عبدالله بن عباس در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۴۹۷: خط ۴۹۷:
===[[هدف از تشکیل حکومت]]===
===[[هدف از تشکیل حکومت]]===
در نامه‌ای که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} برای [[ابن عباس]] می‌نویسد [[هدف]] از [[حکومت]] بر [[مردم]] را چنین تشریح می‌کند: « ای فرزند عباس! بهره تو از حکومت نباید [[مالی]] باشد که از آن استفاده کنی و نه [[غیظ]] و خشمی که با [[امر و نهی]] [[شفا]] یابد، بلکه باید هدف تو [[نابودی باطل]] و زنده داشتن [[حق]] باشد. چنین نباشد که حکومت را برای [[ریاست‌طلبی]] و ارضای [[خواسته‌های نفسانی]] و [[کسب مال]] به خواهی. حکومت وسیله‌ای مناسب برای [[احیای حق]] و از بین بردن [[باطل]] است» <ref>{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَلَا يَكُنْ حَظُّكَ فِي وِلَايَتَكَ مَا لَا تَسْتَفِيدُهُ وَ لَا غَيْظاً تَشْتَفِيهِ وَ لَكِنْ إِمَاتَةَ بَاطِلٍ وَ إِحْيَاءَ حَقٍّ}}؛ بحار الأنوار، ج۴۰، ص۳۲۸؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۸؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۰۱.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 436 - 437.</ref>
در نامه‌ای که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} برای [[ابن عباس]] می‌نویسد [[هدف]] از [[حکومت]] بر [[مردم]] را چنین تشریح می‌کند: « ای فرزند عباس! بهره تو از حکومت نباید [[مالی]] باشد که از آن استفاده کنی و نه [[غیظ]] و خشمی که با [[امر و نهی]] [[شفا]] یابد، بلکه باید هدف تو [[نابودی باطل]] و زنده داشتن [[حق]] باشد. چنین نباشد که حکومت را برای [[ریاست‌طلبی]] و ارضای [[خواسته‌های نفسانی]] و [[کسب مال]] به خواهی. حکومت وسیله‌ای مناسب برای [[احیای حق]] و از بین بردن [[باطل]] است» <ref>{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَلَا يَكُنْ حَظُّكَ فِي وِلَايَتَكَ مَا لَا تَسْتَفِيدُهُ وَ لَا غَيْظاً تَشْتَفِيهِ وَ لَكِنْ إِمَاتَةَ بَاطِلٍ وَ إِحْيَاءَ حَقٍّ}}؛ بحار الأنوار، ج۴۰، ص۳۲۸؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۸؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۰۱.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 436 - 437.</ref>
=== درباره [[اختلاف مردم]] [[بصره]]==
=== درباره [[اختلاف مردم]] [[بصره]]===
[[عبدالله بن عباس]] نامه‌ای به امیرالمؤمنین{{ع}} نوشت و در آن درباره اختلاف مردم بصره و [[اوضاع نابسامان]] آنجا سخن گفت. حضرت در نامه‌ای به او چنین نوشت: از [[بنده خدا]] علی، [[امیر مؤمنان]] به [[عبدالله بن عباس]].
[[عبدالله بن عباس]] نامه‌ای به امیرالمؤمنین{{ع}} نوشت و در آن درباره اختلاف مردم بصره و [[اوضاع نابسامان]] آنجا سخن گفت. حضرت در نامه‌ای به او چنین نوشت: از [[بنده خدا]] علی، [[امیر مؤمنان]] به [[عبدالله بن عباس]].



نسخهٔ ‏۱۹ آوریل ۲۰۲۳، ساعت ۱۰:۵۲

مقدمه

او فرزند عباس عموی پیامبر اسلام (ص) و پسر عموی علی بن ابی‌طالب (ع) است. وی دارای فضائل زیادی بوده و مخصوصاً از نظر علم و دانش در میان صحابه و یاران پیامبر (ص) بی‌نظیر بود.

عبدالله سه سال قبل از هجرت در ایامی که پیامبر (ص) و بنی هاشم در شعب ابی طالب در محاصره بودند، در شعب متولد شد[۱]. پس از تولد، او را به حضور پیامبر (ص) آوردند و حضرت با آب دهان مبارک خود کامش را برداشت و درباره‌اش دعا فرمود[۲].

نقل شده، عبدالله دو بار جبرییل را که هنگام نزول وحی در خدمت رسول خدا (ص) بود، دیده است [۳]. حضرت درباره او دعا کرد که ناشر اسلام، بنده صالح خدا، عالم در علم فقاهت، عالم به تأویل قرآن و صاحب حکمت در دین خدا باشد.

او در جمل و صفین در رکاب امیرمؤمنان (ع) جنگید و در صفین یکی از سرداران سپاه بود و امام (ع) نیز به او علاقه داشت[۴].

او پنج پسر داشت؛ عباس که بزرگ‌ترین فرزندش بود و لقب او اعنق بود. فرزندان دیگرش محمد، فضل و عبدالرحمن و علی بودند. علی که از همه کوچک‌تر بود، با هوشیاری خود پیشرفت بسیاری کرد[۵].[۶]

علم و دانش ابن عباس

با اینکه عبدالله بن عباس پیامبر (ص) را جز در سنین کودکی درک نکرد (او در هنگام رحلت رسول خدا سیزده یا پانزده ساله بود)[۷] ولی به خاطر کوشش و جدیت در طلب علم و دانش از محضر رسول خدا (ص) و امیرمؤمنان (ع) و کشف رموز و دقائق قرآن به او بحر و حبر الامه و ترجمان القرآن و سلطان المفسرین می‌گفتند و او اولین کسی بود که برای قرآن مجید تفسیر گفت و در این باره گوی سبقت را از دیگران ربود و نخبگان تفسیر افتخار شاگردی او را داشتند[۸].

او این مقام را به خاطر روشن‌بینی و آینده‌نگری به دست آورد. یکی از اصحاب پیامبر (ص) می‌گوید: پس از رحلت پیامبر (ص) عبدالله بن عباس به من گفت: "بیا نزد اصحاب پیامبر (ص) برویم و از ایشان علم و دانش و آنچه را که سایر افراد از پیامبر شنیده و یاد گرفته‌اند، بیاموزیم". به او گفتم: فکر می‌کنی با وجود این همه رجال و بزرگان صحابه مسلمانان به مثل من و تو محتاج شوند و از تو استفاده کنند؟!

اما عبدالله به پرسیدن و آموختن حدیث ادامه داد. خود او می‌گوید: اگر می‌شنیدم شخصی حدیثی می‌داند که من آن را نشنیده‌ام، به در خانه‌اش می‌رفتم و کنار در عبایم را پهن کرده، روی آن می‌نشستم؛ باد خاک‌های کوچه را بر سرم می‌ریخت ولی منتظر می‌شدم تا صاحب‌خانه بیرون بیاید. هنگامی که او از خانه بیرون می‌آمد و مرا می‌دید، عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت: ای پسر عموی پیامبر، برای چه اینجا آمده‌ای؟ چرا کسی را نفرستادی تا من به نزد تو بیایم؟ می‌گفتم: سزاوارتر است که برای کسب علم من به حضور تو بیایم. طولی نکشید که آن مرد دید مردم به دور من جمع شده‌اند و از من علم و حدیث می‌آموزند. در این موقع او گفت: این جوان از من عاقل‌تر بود [۹].

ابن عباس نه تنها در فقه و حدیث عالم بود بلکه در تفسیر و تأویل قرآن نظیر نداشت در شناخت اشعار عربی و علم انساب و حساب و ریاضیات و تاریخ نیز استاد بود. او جامع علوم حلال و حرام بود و به دویست سؤال نافع بن ازرق خارجی که درباره تفسیر قرآن پرسیده بود، جواب متقن داد و در هر جوابی به یکی از اشعار عرب استشهاد کرد[۱۰].

او در هر دانشی شاگردانی داشت و هر روز درباره یکی از موضوعات صحبت می‌کرد؛ یک روز درباره فقه و روز دیگر درباره حدیث و سومین روز درباره تفسیر و تأویل و روزی هم درباره تاریخ و اشعار عرب به بحث می‌پرداخت. عبدالله بن عتبه می‌گوید: دانشمندی را ندیدم که در حضور وی اظهار تواضع نکند! هر که درباره هر موضوعی از او می‌پرسید، جواب مسأله‌اش را را می‌شنید.

نقل شده، پیامبر (ص) در خانه خاله‌اش میمونه که همسر پیامبر (ص) نیز بود، درباره‌اش دعا فرمود زیرا عبدالله از اول شب آب وضوی حضرت را آماده کرده بود، پیامبر (ص) فرمود: خدایا! او را به احکام دین عالم گردان و تأویل قرآن را به او بیاموز[۱۱]. با اینکه حضرت فرمود: خدایا! او را مبارک و در زمره بندگان نیکوکار خود قرار ده[۱۲].

از ابن عباس پرسیدند: مصداق فضل و رحمت خدا در این آیه ﴿قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ[۱۳] چیست؟ گفت: "منظور از فضل خدا، رسول اکرم (ص) و منظور از رحمت خدا علی (ع) است[۱۴].

هم‌چنین از او پرسیدند: منظور خدا از صالح المؤمنین در آیه ﴿وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ[۱۵] کیست؟ گفت: "و همانا او علی بن ابی‌طالب (ع) است"[۱۶].

مقام علمی ابن عباس به جایی رسیده بود که در میان صحابه منکر نداشت و هرگاه فقها درباره آیه یا روایت و حکمی اختلاف می‌کردند، پس از بحث زیاد به گفته او برمی‌گشتند[۱۷] تا جایی که محمد حنفیه پسر امیرمؤمنان هنگام مرگ عبدالله چنین گفت: "امروز عالم ربانی این امت از دنیا رفت"[۱۸].[۱۹]

ابن عباس و نقل روایت از پیامبر (ص)

ابن عباس از پیامبر (ص) روایاتی را هم نقل می‌کند. از جمله می‌گوید: رسول خدا (ص) به من فرمود: "ای فرزند، به تو کلماتی می‌آموزم آنها را حفظ کن؛ خدا را رعایت کن تا خدا تو را رعایت کند. خدا را در نظر دار تا او را در مقابل خود ببینی، هرگاه از کسی تقاضا می‌کنی از او تقاضا کن و هرگاه کمک خواستی، از او کمک بخواه. بدان که اگر تمام مردم بخواهند سودی به تو رسانند، جز آنچه خدا خواسته نمی‌توانند و اگر بخواهند ضرر و آسیبی به تو وارد کنند، جز آنچه اراده خداست، نمی‌توانند. در مقابل اراده خدا قلم‌ها خشک و دفترها برچیده می‌شود[۲۰].

هم‌چنین ابن عباس روایت می‌کند: هنگامی که آیۀ: ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ[۲۱]، نازل شد، رسول اکرم (ص) فرمود: "همانا منذر منم و هادی علی (ع) است و با او هدایت شوندگان هدایت می‌شوند"[۲۲].

هم‌چنین او از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود: "در قرآن جایی نیست که عبارت ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا[۲۳] آمده باشد مگر اینکه علی (ع) شریف‌ترین مصداق آن و امیر آنان است. در حالی که به تمام اصحاب در آیات مختلف عتاب شده، اما از علی (ع) جز به خیر یاد نشده است"[۲۴].

خود او نقل می‌کند: نزد رسول خدا بودیم که علی بن ابی‌طالب به نزد ما آمد. در این هنگام رسول اکرم رو به علی کرد و فرمود: همانا تو زیبای ناشناخته آنان هستی[۲۵].[۲۶].[۲۷]

همدلی ابن عباس با امیرالمؤمنین (ع)

ویژگی روحی ابن عباس بسیار به امام علی (ع) نزدیک بود و حضرت نیز رفتار او را می‌پسندید و این موضوع را حتی دشمنان دریافته بودند.

نقل شده، در هنگام جنگ صفین معاویه به عمروعاص گفت: "جنگ و کشتار بی‌حد ما را از پا درآورد. رئیس مردم عراق و حجاز پس از علی، عبدالله بن عباس است، اگر نامه‌ای برایش بنویسی و او را همراه خود سازی، علی (ع) از گفته او خارج نمی‌شود".

عمروعاص گفت: "ابن عباس فریفته نمی‌شود؛ طمع در او همان طمع در علی است. اگر توانستی علی را فریب دهی، او را هم می‌توانی". معاویه گفت: "در هر حال نامه‌ای برایش بنویس تا ببینیم نتیجه چیست".

عمروعاص نیز نامه‌ای بدین مضمون برای او نوشت: "شرایطی که من و تو در آن قرار گرفته‌ایم، اولین موردی نیست که بلا در آن آشکار شده است. تو پیشوای این جمع پس از علی هستی، پس مواظب باش آنچه پیش خواهد آمد از آنچه تاکنون بوده است بهتر باشد. به خدا سوگند، این جنگ برای ما و شما زندگی و قراری باقی نگذاشته است. بدان اگر شام نابود شود نابودی عراق را در پی خواهد داشت و اگر عراق نابود شود، نابودی شام را در پی خواهد داشت، بهتر از شما برای ما و بهتر از ما برای شما کسی دیگر نیست؛ ما نمی‌گوییم ای کاش! جنگ برمی‌گشت، بلکه می‌گوییم ای کاش! جنگ هرگز به وجود نمی‌آمد. کسی نیست که زندگی را دوست نداشته باشد. مردم دوره ما سه گروه هستند: یا آمری است که از وی پیروی می‌کنند و یا مأموری است که اطاعت می‌کند و یا مشاوری است که در کار خود درستکار است؛ اما از گناهکار نادان نباید پیروی کرد".

وقتی نامه عمرو به دست عبدالله رسید، نامه را نزد علی (ع) آورد و برای ایشان خواند. حضرت فرمود: "خدا بکشد عمرو را، پاسخ او را بده". ابن عباس نیز در پاسخ عمرو چنین نوشت: "در میان عرب کسی را هم‌چون تو این قدر کم حیا ندیدم. تو برای هوای نفس به معاویه پیوستی و دین خود را به بهای اندکی به او فروختی و مردم را بدون سنجش، در کاری دشوار وارد کردی تا خلافت را تصاحب کنی. آتش جنگ را افروختی و خود را اهل ورع و تقوا نشان دادی. در این جنگ، معاویه هم‌چون علی نیست؛ علی (ع) این جنگ را به حق شروع کرد در حالی که معاویه آن را به خاطر سرکشی آغاز کرد. مردم عراق با علی (ع) بیعت کردند، در حالی که او از آنان بهتر بود و مردم شام با معاویه بیعت کردند، در حالی که آنان از معاویه بهترند. من و تو نیز در این میان برابر نیستیم؛ من خدا را می‌خواهم و تو مصر را، تو چیزی را که تو را از من دور کرده است، می‌شناسی و من چیزی را که تو را به معاویه نزدیک کرده، نمی‌شناسم. اگر به شری وارد شوی، نمی‌توانی ما را فریب دهی و اگر به خیری وارد شوی، نمی‌توانی از ما جلو افتی". هنگامی که جواب عبدالله به عمرو رسید، آن را نزد معاویه برد. آنها پس از آنکه نامه را خواندند، از کار خود پشیمان شدند. پس عمر و به معاویه گفت: "این است نتیجه آنچه که مرا بدان مأمور ساختی؛ مگر ندانسته‌ای که قلب ابن عباس و قلب علی (ع) یکی است[۲۸].

در ماجرای حکمیت جنگ صفین نیز امیرمؤمنان (ع) فرمود: اشعری، عمرو عاص را به حکومت منصوب خواهد کرد، چون به رأی او اطمینان دارد و تنها کسی که می‌تواند حریف عمرو باشد، ابن عباس است؛ زیرا هر گره‌ای که عمرو بزند، او باز می‌کند، و هر گره‌ای که عمرو باز کند، عبدالله می‌بندد. هر امری را او محکم کند، عبدالله سست می‌کند و هر چه را که او سست کند، ابن عباس محکم می‌کند. ولی مخالفانی که بعدها بر حضرت خروج کردند، به حکومت ابن عباس راضی نشدند و گفتند: میان تو و ابن عباس فرقی نمی‌بینیم، حاکم باید کسی باشد که نسبت به تو و معاویه یکسان باشد[۲۹].

هم‌چنین پس از داستان حکمیت و فریب خوردن ابوموسی، علی (ع) در تعقیب نماز صبح و مغرب، معاویه، عمروعاص، ابوموسی، حبیب بن مسلمه، عبدالرحمن بن خالد، ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه را لعنت می‌کرد؛ چون این مطلب به گوش معاویه رسید او نیز در تعقیب نماز، علی و حسین (ع)، عبدالله بن عباس، قیس بن سعد بن عباده و مالک اشتر را لعن می‌کرد[۳۰].

آنچه بیشتر از هر چیز کثرت علاقه و محبت امام را نسبت به ابن عباس نشان می‌دهد، آن است که علی (ع) در جنگ صفین ابن عباس و عباس بن ربیعه هاشمی را از رفتن به میدان جنگ بدون اذن خود منع کرده بود، چون می‌دانست به خاطر نزدیکی این دو نفر به ایشان، معاویه در نابود کردنشان خیلی کوشش می‌کند. خود آن حضرت نیز می‌فرمود: به خدا قسم، معاویه دوست دارد از بنی هاشم نفس‌کشی باقی نماند تا بتواند نور خدا را خاموش کند"[۳۱].

ارتباط عبدالله بن عباس با امیرالمؤمنین (ع) به قدری نزدیک بوده است که حضرت امیر (ع) خطبه شقشقیۀ[۳۲] خود را که سراسر انتقاد از غاصبین حق خود است، تنها در حضور عبدالله بیان کردند و این موضوع یکی از موارد تقرب داشتن عبدالله بن آن حضرت است[۳۳].[۳۴]

اعتقاد ابن عباس به امامت علی بن ابی‌طالب (ع)

ابن عباس به امیرمؤمنان (ع) علاقه و اعتقاد خاصی داشت و این علاقه و عقیده از تاریخ زندگی او مخصوصاً از مباحثاتی که با مخالفین آن حضرت کرده آشکار است. روزی ابن عباس از کنار جمعی عبور می‌کرد که درباره علی (ع) صحبت می‌کردند و به ایشان دشنام می‌دادند! پس به ایشان نزدیک شد و گفت: "کدام‌تان به خدا دشنام می‌دادید؟" گفتند: به خدا پناه می‌بریم که به خدا ناسزا بگوییم. ابن عباس گفت: کدام‌تان به پیامبر (ص) ناسزا می‌گفتید؟ آنها گفتند: کسی به پیامبر (ص) دشنام نمی‌داد. ابن عباس گفت: "چه کسی به علی (ع) دشنام می‌داد؟" گفتند: آری این مطلب بیان شد.

ابن عباس گفت: "خدا را شاهد می‌گیرم که از رسول خدا (ص) شنیدم که می‌فرمود: هر که به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته و هر که به علی (ع) ناسزا گوید، خدا را ناسزا گفته است. پس همگی شرمنده شده، سرها را از حیا فرود آوردند[۳۵].

هنگامی که امام علی (ع)، عبدالله بن عباس را به نمایندگی خود نزد خوارج و نهروانیان فرستاد، ابن عباس نزد آنان آمد و گفت: "چرا بر علی (ع) ایراد می‌گیرید، در حالی که او پسر عموی رسول خداست و مقامی رفیع نزد او دارد؟"

گفتند: سه ایراد بر علی (ع) داریم. ابن عباس گفت: "آن ایرادها چیست؟" گفتند: اول اینکه چرا حکمیت را قبول کرد؟ در حالی که خدا در قرآن می‌فرماید: ﴿ِ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ[۳۶]. دوم اینکه جنگ کرد اما در جنگ نه اسیری گرفت و نه غنیمتی برداشت؛ اگر دشمنش در جنگ، کفار بوده‌اند، اموالشان حلال بود، باید برمی‌داشت و اگر مؤمنین بودند که جنگ با آنان و ریختن خونشان بر علی حرام بود. سوم اینکه چرا خود را امیرمؤمنان نخواند (پس اگر امیرمؤمنان نبود، امیر کافران بود؟)

عبدالله بن عباس گفت: "آیا اگر برای شما از کتاب الهی و سنت نبوی دلیل بیاورم، قبول می‌کنید و از اشکالاتتان باز می‌گردید؟" گفتند: بله. ابن عباس گفت: "اما اینکه می‌گویید چگونه حَکَم در بین مردم را قبول کرد، خدا در قرآن مجید می‌فرماید: ﴿يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ[۳۷] و یا می‌فرماید: ﴿وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا[۳۸]؛ پس شما را قسم می‌دهم، آیا وجود حکم در حفظ جان و مال مردم لازم‌تر است یا در خصوص نزاع در مسایل کم ارزش‌تر؟" گفتند: البته حکم در خصوص جان و مال مردم.

ابن عباس افزود "و اما اینکه می‌گویید چگونه جنگ کرد، در حالی که اسیری نگرفت و غنیمتی برنداشت، آیا شما مادرانتان را اسیر می‌کنید؟ خداوند می‌فرماید: ﴿النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ[۳۹]. و علی (ع) در جنگ جمل نه عایشه را اسیر نمود و نه غنیمتی برداشت. و اما اینکه می‌گویید چرا خود را امیرمؤمنان نخواند، روزی که رسول خدا (ص) به علی (ع) فرمود: " بنویس این معاهده‌ای است بین محمد رسول خدا (ص) و قریش... "؛ آنها گفتند: قسم به خدا اگر می‌دانستیم تو رسول خدایی که با تو جنگ نمی‌کردیم؛ پس بنویس محمد بن عبدالله (ص)؛ رسول خدا فرمود: " قسم به خدا که من رسول خدایم، اگرچه تکذیبم نمایید، ولی یا علی بنویس محمد بن عبدالله. " در حالی که رسول خدا (ص) از علی (ع) افضل بود ولی از نوشتن رسول خدا منصرف شد؛ پس چه ایرادی بر علی (ع) است که خود را امیرمؤمنان نخواند؟"

سخن که به اینجا رسید، بیست هزار نفرشان برگشتند و از جنگ منصرف شدند و چهار هزار نفر باقی ماندند و همه کشته شدند[۴۰].

هم‌چنین نقل شده که شخصی از وی پرسید: علی (ع) چطور آدمی بود؟

ابن عباس پاسخ داد: "او کسی است که به دو قبله نماز خواند و دو بار بیعت کرد؛ یک لحظه بت نپرستید و در ایام تاریک جاهلیت گرد قمار و شراب نگردید. به فطرت الهی متولد شد و یک لحظه نیز به خدا مشرک نشد".

سؤال کننده گفت: "اینها مقصودم نبود؛ در این باره پرسیدم که شمشیر روی شانه نهاد و به بصره رفت و چهل هزار نفر؟! را کشت و سپس به شام رفت و چه بسیار از مردم عرب که به وسیله یکدیگر کشته شدند از آنجا به نهروان برگشت و همه نهروانیان را از دم شمشیر گذراند".

ابن عباس گفت: "در نظر تو علی (ع) داناتر است یا من؟" سؤال کننده گفت: "اگر علی را از تو داناتر می‌دانستم، از شما سؤال نمی‌کردم". ابن عباس برآشفت و به او گفت: "مادرت در عزایت بگرید! چگونه خیال کرده‌ای؟ با آنکه من شاگرد علی (ع) هستم و علی (ع) شاگرد پیامبر (ص) است و علم پیامبر (ص) از علم خداست. دانش تمام اصحاب پیامبر (ص) در مقابل علم علی (ع) مانند یک قطره در مقابل هفت دریای بزرگ است"[۴۱].

نقل شده، روزی ابن عباس در حضور معاویه روایت رسول خدا (ص) را خواند که آن حضرت فرمود: "من نسبت به جان‌های مؤمنان از خودشان اولی هستم و پس از من علی و حسن بن علی و حسین بن علی (ع) و فرزندان نه‌گانه او اولی هستند"[۴۲].

روزی معاویه به ابن عباس گفت: "علی بن ابی‌طالب (ع) را توصیف کن".

عبدالله گفت: "خدا از اباالحسن خشنود باشد. نشان هدایت و نمونه پرهیزگاری و چشمه عقل و دریای کرم و کوه درایت و مایه عظمت بود؛ مردم را به طریق هدایت می‌خواند، به دستاویز محکم خدا چنگ زده بود، از همه مؤمنان و پرهیزگاران نیکوتر بود و از همگان در فضیلت، گوی سبقت را ربوده بود. در فصاحت یگانه بود و به جز پیامبر خدا از همه برتر بود. کیست که هم‌سنگ او باشد؟ پدر حسن و حسین (ع) بود، همسر بهترین زنان بود، قاتل شیران و دلیر میدان بود؛ کسی را چون او ندیدم و نخواهم دید و هر کس وی را به عیب منسوب دارد، تا روز رستاخیز لعنت خدا و بندگانش بر او باد"[۴۳].[۴۴]

ناراحتی ابن عباس از انحراف مسیر وصایت

ابن عباس از اینکه مسیر امامت و خلافت پس از رسول خدا (ص) منحرف شد، بسیار ناراحت بود و این ناراحتی را ابراز می‌کرد. سعید بن جبیر درباره حوادث هنگام رحلت رسول اکرم (ص) می‌گوید: قطرات اشک مانند مروارید بر گونه‌های عبدالله جاری بود و می‌گفت: پنجشنبه! چه پنجشنبه‌ای! که پیامبر فرمود: "دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید، ولی گفتند پیامبر هذیان می‌گوید".

هنگام رحلت رسول خدا (ص) وقتی که اتاق پر از جمعیت بود و عمر نیز در میان ایشان دیده می‌شد، پیامبر (ص) فرمود: "دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید". عمر گفت: "مرض پیامبر شدت یافته (هذیان می‌گوید)، قرآن برای ما کافی است". در میان جمعیت اختلاف شد؛ بعضی گفتند: بیاورید تا پیامبر (ص) نویسد و برخی هم گفته عمر را تأیید کردند و چون سر و صدا و اختلاف زیاد شد. پیامبر (ص) ناراحت شد و فرمود: "برخیزید و بروید". در این باره بود که ابن عباس همواره می‌گفت: تمام مصیبت وقتی پیش آمد که مانع شدند آنچه پیامبر (ص) می‌خواست بنویسد[۴۵].[۴۶]

ابن عباس و خاندان پیامبر (ص)

ابن عباس نسبت به امیرمؤمنان و حسنین (ع) و عموم افراد خاندان پیامبر (ص) علاقه و محبت ویژه‌ای داشت و این موضوع از دفاع‌هایی که در حکومت معاویه و یزید بن معاویه و عبدالله بن زبیر از خاندان نبوت می‌کرد، کاملا روشن است. ما به چند مورد به عنوان شاهد اشاره می‌کنیم.

