بحث:حضرت زینب سلام الله علیها
مقدمه
زینب(س) سومین فرزند امیرالمؤمنین علی(ع) و فاطمه(س) است. بنا به قول مشهور در پنجم جمادی الاولی سال ششم هجری در مدینه متولد شد. پیامبر اکرم(ص) قنداقه او راطلبید و به سینه چسبانید و بوسید و فرمود حاضران و غایبان امت را وصیت میکنم که حرمت این دخترم را پاس بدارند؛ همانا او به جدهاش خدیجه کبری(س) شبیه است[۱].
نامگذاری
پیامبر اکرم(ص) نامش را زینب نهاد و فرمود: این نام را حضرت حق در لوح محفوظ نوشته است[۲]. زینب به معنی درخت خوشبوی نیکومنظرهای است که از بوی خوش آن روندگان سرمست میشوند[۳]، میتواند مخفف از زین و أب یعنی زینت پدر هم باشد. به اعتبار همین معنی، بعضی تعبیر از آن به زینابیها در مقابل امابیها نمودهاند و این معنی نیز میتواند درست باشد[۴].[۵]
کنیه و القاب
کنیه او أمعبدالله و أمکلثوم است[۶] و به جهت همنامی با خواهرش به او امکلثوم کبری گفته میشد. اگرچه آن حضرت به زینب کبری شهرت داشت[۷]، اما مهمترین لقبش «عقیله بنیهاشم»[۸] به معنی زن ارجمند و یکتا و بانوی خردمند در خاندان بنیهاشم است. او به این لقب چنان معروف شده بود که وقتی عقیله بنیهاشم میگفتند، زینب(س) فهمیده میشد. القاب و کنیههای دیگرش عبارتند از: صدیقه صغری، همچنان که مادرش صدیقه کبری است. امینة الله، نائبة الزهراء، صاحب الشوری، امالعزائم، امهاشم، امالعواجز، امالمصایب و بطلة کربلا.[۹]
مربیان
زینب(س) در سایه حضور پیامبر اکرم(ص)، پدر و مادر و برادرانش حسنین(ع) زندگی را آغاز کرد. مکتب مقدسی که جدش ایجاد کرد و بزرگانی چون پدر، مادر و دو برادرش اساتید آن مکتب بودند، شایسته است که نمونه شاگرد آنان زینب(س) باشد. زنی دلیر و شجاع و دانشمندی بزرگ، خطیبی توانا، عابدی پارسا و مجاهدی فداکار. پیامبر اکرم(ص) از هر فرصت و مناسبتی بهره میگرفت تا محبت خود را با سخن و سلوک نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) و خانواده او نشان دهد. زینب(س) در همین مدت کوتاه که آغاز شکلگیری شخصیت او بود، از پرتو تابناک انوار آن بزرگوار عالیترین تعلیمات را فراگرفت و سرمایهای برای آینده خویش کسب کرد و در عالیترین مراتب انسانیت قرار گرفت.
روزی به پدر گفت: ما را دوست داری؟ آری شما جگرگوشههای من هستید. پدرجان دو گونه دوستی؟ دوستی خداوند و دوستی فرزندان چگونه در دل مؤمن جمع میشود؟ برای خداوند دوستی است و برای فرزندان شفقت و مهر[۱۰]. روزی دیگر پدر به او گفت: بگو یک. یک. بگو دو. زبانی که به گفتن یکی گردش کرده چگونه دو تا بگوید؟[۱۱] پیداست که تربیت اندیشه و نگاهش در افقی دیگر است. او از پدر درس آموخته و درس را به او پس میدهد. در پرتو حضور امیرالمؤمنین(ع) انسانهایی تربیت شدند که برای همیشه نام کلام سلوک شهادت و اسارت آنان نسلها، ملتها و تاریخ را تغذیه میکند. امیرالمؤمنین رنجهای فردا و فرداها را برای زینب(س) برمیشمرد و در پایان به چشمهایش نگاه میکرد و میفرمود: میترسی؟ نه، مادرم پیش از این همه را گفته است. تاریخ، خانوادهای مانند خانواده علی(ع) سراغ ندارد که تمام افراد آن شخصیتهایی باشند که در سیر تاریخ بشریت تأثیری عمیق داشته و تحولی فوقالعاده ایجاد کرده باشند. افراد آن خانواده همگی از بزرگان جهان بودند و هر کدام به نوعی در تحولات تاریخ بشری به بهترین و زیباترین شکل، نقشآفرین بودند. هنوز کسی نتوانسته عظمت آنان را آنگونه که بودند، نشان دهد.[۱۲]
رحلت رسول الله(ص) و شهادت مادر
زینب(س) از هنگامی که خود را شناخت و پیرامون خود را نگریست و با محیط زندگانی آشنا شد با مصیبت و فاجعه روبرو بوده است. در زمان رحلت پیامبر اکرم(ص) پنج سال داشت و در سنی بود که فقدان آن حضرت را به خوبی و روشنی درک میکرد؛ به ویژه اینکه شرایطی فراهم شد که هر لحظه فقدان آن حضرت احساس میشد. حادثههای رقتانگیزی که در آن روز درون و برون خانه فاطمه(س) رخ داد. او شاهد بیماری، نالهها و اشکهای مادر در مصیبت پدرش بود و شکوههایی که از ستمها و رنجها دیده بود. او شاهد غم سنگین و تنهایی پدر بود و با چشمان خود پدر را میدید که اگرچه خاموش، اما چون دریا از درون متلاطم است. موج سنگین دیگری در راه بود: شهادت مادر و دلخراشتر از آن هالهای از ترس و پنهانکاری که گروه کوچک و مصیبتزده را فراگرفت. سرانجام علی(ع) به همراه فرزندان و تعدادی اندک از نزدیکان و یارانش در تاریکی شب بدن مطهر فاطمه(س) را تشییع و مخفیانه او را تدفین کردند با چشمان اشکبار و دلهای سوزان با او وداع کردند و مادر، غریبانه در دل شب به خاک سپرده شد. گویا طفلان هم رخصت نداشتند بانگ شیون را بلند کنند، مبادا همسایگان بشنوند و خبر دفن زهرا(س) پخش شود. زینب(س) از همان آغاز راه، چهرهاش در مقابل توفان تازیانهها، غمها و رنجها قرار میگیرد تا روزی بتواند همه غم و رنج هستی را بر دوش کشد. او نیز باید دورههای سخت آزمایش را یکی پس از دیگری بگذراند و برای تحمل روزهای دشوارتر و مصیبتبارتر آماده شود تا بتواند سنگ صبور دیگران باشد. شخصیت و منش او از همان کودکی چنین شکل گرفت. تقدیر الهی تربیت مادر و دختر را همانند خواسته بود. زینب(س) پس از شهادت مادر در همان سنین کودکی اداره خانه پدر را برعهده گرفت و از خواهر کوچک و برادران بزرگوارش پرستاری کرد تا بار فراق مادر بر دوش آنان سبک شود. مادرش به او وصیت کرده بود که از دو برادرش جدا نشود پیوسته با آنان باشد و از آنان نگهداری کند و پس از مادر برای آنان مادری کند؛ و زینب(س) نیز چنین کرد. او در خانه پدر موقعیتی را داشت که بزرگتر از سن او بود. حوادث ناگوار او را پخته کرده بود تا بتواند جای مادر سفرکردهاش را بگیرد.[۱۳]
همسر
در سال ۱۷ یا ۱۹ هجری در حالی که یازده یا سیزده سال سن داشت با پسرعمویش عبدالله پسر جعفر طیار و اسماء دختر عمیس خثعمی که از زنان بزرگ صدر اسلام، صحابی و از سابقین در اسلام بود ازدواج کرد[۱۴]. عبدالله از تولدیافتگان حبشه است و کسی است که پیامبر اکرم(ص) درباره او دعای خیر فرموده است[۱۵]. همه نویسندگان سیره او را به بزرگواری و عزت نفس و مخصوصاً بخشش فراوان ستودهاند. پس در شرافت خانوادگی شایستگی زینب(س) را داشته است. زینب(س) در خانه عبدالله، همسری گرانبها برای او و مادری بینظیر برای فرزندانش بود. اما با اینکه زن عبدالله بود و در خانه او به سر میبرد همچون مادر خویش پرستاری پدر را از یاد نبرد و ازدواج بین او و پدر و برادرانش جدایی نیانداخت. طبق برخی روایات این ازدواج به توصیه پیامبر اکرم(ص) انجام گرفت. امیرالمؤمنین(ع) مهر زینب(س) را ۴۸۰ درهم همچون مهر مادرش قرار داد و با عبدالله شرط کرد که هرگاه زینب(س) مایل بود همسفر برادرش حسین(ع) باشد عبدالله مخالفت نکند[۱۶]. به همین دلیل زینب(س) از همان روزهای شکلگیری نهضت در کنار برادرش حضور داشت و همراه او مهاجرت کرد.[۱۷]
فرزندان
ثمره ازدواج زینب و همسرش عبدالله، سه، چهار یا پنج فرزند است. مصعب زبیری فرزندان او را سه پسر و یک دختر نوشته است: جعفر و عون اکبر که فرزندانی از آنان باقی نماند، علی که اعقاب زینب(س) از اوست و دختری به نام امکلثوم[۱۸]، اما مشهور است که او پنج فرزند داشت: علی، عون اکبر، عباس، محمد و امکلثوم[۱۹].
امکلثوم: از زنان برجسته شیعه و از بانوان فاضل عصر خویش بود که به همسری پسرعمویش قاسم بن محمد بن جعفر درآمد.
عون و محمد: هر دو در کربلا به شهادت رسیدند و زینب فرزندان خود را در حمایت از برادر به قتلگاه فرستاد. عون به هنگام شهادت بیست و محمد هجده سال سن داشت در زیارت رجبیه و زیارت ناحیه مقدسه به آن دو بزرگوار با عالیترین مضامین سلام داده و قاتلان آنان لعن و نفرین شدهاند.[۲۰]
توصیف ظاهر و صفات و ویژگیهای زینب(س)
درباره توصیف ظاهر آن حضرت تا جریان کربلا سخنی به میان نیامده، اما مسلم است که او چون اجدادش بسیار زیبا بوده است. کربلا درحالی که سنی حدود پنجاه و چهار داشت، هنگامی که از خیمه به سوی میدان میآید تا خود را بر بالین فرزند برادرش علیاکبر برساند، حمید بن مسلم وقایع نگار کربلا گوید: زنی را دیدم که مانند خورشید میدرخشید و باشتاب از خیمهگاه بیرون آمد. پرسیدم این زن کیست؟ گفتند: زینب دختر علی(ع) است[۲۱]. اما آنچه مهمتر از توصیف ظاهر اوست، صفات و ویژگیهای برجستهای است که در وجود او جمع بود و هیچیک از زنان عصر او دارای چنان فضایلی نبودند، دوست و دشمن در اعتراف به جلالت قدر، عظمت رتبت، فصاحت بیان، کمال خرد و علو منزلت وی همسخن هستند. در جلالت قدر و شکوهمندی شأن زینب(س) در بعضی از روایات آمده است که چون بر برادرش امام حسین(ع) که مشغول تلاوت قرآن بود، وارد میشد، امام قرآن را کناری مینهاد و تمام قامت به احترام خواهر به پا میایستاد[۲۲]، اما بهترین جلوهگاه برای شناخت شخصیت وجودی زینب(س)، سفر تاریخی به کربلا و مطالعه ماجرای جانگداز واقعه عاشورا و به دنبال آن ماجرای اسارت و برخورد آن حضرت با ستمگران و یاغیان روزگار بود. او عالیترین نمونه از شهامت و دلیری، دانش و بینش، کفایت و خردمندی قدرت روحی و تشخیص موقعیت بود و هر وظیفهای از وظایف گوناگون اجتماعی را که به عهده گرفت به خوبی انجام داد[۲۳].
در عبادت بعد از معصومین(ع) کسی به مقام او نرسید، تهجد و شبزندهداری او در همه عمرش ترک نشد. امام حسین(ع) در وداع آخر خطاب به او فرمود: «يَا أُخْتَاهُ لَا تَنْسَيْنِي فِي نَافِلَةِ اللَّيْلِ»[۲۴] خواهرم مرا در نماز شب فراموش مکن. شب یازدهم شب فوقالعاده عجیبی برای داغدیدگان مظلوم است. شهادت همه محارم و نزدیکان، سوخته شدن مأوی و مسکن، مورد تعدی و آزار شقیترین افراد، محاصره دشمن، گوشهای از شرایط آن شب عجیب است و این زینب است که باید از بازماندگان مراقبت نماید. اما زینب(س) در مقابل آنهمه مصایب کمر خم نکرد و یکه و تنها «کالجبل لا تحرکها العواصف» ایستادگی کرد. فاطمه دختر امام حسین(ع) میگوید: در شب یازدهم عمهام زینب تا صبح به درگاه خداوند استغاثه میکرد. در علم و دانش او را عقیله بنیهاشم میخواندند. امام سجاد(ع) درباره عمهاش فرمود: «أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ» عمهام زینب(س) عالمهای است که هیچ کسی او را تعلیم نداده است و دانایی است که ندانستهها را میفهمد. زینب(س) در کوفه به ارشاد و تعلیم زنان اشتغال داشت. او مجلس درس تشکیل میداد و در آن جلسات به تفسیر قرآن میپرداخت. گاهی مردانی نیز در کلاس درس او شرکت میکردند. تاریخ از عبدالله بن عباس نام میبرد که شاگرد زینب(س) بود[۲۵]. ایشان در سنین کودکی خطبه مادر را با آن مضامین بسیار بلند و عالی شنید و پس از آن برای دیگران نقل کرد. در سند خطبه فدکیه آمده است که ابن عباس آن را از زینب(س) نقل کرده است. امام حسین(ع) به او مأموریت بود که احکام دینی را از طرف امام سجاد(ع) برای بستگان تبیین کند. آن حضرت همچنین از طرف امام سجاد(ع) نیابت خاصه داشت تا احکام اسلامی را برای مردم بیان کند و به همین جهت خانه او همواره محل مراجعه مردم بود. او احکام و فتاوی را بیان میکرد. چنانکه بعضی از روایات میگویند زینب(س) دارای مجلس علمی ارجمندی بوده و زنانی که میخواستند احکام دین را بیاموزند، در آن مجلس حاضر میشدند و کسب علم میکردند.[۲۶]
جهاد
امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: «و همه کارهای نیک و جهاد در راه خدا برابر امر به معروف و نهی از منکر چون دمیدنی است به دریای پرموج پهناور و همانا امر به معروف و نهی از منکر نه اجلی را نزدیک کنند و نه از مقدار روزی بکاهند و فاضلتر از همه اینها سخن عدالت است که پیش روی حاکمی ستمکار گویند»[۲۷]. مصداق کامل جهاد افضل، زینب(س) است. او در شام آنچنان مسلط و پرقدرت و حکیمانه سخن گفت که به رغم طولانی بودن خطبهاش نه یزید امکان آن را یافت که سخن او را قطع کند و نه کسی از حاضرین توانست سخنی گوید. سخنان زینب(س) آنچنان مؤثر و سرنوشتساز بوده است که معمولاً در کتابهایی که حتی به اشاره از زینب سخن گفتهاند، از خطبه او در برابر یزید و قدرت روح و بیان او تمجید کردهاند. ابناثیر میگوید: سخن زینب(س) در برابر یزید بر خردمندی و نیرومندی روح او دلالت میکند[۲۸]. زینب(س) از عصر عاشورا به عنوان پیامبر از دین و نهضت مقدس برادرش دفاع کرد. نطق و سخن او چون تیری بر قلب مینشست. او با کمال سرافرازی و موفقیت این مسئولیت سنگین را به خوبی انجام داد.[۲۹]
فصاحت و بلاغت
از جمله القاب آن حضرت «الفصیحة و البلیغة» است. کلام او چون کلام پدر و مادرش است. سخنان، خطبهها و اشعاری که از آن حضرت باقی مانده، بهترین گواه بر این مطلب است. خطبههای او در کوفه و شام، جوابهای حضرت در مقاطع و شرایط مختلف قوت ایمان و طلاقت لسان آن حضرت را نشان میدهد و او را در قله فصاحت و بلاغت مینشاند و مورد تمجید و تحسین کسانی است که در حقایق بیان و براعت و دقایق کلام و خطابت صاحب معرفت و نظرند. اکابر علما آن بانو را به وصف «منطقة الهاشمیات» ستودهاند[۳۰]. زینب(س) را در جایگاه پاسخگویی و اجاباتش کمتر از خطابات نمییابیم آنگاه که با گوشه و کنایه کلمات آزاردهنده از جانب دشمن روبرو میشود، آنچنان با قوت و قدرت و با آرامشی عجیب و تسلطی شگفتآور پاسخ میگوید که دشمن را از گفته و کرده خویش پشیمان میسازد. ابنحجر عسقلانی مطلبی نقل میکند که از قدرت زینب(س) در سخن و نیرومندیاش در استدلال خبر میدهد[۳۱]. محمد غالب شافعی یکی از نویسندگان مصری درباره فصاحت و بلاغت زینب(س) میگوید: یکی از بزرگترین زنان اهلبیت از نظر حسب و نسب و از بهترین بانوان طاهر که دارای روحی بزرگ و مقام تقوا و آیینه تمامنمای مقام رسالت و ولایت بوده، حضرت سیده زینب دختر علی بن ابیطالب کرم الله وجهه است که به نحو کامل او را تربیت کرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود به حدی که در فصاحت و بلاغت یکی از آیات بزرگ الهی شد و در حلم و کرم و بینایی و بصیرت در تدبیر کارها در میان خاندان بنیهاشم و بلکه عرب مشهور شد. او، جمال، جلال، سیرت، صورت و فضیلت همه را در خود جمع کرده بود. شبها را در حال عبادت و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزکاری مشهور بود[۳۲].[۳۳]
زینب(س) همراه پدر و برادرانش
در آغاز خلافت امیرالمؤمنین علی(ع)، آتش فتنه زبانه کشید، آن حضرت برای نشاندن فتنه طلحه و زبیر، عازم عراق شد. خانواده او نیز با او همراه بودند. امیرالمؤمنین مرکز خلافت خود را از مدینه به کوفه انتقال داد. زینب(س) همراه همسر و فرزندانش نیز به کوفه آمدند و در آنجا ساکن شدند و در دوران نزدیک به پنج سال خلافت با آن حضرت بودند. زینب(س) در توفان دردها و مصیبتها پرورده شد. او در عراق شاهد پیشامدهای شگفت بود. از نزدیک بر شعلههای آتشی که طلحه، زبیر، عبدالله بن زبیر و عایشه افروخته بودند و عایشه زمام آن را به دست گرفته بود، مینگریست و پدر را میدید که در معرکهها غوطهور است. سرانجام فتنه جمل با کشته شدن طلحه و زبیر و اسارت عایشه خاتمه یافت. امام، عایشه را با سلامت به مدینه روانه کرد و بر کشتهشدگان جمل گریست. حال پس از فراغت از جنگ جمل، باید با معاویه و سپاه شام بجنگد و مسأله بسیار خطرناک معاویه را حل و فصل نماید. جنگ در صفر سال ۳۷ هجری آغاز شد. نبرد صفین و نیرنگ دنیاطلبانی چون اشعث بن قیس که به ظاهر در اطاعت امیرالمؤمنین بودند و در نهان از معاویه فرمان میبردند، بالاخره حکمیت را بر امام تحمیل کردند. همسرش عبدالله بن جعفر در جنگها در رکاب امیرالمؤمنین بود[۳۴]، اما سرانجام کار به حکمیت کشید و بعد از مدتها مذاکره بالاخره عمرو بن عاص، ابوموسی اشعری را فریب داد و تصمیم به خلع امیرالمؤمنین علی(ع) و معاویه گرفته شد اما در هنگام خواندن حکم ابوموسی امیرالمؤمنین(ع) را از خلافت عزل و عمرو بن عاص معاویه را بر خلافت پایدار ساخت. در میان جمعیت فریاد برخاست و خوارج فریاد زدند حکمی جز برای خدا نیست و گفته شده نخستین کسی که به این سخن فریاد زد، عروة بن ادیة تمیمی بود[۳۵].
