عباسیان در معارف و سیره امام صادق
پایان حکومت اموی و آغاز حکومت عباسی
در این مرحله تاریخی حیات نظام اموی، پس از آنکه این نظام در دیدگاه امّت اسلام همه توجیهات مدنی، عقیدتی و یا سیاسی خود را از دست داد، و در دست او بهجز منطق شمشیر که آخرین اهرم قدرت در اداره امور جامعه میشود باقی نماند، به خودی خود رو به سقوط و افول رفت و علیرغم خشونت و سنگدلی آخرین خلیفه اموی (مروان) که به قاطعیت معروف بود منطق شمشیر نیز نتوانست در برابر اراده امت دوام چندانی بیاورد.
امّت اسلام ضرورت رهایی از طغیان اموی را درک کرده و به این باور رسیده بود که باید در برابر آن بهپا خیزد. دیگر آنقدر ستمهای بنی امیه نسبت به خاندان پیامبر اکرم در ذهن امّت اسلام متراکم شده بود که دیگر چیزی به دست واعظان درباری باقی نمانده بود تا قرآن و حدیث را ابزار دفاع از صورت کریه و استبدادی حکومت بنی امیه کنند. ظلم و ستم بیحدّی که از مسموم کردن امام حسن مجتبی(ع) به دست معاویه آغاز شد سپس سبّ و لعن حضرت علی(ع) که برادر پیامبر اکرم(ص) و پسر عموی او و داماد گرامیش بوده به نحوی که سبّ و لعن آن حضرت را به عنوان سنّت قرار داد، سپس قتل امام حسین(ع) ریحانه رسول خدا و خاندان و یاران پاکش به دست یزید و عمّال پلید او همچنین واقعه حرّه که واقعه بسیار دردناکی بوده و در آن یزید بیعت بندگی از مردم مدینه گرفته و مدینه را سه روز بر سپاهیان خود مباح کرد.
امّت اسلام کلام عبدالملک مروان را فراموش نمیکنند که گفت: هرکس مرا به پرهیزکاری سفارش کند گردنش را با شمشیر میزنم[۱] و همچنین کشتن زید بن علی(ع) و به دار کشیدن و آتش زدن پیکر شریفش به دست طاغوت زمان هشام بن عبدالملک.
مردم میدیدند که والیان اموی گذشته از گرفتن مالیاتهای سخت، خود نیز اهل فساد بوده و بهوسیله اشاعه روح قبیلهای وحدت صفوف امّت اسلام را از بین برده و آنها را دوباره به طایفههای گوناگون متفرق کرده بودند. آنان حتّی در پرداختها، امتیازات خانوادهای و قبیلهای را روا میداشتند و مسلمانان غیر عرب را تحقیر کرده، آنها را برده خود میدانستند.
اینچنین بود که در عرصه فکر و اندیشه و فقه نظریاتی پیدا شد که هیچ گونه مشروعیتی برای نظام اموی قایل نبود و این افکار در میان همه اقشار جامعه گسترش یافته، علیرغم موضع منفی سلطنت نسبت به علویان، مدح آنان در میان مردم رایج گشته و آنان بدون ترس از جلوگیری دستگاه دولت به مدح و ثنای علویان میپرداختند.
اینچنین بود که امّت به واسطه تراکم ظلم اموی این آمادگی را پیدا کرد تا هر جانشینی که بخواهد او را از کابوس حکومت اموی برهاند قبول کند، شاید که به این وسیله به عدالت و مساوات دست یابد. چنین جوّی باعث بروز گرایشها و دعوتهای سیاسی شد که در راستای دستیابی به خلافت، امّت را به زیر پرچم خود خوانده و به سمت خود تحریک میکردند. کما اینکه امّت هم به دنبال نجاتدهندهای میگشتند و همین امر باعث شد که مسأله مدعیان مهدویت در میان جامعه رایج شده و راه خود را باز کند.
از دیگر سو، برنامههای امام صادق(ع) گسترش بسیاری یافته، یاران آن حضرت زیاد شده و امّت فرهنگ آن حضرت را پذیرفته بود.؛ چراکه تأثیر این فرهنگ را در اندیشهها و تصمیمگیریهای خود دیده بود امری که به سطح خاصّی از افراد که تحت نظر مستقیم حضرت امام بودند، یا دایرهای خاصی محدود نمیگردید. بلکه امام صادق(ع) در جایجای کشور اسلام درخشیده و آوازهاش در هر خانهای داخل شده بود. تا جایی که به تنها مرجع روحی تبدیل شده بود که دلها از همهجا بهسوی او گرایش پیدا کرده و برای حلّ مشکلات فکری، عقیدتی و سیاسی به آن حضرت پناهنده میشدند.
این مرجعیت منحصر به عامه مردم نبوده بلکه امام صادق(ع) حتّی مرجع علما و دانشمندان و محلّ رجوع سیاستمداران امّت بود. این سفیان ثوری است که میگوید: بر امام صادق(ع) داخل شدم و به آن حضرت عرض کردم: مرا به وصیتی سفارش کنید که بعد از شما آن را حفظ کنم. آن حضرت فرمودند: آیا واقعاً آن را حفظ خواهی کرد ای سفیان؟ گفتم: بله ای پسر رسول خدا(ص). امام صادق(ع) فرمودند: ای سفیان، دروغگو مردانگی ندارد و حسود راحتی، انسان رنجیده برادری و متکبّر دوستی نداشته و بداخلاق هرگز به آقایی دست پیدا نمیکند[۲].
سفیان ثوری بار دیگری هم به نزد امام صادق(ع) رفت و دستورات و تعالیم بیشتری از آن حضرت طلب کرد. امام صادق(ع) به او فرمودند: ای سفیان، دست نگه داشتن در هر کار شبههناکی بسیار بهتر از فرورفتن در گرداب هلاکت است. اگر گفتن حدیثی را ترک گویی بسیار بهتر است از اینکه حدیثی بگویی که آن را به خوبی بررسی نکرده باشی. هر حقّی را حقیقتی و هر درستی را نوری است. پس هر روایتی که موافق با کتاب خدا بود آن را بگیرید و روایاتی که مخالف با کتاب خدا است ترک گویید[۳]. سفیان ثوری دیدارهای دیگری نیز با امام صادق(ع) داشته و روابط او با حضرت امام صادق(ع) از نوع رابطه شاگرد و استاد بوده است.
از دیگر دانشمندانی که نزد امام صادق(ع) میرفته و از وجود مبارک آن حضرت استفاده میبرده است، حفص بن غیاث است. او یکی از بزرگان و مشاهیر زمان خود و یکی از محدّثان بنام زمان خویشتن بوده است. او از امام صادق(ع) میخواست که او را ارشاد و نصیحت کند. امام صادق(ع) به او فرمودند: اگر میتوانید از معروف شدن و مشهور شدن خود جلوگیری کنید، این کار را انجام بدهید. اگر مردم تو را تعریف و تمجید نکردند، هیچ زیانی به تو نخواهد رسید- تا آنجا که فرمودند:- «إِنْ قَدَرْتَ أَنْ لَا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِكَ فَافْعَلْ فَإِنَّ عَلَيْكَ فِي خُرُوجِكَ أَنْ لَا تَغْتَابَ وَ لَا تَكْذِبَ وَ لَا تَحْسُدَ وَ لَا تُرَائِيَ وَ لَا تَتَصَنَّعَ وَ لَا تُدَاهِنَ»؛ اگر میتوانی از خانه خارج نشوی این کار را بکن. چرا که در خارج شدن از خانه و رفتن در میان جامعه مسئولیتهای سنگینی متوجّه تو خواهد شد و باید که غیبت نکنی، دروغ نگویی، حسد نورزی، ریا نکنی و چاپلوسی روا مداری. ابو حنیفه نیز فرصت حضور در محضر امام صادق(ع) و استماع حدیث از آن حضرت را مغتنم شمرده و درباره امام صادق(ع) میگفت: من فقیهتر از جعفر بن محمد(ع) ندیدهام.
مالک بن انس نیز از جمله کسانی بود که در نزد امام صادق(ع) حاضر میشد تا به وسیله آداب آن حضرت تربیت شده و به هدایت آن حضرت راه یابد. او میگفت: هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر دل هیچ بشری خطور نکرده است که با فضیلتتر از جعفر بن محمد صادق را در علم و عبادت و ورع ببیند. و همچنین گفته است: من مدّتی با جعفر بن محمد رفت و آمد داشتم. امّا او را جز در یکی از این سه حالت ندیدم. یا در حال نماز، یا در حال روزه و یا در حال قرائت قرآن بود. ندیدم که هرگز از رسول خدا(ص) روایت کند مگر اینکه با طهارت بود. هیچگاه کلام بیهوده نمیگفت. او از عالمان، عابدان و زاهدانی بود که از خداوند میترسند[۴].
منصور که خود از کینهتوزترین دشمنان امام صادق(ع) بوده است درباره آن حضرت اینگونه شهادت داده است که: جعفر بن محمد از آن دسته کسان است که خداوند درباره آنان فرموده: ﴿ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا...﴾[۵]؛ سپس این کتاب را به آن بندگان خود که آنان را برگزیده بودیم، به میراث دادیم و از جمله کسانی بوده که خداوند آنان را انتخاب کرده و در کارهای خیر همیشه بر دیگران سبقت میگیرند[۶].
امام صادق(ع) فقط مرجع دانشمندان، فقها، محدّثان و رهبر نهضت فکری و علمی زمان خود نبوده است. بلکه آن حضرت مرجعی برای سیاستمداران و انقلابیون نیز بوده است.؛ چراکه آن حضرت رهبر حقیقی خطّ انقلابی علوی بوده است. میبینیم زید شهید فرزند امام زین العابدین(ع) درباره قیام خود به آن حضرت رجوع کرده و با آن حضرت مشورت کرده است. زید درباره امام صادق(ع) اینگونه سخن رانده است: در هر زمانهای مردی از ما اهل بیت وجود دارد که حجّت خدا بر بندگان اوست و حجّت زمان ما، برادرزاده من جعفر است. هرکس از او تبعیت کند گمراه نخواهد شد و هرکس با او مخالفت کند، هیچگاه راه هدایت نخواهد پیمود[۷].
امام صادق(ع) هیچگاه جدای از قیام زید نبوده بلکه همیشه به کمک مالی و دعایی به نهضت زید پرداخته و چنانچه که در بحثهای سابق گذشت، همواره همگان را به شرکت در آن قیام تشویق کرده و توجیه مینمود[۸].
علویانی هم که از نسل امام حسن مجتبی(ع) بودند، مانند عبدالله بن حسن و یا عمر اشرف فرزند امام زین العابدین(ع)، آنان نیز همواره به امام صادق(ع) رجوع کرده و در مسائل مهم با آن حضرت مشورت میکردهاند و هیچکدام از آنان در کارهای انقلابی و نهضت مسلّحانه بدون دستور آن حضرت وارد عمل نمیشدهاند.
ازهمینرو بود که در میان اقشار مختلف جامعه آن زمان، این باور پیدا شده بود که خطّ تحت رهبری امام صادق(ع)، همان خطّی است که میتواند جایگزین حکومت اموی شود. این حقیقتی است که نمیتوان آن را به فراموشی سپرد. کما اینکه به زودی خواهیم گفت که مهمترین فرماندهان حرکت عبّاسی و برنامهریزان آنها و فرماندهان نظامی آنها، در دل معتقد بودهاند که امام صادق(ع) برای تصدّی خلافت از دیگران سزاوارتر بوده و قوّت، قدرت، پختگی و کارآزمودگی اداره قیام و رهبری آن را دارا است، و این از نیروی الهی و جایگاه مردمی آن حضرت نشأت گرفته بود؛ لذا است که میبینیم ابو سلمه خلّال و ابو مسلم خراسانی در اوّلینبار با آن حضرت به عنوان خلیفه بیعت کردند و بعضی از اصحاب آن حضرت نیز تأکید بسیاری بر ضرورت اعلام جهاد از طرف امام صادق(ع) داشتند.
امّا آنچه که سزاوار است به آن توجّه شود این است که امام صادق(ع) این جایگاه مقدّس را در دلهای مردم بهواسطه معادلات سیاسی خلق السّاعه به دست نیاورده بود. بلکه رویدادها و شرایط مختلفی به وقوع پیوست تا این جوّ را به وجود آورد و این باور را که امام صادق(ع) و تنها او در چنین جایگاهی قرار داشته و میتواند جایگزین شایسته سیاسی و فکری حکومت اموی بوده و به جای حکومت ظالم اموی، خلیفه شرعی مسلمانان باشد.
تلاش خستگیناپذیر و رویه اصلاحی که امام صادق(ع) و ائمّه قبل از او(ع) بنا نهادند و ایجاد نسلهای پیشرو، موجب انگیزش این بیداری در امّت گشته و نقطه عطفی تاریخی در حیات امّت اسلام خلق کرد که باعث شد امّت اسلام از غنای فکری که این برهه طلایی برای ما به یادگار گذاشته است بهرهمند گردد.
در چنین شرایط حسّاسی امام صادق(ع) در برابر تحرّکات منفی که سعی در به انحراف کشیدن مسیر مردم و بردن آنها به سوی مکاتب انحرافی جدید داشتند به شدت مراقب بودند. از همینجاست که بسیاری از راهنماییهای امام به اصحاب آن حضرت در این رابطه صادر شده است و در برابر نمایشات سیاسی دروغین که بعضی از انقلابینمایان اجرا میکردهاند بیطرفی پیشه میکرده است، و این مطلب به این دلیل بوده که آن حضرت به اغراض و مطامع آنان کاملا آگاهی داشته است.
و از همین گرایشات سیاسی که برای به دست گرفتن خلافت و درآوردن فرصت از چنگ رقیبان مردم را به ضرورت قیام برضدّ امویان تحریک میکرد، گرایش عبّاسیان بود[۹].
حرکت عبّاسیان، پیدایش و روشها
قبلا به هسته شکلگیری قیام بنی عبّاس و انگیزه آنان برای طمع در به دست گرفتن خلافت اسلامی اشاره کردهایم[۱۰].
و در آنجا ذکر کردهایم که ابو هاشم از مردان بنام گروه طرفدار اهل بیت(ع) بوده و هشام بن عبدالملک بسیار از او هراس داشته.؛ چراکه میدانست او دارای لیاقت علمی و سیاسی میباشد که او را شایسته رهبری میکند. بنابراین هشام بن عبدالملک تصمیم به ترور ابو هاشم گرفت. هنگامی که ابو هاشم مکر هشام را احساس کرد از او برحذر شد و به محمد بن علی بن عبدالله بن عبّاس وصیت کرد تا اتباع او را بعد از او در مبارزه با امویان رهبری نماید که این کار در سال ۹۹ هجری به وقوع پیوست. این وصیت بذر طمع را در حرکت محمد بن علی بن عبدالله بن عبّاس کاشت و او گمان کرد که دیگر رهبر شده و خلیفه آینده است.
این بهترین فرصت بود تا او برای خود به تبلیغات بپردازد. به همین جهت مخفیانه کسانی را به خراسان فرستاد تا به نام او به دعوت مردم بپردازند. او این کار را تا سال ۱۲۵ هجری ادامه داد و در آن سال از دنیا رفت. پس از او سه پسر از او باقی ماندند که ابراهیم امام، سفّاح و منصور هستند[۱۱] و پیدا است که ابراهیم امام بوده که برنامهریزی قیام دولت عبّاسیان را انجام داده است.؛ چراکه او از نظر هوش و ذکاوت و پختگی و کاردانی و برنامهریزی از دو برادر خود برتر بوده است و بعدا به این نکته اشاره خواهیم کرد.
ابراهیم فعّالیت خود را در راه دعوت عبّاسیان آغاز کرد. او ابتدا شروع به بیان احادیث و سخنرانی در رابطه با اهمیت قیام و انقلاب و نجات مظلومان نموده و خود را شریک درد و رنج مردم ساده معرّفی کرد. او محبّت به مظلومان و لعنت بر ظالمان را آغاز نمود. مبلّغان ابراهیم در شهرهای خراسان پخش شدند و اثر بزرگی در آنجا بهجا گذاشتند. از آن جمله میتوان به زیاد مولی حمدان، حرب بن قیس، سلیمان بن کثیر، مالک بن هیثم و دیگران اشاره کرد. داعیان عبّاسی بر سر این کار جان باختند. بعضی از آنها شکنجه و مثله شده و بعضی دیگر به حبس افتادند[۱۲]. امّا پیشاهنگ این دعوتکنندگان و فعّالترین و زیرکترین آنان، ابو مسلم خراسانی بود[۱۳].
روش سیاسی عبّاسیان ـ برای گمراه کردن امّت ـ متضمّن چندین شیوه بود که مطابق با واقعیت موجود جامعه و از مقبولیت عامّه برخوردار بود؛ لذا است که میبینیم این دعوت با پاسخ مثبت و سریع مردم روبرو شده و محرومین و ستمدیدگان به آن گرایش پیدا کردند[۱۴].
در اینجا به بعضی از این شیوهها اشاره میکنیم:
روش اول تحریک عواطف مردم
عبّاسیان به شدّت عواطف مردم را تحریک کرده و سعی کردند به مردم بقبولانند که دعوت آنها برای پیروزی اهل بیت(ع) است. آنان که بیش از همه مورد ظلم و ناراحتی قرار گرفته و خونهایشان در راه حقّ ریخته شده است.
عبّاسیان در بین صفوف مبلّغان خود بر این مطلب تأکید کردند که هدف نهایی دعوت آنها بازگرداندن خلافت غصب شده بهسوی اهل آن است. به همین خاطر است که آنان شعار طلب رضایت و خشنودی آل محمد را برای خود برگزیده و مردم نیز به این شعار عکس العمل مثبت نشان داده، گمشده خود را در آن یافتند.
مبلّغان عبّاسی این باور را میپروراندند که دعوت آنها خبر از ظهور دوره جدیدی میدهد که تضمینکننده حقوق مردم است. همچنانکه مردم از عدالت علی(ع) داستانها شنیده بودند. این شعار مخصوصا در شهرهایی که بیشترین زجر و ناراحتی و عقبماندگی را از بنی امیه دیده بودند بسیار کارگر افتاد.؛ چراکه آنان دائم در انتظار ظهور حق به دست اهل بیت نبوّت(ع) بودند.
