بحث:جنگ جمل در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) |
(←پانویس) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۲۷۰: | خط ۲۷۰: | ||
پیش از درگیری [[صفین]]، عمر و پسر عاص نزد معاویه رفت و بدو پیوست. عمرو چنانکه نوشته شد، هنگام کشته شدن عثمان در [[فلسطین]] بود. چون شنید که معاویه از [[بیعت با علی]]{{ع}} خودداری کرده است، مردد ماند که نزد علی یا معاویه برود و پس از مشورت با پسران خود، [[همراهی]] معاویه را برگزید و روانه شام شد. از سوی دیگر چون [[نافرمانی]] معاویه و [[آمادگی]] او برای جنگ آشکار شد، نشانههای جنگ دیگری پدیدار گشت<ref>[[سید جعفر شهیدی|شهیدی، سید جعفر]]، [[زیستنامه امام علی (مقاله)| مقاله «زیستنامه امام علی»]]، [[دانشنامه امام علی ج۸ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۸]]، ص۲۸.</ref>. | پیش از درگیری [[صفین]]، عمر و پسر عاص نزد معاویه رفت و بدو پیوست. عمرو چنانکه نوشته شد، هنگام کشته شدن عثمان در [[فلسطین]] بود. چون شنید که معاویه از [[بیعت با علی]]{{ع}} خودداری کرده است، مردد ماند که نزد علی یا معاویه برود و پس از مشورت با پسران خود، [[همراهی]] معاویه را برگزید و روانه شام شد. از سوی دیگر چون [[نافرمانی]] معاویه و [[آمادگی]] او برای جنگ آشکار شد، نشانههای جنگ دیگری پدیدار گشت<ref>[[سید جعفر شهیدی|شهیدی، سید جعفر]]، [[زیستنامه امام علی (مقاله)| مقاله «زیستنامه امام علی»]]، [[دانشنامه امام علی ج۸ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۸]]، ص۲۸.</ref>. | ||
==مقدمات [[نبرد]] [[ناکثین]] با علی{{ع}}== | |||
از آنجا که [[جنگ جمل]] در [[بصره]] اتفاق افتاد، بنابراین میتواند رابطه مستقیم با [[کارگزاری]] [[عثمان بن حنیف]] داشته باشد، به ویژه آنچه مربوط به مقدمات این نبرد تا [[سقوط]] بصره است. | |||
برابر روایتی که از [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} نقل شده [[حضرت علی]]{{ع}} [[مأمور]] بوده که با ناکثین، [[قاسطین]] و [[مارقین]] بجنگد: « [[رسول خدا]]{{صل}} با من [[عهد]] کرده بود که با ناکثین ([[بیعت]] شکنان) قاسطین ([[ستمگران]]) و مارقین (خارج شدگان از [[دین الهی]]) بجنگم.<ref>{{متن حدیث|عَهِدَ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} أَنْ أُقَاتِلَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ}}؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱۱۵. این حدیث به این عبارت نیز نقل شده: {{متن حدیث|أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ}}، بحار الأنوار، ج۳۲، ص۳۰۳ و ۲۹۳ به نقل از امام رضا{{ع}} (صدوق، عیون أخبار الرضا، ج۲، ص۶۱).</ref>؛ | |||
در روایتی [[پیامبر]] به [[ام سلمه]] میفرماید: منظور از ناکثین کسانی است که در [[مدینه]] با علی{{ع}} [[بیعت]] میکنند و در بصره بیعت خود را از بین میبرند و نقض میکنند منظور از قاسطین [[معاویه]] و [[یاران]] وی از [[مردم]] شاماند و مارقین نیز [[اصحاب]] نهرواناند<ref>بحار الأنوار، ج۳۲، ص۲۹۹.</ref>. | |||
از [[عمار یاسر]]<ref>امینی، الغدیر، ج۳، ص۱۹۲.</ref>، [[ابوسعید خدری]]<ref> اسد الغابة، ج۴، ص۱۱۴؛ الغدیر، ج۳، ص۱۹۲.</ref> و [[ابو ایوب انصاری]]<ref>الغدیر، ج۳، ص۱۹۲، اسد الغابه، ج۴، ص۱۱۵.</ref> نیز نقل شده که رسول خدا{{صل}} به ما دستور داد که به همراه علی، با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگیم. | |||
آنان که در مدینه بیعت کردند و در بصره بیعت علی{{ع}} را نقض کردند، [[طلحه]] و [[زبیر]] بودند و بنابر قول مشهور اولین کسی که با علی{{ع}} بیعت کرد، طلحه بود. به هنگام بیعت وی با علی{{ع}}، مردی از [[بنی اسد]]: گفت اولین دستی که با علی{{ع}} بیعت کرد دست شَلْ است و این نشانهای از ناپایداری بیعت وی خواهد بود<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۸؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۵۶. کتاب عقد الفرید (تحقیق محمد سعید عریان، ج۵، ص۵۷) تصریح میکنند که اولین بیعت کننده طلحه بوده است. شیخ مفید در کتاب جمل، ص۶۵ این نظر را تأیید میکند و قول مخالف را به عثمانیه که مخالف علی{{ع}} هستند، نسبت میدهد؛ چون برخی گفتهاند طلحه به زور و از ترس مالک اشتر بیعت کرده است. طبری نیز این قول را نقل کرده است.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 313 - 314.</ref> | |||
==تقاضاهای [[نامشروع]] [[طلحه]] و [[زبیر]] از [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}== | |||
طلحه و زبیر [[انتظار]] داشتند که علی{{ع}} آنها را در [[کارها]] [[شریک]] خود کرده و در تمام امور با آنها [[مشورت]] کند. یکی را [[استاندار بصره]] و دیگری را [[استاندار کوفه]] نماید و همانگونه که در [[زمان عثمان]] سهم بیشتری از [[بیت المال]] نصیب آنها میشد، حضرت نیز آنان را بر دیگران ترجیح دهد و سهم بیشتری از [[اموال]] بیت المال برای آنان در نظر بگیرد. | |||
امیرالمؤمنین{{ع}} در نخستین روزهای [[خلافت]] خود [[سیاست]] رسمی خویش را اعلام کرد و به [[مردم]] فهماند که در صدد احیای روش و [[سیره پیامبر]]{{صل}} در [[تقسیم عادلانه بیت المال]] است. علی{{ع}} در [[روز]] سوم خلافتش دستور داد اموال بیت المال [[مدینه]] را [[محاسبه]] کردند که به هر نفر سه دینار (سی درهم) رسید<ref>بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۸.</ref>. اشراف و مالاندوزان مدینه به این روش علی{{ع}} [[اعتراض]] کرده و از او [[انتقاد]] نمودند. طلحه و زبیر از جمله این افراد بودند. آنها [[تصور]] میکردند باید سهم بیشتری داشته باشند، نزد امیرالمؤمنین{{ع}} رفته و گفتند: ای امیرالمؤمنین تو میدانی که مخارج [[زندگی]] در [[شهر مدینه]] زیاد است و ما نان خوران زیادی داریم و آنچه از بیت المال به ما داده میشود، کمبودهای ما را تأمین نمیکند. | |||
حضرت فرمود: از من چه انتظار دارید؟ گفتند از بیت المال آن قدر به ما بده که نیازمندیهای ما را برطرف سازد. حضرت فرمود: از مردم بخواهید اگر همه پذیرفتند که از [[حق]] آنها چیزی به شما بدهم، من این کار را انجام خواهم داد. گفتند: ما از مردم چیزی نمیخواهیم و اگر بخواهیم به ما نخواهند داد. حضرت فرمود: به [[خدا]] [[سوگند]] که من سزاوارترم که چنین کاری انجام ندهم<ref>{{متن حدیث|فَأَنَا وَ اللَّهِ أَحْرَى أَنْ لَا أَفْعَلَ}}؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۳۲.</ref>؛ | |||
[[طلحه]] و [[زبیر]] به طور رسمی از علی{{ع}} خواستند که آن دو را به [[امارت کوفه]] و [[بصره]] بگمارد. حضرت فرمود: در نزد من باشید، بهتر است<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۷.</ref>. زبیر که دید علی{{ع}} با خواستههای آنها مخالف است، در میان گروهی از [[قریش]] گفت: «این [[پاداش]] علی است به ما. در [[سقوط]] [[عثمان]] به او کمک کردیم و [[گناه]] برای عثمان[[ثابت]] کرده و او را کشتیم. در حالی که علی{{ع}} در [[خانه]] خود نشسته بود. ولی اکنون که به [[قدرت]] رسیده دیگران را بر ما مقدم میدارد». طلحه گفت: «سرزنشی نیست جز این که ما هر سه از اعضای شورایی بودیم که [[عمر]] [[انتخاب]] کرده بود. یک نفر از او [[کراهت]] داشت و ما با او [[بیعت]] کردیم و آنچه در دست خود داشتیم، به او دادیم. اما او ما را از آنچه در دستش بود منع کرد. پس ما در آنچه [[امید]] میبردیم [[خطا]] کردیم». | |||
این سخنان نشانه توقع بالای این دو است که خود را همردیف [[خلیفه مسلمین]] میدانستند. چون سخنان آن دو به حضرت رسید، با [[عبدالله بن عباس]] که جزو [[مشاوران]] [[امام]] بود [[مشورت]] کرد و به وی فرمود: آیا سخن آن دو به تو رسیده؟ [[ابن عباس]] گفت: آری! فرمود: نظرت چیست؟ ابن عباس گفت: به نظر من آنها خواهان حکومتاند؛ زبیر را به [[امارت بصره]] و طلحه را به امارت کوفه بگمار؛ زیرا آن دو نزدیکتر به تو از ولید و [[ابن عامر]] به عثمان نیستند. | |||
[[حضرت علی]]{{ع}} از سخن ابن عباس به [[خنده]] درآمد و فرمود: وای بر تو [[بصره]] و [[کوفه]] جای مردان [[جنگجو]] و [[اموال]] فراوان است. زمانی که آنان بر [[مردم]] مسلط شوند، مردم [[سفیه]] و احمق را با [[تطمیع]]، به خود جذب میکنند و [[ضعیفان]] را گرفتار [[بلا]] و [[مصیبت]] مینمایند و بر مردم [[قوی]] با [[زور]] [[استیلا]] مییابند. اگر من میخواستم کسی را به خاطر نفع و ضررش به کار گیرم [[معاویه]] را بر [[شام]] میگماردم. در هر صورت اگر این نبود که برای من [[حرص]] آن دو بر [[حکومت]] آشکار شده، نسبت به آنان نظر موافقی پیدا میکردم (و ممکن بود از آنان در [[مناصب]] حکومت بهره برم).<ref>{{متن حدیث| وَيْحَكَ، إِنَّ الْعِرَاقَيْنِ بِهِمَا الرِّجَالِ وَ الْأَمْوَالِ، وَ مَتَى تملكا رِقَابَ النَّاسِ يستميلا السَّفِيهِ بالطمع، ويضربا الضَّعِيفِ بِالْبَلَاءِ، ويقويا عَلَى الْقَوِيِّ بِالسُّلْطَانِ، وَ لَوْ كُنْتُ مُسْتَعْمِلًا أَحَداً لضره وَ نَفْعَهُ لاستعملت مُعَاوِيَةَ عَلَى الشَّامِ، وَ لَولَا مَا ظَهَرَ لِي مِنْ حرصهما عَلَى الْوَلَايَةِ، لَكَانَ لِيَ فِيهِمَا رَأْيِ }}؛ ابن قتیبه، الإمامة والسیاسه، ج۱، ص۵۲.</ref>؛ | |||
علی{{ع}} در این سخن به تحلیل و بررسی پی آمد پیامد پذیرش درخواست [[طلحه]] و [[زبیر]] پرداخته و نتیجه آن را به [[ضرر]] [[حکومت اسلامی]] تشخیص میدهد. علی به خوبی میداند که شام تحت [[سیطره]] معاویه است، وضعیت [[مکه]] نیز چندان مطلوب نیست و اگر کوفه و بصره از دست برود، دیگر جایی برای [[خلیفه مسلمین]] باقی نمیماند. و در [[آینده]] نزدیک مرکز حکومت اسلامی نیز [[سقوط]] خواهد کرد. افزون بر اینکه طلحه و زبیر شایستگیهای لازم را برای دریافت [[امارت]] ندارند؛ چراکه مردمی [[حریص]] و طماع و علاقهمند به [[مقام]] و ثروتند. | |||
طلحه و زبیر چون دیدند نمیتوانند به [[ریاست]] برسند و از [[بیت المال]] سهم بیشتری به آنان داده نمیشود، اشکال دیگری را مطرح کردند. آنان گفتند: چرا علی{{ع}} در [[کارها]] با ما [[مشورت]] نمیکند و ما را در کارها [[شریک]] نمیسازد و امور حکومت را بدون نظر و [[آگاهی]] ما مسائل را حلّ و فصل میکند و خود، مستبدانه کارها را انجام میدهد و از ما نظر نمیخواهد؟<ref>ابن [[ابی الحدید]] مینویسد: [[هدف]] آنان از طرح این مسائل رسیدن به [[حکومت بصره]] و کوفه بود. ولی زمانی که [[صلابت]] او را در [[دین]] [[مشاهده]] کردند و به [[توانایی]] او در [[تصمیم]] و دوری از چرب زبانی و [[مداهنه]] پی بردند و دیدند که در تمام امور و ابعاد [[حکومت]] روش [[کتاب و سنت]] را میپیماید، اشکالاتی را مطرح کردند. آن دو از قدیم علی{{ع}} را میشناختند و با طبع و [[خصوصیات اخلاقی]] علی{{ع}} آشنایی کامل داشتند. [[عمر]] به آن دو و دیگران گفته بود که «اگر آن مرد اصلع بر اریکه [[قدرت]] پا نَهَد، شما را به راه روشن و [[صراط مستقیم]] وا میدارد» و قبل از وی [[رسول خدا]]{{صل}} فرموده بود: {{متن حدیث|وَ إِنْ تُوَلُّوهَا عَلِيّاً تَجِدُوهُ هَادِياً مَهْدِيّاً}}؛ اگر علی را به [[خلافت]] برگزینید، او را [[هدایتگر]]، [[هدایت کننده]] مییابید. | |||
[[ابن ابی الحدید]] سپس به پیامدهای [[سوء]] روش عمر میپردازد. (ابن ابی الحدید، [[شرح نهج البلاغه]]، ج۱۱، ص۱۰ و ۱۱) [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در برخوردی که با [[طلحه]] و [[زبیر]] داشت، به این [[انتقاد]] آنان نیز پاسخ میدهد و میفرماید: «آیا [[سنت]] [[رسول]] سزاوار [[پیروی]] است یا سنت عمر؟» و در این باره که آن دو میگفتند: ما سابقه بیشتری در [[اسلام]] داریم، میفرماید: «آیا سابقه من در اسلام بیشتری است یا سابقه شما؟» [[بدیهی]] است که آنان در برابر [[منطق]] علی{{ع}} بیپاسخ بمانند (ر.ک محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۲۴۱).</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 315 - 317.</ref> | |||
==[[سخنان علی]]{{ع}} در پاسخ به [[طلحه]] و [[زبیر]]== سخنان حضرت در رابطه با ترک مشورت با طلحه و زبیر | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در [[ارتباط]] با ترک [[مشورت]] آن دو و [[یاری]] نخواستن از آنها در سخنانی طلحه و زبیر را مخاطب ساخته و میفرماید: | |||
همانا از اندک [[خشم]] گرفتید و بسیار را پشت سر انداختید آیا مرا [[آگاه]] نمیکنید که شما در چه چیزی [[حق]] داشته و من آن را از شما باز داشتم؟ یا چه نصیب و بهرهای را به خود اختصاص داده و از شما دریغ ورزیدم؟ یا کدام حق و دعوا را یکی از [[مسلمانان]] نزد من آورد و از رسیدگی به آن [[ناتوان]] بودم یا به آن [[نادان]]؟ یا در آن [[خطا]] کردم؟ | |||
[[سوگند]] به [[خدا]] خواستار [[خلافت]] نبودم و رغبتی به آن نداشتم. اما شما مرا به آن کار فرا خواندید و به آن واداشتید. پس چون خلافت به من رسید به [[کتاب خدا]] و به آنچه در آن کتاب برای ما مقرر فرموده و ما را به [[حکم]] نمودن به آن [[فرمان]] داده است، نظر افکندم و از آن [[پیروی]] و به آنچه [[پیامبر]]{{صل}} [[سنت]] نهاده است، [[اقتدا]] کردم و در آنها نیازی به [[رأی]] و نظر شما و غیر شما نیافتم و حکمی ندیدم که به آن [[جاهل]] بوده باشم و ناچار باشم از شما و [[برادران]] [[مسلمان]] خود [[مشورت]] بخواهم و اگر به مشورت شما نیازی داشتم، از شما و غیر شما روی نمیگرداندم. | |||
اما آنچه درباره [[برابری]] سهم افراد نسبت به [[اموال]] ([[بیت المال]]) یاد کردید، موضوعی است که من در آن به رأی خود و از روی [[هوای نفس]] خویش حکم نمیکنم؛ بلکه من و شما احکامی در دست داریم که [[رسول الله]]{{صل}} آورد. از این موضوع [[فراغت]] حاصل است و با شما در موضوعی که [[خداوند]] تعیین فرموده است و در آن حکم خود را صادر کرده است، نظرخواهی نمیکنم. به خدا سوگند که از شما و از غیر شما در این امر بر من سرزنشی روا نیست. خداوند [[دل]] ما و دل شما را به سوی [[حق]] بگرداند و به ما و شما [[بردباری]] [[عنایت]] فرماید. | |||
سپس فرمود: خدای بیامرزد مردی را که حقی دید و از آن [[حمایت]] کرد، یا ستمی را دید و از آن جلو گرفت و با صاحب حق [[یار]] و مددکار شد<ref>{{متن حدیث|لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً أَ لَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ. وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِي الْوَلَايَةِ إِرْبَةٌ وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ{{صل}} فَاقْتَدَيْتُهُ فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْيِ غَيْرِكُمَا وَ لَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لَا عَنْ غَيْرِكُمَا. وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لَا وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صقَدْ فُرِغَ مِنْهُ فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى. أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ. ثُمَّ قَالَ{{ع}}: رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۲۰۵، ص۳۲۱؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۹۴، ص۶۵۶؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۰۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص١٠٠.</ref>. | |||
[[طلحه]] و [[زبیر]] که از این بهانهها نیز طرفی نبستند، بهانه ی دیگری را مطرح کردند. آن دو همراه تنی چند از [[صحابه]] پیش علی{{ع}} آمدند و گفتند: ای علی ما به شرط [[اجرای حدود]] [[بیعت]] کردیم. این [[جماعت]] در کشتن این [[مرد]] ([[عثمان]]) [[شریک]] بودهاند و در نتیجه باید [[مجازات]] شوند. حضرت پاسخ این اشکال آنان را چنین میدهد: «ای [[برادران]]: من از چیزی که شما میدانید نا [[آگاه]] نیستم؛ اما چگونه توان [[انتقام]] دارم در حالی که آن [[قوم]] که به این کار دست زدند، در کمال [[شوکت]] هستند و بر ما [[چیرگی]] دارند و ما بر آنان دست نداریم. هان بدانید که آنان گروهی هستند که [[غلامان]] شما با آنان [[قیام]] کردند و [[بادیه نشینان]] شما که رو به سوی آنان داشتند، در میان شمایند و شما را به آنچه بخواهند مجبور میسازند. | |||
آیا شما [[توانایی]] آنچه میخواهید دارید؟ این کار، کار [[جاهلیت]] است. ایشان کمک و دستیار بسیار دارند و [[مردم]] هر گاه سخن [[خون خواهی]] به میان آید، بر چند دستهاند: فرقهای مطلب را چنان که شما میبینید، میبینند و دستهای جز آنچه شما میبینید و نظر مخالف دارند و دستهای نه این و نه آن را میپذیرند. پس [[شکیبا]] باشید تا مردم آرام گیرند و [[دلها]] بر جای خود قرار گیرد و باز گرفتن [[حقوق]] آسان گردد. اینک از طرف من آرام باشید و نظر کنید و بنگرید که [[فرمان]] من به آن چیست و کاری مکنید که نیرو را بر باد دهد و [[قدرت]] را از میان ببرد و مایه [[ناتوانی]] و [[ذلت]] گردد. تا آنجا که بتوان از این کار خودداری میکنم و اگر ناچار گردم، آخرین دارو داغ کردن است»<ref>نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه، ۱۶۷، ص۵۴۶؛ صبحی صالح، خطبه ۱۶۸، ص۲۴۳.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 318 - 320.</ref> | |||
==[[توطئه]] [[معاویه]] در تحریک [[طلحه]] و [[زبیر]]== | |||
معاویه پس از آنکه [[آگاهی]] یافت گروهی در [[مدینه]] با [[حکومت علی]]{{ع}} مخالفند و اظهارات طلحه و زبیر نیز به وی رسیده بود، فهمید که طلحه و زبیر به خاطر اینکه از [[امارت]] محروماند، آرام نخواهند نشست. از این روی در صدد توطئه و تحریک [[مخالفان امام علی]]{{ع}} برآمد. وی در نامههایی که به [[طلحة بن عبیدالله]]، [[زبیر بن عوام]]، [[سعید بن عاص]]، [[عبدالله بن عامر بن کریز]]، [[ولید بن عقبه]] و [[یعلی]] بن مُنْیَه نوشت، آنها را بر [[مخالفت با علی]] و رسیدن به [[قدرت]] تحریک کرد. | |||
در نامههایی که به طلحه و زبیر نوشته بود، پس از شمردن [[فضایل]] آنها، نوشت: «من برای تو و دوستت از [[مردم]] [[شام]] [[بیعت]] گرفتم و هر کدام که زودتر برای [[وحدت]] مردم و [[کسب قدرت]] [[قیام]] کند و به نزد ما بیاید، [[امام]] و [[پیشوا]] خواهد بود و بعد از او دیگری امام خواهد شد». | |||
تمام افراد مذکور به [[نامه معاویه]] پاسخ مثبت داده و از پیشنهاد معاویه مبنی بر درگیری با علی{{ع}} استقبال کردند به جز [[سعید بن عاص]]<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۲۳۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 320 - 321.</ref> | |||
==[[اجازه]] خروج از مدینه برای [[عمره]]== | |||
چندی پس از [[خلافت امیرالمؤمنین]]{{ع}}، کسانی که با آن حضرت بیعت نکردند و گروه زیادی از [[بنی امیه]] از مدینه به [[مکه]] [[پناه]] بردند. طلحه و زبیر که [[آینده]] [[سیاسی]] خود را تاریک دیده و از امتیازات [[مالی]] [[دوران عثمان]] [[محروم]] شده بودند و با نقشه معاویه، بوی [[امامت]] و [[خلافت]] به مشام آنها خورده بود، [[تصمیم]] گرفتند که خود را به مکه رسانده و به دیگر [[مخالفان]] بپیوندند. | |||
سخنان [[عایشه]] در [[دفاع]] از [[عثمان]] و مخالفت با علی در کنار [[خانه خدا]] آنان را در این تصمیم [[استوار]] ساخت. طلحه و زبیر قبل از حرکت به سوی مکه، [[محمد بن طلحه]] را نزد علی{{ع}} فرستاده و به او گفتند: علی را با عنوان [[امیرالمؤمنین]] مخاطب مساز، بلکه به او بگوی: «ای [[ابوالحسن]] [[رأی]] و نظر ما درباره تو [[متزلزل]] شده؛ ما [[کارها]] را برای تو آماده کردیم و [[خلافت]] را به تو واگذاشتیم و [[مردم]] را علیه [[عثمان]] تحریک کردیم، تا این که کشته شد. پس از آن مردم تو را برای خلافت نامزد کردند. ما نزد تو آمده و با سرعت با تو [[بیعت]] کردیم و گردنهای [[اعراب]] را برای تو [[خاضع]] ساختیم و [[مهاجران]] و [[انصار]] [[فرزندان]] ما را در بیعت تو داخل کردند. اما زمانی که عنان [[حکومت]] را به دست گرفتی در رأی و [[کشورداری]] [[مستبد]] شده و از نظرات ما استفاده نکردی و ما را همچون زنی که در [[خانه]] پدر، بیشوهر مانده از خود راندی و امور را به دست [[مالک اشتر]] و [[حکیم بن جبله]] و دیگر مردم [[بادیه]] و گروههای شهری واگذاردی». | |||
وقتی که [[پیام]] آنها توسط [[محمد بن طلحه]] به [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} رسید، حضرت فرمود: از آنها سؤال کن چه چیز آنها را [[راضی]] میکند؟ گفت: آنها میگویند یک نفر ما را بر [[کوفه]] و دیگری را بر [[بصره]] بگمار. حضرت فرمود: به [[خدا]] [[سوگند]] من از آنها اکنون که در مدینهاند مطمئن نیستم، چگونه مطمئن شوم زمانی که آن دو را به [[امارت]] [[عراقین]] (بصره و کوفه) بگمارم، برو و به آنها بگو: شما دو پیرمرد! از خدا و رسولش درباره [[امت]] او برحذر باشید و با غائله و [[فتنه]] به [[مسلمانان]] [[تجاوز]] مکنید در صورتی که شما سخن [[خداوند]] را شنیدهاید، که {{متن قرآن|تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ}}<ref>«آنک سرای واپسین! آن را برای کسانی مینهیم که بر آنند تا در روی زمین، نه گردنکشی کنند و نه تباهی؛ و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره قصص، آیه ۸۳.</ref>.<ref>{{عربی|أیها الشیحان أحذرا من الله و نبیه علی أمته و لا تبغیا المسلمین غائلة و کیدا و قد سمعتما قول الله {{متن قرآن|تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ}}}}؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۶؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۲۸.</ref>؛ | |||
حضرت در این سخن به آنان گوشزد میکند که در صدد [[فتنه]] بوده و برای [[کسب قدرت]] تلاش میکنند و کسی که چنین هدفی را تعقیب کند، باید بداند که از آخرت [[نیک]] بیبهره است. عده ی زیادی بودند که [[مؤمن]] مینمودند ؛ ولی زمانی که به [[خلافت]] و [[ریاست]] رسیدند، [[حب]] [[مقام]] و ریاست آنان را [[منحرف]] کرد. در آغاز با [[انگیزه]] [[خدمت به مردم]] مقامی را قبول کردند، ولی در نهایت به خاطر [[حفظ]] آن مقام و قدرتنمایی، در منجلاب [[فساد]] و [[ستم]] [[سقوط]] کردند. | |||
[[سفیان بن خالد]] گوید: [[امام صادق]]{{ع}} فرمود: «از ریاست بپرهیز زیرا کسی آن را نخواست، جز اینکه هلاک شد»<ref>{{متن حدیث|إِيَّاكَ وَ الرِّئَاسَةَ فَمَا طَلَبَهَا أَحَدٌ إِلَّا هَلَكَ}}؛</ref> به حضرت عرض کردم: فدایت شوم پس ما نیز هلاک شدیم؛ زیرا هیچ یک از ما نیست که [[دوست]] نداشته باشد، نامش برده شود و مورد توجه قرار گیرد و [[مردم]] مسائل را از او دریافت کنند. حضرت فرمود: «آنگونه که تو [[فکر]] میکنی نیست [[ریاستطلبی]] به این معنی است که مردی را بدون [[حجت]] و [[برهان]] (و [[شایستگی]]) در مقامی [[منصوب]] کنی و در آنچه بگوید او را ا [[تصدیق]] نمایی و مردم را به شنیدن سخنش [[دعوت]] نمایی»<ref>{{متن حدیث|لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ إِنَّمَا ذَلِكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ وَ تَدْعُوَ النَّاسَ إِلَى قَوْلِهِ}}؛ بحار الأنوار، ج۷۰، ص۱۵۳؛ صدوق، معانی الأخبار، ص۱۸۰.</ref>؛ | |||
[[محمد بن طلحه]] بعد از دریافت [[پیام]] علی{{ع}} نزد [[طلحه]] و [[زبیر]] رفت و [[کلام]] حضرت را به آنان رساند. ولی نزد [[امیرالمؤمنین]] بازنگشت. چند روزی که از این واقعه گذشت آن دو نزد حضرت رفتند و برای انجام [[مراسم]] [[عمره]] [[اجازه]] خواستند تا به [[مکه]] بروند. | |||
امیرالمؤمنین{{ع}} پس از این که آنها را [[سوگند]] داد که [[بیعت]] خود را نقض نکنند و میان [[مسلمانان]] [[اختلاف]] نیفکنند؛ و بعد از اتمام [[مراسم]] به [[مدینه]] بازگردند و آنها نیز قسم خورده و قول دادند، [[اجازه]] داد که از مدینه خارج شوند. پس از آنکه آنها از نزد علی{{ع}} خارج شدند، حضرت به [[اصحاب]] خود فرمود: به [[خدا]] قسم آنها [[اراده]] [[عمره]] ندارند. میخواهند [[فتنه]] و [[آشوب]] به پا کنند. {{متن قرآن|فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا}}<ref>«از این روی هر که پیمان شکند به زیان خویش میشکند و هر کس به آنچه با خداوند پیمان بسته است وفا کند به زودی به او پاداشی سترگ خواهد داد» سوره فتح، آیه ۱۰.</ref>. آنان بعد از این [[ملاقات]] به [[مکه]] رفته و آنچه خواستند انجام دادند<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 321 - 324.</ref> | |||
==دلیل اجازه [[مسافرت]] مکه به [[طلحه]] و [[زبیر]]== | |||
در این جا سؤالی مطرح است که چرا [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با اینکه میدانست طلحه و زبیر قصد [[توطئه]] دارند، مانع آنها نشد و به آنان اجازه داد به مکه روند؟ | |||
حضرت به هنگام پذیرش درخواست آن دو از آنان [[بیعت]] گرفت. او شخصیتی نبود که افراد را بدون [[ارتکاب جرم]] [[مجازات]] و [[کیفر]] کند؛ به علاوه اگر حضرت آنان را بازداشت میکرد، مورد [[اعتراض]] [[مردم]] واقع میشد؛ چون طلحه و زبیر دارای [[موقعیت اجتماعی]] بودند و کسی [[باور]] نمیکرد که در صدد توطئه باشند و آنان که علی{{ع}} را به [[استبداد رأی]] متهم کرده بودند به [[ستمگری]] و [[ظلم]] نیز متهم میکردند. امیرالمؤمنین{{ع}} در ملاقاتی که با [[ابن عباس]] - بعد از آخرین ملاقات طلحه و زبیر با آن حضرت - داشت، به علت اجازه خروج آنان اشاره میکند. [[شیخ مفید]] در کتاب [[جمل]] مینویسد: طلحه و زبیر پس از ترک امیرالمؤمنین{{ع}} به ابن عباس برخوردند. ابن عباس به آن دو گفت: امیرالمؤمنین به شما اجازه خروج داد؟ گفتند: آری. سپس ابن عباس به [[دیدار]] امیرالمؤمنین{{ع}} آمد. حضرت فرمود: «آنها اجازه رفتن به عمره خواستند و من بعد از این که از آنان با [[سوگند]] ضمانت گرفتم که [[حیله]] ننمایند و [[بیعت]] خود را نشکنند و [[فساد]] ننمایند، به آنها [[اجازه]] دادم. به [[خدا]] سوگند! ای فرزند عباس من میدانم که آن دو قصدی جز [[فتنه]] ندارند. من آنها را میبینم که برای [[جنگ]] با من به [[مکه]] میروند؛ زیرا [[یعلی]] بن مُنْیَه ([[کارگزار عثمان]] در [[یمن]]) [[خائن]] [[فاجر]]، [[اموال]] [[عراق]] و [[فارس]] را برده که در این راه [[مصرف]] کند و به زودی این دو مرد، علیه [[حکومت]] من دست به فساد خواهند زد و [[خون]] [[شیعیان]] و [[یاران]] مرا خواهند ریخت». [[ابن عباس]] با [[تعجب]] گفت: ای [[امیرالمؤمنین]] اگر این مسائل نزد شما معلوم بود، چرا به آنها اجازه دادی؟ و چرا آنها را [[زندانی]] نکردی و با آهن آن دو را نبستی؟ تا [[مسلمانان]] را از [[شرّ]] آنها [[حفظ]] کنی! | |||
حضرت در جواب ابن عباس فرمود:ای پسر عباس! آیا به من پیشنهاد میکنی که آغازگر [[ستم]] و [[بدی]] باشم، پیش از آنکه [[نیکی]] کنم و با [[گمان]] و [[تهمت]] [[عقوبت]] کنم و یا به جرمی پیش از آنکه [[جامه]] عمل بپوشد کسی را فرو گیرم؟ نه! سوگند به خدا که هرگز از پیمانی که [[خداوند]] برای حکومت و [[عدالت]] از من گرفته است، [[عدول]] نمیکنم و آغازگر جدایی نخواهم شد. ای پسر عباس! من به آن دو اجازه دادم و میدانم چه کاری از آن دو سرخواهد زد؛ ولی از [[خداوند]] بر ضد آنان [[یاری]] میطلبم و [[سوگند]] به [[خدا]] که هر دو کشته میشوند و [[گمان]] ایشان [[باطل]] خواهد بود. آنان به آرزوی خود نخواهند رسید و خداوند آن دو را به [[ظلم و ستم]] و [[پیمان شکنی]] و فسادی که نسبت به من میکنند، [[مؤاخذه]] خواهد کرد.<ref>{{متن حدیث|يَا ابْنَ عَبَّاسٍ أَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَبْدَأَ بِالظُّلْمِ وَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ أُعَاقِبَ عَلَى الظِّنَّةِ وَ التُّهَمَةِ أُؤَاخِذُ بِالْفِعْلِ قَبْلَ كَوْنِهِ كَلَّا وَ اللَّهِ لَا عَدَلْتُ عَمَّا أَخَذَ اللَّهُ عَلَيَّ مِنَ الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ لَا الْقَوْلِ بِالْفَصْلِ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنَّنِي أَذِنْتُ لَهُمَا وَ أَعْرِفُ مَا يَكُونُ مِنْهُمَا لَكِنَّنِي اسْتَظْهَرْتُ بِاللَّهِ عَلَيْهِمَا وَ اللَّهِ لَأَقْتُلَنَّهُمَا وَ لَيَخِيبَنَّ ظَنُّهُمَا وَ لَا يَلْقَيَانِ مِنَ الْأَمْرِ مُنَاهُمَا فَإِنَّ اللَّهَ يَأْخُذُهُمَا بِظُلْمِهِمَا لِي وَ نَكْثِهِمَا بَيْعَتِي وَ بَغْيِهِمَا عَلَيَّ}}؛ مفید، الجمل، ص۸۹؛ چاپ جدید، ص۱۶۷ و مترجم، نبرد جمل، ص۱۰۰.</ref>؛ | |||
بنابراین از نظر علی{{ع}} [[مجازات]] آنان قبل از عمل صحیح نبود و از نظر [[سیاسی]] نیز منطقی نمینمود نبود؛ زیرا کسانی که علی{{ع}} را متهم به [[قتل عثمان]] کردهاند - با اینکه خود [[اقرار]] دارند که در آن شرکت نداشته - با [[دستگیری]] [[طلحه]] و [[زبیر]] بیشتر میتوانستند [[مردم]] را علیه حضرت بشورانند. این در حالی بود که [[عایشه]] در [[مکه]] علی را متهم کرده بود و [[معاویه]] در [[شام]] [[پیراهن عثمان]] را به [[منبر]] آویخته و علی{{ع}} را متهم میکرد<ref>ر.ک: بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۱۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۲۲ و ج۱۴، ص۴۰؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۶۴؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۲۷، برخی گفتهاند: هفتاد هزار و برخی شصت هزار مرد اطراف پیراهن عثمان گریه میکردند.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 324 - 326.</ref> | |||
==[[آگاهی]] [[عایشه]] از [[بیعت مردم با علی]]{{ع}}== | |||
عایشه از [[مخالفان]] سرسخت [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بود. [[شیخ مفید]] انگیزههای گوناگونی در [[مخالفت]] عایشه با علی{{ع}} نقل میکند که ریشه همه آنها به موقعیت حضرت و همسرش نزد [[رسول خدا]]{{صل}} باز میگردد<ref>الجمل، ص۲۱۹؛ (چاپ جدید)، ص۴۰۹.</ref>. | |||
عایشه خود میگفت: «همواره بین من و علی دوری و نفرتی که میان [[زن]] و [[خویشاوندان]] شوهرش وجود دارد، وجود داشت»<ref>الجمل، ص۸۱.</ref>. | |||
از این روی عایشه به [[مدینه]] بازنگشت وی پس از اتمام [[مراسم حج]]، [[مکه]] را به قصد مدینه ترک کرد و چون به «سَرَف» رسید، مردی از [[بنی لیث]] را (که از خویشاوندان [[مادری]] او بود) به نام [[عبید بن ابیسلمه]] مشهور به [[ابن ام کلاب]] دید. عایشه گفت: چه خبر؟ پاسخ داد: [[عثمان]] کشته شد (عایشه با شنیدن این سخن خوشحال شد) و [[مردم]] به اتفاق با علی{{ع}} [[بیعت]] کردند. عایشه ناراحت شد و گفت: ای کاش [[آسمان]] بر [[زمین]] فرود آید اگر کار [[خلافت]] به نفع علی خاتمه یابد. سپس گفت: مرا به مکه برگردانید. او را به مکه بازگرداندند، در حالی که میگفت به [[خدا]] عثمان [[مظلوم]] کشته شده. به خدا من به [[خونخواهی]] او [[قیام]] خواهم کرد. آن مرد گفت: چرا؟ مگر نخستین کسی که با عثمان مخالفت و [[ستیز]] کرد تو نبودی! تو همیشه میگفتی نَعْثَل را بکشید او [[کافر]] شده! عایشه گفت: مردم از او خواستند تا [[توبه]] کند و او نیز توبه کرد. اما بعد از توبه او را کشتند. من گفتم و آنها گفتند و گفته آخر من بهتر از اول است. | |||
ابن ام کلاب بعد از شنیدن سخنان عایشه در اشعاری گفت: | |||
{{شعر}} | |||
{{ب|''فَمِنْكِ الْبَدَاءُ وَمِنْكِ الْغِيَرْ ''|2=''وَمِنْكِ الرِّيَاحُ وَمِنْكِ الْمَطَرْ''}} | |||
{{ب|''وَأَنْتِ أَمَرْتِ بِقَتْلِ الإِمَامِ''|2=''وَقُلْتِ لَنَا إِنَّهُ قَدْ كَفَرْ''}} | |||
{{ب|''فَهَبْنَا أَطَعْنَاكِ فِي قَتْلِهِ''|2=''وَقَاتِلُهُ عِنْدَنَا مَنْ أَمَرْ''}} | |||
{{ب|''وَلَمْ يَسْقُطِ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِنَا''|2=''وَلَمْ تنكف شَمْسُنَا وَالْقَمَرْ''}} | |||
{{ب|''وَقَدْ بَايَعَ النَّاسُ ذَا تَدَرّإٍ''|2=''يُزِيلُ الشَّبَا وَيُقِيمُ الصَّعَرْ''}} | |||
{{ب|''وَيَلْبَسُ لِلْحَرْبِ أَثْوَابَهَا''|2=''وَمَا مَنْ وَفَى مِثْلَ مَنْ قَدْ غَدَرْ''<ref>الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۵ و مترجم، ج۳، و ص۳۴۲ و بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۴۳؛ ابن قتیبه، الإمامة والسیاسه، ج۱، ص۵۲؛ تذکرة الخواص، ص۶۴.</ref>}} | |||