  1. مسعودی می‌گوید: ابن عباس به حدی برای علی و حسنین (ع) گریه کرد که چشمانش نابینا شد [۴۷].
  2. زمانی که امیرالمؤمنین علی (ع) به شهادت رسید، امام حسن (ع) خطبه‌ای خواند و در آن، پس از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول خدا (ص) فرمود: "همانا در این شب کسی از دنیا رفت که در میان گذشتگان و آیندگان کسی در عمل بر او سبقت نخواهد گرفت. همراه با رسول خدا (ص) جنگید و جان او را حفظ کرد و در حالی که از دنیا می‌رفت جز هفتاد درهم چیزی از خود باقی نگذاشت که قصد داشت با آن خدمتکاری برای اهل خانه‌اش بخرد. پس بدانید بهترین نیکی مودت ما اهل بیت است". سپس در جای خود نشست. در این هنگام عبدالله بن عباس برخاست و گفت: "ای مردم، این، فرزند پیامبرتان و جانشین امامتان می‌باشد؛ پس با او بیعت کنید". و مردم برخاسته با حضرت بیعت کردند. امام کارگزاران را آماده و فرماندهان را تعیین نمود و عبدالله را نیز حاکم بصره قرار داد[۴۸].
  3. ابن‌شهرآشوب از مدرک بن ابی زیاد نقل می‌کند که گفت: ابن عباس را دیدم که برای حسن بن علی (ع) رکاب گرفت و او را سوار و جامه‌هایش را مرتب کرد. و سپس برای حسین (ع) رکاب گرفت تا سوار شد و لباس‌هایش را مرتب کرد. به او گفتم: پسر عباس، چرا برای ایشان رکاب گرفتی با آنکه از آنها بزرگتری؟ او گفت: "ای نادان! نمی‌دانی ایشان چه کسانی هستند؟ این دو فرزندان پیامبرند. این نعمتی است که خدا بر من منت نهاده تا اینکه موفق شدم برایشان رکاب بگیرم"[۴۹].
  4. نقل شده، هنگامی که خبر وفات حسن بن علی (ع) به معاویه رسید، بی‌اندازه خوشحال شد و برای اظهار خوشحالی سجده کرد و به پیروی از او همه اهل مجلس معاویه سجده کردند. ابن عباس در این موقع در شام بود و وقتی از خوشحالی معاویه باخبر شد، نزد او رفت. معاویه به عنوان اطلاع یافتن او گفت: "ای پسر عباس، حسن بن علی مرد". ابن عباس گفت: "آری، ولی با مرگِ او خوبی از دنیا رفت؛ ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۵۰]. و مکرر این جمله را بر زبان راند. سپس به معاویه گفت: "به من خبر رسیده که چه اندازه در مرگ وی اظهار خوشحالی کردی، ولی به خدا قسم، او را در قبر تو نخوابانیدند و مرگ تو را هم به عقب نمی‌اندازد. او از دنیا رفت، در حالی که بهتر از تو بود. اگر ما را به مصیبت او ملامت می‌کنی، مصیبت بزرگتر از آن را هم دیده‌ایم و آن مصیبت جدش رسول خداست که خدا مصیبتش را جبران کرد و بهترین جانشین و خلیفه را برای ما باقی گذاشت". سپس بی‌اختیار گریان شد و هر که را در مجلس بود گریاند، چنان که حتی معاویه هم گریان شد. پس از لختی سکوت و آرامش باز هم معاویه برای سرزنش به ابن عباس گفت: "شنیده‌ام بچه‌های کوچکی دارد". ابن عباس گفت: "تا وقتی که حسین زنده است، مشکلی نیست". معاویه گفت: "خدا به تو خیر دهد که از هر چه می‌پرسم، جوابش را آماده داری!"[۵۱].
  5. هنگامی که امام حسین (ع) به سوی عراق حرکت کرد، عبدالله بن عباس نزد حضرت آمد و حضرت را از رفتن به سوی عراق برحذر داشت و گفت که آنان قومی فریبکار هستند تا جایی که امام حسین (ع) به او فرمود: "ای پسر عمو همانا به خدا قسم، می‌دانم تو خیرخواهی مشفق هستی اما من قصد رفتن دارم"[۵۲].
  6. نقل شده، وقتی ابن زبیر حاکم شد، بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی بیعت کند لکن او زیر بار نرفت. خبر به یزید بن معاویه رسید که عبدالله با ابن زبیر بیعت نکرده است. او از این خبر شادمان شد و به ابن عباس این‌گونه نوشت: "خبر یافته‌ام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده تا به اطاعت او در آیی و آن‌گاه پشتیبان باطل و شریک گناه باشی لکن تو زیر بار نرفته و از بیعت ما دست نکشیده‌ای و به ما وفادار مانده‌ای و در آنچه خدا از حق ما به تو شناسانده است، از او فرمان برده‌ای؛ پس خدا به تو که خویشاوند من هستی، پاداش نیک دهد، بهترین پاداشی که به خویشان حق‌شناس می‌دهد و من هر چه را فراموش کنم از یاد نخواهم برد که با تو تا آنجا که از مثل من شایسته بزرگواری و فرمانبری و نزدیکیت به پیامبر خدا باشد شتاب ورزم. پس خدایت رحمت کند خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف می‌رسند و این ملحد با زبان و گفتار فریبنده خود آنان را می‌فریبد؛ مراقب باش و ایشان را از حسن عقیده خود در اطاعت از من و رها نکردن بیعت من آگاه ساز؛ چه ایشان از تو بهتر فرمان می‌برند و از تو شنوایی بیشتری دارند تا از این بی‌بند و بار ملحد؛ و السلام".

پس عبدالله بن عباس به او این گونه نوشت: از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه؛ اما بعد، نامه‌ات درباره اینکه پسر زبیر مرا به سوی خود خوانده و من پیشنهاد او را رد کرده‌ام؛ به من رسید. اگر آنچه را شنیده‌ای، درست هم باشد، نه ستودنت را در نظر داشته‌ام و نه دوستی با تو را؛ لکن خدا است که نیت مرا می‌داند. تو گمان کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد!؟ به جانم سوگند، از حق ما که در دست داری جز اندکی به ما نمی‌رسانی و بیشتر آن را از ما دریغ می‌داری. از من خواسته‌ای که مردم را به یاری تو وادار کنم و از همراهی با ابن زبیر بازدارم، هرگز شادمانی و خوشحالی مباد برای تو با اینکه حسین بن علی (ع) را تو کشته‌ای؛ خاک بر دهان تو! به راستی از کم‌خردی تو است اگر نفست چنین نویدی به تو می‌دهد. تو در خور سرزنشی و هلاک سزای توست.

ای بی‌پدر! گمان مبر کشتن حسین (ع) و جوانان بنی عبدالمطلب، چراغ‌های تاریکی و ستارگان راهنما را از یاد برده‌ام. لشکرهای تو آنان را آغشته به خاک، برهنه تن و بی‌کفن در میان بیابان روی زمین انداختند، در حالی که بادها بر ایشان می‌وزید، تا اینکه خدا برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در ریختن خون ایشان شرکت نداشتند و آن بدن‌ها را کفن کردند"[۵۳].[۵۴]

ابن عباس و معاویه

نقل شده، پس از آنکه خلافت معاویه پا برجا شد، او به قصد زیارت خانه خدا حرکت کرده و در راه به مدینه وارد شد. او در راه به گروهی از قریش برخورد و همه افراد به جز ابن عباس به احترام معاویه ایستادند. معاویه به ابن عباس گفت: "پسر عباس، چرا مانند سایر همراهانت از جا برنخاستی؟ گویا از اینکه در صفین با شما جنگیدم، ناراحت هستی؟ ناراحت نباش که پسر عمویم عثمان، مظلوم کشته شد و آن جنگ‌ها برای خونخواهی او بود".

ابن عباس گفت: "عمر هم مظلوم کشته شد، چرا برای خونخواهی او قیام نکردی؟"

معاویه گفت: "چون فرد کافر او را کشت".

ابن عباس گفت: "عثمان را چه کسی کشت؟"

معاویه گفت: "او را مسلمانان کشتند".

ابن عباس گفت: "گفتار تو ثابت می‌کند که باید برای عمر خونخواهی می‌کردی، چون کافری او را کشته بود ولی عثمان را مسلمانان کشتند و معلوم می‌شود که او را به حق کشته‌اند".

معاویه گفت: "به همه جا پیام داده‌ام که از ذکر مناقب علی و خاندانش خودداری کنند، تو هم زبان خود را نگه دار".

ابن عباس گفت: "ما را از خواندن قرآن باز می‌داری؟"

معاویه گفت: "نه".

ابن عباس گفت: "پس ما را از تأویل قرآن نهی می‌کنی؟"

معاویه گفت: "آری".

ابن عباس گفت: "بنابراین می‌گویی قرآن بخوانیم و سؤال نکنیم که خدا از این آیات چه چیزی اراده کرده است؟ کدام بر ما واجب‌تر است؟ خواندن یا عمل کردن به آن؟"

معاویه گفت: "از کسانی بپرسید که غیر از آنچه تو می‌گویی و اهل بیت تفسیر می‌کنند، می‌گویند".

ابن عباس گفت: "با اینکه قرآن در خانه ما نازل شده، تفسیرش را از خاندان ابوسفیان بخواهیم. ای معاویه، آیا ما را از پرستش خدا آن‌گونه که در قرآن بیان کرده، باز می‌داری و می‌گویی امت از حلال و حرام قرآن سؤال نکنند تا هلاک شوند؟"

معاویه گفت: "قرآن بخوانید ولی آن را تأویل و و تفسیر نکنید. آنچه را خدا درباره شما نازل کرده، نقل نکنید و در نقل غیر آنها آزادید".

ابن عباس گفت: "خداوند در قرآن از پیشنهاد تو خبر داده است که می‌فرماید: ﴿يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ[۵۵]

معاویه گفت: "ای پسر عباس! مواظب خود باش و زبانت را نگهدار و یا مطلب را طوری نقل کن که کسی نشنود"[۵۶].[۵۷]

ابن عباس و عایشه

ابن عباس در جنگ جمل در رکاب امیرمؤمنان (ع) حاضر بود و پس از خاتمه جنگ حضرت او را مأمور ساخت تا نزد عایشه رفته و به او بگوید که زودتر حرکت کند و به خانه خود برگردد و بیش از این در بصره توقف نکند. ابن عباس در کنار بصره به قصر بنی خلف که عایشه در آنجا سکونت داشت، رفت و اجازه ورود خواست. به او اجازه ندادند و او بدون اجازه وارد شد. اطاقی بدون فرش یافت و جایی که بتواند بنشیند، نیافت. در کنار اطاق خورجینی به چشم می‌خورد که بر روی آن فرش کوچکی افتاده بود آن را پهن کرد و بر آن نشست. عایشه که در پس پرده قرار داشت، گفت: "ای پسر عباس، برخلاف سنت رفتار کردی، زیرا بدون اجازه به خانه ما آمدی و بر فرش خانه ما نشستی".

ابن عباس پاسخ داد: "ما در عمل به سنت بر تو مقدمیم که سنت را ما به تو آموختیم و خانه تو همان است که پیامبر (ص) تو را در آن قرار داد و تو از آن خارج شدی، در حالی که به خود ستم و بر دین و آیین خود خیانت کردی و در برابر خدای خود سرکشی و از پیامبر او نافرمانی کردی. هرگاه به خانه‌ات برگشتی، بدون اجازه‌ات بر خانه تو وارد نمی‌شویم و بر فرش خانه‌ات نمی‌نشینیم. همانا امیرالمؤمنین (ع) به تو فرمان داده که به مدینه برگردی و بیش از این در این سرزمین توقف نکنی".

عایشه گفت: "خدا امیرالمؤمنین را رحمت کند؛ او عمر بن خطاب بود".

ابن عباس گفت: "به خدا قسم، امیرالمؤمنین همین مرد است، هر چند چهره بعضی‌ها با شنیدن نام او به هم آید و بینی‌ها به خاک مالیده شود. به خدا سوگند، اوست امیرالمؤمنین که از هر کس در خویشاوندی به رسول خدا نزدیک‌تر، سابقه‌اش از همه بیشتر، دانشش زیادتر، مقامش بلندتر و کارهایش برای اسلام از پدر تو ابوبکر و عمر بیشتر است. آگاه باش! به خدا قسم، سرپیچی تو از علی (ع) بسیار کوتاه بود اما گناهش بزرگ، نامبارکی‌اش آشکار، تیرگی‌اش هویدا و ناپسندی‌اش بر همه مشخص است. زمان مدت سرپیچی و فرمانروایی‌ات به اندازه دوشیدن گوسفندی بیش نبود تا آن‌که قدرتت تمام شد. دیگر امر و نهی نداری و مَثَل تو مانند ابن حضرمی است". سپس اشعاری خواند.

اشک عایشه جاری و صدایش به ناله بلند شد و گریه در گلویش شکست و سپس گفت: "من از این سرزمین می‌روم، زیرا در نظرم جایی بدتر از جایی که شما در آن باشید، نیست".

ابن عباس گفت: "به خدا قسم، چه مصیبت‌هایی که از تو دیدیم و چه نتایجی که از کردار خود درباره تو گرفتیم؛ تو را ام المؤمنین خواندیم، با آنکه مادرت ام رومان است و پدرت را صدیق خواندیم با آنکه پسر ابو قحافه است".

عایشه گفت: "ای پسر عباس، به خاطر پیامبر (ص) بر من منت می‌گذاری؟"

ابن عباس گفت: چرا منت نگذاریم و حال آنکه اگر به اندازه سر مویی از او بهره داشتی، بر همه منت می‌نهادی، ولی ما از خون و گوشت او پرورش یافتیم. تو یکی از نُه زنی بودی که از پیامبر باقی ماند و هیچ برتری بر دیگران نداری، نه سفیدتر و خوشبوتری و نه در زیبایی از آنان برتری و نه از نظر اصل و نژاد از ایشان شریفتر؛ چه شده که امر و نهی می‌کنی و از تو اطاعت می‌کنند؟!"

عایشه گفت: "من در برابر گفته‌های فرستاده علی طاقت احتجاج و سخن گفتن ندارم".

ابن عباس پاسخ داد: "تو که در برابر سخنان مخلوقی قدرت احتجاج نداری، چگونه می‌توانی در قیامت در برابر خالق احتجاج کنی؟"

سپس نزد علی (ع) برگشته و مطالب گفتگو را به امام خبر داد. امام (ع) به او فرمود: "تو را می‌شناختم که برای بردن این پیام تو را انتخاب کردم"[۵۸].[۵۹]

ابن عباس و اتهام خیانت

یکی از موضوعاتی که در تاریخ زندگی ابن عباس درباره آن گفتگوی فراوانی شده، این است که می‌گویند، هنگامی که علی (ع) او را حاکم بصره قرار داد، او آنچه را در بیت المال بود، برداشت و به جانب مکه رهسپار شد و دست از علی (ع) کشید و آن اموال در حدود دو میلیون درهم بوده است. و وقتی که این خبر به امام رسید، گریان شد و فرمود: وقتی که پسر عموی پیامبر با آن مقام علمی چنین کند، از دیگران چه انتظاری است. خدایا! از اینها رنجور شده‌ام، مرگ مرا برسان و مرا به سوی خود ببر.

سپس از شخص نامعلومی از اهل یمامه نقل می‌کنند که امام نامه‌ای به این مضمون به ابن عباس نوشت: نامه‌ای است از بنده خدا علی بن ابی‌طالب به عبدالله بن عباس؛ همانا تو را در امانت خود شریک گردانیدیم و به هیچ یک از خاندانم به اندازه تو اطمینان نداشتیم ولی هنگامی که دیدی روزگار بر پسر عمویت خشم و دشمن بر او سخت گرفته و مردم با وی بدرفتاری و به وی خیانت می‌کنند، تو هم از من برگشته، با مخالفان من همدست شدی و مرا به بدترین خواری سپردی! گویا در کوشش‌های خود خدا را در نظر نداشتی و در امور دینی روشن نبودی که با امت پیامبر (ص) راه مکر پیمودی و مانند گرگی زخم خورده در اولین فرصت هر چه به چنگ آوردی، ربودی. شگفتا! مگر به قیامت ایمان نداری و از حساب روز جزا نمی‌ترسی؟!

چگونه بر تو گران نیامد که با اموال یتیمان و بیوه زنان کنیزکانی بخری و با آنها همبستر شوی؟ اموال این مردم را به خودشان برگردان! به خدا قسم، اگر برنگردانی و خدا مرا بر تو مسلط کند، خود را در آنچه درباره‌ات انجام دهم، معذور می‌دانم. به خدا قسم، اگر حسن و حسین چنین می‌کردند؛ از ایشان طرفداری نمی‌کردم تا حق را بگیرم و ستم را از ستمدیدگان برطرف سازم؛ والسلام.

و عبدالله بن عباس در جواب امام نوشت: نامه‌ات به من رسید. دانستم از اینکه مالی را از بیت المال برداشته‌ام بر تو گران آمده؛ به جانم قسم که از بیت المال بیش از آنچه برداشته‌ام، حق دارم. و پس امام نامه دیگری به ابن عباس نوشت که قدری تندتر از نامه اول بود. امام (ع) نوشت: از شگفتی‌ها است که برای خودت از بیت المال مسلمین حقی بیشتر از یک نفر قایل هستی. به من خبر رسیده که تو مکه را وطن خود قرار داده‌ای؛ برگرد که خدا تو را هدایت کند و توبه کن به سوی پروردگارت و مال مسلمانان را به خودشان برگردان، چرا که به زودی از آنچه با آن الفت گرفته‌ای، جدا خواهی شد و آنچه را که جمع کرده‌ای ترک خواهی کرد و ساکن خاک خواهی شد و با حساب مواجه شده، از آنچه جمع کردی، بی‌نیاز و محتاج (اعمال خیری) می‌شوی که برای آینده باید بفرستی. و ابن عباس هم برای امام نوشت که ما به جهت اختصار و هم‌چنین بی‌اصل بودن آن از نقل آن صرف نظر می‌کنیم[۶۰].

هم‌چنین اخبار زیادی درباره حضور ابن عباس نزد امام حسن (ع) هنگام صلح وجود ندارد و فقط طبری به نقل از ابو عبیده می‌گوید: اموالی را که نزد ابن عباس جمع شده بود، او به همراه برد. پس از پنج ناحیه بصره افرادی را فرستادند که در طف به وی رسیدند و در برابر او موضع گرفتند و می‌خواستند مال را از او بگیرند. پس صبرة بن شیمان حدانی گفت: "ای گروه ازدیان، به خدا قسم، قیسیان برادران مسلمان ما هستند، آنها همسایگان ما و در مقابل دشمنان، یاران ما هستند. اگر این مال را پس بدهند، اندک چیزی به هر کدام می‌رسد، آنها در آینده برای شما بهتر از این مال خواهند بود". ازدیان گفتند: رأی تو چیست؟ او گفت: "بروید و آنها را رها کنید". قوم او از او اطاعت کرده و رفتند. مردم بکر و عبد القیس گفتند: رأی صبره برای قومش خوب بود و آنها نیز از جنگ کناره گرفتند. مردم بنی تمیم گفتند: رهایشان نمی‌کنیم و بر سر مال با آنها می‌جنگیم. پس تمیمیان ابن مجاعة تمیمی را فرمانده خویش قرار داده، جنگ را شروع کردند. از دو گروه افراد زیادی زخمی شدند اما کسی کشته نشد. سپس تمیمیان نیز دست از جنگ کشیده و رفتند. پس ابن عباس به همراه بیست نفر به سوی مکه رفت.

ابوعبیده گوید: ابن عباس از بصره بیرون نرفت تا وقتی که علی (ع) کشته شد و او نزد امام حسن (ع) رفت و هنگام صلح میان او و معاویه حضور داشت. آنگاه به بصره بازگشت که زندگی وی آنجا بود[۶۱].[۶۲]

پاسخ به اتهام

آیا مطلب همین طور است که این روایت می‌گوید؟ حقیقت مطلب غیر از این است، زیرا شواهدی بر دروغ بودن آن وجود دارد:

  1. در روایت کشی مقدار اختلاس، دو میلیون درهم، در عقد الفرید شش میلیون درهم و در جای دیگر ده هزار درهم دانسته شده است و این اختلاف، دلیلی بر ساختگی بودن این قضیه است.
  2. چگونه ممکن است در حکومت علی (ع) که ایشان هر هفته مال جمع شده در بیت المال کوفه را تقسیم و سپس مکانش را جارو می‌کرد و در آن نماز می‌گزارد، در بصره شش میلیون درهم شود، با توجه به احتیاج زیادی که مسلمانان در جنگ‌ها به آن داشته‌اند.
  3. آنچه از زندگی ابن عباس و کثرت علاقه وی نسبت به امیرمؤمنان (ع) نقل شده (که برخی به عنوان نمونه نقل شد) این داستان را تکذیب می‌کند؛ زیرا ابن عباس تا آخر عمر با امام (ع) بود و هیچ‌گاه از فرمان ایشان تخلف نکرد. بسیاری از مدارک نشان می‌دهد که ابن عباس در زمان شهادت امام علی (ع) در بصره بوده است.
  4. چگونه ممکن است چنین خیانتی از وی سرزده باشد و در هیچ یک از مناظراتی که ابن عباس با معاویه و اطرافیانش داشته، آنها به این خیانت اشاره نکرده باشند؛ با اینکه آنها همواره در پی عیب‌جویی درباره وی و امثال وی بوده‌اند[۶۳].
  5. اصولا روایاتی که مکاتبات میان علی (ع) و ابن عباس را نقل می‌کند، سند درستی ندارند و همان‌گونه که در اول روایت یادآور شدیم، این روایت از شخص نامعلومی نقل شده است.
  6. در بعضی از اسناد، در نقل این داستان به جای عبدالله بن عباس، لفظ عبیدالله بن عباس آمده است و با توجه به این موضوع، وجود این روایت درباره عبدالله ثابت نخواهد شد[۶۴].
  7. مرحوم شوشتری می‌فرماید: ما قاعده‌ای عقلی داریم که اگر عقل با نقل تعارض پیدا کرد، دلیل عقلی مقدم بر دلیل نقلی است. پس در حالی که برای ما عقلا مسلم است که عبدالله بن عباس ملازم امام علی (ع) بوده و در حیات آن حضرت هیچ‌گاه از او دور نبوده و حضرت او را تأیید می‌کرده است و با اینکه زمانه به گونه‌ای بوده که هر کس میلی به ظواهر دنیا داشته، به سمت معاویه جذب می‌شد و امام علی (ع) را رها می‌کرد، این روایت در مذمت ابن عباس باطل است؛ با توجه به اینکه معاویه در طعن به خیانت اصحاب علی (ع) هیچ اشاره‌ای به خیانت عبدالله بن عباس نکرده است[۶۵].

و در نهایت اینکه یکی از علل جعل حدیث در مذمت بنی هاشم و اهل بیت (ع) این بود که دشمنانشان سعی داشتند از جهتی فضایل آنان را مخفی کنند و از جهتی رذایل را به آنان نسبت دهند تا آنان نتوانند به خلافت برسند، تا حدی که حتی حضرت امیر (ع) هم از این مسئله در امان نبوده است؛ چنانچه در شکایتی می‌فرماید: «اللهم انی استعدیک علی قریش و من اعانهم فانهم قطعوا رحمی و صغروا عظیم منزلتی»؛ "خدایا من از قریش به تو شکایت می‌کنم و از یاری کنندگان آنان؛ همانا آنان رحم مرا قطع و مقام عظیم مرا کوچک کردند"[۶۶].

نکته دیگر اینکه تمامی کسانی که درباره زندگانی ابن عباس سخن گفته‌اند، احتمال جعل در همه یا برخی از این روایات داده‌اند و البته با توجه به مقاماتی که او داشته است جعل احادیث در مذمت او به خاطر حسادت دیگران، طبیعی است و این قضیه و نظایر آن ساخته دشمنان خاندان پیامبر (ص) می‌باشد.[۶۷]

حقیقت داستان

ممکن است کسی بگوید چطور این ممکن است بدون هیچ مدرکی درباره موضوعی تا این اندازه سخن گفته شود؟!

در جواب می‌گوییم: حقیقت این است که یکی از همکاران ابن عباس او را متهم ساخت و چون این اتهام دست مخالفان افتاد، ماجرا را این گونه جلوه دادند و ما برای این ادعا مدارک تاریخی معتبری در دست داریم و آنها مطالب نقل شده در تاریخ ابن اعثم کوفی و تاریخ یعقوبی(قدیمی‌ترین تاریخ اسلامی می‌باشد.

ابن اعثم کوفی این گونه نقل می‌کند: در همان اوقاتی که ابن عباس حکومت بصره را به عهده داشت، علی (ع) او را مأمور کرد که به عنوان امیر حجاج به مکه رفته و امور حاجیان را به عهده بگیرد. وی ابوالاسود دوئلی و زیاد بن سمیه را نائب خود قرار داد و به جانب مکه رهسپار شد. در هنگام غیبت وی میان ابوالاسود دوئلی و زیاد بن سمیه اختلافی پیدا شد و ابوالاسود دوئلی؛ زیاد بن سمیه را هجو کرد. پس از بازگشت ابن عباس، زیاد بن سمیه از او شکایت کرد و اشعاری را که ابوالاسود دوئلی در مذمت او سروده بود، برای ابن عباس خواند. ابن عباس ناراحت شد و به ابوالاسود دوئلی ناسزا گفت. ابوالاسود دوئلی هم برای انتقام، نامه‌ای به امیرمؤمنان نوشت که پسر عموی شما در بیت المال خیانت کرده است.

