سرگذشت زندگی امام هادی: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) برچسب: برگرداندهشده |
برچسب: برگرداندهشده |
||
| خط ۸۵: | خط ۸۵: | ||
معتصم [[ترکها]] را [[دوست]] داشت و آنها را از [[موالی]] میخرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در [[لشکر]] خود جای داده بود. این ترکهای ارتشی، به دلیل تفاوت [[فرهنگی]] که با [[مردم عرب]] داشتند، [[مردم]] بغداد را خیلی [[اذیت]] میکردند. [[مردم]] به [[خلیفه]] رساندند که: «نُحاربُک» با تو میجنگیم! خلیفه گفت: چطور با من میجنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو میجنگیم! یعنی نفرینت میکنیم! [[معتصم]] خیلی ترسید و منطقه [[سامرا]] را [[انتخاب]] کرد برای [[خوشگذرانی]] خودش و [[سپاهیان]] ترک را آنجا برد. [[سامرا]] یک [[شهر]] نظامی شد، یعنی وقتی [[عسکریین]] را به سامرا میبردند، صرفاً محله نظامینشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. | معتصم [[ترکها]] را [[دوست]] داشت و آنها را از [[موالی]] میخرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در [[لشکر]] خود جای داده بود. این ترکهای ارتشی، به دلیل تفاوت [[فرهنگی]] که با [[مردم عرب]] داشتند، [[مردم]] بغداد را خیلی [[اذیت]] میکردند. [[مردم]] به [[خلیفه]] رساندند که: «نُحاربُک» با تو میجنگیم! خلیفه گفت: چطور با من میجنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو میجنگیم! یعنی نفرینت میکنیم! [[معتصم]] خیلی ترسید و منطقه [[سامرا]] را [[انتخاب]] کرد برای [[خوشگذرانی]] خودش و [[سپاهیان]] ترک را آنجا برد. [[سامرا]] یک [[شهر]] نظامی شد، یعنی وقتی [[عسکریین]] را به سامرا میبردند، صرفاً محله نظامینشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. | ||
[[امام هادی]]{{ع}} در سامرا هیچگونه [[آزادی]] عمل نداشت و به دلیل [[تبعید]] بودنش از [[سفر حج]] بیتالله هم ممنوع بود.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۱۰.</ref> | [[امام هادی]]{{ع}} در سامرا هیچگونه [[آزادی]] عمل نداشت و به دلیل [[تبعید]] بودنش از [[سفر حج]] بیتالله هم ممنوع بود.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۱۰.</ref> | ||
==امام هادی{{ع}} در برابر بدعتگزاران در دین== | ==امام هادی{{ع}} در برابر بدعتگزاران در دین== | ||
نسخهٔ ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۳:۱۱
امام هادی (ع)، در ذی حجه سال ۲۱۲ هجری متولد شد. هشت ساله بود که پدرش امام جواد (ع) به شهادت رسید و ایشان امامت شیعه را عهدهدار شد و ۳۳ سال، امامت کرد. آن حضرت با چند تن از خلفای عباسی معاصر بود که از میان آنها متوکل عباسی در شیعهستیزی و دشمنی با اهل بیت (ع) بسیار بیپروا بود. فشارهای عباسیان به امام و شیعیانش با قتل متوکل رو به کاستی نهاد، اما با روی کار آمدن المعتز بالله دوباره شدت عمل افزایش یافت و بالاخره امام را مسموم و به شهادت رساند.
مقدمه
امام هادی (ع)، در نیمه ماه ذی حجه سال ۲۱۲ هجری در یکی از روستاهای اطراف مدینه به نام صریا متولد شد[۱]. پدر ایشان امام جواد (ع) و نام مادر آن حضرت «سمانه مغربیه» بوده است. از القاب آن حضرت: الناصح، هادی، المتوکل، النقی، المرتضی، ابن الرضا، عسکری، رضی و معروفترین کنیه آن حضرت "ابوالحسن ثالث"[۲] است[۳].
امام هادی (ع) تنها یک همسر به نام سلیل داشت و بنابر بیان شیخ مفید چهار پسر به نامهای حسن، حسین، محمد و جعفر و یک دختر به نام عایشه یا علّیّه داشتهاند[۴].[۵]
دورانهای زندگی امام هادی (ع)
دوران کودکی
امام جواد (ع) به فرزندش توجه بسیار داشت و در کنار گهوارهاش همواره دعایی را برای حفظ ایشان از دشمنان میخواند[۶]. سالهای کودکی امام هادی (ع) مقارن با آخرین سالهای خلافت مأمون عباسی (۱۹۸-۲۱۸ق) بود که به جهت به شهادت رساندن امام رضا (ع) با فرزندان ایشان مدارای بیشتری میکرد و حتی میکوشید تا نشان دهد وفات امام ربطی به او نداشته است. پس از مأمون، معتصم بالله (۲۱۸- ۲۲۷ق) بر سر کار آمد و در مواجهه با امام جواد (ع) سختگیری بیشتری اِعمال شد، به گونهای که ایشان را مکرر از مدینه به بغداد فرا میخواند تا بتواند بر امور و اعمال امام احاطه بیشتری داشته باشد و عاقبت ایشان را به دست امّفضل با زهر به شهادت رساند[۷]. منابع درباره اینکه امام هادی (ع) و مادرش در این سفرها با امام جواد (ع) همراه بودهاند، مطلبی را ذکر نکردهاند. منقول است که پیش از یکی از این سفرها، امام جواد (ع)، امام هادی (ع) را بر روی زانوی خود نشاند و از او خواست هر آنچه را از بغداد میخواهد برایش به ارمغان آورد. امام هادی (ع) در پاسخ ایشان میفرماید شمشیری چون شعله آتش میخواهم. امام جواد (ع) همین پرسش را از برادر امام هادی (ع)، موسی، نیز میپرسد و او در پاسخ میگوید که فرشی میخواهم. امام جواد (ع) چون این پاسخها را میشنود، میفرماید که علی چون من است و موسی چون مادرش[۸].[۹]
امام هادی (ع) هشت ساله بود که پدرش امام جواد (ع) به شهادت رسید و ایشان امامت شیعه را عهدهدار شد و ۳۳ سال، امامت کرد[۱۰].[۱۱]
امام و خلفای عباسی
امام در مدینه و صریا مورد مراجعه و احترام بود و حتی شیوخ و پیران به دیدار ایشان میآمدند. از جمله کسانی که در صریا به دیدار امام نائل شد، زید بن موسی بن جعفر، عموی پدرشان بود که در حق امام احترام و اکرام بسیار نمود[۱۲]. برخی از بزرگان اصحاب ایشان مانند: ایوب بن نوح نیز در صریا به محضر ایشان میرسیدند[۱۳]. به دلیل دور بودن این منطقه از دستگاه خلافت و مراکز بلاد، عرصه عمل امام در آن گستردهتر بود و دلیل اینکه در ادامه حیاتش به سامرا احضار شد، همین بود. پس از مرگ معتصم، پسرش هارون ملقب به واثق بالله در ۲۲۷ق به خلافت رسید و تا سال ۲۳۲ق عهدهدار منصب خلافت بود. وی به جهت درگیری با شورشهای داخلی کمتر فرصت داشت متعرض امام و فعالیتهای ایشان گردد[۱۴] اما محدودیتهایی را برای امام به وجود آورد که امام و یارانش خود را ناگزیر به مراقبت بیشتر میدیدند[۱۵]. امام حتی در میان فرماندهان واثق بالله نیز ارادتمندان مهمی داشت. یکی از این افراد، بغای کبیر از فرماندهان ترک واثق بالله بود[۱۶].[۱۷]
خلافت متوکل عباسی
در سال ۲۳۲ق پیش از آنکه خبر مرگ واثق به مدینه برسد، ایشان برخی از یاران را از مرگ وی و جانشینی متوکل خبر کردند[۱۸]. پس از وی سختترین دوران امامت امام هادی (ع) و شیعیان در خلافت عباسی آغاز شد. واثق بالله در زمان حیات خود کسی را به عنوان خلیفه تعیین نکرد و پس از وی ترکان، جعفر بن معتصم ملقب به "متوکل علی الله" را به خلافت رساندند و او از ۲۳۲ تا ۲۴۷ ق قدرت را در دست داشت. متوکل در شیعهستیزی و دشمنی با اهل بیت (ع) بسیار بیپروا بود و حتی حفظ ظاهر نیز نمیکرد. او شیعیان و علویان را به بهانه و تهمتهای مختلف در بند میکرد و بسیاری از ایشان را به قتل میرساند[۱۹]. اوج دشمنی وی با شیعیان و اهل بیت پیامبر (ص) را میتوان در مواجهه وی با تربت امام حسین (ع) ملاحظه کرد. او در سال ۲۳۶ق دستور داد مرقد امام حسین (ع) و خانههای اطراف آن را ویران کنند و شخم بزنند و در محل آن بذر بپاشند و کشاورزی کنند[۲۰].
او در مواجهه با امام هادی (ع) نیز سختگیریهای بسیاری اعمال کرد و ایشان را نهایتاً مجبور به رفتن به سامرا نمود. این واقعه در سال ۲۳۳ق واقع شد. در این سال عبد الله بن محمد هاشمی طی نامهای متوکل را از حضور امام هادی (ع) در حجاز بیم داد و به او متذکر شد که امام، مردم را به سوی خویش فرا میخواند[۲۱]. امام که از اقدام وی آگاه شد نامهای به متوکل نوشت و به بیاساس بودن ادعاهای عبدالله بن محمد اشاره کرد، اما متوکل که از جانب امام احساس خطر میکرد، نامهای به ایشان نوشت و با ملاطفت از ایشان خواست سریعاً به سامرا برود. او در این نامه بیان داشت که خلیفه قدردان توست و تو و خاندانت را گرامی میدارد و همه ابزار لازم جهت خوشنودی شما را فراهم میآورد. او برای اینکه حسن نیّت خود را به امام نشان دهد در این نامه از عزل عبدالله بن محمد سخن گفت[۲۲].
متوکل در ابتدای ورود امام به سامرا برخورد مناسبی نداشت. او نه تنها به استقبال ایشان نیامد، بلکه دستور داد یک شبانهروز حضرت را در خان صعالیک که محلی نامناسب برای اسکان بود، نگاه دارند. یکی از یاران امام به نام صالح بن سعید به حضرت گفت این جماعت همواره سعی در فرونشاندن نور و نادیدهگرفتن موقعیت الهی شما دارند و جایدادن شما در این مکان نیز در همین راستا است. امام به او فرمود: تو نیز گمان میکنی که ما در جایی نامناسب وارد شدهایم. سپس با دست اشارهای فرمود و ناگاه بوستانهایی با طراوت و نهرهایی روان دیدم که در آن دخترانی نیکو و پسر بچگانی زیبا حضور داشتند. سپس فرمود: بدان که ما هر کجا باشیم این نعمتها برای ما مهیّا است. ما در جایی که تو میپنداری نیستیم[۲۳]. پس از یک روز، خانهای برای ورود امام مهیّا شد که در محله عسکر و محل زندگی لشکریان بود و بدین وسیله توانستند تمام رفت و آمدهای امام را زیر نظر بگیرند و سختگیری بر شیعیان ایشان را افزون کنند[۲۴].
سیاست متوکل در مواجهه با امام ابتدا کمکردن از شأن وی و سپس محدویت عملش بود، اما چون دانست که نمیتواند به این طرق از مقبولیت و محبوبیتش بکاهد، چند نوبت نقشه قتل وی را کشید که هربار ناموفق بود[۲۵].[۲۶]
خلفای بعد از متوکل
فشارهای عباسیان به امام و شیعیانش با قتل متوکل به طور فزایندهای رو به کاستی نهاد. متوکل در سال ۲۴۷ق به دست برخی از نزدیکانش از جمله پسرش منتصر و وصیف کشته شد. امام پیش از مرگ متوکل با اشاره به آیات ۴۷ تا ۴۹ سوره یوسف[۲۷] از مدت خلافت وی خبر داده بود[۲۸]. منتصر جای پدر را گرفت و حدود شش ماه خلافت کرد. در مدت کوتاه خلافت وی وضعیت علویان و شیعیان دگرگونی اساسی یافت. او به آل علی (ع) مواجههای نیکو داشت و به آنان نیکی میورزید و نه تنها ایشان را آزار نمیداد، بلکه هدایایی را نیز برای ایشان میفرستاد. او کسی را از زیارت قبر امام حسین (ع) منع نکرد و حتی دستور داد باغ فدک را به فرزندان امام حسن و امام حسین (ع) بازگردانند و اموال آل ابیطالب را آزاد کنند[۲۹]. امام هادی (ع) از این فرصت پیشآمده کمال استفاده را برد و به تربیت شاگردان و بهبود امور دینی و دنیوی شیعیان پرداخت و کوشید برخی از انحرافات عقیدتی موجود در میان شیعیان و حتی وکلا را مرتفع سازد. پس از منتصر، مستعین بالله در سال ۲۴۸ ق به خلافت رسید و تا سال ۲۵۲ق این منصب را در اختیار داشت. در زمان وی قیامهای متعددی توسط علویان صورت گرفت که نشان از نامناسب بودن اوضاع برای ایشان است[۳۰]. مستعین بالله نیز جای خود را در سال ۲۵۲ق به فرزند متوکل، المعتز بالله داد. فرزند متوکل در ارتباط با امام و شیعیان بیشتر به سیاستهای پدر مایل بود و از اینرو در سال ۲۵۴ق با زهر امام را به شهادت رساند[۳۱].[۳۲] قبر آن حضرت در سامرا (از شهرهای عراق) است[۳۳].