{{پایان شعر}} | |||
:از تو ای [[عایشه]] [[مخالفت]] آغاز شد و از تو [[تغییر]] وضع پیش آمد. باد و [[باران]] و [[طوفان]]، [[انقلاب]] از توست. تو دستور [[قتل]] [[پیشوا]] را دادی و تو گفتی که او [[کافر]] شده است. چنین بدان که ما، در کشتن او از تو [[اطاعت]] کرده باشیم، بنابراین [[قاتل]] او نزد ما کسی است که [[فرمان]] قتل را صادر کرده است. چیزی اتفاق نیفتاده، نه سقف بر سر ما فرود آمده و نه [[آفتاب]] و مهتاب گرفته است. [[مردم]] با [[بزرگواری]] [[بیعت]] کردهاند که خطر و [[بدی]] را زایل میکند. او برای [[جنگ]] [[جامه]] و [[زره]] میپوشد. آری هرگز شخص با [[وفا]] و [[پاک]]، مانند [[خائن]] و غدّار نیست». | |||
[[ابن ام کلاب]] در اشعارش به مخالفتهای عایشه با [[عثمان]] اشاره دارد که دو مورد آن را ذکر میکنیم: | |||
#در سال سی و دوم [[هجری]] عایشه از عثمان، [[میراث]] خود را از [[اموال]] [[پیامبر]] [[طلب]] کرد. عثمان گفت: آیا تو و [[حفصه]] و مالک بن [[اوس]] [[شهادت]] ندادهاید که [[پیغمبر]] فرمود: «ما [[پیامبران]] چیزی به [[ارث]] نمیگذاریم» و با همین [[روایت]]، [[حق]] [[فاطمه زهرا]]{{س}} دختر پیغمبر را از میان بردید؟ حال مطالبه ارث او را مینمایی! عایشه از سخنان عثمان بر آشفت و بسیار سخنهای [[زشت]] نثار عثمان کرد. عثمان بالای [[منبر]] رفت و گفت: آن [[زن]] [[دشمن]] خداست او و رفیقش حفصه همانند زن نوح و لوطاند و آیهای از [[قرآن]] را در [[شأن]] آن دو خواند<ref>{{متن قرآن|ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا}} «خداوند برای کافران، زن نوح و زن لوط را مثل زد که زیر سرپرستی دو بنده شایسته از بندگان ما بودند و به آن دو، خیانت ورزیدند» سوره تحریم، آیه ۱۰.</ref>. [[عایشه]] از شنیدن سخنان [[عثمان]] برآشفت و گفت [[رسول خدا]]{{صل}} تو را [[تشبیه]] به [[نعثل]] [[یهود]] کرده (پیر مردی با ریش بلند) و فریاد زد: «نعثل را بکشید [[خدا]] او را بکشد»<ref>{{متن حدیث|اقْتُلُوا نَعْثَلًا قَتَلَ اللَّهُ نَعْثَلًا}}ملا هاشم، منتخب التواریخ، ص۱۵۷؛ اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۱۰۸؛ بحار الأنوار، ج۳۱، ص۴۸۳؛ رازی، المحصول فی علم اصول الفقه، ج۴، ص۳۴۳.</ref>؛ | |||
#برخی نیز نوشتهاند که عثمان از پرداخت آن مبلغی که [[ابوبکر]] و [[عمر]] برای او از [[بیت المال]] مقرر کرده بودند، مضایقه میکرد. از این رو عایشه [[مردم]] را علیه عثمان تحریک میکرد و میگفت: ای عثمان تو [[بیتالمال]] را به خود اختصاص دادهای و [[امت پیامبر]] را در [[سختی]] قرار داده و [[خویشان]] خود را در [[مال]] [[مسلمانان]] [[صاحب اختیار]] گرداندهای و هر یک را به [[امارت]] منطقهای گماشتهای. [[خداوند]] تو را از [[آسمان]] بیبهره کند و از [[زمین]] بینصیب گرداند و میگفت: هنوز پیراهن [[مصطفی]] کهنه نشده است، ولی عثمان [[شریعت]] او را کهنه ساخته. ای مردم بکشید این پیر کفتار را که خداوند این پیر کفتار را زنده نگذارد<ref>ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۴۲۱؛ تاریخ اعثم کوفی، ص۱۵۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۲۲؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۲۵.</ref>. | |||
[[شیخ مفید]] نمونههای متعددی از [[اعتراضات]] عایشه علیه عثمان را ذکر کرده است<ref>مفید، الجمل، ص۷۵.</ref>. | |||
عایشه در حالی از عثمان[[دفاع]] میکند که قبل از [[حج]] [[مروان]] از او خواست عثمان را [[یاری]] کند؛ اما او نپذیرفت<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 326 - 329.</ref> | |||
==عایشه در [[مکه]]== | |||
عایشه در مسیر مکه به [[مدینه]] وقتی که فهمید علی{{ع}} به [[خلافت]] رسیده است، به مکه بازگشت و به [[حجر اسماعیل]] [[پناه]] برد و چون مردم گرد او جمع شدند، گفت: شورشیانی که از [[شهرها]] و کشتزارها جمع شده بودند، بر این [[مرد]] [[مظلوم]] (عثمان) [[هجوم]] آورده، او را کشتند. ایراد آنها بر عثمان این است که چرا [[جوانان]] خردسال را به کار گماشته، حال آنکه قبل از او نیز دیگران ([[ابوبکر]] و [[عمر]]) [[جوانان]] را به کار گماشته بودند. دیگر بهانه آنان این بود که بعضی از مناطق را قُرُق کرده است و این نیز سابقه داشت و جز آن [[صلاح]] نبود. در عین حال [[عثمان]] از آنها [[پیروی]] کرد و برای اینکه آنان [[اصلاح]] شوند، [[دست]] از آن [[کارها]] برداشت، ولی چون [[حجت]] و عذری نیافتند، به [[جنبش]] آمدند و [[ستم]] آغاز کردند و [[خون]] [[حرام]] را در [[ماه حرام]] و در [[حرم]] [[مدینه]] ریختند و [[اموال]] حرام را [[تصرف]] کردند. به [[خدا]] [[سوگند]] که یک انگشت عثمان از یک فرد مانند آنان بهتر است. به خدا سوگند اگر چیزهایی که به دستاویز آن عثمان را کشتند، [[گناه]] بود از آن [[پاک]] شد چنان که طلا از [[آلودگی]] پاک میشود. | |||
[[عبدالله بن عمرو حضرمی]] که از سوی عثمان [[استاندار مکه]] بود، گفت: من نخستین [[خونخواه]] عثمانم. او نخستین داوطلب بود و [[بنی امیه]] که از مدینه به [[مکه]] گریخته بودند، از او پیروی کردند. [[عبدالله بن عامر]] نیز از [[بصره]] با اموال زیادی آمد و [[یعلی بن منیه]] نیز از [[یمن]] با ششصد شتر و ششصد هزار درهم، در بطحا [[اردو]] زد و شتران خود را خواباند. | |||
در این هنگام [[طلحه]] و [[زبیر]] هم از مدینه رسیدند و [[عایشه]] را دیدند. عایشه به آن دو گفت: چه خبر دارید؟ گفتند: از دست غوغا و [[اعراب]] بَدوی از مدینه گریختیم و از قومی جدا شدیم که [[سرگردان]] بودند، نه حقی میشناختند و نه از باطلی روگردان بودند و نه میتوانستند از خود [[دفاع]] کنند<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۶.</ref>. | |||
بنابر نقل مفید [[عبدالله بن ابی ربیعه]] که از سوی عثمان [[کارگزار صنعا]] بود به مکه آمد در حالی که رانش شکسته بود. وی در هنگام محاصره عثمان، شتابان برای [[یاری دادن]] او حرکت کرد. در مسیر راه اسب تیز رو [[صفوان بن امیه]] به قاطر عبدالله تنه زد و او به [[زمین]] افتاد و استخوان رانش [[شکست]]. چون میان راه از [[کشته شدن عثمان]] [[آگاه]] شد، به [[مکه]] آمد و وقتی که دید [[عایشه]] [[مردم]] را برای [[خونخواهی عثمان]] فرا میخواند، دستور داد برای او تختی فراهم آورند و در [[مسجدالحرام]] نهند. چون او را بر آن تخت نهادند، گفت: هر کس برای خونخواهی عثمان بیرون برود من وسایل حرکتش را فراهم میسازم. بدین ترتیب گروه بسیاری را آماده ساخت ولی خود به سبب شکستگی رانش نتوانست با آنان حرکت کند<ref>الجمل، ص۱۲۳.</ref>. | |||
بنابر نقل مفید، [[یعلی بن منیه]] که [[کارگزار عثمان]] بر «جَنَد»<ref>جَنَد: منطقهای از یمن است که یعلی حاکم آنجا بوده و عبدالله بن ابی ربیعه حاکم صنعا بوده است و یمن منطقه سومی نیز داشته که احتمالاً حبیب بن منتجب کارگزار آنجا بود که علی{{ع}} وی را در حکومتش ابقاء کرد و آن منطقه حضرموت است. برخی مترجمان جند را به لشکر ترجمه کردهاند (جُنْد) که صحیح نیست. به جلد اول این کتاب فصل کارگزاران یمن مراجعه شود.</ref> بود، آن سال به [[حج]] آمده بود؛ و چون سخن [[عبدالله بن ابی ربیعه]] را شنید، گفت: هر کس به قصد خونخواهی عثمان بیرون رَوَد من نیز وسایل او را فراهم سازم. وی با ده هزار دیناری که از [[یمن]] آورده بود، چهارصد شتر خرید و مردان را بر آن سوار میکرد. وقتی که حضرت از خبر عبدالله بن ابی ربیعه و یعلی که در راه شوراندن مردم اموالی را [[خرج]] کردهاند، آگاه شد، فرمود: به [[خدا]] [[سوگند]]: اگر به آن دو دست یابم، [[اموال]] آنان را در [[راه خدا]] خرج خواهم کرد. سپس فرمود: به من خبر رسیده که یعلی ده هزار دینار برای [[جنگ]] با من پرداخته است. از کجا ده هزار دینار داشته است؟ از اموال یمن [[سوء]] استفاده کرده و آورده است. اگر او را بیابم، نسبت به آن چه [[اقرار]] کرده او را بازخواست خواهم کرد. [[روز]] [[جنگ جمل]] به محض اینکه [[مردم]] پراکنده شدند، یعلی گریخت. [[عایشه]] چون [[اجتماع]] [[مخالفان علی]]{{ع}} را در [[مکه]] دید و متوجه شد که آنان با علی{{ع}} سرستیز دارند و از او در [[جنگ با علی]]{{ع}} [[پیروی]] میکنند، برای خروج آماده شد و همه روز منادی او ندا میداد که مردم برای خروج آماده شوند<ref>الجمل، ص۱۲۴ و مترجم، نبرد جمل، ص۱۴۰.</ref>. | |||
بنابر نقل [[تاریخ یعقوبی]]، بیشترین تحریک علیه [[عثمان]] از جانب [[طلحه]] و [[زبیر]] و عایشه بود<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.</ref>. ولی آنان به خاطر [[مخالفت با علی]]{{ع}}، [[خونخواهی عثمان]] را مطرح کردند.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 329 - 332.</ref> | |||
==[[انگیزه]] [[مخالفت]] [[ناکثین]] با علی{{ع}}== | |||
[[ابن طقطقی]] مهمترین علت و انگیزه ناکثین را در [[مخالفت با علی]]، [[عدالت]] وی میداند که آنان نتوانستند روشی را که وی در پیش گرفته، [[تحمل]] کنند و درباره علت [[جنگ جمل]] مینویسد: «[[امیر المؤمنین]]{{ع}} پس از [[خلافت]]، با روش [[حق]] با [[مردم]] [[رفتار]] میکرد و در [[راه خدا]] به هیچ چیز نمیاندیشید و کلیه کارهایش برای [[خدا]] و در راه خدا بود و حق کسی را پایمال نمیکرد و جز با حق و [[عدل]] نمیداد و نمیگرفت. تا جایی که [[عقیل]] [[برادر]] تنی وی چیزی از [[بیت المال]] از او خواهش کرد که حق نداشت، [[امیرالمؤمنین]] از دادن آن [[امتناع]] ورزید. همچنین علی{{ع}} به دو فرزندش [[حسن]] و [[حسین]]{{عم}} چیزی بیش از حقشان نمیداد. پس باید به [[مقام]] چنین شخصی که با برادر و فرزندانش این گونه رفتار میکرد، درست پی برد و چون علی{{ع}} چنین روشی را در پیش گرفت رفتارش بر افرادی چند ناگوار آمد؛ به گونهای که نمیتوانستند وجود او را تحمل کنند. از آن جمله [[طلحه]] و [[زبیر]] بودند که پس از آنکه با حضرت [[بیعت]] کردند به [[مکه]] رهسپار شدند. | |||
طلحه و زبیر با [[عایشه]] قرار گذاشتند که عدم [[رضایت]] خویش را از خلافت حضرت آشکار کنند و به [[خونخواهی عثمان]] برخیزند. اینان علی را متهم ساختند که مردم را بر [[عثمان]] شورانیده، به کشتن وی تشجیع کرده است. در صورتی که علی{{ع}} بیش از هر کسی درباره عثمان مساعدت کرد و از او [[دفاع]] نمود و عثمان نیز پیوسته برای دفع مردم به [[امام علی]] [[پناهنده]] میشد و او نیز با [[خیرخواهی]] هر چه تمامتر از عثمان[[دفاع]] میکرد. در پایان کار نیز هنگامی که عثمان در محاصره قرار گرفت، امام علی فرزندش حسن{{ع}} را به [[یاری]] او فرستاد. حسن نیز در راه عثمان [[جانبازی]] کرد تا جایی که عثمان از وی خواست دست از [[جنگ]] بدارد و او را در این باره [[سوگند]] داد. ولی حسن همچنان در [[یاری]] [[عثمان]] [[فداکاری]] میکرد. اما [[طلحه]] خود از مؤثرترین افرادی بود که همواره به [[قتل عثمان]] کمک میکرد و این مطلبی است که همه [[تواریخ]] [[گواه]] آن است»<ref>ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص۱۱۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 332 - 333.</ref> | |||
==[[انتخاب]] [[بصره]]== | |||
عایشه با سخنرانیهایی که علیه علی{{ع}} و در خونخواهی عثمان ایراد کرد، توانست جمع زیادی از ورشکستههای [[سیاسی]] و گروهی از [[بنی امیه]] را جذب کند. وی در جمع آنان گفت: بپاخیزید و بر ضد این [[شورشیان]] چارهای بیندیشید. گفتند ما به [[شام]] میرویم. ابن [[عامر]] گفت: [[معاویه]] بر آنجا مسلط است؛ به بصره رویم که مرا آنجا دست پروردگانی است و [[مردم]] آنجا نیز، [[دل]] با طلحه دارند. به وی گفتند: [[خدا]] تو را [[زشت]] بدارد که نه [[صلح]] جویی و نه [[جنگ]] آور. اگر چنین است چرا خود در بصره نماندی که همچون معاویه باشی و بر آن [[شهر]] [[تسلط]] داشته باشی که در آن صورت ما به [[کوفه]] میرفتیم و همه راهها را بر این [[جماعت]] میبستیم؟ اما او پاسخ قابل قبولی نداشت. | |||
آنان سرانجام [[تصمیم]] گرفتند به بصره روند از این رو به عایشه گفتند: «اگر [[مردم بصره]] بخواهند در مورد [[بیعت]] علی{{ع}} که برگردن آنهاست، با ما [[احتجاج]] کند، همان طوری که [[اهل مکه]] را شوراندی ایشان را هم خواهی شوراند. اگر [[خداوند]] کار را برای ما [[اصلاح]] فرمود، همانی است که میخواهیم و در غیر آن صورت، به اندازه تاب و توان خود [[دفاع]] میکنیم تا خداوند چه خواهد». عایشه این پیشنهاد را پذیرفت. | |||
طلحه و زبیر، [[عبدالله بن عمر]]<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۶؛ [[الکامل]] فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۶. | |||
عبدالله بن عمر فردی محتاط و [[ترسو]] بود. وی با علی{{ع}} [[بیعت]] نکرد و گفت: [[بیعت]] نمیکنم تا زمانی که تمام [[مردم]] با علی [[بیعت]] کنند ([[بلاذری]]، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۰۷) و از این روی [[مدینه]] را ترک کرد. وی زمانی که حجاج بن یوسف، [[عبدالله بن زبیر]] را به دار زد و [[حاکم مکه]] (و مدینه) شد، شبانه در [[خانه]] حجاج آمد که با [[عبدالملک]] [[خلیفه]] وقت بیعت کند، تا شبی را بدون [[امام]] به [[روز]] نیاورد؛ چراکه [[معتقد]] بود، [[پیامبر]] فرموده: {{متن حدیث|مَنْ مَاتَ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً}}: «هر کس بمیرد و امامی نداشته باشد به [[مرگ جاهلیت]] مرده است». حجاج هم با کمال [[بیاعتنایی]] با او برخورد کرد و همان طور که خوابیده بود، پایش را از رختخواب بیرون آورد و گفت به پایم دست بده! ([[ابن ابی الحدید]]، [[شرح نهج البلاغه]]، ج۱۳، ص۲۴۲؛ [[قمی]]، الکنی و الألقاب، ج۱، ص۳۶۳). وی همیشه [[تأسف]] خود را از عدم [[همراهی]] با علی{{ع}} در جنگهایش ابراز میکرد و در هنگام [[مرگ]] گفت: «در این هنگام در خود [[ناراحتی]] نسبت به [[دنیا]] [[احساس]] نمیکنم جز این که همراه علی با گروه [[باغی]] نجنگیدم» ([[ابن اثیر]]، [[اسد الغابه]]، ج۳، ص۳۴۲).</ref> را نیز [[دعوت]] کردند که همراه آنها برود، ولی او نپذیرفت و گفت: من مردی از اهلمدینهام؛ هر کار که ایشان انجام دهند، من نیز انجام میدهم. | |||
[[همسران رسول خدا]]{{صل}} که در [[مراسم حج]] شرکت کرده بودند، همراه [[عایشه]] بودند و همگی قصد بازگشتن به مدینه داشتند و چون عایشه [[تصمیم]] گرفت به [[بصره]] رود، آنها او را رها کردند. [[حفصه دختر عمر]] نخست موافقت کرد که همراه عایشه باشد، ولی برادرش [[عبدالله بن عمر]] او را از این کار منع کرد<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۴.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 333 - 335.</ref> | |||
==گفتوگوی [[ام سلمه]] و [[عایشه]]== | |||
عایشه برای اینکه تنها نباشد و بتواند [[جمعیت]] بیشتری گرد خود جمع آورد، نزد ام سلمه [[همسر گرامی رسول خدا]]{{صل}} رفت و به وی گفت: تو بزرگ [[مادران]] مؤمنانی. [[مردم]] از [[عثمان]] خواستند که [[توبه]] کند او نیز توبه کرد، ولی او را کشتند. [[عبدالله بن عامر]] به من خبر داده که صدهزار [[مرد]] [[شمشیر]] [[زن]] در [[بصره]] آماده [[جنگ]] هستند. با ما بیا تا جلو [[خونریزی]] را گرفته و بین دو گروه [[صلح]] برقرار کنیم. | |||
ام سلمه گفت: تو به [[خونخواهی عثمان]] [[قیام]] کردی، در حالی که یکی از [[مخالفان]] سرسخت وی بودی. تو را چه و [[خون عثمان]]! عثمان مردی از [[عبدمناف]] و تو از [[بنی تیم بن مرّه]] هستی. آیا علیه [[علی]]{{ع}} [[پسر عموی پیامبر]] که [[مهاجر]] و [[انصار]] با او [[بیعت]] کردهاند، قیام میکنی؟ آنگاه ام سلمه به ذکر [[فضایل علی]]{{ع}} پرداخت و گفت: ای عایشه تو از [[پیامبر]] شنیدی که فرمود: «علی [[خلیفه]] من بر شماست در [[زمان]] حیاتم و در زمان مرگم پس هر کس با او [[مخالفت]] کند با من مخالفت کرده است»<ref>{{متن حدیث| عَلِيُّ خَلِيفَتِي عَلَيْكُمْ فِي حَيَاتِي وَ مَمَاتِي فَمَنْ عَصَاهُ فَقَدْ عَصَانِي }}</ref> آیا به این [[سخن پیامبر]] [[گواهی]] میدهی؟ گفت: آری. ام سلمه گفت: ای عایشه از [[خدا]] بترس و برحذر باش از آنچه خدا و رسولش تو را از آن برحذر داشتهاند و زنی مباش که سگهای [[حوأب]] بر او پارس کنند. ای عایشه [[طلحه]] و [[زبیر]] تو را [[مغرور]] نکنند. آنان تو را از خدا [[بینیاز]] نسازند. عایشه که از [[ملاقات]] خود با ام سلمه نتیجهای نگرفت، از او دور شد و آهنگ بصره کرد. | |||
گفتوگوی بین ام سلمه و عایشه به طُرق مختلف و در کتابهای گوناگون نقل شده است<ref>ابن اعثم، الفتوح، ج۱ - ۲، ص۴۵۶؛ مترجم، ص۴۰۸ (چاپ قدیم)، تاریخ اعثم کوفی، ص۱۶۸؛ بحارالأنوار، ج۳۲، ص۱۶۲؛ امین، أعیان الشیعه، ج۱، ص۴۴۸؛ الاختصاص، ص۱۱۶؛ سپهر، ناسخ التواریخ، زندگانی حضرت علی بن ابی طالب{{ع}}، ج۱، ص۶۱.</ref>. [[ابن قتیبه]] مینویسد: [[ام سلمه]] هنگامی که در [[مدینه]] بود، اطلاع یافت [[عایشه]] قصد حرکت به جانب [[بصره]] را دارد. از این روی در نامهای که به او نوشت عایشه را از این کار منع کرد و عمل وی را بر خلاف [[قرآن]] و [[سنت]] دانست. | |||
ولی عایشه کار خود را توجیه کرده و در نامهای به وی پاسخ داد<ref>ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۵۶. </ref>. | |||
آنچه را که ابن قتیبه به عنوان [[نامه]] ذکر کرده، [[ناسخ التواریخ]] به عنوان [[سخنرانی]] ام سلمه بعد از پایان مذاکرات آورده است و در آخر پاسخ عایشه را نیز آورده و به نظر میرسد که نقل ناسخ التواریخ<ref>ناسخ التواریخ، ج۱، ص۶۴. </ref> در این جا صحیح باشد؛ زیرا ام سلمه هنوز در [[مکه]] بود و این [[شهر]] را ترک نکرده بود و برای اینکه علی{{ع}} را در جریان مسائل مکه قرار دهد، نامهای به آن حضرت نوشت بدین مضمون که [[طلحه]] و [[زبیر]] و عایشه قصد رفتن به بصره را دارند و نامه را توسط فرزند خود [[عمر بن ابی سلمه]] نزد علی{{ع}} فرستاد <ref>ابن اعثم، الفتوح، عربی، ج۱ - ۲، ص۴۵۷؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۶۸.</ref>. | |||
[[شخصیت]] دیگری که خبر خروج طلحه و زبیر و عایشه را به سوی بصره به [[آگاه]] علی{{ع}} رساند، [[ام الفضل]] دختر [[حارث]]، مادر [[عبدالله بن عباس]] بود. او نامه خود را به مردی از جُهَیْنه به نام «ظفر»، داد که دارای [[درایت]] و زبانی گویا بود، و به او صد دینار داد و خواست تا به سرعت نامه را به علی برساند و مخارج [[سفر]] وی را پذیرفت<ref>الفتوح، ج۱، ص۴۵۸؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۷.</ref>. این دو [[زن]] [[فداکار]] این چنین [[پایداری]] خود را در [[دفاع]] از [[حکومت حق علی]]{{ع}} به [[اثبات]] رساندند.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 335 - 337.</ref> | |||
==حرکت [[ناکثین]] به طرف [[بصره]]== | |||
با امکاناتی که از سوی [[کارگزاران]] [[عثمان]] فراهم شد، [[طلحه]] و [[زبیر]] همراه [[عایشه]] آماده حرکت به سوی بصره شدند. منادی عایشه ندا در داد که [[مادر مؤمنان]] و طلحه و زبیر آهنگ بصره دارند. هر کسی میخواهد [[اسلام]] را [[عزت]] دهد و با [[منحرفان]] از [[دین]] [[جنگ]] کند و [[انتقام]] [[خون عثمان]] را بگیرد و مرکب و لوازم ندارد بیاید، آنان ششصد نفر را بر ششصد شتر سوار کردند و در مجموع هزار نفر شدند. (برخی نیز گفتهاند نهصد نفر بودند) همگی از [[اهل مکه]] و [[مدینه]] و چون حرکت کردند، [[مردم]] دیگری هم به ایشان پیوستند و جمع آنها به سه هزار نفر رسید. [[یعلی بن منیه]] به زبیر چهارصد هزار درهم و برای هفتاد نفر از [[قریشیان]] مرکب فراهم ساخت و به عایشه هم شتر نری که نامش [[عسکر]] بود داد. گفتهاند آن را به دویست دینار خرید. | |||
چون عایشه از [[مکه]] بیرون آمد [[مروان بن حکم]] به هنگام [[نماز]] [[اذان]] گفت و آمد کنار طلحه و زبیر ایستاد و گفت نام کدام یک از شما را به عنوان [[امیر]] و پیشنماز بگویم؟ | |||
[[عبدالله بن زبیر]] گفت: نام پدرم را و [[محمد بن طلحه]] گفت: نام پدر مرا ذکر کن. [[اختلاف]] شدیدی بر سر پیشنمازی بین طلحه و زبیر بروز کرد. عایشه کسی نزد مروان فرستاد و گفت: میخواهی ما را به [[تفرقه]] و پراکندگی واداری. خواهرزاده من عبدالله بن زبیر با مردم نماز خواهد گزارد. برخی نیز گویند [[عبدالرحمن بن عتاب اُسیّد]] تا هنگامی که کشته شد بر این کار [[مأمور]] بود و پیشنمازی میکرد<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن اثیر الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۷.</ref>. | |||
کسانی که از [[حکومت علی]]{{ع}} ناراضی بودند زمانی که از [[مخالفت]] عایشه [[آگاه]] شدند به سرعت خود را به مکه رسانده و از خونخواهان عثمان [[حمایت]] کردند؛ از جمله اینها [[مروان بن حکم]]، [[سعید بن عاص ]]، عبدالرحمان بن عتاب بن اسید و [[مغیرة بن شعبه]] بودند. مغیره از کسانی بود که [[مردم]] را بر [[خونخواهی عثمان]] تحریص و آنان را به [[قیام]] [[دعوت]] میکرد و بعد خود راه [[طائف]] را در پیش گرفت و از هر دو گروه جدا شد<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۲۳. </ref>. مغیره به خاطر کنارهگیریاش از صحنههای [[سیاسی]] و به [[انتظار]] [[فرصت]] نشستن به [[ذکاوت]] و [[هوشمندی]] [[شهرت]] یافت. او جزو [[مخالفان علی]]{{ع}} بود و به [[مکه]] آمد و مردم را برای شرکت در جمع [[شورشیان]] [[تشویق]] میکرد؛ ولی در جمع آنها برای خود موقعیت مناسبی نمیدید و با ترکیبی که [[رهبران]] [[شورشی]] داشتند، [[موفقیت]] آنان برای وی مورد تردید بود. حرکت به سوی [[بصره]] برای مغیره نیز خوشایند نبود؛ زیرا وی به خاطر کار خلافی که در هنگام [[حکومت]] بر بصره انجام داده بود، از کار برکنار شد و در نتیجه [[آینده]] خوبی را در بصره برای خود نمیدید. از این روی راه طائف را پیش گرفت و زمانی که [[بسر بن ارطات]] به طائف [[یورش]] برد، از او استقبال کرد و با به حکومت رسیدن [[معاویه]] [[حاکم کوفه]] گردید<ref>ثقفی، الغارات، ص۴۱۸؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۲۴.</ref>. | |||
عبدالرحمان بن عتاب نیز که در این واقعه موقعیت مناسبی به دست آورده و بر اثر [[اختلاف]] [[طلحه]] و [[زبیر]] پیشنماز جمع شده بود، تا آخر راه با [[ناکثین]] بود و در [[جنگ جمل]] کشته شد. | |||
[[مروان]] از شخصیتهایی بود که مدتی [[مشاور]] [[عثمان]] و از [[خواص]] او به شمار میرفت. وی میدانست که [[عایشه]]، طلحه و زبیر مردم را علیه عثمان تحریک کردهاند. او به خوبی به یاد داشت که از عایشه برای [[نجات]] عثمان کمک خواست، ولی از جانب شورشیان خطری متوجه او نبود وی در پی فرصت بود که [[کینه]] خود را ابراز کند. در هنگام [[برپایی نماز]] در صدد ایجاد [[تفرقه]] بین طلحه و زبیر برآمد و خود گفته است که در هنگام [[جنگ جمل]] [[طلحه]] را با تیر زده است<ref>الجمل، ص۲۰۴.</ref>. | |||
در این میان [[سعید بن عاص]] که همراه آنان حرکت کرده بود، در [[صداقت]] این گروه و موفقیتشان دچار تردید شد. به این جهت زمانی که [[ناکثین]] در مسیر خود به طرف [[بصره]] به ذات عِرْق (دو منزلی [[مکه]]) رسیدند، به [[دیدار]] مروان و یارانش رفت و به آنها گفت: کجا میروید و این [[قاتلان عثمان]] را بر روی شتران به دنبال خود راه انداختهاید؟ (منظور وی از قاتلان عثمان؛ طلحه، [[زبیر]] و [[عایشه]] بود) و اضافه کرد: اینها را بکشید و به خانههای خود برگردید. مروان و همراهانش در پاسخ سعید بن عاص گفتند: اکنون به راه خود ادامه میدهیم، شاید بتوانیم قاتلان عثمان را بکشیم. | |||
سعید بن عاص آنگاه به دیدار طلحه و زبیر شتافت و با آنها [[خلوت]] کرد و گفت: به من راست بگویید اگر [[پیروز]] شوید چه کسی را به [[امارت]] بر میگزینید؟ گفتند: هر کدام را که [[مردم]] [[انتخاب]] کنند. او گفت: شما که به [[خونخواهی عثمان]] بیرون آمدهاید [[خلافت]] و امارت را در [[فرزندان]] [[عثمان]] قرار دهید. آنها گفتند: ما حاضر نیستیم، پیرمردان [[مهاجر]] را رها کنیم و امارت را به پسران ایشان بدهیم. وی گفت: آری من هم میکوشم خلافت را از فرزندان [[عبدمناف]] بیرون آورم. سپس از جمع آنان جدا شد و به مکه بازگشت. [[عبدالله بن خالد بن اسید]] نیز بازگشت. [[مغیرة بن شعبه]] نیز گفت: نظر صحیح همان است که سعید گفته، هر کس از ثقیف است باز گردد<ref> الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۷؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۸. برابر نقل ابن قتیبه سعید به یمن رفت و مغیره در جمع مردم اعلام کرد که رهبران شما عثمان را کشتهاند (ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۶۳).</ref>. | |||
[[شورشیان]] حرکت کردند، «آبان» و «ولید» پسران عثمان نیز با آنان بودند. راهنمای ایشان مردی بود از [[قبیله]] عُرَیْنَه. وی همان کسی است که شتر عایشه را از او خریدند. مرد عُرَنی گوید: چون به ناحیه حَوْأَبْ رسیدیم و کنار آب آن ایستادیم، سگهای آنجا پارس کردند و به سوی ما خیز برداشتند. پرسیدند نام این آبگاه چیست؟ گفتم: حَوْأب. ناگاه [[عایشه]] فریاد کشید و {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref> بر زبان آورد و گفت: بدون [[شک]] من همانم که شنیدم [[پیامبر]]{{صل}} میفرمود: «گویا یکی از شماست که سگهای [[حوأب]] بر او پارس میکنند بر [[حذر]] باش ای حمیراء (عایشه) که تو آن باشی!»<ref>{{متن حدیث| كَأَنِّي باحداكنّ قَدْ نبحها كِلَابُ الْحَوْأَبِ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَكُونِي أَنْتَ يَا حُمَيْرَاءُ }}</ref> آنگاه بر دست شتر خود کوفت و آن را به زانو درآورد و گفت مرا برگردانید که من همانم<ref>ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۶۳؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص، ۱۸۱، ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص١٠٧.</ref>. | |||
از [[ابن عباس]] نیز نقل شده که [[رسول خدا]]{{صل}} روزی به زنانش که جمع شده بودند فرمود: «ای کاش میدانستم سگهای حوأب بر کدام یک از شما همسرانم که صاحب شتر پُرمویی است پارس میکنند. در راست و چپ او عده زیادی کشته میشوند و تمام آنها در [[آتش]] هستند و عده کمی بعدها [[نجات]] پیدا میکنند»<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱.</ref>. | |||
این [[حدیث]] را [[علامه امینی]] با عبارات مختلف و از منابع گوناگون [[اهل سنت]] نقل کرده است<ref>امینی، الغدیر، ج۳، ص۱۸۸–۱۹۱؛ ج۱۰، ص۴۷؛ الامامة و السیاسه، ج۱، ص۶۳؛ احمد حنبل، مسند، ج۶، ص۵۲ و ۹۷.</ref>. | |||
باری [[طلحه]] و [[زبیر]] با شنیدن این سخنان دچار مشکل شدند و گفتند این جا حوأب نیست. [[دروغ]] میگوید کسی که [[خیال]] میکند اینجا حوأب است، سپس پنجاه نفر از [[مردم]] آنجا آوردند و [[شهادت]] دادند که اینجا آب حوأب نیست و این اولین [[گواهی]] دروغ دسته جمعی بود که در [[اسلام]] اتفاق افتاد<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۶۶؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۲۴. </ref>. [[خوارزمی]] [[گواهان]] [[دروغ]] را هفتاد تن ذکر کرده است<ref>خوارزمی، المناقب، ص۱۸۱، تحقیق مالک محمودی.</ref>. | |||
این وضعیت که پیش آمد ناچار یک شبانه [[روز]] توقف کردند و [[عایشه]] بعد از [[شهادت]] گواهان نیز مردد بود. از این روی به وی گفتند: در صدد فرار برآیید و بگریزید که علی{{ع}} هم اکنون خواهد رسید، عایشه و [[قوم]] به سوی [[بصره]] حرکت کردند<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۹؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۱۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص١٠٧.</ref>. [[طلحه]] و [[زبیر]] برای این که زمینه ورود به بصره را آماده کنند، از [[عبدالله بن عامر]] خواستند که بزرگان بصره را معرفی کرده تا موافقت آنها را جلب کنند. عبدالله گفت: آنها سه نفر هستند؛ [[کعب بن سُوَر]]، [[منذر بن ربیعه]] در [[قبیله ربیعه]] و [[احنف بن قیس]] در [[مُضَر]] که همه مورد احتراماند. طلحه و زبیر برای هر یک از آنها نامهای جداگانه نوشته و آنها را به [[خونخواهی عثمان]] [[دعوت]] کردند، ولی آنها پاسخ منفی به درخواست [[ناکثین]] دادند و این باعث [[ناراحتی]] و [[غضب]] آنها گردید. | |||
[[کعب بن سور]] که در قبل از طرف [[عمر بن خطاب]]، [[قاضی بصره]] بود در جواب آنها نوشت: «اگر [[عثمان]] [[ظالم]] کشته شده نه شما و نه او حقی ندارید و اگر [[مظلوم]] کشته شده پس غیر شما دو نفر، افرادی سزاوارترند به [[خونخواهی]] او و اگر کار بر کسانی که حاضر بودند مشکل است، بر کسانی که غایب بودند مشکلتر است»<ref>ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۶۱.</ref>. ولی کعب بعد به ناکثین پیوست و در [[جنگ جمل]] در کنار شتر عایشه، کشته شد<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۲۳ و ۱۲۴.</ref>. احنف نیز در جنگ جمل از علی{{ع}} [[حمایت]] نکرد، ولی نگذاشت قومش به طلحه و زبیر بپیوندند<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۲۲.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 337 - 342.</ref> | |||
==[[سخنان امیرالمؤمنین]]{{ع}} درباره [[ناکثین]]== | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با اطلاعاتی که به دست آورد، متوجه شد که [[شورشیان]] قصد [[بصره]] را دارند. بنابراین در صدد برآمد که آنها را تعقیب و از رسیدن آنان به بصره جلوگیری کند. | |||
برخی به آن حضرت پیشنهاد کردند که [[طلحه]] و [[زبیر]] را تعقیب نکند. حضرت این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود که [[فریب]] آنها را نخواهد خورد و [[منتظر]] [[فتنه انگیزی]] و [[فساد]] آنها نخواهد ماند: | |||
۱. «به [[خدا]] [[سوگند]] همچون کفتار نیستم که با ضربات آرام (شکارچی) بر در لانهاش به [[خواب]] خوش فرو رود، آنگاه صیاد کمین گرفته، بر او بتازد و او را صید کند. من پیوسته با دستیاری آنکه روی به [[حق]] دارد، آنان را که از حق روی برگرداندهاند به [[شمشیر]] میزنم و به کمک آنکه شنوای حق و پیرو آن است، [[سرکش]] ناباور را میرانم. به خدا سوگند از آن هنگام که خدا [[پیامبر]] خویش را [[قبض روح]] کرد تا امروز پیوسته مرا از حقم باز داشتهاند و دیگری را در آن حق بر من مقدم داشتهاند»<ref>نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۶، ص۵۳.</ref>. | |||
علی{{ع}} حرکت این گروه را ادامه همان سیاستی میدانست که بعد از پیامبر، وی را از [[خلافت]] که حق مسلمش بود [[محروم]] کردند. وی به این نکته مهم اشاره میکند که [[رهبر]] [[جامعه اسلامی]] نباید [[اجازه]] دهد افراد [[فاسد]]، [[جامعه]] را دچار [[اختلاف]] کرده و موجبات [[تضعیف]] [[حکومت]] را فراهم سازند. رهبر باید با افراد [[معتقد]] و با [[ایمان]] به [[جنگ]] [[مخالفان]] [[بیایمان]] رفته و آنها را [[سرکوب]] کند. [[سید رضی]] قسمتهایی از سخنان حضرت را در رد نظرات و ادعاهای ناکثین در [[خونخواهی عثمان]] نقل کرده است. به نظر میرسد که [[خطبه]] دهم و خطبه بیست و دوم<ref>ابن ابی الحدید در شرح خطبه، ۲۲، (ج ۱، ص۳۰۶) مینویسد: زمانی که فرستادگان علی{{ع}} از نزد عایشه، طلحه و زبیر برگشتند و خبر دادند که آنها در صدد جنگند. حضرت آن خطبه را خواند و خطبه مشابهی از ابو مخنف نقل کرده است. و از این سخن استفاده میشود که علی{{ع}} برای حل مشکل افرادی را نزد ناکثین فرستاده است.</ref> و [[خطبه ۱۳۷]] [[نهج البلاغه]] قسمتهایی از یک [[خطبه]] بوده که به [[روایات]] مختلف نقل شده است و مرحوم [[سید]] در هر مورد بخشی از آن را [[انتخاب]] کرده و آنچه مربوط به ادعای آنان در [[خونخواهی عثمان]] از علی{{ع}} است در [[خطبه ۲۲]] و ۱۳۷ آمده است. ما بخشی از آغاز خطبه ۱۳۷ را در این جا نقل میکنیم: | |||