امیرمؤمنان علی (ع) در جواب به ابن عباس چنین نوشت: "از تو خبرهایی به من گزارش شده که انتظار نداشتم؛ خدا بهتر می‌داند. مقدار موجودی بیت المال را برایم بنویس".

ابن عباس در جواب چنین نوشت: "آنچه به شما خبر داده‌اند، نادرست است و من می‌دانم چه کسی این موضوع را به شما گزارش کرده است. بنابراین از این پس در امور مردم دخالت نخواهم کرد". و از آن تاریخ ابن عباس دست از حکومت بصره برداشت. این بار امام برایش این‌گونه نوشت: "از آنچه برایت نوشتم، ناراحت نشو؛ زیرا آن نامه به خاطر اعتمادی است که به تو دارم (خواستم از خود تو حقیقت را جویا شوم). از نامه‌ات بر من معلوم شد که آنچه به من گزارش شده، نادرست بوده است. تو هم به کار خود ادامه بده و استوار باش". چون نامه امام به ابن عباس رسید، خوشحال و دوباره مشغول کار شد[۶۸].

یعقوبی، متوفای ۲۸۴ هجری این گونه می‌نویسد: ابوالاسود دوئلی که در سفر حج ابن عباس، نائب او در بصره بود، به علی (ع) نوشت که ابن عباس ده هزار درهم از بیت المال برداشته است. علی (ع) به ابن عباس نوشت که آنچه از بیت المال برداشته‌ای، به جای خود برگردان. عبدالله در مرتبه اول سرپیچی کرد. امام (ع) دوباره به وی نامه نوشت و او را به خدا سوگند داد که آن مال را به محل خود برگرداند. چون عبدالله همه یا بیشتر آن، را برگردانید امام به وی این گونه نوشت: گاهی انسان از به چنگ آوردن چیزی که از او فوت نخواهد شد، خوشحال و به از دست دادن آنچه از او فوت نمی‌شود، ناراحت می‌شود. از آنچه دنیا برایت پیش می‌آورد خیلی خوشحال مشو و به آنچه از امور دنیا از دستت می‌رود، زیاد افسوس مخور و تمام همت خود را برای امور آخرت قرار بده. ابن عباس پس از رسیدن این نامه گفت: "از گفتاری به اندازه این گفتار علی (ع) پند و اندرز نگرفتم"[۶۹].

سید محسن امین درباره این داستان می‌نویسد: انکار برداشتن پول از بیت المال بصره و انکار نامه حضرت امیر (ع) که قبلا ذکر شد، همان اندازه بعید و مشکل است که بتوان ارادت و اخلاص ابن عباس را نسبت به علی (ع) انکار کرد، اما آنچه به نظر درست می‌رسد، این است که چون ابن عباس می‌دید امیرمؤمنان در حساب و کتاب بیت المال (و اینکه از کجا گرفته و چگونه خرج می‌شود) دقیق بوده است (آن‌چنان که عدل علی (ع) اقتضا می‌کرد) و هیچ‌گونه مسامحه‌ای در این باره صورت نمی‌گرفته و حضرت امیر به شدت از اموال مسلمین محافظت می‌کرده است، در پی وسوسه شیطان مبلغی که احساس می‌کرده حق او است، از بیت المال برداشته و از بصره خارج شده است (چرا که او معصوم نبوده و شیطان وسوسه‌گر در کمین هر کسی است). اما هنگامی که نامه حضرت امیر (ع) به او رسیده و وی را موعظه کرده و از او خواسته که توبه کند، او به سرعت از اشتباه خود برگشته است. لذا تا زمان شهادت حضرت در رأس امور بصره بوده است[۷۰].

مسلما برداشت مبلغی که در تاریخ یعقوبی درج شده، به عنوان خیانت و اختلاس نبوده، بلکه ابن عباس آن را حق خود می‌دانسته و یا این که او در سفر حجی که مأموریت داشته، آن را مصرف کرده است. البته غیر از موضوع خیانت، روایات دیگری در رجال کشی[۷۱]، اصول کافی در باب فضیلت سوره قدر[۷۲] و تفسیر قمی در اول سوره محمد[۷۳] در مذمت ابن عباس نقل شده که در هر یک از آنها آثار ساختگی بودن هویداست و این مقاله گنجایش شرح آنها را ندارد و از موضوع این مقاله هم خارج است. بعلاوه، آنها را از حسن بن عباس بن جریش و جعفر بن معروف نقل کرده‌اند و روایات این دو ضعیف است، چنانکه ابن غضایری می‌گوید: جعفر بن معروف در مذهب، غالی بوده و مرحوم علامه و میرزا محمد استرابادی، دو رجالی بزرگ، از او روایت نقل نکرده‌اند و ابن جریش هم به اتفاق‌نظر همه اهل رجال، ضعیف است؛ خصوصاً مرحوم علامه در خلاصه و نجاشی در رجال خود او را از نظر روایت بسیار ضعیف دانسته‌اند [۷۴].[۷۵]

ابن عباس در نظر دیگران

دوست و دشمن از ابن عباس تجلیل و مخصوصاً مقام علمی او را تصدیق کرده‌اند. و ما برای نمونه به چند مورد اشاره می‌کنیم:

نقل شده، هنگامی که خبر وفات عبدالله بن عباس به جابر بن عبدالله انصاری رسید، دست بر هم می‌زد و می‌گفت: امروز دانشمندترین و بردبارترین مرد درگذشت و با مرگ او بر این امت مصیبتی جبران ناشدنی وارد شد[۷۶]. عمر او را دوست داشت و با وجود بزرگانی از صحابه پیامبر (ص)، با او مشورت می‌کرد و درباره‌اش می‌گفت: او از جوانمردان کامل است که دارای زبانی برنده و دلی دراک است[۷۷].

طاووس می‌گوید: پانصد نفر از یاران رسول خدا (ص) را درک کردم. هرگاه در مسئله‌ای اختلاف داشته، و به بحث می‌پرداختند، وقتی بحث پایان می‌یافت که گفته ابن عباس را اختیار کنند[۷۸]. از سعید بن جبیر درباره ابن عباس چنین نقل شده: تفسیر هر آیه از قرآن را که از وی می‌پرسیدند، آن را بیان می‌کرد و از اشعار عرب بر آن تفسیر شاهد می‌آورد[۷۹].

مسروق گفته است: هر وقت به قیافه ابن عباس نظر می‌کردم، می‌گفتم زیباترینِ افراد است و هنگامی که سخن می‌گفت، او را فصیح‌ترین افراد می‌دیدم و هرگاه مشغول بیان مطالب علمی می‌شد، او را دانشمندترین کسان می‌یافتم. عمرو بن دینار گفته است: هرگز مجلسی را ندیدم که مانند مجلس ابن عباس جامع تمام مطالب خیر و سودمند باشد. و قاسم بن محمد گوید: در مجلس ابن عباس هیچ‌گاه باطلی دیده نمی‌شد و فتوایی شبیه‌تر از فتوای او نسبت به سنت نبوی نشنیدم[۸۰].

در ایامی که عبدالله بن زبیر در مکه دعوی خلافت کرد، روزی عبدالله بن صفوان بن امیه از کنار خانه عبدالله بن عباس عبور می‌کرد. در آنجا جمعی از جویندگان علم را دید که اطراف او را گرفته و از او استفاده علمی می‌کنند. از آنجا گذشت و در خانه عبید الله بن عباس نیز جمعی را دید که منتظر سفره طعام و ضیافت بودند. سپس به خانه ابن زبیر رفت، در آنجا نه سفره طعامی بود و نه مجلس علمی. ابن صفوان به او گفت: "زندگی تو مضمون گفته این شاعر است که می‌گوید: اگر روزی مرگ تو را دریابد، بر تو گریه نخواهم کرد؛ نه به جهت امر دنیا و نه به خاطر دین".

او پرسید: مگر چه شده؟ ابن صفوان گفت: از دو پسر عباس، یکی به مردم فقه می‌آموزد و دیگری به آنان نان می‌دهد. با این وصف موقعیت و مقامی برای تو باقی نگذاشتند".

ابن زبیر، عبدالله بن مطیع را نزد ایشان فرستاد و به آنها پیغام داد که امیرالمؤمنین می‌گوید، شما و کسانی که اطراف شما هستند باید از مکه خارج شوید وگرنه با شما برخورد خواهم کرد. ابن عباس به فرستاده او گفت: "اینکه مردم اطراف ما هستند، نه برای این است که ما از ایشان بهره‌برداری کنیم، بلکه دسته‌ای برای طلب علم و گروهی برای دریافت بخشش نزد ما می‌آیند. چگونه اینها را باز می‌داری؟"[۸۱].

شوشتری می‌نویسد: با توجه به احتجاجات ابن عباس با عمر، عثمان، معاویه، عایشه، ابن زبیر و بقیه مخالفان اهل بیت (ع) و مقام علمی و دفع شبهات، اگر کسی بگوید این مرد، بدترین مرد در سرزمین‌های اسلامی پس از رسول اکرم (ص) و ائمه (ع) و حمزه و جعفر بوده، سخن بی‌جایی نگفته است[۸۲].[۸۳]

سرانجام ابن عباس

پس از بروز جنگ و اختلاف میان ابن زبیر و عبدالملک بن مروان، ابن عباس و محمد بن حنفیه با خانواده خود به مکه کوچ کردند. عبدالله بن زبیر ایشان را در فشار گذاشت که باید با من بیعت کنید. ایشان نپذیرفتند و گفتند: ما مزاحم تو نیستیم، تو مشغول کار خود باش و ما را نیز به حال خود واگذار که ما را با تو و غیر تو کاری نیست. ولی ابن زبیر این پیشنهاد را نپذیرفت و اصرار داشت که حتما باید بیعت کنید وگرنه شما را آتش می‌زنم. ایشان از شیعیان کوفه کمک خواستند و چهار هزار نفر از کوفه به کمک ایشان شتافتند و بی‌خبر وارد مکه شدند. وقتی که صدای تکبیرشان بلند و ابن زبیر از این ماجرا خبردار شد، به مسجدالحرام و کعبه پناه برد.

مردم کوفه ابن عباس و همراهانشان را رها کردند و سپس از ابن عباس اجازه خواستند تا ابن زبیر را نابود کنند. ابن عباس گفت: "این شهر، حرم امن پروردگار است رعایت احترام خانه خدا بر همه لازم است. خداوند این بست را جز برای پیامبرش حلال نشمرده است".

به فرمان ابن عباس، شخصی در میان جمعیت کوفه صدا می‌زد که پس از پیامبر (ص) هیچ لشکری غنیمت ارزنده‌ای مانند این لشکر به دست نیاورده است؛ زیرا سایر لشکرها طلا و نقره به غنیمت می‌بردند ولی ما خون شما خاندان پیامبر (ص) را به غنیمت بردیم.

کوفیان ایشان را با خود به منی بردند و آنها مدتی در آنجا بودند و سپس به طائف رفتند. در آنجا ابن عباس بیمار شد و در ایام بیماری به همراهان گفت: "از رسول خدا (ص) شنیدم، در میان بهترین جمعیت روی زمین خواهم مرد که نزد خدا از همه محبوب‌ترند و بهترین مقام را نزد خدا دارند؛ اگر مرگم فرا رسید، معلوم است که آن جمعیت شمایید"[۸۴]. مردی از اهل طایف می‌گوید: در آن ایام به عیادت ابن عباس رفتیم؛ او بیهوش بود. او را به صحن حیات آوردند، هنگامی که به هوش آمد، گفت: "دوستم رسول خدا (ص) فرمود که من دو بار هجرت خواهم کرد؛ یک بار با پیامبر (ص) به مدینه و بار دیگر با علی (ع) به کوفه و فرمود که یک‌بار غرق خواهم شد؛ هنگامی به خارش بدن مبتلا شدم، مرا به دریا افکندند و نزدیک بود خفه شوم و به من فرمود که از پنج طایفه بیزاری جویم: از ناکثین؛ یعنی اصحاب جمل؛ از قاسطین؛ یعنی مردم شام؛ از خوارج یعنی نهروانیان؛ از قدریه؛ یعنی آنهایی که نظیر نصارا منکر قدر شدند و از مرجئه؛ یعنی آنهایی که مانند یهود، گفتند، درباره ایمان دیگران نباید اظهار نظر کرد که جز خدا از ایمان دیگری کسی اطلاع ندارد".

سپس گفت: خدایا! زنده‌ام بر آن عقیده‌ای که علی بن ابی‌طالب (ع) بر آن زنده بود و می‌میرم بر آن عقیده‌ای که او با آن عقیده از دنیا رفت[۸۵]. این جمله را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد [۸۶].

محمد بن حنفیه هم‌چنین پس از مرگش بر سر قبر او خیمه زد و مدتی همان‌جا ماند[۸۷]. نقل شده او در سال ۶۷ یا ۶۹ هجری در طائف از دنیا رفت و محمد بن حنفیه بر او نماز گزارد[۸۸].[۸۹]

نصب ابن عباس به حکومت بصره

ابن‌خلدون در تاریخ خود آورده است: پس از جنگ جمل که همه بصریان با امیرالمؤمنین بیعت کردند، عبدالرحمن بن ابی‌بکره برای بیعت نزد حضرت آمد. امام(ع) با کنایه از او پرسید: عمویت زیاد باز هم منتظر فرصت نشسته است؟ عبدالرحمن گفت: به خدا سوگند او در بستر بیماری افتاده است و از شادکامی شما بسیار مسرور و خوشحال است. حضرت به همراه ابوبکره به خانه زیاد رفت. زیاد با دیدن حضرت عذر آورد که بیمار بوده است و نتوانسته در جنگ شرکت کند. ابن‌خلدون می‌نویسد که امام به زیاد پیشنهاد داد تا از طرف او حاکم بصره باشد؛ اما زیاد آن را نپذیرفت و ابن‌عباس را معرفی کرد. این سخن ابن‌خلدون خالی از اشکال و ابهام نیست؛ زیرا در بصره که کانون فتنه بوده است و از نظر عمر، شهری است که شیطان در آن تخم‌ریزی کرده است، خردمندانه این است که فردی انتخاب شود که هم از نظر سیاسی و هم از نظر دینی دارای وجاهت شایان‌توجهی باشد. پس آن حضرت، ابن‌عباس را والی بصره انتخاب کرد و زیاد را بر خراج و بیت‌المال گماشت[۹۰].

بنا بر نقل شیخ مفید، حضرت در میان مردم بصره به خطبه ایستاد و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم بصره، همانا من عبدالله بن عباس را حاکم بر شما قرار دادم. به سخنان او گوش فرادهید و امرش را اطاعت کنید؛ چراکه او، امر خداوند و رسولش را اطاعت می‌کند. اگر در امر شما چیزی انجام داد یا حقی را ضایع نمود من را با خبر کنید تا او را از حکمرانی بر شما عزل کنم و من امیدوارم که او را پرهیزکار و با تقوا بیابم و من او را بر شما تولیت ندادم؛ مگر اینکه درباره او این چنین گمان کرده‌ام و خدا از ما و شما بگذرد»[۹۱]. امیرالمؤمنین هنگامی که ابن‌عباس را حاکم بصره کرد به وی فرمود: تو را به تقوای الهی سفارش می‌کنم و به عدل ورزیدن نسبت به کسانی که خداوند تو را سرپرست آنان قرار داده است. بر مردم به واسطه چهره و دانش و فرمانت فراخی گیر. تو را از گناه برحذر می‌دارم؛ چراکه گناه، قلب و حق را می‌میراند. بدان آنچه تو را به خدا نزدیک می‌کند از آتش دور می‌دارد و آنچه تو را به آتش نزدیک می‌کند، از خدا دور می‌سازد. خدا را بسیار به یاد آور و از جمله غافلان مباش[۹۲].[۹۳]

عبدالله بن عباس

او عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب است. مادرش ام‌الفضل، لبابه کبری دختر حارث بن حزن هلالیه و کنیه‌اش ابوالعباس است. عبدالله، پسرعموی پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) و پسرخاله خالد بن ولید بود. او سه سال قبل از هجرت پیامبر(ص) و درحالی‌که بنی‌هاشم در شعب بودند، به دنیا آمد. او مدعی است که دو بار جبرئیل را در محضر پیامبر(ص) دیده است و پیامبر نیز دو بار برای علم و حکمت او دعا کرده است[۹۴]. ابن‌عباس هنگام رحلت پیامبر(ص) ۱۳ سال داشت و از کسانی بود که خلفا به‌ویژه خلیفه دوم و سوم، در مشکلات از نظرات وی استفاده می‌کردند. او در جنگ‌های امام علی(ع) حضور داشت و پس از جنگ جمل، کارگزار آن حضرت در بصره شد[۹۵]. او در سال ۶۸ هجری، در طائف در هفتاد یا ۷۱ سالگی درحالی‌که به دلیل بیعت نکردن با زبیریان در تبعید ابن‌زبیر بود، درگذشت و محمد حنفیه که چهار سال از او بزرگ‌تر بود بر او نماز خواند و او را دفن کرد[۹۶].[۹۷]

پایان حاکمیت ابن‌عباس بر بصره

در سال چهل هجری، امیرالمؤمنین علی(ع) عبدالله بن عباس را به منظور انجام مأموریتی در نظر گرفت. ابن‌عباس نیز ابوالاسود دوئلی و زیادبن ابیه را خواند و آنان را نایبان خود در بصره قرار داد. ابوالاسود را امام جماعت و امیر بصره قرار داد و زیاد را بر مسائل خراج و امور مالی بصره گماشت و سفارش کرد که امور را با موافقت و مشورت یکدیگر تدبیر کنند تا در غیبت او هیچ خللی به اعمال دینی و دنیایی مردم راه نیابد. چند روزی میان ابوالاسود و زیاد مودت و دوستی برقرار بود و با موافقت یکدیگر به رتق و فتق امور می‌پرداختند؛ تا اینکه میان ایشان مشکل و کدورتی ایجاد شد. ابوالاسود، زیاد را هجو کرد و از او به بدی یاد کرد. زیاد سخن او را شنید و خشمگین شد و او را دشنام داد. زیاد از ابوالاسود رنجید و میانشان اختلاف شدیدی ایجاد شد. و هرچه بزرگان بصره تلاش کردند تا اختلاف ایجاد شده از بین برود، میسر نشد[۹۸]. هنگامی که عبدالله عباس بازگشت، زیاد از ابوالاسود نزد ابن‌عباس شکایت کرد و هجوهای او را برای ابن‌عباس بیان کرد. عبدالله، ابوالاسود را خواند و او را بسیار ملامت و سرزنش کرد. به او گفت: اگر تو از بهائم بودی شتر می‌شدی و اگر چوپان می‌شدی هرگز به چراگاه نمی‌رسیدی. ابوالاسود نیز به واسطه نام‌های اخبار اختلاس ابن‌عباس از بیت‌المال را به اطلاع امیرالمؤمنین رساند. حضرت در پاسخ، نامه ستایش‌آمیزی برای ابوالاسود نوشت و نیز به ابن‌عباس در این باره مکتوبی فرستاد و نگفت چه کسی این خبر را به او داده است. ابن‌عباس نیز در پاسخ چنین نوشت: اما بعد هرچه به تو گزارش داده شده است، دروغ و باطل است و من هرچه در دست دارم خوب حفظ کرده‌ام. تو نیز سخن بدگمان را باور مکن. والسلام.

حضرت، مجدداً نامه‌ای به ابن‌عباس نوشت و از اموال بیت‌المال در خصوص مبلغ جزیه و مکان جزیه و موارد مصرف پرسید. ابن‌عباس در پاسخ نوشت: من میزان تأثیر سخن مردم در شما را یافتم. برای بصره هرکه را می‌خواهی و دوست داری بفرست که من می‌روم. والسلام. ابن‌عباس خویشاوندان مادری خود را از بنی‌هلال که از قیس بودند، فراخواند. نزد او آمدند و او آن مال را بر شترانی قرار داد تا با خود ببرد. هنگامی که مردم بصره از ماجرا آگاه شدند، به تعقیب کاروان پرداختند تا به او رسیدند و جلوی کاروان را گرفتند. مردان قیس در برابر آنان ایستادند و احتمال درگیری بود که صبره بن شیمان حدانی گفت: ای گروه ازد، طایفه قیس برادر، همسایه، یار و همکار ما هستند که با دشمنان ما هم دشمن‌اند. اگر این مال را هم به دست آوردید، سهم شما از آن کم خواهد بود؛ پس از آن صرف‌نظر کنید. بدین ترتیب از درگیری جلوگیری به عمل آمد و کاروان به طرف مکه حرکت کرد[۹۹]. عبدالله بن عباس پس از برداشتن بیت‌المال بصره به حجاز فرار کرد و به‌صورت غیرمستقیم مورد سرزنش علی(ع) قرار گرفت. پس از شهادت حضرت پشیمان شد و خدمت امام حسن(ع) رسید و دوباره به مقام سابق خود منصوب شد[۱۰۰].[۱۰۱]

عبدالله بن عباس در سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین

پس از پایان موفقیت‌آمیز جنگ جمل و کشته شدن طلحه و زبیر، امیرالمؤمنین(ع) که در ماه جمادی الاولی شهر بصره را از آشفتگی و هرج و مرج آرام ساخته بود، تا ماه رجب در آن شهر اقامت فرمود. سپس در روز ششم رجب سال سی و شش هجری فرمان حکومت بصره را به نام عبدالله بن عباس صادر کرد[۱۰۲] و او را به عنوان استاندار جدید به مردم آن دیار معرفی کرد.

طه حسین درباره این انتصاب می‌گوید: ما معتقدیم که علی(ع) جز این نمی‌توانست انجام دهد؛ زیرا بیشتر سپاهیانش از طایفه مُضَر بودند و پس از آن همه شورش و انقلاب می‌بایست کسی به حکومت بصره گماشته شود که از آن طایفه باشد و از جانب دیگر با خود آن حضرت نیز خویشاوندی نزدیکی داشته باشد. بدین جهت ابن عباس به عنوان امیر و حاکم بصره انتخاب شد و زیاد بن ابیه مأمور بیت المال گردید [۱۰۳].

زیاد بن ابیه به امور دیوان و حسابرسی بیت المال آگاهی کامل داشت؛ زیرا در زمان زمامداری مغیرة بن شعبه کاتب او بود و سپس به ترتیب کتابت ابوموسی اشعری و عبدالله بن عامر را به عهده داشت. از این رو به عنوان مأمور و کاتب بیت المال برگزیده شد و بعد امارت فارس به او واگذار گردید[۱۰۴].[۱۰۵]

توصیه‌های حضرت به عبدالله

روش امیرالمؤمنین(ع) این بود که در هنگام انتصاب افراد، ضمن معرفی ایشان به مردم به طور معمول در دو نامه جداگانه خطاب به وی و مردم توصیه‌هایی می‌کرد؛ ولی این جا خود شخصاً عبدالله بن عباس را توصیه کرد و سپس او را به مردم معرفی نمود. به وی چنین فرمود: «ای فرزند عباس! بر تو باد تقوای الهی و عدالت در حق کسانی که بر آنها حکومت داده شدی و باید با چهره‌ای باز با مردم رو به رو شوی و در مجلس خود آنان را جای دهی و با حلم و بردباری با آنان رو به رو گردی. دوری کن از غضب و خشم؛ زیرا آن سبکسری شیطان است و دوری کن از پیروی هوای نفس؛ زیرا که آن، تو را از راه حق باز می‌دارد.

بدان که آن‌چه تو را به خدا نزدیک کند، از آتش دور گرداند و آن‌چه باعث دوری تو از خدا شود تو را به آتش نزدیک می‌سازد. خدا را زیاد به یاد آور و از غافلان مباش»[۱۰۶].[۱۰۷]

معرفی ابن عباس به مردم بصره

امیر المؤمنین(ع) ابن عباس را به مردم بصره معرفی کرد و اطاعت از وی را مشروط به پیروی او از خدا و پیامبر دانست و به روشنی فرمود: اگر از قوانین الهی تخلف کند، او را برکنار خواهد کرد: «ای مردم بصره! همانا عبدالله بن عباس را به جای خود، بر شما گماردم. پس سخن او را شنیده و دستورش را فرمان برید؛ تا زمانی که او از خدا و رسولش اطاعت و پیروی می‌کند. اگر در میان شما بدعتی ایجاد کرد، یا از مسیر حق منحرف شد، بدانید که من او را از حکومت برکنار خواهم کرد. اما امیدوارم که او را مردی عفیف و با تقوا و پارسا بیابم. وی را به ولایت بر شما نگماردم، جز این که گمان می‌کنم شایسته این کار است. خداوند ما و شما را بیامرزد»[۱۰۸]؛

در این فرمایشات حضرت امیر(ع) با صراحت کامل بیان مینماید که اطاعت از حاکم و والی مشروط به پیروی وی، از دستورهای خدا و پیامبر است. در غیر آن، نباید از فرمان‌های او اطاعت کرد، زیرا: «پیروی از مخلوق در هنگام مخالفت با خدا روا نیست»[۱۰۹]؛

شیخ مفید می‌نویسد: ابن عباس تا هنگام جنگ صفین در بصره بود و برای جنگ به سپاهیان امیرالمؤمنین(ع) پیوست. او زیاد بن ابیه را جانشین خود قرار داد و ابوالاسود دوئلی را به عنوان همکار وی برگزید[۱۱۰].[۱۱۱]

شرح زندگانی عبدالله بن عباس

دوران زندگی ابن عباس را می‌‌توان به سه بخش تقسیم کرد:

  1. از تولد تا زمان حکومت امیرالمؤمنین(ع).
  2. استانداری بصره.
  3. زندگانی وی در مکه تا هنگام مرگ در طائف.

از دوره اول به اختصار گذشته و برخی از حوادث سیاسی مربوط به وی را بیان می‌کنیم و تفصیل بحث را به دو دوره دوم و سوم وا می‌نهیم.