بعد از جریان حکمیت و فریفته شدن ابوموسی اشعری وی از ترس اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع) و شماتت مردم با تعجیل بر ناقه خویش برنشست و راه مکه در پیش گرفت و در آنجا بماند و عمرو بن عاص با جماعتی که در ملازمت او بودند، از دومة الجندل به سوی شام حرکت کردند و بر معاویه به خلافت سلام داد[۳۶]. امیرالمؤمنین(ع) قصد داشت مهلت پیماننامه که بهسر رسید به جنگ معاویه برود. اما بعد از جریان حکمیت گروهی به نام خوارج قد علم کردند و جنگ نهروان را بر امام تحمیل کردند. غوغای نهروان با پیروزی امام به پایان رسید. امیرالمؤمنین سپاه خود را برای نبرد با معاویه آماده میکرد اما مردم کوفه برای جنگیدن سست شده بودند امام که نتوانست سپاه را برای جنگ با معاویه آماده سازد به کوفه برگشت تا پس از ماه رمضان به سمت شام حرکت کند. زینب(س) در پایتخت جهان اسلام که مرکز پیشامدها و محور اساسی تحولات بود، میزیست و پدرش را با نگرانی و پریشانی مینگریست که پشت سرهم در دریاهای آشوب غوطهور است. از جنگ جمل فارغ میشود، باید به سوی صفین به جنگ معاویه برود. از آنکه فارغ میشود، باید به سراغ شورشیان نهروان برود. بهطوریکه در این پنج سال زمامداریاش یک روز آرام و آسایش نداشت تا آنکه سرانجام فاجعه نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری و شهادت امیرالمؤمنین(ع) در محراب مسجد کوفه به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادی از قبیله بنیمراد پیش آمد که با شمشیر زهرآگین سر امام را شکافت. خورشیدی که در خانه خدا طلوع کرده بود در محراب مسجد کوفه غروب کرد. زینب(س) در خانه بود که صدای شیون را شنید او هراسان و پریشان و با بهت و اضطراب به این شیون گوش میداد. او دریافت که این نالههای جگرخراش که فضا را پر کرده است میگویند: قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ امیرالمؤمنین کشته شد. زینب(س) با تمام نیرو که اکنون رو به نابودی داشت، به استقبال پدر محبوبش شتافت و دید که پدر را بر دوش میآورند زیرا ضربتی کشنده بر فرق نازنینش وارد شده است. بر او چه گذشت؟ خدا میداند خود را به روی پدر انداخت تا او را ببوسد و با اشک دیده زخم پدر را بشوید. او دیگر از بستر پدر جدا نشد. شهادت امیرالمؤمنین حلقهای از حلقههای زنجیر مصیبتهای دردناکی بود که به دودمان پیامبر اکرم(ص) پیچیده و آن را طعمه آتش سوزان فتنه بیرحمی نموده بود. آتشی که عایشه روشن و زمام آن را در دست گرفته بود تا زینب(س) ببیند که دودمان پیامبر اکرم(ص) از این آتش فتنهای که خونخواهان عثمان روشن کرده بودند، چگونه میگدازند[۳۷]. پس از شهادت امیرالمؤمنین مردم کوفه با امام حسن(ع) بیعت کردند. اکنون روزگار برادر زینب(س)، امام حسن(ع) بود. نام فرزند بزرگ امیرالمؤمنین علی(ع) و فاطمه(س) به عنوان خلیفه مسلمین به وسیله چهل هزار نفر از مردم کوفه بلافاصله بعد از شهادت پدرش اعلام شد[۳۸]. امام حسن(ع) در آغاز کار میخواست در برابر دشمن خطرناکش بایستد و پایداری کند، اما مردم کوفه به وی خیانت کردند و تنهایش گذاردند. آنان به سرعت تغییر و نافرمانی را آغاز کردند و امام را ناچار به بستن پیمان آشتی با معاویه نمودند.[۳۹]
هجرت به مدینه
زینب(س) در این تاریخ زنی سی و چهار ساله بود. برای تحمل اینهمه غم و درد توانی چون فولاد و سنگینی چون کوه میخواست و او نمونه بردباری بود و توانست آنهمه درد را تحمل کند. سرانجام خانواده امیرالمؤمنین از کوفه به مدین ه بازگشتند. آنقدر کجی و ناراستی از کوفه و اهل آن دیده بودند که دیگر مجالی برای باقی ماندن و فضایی برای زندگی نمانده بود[۴۰]. امام حسن(ع) پس از کنارهگیری از خلافت و ورود به مدینه بدون درگیری در سیاست بهسر میبرد و شیعیانی را که گاهگاه او را ملاقات میکردند و احساسات تلخ خود را علیه حاکم اموی بیان میداشتند، آرام مینمود[۴۱]. ایشان مکتب خود را در مدینه برپای داشت و به نشر فرهنگ اسلامی و احیای سنت رسول الله(ص) پرداخت. تعلیمات اسلامی را به مردم آموخت و برای ادای رسالت جاودانهاش به روشنگری افکار و بیداری مردم پرداخت ایشان در مدت ده سال اقامت خود در مدینه دست به اقداماتی زد تا مکتب سازنده پیامبر اکرم(ص) بار دیگر احیا شود. او به پرورش استعدادهای پوشیده روی آورد به استفاده از نیروهای تازه کار پرداخت، به نشر مکتب اسلام از مطمئنترین راه پرداخت و زمینه نهضت خونین و ابدی عاشورا را در زیربنای جامعه اسلامی پی ریخت. خانواده امام نیز محل مراجعه مردمی بودند که البته با ترس و احتیاط به آنان مراجعه میکردند. در سفینةالبحار نقل شده است که زینب(س) مجلس ویژهای برای زنان داشت که در آن جلسه تفسیر میگفت[۴۲]. در روزگار غربت اسلام و قرآن، شعله جریان اسلام در جلسه تفسیر قرآن زینب(س) و مطالبی که او نقل میکرد، زنده بود.
آن حضرت گمان میکرد با کنارهگیری برادرش از خلافت جان او محفوظ میماند و دیگر کسی از خاندانش کشته نخواهند شد اما معاویه خلافت را تنها برای خودش نمیخواست بلکه قصد داشت سلطنت اموی را تشکیل دهد و تا امام حسن(ع) زنده بود، نمیتوانست برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد سالیانی چند نگذشت که زینب(س) برادر بزرگش امام حسن(ع) را دید که با دسیسه و توطئه معاویه توسط همسرش جعده دختر اشعث بن قیس کندی به وسیله زهر مسموم شد و در بستر مرگ از سوز زهر بر خود میپیچید. خاندان نبوت همچنان امیدوار بودند که این بیماری به شفا منتهی شود[۴۳]. در تمام این مدت زینب(س) پرستار برادر بود. او شاهد همه روزه رنجهای آن خانه بود. او بر هر لخته جگر چشم دوخته بود و جانش از درد سوخته بود. در برابر چشمان اشکبار امام حسین(ع) و زینب(س) امام حسن(ع) فرمود: بارها طعم زهر را چشیدهام اما این بار جور دیگری است[۴۴]. به قول سنایی: صد و هفتاد واند پاره جگر *** بهدر انداخت زان لب چو شکر[۴۵] زینب(س) اکنون شاهد منظرهای دلخراشتر بود. آنان که لبخند محبتآمیز پیامبر اکرم(ص) را بر روی دخترش تحمل نکردند، هنوز کینه فاطمه(س) را از دل نزدوده بودند، میخواستند انتقام مادر را از فرزند بگیرند تا آنجا که نگذاشتند فرزندزاده در کنار جدش به خاک سپرده شود[۴۶]. به ناچار امام حسین(ع) برادرش را در کنار قبر جدهاش فاطمه بنت اسد در بقیع به خاک سپرد[۴۷]. زینب(س) نیز در تشییع جنازه برادر شرکت داشت و پس از آن به خانه غمکده خویش بازگشت.
پس از شهادت امام حسن(ع) استبداد و ستم امویان به اوج خود رسید. معاویه به همه والیان دستور داد تا در تمام سرزمینهای اسلامی به خصوص حجاز و عراق، سختگیری و فشار گستردهای را بر پیروان اهلبیت آغاز کنند و اهانت به امیرالمؤمنین(ع) را فراموش نکنند در آن شرایط حساس و روزگار سیاه، کار اهلبیت(ع) روشن نگه داشتن چراغ خاطره پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) و برافراشته نگه داشتن پرچم قرآن و پاسداری از روشنایی بود. شرایط آنچنان سخت و تلخ شده بود که دیگر همه به خوبی دریافته بودند که اگر مصالح مبتنی بر حکمت و مصلحت امام حسن(ع) صورت نمیگرفت، امکان از بین رفتن تمامی خانواده پیامبر اکرم(ص) امری غریب نبود[۴۸]. امام حسن(ع) جمع شیعیان را به گونهای رهبری و هدایت میکرد که در دوران پرآشوب و سیاه محفوظ بمانند. او تندرویهای ماجراجویانه را نیز کنترل میکرد. امام حسین(ع) نیز معاویه را خوب میشناخت و از شیوه کار او به خوبی خبر داشت و نگران ریشههای جریان امامت و اسلام بود که در معرض توفانها و تهدیدات قرار داشت. معاویه درصدد بود که با انهدام جریان امامت خاندان امیرالمؤمنین و پیروان و یاران او، دیگر هیچگونه خطری متوجه سلطنت او و پسرش یزید نشود و امام حسین(ع) نیز میدانست که کمترین و کوچکترین حرکت حساب نشده میتواند به قیمت نابودی ریشه تشیع باشد؛ لذا امام دندان بر جگر میفشرد و شرایط تلخ، فرساینده و کوبنده حکومت معاویه و قلمرو اسلام را زیر نظر داشت. او برای مردم کوفه که نامه تسلیتآمیز به او نوشته بودند، پاسخی حکیمانه و پرنکته ارسال نمود و یاران خود را به پنهانکاری و محافظت از خود در برابر حکومت توصیه کرد و فرمود: «تا روزی که معاویه زنده است همین شیوه را حفظ کنید. اگر معاویه مرد آنوقت نظری دارم که اعلام خواهم کرد»[۴۹]. در واقع امام آنان را نصیحت نمود تا از تحریک بپرهیزند به این ترتیب امام حسین(ع) برای نجات اسلام و تشیع، همان خط مشی برادر را دنبال کرد. نتیجه آنکه معاویه با تمام تلاش خود توانست در عراق و شام که دو مرکز سرنوشتساز بود، اسلام را آنگونه که خود میخواست، معرفی کند تا جایی که در پایان دوره حکومت او از اسلام جز اسم و از قرآن جز رسم باقی نماند و فقه مسلمانی در مراسمی چون نماز، روزه، حج و احیاناً زکات خلاصه گردید. در واقع در این دوران اسلام راستین در حقیقت امر، به کناری نهاده شده بود و حتی با آن مبارزه میشد و عموم مردم نیز از صحنه حکومت غایب بودند. ده سال سخت دیگر سپری شد تا آنکه روزی خبری رسید که برای عراق از دیگر ولایات شادیبخشتر بود. معاویه مرد در کوفه انجمنها برپا شد که باید حق به صاحبش برگردد و نوه پیامبر اکرم(ص) به خلافت برسد.
پس از مرگ معاویه در بیست و دوم رجب سال ۶۰ هجری[۵۰]، پسر و جانشینش یزید به خلافت رسید. در ابتدا وی میخواست خاطر خویش را از جانب کسانی که بیم مخالفت آنان را داشت، آسوده کند. پس طی نامهای به ولید بن عتبة بن ابیسفیان، والی مدینه دستور داد از حسین بن علی(ع)، عبدالرحمن بن ابیبکر، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر برای او بیعت بگیرد و در صورتیکه حاضر به بیعت نشدند، آنان را به قتل برساند، از این میان امام و ابن زبیر بیشتر مورد توجه بودند[۵۱]. ولید نیز شبانه از امام و ابنزبیر بیعت خواست. ابنزبیر همان شب پنهانی به سوی مکه رفت، اما امام با تنی چند از شیعیان و افراد بنیهاشم از جمله برادرش عباس و پسرش علیاکبر به خانه ولید رفت و آنان را در حال آمادهباش بر درب خانه نگاه داشت. آنان به پاسداری از جان امام پرداختند[۵۲]. امام همان شب بر عدم بیعت خود با یزید تأکید کرد و چون ولید درشتی نمود و مروان بن حکم به ولید پیشنهاد کرد امام را در صورت خودداری از بیعت به قتل برساند، امام عمامه خود را از سر برداشت و بدینگونه مخالفت و آمادگی خود را برای قیام به آنان نشان داد و خطاب به مروان فرمود: پسر زرقاء![۵۳] تو میخواهی مرا بکشی یا او؟ به خدا سوگند که دروغ گفتی و شایسته سرزنشی! آنگاه امام از خانه حاکم خارج شد[۵۴].
شصت سال پیش، پیامبر اکرم(ص) از بیم آزار مشرکان و قتل خویش توسط سران قریش و از جمله ابوسفیان شبانه از مکه به سمت مدینه هجرت کرد. امروز نوه آن حضرت از بیم جان و ستم حاکم که نوه ابوسفیان بود، از مدینه به سوی مکه مهاجرت میکند. دگرگونی شگفت و حیرتآوری اتفاق افتاده است. اوضاع و احوال واژگون شده است.[۵۵]
زینب(س) همراه کاروان (مدینه تا کربلا)
امام حسین(ع) در بیست و هشتم رجب سال ۶۰ هجری با فرزندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان خود - جز محمد بن حنفیه که در مدینه ماند - از مدینه خارج و در شب جمعه سوم شعبان وارد مکه شد[۵۶]. در تمام این مدت زینب(س) مثل ماه تمام در کنار آفتاب گرم جان پرتلالو امام حسین(ع) است. چه کسی امام را بهتر از زینب شناسد. و چه کسی زینب را بهتر از امام میشناسد؟ شگفت اینکه سکه سرمدی عاشورا دوسویه است: امام حسین(ع) و زینب(س). امام در مکه در محله شعب علی به همراه خاندانش به خانه عبدالله بن عباس و بنا به قولی در خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شد[۵۷]. مردم مکه از آمدن امام و خانوادهاش باخبر شدند. جمعیت زیادی با ابراز احساس و ایمان نسبت به آن حضرت از او استقبال کردند. از طرف دیگر استقبال گرم حجاجی نیز که از عراق و یمن و مصر به مکه آمده بودند، کاملاً چهره مکه را دگرگون کرده بود. مردم گروه گروه به دیدن امام حسین(ع) میآمدند. اقبال مردم از دو جهت معنیدار بود: اولاً میدانستند که امام از بیعت با یزید یعنی از به رسمیت شناختن حکومت یزید خودداری کرده است و دوم اینکه پیداست حاکم مکه این امکان را نداشت که از اقبال مردم به امام حسین(ع) جلوگیری کند. در این زمان فرصتی برای امام، زینب(س) و دیگر خاندان پیامبر اکرم(ص) فراهم شده بود تا با مردم صحبت کنند. جو رعب حاکمیت شکسته شده و مردمی که سالها خون دل خورده و خاموش بودند اکنون مجال تنفس پیدا کرده بودند و امام نیز که در دهه دوم حکومت معاویه مجال سخن گفتن با مسلمانان را پیدا نمیکرد، اکنون از اینکه چرا با یزید بیعت نمیکند سخن میگفت. امام حسین(ع) در مکه تلاش خود را برای فراهم کردن زمینه قیام آغاز کرد. او چشمانتظار اعلام آمادگی شیعیان کوفه و بصره بود در یمن نیز شیعیانی وجود داشتند، اما یمن از مرکزیت دنیای اسلام دور بود.
به هنگام اقامت امام در مکه، بزرگان شیعه در کوفه، مانند سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر همگی نامهای به امام نوشتند و امام را به کوفه دعوت کردند تا رهبری آنان را در مبارزه با امویان برعهده گیرد. پس از آن دیگر شیعیان و اشراف کوفه نامههایی مانند آن به امام نوشتند[۵۸]. امام نامهای در پاسخ آنان نوشت و برای اطمینان از تصمیم شیعیان کوفه و روشن ساختن وضع آنان پسرعموی خود مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد تا اوضاع کوفه را به امام اطلاع دهد[۵۹]. مسلم در پنجم شوال ۶۰ وارد کوفه شد. مردم کوفه آنچنان گرد مسلم را گرفتند و چنان روی خوش به او نمودند تا آنجا که هجده هزار تن از اهالی شهر با وی به عنوان نماینده امام بیعت کردند. به دنبال آن، مسلم امام را به کوفه فراخواند[۶۰]. کسانی مثل عبدالله بن عباس از سر نصیحت از امام خواستند در مکه بماند و او را از عزیمت به کوفه که مردم آن قابل اطمینان نبودند و قیام علیه حکومت یزید برحذر داشتند، اما امام بر عزم خود برای سفر به عراق مصمم بود[۶۱]. امام که میدانست حکومت ستمگر اموی از وی چنان احساس خطر میکرد که او را هرجا باشد، خواهند یافت و از میان خواهند برد، پس از چهار ماه اقامت در مکه برای آنکه حرمت حرم الهی شکسته نشود، در روز سهشنبه هشتم ذیحجه (روز تَرویه) سال ۶۰ هجری - همان روزی که مسلم در کوفه قیام کرد - از مکه خارج و به سوی کوفه رهسپار شد، درحالیکه حاجیان به سوی منی به راه افتاده بودند[۶۲]. کمی قبل از آن یزید در پی درخواست طرفداران بنیامیه، نعمان بن بشیر والی کوفه را که فردی ضعیف میدانستند، برکنار کرد و عبیدالله بن زیاد را که والی بصره بود، همزمان به حکومت کوفه منصوب و او را از تصمیم امام آگاه کرد و مأمور ساخت مسلم را از کوفه بیرون راند یا بکشد. عبیدالله که قبلاً فرستاده امام - سلیمان بن رزین - را در بصره به قتل رسانده بود با ورود به کوفه مردم را مرعوب کرد و به جستجوی مسلم پرداخت او هانی بن عروه را که مسلم نزد وی مخفی شده بود دستگیر کرد. سرانجام مسلم هشتم ذیحجه ۶۰ هجری در کوفه قیام و ابن زیاد را در دارالاماره محاصره کرد. اما به زودی بیشتر یارانش از گرد او متفرق شدند و ابنزیاد بر وی دست یافت و او را به شهادت رساند. وی هانی را نیز در بازار کوفه کشت و سر آنان را نزد یزید فرستاد[۶۳].
