آداب جهاد در تاریخ اسلامی
بررسی نقش عوامل معنوی در تقویت روحیه رزمندگان اسلام
در ابتدا، مناسب است توجهی کوتاه به واژه «روحیه» که در این فصل، درباره آن بحث خواهد شد داشته باشیم. گرچه معنای این واژه روشن است اما در تعریف آن تعبیرات مختلفی بهکار گرفته شده است. اگر اصل روحیه را بدون توجه به صفت قوت و ضعف در نظر بگیریم، شامل «مجموعه کیفیات نفسانی و حالات روانی در فرد یا افراد»[۱] خواهد بود، اما اگر به روحیه قوی توجه کنیم، «قدرت روح» را میتوان تعریفی از روحیه دانست. به عبارتی دیگر روحیه همان اراده، معنویت، اعتقاد و تصمیم است. بدیهی است که عکس موارد مذکور، روحیهه ضعیف یا ضعف روحیه نامیده میشود[۲]. برای موفقیت در جهاد فی سبیل الله، علاوه بر قدرت نظامی، عامل انگیزه و روحیه جهادی رزمندگان اسلام نیز باید در نظر گرفته شود. اهمیت این انگیزه را نباید کمتر از قدرت نظامی دانست؛ زیرا تنها امکانات نیست که در میدان نبرد مؤثر است، بلکه همت و انگیزه رزمنده نیز میتواند سرنوشت جنگ را تعیین کند. امکانات وسیلهای برای موفقیت اوست. فرمانده قوی با روحیه پرنشاط و سلحشوری در مواقع حساس میتواند تصمیم مناسب بگیرد و از نیرو و امکانات به گونهای شایسته استفاده کند. رزمنده با روحیه قوی نیز میتواند ضربات کاری بر دشمن وارد کند اما مجاهدی که دچار ضعف روحیه است نتیجهای جز شکست به دست نمیآورد.
بنابراین دستور قرآن و سیره رهبران معصوم اسلام(ع) آن است که از نفوذ افراد سست و بیانگیزه یا افراد بدخواه که با شایعهپراکنی خود موجب تضعیف روحیه و تزلزل اراده مجاهدان میشوند، جلوگیری شود؛ زیرا وجود افراد ترسو به زیان لشکر اسلام است و چهبسا باعث ایجاد دلهره و نگرانی و شکست سپاهیان شود. قرآن چنین افرادی را نکوهش میکند و در حالات آنان میفرماید: ﴿قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَلَا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا * قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَالْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَلَا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا﴾[۳].
انسانها در ادوار مختلف تاریخ برای پیروزی بر دشمنان خود، با استفاده از روحیه قوی، از شیوههای متعدد و مبتنی بر جهانبینی فرماندهان و جنگجویان بهره میبردند و امروزه نیز چنین میکنند. آنان که به خدا معتقد نیستند با اموری مادی و غیرالهی به تقویت روحیه رزم در جنگجویان میپردازند، همانگونه که کفار قریش در جنگ احد برای تقویت و تحریک جنگجویان، زنان خود را همراه آورده بودند. آنان با خواندن اشعار مبتذل، به تقویت روحیه سربازانشان میپرداختند[۴]، اما در نبردهای متکی بر جهانبینی اسلام، با تقویت روح ایمان و عشق به شهادت و اتکای به حضرت حق، روحیه رزمندگان قوی میشود، که در این فصل به نمونههای فراوانی از آن اشاره خواهیم کرد. قبل از ورود به مباحث اصلی باید به این نکته توجه داشت که با بررسی سیره نظامی رهبران معصوم اسلام، درمییابیم که آنان برای تقویت روحیه و ایجاد انگیزه جهاد در رزمندگان به دو صورت کوتاهمدت و بلندمدت عمل میکردند؛ معصومان(ع) هم به صورت مقطعی و در میدان جنگ، اقداماتی انجام میدادند تا باعث تقویت روحیه رزمندگان اسلام شوند؛ هم با انجام اقداماتی در درازمدت فرهنگ جهاد و شهادت و روحیه سلحشوری را در جامعه تقویت و نهادینه میکردند. در ادامه بحث این بخش از سیره معصومان(ع) را در سه محور بررسی خواهیم کرد: ابتدا به نکاتی در سیره معصومان(ع) که به تقویت روحیه جهادی سپاهیان اسلام منجر میشد خواهیم پرداخت. در محور دوم به آموزههایی از سیره معصومان(ع) در تضعیف روحیه دشمنان اسلام و ایجاد زمینه جنگ روانی در صفوف دشمن و خنثیسازی جنگ روانی آنان اشاره خواهیم کرد. در محور سوم تقویت روحیه شهادتطلبی و ایثار در سیره معصومان بررسی خواهد شد.[۵].
تقویت روحیه جهادی رزمندگان
موضوع تقویت روحیه رزمندگان و تشویق افراد به مبارزه و مقاومت، مسئلهای عقلانی است و در میان همه ملتها از اهمیت ویژهای برخوردار است. سیاستمداران، فرماندهان نظامی و متخصصان، بنابر بینش و نوع تفکر و ایدههای حاکم بر افراد خودی و نیروهای دشمن برای تحریک احساسات آنان برنامهریزی و اقدام میکنند تا با تقویت روحیه سپاهیان و ایجاد انگیزه بیشتر در آنان به موفقیت نظامی بالاتری دست یابند. مکتب حیاتبخش اسلام و آموزههای الهی آن نیز از این امر مستثنا نیست و بر استفاده از این فرصت تأکید فراوان دارد. در آیات متعددی از قرآن کریم خداوند تبارک و تعالی با دلایل منطقی، احساسات سربازان یکتاپرست را بر ضد بتپرستان برمیانگیزد و از این طریق، روحیه جهادی رزمندگان را تقویت میکند و روح شهامت و فداکاری در راه هدف را در کالبد آنان میدمد: ﴿أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ﴾[۶].
خداوند تبارک و تعالی در آیهای دیگر، هم خود به تشویق و تقویت روحیه رزمندگان میپردازد و هم به پیامبرش دستور میدهد که رزمندگان اسلام را به جنگ با دشمنان تشویق کند: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَفْقَهُونَ﴾[۷]. رهبران معصوم اسلام(ع) در سیره نظامی خود به مسئله تقویت روحیه رزمندگان اسلام توجه ویژه داشتند و از تمام توان برای تقویت روحیه آنان بهره میبردند؛ زیرا پیروزی در جنگ تنها به امکانات نظامی نیست آنچه پیروزی در جنگ را تضمین میکند روحیه رزمندگان است. اگر روحیه رزمندگان عالی باشد دشمن نمیتواند بر آنان پیروز شود از اینرو مسلمانان همیشه با روحیهای مناسب در جنگ حاضر میشدند.
رسول خدا(ص) از راههای گوناگون و در مناسبتهای مختلف، روحیه یارانش را بالا میبرد و روحیه دشمن را تضعیف میکرد. برای نمونه، غزوه حدیبیه، عمرةالقضا و غزوه تبوک در حقیقت جنگهای روانی بودند، نه جنگهای نظامی. بیگمان عمرةالقضا سبب تسخیر دلهای مردم مکه شد؛ زیرا روحیه آنان را خرد کرد و غزوه فتح مکه سبب گشوده شدن دروازههای مکه شد. پیامد غزوه تبوک نیز شکست روحیه رومیان بود و اعرابی که تا پیش از آن مبارزه با روم را محال میپنداشتند، اینک به امکان چنین کاری اطمینان پیدا کردند[۸]. در سیره معصومان(ع)، برای تقویت و حفظ روحیه جهادی رزمندگان اسلام، دو دسته اقدامات به چشم میخورد: دسته اول اقدامات ایجابی و عملی است که در طول مدت نبرد و همچنین قبل و بعد آن صورت میگیرد تا به تشویق بیشتر سربازان برای جهاد در راه خدا بینجامد؛ دسته دوم، اقدامات پیشگیرانه برای حفظ روحیه جهادی است. گاهی لغزشی خردگونه و یا سخنی کمبها از یکی از افراد دشمن و یا یکی از نیروهای خودی که از روی ناآگاهی گفته میشود، ممکن است روحیه سپاهیان اسلام را سست کند که معصومان به رویارویی با آن میپرداختند.[۹].
اقدامات عملی و ایجابی برای تقویت روحیه جهادی
سخنرانی و خطابه
یکی از رایجترین روشها برای تقویت روحیه رزمندگان میدان نبرد، سخنرانی و خطابه است که در بیشتر جنگهای صدر اسلام مرسوم بوده است و امروزه نیز متداول است. سخنرانی علاوه بر تقویت روحیه و اراده نیروهای خودی، تأثیر زیادی در تضعیف روحیه دشمن دارد. در بحبوحه جنگ بدر رسول خدا(ص) با صدای بلند فرمودند: «قسم به خدایی که جان محمد در دست اوست، هر که امروز در جنگ خشنودی خدا را بطلبد، ثابتقدم باشد و پشت به دشمن نکند و کشته شود جایگاه او بهشت است». عمیر بن حمام که در حال خوردن خرما بود گفت: «به به! برای آنکه به بهشت درآیم با اینان آنقدر میجنگم تا کشته شوم». خرما را رها کرد و شمشیر برگرفت و جنگید تا کشته شد. قبل از کشته شدن این شعر را زمزمه میکرد: «به سوی خدا روی آورید! که پرهیزکاری و عمل نیک و استواری در جهاد توشهای بسنده است. هر توشهای جز آنها نابود است»[۱۰].
سخنان پیامبر اکرم(ص) در ترغیب مردم مدینه به جهاد، گاهی چنان مردم را دگرگون میکرد که برخی برای رفتن به جنگ از یکدیگر سبقت میجستند، و یا اگر بنا به ضرورت، باید یکی میماند قرعه میانداختند؛ مانند قرعه انداختن سعد بن خیثمه و پدرش برای شرکت در جنگ بدر، که قرعه به نام سعد درآمد و او در این جنگ به شهادت رسید[۱۱]. استفاده از سخنرانی و خطابه، به ویژه در جنگهای عصر ائمه که دشمن به دروغ ادعای دینداری و گاهی هوس خلافت داشت بسیار مهم و راهگشا بود و بسیاری را از تردید میرهاند و افراد ناآگاه دشمن را نیز آگاه میساخت. سخنرانیهای امیرمؤمنان علی(ع) و حسنین(ع) را در جنگهای مختلفی که با مدعیان خلافت اسلامی داشتند میتوان با توجه به همین نکته بررسی کرد. هنگامی که لشکر معاویه در جنگ صفین، بر اصحاب امیرمؤمنان علی(ع) سبقت گرفته و راه ورود به آب فرات را بستند و مانع نوشیدن یاران حضرت از آب شدند، آن حضرت نماینده خود - صعصعة بن صوحان - را جهت اتمام حجت نزد معاویه فرستاد تا معاویه را نصیحت کند و برای باز کردن راه آب با او گفتگو کند، اما این اقدام نتیجهای دربرنداشت و راهی جز هجوم بر سپاه معاویه باقی نماند. ازاینرو، امام(ع) در سخنانی به تبیین حقانیت خود و سپاهیانش و تقویت روحیۀ آنان پرداخت و خطاب به سربازانش فرمود: لشکر معاویه با تصرف شریعه فرات و بازداشتن شما از برداشتن آب، شما را به جنگ میخواند. پس، شما یا به ذلت و خواری تن دهید و شجاعت و شرافت را بر باد دهید - اظهار عجز و ناتوانی کرده، از تشنگی بیچاره شده و خود را تسلیم دشمن کنید - یا شمشیرهایتان را از خون آنان سیراب کنید تا از آب سیراب شوید. مرگ در زندگانی شماست، اگر مغلوب شوید و حقیقت زندگانی در مرگ شماست، آنگاه که بر دشمن چیره شوید[۱۲]. امیرمؤمنان علی(ع) با بیان جملاتی کوتاه و حماسی، لشکریان را آنچنان برانگیخت که در اندک زمانی ضربهای سهمگین بر پیکره نیروهای معاویه وارد کردند و آنان را به عقبنشینی از شریعه واداشتند.
سخنان کوتاه و معجزهآسای حضرت در مواقع سرنوشتساز، چنان در روحیه مجاهدان مؤثر بود که عرصه را بر دشمنان تنگ میکرد. در جنگ جمل، وقتی پرچم را به دست فرزند خود محمد حنفیه داد سخنانی فرمود که روح جهاد را در هر شنونده مؤمنی زنده و جانها را آماده فداکاری میکند: «در نبرد، از کوه استوارتر باش. دندانها را برهم بفشار و کاسه سرت را در راه خدا عاریه ده. پای خود را همچون میخ بر زمین بکوب و دیدهات را به منتهای لشکر بدوز. از نگاه به دشمن و خیره شدن به او بکاه و بدان که یاری از جانب خداست»[۱۳]. در پیکار صفین، نبرد به درازا کشید و عوامل نفوذی و افراد ترسو، با ایجاد یأس و تزلزل، از سلحشوری سربازان حق میکاستند. ازاینرو باید روحیه سربازان تقویت میشد. بدینمنظور امیرمؤمنان(ع) در موارد پرشمار برای سپاهیان سخن میگفت یا به فرزندان خود دستور میداد با مردم سخن بگویند. امام حسن و امام حسین(ع) نیز با مردم سخن میگفتند؛ از جمله اباعبدالله الحسین(ع) در میان لشکر کوفه برخاست و پس از حمد و سپاس الهی فرمود: شما ای مردم کوفه! شما که دوستان عزیز و گرامی ما هستید و همچون جامه زیرین که به بدن نزدیک است به اهلبیت نزدیکید. در خاموش کردن آتش جنگ که هماکنون در بین شما و دشمن شعلهور است بکوشید و آنچه را که بر شما چون مشکلی روی آورده است آسان سازید آگاه باشید که جنگ، گزندی بازدارنده و طعمی تلخ و ناگوار دارد که باید آن را جرعه جرعه نوشید. پس، کسی که برای آن آماده باشد و وسایل و مقدمات آن را فراهم آورد و از زخمهای آن آزرده نشود پیروز است، و آن کس که پیش از فرارسیدن فرصتها، بدون شناخت، شتابکارانه دست به پیکار زند شکست میخورد؛ چنین شخصی سزاوار است که بهرهای به مردم خویش نرساند و خود را نیز به هلاکت اندازد. از خداوند میخواهم که با نیروی خود، شما را برای بازگشتی پیروزمندانه یاری فرماید[۱۴].
گاهی نیز افراد برجسته و شهادتطلبانی مانند هاشم بن عتبة بن ابی وقاص - برادر زاده سعد بن ابیوقاص - در اجتماعی به سخنرانی میپرداختند و مصرانه از امیرمؤمنان میخواستند که هرچه سریعتر آنان را به نبرد گروهی که به کتاب خدا پشت کردهاند و حلال خدا را حرام و حرام او را حلال کردهاند گسیل دارد. هاشم بن عتبه به اندازهای آتشین و از بن جان سخن گفت که امام(ع) در حق او دعا کرد و فرمود: «پروردگارا، شهادت را روزی او کن و او را با پیامبرت همنشین فرما»[۱۵]. هاشم پرچمدار علی(ع) در صفین بود و در آخرین روزهای نبرد جام شهادت نوشید.
وقتی به امیرمؤمنان علی(ع) خبر دادند که سفیان بن عوف به فرمان معاویه، به یکی از شهرهای مرزی عراق به نام انبار یورش برده است و فرماندار آن را کشته و زیور زنان را نیز به غارت برده است بر منبر رفت و با خطابهای آتشین، به تقویت روحیه و تشویق مردم به مقابله با آنان پرداخت و فرمود: «جهاد دری است از درهای بهشت که خداوند آن را به روی دوستان ویژه خود گشوده است. نبرد در راه خدا لباس تقوا و زره محکم و سپر استواری است و هر کس که از جهاد گریزان باشد خداوند لباس ذلت و زبونی بر تن او پوشاند و او را مشمول بلا و گرفتاری مینماید»[۱۶]. علاوه بر این سخنرانیها، گاهی جمله کوتاهی را که پیامبر یا امام(ع) هنگام خداحافظی با مجاهد راه خدا بیان میکرد، به دلیل کوتاهی و محتوای عالی آن از خطابهای بلند مؤثرتر بود. رسول خدا(ص) هر زمان گروهی را به جنگ میفرستاد برای برانگیختن روحیه فداکاری، آنان را با این جملهها خطاب کرده، میفرمود: «هان ای سربازان، شمشیر مجاهدان کلید درهای بهشت است»؛ «مرکبهای مجاهدان وسیلهای برای پیشروی به سوی بهشت است»؛ «یکی از درهای بهشت، بابالمجاهدین است»؛ «مجاهدان در حالی که شمشیرهای خود را حمایل کردهاند از آن در وارد میشوند و فرشتگان مقدم آنان را گرامی میشمارند»[۱۷].
از راههای تقویت روحیه جهادی در جامعه و ترغیب مردم به پیوستن به صف مجاهدان، تبلیغات جذاب و اقداماتی چون افزودن مزایا و حقوق جنگجویان، سخنرانیهای خطیبان و رجال با نفوذ است. امام حسن مجتبی(ع) بعد از شهادت امیرمؤمنان علی(ع) و بیعت مردم با وی، بعد از نامههایی که میان ایشان و معاویه نوشته شد و معاویه از جنگ دست نکشید مردم را به جهاد با او خواند و از همه این روشها برای تهییج مردم به جهاد استفاده کرد. از نخستین کارهای امام حسن آن بود که مزایای سپاهیان را صددرصد افزایش داد؛ حجر بن عدی را نزد کارگزاران ولایات برای دعوت به جهاد فرستاد؛ خطیبان زبردست همچون عدی بن حاتم، معقل بن قیس، زیاد بن صعصعه و قیس بن سعد و... ایشان را یاری دادند و مردم را بر کاهلی و سستی در جهاد نکوهیدند[۱۸]؛ آن حضرت خود بر فراز منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی سخنانی در تهییج مردم به جهاد بیان فرمود که بخشی از آن چنین است: «... پایداری کنید که خدا با پایداران است. شما ای مردم به آنچه دوست میدارید نخواهید رسید مگر به یاری صبر بر آنچه ناخوش میدارید. شنیدهام معاویه پس از اطلاع از تصمیم ما بر جنگ، بدینسو میآید. پس شما نیز به اردوگاهتان در نخیله روید تا به یاری اندیشه همگان تصمیم بگیرم». سپس، مغیرة بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب را در کوفه گماشت و به وی دستور داد که مردم را بر حضور در نخیله ترغیب کند[۱۹]. از اینرو، پرچم جهاد، در هفت محله کوفه و همه مراکز عمومی آن برافراشته شد. مغیرة بن نوفل مردم را به سوی خدا و پیروی از آل محمد(ص) دعوت میکرد به رغم نغمههای پلیدی که از طرف مخالفان امام حسن(ع) برمیخاست، تبلیغات امام و یارانش توانست تا حدودی در مردم مؤثر افتد و در نتیجه، مشتاقانه در اردوگاه گرد آیند[۲۰].[۲۱].
بدرقه رزمندگان اسلام و دفاع از عملکرد آنان
یکی از عواملی که در نهادینه کردن فرهنگ جهاد در جامعه مؤثر است، برخورد مناسب با مجاهدان اسلام و ارج نهادن به آنان است. در نتیجه، آنان در جامعه احساس سربلندی و عزت میکنند و افراد دیگر جامعه نیز آرزوی عزت و افتخار آنان را در سر میپرورانند این کار در حقیقت فرهنگسازی و نهادینه کردن ارزشهای جهاد و الگوسازی برای سایر افراد جامعه، به ویژه جوانان به شمار میآید. بدرقه کردن رزمندگان اسلام توسط شخصیتهای بزرگ نظام اسلامی و دفاع از عملکرد آنان تأثیر ویژهای در تقویت روحیه جهاد در میان مردم دارد. این امر در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) متداول بود. هرگاه رسول خدا(ص) گروهی را برای سریهای اعزام میکردند، هنگام خروج سپاه، آنان را بدرقه و توصیههای لازم را بیان میکردند. در صورت ناکامی سپاه نیز اگر قصور یا تقصیری از رزمندگان دیده نمیشد از عملکرد آنان دفاع و از ناامید شدن آنان جلوگیری میکردند. سیره رسول خدا(ص) در تعامل با رزمندگان سریه موته از آن موارد است. هنگامی که رسول اکرم(ص) جعفر بن ابیطالب، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه را فرماندهان سپاه موته معین کردند توصیههای لازم را بیان فرمودند و لشکر اسلام را تا ثنیةالوداع بدرقه کردند. آنجا ایستادند و لشکریان هم اطراف حضرت قرار گرفتند. حضرت در سخنانی خطاب به رزمندگان فرمودند: «با نام خدا حرکت کنید و با دشمن خدا و دشمن خودتان در شام بجنگید.»..[۲۲].
در این جنگ، سه فرماندهی که حضرت معین کرده بودند به شهادت رسیدند و لشکر اسلام بدون کسب پیروزی عقبنشینی کرد. آنچه بیش از هر چیز در بازگشت آن سپاهِ ناکام آموزنده و ارزشمند است تفاوت آشکار برخورد رسول خدا(ص) با برخورد دیگر مسلمانان است. مردم مدینه با برادران شکست خورده خود مانند جهادگریزان رفتار میکردند تا جایی که برخی خانوادهها از باز کردن در خانه بر عزیزان خود دریغ میکردند[۲۳]. ابوسعید خدری میگوید: وقتی خالد بن ولید و سپاهیان موته نزدیک مدینه رسیدند، مردم در جرف به استقبال آنان رفتند؛ بر چهره ایشان خاک میپاشیدند و میگفتند: «ای فرارکنندگان! آیا در راه خدا گریختهاید؟ ولی پیامبر(ص) میفرمود: «اینان فراری نیستند. انشاءالله حمله کننده خواهند بود». خالد بن الیاس میگوید: هیچ لشکری به اندازه لشکر موته، از اهل مدینه سرزنش نشنید. آنچنان که بعضی از سپاهیان که به خانه خود مراجعه کردند همسرانشان در را نگشودند و میپرسیدند: «آیا با همراهان خود برگشتهاید؟» بزرگان صحابه هم که در آن جنگ شرکت داشتند، از شرم، در خانههای خود نشستند، تا اینکه پیامبر به سراغ یکایک ایشان فرستاد و پیام داد که شما حمله کنندگان در راه خدایید. سلمة بن هشام بن مغیره در خانه خود را زندانی کرده بود و همسرش ام سلمه - همسر پیامبر(ص) - را در جریان وضع وی قرار داد و گفت: «او تحمل شنیدن سرزنش مسلمانان را ندارد که با پرخاش، آنان را جهادگریز مینامند». چون این خبر به پیامبر رسید، حضرت عمل سرزنش کنندگان را نکوهید و فرمود: «آنان فرار کننده از جهاد نیستند؛ بلکه در راه خدا کرّار و بسیار حمله برندهاند. سلمه باید از خانه بیرون آید»[۲۴]. پیامبر(ص) به یاران خود آموخت که یاران شکست خورده خود را باید امید داد و روحیه از دست رفته آنان را احیا کرد. روشن است که هرگاه شکست معلول تقصیر و خیانت باشد، از عوامل شکست باید انتقاد کرد و در مواردی با محاکمه عادلانه به کیفر نیز رساند، ولی آنجا که شکست طبیعی باشد و کسی کوتاهی و تقصیری نکرده باشد نباید با سرزنش ناروا روحیهها را تضعیف کرد.[۲۵].
استقبال و تجلیل از سرداران و رزمندگان اسلام
از مصادیق ارجگذاری به رزمندگان اسلام استقبال شایسته از آنان است که خود کار تبلیغی و فرهنگی با ارزشی به شمار میآید. در سیره رسول اکرم(ص) و ائمه معصوم(ع) این مسئله به زیبایی آشکار است.
