دعوت به اسلام در معارف و سیره معصوم
دعوت دشمن به هدایت الهی
یکی از اهداف متعالی اسلام، بندگی انسان در برابر خداوند است. لازمه تحقق این هدف، ابلاغ احکام و معارف اسلام به تمام نقاط جهان است. اما سؤالی که مطرح میشود این است که آیا اسلام تنها راه رسیدن به این هدف مهم را جنگ و فتح سرزمینهای دیگران میداند؟ آیا اسلام آیین جنگ و خونریزی است و با اجبار و الزام در پی هدایت افراد بشر است، یا دین صلح و مدارا و گفتوگوست و با برنامه و ایجاد زمینه گفتوگو و تبیین راه حق از باطل، در پی دعوت بشر به خیر و صلاح است؟ تأمل در مجموعه آیات الهی، روایات نبوی و سخنان معصومان(ع) ما را به فرض دوم رهنمون میکند.
قرآن کریم که کتاب هدایت بشر است، با راهکارهای مختلف کوشیده است که زمینه خشونت و جنگ را برچیند. اولین راهکار قرآن، نفی هرگونه اجبار و الزام در پذیرش اسلام است؛ چراکه اجبار و الزام دیگران به یک دین خاص، بسترساز رشد فرهنگ و روحیه ستیز با پیروان ادیان دیگر است. قرآن کریم با رد این شیوه بر اندیشه همزیستی و مدارا صحه گذاشته است. در معروفترین آیات نفی اجبار در دین، خداوند میفرماید: ﴿لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ﴾[۱]؛ ﴿وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ﴾[۲]؛ ﴿وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ﴾[۳].
استاد شهید مرتضی مطهری در اینباره میگوید: «یک سلسله آیات در قرآن داریم که در آن تصریح میکند که دین باید با دعوت درست شود نه با اجبار. این هم باز مؤید این مطلب است که اسلام نظریهاش این نیست که به زور به مردم بگوید مسلمان شوند وگرنه کشته میشوند»[۴].
راهکار دوم اسلام برای همزیستی مسالمتآمیز با دیگران، توصیه به برخورد مناسب با کافران است. تأمل در مجموع آیات قرآن این مطلب را اثبات میکند که آیات جنگ و جهاد، درباره کفاری است که سر جنگ و ستیز با اسلام و مسلمانان دارند؛ اما در مقابل کفار غیر حربی، حتی آنان که روزی با مسلمانان میجنگیدهاند، در صورت انصراف از جنگ و تمایل واقعی به صلح، مسلمانان باید برخورد خوب و مسالمتآمیز داشته باشند. چنانکه قرآن میفرماید: ﴿لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ﴾[۵].
سومین راهکار عملی اسلام برای جنگستیزی، گفتوگوی منطقی با دشمنان و دعوت آنان به هدایت الهی است. در قرآن فلسفه این کار به روشنی بیان شده است؛ در آیهای که میفرماید: ﴿وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَى﴾[۶]. قرآن در آیهای دیگر ضمن مسلم گرفتن وظیفه دعوت به اسلام از پیامبر میخواهد که بنیان دعوت و معرفی اسلام را در مواجهه با مخالفان بر اصل گفتوگو و منطق و جدال احسن پیریزی کند: ﴿ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾[۷]. ﴿وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾[۸].
این دو آیه استراتژی تبلیغ و دعوت اسلام را متکی به برهان، موعظه و جدال احسن معرفی میکند. بر این مبنا تعامل رسول خدا(ص) با دشمنان آمیخته با استدلال و برهان بود؛ ولی از آنجا که معارف عقلی برای کسانی جاذبه دارد که توان درک آن را داشته باشند، و اینان درصد کمی از مردم را تشکیل میدهند، قرآن شریف راه دیگر را که آن را جدال برتر مینامد، پیش پای پیامبرش مینهد؛ به این معنا که طرف مقابل را با چیزهایی که نزد او مسلم و مقبول است محکوم کرده، حق را برایشان روشن کنند. طبیعی است که این روش نیز برای همه مردم کاربرد ندارد و ازاینرو در مرحله دیگر بر موعظه حسنه تأکید میکند تا با استفاده از عواطف انسانی، آنها را به حق راهنمایی کند.
بر اساس آیات قرآن دعوت به هدایت الهی، تنها وظیفه رسول اکرم(ص) نبوده است؛ بلکه هدف اصلی همه انبیای الهی بوده است؛ چنانکه خداوند متعال به حضرت موسی و برادرش هارون(ع) امر فرمود: ﴿اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَيِّنًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى﴾[۹]. در این آیه دعوت بهسوی حق، با کلام نرم و به دور از خشونت، توصیه شده است.
در آیاتی از سوره توبه خداوند به صراحت دستور میدهد که اگر فردی از مشرکان بخواهد با پیامبر(ص) گفتوگو کند، مسلمانان باید زمینه آن را فراهم کنند[۱۰] و چنین دستوری نه در دوره ضعف مسلمانان، بلکه در زمانی صادر شده است که مسلمانان بعد از فتح مکه در اوج اقتدار و قدرت بودند و از لحاظ نظامی در حدی بودند که احتیاجی به گفتوگو با مشرکان نداشتند. وقتی این آیات نازل شد، امیرمؤمنان علی(ع) به دستور رسول خدا(ص) آن را برای مشرکان مکه بیان کرد.
امام صادق(ع) میفرماید: بعدازظهر روز عید قربان که مردم از رمی جمره عقبه فارغ شده بودند، علی(ع) در میان مردم برخاست و شمشیر از غلاف کشید و فرمود: «هیچکس حق ندارد با بدن عریان کعبه را طواف کند و هیچ زن و مرد مشرکی حق ندارد کعبه را طواف کند و هر کس که مهلت گرفته است تا پایان مدت آن میتواند کعبه را طواف کند و هر کس که مهلت نگرفته است، فقط چهار ماه مهلت دارد»[۱۱]. در این حال فردی از آن حضرت سؤال کرد: «اگر کسی بخواهد پس از پایان مدت چهار ماه با محمد ملاقات کند، اما عهد و پیمانی با او نداشته باشد، چه کند؟» علی(ع) پاسخ داد: «او میتواند رسول خدا را ملاقات کند». سپس این آیه را تلاوت کرد: ﴿وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَعْلَمُونَ﴾[۱۲].
علامه طباطبایی در تفسیر این آیات میفرماید: گرچه آیات قبل با شرایطی خون مشرکین را هدر اعلام میکند، هیچگاه قرآن زمینه گفتوگو برای دریافت حق را از بین نبرده است. با این آیه بر این اصل مسلم تأکید میکند که اگر بعضی از این مشرکان که خونشان را هدر اعلام کردیم از تو خواستند تا ایشان را در پناه خود امان دهی تا بتوانند نزد تو حاضر شوند و در امر دعوتت با تو گفتوگو کنند، به آنها پناه ده تا کلام خدا را که متضمن دعوت توست بشنوند و پرده جهلشان پاره شود و این معنا را به ایشان ابلاغ کن تا از ناحیه تو ایمنی کاملی یافته، با خاطر آسوده نزدت حاضر شوند و این دستور از این جهت از ناحیه خدای متعال تشریع شده است که مشرکان مردمی جاهل بودند و از مردم جاهل هیچ بعید نیست که بعد از پی بردن به حق آن را بپذیرند[۱۳].
اهمیت عمل پیامبر اسلام(ص) در این است که در محیط دعوت ایشان، جامعه در جهالت غوطهور بود و اعراب جاهل چنان سرگرم بتپرستی بودند که هیچگونه نغمه مخالف را تحمل نمیکردند. از سوی دیگر مبلغان سرسخت یهود و نصارا سعی در گسترش مذهب خویش داشتند. در چنین فضایی حضرت توانست انسانهای بیشماری را جذب تعالیم حیاتبخش اسلام کند و این همه، براثر برخورد شایسته آن حضرت بهویژه در مباحثات و مناظرات اعتقادی با اقشار مختلف جامعه آن روزگار مانند عالمانی هود و نصارا بود، که گاهی ساعتها با سعه صدر به سخنان آنها گوش میداد.
بنابراین رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) تا آنجا که میتوانستند در راه دعوت و هدایت مردم میکوشیدند و هیچ متاع ارزشمندی را معادل آن نمیدانستند. رسول خدا(ص) فرموده است: «با کفار جنگی در نمیگیرد، مگر پس از دعوت آنان به اسلام»[۱۴]؛ زیرا جنگیدن با دشمن هدف ضمنی است و هدف اصلی این است که دلها با نور ایمان روشن شود. مسعود بن هنیده میگوید: در مسیر غزوه مریسع در منطقه بقعاء خدمت رسول خدا(ص) رسیدم و به ایشان گفتم که ابو تمیم مرا از بردگی آزاد کرده است. پیامبر(ص) از شنیدن این خبر خیلی شادمان شد. سپس گفتم: «ای پیامبر خدا، همین دیروز با مردی از قبیله عبدالقیس دیداری داشتم و او را به اسلام دعوت کردم و او نیز اسلام را پذیرفت». رسول خدا(ص) در تشویق من فرمود: «ارزش مسلمان شدن او به دست تو، بیشتر از ارزش همه ثروتی است که در قلمرو طلوع و غروب خورشید است»[۱۵].
این روش در عملکرد نظامی دیگر معصومان(ع) نیز وجود داشته است. برای نمونه میتوان به واقعهای در جنگ جمل اشاره کرد. در صحنه جنگ جمل یکی از مسلمانان پرسشی درباره توحید مطرح کرد. سربازان دیگر به او اعتراض کردند و گفتند: «ای اعرابی، هر سخن جایی دارد. آیا نمیبینی امیرمؤمنان جناحهای جنگ را فرماندهی میکند و ستونهای دشمن را میپاید؟ در چنین شرایطی چه جای اینگونه سؤالات است؟» اما امیرمؤمنان علی(ع) علاوه بر اینکه در پاسخ اعرابی مطالب عمیقی درباره توحید بیان کرد، در پاسخ معترضان فرمود: «لِهَذَا نُقَاتِلُ»؛ «اصلا ما برای همین میجنگیم»[۱۶].
مسئله دعوت به هدایت الهی در سیره امام حسین(ع) بهطور محسوستری به چشم میخورد؛ چراکه امام(ع) از سویی با اعزام نماینده و نامهنگاری با سران قبایل کوفه و بصره و سخنرانیهای مکرر، گفتوگوی حضوری با اشخاص و برخی هواداران معاویه و عثمان مانند عبیدالله بن حر جعفی و زهیر بن قین، آنان را به پیوستن به صفوف مبارزان بر ضد طاغوت زمان، دعوت میکرد، و از دیگر سو بهطور خصوصی به افرادی نظیر طرماح بن عدی و محمد بن بشیر حضرمی و جون غلام ابوذر و به صورت گروهی در منزل زباله و همچنین شب عاشورا، به اطرافیان خود اجازه کنارهگیری داد و بیعت خود را از آنان برداشت. این دو شیوه برخورد، در ظاهر با هم تعارض دارند؛ اما اگر توجه کنیم که در سیره نظامی امام حسین(ع) اصل، ارشاد افراد و دعوت به هدایت الهی امت است، نه فقط فراهم آوردن سپاهی فراوان و پیروزی به هر روش ممکن، این تضاد ظاهری از بین میرود و سازگاری و همسویی این دو شیوه عملی آشکار میشود[۱۷]. بنابراین حضرت از یک سو عدهای را دعوت میکند و از سوی دیگر بیعت خود را از عدهای بر میدارد؛ چراکه دعوت به حق در هرجا شکل ویژهای دارد و در سیره حضرت نیز همین دعوت مهم است، نه فزونی سپاه.
معصومان(ع) برای دعوت دشمنان به هدایت الهی، میکوشیدند که نخست زمینه گفتوگو را فراهم آورند و با تخریب دیوار بیاعتمادی بین خود و دشمن، زمینه توجه آنان به اسلام و گوش فرا دادن به منطق رسای آن را فراهم کنند. بعد از این مرحله آنان پیام الهی و کلام حق را به آنها ابلاغ میکردند؛ زیرا هر نوع اقدام مسلحانهای در جهاد اسلامی باید مستدل و منطقی باشد و این امر تنها با اعلان جنگ از یک طرف کافی نیست؛ بلکه با ایجاد زمینه گفتوگو به طرف مقابل نیز فرصت داده میشود تا دلایل خود را در چهارچوب شیوههای دعوت ارائه کند و به این ترتیب امکان رسیدن به توافق وجود داشته باشد.
عدهای با شنیدن پیام حق، دست از جنگ برمیداشتند و چون گمشده خود را یافته بودند، با طیبخاطر اسلام را میپذیرفتند و در پناه اسلام و اردوگاه مسلمانان بار مییافتند. دسته دیگری نیز بودند که تا این مرحله هنوز نور هدایت در قلبشان نفوذ نکرده بود و احتیاج به نورافشانی بیشتر و عمیقتر داشتند. در اینجا نوبت به نصیحت و دعوت مستقیم و چهرهبهچهره میرسید. رهبران معصوم اسلام(ع) در این مرحله با دشمنانی که برای ریختن خون آنها اجتماع کرده بودند، سخن میگفتند و با نصایح مشفقانه آنان را به اسلام دعوت میکردند. کسانی که راهی برای نفوذ حق به قلبشان باقی مانده بود، در این مرحله راه حق را یافته، به دامن اسلام وارد میشدند؛ اما کسانی که میلی به پذیرش حق نداشتند و لجاجت و استکبار تمام وجودشان را پر کرده بود، در این مرحله نیز از هدایت الهی محروم میماندند. در ادامه، بحث را در سه محور اساسی تلاش برای ایجاد زمینه گفتوگو، راههای گفتوگو با دشمن و شیوههای دعوت دشمن به هدایت الهی پی خواهیم گرفت[۱۸].
تلاش برای ایجاد زمینه گفتوگو
تلاش برای ایجاد زمینه گفتوگو در سیره رسول خدا(ص)
رسول اکرم(ص) از آغاز بعثت تا پایان حیات پربرکتشان، در دو مقطع پیش از هجرت و پس از آن، از راههای مختلف برای هدایت همه انسانها، حتی کافران معاند تلاش کرد و با ایجاد زمینه گفتوگو برای دعوت آنان به هدایت الهی بهره برد. اینک به نمونههایی از اقدامات رسول خدا(ص) برای ایجاد زمینه گفتوگو با دشمن اشاره میکنیم.
صبر در برابر آزارها و پرهیز از برخوردهای تند
نرمخویی و صبر نبی اکرم(ص) در برابر آزار و اذیت قریش، تأثیر فرهنگی و تبلیغی فراوانی داشت و در گسترش دعوت ایشان در مکه بسیار مؤثر بود؛ تاجایی که قریش به طعنه نام مبارک حضرت را به جای محمد(ص)، مذمم میخواندند و سپس آن بزرگوار را سب و هجو میکردند؛ ولی پیامبر(ص) میفرمود: «آیا در شگفت نیستید که خداوند چگونه مرا از آزار قریش در امان میدارد؟ آنها مذمم را سب و هجو کنند و حال آنکه من محمد هستم»[۱۹]. رسول خدا(ص) در مقابل خیرهسریها و آزار و اذیتهای قریش سکوت میکرد و با وجود رفتار ناپسند قریش همچنان آنها را نصیحت میکرد و به رهایی از آنچه در آن گرفتار بودند، فرامی خواند[۲۰]. او گاه پس از شنیدن سخنان مشرکان و وعده و وعیدهایشان به آنان پاسخ میداد و گاه در این پاسخها به قرآن نیز استناد میکرد[۲۱] و قرآن به لحاظ جاذبههای لفظی و زیباییهای بیانی، در جذب مخاطبان بسیار مؤثر بود. وی حتی در مقابل اهانتهایی مانند پرتاب شکمبه گوسفند و سنگ نیز رفتاری تند و خشن در پیش نمیگرفت و با پناه گرفتن زیر سنگی خود را در امان نگاه میداشت و نماز میخواند[۲۲].[۲۳]
حضور در اجتماعات قریش و قبایل عرب
با وجود برخوردهای نامناسب قریش، رسول خدا(ص) در اجتماعات آنان حاضر میشد؛ هر چند قریش نسبتهای ناروایی چون جادوگری و جنون به پیامبر(ص) میداد و تازهواردان به مکه را از ملاقات با او منع میکرد. بهطور ویژه حضور رسول اکرم(ص) در مسجد الحرام که محل رفت و آمد همگان بود و ارتباط مستمر او با مردم، در ایجاد زمینه گفتوگو با مشرکان تأثیر بسیاری داشت؛ چون ارائه الگوی عملی از رفتار و منش و شخصیت معنوی میتوانست زمینهساز گفتوگو و برخوردهای فرهنگی با دیگران باشد.
طبری مینویسد: روزی اشراف قریش در حجر اسماعیل گرد آمده بودند و پشت سر رسول خدا(ص) حرف میزدند که ناگهان ایشان وارد شد و به طواف پرداخت. آنها با دیدن حضرت سخنان خود را با حرفهای طعنهآمیز ادامه دادند. حضرت بعد از تمام شدن طواف، به گفتوگو با آنها پرداخت و چنان سخن گفت که همه آنها را تا لحظاتی حیرتزده کرد[۲۴].
اینگونه ارتباطها و گفتوگو با منکران رسالت از جایگاه خاصی در دعوت اسلام برخوردار بود. سفر به طائف را میتوان یکی از نمونههای مهم اینگونه حضورها دانست. پس از وفات ابوطالب، رسول خدا(ص) بهسوی قبیله ثقیف، که در طائف سکونت داشتند، حرکت کرد. پس از چند گفتوگوی بیحاصل، عزم بازگشت به وطن کرد. در این هنگام برخی اوباش و اراذل تحریک شده شهر، به دشنام و استهزای آن حضرت پرداختند. «کنده»، «کلب»، «بنوخیفه»، «بنی عامر»، «بنی عمرو بن عوف» از دیگر قبایلی بودند که پیامبر اسلام به همین ترتیب به میان آنها رفته و با بزرگان آنها دیدار کرده بود[۲۵]. از دیگر دیدارهای مهم پیامبر(ص)، که زمینهساز گفتوگو بود، میتوان به دیدار وی با جوانان قبیله اوس[۲۶] و شش نفر از قبیله خزرج[۲۷] کمی پیش از بیعت عقبه اولی اشاره کرد که تأثیر سرنوشتسازی در تاریخ اسلام داشت[۲۸].
بهرهگیری از ایام حج
از همان سالهای نخست گسترش اسلام، پیامبر اکرم(ص) از موسم حج برای گفتوگو با سران قبایل در جهت نشر دعوت خویش بهره میجست و افراد سرشناس و متنفذی را که به مکه میآمدند شناسایی و با آنها ارتباط برقرار میکرد. از ربیعة بن عباد نقل شده است که میگوید: من نوجوانی بودم که همراه پدرم در منا حضور داشتم و پیامبر(ص) را دیدم که به محل اسکان قبایل عرب میرفت و خطاب به آنها میفرمود: «من فرستاده خدا بهسوی شما هستم. شما را به عبادت خدا و شرک نورزیدن به او و به کنار نهادن هر آنچه غیر از او میپرستید، دعوت میکنم و از شما میخواهم که به من ایمان بیاورید و از من حمایت کنید تا آنچه را بدان برانگیخته شدهام تبیین کنم»[۲۹]. ابنهشام مینویسد: برای او کافی بود که بشنود مرد محترمی از رؤسای قبایل یا دیگران به شهر مکه آمده است. در این هنگام به سرعت برمیخاست و به دنبال آن مرد میرفت و او را به دین خود دعوت میکرد و از او یاری میطلبید[۳۰].
تماس با زایران شهر یثرب نیز، که به انعقاد پیمان عقبه اول و دوم و سرانجام هجرت مسلمانان و رسول خدا(ص) به یثرب منجر شد، در ایام حج و از طریق عرضه تعالیم اسلام بر قبایل مختلف صورت گرفت. ابن سعد مینویسد از زمانی که رسول خدا(ص) دعوتش را علنی کرد، هر سال در مراسم حج برای تبلیغ اسلام در میان حجاج ظاهر میشد و در بازار عکاظ، مجنه و ذیالمجاز شرکت میکرد و به تبلیغ تعالیم اسلام میپرداخت. بعد از اینکه از حضور وی ممانعت کردند، به منازل تکتک قبایل مراجعه میکرد و آنها را به هدایت الهی فرامیخواند. ابولهب نیز دنبال حضرت راه میافتاد و سخنان او را تکذیب میکرد[۳۱].[۳۲]
بهرهگیری از زمینههای عاطفی و روانی
نبی اکرم(ص) از زمینههای روانی و عاطفی مناسب برای ایجاد زمینه گفتوگو و ارائه آیین اسلام بهره میبرد. برای نمونه سخنرانی ایشان بر بالای کوه صفا هنگام آشکارکردن دعوتش، دارای نکات زیبایی است که بیانگر بهرهبرداری او از زمینههای روانی و عاطفی برای ایجاد زمینه گفتوگوست. حضرت بر بالای کوه صفا با صدای بلند قریش را نزد خویش فراخواند. آنان با شنیدن صدای پیامبر(ص) بهسوی او آمدند. وقتی گرد پیامبر جمع شدند، حضرت از آنها پرسید: «آیا تاکنون شنیدهاید من دروغ بگویم؟» همه یکصدا گفتند: «نه؛ از تو جز راستی چیزی ندیدهایم». حضرت فرمود: «اگر به شما خبر که سپاهی پشت این کوه است آیا باور میکنید؟» همگی گفتند: «آری؛ ما به تو گمان بد نمیبریم و تاکنون از تو دروغی نشنیدهایم».
حضرت ذهنیت مثبت مردم درباره خود را سرمایهای برای آمادهسازی زمینه گفتوگو قرار داد تا بتواند بهآسانی با آنها گفتوگو کند و زمینه دعوت خویش را فراهم آورد. سپس فرمود: «پس بدانید که من هشداردهنده به یک عذاب شدید هستم». آنگاه با صدای بلند فریاد کرد و تکتک قبایل حاضر را نام برد و فرمود: «ای بنی عبدالمطلب؛ ای بنی عبد مناف؛ ای بنی زهره؛ ای بنی تمیم؛ ای بنی مخزوم؛ ای بنیاسد؛ همانا خداوند به من دستور داده است که عشیره و خاندان نزدیک خود را بیم دهم. من مالک چیزی برای دنیا و آخرت شما نیستم جز اینکه بگویید: خدایی جز خدای یگانه نیست». سپس آنها را به ترک بتپرستی و دوری از فواحش و ایمان به خداوند و پیمودن راه خیر دعوت کرد[۳۳]. نقل دیگری از این ماجرا، این اجتماع را در منزل پیامبر(ص) و همراه با صرف غذا بیان میکند[۳۴].