ابن عباس سه سال قبل از هجرت در شعب ابو طالب متولد شد. پدرش عباس عموی پیامبر و مادرش ام الفضل، لبابة الکبری بود. همان گونه که عباس بعد از ابوطالب شخص اول مکه بود، ام الفضل نیز در جمال و کمال و هنر و شرف، سرآمد دیگر بانوان شهر به شمار می‌رفت[۱۱۲].[۱۱۳]

فضائل و احادیث عبدالله

زمانی که عبدالله را به حضور پیامبر آوردند، درباره وی فرمود: «بار الها! به او حکمت بیاموز»[۱۱۴]؛

آورده‌اند که عباس فرزندش عبدالله را برای کاری نزد پیامبر فرستاد. پیامبر(ص) در حال نجوا با جبرئیل بود. ابن عباس بدون این که سخنی بگوید، برگشت. دوباره همراه پدر به محضر پیامبر اکرم(ص) رسید. عباس عرض کرد: عبدالله برای کاری نزد شما آمد، اما چون مشغول نجوا بودید، برگشت.

پیامبر گرامی اسلام(ص) عبدالله را گرفت و دست به سر وی کشید و درباره‌اش دعا فرمود: «بارالها! او را با حقایق دین آشنا ساز و علوم دینی را از طریق وی منتشر نما و او بنده شایسته خود قرار ده»[۱۱۵]؛

از پیامبر(ص) سخن دیگری نیز درباره وی نقل شده که فرمود: «خداوندا! او را با حقایق دین و تأویل قرآن آشنا فرما»[۱۱۶]؛

دعاهای پیامبر(ص) بود که وی با استعدادی که داشت علوم و احادیث مختلفی را فرا گرفت و به «حَبْرِ الْأُمَّةِ» «دانشمند و بحر امت اسلامی» شهرت یافت. فضایل علی(ع) توسط او در میان مردم پخش شد و اگر به عنوان مشهورترین مفسر قرآن از او یاد می‌شود و «ترجمان القرآن» لقب یافت، از آن روست که از کودکی در محضر علی(ع) تفسیر[۱۱۷] و حکمت آموخت. او خود به شاگردی امیرالمؤمنین(ع) افتخار می‌کرد و می‌‌گفت: «آن‌چه از تفسیر قرآن می‌‌دانم از علی بن ابی طالب آموخته‌ام»[۱۱۸]؛ عبدالله گوید: امیرالمؤمنین از اول شب تا آخر آن برای من درباره تفسیر بای ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سخن گفت[۱۱۹]. مؤید این سخن کلامی است که از حضرت نقل شده که اگر بساطی برایم پهن شود (و زمینه‌ای باشد) در تفسیر ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ به مقدار توان بار یک شتر سخن خواهم گفت[۱۲۰]. عبدالله معتقد بود دانش وی نسبت به آن چه علی(ع) می‌داند، اندک است[۱۲۱].

عده زیادی از مفسرین در مکتب وی تفسیر آموختند. کسانی هم‌چون: عکرمه، مجاهد، طاووس، سعید بن جبیر و...[۱۲۲]. او نه تنها مفسّر، که فردی فقیه، مورخ و محدث نیز بود و از اصحاب خاص پیغمبر محسوب می‌شد. وی هنگام رحلت پیغمبر(ص) سیزده سال و به قولی پانزده ساله بود. اما از چنان حافظه و هوشی سرشار برخوردار بود که ۱۶۶۰ حدیث صحیح تنها در صحیحین (مسلم و بخاری) از او روایت شده است. وقتی این رقم را با ۱۴۲ حدیث صحیحی که از ابوبکر در صحیحین آمده، مقایسه کنیم، بیشتر به مقام و موقعیت اجتماعی ابن عباس در اسلام پی می‌بریم[۱۲۳]. ابن عباس در پرتو صحبت و خویشاوندی با رسول خدا(ص) و دانش فراوان و منطق قوی و زبان فصیح و حاضر جوابی و زهد و تقوایی که داشت، مورد احترام خلفای راشدین و صحابه و تابعین بود. عمر بن خطاب درباره او گفته است: «عبدالله جوانیست که خرد پیران و زبانی بسیار پرسان و قلبی بسیار خردمند دارد»[۱۲۴] از این روی عمر، در زمان خلافت خویش، او را مورد توجه قرار می‌دهد و به وی می‌گوید: «تو دانشی داری که ما از آن برخوردار نیستیم»[۱۲۵].[۱۲۶]

عبدالله بن عباس و عمر بن خطاب

عمر در حل مشکلات خود به عبدالله مراجعه می‌کرد و زمانی که خود نمی‌توانست مشکل را حل کند، توسط عبدالله از امیرالمؤمنین علی(ع) راه حل مشکل خود را می‌خواست[۱۲۷] و به همین خاطر به عنوان مشاور عمر معرفی شده است[۱۲۸]. عمر در تمام دوران خلافت خود (به جز سال اول) هرگاه که به مکه می‌رفت، عبدالله بن عباس را همراه خود می‌برد. برخی نیز گفته‌اند: وی به عنوان مسئول انتظامات به حج می‌رفته است[۱۲۹].

عبدالله بن عباس را در خلافت عمر از فقهای بزرگ در ردیف عبدالله بن مسعود، ابوموسی و امیرالمؤمنین علی(ع) معرفی کرده‌اند[۱۳۰].

ابن عباس از بزرگان شیعه است. وی قائل به امامت امیرالمؤمنین(ع) بود. و از نظر فقهی متعه را جایز و روا می‌دانست و در مسئله «عول» در ارث مانند شیعه فتوا می‌داد[۱۳۱].

قاضی نورالله شوشتری[۱۳۲] از ابن عباس به خاطر این عقیده تجلیل می‌کند و درباره آن توضیح می‌دهد.

همراهی عبدالله بن عباس با خلیفه دوم باعث نمی‌شد که وی دست از عقاید خویش بردارد، بلکه در مواقع لزوم از حقانیت علی(ع) دفاع میکرد و به اشکال‌ها و ایرادهای خلیفه پاسخ منطقی می‌داد. عمر به خاطر ارتباطی که با عبدالله داشت در مواردی تصمیم می‌گرفت، علت خانه نشینی علی(ع) را توجیه کند تا در نتیجه حقانیت خویش را ثابت کرده باشد. ولی ابن عباس پاسخ درخور و مناسب را به وی می‌داد. عمر در گفته‌های خود به دو نکته اشاره می‌کرد.

  1. وی درباره علت کنار گذاردن علی(ع) از خلافت به ابن عباس گفت: «قریش علی(ع) را از آن جهت کنار گذاشتند که دوست نداشتند نبوت و خلافت در یک خاندان جمع شود.[۱۳۳] یعنی قریش نمی‌خواستند بنی هاشم تمام افتخارات را از آن خود سازند، از این رو علی(ع) را از حقش محروم کردند. عبدالله بن عباس در مقابل، پاسخ می‌داد: اگر خلاف میل قریش نمی‌بایست انجام پذیرد، پس نبوت نیز نباید واقع میشد؛ زیرا قریش با آن مخالف بودند. حال آن‌که خداوند می‌فرماید: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ[۱۳۴].[۱۳۵]. عمر که با پاسخ قانع کننده ابن عباس رو به رو شد، توجیه دیگری را بهانه کرد.
  2. ابن عباس گوید: همراه عمر در کوچه‌های مدینه راه می‌رفتم. عمر رو به من کرد و گفت: «ای فرزند عباس گمان می‌کنم مردم، مولای شما (علی(ع)) را کوچک و کم سن دانستند، از این رو خلافت و امور مملکت اسلامی را به وی واگذار نکردند». من در پاسخ عمر گفتم: خداوند او را کوچک نشمرد، آن گاه که او را برای خواندن سوره برائت برگزید که آن را برای مردم مکه بخواند. (و ابوبکر به دستور خدا از نیمه راه بازگشت).

عمر گفت: تو حق می‌گویی. به خدا سوگند! از رسول خدا(ص) شنیدم که به علی بن ابی طالب می‌فرمود: «ای علی کسی که تو را دوست بدارد، مرا دوست میدارد و کسی که مرا دوست بدارد، خدا را دوست دارد، و کسی که خدا را دوست بدارد، خداوند او را خود به بهشت راهنمایی می‌کند»[۱۳۶].

مرحوم علامه امینی که تعداد زیادی از لغزش‌های عمر را ذکر کرده، راوی بیشتر آنها ابن عباس است [۱۳۷]. ابن عباس در زمان عثمان[۱۳۸] و معاویه[۱۳۹] نیز جزو فقهای برجسته عصر خویش به شمار میرفت و از موقعیت علمی، اجتماعی بالایی برخوردار بود.[۱۴۰]

ابن عباس در زمان عثمان

عبدالله در زمان عثمان نیز از موقعیت مناسبی برخوردار بود. زمانی که عده‌ای از صحابه برای حاجتی نزد عثمان رفتند و وی به آنها پاسخ منفی داد، تنها ابن عباس بود که با صلابت بسیار با عثمان احتجاج کرد و وی را متقاعد ساخت تا ناگزیر درخواست و حاجت صحابه برآورده شد. حسان بن ثابت نیز با قصیده‌ای از این کار ابن عباس تجلیل کرد[۱۴۱].

ابن عباس در زمان عثمان در جنگ علیه کفار شرکت می‌کرد و توانایی خود را در این مهم به اثبات رساند. وی در سال ۲۷ هجری در فتح آفریقا (تونس) در سپاه عبدالله بن سعد بن ابی سرح، فرماندهی قسمت مقدم ارتش اسلام را بر عهده داشت و عامل مؤثری در شکست «جرجیر» حکمران آن منطقه بود. جرجیر ناگزیر از پذیرش صلح شد و مبلغ دو میلیون و پانصد و بیست هزار دینار طلا برای نجات خود و کشورش پرداخت. سخن‌گوی مجلس صلح عبدالله بن عباس بود و از آنجا که خوب و قاطع حرف میزد، جرجیر به او حبر لقب داد [۱۴۲]. ابن عباس در زمان محاصره عثمان توسط انقلابیون معترض مسلمان، فعالانه درگیر مسائل سیاسی شد. عثمان که متوجه شد از علی(ع) به عنوان خلیفه یاد می‌شود و به نفع وی شعار می‌دهند، نامه‌ای به آن حضرت نوشت و آن را توسط عبدالله فرستاد. در آن نامه عثمان خواسته بود که علی(ع) به یَنْبُعْ برود، تا مردم کمتر به نفع وی شعار دهند؛ با این که در قبل از حضرت این درخواست را کرده بود و بعد از رفتن امیرالمؤمنین به یَنْبُعْ[۱۴۳] از وی تقاضا کرد به مدینه بازگردد و او را یاری کند. به هر حال امیرالمؤمنین(ع) به ابن عباس پاسخ داد: «ای پسر عباس عثمان مرا نمی‌خواهد، جز این که مانند شتر آب‌کش با دَلو بزرگ بیایم و بروم. به سوی من فرستاد که از مدینه بیرون روم. پس از آن، پیام داد بیایم و اکنون تو را میفرستد که بیرون روم. به خدا سوگند از او چنان دفاع کردم که میترسم گناه‌کار باشم» [۱۴۴]

از آن چه گذشت به خوبی استفاده می‌شود که ابن عباس با خلفا همکاری داشته و در صورت لزوم مشکلات آنان را خود می‌گشود و یا به درخواست آنها از علی(ع)، استمداد می‌طلبید. اما وی خلافت را از آن علی(ع) می‌دانست. محبوبیت وی در میان استمداد مردم و مقبولیت او از جانب بنی هاشم، باعث شد که در هنگام محاصره عثمان، خلیفه از وی بخواهد که به عنوان امیر الحاج روانه مکه شود[۱۴۵].

ابن عباس با این که از جانب عثمان به عنوان امیرالحاج برگزیده شده بود، به هیچ وجه در مراسم مهم عبادی، سیاسی حج از وی حمایت نکرد. نوشته‌اند که چون مدت محاصره منزل عثمان چهل روز به درازا کشید و زمانی که محاصره شدید شد، نامه‌هایی به مناطق مختلف کشور اسلامی فرستاد. از جمله نامه‌ای برای مردم مکه و حجاج بیت الله الحرام نوشت و آن را همراه نافع بن طریف به مکه فرستاد. نافع در روز عرفه هنگامی که ابن عباس مشغول سخنرانی بود، به مکه رسید و در جمع مردم نامه عثمان را خواند. عثمان در این نامه از وضعیت بد خویش سخن گفته و از مردم یاری خواسته بود.

ابن عباس پس از اتمام نامه، سخنرانی خود را ادامه داد و به هیچ وجه درباره نامه عثمانسخن نگفت، با این که به عنوان نماینده وی در مراسم شرکت[۱۴۶] کرده بود.[۱۴۷]

پیشنهاد عبدالله به علی(ع) در ابقای معاویه

ابن عباس پس از اتمام مراسم حج خود را به مدینه رساند. وی زمانی به مدینه رسید که مردم با علی(ع) بیعت کرده بودند. او می‌گوید: پنج روز پس از مرگ عثمان به مدینه آمدم و فوراً نزد علی(ع) رفتم. شنیدم که مغیرة بن شعبه نزد اوست. مدتی منتظر ماندم تا مغیره خارج شد و بر من سلام کرد[۱۴۸] و رفت. من نزد حضرت رفتم و در ضمن گفتم: این شخص به تو چه می‌‌گفت؟ حضرت فرمود: پیش از این نزد من آمده بود و گفت: تو را بر من حقی است که از تو اطاعت کنم و خیراندیش باشم. امروز با کار و اندیشه صحیح، می‌‌توان کار فردا را سامان داد و تباهی امروز مایه تباهی فرداست.

معاویه، عبدالله بن عامر و فرمانداران عثمان را همچنان بر سر کارشان باقی گذار، تا با تو بیعت کنند و مردم آرام گیرند. آن گاه هر که را خواهی برکنار کن. من نپذیرفتم و گفتم: در دین خود مداهنه و چاپلوسی نمی‌کنم و برای حفظ امارت خویش، تن به پستی نمی‌دهم. گفت: اگر نصیحت مرا نمی‌پذیری آن‌که را خواهی برکنار کن، ولی معاویه را به حال خود بگذار. گفتم به خدا سوگند حتی دو روز هم معاویه را بر سرکار باقی نمی‌گذارم. مغیره امروز دوباره آمده و می‌گوید: اکنون عقیده‌ام این است هر طور که صلاح می‌دانی عمل کن. آنان را برکنار و از کسان مورد اعتمادت یاری بخواه[۱۴۹].

ابن عباس گوید به علی(ع) گفتم: مرتبه نخست تو را نصیحت کرده و خیرخواه بود ولی مرتبه دوم غِش و خیانت ورزیده است. فرمود: چه گونه؟ گفتم: چون معاویه و یاران او اهل دنیایند، اگر آنها را ابقا کنی برای آنها مهم نخواهد بود که چه کسی عهده‌دار خلافت است و اگر آنها را برکنار کنی خواهند گفت: علی(ع) بدون شورا به خلافت رسیده و او عثمان را کشته است. آنان بر تو خواهند شورید و شام را علیه تو می‌شورانند و مردم عراق نیز همانند مردم شام‌اند. من مطمئن نیستم که طلحه و زبیر، علیه تو قیام نکنند. بنابراین من نیز پیشنهاد می‌کنم معاویه را ابقا کنی. و اگر معاویه بیعت کرد، من متعهد می‌شوم که در فرصت مناسب او را برکنار کنم[۱۵۰].

امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ وی فرمود: به خدا سوگند چیزی جز شمشیر به معاویه نمی‌دهم. سپس به این بیت تمثل جست: «چون نفس در مهلکه افتد مرگ شرافتمندانه (که پس از کوشش باشد) عار نیست»[۱۵۱].

ابن عباس گوید، به وی گفتم: ای امیرالمؤمنین تو مرد شجاعی هستی ولی از سیاست جنگ آگاه نیستی، مگر نشنیده‌ای که رسول خدا(ص) می‌فرمود: «جنگ خدعه و نیرنگ است»[۱۵۲]؛ گفت: آری. به وی گفتم: به خدا سوگند اگر سخن مرا بشنوی آنها را از لب آب، تشنه بر می‌گردانم و چنان خواهم کرد که فقط به فکر سرانجام کار خود باشند و از هیچ موضوعی آگاه نشوند، بدون اینکه گناهی متوجه شما شود[۱۵۳]. آن‌گاه به آن حضرت گفتم: «یک ماه او را به حکومت بگمار سپس برای همیشه او را برکنار فرما»[۱۵۴]؛ امیرالمؤمنین(ع) در جواب فرمود: ای ابن عباس من از این مکر و حیله‌های تو و معاویه چیزی را نمی‌پذیرم. گفتم: سخن مرا گوش کن و به مزرعه خود در ینبع برو، همانجا باش و کسی را نپذیر که این عرب‌ها کرّ و فرّی می‌کنند و مضطرب می‌گردند، ولی کسی غیر از تو شایسته خلافت نخواهند یافت. اما اگر امروز با ایشان درگیر شوی، مردم فردا خون عثمان را بر گردن تو می‌گذارند. علی(ع) این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: تو عقیده خویش را اظهار می‌کنی و من اندیشه دیگری دارم و اگر هم سخن تو را نمی‌پذیرم تو باید از من اطاعت کنی. گفتم: این کار را خواهم کرد و کمترین حقی که بر من داری، اطاعت از توست[۱۵۵].

این پاسخ امیرالمؤمنین در نهج البلاغه آمده زمانی که ابن عباس حضرت را به چیزی راهنمایی کرد که با نظر وی موافق نبود فرمود: «وظیفه توست که مرا راهنمایی کنی و من در آن مینگرم، ولی اگر بر خلاف عقیده تو عمل کردم، باید از من اطاعت کنی»[۱۵۶].[۱۵۷]

ذکر نکاتی درباره پیشنهاد عبدالله

درباره این برخورد ابن عباس و ادامه آن نکاتی درخور تأمل و توجه است که به خوبی دید سیاسی عبدالله را درباره امیرالمؤمنین و مسائل سیاسی روز روشن می‌کند:

  1. عبدالله بن عباس مانند مغیره می‌اندیشید و تصور می‌کرد که لازم است با مداهنه و سازشکاری پایه‌های حکومت را استوار ساخت و افراد فاسد و فاسق را ابقا و سپس آنها را برکنار کرد. این نظر ابن عباس با مخالفت شدید امیرالمؤمنین(ع) رو به رو می‌شود و حضرت آن را نمی‌پذیرد؛ زیرا این نکته مسلم بود که اگر حکومت معاویه از جانب علی(ع) برای مدت کوتاهی به رسمیت شناخته می‌‌شد و بعد معاویه را برکنار می‌کرد. معاویه برابر همین حکم علیه علی(ع) استدلال می‌کرد که اگر من صالح نبودم! چرا مرا در حکومت شام ابقا کرد و اگر صالح بودم در این مدت کوتاه چه خلافی انجام دادم که مرا برکنار کرد.
  2. ابن عباس امیرالمؤمنین(ع) را متهم می‌کند که در هنگام درگیری و جنگ سیاسی از خدعه بهره نمی‌برد و از زیرکی لازم برخوردار نیست. این سخن - اگر انتسابش به ابن عباس درست باشد- بدین معنی است که وی لااقل اعتقادی به صحت سیاست و موضع‌گیری‌های آن حضرت نداشته است.
  3. پیشنهاد وی در ترک مدینه و رفتن امیرالمؤمنین(ع) به ینبع برای استحکام پایه‌های حکومت آن حضرت است؛ چراکه مردم غیر او را بر نمی‌گزیدند. حضرت با این نظر وی مخالف است زیرا زمانی که مردم برای بیعت هجوم آورد بودند به آنها فرمود: «مرا واگذارید و دیگری را برای خلافت بخوانید»[۱۵۸]؛ اما مردم دست‌بردار نبودند و با اصرار زیاد در مسجد با آن حضرت بیعت کردند. حضور مردم حجت را تمام کرده بود و حال چگونه بعد از بیعت مردم آنها را رها کند و به ینبع برود. این مضمون سخن علی(ع) است که می‌فرماید: «با حضور مردم حجت تمام می‌شود و بر علماء است که در مقابل گرسنگی مظلوم و پرخوری ظالم ساکت نباشند»[۱۵۹].
  4. پاسخ امیرالمؤمنین به پیشنهاد ابن عباس این است که مشاوران تنها حق اظهار نظر دارند و تصمیم‌گیری با رهبر است و واجب است آنان از تصمیم رهبر - گرچه بر خلاف دیدگاه آنها باشد -اطاعت کنند. در واقع این سخن برگرفته از آیه قرآن است که به پیامبر دستور می‌دهد با مؤمنین مشورت نماید اما تصمیم را به عهده پیامبر نهاده است. ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ[۱۶۰]. بنابراین مشاوران و کارگزاران نسبت به مسائل حکومتی حق اظهار نظر دارند ولی دستور و عمل به عهده رهبر است.
  5. ابن عباس دستور علی(ع) در رفتن به شام را نمی‌پذیرد، در حالی که سهل بن حنیف به دستور حضرت روانه شام می‌شود و از نیم راه بر می‌گردد. علی(ع) به ابن عباس فرمود: هم اکنون به شام برو، تو را کارگزار شام نمودم. اما ابن عباس گفت: این درست نیست. معاویه از بنی امیه و پسر عموی عثمان است و فرماندار او بوده و من مطمئن نیستم که در مقابل خون عثمان گردن مرا نزند و حداقل این است که مرا به واسطه خویشاوندی با تو زندانی خواهد کرد و خوار و زبون خواهد ساخت و هر خفت و خواری که به من برسد، مثل این است که به تو رسیده است. مناسب است نامه‌ای به معاویه بنویسی و بر او منت‌گذاری و همچنین او را بیم دهی. حضرت فرمود: به خدا سوگند هرگز این کار را نخواهم کرد[۱۶۱].[۱۶۲]

سخنان علی(ع) درباره بنی امیه

اساساً علی(ع) بنی امیه را شایسته تصدی امور اجتماعی و کارهای حکومتی نمی‌دانست و خواهان رسیدگی به وضع و اموال آنان بود. در گفت‌و‌گویی که با عثمان دارد، او را از مسلط کردن بنی امیه بر مردم نهی می‌کند و می‌فرماید: «چرا سفیهان بنی امیه را از ناموس مسلمانان و خود آنها و اموالشان باز نمی‌داری! به خدا سوگند اگر کارگزاری از کارگزارانت ظلم و ستم کند. در آنجا که خورشید غروب می‌کند، هر آینه گناه آن مشترک بین او و تو خواهد بود (و تو در جرم و ستم وی شریکی)».[۱۶۳]؛

حارث بن حبیش گوید: سعید بن عاص (آن زمان که حاکم کوفه بود) مرا همراه با هدایایی به مدینه فرستاد. از جمله با نامه‌ای مرا نزد علی(ع) روانه کرد که در آن نامه آمده بود: «من برای دیگران بیشتر از آن‌چه نزد تو فرستاده‌ام، ارسال نکردم به جز مالی که برای خزانه امیرالمؤمنین فرستادم». من نزد علی(ع) رفتم و او را آگاه ساختم. علی(ع) فرمود: «به خدا سوگند همیشه چنین است که غلامی از غلامان بنی امیه از آن‌چه خدا برای رسولش قرار داده برای ما به اندازه قوت و نیاز مردم فقیر و محتاج میفرستد، سوگند به خدا اگر باقی بمانم آنها (بنی امیه) را به دور اندازم؛ مانند دور انداختن فروشنده گوشت، شکمبه‌های خاک آلود را»[۱۶۴]؛

سید رضی این سخن علی(ع) را نقل کرده و در آغاز آن چنین آمده است: «بنی امیه میراث محمد(ص) را اندک اندک به من می‌دهند. آن سان که به بچه شتر هنگام دوشیدن مادرش داده می‌شود (تا پستان شتر رگ کند و شیر بیشتری بدوشند)»[۱۶۵]؛ این سخن با تفاوت اندک در نهایه[۱۶۶] ابن اثیر و لسان العرب[۱۶۷]نقل شده است.

در یک نقل به جای «لَئِنْ بَقِيتُ» «لَئِنْ‏ وَلِيتُ‏ بَنِي‏ أُمَيَّةَ» آمده یعنی اگر بر بنی امیه حکومت پیدا کنم آنان را از حکومت کنار خواهم زد، که نشان‌گر عدم صلاحیت بنی امیه برای حکومت است.[۱۶۸]

ابن عباس در جنگ جمل

چون مدتی از خلافت امیرالمؤمنین(ع) گذشت و اخبار مختلفی از تجمع ناکثین در مکه به مدینه می‌رسید، به حضرت خبر رسید که طلحه و زبیر و عایشه قصد رفتن به بصره دارند، آن حضرت آسوده خاطر شد و فرمود: رفتن آنها به بصره مهم نیست. کوفه مهم است که سران عرب و خاندان‌های محترم آنجایند. ابن عباس گفت: این مسئله که تو را آسوده خاطر می‌سازد مرا نگران کرده است؛ زیرا کوفه جایی است که همیشه عده‌ای از سران عرب که خواهان رسیدن به فرماندهی و امارتند، زندگی می‌کنند و چون به هدف خویش نمی‌رسند، همواره بر کسی که به امارت می‌رسد شورش می‌کنند و حرمت او را می‌شکنند. علی(ع) فرمود: «ظاهر قضیه همین است که تو می‌گویی»[۱۶۹].

