عصر امام رضا
جلوههای انحراف در عصر امام رضا(ع)
در این بخش انحرافهای گوناگونی که در روزگار حکومت عباسیان و دوره حکومت هارون و فرزندش محمد (که در سال ۱۹۸ق. به وسیله سپاه برادرش مأمون کشته شد)؛ یعنی سالهای ۱۸۳- ۱۹۸ق. مورد بررسی قرار میگیرد. نقش امام رضا(ع) در چارهجویی برای رهایی جامعه از انحرافهای گوناگون این دوره و برخورد امام رضا(ع) با آن را مبحث دیگری است که به بخش بعد موکول میکنیم. انحرافهایی را که بر این دوره سایه افکنده بود، به اختصار مورد بررسی قرار میدهیم.
انحراف فکری
جریانهای منحرف فکری در روزگار عباسیان رواج یافته، پیروان و یارانی به دست آورد و بازار «جدال» و «مراء» آنچنان گرم شد که امت اسلامی را نیز به خود مشغول کرد. حاکمان عباسی این جریانها را ترویج کرده، پدیدآورندگان آن را مورد تشویق و حمایت خویش قرار دادند؛ زیرا امت اسلامی با سرگرم شدن به این جریانها از عرصه سیاست، اقتصاد و زندگی عمومی خود فاصله میگرفت و از موضعگیری در برابر سیاستهای جاری، دور میماند. پیروان دیگر ادیان نیز توانستند در چنین شرایطی با آزادی مطلق اعتقادات و افکار خود را مطرح کنند، مانند: «یهودیان»، «مسیحیان»، «زرتشتیان»، «صابئیان»، «برهمنان»، «ملحدان»، «دهریان» و دیگر گروههای زندیقان.
با ظهور پدیدآورندگان مذاهب اسلامی، شمار مذهبهای اسلامی نیز به همان نسبت فزونی میگرفت. اندیشههای عقلی صرف و فلسفه «مثالی»[۱] (آرمانی) در جامعه منتشر شد. دامنه جدل درباره «جبر»، «تفویض»، «ارجاء»، «تجسیم» و «تشبیه» گسترش یافت. در این دوره، جنبشهای سیاسی، مانند: «زیدیه» و «اسماعیلیه» که از جمله این جنبشها بوده، جهاد مسلحانه را وجهه کار و جنبش خویش قرار داده بودند، به جریانی اعتقادی و دینی مبدل شدند.
ادعاهای باطل و پوشالی، ادعای پیامبری از سوی راه گم کردهای که خود را «ابراهیم خلیل» میخواند، از دیگر پدیدههای منحرف فکری این دوره بود.
مسلّم این است که این جریانها در سایه حاکمان عباسی و با بهرهجویی از آزادیهایی که این حاکمان به جریانها و مسلکهای منحرف داده بودند و نیز حمایتهای بیدریغی که از آنان میکردند توانستند در میان مسلمانان جای پایی برای خود بیابند و در نهایت، جامعه اسلامی را دچار سردرگمی کرده، از راه راست اهلبیت(ع) دور سازند.
از دیگرسو، حاکمان به جعل و اختراع آرا و نظریه پرداخته، یا نظریهای را پذیرفته، در جامعه اسلامی میپراکندند تا مسلمانان را به جدال و مناقشه و قیل و قال سرگرم کند. آنان، مخالفان آرایی که خود پذیرفته بودند به زندان و مرگ محکوم میکردند، در حالیکه قبول یا ردّ این نظریهها هیچ تأثیری واقعی بر اعتقادات و باورهای دینی مردم نمیگذاشت. بهعنوان مثال، هارون نظریه «قدیم» بودن قرآن را پذیرفت و به سرکوب و کشتن مخالفان این نظریه پرداخت. زمانی که درباره پیکر بیجان مردی که پیش روی هارون افتاده بود و جلادان او را کشته بودند، از هارون پرسیده شد، هارون گفت: «از آنرو او را کشتم که میگفت: قرآن حادث است»[۲].
در روزگار مأمون، وضع کاملا معکوس شد و او در مورد قدیم بودن قرآن راهی جز راه پدرش در پیش گرفته، قرآن را «مخلوق» و نه «قدیم» خواند و این بار او بود که قرآن را موضوع آزمون عالمان قرار داد[۳].
هارون از جعل روایات و احادیث پرداخته شده و منسوب به پیامبر خدا، بهویژه روایاتی که خرافی بودن آن کاملا آشکار بود حمایت میکرد و مخالفان ترویج اینگونه روایات را کیفر میداد. داستان زیر بهترین گواه بر این امر است: «روزی «ابو معاویه ضریر» به حضور هارون رسید. در آن مجلس یکی از بزرگان قریش حضور داشت. سخن بدانجا کشیده شد که ابو معاویه، حدیثی از «ابو هریره» نقل کرد که او آن را به رسول خدا نسبت داده بود. این حدیث که آکنده از خرافه است به این شرح میباشد: روزی موسی(ع) با حضرت آدم(ع) دیدار کرده، به او گفت: تو همان آدم هستی که ما را از بهشت بیرون کردی؟ آن مرد قرشی از سخن ابو معاویه در شگفت شده، گفت: کجا آدم و موسی با یکدیگر دیدار کردند؟ همین ایراد ناچیز، هارون را سخت خشمگین کرده، برآشفت و گفت: نطع (سفره چرمین که بر روی آن گردن میزدند) و شمشیر بیاورید. به خدا او زندیق است که حدیث رسول خدا را مورد طعن قرار داده، در آن شک میکنند.
ابو معاویه به منظور نجات جان مرد قرشی بنای آرام کردن هارون گذاشته، میگفت: ای امیر المؤمنین، او دستخوش خطا و لغزش شده و نفهمیده است و همچنان هارون را با این گفتار آرام میکرد تا اینکه هارون از کشتن مرد قرشی صرفنظر کرد»[۴].
هارون الرشید حمایت و احترام بیدریغ خود را نثار عالمانی میکرد که تمایلات او را در نظر گرفته، بدان تن میدادند و با آن همراه میشدند، اما عالمان بزرگ و ارجمند و امامان اهلبیت(ع) را که با هواها و خواستهها و امیال او همراه نبودند، به زندان میافکند یا در محاصره قرار میداد. نکتهای که ذیلا میآید، خود بهترین گواه بر این امر و دلیل حمایت بیپایان هارون از چنین عالمانی است.
«هارون بر دست «ابو معاویه» آب میریخت. در همین حال از ابو معاویه پرسید: میدانی چه کسی آب بر دست تو میریزد؟ ابو معاویه که نابینا بود گفت: نه. هارون گفت: این منم که آب بر دستانت میریزم. ابو معاویه گفت: یا امیر المؤمنین، تویی؟ هارون گفت: آری، و این کار من برای گرامیداشت دانش است!»[۵].
هارون همچنین اندیشهها و آرایی را که به حکومتش قدسیت و مشروعیت میبخشیدند، زیر چتر حمایت خود میگرفت. یکی از شاعران آخرت به دنیا فروخته، چهار بیت درباره او سرود و در آن ابیات، او را «امین اللّه» خواند. هارون دستور داد تا برای هر بیت، هزار دینار به او بدهند، آن گاه گفت: «اگر بر اشعارت میافزودی، به یقین ما نیز بر دهش خود میافزودیم».
عطایای سخاوتمندانه هارون، شاعران را بر آن داشت تا برای رسیدن به فریباییهای دنیا، بیپروا درباره قدسیت حاکمان عباسی شعر بسرایند. یکی از اینان در مدح هارون چنین سرود: «دوستی خلیفه چیزی نیست که سربرتافتگان از فرمان خداوند؛ و آنان که از دین خارج شده، فتنهها را بارور میکنند، بدان تن در دهند»[۶]. و «سلم خاسر»[۷] در مدح «امین» و هارون سروده است: «جن و انس با آن مهدی هدایت یافته؛ بر ولایتعهدی محمد پسر «زبیده دختر جعفر» بیعت کردهاند.
خداوند، خلیفه را به ساختن (ایجاد) خاندان خلافت، برای گرامیان درخشان چهره موفق کرد»[۸]. زبیده همسر هارون الرشید، به پاس این مدیحهگویی گوهری به شاعر داد و شاعر، آن را بیست هزار دینار فروخت».
عباسیان، با در محاصره قرار دادن فقیهان و عالمان پیرو و پوینده راه اهلبیت(ع) و نیز حمایت از پیدایش جریانهای ویرانگر فکری و اعتقادی، بر آن بودند تا مسلمانان را از مسیر و منش اهلبیت(ع) دور کنند. البته این نظریه، ادعایی بیاساس نیست، بلکه تحت پیگرد قرار ندادن صاحبان این نظریهها و جریانها خود بهترین دلیل بر حمایت دستگاه خلافت از این جریانهاست.
دستگاه عباسیان هرگز بر آن نشد تا جریان «واقفیه» و «غلات» را در آغاز پیدایش آن، محاصره کرده، آنها را از میان بردارد،؛ چراکه این دو جریان، از تشیع سربرآورده بودند و باید با حمایتهای خلیفه عباسی، وسیلهای باشند برای بدنام و خدشهدار کردن روش و منش اهلبیت(ع) و از ریشه برآوردن کیان شیعه و تشیع.
مأمون در ظاهر بهعنوان نشر فرهنگ و در باطن برای ایجاد جریانهایی جدید که بتوانند در برابر مکتب اهلبیت(ع) بایستند، فرمان داد تا کتابهای فلسفی را از یونانی به عربی ترجمه کنند[۹]. پرواضح است که این اقدام به انتشار افکار و آرا و اصطلاحاتی منطقی و فرضیههای ذهنی دور از واقعیت میانجامید که در نهایت خواسته خلیفه را تأمین میکرد.
در روزگار عباسیان، فتوای به رأی و تفسیر به رأی فزونی گرفت و «قیاس» باطل که براساس قیاس حکمی فرعی با حکم فرعی دیگری مبتنی بود، رواج یافت. مفتیان نیز خواسته و تمایلات حاکمان را در فتوای خویش لحاظ میکردند. از «ابن مبارک» نقل شده است که میگفت: «چون هارون الرشید به خلافت رسید، شیفته یکی از کنیزکان پدرش مهدی شد. از او تقاضای کامجویی کرد، اما کنیزک نپذیرفته، گفت: شایسته تو نیستم (برای تو حلال نیستم)؛ زیرا پدرت با من همخوابه شده است. هارون که به شدت دلداده او شده بود، از «ابو یوسف مفتی» پرسید: در این زمینه حکمی و فتوایی داری؟ او در پاسخ گفت: ای امیر المؤمنین، آیا هرچیزی را که کنیزکی بگوید شایسته تصدیق است؟ گفته او را نپذیر که در گفتهاش درستکار و امین نیست».
ابن مبارک میگوید: «نمیدانم از کدام یک و از چه چیز در شگفت باشم، از این خلیفه که خود را صاحب اختیار جان و مال مسلمانان دانسته، اما خود را ناچار میبیند که حرمت حریم پدر را بشکند یا از آن کنیزک که از امیرالمؤمنین دوری میکند و یا از این فقیه مفتی و قاضی روی زمین که به خلیفه میگوید: حریم حرمت پدرت را بشکن و کام دل برگیر و گناه آن را بر گردن من انداز؟»[۱۰].
نیز از «عبدالله بن یوسف» نقل شده است که گفت: «هارون الرشید به ابو یوسف گفت: کنیزکی خریدهام و میخواهم پیش از استبراء (دیدن خون حیض و اطمینان از عدم بارداری) با او درآمیزم. آیا راهحلی برای این مسأله داری؟ ابو یوسف گفت: آری. او را به یکی از فرزندان خود ببخش، سپس او را به همسری بگیر»[۱۱].
بدین ترتیب، فقیهان شیفته دنیا و آرایههای آن، گام در راهی نهادند که هوسها و تمایلات حاکمان ستمگر و منحرف را تأمین میکردند و با فتوای ناحق و باطل خود، راه هرگونه بیبندوباری را بر خلفا هموار میکردند. از دیگرسو میبینیم که فقیهان پیرو خط و مکتب اهلبیت(ع) بیباکانه با ستمگران و انحراف آنان در ستیز بوده و به همین دلیل پیوسته تحت تعقیب آنان و عوامل آنان قرار داشتند.
عالمان و فقیهان وابسته به دربار هرگز از ایفای رسالت! خود باز نایستاده، به نشر واژگونه مفاهیم زهد و تصوف میپرداختند تا مسلمانان را از عرصه سیاست و دخالت در آن یا اعتراض به موضعگیری و دخل و تصرف حاکمان دور کنند.
سرانجام تلاش صادقانه این فقیهان درباری کارساز شده، مردم فراوانی را به انزوا کشاند و از عرصه زندگی دور کرد، بهگونهای که از فریضه امر به معروف و نهی از منکر نیز دست کشیدند[۱۲].
دستاندازی خلیفه به بیت المال
خلفای عباسی تمام مبانی نظام اقتصادی اسلام را که بهطور صریح دارایی بیت المال را امانتی در دست حاکم میدانست، نه ملک خاص او و او را به قیود شرعی مقید کرده بود، نادیده گرفته، به اموال مسلمانان دستاندازی کرده، آن را هزینه هوسهای خود میکردند. آنان به منظور تقویت پایههای حکومت خود، افرادی را با هزینههای کلان زیر چتر حمایت خود قرار میدادند و خود در رفاه کامل بوده و زندگی اشرافی داشتند. خوانندگان، کنیزکان و چاپلوسان، از جمله کسانی بودند که سهم بزرگی در بیت المال داشتند. یکی از این موارد را از زبان «ابو الفرج اصفهانی» نقل میکنیم: «خراج سنگینی و اموالی هنگفت از موصل برای هارون فرستاده شد. هارون دستور داد تا آنها را به یکی از کنیزکان او بدهند. مردم، این کار هارون را اقدامی بزرگ و غیرطبیعی دانسته، از آن سخن میگفتند.
«ابو العتاهیه» گفت: شگفتا! هارون اینچنین ثروتی را به زنی بدهد و من از آن بیبهره باشم؟ آنگاه بر هارون وارد شده، سه بیت شعر سرود و هارون بیست هزار درهم به او داد و «فضل بن ربیع» که در آنجا حاضر بود پنج هزار درهم بر آن افزود»[۱۳]. «ابراهیم بن مهدی» از دیگر کسانی بود که از این خوان به یغما گرد آمده، بهرهمند شد. او ترانهای (اشعاری) برای هارون خواند و یک میلیون درهم پاداش گرفت[۱۴]. هارون همچنین کنیزکی به قیمت هفتاد هزار درهم خرید و گوهری به مبلغ دوازده هزار دینار خریده، به او داد، سپس سوگند یاد کرد که آن کنیزک در آن روز هرچه بخواهد برای او تهیه کرده، بدو خواهد داد[۱۵].
در برابر این ولخرجیهای خلیفه، بسیاری از مسلمانان در فلاکت، محرومیت و بینوایی روزگار میگذراندند، تا آنجا که دو تن از قرشیان با اشاره به همین امر، به هارون گفتند: «بلاهای خانمانسوز ما را از پای انداخت و مصیبتهای روزگار دارایی ما را از دستمان ستاند»[۱۶].
وضعیت عامه مسلمانان در آن عصر اینگونه بود، اما کارگزاران و نزدیکان خلیفه، از دهش و بخششهای او بهرهمند بودند، تا جایی که دارایی والی هارون در خراسان به هشتاد میلیون رسیده بود[۱۷]. ثروتی که از هارون برجای ماند فراتر از تصور بود. او یکصد میلیون دینار نقد و معادل یکصد میلیون و پانزده هزار دینار، کالا، جواهر، ستور و... از خود برجای گذاشت[۱۸].
فرزندان هارون در اشرافیگری و چپاول اموال مسلمانان، راه پدرشان هارون را دنبال کردند. محمد امین عمارتی ساخت و آن را با فرشی زربفت و ابریشمین که آن را از حریر و دیبا پر کرده بودند، مفروش کرد[۱۹]. او بیاعتنا به فقر و فلاکت مسلمانان، بیت المال ایشان را به بازی گرفته، هر گونه و در هر راهی که میخواست، بیمحابا خرج میکرد. روزی ماهی کوچکی برای او صید کردند. او یک جفت گوشواره طلا که هریک به دانهای مروارید مزین شده بود به گوش آن موجود کوچک کرد[۲۰]. او اموال مسلمانان را خرج خوشگذرانیها و همنشینان خود و خواجگان میکرد[۲۱].