این شیوه تنها به دوران آغاز بعثت اختصاص نداشت؛ بلکه آن حضرت در دوران اوج قدرت اسلام، یعنی بعد از فتح مکه و تا آخر عمر شریفش، چه در امور نظامی و چه غیر آن، از این زمینههای روانی و عاطفی برای هدایت افراد بهره میبرد و گاهی بدنامترین و کینهتوزترین افراد قریش را از این طریق با مدد الهی رام خود میکرد. در اینجا به نمونهای از این برخورد اشاره میکنیم.
یکی از بزرگان قریش که در جنگ بدر کشته شد، امیة بن خلف جمحی بود. بعد از مرگ او پسرش صفوان، جایزه بزرگی تعیین کرده بود تا به کسی بدهد که بتواند پیامبر را بکشد. رسول خدا(ص) نیز خون صفوان را هدر اعلام کرده بود. پس از فتح مکه، وقتی بزرگان قریش کار را تمام شده دیدند و به این نتیجه رسیدند که دیگر مقاومت سودی ندارد، نزد پیامبر(ص) آمدند و بهظاهر اسلام را پذیرفتند. صفوان نیز نزد رسول خدا(ص) آمد و از او امان خواست. پیامبر به او امان داد و افزون بر آن چهار ماه هم به او مهلت داد که درباره اسلام فکر کند تا شاید آن را بپذیرد.
در ماجرای جنگ حنین، که در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه اتفاق افتاد، پیامبر اکرم(ص) صد زره از او عاریه گرفت. او نیز با آن حضرت بهسوی حنین خارج شد. در این سفر صفوان با شیبه فرزند عثمان بن ابی طلحه قرار گذاشته بودند که اگر حوادث بر ضد رسول خدا(ص) رقم خورد، بر او حمله کنند و انتقام خود را بگیرند. پدر شیبه نیز یکی از پرچمداران مشرکان در اُحُد بود که به دست حمزه یا علی(ع) کشته شده بود. از شیبه نقل شده است که میگفت: هیچکس مثل من بغض محمد را به دل نداشت؛ زیرا او در اُحُد هشت نفر از پرچمداران قبیلهام (بنی عبدالدار) را کشته بود. برای همین آرزو داشتم که او را بکشم؛ تا اینکه او مکه را فتح کرد و من از قتل او ناامید شدم و پیش خود گفتم: «همه عرب دین او را پذیرفتهاند؛ چگونه من میتوانم انتقامم را از او بگیرم؟» تا اینکه هوازن در حنین جمع شدند و من هم بهسوی آنها حرکت کردم؛ به این امید که محمد را غافلگیر کنم و بکشم. پس از اینکه مردم شکست خوردند و فرار کردند و تنها عده کمی در کنار او باقی ماندند، از پشت به او نزدیک شدم و شمشیر را بالا بردم و نزدیک بود که ضربهای بر او فرود آورم؛ اما حالتی مرا فراگرفت که تاب از کف دادم و شمشیر را پایین آوردم و فهمیدم که او با نیروهای غیبی محافظت میشود. حضرت متوجه من شد و فرمود: ای شیبه؛ نزدیک من بیا و بجنگ. من به او نزدیک شدم و او دستش را بر قلبم گذاشت و همین باعث شد که محبت او در دلم وارد شد. جلو رفتم و در مقابل او با دشمنان جنگیدم. سپس او به من خبر داد که من پیش خود چه میاندیشیدهام. با شنیدن سخنان غیبی او گفتم: جز خدا کسی حرفهای دلم را به اطلاع وی نرسانده است و به همین دلیل ایمان آوردم.
صفوان هم که به همراه شیبه پشت سر پیامبر اکرم(ص) بود[۳۵]، همانند شیبه از کشتن پیامبر اکرم(ص) روی برتافت. در این هنگام برادر مادریاش کلدة بن حنبل فریاد زد: «آیا امروز قهرمان دلاوری نیست که چشمها را خیره کند؟» صفوان صدا زد: «ساکت باش. خداوند دهانت را بشکند. به خدا قسم اگر مردی از قریش بر من سروری کند، بهتر است از اینکه مردی از هوازن بر من آقایی نماید»[۳۶].[۳۷]
بیان منطقی و استدلالی پیامبر(ص) از دین جدید
بیان منطقی و استدلالی رسول خدا(ص) و قرآن شریف برای ایجاد و تقویت زمینههای گفتوگو، بسیار مؤثر بوده است. برای مثال روزی عقبة بن ربیعه به قریش گفت: «آیا موافقید که نزد محمد رفته، با او صحبت کنیم و هر چه میخواهد به او بدهیم تا از اقدامات خود دست بردارد؟» با موافقت قریش، عقبه نزد رسول خدا(ص)، که بهتنهایی در مسجد نشسته بود، رفت و کنار او نشست و گفت: «ای برادرزاده؛ تو از مایی و از شرف خاندان ما و نسب ما اطلاع داری. با این حال چیزی برای قومت آوردهای که باعث تفرقه شده است. از خدایان ما و دین ما عیبجویی میکنی و گذشتگان ما را کافر میخوانی به حرفهای من گوش فرا ده تا مسائلی را بیان کنم؛ شاید بعضی از آنها را بپذیری». رسول خدا(ص) فرمود: «بگو تا بشنوم».
عقبه گفت: «اگر منظورت از این حرفها این است که به مال و سرمایه برسی، آنقدر مال و ثروت به تو میدهیم تا از همه ما سرمایهدارتر شوی؛ اگر در پی کسب آقایی و سیادتی، تو را سرور خود قرار میدهیم و اگر جنزده شدهای تو را درمان میکنیم».
رسول خدا(ص) همینطور گوش داد تا حرفهای عقبه به پایان رسید. بعد فرمود: آیا حرفهای تو تمام شد؟ عقبه گفت: بله. حضرت فرمود: حالا شما گوش کن. آنگاه این آیات از سوره فصلت را تلاوت کرد: ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ * بَشِيرًا وَنَذِيرًا فَأَعْرَضَ أَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ * وَقَالُوا قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ وَفِي آذَانِنَا وَقْرٌ وَمِنْ بَيْنِنَا وَبَيْنِكَ حِجَابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنَا عَامِلُونَ﴾[۳۸]؛ عقبه گوش میکرد تا اینکه پیامبر(ص) به آیه سجده رسید و به سجده رفت؛ سپس برخاست و فرمود: «آنچه گفته شد شنیدی. این شما و این قرآن!». هنگامی که عقبه نزد قریش برگشت، افرادی که در میان قریش از دور عقبه را میدیدند، گفتند: «به خدا قسم این عقبهای که میآید آن کسی نیست که از پیش ما رفت». وقتی عقبه نشست از او پرسیدند: چه دیدی؟ گفت: به خدا قسم سخنی شنیدم که تا حال نشنیده بودم. سخنی که نه شعر است و نه سحر و جادو. ای قریش حرف مرا بپذیرید. این مرد را رها کنید. از سخنان او خبرهای مهمی شنیدهام. اگر عرب او را وانهد، مشکل از سر شما نیز رفع خواهد شد و اگر او را یاری کند، پادشاهی او پادشاهی شما و عزت او عزت شما خواهد بود و شما سعادتمندترین مردم خواهید بود. قریشیان گفتند: محمد با زبانش تو را سحر کرده است[۳۹].[۴۰]
غزوهها و سریههای[۴۱] کوچک اوایل هجرت
آنچه تاکنون گفته شد اقدامات زمینهساز رسول خدا(ص) برای گفتوگو و دعوت از دشمن به هدایت الهی در سالهای پیش از هجرت به مدینه بود. با نگاهی ژرف به حوادث بعد از هجرت به مدینه نیز میتوان شواهدی برای این امر یافت. البته از این مسئله نباید غافل شد که نمیتوان سریهها و غزوات پیامبر(ص) را اموری صرفاً نظامی به قصد حمله به مردم و کشتار و غلبه بر آنان و یا اسارت انسانها و تصاحب اموال آنان تلقی کرد؛ زیرا آن حضرت پیش از هر چیزی نبی مرسل بود و مهمترین وظیفه انبیا ابلاغ پیام الهی و دعوت به هدایت با دلیل و برهان است؛ اما اگر گروهی مانع این امر الهی شوند و دیگر راهی جز دفع ظلم و ستم آنان باقی نماند، مسئله جنگ و امور نظامی مطرح میشود و چارهای جز این نیست. بنابراین بیشتر سریههای پیامبر اسلام(ص) سریههای دعوت است و بقیه نیز برای دفع ظلم متجاوزانی بوده است که به مسلمانان حمله میکردهاند.
با جمعبندی غزوهها و سریههای رسول خدا(ص) در سالهای اول هجرت، یعنی پیش از جنگهای بدر و احد، میتوان نتیجه گرفت که آن حضرت تلاش میکرد با ناامنکردن راههای تجاری قریش، آنان را به گفتوگو و در نهایت بهرسمیتشناختن اسلام و یا پذیرش حق وادار کند[۴۲]. بهطور طبیعی در پی این اقدامات نظامی، مسلمانان تجربههایی نیز به دست میآوردند و برای پیکارهای جدی و بزرگتر آماده میشدند. شواهدی نیز بر این ادعا در دست است.
در نخستین رویارویی که به سریه حمزه معروف است، سپاه اسلام با سی نفر در منطقهای به نام سیف البحر، راه را بر کاروان قریش که از شام بهطرف مکه میرفت، بست. با پادرمیانی «مجدی بن عمرو» که با هر دو طرف همپیمان بود، دو طرف از برخورد خونین منصرف شدند. ازاینرو حمزه با سپاه کوچک خود به مدینه بازگشت و ابوجهل نیز با کاروانی از قریش به مکه رفت. حمزه نتیجه را به آگاهی رسول خدا(ص) رساند و حضرت در ملاقاتی که با مجدی بن عمرو داشت، به وی لطف و محبت نمود و لباسهایی نیز به وی هدیه داد. این واکنش رسول اکرم(ص) بعد از شنیدن گزارش حمزه و نتیجه منازعه و نقش صلحجویانه مجدی در جلوگیری از جنگ، بیانگر خرسندی آن حضرت از آن واقعه است[۴۳].
شاهد دیگر بر اینکه رسول خدا(ص) در پی ایجاد زمینه گفتوگو و دوری از خونریزی بود، این است که حضرت از ابوجهل بهعنوان فرعون قریش یاد کرده است و در نماز خود در حق او نفرین کرده و از خدا خواسته است که او را نابود کند[۴۴]. با توجه به نقش ویژه ابوجهل در جنگافروزی، نفرین رسول اکرم(ص) در حق او گویای این واقعیت است که پیامبر تمایلی به جنگافروزی و خونریزی نداشته است؛ چنانکه اگر راهی را برای حل مسائل خود با قریش مییافت که از مسیر جنگ و خونریزی نگذرد، بیتردید آن را انتخاب میکرد[۴۵].[۴۶]
کمک مالی و تألیف قلوب
یکی از راههایی که خداوند پیش پای رسول خدا(ص) و مسلمانان نهاده است تا از آن طریق دیگران را به اسلام دعوت کنند، کمک مالی به کسانی است که از این طریق به اسلام متمایل میشوند. قرآن این افراد را «مؤلفة قلوبهم» نامیده است. علامه طباطبایی در اینباره مینویسد: «مؤلفة قلوبهم کسانی هستند که انگیزه معنوی نیرومندی برای پیشبرد اهداف اسلامی ندارند و با تشویقهای مالی میتوان دلهای آنان را به دست آورد و از ایشان به نفع اسلام و مسلمانان بهره برد. خداوند در قرآن برای آنان سهمی از زکات قرار داد[۴۷] تا بهتدریج اسلام در دلشان کاملاً جای گیرد»[۴۸].
رسول خدا(ص) از این روش برای دعوت قریش به اسلام بهره برد. مسلمانان در جنگ حنین مقدار فراوانی نقره به غنیمت گرفته بودند که وزن آن چهارهزار اوقیه بود[۴۹]. هنگامی که همه غنایم را در برابر رسول خدا(ص) قرار دادند، ابوسفیان بن حرب گفت: «ای رسول خدا؛ اکنون ثروتمندترین مرد قریش شدهای». پیامبر لبخندی زد. ابوسفیان گفت: چیزی از این مال به من ببخش». پیامبر(ص) فرمود: «ای بلال؛ چهل اوقیه نقره برای او وزن کن و صد شتر هم به او بده ابوسفیان گفت: «پسرم یزید هم هست». پیامبر(ص) فرمود: برای او هم چهل اوقیه نقره وزن کنید و یکصد شتر هم بدهید». ابوسفیان گفت: «پسرم معاویه هم هست». پیامبر(ص) فرمود: «ای بلال؛ به او هم چهل اوقیه نقره و یکصد شتر بده». ابوسفیان گفت: بهراستی که تو کریم و بزرگواری. پدر و مادرم فدای تو باد؛ در آن هنگام که با تو جنگ و ستیز میکردم، بهترین جنگجو و هماورد بودی و بعد که با تو از در صلح و دوستی در آمدم، بهترین دوست هستی. خدا به تو پاداش دهد». رسول خدا(ص) به بنیاسد عطایایی بخشید. حکیم بن حزام میگفت: در حنین از رسول خدا(ص) صد شتر خواستم و به من عنایت فرمود؛ باز صد شتر دیگر خواستم لطف فرمود؛ باز هم صد شتر دیگر خواستم و به من لطف فرمود و آنگاه به من گفت: ای حکیم بن حزام؛ مال مایه خرمی و شیرینی است. هر که بخشنده آن باشد، مال برای او فرخنده و مبارک خواهد بود، و هرکس چنان باشد که نفس او به مال مشغول باشد، آن مال برایش فرخنده نخواهد بود. پس او مانند کسی است که هرچه بخورد سیر نمیشود. بدان که دست بخشنده بهتر از دست گیرنده است و نخست از کسانی شروع کن که یاری و مدد میخواهند. حکیم بن حزام گفت: «سوگند به کسی که تو را بر حق برانگیخته است، پس از تو از هیچکس چیزی نخواهم گرفت»[۵۰].
پیامبر اسلام(ص) در حنین، از افراد قبیله بنی عبدالدار، به نضیر برادر نضر بن حارث بن کلده، صد شتر بخشید. از خاندان بنی زهره به اسید بن حارثه که همپیمان آنها بود، صد شتر بخشید. به علاء بن جاریه پنجاه شتر بخشید. از بنی مخزوم به حارث بن هشام صد شتر، و به سعید بن یربوع پنجاه شتر بخشید. از بنی جمح به صفوان بن امیه صد شتر عطا فرمود. بعد از اتمام جنگ هنگامی که پیامبر(ص) به جعرانه برگشته بود، به بازدید غنایم رفت و صفوان نیز همراه ایشان بود. در این هنگام پیامبر دید صفوان به درهای که پر از شتر و بز و میش بود خیره شده و مدتی است به آن درّه مینگرد. پس به او فرمود ای ابو وهب؛ از این درّه خوشت آمده است؟» گفت: آری. فرمود: «این درّه و آنچه در آن است، از تو باشد». در این موقع صفوان گفت: «هیچکس به این نیکنفسی نیست، مگر اینکه پیامبر باشد. گواهی میدهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد رسول اوست» و همانجا مسلمان شد.
پیامبر اکرم(ص) به قیس بن عدی صد شتر و به عثمان بن وهب پنجاه شتر عطا فرمود. در بنی عامر بن لوی به سهیل بن عمرو صد شتر و به حویطب بن عبدالعزی هم صد شتر و به هشام بن عمر پنجاه شتر بخشید. همچنین به اقرع بن حابس تمیمی، عیینة بن بدر فزاری و مالک بن عوف هم هر یک صد شتر و به عباس بن مرداس سلمی چهار شتر بخشید[۵۱].
رسول خدا(ص) از این روش برای دعوت قریش به اسلام بهره برد. مسلمانان در جنگ حنین مقدار فراوانی نقره به غنیمت گرفته بودند که وزن آن چهارهزار اوقیه[۵۲] بود. هنگامی که همه غنایم را در برابر رسول خدا(ص) قرار دادند، ابوسفیان بن حرب گفت: «ای رسول خدا؛ اکنون ثروتمندترین مرد قریش شدهای». پیامبر(ص) لبخندی زد. ابوسفیان گفت: «چیزی از این مال به من ببخش». پیامبر(ص) فرمود: «ای بلال؛ چهل اوقیه نقره برای او وزن کن و صد شتر هم به او بده». ابوسفیان گفت: «پسرم یزید هم هست». پیامبر(ص) فرمود: «برای او هم چهل اوقیه نقره وزن کنید و یکصد شتر هم بدهید». ابوسفیان گفت: «پسرم معاویه هم هست». پیامبر(ص) فرمود: «ای بلال؛ به او هم چهل اوقیه نقره و یکصد شتر بده». ابوسفیان گفت: «بهراستی که تو کریم و بزرگواری. پدر و مادرم فدای ت و باد؛ در آن هنگام که با تو جنگ و ستیز میکردم، بهترین جنگجو و هماورد بودی و بعد که با تو از در صلح و دوستی در آمدم، بهترین دوست هستی. خدا به تو پاداش دهد».
رسول خدا(ص) به بنیاسد هم عطایایی بخشید. حکیم بن حزام میگفت: در حنین از رسول خدا(ص) صد شتر خواستم و به من عنایت فرمود؛ باز صد شتر دیگر خواستم لطف فرمود؛ باز هم صد شتر دیگر خواستم و به من لطف فرمود و آنگاه به من گفت: ای حکیم بن حزام؛ مال مایه خرمی و شیرینی است. هر که بخشنده آن باشد، مال برای او فرخنده و مبارک خواهد بود، و هرکس چنان باشد که نفس او به مال مشغول باشد، آن مال برایش فرخنده نخواهد بود. پس او مانند کسی است که هر چه بخورد سیر نمیشود. بدان که دست بخشنده بهتر از دست گیرنده است و نخست از کسانی شروع کن که یاری و مدد میخواهند. حکیم بن حزام گفت: «سوگند به کسی که تو را بر حق برانگیخته است، پس از تو از هیچکس چیزی نخواهم گرفت»[۵۳].
پیامبر اسلام(ص) در حنین، از افراد قبیله بنی عبدالدار، به نضیر برادر نضر بن حارث بن کلده، صد شتر بخشید. از خاندان بنیزهره به اسید بن حارثه که همپیمان آنها بود، صد شتر بخشید. به علاء بن جاریه پنجاه شتر بخشید. از بنیمخزوم به حارث بن هشام صد شتر و به سعید بن یربوع پنجاه شتر بخشید. از بنیجمح به صفوان بن امیه صد شتر عطا فرمود. بعد از اتمام جنگ هنگامی که پیامبر(ص) به جعرانه برگشته بود، به بازدید غنایم رفت و صفوان نیز همراه ایشان بود. در این هنگام پیامبر دید صفوان به درهای که پر از شتر و بز و میش بود خیره شده و مدتی است به آن درّه مینگرد. پس به او فرمود: ای ابو وهب؛ از این درّه خوشت آمده است؟» گفت: آری. فرمود: «این دره و آنچه در آن است، از تو باشد». در این موقع صفوان گفت: «هیچکس به این نیکنفسی نیست، مگر اینکه پیامبر باشد. گواهی میدهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد رسول اوست» و همانجا مسلمان شد.
پیامبر اکرم(ص) به قیس بن عدی صد شتر و به عثمان بن وهب پنجاه شتر عطا فرمود. در بنی عامر بن لؤی به سهیل بن عمرو صد شتر و به حویطب بن عبدالعزی هم صد شتر و به هشام بن عمر پنجاه شتر بخشید. همچنین به اقرع بن حابس تمیمی، عیینة بن بدر فزاری و مالک بن عوف هم هر یک صد شتر و به عباس بن مرداس سلمی چهار شتر بخشید[۵۴].
رسول خدا(ص) بهصراحت میگفت که هدفش از این بذل و بخششها بهدستآوردن دل کسانی است که تمایل کمتری به اسلام دارند. در ادامه بخششهای رسول اکرم(ص) به قریشیان سعد بن ابیوقاص به پیامبر(ص) عرض کرد: «ای رسول خدا، به عیینة بن حصن و اقرع بن حابس تمیمی هرکدام صد شتر بخشیدی؛ اما جعیل بن سراقه ضمری را رها کردی و به او چیزی نبخشیدی». پیامبر(ص) فرمود: «سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر تمام زمین از امثال عیینه و اقرع پر شود، جعیل بهتر از همه آنهاست من خواستم دل آن دو را به دست آورم که مسلمان شوند؛ حال آنکه جعیل بن سراقه را با اسلامش واگذاشتم»[۵۵].
رسول خدا(ص) پس از بازگشت از محاصره طائف در دیدار با نمایندگان هوازن، از حال مالک بن عوف، فرمانده مشرکان در جنگ حنین پرسید. گفتند فرار کرده و در حصار طائف به ثقیف پیوسته است. فرمود: «به او خبر بدهید که اگر مسلمان شود و بیاید، زن و اموالش را پس خواهم داد و یک صد شتر هم به او خواهیم بخشید». پیامبر(ص) دستور فرموده بود تا خانواده مالک را در مکه نزد عمهشان ام عبدالله دختر ابی امیه نگهداری کنند. نمایندگان هوازن گفتند: «ای رسول خدا؛ اینها سروران ما هستند و ما آنها را از همه بیشتر دوست داریم». پیامبر(ص) فرمود: «من هم خیر آنها را میخواهم». مسلمانان به دستور پیامبر(ص) اموال مالک را هم نگه داشتند و با غنایم نیاوردند.