٢. به [[خدا]] [[سوگند]] ([[طلحه]] و [[زبیر]]) از نسبت دادن هیچ منکری به من خودداری نکردند و میان من و خود [[انصاف]] را رعایت نکردند. آنان حقی میطلبند که خود آن را ترک کردند و [[خونخواهی]] خونی میکنند که خود آن را ریختند. پس من اگر در ریختن [[خون]] او [[عثمان]] [[شریک]] آنان بودم، آنان نیز در آن خون [[نصیبی]] دارند و اگر بدون من در آن خون دست داشتهاند، از هیچ کس جز آنان، [[خون خواهی]] نباید کرد. نخستین [[دادگری]] آنان باید این باشد که درباره خود عادلانه [[حکم]] صادر کنند. [[بینایی]] من با من است، نه امری را به دیگران وارونه جلوه دادهام نه دیگران به من. آنان گروهی هستند [[سرکش]] و [[ستمکار]] چون لای تیره ([[فتنه انگیز]]) و زهر عَقْرب (جرّار و [[کینه]] جو) و در شبههای چون شب تیره گرفتار؛ در حالی که [[حقیقت]] [[امر]] روشن است و [[باطل]] از بیخ، در کشتگاه خود کنده و زبانش از [[برانگیختن]] [[شر]] [[بریده]] شده است. | |||
به [[خدا]] [[سوگند]] برای آنان آبگیری پر کنم که کشنده آب آن من باشم که نه [[سیراب]] از آن باز گردند و نه از هیچ گودالی جرعهای بنوشند. | |||
منظور حضرت از قسمت اول این است اگر آنان [[معتقد]] بودند که علی{{ع}} در کشتن [[عثمان]] شرکت داشته نمیباید با وی [[بیعت]] میکردند و [[حکومت]] او را به رسمیت بشناسند. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در ادامه [[خطبه]]، به استقبال [[مردم]] برای بیعت اشاره میکند تا مردم بدانند که [[اتهام]] شرکت در [[خون عثمان]] نسبت به کسی که در پی [[کسب قدرت]] نبوده امری است بیاساس و تنها طالبان [[قدرت]] هستند که سعی میکنند با از بین بردن موانع و نیروهای رقیب به حکومت[[دست]] یابند<ref>{{متن حدیث|وَ اللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَراً وَ لَا جَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نِصْفاً وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَكُوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَكُوهُ فَإِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ نَصِيبَهُمْ مِنْهُ وَ إِنْ كَانُوا وَلُوهُ دُونِي فَمَا الطَّلِبَةُ إِلَّا قِبَلَهُمْ وَ إِنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُكْمُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَسْتُ وَ لَا لُبِسَ عَلَيَّ وَ إِنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فِيهَا الْحَمَأُ وَ الْحُمَّةُ وَ الشُّبْهَةُ الْمُغْدِفَةُ وَ إِنَّ الْأَمْرَ لَوَاضِحٌ وَ قَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِيٍّ وَ لَا يَعُبُّونَ بَعْدَهُ فِي حَسْيٍ}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، ص۱۹۴؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۳۷، ص۱۴۱۸.</ref> | |||
۳. زمانی که حضرت از [[تهدید]] [[طلحه]] به [[جنگ]]، [[آگاه]] شد، در خطبهای پاسخ قاطعی به آن داد و موضع وی را نسبت به [[کشته شدن عثمان]] چنین معرفی کرد: «تاکنون به جنگ تهدید نمیشدم و از ضربت [[شمشیر]] مرا به [[هراس]] نمیانداختند، در حالی که به [[وعده]] پروردگارم به فتح و [[پیروزی]] مطمئن هستم. | |||
به خدا سوگند طلحه به [[خونخواهی عثمان]] [[شتاب]] نکرد جز آنکه ترسید [[خون]] او را از وی مطالبه کنند. چه، به او [[گمان]] خون ریختن میبردند و در [[قوم]] هیچ کس از او حریصتر نبود، پس، بر آن شد تا با گردآوری سپاهی به عنوان [[خونخواهی]]، امر را مشتبه سازد و ایجاد [[شک]] نماید. | |||
به خدا سوگند، او درباره عثمان هیچ یک از این سه کار را انجام نداد: | |||
#اگر فرزند [[عفان]] - چنانکه او میپنداشت - [[ستمگر]] بود، سزاوار بود کشندگان او را [[یاری]] دهد و [[یاری کنندگان]] او را براند. | |||
#اگر او [[مظلوم]] بود [[شایسته]] بود که [[مردم]] را از کشتن او باز دارد و عذر او را برای مردم بیان کند. | |||
#اگر در این دو [[شک]] داشت، سزاوار بود که گوشه گزیند و از [[قاتل]] و [[یاور]] او دوری گیرد و او و مردم را به خود واگذارد. اما او هیچ یک از این سه کار را نکرد و به کاری دست زد که معلوم نیست از چه مقوله است و عذرهایی آورد که هرگز قابل قبول نیست»<ref>نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۷۴، ص۲۴۹؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۷۳، ص۵۶۲.</ref>. | |||
۴. حضرت در [[ارتباط]] با سخنان [[زبیر]] که [[دعوت]] دوباره برای [[بیعت]] از او شد و او مدعی بود قلباً بیعت نکرده و بیعتش با علی{{ع}} ظاهری و صوری بوده است، فرمود: «زبیر میپندارد با دست بیعت کرده است نه با [[دل]]؛ پس به بیعت [[اقرار]] کرده ولی مدعی است که در دل قصد بیعت نداشته است، بر این ادعای خود باید دلیلی روشن و پذیرفتنی بیاورد و گرنه باید در کاری درآید که از آن بیرون رفته است او برابر بیعتی که کرده [[متعهد]] باشد»<ref>{{متن حدیث|يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ وَ إِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۸، ص۵۴.</ref>؛ | |||
۵. [[امیر المؤمنین]]{{ع}} برای این که [[حجت]] را بر [[طلحه]] و زبیر تمام کرده باشد و آنان را از [[فتنه]] و [[گرفتاری]] باز دارد، نامهای نوشت و آن را توسط [[عمران بن حصین خزاعی]] برایشان فرستاد. در این [[نامه]] به بیعت داوطلبانه مردم اشاره میکند و میگوید: چون آن دو بیعت کردهاند چه با [[رضایت]] و چه با [[کراهت]] ملزم به اطاعتاند؛ زیرا [[زمان]] [[تقیه]] و [[کتمان]] نبوده است. نسبت به [[خون عثمان]] و [[اتهام]] شرکت علی{{ع}} در آن نیز بیطرفان [[مدینه]] را داور قرار میدهد و در آخر یادآوری میکند که [[پشیمانی]] از کار ننگی که تاکنون انجام دادهاند، بهتر است از ننگی که با [[آتش]] همراه گردد. | |||
اینک متن [[نامه]] که برابر نقل [[نهج البلاغه]]، [[ابوجعفر اسکافی]] آن را در کتاب [[مقامات]] در [[مناقب]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نقل کرده است: | |||
اما بعد، شما میدانید - اگرچه پنهان داشتهاید - که من بر آن نبودم تا [[مردم]] با من [[بیعت]] کنند مگر زمانی که آنان چنین خواستند و من از آنان بیعت نگرفتم مگر زمانی که ایشان دست [[پیمان]] به من دادند، و شما دو تن از آنان بودید که به سوی من آمده و بیعت کردید. مردم نیز به علت [[تسلط]] (که ناگزیر باشند) و یا به [[طمع]] [[مال]] و [[دارایی]] موجود با من بیعت نکردند. شما دو نفر اگر به [[اختیار]] با من بیعت کردید پس هر چه زودتر از [[پیمان شکنی]] باز گردید و [[توبه]] کنید و اگر با بیمیلی بیعت کردید به سبب اظهار [[اطاعت]] و [[نهان]] داشتن [[معصیت]] و [[نافرمانی]]، باری مرا بر خود مسلط کردهاید (و ملزم به [[پیروی]] هستید زیرا) به [[جان]] خودم [[سوگند]] که [[مهاجران]] برای [[تقیه]] و [[کتمان]] [[حقیقت]]، از شما سزاوارتر بودند. و ردّ [[بیعت]] قبل از پذیرش آن برایتان آسانتر بود از بیرون رفتن از آن و [[پیمان شکنی]]، بعد از [[اقرار]] به آن. | |||
چنین پنداشتهاید که من [[عثمان]] را کشتهام. پس بیایید تا میان من و شما کسانی از [[اهل مدینه]]- که از [[یاری]] من و شما روی گردانیدهاند - [[داوری]] کنند تا هر کس، به [[میزان]] [[مسئولیت]] خویش ملزم باشد. | |||
پس ای دو سالخورده از [[رأی]] خویش برگردید - زیرا اکنون بزرگترین [[گرفتاری]] شما سرشکستگی و [[ننگ]] است - پیش از آنکه ننگ و [[آتش]] همراه گردد. والسلام<ref>{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا لِعَرَضٍ حَاضِرٍ فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَ إِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ وَ لَعَمْرِي مَا كُنْتُمَا بِأَحَقَّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ فَبَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ وَ السَّلَامُ}}؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه ۵۴، ص۴۴۵؛ فیض الاسلام، ص۱۰۳۵.</ref>. | |||
حضرت به آنان یادآوری میکند که اگر از کار خلاف خود [[توبه]] کرده و بازگردند ممکن است گروهی آنان را به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بودند، [[سرزنش]] کنند؛ ولی اگر توبه نکرده و به [[مخالفت]] خود ادامه دهند و در این راه کشته شوند گرفتار آتش [[غضب الهی]] شده و [[جهنم]] را بر ننگ و سرشکستگی خود افزودهاند. | |||
۶. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در خطبهای که به مناسبت حرکت [[اصحاب جمل]] به جانب [[بصره]] ایراد کردهاند [[مردم]] را به [[اطاعت از رهبر]] [[دعوت]] کرده و هشدار میدهند که [[پیروی]] نکردن از [[رهبر]] باعث نابودی [[قدرت اسلام]] گشته و آرام آرام [[حکومت]] به دیگران منتقل میشود. سپس به جریان اصحاب جمل میپردازد که آنان با حکومت من سر مخالفت دارند و من تا زمانی [[صبر]] میکنم که [[نظام مسلمین]] به خطر نیفتد. آنگاه علت مخالفت [[طلحه]] و [[زبیر]] را بر شمرده و آن را [[حسد]] و برگشت امور به گذشته میداند و در ادامه میفرماید: ما [[وظیفه]] داریم برابر دستورهای [[قرآن]] و [[سیره رسول خدا]]{{صل}} عمل کنیم. در این جا قسمتی که مربوط به اصحاب جمل است، نقل میکنیم: «اینان (طلحه و زبیر) بر اثر [[ناخشنودی]] از [[خلافت]] من با یکدیگر [[یار]] و همداستان شدهاند. من تا زمانی که از [[جماعت]] شما بیمی نرود، [[صبر]] میکنم؛ زیرا آنان اگر این [[اندیشه]] سُست و نادرست را به اتمام رسانند، [[نظام]] [[جامعه مسلمین]] به هم خواهد خورد آنان تنها از روی [[حسد]] به کسی که [[خدا]] [[دنیا]] ([[خلافت]]) را به او متوجه فرموده، این دنیا را میخواهند. آنها در صددند [[کارها]] را به عقب برگردانند. شما را بر ما حقی است و آن، عمل به [[کتاب خدا]] و [[سیره رسول خدا]]{{صل}} و [[قیام]] به [[حق]] او و به پاداشتن [[سنت]] اوست»<ref>نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۶۹، ص۴۴۵؛ فیض الاسلام، ص۵۴۹.</ref>. | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[کوشش]] فراوانی برای بازگشت [[طلحه]] و [[زبیر]] نمود و به تمام اشکالهای آنان پاسخ داد، ولی آنان به راه خود ادامه دادند. حضرت آنان را [[طغیانگر]] معرفی نمود که برابر آنچه گذشت، [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} و [[یاران خاص]] خود دستور داده بود که با [[ناکثین]] بجنگند. پارس سگهای [[حوأب]] نشان دیگری بر [[گمراهی]] این گروه است. بنابراین کسی نمیتواند مدعی شود که طلحه و زبیر [[اجتهاد]] کرده، پس مرتکب خلافی نشدهاند و یا در کار خود محق بودهاند؛ زیرا قیام علیه [[حکومت حق]] [[جرم]] است و [[مجرم]] به عنوان [[باغی]] تحت تعقیب قرار میگیرد. اساساً [[اجتهاد در مقابل نص]] امری [[باطل]] و [[ناپسند]] است. | |||
۷. حضرت برای [[جلوگیری از جنگ]] و [[نبرد]] با ناکثین نامهای به [[عایشه]] نوشت و او را به بازگشت به [[منزل]] خود [[دعوت]] کرد. | |||
اما بعد، ای [[عایشه]]، تو از خانهات بیرون آمدی در حالی که به [[خدای تعالی]] و [[رسول]] او [[عاصی]] شدی و در خواست کاری نمودهای که [[خدای سبحان]] تو را از آن کار [[فراغت]] داده است آن گاه ادعا میکنی که به سبب [[اصلاح]] کار [[مسلمانان]] از [[خانه]] بیرون آمدهام. مرا [[آگاه]] کن که [[زنان]] را با [[لشکر]] کشیدن و میان [[مردم]] اصلاح کردن چه کار باشد؟ و تو به [[تصور]] خودت درخواست [[خون عثمان]] میکنی و حال آنکه میان تو و [[عثمان]] هیچ [[خویشاوندی]] و قرابتی نیست! عثمان مردی از [[بنی امیه]] و تو از [[بنی تمیم]] بن [[مره]] (بن [[کنانه]]) هستی. | |||
به [[جان]] خودم [[سوگند]] [[گناه]] تو که از خانه بیرون آمدی (و خویش و [[خلق]] را) در معرض [[بلا]] افکندهای، بیشتر از گناه کسانی است که عثمان را کشتند. من میدانم که تو به خویشتن این کار را انجام نمیدهی، جماعتی تو را بر این کار وا میدارند و تو را به سبب خون عثمان در [[خشم]] آوردهاند. از [[خدا]] بترس ای عایشه، به خانه خود باز گرد و در پس پرده بنشین (که [[صلاح]] کار زنان در آن است که ملازم خانه باشند و پای بیرون ننهند) و [[السلام]]<ref>{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكِ قَدْ خَرَجْتِ مِنْ بَيْتِكِ عَاصِيَةً لِلَّهِ تَعَالَى وَ لِرَسُولِهِ مُحَمَّدٍ{{صل}} تَطْلُبِينَ أَمْراً كَانَ عَنْكِ مَوْضُوعاً ثُمَّ تَزْعُمِينَ أَنَّكِ تُرِيدِينَ الْإِصْلَاحَ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ فَخَبِّرِينِي مَا لِلنِّسَاءِ وَ قَوَدَ الْعَسَاكِرِ وَ الْإِصْلَاحَ بَيْنَ النَّاسِ وَ طَلَبْتِ كَمَا زَعَمْتِ بِدَمِ عُثْمَانَ وَ عُثْمَانُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ أَنْتِ امْرَأَةٌ مِنْ بَنِي تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ وَ لَعَمْرِي إِنَّ الَّذِي عَرَّضَكِ لِلْبَلَاءِ وَ حَمَلَكِ عَلَى الْعَصَبِيَّةِ لَأَعْظَمُ إِلَيْكِ ذَنْباً مِنْ قَتَلَةِ عُثْمَانَ وَ مَا غَضِبْتِ حَتَّى أَغْضَبْتِ وَ لَا هِجْتِ حَتَّى هَيَّجْتِ فَاتَّقِي اللَّهَ يَا عَائِشَةُ وَ ارْجِعِي إِلَى مَنْزِلِكِ وَ أَسْبِلِي عَلَيْكِ سِتْرَكِ وَالسَّلَامُ}}؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۱ - ۲، ص۴۶۸؛ مترجم، ص۴۲۱؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۲۰؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۵۲؛ ابن قتیبه الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۷۰.</ref> | |||
[[طلحه]] و [[زبیر]] به نامههای حضرت پاسخ ندادند. ولی عایشه به آن پاسخ منفی داد.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 342 - 349.</ref> | |||
==[[تصمیم]] علی{{ع}} بر [[جهاد]] و تعقیب [[ناکثین]]== | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} پس از اطلاع از حرکت [[بیعت]] شکنان به جانب [[بصره]]، [[ابن عباس]]، [[محمد بن ابی بکر]]، [[عمار بن یاسر]] و [[سهل بن حنیف]] را فراخواند و آنان را در جریان حرکت و مسیر این گروه قرار داد. | |||
محمد بن ابی بکر گفت: ای امیرالمؤمنین آنها چه میخواهند؟ حضرت تبسمی کرد و فرمود: آنها به [[خونخواهی عثمان]] برخاستهاند. محمد گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] کسی جز آنها او را نکشت. سپس امیرالمؤمنین{{ع}} فرمود: «اکنون نظریه خود را در این باره بگویید تا بشنوم»<ref>{{متن حدیث|أَشِيرُوا عَلَيَّ بِمَا أَسْمَعُ مِنْكُمُ الْقَوْلَ فِيهِ}}</ref> | |||
[[عمار]] گفت: [[رأی]] درست این است که به جانب [[کوفه]] حرکت کنیم. [[مردم]] آنجا پیرو ما هستند و این [[قوم]] آهنگ بصره دارند. | |||
ابن عباس گفت: ای امیرالمؤمنین نظر من این است که نخست کسانی را به کوفه فرستاده تا برای تو بیعت بگیرند و نامهای به [[ابوموسی اشعری]] بنویس که بیعت کند. سپس به جانب کوفه حرکت کنیم و پس از رسیدن به کوفه، با [[شتاب]] پیش از آنکه آن قوم به بصره برسند [[اقدام]] کنیم. همچنین باید نامهای به [[ام سلمه]] بنویسی که همراه تو حرکت کند در این کار البته برای تو نیرو و قوتی خواهد بود. | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} فرمود: من خود با کسانی که مرا [[همراهی]] میکنند به تعقیب ایشان در مسیر میپردازم. اگر در راه به آنان برسم، فرو میگیرمشان و اگر به آنان نرسیدم به [[مردم کوفه]] [[نامه]] خواهم نوشت و از [[شهرها]] نیروی کمکی خواهم خواست و به سوی آنان خواهم رفت. اما در مورد ام سلمه، من بیرون آوردن او را از خانهاش روا نمیبینم هر چند آن دو مرد نسبت به [[عایشه]] چنان [[رفتار]] کردند<ref>مفید، الجمل، ص۱۲۸؛ مترجم، نبرد جمل، ص۱۴۵. البته در این مأخذ، سؤال محمد بن ابی بکر و پاسخ امیرالمؤمنین{{ع}} موجود نیست.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 350.</ref> | |||
==[[سخنرانی امام علی]]{{ع}} برای [[مردم مدینه]]== | |||
بعد از اینکه حضرت تصمیم به حرکت گرفت، مردم مدینه را برای حرکت [[دعوت]] کرد. [[عبدالله بن جناده]] گوید: در ابتدای [[حکومت علی]]{{ع}}، میخواستم از [[حجاز]] به [[عراق]] بروم، از این روی بعد از [[مراسم]] [[عمره]] به [[مدینه]] رفتم و داخل [[مسجد رسول خدا]]{{صل}} شدم و شنیدم منادی ندا میکند {{متن حدیث|الصَّلَاةَ جَامِعَةً}}. چون [[مردم]] در [[مسجد]] جمع شدند، علی{{ع}} در حالی که [[شمشیر]] خود را به همراه داشت، حرکت کرد. [[چشمها]]، همه به سوی او [[خیره]] شد. [[حمد]] خدای را به جا آورد و بر [[رسول]] [[صلوات]] فرستاد سپس فرمود: | |||
اما بعد، چون [[خدا]] پیامبرش را - که [[درود خدا]] بر او و خاندانش باد - به سوی خود باز گرفت، با خود گفتیم ما افراد [[خاندان]] و [[عترت]] و [[وارثان]] اوییم و از میان همه [[مردم]]، ما اولیای اوییم، و هیچ کس با ما در مورد [[حکومت]] [[ستیز]] نخواهد کرد و هیچ [[آزمندی]] به [[حق]] ما [[طمع]] نخواهد بست؛ ولی پیشتر از همه، [[خویشان]] ما بر ما شوریدند و [[حکومت پیامبر]] ما را از دست ما ربودند و [[غصب]] کردند و [[امارت]] برای کسی غیر از ما فراهم شد. از آن پس ما [[رعیت]] شدیم آن چنان که هر [[ناتوانی]] در ما طمع بست و هر [[فرومایه]] و [[زبونی]] بر ما [[عزت]] و [[تکبر]] فروخت. چشمهای ما از این پیشامد گریست و سینهها [[خشم]] گرفت و [[جانها]] [[بیتابی]] کرد. | |||
به خدا [[سوگند]] که اگر [[بیم]] جدایی و پراکندگی میان [[مسلمانان]] نبود و این که [[کفر]] به [[قدرت]] خود برگردد و [[دین]] نابود شود، ما به گونه دیگری غیر از آنچه برای آنان بودیم و [[تحمل]] کردیم، میبودیم پس والیانی حکومت را عهدهدار شدند که برای مردم خواهان خیر نبودند. | |||
ای مردم! شما مرا از خانهام بیرون کشیدید و با من [[بیعت]] کردید در حالی که [[حکمرانی]] را نمیپسندیدم و [[دشمن]] داشتم؛ زیرا [[فراست]] و [[زیرکی]] من از آنچه در دلهای بسیاری از شما بود، برایم [[گواهی]] میداد. این دو مرد هم پیشاپیش همه [[بیعت کنندگان]] با من [[بیعت]] کردند و شما این موضوع را میدانید و اینک آن دو، [[پیمان شکنی]] و [[مکر]] کردند و با [[عایشه]] به [[بصره]] رفتند تا جمع شما را به پراکندگی بکشند و شما را رویاروی هم قرار دهند. | |||
پروردگارا! آنان را در قبال کاری که کردهاند سخت فروگیر و فرو افتادن آن دو را جبران مفرمای و [[لغزش]] آن دو را میامرز و آنان را به اندازه فاصله میان دو بار دوشیدن [[ناقه]] یی [که زمانی اندک است] مهلت مده، چون آن دو حقی را که خود رها کردند، میطلبند و خونی را که خود بر [[زمین]] ریختند، میخواهند. | |||
پروردگارا! من [[وعده]] تو را دریافتم که خود فرمودی - و سخنت بر [[حق]] است - بر آن کسی که [[ستم]] شود (خدای او را [[نصرت]] خواهد داد) پروردگارا! وعده مرا (که قول دادی) برآور و مرا به خودم وامگذار که تو بر هر کاری [[توانایی]]<ref>{{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ لَمَّا قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ{{صل}} قُلْنَا: نَحْنُ أَهْلُهُ وَ وَرَثَتُهُ وَ عِتْرَتُهُ وَ أَوْلِيَاؤُهُ دُونَ النَّاسِ لَا يُنَازِعُنَا سُلْطَانَهُ أَحَدٌ وَ لَا يَطْمَعُ فِي حَقِّنَا طَامِعٌ إِذَا تَنَزَّى لَنَا قَوْمُنَا فَغَصَبُونَا سُلْطَانَ نَبِيِّنَا فَصَارَتِ الْإِمْرَةُ لِغَيْرِنَا وَ صِرْنَا سُوقَةً يَطْمَعُ فِينَا الضَّعِيفُ وَ يَتَعَزَّزُ عَلَيْنَا الذَّلِيلُ فَبَكَتِ الْأَعْيُنُ مِنَّا لِذَلِكَ وَ خَشُنَتِ الصُّدُورُ وَ جَزِعَتِ النُّفُوسُ. وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا مَخَافَةُ الْفُرْقَةِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَ أَنْ يَعُودَ الْكُفْرُ وَ يَبُورَ الدِّينُ لَكُنَّا عَلَى غَيْرِ مَا كُنَّا لَهُمْ عَلَيْهِ فَوَلِيَ الْأَمْرَ وُلَاةٌ لَمْ يَأْلُوا النَّاسَ خَيْراً ثُمَّ اسْتَخْرَجْتُمُونِي أَيُّهَا النَّاسُ مِنْ بَيْتِي فَبَايَعْتُمُونِي عَلَى شَنْإٍ مِنِّي لِأَمْرِكُمْ وَ فِرَاسَةٍ تَصْدُقُنِي عَمَّا فِي قُلُوبِ كَثِيرٍ مِنْكُمْ وَ بَايَعَنِي هَذَانِ الرَّجُلَانِ فِي أَوَّلِ مَنْ بَايَعَ تَعْلَمُونَ ذَلِكَ وَ قَدْ نَكَثَا وَ غَدَرَا وَ نَهَضَا إِلَى الْبَصْرَةِ بِعَائِشَةَ لِيُفَرِّقَا جَمَاعَتَكُمْ وَ يُلْقِيَا بَأْسَكُمْ بَيْنَكُمْ. اللَّهُمَّ فَخُذْهُمَا بِمَا عَمِلَا {{متن قرآن|أَخْذَةً رَابِيَةً}} وَ لَا تَنْعَشْ لَهُمَا صَرْعَةً وَ لَا تُقِلْهُمَا عَثْرَةً وَ لَا تُمْهِلْهُمَا فُوَاقاً فَإِنَّهُمَا يَطْلُبَانِ حَقّاً تَرَكَاهُ وَ دَماً سَفَكَاهُ. اللَّهُمَّ إِنِّي اقْتَضَيْتُكَ وَعْدَكَ فَإِنَّكَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ لِمَنْ بُغِيَ عَلَيْهِ {{متن قرآن|لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ}} اللَّهُمَّ فَأَنْجِزْ لِي مَوْعِدِي وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ}}؛ بحارالأنوار، ج۳۲، ص۶۱ و ج۲۹، ص۶۳۳؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۲۵۳ - ۲۵۵؛ هر دو به نقل از ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۷ و مترجم، مهدوی، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۴۹، این خطبه را شیخ مفید با اختلاف در عبارات و اختصار در بخش پایانی آن در الارشاد (ج۲، ص۲۴۵) و امالی، ص۱۵۴ نقل کرده است.</ref> | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} برای تعقیب [[طلحه]] و [[زبیر]] از [[مردم]] [[یاری]] خواست و فرمود: «[[خدا]] را یاری کنید تا شما را یاری کند و کارتان را [[اصلاح]] فرماید» ولی مردم سنگینی کردند. | |||
[[زیاد بن حنظله]] که سنگینی و تأخیر مردم را دید، نزد علی{{ع}} رفت و گفت: هر کسی در این مورد تأخیر کند اما ما بیهیچ گونه تأخیری با تو هستیم و در [[التزام]] تو میجنگیم. | |||
[[ابو الهیثم بن تیهان]] و [[خُزَیمة بن ثابت]] [[ذوالشهادتین]] نیز به پا خواستند و اظهار [[پشتیبانی]] کردند و عهدهدار نصرت علی{{ع}} شدند. | |||
[[ابوقتاده انصاری]] به علی{{ع}} گفت: ای امیرالمؤمنین، [[رسول خدا]]{{صل}} این [[شمشیر]] را بر گردن من بسته است. مدتی بود آن را در نیام داشتم، اکنون [[زمان]] آن فرا رسیده است که آن را برای این [[ستمگران]] که [[امت اسلامی]] را گرفتار [[فساد]] و [[تباهی]] کردهاند، از نیام بیرون کشم و [[دوست]] میدارم که مرا پیشاپیش و در مقدمه [[سپاه]] گسیل فرمایی و چنین کن. | |||
چون علی{{ع}} [[تصمیم]] [[قطعی]] به حرکت به بصره گرفت، [[امیدوار]] بود پیش از رسید [[طلحه]] و [[زبیر]] به [[بصره]]، در راه آنها را ببیند و به [[مدینه]] برگرداند و به و به هنگام حرکت [[تمام بن عباس]] را بر مدینه و [[قثم بن عباس]] را بر [[مکه]] به [[جانشینی]] گماشت و برخی نیز گویند بر مدینه، [[سهل بن حنیف]] را گمارد و در آخر [[ربیع الاول]] [[سال]] سی و ششم، چهارمین ماه [[خلافت]] خود، از مدینه بیرون آمد<ref>نویری نهایة الإرب، ج۵، ص۱۲۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۱۳.</ref> و افرادی همچون [[عدی بن حاتم]] و زُفَر بن زید که از بزرگان [[بنی اسد]] بود [[قبیله]] خود را برای [[همراهی]] با علی{{ع}} آماده کردند<ref>ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۵۴. </ref>. | |||
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} ندا در داد که برای حرکت آماده شوند و همراه هفتصد تن از [[مهاجران]] و [[انصار]] مدینه را ترک کردند، تا این که به [[رَبَذه]] رسید. در آنجا آن گروه رفته بودند و حضرت به آنها دست نیافت. کمی در [[ربذه]] توقف کرد، سپس به جانب بصره روان شد و [[ناکثین]] را تعقیب کرد تا به [[ذی قار]] رسید. در آنجا [[هاشم بن عتبه مِرْقال]] را به همراه نامهای به [[کوفه]] فرستاد و از [[ابوموسی]] خواست که [[مردم]] را برای [[جنگ]] آماده کند<ref>مفید، الجمل، ص۱۲۹.</ref>، اما [[ابو موسی]] [[مخالفت]] کرد. | |||
نویسنده [[عقدالفرید]] مینویسد: جمعیتی که با علی{{ع}} از مدینه بیرون آمدند، چهار هزار نفر بودند که در میان آنها هشتصد تن از انصار و چهار صد نفر از کسانی که در [[بیعت رضوان]] با [[پیامبر]] بودند، حضور داشتند. و [[پرچمدار]] حضرت نیز، [[محمد بن حنفیه]] بود<ref>ابن عبد ربه، عقد الفرید، ج۵، ص۶۰.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 351 - 354.</ref> | |||
==نزدیک شدن [[بیعتشکنان]] به [[بصره]]== | |||
وقتی که [[طلحه]] و [[زبیر]] همراه [[عایشه]] به [[چاه]] [[ابوموسی]] که نزدیک بصره بود، رسیدند، [[عمیر بن عبدالله تمیمی]] آنها را دید و گفت: ای [[مادر مؤمنان]] تو را [[سوگند]] میدهم که پیش قومی که از قبل هیچ کس را آنجا نفرستادهای نروی و پیشاپیش ابن [[عامر]] را که در بصره دست پروردگانی دارد بفرست و باید او برود. عایشه برابر این پیشنهاد عمل کرد و ابن عامر را فرستاد و نامهای نیز به بزرگان بصره مانند [[احنف بن قیس]] و امثال او نوشت و خود توقف کرد<ref>نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۹.</ref>. | |||
طلحه و زبیر نیز نامهای به [[عثمان بن حنیف]] [[استاندار]] علی{{ع}} بر بصره نوشتند و از او خواستند که [[دارالاماره]] را برای آنها [[تخلیه]] کند. | |||
وقتی که [[نامه]] آنها رسید، عثمان بن حنیف با [[احنف بن قیس]] [[مشورت]] کرد: احنف گفت: آنها به [[خونخواهی عثمان]] [[قیام]] کردهاند و تو [[والی بصره]] و مورد احترامی، قبل از این که در یک جا جمع شوید، با آنها [[جنگ]] کن؛ چون اگر آنها وارد [[شهر]] شوند، [[مردم]] از آنان [[پیروی]] خواهند کرد. عثمان گفت: نظر نظر توست، اما من از [[شرّ]] میترسم و از این که جنگ را آغاز کنم و [[امید]] به [[عافیت]] و [[سلامتی]] دارم تا اینکه پاسخ [[امیرالمؤمنین]] به من برسد. (از این سخن به دست میآید که عثمان از علی{{ع}} کسب [[تکلیف]] کرده است). | |||
[[حکیم بن جبله عبدی]]<ref>ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۴۴، حکیم به فتح حاء آمده و مینویسد: و گفته شده حُکیم به ضم حاء و این قول اکثر است.</ref> نیز نظر احنف را [[تأیید]] کرد و گفت: پس [[اجازه]] بده من مردم را به سوی آنها گسیل دارم؛ اگر از [[فرمان]] امیرالمؤمنین{{ع}} [[پیروی]] کردند چه بهتر در غیر این صورت با آنها مقابله خواهیم کرد. [[ابن حنیف]] گفت: اگر نظر من این بود خودم شخصاً به جانب آنها میرفتم. حکیم گفت: به [[خدا]] سوگند اگر آنها وارد [[شهر]] بشوند، قلبهای گروه زیادی از [[مردم]] به سوی آنان [[گرایش]] پیدا میکند و تو را برکنار خواهند کرد؛ اما تو بهتر میدانی و [[تصمیم]] با توست. [[عثمان بن حنیف]] این نظر را نپذیرفت<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱؛ مامقانی، تنقیح المقال، ج۲، ص۲۴۵؛ شیرازی، درجات الرفیعه، ص۳۸۱.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 355 - 356.</ref> | |||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||
نسخهٔ ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۰:۰۸
مقدمه
جنگ جمل نخستین جنگی است که امیر المؤمنین (ع) پس از به خلافت رسیدن، با شورشیان پیمان شکن داشت.
پس از کشته شدن عثمان در سال ۳۵ هجری، مردم با علی (ع) برای خلافت بیعت کردند، بیعتی فراگیر و پرشور، جز اندکی از اطرافیان عثمان. طلحه و زبیر از اولین بیعتکنندگان بودند که به امید ریاست و پست بیعت کردند، ولی چون دیدند علی (ع) امتیاز بیهوده نمیدهد، حسد و کینۀ آنان و روش عادلانۀ حضرت امیر (ع) و تحریکات امویان، سبب شد آنان پیمان شکستند و به اسم انجام عمره به مکّه رفتند. پیمانشکنان دیگر به آنان پیوسته و زمزمۀ مخالفت به بهانۀ خونخواهی عثمان آغاز شد. عایشه هم به جمع آنان پیوست و با آنکه خود از محرّکان اصلی قتل عثمان بود و به کشتن او فتوا داده بود! امّا پیراهن عثمان را علم کرد و فتنه به راه انداخت[۱].
پیمانشکنان، با همۀ تفاوتهایی که در فکر و انگیزه و سوابق و موقعیّت داشتند، در ضدّیت با علی (ع) و توطئه بر ضدّ حکومت مشروع او ائتلاف کردند و همراه شدند و عایشه را همراه خود ساختند، تا از وجهۀ اجتماعی او به عنوان همسر پیامبر و دختر خلیفۀ اول استفاده کنند[۲]. آنان به بصره رفتند و آنجا را پایگاه فعالیت خویش ساختند. سپاه عایشه در مسیر رفتن به بصره به منطقۀ حوأب رسید که سگان آنجا پارس میکردند. به یاد حدیثی از پیامبر افتاد که او را هشدار داده بود. خواست برگردد، ولی شهادت دروغ کسانی که گفتند از حوأب گذشتهایم، سبب شد راه را ادامه دهد. پیمان شکنان در نواحی بصره مستقر شدند[۳].
سازماندهی اسباع کوفه
گرچه شمار سپاه کوفه (حداکثر دوازده هزار نفر) در مقایسه با استعداد بسیج نیرو از این اردوگاه نظامی بزرگ اسلامی، مطلوب نبوده است، ولی نظر به آرایشی که امیرمؤمنان(ع) به هنگام جنگ جمل به سپاه خود میدهد، معلوم میشود عمده نیروهای آن حضرت از کوفیان بودند. از هشت دستهای که سپاه حضرت امیر(ع) را تشکیل میدادند، هفت دسته، متشکل از نیروی گروههای هفتگانه قبایل مختلف مستقر در کوفه، و یک دسته نیز، از مردم حجاز، سازمان یافته بود. ترکیب سپاه امیرالمؤمنین(ع) و پرچمهایی که آن حضرت برای فرماندهان این هشت دسته، بست از این قرار بود:
- قبایل حِمْیر و هَمْدان به فرماندهی سعید بن قیس همدانی با پرچمی که حضرت برای آنها بست.
- پرچمی برای قبیله طَیّ به فرماندهی عدی بن حاتم طایی.
- پرچمی برای قبایل مَذْحِج و اشتریها به فرماندهی زیاد بن نضر حارثی.
- پرچمی برای قبایل قیس و عَبْس و ذِبْیان به فرماندهی سعد بن مسعود ثقفی، عموی مختار.
- پرچمی برای قبایل کِنده، حَضرموت، قُضاعه و مَهره به فرماندهی حجر بن عدی کندی.
- پرچمی برای قبایل اَزد و بَجیله و خَثعَم و خُزاعه به فرماندهی مخنف بن سلیم ازدی.
- پرچمی برای قبایل بکر و تغلیب و ربیعه به فرماندهی محدوج ذهلی.
- پرچمی برای قریش و انصار و دیگر مردم حجاز که عبدالله بن عباس بر آنان فرماندهی داشت.
لشکرهای هفتگانه (کوفه) به همین صورت در جنگهای صفین و نهروان نیز شرکت داشتند[۴].[۵]
مدت زمان جنگ
جنگ از ظهر تا غروب خورشید ادامه داشت[۶].[۷]
گفتگوهایی میان امام (ع) و عایشه
بعد از بیعت مردم علی (ع) نزد عایشه آمد که در خانه عبد الله بن خلف خزاعی بود؛ همو که پسرش به "طلحة الطلحات" معروف بود. امام (ع) فرمود: "ای حُمَیرا! از این حرکتْ دست برنمیداری؟". عایشه گفت: ای پسر ابی طالب! قدرت یافتی، پس نرمی به خرج ده! فرمود: "به سوی مدینه حرکت کن و به همان خانهات بازگرد که پیامبر خدا تو را دستور داد در آن بنشینی". گفت: چنین میکنم[۸].[۹]
حرکت حضرت علی(ع) به سمت بصره
حضرت علی(ع) در آخر ماه ربیعالاول سال ۳۶ هجری، به همراه یارانش از مدینه خارج شد. حضرت قصد داشت تا قبل از آنکه طلحه و زبیر به بصره برسند، با آنان ملاقات کند؛ زیرا حضرت میدانست هنگامی که به بصره برسند، بسیاری از مردم بصره به آنان میپیوندند. اما در ربذه خبر رسید که آنان زودتر به بصره رسیدند و بسیاری از شیعیان حضرت را کشتهاند و عثمان بن حنیف را از شهر بیرون کردهاند. حضرت به همراه سپاه مدینه به سمت ذیقار[۱۰] حرکت کرد. در آن موضع برای مردم کوفه، نامه نوشت و آنان را به یاری خود خواند و نامه را توسط امام حسن(ع) و عمار برای کوفیان فرستاد. هنگامی که امام حسن(ع) و عمار به کوفه رسیدند، به مسجد جامع کوفه رفتند و نامه را برای مردم خواندند و کوفیان را به یاریطلبیدند؛ اما ابوموسی اشعری مردم را از این کار برحذر داشت. ابوموسی به مردم کوفه گفت: «به خدا بیعت عثمان بر گردن من و شماست. جنگ نخواهیم کرد تا همه قاتلان عثمان در هر کجا که باشند، کشته شوند». در این حال بین عمار و ابوموسی درگیری و مشاجره رخ داد. امام حسن(ع) به تحریض مردم پرداخت. پس مردم کوفه امام را اجابت کردند و قریب به ۹ هزار و ۲۰۰ مرد برای یاری امام علی(ع) به طرف ذیقار حرکت کردند[۱۱]. بنا به گفته ابناعثم در الفتوح، سپاهی که از مدینه و مصر و نواحی حجاز به همراه امام علی(ع) آمده بودند، ۶ هزار نفر بودند و ۹ هزار نفر نیز کوفیان بودند و از قبایل مختلف هم در راه به امام(ع) پیوستند که حضرت با سپاهی ۱۹ هزار نفری به سمت بصره به راه افتادند[۱۲]. البته این تعداد نیرو در سپاه امام(ع) دور از ذهن مینماید و بر اساس برآورد، تعداد سپاهیان حدود ۱۲ هزار نفر بوده است؛ زیرا به نقل از محمد بن حنفیه، تعداد نیروهای مدنی هفتصد نفر و ۷ هزار نفر از مردم کوفه و حدود ۲ هزار نفر نیز از مردم بصره به امام(ع) ملحق شدند[۱۳].