مأمون نیز از این قافله عقب نمانده، اموال فراوان و بیشماری هزینه عروسی خود کرد و دستور داد تا خراج یک سال فارس و اهواز به پدر همسرش داده شود[۲۲].
اطرافیان والی بغداد (که از سوی او منصوب شده بود) دست تطاول به بیت المال و دارایی مسلمانان دراز کرده بودند و کسی را یارای آن نبود تا آنان را از این تعدیها بازدارد[۲۳].
آنچه گذشت تنها اندکی از بیعدالتیها، چپاولها و غارتگریهای این خاندان بود[۲۴].
انحراف اخلاقی
رفاهزدگی و اشرافیگری، نقش بسزایی در شیوع انحراف اخلاقی در میان حاکمان و تشکیلات وابسته به آن و نیز در میان امت داشت. حاکم هماره سرگرم بازی و پیوسته دنبال شهوترانی بود و چیزی جز اینها را نمیشناخت.
هارون نه تنها از این قافله عقب نماند که بر سرگرمیها مواردی را افزود که خلفای پیشین بدان نمیپرداختند. او نخستین خلیفهای بود که به سرگرمیهایی چون: بازی چوگان، گوی باختن و در حال سوارکاری تیر به هدف زدن پرداخت. همچنین هارون نخستین فردی از عباسیان بود که با شطرنج بازی کرد[۲۵].
هارون به اسبدوانی علاقهمند بود. در یکی از روزهای مسابقه، اسب او بر دیگر اسبان پیشی گرفت. هارون از شاعران خواست تا درباره آن اسب شعری بسرایند. «ابو العتاهیه» درباره اسب هارون شعری سرود و از دهش فراوان هارون بهرهمند شد[۲۶].
توجه به این مطلب ضروری است که هرچند برخی از این کارها خارج از محدوده شرع نبوده و مباح بود، اما برای حاکمی که بر گستره اسلامی حکومت میکرد و این گستره هماره مورد تهدید دشمنان اسلام و در معرض خطر کینهتوزان قرار داشت شایسته نبود.
هارون شدیدا شیفته آواز بود و به همین دلیل خوانندگان را طبقهبندی کرده بود و به تناسب توانمندیشان، آنان را مورد عنایت قرار میداد[۲۷]. همانطور که پیشتر گفته شد، هارون اموال و هدایای زیادی به خوانندگان میداد. او شیفته سه تن از کنیزکان آوازهخوان شده بود و از همینرو درباره آنان شعری سرود که در آن آمده است: «آن سه دوشیزه، اختیار مرا به دست گرفته؛ و تمام قلب مرا به تسخیر خود درآوردهاند. چه میبینم! تمام خلق فرمانبردار من بوده؛ و من فرمانبردار آن سه هستم، اما ایشان نافرمانی من میکنند. این وضع جز فرمانروایی هوا و هوس نبوده؛ و آنان از همین راه در قدرت من رخنه و مرا مغلوب خویش کردهاند»[۲۸]
در حالیکه هزاران جنگاور در جنگها و در دفاع از حریم و مرز سرزمینهای اسلامی جان میدادند، اما هارون اندک اندوهی به خود راه نمیداد و چون خبر مرگ کنیزکی به نام «هیلانه» شنید غرق اندوه شد، در رثای او چنین سرود: «در سوگ او باید گریهکنندگان بگریند؛ و هم در اندوه او مرثیهها دلها را بسوزانند. او با رفتنش دردی پایا برای من آفریده؛ آن را به ارث برای من بر جای گذارد»[۲۹] میگساری از دیگر سرگرمیهای هارون بود که به شدت بدان آلوده شده بود. به دلیل همین اشتیاق، گاهی خود جامهای میرا به دست ندیمان خود میداد[۳۰].
از سرگرمیهای هارون تشکیل مجالس خنده و تفریح و لطیفهگویی بود و به همین منظور، «ابن ابی مریم مدنی» را برای مجالس شادی خود برگزید. هارون، دوری او را برنتافته و از همزبانیاش ملول نمیشد. این علاقه قلبی و دلبستگی هارون به ابن ابی مریم به جایی رسید که در کاخ خود خانهای برای او در نظر گرفت و او را در شمار افراد خانواده، اطرافیان و غلامان خود درآورد[۳۱].
هارون از به کار بردن الفاظ رکیک و مستهجن توسط مجلسیان خود رنجه نمیشد، بلکه آن را نشاطافزا میشمرد. «روزی «عباس بن محمد» ظرفی سفالین پر از مشک و عبیر به هارون پیشکش کرد. هارون آن را به «ابن ابی مریم» داد. عباس ناراحت شده، به ابن ابی مریم گفت: مادرش بدکاره باشد، اگر از آن بر غیر مقعدش بمالد. هارون از واکنش عباس خندید. ابن ابی مریم دست درون ظرف سفالین کرده، از محتویات ظرف برداشته، بر عورت و همه اندام خود مالید، سپس به غلام خود دستور داد تا باقیمانده مشک و عبیر را نزد همسرش برده، از قول ابن ابی مریم به او بگوید: از محتویات ظرف به شرمگاه خود بمال تا بیایم و... هارون از شنیدن این عبارتهای رکیک یکسره میخندید و به پاس این شیرینکاری ابن ابی مریم یک صد هزار درهم به او داد»[۳۲].
زمانی که محمد امین زمام خلافت را در دست گرفت، خواجگانی خرید و در دوستی و ستایش آنان، زیادهروی کرده، آنان را همدم خلوت شبانهروز خود نمود... و برای ایشان مقرری معین نمود. او کسانی را به شهرها فرستاد تا دلقکان و نمایشگران را برای او گرد آورند و آنها را در شمار درباریان و خاصان خود درآورده، ماهانهای برای آنان مقرر کرد. او با فراهم آوردن چنین مجموعهای از برادران و خانواده خود دوری جست و ایشان و سرداران سپاه خود را خوار و کوچک گرداند. آنچه از جواهر که در بیت المال بود و آنچه نزد خود داشت میان خواجگان، ندیمان و همصحبتان خود تقسیم کرد و فرمان داد تا جاهایی را برای تفریح و مواقع خلوت و سرگرمی او ساز کنند. به فرمان محمد، پنج کشتی تفریحی به شکلهای: شیر، فیل، عقاب، مار و اسب ساخته و به دجله انداخته شد. او برای ساخت این کشتیها ثروت هنگفتی هزینه کرد[۳۳].
بنا به فرمان محمد امین در جایگاهی (سکویی) در فضای باز، گرانبهاترین فرشها گسترانده شد، جامها و ظرفهای زرین و سیمین و جواهرات فراوانی در آنجا فراهم آمد. آنگاه امین به سرپرست کنیزکان خود دستور داد تا یک صد کنیز نوازنده و خواننده را در نظر گیرد، سپس ده تن ده تن درحالیکه عود در دست داشته، همخوانی میکنند، نزد وی بروند...[۳۴].
هنگامی که در خراسان و در حضور «فضل بن سهل» نام امین برده شد، فضل گفت: «چگونه کشتن امین روا نباشد؟ در حالیکه شاعر او در حضورش چنین سروده است: «هان، مرا میبده، و آن هنگام که جام به دستم میدهی، به من بگو که: این میاست تا لذت نوشیدن آن با لذت شنیدن نام آن درهم آمیزد. و چون پر کردن جام، بهطور آشکارا ممکن باشد؛ آن را پنهانی به من مده»[۳۵]. «ابن اثیر» امین را اینچنین معرفی میکند: «در سیره او چیزیکه شایان ذکر باشد، مانند: بردباری، دادگری، تجربه حکومتداری نیافتهایم»[۳۶].
عبدالله مأمون در این میدان از پدرش هارون و برادرش امین عقب نمانده، در زمینه خوشگذرانی، تفریح، علاقهمندی به طرب و عمله طرب راه آن دو را درپیش گرفت. «اسحاق بن ابراهیم بن میمون» میگوید: «در میان خلق خدا کسی یافت نمیشد که همانند مأمون، شیفته و دلباخته زنان باشد»[۳۷]. او همپیاله ندیمان خود میشد و آنقدر شراب مینوشیدند که از خود بیخود میشدند»[۳۸]. نیز به چند طریق نقل شده و در روایتهای زیادی آمده است که: «مأمون میگساری میکرد»[۳۹]. «مأمون شبها را با کنیزکان و آوازهخوانان به میگساری به صبح میرساند.
در یکی از همین شبها «محمد بن حامد» در کنار مأمون ایستاده بود و مأمون شراب میخورد. در همینحال «عریب» به خواندن آواز پرداخت. مأمون از اینکه «عریب» بیمقدمه شروع به خواندن کرده بود، بهتزده شد. محمد بن حامد که متوجه بهت مأمون شد، گفت: سرورم، با بوسهای او را وادار به خواندن کردم... مأمون گفت:... پس من، کنیز خود «عریب» را به همسری محمد بن حامد درآورده، چهارصد درهم از مال خویش کابین او قرار دادم... عریب همچنان تا سپیدهدم برای مأمون آواز خواند و ابن حامد بر در سرا ایستاده بود»[۴۰].
انحراف اخلاقی به دستگاه حاکمیت و وابستگان حکومتی منحصر نبود، بلکه دستگاه قضا را نیز آلود. «یکی از قاضیان که در دوره امین و مأمون منصب قضا را در اختیار داشت، به عمل شنیع لواط آلوده شده بود و از این کار روی برنمیتافت تا آنجا که به این صفت شهره شد. زمانی که مسلمانان از او به مأمون شکایت بردند، مأمون در پاسخ گفت: خوب بود که پیش از اینها و قبل از صدور احکام از سوی او، به این امر اقدام میکردند! پس از آنکه شکایتها از او فزونی گرفت، امین او را عزل کرده، در شمار ندیمان خود درآورد و دست او را در کارهای فراوانی بازگذاشت»[۴۱].
انحراف اخلاقی میان نزدیکان حاکمان امری شایع بود. در آغاز حکومت مأمون برخی از سپاهیان و شرطه بغداد و کرخ، آشکارا به فسق و فجور پرداخته، راهزنی کرده و در انظار همگان، پسران و زنان را میربودند... آنان در قالب گروهی به روستاها رفته... و هرچه میتوانستند از اموال و دارایی مردم به ستم میگرفتند و کسی را یارای آن نبود که مانع آنان شود،؛ چراکه اینان اطرافیان سلطان (خلیفه) و مایه توانمندی و اقتدار او بودند.
با تأملی در تاریخ، میبینیم جاهلیت منسوخ شده توسط پیامبر اکرم(ص)، در روزگار حاکمیت مدعیان جانشینی آن حضرت احیا و حمایت شد، تا جایی که حافظان جان و مال مردم، خود غارتگران بوده و قاضیانی که باید از مفاسد اخلاقی جلوگیری کنند، به پاس شکستن حرمت دین و آلوده شدن به پلیدیها و ترویج آن، پاداش میگرفتند و تمام این جنایات در سایه حکومت خلیفة اللّه - البته به گمان خودشان- صورت میگرفت[۴۲].
انحراف سیاسی
انحراف سیاسی از دیگر بحرانهایی به شمار میرفت که بر فضای آن دوره سایه افکنده بود. این بحران را میتوان در چند مقطع زمانی بررسی کرد:
اوضاع سیاسی در روزگار هارون
امام علی بن موسی الرضا(ع) در ده سال آغازین امامت خود (۱۸۳- ۱۹۳ق.) معاصر هارون الرشید بود. سیاست خصمانه هارون با سیاست خلفای پیشین و نیز سیاست او در برخورد با امام کاظم(ع) تغییر نکرده بود. هارون الرشید به دلیل به شهادت رساندن امام کاظم(ع) همچنان دستخوش بیم و هراس بود. او میترسید مبادا عکسالعملهای مسلحانه از سوی وابستگان به اهلبیت(ع) بروز کند؛ لذا در نخستین روز شهادت امام کاظم(ع) و برای دفع هرگونه اتهام از خود، سرداران، دبیران، بنیهاشم و قضاوت را فرا خوانده، با بازکردن چهره امام کاظم(ع) به آنان گفت: «آیا اثری از کشتن در پیکر او میبینید؟»[۴۳].
در چنین شرایطی که اوضاع به نفع هارون نبود، او ناچار به خودداری از برخورد مستقیم با امام رضا(ع) بود. از اینرو از شیوههای سابق خود در برخورد با امام رضا(ع) استفاده نکرده، از تن دادن به تحریکات و پیشنهادهای کسانی که او را به کشتن امام رضا(ع) برمیانگیختند سرباز میزد. البته باید به این امر توجه داشت که امام رضا(ع) در عرصه سیاست و فعالیتهای سیاسی روشی برگزید که هارون را خلع سلاح کرده، بهانهای به دست او نمیداد و در گزارش جاسوسان، هیچ اشارهای به فعالیت چشمگیر سیاسی از سوی امام رضا(ع) نمیشد. به همین دلیل، حکومت هارون، در مقایسه با دیگر حاکمان عباسی رفتار آرامتر و مسالمتآمیزتری با امام(ع) داشت، اما با این حال حکومت او با ویژگیهای زیر مشخص شده است:
نخست: ارعاب: هارون الرشید همانند خاندان بنی امیه و دیگر عباسیان نه براساس وصیت پیامبر اکرم(ص) به حکومت رسید و مسلمانان و «اهل حل و عقد» - که نظریه مطرح آن روزگار بود و اینکه اینان میتوانستند کسی را نصب یا عزل کنند ـ نیز او را انتخاب نکرده بودند، بلکه از طریق ولایتعهدی و تعیین از سوی خلیفه پیشین به حکومت رسید. همین احساس او سبب شد تا به هر وسیلهای که میتواند حکومت خود را تثبیت کند. از همینرو هارون از دو روش ارعاب و تطمیع برای استوار کردن حکومت خود بهره میجست و هیچ اعتراض مسالمتآمیزی را تحمل نمیکرد و به هیچ نصیحتی یا امر به معروف و نهی از منکری گوش فرا نداده، آن را برنمیتابید. او مشغول خواندن خطبه بود که کسی برخاسته، خطاب به او این آیه را خواند: ﴿كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ﴾[۴۴]. هارون که در پاسخ این اعتراض ناتوان مانده بود، دستور داد تا او را یکصد تازیانه بزنند[۴۵].
در سال ۱۸۸ق. هارون الرشید، یکی از نزدیکان «احمد بن عیسی علوی» را دستگیر کرده، آنچنان او را تازیانه زد تا اینکه جان سپرد. جرم این مرد کهنسال ـ که بیش از نود سال از عمرش سپری شده بود ـ این بود که جای پنهان شده «احمد بن عیسی علوی» را به هارون نگفت[۴۶].
از دیگر موارد برخوردهای هارون با مخالفان خود رفتار او با «یحیی بن عبدالله بن الحسن بن الحسن» بود. هارون او را تحت پیگرد قرار داده، سپس او را امان داد. چون یحیی را نزد هارون بردند، او را به زندان افکند تا اینکه در زندان درگذشت. در روایت دیگری آمده است: زندانبان یحیی، او را چند روزی گرسنگی داد و یحیی در اثر گرسنگی جان سپرد[۴۷]. نیز در روزگار هارون و آن هنگام که در «طوس» بود «حمید بن قحطبه طائی» به فرمان او شصت تن از علویان را کشت و پیکر آنان را در چاه انداخت[۴۸].
این نکته قابل تأمل است که هارون هرچند علویان را در معرض ارعاب، تهدید و کشتار قرار داده بود، اما تصمیم به کشتن امام رضا(ع) نگرفت، بلکه به تهدید و برنامهریزی برای کشتن امام(ع) البته بدون قصد اجرای آن بسنده کرد.
در یکی از موضعگیریهای خود نسبت به امام رضا(ع) گفت: «امسال به مکه خواهم رفت و علی بن موسی را گرفته، نزد پدرش میفرستم (او را میکشم)». زمانی که این خبر را به امام رضا(ع) رساندند، فرمود: او به من صدمه نخواهد زد[۴۹].
