خلافت الهی
| خداشناسی | |
|---|---|
| توحید | توحید ذاتی • توحید صفاتی • توحید افعالی • توحید عبادی • صفات ذات و صفات فعل |
| فروع | توسل • شفاعت • تبرک • استغاثه |
| عدل الهی | |
| حُسن و قُبح • بداء • امر بین الامرین | |
| نبوت | |
| عصمت پیامبران • خاتمیت • پیامبر اسلام • معجزه • عدم تحریف قرآن | |
| امامت | |
| باورها | عصمت امامان • ولایت تكوینی • علم غیب • خلیفةالله • غیبت • مهدویت • انتظار فرج • ظهور • رجعت |
| امامان | امام علی • امام حسن • امام حسین • امام سجاد • امام باقر • امام صادق • امام کاظم • امام رضا • امام جواد • امام هادی • امام عسکری • امام مهدی |
| معاد | |
| برزخ • معاد جسمانی • حشر • صراط • تطایر کتب • میزان | |
| مسائل برجسته | |
| اهلبیت • چهارده معصوم • کرامت • تقیه • مرجعیت • ولایت فقیه | |
- اين مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی میشود:
- در این باره، تعداد بسیاری از پرسشهای عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل خلافت الهی (پرسش) قابل دسترسی خواهند بود.
واژهشناسی لغوی
- خلافت "به کسر خاء" به معنای نیابت از غیر است، به جهت غیبت منوب عنه یا به علّت مرگش یا به جهت عاجز بودنش و یا به سبب شرافت بخشیدن به نایب[۱]. واژه خلیفه در قرآن کریم به معنای جانشین خداوند بر روی زمین آمده است و این خلافت تمام نمیشود، جز اینکه خلیفه در همه شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیر، حاکی از مستخلف باشد[۲]. در این مدخل، معنای اصطلاحی "خلافت الهی" مقصود است و آنچه به امامت و رهبری مربوط میشود، در جایگاه خود آمده است. در اینجا از واژه "خلف"، "ورث" و مشتقّات آن دو و نیز از بعضی آیات با توجّه به شأن نزول و روایات مربوط استفاده شده است[۳].
مفهوم لغوی خلیفه
- از نظر لغوی، خلیفه مشتق از خَلَف، به معنای آمدن چیزی بعد از چیزی که به جای آن قرار بگیرد، است: أن يجيء شيء بعد شيء يقوم مقامه[۴].
- بنابراین، خلیفه به معنای جانشین است؛ لذا برخی در معنای لغوی آن نوشتهاند: "خلیفه در لغت به معنای کسی که جانشین غیرش است یا بَدَل از او در عملی که انجام میداده. خلیفه در اصل: خلیف بر وزن فعیل به معنای فاعل بوده و تاء در آن برای مبالغه در وصف، مثلِ علامة است"[۵].
- دیگری نوشته است: "معنای اصلی خلف، عبارت از چیزی که پشت سرِ چیزی باشد، و در مقابل بودن، ضدّ آن است؛ و آن یا از جهت زمانی است یا مکانی یا از جهت کیفیت. کیفیت، مانندِ جانشین شدن مردی از پدرش در خصوصیات اخلاقی و کیفیت روش زندگی"[۶] و در ادامه مینویسد: "جمع خلیفه، خلائف مثل: کریم و کرائم و جمع خلیف، خُلَفا، مثل شریف و شُرَفا است"[۷][۸]
- خلیفه بر وزن فعیله است و حرف "تا" در آن برای مبالغه و جمع آن خلائف و خلفاء میباشد. خلیفه و خلافت از ریشه خلف (پشت سر) به معنای جانشینی است.
- ابن منظور ذیل واژه خلف میگوید: "خَلَفَه يَخْلُفُه یعنی جانشین شد. خَلَفَ فلان فلاناً یعنی فلانی جانشین فلانی شد. اسْتَخْلَفَهُ یعنی او را جانشین خود قرار داد. الخَلِيفةُ: الذي يُسْتخْلَفُ ممن قبله، و الجمع خَلَائِف کسی که به جای شخص پیش از خود مینشیند و جمع کلمه خلیفه، خلائف است. الخِلَافة به معنای پادشاهی میباشد"[۹].
- راغب اصفهانی مینویسد: خلافت به معنای نیابت و جانشینی از دیگری وضع گردیده است که این جانشینی یا به علت غایب بودن شخص یا مرگ وی و یا ناتوانی او و یا برای احترام و شرافت جانشین میباشد[۱۰] و جمله إستخلف الله عباده في الأرض به معنای اخیر میباشد که خداوند اولیای خویش را در زمین خلافت و نمایندگی میدهد.
- همچنین در کتاب العین بیان گردیده است که: خلیفه کسی است که به جای شخص پیش از خودش مینشیند و جای او را میگیرد. جن ریاست و عمارت دنیا را دارا بود، پس حق تعالی آدم و ذریهاش را جانشین وی قرار داد و قول حق تعالی این است که همانا من در زمین خلیفه قرار دادم.[۱۱].
- نیز در مقایس اللغة در این زمینه وارد شده است که: خلافت بدین جهت خلافت و جانشینی نامیده شده است که دومی بعد از اولی میآید و جانشینش میگردد و میگوید: "نشستم جانشین فلانی یعنی بعد از او"[۱۲].
- در مجمع البحرین از قول ابن اثیر بیان شده است که: خلیفه کسی است که مقام کسی را که رفته برمیگزیند و جانشین وی میشود و مکان او را پر میکند[۱۳].
- در قاموس قرآن نیز آمده است: "خلیفه به معنای نائب و جانشین میباشد"[۱۴].
- آیتالله جوادی آملی هم در این باره میفرمایند: "خلیفه، فعیله به معنای فاعل است نه به معنای مفعول، جانشینی سابق، نه کسی که ملحوق به دیگری است و پس از او بر جای وی مینشیند گرچه برخی چنین پنداری را ارائه کردهاند"[۱۵].
- در غیاث اللغات خلافت به معنای به جای کسی و بعد از وی بودن، تعبیر شده است[۱۶].
- دهخدا نیز در لغت نامه خود آورده است: "خلافت مصدر "خلف" و به معنای جانشین بیان شده است"[۱۷].
- مرحوم طالقانی در کتاب تفسیرش آورده: "خلیفه، از خلف، کسی که جای دیگری بنشیند و قائم مقام او باشد و کار او را سامان بخشد، تاء برای مبالغه است"[۱۸].
- در فرهنگ فارسی هم خلیفه دارای معنای متعددی میباشد که از جمله برای خلیفه معانی جانشین، ولیعهد، شاه، شاهنشاه و غیره ذکر شده است[۱۹].
- بنابر آنچه تاکنون بیان شد، "خلیفه" یعنی کسی که جای شخص دیگر مینشیند و شخص جانشین در حکم کسی است که جانشینی او را بر عهده گرفته است و باید همه شئون و کارهایی که بر عهده یک جانشین میباشد را نیز تقبل نماید[۲۰]
مفهوم اصطلاحی خلیفه
- خلیفه در اصطلاح به معنای حاکم است، بنابراین منظور از خلافت آدم، حاکمیت او در روی زمین است، همچنانکه در آیه ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ...﴾[۲۱] آمده است[۲۲].
- خلیفه کسی است که همواره قیام به خلافت و نمایندگی از آفریدگار بر جامعه بشر خصوصاً و بر جامعه ممکنات عموما بنماید و این از مناصب عالیه و بهترین موهبتهای الهی است که بر جامعه ممکنات ارزانی داشته و لازم وجود بشر و نظام تکلیف وجود خلیفه است[۲۳].
- خلیفةالله در اصطلاح اسلامی به این معنا آمده است که خدا کسی را از میان مردم به عنوان حاکم و امام انتخاب میکند؛ و نیز خلافت در اصطلاح شرع اسلام عبارت است از امامت، پیشوایی، حکومت، ریاست و گستره عمومی در امور دین و دنیا به عنوان جانشین پیامبر(ص).
- ابنخلدون در تعریف خلافت میگوید: "خلافت عبارت است از وادار کردن تمامی مردم بر مقتضای نظر شرعی در مصالح اخروی و دنیوی، زیرا در نظر شارع تمامی مصالح دنیوی در راستای مصالح اخروی معتبر است پس در حقیقت خلافت عبارت است از جانشین شدن از طرف صاحب شریعت برای حراست و پاسداری از دین و سیاست دنیا"[۲۴]؛
- یوسف ایبش هم در کتاب خویش به نقل از ماوردی در تعریف خلافت میگوید:آن عبارت است از جانشین شدن از طرف پیامبر(ص) برای پاسداری دین و سیاست دنیا[۲۵].
- بعضی از نویسندگان خلافت الهی را مرادف با مقام ولایت امری میدانند.
- سعید العذاری میگوید:"معنی خلیفه مرادف با اولی الامری میباشد و معنای خلافت مرادف ولایت و پادشاهی کردن است"[۲۶].
- همچنین قلقشندی میگوید:"خلافت در عرف عام اطلاق میشود بر سرپرستی و زعامت بزرگ که عبارت باشد از ولایت عمومی بر همه امت و قیام به امور امت..."[۲۷].
- در کتاب اقرب الموارد خلافت را چنین معنا کردهاند: در اصطلاح شرع، خلیفه به معنای امامی است که بعد از امام دیگر میآید و جانشین او میگردد[۲۸].
- از معنای اصطلاحی خلیفه و خلافت فهمیده میشود که خلافت در واقع منصب الهی است و خلیفه باید از جانب خدا انتخاب شود. علاوه بر این، ممکن است لفظ خلیفه منصرف به کسی که رسول خدا(ص) او را برای خلافت تعیین کرده باشد. پیامبر اکرم(ص) لفظ خلیفه را در معنای نیابت و جانشینی از طرف خود بکار برده است و این لقب بزرگ جانشینی را به وصی و باب شهر علمش، امام علی(ع) بخشید. تمام اصحاب برجسته، اتفاق دارند که پیامبر(ص) بدون تعیین خلیفه از دنیا نرفته است[۲۹]
چند نکته
- هر چهار کلمه خلیفه، امامت، نبوت و رسالت، از واژگانی هستند که از جهت لغوی، دارای معانی عامی بوده و شامل موارد کثیری میشوند؛ اما از جهت اصطلاحی دینی، دارای معانی خاص بوده و عدهای محدود و مخصوص را در بر میگیرند.
- هر چهار کلمه از جهت مفهوم با هم اختلاف دارند؛ لذا نظریه ترادف معنا در بعضی از آنها[۳۰]، مانند نبوت و رسالت مردود است.
- هر چهار کلمه با وجود معانی مختلف، ممکن است در یک مصداق جمع شوند که فردی از بندگان خاصّ خدای سبحان، دارای مقامها خلافت، نبوت، رسالت و امامت باشد، چنان که در حضرت ابراهیم(ع)، همه آن مقامها جمع بود.
- از جهت وحدت مصداق امامت با خلافت، در روایتی از امام رضا(ع) در تعریف امام آمده است:"امام، امین خداوند در میان آفریدههایش و حجت پروردگار بر بندگانش و جانشین خداوند در سرزمینهایش و دعوت کننده مردم به سوی خدا و دفاع کننده از احکام و محرّمات الهی است"[۳۱]؛ .
- با کمی دقت در روایات ولایت، معلوم میشود ولایتِ ولیّ حقی که به معنای راهنما و سرپرست دینی مطرح شده، قابل انطباق بر امامت و خلافت نیز است و هر سه لفظ ولایت، امامت و خلافت، دارای یک مصداق و فقط منطبق بر یک فرد در هر زمانی میشود.
- بنابراین، خلافت از جهت مراحل، در مرحله قبل از مراحل نبوت، رسالت و امامت، و از جهت رتبهبندی عقلی، بعد از رتبه عبودیت قرار دارد تا مقام عبودیت محقًق نشود، خلافت تحقق نمییابد و بعد از تحقق شایستگی خلافت، از جهت رتبه، نوبت به مقامات والای معنوی نبوت، رسالت و امامت میرسد.
- پس: خلافت مانند کلمه "حجةالله" با امامت، نبوت، رسالت و ولایت ولیّ حق، از جهت مصداق هیچ تفاوتی ندارد[۳۲] و دارای معنایی است که شامل همه آنها میشود، اگر چه هر کدام از آن واژهها، معنای ارزشمند و والایی دارند که قابل تصور و تبیین با الفاظ نیستند؛ لذا کلمه خلیفه[۳۳] بر وصیّ پیامبر اطلاق میگردد، در حالی که اطلاق نبوت و رسالت بر او جایز نیست؛ همچنان که ممکن است، فردی دارای مقام امامت باشد، ولی دارای مقام نبوت و رسالت به معنای معروف نباشد، مانندِ ائمه اهلبیت پیامبر اسلام(ص)؛ لذا اطلاق هر یک از آن کلمات، با لحاظ جهتی است، که در آنان وجود دارد.
- بنابراین، بر همه پیامبران و اوصیای آنان، کلمه خلافت قابل انطباق است و از آنها به خلفای الهی تعبیر میشود[۳۴].
اجزاء خلافت
- مفسران قرآن کریم در ذیل آیه ﴿وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۳۵]، درباره خلافت و جانشینی انسان بحثهای مشروحی ارائه دادهاند و به فضیلت انسان نسبت به دیگر موجودات هستی و به عبارتی اشرف مخلوقات بودن انسان اشاره کردهاند. این آیه جایگاه انسان را در نظام آفرینش و ارزش و رتبه او را بیان میکند.
- آنان میگویند: "خلیفه" در سخن خدای متعال: ﴿قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ به معنای جانشین است؛ یعنی کسی که در مقام دیگری باشد. در این آیه، موضوع خلافت مطرح، ولی درباره "مستخلفٌ عنه" سکوت شده است. به موجب این مسئله مفسران و صاحب نظران، در این موضوع با هم اختلاف نموده و دیدگاههای گوناگونی را در این باب بیان کردهاند؛ این آیه به نوعی از آیات مشکل و متشابه قرآن به شمار میرود.
- اجزاء خلافت شامل مستخلِف - که خداوند سبحان است (خلیفه گرداننده)، مستخلف - که انسانهای روی زمین هستند (خلیفه شده)، مستخلَف علیه - (آنچه خلافت بر آن صورت گرفته است) که شامل انسان، جامعه و زمین (طبیعت) میباشد[۳۶]
خلیفه (مستخلَف)
- در تعیین مصداق خلیفه چه کسی است و خلیفه الهی در زمین کیست؟ آیا این مقام به شخص حضرت آدم(ع) اختصاص دارد یا شامل کسان دیگر نیز میشود، چندین احتمال مطرح است که به بررسی اجمالی آنها میپردازیم.
- مقام خلافت الهی، به شخص حقیقی آدم(ع) اختصاص دارد و به انسانهای دیگر مختص نیست، چنانکه زمخشری[۳۷] و طبرسی[۳۸] گفتهاند.
- تعمیم خلافت الهی به انسانهای کامل؛ یعنی به غیر از حضرت آدم(ع) انسانهای کامل نیز از این مقام برخوردارند.
- تعمیم خلافت الهی به همه مؤمنان وارسته و پرهیزگار.
- تعمیم مقام خلافت الهی به عموم انسانها؛ برخی بر این پندارند که مقام خلافت الهی افزون بر حضرت آدم(ع) و انسانهای کامل و وارسته به انسانهای مؤمن و کافر نیز اختصاص دارد؛ چنانکه ظاهر کلام "المنار"[۳۹] این است که مطلق انسانها به طور بالفعل به این تاج کرامت مکرم شدهاند؛ گرچه در برابر نعمت خلافت همانند بسیاری از نعمتها و فضیلتهای دیگری که خداوند به آنان ارزانی داشته، ناسپاسی کنند و "ظلوم" و "جهول" شوند.
- تعمیم آن به همه انسانها اعم از مؤمن و کافر، لیکن نه به گونهای که در احتمال چهارم گذشت، بلکه در این وجه که مختار ماست، آنچه جعل شده حقیقت جامع خلافت برای حقیقت انسان است و چون هم خلافت الهی مقول به تشکیک و دارای مراتب گوناگون است و هم کمالهای انسانی درجات مختلفی دارد هر مرتبه از خلافت برای مرتبه ویژهای از مراتب هستی آدمی جعل شده است.
- توضیح اینکه منشأ خلافت انسان، نهادینه شدن علم به اسماء در نهاد اوست و بیتردید علم به اسمای حسنای الهی حقیقتی دارای مراتب است؛ به هر میزان آدمی به صراط مستقیم اعتقاد، اخلاق و عمل هدایت یابد، اسمای الهی در هستی او از قوه به فعلیت رسیده، به تبع آن، خلافت الهی نیز ظهور میکند.