امام هادی(ع) در تبعید به سامرا
متوکل همچون سایر خلفای جبان در عین حال دنیاخواه، از شهرت و حسن آوازه امام هادی(ع) سخت بر منافع دنیاییش ترسید و تحمل نورافشانی فکری و روشنگری حضرت هادی(ع) را برنتافت، از طرفی سایتها و بدگوییهای حاکم خائن مدینه و امام جمعه بیدین مسجدالنبی برای تثبیت خلافت عباسیان، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی(ع) از مدینه به بغداد گرفت. از روایات چنین برمیآید که امام جواد(ع) هنگامی که از طرف معتصم عباسی به بغداد فراخوانده شد «به دلیل آنکه این احضار را تهدیدی برای خود تلقی نموده و احساس خطر کرده بود» امام هادی(ع) را به جانشینی خود برگزید[۳۴]. حتی نص مکتوبی درباره امامت ایشان به جای گذاشت تا پس از ایشان هیچگونه تردیدی در امامت امام هادی(ع) باقی نماند. در عیون المعجزات آمده: وقتی حضرت جواد(ع) با همسرش دختر مأمون به عنوان حج خارج شد، فرزندش امام علی النقی که هنوز کودکی بود او را در مدینه گذاشت و مواریث ائمه و سلاح پیامبر را به او سپرد و در مقابل اصحاب مورد اعتمادش تصریح به امامت آن حضرت کرد آنگاه به جانب عراق مراجعت نمود[۳۵]. پس از مرگ معتصم وقتی متوکل روی کار آمد با نهضتهای علویون مواجه شد، متوکل در بحبوحه سختگیریها به علویون به یاد امام هادی(ع) افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدینه تحت نظر گیرند و بعد در سال ۲۳۳ به سامرا احضار نمود. به این ترتیب توانست رفت و آمد مردم با امام هادی(ع) را از نزدیک تحت کنترل درآورد. سبط بن جوزی در تذکره الخواص نقل میکند: که متوکل میل داشت بر اساس بدگویی که از امام شده بود حضرت در مدینه نباشد و هرچه زودتر به سامرا عزیمت کند، به دلیل اینکه: بریحه امام جمعه قلابی دستگاه خلافت برای تثبیت مقام و موقعیت خود فرصت را غنیمت شمرد و نامهای به متوکل نوشت که اگر تو را به مکه نیازی هست علی بن محمد را از این دیار بیرون برید، چه بسیاری از مردم را مطیع و پیرو خود نموده و نفوذ زیادی در مردم پیدا کرده است. مسلمانان روزبهروز به سوی او توجه دارند گرایش مردم به سوی او، دستگاه خلافت را متزلزل کرده و باعث میشود مردم به دستگاه بدبینتر شوند[۳۶].
آن روز فرماندار مدینه به نام عبدالله بن محمد بود، او هم مانند بریحه شریک دزدان خلافت و رفیق ظاهرالصلاح قافله توده مردم بود، خوشبین به امام نبود، راه و رسمشان از امام جدا بود. امام را مانع پیشرفت فساد خود میپنداشتند، میکوشیدند که او را از شهر مدینه دور سازند! گروهی دیگر از چاپلوسان دستگاه خلافت با اشاره و پیروی از حاکم ریاکارشان، نامهها به متوکل نوشتند و از امام هادی(ع) سعایت کردند، چه اینکه نبودن امام در مدینه میدان را برای جنایت و پستیها آمادهتر میساخت. متوکل با گزارشهایی که دریافت کرده بود میدید که اگر امام(ع) در مدینه و دور از نظارت خلیفه باشد وجودش در آینده نزدیک، خطری جدی برای حکومت عباسی خواهد بود. شاهد بر این ادعا سخن «یزداد» پزشک مسیحی دربار عباسی است، او در گفتگویی که با اسماعیل بن احمد کاتب در سامرا داشته میگوید: بر اساس آنچه شنیدهام انگیزه خلیفه از احضار علی بن محمد به سامرا این بوده است که مبادا مردم به ویژه چهرههای سرشناس به وی گرایش پیدا کنند و در نتیجه حکومت از دست بنی عباس خارج شود[۳۷]. شیخ مفید مینویسد: امام هادی(ع) طی نامهای به متوکل این گزارشهای سعایتآمیز را تکذیب نمود[۳۸]. متوکل برای کاهش پیامدهای سوءاحضار امام به سامرا همچون پیشینیان خود از باب نیرنگ و حیله وارد شد و در پاسخ به نامه امام هادی(ع) ضمن تأیید نظر ایشان مبنی بر دروغ بودن گزارش والی مدینه و برکناری او از مقام خود به خاطر سعایت از امام و منصوب کردن محمد بن فضل به جای ایشان و تمجید و تجلیل از پیشوای شیعیان به بهانه اشتیاق خلیفه به دیدار آن حضرت، از او خواست تا به سامرا بیاید! اینک متن نامه متوکل به امام هادی(ع): «بِسْمِ الله الرحمن الرحیم» اما بعد همانا امیرالمؤمنین قدر و منزلت تو را میشناسد و خویشاوندی تو را منظور میدارد و حقت را لازم میشمارد و برای بهبودی کار تو و خاندانت هرچه لازم باشد فراهم میسازد و وسایل عزت و آسودگی خاطر تو و ایشان را آماده میکند و منظورش از این رفتار و احسان خوشنودی پروردگار و ادای حق واجب شما است که بر او لازم گردیده.
همانا امیرالمؤمنین دستور داد عبدالله بن محمد را از تولیت و تصدی کار در مدینه بر کنار و معزول کنند؛ زیرا چنانچه شما یادآور شدهاید حق شما را نشناخته و قدر و مقام شما را سبک شمرده و شما را به کاری متهم ساخته و نسبتی داده که امیرالمؤمنین میداند تو از آن کار برکناری و دامنت آلوده به چنین تهمتی نیست «مقصود اتهامی بوده که آن حضرت دعوی خلافت دارد و آرزوی زمامداری در سر میپروراند» و خلیفه میداند که تو راست میگویی و خود را برای این کاری که بدان متهم گشتهای «یعنی خلافت» آماده نکرده و چنین آرزویی نداری و امیرالمؤمنین محمد بن فضل را والی مدینه کرد و به او دستور داد تو را گرامی دارد و بزرگ شمارد و دستور و فرمان تو را انجام دهد و بدان وسیله به خدا و امیرالمؤمنین «متوکل» تقرب جوید. و ضمناً امیرالمؤمنین مشتاق دیدار و زیارت شما است و دوست دارد تجدید عهدی با شما کرده شما را از نزدیک ببیند، اگر مایل به زیارت و ماندن در پیش او تا هر زمان که خواسته باشی هستی، خود و هر کس از خانواده و غلامان و اطرافیانت که میخواهی برداشته و با کمال آرامش و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرما و هرطور که خواهی راه را طی کرده و هر روز که خواستید فرود آیید و اگر بخواهید و مایل باشید یحیی بن هرثمه پیشکار مخصوص امیرالمؤمنین و لشکریانی که همراه او هستند همراه شما باشند و در منزل کردن و راه پیمودن همه جا در رکاب شما باشند و البته اختیار این کار به دست شما است. اگر بخواهید باشند و گرنه خودشان جداگانه بازگردند و ما او را برای انجام فرمان شما خدمتتان روانه کردیم، پس از خدا مدد و خیرطلبیده کوچ کن تا به نزد امیرالمؤمنین بیایی که هیچ یک از برادران و فرزندان و خانواده و نزدیکانش نزد او محبوبتر و ارجمندتر و پسندیدهتر از تو نیستند و او نیز به کسی نگرانتر و مهربانتر و خوشرفتارتر از تو نیست و هیچ کس برای آرامش خاطر خلیفه از شما بهتر نیست، والسلام علیک و رحمة الله و برکاته.
نامه را ابراهیم بن عباس در جمادی الآخر سال دویست و چهل و سه نوشته و ارسال داشته است[۳۹]. به نظر میرسد آنچه که این دشمن سرسخت امیرالمؤمنین(ع) را وادار به این برخورد مسالمتآمیز کرده، آگاهی و شناخت او از موقعیت امام در میان تودههای مردم به ویژه اهل مدینه باشد، در حقیقت متوکل سعی کرده با بهکارگیری این ادبیات، حسن ظن افکار عمومی را نسبت به اقدام خود درباره امام جلب کند و خاطره تلخ و ناگواری را که دوستداران اهلبیت از احضار امام رضا(ع) به مرو و امام جواد(ع) به بغداد داشتند از ذهنها بیرون ببرد و چنین وانمود کند که این سفر با اختیار خود امام بوده و نوشتن نامه از سوی خلیفه صرفاً به منظور ارادت و اشتیاق وی به زیارت امام و اعلام آمادگی برای انجام این سفر بوده است. یحیی بن هرثمه گفت: متوکل مرا خواست و گفت: سیصد نفر از میان سپاهیان انتخاب کن، آنگاه به جانب کوفه بروید و بار و وسایل خود را آنجا بگذارید از راه بیابان به جانب مدینه رهسپار شوید. علی بن محمد را به احترام تمام و تعظیم پیش من خواهید آورد. گفت: ما این دستور را انجام دادیم در میان سیصد نفر که من با خود داشتم یکی از آنها سپهداری از خوارج بود، منشی و نویسنده من مردی شیعه بود و خودم مذهب حشویه را داشتم[۴۰]. یحیی بن هرثمه با در دست داشتن نامۀ متوکل وارد مدینه شد، با قصد احضار امام هادی به سامرا. وقتی مردم مدینه از ورود هرثمه و مأموریت او آگاه شدند، فریاد اعتراض برآورده و شیون و ناله سردادند به گونهای که خود هرثمه میگوید: من تا آن روز آنچنان ناله و ضجهای نشنیده بودم. یحیی کوشید تا مردم را خاموش و آرام کند.
ابن جوزی در این باره از یحیی بن هرثمه نقل میکند: من به مدینه رفتم و داخل شهر شدم، مردم بسیار ناراحت و برآشفته شدند و دست به یکسری عکسالعملهای غیرمنتظره و در عین حال ملایم زدند، به تدریج ناراحتی مردم به حدی رسید که بهطور علنی داد و ناله راه انداختند و در این کار چنان زیادهروی کردند که تا آن زمان مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود. آنها بر جان امام هادی(ع) میترسیدند زیرا امام افزون بر اینکه به طور مرتب در حق مردم نیکی میکرد همواره ملازم مسجد بود و اصلاً کاری به کار دنیا نداشت. در مقابل این وضع ناچار شدم به مردم اطمینان دهم و آنها را به خویشتنداری و حفظ آرامش دعوت کنم، نزد آنها قسم خوردم که من هیچگونه دستوری مبنی بر رفتار خشونتآمیز با امام هادی(ع) را ندارم و هیچ خطری امنیت آن حضرت را تهدید نمیکند[۴۱]. او به تفتیش منزل امام پرداخت و جز کتبی درباره ادعیه و علم چیزی نیافت، گفتهاند که خود یحیی بن هرثمه شیفته امام شد و به امامت آن حضرت گرایش قلبی پیدا کرد، امام هادی(ع) فرمود: او را به اجبار به سامرا آوردهاند[۴۲]. امام هادی(ع) که از اجباری بودن سفر آگاهی داشت، سه روز پس از دریافت نامه متوکل همراه فرزند خردسالش «امام عسکری» و دیگر اعضای خانواده به اتفاق یحیی بن هرثمه مدینه را به قصد سامرا ترک کرد. یکی از انگیزههای مهم حکمرانان عباسی از فراخوانی پیشوایان اسلام به مرکز خلافت، محروم ساختن مردم از فیض وجود آنان بود. در امالی شیخ طوسی آمده: فحام از منصوری از عموی پدر خود نقل کرده که گفت: روزی امام علی النقی(ع) فرمود: «أُخْرِجْتُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى كَرْهاً وَ لَوْ أُخْرِجْتُ عَنْهَا أُخْرِجْتُ كَرْهاً» اباموسی مرا به اجبار به سامرا میبرند، اگر از سامرا خارج کنند باز به اجبار است نه با رضایت خودم[۴۳].
