مواد آموزشی
مقدمه
مراد از «مواد آموزشی» یا «مواد تعلیمی» در اینجا، محتوا و موضوعاتی است که اهلبیت(ع) در سیره تعلیمی خود به آنها اهتمام ویژهای داشتند. تأمل در سیره تعلیمی اهلبیت(ع) در قلمرو زمانی این جستار نشان میدهد که اساس تعلیمات آنان حول سه محور اصلی قرآن، سنت و علوم متعارف بود. لازم است پس از مشخص کردن دقیقتر این مواد تعلیمی، زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مؤثر بر آنها شرح داده شود؛ چراکه این مواد تحت تأثیر شرایط خاصی بیان شدهاند که فهم آن شرایط، به تحلیل صحیحتر سیره تعلیمی آنان کمک میکند.
نخست: قرآن
«تعلیم قرآن» ریشه قرآنی دارد. قرآن کریم، تعلیم این کتاب آسمانی و مفاهیم قرآن را وظیفهای برای پیامبر(ص) و جانشینان آن حضرت قرار داده و میفرماید: ﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾[۱]؛ بر این اساس قرآن اصلیترین ماده تعلیمی اهلبیت(ع) بود. از آنجا که قرآن کتاب شریعت و مهمترین منبع معرفتی اسلام است، ماندگاری آن رمز ماندگاری اسلام میباشد؛ به همین دلیل عمده تلاشهای اهلبیت(ع) به تعلیم همهجانبه این کتاب آسمانی برای حفظ آن از خطر انحراف و نابودی اختصاص داشت.
تعلیمات قرآنی پیامبر(ص) در دو سطح انجام میشد. آن حضرت در وهله اول به تعلیم لفظ و صورت ظاهری آیات و در وهله دوم به تعلیم و تبیین مفاهیم قرآن میپرداخت که غالباً در ضمن تعلیم لفظ قرآن و به صورت غیر تفکیک شده بیان میشد. لزوم حفظ قرآن سبب شد که پیامبر(ص) در ابتدای بعثت خود، بیشترین وقت خویش را به تعلیم لفظ آیات اختصاص دهد. چنانکه در فصل گذشته اشاره شد، این تعلیم با توجه به مخاطبین به دو روش اقراء و املاء انجام میگردید. از آنجا که عموم مخاطبان پیامبر(ص) بیسواد و دارای ذهنی شفاهی بودند، اقرای قرآن جهت حفظ و ثبت آیات در اذهان عمومی بهترین روش برای انتقال لفظ قرآن به مردم بود؛ درحالیکه صحابه باسواد، ضمن حفظ شفاهی به حفظ و ثبت کتابی قرآن نیز میپرداختند. این دو اقدام رسول خدا(ص) مؤید و مکمل یکدیگر بودند؛ چراکه از یک سو ضبط شفاهی قرآن صورت شناور داشت و در معرض خطا و فراموشی قرار میگرفت؛ درحالیکه املاء به دلیل داشتن صورت قید شده، کمتر دستخوش تحریف و نسیان واقع میشد؛ از طرف دیگر، ثبت آیات در حافظه همگانی نوعی نظارت عمومی بر حجیت قرآن تلقی گردیده، سبب میشد که بعدها دخل و تصرف در این کتاب آسمانی به حداقل برسد.
تبیین و توضیح آیات نیز جزو تعلیمات قرآنی پیامبر(ص) بود. از آنجا که در دوره حضور رسول خدا(ص) در مکه، آیات و سورههای قرآن بر محور عقاید - از جمله توحید، نبوت و معاد - و تبشیر و انذار دور میزند و مخاطبان این آیات اعراب آشنا به زبان قرآن بودند، درک آیات برای آنان آسان بود و پیامبر(ص) کمتر به توضیح و تفسیر آیات میپرداخت. با ورود رسول خدا(ص) به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی، مضامین آیات به صورت قابل توجهی تغییر یافت؛ چراکه ورود روزافزون مردم به جرگه مسلمانان، آنها را به تعلیم احکام دینی و تبیین مسائل گوناگون اسلام محتاج میساخت. اما پرداختن قرآن به کلیات سبب شد که پیامبر(ص) در ضمن تعلیم لفظ قرآن به تبیین و تفسیر آیات آن نیز بپردازد؛ چنانکه وقتی آیه ﴿يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ﴾[۲] نازل شد، پیامبر(ص) در تفسیر آن برای مسلمانان بیان کردند که پس از من افرادی از اهلبیت من امام بر مردم خواهند بود[۳].
پیامبر(ص) از هر راهی برای تعلیم قرآن استفاده میکرد. از آنجا که تعلیم این ماده به مردم در سراسر قلمرو اسلامی، از عهده شخص پیامبر(ص) خارج بود، شیوه تعلیم و تعلم از جانب آن حضرت برگزیده شد. همانگونه که در فصل گذشته نیز بیان شد، رسول خدا(ص) پس از تعلیم صحابه، آنها را به عنوان معلم قرآن مأمور انتقال تعالیم خود به دیگران میکرد؛ چنانکه در یکی از خطبههای خود فرمود: «چه میشود مردمی را که از همسایگان خود مطلبی را فرانمیگیرند و تفقه نمیکنند.»..[۴] و در جای دیگر فرمود: «بهترین شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگران یاد دهد»[۵]. بیان ثواب قرائت سورههای مختلف نیز از دیگر طرقی بود که رسول خدا(ص) و اهلبیت آن حضرت با بیان آن، مسلمانان را به قرائت و تعلیم قرآن تشویق میکردند؛ چنانکه رسول خدا(ص) در بیان ثواب قرائت سوره انعام فرمود: «... هر کس سوره انعام را قرائت کند، به تعداد آیات آن، هفتاد هزار ملک بر او نازل میشود.»..[۶].
ائمه معصوم(ع) در تداوم تعلیمات قرآنی چند کار اصلی را انجام میدادند. پس از توصیه مردم به حفظ لفظی قرآن[۷]، جمع و تدوین قرآن برای حفظ و انتقال آن اولین و مهمترین اقدام امام علی(ع) بود. مصحفنگاری نیز اقدام دیگر اهلبیت پیامبر(ع) محسوب میشد؛ برای مثال امام حسن(ع) به این امر پرداخت، که بخشهایی از قرآن منسوب به ایشان هماکنون در موزه آستان قدس رضوی موجود میباشد و شاهد این امر است.
تفسیر، تأویل و تبیین آیات قرآن نیز از مهمترین فعالیتهای تعلیمی اهلبیت(ع) در حوزه تعلیمات قرآنی بود. پیامبر(ص) همزمان با نزول آیات، به تبیین مفاهیم قرآن و تفسیر آیات نیز میپرداخت؛ چنانکه در تفسیر ﴿جَنَّاتِ عَدْنٍ﴾[۸]، فرمود که جنات عدن در ابتدا تنها شاخهای بود که خداوند آن را کاشت و سپس به آن فرمان داد تا بوستان شود[۹]. آن حضرت در تعلیم آیه ۱۰۳ سوره آلعمران نیز مراد از «حبل الله» را «قرآن» ذکر کرد[۱۰].
امام علی(ع) نیز در اثر تعلیمات گسترده پیامبر(ص) بر همه علوم و مفاهیم قرآنی تسلط داشت. رسول خدا(ص) در باب مقام علمی امام علی(ع) نسبت به قرآن کریم فرمود: «همانا علی با قرآن است و قرآن با علی، این دو هرگز از هم جدا نمیشوند، تا آنکه در کنار حوض کوثر به من بازگردانده شوند»[۱۱]. در روایتی از ابن عباس نیز آمده است که «هرچه را که از تفسیر قرآن آموختم، از علی بن ابیطالب بود»[۱۲]. ابن عباس در روایتی از پیامبر اکرم(ص) آورده است: «همانا علی برادر من است... خداوند قرآن را بر من نازل فرمود... و هر کس علم آن را نزد کسی جز علی(ع) بجوید، هلاک میشود»[۱۳].
امام علی(ع) به انواع علوم قرآنی علم داشت. آن حضرت در تأویل آیه ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ﴾[۱۴] فرمود: «رسول خدا(ص) متوسم بود و پس از او من و امامانی که از ذریه من میباشند جزء متوسمین خواهند بود»[۱۵].
امیرمؤمنان(ع) به اسباب نزول آیات نیز عالم بود؛ چنانکه در باب اسباب نزول آیه ﴿الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ...﴾[۱۶] فرمود که درباره نعیم بن مسعود اشجعی و پس از بازگشت پیامبر(ص) از جنگ احد نازل شده است.[۱۷] امام علی(ع) به محکم و متشابه قرآن نیز علم داشت؛ چنانکه وقتی زندیقی درباره مفهوم حرکت و رفتن خدا در آیه ﴿وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا﴾[۱۸] سؤال کرد، آن حضرت پس از توضیح وجود آیاتی که ظاهر و باطن متفاوتی دارند، به پرسش زندیق پاسخ داد[۱۹].
امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز به تفسیر، تأویل و بیان سایر مردم و مفاهیم قرآنی میپرداختند. از امام حسن(ع) درباره خاص یا عام بودن شأن نزول آیه ﴿اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾[۲۰] سؤال کردند و آن حضرت به تفصیل به این پرسش پاسخ داد[۲۱]. از امام حسین(ع) درباره تأویل ﴿وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا * وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا * وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا﴾[۲۲] سؤال کردند، آن حضرت مراد از آیه اول را رسول خدا و مراد از آیه دوم را امام علی(ع) و مراد از آیه سوم را قائم آل محمد(ص) معرفی کرد[۲۳]. اهلبیت(ع) متناسب با شرایط سیاسی جامعه به تعلیم مخاطبان خود میپرداختند. رسول خدا(ص)، امام علی(ع) و امام حسن(ع) در دوره حکومت خود، به دلیل قرار گرفتن در رأس حکومت اسلامی و در اختیار داشتن امکانات گوناگون بدون مشکل جدی به تعلیم مخاطبان میپرداختند؛ اما در دوره خارج شدن حکومت از دست اهلبیت(ع) و ایجاد تنگناهای سیاسی، فعالیتهای اهلبیت(ع) محدود شد؛ اما با وجود همه این مشکلات و محدودیتها آنان هیچگاه از تعلیم مسلمانان باز نایستادند و در نهان و آشکار به بیان تعالیم اسلامی میپراختند. تأویلهای امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز قابل توجه است. بررسی روایات باقیمانده از این دو امام در تفسیر و تأویل آیات نشان میدهد که اهلبیت(ع) تأویل بسیاری از آیات را پیامبر(ص) و علی بن ابیطالب(ع) دانستهاند[۲۴]. این نکته را میتوان با توجه به شرایط سیاسی آن روزگار تبیین کرد. این دو امام در شرایطی به مقام امامت رسیدند که امویان با همه امکانات نظامی و تبلیغاتی خود برای محو سیره و سنت پیامبر(ص) و امام علی(ع) تلاش میکردند. در این شرایط لازم بود که این دو امام از تعلیمات خود به روشنگری بپردازند و جایگاه واقعی پیامبر(ص) و امیرمؤمنان(ع) را به مردم معرفی کنند[۲۵].
دوم: سنت
بخش عظیمی از مواد تعلیمی اهلبیت(ع) را باید در حوزه سنت جستجو کرد، در این بخش پس از مفهومشناسی سنت، محتوای سنت همراه با مصادیق و تحلیل زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آنها بررسی خواهد شد.
معناشناسی
همانطور که پیشتر بیان شد، مراد از سنت قول، فعل و تقریر معصوم است و با حدیث مترادف میباشد. بنابراین میتوان گفت که «سنت قول، فعل و تقریر معصوم است که حدیث، آن را در قالب کلام گزارش میکند؛ یعنی سنت قولی، از جنس سخن است و سنت فعلی از جنس عمل و تقریر هم که تأیید است میتواند از نوع فعل اما ناظر به عرف و واقعیات بیرونی تلقی شود. بنابراین سنت، واقع امر است که در عصر معصوم(ع) و به وسیله وی انجام گرفته است.»..[۲۶]. سنت، در واقع مؤید، مکمل و مفسر کلام خداوند است؛ بنابراین قرآن اصل ثابت و حاکم بر سنت میباشد.
با توجه به تعریف فوق، سنت پیامبر(ص) موضوع و محتوای خاصی داشت. سنت پیامبر(ص) دربردارنده تفسیرها و برداشتهای منبعث از قرآن بود که اعتقادات (شامل: توحید، نبوت، معاد، عدل، امامت و خلافت)، احکام (شامل احکام نماز، روزه، جهاد، خمس و زکات، حج و...) و اخلاقیات (شامل: اخلاق فردی، خانوادگی، معیشتی، اجتماعی، سیاسی، نظامی) را دربرمیگرفت[۲۷]. در این تعالیم، زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نیز دخالت داشت که در بخش بعدی به آنها پرداخته میشود.
محتوا و موضوع سنت را میتوان به دو بخش تقسیم کرد. بخش اول شامل ارائه، معرفی و تحلیل درست سنت نبوی(ص) میشد و سنت دیگر معصومین نیز بر آن و نیز قرآن استوار بود. در حقیقت حفظ سنت پیامبر(ص) به عنوان دومین منبع معرفتی اسلام، اهمیت فراوانی داشت. اگر روح سنت نبوی درک نمیشد، انحراف و کجاندیشی در فهم قرآن و نیز ظاهرگرایی اجتنابناپذیر بود. ائمه(ع) موظف بودند با وجود موانع بسیار، به معرفی صحیح سنت پیامبر(ص) بپردازند تا جامعه در دام سردرگمی و انحراف نیفتد که در این راستا، کتابت حدیث توسط معصومین(ع) به صورت جدی دنبال گردید.
سنت اهلبیت پیامبر(ع) بخش دیگری نیز داشت که تبیین اعتقادات، احکام و اخلاقیات بود و روح آن از قرآن برخاسته و متناسب پاسخگویی به مقتضیات و شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دوره زندگی هر یک از معصومین بود. این بخش از سنت معصومین ناظر به شرایط و تغییرات گوناگون جامعه عصر زندگی آنان بود. از آنجا که حجم محدود کتاب حاضر اجازه بررسی و تحلیل هر یک از مواد و محتوای سنت در بخشها و فروع فراوان آن را نمیدهد، در این بخش سعی خواهد شد که برای بخشهای اصلی مواد تعلیمی اهلبیت(ع) یعنی اعتقادات، احکام و اخلاقیات، مثالهایی مطرح و به تحلیل زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مؤثر در آنها پرداخته شود[۲۸].
مصادیق سنت و تحلیل زمینههای آن
همانطور که بیان شد، پرداختن به تمامی مواد و موضوعات مطرح شده در سنت اهلبیت(ع) خارج از محدوده این جستار است. بنابراین در این بخش سعی خواهد شد، به چند مورد از موضوعاتی که اهلبیت(ع) تکیه فراوانی به آنها داشتند و در کتب حدیثی و تاریخی، سخنان فراوانی در مورد آن مسائل از آن بزرگان نقل شده، اشاره شود و سپس به تحلیل زمینههای گوناگون اجتماعی، فرهنگی و سیاسی و تأکید اهلبیت(ع) بر آن موضوعات پرداخته گردد.
اعتقادات
اعتقادات به عنوان اولین و مهمترین ماده تعلیمی اهلبیت(ع) بهشمار میرفت. بر اساس نگاه تاریخی، نخستین موضوعات اعتقادی که از سوی پیامبر(ص) مطرح میشد به ترتیب شامل، توحید، معاد، نبوت و امامت بود.
توحید: توحید، نخستین موضوع تعلیمی پیامبر(ص) بود که اعراب، پیش از اسلام نیز تا حدودی با آن آشنایی داشتند. اعراب به ویژه قریش به اینکه خداوند یکی است و هموست که این جهان را خلق کرده اعتقاد داشتند؛ چنانکه خداوند نیز در قرآن میفرماید: ﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾[۲۹]؛ اما معتقد بودند که گناهان آنها مانع تقربشان به خداوند است و از اینرو باید ارواح اجنه و بتها را واسطه نزدیکی به پروردگار قرار دهند. عقاید توحیدی آنها مظاهر شرکآمیز دیگری نیز داشت؛ برای مثال آنها برای خدا شریک و فرزند قائل بودند؛ چنانکه قرآن نیز به این مطلب تصریح کرده، میفرماید: ﴿وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَبَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ﴾[۳۰].
اینگونه عقاید شرکآلود و غالباً خرافی که در فصل اول نیز بهطور مبسوط به آنها پرداخته شد[۳۱]، فعالیت تعلیمی پیامبر(ص) در باب توحید را به گونهای خاص رقم زد. پیامبر(ص) تمرکز خود را بر پاک کردن پیرایههایی که حول مسئله توحید جمع شده بود، قرار داد؛ چنانکه با علنی شدن دعوتش بر کوه صفا رفت و تنها از مردم خواست که برای رستگار شدن کلمه «لا اله الا الله» را بر زبان جاری کنند[۳۲]، آن هم اللهی به دور از سایر مظاهر شرک؛ چنانکه روزی پیامبر(ص) شخصی را مشاهده کرد که به آسمان نگاه کرده و دعا میکند؛ ایشان به سرعت به سوی او رفت و فرمود: «چشمانت را ببند که او را نخواهی دید»[۳۳]. رسول خدا(ص) خطاب به معاذ بن جبل فرمود: «حق خداوند عزوجل بر بندگان این است که به او شرک نورزند»[۳۴]. ایشان در جای دیگر فرمود: «هر کس با اخلاص لا اله الا الله را بر زبان جاری کند، به بهشت وارد میشود و اخلاص او آن است که لا اله الا الله او را از آنچه که خداوند تحریم کرده، بازدارد»[۳۵].
همانگونه که از این روایات برمیآید، رسول خدا(ص) در نخستین گام درصدد بود عقاید شرکآمیز اعراب مانند شریک و فرزند داشتن خدا را از افکار مردم پاک کرده و توحید خالص را به آنها تعلیم دهد؛ از اینرو غالباً از پرداختن به مسائل جزئیتر مانند صفات الهی پرهیز میکرد.
نکته حائز اهمیت اینکه، اعراب عصر پیامبر(ص) معمولاً از تعقل و تعمق به دور بودند. طبیعت خشن و داشتن دغدغه معیشت سبب میشد که اعراب فرصتی برای فعالیت ذهنی و تعمق در امور گوناگون نداشته باشند؛ چنانکه گاه درباره جنس خداوند و اینکه از طلا یا یاقوت است، سؤال میکردند[۳۶]. بدین ترتیب، سطح فکری نازل اعراب موجب میگردید که پیامبر(ص) از پرداختن به مسائل عمیق توحیدی جز در حضور خواص، اجتناب کند که مطالعه و بررسی روایات «توحید شیخ صدوق» اثبات کننده این مطلب است؛ چنانکه وقتی یک اعرابی از پیامبر(ص) درخواست کرد که علوم غریبه را به او بیاموزد، رسول خدا(ص) به او گفت که ابتدا علم اصلی را که همان شناخت خداست بیاموزد و وقتی اعرابی چیستی معرفت خدا را سؤال کرد، پیامبر(ص) فرمود: «او را بدون مانند، همتا و شریک بشناسی و بدانی که او واحد، یکتا، ظاهر، پنهان، ابتدا و انتهای هر چیزیست، شریک و همانندی ندارد پس این حقیقت شناخت خداوند است»[۳۷].
بررسی روایات امام علی(ع)، امام حسن و امام حسین(ع) در باب توحید از لحاظ محتوا با روایات پیامبر(ص) متفاوت است. پرداختن به صفات الهی چون قدرت، علم، ازلیت و ابدیت خداوند، در این دوره فراوان به چشم میخورد؛ چنانکه امام علی(ع) در این زمینه فرمود: «... در والایی و برتری از همه پیشی گرفته است، پس چیزی برتر از او نیست و آنچنان به مخلوقات نزدیک است که از او نزدیکتر چیزی نمیتواند باشد. مرتبه بلند، او را از پدیدههایش دور نساخته و نزدیکی او با پدیدهها او را مساوی با چیزی قرار نداده است.»..[۳۸]. امام حسن(ع) در پاسخ به در خواست شخصی مبنی بر توصیف پروردگار فرمود: «... نه ابتدایی مشخص و نه انتهایی پایان یافتنی دارد و نه او پیشینهای قابل درک و نه آیندهای دارای حد و مرز و نه مقطع زمانی مجرد دارد. شخص نیست که بتوان او را جزء جزء کرد.»..[۳۹]. امام حسین(ع) نیز در پاسخ به درخواست نافع بن ارزق برای توصیف خداوند فرمود: «با حواس درک نمیشود و با انسانها قابل مقایسه نیست. او نزدیک است اما چسبیده نیست و دور است اما از ما جدا نیست.»..[۴۰].
این روایات نشان میدهد که هم نوع سؤالات و درخواستهای مخاطبین و هم پاسخهای اهلبیت(ع) با دوره پیامبر(ص) متفاوت میباشند. در دوره پیامبر(ص) جنس خداوند و امثال آن، مورد سؤال قرار میگرفت و در مقابل، پاسخهایی متناسب با همان قدرت فهم داده میشد؛ اما در این دوره صفات الهی، قضا و قدر[۴۱] و تفسیر آیات توحیدی قرآن[۴۲] و حدوث اجسام[۴۳] مورد سؤال واقع شده و به همان نسبت پاسخهایی بسیار عمیقتر دریافت میگردید. ارتقا یافتن و عمیقتر شدن مباحث توحیدی را میتوان تحت تأثیر زمینه اجتماعی و فرهنگی کوفه دانست، شهری که پیروان ادیان و مذاهب گوناگونی مانند اسلام، مسیحیت، یهودیت، زرتشتیگری و صابئیت در آن بودند[۴۴]. این تنوع و اختلاط قومی و فرهنگی بهطور طبیعی تضارب آرا و تبادل افکار و اندیشهها را در پی داشت و رشد فکری اعراب را موجب میگردید. بنابراین به نظر میرسد که عمق بخشی اهلبیت پیامبر(ع) به تعالیم توحیدی از یک سو، ناشی از مخاطبان اهل کتاب آنها و از سوی دیگر، ناشی از ارتقای فکری اعراب در اثر تماس و آشنایی با فرهنگها و ادیان مختلف بود. کتاب توحید شیخ صدوق به چند مورد از سؤالات مسیحیان و یهودیان در حین خطبهخوانی امام علی(ع) و جز آن اشاره کرده که حضور آنها در جمع مخاطبان مسلمان امام را اثبات میکند[۴۵]. به علاوه، به نظر میرسد که خطبهها و پاسخهای توحیدی اهلبیت(ع) در این دوره درصدد است که مردم را به شناخت و معرفت حقیقی خدا نزدیک کند؛ درحالیکه در دوره پیامبر(ص) غالباً، پیراستن و تهذیب افکار توحیدی مردم از مظاهر گوناگون شرک مورد نظر بود؛ برای مثال امام علی(ع) در یکی از خطبههای خود ناتوانی بشر از دستیابی به معرفت خداوند و راه رسیدن به شناخت حداقلی پروردگار را بیان میکند و میفرماید: «عمق افکار و اذهان از درک وجود او عاجزند؛ چراکه او برتر از آن است که خردهای بشری با تفکر به آن دست یابند و یا ملائکه با وجود نزدیکی به ملکوت عظمتش او را دریابند... از هر یک از صفات او که قرآن تو را به آن رهنمون شد تبعیت کن تا به معرفت او دست یابی»[۴۶]. امام حسن(ع) نیز فرمود: «نه عقلها و تصورات و نه فکر و نه خردها و خطورات ذهنی، قادر به درک صفات او نمیباشد»[۴۷].