با نزدیک شدن امام علی(ع) به بصره، طلحه و زبیر به همراه سپاهیان به خریبه وارد شدند و به آرایش سپاه خود پرداختند. حضرت ابتدا از جنگ نهی فرمودند، و چون پند و اندرز در سپاه جمل کارگر نیفتاد، به آرایش سپاه خود پرداختند و آماده نبرد شدند. به گفته مسعودی در تنبیه و الاشراف، جنگ جمل پنج ماه و ۲۱ روز پس از بیعت با حضرت روی داد؛ یعنی، در پنجم جمادیالآخر سال ۳۶ هجری[۱۴]؛ اما یعقوبی در تاریخش آن را جمادیالاول ذکر میکند[۱۵]. طبری نیز آن را در روز پنجشنبه نیمه جمادیالآخر میداند[۱۶].
جنگ با کشته شدن جوانی از قبیله عبدالقیس که با قرآنی به دست به میدان رفت تا اصحاب جمل را به قرآن بخواند و از تفرقه بازدارد، آغاز شد و درنهایت با پیروزی امام علی(ع) و کشته شدن تعداد زیادی از یاران عایشه پایان گرفت. حضرت پس از اتمام جنگ به سپاه خود فرمودند: فراریان را تعقیب نکنید. زخمیها را نکشید. اسیران را به قتل نرسانید. هرکس درِ خانهاش را ببندد، در امان است. هرکس سلاحش را بر روی زمین قرار داد در امان است و هیچ اموالی را از او به غنیمت نگیرید. پس یکی از یاران آن حضرت گفت: ای امیرالمؤمنین، چگونه کشتن اهل بصره بر ما حلال است، ولی اموال و اسیر کردنشان حرام است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: مسلمانان را نمیتوان به اسارت گرفت و اموال آنها را به غنیمت برد، جز آنچه را در جنگ به کار بردهاند[۱۷]. به روایتی برخی از سپاهیان علی(ع) در اسیر گرفتن زنان اصرار داشتند تا جایی که حضرت فرمود: بگویید عایشه نصیب کدام یک از شما میشود؟ آنگاه ساکت شدند[۱۸].
حال که به اختصار درباره وقایع جنگ جمل سخن گفتیم، به بررسی موضع مردم بصره و قبایل مختلف در قبال دو گروه شرکتکننده در جنگ، یعنی اصحاب جمل و سپاه امیرالمؤمنین میپردازیم. همانگونه که پیشتر آوردیم، بعد از کشته شدن عثمان، مردم بصره به سه گروه تقسیم شدند؛ یک گروه به خونخواهی عثمان پرداختند و خواهان کشته شدن قاتلان خلیفه و با خلافت امام علی(ع) به مخالفت پرداختند. گروه دیگر از طرفداران امام علی(ع) بودند و خلافت ایشان را برحق میدانستند و گروه سوم که خود را کنار کشیدند و از هیچ گروهی طرفداری نکردند و در جنگ هم شرکت نکردند[۱۹].
پرچمداران قبایل در جمل
قبایل کوفه از آغاز بنای آن شهر، به هفت گروه مختلف تقسیم شده بودند که هر یک فرمانده و مسئولی داشت. امیرالمؤمنین(ع) نیروهایی کوفی را بر همین اساس سازمان دهی کرد. برای شماری از گروهها که متشکل از چند قبیله بودند، فرمانده و پرچمدار قرار داد که برخی در سازمان دهی کلّ سپاه امیرمؤمنان نیز فرمان دهی داشتند؛ زیرا جمعی از اهل مدینه هم با حضرت آمده بودند.
در أخبار الطّوال و أنسابالأشراف نام گروهای هفت گانه از قبایل مختلف و فرماندهان و پرچمدارانشان بیان شده است. امیرالمؤمنین فقط برای قبیلۀ «طی» پرچم و فرمان دهی مستقل در جمل قرار داد. درنتیجه مجموع پرچمهای قبایل، به هشت پرچم رسید.
دینوری مینویسد: آنگاه علی(ع) با مردم حرکت کرد و نزدیک بصره سپاهیان را آرایش داد و پرچمها و رایات را بست و هفت رایت قرار داد:
- بر قبایل حِمْیَر و هَمْدان پرچمی بست و سعید بن قیس همدانی را بر آنان فرمان دهی داد.
- برای قبایل مَذْحَجْ و اَشعریها پرچمی بست و زیاد بن نضر حارثی را بر آنها گماشت.
- قبیلۀ طِیّ، جزو این گروه بوده که پرچم جداگانهای بست و عدی بن حاتم را فرمان دهی داد.
- برای قبایل قیس، عَبْس و ذُبْیان، پرچمی بست و سعد بن مسعود ثقفی را بر آنان فرمانده کرد. سعد بن مسعود، عموی مختار ثقفی است. بلاذری، این گروه را قیس عَیْلان و عَبدُالقَیْس خوانده است.
- برای مردم کِنده، حَضَرمَوْت، قُضاعه و مَهْرَه، پرچمی بست و حجر بن عدی کندی را فرمان دهی داد.
- برای قبایل اَزْد، بَجیلَه، خَثْعَم و خُزاعه پرچمی بست و مِخْنَف بن سُلَیم اَزْدی را بر آنان فرمانده ساخت. بلاذری به جای خزاعه، انصار را آورده است.
- برای قبایل بکر بن وائل، تَغْلب و رَبیعه پرچمی بست و مَحْدُوج ذُهْلی را بر آنها گماشت. بلاذری، فرمانده را وَعْلَة بن محدوح ذهلی بیان کرده است.
- برای قریش و انصار و دیگر مردم حجاز پرچمی بست و عبدالله بن عباس را بر آنان گماشت. بلاذری، این گروه را قُریش، کِنانه، اَسَد، تَمیم، ضَبّه، رَباب و مُزَیْنَه بیان کرده که مسئول آن معقل بن قیس ریاحی بوده است[۲۰].
لشکرهای هفت گانه به همین صورت در جنگهای جمل، صفّین و نهروان شرکت کردند[۲۱].[۲۲]
کوفیان و جنگ جمل
امیرمؤمنان(ع) پس از رسیدن به خلافت به منظور برپایی عدالت اجتماعی و اقتصادی با انقلابی گسترده، تحولات فراوانی را پدید آورد و همانگونه که در خطبه روز دوم خلافت خویش فرمود، در تلاش بود با این اقدامات، اصحاب رسول خدا(ص) و جامعه اسلامی را که در این بیست و پنج سال از راه و رسم و ارزشهای زمان آن حضرت فاصله گرفته بودند، به راه آن وجود مقدس بازگرداند.
اجرای سیاستهای الهی امیرمؤمنان(ع) برای شماری از اصحابی که در این سالها با برخورداری از امتیازات ویژه به زیادهخواهی عادت نموده بودند، سخت و سنگین آمد؛ به ویژه طلحة بن عبیدالله تیمی و زبیر بن عوام اسدی که از اصحاب با سابقه پیامبر(ص) به شمار میآمدند. طلحه و زبیر به رغم بهرهمند شدن از کمکهای مالی فراوان عثمان بن عفان از بیت المال، با وقوع انقلاب بر ضد وی، به طمع رسیدن به خلافت پس از او، به صفوف انقلابیون پیوسته و بر آن موج سواری کردند. این دو با مشاهده اقبال سرشناسان اصحاب رسول خدا(ص) و عامه مردم به خلافت امیرمؤمنان(ع)، به امید تداوم یافتن ویژهخواریها از بیت المال و گرفتن مناصب مهم، نخستین کسانی بودند که با آن حضرت به خلافت بیعت کردند. اما پس از تعیین والیان مناطق مهم عالم اسلام و نیز قطع امتیازات ویژه آنان و امثال ایشان از بیت المال، و حتی اعلام امیرمؤمنان(ع) مبنی بر بازپسگیری اموال به غارت برده از بیت المال در زمان خلفای پیشین، این دو که آمال و آرزوهای خویش را بر باد رفته میدیدند، بیعت خود با آن حضرت را شکستند. طلحه و زبیر با پیوستن به عایشه از همسران پیامبر(ص) که نسبت به امیرمؤمنان(ع) سابقه کینهتوزی و عناد داشت و اینک عَلَم دروغین خونخواهی عثمان و براندازی حکومت آن وجود مقدس را بر دوش گرفته بود، فتنه جمل را به پا کردند. فتنهگران پیمانشکن خروج بر ضد پیشوای عادل را از مکه آغاز کردند و با فریبکاری، بیست هزار تن را زیر پرچم خویش گرد آورده و با راهنمایی عبدالله بن عامر بن کریز پسر دایی و والی عثمان در بصره که امیرمؤمنان(ع) وی را عزل نموده بود، به قصد اشغال بصره روی به عراق نهادند.
چون امیرالمؤمنین علی(ع) از حرکت عایشه و طلحه و زبیر به سوی عراق آگاه شد با شتاب حرکت کرد و امید داشت به آنها برسد و آنان را به مدینه بازگرداند. هنگامی که آن حضرت به ربذه رسید، خبر یافت که آنها دور شدهاند و چون اطلاع یافت که به سوی بصره میروند، آسوده خاطر شد و فرمود: مردم کوفه را بیشتر دوست دارم؛ زیرا سران عرب در میان آنها هستند[۲۳].
به روایتی امیرمؤمنان(ع) در تعقیب ناکثین (پیمان شکنان) با چهارصد نفر از اصحاب پیغمبر(ص) از مدینه خارج شد و ابوحسن بن عمرو از قبیله بنی نجار را جانشین خود کرد. هنگامی که به سرزمین بنی اسد و طیّ رسید، ششصد نفر از مردم آن دو قبیله نیز به آن حضرت پیوستند، تا اینکه به ذی قار رسید[۲۴].
روایت دیگری حاکی از آن است که امیرمؤمنان علی(ع) با هفتصد سوار که چهارصد نفرشان از مهاجران و انصار (هفتاد نفر از اصحاب بدر) بودند از مدینه حرکت کرد و سهل بن حنیف انصاری را به جای خویش گماشت و چون به ربذه رسیدند، طلحه و یارانش از آنجا گذشته بودند. در آن هنگام عدهای از اهل مدینه که خزیمة بن ثابت[۲۵] (ذوالشهادتین) از آن جمله بود به حضرت ملحق شدند و از طایفه طی نیز سیصد سوار به آنان پیوست[۲۶].
امیرمؤمنان علی(ع) در «ذی قار» یا «ربذه» توقف فرمود و از آنجا نمایندگانی به کوفه اعزام کرد تا نسبت به بسیج نیروهای مستقر در کوفه، اقدام کنند. در اینکه نمایندگان آن حضرت چه کسانی بودهاند، اختلاف است، ولی مسلم است که حضرت امیر(ع) بیش از یک بار نماینده به کوفه اعزام داشت و در بار آخر هم قطعاً امام حسن(ع) حضور داشته است.
به روایت طبری، امیرمؤمنان علی(ع)، محمد بن ابی بکر و محمد بن عون را به کوفه اعزام کرد. کوفیان برای مشورت درباره حرکت خود و پیوستن به امیرالمؤمنین(ع) نزد ابوموسی آمدند و از وی نظر خواستند. ابوموسی گفت: راه آخرت این است که بر جای خود بمانید و راه دنیا این است که حرکت کنید. نمایندگان امیرالمؤمنین(ع) از او دوری کردند و سخنان درشتی به وی گفتند. ابوموسی (با وجود اینکه با امیرمؤمنان(ع) به خلافت بیعت کرده و از جانب آن حضرت در حکومت کوفه تثبیت شده بود) گفت: به خدا بیعت عثمان بر گردن من و امام شماست. اگر بخواهیم جنگ کنیم، تا قاتلان عثمان، در هر جا که باشند، کشته نشوند، نمیجنگیم.
امیرمؤمنان علی(ع) پس از اطلاع از عدم همکاری ابوموسی، عبدالله بن عباس و مالک اشتر را به کوفه فرستاد. آنها با ابوموسی سخن گفتند و چون نتیجه نگرفتند از بعضی مردم کوفه برای رام کردن وی کمک خواستند. ابوموسی نطقی ایراد کرد و جنگ با ناکثین را فتنه خواند و مانع بسیج مردم شد. پس از بازگشت بینتیجه ابن عباس، امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن(ع) و عمار یاسر را به کوفه فرستاد و آنها به مسجد کوفه وارد شدند. امام حسن(ع)به ابوموسی فرمود: چرا مردم را از یاری ما باز میداری؟ ولی ابوموسی هم چنان مخالفت میکرد تا اینکه زید بن صوحان[۲۷] و حجر بن عدی و عدی بن حاتم و هند بن عمرو برخاستند و مردم را به اطاعت از امیرالمؤمنین(ع) و بیعت با آن حضرت فراخواندند و مردم بسیج شدند.
در همین حال مالک اشتر که با اجازه امیرالمؤمنین(ع) مجدداً به سوی کوفه حرکت کرده و قبایل بین راه را با خود همراه نموده بود، به دارالاماره کوفه رسید. در حالی که عمار یاسر و ابوموسی اشعری با هم بحث میکردند، غلامان ابوموسی به مسجد آمدند و فریاد زدند که مالک اشتر به قصر آمد و ما را بیرون کرد.
همین که ابوموسی وارد قصر شد، مالک بر او فریاد زد: «ای بیمادر! از قصر بیرون شو تا خدا جانت را بگیرد، تو از آغاز منافق بودهای». ابوموسی گفت: تا شب به من مهلت بده. مالک پذیرفت؛ اما گفت: امشب در قصر نخواهی خفت. در این حال، مردم به دارالاماره ریختند و به غارت اموال ابوموسی پرداختند؛ ولی مالک اشتر آنها را از قصر بیرون کرد[۲۸].
طبری روایت دیگری نیز بدین صورت نقل میکند که هاشم بن عتبه (مرقال) در ربذه نزد امیرمؤمنان علی(ع) آمد و برخورد محمد بن ابی بکر و ابوموسی را نقل کرد. آن حضرت، هاشم مرقال را به کوفه فرستاد و به ابوموسی نوشت که من هاشم بن عتبه را فرستادم تا کسانی را که آنجا هستند، بسیج کند. پس مردم را اعزام کن. من این حکومت را به تو سپردم تا در کار حق از یاران من باشی. اما ابوموسی اشعری باز مخالفت کرد. آنگاه هاشم به حضرت علی(ع) نوشت من نزد مردی دغل آمدهام که دشمنی وی آشکار است. پس امیرمؤمنان علی(ع) امام حسن(ع) و عمار یاسر را اعزام کرده، و ابوموسی را عزل نمود و قرظة بن کعب انصاری را به حکومت کوفه منصوب کرد؛ و به ابوموسی نوشت: «علاقه تو به این کار (زمامداری کوفه) که خدا تو را از آن بینصیب کند، مانع از آن میشود که دستور مرا اجرا کنی. حسن و عمار را فرستادم تا مردم را حرکت دهند و قرظة بن کعب را زمامدار شهر کردم. از کار ما با مذمت و خفت کنارهگیری کن. اگر کنار نروی دستور دادهام تو را بیرون کنند و اگر مقاومت کنی و بر تو غلبه یابند، پاره پارهات کنند».
چون نامه حضرت امیر(ع) به ابوموسی رسید، کنارهگیری کرد و مردم به سوی امیرمؤمنان علی(ع) حرکت کردند[۲۹].
برخی از مورخان تنها به اعزام امام حسن(ع) و عمار یاسر به کوفه اشاره کرده و در مورد نمایندگانی که قبل از آن دو بزرگوار اعزام شدهاند، سخنی نگفتهاند[۳۰]. احتمال دارد آنها به منظور رعایت اختصار، فقط به ذکر اعزام نمایندگانی اکتفا نمودهاند که موفق به طرد ابوموسی اشعری و بسیج مردم کوفه شدهاند.
ابوحنیفه دینوری مینویسد: امیرمؤمنان علی(ع) ابتدا هاشم بن عتبه را به کوفه فرستاد تا مردم را به حرکت وادارد و پس از او فرزندش حسن(ع) را همراه با عمار یاسر اعزام فرمود. امام حسن(ع) و عمار در حالی به مسجد بزرگ کوفه رسیدند که عده زیادی از مردم نزد ابوموسی جمع شده بودند.
ابوموسی در آن جمع گفت: ای مردم کوفه از من اطاعت کنید تا پناهگاه اعراب شوید؛ مظلومان به شما پناه آورند و درماندگان در پناه شما ایمن شوند. ای مردم! وقتی فتنه روی میآورد با شک و تردید همراه است و چون میگذرد، حقیقت آن روشن میشود. این فتنه تفرقهانداز معلوم نیست از کجا سرچشمه گرفته است و به کجا خواهد انجامید. شمشیرهای خود را غلاف کنید و سر نیزههای خود را بیرون کشید و زه کمانهای خود را پاره کنید و در گوشه خانههای خود بنشینید. ای مردم! کسی که به هنگام فتنه در خواب باشد، بهتر از کسی است که ایستاده باشد و کسی که ایستاده است، بهتر از کسی است که در آن بدود. امام حسن(ع) با شنیدن سخنان او فرمود: از مسجد ما بیرون شو و هرجا که میخواهی برو[۳۱].
به نظر میرسد تلقینات سوء ابوموسی اشعری با آن چهره ظاهر الصلاح در برخی از اهل کوفه مؤثر واقع شد؛ زیرا از کوفه، پایگاه و اردوگاه بزرگ مجاهدان مسلمان، آنگونه که انتظار میرفت در اجابت فرمان خلیفه مسلمانان، نیروی چشمگیری بسیج نشد. در شمار نیروهای اعزامی از کوفه به جانب امیرالمؤمنین(ع) نیز مورخان اختلاف نظر دارند. طبری در یک روایت، آنها را قریب نُه هزار تن دانسته است که با امام حسن(ع) حرکت کردند؛ شش هزار تن آنان از راه دشت، و دو هزار و هشتصد نفر[۳۲] دیگر از راه آب رفتند. وی در روایت دیگری، سپاه کوفه را دوازده هزار نفر در هفت دسته (قبایل و دستجات هفتگانه کوفه) ذکر کرده است[۳۳]. همچنین شمار کوفیان را در جنگ جمل و در رکاب حضرت علی(ع) شش هزار نفر (به دلیل تأثیر برخورد ابوموسی و خودداری او از یاری حضرت)[۳۴] و شش هزار و پانصد و شصت تن[۳۵]، و نُه هزار و ششصد و پنجاه نفر[۳۶] نیز نوشتهاند.
گرچه شمار سپاه کوفه (حداکثر دوازده هزار نفر) در مقایسه با استعداد بسیج نیرو از این اردوگاه نظامی بزرگ اسلامی، مطلوب نبوده است، ولی نظر به آرایشی که امیرمؤمنان(ع) به هنگام جنگ جمل به سپاه خود میدهد، معلوم میشود که عمده نیروهای آن حضرت از کوفیان بودند. از هشت دستهای که سپاه حضرت امیر(ع) را تشکیل میدادند، هفت دسته، متشکل از نیروی گروههای هفتگانه قبایل مختلف مستقر در کوفه، و یک دسته نیز، از مردم حجاز، سازمان یافته بود. ترکیب سپاه امیرالمؤمنین(ع) و پرچمهایی که آن حضرت برای فرماندهان این هشت دسته، بست از این قرار بود:
- قبایل حِمْیر و هَمْدان به فرماندهی سعید بن قیس همدانی با پرچمی که حضرت برای آنها بست.
- پرچمی برای قبیله طَیّ به فرماندهی عدی بن حاتم طایی.
- پرچمی برای قبایل مَذْحِج و اشتریها به فرماندهی زیاد بن نضر حارثی.
- پرچمی برای قبایل قیس و عَبْس و ذِبْیان به فرماندهی سعد بن مسعود ثقفی، عموی مختار.
- پرچمی برای قبایل کِنده، حَضرموت، قُضاعه و مَهره به فرماندهی حجر بن عدی کندی.
- پرچمی برای قبایل اَزد و بَجیله و خَثعَم و خُزاعه به فرماندهی مخنف بن سلیم ازدی.
- پرچمی برای قبایل بکر و تغلیب و ربیعه به فرماندهی محدوج ذهلی.
- پرچمی برای قریش و انصار و دیگر مردم حجاز که عبدالله بن عباس بر آنان فرماندهی داشت.
لشکرهای هفتگانه (کوفه) به همین صورت در جنگهای صفین و نهروان نیز شرکت داشتند[۳۷].
پس از پایان جنگ و پیروزی امیرالمؤمنین(ع)، یکی از یاران آن حضرت گفت: ای امیرالمؤمنین! چگونه کشتن اینان برای ما حلال است ولی اموال و اسیر کردن آنها حرام است؟ حضرت فرمود: مسلمانان را نمیتوان به اسارت گرفت و اموال آنها را به غنیمت برد جز آنچه را در جنگ به کار بردهاند[۳۸]. به روایتی برخی از لشکریان کوفی امیرمؤمنان علی(ع) در اسیر گرفتن زنان اصحاب جمل اصرار داشتند تا جایی که آن حضرت فرمود: «بگویید عایشه نصیب کدام یک از شما میشود؟»: آنگاه قانع شدند[۳۹].[۴۰]
منشأ تاریخی جنگ جمل
ابن ابی الحدید، به نقل از جعفر بن مکی حاجب، تحلیل تاریخی فیلسوف و ادیبی به نام محمد بن سلیمان حاجب الحجاب را روایت کرده است. بخش اعظم این تحلیل، بیانگر علل تاریخی وقوع جنگ جمل است که خلاصهای از آن چنین است: طرح شورای خلافت از سوی عمر، انگیزه به دست گرفتن خلافت در اعضای شورا را به وجود آورد و آنان چشم طمع به آن دوخته، در انتظار رسیدن به منصب خلافت بودند. سرانجام عثمان کشته شد. بزرگترین عامل قتل او، طلحه بود. طلحه یقین داشت که خلافت پس از عثمان به اعتبار پیشینه خود و عموزاده بودن با ابوبکر به او خواهد رسید. در آن زمان، ابوبکر بین مردم، منزلت بزرگی داشت. طلحه در زمان حیات ابوبکر، در خلافت با عمر منازعه کرد و با همین انگیزه و طمع رسیدن به خلافت، در ساماندهی شورش بر ضد عثمان، نقشی فعال داشت و در این راه، زبیر نیز که خلافت را برای خود میخواست، با طلحه همکاری میکرد. امید این دو، برای رسیدن به خلافت، کمتر از امید علی(ع) نبود[۴۱]؛ بلکه طمع ایشان قویتر بود؛ زیرا در نتیجه دشمنیهای ابوبکر و عمر با علی(ع)، بسیاری از خصایص و فضایل و بزرگیهای آن حضرت در میان مردم به فراموشی سپرده شده بود. قریش نیز از آن حضرت کینه داشتند و با او مخالفت میکردند. اما قریشیان، طلحه و زبیر را دوست میداشتند. این دو در واپسین روزهای حکومت عثمان، با بذل و بخشش و وعده، برای به دست آوردن قلبهای قریشیان تلاش میکردند. طلحه و زبیر، هر دو، آینده خلافت را در دستان خویش میدانستند؛ زیرا عمر، که نفوذ زیادی در بین مردم داشت، صلاحیت خلافت آنها را تأیید کرده بود. هنگامی که عثمان کشته شد، طلحه در صدد به چنگ آوردن خلافت بود و در رسیدن به آن بسیار حریص بود و اگر اشتریان و شجاعان عرب که هواخواه علی(ع) بودند، برای خلافت آن حضرت تلاش نمیکردند، خلافت به آن امام همام نمیرسید[۴۲]. چون خلافت از دست طلحه و زبیر به در رفت، آن رخنه بزرگ در خلافت آن حضرت را پدید آورده، عایشه را به عراق بردند و فتنه جمل برپا شد[۴۳].
ابن ابی الحدید شورای شش نفره عمر را سبب تمام فتنههای تاریخ اسلام و فتنههایی میدانست که تا پایان دنیا به وقوع خواهد پیوست. این شورا با ایجاد توهم شایستگی خلافت در بین اعضای شورا، تباهیهای بسیاری به بار آورد[۴۴]. شیخ مفید مینویسد: طلحه و زبیر، با این یقین که پس از عثمان خلافت به آنان خواهد رسید، او را به قتل رساندند و هنگامی که مردم با امیرمؤمنان(ع) بیعت کردند، آرزوهای آن دو، در زمامداری بر مردم، برباد رفت؛ از این رو تصمیم به جنگ با آن حضرت گرفتند[۴۵]. شورا در ذهن طلحه و زبیر، این توهم را ایجاد کرده بود که آنان نیز شایستگی خلافت بر مسلمانان را دارند و همین، سبب تفاخر آنان، و در نتیجه ستیز با علی شد[۴۶]. عایشه نیز همراه و طرفدار مطامع سیاسی طلحه و زبیر بود. با هر دو خویشی داشت. طلحه عموزاده پدر عایشه بود و هر دو از قبیله تیم بودند؛ زبیر نیز شوهرخواهرش بود. ابو مخنف میگوید: هنگامی که خبر بیعت با علی(ع) به گوش عایشه رسید، فریادش به هوا خاست و گفت: وای بر آنان! بدا به حالشان! خلافت را به قبیله تیم بازنمیگردانند[۴۷]![۴۸]
عوامل مهم پدید آمدن غائله جمل
اواخر سال ۳۵ قمری، عثمان در نتیجه شورش و انقلاب مردم کشته شد. در این هنگامه، حضرت امیر(ع) با درخواست اکثریت قریب به اتفاق مردم که به جانب ایشان هجوم آورده بودند، به خلافت برگزیده شد[۴۹]. بیعت با حضرت امیر(ع) همگانی و مردمی بود. آن حضرت در چگونگی این امر، میفرماید: ازدحام فراوان مردم مرا به قبول خلافت واداشت. آنان از هر طرف مرا احاطه کردند. چیزی نمانده بود که حسنین(ع) زیر پا له شوند...[۵۰]. همچنین آن حضرت میفرماید: بزرگان قوم، مرا با شور برگزیدهاند، ولی خلفای قبل را بدون شور[۵۱]. ابن ابی الحدید از الجمل ابو مخنف نقل میکند: هجوم همگانی مردم برای بیعت با علی(ع) به قدری شدید بود که نزدیک بود خسارات جانی به بار آورد[۵۲].
شیخ مفید در مورد متخلفین از بیعت حضرت امیر(ع) مینویسد: مهاجرین و انصار و بنیهاشم و همه مردم بیعت کردند؛ جز افراد بسیار اندک از اطرافیان عثمان، که از ترس کشته شدن به دست مؤمنین، خود را مخفی نمودند[۵۳]. قرمانی دمشقی نیز مینویسد: تمام صحابه مدینه با علی(ع) به عنوان خلیفه بیعت کردند[۵۴]. طلحه اولین بیعت کننده با ایشان بود[۵۵]. در بعضی از متون شناخته شده تاریخی، از بعضی کسان که با حضرت امیر(ع)، بیعت نکردند، نام برده شده است که البته این موضوع محل نزاع است[۵۶].
مطابق اسناد موجود، بیعت طلحه و زبیر از روی اختیار و برای رسیدن به مطامع سیاسی بوده است. از علی(ع) نقل است که خطاب به طلحه فرمود: تو اولین کسی بودی که با من بیعت کردی، سپس پیمان شکستی[۵۷]. از حسن بصری روایت شده است که طلحه و زبیر بر منبر پیامبر آزادانه و بدون اجبار با علی(ع) بیعت کردند[۵۸]. ابن ابیالحدید نیز مینویسد: بیشتر مردم و جمهور ارباب سیره معتقدند طلحه و زبیر، نه از سر اجبار، بلکه از روی اختیار بیعت کردند؛ ولی بعداً تصمیم آنان تغییر نمود و نیتشان تباه شد. زبیریها از جمله عبدالله بن مصعب و زبیر بن بکار و پیروانشان و گروهی از موافقین آنها از خاندان تیم که نسبت به طلحه تعصب دارند، میگویند: طلحه و زبیر در حالت اجبار بیعت کردهاند[۵۹].
گستردگی نفوذ زبیریان در سیره و تاریخ اسلام سبب شد که آرای آنان در بیشتر منابع تاریخی اهل سنت، در کنار دیگر اقوال صحیح و در مواردی مقدم بر آنها مطرح شود. طرح بیعت اجباری، آنچنان که از سوی طلحه و زبیر در مقاطع مختلف غائله جمل نقل شده و یا هواخواهان آن دو آن را طرح و دامن زدهاند، سرپوشی است برای کمرنگ جلوه دادن، پیمانشکنی و غدر و ضعف اخلاقی طلحه و زبیر. مؤلفان سنی مذهب کتاب بیعت علی بن ابیطالب(ع)، روایات اهل سنت در مورد چگونگی بیعت طلحه و زبیر را بررسی نمودهاند. در بررسی شانزده روایت سه نظریه ارائه شده است: بیعت اختیاری و آزادانه؛ بیعت مجبورانه؛ بیعت نه اختیاری و نه مجبورانه بلکه بیعت از روی بیمیلی. به ترتیب، برای بیعت آزادانه، ده روایت صحیح؛ بیعت مجبورانه، چهار روایت؛ و برای بیعت از روی بیمیلی، دو روایت آوردهاند. چهار روایتِ بیعت مجبورانه در دلالت و سندیت و انطباق و تعارض با روایات صحیح، مخدوش ارزیابی شده است. سند یکی از روایات بیعت اجباری، ولیدبن عبدالملک، خلیفه اموی است که از دشمنان علی بن ابیطالب(ع) و غیر ثقه بوده است[۶۰].
از روایات شیعه، برای نمونه به دو مورد اشاره میشود: از علی(ع) نقل است که فرمود: اولین بیعتکنندگانتان با من، طلحه و زبیر بودند که آزادانه و بدون اجبار بیعت کردند[۶۱]. نیز در خطبهای فرماید: طلحه و زبیر، آزادانه و بدون اجبار و با میل و رغبت با من بیعت کردند[۶۲]. در مجموع چند عامل مهم را میتوان از انگیزههای فتنهانگیزی پیمانشکنان و بروز غائله جمل به شمار آورد:
- ذمایم اخلاقی همانند حسد و حقد و جهل و تعصب کورکورانه؛
- روش حضرت امیر(ع) در تقسیم عادلانه بیتالمال و به طور کلی برنامه عدالت اقتصادی آن حضرت؛
- رد درخواست طلحه و زبیر در به دست گرفتن پستهای کلیدی به خاطر عدم شایستگی آنان؛
- ایفای نقش فعال بنی امیه در تحریک پیمانشکنان و مشارکت مستقیم در پدید آمدن غائله جمل؛
- اصرار عایشه برای رسیدن به مطامع سیاسی و اقتصادیاش و لجاج و عناد وی با امیر مؤمنان(ع).[۶۳]
جغرافیای نظامی جنگ جمل
تأکید بر شناخت جغرافیای نظامی جنگ جمل در روشن شدن برخی از زوایای این جنگ و همچنین در تبیین انتخاب اهداف مدبرانه راهبردیِ نظامی امیر مؤمنان(ع) و نتایج پیروزی درخشان سپاهیان حق راهگشا است. حرکت نیروهای اصحاب جمل و امیر مؤمنان(ع) از دو مسیر جداگانه بوده است. با این همه، حداقل از دو نقطه، راه رسمی ارتباطی بین دو مسیر وجود داشته است: الف. از نِباج[۶۴] (در شاهراه بصره به مکه) به سوی معدن نقره (در شاهراه ارتباطی بغداد و کوفه به مکه و مدینه)[۶۵]؛ ب. راهی در مسیر بصره - مکه به شهر فید در میانه راه کوفه - مکه[۶۶]. این راههای فرعی در صورت تغییر مسیر ناکثین میتوانست مورد استفاده حضرت امیر(ع) در رسیدن به قوای ناکثین قرار گیرد. بخشی از جغرافیای نظامی جنگهای فرعی و اصلی جمل، مشترک است. در زیر مکانهایی را که در شرح جنگ اصلی جمل آمده است، برمیشماریم: جلحا: این مکان در دو فرسخی بصره، محل استقرار احنف بن قیس و همراهانش بود[۶۷].
خریبه: خریبه موضعی از توابع بصره است که جنگ جمل در آن اتفاق افتاد[۶۸]. یاقوت حموی، خطبهای از علی(ع) نقل کرده است که در مذمت بصریان فرمود: « یا أهل البصرة و البصیرة و السبخة و الخریبة...»؛ «ای اهل بصره و بصیره و سبخه و خریبه.»..[۶۹]. زاویه: بکری مینویسد: زاویه موضعی است نزدیک بصره و در دو فرسخی آن[۷۰]. یاقوت نیز زاویه را موضعی نزدیک بصره میداند[۷۱]. خلیفة بن خیاط و مسعودی نیز محل وقوع جنگ جمل را زاویه میدانند[۷۲]. خلیفة بن خیاط مینویسد: زاویه در ناحیه طف در بصره واقع است. سَفَوان: در پنجاه کیلومتری جنوب بصره یکی از نواحی شهرستان زبیر استان بصره است[۷۳]. شیخ مفید و بلاذری نوشتهاند: زبیر به سفوان گریخت و از آنجا مورد تعقیب قرار گرفت و سرانجام کشته شد[۷۴].
فُرضَه: طبری از این مکان به عنوان مبدأ حرکت ناکثین به سوی حضرت امیر(ع) نام برده است[۷۵]. یاقوت نیز مکانی به نام فرضة نُعم، در شط فرات را بدون شرح مشخصات دقیق جغرافیایی ذکر کرده است[۷۶] که احتمالاً همین فرضه باشد. فرضه احتمالاً به معنای گذرگاه است. قصر عبیدالله: ذهبی و ابن عبدربه محل جنگ جمل را قصر عبیدالله نوشتهاند و ذهبی آن را محلی در بیرون بصره وصف کرده است[۷۷].
وادی السباع: در جنوب عراق دو جا وادی السباع است: یکی در مسیر کوفه - مکه[۷۸]، و یکی نیز در اطراف بصره. یاقوت مینویسد: وادی السباع بین بصره و مکه در پنج میلی بصره قرار دارد که زبیر بن عوام در آنجا کشته شد[۷۹]. در یک منبع تکنگاری جغرافی آمده است: شهر زبیر مرکز شهرستان زبیر در شانزده کیلومتری جنوب بصره قرار دارد. و وادی السباع حدود سه کیلومتری شرق شهر زبیر قرار دارد و در حقیقت شهرستان زبیر استان بصره قبلاً همان وادی السباع بوده است[۸۰]. یکی از نویسندگان قرن چهارم قمری، قتل زبیر را در وادی السباع، هفت فرسخی بصره، نوشته است. اگر در کتابت نوشته وی سهوی رخ نداده باشد، شاید منظور وی بخش جنوبی وادی السباع بوده است[۸۱].[۸۲]
بروز انشعاب در اردوی ناکثین
سعید بن عاص که یکی از بزرگان اموی بود، نخست در لشکر عایشه بود. وی و مغیرة بن شعبه، سیاستمدار مکار، تا منزل ذات عرق، اردوی ناکثین را همراهی کردند[۸۳]. ابن قتیبه دینوری مینویسد: آن دو، تا اوطاس، استراحتگاه شبانه ذات عرق، همراه سپاه اصحاب جمل بودند. سپس گفتوگوی عایشه و مروان با سعید را آورده است. از جمله نوشته است: سعید از عایشه پرسید به کجا میروی؟ وی در پاسخش گفت: بصره. گفت: در بصره چه کار داری؟ عایشه گفت: قاتلان عثمان را طلب کنم. سعید گفت: اینان که با تو هستند، قاتلان عثمانند[۸۴]. طبری نیز مینویسد: سعید بن عاص، مروان بن حکم و یاران وی را در ذات عرق دید و گفت: کجا میروید که خونی شما (طلحه و زبیر) بر پشت شتران است. بکشیدشان و به خانههای خویش بازگردید و خود را به کشتن مدهید. مروان و یارانش گفتند: میرویم شاید همه قاتلان عثمان را بکشیم. آنگاه از طلحه و زبیر پرسید: اگر پیروز شدید، خلافت را به چه کسی میدهید؟ گفتند به یکی از ما دو تن؛ هر کدام را مسلمانان انتخاب کنند. گفت: بهتر است خلافت را به فرزندان عثمان دهید که به خونخواهی او روان شدهاید. گفتند: بزرگان از مهاجران را بگذاریم و خلافت را به فرزندانشان دهیم؟ گفت: مگر نمیبینید که من میکوشم تا خلافت را از بنی عبد مناف بیرون برم؟ این را گفت و بازگشت. مغیرة بن شعبه گفت: رأی درست آن بود که سعید به کار بست. هر کس از ثقفیان اینجا است بازگردد و بازگشت. پس از آن بقیه اصحاب جمل به راه خود ادامه دادند. ابان و ولید، پسران عثمان نیز با آنها بودند، در راه سران ناکثین اختلاف کردند و گفتند: به نام چه کسی دعوت کنیم[۸۵]؟[۸۶]
بانگ سگان حوأب
هنگام عبور عایشه و طلحه و زبیر به سوی بصره، از کنار آب حوأب -که در منطقه سکونت بنی عامر بن صعصعه- است گذشتند و سگها چنان بر آنان پارس کردند که شتران سرکش و چموش نیز رم کردند. یکی از آن میان گفت: نفرین خدا بر حوأب باد که سگهایش چه بسیار است. همین که عایشه نام حوأب را شنید، گفت: آیا اینجا محل آب حوأب است؟ گفتند: آری. گفت: مرا برگردانید، برگردانید. از او پرسیدند: به چه سبب، چه پیش آمده است؟ گفت: خودم از پیامبر شنیدم که فرمود: گویی میبینم که سگان آبی که حوأب خوانده میشود، بر یکی از زنان من پارس میکنند و سپس به من فرمود: ای حمیرا، بر حذر باش که تو آن زن نباشی[۸۷]. زبیر گفت: آرام بگیر که ما فرسنگهای بسیاری از آب حوأب گذشتهایم. عایشه گفت: آیا گواهانی داری که شهادت دهند این سگهای پارس کننده کنار آب حوأب نیستند؟ طلحه و زبیر پنجاه اعرابی را که برای آنان جایزهای تعیین کرده بودند، فراخواندند که برای عایشه سوگند خوردند و گواهی دادند که آن آب، آب حوأب نیست. این نخستین گواهی دروغ در اسلام بود[۸۸].
