واقعه کربلا در معارف و سیره سجادی

امام سجاد(ع) در فجایع کربلا

دست تقدیر الهی ذخیره و حجت خدا را در آستین زمانه نگه داشت و براساس حجت شرعی، امام سجاد(ع) از حضور در صحنه جنگ و مقاتله معاف گردید. امام حسین(ع) پرچم‌دار ظهور مکتب در غربت و تنهایی اسلام بود و امام سجاد(ع) پرچم‌دار استمرار صیانت و حفظ ایده‌ای بود که سیدالشهداء به صحنه آورد. امام سجاد(ع) می‌بایست در تب آتشین کربلا بسوزد تا ۳۵ سال پس از آن التهاب آن واقعه را به نسل‌ها و عصرهای بعد منتقل کند.

امام در روز عاشورا توان سر پای ایستادن را هم نداشت، تا وقتی که پدر بزرگوارش به بالینش آمد که ودایع امامت را به او سپرد، فرمود: «كيف اصبحت يا ولدي» فرزندم حالت چطور است؟ «قال الحمد لله على كل حال» گفت: خدا را در هر حال سپاسگزارم، عرض کرد: «يا ابتاه هل صالحت مع هولاء القوم؟» پدر جان قرار داری با این گروه مصالحه کنی؟ فرمود: نه! بلکه قتال کردیم. عرض کرد: بابا چه شدند حبیب و مسلم؟ «قال قتلا» هر دو شهید شدند. پرسید: پسر عموهایم احمد و قاسم کجایند؟ امام فرمود: کشته شدند! پرسید: «اين عميّ العباس» عمویم عباس چه شد؟ جواب داد: «فاجاب انه قد قتل و انكسر ظهري» عمویت عباس کشته شد و شهادتش پشتم را شکست. پرسید: برادرم علی کجاست؟ فرمود: ای نور دیده «لم يبق في الخيام من الرجال إلا أنا و أنت» در خیمه از مردها جز من و شما کسی باقی نمانده، همه شهید شده‌اند و آن حضرت تصریحاً خبر شهادت علی اکبر را به وی نداد، می‌دید گویا که اگر صریح به وی بگوید احتمال می‌رفت که زین العابدین دفعتاً جان سپارد، امام سیدالشهداء فرمود: نوبت به من رسیده الان آمده‌ام تو را وداع گویم! امام سجاد(ع) صدا زد: «عمتي ناوليني بسيفي و عصائي لاقاتل بين يدي بن رسول الله» عمه جان زینب شمشیرم را بیاور تا من هم در پیش روی فرزند رسول خدا بجنگم، برخاست و افتاد. حضرت فرمود: «ليس على المريض حرج» نور دیده تو تکلیف جهاد نداری و اگر تو بعد از من نباشی زمین از نسل آل محمد خالی می‌شود[۱].

از قرائن تاریخی استفاده می‌شود در حادثه کربلا بعد از شهادت سیدالشهدا، نقش کلیدی و اساسی را زینب به عهده داشته و اگر لباس تندرستی و عافیت به بدن امام سجاد(ع) می‌بود، قطعاً با حضورش در برابر بیدادگران و شهید کشان حادثه کربلا به شهادت می‌رسید و لذا مصلحت الهی این بود که در بحران سخت روزهای درگیری آن‌گونه ضعفی بر حضرت غالب شده بود که حتی در آغاز مسیر اسارت قدرت نشستن بالای مرکب را هم نداشته است و لذا دشمنان اهل بیت بالای مرکب حضرت را با زنجیر بستند و حرکت دادند.

در عصر عاشورا پس از شهادت سیدالشهداء دشمن وقتی به خیام حرم حمله برد در حین غارت حرم به خیمه امام سجاد(ع) برخورد کردند. از حمید بن مسلم نقل شده که گوید: من با شمر وارد خیمه علی بن الحسین(ع) شدم در حالی که در بستر ناتوانی افتاده بود، بعضی از آن مردم قصد بیمار نمودند، من گفتم: سبحان الله شما را با کودکان و این بیمار تب‌دار چه کار است؟ خیلی سعی کردم تا شر ایشان را از سر بیمار برگرداندم ولی آنان فرشی را که زیر پای حضرت بود کشیده به غارت بردند و آن بیمار ناتوان را به روی در انداختند[۲]. امام به دست غارتگران تا ورطه شهادت پیش رفت ولی تقدیر الهی چیز دیگری بود. امام سجاد(ع) که صحنه مقاتله و درگیری را ندیده بود وقتی که آماده حرکت اسارت شد اولین بار بود که چشمش به اجساد شهداء می‌افتاد و از کنار قتلگاه عبورش می‌دادند، در عبور از گودی قتلگاه مشاهده بدن چاک‌چاک بابا آن‌چنان حال حضرت پریشان و منقلب شد که زینب مظلومه می‌گوید: دیدم حالت احتضار به پسر برادرم دست داد، الان روح از بدنش مفارقت می‌کند لذا نزد او آمدم.

در کتاب کامل الزیارات آمده که امام سجاد(ع) فرمود: در یوم الطف درهای غم و محنت و ابواب مصیبت‌ها به روی ما گشوده شد، من پدرم را کشته و در خاک و خون آغشته دیدم و نیز برادران و عموزاده‌ها را تمامی شهید و مقتول مشاهده نمودم، همچنین زنان و خواهران را مانند اسرای روم و ترک دیدم، مشاهده این منظره به حدی بر من سخت و دشوار بود که سینه من تنگ شد و نزدیک بود روح از بدنم مفارقت کند. عمه‌ام زینب وقتی که مرا با این حال دید فرمود: «ما لي أراك تجود بنفسك يا بقية جدي و أبي و إخوتي فقلت و كيف لا أجزع و أهلع و قد أرى سيدي و إخوتي و عمومتي و ولد عمي و أهلي مصرعين بدمائهم مرملين بالعراء مسلبين لا يكفنون و لا يوارون و لا يعرج عليهم أحد و لا يقربهم بشر كأنهم أهل بيت من الديلم و الخزر»[۳]. زینب فرمود: ای برادرزاده تو را چه شده که با جان خود بازی می‌کنی؟ ای یادگار جد و پدر و مادرم! به او عرض کردم: ای عمه جان چگونه بی‌تابی و جزع نکنم که من به چشم خود می‌بینم آقای خودم و برادران و عموها و پسر عموهایم و اهل و نزدیکانم همگی کشته شده و بدن‌های برهنه و عریان ایشان در این بیابان بی‌کفن و دفن افتاده و کسی را به حال ایشان ترحم نیست و به آنها نزدیک نمی‌شوند. گویا که ایشان اسرای دیلم و خزر به شمار می‌روند. عمه‌ام فرمود: عزیز برادر از آنچه می‌بینی دلگیر و بی‌تاب مباش؛ زیرا به خدا قسم این عهدی است که با رسول خدا و پدر و عمت استوار فرموده، بدان در میان این مردم از جماعتی پیمان گرفته که فراعنه زمین آنها را نمی‌شناسند و لکن ایشان نزد اهل آسمان‌ها و فرشتگان معروفند و آنان کسانی هستند که این اعضای قطعه‌قطعه را گرد آورده، به خاک می‌سپارند و زمین کربلا به واسطه قبر پدرت سیدالشهداء صاحب علامت و آثاری خواهد شد که هزاران سال از مرور ایام محو نخواهد شد و هر قدر که حکام ستمگر در صدد محو آن برآیند عظمت صاحب قبر بیشتر و شوکتش زیادتر خواهد شد.

امام سجاد(ع) به یک عده می‌فرمود: من شب یازدهم محرم با اهل بیت(ع) در یک خیمه نیم‌سوخته بودیم، عمه‌ام زینب تمام بچه‌ها را وارسی نمود، یکدفعه به خواهرم فاطمه گفت: رقیه نیست چه شده و کجا رفته؟ خواهرم فاطمه گفت: از وقتی که خیمه‌ها را غارت کردند من هم او را ندیده‌ام، یک مرتبه من آهی کشیدم و اشک ریختم. عمه‌ام ناله‌اش بلند شد! من با یک عده برای جستجوی رقیه برخاستیم و عمه‌ام همراه ما بود تا اینکه دیدیم رقیه در پای تپه خاکی از ترس پنهان شده و می‌لرزد و اشک می‌ریزد و می‌گوید: «يا ابه انا بنتك رقية قد سلبنا الاعداء و هتكوا حرمتنا و احرقوا خبائنا و فرقوا بيني و بين اخواتي و اعمامي» «بابا من دختر تو رقیه‌ام، دشمنان احترام ما را نگه نداشتند و خیام ما را آتش زدند و بین من و خواهرانم و عموهایم فاصله ایجاد کردند». من از او دلجویی کردم و به خیمه آوردم‌اش[۴].[۵]

امام سجاد(ع) در اسارت به سوی کوفه

عابدترین بنده خالص خدا که افتخار امامت و هدایت امت از عصر روز عاشورا به او واگذار شده است، در روز دوازدهم محرم با وضعی دلخراش در محاصره دژخیمان نیزه‌دار آماده اسارت می‌شود. امام سجاد(ع) آن عزیزی است که به خوبی از اسارت نفس خارج شده، امروز در اسارت آنهایی قرار گرفته که خود در اسارت تمایلات و خواسته‌های نفسانی خویشند. امام در دوران اسارت با معرفت به چند محور اساسی حرکت را آغاز می‌کند.

اولاً: می‌داند که استراتژی دشمن این است که از اسرای اهل بیت(ع) به عنوان سوژه تبلیغاتی خود بهره بگیرد و شکل ورود و خروج‌شان را آن‌گونه با ذلت و خواری توأم کند که مؤیدی بر تبلیغات آنها باشد، ابن زیاد و یزید با آن عوام‌فریبی که داشتند اسرا را با واژه‌های سخیفی مثل اخلالگر و خارجی و ضد خدا معرفی کرده بودند و امام سجاد(ع) به عنوان سخنگوی کاروان اسرا و تصمیم‌ساز آنها باید ثابت کند که ما لُبّ دین و قرآن مجسمیم.

ثانیاً: امام می‌داند که در دنیای اسلام بسیاری از مردم هستند که حقایق دین و ولایت و مظلومیت اهل بیت به گوششان نرسیده و آنچه که دستگاه حکومتی به آنها عرضه کرده، حقایقی تحریف شده و واژگونه است.

ثالثاً: فطرت الهی مردم گرچه زیر تبلیغات مسموم نظام حاکم زنگار گرفته است؛ ولی با بیان حقایق می‌توان فطرت‌ها را بیدار کرد و حقایق را به مردم رساند و امام از سوژه‌های عاطفی و منطقی و عقلایی به مناسبت‌های مختلف و در جایگاه‌های خود استفاده کرد.

دشمن در راستای تأمین اهداف خود امام سجاد(ع) را در بدترین وضع آماده اسارت می‌کند. امام سجاد(ع) فرمود: به خدا قسم با ما چنان رفتار شد که اگر پیامبر خود سفارش کرده بود که با ما بجنگند و ما را بکشند (آن‌گونه که سفارش کرده است به ما نیکی کنند) این مردم گمان نمی‌رفت که بیش از این بر ما ستم کنند. پس ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۶][۷].

راوی می‌گوید: روز دوم از اسارت، دم دروازه کوفه امام مرا شناخت و گفت: پارچه‌ای نداری؟ گفتم: برای چه؟ فرمود: این غل مرا خیلی اذیت می‌کند! عمامه‌ام را درآوردم به او دادم، دیدم دست ندارد در زنجیر است. بالا رفتم زنجیر را بلند کردم تا عمامه را زیر زنجیر بگذارم. خون تازه فواره زد و این اثر زنجیر تا لحظه شهادت امام وجود داشت. امام باقر(ع) وقتی پدر را غسل داد، اثر زنجیر را بر گردن امام سجاد(ع) دید و غش کرد. امام سجاد(ع) فرمود: «ان دمعت عن احدنا عين قرع راسه بالرمح» اگر اشکی از دیدگان یکی از ما فرو می‌ریخت با نیزه بر سرش می‌کوفتند[۸].

سپهر می‌نویسد: امام سجاد(ع) را زنجیر بر گردنش نهاده در حالی که از شدت بیماری توان ماندن بالای مرکب را نداشت، هر دو پای مبارکش را از زیر شکم شتر به یکدیگر بستند که مبادا از پشت شتر به زمین بیفتد و اسرا را مانند اسیران روم و ترک به راه انداختند.

ابی مخنف در مقتل خودش می‌نویسد: اهل بیت پیغمبر را به کوفه وارد کردند و حضرت علی بن الحسین(ع) سوار بر شتر بی‌جهاز بود در حالتی که خون از ران‌های شریفش جاری بوده و می‌گریست. مقرم در مقتل خودش می‌نویسد: حضرت علی بن الحسین(ع) بر شتری نحیف در حالتی که زنجیر به گردن داشت و دست‌های او را به گردنش بسته بودند و از رگ‌های گردنش خون جاری بود این ابیات را می‌فرمود: «يا أمة السوء لا سقيا لربعكم *** يا أمة لم تراع جدنا فينا لو أننا و رسول الله يجمعنا *** يوم القيامة ما كنتم تقولونا تسيرونا على الأقتاب عارية *** كاننا لم نشيد فيكم دينا بني أمية ما هذا الوقوف على *** تلك المصائب لا تلبون داعينا تصفقون علينا كفكم فرحا *** و أنتم في فجاج الأرض تسبونا أ ليس جدي رسول الله ويلكم *** أهدي البرية من سبل المضلينا يا وقعة الطف قد أورثتني حزنا *** و الله يهتك أستار المسيينا»[۹] یعنی: ای بدترین ملت که خداوند رحمت خودش را از شما ببرد. ای امتی که حرمت جد ما را درباره ما مراعات ننمودید. آیا در روز قیامت که خدا ما را با رسول خدا و شما در یک جا جمع کند، شما چه جواب خواهید گفت؟ هم‌اکنون ما را بر شتران برهنه بی‌جهاز به شهرها می‌گردانید، گویا که ما در میان شما اساس دین را استوار ننمودیم. مجلسی گوید: در بعضی از کتب معتبر دیدم از مسلم گچکار نقل شده که گفت: ابن زیاد مرا خواست تا دارالاماره کوفه را تعمیر نمایم. در آن حینی که من درها را گچکاری می‌کردم ناگاه شنیدم فریادهایی از اطراف کوفه بلند شد. من متوجه خادم خود شدم و گفتم: چه شده که کوفه دچار ضجه گردیده است؟ گفت الساعه سر یکی از خارجی‌ها را که بر یزید خروج کرده است می‌آورند.

گفتم آن خارجی کیست!؟ گفت: حسین بن علی است. من صبر کردم تا خادم خارج شد و آن‌چنان به صورت خود زدم که ترسیدم چشمم کور شود، سپس گچ‌ها را از دست خود شستم و از پشت قصر فرود آمدم و وارد کناسه کوفه شدم. در آن حینی که من ایستاده بودم و مردم در انتظار ورود اسیران و سر شهیدان بودند، ناگاه دیدم تعداد چهل هودج بر پشت چهل شتر نصب شده که زنان و دختران فاطمه زهراء در میان آنها جای دارند. ناگاه حضرت علی بن الحسین(ع) را دیدم که سوار بر شتر عریان و خون از رگ‌های گردنش روان بود و آن بزرگوار در حالی که گریان بود، اشعاری را می‌فرمود[۱۰].

امام در فضای خشونت و خفقان زنازاده‌ای عقده‌ای و مظهر همه زشتی‌ها و پلیدی‌های نسبی و حسبی وارد کوفه شد. امام در تماس با مردمی که بعضی‌ها به دلیل جبان بودن و بی‌وفایی‌شان به حسین(ع) اشک می‌ریختند و بعضی به دلیل اغفال شدن‌شان وقیحانه می‌خندیدند، سخن گفت و فضای کوفه را تحت تأثیر قرار داد.

امام سجاد(ع) در مدت اقامت خویش در کوفه دوبار به احتجاج برخاست، یک بار روی سخنش با مردم پیمان‌شکن کوفه بود و بار دیگر در دارالاماره و در برابر عبیدالله زیاد. نخست احتجاج با مردم کوفه، جارچیان حکومت در شهر نفرت و خیانت، کوفیان را فرامی‌خواندند تا از اسیران جنگی خویش دیدار کنند! از میهمانان‌شان یعنی فرزندان پیامبرشان استقبال نمایند، حذیم بن شریک اسدی راوی آن صحنه می‌گوید: امام سجاد(ع) با اشاره از مردم خواست تا قدری آرام شوند و همه آرام گرفتند، امام بر جای ایستاد سخنش را با ستایش خداوند آغاز کرد و بر پیامبر اکرم درود فرستاد و سپس فرمود: هان ای مردم! آنکه مرا می‌شناسد سخنی با او ندارم ولی آن‌کس که مرا نمی‌شناسد، بداند که من علی بن الحسین(ع) فرزند همان حسینم که در کنار رود فرات با کینه و عناد، سر مقدسش را از بدن جدا کردند، بی‌اینکه جرمی داشته باشد و حقی به ذمه‌اش باشد.

من فرزند کسی هستم که حریم او را حرمت ننهادند، آرامش او را ربودند، اموالش را به غارت بردند و خاندانش را به اسارت گرفتند. من فرزند اویم که انبوه دشمنان محاصره‌اش کردند و در تنهایی و بی‌یاوری (بی‌آنکه کسی را داشته باشد تا به یاریش برخیزد و محاصره دشمن را برای او بشکافد) به شهادتش رساندند و البته این‌گونه شهادت (شهادت در اوج مظلومیت و حقانیت) افتخار ماست. هان ای مردم، ای کوفیان شما را به خدا سوگند آیا به یاد دارید نامه‌هایی را که برای پدرم نوشتید؟ نامه‌های سراسر خدعه و نیرنگتان را! در نامه‌هایتان با او عهد و پیمان بستید و با او بیعت کردید ولی او را کشتید، به جنگ کشاندید و تنهایش گذاشتید. وای بر شما از آنچه برای آخرت خویش تدارک دیده‌اید، چه زشت و ناروا اندیشه کردید و برنامه ریختید. پیامبر اکرم را با کدام رو و با کدام چشم نگاه خواهید کرد؟ «فتبا لكم ما قدمتم لانفسكم و سوء لرأيكم بايه عين تنظرون إلى رسول الله» او به شما خواهد گفت شما خاندان مرا کشتید، حرمتم را شکستید. بنابراین از امت من نخواهید بود.

سخنان امام سجاد(ع) که به اینجا رسید، صدای کوفیان به گریه بلند شد، وجدان‌های خفته برای چندمین بار بیدار شدند. کوفیان به ملامت و سرزنش خود پرداختند. امام سجاد(ع) به سخنانش ادامه داد و فرمود: خدای رحمت کند کسی را که رهنمودهای مرا بپذیرد و سفارش‌های مرا که در راستای رضای الهی و درباره پیامبر(ص) و اهلبیت اوست، رعایت کند، چه اینکه رسول خدا برای ما الگویی شایسته بود.

کوفیان یک‌صدا فریاد برآوردند: ای فرزند رسول خدا تمامی ما گوش به فرمان شما و پاسدار حق شماییم! بی‌آنکه از این پس روی برگردانیم و نافرمانی کنیم، اکنون فرمان بده تا اطاعت کنیم. ما با کسی که به جنگ شما برخیزد خواهیم جنگید و با کسی که در صلح با شما باشد صلح و سازش خواهیم داشت، ما حق تو و حق خودمان را از ظالمان باز خواهیم گرفت.

امام سجاد(ع) در پاسخ کوفیان فرمود: هرگز ای خیانت‌پیشگان مکار! میان شما و و آرمان‌هایی که اظهار می‌دارید، فاصله‌ها و موانع بسیار است، آیا می‌خواهید همان جفا و پیمان‌شکنی که با پدران من داشتید، دوباره درباره من روا دارید! نه به خدا قسم هنوز جراحت‌های گذشته‌ای که از شما بر تن داریم التیام نیافته است. همین دیروز بود که پدرم به شهادت رسید در حالی که خاندانش در کنار او بودند.

داغ‌های بر جای مانده از فقدان رسول خدا، پدرم و فرزندانش و جدم امیرمؤمنان(ع) فراموش نشده است. طعم تلخ مصیبت‌ها هنوز در کامم هست و غم‌ها در گستره سینه‌ام موج می‌زند، تنها می‌خواهم که شما (کوفیان) نه عزم یاری ما کنید و نه به دشمنی و ستیز با ما برخیزید.

امام سجاد(ع) در پایان سخنان اشعاری فرمود: «لا غرو أن قتل الحسين و شيخه *** قد كان خيرا من حسين وأكرما فلا تفرحوا يا أهل كوفة بالذي *** أصيب حسين كان ذلك أعظما قتيل بشط النهر نفسي فداؤه *** جزاء الذي أرداه نار جهنما»[۱۱] یعنی اگر حسین(ع) کشته شد چندان شگفت نیست؛ چراکه پدرش با همه آن ارزش‌ها و کرامت‌های برتر نیز قبل از او به شهادت رسید. ای کوفیان با آنچه نسبت به حسین(ع) روا داشتید شادمان نباشید، واقعه‌ای عظیم صورت گرفت و آنچه گذشت رخدادی بزرگ بود. جانم فدای او باد که در کنار شط فرات سر بر بستر شهادت نهاد. آتش دوزخ جزای کسانی است که او را به شهادت رساندند.

مجلس کوفه نمایش قدرت پلیدترین مظهر دنیا و دنائت یعنی ابن زیاد بود، او با بغض و کینه‌ای که از اهل بیت در دل می‌پروراند، بعد از هولناک‌ترین فاجعه تاریخ و اسارت اهل بیت(ع)، برای نمایش قدرت حکومت خود در بار عام دارالاماره که همه را جمع کرده بود بازماندگان سیدالشهداء را از زندان به مجلس وارد کرد و با نیش زبانش طعنه بر زینب و ام‌کلثوم را آغاز کرد و از دختران امیرالمؤمنین علی(ع) قاطع‌ترین و کوبنده‌ترین جواب‌ها را دریافت کرد.

سید بن طاوس می‌نویسد: در ورود اهل بیت(ع) به مجلس کوفه، ابن زیاد رو کرد به امام سجاد(ع) و گفت: این مرد کیست؟ گفته شد: علی بن الحسین است. گفت: أ ليس قد قتل الله علي بن الحسين؟ مگر نه چنین است که خدا علی بن الحسین را کشت!؟ حضرت سجاد(ع) که متوجه عوام‌فریبی او شد فرمود: من برادری داشتم که نامش علی بن الحسین بود و مردم ستمگر او را شهید کردند. ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت. حضرت سجاد(ع) در جوابش این آیه را قرائت فرمود: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا...[۱۲] خدا مردم را در هنگام مرگ می‌میراند و آن افرادی را که در خواب نمرده‌اند نیز می‌میراند. امام دیدگاه جبرنگری او را رد کرد و قتل علی‌اکبر را به او و سربازانش نسبت داد. ابن زیاد از اینکه در مقابل چهره‌ای عالم و شجاع و بی‌باک از سختی‌ها قرار گرفته در غضب شد، دید که در برابر اهل بیت(ع) در حال رسوا شدن است امام را مخاطب قرار داد و گفت: لك جرئة على جوابي؟ تو این جرأت را داری که جواب مرا بدهی!؟ اذهبوا به فاضربوه عنقه ببرید گردن او را بزنید!

زینب ستون استوار حمایت از امامت با پرخاش به آن خبیث گفت: «يا بن زياد انك لم تبق منا احدا فان عزمت على قتله فاقتلني معه» ای پسر زیاد! تو احدی را برای ما باقی نگذاشتی! و همه مردان و جوانان ما را شهید کردی، برای ما اسیران محرمی باقی نمانده است مگر این بیمار! اگر تصمیم قتل ایشان را داری پس مرا نیز با او بکش.

شیخ مفید و ابن نما می‌نویسند: زینب، حضرت سجاد(ع) را در بر گرفت و فرمود: ای پسر زیاد! آن مقداری که از خون‌های ما ریختند برای تو کافی نیست. سپس حضرت سجاد(ع) را در آغوش گرفت و فرمود: به خدا قسم من از این علی بن الحسین جدا نمی‌شوم که اگر بخواهی او را بکشی مرا هم با وی بکش. ابن زیاد پس از اینکه لحظاتی به حضرت زینب و حضرت سجاد(ع) نگاه کرد، گفت: تعجب می‌کنم از صله رحم کردن این زن! به خدا قسم من این‌طور گمان می‌کنم این زن دوست دارد من او را با این مرد بکشم!! این مرد را رها کنید، همین بیماری که دارد برایش کافی خواهد بود.

سید بن طاوس می‌نویسد: حضرت سجاد(ع) به حضرت زینب(س) فرمود: عمه! آرام باش تا من با این ملعون سخن بگویم. سپس آن حضرت متوجه ابن زیاد شد و فرمود: «أبا القتل تهددني يا بن زياد، اما علمت ان القتل لنا عادة و كرامتنا الشهادة؟» ای پسر زیاد! آیا مرا به قتل تهدید می‌کنی، آیا نمی‌دانی شهادت کرامت ما می‌باشد و شهادت عادت ما است!؟[۱۳]

اسرای اهل بیت(ع) را به همراه بعضی از زنان اهل کوفه که تعدادشان ۸۱ نفر زن و کودک بود، عصر روز یازدهم به سوی کوفه حرکت دادند. بعد از ورود به کوفه به زندان بردند و روز بعد هم به مجلس ابن زیاد بردند. بعد از یک هفته اسرا را به شام حرکت دادند، ابن زیاد مشورت کرد اگر بخواهد همه این جمعیت را به شام بفرستد فایده ندارد. می‌خواست افرادی که مورد نظر یزید بودند به شام بفرستند، یزید هم فقط با اهل بیت(ع) کار داشت. ابن زیاد صحنه‌سازی کرد یک منّت سر مردم کوفه گذاشت و اعلام کردند الصلاة جامعة. مردم اجتماع کردند. جارچی اعلام کردند که ابن زیاد می‌خواهد ارفاق کند، به مردم کوفه محبت کند، بعضی از شما زن‌هایتان، دخترهایتان، نواده‌هایتان که همراه شوهران خود به کربلا رفته‌اند و شوهرها کشته شده‌اند، زنان آنها اسیرند و الان زندانند، هر کس زندانی دارد می‌تواند بیاید پیش فلان کس، شفیع آنها بشود آنها را آزاد کنیم.

در آزاد کردن زنان کوفی و بازماندگان شهدای کوفه، هر کس بیشتر به آل ابی‌سفیان عرض ارادت می‌کرد، ضمانت محکم‌تری از آنها می‌گرفتند، بعد می‌آمدند درب زندان صدا می‌زدند فلان خانم آزاد است. به محض اینکه اعلام می‌شد، آن شخص خیلی خوشحال می‌شد و هر کس می‌خواست آزاد بشود می‌آمد با بچه‌ها با زندانی‌های دیگر روبوسی می‌کرد و خداحافظی می‌کرد و می‌رفت.

زنان کوفی که همراه اهل بیت(ع) از کربلا آمده بودند با وساطت آزاد شدند و یکی یکی آمدند و خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند. همه رفتند و اهل بیت سیدالشهداء تنها در زندان باقی ماندند. حضرت سکینه(س) گفت: عمه جان! چطور شد اینها همه آزاد شدند؟ زندان خلوت شد! تنها ما مانده‌ایم! حضرت زینب(س) فرمود: سکینه جان اینها همه شفیع دارند کسانی هستند می‌آیند آنها را شفاعت می‌کنند، ضمانت می‌کنند، آزاد می‌شوند. سکینه یک کلمه‌ای گفت که حضرت زینب سرش را گرفت و گریه کرد، صدا زد: عمه جان توی این شهر کسی نیست که آل پیامبر را بشناسد؟[۱۴]

امام سجاد(ع) در مسیر اسارت به سوی شام

اهل بیت(ع) با حضور پرشورشان شهر مات‌شده کوفه را ملتهب کردند و اشک کوفیان را در آوردند! پیک ابن زیاد به شام رفت و گزارش ورود اهل بیت امام حسین(ع) را به حاکم خودکامه رساند و کسب تکلیف کرد، یزید دستور داد اهل بیت(ع) را به سوی شام روانه کنید.

امام باقر(ع) فرمود: از پدرم علی بن الحسین(ع) پرسیدم که چگونه شما را از کوفه به شام حرکت دادند؟ فرمود: مرا بر شتری که عریان بود و جهاز نداشت سوار کردند و سر مقدس پدرم حسین(ع) را بر نیزه‌ای پیش روی ما نصب کرده بودند و زنان ما را پشت سر من بر قاطرهایی که زیراندازی نداشت سوار کردند و اطراف و پشت سر ما را گروهی با نیزه احاطه کرده بودند و چون یکی از ما می‌گریست با نیزه به سر او می‌زدند تا آنکه وارد دمشق شدیم[۱۵].