- بنابراین کسانی که در حد استعداد انسانیت هستند، تنها از استعداد خلافت بهرهمندند و کسانی که در کمالهای انسانی و الهی ضعیف یا متوسطند، چون علم به اسمای الهی در آنان ضعیف یا متوسط است ظهور خلافت الهی نیز در آنان ضعیف یا متوسط است و انسانهای کامل که از مرتبه برین علم به اسمای الهی بهرهمندند، از برترین مرتبه خلافت الهی نیز برخوردارند[۴۰][۴۱]
- بررسی احتمالهای پنجگانه:
- احتمال اول پذیرفته نیست؛ یعنی مراد از خلیفه شخص حقیقی آدم(ع) نیست، بلکه مراد شخصیت حقوقی آدم و مقام انسانیت است. به بیان دیگر، عصاره انسانیت و مقام شامخ انسانیت در قصه خلافت به صورت آدم جلوه کرد و آدم الگوی انسانیت شد؛ چنانکه آنچه فرشتگان در برابر او خاضع شدند شخص آدم نبود، بلکه آدم همانند کعبه، به منزله قبله قرار گرفت و شخصیت و انسانیت او که شخصیت و انسانیت همه انسانهاست مسجود لهواقع شد که تحقیق آن به تفصیل در آیات بعد خواهد آمد[۴۲]. بر این مدعا (که اجمالاً شخص آدم، مقصود نیست) شواهدی دلالت دارد:
- وقتی جملهای به صورت اسمیه بیان شود ویژگی استمرار را به همراه دارد و آیه شریفه ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ به صورت جمله اسمیه بیان شده است.
- آیات تسخیر نشان میدهد که مسخر شدن زمین و بهرهمندی از فوائد آن، برای تمام انسانها است و ویژه شخص خاصی نیست و این تصرف که به عنوان جانشینی خداوند متعال صورت میگیرد، برای نوع انسان است و این کلام مؤید به روایتهایی است که تسخیر زمین و بهرهمند شدن از آن را به همه انسانها اختصاص میدهد.
- چنانکه بیان شد ملاک شایستگی انسان برای خلافت اللهی آگاهی از اسماء حسنای الهی است و این علم به شخص حضرت آدم مختص نیست و انسانهای دیگر نیز میتوانند در سایه عمل به آموزههای دینی آن را از قوه به فعل تبدیل کرده و از خلافت الهی بهرهمند شوند.
- خلافت الهی به حضرت آدم اختصاص ندارد؛ زیرا اگر چنین بود با توجه به عصمت حضرت آدم(ع) اعتراض فرشتگان بر خونریزی و فساد در زمین، دلیلی نداشت.
- خطاب آیه شریفه ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾[۴۳] به عموم و نوع انسانها است تنها به حضرت آدم(ع) اختصاص ندارد و وی به عنوان نوع بشریت مسجود فرشتگان شد.
- روایتهایی از ائمه معصومین بیان میدارد که زمین از حجت خدا خالی نیست و فرزندانی از آدم خلیفه و حجت خدا بر روی زمین هستند. «قَالَ أَبُو الْحَسَنِ(ع): إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ»[۴۴].
- احتمال دوم، به روایتهایی اشاره دارد که مجعول در آیه خلافت آدم(ع) و هر انسان کامل دیگری میدانند؛ مانند روایتی که میگوید: "پس از اینکه آدم فرشتگان را از اسمای حجج خداوند باخبر ساخت آنها دانستند که مسمیات این اسماء، از فرشتگان به مقام خلافت شایستهترند"[۴۵] نظیر همین روایت است روایت امیرالمؤمنین(ع): «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَخْلُقَ خَلْقاً بِيَدِي أَجْعَلُ ذُرِّيَّتَهُ أَنْبِيَاءَ مُرْسَلِينَ وَ عِبَاداً صَالِحِينَ وَ أَئِمَّةً مُهْتَدِينَ أَجْعَلُهُمْ خُلَفَائِي عَلَى خَلْقِي فِي أَرْضِي...»[۴۶].
- در پاسخ به این احتمال شایان ذکر است که با بررسی روایتهای ذکر شده معلوم میشود که این روایتها برخلافت حضرت آدم(ع) و انسانهای کامل تصریح دارند ولی خلافت دیگر انسانها را نفی نمیکنند و انحصار از آنها استفاده نمیشود.
- احتمال سوم، مقتضای سنخیت میان خلیفه و مستخلف عنه است و چون مستخلف عنه خداوند متعال است، خلیفه نیز باید در صفات کمالی بهرهای از حضرت حق برده باشد. با توجه به اینکه سنخی میان خلیفه و مستخلف عنه لازم است و سنخیت به تمام معنا برای تمام انسانها قابل تصور نیست و در برخی از صفات، سنخیت وجود دارد، بنابراین انسانهای مؤمن و پرهیزگار نیز همچون انسان کامل، خلیفه الهی هستند و انسان اکمل، کاملترین خلیفه است و به عنوان صادر اول یا ظاهر اول، تجلی مییابد.
- درباره احتمال سوم باید گفت توجیه مزبور، منافاتی با بالقوه بودن انسانها ندارد و هر انسانی بالقوه خلیفه الهی است و میتواند آن را به فعل برساند و سنخیت را در صفات کمالی پدید آورد.
- احتمال چهارم، به چند مطلب اشاره دارد که قائلان آن، بدان تمسک جستهاند:
- در روایتهایی از ائمه اطهار(ع) آمده است که فرشتگان زمانی به دعوت بر امامت در نماز بر انسان شدند، از امامت بر انسان امتناع کردند. از این روایتها استفاده میشود که همه انسانها خلیفه الهیاند. به یکی از این روایتها در ذیل اشاره میکنیم: از قول جبرئیل نقل شده است: "ما فرشتگان زمانی که امر به سجده بر حضرت آدم(ع) شدیم بر ا انسانها مقدم نمیشویم"[۴۷].
- در آیه مبارکه ذیل، همه انسانها مورد خطاب قرار گرفتهاند که نشان میدهد امر به سجده بر آدم، به عنوان نماد نوع بشری بوده است و در واقع، همه انسانها مسجود فرشتگان واقع شدهاند ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ﴾[۴۸]
- اعتراض فرشتگان به انتخاب انسان به عنوان خلیفه و اعتراض به خونریزی و فساد در زمین، ناشی از برداشت آنها است؛ به این معنا که نوع بشر برای خلافت انتخاب شده است؛ در حالی که ما از آنان پاکتریم و همیشه در حال تسبیح و تقدیس هستیم.
- درباره احتمال چهارم، باید گفت که این روایتها بالقوه بودن مقام خلافت الهی را برای همه انسانها اثبات میکند و انحصار اختصاص آن را برای حضرت آدم(ع) و انسانهای کامل نفی میکند یعنی اثبات خلافت بالفعل برای همه انسانها حتی کافران و فاسقان و معاندان، ناتمام است و تنها میتواند قوه و استعداد خلافت را در انسانهای غیر مؤمن اثبات کند[۴۹].
- احتمال پنجم، باید گفت ملاک خلافت الهی، علم به اسمای الهی است؛ یعنی خلیفه، مظهر همه اسمای حسنای خداوند سبحان است و برخی از موجودات، مظهر برخی از اسمای الهیاند و سهمی از خلافت را میبرند؛ به بیان دیگر، خلافت الهی از سنخ کمال وجودی و تشکیکپذیر است و مرتبه عالی آن از آنِ انسان اکمل است و مراتب نازلتر آن، به انسانهای کامل و انسانهای وارسته تعلق دارد. این احتمال با معنا و حقیقت خلافت الهی سازگار است و حقیقت خلافت نیز این احتمال را تأیید میکند.
- نتیجه اینکه خلافت الهی ویژه شخص حضرت آدم نیست و نیز به انسانهای کامل و مؤمن اختصاص ندارد، بلکه به نوع بشریت اختصاص دارد؛ یعنی تمام انسانها بالقوه خلیفه الهیاند و بالفعل هر شخصی با توجه به کمالات و مظهریت اسمای حسنای الهی، در مرتبهای از خلافت قرار دارد. برای درک این مفهوم، باید حقیقت خلافت و مراتب آن توجه کرد[۵۰].
- صدرالمتألهین درباره عمومیت خلافت الهی برای همه انسانها، مینویسد: "هریک از افراد بشر اعم از اینکه کامل باشد یا ناقص، به حسب برخورداری از حظ و سهم انسانیت، نصیبی از خلافت الهی دارند، چنانکه خدای متعال میفرماید: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ﴾[۵۱]، اهل فضل از انسانها در آینه اخلاق ربانی خود صفات جمال الهی را نمایش میدهند و خداوند سبحان با ذات و جمیع صفاتش در آینه قلوب انسانهای کامل تجلی و ظهور میکند؛ و انسانهای ناقص جمال صنع و کمال مخلوقات او را در آینه صنعتها و حرفههایشان نشان میدهند. خلقت انسان، بعد از اینکه طبیعت همه مراحل رشد خود را (اعم از مرحله جمادی، نباتی و حیوانی) سپری کرد، آغاز میشود و این خود یکی از سنن الهی است چرا که موجود اشرف بایستی همه خصوصیات موجود اخص را دارا باشد؛ بر این اساس، ذات انسان جامع همه قوای زمینی و آثار نباتی و حیوانی، خواهد بود و این اولین درجه انسانیت است که مشترک بین همه انسانهاست؛ در مرحله بعد آدمی، با تحصیل علم و عمل، میتواند به عالم ملکوت اعلی نائل شود همچنانکه خدای سبحان میفرماید: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾[۵۲]، حتی انسان، با استکمال ذات خویش از طریق معرفت کامل و عبودیت تامش، میتواند از این مرحله نیز گذر کرده و بعد از فنای ذات خود به لقای پروردگار نائل گردد؛ که در این مرحله، به مقام ریاست عالی نائل آمده و مسجود فرشتگان آسمانی گشته و حکمش در ملک و ملکوت نافذ خواهد بود"[۵۳][۵۴]
خلیفه گرداننده (مستخلفٌعنه)
- به کسی که خلیفه، خلافت وی را به عهده دارد "مستخلفٌعنه" اطلاق میشود. حال نکته دیگر در باب خلافت این است که مستخلفٌعنه کیست؟ و انسان جانشین چه کسی است؟ در این مورد نیز اقوال، مختلف است:
- ۱. فرشتگانی هستند که در زمین بودند و به جنگ جنهایی رفتند که به فرماندهی ابلیس در زمین زندگی میکردند و دست به فساد و خونریزی زده بودند. این گروه از فرشتگان از جانب خداوند مأمور نابود کردن گروه تبهکار جن شدند و پس از آن بر زمین حاکم شدند؛ بر این احتمال روایتهایی نیز از ائمه اطهار نقل شده، از جمله این روایت: «عن الصادق(ع): إن إبليس كان بين الملائكة يعبد اللَّه في السماء و كانت الملائكة تظنّه منهم و لم يكن منهم و ذلك ان اللَّه خلق خلقاً قبل آدم و كان إبليس حاكماً فيهم فأفسدوا في الأرض و عَتَوْا و سفكوا بغير حقّ فبعث اللَّه عليهم الملائكة فقتلوهم و أسروا إبليس و رفعوه معهم إلى السماء فكان مع الملائكة يعبد اللَّه إلى أن خلق اللَّه آدم فلمّا أمر اللَّه الملائكة بالسجود لآدم و ظهر ما كان من حَسَد إبليس له و استكباره علمت الملائكة أنّه لم يكن منهم، و قال إنّما دخل في الأمر لكونه منهم بالولاء و لم يكن من جنسهم»[۵۵].
- این احتمال مورد قبول نمیباشد: چون این روایت با ظاهر روایت دیگر قمی از امام باقر(ع) منافات دارد زیرا ظاهر آن روایت این است که هنگام جعل خلیفه، موجوداتی که در زمین زندگی میکردند جن و نسناس بودند نه ملائکه. همچنین با توجه به اینکه، خلیفه در آیه، جایگاهش زمین است و فرشته بودن با زمینی بودن که لازمهاش شهوت و غضب و تضاد و تزاحم است سازگار نیست؛ زیرا مطابق آیاتی نظیر ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ * لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[۵۶] همه فرشتگان معصومند و ممکن نیست امتی زمینی باشند. دلیل دیگر اینکه اگر مستخلف عنه ملائکه باشند و انسان خلیفه آنها باشد دیگر جا برای گفتن ﴿وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ...﴾[۵۷] و اینکه ما به این مقام شایستهتریم باقی نمیماند[۵۸].
- ۲. جنهای فاسد و خونریزی بودند که منقرض شدند و آدم(ع) جانشین آنها شد.
- این احتمال با توجه به اعتراض فرشتگان و اعلام آمادگی آنها برخلافت و استدلال بر شایستگی خود، با جانشینی حضرت آدم(ع) تناسبی ندارد. همچنین برای آن، به امر مهمی چون تعلیم اسماء نیاز نبود. نیز سجده فرشتگان بر حضرت آدم(ع) نشان میدهد که منظور از خلافت، جانشینی از جنها نبوده است[۵۹].
- ۳. همه موجودات هستند، زیرا آدمی نسخه جمع عالم است و از همه انواع کائنات و اصناف موجودات، نمونهای در او به ودیعت گذاشته شده است.
- این ویژگی انسان که نمونه و عصارهای از تمام موجودات عالم است، کرامت و کمال والایی است، ولی سبب تعلق خلافت نمیشود و وجهی برای خلافت موجوداتی که در مقام خود مشغول انجام وظیفهاند، نیست؛ هرچند منشأ و بستر مناسبی برای خلافت پدید آورد. از اینرو با توجه به بسیاری از روایتها و علل دیگر، مقصود از خلافت حضرت آدم(ع) جانشینی از همه موجودات نیست.
- ۴. انسانهای پیشین موسوم به "نسناس" هستند.
- این احتمال، با توجه به اعتراض ملائکه بر جانشینی آدم(ع) نادرست است؛ زیرا در این صورت، اعتراض جایی نداشت و لازم دانستن شایستگی برای خلافت و شایسته نبودن فرشتگان، با این احتمال ناسازگار است[۶۰].
- ۵. خدای سبحان است.
- نظر دقیق آن است که این خلافت از آن خداست. چرا که:
- سیاق آیه خلافت و آیه بعدی این است که خداوند در مقام اعطای کرامت و کمال به انسان است، کرامتی که نیاز به زمینه مناسبی چون علم به اسماء دارد و ملائکه مکرم از زمینه فوق محرومند. چنین کمال و کرامتی در صورتی تصور دارد که انسان خلیفه خدا باشد نه خلیفه دیگری.
- نسلهای فراوانی یکی پس از دیگری آمدهاند و هرکدام جانشین دیگری بوده است و آفریدگار همه آنها خدای سبحان بوده است، ولی هنگام آفریدن هیچیک، فرشتگان را در جریان آفرینش نسل جدید قرار نداد و از آن به عنوان خلیفه یاد نکرد[۶۱].
- اگر مستخلف عنه ملائکه باشند و انسان خلیفه و قائم مقام آنها باشد دیگر وجهی برای گفتن ﴿وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾[۶۲] باقی نمیماند؛ چون در این صورت آنها اصل و انسان فرع خواهد بود. چنین تعبیری در قرآن کریم نشان دهنده اعطای مقامی برتر از مقام فرشتگان به انسان است؛ مقامی که فرشتگان ظرفیت و شایستگی آن را ندارند و تنها انسان است که از چنین ظرفیتی برخوردار است[۶۳].
- مضافاً بر این از تعجب فرشتگان استفاده میشود که چنین خلافتی در نظر آنان که بندگان مکرم و معصوم خدا بودهاند مقامی بس بزرگ و عظیم بوده است، حال اگر خلافت آدم از جانب اشخاص دیگر که قهراً در رتبه پایینی قرار داشتند میشد، برای فرشتگان مایه اعجاب و موجب سؤال نبود. بنابراین سؤال و تعجب فرشتگان تنها در "خلافت از خدا" برای آدم معنا پیدا میکند[۶۴]
عناصر استخلاف (مستخلف علیه)
- مستخلف علیه یعنی آنچه خلافت بر آن صورت گرفته است که شامل انسان، جامعه و زمین و طبیعت میباشد.
- وقتی این آیه را مورد مطالعه قرار دهیم: "هنگامی که خداوند به فرشتگان گفت من روی زمین خلیفهای خواهم نهاد، فرشتگان گفتند آیا کسی را در زمین قرار میدهی که در آن فساد و خونریزی کند، حال آنکه ما، ترا به سپاست تسبیح میگوئیم و تقدیست میکنیم".
- ملاحظه میشود خداوند تعالی فرشتگان را آگاه میسازد که بنیاد جامعه را روی زمین پیافکنده است، میخواهیم بدانیم عناصر این جامعه کدام است؟ از تعبیر قرآن در این مورد میتوان سه عنصر اصلی استخراج کرد. به این شرح:
- انسان.
- زمین یا بهطور کلی طبیعت به حکم: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۶۵].
- عنصر سوم پیوندی است معنوی که انسان را با زمین و یا با طبیعت از یک طرف و انسان را با انسانها به عنوان برادر از سوی دیگر، مربوط میسازد. این پیوند را قرآن استخلاف نامیده است.
- اینها عناصر جامعه روی زمیناند: انسان، طبیعت و پیوندی که انسان را به طبیعت از یک طرف و به برادرانش انسانها از طرف دیگر، مربوط میسازد و این پیوند را قرآن استخلاف نام نهاده است.
- وقتی ما جامعههای بشری را بررسی میکنیم میبینیم همه در عنصر اول و دوم، با هم مشترکند. شما جامعهای را که در آن انسانی باشد که با برادرش انسان دیگر زندگی نکند و یا روی زمین نباشد، یا برای ایفای نقش خود تماس با طبیعت نداشته باشد، پیدا نمیکنید. در این دو عنصر، همه جوامع با هم اتفاق نظر دارند؛ اما در عنصر سوم، هر جامعهای برای خود پیوندی دارد و جامعهها در طبیعت این پیوند و طرز شکلگیری آن، با هم مختلفاند.