نکتهای که تأمل و بررسی فراوانی را میطلبد، این است که به نظر میرسد، تکرار مباحثی درباره مکان خدا، ازلیت و ابدیت و ابتدا و انتهای خداوند در خطبهها و سخنان اهلبیت(ع) در این دوره، به دلیل نفوذ افکار و عقاید مسیحیان و یهودیان در باب خداوند و صفات او در میان کوفیان میباشد که برای اثبات این فرضیه، بررسی اعتقادات خداشناسی مسیحیت و یهودیت ضرورت دارد.
۱. معاد: رسول خدا(ص) در شرایطی به پیامبری مبعوث گردید که غالب اعراب به معاد اعتقادی نداشتند. آیات قرآن بارها به انکار رستاخیز از سوی اعراب جاهلی اشاره کرده، چنانکه میفرماید: ﴿قَالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ﴾[۴۸] و در جای دیگری میفرماید: ﴿... لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ﴾[۴۹]. روزی عبدالله بن ابی استخوانی را نزد پیامبر(ص) برد و آن را شکست و پرسید: خداوند چگونه این استخوان را درحالیکه شکسته زنده میکند؟ پیامبر(ص) پاسخ داد: خداوند این استخوان را زنده میکند، تو را میمیراند و سپس تو را داخل در آتش دوزخ میکند[۵۰]. اعراب، مرگ را خارج شدن روح از بدن میدانستند که یا در اثر بیماری از بینی فرد و یا بر اثر جراحت از محل زخم خارج میگردد[۵۱]. از آنجا که اعراب انسانهایی مادی بودند، صرفاً به دلیل رفع مصالح دنیایی خود، همچون ازدیاد مال، دفع شر و بیماری و یا مصون ماندن از عقوبتهای این دنیا که از سوی خدایان دامنگیرشان میشد، به بتها و خدایان متوسل میشدند؛ به همین دلیل بود که وقتی ضمام بن ثعلبه سعدی اسلام آورد و لات و عزی را نفرین کرد، افراد قبیلهاش به او گفتند: «آیا از مبتلا شدن به برص، جذام و جنون نمیهراسی؟»[۵۲] آن دسته از اعراب نیز که به زنده شدن مردگان اعتقاد داشتند، گرفتار خرافات و اوهامی چون نیاز مرده به، شتر آب و غذا بودند و این وسائل را در کنار قبر او قرار میدادند[۵۳].
این زمینه اعتقادی سبب شد که پیامبر(ص) در دعوت اعراب به اسلام، موضوع معاد را بلافاصله پس از توحید و نفی شرک بیان کند. رسول خدا(ص) هنگامی که نخستین خطبه خود را پس از آشکار شدن دعوت خود بر فراز کوه صفا ایراد فرمود، سخن از بعث و معاد را در امتداد دعوت به یکتاپرستی بیان کرد و فرمود: «و خداوند کسیست که خدایی جز او نیست، من فرستاده راستین خدا به سوی شما - بهطور خاص - و به سوی همه مردم هستم و به خدا سوگند همانگونه که به خواب میروید، میمیرید و همانطور که بیدار میشوید پس از مرگ زنده میشوید و همانگونه که عمل میکنید محاسبه میشوید و در مقابل نیکی پاداش خیر و در مقابل بدی جزای آن را خواهید دید و همانا بهشت و جهنم ابدی هستند...»[۵۴]. به این ترتیب پیامبر(ص) مردم را متوجه آخرت کرد و یادآور شد که اعمال آنها نه در این دنیا، که در آخرت رسیدگی خواهد شد. پرسش درباره معاد و روز حساب غالباً در دوره مکی مطرح میشد؛ چراکه اعراب برای نخستین بار زنده شدن مردگان و محاسبه اعمال در آخرت را از زمان پیامبر(ص) میشنیدند؛ درحالیکه پس از هجرت پیامبر(ص) به مدینه، بحث از معاد در حضور مسلمانان تنها جهت یادآوری و عاقبتاندیشی مطرح میگردید؛ چنانکه به هنگام حضور پیامبر(ص) در مکه، شخصی به همراه استخوانی نزد ایشان رفته و گفت: آیا گمان میکنی که خداوند این را بعد از آنکه پوسیده شود، زنده میکند و پس از خرد کردن و به باد سپردن آن منتظر پاسخ پیامبر(ص) شد. رسول خدا به او فرمود: «بله من این را میگویم، خداوند تو و آن را بعد از آنکه چنین گشتید، برمیانگیزد و آنگاه تو را به جهنم خواهد فرستاد»[۵۵].
سخن از معاد و قیامت در دوره اهلبیت پیامبر(ص) با هدفی متفاوت بیان میشد. چنانکه در آینده به تفصیل بیان خواهد شد، مسلمانان پس از رحلت پیامبر(ص)، به تدریج از ارزشها و تعالیم اسلامی دور شدند. اولین نشانه بارز آن، بحران ارتداد بود که به دلیل رسوخ نکردن ایمان در قلوب مسلمانان در میان بسیاری از قبایل عرب رخ داد. پس از آن نیز با شروع فتوحات و سرازیر شدن غنایم به سوی اعرابی که پیش از این در فقر و فاقه بهسر میبردند، آنها را به دنیاپرستی سوق داده و به تدریج ارزشهای اسلامی را از یادشان برد. این دنیاطلبی آنچنان اعراب را سرگرم کرد که از یاد آخرت، معاد و حسابرسی اعمال غافل شدند. از اینرو بخش قابل توجهی از خطبهها و سخنان اهلبیت(ع) به توصیف قیامت و لزوم یادآوری آن اختصاص یافته است. برای مثال، امام علی(ع) که با به دست گرفتن خلافت سعی کرد نهایت استفاده را از خطبهخوانی برای روشنگری ذهن مردم ببرد، در یکی از خطبههای خود فرمود: «... تا آنجا که امور زندگانی پیاپی بگذرد و روزگاران سپری شود و رستاخیز برپا گردد. در آن زمان انسانها را از شکاف گورها و لانههای پرندگان و خانه درندگان و میدانهای جنگ بیرون میآورد که با شتاب به سوی فرمان پروردگار میروند و به صورت دستههایی خاموش و صفهای آرام و ایستاده حاضر میشوند چشم بیننده خدا آنها را مینگرد و صدای فرشتگان به گوش آنها میرسد. لباس نیاز و فروتنی پوشیده درهای حیله و فریب بسته شده و آرزوها قطع گردیده است. دلها آرام، صداها آهسته، عرق از گونهها چنان جاری است که امکان حرف زندن نمیباشد. اضطراب و وحشت همه را فرا گرفته، بانگی رعدآسا و گوشخراش همه را لرزاند به سوی پیشگاه عدالت، برای دریافت کیفر و پاداش میکشاند.»..[۵۶].
امام حسن(ع) نیز که میدید مردم به مادیگرایی و دنیاطلبی، گرفتار شدهاند، فرمود: «مردم (در این دنیا) در خانه بیخبری و غفلت بهسر میبرند که کار میکنند و نمیدانند، و چون به خانه آخرت رفتند، به خانه یقین درآیند که میدانند، ولی عمل نمیکنند»[۵۷]. امام حسین(ع) نیز که از سکوت و بیتفاوتی مردم در مقابل ظلم معاویه و به حکومت رسیدن یزید به شدت ناخشنود و نگران بود، روز قیامت را به مسلمانان یادآوری میکرد[۵۸]؛ چنانکه در جایی سخن پدر گرامیشان را به مردم گوشزد کرد و فرمود: «اگر بندهای اجل و آمدن آن را با شتاب به سوی خود ببیند هرآینه از همه آرزوها بدش خواهد آمد و از دنیاخواهی دست برمیدارد»[۵۹].
۲. نبوت: یکی دیگر از موضوعات و مواد تعلیمی اهلبیت(ع)، نبوت بود. از آنجا که مشرکان و اهل کتاب در اصل نبوت تردیدی نداشتند، یکی از نخستین موضوعاتی که پیامبر اسلام(ص) در آغاز بعثت خود و در مواجهه با مخاطبان خود به بیان آن میپرداخت، اثبات نبوت خویش بود. اولین عاملی که به پذیرش نبوت حضرت محمد(ص) کمک میکرد، سابقه روشن ایشان در راستگویی و درستکاری بود که اطمینان به ادعای نبوت را تا حدود زیادی در میان مردم ایجاد میکرد. به همین دلیل بود که پیامبر(ص) در نخستین خطبه خود که بر فراز کوه صفا ایراد گردید، از اطمینان مردم به صداقت خود بهره گرفت و هنگامی که فرمود: «آیا اگر شما را خبر دهم که دشمن صبح یا شب به شما حمله میکند، سخن مرا تصدیق میکنید»، با تأیید اعراب مواجه گردید و ادامه داد: «به خدایی که جز او خدایی نیست، من فرستاده خاص پروردگار به سوی شما و همه مردم هستم.»..[۶۰].
قرآن کریم به عنوان معجزه پیامبر(ص) نیز به اثبات نبوت آن حضرت کمک میکرد. طبیعی است در شرایطی که اعراب در فصاحت و بلاغت، شعر و ادب، توانا بودند، مواجه شدن با فصاحت و بلاغت معجزهآسای قرآن، آنها را به تسلیم و قبول ادعای نبوت پیامبر(ص) وامیداشت؛ ضمن آنکه قرآن و رسول خدا(ص) نیز، به آوردن یک آیه مانند آیات قرآن تحدی میکردند؛ چنانکه پیامبر(ص) خطاب به مشرکان فرمود: «این قرآنی که شما همه امتها و سایر اعراب از معارضه با آن عاجز هستید... حجت آشکاری بر شماست.»..[۶۱].
سران مشرکان و اهل کتاب، مهمترین کسانی بودند که پیامبر(ص) برای اثبات نبوت خویش با آنها روبرو بود. سران مشرکان که با تلاشهای مذکور پیامبر(ص)، به صحت ادعای آن حضرت اطمینان حاصل کرده بودند، بهانهجویی کرده و همچنان از پیامبر(ص) میخواستند تا نبوت خویش را اثبات کند. برای مثال میگفتند: چگونه است که خداوند بشری مثل ما را که میخورد، میآشامد و در بازارها راه میرود، به پیامبری برگزیده است و چگونه است که فرشتهای همراه تو نیست که سخنانت را تصدیق کند[۶۲]. همانگونه که در گذشته بیان شده سران مشرک به دلیل در خطر افتادن سیادت و قدرت خود که سبب سرازیر شدن ثروت فروانی به سوی آنها گردیده بود، بهانهجویی کرده و از پذیرش نبوت پیامبر(ص) طفره میرفتند[۶۳]. اهل کتاب دومین گروهی بودند که رسول خدا(ص) نبوت خود را برای آنها اثبات میکرد. این اثبات غالباً پس از پرسشهای اهل کتاب درباره انبیای سلف و مطالب موجود در تورات و انجیل و پاسخهای دقیق و منطقی پیامبر(ص) صورت میگرفت؛ چنانکه یکی از بزرگان یهود از پیامبر(ص) خواست تا ده کلمهای را که خداوند در بقعه مبارک به موسی بن عمران داد و کسی جز نبی مرسل یا فرشته مقرب به آنها علم ندارد بیان کند[۶۴]. با وجود این قبیل بهانهجوییها یا سؤالات حقیقتجویانه، نبوت پیامبر(ص) به سرعت از سوی اعراب پذیرفته شد و رسول خدا(ص) در اثبات پیامبری خویش با مشکل جدی مواجه نبود؛ بلکه پیروی از سنت خود را به عنوان مهمترین ماده تعلیمی، مورد توجه قرار میداد.
مهمترین موضوعی که اهلبیت(ع) در باب نبوت به آن میپرداختند، لزوم تبعیت از سیره و سنت نبوی بود. امام علی(ع)، پیروی از سنت پیامبر(ص) را عامل رشد و کمال، معیار حق و باطل، نماد حکومت عادلانه و راه اعتدال معرفی میکرد[۶۵] و مسلمانان را به تبعیت از سیره نبوی توصیه میکرد؛ چنانکه فرمود: «رفتارتان را با روش پیامبر(ص) تطبیق دهید که هدایت کنندهترین روشها است»[۶۶]. تأکید اهلبیت(ع) به لزوم پیروی از سنت پیامبر(ص) چنان اهمیت داشت که امام حسین(ع) یکی از اهداف اصلی قیام خود را احیای سیره پیامبر(ص) معرفی کرد.
تأکیدهای فراوان اهلبیت(ع) به لزوم پیروی از سنت و سیره پیامبر(ص) ناظر به زمینههای گوناگونی بود. حوادث پس از رحلت پیامبر(ص) مانند به خلافت نرسیدن امام علی(ع) و سرازیر شدن غنایم فتوحات که دنیاگرایی بسیاری از مسلمانان را به دنبال داشت، سبب شد که سنت پیامبر(ص) به تدریج فراموش گردد[۶۷]. به همین دلیل بود که اهلبیت(ع) بخشی از تعلیمات خود را به یادآوری سنت پیامبر(ص) و لزوم پیروی از آن اختصاص دادند.
عامل دیگری که لزوم تأکید بر تبعیت از سیره نبوی را قوت میبخشید، شناخت غلط خلفا از پیامبر بود. عمر با بیان حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ[۶۸] تبعیت از سنت پیامبر(ص) را به چالش کشید و بسیاری از سنتهای آن حضرت را تغییر داد که در بخشهای بعدی به نمونههایی از آنها اشاره میشود. معاویه صریحاً اعلام میکرد که پیامبر(ص) تنها واسطه ابلاغ پیام الهی بود و التزام مسلمانان به سیره و سنت آن حضرت به عنوان امام الزامآور نمیباشد[۶۹]. در واقع میتوان گفت که اعتقاد معاویه به کتاب منهای نبوت، به این دلیل ب ود که قرآن، تفسیربردار است و میتوان به سادگی آن را براساس منافع شخصی تفسیر کرد؛ درحالیکه سنت، الزامآور است و نمیتوان برخلاف آن عمل کرد. بر این اساس از آنجا که خلفا ۲۳ سال پیش از خلافت امام علی(ع) و بیش از ده سال پس از خلافت امام حسن(ع)، برخلاف سیره پیامبر(ص) عمل کردند و در سنت عملی آن حضرت، جزو مخالفان و دشمنان پیامبر(ص) قلمداد شده و با رواج این عقیده، جواز هر نوع بدعت و تحریف در سنت نبوی را به خود داده بودند، اهلبیت(ع) بخشی از فعالیتهای تعلیمی خود را به الزامآور بودن تبعیت از سنت پیامبر(ص) اختصاص دادند.
۳. امامت: امامت و رهبری که بهطور طبیعی خلافت نیز در آن نهفته است از اصول مهم اسلام میباشد که قرآن و سنت پیامبر(ص) به آن توجه ویژهای داشته است. امامت به معنای پیشوایی از دیدگاه شیعه دارای سه شأن میباشد که هر سه در طول یکدیگر قرار دارند. شأن نخست، رهبری اجتماعی ـ سیاسی؛ شأن دوم، مرجعیت دینی و شأن سوم؛ ولایت معنوی یا همان ولایت یک انسان کامل میباشد که اهل سنت مسئله امامت را تنها در شأن اول آن قبول دارند[۷۰]. از این تعریف برمیآید که امر خلافت و حکومت از فروع و شاخههای مسئله امامت است.
همانطور که اشاره شد، امامت، موضوعی است که قرآن نیز صریحاً به آن اشاره کرده است. قرآن کریم میفرماید: ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[۷۱] و نیز در همین زمینه میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[۷۲]. نکته دیگری که ذکر آن در مقدمه بحث ضروری مینماید، این است که آیا آنکه به حکم قرآن، باید جانشین پیامبر(ص) - خواه سیاسی و دینی و معنوی - میشد، همچون اعتقاد شیعه، فرد پیشبینی شده و منصوصی بود، یا همچون رأی اهل سنت، فردی غیر منصوص بود که مردم وظیفه انتخاب او را داشتند؟ روایتی تاریخی که ابن هشام در سیره خود به آن اشاره کرده، پاسخی است که میتواند از جانب شیعه و سنی مورد استفاد قرار گیرد. روایت از این قرار است که روزی پیامبر(ص) در بازار عکاظ مشغول دعوت مردم به اسلام بود؛ درحالیکه ابولهب پشت سر ایشان حرکت کرده، گفتههای پیامبر(ص) را تکذیب میکرد. پس از آنکه شیخ قبیلهای با پیامبر(ص) به گفتگو نشست، از سخنان آن حضرت متعجب گردید و خطاب به رسول خدا گفت: من و قبیلهام به یک شرط به تو ایمان میآوریم و آن اینکه من یا کسی از قبیلهام را به جانشینی خودت انتخاب کنی. در این هنگام بود که رسول خدا فرمود: «امر خلافت با خداست، هر کجا که بخواهد آن را قرار میدهد»[۷۳]. با توجه به تأکید قرآن بر مسئله امامت و رهبری و اینکه به نقل شیعه و سنی مراد قرآن از ﴿الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾، امام علی(ع) است[۷۴]، پیامبر(ص) نیز در سیره تعلیمی خود به این امر توجه ویژهای داشت. رسول خدا(ص) در یومالانذار، پس از آنکه امام علی(ع) سه مرتبه دعوت به اسلام پیامبر(ص) در حضور خویشاوندان آن حضرت را اجابت کرد، فرمود: پس از من، او وصی، وزیر و خلیفه من خواهد بود[۷۵]. ایشان در جریان رفتن به غزوه تبوک، خطاب به امام علی(ع) فرمود: منزلت تو به من مانند منزلت و جایگاه هارون به موسی(ع) است[۷۶]. همچنین در روایتی از ابوسعید خدری که شیعه و سنی آن را نقل کردهاند آمده که شبی پیامبر(ص) به همراه جمعی از جمله امام علی(ع)، ابوبکر و عمر در حرکت بودند که کفش پیامبر(ص) پاره شد و امام علی(ع) در گوشهای به وصله زدن و دوختن کفش پیامبر(ص) مشغول شد. در این زمان، پیامبر(ص) خطاب به اصحاب خود فرمود: «همانا در میان شما کسی است که برای تأویل قرآن میجنگد، همانگونه که برای تنزیل آن جنگید... و لیکن او آن است که بر کفش پینه میزند»[۷۷].
پیامبر اکرم(ص) خطاب به مردم میفرمود: هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت میمیرد[۷۸]. خطبه پیامبر(ص) در غدیر خم نیز از روایاتی است که ایشان ائمه پس از خود را معرفی کردند؛ همچنین در جایی فرمود: امامان پس از من به تعداد نقبای بنیاسرائیل هستند[۷۹]. روزی رسول خدا(ص) خطاب به مردم فرمود: ای مردم! هر کس خورشید را از دست داد، به ماه چنگ بزند و هر که ماه را از دست داد به زهره چنگ بزند و هر کس زهره را از دست داد، به فرقدین[۸۰] چنگ بزند که همانا من، خورشید و علی، ماه و فاطمه، زهره و حسن و حسین، فرقدین هستند[۸۱]. حدیث مشهور جابر بن عبدالله انصاری نیز از جمله روایات بسیار مشهوری است که طی آن، پیامبر(ص) نامهای ائمه را به جابر تعلیم داد[۸۲].
نکتهای که پرداختن به آن ضروری میباشد، دلایل تعالیم و تأکیدات فراوان پیامبر(ص) بر مسئله امامت و خلافت امیرمؤمنان(ع) و نیز بیتوجهی مهاجر و انصار به خواست و نظر رسول خدا(ص) است. همانطور که در فصل اول بیان شد، در عصر جاهلیت از یک سو اعراب شمالی با اعراب جنوبی و از سوی دیگر، هر یک از قبائل، بطون و عمارههای درون این تیره همچون بنیامیه و بنیهاشم و نیز اوس و خزرج، با یکدیگر در رقابت بودند و هر گروه خود را برتر از دیگری میدانست[۸۳]. روشن است که در چنین شرایطی رقابت بر سر انتخاب جانشین پیامبر(ص) از یک طرف میان مهاجر و انصار و از یک طرف بین بنیامیه و بنیهاشم و نیز سایر بطون وجود داشت و هر یک درصدد بود که این افتخار و امتیاز نصیب او شود. بطون و شاخههای مختلف قریش خاطره برتری همیشگی بنیهاشم را در ذهن خود داشتند. بنیهاشم از دوران هاشم و سپس عبدالمطلب، از بیوتات عرب محسوب میشدند که مهمترین و شریفترین مناصب مکه یعنی رفادت و سقایت کعبه را در اختیار خود داشتند[۸۴]. این شرافت و امتیازات فراوان که از قِبل آن به بنیهاشم میرسید، از همان دوران، حسادت سایر قریش به ویژه بنیامیه را به همراه داشت و هنگامی که فردی از میان هاشمیان به نبوت برگزیده شد، این حسادت به بیشترین حد خود رسید. به همین دلیل بود که از همان روزهای نخست بعثت سرسختترین مخالفان و دشمنان پیامبر(ص) را سران قریش تشکیل میدادند و تا آخرین لحظه (فتح مکه) بر دشمنی خود، باقی ماندند. هنگامی که آنها و نیز برخی از بزرگان صحابه فهمیدند پیامبر(ص) در نظر دارد علی بن ابیطالب(ع) را که او نیز از بنیهاشم است، به جانشینی خود برگزیند، جنب و جوش آنها برای جلوگیری از این امر، آغاز شد؛ تا جایی که در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) اطاعت دستور ایشان مبنی بر لشکرکشی به مرزهای شام به فرماندهی اسامه بن زید سرپیچی کردند و هنگامی که رسول خدا(ص) قلم و دواتی طلب کرد تا مسئله جانشینی پس از خود را به صورت مکتوب درآورد، عمر با وارد کردن اتهام هذیانگویی به پیامبر(ص) از آوردن قلم و دوات جلوگیری کرد و در نهایت آن حضرت بدون مکتوب کردن نام جانشین خود، چشم از دنیا فروبست. عمر بن خطاب نیز بعدها در دوران خلافتش، از رقابت و حسادتی که قریش با بنیهاشم داشت، پرده برداشت و خطاب به ابن عباس گفت: قریش نمیپسندید که نبوت و خلافت در یک خاندان جمع شود.