یکی از ترفندهای رژیم عباسی تبعید امامان از موطن و زادگاه خویش و خانه پیامبر اکرم بود. آنان برای ایجاد فاصله و جدایی بین شیعیان و پیروانشان، امامان را به مراکز خلافت خود فرامیخواندند، از آن جمله امام صادق(ع) از مدینه به کوفه، امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) به بغداد، امام رضا(ع) به خراسان و امام هادی(ع) به سامرا فراخوانده میشوند. عمدهترین علت فراخوانی، جدایی بین امت و امام بوده تا امامان شیعه فرصتی برای براندازی حکومت آنان نداشته باشند. امام به همین سبب به مرکز خلافت دعوت شد تا مراکز فرهنگی سیاسی جهان اسلام به تعطیل کشیده شود. نقل شده گروه زیادی از شهرهای شیعهنشین همچون عراق، ایران و مصر برای استفاده از محضر او به سوی مدینه میشتافتند[۴۴]. مسعودی مینویسد: در موقع خروج امام از مدینه به طرف سامرا «بریحه عباسی» که امام جمعه مسجدالنبی بود به مشایعت و بدرقه آمد، در بین راه بود که بریحه به حضرت عرض کرد: البته شما حتماً متوجه شدید که من باعث مسافرت شما شدم و شدیداً سوگند یاد کردهام که اگر نزد امیرالمؤمنین متوکل یا یکی از پسران و خواصش از من شکایت کنی گردنت را بزنم، پیروانت را به قتل رسانم و چشمههای زراعیت را از بین برم و این را بدان که حتماً این کار را خواهم کرد. امام نگاهی به او کرده فرمودند: نزدیکترین زمانی که من با خدا به راز و نیاز پرداختم دیشب بود، اما چنین نبود که از تو به خداوند سخنی گویم تا چه رسد به این که شکوه تو را نزد دیگران از مخلوقاتش برم[۴۵].
امام هادی(ع) مدینه را با کراهت ترک گفت، البته سفر با همان تشریفات و احتراماتی که متوکل وعده داده بود برگزار شد اما هنگامی که مرکب امام به شهر سامرا رسید متوکل دستور داد حضرت هادی(ع) را به بهانه این که هنوز جای مناسبی جهت امام تهیه ندیدهاند در «خان الصعالیک» فرود آوردند. خان الصعالیک از نظر لغت به معنای «کاروانسرای گدایان» میباشد، این مکان جای محترمی نبود! هرچند اقامت امام در آنجا بیش از دو سه روز به طول نیانجامید و بعد به خانه آبرومندی نقل مکان کردند، ولی از دیدگاه سیاسی این نخستین ضربهای بود که متوکل به زعم خود بر شخصیت امام هادی(ع) فرود آورده بود. محمد بن یحیی از صالح بن سعید نقل کرد که گفت: خدمت حضرت امام هادی(ع) رسیدم. روزی که وارد سامرا شد، عرض کردم فدایت شوم سعی دارند به هر وسیله هست نور شما را خاموش کنند و درباره شما اهانت نمایند! چنانچه ملاحظه میفرمائید در کاروانسرای گدایان شما را جای دادهاند. در این موقع امام هادی(ع) روی به من نموده گفت: نگاه کن پسر سعید، با دست اشاره نمود، دیدم باغهای بسیار زیبا و جویبارهای جاری و حوران و غلمان که مثل درّ شاهوار در آن باغها میخرامند چشمهایم خیره شد و به شگفت آمدم! امام فرمود: ما هر جا که باشیم این وضع برایمان آماده است، در کاروانسرای گدایان نیستیم. تا زمانی که حضرت هادی در سامرا بود در ظاهر مورد احترام قرار داشت اما متوکل پیوسته در فکر چارهای بود که ایشان را به هر نیرنگ هست از میان بردارد ولی فرصت نمییافت[۴۶].
سید عبدالوهاب البدری هنگامه عظیم ورود امام هادی(ع) به سامرا را چنین توضیح میدهد: هنگامی که مرکب امام هادی(ع) از بغداد به سامرا رسید، مردم آن شهر متوجه تشریففرمایی امام شدند و در مسیر حرکت امام گرد آمدند و گردن میکشیدند و چنان خود را به کاروان و حرکت اسبان حامل امام دوخته بودند که دلها از شوق دیدار امام میتپید و بالاخره هرج و مرج و سر و صدا در هر ناحیهای که ناشی از هیجان مردم برای مشاهده رهبر دینی خود بود به وجود آمد، موج جمعیت از سوی بازار و کوی و برزن به سوی مراکز عمومی و میادین بزرگ شهر سرازیر شد، ولوله عجیبی سراسر سامرا را فرا گرفته بود، مغازهها و تجارتخانهها بسته شده مردم کارها را تعطیل کردند، چرخها از حرکت ایستاد، نفسها در سینهها حبس شد. زنان، مردان، کودکان خرد و کلان، عامی و عالم همه و همه در این استقبال عظیم تاریخی شرکت جستند و نمونه کوچکی از رستاخیز بزرگ قیامت را مجسم نمودند، ازدحام توده مردم پیادهروها را دچار مشکلات عبور و مرور کرده بود، مردم در خیابان اصلی شهر در مسیر خط سیر امام تجمع نموده بودند، خیابانی که ۱۲۰ متر عرض داشت موکب شکوهمند پیشوای دهم شیعیان در میان ابراز احساسات پرشور و هلهلهها و اعلام شعارهای متنوع و خوشامدگوییها و هیجانات مردم در حال حرکت بود. سربازان نیز نیزه به دست در جلوی جمعیت ایستاده و از ورود توده مردم به داخل خط سیر موکب امام جلوگیری میکردند و دستههای مختلف ارتش متوکل، آماده سرکوبی هرگونه اغتشاش و شورش مردمی بودند. چه آنکه پیشبینی کرده بودند که مبادا با دیدن امام تجری یابند و تشجیع شوند و بر علیه دستگاه خلافت سر به شورش و شعار بردارند. در این جنجال و هنگامه تاریخی بود که متوکل را از استقبال شورانگیز مردم آگاه کردند، خلیفه، فرستادگانی به سوی اسحاق بن ابراهیم رئیس پلیس و استاندار بغداد اعزام داشت و به او پیغام داد که حرکت موکب امام را متوقف سازد و ورود وی را به سامرا به تعویق اندازد و لااقل تا شب صبر کند و سپس در شب اجازه حرکت دهد، ابراهیم نیز به دستور خلیفه حرکت را به تأخیر انداخت و موکب امام شبانه وارد سامرا شد.
امام بعد از سه روز معطلی وارد کاخ خلافت گردید، متوکل به استقبال آمده و بعد از خوشامدگویی او را به صدر مجلس دعوت نمود و سپس با درود و تبریک فراوان به امام، وی را در کنار خود روی تخت خلافت نشاند. وزیران و فرماندهان واحدهای نیروی نظامی متوکل نیز به رسم احترام و اجلال ایستاده بودند، آنگاه بعد از چند لحظه، سکوتی شگفت دربار مجلس خلافت را فراگرفت، عوامل و عناصر دستگاه خلافت چنان ایستاده بودند که گویی بر سرشان پرندگان نشستهاند؛ زیرا نفوذ و جاذبه امام آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود و خود شاهد خبرها و مشاهده استقبال گرم از موکب امام شده بودند، میدانستند که مهمان تازه وارد شخصیت عالیقدر او از دودمان پیغمبر اسلام است. متوکل به اندیشهای عمیق فرو رفت و لحظاتی بعد حوادث و وقایعی را که قبل از ورود امام شنیده بود به خاطر آورد و چنان تحت تأثیر واقع شده بود که این جشن و استقبال با شکوه را یکی از پدیدههای عظیم تاریخی و اعجابانگیز خلافت و به نفع امام میپنداشت، سپس سکوت ممتد مجلس با صدای گرم امام شکسته شد و کلام امام شروع شد و حضرت یک سلسله از احادیث انقلابی را بیان فرمود و با کلام شیرین خود همه افراد مجلس را از گفتارش بهرهمند ساخت و بدین طریق جذبه و محبوبیتی خاص در دل پیروان متوکل یافت.
پس از سخنان ارزشمند امام، متوکل به خاطر مصائب و رنجهایی که حضرت در راه سفر متحمل شده است پوزش خواست و از ایشان عذرخواهی نمود و گفت: ای پسرعم منظور ما از اعزام و انتقال شما صرفاً تبرک از حضورتان و استفاده و استفاضه از اندیشه شما میباشد، امیدوارم تصور نفرمایید که از جانب من نسبت به شما قصور و کوتاهی شده است. امام هادی(ع) و خانوادهاش در اردوگاه نظامی سامرا جای داده شدند و حرکتها و ارتباطهای ایشان تحت کنترل درآمد. خطیب بغدادی یادآور میشود که امام هادی(ع) آنگونه که خود امام میفرماید مدت بیست سال و نه ماه در سامرا سکونت گزید؛ زیرا سیاست متوکل این بود که وی را از مدینه کانون گرم تجمع مسلمین صدر اسلام و شهر پیامبر به بغداد و سپس به سامرا انتقال دهد. در اینجا لازم است در باب سامرا اشارهای داشته باشیم: در تتمه المنتهی آمده: شهر سامرا را معتصم بنا کرد، روزی به عنوان شکار آنجا رفت و ۳ روز آنجا ماند، پرسید: این زمین سامرا یعنی چه؟ گفتند: «ملک نصارای دیر عادی بوده» این بلد سام بن نوح است. معتصم آن را به چهار هزار دینار خرید. معتصم ترکها را دوست داشت و آنها را از موالی میخرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در لشکر خود جای داده بود. این ترکهای ارتشی، به دلیل تفاوت فرهنگی که با مردم عرب داشتند، مردم بغداد را خیلی اذیت میکردند. مردم به خلیفه رساندند که: «نُحاربُک» با تو میجنگیم! خلیفه گفت: چطور با من میجنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو میجنگیم! یعنی نفرینت میکنیم! معتصم خیلی ترسید و منطقه سامرا را انتخاب کرد برای خوشگذرانی خودش و سپاهیان ترک را آنجا برد. سامرا یک شهر نظامی شد، یعنی وقتی عسکریین را به سامرا میبردند، صرفاً محله نظامینشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. امام هادی(ع) در سامرا هیچگونه آزادی عمل نداشت و به دلیل تبعید بودنش از سفر حج بیتالله هم ممنوع بود.[۴۷]
امام هادی(ع) در برابر بدعتگزاران در دین
دشمنان و مخالفان اسلام با همیاری و چراغ سبز خلفای عباسی بدعتهای زیادی در دین ایجاد میکردند و اندیشهها و عقاید مردم را متزلزل مینمودند. تزلزل اعتقادات مذهبی در زمان امام هادی(ع) بسیار شدید بود و معاندان فرصت را برای انحراف سادهلوحان فراهم میکردند، لکن علمای دین و در رأس آنها امام هادی(ع) با کوششی خستگیناپذیر غبار اوهام دشمنان را فرو مینشاندند و آنها را رسوا میکردند. عدهای دیگر از معاندان سرسخت بر چهره خود نقاب تدین زده در میان صفوف مسلمین نفوذ کردند و به گمراه ساختن سادهلوحان و عوام که قدرت تمیز حق از باطل را نداشتند پرداختند و آتش فتنه برافروختند. از مهمترین بدعتگزاران میتوان افراد زیر را برشمرد: ۱- علی بن حسکه قمی ۲- قاسم یقطینی ۳-حسن بن محمد بن بابا ۴- محمد بن نصیر فهری، اینها با جعل و تزویر به اسلام و دروغ بستن به اهلبیت چهره اسلام را مشوه جلوه میدادند.