- عنصر سوم عنصر پیوند، عنصر متحول و قابل تغییر جامعه است؛ و در هر جامعهای فرق میکند. هر جامعهای این پیوند را به صورتی انجام میدهد. این پیوند دو گونه تعبیر دارد به یک تعبیر، چهار طرفی و به یک تعبیر دیگر سه طرفی میباشد.
- اطراف چهارگانهاش عبارت است از: پیوندی که طبیعت را و انسان را با انسانهای دیگر مربوط میسازد. در اینجا، ما سه طرف داریم که عبارت است از طبیعت، انسان و ارتباط بین انسان و طبیعت یا ارتباط بین انسانها با همدیگر و با فرض طرف چهارم خارج از قالب اجتماعی باز تعبیر ما در ظاهر سه طرفه میگردد، زیرا طرف چهارم در خود جامعه نیست و از قالب اجتماعی بیرون است؛ اما تعبیر اطراف چهارگانه در روابط اجتماعی، باعث میشود طرف چهارم را نیز با وجودی که خارج از قالب اجتماعی است، یکی از بنیادیهای اصلی پیوندهای اجتماعی بدانیم و مقصود از تعبیر اطراف چهارگانهای که قرآن از چهار بعد اجتماعی به نام استخلاف ایراد کرده است همین است.
- بنابراین استخلاف از زاویه دید قرآن پیوندی است اجتماعی و با توجه به تحلیل و بررسی جوانب آن چهار جنبه یا چهار عنصر برای آن نیز میتوان در نظر گرفت، زیرا استخلاف ایجاب میکند:
- مستخلف یعنی خلیفه گردانندهای وجود داشته باشد.
- مستخلف علیه، یعنی معین شود خلافتش در مورد چه چیز است.
- مستخلف بفتح لام یعنی کسی که خلیفه شده کیست؟
- و با دید و بینش خاصی که انسان نسبت به زندگی و جهان از نظر جهانشناسی توحیدی پیدا میکند، با این دید است که میگوید: هیچ آقایی، هیچ خدایی برای جهان و زندگی جز خداوند سبحان نیست و نقش انسان در برخورد با زندگیاش نقش استخلاف است. یعنی خداوند انسان را جانشین خود، روی زمین ساخته و به او مقام امامت بخشیده است. رابطه انسان با طبیعت در این صورت رابطه مالک و مملوک نیست، بلکه در حقیقت رابطه امین با مورد امانت است. رابطه انسان با برادرش انسان دیگر در هر پایگاه اجتماعی که این دو باشند، رابطه دو همکار در انجام وظیفه خلافت الهی است و هیچگونه رابطه آقا و برده، مالک و مملوک یا خدائی و بندگی در بین نمیباشد. این تعبیر اجتماعی چهار طرف قضیه استخلاف است که قرآن طرحریزی کرده و دقیقا با طرز جهانبینی انسان در اسلام مربوط میشود.
- در مقابل این طرح قرآن، رابطه سه طرفی قرارداد که انسانها را با انسانها و طبیعت پیوند میدهد و هرگونه ارتباط و پیوندی با طرف چهارم (خدا) را منکر میشود و این پیوند اجتماعی را از بعد چهارمش یعنی از بُعد "الله" تهی میسازد. براساس این امر یعنی ندیدن بعد چهارم، روابط هر جزئی به جزء دیگر در داخل این پیوند اجتماعی دگرگون میشود و ساختمان اجتماعی به صورت دیگری عرضه میگردد.
- مالکیت و آقایی به رنگهای مختلف پدید میآید، آقایی انسان نسبت به انسان دیگر که برادر او باید باشد به صورتهایی درمیآید که تاریخ با تعطیل بعد چهارم و انسان را مبدأ گرفتن، متعرض این قسم رابطه گردیده است. در این فرض، صورتهای مختلفی از مالکیت و صورتهای متفاوتی از آقائی و سیادت انسانها، نسبت به انسانهای دیگر، پدید آمده و در نمایشگاه زندگی خودنمائی میکند.
- اگر با دقت این دوگونه پیوند را با همدیگر مقایسه کنیم، پیوند چهار طرفی (انسان + طبیعت + رابطه بین انسان و طبیعت + خدا) را با پیوند سه طرفی (انسان + طبیعت + رابطه) بررسی کنیم، ملاحظه میشود افزودن طرف چهارم، تنها یک افزایش عددی نیست. تنها یک طرف به اطراف قضیه افزوده نشده است، بلکه این افزایش یک تغییر بنیادی در اساس روابط اجتماعی و در ساختمان سه طرف دیگر، پدید میآورد و نباید آن را تنها یک افزایش عددی به حساب آورد. وقتی این طرف بر آن سه طرف افزوده شد، به آن سه، طرف روح دیگری میبخشد و مفهوم تازهای میدهد و در روابط چهار طرفی تحول بنیادی صورت میگیرد.
- این تحول، انسان را، با برادرش، شریک در برگزاری امانت و خلافت الهی میگرداند و طبیعت با همه ثروتهایش و با هر چیز و هر کس روی زمین قرار دارد، امانت الهی میشوند و انسان باید وظیفه امانتداری خود را نسبت به آنها انجام دهد و حقوق آنها را ادا نماید.
- طرف چهارم در حقیقت ساختمان روابط اجتماعی را دگرگون میسازد، بنابراین ما در برابر روابط اجتماعی دو طرز میتوانیم رفتار کنیم، یکی پیوند چهار طرفی و دیگری پیوند سه طرفی. قرآن تنها پیوند چهار طرفی را باور دارد. چنانکه از آیه یاد شده، روابط چهار طرف استفاده گردید؛ زیرا خلیفه ساختن انسان، همان پیوند چهار طرفی در روابط اجتماعی است، ولی قرآن گذشته از باوری که نسبت به پیوند چهار طرفی دارد، آن را یکی از سنتهای تاریخ میداند. همانگونه که در آیه سابق دیدیم چگونه، دین را یکی از سنتهای تاریخ دانسته همینطور پیوند چهار طرفی روابط اجتماعی که در حقیقت همان پیوند دین در زندگی است را یکی از سنتهای تاریخ میداند. حال ببینیم چگونه میتواند پیوند چهار طرفی یکی از سنتهای تاریخ باشد[۶۶].
- قرآن این پیوند را به دو گونه عرضه میکند: گاهی آن را به عنوان یک عمل خدائی از زاویه دید نقش خدای متعال در عطای او و بخشش به خلق مطرح میسازد. این همان تعبیر قرآن است که میفرماید: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾. این رابطه چهار طرفی است که در این آیه به عنوان عنایت و بخشش الهی مطرح شده خداوند انسان را به مقام خلافت میگمارد. در اینجا خداوند نقش مثبت و لطف خود را به عنوان پروردگار جهان نسبت به انسان، نشان داده است.
- گاهی همین رابطه چهار طرفی از زاویه دید دیگری عرضه میشود. یعنی به عنوان یک موضوع مورد پذیرش خود انسان در این آیه دقت کنید: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولً﴾[۶۷].
- امانت همان صورت پذیرفته شده خلافت است: خلافت از ناحیه خدا عرضه میشود که او این پایگاه بلند را به انسان میبخشد. امانت و خلافت عبارت است از استخلاف و استئمان یعنی به جانشینی برگزیدن و به امانت گرفتن و تحمل بار سنگین آن را کردن و این همان پیوند چهار طرفی است که گاهی از ناحیه ارتباط با بوجود آورنده آن ملاحظه میشود. در این صورت گفته میشود ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ و گاهی از ناحیه پذیرنده آن یا به قول فلاسفه از ناحیه نقش انسان در پذیرش این امانت بررسی میشود. در این صورت گفته میشود ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ...﴾ این امانتی که انسان، آن را پذیرفته و زیر بارش رفته است وقتی بر طبق این آیه بر او عرضه شد بنا به تفسیری که کردیم، به عنوان تکلیف و خواستن وظیفه، به انسان عرضه نشده است تا در حد یک وظیفه بدان عمل کند. مقصود از قبول این امانت که عینا بر کوهها نیز عرضه شده بود و بر آسمانها و زمین نیز عرضه گردیده، بدیهی است برای آسمان و زمین و کوهها تکلیف و اطاعت و امتثال معنی ندارد.
- از اینجا باید بدانیم مقصود عرضه تشریعی و قانونی نیست. مقصود این است که، این عطای پروردگار، در جستجوی جایی متناسب با طبیعتش، متناسب با سرشتش، متناسب با ساختمان تاریخی و جهانیاش، همه جا گردش کرد. کوهها با این خلافت هماهنگی نداشت. آسمانها و زمین با این پیوند اجتماعی چهار طرفه مناسبتی نداشته تا بتواند بار امانت و خلافت الهی را بردارد. بنابراین، عرضه تکوینی صورت گرفت و پذیرش تکوینی پدید آمده و این معنای سنت تاریخی است. یعنی این پیوند اجتماعی چهار طرفه در ساختمان تکوینی انسان قرار دارد و داخل در مسیر طبیعی و رهگذر تاریخی انسان است[۶۸][۶۹]
وحدت خلیفه و مستخلف عنه در صفات
- جهت خلیفةاللهی انسان در بین موجودات و مخلوقات، جامعیت روح انسان و جلوه جامع بودن روح انسان است از خلق اعظم وار روح خدا و مثل اعلی و نفس الرحمن.
- موضوع خلیفةاللهی انسان که در آیات قرآنی بیان گردیده است موضوع سادهای نیست که به آسانی و به سادگی بتوان از کنار آن گذشت. مسئله خلیفةاللهی انسان یک امر تکوینی و یک واقعیت است، در نظام وجود و هستی، بین همه موجودات و حتی موجوداتی که از سعه وجودی بالاتری برخوردار هستند و حتی بین ملائکه الهی و مقربین از آنها هیچ موجودی از این امتیاز که انسان واجد آن است یعنی خلیفةاللهی برخوردار نیست.
- حقایق عالیه و ملائکه مقربین با وجود کامل خود و با سعه وجودی که دارند از جمال و جلال خالق خود حکایت دارند و از وجود حق و کمالات وجودی او خبر میدهند و او را پاک و منزه از عیوب و نقائص وجودی نشان میدهند و جلوههایی هستند که از کمالات نامتناهی او میگویند و هر بینندهای را به جمال و جلال او هدایت میکنند و به قدرت و کبریاء و عظمت او دلالت مینمایند و خلاصه اینکه او را نشان میدهند و مرآتهای حق و صفات او هستند، اما حق مطلب را و حق خلافت را اداء نمیکنند، زیرا که خلیفه وجود حق و کمال محض که همه اسماء حسنا و صفات علیا را واجد است باید از همه اسماء و صفات او خبر بدهد و او را با همه اسماء و صفات نشان دهد و این در صورتی میشود که خلیفه جلوه همه اسماء حسنی وصفات علیا باشد و نه جلوه بعضی از اسماء و صفات[۷۰].
- مقام خلافت تمام نمیگردد مگر اینکه خلیفه نمایشگر مستخلف (عنه) باشد و تمامی شئون وجودی، آثار، احکام و تدابیری که به خاطر تأمین آنها خلیفه و جانشین برای خود معین کرده را داشته باشد. خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسمای به اسمای حسنا و متصف به صفات علیاست و در ذاتش از هرنقص و در فعلش از هر شر و فسادی منزه است[۷۱]. بنابراین خلیفه خدا در زمین باید متخلق به اخلاق خدا باشد و آنچه خدا اراده میکند او اراده کند و آنچه خدا حکم میکند او همان را حکم کند[۷۲].
- همانطوری که مستخلف عنه، حضور و غیاب ندارد و دائماً حاضر است، کسی نیز میتواند، خلیفه او باشد که آیت کبرای او باشد، یعنی او هم به نوبه خود، غیبت و شهادت، یا حضور و غیاب، نداشته باشد و در همه شرایط و با همه انسانها همراه باشد و هیچ کس به این مقام نمیرسد مگر انسان کامل[۷۳].
- البته باید این نکته مورد توجه قرار گیرد که: مقصود از خلیفه این نیست که از هر نظر مانند خدا باشد مثلاً هرگاه خدا واجب الوجود و قیم و ازلی است، خلیفه او هم مانند او واجب الوجود و قدیم و ازلی باشد، بلکه مقصود این است که بشر به عنوان موجود کامل محل تجلی اسماء و صفات حق باشد و انبیاء و اولیاء از این نظر که با اسرار الهی و معارف حقه احاطه دارند نماینده خدا در علم هستند و تصرفات و کارهای فوق العاده آنها در تکوین نشانه قدرت بیپایان پروردگار است ترقیات و تکامل روزافزون علم و اقتدار بشر حاکی از قدرت و علم بی پایان پدیدآورنده او میباشد و همچنین آیه زیر که حاکی از قدرت فوقالعاده حضرت عیسی است نمایندگی او را از جانب خدا در صفت "قدرت" روشنتر میسازد: ﴿إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي﴾[۷۴][۷۵]
تشریح مقام خلافت
- انسان، خلیفه خداست و این مقام والاترین و بالاترین مقامی است که یک موجود میتواند به آن نائل شود. خداوند متعال با لطف خاص خویش ردای خلافت را بر قامت انسان پوشاند و او را اشرف مخلوقات قرار داد.
- آیه خلافت از جمله آیات و عمده آنها در مباحث انسانشناسی است و در بحث خلافت انسان در زمین منحصر به فرد است و بیانگر جایگاه انسان در نظام هستی و ارزش و مقام او هست. محققین و مفسرین ذیل این آیه به مسائلی چون خلافت انسان در زمین، منشأ پیدایش انسان، جایگاه ارزشی او و فضیلت انسان نسبت به موجودات دیگر واشرفیت انسان میان مخلوقات پرداختهاند و یکی از فضایل و کراماتی که با استفاده از این آیه برای انسان قائل شدهاند مقام خلافت الهی است.
- اینکه خداوند درباره هیچ موجود دیگری، از قبل، به فرشتگان اعلامی نداشت و با آنان در میان نگذاشت و مثلا نفرمود: من عرش یا آسمان یا زمین میآفرینم، بلکه تنها درباره آفرینش انسان که حضرت آدم(ع) مصداق کامل آن است فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[۷۶]، دلیل بر آن است که این موجود از ویژگی خاصی برخوردار است که دیگر موجودات امکانی از آن برخوردار نیستند؛ چنانکه تعبیر به "جاعل" به جای "خالق" خالی از لطف نیست؛ زیرا ماده جعل غالبا در امور ابداعی بکار رفته، لطیفتر از ماده خلق است و نشان آن است که بداعت و صنعتی که ﴿بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۷۷] در این موجود بکار برده، با آفرینش سایر موجودها تفاوت دارد.
- تعبیر به "خلیفة" به جای انسان نیز ممکن است اشاره به این باشد که انسان، تنها موجودی زمینی و مرکب از روح و بدن نیست و آنچه در خلافت وی مطرح است نهتنها از محدوده نظر متفکران مادی که هر موجودی را مادی میدانند خارج است، بلکه از محدوده نظر متفکران الهی که انسان را مرکب از بدن و روح مجرد میدانند نیز فراتر است زیرا بر این اساس، همان طور که انسان در بدن خلاصه نمیشود و بالاتر از بدن، مرحلهای به نام روح مجرد دارد، در این دو مرحله نیز خلاصه نمیشود، بلکه بالاتر از روح مجرد دارد که در مخزن الهی و در لوح و کرسی و عرش است و در مقام عنداللهی و لقاءاللهی حضور دارد و در حقیقت، فراتر از "من" به معنای روح که بر بدن مسلط است "من" دیگری در ولیالله و خلیفةالله هست که بر روح او مسلط است[۷۸].
- حقیقت انسان را نفس ناطقه او تشکیل میدهد و الا در مراتب خلقت مادی انسان از نطفه و علقه و مضغه و تبدیل مضغه به استخوان و پوشش استخوان با گوشت، با سایر حیوانات مشترک است. به لحاظ همین بعد است که انسان ارتقا به عالم مجردات پیدا کرده و به وسیله دو بال علم و عمل و یا به عبارتی به واسطه معرفت و بندگی کامل، شایستگی سجده فرشتگان و خلیفه خدا در روی زمین را پیدا کرده بدین ترتیب کرامت خاصی شامل حال او شده است. این شخص انسان کامل است که میتواند مظهر اسم اعظم شود [۷۹]. این جانشین خداوند به جایی خواهد رسید که پس از طی مراحلی، جانشین خداوند در تصرف و ولایت در عالم میشود، به طوری که میتواند کسوت تمام اسما و صفات خداوند را به خود بپوشاند و در نهایت به جایی برسد که تنها تفاوت او با خداوند، این خواهد بود که خدا واجب بالذات وانسان واجب بالغیر هست، بنابراین انسان میتواند در صفات، افعال، مثال خدا شود، همانطوری که خداوند خلق میکند، انسان هم میتواند صوری ایجاد نماید، لکن در مملکت خودش؛ بنابراین خداوند انسان را مملکتی شبیه مملکت خودش قرار میدهد؛ بنابراین جایگاه خلافت الهی سبب میشود که آدمی آینه الهی گشته و در نتیجه قابلیت مظهریت جمیع اسما را در خود محقق کند که البته این مرتبه برای انسان کامل بالفعل و برای دیگران بالقوه وجود دارد. او قطب است و بقیه گرد او حرکت میکنند[۸۰].