منازلی که بین مکه تا کربلا بود و امام حسین(ع) آنها را پیمود تا به کربلا رسید، بیست و شش منزل بود که عبارتند از بستان ابن معمر (ابن عامر)، ابطح، تنعیم، صفاح، وادی عقیق، ذات العرق، عیون، غمره، رهیمه، بطن الرمه، حاجر (حاجز)، خزیمیه، شقوق، اَجفر، زَرود (زُرود)، ثعلبیه، زباله، قاع، بطن عقبة (بطان)، واقصه، شراف (اشراف)، ذوحسم، بیضه، عذیب الهجانات، قطقطانیه، قصر بنی مقاتل، نینوا (کربلا). چون امام حسین(ع) قصد ترک مکه را داشت، عبدالله بن جعفر همسر زینب(س) به تلاش افتاد. او اگرچه میدانست که امام در این شهر امنیت ندارد اما از سوی دیگر میترسید که عراقیان با او همان کنند که با پدر و برادرش کردند پس نزد حاکم مکه عمرو بن سعید رفت و اماننامهای برای امام گرفت[۶۴]. حاکم مکه دوست دوران کودکی و جوانی عبدالله بود و از مهاجرینی بود که با یکدیگر از حبشه آمدند[۶۵]. عبدالله به همراهی یحیی بن سعید برادر عمرو بن سعید خود را به امام رساند و از او خواست که از رفتن به عراق منصرف شود. حاکم مکه چنین نوشته بود: شنیدهام عازم عراق هستی. از خدا میخواهم از تفرقهافکنی بپرهیزی. چه بیم دارم در این راه کشته شوی. من عبدالله بن جعفر و برادرم یحیی را نزد تو میفرستم تا به تو بگویند تو در امان هستی و از صله و نیکویی و مساعدت من بهرهمند خواهی بود. امام حسین(ع) در پاسخ نوشت: کسی که مردم را به اطاعت خدا و رسول خدا(ص) بخواند و نیکوکاری را پیشه گیرد هرگز تفرقهافکن نیست و مخالفت خدا و پیامبر را نکرده است. بهترین امان، امان خداست. کسی که در دنیا از خدا نترسد در روز رستاخیز از او در امان نخواهد بود. از خدا میخواهم در دنیا از او بترسم تا در آخرت از امن او بهرهمند شوم. در نامه خود نوشته بودی که قصد صله و نیکویی درباره من داری. خدا در دنیا و آخرت به تو جزای خیر دهد»[۶۶]. عبدالله بن جعفر که دید امام از تصمیم خود منصرف نمیشود، فرزندانش عون و محمد را به همراه کاروان امام فرستاد و دستور داد تا در رکاب آن حضرت باشند و خود به مکه بازگشت. زینب نیز در این کاروان است. او شوهرش را گذاشته و همراه کاروان میرود. او اکنون سروری زنان کاروان را برعهده دارد.
امام حسین(ع) روز سه شنبه هشتم ذی الحجه (روز ترویه) مکه را ترک[۶۷] و در روز دوم محرم در نینوا (کربلا) بار افکند. در این مسافت دراز و در مدت بیست و چهار روز گاهی به مناسبت رسیدن اخبار از کوفه و برخوردهای بین راه، خاندان، اصحاب و یارانش طرف گفتگوی آن حضرت قرار میگرفتند. در یکی از این منازل از حضرت زینب(س) سخن به میان میآید: خزیمیه، یکی از منزلگاههای بین راه مکه و کوفه که منسوب به خزیمة بن خازم است و برای کسی که از کوفه مکه میرود، پس از منزل زرود قرار دارد[۶۸]. کاروان امام در روز جمعه هجدهم ماه ذیالحجه به آنجا رسید و یک شبانهروز توقف نمود. سپیدهدم زینب(س) به امام حسین(ع) گفت: نیمههای شب از خیمه بیرون آمدم و صدای هاتفی را شنیدم که این دو بیت را میخواند: أَلَا يَا عَيْنُ فَاحْتَفِلِي بِجَهْدٍ *** وَ مَنْ يَبْكِي عَلَى الشُّهَدَاءِ بَعْدِي عَلَى قَوْمٍ تَسُوقُهُمُ الْمَنَايَا *** بِمِقْدَارٍ إِلَى إِنْجَازِ وَعْدٍ ای چشم بیدار باش و بسیار گریه کن. پس از من چه کسی بر شهیدان خواهد گریست؟ بر قومی گریه کن که مرگ و مقدرات آنان را روانه کرده و در پی آنان است تا به میعادگاه برسند. امام حسین(ع) فرمود: «يَا أُخْتَاهْ كُلُّ الَّذِي قُضِيَ فَهُوَ كَائِنٌ»[۶۹] ای خواهر! هر آنچه مقدر است، انجام میشود. در عبارت امام دریایی از طمأنینه و آرامش موج میزد. امام حسین(ع) در میانه راه کوفه در منزلی به نام ثعلبیه از شهادت مسلم و هانی و وضعیت کوفه خبر یافت[۷۰]؛ اما با تکیه بر قضای الهی، نیت حقطلبی و مبارزه با بیدینی و ظلم و ستم راه کوفه را پیش گرفت[۷۱]. با این حال یارانش را از وضعیت کوفه و ناهمراهی شیعیان آگاه ساخت و آنان را دربازگشت آزاد گذاشت. او خوش نداشت که همراهان و یاران او ندانند به کجا میروند[۷۲]. در منزلگاه زباله، کسانی که در اثنای سفر به امید بهره و غنیمت مادی به امام پیوسته بودند، عزیمت کردند و رفتند. آنانی که رفتند برای ماندن آمده بودند نه برای رفتن و حال میرفتند و نمیماندند. گمان میکردند که مردم کوفه در انتظار آنانند. حکومت کوفه دستشان میافتد و زندگی پرسامان و شیرینی خواهند داشت و حال میدیدند که خبر شهادت یاران امام یکییکی میرسد؛ خبر کشیده شدن اجساد شهیدان بر خاک بازارها و گرداندن سرهای آنان در خیابانها؛ آنانی که به طمعی آمده بودند و یا در دلهایشان تردید خانه کرده بود، همه رفتند[۷۳].
عبیدالله بن زیاد، حصین بن نمیر تمیمی صاحب شرطه خود را با چهار هزار سپاه از کوفه به قادسیه فرستاد و او با گماردن لشکریانی تحت مراقبت، نواحی منتهی به قادسیه را گرفت و راه نفوذ از کوفه به حجاز را بست تا کسی به لشکر امام نپیوندد، حصین، قیس بن مسهر صیداوی که از سوی امام به کوفه روانه شده بود، را نزد ابن زیاد فرستاد و او قیس را به شهادت رساند. حر در جایی به نام دوحسم با امام روبرو شد و از بازگشت امام جلوگیری کرد و خواست امام را نزد عبیدالله بن زیاد به کوفه ببرد. امام از این کار خودداری نمود و فرمود که در پی درخواست مردم کوفه به سوی آنان حرکت کرده است و و خورجینی پر از نامههای آنان به حر نشان داد و خطابههایی روشنگرانه درباره انگیزه قیام خود ایراد فرمود. با اینهمه حر سرانجام به دستور ابن زیاد امام را وادار کرد تا در صحرایی بدون آب و استحکامات فرود آید و از استقرار او و یارانش در روستاهای اطراف فرات جلوگیری کرد و امام را ناگزیر ساخت در جایی به نام کربلا در نزدیکی فرات پیاده شود[۷۴].[۷۵]
چرایی ترکیب کاروان
چرا امام حسین(ع) در این موقعیت حساس زنان و کودکانش را با خود برد؟ از حوادث ویژه قیام امام حضور زنان، خواهران، دختران و خواهرزادگان از ابتدای نهضت حسینی تا شهادت و پس از شهادت تا بازگشت به مدینه است. هدف امام از بردن خانواده این بود که از نزدیک از حال آنان آگاه باشد و تا آنجا که میتواند در حفظ و حراست آنان بکوشد تا گرفتار دست دشمن نشوند و خاندانش تحت نظارت مستقیم خود حضرت از هرگونه خطری باشند. امام از باقی گذاردن زنان در مدینه نگران بود و چون مورد تعرض قرار گرفته بود، خانواده خود را به همراه برد تا از ناحیه آنان نگران نباشد. از طرف دیگر امام میخواست در این نهضت ماندگار تاریخ خانوادهاش حضور داشته باشند و همه چیز را از نزدیک بنگرند، خطابهها را بشنوند از دیدارها اطلاع یابند، از توطئه قتل امام در ایام حج و با لباس احرام آگاهی یابند، از اقبال مردم کوفه و شهادت حضرت مسلم و برخورد امام مطلع باشند و مواجه شدن امام با حر بن یزید ریاحی و فرود آمدن در کربلا تا حوادث عصر تاسوعا و شب عاشورا و حادثه عظیم روز عاشورا و اسارت به کوفه و شام و حوادث بین راه، همه را از نزدیک بنگرند و لمس کنند تا بتوانند این نهضت را ثبت کنند. و به اطلاع دیگران برسانند و مسائل این حماسه توسط این عزیزان نقل شود و قیام از آفت تحریف مصون بماند، تاریخ، آزمایشگاه حساس و شگفتآوری است. مردان و جوانان در حادثه حدودا پنج ماهه قیام (از بیست و هشت رجب سال ۶۰ تا دهم محرم سال ۶۱) امتحان سنگینی دادند و از عهده امتحان به زیبایی برآمدند زنان و دختران و خواهرانش نیز در جریان این نهضت قرار گرفتند، تا شایستگی و وارستگی آنان هم معلوم شود و تاریخ آن را برای همیشه ثبت کند که زن و مرد و پیر و جوان علوی باشرافت و کرامتند. همه شیرمرد و شیرزن هستند و برای حفظ دین خدا و اصلاح امت اسلامی همواره آماده فداکاری میباشند.
اگر در نهضت حسینی خانواده امام حضور نمییافت و اسارت انجام نمیگرفت و آنان به کوفه و شام نمیرفتند، حقایق نیز گفته نمیشد. اگرچه اسیر شدن خاندان پیامبر جزء هدف امام نبود و نتیجه قهری جنگ بود، اما بدون تردید اسیری بازماندگان خاندان پیامبر، گردش اجباری اسیران در کوفه، رفتن آنان با آن وضع دلخراش در مجلس عبیدالله، مسافرتشان به شام، گردش اجباری در خیابانها و گذرگاههای عمومی، حضور آنان در مجلس یزید و اقامه مجلس یادبود شهیدان در شام، همه و همه در شناساندن ماهیت واقعی حکومت ضد اسلام یزید، اثر عمیقی داشت. تبلیغات دولت اموی و تهدیدات و تطمیعات آنان، حرکت امام حسین(ع) را نوعی فتنهافروزی و هرج و مرج در جامعه معرفی میکرد و امام را سزاوار هرگونه عقاب و عذاب میدانستند. حضور زنان و دختران و اسارت آنان بسیاری از توطئههای علیه اسلام و قرآن و اهلبیت را خنثی ساخت و موجب بیداری و هوشیاری مردم و انعقاد نطفههای جنبشهای مردمی علیه حکام جور گردید، بهطوریکه شکلگیری و سپس قیام توابین در کوفه را به برکت خطابههای حضرت زینب(س) میدانند که توانسته بود موجب آگاهی و بیداری مردم و افشاگری و محاکمه حکومت یزید شود خطبههای کوبنده امام سجاد(ع) و زینب کبری(س) در شناساندن چهره حقیقی بنیامیه، رسوایی حکومت یزید پسر معاویه، رفع تهمتهای حاکمیت نسبت به امام حسین(ع) و روشن کردن افکار عمومی خاندان پیامبر تأثیر شایان توجهی داشت. حضور زنان به همراه امام حسین(ع) در طول چند ماه بر همگان روشن ساخت که قیام امام جنبه اصلاحی و جنبه آگاهی و بیداری دارد و قیام مسلحانه متکی بر برخوردهای نظامی نیست؛ زیرا لزومی نداشت که امام خانواده خود، آنهم دختران خردسال و فرزند شیرخواره خود را تا کربلا همراه ببرد، بلکه باید آنان را در جای امن و دور از صحنه برخوردهای نظامی نگه میداشت. امام به این وسیله میخواست اعلام نماید که هم من و هم خانوادهام در تهدید قرار داریم. او میخواست امت اسلام بدانند که رعب و ترس بر جامعه اسلامی حاکم است و این خود دعوتی عام برای تغییر اوضاع بود حضور زنان و خواهران امام حسین(ع) در این قیام و هجرت و حرکت حماسی برای اعلام آشکار این مطلب بود که اگر اهل دین و سنت و قرآن در معرض تهاجم همهجانبه قرار گیرند و حاکمیتی بخواهد به نام دین اسلام و حکومت اسلامی اصول و فروع دین و اخلاق را در جامعه به بازی بگیرد، بدعت را احیا کند و سنت نبوی را بمیراند، بیتالمال اسلامی را به صورت ملک شخصی دربیاورد، همه باید قیام کنند، همراهی و حمایت نمایند و همه در جریان تهاجم قرار بگیرند تا به تکلیف دینی، عقلی، انسانی، اجتماعی و سیاسی خود عمل کنند. رفتار امام در به همراه داشتن خانواده، تکلیف همه خانوادهها را در تاریخ بشری روشن ساخت که: ﴿وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ﴾[۷۶].
در یک کلام حضور خانواده امام برای اعلام مظلومیت بود که همگان بدانند امویان حریم احدی را پاس نداشتند، فرزند پیامبر و امام علی(ع) را در ماه حرام کشتند، خانوادهاش را به اسارت بردند و با آنان آنگونه برخورد کردند. مظلومیت اهلبیت وسیلهای برای اثبات حقانیت آنان شد. با این همه، اسیر شدن خاندان پیامبر آنهم با آن وضع دلخراش و قساوتآمیز، از جنایتهای بینظیری است که روی تاریخ اسلام بلکه تاریخ بشریت را سیاه کرد و ضربه جبرانناپذیری به اسلام وارد آورده است.[۷۷]
آخرین منزل
امام حسین(ع) در روز پنجشنبه دوم ماه محرم الحرام سال ۶۱قمری[۷۸] برابر با بیست و چهارم مهر ماه سال ۵۹ شمسی و مصادف با دوم اکتبر سال ۶۸۰ میلادی وارد کربلا شد. از روزی که کاروان امام در این سرزمین فرود آمد، کربلا در تاریخ اسلام و تشیع شهرت فراوانی یافت بهطوری که میتوان گفت پس از مکه و مدینه هیچ شهری از چنان شهرتی برخوردار نگردیده است. سرزمینی که عظیمترین حماسه خدایی در آن اتفاق افتاد و امواجش سراسر تاریخ و پهنه جهان را درنوردید. خاک آن بوی خون میدهد و تربت مقدس آن الهامبخش است و در فضیلت آن روایات بسیار نقل شده است[۷۹]. کاروان امام به ناچار و برخلاف میل و اراده خود بلکه در مقابل نیروی سرنیزه و به حکم اجبار در کربلا فرود آمد. امام پس از مقابله بسیار و تلاش فراوان برای بازگشت و پراکندن یارانش به ناگزیر و در حالی که در محاصره سپاه دشمن بود در سرزمین کربلا فرود آمد.
یک روز پس از ورود امام، ابنزیاد، عمر بن سعد را که به وی عهد حکومت ری و دَستَبی را داده بود، پیش از عزیمت به محل مأموریتش با چهار هزار سپاهی از کوفه به کربلا فرستاد و دستور داد تا از امام حسین و یارانش به نام یزید بیعت بگیرد. اما امام پاسخ رد به وی داد[۸۰]. ابن زیاد کسانی را مأمور کرد تا در کوفه بگردند و مردم را به اطاعت فراخوانند و از عواقب شورش بترسانند و آنان را از یاری امام بازدارند. شمار لشکریانی که ابنزیاد همراه سرداران خود به یاری عمر بن سعد فرستاد و تحت فرماندهی او قرار داد سی هزار سوار و پیاده بود[۸۱]. گفته شده امام به عمر بن سعد پیشنهاد کرد تا به مدینه بازگردد. عمر بن سعد که مایل بود کار به صلح بیانجامد، با امام در این باره توافق کرد. اما عبیدالله بن زیاد به تحریک شمر بن ذی الجوشن پیشنهاد امام را نپذیرفت و به ابن سعد دستور داد در صورت خودداری از بیعت به نام یزید، با او بجنگد[۸۲]. روز هفتم محرم به دستور ابن زیاد از دسترسی امام به آب و شریعه فرات جلوگیری کردند. اگرچه امام برادر دلیرش عباس(ع) را با سی سوار و بیست نفر پیاده با بیست مشک فرستاد تا آب بیاورند. عباس(ع) در کنار شریعه به پیادگان گفت مشکها را پر کنید. عمرو بن حجاج و یارانش بر آنان حمله کردند و عباس(ع) و نافع بن هلال دشمن را متفرق کردند و یارانشان مشکها را پر از آب کرده و به خیمهها رساندند[۸۳].
