عصر امام جواد
این مقاله هماکنون در دست ویرایش است.
این برچسب در تاریخ ۱۹ تیر ۱۴۰۴ توسط کاربر:Bahmani برای جلوگیری از تعارض ویرایشی اینجا گذاشته شده است. اگر بیش از پنج روز از آخرین ویرایش مقاله میگذرد میتوانید برچسب را بردارید. در غیر این صورت، شکیبایی کرده و تغییری در مقاله ایجاد نکنید. |
ویژگیهای عصر امام جواد(ع)
عصر امام جواد(ع) به دلیل نهضت و خیزش عملی و اندیشه، تابناکترین و باشکوهترین عصور اسلامی به شمار میرفت؛ چراکه مسلمانان و غیر مسلمانان، نسل اندر نسل و طی قرنها از دستاوردهای فکری و عملی این دوره بهره میگرفتند. از آنجا که پژوهش و بررسی عصرها به صورت روششناسی تحقیقی درآمده و هیچ پژوهشگری از آن بینیاز نیست، به اختصار به تبیین ویژگیهای عصر امام جواد(ع) میپردازیم.
حیات علمی
حیات فرهنگی و علمی آن عصر، از برجستهترین شاخصههای حیات در تمام عصرهای اسلامی به شمار میرود. در آن دوره جنبش علمی ـ فرهنگی شکوفا شد و دانش به طور چشمگیری گسترش یافت، دانشسراها تأسیس شد، جلسههای علمی رواج یافت و مردم با اشتیاق و عطشی سیریناپذیر به کسب دانش روی آوردند.
«نیکلسون» آن دوره را اینگونه توصیف کرده است: «گستردگی دامنه دولت عباسیان، فراوانی ثروت و رواج بازرگانی در آن عهد، تأثیر بزرگی در آفرینش نهضت فرهنگی داشت، به گونهای که مشرق زمین تا آن روز چنین نهضتی به خود ندیده بود. تمام افراد جامعه آن روز از خلیفه تا مردم عادی طالبان دانش یا حداقل دوستداران دانش شدند. در روزگار عباسیان، مردم، قارهها را پیموده و خود را به خواستگاه دانش و عرفان میرساندند تا همانند زنبور عسل که شهد به کندو میبرد، اندوختهای از دانش برگرفته برای جویندگان تشنه آن به سرزمینهای خود ببرند. هم آنان، دانشی را که با تلاش و کوشش خود به دست آورده بودند، گرد میآوردند که بیشترین شباهت را به دائرة المعارف داشت. البته این کار نقش کارآمدی در رساندن دانش نوین آن روز به دست ما داشت؛ کاری که پیشتر انتظار آن نمیرفت»[۱].
اینک به طور گذرا به برخی شاخصههای اصلی و اساسی حیات علمی آن روز میپردازیم.
مراکز علمی
مراکز علمی فعال در عصر امام جواد(ع) به این شرح بودند:
مدینه منوره:
مهمترین مراکز علمی آن دوره به شمار میرفت. مدرسه اهل بیت(ع) در آن تأسیس و تشکیل شد و بزرگان و فقیهان و راویان را در خود گرد آورد. دو دسته یاد شده شبها را به تدوین احادیث امامان اهل بیت(ع) به صبح میرساندند و نسبت به تدوین موضوعی احادیث امامان معصوم مرتبط با فقه که آینه روح و جوهر اسلام بودند، عنایت فراوانی مبذول میداشتند. در آن دوره مدرسه فقهی «تابعان» عنایت خاصی به برگرفتن احکام فقهی نقل شده از صحابه داشتند. بنا به آنچه نقل شده پیروان این مدرسه در مواردی که حدیثی از صحابه برای حل معضلی نداشتند «رأی» و «قیاس» را مبنای عمل و فتوا قرار میدادند.
کوفه:
پس از مدینه منوره، کوفه در مرتبه بعدی قرار داشت و مسجد بزرگ این شهر مهمترین دانشسراها و مدارس اسلامی به شمار میرفت. جلسههای تدریس در جایجای این مسجد به چشم میخورد و تدریس علوم اسلامی، مانند: فقه، تفسیر و حدیث، هویت غالب این مدرسه را تشکیل میداد. از آنجا که تفکر و اندیشه علوی کوفه را دربر گرفته بود، مدرسه کوفه، توجه خود را به علوم اهل بیت(ع) معطوف کرد.
«حسن بن علی الوشاء» در توصیف مدرسه کوفه گفته است: «در این مدرسه (مسجد کوفه) نهصد شیخ (عالم) دیدم که همگی آنان میگفتند: جعفر بن محمد برای ما حدیث گفت»[۲]. «آل حیان تغلبی»، «آل اعین»، «بنو عطیه» و «بنو دراج» مهمترین خاندانهای علمی و علمپروری بودند که در جلسات علمی این مسجد دانش اندوختند[۳].
فقه تنها دانش غالب بر مدرسه کوفه نبود، بلکه نحو (ادبیات عرب) نیز در این مدرسه تدریس میشد و از جایگاه ویژهای برخوردار بود. در این شهر مدرسه «نحویون» تأسیس شد که بارزترین چهرههای این دانش «کسائی» بود؛ همو که به درخواست هارون الرشید، تعلیم امین و مأمون، فرزندان هارون را بر عهده گرفت. شایان توجه است که علم نحو شامل مجموعه قواعدی است که گفتار را از کژی و نادرستی ایمن میسازد و گوینده را از خطا باز میدارد. این دانش به وسیله امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) پدید آمد و همو قواعد و اصول آن را پایهگذاری نمود.
بصره:
دیگر کانون علمی آن روزگار بصره بود که مرکز مهمی برای علم نحو به شمار میرفت. اولین بنیانگذار مدرسه بصره «ابو الأسود دئلی» شاگرد امیر المؤمنین(ع) بود. مدرسه بصره با مدرسه کوفه رقابت میکرد و نحویان بصره جهت باز شناخته شدن از نحویان کوفه «اهل المنطق» خوانده میشدند.
«سیبویه» ایرانی، صاحب «کتاب سیبویه» از پیشوایان و نامآوران این دانش بود. کتاب وی عمیقترین، کمال یافتهترین و اصیلترین اثر در ادبیات است. «دیپور» کتاب سیبویه را اینگونه توصیف کرده است: «اگر به کتاب سیبویه بنگریم آن را کاری پخته و تلاشی سترگ خواهیم یافت، آنسان که متأخران درباره این کتاب گفتهاند: بیتردید، این کتاب (سیبویه) ثمره تلاش عالمان فراوانی است، چنان که «قانون» ابن سینا اینگونه است»[۴].
بصره افزون بر اینکه عرصه علم نحو بود، مدرسه علم تفسیر نیز به شمار میرفت و «ابو عمرو بن العلاء» در شمار علمای برجسته این دانش قرار داشت. «عروض» که به وسیله «خلیل بن احمد» صاحب کتاب «العین» (اولین معجم لغت عرب) پایهگذاری شد، دیگر دانش رایج در بصره بود.
با جنبشهای علمی و فرهنگی شکوفایی یافته و در جایجای آن مدرسه و دانشسرا تأسیس شد. در بغداد چیزی به فراوانی و آسانی دانش وجود نداشت. بغداد همانند دیگر مراکز اسلامی به دانش خاصی بسنده نکرده، بلکه علوم عقلی و نقلی و دیگر رشتههای علمی را در خود گرد آورده بود. بدین ترتیب به صورت بزرگترین مرکز علمی آن دوره درآمد که جویندگان علم از سراسر جهان برای کسب دانش آهنگ بغداد میکردند.
«گوستاولوبون» بغداد آن روزگار را چنین توصیف کرده است: «عالمان، هنرمندان و ادیبان، از ملیتها و نحلههای گوناگون، مانند: یونانیان، پارسیان، قبطیها و کلدانیان بار سفر بسته به بغداد میرفتند و آن را به صورت مرکزی جهانی برای دانش درآوردند». «ابو الفرج» درباره مأمون مینویسد: «او با حکما خلوت میکرد، با مناظره آنان انس میگرفت و با گفتوگوی علمی با آنان لذت میبرد. او بر این باور بود که دانشمندان و عالمان، برگزیدگان خدا از میان بندگان هستند»[۵].
تا اینجا برخی از مراکز علمی آن دوره را برشمردیم. اینک به بیان علوم رایج در آن عصر میپردازیم:
علوم قرآنی: شامل دو بخش بود:
- علم قرائت که به تحقیق درباره قرائت قرآن میپرداخت. آنچه در این زمینه به دست آمد، قرائتهای هفتگانه بود که هر قرائتی به یک قاری نسبت داده شد. مشهورترین قاریان عصر عباسی «یحیی بن حارث الذماری» (م ۱۴۵ ق.) «حمزة بن حبیب الزیات» (م ۱۵۶ ق.) «ابو عبد الرحمن المقری» (م ۲۱۳ ق.) و «خلف بن هشام البزاز» (م ۲۲۹ ق.) بودند[۶].
- علم تفسیر؛ این علم به توضیح کتاب خدا و بیان معنای آن میپردازد. مفسران در تفسیر قرآن دو گرایش را برگزیدند:
- تفسیر روایی بود که براساس آنچه از پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در دست داشتند، قرآن را تفسیر میکردند. غالب مفسران شیعی این روش را برگزیدند که در تفسیر قمی، تفسیر عسکری و تفسیر برهان کاملا مشهود است. آنان در انتخاب این روش به این امر استدلال کردهاند که امامان اهل بیت(ع) علوم قرآن را آنگونه که هست و مبتنی بر واقعیت و حقیقت است، میشناسند. حضرت امام باقر(ع) خود با اشاره به این مطلب فرمود: جز اوصیا و جانشینان پیامبر هیچکس نمیتواند ادعا کند که تفسیر تمام قرآن ـ چه ظاهر چه باطن آن ـ را میداند[۷]. از ادله نیز وجوب رجوع به آنان در تفسیر قرآن، فهمیده میشود. شیخ طوسی در اینباره میگوید: «تفسیر قرآن تنها براساس روایت صحیح پیامبر(ص) و امامان اهل بیت(ع) که گفتهشان همانند فرموده پیامبر(ص) حجیت دارد جایز است»[۸].
- تفسیر به رأی بود. این روش تفسیر براساس اعتبارات عقلی وابسته به «استحسان» صورت میگرفته که مفسران معتزلی مذهب و باطنیها این شیوه را در پیش گرفتند. این مفسران بیتوجه به روایات نقل شده از امامان معصوم(ع) در مورد تفسیر قرآن کریم، براساس استحسانات عقلی قرآن را تفسیر میکردند»[۹].
شایان توجه است که نخستین مدرسه تفسیر قرآن با استناد به روایت در عهد امیر المؤمنین(ع) تأسیس شد و حضرتش نخستین مفسر قرآن کریم بود. «عبدالله بن عباس» و دیگر بزرگان صحابه تفسیر قرآن را از وی فرا میگرفتند.
امامان معصوم(ع) نیز نسبت به تفسیر توجه فراوانی مبذول داشته و تفسیر قرآن کریم، اسباب نزول آیات و فضیلت قرائت قرآن، محور غالب جلسههای آنان بود.
علم حدیث: منظور از حدیث، قول، فعل و تقریری است که از پیامبر(ص) یا یکی از امامان و جانشینان آن حضرت نقل شده باشد و «سنت» خوانده میشود. شیعیان در نگارش و تدوین حدیث از دیگران پیشی گرفتند. امامان اهل بیت(ع) نیز یاران خود را به تدوین حدیث تشویق و ترغیب میکردند. «ابو بصیر» میگوید: «به حضور امام صادق(ع) رسیدم. امام(ع) به من فرمود: چه چیزی شما را از نوشتن نصوص و احادیث باز میدارد؟ تا ننویسید نمیتوانید چیزی را حفظ کنید. جماعتی از مردم بصره از نزد وی دانش اندوختند و رفتند. آنان هرچه را میپرسیدند مینوشتند. در پی رهنمودهای امامان(ع) در مورد گردآوری احادیث و روایات، جمعی از یاران امام رضا(ع) در قالب «جامع»های بزرگ احادیث صحیح را گرد آوردند. این آثار نخستین منابع شیعی و مبنای تدوین جوامع چهارگانه سه تن از مشایخ اسلام به شمار میروند[۱۰].
فقه: فقه برجستهترین دانشی بود که در آن روزگار و دیگر دورانهای اسلامی گستردگی فوقالعادهای یافت. این علم به بیان تکلیف و وظیفهای میپردازد که بر عهده فرد مکلف است و باید آن را در زندگی خود عملی کند و در برابر حضرت حق نسبت به آن پاسخ گوید. از همینرو علم فقه بیش از دیگر علوم مورد توجه و تدریس قرار گرفت. امامان اهل بیت(ع) فعالانه به ایجاد مدرسه فقهی خود پرداختند که فقیهان و عالمان بزرگی چون: «زراره»، «محمد بن مسلم» و «جابر بن یزید جعفی» ارمغان این مدرسه بودند. اینان هرچه از امامان(ع) میشنیدند در قالب «اصول» خود که به چهار صد اصل رسید تدوین کردند. بعدها این اصول تهذیب و در چهار کتابی که فقیهان امامی برای استنباط احکام شرعی از آنها بهره میگیرند، گردآوری شد. فراگیری فقه و استقبال از آن به شیعیان منحصر نبود که دیگر فرقههای اسلامی نیز به فراگیری آن روی آوردند.
اصول فقه: این علم توسط امام محمد باقر(ع) تأسیس شد و اجتهاد و استنباط احکام شرعی متوقف بر آن است. علم اصول فقه در آن زمان تدریس میشد.
علم نحو: نحو (ادبیات عرب) از دانشهایی بود که در عصر عباسیان نقش سترگی ایفا کرد و مبحث آن جدال برانگیز بود. در کاخ خلیفگان انجمنهایی برای این علم تشکیل میشد و در برخی از مسائل آن نزاع سختی میان عالمان این فن رخ میداد. عالمانی چون: کسایی، فراء و سیبویه، سرآمدان این فن در آن عصر بودند. شایان ذکر است که امیر المؤمنین(ع)، طلایهدار حکمت و دانش در این خاکدان، مؤسس این فن بود.
علم کلام: این دانش وسیلهای بود برای دفاع از اعتقادات دینی، با ادله علمی که به وسیله امامان(ع) تأسیس شد. هشام بن الحکم یکی از شاگردان این مدرسه بود که در این علم سرآمد شد. واصل بن عطاء، ابو الهذیل العلّاف، ابو الحسن اشعری و غزالی مشهورترین متکلمان نزد اهل سنت هستند.
علم طب: طبابت و علم طب از دانشهایی بود که حاکمان عباسی به فراگیری آن تشویق کرده و ثروت هنگفت و جوایز ارزشمندی به متخصصان این فن دادند که بختیشوع، طبیب نصرانی از آن جمله بود.
علم شیمی: این دانش از ابتکارهای یگانه جهان آفرینش، حضرت صادق(ع) است. جابر بن حیان که برای خاور زمین افتخاری بزرگ به شمار میرود این دانش را از محضر امام صادق(ع) فرا گرفت و در آن سرآمد شد.
علم هندسه و شهرسازی
علم فلک
ترجمه: گرایش به ترجمه متون بیگانه به زبان عربی از ویژگیها و نمادهای حیات علمی آن روزگار بود. کتابهای پزشکی، ریاضیات، فلک و انواع متون سیاسی و فلسفی در این عصر ترجمه شدند که بسیاری از این متون را ابن الندیم در فهرست خود برشمرده است. سرپرستی دیوان ترجمه برعهده «حنین بن اسحاق» بود. ابن الندیم در اینباره نوشته است: «میان مأمون و پادشاه روم مکاتباتی صورت میگرفت. زمانی که مأمون بر او چیره شد، از وی خواست اجازه دهد کسی را به روم بفرستد تا از میان کتابهای قدیمی موجود در خزانه پادشاهی نسخههایی را انتخاب کنند. پادشاه روم ابتدا نپذیرفت، اما سرانجام تن به این خواسته داد. مأمون جماعتی را به این مأموریت گمارد که «حجاج بن مطهر»، «ابن البطریق» و «مسلم»، سرپرست دار الحکمه از جمله آنان بودند. آنان کتابهایی را از میان یافتهها برگزیده، برای مأمون بردند و به فرمان او کتابها را به عربی ترجمه کردند...»[۱۱].
تأسیس مدرسه و کتابخانه: در این دوره حکومت اقدام به تأسیس شمار چشمگیری مدرسه در بغداد نمود که به سی مورد میرسید. این مدارس آنچنان باشکوه بودند که «کاخ بدیع» در برابر آنها ناچیز بود. در این مدارس علوم اسلامی و دیگر علوم تدریس میشد. کتابخانههای عمومی از دیگر مراکز علمی بود که در بغداد تأسیس شد از جمله، کتابخانه بیت الحکمه بود. مأمون، کتابخانه شخصی خود و نیز کتابهایی که جدش منصور و پدرش مهدی گرد آورده بودند به این کتابخانه منتقل کرد. همچنین مأمون از امیر صقلیه (سیسیل) درخواست کتابهای علمی و فلسفی کرد و چون کتابهای موردنظر به دست مأمون رسید، آنها را در کتابخانه بیت الحکمه قرار داد. او از خراسان نیز کتابهایی فراهم کرد و در اختیار کتابخانه یاد شده گذارد. به یک سخن اینکه هرگاه مأمون از وجود کتابی مطلع میشد در هرجا که بود، آن را به دست میآورد و به کتابخانه بیت الحکمه میسپرد. این خزانه پربها که چیزی با آن همسنگی نمیکرد، همچنان دایر بود و پژوهشگران و عالمان از آن بهره میگرفتند، اما زمانی که مغول سفاک در سال ۶۵۶ ق. بر بغداد چیره شد، سپاهیان او آن کتابخانه بینظیر را نابود کردند و بدین ترتیب، جهان اسلام بزرگترین میراث علمی خود را از دست داد[۱۲].