تجلیل رسول خدا(ص) از سرداران و رزمندگان
وقتی علی(ع) در سریه وادیالرمل یابس پیروز شد جبرئیل رسول خدا(ص) را از پیروزی علی(ع) و اصحابش آگاه کرد. پیامبر(ص) به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، مردم را از پیروزی مسلمانان آگاه کرد و به آنان خبر داد که فقط دو نفر از آنان مجروح شدهاند. سپس، از منبر پایین آمد و برای استقبال از علی(ع) و یارانش به همراه مردم تا سه میل از مدینه بیرون رفت. هنگامی که امیرمؤمنان(ع) آن حضرت را دید از اسب پیاده شد. رسول خدا(ص) نیز از اسب پیاده شد و علی(ع) را در آغوش کشید و پیشانیاش را بوسید. مسلمانان هم در همان جایی که رسول خدا(ص) پیاده شد، پیاده شدند و دور علی(ع) را گرفتند[۲۶]. پیامبر(ص) فرمود: «یا علی! ستایش خدایی را که به وسیله تو بازوانم را محکم کرد و پشتم را قوت بخشید. یا علی تو را از خدا طلب کردم، همچنان که برادرم موسی بن عمران، هارون را در امر نبوت خود شریک گردانید. من از پروردگارم خواستم که به وسیله تو بازویم را محکم کند»[۲۷].
شیخ مفید این خبر را از صاحبان سیره نقل کرده و سپس نوشته است که از ام سلمه روایت شده است: پیامبر خدا در حجره من خوابیده بود. ناگاه از خواب پرید. گفتم: «خدا نگهدارت باشد، چه شده است؟» فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که علی دارد میآید». سپس از حجره بیرون رفت و به مردم فرمود به استقبال علی بروند. مسلمانان برای عبور علی(ع) راه را باز کردند. هنگامی که چشمان علی(ع) به پیامبر(ص) افتاد از اسب پیاده شد و خود را بر پاهای رسول خدا(ص) انداخت. حضرت فرمود: برخیز و سوار شو که خدا و رسولش از تو راضی هستند. امیرمؤمنان علی(ع) از خوشحالی، اشک شوق میریخت. سپس، رسول خدا به وی فرمود: «ای علی! اگر نمیترسیدم که برخی از امت من همان چیزی را بگویند که مسیحیان درباره عیسی بن مریم گفتند امروز حدیثی درباره تو میگفتم که از هیچ گروهی نمیگذشتی مگر آنکه خاک پایت را برای تبرک برمیداشتند»[۲۸]. نمونه تاریخی دیگر، سریهای است که فرمانده آن عبدالله بن رواحه برای مقابله با اسیر بن زارم، رئیس یهودیان خیبر، اعزام شد. اسیر بن زارم، مرد شجاعی بود که پس از کشته شدن ابورافع، یهودیان او را به امیری خود برگزیده بودند. چون اسیربن زارم به امیری یهود رسید، تصمیم گرفت به کمک قبیله غطفان به مسلمانان حمله کند. این خبر به اطلاع رسول خدا(ص) رسید. حضرت گروهی سی نفره را به فرماندهی عبدالله بن رواحه برای گفتوگو درباره این خبر به خیبر فرستاد. ابن عباس که یکی از آن گروه سی نفری بود میگوید به خیبر رسیدیم کسی را پیش اسیر بن زارم فرستادیم و برای گفتوگو امان خواستیم. او نیز امان داد. پیش او رفتیم و گفتیم: رسول خدا(ص) ما را پیش تو فرستادهاند تا بگوییم به حضورش بیایی تا به تو نیکی فرماید و تو را به فرماندهی خیبر منصوب کند به رغم مخالفت یهود، اسیر بن زارم به دلیل خستگی از جنگهای گذشته قبول کرد با سی نفر از یهودیان، همراه ما به مدینه، خدمت پیامبر(ص) برسد. به سمت مدینه حرکت کردیم درحالیکه همراه هر یهودی یک مسلمان بر شترش سوار بود. در میانه راه اسیر بن زارم پشیمان شد؛ چنانکه در چهرهاش آثار آن را دیدیم. عبدالله بن انیس گوید: دستش را به طرف شمشیر من آورد. من متوجه شدم و شترم را به سرعت راندم و گفتم: ای دشمن خدا، مکر و فریب! سپس آهستهتر راندم و خود را به خواب زدم که ببینم چه میکند. دوباره دست دراز کرد که شمشیرم را بگیرد؛ دو گروه با هم درگیر شدیم، تا اینکه اسیر بن زارم را تنها یافتم. شمشیری به او زدم که تمام گوشت ران و ساقش را از هم درید و از شترش به زیر افتاد او با چوبدستی محکم به سرم کوفت، به طوری که شکاف برداشت پس ما به یاران او حمله بردیم و همه را کشتیم، فقط یک مرد توانست بگریزد، و هیچ کس از مسلمانان کشته نشد و همه به حضور رسول خدا(ص) برگشتیم. حضرت که با اصحاب مشغول گفتوگو بود فرمود: بیایید کنار دروازه برویم، شاید از یاران خود خبری به دست آوریم آنان همراه پیامبر(ص) حرکت کردند. چون مشرف بر دروازه شدند دیدند که ما شتابان میآییم پیامبر با اصحاب خود آنجا نشستند و ما همانجا به حضورش رسیدیم و خبر را گزارش دادیم. رسول خدا(ص) فرمود: «خداوند شما را همواره از قوم ظالم نجات دهد». عبدالله بن انیس گوید: من نزدیک پیامبر(ص) رفتم و آن حضرت در محل زخم سر من دمید. از آن پس زخم من نه عفونت پیدا کرد و نه موجب آزارم شد در حالی که استخوان سرم شکسته شده بود. همچنین پیامبر(ص)، به چهره من دست کشیدند و برایم دعا فرمودند و قطعهای از چوبدستی خود را به من عنایت کردند و گفتند این را بگیر و همراه خود داشته باش تا در روز قیامت نشانهای میان من و تو باشد. تو در روز قیامت در حالی محشور میشوی که عصا در دست خواهی داشت چون عبدالله بن انیس از دنیا رفت آن قطعه چوب را میان کفنش نهادند[۲۹].
ماجرای ابوذر در جنگ تبوک و پیشگویی رسول خدا(ص) درباره سرنوشت او و تکریم از او، بیانگر سیره رسول خدا(ص) در تکریم از رزمندهای شجاع و با اخلاص است؛ ابوذر میگوید: من به دلیل لاغری و سستی شترم، از سپاه اسلام کمی عقب ماندم. با خود گفتم: چند روزی به او علوفه میدهم، آنگاه به پیامبر(ص) خواهم پیوست. چند روزی او را علف دادم. سپس از مدینه بیرون آمدم. در میان راه، شترم از حرکت بازماند. یک روز معطل او شدم؛ دیدم قدرت حرکت ندارد ناچار بار خود را برداشتم و بر دوش گذاشتم و در آن گرمای شدید پیاده به راه افتادم تا به رسول خدا(ص) برسم. مردم همه رفته بودند و هیچ کس از مسلمانان را هم ندیدم که بخواهد به من بپیوندد. بعد از مقداری مسافت درحالیکه بسیار تشنه بودم، از دور چشمم به رسول خدا افتاد. اتفاقاً کسی هم متوجه من شده بود و به رسول خدا(ص) گفته بود: مردی تنها میآید. پیامبر(ص) فرموده بودند: باید ابوذر باشد. چون مردم دقت کردند گفتند: آری ابوذر است. رسول خدا(ص) برخاستند تا من نزدیک ایشان برسم و فرمودند: «آفرین بر ابوذر که تنها میرود و تنها میمیرد و تنها برانگیخته میشود!» آنگاه فرمود: ای ابوذر، چه چیز موجب تأخیر تو شد؟ موضوع شتر خود را به اطلاع حضرت رساندم. پیامبر(ص) فرمود: «مثل این بود که یکی از عزیزان خانوادهام از من بازمانده و نرسیده است. خداوند در هر گامی که برداشتهای تا به من رسیدی گناهی از تو آمرزیده است». سالها بعد پیشگویی رسول خدا(ص) درباره ابوذر محقق شد؛ هنگامی که عثمان ابوذر را به ربذه تبعید کرده بود، مرگ ابوذر فرارسید. هیچ کس جز همسر و غلامش با او نبود. او به آن دو وصیت کرد مرا غسل دهید و کفن کنید و بر کنار راه بگذارید. اتفاقاً ابن مسعود همراه گروهی از مردم عراق برای انجام عمره میآمد که ناگاه کنار راه به جنازهای برخوردند. آن گروه برای حرمت جنازه ایستادند و غلام ابوذر پیش آنان آمد و گفت: این جنازه ابوذر، صحابی رسول خداست. مرا برای دفن او یاری دهید! ابن مسعود گریست و گفت: رسول خدا(ص) راست گفت که ابوذر تنها میرود و تنها میمیرد و تنها برانگیخته میشود. سپس خود و یارانش فرود آمدند و او را به خاک سپردند[۳۰].
نکته جالب توجه در سیره نظامی رسول خدا(ص) آن بود که حضرت در تجلیل از رزمندگان اسلام، حتی کسانی را که به دلیل عذر واقعی از حضور در میدان جنگ بازماندهاند نیز از یاد نمیبردند. نمونه آن در جنگ تبوک رخ داد. عدهای به دلیل نفاقی که در دل داشتند از همراهی سپاه اسلام کوتاهی کردند و مورد سرزنش و تنبیه خدا و رسول قرار گرفتند. عده دیگری نیز بودند که از شرکت در جهاد معذور بودند و رسول خدا(ص) نیز عذر آنان را پذیرفت. آن حضرت پس از مراجعت از جنگ تبوک فرمود: «سپاس و شکر خدا را به آنچه که در این سفر به ما اجر و پاداش مرحمت فرمود و آنچه که برای شرکای ما که از ما دور بودند لطف کرد». عایشه گفت: «ای رسول خدا شدت و گرفتاری سفر برای شما بوده است و میفرمایید خداوند به شرکای شما که دور بودند پاداش داده است؟» حضرت فرمود: «در مدینه کسانی باقی ماندند که هر کجا که سیر کردیم و در هر نقطه که فرود آمدیم آنان نیز با ما بودند اما بیماری مانع همراهیشان در جنگ شد. مگر خداوند متعال در کتاب خود نمیفرماید: ﴿وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً﴾[۳۱]. ما جنگجویان ایشان بودیم و آنان نشستگان ما بودند. سوگند به کسی که جان من در دست اوست دعای ایشان در نابودی دشمن از سلاح ما مؤثرتر بود»[۳۲].[۳۳].
تجلیل امیرمؤمنان علی(ع) از سرداران و رزمندگان
تجلیل از رزمندگان اسلام در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نیز همانند سیره رسول خدا(ص) کاملاً چشمگیر است. البته میزان ارجگذاری حضرت به افراد مختلف به دلیل میزان شایستگیهای آنان مختلف است. در میان همه سربازان و فرماندهانی که در کنار امیرمؤمنان علی(ع) حماسه آفریدند مالک اشتر از جایگاه ویژهای برخوردار است. امیرمؤمنان(ع) نیز متناسب با عظمت و مقام مالک وی را گرامی داشته و در زمان حیات و پس از شهادت وی، همواره او را ستوده است. در اینجا، به نمونهای از تاریخ اشاره میکنیم تا مثالی باشد از سیره امیرمؤمنان علی(ع) در تکریم فرماندهی دلاور و کمنظیر. همزمان با جنگ صفین، با فتنهگریهای معاویه و عمروعاص، سرزمین مصر به آشوب کشیده شد و استاندار جوان آن، محمد بن ابیبکر، نتوانست آرامش را به مصر بازگرداند. امیرمؤمنان علی(ع) از وضع مصر آگاه شد و فرمود تنها دو نفر میتوانند آرامش را به مصر بازگردانند: یکی قیس بن سعد که قبلاً زمام امور آنجا را به دست داشت و دیگری مالک اشتر. در این زمان مالک از سوی امام(ع) به فرمانروایی سرزمین جزیره فرستاده شده بود و قیس بن سعد نیز ملازم امام(ع) بود و وجودش در لشکر امام که در عراق مستقر بود ضروری به نظر میرسید. به این دلیل، امام(ع) نامهای به مالک اشتر نوشت و اوضاع مصر و شرایط خود را اینگونه بیان کرد: اما بعد، تو از کسانی هستی که من به کمک آنان دین را برپای میدارم و نخوت سرکشان را قلع و قمع میکنم و خلأهای هولناک را پر میکنم. من محمد بن ابیبکر را برای استانداری مصر گمارده بودم ولی گروهی از اطاعت او بیرون رفتهاند و او به سبب جوانی و بیتجربگی نتوانسته بر آنان پیروز شود. هرچه زودتر خود را به ما برسان تا آنچه را که باید انجام بگیرد بررسی کنیم و فرد مورد اعتمادی را جانشین خود قرار ده!
چون نامه امام(ع) به مالک رسید او شبیب بن عامر را جانشین خود ساخت و به سوی امام(ع) شتافت و از اوضاع ناگوار مصر باخبر شد. امام(ع) به او فرمود: هرچه زودتر به سوی مصر حرکت کن که جز تو کسی را برای این کار در اختیار ندارم من به سبب عقل و درایتی که در تو سراغ دارم چیزی را سفارش نمیکنم. از خدا بر مهمات، کمک بگیر و سختگیری را با نرمش درآمیز و تا میتوانی به ملایمت رفتار کن و آنجا که جز خشونت چیزی کارساز نباشد قدرت خود را به کار بر! سپس حضرت در پاسخ نامه مردم مصر، که از امام(ع) خواسته بودند استاندار دیگری را به مصر اعزام کند، اینگونه مالک را معرفی و از او تجلیل کرد: از بنده خدا علی بن ابیطالب، امیرمؤمنان، به مسلمانان مصر. سلام بر شما!
خدای را ستایش میکنم که جز او خدایی نیست. مردی را به سوی شما اعزام کردم که در روزهای ترس، خواب به چشمان او راه ندارد و هرگز در لحظات هولناک از دشمن نمیترسد، و بر کافران از آتش شدیدتر است. وی مالک فرزند حارث از قبیله مذحج است. سخن او را بشنوید و فرمان او را تا آنجا که با حق مطابق است پیروی کنید او شمشیری از شمشیرهای خداست که کند نمیشود و ضربت او به خطا نمیرود. اگر فرمان حرکت به سوی دشمن داد، حرکت کنید و اگر دستور توقف داد بازایستید. فرمان او فرمان من است. من با اعزام او به سوی مصر، شما را بر خود مقدم داشتم؛ به سبب خیرخواهی که درباره شما و سختگیری که بر دشمن شما دارم[۳۴]. چه تجلیلی بالاتر از اینکه شخصیت بینظیری چون امیرمؤمنان علی(ع) که هیچگاه از سرا احساسات سخن نمیگوید درباره مالک به سبب عقل و درایت وی، خود را بینیاز از هرگونه سفارش میداند یا اینکه در نامه به مردم مصر، به حق بر آنان منت میگذارد و میفرماید: من با اعزام او به سوی مصر، شما را بر خود مقدم داشتم به سبب خیرخواهی که درباره شما و سختگیری که بر دشمن شما دارم. مالک را کسی معرفی میکند که در روزهای ترس، خواب به چشم او راه ندارد، از دشمنان نمیترسد و بر کافران از آتش شدیدتر است.[۳۵].
تجلیل امام حسین(ع) از سرداران و رزمندگان
یکی از صحنههای زیبا از تجلیل رزمندگان اسلام در سیره معصومان(ع)، سخنان اباعبدالله الحسین(ع) در کربلاست؛ سخنان و توصیفاتی از مجاهدان راه خدا که از حقیقتی کمنظیر پرده برمیدارد و کسی را که دل در گرو دین خدا و به روز واپسین ایمان دارد، به نجوای «يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً» فرامیخواند. امام حسین(ع) غروب تاسوعا، اصحاب خود را به دور خود جمع کرد و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر اسلام(ص) فرمود: «من یارانی بهتر از یاران خود ندیدهام و خویشانی نیکوتر و پیوندی ناگسستنیتر از خویشانم نیافتهام. خداوند از ناحیه من به همه شما بهترین پاداش را عنایت فرماید!»[۳۶]
یکی از یاران امام حسین(ع)، حنظلة بن اسعد شبامی است که چون در مقابل دشمن قرار گرفت به موعظه و نصیحت آنان پرداخت و گفتار خود را با آیاتی پایان داد که مؤمن آل فرعون، فرعونیان را از تصمیمشان برای قتل حضرت موسی(ع) برحذر میداشت و از عواقب خطرناک این عمل آنان بیم میداد: ﴿وَيَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنَادِ * يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ﴾[۳۷]. آنگاه به سوی خیمهها برگشت و حسین بن علی(ع) در تشویق وی فرمود: «خدا رحمتت کند! این مردم آنگاه که به سوی حق دعوتشان کردی، اما تو را اجابت نکردند و آماده قتل تو و یارانت شدند، مستحق عذاب شدند، اکنون که خون برادران صالح تو را ریختند دیگر گرفتار عذاب و خشم پروردگار گردیدند». حنظله عرض کرد: «جانم به قربانت که گفتارت صدق محض است. آیا اجازه میدهید به سوی پروردگار خود برویم و به برادرانمان که در بهشت برین قرار گرفتهاند ملحق شویم؟» امام حسین(ع) در پاسخ وی فرمود: «برو به سوی آنچه بهتر از دنیا و از آنچه در آن است و برو به سوی ملک و آقایی که همیشگی است». سپس حنظله اینگونه عاشقانه با امام حسین وداع کرد: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ فِي جَنَّتِهِ. امام(ع) فرمود: آمین! آمین! حنظله به میدان رفت و جانانه جنگید تا به شهادت رسید[۳۸].[۳۹].
اقدامات پیشگیرانه برای حفظ و تقویت روحیه جهادی
حفظ اسرار
بر اساس سیره معصومان(ع)، مجاهدان برای از بین بردن توطئههای روانی دشمن باید به اخباری که میشنوند حساسیت نشان دهند و به جای پخش آن با رعایت انضباط نظامی، نظر و دستور فرماندهان صاحب صلاحیت را به کار بندند. قرآن کریم بیاحتیاطی در این زمینه را نکوهش میکند و میفرماید: ﴿وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا﴾[۴۰]. رسول خدا(ص) در سیره نظامی خود به حفظ اسرار جنگی توصیه میکردند و از یاران خود میخواستند که هر خبری را در هر شرایطی بیان نکنند. در جنگ احزاب، آن حضرت سعد بن معاذ، سعد بن عباده و اسید بن حضیر را احضار کردند و فرمودند: «به من خبر رسیده است که بنی قریظه پیمان خود را شکستهاند و تصمیم به جنگ گرفتهاند، بروید ببینید آیا این خبری که به من رسیده است صحت دارد یا نه؟ اگر این مطلب دروغ بود، وقتی برگشتید آشکارا بیان کنید و اگر دیدید راست است به اشاره بگویید، که خود من بفهمم و مایه تضعیف روحیه مسلمانان نشوید»[۴۱].
همچنین حضرت از هر اقدامی که باعث تضعیف روحیه یا ایجاد اضطراب در دل رزمنده میشد نهی میکردند. هنگامی که مسلمانان مشغول کندن خندق بودند زید بن ثابت از کسانی بود که خاک را به بیرون خندق منتقل میکرد. در حین کار بر اثر خستگی در خندق دراز کشید و خوابش برد خوابش به اندازهای سنگین شده بود که عمارة بن حزم شمشیر و کمان و سپرش را برداشت و او بیدار نشد. مسلمانان پس از اینکه از حفر خندق فارغ شدند پراکنده شدند. آنان متوجه زید نشدند و او را همچنان خفته ترک کردند. زید بیدار شد و چون این خبر به پیامبر(ص) رسید، زید را احضار کردند و فرمودند: «ای خوابآلوده، خوابیدی تا آنکه اسلحهات را بردند؟!» سپس فرمودند: «چه کسی از اسلحه این پسر اطلاع دارد؟» عمارة بن حزم گفت: «ای رسول خدا، اسلحه او دست من است». حضرت دستور دادند اسلحه او را پس بدهد و فرمود که هیچ کس حق ندارد حتی به شوخی اسلحه مسلمانی را بردارد که موجب ترس او شود[۴۲].[۴۳].
نهی از مبالغه در توان دشمن
بعضی از کسانی که تحمل سختیها را ندارند برای توجیه تدابیر غلط و ضعف و کوتاهی خود به مبالغه درباره توان دشمن، زیاد نشان دادن مقدار سپاه مقابل و برتری او از خود میپردازند. این امر به القای یأس و ناامیدی در میان دیگران منجر میشود. همین مطلب برای عبیدالله بن عباس، نماینده امیرمؤمنان علی(ع) در ولایت صنعا، و سعید بن نمران که والی الجند بود پیش آمد. وقتی که معاویه غارت سرزمینهای حکومت علی(ع) را آغاز کرد، کسانی که قتل عثمان را بهانه کرده بودند و از پرداخت مالیات سرباز میزدند، جرأت یافتند و اظهار مخالفت کردند. این دو فرماندار به جای آنکه مخالفتها را برطرف و آشفتگیها را با روشهای صلحآمیز یا تهدید و زور حل کنند، به امیرمؤمنان علی(ع) نامهای درباره مناطق خود نوشتند و درباره توان و نیروی مخالفان و طرفداران معاویه در منطقه خود مبالغه کردند و گفتند: پیروان عثمان بر ما شوریدند و میگویند کار معاویه محکم شده است و اکثر مردم به سوی او رفتهاند. ما گروهی از پیروان امیرمؤمنان و کسانی که در اطاعت از او هستند را به سوی آنان گسیل کردیم این کار آنان را خشمگین کرد و برای برخورد با ما آماده شدند و از هر وسیلهای بر ضد ما استفاده کردند. گروهی بیطرف نیز که میخواستند حق واجب الهی را ادا نکنند آنان را یاری دادند در حالی که ما حقی را از آنان منع نکردیم و جز حق از آنان چیزی نخواستیم. شیطان بر آنان چیره شد. ما در خیر و خوبی هستیم و آنان در شر و بدی و چیزی جز انتظار امر مولایمان، امیرمؤمنان، که خدا عزتش را پایدار بدارد و در همه کارهایش صلاح را مقدر او کند، ما را از درگیر شدن با آنان بازنمیدارد[۴۴].
نامه این دو نفر واقعیت اوضاع سیاسی و اجتماعی یمن را نشان نمیدهد و در آن مبالغههایی شده بود که دلیل بر ضعف تدبیر و مدیریت آنان بود. وقتی نامه آن دو به امام(ع) رسید، حضرت ناراحت و عصبانی شدند و و به آن دو نوشتند: نامه شما دو نفر که در آن شورش این سرکشان را گفته بودید به من رسید. شما کار کوچک آنان را بزرگ و تعداد کم آنان را فراوان جلوه دادهاید. من میدانم که ترس شما و نظرات پراکنده و سوءتدبیرتان باعث شده که آنان را که از شما غافل نبودهاند فاسد کند و کسانی را که از برخورد شما میترسیدند جرأت و جسارت بخشد وقتی که پیک من به شما رسید به طرف آن قوم حرکت کنید و نامه مرا بر آنان بخوانید و آنان را به تقوا و بهره و سهم خویش دعوت کنید. اگر پاسخ مثبت دادند، خدا را سپاس میگوییم و از آنان میپذیریم و اگر با ما جنگیدند از خدا یاری میجوییم و همه را به دور خواهیم افکند که خدا خائنان را دوست ندارد[۴۵]. امیرمؤمنان(ع) از اوضاع یمن (صنعا و الجند) پرسیده بودند و برای این حرکت مردم عذری نمیدیدند. ازاینرو در نامهای به کسانی از اهل الجند و صنعا که دشمنی کرده و نیرنگ زدهاند دستور دادند که متفرق و منصرف شوند و آنان را به تقوا و فرمانبری دعوت کردند. آنان را عفو کردند و تهدید کردند که اگر بر تمرد و عصیان خود بدون دلیل اصرار کنند، سپاهی قوی به سوی آنان گسیل خواهند کرد[۴۶].[۴۷].