ابن حسکه معتقد بود: ۱- امام هادی(ع) پروردگار و آفریننده هستی است! ۲- ابن حسکه از طرف امام هادی(ع) که خدا باشد به پیامبری و رسالت فرستاده شده تا مردم را هدایت کند. ۳- تمامی واجبات و فرائض اسلامی مانند نماز و روزه و زکات و... از پیروان ابن حسکه ساقط است. این ادعاها از نامهای که یکی از اصحاب امام به حضرت نوشته است برمیآید، این شخص در نامه خود از ابن حسکه چنین شکایت میکند: آقایم فدایت شوم علی بن حسکه ادعا میکند که: ۱- شما همان قدیم اول وجود یگانه هستی. ۲- او از اولیاء شما و پیامبر و باب شماست و شما او را به پیامبری مبعوث کردهاید. ۳- نماز، روزه، زکات، حج و تمام فرایض دینی، جز اعتقاد به موارد بالا یعنی پذیرش خدایی شما و نبوت ابن حسکه وجود ندارد و هر کس به شما و ابن حسکه ایمان کامل داشته باشد همه واجبات از او ساقط میگردد. او مدعی است همه واجبات در دو چیز خلاصه میشود ایمان به الوهیت شما و نبوت به او. مردم زیادی به او تمایل نشان دادهاند! اگر صلاح میدانید بر موالیان خود منت گذاشته پاسخی دهید که آنان را از هلاکت و تباهی نجات دهد[۴۸]. امام در پاسخ نامه بالا بیزاری خود از ابن حسکه و پیروانش را اعلام داشت و خواستار دوری از آنان و کشتن آنها گشت و فرمود: ابن حسکه دروغ میگوید و لعنت خدا بر او باد. کافی است این را بدانید که او را از دوستان و پیروان خود نمیشناسم! او را چه میشود لعنت حق بر او باد. به خدا قسم پروردگار، محمد و همه پیامبران را با آیین حنیف و نماز، روزه، حج و ولایت فرستاده است و محمد(ص) تنها به سوی خدای یکتا و بیشریک و عبادت او دعوت کرده است ما نیز اوصیای او و از نسل او هستیم و بندگان خدا بهشمار میرویم و سر سوزنی شرک نمیورزیم. اگر اطاعت خدا کنیم به ما رحمت میکند و اگر عصیان کنیم ما را عذاب خواهد نمود، ما را بر خداوند حجتی نیست بلکه خدا را بر ما و همه بندگان حجت بالغه است. از هر کس سخنانی مانند ابن حسکه به زبان آورد بیزاری جسته به خداوند پناه میبرم و او را نادرستکار میدانم، آنان را که لعنت خدا برایشان باد از خود دور کنید و در تنگنا قرار دهید و اگر بر آنان دست یافتید سرشان را به سنگ کوبید[۴۹].
نامه بالا تأثر و ناراحتی امام را از فعالیتهای الحادی ابن حسکه که از خدا رویگردان شده و آیات او را به بازی گرفته بود نشان میدهد تا آنجا که حضرت خون او و پیروانش را مباح اعلام میکند. یکی دیگر از بدعتگزاران محمد بن نصیر الفهری بود که بدعتهای زیر را برای گمراه ساختن مردم رواج میداد: ۱- امام هادی(ع) خالق و پروردگار گیتی است. ۲- زناشویی با تمامی محارم چه مادر یا خواهر یا دختر جایز و مباح است. ۳- لواط یکی از شهوات و طیباتی است که خداوند آن را حرام نکرده بلکه نشانه تواضع برای خدا نیز میباشد و لذا جایز و مباح است. ۴- تناسخ درست میباشد. ابراهیم بن شیبه در نامهای برای امام به تأویلات منحرفان عصر خود چنین اشاره میکند: فدایت گردم نزد ما گروهی هستند که در فضل و مقام شما آنچنان گزافهگویی میکنند که دلها میرمد و مشمئز میگردد و در این باب احادیثی روایت میکنند که نمیتوان آنها را پذیرفت زیرا موجب کفر است و نه میتوان آنها را رد و انکار نمود؛ زیرا منصوب به پدران شماست و ما در این میان متحیریم «بعد افکار باطل بدعتگران را ذکر میکند و از امام هادی(ع) تقاضا میکند تکلیف خود را با افرادی مانند علی بن حسکه و قاسم یقطینی روشن فرماید». امام در پاسخ نوشت: «لَيْسَ هَذَا دِينَنَا فَاعْتَزِلْهُ» این گفتهها از دین ما نیست، پس از آنها اجتناب کن. حضرت مصائبی دردناک از دست این کافران مسلماننما و جوفروشان گندمنما کشید، کسانی که آیات الهی را به بازی گرفتند و به خدا کفر ورزیدند. حضرت در نامهای به علی بن محمد بن عیسی چنین فرمود: خداوند قاسم یقطینی را لعنت کند، خداوند علی بن حسکه قمی را لعنت کند، شیطانی خود را بر قاسم آشکار ساخته و سخنان آراستهای برای فریفتن و گمراه کردن به او القا میکند[۵۰].
در نامه دیگری به عبیدی حضرت او را از اباطیل و بیهودهگوییهای غلات برحذر داشته از او میخواهد از آنان به شدت دوری کند و بیزاری جوید، در قسمتی از نامه آمده: من از فهری و حسن بن محمد بابا به خداوند پناه برده و از آنان بیزاری میجویم و تو و تمام پیروانم را از آنان برحذر میدارم و آن دو را لعنت میکنم. لعنت خدا بر آنان باد، به نام ما مردم را میچاپند و از اسم ما سوءاستفاده میکنند و به فتنهانگیزی مشغولاند و ما را میآزارند، خداوند آزارشان دهد و بر آنان لعنت فرستد و آنان را در فتنهای پایانناپذیر دراندازد. ابن بابا میپندارد که من او را مبعوث کردهام و او باب و واسطه است، لعنت خدا بر او باد که شیطان او را دست انداخته و فریفته است، هر کس این سخن را از ابن بابا بپذیرد لعن خدا بر او باد. ای محمد اگر دستت رسید سرش را به سنگ بکوبی این کار را بکن! او مرا آزار داده است خداوند او را در دنیا و آخرت آزار دهد[۵۱]. این نامه نگرانی شدید امام را از این که ملحدان در میان صفوف شیعه نفوذ کرده و اموال آنان را با فریب و ناحق غارت میکنند به روشنی نشان میدهد. خلفا بازار آشفته اعتقادی درست میکردند تا هر کس و ناکسی به خود اجازه میداد تا اظهار نظرات کفرآمیز خود را به جامعه عرضه کند و مردم سادهلوح را به دام فریب و وساوس شیطانی خود بیاندازد، گاهی با ادعاهای باطل مردم را دور خود جمع میکردند و طرح بعضی اکاذیب، فقط برای فرصتطلبیها و سودجوییهای اقتصادی بود. یعنی با طرح مسائل به ظاهر دینی، دنیای خود را تأمین میکردند.
در زمان متوکل زنی پیدا شد و ادعا میکرد که زینب فرزند فاطمه(ع) است. ادعای عجیبی بود، به او میگفتند از زمان زینب کبری تاکنون نزدیک به دو قرن میگذرد! درحالیکه تو هنوز جوان هستی و او جواب میداد که پیامبر بر من دعا کرد و هر چهل سال یکبار جوانی به من بازمیگردد. دروغ بودن ادعای او البته بر همه واضح بود اما هیچ کس نمیتوانست آن را ثابت کند و به وسیله دلیل و برهان و حجت، دروغش را نشان دهد و همه متحیر مانده بودند تا اینکه بالاخره وقتی که فهمیدند کسی راه به جایی نمیبرد متوجه شدند که این مشکلی است که فقط به دست حجت خدا قابل حل است و لذا کسی را خدمت حضرت هادی(ع) فرستادند و موضوع را عرض کردند. آن حضرت هم که اهمیت موضوع و خطر قضیه را از هر کسی بیشتر میفهمید قبول فرمود و به مجلس متوکل آمد! جریان را بار دیگر عرض کردند حضرت فرمود: دروغ میگوید؛ زیرا زینب دختر فاطمه(ع) در فلان سال وفات یافته است. متوکل گفت: این جواب را دادهاند اما او چیزی دیگری از پیش خود ساخته و آنگاه جریان ادعای آن زن را راجع به دعای پیامبر اکرم درباره او به عرض امام رساندند. امام فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است! شما این زن را نزد شیران بفرستید اگر راست بگوید شیران او را نخواهند خورد. جریان را برای آن زن شرح دادند و او گفت: این مرد میخواهد مرا به کشتن بدهد! جواب آن زن را خدمت امام عرض کردند و ایشان فرمود: این گروهی که حضور دارند همه از فرزندان فاطمه زهرا هستند هر یک از ایشان را که میخواهی نزد شیران بفرست تا موضوع معلوم گردد. وقتی سادات حاضر و اهل مجلس این سخن را شنیدند رنگ از رویشان پرید و متحیر شدند و گفتند: چرا امام هادی(ع) خودش نزد شیران نمیرود؟ متوکل از موقعیت استفاده کرد و فکر کرد حالا که حضرت نزد شیران برود شیران در چشم بههمزدنی او را خواهند خورد و لذا فوراً گفت: آری پس خودتان نزد شیران بروید!
نردبانی گذاشتند و آن حضرت به وسیله آن نردبان به داخل زیرزمینی که درندگان در آن محبوس بودند پایین رفت و در میان شیران و درندگان نشست! شیران نزد آن حضرت آمدند و با کمال خضوع و خشوع سر خود را در مقابل آن حضرت روی زمین قرار میدادند و آن برگزیده خدا دست بر سر آنها میکشید، آنگاه امام به آنها اشاره فرمود که کناری بروند و آنها اطاعت نمودند. متوکل و وزیر و درباریان که موضوع را به این صورت دیدند ماندن بیشتر آن حضرت را در آن وضع صلاح ندیدند و فکر کردند صلاح نیست اخبار مربوط به فضائل آن حضرت بیشتر از آن بین مردم پخش شود و لذا از آن حضرت خواهش کردند که بالا بیاید! هنگامی که امام میخواست به وسیله نردبان بالا بیاید شیران در اطراف او جمع میشدند و خود را به لباسهای امام میمالیدند ولی آن حضرت اشاره فرمود که برگردند و برگشتند! وقتی که حضرت بالا آمدند فرمودند هر کس گمان میکند که از فرزندان فاطمه زهرا است نزد شیران برود! آن زن قضیه را به چشم دیده بود و فهمیده بود اگر اصرار بر ادعای دروغ خود بنماید چه مرگ فجیعی در انتظارش میباشد، سخن خود را پس گرفت و اعتراف کرد که دروغ گفته و اظهار داشت که فقر و تنگدستی او را بر جعل چنین دروغی وادار ساخته است. متوکل دستور داد او را نزد شیران بیاندازند اما مادر او شفاعت کرد و او هم آن زن را بخشید[۵۲].[۵۳]
امام هادی(ع) در برابر صوفیان منحرف
در طول تاریخ پس از ظهور اسلام یک عده ریاکار دنیا طلب زیر ماسک زهد و ذکر و انزوا، با فریب سادهلوحان بیتحلیل، دنیا و رفاه و رقص و عیش را پشت پرده تزویر به پا میکردند و با تمام مبانی اعتقادی و اخلاقی اسلام به نام زهد و پشمینهپوشی به مبارزه میپرداختند. شیطان تمام ابزار فریبکاری را در اختیار آنها قرار داد در ظاهر تارک دنیا ولی در باطن لذتجو و آنها از زمان امیرالمؤمنین تحت عنوان صوفیه و دراویش ظهور کردند و در تمام اعصار حضور معصوم و عصر غیبت به اغواء و انحراف پرداختند. آنها به گمراه کردن تودههای مردم و منحرف کردن آنان از خط امامت مشغول بودند. امام هادی(ع) همچون نیاکان بزرگوار خود خطر این گروه انحرافی را به مسلمانان گوشزد کرد، آنان را از ارتباط و همنشینی با صوفیان برحذر داشت. حسین بن ابیخطاب میگوید: با امام هادی(ع) در مسجدالنبی بودم گروهی از یاران آن حضرت از جمله ابوهاشم جعفری نیز به ما پیوستند. در این هنگام جمعی از صوفیه وارد مسجد شده در گوشهای دایرهوار نشستند و مشغول ذکر لا اله الا الله شدند. امام هادی(ع) رو به اصحاب کرد و فرمود: « فَقَالَ(ع): لَا تَلْتَفِتُوا بِهَؤُلاءِ الْخُدَّاعِينَ فَإِنَّهُمْ خُلَفَاءُ الشَّيَاطِينِ وَ مُخَرِّبُوا قَوَاعِدِ الدِّينِ، يَتَزَهَّدُونَ لِرَاحَةِ الْأَجْسَامِ وَ يَتَهَجَّدُونَ لِتَصْيِيدِ الْأَنْعَامِ، يَتَجَوَّعُونَ عُمْراً حَتَّى يَذْبَحُوا لِلْإِيكَافِ حُمْراً، لا يُهَلِّلُونَ إِلَّا لِغُرُورِ النَّاسِ وَ لا يُقَلِّلُونَ الْغِذَاءَ إِلَّا لِمَلَاءِ الْعِسَاسِ، وَ اخْتِلاسِ قَلْبِ الدَّفْنَاسِ يَتَكَلَّمُونَ النَّاسَ بِأَمْلَائِهِمْ فِي الْحُبِّ، وَ يَطْرَحُونَهُمْ بِأَزَالِيلِهِمْ فِي الْجُبِّ، أَوْرَادُهُمُ الرَّقْصُ وَ التَّصْدِيَةُ، وَ أَذْكَارُهُمُ التَّرَنُّمُ وَ التَّغْنِيَةُ، فَلَا يَتَّبِعُهُمْ إِلَّا السُّفَهَاءُ، وَ لا يَعْتَقِدُهُمْ إِلَّا الْحَمْقَاءُ، فَمَنْ ذَهَبَ إِلَى زِيَارَةِ أَحَدٍ مِنْهُمْ حَيّاً أَوْ مَيِّتاً فَكَأَنَّمَا ذَهَبَ إِلَى زِيَارَةِ الشَّيْطَانِ، وَ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ وَ مَنْ أَعَانَ أَحَداً مِنْهُمْ فَكَأَنَّمَا أَعَانَ يَزِيدَ وَ مُعَاوِيَةَ وَ أَبَا سُفْيَانَ. فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ: وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً بِحُقُوقِكُمْ؟ قَالَ: فَنَظَرَ إِلَيْهِ شِبْهُ الْمُغْضَبِ وَ قَالَ(ع): دَعْ ذَا عَنْكَ، مَنِ اعْتَرَفَ بِحُقُوقِنَا لَمْ يَذْهَبْ فِي عُقُوقِنَا، أَ مَا تَدْرِي أَنَّهُمْ أَخَسُّ طَوَائِفِ الصُّوفِيَّةِ، وَ الصُّوفِيَّةُ كُلُّهُمْ مِنْ مُخَالِفِينَا، وَ طَرِيقَتُهُمْ مُغَايِرَةٌ لِطَرِيقَتِنَا، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا نَصَارَى وَ مَجُوسُ هَذِهِ الْأُمَّةِ، أُولَئِكَ الَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي إِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ، وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»[۵۴]؛ به این نیرنگبازان توجه نکنید! زیرا آنان همنشینان شیاطین و ویران کنندگان پایههای دین هستند. برای تنپروری، زهدنمایی میکنند و برای شکار کردن مردم سادهلوح شب زندهداری مینمایند. روزگاری را به گرسنگی سپری میکنند تا برای پالان کردن، خری چند را رام کنند. لا اله الا الله نمیگویند مگر برای فریب مردم، کم نمیخورند مگر برای پر کردن کاسههای بزرگ و جذب دل ابلهان به سوی خود. با مردم به املاء خود از دوستی خدا سخن میگویند و آنان را آرام آرام و پنهان در چاه گمراهی میافکنند.