عبیدالله بن زیاد در آخرین نامه خود به عمر بن سعد فرمان جنگ با امام را صادر کرد: «من تو را نزد حسین نفرستادم که دست از او بداری و به او مهلت بدهی و برای او آرزوی سلامت و زندگی کنی، یا پیش من بنشینی و از او شفاعت کنی؛ دقت کن و بنگر که اگر حسین و یارانش تسلیم شدند، آنان را به سلامت نزد من بیاور و اگر نپذیرفتند بر ایشان حمله کن و همه را بکش و آنان را قطعهقطعه کن که آنان سزاوار این کارند و چون حسین کشته شد، بر سینه و پشت او اسب بتاز که او ناسپاس، مخالف ستمگر و قطع کننده پیوند خویشاوندی است. من میدانم که این کار پس از مرگ، او را رنج نمیدهد، ولی این مطلبی است که گفتهام و این کار را انجام میدهم. اگر دستور ما را اجرا میکنی، به تو پاداش شنونده و فرمانبردار خواهیم داد و اگر از اجرای آن خودداری کنی، از شغل و لشکر ما کناره بگیر و لشکر را به شمر واگذار کن که ما دستور خود را به او دادهایم»[۸۴]. ابنسعد میدانست که امام حسین(ع) دارای روح متعالی است و هرگز تسلیم نخواهد شد. اما پیغام ابنزیاد را برای امام فرستاد حضرت فرمود: «مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ أَنْزِلَ عَلَى حُكْمِ ابْنِ مَرْجَانَةَ أَبَداً»[۸۵] پناه بر خدا از آنکه هرگز به فرمان ابن مرجانه درآیم. عمر بن سعد شب جمعه نهم محرم ۶۱ با یارانش بدون اطلاع قبلی به سوی خیام امام حملهور شدند[۸۶]. امام حسین(ع) در برابر خیمه خود شمشیر را برگرفته و سر بر زانو گذارده و به خواب رفته بود، خیمه زینب(س) پشت خیمه امام بود، زینب(س) که صدای همهمه اسبان و لشکریان را شنید، به خیمه امام نزدیک شد و به برادرش عرض کرد: برادرم! آیا این صداها را نمیشنوی که هر آن نزدیکتر میشوند؟ امام همچنان که شمشیرش را بررسی میکرد و قبضهاش را در دست میفشرد، فرمود: هماکنون جدم را در خواب دیدم. به من فرمود به سوی ما میآیی زینب(س) از شنیدن سخن برادر سراسیمه شد، به گریه افتاد و فریاد زد: واحسینا! وای بر من! امام فرمود: آرام باش خواهرم، خداوند بر تو رحمت فرستد[۸۷]. آنگاه حضرت عباس(ع) از طرف امام برای گفتگو با دشمنان مأمور شد. همراه با ایشان بیست نفر برگزیده شدند. آنان با سپاه عمر بن سعد سخن گفتند و علت آمدنشان را پرسیدند[۸۸]. گفتند آمدهایم فرمان امیر را به شما ابلاغ کنیم یا تسلیم شوید و یا با شما خواهیم جنگید. عباس(ع) جواب سپاه را به اطلاع امام رساند. امام برای تأخیر جنگ تا صبح مهلت خواست. ایشان فرمود: به آنان بگو اگر موافقت کنند امشب را به ما میفرصت دهند باشد که برای خدای خود نماز بگزاریم و با او راز و نیاز کرده و به درگاهش استغفار نماییم. خدا میداند که من تا چه اندازه نماز گزاردن، قرآن خواندن، نیایش و استغفار را دوست میدارم. عباس(ع) پیام امام را رساند و توانست یک شب را مهلت بگیرد[۸۹]. بدینگونه امام شب دهم محرم را مهلت یافت تا با خدای خود به راز و نیاز بپردازد با یاران و خانوادهاش صحبت کند و وصیت نماید و تاکتیکهای نظامی و جنگی را بررسی نمایند.
خاندان و اصحاب امام، وفادارانه ماندن در کنار حضرت را ترجیح دادند[۹۰] و در یک کلام همه گفتند با تو زندگی میکنیم و با تو میمیریم. در شب عاشورا دو نوبت از زینب(س) سخن به میان آمده است: نخست خبری از قول امام سجاد(ع) است که شبی که بامداد آن پدرم کشته شد، من در بستر آرمیده بودم و عمهام زینب از من پرستاری میکرد. پدرم در خیمه اسلحه نشسته بود و به جُون که مشغول اصلاح اسلحه بود نگاه میکرد و با خود این اشعار را زمزمه میکرد[۹۱]: «يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ *** كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيلِ مِنْ صَاحِبٍ أَوْ طَالِبٍ قَتِيلٍ *** وَ الدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ وَ إِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَى الْجَلِيلِ *** وَ كُلُّ حَيٍّ سَالِكُ السَّبِيلِ» آه از دوستی تو ای روزگار! چه بسا یاران و جویندگانی را که در بامداد و شامگاهت کشته نهادی. آری روزگار به جای آنان دیگری را نپذیرد راستی که پایان کار دست خدای شکوهمند است و هر زندهای باید این راه را طی کند. این ابیات را پدرم چند بار تکرار فرمود. من مراد او را دانستم بغض گلویم را فشار میداد و چشمانم پر از اشک شد دانستم مصیبت فرود آمده است اما عمهام که قلب رقیقی داشت، بسیار ناراحت و طاقتش تمام شد؛ بانگ برداشت: «لَيْتَ الْمَوْتَ أَعْدَمَنِيَ الْحَيَاةَ الْيَوْمَ مَاتَتْ فَاطِمَةُ أُمِّي وَ عَلِيٌّ أَبِي وَ الْحَسَنُ أَخِي يَا خَلِيفَةَ الْمَاضِي وَ ثِمَالَ الْبَاقِي»[۹۲] ای کاش مرگ زندگیام را میگرفت. امروز روزی است که مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن درگذشتهاند ای جانشین گذشتگان و ای مایه امید باقیماندگان. او تا آن روز همه مصیبتها را در کنار امام حسین(ع) تحمل کرده بود. زینب بیتابی میکرد امام با دقت به خواهرش نگریست و دست بر قلبش گذاشت و با دیدهای اشکبار با او سخن گفت و او را دلداری داد: ای خواهر تقوای الهی پیشه کن و صبور و شکیبا باش و خود را دلگرم ساز بدان که مردم دنیا همه میمیرند و آنان که در آسمانها هستند، هم زنده نمیمانند. همه موجودات از بین رفتنی هستند، مگر خدای بزرگ که دنیا را با توانایی خویش آفریده است و همه مردم را پس از مرگ برمیانگیزد او خداوند یکتاست، پدر و مادر و برادر من همگی از من بهتر بودند و آنان به جهان دیگر شتافتند من و آنان و همه مسلمانان باید از پیامبر خدا(ص) پیروی کنیم که او نیز به جهان باقی شتافته است.
آنگاه فرمود: پس از مرگ من جامه خود را پاره نکنید به صورت خود سیلی نزنید و سخنی که شایسته نباشد بر زبان میاورید زینب عرض کرد: برادرم! خود را برای مرگ آماده ساختهای؟! این آمادگی شما قلب مرا مجروح ساخته و طاقتم را طاق نموده است. امام فرمود: «لَا يَذْهَبَنَّ بِحِلْمِكِ الشَّيْطَانُ» خواهرجان! مراقب باش شیطان تو را بیصبر نکند و حلم تو را نرباید[۹۳]. گفتگوی امام حسین(ع) و خواهرش در شب عاشورا به درازا کشید و پس از آن بود که بیتابی حضرت زینب(س) در پرتو گفتگو با امام محو شد و دل دریایی او آرام گرفت توفانها از جانش رخت بربست و آفتاب شکیبایی بر جانش تابید. زینب از آن پس نیابت امام حسین(ع) را به عهده گرفت تا امام سجاد(ع) بهبود یابد. با آرامشی که زینب(س) از سخنان امام به دست آورد و رسالت سنگین تکمیل اهداف نهضت بر عهدهاش قرار گرفت شخصیت او دیگرگونه شد. دیگر کسی از زینب(س) بیتابی و زاری ندید. او پس از عاشوار مظهر بردباری و صبر بر مصایب شد و به زیباترین وجه از عهده رسالت سنگین خود برآمد. دوم نگرانی زینب(س) از وفاداری یاران امام حسین(ع) بود. در شب عاشورا، امام وارد خیمه زینب شد. دید بیقرار است. امام علت را پرسید. زینب(س) پرسشی تلخ را مطرح کرد که متکی بر تجربهای بود که همه شاهد آن بودند، تجربه بیوفایی و قساوت مردم کوفه. به امام عرض کرد: همه یارانت را آزمودهای؟ در وقت جنگ و درگیری کسانی در میان آنان نیستند که تو را تسلیم دشمن کنند؟ همه آنان را آزمودهام. انسانهایی سرافراز و بلندهمت و مطمئن. شوق آنان به مرگ کمتر از شوق کودک به شیر مادرش نیست. نافع بن هلال که پاسدار خیام زنان بود با گریه حبیب را از نگرانی زینب(س) درباره وفاداری یاران امام آگاه ساخت. نافع بن هلال و حبیب، اصحاب امام حسین(ع) را گرد آوردند تا نگرانی خاندان رسالت را برطرف سازند. همگی روبروی خیام زنان ایستادند حبیب با صدای بلند گفت: ای بانوان خاندان پیامبر خدا! اینان با شمشیرهای برنده در خدمت شما هستند. شمشیرهایی که بر گردن بدخواهان شما فرود خواهد آمد. آنگاه به امام نیز اعلان کردند که تا آخرین قطره خون خود از خاندان پیامبر حمایت خواهند کرد[۹۴].[۹۵]
صبح عاشورا
امام و یارانش شب عاشورا را به نماز، دعا، استغفار و تضرع گذراندند. امام یاران و خاندان خود را با بهترین کلمات توصیف کرد و در سخنانی خطاب به آنان، فداکاری و شهادت در راه آرمان حقطلبی و مبارزه با باطل را سعادت و زندگی با ستمگران را مایه رنج بسیار دانست[۹۶]. شمار لشکریان امام را در صبح عاشورا سی و دو سواره و چهل پیاده نوشتهاند. امام، زهیر بن قین را به فرماندهی میمنه لشکر و حبیب بن مظاهر را به فرماندهی میسره قرار داد و برادر خود عباس را پرچمدار کرد. همچنین با فرمان امام خیمههای زنان و بچهها را نزدیک یکدیگر در پشت لشکر جای دادند و گرداگرد آن را خندقی حفر نمودند و در آن آتش افروختند تا کسی نتواند به خیمهها و لشکر از پشت حمله کند. امام جنگ را آغاز نکرد و تأکید داشت که آغازگر جنگ نباشد و پیش از جنگ خطابهای ایراد کرد و لشکریان عمر بن سعد را نصیحت کرد و لزوم پیروی از حق و جلوگیری از باطل را متذکر شد و حدیث پیامبر اکرم(ص) که او و برادرش امام حسن را سرور جوانان بهشت نامید و فضایل اهلبیت و قرابت خود با پیامبر را به آنان یادآور شد و با آنان اتمام حجت کرد[۹۷]. صدای امام حسین(ع) به خیمههای او نیز رسید. خاندانش سخنان او را شنیدند. به خاطر اینهمه مظلومیت، بغض در گلویشان شکست و صدای گریه در اردو پیچید. امام حسین(ع) سخن خود را قطع کرد و به برادرش عباس و فرزندش علیاکبر فرمود به خیمهها بروند و بانوان خاندان رسالت را آرام کنند[۹۸]. زینب(س) این مسئولیت را بر عهده گرفت تا زنان خاندان رسالت آرام گیرند. آنان خاموش شدند، اما با صدایی حبس شده در سینه گریستند مگر میشود بر تنهایی و مظلومیت حسین(ع) نگریست؟ شاید دشمن گریه را نوعی ضعف تلقی کند نه فوران عاطفه پاک انسانی که غیر از اشک زبانی نمیشناختند و غیر از ندبه آهنگ و کلامی در اختیارشان نبود. آنان به دستور امام آرام شدند.
آنگاه امام چند تن از سران کوفی در لشکر عمر بن سعد را به نام خطاب کرد و نامههای دعوت آنان را یادآور شد اما آنان منکر آن نامهها شدند. امام همچنین پیشنهاد کرد که از کربلا بازگردد ولی آنان نپذیرفتند و گفتند که او باید به فرمان یزید تن دهد. پیش از آغاز نبرد حر توبه کرد و به سوی امام بازگشت[۹۹]. او در عرض چند لحظه از بینهایت حضیض رو به بینهایت اوج حرکت کرد و شقاوت همیشگی را به سعادت ابدی مبدل ساخت. عمر بن سعد از یارانش خواست نزد ابنزیاد گواهی دهند که وی نخستین تیر را به سوی لشکر امام پرتاب کرده است[۱۰۰]. یاران امام حمله سواران دشمن را با تیراندازی دفع کردند[۱۰۱]. ذرهای ترس و تشویش در جان آنان نبود. گویی هر کدام به شکار مرگ آمده بودند و مرگ از برابر تیغ و فریاد آنان میگریخت. شدت جنگ در ظهر عاشورا به اوج خود رسید و بعد از ظهر نیز ادامه یافت. امام یکی از یارانش به نام ابوثمامه صیداوی که وقت نماز را یادآوری کرده بود دعا کرد[۱۰۲]. سپس نماز ظهر را با یارانش به صورت نماز خوف بهجا آورد[۱۰۳]. یاران امام حسین(ع) یکی پس از دیگری در نبردی و با بدنی چاک چاک بر روی زمین افتادند و سرانجام همه اصحاب اباعبدالله شهید شدند[۱۰۴]. آنگاه نوبت به خاندان امام حسین(ع) رسید. فرزندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان امام یکایک با دشمن جنگیدند تا به شهادت رسیدند[۱۰۵]. طبق پارهای از روایات علیاکبر فرزند برومند امام، نخستین فرد از خاندان ابوطالب بود که به میدان شتافت[۱۰۶]. علیاکبر پیدرپی بر دشمن حمله میبرد و درحالی که رجز میخواند، به نبرد پرداخت.
گروهی بر او حمله کردند و از هر سو ضربات شمشیر بر علیاکبر فرود آمد. او نیز به جنگ پرداخت و زدوخورد سخت و خونینی انجام گرفت و پس از به خاک افکندن چند تن، غافلگیرانه هدف نیزه مرة بن منقذ بن نعمان عبدی از قبیله عبدالقیس قرار گرفت و به زمین افتاد[۱۰۷]، آهی کشید و جان داد. دشمن اطراف او را محاصره کرده و با شمشیرهای خود بر پیکر بیجان او ضربه وارد کردند. قساوت و بیرحمی دشمن نسبت به او چنان بود که پس از افتادن از اسب، بدنش را قطعهقطعه کردند[۱۰۸]. امام بر بالین کشته فرزندش نشست و صورت بر صورت او نهاد و درحالیکه میگریست، فرمود: «قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يَا بُنَيَّ مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَى الرَّحْمَنِ وَ عَلَى انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ؛ عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَاءُ»[۱۰۹] فرزندم! خدا بکشد قومی که تو را کشتند. اینان چه بسیار بر خدا و هتک حریم رسول خدا گستاخ گشتهاند، پس از تو خاک بر سر دنیا باد. حمید بن مسلم نقل میکند: زنی را دیدم که از خیمه بیرون آمد و درحالیکه میدوید، با صدای اندوهناکی میگفت: پسر برادرم! عزیزم! تا بر کشته برادرزادهاش رسید و خود را بر روی بدن پارهپاره علیاکبر افکند. امام دست خواهرش را گرفت و او را به خیمه بازگرداند و به عدهای از جوانان بنیهاشم فرمود بروید و برادرتان را به خیمه شهدا بیاورید![۱۱۰] پس از او دیگر افراد خاندان امام و بزرگ آنان عباس(ع) به شهادت رسیدند. دم به دم زینب(س) با جان دادن عزیزانش روبرو میشد. هنوز این یکی آخرین نفس را نکشیده بود که پیکر پاره پاره دیگری را به خیمه شهدا میآوردند.
زینب(س) حال چون تکدرختی است دچار توفانها و برقها و همه تلاش او این است که بر خاک نیفتد و امام حسین(ع) همینطور که توجهش به صحنه جنگ است و جوانانی که لحظه به لحظه بر خاک میافتند، به زینب(س) مینگرد که بقیه راه و رسالت پاسداری از عاشورا برعهده اوست[۱۱۱]. با شهادت عباس(ع) آخرین سرباز امام از ایشان جدا شد. امام خسته و تنها به خیمهها برگشت تا به زنان و کودکان وحشتزده درباره پیشامدهای پس از شهادتش دلداری دهد و برای آخرین بار با آنان وداع کند. اکنون او مانده بود و خانوادهاش و علی بن الحسین(ع)، که همچنان در آتش بیامان تب میسوخت و کودکی چند ماهه که نام او هم علی بود. زنان و کودکانی که در خیمهها هر لحظه با دیدن پیکر شهیدی داغدار و از خود بیخود میشدند. امام ابتدا با پسرش امام سجاد(ع) وداع کرد و او را امام بعد از خود خواند سپس با سایر خاندانش وداع کرد آنگاه از خواهرش زینب(س) خواست تا طفل خردسالش را به دست او بدهد و درحالیکه میکوشید کودک شیرخوار تشنهاش را که گریه میکرد آرام کند و او را به بازوهایش فشار میداد تا آرام گیرد و از او خداحافظی کند، حرملة بن کاهل اسدی تیری به سوی او پرتاب کرد. تیر به گلوی کودک نشست، خون از گلویش جوشید. امام دستهایش را با کودک مقتولش رو به آسمان بلند کرد و به درگاه خدا برای عدالت و پاداش رنجهایش دعا کرد. دستهای آن حضرت پر از خون شد. خون را به آسمان پاشید و گفت: خداوندا! اگر پیروزی را از ما منع کردهای، آن را برای امری قرار ده که نیکوتر است و از این مردم ستمگر انتقام گیر[۱۱۲] و گفت: «هَوَّنَ عَلَيَّ مَا نَزَلَ بِي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللَّهِ» سهل است بر من هر مصیبتی که نازل شود؛ زیرا خداوند بر من مینگرد[۱۱۳]. سپس جنازه فرزند خود را به همسرش سپرد و فرمود: بگیر فرزند خود را که از حوض کوثر سیراب شد[۱۱۴]. سپس با شمشیر گوشهای از زمین را حفر کرد و علی را در آن دفن نمود[۱۱۵].
لحظات خیلی سخت و دشواری بر امام و خاندانش میگذشت. از یک سو سیاهی سپاه دشمن دشت را پوشانده بود و از سوی دیگر دود و آتش از بازماندههای خیام به آسمان بلند است. آن حضرت تنها مانده بود. یاران و دوستان، پسران و برادرانش همه شهید شدند. لحظاتی بیش به پایان عمرش نمانده بود. نگاهش را به خواهرش دوخت که چگونه بعد از او اینهمه مصیبت را تحمل کند و بر دوش کشد. به قلب خواهر اشاره کرد. طمأنینه و آرامشی در جان او انداخت که او را منقلب ساخت و از آن پس کلام زینب(س) و حالات او صلابت و شکوهی یافت که تا پیش از عاشورا حالات و کلمات او این تلألؤ و درخشندگی و برتری را نداشت. آنگاه به خاندان و فرزندانش مطالب مهمی بیان فرمودند: «صبر کنید ای خواهران من و به قضای الهی راضی باشید که خدای تعالی هیچ آفریدهای را در زمین و آسمان حیات ابد نداده و نخواهد داد، بلکه همه فانی شوند ﴿كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾[۱۱۶]. ای عزیزان من! جد و پدر و مادر و برادر من هم که از من بهتر و عزیزتر بودند، طعم مرگ را چشیدند و به زیر خاک شدند. اگر همه عالمیان به وفات محمد مصطفی(ص) بیاندیشند، مرگ برایشان خوش شود. امام اهلبیتش را که پس از شهادت او اسیر میشدند به صبر و وقار و خاموشی و خویشتنداری امر میفرمود و به رحمت خدا مژده میداد: «وَ رَحْمَةُ اللَّهِ لَا تُفَارِقُكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ» اهلبیت من! مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر میشوید، ولی کوشش کنید که در مدت اسارت، کوچکترین تخلفی از وظیفه شرعیتان نکنید. زینهار جامه پاره نکنید، روی مخراشید و سخنی که در آن رضای خدای تعالی نباشد، مگویید. مطمئن باشید که این پایان کار دشمن است و بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت میکند و از شر دشمنان نجات میدهد، عاقبت امر شما را به خیر میکند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا میسازد. شما را انواع نعم و کرم و مزد و عوض کرامت میفرماید. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنی مگویید که از مرتبت و منزلت شما بکاهد. اهلبیت من شما اسیر خواهید شد ولی حقیر و ذلیل نخواهید شد. اسارت شما هم عزت است»[۱۱۷]. امام با این گفتار آنان را به صبر دعوت کرد و با وعده پیروزی نهایی برای مؤمنان سعی در افزایش میزان تحمل بازماندگان خود داشت و چون میخواست برای کارزار نهایی به میدان رود، همه را اینگونه خطاب کرد: «یا زینب، یا فاطمه یا سکینه، یا رباب علیکن منی السلام» اهل بیت یقین کردند که وداع آخر است و امام را دیگر نخواهند دید[۱۱۸].
