر مصلی نهاد. آن عصا متعلق به زبیر بن عوام بود که نجاشی به او هدیه داده بود و آن را در اعیاد حمل کرده و برابر پیامبر می‌گذاشتند[۷۴].

امر به زکات فطره در سال دوم هجرت، قبل از واجب شدن زکات در اموال بود و رسول خدا دستور داد که زکات فطره را از طرف کوچک، بزرگ، آزاد، بنده و زن و مرد و برای هر نفر یک صاع از خرما، جو، کشمش یا گندم بپردازند. پیامبر دستور داده بودند که زکات فطره را قبل از رفتن به طرف مصلی در روز عید ادا کنند و می‌فرمود: مساکین را بی‌نیاز کنید. در روز عید فطر، نماز را قبل از خطبه به جای می‌آوردند. و همچنین در روز عید قربان، نماز گزارده و به اضحیه، یعنی قربانی کردن در روز عید امر می‌فرمودند و طی ده سال اقامت در مدینه در هر سال روز عید قربان، قربانی می‌کردند[۷۵]. ابو بصیر و زراره از امام صادق(ع) نقل کرده‌اند که فرمود: دادن زکات فطره، روزه را تمام می‌کند؛ همان‌طوری که صلوات بر نبی اکرم، نماز را کامل می‌نماید؛ زیرا کسی که روزه بگیرد و عمداً زکات ندهد، برای او روزه‌ای نیست، و کسی که صلوات بر پیامبر را ترک کند، گویا نماز به جای نیاورده است[۷۶].[۷۷]

غزوه بدر[۷۸]

در سال دوم هجرت، واقعه جنگ بدر کبری در هفدهم ماه مبارک رمضان یا در نوزدهم ماه و روز جمعه بوده است[۷۹]. عبدالله بن حبیب از حسن بن علی بن ابی‌طالب(ع) نقل می‌کند که لیلة‌الفرقان - روزی که دو گروه مسلمانان و کفار در بدر یکدیگر را ملاقات کردند - هفدهم ماه رمضان بوده است[۸۰].[۸۱]

علت واقعه

گفته‌اند: سبب جنگ بدر، یکی کشته شدن عمرو بن حضرمی بوده است به وسیله گروهی که با عبدالله بن جحش بین مکه و طائف مستقر شده بودند که قبلاً ذکر شد؛ دیگری بازگشت ابوسفیان بن حرب با کاروانی بزرگ از قریش که در آن اموال زیادی بود و همراه او سی نفر یا چهل نفر و بعضی گفته‌اند هفتاد نفر بوده است[۸۲]. طبری می‌گوید: آنچه سبب جنگ بدر و سایر جنگ‌هایی که بین رسول خدا(ص) و مشرکان قریش بوده است، آن‌گونه که عروة بن زبیر گفته، کشته شدن عمرو بن حضرمی توسط واقد بن عبدالله تمیمی است[۸۳].[۸۴]

تعداد مسلمانان

تعداد مسلمانانی که در بدر شرکت کردند، ۳۱۳ یا ۳۱۴ یا ۳۱۵ نفر بوده است. انصار در این جنگ با رسول خدا بوده‌اند و در غزوه‌هایی که قبل از بدر رخ داد کسی از انصار با پیامبر شرکت نداشته است[۸۵]. تعداد مسلمانان ۳۱۳ نفر به عدد اصحاب طالوت، که ۷۷ نفر از مهاجران و ۲۳۶ نفر از انصار بود و علمدار رسول خدا بر مهاجران، علی بن ابی‌طالب و علمدار انصار، سعد بن عباده یا سعد بن معاذ بود[۸۶].[۸۷]

نصرت الهی

﴿وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ[۸۸] با توجه به نبرد موازنه بین سپاه اسلام و لشکر کفر و نابرابری از نظر سلاح و تجهیزات جنگی، تنها سلاح ایمان بود که مسلمانان توانستند با آن در برابر قریش مقاومت کنند و خداوند هم با فرستادن ملائکه آنان را یاری کرد[۸۹].

شرح ماجرا

ابوسفیان بن حرب از شام با حدود هفتاد نفر از قبایل قریش که برای تجارت به شام رفته بودند به سوی مکه حرکت کرد در حالی که اموال و تجارت آنها همراهشان بود. و چون قبلاً در نخله، عمرو بن حضرمی از آنان کشته شده و برخی از آنان را عبدالله بن جحش به مدینه اسیر آورده بود، از این‌رو این رویداد، سبب جنگ بین پیامبر و قریش گردید. ابوسفیان برای رفتن به مکه، راه ساحل را انتخاب کرد و هنگامی که این خبر به رسول خدا(ص) رسید اصحاب خود را خواست و درباره کاروان، اموال و کمی تعداد آنها گزارش داد. اصحاب پیامبر(ص) به طرف ابوسفیان و کاروان و جهت به دست آوردن غنیمت بیرون آمدند و گمان نمی‌کردند که درگیری بزرگی هنگام برخورد با آنان روی دهد. خدای متعال همین امر را بیان می‌کند: ﴿وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ[۹۰]، ابوسفیان هنگامی که شنید اصحاب رسول خدا در صدد تعرض هستند، کسی را به سوی قریش در مکه فرستاد تا آنها را آگاه کند که رسول خدا و اصحابش قصد تعرض به کاروان را دارند[۹۱].[۹۲]

تغییر مسیر

پیامبر با ۳۱۳ نفر حرکت کردند و هنگامی که به حوالی بدر که یک شب تا آنجا فاصله بود رسیدند. دو نفر را به نام‌های بسیس بن ابی‌زغبا و عدی بن عمرو[۹۳] فرستادند تا از کاروان خبر گیرند. آن دو به کنار آب بدر آمده، شترهای خود را خوابانیده و از آب آن نوشیدند. در این هنگام دو زن را دیدند که با یکدیگر سخن می‌گویند و یکی از آنها، درهمی که از دیگری طلب دارد، مطالبه می‌کند و آن دیگری می‌گوید: کاروان قریش دیروز در فلان نقطه فرود آمدند و فردا در این جا خواهند بود و من برای آنها کار کرده و دَین تو را ادا می‌کنم. دو فرستاده پیامبر بازگشتند و آنچه شنیده بودند به پیامبر گزارش دادند.

از آن طرف، وقتی ابوسفیان با کاروان قریش نزدیک بدر رسیدند، ابوسفیان جلوتر از همه به بدر آمد و کنار آب بدر رسید. مردی از قبیله جهینه را در آنجا دید که او را «کسب» می‌گفتند و از او سؤال کرد: از محمد و یارانش چه خبر داری؟ گفت: اطلاعی ندارم. ابوسفیان گفت: اگر امر او را از ما کتمان کنی، به لات و عزی قسم که قریش برای همیشه دشمن تو خواهند بود؛ زیرا هیچ کس از قریش نیست مگر اینکه در این کاروان متاعی دارد، پس چیزی را کتمان نکن. گفت: به خدا سوگند، من اطلاعی ندارم، جز اینکه امروز دو نفر سواره را دیدم که نزد این آب آمده و شترهای خود را خوابانیده و آب خوردند و رفتند، ولی آنان را نشناختم. ابوسفیان جلوتر آمد و در آن مکان که شترها خوابیده بودند سرگین آنها را برداشت و با دستش خُرد کرد و در آن دانه‌هایی یافت و گفت: این نشانه علوفه یثرب است و اینان جاسوس‌های محمد بوده‌اند، سپس به سرعت بازگشت و به کاروان دستور داد که از راه ساحل دریا بروند. آنان راه بدر را رها کردند و به سرعت به راه ادامه دادند. جبرئیل به خدمت پیامبر آمد و خبر داد که قافله، تغییر جهت داده و از راه ساحل به مکه رفته‌اند و قریش هم به طرف بدر می‌آیند تا از کاروانشان دفاع کنند. سپس پیامبر را به جهاد امر نمود و به او وعده یاری داد. در این هنگام پیامبر در صفراء[۹۴] توقف کرده بودند[۹۵].[۹۶]

رؤیای عاتکه

ابوسفیان هنگامی که از حرکت رسول خدا و تصمیم آن حضرت برای تعرض به کاروان قریش آگاه گردید، شخصی را به نام ضمضم بن عمر به بیست مثقال طلا اجیر کرد که پیراهن خود را دریده و به مکه برود و قریش را برای مقابله با پیامبر تهییج کند؛ زیرا تمام قریش به غیر از حویطب در اموال کاروان سهیم بودند. گفته شده که پنجاه هزار دینار و هزار شتر در آن بود و مخرمة بن نوفل و عمرو بن عاص با ۲۷ یا ۳۹ نفر دیگر در کاروان حضور داشتند. ضمضم به سرعت به طرف مکه حرکت کرد و سه روز قبل از رسیدن او به مکه، عاتکه دختر عبدالمطلب[۹۷] و عمه رسول خدا خوابی دید و هنگام صبح کسی را نزد برادرش عباس بن عبدالمطلب فرستاد و او را خواند و گفت: ای برادر! من خوابی دیده‌ام حکایت از آن دارد که بر قوم تو شرّ و بلایی خواهد رسید.

عباس بن عبدالمطلب به او گفت: آن خواب چیست؟ عاتکه گفت: مردی را در خواب دیدم که بر شتری سوار شده و به ابطح[۹۸] آمد و ایستاد و فریاد برآورد: ای اصحاب حیله و بی‌وفایی! بعد از سه روز به سوی کاروان خود کوچ کنید. سپس مردم را دیدم گرد او جمع شدند، آن‌گاه وارد مسجد‌الحرام گردید و مردم هم به دنبال او راه افتادند، ناگهان همان شخص را بر بام کعبه مشاهده کردم با شترش که همان ندا را سر می‌داد، و سپس آن مرد را با شترش بر سر کوه ابو قبیس[۹۹] دیدم که فریاد می‌زد: ای اصحاب غدر! به سوی مصارع خود پس از سه روز بشتابید؛ سپس سنگی برگرفت و از بالای کوه رها کرد و آن سنگ به زیر آمد و در دامنه کوه تکه‌تکه شد و به تمام خانه‌ها، تکه‌های آن سنگ وارد شد. عباس به او گفت: این خواب را پنهان کن. عاتکه به او گفت: تو نیز آن را پنهان کن[۱۰۰].[۱۰۱]

انتشار خواب عاتکه

عباس بن عبدالمطلب پس از شنیدن خواب عاتکه بیرون آمد و ولید بن عتبه را که با او دوست بود ملاقات کرد و خواب عاتکه را برای او نقل نمود و از او خواست کتمان کند، ولی ولید آن رؤیا را برای پدرش عتبة بن ربیعه بازگو کرد و پس از آن برای دیگران نیز فاش شد تا اینکه قریش از آن آگاهی یافتند. عباس می‌گوید: من برای طواف به مسجد آمدم و ابوجهل با گروهی از قریش نشسته و مشغول صحبت درباره خواب عاتکه بودند. هنگامی که ابوجهل مرا مشاهده کرد گفت: پس از فراغت از طواف، نزد ما بیا. من چون طوافم را به جای آوردم نزد ایشان رفته و نشستم. ابوجهل به من گفت: ای پسران عبدالمطلب! از چه زمان، میان شما زن پیغمبر (عاتکه) پیدا شده است؟ گفتم: چه رخ داده؟ گفت: خوابی که عاتکه دیده. گفتم: چه خواب دیده است؟ گفت: شما فرزندان عبدالمطلب بسنده ننمودید که مردان شما پیامبر شوند تا اینکه زنان شما نیز مدعی نبوت شده‌اند! عاتکه گمان کرده کسی ما را ندا داده که بعد از سه روز به سوی مصارع خود کوچ کنیم. ما این سه روز را در انتظار خواهیم بود؛ اگر آنچه او گفته است حق بود، والا اگر سه روز سپری شد و حادثه‌ای رخ نداد، ما نوشته‌ای علیه شما منتشر می‌کنیم که شما دروغگوترین اهل‌بیت عرب هستید.

عباس بن عبدالمطلب گوید: به خدا سوگند، من با او برخوردی نداشتم جز اینکه انکار کردم که چنین خوابی دیده باشد. سپس از یکدیگر جدا شدیم. وقتی شام شد، هیچ زنی از زنان عبدالمطلب نبود جز اینکه نزد من آمد و گفت: تو در برابر این فاسق خبیث (ابو جهل) سکوت کردی که مردان ما را بدگویی کند، و حال نوبت زنان رسیده و آنان را بدگویی می‌کند، و آن‌گاه تو شنیده‌ای و در برابر او عکس‌العمل نشان نداده و پاسخ نگفته‌ای؟ عباس می‌گوید: به آنان گفتم که به خدا سوگند، متعرض او خواهم شد و اگر دوباره سخنانش را تکرار کند با او مقابله خواهم کرد. سه روز از خواب عاتکه گذشت و من هم‌چنان خشمگین بودم و فکر می‌کردم که در این باره کوتاهی نموده و باید آن را جبران کنم؛ پس داخل مسجد شدم، ابوجهل را دیدم و به طرف او حرکت کردم که خود را به او بنمایانم تا آن کلام را تکرار کند و من با او برخورد کنم. او مردی بود لاغر، صورتی لاغر و زبان و نظری تیز داشت. دیدم با سرعت به سوی در مسجد می‌رود، با خود گفتم: خدا او را لعنت کند، چه رخ داده است؟ از من فرار می‌کند که مبادا او را شماتت کنم؟ ولی بعداً متوجه شدم که او صدایی شنیده بود که من نشنیده بودم و آن صدای ضمضم بن عمرو در وسط وادی بود که روی شتر خون‌آلود خود ایستاده و پیراهنش را چاک زده و فریاد می‌زد: اموال خود را دریابید که محمد و اصحابش متعرض آن شده‌اند و گمان ندارم بتوانید. عباس گوید: پس این امر او را مشغول کرد و من نیز با شنیدن این خبر از ابوجهل غافل شدم[۱۰۲].[۱۰۳]

حرکت قریش

مردم به سرعت مجهز شدند و گفتند: محمد(ص) و اصحاب او گمان دارند این نیز همانند کاروان ابن حضرمی است، به خدا سوگند، خواهد دانست که این (کاروان) غیر از آن است. پس هر کس یا خود برای مقابله عازم شده و بیرون آمد یا کسی را به‌جای خود اعزام کرد. همه بیرون آمدند و از اشراف قریش کسی نماند مگر ابولهب که به جای خود عاص بن هشام را که چهار هزار درهم از او طلب داشت به‌جای آن بدهکاری او را فرستاد. امیة بن خلف عزم خود را بر نرفتن جزم کرده بود و مردی تنومند بود. عقبة بن ابی‌معیط نزد او آمد، در حالی که در مسجدالحرام در میان قوم و نزدیکانش نشسته بود، عقبه ظرفی پر از آتش، عود و بخور را آورده و نزد او گذاشت و گفت: یا ابا علی! تو از زنانی و باید ظرف بخور را در دست بگیری. امیة بن خلف به او گفت: خدا تو را و آنچه آورده‌ای زشت گرداند. سپس حرکت کرد[۱۰۴].[۱۰۵]

عقبة بن ابی‌معیط[۱۰۶]

او مردی سفیه بود که ابوجهل او را وادار به رفتن کرده بود. ابوجهل نیز نزد امیة بن خلف آمد و به او گفت: تو آقای این منطقه هستی، تا کی مردم ببینند که تو تخلف می‌کنی؟ امیه نیز برای همراهی و مقابله با پیامبر و یارانش خود را آماده کرد. علت امتناع او از همراهی این بود که سعد بن معاذ برای انجام عمره به مکه آمده و بر او وارد شده بود؛ چراکه او هم هرگاه برای تجارت به شام می‌رفت و از مدینه گذر می‌کرد، بر سعد وارد می‌شد. سعد بن معاذ پس از ورود به مکه به امیه گفت: مرا بگذار که طواف خانه کنم. امیه به او گفت: بگذار تا روز نیمه شود. در آن هنگام که طواف می‌کرد ابوجهل نزد او آمد و گفت: این کیست که طواف می‌کند؟ سعد گفت: من سعد بن معاذ هستم. ابوجهل گفت: شما محمد و یاران او را پناه داده‌اید، اکنون با خاطری آرام به مکه آمده و طواف می‌کنی؟ اگر همراه امیة بن خلف نبودی، هرگز به سوی اهل خود سالم بازنمی‌گشتی. آن‌گاه با یکدیگر مخاصمه کردند. سعد بن معاذ گاهی فریادش بلند می‌شد و امیه به او می‌گفت: آرام سخن بگو و صدایت را بر ابوجهل بلند مکن که او بزرگ این خطّه می‌باشد؛ و او را ساکت می‌کرد. سعد به امیه گفت: از من دور شو که من از رسول خدا شنیدم که می‌گفت: من او را خواهم کشت. امیة بن خلف گفت: مرا می‌گویی؟ سعد بن معاذ گفت: آری. امیة بن خلف گفت: در مکه مرا می‌کشد؟ سعد گفت: نمی‌دانم. امیه گفت: به خدا سوگند، محمد دروغ نگفته است؛ و بسیار از شنیدن این خبر بیمناک شد و نزد همسرش آمد و گفت: می‌دانی این مرد یثربی (سعد بن معاذ) به من گفت که محمد(ص) مرا خواهد کشت. امیه تصمیم گرفت با قریش خارج نشود، ولی چون عقبة بن ابی‌معیط با آن بُخور نزد او آمد و ابوجهل هم او را تشویق نمود، عزم خروج نمود در حالی که مصمم بود که از بین راه بازگردد[۱۰۷]. وقتی خواست حرکت کند همسرش به او گفت: یا ابا صفوان! گویا سخن برادر یثربی خود را فراموش کردی. امیة بن خلف گفت: نه، ولی مقداری از راه را با آنان همراهی می‌کنم و باز می‌گردم. سپس با آن جماعت حرکت کرد و به هر منزلی در بین راه می‌رسید شترش را می‌بست تا اینکه به بدر رسید و در آنجا کشته شد. در روایتی آمده است که همسرش به او گفت: به خدا سوگند که محمد دروغ نمی‌گوید[۱۰۸].[۱۰۹]

ترس از قبیله بنی‌بکر

قریش هنگامی که خود را مجهز کردند و برای حرکت آماده شدند، اختلاف‌هایی را که از گذشته با قبیله بنی‌بکر داشته به یاد آوردند و گفتند: ممکن است آن قبیله ما را از پشت سر تعقیب کند. محمد بن سعد گفته است: علت اختلاف این بود که حفص بن اخیف قرشی، پسری زیبا و خوش‌رو داشت. به ضجنان[۱۱۰] در پی گم‌شده‌ای می‌رفت که عامر بن یزید - بزرگ قبیله بنی‌بکر - آن نوجوان را دید و سؤال کرد: چه کسی هستی؟ گفت: من پسر حفص بن اخیف می‌باشم. وقتی آن نوجوان اندکی راه رفت، عامر به قبیله خود گفت: شما را در قریش خونی نیست؟ گفتند: چرا، ما را بر عهده آنان خون‌هایی است. عامر گفت: هر کس این نوجوان را در عوض خونی که از قریش طلب دارد بکشد، خون‌خواهی کرده است؛ پس مردی از قبیله بنی‌بکر برخاسته و آن نوجوان را به قتل رساند. قریش مطالبه خون آن نوجوان را نمودند. عامر بن یزید گفت: ما نیز کشته‌شدگانی داریم که باید خون‌خواهی شوند. اگر می‌خواهید آنچه از ما بر عهده شماست بپردازید، ما نیز آنچه بر ماست به شما رد خواهیم کرد؛ و اگر می‌خواهید ما از آنچه بوده، صرف‌نظر نماییم، شما نیز از خون این نوجوان چشم‌پوشی کنید. این رأی پذیرفته شد و دیگر خون‌خواهی از بین رفت. روزی برادر آن نوجوان مقتول، مکرز بن حفص، از ظهران عبور می‌کرد، عامر بن یزید را بر شتری سوار مشاهده کرد که شمشیرش را حمایل نموده است، رو به سوی او آورد، با شمشیر بر او حمله برد، او را کشت، شکمش را پاره کرد و سپس به مکه آمد و شب‌هنگام شمشیر عامر را به پرده کعبه آویخت. صبح روز بعد وقتی قریش شمشیر را دیدند، دانستند که شمشیر عامر بن یزید می‌باشد و مکرز بن حفص او را کشته است. این عمل سبب ترس قریش گردید که مبادا قبیله بنی‌بکر از عقب بر آنها بشورند. از این‌رو نزدیک بود از حرکت باز ایستاده و از رفتن منصرف شوند که ابلیس به صورت مردی به نام سراقة بن مالک که از اشراف بنی‌کنانه بود ظاهر شد و به آنان گفت: من شما را امان می‌دهم که از عقب به شما گزندی نرسد. سپس قریش با سرعت حرکت کردند[۱۱۱].[۱۱۲]

عداس

روایت شده است: هنگامی که عتبه و شیبه، فرزندان ربیعه به همراه قریش از مکه حرکت کردند، غلام آنها عداس که در طائف به دست پیامبر(ص) اسلام آورد به آنان گفت: پدر و مادرم فدایتان شود، به خدا سوگند، شما با پای خویش به سوی مقتل خود می‌روید. آن دو تصمیم گرفتند که بیرون نروند، ولی ابوجهل آمد و آنها را به همراهی با دیگران مجبور کرد[۱۱۳]. در نقل دیگری آمده است که: عتبه و شیبه، زره‌های خود را بیرون آوردند. عداس به آنها نگاهی انداخت و در حالی که آنها را با وسایل جنگی دیگر آماده می‌کرد گفت: چه اراده کرده‌اید؟ عتبه و شیبه گفتند: آن مرد را که در طائف، تو را با انگور نزد او فرستادیم به یاد داری؟ عداس گفت: آری. گفتند: می‌رویم تا با او بجنگیم. عداس گریست و گفت: چنین نکنید، به خدا سوگند، او پیامبر است؛ ولی عتبه و شیبه نپذیرفتند و عداس را نیز همراه خود آورده و در بدر هر سه نفر کشته شدند[۱۱۴].[۱۱۵]

تعداد کفار

آنان نهصد و پنجاه نفر بودند؛ و هزار نفر نیز گفته شده است که صد نفر از آنان اسب‌سوار با زره و بقیه از پیادگان زره‌پوش بودند. سائب بن یزید حامل پرچم کفار بود که بعدها ایمان آورد. قریش به همراه خود زنان آوازه‌خوان را آورده که دف می‌زدند و مسلمانان را هجو می‌کردند و در کبر و نخوت غوطه‌ور بودند. خدای متعال درباره آنها می‌فرماید: ﴿وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بَطَرًا وَرِئَاءَ النَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَاللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ[۱۱۶]. ابوجهل می‌گفت: محمد(ص) گمان کرده است همان‌گونه که با یاران ما در نخله عمل کرد با ما نیز چنین کند؟ او خواهد دانست که ما از کاروان خود حمایت می‌کنیم یا نمی‌کنیم. اسب‌سواران آنان در میان کفار از نیرومندان بودند که سی نفر از قبیله بنی‌مخزوم حضور داشتند و تعداد شتران آنها به هفتصد شتر می‌رسید. تمام اسب‌سواران زره پوشیده بودند، و پیادگان نیز زره به تن داشتند[۱۱۷].