اطلسها و رصدخانهها: به فرمان مأمون نقشه جهان تهیه و «الصورة المأمونیه» نامیده شد. این نقشه نخستین نقشه جهان بود که در عصر عباسیان فراهم آمد. نیز مأمون فرمان داد رصدخانهای تأسیس شود که در «شماسیه» (یکی از محلههای بغداد) احداث شد[۱۳]. در چنین فضای علمی تابناک، امام جواد(ع) بزرگترین طلایهدار جنبش فرهنگی و علمی بود. در مدت اقامتش در بغداد عالمان در محضر او گرد آمده، از چشمه جوشان و گوارای دانش او جرعهنوشی میکردند. دقیقترین مسائل فلسفی و کلامی را از آن حضرت میپرسیدند و او به لطف دانش و معارفی که خدای به او داده بود پاسخ میداد و در عرصه دانش، روزگار را به چالش میخواند[۱۴].[۱۵]
حیات سیاسی
حیات سیاسی روزگار امام جواد(ع) نه تنها برای امام که برای تمام مسلمانان بد و به شدت سخت بود،؛ چراکه وقایع سنگینی، امت اسلامی را دستخوش امواج شکننده فتنهها و آشوبها کرده بود. پیش از پرداختن به این حوادث، لازم میدانیم در شیوه حکومت در عصر عباسیان و دیگر اموری که بر این بخش مرتبط است، سیری داشته باشیم.
شیوه حکومت: حکومت عباسیان، از نظر اهداف و شیوه، آینه تمامنمای حکومت امویان بود. از نظر نیکلسون، عباسیان حکومتی مستبدانه داشتند و همانند ساسانیان بر گستره تحت سلطه خود حاکمیت بیچونوچرا اعمال میکردند[۱۶].
شیوه حکومت براساس تمایلات شاهان و امیران بنی عباس رقم میخورد و هیچ شباهتی با معیارهای اسلامی نداشت و به تدریج نسبت به تصمیمگیریهای اداری، اقتصادی و سیاسی آنان و انطباق آنها با قانون وضع شده از سوی اسلام در موارد یاد شده همگان را دچار تردید میکرد. این خاندان مستبدانه امور مسلمانان را در دست گرفتند و حکومتی به وجود آوردند که آکنده از وحشت و خفقان بود و با نظام مورد قبول اسلام و قوانین هدفمند آنکه گسترش عدالت، مساوات و حق را در جامعه دنبال میکرد کاملا بیگانگی داشت.
خلافت موروثی: خلافت اسلامی به معنای واقعی کلمه و براساس ارزشهای اصیل اسلامی، خلافت موروثی را در هیچ شکل و قالب نمیپذیرد و تمایلات فردی، خانوادگی و تعصبات را در عرصه خلافت مردود میداند. اسلام با تمام این مظاهر برخوردی سخت داشته و آنها را از عوامل انحطاط و عقبماندگی فکری و اجتماعی دانسته، خلافت را درخور کسانی میداند که از ارزشهای والا برخوردار باشند، نمونههای برجسته جامعه به شمار روند و بتوانند به خوبی از عهده اداره امور امت اسلامی برآیند. از نظر اسلام هرکس این ویژگیها را داشته باشد شایستگی احراز مسئولیت خطیر خلافت را ـ که تأمین کننده سلامت و سعادت امت است ـ خواهد داشت.
فرهنگ شیعی و شیعیان خلافت را ویژه امامان معصومی میدانند که از خاندان رسالت برخاستهاند. این اختصاص نه از آنروست که امامان(ع) با پیامبر(ص) پیوند خویشاوندی دارند و نزدیکترین افراد به آن حضرت هستند، بلکه به دلیل مواهب الهی است که به آنان عطا شده و نیز به جهت اوصاف والای آنان است که هیچکس جز این خاندان از چنین ویژگیهایی برخوردار نبوده است. البته نصوص و روایاتی که درباره ضرورت خلافت و حکومت امامان اهل بیت(ع) آمده بسیار است و مجالی برای انتخاب خلیفه نمیماند.
عباسیان از کسانی بودند که همانند امویان، عنصر وراثت را در امر خلافت دخیل کردند و آن را مبنای تزلزلناپذیر برای شایستگی خویش به خلافت خواندند،؛ چراکه خود را عموزادگان پیامبر(ص) میدانستند. آنان در این راه و به منظور دستیابی به قدرت و استمرار در حکومت، اموال فراوانی به دستگاههای تبلیغاتی وقت دادند تا به وسیله بوق تبلیغاتی خویش این باور را در میان مردم رواج دهند.
جیرهخواران نیز به حسب وظیفه محوله، در حرکتی حساب شده، از جایگاه و منزلت علویان در میان مردم کاسته، خاندان بنی عباس را حمایت میکردند. آنان بدین وسیله به عباسیان نزدیک میشدند و گرگان عباسی را از خاندان رسالت، به پیامبر(ص) نزدیکتر میخواندند[۱۷].
اقدامی ناهنجار: بنی عباس در پی قوام بخشیدن به قانون موروثی بودن خلافت، به کارهای نابهنجار و بیسابقهای دست زدند که مصالح امت اسلامی را خدشهدار میکرد، از آن جمله:
- واگذاری خلافت به کودکان بود. هارون الرشید خلافت پس از خود را به فرزند پنج سالهاش امین و دیگر فرزندش مأمون که سیزده ساله بود واگذارد. دو خلیفه آینده، از دانش، درایت سیاسی و توانمندی اراده مملکت بیبهره بودند و دیگر افراد دربار آن دو را در اداره امور مملکتی جهت میدادند. شایان توجه است که منصب امامت و جانشینی پیامبر(ص) موهبت خدایی است و تنها کسانی میتوانند در این منصب قرار گیرند که در تمام شئون زندگی از خودخواهی، اشتباه و انحراف مصون باشند و بدین ترتیب قادر خواهند بود تا امت اسلامی را به راه راست هدایت کنند. عباسیان راه دیگری در پیش گرفتند. آنان با نادیده گرفتن تمام ویژگیها و شروطی که اسلام برای خلیفه به حق پیامبر(ص) مقرر داشته بود، مانند: درایت، فرزانگی، خویشتن داری و شناخت کامل از نیازمندیهای جامعه، روند خلافت را به انحراف کشاندند و به پیروی از تمایلات و گرایشهای خویش، بر مسند خلافت تکیه زدند.
- واگذاری منصب ولایتعهدی به بیش از یک تن بود که این شیوه تعیین خلافت، جمع مسلمانان را به تفرقه میکشاند و وحدت آنان را شکننده میکرد. هارون با واگذاری خلافت پس از خود به امین و مأمون، آتش جنگ را میان آن دو شعلهور کرد و در نتیجه، امت را طعمه بحرانهای خطرناک و آشوبهای سخت گرداند. در بحثهای بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت.
وزارت: پست وزارت از منصبهای حساس دولت عباسیان بود و غالباً وزیر از اختیارات کامل برخوردار میشد، به این معنا که خلیفه دست وزیر را در تمام شئون دولتی باز میگذارد و خود فارغ از هر دغدغهای به خوشگذرانی، هوسبازی و... میپرداخت. به عنوان مثال، مهدی عباسی «یعقوب بن داوود» را به وزارت خود برگزید و تمام امور دولت، امت و مملکت را به او تفویض کرد و خود به کامجویی و عیاشی پرداخت.
هارون الرشید نیز «یحیی بن خالد برمکی» را به وزارت خویش برگزید و تمام اختیارات دولت را به وی سپرد و به دنبال عیش و نوش خود رفت که «شبهای سرخ فام» او بهترین گواه است. یحیی نیز آنگونه که خوش داشت، در امور دولت دستاندازی کرد. وی ثروت بزرگی را هزینه مداحانی کرد که وی را میستودند. با صرف میلیونها دینار و درهم از بیت المال مسلمانان، املاک و عمارتهای زیادی برای خود فراهم آورد. این کار او آنچنان بیحساب بود که خشم هارون را علیه او برانگیخت و سرانجام، هارون او را دستگیر و تمام داراییاش را مصادره کرد و فرزندش جعفر را کشت.
چون مأمون به خلافت رسید، دست وزیر خود «فضل بن سهل» را در امور دولت باز گذاشت و فضل آنگونه که میخواست و میپسندید رفتار میکرد.
او از غارت بیت المال و رشوهخواری ثروت هنگفتی اندوخت. در روزگار آنان انواع مصیبتها و گرفتاریهای وصفناشدنی بر امت تحمیل شد. این وزیران به کار گمارده شده بودند تا ثروت مردم را غارت کرده، خواری را بر آنان تحمیل کنند و در واقع مشت آهنین خلیفگان بر سر مردم بودند. وزیران با تمام قدرتی که داشتند به دلیل ستمگریهایشان، همواره در معرض خشم و انتقام قرار داشتند. «دعبل خزاعی» زمانی «فضل بن مروان» را نصیحت و به او سفارش کرد که رفتاری نیکو با مردم داشته باشد و نسبت به آنان احسان ورزد. دعبل فرجام سه تن از وزیران پیش از او را که با وی نیز همنام بودند و اینکه چگونه مورد خشم و انتقام قرار گرفتند، به او گوشزد کرد. این وزیران، فضل بن یحیی، فضل بن ربیع و فضل بن سهل بودند.
وزیران در خیانت شگفتی میآفریدند. به عنوان مثال، خاقانی، وزیر معتضد عباسی، در یک روز از نوزده نفر رشوه گرفت و تمام آنان را به نظارت بر کوفه منصوب کرد[۱۸]. برخی از وزیران دستگاه خلافت عباسیان، رسواییهایی به مراتب بیشتر از آنچه بیان شد داشتند[۱۹].
علویان قربانیان ستمگری عباسیان: علویان از سوی بیشتر خلفای عباسی مورد ستم قرار داشتند و این ستمگری و خشونت آنچنان سخت و بیامان بود که در روزگار امویان نیز همانندی نداشت. پیشگام ظلم به علویان، فرعون این امت، یعنی منصور دوانیقی بود[۲۰] و همو بود که گفت: «هزار تن و حتی بیش از این از فرزندان فاطمه(س) را کشتم و هنوز بزرگ آنان، جعفر بن محمد زنده است»[۲۱].
منصور خزانهای از خود به جای گذارد که سرهای بریده کودکان، جوانان و کهنسالان خاندان علی(ع) را در آن نگاه میداشت. او این خزانه را به فرزندش مهدی داد تا با پیروی از شیوه پدر، حکومت و قدرت خود را قوام و استحکام بخشد[۲۲].
منصور، علویان را در زندانهای مخوف خود به بند میکشید و آنان در اثر استشمام بوی بد و نامطبوع جان میدادند. او برخی زندانها را نیز بر سر علویان در بند، خراب میکرد و آنان زیر صدها خروار آوار جان میسپردند. این حاکم سفاک عباسی انواع حذف فیزیکی را در مورد علویان اعمال کرد و علویان با تمام وجود، سختترین شکنجهها را در دوران حکومت او لمس و تجربه کردند، آنسان که قابل توصیف نیست.
«موسی الهادی» گوی سبقت را از سلف خود ربوده بود. واقعه «فخ» که از نظر سنگینی دست کمی از حادثه عاشورا نداشت، از رخدادهای دوران حکومت او بود. این خلیفه خونریز، مرتکب جنایتهای بیمانندی شد و به کشتن کودکان و اعدام اسیران فرمان داد و علویان را تحت تعقیب قرار داد و هرجا آنان را مییافت بیمهابا میکشت. با تمام قدرت و سطوتی که داشت، روزگار او چندان دوام نیافت و خدای توانا او را هلاک کرد.
هارون الرشید در دشمنی با اهل بیت(ع) از نیاکان خود عقب نماند. او نتوانست کینه خود را نسبت به این خاندان پنهان بدارد و بیپرده گفت: «تا کی باید وجود فرزندان ابو طالب (علویان) را تحمل کنم؟ به خدا سوگند، آنان و شیعیانشان را خواهم کشت و به یقین این کار را خواهم کرد»[۲۳]. وی چندین سال، امام موسی بن جعفر(ع) را در زندانها و سیاهچالهای خود در بند کرد و سرانجام آن حضرت را زهر خوراند و در زندان به شهادت رساند. هارون در ستم کردن و در تنگنا گذاردن علویان از هیچکاری فروگذار نکرد. آنچه در دوره هارون بر علویان رفت از سختیها و تنگناهایی که در روزگار منصور با آن روبهرو بودند کمتر نبود.
چون مأمون به خلافت رسید، زیر نظر داشتن علویان را متوقف کرد، حقوقشان را از بیت المال پرداخت و آنان را در مورد توجه خویش قرار داد، اما این روند چندان دوامی نیافت و پس از به شهادت رساندن امام رضا(ع) راه اسلاف خود در پیش گرفت و علویان را تحت تعقیب و سختترین شکنجهها قرار داد.
جان کلام اینکه سختترین و بزرگترین بحران سیاسی که پیش روی مسلمانان قرار گرفت و آنان سخت مورد امتحان قرار گرفتند، مسأله شکنجه و کشته شدن خاندان رسالت به دست عباسیان بود؛ همانهایی که در سنگدلی و شرارت روی بنی امیه را سفید کرده بودند. علویان در این دوره افزون بر مصیبتهایی که بر آنان میرفت درد گرسنگی و بینوایی را نیز باید تحمل میکردند. تمام این مشکلات دل سرور و امام علویان، حضرت موسی بن جعفر(ع) را داغدار و اندوهگین میکرد[۲۴].
مسأله خلق قرآن: موضوع «خلق قرآن» را میتوان پیچیدهترین مشکل سیاسی آن دوره دانست که جامعه اسلامی را گرفتار فتنه و آشوب کرده بود. در سال ۲۱۲ ق.
مأمون با مطرح کردن این مسأله، عالمان را مورد آزمون قرار میداد و سخت در تنگنا میگذارد و هرکس برخلاف نظر مأمون سخنی میگفت او را به زندان میافکند، تبعید میکرد یا میکشت. او با زور سرنیزه، مردم را به پذیرش نظریه خود وامیداشت.
این مسأله مهمترین رخداد روزگار مأمون به شمار میرود. شایان توجه است که فلاسفه و متکلمان، موضوع خلق قرآن را شرح و غوامض آن را روشن کردهاند[۲۵].[۲۶]
شرایط اقتصادی
اسلام توجه خاصی به اقتصاد و شکوفایی آن داشته، فقر و بینوایی را فاجعهای ویرانگر میخواند و از همینرو زدودن فقر از جامعه را واجب میداند. همچنین مسئولان را موظف کرده است در راه توسعه اقتصادی برای همگان و فراهم شدن زمینه افزایش درآمدها و گستراندن رفاه عمومی بکوشند تا از این رهگذر مسلمانان از در غلتیدن در انحرافها و ناهنجاریها که عموما زاییده فقر است، در امان باشند.
از مواردی که سخت مورد توجه اسلام است و والیان و حاکمان را از آن باز میدارد، هزینه کردن دارایی دولت ـ که در واقع دارایی مردم است ـ در غیر مصالح مسلمانان است. همچنین حاکمان از اختصاص دادن دارایی دولت به خود، خویشاوندان و نزدیکان نهی و آن را حرام کرده است. علیرغم تمام این محدودیتها که تماما به مصلحت اسلام و مسلمانان است، شاهان بنی عباس این دستور را نادیده گرفته، مال خدا و مال بندگان خدا را میان خود دست به دست گردانده، بیهیچ محدودیت و مانعی به مصرف هوسها و خوشگذرانیهای خود میرساندند. این شیوه حکومتداری اقتصاد عمومی را دچار بحرانهایی کرد و درنتیجه، جامعه را به دو طبقه تقسیم کرد. طبقه اول که ثروتمندان را دربر میگرفت و کاری جز عیاشی، هوسبازی و خوشگذرانی نداشتند و طبقه دوم کشاورزان و صنعتگران بودند. اینان تمام روزگار خود را به تلاش شکننده و کار فرساینده میگذراندند تا طبقه اشراف و عیاش در آسایش باشند و تنها سهمی که از زحمتهای خردکننده خود داشتند لقمه نانی بود برای جان به در بردن که فرجام این تفاوت طبقاتی از بین رفتن استقرار اجتماعی و سیاسی بود[۲۷]. در اینجا به اختصار شرایط اقتصادی آن روز را مرور میکنیم:
درآمدهای دولت: درآمدهای دولت اسلامی در عصر عباسی که امام جواد(ع) در آن میزیست بسیار زیاد بود. بنا به برآورد ابن خلدون از خراج و مالیات روزگار مأمون، این مبلغ بیش از چهار صد میلیون درهم بود[۲۸].
درآمدهای دولت فزونی گرفت و دیگر درهم و دینار را نمیشمردند، بلکه وزن میکردند و شش هزار، هفت هزار قنطار (هر قنطار ۴/ ۲۵۶ کیلوگرم) مبنای محاسبه قرار گرفته بود[۲۹].
کارگزار معتصم عباسی در روم خراج آن را سه میلیون محاسبه کرد. معتصم نامهای گلهآمیز به او نوشت که در آن آمده بود: «پستترین نواحی که پستترین بندگان من بر آن گمارده شده، بیشتر از سرزمین تحت حکومت تو خراج آورده است»[۳۰].