- راه شناخت خداوند از طریق شناخت انسان کامل است و انسان کامل کتاب جامعی است که تمام آیات خداوند در او جمع است. در واقع او انسان کبیری است که اشرف ممکنات است.
- مقام خلیفةاللهی همان شجره طوبایی است که اصل و ریشه آن ثابت و شاخههایش در آسمان است: ﴿أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ﴾[۸۱]. *از اینرو فرشتگان آسمانها نیز از میوه این شجره و از علم این انسان کامل بهره میگیرند و اصولاً کمال آن فرشتگان در این است که از این درخت استفاده و در برابر آن خضوع کنند.
- خلیفةالله کسی است که تغذیه علمی و عملی او از تعلیم اسماء تأمین میشود و تنها بدن و وجود عنصری اوست که از باب ﴿وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لَا يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ﴾[۸۲] از زمین و طبیعت تغذیه میکند[۸۳].
- او نه تنها از آسمانها، بلکه از هر موجود امکانی، حتی از فرشته، لوح و قلم نیز بزرگتر است. او هم اهل تسبیح و تقدیس است، هم اهل تحمید و تکبیر؛ یعنی دارای صفات تشبیهی است، هم دارای صفات تنزیهی. او در دنیا و در آخرت میزان اعمال است: «هُم الْمَوازِين الْقِسْط»[۸۴]. هر عملی که مطابق عمل او بود حق و هر کاری که مخالف کار او بود باطل است. او چون اولین صادر و نخستین فیض خداست واسطه نزول برکات الهی به عالم طبیعت است. حتی در فیض ظاهری که به وجود عنصری خودش میرسد، حقیقت و باطن خود او واسطه است؛ یعنی باطن خود اوست که برای ظاهرش جلوه میکند و فیض الهی از باطن او به ملائکه رسیده، از راه ملائک به افراد عادی و از جمله به وجود عنصری خود او میرسد و بالاخره چنین نیست که فرشتگان، نسبت به مقام شامخ وی که تعین اول است سمت تعلیمی داشته باشند، بلکه آنان نسبت به این مرحله برین و والا از خدمتگزاران انسان کامل به حساب میآیند و تنها مراحل نازله انسان کامل است که فرشتگان از مجاری و وسایط فیض آن محسوب میشوند[۸۵][۸۶]
علت و راز خلافت الهی
- راز خلافت، آگاهی به همه اسماء، حقایق و معارف و برخورداری از علم لدنی و شاگرد بیواسطه شدن خداوند است. آگاهی به همه حقایق جهان امکان است که مایه تمایز میان انسان کامل و فرشتگان و سبب محرومیت آنان از مقام خلافت شده است؛ اسمای حسنای خداوند که حقایق الهی است، از یک نظم دقیق ریاضی، برخوردار است، بعضی خاص است و بعضی اخص. برخی عام است و برخی اعم و هر کدام از اسامی خاص یا اخص نیز، زیرمجموعه اسم برتری بهشمار میرود و تمام کارهای خداوند، زیر مجموعه حکمت او و حکمت الهی نیز زیر مجموعه علم اوست. یعنی خداوند چون علیم است، حکیمانه عمل میکند. از اینرو خدای سبحان، جریان خلافت و جانشینی خویش را از راه علم، آغاز کرد و تعلیم اسمای الهی را سرلوحه این کار حکیمانه خود قرارداد، پس راه خلافت الهی، راه علم به اسمای حسنای او است و اگر کسی علم به اسما داشت، خلیفه خدا میشود[۸۷].
- آفریدگار انسان برای پروراندن او بهترین راه را که بیان اسمای حسنا و صفات علیای الهی است، ارائه میفرماید تا انسان که خلیفه خداست، نخست این اسما و صفات را فهمیده و سپس بر محور آن عمل کند و به دنبال آن، هدایت دیگر انسانها را بر عهده گیرد و مخالفان حیات انسانی و خلافت آسمانی آدمی را با حکمت و موعظه حسنه و جدال احسن، به پیمودن صراط مستقیم فراخواند.
- بر این اساس خدای سبحان در سه بخش از آیات قرآن کریم به معرفی اسما و صفات الهی، پرداخته است: در بخش اول ضمن برشمردن اسمای حسنای خویش، خود را صاحب و مسمای آنها میخواند. هم وجود صفات کمالی چون حیات، علم، قدرت، اراده، اختیار، عدل و...؛ را برای خود تثبیت میکند و هم عدم صفات نقص، مانند مرگ و جهل و عجز و جبر و ظلم و... را برای حق (تبارک وتعالی) ثابت میفرماید. سپس انسان را مسافری میخواند که با همه تلاش خود، صیرورت به سوی خدا را پیگیری کرده و سرانجام نیز به ملاقات خدا بار مییابد: ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ﴾[۸۸]؛ و چون خدای سبحان در سمتوسو و اقلیم مشخصی نیست ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾[۸۹]؛ ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾[۹۰]. بنابراین برای جهتدار شدن سیر ملکوتی انسان به سوی خدا، اسما و صفات خود را بیان میکند تا حرکتی آدمی به سوی آنها باشد و از اینرو هرکس به سوی علم یا حکمت یا قسط و... میرود، در حقیقت به سوی خدا حرکت میکند و به هر اندازه که در این سیر ملکوتی، کوشاتر باشد، از مقام جانشینی خدا بهرهمندتر خواهد بود.
- در دومین بخش از آیات، قرآن کریم از انبیا و اولیای الهی یاد میکند که فرمان خدا را در جهت یادگیری و اتصاف به صفات الهی به گوش جان شنیدند و با همه وجود به آنها عمل کردند. یعنی به سوی حیات حقیقی رفتند و حی شدند. به سوی قدرت صادق شتافتند و قادر شدند. در مسیر عدالت، حرکت کردند و عادل شدند و...؛ آنگاه همه انسانها را به اطاعت و اقتدای آنان فرامیخواند و اینگونه، پروردگاری خویش را نسبت به آدمی اعمال میفرماید.
- در بخش سوم از آیات قرآن نیز، نسبت به انسانهای عادی همینگونه عمل میکند. یعنی فرمان فراگیری اسما و صفات را بیان میدارد. سپس به کسانی که بیرون از حلقه انبیا، اولیا و معصومان بودند و این فرمان را اطاعت کردند، اشاره و دیگران را نیز به پیمودن راه آنان، ترغیب میفرماید.
- البته همانگونه که فاصله میان خدای سبحان با پیامبران و امامان، بسیار زیاد است، میان انبیا و اولیا با انسانهای عادی نیز فاصلهای ناپیمودنی وجود دارد و در اتصاف به صفات علیا و اسمای حسنا نیز چنین است. یعنی نه مقایسه علم خدا با علم انبیا و اولیا صحیح است و نه قیاس علم و حکمت پیامبران و امامان با دانش انسانهای عادی و در دیگر صفات نیز مسئله، همینگونه است. لیکن به هر روی، امکان اتصاف به اوصاف الهی برای همه انسانها وجود دارد و هر کس به اندازه هستی خود میتواند به اسما و صفات الهی دسترسی داشته باشد. مثلا حیات که صفتی است الهی برای همه انسانها میسر است. برخی چون عالمان صالح، چنان از این وصف الهی برخوردارند که حتی پس از مرگ هم زندهاند: «وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ»؛ و در مقابل، بعضی چنان محروماند که پیش از مرگ نیز مردهاند و امیرالمؤمنین(ع) آنان را «مَيِّتِ الْأَحْيَاءِ»، خطاب فرمودند[۹۱].
- نتیجه آنکه خلافت انسان از راه تعلیم اسما به دست میآید و حداقل خلافت الهی آن است که آدمی امیر نفس خویش باشد، نه اسیر آن و اگر در دیگران نتواند نفوذی داشته باشد و خلیفهای بپروراند، لااقل در نفس خویش نفوذ داشته و بر او مسلط باشد. اما چون اوج خلافت انسان، تعلیم همه اسما و صفات خداست و از جمله این اسما و صفات، صفت خلیفه پروری است، برترین جانشین خدا کسی است که به خلیفه پروری نیز همت گمارد و چنین حقیقتی را در آیینه وجود مقدس پیامبر اسلام(ص) میتوان یافت که محور خلافت الهی بر ملک و ملکوت است و همه جانشینان خدا از ازل تا ابد، نه تنها از پرتو خلافت او خلیفه شدند که اساساً از برکت وجود او هستی یافته و از عدم تا به وجود، این همه راه آمدهاند[۹۲].
- علاوه بر تعلیم اسماء و اسرار الهی به انسان، میتوان به فلسفه و علل دیگر شایستگی انسان در کسب این مقام از زبان قرآن توجه داشت. در این زمینه دو بُعدی بودن و دمیده شدن روح الهی در او، داشتن عقل، اختیار و آزادی از مهمترین علل شایستگی او برای چنین منزلتی است که بهطور مختصر بررسی میشود، همانطور که گفته شد انسان موجودی دو بُعدی است که حقیقت وجودی او از دو بعد جسمانی و روحانی سرشته شده است لذا از اولین ویژگیهای ذاتی انسان این است که او نه تنها آفریده خداوند است بلکه در طبیعت آفریده او، خداوند از روح الهی خود دمیده است: ﴿فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ﴾[۹۳]؛ ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾[۹۴]؛ ﴿ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[۹۵].
- این آیات تاکید دارند بر اینکه انسان به دست خدا آفریده شده و اینکه آفرینش او در بهترین شکل و معتدلترین ساختار و مقارن با دمیده شدن روح الهی بر او بوده است. اهمیت این اشارات از آنجاست که آیات قرآن چنین اوصافی چون آفرینش به دست خدا و دمیده شدن روح الهی و داشتن بهترین نوع خلقت، جز درباره انسان، به هیچ موجود دیگری نسبت داده نشده است. حال میتوان گفت تاکید فراوان خداوند بر خلقت الهی و متمایز انسان از دیگر موجودات بایستی دارای حکمتی الهی باشد زیرا خداوند که حکیم مطلق است، امکان ندارد فعل عبثی را از خود صادر نماید و بر آن تاکیدات بیمورد داشته باشد.
- آفرینش الهی و صاحب روح الوهی بودن انسان جایگاه و منزلت الهی و ذاتی او را در نظام هستی نشان میدهد و به ما گوشزد میکند که چنین موجودی شایسته دریافت مقام خلافت الهی است، زیرا تنها اوست که مهر و نشان الهی را بر خود داشته و تصویر الوهیت بر روی زمین است علاوه بر آفرینش الهی، اختیار و اراده آزاد نیز از مهمترین خصوصیات ذاتی انسان است که نه تنها او را به کلی از دیگر موجودات هستی جدا و متمایز ساخته است بلکه منزلت خاصی را به او بخشیده است و از علل خلیفةاللهی اوست زیرا در پرتو اراده آزاد و اختیار است که انسان میتواند سرنوشت خود را انتخاب کرده و سعادت یا شقاوت موقتی یا دائمی را برای خود رقم زند. این واقعیت نشان میدهد که انسان موجودی ثابت و دارای ماهیتی تغییرناپذیر نیست، بلکه عقل و اختیار برای او این امکان را فراهم میسازند تا اوصاف وجودی، معرفتی و اخلاقی خود را تغییر داده و هر آن به شکل جدیدی در آید. از اینرو صیرورت و سیلان وجودی و عدم ثبات در شخصیت از ویژگیهای ذاتی انسان و متمایز کننده او از دیگر موجودات است و دقیقاً همین عامل است که او را در اعلی مرتبه یا پایینترین سطح مخلوقات مینشاند و نیز مبتنی بر این واقعیت است که در قرآن برای انسان مراحلی چون آزمون، ابتلا، سختی و شدت تعبیه شده و از او با تعابیری چون کافر و مؤمن، شاکر و غیر شاکر نام برده شده و سرانجام او با پاداش و یا عقاب پیوند خورده است.
- در آیات: ﴿لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾[۹۶]؛ ﴿وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ﴾[۹۷] به موارد مذکور اشاره و تأکید میگردد؛ بالاخص اینکه اختیاری و غیر اجباری بودن دین مبتنی بر مختار و عاقل بودن انسان است و اینکه نتیجه عقل و اختیار انسان تعیین عاقبت خوش یا بد فرجام او در دستان خود اوست؛ یعنی نتیجه اعمال، ارادی و مبتنی بر عقل انسان است که هم شخصیت او را میسازد و هم سرانجام زندگی دنیوی او را[۹۸]
ضرورت خلافت الهی
استمرار خلافت الهی
آثار و برکات فردی جانشینی انسان از خداوند
- خلافت الهی گوهری عظیم و کوثر گرانبهایی است که خدای سبحان در بین آفریدههای خود تنها بر قامت انسان استوار ساخته و دارای برکات و آثار بیپایانی است که در ذیل به پارهای از ویژگیها و برکات وجودی آن، پرداخته میشود:
کاملترین جلوه الهی
- یکی از اوصافی که قرآن کریم برای همه هستی عموما و برای انسان، خصوصا بیان فرموده است، وصف "کلمة الله" است. در دو بخش از قرآن کریم، نسبت به همه هستی تعبیر کلمات الهی به کار رفته است. در یک بخش، خطاب به پیامبر اکرم(ص) میفرماید: ﴿قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا﴾[۹۹].
- در بخش دیگر با تمثیل گستردهتری میفرماید: اگر همه درختان زمین قلم و دریا به مدد هفت دریای دیگر، مرکب شده بود، باز هم شمارش کلمات خدای عزیز حکیم نامیسر میبود؛ ﴿وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾[۱۰۰]؛
- در کنار این وصف عمومی، تنها انسان است که به صورت ویژه بدین صفت متصف گشته و هیچ یک از پدیدههای گستردهای چون زمین و دریا و آسمان و کهکشان و...، به تنهایی با این وصف، ستوده نشده است. عیسای مسیح، نمونه برجستهای از انسانهاست که فرشتگان الهی در آستانه میلادش از او به عنوان کلمهای الهی یاد کرده و در پی مژده تولد او به مریم، مسیح را آبرومند دنیا و آخرت و از مقربان درگاه خدای سبحان خواندهاند؛ ﴿إِذْ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ﴾[۱۰۱].
- بر اساس روایات صادره از امامان معصوم(ع) برجستهترین و بزرگترین کلمه خدا در همه آفرینش، وجود مبارک خاتم الانبیاء(ص) و اهل بیت اوست، چنانچه یحیی بن اکثم از امام علی بن موسی الرضا(ع) سؤال میکند که مراد خداوند از هفت دریا و کلمات خودش چیست؟ و امام رضا(ع) نام هفت دریا را که مورد اشاره آیه است، بیان کرده و سپس میفرمایند: "ما آن کلماتی هستیم که اگر هفت دریا مرکب شمارش آنها شود، هرگز به شمارش نیایند و اوج فضایل آنها آشکار نگردد"؛ «نَحْنُ الْكَلِمَاتُ الَّتِي لَا تُدْرَكُ فَضَائِلُهَا وَ لَا تُسْتَقْصَى»[۱۰۲].
- از امام امیرالمؤمنین(ع) نیز در تفسیر آیه شریفه: ﴿عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ * الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ﴾[۱۰۳] سؤال شده که فرمودند: «مَا لِلَّهِ نَبَأٌ أَعْظَمُ مِنِّي وَ مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»؛ برای خدا خبر و نشانهای بزرگتر از من وجود ندارد[۱۰۴].
- بر این مبنا است که دین الهی بدون حضور و ابلاغ ولایت ولی کامل الهی، ناقص خواهد بود: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾[۱۰۵]؛ و با وجود و حضور او به اکمال و اتمام خواهد رسید: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾[۱۰۶][۱۰۷]
محوریت خلیفه الهی در نظام آفرینش
- اصل وجود و آفرینش خلیفه تام الهی، محور وجود همه خلایق است و کمالات وجودی او نیز محور همه کمالات است، چنانکه در حدیث قدسی آمده است: «لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ»؛ چه اینکه فیض الهی به یمن وجود حجت الهی بر سراسر علم جاری میگردد، «بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ»[۱۰۸].