یکی از معاندین و دشمنان اهل بیت(ع) در قرن پنجم و ششم قمری که در واقعه عاشورا از یزید حمایت کرده است، حدیث حوأب را انکار کرده است. ابن دحیه با نقل سخنان وی مینویسد: حدیث حوأب مشهورتر از سپیده صبح است[۸۹]. ابن شهر آشوب مازندرانی نیز مأخذ جریان حوأب را ذکر میکند و از ابن اعثم، ماوردی، شیرویه، ابویعلی، ابن مردویه، الموفق، شعبه، الشعبی، سالم بن ابی الجعد، بلاذری و طبری نام میبرد[۹۰]. محقق کتاب الجمل نیز در حاشیه تحقیقی خود نوشته است: حدیث سگان حوأب، از احادیث متواتر است که در بسیاری از مصادر با اندکی اختلاف نقل شده است. سپس وی بسیاری از منابع این حدیث را با نشانی صفحات ارائه میدهد.[۹۱]
ناکثین در حوالی بصره
شیخ مفید نوشته است: واقدی و ابو مخنف، به روایت از اصحابشان و مداینی و ابن دأب، به نقل از مشایخشان گفتهاند: زمانی که عایشه و طلحه و زبیر از مکه به سوی بصره شتابان در حرکت بودند، با همراهانشان از بنیامیه و عمال عثمان و دیگرانی از قریش تا حوالی بصره رسیدند و در حفر ابوموسی فرود آمدند[۹۲]. ابن ابیالحدید نیز به نقل از ابو مخنف مینویسد: زبیر و طلحه، عایشه را شتابان بردند تا به حفر ابوموسی اشعری، در نزدیکی بصره رسیدند[۹۳]. بدین ترتیب، ناکثین حفر ابوموسی را به عنوان پایگاه برگزیدند. هنگامی که خبر نزدیک شدن ناکثین به بصره، به امام علی(ع) رسید، به عثمان بن حنیف نوشت: همانا سرکشان با خدا پیمان بستند، سپس آن را گسستند و آهنگ شهر تو دارند و شیطان ایشان را در جستوجوی چیزی که خداوند بر آن راضی نیست، کشانده است و خداوند نیرومندتر و سختعقوبتتر است. چون نزد تو رسیدند، نخست ایشان را به اطاعت و بازگشت به وفاداری نسبت به عهد و میثاقی که داشتند و با آن از ما جدا شدند، فرا خوان؛ اگر پذیرفتند تا هنگامی که نزد تو باشند با ایشان خوشرفتاری کن و اگر چیزی را جز دست یازیدن به ریسمان پیمانگسلی و ستیزهگری نپذیرفتند، با آنان جنگ کن تا خداوند میان تو و ایشان حکم کند و او بهترین حکمکنندگان است. من این نامه خویش را برای تو از ربذه نوشتم و به خواست خداوند متعال، شتابان به سوی تو میآیم[۹۴].
در پی فرمان امیرمؤمنان مذاکرات فرستادگان والی امام در بصره، با ناکثین در حفر ابوموسی انجام گرفت. عثمان بن حنیف، ابوالاسود دوئلی و عمران بن حصین خُزاعی را مأمور این کار نمود. آن دو، نخست نزد عایشه رفتند و با او سخن گفتند و با طلحه و زبیر نیز دیدار و گفتوگو کردند. زبیر به ایشان گفت: ما برای طلب خون عثمان اینجا آمدهایم و مردم را فرا میخوانیم که خلافت را به شورا واگذارند تا مردم برای خود کسی را برگزینند. آن دو به زبیر گفتند: عثمان در بصره کشته نشده است که خونش آنجا مطالبه شود و تو به خوبی میدانی قاتلان عثمان چه کسانی و کجا هستند. و تو و دوست تو و عایشه، از همه مردم بر او سختگیرتر بودید و از همگان بیشتر مردم را بر او شوراندید؛ اینک باید از خویشتن دادخواهی کنید. اما اینکه کار خلافت به شورا بازگردد، چگونه ممکن است و حال آنکه شما با علی(ع) در حالی که مختار بودید و بدون زور و اجبار بیعت کردهاید؛ وانگهی تو ای ابوعبدالله، هنوز چیزی نگذشته بود که پس از رحلت رسول خدا(ص) به دفاع از حق این مرد قیام کردی. دسته شمشیرت را در دست گرفته بودی و میگفتی: هیچ کس سزاوارتر و شایستهتر از علی برای خلافت نیست و از بیعت با ابوبکر خودداری کردی. آن کار تو با این سخنت هیچ مناسبتی ندارد. آن دو برخاستند و نزد طلحه رفتند. او را سرسختتر و خشمگینتر و در فتنهانگیزی و برافروختن آتش جنگ استوارتر دیدند. نتیجه این گفتوگوها چیزی جز تصمیم به جنگ نبود. عثمان بن حنیف به منادی خود فرمان داد تا میان مردم فریاد برآورد که آماده جنگ شوند[۹۵].[۹۶]
تحرکات نظامی و سیاسی ناکثین در اشغال بصره
پیمانگسلان برای چنگاندازی و تصرف بصره، در دو جبهه نظامی و سیاسی، دست به تحرکات گستردهای زدند و در این راه، مرتکب جنایات هولناکی شدند. آنان حتی از کشتار و سرکوب و شکنجه و قتل عام اسرا و ایجاد فضای رعب و وحشت و حیف و میل بیتالمال دریغ نورزیدند. بنا به گزارش متون تاریخی، در راه تجاوز و اشغال ناحیه بصره از سوی ناکثین، سه جنگ و یک شبیخون نظامی به وقوع پیوست. ناکثین با تلاشهای گسترده سیاسی و تبلیغاتی، به ویژه بهرهمندی از نفوذ عایشه، به عنوان امالمؤمنین، در جذب قبایل و دیگر مردم بصره میکوشیدند. در برخی متون تاریخی، اعتراضهایی از سوی بخشی از مردم به سران پیمانگسلان ثبت شده است. این اعتراضها همگی در زمانی کوتاه، همزمان با سقوط بصره به دست ناکثین رخ داده است[۹۷].[۹۸]
نخستین جنگ ناکثین برای اشغال بصره
عایشه پس از در همریختگی گروهی که در مِربَد گرد آمده بودند، حرکت کرده، به محل دباغین رسید. از آنجا با همراهان و هوادارانش، طلحه و زبیر و مروان بن حکم و عبدالله بن زبیر و... حرکت کردند تا اینکه به دارالاماره رسیدند و از عثمان بن حنیف خواستند که از آنجا بیرون برود. عثمان نپذیرفت و یاران وی و گروهی از مردم بصره در نزد او جمع شدند و در نتیجه، جنگی سخت درگرفت که تا نیمروز ادامه داشت. شیخ مفید در ادامه به شرح حوادث و نام مواضع جنگ پرداخته است و در یک مرحله، آمار کشتهشدگان را فقط از سالخوردگان عبدالقیس، پانصد نفر نوشته است و در مرحلهای دیگر، به کشتهها و زخمیهای زیاد اشاره کرده است[۹۹].
طبری، گزارش این جنگ را به تفصیل آورده است. اما حجم عمدهای از روایات وی، آمیخته به گزارشهای جانبدارانه افراطی از ناکثین است. او مدافع را مهاجم و مهاجم را مدافع جلوه داده است. طبری مینویسد: این جنگ در دو روز ادامه داشته است و از مکانهای جنگ، بدین صورت نام میبرد: قبرستان بنیمازن، آببند بصره، قبرستان بنی حصن و دارالرزق[۱۰۰]. طبری نوشته است: عایشه به یاران خویش گفت: سمت چپ گرفتند و به قبرستان بنی مازن رسیدند و لختی آنجا ماندند و مردم به آنها تاختند که شب از هم جداشان کرد. حرکت اصحاب جمل در مواضع اطراف بصره تا استقرار در دارالرزق و آمادگی نظامی، همه در شب به وقوع پیو ست[۱۰۱]. بامداد فردای آن روز، طلحه و زبیر برای جنگ صف بستند. عثمان بن حنیف نیز با یاران خود به مقابله آنان بیرون آمد. نخست آنان را به خدا و حق اسلام سوگند داد و بیعت آنان با علی(ع) را به یادشان آورد. گفتند: ما خون عثمان را مطالبه میکنیم. ابن حنیف پس از گفتوگو و اتمام حجت بر آنان، به سوی آنان حمله برد و جنگی سخت درگرفت. پس از مدتی، بنا بر این شد که پیمان صلحی بین آنان امضا شود[۱۰۲].
به گفته ابو مخنف، معاهده صلح چنین نوشته شد: این صلحنامهای است که عثمان بن حنیف انصاری و مؤمنانی که همراه او و از شیعیان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) هستند و طلحه و زبیر و مؤمنان و مسلمانانی که پیرو ایشاناند، بر آن صلح کردند که دارالاماره و رحبه و مسجد و منبر و بیتالمال، در اختیار و تصرف عثمان بن حنیف باشد و برای طلحه و زبیر و همراهان ایشان، این حق محفوظ است که در هر جای بصره که خواهند فرود آیند و هیچ گروهی نباید در استفاده از راه و بازار و آبانبار و آبشخور، به گروه دیگر زیان رساند، تا آنکه امیرمؤمنان، علی بن ابیطالب(ع)، برسد و...[۱۰۳]. بدین ترتیب، اولین جنگ با پیروزی نسبی عثمان بن حنیف پایان یافت. حکیم بن جبله، یاور شیردل و باوفای امیرمؤمنان(ع) از ابتدا پیشبینی کرده، هشدار داده بود که ناکثین بایستی پیش از ورود به بصره قاطعانه سرکوب شوند؛ و رسیدن آنان به بصره، موجب شکست قطعی عثمان بن حنیف خواهد شد. وی در مرحله پس از ورود ناکثین به بصره و وقوع درگیریهای نظامی نیز مخالف آتشبس بود. حُکیم، هر گونه فرصت به ناکثین را خطرناک میدانست. میتوان دلایل دیدگاه وی را که دارای شناخت عمیق و تحلیل سیاسی از شرایط آن روز بود، اینچنین بیان داشت: ۱. شناخت از نیروها و قبایل موجود در منطقه بصره؛ ۲. شناخت ناکثین، اینگونه که آنان پایبند قول و قراری نیستند و در راه رسیدن به قدرت حاضرند دست به هر کاری بزنند و از هیچ چیز ابایی ندارند؛ ۳. ارزیابی از قدرت ناکثین که میتوانستند از ظرفیتها و امکانات فراوان ائتلاف نیروهای عمده باطل و فساد پشتیبانی شوند.
گفتنی است که طرح این سخن، به معنای قضاوت در عملکرد والی بصره، عثمان بن حنیف نیست؛ چراکه وی یکی از اصحاب پیامبر اسلام(ص) و یاران علی(ع) و والی منصوب آن حضرت در بصره بود[۱۰۴] و از شخصیتهای برجسته به شمار میرفت. و اصولاً داوری در یک رویداد تاریخی که نزدیک به چهارده قرن از آن سپری شده است، بسیار مشکل و نیازمند اطلاع از جزئیات آن و شرایط روز آن زمان است. آتشبس فرصت مناسبی را فراهم نمود که ناکثین دست به تلاشهای گسترده سیاسی بزنند و به موفقیتهای شایانی نیز دست یابند. پس از برقراری آتشبس، ناکثین که از ضعف و شمار اندک خویش هراس داشتند، تصمیم گرفتند به قبایل پیام بفرستند و از اعراب صحرانشین دلجویی کنند. آنان به سرشناسان مردم و کسانی که اهل شرف و ریاست بودند، پیام فرستادند و مردم را به خونخواهی عثمان و خلع علی از خلافت و بیرون کردن عثمان بن حنیف از بصره فراخواندند. قبایل أَزد و ضَبّه و قَیس بن عَیلان، همگی با طلحه و زبیر بیعت کردند؛ جز یکی دو مرد از هر قبیله که از آنان کناره گرفتند. طلحه و زبیر، کسی را نزد هلال بن وکیع تمیمی فرستادند؛ ولی او از آمدن خودداری کرد. طلحه و زبیر به خانهاش رفتند؛ ولی او خود را از آن دو پوشیده داشت. مادرش به او گفت: دو پیرمرد قریش به دیدارت میآیند و از آن دو خود را پوشیده میداری؟ سرانجامِ اصرار مادر، بیعت وی با ناکثین بود. همراه او، قبیله عمروبن تمیم، همگی و بنو حنظله، به جز بنییربوع که همگان شیعه علی(ع) بودند، بیعت کردند. همچنین همه افراد بنو دارم، جز تنی چند از بنیمجاشع که اهل دین و فضیلت بودند، بیعت کردند[۱۰۵].[۱۰۶]
دومین جنگ ناکثین با والی بصره
اولین پیمانشکنی اصحاب جمل، نقض بیعت با حضرت امیر(ع) بود و دومین نقض عهد آنان، زیر پا گذاشتن معاهده صلح با والی بصره، عثمان بن حنیف و مبادرت به جنگ و کودتای خونین علیه وی بود. ناکثین با جذب نیروهای جدید و تحکیم مواضع سیاسی خود، با پیمانشکنی دوباره، اقدام به یک کودتای خونین علیه والی بصره نمودند. شارح نهجالبلاغه از ابو مخنف نقل میکند: ناکثین در شبی تاریک و بارانی و طولانی بیرون آمدند. زره پوشیده بودند و روی آن، جامه بر تن داشتند. هنگام نماز صبح و سحرگاه به مسجد رسیدند؛ عثمان بن حنیف پیش از ایشان به مسجد رسیده بود و صفهای نماز برپا بود[۱۰۷]. آنان با کشمکشهای فراوان، عثمان بن حنیف را از امامت جماعت کنار زدند و زبیر را جایگزین وی کردند. به فرمان زبیر، ابن حنیف و نگهبانان بیتالمال دستگیر شدند. ابن حنیف را تا پای مرگ زدند و پس از کندن موهای ابروان و مژهها و تمام موی سر و صورتش، او را نزد عایشه بردند. عایشه از ابان، پسر عثمان خواست که گردن ابن حنیف را بزند؛ اما وقتی ابن حنیف آنان را به انتقام برادرش سهل، حاکم مدینه هشدار داد، از کشتن او صرف نظر نمودند[۱۰۸].
اصحاب جمل، عثمان بن حنیف را آزاد گذاشتند که در بصره بماند یا به علی(ع) ملحق شود. او رفتن را انتخاب کرد و به علی(ع) پیوست. وقتی که آن حضرت را دید، گریست و گفت: فارقتك شيخا، و جئتك أمرد؛ «وقتی از شما جدا شدم، پیرمردی بودم و امروز که آمدم، بیریش و امرد هستم». پس علی(ع) سه بار فرمود: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾[۱۰۹][۱۱۰]. پاسداران و نگهبانان بیتالمال بصره که سَبابِجَه خوانده میشدند با قساوت و بیرحمی به دست ناکثین کشته شدند. این گروه اولین قومی بودند که در میان مسلمانان دستبسته گردن زده شدند[۱۱۱].[۱۱۲]
آثار شوم جنگ جمل
رویارویی با حکومت الهی امیر مؤمنان(ع) در اولین ایام استقرار آن و کشته شدن عده زیادی از مسلمانان و از همه مهمتر، دادن فرصت به معاویه در سازماندهی نیروهای خود بر ضد امیر مؤمنان(ع) ضربات جبرانناپذیری به اسلام زد. حضرت مردم را برای خشکاندن ریشه فساد امویان بسیج کرد و عازم شام بود که متأسفانه بر اثر ایجاد غائله جمل، مجبور به تغییر مسیر از شام به بصره گردید. جنگ جمل، موجب جرأت پیدا کردن معاویه و دیگران به مخالفت با آن امام همام گردید و معاویه از وقوع جنگ به عنوان حربه تبلیغاتی گسترده بر ضد حکومت الهی امیر مؤمنان(ع) و تضعیف مشروعیت آن بسیار بهرهبرداری نمود که شرح تفصیلی و اسناد آن، در گزارشهای متون تاریخی عملکرد سیاسی و تبلیغی قاسطین مشهود است. روایت شده است که عمروعاص دوست داشت که عایشه در جنگ جمل کشته میشد تا آن را به بزرگترین سوژه تبلیغی علیه علی(ع) تبدیل نماید[۱۱۳].
وقتی که طلحه و زبیر و عایشه که وابستگی قومی به عثمان نداشتند، خونخواه عثمان شدند، حساب معاویه که وابستگی ایلی با عثمان داشت، روشن است. جنگ جمل حقیقتاً موجب تقویت امویان - دشمنان اصلی و دیرینه اسلام- شد و در اثر فتنه آنان، جنگ صفین با آن ابعاد به وقوع پیوست و از بطن آن، غائله خوارج بروز کرد و باعث سلسلهحوادث بعدی و شهادت امام و بروز انحرافات تاریخی و سلطه خلفای جور اموی و عباسی و... گردید.[۱۱۴]
تحریفات مغرضانه در گزارشهای حادثه جمل
متأسفانه در گزارشهای جنگ جمل، تحریفات مغرضانه و ظالمانهای اعمال گردیده است و میتوان علت اصلی آن را اعمال نفوذ خلفای جور اموی و عباسی دانست که مخالف امام علی(ع) بودند و با اهل بیت(ع) دشمنی داشتند. ابن ابیالحدید از کتاب الاحداث مداینی در مورد سیاست فرهنگی معاویه اینگونه نقل میکند که معاویه با اعمال سیاستها و هزینه پاداشها، همه جا را به صحنه تبلیغات و تشویق به جعل و نقل روایات در فضایل عثمان نمود و پس از اشباع این موضوع، دستور داد این کار را در مورد خلفای نخستین و صحابه انجام دهند تا موجب ناراحتی بیشتر شیعیان گردد. البته این سیاست همراه با ضدیت و عناد شدید با امیر مؤمنان(ع) اعمال میگردید[۱۱۵]. افزون بر سیاستهای امویان، خاندان زبیر در دوران امویان و عباسیان، نفوذ فرهنگی فوقالعادهای داشتند. این عوامل را میتوان موجب دگرگونی حقایق در گزارشهای جنگ جمل دانست. ساختههای سیف بن عمر و بهرهگیری گسترده طبری از آن برای تحریف وقایع جمل نیز نقش بسیار مخربی داشته است. طبری و مورخین دنبالهرو او، همان روش را در جنگ اصلی جمل نیز به کار بستهاند و تلاش نمودهاند با کمال بیانصافی، سران ناکثین را تبرئه نمایند و جنگ را به گردن غوغاییان و سباییان بیاندازند و بیشتر یاران صدیق امام را متهم سازند و گزارش بیعت طلحه و زبیر با حضرت امیر(ع) و علل وقوع جنگ را مخدوش نشان دهند. برخوردهای مغرضانه، گاهی به صورت کلیگویی است و گاهی با متهم نمودن اشخاص است. حمدالله مستوفی، جغرافیدان برجسته دوره ایلخانان مغول، با وجود اظهار محبت به اهل بیت(ع) در معارف جغرافیایی خود، در تاریخ گزیده، پا را از حد خود فراتر نهاده، با کمال بیانصافی نوشته است: «میان علی و عایشه و طلحه و زبیر صلح خواست شد بر آنکه هر که در خون عثمان ساعی بوده باشد، علی او را بسپارد. مالک اشتر و عدی بن حاتم و جمعی که قتل عثمان بدیشان نسبت میکردند، مکر کردند تا جنگ قائم شد»[۱۱۶].
حمدالله مستوفی در اینجا اولیای الهی را متهم به جنگافروزی نموده، در عوض از بانیان غائله جمل در موارد مختلف تمجید نموده است. این اظهار نظر، نه تنها بیتقوایی مستوفی را نشان میدهد، بلکه تعصب کور وی را در بیان تاریخ مینمایاند. اگر او به تمام اقوال منقول در کتاب طبری، پیشوای مورخین مکتب خلفا، عنایت داشت، چنین قضاوت یک سویهای را مرتکب نمیشد. شکی نیست که مالک اشتر همانند بسیاری از بزرگان عرب، از معارضان سرسخت عثمان بود؛ ولی این به معنای موافقت با قتل وی نیست. طبری در تاریخش ضمن نقل مجعولات سیف بن عمر و پروندهسازی وی برای مشارکین در قتل عثمان، نام چند تن از بزرگان یاران امیر مؤمنان(ع) را همانند عدی بن حاتم و مالک اشتر گنجانده است؛ اما در جای دیگر نوشته است مالک اشتر مخالف قتل عثمان بود[۱۱۷]. مواضع امویان از جمله معاویه و چگونگی روابط سیاسی وی با عدی بن حاتم، این یار باوفا و برجسته امیر مؤمنان(ع)، نافی اکاذیب سیف بن عمر است.[۱۱۸]
نقش تخریبی خاندان زبیر در سیره و تاریخ اسلام
در بررسی احوال سران غائله جمل مشخص میشود که آنان نقش تخریبی فرهنگی گستردهای را علیه حقایق اسلام و خاندان اهل بیت(ع) داشتهاند. عایشه در دوران حیات سیاسی خود، از زمان پیامبر اسلام(ص) به بعد در شرایط زمانی گوناگون، جبههگیری سرسختانهای علیه امیر مؤمنان(ع) داشته است. از همین موضع سمت و سوی احادیث او مشخص است. بررسی تاریخ خاندان زبیر نشان میدهد که عبدالله بن زبیر در دوران فترت انقراض شعبه سفیانی - اموی و صعود شعبه مروانی -اموی به قدرت، حدود نُه سال از ۶۴ – ۷۳ قمری ابتدا تقریباً بر همه جهان اسلام و سپس بر بخش عظیمی از آن حکومت کرد و با قتل وی، بساط سیاسی زبیریان برچیده شد؛ اما متأسفانه نیروی زبیریان معطوف بخش فرهنگی گردید و با سیاستهای محافظهکارانه، آنان توانستند چه در دوران مروانیان و چه در دوره عباسیان، نقش فرهنگی خویش را ایفا نمایند. از مشاهیر خاندان زبیر میتوان از عروة بن زبیر و زبیر بن بکار، صاحب کتاب الموفقیات نام برد که در سده سوم قمری نوشته شده است. محدث قمی از شیخ مفید نقل کرده است که زبیر بن بکار در نقل، ثقه و مورد اعتماد نیست و متهم به بغض امیر مؤمنان(ع) بوده است. سپس به تفصیل نظر ابن ندیم و فرار ابن بکار از ترس علویان را میآورد[۱۱۹]. کوتاه سخن اینکه بدون اغراق، اگر تحریفات زبیریان از سیره و تاریخ اسلام زدوده شود، چهره این بخش از قلمرو معارف اسلامی به کلی دگرگون خواهد شد[۱۲۰].[۱۲۱]
جنگ جمل، منشأ آرای کلامی گوناگون در جهان اسلام
در بررسی تاریخ به وجود آمدن نِحَل و فِرَق گوناگون در جهان اسلام، میتوان نقش ویرانگر غائله جمل را مشاهده نمود. موضعگیری اشاعره و حشویه و انواع انشعابات معتزله در مورد جنگ جمل، معرکه آرا است. مواضع خوارج و شیعه زیدیه و امامیه نیز متفاوت با آنها است و میتوان گفت آبشخور بسیاری از مباحث عمده کلامی در فرقههای مشهور غیر شیعی جهان اسلام، متأثر از غائله جمل است که شرح آن به لحاظ محدود بودن حجم این نوشتار میسور نیست. شیخ مفید، عالم بزرگ شیعی، تحقیقات عالمانه و سودمندی را در این مورد ارائه نموده است و با استدلالات متین و مدلل عقلی و نقلی، به تشریح مواضع جبهه حق و امیرمؤمنان و شیعه امامیه پرداخته است[۱۲۲].[۱۲۳]
ابعاد حقوقی و فقهی غائله جمل
یکی از مباحث مهم فلسفه سیاسی اسلام، احکام بغات یا جنگ داخلی مسلمانان و خروج بر حاکم اسلامی است. طرح احکام بغات با نام ناکثین و قاسطین و مارقین همراه است. اینک برخی از منابع شیعه و سنی را برمیشماریم که در آنها آرای فقهی و حقوقی مبحث جهاد با بغات مطرح شده و به غائله جمل و خروج پیمانگسلان بر امیر مؤمنان(ع) اشاره شده است: از ابوحنیفه از جنگ با اصحاب جمل پرسیده شد. پاسخ داد: علی(ع) با عدل رفتار نمود و به مسلمانان جنگ با اهل بغی را آموخت. شکی نیست که طلحه و زبیر پس از بیعت و پیمانشان، با علی(ع) جنگیدند[۱۲۴]. شافعی نیز عمل علی(ع) با سرکشان از اطاعت آن حضرت را از ادله اباحه جنگ با بغات میداند[۱۲۵]. ابن خزیمه (متوفای ۳۱۱ق) نیز گفته است: هرکس با حکومت امیر مؤمنان، علی بن ابیطالب، منازعه کند، باغی است و به این امر، مشایخ ما متعهدند[۱۲۶]. امام ابو منصور بغدادی (متوفای ۴۲۹ق) میگوید: علی(ع) در قتال با اهل جمل مصیب بود و جنگکنندگان با او، باغی و ظالم هستند؛ ولی جایز نیست به خاطر بیعتشان آنان را تکفیر کرد. او میگوید: علی در جنگ بصره مصاب بود[۱۲۷].
امام عبدالقاهر جرجانی (متوفای ۴۷۱ق) میگوید: اجماع فقهای حجاز و عراق بر این است که علی(ع) در جنگ اصحاب جمل مصیب بود و جنگکنندگان با آن حضرت از بغات و ظالمانند[۱۲۸]. ابن وزیر (متوفای ۸۴۰ق) از کتاب ایثار الحق علی الخلق، ص۴۵۷، به نقل قرطبی و حاکم، نقل کرده است: اجماع اهل سنت بر آن است که هر کس با علی(ع) بجنگد، باغی است و علی در تمام این جنگها صاحب حق بود[۱۲۹].
برخی از شخصیتهای شیعه و سنی که در مبحث بغات، به غائله جمل اشاره کردهاند از این قرارند: جصاص رازی حنفی[۱۳۰]، عبدالله بن قدامه[۱۳۱]، محیی الدین نووی[۱۳۲]، شیخ مفید[۱۳۳]، شریف مرتضی[۱۳۴]، شیخ الطائفه طوسی[۱۳۵]، قاضی ابن براج[۱۳۶]، علامه حلی[۱۳۷]، شهید اول[۱۳۸]، فاضل مقداد[۱۳۹]، محقق اردبیلی[۱۴۰] و صاحب جواهر[۱۴۱].[۱۴۲]
ناکثین یا نخستین نبرد داخلی
طلحه و زبیر در بیعت با علی بودند. یعلی پسر امیه و عبدالله پسر خلف در مجلس بیعت حضور نداشتند؛ اما شنیدند که انبوه مردم با علی بیعت کردند؛ بنابراین باید به مدینه باز میگشتند و اگر گلهای از علی(ع) داشتند با او در میان مینهادند که چنین نکردند. عایشه، ام المؤمنین نیز باید نزد علی(ع) میآمد یا در خانه مینشست؛ اما او نیز چنین نکرد.
حال آیا علی میتواند آنان را به حال خود رها کند و اگر دست آنان را بازگذارد تا در میان امت اسلامی تباهی پدید آرند، نزد خدا حجتی خواهد داشت؟ علی به ناچار از مدینه روانه عراق شد. پیش از حرکت سرشناسان و بزرگان شهر را گرد آورد و گفت: پایان این کار، جز بدانچه آغاز آن بود، سازواری نمیپذیرد. خدا را یاری کنید تا خداتان یاری کند و کار شما را سامان دهد[۱۴۳].
اما حاضران از خود گرانی نشان دادند. زیاد پسر حنظله، چون چنان دید، گفت: «اگر اینان آماده یاری تو نیستند، من هستم و در رکاب تو میجنگم» دو تن از انصار نیز همچون زیاد سخنانی گفتند، و علی(ع) به امید آنکه پیش از رسیدن طلحه و زبیر به بصره، به آنان برسد با گروهی که شمارشان را نهصد تن نوشتهاند، روز آخر ربیع الاخر سال ۳۶ از مدینه بیرون رفت[۱۴۴].
در رَبَذه مردمی از قبیله طی نزد وی آمدند. به امام گفته شد: بعضی از این مردم آمدهاند تا همراه تو باشند و برخی نیز حضور یافتهاند تا نشان دهند تسلیم تواند. حضرت گفت: خدا همه را پاداش نیک دهد ﴿فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا﴾[۱۴۵].
سعید پسر عبید طایی گفت: «دل من با زبانم یکی است و هر جا لازم باشد، با دشمن تو میجنگم؛ چراکه از همه مردم زمان برتری». امام فرمود: «خدایت بیامرزد! زبانت از دلت خبر داد»[۱۴۶]. از آنجا، محمد پسر ابوبکر و محمد پسر جعفر را با نامهای به کوفه فرستاد که شما را بر دیگر شهرها برگزیدم و در حادثهای که رخ داده، به شما روی آوردهام. یاران دین خدا باشید و ما را یاری دهید و به سوی ما بیایید که میخواهیم امت مسلمان به برادری بازگردند. کسی که این کار را دوست دارد، خدا را دوست داشته است.
از رَبَذه به فَید (شهرکی میان راه کوفه به مکه) روانه شد و چون بدانجا رسید، مردم اسد و طی نزد او آمدند و خواستند در رکاب او باشند. حضرت نپذیرفت و گفت: بر جای خود باشید؛ سپس مردی از کوفه رسید و امام از او درباره ابوموسی پرسید. گفت: اگر آشتی میجویی، ابوموسی مرد آن است و اگر جنگ میخواهی نه. علی(ع) گفت: «من جز آشتی نمیخواهم، مگر آنکه نپذیرند». سپس از ربذه روانه ذوقار شد. چون به ذوقار رسید، عثمان پسر حنیف که از جانب او حکومت بصره را داشت، نزدش آمد؛ در حالی که موی بر چهره نداشت (چنانکه نوشته شد، موی ریش و ابروی او را در بصره کندند) به علی(ع) گفت: «مرا با ریش فرستادی، بیمو نزد تو میآیم». حضرت فرمود: خدا تو را مزد دهاد. طلحه و زبیر با من بیعت کردند و بیعت را شکستند. به خدا آنان میدانند من از کسانی که پیش از من خلافت را عهدهدار شدند، کمتر نیستم. خدایا! آنچه محکم ساختند بگشا و زشتی کار آنان را به ایشان بنما[۱۴۷]
ذوقار جایی میان کوفه و واسط و روز ذوقار، یکی از روزهای جنگ عرب در جاهلیت است. در آن روز، میان بنیشیبان و فرستادگان خسرو پرویز جنگی درگرفت و شیبانیان پیروز شدند. این پیروزی برای آنان بیسابقه بود و از آن حماسهها ساختهاند که برخی از آنها را در کتابهای تاریخ میتوان دید. امام علی(ع) در ذوقار خطبهای خوانده و قصد خود را از تصدی خلافت آشکار ساخته است. عبدالله پسر عباس میگوید: «در ذوقار بر امیرمؤمنان درآمدم؛ در حالی که نعلین خود را پینه میزد». پرسید: «بهای این نعلین چند است؟» گفتم: «بهایی ندارد». گفت: «به خدا این را از حکومت شما دوستتر میدارم، مگر آنکه حقی را برپا سازم یا باطلی را براندازم»[۱۴۸].
چون فرستادگان علی(ع) به کوفه رسیدند و نامۀ امام را به ابوموسی اشعری که حکومت کوفه را از دوره خلافت عثمان بر عهده داشت، نشان دادند، ابوموسی مردم را از یاری علی(ع) بازداشت و گفت: مردم! اصحاب پیغمبر که با او بودند، از آنان که با او نبودند، داناترند. شما را بر ما حقی است و من شما را نصیحتی میکنم. حق این است که حکم خدا را خوار نشمارید و بر خدا گستاخی نکنید و آن را که از مدینه نزد شما آمده، بدان شهر بازگردانید تا یاران محمد یک کلمه شوند؛ چراکه آنان بهتر میدانند چه کسی شایسته امامت است. آنچه پیش آمده، فتنهای سردرگم است که خفته در آن به از بیدار است و نشسته به از ایستاده و ایستاده به از راه رونده.
چون خبر نافرمانی ابوموسی به علی(ع) رسید، ملک اشتر را طلبید و بدو گفت: «من به سفارش تو، ابوموسی را در حکومت کوفه نگه داشتم. بر توست که این کار را سامان دهی». مالک اشتر و حسن بن علی(ع) روانه کوفه شدند. با رسیدن آنان به کوفه و خواندن مردم به یاری علی(ع) سرانجام کوفیان از گرد ابوموسی پراکنده شدند و او را از قصر حکومتی راندند و چنانکه نوشتهاند، اثاث او را به غارت بردند. گفتهاند، عمار در جمع، به ابوموسی گفت: «تو از پیغمبر شنیدی که پس از من فتنه خواهد بود؟» گفت: «آری، به گردن میگیرم که از رسول خدا(ص) چنین شنیدم». عمار گفت: «اگر راست میگویی، روی سخن رسول با تو تنها بوده، و او از تو تنها پیمان گرفته است که در خانه بنشینی و به کاری در نیایی». بدین ترتیب، مردم کوفه خود را در اختیار امام نهادند و بدو وعده یاری دادند. لشکری که شمار آنان را دوازده هزار تن نوشتهاند، به راه افتادند و در ذوقار به امیر مؤمنان(ع) رسیدند.
میانجیگری بعضی از یاران امام، و اندرزهای وی به جدایی طلبان و سپاه بصره نتیجه نداد و جنگ درگرفت. سپاهیان علی در این نبرد پیروز شدند. طلحه و تنی چند از قریش و خاندان اموی به خاک و خون غلتیدند. دست و پای شتر بریده شد و کجاوه عایشه بر زمین افتاد؛ اما کسی بدو بیحرمتی نکرد. با افتادن شتر که همچون پرچم جنگ مینمود، درگیری پایان یافت و جدایی طلبان شکست خوردند. شمار کشتگان دو طرف را بین شش هزار تا پانزده هزار نوشتهاند[۱۴۹] و چنانکه در برخی سندها آمده، فقط از شیوخ بنیعدی هفتاد تن کشته شدند که قرآن خوان بودند. جوانان و قرآن ناخوانان را هم باید بر آنان افزود.
چون علی(ع) به کشته طلحه رسید فرمود: ابومحمد در اینجا غریب مانده است. به خدا خوش نداشتم قریش کشته زیر تابش ستارگان افتاده باشند. سرکردگان بنی جمح از دستم گریختند. آنان برای کاری که درخور آن نبودند، گردن افراشتند. ناچار گردنهایشان شکسته، دست باز داشتند[۱۵۰].
امام علی(ع) برای دیدن عایشه به خانه عبدالله پسر خلف رفت. چون بدانجا رسید، زنان را دید که بر دو پسر عبدالله میگریند. زن عبدالله پیش آمد و گفت: «ای علی! ای کشنده دوستان و برهم زننده جمعیت مردمان! خدا فرزندانت را یتیم کند؛ چنانکه فرزندان عبدالله را یتیم کردی» علی به او سخنی نگفت و به خانه در آمد و نزد عایشه نشست و چون بیرون شد، دیگربار زن عبدالله راه بر او گرفت و آن سخنان را بر زبان آورد. علی استر خود را نگاه داشت و گفت: «اگر خویشاوندانکش بودم، میگفتم در این خانه و آن خانه را بگشایند و هر کس را در آن بود، میکشتم».
در آن خانهها زخمیهای جنگ بود که به عایشه پناهنده شده بودند. علی(ع) میخواست بدان زن بفهماند که پسران عبدالله و دیگر جدایی طلبان جنگ را آغاز کردند و آرامش مسلمانان را به هم زدند و باید آنان را سرجایشان بنشاند؛ اما با اینان که از جنگ دست کشیدهاند، کاری ندارد.
چون روز حرکت رسید، علی(ع) نزد عایشه رفت و گروهی دیگر نیز گرد آمدند. عایشه با آنان وداع کرد و گفت: «فرزندانم! یکدیگر را سرزنش نکنید. میان من و علی از دیرباز گلههایی بود که میان زن و خویشاوندان شوهرش وجود دارد. و بدینسان، کار جنگ و کشته شدن شش هزار یا ده هزار از مسلمانان به پایان رسید چون علی(ع) از نزد عایشه بیرون آمد، مردی از قبیله ازد گفت: به خدا نباید این زن از چنگ ما خلاص شود. علی(ع) در خشم شد و گفت: خاموش! پردهای را مدرید و به خانهای در نیایید و زنی را هرچند شما را دشنام گوید و امیرانتان را بیخرد خواند، برمینگیزید که آنان طاقت خودداری ندارند. ما در جاهلیت مأمور بودیم که به روی زنان دست نگشاییم[۱۵۱].
علی(ع) عایشه را از بصره روانه مدینه کرد و آنچه برای سفر لازم بود، بدو داد و چهل زن از زنان بصره را که شخصیتی والا داشتند، همراه او کرد[۱۵۲]. در بعضی سندها آمده که به آن زنان فرمود لباس مردانه بپوشند. چون از بصره دور شدند، عایشه گله کرد که علی مردان را همراه من فرستاده است. یکی از زنان روی خود را گشود و گفت: ما زنانی در پوشش مردانیم. علی(ع) خواست در این سفر کسی به چشم بد به ما ننگرد[۱۵۳].
امام علی(ع) درباره عایشه فرمود: اما آن زن، اندیشه زنانه بر او دست یافت و کینه در سینهاش چون کوره آهنگری بتافت. اگر از او میخواستند آنچه به من کرد، به دیگری بکند، نمیکرد و چنین نمیشتافت. به هر حال، حرمتی را که داشت برجا است و حساب او با خدا است[۱۵۴]. طبری نوشته است: عایشه، روز شنبه اول رجب سال ۳۶ از بصره بیرون شد. علی(ع) چند میل او را مشایعت کرد و پسران خود را فرمود تا مقدار یک روز راه را با او باشند[۱۵۵].
سپس به بیت المال رفت. در آن ششصد هزار یا بیشتر بود و آن را بین کسانی که در رکاب او بودند، قسمت کرد و به هر یک پانصد رسید و گویا در همین تقسیم بدو خرده گرفتند که چرا همگان را در عطا یکسان داشته است. گفت: به من فرمان میدهید تا پیروزی را بجویم به ستم کردن درباره آنکه والی اویم؟ خدا که نپذیرم تا جهان سرآید. اگر مال از آن من بود. همگان را برابر میداشتم تا چه رسد که مال، مال خدا است. بدانید بخشیدن مال به کسی که مستحق آن نیست با تبذیر و اسراف یکی است؛ قدر بخشنده را در دنیا بالا بَرَد و در آخرت فرود آرد. او را در دیده مردمان گرامی کند و نزد خدا خوار گرداند. هیچ کس مال خود را آنجا که نباید، نداد و به نامستحق نبخشود، جز آنکه خدا او را از سپاس آنان محروم نمود[۱۵۶].