فرهنگ سیاسی بنی عباس که مبلّغانشان آن را بین مردم ترویج میکردند، اینگونه بود که مردم را به فکر وادار کرده و ذهن آنان را مسألهدار کنند. مانند اینکه: «آیا در میان شما کسی هست که در این نکته شکی داشته باشد که خداوند متعال پیامبر اسلام، حضرت محمد(ص) را، به پیامبری برگزیده؟ مردم در پاسخ میگفتند: نه. سپس آنها میگفتند: آیا در این مطلب شکی دارید که خداوند بر پیغمبر اکرم(ص) کتابی نازل کرده که حلال و حرام و شرایع خداوند در آن موجود است؟ مردم پاسخ میدادند: نه. آنان ادامه میدادند که: آیا گمان دارید که پیامبر اکرم(ص) آن کتاب را در نزد کسی غیر از عترت و اهل خود به یادگار گذاشته است؟ مردم پاسخ میدادند: نه. آنان میگفتند: آیا شما شکی دارید که اهل بیت پیامبر(ص) معدن علم و دارای میراث پیامبر(ص) هستند، همان میراثی که خداوند به پیامبر(ص) تعلیم کرده است؟ مردم میگفتند: نه....[۱۵].
بنی عبّاس به واسطه همین انگیزشهای کلّی که بدون تعیین مصداق، تنها به اشاره بسنده کرده و مبتنی بر پیچیدگی و عدم روشنایی بوده، توانستند دستاوردهای مردمی بزرگی حتّی در میان غیر مسلمانان کسب کنند. در واقع این روش بنی عبّاس به نحوی سرقت تلاشهای ائمّه(ع) بوده است.؛ چراکه آنان دستاورد تلاشهای ائمّه(ع) را به صورت ابزاری برای منافع خود در میان قشرهای ناآشنا به طبیعت دعواهای سیاسی، به کار بردند[۱۶].
روش دوّم استفاده از اخبار غیبی یا احادیثی که از حوادث آینده خبر میداد
از دیگر شیوههایی که مبلّغان عبّاسی برای جلب نظر مردم به کار میبردند، این بود که اخبار غیبی یا احادیثی که از حوادث آینده خبر میداد را مورد استفاده قرار دادند. این روش مکارانه، اثر بزرگی در جلب افراد سادهاندیش و به هیجان آوردن طرفداران پرشور دعوتشان و جلب اعتقاد قلبی آنان به صحّت ادّعای بنی عباس داشت. از جمله این خبرهای غیبی که آن را در آن زمان شایع کردند این بود که: «ع» پسر «ع» به زودی «م» پسر «م» را میکشد.
سپس این خبر را اینچنین تأویل کردند که مراد به «ع» پسر «ع»، عبدالله بن علی بن عبدالله عبّاس است و مراد از آنکه کشته میشود مروان بن محمد بن مروان است. همچنانکه به زعم خود گمان کردند پیامبر اکرم که بشارت ایجاد دولت هاشمی را میداده است، به عموی خود عبّاس گفته که این دولت در پسران او بروز خواهد کرد.
از دیگر ادّعاهایی که به قصد پوشانیدن جامه مشروعیت بر دعوت بنی عبّاس عنوان میگردید، این گمان بود که در نزد آنان کتابی است که در آن بر انتقال خلافت به بنی عبّاس تأکید دارد. امّا خارج کردن آن کتاب و نشان دادن آن به همه مردم به هیچوجه جایز نیست. و فقط افراد خاصّی از سرکردگان بنی عبّاس از آن اطّلاع دارند. این روش باعث شد که مبلّغان بنی عبّاس رنگ تقدّس بیشتری به دعوت خود داده و هیجان آنها را برای این دعوت بیشتر میکرد[۱۷].[۱۸]
روش سوّم مخفی نگه داشتن نام خلیفهای که برای خلافت او قیام کرده بودند
از دیگر روشهایی که بنی عبّاس آن را به کار گرفتند و تا آن زمان به کار گرفته نشده بود و نشان از نهایت هوش سیاسی آنان داشت و به واسطه آن توانستند میدان تاخت و تاز را در دست گرفته و تلاشها و باورهای مختلف را به سوی یک هدف متمرکز کنند، این بود که آنان به شدّت نام خلیفهای که برای خلافت او قیام کرده بودند مخفی نگاه میداشتند. آنان خود را ملتزم به کتمان امر او کرده و به مردم اینچنین وعده میدادند که قبل از زوال خلافت امویان امکان اعلان نام واقعی خلیفه که سرداران و نقیبان آن را میشناسند وجود ندارد[۱۹].[۲۰]
روش چهارم پوشیدن لباس سیاه
از دیگر روشهای عبّاسیان در دعوت، پوشیدن لباس سیاه بود که این را رمز مبارزه با ظالمان و اظهار حزن و اندوه برای اهل بیت(ع) و شهدای راه آنان میدانستند.
اینچنین بود که دعوت عبّاسیان به نام اهل بیت(ع) و برای انتقام از امویان برپا گردید و به خاطر متمرکز کردن همین شعار که در میان مردم ارزش والایی داشت، ابراهیم امام پرچمی به نام «ظلّ» یعنی سایه یا «سحاب» یعنی ابر بر نیزه بلندی که طول آن سیزده ذرع بود برافراشت و به ابو مسلم خراسانی نوشت که من پرچم پیروزی را برای تو فرستادم[۲۱].
آنان نام سایه یا ابر را که ابراهیم امام بر این پرچم گذاشته بود اینچنین تأویل کردند که: همچنانکه ابر بر تمام زمین مسلّط است و همچنانکه زمین از سایه خالی نیست، همچنین زمین از خلیفه عبّاسی خالی نخواهد بود[۲۲] و ادّعا کردند که این پرچم به مانند پرچم رسول خدا(ص) است.؛ چراکه آنان ذکر میکردند که پرچم پیامبر در جنگها و غزوات سیاه بوده است.
پس از آنکه عبّاسیان به واسطه زیرکی ابراهیم امام و پیش از او پدرش و به مدد یارانی که در خراسان داشتند به پیشرفت چشمگیری دست یافته و یارانشان در خراسان زیاد شدند، دست به تشکیل جمعیتهای سازمان یافتهای زدند تا به تبلیغ برای آنان بپردازد. آنان مطمئن شدند که روشهایشان در گمراه کردن مردم به موفقیت رسیده و این عقیده در جان مبلّغانشان رسوخ کرده است. اینجا بود که گام اصلی را به سوی رقبای حقیقی خود که اهل بیت(ع) بودند برداشتند. عبّاسیان به شدّت از اهل بیت وحشت داشتند.
چرا که دعوت آنها تنها به واسطه شعارهایی که به نام اهل بیت(ع) میدادند به این مرحله از پیروزی رسیده بود و حالت بیطرفی که خطّ علوی در پیش گرفته بود ممکن بود برنامههای آنان را کاملا خراب کند. این مطلب عبّاسیان را بر آن داشت تا تصمیم به برگزاری یک اجتماع مشترک میان عبّاسیان و علویان در موسم حج بگیرند. هدف آنان از این کار دربرگرفتن خطّ علوی و کشاندن پای آنان به این دعوای سیاسی و تلقین این مطلب به تودههای مسلمان بود که این خاندان علوی است که در پشت این فعالیت انقلابی قرار دارد.
ابراهیم امام و خاندان بنی عبّاس میدانستند که امام صادق(ع) دقیقا اهداف آنها را از پشت این برنامهریزیها میداند و نمیتوانند امام صادق(ع) را به خود جذب کرده و دسترنج علمی و سیاسی آن حضرت را ابزاری برای رسیدن به اهداف خود قرار داده، پای آن حضرت را به برنامههای خود بکشند و آن حضرت اگر برای حضور در چنین اجتماعی دعوت شود، هرگز در آن شرکت نخواهد کرد. به همین خاطر وحدت صفوف علوی را از بین برده و آل حسن را به این وعده که خلافت از آن آنان خواهد شد، با خود همراه ساختند[۲۳].
اجتماع ابواء
هدف دیگری که عبّاسیان از برقراری این اجتماع نمایشی داشتند، به وجود آوردن جوّ دوستی و اشاعه روح محبّت و توافق میان آنها و علویان، همچنین دادن اطمینان خاطر به علویان و حدّاقل بیطرف کردن آنها در این نزاع سیاسی بود تا آنها به اهدافی که داشتند رسیده و تمام نیروهای خود را در این راه بسیج کنند. بههمینجهت در منطقه ابواء- مکانی بین مکه و مدینه- اجتماعی را تشکیل دادند و بزرگان علویان و عبّاسیان را در این اجتماع دعوت کردند. در این اجتماع ابراهیم امام و دو برادرش ابو العبّاس سفّاح و ابو جعفر منصور و صالح بن علی و عبدالله بن حسن بن حسن و دو پسرش محمد نفس زکیه و ابراهیم و بزرگانی از بنی عبّاس و بنی هاشم حضور پیدا کردند.
صالح بن علی به سخنرانی برخاست و گفت: شما میدانید که چشم مردم به سمت شما شخصیتهای مهم دوخته شده و خداوند شما را در این مکان جمع کرده است. پس با یک مرد از میان خودتان بیعت کنید و اختیار خود را به او بدهید و با او پیمان یاری ببندید تا اینکه خداوند فتح و پیروزی را به ما عنایت کند که او بهترین فتحکنندگان است. سپس عبدالله بن حسن برخاست و پس از مدح و ثنای خدا گفت: میدانید که این پسر من (محمد نفس زکیه)، همان مهدی موعود است. پس بیایید تا با او بیعت کنیم.
ابو جعفر منصور برخاست و گفت: برای چه خود را گول میزنید؟ بخدا قسم که میدانید در میان مردم هیچکس مانند این جوان- منظور او محمد بن عبدالله بود- نیست که گردنهای مردم به سمت او کشیده شده و مردم به سرعت ندای او را اجابت کنند. همه گفتند به خدا سوگند که راست میگویی.
او همان شخص است. و تمام افراد حاضر در اجتماع با محمد نفس زکیه بیعت کردند. حتّی ابراهیم امام، سفّاح و منصور و همه حاضران در اجتماع[۲۴]. پس از اینکه این اجتماع کار خود را با تعیین محمد بن عبدالله بن حسن به عنوان خلیفه مسلمانان به پایان برد، کسی را به نزد امام صادق(ع) فرستادند.
امام به نزد آنان رفت و گفت: شما چرا اینجا اجتماع کردید؟ گفتند: آمدیم تا با محمد بن عبدالله بیعت کنیم که او مهدی است. امام جعفر صادق(ع) فرمودند: این کار را نکنید.؛ چراکه قضیه مهدی هنوز به وقوع نپیوسته و این شخص مهدی نیست، عبدالله بن حسن در جواب امام صادق(ع) گفت: تو از روی حسادت به پسر من این حرف را میزنی! امام(ع) در پاسخ او فرمودند: به خدا سوگند که حسد مرا به این سخن وادار نکرده است. امّا این مرد و برادرانش و فرزندان آنها با شما فرق دارند. و با دست خود به پشت ابو العبّاس سفّاح زد، سپس به عبدالله بن حسن فرمود: خلافت نه به تو میرسد و نه به دو پسر تو میرسد، بلکه خلافت به بنی عبّاس میرسد. بدان که دو پسر تو کشته خواهند شد. سپس حضرت از جا برخاست و فرمود: بدان که صاحب ردای زرد او را به قتل خواهد رساند (مقصود حضرت، ابو جعفر منصور بود).
عبد العزیز گوید: به خدا قسم که من از دنیا نرفتم مگر اینکه قتل او را دیدم. هنگامی که جمعیت پراکنده شدند، ابو جعفر منصور نزد امام صادق(ع) رفت و عرض کرد: آیا خلافت به من میرسد؟ امام فرمودند: آری، راست میگویم[۲۵].[۲۶]
حرکت عبّاسیان پس از پایان اجتماع
پس از اینکه هدف عبّاسیان از برقراری اجتماع محقّق شد و همه حاضران در گردهمایی، مصوّبه دروغین آن را پذیرفتند، ابراهیم امام در جهت دیگری فعالیت خود را به صورت مستقل از دیگر اعضای اجتماع پیگیری کرد. او طبق عادت خود چندین بخشنامه سریع صادر کرد از آن جمله: به پیروان خود در کوفه و خراسان نوشت: من ابو مسلم خراسانی را به امارت شما برگزیدم. حرف او را بشنوید و از او اطاعت کنید. او را بر خراسان و هر منطقهای که بر آن چیره شود و آن را بگشاید حاکم قرار دادم. این واقعه در سال ۱۲۸ هجری به وقوع پیوست. ابو مسلم در آن زمان نوزده سال بیشتر نداشت.
تاریخ او را اینگونه توصیف کرده است: او مردی بود زیرک، خونریز و فریبکار که بویی از رأفت و رحمت نبرده و در دسیسهچینی بسیار ماهر بوده است. همه از تعیین ابو مسلم در این جایگاه حسّاس شگفتزده شدند.؛ چراکه او از نظر سنّی جوان و تجربهاش کم بود. گروهی از داعیان بنی عبّاس هم از طاعت او سرباز زدند. امّا ابراهیم امام آنان را به شنیدن و اطاعت از او ملزم کرد[۲۷]. و ابو مسلم بعدا تمام کسانی که در آن منطقه با ریاست او مخالفت کرده بودند اعدام کرد.
امّا برنامهای که ابو مسلم میبایست در اعلام قیام خود در خراسان به آن بپردازد چه بوده است؟ این برنامه در وصیتی که ابراهیم امام به او کرده است روشن میشود. آنجا که ابراهیم امام به او گفته: ای عبدالرحمن تو از ما اهل بیت هستی، پس وصیت مرا حفظ کن، به طایفه یمنیان به چشم احترام نگاه کن، آنان را گرامی بدار و در میان آنان باش که به خدا سوگند این امر جز به مدد آنان به پیروزی نخواهد رسید. امّا به طایفه ربیعه با دید اتهام نگاه کن و آنان را در کارشان همواره متّهم ساز. امّا به طایفه مضر به چشم دشمن خانگی نگاه کن.
در کار هرکس از آنان مشکوک شدی یا در دلت چیزی از او پیدا شد، او را بکش. و اگر خواستی که در خراسان کسی را باقی نگذاری که به زبان عربی صحبت کند، این کار را انجام بده. هر پسری که قدّش از پنج وجب تجاوز کرد، او را بکش[۲۸]. این سفارش ابراهیم امام، سیاست عبّاسیان را در برابر مسلمانان خلاصه میکند.
امّا ابو مسلم خراسانی به خاطر بعضی از صفات که داشت در میان مردم محبوبیت پیدا کرد. او همیشه با صدای پایین صحبت میکرد. عربی و فارسی را با زبان فصیح تکلّم مینمود. کلامش شیرین و در کلام خود از اشعار استفاده میکرد. هیچگاه در وقت نامناسب در حال خنده و شوخی دیده نشد. هیچ وقت حالت او به خاطر حوادثی که پیش میآمد تغییر نمیکرد. نه فتوحات بزرگ در چهره او اثر شادمانی ایجاد میکرد و نه حوادث سخت و مصیبتبار او را غمزده و ناراحت میساخت. هنگامی که از ابراهیم امام درباره شایستگی ابو مسلم برای این کار سؤال کردند گفت: من این اصفهانی را آزمایش کرده و ظاهر و باطنش را شناسایی کردهام. او را اینچنین یافتم که سنگ روی زمین است[۲۹].
ابو مسلم حتّی نزد غیر مسلمانان نیز از محبوبیت برخوردار بود. در تاریخ میبینیم که زارعان مجوسی به یاران او پیوسته و به دست او اسلام آوردند. همچنانکه تعداد زیادی از افراد خارج از اسلام به دعوت او پاسخ مثبت دادند.
البتّه همه اینها به خاطر ظلم و جور فراوانی بود که آنها از حاکمان اموی دیده و نیز لطف و محبّتی بود که از ابو مسلم خراسانی دیده بودند؛ لذا بسیاری از آنان او را به تنهایی امام و پیشوا دانسته و معتقد بودند که ابو مسلم یکی از نوادگان زرتشت است که مجوسیان منتظر ظهور او بودند، آنان مرگ ابو مسلم را نیز باور نکرده و منتظر بازگشت او بودند[۳۰].
از دیگر سوی این ابو مسلم بود که بدن یحیی بن زید را از دار به زیر کشیده، بر آن نماز خوانده و او را دفن کرد، پس از آنکه ابو مسلم منصب فرماندهی کل قوا را به دست گرفت، فورا از خراسان حرکت کرد تا فرماندهی تودههایی که منتظر دستورات او بودند و در نهایت شور و هیجان برای جنگ با امویان بهسر میبردند به دست بگیرد. او در خطبهای قبل از جنگ به لشکریان و داعیان خود اینچنین گفت: به دلهای خود جرأت بدهید که از اسباب پیروزی است، بیشتر کینهها را به یاد بیاورید.؛ چراکه کینه، گامهای شما را محکم میکند و همواره اطاعت از مافوق را پیشه کنید که پناهگاه هر رزمندهای است[۳۱].
قیام ابو مسلم از آنجا آغاز شد و از کارهای او این بود که در میان سپاه امویان بذر دشمنی میپاشید تا آنان را از یکدیگر جدا کند. او از این امر استفاده کرد و در کار خود نیز پیروز شد. مردم سراسیمه از هرات و طالقان و مرو و بلخ با لباسها و پرچمهای سیاه گرداگرد ابو مسلم جمع شدند[۳۲]. ابو مسلم دست به کشتن بیگناهان نیز زد. آنچنان که مورّخان نوشتهاند، او بهجز کشتگانی که در جنگها کشته شدند، ششصد هزار عرب را با شمشیر و به شکل فجیع کشت[۳۳].
سپاه ابو مسلم پیشروی کردند. پس از آنکه والیان اموی را در خراسان از بین بردند، به سمت عراق تاختند. سپاهی همچون موج که پرچمهای سیاه بر سر آنها سایهافکن بود. آنان عراق را بدون هیچ مقاومت قابل ذکری اشغال کردند و اینچنین بود که در سال ۱۳۲ هجری حکومت عبّاسی به دست ابو مسلم خراسانی در کوفه اعلام گردید. لازم به ذکر است که قبل از ورود ابو مسلم خراسانی به کوفه دو مسأله مهم در کوفه اتّفاق افتاد که سزاوار است مورد بررسی قرار گیرد:
مسأله اوّل: در سال ۱۳۱ هجری بعد از اعلام قیام ابو مسلم خراسانی در خراسان و قبل از اینکه به کوفه وارد شود، خلیفه اموی مروان، ابراهیم امام را که رهبر فکری و برنامهریز قیام بنی عبّاس بود دستگیر کرده در حرّان زندانی کرده و در همان سال به قتل رسانید و این واقعه حرکت عبّاسیان را با ضربه بزرگی مواجه کرد.