برابر نقل شیخ مفید زمانی که با نامه، امیرالمؤمنین(ع) از حرکت آنان به جانب بصره آگاه شد، یاران خاص خود را مانند عبدالله بن عباس، محمد بن ابی بکر، عمار یاسر و سهل بن حنیف را برای مشورت دعوت کرد. عمار یاسر پیشنهاد کرد به کوفه رویم؛ زیرا آنان پیرو مایند. ابن عباس گفت: افرادی را برای بیعت به کوفه بفرست و در نامه‌ای از ابوموسی بخواه با تو بیعت کند و از مردم کوفه بیعت بگیرد. سپس ما خود را به کوفه رسانده قبل از رسیدن ناکثین به بصره اقدام کنیم و در نامه‌ای از ام سلمه بخواه که همراه تو باشد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ما باید حرکت کنیم و از کوفه و شهرهای دیگر کمک خواهم خواست. اما بیرون آوردن ام سلمه را از خانه‌اش روا نمی‌دانم. اسامة بن زید وارد شد و پیشنهاد کرد: حضرت به ینبع رفته و به کار زراعت بپردازد زیرا مردم دوباره از وی حمایت خواهند کرد. ابن عباس این نظر اسامه را مردود دانست و راه حل را، پیشنهاد خود و تصمیم امیرالمؤمنین(ع) دانست[۱۷۰]. در ارتباط با این گزارش دو نکته درخور تأمل است:

  1. ابن عباس با پیشنهاد اسامه مخالفت می‌کند در حالی که ذکر شد خود چنین پیشنهادی کرده بود، از این روی این امکان دارد که وی از نظر قبلی خویش برگشته است و از آن‌چه مفید نقل کرده، بر می‌آید که پیشنهاد رفتن به ینبع در آغاز خلافت آن گونه که از ابن عباس نقل شد، نیز از سوی اسامه مطرح شده و در همان موقع نیز ابن عباس با وی مخالفت می‌کند[۱۷۱]. بنابراین نسبت آن به ابن عباس که برابر نقل طبری[۱۷۲] است، خالی از تردید نیست.
  2. اسامه را جزء کسانی ذکر کرده‌اند که با امیرالمؤمنین(ع) بیعت نکرده[۱۷۳] و اکنون حضور وی در مجلس امیرالمؤمنین(ع) نشان می‌دهد که او مخالف آن حضرت نبوده بلکه به جهاتی حاضر نبود در جنگ، همراه آن حضرت باشد. بنابراین می‌خواست حضرت به ینبع برود تا نظر وی تأمین گردد و بعد از اینکه امیرالمؤمنین برای جنگ مدینه را ترک کرد اسامه در آنجا باقی ماند و از رفتن به جنگ امتناع ورزید[۱۷۴]. ابن ابی الحدید ذکر می‌کند وقتی حضرت از افرادی مانند: عبدالله بن عمر بن خطاب، سعد بن ابی وقاص، سعید بن زید بن عمرو، اسامة بن زید، محمد بن مسلمه، انس بن مالک و گروهی دیگر برای حضور در جنگ دعوت کرد و عذر آوردند! پرسید آیا منکر بیعت هستید؟ گفتند: نه ولی جنگ نمی‌کنیم، حضرت فرمود: «هرگاه بیعت کردید پس به تحقیق جنگ نمودید»[۱۷۵]. این گزارش نشان می‌دهد که آنان با حضرت بیعت کردند اما حاضر نبودند در جنگ حضرت را همراهی کنند.

شیخ مفید امتناع اسامة بن زید را از همراهی با علی(ع) به خاطر آن می‌داند که دستگاه خلافت به وی لقب «امیر» داده بود[۱۷۶] و عمر سهم بیشتری از بیت المال برای وی در نظر گرفته بود، سهم او را چهار هزار درهم قرار داد[۱۷۷] و وی را از بنی هاشم جدا کرده بودند. اما برابر نقلی، او سوگند خورده بود که در جنگ علیه کسی که شهادت به وحدانیت خدا می‌دهد شرکت نکند[۱۷۸] و این عذر را برای علی(ع) بیان کرد. حضرت عذر او را پذیرفته و سهم وی را از بیت المال پرداخت کرد، در حالی که از پرداخت سهم سعد وقاص و عبدالله بن عمر امتناع ورزید[۱۷۹]. اما برابر نقلی دیگر حضرت در نامه‌ای برای اسامه نوشت به تحقیق این مال از آن کسی است که جهاد کند؛ ولی برای من مالی در شهر مدینه است هر چه می‌خواهی از آن بردار [۱۸۰].[۱۸۱]

دیدگاه امام علی(ع) درباره حکومت

امیرالمؤمنین(ع) همراه یارانش به جانب بصره حرکت کردند. حضرت در نظر داشت قبل از رسیدن ناکثین به بصره به آنها دست یابد. در مسیر راه، در ربذه در سه منزلی مدینه توقف کرد. عده‌ای از حاجیان که از مکه می‌آمدند به آن حضرت برخوردند. آنها جمع شدند تا با خلیفه جدید دیدار نموده و از محضر پر فیض وی بهره‌مند گردند. آنان می‌دانستند علی(ع) مرد میدان علم و عمل و باب شهر علم پیامبر است. همه در انتظار به سر می‌بردند تا علی بیاید و با سخنان گهربار خویش آنان را شاداب گرداند. اما او در سراپرده خود بود و چندان به این استقبال، توجهی نمی‌کرد.

ابن عباس که از اشتیاق مردم خوشحال بود، خود را به سراپرده امیر المؤمنین(ع) رساند تا او را آگاه سازد که مردم در انتظار شنیدن فرمایش‌های وی لحظه شماری می‌کنند. ابن عباس زمانی که نزد خلیفه مسلمین می‌رسد در می‌یابد که خلیفه مشغول پینه زدن به کفش خود است. عجب، رهبر مسلمین که تمام امکانات وسیع دنیای اسلام در اختیار اوست مشغول پینه‌زنی است! به او می‌گوید: ای امیرمؤمنان! احتیاج و نیاز ما به تو برای سامان دادن کارها بیشتر است از آن‌چه انجام می‌دهی! حضرت که سرگرم کار خود بود سخن نگفت و به آرامی کار خود را ادامه داد. وصله لنگه کفش که تمام شد آن را کنار لنگه دیگر نهاد و فرمود: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ ابن عباس گفت: ارزش ندارد. حضرت فرمود: «به خدا سوگند! این یک جفت کفش را از زمامداری بر شما بیشتر دوست دارم مگر این که حقی را بر پا دارم یا از باطلی جلوگیری کنم»[۱۸۲]؛

ابن عباس می‌گوید: حاجیان جمع شده‌اند که از سخنان شما بهره‌مند شوند. آیا به من اجازه می‌دهی که با آنها سخن بگویم؟ اگر نیکو بود به نام تو باشد و اگر نبود از آن خودم؟ حضرت فرمود: نه! من خودم با ایشان سخن می‌گویم. سپس دستش را بر سینه من نهاد و برخاست. ابن عباس عرض کرد: تو را به خدا سوگند مراعات خویشاوندی را درباره من بفرما و خواهش مرا بپذیر. اجازه ده سخنرانی کنم. حضرت فرمود: مرا سوگند مده و از خیمه بیرون آمد و در جمع مردم که مدتی در انتظار دیدارش صبر کرده بودند، بعد از حمد و ثنای الهی چنین فرمود:همانا خدای تعالی محمد(ص) را برانگیخت در حالی که در بین عرب کسی نبود کتابی بخواند و نبوتی ادعا کند. او مردم را به آن‌چه باعث رستگاریشان بود هدایت فرمود. به خدا سوگند! من نیز همیشه در جمع هدایت یافتگان بودم نه دگرگون شدم و نه به حالی دیگر مبدل گشتم و نه خیانتی نمودم تا این که همه دشمنان دین پشت کرده و گریختند.

مرا با قریش چه کار است! سبب دشمنی ایشان با من چیست؟ به خدا سوگند! با آنان زمانی که کافر بودند جنگیدم، اکنون نیز که راه فتنه و فساد پیش گرفته و از راه حق گام بیرون نهاده‌اند می‌جنگم. این راهی که میروم عهدی است که در این باب با من شده است. به خدا سوگند! باطل را چنان می‌شکافم تا این که حق از تهیگاه و میان پهلوی آن بیرون آید. قریش با ما کینه‌جویی نمی‌کند جز از این رو که خداوند ما را بر ایشان برگزیده است و ما آنان را در زیر فرمان خود کشیده‌ایم. و من صاحب و رهبر دیروز آنها بودم آن چنان که امروز رهبرشان هستم.[۱۸۳]؛

حضرت در خطبه‌ای علت پذیرش حکومت را بیان نموده و شرایط حاکم را بر می‌شمارد. او احیای دین و اصلاح جامعه و شهرها و در امان قرار گرفتن مظلومان و اجرای حدود را هدف حکومت بیان کرده و می‌فرماید: «بار الها تو می‌دانی آن‌چه از ما رفت و گذشت، نه به خاطر رغبت در قدرت و حکومت بود و نه خواستن چیزی از زیادتی پست دنیا. بلکه می‌خواستیم نشانه‌های دینت را (که از بین رفته بود) به جایی که بود بنشانیم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم تا بندگان ستم دیده‌ات در ایمنی قرار گیرند و حدود و قوانین به جای مانده‌ات، اجرا گردد»[۱۸۴].[۱۸۵]

اعزام عبدالله به کوفه

امیرالمؤمنین(ع) از پیش افرادی را برای گردآوری نیرو به کوفه فرستاده بود و چون خبر مناسبی از همراهی مردم کوفه دریافت نکرد و می‌دانست که ابوموسی اشعری با وی مخالف است، هنگامی که به منزل «فَیْد» رسیدند، نظر ابن عباس را درباره مردم کوفه و ابوموسی اشعری خواست، ابن عباس گفت: عمار را که دارای سابقه در اسلام و جزو شرکت کنندگان در جنگ بدر است به کوفه اعزام کن تا برای مردم سخن بگوید. من نیز با او می‌روم و فرزند خود حسن را با ما بفرست. حضرت این سه نفر را همراه نامه‌ای برای گرفتن بیعت و همراهی مردم کوفه در جنگ به آنجا فرستاد. چون به کوفه رسیدند عبدالله به امام حسن(ع) و عمار گفت: ابوموسی مرد موقعیت خواه و متکبری است اگر با او همراهی کنیم به هدف خویش خواهیم رسید. وی برابر این طرح بالای منبر رفته و از ابوموسی تجلیل کرد؛ ابوموسی نیز منبر رفت و به طور رسمی با علی(ع) بیعت نمود[۱۸۶].

برابر نقل دیگر ابن عباس گوید: امیرالمؤمنین(ع) نامه‌ای تهدیدآمیز به ابوموسی نوشته بود و من ترسیدم که اگر این نامه را به ابو موسی بدهم بیعت نکند. چنین صلاح دیدم که نامه‌ای از جانب علی(ع) برای ابوموسی جعل کنم. در آن نامه آمده بود. ما علاقه تو را به اهل بیت می‌دانیم و از آن جهت به تو متمایلیم که می‌دانیم از حسن رأی و نظر درباره ما برخورداری. زمانی که نامه ما به تو رسید از مردم برایمان بیعت بگیر و السلام. ابوموسی که شاهد دخالت‌های زیاد من شد گفت: تو امیری یا من؟ گفتم: تو امیر هستی. وی مردم را به بیعت فراخواند و چون بیعت کردند. من بالای منبر رفته و مسائل را تشریح نمودم. چون ابوموسی در صدد برآمد که مرا از منبر پایین آورد، من شمشیر به دست گرفته و او را تهدید کردم و ابوموسی را بر کنار و برابر دستور علی(ع) قرظة بن کعب را جانشین او ساختم و با این خدعه مشکل کوفه را حل کردم و بدین ترتیب حدود هفت هزار نیرو از مردم آن دیار در ذی قار به علی(ع) پیوستند[۱۸۷].

آن چه ابن عباس انجام داده نشانه اعتقاد وی به حیله و خدعه در مسائل سیاسی است که در آغاز خلافت آن را به علی(ع) توصیه کرده بود. ابن عباس که می‌دانست علی(ع) نگران پشتیبانی مردم کوفه است خود را به آن حضرت رساند و خبر همراهی مردم کوفه را به وی اطلاع داد[۱۸۸]. نیآمدن نیرو از کوفه و تأخیر آنان موجب این نگرانی شده بود. ابن عباس گوید: هنگامی که من این نگرانی خود را به علی(ع) اطلاع دادم، حضرت فرمود: «در این یکی دو روز از کوفه ۶۶۰۰ مرد جنگجو خواهد آمد و بر اهل بصره غلبه خواهند کرد و طلحه و زبیر را خواهند کشت» من که علاقه‌مند به اخبار نیروها بودم از تعداد آنان پرسیدم. جمعیتی که آمد همان تعداد بود که علی(ع) فرموده بود و حتی یک نفر از آن چه گفته بود کمتر نیآمدند[۱۸۹].

حضرت در ذی قار فرموده بود: هزار نفر از کوفه به یاری شما خواهند آمد، بدون کم و زیاد و بر مرگ بیعت خواهند کرد. این هزار نفر جزو همان گروه‌هایی بودند که وعده آمدن آنان را امیرالمؤمنین(ع) دو روز داده بود و شاید اولین گروه آنها بودند. ابن عباس می‌گوید: وقتی که سخن حضرت را شنیدم نگران بودم که مبادا عدد آنها کم یا بیش از هزار نفر باشد و کار بر ما دشوار شود و سخن حضرت خطا از آب در آید. در این هنگام جمعیتی آمد که عدد آنها ۹۹۹ بود. در حالی که نگران و اندیشناک شده بودم، دیدم مردی با قبای پشمی همراه با شمشیر و سپر آمد و بلافاصله نزد امیرالمؤمین(ع) رفت و گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم. حضرت فرمود: بر چه چیزی بیعت می‌کنی؟ گفت: بر شنیدن و اطاعت کردن و جنگ تا پای جان و یا تا هنگام فتح و پیروزی برای تو. حضرت فرمود: نام تو چیست؟ گفت: اویس. فرمود: اویس قرنی گفت: آری! فرمود: الله اکبر، رسول خدا(ص) به من خبر داد که مردی از امت مرا درک خواهی کرد به نام اویس قرنی؛ او جزو حزب الله و حزب رسول الله است و شهادت در راه خدا مرگ اوست و در شفاعت او افرادی به اندازه قبیله ربیعه و مُضر (که از بزرگ‌ترین قبایل عرب‌اند) داخل خواهند شد. ابن عباس گوید: این جا بود که من خوشحال شدم و دانستم سخن حضرت که در ابتدا فرمود راست است[۱۹۰]. امیرالمؤمنین(ع) بعد از رسیدن نیروهای کوفه و برکناری ابوموسی به جانب بصره حرکت کرد.

در هنگام صف‌آرایی پرچمدار سپاه علی(ع) محمد بن حنفیه بود. در سمت راست لشکر عبدالله بن عباس و در سمت چپ آن عمر بن ابی سلمه بود و خود حضرت در قلب لشکر حرکت می‌کرد[۱۹۱].

برابر نقل شیخ مفید: سپاه امیرالمؤمنین(ع) به دوازده هزار نفر می‌رسید. عمار یاسر با هزار نفر در سمت راست و مالک اشتر با هزار نفر در سمت چپ و خود با ده هزار نفر در قلب لشکر بود. هزار نفر از مردم بصره نیز به یاری وی شتافتند[۱۹۲]. حضرت بر مقدمه سپاه، ابن عباس را گمارد[۱۹۳].[۱۹۴]

گفت‌وگوی ابن عباس با طلحه، زبیر و عایشه

روش امیرالمؤمنین(ع) در جنگ‌ها این بود که در آغاز با آنان گفت‌و‌گو کرده، حجت را تمام می‌کرد و سعی داشت تا با موعظه آنان را به راه راست هدایت کند. زمانی که امیرالمؤمنین(ع) ابن عباس را برای مذاکره نزد طلحه و زبیر فرستاد، او را با این کلمات خجسته سرافراز فرمود: «هر کس که پسر عمویی مانند فرزند عباس داشته باشد خداوند چشم او را روشن نموده است»[۱۹۵]؛

آن‌گاه به وی چنین توصیه کرد: «با طلحه مواجه نشو زیرا او مانند گاوی که شاخ خود را پیچیده و تیز کرده، سوار شتر سرکش می‌شود. ولی با زبیر ملاقات کن؛ زیرا که طبیعت او نرم‌تر است. به او بگو پسر دایی‌ات می‌گوید: تو مرا در حجاز شناختی و بیعت کردی و در عراق انکار نمودی»[۱۹۶].

برابر دستور علی(ع) ابن عباس تلاش کرد با زبیر هنگامی ملاقات کند که عبدالله نزد وی نباشد. زمانی که به دیدار وی شتافت سَرجِس، غلام زبیر از گفت‌و‌گوهای آن دو بو برد. فوراً عبدالله بن زبیر را آگاه ساخت و او نیز در گفت‌و‌گوها شرکت کرد. آنان مدعی بودند که خلافت می‌باید به صورت شورا گزینش می‌‌شد آن‌گونه که عمر انجام داد. ابن عباس به سخنان آنان پاسخ داد و حدیث نبوی درباره پارس سگان حوأب نسبت به عایشه را یادآور شد. این مذاکرات بدون نتیجه پایان یافت[۱۹۷].

عبدالله با طلحه نیز گفت‌و‌گو کرد و در این گفت‌و‌گو طلحه از خون‌خواهی عثمان سخن به میان آورد. ابن عباس او را متهم کرد که در هنگام محاصره عثمان به وی کمک نکرده و همین باعث شد که مردم مصر وی را بکشند[۱۹۸]. این گفت‌و‌گوها نیز به نتیجه‌ای نرسید. ابن عباس با عایشه نیز گفت‌و‌گو کرد و او را به بازگشت توصیه نمود و فضل علی(ع) را یادآور شد و او را از ریختن خون مسلمانان برحذر داشت[۱۹۹]. زمان گفت‌و‌گوهای ابن عباس را شبان‌گاه جنگ جمل دانسته‌اند[۲۰۰].[۲۰۱]

گفت‌وگوی عبدالله با عایشه بعد از جنگ جمل

امیرالمؤمنین(ع) بعد از پایان جنگ جمل ابن عباس را نزد عایشه فرستاد که به او اعلام کند برای بازگشت به مدینه آماده شود. ابن عباس به دیدار عایشه رفت. اما عایشه به او اعتنایی نکرد و چیزی برای نشستن وی قرار نداد. ابن عباس خود چیزی از رحل عایشه برداشت و روی آن نشست. عایشه گفت: ای فرزند عباس دو بار سنت را زیر پا نهادی؛ اول این که بدون اجازه من وارد خانه‌ام شدی. دوم این که: بدون دستورم از وسائلم استفاده کردی. ابن عباس پاسخ داد: ما به تو سنت را آموختیم، اینجا خانه تو نیست، خانه تو جایی است که رسول خدا(ص) تو را آنجا گذاشته و قرآن به تو دستور داده که در خانه خود بمانی. وی سپس پیام حضرت امیر(ع) را مبنی بر لزوم رفتن از بصره به عایشه اعلام کرد[۲۰۲]. عایشه که با سخنان صریح ابن عباس رو به رو شد و این همه گرفتاری برای مسلمانان ایجاد کرده بود بلند به گریه افتاد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: من به زودی به شهر خودم می‌روم، به خدا سوگند! هیچ شهری برای من از شهری که شما در آن باشید مبغوض‌تر نیست[۲۰۳].

امیرالمؤمنین(ع) عایشه را همراه چهل زن که عمامه و کلاه پوشیده بودند روانه مدینه کرد[۲۰۴]. برابر نقل یعقوبی آنان هفتاد زن از قبیله عبدالقیس بودند[۲۰۵].[۲۰۶]

عبدالله در سمت استانداری بصره

بعد از اتمام جنگ جمل امیرالمؤمنین(ع) وارد بصره گردید و در مسجد جامع بزرگ شهر در جمع مردم که عده آنها بسیار زیاد بود بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر اکرم(ص) اهل بصره را سرزنش کرد و آنها را «بقایای ثمود» و «پیروان بهیمه» و «لشکریان زن» نامید[۲۰۷] و از آنان به بدی یاد کرد. تمام مردم با وی بیعت کردند، حتی مجروحان و امان یافتگان. در میان جمع عبدالرحمان بن ابی بکره، نیز بود. وی برای بیعت نزد علی(ع) آمد. حضرت از وضع و حال پدرش ابوبکره[۲۰۸] پرسید، عبدالرحمان سوگند یاد کرد که پدرش بیمار است و از علاقه وی به حضرت یاد کرد. علی(ع) به دیدار ابوبکره رفت و فرمود: نشستی و منتظر نتیجه جنگ ماندی؟ ابوبکرهدست بر سینه نهاد و گفت: دردی آشکار دارم. امیر المؤمنین(ع) عذر او را پذیرفت و ولایت بصره را به او پیشنهاد کرد. ابوبکره عذر خواست و گفت: باید حاکم بصره مردی از خاندانت باشد که مردم به وی اعتماد کنند و پذیرفت مشاور حاکمی باشد که حضرت تعیین می‌کند.

علی(ع) ابن عباس را برگزید و فرمان داد که با ابوبکره مشورت کند و سخن او را بشنود و امر خراج و بیت المال را به زیاد بن عبید برادر مادری ابوبکره سپرد[۲۰۹].[۲۱۰]

اهمیت بصره

استانداری بصره از جهات مختلف اهمیت داشت و لازم بود امارت آن به عهده فردی از یاران خاص و مورد اطمینان حضرت باشد.

۱. مراکز و شهرهای تحت کنترل استانداری بصره وسیع و گسترده بود. افزون بر بصره، اهواز، فارس و کرمان را نیز شامل می‌شد[۲۱۱].

برابر نقل یعقوبی والیان سیستان از طرف استانداری بصره انتخاب می‌شدند و ربعی بن کأس عنبری کوفی در خلافت امیرالمؤمنین(ع) از طرف ابن عباس به سیستان اعزام شد[۲۱۲].

به طور کلی خراج و صدقات مناطق مختلف به بصره حمل می‌گردید و از آنجا ابن عباس برای امیرالمؤمنین(ع) می‌فرستاد[۲۱۳].

برابر نقل ابو الفرج، عمرو بن مُفرّغ کارگزار اهواز بوده است[۲۱۴] ما جز داستانی که ابوالفرج نقل کرده است شرح حالی از وی نیافتیم. به احتمال رفاعة بن شداد بجلی که قاضی اهواز بوده[۲۱۵] برای مدتی کارگزاری آن شهر را نیز به عهده داشته است.

کارگزار کرمان عبدالله بن اهتم بود و کارگزاران فارس عبارت بودند از منذر بن جارود کارگزار اصطخر و مصقلة بن هبیره کارگزار اردشیر خرّه، که این دو خیانت کردند و امیرالمؤمنین(ع) زیاد بن ابیه را به منطقه فارس اعزام کرد و تا سال چهل و دو حاکم کرمان و اصطخر بود[۲۱۶]. معاویه زیاد را جذب کرد و در سال ۴۴ ق. پدر او را ابوسفیان دانست. وی پس از آن با تمام وجود در اختیار دستگاه اموی قرار گرفت[۲۱۷].

ابو ساسان حُضَین بن منذر رقاشی بصری نیز مدتی کارگزار اصطخر فارس بود[۲۱۸] که به نظر می‌رسد وی بعد از خیانت منذر به آنجا رفته؛ زیرا در فتنه ابن حضرمی ابو ساسان در بصره بوده و از زیاد حمایت کرده است[۲۱۹]. وی در جنگ صفین پرچمدار امیرالمؤمنین(ع) بود و برای مدتی مسئولیت شهربانی علی(ع) را به عهده داشت[۲۲۰]. به جهت همین گستردگی مناطق تحت فرمان بصره است که بعد از فتح بصره زمانی که علی(ع) بیت المال بصره را تقسیم می‌کند به هر یک از یاران وی پانصد درهم می‌رسد؛ با این که پیش از این بیت المال بصره توسط ناکثین غارت شده بود. عده یاران حضرت را دوازده هزار نفر ذکر کرده‌اند و حضرت سهم خود را به دیگری میبخشد[۲۲۱]. و آن زمان که زیادی مال‌های بیت المال بصره را دید فرمود: «ای مال‌ها دیگری را بفریبید! دیگری را بفریبید!» [۲۲۲]؛

۲. مردم بصره از جهت سیاسی طرفدار عثمان بودند و با عایشه، طلحه و زبیر همراهی کردند. از این رو لازم بود حاکم آن شهر شخصی مطمئن و با کیاست باشد که گرایش‌های سیاسی، وی را مغلوب نسازد.

۳. بصره شهری بود مصیبت دیده برخی مردم جمعی از خاندان خویش را در جنگ از دست داده بودند و امکان وقوع توطئه در آن زیاد بود. اگر صدای مخالفی مییافتند به آن میپیوستند و این ویژگی را مردم عراق دارا بودند.

بنابراین موقعیت خاص بصره اقتضا می‌کرد که امیرالمؤمنین فرد مطمئنی را بر آن برگمارد. تا این منطقه وسیع و گرفتار آشوب و مصیبت را به خوبی اداره کند. ابن عباس این توان را داشت او از یاران و مشاوران علی(ع) و از خاندان وی بود و فردی زیرک و هوشمند می‌نمود که از نظر اجتماعی مورد توجه جامعه اسلامی بود.

امیر المؤمنین ابن عباس را به عنوان والی و ابواسود دولی را به سمت قاضی بصره گمارد و آن شهر را ترک گفت[۲۲۳].

حضرت در هنگام گزینش ابن عباس به وی چنین توصیه کرد: «با مردم گشاده رو و هم مجلس و درستکار باش و از خشم دوری کن؛ زیرا آن سبک‌سری است از شیطان. و بدان آ‌ن‌چه تو را به خدا نزدیک کند از آتش دور گرداند و آنچه باعث دوری تو از خدا شود تو را به آتش نزدیک می‌گرداند»[۲۲۴]؛

حضرت در هنگام معرفی وی به مردم بصره به آنان، فرمود: تا زمانی از وی اطاعت کنید که او از خدا و رسولش فرمان می‌برد و چنان چه از حق منحرف شود او را برکنار خواهم کرد[۲۲۵].[۲۲۶]

ابتکارات ابن عباس در بصره

از ابن عباس در بصره روش‌هایی نقل شده که به ظاهر پیش از آن سابقه نداشته است و او برای اولین بار به انجام آن همت گماشته است.

۱. جرجی زیدان می‌نویسد: در میان مسلمانان رسم بر این بود که کارگزاران و والیان خلیفه، در سایر ممالک، پس از نماز خلیفه را دعا می‌کردند. نخستین کارگزاری که خلیفه عصر خویش را دعا کرد، عبدالله بن عباس کارگزار حضرت امیرالمؤمنین(ع) در بصره بود. او بر فراز منبر رفت و گفت: «خدایا علی را یاری کن»! پس از آن این رسم معمول شد و دعای به خلیفه یکی از نشانه‌های قدرت حکومت محسوب می‌شد [۲۲۷].