امام چون شیر میغرید و ناجوانمردان سپاه اموی را به خاک هلاکت میافکند. لحظهای درنگ کرد و دست از جنگ کشید و ندا سرداد: «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنِي؟ هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُ الذُّرِّيَّةَ الْأَطْهَارَ؟ هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟ هَلْ مِنْ مُجِيرٍ لِأَبْنَاءِ الْبَتُولِ؟ هَلْ مِنْ رَاحِمٍ يَرْحَمُ آلَ رَسُولِ الْمُخْتَارِ؟»[۱۱۹] آیا کسی هست که مرا یاری دهد؟ آیا یاوری هست که نسل پاک پیامبر را یاری کند؟ آیا کسی هست که حرم پیامبر را پاس دارد؟ آیا برای فرزندان بتول پناه دهندهای هست؟ آیا رحم کنندهای هست که آل پیامبر برگزیده خدا را رحم کند؟ هیچ کس پاسخ نگفت. گویی بر آن جمعیت انبوه خاک مرگ و مذلت پاشیده بودند بیتردید برای امام قطعی بود که تا چند لحظه دیگر به شهادت میرسد. خود نیز در طول راه کربلا و به ویژه در روزهای آخر این واقعیت را به گونههای متفاوت بیان فرموده بود اما قلب رئوف و پرمهر و محبتش به او اجازه نمیداد که حتی برای لحظهای دست از ارشاد و هدایت خلق بازدارد و آنان را به راه روشن الهی فرانخواند. امام میاندیشید: شاید یک نفر را بتوانم از جهنم به سوی بهشت هدایت کنم. امام تا آخرین لحظات، عملش، حرکاتش، سخنانش و رجزهایش سرشار از حقخواهی، حقپرستی و آکنده از حماسه بود.
در کنار خیمهها زینب(س) و دیگر زنان با دلهایی سرشار از درد و دغدغه و چشمانی غرق اشک میدان را نظاره میکردند و میدانستند چه میشود. حُمَید بن مسلم گوید: به خدا قسم هرگز ندیده بودم کسی را که سپاه دشمن او را احاطه کرده باشند و فرزندان و اهلبیت و اصحاب او کشته شده باشند، با این حال قویتر، نیرومندتر و پابرجاتر از حسین بوده باشد. همین که لشکر بر او حمله میکرد شمشیر میکشید و بر آنان حمله میکرد و آنان مانند روباههایی که شیر شرزه در میانشان افتاده باشد از چپ و راست متفرق میشدند. آن حضرت، حمله میکرد و آنان چون ملخهایی که پراکنده میشوند، از مقابل وی فرار میکردند[۱۲۰]. شمر با عدهای از سربازان خود اطراف امام را احاطه کردند. مالک بن نسر کندی به امام دشنام داد و شمشیری بر سر امام فرود آورد که کلاهش را شکافت و سرش را خونآلود ساخت. آنگاه امام پارچهای به سر بست و کلاه دیگری بر سر گذاشت[۱۲۱]. شمر که خود را پیروز میدید با لشکریان خود برگشت و پس از اندک زمانی دوباره به طرف امام حمله کرد و اطرافش را احاطه نمود امام که زخمهای بسیار بر پیکر شریفش وارد آمده و فرق مبارکش نیز شکافی عمیق برداشته بود، پیوسته در محاصره نظامیان قرار داشت؛ اما با تلاش و شهامت از چنگال آنان نجات یافت خون از سر و رویش جاری بود، ولی حضرت همچنان پیش میرفت و به نبرد میپرداخت. شمر که دید به آسانی نمیتواند بر امام دست یابد، سوارهها را به کمک خواند و آنان را پشت سر پیادهها قرار داد و به تیراندازان دستور داد تا بدن شریف امام را هدف تیر سازند. امام متوجه شد تعدادی از سپاه دشمن از پشت سر او به طرف خیمهها میروند. خیمههای دوستان و یاران که در قسمت جلو بود، همه سوخته بودند. نگاه امام متوجه خیمه زنان و کودکان شد. شمر به یاران خود گفت: بین او و خیمهها حایل شوید! و دستور حمله به خیمهها را صادر کرد. روح بزرگ و آزاده امام، هرگز اجازه نمیداد تا زمانی که زنده است به فرزندان و زنان و افراد خاندانش تعرضی کنند. پس با فریادی رسا خصم را مورد خطاب قرار داد: «وَيْحَكُمْ يَا شِيعَةَ آلِ أَبِي سُفْيَانَ! إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُمْ هَذِهِ وَ ارْجِعُوا إِلَى أَحْسَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ عَرَباً كَمَا تَزْعُمُونَ»[۱۲۲] وای بر شما ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از معاد نمیهراسید در دنیای خود آزاده باشید و اگر شما چنانچه میپندارید عرب هستید به آیین نژادی خود رفتار کنید.
این جمله امام زیربنای فلسفه سیاسی، اخلاقی و فلسفه عالی انسانی است و تا آخرین لحظهها عمل، حرکات، سخنان و رجزهایش سرشار از حقخواهی، حقپرستی و آکنده از حماسه بود. این فریاد کوبنده چون پتکی گران بر مغز دشمنان فرود آمد تا آنجا که شمر فرمان بازگشت را صادر کرد. درحالیکه زخمها یکی پس از دیگری بر پیکر امام، فرود میآمد و خون از بدنش میرفت، صالح بن وهب مزنی با نیزه به امام حمله کرد و لگن خاصره ایشان را شکست. امام از اسب به زیر افتاد[۱۲۳] و پیاده به جنگ ادامه داد و بر دشمن میتاخت و خود را از نیزهها و تیرهای آنان دور نگاه میداشت. زینب(س) که نظارهگر صحنه بود، خود را به میدان رساند و خطاب به پسر سعد فرمود: ای عمر! آیا سزاوار است اباعبدالله به قتل رسد و تو به نظاره بپردازی؟[۱۲۴] عمر بن سعد پاسخی نگفت. زینب(س) رو به لشکر نمود و فریاد زد: آیا در میان شما انسان مسلمانی یافت نمیشود؟ امام با اشاره به خواهر فرمان برگشت به سوی خیمه را داد و زینب(س) برگشت. او در جایی که چندان دور نبود ایستاد و برادر را مینگریست و تاب و توان از دست داده بود. امام پیاده به جنگ ادامه میداد و بر دشمن میتاخت و خود را از نیزهها و تیرهای آنان دور نگاه میداشت. سپس آخرین سخنان خود را خطاب به سپاه اموی اینگونه بیان فرمودند: «آیا بر کشتن من جمع شدهاید؟ به خدا سوگند پس از من هیچ بندهای را از بندگان خدا به قتل نمیرسانید که بیش از کشتن من خداوند را به خشم آورد. خداوند در برابر این خواری شما مرا گرامی میدارد و انتقام مرا خواهد گرفت به خدا اگر مرا بکشید به جان یکدیگر میافتید و خون هم را میریزید. خداوند عذابتان را به خودتان بازگردانده و خونتان را خواهد ریخت و سپس بدین امر راضی نخواهد شد تا عذاب دردناک قیامت را بر شما دو چندان سازد»[۱۲۵].
بهت و سکوت میدان جنگ را فراگرفته بود. امام غرق خون و زخم بر خاک افتاده بود و ضعف بر وجود مبارکش مستولی شد لحظهای به منظور رفع خستگی درنگ کرد در این هنگام سنگی از دور به سوی ایشان پرتاب شد و پیشانی مبارکش را شکست و خون از آن جاری شد. امام پیراهن خود را بالا برد تا خون از پیشانی بزداید که ناگاه تیری بر قلب مبارکشان اصابت نمود. آن حضرت با جمله «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ» دست از جنگ کشید و سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: بارالها! تو میدانی که این گروه کسی را میکشند که بر روی زمین، پسر دختر پیامبری جز او نیست و سپس تیر را از قلب خویش خارج نمود و خون فوران زد. آنگاه دستش را بر زخم نهاد و چون از خون پر شد، آن را به آسمان افشاند که قطرهای از آن خون به زمین بازنگشت. امام بر روی خاک افتاده بود. در اطراف جسم مطهر او تمام گردانندگان و عمّالِ شقی و پلید حاکم اموی ایستاده بودند ولی هیچ کس جرأت نمیکرد به او نزدیک شود. دشمن از جسد بیجان امام هم وحشت داشت. آنان از صلابت و هیبت امام میترسیدند و از طرف دیگر ارزش مقام معنوی آن حضرت نیز بر هیچ کس پوشیده نبود. ابوالجنوب تیری به پیشانی امام زد و خون از آن جاری شد. تیرها از هر طرف به سوی امام پرتاب میشد. زرعة بن شریک با شمشیر دست چپ امام را قطع کرد. عمرو بن طلحه جعفی از پشت ضربهای سخت به شانه امام زد. سنان بن انس گستاخانه جلو رفت و درحالیکه به امام دشنام میداد با نیزه خود سینه حضرت را شکافت. امام با دستش خون خویش را بر صورت و محاسنش مالید و فرمود: اینگونه به دیدار پروردگارم میشتابم درحالیکه حق مرا غصب کردهاند[۱۲۶]. در آخرین لحظات زیر لب عرضه داشت: «صَبْراً عَلَى قَضَائِكَ وَ تَسْلِيماً لِأَمْرِكَ وَ لَا إِلَهَ سِوَاكَ يَا غِيَاتَ الْمُسْتَغِيثِينَ»[۱۲۷] به دستور ابن سعد، شمر[۱۲۸] و یا سنان بن انس[۱۲۹] سر امام را از بدن جدا کرد. جمعی از لشکریان عمر بن سعد به دستور وی بر بدن امام اسب تاختند. بر بدن امام هنگام شهادت آثار سی و سه ضربه شمشیر و سی و چهار زخم نیزه بود[۱۳۰]. عمر بن سعد همان شب سر امام را توسط خولی بن یزید و حُمَید بن مسلم ازدی برای عبیدالله بن زیاد به کوفه فرستاد[۱۳۱].
اکنون مبارزه پایان یافته است. سربازان دشمن به غارتگری و چپاول مشغولند. عصر عاشورا پس از آنکه دیوانگان کوفه دیگر مقاومتی پیش روی خود ندیدند، به سروقت زنان و کودکان رفتند و دست به غارت گشودند و زینتآلات زنان، چمدانها و حتی روسری آنان را به یغما بردند[۱۳۲]. از عصر عاشورا، مأموریت اختصاصی زینب(س) آغاز شد. او در قالب یک امام تجلی کرد. از آن به بعد او سرپرستی کاروان را بر عهده گرفت و به حق او را شیرزن کربلا نامیدند و چون بیماری تنها مرد قافله یعنی امام سجاد(ع) همچنان شدید بود حضرت پرستاری او را نیز انجام میداد. او هم پناهگاه زنان و کودکان و هم پاسدار و مراقب امام سجاد(ع) بود پس از شهادت امام گفت: «لَيْتَ السَّمَاءَ تَطَابَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ»[۱۳۳] کاش آسمان بر زمین فرود میآمد. شب یازدهم شب فوقالعاده عجیبی برای زینب(س) و داغدیدگان مظلوم است. شهادت همه محارم و نزدیکان، سوخته شدن مأوا و مسکن خیمه و خرگاه، مورد تعدی و آزار شقیترین افراد، محاصره دشمن، اجساد شهیدان بر خاک افتاده و پراکنده بودند. اینها گوشهای از شرایط آن شب عجیب است. اما اینهمه مصیبت موجب نشد که زینب(س) را از سرپرستی زنان داغدیده و کودکان یتیم بازدارد. در میان آنهمه کودک یکی به زیر سم ستوران نرفت. یکی در آتشسوزی خیمهها نسوخت. یکی در آن شام شوم و در آن بیابان گم نشد؛ و اینچنین زینب از بازماندگان مراقبت نمود. از همه مهمتر لحظهای از یاد خدا غافل نبود. امام سجاد(ع) میفرماید: «آن شب عمهام را دیدم که نماز شب را نشسته خواند»[۱۳۴]. دعایی از او نیز به یادگار مانده که نشان میدهد دل دریایی او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است. او با خدای خود چنین نجوا میکند: «يَا عِمَادَ مَنْ لَا عِمَادَ لَهُ، وَ يَا سَنَدَ مَنْ لَا سَنَدَ لَهُ، يَا مَنْ سَجَدَ لَكَ سَوَادُ اللَّيْلِ، وَ بَيَاضُ النَّهَارِ، وَ شُعَاعُ الشَّمْسِ، وَ حَفِيفُ الشَّجَرِ، وَ دَوِيُّ الْمَاءِ، يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ»[۱۳۵] ای پناهگاه آنکه جز تو پناهی ندارد. ای تکیهگاه آنکه ج ز تو پشتوانهای نمیشناسند. ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب بر تو سجده میکنند. ای خداوند! ای خداوند! ای خداوند! این کلمات تصویری از زینب(س) است که در اوج زیبایی طلعت روح بود.
عمر بن سعد در عصر روز یازدهم پس از دفن کشتههای خود دستور داد زنان، کودکان و بازماندگان واقعه عاشورا را اسیر کرده و به کوفه ببرند. هنگام خروج از سرزمین کربلا، اسیران عزیز از دست داده را از کنار پیکرهای شهیدان عبور دادند. چون کجاوههای بیمحمل به قتلگاه رسید، اسیران خود را بر پیکر غرق خون شهیدان انداختند. ابومخنف صحنه عزیمت اسیران خاندان پیامبر را چنین شرح میدهد: سوگواری آنان در برابر اجساد قتل عام شده عزیزانشان که عریان در مقابل آنان بر روی زمین افتاده بود، موجب شد که حتی اشک دشمنان جاری شود. ابومخنف از قرة بن قیس تمیمی یکی از سپاهیان کوفه نقل میکند که هرگز نمیتواند صحنهای را که زینب(س) خواهر حسین(ع) از بدن پارهپاره برادرش گذشت، فراموش کند. زینب با حالت تشنج فوقالعادهای دستهای خود را در زیر آن پیکر مقدس برد و به طرف آسمان بالا آورد و گفت: «اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ هَذَا الْقُرْبَانَ»[۱۳۶] سپس رو به سوی مدینه نمود و خطاب به پیامبر اکرم(ص) گفت: «يَا مُحَمَّدَاهْ صَلَّى عَلَيْكَ مَلِيكُ السَّمَاءِ، هَذَا حُسَيْنٌ بِالْعَرَاءِ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ مُقَطَّعُ الْأَعْضَاءِ؛ يَا مُحَمَّدَاهْ وَ بَنَاتُكَ سَبَايَا وَ ذُرِّيَّتُكَ قَتْلَى تَسْفِي عَلَيْهِمُ الصَّبَا»[۱۳۷] ای محمد(ص) فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند. این حسین است که در هامون افتاده و در خون خود غلتیده و پیکر او پارهپاره است. ای محمد(ص) دختران تو اسیر و فرزندانت کشته شدهاند و باد صبا بر آنان میوزد. عمر بن سعد حرکت اسرا را به گونهای ترتیب داده بود که سپیدهدم دوازدهم محرم به کوفه برسند. فاصله کربلا تا کوفه تقریبا دوازده فرسنگ است و این فاصله شبانه طی شد. برای خاندان و زنان و کودکان که از شب عاشورا چشم برهم نگذاشته بودند و قلبهایشان مالامال از غم و مصیبت بود راه دراز و ساعات بسیار تلخ و فرسایندهای بود. سرهای شهدا بر نوک نیزهها پیشاپیش کاروان اسرا در حرکت بود و ارتش اموی به دنبال آنان در حرکت بودند.
صبح روز دوازدهم و هنگام ورود اسرا به کوفه، سر امام را هم به جلوی کاروان آوردند. سر مبارک امام همانند خورشید میدرخشید و سیمای نورانی او گویی در افق جلوهگری میکرد. باد موهای او را به جانب راست و چپ میبرد. در این هنگام چشم زینب(س) بر آن سر نورانی افتاد به گریه افتاد و اشعاری را با خود زمزمه کرد[۱۳۸]: «يَا هِلَالًا لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمَالًا *** غَالَهُ خَسْفُهُ فَأَبْدَا غُرُوبَا مَا تَوَهَّمْتُ يَا شَقِيقَ فُؤَادِي *** كَانَ هَذَا مُقَدَّراً مَكْتُوبَا» ای ماه نوی که چون به کمال رسیدی خسوف تو را فراگرفت و پنهان گشتی نپنداشته بودم ای پاره دلم چنین روزی آید و این مقدر نوشته بود.
عبیدالله بن زیاد تصمیم داشت در روز دوازدهم از فرصت استفاده کرده و به یک نمایش قدرت و جشن پیروزی دست بزند و با عبور سرهای شهیدان و کاروان اسیران از برابر چشمان مردم کوفه به آنان بفهماند که در مقابل حکومت یزید، هیچ قدرتی یارای مقابله ندارد و هیچ فریاد و مقاومتی باقی نمانده است. او همچنین میخواست با نمایش این صحنه خواری خاندان هاشم را نیز به رخ مردم بکشد تا بدین وسیله قدرت خود را به آنان بیشتر بنمایاند. به همین منظور مسیر عبور کاروان را از خیابانهای اصلی کوفه تا میدان مرکزی شهر که قصر دارالاماره در آنجا واقع بود قرار داده و مردم را نیز در طول مسیر جمع کرده بود. مردم کوفه اولاد علی(ع) و خاندان رسول الله(ص) را میشناختند. آنان هنوز خاطرههای حکومت پنج ساله امیرالمؤمنین در کوفه را در یادها داشتند و به مجرد دیدن خاندان رسالت و سرهای به نیزه رفته، بغضها در گلو شکست گریه آغاز شد. علی بن الحسین(ع) که در تب میسوخت و دست و پایش در زنجیر بود، با صدایی آرام فرمود: «أَ تَنُوحُونَ وَ تَبْكُونَ مِنْ أَجْلِنَا فَمَنْ ذَا الَّذِي قَتَلَنَا؟!»[۱۳۹] آیا برای ما گریه و زاری میکنید؟ پس چه کسانی ما را کشتهاند؟! زینب(س) نمیتوانست ببیند که اهل کوفه بر آنان بگریند آنان بودند که به پدرش امیرالمؤمنین و برادرش امام حسن(ع) خیانت کردند و پسرعمویش مسلم بن عقیل را به دست دشمن دادند و برادرش حسین را به سوی خود خواندند و وعده یاری دادند ولی وقتی که به سویشان آمد شمشیرهای خود را به یزید فروختند. زینب(س) نتوانست ببیند که کوفیان بر برادرش حسین(ع) و جوانان خاندان رسول الله(ص) میگریند با آنکه همگی به دست آنان قربانی شدهاند. زینب(س) نتوانست ببیند که کوفیان بر اسیری دختران پیامبر اکرم(ص) زاری میکنند و کسی جز خود کوفیان هتک حرمت آن خاندان را نکرده است.