ابو العبّاس سفّاح و ابو جعفر منصور و گروهی از یارانشان از ترس خلیفه اموی به کوفه پناهنده شدند.؛ چراکه در کوفه گروهی از داعیان عبّاسی بودند که رهبر آنان ابو سلمه خلّال بود که از نظر هوش و فعّالیت مانند ابو مسلم خراسانی بوده و به وزیر آل محمد(ص) شهرت داشته. او آنان را در خانهای مخفی کرده و خود خدمت آنان را انجام میداد و این مسأله را از همگان پنهان میداشت.
البتّه شاید ابو سلمه خلّال میخواست از طریق این کار خلافت را به آل علی منتقل کند. و لکن با آمدن سپاهیان ابو مسلم خراسانی به کوفه از این کار بازماند و امر بنی عبّاس آشکار شد. آنان سفّاح را به مسجد کوفه برده و در روز جمعه دوازده ربیع الاوّل سال ۱۳۲ هجری با او بیعت کردند.
کوفه با نگرانی بسیاری به بیعت با سفّاح تن در داد.؛ چراکه آنان برحسب شعارهایی که بنی عبّاس در رابطه با گسترش امنیت و آسایش و حکومت علویان داده بودند، انتظار حکومت علویان را میکشیدند نه عبّاسیان. امّا اقشار بیدار در کوفه و بلکه در همه نقاط عالم اسلام بیعت سفّاح را محکوم کرده و حتّی فقهای یثرب فتوی به عدم مشروعیت آن دادند[۳۴].
سپاهیان ابو مسلم پس از اینکه سفّاح را برای خواندن نماز جماعت به مسجد بردند، او را وادار کردند تا بجای عمویش داوود خطبه بخواند. او کمکم جرأت پیدا کرد و در میان خطبه خود گفت: ای اهل کوفه شما مورد محبّت ما و محلّ نزول دوستی ما هستید، شما کسانی هستید که بر این امر پایدار ماندید، و فشار و بدرفتاری اهل جور شما را از آن باز نداشته است تا اینکه زمان ما را درک کردید و خداوند دولت ما را به شما رساند. شما شایستهترین مردمان نسبت به ما و بزرگوارترین مردمان در نظر ما هستید. من به پرداختیهای شما صد درهم اضافه کردم که من سفّاح آزادیبخش و انقلابی بخشنده هستم[۳۵].
سپس نیروهای خود را به فرماندهی عبدالله بن علی برای جنگ با مروان بن محمد بن مروان معروف به «مروان حمار» فرستاد. سپاهیان عبّاسی او را شهر به شهر تعقیب کردند تا اینکه در مصر در روستایی که به آن (بوصیر) میگفتند، او را محاصره کرده و به بدترین وجهی در آنجا به قتل رساندند[۳۶].[۳۷]
موضع امام(ع) در برابر رویدادها
امام صادق(ع) در برابر تازههای سیاسی که در این مرحله به وقوع میپیوست، دائما مواضع بیطرفانه اتّخاذ میفرمود. لکن از دیگر سوی کار را طبق برنامهریزی خود که قبلا به آن اشاره کردیم دنبالهگیری میکرد. آن حضرت با قدرت زیادی به توسعه دایره افراد صالح در جامعه برای بهدست آوردن هدفی که از قبل برنامهریزی کرده بود و برای حفاظت از تلاشی که در تربیت انسانها از خود بروز داده بود حرکت میکرد.
از همینرو بود که امام صادق(ع) توصیههایی را برای شیعیان خود صادر کرد. شیعیانی که باید آنان را از ورود در معادلات سیاسی متغیری که به نظر امام(ع) نتیجه آن استهلاک شیعه در آن زمان بود بازمیداشت. آن حضرت به عنوان گزینش این مرحله، پیروان خود را از شیوههای خشونتبار و مبارزه مستقیم برحذر میداشت.
از ابو بصیر روایت شده است که گفت: از امام صادق(ع) شنیدم که میفرمود: از خدا بترسید و از رهبران و ائمّه خود اطاعت و فرمانبرداری کنید، آنچه را که آنان میگویند بگویید، و در آنچه آنان سکوت کردند سکوت کنید، شما در سلطنت کسانی واقع شدید که خداوند متعال درباره آنان میفرماید: ﴿وَإِنْ كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبَالُ﴾[۳۸].
منظور آن حضرت بنی عبّاس است، پس پرهیزکاری پیشه کنید که شما در آرامش بهسر میبرید، در میان آنها نماز بخوانید، بر جنازه آنان حاضر شوید، و امانتشان را به آنان بازگردانید[۳۹].
میتوان سیره امام صادق(ع) و روش سیاسی آن حضرت را با طرفهای مقابل که طمع برای گرفتن حکومت داشتند یا عبّاسیانی که امام صادق(ع) و خطّ او را به عنوان خطری حقیقی برای سلطنت خود میدیدند در موضعگیریهای زیر نشان داد:
پاسخ امام صادق(ع) به پیشنهاد خلافت توسّط ابو سلمه خلّال
ابو سلمه خلّال که یکی از مبلّغان سیاسی فعّال در کوفه بود و نقش ممتازی را در پیروزی دعوت عبّاسیان و زیاد شدن یاوران آنها در کوفه بازی کرد. البتّه این مطلب به خاطر لیاقت، دانش، زیرکی و ثروت او بود.؛ چراکه او از مال خود برای رجال نظام عبّاسی بسیار خرج کرد. او ارتباط خاصّ و روابط مستمرّی با ابراهیم امام داشت، و بعد از مرگ ابراهیم امام دانست که کارها برخلاف آنچه که او میخواسته خواهد گردید. شاید هم نظرش عوض شد و در خود چیز تازهای پیدا کرد. او ملاحظه کرد که آینده خلافت به ابو العبّاس سفّاح یا منصور خواهد رسید و آنها شایسته خلافت نیستند. شاید هم خود طمع خلافت داشت. در هرحال میبینیم که او در این برهه با علویان و در رأس آنها امام صادق(ع) شروع به مکاتبه کرده و اعلام کرد که میخواهد با آنان بیعت کند.
امّا ما از نامه ابو سلمه به امام صادق(ع) نمیتوانیم بفهمیم که آیا این نامه ابراز پشیمانی است یا اعتراض بر روش عبّاسی و فریبکاری که عبّاسیان با امویان انجام دادند و یا محکوم کردن شیوههای آنان در به دست گرفتن قدرت است؟
آری، آنچه را که از قول مشهور میان تاریخنویسان درمییابیم، این است که ابو سلمه خلّال میخواسته خلافت را به علویان انتقال دهد، امّا موفّق به این کار نشد[۴۰]. از جوابی که امام(ع) به نامه ابو سلمه دادند مییابیم که امام(ع) این پیشنهاد را ردّ کردهاند. البتّه نه به این دلیل که شرایط، شرایط سخت و نامناسبی است، بلکه این ردّ کردن شامل شخصیت ابو سلمه نیز میشود. آنجا که فرمودند: «من با ابو سلمه چه کار دارم در حالیکه او شیعه و پیرو دیگران است؟»[۴۱].
امام صادق(ع) دستور دادند تا نامه ابو سلمه را به عنوان جواب در آتش بسوزانند و با این کار تأکید کردند که قاطعانه پیشنهاد ابو سلمه را ردّ میکنند.
مسعودی مینویسد: ابو سلمه خلّال با سه نفر از بزرگان علویان مکاتبه کرد که آنان جعفر بن محمد صادق(ع)، عمر اشرف فرزند زین العابدین(ع) و عبدالله محض بودند. او نامهها را به همراه مردی از طرفداران علویان به نام محمد بن عبدالرحمان بن اسلم غلام پیامبر اکرم(ص) فرستاد. ابو سلمه به فرستاده گفت: بسیار عجله کن و شتابان برو. و به او گفت: اوّل به نزد جعفر بن محمد صادق(ع) برو. اگر او جواب مثبت داد، دو نامه دیگر را پاره کن. و اگر او جواب مثبت نداد، به سراغ عبدالله محض برو. اگر او جواب مثبت داد، نامه عمر اشرف را پاره کن، و اگر او نیز جواب مثبت نداد، به سراغ عمر اشرف برو. فرستاده به سمت جعفر بن محمد(ع) رفت و نامه ابو سلمه را به ایشان داد.
امام(ع) به او فرمودند: «من با ابو سلمه چه کار دارم در حالیکه او پیرو غیر من است؟!. مرد به او گفت: شما نامه را بخوانید. حضرت به خادم خود فرمودند: چراغ را نزدیک کن. خادم چراغ را نزدیک آورد و حضرت نامه را بر روی آتش نهادند تا سوخت. فرستاده گفت: آیا جواب نامه را نمیدهید؟ امام(ع) به او فرمودند: جواب را دیدی. برو و به فرستنده نامه بگو چه دیدی[۴۲].[۴۳]
موضع امام صادق(ع) در برابر سایر علویان
امّا علویانی که عبّاسیان در اجتماع ابواء پیش از پیروزی خود آنان را فریفته و در آن زمان با محمد بن عبدالله به عنوان خلیفه مسلمانان بیعت کرده بودند، به پیشنهاد ابو سلمه پاسخ مثبت دادند. عبدالله بن حسن بسیار از این پیشنهاد خوشحال شد و به نزد امام صادق(ع) رفت و بشارت این پیشنهاد را به آن حضرت داد.
مسعودی میگوید: فرستاده ابو سلمه از نزد امام صادق(ع) خارج شد و به سراغ عبدالله بن حسن رفت و نامه را به او داد. او نامه را گرفت و خواند و بسیار از آن نامه خوشحال شد. فردای آن روز که نامه به دست او رسیده بود، سوار بر مرکب شد و به منزل ابو عبدالله جعفر بن محمد صادق(ع) رفت. وقتی امام صادق(ع) او را دید، آمدنش را به خانه خود گرامی داشت و او را به کنیه صدا زد و گفت: «ای ابا محمد، حتما امر مهمی پیش آمده است که تو را به اینجا آورده؟ عبدالله محض پاسخ داد: آری، بزرگتر از آن است که به وصف درآید، امام صادق(ع) به او فرمودند: ای ابا محمد آن امر مهم چیست؟
عبدالله پاسخ داد: این نامه ابو سلمه است که مرا به خلافت میخواند. شیعیان ما از اهل خراسان نیز به نزد او آمدهاند، امام صادق(ع) در پاسخ او فرمود: ای ابا محمد از کی تا به حال اهل خراسان شیعه تو شدهاند؟ آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستادهای؟ آیا تو آنان را به پوشیدن لباس سیاه دستور دادی؟ اینها که به عراق آمدهاند، آیا به خاطر تو آمدهاند یا تو به دنبال آنان فرستادهای و یا کسی از آنان را میشناسی؟ عبدالله بن حسن در سخن با امام صادق(ع) به منازعه پرداخت تا اینکه گفت: مردم پسرم محمد را میخواهند.؛ چراکه او مهدی این امّت است. امام صادق(ع) فرمودند: او مهدی این امّت نیست و اگر شمشیر بکشد حتما کشته خواهد شد.
عبدالله گفت: تو این سخن را از روی غرضی میگویی. امام صادق(ع) پاسخ دادند: خدا میداند که من خیرخواهی برای هر مسلمانی را بر خود واجب میدانم. پس چگونه از خیرخواهی کردن برای تو خودداری کنم. پس خود را با سخنان باطل فریب مده که این دولت به دست عبّاسیان خواهد افتاد و مانند نامهای که به دست تو رسیده، برای من هم آمده است[۴۴].[۴۵]
پایان کار ابو سلمه خلّال
کار ابو سلمه خلّال از نظر عبّاسیان پنهان نبود.؛ چراکه آنان او را با جاسوسان زیادی که تمام حرکات و اعمال او را ثبت و ضبط میکردند، احاطه کرده بودند. آنان همه کارهای او را به عبّاسیان گزارش میدادند. بنابراین سفّاح و برادرش منصور بر این امر متّفق شدند که برای دیدار ابو مسلم بروند و مسأله ابو سلمه را با او در میان بگذارند و از او بخواهند که ابو سلمه را بکشد. منصور خارج شد و با ابو مسلم خراسانی دیدار کرد و مسأله ابو سلمه را با او مطرح کرد. ابو مسلم گفت: آیا ابو سلمه چنین کاری کرده است؟ آیا من شرّ او را از سر شما کم کنم؟ سپس یکی از فرماندهان خود را به نام مرار بن انس ضبّی فرا خواند و به او گفت: به کوفه برو و ابو سلمه را هرکجا دیدی بکش. مأمور با گروهی از سپاهیان خود به کوفه رفت. ابو سلمه شب را در نزد سفّاح که تظاهر به بخشش و رضایت از او میکرد بهسر میبرد. مرار با گروه خود در راهی که ابو سلمه از آن میگذشت کمین کرد. هنگامی که ابو سلمه از نزد سفّاح خارج شد، مرار بن انس او را کشت و صبح اینگونه شایع کردند که خوارج او را کشتهاند[۴۶].[۴۷]
پاسخ امام(ع) به پیشنهاد ابو مسلم خراسانی
ابو مسلم خراسانی که قیام عبّاسیان بر ضدّ امویان را در خراسان رهبری کرده و دولت عبّاسی به دست او تأسیس گردید در اوّلین ماه از پیروزی عبّاسیان و اعلام بیعت ابو العبّاس سفّاح در کوفه به امام صادق(ع) نامهای نوشت و قصد بیعت با امام صادق(ع) را داشت. در آن نامه آمده است: من قیام کردم و مردم را از دوستی بنی امیه به دوستی اهل بیت(ع) فراخواندم. پس اگر شما آمادگی پذیرش خلافت را دارید، کسی بهتر از شما نیست[۴۸].
شکی نیست که ابو مسلم خراسانی به دوستی و اخلاص نسبت به عبّاسیان معروف و دستپرورده آنان بوده است و ارسال چنین نامهای با این لهجه به امام صادق(ع) از جانب او امری ناگهانی بوده و حتما تحت تأثیر عواملی بوده که باورهای او را تغییر داده است. حال این عوامل یا درونی بوده و یا بیرونی، و الّا دلیلی وجود ندارد که ابو مسلم خراسانی با امام صادق(ع) رابطهای برقرار کرده باشد.
تاریخ هیچ رابطه عقیدتی یا سیاسی بین ابو مسلم و امام صادق(ع) سراغ ندارد. فقط یک دیدار بین امام صادق(ع) و او انجام شده که منجر به هیچگونه تفاهمی هم نگردیده است. آری، امام صادق او را میشناخته، نام او را برده و آینده سیاسی او را قبل از اعلام قیام عبّاسیان پیشگویی کرده بود[۴۹].
امّا موضعگیری امام در برابر پیشنهاد ابو مسلم خراسانی را میتوان از جوابی که امام به نامه او دادند فهمید. در جواب امام آمده است: نه تو از مردان منی و نه زمانه، زمانه من است[۵۰]. جواب امام صادق(ع) اگرچه چند کلمه مختصر بود، ولکن از تفسیر امام(ع) از اوضاع زمانه و شناخت آن حضرت از ابو مسلم حکایت میکرد.؛ چراکه ابو مسلم از تربیتشدگان امام(ع) نبوده و به مذهب امام صادق(ع) التزام نداشته است، او قبل از این روزها، خون بیگناهان بیشماری را ریخته بوده، تا جایی که از عبدالله بن مبارک پرسیدند ابو مسلم بهتر است یا حجّاج؟ عبدالله بن مبارک پاسخ داد: من نمیگویم که ابو مسلم بهتر از کسی بود ولی میگویم که حجّاج بدتر از او بود[۵۱] و همچنین ابو مسلم کسی را از خطّ اهل بیت و دوستداران آنان نمیشناخته است.؛ چراکه روابط او با اهل بیت منحصر به دایره تنگی که فرمانده او ابراهیم امام برایش معین کرده بود، محصور شده بود. و آن محدوده این بود که ابراهیم امام به او دستور داده بود تا با سلیمان بن کثیر مخالفت نکند و ابو مسلم بین ابراهیم و سلیمان در رفت و آمد بود[۵۲].
و میبینیم که ابو مسلم بعد از کشته شدن ابراهیم امام که ابو مسلم برای او تبلیغ میکرد، دوستی و ولایت خود را به ابو العبّاس سفّاح منتقل ساخته و بعد از او به دوستی ابو جعفر منصور رو آورده است. البتّه رابطه او و ابو جعفر منصور خوب نبوده و ابو مسلم در ایام حکومت ابو العبّاس سفّاح، منصور را کوچک میشمرده است[۵۳]. امّا منصور در ایام حکومت خود از ابو مسلم انتقام گرفته و او را به بدترین نحوی به قتل رساند.
امّا نکته دوّمی که امام(ع) در پاسخ کوتاه خود به ابو مسلم به آن اشاره کردهاند، در رابطه مرحله زمانی بود که آکنده از اضطراب و دگرگونی بود و چنین دوره زمانی در نظر امام(ع) مناسب قبول طرح و برنامه امام(ع) نبود. اینجاست که میبینیم فرمود: «و این زمانه، زمانه من نیست»[۵۴].[۵۵]
رویه امام در این مرحله
شرایط داغ سیاسی این امید را در دل بعضی از اصحاب امام(ع) ایجاد کرد و در ایجاد بعضی از گمانها و گفتوگوها در نزد آنان به عنوان الگوی سایر مردمان نقش داشت و آن امید این بود که این گروه اوضاع و شرایط را برای قیام و به دست گرفتن حکومت مناسب میدیدند.؛ چراکه آنان موقعیت مردمی امام صادق(ع) را بسیار بالا و تعداد افرادی که جزء موالیان و دوستان آن حضرت بودند را بسیار زیاد میدیدند. وقتی که نامه ابو مسلم خراسانی به امام رسید تصوّرات و سؤالها درباره ضرورت نهضت و انقلاب امام صادق(ع) بیشتر شد. فضل کاتب گوید: در نزد امام صادق(ع) بودم که نامه ابو مسلم را آوردند. امام صادق(ع) به آورنده نامه فرمودند: «نامه تو جوابی ندارد. از نزد ما خارج شو»- و آن جواب کوتاه را که سابقا ذکر کردیم به ابو مسلم دادند- فضل کاتب گوید ما شروع به صحبت در گوشی با یکدیگر کردیم. امام صادق(ع) فرمودند: ای فضل درباره چه چیز با یکدیگر نجوا میکنید؟ خداوند متعال هیچگاه به واسطه عجله بندگان در کارهای خود عجله روا نمیدارد، و به تحقیق کندن یک کوه از جایگاه خود بسیار آسانتر است از زایل کردن سلطنتی که هنوز هنگام زوال آن نرسیده است. سپس فرمودند: فلانی پسر فلانی پسر فلانی، تا اینکه به نسل هفتم از اولاد فلانی رسیدند.
