تربیت در معارف و سیره معصوم
تلاش برای باسواد کردن مسلمانان
خداوند تبارکوتعالی در اولین سخن با رسول اکرم(ص) به خواندن امر کرده است: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ﴾[۱] و به قلم و آثار آن بهمثابه امری مقدس قسم یاد کرده است؛ چراکه سوگندها متوجه امور ارزشمند و مقدس است: ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ﴾[۲]. او تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه و تربیت جامعه بشری را یکی از اهداف الهی بعثت انبیا شمرده است: ﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾[۳].
رسول اکرم(ص) مبعوث شد تا انسانها را هم در زمینه علم و دانش، و هم در عرصه اخلاق و عمل پرورش دهد، تا مردم با این دو بال، بهسوی خداوند عروج کنند و به مقام قرب او نایل شوند. آن حضرت معاذ بن جبل را برای تبلیغ به یمن فرستاد و فرمود: «ای معاذ؛ به آنان قرآن بیاموز و آنان را بر اساس اخلاق شایسته، خوب تربیت کن»[۴]. با آنکه خود داناترین فرد امت و دریایی از دانش بیکران الهی بود، مأموریت داشت از خدا فزونی در علم و دانش را بخواهد: ﴿وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾[۵]. او در دوران عمر شریفش کوشید مردم را به علم و آگاهی سوق دهد و همه را به دانشآموزی تشویق کند: «کسب علم بر هر مسلمانی (چه زن و چه مرد) واجب است»[۶]؛ «دانش را بیاموز گرچه در چین باشد»[۷]؛ «دانش گم شده مؤمن است؛ هر کس که آن را یافت، او حق تملک آن را دارد»[۸].
و سرانجام در ارزش کار رسول خدا و علمدوستی او همین بس که بهای خون را با فرهنگ و علمآموزی معامله کرد. پس از جنگ بدر، رسول خدا(ص) فدیه تعدادی از اسیران قریش را که از سواد خواندن و نوشتن بهرهمند بودند و توان مالی نداشتند، آموختن خواندن و نوشتن به شماری از مسلمانان قرار داد؛ درحالیکه بسیاری از اسیران با دادن فدیه آزاد شدند؛ مانند عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر که با پرداخت بیست اوقیه[۹] طلا آزاد شد[۱۰] و ابوالعاص داماد حضرت (همسر زینب دختر پیامبر(ص)) که با دادن گردنبند حضرت خدیجه آزاد شد؛ ولی بعدها رسول خدا(ص) گردنبند را به او برگرداند[۱۱]. هر اسیر جنگ بدر برای آزادی باید هزار تا چهارهزار درهم پرداخت میکرد[۱۲].
بنا بر گزارش ابن سعد پیامبر در روز بدر هفتاد اسیر گرفت و به مقدار اموالشان از آنها فدیه گرفت و هر کس که قدرت پرداخت فدیه نداشت، باید به ده نفر از جوانان مدینه خواندن و نوشتن میآموخت[۱۳]. زید بن ثابت یکی از کسانی بود که از این طریق باسواد شد[۱۴].
این از افتخارات اسلام است و زمانی ارزش این کار بیشتر درک میشود که تمدن اسلام در نخستین روزهای شکلگیریاش، با تمدن بزرگ ایران و روم مقایسه شود که در آنها حق سوادآموزی ویژه طبقه خاصی از جامعه بوده است[۱۵].
تبیین احکام شرعی و تأکید بر اجرای آن
فقه اسلامی عهدهدار بیان روش بندگی خداوند و کیفیت صحیح رابطه انسان با خدا، جامعه و خویشتن است و انسان برای متدین زیستن، در سراسر زندگی فردی و اجتماعی به آن نیاز دارد. بر همین مبنا نباید پنداشت آنان که در راه خدا جهاد میکنند، به دلیل بزرگی کارشان، از عمل به احکام دین معافاند؛ چراکه یکی از اهداف نبرد در اسلام، اجرای شریعت الهی است.
یکی از اولین اقدامات رسول خدا(ص) بعد از فتح مکه عهد و پیمان گرفتن از مردم برای اجرای احکام خدا بود. بیعت عمومی با مردان مکه و سران قریش، بیعتی فراگیر برای تبعیت مطلق آنان از رسول خدا(ص) در همه شئون فردی و اجتماعی بوده است و این شامل تبعیت در امور شرعی و احکام الهی نیز میشد. پس از آن بیعت با زنان صورت گرفت. البته آنان در امور نظامی تکلیفی نداشتند؛ اما در رعایت حدود شرعی و اجرای احکام اسلام مکلّف به تبعیت از رسول خدا(ص) بودند. بنابراین حضرت از زنان بر سر رعایت حدود شرعی و اجرای احکام اسلام بیعت گرفت و در حین بیعت برخی مسائل دین را برایشان بیان کرد.
طبرسی نقل کرده که رسول خدا(ص) در کوه صفا با زنان بیعت کرد؛ درحالیکه عمر بن خطاب پایینتر از وی نشسته بود. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «با شما بیعت میکنم که چیزی را شریک خدا قرار ندهید». هند دختر عتبه که از ترس اینکه رسول خدا(ص) او را بشناسد، نقابزده و به طور ناشناس در مجلس حاضر شده بود، به پیامبر(ص) عرض کرد: «تو از ما بر سر چه چیزی بیعت میگیری که از مردان چنین بیعتی نگرفتی؟» رسول خدا(ص) فرمود: «از شما بیعت میگیرم که دزدی نکنید». ابوسفیان نیز در گوشهای ایستاده بود و حرفهای آنها را میشنید. هند گفت: «ابوسفیان مرد خسیسی است؛ برای همین مقداری از مالش را بدون اجازهاش برمیدارم. نمیدانم حلال است یا نه!» ابوسفیان گفت: «آنچه را که قبلاً برداشتهای و مصرف کردهای، برای تو حلال است». رسول خدا(ص) او را شناخت. تبسمی کرد و پرسید: «تو دختر عتبه هستی؟» جواب داد: «بله یا رسول الله؛ از گذشتهها بگذر خدا از تو بگذرد». رسول خدا(ص) در ادامه سخنانش فرمود: «و زنا نکنید». هند دوباره به سخن آمد و گفت: «مگر زن آزاد هم تن به زنا میدهد؟» عمر بن خطاب به سبب رابطهای که در زمان جاهلیت بین او و هند بود، به خنده افتاد. سپس رسول خدا(ص) فرمود: «و فرزندان خود را نکشید». هند گفت: «آنها را از کودکی بزرگ کردیم؛ اما شما در بزرگی آنها را کشتید»[۱۶]. رسول خدا لبخندی زد و فرمود: «به کسی بهتان نزنید». هند گفت: «به خدا قسم که بهتان و افترا زشت است و تو ما را جز به مکارم اخلاق و راه رشد امر نمیکنی». آن حضرت در ادامه این آیه را قرائت کرد: ﴿وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ...﴾[۱۷]. هند گفت: «وقتی که به این مجلس آمدهایم، منظور ما این بوده است که در هیچ معروفی از تو نافرمانی نکنیم»[۱۸].
درباره کیفیت بیعت نقل کردهاند که هیچگاه با مصافحه نبوده است؛ بلکه به یکی از سه طریق زیر صورت گرفته است؛ شیوه نخست با جمله ﴿لَا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا﴾[۱۹] بوده است؛ طریقه دوم این بود که حضرت ابتدا دست خود را در ظرف آبی فرومیبرد و سپس به زنها دستور میداد برای بیعت دست خود را در آن آب فروبرند؛ شیوه سوم دستدادن از ورای لباس و پارچه بوده است[۲۰]. ممکن است پیامبر گرامی از هر سه طریق برای این امر استفاده کرده باشد.
در اهمیت بیان احکام فقهی اسلام همین بس که پیشوایان دین در هیچیک از موقعیتهای سیاسی و اجتماعی از آن غفلت نکردهاند؛ تا آنجا که امام حسین(ع) در شب عاشورا و در آن لحظات سرنوشتساز و مهم تاریخ، پس از آنکه خواهرش زینب کبری(س) را به صبر دعوت کرد، از او خواست که بعد از او احکام را از علی بن الحسین(ع) دریافت کند و به شیعیان برساند تا او برای حفظ جانش و ادامه رهبری امت اسلامی از دیدهها پنهان باشد[۲۱]. حضرت زینب(س) نیز بنا به وصیت امام حسین(ع) مسئولیت بیان احکام و تعلیم احکام دین به مردم را بر عهده داشت و شیعیان برای پاسخ به مشکلات علمیشان، از جمله مسائل فقهی، به ایشان مراجعه میکردند. ازاینرو برای آنکه حاکمان ظالم بنیامیه به فعالیتهای علمی امام سجاد(ع) پی نبرند، همه فرمودههای ایشان به حضرت زینب(س) نسبت داده میشد[۲۲].
اینک به بیان نمونههایی از احکام شرعی میپردازیم که رهبران معصوم اسلام(ع) در مراحل مختلف نبرد با دشمنان بیان کردهاند.
یکی از مسائل مهمی که در سیره رسول خدا(ص) بهویژه در موضوع غنایم و خریدوفروش آن، کانون توجه و تأکید بوده است، مسئله ربا و پرهیز از آن است. فضالة بن عبید گوید: سهم من از غنایم جنگ خیبر گردنبند زرینی شد که آن را به هشت دینار فروختم و چون این مطلب را به رسول خدا(ص) گفتم، فرمود: «طلا را با هموزن آن از طلا مبادله کنید». پس چون در آن گردنبند، طلا و فلزهای دیگر بهکاررفته بود، من هم آن معامله را بر هم زدم. دو نفر که نامشان سعد بود، شمش طلایی را با طلا خریده بودند که وزن یکی از دیگری بیشتر بود. رسول خدا(ص) فرمود: «ربا خوردهاید؛ این معامله را بر هم بزنید». مردی هم در خرابهای دویست درهم پیدا کرد و رسول خدا(ص) خمس آن را برداشت و بقیه را به او بازگرداند[۲۳].
یکی از مسائل مطرح در جنگهای صدر اسلام، مسئله اسارت زنان بود. زنانی که به اسارت سپاه اسلام درمیآمدند بهعنوان کنیز در میان مسلمانان تقسیم میشدند و هر زن با صرف تعلق به هر کس، بر او حلال میشد؛ اما در شرایط مختلف احکام خاصی بر این مسئله مترتب میشد، که دانستن آن لازم بود. گاهی برخی از اصحاب غافل از این احکام، بهرههایی از کنیزان میبردند که موجب واکنش رسول خدا(ص) میشد و حضرت حکم شرعی مسئله را بیان میکرد. از آن حضرت نقل شده است که بعد از جنگ خیبر فرمود: «هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد، نباید با آب خود زراعت دیگری را آبیاری کند (یعنی با زنان اسیری که باردارند نزدیکی کند)... با زنان اسیر نزدیکی نکنید تا آنکه یکمرتبه عادت ماهیانه ببینند، و اگر زنی حامله است، تا وضعحمل نکرده است با او نزدیکی نکنید».
رسول خدا(ص) از کنار زنی آبستن عبور کرد که وضعحمل او نزدیک بود؛ پرسید: «این زن در سهم چه کسی قرار گرفته است؟ گفتند: «در سهم فلانی». فرمود: «آیا با او نزدیکی هم کرده است؟» گفتند: آری. فرمود: «چگونه این کار را انجام داده است؟ آخر این فرزندی که در شکم این زن است که فرزند او نیست و از او ارث نمیبرد. چگونه این بچه را به بردگی میگیرد درحالیکه او جلوی چشمش میدود و بازی میکند (یعنی مانند بچه خودش است). من این مرد را لعنت میکنم؛ لعنت و نفرینی که در گور او هم همراهش خواهد بود»[۲۴].
مسلمانان در حنین زنانی را به اسارت خویش در آوردند، و چون آنها دارای شوهر بودند خوش نداشتند که با آنها بهعنوان کنیز نزدیکی کنند. در این باره از رسول خدا(ص) سؤال کردند؛ قرآن نازل شد: ﴿وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ إِلَّا مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُمْ مَا وَرَاءَ ذَلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا﴾[۲۵].
پس از نزول این آیه پیامبر(ص) فرمان داد که نباید با هیچ زن حاملهای از اسیران نزدیکی شود، مگر پس از وضعحمل، و نزدیکی با زنان غیرحامله هم باید پس از یکمرتبه قاعدگی آنها باشد. همچنین از پیامبر(ص) درباره نزدیکی به طریق عزل برای جلوگیری از حاملگی سؤال کردند؛ حضرت فرمود: «چنین نیست که تنها آب منی موجب بارداری شود؛ اگر خداوند متعال اراده فرماید، چیزی مانع آن نخواهد بود»[۲۶].
پرسش از احکام نماز، لباس و مکان نمازگزار، از سؤالاتی است که در بازگشت رسول خدا(ص) از محاصره طائف از حضرت صورت گرفته است. مردی از قبیله اسلم که تعدادی گوسفند همراه داشت، با پیامبر(ص) روبهرو شد؛ عرض کرد: «ای رسول خدا؛ این گوسفندان هدیهای است که به شما تقدیم میکنم». پیامبر(ص) فرمود: «تو از کدام قبیلهای؟» گفت: «مردی از اسلم هستم». حضرت فرمود: «من هدیه مشرکان را قبول نمیکنم». عرض کرد: «ای رسول خدا؛ من به خدا و رسول او ایمان دارم و زکات خود را هم به بریدة بن حصیب پرداختهام». در این هنگام بریده آمد و به پیامبر پیوست و گفت: «این مرد راست میگوید. او از افراد شریف قوم م ن است که در صفاح[۲۷] زندگی میکند». پیامبر(ص) فرمودند: «برای چه به نخله آمدهای؟» گفت: «امروز نوبت چرای دامهای صفاح در مراتع اینجاست». رسول خدا(ص) به او فرمود: «میبینی که ما بین راه و سواره هستیم. در جعرانه پیش ما بیا». آن مرد کنار مرکب رسول خدا(ص) شروع به دویدن کرد و پرسید: «ای رسول خدا؛ آیا گوسفندها را هم با خود به جعرانه بیاورم؟» پیامبر فرمود: «خیر؛ آنها را با خود نیاور؛ ولی خودت بیا تا انشاءالله گوسفندان دیگری هم به تو بدهم». آن مرد گفت: «ای رسول خدا؛ گاهی وقت نماز فرامیرسد و من در خوابگاه شتران هستم (که آلوده به فضله شتران است)؛ آیا آنجا نماز بگزارم؟» حضرت فرمود: «نه». گفت: «گاهی در آغل گوسفندانم، آنجا نماز بگزارم؟» فرمود: «آری». گفت: «گاهی اتفاق میافتد که آب از ما دور است و زن همراه مرد است؛ آیا مرد میتواند با او نزدیکی کند؟» فرمود: «آری؛ تیمم کند». گفت: «اگر زنی در حال حیض باشد؟» فرمود: «او هم تیمم کند»[۲۸].
تشریع حکم ارث از طرف خداوند تبارک و تعالی، و تبیین و اجرای آن توسط رسول خدا(ص) بعد از جنگ اُحُد، یکی دیگر از مصادیق بیان احکام و مقررات اسلامی است. جابر بن عبدالله میگوید سعد بن ربیع در اُحُد شهید شده بود. پس از مراجعت رسول خدا(ص) از اُحُد و عزیمت آن حضرت به حمراء الاسد، برادر سعد به مدینه آمد و میراث او را تصرف کرد. سعد دو دختر داشت و همسرش هم حامله بود. در آن هنگام هنوز احکام ارث نازل نشده بود؛ ازاینرو مسلمانان میراث را بر مبنای احکام دوره جاهلیت تقسیم میکردند و بر همین اساس، عموی آن دو دختر، پس از شهادت، سعد ارث را تصرف کرد. زن سعد که بانویی دوراندیش بود، در آن موقع در محله اسواف[۲۹] سکونت داشت. او خوراکی از نان و گوشت فراهم آورد و رسول خدا(ص) را دعوت کرد. جابر گوید: همه نشستیم و رسول خدا(ص) از سعد بن ربیع برای ما صحبت کرد، بر او رحمت فرستاد و فرمود: «در آن روز دیدم که نیزهها بر بدن او فرو میشد تا اینکه کشته شد». چون زنها این مطلب را شنیدند، گریستند. چشمهای پیامبر هم اشکآلود شد. آنگاه غذا آوردند؛ همه از آن غذا خوردیم؛ بهطوری که سیر شدیم و به خدا سوگند، ندیدیم که از آن چیزی کاسته شود. آنگاه همسر سعد بن ربیع برخاست و گفت: «ای رسول خدا؛ سعد بن ربیع در اُحُد کشته شد؛ برادرش آمد و آنچه را که از او بازمانده بود، گرفت. از سعد دو فرزند باقی مانده است که چیزی ندارند و شما میدانید که زنها را در برابر مال به همسری میگیرند». رسول خدا(ص) دعا کرد و از خداوند خواست که به بازماندگان سعد خیروبرکت عنایت کند. آن گاه به همسر سعد فرمود: «در این زمینه حکمی بر من نازل نشده است؛ ولی پس از اینکه به مدینه رفتم، بیا تا ببینیم». پیامبر برگشت و بر در خانه خود نشست. ما هم با او نشستیم. حالتی بر حضرت عارض شد که متوجه شدیم حالت نزول وحی است. چهره آن حضرت عرق کرد؛ بهطوری که دانههای عرق همچون مروارید بر صورتش ظاهر شد. پس فرمود: «همسر سعد بن ربیع را بیاورید». عقبة بن عمرو پی او رفت و او را آورد. او زنی خردمند و چابک بود. رسول خدا(ص) فرمود: «عموی بچههایت کجاست؟» گفت: «در خانهاش ای رسول خدا». حضرت فرمود: «او را پیش من بیاور». سپس فرمود: «تو بنشین». پس مردی را پی او، که در محله بلحارث بن خزرج ساکن بود، فرستاد. او حاضر شد. پیامبر(ص) به او فرمودند: «دو سوم میراث برادرت را به دخترانش پس بده». همسر سعد چنان بلند تکبیر گفت که صدایش را مردمی که در مسجد بودند، شنیدند. پیامبر(ص) دوباره فرمود: «یکهشتم آن را هم به همسر برادرت بپرداز و بقیه آن متعلق به توست»[۳۰].