بازسازی روحیه شکستخوردگان نبرد
تلاش برای بازسازی روحیه شکستخوردگان و جبران وضع موجود در موفقیت آینده سپاه اسلام تأثیر فراوانی دارد. اگر رهبران و فرماندهان سپاه اسلام به این امر اقدام نکنند، چه بسا دشمنان از این موقعیت به دست آمده استفاده کنند و به تخریب بیشتر روحیه سپاه اسلام بپردازند و به دنبال آن، شکست نهایی را بر جبهه حق وارد آورند. بنابراین در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) به این امور اهتمام فراوان شده است. اقدام رسول خدا(ص) برای بازسازی روحیه شکستخوردگان جنگ احد، نمونه گویایی بر این م طلب است که به امر الهی صورت گرفت.
بعد از جنگ احد، مشرکان حرکت کردند تا به منطقه الروحاء رسیدند. ابوسفیان اصرار داشت که برگردند و بقیه مسلمانان را به قتل برسانند و میگفت: «بزرگانشان را به قتل رساندیم و اگر برگ و اگر برگردیم میتوانیم بقیه آنان را هم نابود کنیم»[۴۸]. پیامبر(ص) به سعد بن ابیوقاص[۴۹]امر کردند تا به دنبال آنان رود و از تصمیمشان سردرآورد و فرمودند: «اگر دیدی که سوار بر شترها شدند و اسبها را یدک میکشند، دلیل آن است که به سوی مکه میروند و اگر بر اسبها سوار شدند و شترها را یدک میکشند دلیل آن است که تصمیم دارند مدینه را غارت کنند. سوگند به کسی که جانم در دست اوست، اگر قصد مدینه کنند، با آنان خواهم جنگید». سعد میگوید: من دواندوان خودم را به نزدیکی آنان رساندم و چون به محل عقیق رسیدند، آنان را از دور زیر نظر گرفتم؛ دیدم که سوار بر شترها شدند و اسبها را یدک میکشند. با خود گفتم به سمت مکه حرکت میکنند. مشرکان در منطقهٔ عقیق توقفی کردند و درباره غارت مدینه با هم مشورت کردند. صفوان بن امیه گفت: «شما گروهی از مسلمانها را کشتید پس برگردید و به مدینه داخل نشوید، شما همه زن و فرزند دارید و حالا که پیروز شدهاید؛ ما نمیدانیم که بعد چه پیش میآید. به علاوه، شما روز بدر گریختید و آنان پیروز شدند ولی شما را تعقیب نکردند». سعد بن ابیوقاص چون متوجه شد که مشرکان قصد دارند به مکه بروند، به حضور پیامبر برگشت. درباره سخنان سعد درباره مشرکان چند روایت نقل شده است. برخی گفتهاند وقتی سعد خدمت رسول خدا(ص) رسید آنچه دیده بود برای حضرت گزارش کرد، درحالیکه سیمای او افسرده بود سعد گوید: پیامبر(ص) با من خلوت کرد و پرسید: راست میگویی؟ گفتم: آری. فرمود: پس چرا افسردهای؟ گفتم: خوش نداشتم که نزد مسلمانان از اینکه مشرکان به مکه برگشتهاند اظهار مسرت کنم. حضرت فرمود: سعد مرد کارآزمودهای است!»
برخی گفتهاند: سعد چون برگشت، با صدای بلند فریاد میکشید که دشمن شترها را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند. رسول خدا(ص) به او اشاره فرمود که آرام صحبت کن؛ زیرا جنگ، خدعه و مکر است، نباید برای بازگشت کافران به شهر خودشان چنین شادمان شد، ایشان را خداوند تبارک و تعالی برگرداند. واقدی روایت دیگری نقل میکند: رسول خدا(ص) به سعد فرمود: «اگر دیدی که مشرکان آهنگ مدینه دارند، فقط به خودم بگو که موجب تضعیف روحیه مسلمانان نشود». سعد رفت و چون دید که آنان بر شتران سوار شدند به سرعت برگشت و نتوانست خودداری کند و به آواز بلند و با لحنی شاد، خبر مراجعت آنان را اعلام داشت[۵۰]. هر کدام از نقلها درست باشد، واکنش و سخن رسول خدا(ص) بر حساسیت حضرت به حفظ روحیه رزمندگان و جلوگیری از اقدامات تضعیف کننده روحیهشان دلالت دارد. رسول خدا(ص) به این اندازه نیز بسنده نکرد و برای تقویت روحیه سپاه اسلام و بازسازی روحیه مسلمانان اقدام اساسیتری انجام داد که در ادامه به آن اشاره میکنیم. همانطور که قبلا گذشت جنگ احد با شکست مسلمانان به پایان رسید و مشکلاتی چون اظهار شادمانی و شماتت یهود، منافقان و مشرکان ساکن مدینه و کاهش اقتدار و عظمت مسلمانان را به دنبال داشت. علاوه بر آن، عبدالله بن ابی با این ادعا که پیامبر به سخن او گوش نکرد و بر همپیمانهایش خشم گرفت، در جنگ شرکت نکرد و با شایعهپراکنی به تضعیف روحیه مسلمانان پرداخت. گذشته از همه این مسائل، اگر نتیجه نبرد به همان شکل باقی میماند علامت شکست بر پیشانی امت اسلام پایدار میماند و مشرکان در مناطق مختلف شبه جزیره عربستان، قدرت اسلام را به چیزی نمیانگاشتند و قریشیان نیز هوس حمله دوباره را در سر میپرورانیدند.
دوراندیشی رسول خدا(ص)، او را بر آن داشت که برای از بین بردن آثار روانی ناشی از ناکامی در جنگ احد به اقدامی نظامی دست زند و برای مقابله با این مسائل، چارهای اندیشد. حضرت کوشید با حرکتی مدبرانه، بازتاب ناخوشایند شکست احد را کمتر کند و روحیه معنوی مسلمانان را بازسازی کند و ترس را در قلوب یهودیان و منافقان بیفکند. تدبیر حضرت را وحی نیز تأیید کرد و جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و پیام آورد: «خداوند به تو امر میکند که به تعقیب مشرکان بپردازی و تنها کسانی که مجروح شدهاند در این غزوه شرکت کنند»[۵۱]. آنگاه حضرت به منادی دستور داد که اعلام کند: «هر کس که جراحتی دارد خارج شود و هر کس که در احد مجروح نشده است در مدینه بماند»[۵۲]. پیرو دستور حضرت، مجروحان احد حرکت کردند و علی(ع) پرچم مهاجران را به دست گرفت تا به حمراءالاسد رسیدند[۵۳]. طبرسی در مجمع البیان تعداد آنان را هفتاد نفر ذکر کرده است[۵۴].
مشرکان نیز که به سوی مکه میرفتند در مسیر راه با شخصی به نام معبد خزاعی برخورد کردند. ابوسفیان از او پرسید: از مدینه چه خبر؟ معبد گفت: «به خدا قسم که محمد و اصحاب او را در حالی ترک کردم که از دست شما آتش گرفته بودند و علی بن ابیطالب پیشاپیش عدهای از مردم در حرکت است و به دنبال شما میگردد و کسانی که از دستورهای وی سرپیچی کرده بودند، اکنون به گِردش جمع شدهاند»[۵۵]. پیامبر(ص) با یاران خود، شب در حمراءالاسد ماندند و دستور دادند در تمام نقاط بیابان آتش روشن کنند تا دشمن تصور کند که قدرت و نیروهای آنان بیش از مقداری است که در احد دیده بودند[۵۶]. ابوسفیان گفت: «نتیجه زیادهخواهی، بدبختی است. ما بر آنان پیروز شدیم و آنگاه زیادهطلبی کردیم. به خدا سوگند، هر قومی که زیادهطلبی کند رستگار نمیشود»[۵۷]. با این برنامه مدبرانه، مسلمانان عظمت از دست رفته خود را بازیافتند و به مدینه بازگشتند؛ دهان منافقان و یهودیان بسته شد و رهبری حکیمانه و بینظیر رسول خدا(ص) در برانگیختن روحیه و امیدبخشی به لشکریان و تبدیل شکست به پیروزی، بار دیگر آشکار شد.
از دیگر مصادیق تقویت و بازسازی روحیه از دست رفته رزمندگان اسلام، میتوان به نامه امیرمؤمنان علی(ع) به محمد بن ابیبکر اشاره کرد. وقتی وضعیت مصر و موقعیت سخت محمد بن ابیبکر به امیرمؤمنان(ع) گزارش شد، حضرت، مالک اشتر را برای استانداری مصر راهی آن دیار کرد. محمد بن ابیبکر از اینکه امام او را از فرمانداری مصر برکنار کرده و مالک را به جای او نصب کرده است ناراحت شد. وقتی خبر رنجش او به امام(ع) رسید طی نامهای پس از اعلام خبر شهادت مالک از فرزند ابیبکر دلجویی کرد و به او نوشت: به من گزارش شد که از اعزام مالک اشتر به سوی مصر رنجیدهای من این کار را نه به این دلیل انجام دادهام که تو در انجام مأموریت خود کوتاهی کردهای. من اگر تو را از فرمانداری مصر برکنار میدارم در عوض، والی جایی قرار میدهم که اداره آنجا چندان زحمتی نخواهد و حکومت آنجا برای تو جالبتر باشد شخصی را برای فرمانروایی مصر برگزیده بودم که نسبت به ما خیرخواه و نسبت به دشمنان سختگیر بود. خدا او را رحمت کند که دوران زندگی خود را سپری و مرگ را ملاقات کرد، در حالی که ما از او راضی بودیم. خداوند نیز از او خشنود شود و پاداش او را دو چندان سازد. اکنون بر تو بایسته است که برای پیکار با دشمن سپاه خود را به بیرون شهر منتقل کنی و در آنجا اردو بزنی و با بصیرت کار را دنبال کنی و برای جنگ، کمر همت ببندی مردم را به سوی خدا دعوت کن و از او یاری بجوی که او در امور مهم تو را بسنده است و در سختیها تو را یاری میرساند[۵۸]. وقتی نامه امیرمؤمنان علی(ع) به دست محمد بن ابیبکر رسید در پاسخ نامه آن حضرت نوشت: «نامه امیرمؤمنان به دست من رسید و از محتوای آن آگاه شدم. کسی بر دشمنان امیرمؤمنان سختگیرتر و بر دوستانش مهربانتر از من نیست. من در بیرون شهر اردو زدم و به همه مردم امان دادم به جز کسانی که با ما از در جنگ بیرون آمدهاند و آشکارا با ما دشمنی میکنند. در هر حال من پیرو امیرمؤمنان هستم»[۵۹].[۶۰].
حمایت از فرماندهان شایسته سپاه اسلام
یکی از اقدامات پیشگیرانه رسول خدا(ص) برای حفظ و تقویت روحیه حماسی سپاه اسلام، دفاع از فرماندهان شایسته در مقابل ایرادگیریهای بیجای برخی افراد سستایمان است. اگر در مقابل چنین کسانی از فرماندهان شایسته حمایت نشود چه بسا باعث بروز اختلاف در میان رزمندگان و تضعیف روحیه سپاه اسلام شود. نمونه این مسئله درباره فرماندهی اسامة بن زید اتفاق افتاد. وقتی رسول خدا(ص) او را به فرماندهی سپاه منصوب کرد بعضی از مهاجران و از همه شدیدتر عیاش بن ابی ربیعه اعتراض کردند که چگونه این نوجوان به فرماندهی این لشکر منصوب شده است؟ گفتوگو در این باره زیاد شد و خبر آن به گوش پیامبر(ص) رسید. حضرت سخت خشمگین شد. به منبر رفت و بعد از حمد و ستایش خداوند فرمود: ای مردم این سخنان که بعضی درباره فرماندهی اسامة بن زید میگویند چیست؟ به خدا قسم اعتراض شما بر من درباره فرماندهی اسامه تازگی ندارد که پیش از آن نیز درباره فرماندهی پدرش بر من اعتراض میکردید حال آنکه به خدا قسم او شایسته فرماندهی بود و پسرش هم پس از او شایسته این کار است. او از محبوبترین مردم در نظرم بود و پسرش هم، چنین است و هر دو شایسته و سزاوار برای هر خیری هستند بنابراین همگی خیرخواه او باشید که او از برگزیدگان شماست![۶۱].[۶۲].
بهرهگیری از سمبلها و علامتهای حماسی
استفاده از پرچم
استفاده از سمبلهای گوناگون به ویژه پرچم در جنگهای صدر اسلام، همانند سایر جنگهای قدیم، امری متداول بوده است. شاید نتوان به طور دقیق سابقه استفاده از پرچم را در زندگی بشر مشخص کرد اما بر طبق آنچه در حدیث آمده است، نخستین پرچمدار توحید حضرت ابراهیم خلیل(ع) بوده است. امام صادق(ع) میفرماید: «نخستین کسی که در جنگ با روم پرچم گرفت ابراهیم خلیل بود که بر آن "لا اله الا الله" نوشته شده بود»[۶۳]. پرچم به منزله یکی از مهمترین سمبلها در تمامی جنگها نقطه اتکای جنگجویان شمرده میشد تا زمانی که پرچم افراشته بود سربازان با امید به پیروزی و با قوت و روحیه بالا میجنگیدند. کارایی دیگر پرچم در جنگهای قدیم آن بود که نقطه مرکزی نیروهای دشمن را مشخص میکرد و لشکریان در میدان نبرد با وجود پرچم میتوانستند موقعیت خود و سایر نیروها را دریابند و همگام با جابجایی پرچم پیشروی و یا عقبنشینی کنند. آنان میدانستند که پرچم برافراشته، نشانگر استقرار فرماندهی و عامل مهمی برای پیشروی و یا مقاومت است. به عبارت دیگر، پرچم برافراشته همانند نقشه جنگی بود که خط سیر نیروها را نشان میداد به همین دلیل، فرماندهان و رهبران میکوشیدند به واسطه اهمیت پرچم در جنگها پرچمدار را از بین شجاعترین و زبدهترین افراد سپاه انتخاب کنند علاوه بر آن، برای حفاظت از پرچم نیز چندین نگهبان زبردست در قلب سپاه میگماشتند[۶۴]. درباره تأثیر پرچم در تقویت روحیه نظامیان نمونههای متعددی میتوان بیان کرد. برای مثال، یکی از عوامل از هم گسیختگی و هزیمت سریع لشکر قریش در جنگ بدر، رها کردن پرچم و فرار پرچمداران از معرکه نبرد بود که باعث ایجاد هرج و مرج و بینظمی در لشکر قریش شد. بنابراین در جنگ احد، ابوسفیان درباره حفظ پرچم به پرچمداران خود هشدار میدهد که مبادا مثل جنگ بدر پرچم را رها کنند و بگریزند[۶۵]. البته در این جنگ نیز ابتدا مسلمانان یازده تن از پرچمداران قریش را از پای درآوردند و همین امر سپاه قریش را به زانو درآورد.
در سپاه اسلام نیز هرگاه پرچم به دست افراد ضعیفالنفس و سستایمان قرار میگرفت، نتیجه خوبی به دست نمیآمد، اما هرگاه پرچم به دست دلاورانی چون امیرمؤمنان علی(ع) یا حمزه سیدالشهدا قرار میگرفت، عظمت اسلام نمایان میشد. در این زمینه میتوان به فتح خیبر اشاره کرد. در این جنگ، ابتدا رسول خدا(ص) پرچم را به دست ابوبکر و عمر سپرد، اما سپاه اسلام موفقیتی به دست نیاورد و سپاهیان و فرمانده یکدیگر را به بیکفایتی متهم کردند تا اینکه رسول خدا(ص) فرمود: «سوگند به خدا، فردا این پرچم را به مردی میدهم که خداوند خیبر را به دست او فتح خواهد کرد. او خدا و رسول را دوست دارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند». فردای آن روز رسول خدا(ص) پرچم را به دست امیرمؤمنان علی(ع) سپردند و قلعه خیبر به دست حضرت فتح شد[۶۶]. در جنگ جمل نیز وقتی علی(ع) پرچم را به دست فرزندش محمد حنفیه میدهد به او توصیه میفرماید که هیچگاه راه فرار را در پیش نگیرد و با هیچ یک از حیلههای دشمنان سست و متزلزل نشود و پرچم را رها نکند: «اگر کوهها از جا کنده شوند، تو از جا حرکت نکن. تو باید در میدان جنگ از کوهها محکمتر باشی و راه فرار را پیش نگیری... در میدان جنگ ثابتقدم باش و از بسیاری دشمنان نترس.»..[۶۷]. این توصیههای حضرت بیانگر اهمیت روحیه حماسی در موفقیتهای جهادی است و به طور ویژه اهمیت پرچمدار در میدان مبارزه را بیان میکند.[۶۸].
استفاده از رجزها و شعارهای حماسی
استفاده از رجز، شعر و شعار در میدان نبرد برای تقویت روحیه رزمندگان و پیروزی بر دشمن، بسیار مؤثر است. بهرهگیری از شعار علاوه بر آنکه باعث شناسایی افراد گروه میشود، نوعی تبلیغ در میدان نبرد نیز به شمار میآید و هنگام جنگ در تشویق نیروهای خودی و تضعیف و تزلزل روحیه دشمن تأثیر بسزایی دارد. در بین عرب جاهلی که جنگ به صورت صفآرایی و ایستادن در خطوط موازی بود، تهییج و تشجیع رزمآوران با برشمردن مفاخرات قبیلهای و یادآوری دلاوریهای قومی در قالب شعر و رجز صورت میگرفت بعد از بعثت رسول خدا(ص) نیز استفاده از رجز و شعار متداول بود و مسلمانان صدر اسلام، هنگام رویارویی به منظور تشخیص دوست از دشمن و تقویت روحیه و تشجیع افراد خودی و ایجاد رعب در دل دشمن از اشعار استفاده میکردند. حتی در حدیثی رسول اکرم(ص) استفاده از این امور را نوعی جهاد در راه خدا خواندند و فرمودند: «مؤمن با شمشیر و زبان در راه خدا جهاد میکند»[۶۹]. شاید تأکید بر این امر به این دلیل باشد که زبان دو کارآیی مهم در جنگ دارد: اولاً ابزار تبلیغ است و میتوان با آن دشمنان را امربه معروف و نهی از منکر و به راه خدا هدایت کرد. ثانیاً نقش مهمی در ترسانیدن دشمن دارد و به دلیل تأثیر فراوان آن بر عواطف و اندیشهها و رفتار انسانی میتوان در جنگ تبلیغاتی از آن استفاده کرد[۷۰]. شعارهایی که معمولاً به وسیله فرماندهان عالی و رهبران دینی ابلاغ میشود باید با فرهنگ، آداب، عقاید و ارزشهای اسلامی منطبق و دارای محتوای عقیدتی و القا کننده ارزشهای حاکم بر جامعه باشد به همین دلیل در تاریخ اسلام، شعارهایی که رهبران معصوم اسلام انتخاب میکردند بازگو کننده ارزشهای دینی و القا کننده روح ایثارگری، جانبازی و شهادتطلبی بوده است؛ ازاینرو در تقویت روحیه رزمندگان مؤثر بوده است.
در حدیثی از امام صادق(ع)، چکیدهای از شعارهای حماسی که در جنگهای عصر معصومان(ع) بیان میشد آمده است. آن حضرت فرمود: شعار ما «يَا مُحَمَّدُ يَا مُحَمَّدُ» است، و شعار ما در جنگ بدر «يَا نَصْرَ اللَّهِ اقْتَرِبْ اقْتَرِبْ»، و شعار مسلمین در جنگ بنی نضیر «يَا رُوحَ الْقُدُسِ أَرِحْ»، و در جنگ بنی قینقاع «يَا رَبَّنَا لَا يَغْلِبُنَّكَ»، و در جنگ طائف «يَا رِضْوَانُ» و شعار جنگ حنین «يَا بَنِي عَبْدِ اللَّهِ» و در جنگ احزاب «حم لَا يُبْصِرُونَ» و در جنگ بنی قریظه «يَا سَلَامُ أَسْلِمْهُمْ» و در جنگ با بنیمصطلق «أَلَا إِلَى اللَّهِ الْأَمْرُ» و در روز حدیبیه]که به صلح منتهی شد] «أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ» و در جنگ خیبر که روز سختی بود «يَا عَلِيُّ آتِهِمْ مِنْ عَلُ» و در روز فتح مکه «نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ حَقّاً حَقّاً»، و در جنگ تبوک «يَا أَحَدُ يَا صَمَدُ» و در جنگ بنی الملوح «أَمِتْ أَمِتْ» و در جنگ صفین «يَا نَصْرَ اللَّهِ» و شعار امام حسین(ع) «يَا مُحَمَّدُ(ص)» و شعار ما «يَا مُحَمَّدُ(ص)» است[۷۱].
عایشه میگفت: پیامبر(ص) در جنگ بدر برای مهاجران، شعار «يَا بَنِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ»، برای خزرج شعار «يَا بَنِي عَبْدِ اللَّهِ» و برای اوس شعار «يَا بَنِي عُبَيْدِ اللَّهِ» را تعیین فرمود[۷۲]. واقدی مینویسد: شعار رسول خدا(ص) در جنگ بدر «يَا مَنْصُورُ أَمِتْ» بود. علاوه بر شعارها، اشعار حماسی نیز در تقویت روحیه رزمندگان مؤثر است و در سیره نظامی معصومان(ع) بر آن تأکید شده است. در جنگ خیبر، رسول خدا(ص) به عبدالله بن رواحه فرمودند: چیزی نمیخوانی و کاروان را به حرکت و وجد درنمیآوری؟ عبدالله بن رواحه پیاده شد و اشعاری خواندند که ترجمه آن این است: «ای رسول خدا، به خدا سوگند که اگر تو نبودی ما هدایت نمیشدیم و نه تصدیق میکردیم و نه نماز میگزاردیم. خدایا! آرامشی بر ما فروفرست، و به هنگام برخورد ما را پایدار بدار، که مشرکان بر ما ستم کردند»[۷۳]. بعد از شنیدن این اشعار رسول خدا(ص) درباره وی دعا کرد و فرمود: «خداوندا او را رحمت فرمای»[۷۴].
رجز یا همان اشعار کوتاهی که در میدان رزم خوانده میشود نیز نقش عمدهای در تحریک و تشجیع و تقویت روحیه و اراده افراد دارد و بسیاری از جنگجویان نامآور به آن توجه داشتهاند. در تاریخ اسلام کمتر جنگی را میتوان یافت که در آن از رجز و اشعار حماسی استفاده نشده باشد. رجزخوانی غالباً وسیلهای برای تقویت اراده خود و تضعیف روحیه دشمن بود. اشعار حماسی نیز معمولاً برای اثبات حقانیت خود پاسخ به اشعار و رجزخوانیهای دشمن و همچنین برای افزایش روحیه و توان دفاعی به کار گرفته میشد. اشعار و رجزهای یاران امام حسین در روز عاشورا و در گرماگرم جنگ و مقابله با دشمنان اسلام، که به منظور معرفی خود و افکار خود میخوانند گویای همین مطلب است. رویارویی امیرمؤمنان علی(ع) با مرحب یهودی در جنگ خیبر، نمونه دیگری از استفاده از رجزخوانی است. مرحب وقتی که در مقابل آن حضرت قرار گرفت با کبر و غرور فراوان دست به نمایش قدرت زد و گفت: «اهل خیبر میدانند که من مرحبم، سراسر وجودم پوشیده از زره و سلاح است و قهرمانی با تجربهام گاهی با نیزه حمله میکنم و زمانی با شمشیر و این زمانی است که شیران شجاع با تجربه به پیش آیند». امیرمؤمنان علی(ع) در پاسخ رجز او فرمود: «من آن کسی هستم که مادرم مرا حیدر نامید، و شما را به سرعت به دیار عدم خواهم فرستاد. همانند شیران بیشه که سخت حمله میکنند و مخالف را از پای درمیآورند»[۷۵].[۷۶].