فضل کاتب گوید به امام عرض کردم: قربانت شوم، پس چه علامتی میان ما و شما برای مناسب شدن اوضاع باشد؟ حضرت فرمودند: ای فضل، از جای خود حرکت مکن تا اینکه سفیانی خروج کند، هنگامی که سفیانی خروج کرد به سوی ما بیایید و این کلام را سهبار تکرار کردند که این از امور حتمی است[۵۶].
معلّی نقل میکند که نامههای زیادی از شیعه به سمت امام صادق(ع) رسید که همه آن حضرت را به قیام فرامیخواندند[۵۷] و جواب امام(ع) در بحثهای سابق گذشت که حاصل آن این بود که زیادی تعداد افراد که مردم را به این گمان میانداخت که آنها برای قیام و نهضت کافی هستند که عدد قابل توجّهی هم بود به اخلاص و رسوخ عقیده در جانها محتاجتر هستند. پس امام(ع) نمیتوانست با طرز تفکر فضل کاتب یا سهل خراسانی یا دیگران خود را به معرکه بیندازد.؛ چراکه اینگونه ماجراجویی و داخل شدن در بازی سیاسی و استفاده از شرایط به نتایجی که این گروه از افراد قدرت درک آن را نداشتند ختم میشد.؛ چراکه اگرچه شاید باعث ایجاد انقلابی میشد، امّا حتّی در حالت پیروزی و به دست گرفتن اهرمهای قدرت نیز موجب تعطیل برنامهریزیهای الهی که امام(ع) به آن ملتزم بود میگردید[۵۸].
بالا گرفتن کار بنی عبّاس و موضعگیری امام صادق(ع)
پس از اینکه ابو العبّاس سفّاح حکومت را در دست گرفت و اوّلین حاکم عبّاسی قلمداد شد، دست به تعیین والی در شهرهای اسلامی زد. او عموی خود داوود بن علی بن عباس را والی یثرب، مکه و یمن گرداند. داوود وقتی که این سمت را در دست گرفت خطبهای خطاب به اهالی مدینه ایراد کرد و در آن خطبه تهدید به قتل و تبعید نمود و او گفت: ای مردم، مهلتی که به شما داده شد شما را فریفت و گمان کردید که از کار شما غافل شدهاند، هیهات چه دور است این گمان و چگونهاید در حالیکه شلّاق در دست من و شمشیرم آخته است؟ سپس این شعر را خواند: «تا اینکه قبیلهای پس از قبیله دیگر نابود شود و هر فرهیختهای سر خود را به دندان گیرد» «در این زمان است که زنان بیوه و عزادار بر سر کودکان یتیم دست خواهند کشید»[۵۹].
تعیین عموی سفّاح داوود بن علی بن عنوان والی مدینه اثر منفی بر حرکت امام صادق(ع) داشت. این شخص احمق خود را با امام صادق(ع) درگیر کرد و یکی از شاگردان بنام امام(ع) را که معلّی بن خنیس نام داشت را دستگیر کرده و برای کشف اسامی شیعیان او را مورد بازجویی قرار داد. امّا این شیعه مخلص از پاسخگویی امتناع کرده و عزم بر شهادت نهاد و تا هنگام شهادت اسم هیچکسی را بر زبان نراند.
از ابو بصیر روایت شده است که گفت: هنگامی که داوود والی مدینه شد، معلّی راطلبید و از او نام شیعیان امام صادق(ع) را سؤال کرد. معلّی کتمان نمود، او به معلّی گفت: آیا از من کتمان میکنی؟! آگاه باش که اگر این راز را از من بپوشانی، تو را میکشم.
معلّی پاسخ داد: آیا مرا به قتل تهدید میکنی؟! به خدا قسم که اگر آنان زیر پای من باشند پای خود را برنمیدارم تا تو آنها را ببینی و اگر تو مرا بکشی مرا به سعادت ابدی رساندهای و خود به شقاوت و بدبختی دچار شدهای. هنگامی که داوود خواست معلّی را به قتل برساند معلّی گفت مرا به میان مردم ببر تا درباره اموالی که دارم وصیت کرده و نزد مردم شهادت بدهم. داوود معلّی را به میان بازار برد. هنگامی که مردم جمع شدند معلّی گفت: ای مردم شاهد باشید که آنچه من از مال، چشمه، بدهی، کنیز، بنده، خانه، کم یا زیاد بهجا گذاشتهام همه از آن جعفر بن محمد(ع) است. پس از این او را به قتل رساندند[۶۰].
امام صادق(ع) از کشته شدن معلّی بن خنیس بسیار ناراحت شدند و هنگامی که با داوود بن علی روبرو شدند به او گفتند: تو وصی مرا در مال و عیالم به قتل رساندی، سپس فرمودند: من تو را در نزد خدا نفرین خواهم کرد. داوود گفت: هر کار میخواهی بکن. هنگامی که شب فرا رسید، امام صادق(ع) فرمودند: خداوندا او را با تیری از تیرهایت بزن و قلب او را بشکاف. فردا صبح داوود مرده بود و مردم مرگ او را به یکدیگر تبریک میگفتند[۶۱].
امام صادق(ع) به خوبی درک میکرد که شرایط خطرناکی است و این برهه زمانی در خود پیچیدگیها و مشکلات زیادی دارد که به زودی رخ مینماید. امّا زمانه همیشه برای فعالیت و تحرّک آماده است و امام(ع) میتواند به ادامه راه و رویه خود پرداخته، آن را در ذهن امّت ریشهدار کرده و افقهای رسالی جدیدی را در روبروی آنان بگشاید که موجب ایمنسازی امت در آینده شود.
چرا که عبّاسیان در این وقت مشغول به مبارزه با امویان بوده و میبینیم که امام صادق(ع) به مناسبت کشته شدن معلّی با داوود بن علی برخورد بسیار سختی نکرده است. یعنی به صورت انقلاب و یا درگیریهای مسلّحانه. کما اینکه داوود نیز از این حرکت قصد داشت موضع امام را نسبت به خود شدیدتر کرده و امام را به عکس العمل وادار کند. امّا امام(ع) در برابر او عقبنشینی نکرده و با منطقی قویتر که امثال داوود از مقابله و روبرو شدن با آن عاجز هستند با او روبرو شدند.
پناه بردن امام صادق(ع) به دعا مسألهای بود که عبّاسیان در ضمن آن فهمیدند که امام(ع) قصد رویارویی نظامی با آنها را ندارد. امّا چنین اعمالی آن حضرت را از پیگیری فعالیتهایش خسته و دلزده نخواهد کرد. از دیگر فواید دعای امام(ع) این بود که به آنان اینگونه وانمود کند که امام(ع) دارای چنان قوای نظامی نیست که بتواند با آن به یک عمل مسلّحانه دست زده و نظام آنها را مورد تهدید قرار دهد. چنین تفکری عبّاسیان را از جانب امام آسودهخاطر کرده و فرصتهای جدیدی برای امام مهیا میساخت تا به فعالیتهای خود ادامه دهد.
سپس میبینیم که امام(ع) پس از آنکه با مسأله معلّی بن خنیس به این صورت که گذشت برخورد نمود و از رویارویی سرباز زد، به کوفه مسافرتی کرد که این مسافرت باعث زیادی یاران و شیعیان آن حضرت گردید. و به این خاطر که امام(ع) میدانستند که سفّاح اکنون امکان مواجه شدن با امام صادق(ع) را ندارد.؛ چراکه به نفع سیاست او که از نام امام صادق(ع) بهرهها جسته نبود. بلکه میبینیم که سفّاح حتّی در فکر مواجهه با بنی حسن هم نبود که گزارشهایی از در پی انقلاب بودن آنان به دست او رسیده بود.
امام صادق(ع) پس از رسیدن به کوفه دست به چند فعالیت زد. از جمله: امام صادق(ع) برای خواص شیعه توضیح داد که این حکومت جدید با حکومت سابق یعنی بنی امیه هیچ فرقی ندارد.؛ چراکه بعضی از شیعیان به اشتباه افتاده بودند و گمان میکردند که روابط امام صادق(ع) و بنی عبّاس روابط حسنهای است و به خاطر همین بود که بعضی از خواص از امام درخواست کرده بودند تا برای اینکه در این دولت جدید بنی عبّاس شغلی پیدا کنند واسطه شود.
هنگامی که امام صادق(ع) از این کار امتناع کردند، او گمان کرد که امام صادق(ع) از این جهت او را اجابت نکرده که میترسید کار کردن در دستگاه دولتی او را در ظلم گرفتار کند. اینجاست که میگوید: به منزل خود بازگشتم و به تفکر پرداختم. با خود گفتم: گمان نمیکنم که آن حضرت مرا از این کار منع کرده باشد، مگر از ترس اینکه روزی به ظلم و جور گرفتار شوم. به خدا قسم به سوی امام صادق(ع) خواهم رفت و به او قول خواهم داد و قسم بر طلاق زنان و آزادی بردگان و قسمهای شدید خواهم خورد که من هرگز دست به ظلم و جور نگشایم و به عدالت رفتار کنم.
مرد گوید: به خدمت امام صادق(ع) رسیدم و عرض کردم: خدا مرا فدایت کند. من درباره امتناع کردن شما از کار اداره خود فکر کردم و گمان داشتم که منع شما به خاطر این است که میترسید من روزی دست به ظلم و ستم بگشایم. اگر چنین است تمام زنان من طلاق و هرچه غلام و کنیز و مملوک دارم آزاد باشند اگر من به کسی ظلم کنم و ستم روا دارم یا به عدالت رفتار نکنم.
امام صادق(ع) فرمودند: چه گفتی؟ آن مرد گفت: من تمام آن قسمها را برای آن حضرت تکرار کردم. آن حضرت سر به آسمان برداشتند و فرمودند: دستیابی به آسمان برای تو از این کار آسانتر است!![۶۲].
سپس میبینیم که امام صادق(ع) بر این مسأله تأکید میکنند که لقب امیر المؤمنین مخصوص امام علی(ع) بوده و اطلاق این لقب بر هیچکس جز او جایز نیست حتّی بر ائمّهای که از فرزندان امام علی(ع) باشند. پس چگونه درباره کسانی که به خاندان پیامبر ظلم میکنند اطلاق این لقب جایز باشد.
در کتاب مناقب آل ابی طالب آمده است: اصحاب ما (شیعه) جایز نمیدانند که این لقب حتّی بر دیگر ائمّه اطلاق شود. مردی به امام صادق(ع) عرض کرد: یا امیر المؤمنین. امام(ع) فرمودند: ساکت باش، که کسی به این نامگذاری راضی نمیشود مگر اینکه به بلای ابو جهل دچار میشود[۶۳]. سپس میبینیم که امام(ع) راهنماییهای زیادی به اصحاب میکنند که در آن همکاری با ظالمان و شکایت بردن به نزد ظالمان را حرام میدانند و محدوده زمانی برای آن مشخّص نمیکنند. امام صادق(ع) در برابر حکومت عبّاسی و اموی یک موضع گرفتند.
امام(ع) فرمودهاند: حاکمان ستمگر را حتّی درباره ساختن مسجد یاری نکن[۶۴] و آن حضرت به یکی از اصحاب خود چنین فرمودهاند: ای عذافر، من شنیدهام که تو با ابو ایوب و ربیع همکاری داری. پس چگونه است حال تو اگر در روز قیامت در صف اعوان ظلمه (همکاران ستمگران) بخوانندت؟![۶۵].
حضور امام(ع) در شهر حیره، شهری که نزدیک کوفه بود، چشم همه امّت را بهسوی خود کشید. مردم همه بهسوی آن حضرت هجوم بردند تا از چشمه دانشهای آن حضرت سیراب شده و از راهنماییهای آن حضرت بهرهمند گردند. تا جایی که محمد بن معروف هلالی گوید: من برای دیدار جعفر بن محمد(ع) به حیره رفتم. جمعیت آنقدر زیاد بود که امام صادق(ع) در روز چهارم مرا دید و به نزد خود خواند[۶۶].
چنین گردهمایی مردمی بزرگی که همه به شایستگی امام(ع) و داناتر بودن آن حضرت از همه اهل زمان خود ایمان داشته و حضور مستمرّ آنان گرداگرد امام صادق(ع) حکومت عبّاسی را نسبت به این پدیده، حسّاس و خشمگین میکرد. امّا امام(ع) به خاطر حفظ راهی که درباره شیعه و امّت اسلام در پیش گرفته بود و دفاع کردن از اسلام، با شیوهای ملایم با ابو العبّاس سفّاح برخورد کرد. از حذیفة بن منصور روایت شده که گفت: در حیره نزد امام صادق(ع) بودم که فرستاده ابو العبّاس سفّاح که در آن زمان خلیفه بود به نزد آن حضرت آمد و آن حضرت را دعوت کرد. آن حضرت دستور داد روپوشی برای آن حضرت آوردند که یک روی آن سیاه و روی دیگر آن سفید بود. حضرت آن را پوشیدند و فرمودند: آگاه باشید که من این لباس را میپوشم در حالیکه میدانم لباس اهل جهنّم است[۶۷].
مردی از امام صادق(ع) روایت میکند که امام صادق(ع) فرمود: «در حیره بر ابو العبّاس سفّاح داخل شدم. ابو العبّاس گفت: یا ابا عبدالله، چه میگویی در روزه امروز؟ گفتم: این واگذار به عمل امام است. اگر تو روزه بگیری ما روزه میگیریم و اگر تو افطار کنی، ما افطار میکنیم. پس ابو العبّاس گفت: ای غلام سفره را بیاور. من هم با او خوردم در حالیکه به خدا سوگند میدانستم که آن روز روزی از روزهای ماه رمضان است. من یک روز از روزه ماه رمضان را افطار کردم و قضای آن بر من آسانتر است از اینکه سرم بریده شود و دیگر در زمین کسی خدا را عبادت نکند»[۶۸].
از دیگر سوی امام(ع) نسبت به قتل عام امویان انتقاد کرده و از سفّاح خواست حال که حکومت را از دست آنان درآورده از کشتار آنان دست بدارد. سفّاح بسیار شگفتزده و متعجّب شد که دید امام صادق(ع) در برابر کینهتوزترین دشمنان خود که انواع ستمها را بر سر اهل بیت(ع) ریختهاند چنین موضعی گرفته است.؛ چراکه موضعگیری امام صادق(ع) هیچگاه از روی عصبیت جاهلی و روح تشفّی (انتقامجویی و خنک کردن دل) نبوده است[۶۹].
پیآمد پدیده جمع شدن گرداگرد امام(ع) و استفاده از علوم او در اقدامات عبّاسیان در محدود کردن آن حضرت منعکس گردید شدت این فشار و سختگیری را در این روایت ملاحظه کنید: هارون بن خارجه روایت میکند: مردی از اصحاب ما همسر خود را سه طلاقه کرد. از اصحاب سؤال کرد. گفتند اشکالی ندارد (سه طلاق واقع نشده و میتواند رجوع کند). امّا همسر او گفت من تا از امام صادق(ع) سؤال نکنی راضی نمیشوم. در آن زمان امام صادق(ع) در حیره بوده و روزگار خلافت ابو العبّاس سفّاح بود. راوی گوید من به حیره رفتم. امّا چون خلیفه مردم را از داخل شدن بر امام صادق(ع) منع کرده بود نتوانستم با آن حضرت صحبت کنم.
منتظر بودم که چگونه راهی برای دیدار آن حضرت پیدا کنم. ناگاه دیدم که مردی از سواد که منطقهای در عراق میباشد یا روستایی در اطراف کوفه، با جبّهای پشمین مشغول فروختن خیار است. به او گفتم همه این خیارها چند؟ گفت: یک درهم. من درهمی به او دادم و خیارها را از او گرفتم و گفتم جبّه پشمینهات را به من بده. آن جبّه را پوشیدم و صدا زدم که چه کسی از من خیار میخرد؟ و به امام صادق(ع) نزدیک شدم. ناگاه دیدم غلامی از گوشهای صدا زد که آهای خیارفروش! وقتی که به او نزدیک شدم گفت چه راه خوبی برای برآوردن حاجت خود پیدا کردی؟
گفتم من مبتلا شدهام. قضیهام این است که همسرم را در یک مجلس سهطلاقه کردم. از یاران هم مذهب سؤال کردم. گفتند: اشکالی ندارد و سهطلاقه واقع نشده. امّا زن راضی نشده و میگوید باید از امام صادق(ع) سؤال کنی. گفت: «به سمت خانواده خود بازگرد که بر تو چیزی نیست»[۷۰].
امام زیرکی عبّاسیان و قدرت سیاسیشان را دیده بود که توانسته بودند به مدد آن بر دشمنان اموی خود پیروزی قاطعی به دست آورند و میدانست که نوک پیکان این معرکه و میدان به زودی بهسوی آن حضرت و اصحاب او منتقل خواهد شد.؛ چراکه آنان نقطه ثقل و خطر داخلی واقعی بودند که عبّاسیان از آن وحشت داشتند. همچنان که آن حضرت ملاحظه میکردند که شالوده مردمی بزرگی که اکنون در تأیید آن حضرت برخواسته است به زودی باعث از بین رفتن این حرکت خواهد شد.؛ چراکه آنها به دستورات و راهنماییهای جدید مجهّز نشدهاند.؛ چراکه وسعت دایره یاران آن حضرت اجازه داده بود که بعضی از افراد سودجو خود را داخل سلک یاران امام کنند که تنها هدف آنان سیاستبازی و امید دستیابی به موقعیت مناسب در آینده سیاسی جامعه بوده است.
امام(ع) توده مردمی که اطراف آن حضرت را گرفته بودند را به چند قسمت تقسیم کردند. آن حضرت فرمودهاند: مردم درباره ما سه دستهاند. دستهای که ما را دوست میدارند و منتظر قائم ما هستند تا از نصیب دنیوی بهرهمند شوند. این همان پیروی سیاسی- و نه قلبی- از تشیع است که چنین افرادی به طمع موقعیتهای سیاسی آینده به سراغ امام آمدهاند، و فعالیت این گروه را امام صادق(ع) چنین تحلیل میکند که: این افراد از نظر کلام و گفتار خوب صحبت میکنند، کلام ما را حفظ میکنند، امّا وقتی پای عمل در کار میآید، از انجام دادن کارهای ما کوتاهی میکنند. خداوند آنان را به جهنّم خواهد برد.