وردهایشان رقص و کف زدن و ذکرهایشان ترنم و آوازهخوانی است، جز سفیهان کسی از آنان پیروی نمیکند و جز بیخردان و احمقان کسی به آنان نمیگرود، هر کس به دیدار یکی از آنان چه در زمان حیات او و چه پس از مرگش برود چنان است که به دیدار شیطان و بتپرستان رفته باشد و هر که به فردی از آنان کمک کند مثل آن است که به یزید و معاویه و ابوسفیان کمک کرده باشد. یکی از اصحاب پرسید: هرچند معترف به حقوق شما باشد؟ امام هادی(ع) که انتظار چنین پرسشی را نداشت با خشم به وی نگریست و فرمود: از چنین پرسشی دست بردار زیرا کسی که معترف به حقوق ما باشد دچار نفرین ما نمیشود! مگر نمیدانی که آنان پستترین طایفههای صوفیه هستند در حالی که تمام صوفیان مخالف با ما میباشند و راهشان با راه ما مغایرت دارد. آنان جز یهود و نصارای این امت نیستند و همانها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند و خداوند نورش را به اتمام خواهد رسانید هر چند کافران را ناپسند آید. آنها با طرح طریقت از جاده شریعت خارج شدند، صوفیه در عصر خلفای عباسی مخصوصاً از زمان امام رضا(ع) راهی دیگر را در پیش گرفتند، به مقام امامت و ولایت امام جواد(ع) و امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) و امام زمان توقف کردند، بلکه علیه آنها تبلیغ میکردند و با رفتار خصومتآمیز خود طریقت را به کلی از شریعت جدا نموده و سلوک میکردند و عملکرد آنها مضافاً با دشمنی بنی عباس، سبب مخفی ماندن نام و انزوا و محرومیتهای اجتماعی امام هادی(ع) و عسکری(ع) گردید و در نتیجه موجب غیبت امام زمان(ع) شد.[۵۵]
امام هادی(ع) در برابر فتنه غلات
غالیان چون صوفیان گروهی دیگر از فرصتطلبان بیاعتقادند که دین را مستمسک امیال و آمال دنیایی خود قرار داده و با مبانی دینی و اعتقادی مردم بازی میکنند. غالیان گرچه خود را افراطی به ائمه نسبت میدادند، ولی در نهایت ریشه اعتقادی ائمه را میزدند. یکی از دلایل فرصتطلبی آنها این است که با تصرف در دین و کم و زیاد کردن غیر مسئولانه در احکام شرعی مردم را به دنبال دینی میکشیدند که ساخته و پرداختۀ هواهای نفسانی یک مشت سودجوی بیدین بود. وقتی هوای نفسانی بر انسانی مسلط شود، گاهی به صورت ترک دین و بیاعتقادی ظهور میکند و گاهی به صورت تفسیر غلط و انحرافی از دین و هر دو در یک عاقبت زشت و یک عملکرد انحرافی مشترکند. غالیان اگر دین میداشتند وقتی ائمه را خدا میپنداشتند در اعتراض شدید ائمه و تبری معصومین از اعتقاد باطل آنها، میبایست عقبنشینی کنند و دست بردارند، ولی چهرههایی پلید مثل محمد بن نصیر نمیری معتقد به پیغمبری امام هادی(ع) میشود و بعد از مدتی به خدایی ایشان اعتقاد مییابد و تبرئه ائمه از این عقاید سخیف باعث هدایت آنها نشد بلکه بر تفکر باطلشان پافشاری کردند.
از کسانی که مورد ذم و نکوهش امام قرار گرفتهاند فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی است، بنا به آنچه عبدالله بن جعفر حمیری نقل کرده گفته است: حضرت هادی(ع) برای علی بن عمرو قزوینی به خط خود نوشت: «آنچه برایت مینویسم یک واقعیت است که باید به آن اعتقاد داشته باشی، در مورد کسی که سؤال کرده بودی خدا لعنت کند او را که همان فارس است، تو را چارهای نیست جز اینکه کوشش در لعن و دشمنی او نمایی تا مقداری که برایت امکان دارد و دوستان ما را از اطرافش پراکنده کنی و جلو تبلیغات او را بگیری! این مطلب را از طرف من به آنها گوشزد کن. من در مقابل خداوند در مورد این کار بسیار لازم از شما بازخواست خواهم کرد، وای بر کسی که مخالفت نماید و انکار کند، این نامه را در شب سه شنبه نهم ربیع الاول سال ۲۵۰ نوشتم، بر خدا توکل میکنم و او را ستایش مینمایم»[۵۶]. امام از شیعیان خواست «فارس بن حاتم» سرکرده غلات را بکشند و برای کشنده او بهشت را ضمانت کرد و فرمود: این فارس که به نام من فتنهانگیزی میکند و به بدعتگری فرامیخواند، خون او برای کشندهاش هدر و مباح است. کیست آنکه مرا از او آسوده کند و او را بکشد تا من از طرف خدا برای او بهشت را ضمانت کنم[۵۷]. کشف الغمه از کتاب دلائل نقل میکند که ایوب نقل کرد از فتح بن یزید گرگانی که گفت در راه بازگشت از مکه با حضرت ابوالحسن امام هادی(ع) همسفر بودم آن حضرت به عراق میآمد و من عازم خراسان بودم. ضمن مذاکرهای به امام هادی(ع) عرض کردم:.... تمام ناراحتی که شیطان برایم بهوجود آورده بود از بین بردی چنین به نظرم میرسید که باید شما خدا باشید! در این موقع امام(ع) به سجده افتاد و در سجده خود چنین میگفت: پروردگارا کوچکم و خاضع و خاشعم، ای آفریننده یکتا، پیوسته در سجده بود تا شب گذشت. آنگاه فرمود: یا فتح نزدیک بود هلاک شوی و به هلاکت اندازی، عیسی را زیانی نرسید که گروهی از نصاری مدعی شدند او پسر خدا است، آنها که چنین اعتقادی پیدا کردند هلاک شدند[۵۸].[۵۹]
امام هادی(ع) در فتنه واقفیه
پس از شهادت حضرت کاظم(ع) فرقه جدیدی در میان شیعیان ظهور کرد که واقفیه نامیده شدند. آنان در امامت امام کاظم(ع) متوقف شدند و امامت بعد از آن حضرت را منکر گردیدند، آنها بر این باور بودند که امام کاظم(ع) مثل حضرت عیسی به آسمان صعود کرده است و از نظرها غایب میباشد. رهبران واقفیه فقط بر اساس طمعورزیها و انگیزههای دنیایی و مادی، آخرت خود را به دنیا فروختند. چون در عصر خفقان هارونالرشید، امام کاظم(ع) بسیاری از عمر شریفش به زندان و زندگی مخفی سپری شد، اموال فراوانی از وجوه شرعیه نزد آنها جمع شده بود، اگر پس از شهادت حضرت به امامت حضرت رضا(ع) معتقد میشدند میبایست آنها را به امام بعد منتقل و واگذار نمایند، ولی دنیاطلبی و بیاعتنایی به آخرت باعث شد امامت حضرت رضا را منکر شدند و در آن اموال به نفع شخص خود تصرف کردند و این فرقه به مخالفت و آزار شیعیان برخاستند و تضاد فکری و اعتقادی بر سر اصول باعث ایذای شیعیان شد؛ لذا شیعیان طرفداران واقفیه را ممطوره «سگ باراندیده» نامیدند که هر کس به آن نزدیک شود نجس میگردد.
واقفیه نیز جامعه اسلامی را با حضور پلیدشان نجس میکردند و به شیعیان ضرر و زیان فراوانی وارد مینمودند، به هر حال یکی از شیعیان درباره آنان نامهای به امام هادی(ع) نوشت و از جایگاه آن گروه منحرف از حضرت سؤال کرد، در آن نامه نوشت: فدایت شوم آیا میتوانم در قنوت نماز ممطوره «واقفیه» را لعنت کنم و آیا این کار جایز است؟ حضرت در پاسخ به او اجازه دادند که آنها را لعن کند[۶۰]. اذن لعن نسبت به واقفیه آن هم از طرف امام رئوف و منبع رحمت و جودی مثل حضرت هادی(ع) نشان میدهد که این گروه چقدر عرصه را بر شیعیان تنگ کرده و چون استخوانی در گلوی جامعه شیعیان گیر کرده بودند.[۶۱]
امام هادی(ع) در انحراف برادرش موسی
یکی از مصادیق بارز مظلومیت امامت شیعه به ویژه امام هادی(ع) این بود که منسوبین به ائمه گاهی به لغزشهای عمیقی مبتلا میشدند و در اثر انگیزههای مادی یا جاهطلبی به طاغوتهای زمانشان متمایل گردیده و حکومتهای فاسد از آنها به گونهای استقبال میکردند و میدان به آنها داده و وسایل رفاه و خوشی آنها را فراهم میکردند تا ارتکاب گناهانشان باعث هتک حرمت امامت شیعه گردد. حکومتهای ظالم عباسی فقط به اعتبار خدشهدار کردن امامت نور، به آن دسته از اقربای آلوده ائمه اعتنا میکردند. حسین بن حسن از یعقوب بن یاسر روایت کرده که گفت: متوکل به اطرافیانش میگفت: وای بر شما کار ابن الرضا «امام هادی(ع)» مرا درمانده و عاجز کرده، هرچه کوشش کردهام که با من میگساری و همنشینی کند او خودداری میکند و هرچه کوشش کردهام که فرصتی از او در این باره بهدست آورم چنین فرصتی نیافتهام «که در نتیجه او را پیش مردم میگسار و گنهکار معرفی کنم» یکی از حاضرین گفت: اگر آنچه خواهی از او بهدست نیاید و چنین فرصتی از او پیدا نکنی پس به وسیله برادرش موسی این مقصود را انجام ده که او تا بتواند در خوانندگی و نوازندگی و لهو و لعب کوتاهی نمیکند، میخورد و مینوشد و عشق میورزد و میخوارگی میکند، پس او را بخواه و در انظار و برابر چشم مردم به این کارها وادار کن در نتیجه در میان مردم خبر پیچد که ابن الرضا چنین کرده و مردم میان او و برادرش فرقی نگذارند هر کس نیز که او را بشناسد «وقتی چنین بداند» برادرش را نیز متهم به کارهای او میکند «و مقصود تو در هر حال انجام خواهد شد».