قریش برای جنگ با رسول خدا آماده شدند. آنها برای خوراکشان هر روز نه یا ده شتر می‌کشتند که ابوجهل بن هشام ده شتر، امیة بن خلف نه شتر، سهیل بن عمرو ده شتر، عتبة بن ربیعه ده شتر، شیبة بن ربیعه ده شتر، منبه و نبیه فرزندان حجاج ده شتر، ابو البختری ده شتر، حارث بن عامر ده شتر و عباس بن عبدالمطلب نیز ده شتر می‌کشتند. گفته شده: آن روز که عباس بن عبدالمطلب شتران خود را قربانی کرد، دیگ‌ها واژگون شدند و عباس را با اکراه همانند اسیر بیرون آوردند. عبدالله بن عباس گوید: پدرم در حالی که اسیر بود، اطعام می‌کرد و تا آن زمان، اسیری اطعام نکرده بود. ابن اسحاق نقل کرده که حکیم بن حزام نیز از جمله اطعام‌کنندگان بوده است[۱۱۸]. گفته شده که تعداد کفار ۱۲۵۰ و بعضی سه هزار نفر ذکر کرده‌اند[۱۱۹].[۱۲۰]

درخواست بازگشت

همان‌گونه که قبلاً ذکر شد، وقتی ابوسفیان دانست که رسول خدا(ص) برای تعرض به کاروان قریش مصمم است، تغییر مسیر داده و از راه ساحل به سرعت به طرف مکه حرکت کرد، و هنگامی که از خطر نجات یافت کسی را نزد قریش فرستاد. قریش در جحفه[۱۲۱] منزل کرده بودند که در آنجا با خبر شدند خطر تعرض به اموالشان دفع شده است و نیازی به مقابله نیست و خواستند به مکه بازگردند که ابوجهل گفت: هرگز بازنگردیم مگر اینکه در بدر حاضر شویم و در آنجا سه روز توقف کرده و شترها قربانی کنیم و طعام و شراب بخوریم و خوانندگان بخوانند و نوازندگان بنوازند تا عرب بشنود که ما در اینجا جمع شده‌ایم و همیشه از ما بیمناک باشند. هنگامی که گفتار ابوجهل به گوش ابوسفیان رسید گفت: این ظلم و شوم است؛ زیرا این گروه برای نجات اموالشان از مکه بیرون آمدند و اکنون اموال آنان محفوظ مانده است[۱۲۲].[۱۲۳]

بازگشت بنی‌زهره

اخنس بن شریق در حالی که قریش در جحفه بودند و هم‌پیمان (هم‌سوگند) با بنی‌زهره بود به آنان گفت: اموال شما محفوظ ماند و صاحب شما مخرمة بن نوفل که در کاروان بود نجات یافت و شما برای دفاع از او و مالش بیرون آمدید. این ترس را به من نسبت داده و هم‌اکنون بازگردید. چه نیازی دارید که بدون منفعت بیرون بروید؟ و آنچه این مرد (ابو جهل) می‌گوید پسندیده نیست. پس بنی زهره او را اطاعت کردند و بازگشتند و از آنان در جنگ بدر کسی حاضر نشد، و از قبیله بنی‌عدی بن کعب نیز در جنگ بدر کسی حاضر نشد، ولی بقیه قریش حضور داشتند[۱۲۴].[۱۲۵]

اخنس بن شریق و ابوجهل

اخنس[۱۲۶] وقتی خواست با بنی‌زهره بازگردد، ابوجهل را به کناری برد و به او گفت: آیا تو محمد را دروغ‌گو می‌دانی؟ به من راست بگو که در اینجا غیر از من و تو کسی نیست. ابوجهل گفت: هرگز او دروغ نگفته است و ما او را امین نام نهاده بودیم؛ ولی همواره مقام سقایت و رفادت[۱۲۷] و مشورت در میان خاندان بنی عبدالمطلب بوده، و هم‌اکنون نبوت در این خاندان محقق شده است، پس چه چیز برای ما می‌ماند در حالی که ما بنی‌مخزوم و بنی‌عبدالمطلب با یکدیگر مساوی بودیم؟[۱۲۸].[۱۲۹]

رؤیای جهیم بن صلت[۱۳۰]

در همان زمان که قریش در جحفه بودند، جهیم بن صلت خوابی دید. او می‌گوید: در خواب مردی را بر اسبی سوار دیدم و شتری نیز با او بود و می‌گفت: عتبه، شیبه، ابوجهل و دیگران در بدر کشته شدند؛ و او را دیدم که طعنه بر گودی گلوی شترش زد و او را در میان این سپاه رها کرد؛ پس خیمه‌ای نماند مگر اینکه از خون شتر به آن اصابت نمود. ابوجهل گفت: این هم پیامبر دیگری از فرزندان مطلب است. فردا خواهد دانست که چه کسی کشته خواهد شد[۱۳۱].[۱۳۲]

طالب بن ابی‌طالب

او نیز در میان کفار مکه بود که قریش او را با اکراه با خود به بدر آورده بودند و در مسیر رفتن، بین او و بعضی از قریش مشاجره‌ای روی داد. به او گفتند: به خدا سوگند، ای بنی‌هاشم! ما شما را شناخته‌ایم، اگرچه با ما از مکه حرکت کرده‌اید، ولی میل و رأی شما با محمد(ص) است. سپس او نیز با کسانی که به طرف مکه بازگشتند، بازگشت. ابن کلبی می‌گوید: طالب بن ابی‌طالب را مشرکان با اکراه همراه خودشان به بدر آوردند، ولی او را نه در میان اسرا یافتند و نه در بین کشته‌شدگان پیدا کردند و نه به خانه و اهلش بازگشت. او بهره‌ای از شعر داشت و او همان کس است که می‌گوید: يَا رَبِّ إِمَّا يَغْزُوَنَّ طَالِبُ *** فِي مِقْنَبٍ مِنْ هَذِهِ الْمَقَانِبِ فَلْيَكُنِ الْمَسْلُوبُ غَيْرَ السَّالِبِ *** وَلْيَكُنِ الْمَغْلُوبُ غَيْرَ الْغَالِبِ[۱۳۳].[۱۳۴].[۱۳۵]

بنی‌هاشم

در میان قریش و کفار مکه که برای مقابله با پیامبر بیرون آمده بودند، تعدادی از بنی‌هاشم، از جمله طالب بن ابی‌طالب، عقیل فرزند دیگر ابوطالب و عباس بن عبدالمطلب حضور داشتند که اینان را قریش با اکراه بیرون آورده بودند. وقتی بنی‌زهره تصمیم بر بازگشت گرفتند، بنی‌هاشم نیز خواستند بازگردند. ابوجهل آمده و راه را بر آنان بست و به قریش گفت: این جماعت بنی‌هاشم نباید از ما جدا شوند تا به مکه بازگردیم، و از مراجعت آنان جلوگیری کرد[۱۳۶].[۱۳۷]

العدوة القصوی[۱۳۸]

سپس قریش از جحفه حرکت کردند و ادامه مسیر دادند تا به سرزمین بدر رسیدند و در پشت تپه‌ای فرود آمدند. خداوند بارانی فرو فرستاد که قریش نتوانستند از آن نقطه کوچ کنند؛ ولی در منطقه‌ای که مسلمانان در آن بودند، باران مانع از پیشروی نگردید؛ از این‌رو مسیر را ادامه داده و در نزدیکی آب بدر فرود آمدند[۱۳۹].[۱۴۰]

حرکت از مدینه

حرکت سپاه اسلام از مدینه، پس از سپری شدن چند شب از ماه مبارک رمضان صورت گرفت. ابن هشام گفته است: هشت شب از ماه رمضان گذشته بود[۱۴۱] که ابن مکتوم را در مدینه به جای خود گذاشت و با مردم نماز گزارد. پس از اینکه ابولبابه را از روحاء[۱۴۲] بازگردانید، او را در مدینه جانشین نمود و پرچم سفید را به مصعب بن عمیر واگذار کرد. ابن اسحاق گوید: مقابل پیامبر دو پرچم سیاه بود، یکی از آنها را که «عقاب» گفته می‌شد علی بن ابی‌طالب(ع) و دیگری را مردی از انصار حمل می‌کرد[۱۴۳]. مرکب‌هایی که سپاه رسول خدا داشتند، عبارت از هفتاد شتر می‌شد که معمولاً سه نفر بر هرکدام سوار بودند. بر شتری، رسول خدا، علی بن ابی‌طالب و مرثد بن ابی مرثد[۱۴۴]؛ و بر شتری دیگری حمزة بن عبدالمطلب، زید بن حارثه و ابو کبشه انسه؛ و ابوبکر، عمر و عبدالرحمن بن عوف بر شتر دیگری سوار بودند. و قیس بن ابی‌صعصعه را بر آخر سپاه مأمور کرد. ابن هشام گفته است که: پرچم انصار با سعد بن معاذ بود[۱۴۵].[۱۴۶]

مادر ورقة بن نوفل

هنگامی که رسول خدا(ص) خواست از مدینه بیرون آید، مادر ورقة بن نوفل نزد پیامبر آمد و گفت: به من اذن بده که در جنگ همراه شما باشم و یاران شما را مداوا کنم، شاید خداوند شهادت را روزی من فرماید. پیامبر(ص) فرمود: در خانه بمان، خدا شهادت را نصیب تو خواهد کرد. وی اهل قرائت قرآن بود، پیامبر او را هر از گاهی زیارت می‌کرد و او را «شهیده» نام نهاده بود. مردم نیز به او شهیده می‌گفتند تا اینکه پس از وفات رسول خدا، دو نفر بر او یورش برده و او را کشتند[۱۴۷].[۱۴۸]

عمیر بن وقاص

عامر بن سعد از پدرش نقل می‌کند: برادرم عمیر بن وقاص را دیدم که خود را مخفی می‌کند و این هنگامی بود که قرار بود پیامبر سپاه اسلام را مشاهده کند تا هر کسی که شرایط شرکت در پیکار را دارد، اجازه دهد؛ و اگر فاقد صلاحیت است، او را بازگرداند. او می‌گوید: من به برادرم گفتم: چه شده است که خود را پنهان می‌کنی؟ گفت: بیم آن دارم که رسول خدا مرا ببیند و مرا از نظر سن کوچک شمارد و بازگرداند، و من دوست دارم که در این جنگ شرکت کنم تا شاید خدای منّان شهادت را روزی‌ام نماید. پس داوطلبان شرکت در جنگ بر پیامبر عرضه شدند و در میان آنها رسول خدا(ص) عمیر بن وقاص را خواند و به او فرمود: بازگرد، تو کوچک هستی و نباید در این پیکار شرکت کنی. عمیر پس از شنیدن سخن پیامبر گریست و آن‌گاه رسول خدا به او اجازه داد. سعد برادر عمیر می‌گوید: من شمشیر را بر کمر برادرم می‌بستم و او در حالی که بیش از شانزده سال از عمرش نگذشته بود در جنگ بدر شرکت کرد و به شهادت رسید[۱۴۹].[۱۵۰]

سعد بن خیثمه

هنگامی که رسول خدا(ص) مردم را به رویارویی با کاروان قریش فراخواند فرمود: امید است که خداوند غنیمتی را روزی شما کند. گروهی برای شرکت در این جهاد شتاب کردند، چه‌بسا فرزندی با پدر برای شرکت در جنگ قرعه می‌کشید و از آن جمله سعد بن خیثمه بود که با پدرش در رفتن به بدر قرعه زدند. سعد به پدرش خیثمه گفت: اگر در این قرعه چیزی به جز بهشت بود، تو را مقدم می‌داشتم، ولی من آرزو دارم که در این جنگ شربت شهادت را بنوشم. خیثمه به او گفت: مرا بر خود مقدم بدار و تو نزد زنان و خانواده‌ات بمان، و من در این جنگ شرکت می‌کنم. سعد نپذیرفت. خیثمه گفت: به ناچار یک نفر از ما برای سرپرستی زنان و خانواده باید بمانیم؛ پس قرعه‌کشی کرده و نام سعد بیرون آمد. او عازم گردید و به بدر آمد و در جنگ بدر به شهادت رسید[۱۵۱].[۱۵۲]

دعای پیامبر لحظه حرکت

پیامبر(ص) وقتی می‌خواست از مدینه به طرف بدر خارج گردد، زره خود را پوشید، شمشیر را حمایل نمود و نظری به اصحاب خود کرد و گفت: خدایا! اینان پابرهنه‌اند، پس تو آنها را حمل کن؛ و برهنه‌اند، تو آنها را بپوشان؛ و گرسنه‌اند، تو آنها را سیر نما؛ و نیازمندند، پس تو آنها را بی‌نیاز گردان از فضل خویش؛ و کسی از آنها بازنگردد مگر اینکه یک شتر یا دو شتر به غنیمت با خود آورده تا برهنه‌ای را به وسیله آن بپوشاند و از طعام و زاد و توشه قریش بهره‌مند گردد و از اسیران فدیه گیرد تا هر مستمندی را با آن بی‌نیاز کند[۱۵۳].[۱۵۴]

خبیب بن یساف

او مردی شجاع و مسلمان نشده بود. هنگامی که رسول خدا به سوی بدر حرکت کرد او با قیس بن محرث که او نیز مسلمان نبود بیرون آمد و در وادی عقیق به رسول خدا ملحق شدند. خبیب خود را در لباس جنگ پوشانده بود و پیامبر او را شناخت و روی به سعد بن معاذ کرد و فرمود: این شخص خبیب است؟ سعد گفت: آری. پیامبر به خبیب و قیس بن محرث فرمود: چه سبب شده است که با ما بیرون آمده‌اید؟ گفتند: ما با قوم خود برای به دست آوردن غنیمت آمده‌ایم. رسول خدا(ص) فرمود: کسی که بر دین ما نیست، حق ندارد با ما باشد. خبیب گفت: قوم من می‌دانند که من در جنگ، مردی قوی و پرتوان هستم. به شما کمک می‌کنیم تا ما را در غنیمت سهیم گردانی، ولی اسلام نمی‌آورم. پیامبر فرمود: ممکن نیست، اسلام بیاور و آن‌گاه مقاتله کن. خبیب در جایی به نام روحاء آمد و گفت: أَسْلَمْتُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ «تسلیم خدا هستم و گواهی می‌دهم که تو رسول خدا هستی». رسول خدا خوشحال شد و به او اجازه شرکت در جنگ داد. وی مردی توانمند در جنگ بدر و دیگر جنگ‌ها بود، ولی قیس بن محرث از مسلمان شدن خودداری کرد و به مدینه بازگشت و هنگامی که رسول خدا از بدر مراجعت کرد، نزد پیامبر آمد و اسلام آورد و در جنگ اُحد شرکت کرد و کشته شد[۱۵۵].[۱۵۶]

طلب عیر و یا حرب نفیر

پیامبر(ص) پس از آن‌که از بازگشت ابوسفیان از شام و نزدیک شدن او به بدر آگاهی یافت به اصحاب خود فرمود: می‌توانید به دنبال عیر (کاروان ابوسفیان) که در آن مال و ثروت است بروید، یا اینکه به سوی جنگ - نفیر و قریش - که برای مقابله آمده‌اند رفته و با آنها مقاتله کنید؛ و فرمود: خداوند یکی از آنها را وعده داده است. ولی اصحاب بیشتر دوست داشتند به طرف کاروان رفته و غنیمت بازگیرند تا بتوانند به کمک آن اموال، مرکب و سلاح تهیه کنند. در این باره خدای متعال می‌فرماید: ﴿وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ[۱۵۷]. در روایت دیگری آمده است که رسول خدا(ص) فرمود: قریش از مکه به سرعت بیرون آمده است، شما چه می‌گویید؟ آیا کاروان را بهتر از جنگ با قریش می‌دانید؟ گفتند: آری، شما یادآور جنگ نشدید تا آماده شویم و ما برای تعرض به کاروان بیرون آمدیم[۱۵۸]. در حدیث ابی‌حمزه آمده است: جبرئیل بر پیامبر نازل شد و خبر حرکت مشرکان از مکه را به او رسانید. پیامبر درباره رفتن به طرف کاروان تجارت قریش یا جنگ با آنان که از مکه آمده بودند مشورت کرد.

ابوبکر برخاست و گفت: یا رسول الله! اینان قریش‌اند که خود را برتر دانسته و خود را بزرگ می‌دانند و آنان هرگز از آن زمان که کفر اختیار کرده، ایمان نیاورده‌اند، و از آن وقت که عزیز گشته هرگز ذلیل نشده‌اند، و ما با آمادگی رزمی بیرون نیامدیم[۱۵۹]. رسول خدا به او دستور داد که بنشیند، او نشست. پس عمر بن خطاب به پا خاست و همانند ابوبکر سخن گفت و پیامبر به او نیز امر کرد و او نشست[۱۶۰]. بعد از آن‌که پیامبر این سخنان را شنید، چهره مبارکش دگرگون شد، و علی(ع) همین جریان را سبب نزول این آیه ذکر کرده است: ﴿كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ[۱۶۱].

پس از ابوبکر و عمر، مقداد به پاخاست و گفت: به آنچه خدا فرمان داده است عمل کن که ما با تو خواهیم بود، و به خدا سوگند به تو نگوییم چیزی را که بنی‌اسرائیل به موسی گفتند که تو و پروردگارت بروید بجنگید و ما در اینجا نشسته‌ایم. ما می‌گوییم تو و پروردگارت با دشمن بجنگید ما نیز همراه شما با دشمن جنگ کنیم تا زمانی که زنده باشیم. به آن خدایی سوگند که تو را به حق مبعوث کرد، اگر ما را تا «برک الغماد»[۱۶۲] ببری، با تو خواهیم آمد و با شمشیرهای خود از تو دفاع می‌کنیم تا بدان‌جا رسیم. عبدالله بن مسعود می‌گوید: من به چهره رسول خدا نظر افکندم، دیدم که باز شد و آثار سرور در آن نمایان گردید. در کشّاف آمده است که پیامبر خندید و برای او دعای خیر کرد[۱۶۳]. عبدالله بن مسعود می‌گوید: من مقداد را در آن روز در مقامی دیدم که اگر من به جای او، آن سخن را گفته بودم، نزد من بهتر بود از آنچه در روی زمین است. و او مردی شجاع بود و چون رسول خدا در خشم می‌شد در صورت او سرخی نمایان می‌گشت و مقداد در آن حال می‌آمد و می‌گفت: یا رسول الله! بشارت باد تو را، به خدا سوگند، ما به تو نگوییم آنچه بنی‌اسرائیل به موسی ﴿اذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ[۱۶۴] به آن خدایی که تو را مبعوث گردانید، ما در برابر تو و از پشت سر تو خواهیم بود و از طرف راست و چپ تو را حمایت می‌کنیم تا خدا تو را پیروز گرداند[۱۶۵].[۱۶۶]

پاسخ سعد بن معاذ

رسول خدا(ص) فرمود: ای مردم! نظر خود را بگویید. و سخن پیامبر متوجه انصار بود؛ زیرا آنان اکثر سپاه پیامبر را تشکیل می‌دادند و در بیعت عقبه به رسول خدا گفته بودند هنگامی که شما به دیار ما آمدید در ذمه ما خواهید بود، همان‌گونه که از فرزندان و زنان خویش حمایت می‌کنیم، از تو دفاع خواهیم کرد. و چون انصار در آن بیعت، تعهد نکرده بودند که در خارج مدینه هم از پیامبر دفاع کنند، از این‌رو پیامبر نظر آنان را جویا شد. سعد بن معاذ از جای برخاست و گفت: ای رسول خدا! گویا منظورت ما هستیم؟ فرمود: آری. سعد گفت: ما به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق کردیم و گواهی دادیم به اینکه آنچه آورده‌ای حق است و با تو میثاق بسته و شنیده و اطاعت نمودیم. هر کجا اراده کردی بروی، با تو خواهیم بود. به آن کسی که تو را به حق مبعوث کرد، اگر ما را به درون این دریا بری با تو می‌آییم، و هرگز کسی از ما تخلف نخواهد کرد و فردا از ملاقات با دشمن ناخشنود نخواهیم بود. در جنگ استقامت داشته و در رویارویی با دشمن راستی ما ظاهر گردد. امید است که خدا از ما عملکردی نشان دهد که باعث روشنی چشم تو گردد، پس با توکل بر خدا ما را حرکت ده.

رسول خدا(ص) از گفته سعد بن معاذ مسرور شد و سخن او سبب نشاط پیامبر گردید و سپس فرمود: حرکت کنید و خود را بشارت دهید، خدا به من یکی از دو امر را وعده فرموده است. به خدا سوگند، گویا من هم اکنون محل کشته شدن کفار را می‌بینم. آن‌گاه از ذفران[۱۶۷] حرکت کردند و به نزدیکی بدر رسیدند[۱۶۸]. در نقل دیگری آمده است که پیامبر فرمود: گویا اینجا قتلگاه فلان شخص است، و این قتلگاه ابوجهل، عتبة بن ربیعه، شیبة بن ربیعه، منبه و نبیه فرزندان حجاج می‌باشد و خداوند مرا به یکی از دو طایفه وعده داده است و هرگز او در وعده تخلف نکند. پس جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد: ﴿كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ... وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ آن‌گاه رسول خدا(ص) امر کرد که حرکت کنند، و تا هنگام عشاء بر آب بدر وارد شدند که همان «عدوه شامیه» باشد و قریش آمدند و بر «عدوه یمانیه» و فرود آمدند[۱۶۹].[۱۷۰]

آگاهی از سپاه دشمن

هنگام عصر رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب، زبیر بن عوام، سعد بن ابی‌وقاص و برخی دیگر از اصحابش را به طرف آبی فرستاد که در بدر واقع بود تا از قریش خبر بیاورند. آنان با دو نفر از بردگان قریش، اسلم غلام بنی‌حجاج و عریض غلام بنی‌عاص بن سعید برخورد کردند که برای بردن آب آمده بودند. آن دو غلام را دستگیر و نزد رسول خدا آوردند در حالی که پیامبر نماز می‌گزارد. از آنها پرسش کردند، آنان در پاسخ گفتند: ما را قریش برای بردن آب فرستاده‌اند. اصحاب رسول خدا گمان کردند که آن دو را ابوسفیان فرستاده است؛ از این‌رو آنها را زدند تا جایی که گفتند ما از طرف ابوسفیان هستیم. آن‌گاه آنها را رها نمودند و پیامبر نماز خود را تمام کرد و فرمود: این دو غلام هنگامی که راست می‌گویند، آنان را می‌زنید؛ و وقتی دروغ می‌گویند آنها را رها می‌کنید؟! راست می‌گویند آنان از قریش‌اند. آن‌گاه درباره قریش پرسید. گفتند: آنان در پشت این تپه در کنار وادی هستند. پیامبر پرسید که: تعداد آنها چه قدر است؟ گفتند: زیاد هستند و عدد را دقیقاً نمی‌دانیم.

رسول خدا(ص) پرسید که: روزی چند شتر قربانی می‌کنند؟ پاسخ دادند: یک روز نه شتر و روز دیگر ده شتر. پیامبر(ص) فرمود: پس آنان بین نهصد تا هزار نفرند. دوباره رسول خدا درباره بزرگان قریش سؤال کرد که در این گروه چه کسانی هستند؟ گفتند: عتبة و شیبة فرزندان ربیعه ابوالبختری، حکیم بن حزام، نوفل بن خویلد، حارث بن عامر، طعیمة بن عدی، نضر بن حارث، زمعة بن اسود، ابوجهل بن هشام، امیة بن خلف، نبیه و منبه فرزندان حجاج، سهیل بن عمرو و عمرو بن عبد ود. رسول خدا(ص) روی به اصحاب کرد و فرمود: این مکه است که قطعه‌های کبد[۱۷۱] خود را به سوی شما فرستاده است[۱۷۲].[۱۷۳]

نزول باران

آنجایی که رسول خدا و اصحاب او در بدر فرود آمده بودند از آب فاصله داشت. بر آنان تشنگی غلبه کرد و در سختی افتادند و شیطان آنها را وسوسه کرد که: شما گمان می‌کنید اولیای خدا هستید و حق با شماست و پیامبر در میان شما می‌باشد، در حالی که مشرکان بر آب غلبه کرده و شما تشنه‌اید، پس منتظر هستید که تشنگی شما را از پای درآورد و دشمن بر شما چیره گردد. بدین جهت اصحاب رسول خدا غمگین شده بودند. آنجا زمین نرم و خاکی بود که قدم در آن فرو می‌رفت، خداوند در این هنگام باران فرستاد و غبارها از بین رفت و زمین سخت گردید. اصحاب پیامبر آب نوشیدند و ظروف خود را پر کردند و خود را نظافت نمودند[۱۷۴].[۱۷۵]

مناجات پیامبر(ص)

از علی بن ابی‌طالب(ع) نقل است که فرمود: شبی که فردای آن روز واقعه بدر رخ داد، باران بارید و ما در زیر درخت و سپرهای خود پناه گرفتیم و رسول خدا شب را بیتوته نمود و نماز می‌خواند و مردم را بر قتال دعوت می‌کرد، و در میان ما تنها مقداد اسب‌سوار بود. در آن شب به هر کسی نگاه کردم خفته بود، مگر رسول خدا که در زیر درختی نماز می‌گزارد و گریه می‌کرد تا اینکه صبح شد. ابن کثیر می‌گوید: شب بدر، شب جمعه و شب هفدهم ماه مبارک رمضان سال دوم هجرت بود و رسول خدا آن شب را در کنار درختی نماز می‌گزارد و در سجده، ذکر يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ را می‌گفت و تکرار می‌کرد[۱۷۶].[۱۷۷]

عمار بن یاسر و عبدالله بن مسعود

پیامبر(ص) وقتی در بدر فرود آمد، عمار و عبدالله بن مسعود را فرستاد تا از قریش خبرگیرند. آنها رفتند و بازگشتند و به رسول خدا گفتند: یا رسول الله! اینان به شدت وحشت‌زده و در اضطرابند؛ طوری که اگر اسبان آنها بخواهند شیهه بکشند، از آن ممانعت می‌کنند[۱۷۸].[۱۷۹]

پیشنهاد حباب بن منذر

رسول خدا(ص) و اصحاب هنگامی که در بدر فرود آمدند، حباب بن منذر[۱۸۰] به خدمت پیامبر آمد و گفت: آیا منزل کردن در این نقطه‌ای که فرود آمدیم به دستور خدای تعالی بوده است که ما را حق تقدیم و تأخیر در آن نیست، یا اینکه یک رأی است؟ پیامبر فرمود: فرود در این منزل به دستور الهی نیست، بلکه یک نظر است[۱۸۱]. حباب گفت: یا رسول الله! اینجا منزل مناسبی نیست. به اصحاب دستور دهید از این نقطه حرکت کرده و نزدیک آب فرود آییم و آب را از دشمن گرفته و چاه‌های آن را مسدود، و حوضی بنا کنیم که ما از آن بخوریم و دشمن نتواند از آن استفاده کند.