جواز تملک اموالی که مالک اول آن را رها، و از آن رفع ید کرده است، حکمی است که رسول خدا(ص) در مسیر حرکت خود به غزوه تبوک آن را بیان کرد. حضرت در مسیر تبوک به شتری برخورد که صاحبش، آن را به دلیل لاغری و ناتوانی حیوان رها کرده بود؛ اما رهگذر دیگری از حیوان مواظبت کرده و به آن علف داده و او را به خانه خود برده بود و چون شتر خوب شده بود، با آن به مسافرت آمده بود. اتفاقاً صاحب اول شتر، حیوان را در دست آن مرد دید و پیش پیامبر اقامه دعوا کرد. رسول خدا(ص) فرمود: «هر کس شتر و مرکوبی را از نابودی در سرزمین بیآبوعلف نجات دهد، از آن او خواهد بود»[۳۱].
اجرای احکام الهی و حدود شرعی، بدون ملاحظه حال شخص گناهکار و اطرافیان وی و شفاعت افراد بانفوذ، از نکات برجسته سیره رسول خدا(ص) است. نقل کردهاند در جریان فتح مکه زنی در میان سپاه اسلام دزدی کرد. پیش از اجرای حکم قطع دست، قبیله آن زن، اسامة بن زید را که محبوب رسول خدا(ص) بود، برای شفاعت از آن زن، نزد آن حضرت فرستادند. وقتی اسامه این درخواست را نزد رسول خدا(ص) مطرح کرد، حضرت برافروخته شد و فرمود: «آیا درباره حدی از حدود الهی شفاعت میکنی؟» اسامه پشیمان شد و با عذرخواهی، از پیامبر خواست برای این اشتباهی که مرتکب شده برایش استغفار کند. وقتی شب فرا رسید، رسول خدا(ص) در جمع مردم به سخنرانی پرداخت و بعد از حمد و ثنای خداوند فرمود: «پیش از شما امتی هلاک شدند؛ زیرا هرگاه در میان آنان شخص شریفی دزدی میکرد، از اجرای حد بر او خودداری میکردند و هرگاه فرد ضعیفی مرتکب این عمل میشد، حدود الهی را بر او جاری میکردند. قسم به خدایی که جان من در ید قدرت اوست، اگر فاطمه دختر محمد هم دزدی کند، دستش را قطع خواهم کرد». سپس به بلال دستور داد حد الهی را بر آن زن جاری کند[۳۲].
بهطورکلی بیان مسائل شرعی در همه شرایط، و آگاهکردن مردم از حکم خداوند و عمل به آن در سیره رهبران معصوم اسلام(ع)، امری قطعی و مسلم است که هیچگاه، حتی در شرایط نظامی هم، مستثنا نشده است. مردی از بنیعذره به نام عدی گوید: در تبوک نزد پیامبر رفتم و گفتم: «ای رسول خدا؛ من دو زن داشتم که به قصد کشتن یکدیگر به ستیزه برخاستند. من تیری انداختم که به یکی از آن دو خورد و مُرد». پیامبر(ص) فرمود: «باید خونبهایش را بپردازی و از او ارث هم نمیبری»[۳۳].
روزی پیامبر(ص) در تبوک پی کاری بود که متوجه ازدحام گروهی از مسلمانان شد؛ فرمود: چه خبر است؟ گفتند: رافع بن مکیث جهنی شتری را کشته و هرچه خودش احتیاج داشته برداشته و بقیه را برای مردم گذاشته است. رسول خدا(ص) فرمان داد هرچه که رافع و مردم برداشتهاند برگردانند و فرمود: «این شتر از اموال غارت شده است و خوردن آن حلال نیست». گفتند: «ای رسول خدا؛ صاحبش اجازه داده است». فرمود: «بر فرض که او هم اجازه داده باشد»[۳۴].[۳۵]
احیای سنت و روش پیشوایان دینی
واژه «احیا» در ادبیات دینی سابقهای دیرینه دارد و استعمال آن به عصر نزول وحی بر میگردد. در این بحث منظور ما، سیره معصومان(ع) در زنده کردن یاد و نام و روش پیشوایان دینی و در پی آن، بیدار کردن جامعه از خواب غفلت و بیخبری، و بازگرداندن ارزشهاست.
آنچه که در قرآن و سخنان امامان معصوم(ع) کانون تأکید فراوان قرار گرفته است، الگو بودن رسول خدا(ص) و لزوم پیروی از سنت و روش او در همه شئون اجتماعی و فردی است. در زمان سه خلیفه نخست نیز، در ظاهر بر اجرای سیره نبوی بهعنوان بنیان دین تأکید میشد و اکثریت مسلمانان نیز بر پایبندی به سنت پیامبر(ص) اصرار داشتند تا اینکه در عصر معاویه و پس از او یزید این امر مهم دینی نادیده گرفته شد. البته باید تصریح کرد هرگاه مسلمانان از اجرای سنت نبوی غفلت کردهاند، به همان میزان از خط اصیل اسلام فاصله گرفتهاند. سرآغاز این انحراف ماجرای سقیفه و مسئله جانشینی پیامبر(ص) بوده است و این سراشیبی خطرناک در زمان بنیامیه، بهویژه در دوره زمامداری معاویه و یزید، اسلام را به پرتگاه سقوط کشاند.
وقتی علی(ع) به خلافت رسید، بر اجرای دقیق و واقعی سنت رسول خدا(ص) پای فشرد. به همین ترتیب در جنگها نیز یاد رسول خدا(ص) را در میان سپاهیانش زنده کرد و در فرصتهای مناسب بر احیای سنت پیامبر اسلام(ص) تأکید ورزید. از دیرباز در جنگها رسم بر این بوده است که جنگاوران رجز میخوانند و شعارهای حماسی سر میدهند و نام مناسبی را برای حمله معین میکنند. امیرمؤمنان علی(ع) در جنگها شعارهایی را مطرح میکرد که از زمان رسول خدا(ص) باقی مانده بود و این امر مردم را متوجه این نکته میکرد که او پسرعمو و وصی رسول خدا(ص) است. این نکته، تداعیگر جهادهای او در راه خدا و منزلتش در اسلام و سخنان پیامبر درباره او بود و افزون بر این چون این شعارها خاطرات نبردهای مسلمانان با مشرکان را زنده میکرد، تأثیر عجیبی در تزلزل روحیه دشمن داشت.
اینک برخی نمونههای تاریخی از سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) را در زمینه احیای یاد و نام و سیره رسول خدا(ص) ذکر میکنیم.
امام علی(ع) در جنگ جمل پسرش محمد حنفیه را طلبید و پرچم را، که همان پرچم رسول خدا(ص) بود، به دست او داد و فرمود: «پسرم؛ این پرچم هرگز به زمین نیفتاده و نخواهد افتاد»؛ آنگاه زره رسول خدا(ص) را نیز به او پوشاند و فرمود شهبا قاطر رسول خدا(ص) را نیز آوردند و خود بر پشت آن سوار شد و پیشاپیش صفوف سپاهیان، درحالیکه برای جنگ آماده بود، ایستاد[۳۶].
بعد از جنگ جمل، آن حضرت در میان کشتگان دشمن جستوجویی کرد. وقتی به جنازه کعب بن سور - قاضی بصره در زمان عمر - رسید، دید قرآنی به گردنش آویزان است. حضرت دستور داد تا قرآن را از گردن او بردارند و در جای مناسبی قرار دهند. آنگاه فرمان داد او را در برابرش بنشانند؛ سپس همان سخنی را که پیامبر(ص) در احد به کشتگان قریش فرموده بود، خطاب به جنازه او گفت: «ای کعب؛ من آنچه را که وعده پروردگارم بود یافتم. آیا تو نیز آنچه را پروردگارت وعده داده بود یافتی؟!»[۳۷].
یادآوری سنت رسول خدا(ص) به عایشه در پایان جنگ جمل، نمونه دیگری از این امر است. وقتی در جنگ جمل شتر عایشه پی شد، عمار یاسر و محمد بن ابیبکر بندها و طنابهای هودج عایشه را به زمین گذاشتند. علی(ع) به کنار هودج رفت و برای یادآوری سنت پیامبر(ص) به عایشه فرمود: «ای حمیرا؛ آیا رسول خدا(ص) به تو دستور داده بود چنین کنی؟»[۳۸] بعد از پایان جنگ و شکست عایشه، مطالب بسیاری بین او و امام(ع) ردوبدل شد و سرانجام عایشه با اظهار شرمندگی از کردارش گفت: «من دوست دارم با تو باشم و با دشمنانت بجنگم». امام(ع) فرمود: «ای عایشه؛ به خانهای که پیامبر برای تو معین کرده است بازگرد»[۳۹]. سپس دستور داد تا وی را به مدینه برگردانند و برای حفظ حرمت رسول خدا(ص) چهل زن مسلح را که لباس مرد به تن داشتند، برای حفظ جان عایشه با او همراه کرد. عایشه تا رسیدن به مدینه پیوسته گلایه میکرد که چرا علی حرمت رسول خدا(ص) را رعایت نکرده و مردان نامحرم را با او همراه کرده است. سرانجام وقتی به مدینه رسیدند، زنها تجهیزات و لباس نظامی مردانه را کنار گذاشتند و عایشه با دیدن آنان، از آن همه بدگویی پشیمان شد و گفت: «خدا به پسر ابوطالب خیر دهد که حرمت رسول خدا(ص) را حفظ کرده است»[۴۰].
در جنگ صفین نیز امیرمؤمنان علی(ع) از آثار و علاماتی که بهنوعی یادآور یاد و نام رسول خدا(ص) بود، برای بیدار کردن دلهای غفلتزده استفاده میکرد. او بر یکی از اسبهای رسول خدا(ص) که نامش ریح بود سوار شد و استر پیامبر(ص) را که معروف به شهبا بود یدک کشید و عمامه سیاه آن حضرت را بر سر بست و به منادی خود دستور داد ندا دهد: «ای مردم هر کس خود را به خدا بفروشد، سود کرده است. فردا نتیجه امروز است. به دشمنان شما نیز مانند شما جراحاتی وارد شده است»[۴۱]. مردم آماده شدند و به علی(ع) پیوستند و چنان به شامیان یورش بردند که پرچمهایشان را عقب راندند و شامیان چنان با رسوایی عقبنشینی کردند که معاویه برای گریز اسب خود را خواست و منادی معاویه فریاد زد: «ای مردم کجا میگریزید؟ پایداری کنید که فتح و شکست در جنگ نوبت بهنوبت است». پس شامیان دوباره دور معاویه جمع شدند و به عراقیان حمله کردند[۴۲].
امام حسین(ع) نیز از روز نخست قیام الهیاش، هدف از نهضت خود را احیای سنت نبوی معرفی کرد؛ چون جامعه اسلامی به وضعیتی دچار شده بود که کاخ سبز معاویه و قصرهای کوفه و شام، بهجای خانه ساده پیامبر(ص) و مسجد مدینه، خودنمایی میکردند و شرکپیشگان منافق، بهجای رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان علی(ع)، حکمرانی میکردند و بدتر از آن جوان جاهل و شرابخوار و عیاشی چون یزید، بهعنوان خلیفه مسلمانان بر کرسی سلطنت نشسته بود و از بزرگان قوم، حتی فرزندان پیامبر(ص) بیعت میخواست. در این شرایط احیای سنت نبوی بهترین راه احیای مجدد اسلام بود. بنابراین حضرت پیش از حرکت از مدینه، وصیتنامهای خطاب به برادرش محمد حنفیه نوشت و علت قیام خود را اصلاح امور امت اسلامی و امربهمعروف و نهیازمنکر و زنده کردن سیره جدش پیامبر(ص) و پدرش علی(ع) معرفی کرد. امام(ع) پس از بیان عقیدهاش درباره توحید و نبوت و معاد، چنین نوشت: «من نه از روی خودخواهی و سرکشی و هوسرانی از مدینه خارج میشوم، و نه برای ایجاد فساد و ستمگری؛ بلکه هدف من از این حرکت، اصلاح مفاسد امت جدم، و منظورم امربهمعروف و نهیازمنکر است و میخواهم سیره جدم (پیامبر و پدرم علی بن ابیطالب(ع) را در پیش گیرم...»[۴۳].
چنان که هویداست، امام(ع) در این وصیتنامه، یکی از انگیزههای قیامش را احیای سیره جدش رسول خدا(ص) و پدرش علی(ع) و عمل به آن دو معرفی کرده است، و درسی عملی و سازنده را در زمینه توجه به راهوروش پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) و مرجعیت فکری و دینی و سیاسی ایشان در زندگی اجتماعی و فردی، به مسلمانان جهان ارائه داده است؛ چنان که به خواهر بزرگوارش زینب کبری(س) فرمود: «جد، پدر، مادر و برادرم از من بهترند. همانا رسول خدا(ص) برای من و تو و هر مرد و زن مؤمنی، نمونه و سرمشق زندگی است»[۴۴].
جلوهای دیگر از تأکید سیدالشهدا بر سیره رسول خدا(ص) نامه آن حضرت به بزرگان بصره است. حضرت در نامهای به بزرگان بصره از آنان میخواهد که به کتاب الهی و سنت نبوی بیندیشند و از واقعیتهای جامعه غافل نباشند؛ او فریاد برمیآورد که سنتها و روشهای پسندیده مُرده و از میان رفته، و بدعتها و ارزشهای جاهلی زنده شده و جای آنها را گرفته است: «من شما را به پیروی از کتاب خدا و راهوروش پیامبر فرامیخوانم؛ زیرا هماکنون سنت پیامبر از میان رفته و بدعتها و احکام ناروا زنده شده است. سخنم را بشنوید و دستوراتم را اطاعت کنید تا شما را به راه رشد و تعالی هدایت کنم»[۴۵].
امام حسین(ع) در این فراز بر این واقعیت تأکید میورزد که قانون الهی و سنت نبوی، که دربردارنده مصلحت امت است، اصالت دارد، نه حاکمیت و قدرت. پس آنچه که به حکومت رهبر یا خلیفه یا امام مسلمانان مشروعیت میبخشد، التزام عملی به دستورات خداوند است، نه به دست گرفتن قدرت به هر قیمت. تأکید امام بر پیروی از پدر بزرگوارش بهجای خلفای سهگانه پیشین، پیگیری همان خط امامت و ولایت انتصابی الهی است، که همان نظام واقعی حکومت اسلامی است، نه ولایتعهدی و تشکیل شورا و انتصاب افراد دیگر[۴۶].
آن حضرت در هنگام عزیمت به عراق، در منزلی به نام «بیضه» خطاب به سپاه حر خطبهای ایراد کرد و برای بیان انگیزه قیامش، از سخن و سیره رسول خدا(ص) بهره گرفت و قیام بر ضد بنیامیه را، عمل به سیره آن بزرگوار معرفی کرد: ای مردم؛ پیامبر خدا(ص) فرمود: هر گاه مسلمانی با سلطان ستمگری مواجه شود که حرام خدا را حلال میشمرد و پیمان الهی را در هم میشکند و با سنت و قانون پیامبر از در مخالفت درآمده، در میان بندگان خدا راه گناه و معصیت و دشمنی در پیش میگیرد، ولی او در مقابل چنین سلطانی، با عمل یا گفتار اظهار مخالفت نکند، بر خداوند است که این فرد را به کیفر همان ستمگر (آتش جهنم) محکوم کند...[۴۷].