عامل دیگری نیز در بیتوجهی به نظر پیامبر(ص) و در نهایت انتخاب ابوبکر به جانشینی آن حضرت دخالت داشت که ریشه در زمینههای سیاسی عصر جاهلیت داشت. همانطور که بیان شد، یک جنبه از رقابت اعراب، رقابت میان مهاجران شمالی و انصار جنوبی بود. به علاوه، چنانکه در فصل اول نیز اشاره گردید، شیوه انتخاب شیخ قبیله در میان اعراب شمالی به این ترتیب بود که بزرگان قبیله دور هم جمع شده و شخصی را که با معیارهای مورد نظرشان تطابق داشت از میان خود برمیگزیدند؛ درحالیکه اعراب جنوبی به دلیل داشتن نگاهی تقدسی و روحانی به رؤسای خود به شیوه موروثی عمل کرده و از طریق رابطه نسبی شخصی را برمیگزیدند که این قداست در او نیز وجود داشته باشد. وجود چنین زمینهای سبب شد که قریش نسبت به نظر پیامبر(ص) بیتفاوت گردیده و انصار، جانشین شدن امام علی(ع) را منطقی تلقی کنند؛ هرچند که ترس از قریش و انحصار قدرت در میان آنها موجب شد به منظور از صحنه خارج نشدن همیشگی خود، به تکاپو افتاده و به محض شنیدن خبر رحلت پیامبر(ص) در سقیفه جمع شوند؛ هرچند در نهایت ابوبکر با بیان روایت تقطیع شده «الائمه من قریش» احتمال انتخاب یکی از انصار به خلافت را از آنها سلب کرد و رقابت درونی اوس و خزرج نیز سبب شد به انتخاب شخصی از قریش تن دهند. همین دیدگاه سیاسی - اجتماعی اعراب شمالی به رهبری بود که موجب شد نتوانند مسئله امامت به معنای واقعی آن را درک کنند. دلایل دیگری را نیز میتوان برای جانشین نشدن امام علی(ع) ذکر کرد. همانطور که گفته شد، اعراب شمالی، از عهد جاهلیت، معیارهای خاصی را برای انتخاب رئیس و شیخ قبیله در نظر میگرفتند که از مهمترین آنها، شیخوخیت یا همان سن بالای چهل سال بود. طبیعی بود که با وجود چنین معیاری، امام علی(ع) که در آن زمان حدود ۳۳ سال داشت در مقابل ریشسفیدانی چون ابوبکر و... مقبولیت عمومی را از دست دهد. به نظر میرسد که عوامل اجتماعی و سیاسی فوق، مهمترین دلایل کنار زدن امیرمؤمنان(ع) از جانشینی بود؛ بهطوریکه عمر نیز در جایی به این نکته اشاره کرده و میگوید: حِيطَةً عَلَى الْإِسْلَامِ[۸۵]؛ به این معنی که ترس از آسیب دیدن اسلام سبب شد که علی(ع) را به خلافت انتخاب نکنیم. از این روایت برمیآید که عمر میدانست که اعراب با توجه به تصور و تصویری که از رئیس و هبر در ذهن خود دارند، هیچگاه زیر بار رهبری و خلافت علی(ع) نخواهند رفت. نکته پایانی که ذکر آن در این بخش مفید به نظر میرسد پرداختن به این موضوع است که چرا پیامبر(ص) پیش از وفات خود در قالب وصیتنامهای نام حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین خود مکتوب و تقیید نکرد؟ همانگونه که پیشتر اشاره شد، عمر از دستور پیامبر(ص) مبنی بر آوردن قلم و دوات برای مکتوب کردن نام جانشین، امتناع ورزید و پیامبر(ص) خود نیز اصراری بر این امر نکرد؛ درحالیکه میتوانست با اصرار فراوان حاضران را وادار به امتثال امر خود کرده، یا حتی پیش از بیماری، طی وصیتنامهای، این امر خطیر را به صورت مکتوب درآورد و مانع بسیاری از اختلافات بعدی گردد. به نظر میرسد که راز این امتناع در این نکته نهفته است که حاکمیت فرهنگ شفاهی و بیسوادی عامه مردم و نیز روح بدوی حاکم بر جامعه که استقرار تشکیلات و عمل بر اساس قانون مصوب و مکتوب را با مشکل جدی مواجه میساخت سبب شده بود که بیشتر دستورات پیامبر(ص) صورت شفاهی پیدا کند و البته در میان مردم دارای اعتبار فراوان باشد. واقف بودن رسول خدا(ص) به این مطلب که ذهن عرب، به شناخت قانون مصوب و مکتوب معطوف نمیباشد، موجب گردید که آن حضرت، نام جانشین خود را مکتوب نکند و پس از امتناع عمر از آوردن قلم و دوات اصراری به این امر نشان ندهد.
به هر حال، اهمیت مسئله امامت و خلافت مانع خودداری امام علی(ع) از اظهار و مطالبه حق خود نگردید. حضرت فاطمه زهرا(س) اولین کسی بود که پس از وفات پیامبر(ص) برای بازپسگیری حق امام علی(ع) و نیز تبیین مسئله امامت تلاش کرد. ایشان هر کجا که لازم بود با یادآوری حدیث غدیر، انسانهای خفته و فریبخورده را هدایت و بیدار میفرمود؛ چنانکه بارها تذکر داد: «آیا سخن رسول خدا در روز غدیر خم را فراموش کردید که فرمود: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست و سخنش را که فرمود: جایگاه و منزلت تو نسبت به من مانند منزلت هارون نسبت به موسی است؟»[۸۶] و در جای دیگری فرمود: «پس از غدیر خم، خداوند برای هیچکس عذر و بهانهای باقی نگذاشته است»[۸۷]. ایشان سعی میکرد شخصیت و مقام حقیقتی امام علی(ع) را برای مردم تبیین کند؛ برای مثال در جایی فرمود: «علی امامی ربانی و الهی و هیکلی نورانی و مرکز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندی از خاندان پاکان، گوینده به حق، جایگاه اصلی و محور امامت، و پدر حسن و حسین دو دسته گل پیامبر(ص) و دو بزرگ و سرور جوانان اهل بهشت است»[۸۸].
امام علی(ع) نیز به ویژه در دوران خلافت خود، پیوسته مقام امامت خود و حق از دست رفته خلافتش را به مردم یادآوری میکرد. امام علی(ع) پس از حدود ۲۵ سال سکوت خلافت را به دست گرفته و از این فرصت بهترین استفاده را برای تبیین مسئله امامت کرد. ایشان، به ویژه از فرصت طلایی خطبهخوانی بهره گرفت و مقام معنوی خویش را به گوش عمومی مردم رساند؛ چنانکه در خطبهای فرمود: «و همانطور که انبیاء در میان امت خود خلیفهای گذاشتند، رسول خدا نیز چنین کرد؛ زیرا آنها امت خود را سرگردان و بدون راه روشن و علم راسخ رها نمیکنند»[۸۹] و در خطبه دیگری فرمود: «خداوند بلندمرتبه ما را پاک گرداند و عصمت بخشید و گواه بر خلق خویش و حجت خود روی زمین قرار داد و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرار داد. ما از قرآن و قرآن از ما جدایی نداریم»[۹۰].
امام علی(ع) پیوسته به بیان ویژگیهای ائمه میپرداخت؛ برای مثال در یکی از خطبههای خود چنین فرمود: «عترت پیامبر جایگاه اسرار خداوندی و پناهگاه فرمان الهی و مخزن علم خداوند و مرجع احکام اسلامی و نگهبان کتابهای آسمانی و... هستند و ویژگیهای حق ولایت به آنها اختصاص دارد و وصیت پیامبر نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت به آنها تعلق دارد.»..[۹۱]. ایشان در خطبه دیگری در همین زمینه فرمود: «همانا ائمه تدبیرکنندگان امور مردم از جانب خداوند و کارگزاران آگاه بندگان میباشند و وارد بهشت نمیشود مگر کسی که آنها را بشناسد و آنها او را بشناسند و وارد جهنم نمیشود مگر کسی که آنها نیز او را انکار کنند.»..[۹۲]. خطبههای فراوان دیگری نیز از امام علی(ع) به ویژه در نهجالبلاغه وجود دارد که آن حضرت در آنها به صراحت به تبیین مسئله امامت، مقام علمی و معنوی امام، ضرورت اطاعت از او، شرایط امامت، راههای شناخت ائمه و... میپردازد[۹۳].
امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز از هر فرصتی برای تبیین جایگاه امامت استفاده میکردند. امام حسن(ع) به ویژه در دوران کوتاه خلافتشان از ابزار خطابه برای تعلیم مفهوم امامت بهره بردند؛ چنانکه در یکی از خطبههای خود فرمود: «ای مردم در سخن پرودگارتان بیندیشید که فرمود: خداوند آدم و نوح و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید، که بعضی از آنها فرزندان یکدیگرند و خداوند شنوا و داناست. پس ما فرزندان آدم و از تیره نوح و از برگزیدگان ابراهیم و سلاله اسماعیل و خاندان محمدیم؛ ما در میان شما مانند آسمان برافراشته و زمین گسترده و خورشید درخشان و همانند درخت زیتونی هستیم که به شرق و غرب متمایل نیست و زیتونش برکت داده شده است. پیامبر ریشه آن و علی ساقه و پیکر آن و سوگند به خدا که ما میوه آن درختیم هرکه به شاخهای از شاخههای آن چنگ زند، نجات یافته است و.»..[۹۴].
ایشان حتی در لحظه احتضار به وجود دوازده امام از نسل امام علی(ع) و حضرت فاطمه(س) تأکید کرد و فرمود که همه آنها یا مسموم میشوند و یا به قتل میرسند[۹۵]. امام حسین(ع) در دوران کوتاه امامت خود، پیوسته به مسئله امامت اشاره میکرد؛ چنانکه روزی در میان جمعی از بنیامیه فرمود: «به خدا سوگند که دنیا نمیگذرد تا اینکه خداوند مردی را از فرزندان من میفرستد که هزار نفر از شما را میکشد و با آن هزار، هزار نفر را به هلاکت میرساند.»..[۹۶]. این نکته را باید اضافه کرد که تبیینهای حسنین(ع) در این زمینه بنا به دلیلی که در ادامه خواهد آمد، بسیار کمتر از تبیینهای امام علی(ع) بود.
به نظر میرسد که تلاش ابوبکر، عمر و عثمان و معاویه برای مهجور ماندن ائمه و جلوگیری از آشکار شدن شخصیت معنوی و فقهی و علمی آنها، از مهمترین دلایل تلاش گسترده اهلبیت(ع) در تبیین مسئله امامت بود. این خلفا، از همان ابتدا با دنبال کردن سیاست منع نقل و کتابت احادیث نبوی، درصدد برآمدند تا مانع بر زبان افتادن روایات پیامبر(ص) درباره امامت و خلافت اهلبیت آن حضرت(ع) شوند. منع نقل حدیث از دوره ابوبکر آغاز شد. بر اساس روایت عایشه، روزی ابوبکر احادیث مکتوبی را که نزد عایشه بود و تعدادشان به حدود پانصد حدیث میرسید مطالبه کرد و همه آنها را سوزاند. او در پاسخ به سؤال عایشه درباره علت سوزاندن روایات پیامبر(ص) گفت: «بیم آن دارم که بمیرم و آنها نزد من باشند، درحالیکه در میان آنها احادیثی باشد که اصلی نداشته و من بر اساس اطمینان به کسی، آن را از او نقل کرده باشم، حال آنکه حدیث نادرست باشد»[۹۷]. او مردم را جمع کرد و در ضمن خطبه خود، آنها را از نقل احادیث نبوی منع کرد و گفت: «شما از پیامبر(ص) احادیثی نقل میکنید که در آنها اختلاف دارید و مردم پس از شما بیشتر در آنها اختلاف خواهند کرد. پس از رسول خدا چیزی نقل نکنید و هر کس از شما خواست حدیثی بگویید، میان ما و شما کتاب خداست.»..[۹۸]. بنابراین ابوبکر ظاهراً از بیم اختلاف در احادیث پیامبر(ص) و نادرست بودن سند برخی از آنها، از نقل حدیث جلوگیری کرد. این در حالی است که پیامبر(ص) بارها با گفتن عباراتی چون «بَلِّغُوا عَنِّي»، «حَدِّثُوا عَنِّي وَ لَا حَرَجَ»، «حَدِّثُوا عَنِّي بِمَا تَسْمَعُونَ»، «فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ» به نقل احادیث خود اهتمام ویژهای داشتند. سیاست عمر نسبت به ابوبکر در منع نقل حدیث شدیدتر بود. او کتابت حدیث را جز برای عده معدودی تحریم کرد[۹۹]. بدین ترتیب پس از رحلت پیامبر(ص)، به دستور دستگاه خلافت، همه کتابها و صحیفههای اصحاب پیامبر(ص) جمعآوری و سوزانده شدند. به دستور عمر، صحابه و قرّائی چون ابودرداء، عبدالله بن مسعود، ابوذر و ابومسعود انصاری که در شهرهای مختلف به نشر احادیث نبوی میپرداختند، به مدینه فراخوانده شده، در آن شهر زندانی شدند[۱۰۰]. او به معلمان قرآنی که به نقاط مختلف اعزام میداشت توصیه میکرد که نقل حدیث را کم کنند، تا مبادا با نقل روایات نبوی(ص) آنان را از قرآن بازدارند[۱۰۱]. هنگامی که عمر از نقل حدیث «استأذان» توسط ابوموسی اشعری مطلع شد، او را تهدید کرد که اگر کسی از صحابه را به عنوان شاهد نیاورد، او را تعزیر خواهد کرد[۱۰۲].
عثمان نیز از نقل و کتابت احادیث پیامبر جلوگیری کرد. تبعید ابوذر به شام و ضرب و شتم عمار یاسر توسط عثمان، دلیلی جز تلاشهای گسترده این افراد برای نقل و نشر احادیث پیامبر(ص) نداشت.
ممانعت از رواج احادیث نبوی در دوره زمامداری معاویه به اوج خود رسید؛ چنانکه معاویه در مسجد دمشق خطبه میخواند و میگفت: «ای مردم از نقل احادیثی که از رسول خدا(ص) وارد شده بپرهیزید»[۱۰۳]. ابن عساکر روایت شخصی را ذکر کرده که گفت: «فقط یکبار دیدم معاویه در خطبهاش از پیامبر اکرم(ص) حدیثی نقل کند»[۱۰۴]. آوردهاند که منادی معاویه در یکی از شهرهای اسلامی فریاد میزد: «ذمه کسی را که حدیثی در مناقب علی و فضایل اهلبیت او روایت کند، از خود برداشتم»[۱۰۵]. این سیاست سبب شد که سفارشهای پیامبر(ص) درباره ائمه(ع) به دست فراموشی سپرده شود.
سیاست منع نقل و تدوین احادیث نبوی تنها به یک دلیل بود. اینکه عدهای مانند عایشه، ابوهریره و معاویه اجازه نقل حدیث داشتند، میرساند که تنها کسانی که منافع خلافت را در نظر داشتند و احادیث را در جهت فضای حاکم در جامعه و اهداف حکومتگران گزینش میکردند، به نقل روایات نبوی میپرداختند. تنها احادیثی که میتوانست جو عمومی جامعه و شرایط سیاسی حاکم بر آنان را بهطور جدی تهدید کند، احادیث مربوط به فضایل امام علی(ع) و جانشینی ایشان پس از پیامبر(ص) بود[۱۰۶]. سیاست منع و تدوین حدیث، آثار زیانبار فرهنگی - سیاسی فراوانی داشت. امت اسلامی درست در زمانی که پیش از هر موقع به نقل روایات پیامبر(ص) نیاز داشت از این کار بازداشته شد و بدین ترتیب زمینه برای تحریف سنت نبوی و تفسیر به رأی فراهم گردید. تداوم این سیاست هم سبب فراموشی سخنان رسول خدا(ص) و هم مفهوم و مقام ولایت گردید.
امام علی(ع) پس از به دست گرفتن منصب خلافت با بحران و آشفتگی فکری جامعه اسلامی مواجه گردید. با این حال در حد توان به اصلاح فضای نامناسب فکری و فرهنگی که بر اثر ۲۵ سال منع نقل احادیث و تحریف آنها پدید آمده بود، پرداخت. پس از جنگ جمل، ۱۵۰۰ تن از صحابه پیامبر(ص) را در کوفه سکونت داد و آنان را به نقل و تعلیم حدیث تشویق کرد[۱۰۷]. به نقل از ابن کثیر در دوره خلافت امام علی(ع) هزاران تن از صحابه رسول خدا(ص) روایات ایشان را در همه جا نقل کردند. در نتیجه این کار، روایات اسلامی رونقی دوباره گرفتند[۱۰۸]. با وجود تلاشهای امام علی(ع)، بروز بحرانهای سیاسی و نظامی چون جنگهای جمل، صفین، نهروان و غارات ایادی معاویه، ایشان نتوانست آنطور که شاید و باید به فعالیتهای فرهنگی از جمله اقرای حدیث بپردازند.
عامل دیگری که میتوان آن را به عنوان یکی از موانع آشکار شدن مقام و جایگاه امامت قلمداد کرد، اشتغال اعراب به فتوحات است. پدید آمدن فضای غنیمتجویی، و نیل به مقامات حکومتی سبب شرکت و حضور گسترده اعراب در فتوحات گردید و شرایط را به گونهای رقم زد که شرکت نکردن در فتوحات، به هر بهانهای مساوی با از دست دادن فرصتی طلایی در خاتمه دادن به سالها فلاکت و فقر تلقی میشد. بدیهی بود که غلبه چنین فضایی نتیجهای جز انزوای فرهنگی اهلبیت(ع) کاهش شدید مراجعات مردم به آنها و بهطور کلی عدم توجه کافی به مسائل علمی، آموزشی، اخلاقی و معنوی را نداشت. این انزوای فرهنگی - سیاسی نیز به نوبه خود موجب ۲۵ سال کنارهگیری امام علی(ع)، تن دادن امام حسن(ع) به صلح با معاویه و در نهایت شهادت مظلومانه امام حسین(ع) گردید. لازم به ذکر است که غلبه مادیگرایی اعراب و روی آوردن آنها به قدرت و ثروت که پس از فتوحات ایجاد شد، در فصل ادامه بهطور مفصل بررسی خواهد شد.
مانع دیگری که بر سر راه مراجعه مردم به اهلبیت پیامبر(ع)، جهت سماع اقرای حدیث آنان وجود داشت، رقابتهای قبیلهای بود. این رقابتها که پیش از اسلام میان شعوب، قبایل و تیرههای عرب وجود داشت، به سبب فعالیتهای پیامبر(ص) تا حد زیادی فراموش گردید؛ اما پس از وفات آن حضرت، همچون آتش زیر خاکستر، دوباره شعلهور شد و دورهای از حسادت، رقابت و کشمکش و جنگهای قبیلهای را در جامعه اسلامی پدید آورد. این مطلب و نمونههای تاریخی - حدیثی آن نیز در فصل سوم بهطور مفصل بحث و بررسی خواهد شد.
فشار سیاسی از دیگر عوامل بازدارندهای بود که سبب شد، جایگاه و فضایل اهلبیت(ع) به گوش مسلمانان نرسد. این فشارها که با به خلافت رسیدن معاویه و در دوران امامت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) آغاز شد، در چند محور دنبال میگردید. یکی از محورهای اقدامات معاویه، سب امام علی(ع) بود که با جدیت در شام و سایر شهرهای اسلامی انجام میگردید. هنگامی که معاویه در سال ۵۱ هجری، مغیره بن شعبه را والی کوفه کرد خطاب به او گفت: «... یک کار را به تو سفارش میکنم. از ناسزا گفتن به علی و مذمت وی و نیز از رحمت فرستادن بر عثمان و آمرزش خواستن برای او وانمان.»..[۱۰۹]. مغیره نیز دستور او را اجرا کرد؛ چنانکه صعصعه بن صوحان را تهدید کرد و گفت: «بر حذر باش که از تو به من خبر برسد که چیزی از فضایل علی را آشکار کردهای، هرچند که ما به فضایل او از تو آگاهتریم؛ اما حکومت این سلطان برپا شده و ما مکلف شدهایم که عیب او (علی) را با مردم بگوییم»[۱۱۰].
اقدام دیگر معاویه، تعقیب، آزار و اذیت و قتل شیعیان و دوستداران امام علی(ع) بود. او طی نامهای از همه استانداران خود خواست هر کس را که به او در محبت علی شک دارید، به قتل برسانند، حتی اگر هیچ شاهد و مدرکی علیه او وجود نداشته و آن فرد، کافر یا زندیق باشد[۱۱۱]. معاویه که بیشترین ترس و وحشت را از کوفه و بصره داشت، زیاد بن ابیه را که فردی تندخو بود والی آن دو شهر کرد. او نیز به تعقیب شیعیان پرداخت و هرجا آنها را مییافت، به قتل میرساند و دست و پایشان را قطع میکرد؛ چنانکه زبان میثم تمار را که از مدح علی باز نایستاده بود، برید و او را به درخت خرما آویزان کرد[۱۱۲].
مجلسی نقل کرده که اقدامات وحشیانه امویان در عراق سبب شد غالب دوستداران حضرت از آنجا فرار کنند؛ بهطوریکه دیگر هیچ شیعه سرشناسی در عراق باقی نماند[۱۱۳]. روشن است که این اقدامات که نتیجه آن کشتار و فرار و سکوت شیعیان اهلبیت(ع) بود، نتیجهای جز فراموش شدن تدریجی مفهوم امامت نداشت؛ چنانکه مردم با وجود حضور امام حسن و امام حسین(ع) در مسجد برای پرسیدن سؤالات دینی خود به دیگر صحابه پیامبر(ص) مراجعه میکردند[۱۱۴]؛ هرچند که چنین رویدادهایی در زمان خلافت ابوبکر، عمر و عثمان نیز درباره امام علی(ع) رخ میداد[۱۱۵].