کاروان اسرا به بازار کوفه رسید. سرهای شهیدان در جلوی کاروان، چهرههای پرغم و نجیب و معصوم خانواده پیامبر اکرم(ص) زنجیر بر دست و پای علی بن الحسین(ع) که هنوز از تب میسوخت و شیون زنان و گریه مردان کوفی زمینه مساعدی را فراهم نموده بود و بیانی رسا میخواست تا پیام نهضت و پیمانشکنی مردم کوفه را در برابر چشمان آنان بازگو نماید. اینجا بود که بغض در گلوی خشکیده زینب شکست. مردم کوفه زینب(س) را خوب میشناختند و حشمت او را در دیده مسلمانان و عزت او را در چشم پدر دیده بودند. او با حشمت و عزت تمام، شجاعت علی(ع) را با حیای زنانگی درهم آمیخت. چنان خطابهای خواند که از صلابت صدایش، هیاهو و غلغله شهر خاموش و نفسها در سینهها حبس گردید. شلاق کلمات زینب(س) در بازار کوفه اینچنین بر جان مردم غدّار و بیوفا نشست و درسی فراموش نشدنی به مردم کوفه داد. کلماتی به برندگی خون شهیدان. اکنون حضرت موقعیت را برای بیان حقایق و پردهبرداری از اعمال منافقانه آنان مناسب دید. او با دست به مردم اشاره کرد که ساکت شوید. تنها روح نیرومند او میتوانست صدای مردم کوفه را آرام کند. مردم آرام شدند آنگاه خود چون آتشفشان منفجر شد. زینب(س) پس از ستایش خداوند فرمود: «ای مردم کوفه! ای مردم مکار فریبکار! مردم خوار و بیمقدار! بگریید که همیشه دیدههاتان گریان و سینههاتان بریان باد! زنی رشتهباف را مانید که آنچه را استوار بافته است، از هم جدا سازد. پیمانهای شما دروغ است و چراغ ایمانتان بیفروغ. مردمی هستید لاف زن و بلندپرواز! خودنما و حیلت ساز! دوست کش و دشمن نواز! چون سبزه پارگین، درونسو گنده و برونسو سبز و رنگین، نابکار! چون سنگ گور نقرهآگین. چه زشت کاری کردید! خشم خدا را خریدید و در آتش دوزخ جاوید خزیدید. میگریید؟ بگریید! که سزاوار گریستنید نه درخور شادمان زیستن. داغ ننگی بر خود نهادید که روزگاران برآید و آن ننگ نزداید این ننگ را چگونه میشویید و پاسخ کشتن فرزند پیامبر را چه میگویید؟ سید جوانان بهشت و چراغ راه شما مردم زشت که در سختی یارتان بود و در بلاها غمخوار. نیست و نابود شوید ای مردم غدار. هرآینه باد در دست دارید و در معاملهای که کردید زیانکار و به خشم خدا گرفتار. خواری و مذلت بر شما باد. کاری سخت زشت کردید که بیم میرود آسمانها شکافته شود و کافته و کوهها از هم گداخته. میدانید چگونه جگر رسول خدا(ص) را خستید و حرمت او را شکستید و چه خونی ریختید و چه خاکی بر سر بیختید؟ زشت و نابخردانه کاری کردید که زمین و آسمان از شر آن لبریز است و شگفت مدارید که چشم فلک خونریز است. همانا عذاب آخرت سختتر است و زیانکاران را نه یار و نه یاور است. این مهلت، شما را فریفته نگرداند که خدا گناهان را زودا زود به کیفر نمیرساند و سرانجام خون مظلوم را میستاند اما مراقب ما و شماست و گناهکار را به دوزخ میکشاند»[۱۴۰]. سخنان زینب(س) به پایان رسید. صدای گریه مردم بلند شد آنان همگی از هراس این مصیبت بزرگ، مات و از خود بیخود شدند. زینب(س) با سخنانش تار و پود نظام استبدادی را از هم گسست. سخن گفتن او شباهتی تمام به سخنان پدرش داشت. او مستقیماً مردم را کشنده امام حسین(ع) و خانواده پیامبر معرفی کرده بود؛ زیرا اگر این مردم ضعیف و زبون و سست عنصر نبودند چگونه عبیدالله میتوانست آن سپاه سی هزار نفره را سامان دهد؟ او در سخنانش ماهیت و روان مردم کوفه را تبیین کرد. کلمات زینب(س) گویی جریان مذاب آتش بود که از قلب پردود آتشفشانش سر کشید.
عبیدالله میخواست مردم کوفه را با نمایش پیروزی مرعوب خود سازد و خانواده پیامبر(ص) را تحقیر نماید، اما خداوند چیز دیگری میخواست. سخنان زینب(س) و به دنبال او سخنان امام سجاد(ع) کاملاً صحنه را تغییر داد و پس از اندک آرامشی که از سرکوب و پیروزی نظامی حاصل شده بود در همان زمان توفانی بنیان کن وزیدن گرفت و طلیعه شکست سپاه پسر سعد آشکار گردید. جو شهر کوفه منقلب شد و ندای همدردی با اسیران از گوشه و کنار برخاست و همانان که همسران و پدران و فرزندان خود را به جنگ با نواده رسول الله(ص) فرستاده بودند، عرق شرم و پشیمانی بر جبین خود حس میکردند. به شهادت تاریخ، استقبال از لشکر عمر بن سعد بسان استقبال از لشکر فاتح و پیروز جنگ نبود و با بازگشت لشکریان به خانه خود در کوفه، شهر شاهد جدایی فرزند از پدر، پدر از فرزند، زن از شوهر و... به دلیل شرکت و حضور در قتل فرزند پیامبر خدا(ص) بود. به عنوان نمونه[۱۴۱]:
مجلس عبیدالله
در قصر ابن زیاد بارعام داده بودند تا همه در این جشن پیروزی شرکت کنند. وسیله خودنمایی هرچه بیشتر در این مجلس از پیش فراهم شده بود قدرتنمایی در برابر خاندان پیامبر اکرم(ص) و برای زهرچشم گرفتن از مردم کوفه. ابنزیاد درحالیکه چوبدستی در دست داشت و سر امام حسین(ع) در پیش رویش بود با چوبدستی به آن لبها و دندانها میزد[۱۴۲]. او با اهانت به امام حسین(ع) میخواست پیروزی خود را نشان دهد اما زید بن ارقم ماهیت رسوای او را نشان داد و صحنه را عوض کرد. زید گفت: این چوب را از روی آن لبها بردار به خدا سوگند من خودم دیدهام که لبهای پیامبر(ص) بر این لبها بود و آنها را میبوسید[۱۴۳]. زید از مجلس ابنزیاد بیرون آمد و فریاد میزد: ای مردم! پس از این شما بردگانید. پسر فاطمه(س) را کشتید و پسر مرجانه را امارت دادید که نیکانتان را بکشد هرکس به ذلت و زبونی و خواری تن دردهد از رحمت خداوند به دور است.
اسیران وارد مجلس ابنزیاد شدند. زینب(س) کهنهترین جامههای خود را پوشیده بود، با ابهت و جلالی هرچه تمامتر قدم پیش نهاد و بدون آنکه به عبیدالله اعتنایی کند، بهطور ناشناس، آرام در گوشهای نشست و کنیزان گرد او را گرفته بودند، عبیدالله زینب(س) را نگریست که اینگونه با جلال و عظمت بدون آنکه اجازه نشستن بگیرد، نشست. پس سه بار گفت: این زن کیست؟ زینب(س) برای اینکه خردش کند و کوچکش سازد به او پاسخی نداد. بار سوم یکی از زنان گفت: این زینب(س) است، دختر فاطمه(س). ابنزیاد گفت: سپاس خداوندی که شما را رسوا کرد و کشت و قصه و فتنه شما را دروغ گردانید. زینب(س) گویی هیچ اتفاقی رخ نداده و فقط برای یک مناظره علمی به این مجلس آمده، ابنزیاد را به چیزی نشمرد و او را پیش روی مردمان تحقیر کرد و فرمود: سپاس خداوندی را که ما را به وجود محمد(ص) گرامی داشت وما را پاک و پاکیزه فرمود. نه چنان است که تو میگویی، بلکه تبهکار و رسوا و بدکار تکذیب میشود و آنان ما نیستیم؛ دیگرانند[۱۴۴]. ابنزیاد از این پاسخ حیرت کرد پس با گوشه و کنایه گفت: کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟ زینب(س) فرمود: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا» جز زیبایی ندیدم. سپس در ادامه سخنان خود، مطمئن، کوبنده و با صلابت گفت: شهید شدن برای ایشان مقدر شد بود. به سوی مقتل خویش رفتند. به زودی خداوند میان آنان و تو را فراهم میآورد تا در پیشگاه الهی حجت گویید و از او داوری خواهید. نگاه کن که در آن روز پیروزی و رستگاری از آن کیست؟ مادرت به عزایت بنشیند، ای پسر مرجانه![۱۴۵] چگونه میتوان این جواب را توصیف کرد؟ چگونه میتوان مصیبت زدهای را با آن مصایب بزرگ متصور شد که با این طمانینه و احساس پیروزی با خصم سخن گوید؟ ابنزیاد به شدت خشمگین شد. سخن زینب(س) تیر خلاصی بر قلب ماهیت پست و پلید او بود. زینب(س) فخرفروشی قبیلهای او و ریشه تباه رسوایش را بر باد داد. عبیدالله بن زیاد خرد شده بود. او از شنیدن این پاسخ پایمال شد. با درماندگی از آخرین سلاحش که دشنام بود، استفاده کرد به زینب(س) گفت: سرانجام خداوند دل مرا از سرکش و دیگر سرکشان خاندان تو خنک کرد. زینب(س) گریست و فرمود: «لَعَمْرِي لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلِي وَ قَطَعْتَ فَرْعِي وَ اجْتَثَثْتَ أَصْلِي فَإِنْ كَانَ هَذَا شَفَاؤُكَ فَقَدِ اشْتَفَيْتَ» به جانم سوگند سالار مرا کشتی و شاخههای درخت زندگی مرا بریدی و ریشهام را برآوردی. اگر اینها دل تو را خنک میکند، خوشدل باش! عبیدالله گفت: این زن سخن به سجع میگوید، همانگونه که پدرش سخنان مسجع میگفت. زینب(س) فرمود: مرا با سجع چه کار؟ کلمات همانگونه که از سینهام میجوشد بر زبانم جاری میشود[۱۴۶].
ابنزیاد درمانده و خرد از گفتگو با زینب(س) صرفنظر کرد. در این هنگام به علی بن الحسین(ع) نگریست و قصد داشت او را به قتل برساند که زینب(س) برادرزاده را در آغوش گرفت و فرمود: از خون ما سیراب نشدهای؟ مگر کسی از ما باقی گذاردهای؟ اگر قصد کشتن او را داری، مرا هم با او بکش![۱۴۷] سخنان زینب(س) و گفتگوی ابنزیاد با علی بن الحسین(ع)، ابنزیاد را از برگزاری چنان مجلسی پشیمان کرد و پیروزی ابنزیاد را بر باد داد. مدتی که اسرا در کوفه معطل شدند، کاملاً مشخص نیست، ولی چون با سخنان زینب(س) و امام سجاد(ع) کوفه متشنج شده بود، عبیدالله سر امام حسین(ع) و سایر شهیدان را در اختیار زحر بن قیس جعفی[۱۴۸] قرار داد تا به دمشق برساند. زنان و کودکان را هم همراهشان روانه ساخت. در آن راه دراز با نگهبانی و سختگیری مأموران از خدا بیخبر بر مصیبتدیدگان چه گذشته است؟ امام سجاد(ع) در طول راه کوفه به شام با هیچیک از آنان سخنی نگفت. کاروان آزادگان در روز اول صفر سال ۶۱ هجری وارد دمشق شد[۱۴۹]. این کاروان از باب «توما»[۱۵۰] وارد دمشق شد. آنان را در جلو باب المسجد، محلی که معمولاً اسیران را در آن جای میدادند، قرار دادند. مردم شام به نظاره اسیران آمدند پس از آن اسیران را به طرف قصر یزید حرکت دادند. آنان زمانی به مجلس یزید وارد شدند که سر امام حسین(ع) در برابر یزید بود و با چوبدستی به لبها و دندانهای آن حضرت میزد. این صحنه جانگداز بر اسرا بسیار تلخ و گران آمد. امام سجاد(ع) رو به یزید کرد و فرمود: چه گمان میکنی اگر جد ما پیامبر خدا(ص) ما را در چنین حالتی میدید؟
یزید بر خود لرزید. مجلس متشنج شد. یزید دستور داد زنجیرها را باز کنند و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند، اگر بین او و شما خویشاوندی بود، چنین نمیکرد. اکنون زینب(س) با قلبی خونین، دلی مجروح، چشمی اشکبار و کولهباری از خاطرات دردناک و مصایب کشنده سخن آغاز میکند درحالیکه در محاصره دشمنان و بدخواهان قرار گرفته، اما بدون اینکه اعتنایی به هیبت و پادشاهی یزید داشته باشد و یا توجهی به شکوه و سلطنتش نماید درحالیکه جبروت پادشاهی و پیروزی خیالی او را به سخره میگیرد و در مرحله نخست ریشه افکار فاسد او را مورد هدف قرار میدهد، تعریفی دیگر از عزت و کرامت را ارائه میدهد و ذلت و حقارت به نمایش میگذارد و با ویران نمودن بنیانهای افکار مادی تصویری متفاوت را از او که بر پرتگاه آتش نهاده شده بود زمینه را برای ایجاد بنیانی براساس تقوا و ارزشهای اسلامی آماده میسازد. زینب(س) با سخنانش دمشق را به شدت منقلب کرد. او نگذاشت یزید شهد پیروزی را بچشد. آنچه را که مایه شیرینی کام خود میدانست، در دهانش تلختر از شرنگ ساخت. زینب(س) در سخنانی کوتاه به مجلسیان فهماند که چه کسی بر آنان حکومت میکند و به نام که حکومت میکند و اینان که زنجیر بر گردن نهاده و پیش تخت او ایستادهاند، چه کسانی هستند. ابتدا و انتهای کلام خویش را با حمد و شکر الهی زینت میبخشد و این امر بیانگر نفس سلیم و مطمئن حضرت و تسلط ایشان بر خویش با وجود مصایب طاقتفرسای کربلا و صدمات جانکاه بین راه است. ضمن اینکه چنین آغاز و خاتمهای، دلالت بر ثبات ایمان و اعتقاد استواری است که حضرت به مسیری دارد که در آن گام نهاده و با قوت و قدرت آن را ادامه میدهد و آنگاه به آیهای تمسک میجوید که عاقبت مجرمان و عنادشان را در برابر آیات الهی تبیین میکند و اینگونه آغاز، افکار خبیث و اوهامی را که یزید در آن غوطهور است به یکباره درهم میریزد و با مدهوش ساختن جمعیت در اثر چنین ضربهای به سخنان روشنگرانه خویش ادامه میدهد.
او فرمود: سپاس خدا را که پروردگار دو جهان است و درود و سلام او بر سالار رسولان. خداوند راست گفته آنجا که میفرماید: ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ﴾[۱۵۱]. زینب(س) به سخنانش ادامه میدهد و با هر کلام بخشی از قصر عنکبوتی و کبریای دروغین او را مهدوم و ویران میسازد. کلماتی که برای همیشه خواب را از چشم او میرباید و الفاظی که به شدت گزنده و خوارکننده است. چه زیباست آنگاه که حکومت و خلافت الهی را متعلق و منسوب به اهلش میشمارد و یزید را در مدتی کوتاه از عمر دنیا غاصب آن میشمارد او چنان سخن میگوید که شنونده او را حاکم و مسلط و یزید را محکوم و اسیر میبیند، درحالیکه به امت اعلام میدارد که کیان اسلامی به واسطه شمشیرهای بنیهاشم و فداکاریهای اهلبیت حفظ گردیده است: ای یزید، پنداری اکنون که زمین و آسمان بر ما تنگ است و چون اسیران شهر به شهرمان میبرند، در پیشگاه خدا ما را ننگ و تو را بزرگواری است و آنچه کردی نشانه سالاری؟ به خود میبالی و از کرده خویش خوشحالی که جهان تو را به کام است و کارهایت به نظام؟ نه چنین است، این شادی تو را عزاست و این مهلت برای تو بلاست و این گفته خداست: ﴿وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾[۱۵۲]. ای پسر آزادشدگان![۱۵۳] این آیین داد است که زنان و کنیزانت را در پرده نشانی و دختران پیامبر را از اینسو بدانسو برانی؟ حریم حرمتشان شکسته و نفسهایشان در سینه بسته، نژند بر پشت اشتران و شتربانان آنان دشمنان! از سویی به سویی و هر روز به کویی، نه تیمارخواری دارند، نه یاری، نه پناه و غمگساری، دور و نزدیک به آنان چشم دوخته و دل کسی به حالشان نسوخته. آنکه ما را خوار میشمرد و به چشم کینه و حسد در ما مینگرد، شگفت نیست اگر دشمنی ما را از یاد نبرد. زینب(س) هنگامی که با نمایش وقیحانه یزید که با چوب نی بر دندانهای امام حسین(ع) میکوبد، مواجه میشود او را مخاطب قرار داده و با پردازش تصویر او در قیامت، صحنهای پنهان از دیدگان را در آنجا به نمایش میگذارد، چهره پلید و گناهکار یزید در برابر حضرت رسول(ص) ترسیم میشود و وضعیت اسفبار او درحالیکه بار خونهای اهلبیت و هتک حرمت خاندان پیامبر را بر دوش دارد، مجسم میگردد.
او میفرماید: با چوبدستی به دندان جگرگوشه پیامبر میزنی و جای کشتگانت را در بدر خالی میکنی که کاش بودند و مرا میستودند؟! آنچه را کردی، خرد میشماری و خود را بیگناه میپنداری؟ چرا شاد نباشی که دل ما را خستی و از رنج سوزش درون رستی؛ و آنچه ریختی خون جوانان عبدالمطلب بود، ستارگان زمین و فرزندان رسول رب العالمین؛ و به زودی بر آنان خواهی درآمد در پیشگاه خدای متعال و دوست خواهی داشت که کاش کور بودی و لال و نمیگفتی «چه خوش بود که کشتگان من در بدر، اینجا بودند و مرا شادباش میگفتند و شادی مینمودند». خدایا حق ما را بستان و کسانی را که بر سر ما ستم کردند به کیفر برسان! یزید به خدا جز پوست خود را ندریدی و جز گوشت خویش را نبریدی و به زودی و ناخواسته بر رسول خدا(ص) درمیآیی. روزی که خویشان و کسان او در بهشت غنودهاند و خدایشان در کنار هم آورده است و از بیم پریشانی آسودهاند. این گفته خدای بزرگ است که ﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾[۱۵۴]. تو را همین بس که خدا ولی و حاکم است و رسول خدا خصم توست و جبرئیل پشتیبان ما.