هنگامی که این خبر به مالک بن عوف رسید و او از رفتار پیامبر(ص) با اقوام خود و وعدهای که داده بود، آگاه شد تصمیم به بازگشت گرفت؛ اما از این میترسید که ثقیفیها پس از اطلاع از گفتههای پیامبر(ص) او را بکشند یا زندانی کنند. پس دستور داد تا شترش را پیشاپیش به دحنا که از حومه طائف بود ببرند. آنگاه دستور داد شبانه اسبی برایش آوردند و همان شب بر اسب سوار شد و از حصار بیرون آمد و در دحنا بر شترش سوار شد و خود را به رسول خدا(ص) رساند. حضرت خانواده و اموال او را به او پس داد و یکصد شتر هم به او بخشید. مالک مسلمان شد و درباره رسول خدا(ص) چنین سرود: «میان همه مردم، مثل محمد ندیده و نشنیدهام. اگر از او عطا و بخشش بخواهند از همه بخشندهتر و وفادارتر است، و هر وقت بخواهی از اتفاقهای آینده تو را خبری میدهد...»[۵۶].[۵۷]
تلاش برای ایجاد زمینه گفتوگو در سیره امیرمؤمنان علی(ع)
در سیره امام علی(ع) نیز نمونههای تاریخی فراوانی از تلاش برای ایجاد زمینه گفتوگو به چشم میخورد؛ زیرا جنگ و خونریزی در نگاه او امری ناپسند و از رسوم جاهلیت شمرده میشد. علی(ع) درباره افتخاراتی که اسلام به عرب بخشیده و آفاتی که عرب به برکت اسلام از آن نجات پیدا کرده است، میفرماید: «ای گروه عرب؛ شما بر بدترین آیین بودید... خون خود را میریختید»[۵۸].
امام در منشور حکومتی معروف خود به مالکاشتر، وی را از هرگونه خونریزی و بنیاد نهادن حکومت بر جنگ و جدال بهشدت نهی میکند و میفرماید: «قوت و شوکت حکومت را با ریختن خون حرام مخواه؛ زیرا این کار موجب ضعف و سستی حکومت میشود؛ بلکه آن را از بین برده، به دیگران منتقل میکند»[۵۹]. امام در همین فرمان، ابراز رحمت و محبت و لطف قلبی به تمام شهروندان، اعم از مسلمانان و غیر مسلمانان را از وظایف حاکم دینی بر میشمارد و دلیل آن را انسان بودن همه آنها ذکر میکند: «در قلب خود رحمت، محبت و لطف به مردم را جای ده و چون حیوان درنده مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری؛ چراکه مردم دو دستهاند: یا برادر دینی تو هستند و یا در خلقت و انسانیت با تو برابرند»[۶۰].
در مکتب امیرمؤمنان علی(ع) اصالت و اولویت برای رسیدن به عدالت، با صلح و ایجاد زمینه گفتوگو برای هدایت دشمن است؛ مگر زمانی که طرف مقابل نخواهد به حق راضی شود و تمام راههای صلح و گفتوگو به بنبست منتهی شود. همو در توصیف رسول خدا(ص) میفرماید: «رسول اکرم(ص) مانند طبیبی سیار بود که نخست مرهم و داروهای عادی را برای درمان زخم آماده میکرد و در صورت نیاز، زخم را داغ مینهاد»[۶۱].
بر این اساس حضرت در عرصههای پیکار میکوشید دشمن را به گفتوگو و پذیرش حق وادار کند و حتی در رویارویی با دلاوران عرب نیز از این شیوه بهره میبرد. علی(ع) وقتی در جنگ خندق با عمرو بن عبدود روبهرو شد، ابتدا زمینه گفتوگو و دعوت او را برای پذیرش حق فراهم کرد و زمانی که او در برابر حق سر فرو نیاورد، کار به پیکار کشید. امام بعد از اینکه سخنانی گفت و شنید، فرمود: «هنگامی که پردههای کعبه را گرفته بودی، از تو شنیدم که میگفتی هرگاه شخصی هنگام مبارزه در جنگ سه خواسته از من داشته باشد، حتماً به یکی عمل خواهم کرد و اینک من سه خواسته از تو دارم و میخواهم که به یکی عمل کنی». عمرو گفت: «خواستههایت را بگو». حضرت فرمود: «اول اینکه شهادت دهی که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد فرستاده خداست». عمرو گفت: «این را از من نخواه و خواسته دوم را مطرح کن». فرمود: «دوم اینکه خودت برگردی و شرّ این احزاب را از سر رسول خدا(ص) کوتاه کنی؛ زیرا اگر او صادق باشد باعث افتخار شماست و اگر کاذب باشد گرگهای عرب او را کفایت میکنند». عمرو گفت: «آیا زنان قریش در گفتوگوهایشان و شعرای عرب در اشعارشان نمیگویند که من ترسیدم و از جنگ دست کشیدم و قومی را که مرا رئیس خود قرار داده بود، خوار کردم؟» حضرت فرمود: «پس سومین خواستهام این است که از اسب پیاده شوی؛ تا آنگاه با تو مبارزه کنم زیرا تو سوارهای و من پیاده هستم». عمرو از اسب پایین آمد و آن را پی کرد و گفت: «این ویژگیای بود که گمان نمیکردم کسی از عرب با من بر آن معامله کند و غالب شود»[۶۲].
اهتمام امیرمؤمنان علی(ع) به این مسئله در جنگهای زمان خلافت نیز کاملاً مشهود است. در جنگ جمل حضرت از تمام توان خود برای شروع نشدن درگیری نظامی و ایجاد زمینه گفتوگو بهره برد و افرادی را نزد طلحه و زبیر و عایشه فرستاد تا با آنها گفتوگو کنند. سرانجام خود نیز نزد آنان رفت تا با آنها اتمام حجت کرده باشد[۶۳] که در ادامه همین فصل به آن خواهیم پرداخت. در جنگ صفین نیز امام برای ایجاد زمینه گفتوگو و دعوت دشمن به پذیرش حق، آنقدر شروع جنگ را به تأخیر انداخت که یارانش او را به تردید در باطل بودن جبهه مخالف یا ترس متهم کردند؛ تا اینکه حضرت در توجیه تأخیر خود فرمود: «قسم به خدا من جنگ را برای یک روز عقب نینداختم، مگر اینکه امیدوار بودم که گروهی از مخالفان به من ملحق شده، هدایت یابند و با چشم کمنور خود روشنایی راه مرا مشاهده کنند. این برای من بهتر و دوستداشتنیتر از آن است که گمراهان را بکشم»[۶۴].
از این سخنان بر میآید که در سیره امیرمؤمنان علی(ع) جهاد و کشتار هدف نیست؛ بلکه وسیلهای است که در سایه آن، اسلام از حصار اهریمنان، و مردم از اسارت طاغوتها آزاد میشوند و راه برای هدایت انسانها باز میشود. حال اگر برای رسیدن به این هدف راهی به جز جنگ باشد، دیگر نیازی به جنگ نخواهد بود و این راه همان اعطای فرصت کافی به دشمنان فریبخورده و درعینحال آمادگی و هشیاری است که دشمن از فرصت سوءاستفاده نکند.
افزون بر این باید تا آنجا که ممکن است، جهاد سود معنوی دوطرفه داشته باشد. وقتی دشمن در گمراهی کشته میشود، این جهاد فقط برای مجاهدان سودمند است؛ اما اگر در سایه جهاد مقدس، دشمن زنده بماند و هدایت شود، البته که این بهترین راهحل خواهد بود[۶۵]. به همین دلیل بود که علی(ع) برای دستیابی به این هدف متعالی زمینهسازی و تلاش میکرد. علی(ع) در نهروان نیز با فرستادن افرادی چون ابن عباس، صعصعة بن صوحان و زیاد بن نضر، برای ایجاد زمینه گفتوگو گام پیش نهاد[۶۶] که در ادامه ذکر آن خواهد آمد[۶۷].
تلاش برای ایجاد زمینه گفتوگو در سیره امام حسین(ع)
سالار شهیدان امام حسین(ع) نیز از آغاز نهضت کربلا تا پایان آن همواره بر گفتوگو و معرفی حق به مردم تأکید داشت و هرجا که ممکن بود، زمینهای برای گفتوگو و دعوت معاندان به هدایت فراهم میکرد و پیام خود را میرساند و به نصیحت و دعوت آنان به هدایت الهی میپرداخت.
فرستادن نمایندهای ویژه نزد زهیر بن قین و سرانجام ملاقات خود امام(ع) با وی، از شواهد تاریخی این موضوع است؛ زمینهسازی جالبی که به هدایت و عاقبتبهخیری زهیر منجر شد. طبری از مردی از قبیله بنی فزاره داستان ملاقات امام حسین(ع) با زهیر را اینگونه نقل میکند که همراه زهیر بن قین از مکه باز میگشتیم و اتفاقاً با حسین(ع) هممسیر بودیم؛ اما هیچ مایل نبودیم که با او در یک منزل فرود آمده، یا با وی روبهرو شویم. ازاینرو هرگاه امام حسین(ع) توقف میکرد، زهیر حرکت میکرد و هرگاه امام(ع) کوچ میکرد، زهیر دستور توقف میداد تا اینکه روزی بهناچار همه در یک منزلگاه توقف کردیم. حسین(ع) در سویی نشسته بود و ما در سوی دیگر نشسته بودیم و غذا میخوردیم که فرستاده امام(ع) آمد، سلام کرد و به زهیر گفت: «امام حسین(ع) مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت کنم». هر کس هرچه در دست داشت زمین نهاد و همه مات و مبهوت مانده بودند و حرفی نمیزدند.
ابو مخنف نقل میکند که دلهم همسر زهیر به شوهرش گفت: «آیا پسر رسول خدا(ص) دنبال تو میفرستد و تو نزد او نمیروی؟ خوب است بروی ببینی چه میگوید و برگردی». زهیر نزد امام(ع) رفت و چیزی نگذشته بود که شادمان برگشت و دستور داد خیمه و وسایلش را جمع کنند و نزد امام حسین(ع) ببرند. آنگاه به همسرش گفت: «تو را طلاق دادم. نزد بستگانت برو. دوست ندارم بهخاطر من شرّی به تو برسد». سپس به همراهانش گفت: هر یک از شما میخواهد با من بیاید و هر که نمیخواهد این آخرین دیدار ماست و از شما خداحافظی میکنم». وی در طلیعه رزمندگان اسلام در کربلا حضور پیدا کرد و به شهادت رسید[۶۸].
هرچند زهیر جزو دشمنان حضرت نبود، با گرایشی که به آل عثمان داشت، قطعاً از دوستان امام حسین(ع) نیز نبود و هرکس تحت ولایت حق نباشد، خواهناخواه در صف باطل قرار میگیرد. او سعی داشت با امام حسین(ع) روبهرو نشود؛ اما امام(ع) با حرکت همزمان، فرستادن فردی نزد وی، و دیدار با او، زمینه گفتوگو را فراهم آورد تا او را به هدایت الهی دعوت کند و موفق نیز شد.
ملاقات امام حسین(ع) با «عبیدالله بن حر جعفی» نمونه دیگری از این دست است. گرچه عبیدالله خود را از فیض همراهی با امام(ع) محروم کرد، اصل اقدام امام حسین(ع) بیانگر اهمیت مسئله زمینهسازی برای ابلاغ پیام الهی به دشمن و هدایت اوست. در منزل بنیمقاتل به امام حسین(ع) اطلاع دادند که عبیدالله بن حر جعفی نیز در این منزل اقامت گزیده است. امام(ع) بهمنظور ایجاد زمینه گفتوگو، ابتدا حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد. حجاج نزد وی رفت و او را از حضور امام(ع) در این مکان آگاه کرد و از او خواست که به یاری امام بشتابد. ولی عبیدالله گفت که توانایی یاری امام(ع) را ندارد و اصلاً دوست ندارد با او ملاقات کند. حجاج نزد امام(ع) بازگشت و پاسخ عبیدالله را به وی رساند. امام حسین(ع) خود، با چند تن از اصحابش به نزد عبیدالله رفت. او از امام استقبال کرد و خوشامد گفت. بعد از گفتوشنود سخنان معمولی، امام(ع) خطاب به وی فرمود: ای پسر حر، مردم شهر شما به من نامه نوشتند که همگی بر نصرت و یاری من اتحاد کرده و پیمان بستهاند و از من درخواست کردند که به شهرتان بیایم؛ ولی حقیقت امر بر خلاف آن است که آنان به من نوشته بودند. تو در دوران عمرت گناهان زیادی را مرتکب شدهای. آیا میخواهی توبه کنی و از آن خطاها و گناهان پاک گردی؟
عبیدالله گفت: چگونه توبه کنم؟ امام حسین(ع) فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یاری کن و در رکاب وی با دشمنانش بجنگ». عبیدالله گفت: «به خدا سوگند من میدانم که هرکس از فرمان تو پیروی کند به سعادت و خوشبختی ابدی دست مییابد؛ ولی من احتمال نمیدهم که یاری من به حال شما سودی داشته باشد». او از امام حسین(ع) خواست که وی را معاف بدارد؛ اما اسب راهوار خود را تقدیم امام کرد. امام حسین(ع) در پاسخ وی فرمود: «حال که در راه ما از نثار جان امتناع میورزی، ما نه به تو نیاز داریم و نه به اسب تو؛ زیرا من از افراد گمراه برای خود نیرو نمیگیرم». سپس حضرت از او خواست تا از نزدیکیاش دور شود تا صدای استغاثهاش را نشنود[۶۹].[۷۰]
راهها و شیوههای گفتوگو با دشمن
دعوت دشمن به هدایت الهی از اصول مسلم و مورد اتفاق در جهاد است. بررسی سیره و سنت رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) نیز نشان میدهد که دعوت به هدایت الهی، مهمترین هدف آنان بوده است؛ البته مصادیق آن در زمانهای مختلف، متفاوت است و هر یک از آنها در زمان خود به تناسب زمان و مکان، روش خاصی را برای این امر دنبال کرده است. پس بر مبنای سیره نظامی معصومان(ع)، پیش از انجام هر نوع عملیات نظامی، باید دشمن را درباره هدف جنگ توجیه کرد و او را به توافق فراخواند و همه راههایی را که توافق بر آنها موجب جلوگیری از جنگ میشود، به دشمن ارائه داد.
در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) ابلاغ اسلام و دعوت به اظهار شهادتین در مواجهه با دشمن، رایجترین و سادهترین شیوه دعوت بوده است؛ اما این تنها شیوه دعوت دشمن نبوده است. دعوت گاه شامل آگاهکردن دشمن و توجیه نیروهای رزمندهای که شاید ناآگاهانه و یا بهاجبار راهی جبهه شدهاند نیز میشود. دعوت همچنین میتواند بهصورت پیشنهاد قرارداد یا هر نوع توافق مشروع و منتهی به متارکه جنگ باشد.
البته تردیدی نیست که از میان مراحل و شیوههای مختلف دعوت دشمن، توجیه منطقی و استدلالی مبانی دینی و ارائه براهین متقن و نیز خیرخواهیهای صادقانه و مستند و دلنشین درباره شرایط و مواضعی که دشمن دارد، همچنین تقدیم راهحلهای بهتر و سودمندتر و نیز مجادله با بهره از معتقدات و مقبولات دشمن، میتواند کارآمدی بیشتر و نقشی مؤثرتر در رسیدن به اهداف جهاد داشته باشد. اما نباید پنداشت که همیشه بهترین راه، یکی از اینهاست. چهبسا مصادیق دیگر دعوت مانند پیشنهاد قرارداد ذمه به اهل کتاب و قرارداد مهادنه (آتشبس) به دیگر دشمنان در بعضی شرایط خاص، کارآمدتر و سودمندتر و مؤثرتر باشد.
با قرارداد مهادنه و پیشنهاد توقف موقت جنگ، فرصت معرفی اسلام و آوردن حجت و دلیل برای دشمن فراهم میشود تا آنان بهسوی اسلام سوق پیدا کنند و اسلام توسعه داده شود. در اینجا نیز اهمیت دعوت در اسلام، بیشازپیش مشخص میشود.
بنابراین در ایفای اصل دعوت، اکتفا به یکی از مراحل دعوت کافی نیست؛ بلکه باید همه راهها و شیوههایی را که ممکن است نتیجهبخش باشد آزمود و شیوههای مؤثر را بهکاربست. نامههای مکرر امیرمؤمنان علی(ع) به دشمنان، راهنمای شیوههای اجرایی دعوت است. همچنین استفاده از شخصیتهای نامداری چون ابن عباس، مالکاشتر و صعصعه برای توجیه دشمن و فرونشاندن آتش جنگ، مبیّن شیوههای دیگر دعوت است. در برخی احادیث نبوی، دعوت به اسلام، فراخوانی برای هجرت به دارالاسلام، دعوت به عقد قرارداد ذمه یا قراردادهای مشروع دیگر، از شیوههای دعوت شمرده شده است[۷۱]. در برخی از روایات اهلبیت(ع) نیز دعوت به اطاعت خدا بهجای اطاعت از بندگان خدا، دعوت به ولایت خدا و قبول حاکمیت او بهجای زندگی در سایه ولایت بندگان خدا، دعوت به امان، دعوت به زمین گذاشتن سلاح، دعوت به بازگشت به خانه و اتمام حجت و بستن راههای عذر، از شیوهها و مصادیق دعوت بیان شده است.
در سیره نظامی معصومان(ع) تأخیرانداختن جنگ یکی دیگر از شیوههای دعوت دشمن بوده است. در واقع در انتظار حمله دشمن نشستن، خود نوعی فرصت دادن به دشمن است که از مصادیق دعوت و احتجاج به شمار میرود و میتواند دلیلی بر انساندوستی رزمندگان اسلام، و روشی روشنگرانه برای ناآگاهان، و روزنه امیدی برای رسیدن به اهداف جهاد بدون اقدام به جنگ باشد. امیرمؤمنان علی(ع) در جنگ صفین آنقدر شروع جنگ را به تأخیر انداخت که برخی یارانش او را به تردید در باطل بودن جبهه مخالف یا ترس متهم کردند. حضرت در توجیه تأخیر خود فرمود: «قسم به خدا من جنگ را برای یک روز هم تأخیر نینداختم، مگر به این دلیل که امیدوار بودم گروهی از مخالفان به من ملحق شده، هدایت یابند و با چشم کمنور خود روشنایی راه مرا مشاهده کنند. این برای من بهتر و دوستداشتنیتر از آن است که گمراهان را بکشم»[۷۲].
هدف از دعوت، بهمثابه یک اصل و قاعده نظامی در جهاد اسلامی، این نیست که سرانجام همه راهها به جنگ ختم شود؛ بلکه هدف اصلی آن، بهرهگیری از فرصت پیدایش حالت خصمانه بهمنظور هدایت دشمن است. هدف دعوت در واقع پیگیری همه راههایی است که میتواند به هدایت افراد دشمن منجر شود. این جمله تاریخی رسول خدا(ص) خطاب به علی(ع) در هنگام اعزام وی به یمن، گویاترین سخن درباره معنا و مفهوم دعوت در جهاد است که فرمود: «یا علی؛ هرگز علی؛ هرگز با کسی جنگ مکن، مگر آنکه ابتدا او را به اسلام دعوت کنی. به خدا سوگند اگر خداوند کسی را به دست تو هدایت کند، برای تو از همه آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب میکند، بهتر است و تو ولایت او را بر عهده خواهی داشت»[۷۳].
ممکن است شبههای درباره برخی امور در سیره نظامی معصومان(ع) مطرح شود؛ اموری که در ظاهر با اصول و قواعد عمومی جنگ سازگار نیست و میتواند عملیات رزمی نیروهای اسلام را متوقف یا محدود و یا ممنوع کند؛ از جمله تأخیر در شروع جنگ که میتواند نوعی اعطای امتیاز به دشمن محسوب شود؛ زیرا اولین ضربه در جنگ، بسیار کارساز است و چهبسا عامل تعیینکننده پیروزی نیز هست.
اما باید توجه داشت در استراتژی جنگ در جهاد اسلامی، مسائل مهم دیگری به جز پیروزی نیز وجود دارد که باید رعایت شود. کسب پیروزی به هر طریق و با هر وسیله، مطلوب شریعت اسلام نیست و بر این اساس ممکن است رعایت اصول به قیمت شکست و یا دستکم به قیمت تحمل دشواریها و مشکلات بیشتر در رسیدن به پیروزی تمام شود که با توجه به اهداف جهاد از آن گریزی نیست.
البته ناگفته نماند که اگر تدبیر جنگ و طرح و برنامه رزم، بادقت و مهارتهای لازم همراه باشد، میتواند زیانهای ناشی از رعایت اصول و قواعد انساندوستانه اسلامی را در جنگ به گونههای دیگر جبران یا خنثی کند. از نظر اعتقادی، این خود یکی از مواقع نزول مددهای غیبی است که خداوند بارها در قرآن به مؤمنان وعده داده است که با نصرتهای خود این کمبودها را جبران، و اعمال متعهدانه و خالصانه بندگان صالحش را، هر چند اندک و توأم با کمبودها باشد، کامل کند و به ثمرات فراوان و برکات شایان برساند[۷۴].[۷۵]
ابلاغ پیام الهی بهوسیله پیک، نامه و...
از دیگر اقدامات فرهنگی رهبران معصوم اسلام(ع) بعد از ایجاد زمینه گفتوگو، ابلاغ پیام الهی به طرف مقابل بوده است که در حقیقت باید آن را قدمی دیگر برای هدایت دشمن دانست. در سیره معصومان(ع) هیچ نمونهای نمیتوان یافت که آنان بدون ابلاغ پیام الهی و اتمام حجت با دشمنان، به جنگ با آنها اقدام کرده باشند؛ گرچه احتمال اثر بسیار اندک بوده باشد.
سیره رسول خدا(ص) در ابلاغ پیام الهی
رسول اکرم(ص) هرگاه لشکری را برای جنگ اعزام میکرد و یا خود در غزوهای حضور مییافت، همواره بر این مسئله تأکید میکرد که اول باید اسلام به طرف مقابل عرضه شود و اگر آنها نپذیرفتند و حاضر نشدند که دست از دشمنی بردارند و با پرداخت جزیه بهصورت مسالمتآمیز در کنار مسلمانان زندگی کنند، نبرد با آنان آغاز شود. اینک به چند نمونه تاریخی در این زمینه اشاره میکنیم.
در فتح خیبر بعد از اینکه رسول خدا(ص) علی(ع) را برای فتح قلعه تجهیز کرد و به او دستور پیشروی داد، فرمود که او قبل از جنگ نمایندگانی را بهسوی دژ بفرستد و اهل آن را به آیین اسلام دعوت کند؛ اگر آن را نپذیرفتند، آنها را به وظایفشان تحت لوای حکومت اسلامی آشنا کند که باید خلع سلاح شوند و با پرداخت جزیه در سایه حکومت اسلامی آزادانه زندگی کنند؛ اما اگر به هیچکدام گردن ننهادند، با آنان بجنگد[۷۶].