پیامبر(ص) فرمود: این پیشنهاد خوبی است. سپس پیامبر و اصحاب از آن منزل حرکت کرده و نزدیک آب مسکن گزیدند و چاه‌ها را بستند و حوضی در کنار چاهی احداث نمودند که آن را از آب پر و استفاده می‌کردند[۱۸۲]. گروهی از کفار قریش، کنار حوض آمدند و خواستند از آب استفاده کنند، اصحاب رسول خدا تصمیم گرفتند که از آنان ممانعت نمایند. رسول خدا(ص) فرمود: بگذارید بنوشند که هرکس از آب نوشد کشته خواهد شد، مگر حکیم بن حزام. او هم از آنها بود که سوار بر اسب آمده بود آب بنوشد و همان‌گونه که پیامبر خبر داده بود تمام آن افراد به جز حکیم بن حزام کشته شدند، او بر اسبی که نامش «وجیه» بود سوار شده و از معرکه بدر بیرون رفت و نجات یافت و سپس اسلام آورد، و بعدها هنگامی که میخواست قسم یاد کند می‌گفت: نه به آن کسی که روز بدر مرا نجات داد[۱۸۳].[۱۸۴]

عریش

پس از فرود پیامبر(ص) و اصحاب او در بدر، سعد بن معاذ به محضر پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! ما برای تو عریشی[۱۸۵] از چوب درخت خرما بنا می‌کنیم که شما در آن قرار‌گیری و مرکب‌های خود را نزد تو نهیم، سپس برای ملاقات با دشمن می‌رویم؛ اگر خدا ما را بر دشمنان غالب گردانید و پیروز کرد، همان چیزی است که ما دوست داریم، و اگر پیروز نشدیم شما بر این مرکب‌ها سوار شده و به قوم ما که در پشت سر ما هستند ملحق گردی؛ زیرا اقوام از آمدن تخلف کردند در حالی که ما تو را از آنان بیشتر دوست نمی‌داریم، و اگر آنها می‌دانستند که تو قصد جنگ با دشمن داری، هرگز تخلف نمی‌کردند و از تو حمایت می‌نمودند و در کنار تو با دشمن می‌جنگیدند. پیامبر(ص) سعد بن معاذ را به خیر ستود. آن‌گاه برای رسول خدا عریشی بنا شد[۱۸۶]. ابن ابی‌الحدید می‌گوید: من از امر ساختن عریش در شگفتم که چگونه آن را درست کردند؛ زیرا در منطقه بدر نخل نیست، و اگر از چوب نخلی که مسلمانان در دست داشتند ساخته باشند، که آن برای آنها به منزله سلاح بود؛ مگر اینکه بگوییم چوب‌هایی از نخل با آنها بوده که پارچه‌ای بر روی آن انداختند، و الا برای بنای عریش از نخل در آن نقطه وجهی نمی‌بینم[۱۸۷].[۱۸۸]

صبح بدر

صبح روز بدر، یعنی هفدهم ماه رمضان، قریش از پشت تپه که آن را «عقنقل» می‌گفتند به سوی سرزمین بدر حرکت کردند، رسول خدا هنگامی که آنان را مشاهده نمود گفت: خدایا! اینان قریش‌اند که با فخر و تکبر به ما روی آورده‌اند. با تو دشمن‌اند و پیغمبرت را تکذیب کرده‌اند. خدایا! آن پیروزی که به من وعده دادی عطا کن. بار خدایا! اینان را هلاک گردان. وقتی پیامبر(ص) عتبة بن ربیعه را در میان سپاه کفر مشاهده کرد که بر شتری سرخ‌موی سوار بود به یارانش فرمود: اگر در میان این جماعت کسی خیری باشد، نزد صاحب شتر سرخ مو است. اگر او را اطاعت می‌کردند صلاح و رشد آنها در آن بود[۱۸۹].[۱۹۰]

خطبه پیامبر(ص)

ابن مسعود می‌گوید: چون فجر طلوع کرد رسول خدا(ص) ندا داد: ای بندگان خدا! وقت نماز است. سپس مردم از زیر درخت و پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند و ما با پیامبر نماز گزاردیم و پیامبر در خطبه‌ای که خواند بر جهاد تأکید کرد و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: من شما را بر چیزی تشویق می‌کنم که خدا شما را بر آن سفارش کرده است. به درستی که صبر و استقامت در موقعیت‌های سخت از چیزهایی است که خدای تعالی به وسیله آن هم و غم را بزداید[۱۹۱].[۱۹۲]

استغاثه مسلمانان

ابن عباس می‌گوید: هنگامی که روز بدر فرا رسید و دو سپاه در برابر یکدیگر برای مقاتله صف کشیدند، ابوجهل گفت: خدایا! کسی که از ما به یاری سزاوارتر است او را پیروز کن؛ و مسلمانان نیز استغاثه کردند. خدای متعال می‌فرماید: ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ[۱۹۳]. وقتی پیامبر به زیادی تعداد مشرکان و کمی تعداد مسلمانان نگاه افکند، به قبله روی کرد و گفت: «اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي اللَّهُمَّ إِنْ تَهْلِكْ هَذِهِ الْعِصَابَةُ لَا تُعْبَدُ فِي الْأَرْضِ»؛ «خدایا! آنچه مرا وعده داده‌ای عطا کن. خدایا! اگر این گروه (مسلمانان) هلاک گردند، تو در زمین پرستش نشوی». همواره رسول خدا دست برداشته و پروردگار خود را صدا می‌کرد به گونه‌ای که عبایش از روی شانه‌اش افتاد[۱۹۴].[۱۹۵]

بشارت پیروزی

در همان حالی که پیامبر در عریش بود، کمی خوابید و سپس بیدار شد و فرمود: بشارت باد شما را پیروزی خدا. این جبرئیل است که برای کمک به شما آمده است[۱۹۶]. ابن عباس از مردی از قبیله بنی‌غفار نقل می‌کند که گفت: من و پسر عمویم در بدر، بالای کوهی بودیم که بر بدر اشراف داشت و هر دو مشرک و منتظر بودیم ببینیم کدام‌یک از دو لشکر شکست خواهد خورد تا ما به غارت دست بزنیم و غنیمتی نصیبمان شود. ناگهان قطعه ابری به ما نزدیک شد که صدای همهمه از آن به گوش می‌رسید؛ ولی پسر عمویم نتوانست تحمل کند، گویا پرده دلش پاره شد و در دم جان داد، و من نیز نزدیک بود هلاک شوم، اما خودم را نگه داشتم. ابو داوود مازنی می‌گوید: من مشرکان را در بدر تعقیب می‌کردم که آنها را با شمشیر به قتل برسانم. قبل از آن‌که به مشرکی برسم می‌دیدم سرش از بدن جدا شد، فهمیدم کس دیگری او را کشت که من نمی‌دیدم[۱۹۷].[۱۹۸]

اسود بن عبدالاسد[۱۹۹]

او از قبیله بنی‌مخزوم و مردی بد خلق بود. از میان سپاه دشمن بیرون آمد و گفت: من با خدا تعهد کرده‌ام که از حوض مسلمانان آب بنوشم و بعد آن را خراب کنم و یا اینکه در کنار آن بمیرم. حمزة بن عبدالمطلب هنگامی که دید به طرف حوض می‌آید به سوی او آمده و به او ضربتی زد که پایش از نصف ساق قطع شد و هنوز به حوض نرسیده بود بر پشت افتاد، در حالی که از ساق پایش خون می‌ریخت؛ سپس خود را به طرف حوض می‌کشید که در آن وارد گردد و از آن بنوشد تا به گمان خود به قسم عمل کرده باشد. آن‌گاه حمزه او را تعقیب کرد و در کنار حوض او را کشت[۲۰۰].[۲۰۱]

ارزیابی عمیر بن وهب[۲۰۲]

عمیر بن وهب اسب خود را نهیب زد و بر گرد سپاه پیامبر(ص) گشته و بازگشت و گفت: اینان (پیامبر و اصحابش) نه کمین گرفته‌اند و نه نیروی کمکی دارند؛ ولی این شتران آبکش یثرب با خود مرگ حتمی آورده‌اند، آنها را ببینید همانند شخص لال سکوت کرده و سخن نمی‌گویند و همانند افعی که قصد حمله دارد، نگاه می‌کنند. اینان را پناهی به جز شمشیرشان نیست. من نمی‌بینم آنان پشت به جنگ کنند تا اینکه کشته شوند و کشته نگردند تا به تعداد خود بکشند، پس آراء خود را جمع کرده و فکری کنید. ابوجهل گفت: دروغ می‌گویی و ترسیده‌ای[۲۰۳]. در نقل دیگری آمده است که عمیر بن وهب گفت: ای جماعت قریش! الْبَلَايَا تَحْمِلُ الْمَنَايَا؛ «شتران بار مرگ با خود آورده‌اند»[۲۰۴].[۲۰۵]

پیشنهاد حکیم بن حزام

سعید بن مسیب می‌گوید: نزد مروان بن حکم بودیم که خدمتکار او آمد و گفت: حکیم بن حزام[۲۰۶] اجازه ملاقات می‌خواهد. مروان گفت: به او اذن دهید. هنگامی که وارد شد مروان او را استقبال نمود و در نزد خود نشانید و از ماجرای بدر از او پرسید. حکیم گفت: ما از مکه بیرون آمدیم تا به جحفه رسیدیم. قبیله‌ای از قریش (بنی زهره) از آنجا بازگشتند و در بدر شرکت نکردند؛ پس ما حرکت نموده و به کنار سرزمین بدر رسیدیم.

حکیم می‌گوید: من نزد عتبة بن ربیعه آمده و به او گفتم: دوست داری امروز عمل شرافت‌مندانه‌ای انجام دهی؟ گفت: چه کنم؟ گفتم: شما از محمد(ص) خون ابن حضرمی (که در سریه عبدالله بن جحش بین مکه و طائف کشته شد) را مطالبه می‌کنید تو دیه او را به عهده بگیر و این مردم را به مکه بازگردان. عتبه به من گفت: نزد ابوجهل برو و به او بگو که حاضر است با این گروه بازگردد و من آن دیه را متحمل شوم؟ حکیم می‌گوید: نزد ابوجهل رفتم در حالی که اطراف او جماعتی بودند و آن پیغام را رساندم. ابوجهل گفت: عتبه، فرستاده‌ای غیر از تو نیافت؟ گفتم: نه و من هرگز رسول غیر او نخواهم شد. پس من به سرعت نزد عتبه آمدم که او را از این واقعه مطلع سازم، او را یافتم که به جایی تکیه نموده. ناگهان ابوجهل را در حالی که در چهره‌اش آثار شر نمایان بود، دیدم که می‌آید و به عتبه گفت: ریه‌ات باد کرده است (ترسیدی)؟ عتبه گفت: زود است که بدانی چه کسی می‌ترسد. آن‌گاه ابوجهل شمشیر خود را کشید و بر اسب خود نهیب زد و رفت. در آن هنگام بود که جنگ شروع شد[۲۰۷].[۲۰۸]

عتبه و درخواست بازگشت

عتبة بن ربیعه بر شتر خویش سوار شد و در میان مشرکان گشت می‌زد، گفت: ای قوم! مرا اطاعت کنید و با این مرد و اصحابش جنگ نکنید. این امر و ترس آن را به من نسبت دهید. بعضی از شما با اینان خویشاوندی نزدیک دارید و همیشه نگاه برخی از شما به قاتل پدر یا برادرش خواهد بود که سبب دشمنی و کینه خواهد شد. شما یاران این مرد را نمی‌توانید به قتل رسانید مگر اینکه به همان تعداد از شما بکشند، و من بیم آن دارم که در این جنگ، شکست از آن شما باشد. خواسته شما تنها خون آن مقتول (ابن حضرمی) و اموال کاروان نخله می‌باشد که من آن را به عهده می‌گیرم. اگر محمد در ادعای نبوتش دروغگو باشد، درندگان عرب او را کفایت کنند؛ و اگر او پادشاه باشد، شما در ملک فرزند برادر خود خواهید بود؛ و اگر او پیامبر باشد، شما به وسیله او سعادتمندترین مردم خواهید بود. ای قوم! نصیحت مرا رد نکنید و رأی مرا سفیهانه ندانید. ابوجهل وقتی سخن او را شنید بر او حسد برد که مبادا مردم به سخن او گوش کنند و عتبه بزرگ آن قوم شود. گفت: این پیشنهاد عتبه بدین جهت است که با محمد خویشی دارد و ترس آن دارد که فرزندش (ابو حذیفه) و محمد کشته شوند. سپس گفت: ما هرگز بازنگردیم تا خدا بین ما و محمد حکم کند. عتبه در خشم شد و گفت: به زودی خواهی دانست که چه کسی از ما ترسیده و قریش نیز بزودی خواهند دانست که چه کسی قوم خود را به فساد کشانده است[۲۰۹].[۲۱۰]

عامر بن حضرمی

ابوجهل نزد عامر بن حضرمی - برادر عمرو بن حضرمی که در نخله به دست مسلمان‌ها کشته شد - فرستاد و او را تحریک کرد و گفت: عتبه می‌خواهد مردم را بازگرداند، تو از قریش بخواه که به عهد خود وفا کرده و خون‌خواهی کنند. عامر بن حضرمی فریاد وَا عُمَرَاهْ سر داد و این باعث افروخته شدن آتش جنگ شد، و پیشنهاد عتبه که مردم بازگردند عملی نگردید[۲۱۱].[۲۱۲]

کفار در نظر مسلمانان

از حکمت‌های الهی این بود که خداوند قبل از آغاز جنگ، تعداد مسلمانان را در نظر کفار کم جلوه داد تا موجب شود که آنان به جنگ اقدام کنند، و هنگامی که جنگ شروع شد، آنان را در دیدگان کفار زیاد نشان داد تا در آنها وحشت و سستی به وجود آید، و تعداد مشرکان را نیز در نظر مسلمانان کم جلوه داد تا دل‌های آنها نیرومند و محکم گردد[۲۱۳]. به همین جهت از عبدالله بن مسعود نقل شده است که می‌گفت: روز بدر کفار در نظر ما کم بودند تا جایی که من به کسی گفتم: من آنان را بیش از هفتاد نفر نمی‌بینم و او می‌گفت شاید صد نفر باشند[۲۱۴]. در همین باره خدای متعال می‌فرماید: ﴿وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا وَيُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ[۲۱۵].[۲۱۶]

قباث بن اشیم

او که در میان سپاه کفر بود و بعداً اسلام آورد می‌گفت: من در روز بدر، چون مسلمانان را دیدم با خود گفتم، اگر زنان قریش با پوشش‌های خود بیرون آمده بودند محمد و اصحابش را باز می‌گرداندند. پس از جنگ خندق به مدینه آمدم و درباره رسول خدا پرسش کردم. به من گفتند: پیامبر با یارانش در مسجد است. من به مسجد آمدم و او را نمی‌شناختم. سلام کردم. رسول خدا به من فرمود: ای قباث! تو بودی که در روز بدر می‌گفتی اگر زنان قریش با پوشش خود بیرون آمده بودند محمد و اصحابش را باز می‌گرداندند؟ قباث گفت: به آن خدایی که تو را به حق مبعوث کرد، زبان من حرکت نکرد و لب‌های من نیز تکان نخورد و گوش‌های من نیز نشنید که این سخن را گویم. فقط این چیزی بود که با خود در دلم گفتم. آن‌گاه اسلام آورد و گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ مَا جِئْتَ بِهِ حَقٌّ؛ «من گواهی می‌دهم به یگانگی خدا و رسالت محمد(ص)، و اینکه آنچه تو آورده‌ای، حق است»[۲۱۷].[۲۱۸]

سفارش پیامبر(ص)

پیامبر(ص) به اصحاب خود فرمود تا اجازه داده نشد، حمله را آغاز نکنند و فرمود: اگر سپاه دشمن، شما را احاطه کرد و به شما نزدیک شد، آنان را با تیر از خود برانید و به حمله اقدام نکنید. رسول خدا(ص) در عریش که مشرف بر وادی بود، قرار گرفت و ابوبکر نیز با او بود[۲۱۹].[۲۲۰]

غبار ذلت بر چهره دشمن

سدی می‌گوید: رسول خدا(ص) روز جنگ بدر به علی(ع) فرمود: از این سنگریزه‌های زمین مقداری به من بده. پس علی(ع) مقداری از سنگریزه‌ها که با خاک مخلوط بود به دست رسول خدا داد. پیامبر آن را بر صورت‌های آن قوم پاشید، پس کسی نماند مگر اینکه از آن خاک در چشمش داخل شد؛ سپس به مسلمانان امر کرد که آنان را کشته و اسیر کنند و خدای تعالی این آیه را فرستاد: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى...[۲۲۱] برخی از مفسران مثل عروه، عکرمه و مجاهد، نزول این آیه را در بدر ذکر کرده‌اند[۲۲۲].[۲۲۳]

سواد بن غزیه[۲۲۴]

رسول خدا(ص) خودش در روز بدر صفوف مسلمانان را منظم می‌نمود و در دستش چوبه تیری داشت و با آن به افراد اشاره می‌کرد که مرتب بایستند. در آن هنگام به مردی از هم‌پیمانان قبیله بنی‌عدی بن نجار عبور کرد که از صف سپاه جلو آمده بود. پیامبر با آن چوب بر شکم او گذاشت در حالی که شکم او برهنه بود و فرمود: ای سواد! مساوی دیگران بایست. او به پیامبر گفت: فشار آن چوب بر شکمم مرا به درد آورد، به آن خدایی که تو را به حق و عدل مبعوث کرده است، من می‌خواهم تقاص کنم. رسول خدا سینه مبارک خود را باز کرد و فرمود: تقاص کن. سواد بن غزیه دست در آغوش پیامبر افکند و شکم رسول خدا را بوسید. پیامبر فرمود: چه چیز تو را به این کار واداشت؟ گفت: یا رسول الله! صحنه کارزار است و شاید من کشته شوم؛ خواستم آخرین دیدارم با تو این باشد که پوست من بدن تو را لمس کند. رسول خدا برای او دعای خیر کرد[۲۲۵].[۲۲۶]

رویارویی حق و باطل

عتبه به ابوجهل گفت: کسی همانند من بترسد؟ قریش به زودی می‌داند که چه کسی لئیم‌تر و ترسوتر است، و چه کسی قوم خود را به فساد کشانده است. آن‌گاه زره خود را پوشید و با برادرش شیبه و پسرش ولید راهی میدان شدند. پس سه نفر از جوانان انصار به نام عوف و معوذ[۲۲۷] - فرزندان حارث و مادر این دو عفراء می‌باشد - و گفته می‌شود عبدالله بن رواحه برای مقابله با آنان بیرون آمدند. عتبه به آنان گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: گروهی از انصار.

به آنها گفتند: ما را به شما حاجتی نیست. پس منادی آنها فریاد زد: ای محمد! از قوم ما کسانی که بسان ما هستند به سوی ما بفرست. رسول خدا به حمزه بن عبدالمطلب و عبیده بن حارث[۲۲۸] و علی بن ابی‌طالب(ع) امر کرد که برای مقابله به طرف آنان روند. وقتی نزدیک شدند گفتند: شما چه کسانی هستید؟

عبیده گفت: من عبیده هستم، سپس حمزه و علی(ع) خودشان را معرفی کردند. گفتند: آری، همسان‌های کریمی هستید. عبیده بن حارث که از همه بزرگتر بود، برابر عتبه بن ربیعه قرار گرفت؛ و حمزه با شیبه بن ربیعه؛ و علی(ع) با ولید بن عتبه مواجه شدند. حمزه حریف خود شیبه را مهلت نداد و او را به قتل رساند؛ و علی(ع) نیز به ولید فرصت نداد و او را کشت؛ ولی عبیده و عتبه هرکدام ضربتی بر دیگری زدند؛ آن‌گاه حمزه و علی(ع) آمدند و عتبه را نیز کشتند و عبیده را برداشتند در حالی که پای او قطع شده بود و خون از آن می‌ریخت. او را نزد پیامبر آوردند، هنگامی که عبیده پیامبر را دید گفت: یا رسول الله! آیا من شهید نیستم؟ فرمود: آری. عبیده گفت: اگر ابوطالب زنده بود می‌دانست که من از او به شعرش سزاوارترم: وَ نُسَلِّمَهُ حَتَّى نُصَرَّعَ حَوْلَهُ *** وَ نَذْهَلَ عَنْ أَبْنَائِنَا وَ الْحَلَائِلِ[۲۲۹].[۲۳۰] پیامبر(ص) به عبیده فرمود: علی فرزند ابوطالب را نمی‌بینی که همانند شیر در راه خدا و پیامبر مقاتله می‌کند و فرزند دیگرش در جهاد خدا در زمین حبشه می‌باشد؟ عبیده گفت: یا رسول الله! در این حالت بر من غضب کردی؟ رسول خدا فرمود: غضب ننمودم ولی عمویم ابوطالب را یاد کردی، از آن ناراحت شدم[۲۳۱].[۲۳۲]

فریب ابوجهل

وقتی عتبه، شیبه و ولید بن عتبه کشته شدند، ابوجهل به قریش گفت: ناراحت نشوید و عجله نکنید. آن‌گونه که عتبه و شیبه فرزندان ربیعه عمل کردند اهل یثرب (انصار) را کشته و قطعه‌قطعه کنید و اما قریش (مهاجران) را گرفته و اسیر کنید تا آنها را با خود به مکه ببریم و به آنها گمراهی‌شان را نشان دهیم[۲۳۳]. در نقل دیگری آمده است که گفت: به لات و عزی سوگند، هرگز برنگردیم تا محمد و اصحابش را با ریسمان ببندیم، آنها را با دست بگیرید و نکشید[۲۳۴].

ابلیس با چهره سراقة

او با چهره سراقه، دست در دست حرث بن هشام برادر ابوجهل داشت. وقتی ملائکه را مشاهده کرد دست خود را از دست حرث کشیده به عقب بازگشت. حرث بن هشام او را گفت: به کجا می‌روی، اینان خفاش‌های یثرب‌اند. ابلیس به سینه او نواخت که بر زمین افتاد. ابوجهل گفت: خذلان سراقه شما را مهموم نسازد؛ او با محمد قرار گذاشته است و عتبه، شیبه و ولید عجله کردند. سهیلی نقل می‌کند: هنگامی که فراریان از بدر به مکه آمدند و سراقه را در مکه یافتند به او گفتند: صف سپاه ما را پاره کردی و ما را فراری دادی. سراقه گفت: من اطلاعی ندارم و در بدر نبودم[۲۳۵].[۲۳۶]

اولین شهید

ابن اسحاق می‌گوید: اولین کسی که از مسلمانان به شهادت رسید مهجع[۲۳۷] بود که تیری بر او زدند و او در اثر آن تیر شهید شد؛ دومین شهید پس از او حارثة بن سراقة[۲۳۸]، یکی از افراد قبیله بنی‌عدی بن نجار است. او بر سر حوض آمده بود تا آب بنوشد تیری به گودی گردن او زدند و او نیز شهید شد[۲۳۹].[۲۴۰]

مادر حارثه

واقدی می‌گوید: مادر حارثه و خواهر او در مدینه خبر قتل او را شنیدند. مادرش گفت: به خدا سوگند، برای او گریه نکنم تا رسول الله از بدر بازگردد و از او سؤال کنم، اگر فرزند من در بهشت است، برای او گریه کنم. وقتی رسول خدا از بدر به مدینه مراجعت کرد، مادر حارثه نزد پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! موقعیت حارثه را در قلب من می‌دانی که من چقدر به او علاقه داشتم، خواستم بر او بگریم با خود گفتم گریه نمی‌کنم تا از رسول خدا بپرسم، اگر حارثه در بهشت است، برایش نگریم؛ و اگر در آتش است، برای او گریه کنم. پیامبر فرمود: تنها یک بهشت نیست، بلکه برای او بهشت‌هایی است، به آن کسی که جانم در دست اوست حارثه در فردوس اعلاست. آن‌گاه پیامبر آب خواست و دست در آن گذارد و سپس مضمضه نمود؛ آن‌گاه آن آب را به مادر حارثه داد. او و دخترش قدری از آن آب نوشیدند، سپس پیامبر امر کرد که بقیه را در گریبان خود بپاشند و آنان چنین کرده و از خدمت رسول خدا بازگشتند و در مدینه کسی شادمان‌تر از آن دو نبود[۲۴۱].[۲۴۲]

درخواست شهادت

در نقل آمده است که پیامبر روزی به حارثه گفت: شب را چگونه به روز آوردی؟ گفت: یا رسول الله! شب را صبح کردم در حالی که واقعاً مؤمن به خدا هستم (در روایتی گفت صبح کردم در حال یقین). پیامبر به او فرمود: دقت کن که چه می‌گویی، برای هر سخنی حقیقتی است. گفت: ای رسول خدا! من خود را از دنیا جدا کردم؛ شب را بیدار و روز را در گرسنگی (شب‌ها به عبادت، روزها روزه) گویا عرش الهی را نمایان و اهل بهشت را نظاره می‌کنم که در بهشت یکدیگر را زیارت می‌کنند و اهل آتش را می‌بینم که در آن گرد آمده‌اند. رسول خدا(ص) به او فرمود: به تو بصیرت داده شده، آن را حفظ کن و خدا ایمان را در دلت جای داده است. گفت: از خدا بخواه به من شهادت روزی نماید. پیامبر برای او دعا کرد[۲۴۳].[۲۴۴]

تشویق بر جهاد

سپس رسول خدا(ص) برابر سپاه مسلمانان ایستاد و آنان را به مبارزه، استقامت و صبر سفارش کرد و فرمود: به آن کسی که جان محمد در دست اوست، امروز مردی از شما مبارزه نکند و صبر و استقامت پیشه نسازد و روی به معرکه کرده و پشت به آن ننماید و سرانجام کشته گردد، مگر اینکه خدا او را در بهشت وارد کند. عمیر بن حمام[۲۴۵] در دستش مقداری خرما بود و آنها را می‌خورد، گفت: نیکو فرصتی است، بین من و داخل شدن در بهشت فاصله‌ای نیست، مگر اینکه به دست اینان کشته شوم. آن‌گاه خرماها را انداخته شمشیرش را برگرفت و جنگید تا شهید شد[۲۴۶].[۲۴۷]

ابن عفراء[۲۴۸]

او عوف بن حارث است. در جنگ بدر از رسول خدا پرسید که: چه چیز پروردگار را از بنده‌اش خوشحال می‌کند؟ رسول خدا(ص) فرمود: کسی که دستش را در میان دشمن گذاشته و زره نپوشیده باشد. او زره را از تن بیرون آورد و شمشیر خود را به دست گرفت و بر دشمن حمله‌ور گردید و مبارزه کرد تا آن‌که کشته شد. آن‌گاه رسول خدا صفوف سپاه را منظم نموده و به عریش بازگشت. ابوبکر در آنجا بود و سعد بن معاذ بر درب عریش ایستاده و شمشیر حمایل نموده بود و مردانی از انصار نیز در آنجا از رسول خدا محافظت می‌کردند که مبادا دشمن قصد عریش کند. مرکب‌هایی هم در کنار عریش برای پیامبر آماده کرده بودند که اگر نیاز شد پیامبر بر آنها سوار شود و به مدینه بازگردد[۲۴۹].[۲۵۰]

ابو حذیفه[۲۵۱]

در روز بدر رسول خدا(ص) به اصحابش گفت: من در میان مشرکان گروهی را از بنی‌هاشم و دیگران می‌شناسم که کفار مکه آنان را به اجبار به این صحنه آورده‌اند؛ اگر کسی از شما با بنی‌هاشم برخورد کرد در جنگ، آنان را نکشد؛ و اگر ابوالبختری بن هشام را دیدید، او را به قتل نرسانید؛ و همچنین اگر عباس بن عبدالمطلب را مشاهده کردید او را نکشید؛ زیرا او را نیز به اکراه از مکه آورده‌اند. ابوحذیفه گفت: ما پدران، فرزندان، برادران و عشیره خود را بکشیم و عباس را رها کنیم؟ به خدا سوگند، اگر من او را ملاقات کنم با شمشیر بر صورتش می‌زنم. این سخن به رسول خدا رسید و پیامبر به عمر گفت: یا ابا حفص! آیا با شمشیر باید به صورت عموی پیامبر زده شود؟ عمر گفت: یا رسول الله! اجازه دهید من گردن ابوحذیفه را بزنم، او با این سخن منافق شد. ابوحذیفه گوید: من از آن سخن که در روز بدر گفتم، همیشه بیمناک هستم، مگر شهادت آن را جبران کند؛ تا اینکه در روز یمامه شهید شد[۲۵۲].[۲۵۳]

کشته شدن ابوالبختری

همان‌گونه که قبلاً ذکر کردیم، رسول خدا از کشتن ابوالبختری بن هشام نهی کرده بود؛ زیرا وقتی پیامبر در مکه بود هیچگاه متعرض پیامبر نشد و آن حضرت را اذیت نکرد و رسول خدا از او ناخشنود نبود، علاوه بر اینکه او برای نقض صحیفه قریش اقدام کرد که بر علیه بنی‌هاشم و بنی‌المطلب نوشته شده بود. در جنگ بدر، مجذر بن زیاد[۲۵۴] از هم‌پیمانان انصار، او را مشاهده کرد و به او گفت: رسول خدا ما را از کشتن تو نهی کرده است. همراه ابوالبختری مردی بود از همسفران او که از مکه با یکدیگر آمده بودند و او را جنادة بن ملیحه می‌گفتند و ابوالبختری نامش عاص بن هشام است. گفت: آیا دوست من هم در امان است؟ مجذر گفت: نه به خدا سوگند، دست از دوست تو برنمی دارم و پیامبر ما را تنها از کشتن تو نهی کرده است. ابوالبختری گفت: حال که چنین است ما هر دو کشته می‌شویم تا زنان قریش نگویند که من به سبب حرص بر زندگی، از دوستم دست برداشتم. آن‌گاه با یکدیگر مقاتله کردند تا مجذر بن زیاد او را به قتل رساند، سپس نزد رسول خدا آمد و گفت: یا رسول الله! به آن خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است من تلاش کردم که او را اسیر کنم و نزد شما آورم؛ ولی او سرپیچی و جنگ کرد. من نیز با او جنگ کردم تا او را کشتم[۲۵۵].[۲۵۶]