- بدون حجت الهی نه زمین قابلیت حدوث و بقا را دارد و نه اهل آن، فلذا امام صادق(ع) وجود حجت الهی را قبل از خلق و همراه با خلق و بعد از خلق، لازم و ضروری میدادند: «الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَ الْخَلْقِ»[۱۰۹]؛ و در صورت نبود حجت الهی زمین بر اهلش خشم میگیرد: «لَوْ أَنَّ الْإِمَامَ رُفِعَ مِنَ الْأَرْضِ سَاعَةً لَمَاجَتْ بِأَهْلِهَا كَمَا يَمُوجُ الْبَحْرُ بِأَهْلِهِ»[۱۱۰]. بر این مبناست که پیامبر شاهد بر انبیای دیگر و امتهای آنها هستند: ﴿فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا﴾[۱۱۱][۱۱۲]
خلیفه خدا معلم فرشتگان
- خلیفه خدا درس توحید، بندگی و عبودیت را به فرشتگان تعلیم میدهد چنانچه پیامبر(ص) فرمود: اولین چیزی که خداوند خلق کرد ارواح ما بود و ما را به توحید و حمد خودش گویا کرد، سپس فرشتگان را خلق کرد و هنگامی که فرشتگان ارواح ما را به صورت نور واحدی مشاهده کردند ما را بزرگ شمردند پس ما تسبیح کردیم تا ملائکه بدانند ما مخلوق هستیم و خداوند از صفات ما پاک و منزه است، پس ملائکه هم تسبیح گفتند و خدا را از صفات ما پاک و منزه دانستند، پس هنگامی که فرشتهها عظمت شأن ما را مشاهده کردند «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» گفتیم تا ملائکه بدانند ما بندهایم و خدایی نیستیم که پرستش ما همراه خدا یا جدای از خدا واجب باشد، پس آنها هم «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» گفتند، پس هنگامی که بزرگی جایگاه ما را مشاهده کردند «اللَّهُ أَكْبَرُ» گفتیم تا ملائکه بدانند خداوند بزرگتر از آن است که بتوان به عظمت جایگاه او پی برد مگر بهوسیله خودش و هنگامی که عزت و قوتی را که خداوند به ما بخشیده مشاهده کردند «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»، گفتیم تا ملائکه بدانند هیچ حول و قوهای برای ما به غیر از خداوند نیست و هنگامی که نعمت خداوند را بر ما که همان وجوب اطاعت است مشاهده کردند «الْحَمْدُ لِلَّهِ» گفتیم تا ملائکه، حق خدا را بر ما که همان حمد بر نعمت است بدانند پس آنها هم «الْحَمْدُ لِلَّهِ» گفتند، پس ملائکه به وسیله ما به توحید، تسبیح، تحمید، تهلیل و تمجید خداوند هدایت شدند[۱۱۳][۱۱۴]
خداگونه بودن خلیفه الهی
- از دیگر ویژگی خلیفه الهی خداگونه بودن آن است، آدمی در پرتو هدایتهای الهی و اطاعت از خدای متعال، به مرتبهای از کمال میرسد که خداوند به تمام معنا و متناسب با سعه وجودی و عملکردهای بندهاش در وجود او جلوهگری میکند چنانکه در حدیث قدسی آمده است: «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لَا تَفْتَقِرْ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ»؛ "ای فرزند آدم، من غنی و بینیاز هستم، تو هم از دستورات من اطاعت کن تا تو را هم غنی کنم تا فقیر نشوی. ای فرزند آدم، من زندهای هستم که نمیمیرم تو هم از من اطاعت کن تا تو را هم زنده جاودانه بکنم. من به هر چیزی بگویم باش موجود میشود، تو هم به دستورات من عمل کن تا ارادهات مثل اراده من باشد"[۱۱۵][۱۱۶].
افضلیت خلیفه الهی
- انسان به لحاظ رتبه وجودی و در پرتو خلافت الهی، برترین موجود عالم امکان است؛ قرآن کریم در آیات متعددی، برخی از زوایای وجودی انسان را به عنوان موجود برتر به نمایش گذاشته است که ذیلاً اشاره میشود:
برترین آفریده خدا
- خداوند در سوره مؤمنون آیه چهاردهم با اشاره به مراحل شکلگیری خلقت انسان که از نطفه آغاز شده سپس از مرحله علقه و مضغه و عظام، گذر کرده و در نهایت میفرماید: ﴿ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[۱۱۷]. تقریر استدلال بدین نحو است که خداوند پس از دمیدن روح به کالبد جسمانی بشر برای خودش ﴿أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾ خطاب میکند، بدیهی است که احسن خالق بودن ملازم با احسن مخلوقین بودن انسان نیز هست. فلذا چنین تعبیری در آفرینش هیچ یک از مخلوقات و حتی فرشتگان به کار نرفته است، بنابراین اشرفیت انسان بر همه مخلوقات حتی فرشتگان نیز اثبات میشود[۱۱۸]
سجده فرشتگان بر انسان
- سجده فرشتگان در مقابل آدم به دستور الهی، در آیات گوناگون قرآن کریم به صراحت مطرح شده است، در سوره حجر میفرماید: ﴿فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ﴾[۱۱۹]. در این آیه خداوند "روح" را به "یاء" متکلم، (خودش)، نسبت داده است و این اضافه، اضافه تشریفیه است یعنی بیانگر شرافت و کرامت اوست[۱۲۰]. در جای دیگر آمده است: ﴿وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ﴾[۱۲۱] روشن است که مسجود افضل از ساجد است. در این طائفه از آیات، هرچند خطاب سجده بر آدم(ع) مطرح است، لکن سجده بر آدم به سبب برخورداری از مقام خلافت الهی است و در حقیقت حکم سجده شامل همه افراد بشر میشود، لذا سجده ملائکه بر خصوص آدم، از این باب بوده که آدم قائم مقام از همه جنس بشر بوده است[۱۲۲][۱۲۳]
حامل امانت الهی
- یکی دیگر از امتیازات برجستهای که قرآن برای انسان مطرح میکند آن است که انسان دارای قابلیتها و استعدادهای ویژهای برای قبول و حمل امانت الهی بوده و و آن را پذیرفته است، چنانکه خداوند در این رابطه میفرماید: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾[۱۲۴]، مراد از آسمانها و زمین در آیه، اهل آسمانها و زمین، یعنی فرشتگان و قدسیان است[۱۲۵]. حکیم ملاصدرا مراد از امانت را نور الهی دانسته که مختص انسان بوده و مصحح خلافت الهی او در بین مخلوقات شده است[۱۲۶].
- مراد از عرضه داشتن این امانت بر آسمانها و زمین و نپذیرفتن آنها، بدان معنی است که در انسان استعداد و صلاحیت تلبس به آن هست ولی در آنها نیست. بنابراین آیه در حقیقت بیانگر کمال منحصر به فرد برای انسانهاست، لکن نکتهای که در آیه و از کلمات ظلوم و جهول شاید استفاده شود آن است که این عبارات بیانگر نقص انسان است نه کمال او! در حالیکه چنین نیست بلکه اتصاف به ظلم و جهل خود مصحح حمل امانت و ولایت الهی است، برای اینکه کسی متصف به ظلم و جهل میشود که شأنیت اتصاف به عدل و علم را داشته باشد؛ فلذا به کوهها و آسمانها ظالم و جاهل گفته نمیشود، چرا که قابلیت اتصاف به علم و عدل را ندارند. بنابراین ولایت الهی و کمال صفت عبودیت وقتی حاصل میشود که حامل آن، علم و ایمان به خدا داشته و نیز عمل صالح را که عبارت دیگر از عدالت است، دارا باشد و از آنجا که علم و عدالت انسان موهبتی است که خدا به او داده ولکن انسان فی حد نفسه جاهل و ظالم است، همین اتصاف ذاتیاش به ظلم و جهل، مصحح اطلاق آن بر انسان شده است[۱۲۷][۱۲۸]
برخورداری از مقام کرامت
- خداوند در قرآن به صراحت و با تأکید فراوان مسئله کرامت بنیآدم را مطرح کرده و از برتری انسان بر اغلب مخلوقات خویش خبر داده است: ﴿وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا﴾[۱۲۹]؛ مقصود از تکریم اختصاص دادن چیزی به عنایت و شرافت دادن به خصوصیتی است که در دیگران نباشد و با همین خصوصیت است که معنای "تکریم"، با "تفضیل" فرق میکند، چون تکریم معنایی است نفسی و در تکریم کاری به غیر نیست، بلکه تنها شخص مورد تکریم مد نظر است که دارای شرافت و کرامتی بشود، به خلاف تفضیل که منظور از آن این است که شخص مورد تفضیل، از دیگران برتری یابد، در حالی که او با دیگران در اصل آن عطیه شرکت دارد[۱۳۰].
- منشأ کرامت انسان به خلافت الهی او برمیگردد؛ چه اینکه سجده فرشتگان به آدم نیز به همین کرامت او برمیگردد[۱۳۱]؛ و برخی ذات انسان را کریم دانستهاند چرا که خداوند ذات او را به صورت خویش آفریده است و کرامتی بالاتر از این وجود ندارد[۱۳۲]؛ و البته خلافت الهی انسان نیز بدان معناست که در گوهر وجود او اسما و صفات الهی جلوهنمایی میکند و با توجه به این حقیقت پیرامون انسان، ملاحظاتی که برخی در آیه کرامت داشتهاند برطرف میشود و آن اینکه، از آیه یاد شده برتری مطلق انسان استفاده نمیشود بلکه همانگونه که از ذیل آیه بهدست میآید انسان بر اکثر مخلوقات برتری دارد؛ و لازمهاش این است که در بین مخلوقات عدهای (مثل فرشتگان)، هستند که بر انسان برتری دارند[۱۳۳][۱۳۴]
برخورداری از مقام ولایت
- یکی از ویژگیهای برجسته خلیفه الهی برخورداری از مقام "ولایت مطلقه کلیه" است. مقصود از "ولایت مطلقه"، همان مقام "ولایت تکوینی" و "وساطت در فیض" است که در اثر قرب به حق حاصل میشود و برای معصومین به نحو تام و کامل حاصل است چرا که آن حضرات: اسماءالله، وجهالله، یدالله و جنبالله بوده به طوری که شناخت ایشان، همان شناخت خدای متعال است؛ شاگردان و تربیت یافتگان مکتب آنان نیز به قدر سعه وجودی و استعداد خود میتوانند از این کمال برخوردار باشند[۱۳۵].
- به عبارتی، "ولی" از اسماء الله تعالی است و اسماء الله باقی و دائماند، لذا انسان کامل که مظهر اتم و اکمل این اسم شریف است صاحب ولایت کلیه بوده و میتواند به اذن تکوینی - نه قولی - خداوند متعال در ماده کائنات تصرف کند و قوای زمینی و آسمانی را تحت تسخیر خویش درآورد، حکم او در صورت و هیولای عالم طبیعت نافذ و مجری است و هیولای عنصری برحسب اراده او میتواند صورتی را خلع نموده و به صورت جدید متلبس گردد؛ مانند عصای حضرت موسی(ع) که صورت جمادی را برحسب ارادهاش خلع نموده و صورت حیوانیه بر آن پوشانید و به شکل اژدها برآمد، ﴿فَأَلْقَى عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ﴾[۱۳۶]؛ و همه معجزات و کرامات و خوارق عادات از این قبیلاند که به اراده انسان کامل که از جانب خداوند مأذون است صورت گرفتهاند[۱۳۷]؛ چنانچه در قرآن کریم موارد فراوانی از این قبیل معجزات و کرامات نقل شده است، در مورد حضرت عیسی(ع) آمده است: ﴿إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ﴾[۱۳۸].
- وجه دیگری که برای توجیه برخورداری انسان کامل از مقام ولایت تکوینی ارائه شده است این که: انسان کامل خلیفه خدا است و خلیفه باید به صفات مستخلف عنه و در حکم او باشد. پس وجود انسان کامل ظرف همه حقائق و خزائن أسماء الله است؛ و این أسماء الله اعیان حقائق نوریه عالم هستیاند نه اسمای لفظی، لاجرم صاحب این مقام دارای ولایت تکوینی است که کلیدهای غیب ۔ یعنی همان حقائق نوریه - در دست اوست و میتواند با اذن و مشیت الهی در کائنات تصرف کند، بلکه در عالم خارج از بدن خود دست به انشاء و ایجاد بزند و به مرتبهای برسد که موجودات خارجی به منزله أعضای وی و خود او به مثابت جان آنها گردد [۱۳۹]؛ چنانچه در روایتی آمده است: مردی به حضور امام رضا(ع) رسید و کتاب یا کاغذی که در آن، از امام صادق(ع) حدیثی نوشته شده بود، به عرض رساند؛ مضمون آن حدیث این بود که دنیا برای صاحب مقام ولایت الهی، همانند دانه گردویی متمثل شده که هم از لحاظ اطلاع به همه شئون و هم از لحاظ اقتدار بر همه جهات آن، در اختیارش میباشد. حضرت امام رضا(ع) فرمود: "سوگند به خداوند این مطلب، حق است؛ این حدیث را از کاغذ به پوست منتقل کن که از دوام بیشتری برخوردار گردد"[۱۴۰][۱۴۱]
برخورداری از مقام امامت
- یکی از شئونات خلافت الهی، امامت و پیشوایی بر امت است، از دیدگاه قرآن کریم، کسانی از شایستگی امامت و پیشوایی بر بشر برخوردارند که به مقام خلیفةاللهی برسند؛ قرآن کریم، درباره حضرت داود(ع) ابتدا از مقام خلافت الهی او یاد میکند و سپس منصب حکومت و داوری وی را متذکر میشود: ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ﴾[۱۴۲] و درباره عموم پیامبران میفرماید: ﴿وَاجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ... أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[۱۴۳].
- بنابراین مقام منیع امامت، موهبت ویژه الهی بوده و تنها به کسانی اختصاص دارد که قلمرو وجودشان، از آسیب هرگونه وسوسه و گزند هر نوع گناه مصون بوده و از مقام اسما و صفات الهی برخوردار باشد، چنانکه خدای متعال پس از بیان ابتلای ابراهیم(ع) به کلمات و اتمام آنها از سوی آن حضرت، وی را به مقام امامت بر مردم برمیگزیند: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[۱۴۴].
- علاوه بر مورد فوق، خداوند در قرآن کریم، درخواست امامت بر اهل تقوا را، از اوصاف بندگان خاص خود بیان میکند: ﴿وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[۱۴۵]، روشن است که ذکر این مسئله، برای تشویق دیگران به تحصیل آن است[۱۴۶]
آثار و کارکردهای خلافت الهی
لزوم سنخیت
- خلیفه خدای سبحان در روی زمین و تدبیر مخلوقات زمینی او که انسانها هستند، نمیتواند فرشته باشد؛ زیرا بشر به طور معمول توانایی استفاده از ملائکه را ندارد و علت آن، عدم سنخیت او با جنس انسان که موجودی مرکب از جسم مادّی و روح ملکوتی است، میباشد، بر خلاف فرشته که موجود مجرد و بدون علایق مادّی است. بنابراین، باید انسان جانشین خدای سبحان باشد که دارای دو جهت است: جهت تجرد و جهت تعلق؛ با جهت تجرد، دریافت فیض میکند و با جهت تعلق، آن را به همنوعان خود میرساند. چون باید بین مستفیض و واسطه مناسبت جنسی باشد و آن تعلق است، و گرنه مستفیض که انسانها باشند، قادر به دریافت فیض از موجود مجردی همچون فرشته نخواهند بود.
- و در صورتی که فرشته باشد، باید به صورت بشر درآید؛ زیرا خدای متعال، در پاسخ عدهای که میگفتند: خلیفه الهی باید فرشته باشد، میفرماید: ﴿وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكًا لَجَعَلْنَاهُ رَجُلًا وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ﴾[۱۴۷]؛
- اگر بخواهیم فرشتهای را به رسالت اعزام کنیم، باید به صورت بشر در بیایند، و بر آنان لباس مردان بپوشانیم، تا شما او را ببینید و کلامش را بشنوید و در اعمال برایتان اسوه باشد، چون بین انسانها و راهنمای آنان، باید تناسب باشد. پس افراد بشر یا باید از جنس فرشته باشند تا پیامبرشان فرشته باشد؛ یا اگر فرشته بود باید به صورت انسان در آید تا بتواند وظیفه خود را (ابلاغ رسالت الهی)، انجام دهد.
- و از جنس زن نیست؛ زیرا خدای متعال، هیچ فردی را از جنس زن به عنوان خلیفه خود ارسال نکرده است: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا﴾[۱۴۸]. پس مسؤولیت خلافت را فقط مردان عهدهدار هستند؛ چون یک کار اجرایی است و لازمه آن، تماس با مردان است و در آن، مسأله جهاد و دفاع در مقابل هجوم کفار و آموزش مسائل اعتقادی و تعلیم احکام دین و پاسخ به شبهات و امامت در نماز جماعت...، مطرح است، این مسأله چیزی از مقام زن نمیکاهد؛ زیرا ممکن است زن خلیفه الهی نباشد، ولی از اولیاءالله بوده، و از بعضی انبیا(ع)، فضلیت بیشتری داشته باشد، چنانکه حضرت فاطمه(س) به آن مقام دست یافت[۱۴۹].
اسامی و تعداد خلفای الهی
- در قرآن کریم فقط اسامی تعداد محدودی از آنان، ذکر شده است؛ و حتّی به عدد آنان نیز اشاره نشده است:﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ﴾[۱۵۰] و قصه بعضی، به طور مفصّل و مکرر ذکر شده و در مورد برخی دیگر، فقط اسمی از آنان همراه با ذکر بعضی از اوصاف عامه آنان، مطرح شده است؛ مانند یسَع و ذَا الکفل: ﴿وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الْأَخْيَارِ﴾[۱۵۱]؛ ﴿وَإِسْمَاعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ﴾[۱۵۲]؛ و نام برخی دیگر، همراه با بیان سیره و روش مبارزات فرهنگی و جهادی با معاندان و کافران مطرح شده است؛ مانندِ حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، صالح، شُعَیب(ع) و.... همه انبیا و اوصیای منتخب الهی آنان، دارای مقام خلافت هستند؛ اگر چه فقط در یک مورد تصریح به خلافت شده است؛ ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ﴾[۱۵۳]؛ و انبیای مذکور که قرآن نامشان را آورده، ٢۶ نفر هستند که عبارتند از: آدم، نوح، ادریس، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، یسَع، ذوالکفل، الیاس، یونُس، اسحاق، یعقوب، یوسُف، شُعَیب، موسی، هارون، داوود، سلیمان، ایوب، زکریا، یحیی، اسماعیل صادقالوعد، عیسی(ع) و حضرت محمد(ص)؛ "البته در آیات دیگری از قرآن کریم، انبیایی دیگر نَه به اسم بلکه با وصف و کنایه ذکر شدهاند"[۱۵۴].