امام(ع) به فرقه دوّم که آنان نیز از تأییدکنندگان حرکت امام و از دوستداران امام هستند، امّا دنبال منافع و هدفهای مادّی و دنیوی هستند نیز اینگونه اشاره کرده است: آنان ما را دوست میدارند، کلام ما را میشنوند، و از انجام کارهایی که ما میگوییم کوتاهی نمیکنند این حرکت و فعالیت آنهاست. امّا هدف آنها چیست؟
امام(ع) میفرماید: تا آنکه به بهانه وابستگی به ما مردم را بچاپند. پس خداوند شکمهای آنان را پر از آتش کرده و گرسنگی و تشنگی را بر آنان مسلّط میکند و بالاخره امام به گروه مخلص اشاره کرده و فرموده است: امّا فرقهای هستند که ما را دوست میدارند، کلام ما را حفظ میکنند، امر ما را اطاعت کرده و با کارهای ما مخالفت نمیکنند، آنها از ما و ما از آنانیم[۷۱].
آینده از جدالی سخت خبر میداد که قصد ریشهکنی حرکت امام(ع) را داشت. این کار را داوود بن علی در مدینه آغاز کرد و از علامتهای آن سختگیری بر امام صادق(ع) در شهر حیره بود. امام صادق(ع) ناچار بود که در راه فرهنگسازی و مجهّز کردن شیعیان به اصولی که ضامن بقای آنها در آینده بوده و آنان را قادر به پیگیری فعّالیت سازنده و همزیستی مسالمتآمیز با سایر امّت بنماید- مانند اصل تقیه و کتمان سرّ- به فعالیت بپردازد. تا اینکه اهداف شیعه بر ظالمان مخفی مانده و التزام به این اصول صحّت معتقدات و احکام شرعی آنان را تضمین کند؛ لذا میبینیم که امام(ع) در مقام تربیت یاران خاصّ خود میفرماید:
خداوند رحمت کند بندهای را که دانش محرمانه ما را بشنود و آن را زیر پای خود به خاک سپارد. به خدا که من به بدان شما از دامپزشکان نسبت به چهارپایان داناتر هستم. بدان شما آن کسانی هستند که قرآن را دیر به دیر میخوانند و نماز را در آخر وقت بهجای آورده، زبانشان را نگاه نمیدارند، بدان که چون حسن بن علی(ع) را با ضرب نیزه مجروح کرده و مردم درباره حکومتش اختلاف کردند، کار را به معاویه واگذار کرد. در این هنگام شیعه به او گفتند: السّلام علیک یا مذلّ المؤمنین، سلام بر تو ای کسی که مؤمنان را خار کردی. فرمود: من مؤمنان را خار نکردم. بلکه آنان را عزیز ساختم. چون که من دیدم شما نیروی مقاومت در برابر هواداران معاویه را ندارید، کار را به او واگذار کردم تا من و شما در میان آنها سالم بمانیم. چنانکه آن عالم کشتی را معیوب کرد تا اصل کشتی برای صاحبانش بماند. کار من نیز با شما اینچنین است تا در میان آنها سالم بمانیم. اشاره به مسأله حضرت موسی و خضر و سوار شدن آنها به کشتی دارد[۷۲].
امام صادق(ع) در اینجا خود را به امام مجتبی(ع) که برای باقی ماندن و پیگیری کردن کار خود از اسلوب تقیه به عنوان یک روش دفاعی در برابر معاویه استفاده کرد تشبیه کرده و مثال میزند. امام حسن مجتبی(ع) با معاویه بر سر اصول و احکام مصالحه نکرد. بلکه به خاطر حفظ همین اصول و احکام و به رسمیت شناخته شدن شیعیان آن حضرت و اعتراف دستگاه معاویه به حقوق غصبشده اهل بیت و باز شدن مجال تبلیغاتی برای پیروان خود دست به چنین کاری زد.
از همینجاست که اهمیت تثبیت اصول شیعه و تربیت شیعه بر آن اصول آشکار میگردد. البتّه وجوب عمل به این اصول نه به این خاطر است که این اصول مخصوص نخبگان از مردم است. بلکه به این اعتبار که اصول کلّی اسلامی و شرعی هستند که برحسب نصوص ثابت در قرآن و سنّت واجب گردیدهاند. لکن شرایط بد روزگار جلوی اظهار آنها را گرفته و فهمیدن آنها را مشکل میکرده است.؛ چراکه این اصول در خدمت حکام نبوده، بلکه با سیاست آنها در معارضه بوده است.
امام(ع) نقش تقیه را اینگونه توصیف فرموده است: دین خود را با تقیه حفظ کرده و زنده نگاه دارید. همانا کسی که تقیه نکند ایمان ندارد. شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگان آسمان هستید. اگر پرندگان بدانند که در شکم زنبور عسل چیست هیچ زنبور عسلی را باقی نگذاشته همه آنها را میخورند. اگر مردم بدانند که در دل شما که محبّ ما اهل بیت هستید، چه چیزی هست، شما را با زبانهای خود میخورند و در آشکار و پنهان تضعیفتان میکنند. خداوند آن بنده خود را از میان شما رحمت کند که بر ولایت ما باشد[۷۳].
و پس از اینکه امام(ع) این اصل را با سفارشات و راهنماییهای متعدّد بیان کرد، برای جلوگیری از کجفهمی و بد پیاده کردن این اصل فعالیتهای تربیتی عملی نیز انجام دادند. امام(ع) از اینکه ممکن است تقیه در موارد پیاده شدن اسباب سستی، ضعف، ترس، سازش، خواری مؤمنان و ضایع شدن شریعت و احکام آن باشد، فرموده است: زمین بدون وجود عالمی از ما باقی نمیماند، پس هنگامی که تقیه به مسأله خون و خونریزی رسید، تقیهای وجود ندارد. و به خدا سوگند که اگر به یاری ما دعوت شدید و بگویید ما شما را یاری نمیکنیم چون ما تقیه میکنیم، این تقیه نیست. و هر آینه تقیه در نزد شما از پدر و مادرتان محبوبتر است و اگر قائم ما قیام نماید احتیاجی به یاری خواستن از شما ندارد و در میان بسیاری از شما که اهل نفاق هستند حدود الهی را جاری خواهد کرد[۷۴].
و برای اینکه بیشتر با روشهای تربیتی امام صادق(ع) برای به کمال رسانیدن این اصل حسّاس در عرصه روابط بین مؤمنین و برحذر داشتن آنان از اینکه اصل تقیه به جدایی میان مؤمنین کشیده شود روایت اسحاق بن عمّار صیرفی را میخوانیم. اسحاق گوید: در شرایطی بر امام صادق(ع) داخل شدم که سلام کردن بر شیعیان را در مسجد کوفه به خاطر تقیه شدیدی که داشتیم ترک کرده بودم. امام صادق(ع) به من فرمودند: «ای اسحاق، از کی تا به حال اینقدر با برادران خود جفاکار شدهای؟ بر آنها میگذری و به آنان سلام نمیکنی؟!». به امام عرض کردم: این به خاطر تقیهای بود که میکردم.
امام صادق(ع) فرمودند: ترک سلام از وظایف حال تقیه تو نیست. بدانکه تقیه در پخش کردن اسرار است، همانا که مؤمن هنگامی که از کنار مؤمنین میگذرد و به آنان سلام میکند، ملائکه چنین جواب سلام او را میدهند: سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد[۷۵].
همچنانکه امام صادق(ع) بر ضرورت پوشیده داشتن اسرار نیز تأکید کرده و آن را با ایمان و عقیده مرتبط دانسته است. آن حضرت افشای اسرار و پخش کردن آن میان مردم را بسیار مذمّت کرده تا جایی که فرموده است: گناه کسی که اسرار را فاش کند به مانند گناه کسی که ما را با شمشیر بکشد نیست، بلکه گناهش سنگینتر است، بلکه گناهش سنگینتر است، بلکه گناهش سنگینتر است[۷۶].
همچنانکه امام صادق(ع) کسانی که اسرار را حفظ میکنند اینگونه مدح و ستایش کرده است: خداوند رحمت کند قومی را که همچون چراغ هدایت نوربخش بودهاند. آنان با کردار خود مردم را به سمت ما دعوت کردند و در این راه تمام توان خود را به کار گرفتند. اینان چون کسانی نیستند که رازهای ما را فاش میکنند[۷۷]. امام صادق(ع) اینچنین بر اهمیت کتمان تأکید کرده و در بیان ابعاد آن و رابطهاش با رسالت امام(ع) و نقش آن در به ثمر رسیدن رسالت امام و در مقابل مضرّات افشای سرّ و پخش اسرار که باعث سخت شدن راه و از دست دادن فرصتهای پیروزی و به تأخیر افتادن آن است به ابن نعمان چنین فرمودهاند: ای پسر نعمان، عالم نمیتواند هرچه میداند به تو بگوید؛ زیرا آن سرّ خداست که به جبرئیل سپرده و جبرئیل آن را به محمد(ص) سپرده و محمد(ص) به علی(ع) سپرده و علی(ع) به حسن(ع) سپرده و حسن(ع) به حسین(ع) سپرده و حسین(ع) به علی(ع) سپرده، و علی(ع) به محمد(ص) سپرده و محمد(ص) آن را به هرکه خواسته سپرده. شتاب نکنید، به خدا سوگند این امر نزدیک شده بود - سه مرتبه این را تکرار فرمود- شما آن را فاش کردید و خدا آن را به تأخیر انداخت. به خدا شما را دیگر رازی و نقشه محرمانهای نیست جز اینکه دشمن شما به آن داناتر است[۷۸].[۷۹]
حضور در دستگاه حکومتی
از دیگر گامهایی که امام صادق(ع) در این مرحله برداشته و برای آن برنامهای عملی طرح کردند حضور محدود در دستگاه حاکمه با هدف حفظ مسیر اسلامی از تحریف و دفاع از کیان تشیع از طریق به دست آوردن اطّلاعات و برنامهها و موضعگیریهایی که حکام در فکر آن بودند بود. تا بهوسیله این کار امام(ع) به آسانی بتواند خطرها را دفع کرده و توطئهها را خنثی نماید. همچنین امام(ع) به واسطه این سری فعالیتها میتوانست جلوی بعضی از ظلمها را گرفته و به محرومین خدماتی برساند. برای همین است که میبینیم امام(ع) پیامی شفاهی به بعضی از شیعیان فرستاده که متضمّن بعضی از راهنماییها و هشدارهایی برای کسانی است که در این عرصه به فعالیت میپردازند که این پیام در جواب نامه یک شیعه که از امام(ع) در این رابطه توضیحاتی خواسته بود بیان شده است. در نامه آن شیعه آمده است: حاجت من این است که مرا راهنمایی کنی که چگونه با این سلطان مدارا کنم و چگونه امر خود را تدبیر نمایم همچنان که به دعای شما حاجتمندم. امام(ع) به فرستاده او فرمودند: به او بگو: از اینکه سلطان به ماهیت واقعی تو پی ببرد برحذر باش. به همین خاطر در انتخاب کارگزاران از جانب او بر او خرده مگیر، اگرچه در انتخاب آنان اشتباه کرده باشد. کسانی که سلطان از آنها دوری میکند برای انجام کارها انتخاب نکن. اگرچه آنان از نظر عهد و پیمان یا خویشاوندی با تو نزدیک باشند.؛ چراکه کار اوّل او را به تو نزدیک میکند و دوّمی او را از تو میرنجاند. امّا تو حالت میانه به خود بگیر و کسانی که از جانب او یا برای او انتخاب میشوند اگر عیبی دارند فقط عیب آنها را گوشزد کن. همچنین از تعریف و تمجید بیش از حدّ آنها بپرهیز. همچنین از مخالفت شدید با کسانی که پادشاه آنها را از خود رانده است بپرهیز؛ چراکه ممکن است روزی دوباره به قدرت برسند و با تو سر ناسازگاری گیرند و اگر حیلهای میجویی در حیلهجویی خود بسیار حسابشده عمل کن.
تا آنجا که فرمودند: مبادا که خیرخواهی برای سلطان تو را به دشمنی با نزدیکان و اطرافیان او بکشاند. چرا که چنین خیرخواهی از حقوق او بر تو نیست. و لکن بیشترین حقّی که او دارد و به سلامت تو نیز نزدیکتر است، این است که به اندازه توان خود دشمنیشان را برنینگیزی و آنها را با خود خوب نگهداری[۸۰]. چنین فعالیتهایی در زمان امام کاظم(ع) به شکل قابل ملاحظهای بروز کرد. در حالیکه میبینیم امام صادق(ع) شیعیان را از این کار برحذر داشته و همکاری با ظالمان و داخل شدن در سازمانها و دوایر آنان را به خاطر حفظ وجود اسلامی از ضایع شدن و تحریف حرام کرده بود. از آن حضرت آمده است که: «حکام جور را حتّی در ساختن مسجد هم یاری نکنید»[۸۱] و به بعضی از اصحاب خود فرموده است: ای عذافر، من شنیدهام که تو با ابو ایوب و ربیع همکاری داری. پس چگونه است حال تو اگر در روز قیامت در صف اعوان ظلمه (همکاران ستمگران) بخوانندت؟![۸۲].[۸۳]
امام صادق(ع) اعتقاد به امام مهدی(ع) را محکم میکند
از اصولی که امام صادق(ع) سعی در رسوخ آن در دل و جان شیعیان داشته و در ادامه نقش مشترکی بوده که ائمّه قبل از او نیز ایفا کرده بودند، مسأله رهبری جهانی حضرت مهدی(ع) است که به عنوان امتداد شرعی رهبری رسول اکرم(ص) میباشد.؛ چراکه این همان چیزی است که میتواند برحسب تفسیر اسلامی از تاریخ که تأکید بر این دارد که وراثت زمین به صالحان از بندگان خدا میرسد اهداف پیامبران و امامان را برآورده سازد. خداوند متعال فرموده است: ﴿وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾[۸۴].
رسوخ تفکر امام مهدی(ع) و تربیت شیعیان بر اعتقاد دائم به این امام بزرگوار، انسان شیعی انقلابی را امیدوار ساخته و قدرت صبر و مقاومت و عدم سازش با باطل را به او اعطا میکند، امام صادق(ع) میفرمودند: هنگامی که قائم مهدی قیام کند، زمینی باقی نمیماند مگر اینکه در آن شهادت لا اله الّا الله و محمد رسول الله اعلام میشود[۸۵].
و ایمان به قضیه امام مهدی(ع) انسان مسلمان را در کنار امید به امدادهای غیبی به این مسأله آگاه میکند که هدفهایی که او برای آن سعی و تلاش میکند به زودی محقّق خواهد شد و اگرچه طول بکشد، بالاخره پیروزی از آن او خواهد بود، عبدالله بن عطاء مکی از امام صادق(ع) پرسید که روش امام مهدی(ع) چگونه است؟ امام صادق(ع) فرمودند: آن حضرت بهگونهای عمل میکند که رسول خدا(ص) همانگونه عمل میکرده است. او آنچه که قبل از او بوده ویران میسازد همچنانکه رسول خدا(ص) امور مربوط به جاهلیت را ویران ساخت، و اسلام را از سر میگیرد[۸۶].
این حقیقت تاریخی اعتقاد شیعه را به اینکه تلاشش در آیندهای نزدیک جزئی از حرکت بزرگ الهی خواهد شد و با تلاش پیگیر خود به هدف نزدیکتر خواهد گردید، بیشتر میکرد. او به این باور میرسید که ظلم و ستم و ناگواری که شیعه و مسلمانان متحمّل آن میگردند به زودی از بین خواهد رفت، زمانی که اصحاب حقّ از ظالمان و ستمگران انتقام بستانند و عدالت تمام روی زمین را دربرگیرد[۸۷].
امام صادق(ع) و غصب خلافت حقه توسط عباسیان
خلافت امانت الهی است که خداوند متعال در بیت امامت شیعه مستقر کرده است. ائمه خود را فقط مرشدان و هادیان امت نمیدانستند، بلکه در عین حال خدا آنها را خلیفه و زمامدار هم قرار داده و اطاعت سیاسی و دینی آنها بر ما فرض و واجب است.
ائمۀ دین اگر با توطئه خلفای جوری که تشنه مقام و قدرت بودند از خلافت امت کنار گذاشته شدهاند و مردم از حق الهی خود «خلافت صالحان» محروم شدند، ولی ائمه برای احقاق این حق تلاش لازم را مبذول کرده و درصدد به دست گرفتن خلافت الهی بودهاند و در فرصتهایی که پیش آمده مردم را به حق خلافت خود آگاه کرده و آنها را برای زمینهسازی خلافت نور همراه و همسو کردهاند.
اگرچه بعضی از قلم به دستهای بعضاً مغرض و بعضاً ناآگاه اینگونه ترسیم کردهاند که ائمه هرگز دنبال اقامه حکومت و ایجاد خلافت نبودهاند و فقط خواستهاند احکام دین به پا شود، ولی این سؤال را میشود از آنها داشت که اگر ائمه دنبال خلافت نبودهاند و نسبت به تشکیل پوسته حکومتی به نام خلافت بیاعتنا بودهاند، پس احکام دین را چگونه میشود در حکومت غیر صالحان پیاده کرد؟ خصوصاً احکامی که جنبۀ اجتماعی دارد؟ آیا در حکومت امویان میشود امام باقر(ع) و امام صادق(ع) دست دزد را قطع کنند؟ آیا حکومت جور اجازه اجرای احکام الهی را میدهد؟ قطعاً اجازه نمیدهند! چون اگر بنا باشد مجازاتی نسبت به مجرمین صورت گیرد و حدودی اجرا شود آنها خود اول محکوم به اجرای حد شرعی میباشند به دلیل لغزشهای عدیدهای که خلیفه و اطرافیان مرتکب شدهاند و لذا برای اجرای احکام دین به سختی نیاز به پوسته حکومتی دارند تا امامت شیعه با خلافت حقه بدون دغدغه احکام قرآن را اجرا کند، آنگونه که پیامبر در مدت خلافت الهیهاش در مدینه ابتدا حکومت تشکیل داد تا در قدم بعد توانست احکام الهی را به منصه ظهور و اجرا درآورد و لذا این توهم که بعضی فکر کردهاند که امام صادق(ع) و سایر ائمه دنبال خلافت نبودهاند از معرفت به روح دعوت ائمه عقب ماندهاند.
حقیقتاً بعضی از ائمه شرایط خفقان عصر خلافت طاغوتهای زمانشان را آنگونه حاد دیدهاند که هیچ زمینهای را برای تشکیل خلافت اسلامی مهیا و مساعد نمیدیدند و لذا به روشن کردن اذهان عمومی پرداختهاند و به همین خاطر اقدامی عملی را از آنها مشاهده نمیکنیم، ولی در حیات بعضی دیگر از ائمه اطهار جرقههای امیدی روشن شده و لذا تلاش عملی از طرف امام مشاهده میشود. در عصر امام صادق(ع) شرایطی پیش آمد که برای هیچ یک از ائمه فراهم نشده بود و حضرت در راستای تشکیل حکومت اقدامات خود را عملیاتی کرد و به اصحاب سرّ خود نوید داد.