بنا بر نقل واقدی، در سال ۶ق بنی المصطلق که طایفهای از خزاعه بودند، خود را برای جنگ با مسلمانان آماده کردند. خبر به گوش پیامبر رسید. حضرت برای اطمینان بیشتر، بریدة بن حصیب اسلمی را بهسوی آنها فرستاد. بریده وقتی به جمع آنان رفت، خود را طرفدار آنها معرفی کرد و از این طریق توانست اطلاعات دقیقی کسب کرده، نزد پیامبر برگردد و ایشان را از ماجرا آگاه کند. پیامبر نیز مردم را گرد آورد و آنها را از حضور دشمن آگاه کرد. مردم بهسرعت آماده شدند و بهسوی آنها حرکت کردند. لشکریان اسلام در منطقه بقعاء یکی از مشرکان را دستگیر کردند و با تهدید دریافتند که او جاسوس بنیالمصطلق است. با اینکه حکم جاسوس بهطورقطع اعدام است، رسول خدا(ص) پیش از هر چیز اسلام را به او عرضه کرد و از او خواست که آن را بپذیرد. وی گفت: «اسلام را قبول نمیکنم تا ببینم قبیلهام چه کنند. اگر آنها اسلام را پذیرفتند، من هم یکی از آنها هستم و اگر بر عقیده خود ثابتقدم بمانند، من هم یکی از همان قبیله خواهم بود». زمانی که مسلمانان به قبیله بنیالمصطلق برخورد کردند رسول خدا(ص) به یکی از اصحابش فرمود به آنها اعلام کند که «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بگویند تا جان و مالشان در امان باشد. اما آنها بعد از شنیدن پیام حق، از پذیرش آن امتناع کردند و یکی از آنها تیری بهسوی مسلمانان پرتاب کرد. به دنبال آن مسلمانان هم آنها را تیرباران کردند و بعد از جنگ و درگیری، باقیمانده قبیله، اسلام را قبول کردند[۷۷].
در ماه شعبان سال ششم هجری پیامبر اکرم(ص) به عبدالرحمن بن عوف دستور داد که بهسوی دومةالجندل حرکت کند و پیام اسلام را به اهالی آن برساند و آنها را بهسوی اسلام دعوت کند. عبدالرحمن به همراه سپاهش حرکت کرد تا به دومةالجندل رسید. اهالی آنجا مسیحی و از تیره کلب بودند و رئیسشان اصبغ بن عمرو کلبی بود. عبدالرحمن او و قبیلهاش را به اسلام دعوت کرد؛ اما آنها نپذیرفتند و تنها خواستار جنگ بودند. عبدالرحمن سه روز صبر کرد و آنها را به اسلام فراخواند تا اینکه در روز سوم اصبغ مسلمان شد و پذیرفت که از سوی قبیله خویش جزیه بپردازد[۷۸].
در اواخر ماه مبارک رمضان از سال ششم هجری پیامبر اکرم(ص) مطلع شد که رئیس جدید یهودیان خیبر به نام اسیر بن رازم، افرادی را از قبیله غطفان گردآورده است تا به جنگ آن حضرت بفرستد. ازسویدیگر، مسلمانان با مشرکان مکه پیمان صلح حدیبیه را امضا کرده بودند و بهطور موقت اقدامات نظامی مشرکان بر ضد رسول خدا(ص) و مسلمانان متوقف شده بود و این فرصت مناسبی بود تا حضرت پیام حیاتبخش اسلام را به سران ملل و اقوام برساند و آنها را به پذیرش دین جدید دعوت کند. این موقعیت همچنین فرصت خوبی برای ابلاغ کلام و پیام الهی به یهودیان خیبر بود. ازاینرو رسول خدا(ص) در این مقطع زمانی، به یهودیان خیبر نیز نامه نوشت. در منابع تاریخی سه نامه به یهودیان خیبر از پیامبر اسلام(ص) نقل شده است. نامه اول چنین است[۷۹]:
﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾ از محمد پیامبر خدا، یار، همراه، برادر و تصدیقکننده موسی و دینش به یهودیان خیبر؛ ای اهل تورات بدانید که خداوند مطالبی بر شما نازل کرد که آن را در کتابتان مییابید و آن عبارت است از اینکه: «محمد رسول خداست و همراهانش در برابر کفار سختگیر و با یکدیگر مهرباناند؛ آنها را اهل رکوع و سجده میبینی که در پی فضل و خشنودی خدا هستند، بر پیشانیشان اثر سجده است» و وصفشان در تورات و انجیل چنین است: «همانند کاشتهای که جوانه زند و محکم شود و بر پا ایستد و کشاورزان را به شگفت آورد و کافران را به خشم وادارد». خداوند مؤمنان نیکوکار را به آمرزش و پاداش بزرگی وعده داده است. حال شما را به خدا و آنچه بر شما نازل کرده است و شما را به کسی که پیشینیان شما را به آب باران و گوشت پرندگان اطعام کرد و دریا را برای پدرانتان خشک کرد تا شما را از دست فرعون و اهلش نجات دهد، قسم میدهم که آیا در آنچه بر شما نازل شده نیامده است که به محمد ایمان بیاورید؟ اگر این مطلب را در کتابتان نمییابید هیچ اجباری بر شما نیست؛ زیرا راه حق از راه باطل مشخص شده است و اگر مییابید شما را بهسوی خدا و رسولش دعوت میکنم[۸۰].
یهودیان به این نامه پاسخی ندادند. بیهقی نامه دیگری را از ابن عباس روایت میکند و شاید این دومین نامه برای دعوت یهودیان خیبر به اسلام باشد؛
﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾ از محمد رسول خدا برادر و دوست موسی که خداوند او را با همان هدفی که موسی را مبعوث کرد، به پیامبری برگزیده است.
شما را به خدا و آنچه در طور سینا بر موسی نازل کرده است به دریایی که آن را شکافت و اجداد شما را نجات داد و دشمنان شما را نابود کرد و آب باران و پرندگانی که پدران شما را با آن اطعام کرد و به ابرهایی که با آن برای شما سایه ایجاد کرد قسم میدهم، آیا در کتابتان نیامده است که من فرستاده خدا بهسوی شما و همه مردم هستم؟ اگر آمده است، تقوا پیشه کنید و از خدا بترسید و اسلام را بپذیرید و اگر چنین چیزی در کتابتان نیامده است شما را مجبور نمیکنم از آن پیروی کنید[۸۱].
این نامه نیز بدون جواب ماند و حضرت برای اتمام حجت بر یهودیان خیبر، نامه سوم را نوشت و در آن از فتح و پیروزی سخن به میان آورد: «از محمد بن عبدالله امی، رسول خدا، به یهودیان خیبر. بعد از حمد و ثنای خداوند؛ همانا زمین ملک خداست و هر که را بخواهد وارث آن میکند و عاقبت امور به دست تقواپیشگان است «وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»»[۸۲].
پیامبر اکرم(ص) بعد از ارسال این سه نامه و اتمام حجت، بقیه ماه ذیالحجه و محرم سال هفتم هجری را، که ماههای حرام هستند، صبر کرد تا جلوی هر گونه عذر و بهانهای را گرفته باشد. سپس به اصحابش دستور داد تا برای حرکت بهسوی خیبر آماده شوند[۸۳].
بعد از اینکه مسلمانان خیبر را محاصره کردند، حضرت باز برای ابلاغ پیام الهی به یهودیان، به اصحابش فرمود: «شیطان به یهودیان گفته است: همانا محمد برای غنیمتگرفتن اموالتان به جنگ شما آمده است. پس با صدای بلند اعلام کنید: ای جماعت یهود «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بگویید تا جان و مالتان در امان باشد و بعد از آن حسابتان با خداوند است». مسلمانان پیام رسول خدا(ص) را به یهودیان ابلاغ کردند؛ اما آنان گفتند: «تا تورات در میان ماست، عهد و شریعت موسی را رها نخواهیم کرد»[۸۴].
در همین نبرد رسول خدا(ص) سعد بن عباده را نزد رئیس قبیله غطفان فرستاد. قبیله غطفان در دفاع از خیبر با یهودیان همپیمان شده بودند تا بهازای یک سال محصول خرما، از آنها دفاع کنند. سعد بن عباده از طرف پیامبر(ص) به قلعههای ناعم رفت تا آنها را نصیحت و به اسلام دعوت کند؛ به امید اینکه آنان دعوت اسلام را بپذیرند یا دستکم از یاری یهودیان خیبردست بردارند. وقتی که سعد به کنار قلعه آنها رسید، با صدای بلند گفت: «میخواهم با عیینة بن حصن مذاکره کنم. عینیه جلوی در قلعه رفت. سعد به او گفت: رسول خدا(ص) مرا بهسوی تو فرستاده و فرموده است: «خداوند به من وعده فتح خیبر را داده است. پس به اقامتگاه خود برگردید و دست از حمایت خیبریان بردارید. در این صورت اگر ما بر آنها پیروز شدیم، خرمای یک سال را به شما میدهیم»؛ اما عینیه قبول نکرد و از قدرت یهودیان سخن گفت. سعد بن عباده گفت: «بدان که در همین قلعه آنقدر تو را محاصره میکنیم تا آنکه ذلیلانه، اسلامی را تقاضا کنی که الان تو را به آن دعوت میکنیم و از پذیرش آن خودداری میکنی؛ اما آن زمان، چیزی جز شمشیر به تو نمیدهیم. ای عینیه؛ آیا ندیدی که چگونه طومار زندگی یهودیان یثرب را در هم پیچیدیم؟»[۸۵].
با بررسی غزوات و سریههایی که پس از فتح خیبر صورت گرفته است، میتوان گفت پس از این مرحله رسول خدا(ص) پایههای تمدن اسلامی را استوارتر از گذشته میدید و میکوشید پیام این تمدن بزرگ را به همه قبایل اطراف مدینه، و حتی به دوردستها ابلاغ کند. به این ترتیب جنگهای بعد از فتح خیبر، به جز جنگ تبوک و فتح مکه، تلاشی برای آشناکردن قبایل اطراف مدینه با پیام اسلام بوده است و در هیچیک از سریههای پیدرپی، که همواره یکی از شخصیتهای مهاجر و انصار در فرماندهی آن مأموریت داشته است، گزارشی از جنگهای چندان خونین به چشم نمیخورد. گویی این سریهها نوعی پیامرسانی درونمرزی در سرزمین حجاز بوده است. پیک و پیامهایی هم که به سرزمینهای بیرون حجاز فرستاده میشد، تلاشی برونمرزی در این پیامرسانی محسوب میشود[۸۶].
از نمونههای دیگر ابلاغ پیام حق در سیره نظامی رسول خدا(ص)، سریة وادی الرمل است. جبرئیل به رسول خدا(ص) خبر داد که عدهای از مشرکان در وادی الرمل یابس دوازده هزار جنگجو فراهم کرده و همقسم شدهاند که آن حضرت و علی بن ابیطالب را به قتل برسانند. رسول خدا(ص) به منبر رفت و مردم را از ماجرا مطلع کرد و فرمود: «جبرئیل مرا آگاه کرده و به من فرمان داده است که ابوبکر را به همراه چهارهزار نفر بهسوی آنها بفرستم. حال خود را آماده کنید و مهیا شوید که با توکل به خدا در روز دوشنبه بهسوی آنها حرکت کنید». مسلمانان آماده شدند و پیامبر(ص) دستورهای لازم را به ابوبکر داد و از جمله به وی فرمود: «وقتی مقابل آنها رسیدید، اسلام را بر آنها عرضه کنید؛ اگر نپذیرفتند با آنها وارد جنگ شوید».
لشکر اسلام حرکت کرد و مقابل مشرکان رسید. دویست نفر از مشرکان که کاملاً مسلح بودند، بهسوی سپاه اسلام آمدند و از علت حضور آنان سؤال کردند. ابوبکر گفت: من از اصحاب رسول خدا(ص) هستم. او مرا فرستاده است تا اسلام را به شما عرضه کنم. اگر پذیرفتید در پناه اسلام هستید و با مسلمانان برادر و برابرید؛ اما اگر نمیپذیرید آماده جنگ باشید». مشرکان سخنان تهدیدآمیزی بر زبان راندند و در نتیجه ابوبکر از جنگ منصرف شد و به همراه سپاه خود به مدینه برگشت.
رسول خدا(ص) بعد از اطلاع از عملکرد آنان، ابوبکر را سرزنش کرد و به عمر دستور داد با همان لشکر و با توجه به همان توصیهها به منطقه برود. اما عمر نیز در مقابل تهدیدات دشمن عقب نشست. پیامبر اکرم(ص) واکنش او را نیز نکوهید و آنگاه فرمود: «جبرئیل دستور داده است که علی را با همین عده از مسلمانان بفرستم». پس دستورات لازم را بیان کرد و علی(ع) را به منطقه فرستاد.
وقتی مشرکان شنیدند که علی با لشکریانش آمده است، دویست مرد کاملاً مسلح را مقابل لشکر امام(ع) فرستادند. امام به همراه چند نفر از یارانش به مقابل آنان رفت. آنان پرسیدند: شما کیستید و از کجا میآیید و به کجا میروید؟ حضرت فرمود: «من علی بن ابیطالب عموزاده رسول خدا و برادر و فرستاده او بهسوی شما هستم و شما را دعوت میکنم که شهادت بدهید که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد فرستاده اوست. اگر اسلام آورید همانند دیگر مسلمانان هستید و در خیر و شرّ آنها شریکید»[۸۷].
نکته درخور توجه اینکه توصیه رسول خدا(ص) به هر سه فرمانده این است که به دشمنی که آماده محاربه با مسلمانان است و خود متعرض آنان شده و در پی ازبینبردن نهال اسلام است، اول پیام اسلام را عرضه کنند. گرچه چنین افرادی پیشاپیش مستحق مجازاتاند، رسول خدا(ص) به فرماندهان دستور میدهد پیش از هر چیز با ابلاغ پیام حق، آنان را به هدایت الهی دعوت کنند.
در سال هشتم هجری در جریان فتح مکه، رسول اکرم(ص) حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء را، که تازه ایمان آورده و بیعت کرده بودند، پیشاپیش سپاه اسلام به مکه فرستاد تا پیام اسلام را به آنها ابلاغ کرده، آنها را به اسلام (یا تسلیم) دعوت کنند و از آنجا که خانه ابوسفیان در بالای مکه و خانه حکیم بن حزام در پایین مکه بود حضرت فرمود: «هرکس وارد خانه حکیم بن حزام و خانه ابوسفیان شود در امان است و هر کس هم که در خانهاش را ببندد و دست از جنگ بردارد در امان است»[۸۸]. یکی از مهمترین نمونههای ابلاغ کلام و پیام الهی، ابلاغ آیات سوره توبه در سال نهم هجری به دستور پیامبر عظیمالشأن اسلام(ص) توسط امیرمؤمنان علی(ع) به مشرکان مکه است. از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود: پس از آنکه آیات اول سوره برائت نازل شد، پیامبر(ص) آن را به ابوبکر داد تا به مکه برود و در روز عید قربان در مقابل مشرکان قرائت کند. بعد از آنکه ابوبکر از مدینه خارج شد، جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و فرمود: «ای محمد؛ این کار را باید تنها یکی از اهلبیت تو انجام دهد»[۸۹].
عیاشی از امیرمؤمنان علی(ع) نقل میکند وقتی پیامبر اسلام(ص) مرا برای ابلاغ آیات برائت میفرستاد، عرض کردم: «ای رسول خدا؛ من زباندار و خطیب نیستم». حضرت فرمود: «چارهای نیست؛ یا من باید بروم یا تو». عرض کردم: «اگر چنین است پس من میروم». فرمود: «پس حرکت کن که خدا زبانت را استوار و قلبت را هدایت میکند». سپس دستش را بر قلبم گذاشت و فرمود: «برو و این آیات را برای مردم بخوان»[۹۰]. رسول خدا(ص) به من دستور داد که از سوی خدا به مردم ابلاغ کنم که از این پس هیچکس حق ندارد برهنه کعبه را طواف کنند و هیچ مشرکی حق ندارد به مسجدالحرام نزدیک شود[۹۱].
امیرمؤمنان علی(ع) به مکه رفت و از کوهی معروف به شعب، بالا رفت و سه مرتبه با صدای بلند اعلان کرد: «ای مردم؛ آیا میشنوید؟ من فرستاده رسول خدا(ص) بهسوی شما هستم. گوش فرادهید». سپس آیات سوره برائت را تا آخر آیه نهم خواند و این آیات را چند بار تکرار کرد تا همه مردم آن را بشنوند. مردم گفتند: «این چه کسی است که اینگونه فریاد میزند؟» کسانی که او را شناخته بودند گفتند: «کسی جز نزدیکان و اقوام محمد جرأت نمیکند که چنین خبری را اعلام کند. این پسرعموی محمد، علی بن ابی طالب است». سپس بعضی از مشرکان به وی گفتند: «به پسرعمویت بگو: جز شمشیر و نیزه در میان ما داوری نخواهد کرد». علی(ع) سه روز از ایام تشریق را در آنجا ماند و در آن ایام صبح و شام، سوره برائت از مشرکان را بر همگان قرائت میکرد[۹۲].
در پی ابلاغ این پیام، مشرکان که تا آن روز رویهای دوگانه با مسلمانان و حکومت مدینه داشتند، ناگزیر شدند با رسول خدا(ص) منطقیتر عمل کنند. ابن سعد نام و خصوصیات اعضای بیش از هفتاد هیئت نمایندگی را که قبایل اطراف مکه برای مذاکره با پیامبر(ص) راهی مدینه کرده بودند، ثبت کرده است. به همین لحاظ سال نهم هجرت را «عام الوفود» نامیدند.
بازتاب این اعلان برائت رسول خدا(ص) چنان سریع بود که هنوز مهلت چهارماهه آن حضرت به سر نیامده بود که حجاز زیر لوای اسلام در آمد و دشمنان راهی جز دشمنی و عناد و توطئه در پیش گرفتند و حاکمیت اسلام در سراسر حجاز استقرار یافت.
دعوت مردم یمن به اسلام از دیگر نمونههای دعوت به هدایت الهی توسط نبی مکرم اسلام(ص) است. در سال دهم هجری رسول خدا(ص) خالد بن ولید را بهسوی اهل یمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند. خالد به مدت شش ماه (از اول ربیعالثانی تا آخر رمضان یا اوایل شوال) در میان اهل یمن اقامت کرد؛ ولی کسی به دعوت او مسلمان نشد. این جریان برای پیامبر گران بود. ازاینرو علی(ع) را فراخواند و به او دستور داد که به دنبال خالد برود و اگر افرادی از سپاه خالد به سپاه او پیوستند، آنها را آزاد بگذارد[۹۳]. سپاه علی(ع) وارد یمن شد و به قبیله همدان خبر رسید که سپاه اسلام در حال پیشآمدن است؛ پس همدانیان گردآمده، آماده مقابله شدند. علی(ع) نماز صبح را با مسلمانان خواند و سپس در مقابل قبیله همدان ایستاد و حمد و ثنای خدا را بهجای آورد و آنگاه نامه رسول خدا(ص) را قرائت کرد. به دنبال آن تمام قبیله همدان در یک روز اسلام آوردند امیرمؤمنان علی(ع) در نامهای این خبر را به اطلاع پیامبر خدا(ص) رساند. پیامبر از این خبر خیلی خوشحال شد و پس از اینکه سجده شکر بهجای آورد، دو بار فرمود: درود و سلام بر همدان. بعد از اسلام آوردن قبیله همدان، بقیه اهل یمن از آنها پیروی کردند و اسلام را پذیرفتند[۹۴].
علی(ع) در روایتی تأکید میکند که پیامبر اکرم(ص) هنگام گسیل داشتن وی به یمن سفارش کرد که او مردم را به راه صحیح راهنمایی کند و هدایت انسانها از طریق دعوت مسالمتآمیز را بر جنگ مقدم بدارد و تأکید فرمود: «ای علی؛ تا آنان را به راه هدایت نخواندی با احدی از آنان جنگ نکن. به خدا قسم اگر یکی از آنان به دست تو هدایت شوند، از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب میکند باارزشتر است و تو ولیّ آن کسی خواهی بود که به دست تو هدایت شده است»[۹۵].
با تأمل در نمونههای تاریخی ذکر شده میتوان به این جمعبندی رسید که در جریان ابلاغ سوره برائت به مشرکان مکه و دعوت اهل یمن به اسلام، جنگ و نزاعی اتفاق نیفتاد؛ گرچه چنین امری محتمل بوده است. در بقیه موارد نیز، آنان که خود را برای نزاع و درگیری آماده کرده بودند، مشرکان بودند و در حقیقت رسول خدا(ص) مسلمانان را برای دفع فتنه آنان اعزام میکرد. اما همواره تأکید نخست ایشان، ابلاغ پیام الهی و عرضه آیین اسلام به دشمنان بوده است و وی جنگ را در صورتی تجویز میکرد که راهی جز آن باقی نمانده بود.
واقدی نقل میکند وقتی پیامبر اسلام(ص)، علی را راهی یمن میکرد به او فرمود: وقتی وارد منطقه آنان شدی، با ایشان درگیر نشو تا آنان جنگ را آغاز کنند. پس از آنکه جنگ را آغاز کردند، باز هم تو وارد جنگ نشو تا یکی از یاران تو را به شهادت برسانند. پس از آنکه یکی از شما را کشتند با آنان وارد جنگ نشو تا اینکه به آنان بگویی: آیا هنوز هم نمیخواهید «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بگویید؟ اگر گفتند: بله، بگو آیا میخواهید نماز بخوانید؟ اگر گفتند بله، بگو آیا میخواهید صدقاتی از اموال شما گرفته و به فقرای شما پرداخت شود؟ اگر گفتند: بله، چیز بیشتری از آنها درخواست نکن. به خدا قسم اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، برای تو بهتر از تمام چیزهایی است که خورشید بر آنها میتابد[۹۶].
در نقل دیگری آمده است که رسول خدا(ص) خطاب به فرماندهان جنگ موته چنین فرمود: به نام خدا و در راه او جنگ کنید... چون به دشمنان مشرک برخوردید، آنها را به یکی از سه چیز دعوت کنید و هر یک از این پیشنهادها را که پذیرفتند قبول کنید و دست از ایشان بردارید؛ نخست به اسلام دعوتشان کنید؛ اگر پذیرفتند از ایشان بپذیرید و از جنگ با ایشان دست بردارید؛ اما اگر نپذیرفتند، از ایشان بخواهید که از سرزمین خود بروند و هجرت کنند؛ اگر این را پذیرفتند، به آنها اعلام کنید که برایشان همان حقوقی منظور خواهد شد که برای دیگران است، و اگر مسلمان شدند و ترجیح دادند که در سرزمینهای خود باشند، به آنها خبر بدهید که حکم ایشان مانند حکم عربهای دیگری است که مسلمان شدهاند؛ احکام الهی بر آنها اجرا خواهد شد، و برایشان از فیء و غنایم سهمی نخواهد بود، مگر اینکه همراه مسلمانان در جهاد شرکت کنند. اگر از پذیرفتن این دو پیشنهاد خودداری کردند، آنها را به پرداخت جزیه دعوت کنید؛ اگر پذیرفتند قبول کنید و دست از ایشان بردارید و اگر از همه این پیشنهادها سرپیچی کردند، از خدا یاری بخواهید و با آنان کارزار کنید[۹۷].