به زودی آنکه تو را بر این مسند نشانده و گردن مسلمانان را زیر فرمان تو کشانده خواهد دانست که زیانکار کیست و خوار و بیمایه چه کسی است. در آن روز داور خدا و دادخواه مصطفی و گواه بر تو، دست و پاهاست. اما ای دشمن و دشمنزاده خدا! من هماکنون تو را خوار میدارم و سرزنش تو را به چیزی نمیشمارم اما چه کنم که دیدهها گریان است و سینهها بریان و دردی که از کشته شدن حسین(ع) به دل داریم، بیدرمان. سپاه شیطان[۱۵۵]، ما را به جمع سفیهان[۱۵۶] میفرستد تا مال خدا را به پاداش هتک حرمت خدا بدو دهند. این دست جنایت است که به خون ما میآلایند و گوشت ماست که زیر دندان میسایند و پیکر پاک شهیدان است که گرگان بیابان از هم میربایند. اگر ما را به غنیمت میگیری غرامت خود را میگیریم، در آن روز که جز کرده زشت چیزی نداری. تو، پسر مرجانه را به فریاد میخواهی و او از تو یاری میخواهد. با یارانت در کنار میزان ایستاده، چون سگان بر آنان بانگ میزنی و آنان به روی تو بانگ میزنند و میبینی نیکوترین توشهای که معاویه برای تو ساخت، کشتن فرزندان پیغمبر بود که به گردنت انداخت. آنگاه زینب(س)، یزید را به مبارزه میطلبد و از او میخواهد تمام توان خویش را به کار گیرد و امکانات خود را بسیج کند ولی بداند که نخواهد توانست خط اهلبیت را که تجسم حق و عدالت هستند و وحی الهی در آنان تجلی یافته محو نمایند: بخدا که جز از خدا نمیترسم و جز به او شکوه نمیبرم. هر حیلهای داری به کار دار و از هر کوششی که توانی دست مدار و دست دشمنی از آستین برار که به خدا این عار به روزگار تو شسته نشود. قسم به آنکه ما را به وحی قرآن و نبوت کرامت بخشیده، تو هر کاری کنی نخواهی توانست نام و نشان و یاد ما را از جریده عالم بزدایی و این ننگ را از دامان خود پاک کنی و بدان که رأی تو بسیار سست است و روزگارت اندک و جمع تو رو به پریشانی. در آن روز که منادی بانگ برمیآورد لعنت خدا بر ستمگران باد. سپاس خدای را که پایان کار سادات جوانان بهشت را سعادت و آمرزش مقرر داشت و بهشت را برای آنان واجب انگاشت. آنان را به سوی رحمت، رأفت، رضوان و مغفرت برد. امید که جز تو کس دیگری را به خاطر رویارویی با آنان بر خاک مذلت ننشاند و به کوره امتحان وادار نکند. از خدا میخواهم که پایه قدر آنان را والا و فضل فراوان خویش به ایشان عطا فرماید که او مددکار تواناست[۱۵۷].
با سخنان زینب(س) غرور یزید بر باد رفت. زینب(س) یزید را آنقدر پست به حساب آورد که فرمود: حتی شایسته سرزنش نیستی! این سخنان بر خردمندی و نیرومندی روح او دلالت دارد. زینب(س) شادی یزید را در کام او از زهر تلختر کرد. به مردم شام فهماند که اسلام پیش از آنکه حکومت باشد، دین است و همه در برابر این دین مسئولند و کسی که بر مسند جد او تکیه زده، قاتل نوه رسول خداست. سید جعفر نقدی مینویسد: «زینب(س) در آن موقعیت خطیر به زیبایی حق را مجسم نمود و راه را برای جویندگان راه حق روشن ساخت. یزید و یارانش را با اسلوب زیبای بلاغی خویش سیاهروی نمود و اعماق دل عارفان را با فصاحت خویش تسخیر کرد به گونهای که زبانها بند آمد، دهانها بسته شد و گوشها تسلیم گردید و برق این جان پاک و نورانی آن جانهای خبیث و پلید را در جای خویش خشکاند تا جایی که یزید بر تکفیر خود و پیروانش صبر کرد و نتوانست لب از لب بگشاید، کلام او را قطع کند یا او را از ادامه سخن بازدارد و این همان تصرفی است که اصحاب ولایت به مدد الهی و به دلیل قدرتی که خداوند به آنان عطا کرده است میتوانند در دیگران انجام دهند»[۱۵۸]. در زمانی که یزید به پیروزی خویش میبالد و گمان میکند درگیری به نفع او خاتمه یافته است و این امر توسط بوقهای تبلیغاتیاش بر گوش مردم نواخته میشود، زینب(س) خواب او را درهم میریزد و خیالپردازیهایش را پریشان میکند و در مجلس آراسته او که مملو از جمعیت است شکست او و سقوطش در حضیض ذلت را اعلام میکند اگرچه تظاهر به پیروزی نماید و توهم نصرت در او به وجود آمده باشد.
پس از سخنان زینب(س)، سکوتی مرگبار سراسر کاخ را فراگرفت. یزید آثار و علائم ناخوشایندی را در چهره حاضران دید گفت: خدا بکشد پسر مرجانه را. من راضی به کشتن حسین نبودم! او متوجه شد که نگاه داشتن این اسیران بدین حالت به مصلحت نیست. تصمیم گرفت جای بهتری به آنان بدهد. به هر حال از این روز و از این مجلس، گروهی از مردم شام دانستند مسلمانی نه آن چیزی است که تا آن روز میدانستند و حاکم مسلمان نه آن کسی است که بر آنان حکومت میکند و آنکه به امر یزید و به دست سپاهیان کوفه کشته شده است، ماجراجویی عصیانگر نبوده بلکه دخترزاده پیامبر اکرم(ص) است و این زنان و کودکان را که به اسیری به دمشق آوردهاند، خاندان پیامبر آنان است. خاندان کسی است که یزید به نام جانشینی او بر آنان و دیگر مسلمانان حکومت میکند. امام سجاد(ع) در مجلس یزید هویت شخصی خویش را برای همگان روشن میسازد و برای هیچ کس بهانهای باقی نمیگذارد. او خطبه رسا و زیبایش را با هیجان ایراد کرد و درحالیکه خویشتن را معرفی میکرد از افتخارات پدرانش یاد کرد. او در این خطبه از تمامی موقعیتهای جغرافیایی، مواضع سرنوشتساز و خاطرات بزرگ در اسلام یاد کرد و خویشتن را با همه آنها مرتبط ساخت. مردم نیز معنای سخنان او را فهمیدند تا آنجا که صدای مجلسیان به گریه و زاری بلند شد. سخنان او موجب شد تمامی تبلیغات گمراهکنندهای که سیاست اموی آن را ترویج میکرد که اینان از خوارج هستند بر باد برود. این سخنان از روحی آگاه و هدفدار برخوردار میباشد تا اگر پس از رویداد کربلا فرصت در دست گرفتن شمشیر برایش پیش نیامد حربه سخن همچنان در اختیارش باشد تا با آن پردههای تاریک تبلیغات گمراه کننده اموی را پاره کند. به علاوه وضع عمومی شهر به گونهای شد که یزید مجبور گردید در مقابل درخواست بازماندگان حادثه کربلا که میخواستند برای مصایب امام عزاداری کنند، تسلیم شود و محلی را به نام دارالحجاره برای آنان منظور کرد و آنان هفت روز به اقامه ماتم پرداختند و حتی بنا به نقل ابومخنف، یزید مجبور شد قرآن را به قسمتهای مختلف تقسیم کند و در مسجد به مردم بدهد تا بخوانند و بدین وسیله توجهشان از یاد حسین منصرف شود اما هیچ چیز نتوانست آنان را از این مسأله منصرف کند[۱۵۹].
امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) با صراحت، قدرت و بلاغت کاروان اسیران را معرفی و تبلیغات دروغین را برملا مینمودند. آنان با تلاوت آیات و احادیث روشن کردند که آن کاروان حامل قرآن و سنت است. اگرچه یزید کوشید در ظاهر نسبت به خانواده پیامبر(ص) با لطف و مدارا رفتار کند، اما میدانست که ادامه حضور آنان در شام به مصلحت او و حکومتش نیست؛ زیرا زینب(س) و علی بن الحسین(ع) در سخنان خود به دقت خانواده پیامبر را معرفی میکردند و بر ریشه و تبار یزید انگشت مینهادند.[۱۶۰]
بازگشت به مدینه
تقریبا تمامی منابع و مراجع اصلی این نظر را مطرح کردهاند که کاروان از شام مستقیماً به مدینه رفته است و تقریباً اکثر منابع و مآخذ درجه اول و معتبر اشارهای به بازگشت اسرا از طریق کربلا نکردهاند. یزید به نعمان بن بشیر مأموریت داد تا وسایل سفر خانواده پیامبر را به مدینه فراهم کند و مردی صالح و امانتدار از مردم شام را مأمور کرد که همراه عدهای سوار از آنان مراقبت کند. یزید میخواست هرچه زودتر کاروان به مدینه بازگردانده شود تا شاید اندوهناکترین جنایت تاریخ اسلام پایان بگیرد. مأموران با کاروانیان در کمال احترام رفتار کردند. آنان در مقابل کاروان حرکت میکردند. هرجا که فرود میآمدند، آن مأموران از خانواده پیامبر فاصله میگرفتند. آنان همینگونه با احترام رفتار کردند، تا به نزدیکی مدینه رسیدند[۱۶۱]. فاطمه دختر امیرالمؤمنین علی(ع) به خواهرش زینب(س) گفت: مسئول این مأموران در کمال احترام و خوشرفتاری با ما رفتار کرد خوب است به نحوی از او قدردانی کنیم. مقداری زیورآلات داشتند. آنها را برای آن مرد فرستادند و از او تشکر و قدردانی کردند. آن مرد گفت: اگر این نحوه رفتارم با شما به خاطر دنیا بود به کمتر از این هم خشنود بودم اما کاری که کردم برای رضای پروردگار و خویشاوندی شما با پیامبر اکرم(ص) بود[۱۶۲].
کاروان آزادگان در آستانه مدینه بود، اشک، تمام چهره کاروانیان را خیس کرده بود. نسیم آشنا بوی آشنا میآورد. حال که به وطن نزدیک شدند فقدان عزیزان را بیشتر احساس میکردند. زینب(س) شبح مدینه را که دید، آهی سرد از دل برکشید و آب به دیده آورد و نالید. مدینه یکپارچه شیون و ماتم شد و مجالس عزاداری در تمام خانههای خاندان رسول الله(ص) برگزار شد. خانواده پیامبر سیاهپوش شدند و مردم به عزاداری پرداختند و زینب(س) و امام سجاد(ع) و همه اهل کاروان آنچه را در کربلا گذشته بود برای مردم مدینه بازگو کردند. مدینه آنچنان غرق ماتم و عزاداری بود که گویی روزهای رحلت رسول الله(ص) است. رعب استبداد حکومت یزید شکسته و شعلههای بیداری در مدینه افروخته شد. مدینه در آتش نهضت سوخت. مردم مدینه زمزمه آغاز کردند و شهادت حسین(ع) بر آنان سخت گران آمد. واکنش آنان چنان یزید را به وحشت انداخت که در آغاز با آنان از در دوستی و آشتی درآمد و سعی کرد گناه کشتن نواده رسول الله(ص) را به گردن عبیدالله افکند. حتی عمر بن سعد عامل مستقیم این جنایت بزرگ از اینکه مسئولیت کشتن امام را به گردن بگیرد، طفره میرفت و عبیدالله را مسئول آن میدانست و برای اینکه مردم مدینه را مجاب کند، متن فرمان عبیدالله را برای آنان فرستاد. اهلبیت پس از ورود به مدینه وارد مسجدالنبی شده و به زیارت قبر رسول خدا(ص) رفتند. عقدهها گشوده شد. صدای گریه آنان فضای مسجدالنبی را پر کرد. چشمان زینب(س) پر از اشک بود. خطاب به رسول خدا گفت: «يَا جَدَّاهْ إِنِّي نَاعِيَةٌ إِلَيْكَ أَخِيَ الْحُسَيْنَ» یا جدا! خبر کشته شدن حسین را آوردهام[۱۶۳].
گروهی برای تسلیت به خانه عبدالله بن جعفر رفتند. عبدالله که سخت از شنیدن خبر شهادت امام حسین(ع) ناراحت بود، گفت خدا را شاکرم که اگر من نتوانستم جانم را فدای حسین کنم، فرزندانم جانشان را برای او دادند[۱۶۴]. امسلمه همسر رسول الله(ص) درحالیکه بر حسین(ع) میگریست، گفت: این کار را انجام دادند و حسین را کشتند. خداوند گورهایشان را پر از آتش بگرداند[۱۶۵]. بنیهاشم در بقیع اجتماع کرده و برای شهدای کربلا میگریستند. در این میان نوحههای امالبنین از همه سوزناکتر بود. خانواده پیامبر اکرم(ص) سیاهپوش بودند. مردم روزها به دیدار آنان میآمدند و عزاداری میکردند. چشمان اهلبیت(ع) همواره گرم اشک بود. نه آرایش میکردند و نه شادی. سالیانی چند دودی نیز در خانه آنان مشاهده نمیشد و مهمانیهای آنان متوقف شده بود. عاشورا لحظهای آنان را آرام نمینهاد. زینب(س) عزادار، مصیبتزده، بیقرار و بیآرام بود. در خانه و مسجد برای مردم از واقعه کربلا، شهادت امام حسین(ع)، خاندان و اصحاب آن حضرت و از اسارت خانواده پیامبر اکرم(ص) میگفت[۱۶۶]. روحیه و بیان زینب(س)، همه را به یاد امیرالمؤمنین(ع) میانداخت. مصایب از او کوهی ساخته بود که پناهگاه و تکیهگاه همه بود. بیدلیل نیست که ابراهیم پسر مالک اشتر، عبدالله پسر حنظله غسیلالملائکه، فرزندان خود و برادرانش، فرزندان خاندان عبدالمطلب و دیگران شیدای سخنان او بودند. کار زینب ابلاغ خون شهیدان و زنده نگاه داشتن خاطره شهدای کربلا بود.[۱۶۷]
رحلت شهادتگونه
زینب(س) پس از عاشورا بیش از یک سال زنده نبود، اما در این مدت کوتاه توانست تاریخ را دگرگون کند. نهضت بیداری در مدینه آغاز شد نهضتی که پشتوانه و ریشهاش خون شهدای کربلا و تبیینکنندهاش امام سجاد(ع) و زینب(س) و دیگر افراد خاندان پیامبر اکرم(ص) بود. عبیدلی اعرجی مینویسد: زینب(س) صریحاً مردم را به قیام علیه یزید فرامیخواند و میفرمود حکومت یزید باید تاوان عاشورا را بپردازد[۱۶۸]. بنیان حاکمیت یزید ضربه خورده و ارکان حکومت متزلزل بود. کارگزاران اصلی فاجعه عاشورا درمانده و پریشان بودند. مردم کوفه متنبه شده بودند. زینب(س) در فردای شهادت امام حسین(ع) به اهل کوفه نمونه مهیجی از جنایاتی را که نسبت به شهدای اهلبیت مرتکب شده بودند، نشان داد و چنان سخن گفت که احساساتی گزنده و سوزاننده همراه با حسرت و رسوایی و پشیمانی در آنان ایجاد شد. اگرچه او از کوفه رفت اما فریادش همچنان در گوش اهل کوفه طنین میانداخت و فضای آن شهر را پر میکرد و آنان را به گناه زشتشان یادآور میشد. دیوارهای کوفه سخنان زینب(س) را منعکس میکرد: ای مردم کوفه بگریید که همیشه دیدههاتان گریان و سینههاتان بریان باد!... نیست و نابود شوید ای مردم غدار. این طنین باقی ماند و با حوادث گوناگونی که در اثر کشتار کربلا پدید آمد، از میان نرفت.[۱۶۹]
سقوط بنیامیه
زینب(س) توانست در دلهای شیعیان آتش خون و اندوهی را بیافروزد که تا امروز زبانه بکشد و خاموش نگردد و کسانی را که اهلبیت پیامبر اکرم(ص) را تسلیم دشمنان کردند به بدبختی و خواری و سوزش پشیمانی بیاندازد. زینب(س) از دنیا نرفت مگر وقتی که لذت پیروزی را در کام ابنزیاد و یزید و بنیامیه از میان برد و قطراتی از زهری کشنده در جامهای پیروزمندان فروریخت. زینب(س) کسی است که از شهادت امام حسین(ع)، ماتمی جاودانه بر جای گذاشت که تاکنون چیزی مؤثرتر از آن در تطور شیعه شناخته نشده است. او کسی است که مجالس عزای سالانه برای تذکر مصایب کربلا تأسیس کرد. تاریخ چنین غمی را سراغ ندارد که قرنها طول کشیده باشد بدون آنکه در آن اندک سستی رخ دهد. زینب(س) زندگی یزید را بههم ریخت و خوابش را آشفته ساخت. حکومت که فکر میکرد صدای زینب از مدینه به کوفه و شام نمیرسد، به مدینهاش فرستاده بود اما اکنون آن صدا را بلندتر میشنید و گلها را شکفتهتر. نگاه زینب به هر سو که میرود، گل خونی است که شکفته میشود. زمزمهاش سرودی و سکوتش فریادی است و هرچه دورتر میشود این صدا بلندتر و آن خواب آشفتهتر و گلهای خون است که میشکفد. پایان زندگانی حضرت زینب(س) روشن نیست. آنچه مسلم است زینب(س) پس از بازگشت از شام مدتی دراز زنده نبود. دردها و رنجهایی که کشیده بود به اندازهای نبود که بتوان تحمل کرد و طاقت آورد. چنانکه مشهور است سال ۶۲ به جوار حق رفته است. در کجا؟ مدینه؟ دمشق؟ مصر؟ هر یک از نویسندگان سیره برای درستی رأی خود دلیلی و یا دلیلهایی آورده است. عدهای معتقدند آن حضرت در کشور مصر و شهر قاهره مدفون است. گروهی معتقدند که آن حضرت در آبادی راویه در حومه شهر دمشق دفن شده است. عدهای نیز گفتهاند آن حضرت در قبرستان بقیع بخش جبانه با خاندان پیامبر اکرم(ص) مدفون است.