برای اذیت و آزار امام سجاد(ع) در مسیر اسارت، یک غلام زشت و بداخلاق را به نام یاسر محافظ امام قرار دادند. از هنگامی که اسرا را از کوفه حرکت دادند، امام سجاد(ع) با کسی سخن نگفت، همین یاسر می‌گوید: تا شش منزل رفتیم و علی بن الحسین(ع) با من حرف نزد، گاه گاه نگاه می‌کردم می‌دیدم گردنش کج و لب‌هایش حرکت می‌کند و پیوسته ذکر خدا می‌گوید و به حمد و ثنای الهی مشغول است و به هیچ‌کس توجه ندارد. یاسر گوید: روزی که بین جبلین رسیدیم، هوا بسیار گرم و زمین مانند کوره آهنگری شده بود و من از شدت گرما به تنگ آمده بودم به نوعی که من در سایه شتر امام راه میرفتم، یک وقت دیدم آن مظلوم سرش را پایین آورد فرمود: یاسر! من جواب نگفتم! زیرا خلقم تنگ بود از اینکه قبل از این تا شش منزل با من سخن نگفته بود، اکنون که هوا به شدت گرم شده حرف می‌زند من هم پاسخش را نمی‌گویم.

بار دوم صدای ضعیفش بلند شد: یاسر؟ باز هم جواب ندادم تا اینکه مرتبه سوم مرا صدا کرد، یاسر؟ سر بلند کردم، دیدم لب‌هایش خشکیده و رنگ مبارکش به زردی‌گراییده، فرمود: یاسر می‌بینی؟ آفتاب به شدت گرم است، زنجیر گردنم تفتیده شده است، مرا بسیار ناراحت کرده است! بیا این زنجیر را بلند کن و کهنه‌ای زیر آن بگذار. یاسر گوید: دلم به حالش سوخت. آرامش را از دست دادم و تصمیم گرفتم التماسش را بپذیرم، زنجیر را بلند کردم، دیدم خون تازه از زیر زنجیر جستن کرد و ناله آن مظلوم بلند شد[۱۶].[۱۷]

امام سجاد(ع) در ورود به شهر شام

حجت خدا و ذخیره الهی مسیر پر رنج و مرارت‌بار اسارت را به شام می‌رساند در حالی که در این مسیر طولانی شاهد دلخراش‌ترین صحنه‌های قساوت و بی‌رحمی نسبت به زنان بی‌گناه و کودکان معصوم بوده است و خود در حالی که در غل و زنجیر است به شام وارد می‌شود. شهری که فضای تبلیغاتی نظام حاکم صد در صد مردم را در قبضه گرفته، شهری که مردمش از سال ۱۳ (ه. ق) که در زمان خلافت ابوبکر فتح شده، اولین حاکم را به نام یزید بن ابوسفیان به خود دیده و بعد از مرگش، برادرش معاویه و امروز هم فرزندش یزید، در طول حدود پنجاه سال، مردم اسلام امویان را با محتوا ضدیت با اهل‌بیت و محو اسلام نبوی به خود دیده‌اند و خود را مطیع دستورات حاکم مقتدر اموی (معاویه) دانسته‌اند.

شهری که به دست هیچ‌یک از ائمه فتح نشد، شهری که بیشترین نیرو را در جنگ صفین علیه امیرالمؤمنین(ع) اعزام کرده و یاران صمیمی حضرت را به شهادت رسانده. شهری که امروز خود را برای اسارت فرزندان و زنان بازمانده حسین بن علی(ع) آماده می‌کند.

طبیعی است که ورود اهل بیت(ع) به شهر شام ورود به شهر شادی و محفل جشن و سرور باشد. طبیعی است که هیئت حاکمه با طبل و دهل و ساز و رقص خوانندگان، مردم را برای استقبال از اسرا به صحنه آورد. طبیعی است که مردم اغفال شده در جشن شادی حاکم اموی علیه اهل بیت(ع) شادمان باشند و در مقابل طبیعی است که دل اهل بیت(ع) از ورود به این شهر سیاه خون باشد. اهل بیت(ع) با تنفری زایدالوصف وارد شام می‌شوند، اهل بیت(ع) غریبانه، مظلومانه و بی‌پناه، در حلقه محاصره‌ای بی‌رحمانه وارد شهر می‌شوند.

آن روز که امیرالمؤمنین علی(ع) پس از غصب خلافتش درِ خانه مهاجر و انصار می‌رفت و برای احقاق حق خود، دختر رسول خدا و حسنین(ع) را با خود به همراه می‌برد و حادثه غدیر را بیادشان می‌آورد و از آنها می‌خواست تا جهت بازگرداندن خلافت به بیت امامت با امیرالمؤمنین علی(ع) همسو شوند، آن روز فجایع پنجاه سال بعد را مشاهده می‌کرد. امیرالمؤمنین علی(ع) آن روزها آن‌قدر به احقاق حقش و بازگشت خلافت به جایگاه حقه خود اصرار می‌ورزید که بعضی ایشان را متهم کردند به دنیادوستی و ولع به مقام و موقعیت دنیایی! آن روز که فاطمه زهرا(س) برای احقاق حق خلافت امیرالمؤمنین(ع) از خانه به مسجد آمد و هیئت حاکمه را رسوا کرد و پای کتک و اهانت‌های هیئت حاکمه غاصب ایستاد و آن فریادها در دفاع از امام زمانش منجر به سقط محسنش و جراحت پهلو و بازویش و سرانجام منجر به شهادتش شد! و آن روز که صحابی پاک پیامبر سلمان فارسی در برابر باند نفاق ایستاد و اعتراض کرد و مردم را به حدیث غدیر و بیعت پیامبر از مردم برای امیرالمؤمنین علی(ع) متذکر شد، آن روزها این بزرگواران می‌دانستند که اگر خلافت در دست صالحان امت باشد جامعه راه رشد و هدایت را می‌پیماید و اگر خلافت در قبضه قدرت غاصبانه ناصالحان باشد عزیزان خدا را ذلیل و چهره‌های حقیر و خوار را به قدرت می‌رساند.

آنها می‌دانستند که خلافت اولی و دومی زمینه‌ساز سلطنت زورمدارانه امویان خواهد بود و امویان منافقینی هستند که از شرک جاهلیت خود ذره‌ای اعراض نکرده‌اند و فقط به اعتبار مصلحت‌ها ظاهراً اسلام را گردن نهاده‌اند تا از گردونه قدرت و ریاست عقب نمانند. امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه زهرا(س) و خواص اصحاب می‌دانستند که سلطه عثمان بر خلافت یعنی مبسوط الید کردن امویان و دخالت معاویه و یزید بر مقدرات جامعه اسلامی و در نهایت یعنی مسخ احکام الهی و دعوت نبوی و پاشیدن گرد ذلت بر چهره عزیزان الهی.

روز اول ماه صفر سال ۶۱ (ه. ق) است که اهل بیت(ع) را پس از طی مسیر رنج‌آور و تلخ اسارت از کوفه وارد دروازه شام می‌کنند. تبلیغات باند اموی با این ذهنیت مردم را کاملاً آماده کرده که مشتی خارجی که بر حاکم اسلامی خروج کرده‌اند کشته شده و اکنون عیال آنها وارد شام می‌شوند. از خبر ورود اسرا به شام یعنی مرکز خلافت اسلامی این نکته تبادر به ذهن می‌شود که جمعی یاغی و کافر از بلاد کفر مثل روم وارد می‌شوند و مردم با این پیش‌داوری آماده سرور و خوشحالی و استقبال از اسرا می‌شوند، استقبال از اسرا یعنی ایجاد فضای شادی و نمایش قدرت و اقتدار حاکم اسلامی در برابر کفر و شرک و مردم شام شهر را آذین بسته و زن‌ها لباس شادی به تن کرده، از دروازه ساعات که مدخل و شلوغ‌ترین جای شهر بود انتظار می‌کشیدند تا به تماشای اسرا بپردازند.

مردم با تبلیغات هیئت حاکمه اموی به ساز و آواز و رقص و موسیقی مشغول بودند که اسرا را وارد کردند و اهل بیت(ع) با صحنه‌هایی از شادی مردم مواجه شدند که جز ریختن اشک بر غربت اسلام و دعوت پیامبر هیچ چاره‌ای نداشتند. خدایا زینب(س) و امام سجاد(ع) و زنان و کودکان خسته و بی‌رمق، تازیانه خورده، خواب نرفته، در محاصره فشار سربازان خشن ابن زیاد، صورت‌های آفتاب‌سوخته، بدن‌های لاغر و ضعیف از شدت گرسنگی و تشنگی اینها معنی مزد رسالت است که پیامبر اکرم(ص) به امت سفارش می‌کرد؟ اینها معنی آیه قرآن است که فرمود: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى[۱۸] پیامبر به آنها بگو مزد رسالت (که ۲۳ سال رنج طاقت‌فرسا برای هدایت‌تان کشیدم) از شما نمی‌خواهم جز اینکه با اقربای من مودت و محبت داشته باشید.

آیا چهره‌های سیلی‌خورده، محبت با اقربای رسول است؟ اسارت از شهری به شهری زیر تازیانه جلادان، مودت با خویشان رسول خداست؟ از شلوغ‌ترین دروازه شهر، اهل بیت(ع) را وارد کردن و توقف آنها در دروازه ساعات تا مردم به رقص و ساز و آواز بپردازند، دوستی با اهل بیت پیامبر(ص) است؟

مناقب از سهل ساعدی نقل می‌کند که گفت: من به قصد بیت المقدس وارد شهر شام شدم. دیدم آن شهر، شهری است دارای جوی‌های بسیار، دارای اشجار فراوان، پرده‌های دیبا را آویزان کرده‌اند، همه خوشحال و مسرور، زنانی نزد آنان مشغول نواختن دایره و دنبک بودند! من با خود گفتم: اهل شام عیدی ندارند که ما آن را ندانیم. گروهی را دیدم که با یکدیگر گفتگو می‌کردند. من به آنان گفتم: آیا شما عیدی دارید که ما آن را نمی‌دانیم؟[۱۹] آنان گفتند: مثل اینکه غریبی و تازه وارد، خود را معرفی کن کیستی؟ گفتم من سهل بن سعد هستم که پیغمبر خدا را دیده‌ام. گفتند: ای سهل! تعجب نمی‌کنی که چرا آسمان خون نمی‌بارد، چرا زمین اهل خود را فرو نمی‌برد؟ گفتم: برای چه؟ گفتند: این سر امام حسین است که عترت پیغمبر خدا(ص) می‌باشد و از عراق به عنوان هدیه فرستاده شده است و به زودی وارد می‌شود. گفتم: واعجباه! سر امام حسین(ع) به عنوان هدیه برده می‌شود و مردم اظهار فرح می‌نمایند!؟ گفتم: از کدام دروازه شهر داخل می‌شود؟ اشاره به دروازه‌ای کردند که آن را دروازه ساعات می‌گفتند.

من در همین حال بودم که دیدم پرچم‌ها هر کدام پس از دیگری می‌آیند، بعداً سواری را دیدم که نیزه‌ای در دست داشت بر فراز آن نیزه سری بود که از لحاظ صورت شبیه‌ترین مردم به پیامبر خدا(ص) بود، پس از آن سوار، زنانی را دیدم که بر شتران بی‌جهاز سوار بودند. من به آن زنی که جلوتر از همه بود نزدیک شدم و به وی گفتم: تو کیستی؟ گفت من سکینه دختر حسینم. من گفتم: آیا به من حاجتی داری؟ من سهل بن سعد هستم که جد بزرگوار تو را زیارت کرده‌ام و حدیث از آن حضرت شنیده‌ام.

فرمود: ای سعد! به این نیزه‌دار بگو این سر بریده را جلوتر ببرد تا مردم مشغول دیدن آن شوند و به حرم رسول خدا نظر نکنند. سهل می‌گوید: من نزدیک آن نیزه‌دار رفتم و گفتم: ممکن است که حاجت مرا روا کنی و مبلغ چهارصد دینار بگیری؟ گفت: چه حاجتی داری؟ گفتم: سر مبارک امام حسین را جلوتر از حرم آن حضرت ببری. او این پیشنهاد را پذیرفت و من به وعده خود وفا کردم.

از مفتاح الفلاح نقل شده که چشم زینب در درب مسجد شام بر سکینه افتاد که از شدت عطش نزدیک است جانش مفارقت کند؛ لذا حضرت رو به زنان شام فرمود: از شما کسی حاضر است که ایشان را سیراب کند؟ زیرا «قد اشرفت على الهلاك» از تشنگی مشرف به هلاکت است و زنی رفت با جامی پر آب آمد و گفت: این آب را به ایشان بده شاید خداوند اولاد مرا یتیم و اسیر و غریب نکند و چون سکینه این را دید و شنید فریاد برآورد.

بعد از ورود به مجلس شام سر مقدس امام حسین(ع) را در میان طشتی نهاده و بر یزید وارد شدند. من نیز با آنان وارد شدم، یزید بر فراز تخت نشسته بود. بر سر یزید تاجی بود که به دُر و یاقوت مرصع بود. گروه کثیری از بزرگان قریش در اطراف او بودند.

نیزه‌داری که حامل سر مبارک حسین(ع) بود در حالی وارد شد که این اشعار را می‌خواند: اوفر ركابي فضة أو ذهبا فقد *** قتلت الملك المحجبا قتلت خير الناس أما و أبا *** و خيرهم اذ ينسبون نسبا تا رکاب من نقره و طلا بریز، منم که سید بی‌گناه را کشتم. من شخصیتی را کشتم که از لحاظ مادر و پدر بهترین مردم بود و در موقع تعیین نسب بهترین مردم به شمار می‌رود. سپس در حالی که سر مقدس امام حسین(ع) در میان طشت طلا بود یزید می‌گفت: یا حسین روزگار را چگونه دیدی!؟[۲۰]

در کتاب مصابیح آمده که امام صادق(ع) فرمود: پدرم امام باقر(ع) به من فرمود: از پدرم امام سجاد(ع) درباره وسیله نقلیه‌ای که یزید برای او فراهم کرده بود پرسیدم، فرمود: مرا بر شتری لاغر و برهنه سوار کردند و سر حسین(ع) را بالای نیزه زدند و زنان ما حلقه وار، آنها با نیزه‌های کشیده... و جارچی فریاد کشید: ای اهل شام اینان اسیران خانواده‌ای ملعونند.

در روایت دیگر امام باقر(ع) از امام سجاد(ع) نقل می‌کند که «حملني على بعير يطلع بغير وطاء و رأس الحسين على علم و نسوتنا خلفي على بغال و أكف و الفارطة خلفنا و حولنا بالرماح ان دمعت من أحدنا عين قرع رأسه بالرمح» فرمود: «مرا بر شتری که بدون جهاز بود سوار کرد و سر مبارک امام حسین(ع) هم بر فراز نیزه بود. زنان ما به دنبال ما بر استرهای بدون زین سوار بودند»[۲۱].

فضای تبلیغی که حکومت علیه اهل بیت(ع) درست کرده بود، باعث شادی و سرور جمع کثیری از مردم و تماشاچیان شده بود. در تفسیر ثعلبی از ابی الدیلم روایت کرده که امام سجاد(ع) را به اسیری به شام آوردند، بر سر کوچه نگه داشته بودند یکی از اهل شام گفت: الحمد لله الذي قتلكم و استأصل شأفتكم و قطع قرن الفتنة یعنی حمد مخصوص خدایی است که شما را کشت و ریشه شما را برکند و شاخه فتنه را برید. هر چه توانست به اسیران ناسزا گفت! وقتی سخنش خاتمه یافت امام سجاد(ع) فرمود: ای مرد قرآن خوانده‌ای؟ گفت: بلی خوانده‌ام، فرمود: خوانده‌ای ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى[۲۲]؟ گفت: مگر شما اقربای رسول خدا می‌باشید؟ فرمود: بلی، ای پیرمرد آیا این آیه را خوانده‌ای: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى...[۲۳] گفت: آری. امام فرمود: ما «قربی» در این آیه‌ایم. حضرت سجاد(ع) فرمود: این آیه را خوانده‌ای که می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا[۲۴] گفت: آری، من این آیه را خوانده‌ام. فرمود: ای پیرمرد! ما همان اهل بیتی هستیم که خدا این آیه تطهیر را به ما اختصاص داده است. آن پیرمرد هم چنان ساکت و از گفته خود نادم شد که گفت: به خدا قسم که شما همان افراد می‌باشید؟ حضرت سجاد(ع) فرمود: به خدا قسم که ما بدون شک همان اشخاص هستیم، به حق جدم رسول خدا(ص) ما همان افراد می‌باشیم.

آن پیرمرد پس از اینکه گریان شد عمامه خود را از سر به زمین زد و بعد دست‌های خود را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: فرفع الشامي يده إلى السماء ثم قال اللهم إني أتوب إليك ثلاث مرات اللهم إني أبرأ إليك من عدو آل محمد و من قتلة أهل بيت محمد لقد قرأت القرآن فما شعرت بهذا قبل اليوم «پروردگارا! من توبه کردم و سه مرتبه گفت: بار خدایا! من از دشمنان آل محمد(ص) و قاتلین آنان بیزاری می‌جویم. من قبل از این قرآن را می‌خواندم ولی قبل از امروز به معنی این آیات پی نبرده بودم!

سپس به حضرت سجاد(ع) گفت: آیا توبه من قبول است؟ فرمود: آری، اگر توبه کنی خدا می‌پذیرد و با ما خواهی بود. پیرمرد گفت: توبه کردم. وقتی این موضوع به گوش یزید رسید دستور داد تا آن پیرمرد را شهید کردند[۲۵].

از جمیله دختر امام مجتبی(ع) نقل شده که فرمود: موقعی که در خرابه شام بودیم، دختران شام ساعت به ساعت اجتماع نموده و ما را سنگ‌باران می‌کردند و اسباب شکنجه و آزار ما را فراهم می‌کردند. می‌گوید: در آن خانه ویران از شدت گرما و فشار تشنگی و گرسنگی قرار و آرام نداشتیم و به حالتی دچار بودیم که در اندک مدتی چهره‌مان تغییر کرد، همانند اسیران حبش و روم می‌ماندیم[۲۶].

سهل بن سعد ساعدی گوید: در دروازه شام خدمت امام سجاد(ع) رسیدم، عرض کردم یابن رسول الله امر دیگری دارید؟ فرمود: آتش و خاکستر بر سر من ریختند قدری عمامه مرا جا به جا کن سرم می‌سوزد! سهل می‌گوید: عمامه امام را برداشتم. دیدم قسمتی از عمامه و سر مبارکش سوخته است! آتش از سر حضرت گرفتم، فرمود: زنجیری که روی شانه و پهلوی من قرار گرفته آفتاب خورده مرا آزار می‌دهد، مقداری از عمامه را بین زنجیر و بدن من حائل کن، سهل می‌گوید: زنجیر را که از پیکر امام گرفتم تا پارچه عمامه را میان آن و بدن مطهر حائل کنم خون تازه جاری شد.

در شام منهال گفت: به امام سجاد(ع) عرض کردم: كيف اصبحت يابن رسول الله! حال شما چطور است؟ امام فرمود: چگونه است حال کسی که صبح کرده در حالی که اسیر یزید است، «و نسائي إلى الآن ما شبعن بطولهن و لاكسين رؤوسهن» زنان ما تاکنون شکم‌شان را سیر نکرده‌اند و سرشان را مناسب نپوشیده‌اند! یعنی طعام و ساتری ندارند و شب و روز در نوحه و زاری هستند و ما ای منهال مانند بنی اسرائیل هستیم در آل فرعون، که فرزندان ایشان را ذبح می‌کردند و... و عرب در حالی که بر عجم افتخار می‌کردند به اینکه محمد عربی است و قریش در حالی که بر سایر عرب افتخار می‌کرد به اینکه محمد از قریش است و ما اهل بیت(ع) آن پیامبر روز را شام کرده‌ایم در حالی که حق ما را غصب کرده‌اند و مردان ما را کشته‌اند و ما را ذلیل کرده‌اند.

هیچگاه یزید ما را نزد خود نمی‌خواند مگر اینکه فکر می‌کنم که می‌خواهد ما را به قتل برساند. ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ عرض کردم: ای آقای من! می‌خواهی به کجا تشریف ببری؟ فرمود: «المحبس الذي نحن فيه ليس له سقف والشمس تصهرنا به و لا نرى الهواء فافر منه لضعف بدني سويعة و ارجع خشية على النساء» زندانی که ما در آن هستیم سقف ندارد و آفتاب بر آن می‌تابد و سایه‌ای نمی‌یابم که به آنجا بروم و به جهت ضعف بدن ساعتی در آنجا آرام گیرم، از ترس اینکه مبادا کسی به زنان آزاری برساند.

منهال گوید: در حالی که امام با من سخن می‌گفت، زنی او را صدا کرد، دیدم زینب دختر علی(ع) است که او را صدا زد: ای نور دیده به کجا می‌روی؟ پس امام تشریف برد و من گریان ماندم[۲۷].

مرحوم محلاتی می‌نویسد: زنی طبقی از طعام نزد حضرت زینب آورد، زینب فرمود: مگر نمی‌دانی که صدقه بر ما حرام است؟ عرض کرد: ای زن اسیر به خدا قسم که صدقه نیست بلکه نذر است که بر خود واجب کرده‌ام که هر غریب و اسیری بیاید مخصوصاً به اطفالش من طعام بدهم! حضرت فرمود: چرا نذر کردی؟ گفت: من در ایام کودکی در مدینه پیامبر به مرضی دچار شدم که پزشکان از معالجه‌ام عاجز ماندند، پدرم مرا نزد امیرالمؤمنین علی(ع) جهت گرفتن شفا برد.

حضرت فرمود: حسین جان دست بر سر این دختر بگذار تا شفا یابد! پس آن حضرت دست بر سرم گذاشت، فوراً شفا پیدا کردم و تا حال به هیچ مرضی دچار نشدم و از آن موقع که به شهر شام آمده‌ام، نذر کردم هر غریبی و اسیری را ببینم او را اطعام کنم، برای سلامتی آقا حسینم و دیگر آنکه شاید یک مرتبه دیگر به زیارت آن حضرت نائل شوم! یک مرتبه زینب آهی کشید و فرمود: همین قدر بدان که نذرت تمام و کارت به اتمام رسید. منم زینب و آن سر حسین است که بر در خانه یزید نصب شده و این اهل بیت(ع) اوست! زن ناله و گریه زیادی کرد و بی‌هوش به زمین افتاد[۲۸].

سهل گوید: وقتی که سر منوّر سیدالشهداء را از دمشق عبور می‌دادند، پنج نفر از زن‌های شامی را دیدم که برای تماشا در دریچه کوچکی قرار داشتند و مابین ایشان پیرزنی قدخمیده وقتی که سر مبارک سیدالشهداء را دید که از برابر او می‌گذرد برخاسته و سنگی به جانب آن سر مطهر پرتاب نمود، به طوری که آن سنگ بر آن سر مبارک اصابت کرد. سهل گوید: وقتی که من این رفتار را از آن پلید دیدم دست بلند نموده و به درگاه خداوند عرض کردم: اللهم اهلكها و اهلكهن معها بحق محمد و آله الطاهرين صلوات الله عليه و آله أجمعين هنوز این عرض من به اتمام نرسیده بود که آن دریچه فرو ریخت و آن پیرزن ملعونه و همراهانش به زیر خاک هلاک شدند[۲۹].

اهل بیت را صبحگاه وارد شام کردند و در آن ازدحام در کوچه‌ها و بازارها و در محله یهودی‌ها گرداندند تا نزدیک غروب آفتاب در سرای یزید رسیدند و آن وقت ممکن نبود ایشان را بر یزید وارد کنند، پس اُسرا را در خرابه‌ای جا دادند، آن خرابه‌ای که لايكفيهن من حر و لا يقيهن من برد حتى انقشر وجوههن آنها را از گرما و سرما حفظ نمی‌کرد و صورت‌های آنها پوست انداخت[۳۰].

نعمان بن منذر مدائنی گوید: به امام سجاد(ع) عرض کردم آقای من از مصائبی که بر شما وارد شد، کدام یک سخت‌تر بود؟ امام فرمود: مصیبتی شدیدتر از مصائب شهر شام بر ما نرسیده است، سؤال کردم: شدت مصائب چه بود؟ فرمود: بنی‌امیه ۷ نوع شکنجه غیرانسانی به ما وارد کردند که مثل آن را در دوران اسارت ندیده بودیم. اول، اینکه جنایتکاران ما را محاصره کرده بودند در حالی که با شمشیر برهنه و نیزه‌هایشان آماده به طرف ما حمله می‌آوردند و با کعب نیزه آزارمان می‌دادند و در میدان شهر در میان انبوه جمعیت ما را نگه داشتند تا اهل طرب و طنبور جمع زیادی دور ما جمع شدند، با کمال سرور و شادی می‌خندیدند و دف می‌زدند.

دوم، سرهای شهداء را میان اسیران آوردند، سر پدرم سیدالشهداء و عمویم عباس را مقابل کجاوه عمه‌ام زینب و ام‌کلثوم قرار دادند. سر برادرم علی‌اکبر و پسر عمویم قاسم را در برابر ناقه سواری خواهرم سکینه و فاطمه آوردند و سرهای سایر شهداء را نیز میان سایر اسرا تقسیم کردند و بر این هم اکتفا نکردند، بلکه کاری کردند که بیشتر دل ما را به درد آوردند، در جلو چشم ما با سرهای بالای نیزه بازی می‌کردند و گاهی بعضی از آن سرهای مطهر از بالای نیزه به زمین می‌افتادند و لگدمال مرکب‌ها می‌شدند.

سوم، زن‌های شام آب و آتش از بالای بام‌ها بر سر ما می‌ریختند، در اثر آتش‌پرانی عمامه‌ام را آتش فراگرفت. من که قدرت نداشتم آتش عمامه‌ام را خاموش نمایم؛ زیرا دست‌ها و پاهایم در زنجیر بود و آن جنایتکاران هم بر من رحم نکردند که آتش عمامه‌ام را خاموش نمایند تا آنکه آتش سرم را سوزاند.

چهارم، ما را از طلوع آفتاب تا غروب به در خانه‌های شامیان گردش دادند و در محل اجتماع مردم و نوازندگان ما را نگه داشتند و می‌گفتند: این خارجی‌های طاغی را بکشید که از نظر اسلام احترامی ندارند. پنجم، ما را از شترها پایین آوردند و تمام ما را با یک طناب بستند و به در خانه‌های یهودی‌ها و مسیحیانی که در دمشق منزل داشتند می‌گردانند و می‌گفتند: این اسیران از خاندانی هستند که پدران شما را کشتند و بنیان شما را منهدم کردند. اکنون از ایشان انتقام بگیرید و سوز دلتان را به وسیله آزارشان فرو نشانید.

امام سجاد(ع) فرمود:‌ای نعمان! همین که آن ظالمان به گروه یهود و نصاری چنین گفتند کسی از آنها نبود، مگر اینکه خاک و سنگ و چوب به طرف ما می‌انداخت و هر قدر خواستند ما را اذیت کردند.

ششم، ما را در بازاری که غلامان و کنیزان فروخته می‌شد نگاه داشتند و اراده نمودند که ما را در معرض فروش قرار دهند ولی خداوند این عملشان را در اختیارشان قرار نداده بود.

هفتم، ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت تا از آزار و سختی سرما و گرما ما را نگهدارد، بنی‌امیه رعایت حق ما را ننمودند و ما اهل بیت از فشار سخت گرسنگی و سرما و خوف کشتن همه شب را تا به صبح آرام نداشتیم[۳۱].

در سؤال دیگری صعصعه از امام سجاد(ع) در باب سختی‌های سفر اسارت می‌پرسد، صعصصه بن زید بن صوحان گوید: از امام سجاد(ع) پرسیدم: يابن رسول الله جعلت فداك ايما مصيبة كانت أشد عليكم؟ ای فرزند رسول خدا فدایت شوم از مصایب وارده کدام یک سخت‌تر بود؟ امام فرمود: همه مصیبت‌های وارده سخت بود ولی در سه مورد مصیبت بسیار شدید و طاقت‌فرسا بود.

  1. در هنگام خداحافظی پدرم حسین(ع) با اهل بیت و بستگانش در روز عاشورا
  2. موقع ورود ما اسیران بر قتلگاه شهیدان
  3. زمان ورود ما در شام، به ویژه موقعی که ما را در مجلس یزید وارد کردند «قد أصابنا من أهل الشام ما أصابنا و وصل علينا أشد المصائب والمحن في تلك البلدة» اهانت و اذیت شامیان به اندازه‌ای بر ما وارد شد که مثل آن موارد دیگر به ما نرسیده بود[۳۲].

در نقل دیگری آمده: وقتی از امام سجاد(ع) سؤال شد یابن رسول الله در مسیر اسارت، کجا بیش از همه به شما سخت گذشت؟ امام سه مرتبه فرمود: «الشام الشام الشام» آن‌گاه که امام از سفر شام برگشت و آن وقتی که به کربلا رسیدند، حضرت سجاد(ع) در اشعاری که کنار قبر پدر و عمویش عباس خواند اینگونه فرمود: ای کاش مادر مرا نزاییده بود و در این سفر پر ماجرا این صحنه‌های جانکاه را ندیده بودم[۳۳].

امام سجاد(ع) در یک هفته‌ای که در شام حضور داشتند، دو حضور مظلومانه را پشت سر گذاشتند:

  1. حضور مظلومانه اهل بیت(ع) در برابر مردم شام (که اشاره شد)
  2. حضور مظلومانه امام در مجلس یزید.