گرچه بعدها امام از خطاهای تشکیلاتی بعضی از اصحاب شکوه و گلایه میکند و از عقیم ماندن آن تلاشها اظهار تأسف مینماید، شرایط ویژه عصر امام صادق(ع) این بود که امام در یک فرصت طلایی قرار گرفت و آن افول نظام خونریز]] [[اموی و آغاز خلافت عباسی بود.
در پیشگوییهای امام باقر(ع) آمده که وقتی از حضرت سؤال میکنند فرمانروایی به کی میرسد؟ حضرت بنیعباس را بیان فرمود. در تفسیر عیاشی آمده فضیل بن یسار گفت به حضرت باقر(ع) گفتم فدایت شوم به ما میگویند یک فرمانروایی برای خاندان جعفر است و یک فرمانروایی برای خاندان فلان «بنیعباس». فرمود آل جعفر نه، اما فرمانروایی فلانیها صحیح است آنها مدت طولانی حکومت میکنند که دور را نزدیک و نزدیک را دور میکنند، فرمانروایی مشکلی دارند که آسایش در آن نیست. در زمان آنها خیری نخواهد بود، گرفتار رنجهایی میشوند باز برای مرتبه دوم گرفتار خواهند شد، همۀ این ناملایمات برطرف میشود. تا وقتی که ایمن از انتقام خدا شوند و از عذاب خدا خود را در امان ببینند و خیال کنند که دیگر جای پای خود را محکم نمودهاند، در این موقع چنان تار و مار میشوند که کسی صدای آنها را نمیشنود و نه میتواند آنها را جمع کند. به همین جریان اشاره میکند این آیه شریفه ﴿حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا﴾[۸۸] تا این قسمت از آیه ﴿لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾ باید گفت که هر یک از ستمگران رحم و شفقتی دارند مگر این خانواده. عرض کردم فدایت شوم اینها رحم و شفقت ندارند؟ فرمود: چرا! ولی آنها مرتکب یک خونریزی از ما خانواده میشوند به واسطۀ ستمی که به ما و شیعیانمان روامیدارند رحم و شفقت ندارند[۸۹].
از نظر جامعهشناسی همیشه دوران زوال و سقوط حکومتها با ضعف و بیاقتداری مواجه هستند و مردم با جرأت و جسارت از حکومت تمرد میکنند، چون اقتدار و هیبت آنها شکسته شده و از طرفی حکومت جدید هم به دلیل اینکه هنوز استقرار کامل نیافته و بر مردم مسلط نیستند، امر و نهی آنها خریدار ندارد و برای تسلط بر مردم و قبضه کردن خلافت نیاز به زمان دارد. در این رخنهای که پیش میآید یعنی ضعف حکومت سابق و عدم استقرار حکومت لاحق، یک فضای باز سیاسی ایجاد میشود که هر مخالفی میتواند بیدغدغه افکار خلاف خود را عرضه کند. آراء و اندیشههای جدید به گوش مردم میرسد و چون خفقان رخت بر بسته، بدون ترس و تقیه میتوان خوراک فکری به مردم داد و اذهان عمومی را جهت داد.
این موضوع در عصر امامت حضرت صادق(ع) پیش آمد، از زمان ابراهیم بن ولید تقریباً ضعف امویان آشکار شد و در عصر مروان حمار در آستانه سقوط قرار گرفتند و در آغاز خلافت عباسیان هنوز اقتدار آنها تثبیت نشده بود، از سال ۱۳۲ (ه. ق) که امویان سقوط کردند تا ۱۳۶ (ه. ق) که عباسیان به اقتدار رسیدند در این مدت چهار سال امام فرصتی مناسب را پیدا کرد که اولاً: تلاش کند تا ۱- خلافت اسلامی تشکیل دهد، نغمه تشکیل خلافت حقه الهیه تقریباً از زمان مروان حمار ساز شد در شرایطی که امویان رو به زوال میرفتند امام در تدارک این آرزوی دیرینه بود. ۲- در آن فضای باز سیاسی فقه شیعه را که مهجور مانده بود و خلفا اجازه بروز افکار و مبانی امامت شیعه را نداده بودند در این فرصت مناسب حضرت عرضه کند و لذا به فقه شیعه، فقه جعفری میگویند چون در عصر امام صادق(ع) ابعاد وسیع فقه اهلبیت در جامعه راه پیدا کرد.
آنچه که اکنون در مقام بررسی آن هستیم اینکه امام صادق(ع) اندیشه خلافت اسلامی را عملیاتی کرد، گرچه به علم امامت میدانست تحقق نمییابد، ولی از آنجا که مأمور به حرکت طبیعی نهضت میباشد از اقدامات لازمه کوتاه نیامد.
در ایجاد خلافت اسلامی امام به چند مستمسک قوی نیاز دارد:
- مساعد بودن شرایط سیاسی؛
- آگاهی مردم؛
- تشکیلات مخفی با رویکرد تقیهای؛
- حضور کلان مردم در براندازی حکومت. در تفصیل این عناوین باید نکاتی را اشاره کرد، اولاً: در عصر امام صادق(ع) شرایط سیاسی مساعدی به وجود آمد، گرچه امام در عصر هشام و ولید بن یزید و یزید بن ولید، سخت در محدودیت و محرومیت میزیست و زمینه بذرپاشی در آن یخبندان سیاسی وجود نداشت ولی تقریباً از سال ۱۲۵ هجری این زمینه به وجود آمد و عیاشیهای خلفای اموی و بیاعتنایی به مقدرات مردم، آنها را به تقدیر زوال و نیستی کشاند و امام از این تاریخ به بعد چراغ سبز فضای سیاسی موجود را مشاهده کرد.
ثانیاً: در بحث آگاهی مردم، حضرت صادق(ع) از بهترین فرصتها استفاده کرد. از کنگره عظیم حج و وقوف مردم در عرفات و منی جهت آگاهی دادن به خیل مردم مسلمانی که هویت اسلام را با زمامداری بنیامیه گره خورده دیده بودند استفاده کرد و آنها را به اندیشه امامت شیعه آگاهاند.
در بصائر الدرجات آمده: کنانی گفت: حضرت صادق(ع) فرمود: ای ابوالصباح ما گروهی هستیم که خداوند اطاعت ما را واجب نموده و خمس متعلق به ما است و مال پاکیزه از ما است، ما راسخ در علم هستیم به ما حسادت میورزند که خداوند در این آیه میفرماید: ﴿أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ﴾[۹۰].[۹۱]
در بصائر الدرجات آمده: عمر بن مصعب از حضرت صادق(ع) نقل کرد که فرمود از جمله علومی که به ما داده شده تفسیر قرآن و دگرگونیهای روزگار و اتفاقات شبانهروز است. هرگاه خداوند درباره بندهای تصمیم نیکی داشته باشد به او گوش شنوا میدهد، اما اگر همین گوش شنوا را بدهند به کسی که گوش فرا نمیدهد چنان فرار میکند مثل اینکه نشنیده. امام(ع) در این موقع ساعتی سکوت کرد آنگاه فرمود: اگر دلی آگاه و مخزنی درست پیدا کنیم یا کسی که اطمینان به او داشته باشیم «که اسرار را فاش نمیکند» این علوم را به آنها میآموزیم خداوند کمککار است[۹۲].
صفوالمال اموال گزیدهای است که طاغوتهای گردنکش به خود اختصاص داده و دستهای مستحقین را از آن بریده بودند و هنگامی که اموال مغصوب با پیروزی سلحشوران مسلمان از تصرف ستمگران مغلوب خارج میشود مانند دیگر غنائم تقسیم نمیشود و در اختیار یک نفر قرار نمیگیرد تا به وسیله آن حشمتی کاذب و تفاخری دروغین ایجاد نشود، بلکه به حاکم اسلامی سپرده میشود و او آن را در مصالح عمومی مسلمین استفاده میکند. امام در این روایت خود را اختیاردار صفوالمال و انفال که مربوط به امام و حاکم اسلامی است معرفی میکند و با این بیان به روشنی میرساند که امروز حاکم جامعه اسلامی اوست و اینها همه باید به دست او و در اختیار او باشند[۹۳].
امام ذهن مردم را در دوران زوال حکومت امویان آماده میکند که اموال شاهان که یکی از مصادیق انفال است حق ماست و خدا آن را در اختیار ما قرار داده و همینطور صفوالمال اینگونه آگاهیها در قلب دنیای اسلام صورت میگیرد، یعنی اکثراً در کنگره عظیم حج.
اینجا باید به آن روایت اشاره کرد که امام صادق(ع) در روز نهم ذیحجه در سرزمین عرفات که نمایندگان طبیعی مردم از سراسر مناطق مسلماننشین از خراسان تا سواحل مدیترانه یک جا جمع شدهاند، کار گستردهترین شبکه وسایل ارتباط جمعی را در آن زمان انجام دهد و پیام امامت شیعه را که ایجاد خلافت اسلامی است به گوش همگان برساند. امام در بین مردم با صدایی هرچه رساتر با فریادی که در همهجا طنینافکند و به وسیله شنوندگان آن محفل به سراسر دنیای اسلام پخش شد سه مرتبه پیامش را کوتاه ولی عمیق اعلام کرد و همان سخن را سه مرتبه به سمت دیگر رساند، باز روی خود را به سمتی دیگر کرد و باز سه مرتبه تکرار کرد و مجدداً به سمت دیگر باز سه بار اعلام نمود یعنی ۱۲ بار سخن را گفت و پیام امام این بود.
عمرو بن ابی المقدام گفت حضرت صادق(ع) را در روز عرفه دیدم در عرفات با صدای بلند میفرمود: مردم پیامبر(ص) رهبر مردم بود پس از او علی بن ابیطالب بعد حضرت حسن و بعد امام حسین پس از ایشان علی بن الحسین و بعد محمد بن علی بعد از ایشان من هستم، بیایید هر سؤالی دارید بکنید. از هر طرف سه مرتبه این جملات را تکرار میکرد چپ و راست، عقب، جلو مجموعاً دوازده مرتبه فرمود[۹۴].
امام این حقیقت را تکرار میکند و خود را در سلسله امامت نور از پیامبر اکرم تا به حال قرار میدهد تا اذهان را متوجه حاکم به حق جامعه اسلامی کند، این آمادهسازی اذهان جامعه است برای استقرار خلافت حق.
ثالثاً: در بحث تشکیلات مخفی با رویکرد تقیهای امام صادق(ع) توانست هستههای مبارزاتی را با استفاده از شیعیان مخلص و فداکار تشکیل دهد و شیوه حفظ اسرار مبارزاتی را در قالب رعایت مسائل امنیتی به آنها بیاموزد.
تقیه سپری است که تشکیلات مؤمن را از ضربات دشمن حفظ میکند، پوششی است که رعایت آن میتواند اهداف متعالی نهضت را در جریانهای آسیبپذیر صیانت و محافظت نماید. امام صادق(ع) که در رأس تشکیلات علویون قرار دارد و نهضت اسلامی را جهت براندازی حکومت ظالمین به پیش میبرد در جریان نهضت بیش از هر چیز نیاز دارد به ۱. حفظ اسرار ۲. تقیه ۳. تربیت نیروی کیفی.
مکرر امام به حفظ اسرار اشاره داشته و گاهی که اسرار فاش میشد شدیداً از اصحاب شکوه و گلایه مینمود. در بحث تقیه امام احساس میکرد اگر مسائل مبارزاتی مکشوف و بیپرده عرضه شود چهرههای رقیب به زودی طومار آن را برخواهند چید و نهضتی که باید امید دل ستمدیدگان با رهبری امام نور باشد به یأس بدل خواهد شد و لذا تأکید دارد که تقیه را حفظ کنید.
از عبدالله بن ابییعفور نقل شده، از امام صادق(ع) فرمود: برای حفظ دین خودتان تقیه کنید و آن را با تقیه زیر پرده نگه دارید؛ زیرا هر که تقیه ندارد، ایمان ندارد همانا شما در میان مردم چون زنبور عسل باشید میان پرندگان، اگر پرندهها میدانستند درون زنبور عسل چیست؟ همه آن را میخوردند و اگر مردم بدانند که در درون دل شما چیست و بفهمند که شما ما خاندان را دوست میدارید شما را با همان زبان خود بخورند و تمام کنند و شما را در نهان و آشکار بد گویند، «از شما سعایت کنند» خدا رحمت کند بندهای را که از شماها بر دوستی و ولایت ما باشد[۹۵].
مشکاهالانوار از معلی بن خنیس آورده که امام صادق(ع) به او فرمود: ای معلی امر ما را پنهان دار و فاش مکن زیرا هر که آن را نهان دارد و فاش نکند خدایش در دنیا عزیز کند و آن را نوری سازد جلو چشمش در آخرت که به بهشتش کشاند. ای معلی هر که امر ما را فاش کند و پنهانش ندارد خدا در دو سرای خوارش کند و در آخرت روشنی را از جلو چشمش ببرد و آن را تاریکی سازد که به دوزخش کشاند، ای معلی راستی تقیه دین من و دین پدران من است و دین ندارد کسی که تقیه ندارد، راستی خدا دوست دارد نهانی پرستیده شود چنانی که در آشکار، ای معلی فاش کننده امر ما چون منکر آن است[۹۶].
به هرحال روایاتی وجود دارد حاکی از اینکه شدت فشار بهقدری بود که حتی شیعیان بدون اعتنا به همدیگر از کنار هم رد میشدند[۹۷].
در روایت دیگری درباره جاسوسان منصور دوانیقی آمده: «کان له بالمدینه جواسیس ینظرون علی من انفق شیعه جعفر فیضربون عنقه» منصور در مدینه جاسوسانی داشت و آنها کسانی را که با شیعیان جعفر رفتوآمد داشتند و پول میدادند گردن میزدند. بنا به نقل واقدی معتب از غلامان امام صادق(ع) بود که منصور او را گرفت و هزار ضربه شلاق بر او زد تا جان داد[۹۸].
در این دوره اتهام رفض درباره هر کس کافی بود که امنیت جانی و مالی او از بین رفته و گرفتار شکنجه شود[۹۹].
از حماد بن واقد لحام، گوید: در راهی مواجه با امام صادق(ع) شدم و از آن حضرت رو گرداندم و گذشتم و پس از آن در خفا خدمتش رسیدم و گفتم: قربانت، به راستی به شما برمی خورم و رومیگردانم که مبادا مایه گرفتاری و سختی شما گردم، به من فرمود: خدا تو را رحمت کند ولی دیروز مردی در فلان موضع به من برخورد، گفت: بر تو درود ای اباعبدالله، نه کار خوبی و نه کار شایستهای است[۱۰۰].
باید گفت به میزانی که پایههای خلافت عباسیان تثبیت میگردید، فشار و اختناق علیه شیعیان افزایش مییافت، به گونهای که شیعیان مجبور بودند در رفتن به خدمت امام صادق(ع) کاملاً جانب احتیاط را رعایت کنند. در این مورد هشام بن سالم گوید: به امام صادق(ع) پیغام دادیم که ما جمعی از شیعیان کوفه هستیم و قصد خداحافظی و وداع از مدینه کردهایم. حضرت پیغام داد یکییکی یا دوتا دوتا بیایید[۱۰۱].
وجود اختناق موجود نهتنها امنیت مالی و جانی شیعیان را به خطر میافکند، بلکه ادای شهادت و نقل حدیث آنان را نیز با دشواری همراه میساخت. از شعبی که بزرگ محدثان عراق بود اقراری بهجا مانده است به این مضمون که از دست آل علی چه کنیم؟ اگر بخواهیم آنها را دوست بداریم به دست خلفا کشته میشویم و اگر بخواهیم دشمنی بورزیم در قیامت داخل آتش میشویم[۱۰۲].
و وقتی بزرگان اهل سنت در اظهار دوستی نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) با چنین مشکلاتی درگیر بودهاند تکلیف شیعیان مشخص میباشد، بنابراین در این شرایط یاران اهلبیت جز آنکه اعتقادات خود را مخفی ساخته و مطابق با فرهنگ و رسومات اهلسنت زندگی کنند و یا در مجلس درسی به گونه آنان فتوا دهند، چارهای در مقابل خود نمیدیدند. به هر حال استفاده از تقیه توسط شیعیان معلول فشار و اختناق به عمل آمده از سوی خلفا بوده است[۱۰۳].
از حضرت صادق(ع) روایت شده که شخصی از حال ابیبکر و عمر از ایشان سؤال کردند، حضرت فرمود: «هُمَا إِمَامَانِ عَادِلاَنِ قَاسِطَانِ كَانَا عَلَى الْحَقِّ وَ مَضَيَا عَلَيْهِ عَلَيْهِمَا رَحْمَةُ اللَّهِ» پس از رفتن سائل بعضی از تفسیر این سخن پرسیدند، حضرت هر کلمه را بر مقصد خود به شاهدی از قرآن استشهاد کردند به این که مراد از امامان امامی است که در قرآن میفرماید: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ﴾[۱۰۴] و مراد از عادلان عدول از حق است چنانچه در قرآن میفرماید: ﴿ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ﴾[۱۰۵]، و مراد از قاسطان قاسطی است که خداوند میفرماید: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[۱۰۶] و مراد از حق امیرالمؤمنین علی است که اینها علیه او بودند بر دشمنی او گذاشتند و مراد از رحمه الله پیغمبر خدا(ص) است که روز قیامت علیه ایشان و خصم آنان خواهد بود[۱۰۷].
رابعاً: امام عامه مردم را در براندازی حکومت وارد صحنه کرد و عامه مردم جهت پذیرش خلافت عدلی که به اسم آل علی خوانده میشد اقبال کردند. تشکیلات مخفی هدفش اینست که هسته اولیه نهضت را جهت صیانت و حفظ از ضربهپذیری ایجاد کند و نیروهای فکری مرتبط با آن تشکیلات بتوانند توده مردم را به اهداف نهضت توجیه و تبلیغ نمایند. تشکیلات مخفی حضرت صادق(ع) به خوبی توانست این رسالت را ایفا کند و مردم را برای پذیرش حکومتی بر اساس قسط و عدل و به دور از ظلم و تجاوزی که امویان داشتند آماده نماید.