ممکن است در اینجا سؤالی مطرح شود و آن اینکه چرا با وجود تلاش خلفا برای فراموش شدن مقام معنوی فقهی و علمی امام علی(ع) در موارد بسیاری در حل مشکلات خود به ایشان مراجعه کرده و با این کار زمینه آشنایی مردم با مقام معنوی - علمی آن حضرت را فراهم میکردند؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که بررسی روایات به دست آمده در این باب گویای این نکته است که خلفا غالباً در مواقع اضطرار و طبیعتاً برخلاف میل باطنی خود به احضار امام(ع) مبادرت میورزیدند. یکی از مهمترین موارد رجوع آنها به امام(ع) به خطر افتادن اسلام و بدنام شدن آن در مقابل حکومتهای همسایه و اهل کتاب بود. برای مثال، در زمان خلافت ابوبکر جمعیتی از مسیحیان روم به همراه راهب برجسته خود، با پیمودن مسیری طولانی به مدینه رسیده و برای تحقیق درباره اسلام به مسجد مدینه رفتند. راهب پس از یافتن ابوبکر به او گفت که قصد او از این سفر آن است که پرسشهایی را از بهترین این امت بپرسد و در صورت شنیدن پاسخهایی قانع کننده، به دین اسلام درآمده و ظرفی پر از طلا و نقر را به او تقدیم کند. ابوبکر، خود را جانشین پیامبر خدا(ص) معرفی کرد و آماده شنیدن سؤالات او شد. راهب سه سؤال را مطرح کرد و ابوبکر که نتوانسته بود به سؤالات او پاسخ دهد، از عمر استمداد جست. عمر نیز از عهده پاسخگویی به سؤالات برنیامد و این کار را به عثمان محول کرد. پس از آنکه عثمان نیز نتوانست به پرسشهای راهب پاسخ گوید، امام علی(ع) به آنجا رفت و به همه سؤالات راهب مسیحی پاسخ داد[۱۱۶]. نظیر این رویداد، چندین بار دیگر نیز رخ داد و خلفا به ناچار به امام(ع) مراجعه کردند[۱۱۷].
بسیاری از دیگر روایات مطرح شده در این باب مربوط به زمانی است که صحابه قضاوتهای نادرست خلفا را به گوش امام میرساندند، یا امام بر حسب تصادف، با مأموران حکومتی که در حال انتقال یک متهم به زندان یا بردن او برای اجرای حکم بودند، برخورد میکرد و پس از جویا شدن ماجرا، متوجه اشتباه خلفا شده و در میان حاضران، آنها را متوجه اشتباه خود میکردند؛ چنانکه روزی امام علی(ع) زنی را مشاهده کرد که او را برای سنگسار شدن میبردند؛ امام پس از اطلاع یافتن از ماجرا، از مأموران خواست تا زن را نزد عمر بازگردانند، آن حضرت پس از تشریح مجدد ماجرا، عمر را متوجه حکم اشتباهش ساخت[۱۱۸].
بخش دیگری از قضاوتهای امام علی(ع) بدون خواست خلفا و تنها به دلیل حضور آن حضرت در محل و شنیدن حکم نادرست خلیفه صورت میگرفت[۱۱۹]. در مواردی هم که خلفا، شخصاً امام را احضار میکردند، غالباً مشکل پدید آمده چنان دشوار بود که خلفا از حل آن عاجز مانده بودند؛ برای مثال، عمر از حل این مشکل که شخصی با دو سر در مسئله ارث، دو نفر محسوب میشود، یا یک نفر، درمانده شده و از امام(ع) استمدادطلبید[۱۲۰].
با توجه به نکات مطرح شده به نظر میرسد که مراجعه خلفا به امام علی(ع) و در نتیجه، آشکار شدن علم ایشان به مسائل گوناگون با میل و رغبت آنها نبوده و این مسئله، خدشهای را به نظریه سیاست خلفا در مهجور ساختن امام علی(ع) وارد نمیسازد[۱۲۱].
اخلاقیات
۱. اخلاق فردی: اخلاق فردی، از مهمترین مواد تعلیمی اهلبیت(ع) در حوزه اخلاقیات بود. توصیه به پاکیزگی و بهداشت و نیز زهد و ترک دنیاگرایی از جمله تعلیمات اهلبیت در حوزه اخلاقیات است که البته شرایط جامعه در این توصیهها موثر بوده است. اهلبیت(ع) به نظافت، آراستگی و بهداشت فردی اهتمام ویژهای داشتند. پیامبر(ص) در جایی فرمود: «کوتاه کردن ناخنها و محاسن و شستن موها با برگ خطمی فقر را از بین میبرد و روزی را زیاد میکند»[۱۲۲] و در جای دیگری در مورد مسواک زدن فرمود: «اگر بر امتم دشوار نبود، آنان را امر میکردم که در هر نماز مسواک بزنند»[۱۲۳]. ایشان به استفاده از عطر توصیه فراوانی داشتند؛ چنانکه به امیرمؤمنان(ع) فرمود: «یا علی، بر تو باد که هر جمعه خود را خوشبو کنی؛ زیرا از سنت من است و تا زمانی که بوی آن از تو نمایان باشد، برایت حسنه مینویسند»[۱۲۴].
امام علی(ع) نیز به رعایت نظافت و بهداشت سفارش میکرد و میفرمود: «عطر و غسل کردن سبب طراوت میشود و.»..[۱۲۵]. ایشان درباره استحمام و عبرت گرفتن از آن فرمود: «بهترین خانه، حمام است که در آن آتش جهنم را به یاد میآوری»..[۱۲۶]و درباره مسواک زدن میفرمود: «مسواک زدن سبب پاکی دهان و خوشنودی پروردگار میشود»[۱۲۷]. حضرت زهرا(س) نیز به پاکیزگی سفارش میکرد؛ چنانکه درباره بهداشت دستها فرمود: «به هوش باش! کسی که پس از خوردن غذا با دستی آلوده و چرب بخوابد، هیچ کس جز خودش را سرزنش ننماید»[۱۲۸]. امام حسن(ع) نیز مسواک زدن را به شیعیان خود توصیه میکرد و میفرمود: «شیعیان ما از چهار چیز بینیاز نیستند: مسواک زدن و...»[۱۲۹].
هرچند، توصیههای اهلبیت(ع) درباره رعایت بهداشت و پاکیزگی، برگرفته از کلام وحی میباشد؛ اما شرایط فرهنگی جامعه صدر اسلام و سابقه فرهنگی قوم عرب در اینگونه تعلیمات بیتأثیر نبوده است. در فصل اول، بهطور مبسوط بیان شد که شرایط سخت آب و هوایی جزیرةالعرب، از یک سو، خشکی و کمآبی را موجب شده و از سوی دیگر، تنگی معیشت را فراهم کرده و باعث گردیده بود که همه فکر و تلاش عرب صرف تأمین خوراک باشد. به همین دلیل طبیعی بود که عرب، نه امکانات نظافتی مانند حمام و نه فرصتی برای رسیدگی به امور بهداشتی و آراستگی در اختیار داشته باشد؛ تا جایی که استحمام نکردن عادت عرب شده بود[۱۳۰]. این زمینه فرهنگی موجب گردید که اهلبیت(ع) بخشی از مواد تعلیمی خود را به نظافت و بهداشت اختصاص دهند.
گرایش به زهد و ترک دنیاگرایی و مادیات نیز از جمله تعلیمات و سفارشهای مؤکد اهلبیت(ع) بود که شرایط و زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جامعه در آنها تأثیرگذار بوده است. پیامبر اکرم(ص) در این زمینه فرمود: «همانا در پس دنیاطلبی خسران آخرت نهفته است»[۱۳۱]. امام علی(ع) پیوسته مردم را به زهد و تقوی توصیه میکرد؛ چنانکه در خطبهای فرمود: «مرا با دنیا چه کار، همانا مثل من و دنیا مانند سواری است که در یک روز تابستانی برای او درختی قرار داده شده و او زیر آن استراحت میکند و سپس میرود و آن را ترک میکند»[۱۳۲]. ایشان در جای دیگری فرمود: «ای مردم تقوا پیشه کنید، چه بسیار آرزومندی که به آرزویش نرسید و بناکنندهای که در خانهاش سکنی نگزید و جمع کننده ثروتی که آن را ترک کرد.»..[۱۳۳]. ایشان در جای دیگری خطاب به مردم فرمود: «ای مردم، زهد کوتاه کردن آرزوها و شکر نعمتهاست.»..[۱۳۴]. امام علی(ع) بارها مردم را از حب دنیا، مالپرستی، حرص و آز و آرزوهای دور و دراز نهی میکرد. ایشان در جایی درباره مذمت دنیاپرستی فرمود: «... من شما را از دنیا برحذر میدارم که دنیا شیرینی سبزی است که با شهوات درهم آمیخته و با نعمتهای زود گذر دوستی میورزد و با متاع اندک جلوه میکند و در لباس آرزوها خود را نشان میدهد و با زینت غرور خود را میآراید.»..[۱۳۵] و در جای دیگر فرمود: «اگر بندهای اجل و آمدن با شتاب آن را به سوی خود ببیند، هرآینه از همه آرزوها متنفر شده و از دنیاخواهی دست برمیدارد»[۱۳۶]. ایشان در خطبهها و نامههای فراوانی، رفاه زدگی و بیتفاوتی مردم را نکوهش کردند[۱۳۷]. امام علی(ع) طمع و حرص را به شدت تقبیح کرده و میفرمود: «طمع بردگی همیشگی است»[۱۳۸]. ایشان مال اندوزی را نیز مذمت کرده و مردم را از افراط در این راه برحذر میداشت و میفرمود: «ای فرزند آدم هر آنچه را که افزون بر قوت روزانهات بهدست آوری، ذخیرهکننده آن برای دیگران هستی»[۱۳۹].
از میان سخنان اندکی که از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بهدست آمده، سفارشهایی در باب مذمت دنیا، قناعت و پرهیز از دنیاطلبی وجود دارد. امام حسن(ع) در این زمینه فرمود: «درباره آنچه از مال دنیا طلب کردی و به آن دست نیافتی، چنان رفتار کن که گویا اصلا به آن فکر نکرده بودی»[۱۴۰]. امام حسین(ع) نیز در این مورد فرمود: «اگر روزی تقسیم شده و مقدر است پس حریص بودن انسان در کسب روزی زیباتر است و اگر جمع کردن مال دنیا به ترک آن میانجامد پس چرا انسان آزاده با آن بخل میورزد»[۱۴۱].
همانگونه که بیان شد، تعلیمات گسترده اهلبیت(ع) درباره ترک دنیاپرستی و در پیش گرفتن زهد و تقوا در شرایط خاص و زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن روزگار صورت پذیرفته است. چنانکه در فصل اول گفته شد، طبیعت خشن، سختی معیشت، فقر و فلاکتی که در غالب نقاط جزیرةالعرب وجود داشت سبب گردیده بود که اعراب، به صورت انسانهایی طماع، حریص، منفعتطلب و دنیاگرا درآیند[۱۴۲]. مقامخواهی و ریاستطلبی نیز از دیرباز میان عرب مطرح بود و به عنوان یک ارزش موجب برتریجویی افراد و قبایل نسبت به همدیگر در این زمینه فرهنگی میشد.
با ظهور اسلام و تعلیمات پیامبر(ص) این خصلت تا حدودی خنثی گردید. هرچند مشکلات شدید اقتصادی که مسلمانان تا پیش از فتح مکه با آن دست به گریبان بودند[۱۴۳]، و نیز مقام معنوی پیامبر(ص)، مجال سربرآوردن این خصلتهای ناپسند اخلاقی را به اعراب نمیداد. همانطور که در فصل گذشته خاطرنشان شد، فتح مکه، پذیرش اسلام از سوی غالب ساکنان جزیرةالعرب و سرازیر شدن زکات قبایل به مدینه سبب رفاه نسبی مسلمانان گردید و از این زمان بود که تعلیمات پیامبر(ص) در مذمت دنیاپرستی و مادهگرایی با جدیت دنبال شد. پس از فتح مکه بود که انصار به دلیل از دست دادن اموالشان طی سالیان گذشته، ابراز ناراحتی کرده و میگفتند: «اموالمان تباه گردید... اگر درباره داراییهای خود احتیاط میکردیم، اینچنین تباه نمیشدند»[۱۴۴].
امام علی(ع) در حالی خلافت و تعلیم همهجانبه مسلمانان را بهطور رسمی بر عهده گرفت که حدود ۲۵ سال از وفات پیامبر(ص) سپری میشد. با رحلت پیامبر(ص) ارزشهای جاهلی به تدریج نمایان شد. عاملی که موجب گردید دنیاپرستی، مادیگرایی و مقامجویی مجدداً در میان اعراب جلوهگر شود، فتوحات و سرازیر شدن غنایم به سوی جامعه اسلامی بود. پس از این بسیاری از اعراب بر آن شدند تا از اسلام و حکومت در جهت جبران کمبودها و محرومیتهای پیشین خود استفاده کنند. بر همین اساس بود که اهداف دنیوی و مطامع عرب بار دیگر خود را نشان داد و مادیگرایی، دنیاطلبی و ثروتاندوزی شعار غالب قبایل عرب گردید. ناگفته نماند که تدبیر نادرست خلیفه دوم در تقسیم بیتالمال بر حسب سابقه شرکت در جنگ بدر و سابقه در اسلام سبب شد که عده زیادی یکباره به ثروت انبوهی دست یابند و ارزشهای اسلامی را به سادگی به فراموشی بسپارند که طلحه و زبیر نمونههای بارز این قبیل افراد هستند. اینگونه افراد به خوبی دریافته بودند که رسیدن به ثروت بیشتر جز در سایه کسب قدرت میسر نمیشود؛ به همین دلیل قدرتطلب ی که از مصادیق دنیاخواهی است نیز در آنها رشد یافت[۱۴۵]. با سیاستهای نادرست عثمان تعداد متمولین جامعه به گونهای خاص افزایش پیدا کرد. عثمان علاوه بر آنکه شیوه پرداخت عطا بیتالمال عمر را دنبال کرد، بخششها و هدایای بیحد و حسابی را به خویشاوندان خود داد؛ چنانکه خمس غنایم افریقیه را به مروان و ۳۰۰ هزار درهم به حکم بن عاص و عبد الله بن خالد[۱۴۶] بخشید. این اقدامات او سبب شد که افرادی خاص هر روز ثروتمندتر از گذشته شوند؛ بهطور مثال گفته شده است که زبیر پس از مرگ هزار اسب و هزار کنیز باقی گذاشت و بهای یکی از متروکات او ۵۰ هزار دنیار میشد و زید بن ثابت نیز به قدری طلا و نقره از خود به جای گذاشت که پس از مرگش آنها را با تبر خرد میکردند و بهای املاکش نیز حدود صد هزار دینار بود[۱۴۷]. بهطور طبیعی، در چنین جامعهای که عامه مردم، بزرگان خود را در این وضع اقتصادی میدیدند، ثروت و مقام را ارزش تلقی کرده و دنیاطلب میشدند.
با توجه به آنچه بیان شد، اهلبیت پیامبر(ص) با قومی حریص، طمعکار و دنیا زده مواجه بودند که سرازیری غنایم سبب جوشش مجدد خصلتهای جاهلی آنها شده بود و ثروتاندوزی را ارزش و هدف خود تلقی میکردند. امام علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بارها به این موضوع اشاره کرده، دنیاطلبی را به عنوان آفت روزگار خود معرفی کردند؛ چنانکه امام علی(ع) در یکی از نامههای خود چنین نوشتند: «همانا بسیاری از مردم تغییر کردند و از سعادت و رستگاری بیبهره مانده و به دنیاپرستی روی آورده و از روی هوای نفس سخن گفتند.»..[۱۴۸]. امام حسن(ع) پس از صلح با معاویه خطاب به سپاهیان خود فرمود: «پیش از جنگ با ما بودید، درحالیکه دینتان جلودار دنیایتان بود، ولی اکنون دنیایتان جلودار دینتان است.»..[۱۴۹]. امام حسین(ع) نیز در راه مکه و پس از مواجه شدن با فرزدق خطاب به او فرمود: «مردم بنده دنیایند و دین لقلقه زبانهایشان است. هر کجا که به سود زندگیشان باشد، آن را یدک میکشند ولی هرگاه مورد آزمایش قرار گیرند، دینداران بسی اندک میشوند»[۱۵۰].
علاوه بر تصریح اهلبیت(ع) به دنیاطلبی مسلمانان، شواهد تاریخی نیز مؤید این مطلب است. هنگامی که عمار یاسر، حلیف بنیمخزوم، به وسیله عثمان مضروب شد، بنیمخروم برای به خطر نیفتادن منافعشان به او خرده گرفتند که به چه دلیل به عثمان اعتراض کرد و نیز هنگامی که عبدالله بن مسعود به اقدامات عثمان انتقاد کرد، قبیله هذیل که همواره به اینکه ابن مسعود به عنوان فقیه اسلام، از قبیله آنهاست به خود میبالیدند، تنها برای به خطر نیفتادن منافعشان دست از حمایت او کشیدند[۱۵۱].
سخنان طلحه و زبیر خطاب به امام علی پس از به خلافت رسیدن حضرت و ناکامی آنها در رسیدن به قدرت و ثروت نیز دنیاطلبی بزرگان و نخبگان سیاسی آن روزگار را نشان میدهد. آنها طی نامهای به امام نوشتند: «تصور ما نقش برآب شد و تیر امیدمان به خاک نشست. ما کار خلافت را برایت سامان دادیم و حکومت تو را پایهریزی کردیم... اما چون زمام خلافت را بهدست گرفتی... فرمانگذاری و وزرات خود را به اشتر نخعی و حکیم بن جبله تفویض کردی.».. و هنگامی که امام از پیک آن دو خواست تا خواسته اصلی طلحه و زبیر را از آنها جویا شود، پیک پیغام آورد که آن دو نفر حکومت بصره و کوفه را طلب کردهاند[۱۵۲].
همانگونه که منابع تاریخی ذکر کردهاند، معاویه با علم به دنیاطلبی و مالدوستی اعراب بود که توانست در جنگ صفین و جنگ با امام حسن(ع) بسیاری از سپاهیان اهلبیت(ع) را با وعده ثروت و قدرت به طرف خود متمایل کند. آگاهی او از این موضوع سبب شد که شعار حکومت و نقش خاتم خود را «لکل عمل ثواب» قرار دهد[۱۵۳] و آماده بذل و بخشش هزاران درهم و دینار گردد. او موفق شد طی جنگ صفین افرادی چون یزید بن حجیه، وائل بن حجر و مصقله بن هبیره، طارق بن عبدالله و چند تن دیگر را از همراهی با امام منصرف کند[۱۵۴]. نصر بن مزاحم نقل میکند که کسی از اهل عراق نبود که پس از شنیدن مضاعف شدن مقرری قبیله عک و اشعری از سوی معاویه، چشمانش به معاویه دوخته نشده و طمع در او بهوجود نیامده باشد»[۱۵۵]. ثقفی کوفی نیز نقل کرده است که اشراف کوفه به معاویه تمایل داشتند؛ زیرا علی(ع) با آنها به صورت مساوی برخورد میکرد؛ اما معاویه همیشه حقوق برتر آنها را محفوظ میداشت[۱۵۶]. معاویه سوگند خورده بود که با صرف اموال فراوان، یاران علی(ع) را به سوی خویش میکشاند و چنان تطمیعشان میکند که دنیای او بر آخرت علی(ع) غالب شود[۱۵۷]. امام علی(ع) نیز در یکی از نامههای خود، به دنیاطلبی معاویه و شامیان اشاره کرده و میفرماید: «دین خود را به دنیا میفروشند و دنیا را به بهای سرای جاودانه نیکان و پرهیزکاران میخرند.»..[۱۵۸]. مطلب فوق به روشنی مشخص میکند که حجم بسیار زیادی از روایات نهجالبلاغه و تعلمیات سایر معصومین(ع) به مذمت حرص، طمع، دنیاطلبی و آرزوهای دور و دراز اختصاص یافته است. بر اساس آنچه که بیان شد، این تعلیمات گسترده را باید در سایه حیات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اعراب تحلیل کرد.
۲. اخلاق خانوادگی: بخشی از مواد تعلیمی اهلبیت(ع) به اخلاق خانوادگی اختصاص داشت. توصیه به ازدواج از مهمترین تعلیمات سنت اهلبیت(ع) است. پیامبر(ص) در این زمینه فرمود: «بدترین مردهها عزبها میباشند»[۱۵۹]. امام علی(ع) در جایی فرمود: «ازدواج کنید که رسول خدا فرمود: هر کس که دوست دارد از سنت من پیروی کند، پس ازدواج کردن از سنت من است»[۱۶۰] و در جای دیگری نیز فرمود: «بهترین میانجیگریها، میانجیگری میان دو نفر در امر ازدواج است، تا خداوند میان آن دو پیوند برقرار کند»[۱۶۱]. اهلبیت(ع) تلاش فراوانی در جهت توجه به ارزش و جایگاه زن در جامعه اسلامی مبذول داشتند. پیامبر اکرم(ص) در این مورد فرمود: «بهترین شما، بهترین شخص برای زنانش است و من بهترین شما برای همسرانم هستم»[۱۶۲]. ایشان همواره جایگاه رفیع زن را به مسلمانان یادآوری کرده، میفرمود: «جبرئیل چنان درباره زن به من سفارش کرد که گمان کردم طلاق دادن او فاحشهای علنی است»[۱۶۳].
در کلام امام علی(ع) نیز درباره تکریم زن آمده که «زن را به کاری که خارج از توان اوست، وادار نکن.... همانا زن گل خوشبویی است...»[۱۶۴].
اهلبیت(ع) در راستای تحکیم بنیان خانواده و بیان اهمیت آن نیز پیوسته مسلمانان را سفارش میکردند. پیامبر اکرم(ص) برای تشویق افراد در این امر و استحکام نظام خانواده فرمود: «بهترین شما کسی است که نسبت به خانوادهاش بهتر باشد و من بهترین شما نسبت به خانوادهام هستم»[۱۶۵]. در روایت دیگری از ایشان آمده که «هیچ بندهای نیست که کسب روزی کند و آن را به صورت نفقه به خانوادهاش بدهد، مگر اینکه خداوند در برابر هر درهم آن، هفتصد برابر به او اجر میدهد»[۱۶۶]. توصیهها و تعالیم گسترده اهلبیت(ع) در خصوص اهتمام به امر ازدواج، جایگاه زن و استحکام نهاد خانواده تا اندازه زیادی ناظر به شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه عرب به ویژه جامعه پیش از اسلام بود. همانطور که در فصل اول بیان شد، در عصر جاهلیت، زن در بیشتر نقاط جزیرةالعرب، جایگاه پستی داشت[۱۶۷]. زنان به مثابه کالایی در دست مردان بودند که مردها به هر صورت که میپسندیدند، با آنها رفتار میکردند. تمام اموال و حقوق زن به مرد تعلق داشت و زن همچون خدمتکار به همه امور خانه رسیدگی میکرد. برای زن حرمتی جز به واسطه حرمت خانواده وجود نداشت و اساساً او را موجود نفرین شدهای تلقی میکردند که مردها از شر آنان ایمن نبودند. انواع ناپسند و آلوده به مفاسد ازدواج، آن هم بدون هیچ محدودیتی، کاملاً رواج داشت[۱۶۸]. مردها به سادگی زنان را میخریدند، به هر کس که تمایل داشتند بخشیده و یا قرض داده و سپس به سادگی آنها را طلاق میدادند. بر این اساس نهاد خانواده در عصر جاهلیت بهطور کامل متزلزل و غیر مستحکم بود. این شرایط نابرابر اجتماعی باعث شد که اهلبیت(ع) در جهت استحکام بنیان خانواده، از راه توصیه به ازدواج پسندیده و محدود کردن آن، تقدسبخشی به امر نکاح و جداسازی آن از بعد غریزی، شهوانی و دنیاطلبانه و بیان ارزش والای زنان اقدام نمایند و پایبندی به خانواده را افزایش دهند که اهلبیت(ع) برای نیل به اهداف مذکور خود بهترین الگو در رفتار با همسران خود بودند؛ چنانکه رسول خدا به نقل از عایشه گوسفندان را شخصاً میدوشید، لباسهایش را میدوخت و کفشهای خود را پینه میزد[۱۶۹]. امام علی(ع) نیز بخشی از امور منزل همچون آوردن آب و هیزم و جارو کردن خانه را بر عهده داشت[۱۷۰].