یک بار که امام رضا(ع) از سوی هارون الرشید احضار شده بود، به همراهان خود فرمود: او (هارون) مرا برای اجرای اندیشه شوم خود و بلایی سترگ فرا خوانده است، اما به خدا سوگند، او نمیتواند کاری که بر من ناگوار باشد در حق من انجام دهد. چون امام رضا(ع) بر هارون وارد شد، هارون او را گرامی داشته، از حضرتش خواست تا نیاز خانوادهاش را بنویسد و به خلیفه بدهد و چون از نزد هارون بیرون شد، هارون گفت: «من چیزی را میخواستم و خداوند چیز دیگری خواست و آنچه خداوند خواست خیر بود»[۵۰].
امام رضا(ع) همچنان از سوی جاسوسان هارون زیرنظر بوده، آنان گفتار، رفتار و دیدارهای او را به اطلاع هارون میرساندند. از اینرو امام رضا(ع) چنان برخوردی محتاطانه داشت تا مأمون از جانب او تهدیدی و خطری احساس نکند.
دوم: خودکامگی: هارون الرشید، حکومت و خلافت را به انحصار خود درآورد و آن را به صورت موروثی میان سه فرزند خود قرار داد. او علیرغم اینکه محمد (امین) را شایسته خلافت نمیدانست، اما برای دلجویی از «زبیده» مادر امین و خشنودیاش محمد را به ولایتعهدی خویش برگزید. هارون ضمن اعتراف به بیکفایتی محمد، انتخاب او را توجیه کرده، گفت: «محمد را مقدم داشتم... و نیک میدانم که او دنبالرو هوای نفس خود بوده، هرچه در دست داشته باشد، بر باد داده، نظر کنیزکان و زنان را در امور حکومتی دخالت میدهد و اگر «ام جعفر» (زبیده) نبود و بنیهاشم بدو متمایل نبودند، عبدالله (مأمون) را مقدم میداشتم»[۵۱].
هارون فقط به دلیل علاقه «زبیده» به امین او را برگزیده، به پیامدهای این انتخاب نیندیشید و فجایعی که در نتیجه رقابت میان امین و مأمون بر سر مسلمانان نازل میشد، او را دستخوش هیچ نگرانی نمیکرد. در نتیجه این انتخاب نامبارک و رقابت آن دو بر سر حکومت، هزاران تن از مسلمانان در جنگی خونین طعمه مرگ شدند و دارایی مسلمانان هزینه این جنگ شد.
از دیگر مظاهر استبداد هارون، سپردن مناصب حکومتی و نظامی به خویشاوندان، یاران نزدیک و متملقان بود. او همین سه ویژگی را شرط شایستگی برای پذیرش مسئولیت میدانست و شایستگیهای دینی، اخلاقی و مدیریتی از نظر او چندان ارزشی نداشت.
سوم: تهدیدهای خارجی: به گواهی تاریخ، حکومت و سرزمین اسلامی هماره از سوی دشمنان خارجی مورد تهدید قرار داشت. در آغاز روزگار امامت امام رضا(ع) «خزران» یورشی سخت بر مسلمانان برده، هزاران تن از آنان را کشتند و بیش از یک صد هزار زن و مرد را به اسارت گرفتند. تاریخنویسان درباره این فاجعه گفتهاند: «فاجعهای سترگ بر اسلام رفت که هرگز مانند آن شنیده نشده است»[۵۲].
از سوی دیگر، رومیان در انتظار فرصتی بودند تا بر مسلمانان یورش ببرند و به هر بهانهای پیمان صلح را نادیده میگرفتند و پس از جنگی خونین، مجددا پیمان صلحی نوشته میشد. این مسأله شایان توجه است که یورش و لشکرکشی حاکم، به انگیزه نشر مبانی اسلام و توسعه دادن به گستره دولت اسلامی نبوده، بلکه به منظور تأمین تمایلات او برای استیلای بر سرزمینهای بیشتری و تحت یوغ درآوردن شمار افزونتری از مردم بود. هدف دیگر حاکم از چنین آتشافروزیها، سرگرم کردن مسلمانان به جنگ و دور نگاه داشتن آنان از سیاست و برخورد با حاکمیت بود. رفتار و منش هارون و آن شبنشینیها و زنبارگیهای او خود بهترین گواه بر این مدعاست؛ زیرا آنان که برای اسلام و مسلمانان دل میسوزانند، هرگز به کنیزکان و شبنشینیهای آنچنانی و نیز به خوشگذرانیها و تجملگرایی نمیپردازند.
چهارم: آشفتگی در جبهه داخلی: سیاستهای نادرستی که هارون در آغاز حکومت خود درپیش گرفت، جبهه داخلی را دستخوش نابسامانی و آشفتگی کرد. سال ۱۸۴ق. شاهد شورش «ابو عمرو حمزه شاری» بود که تا سال ۱۸۵ق. ادامه داشت. هارون الرشید پس از آنکه ده هزار تن از یاران و همراهان ابو عمرو را کشت، توانست این شورش را سرکوب کند. در همین سال مردم طبرستان، والی منصوب از سوی هارون را کشتند.
دومین شورش «ابو الخصیب» از دیگر رخدادهای این سال بود. او توانست بر «نسا»، «ابیورد»، «طوس» و «نیشابور» چیره شود. سپس به سوی «مرو» و «سرخس» لشکرکشی کرد و کار او بالا گرفت. این شورش در سال ۱۸۶ق. و پس از کشته شدن هزاران تن از دو طرف سرکوب شد[۵۳].
سال ۱۸۷ق. سال گسترش شکاف در جبهه داخلی بود؛ زیرا هارون الرشید «برمکیان» را که ارکان حکومت و پایهگذاران آن بوده[۵۴] و در سرکوب دشمنان و مخالفان عباسیان نقشی چشمگیر داشتند، از دم تیغ گذراند. در همین سال هارون بن عبد الملک بن صالح بن علی عباسی را به زندان افکند،؛ چراکه پسرش علیه او سعایت کرده، مدعی بود که او در پی دستیابی به خلافت و مدعی آن است[۵۵].
«ابراهیم بن عثمان بن نهیک» که به خونخواهی برمکیان قیام کرده بود، در همین سال و به دست هارون کشته شد[۵۶]. سال ۱۸۹ق. شاهد رفتن هارون به ری بود،؛ چراکه به او اطلاع داده شد «علی بن عیسی بن ماهان» والی خراسان، علیه او پرچم مخالفت برافراشته است و از دیگرسو ارتباط هارون با مردم خراسان قطع شده بود و او میبایست به دیدار آنان برود. پس از چهار ماه و در حالیکه والی خراسان همچنان در منصب خود بود، هارون به بغداد بازگشت[۵۷].
هارون شتابان و بیتأمل متصدیان دستگاههای حساس دولتی را عزل میکرد. بهعنوان مثال، منصب فرماندهی شرطه را به هشت تن سپرد و به هر بهانهای یکی را عزل و دیگری را جای او مینشاند[۵۸]. این سیاست غلط و ناکارآمد هارون به سست و کمرنگ شدن رابطه امت و حاکم انجامید و او را منفور همگان کرد. زمانی که هارون الرشید در مکه از کنار «فضیل بن عیاض» گذشت، فضیل گفت: «مردم، این مرد را ناخوش داشته، از او گریزانند»[۵۹].
به یک سخن اوضاع سیاسیای که هارون با آن دست و پنجه نرم میکرد، سبب شده بود تا از کشتن امام رضا(ع) چشمپوشی کند؛ زیرا روزگاری از کشتن پدرش در زندان نمیگذشت. از سوی دیگر در روزگار امام رضا(ع) از قیامهای علویان - که اگر وجود داشت، به یقین، امام رضا(ع) مسئول پیامدهای آن شناخته میشد- خبری نبود. امام رضا(ع) در این دوره به اصلاح آرام اوضاع موجود میپرداخت که از آن جمله، تفهیم و بیان مفاهیم مسالمتآمیز سیاسی به دور از اعتراضهای آشکار بود[۶۰].
اوضاع سیاسی در روزگار محمد (امین)
امام رضا(ع) پنج سال از دوران امامت خود را (۱۹۳- ۱۹۸ق.) با محمد امین معاصر بود. در این دوره محمد امین علیه امام رضا(ع) بهویژه و اهلبیت(ع) بهطور عموم اقدامی نکرد و در صدد کشتن او و دیگر علویان برنیامد. تاریخنگاران حتی لفظی از او نقل نکردهاند که از آن چنین تصمیمی استشمام شود. البته این تصور دور از ذهن نیست که اوضاع و شرایطی که امین در آن قرار گرفته بود، اجازه چنین اقدامی را به او نمیداد. او در آغاز حکومتش با برادرش عبدالله مأمون دچار چالش و نزاع شد که در نهایت به تجزیه سرزمینهای اسلامی به دو بخش انجامید. هریک از آن دو با تمام تشکیلات اداری ـ نظامی و یاران و پیروان و اموالی که به آنها میرسید بر یک بخش از گستره اسلامی فرمان میراند.
در سال ۱۹۴ق. مردم «حمص» علیه حکومت عباسیان سر به شورش برداشتند. فرمانده سپاه امین پس از کشتن بزرگان حمص و زندانی کردن مردم آن سامان، به آتش کشیدن نواحی و اطراف آن و به یک سخن، به بهای جان بسیاری از مردم و نابودی اقتصاد آن منطقه توانست شورش مردم حمص را سرکوب کند. در همین سال امین فرمان داد تا خطیبان ولایتعهدی فرزندش «موسی» را بر فراز منبرها اعلام کنند. آنگاه از مأمون خواست تا موسی را در ولایتعهدی بر خود مقدم دارد، اما مأمون نپذیرفت.
در سال ۱۹۵ق. امین به منظور جنگ با برادرش مأمون سپاهی به خراسان گسیل داشت که سپاه او با شکست روبرو شد، اما امین تا سال ۱۹۷ق. کار لشکرکشی به خراسان را دنبال کرد، ولی هیچگاه سپاه امین نتوانست بر خراسان چیره شود و هربار شکست خورده بازگشت. سپاه مأمون، لشکر شکست خورده امین را تا بغداد دنبال کرده، مدت یک سال بغداد را در محاصره کامل خود درآورد.
در سال ۱۹۸ق. و پس از جنگی خونین که دهها هزار تن از دو طرف را به کام مرگ فرستاد، سپاهیان مأمون بر بغداد چیره شده، امین و یاران او که در کنار او بودند کشته شدند و اینک مأمون حاکم بلامنازع سرزمینهای اسلامی شده بود[۶۱].
پیدایش چنین اوضاعی فرصت تعقیب و زیرنظر گرفتن امام رضا(ع) و دیگر علویان را از حاکمیت گرفته بود. امام رضا(ع) نیز فرصت به دست آمده را مغتنم شمرده به اموری پرداخت، از جمله:
- اصلاح جامعه اسلامی و پالودن آن از نابسامانیها و فسادها در حد توان؛
- اقدام به گسترش پایگاه تشیع در میان مردم؛
- نشر مفاهیم و اندیشههای عاری از کژی.
در این دوره علویان به تجدید ساختار نظامی پرداختند تا برای مراحل و دورههایی که در پیش است و شرایطی که حاکمیت و امت اسلامی در کنار هم آن را تجربه خواهند کرد، خود را آماده کنند[۶۲].
نقش امام رضا(ع) پیش از ولایتعهدی
امام علی بن موسی الرضا(ع) مورد توجه فقیهان و قبله قلوب جویندگان دانش بود. حضرتش بر این جایگاه خود گواهی داده، فرمود: در «روضه» مینشستم و شهر مدینه آکنده از عالمان بود، اما هرگاه یکی از آنان در مسألهای دچار مشکل و سرگشتگی میشد، همگان مرا حریف آن دانسته، مسأله را نزد من میفرستادند و من پاسخ آن را میدادم[۶۳].
آن بزرگوار به یاران خود میفرمود تا درک و تعقل مردم را سنجیده، در حد توان و فهمشان آنان را با مسائل اعتقادی آشنا کنند. در یکی از این موارد حضرتش به «محمد بن عبید» فرمود: به «عباسی» بگو: از گفتوگو درباره توحید و مسائلی مانند آن دست بردار و با مردم درباره آنچه میدانند و آن را درک میکنند سخن بگو و از چیزیکه نمیدانند و درک آنان بدان نمیرسد و از شناخت آن ناتوان باشند خودداری کن[۶۴].
امام رضا(ع) و اصلاحات فکری و دینی
امام رضا(ع) ماهیت توطئهای را که برای به آشفتگی کشاندن خرد و باور مسلمانان تدارک دیده شده بود، روشن کرده، قاعدهای کلی از شیوه و عملکردهایی که دشمنان اسلام برای خدشهدار کردن اندیشهها و مفاهیم اسلامی در پیش گرفته بودند، به دست داده، فرمود: مخالفان و دشمنان ما سه دسته اخبار و روایات در فضایل ما جعل کردهاند: غلوّ درباره ما، کوتاهی و نارسایی در امر (امامت) ما و بدگویی آشکار از دشمنان ما. پس هرگاه مردم مطالبی آمیخته به غلوّ درباره ما بشنوند، شیعیان ما را تکفیر کرده، آنان را معتقد به الوهیت ما خواهند خواند و چون روایات تقصیر و کوتاهی را ببینند، آن کوتاهی را از ما خواهند دانست و زمانی که بدگویی صریح و بیپرده، همراه با ذکر نام دشمنان ما بشنوند، ما را با ذکر نام به بدی یاد خواهند کرد[۶۵].
امام(ع) در برخورد با چنین آشفتگی و نابسامانی فکری چندین روش را برگزید که ذیلا تبیین میشود:
نخست: پاسخ به انحرافهای فکری: امام رضا(ع) به منظور گسستن پیوند منحرفان با تمام گونههای انحرافات فکری، گام به میدان مبارزه نهاد. حضرتش تمام جوانب جریانهای انحراف و جریانسازان منحرف را در نظر گرفته، گاهی اصل جریان را و زمانی جریانسازان و افرادی را که تحتتأثیر آن قرار گرفته بودند مورد نقد قرار داده، آنان را به مردم میشناساند و به تنویر افکار مسلمانان میپرداخت. یکی از این تفکرهای منحرف که جای پایی در جامعه آن روز داشت و کسانی را نیز جذب کرده بود، جریان «مشبّهه» بود که خداوند - عزّ و جلّ- را به اشیاء تشبیه میکردند.
امام رضا(ع) در ردّ باور و اعتقادات آنان فرمود: بار خدایا، قدرتت بیهیچ سستی و کاستی آشکار شد، اما آنان در حق تو جهل و نابخردی ورزیده بر همین اساس و به اندازه درک خود تو را بزرگ خواندند و نه آنگونه که شایسته آنی و در عینحال تو را آنسان که توصیف کردهاند بزرگ نداشتند. پس من - ای خدای من- از آنان که تو را در شکل خلقت جستوجو میکنند، بیزارم، چرا که چیزی همانند تو نیست[۶۶].
او همچنین در ردّ «جبریون» و «مفوضه» فرمود: هرکس مدعی شود که خداوند افعال ما را انجام میدهد و ما را بدان عمل غیر ارادی کیفر میکند، قائل به «جبر» است و هرکس بگوید: خدای - عزّ و جلّ-امر آفرینش و تقسیم روزی را به حجتهای خود - که درود بر آنان باد- سپرده است، قائل به «تفویض» است. و بدانید که قائل به «جبر» کافر است و قائل به «تفویض» مشرک[۶۷].
امام رضا(ع) در بسیاری از موارد «غالیان»، «مجسمه» و اصحاب «قیاس» و «تفسیر به رأی» و نیز فرقههای غیر اسلامی، مانند: زندیقان، یهودیان، نصرانیان و... را رد کرده و نظریه آنان را باطل و مردود خوانده است.
همچنین حضرتش تمام روایاتی را که منحرفان بدان استناد میکردند، مردود شمرده، و باطل بودن انتساب این دسته از روایات به رسول اللّه(ص) را بر همگان روشن و آشکار کرد و مسلمانان را با روایات صحیح و غیر جعلی آشنا فرمود. در روایتی که ساخته و پرداخته دشمنان بوده اسلام و به رسول خدا نسبت داده شده، آمده است: خدای ـ تبارک و تعالی ـ هر شب جمعه به آسمان دنیا میآید.