بسیاری از مورخان و نقادان حدیث هم اصالت مزار دمشق و هم اصالت مزار قاهره را منکرند. آنان حتی آخرین سفر حضرت به شام و مصر را نیز منکرند و از اقامت همیشگی زینب(س) در مدینه صحبت کردهاند. سید محسن امین در اعیان الشیعه هر دو نظر را نقد کرده و معتقد است خروج زینب(س) از مدینه ثابت نشده است. سید جعفر شهیدی مینویسد: این زیارتگاهها از مصادیق بیوتی هستند که نام خداوند در آنها به بزرگی یاد میشود و دوستداران اهلبیت با خلوص نیت فراوان مراتب ارادت خود را به کسی که آن مزار به نام او برپاست بیان میدارند و با پیامبر خود و خانواده او تجدید عهد میکنند[۱۷۰]. محمد بحرالعلوم در کتاب فی رحاب السیده زینب(س) مینویسد[۱۷۱]: تفاوتی ندارد که سرانجام سفر زینب(س)، عقیله بنیهاشم به دمشق بوده یا مصر. تفاوتی ندارد که خورشید در کجا غروب کرده است. آنچه اهمیت دارد شعاع آن آفتاب روشنیبخش است که در طول زمان غروب نمیکند. فریادی که در آسمان باور و اندیشه پیچیده شده است. کلمات جاودانهای که از زینب باقی مانده است که برای همیشه حکومت و هیبت بنیامیه و هر باطلی را تهدید میکند. در هر زمان و در سراسر زمین همواره زنده است و مرگ نتوانسته و نمیتواند آن فریاد را خاموش کند. زینب(س) خود به یزید گفته بود: «قسم به آنکه ما را به وحی، قرآن و نبوت کرامت بخشیده تو هر کاری کنی نخواهی توانست نام و نشان و یاد ما را از جریده عالم بزدایی و این ننگ را از دامان خود پاک کنی و بدان که رأی تو بسیار سست است و روزگارت اندک و جمع تو رو به پریشانی»[۱۷۲].
وقتی زینب(س) درگذشت از جنس خاک نبود که این دغدغه را داشته باشیم که خاک او در مصر است یا در شام و یا در مدینه. او از جنس آفتاب بود که به همه زمین روشنایی و گرمی میبخشد[۱۷۳]. به عقیده نگارنده مزار زینب(س) چون مزار مادرش ناپیداست. به احتمال قوی زینب(س) از مدینه خارج نشده و در همان شهر از دنیا رفته است. مهم نیست محل دفن او کجاست. مهم این است که او را بشناسیم و راهش را ادامه دهیم.[۱۷۴]
اعقاب زینب(س)
آن حضرت صاحب پنج فرزند به نامهای علی، عون اکبر، عباس، محمد و امکلثوم بود[۱۷۵]. نسل زینب(س) و عبدالله بن جعفر از فرزندشان علی میباشد که از آن علماء، امرا و نامآوران بسیار برآمدهاند که در نواحی حجاز، عراق، هند و ایران میزیستهاند. علی فرزند زینب(س) مکنی به ابوالحسن از رجال بنیهاشم و اسخیای معدود بود. علی با لبابه دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب ازدواج کرد و صاحب فرزندانی به نام محمد عوید و اسحاق اشرف شد. نسل علی از طریق دو فرزندش ادامه یافت.
بنوعلی یا زیانبه و یا زینبیون که در مصر و طرابلس شام ساکن هستند، نیز از نسل علی میباشند[۱۷۶].[۱۷۷]
منابع
پانویس
- ↑ خصائص زینبیه، ص۶۰.
- ↑ خصائص زینبیه، ص۶۰،۵۳، به نقل از ناسخ التواریخ (حضرت زینب(س))، ج۱، ص۴۴.
- ↑ لسان العرب، ج۶، ص۸۸؛ اقرب الموارد، ج۱، ص۴۷۵.
- ↑ مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۳۵۷.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۱.
- ↑ زینب الکبری، ص۹۷.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۸۹؛ المعارف، ص۲۱۰؛ مروج الذهب، ج۳، ص۶۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۵۸؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۱۴؛ تاریخ قبر، ص۱۹۲.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۹۵.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۱.
- ↑ مقتل الحسین خوارزمی، ج۱، ص۱۲۲.
- ↑ مقتل الحسین خوارزمی، ج۱، ص۱۲۲. این روایت درباره عباس(ع) نیز گفته شده است.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۲.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۳.
- ↑ نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۵۶؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۰؛ آل بیت النبی فی مصر، ص۴۹.
- ↑ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۴۸.
- ↑ زینب الکبری، ص۱۲۹.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۳.
- ↑ کتاب نسب قریش، ص۸۲.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۶۷؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۴۱؛ المعارف، ص۲۰۷؛ مقاتل الطالبیین، ص۹۵، ۱۱۲؛ انصارالحسین، ص۱۴۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۹۲؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۲۶؛ أعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۹؛ اسد الغابة، ج۶ ص۱۳۳؛ مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۲۲؛ وسیلة الدارین، ص۲۲۹؛ سبل الهدی ج۱۱، ص۵۱؛ عوالم العلوم الامام الحسین(ع)، ص۲۷۷.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۴.
- ↑ وقعة الطف، ص۲۴۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۶۵؛ البدایة والنهایة، ج۸، ص۱۸۵.
- ↑ تحفة العالم، ج۱، ص۲۳۱.
- ↑ بانوی کربلا حضرت زینب(س)، ص۱۰.
- ↑ زینب الکبری، ص۶۲.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۹۵.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۴.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۳۷۴.
- ↑ اسدالغابة، ج۵، ص۴۶۹.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۶.
- ↑ النفحة القدسیة، ص۱۱.
- ↑ الإصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۱۴-۳۱۵، ۵۱۰.
- ↑ مجله اسلام، سال اول، شماره ۲۷.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۶.
- ↑ مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۱۷۷.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹۲.
- ↑ الفتوح، ص۷۰۲.
- ↑ بانوی کربلا حضرت زینب(س)، ص۷۷.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۴۲۶؛ التنبیه و الاشراف، ص۳۰۰؛ العقد الفرید، ج۴، ص۳۶۱؛ اسدالغابة، ج۲، ص۱۴.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۷.
- ↑ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۷۴.
- ↑ تشیع در مسیر تاریخ، ص۱۴۰.
- ↑ اعلام النساء المؤمنات، ص۳۸۱.
- ↑ البدایة والنهایة، ج۸، ص۴۳.
- ↑ االمستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۷۶؛ ائمتنا، ج۱، ص۱۶۲-۱۶۳.
- ↑ حدیقة الحقیقه، ص۲۶۴.
- ↑ زندگانی فاطمه زهرا(س)، ص۲۴۶.
- ↑ أعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۹، به نقل از امالی طوسی.
- ↑ پیامآور عاشورا، ص۷۹.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۲۲۱.
- ↑ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۴۱۸.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۶۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۱؛ الفتوح، ج۵، ص۱۰، ۱۸.
- ↑ مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۸۸.
- ↑ زرقاء به معنی زن چشم کبود است. این رنگ منفورترین رنگها نزد عرب بوده است. زرقاء نام مادر حکم و مادربزرگ مروان است که از روسپیان مشهور در زمان جاهلیت بوده و بالای درب خانهاش علمی به قصد دعوت میافراشته است. ر.ک: الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۷۵.
- ↑ ر.ک: الاخبار الطوال، ص۲۲۸؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۱؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۳۸-۳۴۰؛ الفتوح، ج۵، ص۱۰-۱۴.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۰۹.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۴-۴۶۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۸۱، ۳۴۱؛ الفتوح، ج۵، ص۱۸-۲۲.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۲۷۷.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۶۲-۴۶۳؛ الاخبار الطوال، ص۲۲۹؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۱-۲۴۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۴۷، ۳۵۱-۳۵۳؛ الفتوح، ج۵، ص۲۷-۳۰.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۶۳؛ الاخبارالطوال، ص۳۳۰؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۴۷، ۳۵۳؛ الفتوح، ج۵، ص۳۰-۳۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۴۷-۳۴۸؛ مروج الذهب، ج۳، ص۲۴۸.
- ↑ ر.ک: الطبقات الکبری، ج۶، ص۴۲۴-۴۲۸؛ الاخبار الطوال، ص۲۲۸-۲۲۹؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۱.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۵۵-۴۵۶، ۴۶۴، ۴۶۷؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۸۴-۳۸۵؛ الفتوح، ج۵، ص۶۵.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۶۴؛ الاخبارالطوال، ص۲۳۱-۲۴۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۴۷-۳۸۰؛ الفتوح، ج۵، ص۳۴- ۶۲.
- ↑ وقعة الطف، ص۱۵۴.
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج۱، ص۴۳۷.
- ↑ وقعة الطف، ص۱۵۷.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۱۶۰.
- ↑ مراصد الاطلاع، ج۱، ص۴۶۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۷۲.
- ↑ الاخبارا لطوال، ص۲۴۷-۲۴۸؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۳؛ مروج الذهب، ج۳، ص۲۵۶.
- ↑ ر.ک: تاریخ طبری، ج۵ ص، ۳۸۶، ۳۸۹؛ الفتوح، ج۵، ص۸۱.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۷۷.
- ↑ ر.ک: اللهوف، ص۳۲؛ الفصول المهمه، ص۱۸۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۲.
- ↑ ر. ک؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۳، ۴۸۰، ۴۷۷؛ الاخبار الطوال، ص۲۴۳، ۲۴۶، ۲۴۸- ۲۵۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۹۴، ۳۹۸-۴۰۹.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۱۲.
- ↑ «و مردان و زنان مؤمن، دوستان یکدیگرند که به کار شایسته فرمان میدهند و از کار ناشایست باز میدارند و نماز را برپا میدارند و زکات میپردازند و از خداوند و پیامبرش فرمان میبرند» سوره توبه، آیه ۷۱.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۱۷.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۳۹۹؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۷۷؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۵۰۰؛ الارشاد، ج۲، ص۹۰.
- ↑ سفینة البحار، ج۲، ص۱۱.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۷۷-۴۷۸؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۳.
- ↑ الفتوح، ج۵، ص۶۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۰۲.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۰، ۴۸۲-۴۸۳؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۳-۲۵۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۱؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۵.
- ↑ وقعة الطف، ص۱۸۸-۱۸۹؛ الامامة والسیاسة، ص۲۵۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱۵؛ الارشاد، ج۲، ص۴۳۸-۴۳۹.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۲۴۱.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۴۳۸-۴۳۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱۶-۴۱۷؛ الفتوح، ج۵، ص۱۷۵-۱۷۶؛ الارشاد، ج۲، ص۴۳۸-۴۳۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱۷.
- ↑ وقعة الطف، ص۱۹۵-۱۹۶؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱۸-۴۱۹؛ الارشاد، ج۲، ص۴۴۰؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۲۵۰-۲۵۱.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱۸-۴۲۰.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۱۸۵-۱۸۶؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۳-۲۴۴؛ سبل الهدی، ج۱۱، ص۷۷.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۰؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۱؛ الفتوح، ج۵، ص۸۴؛ الارشاد، ج۲، ص۴۴۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۱۸۵-۱۸۶؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۴.
- ↑ موسوعة کلمات الامام الحسین(ع)، ص۴۰۷-۴۰۸؛ معالی السبطین، ص۳۱۹-۳۲۰.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۱۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱۸؛ المعجم الکبیر، ج۳، ص۱۱۴-۱۱۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۸؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۴-۴۲۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۶۱.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۹.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۹؛ الفتوح، ج۵، ص۱۰۰-۱۰۱.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۰.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۳-۴۹۴.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۳۹.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۴؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۱.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۲۵۶-۲۵۷.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۷؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۶؛ الارشاد، ج۲، ص۲۳۹.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۲؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۶.
- ↑ وقعة الطف، ص۲۴۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۶؛ اللهوف ص۴۷؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۳۱؛ مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۳۴.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۲۵۶؛ الارشاد، ج۲، ص۲۳۹.
- ↑ وقعة الطف، ص۲۴۳؛ تاریخ طبری ج۵ ص، ۴۴۶؛ الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۲؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۶؛ کتاب نسب قریش، ص۵۷؛ الفتوح، ج۵، ص۱۱۴-۱۱۵؛ شرح الاخبار، ج۳، ص۱۵۲-۱۵۳؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۱۵-۱۱۶؛ الارشاد، ج۲، ص۲۳۹.
- ↑ پیامآور عاشورا، ص۲۶۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۴۰، ۲۵۳.
- ↑ وقعة الطف، ص۳۴۵؛ الارشاد، ج۲، ص۲۴۰، ۲۵۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۸۹، ۴۴۸.
- ↑ اللهوف، ص۴۱؛ الفتوح، ج۵، ص۱۱۵.
- ↑ الفتوح، ج۵، ص۱۱۵.
- ↑ «هر چیزی نابود شدنی است جز ذات او» سوره قصص، آیه ۸۸.
- ↑ مقتل الحسین مقرم، ص۳۳۷؛ معالی السبطین، ج۲، ص۲۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۱۸۵-۱۸۶؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۲؛ الارشاد، ج۳، ص۹۷؛ الفتوح، ج۵ ص۱۱۵.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۴۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۲؛ الارشاد، ج۲، ص۴۶۶؛ اللهوف، ص۵۱؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۷، ص۱۹۴.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۳۰۴؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۷، ص۱۹۴.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۲۰۲.
- ↑ الفتوح، ج۵، ص۱۱۷-۱۱۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۱۸.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۲۰۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۷۸؛ البدایة والنهایة، ج۸، ص۱۸۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۵۲۱؛ وقعة الطف، ص۲۵۲-۲۵۳؛ لواعج الاشجان، ص۳۶۴.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۲۵۱؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۵۳.
- ↑ فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۵۷۴.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۲۵۸؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵۲.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۵۰۰؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۱۸.
- ↑ مروج الذهب، ج۵، ص۲۵۸-۲۵۹.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۵۰۳؛ الاخبار الطوال، ص۲۵۹؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۵. قس طبرانی در المعجم الکبیر، ج۳، ص۱۱۷، تنها خولی را نام برده است.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۵۰۳.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۲۰۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۲؛ الارشاد، ج۲، ص۴۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۷۸؛ البدایة والنهایة، ج۸، ص۱۸۷.
- ↑ زینب الکبری، ص۶۱-۶۳.
- ↑ آلبیت النبی فی مصر، ص۵۲-۵۳.
- ↑ مقتل الحسین مقرم، ص۳۰۷.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۱۱؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۸۱؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۷، ص۲۰۰.
- ↑ نفس المهموم، ص۳۶۱.
- ↑ اللهوف، ص۱۷۵.
- ↑ متن خطبه حضرت زینب(س) در کتب ذیل نیز آمده است: الاحتجاج، ج۲، ص۱۰۹؛ امالی مفید، ص۳۲۰؛ امالی طوسی، ص۹۱؛ اللهوف، ص۱۷۶.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۲۳-۱۳۵.
- ↑ ترجمة الامام الحسین(ع) من تاریخ دمشق، ص۷۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۷؛ الارشاد، ج۲، ص۴۷۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۷؛ الارشاد، ج۲، ص۴۷۲؛ اللهوف، ص۱۹۱؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۷، ص۲۰۰.
- ↑ وقعة الطف، ص۲۶۲؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۴۲؛ الارشاد، ج۲، ص۴۷۲؛ اللهوف، ص۱۹۱.
- ↑ وقعة الطف، ص۲۶۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۷؛ الفتوح، ج۵، ص۱۲۲-۱۲۳؛ الارشاد، ج۲، ص۴۷۳.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۳، ص۲۰۷؛ الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۷-۴۵۸؛ اللهوف، ص١٩٣؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۸۱-۸۲؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۷، ص۲۰۱.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۲۱۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۲۶۰؛ الارشاد، ج۲، ص۴۷۵.
- ↑ ابوریحان بیرونی در توضیح ماه صفر اشاره میکند که روز نخست ماه صفر، سر حسین(ع) وارد دمشق گردید.
- ↑ نام روستایی در نزدیکی دمشق بود. ر.ک: معجم البلدان، ج۱، ص۵۹.
- ↑ «سپس سرانجام آنان که بدی کردند بدی بود، برای آنکه آیات خداوند را دروغ شمردند و آن را به ریشخند میگرفتند» سوره روم، آیه ۱۰.
- ↑ «کافران هیچ مپندارند اینکه مهلتشان میدهیم برای آنها نیکوست؛ جز این نیست که مهلتشان میدهیم تا بر گناه بیفزایند و آنان را عذابی خوارساز خواهد بود» سوره آل عمران، آیه ۱۷۸.
- ↑ روزی که پیامبر اکرم(ص) مکه را فتح کرد، بزرگان قریش نزد پیامبر آمدند. پیامبر پرسید گمان میکنید با شما چگونه رفتار میکنم؟ گفتند آنچه درخور برادری بزرگوار و برادرزادهای بزرگوار است. پیامبر فرمود: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»، بروید شما آزادید. از آن روز بزرگان و مشرکان سابق قریش به «طلقا» معروف شدند. ر.ک: السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۵۴-۵۵؛ مغازی واقدی، ج۲، ص۸۳۵-۸۳۶.
- ↑ «و کسانی را که در راه خداوند کشته شدهاند مرده مپندار که زندهاند، نزد پروردگارشان روزی میبرند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۹.
- ↑ عبیدالله بن زیاد و سپاهیان او.
- ↑ یزید و کسان او.
- ↑ اللهوف، ص۲۱۴-۲۱۵؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۶۴-۶۶؛ بلاغات النساء، ص۳۵-۳۶؛ الاحتجاج، ج۲، ص۱۲۲.
- ↑ زینب الکبری، ص۷۵-۷۶.
- ↑ ر.ک: مقتل الحسین ابیمخنف، ص۱۹۸-۲۰۰.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۳۵-۱۴۲.
- ↑ وقعة الطف، ص۲۷۲.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۸۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۹۸؛ المنتخب، ص۵۰۱؛ زینب الکبری، ص۱۵۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۲۴.
- ↑ مرقد عقیله زینب(س)، ص۹۲.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۴۲.
- ↑ اخبار الزینبیات، ص۱۱۶.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۴۴.
- ↑ زندگانی فاطمه زهرا، ص۲۶۱-۲۶۲.
- ↑ پیامآور عاشورا، ص۳۵۶.
- ↑ اللهوف، ص۲۱۴-۲۱۵؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۶۴-۶۶؛ بلاغات النساء، ص۳۵-۳۶.
- ↑ پیامآور عاشورا، ص۳۵۷.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۴۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۳، ص۶۷؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۴۱؛ المعارف، ص۲۰۷؛ مقاتل الطالبیین، ص۹۵، ۱۱۲؛ انصار الحسین، ص۱۴۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۹۲؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۲۶؛ اعیان الشیعه، ج۴، ص۱۲۹؛ اسدالغابة، ج۶ ص۱۳۳؛ مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۲۲؛ وسیلة الدارین، ص۲۲۹؛ سبل الهدی، ج۱۱، ص۵۱؛ عوالم العلوم الامام الحسین(ع)، ص۲۷۷.
- ↑ معجم قبائل العرب، ج۲، ص۴۸۷؛ البیان والاعراب، ص۳۹؛ تاج العروس، ج۱، ص۲۹۰. برای تفصیل اعقاب زینب(س) ر.ک: طلعة المشتری فی النسب الجعفری؛ الروض المعطار فی نسب بنی الطیار؛ عمدةالطالب ابن عنبه؛ بحرالانساب عمیدالدین نجفی؛ لباب الانساب بیهقی النفحة العنبریه، العدل الشاهد، زبیدی؛ تاج العروس زبیدی؛ القاب العلویین آیتالله نجفی مرعشی؛ طبقات النسابین آیتالله نجفی مرعشی؛ الزینبیه جلال الدین سیوطی؛ موسوعة العلامة المرعشی.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۱۴۶.