۳. اخلاق اجتماعی: بخش عظیمی از مواد تعلیمی اهلبیت(ع) به حوزه اخلاق اجتماعی اختصاص دارد. توصیه به تواضع در مقابل دیگران، بخشندگی و حلم سه نمونه از تعلیمات اهلبیت(ع) بهشمار میروند که جدای از وحیانی بودن این امور زمینهها و شرایط اجتماعی فرهنگی و سیاسی جامعه نیز در این تعلیمات و تأکیدات مؤثر بود.
سفارشهای اهلبیت(ع) به تواضع و دوری از تکبر بسیار زیاد است. پیامبر(ص) در مقابل صفت کبر و خودخواهی موضعگیری صریح کرده و فرمود: «کسی که در وجودش به اندازه ذرهای کبر وجود داشته باشد وارد بهشت نمیشود»[۱۷۱]. ایشان در جای دیگری خطاب به مردم فرمود: «خداوند به من وحی فرمود که فروتن باشید تا کسی بر دیگری فخرفروشی نکند و کسی نسبت به دیگری کینه نورزد»[۱۷۲]. سخنان فراوانی از امام علی(ع) نیز درباره تواضع و مذمت کبر و غرور وجود دارد؛ چنانکه در جایی میفرماید: «فخرفروشی را رها کن و کبر خود را واگذار و به یاد قبر خود باش»[۱۷۳] و در یکی از خطبههای خود خطاب به کوفیان فرمود: «خدا را خدا را درباره کبر متعصبانه و تفاخر جاهلی که جایگاه بغض و کینه و محل رشد شیطان است، امتهای گذشته فریب آن را خوردند، تا جایی که در تاریکی جهالت فرو رفتند و.»..[۱۷۴]. حضرت فاطمه زهرا(س) نیز خطاب به مردم به نقل از پیامبر(ص) فرمود: «بهترین شما کسی است که شانههایش افتادهتر باشد و.»..[۱۷۵]. امام حسن(ع) نیز کبر و غرور را مایه هلاکت انسانها معرفی کرده است[۱۷۶]. تعلیمات گسترده اهلبیت(ع) درباره مذمت کبر، غرور و خودخواهی ناظر به زمینه فرهنگی اعراب بود.
همانطور که در فصل اول بیان شد، کبر، غرور و برتریجویی از ویژگیهای عرب پیش از اسلام بود[۱۷۷]. هر یک از اعراب، خود و قبیلهاش را برتر از سایر قبایل و حتی برتر از سایر اقوام و نژادها میدانست و دیگران را تحقیر میکرد. این تکبر سبب شده بود که حتی مجالسی با عنوان مفاخره یا منافره تشکیل داده و به ذکر نسب، تعداد افراد قبیله، حسب و سایر ویژگیهای خود بپردازند. هرچند که با تلاشهای اهلبیت(ع) این خصلت تا اندازه زیادی کمرنگ شد؛ اما هیچگاه بهطور کامل از بین نرفت؛ چنانکه در دوره پیامبر(ص) شخصی اعرابی پس از اسلام آوردن ندا درداد: «خدایا به من و محمد رحم کن و به کسی جز ما رحم نفرما»[۱۷۸].
در روایتی از سعد بن ابیوقاص آمده است که پس از جنگ احزاب، یکی از انصار، مجلسی برپا کرد و در آن از مهاجر و انصار دعوت به عمل آورد. پس از نوشیدن شراب هر یک از مهاجر و انصار ذکر افتخارات خود را آغاز کرد و خود را نسبت به طرف مقابل برتر جلوه داد تا اینکه به تدریج این مفاخره به درگیری لفظی و زد و خورد تبدیل گردید؛ تا جایی که بینی سعد شکسته شد[۱۷۹]. بنابراین از آنجا که هرگاه بهانهای دست میداد اعراب به فرهنگ جاهلی خود بازمیگشتند و اهلبیت(ع) سعی میکردند تا در قالب کلام یا روش رفتاری با اینگونه خصلتها مبارزه کنند.
توصیههای فراوان اهلبیت(ع) به بخشندگی و کمک به فقرا و یتیمان را نیز میتوان در ظرف زمان مکان و شرایط آن روزگار تحلیل کرد. مطالعه کتب حدیثی و تاریخی نشان میدهد که هرچند در دوره پیامبر(ص) اینگونه تعلیمات به چشم میخورد؛ اما میزان آن نسبت به دوره خلافت امام علی(ع) و به ویژه دوره امامت امام حسن(ع) کمتر است. پیامبر اکرم(ص) درباره رسیدگی به نیازمندان فرمود: «هر کس سه نفر از مسلمانان را اطعام کند، خداوند او را از سه بهشت در ملکوت آسمان فردوس، بهشت عدن و طوبی... اطعام میکند»[۱۸۰]. ایشان در جای دیگری فرمود: «هر کس فقیر مسلمانی را بپوشاند، یا او را از قوت و معیشت خود کمک کند، خداوند هفت هزار فرشته را بر او میگمارد.»..[۱۸۱].
از موضوعات بارز در سخنان امام علی(ع) در نهجالبلاغه، کمک به محرومان جامعه و حمایت از این قشر است. ایشان در این زمینه فرمود: «از جمله کفارههای گناهان بزرگ، یاری رساندن به درمانده و رفع اندوه دردمندان است»[۱۸۲]. امام علی(ع) در جای دیگری فرمود: «خداوند، قوت فقرا را در اموال اغنیاء قرار داده است، پس فقیری گرسنه نمیشود مگر آنکه یک ثروتمند با مال او به ثروتی رسیده باشد و خداوند در این باره آنها را بازخواست خواهد کرد»[۱۸۳].
امام حسن(ع) نیز چه در گفتار و چه در رفتار خود به بخشندگی و کمک به نیازمندان سفارش میکرد. آن حضرت در جایی فرمود: «مکارم اخلاق ده مورد میباشند... کمک به نیازمند.»..[۱۸۴]. از امام حسن(ع) سؤال شد که چرا هیچ نیازمندی را رد نمیکنید؟ امام پاسخ داد: «من به خدا نیازمندم و به او مشتاقم و خجالت میکشم که نیازمند دیگری را رد کنم.»..[۱۸۵]. کتب تاریخی و حدیثی آکنده از روایاتی درباره بخششهای امام حسن(ع) است. روزی امام حسن(ع) دعای مردی را شنید که از خدا طلب مال میکرد، آن حضرت به خانه رفت و همان مقدار درهم را برای آن مرد فرستاد[۱۸۶]. در روایتی درباره قصد انفاق و اطعام فقرا توسط امام حسین(ع) نیز آمده است که ایشان پس از مشاهده چند مسکین که مشغول تناول قوت اندک خود بودند، با آنها نشست و همغذا شد. سپس به به آنها فرمود که شما نیز باید دعوت مرا اجابت کنید. آنها نیز پذیرفتند و امام هرچه در منزل داشت برایشان فراهم آورد[۱۸۷].
توصیههای پیامبر(ص) به بخشش، ناظر به شرایط پس از هجرت به مدینه بود. همانطور که در فصل گذشته بیان شد، اوضاع اقتصادی مسلمانان، تا پیش از فتح مکه بسیار نامناسب بود؛ به ویژه مهاجران که تمام اموال و دارایی خود را رها کرده، به یثرب مهاجرت کرده بودند[۱۸۸]. به علاوه، وقوع جنگهای پیاپی نیز علاوه بر تشدید نیاز به برآورده کردن مایحتاج جنگی، شماری از زنان بیوه و کودکان یتیم را در جامعه برجای گذاشته بود. این شرایط جنگی در دوره خلافت امام علی(ع) نیز تکرار شد. جنگهای داخلی این دوره و کشتههای بسیار آن باعث شد که خانوادههای فراوانی بیسرپرست شده و از نظر مالی در مضیقه بیفتند؛ چنانکه در روایتی آمده روزی امیرمؤمنان(ع) به زنی برخورد که مشک آبی بر دوش گرفته و به سختی آن را به سوی خانه میبرد. آن حضرت مشک آب را از او گرفت و از حال زن پرسید. زن پاسخ داد: علی بن ابی طالب شوهر مرا به بعضی از مرزهای نظامی فرستاد که در آنجا کشته شد و چند طفل یتیم برای من گذاشت و نیاز مرا وادار کرده تا برای مردم کار کنم. امام علی(ع) آن شب را با ناراحتی سپری کرد، سپس زنبیلی پر از طعام برداشت و به خانه آن زن رفت. زن با دیدن آن غذاها به امام گفت: خدا از تو راضی باشد و میان من و علی بن ابیطالب حکم کند. امام داخل شد و فرمود: من کسب ثواب را دوست دارم اگر میخواهی تو آرد را خمیر کن و نان بپز و من بچههایت را آرام میکنم و یا من خمیر میکنم و تو آنها را آرام کن؟ زن گفت: من به پخت نان آگاهترم. امام غذا را آماده کرد و لقمه لقمه به دهان کودکان میگذاشت و به هر یک از آنها میگفت: «علی را حلال کنید که در حق شما کوتاهی کرده است». زن از امام خواست تا تنور را آتش کند. در این میان بود که زن همسایه وارد شد، امام را شناخت و زن را ملامت کرد. آن زن نزد امام دوید و اظهار شرمندگی کرد و امام فرمود: من شرمندهام که در حق تو کوتاهی کردم...[۱۸۹].
سفارشهای فراوان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) درباره سخاوت و رعایت حال فقرا را نیز میتوان با توجه به شرایط آن روزگار بررسی کرد. دلایل اهتمام حسنین(ع) به بخشش و ملقب شدن امام حسن(ع) به کریم اهلبیت را باید به سه دسته تقسیم کرد. دلیل اول را باید در تغییر سیاست اقتصادی امویان جستجو کرد[۱۹۰]. بیتالمال مسلمانان تا دوره خلفای راشدین به جز عثمان، امانت مردم نزد خلیفه محسوب میشد و هیچکس حق نداشت در آن دخل و تصرف شخصی کند؛ اما در دوره عثمان، معاویه و پس از آن، بیتالمال به ملک خلیفه و خانواده او بدل شد. این شرایط سبب ایجاد فاصله طبقاتی و فقر عده کثیری از افراد جامعه شد که به خاندان خلیفه هیچ وابستگی نداشتند.
دلیل دوم مربوط به تحریم اقتصادی معاویه برضد دوستداران اهلبیت(ع) است[۱۹۱]. معاویه در نامهای به همه استانداران و والیان خود اعلام کرد: «هر کس که علیه او شاهدی یافتید که علی و اهلبیت او را دوست میدارد، نام او را از دیوانها پاک کرده و عطا و رزق او را قطع کنید»[۱۹۲]. معاویه برای در تنگنا قرار دادن امام حسین(ع) و اخذ بیعت از ایشان نیز بنیهاشم را از عطاء محروم کرد[۱۹۳]. این شرایط سبب شد که بسیاری از بنیهاشم و محبان اهلبیت(ع) تحت فشار مالی قرار بگیرند؛ و بر همین اساس امام حسن و امام حسین(ع) با تمام امکانات مادی خود وارد عمل شده و به نیازمندان یاری میرساندند.
دلیل سوم را باید در جنگهای پیاپی عصر امام علی(ع) جستجو کرد. همانطور که گفته شد، این جنگها سبب شده بود که شمار زیادی از زنان بیوه و انبوهی از کودکان، یتیم گردند.
حلم و بردباری از صفاتی است که اهلبیت(ع) هم به آن متصف بودند و هم آن را توصیه میکردند. مشکلات، جنگها و ناملایماتی که اهلبیت(ع) و دوستداران ایشان در طول حیات خود داشتند سبب میشد حلیم بودن را توصیه کنند.
از آنجا که در میان اهلبیت(ع)، امام حسن(ع) بیش از دیگران به حلم شهرت داشتند و این ویژگی را به اصحاب خود سفارش میکردند[۱۹۴]، در این بخش به زمینه اجتماعی و سیاسی این موضوع پرداخته میشود. مروان بن حکم از کسانی بود که به حلم امام حسن(ع) اقرار کرده و در تشییع جنازه آن حضرت، امام را به «من یوازن حلمه الجبال»[۱۹۵] توصیف کرده است. امام حسن(ع) بنا به دو زمینه اجتماعی - سیاسی، حلم را به منزله بهترین روش تعامل اجتماعی خود در جامعه آن روز میدانست. تشنجات خارجی که از سوی معاویه به منظور عزل سیاسی و فکری امام حسن(ع) صورت میگرفت و جنگ و شایعهپراکنی و تبلیغات گسترده آن خلیفه اموی که در این راستا انجام میشده، از یک سو و موج سرزنشهای مکرر صحابه امام که از پذیرش صلح به شدت ابراز نارضایتی کرده و امام را با القابی چون «مذل المؤمنین»[۱۹۶] و «عار المؤمنین»[۱۹۷] خطاب میکردند سبب شد که امام، حلم و فروتنی را کارسازترین حربه در مقابل مخالفان و دشمنان خود قرار دهد تا بدین وسلیه همچنان صحابه را در اطراف خود نگه داشته و معاویه را به سبب پراکندگی یاران امام از ایشان مسرور نسازد[۱۹۸]. بدون شک، اگر جامعهای متکثر با گروههای مختلف فکری، مذهبی، سیاسی و... دچار تشنج گردد و حلم و بردباری از آن رخت بربندد، به سرعت به دام تفرقه و تشتت گرفتار خواهد شد و از رسیدن به اهداف بلند خود بازخواهد ماند. بر همین اساس بود که امام حسن(ع) برای دفع تشنج و بازگرداندن وحدت به جامعه، حلم را بهترین روش و سلوک اجتماعی تشخیص داد و نهتنها خود به آن عمل کرد که این روش را به اصحاب خود هم تعلیم داد.
۴. تعلیمات سیاسی: بخشی از مواد تعلیمی اهلبیت به حوزه مسائل سیاسی مربوط میشد. از جمله مهمترین تعلیمات اهلبیت(ع) حفظ وحدت فکری، سیاسی و اجتماعی و پرهیز از تفرقه و نیز تلاش برای شناساندن و معرفی بدعتهای ایجاد شده در دین بود. پرداختن اهلبیت(ع) به این دو موضوع مهم بهطور مستقیم از شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن عصر متأثر بود.
وحدت، موضوعی بود که پیامبر(ص) و اهلبیت ایشان(ع) به آن تأکید فراوانی داشتند و پیوسته مردم را به حفظ آن توصیه میکردند. پیامبر اکرم(ص) همواره آیه ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا﴾[۱۹۹] را به مسلمانان گوشزد میکرد[۲۰۰]. امام علی(ع) نیز پیوسته خطر تفرقه را برای مسلمانان بیان و آنها را به وحدت دعوت میکرد؛ چنانکه در خطبهای به مردم فرمود: «همانا شیطان راههای خود را به شما آسان جلوه میدهد تا گرههای محکم دین شما را یکی پس از دیگری بگشاید و به جای وحدت و هماهنگی بر پراکندگی شما بیفزاید و در پراکندگی شما را دچار فتنه گرداند.»..[۲۰۱]. تفرقه در دوره امام علی(ع) به حدی زیاد شده بود که ایشان در یکی از خطبههای خود فرمود: «از پراکندگی بپرهیزید، آگاه باشید هرکه مردم را به این شعار دعوت کند، او را بکشید، حتی اگر زیر عمامه من باشد.»..[۲۰۲]. امام حسن(ع) در یکی از خطبههای خود فرمود: «و هرچه را که در اثر وحدت از آن بیم دارید، بهتر از آن چیزی است که در تفرقه خویش دارید»[۲۰۳]. امام حسین(ع) نیز در نامه خود به زعمای بصره به موضوع ت فرقه اشاره کرد[۲۰۴].
همانطور که در فصل اول خاطرنشان شد، نفاق و دو رویی، انقیاد ناپذیری و خیانت از مهمترین صفات اعراب بهشمار میرفت و چنانچه آزادی آنها به هر نحوی محدود میگشت، خود را درندهای در بند شده، احساس میکردند[۲۰۵]. این ویژگی اعراب یکی از مهمترین عوامل عدم تشکیل حکومت واحد در میان آنها بود و سبب میشد تا هرگونه اتحادی به سرعت دستخوش گسست گردد. در کنار این عامل، اختلافات تیرهای و قبیلهای نیز سهم مهمی در تفرقه و متحد نشدن اعراب داشت. احساس برتری که هر یک از تیرههای عرب عدنانی و قحطانی، از یک سو و قبایل و طوایف درون این تیرهها مثل اوس و خزرج یا بنیهاشم و بنیامیه نسبت به هم داشتند، از سوی دیگر اصلیترین زمینه اجتماعی تفرقه در میان اعراب محسوب میشد[۲۰۶]. عامل سیاسی که به این تفرقه عمومی دامن میزد، آن بود که افراد هر قبیله تنها در مقابل شیخ و رئیس قبیله خود منقاد بودند و به هیچ وجه تبعیت از دیگران را نمیپذیرفتند.
رسول خدا(ص) در چنین زمینه اجتماعی، فرهنگی و سیاسی به پیامبری مبعوث شد و در وهله اول، هدایت و تعلیم اعراب را بر عهده گرفت. سراسر جزیرةالعرب و حتی مدینه به عنوان مرکز حکومت، از لحاظ اجتماعی متکثر بود. مسلمانان مدینه از حیث اجتماعی، جامعهای متکثر بودند و از مکیها؛ اعم از قریش بطحاء، قریش ظواهر و احابیش، مدنیها؛ اعم از اوس و خزرج، قبایل یمنی تشکیل میشدند؛ اینها بینشها و ویژگیهای خاص خود را داشتند و در شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی متفاوتی رشد کرده بودند؛ به همین دلیل پیامبر(ص) در ایجاد وحدت میان آنها و تعلیم این آموزه بنیادین با مشکل جدی مواجه بود. از لحاظ فرهنگی نیز خصلت نفاق و خیانت به عنوان ویژگی اعراب جاهلی میان آنها ریشهدار بود و چنانکه در ادامه بیان خواهد شد تلاشهای فراوان پیامبر(ص) در انتقال مفهوم و ضرورت وحدت به آنها نتوانست این ویژگی را بهطور کامل در اعراب از میان بردارد. از لحاظ سیاسی نیز، خو کردن اعراب به تبعیت بیچون و چرا از شیوخ قبایل هرگونه استقلال فکر و عقیده را در میان غالب آنان خشکانده و سبب شده بود که رهبری دینی نسبت به رهبری قبیلهای در جایگاه فروتری قرار گیرد.
پیامبر(ص) با وجود همه این موانع، ایجاد وحدت و دور کردن اعراب از تفرقه را از مهمترین وظایف خود قرار داد؛ چراکه بر اساس تعالیم جامعهشناسی، یکی از مسائل مهمی که در نتیجه ایجاد جامعه شهری باید به آن توجه کرد، برقراری و حفظ آن همبستگی است که پیشتر در میان جوامع غیر شهری وجود داشت[۲۰۷]. پیامبر(ص) همه تلاش خود را بر آن داشت تا به مسلمانان بیاموزد، برای زندگی تحت لوای اسلام لازم است تا روابط قبیلهای گذشته که جز در موارد پیمان، با شمشیر ترسیم میشد، جای خود را به روابط فراقبیلهای، براساس تعالیم الهی - انسانی اسلام دهد[۲۰۸] و برادری و حقوق مساوی جایگزین معیارهای نادرست جاهلی گردد. پیامبر(ص) گذشته از تعالیم لفظی و قولی برای انتقال مفهوم وحدت و ضرورت آن به مردم، راهکارهایی عملی را نیز در پیش گرفت. ایشان در گام نخست، نظام سیاسی جاهلی را که تحت عنوان «قبیله» سبب جدایی افراد از یکدیگر میشد، به نظام «امت»[۲۰۹] مبدل ساخت. برقراری عقد اخوت میان مسلمانان نیز اقدامی مهم برای برقراری وحدت میان مسلمانان و فراموش کردن کینههای جاهلی بود، تا در سایه آن ثبات سیاسی مدینه و حل مشکل معیشت مهاجرین نیز تحقق یابد. شاید بتوان گفت که برقراری صورت ظاهری وحدت در قالب پیمان برادری، از سوی پیامبر(ص) به دلیل آشنایی و وجود خاطره احلاف جاهلی در اذهان عرب بود؛ پیمانی که در آن پس از رد و بدل شدن الفاظی خاص، افرادی را وارد یک قبیله کرده و آنها را به مثابه عضوی از آن قرار میداد. یاد و خاطره احلافی که هدف آنها، دفاع افراد از قبیله و اعضای آن بود و شخص حلیف میبایست تا پای جان از همپیمانان خود دفاع کند، همچنان در ذهن مردم وجود داشت؛ هرچند حلف و عقد اخوت تفاوتهای زیادی با هم داشتند و هیچ یکی از جنبههای منفی حلف مانند وجود عناصر قومی و قبیلهای و نیز موقعیت اجتماعی پایینتر حلیف نسبت به اعضای اصلی قبیله وجود نداشت. تحکیم روابط اجتماعی در قالب تأسیس مسجد، برپایی نمازهای جمعه و جماعت، ازدواج قبایل متعارض[۲۱۰]، سازماندهی نیروها تحت پرچم واحد و تغییر اسامی ناپسند جاهلی از جمله اقدامات پیامبر(ص) برای نهادینه کردن مفهوم وحدت میان مسلمانان بو.
ریشهدار بودن اختلافات قبیلهای و فرهنگ جاهلی در میان اعراب سبب شد که تلاشهای گسترده پیامبر(ص) در راه تعلیم مفهوم وحدت به مسلمانان بهطور کامل محقق نشود. نقل است که روزی سنان بن وبر، حلیف خزرج، و جهجاه بن سعید، اجیر شده عمر بن خطاب، به هنگام برداشتن آب از چاه، به دلیل جابهجا شدن ظرفهای آب با هم درگیر شدند، بهطوریکه صورت سنان خونآلود شد و هر یک از آن دو به رسم جاهلی فریاد «یاللأنصار» و «یا للمهاجر» سر دادند وعده زیادی را به دور خود جمع کردند. سنان اصرار به قصاص و یا رفتن به محضر پیامبر(ص) داشت. هنگامی که پیامبر(ص) از ماجرا اطلاع یافت، با فریاد «ما بال دعوی الجاهلیه» آنها را از خطر تفرقه و بازگشت به تفکر جاهلی بیم داد و به اختلاف آنها رسیدگی کرد[۲۱۱].