- اما در احادیث، تعداد انبیای الهی(ع) ذکر گردیده که در کتابهای روایی[۱۵۵] و تفسیری[۱۵۶] نقل شده است؛ در کتاب معانی الاخبار[۱۵۷] و خصال[۱۵۸] از عتبه لیثی از ابیذر نقل کرده که گفت: "به رسول خدا(ص) عرضه داشتم: انبیا چند نفر بودند؟ فرمود: ۱٢۴ هزار نفر. پرسیدم: مرسلین از آنان چند نفر بودند؟ فرمود: ٣۱٣ نفر که خود جمعیتی بسیارند؛ پرسیدم: اولین پیغمبر چه کسی بود؟ فرمود: آدم(ع)؛ پرسیدم: آیا آدم جزء مرسلین بود؟ فرمود: بله، خدا او را به دست قُدرت خود آفرید، و از روح خود در او دمید...."
- مفسری با نقل حدیث مذکور، مینویسد: "آن روایت مخصوصاً صدر آنکه متعرض عدد انبیا و پیامبران شده، از جمله روایات مشهور است که علمای شیعه و سُنّی[۱۵۹]، آن را در کتابهایشان نقل کردهاند"[۱۶۰].
- اما جانشینان پیامبر اسلام(ص)، طبق روایات در کتابهای روایی خاصه و عامه[۱۶۱]، ۱٢ نفرند، که از طرف خدای متعال برگزیده شدهاند و به عنوان اوصیای آن حضرت و خلفاءالله و حججالله، معروف هستند؛ و فقط به یک حدیث در این مورد اکتفا میکنیم: «عَنِ ابْنِ بَابَوَيْهِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنِ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ[۱۶۲] حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنِ أَبِي عَبْدِ الله الْكُوفِيِّ[۱۶۳] حَدَّثَنَا مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِيِّ[۱۶۴] حَدَّثَنَا عَمِّي الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ[۱۶۵] عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ[۱۶۶] عَنْ أَبِيهِ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ(ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ الله(ص) حَدَّثَنِي جَبْرَئِيلُ(ع) عَنْ رَبِّ الْعِزَّةِ جَلَّ جَلَالُهُ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ عَلِمَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا وَحْدِي وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدِي وَ رَسُولِي وَ أَنَّ عَلِيَّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ خَلِيفَتِي وَ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حُجَجِي أَدْخَلَهُ الْجَنَّةِ بِرَحْمَتِي وَ نجيته مِنْ النَّارِ بعفوي وَ أبحت لَهُ جَوَارِيَ وَ أَوْجَبْتَ لَهُ كَرَامَتِي وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتِي وَ جَعَلْتَهُ مِنْ خَاصَّتِي وَ خالصتي إِنْ نَادَانِيَ لِبَيْتِهِ وَ إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ إِنْ سَكَتَ ابتدأته وَ إِنْ أَسَاءَ رَحْمَتِهِ وَ إِنْ فَرَّ مِنِّي دَعْوَتَهُ وَ إِنْ شَهِدَ بِذَلِكَ وَ لَمْ يَشْهَدْ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدِي وَ رَسُولِي أَوْ شَهِدَ بِذَلِكَ وَ لَمْ يَشْهَدْ أَنْ عَلِيَّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ خَلِيفَتِي أَوْ شَهِدَ بِذَلِكَ وَ لَمْ يَشْهَدْ أَنْ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حُجَجِي فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِي وَ صَغُرَ عَظَمَتِي وَ كَفَرَ بآياتي وَ كُتُبِي إِنْ قَصَدَنِي حَجَبَتْهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي حُرْمَتَهُ وَ إِنْ نَادَانِيَ لَمْ أَسْمَعُ نِدَاءَهُ وَ إِنْ دَعَانِي لَمْ أَسْتَجِبْ دُعَاءَهُ وَ إِنْ رَجَانِي خيبته وَ ذَلِكَ جَزَاؤُهُ مِنِّي وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فَقَامَ جَابِرُ بْنِ عَبْدِ الله فَقَالَ يَا رَسُولَ الله وَ مِنَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَ عَلِيُّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)فَقَالَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ثُمَّ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ فِي زَمَانِهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ثُمَّ الْبَاقِرِ مُحَمَّدِ بْنُ عَلِيٍّ وَ سَتُدْرِكُهُ يَا جَابِرُ فَإِذَا أَدْرَكْتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ ثُمَّ الْكَاظِمِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ثُمَّ الرِّضَا عَلِيِّ بْنِ مُوسَى ثُمَّ التَّقِيِّ مُحَمَّدِ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ النَّقِيِّ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ ثُمَّ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ الزَّكِيِّ ثُمَّ ابْنِهِ الْقَائِمِ بِالْحَقِّ مَهْدِيٍّ أُمَّتِي الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً هَؤُلَاءِ يَا جَابِرٍ خُلَفَائِي وَ أَوْصِيَائِي وَ أَوْلَادِي وَ عِتْرَتِي مِنْ أَطَاعَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِي وَ مَنْ عَصَاهُمْ فَقَدْ عَصَانِي وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ أَوْ أَنْكَرَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ أنكرني بِهِمْ يُمْسِكُ الله السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِهِمْ يَحْفَظُ الله الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا»[۱۶۷].
- نکته مورد توجه اینکه مراد از علم در این حدیث شریف، همان علمی هست که موجب خشیت الهی بوده:﴿إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾[۱۶۸]؛ بنابراین، صرف دانستن و آگاهی داشتن نیست، بلکه علمی است که همراه با ایمان و عمل صالح خالصانه و تبعیت همهجانبه از حجتهای خدا باشد[۱۶۹].
لزوم ایمان به همه پیامبران و اوصیاء(ع)
- یکی از صفات مؤمنان حقیقی، ایمان داشتن به همه خلفای الهی(ع) است بدون استثاء: ﴿آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ﴾[۱۷۰].
- و با استفاده از آیات دیگر، اینکه اگر کسی به یک نفر از پیامبران و اوصیا(ع)، ایمان نداشته و حقانیت او را تصدیق نکند، اما به بقیه آن حضرات، ایمان داشته باشد، گویی به هیچ یک، ایمان نیاورده است: ﴿كَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَلَا تَتَّقُونَ﴾[۱۷۱]؛ اصحابِ اَیکَه (قوم حضرت شعیب(ع))، با تکذیب و ایمان نیاوردن به رسالت و دعوت الهی آن حضرت، در واقع همه پیامبران(ع) را تکذیب کردند؛ زیرا افراد حاضر در زمان آن حضرت، با پیامبران(ع) قبلی همدوره نبودند و پیام و رسالت الهی آنان را نشنیده و ندیده بودند؛ لذا در چند آیه بعد میفرماید: ﴿فَكَذَّبُوهُ﴾[۱۷۲]؛ او را تکذیب کردند و ایمان نیاوردند.
- نکته مورد توجه این است که باید به همه خلفای الهی مذکور و غیر مذکور، ایمان بیاوریم؛ با این اعتقاد که به همه آنان که دارای ولایت الهی در گذشته، حال و آینده بوده و هستند، ایمان داریم و آنها را تصدیق میکنیم و بر آنان درود میفرستیم.
- از امام صادق(ع)، حدیثی طولانی نقل شده که در قسمت آخر آن میفرماید:"بدانید، اگر کسی عیسی بن مریم را انکار کند [و به رسالتش ایمان نداشته باشد] و به همه پیامبران(ع) غیر از او اقرار کند، در واقع ایمان نیاورده است"[۱۷۳].
- در بحارالانوار، بابی است بدین معنا: "هر کس یکی از آنان را انکار کند، در واقع همه آنان را انکار کرده است"[۱۷۴]؛ اگر چه آن باب، در باره اوصیای پیامبر اسلام(ص) است، طبق مستفاد از آیه مذکور در ذیل عنوان، آن یک قاعده کلی اعتقادی است که شامل همه خلفای الهی میشود[۱۷۵].
اِشکال و پاسخ
- با توجه به مطرح شدن ضرورت خلافت و لزوم ایمان به او، چرا آن خلیفةالله در این زمان در دسترس افراد نیست، تا مشکلات مادّی و معنوی جامعه اسلامی را برطرف کند؟ و جامعههای مختلف را از گرفتاریهای اعتقادی و دینی، نجات بدهد؟!
- طبق نظریه اتفاقی علمای شیعه، خلیفه و حجت خدای متعال در این زمان، مهدی موعود صاحبالّزمان(ع) هستند، که زنده و از نظرها پنهاناند، و دیگران بر آن حضرت، پنهان نیستند و از احوال همه، آگاهند؛ و این مسأله در این برهه که رایانه اختراع شده، برای افراد آشنا به آن، حل شده است [۱۷۶].
- غیبت صاحب الزمان(ع)، به خورشید در پسِ ابرها تشبیه شده است؛ و علت اصلی عدم دسترس، تقصیر و کوتاهی جامعه و آمادگی نداشتن است؛ بلکه اکثر قریب به اتفاق، مقصر هستند و قابلیت درک حضور آن حضرت را ندارند؛ اما اگر فردی قابلیت دسترس را داشت، به راحتی به آن حضرت، دسترس داشته و مورد عنایت ویژه و راهنمایی آن حضرت، با واسطه یا بیواسطه قرار میگیرد و اگر مشکلی داشت، برطرف میشود.
- بنابر مستفاد از یک نظریه، ما دو نوع ظهور داریم: ظهور نوعی و ظهور شخصی، که اگر امکان ظهور نوعی به دلیل عدم آمادگی جامعه نبود، برای افراد قابل، در محلهایی که حضرتش حضور دارند و افراد قابل نیز در همان مکان باشند، ایشان را مشاهده میکنند، اما اصل نظریه: "گرچه در زمان غیبت هم بعضی از افراد با همت، با ارادهای استوار و عزمی راسخ و نیتی متین، پای در مقام عمل نهاده تا به حدی که در اثر صفای دل و طهارت روح، به شَرَف معرفت آن حضرت فائز میگردند؛ و البته این ظهوری است شخصی برای آنها، مانند کسی که در آسمان مهآلود و ابری بر هواپیما، سوار شود و از ابرها تجاوز کند و خود را به آفتاب برساند"[۱۷۷].
- مانع از دریافت فیضها، نبودن قابل است و گرنه آن حضرت، خلیفه خدای فیاض علیالاطلاق هستند که در پی قابل میگردند. البته چنین ظهوری برای افراد قابل، سرّی و مخفی است به طوری که نزدیکترین افراد به آنان، از آن ظهور شخصی اطلاعی نخواهند داشت؛ سرّی است که فرد با خود به گور میبرد. لذا اگر کسی ادعای ظهور شخصی داشته باشد، چنین ادعایی مشکوک و مورد تردید و جای سوء ظن به مدعی خواهد بود.
- اما دلیل قرآنی برای تک تک افراد: ﴿وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ﴾[۱۷۸]؛
- کسی که تقوای الهی ناب داشته باشد، در هیچ مشکلی درجا نمیزند و خدای متعال راهی برای رهایی از آن، پیشروی او قرار میدهد. پس معلوم میشود اکثر افراد از تقوای منظور آیه بیبهره هستند؛ همچنانکه از اخلاص واقعی نیز بیبهرهاند؛ زیرا فردی چندین سال عبادت و ذکر انجام میدهد، اما اثری از حکمت الهی در وجود او نیست: «وَ فِي الْخَبَرِ عَنِ النَّبِيِّ(ص): مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَجَّرَ الله يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ»[۱۷۹].
- و دلیل قرآنی برای جامعه اسلامی: ﴿وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾[۱۸۰]؛ در قسمت آخر آیه، اشاره ضمنی بر تکذیب عملی جامعهها است.
- و توقیع روایی از صاحب الزمان(ع) نیز، مؤید این مطالب است: «أَنَّهُ مَنِ اتَّقَى رَبَّهُ مِنْ إِخْوَانِكَ فِي الدِّينِ وَ خَرَجَ عَلَيْهِ بِمَا هُوَ مُسْتَحِقُّهُ كَانَ آمِناً مِنَ الْفِتْنَةِ الْمُظِلَّةِ وَ مِحَنِهَا الْمُظْلِمَةِ الْمُضِلَّةِ وَ مَنْ بَخِلَ مِنْهُمْ بِمَا أَعَارَهُ الله مِنْ نِعْمَتِهِ عَلَى مَنْ أَمَرَهُ بِصِلَتِهِ فَإِنَّهُ يَكُونُ خَاسِراً بِذَلِكَ لِأُولَاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا وَفَّقَهُمُ الله لِطَاعَتِهِ عَلَى اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِي الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَى حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَ صِدْقِهَا مِنْهُمْ بِنَا فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ وَ الله الْمُسْتَعانُ[۱۸۱]»[۱۸۲].[۱۸۳]
شناخت خلیفه الهی
صفات ثبوتی خلافت الهی
صفات سلبی خلافت الهی
گستره خلافت الهی
مصداق خلیفه الهی
درجات خلافت الهی
انواع خلافت
ویژگیهای خلیفةاللهی
سنت خلافت الهی
خلافت فردی
خلافت اجتماعی
خلافت انبیا
خلافت انسان
خلافت بنی اسرائیل
خلافت حضرت داود(ع)
خلافت حضرت سلیمان(ع)
خلافت صالحان
خلافت مستضعفان
خلافت و فرشتگان
خلافت هارون(ع)
خلافت یحیی(ع)
درخواست خلیفه
زمینههای خلافت
- القاب امام مهدی چیستند؟ (پرسش)
- آیا اباصالح از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا بقیة الله از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا منتقم از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا حجة الله از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا خاتم الاوصیاء از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا منصور از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا منتظر از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا مهدی از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا صاحب الزمان از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- آیا صاحب الأمر از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
- امام مهدی چند لقب دارند؟ (پرسش)
- چرا به امام مهدی، قائم، اباصالح، بقیة الله، صاحب الزمان، حجة الله، مهدی و ... گفته میشود؟ (پرسش)
- آیا امیر الامره از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا احسان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا اذن سامعه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ایدی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا بئر معطله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا بلد الامین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا باسط از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا بقیة الأنبیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا تالی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا تأیید از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا تمام از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ثائر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا جابر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا جنب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا جوار الکنس از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حجت از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حجة الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حق از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حجاب الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حمد از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا حامد از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خاتم الاوصیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خاتم الائمه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خازن از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلف از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلف صالح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خنس از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلیفة الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلیفة الاتقیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا دابة الأرض از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا داعی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا رجل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا رب الأرض از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سلطان المأمول از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سدرة المنتهی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سناء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سبیل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ساعة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا سید از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا شرید از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الغیبة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الزمان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الرجعة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الدار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الناحیة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب العصر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الکرة البیضاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الدولة الزهراء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صالح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صاحب الامر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صبح مسفر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صدق از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا صراط از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ضیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ضحی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا طالب التراث از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عالم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عدل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عاقبة الدار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عزه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا عین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غایب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غلام از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غریم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غوث از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غایة الطّالبین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غایة القصوی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا غوث الفقراء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا خلیل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فجر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فرج المؤمنین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فرج الاعظم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فتح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا فقیه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قائم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قابض از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قیامت از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قسط از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قوة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قاتل الکفرة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قطب از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قائم الزمان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا قیم الزمان از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا کاشف الغطاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا کمال از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا کار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا لواء اعظم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نیة الصابرین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا منتقم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مهدی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا منتظَر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ماء معین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مخبر بما یعلن از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مجازی بالاعمال از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا موعود از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مظهر الفضایح از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مبلی السرائر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مبدأ الآیات از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا محسن از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا منعم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مفضل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا موتور از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مدبر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مأمور از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مقدرة از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مأمول از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مفرج اعظم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مضطر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا من لم یجعل الله له شبیها از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مقتصر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا المصباح الشدید الضیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ناقور از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ناطق از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نهار از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نفس از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نور الاصفیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا نور الاتقیاء از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ناحیه مقدسه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا واقیذ از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا وتر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا وجه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ولی الله از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا وارث از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا هادی از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا ید الباسطه از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا یمین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا یعسوب الدین از القاب امام مهدی است؟ (پرسش)
- آیا مؤمل از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا نجم از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا نور آل محمد از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا ولی عصر از القاب امام مهدی است؟ (پرسش) (پرسش)
- آیا قائم از القاب امام مهدی است؟ این لقب به چه معناست؟ (پرسش)
منابع
پانویس
- ↑ مفردات، ص ۲۹۴، «خلف».
- ↑ المیزان، ج ۱، ص ۱۱۵؛ ج ۱۷، ص ۱۹۴ ـ ۱۹۵.
- ↑ فرهنگ قرآن، ج۱۳، ص۵۱ - ۵۵.
- ↑ مقاییس اللغة، ج۲، ص۲۱۰، کلمه خلف.
- ↑ تفسیر التحریر و التنویر، ج۱، ص۳۹۱.
- ↑ التحقیق، ج۳، ص۱۱۰، کلمه خلف.
- ↑ التحقیق، ج۳، ص۱۱۱، کلمه خلف.
- ↑ حقجو، عبدالله، ولایت در قرآن، ص:۴۹.