۲. درباره وی نوشته‌اند «تا در بصره بود همه روزه در ماه رمضان درس فقه و تفسیر می‌داد»[۲۲۸] این روش دربارۀ دیگران نقل نشده که در ماه مبارک به طور منظم به تدریس فقه و تفسیر پرداخته باشند و این امر به خاطر آگاهی وی به این امور بود و بنا به نوشته جاحظ وی اولین فردی بود که سوره بقره را کلمه به کلمه در بالای منبر تفسیر کرد[۲۲۹]. بنا به نقل ابن عساکر عبدالله در شب آخر ماه رمضان به نصیحت مردم می‌پرداخت و خطاب به مردم می‌‌گفت: «ملاک کار شما دین است. و باعث پیوندتان وفا، زینت شما علم و سلامتی شما در حلم و توانتان در معروف است. خداوند شما را به مقدار طاقت و توانتان مکلف کرده است. پس تا می‌توانید تقوای الهی را پیشه کنید» سپس به سؤال‌هایی که می‌‌شد پاسخ می‌داد و آخرین نفری بود که از مسجد بیرون می‌رفت[۲۳۰]. از آنچه بیهقی نوشته چنین استفاده می‌شود که چون مردم بصره آشنا به زکات فطره نبودند، از مردم خواست که زکات روزۀ خود را بدهند و از کسانی که از مردم مدینه بودند خواست مردم را به این امر واجب آشنا نمایند[۲۳۱].

۳. برخی برای بیان اهمیت بیت المال بصره و زیادی اندوخته آن - که ابن عباس متهم به اختلاس از آن است - به آن چه بلاذری دربارۀ ابن عباس در باب دریافت زکات از مردم بصره نگاشته استناد کرده‌اند [۲۳۲]، ابن ابی رجاء عطاردی گوید: «عبدالله بن عباس در بصره زکات ما را حتی از دسته‌های سبزی تره می‌گرفت»[۲۳۳]؛

به نظر نگارنده برای اثبات اهمیت بیت المال بصره آنچه در قبل بیان شد کافی است و نیازی به چنین روایتی نیست. افزون بر این که سخن بر خلاف فتوایی است که از ابن عباس نقل شده و به یقین امیرالمؤمنین(ع) که مخالف آن بوده، اجازه نمی‌داد ابن عباس خودسرانه زکات بگیرد. بدیهی است که صدقه در اینجا همان زکات است و برابر فتوای اکثر فقها زکات بر سبزیجات واجب نیست. تنها ابو حنیفه است که زکات را در سبزیجات و تمام روییدنی‌ها و میوه‌ها واجب می‌داند[۲۳۴]، ولی دیگر فقها در این امر با وی موافق نیستند.

ابن قدامه در هنگام بیان فتوای فقها درباره زرع، میوه و آنچه از زمین می‌روید، فتوای ابن عباس را نقل کرده که او مانند بسیاری از فقها زکات را در گندم، جو، خرما و کشمش و سلت (گیاهی مانند جو) واجب می‌داند و با ابراهیم نخعی در وجوب زکات در ذرت موافق است و خود زکات را در زیتون واجب می‌دانسته و اضافه می‌کند بر بیش از این نص و اجماع و یا آنچه در معنای آن دو باشد نداریم[۲۳۵]. درباره مال التجاره نیز از ابن عباس وجوب زکات نقل شده است[۲۳۶]. بنابراین بعید است که ابن عباس در بصره از تره زکات گرفته باشد. امیرالمؤمنین(ع) از رسول خدا(ص) نقل می‌کند که فرمود: «در سبزیجات زکات نیست»[۲۳۷]؛

البته این احتمال وجود دارد که ابن عباس برابر مصلحت اندیشی خویش زکات از کُرّاث (تره) می‌گرفته است؛ زیرا افزون بر بلاذری ابن حزم این قول را درباره ابن عباس نقل کرده که: "انْهَ كَانَ يَأْخُذُ الزَّكَاةُ مِنَ الْكُرَّاثِ"[۲۳۸] گرچه ممکن است مستند ابن حزم قول بلاذری باشد، ولی از آنجا که در آن تردید نکرده و به عنوان یک قول درباره زکات آورده است، نشانگر اهتمام به این نظر است. ابن حزم با این که در موارد متعددی سند روایات را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد در اینجا تنها به نقل دیدگاه ابن عباس بسنده کرده است.

۴. از کارهایی که ابن عباس در بصره انجام داد جمع بین نماز مغرب و عشاء بود. عبدالله بن شقیق گوید: روزی ابن عباس در بصره پس از نماز عصر به سخنرانی پرداخت تا این که خورشید غروب کرد و ستارگان ظاهر شد و مردم می‌گفتند: نماز! نماز! مردی از بنی تمیم آمد و گفت: فاصله ایجاد نمی‌شود و سخنی گفته نمی‌شود نماز! نماز! ابن عباس گفت: آیا به من سنت می‌آموزی؟ مادری برایت نباشد، آن گاه گفت: دیدم رسول خدا(ص) بین نماز ظهر و عصر و همچنین مغرب و عشاء جمع کرد. عبدالله بن شقیق عجلی گوید: از این موضوع، نکته‌ای در ذهنم بود. نزد ابو هریره رفتم و از او پرسیدم؟ ابو هریره سخن ابن عباس را تأیید کرد [۲۳۹].

این گزارش نشان می‌دهد که جمع بین دو نماز برای مردم بصره عجیب بوده است و ابن عباس با توجه به سیره پیامبر بر جواز جمع بین دو نماز، استناد می‌کند.[۲۴۰]

سخنان ابن عباس در باب ولایت و عول

از دیگر کارهای ابن عباس در بصره بیان انحرافات جامعه اسلامی بعد از پیامبر(ص) است. وی با بیان حقیقت سعی می‌کرد مردم را آگاه سازد. او در یک سخنرانی مردم را به خاطر عدم حمایت از ولی خدا سرزنش می‌کند که این کوتاهی باعث اختلاف در حکم خدا و بدعت‌هایی چون عول[۲۴۱] شده است. ابن عباس بر فراز منبر برای مردم بصره سخنرانی کرد و به آنان رو آورده و گفت: «ای امتی که در دین متحیر است، آگاه باشید که اگر مقدم میداشتید آن کس را که خدا مقدم و گرامی داشته و مؤخر میساختید آن را که خداوند مؤخر قرار داده و وراثت و ولایت را آنجا قرار می‌دادید که خدا قرار داده، هیچ یک از سهم‌های (ارث) تعیین شده از طرف خدا دچار عول نمی‌شد و ولی خدا بی‌شکیب نمی‌گردید و نه هم، دو نفر در حکم خدا اختلاف می‌کردند و نه امت در چیزی از کتاب خدا گرفتار نزاع می‌گردید. پس بچشید وبال آن چه در آن افراط روا داشتید به جهت آنچه در گذشته انجام داده‌اید ﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ[۲۴۲].[۲۴۳].

این سخنان را شیخ مفید در امالی خود در دو مورد ذکر کرده و در کتاب الاعلام از ویژگی‌های ابن عباس مخالفت او را با عول دانسته است[۲۴۴]. کلینی در کافی همین سخنان را با اندک اختلافی از امیرالمؤمنین(ع) به دو روایت نقل کرده که در یک مورد تصریح می‌کند در بصره ایراد نموده است[۲۴۵]. جالب‌تر آنکه یعقوبی همین سخنان را با اندک تفاوتی از ابوذر نقل کرده که خطاب به مردم مدینه در مسجد ایراد کرده است[۲۴۶] و در نهج السعاده بعد از نقل سخنان امیرالمؤمنین(ع) از کافی می‌نویسد: بخشی از این سخنان از دوستان علی(ع) مانند سلمان و ابوذر نیز نقل شده است، آن گونه که در المسترشد[۲۴۷] ذکر شده است[۲۴۸]. بنابراین ممکن است یاران و دوستان علی(ع) از جمله ابن عباس این مضمون را در عتاب مردم ایراد می‌کردند.[۲۴۹]

سیره ابن عباس در بصره

ابن عساکر در تاریخ خود نمونه‌هایی از سیره و روش ابن عباس را در برخورد با مردم بصره نقل کرده که در خور تأمل است.

  1. ابن عباس برای آگاه کردن مردم بصره سعی فراوانی می‌کرد و به این مهم اهتمام می‌ورزید. نوشته‌اند مردی به مجلس ابن عباس آمد در حالی که مجلس به هم خورده بود و مردم کفش‌های خود را برای ترک مجلس پوشیده بودند. ابن عباس کفش‌های خود را درآورد و آماده پاسخ‌گویی شد. مرد تازه وارد گفت: ای ابوالعباس تو را اینجا نگه نمی‌دارم. عبدالله پاسخ داد: من حرکت نمی‌کنم تا برایت حدیث بگویم و برایم سخن بگویی و آماده شنیدن کلام تو هستم[۲۵۰].
  2. سعایت‌گری در دستگاه حکومت و نزد حکام و امرا امری است معمول. افراد برای کسب موقعیت و ضربه زدن به حریف، دست به چنین کاری می‌زنند و فتنه‌ها از همین جا آغاز می‌شود. برخورد ابن عباس با سعایت‌گران برخوردی منطقی بوده و آنان را از فتنه و سعایت باز می‌داشت. محمد بن سلام گوید: شخصی نزد ابن عباس از مردی سعایت کرد، ابن عباس به وی گفت: «اگر بخواهی در سخن تو تحقیق و تأمل خواهم کرد، اگر دروغ گفتی کیفر می‌‌بینی و اگر راست گفتی دشمنت می‌داریم و چنانچه دوست داشتی سعایت تو را نادیده می‌گیریم»[۲۵۱]. مرد گفت چنین کنید و سخنان مرا نادیده بگیرید.
  3. امیرالمؤمنین(ع) نسبت به کارگزاران خود حساس بود و درباره شیوه عمل آنان تحقیق می‌کرد که مبادا به مردم ظلم کنند. ابن عساکر می‌نویسد: صعصعة بن صوحان از بصره به دیدار علی بن ابی طالب(ع) رفت. حضرت از صعصعه درباره ابن عباس که در آن زمان والی بصره بود، سؤال کرد. صعصعه از شیوه حکومت ابن عباس اظهار خشنودی کرد و درباره وی گفت: «او یکی از سه کار را انجام می‌دهد و سه کار دیگر را وا می‌نهد؛ در هنگام سخنرانی قلب‌های مردم را جذب می‌کند و زمانی که برایش سخن می‌گویند نیک گوش می‌دهد و زمانی که با او مخالفت شود، آسان‌ترین دو کار را (برای عقوبت) برمی‌گزیند. وی خودنمایی را ترک می‌کند و از نزدیکی با لئیم و پست دوری می‌کند و آنچه را که باید عذر آورد (و اشتباه می‌داند) ترک می‌کند»[۲۵۲]. از آن چه ذکر شد سیره عاقلانه ابن عباس را در برخورد با مردم می‌‌توان فهمید. او با مردم سخن می‌گوید و درد دل آنها را می‌شنود و از پاسخ گویی به سؤال‌ها ملول نمی‌گردد و در بالا بردن سطح آگاهی آنان می‌کوشد و سعی در آسان‌گیری و راحتی مردم داشته است.
  4. عتیبة بن مرداس بن فسوه که از شعرای بصره بود زمانی که عبدالله بن عباس استاندار آن شهر شد، برابر روش قبلی خود که به مدح حاکمان بصره می‌پرداخت و پولی دریافت می‌کرد به دیدار عبدالله شتافت؛ ولی ابن عباس به شدت با او برخورد کرد و از این که در اشعارش مردم را هجو می‌کند او را مورد نکوهش قرار داد و به این شاعر چاپلوس گفت: «به خدا سوگند اگر به تو چیزی بدهم تو را در کفر و عصیان یاری کرده ام. برو! به خدا قسم اگر به من خبر برسد که احدی از عرب را هجو کرده‌ای زبانت را قطع می‌کنم». عتیبه بعد از شهادت علی(ع) به کوفه رفت و جریان خود را با عبدالله برای امام حسن(ع) و عبدالله بن جعفر تعریف نمود و به مدح آن دو پرداخت و صله‌ای نیز دریافت کرد[۲۵۳]. این عملعبدالله نشانۀ برخورد صحیح وی با افراد چاپلوس و شاعران دنیاطلب بوده است. کمک امام حسن(ع) و عبدالله بن جعفر به وی برخاسته از سخاوت و جوان مردی آن دو بوده نه به جهت اشعارش.
  5. جرجی زیدان در بحثی که راجع به مقاطعه دادن مالیات دارد، معتقد است که در صدر اسلام ممنوع بوده و حکایتی را نقل می‌کند که شخصی نزد ابن عباس آمده پیشنهاد داد که مالیات «ابله» را به صد هزار در هم مقاطعه کند. ابن عباس او را صد تازیانه زد و برای عبرت دیگران زنده به دار آویخت[۲۵۴]. مدرک جرجی زیدان برای ما مشخص نیست ولی حتی اگر اصل داستان را صحیح بدانیم بخش پایانی آن قابل پذیرش نیست.

از دوران حکومت عبدالله در بصره نکات مختلف دیگری نیز نقل شده است؛ از جمله نوشته‌اند در یک روز عید فطر زمانی که دید هوا ابری است وقتی مؤذن به حی علی الصلوة رسید گفت: مردم را دعوت کند که به منازل خویش مراجعه کنند[۲۵۵]. یا وقتی که مشاهده کرد احادیث و عقاید خاصی در بصره رواج دارد و متوجه شد منشأ آن ابوموسی حاکم اسبق بصره است با وی در این باره مکاتبه کرد[۲۵۶].[۲۵۷]

نامه‌های امیرالمؤمنین(ع) به عبدالله بن عباس در بصره

زمانی که عبدالله بن عباس در بصره بود، میان او و امیرالمؤمنین(ع) نامه‌های متعددی رد و بدل شد. در اینجا ما تعدادی از نامه‌های آن حضرت را تا آغاز جنگ صفین نقل کرده سپس به ادامه فعالیت‌های سیاسی وی میپردازیم. عبدالله بن عباس در بصره برای کنترل شهر و جلوگیری از خیانت و شورش مردم سخت می‌گرفت. سختگیری وی نسبت به بنی تمیم بود؛ زیرا آنان در جنگ جمل جزو یاران عایشه بودند. آنها را به باد انتقاد می‌گرفت و با عنوان پیروان شتر و یاران عسکر (نام شتر عایشه) و اعضای حزب شیطان آنان را مخاطب می‌ساخت.

برخورد شدید و انتقاد آمیز ابن عباس بر گروهی از یاران علی(ع) که از قبیله بنی تمیم بودند، دشوار می‌نمود. از این رو جاریة بن قدامه که از شیعیان حضرت و جزو بنی تمیم بود از ابن عباس به علی(ع) شکایت کرد و رفتار توهین‌آمیز وی را به امیر المؤمنین(ع) گزارش داد. امیرالمؤمنین(ع) در نامه‌ای ابن عباس را از بد رفتاری با بنی تمیم نهی کرد.

نامه به ابن عباس درباره بنی تمیم

بهترین مردم فردا نزد خدا آگاه‌ترین آنهاست نسبت به طاعت او در آنچه به نفع یا ضررش می‌باشد و پایدارترین آنها نسبت به حق، گرچه تلخ باشد. آگاه باش که به واسطه حق بین بندگان است که آسمان و زمین بر پا شده است. پس باید باطن تو در عملت ظهور یابد و فرمان تو یکسان و روش تو مستقیم و راست باشد.

بدان ای پسر عباس که بصره جای فرود شیطان و قتل‌گاه تباهی هاست. پس مردم آن سامان را با نیکویی به ایشان شاد گردان و گره ترس را از دل‌هایشان بگشا. خبر بدخویی و درشتی تو به بنی تمیم به من رسیده است. همانا بنی تمیم را ستاره‌ای پنهان نشده جز آنکه ستاره دیگر برایشان پدیدار گشته و در جاهلیت و اسلام کسی به کینه جویی و خون خواهی بر آنان پیشی نگرفته است. ایشان با ما خویشاوندی پیوسته و نزدیکی، ویژه دارند[۲۵۸]. ما را در پیوستن به آن خویشی، پاداش است و در گسستن آن گناه. پس ای ابوالعباس - خدا ترا بیامرزد - در نیک و بدی که بر دست و زبان تو جاری می‌شود خود نگهدار و مدارا کن؛ زیرا ما در گفتار و عمل با هم شریکیم (و تو به نمایندگی من حکم می‌رانی) چنان باش که گمان نیک من به تو باشد و نظرم درباره تو سست و دگرگون نگردد[۲۵۹]

حضرت در این نامه به رفق و مدارا سفارش می‌کند و وی را شریک خود میشناسد که باید سعی کند برابر دستور وی عمل کند و باعث ایجاد بدگمانی نگردد.

نصر بن مزاحم در وقعة صفین نامه‌ای را نقل کرده که حضرت به عبدالله بن عامر نوشته است این نامه مشابه قسمت اول نامه‌ای است که نقل کردیم و به نظر ما عبدالله بن عامر به جای عبدالله بن عباس ذکر شده و مربوط به بصره و حکومت بر مردم است.

این نکته نیز روشن است که عبدالله بن عامر کارگزار عثمان بر بصره بوده که با ورود ابن حنیف آنجا را ترک کرده است. در پایان این نامه جمله‌ای اضافی به چشم میخورد که آن را نقل می‌کنم: «به درستی که بصره جایگاه فرود شیطان است. پس به دست یکی از آنان دری را مگشای که ما و تو نتوانیم آن را ببندیم»[۲۶۰].[۲۶۱]

هدف از تشکیل حکومت

در نامه‌ای که امیرالمؤمنین(ع) برای ابن عباس می‌نویسد هدف از حکومت بر مردم را چنین تشریح می‌کند: « ای فرزند عباس! بهره تو از حکومت نباید مالی باشد که از آن استفاده کنی و نه غیظ و خشمی که با امر و نهی شفا یابد، بلکه باید هدف تو نابودی باطل و زنده داشتن حق باشد. چنین نباشد که حکومت را برای ریاست‌طلبی و ارضای خواسته‌های نفسانی و کسب مال به خواهی. حکومت وسیله‌ای مناسب برای احیای حق و از بین بردن باطل است» [۲۶۲].[۲۶۳]

درباره اختلاف مردم بصره

عبدالله بن عباس نامه‌ای به امیرالمؤمنین(ع) نوشت و در آن درباره اختلاف مردم بصره و اوضاع نابسامان آنجا سخن گفت. حضرت در نامه‌ای به او چنین نوشت: از بنده خدا علی، امیر مؤمنان به عبدالله بن عباس.

اما بعد، ستایش خدایی را سزد که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر سرور ما محمد بنده و فرستاده او. هم اکنون فرستاده تو نزد من آمد و آنچه را که از مردم بصره دیدی و چیزهایی را که پس از عزیمت من از آنان به تو رسیده بود بیان کردی و اینک من تو را از وضع آنان آگاه می‌کنم: آنان یا به چیزی امید بخش دل بسته‌اند و یا از مجازاتی میترسند (و در بیم و امید بسر می‌برند) پس آن کسانی را که به امید دلبسته‌اند با دادگری و انصاف و احسان خویش، تشویق کن و (آن را که هراس در دل دارد) گره ترس را از دل‌های آنان برگشا؛ زیرا جز در دل اندکی از آنان، فرمانروایان بصره را شأن و عظمتی نبوده است. این دستور مرا به کار بند و از آن در مگذر (و به آن عمل نما) و به آن قبیله از ربیعه احسان کن و به تمام کسانی که نزد تو هستند، چندان که توانی احسان و نیکی نما. ان شاء الله، و السلام. این نامه را عبیدالله بن ابی رافع در ذی القعده سال سی و هفتم نگاشت[۲۶۴]؛

آنچه نقل شد متن وقعة صفین بود؛ ولی در نسخه‌ای از آن کتاب به جای «عظم»، «عصام» آمده و در ناسخ التواریخ به جای عظم، «نظام» ذکر شده که این دو واژه با متن مناسب‌تر است یعنی اکثر امراء و فرمان‌روایان بصره با مردم پیوند و ارتباط نداشتند به این جهت مردم از آنان می‌ترسیدند تو سعی نما که این ارتباط را برقرار کنی و ترس آنان را از بین ببری. همچنین دستور می‌دهد که باید با تمام گروه‌ها و افراد به نیکی و خوبی رفتار نمایی و از شیوه رفق و احسان تجاوز نکنی. حاکم باید نسبت به تمام شهروندان رفتار نیک و پسندیده‌ای داشته باشد گرچه برخی در گذشته عملکرد خوبی نداشته باشند.[۲۶۵]

ارسال اضافی بیت المال بصره به مرکز حکومت

حضرت امیر(ع) در نامه‌ای که به عبدالله بن عباس نوشت، از وی خواست درآمد آن منطقه را بین مردم نیازمند تقسیم کند و اضافی آن را به مرکز خلافت بفرستد.

به نام خداوند بخشاینده مهربان. از بنده خدا علی امیرالمؤمنین(ع) به عبدالله بن عباس. اما بعد، بنگر آنچه را نزد تو جمع شده از غلات مسلمانان و درآمدها و غنایم متعلق به ایشان. پس آنها را بین افرادی که نزد تو هستند (و احتیاج دارند) تقسیم کن تا ایشان را بی‌نیاز‌سازی و باقی مانده آن را نزد ما بفرست تا بین کسانی که نزد ما هستند، تقسیم کنیم. و السلام[۲۶۶]؛

دستور حضرت مبنی بر صرف درآمدهای مناطق مختلف در خود آن منطقه و ارسال مازاد آن به این مرکز حکومت، به منظور جلوگیری از انباشتگی ثروت و توزیع عادلانه آن میان محرومان بود.

حضرت در نامه‌ای که به قثم بن عباس نوشت، بر این نکته تأکید می‌کند و می‌فرماید: «بنگر به آن چه از مال خدا نزد تو گرد می‌آید آن را به کسان عیالمند و گرسنه در اطراف خود بده، بدان امید که آن را به کسانی که به راستی محتاج و بی‌چیز و نیازمندند، رسانده باشی و آنچه از آن زیاده آید، نزد ما بفرست تا آن را در میان کسانی که نزد ما هستند، پخش کنیم»[۲۶۷].

حضرت همچنین در نامه‌ای که به سلیمان بن صرد خزاعی کارگزار جبل می‌نویسد بر این نکته تأکید می‌ورزد [۲۶۸].

عبدالله بن عباس برابر این دستور امیرالمؤمنین(ع) عمل میکرد و در یک مورد مردی از بنی تمیم را همراه ششصد هزار درهم که از عطایای مردم بصره اضافه آمده بود به کوفه فرستاد. مرد تمیمی در ماه رمضان شب هنگام به کوفه رسید و علی(ع) مشغول پذیرایی از مردم بود[۲۶۹].[۲۷۰]

توجه به آخرت

امیرالمؤمنین(ع) در نامۀ دیگری که به عبدالله بن عباس نوشت، وی را از انجام کارهای بیهوده نهی و به توجه به آخرت توصیه می‌کند.

اما بعد، آنچه به کارت آید بجو و آنچه به کار تو نمی‌آید واگذار؛ زیرا در وانهادن آنچه به کار تو نمی‌آید، در یافتن آن چیزی است که به کار تو می‌آید (کارهای بی‌هوده را ترک کن تا بتوانی به کارهای لازم و ضروری رسیدگی کنی) و همانا تو (پس از مرگ) بر آنچه پیش فرستادی وارد شوی نه بر آنچه بعد از خود (در این دنیا) به جا گذاشتی و بساز آنچه را که فردا بر خوری و ملاقات کنی آن گونه که خواهی بدان برخوری و برسی، والسلام[۲۷۱]؛

به فکر آخرت باش و عمل صالح برای خویش ذخیره کن که از رسیدن و دیدار با آن خشنود شوی و چیزی که بعد از مرگ به جای بگذاری، چنین نیست که برای تو سود و نفع برساند و آخرت تو را آباد سازد.[۲۷۲]

سؤال فقهی

مکاتبات ابن عباس با علی(ع) تنها جنبه سیاسی نداشت، بلکه آنجا که به مشکل فقهی برمی‌خورد، از حضرت استمداد میطلبید؛ از جمله نوشته اند: فراس از شعبی نقل کرده، ابن عباس در نامه‌ای که از بصره برای امیرالمؤمنین(ع) ارسال کرد، از وی درباره سهم ارث جد که همراه شش برادر جزو وراث است، پرسید. حضرت در پاسخ وی نوشت: «او را مانند یکی از آن شش تن در ارث قرار ده و نامه مرا از بین ببر» [۲۷۳]؛

این نامه در کتاب‌های گوناگون اهل سنت ذکر شده و در کتاب من لا یحضره الفقیه آن را فضل بن شاذان به نقل از فراس و او از شعبی آورده است[۲۷۴].

این که حضرت دستور محو نامه را داده نشان می‌دهد که با دیدگاه‌های مشهور جامعه در آن زمان هماهنگ نبوده است. امام باقر(ع) نیز درباره ارث جد می‌فرماید: «کسی را نمی‌شناسم که در این باره به رأی خود فتوا نداده باشد، جز علی(ع) که او برابر سخن پیامبر نظر داده است»[۲۷۵].[۲۷۶]

ترک دنیا

امیرالمؤمنین(ع) در نامه‌ای به عبدالله نوشت: «اما بعد، تو بر مرگ خود پیشی نمی‌گیری و آنچه برای تو نیست روزی تو نمی‌گردد. بدان که روزگار دو روز است روزی به سود تو و روزی به زیانت و بدان که دنیا سرای گردش خوشی‌ها و حکومت‌هاست. پس آنچه از آن برای تو باشد با ضعفت به تو می‌رسد و آنچه علیه تو باشد، با توانایی نمی‌توانی جلو آن را بگیری»[۲۷۷].[۲۷۸]

نامه به عبدالله و مردم بصره برای جنگ با معاویه

امیرالمؤمنین(ع) قبل از جنگ صفین نامه‌ای به عبدالله بن عباس نوشت و در آن او و مردم بصره را به جنگ با معاویه دعوت کرد: «اما بعد، مسلمانان و مؤمنانی را که در منطقه تو هستند به نزد من گسیل دار و آزمون مرا از ایشان و گذشت مرا از آنان (در جنگ جمل) خاطر نشان کن و ادامه علاقه ام را نسبت به آنها یادآور شو و آنان را به جهاد تشویق کن و از فضیلتی که در این کار برای آنان است، آگاهشان ساز. و السلام»[۲۷۹]؛

چون نامه امیرالمؤمنین(ع) به عبدالله بن عباس رسید. در جمع مردم بصره ایستاد و نامه را برای آنان قرائت کرد و بعد از حمد و ثنای الهی چنین گفت: «ای مردم، برای عزیمت نزد امام خود آماده شوید و سبک و سنگین با ساز و برگ (خفافا و ثقالاً) حرکت کنید و با مال و جان خویش به جهاد پردازید؛ زیرا شما با گروهی که حرام خدا را حلال شمرده و از حق منحرف شده‌اند و حکم کتاب خدا را نمی‌شناسند و مقید به دین حق نیستند پیکار می‌کنید. همراه با امیرمؤمنان و پسر عم رسول خدا(ص)، کسی که به معروف فرمان می‌دهد و از منکر نهی می‌کند. او بر حق میرزمد و به راه هدایت می‌رود و به حکم قرآن فرمان می‌دهد، کسی که در حکومت خود رشوه نمی‌دهد و از تبهکاران تملق نمی‌نماید و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامت گری نمی‌هراسد».