در روایت دیگری از ابن عباس آمده است که روزی یکی از انصار، عبدالمطلب پدر عباس - عموی پیامبر(ص) - را به زشتی یاد کرد و عباس نیز به شدت او را مضروب ساخت؛ بدین ترتیب فتنهای برپا شد و دو گروه مهاجر و انصار را در مقابل یکدیگر قرار داد؛ تا جایی که دو گروه لباس رزم بر تن کردند و آماده جنگ شدند. این فتنه نیز با سخنرانی وحدتبخش پیامبر(ص) خاتمه یافت[۲۱۲]. نقل شده است که بلال، صهیب بن سنان و سلمان فارسی مشغول گفتگو بودند که با دیدن ابوسفیان گفتند: هنوز شمشیرهای الهی سهم خود را از دشمن خدا نگرفته است. ابوبکر که در آن جمع حضور داشت، از این سخن آشفته شد و گفت: آیا درباره شیخ و سید قریش چنین سخن میگویید؟[۲۱۳] تلاش عبدالرحمان بن عوف برای نجات امیه بن خلف در جنگ بدر[۲۱۴] را نیز میتوان به نمونههای فوق افزود.
امام علی(ع) در هر زمان حفظ وحدت را وظیفه خود میدانست و در گفتار و رفتار خود آن را به مردم تعلیم میداد. با رحلت پیامبر اکرم(ص)، وحدت اسلامی که در سراسر عصر نبوی به اندک بهانهای دچار آسیب میشد، با مشکلات جدی مواجه گردید. تفاخر به حسب و نسب و فخرفروشی به برتری قریش بر عرب و عرب بر عجم به طور محسوسی گسترش یافت و در بحران ارتداد و غصب خلافت از امام علی(ع) انعکاس یافت. آن حضرت که وظیفه و رسالت خود را فارغ از اختیار داشتن یا نداشتن خلافت - حفظ اسلام میدانست، برای از بین نرفتن بیش از پیش وحدت اسلامی و حفظ بنای اسلام، در مقابل پایمال شدن حق خویش از جانب مخالفان مهر سکوت بر لب زد. حقی که رقابتهای تیرهای و تعارض رهبری قبیلهای با رهبری دینی، از مهمترین عوامل آن بود و سبب شد فردی مسن با پیشینه اجتماعی سیاسی در مقابل شخصی کمسالتر، در عین حال با برخوداری از قرابت، سابقه و وصایت، ترجیح داده شود.
امام علی(ع) برای حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، سیاست همگرایی و تعامل با خلفا، در عین واگرایی در اصول را در پیش گرفت و بدین ترتیب در طول ۲۵ سال، مفهوم وحدت و ضرورت آن را بهطور عملی و در قالب رفتار خود، به مسلمانان تعلیم داد. ایشان پس از رسیدن به خلافت، سکوت برای حفظ وحدت جامعه را تشریح کرد؛ چنانکه در یکی از نامههای خود نوشت: «... من دست باز کشیدم، تا آنجا که دیدم گروهی از اسلام بازگشته، میخواهند دین محمد را نابود سازند. پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفداران آن را یاری نکنم، رخنهای در آن ببینم، یا شاهد نابودی آن باشم که مصیبت آن بر من سختتر از رها کردن حکومت بر شماست، که کالای چند روزه دنیاست و به زودی ایام آن میگذرد... پس در میان آن آشوب و غوغا بپاخاستم، تا آنکه باطل از میان رفت و دین استقرار یافت و آرام شد.»..[۲۱۵].
امام علی(ع) با به دست گرفتن خلافت و تصاحب امکانات حکومتی، از جمله ابزار منبر و خطابه، تعالیم گوناگون خود از جمله، احیای مجدد مفهوم وحدت را دنبال کرد. بررسی نهج البلاغه نیز نشان میدهد که تعالیم وحدتبخش امام علی(ع) قابل توجه بود. ایشان در هر فرصتی، تفرقه را مذمت و خطر آن را گوشزد میکرد؛ چنانکه در یکی از خطبههای خود فرمود: «... و همانا شما برادران دینی یکدیگرید، چیزی جز درون پلید و نیت زشت شما را از هم جدا نساخته است. نه یکدیگر را یاری میدهید نه خیرخواه یکدیگر و نه چیزی به یکدیگر میبخشید و نه به یکدیگر دوستی میکنید.»..[۲۱۶]. آن حضرت در یکی دیگر از خطبههای خود فرمود: «ای مردم کوفه، بدنهای شما در کنار هم اما افکار شما پراکنده است، سخنان ادعایی شما سنگهای سخت را میشکند ولی رفتار سست شما دشمنان را امیدوار میکند.»..[۲۱۷].
شرایط و زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در دوره امام علی(ع) به گونهای بود که تمرکز بر موضوع وحدت لازم و ضروری مینمود. امیرمؤمنان(ع) زمانی به حکومت رسید که بسیاری از ستونهای خیمه اسلام فروریخته، یا متزلزل گردیده و جامعه اسلامی از بعد فکری و رفتاری با قرآن و سنت پیامبر(ص) فاصله فراوانی یافته بود.
چهار عامل را میتوان به عنوان اصلیترین عوامل و زمینههای توجه و تأکید فراوان امام علی(ع) به موضوع وحدت دانست: عامل اول، ترکیب متنوع و متکثر کوفه به عنوان مرکز و ظرف اصلی تعالیم امام علی(ع) بود. همانطور که در فصل اول به تفصیل بیان شد کوفه محل زندگی گروههای مختلفی چون اعراب عدنانی، ایرانیان کشاورز، اشراف و نجیبزادگان ایرانی، سندیها و... بود. این شهر، محل تلاقی صاحبان ادیان و مذاهب گوناگون همچون مسلمانان، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیها نیز محسوب میشد[۲۱۸].
بر این اساس ترکیب جمعیتی کوفه در هیچ یک از ابعاد اجتماعی، فرهنگی و سیاسی همگن نبود و این ناهمگونی سبب میشد تنوع دیدگاهها و روشها در مسائل گوناگون بروز کرده و مانعی جدی بر سر راه وحدت جامعه گردد. از طرف دیگر، از آنجا که هسته اولیه کوفه را قبایل بدوی و غیر شهری تشکیل میدادند که به طمع غنیمت راهی فتوحات گشته بودند، خوی آزادی و لاقیدی در اعمال، رفتار و گفتارشان باقی مانده و سبب شده بود که حدود و قیود شهرنشینی نتواند آنها را آرام و مطیع کند؛ به همین دلیل بود که کوفه همواره از مشکل اعتراض، مخالفت و نظام ناپذیری رنج میبرد. همین خصلت بود که سبب شد کوفه تا دوران خلافت امام علی(ع) والیان متعددی چون مغیره بن شعبه، عمار یاسر، سعید بن عاص، ولید بن عقبه و ابوموسی اشعری را به خود ببیند و شاهد درگیری مردم با حکام خود باشد. تنوع اجتماعی کوفه، سبب وابستگی هر قوم و قبیله به شیخ و رئیس خود میشد. امام علی(ع) درحالی خلافت را به دست گرفت که به دلیل دور شدن مسلمانان از آموزههای پیامبر(ص)، بینشان قبیلهگرایی و شخصیتزدگی، همچون عصر جاهلیت با استواری برقرار باشد. حجر بن عدی از بزرگان صحابه امام علی(ع) بود که امام(ع) تمایل داشت ریاست قبیله کنده را به او واگذارد و اشعث بن قیس کندی را برکنار کند؛ اما حجر از قبول آن خودداری کرد[۲۱۹]؛ چراکه میدانست رهبری دینی یارای مقابله و مقاومت در برابر رهبر قبیلهای ندارد. همین وابستگی اعراب به شیوخ قبایل بود که سبب گردید با کارشکنی و تمایل اشعث به پذیرش حکمیت، همه قبیله کنده خواستار حکمیت گردد و پیروزی قطعی امام علی(ع) در آن جنگ را به شکست مبدل کند.
وقوع جنگهای داخلی نیز از عوامل اصلی بروز تفرقه در حکومت علوی بود. از آنجا که این جنگها میان سرشناسان و خواص جامعه اسلامی رخ داد، وحدت جامعه را از بین برد. مراجعات مکرر برخی از سپاهیان امام علی(ع) به ایشان در جریان جنگ جمل برای اطلاع یافتن از علت جنگ با همسر و صحابه پیامبر(ص) نشان میدهد که این جنگ تا حدود بسیاری وحدت مسلمانان را خدشهدار کرده بود؛ چنانکه در موضعی از این جنگ فردی با دیدن عایشه و امام علی(ع) در مقابل همدیگر دچار تردید شد و علت جنگ را از امام جویا شد. امام به او پاسخ داد: «همانا امر بر تو مشتبه گشته، حق و باطل به وسیله اشخاص مشخص نمیشود؛ حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی و باطل را بشناس تا اهل آن را بشناسی»[۲۲۰]. در جریان همین جنگ، شخص دیگری از امام پرسید که چرا با مسلمانان میجنگیم؟ ایشان پاسخ داد: «... بر اساس این آیه: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ... مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَلَكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَمِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَلَكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ﴾[۲۲۱] پس ما کسانی هستیم که ایمان آوردیم و آنها کسانی هستند که کفر ورزیدند»[۲۲۲].
عامل دیگری که سبب شد امام علی(ع)، تعالیم وحدتبخش خود را بهطور مکرر به جامعه منتقل کند، خو کردن اعراب به دنیاطلبی و مادیات بود که بسیاری از ارزشهای اسلامی همچون وحدت زیر پا گذاشته شوند. در دوره امام علی(ع) که فتوحات خارجی متوقف شد، تنها انگیزه غالب سپاهیان برای جنگیدن که همان کسب غنیمت بود، از بین رفت. امام سعی کرد با سخنرانیها و خطبههای خود، انگیزه جنگیدن را مجدداً به آنها بازگرداند؛ اما نتوانست حس غنیمتجویی اعراب را خنثی کند و اطلاع یافتن آنها از غنیمت نداشتن جنگ مسلمانان با مسلمانان به تدریج سبب سستی و کنارهگیری آنان گردید.
انواع تبلیغات و کارشکنیهای معاویه را نیز باید به عنوان یکی از اصلیترین عوامل از میان رفتن وحدت در حکومت علوی(ع) قلمداد کرد. بخشی از کارشکنیهای معاویه که موجب دامن زدن به تفرقه مسلمانان گردید، مربوط به شایعه پراکنیهای او بود و بخش دیگر به تشدید اختلافات قبیلهای ارتباط داشت. از مهمترین شایعات معاویه میتوان به ادعای او مبنی بر شرکت داشتن علی(ع) در قتل عثمان[۲۲۳]، طلحه و زبیر[۲۲۴]، عمار یاسر[۲۲۵]، تبعید عایشه[۲۲۶]، سوء قصد به جان پیامبر(ص)[۲۲۷]، نماز نخواندن علی(ع)[۲۲۸]، دروغگویی[۲۲۹]، حسادت و قدرتطلبی علی[۲۳۰] و قریب الوقوع بودن جنگ شامیان بر ضد کوفه[۲۳۱] برای ایجاد ترس و تفرقه در میان کوفیان اشاره کرد. او در بخش دامن زدن به اختلافات قبیلهای نیز بهطور گسترده فعالیت میکرد. معاویه از اختلاف بنیتمیم با امام علی(ع) بهره گرفت و با فرستادن ابن حضرمی به سوی بصریها سعی کرد تا حمایت آنان را به سوی خود جلب کند[۲۳۲]. معاویه برای شورش بر ضد امام به بهانه خونخواهی عثمان، از قبیله کلب که همسر عثمان از آنها بود، برای یزید همسری برگزید تا با برقراری پیوند قبیلهای، قبیله کلب را به صف مخالفان علی(ع) بکشاند[۲۳۳]. معاویه پیوسته بنیامیه را برتر از بنیهاشم معرفی میکرد؛ چنانکه وقت ی از او سؤال شد که بنیهاشم اشرافاند یا بنیامیه؟ پاسخ داد: بنیهاشم تنها یک نفر را داشتند او هم عبدالمطلب بود؛ ولی ما خاندان اموی سرشار از فضل و شرف بودیم.
عواملی که بر شمرده شد، تنها بخشی از عواملی بودند که موجب ایجاد تفرقه در جامعه عصر امام علی(ع) میشدند. این عوامل موجب گردید که وحدت به عنوان لازمه و شرط اساسی اقتدار خلافت امام، به خطر افتاده و از اینرو بخش قابل ملاحظهای از تعالیم امام علی(ع) به تبیین ضرورت و جایگاه وحدت اختصاص مییابد. از آنجا که در باب موضوع وحدت، سخنان قابل توجهی از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در منابع وجود ندارد، ضرورتی برای تحلیل و بررسی شرایط آن وزگار وجود ندارد.
از دیگر تعالیم اهلبیت(ع) که میتوان آن را به حوزه مسائل سیاسی مرتبط دانست، تبیین امر بدعت بود. ظهور و گسترش فراوان بدعتها و شبهات به دوران پس از رحلت رسول خدا(ص) اختصاص دارد؛ به همین دلیل امام علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که خطر رواج بدعت در جامعه را بسیار جدی میدیدند، وارد صحنه شده و به صورت شفاهی و عملی به مبارزه با این جریان عامدانه برخاستند.
امام علی(ع) پس از رسیدن به خلافت، با استفاده از امکانات حکومتی همچون خطابه، خطر بدعت را به گوش عموم مردم رساند و به انذار عواقب سوء آن پرداخت؛ چنانکه در یکی از خطبههای خود فرمود: «ای مردم، همانا فتنهگریها آغاز شده است. از هواهای نفسای پیروی میشود و احکامی ابداع میگردند که برخلاف قرآن میباشند. گروهی (با دو انحراف یاد شده) بر گروه دیگر سلطه و ولایت یابند که برخلاف دین خداست، پس اگر باطل با حق مخلوط نمیشد، بر طالبان حق پوشیده نمیماند و اگر حق از باطل جدا نمیشد، زبان دشمن قطع میگردید، اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل را میگیرند و به هم میآمیزند، آنجاست که شیطان بر دوستان خود چیره میگردد.»..[۲۳۴]. امام در خطبهای دیگر فرمود: «و همانا مردم دو دستهاند: گروهی پیرو شریعت و دین و برخی بدعتگذارند، که از طرف خدا دلیلی از سنت و نوری از براهین حق ندارند»[۲۳۵]. امام حسن(ع) نیز در یکی از خطبههای خود فرمود: «... به سراغ علم یقینی و واقعی بروید؛ شما معنای تقوی را نخواهید فهمید، مگر زمانی که صفت هدایت را درک کنید و به پیمان قرآن چنگ نخواهید زد، مگر با شناخت آنچه آن را واگذاشته و به محکمات کتاب چنگ نخواهید زد تا زمانی که آنچه را از آن خارج شده، بفهمید و حق تلاوت قرآن را به جای نخواهید آورد مگر با شناخت کسی که تفسیر آن را تحریف کرد؛ پس اگر اینها را بشناسید، بدعتها و تکلفها را درک خواهید کرد و به دروغ بستنها بر خداوند و تحریفها آگاهی خواهید یافت.»..[۲۳۶].
امام حسین(ع) نیز که مهمترین دلیل قیامش، رواج بدعتها و به خطر افتادن اصل اسلام بود، پیوسته اوضاع مأیوس کننده آن روز را به مردم گوشزد کرده و میفرمود: «... آگاه باشید که این قوم (بنیامیه) حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کردند و بیتالمال را در اختیار خود قرار دادند»[۲۳۷].
تعالیم اهلبیت(ع) در زمینه معرفی و تبیین بدعت و هشدار درباره خطر آن، ناظر به شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن روزگار بود و دلایل متعددی داشت. عمیق و ریشهدار نبودن تعالیم اسلامی در میان مسلمانان به پذیرش سریع و رواج گسترده بدعتها کمک کرد. غالب اعراب پس از فتح مکه و در اواخر عمر پیامبر(ص) اسلام آوردند و از آنجا که پیامبر(ص) معمولاً افرادی از صحابه خود را برای عرضه اسلام و تعلیم احکام آن به سوی قبایل مختلف اعزام میکرد، بسیاری از مسلمانان پیامبر(ص) را ندیده بودند. بنابراین اسلام آنها سطحی و غیر ریشهای بود و این عامل سبب میشد که به راحتی اصول اسلام را تغییر داده و به اباحیگری دچار شوند؛ چنانکه امام علی(ع) بارها این نکته را به مردم یادآوری کرده و فرمود: «... هماکنون مینگرید که قوانین و پیمانهای الهی شکسته شده اما خشم نمیگیرید؛ درحالیکه اگر پیمان پدرانتان نقض میشد، ناراحت میشدید...»[۲۳۸] و در جای دیگر فرمود: «... نه یکدیگر را یاری میکنید، نه خیرخواه همدیگرید و نه چیزی به یکدیگر میبخشید و نه به یکدیگر دوستی میکنید.»..[۲۳۹]. آن حضرت در جای دیگری نیز صریحاً به این نکته اشاره کرده و فرمود: «شما با احکام جاهلیت، دژ محکمی را که خدا برایتان ساخته بود، سوراخ کردید... شما از اسلام جز نامش به چه وابستهاید.»..[۲۴۰].
جلوگیری از نقل و کتابت احادیث نبوی به تدریج بستر مناسبی را برای ظهور و گسترش بدعتها فراهم کرد. ابوبکر به بهانه ترس از احتمال وجود احادیث بیپایه و اساس[۲۴۱]، عمر به بهانه بازماندن مسلمانان از پرداختن به حفظ قرآن[۲۴۲] و عثمان به بهانه تبعیت از سیره خلفای پیشین[۲۴۳] از هر نوع نقل حدیث ممانعت کردند. این ممانعت تا جایی بود که حتی فردی چون ابوهریره نیز تا زمان حیات عمر، در صورت نقل روایت مورد ضرب و شتم قرار میگرفت[۲۴۴]. عمر به تمام شهرها نامه نوشته بود که هر کس چیزی از سنت پیامبر در اختیار دارد موظف است آنها را محو و نابود سازد[۲۴۵]. این در حالی است که پیامبر(ص) همواره، مسلمانان را به نقل و کتابت احادیث خود تشویق میکرد. احمدی میانجی بیش از چهل روایت نبوی را در تأکید و سفارش به نقل و کتابت احادیث آورده است[۲۴۶]. در کنار سیاست خلفا در جلوگیری از نشر احادیث پیامبر(ص) در میان مردم باید به پدیده دیگری نیز اشاره کرد که در همان دوره از جانب خلفا اجرا شد و آن جلوگیری از تفسیر قرآن است[۲۴۷]؛ چنانکه در روایتی از سلیمان بن یسار آمده است که مردی به نام صبیغ وارد مدینه شد و در زمینه متشابهات قرآن سؤالاتی پرسید؛ هنگامی که عمر از این ماجرا با خبر شد، آن فرد را احضار کرد و چنان بر سر و صورت وی زد که خون از او جاری شد[۲۴۸]. این سیاست که با جدیت بسیار، از سوی خلفا دنبال میشد، سبب گردید که آشنایی مسلمانان با معارف قرآن و سنت بسیار سطحی گشته و در حد گفتههای خلفا و عالم نمایانی که در ادامه درباره آنها سخن گفته خواهد شد بماند. علم نداشتن به مفاهیم درست اسلامی موجب گردید که مسلمانان به سادگی در دام بدعتها گرفتار شوند و آنها را به منزله حقیقت اسلام بپذیرند.
اولین نتیجه منع نقل و نگارش حدیث، تحریف مفاهیم قرآنی و سنت پیامبر(ص) بود. طبیعی است که ممانعت از کتابت حدیث و سنت پیامبر(ص) چه به دلیل خطای و چه به علت اراده عامدانه، به سادگی آنها را در معرض تحریف لفظی یا مفهومی قرار میداد؛ به این معنا که یا الفاظ و عبارات حدیث جابهجا و کم یا زیاد میشد و یا در مفهومی جز غرض و مراد پیامبر(ص) بیان میگردید. از جمله تحریفات لفظی حدیث که پس از وفات پیامبر(ص) به سبب مکتوب نشدن احادیث ایشان رخ داد، حذف قسمت زیادی از روایات ایشان در باب معرفی امامان معصوم بود. اصل روایت چنین است که روزی پیامبر(ص) در یکی از خطبههای خود فرمود: «... يَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ...»[۲۴۹]؛ درحالیکه بعد از وفات پیامبر(ص)، تنها بخش «الائمه من قریش» مورد تأکید قرار گرفت.
در بُعد تحریف مفهومی یا معنوی نیز میتوان به تحریف مفهوم روایت پیامبر(ص) درباره قاتلان عمار یاسر اشاره کرد. هنگامی که پیامبر(ص) مشغول ساختن مسجد مدینه بود، با مشاهده تلاشهای فراوان عمار یاسر خطاب به او فرمود: «يَا عَمَّارُ! تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» به این معنا که گروه سرکش تو را خواهند کشت[۲۵۰]. روزی که عمار در جنگ صفین و به دست سپاهیان معاویه کشته شد، ناگهان فریاد از همه جا برخاست که حدیث پیامبر(ص) محقق شد. معاویه که میدید به دلیل شهرت این حدیث قادر به انکار آن نیست، به تحریف مفهومی آن دست زد و قاتل عمار را علی(ع) معرفی کرد که با آوردن عمار یاسر به جنگ صفین موجبات کشته شدن او را فراهم کرد[۲۵۱].