حضرت علی بن موسی الرّضا(ع) در رد و باطل شمردن این روایت میفرماید: خدا لعنت کند کسانی را که کلمات را از جای خود برمیگردانند. به خدا سوگند رسول خدا(ص) چنین چیزی نگفت، بلکه فرمود: در ثلث آخرین هر شب و در آغاز شب جمعه، خداوند فرشتهای به آسمان دنیا فرو میفرستد و بدو فرمان میدهد تا بانگ برآورد: آیا درخواستکنندهای هست تا بدو عطا کنم؟ آیا توبهکنندهای هست تا توبه او را بپذیرم؟ آیا استغفارکنندهای هست تا از او درگذرم؟... این حدیث را پدرم از پدرانش نقل کرده و آنان از رسول خدا(ص) نقل کردهاند[۶۸].
حضرت رضا(ع) به همین اندازه از مذمت و برملا کردن اندیشه باطل گروههای منحرف بسنده نکرده، بلکه از مؤمنان میخواست تا با منحرفانی چون: جبریون، مفوضه و غالیان بهطور کامل قطع رابطه کنند تا بدین ترتیب امت را از تأثیرپذیری از افکار ناسالم آنان دور و از گزند آنان ایمن سازد. او بیانات و رهنمودهای خود را گاهی با استناد به احادیث و آموزههای اجداد خود مستند میکرد و زمانی خود ارائه رهنمود میکرد.
او در روایت دیگری فرموده است: هرکس مدعی شد که خداوند بندگان خود را به گناه کردن مجبور میکند و آنان را به انجام کاری که در توانشان نباشد وامیدارد، ذبیحه او را (حیوانی که او سر میبرد) نخورید، گواهیاش را نپذیرید، او را به امامت نماز خویش برنگزینید و چیزی از زکات به او ندهید[۶۹]. امام رضا(ع) درباره قطع رابطه و متارکه با غالیان و مفوضه فرموده است: «الْغُلَاةُ كُفَّارٌ، وَ الْمُفَوِّضَةُ مُشْرِكُونَ، مَنْ جَالَسَهُمْ أَوْ خَالَطَهُمْ، أَوْ آكَلَهُمْ أَوْ شَارَبَهُمْ، أَوْ وَاصَلَهُمْ، أَوْ زَوَّجَهُمْ أَوْ تَزَوَّجَ مِنْهُمْ، أَوْ آمَنُهُمْ أَوِ ائْتَمَنَهُمْ عَلَى أَمَانَةٍ، أَوْ صَدَّقَ حَدِيثَهُمْ، أَوْ أَعَانَهُمْ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ، خَرَجَ مِنْ وَلَايَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَلَايَةِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ وَلَايَتِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ غالیان کافرند و مفوضه مشرک. هرکس با آنان همنشینی کند، معاشرت داشته باشد، با ایشان بر یک خوان بنشیند، در حق آنان نیکی کند، به آنان همسر دهد یا از ایشان همسر گزیند، امانشان دهد، امانتی به آنان بسپارد و ایشان را امین بداند، گفتار ایشان را راست بخواند و یا به نیم کلمهای آنان را یاری کند، از حریم دوستی خدا و رسول خدا و ما اهلبیت(ع) خارج شده است[۷۰].
در روایتی دیگر، حضرتش از قطع رابطه با تمام گروههای غالیان سخن گفته، فرموده است: «لَعَنَ اللَّهُ الْغُلَاةَ أَلَا كَانُوا يَهُوداً، أَلَا كَانُوا مَجُوساً، أَلَا كَانُوا نَصَارَى، أَلَا كَانُوا قَدَرِيَّةً، أَلَا كَانُوا مُرْجِئَةً، أَلَا كَانُوا حَرُورِيَّةً... لَا تُقَاعِدُوهُمْ وَ لَا تُصَادِقُوهُمْ، وَ ابْرَءُوا مِنْهُمْ بَرِئَ اللَّهُ مِنْهُمْ»[۷۱]؛ خدا غالیان را لعنت کند که همانند یهودیان، نصرانیان، مجوسان، قدریان، مرجئه، حروریه (خوارج) هستند. با آنان مجالست و دوستی نکنید و از ایشان بیزاری جویید که خداوند از آنان بیزار است.
از دیگر گروهها و فرقههایی که امام رضا(ع) در برابر آنان موضعگیری میکرد، فرقه «واقفیه» بود. در اینجا به اختصار به موضعگیری امام(ع) علیه «واقفیه» میپردازیم.
پس از به شهادت رسیدن امام کاظم(ع) امام علی بن موسی الرضا(ع) به شماری از وکلای امام کاظم(ع) دستور داد تا اموالی که بهعنوان نمایندگی امام کاظم(ع) در اختیار داشتند برای امام رضا(ع) بفرستند، اما آنان طمع ورزیده، به انگیزه استفاده فردی از این اموال پاسخ دادند: «پدرت ـ که درود خدا بر او باد ـ نمرده، همچنان زنده است و به امر امامت میپردازد و هرکس او را مرده بخواند ادعایی باطل کرده و سخنی ناراست بر زبان رانده است»[۷۲].
اینها توانستند در راه ترویج اندیشه خود مبنی بر اینکه «امام کاظم(ع) نمرده است و همو امام منتظر است» عدهای از مردم را با خود همدل و همصدا کنند. امام رضا(ع) میبایست در نخستین مرحله از برخورد با این اندیشه ویرانگر، ثابت میکرد که پدرش حضرت کاظم(ع) به دیدار حق شتافته است و به همین منظور گام به میدان مبارزه با این پدیده شوم فکری نهاد و با روشهای گوناگونی به رویارویی با آنان پرداخت. این در حالی بود که حاکمیت، از افکار مخربی همانند افکار واقفیه حمایت کرده، آنان را در تداوم فعالیتشان تشویق میکرد تا از این رهگذر رشتههای دوستی و همدلی که دوستان و شیعیان اهلبیت(ع) را به یکدیگر پیوند میداد از هم بگسلاند.
امام رضا(ع) با درک و شناخت کاملی که از دشمن و توطئههای او داشت راه چاره را در آن دید تا به منظور از میان برداشتن واقفیه و اندیشه پلید آنان، به طور آشکار با این جریان برخورد کند. از اینرو حضرتش، در برابر یاران و اصحاب خود، واقفیه را لعنت کرده، فرمود: خدای آنان را لعنت کند که دروغی بس بزرگ پرداخته و ساختهاند[۷۳].
آنگاه امام رضا(ع) دوستان و شیعیان و دیگر مسلمانان را از مراوده و معاشرت با واقفیه منع کرد، باشد که آنان از عقاید ناسالم خود دست کشیده، عقبنشینی کنند. یک بار امام رضا(ع) به «محمد بن عاصم» فرمود: شنیدهام که با واقفیه مجالست داری؟ محمد گفت: فدایت گردم، آری، اما مخالف آنان هستم. امام(ع) فرمود: با آنان همنشینی مکن»[۷۴]. امام رضا(ع) در پاسخ شخصی که درباره واقفیه پرسیده بود، فرمود: واقفی از حق دوری جسته و بر گناه پایفشاری میکند و اگر با این حال بمیرد جایگاهش دوزخ است که فرجامی بس بد است[۷۵].
همچنین حضرتش مسلمانان را از دادن زکات به واقفیه منع فرمود. «یونس بن یعقوب» میگوید: «به ابو الحسن رضا(ع) گفتم: اجازه دارم به کسانی که معتقدند پدرت همچنان زنده است زکات بدهم؟ امام(ع) فرمود: به ایشان زکات ندهید که آنان کافر، مشرک و زندیق میباشند[۷۶].
بدین ترتیب امام رضا(ع) توانست از فعالیت و گسترش افکار آنان در میان یاران و دوستان اهلبیت(ع) جلوگیری کند، اما دنیاپرستان و پیروان امیال نفسانی این اندیشه نادرست و ویرانگر را پذیرفتند تا بتوانند آن را دستاویزی برای رسیدن به مطامع خود سازند.
دوم: نشر افکار سالم: پس از آنکه امام رضا(ع) با هدف به محاصره درآوردن افکار منحرفان و طرد آن از سوی مردم، آن را باطل و مردود خواند و از مسلمانان خواست تا با پایهگذاران این جریانها و معتقدان به این نظریهها و آنان که از این جریان تأثیر پذیرفته بودند، قطع رابطه کنند. از دیگرسو خود به نشر افکار و اندیشههای سالم پرداخت تا از این راه حلقه محاصره همهجانبه را بر این اندیشه منحرف تنگ و تنگتر کند. از اینرو امام(ع) تفسیر آن دسته از آیات قرآن را که به اصول و مبانی اعتقادی و شریعت اسلام میپرداخت در برنامه تبلیغی ـ اصلاحی خویش گنجاند. برنامه دیگر امام رضا(ع) نشر احادیث و معارفی بود که از پدران گرامی آن حضرت و نیز از رسول خدا(ص) نقل شده بود تا این آیات و روایات، افکار و تصورات مسلمانان را شکل دهد. حضرت با این هدف، هیچ فرصتی را برای تبیین اندیشه سالم و پاک و مفاهیم صحیح شریعت از دست نمیداد. یکی از مواردی که امام رضا(ع) بسیار بر آن تکیه داشت و در مباحثات او جایگاه ویژهای داشت، مبحث توحید بود. در اینجا بخشی از بیان امام(ع) را میخوانیم.
امام رضا(ع) حد توحید را چنین بیان فرموده است: «حَسْبُنَا شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَحَداً صَمَداً لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً، قَيُّوماً سَمِيعاً بَصِيراً قَوِيّاً قَائِماً بَاقِياً نُوراً، عَالِماً لَا يَجْهَلُ، قَادِراً لَا يَعْجِزُ، غَنِيّاً لَا يَحْتَاجُ، عَدْلًا لَا يَجُورُ، خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، لَا شِبْهَ لَهُ، وَ لَا ضِدَّ، وَ لَا نِدَّ وَ لَا كُفْوَ»[۷۷]؛ در اقرار به یگانگی خداوند همین ما را بس است که گواهی میدهیم: خدایی جز خدای یگانه نیست که صمد است و همسر و فرزندی نگزیده، پاینده، شنوا، بینا، قوی، ماندگار و نور است. دانایی که نادانی در او راه نیابد، توانایی است که ناتوان نشود، بینیازی است که نیازمند نگردد، دادگری است که ستم روا ندارد و خالق همه چیز است و مانند و شبیهی، ضد و شریکی و همتایی ندارد. سپس امام رضا(ع) کسانی را که درباره توحید خداوند سخن گفتهاند، به سه دسته تقسیم کرده، فرمود: مردم در توحید، سه راه پیمودهاند: گروهی آن را نفی، کرده، گروهی با تشبیه خداوند به اشیاء یا اشخاصی، او را اثبات کرده و گروهی یگانگی خدا را بدون تشبیه اثبات کردهاند. بنابراین، نفی خداوند و اثبات او با تشبیه روا نباشد و راه راست در راه سوم؛ یعنی اثبات وجود خداوند بدون تشبیه او به موجودات است[۷۸].
از امام رضا(ع) درباره «جبر» و «اختیار» پرسیده شد: «آیا خداوند بندگان را به کارهایی که در توانشان نباشد مکلف میکند؟ امام(ع) فرمود: او دادگرتر از آن است که چنین ستمی بر آنان روا دارد. سؤال شد: آیا بندگان میتوانند هرچه بخواهند بکنند؟ امام(ع) پاسخ داد: آنان ناتوانتر از آن هستند که هرچه بخواهند بکنند»[۷۹]. بدین ترتیب میبینیم که نشر افکار اسلامی، اصلی اساسی و ابزاری کارآمد در اصلاح فکری جامعه است؛ زیرا اندیشه، نظریه و قانونگذاری باطل از میان برداشته، قانون، اندیشه و نظریه صحیح جایگزین آنها میکند و این همان چیزی است که مصلحان حقیقی در راه ایفای آن، هر سختی را به جان خریدهاند.
سوم: ارجاع امت به عالمان: پس از آنکه دامنه پایگاه مردمی اهلبیت(ع) گسترش یافت و دیدار امام رضا(ع) در هر زمان سخت مینمود، آن حضرت مردم را برای فراگیری احکام و دستور دین به عالمان ارجاع میداد. از «عبد العزیز بن مهتدی» نقل شده است که گفت: «به علی بن موسی الرضا گفتم: هرگاه که بخواهم نمیتوانم به دیدارت بیایم. احکام و دستور دین را از که فرابگیرم؟ امام(ع) فرمود: احکام دین خود را از «یونس بن عبد الرحمن» فراگیر»[۸۰].
در سراسر گستره اسلامی فقیهانی بودند که از امام(ع) پیروی میکردند. امام رضا(ع) یاران خود و دیگر مسلمانان را در مسائل اعتقادی و احکام شرعی مورد ابتلا به ایشان ارجاع میداد که «احمد بن محمد بزنطی»، «محمد بن فضل کوفی»، «عبدالله بن جندب بجلی» و «حسین بن سعید اهوازی» از آن جمله بودند.
امام رضا(ع) از کار و فعالیت راویان غفلت نمیورزید و هماره آنان را زیر نظر داشت تا مبادا به دروغ، روایتی را به پدرانش نسبت دهند. او در برخورد با وضاعان هرگز راه مسامحه در پیش نمیگرفت. حضرتش درباره «یونس» مولای «علی بن یقطین» میفرمود: خدایش لعنت کند که بر پدرم دروغ بست (روایتی دروغین را به پدرم نسبت داد)[۸۱].[۸۲]
اصلاحات اقتصادی
از آنجا که امام رضا(ع) در رأس قدرت و حاکمیتی قرار نداشت تا بتواند به پشتوانه آن به اصلاحات اقتصادی دست بزند؛ لذا به نشر مفاهیم و آموزههای اسلامی در زمینه حیات اقتصادی و نظام اقتصادی اسلامی پرداخت. او تمام احکام اقتصادی اسلام را در رسالهای طولانی گرد آورد.
امام(ع) در این رساله، تخلف از شیوه اقتصاد اسلامی را از گناهان کبیره دانسته و مرتکب آن را مستحق کیفر خواند که از آن جمله است: و دوری جستن از گناهان کبیره است که آن... خوردن مال یتیم به ستم... و خوردن ربا و مال حرام پس از آگاه شدن از حرمت آن، قمار کردن و کمفروشی، چه در ترازو، چه در پیمانه... و حبس حقوق مردم بدون اینکه در پرداخت آن عسر و حرجی باشد... و اسراف میباشد[۸۳].
امام رضا(ع) به پرداختن زکات که یکی از منابع اقتصادی در شریعت است فرامیخواند و میفرمود: خداوند به انجام سه چیز امر فرمود که با سه چیز دیگر قرین است: به گزاردن نماز و دادن زکات امر نمود. پس هرکس نماز گزارد، اما زکات ندهد نمازش پذیرفته نخواهد شد[۸۴].
آن حضرت پیامدهای منفی بدکاریها و حقکشیها، از جمله ندادن زکات را بیان کرده، میفرمود: هرگاه والیان دروغ گویند آسمان باران خود را دریغ کند، و اگر سلطان ستم روا دارد دولت، حقیر و خوار شود و اگر از دادن زکات دریغ شود دامها بمیرند[۸۵].
امام رضا(ع) هماره به رساندن زکات به مستحقان آن تشویق میکرد. چون از آن حضرت درباره دادن زکات به غیر مؤمن پرسیده شد، حضرت فرمود: نه و زکات فطره نیز روا نباشد[۸۶] و نیز میفرمود: و زکات فطره واجب است... دادن آن جز به اهل ولایت (شیعیان) جایز نیست؛ زیرا زکات واجب است[۸۷].