امام حسین(ع) در راستای عمل به همین حدیث شریف نبوی، در یکی از اشعارش در روز عاشورا، قیام خود را پیروی از دین پیامبر(ص) و احیای سنت او دانسته و فرموده است: «من حسین بن علی هستم و قسم خوردهام که سر فرود نیاورم. از خاندان پدرم حمایت میکنم و بر طریقهٔ دین پیامبر سلوک میکنم»[۴۸].
ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امام حسین(ع) به سیره نبوی و علوی اشاره میکند؛ درحالیکه با توجه به روایات، امامان معصوم(ع) همگی اولیالامر و واجبالاطاعه هستند؛ مگر خود آن حضرت دارای سیره و روش الهی نبوده است؟
در جواب میتوان گفت که گرچه سیره امام حسین(ع) جدا از سیره رسول خدا(ص) نیست؛ اما به این نکته باید توجه داشت که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، با انحراف مردم از خط اطاعت از ولایت و سنت صحیح رسول خدا(ص)، عمل به سیره خلفای غاصب رواج یافته بود و به دنبال آن امام حسن و امام حسین(ع) خانهنشین شده بودند و سب و لعن به امیرمؤمنان علی(ع) بر منابر تبدیل به یک سنت شده بود. در چنین وضعیتی اعلام موضع و نصیحت مردم از جانب خود حضرت - گرچه منطبق بر همان سنت نبوی و علوی است - بدون اشاره به سنت نبوی، پذیرش عمومی را به دنبال نداشت. بنابراین امام حسین(ع) بر سیره و سنت رسول خدا(ص) و وصی برحقش تأکید کرد تا در کنار سنت نبوی، امامت و سنت علوی نیز تثبیت شود و با این کار مردم را به سرچشمه وحی و نبوت رهنمون کند و وجدانهای خاموش، بیدار شده، راه هدایت را بیابند[۴۹].
معرفی الگوها و مفاخر دینی
یکی از مؤثرترین و کارآمدترین شیوههای فرهنگی و تربیتی، که بارها در قرآن و سنت کانون توجه قرار گرفته است، ارائه الگوهای شایسته، به نحو مستقیم یا غیرمستقیم است. خداوند در قرآن رسول خدا(ص) را الگوی شایسته مؤمنان راستین معرفی کرده است: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا﴾[۵۰].
و به پیامبرش نیز توصیه کرده که در تبلیغ دین و تحمل سختیها به پیامبران اولوالعزم اقتدا کند: ﴿فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ...﴾[۵۱]؛ ﴿أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾[۵۲]. در قرآن کریم یکصد بار سخن از تبعیت و اتباع به میان آمده و این خود نشاندهنده نهایت اهمیتی است که این کتاب انسانساز، برای اسوهپذیری در عرصه هدایت انسانها قایل است[۵۳].
برای پذیرش الگوی کامل، ابتدا شناخت الگوها ضروری است و برای تحقق این معرفت، آگاهان باید به معرفی اولیای دین و مفاخر اسلامی، بهمثابه راهبران حقیقی جامعه و الگوهای کامل بپردازند. معصومان(ع) همواره بدین امر مهم توجه داشتهاند و حتی در صحنههای کارزار نیز از فرصتهای بهدستآمده بهره میبردند و جلوههایی از شخصیت و عظمت آن انوار طیبه را به حاضران مینمایاندند تا هیچگاه شک و تردیدی در عظمت آنها به اذهان راه نیابد و راهجویان حقیقی در شناخت رهبران واقعی و الگوهای الهی به بیراهه نروند. اینک به بیان نکاتی از سیره رهبران معصوم اسلام(ع) در این زمینه میپردازیم[۵۴].
معرفی امیرمؤمنان علی(ع) توسط رسول اکرم(ص)
رسول خدا(ص) در هر فرصتی، بهویژه در میادین سخت جهاد، بهگونهای برجسته و چشمگیر به بیان فضیلت، شایستگی و برتری امیرمؤمنان علی(ع) بر همه مسلمانان میپرداخت. گاه او را دوستدار خدا و رسول، و خدا و رسول را دوستدار او میخواند و گاهی نیز وی را، در وصایت خویش به هارون برای موسی تشبیه میکرد. عجیب نیست که در مقابل شیطنتهای سعایتکنندگان علی، چنان میخروشد و سعایتکننده را توبیخ میکند که او مرگ خود را از خدا بخواهد، و زمانی همچنان از محبت خود به علی سخن میگوید که درباره احدی اینچنین سخن نگفته است، و در مقابل نگاههای خیره شده و متعجب حاضران، بیان میدارد که در این کار او را ملامت نکنند؛ چراکه در این همه، جز به دستور خدا عمل نکرده است. اینک برگهایی از تاریخ را، که در آنها رسول خدا(ص) به معرفی این فخر بزرگ بشر اشاره دارد، مرور میکنیم.
۱. در جنگ خیبر، مسلمانان در فتح دژهای «وطیح» و «سلالم» با مقاومت سرسختانه یهود روبهرو شدند. سربازان اسلام با وجود جانبازیها و فداکاریها و دادن تلفات سنگین، نتوانستند پیروز شوند. آنها بیش از ده روز با جنگاوران یهود دستوپنجه نرم کردند؛ اما هر روز بدون نتیجه به لشکرگاه بازگشتند. ابوبکر و عمر هرکدام در مأموریتهایی جداگانه به فرماندهی سپاه انتخاب شدند و با سپاهیان به نبرد با دشمن رفتند؛ ولی کاری از پیش نبردند و هرکدام سپاهیان خود را، و سپاهیان هم، آنها را متهم ب ه سستی کردند. سپس رسول خدا(ص) سپاهیان را گرد آورد و جملاتی ارزنده در معرفی امیرمؤمنان علی(ع) بیان کرد که در صفحات تاریخ ثبت و ضبط شد: «این پرچم را فردا به دست کسی میدهم که خدا و پیامبر را دوست دارد خدا و پیامبر نیز او را دوست میدارند و خداوند این دژ را به دست او میگشاید. او مردی است که هرگز به دشمن پشت نکرده و در جنگها مکرر حمله برده است و هیچگاه از صحنه نبرد فرار نمیکند»[۵۵].
فردای آن روز همه گرداگرد رسول خدا(ص) جمع شدند. طبری نقل میکند دو فرمانده شکستخورده با گردنهای کشیده، میخواستند هرچه زودتر بفهمند که این پرچم به دست چه کسی داده خواهد شد[۵۶]. به دلیل ابتلای علی(ع) به بیماری چشم، به ذهن کسی خطور نمیکرد که فرد مورد نظر رسول خدا(ص)، علی باشد. ازاینرو هر کسی آرزو میکرد فرد مورد نظر، او باشد. ناگهان رسول خدا(ص) فرمود: «علی کجاست؟» گفتند او به درد چشم مبتلاست. اما رسول خدا(ص) امر کرد علی(ع) را نزد وی بیاورند. علی(ع) به دستور پیامبر بر شتر سوار شد و در کنار خیمه رسول خدا(ص) فرود آمد. رسول خدا(ص) دستی بر دیدگان او کشید و او را در سایه دعای خود، راهی میدان نبرد کرد. علی با کشتن مرحب و فتح قلعههای خیبر، افتخاری عظیم برای اسلام آفرید که هرگز با قدرتهای معمولی بشری ممکن نبود[۵۷].
درباره این اقدام رسول خدا(ص) چند مطلب جالب توجه است:
- اینکه رسول خدا(ص) بدون ذکر نام، به مردم وعده داد که فردا پرچم را به کسی میدهد که چنان اوصافی دارد، حکایت از اراده ایشان برای معرفی علی(ع) بهمثابه یکی از مفاخر الهی اسلام و توجه دادن مردم به این امر دارد تا همگان درباره این صفات و دارنده آن، فکر کنند؛ درحالیکه رسول خدا(ص) میتوانست آن روز را صبر کند و روز بعد علی(ع) را فرابخواند و حتی پیش از حرکت او به سمت دشمن، این اوصاف را برای وی بیان کند؛ اما چنین نکرد، تا بعد از ذکر نام علی(ع) همه نگاهها را به او معطوف کند؛
- چهبسا خداوند در بیماری چشم علی(ع) مصلحتی مقرر کرده بود تا بیمایگی دیگران، برای مسلمانان ثابت شود و همه شخصیت علی(ع) و عظمت او را به طور کامل بشناسند و در کنار اینها قدرت رسول خدا(ص) در نظام تکوین، دوباره برای مسلمانان آشکار شود که این امر در معرفی بهتر علی(ع) نیز مؤثر بود و پیامبر(ص) را در رسیدن به هدف یاری میکرد؛
- توصیف علی(ع) به اینکه «خدا و رسول او را دوست دارند و او نیز خدا و رسول را دوست دارد» گویای این است که فراریان از مقابل دشمن، از چنین امتیازی برخوردار نیستند و علت آن نیز عملکرد خود آنان است؛ چراکه فرار از میدان جنگ، گناه بزرگی است که باعث تشجیع دشمن در مقابله با مسلمانان میشود[۵۸]. معرفی علی(ع) به این صورت خواهناخواه متضمن کنایه به کسانی است که نهتنها در این صحنه، بلکه در بسیاری از میادین، از مقابل دشمن گریختند؛ تا جایی که این روحیه، به ویژگی و صفتی برای آنان تبدیل شده است؛ همچنان که «کرار غیر فرار» از صفات علی(ع) شمرده شده است. رسول خدا(ص) در ادامه تأکید میکند که «علی جز به پیروزی برنمیگردد»؛ برخلاف دیگران که با دستخالی برگشتند[۵۹]؛
۲. همان داستان جنگ خیبر در سریه وادی الرمل نیز تکرار شد. در آنجا نیز رسول خدا(ص) ابتدا ابوبکر و عمر را در رأس سپاه اسلام، به آن دیار اعزام کرد؛ اما هر دو با دستخالی برگشتند. این بار پیامبر اسلام(ص) امیرمؤمنان علی(ع) را به فرماندهی سپاه برگزید و فرمود: «او را به فرماندهی برگزیدم؛ زیرا او فرماندهی حملهور است که هرگز پشت به میدان نمیکند»[۶۰]. وقتی علی(ع) با پیروزی کامل برگشت، پیامبر(ص) به استقبال او رفت و با عبایش غبار از صورت علی پاک کرد. بین دو چشم او را بوسید و اشک شوق از دیده جاری کرد و فرمود: «یا علی؛ ستایش خدایی را که با تو بازوانم را محکم کرد و پشتم را قوت بخشید. یا علی؛ تو را از خدا طلب کردم؛ چنان که برادرم موسی بن عمران، هارون را در امر نبوت خود شریک کرد. من از پروردگار م خواستم که با تو بازویم را محکم کند». سپس به اصحابی که در کنارش بودند، فرمود: ای اصحاب من؛ مرا در محبت به علی ملامت نکنید. محبت من به علی فقط به امر الهی است و خدا به من امر فرموده که علی را دوست بدارم. یا علی؛ کسی که تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است و هر کس خدا را دوست بدارد، خدا هم او را دوست میدارد و بر خداست که محبان علی را در بهشت منزل دهد. یا علی؛ هر کس با تو دشمنی بورزد با من دشمنی کرده است و هر کس با من دشمنی کند، با خدا دشمنی ورزیده است و هر کس با خدا دشمنی کند خدا با او دشمنی کرده، او را از رحمت خود دور میکند و سزاوار است که در قیامت او را در جایگاه دشمنان نگاه دارد و هیچ واجب و مستحبی را از وی قبول نکند[۶۱]؛
۳. یکی از افتخارات امیرمؤمنان علی(ع)، این است که در تمام نبردها ملازم رکاب پیامبر(ص)، و پرچمدار وی در جنگها بوده است؛ تنها در غزوه تبوک، به دستور رسول خدا(ص) در مدینه باقی ماند و در این جهاد شرکت نکرد؛ زیرا پیامبر(ص) بهخوبی میدانست که منافقان و برخی از افراد قریش به دنبال فرصت میگردند تا در غیاب وی، وضع را دگرگون کنند و حکومت نوبنیاد اسلامی را براندازند. با این ملاحظات، رسول خدا(ص)، علی(ع) را جانشین خود در مدینه کرد و به او فرمود: «برای اداره امور مدینه، باید یا من بمانم یا تو»[۶۲].
اقامت علی(ع) در مدینه، نقشه توطئهگران را به هم ریخت؛ ازاینرو آنان شایع کردند که رسول خدا(ص)، علی(ع) را به این دلیل در مدینه واگذاشته است که عنایتی به او ندارد. امیرمؤمنان(ع) برای رفع این اتهام، به نزد رسول خدا(ص) رفت و ماجرا را به اطلاع ایشان رساند. پیامبر آن جمله تاریخی خود را، که از ادله واضح و روشن برای اثبات امامت و جانشینی بلافصل او پس از پیامبر است، به زبان آورد: «برادرم به مدینه بازگرد؛ زیرا برای حفظ اوضاع مدینه جز من و تو کسی شایستگی ندارد. تو نماینده من در میان اهلبیت و خویشاوندان من هستی... آیا خشنود نمیشوی که بگویم تو برای من، مانند هارون برای موسایی؛ جز اینکه تو پس از من پیامبر نیستی»[۶۳].
این سخن تاریخی رسول خدا(ص) که به «حدیث منزلت» مشهور است، از ادله روشن و واضح امامت و جانشینی امیرمؤمنان علی(ع) است؛ زیرا گرچه سخن پیامبر درباره یک حادثه خاص یعنی سفر تبوک است، اطلاق قول رسول خدا(ص) و استثنای منقطع نشان میدهد که علی(ع) جز مقام نبوت، در تمام شئون، و از جمله جانشینی پیامبر، با هارون یکسان است؛
۴. رسول خدا(ص) پس از جنگ تبوک، امیرمؤمنان علی(ع) را برای نبرد با عمر بن معدی کرب، که پس از پذیرش اسلام مرتد شده بود، بهسوی قبیله بنیزبید اعزام نمود و به خالد بن ولید نیز دستور داد که پس از انجام مأموریت دیگری، با علی(ع) همراه شده، تحت فرمان او باشد. طبق دستور، علی(ع) حرکت کرد و به قبیله بنیزبید رسید و به جنگ با آنان پرداخت. قبیله بنیزبید شکست خورد و گروهی از مردان و زنان زبیدی به اسارت درآمدند و امیرمؤمنان علی(ع) از میان زنان اسیر، کنیزکی را برای خود برگزید. خالد بن ولید که به دنبال فرصت بود تا خردهای بر کارهای علی(ع) بگیرد، بریده اسلمی را نزد پیغمبر(ص) فرستاد و به او گفت: «جلوتر از سپاهیان به مدینه برو و پیامبر را از کردار علی آگاه کن و بگو او از خمس غنایم، کنیزکی را برای خود اختیار کرده و هرچه میتوانی پشت سر او بدگویی کن».
هنگامی که بریده به مدینه رسید، در کنار خانه رسول خدا(ص)، با عمر بن خطاب مواجه شد. او از سرانجام جنگ و دلیل اینکه او پیش از دیگران به مدینه بازگشته است، پرسوجو کرد و وقتی از هدف او آگاه شد، گفت: «حتماً این کار را بکن؛ زیرا رسول خدا(ص) بهخاطر دخترش (فاطمه) از این کار علی، خشمگین خواهد شد». بریده بر رسول خدا(ص) وارد شد و شروع به خواندن نامهای کرد که خالد درباره این موضوع به پیامبر نوشته بود؛ اما هرچه بیشتر میخواند رخساره آن حضرت دگرگونتر میشد. سرانجام بریده گفت: «ای رسول خدا؛ اگر شما در چنین کاری (که علی کرده است) رخصت دهید (و آن را نادیده بگیرید)، غنیمت و بهره مسلمانان دستخوش هوا و هوس میشود (و هر کس بخواهد پیش از آنکه سهم دیگران داده شود، برای خود چیزی بر میدارد)». رسول خدا(ص) برافروخته شد و فرمود: وای بر تو ای بریده؛ منافق شدی و در دین خودت نفاق ورزیدی! همانا برای علی بن ابیطالب از غنیمت حلال است، آنچه برای من حلال است. علی بن ابیطالب بهترین مردمان است برای تو و قوم تو، و بهترین کسی است که پس از خود برای همه امت به جانشینی میگذارم. ای بریده؛ بپرهیز و بترس از اینکه علی را دشمن بداری که در آن صورت خدا تو را دشمن بدارد.