متوکل گفت: بنویسید او را محترمانه به سامرا بفرستند، پس موسی را با احترام تمام به سامرا فرستادند و متوکل دستور داد همه بنی عباس و سرلشکران و دیگر مردمان به استقبال او روند و تصمیم بر این بود «یا با موسی قرار بسته بودند» که چون به سامرا رود زمینهایی را به او واگذار کند و ساختمانی در آنجا برایش بنا کند و میگساران و زنان خواننده نزد او بفرستد و دستور داده بود با او احسان کنند و دربارهاش خوشرفتاری شود و خانه زیبایی جداگانه برایش آماده سازند که خود متوکل در آنجا به دیدنش رود. چون موسی به سامرا رسید، حضرت هادی در پل وصیف که جایی بود برای استقبال از آنان که به شهر سامرا وارد میشدند، به دیدار موسی رفت و بر او سلام کرده و احترامات لازمه را به جا آورد آنگاه به او فرمود: برادر! همانا این مرد تو را به این شهر آورده که آبرؤیت بریزد و پرده حرمتت بدرد و از ارزش تو بکاهد، مبادا نزد او اقرار کنی که هیچگاه شراب خوردهای؟ ای برادر از خدا بترس که مرتکب گناهی شوی! موسی گفت: اکنون که مرا برای این کار خواسته است چاره من چیست؟ فرمود: از ارزش و رتبه خود مکاه و نافرمانی پروردگار خویش مکن و کاری که آبرؤیت را بریزد انجام مده؛ زیرا این مرد مقصودی جز ریختن آبرو و پردهدری تو ندارد! موسی نصیحت حضرت هادی را نپذیرفت و آن حضرت هرچه به او اصرار کرد و او را پند داد، او از سخن خود دست برنداشت و زیر بار نصیحتهای آن حضرت نرفت، همین که حضرت دید موسی اندرز او را نمیپذیرد، فرمود: حال که چنین است پس بدان که آن مجلسی که تو میخواهی با او یک جا جمع شوید هرگز فراهم نخواهد شد! راوی گوید: موسی سه سال در سامرا ماند و هر روز به در خانۀ متوکل میآمد «که به نزد او رود» به او میگفتند: امروز متوکل سرگرم کاری است «که ملاقات با او مقدور نیست» پس آن روز میرفت و فردایش میآمد به او میگفتند: امروز مست است، روز دیگر میآمد میگفتند: امروز دوا خورده و همچنان سه سال بر این منوال گذشت تا اینکه متوکل کشته شد[۶۲]. متوکل با بینش تنگ دنیا نگرش تلاش میکرد تا امام را با آن همه عظمت و جلالش به آلودگی دنیا و شراب و بدمستی بکشد، او کافری بود که امام را به کیش خود میپنداشت. غافل از اینکه امام روحاً بسیار متعالی است و وجودش از شراب بیزار و لحظهای از حیات معنویش را صرف لهو و لعب و امور دنیوی نکرده است و لذا وقتی امام را به بزم شراب دعوت کرد، امام باب تنبه و توجه را به رویش گشود و با همه غفلتی که متوکل داشت اشکش را جاری کرد.[۶۳]
امام هادی(ع) در حیات تقیّهای
ائمه اطهار از اولین روز خلافت حقه الهیهشان با امواج مخالفت و تعرض و برخوردهای بازدارنده از طرف خلفای جور مواجه بودهاند، یعنی از اولین روز وفات رسول اکرم که امامت و خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) آغاز شد و سفارشات پروردگار متعال در غدیر میبایست به منصه ظهور درآید، خط نفاقی سر برآورد و با صحنهسازیهای مختلف عوامفریبی و قدرتطلبی، حق امیرالمؤمنین را به فراموشی سپردند و خود خلافت را غصب کردند و به تعبیر زیبای امیرالمؤمنین «لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا» آنها پستان خلافت را دوشیدند و حضرت را ۲۵ سال گوشهنشین کردند. این خط ضدیت خلفای دنیاطلب که تشنه مقام و منصب و شئون دنیا بودند از آن روز آغاز شد و در چهرههای مختلف رنگ عوض کرد ولی سیاست همان بود. ائمه اطهار که خود را در برابر خلفای زورگو و منفعتطلب اموی و عباسی مشاهده میکردند، برای بیان آزادانه حقایق مشکل داشتند، ارتباطات آنها با عامه مردم سخت در تنگنا و تحت نظر همراه با فشار و مخالفت بود و لذا ائمه شیوه دیگری را اتخاذ کردند و آن زندگی تقیّهای بود که با تشکیلات منسجم و فعالیتهای پشت پرده و به دور از چشم خلیفه و دستگاه مراقبش شیعیان را هدایت و رهبری میکردند. تقریباً تمام ائمه اطهار از این تشکیلات برخوردار بودند و هر قدر حجم مخالفتها و ممانعتهای حکام جور بیشتر بود، طبعاً تشکیلات تقیهای ائمه وسیعتر و عمیقتر عمل میکرد. امام هادی(ع) در عصر امامتش به ویژه در سالهای خلافت متوکل عباسی به ناچار از این زندگی تقیّهای برخوردار بود، حیاتی که هم شیعه را سازماندهی و هدایت نماید و هم از چشم خلیفه به دور باشد.
صقر بن ابی دلف کرخی گفت: وقتی متوکل مولایم ابوالحسن امام هادی(ع) را زندانی کرد آمدم که از آن حضرت احوالپرسی کنم، زرافی که نگهبان بود به من نگاهی کرده دستور داد مرا پیش او ببرند. مرا بردند، گفت: حالت چطور است؟ گفتم: خوب. گفت: بنشین. من نشستم اما در فکر شدم که این چه کاری بود کردم! کاش نیامده بودم. در این موقع مردم را از اطراف خود متفرق نمود آنگاه روی به من کرده گفت: برای چه آمدهای؟ گفتم: کاری نداشتم! گفت: شاید آمدهای از حال مولایت بپرسی؟ گفتم: مولایم کیست؟ مولای من امیرالمؤمنین «متوکل» است. گفت: ساکت باش مولای تو مولای واقعی است، از من نترس من هم اعتقاد تو را دارم، گفتم: الحمدلله. گفت: میل داری آن حضرت را ببینی؟ گفتم: آری. گفت: صبر کن تا نامهرسان از خدمتش خارج شود. مدتی نشستم وقتی پیک خارج شد به غلام خود گفت: دست صقر را بگیر و او را داخل همان اطاق ببر که آن مرد علوی زندانی است و آن دو را تنها بگذار. مرا نزدیک اطاقی برده اشاره کرد داخل شو. دیدم امام(ع) روی حصیری نشسته جلو آن حضرت قبری را کندهاند. سلام کردم جواب داد و فرمود بنشین! بعد فرمود: برای چه آمدهای؟ عرض کردم: آمدم از حال شما مطلع شوم، باز چشمم که به قبر افتاد گریهام گرفت.
فرمود: صقر گریه نکن آنها حالا گزندی به من نمیرسانند! گفتم: الحمدلله. بعد عرض کردم حدیثی از پیامبر اکرم(ص) نقل کردهاند که من معنی آن را نمیدانم، فرمود: چه حدیث؟ عرض کردم اینکه پیغمبر اکرم(ص) فرموده است ایام را دشمن مدارید که با شما دشمنی خواهند ورزید، معنی این جمله چیست؟ فرمود: آری! ایام ما هستیم تا آسمان و زمین پایدار است! شنبه نام پیامبر(ص) است و یکشنبه اشاره به امیرالمؤمنین، دوشنبه حسن و حسین(ع) و سهشنبه علی بن الحسین(ع) و محمد بن علی و جعفر بن محمد و چهارشنبه موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و من و پنجشنبه پسرم حسن بن علی و جمعه پسر پسرم که گروه حقجویان معتقد به او میشوند و او زمین را پر از عدل داد میکند، بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد. این است معنی ایام با آنها دشمنی نورزید در دنیا، که در آخرت با شما دشمنی خواهند کرد، بعد فرمود: خداحافظی کن و برو که بر تو نگرانم و اطمینانی نیست[۶۴]. در نکته تاریخی فوق تشکیلات تقیّهای امام هادی(ع) به وضوح دیده میشود. اولاً: زرافی که دربان متوکل است در تشکیلات مخفی امام عضویت دارد و ثانیاً با نگاهی توانسته شیعه امام هادی(ع) را بشناسد و تشخیص دهد و او را مخفیانه نزد حضرت برده و مسائلش را آزادانه پشت درهای بسته به مولایش منتقل کند. ثالثاً پستچی از طریق زرافی دربان ویژه متوکل نامههای شیعیان را میآورد و به حضور امام هادی(ع) میبرد که آن نامهها و جواب امام در تثبیت تشکیلات مخفی و تقیهای حضرت نقش بسزایی دارند. رابعاً: امام در نهایت احتیاط عمل میکند و این فرد شیعه را پس از ملاقات ضروری، به او میفرماید: «برو که در امان نیستی» تا تشکیلات حضرت آسیب نبیند.[۶۵]
امامت مع الواسطه
اوج خفقان عصر امام هادی(ع) ضرورتی را بر حضرت تحمیل کرد که ناچار شد نظام امامت معالواسطه را در جامعه پایهریزی کند. از زمان امام هادی(ع) امامت معالواسطه شکل گرفت، یعنی امام معصوم باب وکالت را به روی مردم باز کرد و نائب و وکیل بین مردم و امام واسطه شدند و مشکلات مردم از طریق وکیل به امام معصوم منتقل و جواب گرفته میشد. امام هادی(ع) با معرفی عثمان بن سعید و محمد بن عثمان به شیعیان، رابط موثق و مورد اعتمادی بودند که در بحرانهای سیاسی و خفقان حکومتی که امام در دسترس مردم نبود و پاسخگویی مستقیم به مشکلات شیعیان مقدور نبود، مسائل به نواب منتقل میگردید و بعد از اخذ جواب و تدبیر امور از طریق نائب به شیعیان عودت داده میشد و در عصر امامت حضرت عسکری(ع) باز این دو بزرگوار نائب و وکیل امام بودند و حدود شصت سال دوران نیابت آنها طول کشید. ضرورتی که باعث فتح باب نظام امامت معالواسطه بود، عمدتاً زمینهسازی عصر غیبت امام عصر(ع) بود. امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) احساس میکردند که برای عصر غیبت حضرت مهدی(ع) باید فضاسازی و مقدمهچینی منطقی در جامعه صورت گیرد تا مردم به تدریج با ضرورت غیبت امام معصوم عادت کنند و مسئله غیبت و عدم دسترسی مردم به امام زمانشان خلقالساعه و غیر طبیعی جلوه نکند و لذا این وساطت و وکالت از زمان امام هادی(ع) شکل گرفت و بسیاری از مواقع امام پشت پرده مینشست و سؤالات شیعیان را بدون حضور مستقیم به شیعیان پاسخ میداد.[۶۶]
حذف منتصر از خلافت
متوکل عباسی بیشترین فشار ممکن را بر امام هادی(ع) و اولاد علی(ع) وارد آورد. فشارهایی که بر امام و علویون وارد آمد از تصور خارج است. برخی منابع میگویند که علویون آنقدر در زمان متوکل محنت کشیدند که گروهی از علویون تنها یک عبا داشتند و هر وقت مردی علوی یا زنی از علویان قصد خارج شدن از خانهاش را داشت آن را میپوشید، مردم نیز از ترس مجازات نیروهای متجاوز عباسی، جرأت ارتباط و کمکرسانی به آنان را نداشتند. محمد بن صالح الحسین به خواستگاری دختر عیسی بن موسی رفت، لکن پاسخ منفی شنید و عیسی به او گفت: به خدا دروغ نمیگویم تو را به خاطر نشناختن رد نمیکنم! چون که نسبی شریفتر و بالاتر از آن نمیشناسم و افتخاری است برای آنکه به این وصلت تن دهم اما بر جان و مال خود از متوکل میترسم[۶۷]. مسلمانان در برههای از ارتباط با امامان و حتی سلام کردن به آنان اجتناب میکردند؛ زیرا عباسیان هر کس را به هر شکل برای اهلبیت و علویون احترامی قائل میشد به شدیدترین وجهی شکنجه میکردند. سختترین دوران برای علویان دوره حکومت متوکل بود که زهر در کامشان کرد. آنان را شکنجه داد و از جامعه پراکند تا آنجا که هر یک به گوشهای پناه جستند، برای آنکه از شر حکومت و زندان رهایی یابند.