ولی تشکیلاتی موازی با نهضت امام صادق(ع) به وجود آمد با این تفاوت که امام براساس مبانی تقوا و خدامحوری حرکت را آغاز کرده بود، آن تشکیلات موازی و مشابه با نفاق و دورویی و تزویر پیش میرفت درحالیکه شعارش مردمپسند بود و ماهیت کارش از تقوا و اصول اعتقادات شیعه فاصله داشت. آن تشکیلات موازی فاقد صلاحیت اخلاقی و مشروعیت الهی، بعدها به عباسیان معروف شد. مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای که خود از چهرههای بصیر و تاریخنگاران بیبدیل عصر ماست علت عدم دستیابی امام صادق(ع) را به حکومت اسلامی اینگونه مینگارد: علت عدم تشکیل خلافت حقه اسلامی توسط امام صادق(ع) این بود که یک ماجرایی پیش آمد که نمیگذاشت طرحی را که امام سالیان طولانی بر آن کار کرده بود به ثمر برسد. آن ماجرا این بود که یک تشکیلات مشابه، یک تشکیلات رقیب با همان شعارها و با توسل به همان ایدههایی که تشکیلات علوی تعقیب میکردند ظاهر میشود، اما در عمل افرادی هستند که فاقد پایبندی به اصول و مبانی اسلامی میباشند. دستشان را تقوا نبسته است و لذا با دست باز هر جایی حاضرند قدم بگذارند و در هر منطقه ممنوعهای دروغ میگویند، حاضرند ظلم کنند و برخلاف عقیده خودشان با مردم سخن بگویند، ابائی ندارند که آنچه را میگویند سخن دل و نوشته لوح فکرشان نباشد «آنها معتقدند هدف وسیله را توجیه میکند و برای رسیدن به خلافت و قدرت سیاسی از ارتکاب گناه و ظلم منعی وجود ندارد» آنها بنیعباسند.
جریان دعوت عباسی به وجود میآید در بعضی موارد تشکیلات بنیعباس با رهبری ابراهیم امام با تشکیلات علویون تلاقی میکند، مخصوصاً در زمان حضرت صادق(ع) امام از اینکه آنها از نیرو و تشکیلات امام صادق(ع) استفاده کنند با مهارت شانه خالی میکند.
این تشکیلات شروع به کار کردن میکنند، اما حاضرند دروغ بگویند، ابائی ندارند رشوه بدهند و بگیرند، حتی برای پیشبرد کارشان خون بریزند، آنگونه که ابراهیم امام به ابومسلم خراسانی نامه نوشت که به هر کس ظنین و بدگمان شدی بکش! حتی اگر نوجوان باشد «قدش از ۵ وجب بیشتر باشد» و حال آنکه امام صادق(ع) که در رأس تشکیلات علویون است، وقتی ابوسلمه خلال به عنوان دعوتگر تشکیلات عباسیون به امام صادق(ع) پیشنهاد میکند که حکومت را به دست بگیرد امام قبول نمیکند چون امام یک سیاستمدار به معنی سیاستباز و قمارباز عالم سیاست نیست تا به هر شکل حکومت به دستش بیاید مغتنم بشمارد، امام یک رهبر دینی است که برای ایشان ایده و هدفش از همه چیز بیشتر ارزش دارد، حتی از حکومت.
آنگونه که امیرالمؤمنین در شورای شش نفره عمر دروغ نگفت و اگر در پاسخ عبدالرحمن بن عوف که پرسید یا علی حاضری به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره خلیفۀ اول و دوم عمل کنی و خلافت از آن تو باشد؟ حضرت فرمود: نه. من فقط به قرآن و سیره پیامبر عمل میکنم حاضر نشد یک دروغ بگوید و خلافت را بهدست آورد. حضرت صادق(ع) هم حاضر نیست دروغ بگوید، ظلم کند و برخلاف حق حرف بزند و حقوق دیگران را پایمال کند، وعدههای پوچ و توخالی به مردم بدهد ولی رقبایش بنیعباس حاضرند و لذا زمینهای را که امام فراهم کرده بود فوراً آنها با سیاستبازی و نیرنگ و فریب مردم تصرف میکنند و مانعی بزرگ در راه حکومت اهلبیت بهوجود میآورند.
بنیعباس مانعی شدند در راه تحقق آرزوی دیرینه تشیع. بنیعباس با شعار حکومت علوی با شعار دفاع از آل علی به حکومت رسیدند. بنیعباس لباس سیاه را به عنوان لباس رسمی دستگاه خودشان انتخاب کردند و به عنوان فلسفه این کار میگفتند: هذا السود شداد آل محمد[۱۰۸].
این لباس سیاهی را که ما بر تن داریم لباس عزا و ماتم شهدای کربلاست، آنها وقتی به خلافت رسیدند در شام قبر مروان حمار آخرین خلیفه اموی را شکافتند، جسدش را بیرون آورده و آتش زدند، گفتند این جسد به تلافی جسد زید، زید بن علی را کشتید و آتش زدید ما هم مروان را به جای او. پس با شعارهایی مشابه شعارهای اهلبیت روی کار آمدند، یک حکومت انقلابی جوان که بر ویرانههای حکومت فاسد اموی به قدرت رسید، همه امیدها و دلها به طرف آنها جلب شد، مردم فکر میکردند حکومت دفاع از شهدا و اصولگرایی اسلامی روی کار آمده است.
این موج خیانت عباسیان متوجه دعوتگران آنها هم میشد. امویان به کمک سردارانی مثل ابومسلم خراسانی برچیده شدند، اما به جای امامت حضرت صادق(ع)، ابوالعباس سفاح به خلافت نشست. خیانت این داعیان این بود که عباسیان را به جای علویان جا زدند و نگذاشتند خلافت به مرکز اصلی خویش بازگردد. ابوسلمه و ابومسلم خراسانی اول مردم را به طرف آل رسول میخواندند اما از اول پشت پرده، کاخ سلطنت عباسیان را پیریزی میکردند، از این بابت بود که امام صادق(ع) با بینش عمیق سیاسی به وعدههای آنها ترتیب اثر نداد و نامه ابوسلمه و ابومسلم را روی چراغ گذاشت و سوخت. آنها زمینهساز یک سلسله تازه پادشاهی، اما در لباس خلافت و جانشینی پیامبر روی کار آوردند که نهتنها در ستم و نفاق و بیدینی از امویان چیزی کم نداشتند بلکه در بسیاری از جهات از آنها زشتتر عمل کردند.
یکی از مورخین مینویسد: در خراسان کسانی که برای بنیعباس شمشیر میزدند تا اواخر کار خیال میکردند که برای آل علی شمیشر میزنند. از طرفی عباسیان در اواخر رژیم اموی مدتی در کنار امام صادق(ع) مبارزه کردهاند، مدتها در کوفه مخفی بودند، در خانه شیعیان بهسر میبردند و لذا تشکیلات پنهانی شیعیان را میدانستند و خبر داشتند که چه کسی عضو مؤثر است چه کسی عضو درجه دوم میباشد، کمکهای مالی از کجا میشوند با شناختی که از علویون پیدا کرده بودند روی کار آمدند و وقتی به قدرت رسیدند بنا کردند به تار و مار کردن شیعیان. منصور با شیعیان امام صادق(ع) کاری کرد که عبدالملک مروان و هشام نکردند. امام صادق(ع) از دوران مساعدی وارد شرایط بحرانی و نامساعدی شده است.
از زاویهای دیگر به مظلومیت امام صادق(ع) در این بحران سیاسی اشاره کنیم و آن اینکه علیرغم بیتقوایی عباسیان در قبضه کردن خلافت و ارضای عطش قدرت آنها با هر حیله و نیرنگ، آنها در حالی با امویان ابراز دشمنی میکردند و از مظالم آنها سخن میگفتند که دوستی و محبت سقیفهآفرینان و باندی که حق مسلم علی(ع) را غصب و حضرت را خانهنشین کرده بودند در دل داشتند. بنیعباس گرچه شعار سیاسیشان دفاع از آل علی بود، ولی در واقع محبت عمر و ابابکر و عثمان را که گرداننده بایکوت سیاسی امیرالمؤمنین علی(ع) و حذف امامت از مدار خلافت بودند در دل میپروریدند. البته این تفکر پایگاه مردمی هم داشت، به دلیل اینکه امویان سالها علیه امیرالمؤمنین علی(ع) و اولادش تبلیغات وسیعی راه انداخته بودند، ولی امروز که بحث مبارزه با ظلم مطرح میشود تا امویان سقوط کنند عباسیان نان را به نرخ روز خوردند. آنها در عین حال که با بنیامیه میجنگیدند به امویان نزدیکتر بودند تا به خاندان علی(ع).
توده مردم به دنبال آن بودند که در مبارزه با بنیامیه رهبرانی وارسته پیدا کنند و بنیعباس که در صف مبارزان جای داشتند، سخن از انتقام خون شهیدان میکردند ولی در مورد سقیفهآفرینان و سه خلیفه بزرگ خاموش بودند و جز به دلخواه مردم چیزی نمیگفتند. تا از حمایت مردم برخوردار باشند. عباسیان توانستند تمام افکار متشتت و مخالف با بنیامیه را شکل دهند و در حزب خود وارد کنند. در بین فرزندان محمد بن علی «بزرگ عباسیان» ابراهیم امام از همه بیشتر در مبارزه میکوشید، از شور و انقلابی ایرانیان آگاهی داشت، گروهی را فرستاد تا در میان ایرانیان به تبلیغ پردازند، آیات جهاد را بر مردم بخوانند و بر ضد بنیامیه به جهاد دعوت کنند تا قیام کنند و انتقام شهدای کربلا را بازپس گیرند و خلافت را به خاندان پیامبر بازگردانند.
اینها مطالبات مردم بود که عباسیان روی آن پافشاری میکردند. ابراهیم امام توانست ابومسلم خراسانی را مجذوب خود کند و او را روانه خراسان کرده و شورشهای مردمی را علیه امویان رهبری کرد و ابوسلمه را در کوفه به همین مأموریت واداشت. گرچه ابومسلم و ابوسلمه و یاران و همکارانشان دوست داشتند تا امام صادق(ع) کارهای آنان را بپسندد و رهبری آنها را تأیید کند، لکن امام صادق(ع) به آنها چیزی نگفت و کمترین اعتنا و التفاتی نفرمود و یادآور شد که اگر مردمی حقیقتجو بودند و دلهاشان مثل زبانشان بود، خواهان خیر و صلاح و بازگشت به عترت و قرآن بودند امام آنان را امضا میکرد. لکن امام به آنها توجهی ننمود و آنها متوجه شدند امام فریفته سخنان آنان نخواهد شد و با آنها نرمش نخواهد کرد، این بود که ابومسلم و ابوسلمه با ابراهیم امام کنار آمدند. آنها دین را هرگاه به سود دنیاشان بود میگرفتند و هرگاه به ضرر دنیاشان بود چشم میپوشیدند.
با همه این مقدمات و زمینهچینی فکری و اعتقادی و سیاسی وقتی مبارزات شروع شد، گروهی از علویان مثل بنیالحسن که گمان میکردند میتوانند با همکاری عباسیان حق را به جایگاهش بازگردانند به صف مبارزان پیوستند و امویان در مصاف با مبارزین با تلفات سنگین به انهزام رفتند و حکومت هزار ماهه آنها ساقط شد و ابوالعباس سفاح با تلاش امثال ابومسلم به کرسی خلافت نشست و تلاشی را که امام صادق(ع) برای استقرار حکومت عدل توحیدی مصروف داشته بود فقط به دلیل بیتفاوتی رقیب در جبهه مقابل ناکام ماند و خلافت این بار هم به دست نااهلان افتاد و غیرصالحان زمامدار اموری شدند که نهتنها امویانِ دیگری بودند بلکه در بعضی زمانها از امویان پلیدتر عمل کردند. غصب خلافت حقه را یکی از شاگردان حضرت صادق(ع) به نام معلی بن خنیس که بعدها به دست عباسیان به شهادت رسید اینگونه ترسیم میکند: رجال کشی مینویسد: معلی بن خنیس هر وقت روز عید میشد با قیافه گرفته و درهم با مویی پریشان و غبارآلود چون مصیبتزدگان به بیابان میرفت، وقتی خطیب بر منبر میرفت معلی دست به آسمان برمیداشت و میگفت: بارخدایا این جایگاه خلفا و برگزیدگان تو است، این مقام امنای وحی تو است، کسانی که به آنها اختیار بخشیدهای که چنین غصب نمودهاند و به زور بر این مقام تکیه کردهاند. خدایا زمام امور به دست تو است کسی نمیتواند تصمیم ترا درهم شکند و نقشه ترا به نابودی سپارد، هرطور و هروقت که تو بخواهی خواسته، خواسته تو است، دانش تو در اراده و آفرینش یکسان است.
اینک برگزیدگان و خلفای تو مغلوب و شکست خورده هستند که مقام آنها را به زور صاحب شدهاند. آشکارا مشاهده میکنند که دستورات تو را زیر پا نهادهاند و کتاب آسمانی را کنار گذاشته و واجبات دینی را تغییر دادهاند و سنت پیامبر را پشت سر انداختهاند. خدایا لعنت کن دشمنان آنها را از پیشینیان و طبقات بعد و آنها که صبح و شام به در خانه این دغلبازان رفت و آمد دارند و کسانی که مردهاند و آنها که میآیند. خدایا ستمکاران زمان ما و پیروان آنها و همکارانشان را لعنت فرما تو بر هر کار قادر و توانا هستی[۱۰۹].[۱۱۰]
نفاق بنیعباس
امام صادق(ع) سالهای دوران تاریک و تلخ خفقان عصر اموی را پشت سر میگذاشت و در انتظار کمترین فرصتی که بتواند اهداف بلند امامت و رهبریش را به منصه ظهور رساند لحظهشماری میکرد. تقریباً از سال ۱۲۶ هجری که ضعف حکومت بنیامیه آغاز شد، چراغ امیدی سوسو زد و امام با ایمان به حرکت و دعوت علوی خود، هم فجایع اموی را ذکر میکرد و هم مردم را جهت یک نظام و خلافت حقۀ توحیدی با رهبری صالحان آماده میکرد، ولی در مقابل نهضت فکری امام، گروهی از عباسیان هم برای کسب قدرت و قبضه کردن خلافت دست به کار شده بودند و با سوءاستفاده از اهرمهای فکری امام صادق(ع)، راه دعوت را به نفع خود در پیش گرفتند.
بنیعباس ابتدا از راه ذکر فضائل علی بن ابیطالب و فرزندان آن حضرت و مصیبتهایی که بر سر آنها آمده از کشت و کشتار و دربهدری و گوشزد کردن سایر مصائب آنان، مردم را به سوی خود متوجه کردند. وقتی کار طبق مراد آنها پیش رفت مدعی منصب خلافت و رهبری خود شدند و بعد هم که بنیعباس قدرت را به دست گرفتند رقبای خود را نهتنها کنار زدند بلکه قلع و قمع کردند[۱۱۱].
بنیعباس با نام آل محمد(ص) و با ریشه عشق به اهلبیت انقلاب خود را بنا گذاشتند. شعارشان الرضا من آل محمد بود ولی وقتی به قدرت رسیدند در ریشهکن کردن آل محمد از هیچ اقدامی دریغ نکردند.
آنچه که مردم از این شعار «الرضا من آل محمد» درمییافتند این بود که قرار است شخصی از خاندان رسول خدا که طبعاً جز علویون کسی نمیتوانست باشد باید به خلافت برسد. ولی ضعف سیاسی علویان و تلاش بیوقفه بنیعباس مسائل پشت پرده را به نفع دسته دوم تغییر داد.
عباسیون با استفاده از شعار امیدبخش ولی چندپهلو به بیعت با «الرضا من آل محمد» فعالیت تبلیغی خود را آغاز کردند، این سخن چند پهلو نقش مهمی در ایجاد وحدت میان پیروان واقعی علویون و طرفداران نهضت جدید عباسی ایفا کرد. طبق این شعار داعیان عباسی مأمور شدند که مردم را به قرآن و سنت و بیعت با کسی که مورد رضایت و توافق خاندان پیامبر باشد فراخوانند. آنان موظف بودند از هرگونه تهدید و شدت عمل پرهیز کنند و رازهای جنبش را جز بر معتمدان و شایستگان آشکار نکنند و تا هنگام پیروزی کامل یعنی سرنگون کردن سلطه امویان و برسر کار آوردن یکی از بزرگان خاندان پیامبر به همین روش عمل نمایند.
در آغاز کار عباسیان، آنها مردم را به نام خود دعوت نمیکردند و همزمان با آنها دعوتگران علوی نیز در خراسان پراکنده بودند. عباسیان دریافتند که اگر مردم را به نام خود دعوت کنند و در کنار آنها علویون یعنی فرزندان امیرالمؤمنین علی(ع) هم مردم را به خود بخوانند کسی به ایشان دل نخواهد بست و همه یا دست کم بیشتر مردم به علویون خواهند پیوست و کار آنان به جایی نخواهد رسید؛ لذا پس از بررسی کامل با مهارت و دقت کافی شعار «الرضا من آل محمد» را مطرح کردند یعنی منتخب از آل محمد است. بنیعباس خود را با نفاق به آل محمد جلوه دادند و خود را به علویون پیوند زدند و از محبوبیت آنها بهره بردند به گونهای که بسیاری از شیعیان علوی که ماهیت عباسیان را نشناخته بودند نیز به آنها پیوستند.
مراد از «الرضا من آل محمد» شخصی از خاندان پیامبر بوده است که مردم یا بزرگان هاشمی و علوی بر او اجتماع کنند و به او راضی شوند، هرکس انتخاب میشد «الرضا» بود، بنابراین از الرضا شخص معین و مشخصی مراد نبوده است.
دعوت خلافت تنها به نام «الرضا من آل محمد» بود و نامی از بنیعباس در میان نبوده است و در حقیقت تودهها تمام مشکلات مبارزه را به خاطر علویون که مرکز اصلی عدالت اجتماعی و ضامن مصالح امت بودهاند به جان خریدند. هیچگاه به خاطر کسی نگذشته بود که خلافت به دست بنیعباس میافتد؛ زیرا که دلهای مردم نسبت به آنها آکنده از شک و تردید بوده است، چون بعضی از آنها در حساسترین اوقات و مهمترین لحظات به خیانت و مکر نسبت به امت معروف گشته بودند. مثل عبیدالله بن عباس که با گرفتن رشوه و پیوستن به لشکر معاویه و ترک مأموریت امام مجتبی، به خدا و پیامبر خیانت کرد و از چیزهایی که بیشتر باعث دودلی مردم نسبت به ایشان شد این بود که آنها با حکومت اموی در تمام دورهها سازش داشتند و هیچ کار مثبتی در راه مبارزه با ظلم و جور امویها در سوابقشان نداشتند.
غزالی میگوید: خلافت به گروهی رسید که بدون استحقاق آن را در اختیار گرفتند[۱۱۲].