بریده میگوید: در آن هنگام آرزو کردم که زمین دهان باز کند و مرا در خود فروبرد. عرض کردم: «به خدا پناه میبرم از قهر خدا و خشم رسول خدا؛ ای رسول خدا؛ برای من از خدا آمرزش بخواه. من از این پس هرگز علی را دشمن نخواهم داشت، و درباره او جز به نیکی سخنی نخواهم گفت». پس پیامبر(ص) از خدا برای او آمرزش خواست[۶۴].
با توجه به اینکه وجه شرعی مسئله برای خالد بن ولید و فرستاده او مشخص بود، اقدام آنان جز کینهتوزی و عناد معنای دیگری نداشت؛ به همین دلیل بود که رسول خدا(ص) از آنان خشمگین شد. بههرحال این کار آنها فرصت دیگری پدید آورد تا پیامبر(ص) به معرفی فخر بشر و بهترین انسان بعد از خودش بپردازد و فضایل ویژه امیرمؤمنان علی(ع) را به آنان گوشزد کند؛ از جمله اینکه علی(ع) در غنیمتهایی که بر پیامبر(ص) حلال است، با آن حضرت شریک است و این امتیازی است که تنها به او داده شده است. رسول خدا(ص) در مقابل سعایت کینهتوزان، جایگاه واقعی امیرمؤمنان علی(ع) را بار دیگر یادآور شد و بر این امر تأکید کرد که ولایت علی(ع) از سنخ ولایت خود اوست و حتی در زمان حضور وی نیز دارای ولایت فعلیه است؛ نه چنان که برخی پنداشتهاند، ولایت علی بعد از رسول خدا(ص) به فعلیت برسد[۶۵].[۶۶]
معرفی عملی مفاخر دینی توسط رسول خدا(ص)
گاهی رسول اکرم(ص) با انجام عمل و رفتار ویژهای به معرفی برخی افراد میپرداختند که هم افتخاری برای آن فرد باشد و هم در دیده دیگران، معرفی عملی وی و نشاندادن جایگاه و موقعیت او تلقی شود. دو نمونه از سیره عملی رسول خدا(ص) در معرفی فاطمه(س) و امیرمؤمنان علی(ع) در تاریخ گزارش شده است که میتوان آنها را ازایندست دانست؛
۱. با پخششدن شایعه هراسانگیز شهادت رسول خدا(ص) در جنگ اُحُد، فاطمه زهرا(س) به همراه شماری از زنان مهاجر و انصار راهی اُحُد شدند و آن حضرت را مجروح یافتند. دو جراحت عمیق در گردن و پیشانی آن حضرت وارد شده بود که با وجود تلاش یاران، خون آنها بند نمیآمد. فاطمه(س) خون چهره پیامبر(ص) را میشست و علی(ع) با سپر خود آب میریخت؛ ولی هنگامی که فاطمه(س) دید خون بند نمیآید، قطعه حصیری را سوزاند و خاکستر آن را بر زخم پاشید و خون بند آمد. همچنین گفتهاند که او با پشم سوخته آن زخمها را درمان کرد[۶۷]. نکته شگفتانگیز اینکه در بسیاری از جنگها، از جمله در اُحُد، شماری از زخمیها، و از جمله امیرمؤمنان علی(ع)، با معجزههای پیامبر اکرم(ص) شفا مییافتند. انس بن مالک گزارش کرده است: علی(ع) را نزد رسول خدا(ص) آوردند؛ درحالیکه بیش از شصت زخم برداشته بود؛ اما پیامبر بر هر زخمی که دست میکشید، آن زخم بهسرعت التیام مییافت؛ گویی که زخمی در کار نبوده است. بااینهمه، گویا حضرت در پی آن نبود که زخم خویش را از راهی نامتعارف درمان کند. زخم تن رسول خدا(ص) مرهم از دست فاطمه(س) میطلبید[۶۸] و چهبسا آن زخم بهانهای برای معرفی دردانه رسول خدا(ص) و نشاندادن اوج عشق و ارادت دوسویه میان آنان باشد تا پرتویی از اسرار معارف اهلبیت(ع) برای همگان آشکار شود؛
۲. نوع رفتار پیامبر اکرم(ص) با امیرمؤمنان علی(ع) در زمان اعزام وی به سریهای در یمن، یکی دیگر از این نمونههاست. انجام برخی امور شخصی علی(ع)، مانند بستن پرچم و عمامه، که هر فرد میتواند خود انجام دهد و نیاز به عهدهدار شدن دیگران نیست، به دست مبارک شخص رسول اکرم، نباید امری عادی و بیهدف تلقی شود. واقدی نقل میکند: در رمضان سال دهم، رسول خدا(ص)، به علی(ع) امر کرد برای لشکرکشی به یمن، در قبا اردو بزند. علی(ع) آنجا اردو زد تا همه یارانش جمع شدند. پیامبر(ص) برای او پرچمی درست کرد و به دست او داد... و عمامهای در سه دور برای او پیچید که یک ذراع آن از جلو و یک وجب از پشت سر آویخته بود[۶۹].[۷۰]
معرفی و تکریم از حسنین(ع) توسط امیرمؤمنان علی(ع)
همانگونه که رسول خدا(ص) در هر فرصتی به معرفی علی(ع) میپرداخت، امیرالمؤمنین نیز همواره به معرفی حسنین(ع) که ادامهدهندگان راه هدایت الهی بودند، اهتمام داشت.
در جنگ جمل ابتدا امیرمؤمنان(ع) خود به سپاه دشمن حمله کرد و ارکان آن را فروریخت؛ سپس پرچم را به پسرش محمد بن حنفیه داد و فرمود: «لشکر دشمن را متلاشی کن». وی حملات بسیاری کرد و لشکر دشمن را به هم ریخت. جمعی از انصار با مشاهده این صحنه، عرض کردند: «یا امیرالمؤمنین؛ اگر نبود فضیلت خاصی که خداوند برای حسن و حسین(ع) قرار داده است، هیچکس را بر محمد بن حنفیه مقدم نمیداشتیم». امام(ع) فرمود: «ستاره کجا خورشید و ماه کجا». انصار گفتند: «هرگز او را همپايه حسن و حسین قرار نمیدهیم»[۷۱]. از محمد حنفیه نیز نقل شده است که وقتی مردم به او گفتند چرا امام تو را به میدان فرستاد، ولی حسن و حسین(ع) را از این کار بازداشت، در پاسخ گفت: «من دست پدرم هستم و آنان دیدگان او؛ او با دستش از چشمانش دفاع میکند»[۷۲].
بعد از پذیرش مصلحتی حکمیت در جنگ صفین، امیرمؤمنان علی(ع) یکی از دلایل و مصالحی را که منجر به پذیرش حکمیت و دستکشیدن از نبرد در هنگام بروز اختلاف در میان سپاه شد، حفظ جان حسنین(ع) ذکر کرد و خطر چنین امری را متوجه نسل رسول خدا(ص) دانست و دلیل اقدام خود را حفظ نسل آن حضرت بیان کرد. در مسیر بازگشت از صفین به کوفه، پس از پیمودن مقداری از راه، امام با عبدالله بن ودیعه انصاری مواجه شد و خواست از نظر مردم درباره قرارداد تحمیلی با معاویه آگاه شود. به وی فرمود: «مردم درباره کار ما چه میگویند؟» عبدالله پاسخ داد: «آنان میگویند گروهی دور علی بودند؛ اما علی(ع) آنان را متفرق کرد. دژ استواری داشت؛ ولی آن را ویران کرد. دیگر کی علی میتواند مانند آنان را گرد آورد و بنایی را که ویران کرد از نو بسازد؟ اگر او با همان گروهی که به فرمان او بودند به نبرد ادامه میداد تا پیروز شود یا شکست بخورد، کاری مطابق با خرد و سیاست صحیح انجام داده بود».
امام(ع) فرمود: من ویران کردم یا آنان (خوارج)؟ من آن جمع را متفرق کردم یا آنان اختلاف و دودستگی پدید آوردند؟ من نیز میدانستم که میتوانم با گروهی که به من وفادار باقی ماندهاند به جنگ ادامه دهم و حاضر بودم جان خود را در این راه از دست بدهم؛ ولی به حسن و حسین نگریستم و دیدم که آنان در شهادت بر من سبقت میگیرند. از آن ترسیدم که با مرگ آن دو، نسل پیامبر(ص) منقطع شود. پس این کار را نپسندیدم. به خدا سوگند که اگر این بار با شامیان روبهرو شوم، این راه را برمیگزینم و هرگز آن دو (حسن و حسین) با من همراه نخواهند بود[۷۳].[۷۴]
بزرگداشت یاد و نام رسول خدا(ص)
قاطعیت در دین، دفاع از دستاوردهای دینی و ایستادگی بر سر اصول و ارزشهای اسلامی، حتی در مقابل متخلفانی که به رهبران دینی منسوب باشند، امری پسندیده و قطعی در سیره معصومان(ع) است؛ اما آنان در این راه از حد تجاوز نمیکردند و حریم دین و بزرگان آن را نادیده نمیگرفتند. برخورد با متخلفان در هر رده و جایگاهی که باشند، پذیرفته است؛ اما بنا بر سیره رهبران دینی بهویژه امیرالمؤمنین علی(ع) پس از فرونشاندن فتنه، باید برای تکریم از مفاخر و رهبران دینی حرمت افراد منتسب به بزرگان دین حفظ شود.
علی(ع) پس از جنگ جمل، عبدالله بن عباس را نزد عایشه فرستاد تا از وی بخواهد به شهر مدینه برگردد. در این دیدار سخنان تندی میان آن دو ردوبدل شد. ابن اعثم کوفی نقل میکند: بعد از جنگ جمل خود امام علی(ع) نیز با عایشه دیدار کرد و در این دیدار وی را مخاطب قرار داد و چنین توبیخ کرد: خداوند به تو دستور داده بود که در خانهات بنشینی و خود را از بیگانگان مستور و محفوظ بداری؛ اما تو با امر خداوند بزرگ مخالفت کردی، دست به خون مسلمانان آلودی، مردم را بر ضد من شوراندی و به ستم، جنگ بزرگی علیه من به راه انداختی؛ در صورتی که تو و خاندانت بهوسیله ما به عزت و شرف نایل گشتهاید و بهوسیله خاندان ما بود که تو «امالمؤمنین» شدی. ای عایشه؛ اینک باید آماده حرکت باشی، و به خانهای که رسول خدا(ص) تو را در آنجا قرار داده بود برگردی، و تا دم مرگ در آنجا باشی.
فردای همان روز، امیرالمؤمنین فرزندش امام حسن مجتبی(ع) را نزد عایشه فرستاد. امام حسن(ع) نزد عایشه رفت و فرمود: «پدرم امیرمؤمنان(ع) میگوید: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و سوگند به خدایی که انسانها را به وجود آورد، اگر همینالان بهسوی مدینه حرکت نکنی، درباره تو آنچه را که تو خود میدانی، انجام خواهم داد». عایشه چون این سخن را شنید، بهسرعت برخاست و آماده حرکت شد. یکی از زنان که شاهد این رفتار عایشه بود، با اصرار از عایشه پرسید که چرا در مقابل ابن عباس و حتی خود علی(ع) چنین منفعل نشده است؛ اما در برابر سخنان حسن بن علی(ع) اینگونه مضطرب شده است.
عایشه ابتدا علت را شباهت امام حسن(ع) به پیامبر اکرم(ص) بیان کرد و گفت با دیدن او به یاد رسول خدا(ص) افتاده است؛ ولی در ادامه اضافه کرد: «حسن بن علی حامل پیامی از طرف پدرش بود که مرا سخت بیمناک کرد». آن زن وی را قسم داد تا بگوید در پیام علی(ع) چه هشداری نهفته بوده است؟ عایشه گفت: در یکی از جنگها غنایم گرانبهایی به دست رسول خدا(ص) رسید و او همه آنها را بین اصحاب تقسیم کرد. ما همسران رسول خدا از او خواستیم سهمی را به ما اختصاص دهد و بر خواسته خود پافشاری کردیم؛ تا آنجا که علی خشمناک شد و ما را ملامت کرد و گفت: «بس است؛ بس است؛ رسول خدا را آزردهخاطر کردید». ما با علی به مجادله برآمده، و با وی بهتندی سخن گفتیم. علی این آیه را خواند: ﴿عَسَى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِنْكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ﴾[۷۵]؛ ما از گفتار او به خشم آمدیم و بر تندی خود با علی(ع) افزودیم. در آن هنگام آثار غضب در چهره رسول خدا(ص) نمایان شد و او رو به علی فرمود: «یا علی؛ اختیار طلاق همسران من در دست تو باشد؛ هر یک از آنان را طلاق دادی، رابطه همسری میان من و او قطع میشود». پیامبر در این وکالت وقت خاصی را معین نکرد و این اختیار همواره برای علی محفوظ است... منظور علی از این پیام همین بود که اگر بهسرعت آماده حرکت نشوم، مرا طلاق داده، مقام «امالمؤمنین» را از من سلب خواهد کرد[۷۶].
با همه اینها، وقتی عایشه تصمیم گرفت که به مدینه بازگردد، امام هم به دلیل انتساب وی به رسول خدا(ص)، احترام ویژهای برایش قایل شد. امام مقدمات سفر او، چون مرکب و توشه راه را فراهم کرد و به محمد بن ابیبکر دستور داد که همراه خواهر خود باشد و او را به مدینه برساند و به همه یاران مدنی خود، که علاقمند بودند به مدینه بازگردند، اجازه داد که عایشه را تا مدینه همراهی کنند و به این نیز اکتفا نکرد و چهلتن از زنان باشخصیت بصره را همراه او روانه مدینه کرد. در روز حرکت، گروهی از مردم با شرکت در مراسم تودیع، او را مشایعت کردند.
عایشه در برابر محبتهای امام بیاختیار منقلب شد و به مردم گفت: «به خدا سوگند میان من و علی، جز آنچه میان زن و بستگانش رخ میدهد، چیز دیگری نبود. گرچه من بر وی خشم گرفتم، او از اخیار و نیکان است». امام(ع) نیز از سخنان عایشه تشکر کرد و فرمود: «ای مردم؛ وی همسر پیامبر شماست». آنگاه او را چند میل مشایعت کرد[۷۷].
شیخ مفید نوشته است: چهل زن که به فرمان علی(ع) همراه عایشه شدند، بهظاهر لباس مردانه پوشیدند تا بیگانگان آنان را مرد بینگارند و کسی درباره آنان و همسر رسول خدا(ص) فکر بدی به ذهن راه ندهد. عایشه نیز تصور میکرد که علی(ع) مأموران مرد را به حفاظت او گمارده است و پیوسته از این مطلب گلایه میکرد. وقتی به مدینه رسید و دید آنان زنانی بودهاند که لباس مرد پوشیدهاند، گفت: «خدا فرزند ابوطالب را پاداش نیک دهد که حرمت رسول خدا(ص) را درباره من رعایت کرد»[۷۸].[۷۹]
معرفی مفاخر دینی در سیره سالار شهیدان(ع)
معرفی اهلبیت پیامبر(ص) توسط سالار شهیدان امام حسین(ع) در قیام کربلا، از دو جهت دارای اهمیت است؛ زیرا این کار از طرفی تکریم رهبران دینی و معرفی الگوهای الهی برای مردم به شمار میرفت، و از جهت دیگر اتمام حجت برای کسانی بود که در مقابل جبهه حق صفآرایی کرده بودند، تا کسی بهانهای برای کردار خود نداشته باشد. به همین دلیل بود که امام گاهی با یاد از یحیای نبی و شهادت وی، توجه افراد را به این نکته معطوف میداشت که تقابل حق و باطل، حکایتی کهن است و در هر زمان باید راه نیکان و انبیای الهی و الگوهای حقیقی را پیش گرفت. امام زینالعابدین(ع) میفرماید: با پدرم بهسوی کوفه در حرکت بودیم. در هر منزلی که فرود میآمدیم، او از ماجرای شهادت یحیی پسر زکریا یاد میکرد. یک روز فرمود: «از نشانههای بیارزشی دنیا نزد خداوند این است که سر یحیی به یکی از زناکاران بنیاسرائیل هدیه داده شد»[۸۰].