عبدالرحمن بن ابی‌بکر[۲۵۷]

عبدالرحمن فرزند ابوبکر از کسانی است که در جنگ بدر با مشرکان بود. اسم او قبلاً عبدالکعبه و گفته شده عبدالعزی بوده است، و رسول خدا او را عبدالرحمن نام نهاد. وی یکی از شجاعان قریش و تیراندازان آنها و فرزند بزرگ ابوبکر است. در روز جنگ بدر، او با مشرکان از مکه آمده و هنوز اسلام نیاورده بود. ابوبکر به او گفت: ای خبیث! اموال من کجاست؟ عبدالرحمن جوابی داد که معنایش این است: از آن باقی نماند مگر به مقداری که سلاح و اسبی تندرو و شمشیری شد که پیران گمراه را بکشد[۲۵۸].[۲۵۹]

شعار مسلمانان

ابن هشام می‌گوید: شعار اصحاب رسول خدا(ص) در روز بدر أَحَدٌ أَحَدٌ[۲۶۰]؛ ولی واقدی نقل می‌کند که شعار مهاجران در روز بدر يَا بَنِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ و شعار خزرج يَا بَنِي عَبْدِ اللَّهِ و شعار اوس يَا بَنِي عَبْدِ اللَّهِ بوده است. زید بن علی بن الحسین روایت می‌کند که شعار رسول الله در روز بدر يَا مَنْصُورُ أَمِتْ بود[۲۶۱].[۲۶۲]

نزول نصر

از علی(ع) نقل شده است که فرمود: در روز بدر، باد شدیدی وزیدن گرفت که من همانند آن را ندیده بودم، سپس باد دیگری همانند باد اول، و برای مرتبه سوم باد شدیدتری وزید؛ که در باد اول، جبرئیل همراه فرشته ملک، و در بار دوم میکائیل همراه هزار فرشته در طرف راست رسول خدا، و بار سوم اسرافیل با هزار فرشته در سمت چپ رسول خدا(ص) مستقر شدند[۲۶۳].[۲۶۴]

ناخشنودی سعد

رسول خدا(ص) در جایگاه (عریش) بودند و سعد بن معاذ در حالی که شمشیر در دست داشت، نزدیک درب جایگاه با گروهی از انصار ایستاده بود و از رسول خدا پاسداری می‌کردند که مبادا دشمن به پیامبر و آن نقطه حمله کند. اصحاب رسول خدا هم گروهی را اسیر کردند و نزد پیامبر آوردند. رسول خدا به چهره سعد بن معاذ نگاه کرد و آثار ناخشنودی در صورت او مشاهده نمود. فرمود: ای سعد! گویا از اسیر گرفتن ناخشنودی؟ گفت: آری یا رسول الله، این اولین واقعه‌ای می‌باشد که خدا مشرکان را شکست داده است. کشتن آنان نزد من محبوب‌تر از اسارت و زنده‌نگه‌داشتن آنهاست[۲۶۵].[۲۶۶]

کشته شدن ابوجهل

معاذ بن عمرو بن جموح[۲۶۷] می‌گوید: هنگامی که رسول خدا از پیکار با دشمن فارغ شد، دستور داد در میان کشته‌شدگان جست‌وجو کرده و ابوجهل را بیابند. معاذ گوید: من ابوجهل را در میان گروهی مشاهده کردم که اطراف او حلقه زده بودند و می‌گفتند: کسی نتواند بر ابوجهل دسترسی پیدا کند. پس قصد او کرده و وقتی به او نزدیک شدم بر او حمله نموده و ضربتی زدم که پایش از نصف ساق جدا شد. در این هنگام، فرزند او عکرمه بر من حمله کرد و ضربتی بر کتف من زد که دستم قطع و به پوست آویزان شد و با همان دست بریده جنگ می‌کردم، آن دست به پوست آویزان شده را به پشت انداخته و وقتی مرا آزار داد، پا روی آن گذاشتم و قطع کردم.

آن‌گاه معوذ بن عفراء بر ابوجهل در حالی که از ناحیه پا مجروح بود حمله کرد و او را از پای درآورد. و در معوذ تنها رمقی به جا مانده بود که بار دیگر با کفار جنگید تا کشته شد. پیامبر(ص) امر کرده بود که ابوجهل را در میان کشتگان بیابند و فرموده بود: اگر او را نیافتید، اثر جراحتی بر سر زانوی او از کودکی است که هنوز آن اثر وجود دارد. عبدالله بن مسعود می‌گوید: او را در آخرین نفس‌هایش یافتم و شناختم و پای خود را برگردنش نهادم. او مرا در مکه آزار داده و لگد زده بود. به او گفتم: ای دشمن خدا! آیا خدا تو را خوار کرد؟ گفت: به چیزی خوار شدم که برای من عار نیست؛ ولی به من خبر ده که چه کسی پیروز شد؟ گفتم: خدا و پیامبر او پیروز شدند. گروهی از بنی‌مخزوم از عبدالله بن مسعود نقل کرده‌اند: هنگامی که روی سینه ابوجهل نشستم، به من گفت: ای گوسفند‌چران! بر جای سختی بالا رفتی. سپس سر او را از بدن جدا کردم و آن را نزد رسول خدا آوردم و گفتم: يا رسول الله! سر دشمن خدا ابوجهل را آورده‌ام. رسول خدا فرمود: این سر ابوجهل است؟ گفتم: آری به آن خدایی که معبودی جز او نیست. و سر او را نزد رسول خدا گذاشتم و رسول خدا حمد الهی را به جای آورد[۲۶۸]. از عبدالله بن ابی اوفی نقل شده است: هنگامی که بشارت کشته‌شدن ابوجهل را به پیامبر دادند، آن حضرت دو رکعت نماز به جای آورد[۲۶۹].[۲۷۰]

شمشیر عکاشه

او در روز بدر پس از آن‌که در جنگ با دشمن، شمشیرش شکسته و دو نیم شده بود، نزد رسول خدا(ص) آمد. پیامبر چوبی به دست او داد و فرمود: با این بجنگ. عکاشه هنگامی که آن چوب را گرفت و تکان داد به شمشیری بلند تبدیل گردید و با آن شروع به مقاتله کرد. آن شمشیر را «عون» می‌گفتند و در دیگر جنگ‌ها نیز آن را همراه داشت تا در جنگ‌های رده به دست طلیحة بن خویلد کشته شد. عکاشه همان‌کس است که وقتی رسول خدا(ص) فرمود: هفتاد هزار نفر از امت من، همانند ماه شب چهارده که تمام است، وارد بهشت می‌شوند، گفت: یا رسول الله! خدا را بخوانید که مرا از آنان قرار دهد. پیامبر به او فرمود: تو از آنها خواهی بود. مردی از انصار گفت: یا رسول الله! خدا را بخوانید که مرا نیز از آنان قرار دهد. رسول خدا فرمود: عکاشه بر تو پیشی گرفت و دعا در حق او مستجاب شد[۲۷۱].[۲۷۲]

نوفل بن خویلد

هنگامی که سپاه اسلام در برابر مشرکان صف کشیدند، نوفل بن خویلد با صدای بلند فریاد زد: ای جماعت قریش! امروز روز رفعت و بزرگی شماست (یعنی پیامبر و یارانش را کشته و راحت می‌شوند). رسول خدا گفت: خدایا! نوفل بن خویلد را تو کفایت کن. پس از جنگ حضرت رسول(ص) فرمود: چه کسی از نوفل بن خویلد آگاهی دارد؟ علی(ع) عرض کرد: یا رسول الله! من او را کشتم. پیامبر تکبیر گفت و فرمود: خدا را حمد می‌کنم که دعای مرا در حق او مستجاب کرد[۲۷۳].[۲۷۴]

عاص بن سعید

عمر بن خطاب به سعید بن عاص گفت: گویا می‌بینم که در دلت از من ناراحتی. گمان داری که من پدر تو را در بدر کشتم، بلکه من عاص بن هشام بن مغیره را به قتل رساندم و اگر من او را کشته بودم، عذرخواهی نمی‌کردم؛ ولی در بدر بر پدرت گذشتم که همانند گاو، شاخ خود را بر زمین می‌سایید. من از او گذشتم و علی(ع) قصد او کرد و او را کشت[۲۷۵].[۲۷۶]

قتاده بن نعمان[۲۷۷]

در جنگ بدر یکی از چشم‌های قتاده از حدقه بیرون آمد و بر گونه‌اش آویزان شد. عده‌ای خواستند آن را قطع کنند؛ از رسول خدا سؤال کردند، فرمود: چنین نکنید. آن‌گاه او را خواست و چشم او را به جای اولش بازگرداند؛ به‌طوری که قتاده خود نمی‌دانست که کدام‌یک از چشمانش آسیب دیده بود. در روایت دیگر آمده است که این چشم از دیگر چشمش نیکوتر شد[۲۷۸]. کفار در روز جنگ بدر، تیری به چشم رفاعة بن مالک زدند که چشمش ضایع گردید. رسول خدا(ص) آب دهان مبارک خود را بر آن مالید و دعا کرد؛ آن‌گاه چشم او به صورت اول بازگشت و هیچ آزاری دیگر ندید[۲۷۹].[۲۸۰]

امیة بن خلف

عبدالرحمن بن عوف در بدر، زره‌هایی به غنیمت گرفت و با خود حمل می‌کرد، با امیة بن خلف و پسرش مواجه شد، آن دو به او گفتند: ما برای تو بهتر از این زره‌ها خواهیم بود (یعنی تو ما را اسیر گرفته و با خود ببر). عبدالرحمن زره‌ها را رها کرد و با یک دست امیه و با دست دیگر فرزندش را گرفته و نزد پیامبر آورد. امیه به او گفت: این مرد که پر شترمرغ بر سینه‌اش نصب کرده کیست؟ عبدالرحمن گفت: او حمزة بن عبدالمطلب است. امیه گفت: اوست که با ما چنین کرد. امیه در مکه، بلال را به ریگ‌زار مکه می‌برد و او را می‌خواباند و سنگ بزرگ بر سینه او می‌گذاشت و می‌گفت: دست از تو برندارم تا از دین محمد دست برداری و بلال می‌گفت: أَحَدٌ أَحَدٌ. بلال هنگامی که در بدر امیه بن خلف را دید، فریاد برآورد که این امیه رأس کفر است نباید او زنده بماند؛ سپس انصار را‌طلبید و مسلمانان بر او احاطه کردند و امیه و فرزندش را کشتند. عبدالرحمن می‌گفت: خدا بلال را رحمت کند زره‌ها از دستم رفت و اسبم را نیز کشت و مرا ناراحت کرد[۲۸۱].[۲۸۲]

قتلگاه کفار

پیامبر اکرم(ص) قبل از واقعه بدر، محل کشته شدن کفار را به اصحاب نشان می‌داد و دست مبارک خود را روی زمین می‌گذاشت و می‌فرمود: اینجا قتلگاه عتبه و این، محل کشته شدن شیبه و اینجا قتلگاه امیه بن خلف، و این مکان فردا محل قتل ابوجهل خواهد بود ان‌شاء‌الله. پس از جنگ، مردم دیدند که کشته‌شدگان کفار در همان‌جاها افتاده‌اند[۲۸۳].[۲۸۴]

قلیب بدر

پیامبر اکرم(ص) دستور داد اجساد کفار را در چاهی که در بدر بود ریختند، مگر جسد امیه بن خلف را که در زرهش باد کرده بود و چون می‌خواستند او را حرکت دهند، گوشت او از هم جدا می‌شد که در همان‌جا گذاشتند و خاک روی آن ریختند. در آن هنگام جسد عتبة بن ربیعه را کشیدند که در چاه اندازند، ولی رسول خدا در چهره فرزند او ابی‌حذیفة بن عتبه نظر کرد که رنگش دگرگون شده و ناراحت است. فرمود: گویا امر پدرت تو را نگران کرد. گفت: يا رسول الله! نه، به خدا سوگند، من شک در کشته شدن پدرم ندارم؛ اما با شناختی که از او داشتم، او را مردی صاحب رأی، فضل و حلم می‌شناختم و امیدوار بودم که هدایت شود؛ حال که دیدم او بر کفر کشته شد، اندوهگین شدم. رسول خدا(ص) برای او دعا فرمود[۲۸۵].[۲۸۶]

خطاب پیامبر(ص) به کشته‌شدگان

ابوطلحه می‌گوید: رسول خدا(ص) دستور داد اجساد ۲۴ نفر از اشراف قریش را در یکی از چاه‌های بدر انداختند و پس از سه شب دستور داد مرکبش را آماده کردند؛ سپس پیاده حرکت نمود و اصحاب به دنبال او رفتند و گفتند: حتماً در پی حاجتی می‌رود. رسول خدا در کنار چاهی که اجساد کفار بود ایستاد و آنها را به اسم ندا داد و فرمود: ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود، یافتیم؛ آیا شما نیز آنچه را که پروردگار شما وعده داده بود یافتید؟ عمر گفت[۲۸۷]: يا رسول الله! چگونه با بدن‌هایی سخن می‌گویید که روح در آنها نیست؟ نبی اکرم(ص) فرمود: به آن کسی که جان محمد در دست اوست، شما شنواتر از آنچه به آنها می‌گویم، نیستید[۲۸۸]. در نقل دیگری آمده است که فرمود: ای اهل قلیب! شما بد قبیله‌ای برای پیامبر خود بودید؛ مرا تکذیب کردید، و دیگران تصدیق نمودند؛ مرا بیرون کردید، و دیگران پناه دادند؛ شما با من جنگیدید، و دیگران کمک کردند. حال یافتید آنچه را خدا وعده داده بود. و پس از اعتراض عمر فرمود: اینان دانستند آنچه خدا وعده داده حق است[۲۸۹].[۲۹۰]

اسامی شهدای بدر

در تعداد شهدای بدر اختلاف است. بعضی گفته‌اند که در روز بدر، یازده نفر از مسلمانان به شهادت رسیدند که چهار نفر آنها از قریش و بقیه از انصار بودند؛ و برخی شهدای انصار را هشت نفر گفته‌اند. ولی در سیره ابن‌هشام، تعداد شهدای بدر، چهارده نفر ذکر شده است که شش نفر از قریش و هشت نفر از انصار بودند[۲۹۱]. اسامی آنها بدین قرار است: ۱. عبیدة بن حارث بن المطلب که عتبة بن ربیعه پای او را قطع کرد و در موضعی به نام صفراء از دنیا رفت؛ ۲. عمیر بن ابی وقاص[۲۹۲]؛ ۳. ذوالشمالین[۲۹۳]؛ ۴. عاقل بن بکیر[۲۹۴]؛ ۵. مهجع[۲۹۵]؛ ۶. صفوان بن بیضاء[۲۹۶]؛ ۷. سعد بن خیثمه[۲۹۷]؛ ۸. مبشر بن عبدالمنذر[۲۹۸]؛ ۹. یزید بن حارث[۲۹۹]؛ ۱۰. عمیر بن حمام[۳۰۰]؛ ۱۱. رافع بن معلی[۳۰۱]؛ ۱۲. حارثه بن سراقة[۳۰۲]؛ ۱۳. عوف بن حارث؛ ۱۴. معوذ بن حارث[۳۰۳].[۳۰۴]

اسیران و کشته‌های کفار

مشهور این است که اسیران کفار در جنگ بدر، هفتاد نفر و کشته‌شدگان آنها نیز هفتاد نفر بودند. در حدیث براء بن عازب در صحیح بخاری آمده است که هفتاد نفر کشته و هفتاد نفر اسیر بودند[۳۰۵] و ۲۷ نفر از اینها به دست علی بن ابی‌طالب(ع) کشته شدند و کسی در این جنگ از اصحاب رسول خدا اسیر نگردید[۳۰۶]. برخی این تعداد را ۴۴ نفر گفته‌اند[۳۰۷]. ابن صباغ می‌گوید: اهل مغازی اتفاق کرده‌اند بر اینکه عدد کشته‌شدگان از کفار هفتاد نفر بوده است[۳۰۸].[۳۰۹]

مشورت درباره اسیران

عبیده سلمانی نقل می‌کند که رسول خدا(ص) به اصحابش در روز بدر فرمود: اگر می‌خواهید، اسیران را به قتل برسانید؛ و اگر می‌خواهید، از آنان فدا بگیرید، ولی به همین تعداد از شما کشته خواهد شد. و اسیران تعدادشان هفتاد نفر بود. یاران پیامبر گفتند: فدا بگیریم تا از آن بهره ببریم و خود را برای مبارزه با دشمن تقویت کنیم و به عدد آنها از ما شهید شود. عبیده گوید: آنان هر دو خیر را طلب کردند، پس در روز جنگ اُحد از آنان - یعنی مسلمانان - هفتاد نفر به شهادت رسید[۳۱۰]. حاکم با سند صحیح از علی(ع) روایت کرده است که جبرئیل در روز جنگ بدر نزد پیامبر آمد و گفت: اصحاب خود را درباره اسیران مخیر گردان؛ اگر می‌خواهند فدا گیرند که در سال آینده به همان تعداد از آنان کشته خواهد شد. آنان گفتند: فدا می‌گیریم و به همان تعداد از ما کشته شود[۳۱۱].[۳۱۲]

پیک بشارت

رسول خدا(ص) عبدالله بن رواحه را به سوی اهل عالیه و زید بن حارثه را به طرف اهل سافله از مدینه[۳۱۳] روانه کرد تا بشارت پیروزی مسلمانان در جنگ بدر را به مردم ابلاغ کنند[۳۱۴]. زید بر شتر پیامبر سوار شد و به سوی مدینه رهسپار گردید و عبدالله بن رواحه در میان انصار ندا داد که رسول خدا به سلامت است و برخی از مشرکان کشته و تعدادی اسیر شده‌اند[۳۱۵].[۳۱۶]

ناله عباس

کعب بن عمرو انصاری که مکنّی به ابوالسیر بود عباس را اسیر کرد. به عباس گفته شد: چگونه ابوالسیر تو را اسیر کرد؛ در حالی که او مردی ناتوان است؟ عباس گفت: چون او را ملاقات کردم، او را همانند کوهی در برابر خود دیدم. هنگامی که عباس را آوردند همانند دیگر اسیران او را محکم بستند و او ناله می‌کرد و صدای ناله‌اش به گوش رسول خدا رسید و این سبب شد که خواب از چشم پیغمبر ربود. به پیامبر گفتند: چرا نمی‌خوابید و بیدار مانده‌اید؟ فرمود: ناله عباس، خواب مرا ربود؛ پس مردی برخاست و بند او را باز کرد[۳۱۷].[۳۱۸]

بازگشت به مدینه

پیامبر(ص) در عرصه بدر سه شب توقف نمود و آن‌گاه از آنجا به سوی مدینه حرکت کرد و هنگامی که به صفراء[۳۱۹] رسید به علی(ع) دستور داد که سر یکی از اسرا به نام نضر بن حارث را از بدن جدا کند. او از دشمنان اسلام و پیامبر بود و هرگاه رسول خدا قرآن تلاوت می‌کرد او به قریش می‌گفت: محمد برای شما جز اسطوره و اخبار گذشتگان که خالی از حقیقت می‌باشد، چیزی نیاورده است[۳۲۰]. هنگامی که رسول خدا به عرق الظبیة[۳۲۱] رسید به عاصم بن ثابت دستور داد که یکی دیگر از اسرا به نام عقبة بن ابی‌معیط را به قتل برساند و وقتی خواست او را بکشد به پیامبر گفت: پس چه کسی برای فرزندان؟ رسول خدا فرمود: آتش؛ و پس از کشته شدن عقبه مردی به نام فروة بن عمرو[۳۲۲] را با ظرفی از غذا ملاقات کردند و او رسول خدا را حجامت می‌کرد. وی در بدر شرکت نکرده بود؛ ولی در دیگر جنگ‌ها با رسول خا شرکت نمود. پیامبر روی به انصار کرد و فرمود: با او و فرزندان او ازدواج کنید. او مردی از انصار است. انصار پذیرفتند و عمل کردند. رسول خدا یک روز قبل از انصار وارد مدینه شد[۳۲۳]. در نقل دیگری آمده است که رسول خدا به نضر بن حارث و عقبة بن ابی‌معیط نگاه کرد که در یک بند بودند. نضر به عقبه گفت: من و تو کشته خواهیم شد. عقبه گفت: از میان قریش فقط ما دو نفر؟ گفت: آری. محمد را دیدم به ما نظری افکند که در آن نظر قتل بود[۳۲۴].[۳۲۵]

تقسیم غنائم

رسول خدا(ص) هنگام بازگشت به مدینه به محلی به نام مضیق الصفراء رسید و غنائم جنگ بدر را بین مسلمانان تقسیم کرد و آن عبارت بود از یکصد و پنجاه شتر، ده اسب، سلاح، متاع، پوست و لباس زیادی که مشرکان همراه داشتند. منادی رسول خدا ندا داد: هرکس، کسی را کشته است سلاح و لباس آن مقتول از آن اوست و هرکس، اسیری با خود آورده است آن اسیر نیز از او می‌باشد[۳۲۶].[۳۲۷]

برادر مصعب

ابو عزیز، برادر مصعب بن عمیر از اسیران کفار بود. می‌گوید: برادرم مصعب از کنار من می‌گذشت؛ در حالی که مردی از انصار مرا اسیر کرده بود. مصعب به آن مرد انصاری گفت: دستان او را محکم ببند تا از او فداء بگیری؛ مادرش ثروتمند است. ابوعزیز گوید: من در میان جماعت انصار بودم، وقتی از بدر بازگشتیم که برای ما غذا می‌آوردند که نان و خرما بود. نان را به من می‌دادند و خود آنها خرما می‌خوردند؛ زیرا رسول خدا به آنان فرموده بود: با اسرا به نیکی رفتار کنید. گاهی قطعه نانی در دست مردی از آنان بود که آن را به من می‌داد. من از رد کردن آن شرم می‌کردم. ابوعزیز پس از نضر بن حارث در بدر علمدار مشرکان بود. او می‌گوید: به برادرم مصعب گفتم: ای برادر! این توصیه تو درباره من است که مرا محکم ببندد و فداء از من بگیرد؟ مصعب به من گفت: این مرد انصاری برادر من است نه تو. آن‌گاه مادرش از مقدار فداء سؤال کرد. به او گفتند: چهار هزار درهم است. پس چهار هزار درهم به مدینه فرستاد و ابوعزیز را آزاد کرد. نام ابوعزیز، زراره می‌باشد[۳۲۸].[۳۲۹]

فداء اسیران

وقتی رسول خدا(ص) اصحاب را بین کشتن اسیران و گرفتن فداء مخیر کرد، آنان تصمیم گرفتند که فداء بگیرند. قریش به تدریج مال به مدینه می‌فرستادند و اسیران خود را آزاد می‌کردند.