آنچه باعث تأسف است و بر اندوه میافزاید این است که این درآمدهای سرشار که به گواهی تاریخ به شماره نمیآمد، در راه بهبود بخشیدن به اوضاع و زندگی اقتصادی مسلمانان هزینه نشده، بلکه بسیاری از آنها به مصرف خوشگذرانی حاکمان عباسی میرسید. داستانهای «هزار و یک شب» آینه شفافی است که خوشگذرانیها و عیاشیهای خلیفه وقت را و نیز پول بیحسابی که در این راه هزینه کرده است به ما مینمایاند.
عشق به ثروتاندوزی: آن روزگار شاهد فاجعه دینی و اخلاقی دیگری بود و آن اینکه مردم به هر وسیلهای که میتوانستند، جانانه به ثروتاندوزی میپرداختند و به مشروع و نامشروع بودن منبع درآمد توجهی نداشتند. ثروت، معیاری برای ارزشگذاری انسانها شده بود و در بغداد ضربالمثلی زبان به زبان میگشت که: «مال مال است و توجه به جز مال، محال است» و این بیانگر بیتوجهی به مسائل اخلاقی در امور اقتصادی و معیشتی بود. پلید یا حرام بودن منشأ درآمد مردم را از دستیابی به آن باز نمیداشت و فریب و نیرنگ وسیلهای شده بود برای ثروتاندوزی[۳۱].
انباشت ثروت: انباشت ثروتهای سنگین نزد پارهای از مردم، پدیده آن دوره بود و بغداد، مرکز جهان اسلام از این نظر ویژگی داشت. طبقه سرمایهدار این شهر میلیونها در اختیار داشت. بصره نیز طبقه قابل توجه و بزرگی از ثروتمندان را در خود داشت. این شهر در آن روز مرز عراق و مرکز تجاری بزرگی بود که شرق و غرب را به یکدیگر مرتبط میکرد و بازار تجارت هند و جزایر دریای شرقی به شمار میرفت و به همین دلیل بصره را سرزمین هند و مادر عراق نامیدند[۳۲].
هزینه همسران مأمون: آنچه مأمون هزینه ازدواج خود با «پوران» کرد، نشاندهنده اسراف و گشادهدستی بیحساب مأمون از کیسه مسلمانان و دستاندازی ظالمانه او به حقوق مردم بود. او در این راه مبالغ خیرهکنندهای صرف کرد. کابین پوران یک میلیون دینار بود و «حسن بن سهل» پدر پوران با مأمون شرط کرده بود که مراسم عروسی دخترش باید در روستای «فم الصلح» برگزار شود و مأمون پذیرفت. زمانی که خواست به «فم الصلح» برود و مراسم عروسی را برگزار کند، یک میلیون دینار میان سپاهی که او را همراهی میکرد تقسیم نمود. در این سفر، سی هزار غلام و خدمتکار کوچک و بزرگ و هفت هزار کنیز با خود همراه کرده بود... در این سفر سپاهی متشکل از چهارصد هزار سواره و سیصد هزار پیاده ملازم رکاب مأمون بود... حسن بن سهل، پدر پوران در مراسم ازدواج دختر خود با سر بریدن سی هزار گوسفند، شصت هزار مرغ، چهارصد گاو و چهارصد شتر از میهمانان پذیرایی کرد.
مردم این دعوت و خوان را «دعوة الاسلام» (خوان و دعوت اسلام) خواندند، غافل از اینکه اسلام از چنین رفتارهایی به شدت بیزار است و در مورد بیت المال مسلمانان و هزینه کردن دارایی آن محتاطانه عمل میکند و هر تصرفی در بیت المال که منافع و مصالح مسلمانان را لحاظ نکند، حرام شمرده است.
شب زفاف پوران، خود صحنهای کامل و مستقل از اسراف و ولخرجی بود. در آن شب از فراز بام خانه حسن بن سهل گویهایی از عنبر بر سر مردم میافشاندند. این گویها نظر مردم را جلب نمیکرد و آنها را به نظر نمیآوردند. شخصی از فراز بام بانگ برآورد: هرکس از این گویها به دست آورد، آن را بشکند و برگهای که در آن قرار دارد برگیرد و هرچه بر آن نوشته شده، همان را به عنوان جایزه دریافت خواهد کرد.
حاضران گویها را برگرفته، آن را میشکستند و برگهها را میکاویدند. بر پارهای از آنها جایزهای به مبلغ هزار دینار، برخی دیگر پانصد دینار، بخشی دیگر کمتر و مواردی یکصد دینار نوشته شده بود. ده پیراهن، پنج پیراهن دیبا، غلام، کنیز و... موارد دیگری بودند که در برگههای داخل گویهای عنبرین ثبت شده بودند. هرکس حوالهای به دست آورده بود آن را به دیوان برده و هرچه نصیب او شده بود دریافت میکرد[۳۳]. همچنین پنجاه میلیون درهم میان فرماندهان سپاه تقسیم شد[۳۴].
در ساعت زفاف، پوران را بر حصیری زربرفت نشاندند. مأمون به همراه عمههای خود و زنانی از عباسیان وارد حجله شد. حسن بن سهل و همسرش سیصد مروارید (که وزن هر دانه آن یک مثقال بود) بر سر آنان افشاندند، اما کسی برای برداشتن آنها دست دراز نکرد. مأمون از عمههای خود خواست تا آن مرواریدها را برچینند و خود یکی از آنها را برداشت و زنان عباسی به تبعیت از مأمون، دیگر مرواریدها را برداشتند. آنچه در این عروسی هزینه شد موجودی بیت المال مسلمانان بود که میبایست به فقرزدایی از جامعه اسلامی اختصاصی مییافت، اما دست تطاول مأمون و حسن بن سهل به سوی آنها دراز شد و آنسان که گذشت هزینه عروسی و عیش یک شبه مأمون شد.
عطای عباسیان: شاهان بنی عباس بیت المال مسلمانان را سخاوتمندانه به آوازهخوانان، خادمان و مزدوران خود میبخشیدند. «ابراهیم بن مهدی عباسی» برای محمد امین یک پرده آواز خواند و امین سیصد میلیون درهم به او داد. ابراهیم آن مبلغ را سنگین خواند و به امین گفت: «سرورم، خوب بود بیست میلیون درهم میدادی! امین گفت: این مبلغ چندان زیاد نیست خراج یک منطقه است»[۳۵].
روزی «ابن محرز» در حضور هارون الرشید آوازی خواند با این مطلع: وَ اذْكُرْ أَيَّامَ الْحِمَى ثُمَّ انْثَنِ؛ «روزهای دلدادگی و خلوتگزینی را به یادآور و در گذر». هارون از این شعر و آواز سرخوش شد و به فرمان او یکصد هزار درهم از خزانه به ابن محرز دادند. «دحمان الأشقر» آوازهخوان نیز به همین مقدار از بخشش هارون بهرهمند شد[۳۶]. زمانی که مهدی عباسی به خلافت رسید، موجودی یکی از خزانههای بیت المال را میان خادمان خود تقسیم کرد[۳۷]. همچنین موجودی خزانه مرکزی که میبایست هزینه شکوفایی طرحهای زیربنایی گستره اسلامی میگردید، به همین صورت بر باد داده شد.
خرید کنیزان زیباروی: خرید کنیزکان زیباروی و شیرینزبان و آوازهخوان، جای سامان دادن به گستره اسلامی و توسعه بخشیدن به بخش اقتصاد و شکوفا کردن آن را گرفته بود. شاهان عباسی فراموش کرده بودند که بیت المال مسلمانان باید هزینه سرزمین اسلامی و مسلمانان شود. آنان آزمندانه، تمام تلاش خود را به کار بسته، دارایی مسلمانان را صرف خریدن کنیزها میکردند. این زیبارویان از: حبشه، روم، گرجستان، قفقاز و عربهای دورگهای که از مدینه، طائف، یمامه و مصر و دیگر سرزمینها جمعآوری شده، به بغداد منتقل میشدند. در میان این کنیزکان آوازهخوانانی بودند که با لباس فاخر و پیشانیبندهای زربفت و آراسته به جواهر به نوازندگی میپرداختند[۳۸].
هارون الرشید دو هزار و متوکل چهار هزار کنیز داشت[۳۹]. روزی هارون الرشید به دیدار برمکیان رفت و هنگامی که آهنگ بازگشت نمود، کنیزان برمکیان همانند دستههای نظامی دو صف آراستند و تا خارج شدن هارون از کاخ آواز میخواندند و دف مینواختند[۴۰]. مادر جعفر برمکی یکصد کنیز و ندیمه داشت که هریک زیورآلات و لباس خاصی داشتند[۴۱]. این ولخرجی در خریدن کنیزان آن هم در این سطح، نتیجه انباشت ثروت در دست سرمایهداران حاکم بود که طریقه مصرف آن را آنگونه که باید نمیدانستند و شاید اینگونه وانمود میکردند.
تنوع در عمارتسازی: شاهان بنی عباس در ساختن عمارتها و کاخهای سترگ و باشکوه نیز تنوع آفریدند و کاخهایی ساختند که همانند آن دیده نمیشد. این خاندان کاخی در بغداد ساخته، آن را «قصر الخلد» (کاخ جاودانگی) نام نهادند تا نمادی باشد از بهشت جاودانی که خداوند وعده آن را به پرهیزگاران داده است. ایوانی که امین ساخت عظیمترین بنا به شمار میرفت. بنا به گفته مورخان، امین آن را از مصالح سفید ساخت و با طلا و لاجورد تزیین کرد. این عمارت دروازههای بزرگ و قطوری داشت که میخهای زرین آن میدرخشید و سر آنها با جواهر گرانبها آراسته شده بود. فرشی سرخفام که با طلا تصویرهایی و چهره عقابان بر آن نقش بسته بود زمین کاخ را میپوشاند. عود سوزها و عنبرافشانها در کاخ او عطرافشانی میکردند[۴۲].
جعفر برمکی به تنهایی خانهای تهیه کرد که بیست میلیون درهم هزینه آن شد[۴۳]. علیرغم اینکه اکثریت غالب امت اسلامی از سهمی که در بیت المال داشت محروم و از گرسنگی در رنج بود، اسراف و تجملگرایی آنچنان پیش رفت که بسیاری از درهای خانه اشراف، زرین بود.
اثاثیه کاخهای عباسیان: انواع لوازم زندگی و گرانبهاترین آنها در کاخ عباسیان جلوهگری میکردند. بنا به نقل تاریخنگاران، زبیده همسر هارون الرشید فرشی از پرنیان گسترانده بود که نقش تمام گونههای جانوری بر آن چشم را خیره میکرد.
پرندگان این فرش با طلا بافته و چشمان آنها از یاقوت و دیگر جواهرات ساخته شده بود. گفته میشود: زبیده برای بافت این فرش یک میلیون دینار هزینه کرده بود[۴۴]. وی همچنین از ظروفی استفاده میکرد که از طلای مرصع به جواهر و نیز آبنوس و صندل پوشانده شده با پارچههای دیبا، گونههای ابریشم و خز، با گیرههای زرین ساخته شده بود، شمع عنبرین روشن مینمود، کفشهای آراسته به جواهرات به پا میکرد و غلامان را به کار میگماشت[۴۵].
مجلس برمکیان نیز هوش از سر بینندگان میربود. هنگامی که هارون وارد مجالس برمکیان میشد، مجلس را با ظرفهای مرصع به جواهر و تختهای آراسته به دیبا میآراستند. کنیزکان در لباسهای ابریشمین و جواهرنشان خرامیده، با عطردانهایی در دست، از هارون استقبال میکردند و هارون در فضای آکنده از عطر شامهنواز، زیبارویان و جواهرات، میپنداشت که در بهشت است[۴۶].
جامههای فاخر: تهیه جامههای گرانبها و فاخر از دیگر مظاهر ولخرجی و تجملگرایی خاندان عباسی بود. ابن خلدون در توصیف این جنبه زندگی مادی عباسیان آورده است: «در کاخهای آنان (عباسیان) کارگاههای بافندگی وجود داشت که «خانه نگارزنی» نامیده میشد. سرپرست این کارگاهها به امور کارگران و صنعتگران، فراهم آوردن وسایل کار و پرداخت حقوق آنان مشغول بود»[۴۷].
خوانهای هزار رنگ: با پیشرفتهای فرهنگی و تنوع آن، گونههای خوراک دربار عباسیان نیز تنوع مییافت. «طیفور» از «جعفر بن محمد أنماطی» نقل کرده است که گفت: «در روزی که بر خوان مأمون بودم، سیصد گونه خوراک حاضر کردند»[۴۸]. به دلیل استفاده مداوم از غذاهای گوناگون دندانهای آنان فرسوده و خراب شده بود و آنان به ناچار دندانهای خود را با رشتههایی از طلا بسته بودند تا آن را درمان کنند[۴۹].
ثروتهای برجای مانده از عباسیان: شاهان عباسی و وزیران آنها، افزون بر هزینه سنگین زندگیشان که از بیت المال تأمین میشد، از طریق رشوهخواری و غارت بیت المال، ثروت هنگفتی از خود بر جای گذاردند که ذیلا مواردی از آنها را برمیشمریم:
- حاکم سرکش و بخیل، منصور دوانیقی ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار از خود برجای گذارد که تمام آن را از بیت المال مسلمانان به غارت برده بود[۵۰]. در حالی که پدیده شوم فقر و گرسنگی بر سراسر گستره اسلامی سایه افکنده بود، او چنین ثروتی را در خزانه خود نگاه میداشت.
- آنچه از هارون الرشید بر جای ماند به نهصد میلیون درهم میرسید[۵۱].
- هنگامی که «خیزران» مادر هارون مرد، درآمدی معادل یک میلیون و شصت هزار درهم داشت[۵۲].
- یکی از وزیران مأمون «عمرو بن سعده» نام داشت. از وی حدود هشت میلیون دینار بر جای ماند. کسانی طی نامهای مأمون را از وجود چنین ثروتی باخبر کردند و او در همان نامه نوشت: «برای کسی که با ما پیوند داشته و روزگاری دراز به ما خدمت کرده، این مبلغ، ناچیز است. خداوند این ثروت را برای فرزندانش خجسته و مبارک گرداند»[۵۳].
سرگرمی و خوشگذرانی: غفلت از یاد خداوند و روز واپسین و به عیش و نوش و لودگی پرداختن از ویژگیهای زندگی غالب خلیفگان عباسی بود. آنان روزگار خود را به جای رسیدگی به امور جامعه اسلامی و سامان دادن مسلمانان، با کارهای بیهوده که نماد سقوط و انحطاط بود سپری میکردند. «احمد بن صدقه» میگوید: «در روز «سعانین» (عید نصرانیان) به حضور مأمون رسیدم. بیست کنیز رومی در حضور مأمون بودند که زنار بسته، دیبای رومی بر تن کرده، صلیب بر گردن آویخته و برگ نخل و شاخه زیتون در دست داشتند». نرد باختن و شطرنج زدن، کبوتربازی و پرداختن بهای سنگینی در راه تهیه کبوتران[۵۴]، برگزاری جنگ خروسان و سگان[۵۵] و قماربازی از مظاهر زندگی آمیخته به بازی و سرگرمی خلفای عباسی بود و پدیده قماربازی از دربار عباسیان به میان طبقه فقیر جامعه نیز راه یافت[۵۶].
دردناکتر و اسفبارتر اینکه ابزار طرب و لودگی، برخی از محدثان را نیز در بر گرفت؛ همانهایی که میبایست به زیور ایمان و مقاومت در برابر هوای نفسانی آراسته باشند. «خطیب بغدادی» درباره «محمد بن الضوء» گفته است: «او (محمد) جایگاه مناسبی برای فراگرفتن علم نیست؛ زیرا بیپرده شراب میخورد و آشکارا به فسق و فجور میپرداخت. ابو نؤاس در کوفه در خانه میفروشی به نام جابر با محمد بن الضوء دیدار میکرد»[۵۷].
پدیده زهد و سادهزیستی: بیهودهگرایی و خوشگذرانی یک وجه روزگار امام جواد(ع) بود. در مقابل، وجه دیگری را میتوان از آن روزگار در نظر گرفت که گرایش عدهای از مردم به زهد و بیاعتنایی به دنیا را به نمایش میگذارد. این جماعت، فریباییهای زندگی مادی را به دیده حقارت مینگریستند و توجهی به آنها نداشتند. یکی از این زاهدان «ابراهیم بن ادهم» معروف به ابراهیم ادهم بود. او از خوشیهای زندگی دل برید و به زندگی زاهدانه و بندگی خدا روی آورد. او همیشه این بیت را زمزمه میکرد: «خدا را برای خود یار و همنشین برگزین؛ و انسانها را به کناری گذار»[۵۸]. او در زمستان پوستینی بدون جامه زیر بر تن میکرد[۵۹] تا بیاعتنایی به دنیا و زهد را به نهایت برساند.
از دیگر کسانی که به زهد شناخته میشد، «معروف کرخی» بود. او سحرگاهان میگریست و این ابیات را میخواند: «گناهان، از من چه میخواهند؟ شیفته من شده، از من دور نمیشوند. گناهان را چه میشود اگر مرا به حال خویش وانهند؟ که پیری مرا در بر گرفته است»![۶۰] «بشر بن حارث» معروف به بشر حافی از دیگر زاهدان آن روزگار بود.