امام حسین(ع) گاهی نیز به معرفی اجداد پاکش میپرداخت و آنان را تجلیل و تکریم میکرد؛ از جمله در هنگام خروج از مکه فرمود: «رضای الهی، رضا و خشنودی ما اهلبیت است. بر بلا و امتحان الهی، شکیبایی میورزیم و خداوند به ما اجر صابران را عطا خواهد فرمود»[۸۱]. همچنین در صبح عاشورا، هنگامی که بعد از فریضه صبح، عمر سعد با سپاهش بهسوی امام حسین(ع) و یارانش حمله کرد، امام(ع) نیز سوار بر اسب شد و با صدای رسا از آنان خواست ساکت باشند و به سخنانش گوش فرادهند. آنگاه پس از حمد و ثنای الهی و درود فرستادن بر پیامبر اکرم(ص) و خاندانش فرمود: ای مردم؛ نسب مرا بشناسید و ببینید که من کیستم. سپس به خود آیید و از خود بپرسید که آیا سزاوار است مرا بکشید و حرمتم را بشکنید؛ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا پدرم جانشین و پسرعموی پیامبر نیست؟ آیا پدرم نخستین مؤمن به خدا و تصدیقکننده پیامبر در آنچه از سوی پروردگار شما آورده، نیست؟ آیا حمزه سیدالشهدا، عموی پدرم نیست؟ آیا جعفر شهید که در بهشت با دو بال پرواز میکند، عمویم نیست؟ آیا نشنیدهاید که رسول خدا(ص) درباره من و برادرم فرمود: «این دو سرور جوانان بهشتاند». اگر گفتارم را باور ندارید، بدانید که به خدا سوگند، از روزی که دانستهام که خداوند دروغگویان را عذاب میکند، لب بهدروغ نگشودهام. اگر سخن مرا باور نمیکنید، میان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید، آگاهتان خواهند کرد؛ از جابر بن عبدالله انصاری یا ابوسعید خدری یا سهل بن سعد ساعدی یا زید بن ارقم یا انس بن مالک بپرسید تا به شما بگویند که این سخن را از رسول خدا(ص) درباره من و برادرم شنیدهاند... اگر این گفتارم را باور ندارید، آیا در اینکه من فرزند دختر پیامبر شما هستم نیز شک دارید؟ به خدا سوگند، در شرق و غرب عالم کسی جز من، فرزند دختر پیامبر نیست؛ نه از شما، نه از غیر شما؛ تنها پسر دختر پیامبر منم[۸۲].
امام بعد از شهادت علیاصغر اشعاری خواند که بخشی از آن به معرفی مفاخر دینی اختصاص داشت. امام به این وسیله خود را معرفی، و حجت را بر دشمنان تمام کرد: این قوم کافر شدند و پیش از این از ثواب پروردگار ثقلین بیزاری جستند. پیش از این علی و فرزندش حسن نیکوخصال را که از سوی پدر و مادر نسبی باکرامت دارند، کشتند... از من گناهی سر نزده است؛ جز اینکه به نور ستارههای راهنما افتخار میکردم؛ به علی نیکوخصال پس از پیامبر و پیامبری که پدر و مادرش از قریش بودند. پدر و مادرم هر دو از برگزیدگان خدا بودند؛ بنابراین من فرزند دو برگزیدهام. نقرهای که از طلا خلق شده است، پس من فرزند نقره و فرزند دو طلا هستم. در دنیا چه کسی جدی مثل جد من دارد و یا پدری مثل پدرم؟ پس من فرزند دو ماه هستم. فاطمه زهرا مادر من است و پدرم درهم کوبنده کفر در بدر و حنین است. ریسمان دین، علی مرتضی، نابودکننده سپاه و کسی که به دو قبله نماز گزارده است. جنگاوری او در روز احد سینهها را با پراکنده کردن سپاه دشمن شفا بخشید. سپس هم در روز احزاب و هم در غزوه فتح، اعضای سپاه بزرگ به دست او نابود شدند. اما این امت بد با دو عترت چه کردند؟ عترت مصطفای نیک و پرهیزگار، و علی، آقا و سرور، در روی رویارویی دو سپاه بزرگ. در بلوغ و جوانی خداوند را میپرستید؛ درحالیکه قریش بتها را میپرستیدند؛ دشمن بتها بود و هرگز حتی یک چشم بههمزدن همراه قریش بر آن سجده نکرد. هنگامی که در جنگهای بدر و حنین قهرمانان به مبارزهاش آمدند، آنان را پارهپاره کرد[۸۳].
امام سپس بر اسب خویش سوار شد و درحالیکه شمشیر کشیده و دست از جان شسته بود، در مقابل لشکر دشمن به معرفی مفاخر اسلام و اجداد خود پرداخت و در قالب رجزی حماسی فرمود: من فرزند علی نیکرفتارم، از دودمان هاشم؛ و آنگاه که فخر کنم، همین افتخار مرا بس است؛ جدم رسول خدا بهترین انسان از گذشتگان است و ما چراغ خدا در زمینیم. مادرم فاطمه، دختر پیامبر پاک است و عمویم را جعفر طیار گویند. کتاب خدا در خاندان ما آشکارا نازل شده است و در این خاندان از هدایت و وحی به نیکی یاد میشود. پیشوایان الهی بر همه مردم ماییم و این حقیقت را پنهان و آشکار، در میان مردم بازمیگوییم. سرپرستان حوض کوثر ماییم که به دوستدارانمان جام میدهیم و آن حوض، کوثری برای سیراب ساختن است. در رستاخیز، دوستداران ما سعادتمندند و روز قیامت، دشمنان ما زیان میبینند[۸۴].
آنگاه همگان را به دفاع از حریم نبوی دعوت کرد و فرمود: «آیا یاریکنندهای هست که فرزندان رسول خدا(ص) را یاری کند؟»[۸۵] «آیا دفاعکنندهای هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟»[۸۶]
حضرت سیدالشهدا(ع) بعد از شهادت برادر باوفایش ابوالفضلالعباس، با اندوه فراوان، بیاناتی در قالب اشعار خطاب به کوفیان بر زبان آورد و باز از مفاخر دین سخن گفت: ای بدترین مردم؛ با تجاوزکاریتان، حریم حرمت پیامبر(ص) را شکستید و با دین پیامبر اسلام مخالفت کردید. آیا بهترین پیامبران، شما را سفارش نکرده بود که با ما به نیکی رفتار کنید؟ و آیا ما از فرزندان پیامبر راستگو نیستیم؟ آیا حضرت فاطمه زهرا مادر من نیست؟ و آیا او فرزند بهترین انسانها به نام احمد نیست؟ پس ملعون و ذلیل شدید، بدان جنایاتی که انجام دادید. پس بهزودی آتشی را ملاقات خواهید کرد که در حال زبانهکشیدن است[۸۷].
در صحنه سرنوشتساز کربلا، امام(ع) گاهی سخن از آیندهای زیبا میگوید؛ زمانی که قائم آل محمد ظهور کرده، جهان آکنده از ستم را پر از عدلوداد میکند؛ همچنین از رجعت سخن میگوید؛ زمانی که برخی از اولیای الهی به زمین باز میگردند و حکومت الهی در زمین تحقق مییابد و صالحان، وارثان زمین میشوند.
من نخستین کسی خواهم بود که زمین برایش شکافته میشود و همزمان با قیام قائم ما و رجعت امیرمؤمنان(ع) و زندگی مجدد رسول خدا(ص)، رجعت خواهیم کرد و در آن هنگام از آسمان و از پیشگاه الهی نیروهای غیبی برایم فرود خواهند آمد - نیروهایی که تا آن زمان بر زمین فرود نیامدهاند - و همچنین جبرائیل و میکائیل و لشکری از فرشتگان بر من نازل خواهند شد و جدم رسول خدا و پدرم علی(ع) و برادرم و خودم و اصحاب و یاران من که دوستی آنان را خدا بر من منت نهاد، بر مرکبهایی از نور سوار شده، فرود میآیند؛ مرکبهای نورانی که تا آن روز کسی سوارشان نشده است. آنگاه پیامبر پرچم خود را به اهتزاز درخواهد آورد و پرچم و شمشیر خود را به قائم ما میسپارد. سپس تا زمانی که خدا بخواهد ما در زمین زندگی میکنیم. پس آنگاه خداوند از مسجد کوفه چشمهای از روغن و آب زلال و شیر میجوشاند. پس آنگاه امیرمؤمنان شمشیر پیامبر را به دست من داده، مرا به مشرق و مغرب مأموریت میدهد. به هیچ دشمنی نمیرسم جز آنکه خونش را میریزم و به هیچ بتی نمیرسم مگر آنکه آن را میسوزانم. تا آنکه به سرزمین هند رسیده، آنجا را فتح میکنم. آنگاه دانیال و یونس پیامبر بهسوی امیرمؤمنان حرکت میکنند و میگویند: خدا و پیامبرش راست گفتند. خدا با آن دو پیامبر، هفتاد مرد جنگی میفرستد که با دشمنان خدا جنگها میکنند و لشکرها بهسوی روم گسیل میدارند و آنجا را خدا برایشان فتح میکند...[۸۸].
افتخار به مفاخر دینی و جوانمردان تاریخ که یادشان در کلام وحی آمده است، آوای حلقوم بریده سرور آزادگان جهان حسین بن علی(ع) است. از زید بن ارقم نقل کردهاند: «هنگامی که سر مقدس اباعبدالله الحسین(ع) را به روی نی در کوچههای کوفه میبردند، من در غرفهای نشسته بودم. وقتی سر مبارک حضرت، روبهروی من رسید، شنیدم که این آیه را تلاوت میکرد: ﴿أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا﴾[۸۹].[۹۰].[۹۱]
تأکید بر پاکدستی در امور مالی بهویژه درباره غنایم جنگی
یکی از مسائلی که در دین بسیار کانون توجه و تأکید قرار گرفته است، مسئله امانتداری بهویژه در اموال عمومی است. دستور مؤکد رسول خدا(ص) این بود که آنچه مسلمانان در معرکه جنگ به غنیمت میگیرند، نزد آنان امانت است و کسی حق استفاده شخصی از آن را ندارد تا بعد از پایان جنگ، غنایم میان مسلمانان تقسیم شود. آنگاه هر کس میتواند در سهم خود دخلوتصرف کند. خود پیامبر نیز هیچگاه از حق عمومی مردم، پیش از تقسیم غنایم، به کسی چیزی نمیبخشید. هرگاه اصحاب غنیمتی را از وی درخواست میکردند، میفرمود: آنچه را سهم من و بنی عبدالمطلب است میبخشم؛ اما درباره آنچه سهم مسلمانان است، قانون دست مرا بسته است[۹۲]. در پایان جنگ خیبر رسول خدا(ص) فرمود: «هر کس که به خدا و روز قیامت ایمان دارد... چیزی از غنایم را نفروشد تا آن را تحویل دهد، و اگر بر مرکبی هم سوار شده است، آن را بازگرداند، و اگر لباسی از غنایم پوشیده است، پیش از آنکه کهنه شود آن را بازگرداند و با هیچ زن اسیری نزدیکی نکند تا حیض شود و پاک گردد و اگر حامله است وضعحمل کند»[۹۳].
منادی حضرت اعلام کرد حتی اگر نخ و سوزنی برداشتهاید تحویل دهید؛ زیرا این غنیمت باعث ننگ دنیا و آتش قیامت است[۹۴]. در همین پیکار فردی از پیامبر درخواست کرد که آن حضرت چیزی از غنایم خیبر را به او ببخشد. حضرت فرمود: «حتی یک سر سوزن از این غنایم (پیش از تقسیم) برای من حلال نیست و چیزی از آن برنمیدارم و به کسی نمیبخشم». فرد دیگری هم از آن حضرت درخواست کرد که افساری را به او ببخشد. حضرت فرمود: «صبر کن تا غنایم تقسیم شود و آنگاه یک افسار و اگر بخواهی طنابی را به تو میدهم»[۹۵].
بعد از جنگ حنین رسول خدا(ص) دستور داد، غنایم را جمع کنند و به منادی خود دستور داد اعلان کند که هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد، در غنایم خیانت نکند. مردم غنایم خود را در محلی جمع کردند و رسول خدا کسی را برای مراقبت از آن گماشت. عقیل بن ابیطالب درحالیکه شمشیرش خونآلود بود، نزد همسرش رفت. همسرش گفت: «من میدانم که تو با مشرکان جنگیدهای. بگو ببینم از غنایم چه چیزی نصیب تو شده است؟» گفت: «همین سوزن که میتوانی با آن جامه خود را بدوزی!» سپس آن سوزن را به همسر خود که فاطمه دختر ولید بن عتبة بن ربیعه بود، داد. در این هنگام شنید که منادی رسول خدا(ص) میگوید: هر کس چیزی از غنایم برداشته است برگرداند. عقیل به همسرش گفت: «به خدا قسم همین سوزن را هم باید پس بدهیم». سپس آن را بر غنایم افکند[۹۶].
مردی نیز با یک بسته موی تافته به حضور پیامبر(ص) آمد و گفت: «ای رسول خدا؛ این را به من ببخش!» پیامبر(ص) فرمود: «آنچه از آن من و سهم فرزندان عبدالمطلب است از تو باشد». مرد دیگری پیش رسول خدا(ص) آمد و گفت: «ای رسول خدا؛ موقعی که دشمن شکست خورد، این ریسمان را پیدا کردم. آیا میتوانم بارهای خود را با آن ببندم؟» حضرت فرمود: «سهم من از آن تو باشد؛ ولی با سهام مردم چه میکنی؟».
رسول خدا(ص) به هنگام تقسیم غنایم جنگ حنین، سوزنی را از کنار شتری برداشت و فرمود: «به خدا قسم از آنچه خدا به شما داده است، غیر از خمس، حتی این سوزن و نظایر آن بر من حرام است، و خمس هم که در عمل به مصرف خود شما میرسد»[۹۷].
به روایت ابن اسحاق، پس از فراغت رسول خدا(ص) از بازگرداندن زنان و کودکان هوازن در غزوه حنین، مردم اطراف آن حضرت را گرفتند و گفتند: «ای رسول خدا؛ غنایم را تقسیم کن و سهم ما را از شتران و گوسفندان بده». آنان چنان گرد پیامبر اکرم(ص) تجمع کرده بودند که حضرت ناچار به درختی تکیه داد. در این حین ردای آن حضرت را از دوشش کشیدند و بردند. رسول خدا(ص) رو به آنان کرد و فرمود: «ای مردم؛ ردای مرا پس دهید. به خدا سوگند که اگر شما را به شماره درختان تهامه گوسفند و شتر باشد همه را بر شما قسمت کنم و در من بخل و ترس و دروغی نخواهید یافت». آنگاه پهلوی شتری ایستاد و پارهای کرک از کوهان شتر میان دو انگشت خود گرفت و آن را بلند کرد و گفت: «ای مردم؛ به خدا سوگند که از غنایم شما و از این کرک، جز خمس آن حقی ندارم و آن خمس هم به شما داده میشود. پس اکنون هر که هر چه از غنایم برداشته است، اگرچه نخ و سوزنی باشد، آن را برگرداند؛ زیرا خیانت در غنایم، در روز قیامت برای خیانتکار ننگ و آتش و بدنامی خواهد بود». مردی از انصار پیش آمد و دستهای نخ مویی نزد آن حضرت آورد و گفت: «ای رسول خدا؛ این نخهای مویی را برداشتهام تا پالان شتر خود را با آن بدوزم». رسول خدا(ص) فرمود: «آنچه سهم من است از آن تو باشد». مرد انصاری گفت: «اگر کار به این سختی است، نیازی به آن ندارم» و آن را در میان غنایم انداخت[۹۸].
توبیخ متخلفان مسائل مالی و اظهار برائت از کارشان، حتی پس از مرگشان، بخشی از سیره رسول خدا(ص) بوده است. این اقدام عاملی برای بازداشتن دیگران از ارتکاب چنین تخلفاتی بوده است. واقدی میگوید: اگر چیزی از غنایم در اثاث کسی پیدا میشد، رسول خدا(ص) او را مجازات نمیکرد؛ ولی او را به مردم معرفی میکرد تا مورد سرزنش قرار گیرد[۹۹]. ابن ابیسبره از عمارة بن غزیه نقل کرده است که رسول خدا(ص) متوجه شد یکی از اصحاب چیزهایی از غنایم داخل اسباب خود گذاشته است. او را سرزنش کرد؛ ولی عقوبتی برایش تعیین نکرد و حتی بار او را هم باز نکرد![۱۰۰]
در روزهای پس از جنگ خیبر مردی از قبیله اشجع فوت کرد. اشجعیها خبر فوت او را به پیامبر اسلام(ص) رساندند و درخواست کردند که ایشان بر او نماز بخواند. پیامبر فرمود: «خودتان بر او نماز بخوانید». چهره آنها از شنیدن این سخن دگرگون شد و بسیار تعجب کردند. پیامبر(ص) گفت: آن شخص مرتکب خلافی شده است. پس از آنکه اثاثیه وی را بررسی کردند، یک گردنبند شیشهای از یهودیان در آن یافتند که در جمع دو درهم ارزش نداشت[۱۰۱]. در پایان یکی از جنگها شماری از مسلمانان، که با هم رفاقتی داشتند، چند مهره برداشته بودند که ارزش آنها به دو درهم نمیرسید. با این حال پس از تقسیم غنیمتها، آن مهرهها را نزد رسول خدا(ص) آوردند و گفتند که آنها را فراموش کرده بودند. رسول خدا(ص) فرمود: همه شما سوگند میخورید که فراموش کرده بودید؟ گفتند: آری؛ و همگی سوگند خوردند که فراموش کرده بودند[۱۰۲].