رواج هر نوع تحریف بهطور طبیعی زمینهساز انحراف فکری مسلمان میشد و این از مصادیق بدعت میباشد. گسترش فراوان احادیث تحریف شده در میان مردم و پذیرش آنها از سوی مسلمانان و نیز رشد اباحیگری و بیتفاوتی ناشی از رواج افکار مرجئه در جامعه سبب شد که خلفا به سادگی، سنت پیامبر(ص) را دگرگون کرده و به جعل حدیث یا ایجاد بدعت در سنت ایشان اقدام کنند. مسح کشیدن بر خفین، تحریم دو ازدواج متعه، مخالفت با حکم پیامبر(ص) مبنی بر گفتن پنج تکبیر در نماز میت، آرام گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» در نمازها و اقامه نمازهای مستحبی به جماعت، ملاکهای نادرست در تقسیم اموال بیتالمال از جمله بدعتها و دگرگونیهای صورت گرفته در سنت پیامبر(ص) بود که پیش از خلافت امام علی(ع) از سوی خلفای راشدین انجام شدند[۲۵۲]. امام علی(ع) طی خطبهای، به ذکر حدود سی مورد از سنتهای تغییریافته پیامبر(ص) از جانب خلفای پیشین پرداخته و همه این اقدامات را عامدانه اعلام کرد[۲۵۳]. روایتی از سلیم بن قیس هلالی وجود دارد که رواج بدعت در تفسیر قرآن و سنت پیامبر(ص) را نشان میدهد. سلیم بن قیس هلالی در پرسش خود از امام علی(ع) چنین میگوید: «من از سلمان، مقداد و ابوذر مطالبی از تفسیر قرآن و احادیث نبوی شنیدم که با آنچه در میان مردم بود، تفاوت داشت. سپس تصدیق آنچه را که از آنها شنیده بودم، از شما شنیدم و مطالب بسیای از تفسیر قرآن و احادیث پیامبر را در میان مردم مشاهده کردم که شما با آنها مخالف هستید و همه آنها را باطل میپندارید. مردم دروغ میگویند و بر پیامبر خدا متعمدانه دروغ میبندند و قرآن را به رأی خود تفسیر میکنند.»..[۲۵۴]. امام علی(ع) طی خطبهای، یک دسته از راویان حدیث را جاعلان و بدعتگذارانی معرفی میکند که به ایمان تظاهر کرده و از روی عمد به پیامبر(ص) دروغ نسبت میدهند[۲۵۵]. این روایتها به روشنی فضای بدعتآمیز آن روزگار را نشان میدهد و دلیل روشنگریهای اهلبیت(ع) در باب بدعت را مشخص میکند.
اوج بدعتگذاری و جعل حدیث در دوره معاویه صورت پذیرفت. او چه در دوران خلافت امام علی(ع) و چه در دوره خلافت خود، جعل حدیث و بدعتگذاری در سنت پیامبر(ص) را به عنوان یکی از سیاستهای اصلی خود دنبال کرد. این در حالی است که رسول خدا(ص) همواره مسلمانان را به خیانت نکردن در نقل احادیث توصیه میکرد؛ چنانکه در جایی فرمود: «... خیانت هر یک از شما در علم خود، مذمومتر از خیانت او در مالش میباشد و همانا خداوند در روز قیامت شما را بازخواست خواهد کرد»[۲۵۶]. در این روایت میتوان مراد از خیانت در علم را نسبت دادن کلام و فکری به گوینده آن دانست که در برخی موارد نتیجهای جز تخریب و صدمه زدن به جامعه ندارد[۲۵۷]؛ حال آنکه معاویه بر اساس اغراض سیاسی و بدون توجه به پیامدهای آن به جعل حدیث میپرداخت. از جمله این احادیث میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- رسول خدا(ص) را دیدم... درحالیکه میفرمود: خدایا بدن معاویه را بر آتش حرام کن، خدایا آتش را بر معاویه حرام گردان[۲۵۸].
- رسول خدا(ص) فرمود: تو را به شام سفارش میکنم که سرزمین برگزیده الهی است و خداوند بندگان برگزیده خود را روانه آن سرزمین میکند[۲۵۹].
- از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود: معاویه در روز قیامت برانگیخته میشود، درحالیکه ردایی از نور ایمان بر شانههای اوست[۲۶۰].
- رسول خدا(ص) فرمود: خداوند، جبرئیل و من و معاویه را بر وحی خود امین دانست و نزدیک بود که معاویه به خاطر فراوانی حلمش و امین بودنش بر کلام خدا به پیامبری مبعوث شود[۲۶۱].
- رسول خدا(ص) فرمود: ای معاویه! آنکه در فضل تو شک کند، به هنگام قیامت زمین زیر پایش باز میشود، درحالیکه حلقهای از آتش بر گردن دارد...[۲۶۲].
- رسول خدا(ص) تیری از تیر دادن بیرون آورد و به معاویه داد و فرمود: آن را در بهشت به من پس بده[۲۶۳].
معاویه در راه رسیدن به اهداف خود از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. او به همه کسانی که به جعل حدیث میپرداختند، اموال، اقطاعات و منازلی پاداش میداد[۲۶۴]. او به همه عاملانش نامه نوشت که «... مردم را به روایت حدیث در فضایل و سوابق معاویه فراخوانید، که این کار برای ما خوشایندتر است.»..[۲۶۵].
نکته حائز اهمیتی که فضای بدعتآلود آن دوره را نشان میدهد، فعالیت گسترده معلمان و کُتّاب در تعلیم اینگونه جعلیات و رواج آنها در سطح جامعه است که معاویه شخصاً طی حکمی آنها را به این کار موظف ساخته بود[۲۶۶].
زمینه دیگری که به گسترش جعلیات، بدعت و اکاذیب در جامعه کمک میکرد، فعالیت گسترده قصاصین بود. یعقوبی نقل کرده که روزی امام حسن(ع) از مقابل مسجد پیامبر(ص) عبور میکرد که قصهگویی را در حال داستانسرایی در جلوی درب مسجدالنبی دید. امام از او پرسید که تو کیستی و او پاسخ داد که من قصه گویم. امام فرمود: تو دروغ میگویی همانا محمد قصهگو بود؛ چراکه خدا به او خطاب کرد: ﴿فَاقْصُصِ الْقَصَصَ﴾[۲۶۷]. قصهگو گفت: پس من مذکِّر هستم. امام پاسخ داد: محمد مذکر بود؛ چراکه خداوند به او گفت: ﴿فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ﴾[۲۶۸]. آن مرد گفت: پس من کیستم؟ امام فرمود: «الْمُتَكَلِّفُ مِنَ الرِّجَالِ»[۲۶۹].
قصهگویی در ایام عمر، با اصرار تمیم داری به مسجد راه یافت و هر هفته پیش از شروع نماز جمعه انجام میشد[۲۷۰]. داستانسرایی در روزگار عثمان به دو روز در هفته افزایش یافت؛ اما اوج آن در عصر خلافت معاویه بود که هر روز توسط کعب الاحبار در مسجد برگزار میگردید[۲۷۱]. معاویه در این توطئه به ویژه از برخی علمای یهود و نصاری بهره میجست که افرادی چون عبید بن شریه و کعب الاحبار از جمله آنها بودند. آغاز ارتباط گسترده معاویه با مسیحیان را میتوان از زمان عمر و انتصاب او به استانداری شام قلمداد کرد که افرادی مانند سرجون بن منصور رومی و پسرش یوحنای دمشقی به دربار او وارد شده و در امور دیوانی مشغول به کار گردیدند. از آنجا که قصاصین همچون رسانههای جمعی در روزگار ما عمل کرده و به فرهنگسازی در جامعه میپرداختند و اکاذیب آنها تأثیر فراوانی در مردم داشت، اهلبیت(ع) به مبارزه با آنها میپرداختند.
حضور و فعالیت عالمنمایان نیز به اندازهای بود که اهلبیت(ع) فعالیت آنها را عامل گسترش بدعت و کذب در جامعه میدانستند. خطبههای فراوان امام علی(ع) در باب معرفی و مذمت عالمنماها نشان از گسترش فعالیت آنها از دورههای گذشته تا روزگار ایشان است. امیرمؤمنان(ع) در یکی از خطبههای خود فرمود: «و دیگری که او را دانشمند نامند اما از دانش بیبهره است. یکدسته از نادانیها را از جمعی نادان فرا گرفته و مطالب گمراه کننده را از گمراهان آموخته و به هم بافته و دامهایی از طنابهای غرور و گفتههای دروغین بر سر راه مردم میافکند، قرآن را بر خواستهها و امیال خود تطبیق میدهد و ادعا میکند از ارتکاب شبهات پرهیز دارد، اما در آن غوطه میخورد. میگوید از بدعتها دورم ولی در آنها غرق شده است... راه هدایت را نمیشناسد که از آن سو برود و راه خطا و باطل را نمیداند که از آن بپرهیزد.»..[۲۷۲].
ایشان در یکی دیگر از خطبههای مهم خود خطاب به مردم فرمود: «دشمنترین آفریدهها نزد خدا دو نفرند: مردی که... و مردی که مجهولاتی به هم بافته و در میان انسانهای نادان امت جایگاهی پیدا کرده است و در تاریکیها فتنه فرو رفته است... آدمنماها او را عالم نامیدهاند که نیست... در میان مردم با نام قاضی مینشیند و حل مشکلات دیگری را به عهده میگیرد، پس اگر مشکلی پیش آید، با حرفهای پوچ و رأی دروغین آماده رفع آن میشود، سپس کلام پوچ خود را باور میکند، عنکبوتی را میماند که در شبهات و بافتههای خود چسبیده است.»..[۲۷۳].
امام حسن(ع) نیز که فعالیت این قشر از جامعه را گسترده میدید، در یکی از خطبههای خود خطر بدعتگذاران و تحریفکنندگان را بیان و در پایان، مردم را به تعقل و مراقبت در کسب علوم دینی سفارش کرد و فرمود: هرگاه آن را شنیدید، در آن با عقل امانت و نه عقل روایت اندیشه کنید؛ چراکه راویان کتاب فراوان و امانتداران آن اندکند»[۲۷۴].
شرایط آن ایام به گونهای بود که صحابه جایگاه بسیار رفیعی داشتند. این افراد گاه تنها به دلیل شنیدن یک یا دو حدیث از پیامبر(ص)، محل رجوع مردم قرار میگرفتند. در کنار این افراد صحابهای چون ابوهریره، مغیره بن شعبه، عمروعاص، ابودرداء و کعب الاحبار بودند که با وجود تأخیر فراوان در قبول اسلام و استفاده اندک از محضر پیامبر(ص) در دورههای بعد، انبوهی از روایات را به نام پیامبر(ص) برای مردم بازگو میکردند که بسیاری از آنها جعلی یا تحریف شده بود و در خدمت منافع شخصی خود یا دستگاه خلافت بیان میشد. شریح نیز از جمله کسانی بود که به عنوان قاضی محل رجوع مردم بود؛ اما بدون داشتن صلاحیت و تنها بر اساس سابقهای که در امر قضاوت داشت به این کار میپرداخت و بارها مورد اعتراض امام علی(ع) قرار گرفت[۲۷۵]. پراکندگی چنین افرادی در سطح جامعه و نفوذ فراوان آنها موجب میشد که بخشی از تعلیمات اهلبیت(ع) به روشنگری در این باب اختصاص یابد.
اهلبیت(ع) در چنین زمینه اجتماعی، فرهنگی و سیاسی برای مقابله با معضل رواج بدعت و اکاذیب، به تعلیم مسلمانان پرداختند. اولین بخش از فعالیت تعلیمی اهلبیت(ع) روشنگری مردم، دادن بصیرت به آنها و بیان راههای شناخت حق و باطل بود؛ چنانکه امام علی(ع) در جایی فرمود: «... چپ و راست؛ گمراهی و راه میانه جاده مستقیم الهی است که قرآن و آثار نبوت آن را سفارش میکند و گذرگاه سنت پیامبر(ص) است و سرنوشت به سوی آن است»[۲۷۶]. ایشان در جای دیگر راه شناخت حق و باطل را بیان کرده و فرمود: «همانا حق، سنگین اما گواراست و همانا باطل سبک اما کشنده است»[۲۷۷]. ایشان طی خطبهای در همین زمینه فرمود: «... بدانید که میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست، باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم»[۲۷۸].
امام علی(ع) برای مبارزه با شرایط بدعتآلود آن ایام، راهکارهایی را به مردم تعلیم میدادند که تشویق و توصیه مسلمانان به کسب علم از اهل آنکه همانا اهلبیت پیامبر(ع) هستند، از مهمترین آنها بود. امیرمؤمنان در یکی از خطبههای خود فرمود: «... پس در فراگیری علم پیش از آنکه درختش بخشکد، تلاش کنید و پیش از آنکه به خود مشغول گردید، از معدن علوم (اهلبیت) دانش استخراج کنید»[۲۷۹]. در روایتی از ابواسحاق سبیعی آمده است که روزی امام علی(ع) خطاب به مردم فرمود: «ای مردم! همانا کمال دین، طلب علم و عمل به آن است. آگاه باشید که همانا طلب علم برای شما از طلب مال واجبتر است... و علم نزد اهل آن ذخیره شده، درحالیکه شما به طلب کردن آن از اهلش امر شدهاید، پس آن را بجویید»[۲۸۰].
امام حسن(ع) نیز در یکی از خطبههای خود پس از سفارش به کسب علم فرمود: «... علم را از اهل آن بیاموزید؛ چراکه آنان نوری هستند که با آنها روشنی حاصل میشود و پیشوایانی هستند که به آنها اقتدا میگردد و حیات علم و مرگ جهل به وسیله آنها صورت میگیرد.»..[۲۸۱].
امام علی(ع) برای جلوگیری از انتشار احادیث جعلی و بیپایه و اساس به مردم توصیه میکردند که هر حدیثی را با اسناد آن بیان کنند. این کار سبب میشد که با کمی تلاش و صرف وقت صحت و سقم روایات مشخص گردیده و جاعلان با مشکل مواجه شوند. نیز در روایتی فرمود: «هنگامی که حدیثی را نقل میکنید، آن را به کسی که روایت را برایتان نقل کرده اسناد دهید که اگر آن حدیث صحیح شد، به نفع شما و اگر کذب باشد به ضرر آن راوی است»[۲۸۲]. ایشان همچنین از مردم میخواستند که احادیث را از نظر محتوایی سنجیده و در آن تعقل کنند؛ چنانکه درجایی فرمود: «هنگامی که خبری شنیدید در آن تعقل کنید...»[۲۸۳].
امام علی(ع) برای مقابله با رواج احادیث جعلی و تحریف شده، صرف نظر از وصیه و روشنگریهای گفتاری، به اقدام عملی نیز دست زد. کتابت احادیث پیامبر(ص) و سفارش به اصحاب خود جهت مکتوب کردن احادیث نبوی(ص) اقدام عملی امام علی(ع) بود که در پیشتر به آن اشاره شد. چنانکه گفته شد، آن حضرت پس از جنگ جمل ۱۵۰۰ نفر از صحابه پیامبر(ص) را در کوفه سکونت داد و آنان را به آموزش حدیث تشویق کرد[۲۸۴].
۵. اخلاق نظامی: اهلبیت(ع) در حوزه مسائل نظامی نیز به تعلیم مسلمانان در ابعاد تاکتیکی، اخلاقی و... میپرداختند که از جمله آنها میتوان به تأکید بر استقامت و پایداری در مواقع جنگ اشاره کرد. پیامبر اکرم(ص) در خطبهای که پیش از شروع جنگ بدر ایراد کرد، فرمود: «... و همانا صبر واستقامت در مواضع دشواری از مواردی است که خداوند تبارک و تعالی در آن مشکلگشایی قرار میدهد و با آن مشکلات را مرتفع میکند و به وسیله آن به رستگاری در آخرت نائل میشوید.»..[۲۸۵]. ایشان پیش از آغاز جنگ احد نیز سپاه اسلام را به پایداری و استقامت ترغیب کرد و فرمود: «... همانا جنگ با دشمن سخت و ناخوشایند است، کسی که بر آن صبر کند، کم است جز آنکه خداوند بلندمرتبه تعالی او را اراده کرده باشد... پس با صبر بر جهاد باعث گشایش در اعمالتان شوید.»..[۲۸۶]. امام علی(ع) نیز پیوسته سپاهیان خود را به پایداری در جنگ تحریض میکرد؛ چنانکه در یکی از روزهای آغازین جنگ صفین خطاب به لشکریان خود فرمود: «پی در پی حمله کنید و از فرار شرم داشته باشید؛ زیرا فرار در جنگ لکه ننگی برای نسلهای آینده و مایه آتش روز قیامت است.»..[۲۸۷].
خطبههای اهلبیت(ع) در باب استقامت و پافشاری در جنگها را میتوان متأثر از زمینههای فرهنگی و سیاسی نیز دانست. همانطور که در فصل اول خاطرنشان شد، اعراب به دلیل شرایط سخت معیشتی، افرادی انقیادناپذیری بودند و چنانچه در جنگها دشمن را قویتر از خود مییافتند در مقابل اقویا یا خاضع، و یا به سرعت پراکنده میشدند[۲۸۸]. آنها افرادی دو رو بودند و جز در مواقع ضرورت به کارهای مخاطرهآمیز تن نمیدادند[۲۸۹]؛ چنانکه امام علی(ع) خطاب به لشکر خود فرمود: «... به خدا سوگند! میبینم که اگر جنگ سخت شود و آتش آن شعله گیرد و گرمی آن سوزان شود، پسر ابوطالب را رها میکنید.»..[۲۹۰]. همانطور که بیان شد، اتحاد و هماهنگی اعراب با اندک بهانهای به گست و نزاع و اختلاف بدل میشد و گویا پیامبر(ص) با نظر به همین خصلت اعراب بود که پیش از آغاز جنگ احد بعد از تشویق مسلمانان به استقامت در جهاد، فرمود: «... اختلاف، درگیری و سستی کردن از ناتوانی و ضعف است که در آن صورت خداوند اجابت نمیکند و نصرت و روزی را عطا نمیکند.»..[۲۹۱].
از ویژگیهای دیگر اعراب، طماع بودن و مالدوستی آنها بود که شرایط سخت معیشتی در آن تأثیر مستقیم داشت. روحیه غنیمتجویی و مالپرستی اعراب تحت تأثیر پیامبر(ص) و تعالیم ایشان تا حدود زیادی فروکش کرده بود؛ هرچند که گاه بر اثر وقوع حوادثی چون جنگ، خود را نشان میداد و استقامت و پایداری آنان را از بین میبرد؛ چنانکه در غزوه سویق ابوسفیان از این روحیه اعراب بهترین بهره را برد و هنگامی که مسلمانان در حال تعقیب کردن آنها بودند، دستور داد برای سرگرم کردن مسلمانان و ایجاد فرصت فرار از چنگال آنها، قریش کیسههای آرد خویش را بر زمین افکند[۲۹۲]. این ویژگی اعراب در جنگ احد نیز نمایان شد و موجب شکست سپاه اسلام گردید. مسلمانان که با پیروزی فاصلهای نداشتند، به محض اطلاع از عزیمت اولیه مشرکان، برخلاف دستورات اکید پیامبر(ص) مبنی بر استقامات و ترک نکردن مواضع از پیش تعیین شده، با سر دادن فریاد «الغنیمه الغنیمه» مواضع خود را ترک کرده و پیروزی را به شکست بدل ساختند[۲۹۳].
تأکیدهای فراوان امام علی(ع) به پایداری در جنگها نیز دلیل خاصی داشت. همانطور که پیشتر نیز گفته شد، اعراب طماعی که خاطره فتوحات و غنایم گسترده آن را در ذهن داشتند، با به خلافت رسیدن امام علی(ع)، توقف فتوحات و وقوع جنگهای داخلی که طبق حکم اسلام غنیمتی برای سربازان در پی نداشت و همه اموال سپاه منهزم به وارثان آنها تعلق مییافت، انگیزه خود را برای جنگیدن از دست دادند. از طرف دیگر، پذیرش کشتن برادران دینی برای غالب مسلمانان دشوار بود. به همین دلیل است که سراسر نهجالبلاغه مملو از نکوهشها و ملامت کوفیان است؛ چنانکه در یکی از خطبههای آن آمده که امام(ع) در نکوهش کوفیان فرمود: ای مردم همواره کار من با شما به دلخواه من بود، تا آنکه جنگ شما را ناتوان کرد. به خدا اگر جنگ کسانی را از شما گرفت و جمعی را گذاشت، برای دشمنانتان نیز کوبندهتر بود. من دیروز فرمانده و امیر شما بودم، ولی امروز فرمانم میدهید... شما زنده ماندن را دوست دارید و من نمیتوانم شما را به راهی که دوست ندارید اجبار کنم»[۲۹۴].
امیرمؤمنان پس از جنگ نهروان در نکوهش لشکریان خود که برای نبرد نهایی با معاویه سستی میورزیدند، فرمود: «شما را برای جهاد برانگیختم، کوچ نکردید، حق را به گوشتان رساندم، اما نشنیدید و شما را آشکارا و پنهانی دعوت کردم، اما اجابت نکردید.»..[۲۹۵]. سستی ناشی از دنیاطلبی کوفیان را میتوان از پاسخ آنها به امام حسن نیز نیز متوجه شد؛ آنجا که امام(ع) خطاب به سپاه خود فرمود: معاویه ما را به چیزی خوانده که نه در آن عزت و بزرگواری است و نه انصاف، اکنون اگر طالب زندگی و حیات هستید، از او بپذیریم... و اگر طالب مرگ (باعزت) هستید، جان خود را در راه رضای خدا بذل کنیم؟ در این زمان بود که همه جمعیت فریاد برآورد: بَلِ الْبَقِيَّةُ وَ الْحَيَاةُ[۲۹۶].
معاویه و یزید از سستی سپاه امام علی(ع)، امام حسن(ع) و کوفیان دعوت کننده امام حسین(ع) نهایت بهرهبرداری را کردند. خلفای اموی که میدیدند، غالب مسلمانان به دلیل غنیمت نداشتن جنگها در حمایت از اهلبیت(ع) سست شدهاند، از روحیه مالدوستی اعراب استفاده کرده و با پیشنهاد کردن مبالغ چشمگیری رشوه، برخی از بزرگان و رؤسای آنها را به سوی خود جذب کردند. احنف بن قیس، حباب مجاشعی و عبیدالله بن عباس[۲۹۷] از جمله کسانی بودند که معاویه و یزید توانستند آنها را با مال و ثروت فراوان از حمایت اهلبیت(ع) منصرف کنند. معاویه خلال جنگ صفین، یکی از سرداران خود را به بصره فرستاد تا با دادن وعده عمل به کتاب و سنت، دو برابر کردن مقرری سالانه مردم و نگرفتن سهمی از فیء بصریها، آنها را به پیوستن به سپاه معاویه تشویق کند[۲۹۸]. معاویه حتی توانست با دادن صد هزار درهم به عقیل بن ابیطالب او را به سمت خود جلب کند[۲۹۹]. نقل است که وقتی حر ریاحی سپاه امام حسین(ع) را متوقف کرده بود، شماری از کوفیان که از آنجا عبور میکردند، امام را از اوضاع کوفیها مطلع ساخته و گفتند که به بزرگان قوم رشوههای کلان داده شده و جوالهایشان را پر کردهاند، تا بدین وسیله دوستی و یاری آنها را جلب کنند؛ بنابراین بر ضد شما متفقند؛ اما سایر مردم با وجود این که شمشیرهایشان بر روی شما کشیده شده، ولی دلهایشان به سوی شما است[۳۰۰]. بهطور طبیعی چنین بذل و بخششهایی مسلمانانی را که از جنگهای بیغنیمت خسته شده بودند، وسوسه و قدرت استقامت را از آنها سلب میکرد.