پاسخ به یک شبهه: ممکن است تصور شود که پذیرفتن اسلام از نوکیشان با اکتفا به شنیدن یک شهادتین از آنان، عدهای را به نفاق و پنهانکاری در کفر تشویق میکند تا از این طریق بتوانند جان و مال خود را حفظ کنند. اما این اشکال وارد نیست و با این بهانه نمیتوان از فواید مثبت این شیوه چشم پوشید؛ زیرا شهادتین نخستین گام جدی در مسیر پایین آمدن مشرکان از مواضع قبلی است و همین، اصرار و مقاومت مشرکان را درهم میشکند و زمینه نفوذ فرهنگ اسلامی را در فرهنگ جاهلی فراهم میکند. گفتن شهادتین فرصتی برای تفکر، تدبر و تعقل در دین، به شخص مخالف میدهد و موانع موجود بر سر راه گفتوگوی سازنده را برطرف میکند. این امر در عقبنشینیهای مشرکان بهصورت تدریجی از مواضع گذشته، قدم مهمی برای اسلامیسازی جوامع بهحساب میآید. شهادتین از تسلط سیاسی کافران و فعالیتهای خصمانه و تحرکات علنی دشمنان که ممکن است باعث تشجیع بسیاری به دشمنی و مانع واقعنگری عدهای شود، جلوگیری میکند[۹۸].
گذشته از همه اینها بر فرض پذیرش این اشکال، در آغاز اسلام چه معیار و ملاکی بهتر از شهادتین برای سنجش دیانت افراد وجود داشت؟ آیا برای اندازهگیری مسلمانی افراد، راهی جز شهادتین وجود داشته است؟ درواقع هیچ راهی جز شهادتین نمیتوانست اینگونه آغوش اسلام را به روی بندگان خدا بگشاید و راه را بر احیای کینههای دوره جاهلیت ببندد[۹۹].
سیره امیرمؤمنان علی(ع) در ابلاغ پیام الهی
دعوت دشمن به هدایت الهی در سیره امام علی(ع)، بهویژه در جنگهای دوران خلافت، بسیار چشمگیر و درخور توجه است. امام در همان روزهای آغازین خلافت ناگهان مطلع شد که عایشه با همکاری طلحه و زبیر مردم را به خونخواهی عثمان دعوت کرده و با لشکری بهسوی بصره روانه شده است. امام پس از ایراد خطابهای شیوا و رسا اهل مدینه را از فتنه طلحه و زبیر آگاه کرد و برای دفع این غائله مردم را آماده جنگ نمود و پس از نصب سهل بن حنیف بهجای خود در مدینه، با لشکری متشکل از هفتصد سوار بهسوی بصره حرکت کرد[۱۰۰]. نیروهای کمکی نیز از کوفه و اطرافواکناف برای یاری امام به او پیوستند و با سپاهی قوی و نیرومند از ذیقار رهسپار بصره شدند. از آنجا که هدف اساسی در سیره نظامی امام، دعوت مخالفان به هدایت الهی و بازگشت پیمانشکنان به بیعت و جلوگیری از فتنه بوده است، حضرت برای تحقق این مهم، چند کار اساسی انجام داد.
امیرالمؤمنین(ع) پیش از رسیدن به بصره جداگانه نامههایی برای سران ناکثین، طلحه و زبیر و عایشه فرستاد و در هر سه نامه عمل آنان را محکوم کرد و از کشتار نگهبانان دارالاماره و بیتالمال بصره سخت انتقاد نمود و به سبب آزار و ظلمی که به عثمان بن حنیف روا داشته بودند، آنان را نکوهش کرد و آنان را به بازگشت از راهی که انتخاب کرده بودند فراخواند. نامهرسان حضرت، صعصعة بن صوحان عبدی بود. صعصعه میگوید: ابتدا با طلحه ملاقات کردم و نامه امیرمؤمنان(ع) را به او دادم وی پس از خواندن نامه گفت: «اکنون که جنگ بر علی فشار آورده است، انعطاف نشان میدهد». از این بیان طلحه معلوم میشود که امام در نامه خود به نصیحت آنها پرداخته و ایشان را به بازگشت به بیعت دعوت کرده بوده است. صعصعه میگوید: سپس نامه امام(ع) را نزد زبیر بردم. او نرمتر از طلحه برخورد کرد. بعد نزد عایشه رفتم و او را در برپایی فتنه و جنگ آمادهتر از دیگران یافتم. عایشه گفت: «من به خونخواهی عثمان قیام کردهام. به خدا سوگند که این کار را انجام خواهم داد». صعصعه میگوید: پیش از آنکه امیرمؤمنان(ع) وارد بصره شود، به حضورش رسیدم. از من پرسید که در پیش رو چه خبر است؟ گفتم: گروهی را دیدم که جز جنگ با تو خواستهای دیگر ندارند. امام(ع) فرمود: «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ»[۱۰۱].
اقدام دوم امیرالمؤمنین(ع) برای دعوت ناکثین به هدایت الهی، اعزام ابن عباس برای احتجاج با آنها بود؛ اما چون حضرت از طلحه مأیوس شده بود، به ابن عباس فرمود: «با طلحه ملاقات مکن؛ زیرا اگر ملاقاتش کنی او را چون گاوی خواهی یافت که شاخهایش بهدور گوشهایش پیچیده باشد. او بر مرکب سرکش سوار میشود و میگوید رام و هموار است؛ اما با زبیر ملاقات کن که او نرمتر است و به او بگو که پسردایی[۱۰۲] تو میگوید: مرا در حجاز شناختی و در عراق انکار کردی؟! چه چیز تو را از این شناخت بازداشته است؟»[۱۰۳] ابن عباس با زبیر و عایشه ملاقات کرد و هرچه با آنها صحبت کرد، فایدهای نداشت. پس به محضر امام برگشت[۱۰۴]. علی(ع) پس از آن احتجاجها و این اتمام حجت دانست که حرف حق در آنها تأثیری ندارد و آنان برای خون مردم مسلمان ارزشی قایل نیستند؛ پس سپاه خود را به سمت بصره حرکت داد. سران ناکثین هم بهمحض اطلاع از نزدیک شدن سپاه علی(ع) به بصره، با سیهزار نیرو از شهر بصره خارج شدند و دو سپاه در جمادیالثانی سال ۳۶ق در محل «قصر عبیدالله بن زیاد»[۱۰۵] برابر هم صفآرایی کردند[۱۰۶].
یکی دیگر از صحنههای نظامی، که امیرمؤمنان علی(ع) با ابلاغ پیام به دعوت دشمن پرداخته است، پیکار صفین است. امام پیش از آغاز جنگ و در طی این نبرد تاریخی، اقداماتی در جهت نصیحت دشمن و دعوت او به هدایت الهی انجام داد و از راههای مختلف کوشید تا او را در مسیر بندگی و اطاعت الهی رام کند که مواردی از آن را ذکر خواهیم کرد.
بعد از بیعت مردم با امیرمؤمنان علی(ع)، حضرت در نخستین اقدام، جریر بن عبدالله بجلی را، که در زمان حکومت عثمان فرماندار همدان بود و اینک برای ابراز وفاداری به امام به کوفه آمده بود، برای ابلاغ پیام به شام نزد معاویه فرستاد تا او را به بیعت و تبعیت از وی فراخواند. امام در این نامه علاوه بر بیان استراتژی سیاسی خود و یادآوری حقایقی که برای معاویه تلخ بود، به نصیحت و دعوت وی به هدایت الهی پرداخت و از جمله نوشت: «... بهترین امور نزد من عافیت و سلامتی توست؛ ولی اگر خود را در معرض بلا قرار دهی، با تو نبرد میکنم و از خدا در این راه کمک میجویم... من همگان را بر عمل به کتاب خدا وادار میکنم... بدان که تو از طلقا و آزادشدگان پس از اسارت در اسلام هستی و خلافت برای این گروه حلال نیست»...[۱۰۷].
انتخاب جریر، با وجود مخالفت شخصیتهایی چون مالکاشتر، به این دلیل بود که امام میخواست معاویه پیام را از دست کسی دریافت کند که موقعیتی مشابه خودش داشته است. جریر میتوانست موضع خود و اعلام وفاداریاش به امام و علل آن را به معاویه تفهیم کند. افزون بر این جریر باحالت انعطافی که داشت، میتوانست مذاکرات را بیشتر ادامه دهد و بهتر اداره کند[۱۰۸]. با توجه به آنچه ذکر شد، میبینیم که امام(ع) حتی در انتخاب پیامرسان نیز میکوشد در جهت ایجاد زمینه گفتوگوی بهتر، برای ازبینبردن زمینه جنگ چیزی فروگذار نکند.
به جز این، نامههای دیگری هم بین امیرمؤمنان علی(ع) و معاویه ردوبدل شد و حضرت بعد از آوردن استدلال بر عدم لیاقت معاویه و حقانیت خود برای امامت و رهبری امت، به نصیحت وی پرداخت و فرمود: آنگاه که پردههای دنیایی را که در آن به سر میبری از پیش رؤیت برگیرند چه خواهی کرد؟... دنیا نفست را به خود مشغول کرد و تو را بهسوی خود فراخواند و تو پذیرفتی؛ زمامت را کشید، به دنبالش رفتی؛ فرمانت داد، اطاعتش کردی. دست از این کار بردار و خود را برای حسابرسی آماده کن؛ زیرا بهزودی بازدارنده قویدست، چنان تو را از حرکت بازدارد که هیچ سپری جانپناهت نباشد... پس برای آنچه (دیر یا زود) تو را درخواهد یافت، آماده شو و دست شیطان را بر خود باز مگذار که هرچه بخواهد با تو انجام دهد[۱۰۹].
در مسیر حرکت بهسوی صفین، وقتی علی(ع) با همراهانش به سرزمین رقه رسید، به درخواست آنان برای اتمام حجت دوباره، نامهای دیگر به معاویه و شامیان نوشت و آنان را به راه حق دعوت کرد: ... شما از آن کسانی بودید که یا به امیدی و یا از بیمی به این آیین گرویدید؛ درحالیکه پیشاهنگان در اسلام، با پیشدستی خود در پذیرفتن اسلام و مهاجران نخستین، با برتری خویش، کامیاب و رستگار شده بودند. پس کسی را که از پیشینهای چون سابقه آنان و فضیلتی چون فضایل ایشان در اسلام بهرهای نبرده، سزاوار نیست در کاری که آنان بدان شایستهتر و بر آن سزاوارترند، با ایشان بستیزد (که اگر چنین کند) گنهکارانه ستم ورزیده است. هر که را از عقل نصیبی است، نسزد که اندازه خود را نداند و از حد خویش پا فراتر نهد و خود را به درخواست چیزی که حق او نیست بیازارد. پس شایستهترین کسان به سرپرستی این امت از قدیم و جدید، کسی است که از همه مردم به پیامبر خدا(ص) نزدیکتر بوده و از تمام امت به قرآن آشناتر و در دین آگاهتر است و نخستین فرد امت است که اسلام آورده و در جهاد از همگان برتر و در تحمل بار مسئولیت امور مردم تواناتر و چیرهدستتر است. پس، از خدایی که بهسوی او باز میگردید بپرهیزید. «حق را به باطل میامیزید و درحالیکه خود (نیک) آگاهید، حق را پنهان ندارید»[۱۱۰] و بدانید که بهراستی بهترین بندگان خدا آناناند که بدانچه میدانند عمل کنند و بیگمان بدترین ایشان نادانانی هستند که جاهلانه با اهل علم میستیزند؛ زیرا عالم را به سبب دانشش برتری و فضیلتی است و جاهل از ستیزه با عالم جز افزودن بر جهل خویش بهرهای نبرد. بدانید که من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش(ص)، و جلوگیری از ریختن خون این امت فرامیخوانم؛ اگر پذیرفتید راه رستگاری خود را یافته و به نصیب (اخروی) خویش رهنمون شدهاید، و اگر سر باززدید و جز پراکندگی میان این امت را نخواستید، در آن صورت، هرگز جز بر دوری خود از خدا نیفزودهاید و خداوند نیز هرگز جز بر خشم خود نسبت به شما نخواهد افزود. والسلام[۱۱۱].
امیرمؤمنان علی(ع) در این نامه، در آغاز بهدرستی جایگاه خود در اسلام، و وزن سیاسی و دینی دشمن مدعیاش را تبیین کرده است تا برای او و پیروان گمراهش بهانهای باقی نماند. بهعبارتدیگر آن حضرت نخست با بیان واقعیاتی از گذشته و حال معاویه، وی را از اسب سرکش غرور و تکبر فرو کشید و سپس وی را به عمل به کتاب خدا و سنت نبوی دعوت کرد؛ اما معاویه که پاسخ مناسبی برای نامه امام نداشت، با نوشتن قطعه شعری حضرت را به جنگ تهدید کرد: «میان من و قیس گفتوگویی جز دریدن جگرگاهها و زدن گردنها نیست (و زبانی جز زبان شمشیر نباشد)». علی(ع) پس از دیدن این پاسخ معاویه، این آیه را تلاوت کرد: ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾[۱۱۲].[۱۱۳]
امیرمؤمنان علی(ع) در طی برپایی پیکار صفین نیز دشمنان را به هدایت الهی فراخواند و آنان را از انجام کارهای ناشایست بازداشت. وقتی امام وارد صفین شد، دید سپاهیان شام بر آب مسلط شدهاند و دیگران را از دسترسی به آب بازمیدارند. علی(ع) بهجای اینکه از همان ابتدا فرمان حمله صادر کند، یکی از یاران خود به نام صعصعة بن صوحان را نزد معاویه فرستاد و به او فرمود: نزد معاویه برو و بگو: ما به این منطقه آمدهایم و من از جنگ با شما، پیش از اتمام حجت، اکراه دارم؛ ولی تو با سوارانت بر ما تاختی و پیش از آنکه ما به جنگ با تو بپردازیم، به پیکار ما برخاستی و در آغاز کردن جنگ بر ما پیشدستی کردی. نظر ما بر آن است که (تا بتوانیم) از جنگ خودداری ورزیم تا تو را به حق فراخوانده و اتمام حجت کرده باشیم. اینک این ستیزهجویی دیگری است که از شما سرزده و بین مردم و آب مانع شدهاید. پس این مانع را از میان بردار تا (دیگربار) به آنچه میان ما و شما میگذرد و بدانچه ما و شما تا بدینجا کردهایم نیک بیندیشیم. اگر تو را خوشتر آن است که قصد (اصلی) را که به سبب آن آمدهایم وانهیم و بگذاریم مردم بر سر آب بجنگند تا هر که پیروز شد آن را بنوشد، همچنان کنیم[۱۱۴].
این نصیحت در قلب سختتر از سنگ معاویه اثر نکرد و سرانجام با حمله شجاعانه سپاهیان علی(ع) آب در اختیار همگان، حتی مردم شام قرار گرفت.
فرستادن هیئتهای مذاکرهکننده، یکی دیگر از راهها در سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) برای ابلاغ پیام حق و دعوت دشمن به هدایت است. برای این منظور حضرت، سه تن از یاران خود به نامهای بشیر بن عمرو بن محصن انصاری، سعد بن قیس همدانی و شبث بن ربعی تمیمی را به حضورطلبید و به آنان دستور داد که به نزد معاویه بروند و او را به طاعت و پیوستن به امت اسلامی و پیروی از امر الهی دعوت کنند. آنان نزد معاویه رفتند و وی را به تقوا و پرهیز از دنیاطلبی و حرکت در مسیر هدایت الهی دعوت کردند؛ اما او مسئله خونخواهی عثمان را مطرح کرد. شبث بن ربعی نیز با ذکر تأخیر معاویه در کمکرسانی به عثمان و بیان تقصیرات وی در کشتهشدن عثمان، او را متهم کرد. معاویه که حرفی برای گفتن نداشت، با عصبانیت از آنها خواست که مجلسش را ترک کنند. آنان نیز به حضور امام(ع) رسیدند و او را از نتیجه این مذاکرات مطلع کردند[۱۱۵].
این وضعیت تا ماه محرم ادامه پیدا کرد. امام(ع) برای اتمام حجتی دیگر، هیئتی متشکل از عدی بن حاتم و شبث بن ربعی و یزید بن قیس و زیاد بن حفصه نزد معاویه فرستاد تا شاید در این فرصت بتوانند او را با دعوت به راه حق، از ادامه نبرد منصرف کنند. نمایندگان با برشمردن فضایل امیرمؤمنان علی(ع) از معاویه خواستند که به بیعت با وی رضایت و به این یاغیگری پایان دهد و وحدت اسلامی را بیش از این خدشهدار نکند. اما معاویه با خواندن اشعاری که بوی جنگ میداد با آنان برخورد کرد و ادعاهای پیشین خود را درباره انتقام خون عثمان تکرار کرد و گفت علی باید قاتلان عثمان را تحویل او دهد[۱۱۶]؛ درحالیکه این امر اصلاً ارتباطی به او نداشت؛ زیرا او نه وارث خلیفه بود و نه حاکم مسلمانان؛ هدف او از اصرار بر تسلیم قاتلان خلیفه، تنها ایجاد آشفتگی در صفوف سربازان علی(ع) بود. او میدانست که مردم استانهای عراق، مصر و حجاز که از مظالم عاملان عثمان به ستوه آمده بودند، پس از قتل او با اصرار با امام(ع) بیعت کردند. تسلیم چنین گروه عظیمی، گذشته از اینکه غیرممکن بود، نتیجهای جز فروریختن نظام اسلامی حاکم و شدتگرفتن شورش در پی نداشت.
جنگ صفین با شیطنت معاویه و حیله عمروعاص و کجفهمی برخی یاران امام(ع) ناکام ماند و از درون اختلافات، فرقه خوارج ظهور کرد. آنان از علی(ع) و سایر مسلمانان جدا شدند و توطئه بر ضد امیرمؤمنان(ع) را آغاز کردند. امام میدانست که بسیاری از افراد این گروه شورشگر، از روی ناآگاهی و با تبلیغات سوء بزرگان خود به این راه کشیده شدهاند. ازاینرو برای نجات آنان و اتمام حجت بر ایشان چارهای نمیدید جز آنکه به تلاش گستردهای برای هدایت آنان دست بزند. آنچه در پی میآید، گزارشی از اقدامات حضرت در این راستاست:
- امام در مواقع مختلف، چه در محافل خصوصی و چه در اجتماعات عمومی، اذهان همه مردم و از جمله آن گروه را درباره مسئله حکمیت، که بزرگترین بهانه خوارج بود، روشن کرد و تحمیل آن را توسط خوارج یادآور شد؛
- امام همچنین بعضی از یاران آگاه خود را، که در میان مسلمانان به آشنایی با قرآن و سنت معروف بودند، مانند ابن عباس و صعصعة بن صوحان و زیادبن نضر، به میان آنان فرستاد تا به بحث و مناظره با آنان بپردازند.
ابن ابیالحدید نقل میکند که امیرمؤمنان علی(ع)، ابن عباس را که نزد همگان به علم و دانش و تسلط بر تفسیر قرآن شناخته شده بود، نزد خوارج فرستاد تا با آنها بحث و مناظره کند؛ شاید زمینه هدایت آنها فراهم شود و به راه حق بازگردند. وقتی که ابن عباس به اردوگاهشان وارد شد، پرسید: حرف شما چیست و چه ایرادی به امیرالمؤمنین دارید؟ گفتند: او امیرالمؤمنین بود؛ ولی از وقتی که حکمیت در دین خدا را پذیرفت از دین خدا خارج شد. حال باید پس از اقرار به کفر، توبه کند تا ما بهسوی او بازگردیم.
ابن عباس گفت: آخر مؤمن مادامی که ایمان و اسلامش به شک آلوده نشده، سزاوار نیست که به کفر اقرار کند. خوارج گفتند: چون او حکمیت را پذیرفته، پس کافر شده است.
ابن عباس در جواب آنها با ذکر شاهدی از قرآن گفت: مسئله حکمیت نهتنها کفر نیست، بلکه امری پسندیده است. خداوند نیز در قرآن درباره شکار در حال احرام، دستور به حکمیت داده و فرموده است: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدًا فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ﴾[۱۱۷]. چطور در مسئله کفاره در حال احرام، که پیچیدگی چندانی ندارد، خداوند به حکمیت دو نفر عادل فرمان داده است؛ ولی در مسئله امامت، آنگاه که برای امت اسلامی مشکلی پیش آید، این حکمیت روا نیست و کفر به شمار میرود؟ خوارج گفتند: حال که او به حکمیت تن داده و داوران خلاف نظر او رأی دادهاند، پس چرا راضی به رأی حکمین نمیشود؟
ابنعباس در پاسخ گفت: موقعیت داور که بالاتر از موقعیت خود امام نیست. اگر امام راه خلاف در پیش گیرد، امت اسلامی باید بر ضد او به مخالفت برخیزند؛ چه رسد به قاضی و نماینده او، آنگاه که بر خلاف حکم کند و اینک داور راه خلاف رفته است و باید با او مخالفت کرد.
خوارج وقتی خود را محکوم دیدند، از باب عناد و لجاجت وارد شدند و به انتقاد از ابن عباس پرداختند و به یکدیگر گفتند: احتجاج قریش به درد خودشان میخورد؛ چنانکه خدا فرموده است: «آنان گروهی کینهتوز و پرخاشگرند»[۱۱۸] و نیز آنان را دشمنان سرسخت[۱۱۹] خوانده است[۱۲۰].
خوارج با تعصب خشک و ناآگاهی از محتوای قرآن، آیاتی را که درباره کفار قریش بود، بر ضد ابنعباس، که از صحابی رسول خدا(ص) بوده است، استفاده کردند و این خود بهترین دلیل بر ناآگاهی آنان از محتوای قرآن است؛ گرچه خود قاری قرآن بودند[۱۲۱].