ناکثین کاری از پیش نبردند و جنگ بصره به سود مرکز خلافت به پایان رسید. اکنون میبایست خاطرها از جانب شام آسوده میشد. یکی از نامههای امیرمؤمنان به معاویه، در نهج البلاغه نامهای است که سید رضی آن را از کتاب جمل واقدی نقل کرده است. از مضمون این نامه میتوان دانست که بر دیگر نامههای امام به معاویه، مقدم است و شاید پس از انجام بیعت در مدینه نوشته شده باشد: میدانی که من درباره شما معذورم [و از آنچه رخ داد] رویگردان و به دور، تا شد آنچه باید بود و بازداشتن آن ممکن نمینمود. داستان دراز است و سخن بسیار. آنچه گذشت، گذشت، و آنچه روی نمود، آمد به ناچار. پس، از آنان که نزد تواَند بیعت گیر و با گروهی از یاران خود نزد من بیا[۱۵۷].
روشن بود که معاویه در برابر این نامه چه عکس العملی نشان میداد. او با علی(ع) بیعت نمیکرد و پیروی از بیعت مدینه را بر خود لازم نمیشمرد. معاویه در دوران عمر به حکومت شام رسید و در آنجا برای خود دستگاهی پادشاهانه آماده کرد. هنگامی که عمر به شام رفت، با عبدالرحمان پسر عوف بر خر سوار بودند. معاویه با کوکبهای مجلل بدو برخورد و از او گذشت و عمر را نشناخت. چون بدو گفتند که این خرسوار، خلیفه بود، برگشت و پیاده شد. عمر به او ننگریست و معاویه پیاده در رکاب وی به راه افتاد. عبدالرحمان به عمر گفت: معاویه را خسته کردی. عمر خطاب به معاویه گفت: معاویه! با این خدم و حشم راه میروی! شنیدهام که مردم بر در خانه تو میمانند تا به آنها رخصت درآمدن بدهی؟ معاویه گفت: آری، امیرالمؤمنین چنین است. عمر پرسید: چرا؟ گفت چون ما در سرزمینی هستیم که جاسوسان دشمن در آن زندگی میکنند و باید چنان رفتار کنیم که از ما بترسند. اگر بگویی، این روش را ترک میکنم. عمر گفت: اگر سخنت راست است، خردمندانه پاسخی است و اگر دروغ است، خردمندانه خدعهای است[۱۵۸].
معاویه پس از کشته شدن عثمان کوشید تا علی را در دیده شامیان، کشنده عثمان بشناساند و چون علی(ع) از وی بیعت خواست، بهانه آورد که نخست باید کشندگان عثمان را که نزد تو به سر میبرند، به من بسپاری تا آنان را قصاص کنم، و اگر چنین کنی، با تو بیعت خواهم کرد. علی(ع) میخواست کار او را یکسره کند؛ اما جنگ بصره پیش آمد. چون جنگ بصره به پایان رسید، میبایست کار شام نیز تمام میشد.
امام، مصلحت دید کسی را نزد معاویه بفرستد و از او بیعت بخواهد و اگر نپذیرفت، به سراغ او برود؛ به این جهت، به جریر پسر عبدالله (از مردم بجیله و حاکم همدان از جانب عثمان) و به اشعث پسر قیس (والی آذربایجان) نوشت تا از مردم بیعت بگیرند؛ سپس نزد او بیایند و آنان چنین کردند. علی(ع) مشورت کرد که چه کسی را نزد معاویه بفرستد. جریر گفت: مرا بفرست که میان من و معاویه دوستی است. مالک اشتر گفت: او را مفرست؛ چراکه دلش با معاویه است. امام فرمود: او را میفرستم و جریر را با نامهای نزد معاویه فرستاد. جریر روانه شام شد و چون بدانجا رسید، معاویه به بهانههای گوناگون او را در دمشق نگاه داشت و در آن مدت، در نهان، مردم را برای جنگ آماده میکرد. آنان که پس از کشته شدن عثمان به شام رفتند، پیراهن خونآلود او را با انگشتان بریده زنش، ناثله با خود بردند. معاویه گفت: پیراهن و انگشتان را بر سر منبر دمشق بیاویزند. شامیان گرد آن فراهم میشدند و و اشک میریختند و بزرگان شام سوگند یاد کردند تا کشندگان عثمان را نکشند، نزد زنان خود نروند و تن خود را نشویند[۱۵۹].
پیش از درگیری صفین، عمر و پسر عاص نزد معاویه رفت و بدو پیوست. عمرو چنانکه نوشته شد، هنگام کشته شدن عثمان در فلسطین بود. چون شنید که معاویه از بیعت با علی(ع) خودداری کرده است، مردد ماند که نزد علی یا معاویه برود و پس از مشورت با پسران خود، همراهی معاویه را برگزید و روانه شام شد. از سوی دیگر چون نافرمانی معاویه و آمادگی او برای جنگ آشکار شد، نشانههای جنگ دیگری پدیدار گشت[۱۶۰].
مقدمات نبرد ناکثین با علی(ع)
از آنجا که جنگ جمل در بصره اتفاق افتاد، بنابراین میتواند رابطه مستقیم با کارگزاری عثمان بن حنیف داشته باشد، به ویژه آنچه مربوط به مقدمات این نبرد تا سقوط بصره است.
برابر روایتی که از رسول گرامی اسلام(ص) نقل شده حضرت علی(ع) مأمور بوده که با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگد: « رسول خدا(ص) با من عهد کرده بود که با ناکثین (بیعت شکنان) قاسطین (ستمگران) و مارقین (خارج شدگان از دین الهی) بجنگم.[۱۶۱]؛
در روایتی پیامبر به ام سلمه میفرماید: منظور از ناکثین کسانی است که در مدینه با علی(ع) بیعت میکنند و در بصره بیعت خود را از بین میبرند و نقض میکنند منظور از قاسطین معاویه و یاران وی از مردم شاماند و مارقین نیز اصحاب نهرواناند[۱۶۲].
از عمار یاسر[۱۶۳]، ابوسعید خدری[۱۶۴] و ابو ایوب انصاری[۱۶۵] نیز نقل شده که رسول خدا(ص) به ما دستور داد که به همراه علی، با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگیم.
آنان که در مدینه بیعت کردند و در بصره بیعت علی(ع) را نقض کردند، طلحه و زبیر بودند و بنابر قول مشهور اولین کسی که با علی(ع) بیعت کرد، طلحه بود. به هنگام بیعت وی با علی(ع)، مردی از بنی اسد: گفت اولین دستی که با علی(ع) بیعت کرد دست شَلْ است و این نشانهای از ناپایداری بیعت وی خواهد بود[۱۶۶].[۱۶۷]
تقاضاهای نامشروع طلحه و زبیر از امیرالمؤمنین(ع)
طلحه و زبیر انتظار داشتند که علی(ع) آنها را در کارها شریک خود کرده و در تمام امور با آنها مشورت کند. یکی را استاندار بصره و دیگری را استاندار کوفه نماید و همانگونه که در زمان عثمان سهم بیشتری از بیت المال نصیب آنها میشد، حضرت نیز آنان را بر دیگران ترجیح دهد و سهم بیشتری از اموال بیت المال برای آنان در نظر بگیرد.
امیرالمؤمنین(ع) در نخستین روزهای خلافت خود سیاست رسمی خویش را اعلام کرد و به مردم فهماند که در صدد احیای روش و سیره پیامبر(ص) در تقسیم عادلانه بیت المال است. علی(ع) در روز سوم خلافتش دستور داد اموال بیت المال مدینه را محاسبه کردند که به هر نفر سه دینار (سی درهم) رسید[۱۶۸]. اشراف و مالاندوزان مدینه به این روش علی(ع) اعتراض کرده و از او انتقاد نمودند. طلحه و زبیر از جمله این افراد بودند. آنها تصور میکردند باید سهم بیشتری داشته باشند، نزد امیرالمؤمنین(ع) رفته و گفتند: ای امیرالمؤمنین تو میدانی که مخارج زندگی در شهر مدینه زیاد است و ما نان خوران زیادی داریم و آنچه از بیت المال به ما داده میشود، کمبودهای ما را تأمین نمیکند. حضرت فرمود: از من چه انتظار دارید؟ گفتند از بیت المال آن قدر به ما بده که نیازمندیهای ما را برطرف سازد. حضرت فرمود: از مردم بخواهید اگر همه پذیرفتند که از حق آنها چیزی به شما بدهم، من این کار را انجام خواهم داد. گفتند: ما از مردم چیزی نمیخواهیم و اگر بخواهیم به ما نخواهند داد. حضرت فرمود: به خدا سوگند که من سزاوارترم که چنین کاری انجام ندهم[۱۶۹]؛
طلحه و زبیر به طور رسمی از علی(ع) خواستند که آن دو را به امارت کوفه و بصره بگمارد. حضرت فرمود: در نزد من باشید، بهتر است[۱۷۰]. زبیر که دید علی(ع) با خواستههای آنها مخالف است، در میان گروهی از قریش گفت: «این پاداش علی است به ما. در سقوط عثمان به او کمک کردیم و گناه برای عثمانثابت کرده و او را کشتیم. در حالی که علی(ع) در خانه خود نشسته بود. ولی اکنون که به قدرت رسیده دیگران را بر ما مقدم میدارد». طلحه گفت: «سرزنشی نیست جز این که ما هر سه از اعضای شورایی بودیم که عمر انتخاب کرده بود. یک نفر از او کراهت داشت و ما با او بیعت کردیم و آنچه در دست خود داشتیم، به او دادیم. اما او ما را از آنچه در دستش بود منع کرد. پس ما در آنچه امید میبردیم خطا کردیم».
این سخنان نشانه توقع بالای این دو است که خود را همردیف خلیفه مسلمین میدانستند. چون سخنان آن دو به حضرت رسید، با عبدالله بن عباس که جزو مشاوران امام بود مشورت کرد و به وی فرمود: آیا سخن آن دو به تو رسیده؟ ابن عباس گفت: آری! فرمود: نظرت چیست؟ ابن عباس گفت: به نظر من آنها خواهان حکومتاند؛ زبیر را به امارت بصره و طلحه را به امارت کوفه بگمار؛ زیرا آن دو نزدیکتر به تو از ولید و ابن عامر به عثمان نیستند.
حضرت علی(ع) از سخن ابن عباس به خنده درآمد و فرمود: وای بر تو بصره و کوفه جای مردان جنگجو و اموال فراوان است. زمانی که آنان بر مردم مسلط شوند، مردم سفیه و احمق را با تطمیع، به خود جذب میکنند و ضعیفان را گرفتار بلا و مصیبت مینمایند و بر مردم قوی با زور استیلا مییابند. اگر من میخواستم کسی را به خاطر نفع و ضررش به کار گیرم معاویه را بر شام میگماردم. در هر صورت اگر این نبود که برای من حرص آن دو بر حکومت آشکار شده، نسبت به آنان نظر موافقی پیدا میکردم (و ممکن بود از آنان در مناصب حکومت بهره برم).[۱۷۱]؛
علی(ع) در این سخن به تحلیل و بررسی پی آمد پیامد پذیرش درخواست طلحه و زبیر پرداخته و نتیجه آن را به ضرر حکومت اسلامی تشخیص میدهد. علی به خوبی میداند که شام تحت سیطره معاویه است، وضعیت مکه نیز چندان مطلوب نیست و اگر کوفه و بصره از دست برود، دیگر جایی برای خلیفه مسلمین باقی نمیماند. و در آینده نزدیک مرکز حکومت اسلامی نیز سقوط خواهد کرد. افزون بر اینکه طلحه و زبیر شایستگیهای لازم را برای دریافت امارت ندارند؛ چراکه مردمی حریص و طماع و علاقهمند به مقام و ثروتند.
طلحه و زبیر چون دیدند نمیتوانند به ریاست برسند و از بیت المال سهم بیشتری به آنان داده نمیشود، اشکال دیگری را مطرح کردند. آنان گفتند: چرا علی(ع) در کارها با ما مشورت نمیکند و ما را در کارها شریک نمیسازد و امور حکومت را بدون نظر و آگاهی ما مسائل را حلّ و فصل میکند و خود، مستبدانه کارها را انجام میدهد و از ما نظر نمیخواهد؟[۱۷۲].[۱۷۳]
==سخنان علی(ع) در پاسخ به طلحه و زبیر== سخنان حضرت در رابطه با ترک مشورت با طلحه و زبیر
امیرالمؤمنین(ع) در ارتباط با ترک مشورت آن دو و یاری نخواستن از آنها در سخنانی طلحه و زبیر را مخاطب ساخته و میفرماید:
همانا از اندک خشم گرفتید و بسیار را پشت سر انداختید آیا مرا آگاه نمیکنید که شما در چه چیزی حق داشته و من آن را از شما باز داشتم؟ یا چه نصیب و بهرهای را به خود اختصاص داده و از شما دریغ ورزیدم؟ یا کدام حق و دعوا را یکی از مسلمانان نزد من آورد و از رسیدگی به آن ناتوان بودم یا به آن نادان؟ یا در آن خطا کردم؟
سوگند به خدا خواستار خلافت نبودم و رغبتی به آن نداشتم. اما شما مرا به آن کار فرا خواندید و به آن واداشتید. پس چون خلافت به من رسید به کتاب خدا و به آنچه در آن کتاب برای ما مقرر فرموده و ما را به حکم نمودن به آن فرمان داده است، نظر افکندم و از آن پیروی و به آنچه پیامبر(ص) سنت نهاده است، اقتدا کردم و در آنها نیازی به رأی و نظر شما و غیر شما نیافتم و حکمی ندیدم که به آن جاهل بوده باشم و ناچار باشم از شما و برادران مسلمان خود مشورت بخواهم و اگر به مشورت شما نیازی داشتم، از شما و غیر شما روی نمیگرداندم.
اما آنچه درباره برابری سهم افراد نسبت به اموال (بیت المال) یاد کردید، موضوعی است که من در آن به رأی خود و از روی هوای نفس خویش حکم نمیکنم؛ بلکه من و شما احکامی در دست داریم که رسول الله(ص) آورد. از این موضوع فراغت حاصل است و با شما در موضوعی که خداوند تعیین فرموده است و در آن حکم خود را صادر کرده است، نظرخواهی نمیکنم. به خدا سوگند که از شما و از غیر شما در این امر بر من سرزنشی روا نیست. خداوند دل ما و دل شما را به سوی حق بگرداند و به ما و شما بردباری عنایت فرماید.
سپس فرمود: خدای بیامرزد مردی را که حقی دید و از آن حمایت کرد، یا ستمی را دید و از آن جلو گرفت و با صاحب حق یار و مددکار شد[۱۷۴].
طلحه و زبیر که از این بهانهها نیز طرفی نبستند، بهانه ی دیگری را مطرح کردند. آن دو همراه تنی چند از صحابه پیش علی(ع) آمدند و گفتند: ای علی ما به شرط اجرای حدود بیعت کردیم. این جماعت در کشتن این مرد (عثمان) شریک بودهاند و در نتیجه باید مجازات شوند. حضرت پاسخ این اشکال آنان را چنین میدهد: «ای برادران: من از چیزی که شما میدانید نا آگاه نیستم؛ اما چگونه توان انتقام دارم در حالی که آن قوم که به این کار دست زدند، در کمال شوکت هستند و بر ما چیرگی دارند و ما بر آنان دست نداریم. هان بدانید که آنان گروهی هستند که غلامان شما با آنان قیام کردند و بادیه نشینان شما که رو به سوی آنان داشتند، در میان شمایند و شما را به آنچه بخواهند مجبور میسازند.
آیا شما توانایی آنچه میخواهید دارید؟ این کار، کار جاهلیت است. ایشان کمک و دستیار بسیار دارند و مردم هر گاه سخن خون خواهی به میان آید، بر چند دستهاند: فرقهای مطلب را چنان که شما میبینید، میبینند و دستهای جز آنچه شما میبینید و نظر مخالف دارند و دستهای نه این و نه آن را میپذیرند. پس شکیبا باشید تا مردم آرام گیرند و دلها بر جای خود قرار گیرد و باز گرفتن حقوق آسان گردد. اینک از طرف من آرام باشید و نظر کنید و بنگرید که فرمان من به آن چیست و کاری مکنید که نیرو را بر باد دهد و قدرت را از میان ببرد و مایه ناتوانی و ذلت گردد. تا آنجا که بتوان از این کار خودداری میکنم و اگر ناچار گردم، آخرین دارو داغ کردن است»[۱۷۵].[۱۷۶]
توطئه معاویه در تحریک طلحه و زبیر
معاویه پس از آنکه آگاهی یافت گروهی در مدینه با حکومت علی(ع) مخالفند و اظهارات طلحه و زبیر نیز به وی رسیده بود، فهمید که طلحه و زبیر به خاطر اینکه از امارت محروماند، آرام نخواهند نشست. از این روی در صدد توطئه و تحریک مخالفان امام علی(ع) برآمد. وی در نامههایی که به طلحة بن عبیدالله، زبیر بن عوام، سعید بن عاص، عبدالله بن عامر بن کریز، ولید بن عقبه و یعلی بن مُنْیَه نوشت، آنها را بر مخالفت با علی و رسیدن به قدرت تحریک کرد.
در نامههایی که به طلحه و زبیر نوشته بود، پس از شمردن فضایل آنها، نوشت: «من برای تو و دوستت از مردم شام بیعت گرفتم و هر کدام که زودتر برای وحدت مردم و کسب قدرت قیام کند و به نزد ما بیاید، امام و پیشوا خواهد بود و بعد از او دیگری امام خواهد شد». تمام افراد مذکور به نامه معاویه پاسخ مثبت داده و از پیشنهاد معاویه مبنی بر درگیری با علی(ع) استقبال کردند به جز سعید بن عاص[۱۷۷].[۱۷۸]
اجازه خروج از مدینه برای عمره
چندی پس از خلافت امیرالمؤمنین(ع)، کسانی که با آن حضرت بیعت نکردند و گروه زیادی از بنی امیه از مدینه به مکه پناه بردند. طلحه و زبیر که آینده سیاسی خود را تاریک دیده و از امتیازات مالی دوران عثمان محروم شده بودند و با نقشه معاویه، بوی امامت و خلافت به مشام آنها خورده بود، تصمیم گرفتند که خود را به مکه رسانده و به دیگر مخالفان بپیوندند.
سخنان عایشه در دفاع از عثمان و مخالفت با علی در کنار خانه خدا آنان را در این تصمیم استوار ساخت. طلحه و زبیر قبل از حرکت به سوی مکه، محمد بن طلحه را نزد علی(ع) فرستاده و به او گفتند: علی را با عنوان امیرالمؤمنین مخاطب مساز، بلکه به او بگوی: «ای ابوالحسن رأی و نظر ما درباره تو متزلزل شده؛ ما کارها را برای تو آماده کردیم و خلافت را به تو واگذاشتیم و مردم را علیه عثمان تحریک کردیم، تا این که کشته شد. پس از آن مردم تو را برای خلافت نامزد کردند. ما نزد تو آمده و با سرعت با تو بیعت کردیم و گردنهای اعراب را برای تو خاضع ساختیم و مهاجران و انصار فرزندان ما را در بیعت تو داخل کردند. اما زمانی که عنان حکومت را به دست گرفتی در رأی و کشورداری مستبد شده و از نظرات ما استفاده نکردی و ما را همچون زنی که در خانه پدر، بیشوهر مانده از خود راندی و امور را به دست مالک اشتر و حکیم بن جبله و دیگر مردم بادیه و گروههای شهری واگذاردی».
وقتی که پیام آنها توسط محمد بن طلحه به امیرالمؤمنین(ع) رسید، حضرت فرمود: از آنها سؤال کن چه چیز آنها را راضی میکند؟ گفت: آنها میگویند یک نفر ما را بر کوفه و دیگری را بر بصره بگمار. حضرت فرمود: به خدا سوگند من از آنها اکنون که در مدینهاند مطمئن نیستم، چگونه مطمئن شوم زمانی که آن دو را به امارت عراقین (بصره و کوفه) بگمارم، برو و به آنها بگو: شما دو پیرمرد! از خدا و رسولش درباره امت او برحذر باشید و با غائله و فتنه به مسلمانان تجاوز مکنید در صورتی که شما سخن خداوند را شنیدهاید، که ﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾[۱۷۹].[۱۸۰]؛
حضرت در این سخن به آنان گوشزد میکند که در صدد فتنه بوده و برای کسب قدرت تلاش میکنند و کسی که چنین هدفی را تعقیب کند، باید بداند که از آخرت نیک بیبهره است. عده ی زیادی بودند که مؤمن مینمودند ؛ ولی زمانی که به خلافت و ریاست رسیدند، حب مقام و ریاست آنان را منحرف کرد. در آغاز با انگیزه خدمت به مردم مقامی را قبول کردند، ولی در نهایت به خاطر حفظ آن مقام و قدرتنمایی، در منجلاب فساد و ستم سقوط کردند.
سفیان بن خالد گوید: امام صادق(ع) فرمود: «از ریاست بپرهیز زیرا کسی آن را نخواست، جز اینکه هلاک شد»[۱۸۱] به حضرت عرض کردم: فدایت شوم پس ما نیز هلاک شدیم؛ زیرا هیچ یک از ما نیست که دوست نداشته باشد، نامش برده شود و مورد توجه قرار گیرد و مردم مسائل را از او دریافت کنند. حضرت فرمود: «آنگونه که تو فکر میکنی نیست ریاستطلبی به این معنی است که مردی را بدون حجت و برهان (و شایستگی) در مقامی منصوب کنی و در آنچه بگوید او را ا تصدیق نمایی و مردم را به شنیدن سخنش دعوت نمایی»[۱۸۲]؛
محمد بن طلحه بعد از دریافت پیام علی(ع) نزد طلحه و زبیر رفت و کلام حضرت را به آنان رساند. ولی نزد امیرالمؤمنین بازنگشت. چند روزی که از این واقعه گذشت آن دو نزد حضرت رفتند و برای انجام مراسم عمره اجازه خواستند تا به مکه بروند.
امیرالمؤمنین(ع) پس از این که آنها را سوگند داد که بیعت خود را نقض نکنند و میان مسلمانان اختلاف نیفکنند؛ و بعد از اتمام مراسم به مدینه بازگردند و آنها نیز قسم خورده و قول دادند، اجازه داد که از مدینه خارج شوند. پس از آنکه آنها از نزد علی(ع) خارج شدند، حضرت به اصحاب خود فرمود: به خدا قسم آنها اراده عمره ندارند. میخواهند فتنه و آشوب به پا کنند. ﴿فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا﴾[۱۸۳]. آنان بعد از این ملاقات به مکه رفته و آنچه خواستند انجام دادند[۱۸۴].[۱۸۵]
دلیل اجازه مسافرت مکه به طلحه و زبیر
در این جا سؤالی مطرح است که چرا امیرالمؤمنین(ع) با اینکه میدانست طلحه و زبیر قصد توطئه دارند، مانع آنها نشد و به آنان اجازه داد به مکه روند؟
حضرت به هنگام پذیرش درخواست آن دو از آنان بیعت گرفت. او شخصیتی نبود که افراد را بدون ارتکاب جرم مجازات و کیفر کند؛ به علاوه اگر حضرت آنان را بازداشت میکرد، مورد اعتراض مردم واقع میشد؛ چون طلحه و زبیر دارای موقعیت اجتماعی بودند و کسی باور نمیکرد که در صدد توطئه باشند و آنان که علی(ع) را به استبداد رأی متهم کرده بودند به ستمگری و ظلم نیز متهم میکردند. امیرالمؤمنین(ع) در ملاقاتی که با ابن عباس - بعد از آخرین ملاقات طلحه و زبیر با آن حضرت - داشت، به علت اجازه خروج آنان اشاره میکند. شیخ مفید در کتاب جمل مینویسد: طلحه و زبیر پس از ترک امیرالمؤمنین(ع) به ابن عباس برخوردند. ابن عباس به آن دو گفت: امیرالمؤمنین به شما اجازه خروج داد؟ گفتند: آری. سپس ابن عباس به دیدار امیرالمؤمنین(ع) آمد. حضرت فرمود: «آنها اجازه رفتن به عمره خواستند و من بعد از این که از آنان با سوگند ضمانت گرفتم که حیله ننمایند و بیعت خود را نشکنند و فساد ننمایند، به آنها اجازه دادم. به خدا سوگند! ای فرزند عباس من میدانم که آن دو قصدی جز فتنه ندارند. من آنها را میبینم که برای جنگ با من به مکه میروند؛ زیرا یعلی بن مُنْیَه (کارگزار عثمان در یمن) خائن فاجر، اموال عراق و فارس را برده که در این راه مصرف کند و به زودی این دو مرد، علیه حکومت من دست به فساد خواهند زد و خون شیعیان و یاران مرا خواهند ریخت». ابن عباس با تعجب گفت: ای امیرالمؤمنین اگر این مسائل نزد شما معلوم بود، چرا به آنها اجازه دادی؟ و چرا آنها را زندانی نکردی و با آهن آن دو را نبستی؟ تا مسلمانان را از شرّ آنها حفظ کنی!
حضرت در جواب ابن عباس فرمود:ای پسر عباس! آیا به من پیشنهاد میکنی که آغازگر ستم و بدی باشم، پیش از آنکه نیکی کنم و با گمان و تهمت عقوبت کنم و یا به جرمی پیش از آنکه جامه عمل بپوشد کسی را فرو گیرم؟ نه! سوگند به خدا که هرگز از پیمانی که خداوند برای حکومت و عدالت از من گرفته است، عدول نمیکنم و آغازگر جدایی نخواهم شد. ای پسر عباس! من به آن دو اجازه دادم و میدانم چه کاری از آن دو سرخواهد زد؛ ولی از خداوند بر ضد آنان یاری میطلبم و سوگند به خدا که هر دو کشته میشوند و گمان ایشان باطل خواهد بود. آنان به آرزوی خود نخواهند رسید و خداوند آن دو را به ظلم و ستم و پیمان شکنی و فسادی که نسبت به من میکنند، مؤاخذه خواهد کرد.[۱۸۶]؛
بنابراین از نظر علی(ع) مجازات آنان قبل از عمل صحیح نبود و از نظر سیاسی نیز منطقی نمینمود نبود؛ زیرا کسانی که علی(ع) را متهم به قتل عثمان کردهاند - با اینکه خود اقرار دارند که در آن شرکت نداشته - با دستگیری طلحه و زبیر بیشتر میتوانستند مردم را علیه حضرت بشورانند. این در حالی بود که عایشه در مکه علی را متهم کرده بود و معاویه در شام پیراهن عثمان را به منبر آویخته و علی(ع) را متهم میکرد[۱۸۷].[۱۸۸]
آگاهی عایشه از بیعت مردم با علی(ع)
عایشه از مخالفان سرسخت امیرالمؤمنین(ع) بود. شیخ مفید انگیزههای گوناگونی در مخالفت عایشه با علی(ع) نقل میکند که ریشه همه آنها به موقعیت حضرت و همسرش نزد رسول خدا(ص) باز میگردد[۱۸۹].
عایشه خود میگفت: «همواره بین من و علی دوری و نفرتی که میان زن و خویشاوندان شوهرش وجود دارد، وجود داشت»[۱۹۰].
از این روی عایشه به مدینه بازنگشت وی پس از اتمام مراسم حج، مکه را به قصد مدینه ترک کرد و چون به «سَرَف» رسید، مردی از بنی لیث را (که از خویشاوندان مادری او بود) به نام عبید بن ابیسلمه مشهور به ابن ام کلاب دید. عایشه گفت: چه خبر؟ پاسخ داد: عثمان کشته شد (عایشه با شنیدن این سخن خوشحال شد) و مردم به اتفاق با علی(ع) بیعت کردند. عایشه ناراحت شد و گفت: ای کاش آسمان بر زمین فرود آید اگر کار خلافت به نفع علی خاتمه یابد. سپس گفت: مرا به مکه برگردانید. او را به مکه بازگرداندند، در حالی که میگفت به خدا عثمان مظلوم کشته شده. به خدا من به خونخواهی او قیام خواهم کرد. آن مرد گفت: چرا؟ مگر نخستین کسی که با عثمان مخالفت و ستیز کرد تو نبودی! تو همیشه میگفتی نَعْثَل را بکشید او کافر شده! عایشه گفت: مردم از او خواستند تا توبه کند و او نیز توبه کرد. اما بعد از توبه او را کشتند. من گفتم و آنها گفتند و گفته آخر من بهتر از اول است. ابن ام کلاب بعد از شنیدن سخنان عایشه در اشعاری گفت:
| فَمِنْكِ الْبَدَاءُ وَمِنْكِ الْغِيَرْ | وَمِنْكِ الرِّيَاحُ وَمِنْكِ الْمَطَرْ | |
| وَأَنْتِ أَمَرْتِ بِقَتْلِ الإِمَامِ | وَقُلْتِ لَنَا إِنَّهُ قَدْ كَفَرْ | |
| فَهَبْنَا أَطَعْنَاكِ فِي قَتْلِهِ | وَقَاتِلُهُ عِنْدَنَا مَنْ أَمَرْ | |
| وَلَمْ يَسْقُطِ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِنَا | وَلَمْ تنكف شَمْسُنَا وَالْقَمَرْ | |
| وَقَدْ بَايَعَ النَّاسُ ذَا تَدَرّإٍ | يُزِيلُ الشَّبَا وَيُقِيمُ الصَّعَرْ | |
| وَيَلْبَسُ لِلْحَرْبِ أَثْوَابَهَا | وَمَا مَنْ وَفَى مِثْلَ مَنْ قَدْ غَدَرْ[۱۹۱] |
- از تو ای عایشه مخالفت آغاز شد و از تو تغییر وضع پیش آمد. باد و باران و طوفان، انقلاب از توست. تو دستور قتل پیشوا را دادی و تو گفتی که او کافر شده است. چنین بدان که ما، در کشتن او از تو اطاعت کرده باشیم، بنابراین قاتل او نزد ما کسی است که فرمان قتل را صادر کرده است. چیزی اتفاق نیفتاده، نه سقف بر سر ما فرود آمده و نه آفتاب و مهتاب گرفته است. مردم با بزرگواری بیعت کردهاند که خطر و بدی را زایل میکند. او برای جنگ جامه و زره میپوشد. آری هرگز شخص با وفا و پاک، مانند خائن و غدّار نیست».
ابن ام کلاب در اشعارش به مخالفتهای عایشه با عثمان اشاره دارد که دو مورد آن را ذکر میکنیم:
- در سال سی و دوم هجری عایشه از عثمان، میراث خود را از اموال پیامبر طلب کرد. عثمان گفت: آیا تو و حفصه و مالک بن اوس شهادت ندادهاید که پیغمبر فرمود: «ما پیامبران چیزی به ارث نمیگذاریم» و با همین روایت، حق فاطمه زهرا(س) دختر پیغمبر را از میان بردید؟ حال مطالبه ارث او را مینمایی! عایشه از سخنان عثمان بر آشفت و بسیار سخنهای زشت نثار عثمان کرد. عثمان بالای منبر رفت و گفت: آن زن دشمن خداست او و رفیقش حفصه همانند زن نوح و لوطاند و آیهای از قرآن را در شأن آن دو خواند[۱۹۲]. عایشه از شنیدن سخنان عثمان برآشفت و گفت رسول خدا(ص) تو را تشبیه به نعثل یهود کرده (پیر مردی با ریش بلند) و فریاد زد: «نعثل را بکشید خدا او را بکشد»[۱۹۳]؛
- برخی نیز نوشتهاند که عثمان از پرداخت آن مبلغی که ابوبکر و عمر برای او از بیت المال مقرر کرده بودند، مضایقه میکرد. از این رو عایشه مردم را علیه عثمان تحریک میکرد و میگفت: ای عثمان تو بیتالمال را به خود اختصاص دادهای و امت پیامبر را در سختی قرار داده و خویشان خود را در مال مسلمانان صاحب اختیار گرداندهای و هر یک را به امارت منطقهای گماشتهای. خداوند تو را از آسمان بیبهره کند و از زمین بینصیب گرداند و میگفت: هنوز پیراهن مصطفی کهنه نشده است، ولی عثمان شریعت او را کهنه ساخته. ای مردم بکشید این پیر کفتار را که خداوند این پیر کفتار را زنده نگذارد[۱۹۴].
شیخ مفید نمونههای متعددی از اعتراضات عایشه علیه عثمان را ذکر کرده است[۱۹۵].
عایشه در حالی از عثماندفاع میکند که قبل از حج مروان از او خواست عثمان را یاری کند؛ اما او نپذیرفت[۱۹۶].[۱۹۷]
عایشه در مکه
عایشه در مسیر مکه به مدینه وقتی که فهمید علی(ع) به خلافت رسیده است، به مکه بازگشت و به حجر اسماعیل پناه برد و چون مردم گرد او جمع شدند، گفت: شورشیانی که از شهرها و کشتزارها جمع شده بودند، بر این مرد مظلوم (عثمان) هجوم آورده، او را کشتند. ایراد آنها بر عثمان این است که چرا جوانان خردسال را به کار گماشته، حال آنکه قبل از او نیز دیگران (ابوبکر و عمر) جوانان را به کار گماشته بودند. دیگر بهانه آنان این بود که بعضی از مناطق را قُرُق کرده است و این نیز سابقه داشت و جز آن صلاح نبود. در عین حال عثمان از آنها پیروی کرد و برای اینکه آنان اصلاح شوند، دست از آن کارها برداشت، ولی چون حجت و عذری نیافتند، به جنبش آمدند و ستم آغاز کردند و خون حرام را در ماه حرام و در حرم مدینه ریختند و اموال حرام را تصرف کردند. به خدا سوگند که یک انگشت عثمان از یک فرد مانند آنان بهتر است. به خدا سوگند اگر چیزهایی که به دستاویز آن عثمان را کشتند، گناه بود از آن پاک شد چنان که طلا از آلودگی پاک میشود.
عبدالله بن عمرو حضرمی که از سوی عثمان استاندار مکه بود، گفت: من نخستین خونخواه عثمانم. او نخستین داوطلب بود و بنی امیه که از مدینه به مکه گریخته بودند، از او پیروی کردند. عبدالله بن عامر نیز از بصره با اموال زیادی آمد و یعلی بن منیه نیز از یمن با ششصد شتر و ششصد هزار درهم، در بطحا اردو زد و شتران خود را خواباند.
در این هنگام طلحه و زبیر هم از مدینه رسیدند و عایشه را دیدند. عایشه به آن دو گفت: چه خبر دارید؟ گفتند: از دست غوغا و اعراب بَدوی از مدینه گریختیم و از قومی جدا شدیم که سرگردان بودند، نه حقی میشناختند و نه از باطلی روگردان بودند و نه میتوانستند از خود دفاع کنند[۱۹۸].
بنابر نقل مفید عبدالله بن ابی ربیعه که از سوی عثمان کارگزار صنعا بود به مکه آمد در حالی که رانش شکسته بود. وی در هنگام محاصره عثمان، شتابان برای یاری دادن او حرکت کرد. در مسیر راه اسب تیز رو صفوان بن امیه به قاطر عبدالله تنه زد و او به زمین افتاد و استخوان رانش شکست. چون میان راه از کشته شدن عثمان آگاه شد، به مکه آمد و وقتی که دید عایشه مردم را برای خونخواهی عثمان فرا میخواند، دستور داد برای او تختی فراهم آورند و در مسجدالحرام نهند. چون او را بر آن تخت نهادند، گفت: هر کس برای خونخواهی عثمان بیرون برود من وسایل حرکتش را فراهم میسازم. بدین ترتیب گروه بسیاری را آماده ساخت ولی خود به سبب شکستگی رانش نتوانست با آنان حرکت کند[۱۹۹].
بنابر نقل مفید، یعلی بن منیه که کارگزار عثمان بر «جَنَد»[۲۰۰] بود، آن سال به حج آمده بود؛ و چون سخن عبدالله بن ابی ربیعه را شنید، گفت: هر کس به قصد خونخواهی عثمان بیرون رَوَد من نیز وسایل او را فراهم سازم. وی با ده هزار دیناری که از یمن آورده بود، چهارصد شتر خرید و مردان را بر آن سوار میکرد. وقتی که حضرت از خبر عبدالله بن ابی ربیعه و یعلی که در راه شوراندن مردم اموالی را خرج کردهاند، آگاه شد، فرمود: به خدا سوگند: اگر به آن دو دست یابم، اموال آنان را در راه خدا خرج خواهم کرد. سپس فرمود: به من خبر رسیده که یعلی ده هزار دینار برای جنگ با من پرداخته است. از کجا ده هزار دینار داشته است؟ از اموال یمن سوء استفاده کرده و آورده است. اگر او را بیابم، نسبت به آن چه اقرار کرده او را بازخواست خواهم کرد. روز جنگ جمل به محض اینکه مردم پراکنده شدند، یعلی گریخت. عایشه چون اجتماع مخالفان علی(ع) را در مکه دید و متوجه شد که آنان با علی(ع) سرستیز دارند و از او در جنگ با علی(ع) پیروی میکنند، برای خروج آماده شد و همه روز منادی او ندا میداد که مردم برای خروج آماده شوند[۲۰۱].
بنابر نقل تاریخ یعقوبی، بیشترین تحریک علیه عثمان از جانب طلحه و زبیر و عایشه بود[۲۰۲]. ولی آنان به خاطر مخالفت با علی(ع)، خونخواهی عثمان را مطرح کردند.[۲۰۳]
انگیزه مخالفت ناکثین با علی(ع)
ابن طقطقی مهمترین علت و انگیزه ناکثین را در مخالفت با علی، عدالت وی میداند که آنان نتوانستند روشی را که وی در پیش گرفته، تحمل کنند و درباره علت جنگ جمل مینویسد: «امیر المؤمنین(ع) پس از خلافت، با روش حق با مردم رفتار میکرد و در راه خدا به هیچ چیز نمیاندیشید و کلیه کارهایش برای خدا و در راه خدا بود و حق کسی را پایمال نمیکرد و جز با حق و عدل نمیداد و نمیگرفت. تا جایی که عقیل برادر تنی وی چیزی از بیت المال از او خواهش کرد که حق نداشت، امیرالمؤمنین از دادن آن امتناع ورزید. همچنین علی(ع) به دو فرزندش حسن و حسین(ع) چیزی بیش از حقشان نمیداد. پس باید به مقام چنین شخصی که با برادر و فرزندانش این گونه رفتار میکرد، درست پی برد و چون علی(ع) چنین روشی را در پیش گرفت رفتارش بر افرادی چند ناگوار آمد؛ به گونهای که نمیتوانستند وجود او را تحمل کنند. از آن جمله طلحه و زبیر بودند که پس از آنکه با حضرت بیعت کردند به مکه رهسپار شدند.