تقویت روحیه شهادتطلبی
شهادت به دلیل نقش ویژهای که در رشد و کمال معنوی انسان و تحقق هدف مقدسی چون تقرب به پروردگار و کسب خشنودی او دارد، همواره آرزوی بزرگ پیامبران، ائمه، اولیا، صالحان و مؤمنان بوده است. آنان شیفته حضرت حق و آرزومند وصال محبوب بودند و شهادت را نزدیکترین راه برای نیل به این مقام بلند میدانستند و همواره از خداوند متعال درخواست رسیدن به این فیض بزرگ را داشتند. در توضیح این روحیه میتوان گفت که انسان ذاتاً دوست دارد جاودان باشد و از مرگ میهراسد. بدین منظور است که برخی به حفظ جسم و جان خود میپردازند و گروهی در پی حفظ نام و نشان خود در جامعه و تاریخاند. اما کسانی هم هستند که دارای درکی والا از هدف حیاتند و زندگی کوتاه دنیا را در مقابل حیات ابدی هیچ میدانند و برای دستیابی به حیات ابدی و جاودانگی حاضرند جان خود را فدا کنند و از شهادت در راه مکتب و دین خود استقبال میکنند. به چنین روحیهای که همراه با رهایی از تعلقات دنیوی است «شهادتطلبی» گفته میشود. خداوند تبارک و تعالی راز جاودانگی بشر را شهادت معرفی فرموده است و شهیدان را زندگانی خوانده است که همواره در محضر حضرت حق میباشند و روزی میخورند: ﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾[۷۷]. اسلام با آموختن شعار «احدی الحسنیین»، به پیروان خویش، آنان را چنان تربیت کرده است که چه بکشند و چه کشته شوند، سعادتمندند. اولیای دین و پیروان خالص آنان از این روحیه برخوردارند، ازاینرو از بذل جان در راه اسلام مضایقه نمیکنند.
شهادتطلبی بهترین وسیله برای نیل به اهداف متعالی چون شرکزدایی، کفرزدایی، برپایی جامعه سالم انسانی و تحقق ارزشهای اخلاقی است. در حقیقت، این اهداف از درجهای از اهمیت برخوردار است که انسانهای بیبدیلی چون اباعبدالله الحسین(ع) حاضر شدند خود و فرزندان و یارانشان برای آن کشته شوند. قرآن کریم پیوسته مسلمانان را به تقویت روحیه شهادتطلبی تشویق میکند و میفرماید: ﴿وَلَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ * وَلَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ﴾[۷۸]. قرآن همچنین یکی از ویژگیهای حضرت ابراهیم را نترسیدن وی از مرگ و شهادت در راه خدا ذکر میفرماید. آنگاه که وی را به یکی از بدترین نوع مرگ تهدید کردند، کمترین ترسی پیدا نکرد. طبق بیان قرآن، دستور داده شد که برای یاری کردن بتها، ابراهیم را در آتش بسوزانند، اما ابراهیم(ع) پیوسته به شعار توحید و مبارزه با بتپرستی ادامه داد و فرمود: ﴿أُفٍّ لَكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ * قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ﴾[۷۹].
در سیره رهبران معصوم(ع) اسلام نیز به این اصل اسلامی بسیار اهمیت داده شده است. رسول خدا(ص) میفرماید: «بالاتر از هر عمل نیکی باز عمل نیکوی دیگری وجود دارد، مگر شهادت در راه خدا که بالاتر از آن هیچ عمل نیکویی وجود ندارد»[۸۰]. رسول خدا(ص) در تبوک فرمود: سوگند به کسی که جان من در دست اوست، شهیدان در روز قیامت درحالیکه شمشیرهایشان بر دوششان است محشور میشوند و بر هیچ یک از پیامبران نمیگذرند مگر اینکه برای آنان راه باز میکنند، حتی هنگامی که بر ابراهیم خلیل که خلیلالرحمن است میگذرند او هم برای ایشان راه باز میکند و آنان میروند و بر منابری از نور مینشینند و مردم میگویند، اینان کسانی هستند که خون خود را در راه خدای جهانیان نثار کردهاند و همچنان بر منبرهای نور هستند تا خداوند میان بندگان خود حکم فرماید[۸۱].
امیرمؤمنان علی(ع) از خداوند سبحان منزلت شهیدان، زندگی با سعادتمندان و همراهی با پیامبران را طلب میکرد[۸۲]. زمانی که رسول اکرم(ص) خطاب به او فرمودند: «تو را در راه دین شهید میکنند، چگونه صبر میکنی؟» امیرمؤمنان(ع) عرض کردند: «یا رسول الله! اگر مرا در راه دین شهید کنند و با خون سرم محاسنم را رنگین کنند، این جای شکر دارد»[۸۳]. در سخنی دیگر مرگی را گرامی و گوارا معرفی میفرماید که در میدان نبرد با چهره سرخ نصیب انسان شود: «سوگند به کسی که جان پسر ابوطالب در دست اوست هزار ضربت شمشیر بر من آسانتر است از جان دادن در بستری که در غیر اطاعت خدا باشد»[۸۴]. امام سجاد(ع) نیز در دعای خود که درس زندگی بشر است، برای خود و پیروانش از خداوند شهادت را درخواست کرده است: «... حمدی که با آن سعادت مییابیم و در زمره اهل سعادت از اولیای الهی محسوب شویم و با آن در صف شهیدان کشته شده با شمشیر دشمنان خدا درآییم»[۸۵].
ارزش و منزلت شهید و مقام شهادت عامل محرک مهمی برای افزایش روحیه رزمندگان اسلام است. یکی از اقدامات فرهنگی معصومان(ع) نهادینه کردن فرهنگ شهادت و بیان ارزش آن در جامعه بود؛ زیرا شوق به شهادت پیروزی قطعی را با خود به همراه دارد. اگر مردم چنان تربیت شوند که تنها در انتظار پیروزی باشند، بدان معناست که چنانچه نشانههای پیروزی مبهم یا دور از دسترس باشد، تلاش خود را برای رویارویی با دشمن متوقف میسازند. اما اگر با روحیه شهادتطلبی تربیت شوند، تلاش آنان در اوج فداکاری ممکن و حرکت آنان فعال و کارا خواهد بود. چنین مردمی اگر به شهادت برسند به آرزوی خود دست یافتهاند و اگر پیروز شوند، نعمتی دنیوی به دست آوردهاند که ثمره جهاد آنان است. تربیت افراد برای پیروزی، نهتنها تحقق آن را تضمین نمیکند، بلکه عناصر قدرت درونی امت را از هم میپاشد؛ درحالیکه آموزش برای شهادت موجب استفاده از همه توان و نیز تحقق پیروزی یا شهادت یا هر دو خواهد بود. آموزش برای پیروزی مستلزم تکیه بر امکانات مادی و آموزش برای شهادت، برانگیزنده معنویتها و ارتباط با خداست که موجب میشود امکانات اندک نیز کافی باشد. رهبران معصوم اسلامالگو:ع م با رفتار خود در پی نهادینه کردن فرهنگ شهادت در جامعه اسلامی بودند و در این راه نیز موفق شدند باید اذعان کرد که اسلام با نهادینه شدن فرهنگ شهادتطلبی در جامعه به پیروزی و تعالی دست یافت. رسول خدا با گفتار و عمل خود شهادتطلبانی را تربیت کرد که در آن وضعیت بد اقتصادی مدینه، هزینه خانواده و سلاح جنگ را خود تهیه میکردند و برای حضور در جبهه، از رسول خدا(ص) اجازه میگرفتند و جوانان با اشک و اصرار از پدران خود و نیز رسول خدا(ص) اجازه میدان میخواستند. این روحیه الهی بود که دل دشمن را میلرزاند و آن را به وحشت میانداخت در جنگ بدر، عمیر بن وهب جمحی، از طرف قریش برای شناسایی سپاه اسلام فرستاده شد. او وقتی سپاه کوچک مسلمانان را دید بازگشت و به قریشیان گفت: «به خدا مردمی چابک هستند. ایشان را گروهی دیدم که هرگز نمیخواهند به خانه خود برگردند. گروهی هستند طالب مرگ! هیچ پناهگاه و اتکایی جز شمشیر خود ندارند»[۸۶].
رسول اکرم(ص) در جنگ بدر، پس از خروج از مدینه در ناحیه بقع (مکانی متصل به مدینه) لشکرگاه ساخت و برخی افراد کمسن را از شرکت در نبرد بازداشت. سعد بن ابیوقاص میگوید: در آن روز، پیش از آنکه پیامبر از ما سان ببیند، دیدم برادرم خودش را پنهان میکند. علت این کار را از او پرسیدم. گفت: میترسم پیامبر مرا ببیند و به واسطه کمسن و سالی مرا برگرداند و من دوست دارم به جنگ بیایم. شاید خداوند شهادت را روزیام گرداند. چون عمیر از جلو پیامبر گذشت، حضرت سن او را کم دانست و فرمود که برگردد. او گریست و به پیامبر اصرار کرد. پس پیامبر به او اجازه شرکت داد. او به واسطه کوچکیاش نمیتوانست بند حمایل شمشیر را گره بزند و من برای او چنین کردم عمیر در حالی که شانزده سال داشت، در بدر به شهادت رسید[۸۷]. در ادامه به اقدامات رهبران معصوم اسلام(ع) برای نهادینه کردن فرهنگ شهادتطلبی در جامعه اسلامی، از جمله ارزشگذاری به مقام شهید و بزرگداشت او، تکریم فرزندان و خانوادههای شهیدان، تجلیل از سرداران شهید و بهرهگیری از یاد شهیدان برای احیای دلهای غفلتزده اشاره خواهیم کرد.[۸۸].
تکریم شهیدان در سیره رسول خدا(ص)
عمرو بن جموح چهار پسر داشت و پایش آسیب دیده بود. در جنگ احد پسرانش به او گفتند: تو نزد خداوند معذوری. به این بهانه میخواستند او را از رفتن به میدان بازدارند ولی قبول نمیکرد. به اتفاق هم نزد رسول خدا(ص) آمدند. عمرو گفت: ای رسول خدا! پسرانم میخواهند مرا از همراهی با تو بازدارند و به خدا قسم که من امیدوارم با همین پای لنگ وارد بهشت شوم رسول خدا(ص) به او فرمود: «تو نزد خداوند معذوری و جهاد بر تو واجب نیست». به پسرانش فرمود: «مانع او نشوید، شاید خداوند شهادت را نصیب او کند». سپس برای جنگ خارج شد و در احد به شهادت رسید[۸۹]. هند، همسر عمرو بن جموح نیز دارای روحیهای بلند و فهمی عمیق از مقام شهادت بود. عایشه نقل میکند بعد از جنگ احد او را دیده است که تن بیجان همسرش عمرو بن جموح و پسرش خلاد و برادرش عبدالله بن عمرو را بر شتری افکنده و به مدینه میبرد. آن دو نیز در احد به شهادت رسیده بودند. عایشه از او پرسید: چه خبر؟ بیدرنگ جواب داد: «خیرِ خیر! پیامبر سالم است و هر مصیبتی پس از او ناچیز است. در این میان خداوند از مؤمنان تعدادی شهید برگرفته است». عایشه پرسید: این تنهای خونین چه کسانی است؟ هند گفت: برادرم، پسرم و همسرم. عایشه پرسید: آنان را کجا میبری؟ هند پاسخ داد: به مدینه تا به خاک بسپارم. آنگاه شتر را نهیب زد اما حیوان حرکت نکرد. عایشه میگوید: پرسیدم شاید بار شتر سنگین است. هند گفت: نه، این بار برای این شتر چیزی نیست من چنین میپندارم که داستان دیگری دارد. بار دیگر شتر را نهیب زد شتر برخاست اما همین که هند او را رو به مدینه کرد زانو زد، ولی چون به سوی احد حرکت میداد به سرعت پیش میرفت.
وقتی رسول خدا(ص) را از قضیه مطلع کردند حضرت فرمود: شتر مأموریتی دارد. آنگاه پرسید: زمانی که عمرو بن جموح به سوی احد حرکت کرده بود آیا چیزی نگفت؟ هند در پاسخ گفت: او در آن هنگام روی به سوی قبله کرد و گفت: بارخدایا، مرا با رسوایی به خاندانم بازمگردان و شهادت را روزیم کن. حضرت فرمود: به همین دلیل شتر به سوی مدینه پیش نخواهد رفت. آنگاه انصار را مخاطب ساختند و فرمودند: «از میان شما کسانی هستند که چون از خدا خواستهای را با تأکید بخواهند برآورده میشود یکی از اینان عمرو بن جموح است ای هند از وقتی برادرت به شهادت رسید تا اکنون فرشتگان بر او سایه افکنده بودند و به سرزمینی مینگریستند ریستند که در آن به خاک سپرده میشود». رسول خدا(ص) برای دفن شهدا در احد ماندند. بعد از آن فرمودند: «ای هند، پسرت و همسرت و برادرت در بهشت با هم همدماند». هند عرض کرد: ای پیامبر خدا، از خدا بخواهید که مرا نیز با آنان و در کنارشان جایگاهی ارزانی دارد»[۹۰]. در روایت دیگری از جابر بن عبدالله انصاری آمده است که چون پدرم، عبدالله (برادر هند) به شهادت رسید عمهام بر او میگریست. رسول خدا(ص) به او فرمود: «چرا گریه میکنی؟ فرشتههای آسمان بر برادرت بال گستردهاند تا به خاک سپرده شود»[۹۱]. و به من فرمود: نمیخواهی به تو مژدهای دهم؟ گفتم: بلی، پدر و مادرم فدای شما. حضرت فرمود: خداوند پدرت را پس از شهادت زنده کرد و با او چنین سخن گفت و از او خواست که هرچه آرزو دارد به پیشگاه خدا عرضه کند. او گفت: آرزویم این است که به دنیا بازگردم و در رکاب پیامبرت پیکار کنم، باز زنده شوم و پیکار کنم... خداوند در پاسخ فرمود: این قانون تخلفناپذیر من است که هرکه از دنیا رفت بدان بازنگردد[۹۲].
بزرگداشت رسول خدا(ص) از وهب بن قابوس مزنی در جنگ احد و تشییع و دفن او یکی دیگر از نمونههای تاریخی تکریم از مقام شهیدان در سیره پیامبر اعظم(ص) است. بعد از پیروزی اولیه مسلمانان در احد، اوضاع بر مسلمانان سخت شد و گروهی به مسلمانان حملهور شدند. رسول خدا(ص) فرمود: چه کسی به مقابله با این گروه میرود؟ وهب بن قابوس مزنی گفت: من، ای رسول خدا. پس برخاست و آنقدر تیر انداخت تا آنان برگشتند و سپس خود نیز بازگشت. گروه دیگری جلو آمدند. پیامبر(ص) فرمود: چه کسی عهدهدار این گروه میشود؟ مزنی دیگر بار گفت: من، ای رسول خدا. پس برخاست و با شمشیر به آنان حمله کرد و ایشان را پراکنده ساخت و به حضور رسول خدا(ص) برگشت. آنگاه گروهی دیگر از دشمنان پیش آمدند. پیامبر(ص) فرمود چه کسی برای مقابله با اینان برمیخیزد؟ باز هم مزنی گفت: من، ای رسول خدا. پیامبر(ص) فرمود: برخیز که تو را به بهشت مژده باد. مزنی خوشحال برخاست و میگفت: «به خدا قسم به هیچوجه فروگذار نخواهم کرد». پس حمله برد. پیامبر(ص) و مسلمانان او را نظاره میکردند مزنی چند مرتبه همچنان حمله کرد و دشمنان که بر او گرد آمده بودند، بالأخره با زخم شمشیر و نیزه او را کشتند. سعد بن ابیوقاص میگوید: به چشم خود دیدم که رسول خدا(ص) کنار پیکر مزنی ایستاد و میفرمود: «خدای از تو خشنود باشد که من از تو خشنودم». آن گاه با آنکه پاهای آن حضرت مجروح و ایستادن برایشان بسیار دشوار بود، دیدم که کنار قبر او ایستادند تا پیکرش را در قبر نهادند، بر تن او بُردی بود که خطهای سبز داشت، رسول خدا به دست خود برد او را بر سر و چهرهاش پیچیدند و بقیه آن را به بدن او بستند و چون تا نیمه ساق او رسید دستور فرمود تا بوتههای اسپند جمع کردیم و روی پاهایش را پوشاندیم و آنگاه رسول خدا(ص) بازگشت و فرمود: بهترین حالتی که دوست دارم در آن حال بمیرم آن است که خدا را آنچنان ملاقات کنم که مزنی ملاقات کرد[۹۳]. در این نقل تاریخی تأثیر عمل تجلیل پیامبر(ص) از شهید و مقام شهادت در تقویت روحیه شهادتطلبی اطرافیان او کاملاً مشهود است. تجلیل رسول خدا(ص) از سعد بن معاذ نیز در این موضوع قابل توجه است. سعد در جنگ خندق مجروح شد شده بود و به دلیل همان مجروحیت به شهادت رسید. در ساعات آخر عمر او رسول خدا(ص) به عیادت وی آمدند، بالای سر او نشستند و سرش را بر دامن گرفتند و عرضه داشتند: «پروردگارا، سعد در راه تو کوشید و رسولت را تصدیق کرد و آنچه بر عهدهاش بود انجام داد خدایا، جان او را به بهترین طریقی که جان مردم را میگیری بگیر». سعد همین که صدای رسول خدا(ص) را شنید چشم باز کرد و گفت: «ای رسول خدا سلام بر تو باد، گواهی میدهم که تو رسالت الهی را چنان که شایسته بود، به انجام رساندی». چون سعد به شهادت رسید جبرئیل نازل شد و گفت: «ای محمد، این مرد صالحی که میان شما مرده است کیست؟ درهای آسمان برایش گشوده شد و عرش خداوند برایش به اهتزاز درآمده است». حضرت فرمود: «باید سعد بن معاذ باشد که در حال احتضار بود». آنگاه شتابان و در حالی که جامه آن حضرت به زمین کشیده میشد خود را به کنار پیکر سعد رساند.
سلمة بن حریش نقل میکند: رسول خدا(ص) را بر در خانه سعد دیدم و هم. ما هم آنجا بودیم و میخواستیم از پی آن حضرت وارد خانه شویم پیامبر(ص) وارد خانه شدند و در خانه ظاهراً هیچ کس جز جنازه پیچیده در ملافه سعد نبود. دیدم که حضرت چنان گام برمیدارند که گویی باید از روی گردن مردم عبور فرمایند. من با اشاره حضرت ایستادم و هرکس را هم که پشت سرم بود دستور به توقف دادم. رسول خدا(ص) لحظاتی نشستند و بیرون آمدند. گفتم: «ای رسول خدا، من کسی را در خانه ندیدم، ولی شما با زحمت حرکت میکردید؟» حضرت فرمودند: «من نتوانستم بنشینم تا سرانجام یکی از فرشتگان یک بال خود را جمع کرد و توانستم بنشینم». رسول خدا(ص) درباره سعد بن معاذ دو بار فرمود: «ای ابا عمرو، بر تو گوارا باد». آنگاه جنازه سعد را با حضور حضرت غسل دادند و پیامبر(ص) گوشهای از تابوت را از خانه تا بیرون بر دوش گرفتند. عایشه میگوید: رسول خدا را دیدم که پیشاپیش تابوت سعد حرکت میفرمود و چون به بقیع رسیدند، خطاب به مسلمانان فرمودند: «قبر دوست خود را آماده کنید!» ابوسعید خدری میگوید: من هم از کسانی بودم که در آمادهسازی قبر سعد کمک کردم و تا هنگامی که به لحد رسیدیم همچنان از خاک بوی مشک برمیخاست. کسی یک مشت از خاک قبر سعد بن معاذ برداشت و رفت. بعدها متوجه شد که همه آن مشک است.
وقتی به رسول خدا(ص) عرض شد: چرا در رفتن به کنار جسد سعد اینهمه شتاب میفرمایید؟ فرمود: «میترسم که فرشتگان بر ما پیشی بگیرند، چنانکه برای غسل حنظله بر ما پیشی گرفتند». مسلمانان گفتند: ای رسول خدا، سعد مردی تنومند بود، ولی جنازهای سبکتر از او ندیدیم. حضرت فرمود: «دیدم که فرشتگان جسد او را حمل میکنند. رسول خدا(ص) خود بر جنازه سعد نماز گزاردند و او را در قبر نهادند. برخی نقل کردهاند دیگران سعد را در قبر نهادند و رسول خدا(ص) در کنار قبر ایستاده بودند و نگاه میکردند. وقتی سعد را در قبر نهادند، چهره پیامبر گرفته شد و سه مرتبه سبحان الله و سه مرتبه تکبیر گفتند. مسلمانان همراه او تسبیح و تکبیر گفتند، آنچنان که بقیع به لرزه درآمد. از حضرت پرسیدند چرا چهره شما تغییر کرد و سه مرتبه تسبیح و تکبیر گفتید؟ فرمود: «قبر، دوست شما را فشرد و چنان فشاری داد که اگر کسی از آن نجات پیدا میکرد سعد هم نجات پیدا میکرد و سپس خداوند آن را از او رفع فرمود». در این هنگام کبشه، مادر سعد، آمد تا فرزند خود را در قبر ببیند. مردم او را رد میکردند. رسول خدا(ص) فرمودند: «آزادش بگذارید!» و او آمد و نگاه کرد و گفت: «من تو را قربانی راه خدا حساب میکنم». پیامبر(ص) به او تسلیت گفتند و سپس گوشهای نشستند. مسلمانان شروع به خاک ریختن کردند و قبر را هموار ساختند و بر آن آب پاشیدند. آنگاه رسول خدا(ص) آمدند و کنار قبر ایستادند و برای او دعا کردند و برگشتند[۹۴]. حضور در کنار مزار شهیدان، نوعی تجلیل از آنان و تأیید راه و هدف آنان به حساب میآید و در زنده نگاه داشتن راه و هدف آنان در میان مردم و تقویت روحیه حماسی جامعه تأثیر فراوان دارد. رسول خدا(ص) سالی یک بار به زیارت شهدای احد میآمد چون به اولین نقطه قبرستان احد میرسید با صدای بلند میفرمود: «سلام بر شما باد به واسطه پایداری و شکیبایی که کردید و خانه آخرت چه نیکوست و مکرر میفرمود: «ای کاش من هم با شهیدان کوه [[[احد]]] شهید میشدم». روزی حضرت از کنار قبر مصعب بن عمیر گذشت. توقف فرمود و برای او دعا کرد و این آیه را تلاوت فرمود: ﴿مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا﴾[۹۵]. آنگاه فرمود: «گواهی میدهم که در روز قیامت ایشان شهیدان راه خدایند. به زیارت اینها بیایید و به ایشان سلام دهید، سوگند به آن کس که جان من در دست اوست، تا روز قیامت هر کس به ایشان سلام دهد پاسخش را میدهند»[۹۶].[۹۷].