ابو وداعه

او از اسیران کفار مکه بود. رسول خدا فرمود: او فرزندی تاجر و زیرک و ثروتمند دارد. گویا می‌بینم که برای آزاد کردن پدرش به سوی شما آمده است. قریش گفته بودند که در دادن فداء عجله نکنید. پسر ابو وداعه که مطلب نام داشت گفت: راست می‌گویید در دادن فداء عجله نکنید؛ ولی خود او شب هنگام به‌طور محرمانه به مدینه آمد و با دادن چهار هزار درهم پدرش را آزاد کرد و او را با خود برد؛ آن‌گاه قریش برای اسیران خود فداء فرستادند[۳۳۰].[۳۳۱]

سهیل بن عمرو

او از اشراف، بزرگان و خطبای قریش بود. مکرز بن حفص برای رهایی او به مدینه آمد و گفت: مرا به جای او بگیرید و در بند کرده و سهیل را آزاد کنید تا فدای خود را نزد شما بفرستد. عمر بن خطاب به رسول خدا گفت: یا رسول الله! دندان‌های ثنایای سهیل را بکنیم تا زبانش بیرون آید و نتواند در جایی بایستد و خطبه بخواند. رسول خدا فرمود: من هرگز چنین نکنم و او را مثله ننمایم. پس سهیل بن عمرو را رها و به‌جای او مکرز بن حفص را زندانی کردند[۳۳۲].[۳۳۳]

بنی‌هاشم

عباس بن عبدالمطلب از اسیران بود و همان‌گونه که قبلاً ذکر کردیم رسول خدا(ص) دستور داده بود که بنی‌هاشم را در جنگ بدر نکشند؛ زیرا قریش آنان را به اجبار با خود آورده بودند؛ و همچنین عقیل بن ابی‌طالب، نوفل بن حارث بن عبدالمطلب و عتبة بن عمر و هم‌پیمان عباس، بودند. رسول خدا به عباس امر کرد که برای خودش، فرزندان برادرش و هم‌پیمان خود فداء دهد. عباس گفت: من مال ندارم. رسول خدا به او فرمود: پس آن مال که نزد همسرت ام‌الفضل گذاشتی و به او گفتی که اگر من کشته شدم به فضل فلان مقدار بده و به عبدالله و عبیدالله فلان مقدار؛ پس آن مال کجاست؟ عباس گفت: به آن خدایی که تو را به حق مبعوث گردانید، کسی جز من و همسرم از این مطلب آگاه نبود و من می‌دانم که به درستی تو رسول خدا هستی؛ و آن‌گاه فداء خود، دو فرزند برادر و هم‌پیمانش را داد. او در جنگ با خود بیست اوقیه طلا آورده بود که آنها را گرفته بودند. گفت: یا رسول الله! آن بیست اوقیه از فداء من به حساب نمی‌آید؟ فرمود: این چیزی است که خداوند عزوجل به عنوان غنیمت به ما داده است و باید فداء تو غیر از آن باشد[۳۳۴].[۳۳۵]

تعلیم در عوض فداء

مالی که از قریش در قبال آزاد کردن اسیران آنها اخذ می‌شد به توانمندی آنها بستگی داشت. از بعضی چهار هزار درهم و از برخی سه هزار درهم تا هزار درهم می‌گرفتند. کسانی که توان پرداخت آن را نداشتند، ولی نوشتن می‌دانستند، ده نفر کودک از اهل مدینه را به آنها می‌سپردند که به آنها نوشتن بیاموزند، و چون می‌آموختند این تعلیم به جای فداء او به حساب می‌آمد[۳۳۶].[۳۳۷]

ابوالعاص و گردنبند زینب

از جمله اسرای بدر، ابوالعاص بن ربیع همسر زینب، دختر رسول خداست. ابوالعاص از مردان ثروتمند، تاجر و امانت‌دار مکه بود. مادر او هاله، خواهر خدیجه همسر رسول خدا می‌باشد. خدیجه از پیامبر خواست که زینب را به او تزویج کند و پیامبر اکرم با خدیجه مخالفت نمی‌کرد، از این‌رو زینب را به او تزویج کرد و خدیجه او را به منزله فرزند خود می‌دانست. هنگامی که رسول خدا مبعوث گردید، خدیجه و همه فرزندان او به پیامبر ایمان آوردند؛ ولی ابوالعاص بر شرک باقی ماند. رسول خدا یکی دیگر از دخترانش رقیه یا ام‌کلثوم را به عتبة بن ابی‌لهب تزویج کرده بود. قریش هنگامی که شروع به دشمنی با پیامبر نمودند، گفتند: باید دختران او را به او بازگردانید تا او را ناراحت کنید. آن‌گاه نزد ابوالعاص آمده و به او گفتند: از همسرت جدا شو، هر زنی از قریش را بخواهی به تو تزویج می‌کنیم. ابوالعاص گفت: من هرگز چنین نکنم و همسرم را با هیچ زنی از قریش جایگزین نمی‌کنم؛ رسول خدا(ص) همواره او را به سبب این کارش می‌ستود. آن‌گاه نزد عتبة بن ابی‌لهب رفته و به او گفتند: دختر محمد(ص) را طلاق بده، هر زنی را که از قریش بخواهی به ازدواج تو در‌آوریم. او گفت: اگر دختر ابان بن سعید یا دختر سعید بن عاص را به من دهید، این کار را می‌کنم. قریش دختر سعید بن عاص را به او تزویج کردند و او از دختر پیامبر جدا شد. ابوالعاص همچنان بر شرک و همسرش زینب بر اسلام باقی ماندند تا اینکه ابوالعاص با قریش به بدر آمد و اسیر شد و او را به مدینه آوردند. هنگامی که اهل مکه برای رهایی اسرای خود فداء می‌فرستادند، زینب دختر رسول خدا گردنبندی که خدیجه در شب عروسی به او داده بود به مدینه فرستاد. رسول خدا وقتی آن گردنبند را مشاهده کرد در او رقّت شدیدی پیدا شد و فرمود: اگر ممکن است اسیر او را رها کنید و گردنبند او را به او بازگردانید. اصحاب گفتند: آری یا رسول الله! پس ابوالعاص را آزاد کرده و گردنبند را به زینب بازگرداندند[۳۳۸].[۳۳۹]

هجرت زینب به مدینه

هنگامی که رسول خدا(ص) ابوالعاص را بدون گرفتن فداء آزاد کرد، با او شرط نمود که وقتی به مکه بازگشت، زینب را برای هجرت به مدینه آزاد بگذارد. پس از آمدن ابوالعاص به مکه، رسول خدا زید بن حارثه و مردی از انصار را به مکه فرستاد و فرمود: در فلان نقطه مکه که قریش هستند توقف کنید و هنگامی که زینب را آوردند، او را به مدینه بیاورید. کنانة بن ربیع برادر ابوالعاص، زینب را در حالی که حامله بود بر شتری سوار کرد و او را در هودجی قرار داد و او را در روز به سوی ذی‌طوی آشکارا بیرون برد. قریش او را تعقیب کردند تا اینکه در ذی‌طوی به او رسیدند. هبّار بن اسود با نیزه بر شتر حمله برد و زینب جنین خود را سقط کرد. برادر ابوالعاص کمان خود را برداشت که به حمله‌کنندگان تیر زند. ابوسفیان و جماعتی از قریش آمدند و به او گفتند: این کار درستی نیست، تو این زن را در روز به‌طور آشکار بیرون می‌بری در حالی که می‌دانی در بدر چه مصیبتی بر ما وارد آمد، او را در شب بیرون ببر. هنگام شب، برادر ابوالعاص او را نزد زید بن حارثه و آن مرد انصاری برد. و این جریان دو ماه بعد از واقعه بدر بود[۳۴۰]. روایت شده است که وقتی هبّار بر شتر حمله کرد، زینب از شتر بر روی سنگی افتاد و جنینش سقط شد و زینب همچنان بیمار بود تا بعد از مسلمان شدن شوهرش ابوالعاص از دنیا رفت[۳۴۱]. در نقل دیگری آمده است که زینب دختر رسول خدا را هبّار بن اسود ترساند و در محمل خون مشاهده کرد و هنگامی که به مدینه آمد، فرزندش را سقط کرد و بدین سبب رسول خدا، روز فتح مکه خون هبّار بن اسود را مباح کرد[۳۴۲].

ابن ابی‌الحدید و نقیب

عبدالحمید بن ابی‌الحدید می‌گوید این خبر را بر ابوجعفر نقیب می‌خواندم که او گفت: وقتی رسول خدا خون هبّار را به علت اینکه زینب را ترسانیده و او جنین خود را سقط کرده است، مباح می‌کند؛ ظاهر حال این است که اگر رسول خدا زنده بود خون آن‌کس را که فاطمه(س) را ترساند تا اینکه طفل خود را سقط کرد، مباح می‌نمود. ابن ابی‌الحدید می‌گوید: من به او گفتم: من از شما این خبر را نیز نقل می‌کنم که قوم می‌گویند فاطمه(س) را ترساندند و او محسن را سقط کرد. گفت: درست یا غلط بودن این خبر را از من روایت نکن. من در این باره متوقف هستم[۳۴۳]؛ زیرا اخبار با یکدیگر تعارض دارند[۳۴۴].[۳۴۵]

اسلام ابوالعاص

پس از مهاجرت زینب به مدینه ابوالعاص همچنان در مکه باقی ماند، و زینب هم در مدینه نزد رسول خدا اقامت کرد و اسلام بین آنها جدایی انداخت[۳۴۶].

عمرو بن ابی‌سفیان

او نیز از اسیران کفار در جنگ بدر که علی(ع) او را اسیر کرده بود، به پدرش گفتند: فداء برای فرزندت بفرست. ابوسفیان گفت: من می‌خواهم بین دادن خون و مالم جمع کنم، فرزندم حنظله[۳۴۷] کشته شود و برای عمرو هم فداء بفرستم؛ از این‌رو عمرو هم‌چنان در حبس ماند و ابوسفیان فداء نفرستاد. سعد بن نعمان برای انجام عمره به مکه آمد، ابوسفیان او را گرفت - این در حالی بود که قریش کسی را که برای عمره یا حج می‌آمد نمی‌گرفتند - و زندانی کرد تا در عوض فرزندش عمرو باشد. قبیله بنی‌عمرو بن عوف نزد پیامبر(ص) آمدند و عمرو بن ابی‌سفیان را طلب کردند و او را به جای سعد به ابوسفیان داده و سعد را آزاد کردند[۳۴۸].

عمرو بن عبدالله

او از مشرکان و از اسیران بدر و مردی نیازمند بود و دخترانی داشت. به پیامبر(ص) گفت: شما می‌دانید من مال ندارم و مردی محتاج و عیال‌دار هستم. بر من منت بگذار و مرا بدون فداء آزاد کن. رسول خدا او را بدون فداء آزاد و با او شرط کرد که کسی را بر علیه رسول خدا کمک نکند و او پیامبر را در اشعاری مدح نمود؛ ولی آن پیمان را شکست و تعهد خود با پیامبر را زیر پا گذاشت و در روز اُحد که با مشرکان بود دوباره اسیر شد. از پیامبر مجدداً خواست که بر او منت گذارد. رسول خدا فرمود: دیگر تو را رها نکنم تا پیشانی خود را مسح کرده و بگویی که محمد(ص) را دو مرتبه فریب دادم؛ سپس دستور داد او را به قتل رساندند. گفته شده که رسول خدا فرمود: «لَا يُلْدَغُ الْمُؤْمِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَيْنِ»؛ «مؤمن از یک سوراخ دوباره گزیده نمی‌شود». این جمله از ضرب‌المثل‌هایی است که قبل از پیامبر از کسی شنیده نشده است[۳۴۹].[۳۵۰]

غایبان غزوه بدر

به اتفاق اهل سیره، هشت نفر با اجازه پیامبر برای انجام بعضی از امور مهم در آن غزوه حاضر نبودند، پیامبر با آنان همانند حاضران در بدر رفتار کرد و سهمی از غنیمت به آنها ارزانی داشت. آنان سه نفر از مهاجران و پنج نفر از انصار بودند: ۱. عثمان بن عفان؛ ۲. طلحة بن عبید؛ ۳. سعید بن زید؛ ۴. ابولبابة بن عبدالمنذر که او جانشین حضرت در مدینه بود؛ ۵. عاصم بن عدی؛ ۶. حارث بن خاطب؛ ۷. خوات بن خیبر؛ ۸. حارث بن صمّه[۳۵۱].[۳۵۲].[۳۵۳]

وفات رقیه

همان‌گونه که ذکر شد عثمان بن عفان در بدر حضور نداشت. به دستور پیامبر در مدینه مانده بود که علت آن بیماری رقیه دختر رسول خدا بود[۳۵۴]. مدت سفر پیامبر و نبودن ایشان در مدینه در واقعه بدر نوزده روز بوده است[۳۵۵].[۳۵۶]

خبر شکست کفار در مکه

اول کسی که به مکه آمد و خبر شکست و کشته شدن اشراف قریش را به اهل مکه داد حیسمان بن عبدالله خزاعی است. مردم به او گفتند: چه خبر داری؟ گفت: عتبه، شیبه، ابوالحکم بن هشام، امیه بن خلف، زمعة بن اسود، نبیه، منبه و ابوالبختری همه کشته شدند و آن‌گاه شروع به شمردن کشته‌شدگان اشراف قریش کرد. از او سؤال کردند: صفوان بن امیه چه شد؟ گفت: او در حجر نشسته و من، پدر و برادرش را دیدم که کشته شدند[۳۵۷].[۳۵۸]

ابو رافع

او می‌گوید: من غلام عباس بن عبدالمطلب بودم، ام‌الفضل زوجه عباس اسلام آورده و من نیز مسلمان شده بودم. از آنجا که عباس از قومش بیم داشت و مخالفت با آنان را مکروه می‌شمرد، اسلامش را کتمان می‌کرد. او اموال بسیاری داشت که در میان قومش پراکنده بود. ابولهب در بدر حضور پیدا نکرد ولی از آنجایی که هر کس شرکت نکرده بود کسی را به جای خود اعزام می‌داشت، او عاص بن هشام را فرستاد. ابورافع می‌گوید: هنگامی که خبر شکست قریش به مکه رسید، ما در خود احساس نیرو و عزت کردیم و من مردی ضعیف بودم و در کنار زمزم نشسته و چوبه‌های تیر می‌تراشیدم و ام‌الفضل نیز نزد من نشسته بود و از خبر پیروزی اسلام و شکست قریش خوشحال بودیم. در این هنگام ابولهب آمد و پشت بر پشت من کرده و نشست. در آن حال گفتند: ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب آمد، ابولهب به او گفت: ای پسر برادر! نزد من آی تا خبر بگیرم. ابوسفیان نشست و مردم ایستاده بودند. ابولهب گفت: ای فرزند برادر! به من خبر ده از آنچه در بدر گذشت. ابوسفیان گفت: ما مسلمانان را ملاقات کردیم و به خدا سوگند، درنگی نشد که آنان کتف‌های ما را بسته و ما را کشته و اسیر کردند به هرگونه که می‌خواستند و ما مردم را ملامت نمی‌کنیم. ما مردانی سفیدپوش سواره‌ای را دیدیم بین آسمان و زمین که چیزی در برابر آنها نمی‌توانست بایستد. ابو رافع گوید: من گفتم آنان ملائکه بوده‌اند. پس ابولهب دست خود را بلند کرده و بر صورت من نواخت. من برگشتم و او مرا گرفت و بر زمین زد و چون مردی ضعیف بودم بر سینه من نشسته و شروع به زدن من کرد. ام‌الفضل همسر عباس چون چنین دید به پاخاست و چوبی از ستون‌های خیمه گرفت و بر سر او زد و گفت: چون مولایش اینجا نیست او را ضعیف می‌شماری؟ ابولهب برخاست و با حالت ذلت رفت[۳۵۹].[۳۶۰]

هلاکت ابولهب

پس از رسیدن خبر شکست کفار به مکه، ابولهب با گذشت هفت شب به بیماری عدسه[۳۶۱] مبتلا گردید تا اینکه او را کشت. و عدسه را عرب به جهت آن‌که بیماری مسری است، شوم و بد می‌دانستند؛ لذا هنگامی که او بدان بیماری مبتلا گردید، فرزندان او از او دوری جستند و بعد از مرگ، سه روز جسدش مانده بود و نزدیک جنازه او نمی‌رفتند تا جسد متعفن شد. از بدگویی مردم ترسیدند و سرانجام او را در کنار دیوار قرار داده و سنگ روی او ریختند. در نقل دیگری آمده است که زمین را حفر کرده و با چوب او را در آن حفره انداخته و سنگ بر او ریختند[۳۶۲].[۳۶۳]

اسود بن عبد یغوث

قریش ابتدا بر کشتگان خود گریستند و سپس گفتند بر آنان نگریید؛ زیرا محمد و یارانش شما را شماتت می‌کنند. اسود بن عبد یغوث که سه نفر از پسرانش (زمعه، عقیل و حارث) به دست مسلمانان در بدر کشته شده بودند و از چشم نابینا بود و میل داشت که بر فرزندانش بگرید؛ در آن حال صدای نوحه‌ای به گوشش رسید، به غلامش گفت: تجسس کن ببین آیا کسی می‌گرید که من نیز بگریم؟ غلام پس از جست‌وجو به او گفت: زنی را دیدم که بر شتر گمشده‌اش می‌گرید و این ناله اوست. گفت: أَ تَبْكِي أَنْ يَضِلَّ لَهَا بَعِيرٌ *** وَ يَمْنَعَهَا مِنَ النَّوْمِ السُّهُودُ وَ لَا تَبْكِي عَلَى بَكْرٍ وَ لَكِنْ *** عَلَى بَدْرٍ تَقَاصَرَتِ الْجُدُودُ[۳۶۴].[۳۶۵].[۳۶۶]

شادمانی نجاشی

نجاشی سلطان حبشه، روزی در پی جعفر بن ابی‌طالب فرستاد. پس جعفر و دیگر مسلمانان بر او وارد شدند و او را دیدند که لباس مندرس پوشیده و روی خاک نشسته است. جعفر می‌گوید: آن حالت ما را ناراحت و بیمناک کرد و هنگامی که نجاشی در چهره ما آن ناراحتی را مشاهده کرد گفت: من شما را بشارت می‌دهم به چیزی که شما را شاد کند. از حجاز کسی برای ما خبر آورده که خدا پیامبرش را یاری کرد و دشمن او را کشت و برخی در بدر اسیر شدند. جعفر گوید: به او گفتم: چرا بر خاک نشسته‌ای؟ گفت: طبق آنچه بر عیسی(ع) نازل شده، بر بندگان خدا حق و لازم است که چون نعمتی بر آنان رسید، برای خدا تواضع کنند. من هنگامی که نصرت الهی را بر پیامبر دیدم برای او تواضع کردم[۳۶۷].[۳۶۸]

قتل عصماء

او دختر مروان و همسر یزید بن زید از قبیله بنی‌خطم می‌باشد و از کسانی بود که اسلام را نکوهش و پیامبر را آزار می‌داد و با اشعارش دیگران را بر رسول خدا می‌شوراند. هنگامی که پیامبر اکرم در بدر بود، عصماء نذر و تعهد کرد که وقتی رسول خدا به مدینه بازگردد، آن حضرت را به قتل رساند. این خبر به عمیر بن عدی[۳۶۹] رسید که او نیز از قبیله بنی‌خطم بود. هنگامی که پیامبر به مدینه بازگشت، شب هنگام عمیر به خانه آن زن آمد در حالی که فرزندانش در اطراف او خفته بودند او را با شمشیر کشت. صبح برای انجام فریضه به مسجد آمد، وقتی پیامبر نماز صبح را خواند و باز می‌گشت عمیر را مشاهده کرد و فرمود: تو دختر مروان را کشتی؟ گفت: پدرم به فدایت یا رسول الله آری، من او را کشتم. آن‌گاه عمیر ترسید که مبادا در ارتکاب آن خطا کرده باشد؛ به پیامبر گفت: در ارتکاب این امر من تقصیری دارم؟ فرمود: «لَا يَنْتَطِحُ فِيهَا عَنْزَانِ»؛ «هرگز در این امر دو بز با یکدیگر نجنگند». این سخن برای اولین بار از پیامبر شنیده شده است. آن‌گاه پیامبر به کسانی که آنجا بودند رو کرد و فرمود: اگر دوست دارید مردی که خدا و پیامبر را در پنهانی یاری داد مشاهده نمایید، به عمیر بن عدی نظر کنید.

عمر بن خطاب گفت: این نابینا را ببینید که چگونه در راه طاعت الهی تلاش می‌کند. پیامبر(ص) به او فرمود: او را نابینا مخوان؛ بلکه او بیناست. عمیر هنگامی که از نزد رسول خدا بازگشت، فرزندان آن زن را با جماعتی دید که او را دفن می‌کردند. آنها به عمیر گفتند: تو آن زن را به قتل رساندی؟ گفت: آری، اگر می‌توانید با من مقابله کنید و مرا مهلت ندهید. سوگند به آن کس که جانم در دست اوست، اگر شما نیز همانند آن زن به اسلام و پیامبر ناسزا بگویید با این شمشیر با شما پیکار می‌کنم تا شما را کشته یا خود کشته شوم. این باعث شد که اسلام در قبیله بنی‌خطم ظاهر گردد. در میان آنها گروهی بود که به جهت ترس از قبیله، اسلام خودشان را مخفی می‌کردند. حسان بن ثابت، عمیر بن عدی را در اشعاری مدح کرد. و این رویداد پنج روز به آخر ماه رمضان، هنگام بازگشت رسول خدا به مدینه از جنگ بدر بود[۳۷۰].[۳۷۱]

کشته شدن ابوعفک

او پیرمردی از قبیله بنی‌عمرو بن عوف بود و هنگامی که رسول خدا به مدینه آمد، مردم را به دشمنی با پیامبر تشویق می‌کرد و اسلام نیاورد. وقتی نبی اکرم(ص) به بدر رفته و با پیروزی بازگشت، او حسد ورزیده و طغیان نمود و اشعاری در این باره سرود. سالم بن عمیر[۳۷۲] که از گریه‌کنندگان اصحاب رسول خدا محسوب می‌شد و از قبیله بنی‌نجار بود، تعهد کرد که ابوعفک را کشته و یا خود کشته شود. هنگامی که ابوعفک در بیرون از خانه در تابستان، میان قبیله بنی‌عمرو بن عوف خوابیده بود شبانه آمد و با شمشیر بر او حمله کرد. ابوعفک فریاد برآورد و گروهی آمدند و او را به داخل منزلش برده و دفن کردند و گفتند: چه کسی او را کشت؟ به خدا سوگند، اگر قاتل او را بیابیم هرآینه او را به قتل می‌رسانیم. زن مسلمانی در مدح قاتل ابوعفک شعری گفت. این رخداد در ماه شوال، پس از جنگ بدر روی داد و بیست ماه بعد از هجرت بود[۳۷۳].[۳۷۴]

غزوه بنی‌سلیم

پیامبر(ص) پس از بازگشت از بدر، هفت شب در مدینه توقف کرد و سپس آهنگ قبیله بنی‌سلیم نمود و در مدینه سباع بن عرفطه[۳۷۵] یا ابن‌مکتوم[۳۷۶] را جانشین خود قرار داد. بعد به آبی از آب‌های مربوط به آن قبیله که آن را «کدر» می‌گفتند رسیده و سه روز در آنجا توقف کردند و جنگی واقع نشد. سپس به مدینه بازگشتند و بقیه شوال و ذیقعده را در مدینه ماندند و اکثر اسیران قریش را با دادن فداء آزاد کردند[۳۷۷].[۳۷۸]

غزوه سویق

شکست‌خوردگان بدر به مکه بازگشتند، چون ابوسفیان این صحنه را دید عهد کرد که آب از جنابت بر سر خود نریزد تا با پیامبر بجنگد؛ پس با دویست سوار از قریش حرکت کرد تا به سوگند خود عمل کند. به محلی به نام «تیت»[۳۷۹] که تا مدینه تقریباً یک منزل راه بود رسید. شب‌هنگام نزد یهود بنی‌نضیر آمد و درب خانه حیی بن اخطب را زد، او ترسید و درب را باز نکرد. ابوسفیان نزد سلام بن مشکم که رئیس یهودیان بنی‌نضیر بود آمد و از او خبر گرفت، و همان شب نزد یارانش بازگشت و گروهی از آنها را به سوی مدینه به محلی به نام «عریض»[۳۸۰] فرستاد و درختان خرما را در آنجا سوزاندند و دو نفر از انصار که مشغول کشاورزی بودند کشتند و به گمان خود به عهد خویش عمل کرده و بازگشتند. پیامبر(ص) در تعقیب آنها بیرون آمد تا به «قرقرة الکدر»[۳۸۱] رسید. آنها فرار کرده و آذوقه خود را برای سبک‌باری رها کردند. اصحاب رسول خدا آذوقه آنها را یافتند و بازگشتند و به پیامبر گفتند: این آمدن ما نیز پیکار محسوب می‌شود؟ رسول خدا فرمود: آری. چون ابوسفیان و همراهانش توشه خود را که سویق بود، جا گذاشته و فرار کرده بودند، این غزوه را «سویق» نامیدند و پیامبر، ابولبابة بن منذر را در مدینه جانشین خود قرار داده بود[۳۸۲].[۳۸۳]

بیت مدراس

رسول خدا(ص) بر محلی که در آنجا یهودیان کتاب‌های خود را تدریس می‌کردند و آن را «بیت المدراس» می‌گفتند، داخل شد و یهودیان را به اسلام دعوت کرد. نعمان بن عمرو و حارث بن زید به او گفتند: ای محمد! تو بر چه دینی هستی؟ فرمود: بر ملت ابراهیم و دین او هستم. گفتند: ابراهیم یهودی بوده است؟ پیامبر فرمود: تورات را بیاورید تا بین ما و شما حاکم باشد. آنها نپذیرفتند و خدا این آیه را فرستاد: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يُدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَهُمْ مُعْرِضُونَ[۳۸۴].[۳۸۵].[۳۸۶]

نفاق برخی از یهود

گروهی از بزرگان یهود که در باطن کافر بودند، اظهار اسلام کردند و در این جهت با دیگر منافقان هماهنگ شدند که از جمله آنها سعد بن حنیف و زید بن لصیت بود. زید همان کس است که وقتی شتر رسول خدا گم شد گفت: محمد گمان کرده است که خبر از آسمان به او می‌رسد، او نمی‌داند که شترش در کجاست. رسول خدا فرمود: به خدا من نمی‌دانم مگر آنچه خدا به من خبر دهد و هم‌اکنون جای شتر را به من اطلاع داد که در این شعب می‌باشد و مهار او به درختی بسته شده است. پس گروهی از مسلمانان رفتند و همان‌گونه که پیامبر خبر داده بود، آن شتر را پیدا کردند. از دیگر منافقان یهود، نعمان بن اوفی، عثمان بن اوفی و رافع بن حریمله است و روزی که او هلاک شد رسول خدا فرمود: امروز بزرگی از بزرگان منافقان مرد. همچنین هنگامی که از تبوک مراجعت می‌کرد، باد شدیدی وزیدن گرفت، پیامبر فرمود: این باد نشانه مرگ یکی از بزرگان کفار است. وقتی به مدینه بازگشتند، رفاعة بن زید در همان زمان که پیامبر خبر داده بود از دنیا رفته بود.

از دیگر یهودیان که به ظاهر اسلام آورده بودند، سلسلة بن برهام و کنانة بن صوریا بودند که این گروه در مسجد پیامبر می‌آمدند و سخنان مسلمانان را شنیده و آنان را مسخره می‌کردند. روزی برخی از آنان در مسجد جمع بودند، پیامبر آنها را دید که آهسته با یکدیگر صحبت می‌کنند، آن‌گاه دستور داد آنها را از مسجد بیرون کردند. ابوتراب برخاسته و پای عمرو بن قیس را گرفته و در حالی که او را لعنت می‌کرد از مسجد خارج نمود؛ بعد ردای رافع بن ودیعه را گرفته و سیلی بر صورتش زد و او را بیرون کرد؛ عمارة بن حزم برخاست و ریش زید بن عمرو را گرفته و او را از مسجد بیرون انداخت و مشتی بر سینه او زد که بر زمین افتاد. مسعود بن اوس که از اصحاب بدر بود برخاست و قیس بن عمرو که تنها جوان در میان منافقان بود گرفته و بیرون کرد. مرد دیگری، حارث بن عمرو را کشان‌کشان از مسجد بیرون برد و شخص دیگری، زوی بن حارث را با خشونت از مسجد بیرون کرد[۳۸۷].[۳۸۸]

غزوه بنی‌قینقاع

اولین گروه از یهود که پیمان خود را با رسول خدا(ص) نقض کردند و پس از جنگ بدر و قبل از اُحد با پیامبر جنگ کردند، یهود بنی‌قینقاع بودند. رسول خدا(ص) پس از جنگ بدر، یهود بنی‌قینقاع را در بازار بنی‌قینقاع جمع کرد و به آنها گفت: ای جماعت یهود! از خدای عزوجل بترسید که بر شما همان مصیبت وارد آید که بر قریش رسید. اسلام بیاورید که شما می‌دانید و در کتاب خود یافته‌اید و در عهد و پیمان الهی با شما بوده است که من فرستاده خدا هستم. آنان گفتند: تو گمان می‌کنی ما همانند قریش هستیم، آنان چون آگاهی از جنگ نداشتند، بر آنها پیروز شدی؛ اما به خدا سوگند، اگر با ما جنگ کنی، خواهی دانست که ما مردمی جنگجو و مبارز هستیم[۳۸۹]. و این آیه درباره آنان است ﴿قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ[۳۹۰].[۳۹۱] آنچه باعث جنگ با آنها شد، این بود که زنی از عرب متاعی را به بازار بنی‌قینقاع برای فروش آورده بود و در آن بازار نزد طلاسازی نشست. گروهی از یهود از او خواستند روپوش صورتش را کنار بزند و او نپذیرفت. آن طلاساز پایین لباسش را به پشت او متصل کرد و هنگامی که برخاست بدنش نمایان شد؛ یهودیان به او خندیدند و او فریاد برآورد. مردی از مسلمانان بر آن طلاساز یهودی حمله کرد و او را کشت. یهودیان بر آن مسلمان یورش برده و او را کشتند. خویشان آن مسلمان نیز از دیگر مسلمانان یاری خواستند؛ مسلمانان هم در خشم شده و فتنه بین آنها برانگیخته شد[۳۹۲].