بنیعباس به خاطر اغفال مردم در تبلیغاتشان وانمود میکردند که ما دعوتمان همان دعوت آل علی است و در مناطق دور از حجاز و عراق اینجور وانمود میکردند که همان خط آل علی هستند و در پوشیدن لباس سیاه میگفتند هذا السواد حِداد ال محمد و شهداء کربلا و زید و یحیی[۱۱۳]؛ این جامۀ سیاه رخت عزای آل محمد و شهیدان کربلا و زید و یحیی است.
بعد از انقراض بنیامیه عباسیان در دعوتشان به مردم اعلام کردند آنچه شما منتظرید مائیم، مخالفین را سرکوب کردند و شدیداً قلع و قمع نمودند و کشتند. منصور به یکی از استاندارانش نوشت که هر کس قدش از ۶ وجب بیشتر بود اگر مخالف است بکشید و بر این اساس خلافت خود را پایهریزی کردند. این نوع برخوردها عاملی بود که حرکت امام صادق(ع) و وعده حکومتی که شیعیان مخلص و مبارز در تشکیلات حضرت به انتظارش بودند باز به تأخیر افتاد، مردم عطش حکومت علوی داشتند، دیدند بنیعباس به این اسم آمد و خون ریخت.
واقعیت آن است که عباسیان برای به دست آوردن خلافت دست هر فرقه و گروهی را که به سوی آنها دراز میشد میفشردند، نه از غلاة و اهل تناسخ صرفنظر کردند و نه از فرقههای اباحی و مزدکی «که در آن زمان در خراسان حضور داشتند» روی میگرداندند. برای این مدعیان خلافت در آغاز کار جلب و جمع هواداران پر حرارت بسیار مهم بود، ازاینرو از عقاید شعوبیه و تمایلات شیعی ساکنان خراسان نیز بهره گرفتند.
در بین شیعیان خود را خونخواه شهیدان کربلا و زید و یحیی و نزد ناراضیان شعوبی خود را دشمن سرسخت عرب معرفی مینمودند. محمد بن علی در سال ۱۲۵ (ه. ق) درگذشت و سران دعوت عباسی با فرزندش ابراهیم امام بیعت کردند. امام جدید با رفع پارهای محدودیتها که پدرش ایجاد کرده بود، روحیۀ هواداران خود را تقویت کرد و اعلام کرد که قیام در سال ۱۳۰ (ه. ق) رسماً آغاز خواهد شد. او به بکیر بن ماهان دستور داد تا هوادارانش درفش سیاه را که پرچم بود در خراسان برافرازند و جامه سیاه بپوشند، اما بکیر پیش از اجرای فرمان درگذشت و داماد پرشور وی یعنی ابوسلمه خلال مسئولیت او را بر عهده گرفت.
ابراهیم امام به ابومسلم فرمان داده بود که «به عرب اعتماد نکند و هر کس را که به زبان عربی تکلم میکند از میان بردار و امر کرد هر کس را که بدو بدگمان میشود به قتل برساند و احترام سلیمان بن کثیر را نگه دارد»[۱۱۴].
فلهوزن در کتاب تاریخ الدوله العربیه مینویسد: بنیعباس کوشش کردند که اراده دور کردن بنیفاطمه را از حکومت مخفی کنند، بلکه در ظاهر میگفتند: ما به نفع بنیفاطمه پیکار میکنیم و در خراسان و سایر نقاط دیگر میگفتند ما برای خونخواهی شهدای فرزند فاطمه قیام کردهایم، با این مقدمه باید از پشتیبانی شیعه بهرهمند گردند، ولی مسئله همکاری شیعه طبق میل بنیعباس مسئلهای بود که بنیعباس میگفتند ممکن است این مسئله را بعدا حل کرد. بنیعباس به نام علویین و مبارزات از جان گذشته پیروان آنها اوج گرفتند، ولی پس از تثبیت مقام خود به آنان بیاعتنایی نموده و قساوت قلب و ظلم خود را آشکار ساختند[۱۱۵].
ابن اثیر در کامل مینویسد: پس از آنکه حکومت بنیامیه سقوط کرد مردم میگفتند: شکر خدای را که حکومت بنیامیه سرنگون شد و اولاد پیامبر به جای آنان مینشینند! لذا بنیعباس برای پیروزی خود به نام احقاق حق خون حسین(ع) و زید و یحیی قیام کرده بودند. بنیعباس از خشم ملت علیه بنیامیه بهرهبرداری میکردند و از معارضه شیعه با حکومت بنیامیه و ارتباط مردم با اولاد امیرالمؤمنین علی(ع) حداکثر استفاده را بردند. بنیعباس در ابتدای کار میگفتند: هدف ما سرنگون کردن دستگاه بنیامیه و راحت کردن مردم از ظلم آنان است، بعد که بنیامیه را سرنگون ساختیم درباره یک نفر رئیس که از اولاد رسول باشد متحد میشویم! بنابراین بنیعباس در ابتدای مبارزه وانمود میکردند افرادی را از خود یا غیر خود رئیس قرار ندادهاند! فقط هدف اول را اظهار کرده و آن سرنگونی بنیامیه بود[۱۱۶].
سرانجام سیاست تزویرشان نشان داد با برنامۀ قبضه کردن خلافت دعوت را شروع کرده بودند و از عشق و محبتی که مردم به اولاد علی(ع) داشتند آنها سوءاستفاده کردند و بعد از استقرار خلافتشان دستشان را به خون ائمه دین و شیعیانشان آلوده کردند.
یکی از مسائلی که لازم به اشاره است، مسئله موالی است. ایرانیان که در تاریخ اسلام آنها را به نام موالی یعنی وابستگان مینامیدند از عوامل مؤثر سقوط امویان و قیام عباسیان بودند. موالی به خاندان علی(ع) دلبستگی خاصی داشتند و در نتیجه آن ظلمها که امویان به خاندان علی(ع) و هم به مسلمانان غیرعرب میکردند در دشمنی ایشان راسخ شده بودند. مسلمانان غیرعرب در آرزوی مساوات و محو امتیازات طبقاتی به اسلام رو کرده بودند اما غالبشان به جز طبقه دهقانان که مالکان اراضی بودند و در حکومت اموی منصبهای بزرگ محلی خاص ایشان بود و جمعآوری خراج را به عهده داشتند از مساوات اسلام در دولت بنیامیه نشانی ندیدند[۱۱۷].
مردم عرب موالی را به چشم حقارت میدیدند؛ زیرا همه کسانی که به حرفهای اشتغال داشتند به نظر عرب حقیر مینمودند، به پندار ایشان به جز جنگ هیچ حرفهای محترم نبود، از اینجا میتوان دریافت که چرا موالی در دشمنی امویان و کینه عرب استوار بودند و نهضت شعوبی را که هدف آن وهن عرب و تفکیک اسلام و عرب بود بنیان نهادند و به خاندان علوی که مورد آزار امویان بود دلبستگی پیدا کردند[۱۱۸].
منابع
پانویس
- ↑ سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص۲۱۹.
- ↑ بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۶۱.
- ↑ اصول کافى، ج۱، ص۶۹، ح۱؛ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۸۱؛ بحار الانوار به نقل از کافى، ج۲، ص۱۶۵؛ الامام الصّادق و المذاهب الاربعة، ج۲، ص۳۲۲.
- ↑ خولى، مالک بن انس، ص۹۴؛ محمد ابو زهره، کتاب مالک، ص۲۸.
- ↑ «سپس این کتاب را به کسانی از بندگان خویش که برگزیدهایم به میراث دادیم و برخی از آنان، ستمکاره با خویشند و برخی میانهرو و برخی با اذن خداوند در کارهای نیک پیشتازند» سوره فاطر، آیه ۳۲.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۸۳، به نقل از خود امام صادق(ع)، همچنین مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۴۲، به نقل از خود آن حضرت.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب، ج۴، ص۲۹۹.
- ↑ ر.ک: صفحه ۱۷۵ به بعد.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۱۵.
- ↑ ر.ک: صفحه ۷۹ به بعد، بحث آغاز رهایى.
- ↑ الآداب السلطانیة، ص۱۲۷.
- ↑ تاریخ ابن ساعى، ص۳.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۴۰- ۳۴۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۲.
- ↑ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج۵، ص۳۶۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۲۳.
- ↑ اسد حیدر، الامام الصّادق و المذاهب الاربعة، ج۲، ص۳۰۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۲۵.
- ↑ الامام الصّادق و المذاهب الاربعة، ج۲، ص۳۰۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۲۶.
- ↑ طبرى، ج۹، ص۸۲.
- ↑ طبرى، ج۹، ص۸۵؛ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج۵، ص۱۷۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۲۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۵۶؛ اعلام الورى، ج۱، ص۵۲۷؛ کشف الغمّة، ج۲، ص۳۸۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۵۶؛ الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۷۶۵، و به نقل از آن در بحار الانوار ۴۴۷/ ۱۲۰ ۲۵۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۲۸.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۴، ص۱۹۵؛ تاریخ ابن ساعى، ص۳.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۴، ص۲۹۵.
- ↑ وفیات الاعیان، ج۳، ص۱۴۵.
- ↑ الامام الصّادق و المذاهب الاربعة، ج۲، ص۳۱۱.
- ↑ حیاة الامام موسى بن جعفر، ج۱، ص۳۲۶.
- ↑ دینورى، حیاة الحیوان، ص۳۶۰.
- ↑ حیاة الامام موسى بن جعفر(ع)، ج۱، ص۳۲۶.
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۱۲۴؛ تاریخ ابن قتیبه، ص۱۲۸؛ طقطقى، ص۱۲۷.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۴۱۳.
- ↑ یعقوبى، ج۲، ص۳۴۶، ابن جریر و ابن اثیر در کامل فى التّاریخ، ج۵، ص۴۲۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۳۰.
- ↑ «و نه آنست نیرنگشان که بدان کوهها از میان برود» سوره ابراهیم، آیه ۴۶.
- ↑ کافى، ج۸، ص۲۱۰.
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۱۲۴؛ ابن قتیبه، ص۱۲۸؛ طقطقى، ص۱۲۷.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۲۵۴؛ الآداب السّلطانیة، ص۱۳۷.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۲۵۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۳۷.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۲۵۴- ۲۵۵ و مانند آن در یعقوبى، ج۲، ص۳۴۹، الآداب السّلطانیة ۱۳۷ و مانند آن حلبى، مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۴۹ به نقل از ابن کادش عکبرى در مقاتل العصابة العلویة.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۳۹.
- ↑ یعقوبى، ج۲، ص۳۵۴؛ تاریخ الامم و الملوک، حوادث سال ۱۳۲؛ ابو سلمه در پانزدهم ماه رجب و یک ماه پس از شکست مروان بن محمد به قتل رسید.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۴۰.
- ↑ شهرستانى، الملل و النحل، ج۱، ص۲۴۱؛ روضه کافى، ص۲۲۹، جواب امام صادق به فرستاده ابو مسلم، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۹۷.
- ↑ اعلام الورى، ج۲، ص۵۲۸، و به نقل از آن مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۵۹، بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۷۴ ح۱۵.
- ↑ شهرستانى، الملل و النحل، ج۱، ص۱۴۲.
- ↑ وفیات الاعیان، ج۳، ص۱۴۵؛ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدّول، ص۱۲۱، سئل بعضهم....
- ↑ وفیات الاعیان، ج۳، ص۱۴۵.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۶۷؛ مسعودى، ج۳، ص۲۹۱؛ تاریخ مختصر الدّول، ص۱۲۱.
- ↑ شهرستانى، الملل و النحل، ج۱، ص۱۵۴؛ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۴۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۴۱.
- ↑ روضه کافى، ص۲۲۹ و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۹۷؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۳۷.
- ↑ کافى، ج۸، ص۲۷۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۴۳.
- ↑ حتى يبيد قبيلة فقبيلة *** و يعض كل مثقف بالهام /// و يقمن ربات الخدور حواسرا *** يمسحن عرض ذوائب الأيتام.
- ↑ کشّى، اختیار و معرفة الرّجال، ص۳۷۷، ح۷۰۸ و ۷۱۳، و به نقل از آن مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص۳۵۲؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۲۹.
- ↑ کافى، ج۲، ص۵۱۳؛ الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۶۱۱؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۰۹.
- ↑ کافى، ج۵، ص۱۰۷.
- ↑ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۶۷.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، ص۱۳۰.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، ص۱۲۸.
- ↑ فرحة الغرى، ص۵۹.
- ↑ کافى، ج۶، ص۴۴۹؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۴۵.
- ↑ کافى، ج۴، ص۸۳.
- ↑ حیاة الامام جعفر الصّادق، ج۷، ص۸۰.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۶۴۲؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۷۱.
- ↑ تحف العقول ۵۱۴؛ بحار الانوار، ج۷۸، ص۳۸۰.
- ↑ تحف العقول ۳۰۷؛ بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۸۶.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۶۱.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۸۳.
- ↑ کشف الغمّه، ج۲، ص۱۹۷.
- ↑ تحف العقول، ص۲۳۸، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۸۸.
- ↑ بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۸۰، به نقل از تحف العقول، ص۲۲۱.
- ↑ تحف العقول، ص۲۲۸، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۸۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۴۵-۲۵۷.
- ↑ نزهة النّاظر، ص۱۱۴؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۱۸۸.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۷، ص۱۸۰، ح۸، به نقل از شیخ طوسى، تهذیب الاحکام.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۷، ص۱۷۸، ح۳، به نقل از کافى.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۵۸.
- ↑ «و در زبور پس از تورات نگاشتهایم که بیگمان زمین را بندگان شایسته من به ارث خواهند برد» سوره انبیاء، آیه ۱۰۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۲، ص۳۴۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۲، ص۳۵۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۶۰.
- ↑ ﴿... حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾ «... که رستنی (های) زمین- آنچه مردم و چارپایان از آن (ها) میخورند- با آن درآمیزد تا چون زمین زیورهای خود را برگیرد و آرایش یابد و مردم گمان کنند که بر آن (در بهرهگیری) توانایی دارند (ناگهان) «امر» ما شب یا روز در رسد و آن را چنان درویده بر جای نهیم که گویی روز پیش هیچ نبوده است؛ بدینگونه نشانههای خود را برای گروهی که میاندیشند روشن میداریم» سوره یونس، آیه ۲۴.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۶، ص۲۵۷.
- ↑ «یا اینکه به مردم برای آنچه خداوند به آنان از بخشش خود داده است رشک میبرند؟» سوره نساء، آیه ۵۴.
- ↑ «ابْنُ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع): يَا أَبَا الصَّبَّاحِ نَحْنُ قَوْمٌ فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَنَا لَنَا الْأَنْفَالُ وَ لَنَا صَفْوُ الْمَالِ وَ نَحْنُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَ نَحْنُ الْمَحْسُودُونَ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ ﴿أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ﴾».
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۳، ص۱۸۸.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۳، ص۱۹۴.
- ↑ «عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَوْمَ عَرَفَةَ بِالْمَوْقِفِ وَ هُوَ يُنَادِي بِأَعْلَى صَوْتِهِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ الْإِمَامَ ثُمَّ كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(ع) ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ هَهْ فَيُنَادِي ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لِمَنْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ يَسَارِهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ اثْنَيْ عَشَرَ صَوْتاً وَ قَالَ عَمْرٌو فَلَمَّا أَتَيْتُ مِنًى سَأَلْتُ أَصْحَابَ الْعَرَبِيَّةِ عَنْ تَفْسِيرِ هَهْ فَقَالُوا هَهْ لُغَةُ بَنِي فُلَانٍ أَنَا فَاسْأَلُونِي قَالَ ثُمَّ سَأَلْتُ غَيْرَهُمْ أَيْضاً مِنْ أَهْلِ الْعَرَبِيَّةِ فَقَالُوا مِثْلَ ذَلِكَ». بحار الأنوار، ج۴۷، ص۱۶.
- ↑ اصول کافی، ج۴، ص۶۳۹.
- ↑ «عَنْ مُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَا مُعَلَّى اكْتُمْ أَمْرَنَا وَ لَا تُذِعْهُ فَإِنَّ مَنْ كَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يُذِعْهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا- وَ جَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ فِي الْآخِرَةِ يَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ يَا مُعَلَّى مَنْ أَذَاعَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يَكْتُمْهُ أَذَلَّهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ نَزَعَ النُّورَ مِنْ بَيْنِ عَيْنَيْهِ فِي الْآخِرَةِ وَ جَعَلَهُ ظُلْمَةً تَقُودُهُ إِلَى النَّارِ يَا مُعَلَّى إِنَّ التَّقِيَّةَ دِينِي وَ دِينُ آبَائِي وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ أَنْ يُعْبَدَ فِي السِّرِّ كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُعْبَدَ فِي الْعَلَانِيَةِ يَا مُعَلَّى إِنَّ الْمُذِيعَ لِأَمْرِنَا كَالْجَاحِدِ لَهُ». بحارالأنوار، ج۷۲، ص۳۹۳.
- ↑ وسایل، ج۱۹، ص۳۲.
- ↑ المنتخب من ذیل المذیل، ص۶۵۲.
- ↑ المحاسن، ص۱۱۹۰؛ حیاة الامام الباقر(ع)، ج۱، ص۲۵۶.
- ↑ اصول کافی، ج۴، ص۶۴۷.
- ↑ کافی، ج۲، ص۲۱۹.
- ↑ محمد بن عقیل، النصایح الکافیه، ص۱۹۷.
- ↑ پژوهشی در تاریخ حدیث، ص۲۸۳.
- ↑ «و آنان را (به کیفر کفرشان) پیشوایانی کردیم که (مردم را) به سوی آتش دوزخ فرا میخوانند» سوره قصص، آیه ۴۱.
- ↑ «آنگاه کافران برای پروردگار خود همتا میتراشند» سوره انعام، آیه ۱.
- ↑ «و اما رویگردانان از راه درست، هیزم دوزخاند» سوره جن، آیه ۱۵.
- ↑ حاج سید طیب، کلم الطیب، ص۴۱۳.
- ↑ مستدرک حاکم، ج۳، ص۳۲۸.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۳۶۳.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۴۹.
- ↑ مقاتل الطالبین، ص۲۲۳.
- ↑ فرید وجدی، ج۳، ص۲۳۱؛ شریف قرشی، زندگانی امام کاظم، ج۲، ص۱۳.
- ↑ مستدرک، ج۳، ص۳۲۸.
- ↑ عقد الفرید، ج۴، ص۲۳۲.
- ↑ تاریخ الدوله العربیه، ص۴۸۹.
- ↑ شیعه و زمامداران خودسر، ص۱۵۹؛ کامل، ج۴، ص۳۳۰.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ص۳۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۶۳.