تکریم شهیدان در سیره امام حسین(ع)
در سیره سالار شهیدان، امام حسین(ع)، نیز اقداماتی میتوان یافت که از تأثیرات آن، تقویت روحیه شهادتطلبی در میان اصحاب و نسلهای آینده است. مثلاً تجلیل از شهیدان کربلا و حضور حضرت در کنار آنان در وقت شهادت را میتوان ذکر کرد. حضور حضرت در کنار بدن بیجان شهیدان بنیهاشم در میدان جنگ، در همه مقاتل نقل شده است و این حضور شاید تا حدودی امری طبیعی به نظر آید و علت آن هم ارتباط عاطفی و خویشاوندی ذکر شود. اما حاضر شدن در کنار بدنهای نیمهجان اصحاب، به ویژه افرادی که چنین انتظاری از حضرت نداشتند، از زیباترین صحنههای کربلاست. بنا به نقل طبری حربن یزید ریاحی بعد از پیوستن به سپاه امام حسین(ع) و توبه به درگاه الهی، پس از کشته شدن حبیب بن مظاهر و قبل از نماز ظهر به همراه زهیر بن قین به دشمن حمله کرد. هر یک از آنان در محاصره دشمن قرار میگرفت، دیگری به کمک وی میرفت و حلقه محاصره را میشکست و از دشمن نجاتش میداد[۹۸] تا اینکه اسب حر را پی زدند او پیاده به جنگ ادامه داد. یک گروه پیاده دشمن بر وی حمله کرد و او را از پای درآورد. در این موقع، چند تن از یاران حسین بن علی(ع) به آنان حمله کردند و بدن نیمهجان حر را از میان قتلگاه به طرف خیمهها آوردند و در کنار خیمه اجساد شهدا قرار دادند. امام حسین(ع) در کنار پیکر حر قرار گرفت و خاک از چهرهاش زدود و فرمود: «تو حر و آزادمردی، همانگونه که مادرت تو را حر نامیده است. تو آزاد مردی در این جهان فانی و آن جهان پایدار و ابدی». آنگاه این ابیات را در رثای حر خواند: «چه نیکومردی است حر، حر ریاحی، شکیبا و صبور به هنگام (جنگ) و کثرت نیزهها. و چه نیکومردی است حر. آنگاه که حسین ندا داد، او به هنگام دعوت حسین جانش را فدا کرد.
پروردگارا! در بهشت برین از وی پذیرایی کن و از حوریان زیبا و نمکین برای او همسر قرار بده»[۹۹]. زهیر بن قین یکی از یاران حضرت است که ابتدا عثمانی مذهب بود، اما در مسیر مکه به سمت عراق، امام حسین(ع) با وی دیدار، و او را به همراهی دعوت کرد. با تحولی که در زهیر رخ داد به صف یاران امام(ع) پیوست. روز عاشورا به میدان رفت. وقتی به زمین افتاد امام(ع) بر بالینش حاضر شد و با این جملات او را ارج نهاد: «زهیر خدا تو را از رحمتش دور نکند و کشندگان تو را لعنت کند، همانگونه که در دورانهای گذشته افرادی را لعنت کرد و مسخ شدند و به صورت میمون و خوک درآمدند»[۱۰۰]. غلام ترکزبان که قاری قرآن و از غلامان امام حسین(ع) بود به میدان رفت و در حالی که این رجز را میخواند به نبرد پرداخت: «دریا از ضربت نیزه و شمشیر به جوش میآید و هوا از تیرهایم پر میشود، هرگاه تیغم در کفم آشکار شود دل حسود کینهتوز را میشکافد». این غلام با جنگی شجاعانه گروهی را کشت. از هر طرف محاصرهاش کردند و بر زمین افتاد. امام حسین(ع) به بالین او آمد و گریست و صورت بر صورتش نهاد. وی چشم گشود و امام(ع) را دید؛ لبخندی زد و به شهادت رسید[۱۰۱].[۱۰۲].
تکریم سرداران شهید
از جمله پایهها و مبانی مقاومت در مقابل دشمنان اسلام زنده نگه داشتن خاطره قهرمانان صبر و مقاومت و تکریم از یاد و نام آنان است. در قرآن کریم داستانهای بسیاری از مقاومت انبیای پیشین آمده است. ذکر این داستانها و بزرگداشت آنان برای آن است که مسلمانان بدانند که مقاومت در راه حق، تنها به آنان اختصاص ندارد، بلکه تمامی انبیا و پیروان آنان با مقاومت و صبر در برابر مشکلات بزرگ، فریاد توحید را به گوش دیگران رساندهاند. قرآن کریم در این باره میفرماید: ﴿وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ﴾[۱۰۳].
خداوند تبارک و تعالی در سوره هود نیز پس از ذکر مقاومتها و مشکلات پیامبران الهی مانند حضرت نوح(ع)، صالح و هود(ع)، به تأثیر تجلیل از زحمات و مشکلات آنان در تقویت روحیه پیامبر اعظم اسلام(ص) اشاره میکند و میفرماید: ﴿وَكُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ وَجَاءَكَ فِي هَذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ﴾[۱۰۴]. بر این اساس، علاوه بر تجلیل و تکریم از مقام شهید و شهادت که پیش از این درباره آن سخن گفتیم، تجلیل ویژه از سرداران و الگوهای دینی امری پسندیده است و قرآن و سنت بر آن تأکید کرده است. روشن است که همه رزمندگان اسلام از نظر رتبه و ارزش در یک اندازه نیستند، بلکه دارای مراتب و درجات مختلفی هستند. برخی همچون حمزه سیدالشهدا، مالک اشتر و محمد بن ابیبکر به دلیل کاردانی و اخلاصی که داشتند، از نقش مهمتری در دفاع از اسلام برخوردار بودند. از اینرو، تکریم رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان علی(ع) نیز درباره آنان با دیگران متفاوت است. در هر فرصت مناسبی از آنان به نیکی یاد میکردند. تحمل فقدان آنان نیز برای آن بزرگواران سختتر بود و تأسف آن نیز عمیقتر و جانکاهتر. در جنگ احد وقتی حمزه به شهادت رسید، صفیه دختر عبدالمطلب، آمد و کنار پیکر حمزه نشست و چون او بلند میگریست پیامبر(ص) هم گریه میکرد و هرگاه او آهسته میگریست، پیامبر(ص) هم آهسته گریه میکرد. فاطمه(س) دختر پیامبر(ص) هم میگریست و آن حضرت هم با گریه او گریه میکرد و میفرمود: «هرگز مصیبتی به بزرگی مصیبت تو به من نرسیده است!» آنگاه خطاب به صفیه و فاطمه فرمود: «مژده دهید! هماکنون جبرئیل به من خبر داد که در آسمانهای هفتگانه برای حمزه نوشتهاند که حمزه شیر خدا و شیر رسول خداست»[۱۰۵].
تجلیل امیرمؤمنان علی(ع) از مالک اشتر از نمونههای زیبای تجلیل از سرداران بصیرت، جهاد و اخلاص در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) است. حضرت پس از اطلاع از اوضاع وخیم مصر، مالک اشتر را برای استانداری مصر راهی آن دیار کرد. چون خبر اعزام مالک به گوش معاویه رسید، وحشتزده به فکر چاره افتاد و به یکی از خراجگزاران خود قول معافیت از خراج داد به شرطی که مالک را به قتل برساند. وقتی مالک به منطقه قلزم (شهری در ساحل دریای یمن از جانب مصر) رسید در خانه مردی به نام «جایستار» فرود آمد این مرد به سبب خوشخدمتی که از خود نشان داد، اعتماد مالک را به خود جلب کرد و سرانجام او را با شربتی از عسل مسموم شهید کرد و بدین صورت این شمشیر برنده خدا برای همیشه در غلاف فرورفت[۱۰۶]. خبر شهادت مالک مردم شام را مسرور ساخت و عراق را گریاند. در این میان امیرمؤمنان علی(ع) از همه کس در مرگ مالک بیشتر تأسف خورد، به طوری که با صدای بلند گریست و فرمود: «برای مثل تو باید زنان نوحهگر بگریند. مانند مالک کجاست؟» سپس به منبر رفت و در تجلیل از مقام مالک و بیان اندوه خود چنین فرمود: ما از خداییم و به سوی او بازمیگردیم. ستایش خداوندی را سزاست که پروردگار جهانیان است. خدایا من مصیبت مالک را در راه تو حساب میکنم زیرا مرگ او از مصائب بزرگ روزگار است. رحمت خدا بر مالک باد. او به پیمان خود وفا کرد و عمر خود را به پایان رساند و پروردگار خود را ملاقات کرد. ما با اینکه پس از پیامبر خود را آماده ساخته بودیم که بر هر مصیبتی صبر کنیم، با این حال میگوییم که مصیبت مالک از بزرگترین مصیبتهاست[۱۰۷]. جمعی از بزرگان قبیله نخع میگویند: وقتی خبر شهادت مالک به علی(ع) رسید، به حضور او رسیدیم و دیدیم که پیوسته اظهار تأسف میکند و میگوید: «خدا به مالک خیر دهد چه شخصیتی بود مالک، اگر کوه بود کوهی بینظیر بود و اگر سنگ بود، سنگ سختی بود به خدا سوگند مرگ تو ای مالک جهانی را میلرزاند و جهانی دیگر را مسرور میسازد بر مثل مالک باید زنان نوحهگر گریه کنند، آیا همتایی برای مالک وجود دارد؟»[۱۰۸]
بعد از شهادت مالک، علی(ع) در نامهای به محمد بن ابیبکر دستورهای لازم را برای مقاومت در برابر مهاجمان به او ابلاغ کرد. اما زیاد طول نکشید که محمد بن ابیبکر نیز به شهادت رسید. امیرمؤمنان علی(ع) از خبر شهادت محمد بن ابیبکر نیز بسیار متأسف و محزون شد تا آن حد که صورتش دگرگون شد و با چشمان اشکآلود فرمود: «او برای من فرزند و برای فرزندانم و فرزندان برادرم، برادر بود»[۱۰۹]. پس از آن خطبهای خواند و فرمود: ای مردم، بدانید که خطه مصر به دست فاجران و ستمگران سقوط کرد. همان فاجرانی که راه خدا را بستند و اسلام را به کژی و کاستی کشاندند. ای مردم، بدانید که محمد بن ابیبکر شهید شد - خدایش رحمت کند -پاداش این مصیبت را از خدا میجویم به خدا سوگند - تا آنجا که من میدانم - وی از صالحانی بود که مرگ را با آغوش باز میپذیرند و برای رستاخیز و پاداش الهی راه اطاعت را پیش میگیرند. از سیمای مؤمنان با مسرت و خوشرویی استقبال مینماید[۱۱۰]. همچنین حضرت در نامهای به ابن عباس جریان سقوط مصر را خبر داد و از محمد بن ابیبکر چنین یاد فرمود: «مصر به دست دشمن گشوده شد و محمد بن ابیبکر - که خدایش رحمت کند - به شهادت رسید. من این مصیبت را به حساب خدا میگذارم و پاداش آن را از او مسئلت دارم مصیبت فرزندی مهربان و کارگزاری پرتلاش، شمشیری برنده و قدرتی بازدارنده»[۱۱۱].
تجلیل امام حسین(ع) از مسلم بن عقیل نیز نمونه دیگری از تجلیل دلاوران میدان جهاد و مبارزه، در سیره معصومان(ع) است. وقتی امام حسین(ع) در منطقه «شقوق»، یکی از منزلگاههای مسیر حرکت از مکه به طرف عراق، خبر شهادت مسلم را از زبان فرزدق شاعر شنید، اشک در چشمانشان حلقه زد و فرمود: «رحمت خدا بر مسلم، به سوی رحمت الهی و بهشت برین پر کشید او تکلیف خود را ادا کرد و تکلیف ما مانده است»[۱۱۲].[۱۱۳].
تکریم خانواده و فرزندان شهید
ارزشگذاری و تکریم از خانواده و فرزندان شهید ذاتاً ارزشمند است و از وظایف حکومت اسلامی به شمار میآید. اما اگر با دیدگاه حماسی و نظامی به مسئله نظر شود، میتوان گفت که در تقویت روحیه شهادتطلبی در جامعه نیز بسیار مؤثر است زیرا فرهنگ شهادت و ایثار را در جامعه اسلامی مطرح و الگوهای سازنده را به مردم معرفی میکند. در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) نمونههای فراوانی از این دست میتوان یافت. رسول خدا(ص) بعد از شهادت حارثة بن سراقه در جنگ بدر، با تبیین جایگاه بهشتی وی، به تجلیل از او و خانوادهاش پرداخت وقتی خبر کشته شدن حارثة بن سراقه به مادر و خواهرش در مدینه رسید مادرش گفت: «به خدا بر او نخواهم گریست تا پیامبر خدا بیاید و از او بپرسم که اگر پسرم در بهشت باشد، هرگز بر او گریه نخواهم کرد و اگر در آتش باشد در این صورت همه عمر بر او خواهم گریست». چون رسول خدا(ص) از جنگ بدر بازگشت مادر حارثه نزد آن حضرت آمد و گفت: «ای رسول خدا میدانی که پسرم چه جایی در قلبم داشت؟ میخواستم بر او گریه کنم، گفتم این کار را نمیکنم تا رسول خدا بیاید و از او بپرسم که اگر در بهشت باشد، بر او گریه نخواهم کرد و اگر در آتش باشد بر او خواهم گریست». پیامبر(ص) فرمود: آیا خیال میکنی که فقط یک بهشت هست؟ نه! بهشتهای زیادی هست، و سوگند به کسی که جان من در دست اوست، فرزندت در برترین بهشت هاست». مادر حارثه گفت: «هرگز بر او گریه نخواهم کرد». پیامبر(ص) فرمود ظرف آبی بیاورند. دست خود را در آن فرو برد سپس مقداری از آن را مضمضه کرد. بعد ظرف را به مادر حارثه داد که بیاشامد و دخترش هم از آن آشامید، و دستور فرمود که بقیه آن را در گریبان خود بریزند آن دو چنان کردند و از نزد رسول خدا(ص) برگشتند، درحالیکه در مدینه هیچ زنی چشمروشنتر و شادتر از آن دو نبود[۱۱۴].
دلجویی پیامبر(ص) از مادر سعد بن معاذ که پسر دیگرش عمرو بن معاذ در جنگ احد به شهادت رسیده بود، یکی از نمونههای تکریم از خانواده شهید در سیره رسول خدا(ص) است. حضرت بعد از دفن شهدای احد، به سمت مدینه حرکت کرد. وقتی به قبیله عبدالاشهل رسید، مادر سعد بن معاذ بیرون آمد و دوان دوان خود را به حضور پیامبر(ص) رساند. حضرت سوار بر اسب ایستاده بودند و سعد بن معاذ لگام اسب را در دست داشت. سعد گفت: ای رسول خدا مادرم آمده است! رسول خدا(ص) فرمود: درود بر او باد! او نزدیک آمد و عرض کرد: اکنون که شما را سالم میبینم، مصیبت اندک شد. پیامبر درباره شهادت پسرش عمرو بن معاذ به او تسلیت گفتند و فرمودند: «ای مادر سعد، تو را مژده باد و به خانواده شهدا هم مژده بده که همه شهیدان ایشان - از آن قبیله دوازده مرد شهید شده بودند - در بهشت دوستان یکدیگرند و ایشان میتوانند افراد خانواده خود را شفاعت کنند». مادر سعد گفت: «ای رسول خدا بسیار خشنود شدیم. از این پس کسی بر ایشان گریه نخواهد کرد. ای رسول خدا، برای بازماندگان دعای خیر فرمای». رسول خدا(ص) عرضه داشت: «پروردگارا، اندوه دلهای ایشان را از میان ببر و مصیبت آنان را جبران و بازماندگان ایشان را نکوحال فرمای»[۱۱۵].
تجلیل و تکریم رسول خدا(ص) از خانواده و فرزندان جعفر طیار نمونه دیگری از سیره آن حضرت در تجلیل از شهیدان، خانواده و فرزندان شاهد است. اسماء بنت عمیس میگوید: همان روزی که جعفر بن ابیطالب به شهادت رسید رسول خدا(ص) به خانه ما آمد. من در پی تهیه نان و کارهای خانه بودم. حضرت قبل از هر چیز به سراغ فرزندان جعفر رفتند. آنان را در آغوش کشیدند. دیدم قطرههای اشک از چشمانشان سرازیر شد. با شگفتی پرسیدم: «از جعفر خبری دارید؟» فرمود: «آری؛ او امروز کشته شد». با صدای گریه و شیون من زنها به دور من جمع شدند[۱۱۶]. سپس پیامبر به خانه دخترش فاطمه وارد شد، درحالیکه فاطمه برای شهادت جعفر گریه میکرد. حضرت فرمود: «بر کسی چون جعفر باید گریست و به یاران خود دستور داد برای خانواده جعفر غذا ببرند»[۱۱۷]. عبدالله بن جعفر نقل میکند: به خاطر دارم که رسول خدا(ص) پیش مادرم آمد و خبر مرگ پدرم را آورد. من به آن حضرت نگاه میکردم؛ ایشان بر سر من و برادرم دست میکشید، درحالیکه از چشمانش اشک سرازیر بود و از محاسن ایشان میچکید. سپس عرضه داشت: «پروردگارا، جعفر پیشگام برای وصول به بهترین ثوابها شد، پروردگارا، خودت بهترین جانشین برای فرزندان او باش به بهترین حالی که درباره یکی از بندگان خود اعمال میفرمایی». سپس به مادرم فرمود: ای اسماء به تو مژدهای بدهم؟ گفت: آری، پدر و مادرم فدای تو باد. فرمود: «خداوند برای جعفر دو بال قرار داده است که در بهشت پرواز میکند. مادرم گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد، این مطلب را به مردم بگوی». حضرت برخاست و دست مرا گرفت و در حالی که دست بر سرم میکشید و نوازش میفرمود، به منبر رفت و مرا بر پله پایین جلوی خود نشاند و با چهرهای اندوهگین شروع به صحبت کرد و بعد از ذکر مقدماتی فرمود: «همانا جعفر کشته شد و خداوند برای او دو بال قرار داده است که در بهشت پرواز میکند». آنگاه از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت و مرا نیز همراه خود برد و دستور فرمود خوراکی برای خانواده ما درست کنند. آن حضرت به سراغ برادرم نیز فرستاد و ما با رسول خدا(ص) غذا خوردیم و سه روز با آن حضرت بودیم[۱۱۸].
در سیره اباعبداللهالحسین(ع) نیز نکات زیبایی در این موضوع میتوان یافت. رعایت حال مادری که فرزندش به جبهه میرود، در حالی که همسرش در راه خدا به شهادت رسیده است از جمله آن است. وقتی این جوان لباس جنگ پوشید و بیرون آمد، مادرش به او گفت: فرزندم پیش پسر پیامبر مبارزه کن تا شهید شوی. جوان گفت: باشد. امام(ع) فرمود: پدر این جوان شهید شده است شاید مادرش دوست نداشته باشد که به میدان رود. جوان گفت: ای پسر پیامبر، مادرم به من دستور داده است. جوان به میدان رفت درحالیکه رجز میخواند: «فرمانده من حسین است و چه فرمانده خوبی. مایه دلخوشی پیامبر بشیر و نذیر، فرزند علی و فاطمه. آیا برای او همتایی میشناسید؟»[۱۱۹] دلاورانه جنگید تا به شهادت رسید. سرش را جدا کردند و به اردوگاه امام حسین(ع) پرتاب کردند. مادرش سر را برداشت و گفت: «آفرین پسرم، نور چشمم شادیبخش قلبم». سپس آن سر را به طرف مردی از دشمن پرتاب کرد و او را کشت. عمود خیمه را برداشت و رجزخوانان به طرف دشمن حمله کرد و دو نفر را کشت. امام حسین(ع) دستور داد که او برگردد و برایش دعا کرد[۱۲۰].[۱۲۱].
بیان گستره معنا و مفهوم شهادت
بر اساس روایات اسلامی و سیره امامان معصوم(ع)، شهادت در راه خدا دارای مفهوم گستردهای است. گرچه ممکن است احکام فقهی مربوط به آن در شرایط مختلف متفاوت باشد و یا آنکه از نظر رتبه و مقام دارای مراتب مختلف معنوی باشد. به عبارت دیگر، گستره مفهوم شهادت محدود به کسانی نیست که حتما با شمشیر در میدان نبرد کشته شده باشند همچنین هر کس به هر نیتی در میدان رزم با اسلحه کشته شد، در زمره شهیدان قرار نمیگیرد، بلکه آنچه تعیین کننده است خلوص نیت، انگیزه و هدف رزمنده است و بیانگر این حقیقت است که آیا میتوان این فرد را در زمره شهیدان دانست یا خیر. گاهی رهبران معصوم اسلام(ع) برای دفاع از فرهنگ شهادت و شهیدان راه حق به تصحیح دیدگاه مردم در این زمینه میپرداختند و فهم آنان را از معنا و مفهوم شهادت اصلاح میکردند. برای نمونه میتوان به موارد زیر اشاره کرد: سلمة بن سنان بن اکوع نقل میکند که در جنگ خیبر، عمویم، عامر بن سنان، با مردی یهودی روبهرو شد، آن فرد یهودی به وی حمله و ضربهای بر او وارد کرد، اما عامر با سپر، جلوی ضربهاش را گرفت و فوراً ضربهای به پاهای یهودی زد و آنها را قطع کرد، ولی همین ضربه کمانه کرد و به عقب برگشت؛ در نتیجه نوک شمشیر به خودش اصابت کرد و زخمی شد و آنقدر خون از او رفت تا جان داد. اسید بن حضیر گفت: «عملش نابود شد و ثوابی نداشت». این سخن به گوش رسول خدا(ص) رسید، حضرت فرمود: «هر کس این را گفته اشتباه کرده است بلکه او دو اجر دارد. او همانند یک مجاهد جهاد کرد و همانا در نعمتهای بهشتی غوطهور خواهد شد»[۱۲۲].
نمونه تاریخی دیگر مربوط به غزوه تبوک است چون مسلمانان برای جنگ تبوک بیرون میرفتند، عبدالله ذوالبجادین[۱۲۳] گفت: «ای رسول خدا، از خداوند بخواهید که شهادت نصیب من شود!» رسول خدا(ص) فرمود: قطعهای از پوسته درختی بیاور. او پوسته نخل خرمایی را به حضور رسول خدا(ص) آورد. حضرت آن را به بازوی او بست و گفت: «پروردگارا، من خون او را بر کافران حرام کردم». عبدالله گفت: «ای رسول خدا، من چنین نمیخواستم». پیامبر(ص) فرمود: «وقتی که به قصد جهاد در راه خدا بیرون بروی اگر تب هم بکنی و بمیری مثل این است که شهیدی و اگر مرکبت تو را به زمین بزند و بمیری شهیدی و اهمیت نده که مرگت چگونه باشد». چون به تبوک رسیدند و چند روزی آنجا بودند، عبدالله ذوالبجادین از دنیا رفت. بلال بن حارث میگوید: پیش رسول خدا(ص) بودم که دیدم بلال مؤذن با چراغی کنار قبری ایستاده است پیامبر(ص)، خود در داخل قبر قرار گرفتند و جنازه را در قبر نهادند و فرمودند: «خدایا من از او خشنودم تو هم از او خشنود باش». عبدالله بن مسعود گفت: «ای کاش من صاحب این قبر بودم»[۱۲۴].
اطاعت از پیامبر و امام و فرماندهی سپاه و رعایت دستورات اسلامی و قوانین نظامی صادره از او در میدان نبرد در صحت و قبولی اعمال رزمنده راه خدا نقش مستقیم دارد. در سیره معصومان(ع) تخلف از فرماندهی گناهی نابخشودنی شمرده میشود و اگر کسی با بیتوجهی به مقررات و دستور فرماندهی خودسرانه دست به کاری زد و کشته شد، شهید محسوب نمیشود. در یکی از روزهای جنگ خیبر، رسول خدا(ص) اصحاب را به صف کردند و فرمودند تا رسیدن دستور لازم از شروع جنگ پرهیز کنند. در این هنگام، مردی از قبیله اشجع به یک یهودی حمله کرد و مرحب یهودی هم آن مرد را کشت. مردم گفتند: «ای رسول خدا، آن مرد شهید محسوب میشود؟» رسول خدا فرمودند: «آیا پس از اینکه من از جنگ منع کرده بودم کشته شد؟» گفتند: آری. فرمود: «خبر دهید که هر کس از فرمان سرپیچی کند بهشت بر او روا نخواهد بود آنگاه پیامبر(ص) اجازه جنگ فرمودند و مسلمانان هم آماده جنگ شدند[۱۲۵].[۱۲۶].