زهری نقل کرده است: هنگامی که این آیه نازل شد: ﴿وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ[۳۹۳]. رسول خدا(ص) به سوی بنی‌قینقاع حرکت و آنان را محاصره کرد. آنان به حکم پیامبر تن در دادند و آن حضرت دستور داد دست‌های آنها را بستند. عبدالله بن ابی آمد و گفت: یا محمد! اینان با ما هم‌پیمانند، حال که خدا تو را پیروز کرد، به آنان نیکی کن. رسول خدا ساکت شد و او سخن خود را تکرار نمود. پیامبر از او روی برگرداند و او از عقب زره پیامبر را گرفت. آن‌گاه پیامبر خشمگین شد به گونه‌ای که چهره مبارکش تغییر یافت. او گفت: باید به اینان احسان کنی که سیصد زره‌پوش و چهارصد نفر بدون زره مرا در همه‌جا کمک کرده‌اند و پیامبر آنها را بخشید[۳۹۴].[۳۹۵]

اخراج از مدینه

این یهودیان در مدینه زمین نداشتند و رسول خدا سلاح جنگی و آلات و وسایل کار را از آنها گرفت و دستور داد که آنها را از مدینه اخراج کنند و عبادة بن صامت[۳۹۶] را برای این کار مأمور کرد. عباده آنها را تا ذباب[۳۹۷] و از آنجا آنها خود به اذرعات شام رفتند و بعد از مدتی هلاک شدند. در این واقعه پیامبر، ابولبابه را در مدینه به جای خود گذارد و پرچم را حمزه حمل می‌کرد. غنیمت را تخمیس و بین اصحاب تقسیم نمود و این اولین خمس بود که رسول خدا اخذ کرد. بنابر قولی آن‌گاه پیامبر به مدینه بازگشت در حالی که روز عید قربان بود به سوی مصلی آمد و نماز عید خواند و این اولین نماز عید بود؛ آن‌گاه دو گوسفند قربانی کرد و مسلمانان متمکن نیز قربانی نمودند[۳۹۸].[۳۹۹]

وفات عثمان بن مظعون

در ماه ذیحجه سال دوم هجرت، عثمان بن مظعون از دنیا رفت. پیامبر او را در بقیع دفن کرد و علامتی بر قبرش قرار داد[۴۰۰]. او برادر رضاعی پیامبر و از کسانی بود که به حبشه هجرت کرده و به مکه بازگشته و بعد با پیامبر و دیگر مهاجران به مدینه مهاجرت نمودند. او بنده صالح، زاهد و عابدی بود که همسرش می‌گفت: روز را روزه می‌گیرد و شب را به عبادت قیام می‌کند. هنگامی که یکی از جوانان قریش بر چشمش ضربتی زد و چشمش را معیوب کرد گفت: فَإِنْ تَكُ عَيْنِي فِي رِضَا الرَّبِّ نَالَهَا *** يَدَا مُلْحِدٍ فِي الدِّينِ لَيْسَ بِمُهْتَدِ‏ فَقَدْ عَوَّضَ الرَّحْمَنُ مِنْهَا ثَوَابَهُ *** وَ مَنْ يَرْضَهُ الرَّحْمَنُ يَا قَوْمِ يَسْعَدِ[۴۰۱] از عایشه نقل شده است که خوله دختر حکیم، همسر عثمان بن مظعون در حالی که پریشان بود نزد من آمد. از علت آن پرسش کردم گفت: همسرم عثمان بن مظعون شب‌ها را به نماز احیا و روزها را روزه می‌گيرد. عایشه گوید: چون پیامبر بر من وارد شد، آن ماجرا را برای او بازگو کردم؛ رسول خدا عثمان بن مظعون را ملاقات نمود و به او فرمود: رهبانیت بر ما نوشته نشده است، تو چرا مرا اسوه قرار نمی‌دهی؟ والله ترس من از همه شما بیشتر است و من بر حدود الهی از شما بیمناک‌ترم.

عایشه می‌گوید: هنگامی که عثمان بن مظعون از دنیا رفت پیامبر را دیدم که پس از مرگ او را می‌بوسید و قطرات اشک رسول خدا را دیدم که بر صورت عثمان بن مظعون ریخت، و زنان پس از مرگ او می‌گریستند و عمر آنها را وادار به سکوت می‌کرد. رسول خدا به او فرمود: «مَهْلًا يَا عُمَرُ!»؛ مدارا کن. آن‌گاه به زنان فرمود: از فریادی که همراه آن شیطان است دوری کنید، و فرمود: هرچه از چشم باشد از طرف خدا و رحمت است، و آنچه از دست و زبان است از شیطان می‌باشد. هنگامی که عثمان بن مظعون وفات کرد همسر او خوله دختر حکیم و یا ام‌العلا انصاریه و یا خارجة بن زید گفته‌اند عثمان را مخاطب قرار داد و گفت: تو انسان پاکی بودی؛ بهشت برای تو گوارا باد ای اباالسائب، رسول خدا نظری غضبناک بر او کرد و فرمود: تو از کجا دانستی؟ گفت: ای رسول خدا او مددکار شما بود. رسول خدا(ص) فرمود: من نمی‌دانم با من چه می‌شود. پس مردم از این سخن رسول خدا بیمناک شدند[۴۰۲]. در روایتی دیگر آمده است: هنگامی که عثمان بن مظعون از دنیا رفت، پیامبر روپوش از صورتش برداشت و مابین چشمانش را بوسید؛ پس گریه‌ای طولانی کرد و چون سریر او را برداشتند فرمود: تو ای عثمان! مردی سعادتمند بودی که لباس دنیا نپوشیدی و دنیا نیز تو را لباس خود نساخت[۴۰۳]. ابن‌عباس می‌گوید: هنگامی که عثمان بن مطعون از دنیا رفت رسول خدا(ص) بر او وارد شد و سر مبارکش را نزدیک آورد، سپس سر برداشت و دوباره سر خود را فرود آورد و سر برداشت، و مرتبه سوم سر فرود آورد و چون سر مبارکش را بر می‌داشت او را گریه‌ای توأم با ناله و صدا بود و فرمود: ای ابا السائب! از دنیا بیرون رفتی و لباس دنیا نپوشیدی. پیامبر بر قبر او علامتی از سنگ گذاشت و همواره قبر او را زیارت می‌کرد[۴۰۴].

هنگامی که عثمان بن مظعون را دفن نمودند رسول خدا(ص) امر کرد که بر قبرش آب بپاشند و سنگی را بر قسمت بالای قبر نهاد؛ پس از آن به مردی امر کرد که سنگی بیاورد و آن مرد از حمل آن سنگ عاجز شد؛ رسول خدا خود به‌پاخاست و آستین بالا زد و آن سنگ را آورد و در آن محل گذارد و بعد فرمود: علامتی باشد که قبر برادرم را بدانم تا کسان خود را نزد او دفن کنم. سپس آن حضرت فرزندش ابراهیم را پایین پای عثمان بن مظعون دفن کرد[۴۰۵]. از ابی‌بصیر از یکی از صادقین(ع) نقل شده: هنگامی که رقیه دختر رسول خدا از دنیا رفت، پیامبر فرمود: دخترم به سلف صالح ما عثمان بن مظعون و اصحاب او ملحق شو. در نقل دیگری آمده است: وقتی ابراهیم فرزند آن حضرت از دنیا رفت فرمود: ای فرزندم به عثمان بن مظعون ملحق شو و زمانی که زینب دخترش از دنیا رفت فرمود: به سلف خیر ما عثمان بن مظعون ملحق شو. به هر حال او همان‌کس است که در جاهلیت شراب را بر خود حرام کرد. او برادر رضاعی پیامبر بود و پیامبر پس از مرگ او فرمود: او خدا و پیامبر را دوست می‌داشت[۴۰۶].[۴۰۷]

ازدواج علی(ع)

از رویدادهای سال دوم هجرت، ازدواج امیرالمؤمنین(ع) با فاطمه(س) می‌باشد که در اواخر ماه صفر آن سال، عقد ازدواج خوانده شد و زفاف در ذیحجه بوده است. بعضی آن را در ماه رجب سال اول هجرت، یعنی پنج ماه پس از ورود پیامبر گفته و زفاف را پس از بدر ذکر کرده‌اند؛ و برخی در ماه ربیع‌الاول سال دوم هجرت و زفاف را نیز در همان سال نوشته‌اند[۴۰۸]. از امام جعفر صادق(ع) روایتی نقل شده است که ازدواج امیرالمؤمنین علی(ع) با فاطمه(س) در ماه رمضان و مراسم زفاف و عروسی در ماه ذیحجه سال دوم هجرت بوده است[۴۰۹]. در حالی که از سن مبارک حضرت فاطمه پانزده سال و پنج یا شش ماه و نیم گذشته[۴۱۰] و سن حضرت علی(ع) در آن هنگام ۲۱ سال و پنج ماه بوده است[۴۱۱]. تا فاطمه(س) زنده بود حضرت علی(ع) زنی دیگر اختیار نکرد[۴۱۲].

فاطمه(س) برترین زن

حضرت زهرا(س) افضل زنان دنیا و حتی از حضرت مریم برتر است؛ چنانچه مقریزی، زرکشی و سیوطی در کتاب شرح النقایه و شرح جمع الجوامع با ادله روشن آن را بیان کرده‌اند. از جمله اینکه امت پیامبر برترین امت‌ها می‌باشد. حضرت مریم(س) پیامبر نبود؛ زیرا اجماع وجود دارد که هیچ پیامبری زن نبوده است و پیامبر فرمود: مریم بهترین زنان عالم خود و فاطمه بهترین زنان عالم می‌باشد؛ و ترمذی آن را نقل کرده است. و باز رسول خدا فرمود: ای دخترم! آیا خشنود نمی‌شوی که تو سیده زنان دو عالم باشی؟ فاطمه گفت: پس مریم که هست؟ رسول خدا فرمود: او سیده زنان عالم زمان خود است. ابن عبدالبر و طبرانی از عایشه نقل می‌کنند که: از فاطمه کسی را برتر ندیدم مگر پدرش رسول خدا[۴۱۳]. انس می‌گوید: ابوبکر و عمر برای خواستگاری حضرت زهرا نزد رسول خدا(ص) آمدند، پیامبر سکوت کرده و پاسخی نداد. در روایتی آمده است که فرمود: در انتظار دستور و حکم الهی می‌باشم. پس عمر و ابوبکر نزد علی(ع) آمدند و او را به خواستگاری حضرت زهرا(س) تشویق کردند. علی(ع) می‌فرماید: من نزد رسول خدا آمده و با پیامبر مقصود خود را در میان گذاردم؛ رسول خدا فرمود: از مال دنیا چه چیز داری؟ گفتم: یا رسول الله! اسب و زره دارم. فرمود: اسب را نیاز داری، اما زره خود را بفروش. پس آن را به ۴۸۰ درهم به عثمان فروختم و نزد پیامبر آوردم. رسول خدا مقداری از آن را گرفت و به بلال داد و فرمود: با این پول، عطر خریداری کنید[۴۱۴].

در روایت دیگری از انس آمده است که او می‌گوید: خدمت رسول خدا بودم، حالتی که هنگام وحی بر او عارض می‌شود در پیامبر پیدا شد و سپس فرمود: ای انس! می‌دانی جبرئیل از طرف خدا چه وحی آورده است؟ گفتم: یا رسول الله! فدایت شوم، چه وحی آورده است؟ فرمود: خدا امر فرمود که فاطمه را به علی تزویج کنم[۴۱۵]. ابن‌عباس می‌گوید: هنگامی که رسول خدا(ص) فاطمه(س) را به علی(ع) تزویج کرد، فاطمه گفت: یا رسول الله! مرا به مردی فقیر که از مال دنیا چیزی ندارد تزویج کردی. نبی اکرم فرمود: آیا راضی نمی‌شوی؟ خدا از اهل زمین دو نفر را برگزید، یکی پدرت و دیگری همسرت[۴۱۶]. در روایت دیگری آمده است: هنگامی که علی(ع) از پیامبر، فاطمه(س) را خواستگاری کرد، رسول خدا به زهرا(س) فرمود: علی تو را خواستگاری کرده است. فاطمه(س) سکوت کرد. در نقل دیگری آمده است که رسول خدا فرمود: پسر عموی تو علی از تو خواستگاری کرد، چه می‌گویی؟ زهرا(س) گریست و سپس گفت: ای پدر! مثل اینکه مرا برای مردی تهیدست از قریش ذخیره کرده‌ای[۴۱۷]. رسول خدا فرمود: ای دخترم! به آن خدایی که مرا مبعوث گردانیده است، من در این باره (ازدواج تو) سخنی نگفتم تا اینکه خدا به من اجازه داد. فاطمه گفت: راضی هستم به آنچه خدا و رسولش به آن راضی‌اند[۴۱۸].

ابن عساکر از انس نقل کرده است: پس از آن‌که ابوبکر و عمر از فاطمه خواستگاری کردند و پذیرفته نشد، علی(ع) خواستگاری کرد. رسول خدا به علی فرمود: پروردگار به من امر کرده است که زهرا را به تو تزویج کنم. طبرانی از کسانی که ثقه هستند نقل می‌کند که رسول خدا فرمود: به درستی که خداي متعال به من امر کرده است که فاطمه(س) را به علی(ع) تزویج کنم. انس می‌گوید: رسول خدا پس از چند روز مرا خواست و فرمود: ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف و گروهی از انصار را نزد من حاضر کن. هنگامی که نزد پیامبر گرد آمدند[۴۱۹]، علی(ع) در آن مجلس حضور نداشت و پیامبر خطبه خواند[۴۲۰].

خطبه ازدواج

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَحْمُودِ بِنِعْمَتِهِ، الْمَعْبُودِ بِقُدْرَتِهِ، الْمُطَاعِ بِسُلْطَانِهِ، الْمَرْهُوبِ مِنْ عَذَابِهِ وَ سَطْوَتِهِ، النَّافِذِ أَمْرُهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ، الَّذِي خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَ مَيَّزَهُمْ بِأَحْكَامِهِ وَ أَعَزَّهُمْ بِدِينِهِ وَ أَكْرَمَهُمْ بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ(ص). إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ اسْمُهُ وَ تَعَالَتْ عَظَمَتُهُ جَعَلَ الْمُصَاهَرَةَ سَبَباً لَاحِقاً، وَ أَمْراً مُفْتَرَضاً، وَ أَشَجَّ بِهِ الْأَرْحَامَ، وَ أَلْزَمَ بِهِ الْأَنَامَ. قَالَ اللَّهُ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ: ﴿وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا[۴۲۱]. فَأَمْرُ اللَّهِ يَجْرِي إِلَى قَضَاءِهِ، وَ قَضَاءُهُ يَجْرِي إِلَى قَدَرِهِ، وَ لِكُلِّ قَضَاءٍ قَدَرٌ، وَ لِكُلِّ قَدَرٍ أَجَلٌ، وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابٌ، يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ. ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَنِي أَنْ أُزَوِّجَ فَاطِمَةَ مِنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَاشْهَدُوا أَنِّي قَدْ زَوَّجْتُهُ إِيَّاهَا عَلَى أَرْبَعِمِائَةِ مِثْقَالِ فِضَّةٍ، إِنْ رَضِيَ بِذَلِكَ عَلِيٌّ(ع)». حمد و ثنا خدا را سزاست به سبب نعمت‌هایش، خدایی که پرستیده گردد به نیرومندی‌اش. او در سلطانش مطاع و از عذابش هراسیده، فرمانش در آسمان و زمین نافذ است. خلق را به قدرت خود آفرید و آنها را با اتقانش از یکدیگر جدا نمود، و با دینش آنها را عزیز و به وسیله پیامبرش محمد آنان را گرامی داشت. به درستی که خدایی که نامش مبارک و عظمتش متعالی، دامادی را سببی لاحق و امری واجب گردانید و مردم را به آن ملزم نمود. خدای متعال فرمود که این سخن عزیز است از گوینده‌اش؛ «اوست که انسان را از آب آفرید؛ پس آنها را از راه دامادی به هم نزدیک کرد». پس فرمان داد تا حکم او جاری شود و حکمش تا تقدیر او حرکت کند. هر حکمی را اندازه‌ای است، و هر اندازه‌ای را مدتی است، و هر مدتی مکتوب، و خدا هرچه را خواهد، محو یا ثابت گرداند، و ام‌الکتاب نزد اوست. سپس فرمود: خدای تعالی به من امر فرمود که فاطمه را به علی بن ابی‌طالب تزویج کنم؛ پس گواهی دهید که من فاطمه را به علی تزویج نمودم بر چهارصد مثقال نقره، اگر علی بدان راضی شود. آن‌گاه طبقی از خرما خواست و فرمود: از آن برگیرید، ما برداشتیم؛ در این هنگام علی(ع) وارد شد. رسول خدا در چهره او لبخندی زد و فرمود: خدای عز وجل به من فرمان داد که فاطمه را به تو تزویج کنم و مهر آن را چهارصد مثقال درهم نقره قرار دهم؛ آیا بدان راضی هستی؟ علی پس از آن‌که خطبه خواند گفت: یا رسول الله! من راضی هستم[۴۲۲].

خطبه علی(ع)

«الْحَمْدُ لِلَّهِ شُكْراً لِأَنْعُمِهِ وَ أَيَادِيهِ، وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةً تُبَلِّغُهُ وَ تُرْضِيهِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَمُوتُ، وَ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ(ص) زَوَّجَنِي ابْنَتَهُ عَلَى صَدَاقٍ مَبْلَغُهُ أَرْبَعِمِائَةِ دِرْهَمٍ، فَاسْمَعُوا مَا يَقُولُ وَ اشْهَدُوا». حمد خدای بزرگ را سزاست و سپاس و شکر به سبب نعمت‌های او و من گواهی می‌دهم به یکتایی خدای متعال، شهادتی که به او رسد و او را خشنود گرداند. حمد من خدای راست که او را مرگ و نیستی نیست و این محمد رسول خداست(ص) که دخترش را به من تزویج نمود به صداق چهارصد درهم. بشنوید آن را و گواهی دهید. مردم گفتند: یا رسول الله! شما چه می‌گویید؟ پیامبر فرمود: گواهی دهید من تزویج نمودم فاطمه را به علی. سپس رسول خدا فرمود: خدا بین آنها الفت دهد و بهره و حظ آنها را زیاده کند و بر آنان مبارک گرداند و نسل آن دو را زیاد و پاک نماید. و در روایت دیگری آمده است که فرمود: بین آنها خدا الفت دهد و نسل آنان را کلیدهای رحمت و معادن حکمت و باعث امن و امان امت قرار دهد[۴۲۳].[۴۲۴]

تسبیحات فاطمه(س)

شیخ صدوق از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده است که آن حضرت به مردی از قبیله بنی‌سعد فرمود: آیا از زندگی خودم و فاطمه زهرا(س) به تو خبر ندهم؟ هنگامی که در خانه من بود، آن‌قدر به وسیله مشک آب آورد تا اثر آن در سینه زهرا ماند؛ با آسیا دستی آرد نمود که دستش آماس (ورم) کرد؛ خانه را می‌رُفت که لباس‌های او غبارآلود گشت؛ آتش زیر دیگ افروخت که لباسش سیاه شد و سختی زیادی را تحمل کرد. من به او گفتم: بهتر است نزد پدر رفته و خادمی طلب کنی تا از این سخن خلاص شوی. پس فاطمه نزد رسول خدا رفت، ولی چیزهایی دید که او از ابراز حاجتش شرم کرد؛ پس به خانه بازگشت. رسول خدا(ص) هنگامی که دانست فاطمه در پی حاجتی نزدش رفته بود، فردای آن روز، صبح به خانه ما آمد در حالی که ما خفته بودیم. فرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ». ما سکوت کردیم و از پاسخ دادن در آن حال شرم نمودیم؛ سپس فرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ». ما دوباره سکوت کرده و شرم نمودیم. بار سوم فرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ». پس بیمناک شدیم که اگر جواب سلام او را نگوییم بازگردد؛ زیرا پیامبر چنین عادت داشت که تا سه مرتبه سلام می‌کرد، اگر اذن داده می‌شد وارد می‌گردید و در غیر این صورت باز می‌گشت؛ از این‌رو سلام رسول خدا را جواب دادیم و پیامبر وارد شد و بر بالین ما نشست و فرمود: ای فاطمه! روز گذشته چه حاجت داشتی که نزد من آمدی؟

علی(ع) می‌گوید: من ترسیدم اگر زهرا(س) پاسخ ندهد، رسول خدا برخیزد؛ بنابراین من پاسخ داده و گفتم: ای رسول خدا! فاطمه را کارهای خانه به سختی و زحمت انداخته است، من به او گفتم نزد شما آید و خدمتگزاری را درخواست کند. رسول خدا فرمود: آیا به شما چیزی یاد ندهم که برای شما بهتر از خادم باشد؟ هنگامی که در بستر خواب درآیید ۳۴ مرتبه تکبیر، ۳۳ مرتبه تحمید و ۳۳ مرتبه تسبیح کنید. فاطمه گفت: از خدا و رسولش راضی هستیم[۴۲۵]. از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: تسبیح زهرا(س) بعد از هر نماز، نزد من محبوب‌تر از نماز هزار رکعت در هر روز است[۴۲۶].[۴۲۷]