آنچه از زبان امام رضا(ع) ذیلا نقل میشود، نشان میدهد که چگونه حاکمان اموال مسلمانان را به غارت برده و بیهیچ محدودیتی و مانعی شرعی آنها را صرف هوسهای خود میکردند. حضرت رضا(ع) به منظور رویارویی با چپاولگریهای حاکمان جور از مردم میخواست تا خمس اموال خود را به امامان بر حق برسانند و از دادن آن به حاکمی که منصب خلافت را غصب کرده و به ناحق بر آن تکیه زده، خودداری کنند. آن حضرت در پاسخ یکی از بازرگانان فارس نوشت: بدانکه تصرف در مالی جایز و رواست که از راهی که خداوند روا داشته به دست آید. خمس، ما را بر ادای بدهی و هزینه زندگی خانواده و موالیمان یاری میدهد و به وسیله آن بخشش کرده، آبروی خویش را در برابر آن کس که از یورش او بیم داریم، حفظ میکنیم، پس آن را از ما دریغ مکنید. آگاه باشید که دادن خمس کلید روزی شما و مایه پاک شدن گناهانتان است[۸۸].
آن حضرت مردم را به همراهی و همیاری اقتصادی فراخوانده، بدان تشویق و ترغیب میکرد. او در اینباره فرموده است: سخاوتمند از خوان مردم میخورد تا مردم نیز از خوان او بخورند[۸۹]. یکبار امام رضا(ع) به علی بن یقطین فرمود: تأمین نیازهای زندگی کاهلی و خانوادهاش را تضمین کن تا من بهشت را برای تو تضمین کنم[۹۰].
امام رضا(ع) با اسراف سخت مخالفت میکرد. از «یاسر خادم» نقل است که میگفت: «روزی غلامان مشغول خوردن میوه بودند، اما میوهها را نیم خورده دور میانداختند. امام رضا(ع) که این صحنه را میدید، به آنان فرمود: سبحان اللّه، اگر شما از این میوهها سیر و بینیاز شدهاید، هستند کسانی که بدان نیازمند باشند[۹۱].
حضرت هرچه را به دست میآورد میان فقیران و مستمندان تقسیم میکرد و در یک روز عرفه هرچه داشت به آنان داد[۹۲].
در چنان شرایطی که بر جامعه اسلامی حاکم بود، حضرت رضا(ع) در بخشش و صدقه دادن چونان الگویی بود که امت اسلامی بدو اقتدا میکرد و روش او را چونان میزانی برای سنجش میان دو خطمشی اقتصادی به کار میگرفت؛ خط اقتصادی اهلبیت(ع) و شیوهای که حاکمان در عرصه اقتصاد به کار بسته، بیت المال مسلمانان را تیول خود دانسته، هرگونه که خوش داشتند از آن استفاده میکردند.
از دیگر مواردی که امام رضا(ع) با آن سخت مبارزه میکرد، تصوف و برداشتهای غلط و مفاهیم نادرستی بود که از زهد ارائه میشد؛ همان چیزی که پایهگذاران آن، از حمایتهای بیدریغ حاکمان بهرهمند بودند،؛ چراکه با این مکتبهای گمراهکننده مردم را سرگرم کرده، از عرصه سیاست و اقتصاد و نیز از مطالباتشان و فراخوان به ایجاد تعادل اقتصادی، دور میکردند. با اندک تأملی در زندگی این مکتبسازان میبینیم که برخلاف ادعاهایی که داشتند و مردم را بدان فرامیخواندند، خود از خوان رنگین حاکمان میخورند و از اموال به یغما رفته مسلمانان که در دست خلیفگان بود برخوردار بودند، آنسان که گویی هرگز مفهوم زهد و تصوف را نشناخته و این واژهها را نشنیدهاند. همین مدعیان با آن رفاه و آسایشی که به برکت «جعل» خود بدان دستیافته بودند، بر امام رضا(ع) خرده میگرفتند و چنین وانمود میکردند که از دنیا دل بریدهاند. از دیگرسو با درنگ در زندگی امام رضا(ع) او را سرآمد زاهدان واقعی مییابیم،؛ چراکه حضرتش در خانه خود و دور از چشم اغیار، در تابستان بر حصیر مینشست و در زمستان، فرشی از مو ی بز زیرانداز خود کرده، هماره جامههای خشن پشمی بر تن میکرد و چون به میان مردم میرفت لباسهای گرانبها و فاخر میپوشید[۹۳].
جمعی از صوفیان بر امام رضا(ع) وارد شده، به حضرتش گفتند: «امامت از آن کسانی است که خوراکی خشک و ناگوار بخورند، جامه خشن بپوشند، بر الاغ سوار شوند و به دیدار بیماران بروند! امام رضا(ع) به آنان فرمود: یوسف(ع) پیامبر بود، اما لباس دیبای زربفت بر تن میکرد، بر بالشهای فرعون تکیه میزد و فرمان میراند. آنچه از امام خواسته شده است دادگری است و چون سخن گوید راستی در پیش گیرد و آنگاه که قضاوت کند دادگری ورزد و زمانی که وعده دهد بدان عمل کند. و بدانید که خداوند لباسی و خوراکی را حرام نکرده است[۹۴].
بدین ترتیب، امام رضا(ع) با نفی و مردود خواندن مفاهیم نادرست زهد، گام در میدان مبارزهای نهاد که طرف دیگر مبارزه، حاکمان و قدرتمندان حامی نشر این باورها بودند و به مخترعان این مفاهیم اجازه فعالیت و ترویج این باورهای غلط را میدادند[۹۵].
اصلاحات اخلاقی
اخلاق، از دیگر زمینههای نیازمند اصلاح و ساماندهی بود. از اینرو امام رضا(ع) برای اصلاح و دگرگونی اخلاقی و اجتماعی و ایجاد وضعیتی غیر از وضعیتی که عامه مردم با آن خو گرفته بودند، فرصتهای به دست آمده را از دست نمیداد. برای رسیدن به این هدف والا و مصلحانه، شیوههای متعدد تربیتی- اصلاحی در پیش گرفت که ذیلا بیان میشود:
نخست: دمیدن روح پیروی از رسول خدا(ص): اگرچه حاکمان معاصر امام رضا(ع) در صورت دخالت امام(ع) در امور حکومتی و اعتراض به سیاستهای آنان، حضرتش را در تنگنا قرار میدادند و حلقه محاصره او را تنگتر میکردند، اما نمیتوانستند امام(ع) را از بیان ویژگیها و والاییهای اخلاق پیامبر اکرم(ص) بهویژه اخلاق حکومتی آن حضرت، بازدارند. از همینرو حضرت رضا(ع) پیامبر اسلام(ص) را بهعنوان نمونه بارز بشری که در مقام حاکم، الگوی حاکمان و در مقام دانش الگوی فقیهان و دیگر مسلمانان و گروهها بود، به همگان میشناساند. او که فرصت را برای دعوت به پیروی از پیامبر(ص) مناسب یافته بود، روایاتی درباره اخلاق پیامبر(ص) از پدران خود نقل میکرد.
آن حضرت روایتی از امام حسن مجتبی(ع) از امیر المؤمنین(ع) درباره اخلاق پیامبر(ص) نقل کرده، فرمود: روش رفتاری او (پیامبر(ص)) در آن بخش از وقتش که به امت میپرداخت چنین بود که: اهل فضل را مقدم میداشت و این وقت را براساس برتری ایشان در دینداری به آنان اختصاص میداد. برخی از این افراد یک حاجت و برخی دیگر دو حاجت و گروهی چندین حاجت داشتند.
پیامبر(ص) به کار آنان میپرداخت و با خبرگیری از احوال امت و آنچه که باید، ایشان را به کارهایی میگمارد که سامان یافتن آنان در آن میبود. آنگاه میفرمود: حاضران، غایبان را از آنچه در اینجا گذشت آگاه کنند. و ای جمع حاضران، آن کس که نمیتواند نیاز خود را به اطلاع من برساند شما مرا از نیاز او آگاه کنید... آنگاه امیر المؤمنین(ع) فرمود: رسول خدا(ص) تنها در موردی زبان به سخن میگشود که به او مربوط بود... بزرگان و کریمان قوم را گرامی داشته، آنان را بر قومشان میگمارد... جویای حال اصحاب خود میشد و از مردم درباره آنچه در میان ایشان میگذشت پرسش میکرد... بهترین ایشان نزد پیامبر(ص) کسی بود که در دین و دانش برتر و خیرخواهیاش برای مسلمانان فراگیرتر بود و آنکه همدردیاش نسبت به دیگران بیشتر، منزلتش نزد پیامبر(ص) والاتر بود... خوی نیکوی او همه مردم را دربرگرفته، او برای آنان چونان پدری مهربان بود و در عرصه حق، آنان از نظر او یکسان بودند. پیوسته گشادهرو و خوشمشرب بود... به سه چیز از مردم کار نداشت: کسی را نکوهش نکرده، از کسی عیبجویی نمیکرد و در پی یافتن و آشکار کردن لغزش و بدی کسی برنمیآید... بردباری و شکیبایی را باهم در خود جمع کرده بود و چیزی او را خشمگین و سراسیمه نمیکرد. او افزون بر حذر و احتیاط، چهار خصلت داشت: نیکی را برگزیده بود تا دیگران بدان اقتدا کنند، باطل را وارهانید تا مردم از آن بازایستند، تمام تلاش او بیان نظری بود که امت را به سامان برساند و به کاری میپرداخت که خیر دنیا و آخرت امت در آن میبود[۹۶].
امام رضا(ع) با نقل این روایت و بیان ویژگیهای رسول خدا(ص) بهطور غیرمستقیم امت را فرامیخواند تا خود به تفکیک میان دو روش اخلاقی بپردازند؛ روش حاکمان و روش رسول خدا(ص) که بنمایه روش و شیوه اخلاقی اهلبیت(ع) بود.
بدین ترتیب و پیش از اینکه حاکمان عباسی بتوانند از نشر احادیثی که درباره اخلاق پیامبر(ص) رسیده بود، جلوگیری کنند، امام رضا(ع) با این روایات و بهطور مسالمتآمیز مردم را با حقیقت و ماهیت خلقوخوی حاکمان عباسی آشنا کرد.
دوم: امام رضا(ع) الگویی کامل: از آنجا که امام(ع) الگویی کامل و شایسته پیروی است، امام رضا(ع) بر اساس ارزشها و معیارهای ثابت، وظیفه خود را بهعنوان الگو و نمونه عالی ایفا کرده، عالیترین نمونه اخلاق اسلامی را به مسلمانان ارائه نمود. او در راستی گفتار، امانتداری، وفای به عهد، فروتنی، احترام به دیگران، توجه و عنایت به امور مسلمانان و برآوردن نیازهای آنان صدرنشین بود. حضرتش به صورت عملی به اصلاح فساد حاکم بر روابط میان مردم میپرداخت. از جمله اقدامهای عملی امام(ع) در این زمینه داستان زیر است: «روزی امام رضا(ع) خوانی گسترانده، غلامان خود را از سیاه و دیگر نژادها فراخوانده، بر همان خوان در کنار خود نشاند. به امام(ع) گفتند: خوب بود خوانی جداگانه برای اینان میگستراندی! امام(ع) در پاسخ فرمود: خدای ـ تبارک و تعالی ـ یکی و خدای همگان است و مادر مان حوا یکی است و پدر مان آدم(ع) یکی است و هرکس براساس کردارش کیفر میشود، یا پاداش میگیرد[۹۷].
امام رضا(ع) حتی غلامان خود را تکریم و احترام میکرد و تا زمانی که غلامان مشغول خوردن غذا بودند آنان را به کاری نمیگمارد. حضرتش به خادمان خود فرمود: اگر مشغول خوردن غذا بودید و من نزد شما حاضر شدم برای من برنخیزید تا اینکه خود از خوردن غذا دست بکشید[۹۸].
«ابراهیم بن عباس» اخلاق و منش والای امام رضا(ع) را ستوده، میگفت: ندیدم و نشنیدم کسی در اخلاق نیکو و منش والا به پای ابو الحسن الرضا(ع) برسد. او هرگز به کسی ستم نکرد، گفتار کسی را قطع نکرد، کسی را نومید و بدون برآوردن نیاز بازنگرداند، در حضور همنشینان پای خود را نگستراند، پیشتر از آنان تکیه ننمود، به غلامان خود دشنام نداد و ناسزا نگفت. چون میخندید، صدا به قهقهه بلند نمیکرد و غلامان خود را بر خوان خویش مینشاند و با آنان همغذا میشد. بسیار نیکی میکرد و فراوان صدقه میداد که بیشتر آن بهطور پنهانی و در دل شب بود[۹۹].
امام(ع) در برابر مردم فروتنی میکرد. روزی وارد حمام شد. شخصی به امام(ع) گفت: «ای مرد، مرا شستوشو و مشتومال بده. آن حضرت خواستهاش را اجابت کرده، به شستوشوی او پرداخت. آنان که امام(ع) میشناختند، او را به آن مرد معرفی کردند و او که پی به خطای خود برده بود از امام(ع) پوزش خواست، اما امام(ع) در حالیکه او را آرامش خاطر میداد، کار شستوشوی او را دنبال میکرد»[۱۰۰].
از دیگر ویژگیهای اخلاقی امام رضا(ع) چشمپوشی و گذشت بود. آن حضرت هرگز بدی را با بدی پاسخ نمیداد و آنچنان مهربان بود که از کسی کینه به دل نمیگرفت. در روزگار هارون شخصی به نام «جلودی» به خانه امام رضا(ع) یورش برده، زیورآلات زنان خاندان رسالت را به یغما برد. امام(ع) از رفتار او چشم پوشیده، از هارون خواست تا به او گزندی نرساند[۱۰۱].
آنگاه حضرت اخلاق والای خود را در قالب شعری توصیف کرد تا امت، به حضرتش اقتدا کنند. امام(ع) در این شعر فرمود: «اگر آنکس که از سر نادانی بر من ستم کرده از من دون مرتبهتر باشد؛ برای خویش ناپسند میدانم و نمیپذیرم که با او برخورد جاهلانه کنم و چون در خرد همسنگ من باشد؛ در برابر او بردباری پیشه میکنم تا برتر از آن باشم که تقاص کنم و اگر من در مرتبه و برتری از او پایینتر باشم؛ با خویشتنداری به برتری و مقدم بودن او تن در دادهام»[۱۰۲].
سوم: دعوت به مکارم اخلاق: امام رضا(ع) هماره امت را به تمسک به والاییهای اخلاقی فرامیخواند و با بیان و نشر احادیث رسول خدا(ص) این اصل را در میان امت نهادینه میکرد؛ احادیثی که منش و رفتار سلیم را برای مسلمانان ترسیم میکرد. در این باب مواردی را نقل میکنیم: پیامبر اکرم(ص) فرمود: هرکس کار نیک خود را پنهان دارد، هفتاد برابر پاداش گیرد و هرکس بدی دیگران را برملا سازد رانده شده از رحمت الهی و نظر مردم است و هرکس آن را پنهان دارد آمرزیده شود[۱۰۳] و فرمود: خداوند مرا بهعنوان و همراه رحمت فرستاد، نه برای آزردن خلق خدا[۱۰۴] و نیز پیامبر اکرم(ص) فرمود: وعدهای که مؤمن میدهد همانند نذری است که باید بدان عمل کند، ولی ترک آن کفاره ندارد[۱۰۵].
حضرت علی بن موسی الرضا(ع) جامعه اسلامی را به آمیخته شدن با ارزشها و معیارهای اسلامی، سنتهای الهی و شیوه رفتاری پیامبر اکرم(ص) و اولیای خداوند فرامیخواند. او در اینباره فرموده است: زمانی مؤمن، مؤمن واقعی است که از سه خصلت برخوردار باشد: خصلتی از خداوند، خصلتی از پیامبر خدا و خصلتی از ولی خدا. پس با داشتن خصلت خداوندی کارهای خود را از مردم پنهان دارد و با داشتن خصلت پیامبر او، با مردم راه مدارا و مهربانی در پیش گیرد و با داشتن خصلت ولی خدا در سختیها شکیبایی ورزد که چنین کسی مؤمن است[۱۰۶].
امام رضا(ع) همچنین حدود فروتنی را بهعنوان یک حرکت رفتاری فراگیر که از فرد آغاز شده، جامعه را فرامیگیرد، ترسیم کرده، فرمود: فروتنی مراتبی دارد، از جمله: انسان قدر و منزلت خود را بشناسد و با دلی پاک خود را در آن جایگاه قرار دهد، همانگونه با مردم باشد که دوست دارد با وی رفتار کنند، اگر از کسی بدی دید آن بدی را با خوبی بزداید، خشم خود را فروبخورد و از مردم درگذرد که خداوند نیکوکاران را دوست میدارد[۱۰۷].