- ↑ محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب، ج۲، ص۲۹۹.
- ↑ الْخِلَافَةُ: النّيابة عن الغير إمّا لغيبة المنوب عنه، و إمّا لموته، و إمّا لعجزه، و إمّا لتشريف المستخلف؛ حسین بن محمد راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۲۹۴.
- ↑ الخَلِيفَةُ: من استخلف مكان من قبله، و يقوم مقامه، و الجن كانت عمار الدنيا فجعل الله آدم و ذريته خليفة منهم، يعمرونها، و ذلك قوله- عز اسمه-: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ و قال تعالى: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ﴾ أي: مستخلفين في الأرض}؛ خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، ج۴، ص۲۶۷.
- ↑ الخِلِّيفَى: الخلافة، و إنَّما سُمِّيت خلافةً لأنَّ الثَّانى يَجىءُ بَعد الأوّلِ قائماً مقامَه. و تقول: قعدتُ خِلافَ فُلانٍ، أى بَعْده؛ابوالحسن احمد بن فارس زکریا، مقایس اللغة، ج۲، ص۲۱۰.
- ↑ قال ابن الأَثير: الخَلِيفةُ مَن يقوم مَقام الذاهب و يَسُدُّ مَسَدَّه؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج۵، ص۵۵.
- ↑ سید علی اکبر قرشی، قاموس قرآن، ج۱، ص۲۸۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۲۸.
- ↑ غیاثالدین محمد رامپوری، غیاث اللغات، ص۳۳۹.
- ↑ علیاکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، ج۱۸، ص۷۳۰.
- ↑ محمود طالقانی، تفسیر پرتوی از قرآن، ج۱، ص۱۱۲.
- ↑ جبران مسعود، الرائد، ترجمه: رضا انزابینژاد، ج۱، ص۷۵۷.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۲۰-۲۳.
- ↑ «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کردهایم» سوره ص، آیه ۲۶.
- ↑ یعقوب جعفری، تفسیر کوثر، ج۱، ص۱۲۲.
- ↑ محمد حسین حسینی همدانی، انوار درخشان، ج۱، ص۹۹.
- ↑ الخلافة هي حمل الكافة علی مقتضي - النظر الشرعي في مصالحهم الأخروية و الدنيوية الراجعة اليها اذ احول الدنيا ترجع كلها عند الشارع الی اعتبارها مصالح الأخرة فهي في الحقيقة خلافة عن صاحب لشرع في حراسة الدين و سياسة الدنيا؛ عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، مقدمه ابنخلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ج۱، ص۲۱۱.
- ↑ الإمامة موضوعة لخلافة النبوة في حراسة الدين و سياسة الدنيا و عقدها لمن يقوم بها في الأمة واجب بالإجماع؛ یوسف ایبش، الخلافة و شروط الزعامة عند اهل سنت و الجماعة، ص۲۳.
- ↑ يكون معني الخليفة مرادفاً لولي الأمر و معنی الخلافة مرادفاً للولاية والإمرة؛ العذاری، سید سعید، تولی الأمام، مترجم: سید شهابالدین حسینی، ص۲۶.
- ↑ الخلافة اطلقت في العرف العام علی الزعامة العظمی و هي الولاية العامة علی كافة الامة والقيام بأمورها و...؛ احمد بن عبدالله قلقشندی، مآثر الانافة فی معالم الخلافة، ص۵.
- ↑ الخلافة الأمارة و النيابة عن الغير إما لغيبة المنوب عنه او موته او بعجره او تشريف المستخلف و في الشرع الامامة؛ سعید الشرتونی اللبنانی، اقرب الموارد، ج۱، ص۲۹۵.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۲۳-۲۵.
- ↑ قصص الانبیاء، ص۸؛ المیزان، ج۲، ص۱۴۰.
- ↑ «الْإِمَامُ أَمِينُ الله فِي خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ خَلِيفَتُهُ فِي بِلَادِهِ وَ الدَّاعِي إِلَى الله وَ الذَّابُّ عَنْ حُرَمِ الله»؛الکافی، ج۱، ص۱۹۸، ح۱؛ امالی للصدوق، ص۶۷۷، م ۹۷، ح۱.
- ↑ البته در کتابهای روایی حدیثی نقل شده است، همانند کتاب کافی، ج۱، ص۱۷۶، بَابُ الْفَرْقِ بَینَ الرَّسُولِ وَ النَّبِی وَ الْمُحَدَّثِ، ح۲: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ قَالَ كَتَبَ الْحَسَنُ بْنُ الْعَبَّاسِ الْمَعْرُوفِيُّ إِلَى الرِّضَا(ع)- جُعِلْتُ فِدَاكَ أَخْبِرْنِي مَا الْفَرْقُ بَيْنَ الرَّسُولِ وَ النَّبِيِّ وَ الْإِمَامِ قَالَ فَكَتَبَ أَوْ قَالَ الْفَرْقُ بَيْنَ الرَّسُولِ وَ النَّبِيِّ وَ الْإِمَامِ أَنَّ الرَّسُولَ الَّذِي يُنْزَلُ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ فَيَرَاهُ وَ يَسْمَعُ كَلَامَهُ وَ يُنْزَلُ عَلَيْهِ الْوَحْيُ وَ رُبَّمَا رَأَى فِي مَنَامِهِ نَحْوَ رُؤْيَا إِبْرَاهِيمَ(ع) وَ النَّبِيُّ رُبَّمَا سَمِعَ الْكَلَامَ وَ رُبَّمَا رَأَى الشَّخْصَ وَ لَمْ يَسْمَعْ وَ الْإِمَامُ هُوَ الَّذِي يَسْمَعُ الْكَلَامَ وَ لَا يَرَى الشَّخْصَ»؛ بحارالأنوار، ج۱۱، ص۴۱، ح۴۲ و ج۲۶، ص۷۵، ح۲۸؛ صاحب بحارالانوار بعد از نقل احادیثی درباره فرق بین نبی، رسول و امام، مینویسد: و بالجملة لا بد لنا من الإذعان بعدم كونهم(ع) أنبياء و بأنهم أشرف و أفضل من غير نبينا(ص) من الأنبياء و الأوصياء و لا نعرف جهة لعدم اتصافهم بالنبوة إلا رعاية جلالة خاتم الأنبياء و لا يصل عقولنا إلى فرق بين بين النبوة و الإمامة و ما دلت عليه الأخبار فقد عرفته و الله تعالى يعلم حقائق أحوالهم صلوات الله عليهم أجمعين؛ بحارالأنوار، ج۲۶، ص۸۲، باب ۲؛ البته اینکه امام فقط کلام فرشتگان را میشنود و آنان را نمیبیند، با مسأله شب قدر و نزول ملائکه بر امام(ع) قابل مناقشه است؛ مگر اینکه کیفیت بیان فرق را، به دلیل تقیه بدانیم.
- ↑ خلیفه در اینجا، از دو جهت قابل ملاحظه است: جانشین از پیامبر الهی و همچنین جانشین از خدای متعال با واسطه پیامبر الهی؛ پس وصیّ پیامبر از جهتی جانشین اوست و از جهت دیگر با وساطت او، خلیفةالله است.
- ↑ حقجو، عبدالله، ولایت در قرآن، ص:۵۸-۵۹.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۲.
- ↑ محمود زمخشری، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۱۷۶.
- ↑ محمد رشید رضا، تفسیر المنار، ج۱، ص۲۵۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۴۰.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۳-۳۴.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۴۴.
- ↑ «و به راستی شما را آفریدیم و شما را چهرهنگاری کردیم سپس به فرشتگان گفتیم: برای آدم فروتنی کنید!» سوره اعراف، آیه ۱۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول الکافی، ج۱، ص۱۷۹.
- ↑ هاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۷۳.
- ↑ علی بن جمعه حویزی، نورالثقلین، ج۱، ص۵۲.
- ↑ «إِنَّا لَا نَتَقَدَّمُ عَلَى الْآدَمِيِّينَ مُنْذُ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لآِدَمَ»؛ علی بن جمعه حویزی، نورالثقلین، ج۱، ص۵۸.
- ↑ «و به راستی شما را آفریدیم و شما را چهرهنگاری کردیم سپس به فرشتگان گفتیم: برای آدم فروتنی کنید» سوره اعراف، آیه ۱۱.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۵۲.
- ↑ اکبر سیدینیا، خلافت الاهی؛ با تأکید بر دیدگاه آیتالله جوادی آملی، فصلنامه علمی - پژوهشی قبسات، ش۴۴، ۱۳۸۵، ص۱۴۴-۱۴۶.
- ↑ «و اوست که شما را جانشینان (خویش یا گذشتگان) در زمین گمارد» سوره انعام، آیه ۱۶۵.
- ↑ «سخن پاک به سوی او بالا میرود و کردار نیکو آن را فرا میبرد» سوره فاطر، آیه ۱۰.
- ↑ محمد بن ابراهیم صدرالمتألهین شیرازی، اسرار الآیات، ص۱۰۸.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۳-۳۹.
- ↑ ملا محسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج۱، ص۱۰۶.
- ↑ «بلکه (فرشتهها تنها) بندگانی ارجمندند * در گفتار بر او پیشی نمیجویند و آنان به فرمان وی کار میکنند» سوره انبیاء، آیه ۲۶-۲۷.
- ↑ «در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی میستاییم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۵۸.
- ↑ اکبر سیدینیا، خلافت الاهی؛ با تأکید بر دیدگاه آیتالله جوادی آملی، فصلنامه علمی - پژوهشی قبسات، ش۴۴، ۱۳۸۵، ص۱۴۰.
- ↑ اکبر سیدینیا، خلافت الاهی؛ با تأکید بر دیدگاه آیتالله جوادی آملی، فصلنامه علمی - پژوهشی قبسات، ش۴۴، ۱۳۸۵، ص۱۴۱.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۶۱.
- ↑ «در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی میستاییم و تو را پاک میشمریم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص۱۱۹.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۳۹-۴۲.
- ↑ «میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ محمدباقر صدر، سنتهای تاریخ در قرآن، مترجم: جمالالدین موسوی اصفهانی، ص۱۳۷.
- ↑ «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، از برداشتن آن سر برتافتند و از آن هراسیدند و آدمی آن را برداشت؛ بیگمان او ستمکارهای نادان است» سوره احزاب، آیه ۷۲.
- ↑ محمدباقر صدر، سنتهای تاریخ در قرآن، مترجم: جمالالدین موسوی اصفهانی، ص۱۳۹.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۴۲-۴۸.
- ↑ محمد شجاعی، انسان و خلافت الهی، ص۸۴.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۱، ص۱۷۹.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۱۷، ص۲۹۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، زن در آینه جلال و جمال، ص۱۹۰.
- ↑ «و هنگامی که با اذن من از گل، همگون پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من پرنده میشد و نابینای مادرزاد و پیس را با اذن من شفا میدادی و هنگامی که با اذن من مرده را (از گور) برمیخیزاندی» سوره مائده، آیه ۱۱۰.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۴۹-۵۱.
- ↑ «میخواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
- ↑ «پدیدآور آسمانها و زمین است» سوره بقره، آیه ۱۱۷.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۱۲۲.
- ↑ محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی، تفسیر القرآن الحکیم، ج۲، ص۳۲۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک نکته، ص۵۵.
- ↑ «ریشهاش پابرجاست و شاخهاش سر بر آسمان دارد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴.
- ↑ «و ما آنان را کالبدی که خوراک نخورند نیافریده بودیم» سوره انبیاء، آیه ۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۱۱۷.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۶۸، ص۲۲۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۱۲۴.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۵۲-۵۶.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص۲۶۶.
- ↑ «ای انسان! بیگمان تو به سوی پروردگارت سخت کوشندهای، پس به لقای او خواهی رسید» سوره انشقاق، آیه ۶.
- ↑ «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
- ↑ «و هر جا باشید او با شماست» سوره حدید، آیه ۴.
- ↑ حسن بن محمد دیلمی، اعلام الدین فی صفات المؤمنین، ص۱۲۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، انسان از آغاز تا انجام، ص۱۴۹.
- ↑ «پس هنگامی که او را باندام برآوردم و در او از روان خویش دمیدم، برای او به فروتنی در افتید!» سوره حجر، آیه ۲۹.
- ↑ «که ما انسان را در نیکوترین ساختار آفریدهایم،» سوره تین، آیه ۴.
- ↑ «سپس نطفه را خونی بسته و آنگاه خون بسته را گوشتپارهای و گوشتپاره را استخوانهایی آفریدیم پس از آن بر استخوانها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم؛ پس بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است» سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
- ↑ «در (کار) دین هیچ اکراهی نیست که رهیافت از گمراهی آشکار است پس، آنکه به طاغوت کفر ورزد و به خداوند ایمان آورد، بیگمان به دستاویز استوارتر چنگ زده است که هرگز گسستن ندارد و خداوند شنوای داناست» سوره بقره، آیه ۲۵۶.
- ↑ «و بگو که این (قرآن) راستین و از سوی پروردگار شماست، هر که خواهد ایمان آورد و هر که خواهد کفر پیشه کند» سوره کهف، آیه ۲۹.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۵۶-۶۱.
- ↑ «بگو: اگر برای (نوشتن) کلمات پروردگارم دریا مرکّب میبود پیش از آنکه کلمات پروردگارم به پایان رسد آن دریا پایان مییافت هر چند دریایی همچند آن را نیز به کمک میآوردیم» سوره کهف، آیه ۱۰۹.
- ↑ «و اگر همه درختان روی زمین قلم میگردید و دریا را هفت دریای دیگر یاری میرساند (و همه مرکّب میشد) نوشتن کلمات خداوند پایان نمیپذیرفت؛ به راستی خداوند پیروزمند فرزانهای است» سوره لقمان، آیه ۲۷.
- ↑ «آنگاه فرشتگان گفتند: ای مریم! خداوند تو را به کلمهای از خویش نوید میدهد (که) نامش مسیح پسر مریم است، در این جهان و در جهان واپسین آبرومند و از نزدیکشدگان (به خداوند) است» سوره آل عمران، آیه ۴۵.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴، ص۱۵۲.
- ↑ «از همدیگر از چه میپرسند؟ * از آن خبر سترگ * همان که آنان در آن اختلاف دارند» سوره نبأ، آیه ۱-۳.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر القمی، ج۲، ص۴۰۲.
- ↑ «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان و اگر نکنی پیام او را نرساندهای» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۲-۱۳۴.
- ↑ مفاتیح الجنان، دعای عدیله.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۷۷.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۷۹.
- ↑ «پس آن هنگام که از هر امّتی گواهی آوریم و تو را (نیز) بر آنان، گواه گیریم (حالشان) چگونه خواهد بود؟» سوره نساء، آیه ۴۱.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۴-۱۳۵.
- ↑ محمد بن علی بن بابویه، کمالالدین و تمامالنعمه، تحقیق: علیاکبر غفاری، ج۱، ص۶.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۵-۱۳۶.
- ↑ شیخ حر عاملی، الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیه، ص۷۱۳.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۶.
- ↑ «سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم؛ پس بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است» سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۷.
- ↑ «پس هنگامی که او را باندام برآوردم و در او از روان خویش دمیدم، برای او به فروتنی در افتید!» سوره حجر، آیه ۲۹.
- ↑ محمدحسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، مترجم: سید محمدباقر موسوی همدانی، ج۱۲، ص۱۵۵.
- ↑ «و (یاد کنید) آنگاه را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم فروتنی کنید، همه فروتنی کردند جز ابلیس که سرباز زد و سرکشی کرد و از کافران شد» سوره بقره، آیه ۳۴.
- ↑ محمدحسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، مترجم: سید محمدباقر موسوی همدانی، ج۱، ص۲۰۳.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۷-۱۳۸.
- ↑ «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، از برداشتن آن سر برتافتند و از آن هراسیدند و آدمی آن را برداشت؛ بیگمان او ستمکارهای نادان است» سوره احزاب، آیه ۷۲.
- ↑ محمد حسین حسینی همدانی، انوار درخشان، ج۱۲، ص۱۷۷.
- ↑ محمد بن ابراهیم صدرالمتالهین شیرازی، اسرار الآیات، ج۲، ص۳۱۳.
- ↑ محمدحسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، ج۱۶، ص۳۷۳.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۸-۱۳۹.
- ↑ «و به راستی ما فرزندان آدم را ارجمند داشتهایم و آنان را در خشکی و دریا (بر مرکب) سوار کردهایم و به آنان از چیزهای پاکیزه روزی دادهایم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریدهایم، نیک برتری بخشیدهایم» سوره اسراء، آیه ۷۰.
- ↑ محمد حسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، ج۱۳، ص۱۵۶.
- ↑ اسماعیل حقی بروسوی، تفسیر روح البیان، ج۵، ص۱۸۴.
- ↑ سلطان محمد گنابادی، تفسیر بیان السعاده فی مقامات العباده، ج۲، ص۴۴۸.
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج۶، ص۶۶۳.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۳۹-۱۴۰.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، شمیم ولایت، ص۱۰۶.
- ↑ «آنگاه او چوبهدستش را فرو افکند ناگهان (دیدند که) اژدهایی است آشکار» سوره اعراف، آیه ۱۰۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۱، ص۱۶۹.