ابوهریره میگوید: از خیبر همراه رسول خدا(ص) به قصد رفتن به وادیالقری بیرون آمدیم. رفاعة بن زید بن وهب جذامی بردهای سیاهپوست به نام مدعم به رسول خدا(ص) داده بود که عهدهدار مرتبکردن بار و مرکب پیامبر(ص) بود. هنگامی که در وادیالقری فرود آمدیم، مدعم مشغول مرتبکردن بارهای رسول خدا(ص) و پایین آوردن آنها بود که یهودیان شروع به پرتاب سنگ و تیر کردند. در این میان تیری هم به مدعم خورد و او را کشت. مردم گفتند: بهشت بر او گوارا باد. رسول خدا(ص) فرمود: «چنین نیست؛ سوگند به کسی که جان من در دست اوست، به دلیل قطیفهای که روز جنگ خیبر برداشت و آن را جزو غنایم بهحساب نیاورد، آتش بر او شعلهور خواهد بود». مردم چون این سخن رسول خدا(ص) را شنیدند، هر کس که چیزی برداشته بود به حضرت برگرداند تا با غنایم تقسیم شود. کسی پیش آن حضرت آمد و یک یا دو بند کفش که برای خود برداشته بود، باز پس آورد. پیامبر(ص) فرمود: این بندها، بندهای آتشین است[۱۰۳].
بر اساس سیره رسول خدا(ص)، هنگامی که امری از امور جامعه اسلامی، چه در مسائل نظامی و چه غیر آن، به فردی واگذار میشود، وی حق ندارد در حوزه کاریاش بدون اجازه حاکم شرع و خارج از چهارچوب قوانین اسلامی، هر طور که میخواهد از بیتالمال استفاده کند و مجاز نیست به بهانه اینکه کار او به همه مردم جامعه اسلامی ارتباط دارد هر طور که خود صلاح میداند، از اموال عمومی بهره ببرد. حتی حاکم اسلامی هم نمیتواند خارج از قانون الهی و مقررات شرعی، حقی از حقوق مردم را از آنها سلب کرده، خود استفاده کند و یا به کسان دیگر واگذار کند.
واقدی نقل میکند: بعد از جنگ خیبر رسول خدا(ص) فروة بن عمرو بیاضی را مسئول جمعآوری و محافظت از غنایم کرد و او تمام آنچه را که مسلمانان به غنیمت گرفته بودند، گرد آورد. پس از تقسیم غنایم، پیامبر اکرم(ص) به او دستور داد باقیمانده غنایم را بفروشد. هنگامی که فروه غنایم را به فروش میرساند، هوا بسیار گرم بود؛ ازاینرو وی چادری را از میان غنایم برداشت و با آن سایهبانی درست کرد تا در زیر آن از پرتو خورشید در امان باشد. پس از فروش در حال بازگشت بود که ناگهان به یاد آورد سایهبان را برنداشته است. پس بازگشت و آن را برداشت و نزد رسول خدا(ص) آورد. حضرت پس از اطلاع از ماجرای آن چادر فرمود: «سایهبانی از آتش را بر سر خویش قرار دادهای»[۱۰۴].[۱۰۵]
تأکید بر رعایت قوانین و مقررات اسلامی
از نکتههای آموزنده در سیره رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) پایبندی آنان به قانون است. در قرآن آمده است که شخص پیامبر باید بیش از دیگران قانون را پاس بدارد؛ چنان که اجازه اندک مسامحهای در این زمینه ندارد. نسبتدادن کلامی خارج از کتاب قانون الهی به خداوند و قوانین متقن وحی، کیفری سهمگین در پی خواهد داشت و رگ حیات پیامبر را قطع خواهد کرد[۱۰۶] و انجام عملی خارج از مقررات دینی، مشروعیت الهی او را مختل خواهد کرد. در بیانات پیامبر اکرم(ص) نیز بر این امر تأکید شده است. در فتح مکه حضرت با صراحت فرمود: «پس از این من هم مجاز نیستم با هیچ بهانهای حرمت حرم را بشکنم»[۱۰۷].
بنابراین رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) در موارد مقتضی، قوانین و مقررات شرعی و بهویژه مسائل نظامی را برای سپاهیان اسلام باز گفته، آنان را به رعایت آن دعوت میکردند. آنان به مسلمانان سفارش میکردند که حتی در برخورد با غیرمسلمانان نیز مقررات دینی را رعایت کنند. بر همین اساس امروزه در فقه سیاسی، برخی از اموری که در سیره نظامی رسول خدا(ص) و دیگر معصومان ممنوع شمرده شده است، جزو جرایم جنگی محسوب میشود و شرعاً ارتکاب آن اعمال ممنوع است. استفاده از وسایل کشتارجمعی، مسمومکردن آب، بدرفتاری با اسیران، شکنجه یا کشتار آنان، مثلهکردن اجساد سربازان دشمن، کشتن اطفال، زنان، پیران و افراد غیرنظامی، قطع درختان و تخریب مزارع، دستبرد به غنایم جنگی، دستبرد به اموال دشمنانی که سپاه اسلام با آنها معاهده امنیتی امضا کرده است، آغاز به جنگ بدون دعوت به دین و ارائه آن، و تعرض به نوامیس دشمن در میدان نبرد، نمونههایی از آن جرایم است[۱۰۸]. اینک به بررسی نمونههایی از سیره رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) در این زمینه میپردازیم[۱۰۹].
رعایت حال مردم واقع در مسیر حرکت سپاه و حفظ اموال آنان
رعایت تقوای فردی، حفظ حرمت اموال مردم و مراعات حال غیرنظامیانی که در مسیر حرکت سپاه اسلام زندگی میکنند، یکی از ابعاد رعایت قانون و احکام الهی در امور نظامی است که رهبران معصوم اسلام(ع) همواره بر آن تأکید داشتهاند. رزمنده راه خدا، حق ندارد به این بهانه که عازم جهاد در راه خداست، در مسیر راه از اموال مردم چیزی را بهناحق و بدون رضایت مالکانش بردارد و به خودش اختصاص دهد و یا به مردم ضرر برساند؛ مگر در موارد اضطرار که برای رفع گرسنگی چارهای جز آن نداشته باشد.
عبدالله بن سلام نقل میکند: در سفر بهسوی تبوک به نقطهای به نام خلیجه رسیدیم. اصحاب پیامبر پیشنهاد کردند که در سایه درخت و در کنار آبی که آنجا وجود داشت، استراحت کنند. رسول خدا(ص) فرمود: «اینجا زمین زراعی کسی است. ناقه مرا آزاد بگذارید، او مأمور است». ناقه حرکت کرد تا به سایهای در کنار مسجد ذیمرویه رسید[۱۱۰]. پیامبر اسلام(ص) خواست به مردم بفهماند که در مسیر جهاد در راه خدا باید از ضرر رساندن به اموال مردم پرهیز کرد؛ ازاینرو برای تفهیم این مسئله به اصحاب فرمود: «ناقه را رها کنید که او مأمور است». با اینکه کافی بود بفرماید که اینجا مزرعه کسی است و پیادهشدن ما در این نقطه اضرار به غیر خواهد بود. اینگونه سخن گفتن گویای این است که خداوند او را از این کار بازداشته است و نباید برای اجرای امر الهی و ادای حقالله، حقالناس نادیده گرفته شود[۱۱۱].
در سیره رسول خدا(ص) حتی حیوانات نیز از این قانون مستثنا نیستند و سپاهیان اسلام حق ندارند به آنان آزاری برسانند. واقدی نقل میکند: در راه فتح مکه، سپاهیان لشکر اسلام ماده سگی را دیدند که تولههایش مشغول شیر خوردن بودند؛ اما حیوان از دیدن لشکر سراسیمه شده بود و زوزه میکشید. پیامبر به مردی از سپاه به نام جعیل بن سراقه فرمان داد که همانجا بایستد تا کسی از سپاه، متعرض حیوان و تولههایش نشود[۱۱۲].
امیرمؤمنان علی(ع) نیز در نامهای به مأموران و کارکنان شهرهایی که سپاه از قلمرو کار و حوزه مأموریت آنها میگذرد، تصریح میکند که از همه سربازان و فرماندهان سپاه خواسته است از تعرض به اموال مردم و آزار رساندن به آنان خودداری کنند و از مأموران و کارکنان حکومتی توقعات نابجا نداشته باشند: من سپاهیانی فرستادم که به خواست خدا بر شما خواهند گذشت، و آنچه را خدا بر آنان واجب کرده است، به ایشان سفارش کردم، و بر آزار نرساندن به دیگران و پرهیز از هرگونه شرارتی تأکید کردهام، و من نزد شما و آنهایی که در پناه اسلاماند از آزار رساندن سپاهیان به مردم بیزارم؛ مگر آنکه گرسنگی سربازی را ناچار کند و او برای رفع گرسنگی چارهای جز آن نداشته باشد. پس کسی را که دست به ستمکاری زند کیفر کنید، و افراد سبکمغز خود را از زیان رساندن به لشکریان، و زحمت دادن به آنها، جز در آنچه استثنا کردم، باز دارید. من پشت سر سپاه در حرکتم. شکایتهای خود را به من برسانید و در اموری که لشکریان چیره شدهاند و جز با کمک خدا و من قدرت دفع آن را ندارید، به من مراجعه کنید، که با کمک خداوند آن را برطرف خواهم کرد[۱۱۳].[۱۱۴]
تأکید بر رعایت مسائل انسانی و اسلامی در جنگ
از جمله مقرراتی که در اسلام و سیره نظامی پیشوایان دینی همواره کانون توجه و تأکید بوده است و تخطی از آن برای سپاه اسلام جایز نیست، رعایت مسائل انسانی و اسلامی در میدان نبرد است؛ بهویژه خیراندیشی و مهربانی با همراهان و ترحم بر کسانی که در سپاه دشمن نقشآفرین نیستند؛ گرچه بهظاهر جزو آنها محسوب میشوند؛ مانند زنان، اطفال، پیران و عابدان از اهل کتاب؛ همچنین حفظ آبادیها و اموال مانند درختان مزارع و نخلستانها و هر چه که برای معیشت مردم و استفاده عموم بهکار میآید.
خیراندیشی درباره همراهان و رزمندگان اسلام، داشتن نیت الهی در جهاد با دشمنان و دعوت آنان به اسلام، و در صورت نپذیرفتن، پیشنهاد هجرت یا پرداخت جزیه به کفار، بخشی از سفارشهای رسول خدا(ص) به سپاهیان و فرماندهان جنگ موته است. زمانی که سپاه اسلام به فرمان پیامبر خدا(ص) آماده حرکت شد، ایشان فرماندهان را به امور زیر سفارش کرد: مکر و فریب به کار نبرید؛ کودکان را نکشید؛ هنگامی که با دشمنان مشرک برخورد کردید، آنها را به یکی از این سه کار دعوت کنید؛ اگر یکی از این پیشنهادها را پذیرفتند، دست از آنان بدارید؛ نخست به اسلام دعوتشان کنید؛ اگر پذیرفتند از آنان قبول کنید و از جنگ با آنان دست بردارید؛ دوم اینکه از سرزمین خود بروند و هجرت کنند؛ اگر این پیشنهاد را پذیرفتند، به آنها اعلام کنید که برای آنها همان حقوقی منظور خواهد شد که برای دیگران است؛ اما اگر مسلمان شدند و ترجیح دادند که در سرزمینهای خود باشند، به ایشان اطلاع دهید که حکمشان مانند حکم عربهای دیگری است که مسلمان شدهاند. احکام الهی درباره آنها اجرا خواهد شد و از فیء و غنایم سهمی نخواهند داشت؛ مگر اینکه همراه مسلمانان در جهاد شرکت کنند؛ اگر از پذیرفتن این دو پیشنهاد خودداری کردند، آنان را به پرداخت جزیه دعوت کنید و اگر پذیرفتند، دست از آنان بردارید؛ اما اگر همه این پیشنهادها را رد کردند، با استمداد از خدا با آنان بجنگید[۱۱۵].
رسول خدا(ص) علاوه بر سفارشهای بالا، از رزمندگان جنگ موته خواست در مقابله با دشمن، با نام خدا با دشمنان خدا و مسلمانان بجنگند و در این کار حساب اهل کتابی را که در عبادتگاههایشان مشغول عبادتاند، از افراد شروری که در پی مقابله با دین خدا هستند، جدا کنند و متعرض کسانی که با کنارهگیری از مردم در صومعهها مشغول عبادتاند نشوند؛ هرگز زن بیدفاع یا کودک شیرخوار یا پیر فرتوتی را نکشند؛ به طبیعت آسیب نرسانند و درخت خرما و هیچگونه درختی را ریشهکن، و هیچ خانهای را ویران نکنند[۱۱۶].
در شعبان سال ششم هجری قمری رسول خدا(ص) عبدالرحمن بن عوف را احضار کرد و به او فرمود: «آماده شو که من به خواست خداوند امروز یا فردا تو را به سریهای اعزام خواهم کرد». پیامبر دستور داد که عبدالرحمن شبانه به «دومة الجندل» برود، و اهالی آنجا را به اسلام دعوت کند. همراهان او که هفتصد نفر پیاده بودند، پیش از سحر بیرون رفته و در «جرف» لشکر فراهم کرده بودند. آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: «به نام خدا به جهاد برو و فقط در راه خدا با کافران جنگ کن؛ مکر و فریب بهکار مبر، و هیچ کودکی را نکش». سپس پیامبر دستهای خود را گشود و فرمود: ای مردم؛ از پنج چیز پیش از آنکه به شما برسد، پرهیز کنید؛ میان هیچ قومی کمفروشی رایج نمیشود، مگر اینکه خداوند آنها را به قحطی و کمی محصول گرفتار میکند تا شاید از آن بازگردند؛ هیچ مردمی پیمانشکنی نمیکنند، مگر اینکه خداوند دشمن را بر ایشان چیره میکند؛ هیچ قومی از پرداخت زکات خودداری نمیکند، مگر اینکه خداوند باران آسمان را از ایشان میگیرد، و اگر بهخاطر چهارپایان نباشد، حتی آبخوردن را هم خواهد گرفت؛ میان هیچ قومی فحشا ظاهر نمیشود، مگر اینکه خداوند ایشان را گرفتار طاعون میکند؛ و هیچ قومی بر خلاف قرآن حکم صادر نمیکند، مگر اینکه خداوند آن را گروهگروه میکند و شدت و سختگیری بعضی را به بعضی دیگر میچشاند[۱۱۷].
توصیههای رسول خدا(ص) به اسامة بن زید، هنگام حرکت او به سمت شام، شاهد دیگری بر تأکید ایشان بر رعایت اصول انسانی در نبرد با دشمن است. پیامبر همچنین از او و سپاهیان میخواهد که از اختلاف با یکدیگر پرهیز کرده، در امور نظامی همواره توجه به خدا و تسلیم در برابر او و توکل به ذات اقدس الهی را مدنظر داشته باشند: ای اسامه؛ در پناه نام خدا و برکت خدا حرکت کن تا به محل کشتهشدن پدرت برسی و آنها را زیر سم اسبها لگدکوب کنی. من تو را مأمور این کار کردم و امیر این لشکر قرار دادم. ای اسامه؛ به نام خدا و در راه خدا به جهاد برو و با هر کس که به خدا کافر است بجنگ. بجنگ؛ اما مکر و غدر نکنید. هیچ کودک و زنی را نکشید. شما آرزوی رویاروشدن با دشمن را نداشته باشید که نمیدانید؛ شاید به آنها گرفتار و مبتلا شوید. ولی بگویید: «خدایا؛ تو خود، ما را از ایشان و شرشان کفایت فرما». و اگر آنها به شما برخوردند و با هیاهو حمله آوردند، شما آرامش و سکون و سکوت را حفظ کنید؛ با یکدیگر نزاع و مخالفت نکنید که ضعیف و ناتوان خواهید شد[۱۱۸]. بگویید: «پروردگارا؛ ما بندگان توایم و آنها هم بندگان تواند؛ پیشانی ما و پیشانی آنان در دست توست (قدرت ما و ایشان در دست توست) تو ایشان را مغلوب فرمای» و بدانید که بهشت زیر بارقه شمشیر است[۱۱۹].