حاکم اموی یزید در شام چهره‌ای است خام و بی‌ادب و نازپرورده و شیفته عیش و نوش و رفاه و خوشگذرانی. نه از ادب اسلامی بهره‌ای برده، به دلیل اینکه اعتقادی به اسلام و پیامبر و وحی و رسالت نداشت و در اشعارش هم به این بی‌بند و باری فکری و اعتقادی تصریح می‌کند و نه از ادب اجتماعی و انسانی طرفی بسته به دلیل اینکه شاهزاده‌ای است که از لحظه تولدش تا به قدرت رسیدنش در دستگاه سلطنت معاویه زیست کرده. معاویه‌ای که بیت‌المال را کاملاً در خدمت منافع شخصی و بسط قدرت ظالمانه خود و محو محبت امیرالمؤمنین علی(ع) و اهل بیت او صرف کرده است و چون با تدبیر و حیله به صحنه آمده بود، در بسیای از نقشه‌ها و شیطنت‌هایش موفق عمل کرد و حکومت و پول و بی‌بند و باری نظام، زمینه مساعدی برای سوء تربیت و انحرافات عدیده یزید شده بود.

کینه و بغض با امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش اولین دستورالعملی است که از معاویه برای فرزندش به ارث مانده و گویا این بغض در ژن یزید به جا مانده است و لذا وقتی اهل بیت(ع) به شام وارد می‌شوند در مجلس شام سران کشورها برای نمایش قدرت یزید دعوت می‌شوند و او با چوب خیزران وقتی به لب و دندان مبارک سیدالشهداء اسائه ادب می‌کند، برای تشفی کینه‌های کهنه‌ای است که در وجود او شعله می‌کشد و تربیت معاویه این کینه‌توزی را در امویان پرورش داده بود.

ناسخ التواریخ می‌نویسد: اهل بیت(ع) را از دروازه ساعات که دورترین راه تا دارالاماره یزید بود، داخل شام نمودند و شهر شام را زینت کرده پرده‌های رنگارنگ به دیوار کوچه و بازار آویزان کرده بودند و زنان آوازه‌خوان در معرض دید به نواختن و رقص و پایکوبی مشغول بودند و یزید۱۲۰ پرچم برای استقبال اهل بیت فراهم کرده بود و مردم به یکدیگر تبریک می‌گفتند و آن روز را عید قرار دادند[۳۴].

لبه تیز تبلیغات امویان متوجه دو جهت بود، اولاً اعلام کرده بودند افرادی خارجی و بیگانه از دین به دست عمال یزید کشته شده‌اند که این تعبیر خارجی، گروهی از یهود و نصاری را تداعی می‌کرد و مردم فکر نمی‌کردند که ممکن است ذریه رسول خدا باشند. ثانیاً: با یک فضاسازی تبلیغاتی هم مردم را به صحنه آورده بودند صدای طبل و ساز و دهل از هر گوشه شهر به گوش می‌رسید. بر بالای بام‌ها بیرق‌های رنگارنگ افراشته بودند و بر هر گذری بساط شراب و نغمه‌های زنان آوازه‌خوان فضای طرب و خوشحالی مردم را فراهم می‌کرد. شهر کاملاً تعطیل بود و مردم از زن و مرد دست کودکان خود را گرفته و به تماشا می‌آمدند، همه چشم به طرف مسیر کوفه دوخته بودند تا کاروان اسرا وارد شوند، ابتدا سرهای بریده بالای نیزه وارد شدند. سپس کجاوه بی‌روپوش و سر برهنه اسیران پیدا شد.

در برخی از مقاتل نوشته‌اند که زینب مظلومه فرمودند: بین کوفه تا شام که سر برادرم بر نیزه بود، چشم‌های آن حضرت پیوسته باز بود و به اطفال و اهل و عیال خویش می‌نگریست، اما در شهر شام به سر برادرم نگاه کردم دیدم چشم‌های مبارکش بسته شده گویا می‌خواست بفرماید: خداوندا دیگر طاقت ندارم که این همه رقص و آواز و شارب الخمر را دور اهل بیت خود ببینم.

در نقل دیگری آمده: زینب به شمر گفت: «ويحكم أيها القوم الظالمون أ ما تستحيون من الله العظيم و لا تخافون» «ای ستمگران از خدای بزرگ حیا نمی‌کنید و از خدا نمی‌ترسید؟ بعد فرمود: «لي إليك حاجة» «به تو کاری دارم». شمر گفت: تو را چه حاجت است؟ فقالت: «إذا دخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النظارة و تقدم إليهم و قل ان يخرجوا هذه الروس من بين المحامل و ينحوها عنا فقد خزينا من كثرة النظر إلينا و نحن في هذه الحالة» «وقتی ما را داخل شهر می‌برید ما را از راهی که کم رفت‌وآمد و کمتر تماشاچی دارد ببرید و به لشکریانت بگو تا سرهای بریده را از محمل‌ها بیرون آورند و از جمع ما دور کنند تا مردم به دیدن آن سرها مشغول شوند و به ما کمتر نگاه کنند و لکن شمر بر خلاف خواسته زینب دستور داد تا سرها را بر بالای نیزه میان محمل‌ها حرکت دهند و اهل بیت پیامبر(ص) را به آن حالت میان تماشاچیان به در دروازه بردند[۳۵].

اسرا را قریب سه ساعت بیرون دارالاماره نگاه داشته بودند تا فضاسازی تبلیغاتی و نمایش قدرت برای باند اموی کامل شود و خدا می‌داند در این سه ساعت بر اهل بیت(ع) چقدر سخت و طاقت‌فرسا گذشت. بعضی از مورخین معتقدند که روز ورود اهل بیت(ع) به شام آنها را به دارالاماره یزید نبردند، بلکه روز بعد به دارالاماره راه یافتند. مرحوم مجلسی می‌نویسد: حلبی از امام صادق(ع) روایت می‌کند: چون امام سجاد(ع) را با اهل بیت به شام بردند، «جعلوهم في بيت خراب واهي الحيطان» ایشان را در خانه خرابی منزل دادند که سقف آن شکسته بود، اسرا به یکدیگر می‌گفتند: ما را به این منزل ویرانه جای داده‌اند که سقف بر سر ما خراب شود. نگهبانان که آنجا رفت‌وآمد می‌کردند، به یکدیگر می‌گفتند: اینها از سقف شکسته می‌ترسند مبادا بر سرشان خراب شود و خبر ندارند که فردا وقتی به حضور امیر برسند حکم به قتل آنها می‌نماید[۳۶].

امام سجاد(ع) در ورود به مجلس یزید

یکی از سنن لایتغیر الهی این است که نه لذت‌ها دوام دارند و نه رنج‌ها و اَلم‌ها پایان‌ناپذیرند، هم خوشی‌ها در کام سرمستان مغرور تمام می‌شود و هم ناخوشی‌ها در مذاق چهره‌های رنجور. یزید که به چند روزه سلطنت موروثی‌اش دل‌شاد بود از اینکه رقیب خلافت و سریر قدرتش را به شهادت رسانده و امروز اهل و عیالش را به اسارت آورده و مغرورانه وارد شام می‌کند، سخت خندان و خوشحال می‌نمود، به همین دلیل بنی‌امیه روز اول ماه صفر را عید اعلام کردند، چون در این روز سر حسین(ع) وارد دمشق شد.

مجلس شام لکه ننگی است بر دامن امویان که تا همیشه تاریخ پاک نخواهد شد. مجلس شام در تحلیل یزید مجلس قدرت‌نمایی بود ولی با حضور اهل بیت(ع) در آن محفل سخت و پیرکننده به مجلس محاکمه‌ای قبل از مخاصمه روز قیامت تبدیل شد. امویان جز به قدرت‌طلبی و دنیاخواهی و صف‌آرایی در مقابل تقوی و فضلیت به چیزی فکر نمی‌کردند و این را در مجلس شام نشان دادند.

در مجلس شام وقتی شراب حاضر می‌کنند، بعد از صرف شراب ته‌مانده آن را در طشت سر مبارک سیدالشهداء می‌ریزند، برای اثبات این حقیقت است که امویان هیچ اعتقادی به قرآن و وحی و نبوت ندارند و هیچ التزامی به دستورات الهی و رعایت حریم فرامین حق وجود ندارد.

در این فضای کینه و حقد و کفرورزی است که امام سجاد(ع) و اهل بیت(ع) در سخت‌ترین صحنه دلخراش تاریخ وارد مجلس شام می‌شوند. در منتخب طریحی آمده که امام سجاد(ع) فرمود: «لما وفدنا على يزيد اتونا بالحبال و ربقونا كالاغنام و كان الحبل في عنقي و كتف عمتي زينب و سكينة و سائر البنات كلما قصرنا عن المشي ضربونا بالسياط حتى اوقفونا بين يدي يزيد و هو على سرير ملكه»[۳۷].

«وقتی بر یزید وارد شدیم که مثل گوسفندان ما را بسته بودند و یک سر طناب در گردن من بود، سر دیگر آن به کتف عمه‌ام زینب و سکینه و سایر دختران، هرگاه در راه رفتن کوتاهی می‌کردیم ما را با تازیانه می‌زدند. این‌گونه ما را پیش روی یزید آوردند و نگه داشتند در حالی که او بر تخت خلافتش تکیه داده بود.

یزید مشاهده اهل بیت(ع) را در بند اسارت اوج پیروزی خود می‌دید و امام سجاد(ع) با خطبه غرا و افشاگرانه‌اش که در ابتدا با فصاحتی به بلندای امامت به معرفی خود پرداخت، میخ اسارت یزید را در دهلیز تاریخ کوبید.

یزید دستور داد از داخل دارالاماره دری به حرمسرایش باز کردند و مقابل آن درب پرده نازک زنبوری آویزان کردند تا زنان و اهل و عیالش از پس آن پرده صحنه مجلس یزید و آمدن اسرا را مشاهده کنند، سپس خود نفیس‌ترین لباس‌ها را پوشید و زیورهای قیمتی سلاطین را بر خود آراست و سفرای کشورهای مختلف در جایگاه‌های مخصوصی استقرار یافتند و تمام وزراء و چهره‌های سرشناس مملکتی در اطراف مجلس مستقر شدند و مطربان و نوازندگان را در مجلس آوردند و هر کدام به نوعی به نواختن مشغول شدند سپس امر کرد اسرا را بیاورید.

تماشاگران از اراذل و اوباش اطراف اسرا را گرفته بودند، بعضی کف می‌زدند، بعضی رقص می‌کردند و هلهله می‌نمودند، بعضی ناسزا می‌گفتند، زن‌ها از پشت بام‌ها بی‌حیایی می‌کردند و سنگ پرتاب می‌کردند، خاک و خاکستر می‌ریختند. بی جهت نیست که نقل شده: حاج ملا سلطانعلی که از جمله عابدان و زاهدان بود می‌گوید: در خواب محضر امام عصر روحی فداه مشرف شدم، عرض کردم مولای من آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده که «فلاندبنك صباحا و مساء ولابكين لك بدل الدموع دما» صحیح است؟ فرمود: آری! گفتم: آن مصیبتی که در سوگش به جای اشک خون گریه می‌کنید کدام است؟ آیا مصیبت علی‌اکبر است؟ فرمود: نه! گفتم: آیا مقصود مصیبت حضرت عباس است؟ فرمود: نه! بلکه اگر علی‌اکبر و عباس هم در حیات بودند در این مصیبت خون گریه می‌کردند، عرض کردم: آیا مصیبت سیدالشهداء است؟ فرمود: نه! اگر سیدالشهداء هم می‌بود در این مصیبت گریه می‌کرد، پرسیدم: این کدام مصیبت است؟ فرمود: مصیبت اسیری عمه‌ام زینب است[۳۸].

مغفر بن ثعلبه که مأمور کوچ اسرا بود در حالی که آنها را به دنبال می‌کشید وارد مجلس شد و به یزید سلام کرد، او بر تخت و جایگاه مخصوص خود تکیه زده بود. مغفر ندا داد: ای امیرالمؤمنین اینک مغفر این فاسق‌های پست را به حضور می‌آورد. اسرا چون جمعاً به یک طناب به بند کشیده شده بودند؛ لذا حرکت آنها به سختی انجام می‌گرفت و هر یک که از حرکت باز می‌ماند، دیگران نیز از حرکت بازمی‌ماندند. پس مأموران او را تازیانه می‌زدند تا سرعت بگیرد و بدین‌گونه آنها را وارد مجلس نمودند و ابتدا سرهای شهداء را وارد کردند، با ورود سرها صدای تکبیر بلند شد و یزید پلید خندید و اظهار شادی کرد و گفت: چه خوب انتقام خود را از آل پیغمبر گرفتم و حضرت سجاد(ع) که جلوتر از همه کشیده می‌شد چون چشمش به یزید افتاد، در حالی که از بیماری رنج می‌کشید و زنجیری گران روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد و گره آن گردنش را می‌فشرد، خطاب به او فرمود: «انشدك الله يا يزيد! ما ظنك برسول الله لو رآنا على هذه الحالة!؟» یعنی ای یزید! تو را به خدا قسم می‌دهم! تو درباره پیامبر خدا چه گمانی می‌کنی اگر ما را به این حالت بنگرد!؟

یزید دستور داد تا آن ریسمان‌ها را قطع کردند. سپس سر مقدس امام حسین(ع) را در مقابل خود نهاد و زنان را پشت سر خویش جای داد که به سر مبارک امام حسین(ع) نظر نکنند. وقتی چشم امام سجاد(ع) به آن سر مقدس افتاد بعد از آن دیگر از گوشت کله گوسفند و امثال آن نخورد.

وقتی چشم زینب به سر مبارک امام حسین(ع) افتاد، دست برد و گریبان خود را پاره کرد و با صدایی حزین و دلخراش فریاد زد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول الله! يابن مكة و منا! يابن فاطمة الزهراء سيدة النساء يا ابن بنت المصطفى!» زینب کلیه آن افرادی را که در آن مجلس بودند گریان نمود و یزید هم‌چنان ساکت بود. یکی از زنان حرم برای حسین(ع) ناله و ندبه می‌کرد و می‌گفت: واحبيباه! يا سيد اهل بيتاه! يا ابن محمداه! يا ربيع الارامل و اليتاما! يا قتيل اولاد الادعياء! یعنی: «ای حبیب من! ای بزرگ اهل بیت من! ای پسر محمد(ص)! ای فریادرس بیوه‌زنان و یتیمان! ای کشته فرزندان زنا!» هر کسی این ناله و ندیه را شنید گریان شد.

یزید پس از این جریان چوب خیزران خواست و با آن به دندان‌های ثنایای امام حسین(ع) زد. ابو برزه اسلمی متوجه یزید شد و گفت: ای یزید! وای بر تو! آیا با چوب به دندان‌های حسین بن فاطمه می‌زنی! من شهادت می‌دهم که دیدم پیامبر خدا(ص) لب و دندان‌های این حسین و برادرش حسن را می‌مکید و می‌بوسید و به ایشان می‌فرمود: «أَنْتُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» شما دو بزرگ جوانان اهل بهشت می‌باشید، خدا قاتل شما را بکشد و او را لعنت کند و جهنم را که بد جایگاهی است برای او مهیا کند. یزید خشمناک شد و دستور داد: او را خارج نمایند. وی را کشیدند و از مجلس خارج کردند[۳۹].

در ناسخ التواریخ آمده وقتی اسرا را بر یزید وارد کردند «فَقَالَتْ سُكَيْنَةُ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ أَقْسَى قَلْباً مِنْ يَزِيدَ وَ لَا رَأَيْتُ كَافِراً وَ لَا مُشْرِكاً شَرّاً مِنْهُ وَ لَا أَجْفَى مِنْهُ» «به خدا قسم هرگز کسی را سنگدل‌تر و کافرتر و مشرک‌تر و جفاکارتر از یزید ندیدم! چون که وقتی سر مقدس حسین(ع) را نزد او گذاشتند و اهل بیت پیغمبر(ص) زار زار می‌نالیدند، هیچ‌گونه کدورتی به خاطرش ننشست و با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک پدرم حسین(ع) میزد و این اشعار را می‌خواند: لَيْتَ أَشْيَاخِي بِبَدْرٍ شَهِدُوا *** جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلِ[۴۰].

در انوار الشهاده نقل است که چون سر امام را در مجلس یزید گذاشتند و او با چوب بر لب‌های مبارک می‌زد، دختر سه ساله امام در برابر یزید ایستاده بود، هر دفعه که یزید بر آن سر می‌زد، آن دختر دست‌های خود را بر سر و صورت خود می‌زد و می‌گفت: ای پدر کاش کور شده بودم تو را به این حال نمی‌دیدم و ای پدر کاش مرده بودم و سر بریده تو را نمی‌دیدم که دشمنان چوب بر آن بزنند، این طوری دل ما را بسوزانند و ما را در مجلس خود خوار و ذلیل کنند[۴۱].

در کتاب عیون اخبار الرضا از فضل روایت می‌کند که گفت: از حضرت رضا(ع) شنیدم می‌فرمود: هنگامی که سر مقدس امام حسین(ع) به شام رفت، یزید ملعون دستور داد آن سر را در میان مجلس نهادند و بساط میگساری را برقرار کردند. سپس یزید و اصحابش بر سر آن بساط نشستند و شروع به میگساری نمودند. وقتی از شرب خمر فراغت حاصل می‌کردند، سر مبارک امام حسین را در میان طشت و در زیرتخت یزید می‌نهادند. بعدا بساط شطرنج را می‌چیدند.

یزید می‌نشست و شطرنج بازی می‌کرد. نام حسین و پدر و جد او را به میان می‌آورد و نام آنان را مسخره می‌کرد. وقتی با رفیق خود قمار می‌کرد سه مرتبه آب جو می‌آشامید و اضافه آن را کنار طشت می‌ریخت.

پس کسی که خود را از شیعیان ما بداند باید از آشامیدن آبجو و شطرنج بازی بر حذر باشد. کسی که نظرش به آبجو و شطرنج بیفتد، باید امام حسین(ع) را یاد کند و یزید و آل زیاد را لعنت نماید. خدای مهربان برای این عمل گناهان او را می‌آمرزد و لو اینکه به شماره ستارگان باشد[۴۲].

سید بن طاوس و دیگران نوشته‌اند: زینب مظلومه در مجلس یزید قیام کرد و فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ». خدا حق می‌گوید که فرموده است: سپس عاقبت آن افرادی که بدرفتاری کردند، این شد که آیات خدا را تکذیب و مسخره نمودند. ای یزید! تو گمان کردی چون راه قطرهای زمین و افق‌های آسمان را بر ما بسته‌ای و ما نظیر اسیران رانده می‌شویم ما نزد خدا خوار هستیم و تو نزد او گرامی خواهی بود؟ این موضوع نشان می‌دهد که تو نزد خدا اهمیت داری!؟ لذا با حالت بزرگ‌منشی به اطراف خود نظر می‌کنی، فوق‌العاده مسروری از اینکه دنیا به تو رو کرده، امور تو منظم و مرتب شده، مقام سلطنت ما برای تو باصفا شده، آرام باش! آرام باش! آیا قول خدای سبحان را فراموش کرده‌ای که می‌فرماید: ﴿وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ[۴۳] یعنی «افرادی که کافر شدند هرگز گمان نکنند، این مهلتی که ما به آنان می‌دهیم برای آنان خیر باشد، جز این نیست که ما به ایشان مهلت می‌دهیم تا گناهان خود را زیاد کنند و عذاب دردناکی برای آنان خواهد بود». سپس فرمود: «أ من العدل يا بن الطلقاء تخديرك حرائرك و امائك و سوقك بناة رسول الله سبايا» یعنی «ای پسر آزادشدگان (به‌دست جدم) آیا از عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده جای دهی و دختران پیامبر اسلام(ص) را اسیر بگردانی؟

تو چادرهای ایشان را برداشتی، صورت‌های آنان را باز نمودی و دشمنان، ایشان را با ذلت و خواری شهر به شهر می‌برند. مردم به تماشای آنان می‌آیند، اشخاص از دور و نزدیک، ناکس و شریف متوجه صورت ایشان می‌شوند. از مردان، دوستی با آنان نیست. احدی از طرفداران آنان وجود ندارد که از آنان دفاع نماید. به راستی چگونه توقع و امید دلسوزی از پسر آن کسی باشد که دهانش جگر پاکان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان رویید؟ و چگونه به دشمنی با ما خانواده کُندی کند آنکه با نظر کینه و دشمنی به ما می‌نگرد، سپس بی‌آنکه خود را گنهکار بداند و بزرگی این گناه و گستاخی را درک کند می‌گوید: «کاش پدرانم بودند و شادی می‌کردند و به من دست‌مریزاد می‌گفتند.».. در حالی‌که با چوب خیزران به دندان‌های اباعبدالله الحسین(ع) سرور جوانان بهشت اشاره کرده و بر لب و دندان او می‌زنی؟

چرا تو یک چنین شعری را نخوانی در صورتی که نیشتر به دمل زدی و رگ و ریشه را قطع نمودی. تو این عمل را به وسیله ریختن خون ذریه حضرت محمد(ص) و ستارگان زمین که از آل عبدالمطلب می‌باشند انجام دادی اکنون بزرگان و گذشتگان خود را صدا می‌زنی. طولی نمی‌کشد که تو نیز در جایگاه آنان وارد خواهی شد. در آن موقع حتماً دوست خواهی داشت که کاش شل و لال بودی و آنچه را که گفته بودی نمی‌گفتی و این اعمالی را که انجام داده‌ای انجام نمی‌دادی.

پروردگارا! تو حق ما را بگیر! بار خدایا! تو از افرادی که در حق ما ظلم کردند انتقام بکش! غضب خود را بر آن اشخاصی که خون ما را ریختند و یاوران ما را کشتند نصیب فرما. ای یزید! به خدا قسم تو نبریدی مگر پوست خود را، قطع نکردی مگر گوشت خویشتن را. به زودی در حالی بر پیغمبر خدا(ص) وارد می‌شوی که متحمل ریختن خون ذریه او شده باشی و نسبت به عترت و پاره بدن آن حضرت هتک حرمت کردی. خدای توانا پراکندگی آنان را به اجتماع مبدل می‌کند و حق ایشان را خواهد گرفت.

ای یزید! هرگز گمان نکنی آن افرادی که در راه خدا کشته شدند مرده می‌باشند، بلکه زنده‌اند، یک نوع زنده‌ای که نزد پروردگار خود رزق داده می‌شوند. ای یزید! برای تو همین کافی است که خدا بر تو حاکم و حضرت علی خصم تو باشد و جبرئیل ما را یاوری نماید. آن افرادی که دستیار تو شدند و تو را بر گردن مسلمانان مسلط کردند به زودی خواهند دانست که کدام یک از شما دارای بدترین مکان و ضعیف‌ترین لشکر خواهید بود[۴۴].

سخنان زینب تازیانه‌ای کوبنده و سخنانی رسواگر علیه ظلم و ستم بود، آتشفشانی بود که تمام علف‌های هرز ستمگری را سوزاند. صاعقه‌ای بود که برق آن برای همیشه چشم ظالم را کور کرد. حقیقتاً ندای رسای امیرالمؤمنین علی(ع) بود که از حلقوم دخترش زینب طنین‌انداز می‌شد و ترمزی بود بر گستاخی و بی‌پروایی یزید، آن روز یزید تنها رسوا نشد، بلکه فکر و شیوه یزید برای همیشه مفتضح گردید. ناله حق‌جویی زینب در مجلس کوفه و شام، خون سرخ حسین(ع) را برای همیشه تازه کرد و در شریان‌های تاریخ جاری ساخت، حسین(ع) را برای همیشه احیاء نمود.

عالم جلیل سید اسدا... اصفهانی در سال ۱۳۱۹ (ه. ق) در کربلا نقل کرد: در خواب دیدم امام زمان(ع) را که فرمود: در روز وفات عمه‌ام زینب اهل آسمان‌ها جمع می‌شوند و خطبه آن بانو را که در کوفه ایراد فرموده بود می‌خوانند و گریه می‌کنند و من باید آنها را ساکت و آرام کنم که شیرازه عالم گسیخته نشود[۴۵].

یکی از سخت‌ترین صحنه‌های رسالت اهل بیت(ع) در فضای یخبندان مجلس شام در مرکز حکومت امویان، شکستن فضای نشاط و شادی و پیروزی باند اموی بود. اهل بیت می‌باید اولاً: انتساب خود را به کانون توحید و وحی و خاندان رسول خدا(ص) به گوش اهل مجلس برسانند. ثانیاً: باید فاصله یزید را با فرهنگ اسلام و قِیَم اخلاقی به مردم اظهار کنند و جنایت او را در به شهادت رساندن سبط رسول خدا نمایش دهند. ثالثاً: مظلومیت سیدالشهداء و ندای حق‌طلبانه حضرت و یاران شهیدش را به گوش همگان ابلاغ کنند.

در راستای این اهداف بلند است که اولاً: صدقه مردم و نان و خرمایی را که اهل شام بین کودکان و اسرا توزیع می‌کردند، زینب مظلومه و ام کلثوم گرفتند و به خودشان برگرداندند و در پاسخ به چرایی این عمل، فرمودند ما اهل بیت رسول خداییم و صدقه بر ما حرام است. ثانیاً: امام سجاد(ع) به آن مرد شامی که تحت تاثیر تبلیغات سوء حکومت اموی به اهل بیت پرخاشگری کرد و به عنوان یاغیان و شورش‌گرانی که مخل امنیت بوده‌اند، فرمود: قرآن خوانده‌ای؟ سپس آیه تطهیر را خواند که ما اسرا از اهل بیت وحی می‌باشیم و ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا[۴۶] در شأن ما نازل شده است.

ثالثاً: در شکل ورود اهل بیت(ع) در مجلس یزید بعضی از زن‌ها بند دست و آستین خود را مقابل صورت قرار داده بودند. در تاریخ آمده: اقبلت امرأة تستر وجهها بزندها لأنه لم يكن لها خرقة تستر بها وجهها زنی پیش آمد که روی خود را با بند دست خود گرفته بود؛ زیرا چیزی نداشت که صورت خود را از نامحرم بپوشاند. وقتی یزید سؤال می‌کند: من هذه التي لها ستر؟ این زن کیست که صورت خود را به بند دست خود پوشانده؟ گفتند: هذه سكينة بنت الحسين(ع) این سکینه دختر سیدالشهداءست. از این معرفی، سکینه چنان گریان شد که گریه راه گلویش را گرفت، مثل باران اشک می‌ریخت.

حتى کادت روحها تقلع نزدیک بود که روح از بدنش پرواز کند. یزید پرسید: چرا اینقدر گریه می‌کنی؟ سکینه جواب داد: «كيف لا تبكي من ليس لها ستر» چرا نگرید دختری که برهنه میان نامحرمان باشد و ساتر نداشته باشد تا صورت خود را از شما و سایرین بپوشاند؟ رابعاً: در مجلس شام یکی از نزدیکان حکومت اموی از یزید تقاضای نامشروع خود را به عنوان صله پیروزی حاکم سرمست تقاضا می‌کند که یکی از دختران امام را به عنوان کنیز به او ببخشد و شکل انکار و مخالفت‌های سرسختانه زنان حرم رسول خدا(ص) از موضوع برای بیداری و توجه اذهان عمومی بسیار مؤثر بود.

فاطمه دختر امام حسین(ع) می‌فرماید: هنگامی که ما را به مجلس یزید وارد کردند، مردی از اهل شام که چهره سرخی داشت برخاست و به یزید گفت: يا امير المؤمنين! هب لي هذه الجارية این دختر را به من ببخش. منظورش من بودم. من بسیار ناراحت شدم و به خود لرزیدم و گمان کردم این موضوع برای زنان جائز است! لذا دامن لباس‌های عمه‌ام زینب را گرفتم. ولی عمه‌ام می‌دانست که این موضوع امکان‌پذیر نیست. بنا به روایت سید بن طاوس من به عمه‌ام گفتم: «اوتمت، ثم استخدمت؟» من که یتیم شده‌ام آیا جا دارد که مستخدم هم باشم!؟ عمه‌ام به آن مرد شامی فرمود: به خدا قسم که دروغ گفتی. قسم به خدا اگر تو بمیری این پیشنهاد برای تو و یزید ممکن نخواهد شد.

امام سجاد(ع) فرمود: ای مرد اینها دختران رسول خدا(ص) هستند، دختران فاطمه زهرا(س) می‌باشند که امیر شما آنها را اسیر کرده و به مجلس نامحرمان آورده. یزید خشمناک شد و به حضرت زینب گفت: به خدا قسم که دروغ گفتی، من این حق را دارم، اگر بخواهم می‌توانم این کار را انجام دهم. زینب قهرمان در جوابش فرمود: ابداً! به خدا قسم که خدا این اختیار را به تو نداده است، مگر اینکه از ملت و دین ما خارج شوی و دین دیگری را برگزینی. یزید از شدت غضب از جای برجست و گفت: آیا تو در مقابل من یک چنین سخنی را می‌گویی؟ جز این نیست که پدرت و برادرت از دین خارج شدند. زینب فرمود: تو و پدرت و جدت به وسیله دین پدر و برادر من هدایت شده‌اید، اگر تو مسلمان باشی. (ولی از کجا معلوم که تو مسلمان باشی؟)

یزید گفت: ای دشمن خدا دروغ می‌گویی. حضرت زینب فرمود: تو امیری هستی که به وسیله ظلم و ستم فحاشی می‌کنی و به وسیله قدرتی که داری خشم و غضب می‌کنی! یزید خجل و ساکت شد! آن مرد شامی سخن خود را برای دومین بار تکرار کرد و به یزید گفت: این دختر را به من ببخش. یزید به او گفت: دور شو! خدا مرگی به تو بدهد! نقل شده: ام‌کلثوم به آن مرد شامی فرمود: «اسكت يا لكع الرجال! قطع الله لسانك و اعمى عينيك و ايبس يديك و جعل النار مثواك!» یعنی «ای مرد ناکس ساکت باش! خدا زبان تو را قطع و چشمان تو را کور و دست‌های تو را خشک کند و جای تو را در جهنم قرار دهد! یقیناً که فرزندان پیامبران مستخدم فرزندان زنازادگان نخواهند شد. راوی می‌گوید: به خدا قسم هنوز سخن آن بانو تمام نشده بود که خدای توانا نفرین او را در حق آن مرد شامی اجابت نمود[۴۷]!