با پایان یافتن سخنان عبدالله، احنف بن قیس برخاست و در پاسخ به این درخواست گفت: آری، به خدا سوگند که ما به تو پاسخ مثبت می‌دهیم و همراهت چه آسان و چه دشوار و چه با رضا و چه ناگوار رهسپار می‌شویم و در این کار، خیر را در نظر می‌گیریم و از خداوند امید پاداشی بزرگ داریم.

دیگر مردم نیز به درخواست عبدالله پاسخ مثبت دادند. عبدالله همراه مردم بصره آماده حرکت به طرف کوفه شد و ابو اسود دولی را به جانشینی خود در بصره گمارد[۲۸۰]. بنا به نقل بلاذری، ابواسود دولی را به عنوان پیشنماز مردم و زیاد بن ابیه را به عنوان مسئول خراج در بصره برگزید[۲۸۱]. آنچه مسلم است این که اختیارات حکومتی به ابواسود واگذار شده است و عبدالله همراه با رؤسای پنجگانه بصره به طرف کوفه حرکت کرد. خالد بن معمر سدوسی پیشوای بکر بن وائل و عمرو بن مرجوم عبدی، رئیس عبد القیس، صبرة بن شیمان ازدی پیشوای ازد و احنف بن قیس بزرگ تمیم بنی ضبه و رباب و شریک بن اعور پیشوای «عالیه». آنان در حالی به دیدار علی(ع) شتافتند که آن حضرت در نخیله اردو زده بود و مردم را برای جنگ با شامیان و معاویه آماده می‌کرد[۲۸۲].[۲۸۳]

منابع

پانویس

  1. رجال، شیخ طوسی، ص۴۲؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۹۳۳.
  2. اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷. در حالی که پدرش هنوز مسلمان نبود؟! بعید نیست این خبر از اخباری باشد که در عهد عباسیان برای چاپلوسی درباره آنان ساخته شده باشد. (یوسفی غروی)
  3. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۹۳۵. شاید به شکل دحیة بن خلیفه کلبی و نه به صورت واقعی. (یوسفی غروی)
  4. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۳-۹۳۴.
  5. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۲، ص۲۰۸.
  6. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۷۵-۳۷۶.
  7. رجال الطوسی، شیخ طوسی، ص۴۲؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۴.
  8. معجم الصحابه، ابن قانع، ص۵۰۱. البته او در تفسیر شاگرد امام علی (ع) بوده است.
  9. الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۱۲۵.
  10. اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷.
  11. « اَللَّهُمَّ فَقِّهْهُ فِي اَلدِّينِ وَ عَلِّمْهُ اَلتَّأْوِيلَ »؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۴.
  12. «اللَّهُمَّ بَارِكْ فِيهِ وَ اجْعَلْهُ مِنْ عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ »؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۵.
  13. «بگو: به بخشش خداوند و به بخشایش وی- آری، به آن- باید شاد گردند، این از آنچه فراهم می‌آورند بهتر است» سوره یونس، آیه ۵۸.
  14. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۲۷.
  15. «اگر شما دو زن به درگاه خداوند توبه کنید (بسی شایسته است) چرا که به راستی دلتان برگشته است و اگر از هم در برابر پیامبر پشتیبانی کنید بی‌گمان خداوند و جبرئیل و (آن) مؤمن شایسته، یار اویند و فرشتگان هم پس از آن پشتیبان وی‌اند» سوره تحریم، آیه ۴.
  16. تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۲۵.
  17. اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷.
  18. "اليوم مات رباني هذه الامة"؛ معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۱، ص۲۴۵.
  19. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۷۷-۳۷۸.
  20. «احْفَظْ اللَّهَ يَحْفَظْكَ، احْفَظْ اللَّهَ تَجِدْهُ تُجَاهَكَ، إِذَا سَأَلْتَ فَاسْأَلْ اللَّهَ، وَإِذَا اسْتَعَنْتَ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ، وَاعْلَمْ أَنَّ الْأُمَّةَ لَوْ اجْتَمَعَتْ عَلَى أَنْ يَنْفَعُوكَ بِشَيْءٍ لَمْ يَنْفَعُوكَ إِلَّا بِشَيْءٍ قَدْ كَتَبَهُ اللَّهُ لَكَ، وَلَوْ اجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ يَضُرُّوكَ بِشَيْءٍ لَمْ يَضُرُّوكَ إِلَّا بِشَيْءٍ قَدْ كَتَبَهُ اللَّهُ عَلَيْكَ، رُفِعَتْ الْأَقْلَامُ وَجَفَّتْ الصُّحُفُ»؛ اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۷.
  21. «و کافران می‌گویند: چرا نشانه‌ای از پروردگارش بر او فرو فرستاده نشده است؟ تو، تنها بیم‌دهنده‌ای و هر گروهی رهنمونی دارد» سوره رعد، آیه ۷.
  22. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۱۷.
  23. «ای مؤمنان! (به پیامبر) نگویید با ما مدارا کن، بگویید: در کار ما بنگر، و سخن نیوش باشید و کافران عذابی دردناک خواهند داشت» سوره بقره، آیه ۱۰۴.
  24. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۴۳۰.
  25. "انك عبقريهم"اشاره دارد به آیه ۷۶ سوره الرحمن.
  26. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۳۲۹.
  27. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۷۸-۳۷۹.
  28. وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۵۰۲ - ۵۰۰.
  29. وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۵۰۲ - ۵۰۰.
  30. وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۵۵۳.
  31. وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۵۱۳؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۹.
  32. شقشقیه: چیزی است مثل شش (ریه) که شتر هنگام هیجانی شدن و عصبانی شدن از دهانش خارج می‌کند تا مردم از او دور شوند. اما امام (ع) سخن خود را به شقشقیه شتر تشبیه فرموده است تا عمق حزن و ناراحتی خود را بیان کند که در نهایت به دلیل فاصله افتادن میان سخنرانی امام (ع) به وسیله نامه مردی عراقی، به آرامش و سکون منتهی شد.
  33. علل الشرایع، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۲۸۵. ابان بن تغلب از عکرمه و او از عبدالله بن عباس نقل می‌کند که در حضور امیرالمؤمنین (ع) بودم و از خلافت یاد کردم. حضرت فرمودند: آگاه باش! به خدا سوگند، پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی در بر خود کرد، در حالی که می‌دانست موقعیت من مانند موقعیت قطب است به سنگ آسیا. علوم و معارف از سرچشمه من هم‌چون سیل سرازیر می‌شوند و هیچ پرنده‌ای در فضای علم به اوج من نمی‌رسد. پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی کرد. و در کار خویش اندیشیدم که آیا با دست بریده (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده و حق خویش را مطالبه کنم یا آنکه بر تاریکی گمراهی صبر کنم! آن گمراهی که در آن نوباوگان، پژمرده و پیران، فرسوده می‌شوند. مؤمن رنج می‌کشد تا به لقاء پروردگارش می‌پیوندد. پس دیدم صبر کردن بر این شدت ظلمت از خردمندی است، پس صبر کردم در حالی که در چشمم خاشاک بود و آزارم می‌داد و در گلویم استخوان بود که عیش مرا تیره و تار کرده بود. میراث خود (خلافت) را تاراج شده می‌دیدم، تا اینکه اولی راه خود را به پایان رسانید و به خانه ابدی شتافت و پیش از مردنش، خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت؛ عجبا که او در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را طلب می‌کرد ولی وقتی چند روز از عمرش مانده بود، خلافت را برای عمر وصیت می‌کرد و بدین ترتیب خلافت را در جای سنگلاخ و ناهمواری قرار داد. خلیفه بعدی تند سخن بود و زخم زبان داشت؛ ملاقات با وی رنج‌آور بود، اشتباهاتش در مسائل دینی بسیار و عذرخواهی‌اش در آنچه به غلط فتوا می‌داد، بی‌شمار بود. پس صاحب این طبیعت با غلظت، چون سوار ناقه سرکش است که رام نشده باشد؛ اگر مهار آن ناقه را بکشد تا سر بالا کند، از رفتار ایستاده و دیگر حرکت نمی‌کند و اگر مهارش را رها کند و آن را به حال خود واگذارد، راکبش را در پرتگاه خواهد انداخت. پس قسم به بقاء حق عزوجل که مردم در زمان او به حالات دگرگون و راه رفتن در عرض طریق بی‌استقامت و گرفتاری‌ها مبتلا شدند و او با دو نفر دیگر که بردن نامشان زشت است، عامل چه نابسامانی‌ها بودند. پس من هم در این مدت طولانی صبر کردم و با سختی و محنت و غم هم آغوش بودم تا زمانی که ابن خطاب نیز درگذشت و راه خود را پیمود و خلافت را در میان جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنان گمان کرد. پس خدایا! از تو یاری می‌طلبم از شر شورایی که تشکیل شد. چگونه مردم مرا با نفر اول آنها (ابوبکر) برابر کردند تا جایی که امروز با این افراد شوری هم ردیف شدم. پس یکی از آن پنج نفر سعد بن وقاص به خاطر کینه‌ای که از من در دل داشت، دست از حق شست و به راه باطل گام نهاد و دیگری عبدالرحمن بن عوف به خاطر خویش بودن خود با عثمان از من اعراض کرد تا اینکه (در نهایت) سوم ایشان (عثمان) برخاست و مقام خلافت را به ناحق اشغال کرد، در حالی که هر دو جانب خود را بار کرد (بیت المال را حیف و میل کرد)؛ مانند شتری که به واسطه کثرت آشامیدن، هر دو جانبش بر آمده باشد. فرزندان پدرش (بنی امیه و خویشان عثمان) با او یار و یاور شدند و مال خدا را می‌خوردند مانند خوردن شتری که علف‌های سبز بهاری را با میل می‌خورد تا اینکه بالاخره کردار و عملش سبب سرعت در قتل او شد و پری شکم، او را به رو انداخت. پس از کشته شدن عثمان هیچ چیز مرا به صدمه نینداخت مگر اینکه مردم هم‌چون موی گردن کفتار به دورم ریخته، از همه طرف به من هجوم آوردند، به طوری که از کثرت ازدحام، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد تا این که بیعت آنان را قبول کرده و به امر خلافت مشغول شدم ولی جمعی (مانند طلحه و زبیر و...) بیعت‌شان را شکستند و گروهی دیگر فاسق شده و جماعتی دیگر از زیر بار بیعتم خارج شدند؛ گویا اینان کلام خدا را نشنیده‌اند: ﴿تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین؛ ما آن خانه آخرت «بهشت ابدی» را برای آنان که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، قرار داده‌ایم و حسن عاقب مخصوص پرهیزکاران است. آری، به خدا سوگند این آیه را شنیده و حفظ کرده‌اند و لکن دنیا در چشم‌های آنان آراسته شده و زینت آن ایشان را فریفته است. آگاه باشید! سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را خلق کرده، اگر حضور حاضرین نبود و یاری نمی‌کردند که حجت تمام شود و اگر نبود عهدی که خدای عزوجل از دانایان گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند، هر آینه، ریسمان و مهار شتر (خلافت) را بر کوهان آن می‌انداختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن آب می‌دادم! (مانند ایام گذشته از این خلافت چشم‌پوشی می‌کردم). محققا فهمیده‌اید که دنیای شما نزد من، بی‌مقدار‌تر از عطسه یک بز ماده است. راوی (عبدالله بن عباس) گوید: کلام حضرت که به اینجا رسید، شخصی از اهل عراق نامه‌ای به آن حضرت داد. امام کلام خود را قطع کرد و نامه را از او گرفت به ایشان گفتم: کاش سخنان‌تان را ادامه می‌دادید. حضرت فرمود: ای ابن عباس، آن زمان که گرم سخن بودم و واقعیات را بیان می‌کردم، دور شد، گویا آن سخنان شقشقه شتری بود و باز در جای خود آرام و قرار گرفت. ابن عباس می‌گوید: به خدا سوگند، اندوهگین نشده‌ام بر هیچ کلامی مثل اندوه قطع شدن کلام امیرالمؤمنین (ع) که به آنجایی که حضرت می‌خواستند آن را برسانند، نرسید.
  34. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۷۳-۳۷۴.
  35. «مَنْ سَبَّ عَلِيًّا فَقَدْ سَبَّنِي، وَمَنْ سَبَّنِي فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ تَعَالَي»؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۴۲۳.
  36. «داوری جز با خداوند نیست» سوره انعام، آیه ۵۷.
  37. «دادگر از خودتان بر (همگونی) آن (با شکار) حکم کنند» سوره مائده، آیه ۹۵.
  38. «و اگر از ناسازگاری آنان نگرانید، چنانچه در پی اصلاح باشند داوری از خویشان مرد و داوری از خویشان زن برانگیزید تا خداوند میان آن دو آشتی برقرار کند که خداوند دانایی آگاه است» سوره نساء، آیه ۳۵.
  39. «پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسران او، مادران ایشانند» سوره احزاب، آیه ۶.
  40. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۲، ص۱۶۸.
  41. الامالی، شیخ طوسی، ج۱، ص۱۱.
  42. الخصال، شیخ صدوق، ص۴۷۷، حدیث ۴۱.
  43. مروج الذهب ال، مسعودی، (ترجمه: پاینده)، ج۲، ص۵۵.
  44. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۸۳-۳۸۶.
  45. "إِنَّ اَلرَّزِيَّةَ كُلَّ اَلرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ بَيْنَ كِتَابِهِ"؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۴۳-۲۴۴.
  46. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۸۷.
  47. مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۰۱.
  48. مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۹.
  49. مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج۳، ص۴۰۰.
  50. «همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد می‌گویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  51. الامامة و السیاسیه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۱۷۵.
  52. تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۳۸۳-۳۸۴.
  53. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۴۷-۲۵۰.
  54. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۸۷-۳۹۰.
  55. «برآنند که نور خداوند را با دهان‌هاشان خاموش گردانند و خداوند جز این نمی‌خواهد که نورش را کمال بخشد هر چند کافران نپسندند» سوره توبه، آیه ۳۲.
  56. کتاب سلیم بن قیس هلالی، سلیم بن قیس، ص۲۰۲؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۰، ص۱۲۹.
  57. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۹۱-۳۹۲.
  58. رجال الکشی، کشی، ص۴۰ - ۳۹.
  59. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۹۲-۳۹۴.
  60. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۴، ص۸۶.
  61. تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۱۴۱.
  62. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۹۴-۳۹۶.
  63. تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۱۴۳.
  64. رجال الکشی، کشی، ص۶۰.
  65. قاموس الرجال، شوشتری، ج۶، ص۴۴۳.
  66. نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص۵۴۶، خطبه ۱۷۱.
  67. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۹۶-۳۹۸.
  68. الفتوح، ابن اعثم کوفی، ج۴، ص۲۴۱-۲۴۲.
  69. أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَلْمَرْءَ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَ يَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَهُ مِنْ آخِرَتِكَ وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا وَ مَا نِلْتَهُ مِنَ اَلدُّنْيَا فَلاَ تُكْثِرَنَّ بِهِ فَرَحاً وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلاَ تَأْسَفَنَّ عَلَيْهِ حَزَناً وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ اَلْمَوْتِ ؛ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۰۵.
  70. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۸، ص۵۷.
  71. رجال الکشی، کشی، ص۳۹ - ۳۰.
  72. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۹ باب الحجه.
  73. تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۳۰۱.
  74. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۸، ص۵۷.
  75. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۳۹۸-۴۰۱.
  76. طبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۵۴.
  77. معجم الصحابه، ابن قانع، ص۵۰۱.
  78. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۳۶۹.
  79. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۳۶۷.
  80. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۵.
  81. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۷-۹۳۸.
  82. قاموس الرجاس، شوشتری، ج۶، ص۴۹۱.
  83. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۴۰۱-۴۰۳.
  84. اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۸۹.
  85. اَللَّهُمَّ أَحْيِنِي عَلَى مَا أَحْيَيْتَ عَلَيْهِ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ‏ وَ أَمِتْنِي عَلَى مَا مَاتَ عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام‏؛
  86. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۵.
  87. معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۱، ص۲۴۵.
  88. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۹۳۴.
  89. مرادی، حسین، مقاله «عبدالله بن عباس»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۴۰۳-۴۰۴.
  90. العبر، ج۱، ص۶۰۹.
  91. بررسی واقعه دزدی عبدالله بن عباس از بیت‌المال، سایت راسخون.
  92. امامت و سیاست، ص۱۱۶.
  93. حسینی، سید امیر، بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری، ص ۱۴۹.
  94. اسدالغابه، ج۳، ص۱۸۸.
  95. اسدالغابه، ج۳، ص۱۹۰.
  96. الاستیعاب، ج۲، ص۹۳۴.
  97. حسینی، سید امیر، بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری، ص ۱۵۱.
  98. فتوح، ص۷۵۵.
  99. کامل، ج۱۰، ص۲۱۴-۲۱۶.
  100. کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی، ص۲۸۳.
  101. حسینی، سید امیر، بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری، ص ۱۶۵.
  102. جواد فاضل، معصوم دوم، ج۲، ص۸۶.
  103. طه حسین، علی و بنوه، ص۵۵.
  104. ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۳۹۹، ذیل نامه ۲۰؛ قمی، سفینة البحار، ج۱، ص۵۷۹.
  105. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 391 - 392.
  106. «يَا ابْنَ عَبَّاسٍ عَلَيْكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الْعَدْلِ بِمَنْ‏ وُلِّيتَ‏ عَلَيْهِ‏ وَ أَنْ تَبْسُطَ لِلنَّاسِ وَجْهَكَ وَ تُوَسِّعَ عَلَيْهِمْ مَجْلِسَكَ وَ تَسَعَهُمْ بِحِلْمِكَ وَ إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ طِيَرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ إِيَّاكَ وَ الْهَوَى فَإِنَّهُ يَصُدُّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ. وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ فَهُوَ مُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ فَهُوَ مُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ وَ اذْكُرِ اللَّهَ كَثِيراً وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ‏»؛ مفید، الجمل، ص۲۲۴؛ چاپ جدید، ص۴۳۰؛ قسمتی از آن از توسع، [سع] در نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص۱۰۸۰، صبحی صالح، ص۴۶۵؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۴۴۸ و ج۱۰۱، ص۲۶۹؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۳۲۳.
  107. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 392 - 393.
  108. «يَا مَعَاشِرَ النَّاسِ قَدِ اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ الْعَبَّاسِ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ مَا أَطَاعَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنْ أَحْدَثَ‏ فِيكُمْ‏ أَوْ زَاغَ‏ عَنِ الْحَقِّ فَأَعْلِمُونِي أَعْزِلْهُ عَنْكُمْ فَإِنِّي‏ أَرْجُو أَنْ أَجِدَهُ عَفِيفاً تَقِيّاً وَرِعاً وَ إِنِّي لَمْ أُوَلِّهِ عَلَيْكُمْ إِلَّا وَ أَنَا أَظُنُّ ذَلِكَ بِهِ غَفَرَ اللَّهُ لَنَا وَ لَكُمْ»؛ الجمل، ص۲۲۴؛ (چاپ جدید)، ص۴۲۰.
  109. «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ‏ فِي‏ مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ‏»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۱۶۵؛ قاضی نعمان، دعائم الاسلام، ج۱، ص۳۵۰؛ صدوق، خصال، ۵۶۷؛ احمد حنبل، مسند، ج۱، ص، ۱۳۱، علی(ع) از پیامبر، ج۱، ص۳۰۹؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ج۷، ص۷۳۷.
  110. شیخ مفید، الجمل، ص۲۲۵.
  111. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 393 - 394.
  112. شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۸۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۳، ص۲۹۱؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، سال ۶۱ – ۸۰، ص۱۵۰. ابن عبد البر، الاستیعاب، ج۱، ص۵۵۹، ش۱۵۹۷.
  113. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 394.
  114. «اللَّهُمَّ‏ عَلَّمَهُ‏ الْحِكْمَةَ»؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۳، ص۲۹۱؛ ابو نعیم، حلیة الاولیاء ج۱، ص۳۱۵؛ الاستیعاب، ج۱، ص۵۶۰، ش۱۵۹۷.
  115. «اللَّهُمَّ‏ فَقِّهْهُ‏ فِي‏ الدِّينِ‏ وَ انْتَشَرَ مِنْهُ‏ وَ اجْعَلْهُ‏ مِنْ‏ عِبَادِكَ‏ الصَّالِحِينَ‏»؛ الاستیعاب، ج۱، ص۵۶۰، ش۱۵۹۷؛ قمی، سفینة البحار، ج۲، ص۱۵۴، در این جا بخش پایانی آن نیامده.
  116. «اللَّهُمَّ‏ فَقِّهْهُ‏ فِي‏ الدِّينِ‏ وَ عَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ»؛ الاستیعاب، ج۱، ص۵۶۰، ش۱۵۹۷؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، سال ۶۱ – ۸۰، ص۱۵۳؛ شیرازی، درجات الرفیعه، من ۹۹.
  117. صدر، تأسیس الشیعه، ص۳۴۱.
  118. «مَا أَخَذْتَ‏ مِنْ تَفْسِیرُ الْقُرْآنِ فَعَنْ عَلِيِّ‏ بْنِ‏ أَبِي‏ طَالِبٍ‏»حجتی، ابن عباس و مکانته فی التفسیر، ص۲۲، به نقل از زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج۲، ص۱۵۷؛ مشهدی، کنز الدقائق، ج۱، ص۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۱۴۱؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج۱، ص۳۵.
  119. حلی علامه، کشف الحق فی فضائل أمیر المؤمنین، ص۵۹.
  120. سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص۴؛ مرعشی، شرح احقاق الحق، ج۳۳، ص۲۲۵، لَوْ ثُنِّيَتْ‏ لِيَ‏ الْوِسَادَةُ فِي تَفْسِیرِ ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ حِمْلَ بَعِیرٍ.
  121. حجتی، ابن عباس و مکانته فی التفسیر، ص۲۲. به نقل از التفسیر و المفسرون، ج۱، ص۹۰.
  122. ذهبی، تاریخ الاسلام، سال ۶۱ – ۸۰، ص۱۵۱.
  123. دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۶.
  124. دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۶؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۳۱۸.
  125. تاریخ الاسلام، سال ۶۱ - ۸۰، ص۱۵۵، ذهبی سند این حدیث را صحیح می‌داند.
  126. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 395 - 397.
  127. بحار الأنوار، ج۴۰، ص۲۳۵.
  128. فنسنک، کنوز السنة، ص۱۱.
  129. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۵۹.
  130. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۶۱.
  131. دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۶؛ ابن شاذان، الایضاح، ص۳۴۵.
  132. شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص١٩٠.
  133. إِنَّ قُرَيْشاً كَرِهَتْ أَنْ تُجْمَعَ لَكُمُ‏ النُّبُوَّةُ وَ الْخِلَافَةُ
  134. «این از آن روست که آنان آنچه را خداوند فرو فرستاد نپسندیدند بنابراین (خداوند) کردارهایشان را از میان برد» سوره محمد، آیه ۹.
  135. " فلوكان كُلِّ أَمْرٍ تَكْرَهُهُ قُرَيْشٍ يَجِبُ أَنْ لَا يَقَعُ، فَإِنِ النُّبُوَّةِ لَا تَقَعُ لِأَنَّ قُرَيْشاً كَرِهْتَ ذَلِكَ، وَ اللَّهُ عزوجل يَقُولُ: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْوائلی، الامام علی نظرة عصریة جدیده، ص۱۰۶؛ طبری شیعی، المسترشد، ص۶۸۴؛ بحار الأنوار، ج۳۱، ص۷۲؛ شیرازی، درجات الرفیعه، ص۱۰۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۵۳، با اندکی تفاوت و در ج۱، ص۱۸۹، فقط سخن عمر، به ابن عباس را آورده است؛ ابن شاذان، الایضاح، ص۱۶۹. وی موارد دیگری از گفت‌وگوی ابن عباس با عمر در باب خلافت و حقانیت علی ذکر کرده است.
  136. «مَنْ‏ أَحَبَّكَ‏ أَحَبَّنِي‏ وَ مَنْ‏ أَحَبَّنِي‏ أَحَبَّ‏ اللَّهَ وَ مَنْ‏ أَحَبَّ‏ اللَّهَ‏ أَدْخَلَهُ‏ الْجَنَّةُ مُدِلّاً»؛ متقی هندی، کنز العمال، ج۱۳، ص۱۰۳، ح۳۶۳۵۷، به نقل از ابن عساکر، امینی، الغدیر، ج۶، ص۳۴۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۴۷، ص۲۹۲؛ الامام علی نظرة عصریة جدیده، ص۱۰۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۴۶؛ ترجمة الامام علی بن ابی طالب(ع) من تاریخ مدینة دمشق، ج۲، ص۳۸۷، در این دو مدرک اخیر قسمت پایانی نقل که سخنان پیامبر باشد موجود نیست و آقای محمودی در پاورقی آن را از منابع متعدد نقل کرده است به نظر می‌رسد که استنساخ کنندگان تاریخ ابن عساکر این بخش را حذف کرده‌اند.
  137. الغدیر، ج۶، ص۳۲۶.
  138. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۷.
  139. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۰.
  140. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 397 - 400.
  141. دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۵.
  142. دایرة المعارف تشیع، ج۱، ص۳۴۵.
  143. اسم موضعی است در اطراف مدینه از قسمت دریا در مسیر حجاج مصری که دارای ۱۷۰ چشمه بوده و از آن فرزندان امام حسن(ع) بوده است (زبیدی، تاج العروس، ج۲۲، ص۲۲۵؛ دار الهدایه، حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۵۰).
  144. «يَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلَّا أَنْ يَجْعَلَنِي‏ جَمَلًا نَاضِحاً بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدَمَ ثُمَّ هُوَ الآْنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِماً»؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۲۳۵، ص۸۱۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۹۶.
  145. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۶.
  146. ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۳۵.
  147. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 400 - 402.
  148. حسن‌زاده آملی، تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۲۵۱.
  149. نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۰.
  150. تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۲۵۱؛ نهایة الإرب، ج۵، ص١٠١.
  151. .