سیره امام حسن(ع) در ابلاغ پیام الهی
ابلاغ پیام برای دعوت دشمن به هدایت الهی، در سیره امام حسن(ع) نیز وجود دارد. چنان که گذشت امام حسن(ع) در زمان خلافت پدر بزرگوارش در مواقعی به ایراد سخن در برابر دشمن پرداخته و آنان را به هدایت دعوت کرده بود. بعد از شهادت امام علی(ع) مردم با او بیعت کردند؛ درحالیکه مخاصمه بین امیرمؤمنان علی(ع) و معاویه هنوز به سرانجام مطلوبی نرسیده بود و زمان آبستن نبردی بزرگ میان امام حسن(ع) و معاویه بود؛ اما سرانجام با بیوفایی یاران امام حسن(ع) و جنگ روانی معاویه، راهی جز صلح برای حفظ اسلام باقی نماند. به هر روی پیش از این و در آستانه رویارویی دو سپاه امام حسن(ع) در نامههای متعددی که به معاویه نوشت، او را به هدایت الهی و دوری از سرکشی از راه حق دعوت کرد.
در یکی از این نامهها امام حسن(ع) بعد از حمد و ثنای الهی، ماجرای سقیفه و تضییع حق پدرش علی(ع) را یادآوری کرد و فرمود: «چون آنها سابقهای در اسلام داشتند و برای اینکه دشمنان نتوانند رخنهای در دین وارد کنند، از منازعه با آنها چشم پوشیدیم» و در ادامه به افشاگری بر ضد معاویه پرداخت و از اینکه کسی چون او که نه سابقهای در اسلام دارد و نه از فضیلتی برخوردار است و فرزند دشمنترین افراد قریش با رسول خدا(ص) و قرآن است، ادعای چنین مقامی را دارد، اظهار شگفتی کرد. سپس امام به نصیحت و دعوت او به هدایت الهی پرداخته و فرموده است: وقتی علی وفات یافت - رحمت خدا بر او، آن روز که وفات یافت و آن روز که خدا بر او به اسلام منت نهاد و آن روز که از قبر برانگیخته شود - مسلمانان زمام امور را به من سپردند. از خدا میخواهم که در این جهاد زودگذر، چیزی که موجب نقصان کرامت او در آخرت باشد، به ما ندهد. چیزی که مرا وادار به نامهنگاری با تو کرد، این بود که خواستم در برابر خدای عزوجل در کار تو معذور باشم. تو نیز اگر گفته مرا به کار بندی، خودت بهرهای بزرگ خواهی برد و مسلمانان نیز به صلاح و مصلحت خواهند رسید. پس دنبالهروی از راه باطل را رها کن و مانند دیگران با من بیعت نما؛ زیرا تو خود میدانی که من از تو به خلافت شایستهترم. از خدا بپرهیز و طغیان و سرکشی را رها کن و خون مسلمانان را مریز. به خدا گند که بیش از این مظلمه خون مردم را با خود به پیشگاه الهی بردن به صلاحت نیست. از در اطاعت و مسالمت در آی و بر سر خلافت، با اهل آن و کسی که از تو بدان شایستهتر است، منازعه مکن. مگر خدا فتنه را بخواباند و کلمه مسلمین را متحد کند و روابط آنان را اصلاح کند[۱۲۲].[۱۲۳]
نصیحت و دعوت در رویارویی با دشمن
گام بعدی در سیره نظامی معصومان(ع) برای دعوت به هدایت الهی، نصیحت دشمن در مواجهه رودررو با اوست. وقتی فرستادن نماینده و نامه برای هدایت دشمنان کارگر نمیافتاد، گاهی خود معصومان برای اتمام حجت به گفتوگوی مستقیم با دشمنان میپرداختند. آنان برای رسیدن به این هدف، هر وقت و در هرجای معرکه رزم که فرصت مناسب فراهم میآمد، به نصیحت دشمنان و دعوت آنان به اسلام اقدام میکردند.
نمونههای تاریخی که در ادامه از سیره پیشوایان دینی ذکر میشود، بیانگر این واقعیت است که آن بزرگواران گاهی در ابتدای جنگ و گاهی در حین کارزار و زمانی بعد از پیروزی سپاه اسلام و به زانو در آمدن دشمنان، آنان را به اسلام دعوت میکردند. حتی در مواقعی که یکی از افراد دشمن از سر ترس و ذلت، نه از روی اعتقاد و به قصد مدد رساندن به مسلمانان، به نزد آنان میآمد و آماده همکاری میشد - که معمولاً کشورگشایان چنین لحظاتی را اوقاتی طلایی تنها برای پیشبرد اهداف نظامی میدانند - نخستین مسئلهای که رسول خدا(ص) خطاب به وی مطرح میکرد، دعوت او به اسلام بود؛ بدون اینکه در پذیرش آن تعجیلی باشد. چهبسا افرادی مهلت میخواستند تا بعداً تصمیم بگیرند و پیامبر اسلام(ص) نیز با درخواست آنان موافقت میکرد. اینک به شواهد تاریخی بحث میپردازیم.
نصیحت و دعوت در سیره رسول خدا(ص)
واقدی از قول مقداد بن عمرو نقل میکند: در سریه نخله، حکم بن کیسان را اسیر کردم. امیر ما میخواست گردنش را بزند. گفتم رهایش کن تا او را نزد پیامبر(ص) ببریم. او را پیش حضرت آوردیم. رسول خدا(ص) او را به اسلام دعوت کرد و با وی گفتوگویی طولانی داشت. عمر بن خطاب گفت: «ای رسول خدا؛ آیا با این فرد صحبت میکنی؟ به خدا او تا ابد مسلمان نخواهد شد. اجازه بده گردنش را بزنم تا روانه جهنم که پناهگاه اوست، بشود». رسول اکرم(ص) به سخن عمر توجهی نکرد و به صحبت با حکم ادامه داد تا اینکه او اسلام آورد. عمر گفت: «گمان نمیکردم که او مسلمان شود؛ اما این پیشامد مرا بر آن داشت که با خود بگویم چگونه در کاری که پیامبر(ص) از من داناتر به آن است، به او اعتراض کنم؛ ولی با خود گفتم من در پیشنهاد خود خیر خدا و رسول خدا را میخواستم!» عمر میگوید: حکم بن کیسان اسلام آورد و به خدا که اسلامی بسیار پسندیده داشت و در راه خدا جهاد میکرد و سرانجام در جنگ بئر معونه شهید شد؛ درحالیکه رسول خدا(ص) از او خشنود بود و وارد بهشت شد[۱۲۴].
نمونه دیگر از اقدام رسول گرامی اسلام(ص) به نصیحت و دعو دشمن به هدایت الهی بهصورت رودررو، در جنگ با یهودیان بنیقینقاع اتفاق افتاد. پس از پیروزی مسلمانان در جنگ بدر و بازگشت پیروزمندانه آنان به مدینه، حسادتهای یهودیان بنیقینقاع شروع شد و در مقابل پیمانی که با مسلمانان داشتند راه سرپیچی را پی گرفتند و عهد و پیمانهایی را که با رسول خدا(ص) بسته بودند، زیر پا نهادند[۱۲۵]. در همین اوضاع و شرایط، زنی از انصار به بازار بنیقینقاع رفت و برای تهیه جواهری نزد زرگری نشست. یکی از یهودیان بنیقینقاع از سر خباثت، پشت سر او نشست و بدون اینکه او بفهمد، دامنش را با خاری به پشت لباسش سنجاق کرد. وقتی که آن زن از جایش برخاست، پشتش نمایان شد و یهودیان به او خندیدند. در این لحظه یکی از مسلمانان به آن یهودی حمله کرد و او را از پای درآورد و در مقابل یهودیان نیز بر سر او ریختند و او را کشتند. به این ترتیب عهدی که میان آنها و رسول خدا(ص) برقرار بود، نقض شد و کار به جنگ کشید[۱۲۶]. با این حال، پیامبر اکرم(ص) به میان آنها رفت و با همه شرارتی که یهودیان از خود نشان داده بودند، به نصیحت و دعوت آنها به اسلام پرداخت و فرمود: «ای یهودیان، میدانید که بر سر قریش چه بلایی آمد؛ درحالیکه آنها قومی قدرتمندتر و در تعداد بیشتر از شما بودند. پس اسلام را بپذیرید تا در امان باشید». ولی آنها پیامبر(ص) را تهدید کردند و نتیجه درگیری آن شد که یهودیان مجبور شدند مدینه را ترک کنند[۱۲۷].
افزون بر نصیحت گروهی دشمنان، پیامبر گاهی بهطور خاص به نصیحت اشخاص هم میپرداخت. معمولاً این افراد کسانی بودند که یا به دلیل جایگاه ویژه در میان قبیله خود میتوانستند در ایمان آوردن دیگران نیز مؤثر باشند، و یا اینکه به دلیل اطلاعات ویژهای که در اختیار داشتند، امید پذیرش حق در آنان بیشتر بوده است. یکی از این افراد کعب بن اسد یهودی بود.
خیانت یهودیان بنیقریظه در جریان جنگ احزاب سب ب شد بعد از تمام شدن غائله احزاب، مسلمانان به فکر بنیقریظه بیفتند تا فتنه آنها را برای همیشه خاموش کنند. بدین منظور رسول خدا(ص) دستور محاصره بنیقریظه را صادر کرد و در نتیجه آنها بعد از مدتی مجبور شدند به حکم پیامبر(ص) گردن نهند. حضرت قضاوت درباره آنان را به سعد بن معاذ، که از همپیمانان آنان بود، واگذار کرد و سعد نیز حکم کرد که همه مردان بنیقریظه کشته شوند و زنان و بچهها اسیر شوند و اموالشان در میان مهاجران و انصار، و زمینها و خانههایشان نیز فقط در میان مهاجران تقسیم شود. پیامبر(ص) این حکم سعد را پسندید[۱۲۸]. وقتی به حکم سعد بن معاذ، اعدام مردان بنیقریظه شروع شد، کعب بن اسد را که مردی خوشسیما و زیبا بود، با دستهای بسته وارد کردند تا حکم را بر او اجرا کنند. وقتی نگاه رسول خدا(ص) به وی افتاد، در آن دقایق آخر به نصیحت و دعوت او به اسلام پرداخت و فرمود: ای کعب؛ آیا وصیت ابن خراش برای تو کافی نبود؟ آن راهب زیرکی که از شام پیش شما آمد و گفت: شرابخواری و خوشگذرانی را کنار گذاشتهام و به این منطقه خشک و بیآبوعلف آمدهام تا پیامبری را که مبعوث میشود، درک کنم. بعثت او در مکه و هجرت او به این منطقه خواهد بود. او به تکه نانی و اندک خرمایی بسنده میکند و بر الاغ بیپالان سوار میشود؛ در چشمانش سرخی دیده میشود و بین کتفهای او مهر ختم نبوت به چشم میخورد؛ شمشیرش را بر دوش میگذارد و از درگیرشدن با هیچکدام از شما نمیترسد. حکومت و سیطره او فراگیر میشود و مناطق بسیاری را در بر میگیرد.
کعب گفت: «همینطور است ای محمد؛ اگر یهودیان بر من ایراد نمیگرفتند که به دلیل ترس از مرگ به جزع و فزع افتادهام، به تو ایمان آورده، تصدیقت میکردم»[۱۲۹]. سرانجام تعصب بیجای کعب مانع ایمان وی به پیامبر(ص) شد.
دعوت رسول اکرم(ص) از یک یهودی پناهنده در جنگ خیبر برای پذیرش اسلام، نمونهای دیگر از سیره آن حضرت در دعوت به هدایت الهی است. کعب بن مالک میگوید: در جنگ خیبر و در یکی از شبها، مردی از یهودیان ساکن قلعههای نطاة ما را صدا زد و گفت: «آیا در امان هستم که پیش شما بیایم؟» گفتیم: بله. بهسوی او رفتیم و پرسیدیم: تو که هستی؟ گفت: «یکی از یهودیان هستم». او را نزد رسول خدا(ص) بردیم. به حضرت عرض کرد: «آیا به من و خانوادهام امان میدهی تا راه غلبه بر یهودیان را به تو نشان دهم؟» حضرت فرمود: بله. یهودی گفت: «در حالی از قلعه خارج شدم که یهودیان هیچ سازماندهی و نظمی نداشتند و میخواستند قلعه را ترک کنند». حضرت پرسید: «به کجا میروند؟» گفت «به جایی بدتر از اینجا؛ زیرا از شما ترسیدهاند؛ اما این قلعه پر از سلاح و غذاست و آنها وسایل جنگی خود را در آن نگهداری میکنند. آنها این سلاحها را در یکی از اتاقهای همین قلعه که در زیر زمین قرار دارد پنهان کردهاند». رسول خدا(ص) پرسید: «آن سلاحها چیست؟» گفت: «منجنیق و دو عدد قلعه خراب کن و مقدار زیادی زره و نیزه و شمشیر. اگر داخل قلعه شدید - رسول خدا(ص) فرمود: «انشاءالله» یهودی هم گفت: انشاءالله - شما را به انبار اسلحهها راهنمایی میکنم؛ زیرا هیچکس جز من از محل آنها آگاهی ندارد». او سپس راه استفاده از منجنیق و قلعهخرابکن را برای حضرت شرح داد و گفت: «ای ابوالقاسم؛ خون مرا حفظ کن». رسول خدا(ص) فرمود: «تو در امان هستی». یهودی گفت: «همسری دارم که در قلعه نزار است؛ او را به من ببخش». حضرت فرمود: «بخشیدم.»... سپس پیامبر او را به اسلام دعوت کرد. یهودی گفت: «چند روزی به من مهلت بده»[۱۳۰].
نکته جالب توجه اینکه در آن شرایط حساس و در آستانه آن پیروزی بزرگ برای لشکر اسلام، پیامبر(ص) از هدف متعالی جنگ، حتی درباره یک نفر چشمپوشی نمیکند و او را به اسلام دعوت میکند و زمان تفکر و تأمل به او داده، با وی مدارا میکند.
دعوت از صفیه، زنی یهودی که در خیبر به اسارت مسلمانان درآمده بود، شاهدی دیگر بر سیره رسول اکرم(ص) در دعوت به هدایت الهی است. صفیه خود نقل میکند: من در فتح خیبر اسیر شدم. رسول خدا(ص) مرا به محل اقامت خود فرستاد. چون شب فرا رسید، حضرت مرا فراخواند. من درحالیکه روبند داشتم و شرمگین بودم، برابرش نشستم. آن حضرت فرمود: «اگر بخواهی به دین خودت باشی من تو را مجبور به مسلمانی نمیکنم؛ ولی اگر راه خدا و رسول او را برگزینی برایت بهتر است». گفتم: «من خدا و رسول و آیینش را برگزیدم». پیامبر(ص) مرا آزاد کرد و به همسری برگزید و آزادی مرا مهریه من قرار داد[۱۳۱].
نصیحت رسول خدا(ص) به یهودیان «وادیالقری» یکی دیگر از مصادیق دعوت و نصیحت رودررو در سیره نظامی پیامبر اکرم(ص) است. بعد از فتح خیبر، لشکر اسلام به سمت وادیالقری حرکت کرد. ابوهریره میگوید: در وادیالقری به یهودیان رسیدیم و عدهای از عربها نیز در آنجا بودند. ما برای جنگ آماده نشده بودیم؛ اما آنها درحالیکه در قلعهها و ساختمانهای خود سروصدا میکردند، بهسوی ما تیراندازی کردند. رسول خدا(ص) اصحاب خود را برای جنگ آماده کرد. سپس به نصیحت و دعوت یهودیان به اسلام پرداخت و فرمود: «اگر مسلمان شوید خون و مالتان در امان است و حسابتان با خداوند خواهد بود». ولی آنها قبول نکردند. کار به جنگ کشید و مبارزه شروع شد تا اینکه یازده نفر از جنگجویان آنها کشته شدند. وقت نماز فرا رسید و رسول خدا(ص) با اصحاب خود نماز را بهجای آورد و سپس برای بار دیگر جلو آمد و آنها را به دین خدا و رسولش دعوت کرد؛ اما آنها نپذیرفتند و در نتیجه حضرت تا غروب با آنها جنگید[۱۳۲].
در فتح مکه نیز، بعد از غلبه مسلمانان بر قریش، رسول گرامی اسلام(ص) در مواجهه با سران کفر و شرک به نصیحت و دعوت آنان به اسلام پرداخت. عباس عموی پیامبر نزد ابوسفیان، حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء رفت و به آنها گفت: «مسلمان شوید که من به شما امان میدهم تا نزد رسول خدا(ص) بروید؛ زیرا میترسم که بدون امان وی، قطعهقطعه شوید». آنها قبول کردند و عباس آنها را همراه خود نزد پیامبر(ص) برد. او ابتدا خود وارد خیمه حضرت شد و از ایشان اجازه گرفت تا آنها وارد شدند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «آیا شهادت میدهید که خدایی جز خدای یگانه نیست و من فرستاده اویم». بدیل و حکیم به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر شهادت دادند؛ ولی ابوسفیان به رسالت ایشان شهادت نداد. حضرت به او فرمود: «شهادت بده که من رسول خدا هستم». ابوسفیان گفت: «ای محمد؛ به خدا سوگند که در دلم درباره این جمله کمی تردید هست. در آینده آن را خواهم گفت». پیامبر اکرم(ص) فرمود: «ما به آنها امان دادیم. آنها را به منزل خود ببر». سپس عباس آنها را با خود برد[۱۳۳].
یکی دیگر از افرادی که او را با امان دادن نزد رسول خدا(ص) آوردند و حضرت وی را به پذیرش اسلام دعوت کرد، عکرمة بن ابیجهل است. بعد از فتح مکه امحکیم همسر عکرمه نزد پیامبر اسلام(ص) آمد و برای عکرمه امان خواست. حضرت به او امان داد؛ اما عکرمه بهسوی یمن فرار کرده بود. امحکیم او را در ساحل سرزمین تهامه پیدا کرد و نزد رسول خدا(ص) آورد. عکرمه گفت: «ای محمد؛ ما را به چه چیزی دعوت میکنی؟» حضرت فرمود: «تو را دعوت میکنم که شهادت دهی جز خدای یگانه خدایی نیست و من رسول خدا هستم و اینکه نماز را بهپای داری و زکات بپردازی». سپس حضرت تعدادی از خصلتهای اسلامی را برشمرد. عکرمه گفت: «به خدا قسم که جز بهسوی حق و امور نیکو و زیبا دعوت نمیکنی. تو پیش از آنکه به پیامبری مبعوث شوی نیز راستگوترین ما بودی. پس گواهی میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و تو بنده خدا و رسول او هستی»[۱۳۴].
یکی دیگر از فراریان بعد از فتح مکه صفوان بن امیه بود. او خود را به شعیبه[۱۳۵] رساند. پس عمیر بن وهب، که خود از تازه مسلمانان بود، نزد رسول خدا(ص) آمد و برای صفوان امان گرفت. سپس خود را به صفوان رساند و امان رسول خدا(ص) را به وی اطلاع داد و از او خواست که با وی برگردد. صفوان برای اطمینان، نشانی طلب کرد. عمیر نزد رسول خدا(ص) بازگشت و درخواست صفوان را با رسول خدا(ص) مطرح کرد. پیامبر(ص) فرمود: این عمامه مرا ببر. عمیر همراه با عمامه یمنی آن حضرت، که در هنگام ورود به مکه بر سر داشت، به سراغ صفوان رفت و به وی گفت: «او تو را فراخوانده است که مسلمان شوی و اگر به اسلام راضی نشدی دو ماه به تو مهلت خواهد داد. بدان که او از همه مردم نیکوکارتر و وفادارتر است».
صفوان بازگشت و هنگامی به حضور رسول خدا(ص) رسید که آن حضرت با مسلمانان در مسجد نماز عصر میگزارد. چون پیامبر سلام نماز را داد، صفوان گفت: «ای محمد؛ عمیر بن وهب جامه تو را پیش من آورده است و ادعا میکند که مرا به آمدن پیش خود فراخواندهای؛ اگر مسلمان شدم که شدم؛ وگرنه دو ماه به من مهلت خواهی داد». پیامبر(ص) فرمود: «ای ابو وهب بنشین». گفت: «نه به خدا سوگند نمینشینم تا مطلب را برایم روشن کنی». رسول خدا(ص) فرمود: «نه دو ماه، که چهار ماه به تو مهلت میدهم».
در همان ایام، جنگ حنین پیش آمد. صفوان درحالیکه همچنان کافر بود، همراه آن حضرت به حنین رفت؛ چراکه پیامبر صد زره از او عاریه گرفته بود و دستور داده بود که خود صفوان آنها را به حنین بیاورد. از آنجا که رسول خدا(ص) در امر جهاد از مشرکان کمک نمیگرفت، با توجه به قراین موجود، واضح است که این اقدام ایشان برای نزدیکی بیشتر و در نهایت آشنایی صفوان با اسلام و مسلمانان بوده است؛ اقدامی که درعینحال باعث تقویت سپاه اسلام نیز بود[۱۳۶].[۱۳۷]
نصیحت و دعوت در سیره امیرمؤمنان علی(ع)
استفاده از همه ظرفیتها برای هدایت دشمن، در سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) نیز بسیار به چشم میخورد. افزون بر شیوههایی که پیش از این درباره آن سخن گفتیم، مذاکره و نصیحت دشمن بهصورت رودررو نیز در سیره آن حضرت، بهویژه در جنگهای دوره خلافت، وجود داشته است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
در جنگ جمل سپاه امیرالمؤمنین(ع) و ناکثین به مدت سه روز، بدون هیچگونه جنگ و درگیری، در مقابل هم قرار گرفتند و تنها به ارسال نامه و پیک اکتفا کردند. امام برای آنکه باز هم حجت را بر آنان تمام کند و جلوی ریختن خون مسلمانان را بگیرد، خود شخصاً اقدام کرد و میان دو لشکر به گفتوگوی طلحه و زبیر رفت. وی ابتدا به طلحه فرمود: شما که اسلحه و قوای پیاده و سواره آماده کردهاید، اگر برای این کار دلیل و عذری دارید بیاورید؛ در غیر این صورت از مخالفت خدا بپرهیزید و مانند زنی نباشید که رشتههای خود را پنبه کرده است. آیا من برادر شما نبودم و خون شما را محترم نمیشمردم و شما نیز خون مرا محترم نمیشمردید؟ آیا کاری کردهام که اکنون خون مرا حلال میشمارید؟
طلحه گفت: «تو مردم را بر کشتن عثمان تحریک کردی!» امیرمؤمنان(ع) فرمود: اگر من این کار را کرده باشم در روز قیامت خداوند مرا به سزای اعمالم میرساند و آنگاه حق بر همگان آشکار خواهد شد. تو ای طلحه؛ آیا خون عثمان را میطلبی؟ خدا قاتلان عثمان را لعنت کند. تو همسر رسول خدا(ص) را آوردهای تا در سایه او نبرد کنی، درحالیکه همسر خود را در خانه نشاندهای؟ آیا با من بیعت نکردهای؟ طلحه به دروغ گفت: «بیعت کردم؛ اما شمشیر بر سرم بود».