خامساً: زینب مظلومه در خطبه غرایش به یزید سخت اعتراض می‌کند و می‌فرماید: «يا ويلك يا ملعون هذه امائك و نسائك وراء الستور عليهن الخدود و بنات رسول الله على الاقتاب بغير وطاء ينظر إليهن البر و الفاجر و تصدق عليهن اليهود والنصارى» یعنی وای بر تو ای ملعون تو کنیزان و زنان خود را در پشت پرده مستور کرده‌ای، دختران رسول خدا را بر پشت شتران برهنه سوار کردی که بر و فاجر بر آنها نظر می‌کنند و یهود و نصاری صدقه می‌دهند[۴۸].

این‌گونه روشنگری‌ها و در رأس آنها خطبه حضرت زینب و ام‌کلثوم و حضرت سجاد، فضای مجلس شام را عوض کرد. اهل بیت(ع) در آغاز اسیر می‌نمودند ولی آن‌گونه به صحنه آمدند که در پایان مجلس شام یزید و حکومت امویان را به اسارت گرفتند و برای همیشه تاریخ ظلم و ستم در اسارت زینب مظلومه باقی ماند. یکی از آن اثرات چشمگیر روشنگری‌های اهل بیت اظهار نظر و اعتراضی است که نماینده قیصر روم در آن مجلس داشت. یزید۴۰۰ نفر را در مجلس شام از سفرای خارجی و مهاجر و انصار سالخورده جمع کرد و به عنوان مقتدری که ایران امروز یک استان او بود، سوریه و لبنان الان یک استان او بوده، عراق یک استان او بوده مکه و مدینه یک استان او بوده و در اوج قدرت اسرا را وارد می‌کند و اسرا هیمنه او را می‌شکنند. نماینده قیصر روم که در آنجا حضور داشت به یزید گفت: در یکی از جزایر کشور ما سُمِّ الاغ حضرت عیسی را نگاه داشته‌اند و ما مسیحیان هر سال از اطراف و اکناف عالم به زیارت آن می‌رویم و نذورات و هدایایی برایش پیشکش می‌کنیم و آن‌چنان آن را احترام می‌گذاریم مثل کتب مقدس خود را. با توجه به این نحوه عملکردی که در مورد پسر دختر پیغمبرتان از شما میبینم، یقین کردم که شما بر باطلید[۴۹].

یزید از شنیدن این سخن به شدت خشمگین شد و دستور داد او را گردن بزنید تا در مملکت خویش ما را رسوا نکند. چون نصرانی فهمید که او را خواهند کشت برخاست و آن سر مطهر را برداشت و بوسید و بر سینه چسبانید و گریه می‌کرد و شهادتین را بر زبان جاری کرد و روحش به کروبیان پیوست. در همان حال که او را می‌کشتند، تمام اهل مجلس یزید صدای بلندی از آن سر مطهر شنیدند که با شگفتی می‌فرمود: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»[۵۰].

یکی از فرازهای حساس مجلس شام بعد از سخنرانی حضرت زینب، سخنرانی امام زین العابدین(ع) است و آن موقعی بود که یزید برای خنثی کردن اثرات مثبت سخنرانی حضرت زینب(س)، خطیب خودفروخته‌ای را جهت اهانت و ناسزاگویی به امیرالمؤمنین و اهل بیت(ع)‌طلبید.

در صاحب کتاب مناقب روایت شده: یزید ملعون خطیبی را خواست تا بدرفتاری امام حسین و حضرت امیر را با کارهایی که کردند برای مردم شرح دهد. خطیب پس از اینکه بر فراز منبر رفت و حمد و ثنای خدای را به جای آورد، فوق‌العاده از حضرت امیر و امام حسین(ع) بدگویی کرد و نسبت به بزرگداشت معاویه و یزید طولانی سخن گفت و ایشان را به هر عمل نیکویی نسبت داد.

حضرت علی بن الحسین(ع) بر آن خطیب فریاد زد و فرمود: ای خطیب وای بر تو! رضایت مخلوق را به وسیله غضب خالق خریدی. جایگاه تو پر از آتش خواهد شد. سپس حضرت سجاد(ع) فرمود: ای یزید، به من اجازه بده تا بالای این چوب‌ها بروم و سخنانی بگویم که خدا راضی و برای اهل این مجلس اجر و ثوابی داشته باشد. یزید این پیشنهاد را نپذیرفت. مردم به یزید گفتند: یا امیرالمؤمنین! به وی اجازه بده تا بر فراز منبر رود، شاید مطلبی را از او بشنویم؟ یزید گفت: اگر این مرد بر فراز منبر رود تا من و آل ابوسفیان را رسوا نکند فرود نخواهد آمد! به یزید گفته شد: سخنرانی او هر چند خوب باشد چندان قدرت و قابلیتی ندارد. یزید گفت: این شخص از اهل بیتی است که علم را از شیرخوارگی به نحو مخصوصی آموخته‌اند. مردم هم‌چنان از یزید این تقاضا را می‌کردند تا اجازه داد.

حضرت سجاد(ع) پس از اینکه بر فراز منبر رفت و حمد و ثنای خدا را به جای آورد یک نوع سخنرانی نمود که چشم عموم مردم گریان و قلب آنان ترسان شد. بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: هر کسی مرا می‌شناسد که می‌شناسد و هر کسی مرا نمی‌شناسد من او را از حسب و نسب خودم آگاه می‌نمایم: «ايّها النّاس! انا بن مكّة و منى، انا بن زمزم و صفا، انا بن من حمل الرّكن باطراف الرّداء، انا بن خير من ائتزر و ارتدى، انا بن خير من حجّ و لبّى، انا بن من اسرى به الى المسجد الاقصى، انا بن من بلغ به الى سدرة المنتهى، انا بن من دنى فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏، انا بن من صلّى بملائكة السّماء، انا بن من اوحى الجليل اليه ما اوحى، انا بن محمّد المصطفى، انا بن علي المرتضى، انا بن من ضرب خراطيم الخلق حتى قالوا لا إله إلا الله، انا من ضرب بين يدي رسول الله بسيفين و طعن برمحين و هاجر الهجرتين و بايع البيعتين و قاتل ببدر و حنين و لم يكفر بالله طرفة عين أبدا، انا بن صالح المؤمنين و وارث النبيين و قامع الملحدين و يعسوب المسلمين و نور المجاهدين و زين العابدين و تاج البكّائين و اصبر الصابرين و افضل القائمين من آل ياسين، رسول رب العالمين وقاتل المارقين والناكثين والقاسطين و المجاهد اعدائه الناصبين و افخر من مشي من قريش اجمعين و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنين و اول السابقين و قاصم المعتدين و مبيد المشركين و سهم من مرامي الله على المنافقين و لسان حكمة العابدين و ناصر دين الله و ولي امر الله و بستان حكمة الله و عيبة علمه. سمح، سخي، بهي، بهلول، زكي، ابطحي، رضي، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عنانا و اثبتهم جنانا و امضاهم عزيمة و اشدهم شكيمة، اسد باسل يطحنهم في الحروب اذا ازدلفت الأسنة و قربت الاعنه، طحن الرحا و يذروهم فيها ذرو الريح الهشيم، ليث الحجاز و كبش العراق، مكي، مدني، خيفي، عقبى، بدري، احدي، شجري، من العرب سيدها و من الوغي ليثها وارث المشعرين و ابو السبطين، الحسن و الحسين، ذاك جدي علي بن ابي طالب، انا بن فاطمة الزهراء، انا بن سيدة النساء، انا بن خديجة الكبرى، انا بن المقتول ظلما، انا بن المجزور الرأس من القفا، انا بن العطشان حتى قضى، انا بن طريح كربلا، انا بن مسلوب العمامة و الرداء...»[۵۱] «هان ای مردم! من فرزند مکّه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند بزرگ‌مردی هستم که حجر الاسود را با عبای خویش جابه‌جا کرد و بر سر جایش نصب فرمود. من فرزند بهترین انسانی هستم که جامه احرام بر تن کرده و بر گرد خانه خدا به طواف پرداخته است! من فرزند بهترین انسانی هستم که کفش پوشید و آن‌گاه برای طواف بر گرد خانه خدا آن را از پا در آورد، من فرزند بهترین طواف‌گران و بهترین سعی‌کنندگانم! من فرزند بهترین حج‌گزاران و برترین لبیک‌گویان به دعوت خدایم.

من فرزند آن بزرگ پیشوایی هستم که بر آن مرکب آسمانی سوار شد و در این فضای بیکران به پرواز درآمد، من فرزند آن پیامبری هستم که شبانگاه، از مکه و از کهن‌ترین معبد توحید و رسالت، به سوی مسجد الاقصی پرواز داده شد، من فرزند آن کسی هستم که در شب معراج و سیر وصف‌ناپذیر آسمانی‌اش به سدرة المنتهی رسید و نزدیک‌ترین پیام‌آوران خدا به بارگاه او بود، من فرزند آن کسی هستم که در اوج آسمان‌ها با فرشتگان نماز خواند و آنان با شادمانی به او اقتدا کردند، من فرزند آن کسی هستم که خدای بزرگ، آنچه را می‌خواست به او وحی فرمود، من فرزند محمّد، آن پیامبر برگزیده بارگاه خدا هستم.

پس از ترسیم پرتوی از شخصیت والای پیامبر گرامی، اینک برای به تابلو بردن امتیازات شکوه‌مند و موهبت‌های فراوان و شخصیت پر معنویت امیر مؤمنان، فرمود: هان ای مردم! من فرزند علی مرتضایم! من فرزند آن بزرگ‌مردی هستم که با شهامت و اخلاص وصف‌ناپذیرش، بینی گردن‌کشان شرک و بیداد را، پس از روشنگری و خیرخواهی بسیار و پس از ستیزه‌جویی و حق‌ناپذیری و زورمداری از سوی آنها به خاک مالید تا در برابر حق سر فرود آوردند و زبان به یکتایی خدا گشودند و به برابری بندگان او و به حقوق و آزادی و امنیت آنان اعتراف نمودند.

من فرزند آن کسی هستم که در سخت‌ترین میدان‌ها و بحرانی‌ترین شرایط، پیشاپیش پیامبر با دشمن تجاوزکار و مغرور، قهرمانانه می‌رزمید؛ و با دو سلاح و نیزه پیکار می‌کرد و دو بار در راه خدا، بار هجرت بست و دو بار در اوج تنهایی پیامبر با او بیعت کرد و در روزهای سرنوشت‌ساز «بدر» و «حنین» با کفر و بیداد پیکار نمود و در همه این فراز و نشیب‌ها، لحظه‌ای به خدای توانا کفر نورزید و در راه حق و عدالت و آزادی و حقوق انسان‌ها از پا ننشست.

من فرزند شایسته‌ترین ایمان‌آوردگان، فرزند جانشین راستین پیام‌آوران، فرزند نابودکننده تجاوزکاران، فرزند پیشوای حقیقی ایمان‌آوردگان، فرزند مایه روشنی دیدگان مجاهدان، فرزند زینت پرستشگران الهی، فرزند بسیار گریه‌کنندگان بارگاه دوست، فرزند شکیباترین شکیبایان و فرزند برترین نمازگزاران، از خاندان پیام‌آور پروردگار جهانیان هستم. من فرزند آن کسی هستم که جبرئیل و میکائیل او را یاری کردند، من فرزند آن کسی هستم که از حریم حرمت مردم و حقوق، امنیت و آزادی آنان دلیرانه دفاع کرد و با خوارج و پیمان‌شکنان و قانون‌ستیزان و برتری‌جویان به پیکار برخاست! من فرزند بهترین و سرفرازترین چهره قریش، فرزند نخستین ایمان آورنده به خدا و پیامبر، فرزند نخستین قهرمان پیشتاز در اسلام و ایمان و فرزند شکننده کمر تجاوزکاران و نابود کننده شرک‌گرایان و بیداد پیشگان و زورمداران هستم.

من فرزند آن بزرگ‌مردی هستم که بسان تیری از تیرهای خدا بر اهل نفاق و حق‌ستیزان بود و زبان حکمت و فرزانگی عبادت‌کنندگان راستین و پر اخلاص بارگاه خدا؛ یاری‌رسان دلیر دین و مقررات او بود و سررشته‌دار دین و دولت حق؛ بوستان پر گل و لاله حکمت خدا بود و گنجینه بیکران و پایان‌ناپذیر علوم و دانش‌های او. من فرزند همان پیشوای گران‌قدری هستم که جوانمرد بود و بسیار سخاوتمند و بخشنده؛ بسیار زیبا بود و دارای سیمایی نورافشان؛ هوشمند بود و دنیای نیکی‌ها و خوبی‌ها؛ از همه پلیدی‌ها و ناپسندی‌ها پاک و پاکیزه بود و به همه ارزش‌ها آراسته؛ از سرزمین حجاز بود و خشنود به خواست خدا و مورد پسند حق؛ پیشگام در شایستگی‌ها بود و پیشتاز در نیکی‌ها؛ پیشوای بلند همت بود و دارای اراده‌ای آهنین در راه خدا؛ سمبل شکیبایان بود و نمونه پایداری در راه حق.

بسیار روزه‌دار بود و پاکیزه از هر آلودگی؛ شب زنده‌دار بود و بسیار نمازگزار بارگاه خدا. من فرزند آن قهرمان بزرگی هستم که متلاشی کننده شیرازه دشمنان حق و عدالت بود و پراکنده‌ساز گروه‌ها و احزاب سرکش و حق‌ستیز و خودکامه. از همگان پر شهامت‌تر و قوی‌دل‌تر بود و از همه شجاعان نامدارتر و پرصولت‌تر و پرصلابت‌تر؛ در برابر حق‌ستیزان از همه تزلزل ناپذیرتر بود و از همه پایدارتر.

شیر غرّنده‌ای بود که در گرماگرم پیکار و آن‌گاه که چکاچک شمشیرها و نیزه‌ها به هم می‌آمیخت، تجاوزکاران را بسان آسیاب در هم می‌نوردید و بسان تند باد و طوفانی که خار و خاشاک را بپراکند، آنان را از هم پراکنده می‌ساخت. شیر حجاز بود و شهسوار عراق، سردار نامدار مکه، مدینه، خیف، منی، عقبه بدر و احد بود و پیشتاز بیعت رضوان و هجرت در راه خدا و در جهت خشنودی او؛ سالار عرب بود و شیر ژیان میدان نبرد؛ وارث مشعر و عرفات بود و پدر گرانمایه دو نواده ارجمند پیامبر، حسن و حسین... آری، این بزرگ‌مردی که پرتویی از سیمای نورافشان و سبک و سیره انسان‌پرور و عادلانه‌اش ترسیم گردید، نیای گرانقدر من امیر مؤمنان علی(ع) فرزند رشید ابوطالب است.

آن‌گاه در ادامه سخنان روشنگر و تاریخ‌سازش، در ترسیم پرتوی از شکوه و عظمت مادر گرانمایه‌اش فاطمه زهرا(س) افزود: هان ای مردم! من فرزند دخت فرزانه پیامبر مسلمانان، فاطمه زهرایم؛ من فرزند خدیجه، آن بانوی بزرگ و موحدم؛ من فرزند آن کسی هستم که از روی ستم و بیداد کشته شد؛ من فرزند آن کسی هستم که سرش از قفا بریده شد؛ من فرزند آن آزادمرد تشنه‌کامی هستم که در ساحل فرات با لب تشنه به شهادت رسید؛ من فرزند آن کسی هستم که بدن نازنین‌اش بر روی ریگ‌های تفتیده نینوا رها شده؛ من فرزند آن کسی هستم که عمامه و عبایش را ربودند...

صدای مردم به ضجه و گریه بلند شد. چون یزید ترسید مبادا فتنه به پا شود لذا دستور داد تا مؤذن شروع به اذان کرد و سخن امام سجاد(ع) را قطع نمود. وقتی مؤذن گفت: الله اکبر، الله اکبر، حضرت سجاد(ع) فرمود: چیزی از خدا بزرگ‌تر نیست. هنگامی مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الا الله، علی بن الحسین فرمود: مو، پوست، گوشت و خون من به یگانگی خدا شهادت می‌دهند. موقعی که گفت: اشهد ان محمداً رسول الله(ص)، امام سجاد(ع) از بالای منبر متوجه یزید شد و فرمود: «فلما قال المؤذن أشهد أن محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر إلى يزيد، فقال محمد هذا جدي أم جدك يا يزيد: فإن زعمت أنه جدك فقد كذبت و كفرت و إن زعمت أنه جدي، فلم قتلت عترته» «‌ای یزید، این محمد جد من است یا جد تو!؟ اگر گمان کنی که این محمد جد تو است، دروغ می‌گویی و کافر شده‌ای! اگر گمان کنی که جد من است، پس چرا عترت او را کشتی؟»[۵۲].

امام سجاد(ع) یکی از شگردهای افشاگریش طرح سؤال بود، از یزید سؤال می‌کند اگر رسول خدا ما را به این حالت در غل و زنجیر می‌دید به یقین که ما را از این قید نجات می‌داد. در سؤال دیگری مطرح می‌کند: «يا يزيد ما ظنك برسول الله(ص) لو رآنا على هذه الصفة»[۵۳] اگر رسول الله ما را در این حالت ببیند گمان داری با تو چه خواهد کرد؟ فضای فسرده و یخبندان مجلس یزید را قهرمانی با نفوذ کلام امیرالمؤمنین باید بشکند و مظالم حاکمیت جور را رسوا کند.

در فرازی دیگر امام سجاد(ع) فرمود: ایها الناس! به ما شش خصلت عطا شده و هفت خصلت موجب فضیلت و برتری ما گردیده است. آن شش خصلت عبارتند از: علم، حلم، شخصیت، فصاحت، شجاعت و محبوب القلوب مؤمنین بودن. آن هفت خصلتی که باعث برتری ما هستند عبارتند از: اینکه محمد مختار، صدیق یعنی حضرت امیر، طیار، حمزه و دو سبط این امت از ما می‌باشند.

یکی از مهم‌ترین فرازهای مجلس شام تصمیم یزید است بر قتل امام سجاد. گر چه اقوال تاریخ مختلف است، در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که در انتهای مجلس شام یزید رو کرد به حضرت سجاد(ع) و گفت: شکر خداوندی که پدرت را کشت! امام سجاد(ع) فرمود: خدا لعنت کند کسی را که پدر مرا کشت! یعنی تو کشتی و خدا تو را لعنت کند. یزید از این سخن سخت خشمگین شد و امر به قتل حضرت سجاد(ع) نمود.

بعضی از مقاتل علت این تصمیم یزید را مذاکره و مشاجره دیگری ذکر کرده‌اند که تمام مقاتل می‌نویسند: و جعلت عماته و اخواته يتصارخن و يبكين حوله تمام زنان حرم رسول خدا(ص) از عمه‌ها و خواهران گرد شمع وجود حضرت سجاد(ع) حلقه زدند، صدا به ناله و گریه بلند کردند، ام‌کلثوم رو به یزید کرد و فرمود: «يا يزيد الملعون لقد رؤيت الارض من دماء اهل البيت و لم يبق غير هذا الصبي الصغير» ای بی‌مروت تو که زمین را از خون اهل بیت رسالت رنگین کردی، غیر از این جوان کسی باقی نمانده.

زنان حرم از اجرای تصمیم یزید بر خود لرزیدند و از اینکه آخرین ذخیره الهی و تنها مرد کاروان را به شهادت برسانند سخت پریشان شدند و لذا با اشک و گریه و ناله به آینده خود نگران بودند. امام سجاد(ع) در عین حال که از شهادت استقبال می‌کرد، فرمود: «فاذا قتلتني فبنات رسول الله من يردهم إلى منازلهم؟» «اگر می‌خواهی مرا بکشی، پس این زنان بی‌کس و دختران رسول خدا(ص) را چه کسی به وطنشان برساند؟ اینها که به غیر از من محرمی ندارند و لذا یزید از ترس اینکه مبادا شورشی در مجلس صورت گیرد، به خاطر آن زنان پریشان از قتل امام منصرف شد.

مجلس شام با تمام سختی و رنج‌های طاقت‌فرسایش خاتمه یافت و یزید دستور داد تا اهل بیت را به آن خرابه بی‌سقف برگردانند. زنان حرم در آن مکان رنج‌آور عزیزان‌شان را با اشک و ناله به یاد نشستند. تصور ماتم و اشک، خستگی و کوفتگیِ تازه از راه رسیده، رنگ‌های پریده و صورت‌های زرد و افسرده، بدن‌های لاغر و رنجور از تازیانه‌های خصم کبود شده، بی‌رمق و ناتوان از کثرت بی‌خوابی و گرسنگی، حضور در شهر شادی و تماشای خاص و عام، آذین‌بندی شام و صدای موسیقی و خوانندگان بی‌هویت، حضور در مجلس شام و تهدیدها و تحقیرها و اهانت‌ها دیدن و شنیدن، اینها رنجی بود فوق تصور![۵۴]

مبارزات فکری و اعتقادی امام سجاد(ع) در مجلس شام

یکی از مؤثرترین حربه‌هایی که یزید در مجلس شام به کار می‌برد و امام سجاد(ع) تمام آنها را بی‌اثر کرد، حربه مبارزات اعتقادی و اغفال فکری مردم با آیات قرآن بود. اصولاً بنی امیه این اعتقاد باطل را در بین مردم رایج کرده بودند که ما در مشیّت خدا و اعمالی که انجام می‌دهیم مجبوریم و آنچه از حوادث برایمان رخ می‌دهد از طرف خداوند حواله و امضا شده است. «غافل از اینکه زشتی‌ها و گناهان ما را خداوند نه امر کرده، نه دوست دارد و نه به ظلم ما راضی است».

یزید در مجلس شام برای تبرئه خود از جنایت هولناک کربلا به آیات قرآنی متوسل می‌شود و با تفسیری باطل و غلط از آن سعی می‌کند خود را در بین حضار بی‌گناه جلوه دهد. علی بن ابراهیم قمی از امام صادق(ع) روایت کرده که چون سر مبارک حسین بن علی(ع) را نزد یزید بردند، امام سجاد(ع) و و دختران امیرالمؤمنین را در زنجیر بسته بودند، یزید گفت: الحمد لله الذي قتل أباك حمد خدای را که پدرت را کشت. امام سجاد(ع) فرمود: خدا لعنت کند کشنده پدرم را.

یزید برآشفت و دستور قتل امام را صادر کرد گر چه بعد منصرف و پشیمان شد. بعد یزید گفت: ﴿مَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ[۵۵] امام فرمود: هرگز این آیه درباره ما نازل نشده است. بلکه آیه دیگری مطابق حال ماست: ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا[۵۶] پس ماییم که از آنچه از دست رفته اندوه نمی‌خوریم و به آنچه از نعمت به ما می‌رسد نمی‌بالیم[۵۷].

امام سجاد(ع) در مجلس شام این خطبه را فرمود: «آنا بن المذبوح من القفا، انا العطشان بن حتى قضى، انا بن من منعوه من الماء و احلوه على سائر الورى، انا بن صريع كربلا، انا بن من راحت انصاره تحت الثرى، انا بن من غدت حريمه اسدى، انا بن من ذبحت انصاره من غير انا سوءي، انا بن من اضرم الاعداء في خيمته لظى، انا بن من اضحى صريعا بالنقي، انا بن من لاغسل له و لا كفن يرى، انا بن من رفع راسه على القنا، انا بن من هتك حريمه بارض كربلا، انا بن من جسمه بارض و راسه باخرى، انا بن من لايرى حوله غير الاعداء، انا بن من سبيت حريمه الى الشام تهدى، انا بن من لا ناصر و لا حمى» «منم فرزند کسی که سرش را از قفا بریدند، منم فرزند آن کسی که تشنه از دنیا رفت، منم فرزند آنکه از آب منعش کردند و آن را بر سایر خلق حلال و مباح ساختند. منم فرزند زمین افتاده کربلا، منم فرزند آنکه رفتند یاران او در زیر خاک، منم فرزند آنکه حریم او اسیر گردید، منم فرزند آنکه بی‌گناه یارانش ذبح شدند، منم فرزند آنکه دشمنان خیمه‌اش را آتش زدند، منم فرزند آنکه بدنش را روی ریگ بیابان افکندند، منم فرزند کسی که غسل و کفنی برایش نبود، منم فرزند کسی که سر مبارکش را بر نیزه زدند، منم فرزند کسی که زن‌های حرمش را در زمین کربلا هتک و بی‌احترامی کردند و از پرده مستور بودن بیرون آوردند، منم فرزند کسی که بدن مبارکش در جایی و سر مطهرش در جای دیگر بود، منم فرزند کسی که غیر از دشمنان در اطراف او دیده نمی‌شد، منم فرزند کسی که حریم او را اسیر کرده به عنوان هدیه به شام فرستادند، منم فرزند کسی که او را یاور و حمایت‌کننده‌ای نبود. سپس امام با صدای بلند گریست و از منبر به زیر نیامد و پیوسته أنا أنا فرمود تا آنکه صدای ضجه و فریاد و خروش مردم به گریه برخاست[۵۸].

در این کلام نورانی امام تقدیرهایی که برای سید الشهدا رقم خورده بود بیان فرمود، این تقدیرها گرچه در علم الهی رفته است ولی دست جنایتکاران آزادانه بر ارتکاب آن اقدام نموده و هرگز جایی برای تبرئه آن نیست. عناصر تشکیل‌دهنده حادثه کربلا اعم از ابن زیاد و عمر سعد و فرماندهان آن صحنه تلخ، عالمانه بر فاجعه کربلا اقدام کردند و هدف آنها طمع به حکومت ری و مست قدرت‌طلبی و رسیدن به شئون دنیا بود آن‌گونه که یزید انتقام از آل محمد(ص) را تصریح می‌کند و امام سجاد(ع) در خطبه‌اش روشن کرد که جبر الهی در کار نبود تا خلفا تبرئه شوند، بلکه دنیاخواهی و جاه‌طلبی باعث این فاجعه شد[۵۹].

امام سجاد(ع) در سرزنش بیگانگان

روایت شده که شخصی نصرانی از طرف پادشاه روم نزد یزید آمده بود، یزید سر مقدس امام حسین(ع) را در آن مجلسی که نصرانی حضور داشت آورد. وقتی چشم آن نصرانی به سر مقدس امام حسین(ع) افتاد به قدری گریه کرد که صورتش با اشک‌تر شد. سپس گفت: ای یزید بدان من در عصر حیات پیامبر اسلام(ص) برای تجارت وارد شهر مدینه شدم. من در نظر داشتم برای پیغمبر خدا هدیه‌ای ببرم. از اصحابش پرسیدم: پیغمبر خدا چه هدیه‌ای را بیشتر دوست دارد؟ گفتند: عطر از هر چیزی نزد آن بزرگوار محبوب‌تر است. من دو نافه آهو و مقداری عنبر برای آن حضرت که در خانه ام‌سلمه بود، بردم. وقتی چهره‌اش را مشاهده کردم از دیدن او نوری در چشمم تابان شد، سرور من زیادتر شد، محبت او در قلبم جای گرفت؛ لذا به آن حضرت سلام کردم و آن عطرها را در حضورش گذاشتم.

فرمود: اینها چیست؟ گفتم: مختصر هدیه‌ای است که برای شما تقدیم کرده‌ام. فرمود: نام تو چیست؟ گفتم: عبد الشمس. فرمود: نام خود را تغییر بده. من نام تو را عبدالوهاب نهادم. اگر تو اسلام را قبول کنی من هم هدیه تو را می‌پذیرم. وقتی من کاملاً آن حضرت را نظر کردم و تأمل نمودم، دانستم پیامبر است. وی همان پیغمبری است که حضرت عیسی(ع) از او خبر داده و فرموده: من درباره رسولی که بعد از من می‌آید به شما بشارت می‌دهم.

من به سخن آن حضرت معتقد شدم و در همان ساعت به دست مبارک او اسلام اختیار نمودم و به سوی روم مراجعت کردم. ولی اسلام خود را پنهان می‌نمودم. چند سال است که من با پنج پسر و چهار دختر خود مسلمانیم. من فعلاً وزیر پادشاه روم می‌باشم و احدی از نصاری از حال ما اطلاعی ندارند. ای یزید! بدان آن روزی که من در حضور پیامبر اسلام(ص) بودم و او در حجره ام‌سلمه بود، این حسین عزیزی را که سر مقدسش اینطور خوار و حقیر در مقابل تو قرار دارد، دیدم از در حجره وارد شد. پیغمبر بغل گشود و حسین را در بغل گرفت و فرمود: خوش آمدی ای حبیب من. سپس او را در کنار خود نشانید، لب و دندان‌های او را می‌بوسید و می‌مکید، می‌فرمود: از رحمت خدا دور باد آن کسی که تو را می‌کشد. ای حسین! خدا لعنت کند آن شخصی را که تو را شهید و بر قتل تو کمک می‌نماید. پیغمبر خدا در حینی که این سخنان را می‌فرمود گریه هم می‌کرد.