طلحه و زبیر با عایشه قرار گذاشتند که عدم رضایت خویش را از خلافت حضرت آشکار کنند و به خونخواهی عثمان برخیزند. اینان علی را متهم ساختند که مردم را بر عثمان شورانیده، به کشتن وی تشجیع کرده است. در صورتی که علی(ع) بیش از هر کسی درباره عثمان مساعدت کرد و از او دفاع نمود و عثمان نیز پیوسته برای دفع مردم به امام علی پناهنده میشد و او نیز با خیرخواهی هر چه تمامتر از عثماندفاع میکرد. در پایان کار نیز هنگامی که عثمان در محاصره قرار گرفت، امام علی فرزندش حسن(ع) را به یاری او فرستاد. حسن نیز در راه عثمان جانبازی کرد تا جایی که عثمان از وی خواست دست از جنگ بدارد و او را در این باره سوگند داد. ولی حسن همچنان در یاری عثمان فداکاری میکرد. اما طلحه خود از مؤثرترین افرادی بود که همواره به قتل عثمان کمک میکرد و این مطلبی است که همه تواریخ گواه آن است»[۲۰۴].[۲۰۵]
انتخاب بصره
عایشه با سخنرانیهایی که علیه علی(ع) و در خونخواهی عثمان ایراد کرد، توانست جمع زیادی از ورشکستههای سیاسی و گروهی از بنی امیه را جذب کند. وی در جمع آنان گفت: بپاخیزید و بر ضد این شورشیان چارهای بیندیشید. گفتند ما به شام میرویم. ابن عامر گفت: معاویه بر آنجا مسلط است؛ به بصره رویم که مرا آنجا دست پروردگانی است و مردم آنجا نیز، دل با طلحه دارند. به وی گفتند: خدا تو را زشت بدارد که نه صلح جویی و نه جنگ آور. اگر چنین است چرا خود در بصره نماندی که همچون معاویه باشی و بر آن شهر تسلط داشته باشی که در آن صورت ما به کوفه میرفتیم و همه راهها را بر این جماعت میبستیم؟ اما او پاسخ قابل قبولی نداشت.
آنان سرانجام تصمیم گرفتند به بصره روند از این رو به عایشه گفتند: «اگر مردم بصره بخواهند در مورد بیعت علی(ع) که برگردن آنهاست، با ما احتجاج کند، همان طوری که اهل مکه را شوراندی ایشان را هم خواهی شوراند. اگر خداوند کار را برای ما اصلاح فرمود، همانی است که میخواهیم و در غیر آن صورت، به اندازه تاب و توان خود دفاع میکنیم تا خداوند چه خواهد». عایشه این پیشنهاد را پذیرفت.
طلحه و زبیر، عبدالله بن عمر[۲۰۶] را نیز دعوت کردند که همراه آنها برود، ولی او نپذیرفت و گفت: من مردی از اهلمدینهام؛ هر کار که ایشان انجام دهند، من نیز انجام میدهم.
همسران رسول خدا(ص) که در مراسم حج شرکت کرده بودند، همراه عایشه بودند و همگی قصد بازگشتن به مدینه داشتند و چون عایشه تصمیم گرفت به بصره رود، آنها او را رها کردند. حفصه دختر عمر نخست موافقت کرد که همراه عایشه باشد، ولی برادرش عبدالله بن عمر او را از این کار منع کرد[۲۰۷].[۲۰۸]
گفتوگوی ام سلمه و عایشه
عایشه برای اینکه تنها نباشد و بتواند جمعیت بیشتری گرد خود جمع آورد، نزد ام سلمه همسر گرامی رسول خدا(ص) رفت و به وی گفت: تو بزرگ مادران مؤمنانی. مردم از عثمان خواستند که توبه کند او نیز توبه کرد، ولی او را کشتند. عبدالله بن عامر به من خبر داده که صدهزار مرد شمشیر زن در بصره آماده جنگ هستند. با ما بیا تا جلو خونریزی را گرفته و بین دو گروه صلح برقرار کنیم.
ام سلمه گفت: تو به خونخواهی عثمان قیام کردی، در حالی که یکی از مخالفان سرسخت وی بودی. تو را چه و خون عثمان! عثمان مردی از عبدمناف و تو از بنی تیم بن مرّه هستی. آیا علیه علی(ع) پسر عموی پیامبر که مهاجر و انصار با او بیعت کردهاند، قیام میکنی؟ آنگاه ام سلمه به ذکر فضایل علی(ع) پرداخت و گفت: ای عایشه تو از پیامبر شنیدی که فرمود: «علی خلیفه من بر شماست در زمان حیاتم و در زمان مرگم پس هر کس با او مخالفت کند با من مخالفت کرده است»[۲۰۹] آیا به این سخن پیامبر گواهی میدهی؟ گفت: آری. ام سلمه گفت: ای عایشه از خدا بترس و برحذر باش از آنچه خدا و رسولش تو را از آن برحذر داشتهاند و زنی مباش که سگهای حوأب بر او پارس کنند. ای عایشه طلحه و زبیر تو را مغرور نکنند. آنان تو را از خدا بینیاز نسازند. عایشه که از ملاقات خود با ام سلمه نتیجهای نگرفت، از او دور شد و آهنگ بصره کرد.
گفتوگوی بین ام سلمه و عایشه به طُرق مختلف و در کتابهای گوناگون نقل شده است[۲۱۰]. ابن قتیبه مینویسد: ام سلمه هنگامی که در مدینه بود، اطلاع یافت عایشه قصد حرکت به جانب بصره را دارد. از این روی در نامهای که به او نوشت عایشه را از این کار منع کرد و عمل وی را بر خلاف قرآن و سنت دانست. ولی عایشه کار خود را توجیه کرده و در نامهای به وی پاسخ داد[۲۱۱].
آنچه را که ابن قتیبه به عنوان نامه ذکر کرده، ناسخ التواریخ به عنوان سخنرانی ام سلمه بعد از پایان مذاکرات آورده است و در آخر پاسخ عایشه را نیز آورده و به نظر میرسد که نقل ناسخ التواریخ[۲۱۲] در این جا صحیح باشد؛ زیرا ام سلمه هنوز در مکه بود و این شهر را ترک نکرده بود و برای اینکه علی(ع) را در جریان مسائل مکه قرار دهد، نامهای به آن حضرت نوشت بدین مضمون که طلحه و زبیر و عایشه قصد رفتن به بصره را دارند و نامه را توسط فرزند خود عمر بن ابی سلمه نزد علی(ع) فرستاد [۲۱۳].
شخصیت دیگری که خبر خروج طلحه و زبیر و عایشه را به سوی بصره به آگاه علی(ع) رساند، ام الفضل دختر حارث، مادر عبدالله بن عباس بود. او نامه خود را به مردی از جُهَیْنه به نام «ظفر»، داد که دارای درایت و زبانی گویا بود، و به او صد دینار داد و خواست تا به سرعت نامه را به علی برساند و مخارج سفر وی را پذیرفت[۲۱۴]. این دو زن فداکار این چنین پایداری خود را در دفاع از حکومت حق علی(ع) به اثبات رساندند.[۲۱۵]
حرکت ناکثین به طرف بصره
با امکاناتی که از سوی کارگزاران عثمان فراهم شد، طلحه و زبیر همراه عایشه آماده حرکت به سوی بصره شدند. منادی عایشه ندا در داد که مادر مؤمنان و طلحه و زبیر آهنگ بصره دارند. هر کسی میخواهد اسلام را عزت دهد و با منحرفان از دین جنگ کند و انتقام خون عثمان را بگیرد و مرکب و لوازم ندارد بیاید، آنان ششصد نفر را بر ششصد شتر سوار کردند و در مجموع هزار نفر شدند. (برخی نیز گفتهاند نهصد نفر بودند) همگی از اهل مکه و مدینه و چون حرکت کردند، مردم دیگری هم به ایشان پیوستند و جمع آنها به سه هزار نفر رسید. یعلی بن منیه به زبیر چهارصد هزار درهم و برای هفتاد نفر از قریشیان مرکب فراهم ساخت و به عایشه هم شتر نری که نامش عسکر بود داد. گفتهاند آن را به دویست دینار خرید.
چون عایشه از مکه بیرون آمد مروان بن حکم به هنگام نماز اذان گفت و آمد کنار طلحه و زبیر ایستاد و گفت نام کدام یک از شما را به عنوان امیر و پیشنماز بگویم؟
عبدالله بن زبیر گفت: نام پدرم را و محمد بن طلحه گفت: نام پدر مرا ذکر کن. اختلاف شدیدی بر سر پیشنمازی بین طلحه و زبیر بروز کرد. عایشه کسی نزد مروان فرستاد و گفت: میخواهی ما را به تفرقه و پراکندگی واداری. خواهرزاده من عبدالله بن زبیر با مردم نماز خواهد گزارد. برخی نیز گویند عبدالرحمن بن عتاب اُسیّد تا هنگامی که کشته شد بر این کار مأمور بود و پیشنمازی میکرد[۲۱۶].
کسانی که از حکومت علی(ع) ناراضی بودند زمانی که از مخالفت عایشه آگاه شدند به سرعت خود را به مکه رسانده و از خونخواهان عثمان حمایت کردند؛ از جمله اینها مروان بن حکم، سعید بن عاص ، عبدالرحمان بن عتاب بن اسید و مغیرة بن شعبه بودند. مغیره از کسانی بود که مردم را بر خونخواهی عثمان تحریص و آنان را به قیام دعوت میکرد و بعد خود راه طائف را در پیش گرفت و از هر دو گروه جدا شد[۲۱۷]. مغیره به خاطر کنارهگیریاش از صحنههای سیاسی و به انتظار فرصت نشستن به ذکاوت و هوشمندی شهرت یافت. او جزو مخالفان علی(ع) بود و به مکه آمد و مردم را برای شرکت در جمع شورشیان تشویق میکرد؛ ولی در جمع آنها برای خود موقعیت مناسبی نمیدید و با ترکیبی که رهبران شورشی داشتند، موفقیت آنان برای وی مورد تردید بود. حرکت به سوی بصره برای مغیره نیز خوشایند نبود؛ زیرا وی به خاطر کار خلافی که در هنگام حکومت بر بصره انجام داده بود، از کار برکنار شد و در نتیجه آینده خوبی را در بصره برای خود نمیدید. از این روی راه طائف را پیش گرفت و زمانی که بسر بن ارطات به طائف یورش برد، از او استقبال کرد و با به حکومت رسیدن معاویه حاکم کوفه گردید[۲۱۸].
عبدالرحمان بن عتاب نیز که در این واقعه موقعیت مناسبی به دست آورده و بر اثر اختلاف طلحه و زبیر پیشنماز جمع شده بود، تا آخر راه با ناکثین بود و در جنگ جمل کشته شد.
مروان از شخصیتهایی بود که مدتی مشاور عثمان و از خواص او به شمار میرفت. وی میدانست که عایشه، طلحه و زبیر مردم را علیه عثمان تحریک کردهاند. او به خوبی به یاد داشت که از عایشه برای نجات عثمان کمک خواست، ولی از جانب شورشیان خطری متوجه او نبود وی در پی فرصت بود که کینه خود را ابراز کند. در هنگام برپایی نماز در صدد ایجاد تفرقه بین طلحه و زبیر برآمد و خود گفته است که در هنگام جنگ جمل طلحه را با تیر زده است[۲۱۹].
در این میان سعید بن عاص که همراه آنان حرکت کرده بود، در صداقت این گروه و موفقیتشان دچار تردید شد. به این جهت زمانی که ناکثین در مسیر خود به طرف بصره به ذات عِرْق (دو منزلی مکه) رسیدند، به دیدار مروان و یارانش رفت و به آنها گفت: کجا میروید و این قاتلان عثمان را بر روی شتران به دنبال خود راه انداختهاید؟ (منظور وی از قاتلان عثمان؛ طلحه، زبیر و عایشه بود) و اضافه کرد: اینها را بکشید و به خانههای خود برگردید. مروان و همراهانش در پاسخ سعید بن عاص گفتند: اکنون به راه خود ادامه میدهیم، شاید بتوانیم قاتلان عثمان را بکشیم.
سعید بن عاص آنگاه به دیدار طلحه و زبیر شتافت و با آنها خلوت کرد و گفت: به من راست بگویید اگر پیروز شوید چه کسی را به امارت بر میگزینید؟ گفتند: هر کدام را که مردم انتخاب کنند. او گفت: شما که به خونخواهی عثمان بیرون آمدهاید خلافت و امارت را در فرزندان عثمان قرار دهید. آنها گفتند: ما حاضر نیستیم، پیرمردان مهاجر را رها کنیم و امارت را به پسران ایشان بدهیم. وی گفت: آری من هم میکوشم خلافت را از فرزندان عبدمناف بیرون آورم. سپس از جمع آنان جدا شد و به مکه بازگشت. عبدالله بن خالد بن اسید نیز بازگشت. مغیرة بن شعبه نیز گفت: نظر صحیح همان است که سعید گفته، هر کس از ثقیف است باز گردد[۲۲۰].
شورشیان حرکت کردند، «آبان» و «ولید» پسران عثمان نیز با آنان بودند. راهنمای ایشان مردی بود از قبیله عُرَیْنَه. وی همان کسی است که شتر عایشه را از او خریدند. مرد عُرَنی گوید: چون به ناحیه حَوْأَبْ رسیدیم و کنار آب آن ایستادیم، سگهای آنجا پارس کردند و به سوی ما خیز برداشتند. پرسیدند نام این آبگاه چیست؟ گفتم: حَوْأب. ناگاه عایشه فریاد کشید و ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾[۲۲۱] بر زبان آورد و گفت: بدون شک من همانم که شنیدم پیامبر(ص) میفرمود: «گویا یکی از شماست که سگهای حوأب بر او پارس میکنند بر حذر باش ای حمیراء (عایشه) که تو آن باشی!»[۲۲۲] آنگاه بر دست شتر خود کوفت و آن را به زانو درآورد و گفت مرا برگردانید که من همانم[۲۲۳].
از ابن عباس نیز نقل شده که رسول خدا(ص) روزی به زنانش که جمع شده بودند فرمود: «ای کاش میدانستم سگهای حوأب بر کدام یک از شما همسرانم که صاحب شتر پُرمویی است پارس میکنند. در راست و چپ او عده زیادی کشته میشوند و تمام آنها در آتش هستند و عده کمی بعدها نجات پیدا میکنند»[۲۲۴].
این حدیث را علامه امینی با عبارات مختلف و از منابع گوناگون اهل سنت نقل کرده است[۲۲۵].
باری طلحه و زبیر با شنیدن این سخنان دچار مشکل شدند و گفتند این جا حوأب نیست. دروغ میگوید کسی که خیال میکند اینجا حوأب است، سپس پنجاه نفر از مردم آنجا آوردند و شهادت دادند که اینجا آب حوأب نیست و این اولین گواهی دروغ دسته جمعی بود که در اسلام اتفاق افتاد[۲۲۶]. خوارزمی گواهان دروغ را هفتاد تن ذکر کرده است[۲۲۷].
این وضعیت که پیش آمد ناچار یک شبانه روز توقف کردند و عایشه بعد از شهادت گواهان نیز مردد بود. از این روی به وی گفتند: در صدد فرار برآیید و بگریزید که علی(ع) هم اکنون خواهد رسید، عایشه و قوم به سوی بصره حرکت کردند[۲۲۸]. طلحه و زبیر برای این که زمینه ورود به بصره را آماده کنند، از عبدالله بن عامر خواستند که بزرگان بصره را معرفی کرده تا موافقت آنها را جلب کنند. عبدالله گفت: آنها سه نفر هستند؛ کعب بن سُوَر، منذر بن ربیعه در قبیله ربیعه و احنف بن قیس در مُضَر که همه مورد احتراماند. طلحه و زبیر برای هر یک از آنها نامهای جداگانه نوشته و آنها را به خونخواهی عثمان دعوت کردند، ولی آنها پاسخ منفی به درخواست ناکثین دادند و این باعث ناراحتی و غضب آنها گردید.
کعب بن سور که در قبل از طرف عمر بن خطاب، قاضی بصره بود در جواب آنها نوشت: «اگر عثمان ظالم کشته شده نه شما و نه او حقی ندارید و اگر مظلوم کشته شده پس غیر شما دو نفر، افرادی سزاوارترند به خونخواهی او و اگر کار بر کسانی که حاضر بودند مشکل است، بر کسانی که غایب بودند مشکلتر است»[۲۲۹]. ولی کعب بعد به ناکثین پیوست و در جنگ جمل در کنار شتر عایشه، کشته شد[۲۳۰]. احنف نیز در جنگ جمل از علی(ع) حمایت نکرد، ولی نگذاشت قومش به طلحه و زبیر بپیوندند[۲۳۱].[۲۳۲]
سخنان امیرالمؤمنین(ع) درباره ناکثین
امیرالمؤمنین(ع) با اطلاعاتی که به دست آورد، متوجه شد که شورشیان قصد بصره را دارند. بنابراین در صدد برآمد که آنها را تعقیب و از رسیدن آنان به بصره جلوگیری کند.
برخی به آن حضرت پیشنهاد کردند که طلحه و زبیر را تعقیب نکند. حضرت این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود که فریب آنها را نخواهد خورد و منتظر فتنه انگیزی و فساد آنها نخواهد ماند:
۱. «به خدا سوگند همچون کفتار نیستم که با ضربات آرام (شکارچی) بر در لانهاش به خواب خوش فرو رود، آنگاه صیاد کمین گرفته، بر او بتازد و او را صید کند. من پیوسته با دستیاری آنکه روی به حق دارد، آنان را که از حق روی برگرداندهاند به شمشیر میزنم و به کمک آنکه شنوای حق و پیرو آن است، سرکش ناباور را میرانم. به خدا سوگند از آن هنگام که خدا پیامبر خویش را قبض روح کرد تا امروز پیوسته مرا از حقم باز داشتهاند و دیگری را در آن حق بر من مقدم داشتهاند»[۲۳۳].
علی(ع) حرکت این گروه را ادامه همان سیاستی میدانست که بعد از پیامبر، وی را از خلافت که حق مسلمش بود محروم کردند. وی به این نکته مهم اشاره میکند که رهبر جامعه اسلامی نباید اجازه دهد افراد فاسد، جامعه را دچار اختلاف کرده و موجبات تضعیف حکومت را فراهم سازند. رهبر باید با افراد معتقد و با ایمان به جنگ مخالفان بیایمان رفته و آنها را سرکوب کند. سید رضی قسمتهایی از سخنان حضرت را در رد نظرات و ادعاهای ناکثین در خونخواهی عثمان نقل کرده است. به نظر میرسد که خطبه دهم و خطبه بیست و دوم[۲۳۴] و خطبه ۱۳۷ نهج البلاغه قسمتهایی از یک خطبه بوده که به روایات مختلف نقل شده است و مرحوم سید در هر مورد بخشی از آن را انتخاب کرده و آنچه مربوط به ادعای آنان در خونخواهی عثمان از علی(ع) است در خطبه ۲۲ و ۱۳۷ آمده است. ما بخشی از آغاز خطبه ۱۳۷ را در این جا نقل میکنیم:
٢. به خدا سوگند (طلحه و زبیر) از نسبت دادن هیچ منکری به من خودداری نکردند و میان من و خود انصاف را رعایت نکردند. آنان حقی میطلبند که خود آن را ترک کردند و خونخواهی خونی میکنند که خود آن را ریختند. پس من اگر در ریختن خون او عثمان شریک آنان بودم، آنان نیز در آن خون نصیبی دارند و اگر بدون من در آن خون دست داشتهاند، از هیچ کس جز آنان، خون خواهی نباید کرد. نخستین دادگری آنان باید این باشد که درباره خود عادلانه حکم صادر کنند. بینایی من با من است، نه امری را به دیگران وارونه جلوه دادهام نه دیگران به من. آنان گروهی هستند سرکش و ستمکار چون لای تیره (فتنه انگیز) و زهر عَقْرب (جرّار و کینه جو) و در شبههای چون شب تیره گرفتار؛ در حالی که حقیقت امر روشن است و باطل از بیخ، در کشتگاه خود کنده و زبانش از برانگیختن شر بریده شده است.
به خدا سوگند برای آنان آبگیری پر کنم که کشنده آب آن من باشم که نه سیراب از آن باز گردند و نه از هیچ گودالی جرعهای بنوشند.
منظور حضرت از قسمت اول این است اگر آنان معتقد بودند که علی(ع) در کشتن عثمان شرکت داشته نمیباید با وی بیعت میکردند و حکومت او را به رسمیت بشناسند. امیرالمؤمنین(ع) در ادامه خطبه، به استقبال مردم برای بیعت اشاره میکند تا مردم بدانند که اتهام شرکت در خون عثمان نسبت به کسی که در پی کسب قدرت نبوده امری است بیاساس و تنها طالبان قدرت هستند که سعی میکنند با از بین بردن موانع و نیروهای رقیب به حکومتدست یابند[۲۳۵]
۳. زمانی که حضرت از تهدید طلحه به جنگ، آگاه شد، در خطبهای پاسخ قاطعی به آن داد و موضع وی را نسبت به کشته شدن عثمان چنین معرفی کرد: «تاکنون به جنگ تهدید نمیشدم و از ضربت شمشیر مرا به هراس نمیانداختند، در حالی که به وعده پروردگارم به فتح و پیروزی مطمئن هستم.
به خدا سوگند طلحه به خونخواهی عثمان شتاب نکرد جز آنکه ترسید خون او را از وی مطالبه کنند. چه، به او گمان خون ریختن میبردند و در قوم هیچ کس از او حریصتر نبود، پس، بر آن شد تا با گردآوری سپاهی به عنوان خونخواهی، امر را مشتبه سازد و ایجاد شک نماید.
به خدا سوگند، او درباره عثمان هیچ یک از این سه کار را انجام نداد:
- اگر فرزند عفان - چنانکه او میپنداشت - ستمگر بود، سزاوار بود کشندگان او را یاری دهد و یاری کنندگان او را براند.
- اگر او مظلوم بود شایسته بود که مردم را از کشتن او باز دارد و عذر او را برای مردم بیان کند.
- اگر در این دو شک داشت، سزاوار بود که گوشه گزیند و از قاتل و یاور او دوری گیرد و او و مردم را به خود واگذارد. اما او هیچ یک از این سه کار را نکرد و به کاری دست زد که معلوم نیست از چه مقوله است و عذرهایی آورد که هرگز قابل قبول نیست»[۲۳۶].
۴. حضرت در ارتباط با سخنان زبیر که دعوت دوباره برای بیعت از او شد و او مدعی بود قلباً بیعت نکرده و بیعتش با علی(ع) ظاهری و صوری بوده است، فرمود: «زبیر میپندارد با دست بیعت کرده است نه با دل؛ پس به بیعت اقرار کرده ولی مدعی است که در دل قصد بیعت نداشته است، بر این ادعای خود باید دلیلی روشن و پذیرفتنی بیاورد و گرنه باید در کاری درآید که از آن بیرون رفته است او برابر بیعتی که کرده متعهد باشد»[۲۳۷]؛
۵. امیر المؤمنین(ع) برای این که حجت را بر طلحه و زبیر تمام کرده باشد و آنان را از فتنه و گرفتاری باز دارد، نامهای نوشت و آن را توسط عمران بن حصین خزاعی برایشان فرستاد. در این نامه به بیعت داوطلبانه مردم اشاره میکند و میگوید: چون آن دو بیعت کردهاند چه با رضایت و چه با کراهت ملزم به اطاعتاند؛ زیرا زمان تقیه و کتمان نبوده است. نسبت به خون عثمان و اتهام شرکت علی(ع) در آن نیز بیطرفان مدینه را داور قرار میدهد و در آخر یادآوری میکند که پشیمانی از کار ننگی که تاکنون انجام دادهاند، بهتر است از ننگی که با آتش همراه گردد.
اینک متن نامه که برابر نقل نهج البلاغه، ابوجعفر اسکافی آن را در کتاب مقامات در مناقب امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده است:
اما بعد، شما میدانید - اگرچه پنهان داشتهاید - که من بر آن نبودم تا مردم با من بیعت کنند مگر زمانی که آنان چنین خواستند و من از آنان بیعت نگرفتم مگر زمانی که ایشان دست پیمان به من دادند، و شما دو تن از آنان بودید که به سوی من آمده و بیعت کردید. مردم نیز به علت تسلط (که ناگزیر باشند) و یا به طمع مال و دارایی موجود با من بیعت نکردند. شما دو نفر اگر به اختیار با من بیعت کردید پس هر چه زودتر از پیمان شکنی باز گردید و توبه کنید و اگر با بیمیلی بیعت کردید به سبب اظهار اطاعت و نهان داشتن معصیت و نافرمانی، باری مرا بر خود مسلط کردهاید (و ملزم به پیروی هستید زیرا) به جان خودم سوگند که مهاجران برای تقیه و کتمان حقیقت، از شما سزاوارتر بودند. و ردّ بیعت قبل از پذیرش آن برایتان آسانتر بود از بیرون رفتن از آن و پیمان شکنی، بعد از اقرار به آن.
چنین پنداشتهاید که من عثمان را کشتهام. پس بیایید تا میان من و شما کسانی از اهل مدینه- که از یاری من و شما روی گردانیدهاند - داوری کنند تا هر کس، به میزان مسئولیت خویش ملزم باشد. پس ای دو سالخورده از رأی خویش برگردید - زیرا اکنون بزرگترین گرفتاری شما سرشکستگی و ننگ است - پیش از آنکه ننگ و آتش همراه گردد. والسلام[۲۳۸].
حضرت به آنان یادآوری میکند که اگر از کار خلاف خود توبه کرده و بازگردند ممکن است گروهی آنان را به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بودند، سرزنش کنند؛ ولی اگر توبه نکرده و به مخالفت خود ادامه دهند و در این راه کشته شوند گرفتار آتش غضب الهی شده و جهنم را بر ننگ و سرشکستگی خود افزودهاند.
۶. امیرالمؤمنین(ع) در خطبهای که به مناسبت حرکت اصحاب جمل به جانب بصره ایراد کردهاند مردم را به اطاعت از رهبر دعوت کرده و هشدار میدهند که پیروی نکردن از رهبر باعث نابودی قدرت اسلام گشته و آرام آرام حکومت به دیگران منتقل میشود. سپس به جریان اصحاب جمل میپردازد که آنان با حکومت من سر مخالفت دارند و من تا زمانی صبر میکنم که نظام مسلمین به خطر نیفتد. آنگاه علت مخالفت طلحه و زبیر را بر شمرده و آن را حسد و برگشت امور به گذشته میداند و در ادامه میفرماید: ما وظیفه داریم برابر دستورهای قرآن و سیره رسول خدا(ص) عمل کنیم. در این جا قسمتی که مربوط به اصحاب جمل است، نقل میکنیم: «اینان (طلحه و زبیر) بر اثر ناخشنودی از خلافت من با یکدیگر یار و همداستان شدهاند. من تا زمانی که از جماعت شما بیمی نرود، صبر میکنم؛ زیرا آنان اگر این اندیشه سُست و نادرست را به اتمام رسانند، نظام جامعه مسلمین به هم خواهد خورد آنان تنها از روی حسد به کسی که خدا دنیا (خلافت) را به او متوجه فرموده، این دنیا را میخواهند. آنها در صددند کارها را به عقب برگردانند. شما را بر ما حقی است و آن، عمل به کتاب خدا و سیره رسول خدا(ص) و قیام به حق او و به پاداشتن سنت اوست»[۲۳۹].
امیرالمؤمنین(ع) کوشش فراوانی برای بازگشت طلحه و زبیر نمود و به تمام اشکالهای آنان پاسخ داد، ولی آنان به راه خود ادامه دادند. حضرت آنان را طغیانگر معرفی نمود که برابر آنچه گذشت، پیامبر(ص) به علی(ع) و یاران خاص خود دستور داده بود که با ناکثین بجنگند. پارس سگهای حوأب نشان دیگری بر گمراهی این گروه است. بنابراین کسی نمیتواند مدعی شود که طلحه و زبیر اجتهاد کرده، پس مرتکب خلافی نشدهاند و یا در کار خود محق بودهاند؛ زیرا قیام علیه حکومت حق جرم است و مجرم به عنوان باغی تحت تعقیب قرار میگیرد. اساساً اجتهاد در مقابل نص امری باطل و ناپسند است.
۷. حضرت برای جلوگیری از جنگ و نبرد با ناکثین نامهای به عایشه نوشت و او را به بازگشت به منزل خود دعوت کرد.
اما بعد، ای عایشه، تو از خانهات بیرون آمدی در حالی که به خدای تعالی و رسول او عاصی شدی و در خواست کاری نمودهای که خدای سبحان تو را از آن کار فراغت داده است آن گاه ادعا میکنی که به سبب اصلاح کار مسلمانان از خانه بیرون آمدهام. مرا آگاه کن که زنان را با لشکر کشیدن و میان مردم اصلاح کردن چه کار باشد؟ و تو به تصور خودت درخواست خون عثمان میکنی و حال آنکه میان تو و عثمان هیچ خویشاوندی و قرابتی نیست! عثمان مردی از بنی امیه و تو از بنی تمیم بن مره (بن کنانه) هستی.
به جان خودم سوگند گناه تو که از خانه بیرون آمدی (و خویش و خلق را) در معرض بلا افکندهای، بیشتر از گناه کسانی است که عثمان را کشتند. من میدانم که تو به خویشتن این کار را انجام نمیدهی، جماعتی تو را بر این کار وا میدارند و تو را به سبب خون عثمان در خشم آوردهاند. از خدا بترس ای عایشه، به خانه خود باز گرد و در پس پرده بنشین (که صلاح کار زنان در آن است که ملازم خانه باشند و پای بیرون ننهند) و السلام[۲۴۰]
طلحه و زبیر به نامههای حضرت پاسخ ندادند. ولی عایشه به آن پاسخ منفی داد.[۲۴۱]
تصمیم علی(ع) بر جهاد و تعقیب ناکثین
امیرالمؤمنین(ع) پس از اطلاع از حرکت بیعت شکنان به جانب بصره، ابن عباس، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و سهل بن حنیف را فراخواند و آنان را در جریان حرکت و مسیر این گروه قرار داد. محمد بن ابی بکر گفت: ای امیرالمؤمنین آنها چه میخواهند؟ حضرت تبسمی کرد و فرمود: آنها به خونخواهی عثمان برخاستهاند. محمد گفت: به خدا سوگند کسی جز آنها او را نکشت. سپس امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «اکنون نظریه خود را در این باره بگویید تا بشنوم»[۲۴۲]
عمار گفت: رأی درست این است که به جانب کوفه حرکت کنیم. مردم آنجا پیرو ما هستند و این قوم آهنگ بصره دارند.
ابن عباس گفت: ای امیرالمؤمنین نظر من این است که نخست کسانی را به کوفه فرستاده تا برای تو بیعت بگیرند و نامهای به ابوموسی اشعری بنویس که بیعت کند. سپس به جانب کوفه حرکت کنیم و پس از رسیدن به کوفه، با شتاب پیش از آنکه آن قوم به بصره برسند اقدام کنیم. همچنین باید نامهای به ام سلمه بنویسی که همراه تو حرکت کند در این کار البته برای تو نیرو و قوتی خواهد بود.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: من خود با کسانی که مرا همراهی میکنند به تعقیب ایشان در مسیر میپردازم. اگر در راه به آنان برسم، فرو میگیرمشان و اگر به آنان نرسیدم به مردم کوفه نامه خواهم نوشت و از شهرها نیروی کمکی خواهم خواست و به سوی آنان خواهم رفت. اما در مورد ام سلمه، من بیرون آوردن او را از خانهاش روا نمیبینم هر چند آن دو مرد نسبت به عایشه چنان رفتار کردند[۲۴۳].[۲۴۴]
سخنرانی امام علی(ع) برای مردم مدینه
بعد از اینکه حضرت تصمیم به حرکت گرفت، مردم مدینه را برای حرکت دعوت کرد. عبدالله بن جناده گوید: در ابتدای حکومت علی(ع)، میخواستم از حجاز به عراق بروم، از این روی بعد از مراسم عمره به مدینه رفتم و داخل مسجد رسول خدا(ص) شدم و شنیدم منادی ندا میکند «الصَّلَاةَ جَامِعَةً». چون مردم در مسجد جمع شدند، علی(ع) در حالی که شمشیر خود را به همراه داشت، حرکت کرد. چشمها، همه به سوی او خیره شد. حمد خدای را به جا آورد و بر رسول صلوات فرستاد سپس فرمود:
اما بعد، چون خدا پیامبرش را - که درود خدا بر او و خاندانش باد - به سوی خود باز گرفت، با خود گفتیم ما افراد خاندان و عترت و وارثان اوییم و از میان همه مردم، ما اولیای اوییم، و هیچ کس با ما در مورد حکومت ستیز نخواهد کرد و هیچ آزمندی به حق ما طمع نخواهد بست؛ ولی پیشتر از همه، خویشان ما بر ما شوریدند و حکومت پیامبر ما را از دست ما ربودند و غصب کردند و امارت برای کسی غیر از ما فراهم شد. از آن پس ما رعیت شدیم آن چنان که هر ناتوانی در ما طمع بست و هر فرومایه و زبونی بر ما عزت و تکبر فروخت. چشمهای ما از این پیشامد گریست و سینهها خشم گرفت و جانها بیتابی کرد.
به خدا سوگند که اگر بیم جدایی و پراکندگی میان مسلمانان نبود و این که کفر به قدرت خود برگردد و دین نابود شود، ما به گونه دیگری غیر از آنچه برای آنان بودیم و تحمل کردیم، میبودیم پس والیانی حکومت را عهدهدار شدند که برای مردم خواهان خیر نبودند.
ای مردم! شما مرا از خانهام بیرون کشیدید و با من بیعت کردید در حالی که حکمرانی را نمیپسندیدم و دشمن داشتم؛ زیرا فراست و زیرکی من از آنچه در دلهای بسیاری از شما بود، برایم گواهی میداد. این دو مرد هم پیشاپیش همه بیعت کنندگان با من بیعت کردند و شما این موضوع را میدانید و اینک آن دو، پیمان شکنی و مکر کردند و با عایشه به بصره رفتند تا جمع شما را به پراکندگی بکشند و شما را رویاروی هم قرار دهند.
پروردگارا! آنان را در قبال کاری که کردهاند سخت فروگیر و فرو افتادن آن دو را جبران مفرمای و لغزش آن دو را میامرز و آنان را به اندازه فاصله میان دو بار دوشیدن ناقه یی [که زمانی اندک است] مهلت مده، چون آن دو حقی را که خود رها کردند، میطلبند و خونی را که خود بر زمین ریختند، میخواهند. پروردگارا! من وعده تو را دریافتم که خود فرمودی - و سخنت بر حق است - بر آن کسی که ستم شود (خدای او را نصرت خواهد داد) پروردگارا! وعده مرا (که قول دادی) برآور و مرا به خودم وامگذار که تو بر هر کاری توانایی[۲۴۵]
امیرالمؤمنین(ع) برای تعقیب طلحه و زبیر از مردم یاری خواست و فرمود: «خدا را یاری کنید تا شما را یاری کند و کارتان را اصلاح فرماید» ولی مردم سنگینی کردند.
زیاد بن حنظله که سنگینی و تأخیر مردم را دید، نزد علی(ع) رفت و گفت: هر کسی در این مورد تأخیر کند اما ما بیهیچ گونه تأخیری با تو هستیم و در التزام تو میجنگیم.
ابو الهیثم بن تیهان و خُزَیمة بن ثابت ذوالشهادتین نیز به پا خواستند و اظهار پشتیبانی کردند و عهدهدار نصرت علی(ع) شدند.
ابوقتاده انصاری به علی(ع) گفت: ای امیرالمؤمنین، رسول خدا(ص) این شمشیر را بر گردن من بسته است. مدتی بود آن را در نیام داشتم، اکنون زمان آن فرا رسیده است که آن را برای این ستمگران که امت اسلامی را گرفتار فساد و تباهی کردهاند، از نیام بیرون کشم و دوست میدارم که مرا پیشاپیش و در مقدمه سپاه گسیل فرمایی و چنین کن.
چون علی(ع) تصمیم قطعی به حرکت به بصره گرفت، امیدوار بود پیش از رسید طلحه و زبیر به بصره، در راه آنها را ببیند و به مدینه برگرداند و به و به هنگام حرکت تمام بن عباس را بر مدینه و قثم بن عباس را بر مکه به جانشینی گماشت و برخی نیز گویند بر مدینه، سهل بن حنیف را گمارد و در آخر ربیع الاول سال سی و ششم، چهارمین ماه خلافت خود، از مدینه بیرون آمد[۲۴۶] و افرادی همچون عدی بن حاتم و زُفَر بن زید که از بزرگان بنی اسد بود قبیله خود را برای همراهی با علی(ع) آماده کردند[۲۴۷].
امیرالمؤمنین(ع) ندا در داد که برای حرکت آماده شوند و همراه هفتصد تن از مهاجران و انصار مدینه را ترک کردند، تا این که به رَبَذه رسید. در آنجا آن گروه رفته بودند و حضرت به آنها دست نیافت. کمی در ربذه توقف کرد، سپس به جانب بصره روان شد و ناکثین را تعقیب کرد تا به ذی قار رسید. در آنجا هاشم بن عتبه مِرْقال را به همراه نامهای به کوفه فرستاد و از ابوموسی خواست که مردم را برای جنگ آماده کند[۲۴۸]، اما ابو موسی مخالفت کرد.
نویسنده عقدالفرید مینویسد: جمعیتی که با علی(ع) از مدینه بیرون آمدند، چهار هزار نفر بودند که در میان آنها هشتصد تن از انصار و چهار صد نفر از کسانی که در بیعت رضوان با پیامبر بودند، حضور داشتند. و پرچمدار حضرت نیز، محمد بن حنفیه بود[۲۴۹].[۲۵۰]
نزدیک شدن بیعتشکنان به بصره
وقتی که طلحه و زبیر همراه عایشه به چاه ابوموسی که نزدیک بصره بود، رسیدند، عمیر بن عبدالله تمیمی آنها را دید و گفت: ای مادر مؤمنان تو را سوگند میدهم که پیش قومی که از قبل هیچ کس را آنجا نفرستادهای نروی و پیشاپیش ابن عامر را که در بصره دست پروردگانی دارد بفرست و باید او برود. عایشه برابر این پیشنهاد عمل کرد و ابن عامر را فرستاد و نامهای نیز به بزرگان بصره مانند احنف بن قیس و امثال او نوشت و خود توقف کرد[۲۵۱].
طلحه و زبیر نیز نامهای به عثمان بن حنیف استاندار علی(ع) بر بصره نوشتند و از او خواستند که دارالاماره را برای آنها تخلیه کند.
وقتی که نامه آنها رسید، عثمان بن حنیف با احنف بن قیس مشورت کرد: احنف گفت: آنها به خونخواهی عثمان قیام کردهاند و تو والی بصره و مورد احترامی، قبل از این که در یک جا جمع شوید، با آنها جنگ کن؛ چون اگر آنها وارد شهر شوند، مردم از آنان پیروی خواهند کرد. عثمان گفت: نظر نظر توست، اما من از شرّ میترسم و از این که جنگ را آغاز کنم و امید به عافیت و سلامتی دارم تا اینکه پاسخ امیرالمؤمنین به من برسد. (از این سخن به دست میآید که عثمان از علی(ع) کسب تکلیف کرده است).
حکیم بن جبله عبدی[۲۵۲] نیز نظر احنف را تأیید کرد و گفت: پس اجازه بده من مردم را به سوی آنها گسیل دارم؛ اگر از فرمان امیرالمؤمنین(ع) پیروی کردند چه بهتر در غیر این صورت با آنها مقابله خواهیم کرد. ابن حنیف گفت: اگر نظر من این بود خودم شخصاً به جانب آنها میرفتم. حکیم گفت: به خدا سوگند اگر آنها وارد شهر بشوند، قلبهای گروه زیادی از مردم به سوی آنان گرایش پیدا میکند و تو را برکنار خواهند کرد؛ اما تو بهتر میدانی و تصمیم با توست. عثمان بن حنیف این نظر را نپذیرفت[۲۵۳].[۲۵۴]
پانویس
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۶ ص ۲۱۹، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج ۲ ص ۲۹
- ↑ جَمَل به معنای شتر است. چون عایشه در این فتنه بر شتر سوار بود، این جنگ به جنگ جمل شهرت یافت. امام علی هم در نهج البلاغه از مردم بصره و از آن پیمانشکنان به عنوان سپاه زن و پیروان حیوان (جند المرئه و اتباع البهیمه) یاد کرده است. نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۳.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگ غدیر، ص۱۸۳.