امام علی بن موسی الرضا(ع) برای رسیدن به اهداف خود در اصلاح جامعه، از مثلها و داستانهای نیکوکاران بهره میجست تا اصل اصلاحات در ذهن و جان مردم نقش بسته، از خاطرهها محو نشود. از جمله آن داستانها ماجرای زیر است: امام(ع) فرمود: «مردی از بنی اسرائیل چهل سال خداوند ـ تبارک و تعالی ـ را عبادت کرد، اما عبادتش مقبول درگاه خداوند واقع نشد. با خود اندیشید: هر چه بر تو رود از توست، پس جز تو کسی در این حرمان دخیل نیست. خداوند به او وحی (الهام) فرمود: این خودنکوهی، از عبادت چهل سال برتر است»[۱۰۸].
از آنجا که شعر تأثیری فوق العاده و سریع بر احساسات و عملکردها میگذارد، امام رضا(ع) از آن بهعنوان وسیلهای برای اصلاح اخلاق جامعه سود میبرد. در یکی از سرودههای حضرت در زمینه روابط اجتماعی آمده است: «پوزش و عذر برادرت را در خطایش بپذیر؛ و عیب و بدی او را بپوشان و چون سفیه و نادان بر تو بهتان زند خویشتندار باش؛ و نیز در برابر تلخی روزگار صبوری پیشه کن. و بزرگوارانه از دادن پاسخ به بدکاری بدکاران درگذر؛ و ستمگر را به حسابرس او (خداوند) واگذار»[۱۰۹]. حضرت رضا(ع) از این فن برای پیوند دادن مسلمانان با روز قیامت و پرهیز دادن از آرزوهای دراز و فریبا و نیز مجسم کردن آن در اذهان مردم بهره میجست،؛ چراکه این یادآوریها که با زبان شعر صورت میگرفت، تأثیر شگرف در اصلاح اخلاق جامعه داشت. او در شعری چنین سروده است: «همه آرزو داریم که در اجلمان تأخیر افتد؛ در حالیکه اجلها خود آفت آرزو هستند. آرزوهای بیهوده تو را مغرور نکند و نفریبد؛ پس میانهروی در پیش گیر و بهانهها را واگذار. دنیا همانند سایهای فناپذیر است؛ که سواری (کاروانی) در آن اتراق و سپس از آن کوچ کند»[۱۱۰].
از دیگر موضوعهای مورد تأکید امام رضا(ع) دعوت مسلمانان به ایجاد ارتباط صحیح اجتماعی بود. حضرتش آنان را به برادری، همدلی و همدردی در گرفتاریها پرهیز از رفتار و اخلاق ناشایستی که پیوندها را میگسست و روابط آنان را تیره میکرد، فرامیخواند که از آن جمله: دروغ، غیبت، خبرچینی، تهمت زدن و تجاوز به حقوق، اموال آبرو و جان مردم بود.
به یک سخن امام رضا(ع) تمام تلاش خود را به کار میبست تا افراد جامعه از نظر اخلاقی همان شیوه سالم و پاک اسلامی را که پیامبر اکرم(ص) و اهلبیت آن حضرت پایهگذار آن بودند، در پیش گیرند و بدین وسیله از برهوت گمراهی و انحراف اخلاقی رسته، در جاده مستقیم والاییها درآیند.
چهارم: ایجاد جماعت صالحان: همانطور که پیشتر گفته شد، امام رضا(ع) در پی پاکسازی جامعه اسلامی از کاستیها و کژیها بود و در این راه تمام شیوههای تبلیغی را به کار گرفت. به همین منظور حضرتش نقش تربیتی خود را در دو سطح ایفا نمود:
- در سطح جامعه و امت اسلامی.
- در سطح برگزیدگان و جماعت صالحان.
فعالیت امام رضا(ع) در سطح جامعه و امت اسلامی، همگان را از جمله: حاکمان، زیردستان و پیروان اهلبیت(ع) که جامعه اسلامی را تشکیل میدادند، فرا میگرفت. آن حضرت در راه ایفای مسئولیت امر به معروف و نهی از منکر افراد جامعه را به دوری از بدی و انحراف و گرایش به اخلاق پسندیده دعوت مینمود.
اما فعالیت در زمینه جماعت صالحان بهگونهای دیگر بود. او باید جماعتی را تدارک میدید که مذهب اهلبیت(ع) را بهعنوان شیوه زندگی پذیرفته باشند تا آنان را در قالب جریان و الگویی دارای مسئولیت الهی پرورش دهد که عهدهدار اصلاح اخلاق جامعه و زدودن انحراف حاکم بر جامعه باشند. برای رسیدن به این هدف باید تلاش و فعالیت خود را فشردهتر و عنایت بیشتری نسبت به این افراد ابراز میکرد تا تعداد چشمگیری از مصلحان حقیقی و توانمند در ایفای رسالت خویش به جامعه عرضه کند.
از اینرو میبینیم که حضرت رضا(ع) شبانهروز با افراد و گروههایی از یاران خود دیدار مینمود و با نمایندگان و پیروان خود در دیگر شهرها نامهنگاری میکرد تا با رهنمودهای خویش سلوک آنان را در مسیر درست قرار داده، به تهذیب اخلاقی آنان بپردازد و دمی از فعالیت خود در این زمینه غفلت نمیورزید. از «حسن بن حسین» نقل شده است که میگفت: «احمد بن حماد، مالی گران از من به ستم گرفت. نامهای به ابو الحسن(ع) نوشته، از احمد بن حماد شکایت کردم. امام(ع) در پاسخ نوشت: او را با یاد کردن کیفر خدا بترسان.
آنچه که امام(ع) گفته بود عمل کردم، اما سودی نبخشید. از اینرو نامهای دیگر به حضرت نوشته، یادآوری کردم که فرمان حضرتش را عملی کردم، اما کارساز نشد. امام(ع) در پاسخ نوشت: اگر ترساندن از خدا در او کارگر نیفتاد، چگونه بتوانیم او را از خویش بترسانیم؟[۱۱۱].
امام رضا(ع) به تبلیغ زبانی بسنده نکرده، بلکه در این راه اموال خود را هزینه میکرد تا بتواند افراد بیشتری را به اخلاق اسلامی بیاراید. او بردگانی میخرید و پس از آنکه آنان را از زلال اخلاق اهلبیت(ع) سیراب میکرد و از نظر اخلاقی کاملا پرورش میداد، آزادشان مینمود. حضرت رضا(ع) در طول زندگی خود هزار برده آزاد کرد که همگی از جام معرفت او نوشیده و از رفتار او تأثیر پذیرفته بودند. روشن است که این تعداد انسان چه تأثیر شگرفی در تحول روند اخلاقی جامعه دارد،؛ چراکه هریک از این افراد، پس از پرورش یافتن در کانون امامت و اخلاق و دریافت آموزههای دینی و اخلاقی خود را ساخته، سپس به جریانی تبدیل شده که همگی روشنضمیر بوده و با اخلاص و روشنبینی در جامعه اسلامی و در میان امّت به اصلاح جامعه میپرداختند. از میان آزاد شدگان، صدها تن مربی دلسوخته و مصلح برآمده، وجود آنان سبب شد تا مردم با مشاهده حسی و عینی اخلاق اسلامی در شمار پیروان امام رضا(ع) درآیند؛ لذا در روزگار امام رضا(ع) پیروان او فزونی گرفته، پایگاه مردمی آن حضرت در بیشتر سرزمینهای اسلامی گسترش یافت[۱۱۲].
اصلاحات سیاسی
این مبحث را در چند بند بررسی و تحلیل میکنیم:
امام رضا(ع) و راهبری جنبش الهی
لازمه شناخت اسلوب و روش راهبری جنبش الهی و انقلابی از سوی امام رضا(ع) ارائه تصویری روشن، ولی مختصر از روشهایی است که امامان معصوم(ع) در رهبری جنبش الهی و انقلابی خود به کار میگرفتند. بدین ترتیب خواهیم توانست از لابهلای دادههای تاریخ درباره رهبری دیگر امامان، به شیوه راهبری الهی و انقلابی امام رضا(ع) پی ببریم.
بیتردید امام معصوم(ع) مسئولیت دارد تا به ساختار اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی انسان و جامعه بپردازد. این ایفای وظیفه، مستلزم ایجاد پایگاهی مردمی است که مبتنی بر شیوه اهلبیت(ع) و نظریه اسلامی آنان درباره هستی، حیات و جامعه باشد. به همین جهت به فعالیت سیاسی صرف یا دستیابی به هر قدرت و حاکمیت بسنده نمیکند، بلکه فعالیت سیاسی جزیی از وظایف کلی امام(ع) بوده و رسیدن به قدرت هدف نبوده، که وسیلهای برای تحقق بخشیدن به اهداف مقدس راهبر معصوم است و همه امامان معصوم(ع) همین هدف را دنبال میکردند. البته تلاش امامان معصوم(ع) برای رسیدن به این هدف تابع شرایط و فضای حاکم بر جامعه بود. شرایطی که امام علی بن ابی طالب(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین در آن به سر میبردند، با شرایطی که امام سجاد(ع) و دیگر امامان(ع) در آن میزیستند، کاملا متفاوت بود. آن سه بزرگوار توانستند بهطور مستقیم در همه عرصههای جنبش الهی و انقلابی خود، ایفای وظیفه رهبری کنند، اما شرایط در روزگار امام زین العابدین(ع) و دیگر امامان(ع) دگرگون شده بود. از همینرو این امامان، به ناچار، روند رویدادها، بهویژه اوضاع نظامی و سیاسی را به صورت غیرمستقیم زیر نظر گرفته، بر آن اشراف داشتند و به دور از چشم حاکمیت و مخفیانه خط حرکت الهی و انقلابی را رهبری میکردند، و این در حالی بود که حاکمیت نمیتوانست فعالیتهای سازمانی این جریان و نیز ارتباط یا عدم ارتباط آن را با امام و مراتب نظارت امام(ع) بر آن پی ببرد. این موضوع را نباید فراموش کرد که این رهبران به چند دلیل روش خود را در ایفای وظایف خویش محدود و پنهان میکردند:
- در نظر گرفتن مصالح عمومی در سطح امت و جامعه اسلامی؛
- مصالح خصوصی اسلام که به جنبش اهلبیت(ع) بهعنوان متولیان اصلاح اوضاع مرتبط؛
- شرایط و ویژگیهای عمومی و خصوصی، مانند توان جنبش و استحکام و ریشهدار بودن پایگاه مردمی.
امامان معصوم(ع) با رعایت سه اصل یاد شده و در نهایت پنهانکاری، به طور غیرمستقیم، راهبری تمام فعالیتها از جمله جنبشهای مسلحانه را به عهده داشتند تا در آغاز کار و با شروع ایفای رسالت امامت خود، در معرض کشته شدن قرار نگیرند.
آن بزرگواران، اصلاح امت و پرورش آن را بر هر کاری مقدم میدانستند و باید برای این وظیفه و اصلاح جامعه و ساختار آن، در میان مردم میبودند تا بتواند به هدف خود که مکتب اسلام آن را ترسیم کرده بود برسند. حال اگر امامان(ع) بهطور مستقیم راهبری انقلاب و قیامهای نظامی را به عهده میگرفتند بیتردید کشته میشدند و امت اسلامی کسی را نداشت تا فقیهانی و عالمانی هدایتگر، زاهدان و عابدانی پیشآهنگ، سیاستمدارانی پاککردار و راستگفتار و رهبران قیامهای انقلابی را پرورش داده، به آنان ارائه دهد.
به یک سخن، امام(ع) در راستای کار الهی خود، دو خط را دنبال میکرد:
- خط فکری بود. این خط، به دانشاندوزی و گسترش آن و ایفای وظیفه امر به معروف و نهی از منکر بهطور مسالمتآمیز میپرداخت؛
- خط رویارویی و مقاومت بود. این خط وظیفه داشت تا با بهکارگیری زور به منظور جلوگیری از انحراف حکومتها از شیوه اصیل اسلامی و مبانی حاکمیت آن، علیه حاکمیتهای ستمگر اعلان قیام کند که با تأملی دقیق در روش و منش رفتاری امامان معصوم(ع) این مطلب برای ما آشکار میشود.
پس از به شهادت رسیدن امام حسین(ع) و به اسارت بردن خاندانش، امام زین العابدین(ع) از همین روش پیروی کرد،؛ چراکه شرایط سیاسی دگرگون شده بود و از دیگرسو پایگاه مردمی اهلبیت(ع) فزونی یافته و کسانی به یاری امام زین العابدین(ع) برخاسته، در شمار پیروان او درآمدند که از جایگاه و توان متفاوتی برخوردار بودند.
در روزگار امامت امام زین العابدین(ع) «توابین» به رهبری «مختار ثقفی» به خونخواهی امام حسین(ع) و شهیدان کربلا قیام کردند، و در حالیکه این جنبش از حمایت امام سجاد(ع) برخوردار بود، اما حاکمیت اموی، هیچ ردپا و دلیلی مبنی بر ارتباط امام سجاد(ع) با این جنبش بهدست نیاورد. زمانی که «محمد بن حنفیه» عموی امام سجاد(ع) درباره این قیام و حمایت از آن با امام سجاد گفتوگو کرد، حضرت فرمود: «يَا عَمِّ، لَوْ أَنَّ عَبْدًا زَنْجِيًّا تَعَصَّبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ، لَوَجَبَ عَلَى النَّاسِ مُؤَازَرَتُهُ، وَ قَدْ وَلَّيْتُكَ هَذَا الْأَمْرَ، فَاصْنَعْ مَا شِئْتَ»[۱۱۳]؛ ای عمو، اگر بردهای سیاه در راه حمایت از ما پایورزی کند، بر همگان واجب است از او حمایت و پشتیبانی کنند. من این کار را به تو میسپارم. هرچه میخواهی انجام ده.
در این ماجرا اصل پنهانکاری کاملا لحاظ شده بود و تنها اندکی از پیروان اهلبیت(ع) از آن آگاهی یافتند. زمانی که جماعتی به دیدار «محمد بن حنفیه» رفتند، او آنان را به همراهی با مختار و مشارکت در قیام او فراخواند. او همچنین نامهای به «ابراهیم اشتر» فرزند «مالک اشتر» نگاشته، او را به پیوستن به قیام مختار تشویق و ترغیب میکرد[۱۱۴] و هنگامی که «عبدالله بن زبیر» محمد بن حنفیه را محاصره و او را به مرگ و سوزاندن تهدید کرده بود، محمد طی نامهای از مختار درخواست یاری کرد و مختار سپاهی گسیل داشته، محمد را از آن تنگنا نجات داد[۱۱۵].
از این ماجرا بدون هر ابهامی درمییابیم که امام سجاد(ع) محمد بن حنفیه را بهعنوان رهبر و فرمانده جناح نظامی تعیین کرده، بدو اختیار داده بود تا به طور مستقیم و مستقل و بدون دخالت امام(ع) دستورهای نظامی را صادر کند.
پس از آنکه سلطه امویان بر عراق، حجاز و برخی سرزمینهای اسلامی به پایان رسید و مختار بر آنها چیره شد، امام زین العابدین(ع) در حضور برخی از نزدیکان مختار، با این عبارت، مختار را ستوده، فرمود: ستایش خدایی را سزاست که عنایت کرد تا شاهد خونخواهی از دشمنانم باشم و خداوند مختار را پاداش خیر دهد[۱۱۶]. در همان هنگام که امام(ع) بهطور غیرمستقیم قیام مختار را هدایت میکرد، عالمان و فقیهان و راویانی به جامعه اسلامی ارائه کرد که: «عبدالله بن الحسن»، «زهری» «عمرو بن دینار»، «علی بن زید بن جدعان» و «یحیی بن ام الطویل» از آن جمله بودند[۱۱۷].
امام سجاد(ع) همچنان در تدارک رهبری آینده بود. او فرزندش امام «محمد باقر»(ع) را به امامت و راهبری عامه و فرزند دیگرش «زید» را برای قیام مسلحانه علیه حاکمان غاصب آماده کرد.