وقتی روز دوم فرا رسید من با پیامبر خدا در مسجد آن حضرت بودم که دیدم حسین با برادرش آمد و گفت: یا جدا! من با برادرم حسن کشتی گرفتم. هیچ‌یک از ما بر دیگری غالب نشد. منظور ما از این عمل این بود که بدانیم کدام یک از ما قوت و قدرت بیشتری داریم. پیغمبر اکرم(ص) به آنان فرمود: ای دو محبوب و قوت قلب من! کشتی گرفتن لایق شما نیست. بروید و در نوشتن خط مسابقه بگذارید. هر یک از شما که خطش نیکوتر باشد قوت او بیشتر خواهد بود. حسنین رفتند و هر کدام خطی نوشتند و نزد پیغمبر خدا آمدند و لوح خط خود را به آن حضرت دادند تا آن بزرگوار داوری نماید. پیامبر مدتی به آنان نظر کرد. چون راضی نبود که دل یکی از ایشان را بشکند؛ لذا به آنان فرمود: ای دو محبوب من! من پیامبری هستم امی (یعنی درس نخوانده) و در شناختن خط تخصص ندارم. نزد پدرتان بروید تا بین شما داوری نماید و ببیند خط کدام یک از شما بهتر است. وقتی آنان متوجه حضرت امیر شدند، پیغمبر خدا هم با ایشان برخاست و با هم وارد خانه فاطمه زهراء شدند. بیشتر از یک ساعت نشد که پیامبر با سلمان فارسی آمدند. چون بین من و سلمان دوستی بود؛ لذا از او جویا شدم: پدر حسنین چگونه داوری کرد و خط کدام یک از آنان نیکوتر بود؟

سلمان گفت: وقتی حسنین نزد پدرشان آمدند و آن حضرت درباره ایشان تأمل کرد نسبت به آنان مهربانی نمود. حضرت امیر راضی نشد قلب هیچ یک از آنان را بشکند سپس به ایشان فرمود: نزد مادرتان بروید تا او بین شما داوری نماید. حسنین نزد مادرشان آمدند و آن لوحی را که خط بر آن نوشته بودند به آن بانو عرضه کردند.

فاطمه زهراء(س) با خود اندیشید که جد و پدر حسنین نخواسته‌اند دل ایشان را بشکنند. پس من چه کنم و چگونه بین ایشان داوری نمایم؟ به آنان فرمود: من نخ گردنبند خود را بالای سر شما قطع می‌کنم هر کدام از شما بیشتر از دانه‌های آن را گرفت خط او بهتر و قوت او بیشتر است.

فاطمه اطهر برخاست و نخ گردنبند خود را که دارای هفت عدد بود بر سر آنان قطع کرد. امام حسن(ع) سه عدد و امام حسین(ع) نیز سه عدد برداشتند. یکی از دانه‌ها باقی مانده بود که هر یک از آنان برای ربودن آن فعالیت می‌کردند. خدای مهربان به جبرئیل دستور داد تا به زمین آمد و آن را دو نصف نمود و هر یک از ایشان یک نصف آن را برداشت.

ای یزید! ببین پیغمبر خدا چگونه راضی نشد دل یکی از آنان را به وسیله ترجیح خط نوشتن بشکند، علی(ع) و فاطمه(س) این عمل را انجام ندادند. خداوند هم راضی نشد که قلب یکی از ایشان بشکند، بلکه دستور داد آن دانه را دو نصف کردند تا قلب آنان آرام باشد. آیا جا دارد تو این‌گونه با پسر دختر پیغمبر خدا رفتار نمایی!؟ أفّ لك و لدينك يا يزيد! «یعنی اف به تو و دین تو، ای یزید! سپس آن نصرانی برخاست و سر مبارک امام حسین را برگرفت و در حالی که گریان بود آن سر را می‌بوسید و می‌گفت: یا حسین نزد جدت محمد مصطفی و پدرت علی مرتضی و مادرت فاطمه زهراء برای من شهادت بده[۶۰].

این حقیقتی که برای سفیر روم روشن شده بود برای دیگران هم به عنوان آیه‌ای از آیات خدا نشان داده شده بود، از جمله هند همسر یزید که در مجلس شام حضور داشته و شیوه برخوردهای ننگین یزید را با سر مقدس سیدالشهداء دیده بود و اهانت‌های سنگین را با اهل بیت او مشاهده کرده بود. از این زن درباری نقل شده که گفت: من وارد رختخواب خود شدم، در عالم خواب دیدم دری از درهای آسمان باز شد و ملائکه دسته دسته به سوی سر مبارک امام حسین(ع) فرود می‌آیند و می‌گویند: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ!» من در همین حال بودم که دیدم قطعه ابری از آسمان به زمین نازل شد و مردان فراوانی در میان آن بودند، در میان ایشان مردی بود که رنگش مثل رنگ دُرّ و صورتش نظیر ماه بود. وی آمد تا خود را روی دندان‌های ثنایای امام حسین انداخت و در حالی که آنها را می‌بوسید می‌فرمود: «يَا وَلَدِي قَتَلُوكَ أَ تَرَاهُمْ مَا عَرَفُوكَ وَ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ مَنَعُوكَ‌!» «یعنی پسرم تو را کشتند! آیا دیدی که قدر تو را نشناختند! و تو را از آشامیدن آب منع کردند! ای پسرم من جدت رسول خدایم. این پدرت علی مرتضی است. این برادرت حسن می‌باشد. این عموهایت جعفر و عقیل هستند. اینان حمزه و عباس می‌باشند. سپس آن حضرت اهل بیت(ع) خود را هر کدام پس از دیگری می‌شمرد.

هند می‌گوید: من در حالی از خواب بیدار شدم که دچار جزع و ترس شده بودم. ناگاه دیدم نوری بالای سر مبارک امام حسین منتشر گردیده است! من به دنبال یزید رفتم و او را در میان خانه‌ای تاریک یافتم. او رو به دیوار ایستاده بود و می‌گفت: مَا لِي وَ لِلْحُسَيْنِ! یعنی «مرا با حسین چه کار بود!» یزید دچار انواع و اقسام غم و اندوه شده بود! من خواب خود را برایش نقل کردم و او هم‌چنان سر خود را به زیر انداخته بود![۶۱]

بعد از سخنرانی افشاگرانه امام سجاد(ع) در مجلس شام و رسوا کردن یزید، فضای روشنگرانه‌ای بر مجلس حاکم شد، ابوالاسود محمد بن عبدالرحمن روایت می‌کند که یکی از چهره‌های سرشناس یهود مرا دید و زبان به سرزنشم گشود، می‌گفت: به خدا قسم بین من و حضرت داوود ۷۰ پدر فاصله است و مردم یهود مرا بزرگ شمرده به دیدارم می‌آیند اما شما نواده پیامبرتان را که تنها با آن حضرت یک پدر فاصله دارد به قتل رسانده‌اید.

روایت شده: یکی از دانشمندان یهود که در آن مجلس حضور داشت به یزید گفت: این جوان کیست؟ گفت: علی بن الحسین است. یهودی گفت: حسین کیست؟ گفت: پسر علی بن ابی‌طالب می‌باشد. گفت: مادر حسین کیست؟ یزید گفت: فاطمه دختر محمد. یهودی گفت: سبحان الله!! این حسین پسر دختر پیامبر شما است و مع ذلک او را با این سرعت کشتید. چه بد با ذریه پیامبرتان رفتار کردید! به خدا قسم اگر حضرت موسی یک سبط از صلب خود در میان ما یهودیان به یادگار می‌گذاشت، ما او را پرستش می‌کردیم ولی شما که دیروز پیغمبر خود را از دست داده‌اید امروز پسر او را شهید کردید؟ اف بر شما، چه بد امتی هستید! یزید دستور داد او را به باد کتک گرفتند. گلوی آن یهودی سه مرتبه مورد ضربه قرار گرفت. آن یهودی برخاست و گفت: اگر می‌خواهید مرا بزنید، بزنید؛ می‌خواهید بکشید، بکشید؛ رها می‌کنید، رها کنید. در هر صورت من در تورات می‌نگرم که می‌گوید: هر کسی ذریه پیامبری را بکشد تا زنده باشد همیشه ملعون خواهد بود و هنگامی که بمیرد دچار آتش جهنم خواهد شد[۶۲]. از حضرت امام زین العابدین(ع) روایت شده که فرمود: وقتی سر مقدس امام نزد یزید آورده شد، یزید مجلس شراب ترتیب می‌داد و سر مبارک حسین(ع) را می‌آورد و در مقابل خود می‌نهاد و شروع به شرب خمر می‌کرد! در یکی از روزها سفیر پادشاه روم در مجلس یزید حضور داشت. او که از اشراف و بزرگان روم به شمار می‌رفت، به یزید گفت: ای پادشاه عرب! این سر کیست؟ یزید گفت: تو را با این سر چه کار؟ گفت: چون هنگامی که من به سوی پادشاه خود بازگردم وی از آنچه که من دیده‌ام جویا خواهد شد! لذا دوست دارم او را از جریان این سر و صاحب وی آگاه نمایم تا او نیز در فرح و سرور تو شرکت کند.

یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابی طالب است. نصرانی گفت: مادر او کیست؟ یزید گفت: فاطمه دختر پیامبر خدا است. نصرانی گفت: اف بر تو و دین تو؟ من دینی دارم که از دین تو بهتر است. پدر من از نسل حضرت داوود است. بین من و حضرت داوود چند پشت فاصله می‌باشد. مع ذلک ملت نصارا مرا بزرگ می‌شمارند. خاک زیر پای مرا به جهت اینکه پدرم از نسل حضرت داوود است، برای تبرک می‌برند. ولی شما پسر دختر پیغمبر خود را می‌کشید در صورتی که بین او و پیامبر خدا بیشتر از یک مادر فاصله نیست. این دین شما چه دینی است!؟ ای یزید! آیا داستان کنیسه حافر را شنیده‌ای؟ یزید گفت: بگو تا بشنوم.

گفت: مابین عمان و چین دریایی است که مسیر آن به قدر یک سال راه است. در میان آن دریا شهر و آبادانی وجود ندارد، جز یک شهری که وسط آن است و طول آن هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ می‌باشد. شهری (جزیره) بزرگ‌تر از آن بر روی دریا وجود ندارد. کافور و یاقوت از آن شهر حمل می‌شود. درختان آن از عود و عنبر است. آن شهر در تصرف نصارا است و احدی از پادشاهان مالک آن نیست. در آن شهر کلیساهای متعددی وجود دارد که بزرگ‌تر از همه آنها کلیسای حافر می‌باشد. در میان محراب این کلیسا یک حقه طلا آویزان است که دارای اثر سُم الاغ می‌باشد. می‌گویند آن اثر جای سم الاغ حضرت عیسی است که حضرت عیسی بر آن سوار می‌شده است، اطراف آن حقه را به وسیله طلا و دیبا تزیین کرده‌اند.

ملت نصارا همه ساله متوجه آن حقه می‌شوند و در اطراف آن طواف می‌کنند آن را می‌بوسند و حاجات خود را از خداوند می‌خواهند. این رسم ایشان است درباره اثر سم الاغی که گمان می‌کنند حضرت عیسی، پیغمبر آنان بر آن سوار می‌شده است. ولی شما پسر دختر پیامبر خود را می‌کشید!! خدا به شما و دین شما برکت ندهد.

یزید دستور داد این نصرانی را بکشید که مرا در شهرهای خود رسوا نکند. هنگامی که آن نصرانی احساس کشته شدن کرد، به یزید گفت: تصمیم داری مرا بکشی؟ گفت: آری! نصرانی گفت: بدان که من در شب گذشته پیغمبر شما را در عالم خواب دیدم که به من فرمود: ای نصرانی! تو اهل بهشت هستی. من از سخن آن حضرت تعجب کردم! من به وحدانیت خدا و پیامبری حضرت محمد(ص) شهادت می‌دهم. سپس بر جست و سر مبارک امام حسین را به سینه خود چسبانید و شروع به بوسیدن آن سر کرد و گریه کرد تا شهیدش کردند[۶۳].[۶۴]

امام سجاد(ع) در بازگشت به کربلا در اربعین

تلاش‌های اهل بیت(ع) به ویژه سخنان زینب مظلومه و حضرت سجاد(ع) که از دلی سوخته و صادق سخن گفتند و حق آشکار را تعقیب می‌نمودند، به ثمر نشست و فضای آلوده شام را از تبلیغات سوء پاک کردند. کاروان اهل بیت(ع) از لکه کریه خارجی بودن تطهیر شد و مظلومیت ذریه رسول خدا(ص) به بر مردم آشکار گشت. با عقب‌نشینی مفتضحانه یزید فشار برداشته شد و ورق برگشت. اهل بیت(ع) فرصتی یافتند تا روزهای آخر حضور در شام به عزاداری بپردازند، اهل بیت(ع) از فضایی که به قیمت تثبیت مظلومیتشان تمام شد، از یزید خواستند اجازه مجلس سوگواری برای شهیدان‌شان را داشته باشند و یزید هم موافقت نمود.

طبیعتاً مجالس سوگواری سیدالشهداء در شهر شام مجلس افشاگری و روشنگری اذهان و بیان حقایق ناگفته تاریخ است برای انسان‌هایی که سال‌ها در سانسور حقایق محروم بوده‌اند و مجلسی که گرداننده‌اش زینب کبری دختر امیرالمؤمنین(ع) باشد و زبان گویای علی با فصاحت و بلاغت او در کام زینب بچرخد، قطعاً پرده جهل و بی‌خبری را از اذهان مردم شام برخواهد داشت.

هر روز گروه زیادتری از مردم شام به این مجالس راه می‌یافت و حقانیت مکتب امامت را بیشتر می‌چشیدند. این مجالس عزاداری فضای شام را تحت تاثیر قرار داد، یزید متوجه ثمرات این مجالس شد. زینب مظلومه قفل شام را گشود، مردم شام که از آغاز مسلمان شدن‌شان در عصر ابوبکر از اسلام اهل بیت بیگانه بودند و اسلام را از زبان امویان به ویژه مکاری و شیادی معاویه شنیده و دیده بودند و سال‌های متمادی تحت تأثیر نظام حاکم و هجوم تبلیغات معاویه علیه امیرالمؤمنین علی(ع) با اهل بیت ضدیت داشته‌اند، امروز از زبان زینب حقایقی ناشنیده را گوش می‌کردند. مردم شام در فقدان آن حقایق در سال‌های گذشته اشک حسرت ریختند! امیرالمؤمنین در مدت ۵ سال خلافتش نتوانست شام را فتح کند، حضرت مجتبی نتوانست قفل شام را بگشاید ولی امروز زینب توانست شام را تسخیر کند و قفل زنگار گرفته این شهر را بگشاید.

با فضاسازی و افشاگری اهل بیت(ع) که منجر به عقب‌نشینی یزید شد سرانجام یزید از حضرت سجاد(ع) عذرخواهی نمود و به ابن زیاد لعن کرد و گفت: لعن الله ابن مرجانة و الله لو أني صاحب أبيك ما سئلني خصلة أبدا إلا أعطيته إياها یعنی خدا لعنت کند پسر مرجانه را به خدا قسم اگر من به جای او بودم هر چه پدرت حسین درخواست می‌کرد اجابت می‌کردم و نمی‌گذاشتم پدرت کشته شود اما چه کنم خدا نخواست[۶۵].

در نقل دیگری آمده که یزید گفت: أما لو كنت صاحبه... لدفعت عنه... و لو بهلاك بعض ولدي یزید گفت: آری، خدا پسر مرجانه را لعنت کند که یک چنین اقدامی را بر علیه حسین پسر فاطمه کرد. اگر من با حسین روبه‌رو می‌بودم، هیچ چیزی را از من نمی‌خواست مگر اینکه به او می‌دادم. من او را به قدری که مقدورم بود از شهید شدن نجات می‌دادم و لو اینکه بعضی از فرزندانم در این باره هلاک می‌شدند. ولی خدا درباره امری قضاوت کرد که چاره‌ای نبود.

سید بن طاوس می‌نویسد: یزید با اهل شام راجع به اینکه با اسیران اهل بیت(ع) چه عملی انجام دهد مشورت کرد. آنان با تعبیری زشت به کشتن آنها نظر دادند و گفتند: لا تتخذ من كلب سوء جروا نعمان بن بشیر به یزید گفت: ببین پیغمبر خدا با ایشان چه عملی انجام می‌داد، تو نیز همان عمل را با آنان انجام بده[۶۶].

گاهی می‌گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را اگر من در کربلا بودم هر چه پدرت از من می‌خواست به او می‌بخشیدم و تا می‌توانستم هر چند به کشتن بعض فرزندانم بود از او دفاع می‌کردم و لکن شد آنچه شد. اکنون از مدینه با من مکاتبه فرما هر حاجتی که داری بنویس که برآورده است[۶۷].

ابن اثیر و طبری روایت کرده‌اند بعد از اینکه سر حسین(ع) را از کوفه به شام آوردند و بر یزید وارد کردند، آن سر مبارک را نزد یزید گذاشتند و سرگذشت سختی‌های اسارت را برایش گفتند، هند دختر عبدالله بن عامر زن یزید با لباسش سرش را پوشید «بدون عبا» بیرون آمد گفت: آیا سر حسین پسر فاطمه دختر رسول خداست؟ یزید گفت: آری در مصیبت او با صدای بلند گریه کن و برای پسر دختر رسول خدا و خالص قریش لباس عزا بپوش! ابن زیاد شتاب کرد او را کشت. خدا او را بکشد[۶۸].

یزید از حضور اهل بیت(ع) در شام شدیداً نگران بود به دلیل اینکه شام مرکز خلافت بود و وجود نمایندگان و سفرای کشورهای خارجی، بازرگانان داخلی و خارجی، و موج تبلیغی که اهل بیت ایجاد کرده بودند و بازشدن چشم مردم به حقایق و کنار رفتن پرده جهالت‌ها و تزویر نظام حاکم، شرایطی را به وجود آورد که یزید ضمن عقب‌نشینی و ابراز تنبه از حوادث گذشته می‌خواست هر چه سریع‌تر اهل بیت(ع) را از شام خارج کند.

ابو مخنف در مقتل خود می‌نویسد: مردم شام خواب بودند بیدار شدند، بازارها را بستند، تجدید عزا کردند، اظهار مصیبت برای آل البیت نمودند و گفتند: به خدا قسم ما نمی‌دانستیم که این سر، سر حسین است. به ما گفته بودند که این سر، سر خارجی است که در زمین عراق علیه یزید خروج کرده است. یزید وقتی که این حادثه را شنید، گفت: قرآن را جزء جزء نموده در مسجد گذارند و در دسترس مردم قرار دهند تا بعد از فراغت از نماز تلاوت کنند و به وسیله آن از یاد حسین منصرف شوند. پس از آن مردم شام را جمع کرد خود برخاست خطبه‌ای خواند و گفت: ای اهل شام شما می‌گویید که من حسین را کشته‌ام یا امر به قتل او نموده‌ام؟ نه چنین بلکه است بلکه او را پسر مرجانه کشته! آن‌گاه قاتلان شهداء را که در شام حضور داشتند احضار نمود وقتی آنها حاضر شدند پرسید: وای بر شما حسین را کی کشته است؟ بعضی از آنان حواله به بعضی دیگر نمودند، یزید گفت: عجب است که بعضی از شما به بعضی دیگر حواله می‌دهید، عده‌ای گفتند: قیس بن ربیع او را کشت. یزید: گفت تو حسین را کشتی؟ گفت: حاشا و کلا من او را نکشتم. یزید گفت: پس چه کسی او را کشت؟ قیس گفت: آیا من در امانم اگر بگویم؟ یزید گفت: بگو در امانی. قیس گفت: به خدا قسم حسین(ع) و اهل بیت(ع) او را نکشت مگر آن‌کس که پرچم‌ها را بست و پول‌ها را داد و لشکر و سپاه فرستاد.

یزید گفت: او که بود؟ گفت: ای یزید قسم به خدا (تو بودی) یزید به غضب آمده از جای برخاست و به طرف خانه رفت، سر مبارک را در طشتی گذارده روی آن دستمالی از دیبا گذاشت و آن را در اطاق خود گذارده سیلی به صورت خود می‌زد و می‌گفت: مرا چه کار بود به حسین و قتل او.

آن‌گاه بیرون آمد و اهل بیت(ع) را خواست و بنای عذرخواهی را گذاشت و گفت: کدام یک از این دو را انتخاب می‌کنید؟ ماندن نزد من در شام یا رفتن به مدینه را؟ اهل بیت(ع) فرمودند: ما خواهان آنیم که چند روزی بمانیم و عزاداری و نوحه بر شهیدان خود کنیم! پس از آن به جانب مدینه روانه شویم. یزید امر کرد خانه‌ای را برای آنها خالی نموده و هر چه را که می‌خواستند جهت آنها تهیه کردند و اهل و عیال سیدالشهداء به مراسم عزا پرداخته و گریه و زاری و نوحه‌سرایی در این مصیبت نمودند و در دمشق زن قرشیه‌ای نماند مگر اینکه لباس سیاه پوشیده و چند روزی به عزاداری و سوگواری پرداختند.

روز هشتم یزید آنها را بین ماندن در شام یا رفتن به مدینه مخیر گردانید، آنها از ماندن در شام امتناع ورزیدند و بازگشت خود را به مدینه اختیار کردند. پس برایشان قافله‌ای با محمل‌های متعدد فراهم شد و آنها را زینت کردند و روپوش ابریشمی بر آنها انداختند، به دستور یزید قدری اموال برایشان آوردند و به ام‌کلثوم گفتند: این اموال را بگیر! ام‌کلثوم با اعتراض گفت: ای یزید چقدر بی‌حیا و سخت چهره‌ای! برادرم و اهل بیتم را می‌کشی و به عوض آن اموال برایمان می‌آوری؟[۶۹]

پس از مجلس شام وقتی یزید بر سلطنت خود ترسید صلاح را در آن دید که اهل بیت(ع) را بطلبد و به آنها اظهار محبت نماید تا اهل شام از جوش و خروش بازایستند. آن‌گاه امام سجاد(ع) را‌طلبید، زینب به امام سجاد(ع) فرمود: «يا قرة عيني و ثمرة فؤادي لا تكلم إلا بكلام هين و قول لين فإنه ظالم عنيد و شقي شديد لا يخاف من الله و عذابه و لا يستحيي من رسول الله و وليه» «نور چشمم با زبانی نرم با او سخن بگو چون که ستمگری پلید است و از خدا نمی‌ترسد و از رسول خدا و ولی‌اش حیا نمی‌کند. چون امام به مجلس یزید رفت، یزید به احترام امام سجاد(ع) از جای برخاست و او را در صدر مجلس نشانید و اظهار خوشحالی نمود و گفت: یا علی بن الحسین آنچه درخواست بفرمایی برآورده است. امام فرمود: ای یزید در باب خواسته‌هایم به تو نیازی نیست[۷۰].

یزید امر کرد تا هر چه از آنها به غارت برده بودند به آنها برگردانند و نعمان بن بشیر را مسئول کاروان معرفی نمود و به او سفارش به نرمی و پرهیز از خشونت کرد، آن‌گاه حضرت زینب وقتی محمل‌های زرین با پوشش‌های رنگارنگ را دید فرمود تا محمل‌ها را سیاه‌پوش کنند تا مردم بدانند ما عزادار شهادت اولاد زهراییم. «اجعلوها سوداء حتى يعلم الناس، انا في مصيبة و عزاء لقتل اولاد الزهراء» یزید هم قبول کرد و کاروان را سیاهپوش کردند، بعد سر مبارک را به امام سجاد(ع) سپرد تا به بدن ملحق شود. بعد امر کرد به مسئول کاروان در هر منزل که رسیدی تو و همراهانت در جای دوری از آنها فرود آیید، تا کسی مزاحم آنها نشود و چشم احدی به آنها نیفتد، بعد زنان و دختران اهل شام با لباس سیاه به انتظار وداع آنها ایستادند و زنان آل ابوسفیان تا در دارالاماره، اهل بیت(ع) را مشایعت کردند[۷۱].

یزید فرمان داد شتران را آماده کردند، کجاوه‌ها و محمل‌ها را بستند، پوشش‌های خوبی روی کجاوه‌ها انداختند، به نعمان سفارش بسیار درباره امام سجاد(ع) نمود که شب ایشان را راه ببر و روز آرام بگیر که آفتاب به آنها صدمه نزند، نهایت دقت را در حفظ و نگهداری ایشان به کار بگیری، آنچه از تو خواستند اطاعت و اجابت‌شان کن. کاروان سیاه‌پوش اهل بیت(ع) آماده حرکت به سوی مدینه شد، به یادشان می‌آمد روزی که از مدینه حرکت کردند به همراه سیدالشهداء با چه احترامی و به همراه چه عزیزانی مدینه را ترک کرده‌اند، خدایا امروز به چه جرأتی وارد مدینه شوند؟ آن روز پشت سر حصن حصین امامت بودند، صورتشان را تا آن روز نامحرم ندیده بود، ولی امروز که می‌خواهند به مدینه برگردند، در فراق عزیزان‌شان اشک‌ریز، رنگ رخسارشان پریده، گرد غبار بی‌احترامی و خفت بر چهره دارند. دشنام و ناسزا شنیده، صحرا و بیابان گردیده، در کوچه و بازار و مجالس نامحرمان رفته، در خرابه‌ها منزل گزیده... با این وضع راه مدینه را در پیش می‌گیرند. کاروان سیاه‌پوش اهل بیت(ع) از شام حرکت کرد. نعمان بن بشیر اهل بیت(ع) را با احترام حرکت می‌داد، هر جا می‌خواستند منزل می‌کردند و هر چه اشاره می‌کردند اطاعت می‌نمود تا اینکه به سه راهی رسیدند که یک راه به کربلا می‌رفت و راه دیگر به مدینه طیبه منتهی می‌شد، شوق دیدار مزار سیدالشهداء و عزیزان‌شان، اشکشان را جاری کرد. نعمان را‌طلبیدند «و قالت النساء بحق الله عليك إلا ما عرجت بنا على طريق كربلا» «گفتند ما را از راه کربلا ببر تا قبور شهداء را زیارت کنیم!» نعمان درخواست آنها را قبول کرد، روی به کربلا نهادند.

لحظه به لحظه عشق زیارت حسین(ع) و قبور مظلومانه عزیزان‌شان بیشتر شعله می‌کشید و جان را می‌سوخت تا اینکه بوی تربت سیدالشهداء به مشام خواهران و دختران رسید. عطیه عوفی می‌گوید با جابر بن عبدالله انصاری به قصد زیارت قبر سیدالشهداء بیرون آمدیم و چون به کربلا رسیدیم، جابر در شط فرات غسل زیارت کرد و بوی خوش استعمال نمود و هر گامی که برمی‌داشت ذکر خدا می‌گفت تا نزدیک قبر رسید. به من گفت: دستم را روی قبر حسین(ع) بگذار، چون چنین کردم بر روی قبر از هوش رفت، آب به رویش پاشیدم تا به هوش آمد، سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: حبيب لا يجيب حبيبه «دوست چرا جواب دوستش را نمی‌دهد؟» بعد اضافه کرد: چگونه انتظار جواب داری که حسین(ع) در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدایی افتاده است. بعد گفت: من گواهی می‌دهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند امیرالمؤمنین می‌باشی، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایی و پنجمین نفر از اصحاب کسا و عبا می‌باشی، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه(س) سیدۀ بانوانی و چرا چنین نباشد که دست سید المرسلین تو را غذا داده و در دامن پرهیزکاران پرورش یافتی و از سینه ایمان شیر خوردی و پاک زیستی و پاک از دنیا رفتی و دل‌های مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردی، پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان راهی رفتی که برادرت یحیی بن زکریا شهید گشت.

عطیه گفت: در آن حالی که ما بودیم ناگهان سیاهی از ناحیه شام دیده شد، به جابر گزارش نمودم. جابر به عطیه گفت: به سوی این کاروان برو و خبر آنان را برایم بیاور، اگر از گروه عمر سعد باشد ممکن است به پناهگاهی برویم. عطیه رفت و زود برگشت و گفت: جابر برخیز از حرم رسول خدا استقبال کن! این زین العابدین(ع) است با عمه‌های خود و خواهرانش که می‌آیند! جابر با شتاب تمام پا برهنه و سر نپوشیده به استقبال امام شتافت، همین که به نزدیکی قافله رسید، امام سجاد(ع) فرمود: تو جابری؟ عرض کرد: بلی! من جابرم. امام فرمود: جابر در این زمین به خدا قسم مردان ما را کشتند و کودکان ما را ذبح کردند و زنان ما را اسیر گرفتند و خیمه‌های ما را آتش زدند.

سید بن طاوس می‌نویسد: هنگامی که زنان و فرزندان سیدالشهداء از شام برگشتند و به عراق رسیدند، به راهنما گفتند: ما را از طریق کربلا ببر. وقتی به محل قتلگاه رسیدند، جابر بن عبدالله انصاری را با گروهی از بنی‌هاشم و مردی از آل رسول الله(ص) یافتند که برای زیارت امام حسین(ع) وارد شده بودند. همه در یک وقت وارد شدند و با یکدیگر شروع به گریه و حزن کردند و لطمه به صورت زدند. ماتمی به پا کردند که فوق العاده دلخراش و جگرسوز بود. زنان آن دیار نیز به ایشان پیوستند و همگی چند روزی عزاداری کردند[۷۲].