امام سپس رو به زبیر کرد و فرمود: آیا من شایسته این کار نیستم؟ ما تو را از بنیعبدالمطلب میشمردیم تا اینکه فرزندت عبدالله بزرگ شد و میان ما جدایی انداخت. آیا بهخاطر داری روزی را که رسول خدا(ص) از قبیله «بنی غنم» میگذشت. حضرت به من نگاه کرد و خندید و من هم خندیدم. تو به رسول خدا(ص) گفتی: علی دست از شوخی بر نمیدارد. ولی حضرت به تو فرمود: به خدا سوگند تو ای زبیر با علی میجنگی و در آن حال تو ظالم و ستمگری.
زبیر گفت: «آری صحیح است. الان این ماجرا به یادم آمد و اگر پیش از این یادم بود، هرگز به این راه نمیآمدم. به خدا سوگند که با تو نبرد نمیکنم». سپس زبیر به دیدار عایشه رفت و جریان را با او در میان گذاشت. عایشه پرسید: چه در سر داری؟ گفت: لشکر را رها میکنم و بر میگردم. اما عبدالله پسر زبیر به شماتت پدر پرداخت و گفت: «دو گروه را در اینجا جمع کردهای و حالا که یک طرف نیرومند شده است، طرف دیگر را رها کرده، میروی؟ به خدا قسم تو از شمشیرهایی که علی برافراشته میترسی؛ زیرا میدانی که آن را پهلوانانی به دوش میکشند».
درباره عملکرد زبیر دو نقل تاریخی وجود دارد. روایت نخست از طبری است که مینویسد: زبیر گفت: «من قسم خوردهام که با علی نبرد نکنم. اکنون چه کنم؟» عبدالله گفت: «علاج آن کفاره است. چه بهتر که غلامی را بهجای کفاره قسم آزاد کنی و در میدان جنگ بمانی». پس زبیر غلام خود «مکحول» را آزاد کرد و در جبهه برای جنگیدن باقی ماند[۱۳۸].
روایت دوم از مسعودی است که مینویسد: وقتی زبیر تحتتأثیر حدیث رسول خدا(ص) قرار گرفت، امام به او فرمود: برگرد. او گفت: «چگونه برگردم درحالیکه هر دو گروه آماده نبردند؟ این ننگی است که هرگز پاک نمیشود». امام(ع) در پاسخ فرمود: پیش از آنکه بین ننگ و آتش جمع کنی، با ننگ برگرد». زبیر درحالیکه با خود اشعاری را میخواند، از لشکر خارج شد. وقتی پسرش عبدالله او را در این حال دید، گفت کجا میروی؟ زبیر پاسخ داد: علی مرا به یاد چیزی انداخت که آن را فراموش کرده بودم. پسرش او را شماتت کرد و گفت: «به خدا قسم از شمشیر پسران عبدالمطلب ترسیدی. چون شمشیرهای آنها بلند است و جوانهای رشید و نیرومند، آنها را به دوش میکشند». زبیر گفت: «نه به خدا قسم؛ بلکه علی مرا به یاد حدیثی انداخت که روزگار، آن را از یادم برده بود و از این پس با او نخواهم جنگید». عبدالله دوباره با ناراحتی پدر را ملامت کرد.
زبیر گفت: «وای بر تو ای بیپدر؛ مرا به جنگ با علی تحریک میکنی؟ بدان که من سوگند یاد کردهام که با او نجنگم و از جنگ با او هم نمیهراسم». سپس برای آنکه به او بفماند نمیترسد، نیزه خود را به حرکت درآورد و به جناح راست لشکر علی(ع) حمله کرد. امام(ع) فرمود: «زبیر بهاجبار دست به این کار زده است؛ راه را برایش باز کنید». لشکر راه را برایش باز کرد و زبیر بهسوی لشکر خود بازگشت؛ آنگاه به جناح چپ لشکر علی(ع) حمله کرد و سپس بر قلب لشکر هجوم برد و آنگاه به نزد پسرش رفت و گفت: «آیا آدم ترسو چنین کاری میکند؟» این را گفت و از لشکر کناره گرفت و بهسوی مدینه حرکت کرد. در وسط راه به محلی به نام «وادی سباع» رسید. در آنجا «احنف بن قیس» با جمعی از بنیتمیم توقف کرده بود و همگی از جنگ کناره گرفته بودند[۱۳۹]. در آنجا مردی از بنیتمیم به احنف بن قیس گفت: «این زبیر است که میرود». احنف گفت: «مرا با زبیر چهکار؟» آن مرد گفت: «کسی که دو گروه بزرگ از مردم را گردآورده و رودرروی هم قرار داده و اکنون سالم به منزل میرود، بهراستی شایسته کشتهشدن است. خدا او را بکشد». در این میان «عمرو بن جرموز» که مردی شجاع و از طایفه بنیتمیم بود، زبیر را تعقیب کرد و در موقع نماز از پشت به او حمله کرد و او را به قتل رساند[۱۴۰].
امیرمؤمنان علی(ع) در طی نبرد تاریخی صفین نیز برای نصیحت و دعوت دشمن به هدایت الهی تلاش فراوان کرد و همانطور که پیش از این ذکر شد، نامهها، پیکها و هیئتهای فراوانی نزد معاویه فرستاد و به نصیحت و دعوت آنان به راه حق پرداخت. اما نصایح امام(ع) بر دنیاطلبی معاویه چیره نشد. در ادامه چانهزنیها و سماجتهای معاویه برای امتیاز گرفتن از امام، معاویه سفیرانی را به محضر امیرمؤمنان علی(ع) فرستاد. در آنجا هر یک سخنی گفت و حضرت جواب همه آنها را داد. سپس حضرت در سخنانی، بعد از افشاگری درباره معاویه و اجدادش، به نصیحت آن سفیران پرداخت و گفت: ما از شما در شگفتیم و از اینکه بهسوی او کشانده شدهاید و به وی سر سپردهاید و خاندان پیامبر خود را رها کردهاید. از کسانی گسستید که شما را حق جدایی و مخالفت با آنان نیست و نباید هیچیک از دیگر مردم را با ایشان برابر بدانید. من شما را به کتاب خدای عزوجل و سنت پیامبرمان و به ازبینبردن باطل و زنده داشتن نشانههای دین دعوت میکنم[۱۴۱].
در جریان نبرد نهروان نیز، چنانکه گذشت امام علی(ع) برای دعوت شورشگران خارجی به هدایت الهی، ابنعباس و صعصعة بن صوحان و زیاد بن نضر را به میان آنان فرستاد تا به بحث و مناظره با آنان بپردازند. وقتی فرستادگان نزد امام(ع) بر امام(ع) از صعصعه پرسید: «گروه شورشگر خوارج در میان خود به کدام یک از سران خود توجه بیشتری دارد؟» صعصعه، گفت: «به یزید بن عیسی ارحبی». امام(ع) بهسرعت سوار مرکب شد و در برابر یزید بن عیسی فرود آمد؛ دو رکعت نماز خواند و سپس بر کمان خود تکیه زد و رو به خوارج کرد و فرمود: «اینجا جایی است که هر کس در آن پیروز شود، در روز قیامت نیز پیروز خواهد شد». سپس آنان را نصیحت و موعظه کرد و درباره پذیرش حکمیت که با فشار آنان صورت گرفته بود، سخن گفت. آنها گفتند: «ما با پذیرش حکمیت گناه بزرگی مرتکب شدیم و اکنون توبه میکنیم. تو نیز توبه کن؛ همانگونه که ما توبه کردیم». امام(ع) فرمود: «أَنَا أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ»؛ «من از هر گناهی به درگاه الهی آمرزش میخواهم». به دنبال این گفتوگو شش هزار تن از آنان دست از دشمنی برداشتند و با حضرت به کوفه بازگشتند[۱۴۲].
ابن ابیالحدید در تفسیر این استغفار مینویسد: توبه امام(ع) یک نوع توریه و از مصادیق «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ» بوده است؛ زیرا امام(ع) با گفتن «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ» سخن مجمل و مبهمی را که همه پیامبران و معصومان(ع) آن را میگویند، به زبان آورد و همان چیزی را که پیامبران از گفتن استغفار قصد میکنند، اراده کرد و شورشیان هم به این جمله مبهم راضی شدند و توبه کردند و کدورتی که در دلشان نسبت به امام(ع) داشتند، پاک شد؛ بدون اینکه امام به گناه اعتراف کرده باشد[۱۴۳].
پس از بازگشت خوارج توبهکننده به کوفه، در میان مردم شایع شد که امام(ع) از حکمیت برگشته و آن را گمراهی دانسته است و اینک در صدد تهیه وسایل و تجهیزات است تا مردم را برای نبرد با معاویه پیش از داوری حکمین حرکت دهد؛ در صورتی که امام مشغول نظمدادن به سپاه بود تا نتیجه حکمیت اعلام شود و سپس تصمیم بگیرد؛ اما در این میان اشعث بن قیس نزد امیرمؤمنان علی(ع) آمد و پرسید: «مردم میگویند شما از پیمان خود برگشتهاید و حکمیت را کفر و گمراهی میدانید و انتظار بر انقضای مدت را خلاف میدانید». پس امام(ع) از توریه خارج شد و فرمود: «هرکس تصور کرده است که من از پیمان تحکیم برگشتهام، در اشتباه است و هرکس آن را کفر و گمراهی بداند، خود گمراه است». این بیان حضرت باعث شد خوارج تائبی که به کوفه آمده بودند باز به شکوتردید بیفتند و با شعار لَا حَكَمَ إِلَّا اللَّهُ مسجد را ترک کنند و به اردوگاه حروراء بازگردند[۱۴۴].
امیرالمؤمنین علی(ع) مشغول تجهیز سپاه و تدبیر امور مملکت بود که نتیجه حکمیت منتشر شد. امام ابتدا سخنرانی تندی ایراد کرد و پس از آن تصمیم گرفت هرچه زودتر کوفه را به قصد صفین برای جنگ با معاویه ترک کند. برخی از او خواستند که بهتر است خوارج را نیز که از لشکر فاصله گرفتهاند به شرکت در جهاد دعوت کند. علی(ع) نامهای برای خوارج نوشت و آنها را به جهاد با معاویه و عمروعاص دعوت کرد و در نامه به پیروی عمروعاص از هوا و هوس و میراندن آنچه به قرآن زنده بود، اشاره کرد و دیگر مسائل را به آنها متذکر شد. اما آنان در پاسخ نامه امام(ع) جواب رد دادند و حاضر به همکاری نشدند[۱۴۵].
از دیگر اقدامات امام علی(ع) برای دعوت خوارج به هدایت الهی این بود که پیش از آغاز جنگ، پرچمی را به دست «ابوایوب انصاری»، صحابی بزرگوار رسول خدا(ص) که در این جنگ همراه حضرت بود، داد تا به میان خوارج ببرد و به اجتماعکنندگان گرد آن، امان دهد. ابوایوب با پرچم نزدیک آنان رفت و فریاد برآورد: «راه بازگشت باز است. توبه کسانی که دور این پرچم گرد آیند، پذیرفته میشود. هر کس وارد کوفه شود یا از این گروه فاصله بگیرد، در امان است». در این هنگام هشت هزار نفر از آنان دور پرچم ابوایوب جمع شدند و امام(ع) توبه آنان را پذیرفت و دستور داد آنان به کناری بروند؛ اما باقیمانده خوارج که به روایتی ۲۸۰۰ تن[۱۴۶] و به روایت دیگر ۱۶۰۰ تن[۱۴۷] بودند، بر مخالفت خود با امام(ع) اصرار ورزیدند و آماده جنگ با حضرت شدند؛ ولی امام باز هم برای هدایت باقیماندگان خوارج خطبهای ایراد کرد و فرمود: شما را بیم میدهم؛ نکند بدون دلیل از پروردگارتان و با دست تهی از مدرک روشن، جسد شما در کنار این نهر و در این گودال بیفتد. دنیا شما را در گمراهی رها کرده و مقدراتی که با دست خود شما فراهم آمده، شما را آماده مرگ ساخته است. من شما را از حکمیت بازداشتم؛ ولی شما با سرسختی مخالفت کردید و فرمان مرا پشت سر انداختید تا به خواست شما تن در دادم. ای گروه کمعقل؛ من کار خلاف نکرده بودم و نمیخواستم به شما زیان برسانم[۱۴۸].
با همه نصایح مشفقانه امام(ع) خوارج سر تسلیم فرود نیاوردند و سرانجام به دست سپاهیان امیرمؤمنان علی(ع) تارومار شدند و جهنم را بر هدایت الهی ترجیح دادند[۱۴۹].
نصیحت و دعوت در سیره امام حسین(ع)
دعوت و نصیحت رودررو با افراد و گروههای جبهه مقابل، در سیره نظامی امام حسین(ع) فراوان دیده میشود. از روزی که امام(ع) با اصحاب و فرزندان خود از مدینه حرکت کرد تا زمانی که قافله اسیران کربلا به مدینه بازگشت، لحظهبهلحظه آن، دعوت به هدایت و نصیحت به امتی است که در سراشیبی سقوط قرار گرفته بود. فساد دولتمردان بیدین و دنیاطلبی مردمان سست ایمان، دستبهدست هم داده بود تا اسلام را برای همیشه محو کند و مردم را از صراط مستقیم و هدایت الهی دور اندازد. فریادهای نصیحتگونه و نهیبهای بیدارکننده پسر پیامبر(ص) بود که دلها را لرزاند هنگامی که میگفت: «ای مردم؛ به راه اسلام و مکتب پیامبرتان برگردید و از پلیدیها دست بردارید و از ظالمان اطاعت نکنید، اگر طالب هدایتید».
سراسر این قیام، نصیحت دلهای بیماری است که چرب و شیرین دنیا کورشان کرده و دعوت عملی از دلهای مهر خورده است که به راه حق برگردید و آخرتتان را تباه نسازید. خوشبختانه سخنان منطقی و آموزنده امام حسین(ع) در میدان نبرد و در جریان نهضت عاشورا و پس از آن، بسیار کارساز بود. مسلمان شدن وهب مسیحی، علوی شدن زهیر بن قین، توبه حربن یزید ریاحی و جذب نافع بن هلال مرادی و عمر بن خالد صیداوی و سعد از موالی او و پیوستن ۳۲ تن از کوفیان به اردوی حسینی در بامداد عاشورا[۱۵۰] و نبردشان با دشمنان آن حضرت تا مرز شهادت، و آگاهی نسلهای بعدی تا به امروز از تأثیرات معنوی کلمات نورانی سیدالشهدا(ع) و دعوت او به هدایت الهی است.
چهبسا مهلت یکشبه امام حسین(ع) از سپاه دشمن، علاوه بر ایجاد فرصتی برای استفاده معنوی و رازونیاز با پروردگار که حسین بن علی(ع) هرگز از آن سیر نمیشد، فرصتی نیز برای هدایت امت و بیدار کردن ناآگاهان از خواب غفلت بوده است. به همین دلیل امام کوشید افزون بر سخنرانی در جمع یاران و تقویت روحیه آنان و توصیه خاندان خود به صبر و شکیبایی و پرهیز از سخنان ناروا در ایام اسارت پس از شهادت، با ایجاد آن فضای معنوی شب عاشورا، زمینه بیداری وجدان نااهلان و توبه ایشان را، که امام را خارجی و آشوبگر میپنداشتند، فراهم آورد[۱۵۱].
اینک چند نمونه از مواردی را که امام حسین(ع) بهصورت رودررو به نصیحت و دعوت دشمن پرداخت، ذکر میکنیم. یکی از این نمونههای تاریخی، ملاقات امام با عمر سعد است. در این دیدار، امام حسین(ع) از سر خیرخواهی با دشمن خود سخن گفت تا شاید به هدایت الهی راه پیدا کند. بنا به نقل خوارزمی، حضرت بهوسیله یکی از یارانش به نام «عمرو بن قرظه انصاری» به عمر سعد پیام فرستاد تا با همدیگر ملاقات و گفتوگویی داشته باشند. عمر سعد با این پیشنهاد موافقت کرد و آن حضرت شبانه با بیست تن از یاران خویش بهسوی خیمهای که در وسط دو لشکر برپا شده بود، حرکت کرد و دستور داد هیچ یک از یارانش به جز برادرش ابوالفضل و فرزندش علیاکبر وارد خیمه نشوند. عمر سعد هم به یارانش که تعداد آنها هم بیست نفر بود، همین دستور را داد و تنها فرزندش حفص و غلام مخصوصش به همراه او وارد خیمه شدند.
امام حسین(ع) در این مجلس خطاب به عمر سعد فرمود: «ای فرزند سعد؛ آیا میخواهی با من بجنگی، درحالیکه مرا میشناسی و میدانی پدر من چه کسی است؟ آیا از خدایی که برگشت تو بهسوی اوست نمیترسی؟ آیا نمیخواهی با من باشی و دست از اینها (بنیامیه) برداری که این عمل به خدا نزدیکتر و شایسته توجه اوست». عمر سعد گفت: «میترسم در این صورت خانه مرا در کوفه ویران کنند». امام(ع) فرمود: «من به هزینه خودم برای تو خانهای میسازم». عمر سعد گفت: «میترسم باغ و نخلستانم را مصادره کنند». امام(ع) فرمود: «من در حجاز بهتر از این باغهایی که در کوفه داری، به تو میدهم». عمر سعد گفت: «زن و فرزندم در کوفهاند؛ میترسم آنها را به قتل برسانند».
امام حسین(ع) چون بهانههای او را دید و از توبه وی مأیوس شد، درحالیکه از جای خود برمیخاست، فرمود: «چرا اینقدر در اطاعت شیطان پافشاری میکنی؟ خدایت هر چه زودتر در میان رختخواب بکشد[۱۵۲] و در روز قیامت از تو نگذرد. به خدا سوگند امیدوارم که از گندم عراق مگر به مقداری اندک نصیبت نشود (یعنی عمرت کوتاه باد)». عمر سعد از روی استهزا گفت: «جو عراق برای من بس است»[۱۵۳].
امام حسین(ع) و یارانش سخنرانیهای متعددی برای هدایت و راهنمایی مردم گمراه کوفه ایراد کردند؛ درحالیکه یقین داشتند سرانجام به شهادت میرسند و دشمنان دست از ایشان برنمیدارند؛ ولی نجات یک انسان و دعوت او به هدایت الهی، ارزش بیپایانی دارد که همواره در نظر حضرت بود. حسین(ع) در صبح روز عاشورا نماز صبح را با یاران خود خواند. سپس اسب ایشان را آوردند. امام سوار شد و همراه جمعی از یاران بهسوی لشکر دشمن رفت. پیشاپیش یاران حضرت بریر بن خضیر بود. امام(ع) فرمود: «بریر با اینان حرف بزن و نصیحتشان کن». بریر جلو رفت تا نزدیک آنان قرار گرفت. آنان اطراف وی را گرفتند. بریر به آنان گفت: «ای مردم؛ از خدا پروا کنید؛ فرزند بزرگوار پیامبر در میان شماست. اینان فرزندان و خاندان پیامبرند. چه میگویید و چه میجویید و چه میخواهید بکنید؟» گفتند: «میخواهیم آنان را نزد ابن زیاد ببریم تا او تصمیم بگیرد». بریر گفت: آیا راضی نمیشوید اینان به همانجایی بروند که از آنجا آمدهاند؟ وای بر شما ای کوفیان! آیا نامهها و پیمانهای خود را فراموش کردهاید؟ آن پیمانی که برای فداکاری بستید و خدا را بر آن شاهد گرفتید و خدا برای شهادت کافی است. وای بر شما! خانواده پیامبرتان را دعوت کردید و خیال کردید خودتان را فدای او میکنید؟ اما همین که نزد شما آمدند، آنان را به عبیدالله تسلیم کردید و بین آنان و آب جاری فرات، که یهود و نصارا و مجوس از آن میخورند و سگها و خوکها وارد آن میشوند، فاصله انداختید؟ پس از محمد(ص) چه بدرفتاری با خاندانش کردید! شما را چه میشود؟ خدا روز قیامت سیرابتان نکند. چه بد گروهی هستید![۱۵۴]
امام حسین(ع) با اینکه میدید دشمن به تمام معنا آماده جنگ است، تا آنجا که از رسیدن آب نیز به اردوگاه و اطفال آن حضرت جلوگیری کرده است و دقیقهشماری میکند تا با کوچکترین اشارهای حمله را آغاز کند، ولی چنانکه هنگام ورود به کربلا گفته بود، نهتنها حاضر نبود آغازگر جنگ باشد، بلکه میخواست تاجایی که ممکن است با موعظه و نصیحت آنان را به هدایت الهی دعوت کند تا راه حق را از راه باطل تشخیص دهند.
صبح روز عاشورا وقتی یاران امام(ع) آماده شهادت شدند، حضرت برای اتمام حجت نهایی سوار اسب شد و در مقابل سپاهیان کوفه قرار گرفت و اینچنین به نصیحت عمر سعد و سپاهیانش پرداخت: سپاس خدایی را که دنیا را آفرید و آن را سرایی فناپذیر و رو به زوال قرار داد؛ دنیایی که برای صاحبانش از حالی به حال دیگر دگرگون میشود. خودباخته کسی است که فریب دنیا را بخورد و تیرهبخت کسی است که دنیا او را شگفتزده کند. ای مردم؛ این دنیا شما را نفریبد؛ زیرا هر کس بر آن تکیه کند، امیدش به یأس تبدیل میشود و هر که بدان دل ببندد، به آرزویش نمیرسد. میبینم برای کاری اجتماع کردهاید که غضب خدا را بر میانگیزاند. توجه او را از شما باز میگرداند و عذاب الهی را برای شما فراهم میآورد و شما را از رحمت و لطفش محروم میکند. خدای ما چه خدای خوب و مهربانی است و شما چه بد بندگانی هستید. شما به اطاعت او گردن نهادید و به پیامبرش محمد(ص) ایمان آوردید و آنگاه بر عترت و خاندان او یورش بردید و به قتل آنان کمر بستید! شیطان بر شما تسلط یافته است و یاد خدای بزرگ را فراموش کردهاید. پس ننگ بر شما و تصمیمتان باد. همه ما از آن خداییم و همه ما بهسوی او باز خواهیم گشت. آری؛ اینان مردمی هستند که پس از ایمان کفر ورزیدند؛ ننگ و نفرت بر ستمگران باد.