تقدیر الهی پایان عمر یک جلاد و هتاک و دیکتاتور را رقم زد، در اوج بدمستی و مجلس شراب و شهوت دست انتقام الهی از آستین درآمد و بزم لذت را به خاک و خون کشید. شمشیر سفارشی خلیفه به دست آجودان مخصوصش به هوا رفت و بر پیکر ننگین خلیفه و وزیرش فرود آمد و آنها را قطعهقطعه کرد. شب قبل از حادثه، منتصر پسر متوکل به مجلس پدر آمد، دید متوکل به فاطمه زهرا(ع) دشنام میدهد و به شکل مسخرهای نشسته و امیرالمؤمنین علی را شکلک درمیآورد، متکایی بر شکمش بسته، دستش را روی شکم گذاشته میگوید: «سلونی قبل ان تفقدونی» هیچ نگفت و رفت، فردایش خدمت امام هادی(ع) رسید، عرض کرد اگر کسی بشنود جدهات فاطمه زهرا را سب میکنند و از جدت علی تقلید میکنند تکلیف چنین کسی چیست؟ امام فرمود: باید آن سب کننده را کشت، واجبالقتل است. عرض کرد من دیشب شنیدم پدرم متوکل سب میکرد، من میروم و او را میکشم! حضرت فرمود: قاتل پدر عمرش کوتاه میشود. عرض کرد: من نمیخواهمچنین عمری را! آمد باغی ترک را با خود همدست کرد، شب ریختند به مجلس متوکل، او را با فتح بن خاقان وزیرش کشتند، پس از مرگ متوکل، منتصر به خلافت نشست او که فرزند و قاتل متوکل بود، نسبت به امیرمؤمنان(ع) و خاندان او اظهار علاقه میکرد و با علویان خوشرفتاری مینمود[۶۸].
منتصر سیاستی هوشمندانه و عادلانه در برابر علویان و شیعیان اهلبیت اتخاذ کرد، از جمله الطاف و اعمال خوب او میتوان موارد زیر را ذکر کرد: ۱- بازگرداندن فدک به علویون. ۲- رفع ممنوعیت از اوقاف علویون و برگرداندن آنها به متولیان اصلی که اهلبیت بودند. ۳- برکنار کردن صالح بن علی والی مدینه که به علویون ستم میکرد و تعیین علی بن الحسین به جای او و سفارش بدین مضمون به او: تو را ولایت مدینه دادم تا به نیابت از من در حق خاندان ابوطالب نیکی کنی و خواستههای آنان را برآوردهسازی زیرا به آنان رنج و ستم فراوانی شده، این مال را بگیر و میان آنان و خانوادههایشان بر طبق شأن و منزلتشان تقسیم کن.۴-آزادی زیارت قبر امیرالمؤمنین در نجف. ۵-آزادی زیارت مرقد سید الشهداء[۶۹].
منتصر با کارهای پدر مخالف بود و آزاری به بنیهاشم نرساند و کسی را به قتل نرسانده و به زندان نیانداخت، ولی بهار آزادی و رهایی برای شیعیان و ملت مظلوم و مسلمان آن روز بیش از شش ماه دوام نیاورد! بیشتر مورخان معتقدند که منتصر به مرگ طبیعی از دنیا نرفت، بلکه او را مسموم کردند. ترکها از ترس آنکه مبادا از قدرتشان در دستگاه عباسی کاسته شود و آنان را نابود کنند و از صحنه قدرت دورشان سازند پیشدستی کردند و به ابن طیفور پزشک مخصوص خلیفه وعده ۳۰ هزار دینار رشوه دادند تا او را از پای درآورد. منتصر که بیمار بود تقاضای حجامت کرد و ابن طیفور خلیفه را با تیغی زهرآلود فصد کرد که منجر به مرگ او شد[۷۰]. چرا منتصر مسموم میشود؟ در حکومتهای خودکامه که حاکم ظالم خود را بر جان و مال و ناموس مردم تحمیل میکند همیشه افرادی در سطح بالای حکومت پیدا میشوند که چون شکمی از حرام پر کردهاند و لذت هرگونه خلاف و نامشروع را چشیدهاند، اگر ببینند به طور جدی قرار است در ساختار خلافت تغییری اساسی و بنیادی رخ دهد، فعالیتهای مرموز و پشت پرده خود را جهت متوقف کردن و سد راه صلاح و سداد به کار میبرند و از پشت خنجر میزنند. در مباحث گذشته نمونه این موارد را در تاریخ مشاهده کردیم. چرا معاویه دوم پس از ۴۰ روز مسموم شد؟ چرا عمر بن عبدالعزیز که اصلاحات بنیادین را در ساختار حکومت ظالمانه امویان شروع کرده بود مرموزانه به قتل رسید؟ و اینجا هم این سؤال مطرح میشود چرا منتصر پس از شش ماه حکومت که مردم رنجدیده و مظلوم جامعه اسلامی آرام آرام میخواستند طعم نفس کشیدن بیالتهاب را بچشند کشته میشود؟ طبیعی است که پشت پرده حکومتهای ظالم، گردانندگان طماعی هستند که دست پرورده خود حکومتهایند و آنها اجازه نمیدهند در روند کجی و انحراف حکومتها تغییری حاصل شود.[۷۱]
نفوذ ترکها در خلافت عباسی
مأمون عباسی با برنامهریزی و درایت فوقالعادهای که داشت توانست تمام رقبای خود را از صحنه قدرت خارج کند و تمام آشوبهای داخلی را سرکوب نماید و این خصیصه درایت و کیاست در کمتر خلیفهای از خلفای عباسی پیدا میشد. پس از مرگ مأمون خلافت به معتصم رسید، معتصم برای برقرار کردن امنیت در قلمرو وسیع عباسیان و سرکوب آشوبهای بزرگ و شورشهای خطرناکی که از اطراف به وجود آمده بود، نیازمند سپاهی نیرومند و یارانی فداکار بود، درحالیکه ایرانیان و اعراب حاضر نبودند با او همکاری لازم را داشته باشند و از وی پشتیبانی کنند؛ لذا معتصم به عنصر ترک روی آورد و مصیبتی جدید در کنار اعراب و ایرانیان به وجود آورد. در آغاز خلافت معتصم سپاهیان ایرانیاش بر وی شوریدند و خواستند عباس بن مأمون را که از طرف مادری ایرانی بود به خلافت بردارند، این رویداد معتصم را به شدت بیمناک کرد و چون خود از مادری ترک نژاد بود، در سطحی گسترده به استخدام غلامان ترک پرداخت تا از شر آشوبگران ایرانی و عرب در امان بماند. به گفته مسعودی معتصم با علاقهمندی غلامان ترک را میخرید و چهار هزار تن از آنان را فراهم کرد و اقسام دیبا و کمربند و زیور طلا به آنان پوشانید و لباس آنان را از دیگر سپاهیان جدا کرد.
با ورود ترکان به دستگاه خلافت رقابت شدیدی میان آنان و دو عنصر عرب و ایرانی پدید آمد. چندان که بغداد کانون توطئهها و دسیسههای آنان گردید و چون ترکان مردمی جنگنجو و دلاور و گستاخ و بیباک بودند و از تمدن و شهرنشینی که لازمهاش دوستداری زادگاه و نیاکان است به دور بودند، معتصم همچنان از آنان حمایت میکرد و نگهبانان خاص خود را از آنان برگزید و مناصب مهم را به آنان سپرد. ترکها با تسلط بر دستگاه خلافت رفتار خشونتآمیزی با مردم در پیش گرفتند، در بازارها و کوچههای تنگ اسب میتاختند و کودکان و ضعیفان و پیرزنان را لگدکوب میکردند و زنان را به زور به انحراف میکشیدند؛ لذا برخلاف انتظار معتصم که برای مقابله با نفوذ روزافزون ایرانیان و اعراب غلامان و مزدوران ترک را بالا کشیده بود، آشکار شد که درمان خطرناکتر از درد گشته است. افزایش تعداد این محافظان مهاجم و رفتار ناهنجارشان با مردم آنقدر تحملناپذیر شد که مردم بغداد به معتصم شکایت بردند[۷۲]. مردم از ستمکاری و دستدرازی آنها نالیدند و بر ضدشان مسلح شدند و عدهای از آنها را به قتل رساندند. بعضی نیز نزد معتصم رفتند و گفتند: اگر ترکان را از بغداد بیرون نبری با تو خواهیم جنگید! پرسید: چگونه با من میجنگید؟ گفتند با آه سحرگاه! معتصم گفت من طاقت آن را ندارم. اینگونه برخوردها معتصم را بر آن داشت تا پایتخت را از بغداد بیرون برد و شهری جدید برای مقر حکومت خود و سکونت ترکان بسازد.
به همین خاطر معتصم عباسی وقتی دید که بردگان و ترکها و بربرها و قبطیها در ارتش پایتخت بغداد بیش از حد شدهاند و با مردم به خشونت رفتار کرده و در برابر آنها رفتار پسندیدهای ندارند، دستور به ساختن سامرا داد و مرکز خلافت را به منظور انتقال این ارتش به آنجا منتقل نمود و خود رسماً در سال ۲۲۰(هـ. ق) به آنجا منتقل شد و سران ارتش را در این پایتخت جدید مستقر ساخت[۷۳]. پس از آنکه معتصم در سامرا ساکن شد با خیالی آسوده ترکان را به خود نزدیک کرد و مناصب مهم و فرماندهی سپاه را به آنان واگذاشت و پای آنها را به میدان سیاست باز کرد و اعراب و ایرانیان را پسراند. پس از مرگ معتصم و روی کار آمدن واثق این نفوذ ترکها چشمگیرتر شد. واثق هم در سال ۲۳۲ (هـ. ق) درگذشت و برای خود جانشین تعیین نکرد. ازاینرو رقابتی چشمگیر میان سرداران ترک و رجال دولت عباسی برای تعیین و انتخاب خلیفه دلخواه خویش فراهم شد. در این میان، عباسیان به محمد بن واثق و ترکان به جعفر بن معتصم راغب بودند. سرانجام ترکان نامزد خود را با لقب «المتوکل علی ا.».. به خلافت رساندند. آنچه درخور توجه است اینست که ترکان برای اولین بار در تعیین خلیفه یعنی بالاترین و مهمترین قدرت دنیای اسلام دخالت کردند و موفق شدند شخص مورد نظر خود را بر مسند خلافت بنشانند.
از سال ۲۳۲ تا ۳۳۰ (هـ. ق) عصر نفوذ ترکان است. از سال ۲۳۲(هـ. ق) با کنار رفتن ایرانیان و اعراب از دستگاههای حکومتی ترکان وارد دربار خلافت شده و تمام امور را به دست گرفتند. از ویژگیهای این عصر که دوره تفوق ترکان است اینکه ترکان نه دارای پیوند فکری با خلیفه بودند و نه دارای فرهنگ و تمدن خاصی بودند یعنی مشخصههای اعراب و ایرانیان را نداشتند و یک قوم جنگجو و بیابانگرد بودند که معتصم آنها را به سامرا کشاند و سامرا کلاً ترکنشین شد. از سال ۲۳۲ (هـ. ق) که متوکل به خلافت نشست حتی انتخاب خلیفه هم به دست ترکان افتاد و متوکل را آنان انتخاب نمودند و هرگونه امر و نهی به خلیفه را برای خود جایز شمردند. در این دوره چند مشخصه شکل گرفت: ۱- قدرت خلفا رو به ضعف و ناتوانی رفت. ۲- قلمرو خلافت عباسیان در تهدید تجزیه و تشکیل نظام ملوک الطوایفی قرار گرفت. ۳- بحران و آشوب در اثر شدت عمل سیاسی ترکان تشدید شد. ۴- رقابت بر سر قدرت به اوج رسید. متوکل به تأیید ارتش و فرماندهان ترک پرداخت، در نتیجه مناقشه و درگیری شدید میان ارتش و نظام بوروکراسی حاکم بر کشور اسلامی پیش آمد. ارتش ترک از وجود دو فرمانده خشن و بیباک به نامهای وصیف و ایتاخ برخوردار بود. رؤسای دیوان دبیران و هیئت وزرا افرادی چون احمد بن ابی داوود رئیس دیوان عالی کشور، ابن زیات وزیر مشاور و احمد بن ابی خالد نخستوزیر بودند. برخورد و درگیری میان اهل قلم و اصحاب شمشیر و قدرت اجتنابناپذیر مینمود.