با رسیدن به گلستان کربلا، اهل بیت(ع) گویی از بوی خوش لاله‌های شهید سرمست شدند، با تجدید خاطره جای جای آن زمین بی‌اختیار شدند و خود را از مرکب‌ها به زیر انداختند، دور قبرها را گرفتند به عزاداری مشغول شدند. هر یک بیانی داشت، حضرت زینب(س) نزد قبر امام حسین(ع) بی‌اختیار شد و خود را بر روی قبر برادر انداخت و با صدای «يا أخاه» شروع به ناله کرد، بعد فرمود: «يا أخاه و يا ابن اماه و قرة عيناه بأی لسان اشكو إليك؟ من الكوفة و الشام و ايذاء القوم اللئام؟ و من أي المصائب اشرح لك من الضرب و الشتم أو من شماتة أهل الشام» «برادرم، پسر مادرم، نور دیدگانم به چه زبانی شکایت کنم، از مصائب کوفه و شام که آزار لشکریان و شماتت دشمن و ضربه‌های تازیانه و بد دهنی و دشنام مردم اهل شام و کوفه را دیدم[۷۳].

ام‌کلثوم هم در حالی که به صورت خود می‌زد، می‌گفت: گویا امروز محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا(ع) از دنیا رفته‌اند. دیگر زنان نیز شیون و گریه می‌کردند و به صورت می‌زدند. سکینه فریاد می‌زد: وا محمداه را جداه چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو کرده‌اند! آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد بدن‌های برهنه را رها کردند[۷۴].

ام‌کلثوم فریاد برآورد: اینجا بود که حسین(ع) با شمشیر شمر سرش بریده شد، اینجا بود که پیشانی حسین(ع) خاک‌آلود گردید، همین‌جا بود که شمشیرهای ستم به جولان در آمد، همین‌جا بود که طفل شیرخوار ما را با تیر گلویش را دریدند، همین‌جا بود که خیمه‌ها را آتش زدند و اموال ما را به غارت بردند.

خاطرات ده روز توقف در کربلا زنده شده بود، هر کس با ده‌ها دفتر از خاطرات، کربلا را نظاره می‌کرد. اهل بیت(ع) هر کدام‌شان با خاطرات‌شان مرثیه‌سرایی می‌کرد و اشک می‌ریخت. کسی به یاد غارت حرم می‌افتاد و می‌سوخت، دیگری به یاد آتش خیمه قلبش آتش می‌گرفت، بعضی به یاد اطفال تشنه می‌گداختند، ولی نقطه ثقل همه مصائب شهادت سیدالشهداء با لب تشنه بود. همه مصائب سنگین بود ولی مصیبت کمرشکن برای اهل حرم این بود که حسین(ع) را با لب تشنه سر بریدند. سه روز عزاداری سپری شد. پس از چهل روز که غم محرومیت از سوگواری آزادانه را در دل داشتند امروز دلی را از اشک سبک کردند. سید بن طاووس در اللهوف می‌نویسد: و اقاموا الماتم المقرعة للاكباد ماتم‌های جگر خراش به پا داشتند[۷۵].

روضه را باید از زبان زینب شنید، روضه‌خوانی که همه مصیبت‌ها را خودش شاهد بوده، روضه‌خوانی که خودش گل‌های پرپر دیده، روضه‌خوانی که گفت: حسینم، همین‌جا بود پاره پاره علی اکبر را دیدم. حسینم، همین‌جا بود بدن غرق خون قاسم را دیدم. حسینم، همین‌جا بود گلوی تیرخورده علی اصغر را دیدم. حسینم، همین‌جا بود از بالای بلندی دیدم شمر روی سینه تو نشسته بود. حسین من همین‌جا بود که از گوش دخترهای تو گوشواره کشیدند. برادرم همین‌جا بود بچه‌های تو روی خارهای بیابان دویدند.

صدا زد حسینم برخیز خواهر دل سوخته‌ات آمده، حسین جان تنها نیامده‌ام ببین بچه‌های داغ دیده‌ات را آوردم. حسین جان همه بچه‌های تو را آوردم گر چه سیلی و تازیانه خوردند؛ اما هر وقتی می‌خواستند بچه‌های تو را بزنند خودم را سپر می‌کردم، می‌گفتم اگر می‌خواهید بزنید مرا بزنید! اینها داغ دیده‌اند، اما حسینم یک تقاضا دارم سراغ رقیه را از زینب مگیر، که در شهر شام با دل غمبار به خاک سپردم.

حضرت سجاد(ع) در ورود به کربلا بعد از اینکه مدت سه روز در آن سرزمین غم‌بار اقامت نمود، به واسطه بی‌صبری و بی‌تابی و بی‌قراری اهل بیت و ناله و زاری بی‌حساب ایشان که هر لحظه از سر قبری برخاسته و کنار قبری دیگر می‌نشستند و گریه و شیون می‌نمودند، چاره جز این ندید که بنا را بر حرکت گذاشته و به جانب مدینه رهسپار گردند.

حضرت سجاد(ع) متوجه شد که اگر بیشتر بمانند ممکن است در اثر شدت حزن و عزا تلف شوند، مصلحت دید که کاروان را جهت حرکت به سوی مدینه آماده کند. در وداع‌شان از کربلا خیلی سخت گذشت. سکینه قبر بابا را در آغوش گرفت و شدیداً گریست و این ابیات را زمزمه کرد: « أَلاَ يَا كربلا نُوْدِعكِ جسماً *** بلا كَفَن وَلاَ غُسْل دَفِينا أَلاَ يَا كربلا نُوْدِعك رُوْحَاً *** لأحْمَدَ والوصيِّ مَعَ الأمينا»[۷۶] «ای کربلا بدنی را در تو به ودیعه می‌گذاریم که بدون غسل و کفن مدفون شد. ای کربلا کسی را به یادگار در تو نهادیم که او روح احمد و وصی اوست.

امام سجاد(ع) خوف از بین رفتن زنان حرم را داشت. و لذا دستور حرکت داد. به سختی توانست زن‌ها را از قبور شهداء و امام سیدالشهداء جدا کند، اینجا زینب پیشنهاد سوزناکی دارد، به امام سجاد(ع) عرض می‌کند: «قالت زينب لابن أخيها علي بن الحسين: خلوني حتى اجاور قبر أخي الحسين إلى أن أموت» «پسر برادر شما بروید مدینه، مرا اینجا بگذارید مجاور تربت پاک برادرم حسین بمانم تا همین‌جا بمیرم». «فأجابها بأنه لولا الوصية و إمامة الأمة كنت متمنيا لذلك، لكن يجب علينا الرواح إلى مدينة الرسول. فودعوا القبور ثم خرجوا من كربلا إلى المدينة».

امام سجاد(ع) در پاسخ گفت: عمه جان اگر وصیت بابایم نبود، اگر امامت امت و راهنمایی مردم به عهده من نبود، من هم آرزو داشتم که اینجا بمانم و جایی نروم! ولی رفتن به مدینه وظیفه است، واجب است که به مدینه برویم. سپس قبور شهداء را وداع کردند و عازم مدینه گردیدند. «اهل بیت نیمه ربیع به مدینه رسیدند»[۷۷].[۷۸]

امام سجاد(ع) در ورود به مدینه

کاروان نور، امروز بی‌فروغ برگشته، راهیان عشق بی‌معشوق آمده‌اند، به چه رویی اهل بیت(ع) وارد مدینه شوند در حالی که رشید مردان کاروان را با خود نیاورده‌اند! چگونه با رسول خدا دیدار کنند در حالی که با حسین رفته‌اند و بی‌حسین برمی‌گردند. مدینه یادآور حضور ده سال امامت سیدالشهداء است و اهل بیت(ع) آقایی و سروری و سیادت و هدایتگری سیدالشهداء را از سال ۵۰ (ه. ق) که امام مجتبی(ع) به شهادت رسید تا سال ۶۰ که هجرت به مکه صورت گرفت فراموش نمی‌کند.

زینب(س) و اهل بیت(ع) خاطرات لحظه لحظه حضور مولایشان اباعبدالله را در گره‌گشایی از امت اسلامی و امامت مظلومانه او را در اوج خفقان امویان از یاد نبرده‌اند. آن روزی که زینب و کاروان اهل بیت در تدارک هجرت از مدینه و وداع با رسول اکرم(ص) بودند تا خود را به مکه مکرمه برسانند، لحظاتی به یادماندنی بود؛ زیرا همه جوانان بنی‌هاشم مطیع فرامین فرمانده نهضت عاشورا در اطاعت از امام زمان‌شان سر از پا نمی‌شناختند! مردان کاروان به عشق وجود حسین(ع) زنده بودند، زنان کاروان با نفس گرم و مهر سرشار و جاذبه پربار مولایشان حسین(ع) به زندگی امید می‌بستند و امروز زنان آن کاروان دل خسته، پژمرده، تازیانه خورده و غمگین، در عین حال صبور، مقاوم و امیدوار و پیروز برمی‌گردند.

اگر داغ گل‌های پرپر شده حادثه کربلا نبود، می‌بایست در بدو ورودشان به مدینه در محضر رسول اکرم تبریک پیروزی دین‌مداران را عرضه کنند، جا داشت در رسوایی ظلم و کفر و نفاق امویان نُقل و نبات شادی بپاشند و روز عاشورا را به یاد پیروزی حسین(ع) جشن بگیرند! ولی چه کنند که فاجعه شهادت ذریه رسول خدا با فجیع‌ترین شکل ممکن، این ابراز پیروزی و جشن و سرور را به عزا و ماتم مبدل کرده است.

در مکه که مهبط وحی الهی بوده و مدینه‌ای که مرکز خلافت عصر نبوی بوده امام سجاد(ع) بیش از هر زمانی غریب و تنهاست. انتظاری که از شهر مدینه می‌رفت این بود که نسبت به آرمان‌های فکری و اعتقادی امام حسین(ع) و امام سجاد(ع) از خود مایه بگذارند و پیش‌قراول نهضت حسینی و بعد از آن پرچم‌دار نهضت فکری امام سجاد(ع) باشند ولی حجم کاری که پیروان سقیفه علیه امامت شیعه کردند، مدینه را از حمایت‌های جدی اهل بیت جدا کردند؛ یعنی مدینه به خاطر کج‌روی‌هایی که از صدر اسلام در آن نهادینه شده بود و علیه شیعه بسیج کرده بودند، جای مناسبی برای پرورش فکری شیعه نبود. به همین دلیل است که امام سجاد(ع) فرمود: «مَا بِمَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ عِشْرُونَ رَجُلًا يُحِبُّنَا» دوستداران واقعی ما در مکه و مدینه به بیست نفر نمی‌رسند[۷۹].

این غربت امام سجاد(ع) است که در مدینه جدش که همه فضیلت‌ها از این شهر به عالم اسلام سرازیر شده، امروز برای حمایت فکری اهل بیت قحط الرجال شده و مردم با نغمه‌های حکومت ظلم همساز شده‌اند. ولی با این حال وقتی خبر شهادت سیدالشهداء و مراجعت اهل بیتش به مدینه رسید، عامه مردم به احترام پیامبر اکرم متأثر شدند و اشک ریختند.

امام سجاد(ع) یادگار حسین و اهل‌بیت پس از سفری طاقت‌فرسا و رنج‌آور به دروازه مدینه رسیده‌اند. قافله سالار کاروان نور و شعور پس از طی سفری پربار به بلندای هدایت با زخم‌هایی عمیق که فرشتگان را به عزا و اشک نشاند به مدینه وارد می‌شوند. امام سجاد(ع) زنان و کودکانی را به همراه دارد که نگاه به آنها یاد خاطره کعب نیزه و تازیانه، لب‌های خشکیده و پوست آفتاب سوخته و خستگی و اشک را تداعی می‌کند. این کاروان امروز به دروازه مدینه رسیده است. امام به بشیر فرمود: اهل مدینه را خبر کن! بشیر خود را به مسجد النبی رساند و مردمی را که در انتظار ورود اهل بیت بودند خبر را از او دریافتند.

ماجرای ارسال خبر را بشیر این‌گونه می‌گوید: من بر اسب خود سوار شدم و با شتاب وارد مدینه گردیدم. در بین راه به سوی مسجد النبی مردم متوجه شدند حامل پیامی مهم هستم و لذا سؤال می‌کردند: بشیر چه خبر داری؟ می‌گفتم خبر مهم را در مسجدالنبی اعلام می‌کنم! مردم به دنبال مرکب من دوان دوان به حرکت افتادند. از طرفی خبر شهادت سیدالشهداء قبلاً توسط پیک ابن زیاد موجی از تأسف و ماتم را در شهر ایجاد کرده بود و لذا از نظر روحی و روانی آمادگی و انتظار شنیدن خبر ورود اهل بیت سیدالشهداء(ع) را داشتند. بشیر می‌گوید: هنگامی که بر در مسجد پیغمبر خدا(ص) رسیدم، در کم‌ترین زمان ممکن مسجد پر از جمعیت شد. من بالای منبر قرار گرفتم صدا به گریه بلند کردم و این شعر را سرودم: يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ بِهَا *** قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعِي مِدْرَارٌ الْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلَاءَ مُضَرَّجٌ *** وَ الرَّأْسُ مِنْهُ عَلَى الْقَنَاةِ تُدَارُ ای اهل مدینه جا دارد که شما در مدینه نمانید؛ چون حسین کشته شد! این اشک‌های من است که در سوگ او فرو می‌ریزند. جسم مقدس امام حسین در کربلا غرقه به خون است و سر مبارکش بر بالای نیزه از شهری به شهری می‌برند! سپس بشیر می‌گوید: این علی بن الحسین است که با عمه‌ها و خواهرانش نزدیک شما بر در دروازه مدینه وارد شده‌اند. من فرستاده آن حضرت می‌باشم، آمدم تا شما را از مکان آن بزرگوار آگاه نمایم.

مردم شتابان و سراسیمه همه به سوی دروازه شهر روان شدند، هیچ زن پرده‌نشین و محجوبه‌ای نبود مگر اینکه از مکان خود خارج شد. زنان در حالی بیرون آمدند که صورت‌هاشان خراشیده بود، لطمه به صورت خود می‌زدند و صدا به واویلا بلند می‌کردند، هیچ روزی به قدر آن روز گریه کننده نبود، هیچ روزی نظیر آن روز به مسلمانان تلخ نگذشت.

بشیر می‌گوید: عموم مردم بر من سبقت گرفتند و متوجه حضرت سجاد(ع) به سوی دروازه مدینه شدند. من نیز اسب خود را به تعجیل راندم، ولی دیدم مردم راه و مسیرها را پر کرده‌اند. به ناچار از اسب پیاده شدم اسبم را در مسیر بستم و گویا روی دوش مردم راه می‌رفتم تا خود را نزدیک در آن خیمه‌ای رساندم که حضرت علی بن الحسین در میان آن بود. حضرت سجاد(ع) پارچه‌ای به دست داشت که اشک‌های خود را به وسیله آن خشک می‌کرد[۸۰].

امام سجاد(ع) در دروازه مدینه توقف کرد، بعد از اینکه بشیر خبر ورود کاروان را به اهل مدینه رساند، موج مردم و ازدحام جمعیت دور خیام امام سجاد(ع) را گرفت. حضرت علی بن الحسین(ع) داخل سراپرده بود، پس از آن بیرون تشریف آورده و به دست مبارکش دستمالی بود که اشک خود را با آن پاک می‌کرد و پشت سر امام(ع) خادمی بود که صندلی به همراه داشت، خادم صندلی را بر زمین گذاشته و آن حضرت بر روی آن نشست و لکن به طوری منقلب بود که خودداری از گریه نمی‌نمود. در این اثنا صدای مردم به ضجه و بکاء بلند شده، زنان شیون‌کنان و صیحه‌زنان، کنیزان بی‌اختیار آه و ناله و فغان کرده و جمعیت از هر طرف پیش آمده تعزیت و تسلیت می‌گفتند و در آنجا غوغایی عجیب برپا و ضجه و ناله و گریه و فغان مردم به اوج رسید.

پس از آن امام سجاد(ع) به دست مبارک خود اشاره به مردم نموده عموماً ساکت و خاموش گردیدند و در آن حال این خطبه را انشاد فرمودند: آن حضرت فرمود: «ایها الناس! آن خدایی که حمد مخصوص او است، ما را به مصیبت‌های جلیل و بزرگ و رخنه بزرگی در اسلام آزمایش کرد؛ زیرا امام حسین(ع) با عترتش شهید شدند، زنان و کودکانش اسیر گردیدند، سر مبارکش را بر فراز نیزه در شهرها گردانیدند. و این مصیبتی است که نظیری نخواهد داشت. ایها الناس! کدام یک از شما بعد از شهادت امام حسین مسرور و خوشحال خواهد شد؟ کدام چشم است از شما که از ریختن اشک خودداری و مضایقه نماید، در صورتی که آسمان‌های هفت‌گانه برای شهادت امام حسین گریان شدند، دریاها به وسیله امواج خود، آسمان‌ها به واسطه ارکان خود، زمین به وسیله اطراف و نواحی خود، درختان با شاخه‌های خود، ماهیان و عمق دریا، ملائکه مقربین و جمیع اهل آسمان‌ها برای قتل امام حسین گریه کردند.

ایها الناس! کدام قلب است که برای شهید شدن حسین شکافته نشود. کدام قلب است که به حسین علاقه نداشته باشد. کدام گوش است که این مصیبت اسلام را بشنود و ناراحت نشود. ایها الناس ماییم که رانده و پراکنده و تبعید شدیم، گویا ما از فرزندان ترک و کابل هستیم. بدون هیچ جرمی که مرتکب شده باشیم و هیچ عمل ناپسندی که انجام داده باشیم و رخنه‌ای که در اسلام ایجاد کرده باشیم. ما یک چنین جنایتی را در زمان آباء و اجدادمان نشنیده‌ایم. این اولین جنایت و بدعتی است که مرتکب شدند. «وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ النَّبِيَّ تَقَدَّمَ إِلَيْهِمْ فِي قِتَالِنَا كَمَا تَقَدَّمَ إِلَيْهِمْ فِي الْوِصَايَةِ بِنَا لَمَا زَادُوا عَلَى مَا فَعَلُوا بِنَا» «به خدا قسم اگر پیامبر خدا به جای آن سفارشات، دستور به جنگ و کشتن ما می‌کرد، اینان بیشتر از این نمی‌توانستند به ما ظلم کنند و ما را بکشند. ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۸۱] چه مصیبتی است که دچار ما شد. دردناکترین، سوزنده‌ترین، گرانبارترین، غلیظ‌ترین، تلخ‌ترین و گزنده‌ترین مصیبت‌ها است. اجر و ثواب این مصائب و مظلومیت‌ها را از خدا می‌خواهم؛ زیرا خدا مقتدر و گیرنده انتقام است[۸۲].

در اینجا خطبه امام سجاد(ع) به پایان رسید و مردم شیون و ضجه و ناله را به اعلی درجه رسانیدند.

در نسخه خطی آمده: وقتی محمد بن حنفیه از ورود اهل بیت(ع) به مدینه خبردار شد، سوار شد و به سرعت تمام از خانه خارج شد، نظرش بر علم‌های سیاه افتاد و خیمه‌های بی‌صاحب برادر را دید. از بالای اسب بی‌هوش بر زمین افتاد. شخصی آمد و حضرت سجاد(ع) را خبر کرد که عمویت را دریاب که نزدیک است هلاک شود. امام گریان از خیمه بیرون آمد تا نزد عموی خود رسید و سر او را در کنار گرفت تا به هوش آمد. وقتی نگاهش به فرزند برادر افتاد، نعره از دل کشید که يا بن أخي أين أخي؟ أين قرة عيني أين ثمرة فؤادي أين خليفة أبي أين الحسين أخي؟ «پسر برادر، برادرم کو؟... حسینم کجاست؟»

آن حضرت فرمود: «عمي اتيتك يتيما» «عمو! بابایم را شهید کردند، مردان ما را کشتند و زنان ما را اسیر کردند، کاش می‌بودی و می‌دیدی برادرت را که چگونه استغاثه می‌کرد و کسی به دادش نمی‌رسید و مددکار می‌خواست و کسی به فریادش نمی‌آمد. ای عمو! آخر الامر با لب تشنه شهیدش کردند و حال آنکه هر حیوانی از آب سیراب بود! محمد نعره زد و بی‌هوش شد. وقتی به هوش آمد گفت: ای فرزند برادر قصه خود را نقل کن! امام ماجرای پر غصه اهل بیت را بیان فرمود و اشک از دیده می‌ریخت[۸۳].

محمد گفت: کاش دستم از قوت نیفتاده بود و کربلا بودم و جان خود را فدای برادرم می‌کردم، سپس محمد بن حنفیه خدمت خواهران آمد. عزایی برپا شد. وقتی که چشم محمد بر زینب افتاد او را نشناخت. وقتی نشانش دادند سؤال می‌کند: أنت أختي؟ تو خواهر من زینبی؟ خواهر جان کو برادرم؟ برادرم را بردی چرا نیاوردی؟ آه از نهاد زینب و ام‌کلثوم برخاست. ام‌کلثوم حق داشت که وقتی وارد دروازه مدینه شد می‌گریست و می‌گفت: «مَدِينَةَ جَدِّنَا لَا تَقْبَلِينَا *** فَبِالْحَسَرَاتِ وَ الْأَحْزَانِ جِئْنَا خَرَجْنَا مِنْكِ بِالْأَهْلِينَ جَمْعاً *** رَجَعْنَا لَا رِجَالَ وَ لَا بَنِينَا» ای مدینه جد ما، حق داری ما را نپذیری، حسرت آوردیم و غم‌ها ما را پیر کرد. وقتی از اینجا خارج شدیم ما را اهل و فرزند و جوانان بود. حال که برمی‌گردیم، نه مردی نه فرزندی داریم.

وقتی اهل مدینه اهل بیت را دیدند که جز امام سجاد(ع) از مردان کسی مراجعت ننموده سخت گریستند! گروهی دور زینب و جمعی دور ام‌کلثوم و هر چند نفر دور یکی از اهل حرم را گرفتند و به نوحه و گریه پرداختند و از حضرت زینب چگونگی حالات را جویا شدند. زینب(س) می‌فرمود: به چه زبان شرح دهم که قدرت بیان ندارم! بلکه از زندگی خود بیزارم. ای زنان قریش و ای دختران بنی‌هاشم چیزی می‌شنوید و حکایتی به گوشتان می‌رسد! اگر شرح حال شهداء و اسرا را بازگویم، مورد ملامت قرار می‌گیرم که چگونه زنده‌ام، بعد اجمالی از مصایب خود و ظلم و ستم امویان را بیان فرمود، ناله و ضجه اهل مدینه به آسمان برخاست[۸۴].

در جمع دل‌سوختگانی که خود را به زیارت اهل بیت دم دروازه مدینه رسانده بودند، ام‌البنین مادر چهار شهید سرفراز جبهه کربلا بود که با افتخار گل‌های باغ علوی را که در سرزمین جانش روئیده بودند، تقدیم خدا کرد و تا آخر ذوب در امامت باقی ماند. آن روزی که امیرالمؤمنین در کوفه به شهادت رسید، فرزند بزرگ ام‌البنین «ابوالفضل العباس» چهارده ساله بود و فرزند کوچکش یک ساله و پس از شهادت امیرالمؤمنین چهار فرزند ام‌البنین تحت توجه و تربیت ویژه امام مجتبی و سیدالشهداء پرورش فکری و شخصیتی پیدا کردند. از ویژگی‌های اولاد ام‌البنین این بود که از مشرب فکری و روحی سه امام بهره بردند و ثمرات خیر این تربیت شخصیتی و روحی را در کربلا برای احیای دین نشان دادند.

مادری که سرمایه‌اش چهار چهره رشید، با ایمان، مصمم و قوی باشد و هر چهار نخل ستبر را از او بگیرند، نه تنها اجساد شهیدانش را نتواند ببیند، بلکه از زیارت مزار آنها هم محروم باشد، چقدر سخت و طاقت فرساست برای این مادر شهیدان. آن ساعتی که بشیر برای اعلام خبر ورود اهل بیت به مسجد النبی نزدیک می‌شد، ام‌البنین خود را به بشیر رساند، مرحوم مامقانی می‌نویسد: ان البشير كلما نعي اليها بعد ورود المدينة احدا من اولادها الاربعة قالت ما معناه اخبرني عن ابي عبدالله الحسين ان اولادي و من تحت الخضرا كلهم فداء لابي عبدالله الحسين فلما نعي اليه الحسين قالت: قطعت نياط قلبي فان علقتها بالحسين ليس الا لامامته و تهون على نفسها موت مثل هولاء الاشبال الاربعة ان سلم الحسين و ذلك يكشف عن المرتبة الرفيعة في الديانة ام‌البنین بشیر را ملاقات کرد فرمود: ای بشیر از حسین چه خبر داری؟ بشیر گفت: ای ام البنین خداوند تو را صبر دهد که عباس تو کشته شده! ام‌البنین فرمود: از حسین خبر ده! بالاخره یکی یکی خبر قتل فرزندانش را به او داد! ام‌البنین باز هم از حسین سراغ می‌گرفت و گفت: فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است، فدای حسینم باد. بشیر وقتی خبر شهادت امام را به او داد، صیحه کشید و گفت: ای بشیر! رگ دلم را پاره کردی و صدا به ناله و شیون بلند کرد، ام‌البنین ناگاه قافله اسیران را از دور دید زینب به او نزدیک شد[۸۵].

از فرط ناراحتی زینب را در آغوش کشید و با تمام وجود فریاد زد: «وا ولداه وا حسيناه» و نگفت وا ولداه وا عباساه با اینکه عباس پاره تن و جگر گوشه‌اش بود. وقتی زینب وارد مدینه شد زنان اطراف او تجمع نمودند، در بین آنها فرمود: «يا حسين هولاء جدك و اخوك و هولاء اقربائك ينتظرون قدومك و يسألونك اني فما جوابي كيف اتكلم و ما لساني يا نور عيني» «حسین جان جد و برادرت و خویشان و دوستان تو حاضرند و از من تو را می‌خواهند من چه جواب بدهم و به آنها چه بگویم ای نور دیده؟»[۸۶].[۸۷]

امام سجاد(ع) در تداعی خاطرات کربلا

غمی جانکاه قلب امام را می‌فشرد. حادثه کربلا رخدادی معمولی نبود تا گذر زمان در فراموش‌خانه خود بایگانی‌اش کند. امام سجاد(ع) با چشم خود محوریت حجت خدا را در احیای دین دیده بود، تموج عشق الهی را در چهره جوانان بنی‌هاشم مشاهده کرده بود، عظمت روحی همراهان بابایش سیدالشهداء را لمس کرده بود، تفکر ملکوتی و خُلق الهی و بریدن از ماسوی الله و آرزوی وصال محبوب را در نگاه جذاب تک‌تک قافله نور به دقت دریافته بود.

وقتی از بستر بیماری برمی‌خیزد و برای اسارت آماده می‌شود همه آن ابطال الصفا و فرسان الهیجا را چون نخل افتاده بر زمین مشاهده می‌کند، فاتحان قله عشق را بر بلندای سلسله جبال حریت و آزادگی و عظمت به لبخند مشاهده می‌کند. فاصله کمی از اسارت گذشته که امام سجاد(ع) خود را برای به خاک‌سپاری آن بدن‌های پاک حاضر می‌کند، با دستان خودش آن بدن‌های قطعه قطعه شده را به خاک سپرده و با اشک چشم تربت‌شان را نم کرده، چرا خاطرات سفر مدینه تا مکه و مکه تا کربلا و لحظه لحظه خاطرات ده روز وقوف در عرفات عشق کربلا تداعی نشود؟ چگونه اجساد قطعه قطعه شده آنها فراموش شود؟

وقتی که امام سجاد(ع) برای دفن پدر بزرگوار خود به کربلا آمد دید مردان بنی اسد حیرانند! چون بدن‌ها را نمی‌شناسند؛ زیرا هیچ جسدی نبود که سر در بدن داشته باشد. امام سجاد(ع) جنازه‌ای را که نزد او می‌آوردند تا دفن نماید، نام و نشان او را به آنها می‌فرمود. در آن روز که امام بدن‌ها را معرفی می‌کرد گریه‌ها و ناله‌ها بود که بلند شد و اشک‌ها بود که مثل سیل سرازیر گردید و زن‌های بنی اسد موها پریشان کردند و لطمه‌ها بر صورت زدند پس از آنکه همه بدن‌ها دفن شد، امام خود به سوی بدن مطهر پدر رفت و او را در بغل گرفت و با صدای بلند گریست و بكى بكاء عاليا بعد به جایگاه مرقد مطهر آمد و اندکی خاک برداشت، ناگهان قبری آماده و صندوقی شکافته پیدا شد.