هموست که سروده است: «شبان و روزان را در کهنه جامهای سپری کردن؛ در حالی که مردمان گرفتار اندوه و نگرانی گرد آوردن مال دنیا هستند. برای من بهتر است از اینکه فردا ی قیامت به من گفته شود: بینیازی را از آفریدهای خواستهام. میگویند: به این زندگی زاهدانه بسنده کردهای؟ میگویم: قناعت، در بینیازی است و نه در فراوانی دارایی و دینار. در سختی و رفاه به داده و خواسته خداوند راضی هستم؛ و جز روشنترین راهها را نخواهم پیمود»[۶۱].
طبیعی است که این شیوه زهدگستری و دعوت به زهد واکنشی نسبت به بیبندوباری افراطی شاهان عباسی و طبقه سرمایهدار و نیز نادیده گرفتن محرمات الهی از سوی آنان بود.
بدین ترتیب سخن از روزگار امام جواد(ع) را به پایان میرسانیم[۶۲]. تا این جا با ویژگیها، اوضاع فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن عصر آشنا شدیم. آنچه در مبحث بعدی بدان خواهیم پرداخت طبیعت و ماهیت روابط حاکمان عصر امام جواد(ع) با آن حضرت است. بررسی ضرورتهای آن دوره با توجه به ویژگیهای زمان و نیز رسالت امام جواد(ع) در آن شرایط و با در نظر گرفتن اجمالی اهداف آن حضرت به عنوان یکی از افراد خاندان رسالت دیگر موضوعی است که در فصل آینده مورد بررسی قرار میدهیم. این اصل را نیز باید در نظر داشته باشیم که این خاندان پاک از سوی حضرت احدیت موظف بودند تا رسالت پیامبر(ص) و امت اسلامی را به ساحل امن و صلح برسانند؛ همان چیزی که اسلام منادی آن بود و افزون بر مؤمنان و مسلمانان، تمام جهانیان را برخوردار از آن میخواست[۶۳].
امام جواد(ع) و حاکمان معاصر آن حضرت
حضرت جواد(ع) با دو خلیفه عباسی معاصر بود: مأمون و معتصم.
مأمون عباسی
پس از حادثه کربلا و آغاز امامت حضرت سجاد(ع) که مروانیان خلافت را قبضه کردند، تمام تلاش و حیله آنها در کنترل ائمه اطهار مصروف میشد. از طرفی ائمه شیعه را محقّ خلافت میدانستند و از طرفی محبوبیت آنها در قلوب مردم قابل انکار نبود و از طرف دیگر ائمه اطهار را داعیهدار خلافت حقه الهیه میدیدند و لذا برای حفظ قدرت و سلطنت خود تدابیرشان را در این چند محور متمرکز کردند که اولاً: در بین عامه مردم مقبولیت نداشته باشند و به شکلی از اشکال متهم باشند، ثانیاً: همیشه تحت کنترل باشند. حتی در امور نهانی و روابط خانوادگیشان با گماردن جاسوسان تحت نظر باشند، ثالثاً: نهضت و قیام آنها به شدت سرکوب شود و تلاش در فاصله انداختن بین امام و امت اعمال شود.
با سقوط امویان در سال ۱۳۲(ه. ق) و روی کار آمدن عباسیان عیناً همین سیاست ادامه یافت و امامت نار در برابر امامت نور با همین اهداف به صحنه قدرت راه یافت. در راستای این اهداف شیطانی بود که امام کاظم(ع) در کنترل هارون الرشید قرار گرفت و پس از شهادتش در زندان سندی بن شاهک، حضرت رضا(ع) جهت فرار از سیطره و حاکمیت هارون به زندگی تقیهای روی آورد و پس از مرگ هارون الرشید خود را امام مردم معرفی کرد و در عصر مأمون با توجه به لکه ننگی که بر دامن پدرش هارون به جهت شهادت امام کاظم(ع) نشسته بود، تصمیم گرفت به شکل دیگری حضرت رضا(ع) را به کنترل درآورد و لذا طرح تحمیل ولایتعهدی را به اجرا درآورد و پس از گذشت دو سال که از ولایتعهدی حضرت میگذشت، چون محبوبیت عمیق حضرت را در قلوب مردم مشاهده کرد، برای نجات دنیای ننگینش به شهادت حضرت رضا(ع) دست زد.
پس از شهادت حضرت رضا(ع)، مأمون برای خواباندن فتنه رقبای عباسی خود از مرو به بغداد حرکت کرد و در بغداد مقیم شد. تشنهکامان قدرت و منصبهای دنیا به ریختن خون یک معصوم اکتفا نمیکنند. مأمون، امام جواد(ع) را در سال ۲۰۴ (هـ. ق) یعنی یک سال پس از شهادت امام رضا(ع) از مدینه به بغداد احضار کرد. مأمون هدفش از این احضار، کنترل و مراقبت بر رفتار و فعالیتهای حضرت جواد(ع) بود.
در این راستا تصمیم گرفت دختر خود امالفضل را به عقد امام درآورد و حضرت را داماد خود کند. طبیعی است از این رهگذر بود که مأمون به راحتی میتوانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد شیعیان و تماسهای آنان را با حضرت کشف و مهار کند.
انتخاب این شیوه که تحمیل ازدواج سیاسی بر امام، به این جهت اتخاذ شد که اولاً: مأمون متهم بود که حضرت رضا(ع) را به شهادت رسانده، اکنون میبایست با فرزند وی، حضرت جواد(ع) به گونهای رفتار نماید که از آن اتهام نیز تبرئه گردد، ثانیاً: با ظهور این ازدواج ناخواسته و تحمیلی، امام با یک جاسوس خانگی مواجه است تا مراقبی دائمی از درون خانه بر امام کنترل و نظارت داشته باشد و خلیفه از هیچ کاری از امور داخلی امام بیخبر نماند و دختر مأمون به راستی این وظیفه خبرچینی و گزارشگری را انجام میداد. ثالثاً: میخواست با این وصلت امام را با دربار پر عیش و نوش خود مرتبط و با چشمانداز فاسد خود به نحوی امام را به لهو و لعب و فسق و فجور بکشاند و بر عظمت امام لطمه وارد سازد و از مقام عصمت ساقط کند. رابعاً: با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام علیه خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقمند به آنان وانمود کند. خامساً: در راستای عوامفریبی مأمون بارها میگفت: من به این وصلت اقدام کردم تا ابو جعفر از دخترم صاحب فرزند شود و من پدربزرگ کودکی باشم که از نسل پیامبر است. اما خوشبختانه این آرزو بینتیجه و بیثمر ماند[۶۴].
دختر مأمون در کابین امام جواد(ع)
مأمون همانند گذشته و آنسان که امام رضا(ع) و دیگر علویان را به ظاهر محترم میشمرد و مورد احسان خود قرار میداد، همان شیوه مکارانه را با امام جواد(ع) در پیش گرفت. او دخترش را به همسری امام جواد(ع) درآورد تا بیشتر به امام نزدیک شود. در همین حال و علیرغم اظهار دوستی نسبت به اهل بیت(ع) و اینکه حضرتش را مورد توجه ویژه خود قرار داده بود، هماره در پی کاستن از نقش آن حضرت و در کنترل درآوردن او بود. دلیل این اقدام مأمون را میتوان از برخورد او با امام رضا(ع) دریافت و در واقع، شیوه رفتار مأمون با امام جواد(ع) نمادی از رفتار خصمانه، اما به ظاهر دوستانه او با امام رضا(ع) بود. شکاف اساسی موجود در رابطه امام جواد(ع) و مأمون موضوعی است که بدان خواهیم پرداخت.
تاریخنگاران درباره ازدواج دختر مأمون با امام جواد(ع) و واکنش عباسیان نوشتهاند: «چون مأمون بر آن شد تا دخترش «ام الفضل» را به همسری ابو جعفر، محمد بن علی(ع) درآورد، عباسیان را از این تصمیم آگاه کرد. این اقدام مأمون بر عباسیان سخت آمد و او را مورد نکوهش قرار دادند. عباسیان از آن بیم داشتند که امام جواد(ع) نیز همانند پدرش حضرت رضا(ع) به منصب ولایتعهدی برسد و در نهایت، حکومت را در دست گیرد. در اینباره بحثهای فراوانی کردند و سرانجام خویشان نزدیک مأمون به حضور وی رسیده، گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم تصمیم خود را مبنی بر دادن دخترت به «ابن الرضا» (امام جواد)(ع) نادیده بگیر،؛ چراکه بیم آن داریم با این پیوند، آنچه را که خدای به ما داده (حکومت) و عزتی که بر ما ارزانی داشته است از دستمان برود. تو از آنچه از دیرباز تا به امروز میان ما و این قوم (علویان) میگذرد و نیز از رفتار خلیفگان پیش از تو در تبعید کردن و کاستن از جایگاه آنان، آگاهی. یک بار نیز رفتار تو را با امام رضا دیدیم و خداوند خطر آن اقدام را از ما دور گرداند. تو را به خدا سوگند میدهیم غم زدوده شده را بر ما حاکم مگردان و نظرت را درباره ابن الرضا تغییر ده و یکی از افراد خاندانت را که شایستگیاش را محرز میدانی نامزد این پیوند کن.
مأمون گفت: آنچه میان شما و خاندان ابو طالب (علویان) رفته، خود عامل آن بودهاید و اگر به انصاف نظر بدهید، آنان به حکومت از شما سزاوارترند. آنچه خلفای پیش از من در برخورد با علویان در پیش گرفتند، در واقع پیوند خویشاوندی را گسستند و من از این کار به خدا پناه میبرم. بدانید که از برگزیدن امام به جانشینی خود هرگز پشیمان نشدم. من پیشنهاد خلافت را به او داده بودم تا خودم را از این کار آزاد سازم، اما او نپذیرفت و اراده و فرمان خدا چنان رقم خورده بود.
در مورد ابو جعفر، محمد بن علی(ع) باید بگویم که از آنرو او را برگزیدم تا در عین خردسالیاش بر دیگر فاضلان و عالمان برتری یابد و نبوغ و شگفت بودنش بر همگان آشکار شود. امید دارم که با این کار، آنچه را که از او دیده و شناختهام، مردم نیز در او ببینند و دریابند حقیقت همان است که من به آن رسیدهام. عباسیان گفتند: هرچند خوش داری او را به دامادی بگیری، اما او کودکی خردسال و از دانش بیبهره است. زمانی تأمل کن تا دانش اندوزد و آن گاه هرچه خواهی کن.
مأمون به آنان گفت: وای بر شما، من بهتر از شما این جوان را میشناسم. این خاندان، دانش، جوهر و الهام آن را از خدای گرفتهاند. پدرانش هماره در علم دین و ادب (سیاست) از دیگر مردم کمالنایافته بینیاز بودهاند. اگر بخواهید، میتوانید ابو جعفر را بیازمایید تا آنچه از دانش او گفتم برای شما روشن شود.
آنان گفتند: ای امیر المؤمنین، به این امر راضی هستیم. اجازه بده کسی را حاضر کنیم که در حضور تو در زمینه احکام فقهی از او پرسشهایی کند. اگر پاسخ درست بدهد، دیگر اعتراضی نخواهیم کرد و نظر صائب امیر المؤمنین نیز بر همگان آشکار خواهد شد. و اگر در جواب دادن ماند، از مصیبت او رهایی خواهیم یافت. مأمون گفت: هر زمانی که بخواهید میتوانید این مجلس را برگزار کنید. آنان از نزد مأمون بیرون شدند و در جلسه مشورتی «یحیی بن اکثم» را -که سرآمد قاضیان روزگار خود بود- برای اینکار در نظر گرفتند.
سپس نزد وی رفته، با دادن وعده اموال فراوان و گرانبها، از او خواستند تا از امام جواد(ع) مسألهای بپرسد که او در جواب آن ناتوان باشد. آنگاه نزد مأمون بازگشتند، از او خواستند تا روزی را برای این دیدار تعیین کند و مأمون نیز چنین کرد. در روز مقرر همراه یحیی بن اکثم به حضور مأمون رسیدند. مأمون دستور داد تا در صدر مجلس برای ابو جعفر فرش بگسترانند و دو پشتی بگذارند. دستور مأمون آنسان که خواسته بود عملی شد. ابو جعفر -که نه سال و اندی از عمرش میگذشت- وارد مجلس شد و میان دو پشتی قرار گرفت و یحیی بن اکثم پیش روی او نشست. مردم در جایگاههای خود قرار گرفتند و مأمون در جایگاهی نزدیک محل نشستن ابو جعفر نشست. یحیی به مأمون گفت: امیر المؤمنین اجازه میدهد مسألهای از ابو جعفر بپرسم؟ مأمون گفت: در اینباره از او رخصت بخواه. یحیی به او (امام) نزدیک شد و گفت: فدایت گردم، اجازه میدهید مسألهای از شما بپرسم؟ ابو جعفر(ع) فرمود: هرچه میخواهی بپرس. یحیی گفت: فدایت شوم، درباره کسی که در حال احرام صیدی را بکشد، چه میگویی؟ ابو جعفر(ع) فرمود: در حرم یا در غیر حرم کشته است؟ محرم، عالم به حکم یا جاهل بوده است، به عمد کشته یا از سر خطا بوده، کشنده صید آزاد بوده یا بنده، خردسال بوده یا بزرگسال، در همان ابتدا صید را از پای درآورده یا این کار را تکرار کرده است. صید از پرندگان یا غیر آن، کوچک یا بزرگ بوده است. بر کاری که کرده اصرار داشته یا اینکه پشیمان شده است، صید را در شب کشته یا در روز و در احرام عمره بوده یا در احرام حج؟
یحیی بن اکثم دچار بهتزدگی شد و آثار ناتوانی و درماندگی در چهرهاش آشکار گردید و به لکنت افتاد. حاضران در مجلس به درماندگی یحیی پیبردند. مأمون به سخن درآمد و گفت: خدای را بر این نعمت و درستی نظر، سپاس میگویم. آنگاه به افراد خاندان خود روکرد و گفت: حال آنچه را که نمیپذیرفتید روشن شد. سپس رو به ابو جعفر(ع) کرد و گفت: خطبه عقد را میخوانی؟ ابو جعفر(ع) فرمود: آری ای امیر المؤمنین. مأمون گفت: فدایت گردم، خطبه عقد را برای خویش بخوان که تو را برای خود برگزیده و علیرغم آنان (مخالفان) ام الفضل را به همسری تو درآوردم.
ابو جعفر(ع) خطبه را اینگونه ایراد نمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ إِقْرَاراً بِنِعْمَتِهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِخْلَاصاً لِوَحْدَانِيَّتِهِ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ سَيِّدِ بَرِيَّتِهِ وَ الْأَصْفِيَاءِ مِنْ عِتْرَتِهِ. أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ كَانَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَى الْأَنَامِ، أَنْ أَغْنَاهُمْ بِالْحَلَالِ عَنِ الْحَرَامِ، وَ قَالَ سُبْحَانَهُ: ﴿وَأَنْكِحُوا الْأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾[۶۵]. ثُمَّ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى يَخْطُبُ أُمَّ الْفَضْلِ بِنْتَ عَبْدِ اللَّهِ الْمَأْمُونِ، وَ قَدْ بَذَلَ لَهَا مِنَ الصَّدَاقِ مَهْرَ جَدَّتِهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ هُوَ خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ جِيَاداً، فَهَلْ زَوَّجْتَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ بِهَا عَلَى هَذَا الصَّدَاقِ الْمَذْكُورِ؟»؛ سپاس خدای را چنان سپاسی که اقرار به نعمت اوست و خدایی جز او نیست که این توحید بیشائبه، به وحدانیت خواندن اوست و درود خدا بر محمد سرور خلقش و برگزیدگان از خاندان پاک او باد. اما بعد، از لطف و فضل خدا بر بندگانش این است که با مهیا کردن حلال، آنان را از ارتکاب حرام بینیاز فرموده، در کتابش میفرماید: «بیهمسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید. اگر تنگدست هستند، خداوند آنان را از فضل خویش بینیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست.
آنگاه محمد بن علی بن موسی(ع) با پانصد درهم سالم و سره، معادل مهریه مادرش فاطمه دختر محمد(ص)، از ام الفضل دختر عبدالله مأمون خواستگاری میکند. ای امیر المؤمنین، آیا با این مقدار مهریه، او را به همسر من میدهی؟ مأمون گفت: آری ای ابو جعفر من دخترم ام الفضل را با مهریه پیش گفته شده به همسری تو درآوردم، تو این ازدواج را میپذیری؟ ابو جعفر(ع) فرمود: «قَدْ قَبِلْتُ ذَلِكَ وَ رَضِيتُ بِهِ»؛ آن را پذیرفتم و به آن رضایت دادم.
آنگاه مأمون همگان را فرمان داد تا در جایگاههای خود قرار گیرند. ریان میگوید: دیری نپایید که صداهایی چون صدای ناخدایان به گوش رسید. ناگهان خادمان را دیدیم که کشتیای کوچک ساخته شده از نقره را که بر مرکبی قرار دارد با ریسمانهای ابریشمین کشیده، وارد کردند. این کشتی پر از غالیه بود. مأمون دستور داد تا خاصان محاسن خود را با آن غالیه خضاب کنند، سپس به میان دیگر حاضران برده شد و آنان از آن غالیه خویش را معطر کردند.
آنگاه خوانها گسترانده شد و همگان خوردند و هرکس به فراخور جایگاه و منزلت خود، از جوایز خلیفه بهرهمند شد. چون عامه مردم آنجا را ترک کردند و تنها خاصان خلیفه ماندند، مأمون به ابو جعفر گفت: فدایت شوم، خوب است مسأله فقهی مطرحشده را با تمام فروع آن برای ما بازگویی تا حکم آن را بدانیم و بهرهمند شویم.