  152. «الْحَرْبُ‏ خُدْعَةٌ»
  153. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۵۵؛ تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۲۵۱.
  154. و لّه شهرا و اعزله‏ دهراابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۲۳۳.
  155. نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، مترجم، ج۳، ص۳۳۰؛ تاریخ طبری، ج۳، ۴۶۲.
  156. «لَكَ‏ أَنْ‏ تُشِيرَ عَلَيَّ‏ وَ أَرَى فَإِنْ عَصَيْتُكَ فَأَطِعْنِي»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۳۲۱؛ فیض الاسلام، ص۱۲۳۹.
  157. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 402 - 405.
  158. «دَعُونِي‏ وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي‏»نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۹۱، ص۲۷۱.
  159. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه سوم.
  160. «با آنها در کار، رایزنی کن و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن که خداوند توکل کنندگان (به خویش) را دوست می‌دارد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
  161. نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۳۰؛ ابن قتیبه، الإمامة والسیاسه، ج۱، ص۴۸.
  162. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 405 - 409.
  163. « أَلَا تَنْهَى سُفَهَاءِ بَنِي أُمَيَّةَ عَنْ أَعْرَاضِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَبْشَارِهِمُ وَ أَمْوَالِهِمْ! وَ اللَّهِ لَوْ ظَلَمَ عَامِلُ مِنْ عُمَّالِكَ حَيْثُ تَغْرُبَ الشَّمْسُ لَكَانَ إِثْمُهُ مُشْتَرَكاً بَيْنَهُ وَ بَيْنَكَ ‏»؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۱۷۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۱۵؛ طاهر قمی، الاربعین، ص۲۲۷.
  164. «وَ اللَّهِ لَا يَزَالُ‏ غُلَامٌ‏ مِنْ‏ غِلْمَانِ‏ بَنِي أُمَيَّةَ يَبْعَثُ إِلَيْنَا مِمَّا ﴿وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ بِمِثْلِ قُوتِ الْأَرْمَلَةِ، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَأَنْفُضَنَّهَا نَفْضَ الْقَصَّابِ الْوِذَامِ التَّرِبَةَ‏»؛ اصفهانی، الأغانی، ج۱۲، ص۱۴۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۷۶؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۱۲؛ نهج السعاده، ج۱، ص۱۶۴؛ بحار الأنوار، ج۳۱، ص۴۶۹ و ۴۷۱.
  165. «إِنَّ‏ بَنِي‏ أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي‏ تُرَاثَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تَفْوِيقاً، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ...»؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص۱۷۵، خطبه ۷۶؛ صبحی صالح، خطبه ۷۷.
  166. ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج۵، ص۱۷۲.
  167. ابن منظور، لسان العرب، ج۱۵، ص۲۶۳، هیجده جلدی، در واژه و ذم؛ طریحی، مجمع البحرین، ص۴۹۴؛ چاپ سنگی.
  168. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 406 - 407.
  169. نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۲۴؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۷۷.
  170. الجمل، (چاپ جدید) ص۲۳۹ - ۲۴۰.
  171. الجمل، (چاپ جدید) ص۲۰۸.
  172. تاریخ طبری، ج۳، ص۴۶۱.
  173. الجمل، ص۹۹.
  174. الجمل، ص۵۱، ۳۱، ۹۴.
  175. « إِذَا بايَعْتُمْ فَقَدْ قاتلتم »؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۱۱۵؛ بحارالأنوار، ج۳۴، ص۲۸۶.
  176. الجمل، ص۹۷، ۹۸.
  177. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۲۲۳.
  178. دینوری، اخبار الطوال، ص۱۴۳؛ مفید، الجمل، ص۹۵؛ تستری، قاموس الرجال، ج۱، ص۷۱۸.
  179. شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۲۴۷؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۶، ص۷۹.
  180. ثقفی، الغارات، ص۳۹۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۰۲؛ بحار الأنوار، ج۲۸، ص۱۵۳.
  181. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 409 - 412.
  182. «وَ اللَّهِ لَهُمَا أَحَبُّ‏ إِلَيَّ مِنْ‏ أَمْرِكُمْ‏ هَذَا إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا»؛ این قسمت در منابع مختلف موجود است، مجموعه ورام، ج۱، ص۹؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۰۱؛ بحار الأنوار، ج۴۰، ص۳۲۸.
  183. «فَإِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً(ص) وَ لَيْسَ‏ فِي‏ الْعَرَبِ‏ أَحَدٌ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ أَمَ وَ اللَّهِ مَا زِلْتُ فِي سَاقَتِهَا مَا غَيَّرْتُ وَ لَا خُنْتُ حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ أَمَ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا عَنْ عَهْدٍ إِلَيَّ فِيهِ أَمَ وَ اللَّهِ لَأَبْقُرَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ خَاصِرَتِهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيِّزِنَا» مفید، الارشاد، ترجمه رسولی، ج۱، ص۲۴۱؛ چاپ جدید، عربی، ج۱، ص۲۴۸. [وَ إنی لصاحبهم بالأمس کما أنا صاحبهم الیوم] آن‌چه در قلاب آمده از نهج البلاغه است و سخنان حضرت با تفاوت اندک در نهج البلاغه در خطبه ۱۰۳ و ۳۳ آمده است. فیض الاسلام، ص۱۱۱،۳۰۷؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۷۲.
  184. «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي‏ سُلْطَانٍ‏ وَ لَا الْتِمَاسَ‏ شَيْ‏ءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۳۱، ص۱۸۹.
  185. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 412 - 415.
  186. الجمل، ص۲۶۱.
  187. الجمل، مفید، ص۱۴۶ و چاپ، جدید، ص۲۶۵. در رابطه با کیفیت همراهی مردم کوفه و مخالفت ابوموسی به جلد اول فصل کارگزاران کوفه مراجعه شود.
  188. الجمل، چاپ جدید، ص۲۷۲.
  189. الجمل (چاپ جدید)، ص۲۹۳؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار، ج۲، ص۲۸۵، ح۵۹۸. عدد، شش هزار و پانصد ذکر شده.
  190. بحار الأنوار، ج۴۲، ص۱۴۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۸۷.
  191. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۷.
  192. الجمل (چاپ جدید)، ص۲۹۴.
  193. الجمل (چاپ جدید)، ص۳۱۹؛ ذهبی، تاریخ الاسلام (عهد الخلفاء)، ص۴۸۵.
  194. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 415 - 418.
  195. «من کان له ابن عم مثل ابن عباس فقد أقر الله عینه»؛ شیرازی، درجات الرفیعه ص۱۰۸؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۸۴.
  196. نهج البلاغه، خطبه ۳۱، فیض الاسلام، ص۱۰۶؛ صبحی صالح، ص۷۴.
  197. الجمل، ص۳۱۷ – ۳۱۸.
  198. الجمل، ص۳۱۵؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار، ج۱، ص۳۳۸، حدیث ۳۰۴.
  199. الجمل، ص۳۱۷.
  200. نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۴۴.
  201. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 418 - 419.
  202. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳؛ رجال کشی، (اختیار معرفة الرجال)، ص۵۸؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.
  203. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۲۹.
  204. الجمل، چاپ جدید، ص۴۱۵، برابر نقل مسعودی حضرت بیست زن و سی مرد و عبدالرحمن بن ابوبکر، همراه عایشه به مدینه فرستاد (مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۰). درست محمد بن ابی بکر است.
  205. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳.
  206. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 419 - 420.
  207. امین، أعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۷؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۳۳۹.
  208. ابوبکره جزو شخصیت‌های با سابقه بصره بود، از زمانی که بصره تبدیل به شهر شد وی در آنجا سکونت داشت، فرزندش عبد الرحمان را اولین مولود شهر بصره دانسته‌اند. وی و سه برادر مادریش به نام‌های نافع و زیاد و شبل گواهی به زنای مغیرة بن شعبه در بصره دادند و بعد از این که زیاد نزد عمر شهادت خود را پس گرفت. خلیفه سه تن دیگر را حدّ قذف (تهمت زنا) زد آن دو اظهار توبه کردند. ولی ابوبکره بر شهادت خود پای فشرد. عمر خواست دو مرتبه او را حدّ زند. علی(ع) فرمود اگر او را حد بزنی چهار شهادت کامل می‌گردد. از این رو عمر از وی دست برداشت. ابوبکره به امر به معروف و نهی از منکر اهتمام میورزید و دوبار بدین جهت کتک خورد که بنا به قولی دربار دوم در هنگام حکومت سمرة بن جندب بر بصره مریض و به قولی از دنیا رفت. (ر.ک: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۲۴۲؛ حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۳۲؛ ابن شاذان، الایضاح، ص۵۴۵، شرح حال وی و پسرش عبدالرحمان را در جلد سوم همین کتاب مطالعه نمایید).
  209. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۳۱؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۲۴۲.
  210. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 420 - 421.
  211. نهج البلاغه، آغاز نامه ۲۰، فیض الاسلام، ص۸۷۰.
  212. یعقوبی، البلدان، ترجمه آیتی، ص۵۷؛ جلد اول همین اثر کارگزاران سیستان؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۶۲۲.
  213. ر.ک: ثقفی، الغارات، ص۲۴۷.
  214. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۸، ص۲۹۵.
  215. قاضی نعمان، دعائم الاسلام، ج۲، ص۱۷۶؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج۲، ص۴۵۰.
  216. تاریخ طبری، ج۴، ص۱۰۶؛ سیمای کارگزاران، ج۱، کارگزاران فارس.
  217. الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۱۰ و ۲۱۹.
  218. تاریخ الاسلام سال ۸۱ - ۱۰۰، ص۵۲۰.
  219. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۸۲؛ ثقفی، الغارات، ص۲۶۷، ۲۶۶.
  220. ر.ک: تاریخ الاسلام، ص۵۱۹، سال ۱۰۰ – ۸۱. ابوساسان با این که جوان بود به دستور علی(ع) در جنگ جمل پرچمدار بکر بن وائل و فرمانده پیاده‌های آنها بود. (بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۶۸؛ الجمل، ص۳۲۰) و در جنگ صفین حضور فعال داشت و فرمانده ربیعه و در این زمان سنش به ۱۹ سال میرسید. (ر.ک: وقعة صفین، ص۲۸۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۲۲۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۲؛ تهذیب تاریخ مدینة دمشق، ج۴، ص۳۷۹؛ دینوری، أخبار الطوال، ص۱۷۲).
  221. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۴۹.
  222. «غُرِّي‏ غَيْرِي‏، غُرِّي‏ غَيْرِي‏»؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۱۳۳.
  223. دایرة المعارف تشیع، ج۳، ص۲۶۲.
  224. «سَعِ‏ النَّاسَ‏ بِوَجْهِكَ‏ وَ مَجْلِسِكَ‏ وَ حُكْمِكَ وَ إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ»؛ نهج البلاغه، نامه ۷۶، فیض الاسلام، ص۱۰۸۰؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۴۲۴؛ الامامة والسیاسه، ج۱، ص۸۵ با اضافات.
  225. مفید، الجمل، ص۲۲۴، به صفحات اولیه شرح حال ابن عباس مراجعه شود.
  226. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 421 - 424.
  227. جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص١٠٠.
  228. نهج البلاغه، نامه ۷۶، فیض الاسلام، ص۱۰۸۰؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۴۲۴؛ الامامة و السیاسه، ج۱، ص۸۵، با اضافات.
  229. جاحظ، البیان و التبیین، ج۱، ص۷۴ و ۲۱۵.
  230. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۳۲۰.
  231. بیهقی، سنن الکبری، ج۴، ص۱۶۸.
  232. روحانی، تفسیر کلامی قرآن، ص۱۳۳.
  233. "كَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ بِالْبَصْرَةِ يَأْخُذُ صدقاتنا حَتَّى دساتج الْكُرَّاثِ"؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۸۵.
  234. طوسی، خلاف، ج۲، ص۶۲.
  235. ابن قدامه، المغنی، ج۲، ص۲۹۳-۲۹۴.
  236. ابن قدامه، المغنی، ج۲، ص۳۳۵.
  237. «لَيْسَ فِى الْخَضْرَاوَاتِ صَدَقَةٌ»؛ ابن قدامه، المغنی، ج۲، ص۲۹۴؛ طوسی، خلاف، ج۲، ص۶۳.
  238. ابن حزم، المحلی، ج۵، ص۲۱۲، کتاب زکاة.
  239. مسلم، صحیح، ج۷۲ ص۱۵۲، باب جمع بین الصلاتین و چاپ دیگر، ج۱، ص۴۹۱، حدیث ۷۰۵؛ ابن حزم، المحلی، ج۳، ص۱۸۶؛ احمد حنبل، مسند، ج۱، ص۲۵۱؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۳۰۳؛ بیاضی، صراط المستقیم، ج۳، ص۲۹۱؛ عاملی شرف الدین، مسائل فقهیه، ص۱۱.
  240. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 426 - 429.
  241. عول آن است که در برخی موارد که زن و یا شوهر ارث برند، سهام ارث ورثه زیاده از حصه‌های مفروض ارث است. در نتیجه تقسیم ارث دچار کمبود می‌شود. اهل سنت این نقصان را متوجه تمام ورثه می‌دانند. و شیعه معتقد است که سهم ارث زوجین و والدین کم نمی‌شود؛ چراکه نقصان متوجه کسانی می‌گردد که زیادی به آنها می‌رسد. (ر.ک: عاملی، اللمعة الدمشقیه، ج۸، ص۸۶ و ۲۵۱؛ کلینی، کافی، ج۷، ص۸۰).
  242. «جز آنان که ایمان دارند و کارهای شایسته انجام می‌دهند و خداوند را بسیار یاد می‌کنند و پس از آنکه ستم دیده باشند داد می‌ستانند و آنان که ستم ورزیده‌اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.
  243. مفید، امالی، ص۴۷ و ۲۸۶؛ طوسی، امالی، ص۶۴ و ۱۰۰؛ بحار الأنوار، ج۱۰۱، ص۳۳۳؛ شیرازی، درجات الرفیعه، ص۱۲۷.
  244. ر.ک: مفید، الاعلام، ص۶۷؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۹۰؛ نجات، عول و تعصیب، ص۴۱۳.
  245. فروع الکافی، ج۷، ص۷۸؛ وسائل الشیعه، ج۱۷، ص۴۲۶.
  246. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۱؛ قاضی نعمان، شرح الاخبار، ج۲، ص۵۰۰، در مکه؛ بحار الأنوار، ج۲۷، ص۳۲۰؛ ج۲۸، ص۲۴۸.
  247. طبری شیعی، المسترشد، ص۲۵۹.
  248. محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۳۵۴. در نقل کافی آمده است «امت در چیزی از امر خدا نزاع نمی‌کرد جز این که علم آن از کتاب خدا نزد ما بود».
  249. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 429 - 430.
  250. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۳۲۰.
  251. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۳۲۰.
  252. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۳۱۳.
  253. الأغانی، ج۲۲، ص۲۲۹.
  254. جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص۱۸۰.
  255. بیهقی، سنن الکبری، ج۱، ص۱۸۵؛ ج۳، ص۱۸۵، به نقل از صحیح بخاری و صحیح مسلم.
  256. بیهقی، سنن الکبری، ج۱، ص۹۳.
  257. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 431 - 433.
  258. ابن میثم می‌نویسد: گفته شده که این قرابت در الیاس بن مضر است که بنی تمیم به بنی هاشم متصل می‌گردد. ر.ک: شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۳۹۷.
  259. « أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ خَيْرَ اَلنَّاسِ عِنْدَ اَللَّهِ غَداً أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِهِ فِيمَا عَلَيْهِ وَ لَهُ وَ أَقْوَاهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّاً أَلاَ وَ إِنَّهُ بِالْحَقِّ قَامَتِ اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ فِيمَا بَيْنَ اَلْعِبَادِ فَلْتَكُنْ سَرِيرَتُكَ فِعْلاً وَ لْيَكُنْ حُكْمُكَ وَاحِداً وَ طَرِيقَتُكَ مُسْتَقِيمَةً»(این بخش نامه را ابن میثم (شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۳۹۵)، نقل کرده و در نهج البلاغه نیست؛ آملی حسن زاده، تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۳۰۹؛ بحار الأنوار، (چاپ کمپانی)، ج۸، ص۶۳۴، چاپ جدید، ج۳۳، ص۴۹۳).« وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ. وَ قَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُكَ لِبَنِي تَمِيمٍ وَ غِلْظَتُك عَلَيْهِمْ وَ إِنَّ بَنِي تَمِيمٍ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلَّا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لَا إِسْلَامٍ وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِيعَتِهَا فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ رَحِمَكَ اللَّهُ فِيمَا جَرَى عَلَى يَدِكَ وَ لِسَانِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ شَرٍّ فَإِنَّا شَرِيكَانِ فِي ذَلِكَ وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّي بِكَ وَ لَا يَفِيلَنَّ رَأْيِي فِيكَ وَ السَّلَامُ»؛ نهج البلاغه، نامه ۱۸، فیض الاسلام، ص۸۶۷.
  260. «فَإِنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ الشَّيْطَانِ فَلَا تَفْتَحَنَّ عَلَى يَدِ أَحَدٍ مِنْهُمْ بَاباً لَا نُطِيقُ سَدَّه نَحْنُ وَ لَا أَنْتَ وَ السَّلَامُ» آغاز نامه: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ خَيْرَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَقْوَمُهُمْ لِلَّهِ بِالطَّاعَةِ فِيمَا لَهُ وَ عَلَيْهِ وَ أَقْوَلُهُمْ بِالْحَقِّ وَ لَوْ كَانَ مُرّاً فَإِنَّ الْحَقَّ بِهِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ لْتَكُنْ سَرِيرَتُكَ كَعَلَانِيَتِكَ وَ لْيَكُنْ حُكْمُكَ وَاحِداً وَ طَرِيقَتُكَ مُسْتَقِيمَةً فَإِنَّ الْبَصْرَةَ...»؛ (منقری، وقعة صفین، ص۱۰۶؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۴۰۱؛ سپهر، ناسخ التواریخ، حضرت علی(ع)، ج۱، ص۳۸۹).
  261. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 434 - 436.
  262. «أَمَّا بَعْدُ فَلَا يَكُنْ حَظُّكَ فِي وِلَايَتَكَ مَا لَا تَسْتَفِيدُهُ وَ لَا غَيْظاً تَشْتَفِيهِ وَ لَكِنْ إِمَاتَةَ بَاطِلٍ وَ إِحْيَاءَ حَقٍّ»؛ بحار الأنوار، ج۴۰، ص۳۲۸؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۸؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۰۱.
  263. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 436 - 437.
  264. «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ. أَمَّا بَعْدُ فَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ عَبْدِهِ وَ رَسُولِهِ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ قَدِمَ عَلَيَّ رَسُولُكَ وَ ذَكَرْتَ مَا رَأَيْتَ وَ بَلَغَكَ عَنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ بَعْدَ انْصِرَافِي وَ سَأُخْبِرُكَ عَنِ الْقَوْمِ هُمْ بَيْنَ مُقِيمٍ لِرَغْبَةٍ يَرْجُوهَا أَوْ عُقُوبَةٍ يَخْشَاهَا فَأَرْغِبْ رَاغِبَهُمْ بِالْعَدْلِ عَلَيْهِ وَ الْإِنْصَافِ لَهُ وَ الْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ حُلَّ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ لِأُمَرَاءِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ فِي قُلُوبِهِمْ عَظْمٌ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ انْتَهِ إِلَى أَمْرِي وَ لَا تَعِدْهُ وَ أَحْسِنْ إِلَى هَذَا الْحَيِّ مِنْ رَبِيعَةَ وَ كُلِّ مَنْ قِبَلَكَ فَأَحْسِنْ إِلَيْهِمْ مَا اسْتَطَعْتَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ السَّلَامُ. وَ كَتَبَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي رَافِعٍ فِي ذِي الْقَعْدَةِ سَنَةَ سَبْعٍ وَ ثَلَاثِينَ»؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۰۵؛ آملی حسن زاده، تکملة منهاج البراعه، ج۱۸، ص۳۸؛ سپهر، ناسخ التواریخ، ج۵، ص۱۶۴، و چاپ مطبوعات دینی، زندگانی حضرت علی، ج۱، ص۳۸۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص١٨٣؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۰۰، نقل آن با ابن ابی الحدید یکی است و آغار نامه تفاوت دارد و جمله فانه ليس... الا قليل منهم در آن نیست؛ محمودی، نهج السعاده، ج۴، ص۱۲۹؛ حلوانی، نزهة الناظر، ص۲۸، در کتاب ابو هلال عسکری «الصناعتین الکتابة و الشعر، ص۲۲۱» دو جمله از این نامه آمده که حضرت به ابن عباس فرمود: «أرغب راغبهم و احلل عقدة الخوف عنهم».
  265. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 437 - 438.
  266. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ. أَمَّا بَعْدُ فَانْظُرْ مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ مِنْ غَلَّاتِ الْمُسْلِمِينَ وَ فَيْئِهِمْ فَاقْسِمْهُ مَنْ قِبَلَكَ حَتَّى تُغْنِيَهُمْ وَ ابْعَثْ إِلَيْنَا بِمَا فَضَلَ نَقْسِمْهُ فِيمَنْ قِبَلَنَا وَ السَّلَامُ»؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۰۱؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۰۶؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۲۱؛ سپهر، ناسخ التواریخ، ج۵، چاپ رحلی، ص۱۶۵ و چاپ دیگر، زندگانی حضرت علی، ج۱، ص۳۸۹؛ اتابکی، پیکار صفین، ترجمه، وقعه صفین، ص۱۴۹. در برخی ترجمه‌ها «من قبلنا» را به کارگزاران ترجمه کرده‌اند که صحیح نیست.
  267. ر.ک: سیمای کارگزاران، ج۱، ص۱۱۰؛ و ویرایش دوم، ص۱۲۷؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه ۶۷، ص۱۰۶۴.
  268. ر.ک: سیمای کارگزاران، ج۱، کارگزار جبل، ص۳۷۹؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۱۶۶.
  269. کوفی، مناقب الامام امیر المؤمنین علی بن أبی طالب(ع)، ج۲، ص۷۳، حدیث ۵۵۸.
  270. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 438 - 440.
  271. «أَمَّا بَعْدُ فَاطْلُبْ مَا يَعْنِيكَ وَ اتْرُكْ مَا لَا يَعْنِيكَ فَإِنَّ فِي تَرْكِ مَا لَا يَعْنِيكَ دَرْكَ مَا يَعْنِيكَ وَ إِنَّمَا تَقْدَمُ عَلَى مَا أَسْلَفْتَ لَا عَلَى مَا خَلَّفْتَ وَ ابْنِ مَا تَلْقَاهُ غَداً عَلَى مَا تَلْقَاهُ وَ السَّلَامُ»؛ بحار الأنوار، ج۷۵، ص۵۷؛ حرانی، تحف العقول، ص۲۱۸؛ مترجم، ص۲۱۹، کلمه قصار ۱۲۲؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۲۲.
  272. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 440 - 441.
  273. «اجْعَلْهُ كَأَحَدِهِمْ وَ امْحُ كِتَابِي»؛ بیهقی، سنن الکبری، ج۶، ص۲۴۹؛ ابن حزم، المحلی، ج۹، ص۲۸۴؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ج۷، ص۳۵۲؛ متقی هندی، کنز العمال، ج۱۱، ص۵۰، ح۳۰۵۸۵؛ ابن حجر، فتح الباری، ج۱۲، ص۱۷.
  274. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۲۸۷؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۷، ص۴۹۰.
  275. کلینی، فروع الکافی، ج۷، ص۱۰۹؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۲۸۰؛ طوسی، تهذیب الاحکام، ج۹، ص۳۰۳.
  276. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 441 - 442.
  277. «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ لَسْتُ بِسَابِقٍ أَجَلَكَ وَ لَا مَرْزُوقٍ مَا لَيْسَ لَكَ وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ يَوْمَانِ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ وَ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ دُوَلٍ فَمَا كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ»؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه ۷۲، ص۱۰۷۵؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۴۹۸.
  278. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 442.
  279. «أَمَّا بَعْدُ فَأَشْخِصْ إِلَيَّ مَنْ قِبَلَكَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ ذَكِّرْهُمْ بَلَائِي عِنْدَهُمْ وَ عَفْوِي عَنْهُمْ وَ اسْتِبْقَائِي لَهُمْ وَ رَغِّبْهُمْ فِي الْجِهَادِ وَ أَعْلِمْهُمُ الَّذِي لَهُمْ فِي ذَلِكَ مِنَ الْفَضْلِ وَ السَّلَامُ»؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۰۷؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۱۶؛ ناسخ التواریخ زندگانی حضرت علی، ج۱، ص۴۰۵.
  280. بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۰۷؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۱۶.
  281. أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۹۳.
  282. وقعة صفین، ص۱۱۷.
  283. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 442 - 444.
  284. فما مِيتَة ٌ إنْ مِتُّهَا غَيرَ عَاجِزٍ بعارٍ، إذا ما غالتِ النّفسَ غولها