در روزگار امامت امام باقر(ع)، زید نزد امام باقر(ع) رفته از حضرتش اجازه خواست. امام در پاسخ فرمود: ای زید، این کار را مکن،؛ چراکه میترسم برون کوفه کشته و به دار آویخته شوی. زید نیز از امام باقر(ع) فرمان برده، از قیام در روزگار آن حضرت خودداری کرد[۱۱۸].
زید بن علی(ع) امامت برادرش امام باقر(ع) و امامت برادرزادهاش امام صادق(ع) را پذیرفته، بدان گردن نهاده بود. او در شعر زیر به پیروی خود از دو امام بزرگوار اشاره کرده، سروده است: «باقر (شکافنده) علم در لحد جای گرفت؛ همان که امام جهانیان و پاکیزه زاده بود. پس از او کسی را جز امام جعفر صادق(ع) ندارم؛ او امام جهانیان و یگانه ستوده شده است»[۱۱۹].
تصریح امام باقر(ع) به یاری کردن زید، بهترین گواه بر این مطلب است که امامان معصوم(ع) غیرمستقیم خط نظامی را راهبری میکردند. آن حضرت درباره قیام و سرنوشت زید، فرموده است: به یقین برادرم زید بن علی قیام میکند و در راه حق کشته خواهد شد، پس بدا به حال کسی که او را تنها گذارد. بدا به حال کسی که با او بجنگد. بدا به حال کسی که او را بکشد[۱۲۰].
در روزگار امام صادق(ع) و پیش از قیام زید، گروهی به دیدار امام(ع) رفته، از آن حضرت درباره بیعت با زید پرسیدند، حضرت فرمود: «با او بیعت کنید»[۱۲۱]. امام صادق(ع) هماره میفرمود: خدای مرا در پاداش کشتگان و صاحبان آن خونها شریک گرداند. به خدا سوگند، عمویم زید و یاران او همانند علی بن ابی طالب و یاران او در همان راه گام نهادند و چون آنها شهید شدند[۱۲۲].
انقلابیون با در نظر گرفتن شرایط حاکم بر جامعه، در دعوت خویش هرگز از امام موردنظر خود بهطور صریح نام نمیبردند، بلکه از او با «الرِّضَى مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ(ص)» (فرد مورد رضایت، از آل محمد(ص)) نام میبردند. امام(ع) هماره یاران خود را از قیام با کسانی که پیوند فکری و ایمانی با حضرت نداشتند برحذر میداشت و میفرمود: «إِنْ أَتَاكُمْ آتٍ مِنَّا فَانْظُرُوا عَلَى أَيِّ شَيْءٍ تَخْرُجُونَ؟ وَ لَا تَقُولُوا: خَرَجَ زَيْدٌ، فَإِنَّ زَيْداً كَانَ عَالِماً وَ كَانَ صَدُوقاً، وَ لَمْ يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ، إِنَّمَا دَعَاكُمْ إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَفَى بِمَا دَعَاكُمْ إِلَيْهِ...»[۱۲۳]؛ اگر کسی از خاندان ما نزد شما آمد و شما را به قیام فراخواند درنگ کنید و ببینید میخواهید برای چه قیام کنید، مبادا بگویید: زید قیام کرد و این نیز از همان خاندان است و باید در کنار او قیام کنیم. بدانید که زید عالم و راستگو بود. او شما را به بیعت با خویش نخواند بلکه به پذیرش «رضا از آل محمد(ص)» فرا خواند و اگر پیروز میشد به یقین به وعده خود وفا میکرد.
شایان توجه است که بدانیم گرایش و خطمشی نظامی از دو جهت سپر و دژ امامان(ع) بود:
- حفاظت از حالت و روحیه انقلابی جامعه تا پیوسته آماده قیام و فداکاری باشد؛
- با سرگرم شدن حاکمان به تعقیب و گریز و رویارویی با جنبشهای انقلابی و قیامها، فرصت برای ادامه فعالیتهای اصلاحی به دست میآمد و امامان(ع) جز در زمینه قیام، در تمام زمینهها به فعالیت میپرداختند که در این صورت امام(ع) از حاکمان گزندی نمیدید و حضور او در میان مردم، ایمنی و سلامت اهلبیت(ع) و یاران ایشان را تضمین میکرد. حاکمیت نیز که سرگرم رویارویی با قیامها و انقلابیون بود از پرداختن به امام(ع) و ممانعت از فعالیتهای اجتماعی او خودداری میکرد؛ زیرا اقدام به سرکوب همهجانبه، دامنه قیام و اقدامهای نظامی را گسترش میداد. از اینرو کسانی که در ظاهر به دانشاندوزی یا بازرگانی پرداخته، از کارهای نظامی دوری میجستند، از آزادی نسبی داده شده از سوی حکومت، بهره میبردند.
امام صادق(ع) با اشاره به سپر بودن قیامهای مسلحانه فرمود: «كُفُّوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ الْزَمُوا بُيُوتَكُمْ، فَإِنَّهُ لَا يُصِيبُكُمْ أَمْرٌ تَخُصُّونَ بِهِ أَبَداً، وَ لَا تَزَالُ الزَّيْدِيَّةُ لَكُمْ وِقَاءً أَبَداً»[۱۲۴]؛ زبان خویش را از فاش کردن رازها بربندید و خانهنشینی گزینید که در این دو صورت هرگز دین شما دستخوش نابسامانی نخواهد شد و بدانید که «زیدیه» پیوسته سپر شما خواهند بود.
بدین ترتیب نظارت امام(ع) بر جنبشهای نظامی و مسلحانه همچنان در نهایت پنهانکاری و در پس پرده کتمان محض قرار داشت و تنها کسانی که در عرصه اقدامهای الهی و انقلابی نقش مؤثری داشتند از نظارت امام(ع) مطلع بودند. با اینکه برنامهریزی امام(ع) در امر راهبری نهضتهای مسلحانه و عملیاتی کردن آن، بهگونهای بود که حاکمیت نمیتوانست ارتباطی میان انقلابیون و امام(ع) بیابد، اما پیوسته امام(ع) را به حمایت و تحریک این جنبشها و سران آن متهم میکرد.
«ابو جعفر منصور» میگفت: «کیست که بهانه و دستاویز و عذر مرا نسبت به این جعفر بپذیرد؟ او یک گام پیش نهاده و گام دیگر خود را پس کشیده، میگوید: از «محمد بن عبدالله بن الحسن» دوری میجویم. اگر پیروز شود امر (خلافت) از آن من است و اگر با شکست مراجعه شود من جان به سلامت به در بردهام»[۱۲۵].
رهبران جناح نظامی بهطور صریح از امام(ع) نامی به میان نمیآوردند، بلکه نزد یاران خود با کنایه از ایشان یاد میکردند. «حسین بن علی» صاحب قیام فخ و «یحیی بن عبدالله بن الحسن» میگفتند: «قیام ما پس از مشورت با اهل بیتمان بود. با موسی بن جعفر در مورد قیام مشورت کردیم و او فرمان قیام داد»[۱۲۶].
حضرت امام کاظم(ع) به «حسین بن علی» صاحب قیام فخ آنگاه که اندیشه قیام خود را با امام(ع) در میان گذاشت، میفرمود: «إنّك مقتول فأحدّ الضراب... فإنّا للّه و إنا إليه راجعون، و عند اللّه عزّ و جلّ احتسبكم من عصبة»؛ ای حسین، به یقین کشته خواهی شد، پس جانانه جنگ کن و پایمردی در پیش گیر... همه از خداییم و به سوی او بازمیگردیم. خداوند خاندان شما را در سوگتان پاداش دهد[۱۲۷]. «موسی الهادی» خلیفه عباسی، قیام حسین، صاحب فخ را به تحریک امام کاظم(ع) دانسته، پیوسته امام(ع) را تهدید به قتل میکرد. او میگفت: «به خدا سوگند حسین تنها به فرمان او قیام کرد و در این راه از دوستی او پیروی نمود؛ زیرا او (امام کاظم(ع)) در میان خاندانش صاحب منصب امامت است، خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم». «ابو یوسف قاضی» موسی را قانع کرد که این مطلب صحت ندارد و بدین ترتیب خشم او را فرونشاند[۱۲۸].
حضرت علی بن موسی الرضا(ع) در فعالیتهای الهی و انقلابی راه پدران بزرگوار خود را درپیش گرفت. او تمام خطهای: سیاسی، انقلابی- نظامی، علمی و اجتماعی را همزمان راهبری میکرد و چنان هوشمندانه این وظیفه را ایفا مینمود که فعالیتها و جنبشهای نظامی که از سوی حضرت رهبری میشد به دلیل پنهانکاری فوق العاده، بهطور کامل از دید حاکمیت دور مانده بود.
اصرار مأمون به امام رضا(ع) مبنی بر پذیرش منصب ولایتعهدی، خود بهترین گواهی است که مأمون از جنبش علویان بسیار بیمناک شده بود و نیز میدانست که با پذیرش منصب ولایتعهدی از سوی امام رضا(ع)، گامی بود برای احاطه بر جنبشهایی که الگو و رهبری خویش را در امام رضا(ع) میدیدند، علویان نیز، توجیه و بهانه خود را در مبارزه علیه حکومتی که امام(ع) ولایتعهدی آن را پذیرفته بود از دست میدادند[۱۲۹].
نقش سیاسی امام رضا(ع) در روزگار هارون و امین
فضای نسبتا باز سیاسی و فراهم شدن زمینه برای ایجاد و توسعه پایگاه مردمی و مسلح کردن آنان به اندیشه سالم سیاسی همسو با دیدگاه اهلبیت(ع) و نیز بسیج نیروها و توانمندیها برای موضعگیری بایسته در موقعیت مناسب، فرصتی بود که امام رضا(ع) از آن بهره جست. از همینرو میبینیم که در روزگار هارون و امین و به دلیل فراهم نشدن امکانات مادی، علویان دست به انقلاب و قیامی نزدند.
امام رضا(ع) با در نظر گرفتن اصل استتار و پنهانکاری، مفاهیم و اندیشههای سیاسی را به امت ارائه میداد، مبادا که حاکمان بهانهای به دست آورده، حضرتش را از فعالیت بازداشته، زندانی کنند یا او را بکشند. او با نقل روایتی از پدران و نیاکان خود در مورد امامت بهعنوان مفهومی سیاسی که جزئی از عقیده اهلبیت(ع) است بر ضرورت امامت و وجود امام در هر روزگار تأکید میکرد. امام رضا(ع) در حدیثی که آن را از پدرش شنیده بود و به وسیله امامان معصوم(ع) به پیامبر میرسید از آن حضرت نقل میکرد که فرمود: مردمان هر روزگار به امام زمان خود، کتاب خدای خویش و سنت پیامبرشان خوانده میشوند (بدانها نسبت داده میشوند)[۱۳۰].
آنگاه امام رضا(ع) ویژگیها و نشانههای امام را برشمرد و مشخص نمود تا هرگاه تدلیس و نیرنگ و باژگونه جلوه دادن حقایق حاکم شود، مردم بتوانند امام برحق را بشناسند. او برای شناخت امام معصوم فرمود: «لِلْإِمَامِ عَلَامَاتٌ: يَكُونُ أَعْلَمَ النَّاسِ، وَ أَحْكَمَ النَّاسِ، وَ أَتْقَى النَّاسِ، وَ أَحْلَمَ النَّاسِ، وَ أَشْجَعَ النَّاسِ، وَ أَسْخَى النَّاسِ، وَ أَعْبَدَ النَّاسِ...»[۱۳۱]؛ امام برحق علامتها و نشانههایی دارد: او داناترین، در داوری سرامدترین، پرهیزگارترین، بردبارترین، شجاعترین، بخشندهترین و عابدترین مردم است.
از دیگر ویژگیهای امام و امامت که مورد تأکید امام رضا(ع) قرار دارد، انفراد و وحدت امام و امامت است و باید یک امام زمام کارها را در دست بگیرد[۱۳۲]. امام رضا(ع) یکی از علل آن را هماهنگی در تمام کارها و موضعگیری و پیشگیری از پدید آمدن آشفتگی و نابسامانی در میان دولت و امت اسلامی میداند. بنابراین، تعدد امام در یک زمان، با مبانی اعتقادات سیاسی و حکومتی اسلامی مغایر است و در این صورت؛ یعنی وجود امامانی متعدد، ضرورتا یکی از آنان امام برحق و دیگران اگرچه در رأس حاکمیت باشند امامان باطل بوده و تن دادن به فرمان آنان وجوب شرعی نخواهد داشت.
امام رضا(ع) در همین راستا به نشر احادیثی پرداخت که تبیینکننده فضایل و نقش اهلبیت(ع) در حیات اسلامی بود. او از پدرانش از جدش رسول خدا(ص) نقل کرد که فرمود: «مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زُجَّ فِي النَّارِ»[۱۳۳]؛ مثل خاندانم در میان شما همانند کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار شود نجات یافته، هرکس از آن روی برتابد به دوزخ افکنده شود.
نیز از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است که فرمود: ستارگان وسیله امان آسمانیان هستند و خاندان من مایه امان امت من هستند[۱۳۴] و نیز حضرتش از پیامبر اکرم(ص) روایت کرد که فرمود: ای علی، تو قسمت کننده بهشت و دوزخ هستی (مردم به وسیله دوستی تو به بهشت رفته و با دشمنیات به دوزخ میروند)[۱۳۵].
سپس امام رضا(ع) برای آشنا کردن نسلها با معیار شناخت حق و پیروان آن و باطل و پیوندگان راه آن، به توجه دادن جامعه و امت اسلامی به سوی اهلبیت(ع) و جایگاه رهبری آنان پرداخت و به همین منظور فضایل یاران اهلبیت(ع)، مانند: «عمار» «ابو ذر»، «مقداد» و «سلمان» را برشمرد. او روایتی از پیامبر اسلام(ص) نقل کرد که آن حضرت به امیر المؤمنین علی بن ابی طالب فرمود: بهشت مشتاق دیدار تو و عمار، سلمان، ابو ذر و مقداد است[۱۳۶].
نیز از پیامبر(ص) نقل کرد که فرمود: گروه سرکش، عمار را خواهد کشت[۱۳۷]. همچنین امام رضا(ع) بر اهمیت ولایت و دوستی اهلبیت(ع) و بیزاری جستن از دشمنان آنان تأکید کرده، فرمود: کمال دین، دوستی ما خاندان و بیزاری جستن از دشمنان ماست[۱۳۸].
آن حضرت با بیان روایاتی از پدران و از جدش، امت را به گرامی داشتن فرزندان رسول خدا(ص) برمیانگیخت. او از پیامبر(ص) نقل کرده است که فرمود: «أَرْبَعَةٌ أَنَا لَهُمْ شَفِيعٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الْمُكْرِمُ لِذُرِّيَّتِي مِنْ بَعْدِي، وَ الْقَاضِي لَهُمْ حَوَائِجَهُمْ، وَ السَّاعِي لَهُمْ فِي أُمُورِهِمْ عِنْدَ اضْطِرَارِهِمْ إِلَيْهِ، وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ»[۱۳۹]؛ در روز قیامت از چهار کس شفاعت میکنم: آن کس که پس از من فرزندانم را گرامی بدارد، آن کس که نیازهای ایشان را برآورده سازد، آن کس که به هنگام گرفتاریشان، به سامان دادن امور آنان بپردازد و آن کس که با دل و زبان آنان را دوست بدارد».
در زمانی که رویدادهای خرد کننده و تبلیغات پر سر و صدا بر جامعه حاکم بود و حقایق و اعتقادات باژگونه گردید، امام رضا(ع) مفهوم حقیقی تشیع را برای امت بازگفت و نمونههای شاخص و بارز این مفهوم را به آنان شناساند. حضرتش فرمود: به یقین، حسن(ع)، حسین(ع)، ابو ذر، سلمان، مقداد و محمد بن ابو بکر شیعه او هستند؛ همانهایی که از کوچکترین فرمان او سر برنتافته و کمترین چیزیکه حضرتش از آن بازمیداشت، مرتکب نشدند[۱۴۰].