ابو جعفر(ع) فرمود: هرگاه محرم در غیر حرم، پرندهای بزرگ (بالغ) بکشد، یک گوسفند و اگر در حرم باشد دو گوسفند قربانی کند. اگر جوجه پرنده را در غیر حرم بکشد، برّهای که از شیر گرفته شده باشد و اگر در حرم بکشد برهای قربانی کند و قیمت جوجه پرنده بر عهده اوست. اگر صید حیوان وحشی باشد، مانند الاغ وحشی، یک گاو، اگر صید، شترمرغ باشد یک شتر و اگر صید، آهو باشد یک گوسفند قربانی کند. هرگاه در حرم یکی از موارد یاد شده را صید کند، کفاره او دو برابر میشود و باید آن را به کعبه (مکه) برساند.
هرگاه محرم حیوانی را بکشد که باید «هدی» (گوسفندی که به مکه میبرند) بدهد و در احرام حج باشد، باید آن را در منی و اگر در احرام عمره باشد در مکه سر ببرد. کفاره عالم و جاهل در مورد صید یکسان است. در مورد کسی که در کشتن تعمد داشته مرتکب گناه نیز شده، اما در مورد کشتن به خطا گناهی بر محرم نیست. کفاره انسان آزاد بر خود او و کفاره بنده بر عهده مولای اوست و اگر کودک حیوانی را بکشد کفاره ندارد و کفاره او بر بزرگ (ولی) او واجب است. اگر محرم از کشتن حیوانی در حال احرام پشیمان شده باشد، در آخرت کیفر ندارد، اما آنکه پشیمان نباشد در آخرت کیفر خواهد شد.
مأمون گفت: احسنت ای ابو جعفر، خدا برای تو خوش خواهد و بر تو نیکی فرستد! به جاست همانطور که یحیی از تو مسألهای پرسید، تو نیز از او سؤال کنی. ابو جعفر(ع) به یحیی گفت: سؤال کنم؟ یحیی گفت: فدایت شوم، اختیار با شماست و اگر توانستم، پاسخ میدهم و در غیر این صورت بر دانشم افزوده میشود.
ابو جعفر به او فرمود: مردی در اول روز به زنی نگاه کرد و این نگاه او حرام بود و چون چاشت فرا رسید، آن زن بر او حلال شد و در نیمه روز زن بر او حرام شد و هنگام عصر مجددا بر آن مرد حلال شد. با غروب خورشید حرام شد و زمان فرا رسیدن شامگاه، آن زن بر آن مرد حلال شد. نیمه شب حرام شد و چون سپیده سرزد، بر او حلال شد. حال این مطلب را روشن کن که این زن چگونه بر مرد حلال و حرام میشد؟ یحیی بن اکثم گفت: به خدا سوگند، نمیتوانم به پاسخ این مسأله دست یابم و وجوه آنرا نمیدانم. خوب است خود، آن را بیان فرمایی.
ابو جعفر(ع) فرمود: این زن، کنیز شخصی بوده است که نگاه نخستین آن مرد به او حرام بود. چون چاشت شد او کنیز را از صاحبش خرید و بدین ترتیب بر او حلال شد. به هنگام ظهر او را آزاد کرد و زن بر او حرام گردید و عصر هنگام او را به عقد خود درآورد و زن بر او حلال شد. چون خورشید غروب کرد، مرد او را «ظهار»[۶۶] کرد و زن بر او حرام گردید و شامگاه کفاره ظهار را داد و زن بر او حلال شد. چون نیمه شب فرا رسید زن را طلاق داد و بدین صورت زن بر او حرام گردید و سپیدهدم او را مجددا به عقد خود درآورد و زن بر او حلال شد. ریان میگوید: مأمون رو به خویشاوندانش که در مجلس حضور داشتند کرده، گفت: آیا در میان شما کسی یافت میشود که پاسخ این مسأله را اینگونه بدهد؟
همگی گفتند: به خدا سوگند نه و امیر المؤمنین خوب میداند که چه کند و که را بگزیند. مأمون گفت: وای بر شما، این خاندان از میان تمام خلق به برتری در فضل و دانش، ویژگی یافتهاند و خردسالی، آنان را از داشتن مراتب والای کمال باز نمیدارد. پیامبر(ص) دعوت خود را با امیر المؤمنین علی بن ابی طالب که ده سال داشت آغاز کرد و اسلام او را پذیرفت و او را مسلمان خواند و کسی غیر از او در چنین سنی به ایمان به خود نخواند. حسن و حسین که کمتر از شش سال داشتند با حضرتش بیعت کرد و او پذیرفت، اما با خردسالانی جز آنان بیعت نکرد. این را میدانید؟ حتما میدانید که خدای این خاندان را به چه چیزهایی ویژگی بخشید؟ اینان کسانی هستند که قرآن دربارهشان فرموده: ﴿ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ﴾[۶۷] و هرچه را برای نخستین آنان مقرر فرموده، آخرین ایشان را نیز از آن بهرهمند میکند. گفتند: راست گفتی ای امیر المؤمنین.
آنگاه برخاسته، مجلس را ترک کردند. چون روز بعد در رسید، مردم فراخوانده شدند و ابو جعفر(ع) نیز حضور یافت. سرداران، پردهداران، خواص و کارکنان دربار به حضور رسیدند تا به مأمون و ابو جعفر(ع) شادباش و تبریک گویند. سه طبق سیمین به مجلس آورده شد که گویهایی تهیه شده از مشک و زعفران در آن قرار داشت. در میان هر گویی رقعهای وجود داشت که بر آن اموال فراوان، عطایای ارزشمند و ملک نوشته و حواله شده بود. به فرمان مأمون، آنها را میان خاصان تقسیم کردند. هرکس گویی به دست آورده، نوشته آن را تحویل میداد و آنچه بر رقعه نوشته شده بود، میستاند. آنگاه بدرهها ی سنگین درهم و دینار را میان سرداران و دیگر حاضران توزیع کردند و حاضران با ثروت فراوانی راه خانههای خود را در پیش گرفتند. مأمون همچنین صدقههای فراوانی نثار بینوایان و مستمندان کرد. او در تمام دوران حیات خود، ابو جعفر(ع) را بزرگ میشمرد و گرامیاش میداشت و هماره او را بر فرزندان و دیگر کسان خود ترجیح میداد»[۶۸].[۶۹]
اهداف شوم مأمون در تحمیل ازدواج ام الفضل
بعد از آنکه مأمون از خراسان به بغداد رفت و مرکز خلافتش را آنجا قرار داد، برای آنکه امام جواد(ع) را تحت نظر و کنترل خود داشته باشد ایشان را از مدینه به بغداد فراخواند، امام ناگزیر پذیرفت. بعد از چند روز مأمون دختر خود ام الفضل را به امام جواد(ع) جهت ازدواج معرفی کرد امام پاسخی نداد مأمون سکوت را علامت رضایت تلقی کرد و مقدمات ازدواج را فراهم کرد.
یکی از زمینههایی که در جهت هتک حرمت حضرت جواد(ع) توسط مأمون بوجود آمد، مراسم ازدواج حضرت با ام الفضل بود. مأمون قصد داشت از مراسم ازدواج حضرت به عنوان سوژهای جهت لکهدار کردن مقام امامت بهرهبرداری کند.
مأمون خودش بسیار به مفاسد اخلاقی و عیاشیهای زشت دنیایی آلوده بود و تیمهای رقص و نوازندگی و موسیقی او در تاریخ شاخص و زبانزد است. او چون خودش در اذهان مردم و تاریخ متهم و مجرم بود، سعی داشت این اتهام و آلودگی را در مورد چهرههای وجیه و آبرومندی چون حضرت جواد(ع) اعمال کند. گرچه توانسته بود اطرافیان خود را در باتلاق فساد و آلودگی ملوث کند، ولی سعی میکرد دامنه این آلودگیها را به زعم خود گسترش دهد.
حسن بن سهل برای خوشآمد مأمون، خوشرقصی کرد و خانهای تهیه نمود که رقاصان و سازندگان و نوازندگان را در آن جمع میکرد تا خلیفه خوش باشد. او هم به کام دل خود بپردازد و هرچه میخواهد بکند و روزی که اسحق موصلی موسیقیدان معروف دربار در آنجا ساز میزد، حسن بن سهل دختر خود پوران را مانند حوریهای ساخته به رقص فرستاد. پوران اشعار شیرینی میخواند و خوب میرقصید تا در دل مأمون جا گرفت. مأمون او را دید و پسندید و به عقد خود درآورد. حسن هم گفت: قربان کنیز شماست و شما صاحب اختیارید.
ریخت و پاشها و اسرافکاریهای مأمون در مراسم عروسی با پوران، آنچنان فجیع بود که هرگز از یاد تاریخ نخواهد رفت. قبلاً در باب اسرافکاریهای مأمون اشاره کردیم. مأمون با این فکر آلوده و این اعمال رسوا، سعی دارد که امام جواد(ع) را هم به زعم خود به صحنه خلاف بیاورد. مأمون میخواست به تدبیر و حیله محل و موقعیت ایشان را از دلها ساقط کند و به نوعی وسیله اتهام ایشان را فراهم کرده و مجوزی برای قتل امام فراهم سازد.
محمد بن ریان گفت: مأمون خیلی سعی داشت که به نوعی حضرت جواد(ع) را به لهو و لعب وادارد، ولی امکانپذیر نبود! شب عروسی ام الفضل دخترش صد کنیز از کنیزان ماهرو را در اختیار من گذاشت که هر یک جامی جواهر در دست داشتند با همان زیبایی و طنازی به استقبال حضرت جواد(ع) بروند موقعی که نشست در محلی که برای داماد ترتیب دادهاند، امام جواد(ع) به هیچ کدام از آنها توجهی نکرد.
مردی به نام مخارق نوازنده بود و ضرب میزد و میخواند و ریش بلندی داشت، مأمون او راطلبید. مخارق به مأمون گفت: اگر امری در مورد کارهای دنیا داری من از عهده آن برمیآیم، «منظورش این بود که از من کار آخرت ساخته نیست ولی بازیگری و نوازندگی هرچه بگویی از من برمیآید» مأمون به او امر کرد تا روبروی امام جواد بنشیند! او روبروی حضرت جواد(ع) نشست و شروع کرد به خواندن، چنان با صدای بلند آغاز نمود که تمام ساکنین خانه گرد او جمع شدند، مشغول نواختن عود و خوانندگی شد، دقایقی به کار خود سرگرم بود، حضرت جواد(ع) به او اعتنایی نگذاشت! به جانب راست و چپ نیز توجه نکرد.
در این موقع امام سر برداشت، فرمود: «اتَّقِ اللَّهَ يَا ذَا الْعُثْنُونِ» از خدا بترس ای ریشدراز! یک مرتبه مضراب و عود از دستش افتاد دیگر تا زنده بود نتوانست با آن دست کاری انجام دهد[۷۰].
مأمون مخارق را خواست، از او سبب عارضه را پرسید. او گفت: وقتی که ابوجعفر به من صیحه زد، مرا ترس و وحشتی دست داد که مدهوش شدم و از آن به بعد دیگر به حال خود نیامدم و لکن خداوند امام جواد(ع) را از شر او نگه داشت و مأمون نتوانست به حضرتش صدمهای وارد سازد، ولی این شقاوت و بیحیایی و عداوت را برادر مأمون یعنی معتصم پسر هارون مرتکب شد و به تدبیر او امام را به شهادت رساندند[۷۱].
طبیعت روابط امام جواد(ع) و مأمون
پیشتر جریان ازدواج امام جواد(ع) با دختر مأمون، شرایطی که این پیوند را دربر میگرفت و مناقشات و گفتوگوهایی که در اینباره رد و بدل شد، مورد بررسی قرار گرفت. اینک به نکتههایی میپردازیم که شکاف موجود در روابط مأمون عباسی و امام جواد(ع) را روشن میکند:
۱. مأمون به خوبی میدانست که امام جواد(ع) وارث حقیقی خط امامت و رهبر شرعی امت جدش رسول خداست. این بود که مأمون در برنامه و حرکت سیاسی خود، تعاملی خوب و جدی با آن حضرت در پیش گرفت؛ زیرا کاملا آگاه بود که امام جواد(ع) محور مهمی در میدان سیاست اسلامی بوده و افزون بر اینکه از سوی طلایهداران بیدار امت اسلامی به عنوان رهبری مطاع مقبولیت دارد، در میان عامه مردم و تمام طبقات امت، از جایگاه و منزلت والایی برخوردار است. عباسیان در مورد ازدواج امام جواد(ع) با دختر مأمون به مأمون اعتراض کردند و گفتند: «ای امیر المؤمنین، دخترت و نور دیدگانت را به همسری کودکی نه ساله درمیآوری که دین خدا را کاملا نشناخته و حرام و حلال، واجب و مستحب را نمیداند؟ خوب است درنگ کنی تا دانش آموزد، قرآن را فراگیرد و حلال را از حرام بازشناسد!
در این هنگام بود که مأمون یافتههای خود را درباره امام جواد(ع) و پایگاه مردمی آن حضرت و نیز منزلت والای او بازگفت و به آنان چنین پاسخ داد: به یقین او از شما عالمتر و نسبت به خدا و رسول و سنت و احکام او آشناتر است. و هم او کتاب خدا را بهتر از شما میخواند (میشناسد) و به محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، ظاهر و باطن، خاص و عام و تنزیل و تأویل قرآن از شما آگاهتر است»[۷۲].
این واکنش مأمون نشان میدهد که او با دقت و کارآزمودگی تمام با امام جواد(ع) تعامل داشت و گویای بعد گستردهای بود که این پیوند از آن برخوردار شد. وانگهی سرداران، پردهداران، خاصان خلیفه از مرتبه توجه مأمون نسبت به امام جواد(ع) آگاه میشدند.
۲. همانطور که پیشتر خواندیم، مأمون به دوستی و ارج نهادن به امام جواد(ع) تظاهر میکرد، اما او از این کار دو هدف را دنبال میکرد: نخست: جذب حمایت توده مسلمانان طرفدار و دوستدار اهل بیت(ع) بود؛ لذا میبایست برای رسیدن به هدف، خود را دوستدار و ارجگذار به خاندان پیامبر(ص) بنمایاند؛ دوم: با اظهار محبت و مهرورزی و احترام نسبت به امام جواد(ع) جنایت کشتن امام رضا(ع) را از یادها بزداید. وی با این روش توانست افکار عمومی را بفریبد.
۳. رابطه مأمون با امام جواد(ع) مانند رابطهاش با امام رضا(ع) آکنده از اغراض سیاسی بود. او در ظاهر با آن بزرگوار رفتاری مهرجویانه و بسیار خوب داشت، اما در باطن نسبت به آن حضرت اندیشههای بد میپروراند. او نسبت به امام جواد(ع) دسیسهچینی میکرد، ولی هیچگاه نتوانست اهداف خود را عملی سازد و از جایگاه آن حضرت کاسته، او را از چشم مردم بیندازد.
این بود که آخرین تلاش خود را به کار بست و دخترش را به همسری امام جواد درآورد تا به مردم وانمود کند که امام جواد(ع) طالب دنیاست. از محمد بن ریان نقل شده است: «مأمون هر حیلهای را که میشناخت در مورد ابو جعفر(ع) به کار بست، اما موفق نشد؛ لذا بر آن شد تا دخترش را به همسری ابو جعفر(ع) درآورد. این بود که دو کنیز را که در زیبایی بیمانند بودند برگزید و به دست هریک جامی داد که در آن جام گوهری قرار داشت.
آنگاه به آنان دستور داد که هرگاه ابو جعفر در جایگاه نیکان و بندگان صالح قرار گرفت نزد او بروند. آنان خواسته مأمون را عملی کردند، اما آن حضرت به آنان توجهی نکرد. مردی خوشآواز و نوازنده بود به نام «مخارق» که محاسنی بلند داشت.
مأمون او را خواست و او به مأمون گفت: ای امیر المؤمنین، اگر کاری دنیایی بر تو سخت شده، آن را از تو دور میکنم.... آنگاه نزد ابو جعفر(ع) نشست و نالهای سر داد که تمام کاخیان گرد او جمع شدند. سپس عودی را برگرفت و بر آن مینواخت و آواز میخواند. زمانی گذشت و ابو جعفر توجهی به او نکرد.
پس از مدتی امام سر بلند کرد و به او فرمود: «اتَّقِ اللَّهَ يَا ذَا الْعُثْنُونِ»؛ ای صاحب ریش، تقوای خدا در پیش گیر. ناگهان عود از دست مخارق افتاد و تا آخرین روز زندگیاش نتوانست از دستان خود استفاده کند. مأمون جویای حال مخارق در آن لحظه شد، پاسخ داد: هنگامی که ابو جعفر بر من بانگ زد چنان وحشتزده شدم که هرگز از آن رهایی نخواهم یافت»[۷۳].
این مطلب دلیل روشنی بر دسیسهچینی مأمون است. او از هر فرصتی و ابزاری استفاده میکرد تا منزلت امام جواد(ع) را نزد مردم بکاهد او را برای امامت و رهبری امت اسلامی ناتوان و ناشایست معرفی کرده، خود را به این منصب سزاوارتر بنمایاند، اما هماره با شکست و ناکامی روبهرو میشد. او ناچار شد روش دیگری برای زیرنظر قرار دادن امام جواد(ع) تجربه کند و با همین انگیزه دخترش را به همسری امام درآورد. پر واضح است که این اقدام مأمون به انگیزه گرامی داشتن نبود که به منظور زیر نظر داشتن امام جواد(ع) بود. مفصل این مبحث خواهد آمد.