- ↑ الاخبارالطوال، ص۱۸۲.
- ↑ رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی، ص۱۸۶.
- ↑ أنساب الأشراف، ج ۳، ص ۳۸.
- ↑ محمدی ریشهری، محمد، گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین، ص ۳۷۰-۳۷۵؛ محدثی، جواد، فرهنگ غدیر، ص۱۸۳؛ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۷۵.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۸۳.
- ↑ محمدی ریشهری، محمد، گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین، ص ۳۷۵.
- ↑ نام جایی نزدیک بصره است و آنجا جنگی میان خسروپرویز و بنیشیبان درگرفت و اعراب بر سپاه ایران پیروز شدند. احتمالاً ذیقار به محلی گفته میشده است که دارای قیر بوده است.
- ↑ در مورد اعزام رسول و نامه از طرف امام(ع) به سوی کوفه روایات و اقوال مختلفی است: به نظر دینوری، علی(ع) هشام [هاشم] بن عتبة بن ابی وقاص را به کوفه فرستاد و فرزندش حسن(ع) و عمار یاسر را نیز همراه او کرد. ابناثیر گوید: [...] و حضرت علی(ع) اولبار نامهای (نامه شماره ۱) توسط محمد بن ابیبکر و محمد بن جعفر سوی ابوموسی اشعری فرستاد و بعد از آن مالک اشتر و ابنعباس را جهت متقاعد کردن ابوموسی و آماده کردن اهل کوفه فرستاد و آخر سر فرزند خویش حسن(ع) و عمار را سوی کوفه فرستاد. ولی بهطوریکه از «شرح ابن ابیالحدید» برمیآید، امام نخست از ربذه نامهای (نامه شماره ۱) را توسط هاشم بن عتبه به اهل کوفه ارسال داشته است، ابوموسی هاشم را تهدید به مرگ و حبس کرده است، پس امام نامه تهدیدآمیزی به ابوموسی نوشته است و توسط عبدالله بن عباس و محمد بن ابیبکر برایش فرستاده است و او را از امارت کوفه خلع کرده است، پس از آن از ذیقار نامهای دیگر (نامه شماره ۵۷) را توسط امام حسن، عمار یاسر، زید بن صوحان و قیس بن سعد بن عباد به سوی کوفیان فرستاده است و فرموده است: «[...] من از جای قبیله خود بیرون آمدم، درحالیکه یا ظالمم یا مظلوم، یا گردنکش یا رنجبرده است و من خدا را به یاد کسی که این نامهام به او میرسد، میآورم تا زود نزدم آید. اگر روشم درست بود و کمکم نماید و اگر کردارم را درست ندانست.».. ولی باز ابوموسی مانع بسیج کوفیان شده است و امام آخرسر مالک اشتر را برای خاتمه دادن به کارها و بسیج مردم برای جهاد به کوفه فرستاده است.
- ↑ فتوح، ص۴۱۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۶، ص۲۴۳۱.
- ↑ تنبیهالاشراف، ص۲۷۲.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۲.
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۰۱.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۱۸۸.
- ↑ کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی، ص۱۸۶.
- ↑ حسینی، سید امیر، بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری، ص ۱۳۹.
- ↑ أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۳۵؛ جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۱.
- ↑ أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۳۵؛ الأخبار الطّوال، ص۱۴۶؛ ترجمه أخبار الطوال، ص۱۸۲.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج4، ص 258 - 259.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۹۳.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۲.
- ↑ خزیمة بن ثابت انصاری: از قبیله اوس و تیره بنی خطمه بود. او مشهور به ذوالشهادتین است؛ زیرا پیغمبر(ص) شهادت او را شهادت دو مرد حساب کرد. خزیمه و عمیربن عدی بتهای قبیله خود را شکستند. وی در جنگ بدر و تمام جنگهای پس از آن حضور داشت. در جریان فتح مکه پرچم بنی خطمه را در دست داشت. خزیمه در جنگهای جمل و صفین در رکاب علی(ع) بود، ولی در آن صحنهها نجنگید. در گیر و دار جنگ صفین پس از اینکه عمار بن یاسر به شهادت رسید، خزیمه گفت: از پیغمبر خدا(ص) شنیدم که فرمود عمار را گروه سرکش و طغیانگر میکشند. سپس شمشیرش را کشید و جنگید تا کشته شد (اسدالغابه، ج۲، ص۱۱۴).
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۷.
- ↑ زید بن صوحان: وی پیغمبر(ص) را با مسلمان شدن خود درک کرد، ولی در صحابی بودنش اختلاف است. زید، مردی فاضل و مؤمن بود و همراه با برادرانش در میان قوم خود بزرگ و محترم بودند. وی و جندب ازدی در گفتار پیغمبر(ص) تحسین شدهاند. پیغمبر(ص) درباره او فرمود: «وی کسی است که دستش بر او، در رفتن به بهشت پیشی میگیرد». یک دست زید در جنگ جلولا یا قادسیه قطع شد و خود در جنگ جمل در رکاب امیرالمؤمنین علی(ع) به شهادت رسید، وی در این جنگ، پرچم قبیله عبدالقیس را حمل میکرد (اسدالغابه، ج۲، ص۲۳۳).
- ↑ نک: تاریخ طبری، ج۳، ص۴۹۲-۵۰۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۱۲.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۲.
- ↑ الاخبارالطوال، ص۱۸۱.
- ↑ تاریخ طبری، دوره ۱۱ جلدی، به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۴، ص۴۸۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۰۰.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۸.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.
- ↑ الاخبارالطوال، ص۱۸۲.
- ↑ الاخبارالطوال، ص۱۸۲.
- ↑ الاخبارالطوال، ص۱۸۸.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۶۲.
- ↑ رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص۱۸۶.
- ↑ با این که خلافت حق مشروع علی(ع) بود، آن حضرت جز برای ادای وظیفه الهی هیچ رغبتی بر آن نداشت: « والله ما بیرغبة فی السلطان و لا حب الدنیا، ولکن لإظهار العدل، والقیام بالکتاب و السنة» «به خدا سوگند! من به دنیا و سلطنت اشتیاقی ندارم، اما آنچه را میخواهم برای آشکار نمودن عدل و برپای داشتن کتاب و سنت است».(ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۵۱؛ ابن ابی الحدید مینویسد: علی(ع) قسم یاد کرده است که برای خلافت رغبت و نیازی نداشته و راست گفته است -درود خدا بر او باد. تمامی مورخان و سیرهنویسان نیز همینطور نقل کردهاند. سپس وی برای نمونه به شواهدی از تاریخ الطبری استناد میکند. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۹).
- ↑ تنها خواستن شجاعان عرب نبود، بلکه اقبال همگانی و شخصیت اجتماعی آن حضرت مؤثر بود. و دلیل آن، بیعت همگانی و رویکرد تقریباً همه صحابه و مهاجران و انصار و ازدحام شدید در بیعت علی(ع) بود.
- ↑ ر.ک: مجلسی، محمدباقر، حق الیقین، ص۲۵۲، به نقل از ابن ابی الحدید.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۱.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص۴۳۵.
- ↑ امین عاملی، سید محسن، سیره معصومان: امام علی(ع)، ترجمه علی حجتی کرمانی، ج۲، ص۴۷۰.
- ↑ عسکری، سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ترجمه محمدصادق نجمی و هاشم هریسی، ج۲، ص۳۰. به نقل از: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۱۶.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۴۷.
- ↑ قاضی نعمان مغربی، شرح الاخبار، ص۳۶۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳.
- ↑ سلیم بن قیس هلالی، اسرار آل محمد، ترجمه اسماعیل انصاری، ح۲۵.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۸ - ۱۰.
- ↑ ر.ک: شیخ مفید، الجمل، ص۲۲۶.
- ↑ فرمانی دمشقی، اخبار الدول، ص۱۳۰.
- ↑ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، ج۲، ص۷۴؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۳؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق و تعلیق محمدباقر محمودی، ص۲۰۵؛ ابن الوردی، تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۲۰۷؛ مقدسی، طاهر بن مطهر، البدء والتاریخ، ج۵، ص۲۰۹؛ دیار بکری، حسین، تاریخ الخمیس، ص۲۷۶؛ نویری، احمد، نهایة الارب، ج۲۰، ص۱۱؛ ابن العبری مختصر تاریخ الدول، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص۱۴۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۲؛ ابن طولون، شمس الدین محمد، الائمة الاثناعشر، ص۵۷؛ شیخ مفید، الجمل، ص۱۳۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۸؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۶۰؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۶۰۲؛ دواداری، ابوبکر کنز الدرر، ج۳، ص۳۲۱؛ ابن عبدربه، عقد الفرید، تحقیق محمد سعید العریان، ج۵، ص۵۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۰؛ ابو الفداء المختصر فی اخبار البشر، ج۱، ص۱۷۱.
- ↑ شیخ مفید در الارشاد، ص۱۳۰، از قول شعبی، نام پنج تن از قاعدین از جمله سعد بن ابیوقاص را آورده است. اما در الجمل، ص۹۵، از ابو مخنف نقل کرده است: سعد بن ابیوقاص با علی(ع) بیعت نمود و برای شرکت در جنگ جمل و در جبهه حق قعود اختیار نموده، تخلف ورزید. مصادر دیگری نیز سخن ابو مخنف را تأیید میکنند.
- ↑ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۳.
- ↑ شیخ مفید، الکافئه، ص۱۳.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۷.
- ↑ ر.ک: خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب، ص۱۳۹ - ۱۵۴.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ص۱۳۱.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ص۱۳۴.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۴۹.
- ↑ نام فعلی نباج، الاسیاح است. ر.ک: عبودی، محمد بن ناصر، معجم بلاد القصیم، ص۱۵۴.
- ↑ ابن خرداد به، المسالک والممالک، ترجمه حسین قره جانلو، ص۱۲۱.
- ↑ ادریسی، شریف، نزهة المشتاق، تحقیق ابراهیم شوکت، ص۶۵.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۱۵۱.
- ↑ ر.ک: حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۲، ص۳۶۳؛ حمیری، محمد، روض المعطار، ص۲۰۷؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۱۶۲.
- ↑ ر.ک: حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۱، ص۴۳۶.
- ↑ بکری، ابو عبید، معجم ما استعجم، ج۲، ص۲۸۰.
- ↑ حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۳، ص۱۲۸.
- ↑ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۰؛ تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص۱۶۰.
- ↑ الدلیل الاداری للجمهوریة العراقیه، ج۲، ص۳۵۱.
- ↑ ر.ک: بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۰؛ شیخ مفید، الجمل، ص۳۸۷.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۰۱.
- ↑ حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۴، ص۲۵۱.
- ↑ ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام (جلد خلفای نخستین)، ص۴۸۵؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۵، ص۶۰ - ۶۱.
- ↑ عبدالغنی، عارف، تاریخ الحیره، ص۲۶۹.
- ↑ حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج۵، ص۳۴۳.
- ↑ ربیعی، داوود جاسم، قضاء الزبیر، ص۷۰.
- ↑ ربعی دمشقی، ابوسلیمان، تاریخ مولد العلماء و وفیاتهم، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۶۸.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه پاینده، ج۶، ص۲۳۵۹ - ۲۳۶۰.
- ↑ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۶۰.
- ↑ تاریخ طبری، ترجمه پاینده، ج۶، ص۲۳۵۹ - ۲۳۶۰.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۷۰.
- ↑ ر.ک: رسولی محلاتی، سیدهاشم، زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، ص۳۷۸؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۳۲، ص۱۷۰.
- ↑ ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳۱۰؛ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج۴، ص۳۴۷؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ترجمه مستوفی هروی، ص۴۱۱؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۶۰؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۸۱؛ شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه، ص۳۳۳.
- ↑ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۳۲، ص۱۴۶.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۱۴۹.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۷۱.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص۲۷۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱.
- ↑ مهدوی دامغانی، محمود جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج۴، ص۳۵۰.
- ↑ ر.ک: مهدوی دامغانی، محمود جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج۴، ص۳۵۰ - ۳۵۱؛ شیخ مفید، نبرد جمل، ترجمه مهدوی دامغانی، ص۱۶۷؛ شیخ مفید، الجمل، ص۲۷۵؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۶۱.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۷۲.
- ↑ ر.ک: طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه پاینده، ج۶، ص۲۳۷۵؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۶۲.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۷۴.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص۲۷۹.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه پاینده، ج۶، ص۲۳۷۷ – ۲۳۷۸. گزارش نسبتاً جامع این حوادث در جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابنابی الحدید، ج۴، ص۳۵۵ آمده است.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه پاینده، ج۶، ص۲۳۷۷.
- ↑ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج۴، ص۳۵۶. در تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۸۱ و ترجمه الفتوح، ص۴۱۲ در گزارش کوتاهی آمده است که آمدن اصحاب جمل به بصره موجب تنش گردید؛ ولی قبل از اینکه جنگی روی دهد، پیمان صلح بین والی بصره و ناکثین منعقد شد. مقاد صلحنامه منقول این دو منبع، چکیده همان قرارداد منقول کتاب الجمل، ص۲۸۰ است. سپس یعقوبی و ابن اعثم به نیرنگ و پیمانشکنی مجدد ناکثین و دستگیری عثمان بن حنیف اشاره نمودهاند. مسعودی در مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۷ به وقوع جنگ و پیمان متارکه اشاره کرده است.
- ↑ ر.ک: جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغة ابن ابیالحدید، ج۴، ص۳۵۷؛ شیخ مفید، الجمل، ص۲۸۰؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۷. دینوری، ابن قتیبه، در الامامة والسیاسه، ج۱، ص۶۵. در مورد جنگ گزارشی نیاورده است و نوشته است: پس از اختلاف، عهدنامهای تدوین شد و آنگاه متن عهدنامه را که همانند محتوای گزارش ابو مخنف و شیخ مفید است میآورد.
- ↑ ر.ک: محقق شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۶، ص۲۴۳.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۲۱.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۷۵.
- ↑ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید، ج۴، ص۳۵۷ - ۳۵۸.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۲۰ - ۳۲۱؛ ابن اثیر، الکامل، ترجمه سید محمدحسین روحانی، ج۴، ص۱۷۷۱، با کمی اختلاف.
- ↑ «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
- ↑ ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۲۱.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۲۱.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۷۸.
- ↑ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۳۲، ص۲۶۷.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص۱۱۶.
- ↑ ر.ک: ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۴۴.
- ↑ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، ص۱۹۳.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۴۹۳.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص۱۱۷.
- ↑ محدث قمی، عباس، سفینة البحار، ج۳، ص۴۳۹.
- ↑ ر.ک: هدایتپناه، محمدرضا، «نقش خاندان زبیر در تدوین سیره نبوی»، جمعی از مؤلفان، نقد و بررسی منابع سیره نبوی، زیر نظر رسول جعفریان.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص۱۱۹.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص۵۴ - ۷۲.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص۱۱۹.
- ↑ خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب فی ضوء روایات الصحیحه، ص۲۰۴، به نقل از: امام المالکی، مناقب ابی حنیفه، ج۲، ص۳۴۴.
- ↑ خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب فی ضوء روایات الصحیحه، ص۲۰۴، به نقل از ماوردی، الحاوی الکبیر، ص۵۷ - ۶۶.
- ↑ خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب فی ضوء روایات الصحیحه، ص۲۱۱، به نقل از بیهقی، الاعتقاد، ص۲۱۹.
- ↑ خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب فی ضوء روایات الصحیحه، ص۲۱۴، به نقل از: الفرق بین الفرق، ص۳۴۲.
- ↑ خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب فی ضوء روایات الصحیحه، ص۲۱۹، به نقل از الاذاعه، ص۶۶؛ و التذکره للقرطبی، ص۶۲۶.
- ↑ خالدی، ام المالک و مالکی، حسن بن فرحان، بیعة علی بن ابیطالب فی ضوء روایات الصحیحه، ص۲۲۷.
- ↑ جصاص رازی حنفی، احکام القرآن، ج۳، ص۵۳۵.
- ↑ ابن قدامه، المغنی، ج۱۰، ص۴۹.
- ↑ نووی، محیی الدین، المجموع، ج۱۹، ص۱۹۸.
- ↑ شیخ مفید، مسائل العکبریه، ص۵۵؛ همو، الجمل، ص۷۰.
- ↑ شریف مرتضی، الانتصار، ص۴۷۸.
- ↑ شیخ طوسی، الاقتصاد. از ص۲۲۶ به بعد، بحث گسترده و مدلل در مورد ناکثین و احکام شرعی کشتن آنان و عدم توبه سران آنها ارائه نموده است.
- ↑ قاضی ابن براج، المهذب، ج۱، ص۲۹۹.
- ↑ علامه حلی، مختلف الشیعه، ج۴، ص۴۹۹؛ همو، منتهی المطلب، ج۲، ص۹۸۳ و ۹۸۴؛ همو، تذکرة الفقهاء، ج۱، ص۴۵۲.
- ↑ شهید اول، الدروس، ج۲، ص۴۲.
- ↑ فاضل مقداد، کنز العرفان، ج۱، ص۳۸۶.
- ↑ محقق اردبیلی، مجمع الفائدة والبرهان، ج۷، ص۵۲۵ و ۵۲۶.
- ↑ نجفی، محمدحسن، جواهر الکلام، ج۲۱، ص۳۲۴.
- ↑ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹ ص ۱۲۰.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۲۱.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۲۲.
- ↑ «و خداوند جهادگران را بر جهادگریزان به پاداشی سترگ، برتری بخشیده است» سوره نساء، آیه ۹۵.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۱۴۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۲۵.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۱۴۴ و ۳۱۴۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ٣٣.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۲۲۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۹.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۲۲۵.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۲۳۶.
- ↑ کوفی، ابن اعثم، ترجمه الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفی هروی، ص۴۴۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۵۶.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۲۳۱.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۲۶.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۷۵.
- ↑ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۵، ص۱۰۸ و ۱۰۷.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۶، ص۳۲۵۵.
- ↑ شهیدی، سید جعفر، مقاله «زیستنامه امام علی»، دانشنامه امام علی ج۸، ص۲۸.
- ↑ «عَهِدَ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ(ص) أَنْ أُقَاتِلَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ»؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱۱۵. این حدیث به این عبارت نیز نقل شده: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ»، بحار الأنوار، ج۳۲، ص۳۰۳ و ۲۹۳ به نقل از امام رضا(ع) (صدوق، عیون أخبار الرضا، ج۲، ص۶۱).
- ↑ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۲۹۹.
- ↑ امینی، الغدیر، ج۳، ص۱۹۲.
- ↑ اسد الغابة، ج۴، ص۱۱۴؛ الغدیر، ج۳، ص۱۹۲.
- ↑ الغدیر، ج۳، ص۱۹۲، اسد الغابه، ج۴، ص۱۱۵.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۸؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۵۶. کتاب عقد الفرید (تحقیق محمد سعید عریان، ج۵، ص۵۷) تصریح میکنند که اولین بیعت کننده طلحه بوده است. شیخ مفید در کتاب جمل، ص۶۵ این نظر را تأیید میکند و قول مخالف را به عثمانیه که مخالف علی(ع) هستند، نسبت میدهد؛ چون برخی گفتهاند طلحه به زور و از ترس مالک اشتر بیعت کرده است. طبری نیز این قول را نقل کرده است.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 313 - 314.
- ↑ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۸.
- ↑ «فَأَنَا وَ اللَّهِ أَحْرَى أَنْ لَا أَفْعَلَ»؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۳۲.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۷.
- ↑ « وَيْحَكَ، إِنَّ الْعِرَاقَيْنِ بِهِمَا الرِّجَالِ وَ الْأَمْوَالِ، وَ مَتَى تملكا رِقَابَ النَّاسِ يستميلا السَّفِيهِ بالطمع، ويضربا الضَّعِيفِ بِالْبَلَاءِ، ويقويا عَلَى الْقَوِيِّ بِالسُّلْطَانِ، وَ لَوْ كُنْتُ مُسْتَعْمِلًا أَحَداً لضره وَ نَفْعَهُ لاستعملت مُعَاوِيَةَ عَلَى الشَّامِ، وَ لَولَا مَا ظَهَرَ لِي مِنْ حرصهما عَلَى الْوَلَايَةِ، لَكَانَ لِيَ فِيهِمَا رَأْيِ »؛ ابن قتیبه، الإمامة والسیاسه، ج۱، ص۵۲.
- ↑ ابن ابی الحدید مینویسد: هدف آنان از طرح این مسائل رسیدن به حکومت بصره و کوفه بود. ولی زمانی که صلابت او را در دین مشاهده کردند و به توانایی او در تصمیم و دوری از چرب زبانی و مداهنه پی بردند و دیدند که در تمام امور و ابعاد حکومت روش کتاب و سنت را میپیماید، اشکالاتی را مطرح کردند. آن دو از قدیم علی(ع) را میشناختند و با طبع و خصوصیات اخلاقی علی(ع) آشنایی کامل داشتند. عمر به آن دو و دیگران گفته بود که «اگر آن مرد اصلع بر اریکه قدرت پا نَهَد، شما را به راه روشن و صراط مستقیم وا میدارد» و قبل از وی رسول خدا(ص) فرموده بود: «وَ إِنْ تُوَلُّوهَا عَلِيّاً تَجِدُوهُ هَادِياً مَهْدِيّاً»؛ اگر علی را به خلافت برگزینید، او را هدایتگر، هدایت کننده مییابید. ابن ابی الحدید سپس به پیامدهای سوء روش عمر میپردازد. (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۰ و ۱۱) امیرالمؤمنین(ع) در برخوردی که با طلحه و زبیر داشت، به این انتقاد آنان نیز پاسخ میدهد و میفرماید: «آیا سنت رسول سزاوار پیروی است یا سنت عمر؟» و در این باره که آن دو میگفتند: ما سابقه بیشتری در اسلام داریم، میفرماید: «آیا سابقه من در اسلام بیشتری است یا سابقه شما؟» بدیهی است که آنان در برابر منطق علی(ع) بیپاسخ بمانند (ر.ک محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۲۴۱).
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 315 - 317.
- ↑ «لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً أَ لَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ. وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِي الْوَلَايَةِ إِرْبَةٌ وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ(ص) فَاقْتَدَيْتُهُ فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْيِ غَيْرِكُمَا وَ لَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لَا عَنْ غَيْرِكُمَا. وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لَا وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صقَدْ فُرِغَ مِنْهُ فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى. أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ. ثُمَّ قَالَ(ع): رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۲۰۵، ص۳۲۱؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۹۴، ص۶۵۶؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۰۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص١٠٠.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه، ۱۶۷، ص۵۴۶؛ صبحی صالح، خطبه ۱۶۸، ص۲۴۳.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 318 - 320.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۲۳۵.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 320 - 321.
- ↑ «آنک سرای واپسین! آن را برای کسانی مینهیم که بر آنند تا در روی زمین، نه گردنکشی کنند و نه تباهی؛ و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره قصص، آیه ۸۳.
- ↑ أیها الشیحان أحذرا من الله و نبیه علی أمته و لا تبغیا المسلمین غائلة و کیدا و قد سمعتما قول الله ﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۶؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۲۸.
- ↑ «إِيَّاكَ وَ الرِّئَاسَةَ فَمَا طَلَبَهَا أَحَدٌ إِلَّا هَلَكَ»؛
- ↑ «لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ إِنَّمَا ذَلِكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ وَ تَدْعُوَ النَّاسَ إِلَى قَوْلِهِ»؛ بحار الأنوار، ج۷۰، ص۱۵۳؛ صدوق، معانی الأخبار، ص۱۸۰.
- ↑ «از این روی هر که پیمان شکند به زیان خویش میشکند و هر کس به آنچه با خداوند پیمان بسته است وفا کند به زودی به او پاداشی سترگ خواهد داد» سوره فتح، آیه ۱۰.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۷.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 321 - 324.
- ↑ «يَا ابْنَ عَبَّاسٍ أَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَبْدَأَ بِالظُّلْمِ وَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ أُعَاقِبَ عَلَى الظِّنَّةِ وَ التُّهَمَةِ أُؤَاخِذُ بِالْفِعْلِ قَبْلَ كَوْنِهِ كَلَّا وَ اللَّهِ لَا عَدَلْتُ عَمَّا أَخَذَ اللَّهُ عَلَيَّ مِنَ الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ لَا الْقَوْلِ بِالْفَصْلِ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنَّنِي أَذِنْتُ لَهُمَا وَ أَعْرِفُ مَا يَكُونُ مِنْهُمَا لَكِنَّنِي اسْتَظْهَرْتُ بِاللَّهِ عَلَيْهِمَا وَ اللَّهِ لَأَقْتُلَنَّهُمَا وَ لَيَخِيبَنَّ ظَنُّهُمَا وَ لَا يَلْقَيَانِ مِنَ الْأَمْرِ مُنَاهُمَا فَإِنَّ اللَّهَ يَأْخُذُهُمَا بِظُلْمِهِمَا لِي وَ نَكْثِهِمَا بَيْعَتِي وَ بَغْيِهِمَا عَلَيَّ»؛ مفید، الجمل، ص۸۹؛ چاپ جدید، ص۱۶۷ و مترجم، نبرد جمل، ص۱۰۰.
- ↑ ر.ک: بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۱۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۲۲ و ج۱۴، ص۴۰؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۶۴؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۲۷، برخی گفتهاند: هفتاد هزار و برخی شصت هزار مرد اطراف پیراهن عثمان گریه میکردند.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 324 - 326.
- ↑ الجمل، ص۲۱۹؛ (چاپ جدید)، ص۴۰۹.
- ↑ الجمل، ص۸۱.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۵ و مترجم، ج۳، و ص۳۴۲ و بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۴۳؛ ابن قتیبه، الإمامة والسیاسه، ج۱، ص۵۲؛ تذکرة الخواص، ص۶۴.
- ↑ ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا﴾ «خداوند برای کافران، زن نوح و زن لوط را مثل زد که زیر سرپرستی دو بنده شایسته از بندگان ما بودند و به آن دو، خیانت ورزیدند» سوره تحریم، آیه ۱۰.
- ↑ «اقْتُلُوا نَعْثَلًا قَتَلَ اللَّهُ نَعْثَلًا»ملا هاشم، منتخب التواریخ، ص۱۵۷؛ اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۱۰۸؛ بحار الأنوار، ج۳۱، ص۴۸۳؛ رازی، المحصول فی علم اصول الفقه، ج۴، ص۳۴۳.
- ↑ ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۴۲۱؛ تاریخ اعثم کوفی، ص۱۵۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۲۲؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۲۵.
- ↑ مفید، الجمل، ص۷۵.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 326 - 329.
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۶.
- ↑ الجمل، ص۱۲۳.
- ↑ جَنَد: منطقهای از یمن است که یعلی حاکم آنجا بوده و عبدالله بن ابی ربیعه حاکم صنعا بوده است و یمن منطقه سومی نیز داشته که احتمالاً حبیب بن منتجب کارگزار آنجا بود که علی(ع) وی را در حکومتش ابقاء کرد و آن منطقه حضرموت است. برخی مترجمان جند را به لشکر ترجمه کردهاند (جُنْد) که صحیح نیست. به جلد اول این کتاب فصل کارگزاران یمن مراجعه شود.
- ↑ الجمل، ص۱۲۴ و مترجم، نبرد جمل، ص۱۴۰.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 329 - 332.
- ↑ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص۱۱۵.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 332 - 333.
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۶. عبدالله بن عمر فردی محتاط و ترسو بود. وی با علی(ع) بیعت نکرد و گفت: بیعت نمیکنم تا زمانی که تمام مردم با علی بیعت کنند (بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۰۷) و از این روی مدینه را ترک کرد. وی زمانی که حجاج بن یوسف، عبدالله بن زبیر را به دار زد و حاکم مکه (و مدینه) شد، شبانه در خانه حجاج آمد که با عبدالملک خلیفه وقت بیعت کند، تا شبی را بدون امام به روز نیاورد؛ چراکه معتقد بود، پیامبر فرموده: «مَنْ مَاتَ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»: «هر کس بمیرد و امامی نداشته باشد به مرگ جاهلیت مرده است». حجاج هم با کمال بیاعتنایی با او برخورد کرد و همان طور که خوابیده بود، پایش را از رختخواب بیرون آورد و گفت به پایم دست بده! (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۴۲؛ قمی، الکنی و الألقاب، ج۱، ص۳۶۳). وی همیشه تأسف خود را از عدم همراهی با علی(ع) در جنگهایش ابراز میکرد و در هنگام مرگ گفت: «در این هنگام در خود ناراحتی نسبت به دنیا احساس نمیکنم جز این که همراه علی با گروه باغی نجنگیدم» (ابن اثیر، اسد الغابه، ج۳، ص۳۴۲).
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۴.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 333 - 335.
- ↑ « عَلِيُّ خَلِيفَتِي عَلَيْكُمْ فِي حَيَاتِي وَ مَمَاتِي فَمَنْ عَصَاهُ فَقَدْ عَصَانِي »
- ↑ ابن اعثم، الفتوح، ج۱ - ۲، ص۴۵۶؛ مترجم، ص۴۰۸ (چاپ قدیم)، تاریخ اعثم کوفی، ص۱۶۸؛ بحارالأنوار، ج۳۲، ص۱۶۲؛ امین، أعیان الشیعه، ج۱، ص۴۴۸؛ الاختصاص، ص۱۱۶؛ سپهر، ناسخ التواریخ، زندگانی حضرت علی بن ابی طالب(ع)، ج۱، ص۶۱.
- ↑ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۵۶.
- ↑ ناسخ التواریخ، ج۱، ص۶۴.
- ↑ ابن اعثم، الفتوح، عربی، ج۱ - ۲، ص۴۵۷؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۶۸.
- ↑ الفتوح، ج۱، ص۴۵۸؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۷.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 335 - 337.
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن اثیر الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۷.
- ↑ بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۲۳.
- ↑ ثقفی، الغارات، ص۴۱۸؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۲۴.
- ↑ الجمل، ص۲۰۴.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۷؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۸. برابر نقل ابن قتیبه سعید به یمن رفت و مغیره در جمع مردم اعلام کرد که رهبران شما عثمان را کشتهاند (ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۶۳).
- ↑ «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
- ↑ « كَأَنِّي باحداكنّ قَدْ نبحها كِلَابُ الْحَوْأَبِ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَكُونِي أَنْتَ يَا حُمَيْرَاءُ »
- ↑ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۶۳؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص، ۱۸۱، ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص١٠٧.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱.
- ↑ امینی، الغدیر، ج۳، ص۱۸۸–۱۹۱؛ ج۱۰، ص۴۷؛ الامامة و السیاسه، ج۱، ص۶۳؛ احمد حنبل، مسند، ج۶، ص۵۲ و ۹۷.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۶۶؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۲۴.
- ↑ خوارزمی، المناقب، ص۱۸۱، تحقیق مالک محمودی.
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۹؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۱۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص١٠٧.
- ↑ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۶۱.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۲۳ و ۱۲۴.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۲۲.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 337 - 342.
- ↑ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۶، ص۵۳.
- ↑ ابن ابی الحدید در شرح خطبه، ۲۲، (ج ۱، ص۳۰۶) مینویسد: زمانی که فرستادگان علی(ع) از نزد عایشه، طلحه و زبیر برگشتند و خبر دادند که آنها در صدد جنگند. حضرت آن خطبه را خواند و خطبه مشابهی از ابو مخنف نقل کرده است. و از این سخن استفاده میشود که علی(ع) برای حل مشکل افرادی را نزد ناکثین فرستاده است.
- ↑ «وَ اللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَراً وَ لَا جَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نِصْفاً وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَكُوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَكُوهُ فَإِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ نَصِيبَهُمْ مِنْهُ وَ إِنْ كَانُوا وَلُوهُ دُونِي فَمَا الطَّلِبَةُ إِلَّا قِبَلَهُمْ وَ إِنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُكْمُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَسْتُ وَ لَا لُبِسَ عَلَيَّ وَ إِنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فِيهَا الْحَمَأُ وَ الْحُمَّةُ وَ الشُّبْهَةُ الْمُغْدِفَةُ وَ إِنَّ الْأَمْرَ لَوَاضِحٌ وَ قَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِيٍّ وَ لَا يَعُبُّونَ بَعْدَهُ فِي حَسْيٍ»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، ص۱۹۴؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۳۷، ص۱۴۱۸.
- ↑ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۷۴، ص۲۴۹؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۷۳، ص۵۶۲.
- ↑ «يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ وَ إِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۸، ص۵۴.
- ↑ «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا لِعَرَضٍ حَاضِرٍ فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَ إِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ وَ لَعَمْرِي مَا كُنْتُمَا بِأَحَقَّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ فَبَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ وَ السَّلَامُ»؛ نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه ۵۴، ص۴۴۵؛ فیض الاسلام، ص۱۰۳۵.
- ↑ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۶۹، ص۴۴۵؛ فیض الاسلام، ص۵۴۹.
- ↑ «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكِ قَدْ خَرَجْتِ مِنْ بَيْتِكِ عَاصِيَةً لِلَّهِ تَعَالَى وَ لِرَسُولِهِ مُحَمَّدٍ(ص) تَطْلُبِينَ أَمْراً كَانَ عَنْكِ مَوْضُوعاً ثُمَّ تَزْعُمِينَ أَنَّكِ تُرِيدِينَ الْإِصْلَاحَ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ فَخَبِّرِينِي مَا لِلنِّسَاءِ وَ قَوَدَ الْعَسَاكِرِ وَ الْإِصْلَاحَ بَيْنَ النَّاسِ وَ طَلَبْتِ كَمَا زَعَمْتِ بِدَمِ عُثْمَانَ وَ عُثْمَانُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ أَنْتِ امْرَأَةٌ مِنْ بَنِي تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ وَ لَعَمْرِي إِنَّ الَّذِي عَرَّضَكِ لِلْبَلَاءِ وَ حَمَلَكِ عَلَى الْعَصَبِيَّةِ لَأَعْظَمُ إِلَيْكِ ذَنْباً مِنْ قَتَلَةِ عُثْمَانَ وَ مَا غَضِبْتِ حَتَّى أَغْضَبْتِ وَ لَا هِجْتِ حَتَّى هَيَّجْتِ فَاتَّقِي اللَّهَ يَا عَائِشَةُ وَ ارْجِعِي إِلَى مَنْزِلِكِ وَ أَسْبِلِي عَلَيْكِ سِتْرَكِ وَالسَّلَامُ»؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۱ - ۲، ص۴۶۸؛ مترجم، ص۴۲۱؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۱۲۰؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۵۲؛ ابن قتیبه الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۷۰.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 342 - 349.
- ↑ «أَشِيرُوا عَلَيَّ بِمَا أَسْمَعُ مِنْكُمُ الْقَوْلَ فِيهِ»
- ↑ مفید، الجمل، ص۱۲۸؛ مترجم، نبرد جمل، ص۱۴۵. البته در این مأخذ، سؤال محمد بن ابی بکر و پاسخ امیرالمؤمنین(ع) موجود نیست.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 350.
- ↑ «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ لَمَّا قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ(ص) قُلْنَا: نَحْنُ أَهْلُهُ وَ وَرَثَتُهُ وَ عِتْرَتُهُ وَ أَوْلِيَاؤُهُ دُونَ النَّاسِ لَا يُنَازِعُنَا سُلْطَانَهُ أَحَدٌ وَ لَا يَطْمَعُ فِي حَقِّنَا طَامِعٌ إِذَا تَنَزَّى لَنَا قَوْمُنَا فَغَصَبُونَا سُلْطَانَ نَبِيِّنَا فَصَارَتِ الْإِمْرَةُ لِغَيْرِنَا وَ صِرْنَا سُوقَةً يَطْمَعُ فِينَا الضَّعِيفُ وَ يَتَعَزَّزُ عَلَيْنَا الذَّلِيلُ فَبَكَتِ الْأَعْيُنُ مِنَّا لِذَلِكَ وَ خَشُنَتِ الصُّدُورُ وَ جَزِعَتِ النُّفُوسُ. وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا مَخَافَةُ الْفُرْقَةِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَ أَنْ يَعُودَ الْكُفْرُ وَ يَبُورَ الدِّينُ لَكُنَّا عَلَى غَيْرِ مَا كُنَّا لَهُمْ عَلَيْهِ فَوَلِيَ الْأَمْرَ وُلَاةٌ لَمْ يَأْلُوا النَّاسَ خَيْراً ثُمَّ اسْتَخْرَجْتُمُونِي أَيُّهَا النَّاسُ مِنْ بَيْتِي فَبَايَعْتُمُونِي عَلَى شَنْإٍ مِنِّي لِأَمْرِكُمْ وَ فِرَاسَةٍ تَصْدُقُنِي عَمَّا فِي قُلُوبِ كَثِيرٍ مِنْكُمْ وَ بَايَعَنِي هَذَانِ الرَّجُلَانِ فِي أَوَّلِ مَنْ بَايَعَ تَعْلَمُونَ ذَلِكَ وَ قَدْ نَكَثَا وَ غَدَرَا وَ نَهَضَا إِلَى الْبَصْرَةِ بِعَائِشَةَ لِيُفَرِّقَا جَمَاعَتَكُمْ وَ يُلْقِيَا بَأْسَكُمْ بَيْنَكُمْ. اللَّهُمَّ فَخُذْهُمَا بِمَا عَمِلَا ﴿أَخْذَةً رَابِيَةً﴾ وَ لَا تَنْعَشْ لَهُمَا صَرْعَةً وَ لَا تُقِلْهُمَا عَثْرَةً وَ لَا تُمْهِلْهُمَا فُوَاقاً فَإِنَّهُمَا يَطْلُبَانِ حَقّاً تَرَكَاهُ وَ دَماً سَفَكَاهُ. اللَّهُمَّ إِنِّي اقْتَضَيْتُكَ وَعْدَكَ فَإِنَّكَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ لِمَنْ بُغِيَ عَلَيْهِ ﴿لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ﴾ اللَّهُمَّ فَأَنْجِزْ لِي مَوْعِدِي وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛ بحارالأنوار، ج۳۲، ص۶۱ و ج۲۹، ص۶۳۳؛ محمودی، نهج السعاده، ج۱، ص۲۵۳ - ۲۵۵؛ هر دو به نقل از ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۷ و مترجم، مهدوی، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۴۹، این خطبه را شیخ مفید با اختلاف در عبارات و اختصار در بخش پایانی آن در الارشاد (ج۲، ص۲۴۵) و امالی، ص۱۵۴ نقل کرده است.
- ↑ نویری نهایة الإرب، ج۵، ص۱۲۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۱۳.
- ↑ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۵۴.
- ↑ مفید، الجمل، ص۱۲۹.
- ↑ ابن عبد ربه، عقد الفرید، ج۵، ص۶۰.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 351 - 354.
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۱۱۹.
- ↑ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۴۴، حکیم به فتح حاء آمده و مینویسد: و گفته شده حُکیم به ضم حاء و این قول اکثر است.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۳۱۱؛ مامقانی، تنقیح المقال، ج۲، ص۲۴۵؛ شیرازی، درجات الرفیعه، ص۳۸۱.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، ج۲، ص 355 - 356.