مثلهکردن جنازه دشمن یکی از زشتترین رفتارهایی است که گاهی در نبردهای غیرالهی مشاهده میشود. برخی کشورگشایان، سلاطین و طاغوتها پس از غلبه بر دشمن، حتی به اجساد سربازان دشمن نیز رحم نمیکنند. رفتار مشرکان مکه با برخی از شهدای اُحُد، از جمله حمزه عموی رسول خدا(ص)، نمونهای از آن است. اما چنین اعمالی در سیره پیشوایان دین، غیرشرعی، غیرانسانی و بهطورکلی ممنوع است. رهبران معصوم(ع) در تمام نبردهایشان به سپاهیان توصیه میکردند که هیچگاه جنازههای دشمن را مثله نکنند. بعد از جنگ بدر رسول خدا(ص) در جواب برخی افراد که از حضرت خواسته بودند تا اجازه دهد دندانهای جلو و زبان سهیل بن عمرو را از بیخ بکنند تا دیگر بر ضد ایشان سخن نگوید، فرمود: «من کسی را مثله نمیکنم؛ زیرا خداوند کننده این کار را مجازات میکند؛ هرچند پیامبر خدا باشد[۱۲۰].
امیرالمؤمنین علی(ع) نیز پس از ضربت خوردن از ابن ملجم وصیت کرد که بعد از شهادتش، قاتلش را مثله نکنند: «بنگرید، اگر من از این ضربت درگذشتم، آنگاه در مقابل، ضربتی بر او بزنید. مبادا اندامهای او را زنده یا مرده ببرید... که از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: مبادا کسی را مثله کنید؛ هرچند، سگ درنده باشد».
در سیره نظامی علی(ع) نیز رهنمودهایی را میبینیم که بیانگر اهداف الهی امام در نبرد با منحرفان است. البته برخی از مقرراتی که امام در نبردهای دوره خلافت خویش بیان کرده است، با دستورات رسول خدا(ص) در نبرد با مشرکان متفاوت است؛ چون طرف مقابل امام با دشمن رودرروی پیامبر متفاوت بود. جنگهای دوره رسول خدا(ص) نبرد با مشرکان بر سر «تنزیل» بود و مقررات ویژهای داشت؛ اما نبردهای دوره امیرمؤمنان علی(ع) به دلیل رویارویی مسلمانان با یکدیگر بر سر «تأویل»[۱۲۱]، احکام خاصی پیدا کرد که با احکام پیشین فرق داشت. برای نمونه در جنگهای علی(ع) اموال دشمن در خارج از میدان نبرد و نیز زنان و کودکان آنان محترم شمرده میشدند و جزو غنایم بهحساب نمیآمدند.
امیرمؤمنان(ع) در جنگ جمل به همگان توصیه کرد که حرمت خانهها و زنان را بپایند و بههیچوجه متعرض آنان نشوند؛ حتی اگر آنان لب به ناسزاگویی بگشایند. بهاستثنای ادوات نظامی میدان جنگ، بقیه اموال آنان محترم بوده و بر کسی حلال نیست.
برخی از مورخان نقل کردهاند: صفیه دختر حارث و برخی دیگر از زنانی که نزدیکانشان در جنگ جمل کشته شده بودند، از درون خانهای در بصره به علی(ع) یا یاران او دشنام و ناسزا گفتند. یکی از یاران حضرت گفت: «ما از دست این زنها رهایی نداریم». گویا از سخن او بوی تهدید علیه زنان به مشام میرسید که ناگهان علی(ع) بر او نهیب زد و فرمود: «هیچ ستری را هتک نکنید و به هیچ خانهای وارد نشوید و به هیچ زنی آسیب نرسانید؛ گرچه به ناموس شما ناسزا گویند و بزرگان و صالحان شما را نادان شمرند... ما هنگامی که آنان (زنها) مشرک بودند، از تعرض به ایشان منع میشدیم... مبادا احدی به زنی تعرض کرده باشد...».
با این حال هنگامی که امام از در خانه عبدالله بن خلف، از کشتگان سپاه دشمن، عبور میکرد، همسر او که بر در خانه ایستاده بود، گفت: «یا علی؛ ای قاتل محبوبان؛ کار خوبی نکردی، خدا فرزندانت را یتیم کند، همانطور که فرزندان عبدالله را یتیم کردی». امام سکوت کرد و جواب او را نداد و داخل خانه شد و با عایشه ملاقات کرد. وقتی از خانه خارج میشد، آن زن سخنان خود را تکرار کرد[۱۲۲]. امام اندکی صبر کرد و فرمود: «اگر من قاتل محبوبان بودم، حتماً کسانی را که در این خانه هستند میکشتم»[۱۲۳] و به خانهای اشاره کرد که عبدالله بن زبیر، مروان بن حکم، عبدالله بن عامر و عدهای دیگر از سران جنگ جمل در آنجا مخفی شده بودند[۱۲۴]. اما حضرت چنین نکرد؛ چراکه خود فرمان داده بود: «هر کس که پشت به جبهه کند، او را تعقیب نکنید و هیچ مجروحی را نکشید. هر کس در خانهاش را ببندد، در امان است»[۱۲۵].
بعد از جنگ جمل نیز امیرمؤمنان علی(ع) توصیههای پیش از جنگ را تکرار کرد و فرمود: تجاوز به اموال و ناموس دشمن بر شما حلال نیست و تنها میتوانید سازوبرگ جنگی و دیگر اموالی را که برای جنگ به میدان آوردهاند از آنان بگیرید و بقیه اموال و ثروتشان را برای بازماندگانشان باقی بگذارید و در بیرون از میدان جنگ کسی را از افراد دشمن به اسارت نگیرید؛ ثروت و اموالشان را به یغما نبرید. اموال باید طبق حکم قرآن میان وارثان و فرزندانشان تقسیم شود.
به فرمان علی(ع) به سپاهیان اعلام شد در این جنگ کسی نباید زنانی را که شوهر از دست دادهاند، به ازدواج خود درآورد؛ مگر اینکه مانند دیگر مسلمانان عده وفات را بگذرانند. سپس ازدواج با آنها جایز است[۱۲۶].
در پیکار صفین نیز امام علی(ع) علاوه بر توصیههایی که ذکر آن گذشت، سپاهیان را از کشتن مجروحان و تعقیب فراریان از میدان جنگ، نهی کرد. در نامهای که امام به طلیعهداران سپاهش در صفین نوشته است، به سربازان یادآوری میکند: «هرگز سربازان دشمن را که به شما پشت کردهاند نکشید و با از پافتادگان درگیر نشوید و مجروحان را به کام مرگ نسپارید. زنانی را که در اردوی دشمن شما هستند، با آزار دادن به هیجان نیاورید؛ گرچه حیثیت و شرف و شخصیت و ناموس شما را به باد ناسزا بگیرند و به فرماندهان شما فحش دهند»[۱۲۷].[۱۲۸]
توصیه به برخورد انسانی با اسیران
گرچه اسیر گرفتن از دشمن در همه نبردها امری طبیعی و رایج بوده و هست و در سیره نظامی معصومین(ع) نیز وجود داشته است، بر اساس فرهنگ اسلامی، انجام آن از روی حقد و کینه یا تعصبات شخصی یا برای انتقامگیری و به دنبال آن بدرفتاری با اسیران امری ناپسند شمرده میشود. در اسلام اسیر گرفتن از دشمن با اهداف مقدس جنگ و جهاد در راه خدا هماهنگ است و آن تضعیف نیروی انسانی دشمن و کشاندن اسرا به خانه مسلمین برای آشنایی با اسلام است. پس باید هدف جهادگر از اسیر کردن افراد دشمن، این باشد که سربازان دشمن در سایه اسارت، آزادی واقعی و حقیقی را، که همان حرکت در مسیر توحید و هدایت به راه حق است، بازیابند. معصومین(ع) در این باره سفارشهای متعدد و مؤکدی کردهاند که بیانگر لزوم رعایت مسائل اسلامی و انسانی درباره اسیران جنگی است.
روایت کردهاند که رسول خدا(ص) میفرمود: «هیچکس به اسیری که برادر مسلمانش گرفته است، دستدرازی نکند و او را نکشد»[۱۲۹]. حتی از آن حضرت نقل کردهاند: «توصیه کنید که با اسیران به نیکی رفتار شود»[۱۳۰]. در پی این سفارش نبی اکرم(ص)، مسلمانان گاه غذای خود را به اسیران میدادند و آنها را بر خویش مقدم میداشتند. ابوالعاص بن ربیع که در جنگ بدر اسیر شده بود، در این باره میگوید: «من در دست گروهی از انصار اسیر بودم. خدا خیرشان دهد. هرگاه شام یا ناهار میخوردیم، نان را که بسیار کم بود به ما میدادند و خودشان خرما میخوردند. گاه در دست بعضی فقط یک قطعه کوچک نان بود، و همان را هم به من میدادند». ولید بن مغیره هم این موضوع را تأیید کرده و افزوده است: «انصار ما را سوار میکردند و خود پیاده میرفتند»[۱۳۱].
پیشوایان اسلام همچنین شکنجه و آزار اسیران را بهشدت نهی کردهاند. چنانکه پیشتر نیز گذشت بعد از جنگ بدر رسول خدا(ص) پیشنهاد عمر بن خطاب را درباره بریدن زبان و شکستن دندان سهیل بن عمرو نپذیرفت و حتی او را نکوهش هم کرد؛ درحالیکه سهیل از سران مشرکان مکه و از سخنورانی بود که مسلمانان و بهویژه شخص رسول اکرم از آزار و اذیت و نیش زبان او در امان نبودند و او همواره با سخنرانیهایش بر ضد اسلام تبلیغ میکرد[۱۳۲].
بر اساس آموزههای اسلامی حتی اگر اسیری محکوم به اعدام نیز باشد، کسی حق ندارد پیش از اجرای حکم بر اساس میل خود او را آزار دهد. بنابراین اسیر نباید بیش از آنچه بدان محکوم شده، آزاری ببیند. پس از محاصره قلعه یهودیان بنیقریظه به دست مسلمانان و تسلیم آنان بر اساس پیشنهاد حکمیت، هنگامی که اسیران یهود به حکم سعد بن معاذ (داور میان دو طرف) و تأیید رسول خدا(ص) محکوم به اعدام شدند، یکی از آنان را به نام نباش بن قیس نزد پیامبر(ص) آوردند. او کوشیده بود با مأموری که او را میآورد درگیر شود، و مأمور هم با مشت به بینی نباش کوبیده و آن را خونی کرده بود. رسول خدا(ص) با اعتراض به مأمور فرمود: «چرا با او چنین کردی؟ مگر شمشیر کافی نبود؟» مأمور گفت: «ای رسول خدا؛ او با من درگیر شد و میخواست بگریزد». نباش گفت: «ای ابوالقاسم؛ سوگند به تورات دروغ میگوید. اگر مرا آزاد هم میکرد، من در آمدن به جایی که همه قومم در آن کشته شدهاند، تأخیر نمیکردم، تا من هم مانند یکی از ایشان باشم». رسول خدا(ص) فرمود: «با اسیران خوشرفتاری کنید و به آنها آب بدهید و سیرابشان کنید تا خنک شوند و بعد حکم اعدام را بر آنان اجرا کنید. سوزش آفتاب و سوزندگی شمشیر را بر آنها جمع نکنید». آن روز هوا آفتابی و سوزان بود. ازاینرو به اسیران آب و طعام دادند، و چون عطش آنها فرونشست، فرمان اعدامشان صادر شد[۱۳۳].
چنین سفارشی هیچ منافاتی با حکم سعد بن معاذ و تأیید رسول خدا(ص) درباره کشتن بنیقریظه ندارد؛ چراکه کشتن آنها حکمی شرعی و الهی بود که باید اجرا میشد؛ با این حال تا پیش از اجرای حکم، آنان در دست مسلمانان اسیر بودند و تعدّی به آنان جایز نبود؛ بلکه بر اساس سنت اسلامی نیکی به اسیران امری انسانی، پسندیده و لازم شمرده میشود. بنابراین از دو حیثیتی که برای آنان متصور است، دو حکم نیز برای آنها مطرح میشود. از این حیث که اسیرند، باید حقوق یک اسیر به آنها داده شود و از این حیث که حکم آنها اعدام است، باید این حکم را بر آنها اجرا کرد[۱۳۴].
در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نیز میخوانیم که او اسیرانی را که مرتکب قتل کسی نشده بودند و باز تجاوز و دشمنی را از سر نمیگرفتند، آزاد میکرد و با آنان در حال اسارت و پس از آن به نیکی رفتار میکرد. در جنگ جمل سعید و ابان، پسران عثمان را نزد آن حضرت آوردند. یکی از کسانی که آنجا بود، پیشنهاد قتل آن دو را مطرح کرد. امام فرمود: «بسیار بد سخنی گفتی». سپس به آن دو فرمود: «از گمراهی خود برگردید و دست بردارید و هر کجا که میخواهید، بروید و اگر دوست دارید نزد من بمانید تا با شما صلهرحم کنم». آن دو گفتند: «یا امیرالمؤمنین؛ ما با شما بیعت میکنیم». سپس بیعت کردند و رفتند[۱۳۵]. بعد از پایان جنگ جمل امام علی(ع) به عبدالله بن زبیر و مروان بن حکم و ولید بن عقبه و سایر بنیامیه امان داد و فرمان داد اعلام کنند که هر کس اسلحه خود را بر زمین بگذارد و هر کس که به خانهاش برود، در امان است. موسی بن طلحة بن عبیدالله را نزد امام آوردند. امام به او فرمود: سه مرتبه بگو «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ» و سپس او را رها کرد و گفت: «هر جا میخواهی برو و هر سلاح و وسیلهای در لشکر ما از تو هست بردار و در آینده کارت از خدا بترس و در خانهات بنشین»[۱۳۶].[۱۳۷]
احترام به عهد و پیمان با دشمن
در فرهنگ اسلامی بر رعایت عهد و پیمان بسیار تأکید شده است و خداوند در قرآن همگان را به رعایت آن فراخوانده و اعلام کرده که روز قیامت مردم را درباره آن بازخواست میکند[۱۳۸]. امام علی(ع) نیز در روایتی وفای به عهد را همزاد راستی و بهترین سپر در برابر خطرها و آسیبهای اجتماعی معرفی کرده است[۱۳۹]. این اصل مهم که اساس روابط اجتماعی بشر است، در سیره نظامی معصومان(ع) نیز بسیار مورد توجه و تأکید قرار گرفته است. بنابراین اگر مسلمانان با دشمنان خود مصالحه کرده و پیمان یا قراردادی با هم امضا کرده باشند، آن پیمان برای مسلمانان محترم و لازمالاجراست و همه اموال و داراییهای اتباع دشمن بر اساس آن قرارداد محترم است و باید در امنیت و مصونیت کامل باشد؛ مگر در مواردی که از آن اموال با هدف تضعیف دولت اسلامی یا تقویت دشمن و بهطورکلی برخلاف مصالح امنیتی و دفاعی کشور اسلامی، استفاده کنند[۱۴۰].
پس از پایان نبرد خیبر و مصالحه پیامبر با یهودیان، رسول خدا(ص) خیبر را به یهودیان واگذار کرد تا آنان در مقابل، یکدهم و نصف یکدهم بهرهای را که میبرند، به مسلمانان بپردازند. اما برخی مسلمانان بعد از این قرارداد نیز به میان مزارع و باغهای یهودیان میرفتند و خارج از شرایط مندرج در عهدنامه، از محصولات آن استفاده میکردند. یهودیان از این عمل آنان به رسول خدا(ص) شکایت کردند. پیامبر هم خالد بن ولید یا عبدالرحمن بن عوف را فراخواند تا مردم را جمع کند. وقتی مردم جمع شدند، پیامبر در میانشان ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «یهودیان شکایت کردهاند که میان مزارع آنها میروید؛ درحالیکه ما به مال و جان آنان امان دادهایم و با آنها مصالحه کرده و زمینها را به ایشان واگذاشتهایم. باید بدانید که از اموال آنان، جز به همان مقدار که در قرارداد معین شده، چیزی حلال نیست». پس از آن مسلمانان دیگر چیزی از زمینهای یهودیان برنمیداشتند، مگر آنکه قیمت آن را بپردازند[۱۴۱].