منابع

پانویس

  1. مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۵.
  2. زیرا زفاف علی(ع) در ماه ذی‌قعده، که یازدهمین ماه سال است، بوده؛ پس چگونه امام حسن(ع) در همان سال متولد شده است.
  3. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۱.
  4. آشنایی با جنگ‌های رسول خدا و اطلاع از آن، فواید بسیاری دارد که می‌توان به عنوان نمونه قدرت ایمان، ثبات و استقامت و فداکاری و ایثار پیامبر و اصحاب آن حضرت و همچنین نصرت خداوند و پیروزی مسلمانان را با توجه به کمی آنان و زیادی دشمنان برشمرد، از این‌رو از امام علی بن الحسین نقل شده است که می‌فرمود: «كُنَّا نُعَلَّمُ مَغَازِيَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) كَمَا نُعَلَّمُ السُّوَرَ مِنَ الْقُرْآنِ»؛ ما همان‌گونه که قرآن را یاد می‌گرفتیم، تاریخ جنگ‌های رسول خدا را نیز آموزش می‌دیدیم. (سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۷۸).
  5. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۰. و برخی ۲۹ غزوه ذکر کرده‌اند چنان‌که ذکر خواهد شد.
  6. «و بر آنچه می‌گویند شکیبا باش و از آنان به نکویی دوری گزین» سوره مزمل، آیه ۱۰.
  7. در اینکه آغاز جنگ‌های پیامبر از سال اول هجرت بوده است یا سال دوم؛ بین سیره‌نویسان اختلاف است. واقدی بنابر نقل طبری، ج۲، ص۴۰۲، بعضی از این جنگ‌ها را در حوادث سال اول هجرت ذکر کرده است، ولی ابن اسحاق گفته که تمام اینها در سال دوم هجرت رخ داده است.
  8. «اگر به کارزار با شما دست یازیدند شما هم آنان را بکشید که سزای کافران همین است» سوره بقره، آیه ۱۹۱.
  9. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۱.
  10. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۸.
  11. سریه، گروهی از سپاه را گویند که از نظر تعداد از چهارصد نفر تجاوز نکند و در اصل؛ سریه، سیر در شب را گویند و از این جهت این تعداد را سریه می‌گویند که در پنهانی سیر می‌کنند یا از استراء به معنای اختیار مأخوذ است و آن جماعتی از لشکر را گویند که آنان را اختیار کرده‌اند. ابن حجر گفته است: «سریه» به گروهی از سپاه گویند که در شب حرکت کند؛ و «ساریه» آن را گویند که در روز بیرون رود و آن از صد نفر تا پانصد نفر را گویند؛ و اگر بیش از پانصد نفر باشند «منسی» گویند؛ و اگر بیش از هشتصد گردد آن را «جیش» نامند؛ و بیش از چهار هزار را «جحفل»؛ و نیروی بسیار زیاد را «خمیس» گویند. (کحل البصر، ص۷۹).
  12. در عدد غزوه‌های پیامبر اختلاف است: ابن اثیر در اسدالغابه، ج۱، ص۲۱، آن را ۲۱ غزوه اختیار کرده است و برخی ۲۷ غزوه؛ چنانچه نقل آن از سیره حلبیه گذشت و عده‌ای همانند متن، آن را ۲۹ ضبط کرده‌اند.
  13. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۸۴.
  14. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۹.
  15. «به کسانی که بر آنها جنگ تحمیل می‌شود اجازه (ی جهاد) داده شد زیرا ستم دیده‌اند و بی‌گمان خداوند بر یاری آنان تواناست» سوره حج، آیه ۳۹.
  16. «همانا خداوند از مؤمنان، خودشان و دارایی‌هاشان را خریده است در برابر اینکه بهشت از آن آنها باشد؛ در راه خداوند کارزار می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند بنا به وعده‌ای راستین»... سوره توبه، آیه ۱۱۱.
  17. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۸۳.
  18. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۱.
  19. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۰.
  20. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۱.
  21. واقدی، سریه حمزه را در ماه رمضان سال اول هجرت ذکر کرده است. (تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۲).
  22. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۸۶.
  23. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۱. ولی بعضی سریه عبیدة بن حارث بن المطلب را اولین سریه ذکر کرده‌اند. (سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۴۱).
  24. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۲.
  25. رابغ سرزمینی است بین بزواء و جحفه که حجاج از آن می‌گذرند و بعضی آن را بین ابواء و جحفه گفته‌اند. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۵۹۲).
  26. گفته‌اند نام او عوف بن اثاثه و مسطح لقب اوست. مادرش رائطه دختر صخر می‌باشد. او در بدر حضور داشت و در سال ۳۴ یا ۳۷ از دنیا رفت. (الاستیعاب، ج۴، ص۱۴۷۲).
  27. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۲.
  28. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۳.
  29. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۱.
  30. ابواء: قریه‌ای است که تا جحفه ۲۳ مایل راه است. و بعضی گفته‌اند: نام کوهی است در طرف راست کسی که به مکه می‌رود. (معجم البلدان، ج۱، ص۷۹).
  31. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۴.
  32. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۸۸.
  33. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۴.
  34. بواط: کوهی از کوه‌های جهینه در نزدیکی کوه رضوی است که جنگ‌های رسول خدا در آن بوده است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۲۲۸).
  35. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۲.
  36. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۵.
  37. عشیره: موضعی بین مکه و مدینه، نزدیک ینبع می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۴۳).
  38. ینبع: نام قلعه و قریه‌ای در طرف راست کوه رضوی می‌باشد که ملک فرزندان حسن بن علی بن ابی‌طالب بوده است. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۴۸۵).
  39. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۳۵.
  40. ابن ابی‌شیبه در المصنف، ج۱۲، ص۷۰، ح۱۲۱۴۶، از عبدالرحمن بن ابی‌لیلی نقل کرده است که گروهی از صحابه نزد پیامبر بودند، پیامبر نزد زنان خود فرستاد و طعام خواست. در این هنگام علی(ع) در حالی که غبارآلود بود می‌آمد و کمی خرما که یک صاع می‌شد و خود آن حضرت با دست خود تهیه کرده بود بر دوش داشت، پیامبر خدا فرمود: «مَرْحَباً بِالْحَامِلِ وَ الْمَحْمُولِ»، سپس او را نشانید و خاک از سر او پاک کرد و فرمود: «مَرْحَبًا بِأَبِي تُرَابٍ‌»، پس آن خرما را نزدیک آوردند اصحاب خوردند و برای زنان خود نیز فرستاد.
  41. أحیمر ثمود، همان کس است که ناقه صالح را پی کرد و نام او قدار بن سالف می‌باشد.
  42. بی‌تردید این خبر غیبی که حدود چهل سال قبل از وقوعش توسط پیامبر گرامی اسلام داده شده است یکی از نشانه‌های نبوت رسول خدا می‌باشد و می‌توان گفت این خبر را در موارد مختلف و مناسبت‌ها داده‌اند. (ر.ک، الاحادیث الغیبیه، ج۱، ص۴۸).
  43. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۴۸؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۸.
  44. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۵.
  45. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۷.
  46. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۷.
  47. ظاهراً مراد از نخله، نخله شامیه می‌باشد که نام دو وادی مربوط به قبیله هذیل است که تا مکه دو شب راه است. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۳۶۴).
  48. عکاشة بن محصن از فضلای صحابه پیامبر و بزرگان آنهاست. او به مدینه هجرت کرد و در بدر از خود رشادت نشان داد و شمشیرش در این جنگ شکست. پیامبر قطعه چوبی به او داد که به شمشیر تبدیل گردید و در اُحد، خندق و دیگر جنگ‌ها در خدمت پیامبر بود. گویند رسول خدا به او بشارت داده است که بدون حساب وارد بهشت گردد. او در زمان ابوبکر در جنگ با اهل رده کشته شد. (اسدالغابه، ج۴، ص۲).
  49. رجب یکی از چهار ماه حرام است که خدای متعال می‌فرماید: ﴿منها أربعة حرم و در عصر جاهلیت هم در این چهار ماه قتل و خونریزی نمی‌کردند و اسلام نیز آن را امضا کرد.
  50. «از تو درباره جنگ در ماه حرام می‌پرسند، بگو: جنگ در آن (گناهی) بزرگ است و (گناه) باز داشتن (مردم) از راه خداوند و ناسپاسی به او و (باز داشتن مردم از) مسجد الحرام و بیرون راندن اهل آن از آن، در نظر خداوند بزرگ‌تر است» سوره بقره، آیه ۲۱۷.
  51. فداء: مالی بود که نزدیکان اسیر می‌پرداختند و او را در مقابل آن از دست دشمن خود آزاد می‌نمودند.
  52. حکم بن کیسان غلام هشام بن مغیره پدر ابوجهل است. چون او را اسیر کردند عبدالله بن جحش خواست او را به قتل برساند، مقداد بن اسود که خود او را اسیر کرده بود گفت: بگذار او را نزد پیامبر بریم، پس اسلام آورد و در بئر معونه با عامر بن فهیره کشته شد. (اسدالغابه، ج۲، ص۳۷).
  53. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۵۲.
  54. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۷۷.
  55. «گرداندن رؤیت را به آسمان، می‌بینیم»... سوره بقره، آیه ۱۴۴.
  56. وسائل الشیعه، ج۴، ص۲۹۷، به نقل از تهذیب، ج۲، ص۴۳.
  57. تفسیر فخر رازی، ج۴، ص۹۲.
  58. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۱۵.
  59. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۹۳؛ مستدرک الوسائل، ج۳، ص۱۷۰، ح۴.
  60. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۰.
  61. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۸؛ تاریخ ابن‌الوردی، ج۱، ص۱۵۱ و طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۴۲.
  62. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۲.
  63. البیان، ج۱، ص۲۲۲.
  64. «به زودی کم‌خردان از مردم خواهند گفت: چه چیز آنان را از قبله‌ای که بر آن بودند بازگردانید؟ بگو: خاور و باختر از آن خداوند است»... سوره بقره، آیه ۱۴۲.
  65. از قتاده نقل شده است: ﴿فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ناسخ ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ است. و از قرطبی در وجه نسخ نقل شده که: نبی اکرم و جمیع مسلمانان مخیر بودند که نماز را به هر طرفی که می‌خواهند بخوانند و رسول خدا بیت‌المقدس را قبله قرار داده بود، پس نسخ شد و مأمور گردید که به طرف کعبه نماز بگزارد، ولی نسخ در آیه موهون و ساقط است. (البیان، ج۱، ص۲۹۰).
  66. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۳۹.
  67. «و خداوند بر آن نیست که ایمانتان را تباه گرداند که خداوند با مردم، به راستی مهربانی است بخشاینده» سوره بقره، آیه ۱۴۳.
  68. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۹۷. طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۴۳.
  69. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۲.
  70. در اینکه عاشورا، نزد یهود دهم محرم‌الحرام بود همان‌گونه که نزد مسلمانان معروف است، جای تأمل می‌باشد؛ زیرا یهود عاشورا را از سال شمسی حساب می‌کردند و در نزد مسلمانان، عاشورا دهم محرم از ماه‌های قمری است. در معجم طبرانی از خارجة بن زید نقل شده است که عاشورا این روز متداول بین مردم نیست، بلکه روزی بوده که کعبه را به وسیله پرده پوشانیده شده و عاشورا در سال دور می‌زده است. بنابراین آنچه از احادیث در فضیلت روزه عاشورا رسیده است و برخی از عامه آنها را نقل کرده و به آن استناد نموده‌اند دور از واقعیت و به جعل جاعلان بوده است؛ زیرا عاشورا نزد یهود غیر از عاشورا نزد مسلمانان می‌باشد و شاهد بر مجعول بودن این‌گونه احادیث، روایت ترمذی از عایشه است که عاشورا روزی بوده که قریش در عصر جاهلیت آن را روزه می‌گرفتند و رسول خدا هم به تبعیت از آنها روزه می‌داشت و کسی از اصحابش را به روزه عاشورا امر نمود و وقتی به مدینه آمد خودش آن روز را روزه گرفت و اصحابش را نیز به روزه آن روز امر کرد و چون روزه ماه رمضان واجب شد، عاشورا را ترک نمود. پس هرکس بخواهد روزه بگیرد و هرکس نخواهد روزه نگیرد. (سیره حلبیه، ج۲، ص۱۴۱ و ۱۴۲) حال منافرت بین این حدیث و آنچه را در متن آمده است ملاحظه کنید. به هر حال جعل این همه فضیلت برای روز عاشورا، سرپوش گذاشتن بر جنایت‌های بنی‌امیه و مصایب وارده بر حسین بن علی(ع) است.
  71. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۱۷.
  72. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۴۳.
  73. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۴.
  74. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۱۸.
  75. طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۴۸.
  76. وسائل الشیعه، ج۹، ص۳۱۸، ح۵.
  77. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۵.
  78. «بدر»، نام آبی بین مکه و مدینه و یا نام مردی است، و در آنجا جنگ بدر واقع شد. (معجم البلدان، ج۱، ص۳۵۷).
  79. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۶.
  80. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۲۰.
  81. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۷.
  82. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۶.
  83. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۲۰.
  84. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۷.
  85. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۹۳.
  86. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۰۶، به نقل از مجمع البیان، ج۲، ص۴۱۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۳۱.
  87. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۸.
  88. «و بی‌گمان خداوند در «بدر» شما را با آنکه ناتوان بودید یاری کرد پس، از خداوند پروا کنید، باشد که سپاس گزارید» سوره آل عمران، آیه ۱۲۳.
  89. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۸.
  90. «و شما دوست می‌داشتید که آن دسته بی‌جنگ‌افزار از آن شما گردد» سوره انفال، آیه ۷.
  91. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۲۱.
  92. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۸.
  93. واقدی در المغازی، ج۱، ص۱۹ می‌گوید: رسول خدا ده روز قبل از خروجش از مدینه، طلحة بن عبید الله و سعید بن زید را فرستاد که از آن کاروان اطلاع حاصل کنند. و در ص۲۱ می‌گوید: عدی بن ابی‌الزغباء و بسیس بن عمرو در خانه‌های سفیا نزد رسول خدا آمدند.
  94. صفراء نام منطقه‌ای از نواحی مدینه در مسیر حجاج است و تا بدر یک مرحله می‌باشد. زمین‌های آن را زراعت می‌کنند و درختان خرمای زیادی دارد. تمام آب آن از چشمه است که به سوی ینبع می‌رود. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۴۴).
  95. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۴۶.
  96. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۸۹.
  97. عاتکه دختر عبدالمطلب، عمه رسول خداست و در اسلام او اختلاف است. ابن اسحاق و جماعتی بر آنند که کسی از عمه‌های رسول خدا به جز صفیه اسلام نیاورد، و او زوجه ابی‌امیه مخزومی، پدر ام‌سلمه و مادر عبدالله بن ابی‌امیه و زهیر و قریبه می‌باشد. (اسدالغابه، ج۵، ص۴۹۹).
  98. ابطح محل جریان سیل را گویند. منظور از آن در اینجا بین مکه و منی می‌باشد. (معجم البلدان، ج۱، ص۷۴).
  99. ابو قبیس کوهی است در کنار مسجدالحرام. و گویند نام این کوه گرفته شده است از مردی از قبیله جرهم به نام قبیس بن شالخ است. (سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۵۹).
  100. اسدالغابه، ج۵، ص۴۹۹.
  101. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۱.
  102. البدایة والنهایة، ج۳، ص۳۱۴.
  103. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۲.
  104. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۶۱.
  105. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۴.
  106. او پدر ولید بن عقبه می‌باشد و نام ابی‌معیط ابان است. (الاستیعاب، ج۴، ص۱۵۵۲).
  107. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۹۶.
  108. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۱۵.
  109. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۴.
  110. ضجنان: نام کوهی در نزدیکی مکه است. واقدی گفته که فاصله بین ضجنان تا مکه ۲۵ مایل می‌باشد. (معجم البلدان، ج۳، ص۴۵۳).
  111. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۶۱.
  112. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۶.
  113. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۹۸.
  114. المغازی، ج۱، ص۳۳.
  115. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۷.
  116. «و چون کسانی نباشید که از دیار خویش با سرمستی و برای نمایش به مردم بیرون می‌آیند و (مردم را) از راه خداوند باز می‌دارند و خداوند به آنچه انجام می‌دهند نیک داناست» سوره انفال، آیه ۴۷.
  117. المغازی، ج۱، ص۳۹.
  118. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۵.
  119. مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۱۸۷.
  120. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۸.
  121. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۹۹.
  122. مفسران گفته‌اند: پس آنها به بدر آمدند و در عوض خمر یمانه شراب پیمانه مرگ نوشیدند و در عوض خوانندگان و نوازندگان، زنان بر آنها نوحه کردند. (تفسیر فخر رازی، ج۱۵، ص۱۷۳).
  123. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۹۹.
  124. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۱.
  125. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۰.
  126. نام او ابی بن شریق است و چون در واقعه بدر به بنی‌زهره گفت که بازگردند؛ بنی‌زهره از او اطاعت کردند و از آنها کسی در بدر کشته نشد؛ از این‌رو او را «اخنس» نامیدند. پیامبر او را از سهم «مؤلفة القلوب» داد و در اوایل خلافت عمر بن خطاب وفات کرد. (اسدالغابه، ج۱، ص۴۷).
  127. سقایت: آب دادن به حجاج؛ و رافد: کسی را گویند که قائم‌مقام پادشاه و رئیس باشد.
  128. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۹۹.
  129. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۰.
  130. جهیم بن صلت بن مخرمة بن مطلب در سال فتح خیبر اسلام آورد و رسول خدا از سهم غنایم خیبر، سی وسق به او داد. بعضی سال اسلام او را بعد از فتح مکه ذکر کرده‌اند. (اسدالغابه، ج۱، ص۳۱۱).
  131. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۲۱.
  132. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۱.
  133. ای پروردگار من! اگر طالب قرار است که جنگ کند، در میان دسته‌ای از این سپاه؛ پس کاری کن که او مسلوب شود، نه او کسی را عریان کند؛ و نیز او مغلوب گردد، نه غالب.
  134. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۳۹.
  135. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۱.
  136. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۰۰.
  137. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۲.
  138. عدوه: کنار دره را گویند.
  139. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۱.
  140. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۲.
  141. بعضی گفته‌اند حرکت رسول خدا پس از گذشت دوازده شب از ماه رمضان در روز شنبه بوده است. (پاورقی سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۱، به نقل از شرح مواهب).
  142. روحاء: موضعی است که تا مدینه چهل مایل فاصله دارد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۶۳۷).
  143. بعضی گفته‌اند این شخص سعد بن معاذ و برخی گفته‌اند حباب بن منذر بوده است. (سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۵۷).
  144. مرثد بن ابی مرثد همان کس است که به جهت نیرومندیش، اسیران را از مکه به مدینه آورد و در غزوه رجیع با عاصم بن ثابت در سال سوم از هجرت به شهادت رسید. پیامبر بین او و اوس بن صامت عقد برادری برقرار کرده بود. (اسدالغابه، ج۴، ص۳۴۴).
  145. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۶۳.
  146. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۳.
  147. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۵۲.
  148. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۴.
  149. المغازی، ج۱، ص۲۱.
  150. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۴.
  151. المغازی، ج۱، ص۲۰.
  152. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۵.
  153. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۰۱.
  154. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۵.
  155. المغازی، ج۱، ص۴۷.
  156. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۶.
  157. «و (یاد کن) آنگاه را که خداوند به شما وعده می‌فرمود که (پیروزی بر) یکی از دو دسته از آن شما باشد و شما دوست می‌داشتید که آن دسته بی‌جنگ‌افزار از آن شما گردد اما خداوند می‌خواست که حقّ را با کلمات خویش تحقّق بخشد و ریشه کافران را بر کند» سوره انفال، آیه ۷.
  158. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۰۱.
  159. اینکه سخن ابوبکر و عمر حاکی از ترس از دشمن بود در خیلی از منابع اهل سنت آمده است که بدان اشاره کردیم؛ ولی در بعضی از منابع آن را برای اینکه این نقص مخفی بماند به اجمال ذکر کرده‌اند و بنابراین زینی دحلان، ج۱، ص۴۰۴ می‌گوید: چون این سخن را آن دو گفتند پیامبر از آنان اعراض کرد.
  160. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۱۷ به نقل از مجمع البیان؛ سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۶۰. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۰۱. مناقب، ج۱، ص۱۸۷. تفسیر کنز الدقائق، ج۵، ص۲۹۳.
  161. «چنان که پروردگارت تو را از خانه‌ات به درستی بیرون آورد با آنکه بی‌گمان دسته‌ای از مؤمنان ناخرسند بودند» سوره انفال، آیه ۵.
  162. «برک الغماد» جایی در کنار دریا است که تا مکه پنج شب راه است. بعضی گفته‌اند که بلدی در یمن می‌باشد که عبدالله بن جدعان در آنجا دفن شده است. (معجم البلدان، ج۱، ص۳۹۹. در سیره حلبیه، ج۲، ص۱۵۹ برک الغماد را شهری در حبشه ذکر می‌کند.
  163. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۵۹؛ المغازی، ج۱، ص۴۸.
  164. «تو برو و پروردگارت، (با آنان) نبرد کنید که ما همین‌جا خواهیم نشست» سوره مائده، آیه ۲۴.
  165. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۳۴.
  166. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۷.
  167. موضعی نزدیک وادی صفراء می‌باشد که پیامبر هنگام رفتن به بدر از آنجا گذشت. (معجم البلدان، ج۳، ص۶).
  168. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۶۷؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱۴، ص۱۱۲.
  169. تفسیر کنز الدقائق، ج۵، ص۲۹۵.
  170. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۰۹.
  171. «هَذِهِ مَكَّةُ قَدْ أَلْقَتْ إِلَيْكُمُ أَفْلَاذَ كَبِدِهَا»؛ «اینان بزرگان قریش و اشراف آنهایند که به منزله جگرگوشه‌های مکه می‌باشند».
  172. البدایة و النهایه، ج۳، ص۳۲۳.
  173. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۱.
  174. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۶۴.
  175. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۲.
  176. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۲۶.
  177. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۲.
  178. شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۱۴، ص۱۱۷.
  179. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۳.
  180. او حباب بن منذر بن جموح انصاری خزرجی است. واقدی و دیگران به جز ابن اسحاق می‌گویند که او در بدر حضور داشته و در آن هنگام سی سال داشته و مردی صاحب رأی بوده است. در دیگر جنگ‌های پیامبر نیز شرکت کرده و همان‌کس است که در روز سقیفه بنی‌ساعده به مهاجران گفت: امیری از طرف ما و امیری هم از طرف شما باشد. او در زمان خلافت عمر بن خطاب وفات کرده است. (اسدالغابه، ج۱، ص۱۳۶۴).
  181. امامیه را درباره پیامبر و ائمه(ع) عقیده بر آن است که آنان معصوم از خطا هستند و چه بسا از این نقل که در سیره ابن هشام آمده است ایهام خلاف آن می‌شود و بنابر فرض صحت نقل؛ زیرا همان‌طور که در پاورقی قبل متذکر شدیم، حضور حباب را در بدر انکار کرده‌اند باید آن را به گونه‌ای توجیه کرد و شاهد بر آن این است که ابن‌کثیر در البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۲۷، از ابن عباس نقل کرده است که ملکی نزد پیامبر آمد و گفت: آنچه حباب گفته، امر همان است.
  182. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۲.
  183. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۴۱.
  184. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۳.
  185. عریش: چیزی شبیه خیمه است که در سایه آن قرار می‌گیرند. سمهودی گوید که مکانی نزدیک مسجد بدر است. (سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۰۸).
  186. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۲۲.
  187. شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۱۴، ص۱۱۸.
  188. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۵.
  189. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۳.
  190. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۶.
  191. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۶۵.
  192. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۶.
  193. «(یاد کن) آنگاه را که از پروردگارتان فریادخواهی می‌کردید و به شما پاسخ داد که من با هزار فرشته پیاپی امدادگر شما خواهم بود» سوره انفال، آیه ۹.
  194. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۲۱.
  195. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۷.
  196. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۹.
  197. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۳.
  198. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۷.
  199. اسود بن عبدالاسد، برادر عبدالله بن عبدالاسد مخزومی است. عبدالله شوهر ام‌سلمه بود و در اُحد زخمی و بعد به شهادت رسید. اسود اولین کشته کفار در بدر و اولین کسی است که نامه‌اش را در قیامت به دست چپ خواهد گرفت. برادر او عبدالله بن عبدالاسد اولین کسی است که نامه او به دست راستش داده خواهد شد. (سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۱۱).
  200. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۴۵.
  201. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۸.
  202. عمیر بن وهب بن خلف جمحی از ابطال قریش و شیاطین آنان و اول کسی است که بین مسلمانان در روز بدر خود را از اسب به زیر انداخت و جنگ در گرفت، و هنگامی که مشرکان شکست خوردند، عمیر فرار کرد و فرزندش وهب بن عمیر اسیر شد. شکست‌خوردگان چون به مکه آمدند عمیر و صفوان بن امیه در کنار یکدیگر نشسته و صفوان گفت: زندگی بعد از کشته‌شدگان بدر زشت است. عمیر گفت: آری، مرا اگر دَینی نبود که باید آن را ادا کنم و عیالم به سوی مدینه به بهانه فرزندم که اسیر می‌باشد رفته است، محمد را می‌کشتم. صفوان خوشحال شد و گفت: بدهکاری و عیالت را من عهده‌دار می‌شوم. پس صفوان او را مجهز کرد و شمشیرش را صیقل داده و مسموم نمود و عمیر راهی مدینه شد و به درب مسجد آمد. عمر با گروهی از انصار از بدر صحبت می‌کردند، او را دید که شمشیر دارد، پس نزد پیامبر آمده و گفت: این عمیر بن وهب شمشیر حمایل کرده وارد مسجد می‌شود و او مردی مکّار و فاجر است، از او مطمئن نباشید. رسول خدا فرمود: او را وارد کنید. اصحاب پیامبر مواظب او بودند تا اینکه وارد شد گفت: انْعِمُوا صَبَاحاً این جمله، تحیّت گفتن جاهلیت بوده است. رسول خدا(ص) فرمود: تحیّت اهل بهشت، سلام است. ای عمیر! برای چه کار آمده‌ای؟ گفت: آمده‌ام فدا دهم و اسیر خود را آزاد کنم، شما خویشان و قبیله من هستید. رسول خدا(ص) فرمود: پس برای چه شمشیر با خود داری؟ گفت: فراموش کردم آن را بگذارم. رسول خدا(ص) فرمود: راست بگو برای چه کار آمده‌ای؟ گفت: برای اسیرم. پیامبر(ص) به او گفت: پس آن شرطی که در حجر اسماعیل با صفوان نمودی چیست؟ عمیر تعجب کرد و گفت: چه شرطی کردم؟ رسول خدا فرمود: تو به او قول ندادی که مرا به قتل رسانی و او عیال تو را سرپرستی و دَین تو را ادا کند و خدا بین من و تو حائل خواهد بود؟ عمیر گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ. من تا حال وحی را تکذیب می‌کردم و این راز بین من و صفوان بود. خدا را شکر می‌کنم که مرا بدین‌جا آورد تا به خدا و رسولش ایمان آورم. مسلمانان شاد شدند و پیامبر دستور داد به او قرآن بیاموزند و اسیر او را آزاد کنند. عمیر گفت: تا حال برای خاموش کردن نور خدا تلاش می‌کردم، اکنون خدا مرا هدایت کرد. حال اجازه ده نزد قریش رفته و آنها را به خدا دعوت کنم. پیامبر به او رخصت داد، پس به مکه آمد. صفوان به قریش می‌گفت: بشارت باد شما را به خبری که واقعه بدر را فراموش کنید. و هر کس از مدینه می‌آمد خبر عمیر را می‌گرفت. پس چون خبر مسلمان شدن او را شنید گفت: هرگز با او سخن نخواهم گفت. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۵۰).
  203. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۳۴.
  204. سیره حلیه، ج۲، ص۱۶۶.
  205. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۱۹.
  206. حکیم بن حزام بن خویلد، پسر برادر خدیجه است و در زمان فتح مکه اسلام آورد. او از اشراف قریش هم در عصر جاهلیت و هم در اسلام و از مؤلفة القلوب بوده است. پیامبر در روز جنگ حنین به او صد شتر داد. وی صد و بیست سال عمر کرد که شصت سال آن در عصر جاهلی و شصت سال در اسلام بود. در سال ۵۴ در عصر معاویه بن ابی سفیان وفات نمود. در دار الندوة - مرکز تصمیم‌گیری قریش - در اختیار او بود و آن را به معاویه به صد هزار درهم فروخت. ابن زبیر به او گفت که این مکرمت قریش بود که تو آن را فروختی. او می‌گوید: من از رسول خدا چیزی خواستم، پیامبر به من داد. باز از او سؤال کردم. برای مرتبه دوم پیامبر به من داد و فرمود: ای حکیم! این مال به کام کسی شیرین است که با سخاوت نفس آن را بگیرد برکت در آن مال برای اوست و کسی که با رغبت نفس به مال اشراف کند مال برای او برکت نکند و او همانند کسی ماند که بخورد ولی سیر نشود، و دست بالا بهتر از دست پایین است. حکیم گفت: ای رسول خدا! هرگز از شما و نه از دیگری چیزی طلب نکنم؛ بنابراین از کسی چیزی طلب نکرد تا از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۲، ص۴۰).