یکی دیگر از نیرنگهای مأمون برای متزلزل کردن موقعیت امام جواد(ع) واداشتن قاضی القضات، یحیی بن اکثم به مطرح کردن مسائل سخت در حضور امام جواد(ع) بود تا بدینوسیله آن حضرت را در تنگنا گذارد و از این طریق به اهداف شوم خود برسد. مأمون به یحیی گفت: «از محمد بن علی الرضا(ع) سؤالی کن که نتواند پاسخ گوید. یحیی به ابو جعفر(ع) گفت: مردی با زنی زنا کرده است. آیا میتواند او را به همسری گیرد؟ امام(ع) فرمود: او را از نطفه خود و نطفه دیگری استبرا میکند؛ زیرا چنین زنی مورد اطمینان نیست و ممکن است همانگونه که با این مرد همبستر شده، با دیگری نیز آمیزش کرده باشد. پس از استبراء و حصول اطمینان از عدم بارداریاش اگر بخواهد میتواند با وی ازدواج کند. این مسأله به درختی میماند که انسان میوه آن را به حرام (بدون رضایت مالکش) بخورد، سپس آن درخت را بخرد و میوه حلال از آن بخورد. یحیی از این پاسخ در خود فرو رفت و درماند»[۷۴].
علیرغم اینکه چنین مواردی مأمون را ناکام میکرد، اما او زیرکانه و با کارآزمودگی سیاسیاش، به هنگام پاسخ دادن امام جواد(ع) اظهار شادمانی مینمود و چنان رفتاری در پیش میگرفت که وانمود میکرد، اقدام یحیی بن اکثم عملی فردی بوده است.
سادهلوحان و کوتهفکران را میتوان در چنین دامهایی گرفتار کرد و فریفت، اما پیروان و دوستداران حقیقی امام(ع) که از چشمه جوشان معرفتش جرعهها نوشیدهاند و جایگاه والای حضرتش را به خوبی میشناسند، هرگز گرفتار چنین دامهایی نمیشوند. بنا بر آنچه کلینی نقل کرده است، برخی محافل سیاسی آنروز که با مسائل آشنا بودند فریب مأمون را نخوردند و اینکه مأمون دخترش را به همسری امام جواد(ع) درآورده بود، از نظر آنان هدفی سیاسی و مکارانه در سر میپروراند.
«محمد بن علی هاشمی» میگوید: «صبح عروسی امام جواد(ع) با دختر مأمون، نخستین کسی بودم که به حضور ایشان رسیدم. از آنجا که شب گذشته دارو خورده بودم، تشنه شدم، اما خوش نداشتم درخواست آب کنم. ابو جعفر(ع) در من نگریست و فرمود: انگار تشنه هستی؟ گفتم: آری. امام(ع) صدا زد: ای غلام (یا کنیز)، آبی به ما بده. با خود اندیشیدم که اکنون آبی زهرآلود برای حضرت میآورند و او را مسموم میکنند. یکی از غلامان آب در دست وارد شد. امام(ع) در چهره من نگریست و خندید، آنگاه آب را از غلام گرفت و قدری از آن نوشید، سپس قدح آب را به من داد و من از آن نوشیدم. مجددا تشنه شدم، اما اظهار تشنگی نکردم. امام دوباره آب خواست و چون غلام قدح آب را به حضرت داد، آنچه پیشتر در ذهنم خطور کرده بود، باز از اندیشهام گذشت. امام(ع) قدح را گرفت و مقداری از آن نوشید، سپس به من داد و لبخند زد»[۷۵].
محمد بن علی هاشمی یکی از کسانی بود که از دشمنی پنهانی مأمون نسبت به امام جواد(ع) آگاه بود و هرلحظه منتظر بود که حادثهای ناگوار رخ دهد و امام جواد(ع) به دست مأمون و دستگاه خلافت به شهادت برسد؛ لذا مرد هاشمی از اینکه امام جواد(ع) آب خواست، اندوهگین شد[۷۶].
انگیزه مأمون از وصلت با امام جواد
برای این وصلت دو انگیزه وجود داشت: یکی اینکه میتوانست راهکاری تبلیغاتی برای مأمون باشد تا از این رهگذر به همگان القا کند که بیاندازه به خاندان رسالت علاقهمند است. انگیزه دوم که میتوان آن را سبب اصلی این پیوند دانست و بر انگیزه پیش گفته نیز ترجیح دارد، گماردن جاسوسی برای زیر نظر گرفتن امام جواد(ع) بود تا تمام فعالیتهای امام جواد(ع) را به دستگاه حکومتی گزارش کند و این امر به وسیله ام الفضل دختر خلیفه به نحو احسن انجام میگرفت.
موضعگیری عباسیان نسبت به این اقدام مأمون، توأم با کینه و تعصب و سادهلوحانه بود،؛ چراکه تحت تأثیر فراوان ظواهر، از تساهل مأمون با امام جواد(ع) سخت ناخرسند بودند. آنان حقیقت و عمق این اقدام مأمون و اهدافی که او در این پیوند دنبال میکرد، درک نمیکردند. مأمون نیز از این حالت عباسیان بهترین استفاده را برده، با رد کردن ادعاها و اظهارات آنان در مورد امام جواد(ع) چنین وانمود میکرد که دوستدار واقعی اهل بیت(ع) است[۷۷].
موضعگیری امام جواد(ع) در برابر ابن اکثم
همانطور که پیشتر نقل شد، امام جواد(ع) با یحیی بن اکثم به مناظره فقهی پرداخت تا بیمایگی علمی او را بر مردم آشکار نماید. آن حضرت در مناظرهها اهدافی را میجست که ذیلا میخوانیم:
- امام جواد(ع) در جامعهای میزیست که دستهای مخالف، تبلیغاتی بر ضد او به راه انداخت بودند که او (امام جواد)(ع) چیزی از مفاهیم دین را نمیشناسد و دیگر اینکه خردسال است. از اینرو امام(ع) با شرکت در مناظره علمی با بزرگترین دانشمندان، امامت و دانش سرشار خویش را به مردم نمایاند.
- از آنجا که یحیی بن اکثم عالم دستگاه مأمون و قاضی القضات او بود، محکوم و مردود کردن او به منزله محکوم کردن نظام بود. از اینرو امام جواد(ع) در میدان مبارزه علمی با او هماوردی کرد و علیرغم خردسالی، برتری علمی خود را اثبات نمود.
- امام جواد(ع) با شرکت در مناظره، مردم را آگاهی بخشید و دانش صحیح و واقعی را به آنان شناساند[۷۸].
امامت حضرت جواد(ع) در عهد مأمون
پس از شهادت رسیدن امام رضا(ع) در سال ۲۰۳ ق و در عهد مأمون، منصب و وظیفه هدایت امت به امام جواد(ع) رسید. مأمون در سال ۲۱۸ ق. در «بدندون» روم مرد و پیکرش به طوس منتقل و در آنجا دفن شد[۷۹].
بنابراین، امام جواد(ع) پانزده سال از هفده سال امامت خود را با مأمون معاصر بود در واقع بیشتر دوران امامت آن حضرت در عهد مأمون بود[۸۰].
معتصم عباسی
بنا به قول «ذهبی» ابو اسحاق، محمد بن هارون الرشید، ملقب به معتصم به سال ۱۸۰ ق. زاده شد و به گزارش «صولی» تولد معتصم در ماه شعبان سال ۱۷۸ ق. بوده است. مادرش ام ولد (کنیز) بود به نام «مارده» که بیش از همگان مورد توجه هارون الرشید قرار داشت.
معتصم، دلیر بود و همت والا داشت، اما از دانش بیبهره بود. در حالی معتصم خوانده میشد که بیشترین فاصله را با اعتصام (چنگ زدن) به ریسمان الهی گرفته بود. فساد اخلاقی داشت و غلامی به نام «عجیب» داشت که سخت شیفته و دلباخته او بود.
در مسأله خلق قرآن راه برادرش مأمون را در پیش گرفت و عمر خود را در آزمون مردم با مسأله خلق قرآن سپری کرد. در این مورد به تمام مناطق نامه نوشت و نیز به معلمان و مربیان فرمان داد تا مسأله خلق قرآن را به کودکان بیاموزند. مردم از این جهت سخت در تنگنا قرار گرفته بودند. او عالمانی را به دلیل تن ندادن به نظریه خلق قرآن کشت و «احمد بن حنبل» از جمله عالمانی بود که به جهت مخالفت با نظریه خلق قرآن کیفر شد. گفتهاند: آنچنان او (احمد) را زد که بیهوش شد و پوست بدنش جدا شد، آنگاه او را در بند کشید و به زندان افکند[۸۱].
معتصم کوتاهفکر و در برخورد با مخالفان سیاسی و دیگر مخالفان خود، سنگدل و بیرحم بود. در امور اداره مملکت، کارآزمودگی سیاسی ناچیزی داشت و حکومتش با آشوب فراوان سیاسی در گستره تحت حکومت عباسیان روبرو شد[۸۲].
معتصم که از مادری ترکتبار زاده شده بود، سپاهی ویژه از ترکان تشکیل داد و مبالغ هنگفتی در اختیار آنان گذارد و آنان حکومت را قبضه کردند. این اقدام معتصم، کینه سپاهیان عرب را برانگیخت و آتش گرایشهای قومی را در جامعه آن روز شعلهور کرد. این سیاست معتصم، خطرناکترین چالشی بود که حکومت عباسیان در تمام دوران خود با آن مواجه شد. پس از معتصم، اوضاع به وخامتگرایید و خطر سپاهیان ترک روزبهروز افزایش مییافت و هر خلیفهای که در صدد محدود کردن اختیارات آنان برمیآمد، با کودتای نظامی آنها روبهرو میشد.
معتصم و طلایهداران بیدار: تضاد فکری حادّی که میان امامان اهل بیت(ع) و شیعیان مؤمن آنان از یک سو و دستگاه خلافت عباسیان و پیروان آنان از سوی دیگر حاکم بود، سبب شد تا دشمنی دو خط اهل بیت و خط عباسیان ادامه یابد و هر زمانی رنگ و چهره خاصی به خود گیرد و بنا به اوضاع و شرایط، دستخوش شدت یا ضعف شود. معتصم نیز سیاست اسلاف کینهتوز خود را نسبت به اهل بیت(ع) و پیروان و حزب آنان در پیش گرفت. او با اسلام و خط مستقیم آن سر ستیز برافراشت، اما با اعتراض شدید اهل بیت(ع) و شیعیان آنان روبرو شد. قیامهایی که از سوی آنان بر ضد معتصم شکل گرفت، در بخش بعدی بررسی خواهیم کرد.
امام جواد(ع) و معتصم: امام جواد(ع) تنها دو سال در دوران خلافت معتصم زنده ماند و سرانجام به وسیله همان نظام منحرف به شهادت رسید. ضروری مینماید در این بخش روابط امام جواد(ع) و معتصم، حاکم وقت را ذیلا مورد کندوکاو قرار دهیم:
فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد: ماندن امام جواد(ع) در مدینه، معتصم را نگران میکرد،؛ چراکه هماره او را خطر بزرگی برای خود میدانست. این بود که آن حضرت را از مدینه به بغداد فراخواند تا از نزدیک، لحظههای او را زیر نظر گرفته، بر حرکات و سکنات امام جواد(ع) اشراف کامل داشته باشد. امام جواد(ع) نیز به خواسته معتصم راهی بغداد شد و دو روز مانده به آخر ماه محرم سال ۲۲۰ ﻫ. ق وارد مرکز حکومت معتصم شد و در ماه ذی قعده همان سال به دیدار معبود شتافت[۸۳].
طرح کشتن امام جواد(ع): نقش رهبری کارآمد امام جواد(ع) او را به صورت کانون خطری برای حکومت معتصم درآورده بود،؛ چراکه حاکمیت، ارتباط امام جواد(ع) را با خیزش و جنبشهای امت اسلامی بعید نمیدانست. این بود که در صدد رهایی از وجود امام برآمد. تاریخنگاران از «زرقان» یار «ابن ابی دؤاد» قاضی معتصم عباسی نقل کردهاند: «روزی ابن ابی دؤاد گرفته و غمگین از نزد معتصم بازگشت. دلیل آن را پرسیدم، گفت: ای کاش بیست سال پیش از دستگاه خلافت بیرون آمده بودم.
پرسیدم: چرا چنین آرزو میکنی؟ گفت: به دلیل عملی که از این سیاه!! ابو جعفر، محمد بن علی بن موسی در حضور امیر المؤمنین (معتصم) سرزد. گفتم: مگر چه شده است؟ ابن ابی داوود گفت: دزدی در حضور خلیفه به جرم خود اعتراف کرد و از خلیفه خواست تا حد بر او جاری کند. خلیفه فقیهان را گرد آورد تا حکم خدا را درباره او صادر کنند. محمد بن علی(ع) نیز حضور یافت. آنگاه از ما پرسید: دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟ گفتم: از مچ. پرسید: چه دلیل و حجتی بر صحت این گفته داری؟ گفتم: از آنجا که دست شامل انگشتان، کف دست و مچ میشود و در قرآن نیز در باب تیمم آمده است: ﴿فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ﴾[۸۴]. حاضران در اینباره با من همصدا شدند. جماعتی نظر دیگری داشتند. آنان میگفتند: باید دست او از آرنج بریده شود. ابو جعفر گفت: چه دلیلی بر این مدعا دارید؟ گفتند: به دلیل آیه قرآنی که میفرماید: ﴿وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ﴾[۸۵] و همین ثابت میکند تا آرنج دست به شمار میرود.
آنگاه معتصم رو به محمد بن علی(ع) کرد و گفت: ای ابو جعفر، تو چه میگویی؟ پاسخ داد: ای امیر المؤمنین جماعت فقیهان در اینباره سخن گفتند. معتصم گفت: آنچه اینان گفتند رها کن. تو برای گفتن چه داری؟ او گفت: ای امیر المؤمنین، مرا از این کار معاف دار. معتصم گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که آنچه در اینباره داری (میدانی) بازگو. ابو جعفر گفت: حال که مرا به خدا سوگند میدهی باید بگویم که اینان حکم خدا و سنت را درباره حد سرقت به اشتباه فهمیدهاند و راه خطا در پیش گرفته؛ زیرا بریدن دست باید از بن انگشتان صورت گیرد و کف دست باقی بماند.
معتصم گفت: دلیل تو در اینباره چیست؟ ابو جعفر گفت: به دلیل گفته رسول خدا(ص) که فرمود: «السُّجُودُ عَلَى سَبْعَةِ أَعْضَاءٍ الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرُّكْبَتَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ»؛ سجده بر هفت موضع باید صورت گیرد: صورت (پیشانی)، دو دست، دو زانو، و سرانگشتان دو پا. حال اگر دست از مچ یا از آرنج قطع شود، دستی برای سجده کردن نمیماند. و بدانید خدای -تبارک و تعالی- فرموده است: ﴿وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ﴾[۸۶] و مراد از مساجد، هفت موضع سجده است. در ادامه آیه میفرماید: ﴿فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا﴾[۸۷].
معتصم این نظر را مقبول دانست و فرمان داد تا انگشتان سارق را از بن ببرند. آنگاه ابن ابی دؤاد گفت: قیامت من با این مسأله فرا رسید و ای کاش زنده نبودم و این وضع را نمیدیدم. زرقان به نقل از ابن ابی دؤاد میگوید: روز سوم پس از آن ماجرا نزد معتصم رفتم و گفتم: خیرخواهی امیر المؤمنین بر من واجب است و سخنی میگویم که میدانم فرجام آن، آتش دوزخ است. معتصم گفت: این خیرخواهی چیست؟
گفتم: امیر المؤمنین، فقیهان و عالمان را برای حکمی از احکام دین در مجلس خود گرد آورد و از همگان درباره آن حکم نظر خواست و آنان در حضور دیگر عباسیان، وزیران و دبیران خلیفه، دانستههای خود را درباره موضوع مورد بحث بیان داشتند. تمام حاضران و عامّه مردم که در پس درها قرار داشتند فتوای آنان را شنیدند. آنگاه امیر المؤمنین آرای آنان را نادیده گرفته و سخن و رأی کسی را -که حکمی غیر از حکم فقیهان داده- پذیرفت که امت را با امامت خود به دو دسته کرده است و دستهای از آنان او را نسبت به خلافت، از خلیفه سزاوارتر میدانند.
ابن ابی دؤاد گفت، رنگ از چهره خلیفه پرید و متوجه مطلب شد، آنگاه به من گفت: به پاس این خیرخواهی خدایت پاداش خیر دهد!... روز چهارم به یکی از وزیران خود دستور داد تا امام جواد(ع) را به منزلش فراخواند، اما امام جواد(ع) نپذیرفت و فرمود: میدانی که در مجالس شما حاضر نمیشوم. وزیر گفت: تو را به صرف غذا دعوت میکنم و دوست داشتم به خانه ما آمده، بر فرش ما گام نهی تا به وجودت خانه و وجودم متبرک شود. وانگهی فلان وزیر (که نام او را برد) دیدار تو را خوش میدارد.
امام(ع) دعوت او را پذیرفت و به سوی خانه وزیر رفت و بر خوان او نشست. پس از آنکه اندکی از غذا خورد، به مسموم بودن آن پی برد، این بود که مرکب خود را خواست تا آنجا را ترک کند. صاحب خانه از او درخواست ماندن کرد و حضرتش فرمود: رفتن من از اینجا برای تو بهتر است. او آن روز و آن شب را با حالت متغیر و نامساعد سپری کرد و سرانجام جان سپرد»[۸۸].