بهرهگیری از یاد شهیدان برای احیای دلهای غفلتزده
بیان حماسه شهیدان راه خدا در احیای دین و اقامه حق، عامل تداوم راهشان است. عمدهترین ارزش یاد شهیدان آن است که یادآور مسئولیت سایر افراد جامعه در برابر خون آنان و آرمانهای مقدسشان است. ذکر خاطرات آن الگوهای جاودان، روحیه شهادتطلبی و ایثار را در جامعه زنده میکند و موجب برانگیخته شدن انگیزه حماسه و جهاد در کسانی است که فطرت خدایی آنان در مسیر زندگی مادی زنگار گرفته است. همانطور که پیش از این بیان شد، با بررسی سیره رهبران معصوم اسلام(ع) اهتمام به این امر را بسیار شاهدیم. رسول خدا(ص) در مسیر جنگ بنیلحیان[۱۲۷] سپاهیان را به محل شهادت شهدای رجیع برد، بر آنان طلب رحمت و مغفرت کرد و فرمود: «شهادت بر شما گوارا و فرخنده باد»[۱۲۸].
امیرمؤمنان علی(ع) نیز همواره به ویژه در اواخر عمر شریفشان بارها از شهدای صدر اسلام، از شهدای احد[۱۲۹]، از شهدای مهاجر و انصار[۱۳۰]، از سردار بزرگ اسلام حضرت حمزه[۱۳۱]، و نیز از یارانی چون مالک اشتر نخعی، محمد بن ابیبکر[۱۳۲] و عبیدة بن حارث[۱۳۳] و از برادرش جعفر بن ابیطالب در موته[۱۳۴] با عظمت و حسرت یاد کرده است. امام(ع) حتی از آن مؤمنان برجسته و استواری که عاشقانه به دنبال شهادت بودند، ولی از آن محروم ماندند نیز تجلیل، و از آنان به نیکی یاد میکرد، آنجا که میفرماید: «بود کسی که اگر میخواستم نامش را بر زبان میراندم، آرزوی مشابه شهدایی چون حمزه و جعفر به دل داشت ولی شهادت زودتر نصیب آنان شد و مرگ او به تأخیر افتاد»[۱۳۵].
علی(ع) در جامعه مرده کوفه، به ویژه در اواخر عمر شریف خود با دم مسیحایی خود و بیان یاد و خاطره شهیدان بزرگ اسلام برخی دلهای غفلتزده و نیمهجان را به تحرک وامیداشت. نوفل بن فضاله میگوید: آخرین روزهای عمر شریف امیرمؤمنان علی(ع)، «جعده مخزومی» سکویی از سنگ برای حضرت نصب کرد و حضرت بر روی آن نشست، درحالیکه پیراهنی از پشم بر تن داشت و بند شمشیر و نعلین او از لیف خرما بود و پیشانی او از کثرت سجده بهسان زانوی شتر پینه بسته بود، به سخنرانی پرداخت و پس از حمد و سپاس الهی فرمود: ای مردم، من پندهای پیامبرانش را در میان شما مطرح کردم و آنچه را که جانشینان آنان به آیندگان رسانده بودند؛ به شما رساندم. با تازیانه شما را ادب کردم اما پند نگرفتید شما را با سخنان بازدارنده به پیش راندم، ولی به هم نپیوستید شما را به خدا آیا در انتظار پیشوایی جز من هستید که راه را برای شما هموار سازد و شما را به راه حق رهبری کند؟... برادران ما که خون آنان در صفین ریخته شد، زیانی نکردند؛ زیرا چنین روزی را ندیدند تا جامهای غصه را سر بکشند و از آب گلآلود اینگونه زندگانی بنوشند. به خدا سوگند که آنان به لقای خدا راه یافتند و خدا نیز پاداش آنان را کامل ساخت و در دیار امن خود آنان را جای داد کجا رفتند برادران من که در راه حق گام برداشتند و در آن راه جان باختند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانند آنان و برادرانشان که به عزم و نیت خود استوار بودند؟
نوفل میگوید: در این لحظه امام با دست خود بر محاسن خود زد وهایهای گریست و فرمود: دریغا، دریغ، برادرانی که قرآن را خواندند و آن را استوار کردند و در فرایض آن اندیشیدند و آنها را بپا داشتند. سنتها را زنده کردند و بدعتها را میراندند. به جهاد با دشمن دعوت شدند و دعوت را پاسخ گفتند. به رهبر خود اعتماد و از او پیروی کردند. بندگان خدا، بر شما باد به جهاد و پیروزی. من امروز اردو میزنم و هر کس که خواهان رفتن به سوی میدان جهاد است آماده خروج شود[۱۳۶]. بعد از این سخنان غمبار، مردم عراق یکدیگر را ملامت کردند، به ویژه، اشراف و بزرگان عشایر با هم ملاقات کردند و یکدل و یکزبان به خدمت آن حضرت شرفیاب شدند و گفتند: یک تن را از میان ما انتخاب کنید و به تعقیب بُسر بفرستید، از این زمان تا هر وقت دیگری هم که باشد اطاعت میکنیم. امام(ع) فرمود: «من جاریة بن قدامه را به تعقیب او فرستادهام، جاریه کسی است که یا بسر را میکشد یا خودش کشته میشود. شما باید درباره پیکار با شامیان فکری کنید». سعد بن قیس همدانی بلند شد و گفت: «ای امیرمؤمنان، به خدا سوگند اگر ما را به قسطنطنیه و روم بفرستید با پای پیاده و بدون چشمداشت عطا، حرکت خواهیم کرد. نه من و نه عشیره من با شما راه خلاف نمیپوییم». سپس چند تن دیگر برخاستند و کلمات مشابهی گفتند. حضرت فرمود: «در این صورت آماده شوید تا به سوی شام حرکت کنیم و اگر یک تن را سراغ دارید که بتواند مردم عراق را از آبادیها بسیج کند، بهتر است».
سعد بن قیس گفت: یکهتاز عرب، معقل بن قیس ریاحی، تنها مرد این کار است». علی(ع) کسی را به سوی او فرستاد تا در کوفه حاضر شود و مردم را از آبادیها بسیج کند. معقل بن قیس به فرمان آن حضرت حرکت کرد و در اندک زمانی قریب چهل هزار نفر برای جهاد در راه خدا و جنگ با دشمن آماده شدند. امام(ع) فرماندهان را معین کرد و برای فرزند خود حسین(ع) و قیس بن سعد و ابوایوب انصاری پرچمهایی بست و هر یک را در رأس ده هزار نفر آماده حرکت کرد. و برای افراد دیگر نیز پرچمهایی بست و هر یک را رأس گروهی آماده حرکت کرد. اما دریغ و درد که چند روز بعد شمشیر زهرآگین عبدالرحمن بن ملجم بر فرق حضرت فرود آمد و پس از دو روز به فیض شهادت نایل شد. سپاهیان علی(ع) که در بیرون کوفه اردو زده بودند وقتی که خبر شهادت آن حضرت را شنیدند به کوفه بازگشتند[۱۳۷]. در دوران سه خلیفه نخستین و به ویژه در زمان خلافت معاویه، براثر فاصله گرفتن مردم از اسلام راستین و آرمانهای نبوی و سرازیر شدن غنائم به مرکز خلافت و رواج دنیاطلبی در میان مردم روحیه شهادتطلبی و فداکاری در راه دین به فراموشی سپرده شد؛ این انحراف بزرگ، سکوت جامعه در مقابل انحرافات و بدعتها و حرکت به سمت سقوط کامل شریعت اسلام را به دنبال داشت. امام حسین(ع) با قیام خود این وضع را دگرگون و سنت ایثار و شهادت را در جامعه زنده کرد. در واقع قیام آن حضرت دارای ظاهر و باطنی بود. ظاهر قیام آن بود که سنت جد و پدرش را احیا کند؛ امر به معروف و نهی از منکر کند؛ به دعوت کوفیان پاسخ مثبت دهد و در راه ایجاد حکومت اسلامی گام بردارد اما وقتی قراین فراوان بر ناموفق بودن ظاهری دلالت میکند آن حضرت از ادامه راه منصرف نمیشود و راه خود را با اراده قویتری ادامه میدهد و در حقیقت به دنبال هدفی اساسیتر که شهادتطلبی و بهرهبرداری از آن برای احیای مجدد اسلام است حرکت میکند؛ نه بدان معنا که هدف کشته شدن است بلکه بدین معنا که امام با علم به شهادت خود قیام کرد تا حکومت یزید را رسوا و اسلام را احیا کند و درس قیام و فداکاری در راه اسلام را به مسلمانان بدهد[۱۳۸].
امام حسین(ع) در نامهای به بنیهاشم نوشت: «هر کس به من بپیوندد شهید خواهد شد، و هر کس به راه من درنیاید پیروز نخواهد شد»[۱۳۹]. امام(ع) با این بیان اعلام میدارد که با یقین به شهادت قیام کرده است و میداند که آل یزید خون وی را میریزند، اما برای پیروزی بر دشمن راهی جز شهادت و شهادتطلبی وجود ندارد. امام حسین(ع) زمانی که جناب مسلم بن عقیل را روانه کوفه میکند به ایشان میفرماید: «امیدوارم من و تو به مقام شهادت نایل شویم»[۱۴۰]. این بیان امام(ع) بیانگر آگاهی ایشان از سرانجام قیام و عشق ایشان به شهادت است. همچنین زمانی که آن حضرت میخواست از مکه حرکت کند، خطبهای در میان افراد خاندان بنیهاشم و گروهی از شیعیان خویش که در مدت اقامت آن حضرت در مکه به او پیوسته بودند ایراد فرمود. در آن خطبه از زیبایی مرگ در راه خدا برای جوانمردان و جزئیات شهادت خویش سخن گفت تا آنان که در راه خدا و لقای او، آماده شهادت هستند ایشان را همراهی کنند: مرگ برای انسانها همانند گردنبند دختران همواره با آنان است و من به دیدار نیاکانم آنچنان مشتاقم که یعقوب به دیدار یوسف. برای من قتلگاهی خواهد بود که در آنجا فرود خواهم آمد و گویا با چشم خود میبینم که درندگان بیابانها (لشکریان کوفه) در سرزمینی در میان نواویس و کربلا، اعضای مرا قطعهقطعه و شکمهای گرسنه خود را سیر و انبانهای خالی خود را پر میکنند. از پیشآمدی که با قلم قضا نوشته شده است چاره و گریزی نیست بر آنچه خدا راضی است ما نیز راضی و خشنودیم در مقابل بلا و امتحان او صبر و استقامت میورزیم و اجر صبر کنندگان را بر ما عنایت خواهد کرد.... آگاه باشید که هر یک از شما که حاضر است در راه ما از خون خویش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقای پروردگار نثار کند آماده حرکت با ما باشد که من فردا صبح حرکت خواهم کرد. انشاءالله[۱۴۱].
روز عاشورا نیز حضرت در پارهای از سخنان خود ارزش شهادت و تفاوت این عالم و سرای آخرت را برای یاران خود تبیین و به فرجام این قیام اشاره کردند و فرمودند: جدم رسول خدا(ص) به من فرمود: ای حسین! تو در آینده به سوی عراق میروی آنجا سرزمینی است که پیامبران و جانشینانشان در آنجا گام نهادند تو را برای آبادی آنجا فرامیخوانند، اما تو و یارانت در آنجا کشته میشوید بیآنکه رنج شمشیرها را احساس کنید. سپس این آیه را خواند: ﴿قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ﴾[۱۴۲]. جنگ برای تو و یارانت لذتبخش و گوارا خواهد بود. مژده باد بر شما![۱۴۳]
در میانه روز عاشورا وقتی شرایط جنگ بر امام حسین(ع) و یارانش سخت شد، همه اطراف ایشان را گرفتند و نگاه به چهره ایشان دوختند تا ببینند آن حضرت چه رهنمودی میدهد. امام(ع) با چهرهای گشاده و نفسی آرام خطاب به آنان فرمود: شما ای فرزندان کرامت و شرف، شکیبا و بردبار باشید. مرگ پلی بیش نیست که ما را از مشکلات و سختیها به سوی بهشت برین و نعمتهای جاویدان عبور میدهد. کدامیک از شما دوست ندارید که از زندان به کاخهای زیبا انتقال یابید؟ مرگ برای دشمنان شما همانند آن است که کسی از کاخ به زندان و شکنجهگاه منتقل شود؛ زیرا که پدرم از رسول خدا(ص) روایت کرد: «دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پلی است که مؤمن را به بهشت و کافر را به جهنم عبور میدهد». نه پدرم دروغ گفت و نه من دروغ میگویم[۱۴۴].
امام حسین(ع) با این سخنان موجب بیداری روح مبارزه و مقاومت در جامعه اسلامی شد. بنابراین، از زمان شهادت آن حضرت فریاد خونخواهی بلند شد؛ آن هم از بانویی از دودمان دشمن. او که همسر یکی از سربازان دشمن از قبیله بکر بن وائل بود، هنگامی که هجوم دشمن به طرف خیمههای امام حسین را دید، شمشیری به دست گرفت و به سوی خیمهها حرکت کرد و خطاب به قبیلهاش فریاد زد: «ای مردان قبیله بکر! آیا از غیرت و مردانگی است که در حضور شما لباس از تن دختران رسول خدا(ص) به یغما میرود. «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ، يَا لَثَارَاتِ رَسُولِ اللَّهِ» شوهرش نزد او آمد و دست او را گرفت و به جایگاه خود بازگرداند[۱۴۵]. اقدام شجاعانه عبدالله بن عفیف ازدی در مجلس عبیدالله بر ضد حکومت اموی را باید یکی دیگر از نتایج احیای روحیه مبارزه دانست. وی در میان سخنان عبیدالله بن زیاد به پاخاست؛ سخنان او را قطع و با سخنان خود ماهیت جنایت او را افشا کرد؛ آنگاه که ابنزیاد گفت: «سپاس خدای را که حق و پیروان آن را پیروز ساخت امیرمؤمنان و پیروانش را یاری کرد و دروغگو و پسر دروغگو را کشت». پاسخ شخصیت عابد، پارسا و جانباز رکاب امیرمؤمنان علی(ع) در جمل و صفین را مانند ضربهای بر سر خود احساس کرد که گفت:
ای پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو تویی و پدرت و آنکه تو و پدرت را به حکومت رساند. ای دشمن خدا! آیا فرزندان انبیا را میکشی و اینگونه مانند راستگویان سخن میگویی؟! ای دشمن خدا! آیا دودمان پاک پیامبر را که خداوند آنان را از آلودگی پاک کرده است میکشی و میپنداری که مسلمانی؟ کجایند فرزندان مهاجران و انصار که از تو و طاغوتی که از زبان پیامبر لعنت شده است (یعنی از یزید) انتقام بگیرند[۱۴۶]. مصعب بن زبیر نیز، گرچه مانند برادرش عبدالله با اهلبیت(ع) همراه و یار نبود و برای خلافت برادرش میکوشید در آخرین ساعات مقاومت خود در مقابل سپاه بنیامیه آنگاه که خود را در آستانه کشته شدن دید، در سخنانی مقاومت خود را سرمشق گرفته از پایداری سیدالشهداء معرفی کرد و این شعر را خواند: «آن پیشگامان بنیهاشم در کربلا پایداری کردند و برای همه آزادگان سنت پایداری را سرمشق نهادند»[۱۴۷].[۱۴۸].
تضعیف روحیه دشمنان اسلام
آنچه تاکنون بیان شد اموری است که در صورت عمل به آن روحیه سپاه اسلام تقویت خواهد شد. بیتردید، دشمنان نیز از همین آموزهها یا نظایر آن برای تقویت روحیه نیروهای خود استفاده خواهند کرد. بنابراین در کنار اقدامات بایسته برای تقویت روحیه رزمندگان اسلام باید کارهایی برای درهم شکستن روحیه دشمن انجام داد. تقویت روحیه رزمندگان اسلام و تضعیف روحیه دشمنان، توأمان، موجب پیروزی سپاه اسلام میشود. برای این منظور، میتوان از راههای مختلفی چون ایجاد جنگ روانی در میان دشمنان و مقابله با جنگ روانی دشمن، نشان دادن قدرت و عظمت سپاه اسلام برای تضعیف روحیه دشمن یا انجام حرکات نمایشی (مانور) استفاده کرد.
جنگ روانی
دانشمندان بر این عقیدهاند که اراده مقاومت و عزم بر نبرد و رویارویی با دشمن، ابتدا در اندیشه انسان به وجود میآید. به دنبال آن است که شخص پیکارجو با صلابت و عزمی راسخ، تا سرحد مرگ به مقابله با دشمن برمیخیزد. بنابراین مقابله با این بخش از وجود جنگجو و تضعیف آن میتواند نخستین و مهمترین رویارویی با او محسوب شود. بر این مبنا، جنگ روانی از قویترین وسایل از بین بردن اراده جنگی دشمن است. آگاهان به فنون نبرد بر این باورند که این اقدام در میان سایر فنون جنگی از سرعت بیشتر و خسارت کمتری برخوردار است و تأثیر آن در پیروزی، از جنگ با سلاح بسیار بیشتر است؛ زیرا در جنگ روانی اندیشه و عواطف سرباز دشمن هدف گرفته میشود تا گرانبهاترین بخش وجود او، یعنی روحیهاش تضعیف شود. اسلام بر مبنای آیه شریفه ﴿فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ﴾[۱۴۹]، جنگ روانی را به منزله وسیلهای دفاعی در مقابل هجوم دشمنان، مشروع و مجاز میداند، چنانکه نمونههای آن را در تاریخ جنگهای صدر اسلام مشاهده میکنیم. قرآن مجید نیز از رعب و وحشتی که خداوند در دل کفار انداخت و زمینه شکستشان را فراهم کرد سخن به میان آورده است؛ از جمله در مورد یهود بنی نضیر میفرماید: اوست کسی که از میان اهل کتاب کسانی را که کفر ورزیدند، در نخستین اخراج]از مدینه[بیرون کرد. گمان نمیکردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهایشان در برابر خدا مانع خواهد بود، و]لی[[[خدا]] از آنجایی که تصور نمیکردند بر آنان درآمد و در دلهایشان بیم افکند،]به طوری که[خود به دست خود و دست مؤمنان، خانههای خود را خراب میکردند. پس ای دیدهوران، عبرت گیرید[۱۵۰].
تضعیف روحیه دشمن از راههای مختلف به ویژه ایجاد جنگ روانی از مهمترین آموزهها در سیره نظامی پیامبر اعظم(ص) است. رسول خدا(ص) با توجه به آیه مبارکه ﴿تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ﴾[۱۵۱] خوب میدانست که قدرت و توانمندی سپاه اسلام، دشمنان خدا و بشریت را میترساند و آنان را از اقدام به نبرد بازمیدارد، ازاینرو چنان ارتش نیرومندی از مسلمانان مجاهد به وجود آورد که کفار و مشرکان از رویارویی نظامی با آنان هراس داشتند، بهطوریکه از مجموع ۲۸ غزوهای که خود او در آنها شرکت داشت نوزده مورد آن بدون درگیری و جنگ به پایان رسید[۱۵۲]. از شگردهایی که برای ایجاد جنگ روانی و تضعیف روحیه دشمن در نبرد بسیار مطلوب است ایجاد اختلاف میان سپاه دشمن و از هم پاشیدن صفوف به هم پیوسته آن است؛ زیرا در این صورت سپاه دشمن آسیبپذیرتر میشود و به سادگی میتوان بر آن چیره شد. رسول خدا(ص) برای شکست سپاه احزاب از این شگرد به شایستگی استفاده کرد.
در سال پنجم هجری قمری، گروههای مخالف اسلام با کنار گذاشتن اختلافهای خود، به منظور ریشهکن کردن اسلام، متحد شدند و به مدینه هجوم آوردند که در تاریخ به نبرد خندق یا جنگ احزاب مشهور شد. یهود داخل مدینه نیز به رغم پیمان دوستی با رسول خدا(ص)، با آنان همپیمان شدند ولی به رغم همه لشکرکشیها و هماهنگیهای جبهه باطل، سپاه احزاب شکست خورد. علت شکست مشرکان در این جنگ، علاوه بر امدادهای غیبی ابتکار و هوشیاری مسلمانان، رهبریهای حکیمانه پیامبر(ص) و ایثارگریهای امیرمؤمنان علی(ع)، شگرد جالبی بود که نعیم بن مسعود به دستور پیامبر انجام داد. نعیم بن مسعود، یکی از افراد قبیله غطفان بود که به تازگی مسلمان شده بود. او با کسب اجازه از رسول خدا(ص) که حیله در جنگ را روامیشمرد[۱۵۳]، پس از دیدار با بنیقریظه و جلب اطمینان آنان به واسطه سوابق دوستی که با آنان داشت ایشان را به دلیل پیمانشکنی سرزنش کرد و گفت: «وضع شما با سپاه قریش متفاوت است. اگر جنگ به جایی نرسد، آنان به سرزمین خود برمیگردند اما شما جایی ندارید که بروید و اگر جنگ ناتمام بماند مسلمانان شما را نابود میکنند». آنگاه پیشنهاد کرد که چند تن از فرماندهان سپاه احزاب را به صورت گروگان و عامل تضمین ادامه جنگ تحویل بگیرند و تا آخر جنگ نگه دارند.
سپس این موضوع را همچون رازی نظامی و تصمیم نهانی بنیقریظه، به سران قریش و قبیله خویش، غطفان، اطلاع داد و اظهار داشت که بنیقریظه تصمیم دارند افرادی را به این بهانه از شما تحویل بگیرند و به نشانه حسن نیت و جبران گذشتهها به [حضرت] محمد تحویل دهند! آنگاه هشدار داد که چنین پیشنهادی را نپذیرند! این اقدام نتیجهبخش بود و بدبینی و اختلاف در میان این دو گروه پدید آمد و جبهه متحد احزاب از درون متزلزل شد[۱۵۴]. استفاده از جنگ روانی و تخریب روحیه دشمن که پیروزی بدون خونریزی بر دشمن را به دنبال خواهد داشت، آنقدر اهمیت دارد که برخی اقدامات که در شرایط معمولی مورد تأیید دین نیست و از صفات پسندیده محسوب نمیشود، در میدان نبرد برای تضعیف روحیه دشمن مورد تأیید پیامبر(ص) بود. برای نمونه، در جنگ احد، رسول خدا(ص) شمشیری در دست گرفت و فرمود: «چه کسی حق این شمشیر را ادا میکند؟» عمر بن خطاب و زبیر بن عوام به سوی آن حضرت رفتند، ولی آن را تحویلشان نداد تا اینکه ابودجانه سماک از بنی ساعده نزد آن حضرت رفت و پرسید: «ای رسول خدا! حق آن چیست؟» حضرت فرمود: «آنقدر آن را به دشمن بزنی تا کج شود!» گفت: «من حق آن را ادا میکنم». حضرت آن را به او سپرد. ابودجانه شمشیر را از رسول خدا(ص) گرفت و با دستمال قرمزی پیشانی خود را بست و با تکبر خاصی شروع به راه رفتن کرد. از امام صادق(ع) نقل شده است که حضرت فرمود: ابودجانه انصاری در روز احد عمامهای به سر بست و در حالی که انتهای آن را بر شانههایش انداخته بود با تکبر راه میرفت و رسول خدا(ص) با دیدن او فرمود: «چنین راه رفتن را خداوند دوست ندارد مگر در هنگام جهاد در راه خدا»؛ چراکه تواضع در مقابل اهل ایمان پسندیده است؛ نه در مقابل کسانی که به جنگ با اهل ایمان آمدهاند.