متوکل عباسی میکوشید تا نفوذ ترکها را که از حدود خود فراتر رفته بود و با منافع خلیفه اصطکاک داشت محدود سازد؛ لذا ایتاخ یکی از دو فرمانده پر نفوذ ارتش در سال ۲۳۴ (هـ. ق) به اشاره خلیفه کشته شد و متوکل توانست املاک و مستغلات فرمانده دیگر یعنی وصیف را در اصفهان مصادره کند. متوکل در راستای رهایی از نفوذ فوقالعاده ترکها به حکم ضرورت سیاسی به اقدامی تازه دست زد تا خود را در یک منطقه عربی اسکان دهد و به وسیله قبایل عرب محافظت شود؛ لذا کوشید پایتخت خود را در سال ۲۴۴ (هـ. ق) به دمشق نقل مکان دهد ولی این طرح هم موفق نشد و با شکست مواجه گردید؛ زیرا ترکها او را مجبور به بازگشت به سامرا نمودند. فرماندهان ترک با تاکتیکی ماهرانه توانستند منتصر پسر متوکل را به خود جلب کنند، سیاست متوکل از درون دربار مواجه با یک موج بسیار قوی به رهبری پسرش منتصر بود. ترکها توانستند او را ذخیره پتانسیل مبارزه سیاسی خود قرار دهند. از طرفی منتصر خود کانون جذب مخالفین رژیم خلیفه گردید به گونهای که طیف وسیعی از ترکها و علویون را دربرمیگرفت. فرماندهان ترک وقتی احساس کردند که خلیفه به زودی ضربه کوبندهای بر آنها وارد خواهد آورد قبل از آنکه شام سیاه را به چشم ببینند روز روشن را بر خلیفه شام سیاه کردند و با ائتلاف منتصر و ترکها، متوکل و وزیرش را به قتل رساندند و منتصر به خلافت رسید. با کشته شدن متوکل افق جدیدی از روند حرکت و سیر خلافت عباسیان گشوده گردید. یعنی فرماندهان ارتشی ترک بر طبق تمایلات خود خلیفهای را انتخاب کرده، سپس به قتل رسانده و یا عزل میکردند. دستگاه خلافت یک کاریکاتور بود، همهکاره سران ارتش یعنی ترکها بودند که عزل و نصب میکردند، خلفا را میکشتند یا تقویت میکردند. اینها قدرت را از خلفای عباسی گرفته بودند و به هر شکلی که میخواستند خلیفه را میچرخاندند.
در سال ۲۳۲ تا ۲۴۷ (هـ. ق) که متوکل خلافت کرد پس از مرگش توسط ترکها میبایستی ظاهراً فرزند بزرگ متوکل به جای پدر بنشیند، ولی اینها گفتند فرزند کوچکش منتصر بر مسند خلافت تکیه دهد، پس از ۶ ماه که منتصر خلافت کرد در سال ۲۴۸ (هـ. ق) مستعین را روی کار آوردند، ۴ سال خلیفه بود مجبور شد خود را خلع کند و الا کشته میشد. پس خلفای عباسی فقط ابزار دست بودند، تعیین کننده در عزل و نصب خلفای عباسی سه دسته بودند مصریها، ترکها و مغربیها که عمدتاً ترکها پیشرو بودند. گفته شده: خَلِيفَةٌ فِي قَفَصٍ بَيْنَ وَصِيفٍ وَ بُغَا *** يَقُولُ مَا قَالَا لَهُ كَمَا تَقُولُ الْبَبْغَاءُ خلیفه در قفسی میان وصیف و بغا زندانی است طوطیوار آنچه را آنها به او میگویند میگوید[۷۴]. آنچه که در زمان مستعین رخ داد اینکه وی با حالت قهر و غضب از تمرد و عصیان ترکها و موالی به بغداد رفت، ترکها گروهی را به بغداد فرستادند تا از وی عذرخواهی کرده و تقاضا کنند که به سامرا برگردد ولی مستعین تقاضای آنان را نپذیرفت. ترکها بلافاصله در سامرا با معتز بیعت کرده و معتز برادر خود «ابی احمد موفق» فرزند متوکل را به فرماندهی جنگ با مستعین برگزید و به او اختیارات تام داد و تدبیر و سیاست کشور را به کلباتکین ترک واگذار کرد.
موفق هم با پنجاه هزار نفر ترک و قبطی و دو هزار بربر به سوی بغداد حرکت کرد و بغداد را محاصره نمود و محاصره را چند ماه ادامه داد و بلا و بدبختی را به اوج رسانیده و کشتار را از حد گذراند و کاری بر سر مردم بغداد آورد که به مردار خوردن افتادند و درگیریهایی بین دو دسته پیش آمد که در یکی از آنها بیش از دو هزار نفر از مردم بغداد کشته شدند و ضعیف و ناتوان گشتند و کار معتز بالا گرفت و سرانجام مستعین از مقام خود سقوط کرد و استعفا داد[۷۵]. عصر حیات سه امام بزرگوار شیعه یعنی امام نهم و دهم و یازدهم از خفقانآورترین دوران حیات ائمه است که هم مدت عمر کوتاهی داشتند و هم روایات از این بزرگواران بسیار کم رسیده و این هم به جهت خفقان فوق تصوری است که از ناحیه طواغیت زمانه به آنها وارد شده است. به ویژه در عصر امام هادی(ع) که اوجگیری سلطه ترکها را شاهدیم، از طرفی فشار خلفا و از طرف دیگر قساوت قلب ترکها، امام هادی(ع) را زیر منگنه سیاسی خاصی قرار داده بودند. در این دوران همزمان با سلطه ترکان است که تضعیف قدرت اسلام را مشاهده میکنیم. وقتی معتز به خلافت نشست خواص را گرد آورد و گفت: ستارهشناسان را بیاورند و بگویند تا کی خواهد زیست و خلافتش تا چند خواهد بود! یکی از ظریفان مجلس گفت: من بهتر از ستارهشناسان از مدت عمر و خلافت وی خبر دارم! گفتند: چند است؟ گفت: هرچه ترکان خواهند و همه را خنده گرفت. معتز از ترکان بیمناک بود، از دید او بغای کوچک از همه آنها خطرناکتر مینمود و عاقبت، خلافت و جانش بازیچه ایشان شد.
ابن اثیر گوید: گروهی از ترکان بر وی وارد شدند و پایش را گرفتند و تا در اطاق کشیدند و سر و تنش را با چماقها کوبیدند و پیرهنش را دریدند و در حیاط خانه در آفتاب نگه داشتند و گرما چنان بود که پایش را بر زمین نتوانست نگه دارد. پایی میگذاشت و پایی برمیداشت و ترکها سیلیاش میزدند و او چهره خویشتن را از سیلی به دست میپوشید، آنگاه ابن ابی الشوارب و جمعی دیگر را آوردند و همه را شاهد خلع وی گرفتند و صالح بن وصیف را نیز شاهد کردند که جان معتز و مادر و فرزند و خواهرش در امان است، معتز را به شخصی سپردند تا شکنجه کند و سه روز آب و غذا را از او ممنوع کردند. جرعه آبی خواست ندادند! آنگاه وی را به سردابی بردند و در آن را با خشت و گچ گرفتند یعنی زنده به گور کردند[۷۶]. این جزای مردی است که امام هادی(ع) را با قساوت به شهادت میرساند و حریم حجت الهی و ولی خدا را رعایت نکرده و در مجازات دنیاییش به این رسوایی مکافات میشود و سرآغاز عقوبت آخرتیش میگردد.[۷۷]
منابع
پانویس
- ↑ طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، ص۳۲۷؛ مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ج۲، ص۲۸۵؛ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۴۹۷.
- ↑ حضرت موسی بن جعفر ابوالحسن اول و امام رضا ابوالحسن ثانی است.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۵۸؛ ضیائی ارزگانی، رحمتالله، امامت امام هادی، دانشنامه کلام اسلامی ج۱، ص۴۷۰؛ زهادت، عبدالمجید، معارف و عقاید ۵، ج۲، ص۸۵-۸۷؛ اکبر ذاکری، علی، درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه، ص۲۸۰.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۱۱-۳۱۲؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۴۰۲.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ مصباح المتهجد، ج۲، ص۴۹۹.
- ↑ إثبات الوصیة، ص۲۲۶-۲۲۷؛ تاریخ الطبری، ج۸، ص۶۲۳.
- ↑ إثبات الوصیة، ص۲۲۸؛ عیون المعجزات، ص۱۳۰.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج۳، ص۱۶۹.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۵۸؛ ضیائی ارزگانی، رحمتالله، امامت امام هادی، دانشنامه کلام اسلامی ج۱، ص۴۷۰.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۱۲۵؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۴۱۰.
- ↑ کتاب الغیبة، طوسی، ص۳۴۹-۳۵۰.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۷۹-۴۸۰.
- ↑ کشف الغمة، ج۲، ص۳۸۵.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۱۲۷.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۰۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۴۷۷- ۴۷۹.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۹، ص۱۸۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۵۵.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۰۹؛ إعلام الوری، ج۲، ص۱۲۵.
- ↑ الکافی، ج۱، ص۵۰۱؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۲۴۵.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۱۱؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۲۴۶.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۰۳.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۱۲-۴۱۷؛ کشف الغمة، ج۲، ص۳۹۶.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ ﴿قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ﴾ «گفت: هفت سال پیاپی بکارید و آنچه برمیدارید ـ جز اندکی را که میخورید ـ در خوشه بگذارید * آنگاه پس از آن، هفت سال سخت خواهد آمد، که (مردم) آنچه را برای آن (سال)ها از پیش نهادهاید، خواهند خورد جز اندکی را که (در انبارها) نگه میدارید * آنگاه پس از آن، سالی خواهد آمد که در آن به فریاد مردم میرسند (/ باران مییابند) و (مردم) در آن (از دانهها و میوهها) افشره میگیرند (/ از خشکسالی رهایی مییابند)» سوره یوسف، آیه ۴۷-۴۹.
- ↑ الهدایة الکبری، ص۳۲۰-۳۲۱.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۵۱-۵۲.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۶۸-۷۷.
- ↑ دلائل الإمامة، ص۴۰۹؛ إعلام الوری، ج۲، ص۱۱۰؛ کشف الغمة ج۲، ص۴۳۰.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۵۸.
- ↑ کافی، ج۱، ص۳۲۳؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۱۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۱.
- ↑ الارشاد، ص۳۳۳.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۳۱۰؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۲.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۵۹.
- ↑ المناقب، ج۲، ص۴۵۴.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۳۱۷؛ انوار البهیه، ص۳۲۰.
- ↑ ائمتنا، ج۲، ص۲۵۷.
- ↑ امام هادی(ع) از محمدعلی دخیل، ص۲۰.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۳؛ ارشاد، ص۳۱۳.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۱۰.
- ↑ رجال کشی، ص۳۲۲؛ بحارالانوار، ج۲۵، ص۳۱۷.
- ↑ رجال کشی، ص۳۲۳.
- ↑ رجال کشی، ص۳۲۱.
- ↑ رجال کشی، ص۳۲۲.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۵۰.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷۲.
- ↑ منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغة، ج۱۴، ص۱۷؛ سفینة البحار، ج۲، ص۵۸؛ روضات الجنات، ج۳، ص۱۳۴؛ حدیقة الشیعه، ص۶۰۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷۷.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۲؛ غیبت طوسی، ص۲۲۸.
- ↑ رجال کشی، ص۳۲۲؛ تفصیل وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۲۴.
- ↑ کشف الغمه، ج۳، ص۲۴۷؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۷۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷۹.
- ↑ رجال کشی؛ امام هادی(ع) از شریف قرشی، ص۳۸۰.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۱.
- ↑ ارشاد، ص۲۹۵؛ المجالس السنیه، ج۵، ص۴۴۲؛ اعلام الوری، ص۲۰۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۲.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۵؛ خصال، ص۱۵۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۶.
- ↑ امام هادی(ع) از شریف قرشی، ص۲۱۰.
- ↑ مأثر الإنافة، ج۱، ص۲۳۸.
- ↑ دیوان بختری، ج۱، ص۶۲؛ کامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۱۶؛ تتمة المنتهی، ص۳۳۰.
- ↑ تاریخ الخلفا، ص۳۵۷.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۷.
- ↑ تاریخ الخلفا، ص۲۳۳.
- ↑ امام مهدی، ص۵۶.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۶۱.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۳۳۱.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ص۳۷۵.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۳.