دست‌های خود را زیر بدن پدر برد و فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏، مَا شَاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَظِيمِ» بعد بدن را به تنهایی و بدون کمک بنی اسد در قبر گذاشت و فرمود: «طوبى لأرض تضمنت جسدي الطاهر، فإن الدنيا بعدك مظلمة و الآخرة بنورك مشرقة أما الليل فمسهد و الحزن سرمد، أو يختار الله لأهل بيتك دارك التي أنت بها مقيم و عليك مني السلام يا بن رسول الله و رحمة الله و بركاته» «خوشا به حال زمینی که جسد پاک تو را در بر دارد، پدر جان دنیا بدون چراغ وجودت تاریک است و آخرت با نور وجود تو روشن شده است. شب خواب را از چشم ما ربوده و اندوهمان دائمی گشته است. مگر خداوند برای ما همان جایی را برگزیند که تو هم‌اکنون اقامت کردی «وَ عَلَيْكَ مِنِّي السَّلَامَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ». روی قبر را پوشاند و بر آن نوشت: «هذا قَبرُ حُسَينِ بنِ عَلِىِّ بنِ أبي طالِبٍ الَّذي قَتَلوهُ عَطشاناً غَريباً» «ای مردم بدانید این مرقد مطهر حسین بن علی(ع) است که در کنار رود فرات او را با لب تشنه، غریب‌وار شهیدش کردند.

پس از انجام مراسم دفن پدر به بنی اسد فرمود: یک جنازه دیگر کنار علقمه داریم، به سوی عمویش عباس رفت، او را به همان حالتی دید که ملائکه آسمان‌ها را مات و مبهوت و حوریان بهشتی را گریان و نالان کرده بود، خودش را روی جنازه عمو انداخت، گلویش را می‌بوسید و می‌گفت: «عَلَى الدُّنْيا بَعْدَكَ الْعَفا، يا قَمَرَ بَني هاشِمٍ، وَ عَلَيْكَ مِنّي السَّلامُ مِنْ شَهيدٍ مُحْتَسَبٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ‌» «ای ماه بنی هاشم بعد از تو خاک بر سر اهل دنیا باد، سلام و درود بر تو باد ای شهید راه خدا و رحمت و برکات او بر تو».

قبری برای بدن مبارک عمویش ابوالفضل تهیه کرد و باز از بنی اسد کمک نگرفت، به تنهایی بدن را در قبر گذاشت و به آنها فرمود: «إِنَّ مَعِي مَنْ يُعِينُنِي» «دیگرانی هستند در این مورد با من همکاری کنند». فقط اجازه داد بنی اسد در مراسم دفن سایر شهداء با او همکاری کنند[۸۸].

امام سجاد(ع) در طول ۳۵ سال زندگیش پس از حادثه کربلا با شهداء زندگی می‌کرد، با کربلا می‌زیست و لحظه‌ای از هوای عاشوراییان فاصله نگرفت. مدتی از عمر شریفش را بادیه‌نشین شد و سنگینی غم عزیزان، او را از خانه و کاشانه مهجور کرد.

جابر جعفی نقل کرده که حضرت امام محمد باقر(ع) فرمود: پدرم علی بن الحسین(ع) بعد از واقعه کربلا خیمه‌ای از پشم در صحرا زدند و چند سال در آنجا اقامت فرمودند و از کثرت حزن و اندوه و وفور دشمنان بین مردم نمی‌آمدند و از اختلاط ایشان کراهت داشتند و از آن صحرا به عراق تشریف می‌بردند به زیارت پدرش در کربلا و جد بزرگوارش در نجف و کسی بر این مطّلع نمی‌شد. پس روزی پدرم متوجه زیارت شد و من با آن حضرت بودم و هیچ کس همراه نبود به غیر از دو شتری که سوار بودیم. پس چون آن حضرت به نجف رسیدند در موضعی ایستادند و آن‌قدر گریستند که محاسن مبارک آن حضرت به آب دیده ایشان‌تر شد[۸۹].

امام سجاد(ع) سال‌ها بر پدرش حسین(ع) گریه کرد، هر وقت غذا می‌آوردند اشک می‌ریخت تا اینکه یکی از غلامانش گفت: آقا ممکن است یک روز گریه شما تمام شود؟ فرمود: وای بر تو یعقوب دوازده پسر داشت یک نفرشان از نظر او پنهان شد، از زیادی گریه چشمانش سفید شد و موی سرش از کثرت اندوه به پیری‌گرایید، از غم خمیده شد با اینکه پسرش زنده بود. من دیدم در کنارم، پدر و برادر و عمو و هفده نفر از خانواده‌ام کشته شدند چگونه اندوهم تمام می‌شود[۹۰].

حضرت سجاد(ع) به بیرون مدینه به باغی تشریف می‌بردند، فلیح دسته گلی به حضرت تقدیم کرد، حضرت به محض دیدن گل به گریه افتاد و فرمود: «كيف انشق ريحانا و قد تركت ريحانة المصطفى تنتاشها الاسل» «چگونه گل‌ها را ببویم در حالی که گل‌های پیامبر در بیابان‌ها پر پر شدند؟ فلیح فرش می‌انداخت تا حضرت بنشیند، امام گریه می‌کرد و می‌فرمود: «كيف افرش و هو منجدل بجندل» «چگونه در جای مفروش بنشینم و حال آنکه فرزند پیامبر در سنگلاخ‌ها برهنه افتاده بود. وقتی که فلیح آب می‌آورد و تقدیم حضرت می‌کرد، امام گریه می‌کرد و می‌فرمود: «كيف اشرب الماء و قد قتل ابن رسول الله عطشانا» «چگونه آب بنوشم در حالی که پسر پیغمبر را تشنه سر بریدند».

امام سجاد(ع) چرا اشک می‌ریخت؟ علاوه بر تألمات روحی که در اثر مشاهده زشت‌ترین فاجعه تاریخ برای حضرتش رخ داده بود و یاد آن گل‌های پر پر شده باغ توحید را هرگز نمی‌توانست فراموش کند، نکته دیگری هم در اشک و سوز امام به چشم می‌خورد و آن دعوت نسل‌ها پای بیرق جانفشانی عزیز خدا بود. امام عواطف سرشار بشری را به سوی کانون فروزان عشق حسینی هدایت کرد، عشق را معنی کرد، در تبیین عشق حقیقی و فاصله گرفتن از عشق مجازی، حسین(ع) را الگوی جامع معرفی کرد و در پای عشق صادق حسین(ع) با ابدیت، بهترین وسیله اتصال و ارتباط با پروردگار را سودای حسینی بیان فرمود. اشک بر حسین(ع) تأثر و حسرت بر ایامِ بی‌حسینی است و لذا در روایت آمده انسان در قیامت به ساعاتی که در دنیا به یاد خدا نبوده حسرت می‌خورد. اشک بر حسین(ع) یاد خداست و ذکر خداست و تجلیل از عظمت‌هاست.

امام سجاد(ع) همه را در دریای عواطف حسینی فراخواند تا ننگ ایام بی‌حسین بودن را افشا کند. زین العابدین(ع) به ما یاد داد که باید با حسین(ع) زیست، باید با حسین(ع) سوخت، باید با حسین(ع) به تکلیف عمل کرد و خصیصه عمل به تکلیف باید در لحظه لحظه زندگی انسان‌های متعهد جایگاه خود را حفظ کند.

امام سجاد(ع) می‌سوزد تا نقطه وصل امت‌ها با سوز و گداز اعتقادی حسین(ع) باشد، می‌گرید تا نقطه پیوند و پیوست امت‌ها با کشتی نجات باشد.

امام سجاد(ع) در برگشت از کربلا به مدینه در خطبه‌ای فرمود: «هذه الرزية التي لا مثل لها رزية» «این مصیبت چنان مصیبتی است که مانند ندارد».

امام صادق(ع) فرمود: ای زراره به درستی که آسمان چهل روز صبح‌گاه بر حسین(ع) به خون گریه کرد و زمین چهل روز به سیاهی گریست و خورشید چهل بامداد به کسوف و تیرگی و سرخی گریه کرد و به درستی که کوه‌ها قطعه قطعه شدند و از یکدیگر پراکنده گردیدند و دریاها منفجر شده و در جریان آب‌ها گریستند و فرشته‌ها چهل بامداد بر حسین(ع) گریه کردند[۹۱].

امام صادق(ع) فرمود: ای زراره بعد از قتل حسین(ع) زن‌های ما خضاب نکردند و روغن به تن نمالیده و عطر بر خود نزدند و سرمه نکشیدند و موهای خود را شانه نزده و گیسوان خود را رها ننمودند تا آن وقت که سر عبیدالله پسر زیاد را آوردند و بعد از آن هم همه اوقات گریه می‌کردند و نزد جدم حضرت سجاد(ع) هر وقت که نام حسین(ع) بر زبان می‌گذشت، اشک از چشم مبارکش سرازیر شده و دیده‌اش از اشک پر می‌شد و اشک چشمش از محاسن شریفش چکه می‌کرد و از گریه او فرشته‌هایی که ملازم قبر آن حضرت بودند به طوری می‌گریستند که فرشتگان زمین و آسمان به گریه درمی‌آمدند و چون آن حضرت شربت شهادت نوشید، جهنم مانند اشخاص عزادار و صاحب سوگوار می‌نالید و از خود بانگی مهیب برمی‌آورد گویی از هیبت آن زمین می‌خواست بشکافد و از هم بپاشد[۹۲].

امام سجاد(ع) به آن اندازه می‌گریست که اطرافیان بر سلامت چشمان حضرت بیمناک شدند. از این رو به حضرتش گفتند: که گریه زیاد به بینایی چشم شما زیان می‌رساند. امام در پاسخ می‌فرمود: چطور ممکن است از گریه خودداری کنم؟ با اینکه پدرم را از نوشیدن آب مانع شدند؟ آبی که تمام موجودات حتی درندگان و حیوانات وحشی حق داشتند از آن استفاده کنند[۹۳].

در روایتی دیگر آمده که به امام سجاد(ع) عرض شد: آیا وقت آن نرسیده است که پس از گذشت سالیان متوالی از واقعه کربلا دست از غم و اندوه بردارید؟ امام در پاسخ فرمود: به خدا قسم شکایت‌ها و گریه‌های یعقوب به درگاه خدا برای موضوعی بود که در مقایسه با آنچه من برای آن می‌گریم کوچک است. یعقوب تأسفش بر از دست دادن یوسف بود، او یک فرزند را از دست داده بود در حالی که من خود شاهد بودم که چهارده نفر از اهل بیت من در صبح روزی مثل پرندگان سرهاشان بریده شد و به قتل رسیدند، پس چگونه حزن و اندوه آن از دلم بیرون رود[۹۴]. نفس المهموم می‌نویسد: سید از حضرت صادق(ع) روایت کرده که فرمود: جدم امام زین العابدین(ع) مدت چهل سال بر مصیبت پدر خود گریه می‌کرد در حالتی که روزها را روزه‌دار بود و شب‌ها را در حالت قیام و شب زنده‌داری به عبادت پروردگار می‌گذرانید و چون وقت افطار می‌رسید بعضی از غلامانش برای آن حضرت افطاری حاضر می‌نمودند و آن را در برابرش می‌گذاشتند و عرض می‌کردند: ای آقا و مولای ما میل بفرمائید! حضرت می‌فرمود: «قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ جَائِعاً، قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ عَطْشَاناً» «یعنی فرزند رسول خدا یا پدر مظلومم را گرسنه و تشنه شهید نمودند و به این حالت مکرر این الفاظ را گفته و گریه می‌کرد تا اینکه آن طعام از اشک چشمش‌تر می‌شد و نیز آن آب با اشک چشمش مخلوط می‌گردید و بدین احوال بود تا روح پاکش به آشیان قدس پرواز نمود و به خدای عزوجل ملحق گردید[۹۵].

مقرم در مقتل خود می‌نویسد: اما حضرت علی بن الحسین مدت‌ها از مردم کناره گرفت، از فتنه و آشوب گوشه‌گیری اختیار فرمود و عمده اشتغال او عبادت و گریه و زاری برای شهادت و مصیبت پدر بزرگوارش بود و شب و روز خود را به گریه می‌گذرانید، یکی از دوستان و موالیان به خدمتش عرض کرد: مولای من می‌ترسم که حضرتت خود را از این محنت و اندوه هلاک سازی! حضرت در جواب فرمود: «يا هذا اما اشكو بثي و حزني إلى الله و اعلم ما لا تعلمون ان يعقوب كان نبيا فغيب الله عنه واحدا من اولاده و عنده اثنى عشر و هو يعلم انه حي فبكى عليه حتى ابيضت عيناه من الحزن و اني نظرت إلى أبي و اخوتي و عمومتي و صحبي مقتولين حولي فكيف ينقضي حزني و اني لم اذكر مصرع بني فاطمة إلا حنقتني العبرة و إذا نظرت إلى عماتي و اخواتي ذكرت فرارهن من خيمة إلى خيمة» «یعنی ای مرد بدان که جز این نیست من شکایت و غم و اندوه خود را به درگاه خدای متعال عرضه می‌دارم و من می‌دانم آنچه را که شما نمی‌دانید، به درستی که یعقوب پیغمبر فرستاده خدا بود و از او یک پسر از پسرانش گم شد و از نظرش غایب گردید، در صورتی که او دوازده پسر داشت و او می‌دانست که پسرش زنده است با وجود این آن‌قدر در فراق او گریه کرد که چشمانش از غم و اندوه کور گردید و من به چشم خود دیدم که پدرم و برادرانم و عموهایم و یارانم در اطراف من کشته و به خون آغشته گردیدند، پس چگونه غم و اندوه من پایان پذیرد با اینکه به یاد نمی‌آورم قتلگاه اولاد فاطمه را، مگر اینکه گریه راه گلوی مرا می‌گیرد و اشک از دیده به رخسارم روان می‌گردد بخصوص آن وقتی را به خاطر می‌آورم که می‌دیدم عمه‌ها و خواهرانم از خیمه‌ای به خیمه دیگر به حالت اضطرار فرار می‌نمودند[۹۶].

امام آب را می‌دید گریه می‌کرد، سر بریده گوسفند می‌دید گریه می‌کرد، امام سجاد(ع) در دکان قصابی سر گوسفند می‌دید قصاب را می‌خواست و می‌پرسید: آیا این گوسفند را که ذبح کردی آب دادی؟ گفت: مسلّم است که آبش دادم، بعد امام گریه می‌کرد و می‌فرمود: مردم بدانید پدرم را سر بریدند با لب تشنه و روضه می‌خواند.

هر وقت امام ظرف آبی را می‌گرفت آنقدر گریه می‌کرد که پر از اشک می‌شد. عرض شد چرا این قدر ناراحتی می‌کنید؟ فرمود: گریه نکنم با اینکه آبی که پرنده و درنده از آن استفاده می‌کردند به پدرم ندادند[۹۷].

نقل شده در مدینه یکی از شیعیان در مجلس ازدواجش از امام سجاد(ع) تقاضا کرده بود که در آن مجلس تشریف بیاورد و حضرت انکار می‌کرد، در اثر اصرار زیاد حضرت فرموده بود: اگر تعهد می‌کنی مرثیه‌خوانی را در مجلس دعوت کنی که در مصیبت پدر بزرگوارم مراثی بخواند می‌آیم! او هم قبول می‌کند، در مجلس مرثیه‌سرایی صورت می‌گیرد. امام و حاضرین گریه زیادی می‌کنند وقتی اهل مجلس می‌خواهند متفرق شوند صاحب مجلس متوجه می‌شود که امام سجاد(ع) بر دم در ایستاده کفش‌های حاضران را در مقابل پایشان جفت می‌کند[۹۸].

زهری که از شیعیان امام سجاد(ع) بود، گفت: به امام سجاد(ع) گفتم امروز میهمانی یک عده از بزرگان می‌باشد شما هم تشریف بیاورید! حضرت اسم ضیافت را که شنید گریه کرد و فرمود: از میهمانی‌هایی که در کربلا و کوفه و شام از ما نمودند، زهری عرض کرد: مقصود من فقط مهمانی نیست، بلکه عزاداری سیدالشهداست. امام خوشحال شد و چون وارد آن مجلس شد چشمش به عزاداران افتاد ناله و شیون به پا نمود تا آنجا که بیهوش شد وقتی به هوش آمد و مجلس تمام شد دیدم حضرت نیست خوب توجه کردم دیدم حضرت بیرون اتاق برای احترام حاضرین کفش‌ها را جفت می‌کند، بی‌اختیار دویدم و پای مبارکش را بوسیدم که چرا ما را خجالت می‌دهی، حضرت فرمود: این تعزیه پدر مظلوم من است و من به خدمتگزاری از تو اولی‌ترم.

امام سجاد(ع) وقتی بازماندگان حادثه کربلا را مشاهده می‌کرد قلب مجروحش به درد می‌آمد، اطفال عمویش قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس را می‌دید، جانبازی‌ها و ایثارگری‌های حضرت پیش چشمش تجسم می‌یافت، خصوصاً آن لحظه‌ای که برای به خاک‌سپاری عمویش کنار نهر علقمه آمده بود و با بدن قطعه قطعه عمو و دست‌های قطع شده و فرق شکافته مواجه شد.

ابوالفضل العباس در لحظه شهادت دارای دو طفل خردسال به نام‌های فضل و عبیدالله بود. این دو آقازاده به همراه مادرشان در مدینه می‌زیستند و به دلیل ارتباط تنگاتنگ بنی هاشم با امام سجاد(ع) این دو همه روزه در پیش چشم حضرت قرار داشتند. مشاهده این دو فرزند شهید، خاطره کربلا را برای امام تداعی می‌کرد و عمویش عباس را با همه شهامت و کارآیی و گره‌گشاییش در کربلا برای سیدالشهداء و زنان و کودکان حرم زنده می‌نمود. امام سجاد(ع) فرزندان آقا ابوالفضل را می‌دید گریه می‌کرد و به یاد آن لب تشنه کنار نهر علقمه می‌افتاد که وقتی به آب رسید به یاد عطش حسین(ع) و اهل بیت و کودکان او افتاد و آب را ریخت و به خودش خطاب کرد: «يا نَفسُ مِن بَعدِ الحُسَينِ هوني *** فَبَعدَهُ لا كُنتِ أن تَكوني هذَا الحُسَينُ شارِبُ المَنونِ *** و تَشرَبينَ بارِدَ المَعينِ» ای نفس زندگی بعد از حسین(ع) خواری و ذلت است و بعد از او نمانی تا این ذلت را ببینی! این حسین(ع) است که شربت مرگ می‌نوشد و تو آب سرد و گوارا می‌نوشی؟ امام سجاد(ع) با دیدن کودکان عباس به یادش می‌آمد که وقتی در وداع آخر با پدر بزرگوارش از حضرت سؤال کرد: بابا این عمی العباس؟ عمویم عباس چه شد؟ حضرت فرمود: عزیزم شهید شد! خاطره قامت رشید و برادر باوفای حسین(ع) برایش زنده می‌شد. نقل شده که روزی علی بن الحسین(ع) به فرزند ابوالفضل العباس که نامش عبیدالله بود نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت و فرمود: هیچ روزی از روز احد بر پیامبر شدیدتر نبود که عمویش حمزه سیدالشهداء در آن به شهادت رسید و بعد از آن جنگ موته بود که پسر عمویش جعفر بن ابیطالب به شهادت رسید و هیچ روزی مثل روز حسین(ع) نیست که سی هزار نفر که به گمان خود از امت پیامبر بودند، همگی به قتل امام مصمم شده حمله کردند و به وسیله آن عمل، به خداوند تقرب می‌جستند و امام پیوسته موعظه و نصیحت فرمود و قرابت خود را با پیامبر خدا به یادشان می‌آورد و هیچ‌کس نپذیرفت، سرانجام به ناحق خون حضرت را ریختند.

خدا رحمت کند ابوالفضل العباس را که با جان و تن خود مواسات کرد و طاعت خدا را به زندگی دنیا برگزید و خود را فدای برادر نمود تا هر دو دستش را قطع کردند. خداوند او را در عوض دو بال کرامت فرمود، چنان‌که جعفر طیار را داد، البته ابوالفضل العباس را در قیامت نزد خداوند منزلتی است که تمام شهداء بدان غبطه می‌برند[۹۹].[۱۰۰]

امام سجاد(ع) در قلّت یاران و ارتداد عمومی جامعه

بحران فقدان نیروهای مخلص در اوایل عصر امامت حضرت زین العابدین اولین دستاورد شومی بود که پس از حادثه کربلا رخ نشان داد. یاران و فداییان امامت معصوم به دنبال تکلیف الهی عمل به وظیفه کردند و بر مشهد شهادت‌شان به فریاد نشستند و پس از حادثه کربلا اگر رنگ اسلام را در جامعه مسلمین مشاهده می‌کنیم، اسلام اموی است نه اسلام محمدی و علوی. اگر شهادت به توحید و نام مبارک پیامبر اکرم(ص) در مأذنه‌ها برده می‌شود فقط برای اغفال مردم از طرف هیئت حاکمه جور و به ظواهر اسلام است. اسلامی که در دست خلفاست پوسته‌ای است بدون مغز، آبی است وسیع اما بدون عمق.

در طول مدت چهار ماه و اندی که سیدالشهداء در مکه حضور داشت ندای نهضت الهی‌اش را به گوش همه امت اسلامی رساند و همه را به اهداف قیام خود و به اهداف ننگین و سلطه‌گرایانه و فاسد حکومت اموی آشنا کرد. آنها که درد دین داشتند شنیدند و بدون هیچ تعلل و توجیهی به قافله نجات حسین(ع) پیوستند و به فلاح آخرتی نائل آمدند و آنها که شنیدند و از رفتن امتناع کردند، آیا جز اینست که ندای امام زمانشان را شنیدند و به دلیل گرایشات نفسانی و حبّ مال و اولاد زمین‌گیر شدند؟ آیا جز این است که ندای حجت خدا را شنیدند ولی از ترس ذلت دنیا به خذلان دنیا و آخرت گرفتار شدند؟ کسی که اوامر مولوی امام زمانش را بشنود و عمل نکند مؤمن است؟ کسی که فریاد استغاثه ولیّ معصوم را بشنود و در خانه و کنار زن و فرزند بخزد مؤمن است؟ کسی که زندگی و متاع قلیل دنیا را بر آخرت و اوامر حجت خدا ترجیح دهد مؤمن است؟ قطعاً این افراد از دایره ایمان خارجند و لذا امام صادق(ع) فرمود: «ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ الْحُسَيْنِ(ع) إِلَّا ثَلَاثَةً أَبُو خَالِدٍ الْكَابُلِيُّ وَ يَحْيَى ابْنُ أُمِّ الطَّوِيلِ وَ جُبَيْرُ بْنُ مُطْعِمٍ ثُمَّ إِنَّ النَّاسَ لَحِقُوا وَ كَثُرُوا»[۱۰۱]. «مردم بعد از شهادت سیدالشهداء مرتد شدند، مگر سه نفر که عبارت بودند از: ابوخالد کابلی و یحیی بن ام‌طویل و جبیر بن مطعم. سپس مردم ملحق شدند و زیاد گردیدند».

فضل بن شاذان می‌گوید: در اوایل زمان امام سجاد(ع) مؤمن ولایی غیر از ۵ نفر کسی نبود:

  1. سعید بن جبیر،
  2. سعید بن مسیب،
  3. محمد بن جبیر،
  4. یحیی بن ام‌طویل،
  5. ابو خالد کابلی[۱۰۲].

حکومت، زنجیری فکری بر پای مردم بسته بود که توان قیام نداشتند. آن‌گونه زمین‌گیرشان کرده بود که از جواب مثبت به دعوت سیدالشهداء عاجز و ناتوان بودند.

امام سجاد(ع) از آغاز امامتش وظیفه خود دانست که این زنجیر بردگی فکری را از مردم پاره کند. مردمی را که جیره‌خوار و ثناگوی حکومت بودند، امام با طرح مسائل زهد اسلامی و عدم شرکت و همراهی با ظلمه از حکومت ستمگران فاصله دهد. امام در تمام عالم اسلامی تقریباً به تعداد انگشتان یک دست نیروی مخلص و وفادار و بصیر دارد که این چهره‌ها از گزند و تیغ قساوت حکام و والیان جور در امان نماندند.

یحیی بن ام‌الطویل به مسجد مدینه وارد می‌شد در میان جمع مسلمانان و معتقدان به قرآن می‌ایستاد و سخنی را که ابراهیم بت‌شکن به بت‌پرستان زمان خود می‌گفت، تکرار می‌کرد: ﴿إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ...[۱۰۳] و این فریادی است بیدارگر که ولایت ولی الله را فراموش نکنید که سر در کمند ولایت طاغوتیان افکندن یعنی شرک به الله[۱۰۴].

ارتباط نزدیک یحیی با امام سجاد(ع) و حمایت علنی او از امام علی(ع) و توهین آشکارش به سیاستمداران اموی و همگامان آنان سبب شد تا در شهر واسط به دست حجاج بن یوسف به شهادت رسید.

حجاج پس از دستگیری یحیی و تسلط بر وی نخست از او خواست تا امیرالمؤمنین علی(ع) را لعن کند، ولی او که هرگز تن به چنین کاری نمی‌داد مورد خشم حجاج قرار گرفت و به دستور وی دست‌ها و پاهایش قطع شد و به شهادت رسید[۱۰۵].[۱۰۶]

امام سجاد(ع) در عیاشی‌های یزید

یزید فرزند خلف معاویه و ابوسفیان بود. ولی‌عهدی که از بدو تولد تا مرگ پدر با سوء تربیت و آزادی‌های غیر مشروع و با تمام امکانات بیت‌المال در خدمت رفاه و عیاشی‌های او زندگی کرد و شیوه زندگیش که متأثر از شراب و شکار و شهوت بود تا پایان عمر تداوم داشت. بعد از حادثه کربلا که یزید وانمود می‌کرد از شهادت امام حسین(ع) متأثر است و ابن زیاد را مقصر می‌دانست و خود را تبرئه می‌کرد، ولی در خفا با عیاشی و شرب خمر به خوش‌گذرانی می‌پرداخت.

یزید دارای مرغان و درندگان شکاری و عنترها و پلنگ‌ها بود و شب‌نشینی او مجلس شراب بود. یکی از روزها یزید بعد از قتل امام حسین(ع) در مجلس شراب خود نشسته بود و ابن زیاد هم در طرف راست وی بود، یزید به ساقی خود رو کرد و گفت: اسقني شربةً تُرَوِّي مُشاشي *** ثمَّ مِل فأسق مثلها ابن زياد صاحب السرّ و الأمانة عندي *** و تسديد مَغنَمي و جهادي مرا شرابی ده که نفس و جانم را سیراب نماید، سپس شربتی مثل آن به فاسقی که ابن زیاد است برسان. ابن زیاد که نزد من صاحب راز و امانت است و برای توفیق یافتن صواب و غنیمت و جهاد من است[۱۰۷]. و امام سجاد(ع) در این شرایط حکومت ظالمانه در غم فراق عزیزانش می‌سوخت[۱۰۸].

امام در شکنجه و شهادت شیعیان پس از کربلا

حادثه کربلا قحط الرجالی در شهرهای مختلف دنیای اسلام به وجود آورد و از طرفی امویان برای سرکوب نهضت‌های شیعی با تمام توان به صحنه مقابله آمدند و برای حفظ کیان چند روزه خود از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. امام سجاد(ع) با نگرانی به جامعه اسلامی می‌نگرد که از یک طرف جلادان اموی با قساوت مخالفین خود را به مسلخ می‌برند و از طرف دیگر فرهنگ عمومی جامعه در دست حاکمانی است که فرهنگ عصر نبوی را واژگونه به مردم عرضه کرده‌اند و تغذیه فکری و فرهنگی مردم خلاف دعوت مکتب وحی و تبلیغ رسول خداست.

مردم خود را با خواسته‌های خلافت اموی وفق داده‌اند، سر سفره رنگین آنها شرکت می‌کنند و با سیر کردن شکم، آخرت و دین خود را به آسانی می‌فروشند و جیره‌خوار می‌شوند. این مردم اگر ثناگوی ظلم نشوند ولی بدگوی آنها هم نخواهند بود. امام سجاد(ع) در جامعه آن روز شاهد این فاجعه است که قلیل دوستانی را که دارد به عناوین مختلف در تعقیب والیان سرسپرده اموی قرار می‌گیرند و به شهادت می‌رسند و به دلیل جو ارعاب و وحشتی که آنها ایجاد کرده‌اند هر گونه اعتراض و مقاومت را در نطفه خفه می‌کنند. کوفه که روزی مرکز گرایش‌های شیعی بود پس از حادثه کربلا تبدیل به مرکزی جهت سرکوب شیعه گردید.

حجاج کسانی مثل عطیه عوفی را که متهم به دوستی به علی(ع) بود چهارصد ضربه شلاق زد تا حاضر به دشنام دادن به علی(ع) شود و البته عطیه حاضر نشد[۱۰۹].

جابر بن عبدالله انصاری در نقل و انتشار فضایل امیرالمؤمنین علی(ع) بسیار جدی و کوشا بود، به همین دلیل حجاج وقتی بر مدینه تسلط یافت جابر و عده‌ای را به جرم طرفداری و دوستی امیرالمؤمنین علی(ع) مورد شکنجه و آزارهای گوناگون قرار داد و اجمالش اینست: وقتی که عبدالله زبیر در مقابل عبدالملک مروان با ادعای خلافت قیام کرد، عبدالملک، حجاج بن یوسف را برای دستگیری وی به مکه فرستاد.