از نکات زیبا در سیره امیرمؤمنان علی(ع) نیز اقدام آن حضرت در جنگ صفین برای تضعیف روحیه دشمن و تقویت روحیه نیروهای خودی است. عدی بن حاتم نقل میکند: امیرمؤمنان علی(ع) در اولین روزی که در منطقه صفین با معاویه و لشکریانش برخورد کرد، با صدای بلند که لشکریانش صدای آن حضرت را میشنیدند فرمود: «به خدا قسم، معاویه و اصحابش را میکشم». بعد در آخر با صدای خیلی آرام فرمود: «انشاءالله». گفتم: «یا امیرمؤمنان! شما بر گفته خود قسم خوردید، سپس استثنا گفتید. منظورتان چه بود؟» فرمود: «جنگ، خدعه و فریب است و مؤمنان مرا به راستگویی میشناسند. خواستم اصحابم را تحریک و تشویق به جنگ کنم که سست نشوند و با انگیزه و نیروی بیشتر بر آنان بتازند و حمله کنند و بدان، از این روش من بهرهمند خواهی شد»[۱۵۵]. بهطور طبیعی، دشمنان نیز از حربه جنگ روانی برای مقابله با مسلمانان استفاده میکنند. با مطالعه تاریخ اسلام میبینیم که از روزهای آغاز بعثت رسول خدا(ص) تا پایان عمر با برکت آن حضرت، پیوسته دشمنان اسلام برای به زانو درآوردن رسول خدا(ص) و مسلمانان از روشهای مختلف جنگ روانی استفاده کردند. به طور خلاصه، میتوان جنگ روانی مخالفان بر ضد رسول خدا(ص) و مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد:
دسته اول: کاربرد شیوههای جنگ روانی دشمنان صدر اسلام علیه شخص رسول خدا(ص) و رسالت الهی اوست. مشرکان با ایجاد ترس در بین مسلمانان از راه شکنجه، آزار و اذیت آنان، تمسخر و استهزا و شایعهپراکنی علیه شخص پیامبر و یارانش دست به جنگ روانی گسترده زدند. البته رسول خدا(ص) نیز در رویارویی با دشمنان از شیوههای جنگ روانی آنان بهره میبردند و این روشها را بر جنگ فیزیکی ترجیح میدادند.
دسته دوم: جنگ روانی دشمنان اسلام در جنگهای صدر اسلام است. برای مثال در غزوه احد، منافقان با عمل و کلام خود جنگ روانی مهمی علیه رسول خدا(ص) به راه انداختند؛ بدین صورت که عبدالله بن ابی بن سلول که رئیس منافقان مدینه بود، قبل از وقوع جنگ، از میانه راه برگشت و همراه خود یکسوم مسلمانان را بازگرداند. ابن سلول گفت: «ای مردم ما نمیدانیم که به چه دلیل خودمان را به کشتن میدهیم!» بعد از این سخن با اطرافیان خود - که همگی اهل نفاق بودند - از راه برگشتند. عبدالله بن عمرو بن حزام به آنان گفت: «ای قوم! خدا را به یاد شما میآورم، مردم و پیامبرتان را در حضور دشمن ترک نکنید». ولی آنان در جواب گفتند: «اگر میدانستیم که شما جنگ خواهید کرد، ترک نمیکردیم، ولی فکر نمیکنیم جنگی در کار باشد». سرانجام چون دید آنان نمیپذیرند از آنان دست برداشت و گفت: «ای دشمنان خدا، خدا شما را دور بدارد، همانا خدا پیامبر(ص) خود را از شما بینیاز خواهد ساخت»[۱۵۶].
در واقع موضع منافقان در این غزوه، بیانگر نوعی جنگ روانی علیه پیامبر(ص) است، به طوری که آنان بازگشت خود را توجیه و از خیانت خویش دفاع میکردند و با دروغ میگفتند: «اگر جنگی در کار باشد، ما پشتیبانی خواهیم کرد». ولی خداوند متعال با نزول آیاتی، اینگونه از نیرنگ کفار پرده برداشت: ﴿وَمَا أَصَابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ * وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَاتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ﴾[۱۵۷]. شایعه کشته شدن رسول خدا(ص) در جنگ احد نیز نوعی جنگ روانی کفار و منافقان بر ضد مسلمانان بود که تأثیر زیادی در روحیه مسلمانان گذاشت. گروهی از منافقان در حال جنگ، خبر کشته شدن رسول خدا(ص) را انتشار دادند و اعلام کردند که چون حضرت محمد(ص) کشته شده است، به دین خودتان و پدرانتان بازگردید؛ زیرا اگر او از طرف خدا پیامبر بود هرگز کشته نمیشد با این حال عدهای از مسلمانان گفتند: جنگ را ادامه دهید تا در راه خدا شهید و به پیامبر(ص) ملحق شوید قرآن به این مسئله اشاره کرده است و میفرماید: ﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ﴾[۱۵۸].
در جنگ خندق نیز مشرکان روش دیگری از جنگ روانی را بر ضد پیامبر(ص) به کار بردند. آنان عدهای از یهودیان و تعدادی از قبیلههای بنینضیر و بنیوائل را جمع و روانه مکه کردند تا اهالی مکه را برای جنگ علیه پیامبر(ص) برانگیزانند و اعلام کردند که تا نابودی پیامبر(ص) و دینش در کنار آنان خواهند ماند. در این میان، قریشیان به یهودیان گفتند: شما که اهل تورات هستید و به اختلافی که میان ما و محمد وجود دارد واقفید، آیا دین ما بهتر است یا دین محمد؟ یهودیان گفتند که دین شما از دین محمد(ص) بهتر است[۱۵۹]. بدین طریق یهودیان، کوشیدند تا قریش را برای جنگی تمامعیار بر ضد رسول خدا(ص) و مسلمانان بسیج کنند. آنان برای تحقق این امر، تمام اختلافهای عقیدتی خود را کنار گذاشتند تا با همکاری و بسیج همگانی با پیامبر(ص) جنگ کنند. خداوند در این زمینه میفرماید: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلَاءِ أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا﴾[۱۶۰].[۱۶۱].
راههای مصونیت از جنگ روانی
از مسائل مهم این است که جبهه اسلام خود را برای مقابله با جنگ روانی دشمنان آماده کند تا برای پیروزی در جنگ نظامی، بتواند ابتدا با جنگ روانی او مبارزه کند. برای موفقیت در این مرحله حساس میتوان به راههای زیر توجه کرد:
۱. ایمان و عقیده: بیایمانی و سستی عقیده بزرگترین بیماری روانی است که از روزگار گذشته تا به امروز، همواره بر روحیه و شخصیت افراد در مقابله با دشمن تأثیرگذار بوده است. اما رهبران الهی و پیروان راستین آنان همواره با ایمان به خدا تنها بر یاری خداوند تکیه دارند. خداوند در قرآن آنان را اینگونه توصیف میفرماید: «همان کسانی که [برخی از] مردم به ایشان گفتند: ﴿الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ﴾[۱۶۲]. آری ایمان و عقیده نیرومند بزرگترین سپر دفاعی مسلمانان در برابر جنگهای روانی است.
۲. صبر و نماز: صبر و نماز از قویترین وسایل و کارآمدترین روشهای حفظ روحیه مسلمانان و مقابله با فشارهای روانی دشمنان اسلام هستند. قرآن کریم در توصیه به مسلمانان چنین میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ * وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لَا تَشْعُرُونَ * وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ * أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ﴾[۱۶۳].
۳. پرهیز از سستی: آیات قرآن و سخنان پرارج رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع)، مسلمانان را دلداری و تسلی میدهند و آنان را از گرفتاری در گرداب امراض روانی و احساس پوچی و بیهودگی و سستی و زبونی، که در گذشته و حال از بزرگترین مشکلات خداناشناسان بودهاند، بر حذر میدارند. در عوض، انبوهی از انگیزهها و عوامل روانی که شفابخش بیماری سستی هستند، در وجود آنان میآفرینند. قرآن مجید مسلمانان را چنین توصیه میکند: ﴿وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ * وَلِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَمْحَقَ الْكَافِرِينَ * أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ﴾[۱۶۴].[۱۶۵].
قدرتنمایی
تظاهر به قدرت و پنهان کردن و یا کوچکنمایی نقاط ضعف نیروهای خودی، میتواند در بازدارندگی دشمن مؤثر باشد. بدین منظور، دستاندرکاران امور نظامی، در مواقع لزوم با انجام رزمایشهای نظامی قدرت و تکنیکهای نظامی خود را به رخ دشمن میکشند و از این شیوه به شایستگی بهرهبرداری میکنند. در آموزههای دینی نیز به قدرتنمایی سفارش شده است. آیه شریفه ﴿وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ﴾[۱۶۶]، چراغ هدایت خوبی برای افزایش توان و قدرت در مقابل دشمنان و قدرتنمایی است؛ زیرا این عمل خود وسیلهای برای قدرتمندتر شدن است. گفتنی است که قدرتنمایی در برابر دشمنان باید به گونهای طراحی و اجرا شود که دشمن نیز به آن اذعان کند؛ زیرا این کار نقش بسیار مهمی در تضعیف روحیه آنان دارد[۱۶۷].
در تاریخ میخوانیم که گزارش خبرچینان سپاه دشمن در غزوه بدر درباره توان سپاه اسلام، ترس و اضطراب زیادی در دل دشمن انداخته بود. وقتی که قریش، عمیر بن وهب جمحی را برای کسب آگاهی از وضعیت سپاهیان اسلام فرستاد پس از بازگشت چنین گفت: مسلمانان حدود سیصد نفرند و همراه آنان هفتاد شتر و دو اسب است. ای گروه قریش، شتران، مرگ را با خود حمل میکنند و شتران آبکش یثرب، مرگ سخت را همراه خود میکشند. اینان قومی هستند که هیچ پناهگاه و مدافعی جز شمشیر خود ندارند. نمیبینید که سکوت کردهاند و زبانهای خود را همچون زبان افعی بیرون میآورند. به خدا نمیبینم که هیچیک از ایشان کشته شود، مگر آنکه مردی از ما را بکشد و اگر آنان از شما فقط به اندازه خودشان هم بکشند، پس از آن خبری از زندگی نخواهد بود. بنابراین درست رایزنی کنید و بیندیشید[۱۶۸]. قدرتنمایی مسلمانان به دستور رسول خدا(ص) در بدرالموعد از اقدامات زیبای پیامبر(ص) برای نمایش قدرت اسلام و درهم شکستن ابهت مشرکان بود. پس از پایان جنگ احد، ابوسفیان مسلمانان را به جنگی دیگر تهدید کرد و زمان و مکان آن را هم معین کرد، اما از آنجا که خشکسالی و سایر مشکلات مانعی بزرگ بود، آمادگی برای جنگ نداشت و از وعده خود سخت پشیمان شد. ازاینرو دنبال بهانهای میگشت تا مسلمانان را از جنگ منصرف کند و تقصیر تخلف از وعده را به گردن مسلمانان بیندازد. ابوسفیان در این راه تلاش زیادی کرد، بهطوریکه بسیاری از مسلمانها به جنگ بیمیل شدند، اما تصمیم قاطع رسول خدا(ص) به حضور در محل و زمان وعده، همراه ۱۵۰۰ نفر از یاران خود، تهدیدی برای قریش و دیگر کفار و نمایش قدرتی در مقابل آنان بود. لشکر اسلام بعد از هشت روز توقف در کنار چاههای بدر که محل اجتماع مردم و بازار سالیانه نیز بود با سرافرازی تمام و تضعیف روحیه دشمنان به موطن خود بازگشتند. این امر در تاریخ به بدرالموعد معروف شد[۱۶۹].
یکی از نمونههای قدرتنمایی سپاه اسلام در سیره نظامی رسول خدا(ص)، درباره غزوه حمراءالاسد است. رسول خدا(ص) دستور دادند که برای ایجاد رعب و وحشت در دل مشرکان روزها هیزم جمع و شب در نقاط مختلف آتش روشن کنند تا از دور دیده شود[۱۷۰]. در فتح مکه نیز مسلمانان به دستور حضرت با روشن کردن آتش در اطراف مکه در دل دشمن ترس و اضطراب شدیدی به وجود آوردند. رسول اکرم(ص) پس از آنکه بهطور ناگهانی شهر مکه را محاصره کرد، برای نمایش قدرت سپاهیان اسلام و ارعاب و زمینگیر کردن دشمن، در مقابل دیدگان مشرکان، دستور داد شبانگاه در منطقه وسیعی از بیابان آتش برافروزند. مردم مکه این صحنه را از دور مشاهده کردند. روحیه قریش به شدت ضعیف شده بود. تا آنجا که ابوسفیان و حکیم بن حزام برای تسلیم شدن و در امان ماندن، خود را به عباس بن عبدالمطلب رساندند و از او تقاضا کردند تا راه و چارهای برای آنان بیندیشد[۱۷۱].
رژه سپاه اسلام را در فتح مکه نیز میتوان نمونه دیگری از قدرتنمایی نظامی در سیره رسول خدا(ص) برشمرد؛ اقدامی که برای همیشه سران شرک و کفر را از رویارویی با رسول خدا(ص) ناامید کرد و باعث شد بدون آنکه خونی ریخته شود شهر مکه در اختیار سپاه اسلام قرار گیرد. وقتی بزرگان مکه از حضور سپاه اسلام در پشت دروازههای مکه مطلع شدند برخی از آنان از جمله ابوسفیان به همراه عباس بن عبدالمطلب خدمت رسول خدا(ص) رسیدند و از روی ظاهر اسلام را پذیرفتند وقتی ابوسفیان خواست از محضر پیامبر(ص) خارج شود، آن حضرت به عباس فرمود: «ابوسفیان را با خود نگهدار تا رژه سپاه اسلام را ببیند»[۱۷۲]. سپس سپاه خود را آماده کرد تا از آنان سان ببیند. ابتدا قبیله بنیسلیم که هزار نفر بودند به فرماندهی خالد بن ولید پیشاپیش لشکر اسلام حرکت کردند. هنگامی که خالد در برابر عباس و ابوسفیان رسید سه بار تکبیر گفت و مسلمانان به دنبال او تکبیر گفتند. ابوسفیان از عباس پرسید: این چه کسی بود؟ جواب داد: خالد بن ولید. ابوسفیان گفت: همان جوان خودمان؟ گفت: بله.
سپس زبیر بن عوام عبور کرد درحالیکه پرچم سیاهی در دست داشت و مهاجران و بادیهنشینان به دنبالش بودند. او وقتی که در برابر آن دو رسید، تکبیر گفت و افرادش نیز تکبیر گفتند. ابوسفیان پرسید: این چه کسی بود؟ جواب داد: زبیر بن عوام. پرسید: پسر خواهرت (صفیه)؟ جواب داد: بله. سپس ابوذر غفاری همراه سیصد نفر از بنیغفار عبور کردند. آنان هم وقتی برابر آن دو رسیدند، تکبیر گفتند. ابوسفیان از آنان پرسید. جواب داد: از بنیغفارند. ابوسفیان با تعجب پرسید: «اینها چه کاری با ما دارند؟» سپس بریدة بن حصیب اسلمی همراه دویست نفر از بنیاسلم و ناجیة بن اعجم به همراه دویست نفر دیگر از آنان پیش آمدند و وقتی در برابر آن دو رسیدند تکبیر گفتند. ابوسفیان پرسید: اینها کی هستند؟ جواب داد: بنی اسلم. ابوسفیان پرسید: ای ابوالفضل! بنیاسلم از ما چه میخواهند؟ عباس جواب داد: آنان اسلام را پذیرفتند و دیگر مسلمان شدهاند. سپس بسربن سفیان خزاعی به همراه پانصد نفر از خزاعه پیش آمدند و تکبیر گفتند. ابوسفیان از قبیله آنان پرسید. جواب داد: بنی کعب بن عمرو (از طایفه خزاعه) هستند. گفت: بله، اینها از همپیمانان محمد هستند.
سپس طایفه مزینه از مقابل آنان عبور کردند که هزار نفر بودند. آنها نیز با صدای بلند تکبیر گفتند. ابوسفیان از قبیله آنان پرسید. عباس جواب داد: از مزینه هستند. ابوسفیان گفت: «ای ابوالفضل مزینه را با ما چه کار که اکنون باید صدای تکبیر و به هم خوردن اسلحههای آنان را بشنوم؟» در ادامه طایفه جهینه با هشتصد نفر و ابوواقد لیثی به همراه دویست نفر از بنیلیث و بنیبکر و بنیضمره، تکبیرگویان عبور کردند. در آخر سیصد نفر از اشجعیها تکبیرگویان از کنار ابوسفیان گذشتند. او پرسید: اینها کی هستند؟ عباس گفت: از اشجع هستند. ابوسفیان با تعجب گفت: «اینها که از سرسختترین دشمنان محمد بودند!» عباس گفت: «خدا اسلام را در دلهای آنان وارد کرد و این از فضل خداوند است». نوبت به انصار رسید. هر طایفه از آنان دارای پرچمی بودند و در میانشان هزار نفر خود را چنان با زره و کلاهخود پوشانده بودند که جز چشمهایشان دیده نمیشد. برای همین به آنان الکتیبةالخضراء (گردان سیاهپوش) گفته میشد. وقتی این گروه پیش آمد، گرد و غبار زیادی از زیر سم اسبان به هوا برخاست تا این هنگام ابوسفیان با عبور هر طایفهای میپرسید که آیا محمد عبور نکرده است؟ عباس جواب میداد: نه. کم کم رسول خدا(ص) پیش آمد در حالی که بر ناقه خود قصواء، سوار شده بود و با نصف بُرد یمانی سیاه، عمامهای را بدون تحتالحنک به سر بسته بود. آن حضرت در میان اسید بن حضیر انصاری و ابوبکر حرکت میکرد و عمر بن خطاب که خود را در سلاح پیچیده بود و شناخته نمیشد با صدای بلند شعر میخواند. ابوسفیان او را نشناخت و از عباس پرسید: این آوازخوان کیست؟ جواب داد: او عمر بن خطاب است.
سپس ابوسفیان گفت: «ای ابوالفضل، هیچگاه چنین گردانی را ندیده بودم و هیچ کس چنین نیرویی ندارد و نمیتواند آن را فراهم کند. به درستی که پادشاهی برادرزادهات به زودی بسیار بزرگ و باشکوه میشود». عباس گفت: «وای بر تو، این پادشاهی نیست، بلکه نبوت است» ابوسفیان: گفت: «آری، همینطور است»[۱۷۳]. رسول خدا(ص) با اقدام به این کار هم دلهای سستایمان را که به وعده الهی تردید داشتند و صلح حدیبیه را نقض وعده الهی میدانستند متوجه وعده الهی کرد و هم روحیه مشرکان مکه را به طور کامل ضعیف کرد و از بین برد تا هرگز فکر برخورد با مسلمانان به ذهن آنان خطور نکند. محاصره طائف یکی دیگر از اقدامات نظامی رسول خدا است که حضرت در آن از شیوههای ایجاد جنگ روانی استفاده کرده است. در محاصره طائف، در کنار استفاده از نیروهای رزمی و تسلیحات مجهز آن روز یعنی منجنیق و ارابه، کوشیدند تا در افکار و احساسات دشمن نیز رخنه کنند و نوعی تردید و نومیدی در دل دشمن ایجاد کنند؛ از جمله اینکه دستور دادند تعدادی از درختهای نخل و انگور را که مورد علاقه مردم طائف بود ببرند و بسوزانند[۱۷۴]. از طرف دیگر، پیامبر(ص) اعلام کردند که هر کس از بردگان دژ طائف به مسلمانان پناهنده شود، آزاد خواهد شد[۱۷۵]. این دو شگرد بر مشرکان طائف سخت گران آمد و در تضعیف روحیه آنان مؤثر بود.
نمونه دیگر قدرتنمایی در برابر دشمنان، دستور اعلام برائت از مشرکان است که خدا به پیامبرش دستور داده است تا خود یا کسی که از اهلبیت او باشد بیزاری و نفرت خدا و رسولش را به مشرکان اعلام کند و قدرت توحید را به آنان نشان دهد: ﴿بَرَاءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَأَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ * وَأَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾[۱۷۶]. آیات سوره برائت و اعلام عمومی آن با فریاد رسا در ایام حج توسط امیرمؤمنان علی(ع) نمایش قدرتی بود که صلابت، قدرت و اعتمادبه نفس مسلمانان را به نمایش گذارد و مشرکان توطئهگر متجاوز را تهدید کرد و امید به رهایی از ظلم و شرک را در دل محرومان و مستضعفان زنده کرد. پس از این قدرتنمایی وحیانی، مشرکانی که تا آن روز از پذیرش اسلام سرباز میزدند به سرزنش یکدیگر پرداختند و راهی جز پذیرش اسلام را مقابل خود نیافتند.
در سال نهم هجری، به رسول خدا(ص) گزارش رسید که هرقل، امپراتور روم، آماده حمله به مدینه است و تعدادی از قبایل عرب مانند لخم، جذام، عامله و غسان را در این حرکت با خود متحد کرده است و مشغول پیشروی هستند. رسول خدا(ص) سپاهی فراهم کرد و با پیمودن مسافتی طولانی به سرزمین تبوک رسید، اما اثری از نیروی نظامی روم مشاهده نشد[۱۷۷]. این غزوه را میتوان یکی از رزمایشهای چشمگیر سپاه اسلام در مقابل کفار و رومیان قدرتمند آن روز قلمداد کرد. گرچه در این لشکرکشی درگیری مستقیم با رومیان پیش نیامد، اما موجب تقویت روحیه سپاه اسلام و استحکام پایههای قدرت حکومت اسلامی ش د. برای اظهار قدرتنمایی و تضعیف روحیه دشمن میتوان از راههای مختلفی بهره برد. در شرایطی که مسئله حفظ اسرار نظامی مطرح نباشد، ممکن است اعلام حمله و زمان آن باعث ایجاد ترس در سپاه دشمن شود و به تضعیف روحیه آنان بینجامد. در یکی از روزهای نبرد صفین، امیرمؤمنان علی(ع) اظهار کرد که صبحگاهان به سپاه معاویه یورش خواهیم برد. این خبر به گوش معاویه و سپاهیانش رسید. ترس، سپاه شام را فراگرفت و روحیه خود را از دست دادند[۱۷۸]. همچنین آن حضرت در پیکار جمل، در گرماگرم نبرد فریاد برآورد: «ای محمد بن ابیبکر! اگر عایشه افتاد، او را بپوشان و کارهایش را بر عهده بگیر». وقتی نیروهای دشمن این سخن را شنیدند ارکان لشکر درهم ریخت و اضطراب شدیدی بر آنان مستولی شد، درحالیکه امیرمؤمنان(ع) همچنان در جایگاه خود ایستاده بود»[۱۷۹].
در سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) یکی از شیوهها برای تضعیف روحیه دشمن، یادآوری شکستهای گذشته دشمن و تهدید او و بیان قدرت واقعی سپاه اسلام است. در این زمینه میتوان به نامه امیرمؤمنان علی(ع) به معاویه اشاره کرد که در جواب رجزخوانیهای وی نوشته شده است: معاویه، تو مرا به جنگ فراخواندهای. اگر به راستی خود را در چنین منزلتی میبینی مردم را رها کن و به سوی من بیرون آی و هر دو گروه را از جنگ معاف بدار، تا در این کارزار تن به تن، بر تو معلوم شود که کدامیک از ما دیدهاش براثر گناه و انحراف، ناتوان و پوشیده شده است. من همان ابوالحسن هستم که قاتل جدت (عتبة بن ابی ربیعه) و برادرت (حنظلة بن ابی سفیان) و دائیت (ولید بن عتبه) بودم که چون چوبتر آنان را در کارزار بدر شکستم و آن شمشیر هنوز همراه من است و با همان دل، دشمنم را ملاقات میکنم. من دین خدا را جابهجا نکردهام و نبوت جدیدی نیاوردهام. من در همان راهی هستم که شما روز اول آن را ترک گفتید و من با جان و دل در برابرش تسلیم شدم؛ اما شما از راه ناچاری به آن وارد شدید[۱۸۰].