نیز حضرت رضا(ع) در تعریف شیعه فرمود: «شِيعَتُنَا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ، وَ يَحُجُّونَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ، وَ يَصُومُونَ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ يُوَالُونَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يَتَبَرَّءُونَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ، أُولَئِكَ أَهْلُ الْإِيمَانِ وَ التُّقَى وَ أَهْلُ الْوَرَعِ وَ التَّقْوَى»[۱۴۱]؛ آنان که نماز میگزارند و زکات میدهند، حج خانه خدا را به جای میآورند، ماه رمضان را به روزه سر میکنند، اهلبیت پیامبر(ص) را دوست داشته، از دشمنان ایشان بیزاری میجویند، شیعیان ما بوده و هم آنان مؤمنان پارسا و پرهیزگار هستند.
واقعه عاشورا و شهادت امام حسین(ع) و فرزندان و یاران آن حضرت از دیگر مواردی بود که حضرت رضا(ع) از آن بهره جسته، به احیا و برگزاری آن سفارش و تأکید میکرد. امام رضا(ع) در پی آن بود تا خاطره خونین سید الشهداء را آنگونه احیا کنند که با اهداف عالی امام حسین(ع) که در راه آن جانفشانی کرد سازگار و همسو باشد، تا از این رهگذر دوستی و رابطه عاطفی و سیاسی میان مردم و منش و روش جهادی و انقلابی امام حسین تعمیق یافته و روح انقلابی علیه انحرافها را در امت برانگیزد.
امام رضا(ع) در مصیبت امام حسین(ع) و یاران او فرمود: «إِنَّ يَوْمَ الْحُسَيْنِ أَقْرَحَ جُفُونَنَا وَ أَسْبَلَ دُمُوعَنَا وَ أَذَلَّ عَزِيزَنَا... فَعَلَى مِثْلِ الْحُسَيْنِ فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ فَإِنَّ الْبُكَاءَ عَلَيْهِ يَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ»[۱۴۲]؛ به یقین، روز مصیبت و اندوه حسین، پلکهای ما را زخمی، اشکهای ما را روان و عزیزان ما را خوار کرد. پس باید گریهکنندگان بر حسین گریه سر دهند؛ زیرا گریستن بر او، گناهان بزرگ را میزداید و فرو میریزاند.
همچنین امام رضا(ع) آرزوی قرار گرفتن در شمار یاران امام حسین(ع) را در دلها میپروراند و امت را بدان ترغیب میکرد،؛ چراکه این اقدام امام رضا(ع) در حقیقت روح جهادی و انقلابی علیه فساد حاکم را بالا میبرد. او در این زمینه فرمود: اگر بخواهی به ثواب و پاداش کسانی که با امام حسین(ع) بودند و در کنار او شهید شدند نایل شوی، هرگاه او (حسین) را به یاد آوردی، بگو: ای کاش با شما میبودم تا به رستگاری سترگ دست مییافتم[۱۴۳].
امام رضا(ع) مردم را به زیارت حضرت امام حسین(ع) تشویق میکرد تا آنان از موضعگیری دلیرانه حضرت بهره معنوی گرفته، با حضرتش پیمان ببندند که هماره انحراف، ستم و سرکشی را نفی کرده با آن در ستیز باشند. امام(ع) درباره زیارت امام حسین(ع) فرموده است: «زِيَارَةُ قَبْرِ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ تَعْدِلُ عُمْرَةً مَبْرُورَةً مُتَقَبَّلَةً»[۱۴۴]؛ زیارت قبر امام حسین ـ که درود خداوند بر او باد ـ همسنگ عمرهای پذیرفته شده است.
فراخوان برای برگزاری عزاداری سید الشهداء و نیز زیارت قبر آن حضرت، به منزله معارضه و مبارزه مسالمتآمیز بود و از دیگرسو وسیلهای بود تا در اسرع وقت یاران و دوستداران اهلبیت(ع) را بدون اینکه از سوی حاکمیت مورد تعقیب و تهدید قرار گیرند، گرد آورد،؛ چراکه آنان برای زیارت امام حسین(ع) یا برگزاری سوگواری آن حضرت تجمع میکردند و به ظاهر هدفی جز زیارت و سوگواری نداشتند. سرانجام همین گردهماییها به بار نشست و تمام آنهایی که بعدها علیه مأمون شوریدند، از کنار قبر امام حسین(ع) قیام خود را اعلان کردند[۱۴۵].
بدین ترتیب امام رضا(ع) توانست بدون هیچ محدودیتی سیاسی یا تعقیب و بازخواست از سوی حاکمیت، دامنه پایگاه دوستی اهلبیت(ع) را گسترش دهد و عناصری چون: وزیران، سرداران سپاه و فقیهان را که به حاکمیت نزدیک بودند جذب خود کند و به وسیله آنان از رویدادها و تصمیمگیریهای دربار باخبر شود.
همانطور که پیشتر گفته شد، امام رضا(ع) در استتار و پنهانکاری کامل تمام برنامههای جنبش را رهبری میکرد؛ لذا روزگار هارون و فرزندش محمد (امین) شاهد قیام مسلحانهای نبود؛ زیرا پس از سرکوب شدن قیامهای گذشته، مانند قیام صاحب فخ و... یاران و دوستان اهلبیت(ع) سرگرم تجدید ساختار نیروی نظامی و مسلح خود بوده و به ظاهر از درگیری نظامی دور بودند[۱۴۶].
منابع
پانویس
- ↑ پیروان این مکتب فلسفی، حقیقت اشیاء را انکار کرده، آنها را اوهام و خیالهای باطل و چونان نقشی بر آب دانسته، دانش را نتیجه تصورات میخوانند. نک: المنجد، واژه: «مثل» (م).
- ↑ البدایة و النهایه، ج۱۰، ص۲۱۵.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۲، ص۳۳۴.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۸.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۸.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۳: حُبُّ الْخَلِيفَةِ حُبٌّ لَا يدينُ لَهُ *** عَاصِي الْإلَهِ وَ شارٍ يَلْقِحُ الْفِتَنا.
- ↑ «سلم بن عمرو بن حماد» و از شاعران چیرهدست بود. او قرآن خود را فروخت و یا پول آن طنبور خرید و از همینرو «خاسر» (زیانکار) خوانده شد. نک: خیر الدین زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۱۱ (م).
- ↑ قَدْ بايَعَ الثَّقَلاَنِ مَهْدِي الهُدَى *** لِمُحَمَّدِ ابْنِ زُبَيْدَةَ ابْنَةِ جَعْفَرِ قَدْ وَفَّقَ اللَّهُ الْخَلِيفَةَ إِذْ بَنَى *** بَيْتَ الْخِلَافَةِ لِلْهِجَانِ الْأَزْهَرِ.
- ↑ مأثر الإنافة فی معالم الخلافه، ج۱، ص۲۰۹.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۳.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۹۱.
- ↑ الأغانی، ج۴، ص۶۷.
- ↑ الأغانی، ج۱۰، ص۹۹.
- ↑ الأغانی، ج۱، ص۳۴۲- ۳۴۳.
- ↑ الأغانی، ج۱، ص۲۶۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۲۴.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۳۹۲.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۳۹۴.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۴.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۴۴۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۵۵۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۹۸.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
- ↑ الأغانی، ج۱۶، ص۳۴۵؛ فوات الوفیات، ج۴، ص۲۲۶. مَلَكَ الثَّلَاثُ الْآنِسَاتُ عَنَانِي و حللن مِنْ قَلْبِي بِكُلِّ مَكَانِ مَالِي تُطَاوِعُنِي الْبَرِيَّةُ كُلُّهَا و أطيعهن و هن فِي عِصْيَانِ مَا ذَاكَ إِلَّا أَنَّ سُلْطَانَ الْهَوَى و به مَلَكْنَ أَعَزَّ مِنْ سُلْطَانِي.
- ↑ الأغانی، ج۱۶، ص۳۴۵. فلها تبكي البواكي *** و لها تشجي المراثي خلقت سقما طويلا *** جعلت ذاك تراثي.
- ↑ حیاة الإمام علی بن موسی الرضا، ج۲، ص۲۳۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۴۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۴۹- ۳۵۰.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۳- ۲۹۴.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۵.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۵: ألا فاسقني خمرا *** و قل لي هي الخمر و لا تسقني سرّا *** إذا أمكن الجهر.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۵.
- ↑ العقد الفرید، ج۸، ص۱۵۶.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۴۳۷.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۶۰.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۶۰.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۳۴۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۰۱.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۱۴.
- ↑ «نزد خداوند، بسیار ناپسند است که چیزی را بگویید که (خود) انجام نمیدهید» سوره صف، آیه ۳.
- ↑ العقد الفرید، ج۱، ص۵۱.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۲۳.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۰۸.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۰۹.
- ↑ اثبات الوصیه، ص۱۷۴.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۶ (به نقل از: مهج الدعوات).
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۲۶، ص۳۳۴.
- ↑ ذهبی، تاریخ الاسلام، حوادث سالهای ۱۸۱- ۱۹۱ ق.، ص۱۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۲۷۲- ۲۷۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۲۸۷.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۸۰.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۸۶.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۹۱- ۱۹۲.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۲۹.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۰۷.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۲۲- ۲۸۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۱۵.
- ↑ اعلام الوری، ج۲، ص۷۴؛ کشف الغمه، ج۳، ص۱۰۷ (به نقل از: اعلام الوری، ج۲، ص۶۴)؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۰۰.
- ↑ التوحید، ص۹۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۰۴.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۱۷.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۲۶- ۱۲۷.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۰۳.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۰۲.
- ↑ طوسی، الغیبه، ص۶۵، حدیث ۶۷؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۵۳ (به نقل از: الغیبه، ص۶۵).
- ↑ رجال کشی، ص۴۵۸، حدیث ۸۶۸.
- ↑ رجال کشی، ص۴۵۷، حدیث ۸۶۴.
- ↑ رجال کشی، ص۴۵۵، حدیث ۸۶۰.
- ↑ رجال کشی، ص۴۵۶، حدیث ۸۶۲.
- ↑ تحف العقول، ص۳۱۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۳، ص۲۶۳.
- ↑ الوافی بالوفیات، ج۲۲، ص۲۴۹.
- ↑ رجال کشی، ص۴۸۳، حدیث ۹۱۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۶۱- ۲۶۲ (به نقل از: السرائر، ج۳، ص۵۸۰).
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۱۷.
- ↑ تحف العقول، ص۳۱۶.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۵۸.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۹، ص۳۱ (به نقل از: شیخ طوسی، امالی، ج۱، ص۷۷).
- ↑ وسائل الشیعه، ج۹، ص۳۳۹ (به نقل از: کافی، ج۳، ص۵۴۷).
- ↑ وسائل الشیعه، ج۹، ص۳۳۹.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۹، ص۵۳۸ (به نقل از: کافی، ج۱، ص۴۶۰).
- ↑ فرائد السمطین، ج۲، ص۲۲۳.
- ↑ رجال کشی، ص۴۳۵، حدیث ۸۲۰.
- ↑ کافی، ج۶، ص۲۹۷.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۰۰ (به نقل از: مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۳۹۰).
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۷۸.
- ↑ کشف الغمه، ج۳، ص۱۰۳ (به نقل از: آبی، نثر الدرر)؛ الفصول المهمه، ص۲۵۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۲۷.
- ↑ عیون اخبار الرّضا، ج۱، ص۳۱۷- ۳۱۹.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۰۲ (به نقل از: فروع کافی).
- ↑ اعلام الوری، ج۲، ص۶۴؛ کشف الغمه، ج۳، ص۱۰۶ (به نقل از: اعلام الوری، ج۲، ص۶۴)؛ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۳۸۹.
- ↑ اعلام الوری، ج۲، ص۶۴؛ کشف الغمه، ج۳، ص۱۰۶ (به نقل از: اعلام الوری، ج۲، ص۶۴)؛ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۳۸۹.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۳۸۹.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۲، ص۲۵.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۴۰۲: «إِذَا كَانَ مِنْ دُونِي بُلِيتُ بِجَهْلِهِ *** أَبَيْتُ لِنَفْسِي أَنْ أُقَابِلَ بِالْجَهْلِ وَ إِنْ كَانَ مِثْلِي فِي مَحَلِّي مِنَ النُّهَى *** أَخَذْتُ بِحِلْمِي كَيْ أَجِلَّ عَنِ الْمِثْلِ وَ إِنْ كُنْتُ أَدْنَى مِنْهُ فِي الْفَضْلِ وَ الْحِجَى *** عَرَفْتُ لَهُ حَقَّ التَّقَدُّمِ وَ الْفَضْلِ».
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۴۲۸.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۱۵۹.
- ↑ کشف الغمه، ج۳، ص۵۸. این روایت را«جنابذی» از پیامبر(ص) نقل کرده است.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۲۴۲.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۱۲۴.
- ↑ قرب الاسناد، ص۳۹۲.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۸۶، حدیث ۴؛ کشف الغمه، ج۳، ص۵۹ و ۱۱۹؛ اعلام الوری، ج۲، ص۶۹: «أَعْذِرْ أَخَاكَ عَلَى ذُنُوبِهِ *** وَ اسْتُرْ وَ غَطِّ عَلَى عُيُوبِهِ وَ اصْبِرْ عَلَى بُهْتِ السَّفِيهِ *** وَ لِلزَّمَانِ عَلَى خُطُوبِهِ وَ دَعِ الْجَوَابَ تَفَضُّلًا *** وَ كِلِ الظَّلُومَ إِلَى حَسِيبِهِ».
- ↑ البدایة و النهایه، ج۱۰، ص۲۵۰: «كُلُّنَا نَأْمُلُ مَدّاً فِي الْأَجَلِ *** وَ الْمَنَايَا هُنَّ آفَاتُ الْأَمَلِ لاَ تَغُرَّنَّكَ أَبَاطِيلُ الْمُنَى *** وَ الْزَمِ الْقَصْدَ وَ دَعْ عَنْكَ الْعِلَلَ إِنَّمَا الدُّنْيَا كَظِلٍّ زَائِلٍ *** حَلَّ فِيهِ رَاكِبٌ ثُمَّ رَحَلَ».
- ↑ رجال کشی، ص۵۶۱، حدیث ۱۰۵۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۳۱.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۶۳- ۳۴۶ (به نقل از: جعفر بن نماحلی، «رساله ذوب النّضار فی شرح الثار» که نویسنده، آن را از پدرش «محمد بن نماحلی» نقل کرده است).
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۲۱۴- ۲۱۵.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۲۵۰- ۲۵۱.
- ↑ رجال کشی، ص۱۲۷، حدیث ۲۰۳.
- ↑ سیر أعلام النبلاء، ج۴، ص۳۹۱.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۲۸۱.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۶، ص۲۹۶ (به نقل از: مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۲۱۳): «ثَوَى بَاقِرُ الْعِلْمِ فِي مَلْحَدٍ *** إِمَامُ الْوَرَى طَيِّبُ الْمَوْلِدِ فَمَنْ لِي سِوَى جَعْفَرٍ بَعْدَهُ *** إِمَامِ الْوَرَى الْأَوْحَدِ الْأَمْجَدِ».
- ↑ خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۱۱۳.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۵۳.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۴۳.
- ↑ فروع کافی، ج۸، ص۲۶۴.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۲۲۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۹۲ (به نقل از: مهج الدعوات، ص۱۸۸).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۸۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۳۷۶.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۵۱ (به نقل از: مهج الدعوات، ص۲۱۷).
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۴۲.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۸۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۱۳.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۱۳.
- ↑ کنز العمال، ج۱۲، ص۹۸، حدیث ۳۴۱۷۰.
- ↑ کنز العمال، ج۱۲، ص۹۸، حدیث ۳۴۱۵۵.
- ↑ عوالم العلوم، ج۲۲، ص۲۹۵، باب فضل امیر المؤمنین(ع).
- ↑ سنن ترمذی، ج۵، ص۵۹۴، باب مناقب امام علی(ع)، حدیث ۳۷۱۸.
- ↑ کنز العمال، ج۱۱، ح۳۳۵۵۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۲۷، ص۵۸.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۵۳.
- ↑ بحار الانوار، ج۶۵، ص۱۵۸.
- ↑ صدوق، صفات الشیعه، ص۴.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۹۳.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۴، ص۲۹۹.
- ↑ بحار الانوار، ج۹۸، ص۲۹؛ مبسوط، ج۲، ص۱۰۱ (به نقل از: ابن قولویه، کامل الزیارات، ص۱۵۴؛ صدوق، ثواب الاعمال، ص۱۱۱- ۱۱۵).
- ↑ بحار الانوار، ج۱۰، ص۳۵۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۵۱.