امام جواد(ع) خود میدانست که پس از این دعوت به شهادت خواهد رسید. «اسماعیل بن مهران» میگوید: «نخستینباری که ابو جعفر(ع) از مدینه به بغداد فراخوانده شد و در حالی که آماده رفتن به بغداد بود، به ایشان گفتم: فدایت شوم، از این سفر بر تو بیم دارم. پس از تو چه کسی امام خواهد بود؟ امام(ع) روی به من کرد و در حالی که میخندید فرمود: آنچه میپنداری در این سال رخ نخواهد داد.
هنگامی که معتصم او را فراخواند و دومین و آخرین سفر او به بغداد بود، به او گفتم: فدایت گردم، امام پس از تو که خواهد بود؟ امام(ع) چنان گریست که محاسن او غرق اشک شد، آنگاه رو به من کرد و فرمود: در این سفر بیم آنچه در اندیشه میگذرانی بر من میرود. امامت پس از من بر عهده فرزندم علی است»[۸۹].
وجود امام(ع) بزرگترین دغدغه خلیفه عباسی بود. معتصم که او را بزرگترین خطر برای دستگاه خلافت و پادشاهی خود میدید، برای از میان برداشتن آن حضرت راهی را میجست که کارآمدتر و کمضررتر باشد. او پس از سبک و سنگین کردنهای فراوان ام الفضل دختر مأمون و همسر امام جواد(ع) را بهترین گزینه برای عملی ساختن هدف شوم خود یافت. از نظر معتصم، ام الفضل میتوانست بدون انگیزش هیاهو و آشوب در میان امت، به راحتی امام جواد(ع) را بکشد. معتصم دو ویژگی مطلوب در ام الفضل میدید که میتوانست در کشتن امام جواد(ع) انگیزه خوبی برای او باشد:
نخست: ام الفضل پیوند و وابستگی محکمی با خط خلافت عباسی داشت؛ زیرا دختر مأمون و خلیفه وقت، معتصم عموی او بود. وانگهی از نظر اعتقادی در مرحلهای نبود که پیوندهای خویشاوندی را نادیده بگیرد؛ لذا به آسانی تسلیم خواسته معتصم شده و طرح او را در مورد امام جواد(ع) عملی میکرد.
دوم: حسادت و کینه او نسبت به امام جواد(ع) بود؛ زیرا ام الفضل از داشتن فرزند محروم بود و از دیگر سو، امام(ع) زنان دیگری داشت که یکی از آنان امام هادی(ع) را برای حضرت به دنیا آورد و دیگر اینکه حسادت او از دید مردم پنهان نبود. تاریخنگاران در اینباره آوردهاند: «مردم نقل میکردند که: ام الفضل طی نامهای خطاب به پدرش از ابو جعفر شکایت کرده، نوشته بود: او با بودن من، همسر ان دیگری برگزیده است و همین امر حسادت مرا بر میانگیزد. مأمون در پاسخ دخترش نوشت: تو را به همسری او در نیاوردم تا حلالی را بر او حرام کنم. مبادا از این پس چنین مطالبی را برای من بنویسی!»[۹۰].
البته در این دوره امام جواد(ع) آماج بیحرمتیها و دستاندازیهای عوامل حاکمیت قرار داشت که یک نمونه از آن را میخوانیم.
«عمر بن فرج رخجی» یکی از دشمنان کینهتوز خاندان رسالت بود و در دستگاه عباسیان منصبی داشت. مورخان از «محمد بن سنان» نقل کردهاند که گفت: «بر ابو الحسن، علی هادی(ع) وارد شدم. به من فرمود: ای محمد، به تازگی واقعهای رخ داده که فرج و گشایش آل محمد در آن باشد؟ گفتم: عمر بن فرج مرد. امام(ع) فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى ذَلِكَ»؛ بر این نعمت خدای را حمد میگویم و ۲۴ بار حمد الهی را تکرار نمود. آنگاه فرمود: هیچ میدانی او -که خدا لعنتش کند- به پدرم محمد بن علی(ع) چه گفت؟ گفتم: نه.
فرمود: پدرم چیزی به او گفت و او به پدرم گفت: میپندارم مست باشی؟ امام جواد(ع) فرمود: بار خدایا، میدانی که روزم را برای تو به روزه سپری کردم و اگر چنین است، طعم تلخ جنگ و خواری اسیری را به او بچشان! به خدا سوگند چند صباحی نگذشته بود که هرآنچه داشت به غارت رفت و خود در بند اسارت گرفتار شد و اینک در اسارت مرده است[۹۱].
شهادت امام جواد(ع): پیشتر از انگیزههای معتصم در به شهادت رساندن امام جواد(ع) و انتخاب ام الفضل برای عملی کردن این جنایت سخن گفتیم. افزون بر دلایل پیش گفته شده که معتصم را واداشت تا ام الفضل را برای کشتن امام جواد(ع) برگزیند، اقدام ام الفضل به تحریک پدرش مأمون برای کشتن امام جواد(ع) بود[۹۲].
«ابو نصرانی» در اینباره آورده است: «حکیمه دختر محمد بن علی بن موسی بن جعفر (عمه امام حسن عسکری)(ع) برای من گفت: هنگامی که محمد بن علی الرضا(ع) از دنیا رفت نزد همسرش «ام عیسی»[۹۳] دختر مأمون رفتم تا او را سرسلامتی داده، تسلیت گویم. او به شدت اندوهگین بود و بر امام جواد(ع) بیتابی میکرد، آنسان که از شیون و گریه خود را در معرض هلاک قرار داده بود و بیم آن داشتم که بمیرد. آنگاه از کرم، اخلاق نیکو، شرافت، اخلاص، عزت و کرامت خدا داده او سخن گفتیم. در این هنگام ام عیسی گفت: شگفتانگیزتر، بزرگتر و توصیفناپذیرتر از آنچه گفتی، باز گویم؟ گفتم: آن چیست؟ گفت: او را سخت زیر نظر داشتم و پیوسته مراقب رفتار او بودم. گاهی سخنی میگفت که از آن به پدرم شکایت میبردم و او به من میگفت: دخترکم، با او بردباری کن که او پاره تن رسول خداست.
روزی زنی نزد من آمد و سلام داد. پرسیدم: که هستی؟ گفت: از نوادگان «عمار بن یاسر» و همسر همسرت ابو جعفر، محمد بن علی الرضا(ع) هستم.
چنان دستخوش حسد شدم که تحملپذیر نبود و در حالتی قرار گرفته بودم که میخواستم خانه را ترک کنم و بر اثر وسوسه شیطان نسبت به آن زن بیحرمتی کنم، اما بر خود مسلط شده، خشم خود را فرو خوردم و او را تکریم کرده، جامههایی به او دادم. چون از پیش من رفت، برخاسته نزد پدرم رفتم و ماجرا را به او گفتم. پدرم که کاملا مست بود، فریاد برآورد: ای غلام، شمشیری برای من بیاور. شمشیر حاضر شد و پدرم سوار مرکب گردید و گفت: به خدا سوگند، او را خواهم کشت.
من که چنین صحنهای را میدیدم گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. خود و همسرم را گرفتار چه بلایی کردم؟ و بر گونه خود کوبیدن آغازیدم. پدرم بر او وارد شد و با ضربههای مکرر شمشیر او را قطعهقطعه کرد و آنجا را ترک گفت و من نیز گریزان و ترسان در پی او روان شدم. چون روز برآمد، نزد پدرم رفتم و به او گفتم: هیچ میدانی دیروز چه کردی؟ گفت: چه کردم؟ گفتم: ابن الرضا را کشتی. چشمان پدرم برقی زد و از هوش رفت. چون به هوش آمد، گفت: وای بر تو، چه میگویی؟ گفتم: ای پدر، به خدا سوگند همان است که گفتم. تو بر او وارد شدی و با ضربههای پیاپی شمشیرت او را کشتی.
پدرم از این پیشامد سخت دچار اضطراب شد و گفت: یاسر خادم را بیاورید. یاسر حاضر شد و پدرم به او گفت: وای بر تو، دخترم چه میگوید؟ یاسر گفت: ای امیر المؤمنین، او راست گفته است. مأمون با شنیدن سخن یاسر با دست بر سینه و صورت خود میکوفت و میگفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. به خدا سوگند، هلاکت، بدنامی و رسوایی همیشگی نصیب ما شد. وای بر تو ای یاسر، جویای احوال او شو و شتابان مرا آگاه کن که نزدیک است جان بدهم. یاسر پی مأموریت خود روان شد و من همچنان بر صورت خود میکوفتم. چیزی نگذشت که یاسر بازگشت و گفت: ای امیر المؤمنین، تو را بشارت باد! پدرم گفت: تو را بشارت باد، چه خبری به دست آوردهای؟
یاسر گفت: بر او وارد شدم و او را دیدم که جامهای بر تن داشت و رواندازی بر خود کشیده بود و مسواک میکرد. بر او سلام کردم و گفتم: ای پسر رسول خدا، دوست دارم جامهای که بر تن داری به من بدهی تا در آن نماز گزارم و به آن متبرک شوم. از آنرو چنین درخواستی کردم تا بدن او را ببینم و مطمئن شوم آیا جای شمشیر بر بدن او وجود دارد یا نه. او جامه خود را درآورد. در آن هنگام بدن او را که همانند عاج، سفید بود و کمی به زردی میگرایید در کمال سلامت دیدم.
پدرم مأمون مدتی میگریست، سپس گفت: با این معجزه دیگر چیزی برای انکار نمانده است و این امر، عبرتی برای اولین و آخرین خواهد بود. آن گاه به یاسر گفت: ای یاسر، تنها چیزی که از ماجرا به یاد دارم این است که شمشیر خواستم و سوار بر مرکب شده، نزد او رفتم و از نزد او بیرون شدم، اما از دیگر قضایا و بازگشتن به مجلس خود هیچچیزی به یاد نمیآورم. خدا این دختر را مورد لعنت پیاپی و بیامان خود قرار دهد.
ای یاسر، نزد او رفته، از زبان من به او بگو: از این پس اگر نزد من بیایی و از او (امام جواد)(ع) شکایت کنی یا بیاجازه او از خانه بیرون شوی، انتقام او را از تو خواهم ستاند. آنگاه نزد ابن الرضا برو و سلام مرا به وی برسان و بیست هزار دینار از خزانه برگرفته به همراه اسبی که روز گذشته سوار آن شدم، برای او ببر. پس از آن طی فرمانی به هاشمیان دستور داد تا بر او وارد شده، به حضرتش سلام دهند.
یاسر میگوید: فرمان مأمون را به هاشمیان رساندم و خود نیز همراه آنان بر او وارد شده، سلام داده و سلام مأمون را به او رساندم و دینارها را مقابل حضرت گذاردم و اسب مأمون را به او نشان دادم. او زمانی به اسب نگریست، سپس لبخندی زد و گفت: ای یاسر، آیا چنان سابقهای داشتیم که او اینگونه بر من یورش آورد؟ آیا نمیداند که یاور و مانعی دارم که مرا از گزند او ایمن داشته، مانع میان من و او خواهد بود؟
گفتم: سرورم، ای پسر رسول خدا، گلایه را رها کن و درگذر. به خدا و به جدت رسول خدا سوگند که تحت تأثیر مستی نمیدانست چه میکند و در کجای این خاکدان قرار دارد. او سوگندی صادقانه یاد کرده و نذر شرعی نموده که از آن پس مست نکند،؛ چراکه دریافته شراب، از دامهای شیطان است. ای پسر رسول خدا، چنانچه نزد او رفتی چیزی از این ماجرا به او گوشزد مکن و او را در مورد کردارش ملامت منما. او گفت: به خدا سوگند، همین کار را میخواستم بکنم.
آنگاه جامههای خود را خواست و بر تن نمود و برخاست و مردم همگان با وی برخاستند. او نزد مأمون رفت و مأمون با دیدن ابو جعفر برخاست و او را در آغوش کشیده، به سینهاش فشرد و به گرمی از وی استقبال کرد. مأمون اجازه ورود به کسی نداد و با ابو جعفر به گفتوگو پرداخت و از او خواست هرچه میخواهد فرمان دهد که فرمانش مطاع خواهد بود. چون گفتوگو به سرآمد، ابو جعفر، محمد بن علی الرضا(ع) گفت: ای امیر المؤمنین. مأمون گفت: در خدمتم، آنچه خواهی فرمان ده.
ابو جعفر گفت: نصیحتی به تو میکنم، آن را بپذیر. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا، شایسته سپاسی، آن نصیحت چیست؟ ابو جعفر گفت: میخواهم شبها از خانه خارج نشوی؛ زیرا تو را از گزند این مردم نگونسار در امان نمیبینم. وانگهی دعایی دارم که میتوانی خود را با آن از بلاها، شرور، آفتها، بیماریها و سختیها در امان داری و اگر با آن در مصاف سپاه روم و ترک قرارگیری و تمام مردم پشت در پشت در صدد از پای درآوردن تو باشند به خواست خدای جبار، به خواسته خود نخواهند رسید، همانگونه که روز گذشته خدا مرا از گزند تو رهایی بخشید. اگر مایل باشی آن را برای تو بفرستم تا از آنچه گفته شد ایمن گردی. مأمون گفت: آری. آن را با دست خودت بنویس و برای من بفرست. ابو جعفر نیز پذیرفت.
یاسر میگوید: چون صبحگاه فرا رسید ابو جعفر مرا خواست و هنگامی که به حضور او رسیدم، تکه نازکی از پوست آهو که در «تهامه» فراهم شده بود خواست و دعا را بر روی آن نوشت و گفت: ای یاسر، این را برای امیر المؤمنین ببر و از زبان من به او بگو: استوانهای سیمین تهیه کند و آنچه را که خواهم گفت بر آن نقش زنند. هرگاه بخواهد آن را بر بازو ببندد، ابتدا وضویی نیکو بسازد و چهار رکعت نماز گزارد و در هر رکعت سوره حمد یک بار، آیة الکرسی هفت بار، آیه ﴿شَهِدَ اللَّهُ...﴾ هفت بار، سوره شمس هفت بار، سوره لیل هفت بار و سوره توحید هفت بار بخواند. آنگاه در گرفتاریها و هنگام رسیدن بلاهای سخت، آن را بر بازوی راست خود ببندد که به حول و قوه خداوند از تمام چیزهایی که بیم دارد، ایمن خواهد بود و اگر به جنگ رومیان نیز برود به خواست خدا و به برکت این حرز پیروز خواهد شد. فراموش نکند که این نماز یا بستن دعا به هنگام طلوع ماه در برج عقرب نباشد.
نقل شده است: هنگامی که مأمون خواص این حرز را از ابو جعفر شنید، برای یورش به روم لشکر کشید و به مدد نصرت الهی بر آنان پیروز شد و غنایم بسیاری به دست آورد. مأمون در تمام جنگها این حرز را همراه داشت و از یاری و نصرت خداوند بهرهمند و با اراده خدا فاتح میدان میشد که همو با حول و قوه خود سرپرست و بخشنده آن پیروزیهاست»[۹۴].
بنا به قول مورخان، ام الفضل با مسموم کردن امام جواد(ع) جنایت بزرگ خود را مرتکب شد. در تاریخ آمده است: «معتصم در تکاپو بود تا راهی برای کشتن ابو جعفر(ع) بیابد. از آنجا که میدانست ام الفضل از اینکه او همسر دیگری نیز دارد از او رویگردان و سخت نسبت به او خشمگین است، او را برای انجام این مأموریت مناسب یافت و ام الفضل نیز پیشنهاد او را پذیرفت. وی مقداری انگور رازقی را به زهر آلوده کرد و برای ابو جعفر آورده، نزد او گذارد. چون ابو جعفر از آن انگور خورد ام الفضل از کرده خود پشیمان شد و گریه سر داد. ابو جعفر به او گفت: چرا گریه میکنی؟ به خدا سوگند، خدا به فقری جبرانناپذیر و به بیماریای که نتوان پنهانش کرد گرفتارت خواهد نمود. ام الفضل در اثر نفرین ابو جعفر از ناحیه اندام زیرین خود دچار بیماری شد و هرچه اندوخته بود هزینه بیماری خود کرد و تهیدست شد، به گونهای که بر او ترحم کرده، اندک مالی به او میدادند. سرانجام، آن بیماری ام الفضل را از پای درآورد»[۹۵].
امام جواد(ع) با خوردن انگور زهرآلوده که ام الفضل فراهم آورد، سخت رنجور شد و مسموم از دنیا رفت. او تا واپسیندم از یاد خدا غافل نبود و نام و ذکر حضرتش را بر زبان داشت. با وفات او یکی دیگر از ستارگان درخشان امامت و رهبری معصوم اسلام، خاموشی گرفت. هرچند عامل ظاهری به شهادت رساندن امام جواد(ع) کینه و حسادت زنانه بود، اما در واقع، اختلاف دیرینه حق و باطل بود که این جنایت را بر صفحه تاریخ نگاشت و طاغوت روزگار معتصم عباسی، حق و حقیقت را که در وجود امام جواد(ع) تبلور داشت، تحمل نکرده، آن حضرت را از میان برداشت و با به شهادت رساندن امام جواد(ع) توماری از تومارهای رسالت اسلامی را در هم پیچید که اندیشه را درخشش بخشید و چراغ خانه علم و فضیلت را در سراسر گیتی پرتو افشان کرد.
مراسم تدفین امام جواد(ع): پیکر امام جواد(ع) غسل و کفن شد و «الواثق» و معتصم بر جنازه حضرت نماز گزاردند[۹۶]، پیکر امام به سمت قبرستان قریش حمل شد و انبوه مردم در تشییع پیکر امام جواد(ع) شرکت کردند. بغداد روزی همانند روزی که امام جواد(ع) تشییع شد به خود ندیده بود. دهها هزار انسان در دستههای عزادار فضایل او را برمیشمردند و بر او مویه میکردند و از دست دادن امام جواد(ع) را خسارت سنگینی میخواندند که بر مسلمانان وارد شده بود. برای آن پیکر پاک قبری کنار قبر جد ارجمندش امام موسی بن جعفر(ع) حفر شد و او را با تمام ارزشهای انسانی و معیارها و الگوهای مورد علاقه و توجه انسانهای والا یکجا به خاک سپردند[۹۷].