نمونه دیگر از رعایت مقررات و احترام به عهد و پیمان با دشمن در سیره رسول خدا(ص) ماجرای عمرة القضاء در سال هفتم هجری است. در سال ششم هجری پیامبر اکرم(ص) به همراه مسلمانان برای انجام عمره بهسوی مکه مکرمه روانه شدند؛ اما قریش از ورود آنها جلوگیری کرد. مسلمانان نیز با انعقاد صلح حدیبیه به مدینه بازگشتند و بر اساس مفاد صلحنامه، سال بعد برای انجام عمره وارد سرزمین مکه شدند. این عمره در تاریخ به عمرة القضاء معروف شد. در عمرة القضاء وقتی کفار، انبوهی مسلمانان و شوکت ایشان را دیدند، ترسیدند که مبادا مسلمانان در صدد جنگ برآیند. ازاینرو نزد پیامبر(ص) آمدند و گفتند: «ای محمد؛ تو چه در کودکی و چه در بزرگی، به نیرنگ شناخته نشدی». پیامبر فرمود: «هرگز با اسلحه بر شما وارد نخواهند شد». آنگاه حضرت گروهی را با اسلحه در بیرون حرم مستقر کرد و گروهی دیگر از مسلمانان، حتی پس از انجام عمره، بهجای آنها مستقر شدند و آنها نیز بدون اسلحه، عمره خویش را به جا آوردند. مسلمانان طبق پیمان، سه روز بیشتر در مکه نماندند[۱۴۲]. وقتی پیامبر برای یک روز توقف بیشتر از کفار اجازه خواست و آنان اجازه ندادند، رسول خدا(ص) برای رعایت عهد و پیمان، فرمان بازگشت را صادر کرد؛ با آنکه آن وقت از نظر گرمی هوا، زمان مناسبی برای حرکت قافله نبود و از طرف دیگر مسلمانان کاملاً قدرت توقف بیشتر در مکه را داشتند[۱۴۳].[۱۴۴]
منابع
پانویس
- ↑ «بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.
- ↑ «نون؛ سوگند به قلم و آنچه برنگارند» سوره قلم، آیه ۱.
- ↑ «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت که بر ایشان آیاتش را میخواند و آنها را پاکیزه میگرداند و به آنان کتاب (قرآن) و فرزانگی میآموزد و به راستی پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند» سوره جمعه، آیه ۲.
- ↑ ابن شعبه حرانی، تحفالعقول، ص۲۵.
- ↑ «و بگو: پروردگارا! بر دانش من بیفزای!» سوره طه، آیه ۱۱۴.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۳۰.
- ↑ شیخ حر عاملی، وسائلالشیعه، ج۲۷، ص۲۷.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸ (کتاب الروضه)، ص۱۶۷.
- ↑ اوقیه واحد اندازهگیری وزن اشیای قیمتی است که معادل هفت مثقال طلاست. برخی نیز آن را معادل ده یا چهل درهم دانستهاند (ر.ک: ابن منظور، لسان العرب و لغتنامه دهخدا؛ واژه اوق یا اوقیه).
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۴۶۶.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۶۵۳.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۶۶۰.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص٢٢.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص٢٢.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۹۳.
- ↑ منظور هند فرزندش حنظلة بن ابوسفیان بود که در بدر به دست علی(ع) کشته شده بود.
- ↑ «و در هیچ کار شایستهای سر از فرمان تو نپیچند.».. سوره ممتحنه، آیه ۱۲.
- ↑ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۴۱۴.
- ↑ «هیچ چیز را با خدا شریک نگردانند» سوره ممتحنه، آیه ۱۲.
- ↑ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۴۱۵.
- ↑ شیخ صدوق، کمال الدین و اتمام النعمة، ص۲۷۵ باب ۴۹؛ موسوی، مقرم، مقتل الحسین، ص۲۱۸.
- ↑ «أَوْصَى الْحُسَيْنُ(ع) إِلَى أُخْتِهِ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيٍّ(ع) فِي الظَّاهِرِ وَ كَانَ مَا يَخْرُجُ مِنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ(ع) مِنْ عِلْمٍ يُنْسَبُ إِلَى زَيْنَبَ سَتْراً عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ(ع)» (شیخ طوسی، کتاب الغیبة، ص۲۳۰).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۲.
- ↑ «و (نیز حرام است ازدواج با) زنان شوهردار جز کنیزهاتان، بنابر حکم خداوند که مقرّر بر شماست و جز اینها برایتان حلال شده است که با دارایی خود به دست آورید در حالی که پاکدامن باشید و زناکار نباشید، کابین آن زنان را که از آنان (با ازدواج غیر دائم) بهرهمند شدهاید به عنوان واجب بپردازید و در آنچه پس از تعیین (کابین) واجب، همداستان شوید بر شما گناهی نیست که خداوند دانایی فرزانه است» سوره نساء، آیه ۲۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۱۹. امروزه نیز در علم پزشکی ثابت شده است که گاهی قبل از انزال منی، اسپرم که سبب باروری تخمک در زنان میشود، به همراه رطوبت مذی از مرد به رحم زن منتقل، و باعث بارداری زن میشود.
- ↑ نام منطقهای میان حنین و منارههای منطقه حرم مکه است (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۱۲).
- ↑ محمد بن عمر، واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۲ - ۹۴۳.
- ↑ نام محلهای در مدینه، نزدیک حرم مطهر نبوی یا نزدیک بقیع است (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۹۱).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۳۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۰۲.
- ↑ احمد بن حسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۵، ص۸۸؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۵، ص۲۵۹؛ ج۹، ص۱۹۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۱۷؛ ابن اثیر جزری، اسد الغابه، ج۳، ص۵۰۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۳۳؛ ابن اثیر جزری، اسد الغابه، ج۲، ص۳۲۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۹۵.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۴۱.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۹۲.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۸۲.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۱.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۴۱۵.
- ↑ اشاره به آیه ۱۴۰ سوره آلعمران دارد که میفرماید: ﴿إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ...﴾ «اگر زخمی به شما (در احد) برسد زخمی همانند آن به آن گروه رسیده است.».. سوره آل عمران، آیه ۱۴۰.
- ↑ احمد بن داوود دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۸۶؛ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۹۵.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۸۹؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۹؛ ابن اعثم «عمل به سیره خلفای راشدین» را هم اضافه کرده است که باید این اضافه را از جعلیات وی دانست (ن. ک: ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۲۱).
- ↑ «أَبِي خَيْرٌ مِنِّي وَ أُمِّي خَيْرٌ مِنِّي وَ أَخِي خَيْرٌ مِنِّي وَ لِي وَ لِكُلِّ مُسْلِمٍ بِرَسُولِ اللَّهِ(ص) أُسْوَةٌ» (ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۸۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۲۱؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۲، ص۹۴؛ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۴۹).
- ↑ «وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ فَإِنَّ السُّنَّةَ قَدْ أُمِيتَتْ وَ أَنَّ الْبِدْعَةَ قَد أُحْيِيَتْ وَ أَنْ تَسْمَعُوا قَوْلِي وَ تُطِيعُوا أَمْرِي أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ» (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵۷؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۳، ص۲۸).
- ↑ سیدرضا موسوی، آشنایی با نهضت حسینی، ص۱۳۰.
- ↑ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۸۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۰۳؛ ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۵۰۵؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الامالی، ص۱۲۲.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۱۱۰؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج۵، ص۴۰۳: «أَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ *** آلَيْتُ أَنْ لَا أَنْثَنِي أَحْمِي عِيَالاتِ أَبِي *** أَمْضِي عَلَى دِينِ النَّبِي».
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۰۴.
- ↑ «بیگمان فرستاده خداوند برای شما نمونهای نیکوست، برای آن کس (از شما) که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد و خداوند را بسیار یاد میکند» سوره احزاب، آیه ۲۱.
- ↑ «بنابراین شکیبا باش همانگونه که پیامبران اولوا العزم شکیبایی ورزیدند» سوره احقاف، آیه ۳۵.
- ↑ «آنان کسانی هستند که خداوند رهنماییشان کرده است پس، از رهنمود آنان پیروی کن!» سوره انعام، آیه ۹۰.
- ↑ محمدتقی مصباح یزدی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص۲۷۷ - ۲۸۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۱.
- ↑ «لَأُعْطِيَنَّ اللِّوَاءَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» (ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۳۳۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص۱۲).
- ↑ فَتَطَاوَلَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۲).
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۲۳۱؛ محمد بن یعقوب کلینی، کتاب الروضة، ص۳۴۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۴.
- ↑ جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱۷، ص۲۵۴.
- ↑ جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱۷، ص۲۶۴.
- ↑ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج۱، ص۲۳۱.
- ↑ فرات کوفی، تفسیر فرات کوفی، ص۵۹۸.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۱۵۵.
- ↑ «أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؟» (ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۰۴؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲).
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۱۶۰ - ۱۶۱.
- ↑ ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۲۶، ص۲۳۴.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۵۰.
- ↑ عبدالمجید معادیخواه، تاریخ اسلام عرصه دگراندیشی و گفتوگو، ص۴۱۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۷۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۹.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۴۵.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۴۴.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۵۲۹ - ۵۳۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۶۱؛ مسکویه رازی، تجارب الامم، ج۱، ص۵۵۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۲۱.
- ↑ «بسا اگر شما را طلاق دهد پروردگار وی برای او همسرانی به از شما- چه بیوه چه دوشیزه- جایگزین فرماید که مسلمان، مؤمن، فرمانبردار، اهل توبه، اهل عبادت و روزهگیر باشند» سوره تحریم، آیه ۵.
- ↑ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۲، ص۴۸۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۴۴؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۵، ص۹۴؛ احمد بن علی مقریزی، الامتاع الاسماع، ج۱۳، ص۲۴۹.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۴۱۵.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۲۳.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۴۱۵.
- ↑ «رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ يُوَفِّينَا أَجْرَ الصَّابِرِينَ» (علی بن عیسی اربلی، کشف الغمة، ج۲، ص۲۳۹).
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۲۴ - ۴۲۵؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۲، ص۹۷؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۴۵۸ - ۴۵۹؛ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمة، ج۲، ص۲۶۷.
- ↑ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۱۱۵، ۱۱۶؛ احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۲۵؛ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۲۳۷: «كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا *** عَنْ ثَوَابِ اللَّهِ رَبِّ الثَّقَلَيْنِ قَتَلُوا قِدْماً عَلِيّاً وَ ابْنَهُ *** الْحَسَنَ الْخَيْرَ الْكَرِيمَ الطَّرَفَيْنِ ... لَا لِشَيْءٍ كَانَ مِنِّي قَبْلَ ذَا *** غَيْرَ فَخْرِي بِضِيَاءِ الْفَرْقَدَيْنِ بِعَلِيِّ الْخَيْرِ مِنْ بَعْدِ النَّبِيِّ *** وَ النَّبِيِّ الْقُرَشِيِّ الْوَالِدَيْنِ خِيَرَةِ اللَّهِ مِنَ الْخَلْقِ أَبِي *** ثُمَّ أُمِّي فَأَنَا ابْنُ الْخِيَرَتَيْنِ فِضَّةٌ قَدْ خَلَصَتْ مِنْ ذَهَبٍ *** فَأَنَا الْفِضَّةُ وَ ابْنُ الذَّهَبَيْنِ فَاطِمُ الزَّهْرَاءُ أُمِّي وَ أَبِي *** وَارِثُ الرُّسْلِ وَ مَوْلَى الثَّقَلَيْنِ...»
- ↑ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۱۱۶ - ۱۱۷؛ احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۲۶؛ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۲۲۹: «أَنَا ابْنُ عَلِيِّ الطُّهْرِ مِنْ آلِ هَاشِمٍ *** كَفَانِي بِهَذَا مَفْخَراً حِينَ أَفْخَرُ وَ جَدِّي رَسُولُ اللَّهِ أَكْرَمُ مَنْ مَضَى *** وَ نَحْنُ سِرَاجُ اللَّهِ فِي الْخَلْقِ نَزْهَرُ وَ فَاطِمُ أُمِّي مِنْ سُلَالَةِ أَحْمَدَ *** وَ عَمِّي يُدْعَى ذَا الْجَنَاحَيْنِ جَعْفَرُ وَ فِينَا كِتَابُ اللَّهِ أُنْزِلَ صَادِقاً *** وَ فِينَا الْهُدَى وَ الْوَحْيُ بِالْخَيْرِ يُذْكَرُ وَ نَحْنُ أَمَانُ اللَّهِ لِلنَّاسِ كُلِّهِمْ *** نُسِرُّ بِهَذَا فِي الْأَنَامِ وَ نَجْهَرُ وَ نَحْنُ وُلَاةُ الْحَوْضِ نَسْقِي وُلَاتَنَا *** بِكَأْسِ رَسُولِ اللَّهِ مَا لَيْسَ يُنْكَرُ وَ شِيعَتُنَا فِي النَّاسِ أَكْرَمُ شِيعَةٍ *** وَ مُبْغِضُنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَخْسَرُ»
- ↑ «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُ ذُرِّيَّةَ الْأَطْهَارِ» (معهد تحقیقات باقر العلوم، موسوعة کلمات الامام الحسین، ص۵۰۶).
- ↑ «هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ اللَّهِ» (علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۲۶۱؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۲).
- ↑ قاضی نعمان مغربی، شرح الاخبار، ج۳، ص۱۹۳؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۱۰۸؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۴۱: «تَعَدَّيْتُمُ يَا شَرَّ قَوْمٍ بِفِعْلِكُمْ *** وَ خَالَفْتُمُ قَوْلَ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ أَ مَا كَانَ خَيْرُ الرُّسُلِ وَصَّاكُمُ بِنَا *** أَ مَا نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِيِّ الْمُسَدَّدِ أَ مَا كَانَتِ الزَّهْرَاءُ أُمِّيَ دُونَكُمْ *** أَ مَا كَانَ مِنْ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ أَحْمَدٍ لُعِنْتُمْ وَ أُخْزِيتُمْ بِمَا قَدْ جَنَيْتُمُ *** فَسَوْفَ تُلَاقُوا حَرَّ نَارٍ تَوَقَّدُ»
- ↑ قطب الدین راوندی، الخرائج والجرائح، ج۲، ص۸۴۸، ح۶۳.
- ↑ «آیا پنداشتهای که اصحاب کهف و رقیم از نشانههای ما (چیزی) شگرف بودهاند؟» سوره کهف، آیه ۹.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۲، ص۱۱۷؛ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۲۲۷۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۲۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۱۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۱۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۳.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۹۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۱۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۱۷ - ۹۱۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۱۰.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۳۳.
- ↑ ﴿وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ﴾ «و اگر (این پیامبر) بر ما برخی سخنان را میبست * دست راستش را میگرفتیم * سپس شاهرگش را میبریدیم * آنگاه هیچ یک از شما (آن را) از وی بازدارنده نبود» سوره حاقه، آیه ۴۴-۴۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۳۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۰۴.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۶، ص۳۶۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۳۸.
- ↑ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۵، ص۴۴۶.
- ↑ جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۲۹، ص۲۸۳ - ۲۸۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۰۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۶۰.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۳۹.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۷؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۳۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۶۰.
- ↑ اشاره به آیه ۴۶ سوره انفال: ﴿وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ﴾ «و از خداوند و پیامبرش فرمانبرداری کنید و در هم نیفتید که سست شوید و شکوهتان از میان برود و شکیبا باشید که خداوند با شکیبایان است» سوره انفال، آیه ۴۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۱۱۷؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۱۲۳؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدى و الرشاد، ج۶، ص۲۴۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبوية، ج۱، ص۱۸۵؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۰۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۶۵.
- ↑ پیامبر اسلام(ص) این حوادث را چنین پیشگویی کرده بود: «إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ يُقَاتِلُ بَعْدِي عَلَى التَّأْوِيلِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى التَّنْزِيلِ. فَسُئِلَ النَّبِيُّ(ص) مَنْ هُوَ؟ فَقَالَ: هُوَ خَاصِفُ النَّعْلِ يَعْنِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ(ع)» (محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۵، ص۱۰، باب وجوه الجهاد).
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۴۰؛ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۲، ص۴۸۳؛ ابوعلی مسکویه الرازی، تجارب الامم، ج۱، ص۵۰۴.
- ↑ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۲، ص۴۸۳.
- ↑ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۴۱.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۴۰۵ - ۴۰۶.
- ↑ «فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لَا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ وَ لَا تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۱۴).
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۴۲.
- ↑ لا یتعاطی أحدکم أسیر أخیه فیقتله (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۰۶).
- ↑ «اسْتَوْصُوا بِالْأَسْرَى خَيْراً» (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۱۹؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۲۲).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۱۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۸۵؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۰۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۶۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۱۴.
- ↑ ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱۲، ص۱۲۸.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان شیخ مفید، الجمل، ص۳۸۲.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۳۲؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص۵۰.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۴۸.
- ↑ ﴿أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا﴾ «به پیمان وفا کنید که از پیمان خواهند پرسید» سوره اسراء، آیه ۳۴.
- ↑ «إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۴۱).
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۵، ص۲۳۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۹۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۳۵؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه، ج۴، ص۳۲۱؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۳۱.
- ↑ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه، ص۳۱۶؛ ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۲۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۵۲.