در این هنگام شمر جلو آمد و گفت: «بهگونهای سخن بگو که ما آن را بفهمیم». امام(ع) فرمود: «از خدا بترسید و مرا نکشید؛ زیرا هیچ مجوزی برای کشتن من و هتک احترام خاندان من ندارید. من فرزند پیامبر شما هستم و مادربزرگم خدیجه همسر پیامبر شماست. شاید این فرموده پیامبر را شنیدهاید که فرمود: حسن و حسین، دو سرور جوانان اهل بهشتاند»[۱۵۵].
نصایح امام حسین(ع) در دل کوفیان اثر نگذاشت. آرامآرام دو سپاه آماده جنگ شدند. دشمنان در اطراف خیمهگاه امام حسین(ع) و یارانش به جولان پرداختند. زمانی که دیگر چیزی به شروع جنگ نمانده بود، امام بار دیگر اسب خود را سوار شد و با صدای بلند فریاد زد: ای اهل عراق؛ ای مردم سخنم را بشنوید و شتاب نکنید تا موعظهای شایسته بکنم و عذر آمدنم را بگویم. اگر انصاف به خرج دهید، بدینوسیله کامیابترید؛ وگرنه تصمیم خود را بگیرید و کارتان بر شما پوشیده نماند؛ سپس مرا از بین ببرید و مهلتم ندهید. سرپرست من خدایی است که قرآن را نازل کرد و عهدهدار کار صالحان است[۱۵۶].
امام سپس حمد و سپاس خدا را گفت و فرمود: نسب مرا بنگرید و ببینید من کیستم؟ آنگاه به وجدان خویش برگردید و آن را ملامت کنید. بنگرید آیا کشتنم و هتک حرمتم برای شما شایسته است؟ آیا من پسر دختر پیامبر شما و پسر وصی و پسرعموی او و پسر اولین تصدیقکننده نبوت پیامبر نیستم. آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر طیار عموی من نیست؟ آیا سخن پیامبر که درباره من و برادرم فرمود که این دو سرور جوانان بهشتاند، به شما نرسیده است؟ اگر حرفم را قبول دارید - که البته سخن حق است و به خدا قسم از آن دم که دانستم خداوند دروغگویان را دشمن میدارد دروغی نگفتهام – (پس حرفم را بپذیرید)، و اگر میپندارید دروغ میگویم در میان شما کسانی هستند که اگر از ایشان بپرسید به شما خبر میدهند. از جابر بن عبدالله، انصاری ابوسعید خدری، سهل ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا خبر دهند که این سخن را از رسول خدا(ص) درباره من و برادرم شنیدهاند. آیا این شما را از ریختن خونم بازنمیدارد؟... اگر در این شک دارید، آیا در این هم شک دارید که من پسر دختر پیامبر شمایم؟ به خدا بین مشرق و مغرب، جز من کسی در میان شما و غیر شما پسر دختر پیامبر نیست. وای بر شما! آیا از شما کسی را کشتهام که به خونخواهی آمدهاید؟ یا مالی به یغما بردهام و یا زخمی زدهام که میخواهید قصاص کنید؟
گفتار امام(ع) که به اینجا رسید، سکوت کامل بر سپاه کوفه حکمفرما شد و هیچکس از آنان پاسخی نداشت. در این هنگام امام(ع) چند تن از افراد سرشناس کوفه را، که از آن حضرت دعوت کرده بودند و در میان لشکر ابن سعد حضور داشتند، خطاب کرد و فرمود: «ای شبث بن ربعی؛ ای حجار بن ابجر؛ ای قیس بن اشعث؛ ای یزید بن حارث؛ مگر شما برای من ننوشتید که میوهها رسیده و درختها و باغها سرسبز شده است و اگر بیایی بر سپاهی سازمانیافته وارد خواهی شد؟» قیس بن اشعث گفت: «نمیدانیم چه میگویی؛ ولی به اطاعت فرمان پسرعمویت در آی. از آنان جز آنچه دوست داری نخواهی دید». امام(ع) فرمود: «نه؛ به خدا قسم هرگز دست ذلت به شما نمیدهم و مثل بردگان نمیگریزم»[۱۵۷].
خوارزمی خطبه دیگری را با سند خویش از عبدالله بن حسن نقل کرده است. به گزارش او در صبح عاشورا که دو سپاه نابرابر در مقابل هم قرار گرفتند، یاران امام حسین(ع) در اطراف آن حضرت گرد آمدند. امام(ع) از جمع یاران خود نزد دشمن آمد و از آنان خواست که سکوت کنند؛ اما آنان گوش نکردند. فرمود: وای بر شما! چرا ساکت نمیشوید و به سخنم گوش نمیدهید؟ من شما را به راه راست فرامیخوانم. هر که اطاعتم کند راه یافته است و هر که نافرمانی کند از هلاک شدگان است. همه شما از دستور من سرپیچی میکنید و به حرفم گوش نمیدهید. عطایای شما از حرام است. شکمهایتان نیز از حرام پر شده و خدا بر دلهایتان مهر زده است.
چون سخن امام(ع) به اینجا رسید، لشکریان عمر سعد همدیگر را ملامت کردند که چرا سکوت نمیکنند و سرانجام یکدیگر را به استماع سخنان آن حضرت وادار کردند. چون سکوت بر صفوف دشمن حاکم شد، امام(ع) فرمود: ای مردم؛ ننگ و ذلت و حزن و حسرت بر شما باد که با اشتیاق فراوان ما را به یاری خود خواندید و آنگاه که به فریاد شما جواب مثبت داده، بهسرعت بهسوی شما شتافتیم، شمشیرهایی را که از خود ما بود بر ضد ما به کار گرفتید و آتش فتنهای را که دشمن مشترک برافروخته بود، بر ضد ما شعلهور کردید. به حمایت و پشتیبانی دشمنانتان بهپاخاستید، بدون اینکه این دشمنان قدم عدل و دادی به نفع شما بردارند و یا امید خیری در آنان داشته باشید؛ جز طعمه حرامی از دنیا که به شما دادهاند و مختصر عیش و زندگی ذلت باری که چشم طمع به آن دوختهاید...[۱۵۸]. امام در ادامه سخنانی در مذمت کوفیان بیان کرد.
حسین بن علی(ع) چراغ هدایت است. چه در زمانی که در میان مردم عصر خود زندگی میکرد و مردم او را میدیدند، اما قدر و منزلت او را نمیشناختند یا منزلت او را شناخته، ولی پاس نمیداشتند، و چه بعد از شهادتش تا به امروز، هدایتگر نسلهای بشر بوده و خواهد بود. نصیحت دشمن و دعوت او به هدایت الهی، منحصر به زمان حضور جسمانی حضرت نبود. بلکه سر بریده او از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام چراغ هدایت عالم و آدم بود.
خوارزمی میگوید: وقتی سر امام حسین(ع) را بهطرف شام میبردند، یک شب مأموران نزد یک فرد یهودی فرود آمدند و باده خوردند و مست شدند. گفتند: سر حسین پیش ماست. یهودی گفت: نشانم دهید. نشانش دادند. سر در صندوقچهای بود که نور از آن بهطرف آسمان میتابید. یهودی تعجب کرد و سر را از آنان به امانت گرفت و خطاب به سر مطهر گفت: «پیش جدت از من شفاعت کن». خداوند سر مطهر را به زبان آورد و گفت: «شفاعتم برای محمدیان است و تو از امت محمد نیستی». آن مرد یهودی بستگان خود را جمع کرد. سپس سر را در تشتی نهاد و گلاب بر آن ریخت و کافور و مشک و عنبر بر آن افشاند و به فرزندان و خویشاوندان گفت: «این سر پسر دختر رسول خدا محمد(ص) است». آنگاه گفت: «افسوس که جدت محمد را ندیدم که به دست او مسلمان شوم. افسوس که تو را زنده نیافتم تا به دست تو مسلمان شوم و در رکاب تو بجنگم. اگر هماکنون مسلمان شوم آیا روز قیامت از شفاعت میکنی؟» آن سر به قدرت الهی باز به سخن آمد و با زبانی آشکار گفت: «اگر مسلمان شوی من شفیع تو خواهم بود». سه بار چنین گفت و آن مرد و بستگانش ساکت بودند[۱۵۹].[۱۶۰]
منابع
پانویس
- ↑ «در (کار) دین هیچ اکراهی نیست» سوره بقره، آیه ۲۵۶.
- ↑ «و بگو که این (قرآن) راستین و از سوی پروردگار شماست، هر که خواهد ایمان آورد و هر که خواهد کفر پیشه کند» سوره کهف، آیه ۲۹.
- ↑ «و اگر رو گرداندند، بیگمان بر تو جز پیامرسانی نیست و خداوند به (حال) بندگان بیناست» سوره آل عمران، آیه ۲۰.
- ↑ مرتضی مطهری، جهاد، ص۳۳.
- ↑ «خداوند شما را از نیکی ورزیدن و دادگری با آنان که با شما در کار دین جنگ نکردهاند و شما را از خانههایتان بیرون نراندهاند باز نمیدارد؛ بیگمان خداوند دادگران را دوست میدارد» سوره ممتحنه، آیه ۸.
- ↑ «و اگر ما پیش از آن با عذابی آنان را نابود میکردیم میگفتند: پروردگارا! چرا فرستادهای برای ما نفرستادی تا از آیات تو پیش از آنکه زبون و خوار گردیم پیروی کنیم» سوره طه، آیه ۱۳۴.
- ↑ «(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فرا خوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز! بیگمان پروردگارت به آن کس که راه وی را گم کرده داناتر است و او به رهیافتگان داناتر است» سوره نحل، آیه ۱۲۵.
- ↑ «و با اهل کتاب جز به بهترین شیوه چالش مکنید» سوره عنکبوت، آیه ۴۶.
- ↑ «به سوی فرعون بروید که او سرکشی کرده است * و با او به نرمی سخن گویید باشد که او پند گیرد یا بهراسد» سوره طه، آیه ۴۳-۴۴.
- ↑ ﴿وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَعْلَمُونَ﴾ «و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست به او پناه ده تا کلام خداوند را بشنود سپس او را به پناهگاه وی برسان؛ این بدان روست که اینان گروهی نادانند» سوره توبه، آیه ۶.
- ↑ محمد بن مسعود العیاشی، تفسیر العیاشی، ج۲، ص۸۰.
- ↑ «و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست به او پناه ده تا کلام خداوند را بشنود سپس او را به پناهگاه وی برسان؛ این بدان روست که اینان گروهی نادانند» سوره توبه، آیه ۶.
- ↑ سید محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج۹، ص۱۵۴.
- ↑ ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، ج۲، ص۳۳۸؛ میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ص۲۴۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۰۹.
- ↑ شیخ صدوق، التوحید، باب ۳، ص۸۳، ح۳.
- ↑ سید رضا موسوی، آشنایی با نهضت حسینی، ص۳۱۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۹۷-۳۰۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۳۸۲.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۰.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۳۱۶.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۴۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۰۵.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۳۲.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۴۲۴-۴۲۷.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۴۳۳.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۴۲۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۰۶ ـ ۳۰۷.
- ↑ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۳، ص۵۴.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۴۲۵.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۰۷ ـ ۳۰۸.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۶.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱.
- ↑ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۲۳۱؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۹۰۹-۹۱۰.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۴، ص۸۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۰۸ ـ ۳۱۱.
- ↑ «به نام خداوند بخشنده بخشاینده * (این کتاب) فرو فرستادهای است از سوی (خداوند) بخشنده بخشاینده * کتابی است که آیات آن آشکار شده است، به گونه قرآنی عربی، برای گروهی که میدانند * که نویدبخش است و بیمدهنده اما بیشتر آنان روی گرداندند از این رو نمیشنوند * و گفتند: دلهامان برای آنچه ما را بدان فرا میخوانی در پوششهاست و در گوشهامان سنگینی است و میان ما و تو پردهای (افتاده) است پس هر چه میخواهی بکن که ما نیز میکنیم» سوره فصلت، آیه ۲-۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۳۱۳-۳۱۴.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۱۱ ـ ۳۱۳.
- ↑ مورخان و سیرهنویسان پیکارهای عصر بعثت را با ملاک حضور و غیبت پیامبر(ص) طبقهبندی کردهاند. هرگاه شماری از مجاهدان صدر اسلام در صحنهای با حضور و فرماندهی آن حضرت حضور مییافتند، از آن با عنوان غزوه یاد شده است و پیکارهایی را شخص پیامبر اسلام در آن حضور نداشت، در این طبقهبندی سریه مینامند. واقدی در المغازی تعداد غزوهها را ۲۷ و تعداد سریهها را چهل عدد ذکر کرده و در مجموع از ۶۷ پیکار در ده سال پس از هجرت یاد کرده است (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۷).
- ↑ عبدالمجید معادیخواه، تاریخ اسلام عرصه دگراندیشی و گفتوگو، ص۲۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۹-۱۰.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۶.
- ↑ عبدالمجید معادیخواه، تاریخ اسلام عرصه دگراندیشی و گفتوگو، ص۲۵۲.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۱۳ ـ ۳۱۵.
- ↑ ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾ «زکات، تنها از آن تهیدستان و بیچارگان و مأموران (دریافت) آنها و دلجوییشدگان و در راه (آزادی) بردگان و از آن وامداران و (هزینه) در راه خداوند و از آن در راهماندگان است که از سوی خداوند واجب گردیده است و خداوند دانایی فرزانه است» سوره توبه، آیه ۶۰.
- ↑ سید محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج۹، ص۳۱۱.
- ↑ اوقیه واحد و مقیاسی است برای وزن؛ جمع آن اواقی، از لحاظ لغوی معرب و اصل آن ظاهراً یونانی است. برای اطلاع بیشتر به فرهنگ معین مراجعه کنید.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۴-۹۴۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۴-۹۴۶.
- ↑ اوقیه واحد و مقیاسی است برای وزن؛ جمع آن اواقی از لحاظ لغوی معرب و اصل آن ظاهراً یونانی است. برای اطلاع بیشتر به فرهنگ معین مراجعه کنید.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۴-۹۴۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۴-۹۴۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۶۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۵۴-۹۵۵.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۱۵ ـ ۳۱۹.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۶.
- ↑ «فَلَا تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ بَلْ يُزِيلُهُ وَ يَنْقُلُهُ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۵۳).
- ↑ «أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۵۳).
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۷.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۱۸۴؛ شیخ مفید همین مطلب را نقل کرده است؛ اما به این صورت که امام فرمود: «با خدا پیمان بستی که اگر مردی از قریش یکی از دو چیز را او از تو درخواست کند بپذیری» آنگاه نخست از او خواست که به خدا و رسول ایمان آورد و خواست دومش پیادهشدن او از اسب بود (محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۹۸).
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۰۹؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۱۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۵۴.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، جهاد از دیدگاه امام علی در نهجالبلاغه، ص۶۵.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۷۳، ۲۷۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۱۹ ـ ۳۲۲.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۹۶.
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتلالحسین، ج۱، ص۲۲۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۲۲ ـ ۳۲۵.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۵، ص۲۹.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۵۴.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۵، ص۲۸.
- ↑ برای مطالعه بیشتر ر.ک: عباسعلی عمید زنجانی، فقه سیاسی، ج۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۲۵ ـ ۳۲۸.
- ↑ قطبالدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۱۶۰؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲۱، ص۲۹.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۰۴-۴۰۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۶۱.
- ↑ رسول خدا(ص) در نامههای متعددی سران قبایل و ملل را به اسلام دعوت کرده است. در اینجا فقط نامه ایشان را به یهودیان خیبر گزارش کردیم؛ چون مقدمه جنگ خیبر بوده است. برای اطلاع بیشتر از نامههای رسول خدا به کتاب مکاتیبالرسول اثر گرانسنگ مرحوم آیتالله احمدی میانجی مراجعه کنید.
- ↑ علی احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۱۷۴؛ به نقل از: علی بن حسامالدین متقی هندی، کنز العمال، ج۵، ص۳۸۵.
- ↑ احمد بن حسین بن علی بیهقی، السنن الکبری، ج۱۰، ص۱۸۰.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الاختصاص، ص۴۲.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۳۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۵۳.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۵۰-۶۵۱؛ درباره واکنش عینیه در مقابل تهدید سعد بن عباده، در منابع سخنی به میان نیامده است.
- ↑ عبدالمجید معادیخواه، تاریخ اسلام در عرصه دگراندیشی و گفتوگو، ص۷۲۱.
- ↑ علی بن ابراهیم، قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۴۳۶؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲، ص۷۲؛ شیخ مفید این سریه را با نام وادیالرمل و با اندکی تفاوت نقل کرده است (ن.ک: محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۱۱۳-۱۱۷).
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۳۲۱؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمعالبیان، ج۱۰، ص۸۴۸.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۲۸۱-۲۸۲.
- ↑ محمد بن مسعود عیاشی، تفسیرالعیاشی، ج۲، ص۸۱.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۲۸۲؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمعالبیان، ج۵، ص۷.
- ↑ سید بن طاووس، الاقبال، ج۲، ص۳۹.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۶۱-۶۲.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۶۲؛ علی بن الحسین مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۳۸.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۵، ص۲۸، ح۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۷۹.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۷.
- ↑ سید جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱۹، ص۱۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۲۹ ـ ۳۴۲.
- ↑ علی بن الحسین مسعودی، مروجالذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۵۸.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان شیخ مفید، الجمل، ص۳۱۴.
- ↑ زبیر فرزند صفیه خواهر ابوطالب و پسرعمه علی(ع) بوده است.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۳۱.
- ↑ شیخ مفید در الجمل، ص۳۱۴ میگوید ابن عباس با طلحه نیز ملاقات کرد؛ اما در او هم تأثیری نیافت.
- ↑ طبیعتاً این محل باید بعدها به این نام معروف شده باشد.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۰۶.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۹-۳۰؛ عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۱۳؛ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۳، ص۲۱.
- ↑ عباسعلی عمید زنجانی، جهاد از دیدگاه امام علی(ع) در نهجالبلاغه، ص۱۱۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۰۸-۱۰۹.
- ↑ ﴿وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ «و حق را با باطل میامیزید و آگاهانه حقپوشی مکنید» سوره بقره، آیه ۴۲.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۵۰.
- ↑ «بیگمان تو هر کس را که دوست داری راهنمایی نمیتوانی کرد امّا خداوند هر کس را بخواهد راهنمایی میکند و او به رهیافتگان داناتر است» سوره قصص، آیه ۵۶.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۵۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۶۰؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۳۳۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۸۷-۱۸۸؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۳، ص۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۷۳.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۹۷-۱۹۹؛ ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج۳، ص۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵.
- ↑ «ای مؤمنان! شکار را در حالی که در احرام هستید نکشید و هر کسی به عمد آن را بکشد، کیفرش چهارپایی است همگون آنچه کشته است، چنانکه دو (گواه) دادگر از خودتان بر (همگونی) آن (با شکار) حکم کنند» سوره مائده، آیه ۹۵.
- ↑ ﴿وَقَالُوا أَآلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ﴾ «و گفتند: آیا خدایان ما بهترند یا او؟ آن را برای تو مثل نزدند مگر به چالش (با تو) بلکه آنان قومی (چالشکر و) ستیزهجویند» سوره زخرف، آیه ۵۸.
- ↑ ﴿فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُدًّا﴾ «باری، جز این نیست که ما آن (قرآن) را به زبان تو آسان (بیان) کردیم تا بدان پرهیزگاران را نوید رسانی و گروهی ستیزهجو را بیم دهی» سوره مریم، آیه ۹۷.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۷۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۴۲ ـ ۳۵۲.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۳۳-۳۴.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۵۲ ـ ۳۵۴.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۶-۱۷۷.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۹۷؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۱۷۵.
- ↑ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۱، ص۲۰۰.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۱۹۱؛ واقدی نیز آن را به اختصار ذکر آورده است (ن.ک: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۱۶).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۴۶-۶۴۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۷۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۱۰-۷۱۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۱۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۵۲-۸۵۵.
- ↑ نام یکی از لنگرگاههای کشتی در حجاز است که پیش از جده، بندر مکه شمرده میشده است (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۷۶).
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۵۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۵۵ ـ ۳۶۲.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۰۹.
- ↑ احنف بن قیس از اصحاب علی(ع) بود. او در جنگ جمل خدمت امام آمد و عرض کرد: اگر من با شما باشم، قبیله من که دههزار نفرند، به لشکر عایشه میپیوندند و با شما میجنگند. اما اگر من از کمک به شما دست بردارم، آنها را هم نمیگذارم به دشمن کمک کنند. شما چه میفرمایید؟ امام(ع) فرمود: چه بهتر که به بیطرفی روی آوری تا دههزار نیرو به کمک دشمن ما نرود. احنف بازگشت و دههزار نیروی قبیله بنیتمیم را از شرکت در جنگ بر ضد علی(ع) بازداشت و در «وادی سباع» توقف کرد. پس از جنگ جمل همه آن جمعیت به محضر امام آمدند و بیعت کردند (محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۲۹۵).
- ↑ علی بن الحسین مسعودی، مروجالذهب، ج۲، ص۳۷۲؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۳، ص۱۵۸.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۱.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۷۸.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۸۰.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۸۰.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۷۷.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۸۶.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۴۰۶.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۳۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۶۲ ـ ۳۶۹.
- ↑ سید بن طاووس، الملهوف، ص۱۵۴؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۹۴.
- ↑ سید رضا موسوی، آشنایی با نهضت حسینی، ص۲۹۱-۲۹۲.
- ↑ نفرین امام حسین درباره عمر سعد در سال ۶۵ق مستجاب شد. یاران مختار به خانه عمر سعد حمله کردند و او که در رختخواب بود با دیدن سربازان مختار خواست از خود دفاع کند؛ ولی مهلت این کار را پیدا نکرد و در همان حال کشته شد (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۳۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۸۲).
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتلالحسین، ج۱، ص۲۴۵.
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتلالحسین، ج۱، ص۲۵۲.
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتلالحسین، ج۱، ص۲۵۲-۲۵۳.
- ↑ مضمون آیه ۷۱ سوره یونس و آیه ۱۹۶ سوره اعراف.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۲، ص۹۷.
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۸۵.
- ↑ موفق بن احمد خوارزمی، مقتلالحسین، ج۲، ص۱۰۲؛ نمونههای دیگری از این دست در منابع نقل شده است. برای اطلاع بیشتر ر.ک: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۶۰؛ قطبالدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۵۷۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۷۰ ـ ۳۷۸.