«ابو جعفر مشهدی» از «محمد بن رضیه» و او از معلم امام ابو الحسن هادی(ع) نقل میکند که گفت: «او (امام هادی)(ع) در یکی از روزها که لوح (تخته یا صفحه چرمین) خود را در دست داشت و آن را میخواند، ناگهان به کناری انداخت و سراسیمه برخاست و در آن حالت گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت. به او گفتم: چگونه و از کجا دانستی او از دنیا رفته است؟ فرمود: به لطف جلالت و عظمت خدا چیزی بر ما پوشیده نیست.
گفتم: پس او از دنیا رفته است. فرمود: اینها را واگذار و اجازه بده درون خانه شوم و سپس بازمیگردم. آن هنگام از قرآن هرچه میخواهی از من بپرس که از حفظ پاسخ خواهم داد. آنگاه وارد منزل شد و من از سر دلواپسی دنبال او روان و جویای حال او شدم. گفته شد ابو الحسن هادی وارد این خانه شد و درب را بست و به من فرمود: اجازه ورود به کسی مده تا خود نزد شما بیایم. آنگاه امام(ع) با شمایل دگرگون خارج شد و میگفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت.
به او گفتم: فدایت گردم، آیا پدرت رحلت کرد؟ فرمود: آری و او را غسل دادم و کفن کردم و جز من نباید دیگری این کار را میکرد. آنگاه به من فرمود اینها را واگذار و آیات قرآن را از من بپرس و اگر بخواهی آن را برای تو تفسیر خواهم کرد. گفتم: اعراف را بخوان و او پس از «استعاذه[۹۸]» خواند: ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ﴾[۹۹]
مدت عمر و تاریخ شهادت امام جواد(ع): امام جواد(ع) بنا به قول مشهور ۲۵ سال[۱۰۰] زندگی کرد و جوانترین امامان دوازدهگانه بود. او تمام دوران زندگیاش را در راه عزت بخشیدن به اسلام و مسلمانان و فراخواندن مردم به ورود به دایره توحید، ایمان و تقوا سپری کرد و در همین راه و با همین هدف دنیا را وداع گفت. او در روز سه شنبه، پنج ماه ذی قعده سال ۲۲۰ ق. جان به جانآفرین تسلیم کرد. روایتهای دیگری نیز در دست است که شهادت او را در آخر ماه ذی قعده، ششم ماه ذی حجه و پنج روز مانده از ذی حجه همان سال ثبت و نقل کردهاند[۱۰۱].
پس درود بر او باد روزی که زاده شد و روزی که امامت مردم را بر عهده گرفت و صبورانه و به امید پاداش الهی در راه خدا به جهاد پرداخت و روزی که به شهادت رسید و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد[۱۰۲].
ضرورتهای عصر امام جواد(ع)
در دو بخش پیشین با ویژگی عصر امام جواد(ع)، ماهیت و طبیعت تعامل حاکمان با آن حضرت و خط الهی او و جماعت صالحان آشنا شدیم؛ همانهایی که در کنار امام به حق و آینه تمامنمای خط الهی برای بشریت، حضرت امام جواد(ع) قرار گرفتند و هرگز از او و اعتقادات پاک خود که از آن حضرت و پدران بزرگوارش گرفته بودند، دست نکشیدند.
در این فصل با کندوکاوی در وظایف الهی که در قالب احکام و شرایع اسلامی بر دوش اهل بیت(ع) به ویژه امام نهم حضرت جواد(ع) نهاده شده بود، با چکیده ضرورتهای عصر آن حضرت که دارای شرایط خاصی، و نوآوریهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی بود، آشنا میشویم.
این خاندان، دستپروردگان پیامبر اکرم(ص) بودند تا پس از پیامبر(ص) رسالت الهی را از ترفندها و توطئههای شاهان و واعظان درباری حفاظت کرده، امت اسلامی را نیز در برابر لغزیدن و سقوط در پرتگاههای انحراف مصونیت بخشند. امت اسلامی از آنرو شایسته چنین مراقبت و حفاظتی بود که به صورت امتی زنده درآمده بود تا وظیفه خود را در به دوش کشیدن مشعل فرهنگ و تمدن اسلامی ـ الهی و گستراندن آن در سراسر جهان ایفا کند. البته این امت دستخوش صدمههای سنگینی شد که در انحراف رهبری سیاسی، تبلور یافته بود که این انحراف در عرصههای دیگر حیات اسلامی نیز سرایت پیدا کرد.
امام جواد(ع) در آن عصر با آن ویژگیها از یک سو در برابر دستاوردهایی در عرصه مهم رهبری سیاسی و حیات اسلامی قرار داشت که پدرانش آنها را تحقق بخشیده بودند و از سوی دیگر با پدیدههای جدیدی روبهرو بود که در عرصه سیاست، اجتماع و دین چهره نمود. البته مورد اخیر، نتیجه فضای بازی بود که دستگاه خلافت اسلامی! برای جریانهای منحرف فراهم آورد تا بتوانند با آزادی تمام در گستره اسلامی فعالیت کنند. از آنرو حاکمان چنین فرصتی را به جریانهای یاد شده میدادند تا بدون دخالت و رویارویی مستقیم، خط و جبهه الهی اهل بیت(ع) را تضعیف کنند.
امام جواد(ع) نیز باید با در نظر گرفتن شرایط زمان، میان وظایف الهی خود از یک سو و امکانات موجود و آنچه در چنان شرایطی قابل تحقق بود از سوی دیگر، موازنه و تعادل برقرار کند تا از این رهگذر به اهداف بزرگ و نهایی نزدیک شود؛ اهدافی که شریعت و صاحب شریعت برای او ترسیم کرده بود و از او سرپرستی صاحب رسالت و رهبری الهی ساخته که خویش را وقف خدا و دین جاودانه او کرده بود.
با این توضیح ضرورتهای عصر امام جواد(ع) و نقشی کارآمد که حضرتش میبایست در گستره اسلامی ایفا میکرد و اهدافی که برای جماعت صالحان تحقق میبخشید، روشن میشود. از اینرو این بحث را به دو بحث اصلی تقسیم میکنیم:
- ضرورتهای گستره اسلامی به صورت عام؛
- ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان.
ضرورتهای گستره اسلامی را در بندهای زیر خلاصه میکنیم:
- اثبات شایستگی خط اهل بیت(ع) به ویژه شایستگی امام جواد(ع) برای احراز منصب الهی رهبری و امامت توده مسلمانان؛
- برخورد با تلاش خط حاکمیت که با تمام توان برای کاستن از منزلت اهل بیت(ع) و پیروان آنان و نیز تحریک توده مردم به میدان آمده بود؛
- زمینهسازی بهصورت فراگیر برای برپائی دولت حق ـ که در انتظار آن بودند ـ علیرغم تلاشهای حاکمان برای نابود و بیاثر کردن مسأله مهدویت و حضرت مهدی(ع).
- رویارویی با بدعتها، انحرافها و جریانهای منحرفی که در گستره اسلامی پدید آمده بودند؛
- توجه و عنایت به دغدغههای امت اسلامی.
ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان نیز به این شرح بودند:
- عینیت و تحقق یافتن امامت جوان، با گذشتن از تمام قوانین طبیعی.
- استوار کردن ساختار فرهنگی، روانی و تربیتی جماعت صالحان؛
- استحکام و قوام بخشیدن به تشکیلات جماعت صالحان و آمادهسازی آنان برای دوران طولانی غیبت؛
- فراهم کردن زمینه برای امامت زود هنگام امام هادی(ع) در آن شرایط سخت؛
- فراهم کردن زمینه برای امام غایب ((ع)) و آمادهسازی فکری ـ روانی برای عصر غیبت که میبایست با سختیهای آن شرایط ویژه، تناسب داشته باشد[۱۰۳].
منابع
پانویس
- ↑ دکتر حسن ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۲۲.
- ↑ حیاة الإمام موسی بن جعفر، ج۱، ص۸۲.
- ↑ تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۳۸.
- ↑ تاریخ الفلسفة فی الاسلام، ص۳۹.
- ↑ حضارة العرب، ص۲۱۸.
- ↑ المعارف، ص۲۳۰- ۲۳۱؛ ابن الندیم، الفهرست، ص۴۲- ۴۵.
- ↑ التبیان، ج۱، ص۴.
- ↑ حیاة الامام محمد الباقر، ج۱، ص۱۸۱.
- ↑ حیاة الامام محمد الباقر، ج۱، ص۱۸۱.
- ↑ مقدمه المقنع و الهدایه، ص۱۰.
- ↑ الفهرست، ص۳۳۹.
- ↑ تاریخ الاسلام السیاسی و الدینی و الثقافی و الاجتماعی، ج۴، ص۱۶۰- ۱۶۲.
- ↑ عصر المأمون، ج۱، ص۳۷۵.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام الجواد(ع)، ص۱۷۹- ۱۸۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۱۹.
- ↑ اتجاهات الشعر العربی، ص۴۹.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام محمد الاجواد(ع)، ص۱۹۰ (با اندک تصرف).
- ↑ تاریخ التمدن الاسلامی، ج۴، ص۱۸۲.
- ↑ ر.ک: حیاة الامام محمد جواد(ع)، ص۱۸۸- ۱۹۲.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۲۶۱.
- ↑ الأدب فی ظل التشیع، ص۶۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۱۰، ص۴۴۶.
- ↑ حیاة الإمام موسی بن جعفر(ع)، ج۲، ص۴۷.
- ↑ الحدائق الوردیة، ج۲، ص۲۲۰.
- ↑ ر.ک: حیاة الإمام محمد جواد(ع)، ص۲۰۳- ۲۰۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۳۰.
- ↑ الإدارة الإداریة فی عز العرب، ص۸۲.
- ↑ المقدمه، ص۱۷۹- ۱۸۰.
- ↑ المقدمه، ص۱۷۹- ۱۸۰.
- ↑ مقدسی، أحسن التقاسیم، ص۶۴ (چاپ لیدن).
- ↑ مقدمه البخلاء، ص۲۴.
- ↑ مقدمه البخلاء، ص۲۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۹؛ ابن اثیر، ج۴، ص۲۰۶.
- ↑ الأنطاکی، تزئین الأسواق، ج۳، ص۱۱۷.
- ↑ الاسلام و الحضارة العربیة، ج۲، ص۲۳۱.
- ↑ المستطرف، ص۱۸۲- ۱۸۴.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۵، ص۳۹۳.
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۸.
- ↑ الأغانی، ج۹، ص۹۸.
- ↑ حضارة الإسلام فی دار الاسلام، ص۹۶.
- ↑ الجهشیاری، ص۲۴۶.
- ↑ ابن المعتز، طبقات الشعراء، ص۲۰۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۱۰، ص۹۲.
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۵ (به نقل از: المستطرف، ص۹۶).
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۵.
- ↑ حضارة الإسلام، ص۹۶.
- ↑ المقدمه، ص۲۶۷.
- ↑ تاریخ بغداد، ص۳۶.
- ↑ تاریخ بغداد، ص۳۶.
- ↑ امراء الشعر العربی، ص۴۵.
- ↑ امراء الشعر العربی، ص۴۵.
- ↑ الإسلام و الحضارة العربیه، ج۲، ص۲۳۰.
- ↑ الإسلام و الحضارة العربیه، ج۲، ص۲۳۱.
- ↑ حیاة الحیوان، ج۳، ص۹۱.
- ↑ الأغانی، ج۶، ص۷۴- ۷۵.
- ↑ حیاة الحیوان، ج۵، ص۱۱۵.
- ↑ الأوراق، ص۶۱.
- ↑ إِتَّخِذِ اللَّهَ صَاحِبًا *** وَ دَعِ النَّاسَ جَانِبًا
- ↑ حلیة الأولیاء، ج۷، ص۳۶۷- ۳۷۳.
- ↑ حلیة الأولیاء، ج۲، ص۱۸۱: أَيُّ شَيْءٍ تُرِيدُ مِنِّي الذُّنُوبُ؟ *** شَغُفَتْ بِي فَلَيْسَ عَنِّي تَغِيبُ مَا يَضُرُّ الذُّنُوبَ لَوْ أَعْتَقَتْنِي *** رَحْمَةً بِي فَقَدْ عَلَانِي الْمَشِيبُ
- ↑ صفوة الصفوة، ج۲، ص۱۸۹. قَطْعُ اللَّيَالِيَ مَعَ الْأَيَّامِ فِي خَلَقِ *** وَ الْقَوْمُ تَحْتَ رِوَاقِ الْهَمِّ وَ الْقَلَقِ أَحْرَى وَ أَعْذَرُ لِي مِنْ أَنْ يُقَالَ لِي *** وَ إِنِّي الْتَمَسْتُ الْغِنَى مِنْ كَفِّ مُخْتَلِقِ قَالُوا: قَنَعْتَ بِذَا؟ قُلْتُ: الْقَنُوعُ غِنًى *** لَيْسَ الْغِنَى كَثْرَةَ الْأَمْوَالِ وَ الْوَرَقِ رَضِيتُ بِاللَّهِ فِي عُسْرِي وَ فِي يُسْرِي *** فَلَسْتُ أَسْلُكُ إِلَّا أَوْضَحَ الطُّرُقِ
- ↑ ر.ک: حیاة الامام محمد جواد(ع)، ص۲۰۶- ۲۱۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۳۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۱۳.
- ↑ «و بیهمسران (آزاد) و بردگان و کنیزان شایستهتان را همسر دهید، اگر نادار باشند خداوند از بخشش خویش به آنان بینیازی میدهد و خداوند نعمتگستری داناست» سوره نور، آیه ۳۲.
- ↑ مردی که همسرش را به مادر خود تشبیه کند، همسرش بر او حرام میشود و برای حلال شدن و رجوع کردن باید کفاره بدهد. این عمل را که با جمله أَنْتِ عَلَيَّ كَظَهْرِ أُمِّي؛ «تو برای من همانند پشت مادرم هستی» و با قصد صورت میگیرد «ظهار» است.
- ↑ «در حالی که برخی از فرزندزادگان برخی دیگرند» سوره آل عمران، آیه ۳۴.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۷۴- ۷۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۵۳؛ راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۱۵.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۳۹۶؛ کافی، ج۲، ص۴۱۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام جواد، ص ۲۰.
- ↑ علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج۱، ص۱۸۲؛ حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج۱، ص۶۷۳.
- ↑ کافی، ج۱، ص۴۹۴- ۴۹۵.
- ↑ تحف العقول، ص۴۵۴.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۸۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۶۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۶۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۶۸.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۳۳۳- ۲۳۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۶۹.
- ↑ مجله «دراسات و بحوث»، ص۹۴.
- ↑ قیام طالقان به فرماندهی قاسم بن محمد علوی، قیام «زط»ها در بصره، قیام بابک خرمدین، لشکرکشی رومیها به سوی «زبطره» و دیگر سرزمینهای اسلامی و قیام «مبرقع» در فلسطین از آن جمله است. ر.ک: ابن اثیر، الکامل، ج۵، ص۲۳۲- ۲۶۵.
- ↑ اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج۲، ص۳۶۱.
- ↑ «و بخشی از رخسارهها و دستهایتان را با آن مسح کنید» سوره نساء، آیه ۴۳.
- ↑ «و دستهایتان را تا آرنج بشویید» سوره مائده، آیه ۶.
- ↑ «و اینکه سجدهگاهها از آن خداوند است» سوره جن، آیه ۱۸.
- ↑ «پس با خداوند هیچ کس را (به پرستش) مخوانید» سوره جن، آیه ۱۸.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۵- ۷.
- ↑ الإرشاد، ص۲۹۸.
- ↑ کشف الغمة، ج۲، ص۳۵۸.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۲- ۶۳.
- ↑ حیاة الإمام محمد الجواد(ع)، ص۲۶۴.
- ↑ ام عیسی، کنیه ام الفضل و نام او زینب است.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۲- ۶۳.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.
- ↑ نمازی که معتصم بر پیکر امام جواد(ع) خواند، اقدامی تبلیغاتی بود تا خود را از قتل آن حضرت مبرا سازد. براساس روایات، امام معصوم توسط امام پس از خود غسل و کفن شده و همو بر او نماز میخواند. بنابراین مانعی وجود ندارد که امام هادی(ع) هنگام تجهیز پدرش حضور یافته باشد. چه اینکه خود امام هادی(ع) به این امر تصریح کرده است. ر.ک: مسند الإمام محمد الجواد(ع)، ص۱۲۵- ۱۲۶.
- ↑ حیاة الإمام محمد الجواد(ع)، ص۲۶۳.
- ↑ گفتنِ «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ».
- ↑ «به نام خداوند بخشنده بخشاینده * و (یاد کن) آنگاه را که کوه طور را از جای کندیم و چون سایبانی بر فراز آنان برافراختیم و پنداشتند که بر سرشان فرود میآید» سوره اعراف، آیه ۱۷۱.
- ↑ حیاة الإمام جواد(ع)، ص۲۶۴.
- ↑ کافی، ج۱، ص۴۹۷، ح۱۲؛ إعلام الوری (به نقل از: ابن عیاش)؛ التهذیب، ج۶، ص۹۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۷۰-۱۸۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۸۹.