  207. البدایة والنهایة، ج۳، ص۳۳۰.
  208. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۰.
  209. شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۱۴، ص۱۲۴.
  210. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۱.
  211. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۵.
  212. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۲.
  213. مجمع‌البیان، ج۴، ص۵۴۷.
  214. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۶۸.
  215. «و آنگاه را (یاد کن) که آنان را- چون رویاروی شدید- به چشمتان اندک نمود و شما را نیز در چشم آنان، اندک نشان داد تا خداوند کاری انجام یافتنی را به پایان برد و کارها به خداوند باز گردانده می‌شود» سوره انفال، آیه ۴۴.
  216. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۳.
  217. اسدالغابه، ج۴، ص۱۸۹.
  218. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۳.
  219. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۸.
  220. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۴.
  221. «پس شما آنان را نکشتید که خداوند آنان را کشت، و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.
  222. البدایة و النهایه، ج۳، ص۳۴۷. مجمع البیان، ج۴، ص۵۳۰.
  223. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۴.
  224. سواد بن غزیه از قبیله بنی‌عدی بن نجار و بعضی گفته‌اند از هم‌پیمانان آنهاست. او در بدر و دیگر جنگ‌های رسول خدا حضور داشت و همان‌کس است که خالد بن هشام مخزومی را در بدر اسیر نمود و پیامبر او را عامل خیبر قرار داد. بعضی این جریان را به سواد بن عمر به جای سواد بن غزیه نسبت داده‌اند. (اسدالغابه، ج۲، ص۳۷۴).
  225. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۳۱. المغازی، ج۱، ص۵۶.
  226. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۵.
  227. نام پدر معوذ، حارث است. او و برادرش معاذ و عوف در جنگ بدر حضور داشتند. و معوذ همان‌کس است که در بدر ابوجهل را به قتل رسانید، سپس جنگید تا کشته شد و از او فرزندی به‌جای نماند. (اسدالغابه، ج۴، ص۴۰۳).
  228. او عبیدة بن حارث بن مطلب و ده سال از پیامبر بزرگ‌تر بود. اسلام او و عثمان بن مظعون در یک زمان رخ داده. عبیده با دو برادرش طفیل و حصین به مدینه مهاجرت کردند. عبیده در نزد رسول خدا منزلتی بزرگ داشت و در سال اول هجرت او را به فرماندهی شصت نفر از مهاجران به ثنیة المرة فرستاد. این اولین جنگ در اسلام بود. در جنگ بدر پایش قطع گردید و در مراجعت در محلی به نام صفراء از دنیا رفت. گفته شده است که رسول خدا با اصحابش از آنجا عبور کردند و اصحاب پیامبر بوی مشکی را استشمام کردند، حضرت فرمود: چه چیز شما را از این بوی خوش منع می‌کند. اینجا قبر عبیدة بن حارث است. عبیده مردی زیبا‌روی و اندامی متوسط داشت. (اسدالغابه، ج۳، ص۳۵۶).
  229. ما تسلیم او خواهیم شد تا این که در راهش جان فدا کرده و از فرزندان و زنان صرف نظر کنیم.
  230. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۴۵. زینی دحلان در سیره، ج۱، ص۴۱۲، می‌گوید: این رویارویی فضیلت ظاهری برای حمزه، عبیده و علی(ع) است و از علی(ع) نقل می‌کند که فرمود: من اول کسی هستم که برای خصومت روز قیامت زانو زنم و این آیه ﴿هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ [«اینان دو گروه دشمنند که درباره پروردگارشان با هم به دشمنی برخاستند» سوره حج، آیه ۱۹] درباره ما نازل شده است.
  231. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۵۵.
  232. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۶.
  233. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۲۶.
  234. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۸.
  235. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۷۴. در کلام شیخ مفید دیدم که می‌گوید: ممکن است که خدای متعال جن و همانند آن را قدرت دهد که خود را بر مردم ظاهر سازد یا اینکه خود را به صورت جانداری درآورد؛ زیرا اجسام پریان دارای لطافتی است که امکان دارد در آن این تغییرات به وجود آید؛ همان‌طور که انسان هوا را در یک مکان جمع یا آن را متفرق می‌سازد و اجسام نرم را در آن تغییراتی می‌دهد. در خبر آمده است که شیطان برای اهل ندوه به صورت پیرمردی نجدی ظاهر گردید و در بدر به صورت سراقه نمایان شد و جبرئیل را گاهی اصحاب رسول خدا به صورت دحیه کلبی می‌دیدند. (مجمع البیان، ج۴، ص۵۵۰) و شیخ مفید در اوائل المقالات، ص۱۱۰ می‌گوید که ابلیس از جن است و از ملائکه نیست و خدای متعال می‌فرماید: ﴿إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ [«جز ابلیس که از پریان بود و از فرمان پروردگارش سر پیچید» سوره کهف، آیه ۵۰] و اخبار متواتره از ائمه هدی از آل محمد به آن رسیده، و همین مذهب امامیه است.
  236. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۸.
  237. مهجع، عمر بن خطاب می‌گوید که به او عامر بن حضرمی تیری زد و کشته شد. (سیره حلبیه، ج۲، ص۱۷۲).
  238. در اینکه پدر ابن حارثه کیست، اختلاف وجود دارد. ابن اسحاق او را حارثة بن سراقه ضبط کرده، و در سیره حلبیه، ج۲، ص۱۷۲، حارثة بن قیس ذکر شده است. و ابن اثیر در اسدالغابه، ج۱، ص۳۵۲، در ترجمه حارثة بن مالک از ابن منده نقل می‌کند که او در بدر حاضر بود و شهید بدر را حارثة بن سراقه ضبط کرده است. و در اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۳، اولین قتیل انصار را عمیر بن حمام ذکر می‌کند.
  239. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۹.
  240. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۹.
  241. المغازی، ج۱، ص۹۴.
  242. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۲۹.
  243. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۷۲. اصول کافی، ج۲، باب حقیقت ایمان، ح۲ و ۳.
  244. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۰.
  245. او اول شهید از انصار است. رسول خدا بین او و عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب برادری برقرار کرده بود و هر دو در بدر شهید شدند. (اسد الغابه، ج۴، ص۱۴۳).
  246. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۷۹.
  247. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۱.
  248. عفراء نام مادر اوست و پدرش حارث می‌باشد. عوف و دو برادرش معاذ و معوذ در بدر حاضر بوده و عوف به شهادت رسید. گفته شده که در بیعت عقبه بوده و او یکی از شش نفر است که در بیعت عقبه اولی حضور داشت. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۵۵).
  249. البدایة و النهایه، ج۳، ص۳۳۱.
  250. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۱.
  251. ابوحذیفه فرزند عتبة بن ربیعه از سابقین در اسلام است. او با همسرش سهله به حبشه مهاجرت کرد و در بدر حاضر بود. نام او مهشم با هشیم با هاشم و مردی بلند قد بود. روز جنگ بدر او را به مبارزه خواستند و پیامبر او را منع کرد. رسول خدا هنگامی که در کنار چاه بدر آمد و کشته‌شدگان کفار که اجساد آنها را در چاه ریخته بودند صدا زد و فرمود: یا عتبه! یا شیبه! یا امیة بن خلف! یا اباجهل! - و دیگران را نام برد - آیا آنچه خدا وعده داده بود یافتید؟ ما آنچه خدا وعده داد، آن را یافتیم. هنگامی پیامبر این جمله‌ها می‌فرمود که به صورت ابوحذیفه که پدرش عتبه از جمله آن کشته‌شدگان بود نگاه کرد و او را ناراحت و پریشان دید به او فرمود: گویا درباره پدرت در دلت چیزی داخل شد. گفت: یا رسول الله! من شک در کشته شدن پدرم بر باطل و کفر ندارم؛ ولی پدرم را مردی صاحب رأی، بردبار و با فضل می‌دانستم و امیدوار بودم آن وسیله‌ای شود که او اسلام آورد. وقتی دیدم که بر کفر از دنیا رفت با آن امیدی که من داشتم مرا محزون کرد. پیامبر او را دعای خیر کرد. (اسد الغابه، ج۵، ص۱۷۰).
  252. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۸۱.
  253. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۲.
  254. مجذر بن زیاد کسی است که در عصر جاهلیت سوید بن صامت را به قتل رسانیده بود و باعث جنگ بعاث شد؛ سپس اسلام آورد. حارث بن سوید که مسلمان شده بود در پی فرصت بود تا قاتل پدرش مجذر را به قتل برساند که در جنگ اُحد مجذر را کشته و سپس کافر گردید و به مکه فرار کرد. پس از فتح مکه مجدداً اسلام اختیار کرد. جبرئیل به رسول خدا خبر داد که حارث در جنگ اُحد، مجذر را به‌طور ناگهانی به قتل رسانده است و باید کشته شود؛ از این‌رو رسول خدا دستور داد که حارث بن سوید را به قتل رساندند. (اسدالغابه، ج۴، ص۳۰۲).
  255. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۰.
  256. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۳.
  257. کنیه او عبدالله یا ابومحمد و به او ابوعتیق نیز گفته می‌شد. مادرش ام‌رومان و با عایشه از یک پدر و مادرند. در جنگ بدر و اُحد با کفار بوده است و در صلح حدیبیه اسلام آورد و مردی شوخ‌طبع بود. در تجارت شام قصه دارد که به جهت خوف اطاله از آن صرف نظر شد. در جنگ جمل با خواهرش عایشه شرکت داشت و چون معاویه خواست برای یزید از او بیعت بگیرد نپذیرفت و از مدینه راهی مکه گردید و در ده مایلی مکه در خواب ناگهانی از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۳، ص۳۰۵).
  258. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۷۹.
  259. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۴.
  260. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۲۸۷.
  261. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۳۳۵.
  262. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۵.
  263. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۸۸؛ مناقب ابن شهر اشوب، ج۲، ص۷۹.
  264. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۵.
  265. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۲۶.
  266. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۵.
  267. طبری، معاذ بن عمرو ضبط کرده است و در سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۸۷ نیز آمده است آن کسی که بر ابوجهل حمله کرد، معاذ بن عمرو بود؛ ولی ابن اثیر در اسدالغابه، ج۴، ص۳۷۸ در ترجمه معاذ بن حارث و در ترجمه معاذ بن عمرو، ج۴، ص۳۸۱ نیز از این اسحاق نقل کرده است که او بر ابوجهل در بدر حمله کرد.
  268. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۵.
  269. سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۴۵، حدیث ۱۳۹۱.
  270. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۶.
  271. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۹۰.
  272. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۷.
  273. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۸۱.
  274. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۸.
  275. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۸۹.
  276. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۸.
  277. او عموی ابو سعید خدری و از قبیله اوس است. در اینکه در کدام جنگ چشم او آسیب دیده، خلاف است. بعضی در بدر و برخی در اُحد و عده‌ای در خندق ذکر کرده‌اند. ابو سعید خدری نقل کرده است که رسول خدا شبی برای نماز عشا بیرون آمد و تاریکی همه جا را پوشانده بود، ناگهان برقی زد و رسول خدا قتاده را دید و فرمود: قتاده هستی؟ گفت: آری، می‌دانستم شرکت‌کنندگان برای نماز عشا کم هستند خواستم در آن شرکت جویم. رسول خدا به او فرمود: چون خواستی بازگردی، نزد من آی. او می‌گوید: نزد رسول خدا رفتم و او چوبی به من عطا کرد و گفت: این جلو و پشت سر تو را روشن می‌کند. (اسد الغابة، ج۴، ص۱۹۵).
  278. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۵۵.
  279. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۳۳.
  280. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۹.
  281. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۲۷.
  282. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۳۹.
  283. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۸۹.
  284. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۰.
  285. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۹۴.
  286. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۰.
  287. در تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۷، به‌جای عمر، می‌گوید: مسلمانان گفتند. و همچنین در سیره ابن هشام. و همان‌طور که ملاحظه نمودید در متن ابن کثیر از بخاری سنداً نقل کرده که نام آن سؤال‌کننده عمر بوده است و این‌گونه تحریف‌ها برای سرپوش گذاشتن بر اعتراض‌های خلیفه بوده است.
  288. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۵۸؛ سیره حلبیه، ج۲، ص۱۹۰؛ صحیح بخاری، ج۵، ص۹۷؛ سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۳۴.
  289. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۹۲.
  290. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۱.
  291. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۴۰.
  292. عمیر بن ابی‌وقاص، برادر سعد بن ابی‌وقاص است که او را عمرو بن عبدود به قتل رساند. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۴۸).
  293. نام ذوالشمالین، عمیر بن عبد است و او را اسامه جشمی در بدر کشت و او غیر از ذوالیدین می‌باشد. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۱).
  294. عاقل بن بکیر و برادرانش در بدر شرکت کردند و او را مالک بن زهیر به قتل رساند. نام او عاقل بود. وقتی اسلام آورد پیامبر او را عاقل نام نهاد. (اسدالغابه، ج۳، ص۷۶).
  295. مهجع، مولای عمر بن خطاب که در بدر، عامر بن حضرمی او را به قتل رساند. (سیره حلبیه، ج۲، ص۱۷۱).
  296. صفوان بن وهب است و او را ابن بیضاء می‌گفتند. او را در بدر، طعیمة بن عدی به قتل رساند. گفته شده است با رافع بن عجلان که با او عقد برادری بسته بود هر دو شهید شدند. (اسدالغابه، ج۳، ص۲۷).
  297. او از نقباء عقبه بود و در بدر به دست طعیمة بن عدی به شهادت رسید. طعیمه را حمزه در بدر به قتل رساند. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۷۵).
  298. مبشر با دو برادرش ابی‌لبابه و رفاعه در بدر حضور داشتند. مبشر در بدر و بعضی گفته‌اند در خیبر به شهادت رسید. (اسدالغابه، ج۴، ص۲۹۸).
  299. او از قبیله خزرج و پیامبر بین او و ذوالشمالین عقد برادری برقرار نمود و هر دو در بدر به شهادت رسیدند. (اسدالغابه، ج۴، ص۲۹۸).
  300. پیامبر عمیر بن حمام را با عبیدة بن حارث برادر نموده بود و هر دو در بدر شهید شدند. او اول شهید از انصار در بدر است و خالد بن اعلم او را به قتل رساند. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۴۳).
  301. او رافع بن معلی بن لوزان است. ابونعیم از ابن اسحاق و عروه نقل کرده است که او نیز از شهدای بدر می‌باشد. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۵۸).
  302. ترجمه او را قبلاً ذکر کردیم.
  303. معوذ و عوف و معاذ، هر سه برادر در بدر حضور داشتند که معوذ و عوف در بدر شهید شدند و معاذ زنده ماند تا اینکه در ایام جنگ صفین وفات کرد. (اسدالغابه، ج۴، ص۳۷۸).
  304. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۲.
  305. صحیح بخاری، ج۵، ص۱۰۰؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۶۵.
  306. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۴۰.
  307. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۹.
  308. الفصول المهمه، ص۵۳.
  309. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۳.
  310. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۴۰.
  311. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۴۵؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۶۴.
  312. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۴.
  313. عالیه محلی نزدیک مدینه است که تا آنجا چند مایل فاصله دارد. (سیره حلبیه، ج۲، ص۱۹۳).
  314. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۳۰.
  315. سیره حلبیه، ج۲، ص۱۹۳.
  316. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۴.
  317. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۳۹؛ الاغانی، ج۴، ص۲۰۶.
  318. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۵.
  319. صفراء نام موضعی است که نخل‌های زیادی دارد و تا بدر یک مرحله راه است. (معجم البلدان، ج۳، ص۴۱۲).
  320. تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۱۵۴.
  321. عرق الظبیة نام محلی بین مکه و مدینه است. (معجم البلدان، ج۴، ص۱۰۸).
  322. فروة بن عمرو بیاضی انصاری است که در عقبه حاضر بود. و ابن اثیر می‌گوید: در بدر هم حضور داشته است. مالک در موطأ از او حدیثی از رسول خدا نقل کرده و نام او را نمی‌برد و می‌گوید: بیاضی حدیث کرد که رسول خدا فرمود: قرآن را برخی از شما با صدای بلند بر دیگری نخواند. ابن وضاح و ابن مزین گویند: سبب اینکه مالک نام او را ذکر نکرده است؛ چون او از کسانی بود که در قتل عثمان کمک کرد. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۷۸).
  323. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۹.
  324. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۵۹.
  325. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۵.
  326. سیرة حلبیه، ج۲، ص۱۹۴.
  327. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۶.
  328. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۷۳.
  329. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۷.
  330. البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۷۷.
  331. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۸.
  332. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۶۵.
  333. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۸.
  334. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۳۳؛ اعلام الوری، ص۸۶؛ اثبات الهداة، ج۱، ص۲۳۸، با کمی تفاوت.
  335. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۹.
  336. سیره زینی دحلان، ج۱، ص۴۴۶.
  337. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۴۹.
  338. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۶۷.
  339. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۰.
  340. سیره حلبیه، ج۲، ص۲۰۵.
  341. سیره ابن هشام: ج۲، ص۳۰۹؛ الاستیعاب: ج۴، ص۱۸۵۴.
  342. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۱.
  343. علامه مجلسی می‌گوید: ظاهراً نقیب در اظهار شک تقیه کرده است وگرنه امر بسیار روشن می‌باشد.
  344. شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید: ج۱۴، ص۱۹۳.
  345. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۲.
  346. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۷۰. و ماجرای اسلام ابوالعاص در وقایع سال ششم هجرت خواهد آمد.
  347. حنظلة بن ابی‌سفیان در جنگ بدر به دست علی(ع) کشته شد.
  348. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۳.
  349. البدایة و النهایه: ج۳، ص۳۸۰.
  350. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۳.
  351. حبیب السیر، ج۱، ص۳۴۱.
  352. قبلاً ذکر کردیم یکی دیگر از انصار که در بدر شرکت نکرد، فروة بن عمرو بیاضی است و بعضی گفته‌اند که سعد بن عباده نیز در بدر حضور نداشته است. در روضة الصفا، ج۲، ص۲۶۲ آمده است که امیة بن حضیر گفت: یا رسول الله! شکر خدایی را که نصرت یافتی. به خدا سوگند، اگر من گمان می‌بردم که این امر مهم به محاربه خواهد انجامید تخلف را جایز نمی‌دانستم.
  353. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۴.
  354. در اینکه علت وفات رقیه چه بوده است، در اسدالغابه، ج۵، ص۴۵۶ و الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۴۲ علت وفات او را حصبه ذکر شده است ولی در روایات وارده از طریق اهل‌بیت علت وفات امر دیگری ذکر شده است.
  355. تاریخ ابن‌الوردی: ج۱، ص۱۵۴.
  356. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۴.
  357. البدایة و النهایه، ج۳، ص۳۷۵.
  358. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۵.
  359. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۶۱.
  360. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۵.
  361. دانه‌ای است در بدن همانند عدس، و از جنس طاعون که آن را عدسه نامند.
  362. سیرة حلبیه، ج۲، ص۲۰۰.
  363. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۶.
  364. آیا بر شتر گمشده‌ای می‌گرید و دچار بی‌خوابی گردد؛ بر شتر گریه مکن، ولی بر بدر گریه نما که بهره‌ها در آن کم شد.
  365. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۳۲.
  366. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۷.
  367. البدایة و النهایه، ج۳، ص۳۷۴.
  368. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۷.
  369. او عمیر بن عدی و از قبیله بنی‌خطمه و امام و قاری قرآن آن قبیله بوده است. او از نظر دید چشم ضعیف و مقداری از قرآن را حفظ کرده بود و از این‌رو او را قاری می‌گفتند. و اهل مغازی گفته‌اند به سبب ضعیف بودن چشمش در جنگ اُحد و خندق شرکت نکرد؛ ولی او از مسلمانان با سابقه بود که به همراه خزیمة بن ثابت بت‌های قبیله بنی‌خطمه را می‌شکستند و از قبیله بنی‌خطمه او اول کسی است که اسلام آورد. (الاستیعاب، ج۳، ص۱۲۱۸).
  370. المغازی، ج۱، ص۱۷۲.
  371. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۸.
  372. او سالم بن عمیر بن ثابت است. در جنگ بدر، اُحد، خندق و دیگر جنگ‌ها با رسول خدا بود. او یکی از گریه‌کنندگان است و در زمان خلافت معاویة بن ابی‌سفیان از دنیا رفته است. (الاستیعاب، ج۲، ص۵۶۷).
  373. المغازی، ج۱، ص۱۷۴.
  374. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۵۹.
  375. سباع بن عرفطه غفاری از مشاهیر صحابه رسول خداست. آن حضرت در خیبر نیز او را جانشین خود کرد. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۹).
  376. ابن مکتوم، نام او عمرو بن قیس و پسر دایی خدیجه همسر رسول خداست. او مؤذن رسول خدا و نابینا بود. در اسم او اختلاف است که عبدالله یا عمرو بوده است و او بعد از مصعب بن عمیر به مدینه مهاجرت کرد و در چندین جنگ پیغمبر او را در مدینه به جای خود قرار داد و در فتح قادسیه حضور داشت و علم با او بود تا اینکه در آنجا شهید شد. واقدی گوید: به مدینه بازگشت و از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۴، ص۱۲۷).
  377. سیرة ابن هشام، ج۳، ص۴۶.
  378. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۰.
  379. تیت نام کوه‌هایی نزدیک مدینه است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۲۸۴).
  380. عریض نام وادی در مدینه می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۳۶).
  381. قرقرة الکدر از نواحی مدینه است؛ و گفته شده نام آبی برای قبیله بنی‌سلیم می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۱۵۲).
  382. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۸۳. الاغانی، ج۶، ص۳۷۳.
  383. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۱.
  384. «آیا به کسانی ننگریسته‌ای که بهره‌ای از کتاب‌های (آسمانی) دارند، به کتاب خداوند فرا خوانده می‌شوند تا میان آنها داوری کند؛ آنگاه گروهی از آنها بر می‌گردند در حالی که روی گردانند» سوره آل عمران، آیه ۲۳.
  385. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۲۰۱.
  386. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۲.
  387. البدایة و النهایه، ج۳، ص۲۹۴.
  388. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۲.
  389. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۷۹.
  390. «به کافران بگو: از پا در خواهید آمد و در دوزخ گردتان می‌آورند و این بستر، بد است» سوره آل عمران، آیه ۱۲.
  391. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۰۱.
  392. سیره ابن هشام، ج۳، ص۵۰.
  393. «و اگر از گروهی بیم خیانتی (در پیمان) داری به گونه برابر (پیمانشان را) به سوی آنها بیفکن که خداوند خیانتکاران را دوست نمی‌دارد» سوره انفال، آیه ۵۸.
  394. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۸۰؛ المغازی، ج۱، ص۱۷۷.
  395. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۳.
  396. عبادة بن صامت انصاری از نقبا و در بیعت عقبه اول و دوم حضور داشت. پیامبر بین او و ابی مرئد عقد برادری بست و در بدر، اُحد و سایر جنگ‌ها حضور داشت. رسول خدا او را بر صدقات مأمور کرد و به او فرمود: از خدا بترس، مبادا روز قیامت شتری یا گاوی یا گوسفندی را بیاوری که فریاد بزنند. گفت: پس به آن کسی که تو را به حق مبعوث کرد، هرگز بر دو نفر حکومت نکنم. او قرآن را در زمان پیامبر همراه با چهار نفر، یعنی معاذ بن جبل، ابی بن کعب، ابوایوب و ابودرداء جمع کرد. و چون شام فتح شد، عمر بن خطاب او، معاذ بن جبل و ابودرداء را به شام فرستاد تا قرآن را به مردم یاد دهند و دین را به آنان بیاموزند. عباده به حمص، ابودرداء به دمشق و معاذ به فلسطین رفتند؛ آن‌گاه عباده به فلسطین رفت و معاویة بن ابی‌سفیان با او در امری مخالفت کرد و عباده انکار کرده و با او به درستی رفتار نمود، بعد عباده گفت: در زمینی که تو ساکن باشی در آنجا نمانم و سپس به مدینه بازگشت. عمر از علت بازگشتش سؤال کرد. او عمر را از برخورد با معاویه با خبر نمود. عمر گفت: بازگرد، زمینی که خدا فتح کرده، شایسته نیست که تو و امثال تو در آن نباشد. به معاویه نوشت: تو را بر عباده امارت نیست. او در سال ۳۴ در رمله یا در بیت‌المقدس در ۷۲ سالگی از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۳، ص۱۰۶).
  397. ذباب نام کوهی در مدینه می‌باشد. (معجم البلدان، ج۳، ص۳).
  398. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۳۸.
  399. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۵.
  400. تاریخ طبری، ج۲، ص۴۵۸؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۱.
  401. اگر چشم من در راه رضای پروردگارم این صدمه را دید، به دست کسی که ملحد در دین و هدایت نشده است؛ خدای مهربان در عوض پاداش آن را به من عطا کرد، و هر کس خدا او را خشنود نماید، ای گروه! او سعادتمند است. (سفينة البحار، ج۲، ص۶۰).
  402. سيرة حلبیه، ج۲، ص۹۶.
  403. سفينة البحار، ج۲، ص۱۶۰.
  404. اسدالغابه، ج۳، ص۳۸۵.
  405. سيرة حلبیه، ج۲، ص۹۵.
  406. تنقیح المقال، ج۲، ص۲۴۹.
  407. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۶.
  408. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۹۲.
  409. سفینة البحار، ج۱، ص۵۶۲.
  410. بنابراین ولادت حضرت زهرا بعد از بعثت پیامبر بوده است، ولی در منابع ما و بر حسب روایات معتبره حضرت زهرا(س) پنج سال پس از بعثت متولد شده‌اند؛ مثل روایت مفضل بن عمر (دلائل الامامه، ص۸۱)، و روایت ابی‌عبیده از حضرت ابی‌عبدالله(ع) (بحارالأنوار، ج۶، ص۴۳، ح۶). در کافی آمده است: «وُلِدَتْ فَاطِمَةُ بَعْدَ مَبْعَثِ النَّبِيِّ بِخَمْسِ سِنِينَ». در دلائل الامامه، ص۱۰، آمده است که ولادت آن حضرت ۴۵ سال بعد از ولادت پیامبر بوده است. حلبی در سیره، ج۲، ص۲۱۷، سن حضرت زهرا(س) را پانزده سال ذکر کرده و قول دیگری را نقل ننموده است؛ بنابراین قطعاً ولادت آن حضرت پس از بعثت پیامبر بوده است.
  411. ظاهراً علی(ع) در آن هنگام در سن ۲۴ یا ۲۵ سالگی بوده‌اند؛ زیرا هنگام بعثت آن حضرت از سن مبارکشان ده سال گذشته بود.
  412. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۶۹.
  413. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۸.
  414. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۸.
  415. الفصول المهمه، ص۱۴۲.
  416. کنز العمال، ج۱۳، ص۱۰۸.
  417. ممکن است این کلام صدیقه طاهره(س) مقدمه‌ای بوده است که آن پاسخ بلند و بزرگ را پیامبر مطرح کند که ازدواج تو با علی به امر خداست.
  418. سیره حلبیه، ج۲، ص۲۱۷.
  419. رسول خدا(ص) بی‌تردید می‌توانست مراسم ازدواج را بدون حضور این افراد، بلکه با حضور بعضی از خویشان نزدیک خود، همانند حمزه، عبیدة بن حارث، عبدالله بن جحش انجام دهد، ولی دعوت از مهاجران و انصار به علت آگاه نمودن آنها نسبت به شخصیت علی(ع) و فاطمه(س) است؛ از این‌رو در غیاب علی خطبه می‌خواند و می‌فرماید: این ازدواج به امر خدا صورت می‌گیرد. در دلائل الامامه، ص۱۳ آمده است: هنگامی که پیامبر کلام جبرئیل را شنید، عمار بن یاسر، سلمان و عباس را حاضر کرد و به علی(ع) فرمود: خدا به من امر کرده است که فاطمه را به تو تزویج کنم. ولی حضور سلمان و عباس در آن هنگام بعید به نظر می‌رسد.
  420. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۷۰.
  421. «و اوست که از آب بشری آفرید و او را نسبی و سببی نهاد» سوره فرقان، آیه ۵۴.
  422. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۷۲.
  423. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰.
  424. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۷۴.
  425. مفتاح الفلاح، ص۲۱۵.
  426. ثواب الاعمال، ص۱۹۶، ح۳.
  427. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۲۷۸.