عبدالله به خانه کعبه پناه برد. حجاج خانه کعبه را آتش زد، پس از دستگیری ابن زبیر حکومت مکه و مدینه بر او مسلم شد. پس از آنکه مسجد را از سنگ‌ها و خون‌ها پاک کرد به مدینه رفت، یک ماه یا بیشتر در مدینه توقف کرد، مردم مدینه را به جرم کشتن عثمان با انواع اذیت و شکنجه آزار می‌داد، از جمله با مهر فلزی گداخته دست جابر بن عبدالله انصاری آن صحابی بزرگ و یار باوفای پیامبر اسلام را مهر زد و همین‌طور گردن انس بن مالک را مهر کرد و سهل بن سعد را‌طلبیده گفت: چرا امیر مؤمنان عثمان را یاری نکردی؟ سهل گفت: به وی کمک کردم، گفت دروغ می‌گویی! سپس دستور داد گردن او را هم مهر زدند[۱۱۰].

شعبی گفت: در واسط نزد حجاج بودم، در روز عید قربان به نماز عید رفتم، خطبه بلیغی ایراد کرد. پس از تمام کردن خطبه، فرستاده حجاج پیش من آمده و گفت: حجاج تو را می‌خواهد. پیش او رفتم دیدم نیم‌خیز نشسته، گفت: شعبی امروز روز عید قربان است، من می‌خواهم یک نفر از اهالی عراق را قربانی کنم! خواستم تو حرف‌های او را بشنوی تا بدانی در چنین کاری نسبت به او اشتباه نکرده‌ام. گفتم: امیر اگر صلاح می‌دانی به سنت پیامبر رفتار کنی و قربانی خود را طبق دستور آن حضرت انجام دهی و در این روز بزرگ از آنچه تصمیم داری صرف نظر بنمایی. گفت: اگر تو سخن آن مرد را بشنوی خواهی فهمید کار من صحیح است، به واسطه تهمتی که به خدا و پیامبر می‌زند و شبهه در دین ایجاد می‌کند. گفتم: اگر ممکن است مرا از این کار معاف بفرمایید. گفت: امکان ندارد و دستور داد سفره‌ای چرمین گستردند و جلاد حاضر شد.

گفت: پیرمرد را بیاورید. وقتی آوردند دیدم یحیی بن یعمر فقیه خراسان است. خیلی غمگین شدم و با خود گفتم: یحیی چه می‌گوید که موجب قتلش شده. حجاج روی به جانب او کرده گفت: تو خود را رهبر عراقیان می‌دانی؟ گفت: نه، من یکی از فقهای عراقم. گفت: تو به کدام فقه استدلال می‌کنی؟ آیا حسن و حسین از ذریه رسول الله هستند؟ او گفت: من گمانم این نیست بلکه عقیده واقعی دارم به آن موضوع. حجاج گفت: به چه دلیل می‌گویی؟ جواب داد: به دلیل قرآن.

حجاج رو به جانب من نموده گفت: گوش کن چه می‌گوید. آیا تو دلیلی در قرآن می‌یابی که دلالت کند بر اینکه حسن و حسین از ذریه رسول الله هستند؟ شروع به فکر کردم. چیزی به نظرم نیامد. حجاج نیز در اندیشه شد و بعد به او گفت: شاید منظور تو این آیه است ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ[۱۱۱] و اینکه پیامبر اکرم(ص) برای مباهله رفت و با خود علی و فاطمه و حسن و حسین را برد. شعبی گفت: خوشحال شدم و با خود گفتم یحیی آزاد شد و نجات یافت. یحیی گفت: این خود دلیلی رسا برای اثبات این مطلب است ولی به این آیه استدلال نمی‌کنم. چهره حجاج زرد شد، سر به زیر انداخت. بعد سر به جانب یحیی بلند نموده گفت: اگر تو دلیل دیگری بر این مطلب آوردی ده هزار درهم به تو می‌دهم، اگر نیاوردی من مجاز هستم در ریختن خون تو. یحیی جواب داد: درست است قبول دارم.

شعبی گفت: من از گفته او غمگین شدم! گفتم: آیا یحیی را کافی نبود که استدلال حجاج را قبول نماید و او خوشحال شود که قبل از یحیی اطلاع از چنین استدلالی داشته و موجب نجاتش شود. با این کار حالا اطمینانی نیست که هر استدلالی را بنماید چون استدلال حجاج را باطل می‌نماید و می‌فهماند که اطلاعی داشته که حجاج آن را نمی‌دانسته موجب کشته شدنش شود.

در این موقع یحیی گفت: این آیه ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ...[۱۱۲] پرسید: منظور از این شخص که داوود و سلیمان را از ذریه او می‌داند کیست؟ گفت: ابراهیم خلیل و گفت: پس داوود و سلیمان از ذریه ابراهیم هستند؟ جواب داد: آری. گفت: در این آیه دیگر چه کسانی را جزء ذریه او می‌داند؟ حجاج خواند ﴿وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى[۱۱۳] یحیی گفت: از کدام جهت عیسی از ذریه ابراهیم است با اینکه پدر نداشته؟ حجاج گفت: از طرف مادرش مریم. یحیی گفت: آیا مریم به ابراهیم نزدیک‌تر است یا فاطمه(س) به حضرت محمد(ص) و عیسی به ابراهیم، یا حسن و حسین به پیامبر؟ شعبی گفت: مثل اینکه دهان حجاج را بستند. حجاج مدتی سر به زیر انداخت و سپس سرش را بالا آورد و گفت: گویی من این آیه از کتاب خدا را نخوانده بودم، بند او را بگشایید[۱۱۴].

قنواء، دختر رُشید هجری که یکی از یاران صمیمی علی(ع) بود می‌گوید: پدرم از علی(ع) نقل می‌کند که حضرت فرمود: چگونه صبوری می‌کنی وقتی که زنازاده بنی امیه تو را بگیرد و دست و پا و زبان تو را قطع کند؟ گفتم آیا با تو در بهشت نیستم؟ فرمود: چرا هستی. گفتم: پس باکی ندارم. قنواء می‌گوید: روزها سپری شد تا زمان ابن زیاد رسید. پدرم را گرفتند و به او گفتند: از علی(ع) تبری بجوی. ولی پدرم نپذیرفت. ابن زیاد گفت: دوست داری چگونه بمیری؟ پدرم گفت: علی(ع) فرمود: تو دست و پا و زبان مرا می‌برّی. ابن زیاد گفت: اکنون دروغ ابوتراب را ثابت می‌کنم. دست و پایش را ببرید ولی به زبانش آسیب نرسانید! دخترش می‌گوید: پدرم را دیدم که دست و پایش بریده شده بود ولی تبسّم می‌کرد. پرسیدم: دردی نداری؟ گفت: نه. رشید بر بالای دار به رهگذران اعلام کرد: بیایید، علوم گذشته و آینده را به شما بگویم.

همین‌طور که بالای دار از مناقب علی(ع) می‌گفت. به یکی می‌گفت فلان وقت خواهد مرد و به دیگری می‌گفت در فلان زمان و همان‌گونه که خبر داده بود در آینده اتفاق افتاد. تا اینکه خبر به ابن زیاد رسید، دستور داد زبانش را قطع کنند و مأموران، شخصی را آوردند و زبانش را قطع کردند[۱۱۵].

در میان شیعیان کوفه سه نفر ستاره درخشان وجود دارد و طبق کلام امام صادق(ع) بقیه راه ارتداد را در پیش گرفتند. امام صادق(ع) وقتی فرمود: بعد از حادثه کربلا همه مرتد شدند جز ابوخالد کابلی و یحیی بن ام‌طویل و جبیر بن مطعم. یحیی بن ام‌طویل از آنهاست که با شهامت وصف‌ناپذیری بر شب ظلمانی نظام مروانیان تازیانه می‌زد و به امید جرقه صبح انتظار می‌کشید.

یمان بن عبیدالله گفت: یحیی بن ام‌طویل را دیدم در میدان کوفه ایستاده و سپس با آواز هر چه بلندترش فریاد زد: ای گروه دوستان خدا به راستی ما بیزاریم از آنچه به گوش شما رسد، هر کس علی(ع) را سَبّ کند لعنت خدا بر او باد و ما بیزاریم از خاندان مروان و آنچه جز خدا بپرستند، سپس آوازش را آهسته کرد و می‌گفت: هر کس دشنام دهد دوستان خدا را با او همنشین نشوید و هر کس شک دارد در عقیده‌ای که ما داریم در به روی او باز نکنید و هر کس از برادرتان که نیازمند شود از شما خواهش کند البته که به او خیانت کردید (یعنی بی‌خواهش نیاز او را برآورید) پس این آیه را می‌خواند: ﴿إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا... «به راستی آماده کردیم برای ستمکاران آتشی که فرو گیرد آنها را سراپرده‌های آن و اگر فریادرسی خواهند (از تشنگی) فریاد آنها رسند با آبی چون مس گداخته که چهره‌ها را کباب کند چه بد نوشابه‌ای و چه بد آسایشگاهی».

در کلام این آزادمرد رشید که شجاعت بیانش چون شمشیری کشیده بر فرق ستم فرو می‌آید و با درد دین که در قلبش موج می‌زند چند نکته به چشم می‌خورد، اولاً: برای شکستن هیبت دشمن در دل دوست‌داران ولایت با زیر پا گذاشتن فضای رعب حاکم بر جامعه، در میدان بزرگ کوفه فریاد می‌زند. ثانیاً: دوستان خدا یعنی پیروان ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) را مخاطب قرار داده و نسبت به حجم وسیع تبلیغات امویان که بمباران فکری می‌کنند، ابراز برائت می‌کند. یعنی شما هم نفرت قلبی خود را از این همه اکاذیب خلافت علیه خاندان عصمت و طهارت اعلام کنید. ثالثاً: محوریت امیرالمؤمنین علی(ع) را در حیات فکری و اعتقادی خود و دوستانش اعلام می‌کند و بر آنها که از امیرالمؤمنین علی(ع) بیزاری می‌جویند لعن و نفرین می‌فرستد و با این لعن، مرزبندی اعتقادی خود را از دشمنان دین تفکیک می‌کند. رابعاً: به طور مشخص مروانیان را و شخص حاکم غاصب را مخاطب قرار می‌دهد و نفرت و بیزاریش را از این ستمگران اعلام می‌دارد. بعد هم تذکرات و سفارشات درون‌گروهی به شیعیان می‌دهد که از معاشرت با دشمنان بپرهیزید و فقرای شیعه را حمایت کنید... .

حجاج همین یحیی را دستگیر سپس به شهادت رسانید. امام باقر(ع) درباره شخصیت شجاع و ممتاز وی فرموده است: یحیی بن ام‌طویل شخصیتی جوانمرد و بی‌باک بود[۱۱۶].[۱۱۷]

منابع

پانویس

  1. نسخه خطی، ص۲۷۰.
  2. ناسخ التواریخ، ص٣١٠.
  3. کامل الزیارات، ص۲۶۱؛ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۷۹.
  4. بحر المصائب، ج۴، ص۵۱۷.
  5. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۷.
  6. «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  7. «و الله لو أن النبي تقدم إليهم في قتالنا كما تقدم إليهم في الوصاءة بنا لما ازدادوا على ما فعلوا بناف إنا لله و إنا إليه راجعون». بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۷؛ امالی شیخ طوسی، ص۶۴؛ لهوف، ص۸۸.
  8. جامع الدرر، ج۱، ص۷۵؛ بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۵۴.
  9. بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷.
  10. نفس المهموم، ص۳۶۰.
  11. الإحتجاج، ج۲، ص۳۰۵.
  12. «خداوند، جان‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد.».. سوره زمر، آیه ۴۲.
  13. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۱۸.
  14. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص۱۱.
  15. «إقبال الأعمال رأيت في كتاب المصابيح بإسناده إلى جعفر بن محمد(ع) قال قال لي أبي محمد بن علي سألت أبي علي بن الحسين عن حمل يزيد له فقال حملني على بعير يطلع بغير وطاء و رأس الحسين(ع) على علم و نسوتنا خلفي على بغال فأكف و الفارطة خلفنا و حولنا بالرماح إن دمعت من أحدنا عين قرع رأسه بالرمح حتى إذا دخلنا دمشق صاح صائح يا أهل الشام هؤلاء سبايا أهل البيت الملعون». بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۴۵.
  16. الحوادث المفجعه، ص۶۰.
  17. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۹.
  18. «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
  19. أن سهل بن سعد قال خرجت إلى بيت المقدس حتى توسطت الشام فإذا أنا بمدينة مطردة الأنهار كثيرة الأشجار قد علقوا الستور و الحجب والديباج و هم فرحون مستبشرون و عندهم نساء يلعبن بالدفوف و الطبول.... بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷.
  20. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۲۸.
  21. وقائع الایام، ص۲۸۲.
  22. «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
  23. «بدانید که آنچه غنیمت گرفته‌اید از هرچه باشد یک پنجم آن از آن خداوند و فرستاده او و خویشاوند (وی) و یتیمان و بینوایان و ماندگان در راه (از خاندان او) است و خداوند بر هر کاری تواناست» سوره انفال، آیه ۴۱.
  24. «جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.
  25. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۲۹؛ احتجاج، ج۲، ص۱۲۰.
  26. بحر المصائب، ج۴؛ الحوادث المفجعه، ص۱۸۴.
  27. نفایس الفنون، ص۵۶۶.
  28. ریاحین الشریعه، ج۲، ص۱۸۷.
  29. مقتل ابی مخنف، ص۱۲۳.
  30. خصائص الزینبیه، ص۲۹۲.
  31. سفینه النجاه، ص۱۰۴؛ الحوادث المفجعه، ص۱۲۵؛ تذکره الشهداء، ص۴۱۲.
  32. بحر المصائب، ج۴؛ الحوادث المفجعه، ص۱۴۰.
  33. تذکره الشهداء، ص۴۱۲.
  34. ریاحین الشریعه، ج۳، ص۱۵۸.
  35. خصائص الزینبیه، ص۲۹۱؛ بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۲۷.
  36. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۲۰.
  37. ریاحین الشریعه، ج۳، ص۱۶۷؛ نفایس الفنون، ص۵۲۷؛ ذریعه النجاه، ص۲۳۲؛ خصائص الزینبیه، ص۲۹۲.
  38. شیفتگان حضرت مهدی(ع)، ج۱، ص۱۴۵.
  39. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۳۳.
  40. ریاحین الشریعه، ج۳، ص۲۷۸.
  41. مجالس الزاهدین، ص۵۰۵.
  42. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۷۷.
  43. «کافران هیچ مپندارند اینکه مهلتشان می‌دهیم برای آنها نیکوست؛ جز این نیست که مهلتشان می‌دهیم تا بر گناه بیفزایند و آنان را عذابی خوارساز خواهد بود» سوره آل عمران، آیه ۱۷۸.
  44. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۳۴.
  45. جامع الدرر، ج۲، ص۲۴۷.
  46. «جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.
  47. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۳۶؛ احتجاج، ج۲، ص۱۲۴؛ ارشاد، ج۲، ص۱۲۵.
  48. مقتل ابی مخنف.
  49. صواعق محرقه، ص۱۱۹.
  50. مقتل العوالم، ص۱۵۱؛ مقتل خوارزمی، ج۲، ص۷۲.
  51. بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷.
  52. بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۳۷.
  53. اللهوف علی قتلی الطفوف، ص۱۷۸.
  54. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۳۳.
  55. «و هر گزندی به شما برسد از کردار خود شماست و او از بسیاری (از گناهان شما نیز) در می‌گذرد» سوره شوری، آیه ۳۰.
  56. «هیچ گزندی در زمین و به جان‌هایتان نمی‌رسد مگر پیش از آنکه آن را پدید آوریم، در کتابی (آمده) است؛ این بر خداوند آسان است» سوره حدید، آیه ۲۲.
  57. نفس المهموم، ص۴۰۴؛ اصول کافی، ج۲، ص۴۵۰.
  58. گروه رستگاران از سلطان الواعظین، ج۲، ص۳۰۸.
  59. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۵۰.
  60. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۹۱.
  61. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۹۷.
  62. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۳۹.
  63. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۴۲.
  64. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۵۵.
  65. طبری، ج۵، ص۲۳۳.
  66. بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۳۵.
  67. ابوالشهداء، ص۲۰۶.
  68. طبری، ج۴، ص۳۵۶؛ کامل، ج۳، ص۲۹۸.
  69. «فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ الثَّامِنُ دَعَاهُنَّ يَزِيدُ وَ عَرَضَ عَلَيْهِنَّ الُمَقَامَ فَأَبَيْنَ وَ أَرَادُوا الرُّجُوعَ إِلَى الْمَدِينَةِ فَأَحْضَرَ لَهُمُ الْمَحَامِلَ وَ زَيَّنَهَا وَ أَمَرَ بِالْأَنْطَاعِ الْإِبْرِيسَمِ وَ صَبَّ عَلَيْهَا الْأَمْوَالَ وَ قَالَ يَا أُمَّ كُلْثُومٍ خُذُوا هَذَا الْمَالَ عِوَضَ مَا أَصَابَكُمْ فَقَالَتْ أُمُّ كُلْثُومٍ يَا يَزِيدُ مَا أَقَلَّ حَيَاءَكَ وَ أَصْلَبَ وَجْهَكَ تَقْتُلُ أَخِي وَ أَهْلَ بَيْتِي وَ تُعْطِينِي عِوَضَهُمْ»؛ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷.
  70. خصائص الزینبیه، ص۲۹۴.
  71. خصائص الزینبیه، ص۲۹۶.
  72. بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۴۶.
  73. طراز المذهب، ج۲، ص۵۰۱.
  74. الدمعه الساکبه، ج۵، ص۱۶۲.
  75. اللهوف، ص۸۲.
  76. الدمعه الساکبه، ج۵، ص۱۶۳.
  77. الحوادث المفجه، ص۲۶۴.
  78. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۶۱.
  79. بحار الانوار، ج۴۶، ص۱۴۳.
  80. منتهی الآمال، ج۱، ص۳۲۰.
  81. «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  82. «فَقَالَ(ع): الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ بَارِئِ الْخَلَائِقِ أَجْمَعِينَ الَّذِي بَعُدَ فَارْتَفَعَ فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى وَ قَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوَى نَحْمَدُهُ عَلَى عَظَائِمِ الْأُمُورِ وَ فَجَائِعِ الدُّهُورِ وَ أَلَمِ الْفَجَائِعِ وَ مَضَاضَةِ اللَّوَاذِعِ وَ جَلِيلِ الرُّزْءِ وَ عَظِيمِ الْمَصَائِبِ الْفَاضِعَةِ الْكَاظَّةِ الْفَادِحَةِ الْجَائِحَةِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ وَ لَهُ الْحَمْدُ ابْتَلَانَا بِمَصَائِبَ جَلِيلَةٍ وَ ثُلْمَةٍ فِي الْإِسْلَامِ عَظِيمَةٍ قُتِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ وَ عِتْرَتُهُ وَ سُبِيَ نِسَاؤُهُ وَ صِبْيَتُهُ وَ دَارُوا بِرَأْسِهِ فِي الْبُلْدَانِ مِنْ فَوْقِ عَامِلِ السِّنَانِ وَ هَذِهِ الرَّزِيَّةُ الَّتِي لَا مِثْلَهَا رَزِيَّةٌ أَيُّهَا النَّاسُ فَأَيُّ رِجَالاتٍ مِنْكُمْ يُسَرُّونَ بَعْدَ قَتْلِهِ أَمْ أَيَّةُ عَيْنٍ مِنْكُمْ تَحْبِسُ دَمْعَهَا وَ تَضَنُّ عَنِ انْهِمَالِهَا فَلَقَدْ بَكَتِ السَّبْعُ الشِّدَادُ لِقَتْلِهِ وَ بَكَتِ الْبِحَارُ بِأَمْوَاجِهَا وَ السَّمَاوَاتُ بِأَرْكَانِهَا وَ الْأَرْضُ بِأَرْجَائِهَا وَ الْأَشْجَارُ بِأَغْصَانِهَا وَ الْحِيتَانُ وَ لُجَجُ الْبِحَارِ وَ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ أَهْلُ السَّمَاوَاتِ أَجْمَعُونَ أَيُّهَا النَّاسُ أَيُّ قَلْبٍ لَا يَنْصَدِعُ لِقَتْلِهِ أَمْ أَيُّ فُؤَادٍ لَا يَحِنُّ إِلَيْهِ أَمْ أَيُّ سَمْعٍ يَسْمَعُ هَذِهِ الثُّلْمَةَ الَّتِي ثُلِمَتْ فِي الْإِسْلَامِ أَيُّهَا النَّاسُ أَصْبَحْنَا مَطْرُودِينَ مُشَرَّدِينَ مَذُودِينَ شَاسِعِينَ عَنِ الْأَمْصَارِ كَأَنَّا أَوْلَادُ تُرْكٍ وَ كَابُلَ مِنْ غَيْرِ جُرْمٍ اجْتَرَمْنَاهُ وَ لَا مَكْرُوهٍ ارْتَكَبْنَاهُ وَ لَا ثُلْمَةٍ فِي الْإِسْلَامِ ثَلَمْنَاهَا- ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ- إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ النَّبِيَّ تَقَدَّمَ إِلَيْهِمْ فِي قِتَالِنَا كَمَا تَقَدَّمَ إِلَيْهِمْ فِي الْوِصَايَةِ بِنَا لَمَا ازْدَادُوا عَلَى مَا فَعَلُوا بِنَا فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مِنْ مُصِيبَةٍ مَا أَعْظَمَهَا وَ أَوْجَعَهَا وَ أَفْجَعَهَا وَ أَكَظَّهَا وَ أَفَظَّهَا وَ أَمَرَّهَا وَ أَفْدَحَهَا فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُ فِيمَا أَصَابَنَا وَ مَا بَلَغَ بِنَا إِنَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ‏»؛ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷؛ الدمعه الساکبه، ج۵، ص۴۲۷.
  83. نفایس الفنون، ص۵۷۹.
  84. خصائص الزینبیه، ص۲۹۷.
  85. ریاحین الشریعه، ج۳ ص۲۹۳.
  86. بحر المصائب ص۴۶۵؛ ناسخ؛ ص۵۰۷.
  87. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۷۰.
  88. منهج الرشاد، ص۵۱؛ دار السلام، ج۱، ص۲۸۹.
  89. «عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ(ع) قَالَ: كَانَ أَبِي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(ع) قَدِ اتَّخَذَ مَنْزِلَهُ مِنْ بَعْدِ مَقْتَلِ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ(ع) بَيْتاً مِنْ شَعْرٍ وَ أَقَامَ بِالْبَادِيَةِ فَلَبِثَ بِهَا عِدَّةَ سِنِينَ كَرَاهِيَةً لِمُخَالَطَةِ النَّاسِ وَ مُلَاقَاتِهِمْ وَ كَانَ يَصِيرُ مِنَ الْبَادِيَةِ بِمَقَامِهِ بِهَا إِلَى الْعِرَاقِ زَائِراً لِأَبِيهِ وَ جَدِّهِ(ع)»؛ مشهد الامام علی(ع)، ص۱۲۴.
  90. بحار الانوار، ج۴۶، ص۶۳.
  91. «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَا زُرَارَةُ إِنَّ السَّمَاءَ بَكَتْ عَلَى الْحُسَيْنِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالدَّمِ وَ إِنَّ الْأَرْضَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالسَّوَادِ وَ إِنَّ الشَّمْسَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً بِالْكُسُوفِ وَ الْحُمْرَةِ وَ إِنَّ الْجِبَالَ تَقَطَّعَتْ وَ انْتَثَرَتْ وَ إِنَّ الْبِحَارَ تَفَجَّرَتْ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ بَكَتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً عَلَى الْحُسَيْنِ(ع)».
  92. ناسخ، ج۶، ص۳۸۰.
  93. حلیه الاولیا، ج۳، ص۱۳۸؛ بحار الانوار، ج۴۶، ص۱۰۹.
  94. «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(ع) قَالَ: سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ كَثْرَةِ بُكَائِهِ قَالَ لَا تَلُومُونِي فَإِنَّ يَعْقُوبَ فَقَدَ سِبْطاً مِنْ وُلْدِهِ فَبَكَى حَتَّى ابْيَضَّتْ عَيْناهُ وَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّهُ مَاتَ وَ قَدْ نَظَرْتُ إِلَى أَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فِي غَدَاةٍ وَاحِدَةٍ قَتْلَى فَتَرْوَن حُزْنَهُمْ يَذْهَبُ مِنْ قَلْبِي»؛ کشف الغمة، ج۲، ص٩٠؛ کامل الزیاره، ص۱۰۷؛ بحارالانوار، ج۴۶، ص۱۱۰.
  95. «رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ(ع) أَنَّهُ قَالَ إِنَّ زَيْنَ الْعَابِدِينَ(ع) بَكَى عَلَى أَبِيهِ أَرْبَعِينَ سَنَةً صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَيْلَهُ فَإِذَا حَضَرَ الْإِفْطَارُ جَاءَهُ غُلَامُهُ بِطَعَامِهِ وَ شَرَابِهِ فَيَضَعُهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَيَقُولُ كُلْ يَا مَوْلَايَ فَيَقُولُ قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ جَائِعاً قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ عَطْشَاناً فَلَا يَزَالُ يُكَرِّرُ ذَلِكَ وَ يَبْكِي حَتَّى يُبَلَّ طَعَامُهُ مِنْ دُمُوعِهِ ثُمَّ يُمْزَجُ شَرَابُهُ بِدُمُوعِهِ فَلَمْ يَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّى لَحِقَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷.
  96. اعیان الشیعه، ص۱۴۱؛ لهوف، ص۹۲؛ بحار الانوار، ج۴۶، ص۱۰۸.
  97. «وَ قِيلَ إِنَّهُ بَكَى حَتَّى خِيفَ عَلَى عَيْنَيْهِ‏ وَ كَانَ إِذَا أَخَذَ إِنَاءً يَشْرَبُ مَاءً بَكَى حَتَّى يَمْلَأَهَا دَمْعاً فَقِيلَ لَهُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ وَ كَيْفَ لَا أَبْكِي وَ قَدْ مُنِعَ أَبِي مِنَ الْمَاءِ الَّذِي كَانَ مُطْلَقاً لِلسِّبَاعِ وَ الْوُحُوشِ وَ قِيلَ لَهُ إِنَّكَ لَتَبْكِي دَهْرَكَ فَلَوْ قَتَلْتَ نَفْسَكَ لَمَا زِدْتَ عَلَى هَذَا فَقَالَ نَفْسِي قَتَلْتُهَا وَ عَلَيْهَا أَبْكِي»؛ مناقب، ج۳، ص۳۰۳؛ بحار الأنوار، ج۴۶، ص۱۰۹.
  98. البکاء، ص۴۷۴.
  99. ابصار العین، ص۲۵؛ قمقام زخار، ج۲، ص۴۴۷.
  100. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۸۷-۹۶.
  101. رجال کشی، ص۱۲۳؛ قاموس الرجال، ج۹، ص۳۹۹؛ بحار الأنوار، ج۴۶، ص۱۱۵.
  102. الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۱.
  103. ﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ «بی‌گمان برای شما ابراهیم و همراهان وی نمونه‌ای نیکویند آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچه به جای خداوند می‌پرستید بیزاریم، شما را انکار می‌کنیم و میان ما و شما جاودانه دشمنی و کینه پدید آمده است تا زمانی که به خداوند یگانه ایمان آورید؛ جز (این) گفتار ابراهیم که به پدرش گفت: برای تو از خداوند آمرزش خواهم خواست و من برای تو در برابر خداوند هیچ اختیاری ندارم؛ پروردگارا! ما بر تو توکل داریم و به سوی تو روی می‌آوریم و بازگشت (هر چیز) به سوی توست» سوره ممتحنه، آیه ۴.
  104. اختصاص شیخ مفید، ص۶۵؛ قاموس الرجال، ج۹، ص۳۹۹.
  105. اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۲۹.
  106. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۹۶.
  107. الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۶۰.
  108. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۰۰.
  109. شذرات الذهب، ج۱، ص۱۴۴.
  110. الغدیر، ج۹، ص۱۲۹.
  111. «بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
  112. «و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیش‌تر راهنمایی کرده بودیم- و داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش می‌دهیم» سوره انعام، آیه ۸۴.
  113. «و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را (نیز)؛ آنان همه از شایستگان بودند» سوره انعام، آیه ۸۵.
  114. بحار الانوار، ج۲۵، ص۲۴۵.
  115. «عَنِ الْيَمَانِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ قَالَ: رَأَيْتُ يَحْيَى بْنَ أُمِّ الطَّوِيلِ وَقَفَ بِالْكُنَاسَةِ ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا مَعْشَرَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ إِنَّا بِرَاءٌ مِمَّا تَسْمَعُونَ مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بِرَاءٌ مِنْ آلِ مَرْوَانَ وَ مَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثُمَّ يَخْفِضُ صَوْتَهُ فَيَقُولُ مَنْ سَبَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ فَلَا تُقَاعِدُوهُمْ وَ مَنْ شَكَّ فِيمَا نَحْنُ عَلَيْهِ فَلَا تُفَاتِحُوهُ وَ مَنِ احْتَاجَ إِلَى مَسْأَلَتِكُمْ مِنْ إِخْوَانِكُمْ فَقَدْ خُنْتُمُوهُ ثُمَّ يَقْرَأُ ﴿إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا»؛ سوره کهف، آیه ۲۹؛ کافی، ج۴، ص۸۹؛ بحار الأنوار، ج۷۱، ص۱۹۰.
  116. اختیار معرفه الرجال، ص۱۲۳.
  117. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۰۱.