- ↑ «یاد کن که خداوند فرمود: ای عیسی پسر مریم! نعمت مرا بر خود و بر مادرت به یاد آور هنگامی که تو را با روح القدس پشتیبانی کردم که در گهواره و در میانسالی با مردم سخن میگفتی و هنگامی که به تو کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم و هنگامی که با اذن من از گل، همگون پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من پرنده میشد و نابینای مادرزاد و پیس را با اذن من شفا میدادی و هنگامی که با اذن من مرده را (از گور) برمیخیزاندی و هنگامی که بنی اسرائیل را از (آزار) تو باز داشتم آنگاه که برای آنان برهانها (ی روشن) آوردی و کافران از ایشان گفتند: این (کارها) جز جادویی آشکار نیست» سوره مائده، آیه ۱۱۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۱، ص۱۶۹.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، ج۵، ص۲۰۳.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۴۰-۱۴۳.
- ↑ «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کردهایم پس میان مردم به درستی داوری کن» سوره ص، آیه ۲۶.
- ↑ «و آنان را برگزیدیم و به راهی راست رهنمون شدیم * آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۷ و ۸۹.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رسانید؛ فرمود: من تو را پیشوای مردم میگمارم. (ابراهیم) گفت: و از فرزندانم (چه کس را)؟ فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
- ↑ «و آنان که میگویند: پروردگارا! به ما از همسران و فرزندانمان روشنی دیدگان ببخش و ما را پیشوای پرهیزگاران کن» سوره فرقان، آیه ۷۴.
- ↑ زیوری کبیرنیا، فاطمه، بررسی ابعاد خلیفة اللهی انسان، ص:۱۴۳.
- ↑ «و اگر او را فرشتهای میگرداندیم، او را (به گونه) مردی در میآوردیم و باز هم بر آنان همان اشتباهی را که میکردند پیش میآوردیم» سوره انعام، آیه ۹.
- ↑ «و پیش از تو جز مردانی از مردم شهرها را که به آنان وحی میکردیم نفرستادیم» سوره یوسف، آیه ۱۰۹.
- ↑ حقجو، عبدالله، ولایت در قرآن، ص:۷۶-۷۷.
- ↑ «و به راستی ما پیامبرانی پیش از تو فرستادهایم که (داستان) برخی از آنان را برای تو گفتهایم و برخی دیگر را نگفتهایم» سوره غافر، آیه ۷۸.
- ↑ «و از اسماعیل و الیسع و ذو الکفل یاد کن و همه از نیکان بودند» سوره ص، آیه ۴۸.
- ↑ «و اسماعیل و ادریس و ذو الکفل را (یاد کن) که همه از شکیبایان بودند» سوره انبیاء، آیه ۸۵.
- ↑ «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کردهایم» سوره ص، آیه ۲۶.
- ↑ المیزان، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۱، ص۳۲ و ج۷۴، ص۷۲؛ مجموعه ورّام، ج۲، ص۶۶.
- ↑ المیزان، ج۲، ص۱۴۴.
- ↑ معانیالاخبار، ص۳۳۲.
- ↑ الخصال، ج۲، ص۵۲۳.
- ↑ سنن الکبری للبیهقی، ج۹، ص۴؛ مستدرک علی الصحیحین، ج۹، ص۴۴۱، ح۴۱۳۱.
- ↑ المیزان، ج۲، ص۱۴۴.
- ↑ در کتابهای عامه، اسامی ائمه(ع) نیامده، اما تعداد آنان ذکر شده که ۱۲ نفرند و همه آنان از قریش هستند؛ صحیح مسلم، ج۹، ص۳۳۳، ح۳۳۹۸؛ سنن ترمذی، ج۸، ص۱۶۳، ح۲۱۴۹؛ مسند احمد، ج۴۲، ص۳۰۹، ح۱۹۸۷۵.
- ↑ محمد بن موسی بن المتوکل در کتابهای رجالی، توثیق شده است؛ رجال ابن داود، ص۳۳۷، ش۱۴۸۲؛ الخلاصة للحلی، ص۱۴۹، ش۵۸.
- ↑ در کتاب رجالی معجمرجالالحدیث، ج۱۴، ص۲۷۲، درباره محمد بن ابی عبدالله الکوفی مینویسد: یظهر... أن... محمد بن أبی عبدالله الأسدی هو محمد بن أبی عبدالله الکوفی بعینه؛ مضافا إلى أن محمد بن أبی عبدالله الکوفی قد وقع بعنوانه فی أسناد کامل الزیارات، فروى عن موسى بن عمران النخعى و روى عنه محمد بن عبدالله، کامل الزیارات، الباب ۹، فى الدلالة على قبر أمیر المؤمنین(ع)، الحدیث ۷. روى بعنوان محمد بن أبى عبدالله الأسدى الکوفى عن موسى بن عمران النخعی و روى عنه محمد بن موسى بن المتوکل. مشیخة الفقیه: فی طریقه إلى یحیى بن عباد المکى. و یظهر من ذلک بوضوح: أن محمد بن أبی عبدالله الذى هو شیخ الکلینى متحد مع محمد بن جعفر الأسدى الثقة الآتى، فیکون ثقة. و نیز در کتاب رجالى الخلاصهللحلى، ص۱۶۰، ش۱۴۵، توثیق شده است: محمد بن جعفر بن محمد بن عون الأسدى أبو الحسین الکوفى سکن الرى یقال له: محمد بن أبى عبدالله کان ثقة صحیح الحدیث إلا أنه روى عن الضعفاء و کان یقول بالجبر و التشبیه فأنا فى حدیثه من المتوقفین و کان أبوه وجها روى عنه أحمد بن محمد بن عیسى.
- ↑ موسی بن عمران النخعی کسی که زیارت جامعه را نقل کرده است؛ و در اسناد کامل الزیارات واقع شده است و در آن تصریح شده که فقط در آن کتاب از ثقات نقل میکند و از غیر ثقات روایتی نمیآورد؛ افزون بر آن در سلسله سند بعضی از کتابهای حدیثی قرار دارد و در این باره در کتاب رجالی معجمرجالالحدیث، ج۱۹، ص۶۱، ش۱۲۸۱۸، مینویسد: موسى بن عمران النخعی: روى عن الحسین بن یزید و روى عنه محمد بن أبی عبدالله الکوفی، کامل الزیارات، الباب ۹ فی الدلالة على قبر أمیرالمؤمنین(ع)، الحدیث ۷. و روى عن الحسین بن یزید عمه و روى عنه محمد بن أبی عبدالله الأسدی، مشیخة الفقیه: فی طریقه إلى یحیى بن عباد المکی. و روى عنه محمد بن أبی عبدالله الکوفی، الفقیه: الجزء ۴، باب الوصیة من لدن آدم(ع)، الحدیث ۴۵۷ و باب نوادر المواریث، الحدیث ۸۱۷. و روى عن الحسین بن یزید النوفلی عمه و روى عنه محمد بن جعفر الأسدی أبو الحسین، الفقیه: الجزء ۳، باب الرهن، الحدیث ۹۰۹. و روى عنه محمد بن أبی عبدالله الکوفى، مشیخة الفقیه: فى طریقه إلى ما کان فیه من حدیث سلیمان بن داوود(ع)؛ ثم إنه روى الشیخ بسنده، عن أبى الحسین محمد بن جعفر الأسدى، عن موسى بن عمران النخعى، عن عمه علی بن الحسین بن یزید النوفلى، التهذیب: الجزء ۷، باب الرهون، الحدیث ۷۸۵ و الإستبصار، الجزء ۳، باب ربح المون على أخیه المون، الحدیث ۲۳۳، إلا أن فیه موسى بن عمرو النخعی، عن عمه، عن الحسین بن یزید النوفلی. و الظاهر وقوع التحریف فیهما و الصحیح: موسى بن عمران النخعی، عن عمه الحسین بن یزید النوفلی کما تقدم عن الفقیه، تحت رقم ۹۰۹ من الجزء الثالث آنفا.
- ↑ معروف به نوفلی است که سکونی از او روایت میکند و گفته شده که از اهل غلو بوده، ولی در آثار رجالی رد شده است: ما راینا روایة تدل على ذلک الغلو؛ رجال ابن داوود، ص۴۴۷، ش۱۵۱ و رجال النجاشی، ص۳۸، ش۷۷.
- ↑ درباره سند حدیث، همه رواة آن غیر یک مورد ثقه هستند، مورد مناقشه الحسن بن علی بن ابی حمزه است که بعد شهادت امام موسی کاظم(ع)، قائل به وقف امامت تا آن حضرت و به اصطلاح واقفی شد، به طوری که مورد طعن اصحاب روات قرار گرفت و مشهور به کذّاب و رَجُل سوء شد؛ ولکن روایت مذکور و منقول از او قابل مناقشه نیست، اولاً: خود روایت حاکی از صحت آن است؛ ثانیاً: راوی آن را در زمان قبل از ارتدادش که قابل اعتماد امام و اصحاب بوده، نقل کرده نه بعد از واقفیتش، چون که در این صورت با روایتی که نقل میکند، عقیده به توقف را زیر سؤال برده و آن را از عقیدههای باطل قرار میدهد و بعید است که هر فرد آگاه به مسائل روایی چنین کاری را انجام دهد؛ لذا نسبت به روایات منقول از او قبل از واقفیت، مورد اعتماد بوده و از افراد ثقه است و اکثر روایت اصحاب از او قبل از آن بوده است. با توجه با این نکات، توثیق دیگران در باره او صحیح است: أن الشیخ قد وثقه فی کتاب العدة و قال: و لأجل ذلک عملت الطائفة بأخباره؛ و وقوعه فی أسناد کامل الزیارات و قد شهد ابن قولویه على أن لا یروی فی هذا الکتاب إلا عن الثقات؛ معجمرجالالحدیث، ج۱۱، ص۲۲۶.
- ↑ قصص الأنبیاء للراوندی، ص۳۶۸، فصل ۱۷، ح۴۴۰؛ الاحتجاج، ج۱، ص۶۹، ذکر تعیین الأئمة الطاهرة بعد النبی؛ إرشادالقلوب، ج۲، ص۴۱۸؛ إعلامالوری، ص۳۹۸، الفصل الثانی؛ کشفالغمة، ج۲، ص۵۱۰، الباب الخامس و العشرون، کفایهالأثر، ۱۴۳؛ کمالالدین، ج۱، ص۲۵۸، باب ۲۴ و بحارالأنوار، ج۲۷، ص۱۱۸، باب ۴، و ج۳۶، ص۲۵۱، باب ۴۱ - نصوص الرسول(ص).
- ↑ «از بندگان خداوند تنها دانشمندان از او میهراسند» سوره فاطر، آیه ۲۸.
- ↑ حقجو، عبدالله، ولایت در قرآن، ص:۷۷-۸۲.
- ↑ «این پیامبر به آنچه از (سوی) پروردگارش به سوی او فرو فرستادهاند، ایمان دارد و همه مؤمنان به خداوند و فرشتگانش و کتابهایش و پیامبرانش، ایمان دارند (و میگویند) میان هیچ یک از پیامبران وی، فرق نمینهیم» سوره بقره، آیه ۲۸۵.
- ↑ ««اصحاب ایکه» پیامبران را دروغگو شمردند (یاد کن) آنگاه (را) که شعیب به آنان گفت: آیا پرهیزگاری نمیورزید؟» سوره شعراء، آیه ۱۷۶-۱۷۷.
- ↑ «پس او را دروغگو شمردند» سوره شعراء، آیه ۱۸۹.
- ↑ «وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَوْ أَنْكَرَ رَجُلٌ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ وَ أَقَرَّ بِمَنْ سِوَاهُ مِنَ الرُّسُلِ لَمْ يُؤْمِنْ...»؛ بحارالأنوار، ج۲۳، ص۹۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۳، ص۹۶، باب ۵؛ أن من أنکر واحدا منهم فقد أنکر الجمیع.
- ↑ حقجو، عبدالله، ولایت در قرآن، ص:۸۲-۸۳.
- ↑ در سال ۱۳۸۶ شمسی، از طریق شبکه خبری اعلام شد: کشور فرانسه، ابَر رایانه خود را طراحی و ساخته است که در یک ثانیه ۲۰۷ میلیارد مورد محاسبه ریاضی انجام میدهد! یعنی اگر به آن تعداد، افراد موجود بودند، و مشکل حسابرسی ریاضی داشتند و در آن واحد به آن از طریق رایانههای دیگر متصل میشدند، به راحتی پاسخ خود را دریافت میکردند؛ با توجه به اینکه آن وسیله، دست ساخته بشری است؛ البته ممکن است، رایانه با سرعت بیشتر از آن در کشورهای دیگر موجود باشد یا پس از مدت کوتاهی طراحی و ساخته شود!
- ↑ امامشناسی، ج۳، ص۳۴.
- ↑ «و هر کس از خداوند پروا کند (خداوند) برای او دری میگشاید و به او از جایی که گمان نمیبرد روزی میدهد»؛ سوره طلاق، آیه ۲-۳.
- ↑ عدةالداعی، ص۲۳۲؛ بحارالأنوار، ج۶۷، ص۲۴۹، باب ۵۴؛ الإخلاص و معنی قربه تعالی؛ و در نقل دیگری: «وَ قَالَ(ص) مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ». جامعالأخبار، ص۹۴؛ حدیث دیگری از أمیرالمؤمنین(ع) درباره اخلاص وارد شده است: «طُوبَى لِمَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ عَمَلَهُ وَ عِلْمَهُ وَ حُبَّهُ وَ بُغْضَهُ وَ أَخْذَهُ وَ تَرْكَهُ وَ كَلَامَهُ وَ صَمْتَهُ وَ فِعْلَهُ وَ قَوْلَهُ»؛ تحفالعقول، ص۱۰۰، خطبته المعروفة بالوسیلة؛ بحارالأنوار، ج۷۴، ص۲۹۰، باب ۱۴، ح۱؛ مخفی نماید که چلهگیری برای حکمتآموزی از جهتی دارای شائبه شرک است، چون هدف از آن حکمت بوده نَه قرب الهی.
- ↑ «و اگر مردم آن شهرها ایمان میآوردند و پرهیزگاری میورزیدند بر آنان از آسمان و زمین برکتهایی میگشودیم اما (پیام ما را) دروغ شمردند بنابراین برای آنچه میکردند آنان را فرو گرفتیم» سوره اعراف، آیه ۹۶.
- ↑ الاحتجاج، ج۲، ص۴۹۹؛ بحارالانوار، ج۵۳، ص۱۷۶-۱۷۷؛ و در نقل دیگری چنین آمده «وَ إِنَّا غَيْرُ مُهْمَلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ وَ لَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللَّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَكُمُ الْأَعْدَاءُ وَ لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا [وَفَّقَهُمُ الله لِطَاعَتِهِ] عَلَى اجْتِمَاعِ الْقُلُوبِ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا فَمَا يُحْبَسُ عَنْهُمْ مُشَاهَدَتُنَا إِلَّا لِمَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ». الخرائج والجرائح، ج۲، ص۹۰۳.
- ↑ درباره اسناد روایی توقیعات، صاحب بحارالانوار مینویسد: "أقول قال موف المزار الکبیر حدثنا الشیخ الأجل الفقیه العالم أبو محمد عربی بن مسافر العبادی رضی الله عنه قراءة علیه بداره بالحلة فی شهر ربیع الأول سنة ثلاث و سبعین و خمسمائة و حدثنی الشیخ العفیف أبو البقاء هبة الله بن نماء بن علی بن حمدون رحمه الله قراءة علیه أیضا بالحلة قالا جمیعا حدثنا الشیخ الأمین أبو عبدالله الحسین بن أحمد بن محمد بن علی بن طحال المقدادی رحمه الله بمشهد مولانا أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب(ع) فی الطرز الکبیر الذی عند رأس الإمام(ع)فی العشر الأواخر من ذی الحجة سنة تسع و ثلاثین و خمسمائة قال حدثنا الشیخ الأجل المفید أبو علی الحسن بن محمد الطوسی رضی الله عنه بالمشهد المذکور على صاحبه أفضل السلام فی الطرز المذکور فی العشر الأواخر من ذی القعدة سنة تسع و خمسمائة. قال حدثنا السید السعید الوالد أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسی رضی الله عنه عن محمد بن إسماعیل عن محمد بن أشناس البزاز قال أخبرنا أبو الحسین محمد بن أحمد بن یحیى القمی قال حدثنی محمد بن علی بن زنجویه القمی قال حدثنا أبو جعفر محمد بن عبدالله بن جعفر الحمیری. قال أبو علی الحسن بن أشناس و أخبرنا أبو المفضل محمد بن عبدالله الشیبانی أن أبا جعفر محمد بن عبدالله بن جعفر الحمیری أخبره و أجاز له جمیع ما رواه أنه خرج إلیه من الناحیة المقدسة حرسها الله بعد المسائل و الصلاة و التوجه أوله بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ لا لأمر الله تعقلون و ذکر نحوا مما مر مع اختلاف أوردناه فی کتاب المزار فی باب زیارة القائم(ع) و إنما أوردنا سنده هاهنا لیعلم أسانید تلک التوقیعات"؛ بحارالأنوار، ج۵۳، ص۱۷۴؛ و محمد بن عبدالله بن جعفر الحمیری در فهرست طوسی مورد توثیق واقع شده است: "یکنى ابا العباس القمى ثقة له کتب منها... کتاب المسائل و التوقیعات... "؛ فهرست الطوسی، ص۲۹۴، ش۴۴۰.
- ↑ حقجو، عبدالله، ولایت در قرآن، ص:۸۳-۸۶.