امام در این نامه با یادآوری شکستهای گذشته معاویه و اجدادش، ضمن تضعیف روحیه دشمن، نقاب دینی بنیامیه و معاویه را نیز کنار زده است و یادآور میشود که جایگاه فعلیاش در صفین همان جایگاهی است که دیروز در کنار رسول خدا(ص) در برابر پدربزرگ، پدر و مادر و بستگان دیگر معاویه داشت و هیچ تغییری در عقاید او روی نداده است. جبهه معاویه نیز همان جبههای است که قبلاً در برابر اسلام گشوده شده بود؛ با این تفاوت که دیروز رویارویی جبهه اسلام و کفر بود اما امروز نبرد جبهه ایمان و نفاق است. امام(ع) در نامهای دیگر به معاویه هشدار میدهد که قبول دست کشیدن موقت از جنگ نه به دلیل ترس و ضعف روحیه است، بلکه به دلیل رعایت مصالحی است که از مسائل اساسی اسلام است و اگر لازم باشد دشمن را برای همیشه نابود خواهد کرد: «سوگند به خدا اگر به خاطر پاسداری از دیگر مسائل اسلام نبود، آنچنان ضربههای من بر سرت فرود میآمد که استخوانهایت را خرد و گوشت تنت را جدا میکرد»[۱۸۱].[۱۸۲].
رزمایش
یکی از عوامل مهم که سهم زیادی در تقویت روحیه افراد دارد رزمایشهای جنگی (عملیات جنگی به صورت تمرین و آزمایش) است. از آنجا که رزمایش در معرض دید نیروهای خودی و دشمن است از دو جنبه حائز اهمیت است: هم موجب تقویت روحیه نیروهای خودی است و هم موجب تضعیف روحیه دشمن. رسول خدا(ص) به وسیله رزمایشهای متعدد نظامی روحیه مسلمانان را تقویت میکردند و برای پیشبرد اهداف الهی و نشر و گسترش اسلام در سراسر عالم از آن بهره میبردند. با بررسی غزوهها و سریههای پیامبر(ص) در سالهای اول هجرت، یعنی قبل از جنگهای بدر و احد میتوان نتیجه گرفت که آن حضرت میکوشیدند با رزمایشهای نظامی راه تجارت قریش را ناامن کنند، تا آنان را وادار به پذیرش حق و یا به رسمیت شناختن اسلام و مسلمانان کنند. به طور طبیعی، رهآورد این اقدامات نظامی، تجربههایی نیز بوده است که مسلمانان فرا میگرفتند و آمادگی برای پیکارهای جدی و بزرگتر را کسب میکردند.
از جمله این رزمایشها در سیره نظامی رسول خدا(ص) میتوان به غزوه حمراءالاسد اشاره کرد که قبلاً درباره آن سخن گفته شد. بعد از جنگ احد، رسول خدا(ص) برای تقویت روحیه مسلمانان و جبران شکست آنان و برای تضعیف روحیه دشمن و پیشگیری از تجاوز دوباره مشرکان دستور داد تا مجروحان جنگ احد جمع شوند و به تعقیب دشمن بپردازند و تا منطقه حمراءالاسد آنان را تعقیب کنند[۱۸۳]. حرکت به سوی حمراءالاسد در آغاز، کاری نامعقول به نظر میرسید، ولی پس از مدتی کوتاه روشن شد که این حرکت، همه جریانها را به سود مسلمانان تغییر داده است؛ زیرا خروج مجروحان و آسیبدیدگان در تعقیب قریش، آن هم بدون هیچگونه طمعی به غنیمت این واقعیت را بر همگان روشن ساخت که رزمندگان اسلام در راه دفاع از عقیده و آرمان خود تا پای جان ایستادهاند و حتی زخمهای کاری که بر تن آنان وارد شده است آنان را از تعقیب دشمن بازنخواهد داشت. ازاینرو زخمیان سپاه اسلام با تعقیب دشمن، تأثیر روانی شگرفی در تضعیف روحیه دشمن گذاشتند که نهتنها فکر هجوم به مدینه را از سر خود بیرون کردند، بلکه به فکر چارهای برای گریز افتادند و به سرعت راه مکه را پیش گرفتند.[۱۸۴].
منابع
پانویس
- ↑ فرهنگ معین و لغتنامه دهخدا، واژه روحیه.
- ↑ مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه، عوامل پیروزی و شکست، ص۸۰.
- ↑ «بگو: کیست که شما را از خداوند اگر برای شما گزند یا بخشایشی خواسته باشد نگه دارد؟ و آنان (هیچ گاه) برای خود در برابر خداوند یار و یاوری نمییابند * بیگمان خداوند از میان شما کارشکنان (جنگ) را خوب میشناسد و (نیز) کسانی را که به برادران خویش میگویند: به ما بپیوندید و جز اندکی در جنگ شرکت نمیکنند» سوره احزاب، آیه ۱۷-۱۸.
- ↑ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۱۷؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۵۱۲.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۸۱.
- ↑ «چرا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و به بیرون راندن پیامبر دل نهادند و نخست بار پیکار با شما را آغاز کردند جنگ نمیکنید؟ آیا از آنها میهراسید؟ با آنکه- اگر مؤمنید- خداوند سزاوارتر است که از وی بهراسید * با آنان پیکار کنید تا خداوند آنها را به دست شما عذاب کند و خوارشان گرداند و شما را بر آنان پیروزی دهد و دلهای گروهی مؤمن را خنک گرداند» سوره توبه، آیه ۱۳-۱۴.
- ↑ «ای پیامبر! مؤمنان را به کارزار برانگیز، اگر از شما بیست تن شکیبا باشند بر دویست تن پیروز میگردند و اگر از شما صد تن باشند بر هزار تن از کافران پیروز میشوند زیرا آنان گروهی هستند که درنمییابند» سوره انفال، آیه ۶۵.
- ↑ محمود شیت خطاب، شیوه فرماندهی پیامبر، ص۳۸۷ و ۳۸۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۸۳.
- ↑ ابنهشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۶۲۷؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۴۴.
- ↑ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۶۷؛ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۰؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۵۸۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۵۱.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ١١.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۱۴، ۱۱۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۱۸۶.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۱۱۲؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۱۸۴.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ٢٧.
- ↑ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵، «کتاب جهاد»، ص۸.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین ص۷۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۳۸ و ۳۹.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۳۸.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۳۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۸۶.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۷؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۳۸.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۶۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۸؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۳۱۹.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۶۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۸؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۳۱۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۹۲.
- ↑ ابوالحسن علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۴۳۹.
- ↑ فرات کوفی، تفسیر فرات کوفی، ص۵۹۸.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۱۶-۱۱۷ و ۱۶۵.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۶۷، ۵۶۸؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱۳، ص۳۲۰.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص١٠۰۰؛ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۲۴؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص۱۰۷.
- ↑ «و مؤمنان نباید همگی رهسپار (جهاد یا آموختن دانش) شوند» سوره توبه، آیه ۱۲۲.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۵۷؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۷۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۹۴.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۳۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۹۹.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۵، ص۴۱۸؛ ابوعلی مسکویه رازی، تجارب الامم، ج۲، ص۷۵.
- ↑ «و ای قوم من! من بر شما از روز فراخوانی یکدیگر بیم دارم * روزی که پشتکنان روی میگردانید؛ در برابر خداوند، شما را پناهی نیست و هر که را خداوند گمراه گذارد رهنمونی ندارد» سوره غافر، آیه ۳۲-۳۳.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۵، ص۴۴۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۰۲.
- ↑ «و هنگامی که خبری از ایمنی یا بیم به ایشان برسد آن را فاش میکنند و اگر آن را به پیامبر یا پیشوایانشان باز میبردند کسانی از ایشان که آن را در مییافتند به آن پی میبردند و اگر بخشش و بخشایش خداوند بر شما نمیبود (همه) جز اندکی، از شیطان پیروی میکردید» سوره نساء، آیه ۸۳.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۵۸.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۹۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۰۳.
- ↑ ابی اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۹۴.
- ↑ ابی اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۹۵.
- ↑ ابی اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۹۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۰۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۱۰۲؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳۵؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۱۴۲۹.
- ↑ ابن هشام مینویسد این مأموریت را امیرمؤمنان علی(ع) انجام داده است (السیرة النبویة، ج۲، ص۹۴).
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۹۸، ۲۹۹.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۷؛ ابی الحسن علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۸؛ ابی الحسن علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۷۰؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۱۸۳-۱۸۴.
- ↑ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج۲، ص۸۸۶.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۵۳۵؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۱۸۴.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۸؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۷۳.
- ↑ ابی الحسن علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج۱، ص۱۲۵.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۷.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۴، ص۷۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۰۷.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۱۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۴۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۲.
- ↑ شیخ طوسی، التهذیب، ج۶، ص۱۷۰؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵، باب استحباب اتخاذ الرایات، ص۱۴۴.
- ↑ محمد شیرازی، جنگ روانی و تبلیغات، ص۲۷۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۶۷؛ محمد بن جریر بن بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۵۱۲.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۸۴؛ احمد بن ابی یعقوب، یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۶؛ ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۳۸.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ١١.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۳.
- ↑ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۱۳۲۵؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۹، ص۳۴۷.
- ↑ سالم الصفار، سیره پیامبر در رهبری و انسانسازی، ص۴۹.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۵، ص۴۷؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۳۸؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۱۹، ص۱۶۳.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۷۱.
- ↑ وَ اللَّهِ أَنْتَ لَوْ لَا مَا اهْتَدَيْنَا *** وَ لَا تَصَدَّقْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا /// فَأَنْزِلَنْ سَكِينَةً عَلَيْنَا *** وَ ثَبِّتِ الْأَقْدَامَ إِنْ لَاقَيْنَا /// وَ الْمُشْرِكُونَ قَدْ بَغَوْا عَلَيْنَا.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۳۹؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۹، ص۳۰۸.
- ↑ رجز مرحب: قَدْ عَلِمَتْ خَيْبَرُ أَنِّي مَرْحَبُ *** شَاكِ السِّلَاحِ بَطَلٌ مُجَرَّبُ *** إِذَا الْحُرُوبُ أَقْبَلَتْ تَلَهَّبُ. پاسخ امیرمؤمنان علی(ع): «أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي حَيْدَرَةَ *** كَلَيْثِ غَابَاتٍ كَرِيهِ الْمَنْظَرَةِ /// أُوفِيهِمْ بِالصَّاعِ كَيْلَ السَّنْدَرَةِ» (ابن سعد، الطبقات الکبری ج۲، ص۸۶؛ ابوبکر احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۴، ص۲۰۹، ۲۱۰).
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۵.
- ↑ «و کسانی را که در راه خداوند کشته شدهاند مرده مپندار که زندهاند، نزد پروردگارشان روزی میبرند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۹.
- ↑ «اگر در راه خداوند کشته شوید یا بمیرید (بدانید) که آمرزش و بخشایشی از خداوند، از هر آنچه فراهم آورند بهتر است * و اگر بمیرید یا کشته شوید بیگمان نزد خداوند، گردتان میآورند» سوره آل عمران، آیه ۱۵۷-۱۵۸.
- ↑ «ننگ بر شما و بر آنچه به جای خداوند میپرستید، آیا خرد نمیورزید؟ * گفتند: اگر میخواهید کاری کنید، او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید» سوره انبیاء، آیه ۶۷-۶۸.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۲، ص۳۴۸؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۶.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۲۰.
- ↑ «نَسْأَلُ اللَّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ، وَ مُعَايَشَةَ السُّعَدَاءِ، وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِيَاءِ» (نهجالبلاغه، خطبه ۲۳).
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ١٢٢.
- ↑ «حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِي السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِيَائِهِ، وَ نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيُوفِ أَعْدَائِهِ» (صحیفه سجادیه، دعای یکم).
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۶۲.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۱۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۳، ص۹۰؛ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۶۴.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۶۵ و ۲۶۶؛ تقی الدین احمد بن علی، مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۱۶۱.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ۲۶۷؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۹۵۷.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۶۸؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۹۵۶؛ ابوبکر احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۳، ص۲۹۸.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، حس ۲۷۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۸۶.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۲۵-۵۲۸؛ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۲۶-۳۲۸.
- ↑ «از مؤمنان، کسانی هستند که به پیمانی که با خداوند بستند وفا کردند؛ برخی از آنان پیمان خویش را به جای آوردند و برخی چشم به راه دارند و به هیچ روی (پیمان خود را) دگرگون نکردند» سوره احزاب، آیه ۲۳.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۱۳؛ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۹۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۴۰۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۲۴.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۹۵؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۵، ص۴۴۱.
- ↑ شیخ صدوق، الامالی، مجلس ۳۰، حدیث، ۱، ص۱۵۹؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۴. بعضی از مورخان این اشعار را به یکی از یاران امام حسین(ع) نسبت دادهاند (ابناعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۱۰۲؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۰۰). برخی دیگر آن را از امام سجاد(ع) دانستهاند (ابوالمؤید الموفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج۲، ص۱۱).
- ↑ ابوالمؤید الموفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۲۰.
- ↑ ابوالمؤید الموفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۲۴.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۲۹.
- ↑ «و بسا پیامبرانی که همراه آنان تودههای انبوه به نبرد (با دشمنان خداوند) پرداختند و در راه خداوند هر چه به ایشان رسید نه سست و نه ناتوان شدند و نه تن به زبونی سپردند؛ و خداوند شکیبایان را دوست میدارد» سوره آل عمران، آیه ۱۴۶.
- ↑ «و همه آنچه را که از اخبار پیامبران برای تو حکایت میکنیم، چیزی است که با آن دلت را استوار میداریم در حالی که در این (سوره) برای تو حقیقت و برای مؤمنان اندرز و یادکردی آمده است» سوره هود، آیه ۱۲۰.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۹۰؛ ابن سیدالناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۶۱.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۵، ص۹۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۴.
- ↑ ابی اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی، الغارات، ج۱، ص۲۶۴.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۷.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ص۹۴.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۰۸؛ ابی اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ص۲۹۵-۲۹۶.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۳۵.
- ↑ ابی محمد احمد بن اعثم، کتاب الفتوح، ج۵، ص۷۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۳۱.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۹۴؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۵، ص۱۴۲.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۱۵؛ تقی الدین احمد بن علی، مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۷۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۳۸؛ ابوبکر احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۴، ص۳۷۰؛ محمد بن یوسف صالحی، شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۶، ص۱۵۳.
- ↑ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۲۰؛ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۶۶؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۳؛ احمد بن یعقوب، یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۶۵؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ص۲۴۳.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۶۶؛ ابوبکر احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۴، ص۳۷۱.
- ↑ «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ ***سُرُورُ فُؤَادِ الْبَشِيرِ النَّذِيرِ /// عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَالِدَاهُ *** فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظِيرٍ».
- ↑ ابی المؤید الموفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج۲، ص۲۱ و۲۲؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۳۶.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۶۱ و۶۶۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۷.
- ↑ «بجاد» به معنی روپوش خشن و کهنه است. عبدالله که تحت تکفل عموی خود بود، بعد از پذیرش اسلام مورد غضب وی قرار گرفت و عمویش تمام دارایی وی حتی لباس تنش را از او گرفت. وی نزد مادرش رفت و او یک پارچه خشن و کهنه به او داد آن را به دو نیم کرد نیمی را به کمر بست و نیم دیگر را به دوش خود انداخت با همان وضع به مدینه خدمت رسول خدا(ص) رسید و حضرت او را تفقد کرد و از آن پس به این لقب معروف گشت. وی سرانجام در غزوۀ تبوک به شهادت رسید (واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۹۷).
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۱۳، ۱۰۱۴؛ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۲۷، ۵۲۸.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۴۹؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۰۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۴۰.
- ↑ این نبرد به دلیل انتقام از قبایلی که ناجوانمردانه و از راه حیله مبلغان اسلام را به قتل رسانده بودند، انجام گرفت.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۳۶؛ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۲۸.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۳۵.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۸۱.
- ↑ نهجالبلاغه، ذیل خطبه ۱۸۱، ص۵۹۹.
- ↑ برای مطالعه بیشتر ر.ک: دیدگاهها (مجموعه مصاحبهها به مناسبت کنگره بینالمللی امام خمینی و فرهنگ عاشورا)، دفتر اول، ص۷۳ تا ۸۲، مصاحبه با آیتالله جعفر سبحانی.
- ↑ ابنقولویه، کامل الزیارات، باب ۲۳ ص۷۵؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۸۷.
- ↑ أبی المؤید الموفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج۱، ص۱۹۶.
- ↑ «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِيهِ كَأَنِّي وَ أَوْصَالِي يَتَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاءَ فَيَمْلَأَنَّ مِنِّي أَكْرَاشاً جُوفاً وَ أَجْرِبَةً سُغْباً لَا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ يُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِينَ لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ لَحْمَتُهُ وَ هِيَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِي حَظِيرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَ يُنَجَّزُ بِهِمْ وَعْدُهُ مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ فَإِنِّي رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ» (ابننما حلی، مثیرالاحزان، ص۴۱؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۶).
- ↑ «گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم سرد و بیگزند باش» سوره انبیاء، آیه ۶۹.
- ↑ قطب الدین راوندی، الخرائج والجرائح، ج۲، ص۸۴۸، ح۶۳.
- ↑ شیخ صدوق، معانی الأخبار، ص۲۸۸.
- ↑ ابننما حلی، مثیرالاحزان، ص۷۷؛ سید بن طاووس، الملهوف علی قتلی الطفوف، ص۱۸۰.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۱۰؛ ابن حبیب، کتاب المحبر، ص۴۸۰؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۴، ص۳۵۱؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۱۷؛ ابی المؤید الموفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین،(ع) ج۲، ص۵۳؛ سید بن طاووس، الملهوف علی قتلی الطفوف، ص۲۰۳.
- ↑ «فإِنَّ الأُلى بالطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمٍ *** تآسَوْا، فسَنُّوا للكِرامِ التَّآسِيا» (ابوحنیفه احمد بن داوود دینوری، الاخبار الطوال، ص۳۱۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۹۲؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۶، ص۱۵۶؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۲۴۹).
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۴۲.
- ↑ «پس هر کس بر شما ستم روا داشت همانگونه که با شما ستم روا داشته است با وی ستم روا دارید» سوره بقره، آیه ۱۹۴.
- ↑ ﴿هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾ «اوست که کافران اهل کتاب را از خانههایشان در نخستین گردآوری بیرون راند (هر چند) شما گمان نمیکردید که بیرون روند و (خودشان) گمان میکردند که دژهایشان بازدارنده آنان در برابر خداوند است اما (اراده) خداوند از جایی که گمان نمیبردند بدیشان رسید و در دلهایشان هراس افکند؛ به دست خویش و به دست مؤمنان خانههای خویش را ویران میکردند؛ پس ای دیدهوران پند بگیرید!» سوره حشر، آیه ۲.
- ↑ «که بدان دشمن خداوند و دشمن خود را به هراس میافکنید» سوره انفال، آیه ۶۰.
- ↑ سالم الصفار، سیره پیامبر در رهبری و انسانسازی، ص۴۸-۴۹.
- ↑ «إِنَّ الْحَرْبَ خُدْعَةٌ» (محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۹۹؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۶۳؛ ابوبکر احمد بن الحسین بیهقی دلائل النبوة، ج۳، ص۴۰۵).
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۵۳؛ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۲۲۹؛ ابوعلی مسکویه رازی، تجارب الامم، ج۱، ص۲۵۹؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۵۷۸.
- ↑ ابیالحسن علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۶۰؛ محمد بن یعقوب کلینی، ج۷، ص۴۶۰؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۳۳، باب ۵۳.
- ↑ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۵۰۴؛ محمد بن طاهر مقدسی، البدء والتاریخ، ج۴، ص۲۰۰؛ ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج۴، ص١٣.
- ↑ «و آنچه بر شما در روز برخورد آن دو گروه (در احد) رسید به اذن خداوند بود (تا مؤمنان را بیازماید) و تا مؤمنان را (از غیر آنان) معلوم بدارد * و تا آنان را (نیز) که دورویی کردند معلوم بدارد و (چون) به آنان گفته شد که بیایید در راه خداوند پیکار یا دفاع کنید گفتند: اگر میدانستیم پیکاری در کار است از شما پیروی میکردیم! اینان (در) همین روز به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان؛ چیزی به زبان میآورند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۶-۱۶۷.
- ↑ «و محمد جز فرستادهای نیست که پیش از او (نیز) فرستادگانی (بوده و) گذشتهاند؛ آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به (باورهای) گذشته خود باز میگردید؟ و هر کس به (باورهای) گذشته خود باز گردد هرگز زیانی به خداوند نمیرساند؛ و خداوند سپاسگزاران را به زودی پاداش خواهد داد» سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۵۶۲؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۲، ص۵۶۵؛ ابوبکر احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۳، ص۴۰۸.
- ↑ «آیا به کسانی که بهرهای (اندک) از کتاب آسمانی داده شده است ننگریستهای (که چگونه) به «جبت» و «طاغوت» ایمان دارند و درباره کافران میگویند که اینان رهیافتهتر از مؤمنانند؟!» سوره نساء، آیه ۵۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۵۱.
- ↑ «کسانی که مردم به آنان گفتند: مردم در برابر شما همداستان شدهاند، از آنها پروا کنید! اما بر ایمانشان افزود و گفتند: خداوند ما را بس و او کارسازی نیکوست» سوره آل عمران، آیه ۱۷۳.
- ↑ «ای مؤمنان! از شکیبایی و نماز یاری بجویید که خداوند با شکیبایان است * و کسانی را که در راه خداوند کشته میشوند مرده نخوانید که زندهاند امّا شما درنمییابید * و بیگمان شما را با چیزی از بیم و گرسنگی و کاستی داراییها و کسان و فرآوردهها میآزماییم، و شکیبایان را نوید بخش! * همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم) * بر آنان از پروردگارشان درودها و بخشایشی است و آنانند که رهیافتهاند» سوره بقره، آیه ۱۵۳-۱۵۷.
- ↑ «و سستی نورزید و اندوهگین مباشید که اگر مؤمن باشید شما برترید * اگر زخمی به شما (در احد) برسد زخمی همانند آن به آن گروه رسیده است، و ما این روزگاران را میان مردم (دست به دست) میگردانیم و تا مؤمنان را خداوند معلوم بدارد و از (میان) شما گواهانی بگیرد و خداوند ستمگران را دوست نمیدارد * و تا خداوند مؤمنان را بپالاید و کافران را از میان بردارد * آیا پنداشتهاید به بهشت میروید بیآنکه خداوند جهادگران و شکیبایان شما را معلوم دارد؟» سوره آل عمران، آیه ۱۳۹-۱۴۲.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۵۸.
- ↑ «و آنچه در توان دارید در برابر آنان فراهم سازید» سوره انفال، آیه ۶۰.
- ↑ محمد شیرازی، جنگ روانی و تبلیغات، ص۲۷۰.
- ↑ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱؛ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۶۲؛ ابنهشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۶۲۲.
- ↑ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۵؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۴۰، ۳۳۹؛ احمد بن ابییعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۵.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۳۸؛ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۸؛ ابنجوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۷۳.
- ↑ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۰۳؛ احمد بن ابی یعقوب، یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۹؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص۵۳.
- ↑ ابنهشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۰۴؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص۵۴.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۱۹-۸۲۲. ابنهشام و طبری نیز این مطلب را به صورت خلاصه نقل کردهاند (السیرة النبویة، ج۲، ص۴۰۴؛ تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص۵۴).
- ↑ ابنهشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۸۳؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص۸۴.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۳؛ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۵۹.
- ↑ «(این) بیزاری خداوند و پیامبر اوست از مشرکانی که با آنان پیمان بستهاید * چهار ماه در این سرزمین (آزاد) بگردید و بدانید که شما خداوند را به ستوه نمیتوانید آورد و خداوند رسواگر کافران است * و (این) اعلامی از سوی خداوند و پیامبر او در روز حجّ اکبر به مردم است که خداوند و پیامبرش از مشرکان بیزارند پس اگر توبه کنید برای شما بهتر است و اگر روی بگردانید بدانید که شما خداوند را به ستوه نمیتوانید آورد و کافران را به عذابی دردناک نوید ده!» سوره توبه، آیه ۱-۳.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۹۰؛ ابنهشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۰۴؛ محمد بن جریر بن یزید طبری، تاریخ الامم والملوک، ج۳، ص١٠٠.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص۴۶۸.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، کنگره شیخ مفید، ص۳۴۴.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۱۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۷۳.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۶۱.
- ↑ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۳۴؛ ابنسعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۷۰.