عامل دیگری که سبب سستی مسلمانان عراق در جنگ گردید، استفاده از حربه ایجاد ترس و وحشت و بهرهگیری از زور و خشونت از سوی امویان بود، معاویه به دلیل سلطه همهجانبهای که بر شامیان داشت، با تبلیغات فراوان موفق شد بیعت هشتاد هزار سپاهی را برای جنگ بر ضد امیرمؤمنان اخذ کند؛ تا جایی که عدهای سوگند خوردند تا علی(ع) را نکشند، به نزد همسرانشان بازنمیگردند. او با به راه انداختن حملاتی که به «غارات» شهرت دارند، امنیت اجتماعی را در قلمرو امام علی(ع) از بین برد و ترس و وحشت را بر آن مناطق حاکم کرد. معاویه خطاب به یکی از یاران خود میگفت: بدان که این تاراجها قلبهای عراقیان را مرعوب میکند.... هر کس را که از دوائر میهراسد به سوی ما جلب میکند؛ پس هر کس را که ملاقات کردی و او را برخلاف عقیده خود یافتی بکش... و اموال مردم را تاراج کن؛ چراکه تاراج اموال - از لحاظ تأثیر - مانند قتل است و بلکه برای انسان دردآورتر است[۳۰۱].
عین التمر، انبار، مدائن، تیما، قطقطانه، حجاز و یمن از جمله مناطقی بودند که مورد هجوم ایادی معاویه قرار گرفته و اموالشان به غارت برده شد[۳۰۲]. نکته جالب توجه، سخن یکی از غارتگران است که گفت: «به خدا سوگند که چیزی از هجوم ما نگذشته بود که عراقیان را دیدم که سوار بر شتر از سوی علی به شام پناهنده میشوند»[۳۰۳]. عبید الله بن زیاد نیز با تأیید یزید، جو ترس و وحشت را بر کوفه حاکم کرد و کوفیان را از همراهی با دعوت از امام حسین(ع) بازداشت. او پس از ورود به کوفه، بزرگان شهر را احضار کرد و از آنها خواست تا علاوه بر معرفی تمام دوستداران علی(ع) و فرزندان او تضمین دهند که همه افراد قبیله آنها مطیع یزید میباشند؛ وگرنه خون و مالشان حلال خواهد بود[۳۰۴]. عبیدالله در خطبهای که در مسجد کوفه ایراد کرد، هشدار داد که هر کس به پیروان حسین(ع) پناه داده باشد، در مقابل خانه خودش به دار آویخته خواهد شد[۳۰۵]. به این ترتیب، کار به جایی رسید که زنان، دست پسران و برادران خود را گرفته و به خانه میبردند و مسلم بن عقیل بدون هیچ یاوری، تنها ماند[۳۰۶]. عبیدالله پیش از آمدن به کوفه جو ترس و وحشت را در بصره نیز حاکم کرده و خطاب به بصریها گفته بود که اگر خبر مخالفت و لغزش کسی از شما را به من بدهند، او و سرپرست او را خواهم کشت و نزدیک را به جرم دور و بیگناه را به جرم گناهکار بازخواست خواهم کرد[۳۰۷].
با توجه به همه مطالبی که بیان شد، میتوان زمینه اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تأکیدات و تعلیمات اهلبیت(ع) در باب استقامت و پایداری در مقابل دشمن را دریافت[۳۰۸].
احکام
بیان احکام، قوانین و حدود الهی، بخش دیگری از مواد تعلیمی اهلبیت(ع) بود. اهلبیت(ع) در هر دوره بنا به ضرورتها و مقتضیات جامعه، به ویژه مقتضیات سیاسی به بیان احکام اسلام میپرداختند. در دوره پیامبر(ص) و پس از آن پایه احکام و قوانین اسلامی، مبتنی بر قرآن و سنت آن حضرت بود. در این دوره نزول و بیان احکام به دلیل پیوند ریشهدار اعراب با عرفهای عصر جاهلی، سیر تدریجی داشت. تعلیمات پیامبر(ص) پیش از هجرت به مدینه غالباً اعتقادی و یا در قالب توصیه به اقامه نماز بود. نوظهور بودن اسلام و تعداد اندک مسلمانان، اقتضا میکرد که احکام تشریعی اولیه محدود و ابتداییتر باشند تا از یک سو، موجب دلزدگی تازه مسلمانان نشود و از سوی دیگر، به سادگی از عهده انجام آنها برآیند؛ بر همین اساس بود که در این دوره عمده تعلیمات پیامبر(ص) در حوزه احکام نماز (نمازهای دو رکعتی) اختصاص داشت.
پس از هجرت پیامبر(ص) به مدینه، تعلیمات آن حضرت در حوزه احکام در چند محور محدود خلاصه میشد. محور اول فعالیتهای تعلیمی پیامبر(ص)، بیان احکام اصلی اسلام بود؛ چنانکه همواره پنج حکم پایهای اسلام را به تازه مسلمانان تعلیم میداد و از مبلغان و معلمانی که به شهرها و قبایل مختلف اعزام میکرد، تعلیم این پنج پایه اصلی را خواستار میشد. آن حضرت بارها فرمود: «اسلام بر پنج پایه استوار است: شهادت به اینکه جز الله خدایی وجود ندارد و محمد فرستاده خداوند است و اقامه نماز و پرداخت زکات و حج و روزه ماه رمضان»[۳۰۹]؛ چنانکه هنگام اعزام خالد بن ولید، تعلیم این موارد به مردم را به او یادآوری کرد[۳۱۰]. بنابراین، تازه بودن دین اسلام برای اعراب و پیوند آنها با عرف جاهلی موجب شد که پیامبر(ص) آنان را ملزم به رعایت فروع گوناگون اسلام نکند؛ چنانکه تا مدتها، سخن گفتن در نماز سبب ابطال آن نمیشد[۳۱۱].
محور دیگر فعالیت پیامبر(ص)، تأیید، رد و یا اصلاح عرفهای عصر جاهلیت بود. رسوخ کامل این عرفها که بعضاً با روح اسلام ناسازگار بود، سبب شد بخشی از تعلیمات آن حضرت به این موارد اختصاص یابد؛ چنانکه احکامی چون قصاص[۳۱۲]، عاقله[۳۱۳] و قسامه[۳۱۴] مورد تأیید، احکامی چون ارث نبردن زن از مرد مردود[۳۱۵] و احکامی چون دیه[۳۱۶]، اصلاح گردید.
رسول خدا(ص) غالباً در تعلیم سایر احکام فرعی اسلام، با رفتار عملی خود، در تعلیم آنها به مردم تلاش میکرد و یا به هنگام پیشامد سؤالهایی برای مسلمانان، احکام آن را شرح داده و به تعلیم آنان میپرداخت. تعلیم رفتاری احکام توسط پیامبر(ص) در فصل گذشته به طور مبسوط شرح داده شد و مشخص گردید، که بخش قابل توجهی از احکام، در قالب رفتار عملی به مسلمانان تعلیم داده میشد. رسول خدا(ص) در مسائل جزئی به انتظار سؤالات مردم مینشست؛ چنانکه وقتی در جریان بیعت عقبه گروهی از تازه مسلمانان مدینه، به مکه آمدند، شخصی از آنها به نام براء بن معرور نزد پیامبر شتافت و پرسید: «ای پیامبر خدا، من در این سفر خارج شدم... پس کعبه را در مقابل خود قرار ندادم، پس نماز خواندم درحالیکه دوستانم در این مورد با من مخالفت کردند... اینک نظر تو چیست؟»[۳۱۷]. پیامبر(ص) بعد از شنیدن پرسش این معرور، بهطور کامل به سؤال او پاسخ داد. بر این اساس رسول خدا(ص) با در نظر گرفتن بداوت فکری و ظرف ذهنی اعراب و نیز نوظهور بودن دین اسلام و ناآشنایی اعراب با آن احکام را بهطور محدود و متناسب با نیاز مسلمانان به آنان تعلیم میداد؛ چنانکه به دلیل رواج پدیده ربا در معاملات اقتصادی اعراب، بخش قابل توجهی از احکام تعلیمی پیامبر(ص) به این امر اختصاص داشت[۳۱۸].
امام علی(ع) در دوره خلافت خود، برای بیان وسیعتر احکام اسلامی، مجال بیشتری یافت. از یک سو، پیامبر(ص) به دلیل محدودیتهایی که با آن مواجه بود و بهطور مختصر به آنها اشاره شد نتوانست احکام گوناگون را به مسلمانان تعلیم دهد و از سوی دیگر، تأخیر ۲۵ ساله در جانشینی امام علی(ع)، نهتنها موجب ناآگاهی مردم به احکام و عمل به تعالیم رسول خدا(ص) گردید؛ بلکه زمینه آشنایی مسلمانان با سایر احکام اسلامی را نیز از بین برد. با به خلافت رسیدن امیرمؤمنان و به دستگیری همه امکانات تعلیمی- تبلیغی بود که تعالیم مختلف اسلامی از جمله احکام، مجال ظهور و بروز یافت. آن حضرت، از میعادگاه عمومی جمعه و جماعت بهترین استفاده را کرد و فرصت یافت تا علاوه بر بیان برخی احکام[۳۱۹]، فلسفه بسیاری از آنها را نیز بیان کند؛ چنانکه در یکی از خطبههای خود درباره فلسفه حج فرمود: «آیا مشاهده نمیکنید که همانا خداوند سبحان، انسانهای پیشین از آدم تا آیندگان این جهان را با سنگهایی در مکه آزمایش کرد که نفع و زیانی ندارند، نه میبینند و نه میشنوند... سپس کعبه را در میان کوههای خشن، سنگریزههای فراوان و چشمههای کمآب و آبادیهای دور از هم قرار داد که نه شتر، نه اسب و حتی گوسفند هیچکدام در آن سرزمین آسایش ندارند. سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد که به سوی کعبه برگردند و آن را سرمنزل خود قرار دهند.... تا مردم شانههای خود را بجنبانند و گرداگرد کعبه لا اله الا الله بر زبان جاری کنند و طواف کنند و با موهای آشفته و بدنهای پر از گرد و غبار در حرکت باشند، لباسهای خود را که نشانه شخصیت هر فرد است درآورند و با اصلاح کردن موهای سر قیافه خود را تغییر دهند که آزمونی بزرگ است.... برای پاکسازی و خالص شدن که خداوند آن را سبب رحمت و رسیدن به بهشت قرار داد و اگر خدا، خانه گرامیش... را میان باغها و نهرها... قرار میداد، به همان اندازه که آزمایش ساده بود، پاداش نیز سبکتر میشد.»..[۳۲۰].
همچنین به دست گرفتن زمام حکومت توسط امام علی(ع) فرصت مناسبی را برای آن حضرت فراهم کرد تا به بیان جزئیات احکامی چون زکات بپردازد. تأکیدهای فراوان آن حضرت درباره نحوه زکات، روش برخورد کارگزاران جبایت زکات، فلسفه، ارزش و ضرورت آن، همه به سبب فرصت مناسبی بود که اداره امور جامعه موجبات آن را فراهم کرده بود[۳۲۱]؛ برای مثال در یکی از بیانات خود فرمود: «هنگامی که انسانطلبی دارد که به وصول شدن یا نشدن آن علم ندارد، پس از دریافت آن واجب است زکات آن را برای سالی که سپری شد بپردازد»[۳۲۲].
امور مربوط به قضا نیز از جمله اموری بود، که به خلافت رسیدن امام علی(ع) فرصت تبیین زوایای مختلف آن را فراهم کرد. چنانکه در فصل گذشته بیان شد، در دوره پیامبر(ص) قضات در واقع همان عمال پیامبر(ص) در شهرها و قبایل مختلف بودند که مستقیماً با نظر آن حضرت انتخاب میشدند؛ اما امام علی(ع) در حالی به خلافت رسید که قضاتی چون شریح بدون داشتن صلاحیت و شایستگی، به کار قضاوت مشغول بود و مردم نیز به آنها خو کرده بودند. در این شرایط لازم بود که امیرمؤمنان به عنوان حاکم اسلامی، علاوه بر بیان معیارها و سیمای قضات شایسته[۳۲۳] و اصول داوری در اسلام[۳۲۴]، خود نیز وارد عرصه شود و با انجام قضاوتهای درست، علاوه بر تعلیم روش درست قضاوت به داوران، ناشایستگی آنها را برای مردم آشکار کند. در روزگار خلافت امام علی(ع)، زنی وفات کرد که شوهر و دو پسرعم داشت که یکی از آن دو، از جانب مادر، برادر بود. شریح حکم کرد که نصف میراث زن به شوهر او و نصف دیگر به پسر عمی که از جانب مادر، برادر او بود تعلق مییابد و پسرعم دیگر از ارث محروم میشود امام علی(ع) به این حکم شریح اعتراض کرد و با استناد به آیات قرآن نصف میراث را به شوهر او، یک سوم آن را به پسرعمی که از جانب مادر برادر او بود و یک ششم را به پسرعموی دوم داد[۳۲۵]. نمونههایی از این دست، بیانگر روشنگریهای امام علی(ع) در امر احکام قضا و نظارت بر کار قضات است[۳۲۶].
جو متشنج دوران خلافت امام حسن(ع) و معاویه سبب شد که امام حسن(ع) نتواند به فعالیتهای گسترده تعلیمی از جمله تعلیم احکام اسلامی بپردازد؛ از اینرو در منابع حدیثی نیز روایات فقهی بسیار محدودی از آن حضرت نقل شده است.
به خلافت رسیدن معاویه، مانعی جدی راه فعالیتهای تعلیمی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از جمله تعلیم احکام اسلامی ایجاد کرد. ممنوعیت نقل و کتابت احادیث پیامبر(ص) و امام علی(ع) و تعقیب و آزار شیعیان، که در بخشهای مختلف به تفصیل از آن سخن رفت[۳۲۷]، موجب محدود شدن مراجعه مسلمانان به آن دو امام گردید و در نتیجه تعلیم احکام اسلامی به مسلمانان را با مشکل جدی مواجه ساخت. این در حالی است که موج تبلیغات و شایعهپراکنیهای معاویه، برای مخدوش جلوه دادن چهره امام علی(ع) و اهلبیت پیامبر(ص) در معرفی نشدن چهره واقعی اهلبیت(ع) به عنوان امام محل رجوع مسلمانان نقش بسزایی داشت[۳۲۸]. در این شرایط تنها راه باقیمانده برای اهلبیت(ع) انتقال تعالیم از راه رفتار عملی بود. مراجعه به منابع حدیثی نیز نشان میدهد، بخش اعظم مسائل فقهی که از این دو امام ذکر شده، شامل مشاهدات عینی راویان میباشد. یزید بن ابیزیاد نقل کرده که: «حسن بن علی(ع) در پیراهن خود لکه خونی مشاهده کرد، پس بزاق دهان بر آن ریخت و سپس به هم مالید»[۳۲۹] البته وجه حکم فقهی این روایت نیاز به بررسی دارد و نظر فقها را میطلبد. ابن عون ثقفی نیز نقل کرده که «حسن بن علی(ع) پیش از نماز ظهر چهار رکعت نماز میگزارد و نماز را طول میداد؛ اگر سرعت قرائتش بالا بود، سورههای طولانی و اگر سرعت قرائتش کم بود، سورههای کوچکتر را میخواند»[۳۳۰]. در جای دیگر آمده است، شخصی که امام حسین(ع) را دیده بود، برای ابوحنیف مغربی نقل کرد که امام در یک جامه نماز میخواند[۳۳۱]. عبدالرزاق صنعانی نیز از شعبی نقل کرده که حسین بن علی(ع) درحالیکه روزهدار بود، حجامت کرد[۳۳۲]. همچنین قاضی نعمان مغربی به اسناد خود، نقل کرده که امام حسین(ع)، اسامه بن زید را در برده سرخ کفن کرد[۳۳۳]. از این روایات برمیآید که اهلبیت(ع) با وجود خفقان سیاسی از فعالیت تعلیمی بازنایستادند و بهترین و مؤثرترین راه تعلیم احکام اسلامی را روش رفتاری تشخیص دادند.
با وجود همه تنگناهای سیاسی، تأکید امام حسین(ع) بر یکی از احکام اسلامی که همان امر به معروف و نهی از منکر بود به طور کامل نمایان است. آن حضرت در خطبه مشهور خود در منی، عاقبت نافرجام یهودیان را به مردم یادآوری کرد و فرمود: «... همانا خداوند آنان را بدان جهت نکوهش کرد که میدیدند از ستمکارانی که میان آنها بودند کار زشت و فساد سر میزدند ولی آنها نفی نمیکردند و به طمع مال و منالی که داشتند و از ترس اینکه مبادا به خطر افتند... آنگاه فرمود: خداوند از امر به معروف و نهی از منکر به عنوان یک فریضه سخن آغاز کرده؛ زیرا او میدانسته که چون این فریضه انجام گیرد، فرائض از آسان و دشوار، همه ادا میشوند و این بدان جهت است که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است، به همراه رد ستمها و مظالم و مخالفت با ظالم.»..[۳۳۴]. امام حسین(ع) در جای دیگری فرمود: «ای مردم رسول خدا(ص) فرمود: هرکس پادشاه ستمگری را ببیند که محرمات خدا را حلال میشمارد و پیمان خدا را میشکند و برخلاف سنت خدا عمل میکند و در بین بندگان خدا با گناه و تعدی فرمان میراند، سپس به کردار و گفتار بد او اعتراض نکند بر خدا فرض است که او را وارد جایی کند که باید وارد سازد (جهنم).»..[۳۳۵].
تأکیدات امام حسین(ع) بر امر به معروف و نهی از منکر ناشی از شرایط بسیار نامساعد سیاسی آن روزگار بود. سفارشهای آن حضرت به این فریضه الهی، با به حکومت رسیدن یزید، بیشتر شد. یزید برخلاف پدرش که در ظاهر به واجباتی چون نماز روزه و حج پایبند بود، بهطور علنی واجبات را ترک و به محرمات عمل میکرد. او جوانی عیاش، فاسد و فاجر بود. شاید بهترین روایتی که میتوان در وصف شخصیت یزید بیان کرد توصیف او از زبان عبدالله بن حنظله پس از بازگشت از شام است که خطاب به مردم مدینه میگوید: «او با مادران، دختران و خواهران خود ازدواج میکند، شرب خمر کرده و نماز را ترک میکند»[۳۳۶] و در روایتی دیگر از پسر حنظله آمده است که «... طنبور میزند و کنیزان نزد وی مینوازند، سگبازی میکند و با فرومایگان و غلامان به صحبت مینشیند»[۳۳۷].
امام حسین(ع) نیز در سخنان خود شرایط آن روزگار را شرح داد؛ چنانکه در یکی از خطبههای خود فرمود: «... بدانید که اینان به طاعت شیطان درآمده و از اطاعت رحمان سر باز زدهاند و فساد را علنی کرده و حقوق الهی را تعطیل کرده و غنائم را به خود اختصاص داده و حرام خدا را حلال و و حلال خدا را حرام کردهاند»[۳۳۸]. بر این اساس از آنجا که به قدرت رسیدن شخصی چون یزید، علاوه بر موروثی شدن خلافت، فراموش شدن و نابودی اصل اسلام را در پی داشت، امام حسین(ع) با تأکید فراوان به این فریضه الهی، قیام کرده و فرمود: «... أُرِيدُ أَنْ آمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ...»[۳۳۹].[۳۴۰]
سوم: علوم متعارف
بخش دیگری از مواد تعلیمی اهلبیت(ع) به علوم متعارف آن روزگار اختصاص داشت. علوم متعارف در دوره مورد نظر، علومی است که محصول تجربهها و نیازهای جامعه اسلامی بود. این علوم از نظر موضوع روش و شأنیت، وجهی برون از علم دین داشت و تجربی و بشری بهشمار میرفت. اهلبیت(ع) آن دسته از علوم غیر دینی را که با شریعت اسلام در تضاد نبود، تأیید و بقیه را رد میکردند. آنان همواره مسلمانان را به پرداختن به علوم مفید و مورد نیاز بشر ترغیب میکردند و از آنها میخواستند تا علوم گوناگون را متناسب با پیشرفت دانشهای متعارف روزگارشان بیاموزند و هنگامی که برخی از علوم را فراتر از توان مردم میدیدند، با دادن حکمی کلی آنها را به یادگیری علم فرامیخواندند؛ چنانکه رسول گرامی اسلام(ص) با بیان حدیث «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ» از مسلمانان خواست تا علم را از هر کجا که لازم است، بجویند. نگارنده در این بخش بر آن است تا ابتدا، موضع دین و اهلبیت(ع) را درباره علوم متعارف آن روزگار بررسی کند و سپس به بررسی زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مؤثر در تأیید یا منع آن علوم بپردازد.
سوادآموزی
سوادآموزی از ضروریترین علومی بود که به شدت مورد تأکید اهلبیت(ع) قرار گرفت. گفتار و رفتار اهلبیت(ع) مؤید آن است که آنها به یادگیری سواد خواندن و نوشتن توصیه و تأکید فراوانی داشتند. اهتمام پیامبر(ص) به سوادآموزی تا حدی بود که پس از جنگ بدر، فدیه آزادی اسرای باسواد مشرک قریش را، تعلیم خواندن و نوشتن به ده تن از مسلمانان قرار داد. آن حضرت به سوادآموزی کودکان نیز توجه فراوان داشت و فرمود: «حق فرزند به پدرش آن است که به او نوشتن بیاموزد...»[۳۴۱]. امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز از سنین کودکی کتابت را آموخته بودند؛ چنانکه نقل شده است که آن دو مطلبی را بر لوحی نوشته و از پیامبر(ص) خواستند تا خط زیباتر را برگزیند[۳۴۲]. این روایت نیز مؤید اهتمام امام علی(ع) به سوادآموزی فرزندان خود است.
اعراب عصر جاهلیت رغبتی به سوادآموزی نداشتند. شرایط نامساعد جغرافیایی و آب و هوای بسیار گرم جزیرةالعرب، موجب میشد که تهیه ملزومات اولیه حیات و زندگی مانند غذا، دغدغه اصلی آنها باشد. به طور طبیعی این دغدغه، آنها را از فعالیتهای فکری همچون یادگیری کتابت، بازمیداشت. رسول خدا(ص) در چنین شرایطی به رسالت مبعوث شد و در گام نخست وظیفه تعلیم اعراب را به عهده گرفت. شرایط نامناسب مسلمانان در مکه و آزار و اذیت و فشارهای فراوانی که قریش در حق رسول خدا(ص) و مسلمانان روامیداشتند، موجب شد تا اشتغال رسول خدا(ص) به سوادآموزی مسلمانان بسیار اندک باشد. با استقرار حکومت اسلامی در مدینه، نیاز به دانش خواندن و نوشتن به شدت احساس شد. از یک سو مکتوب کردن امور حکومتی از جمله عقدنامهها، پیماننامهها و اماننامهها و از سوی دیگر کتابت آیات وحی، توجه ویژه به سوادآموزی را یکی از اولویتهای اصلی پیامبر(ص) قرار دا. د بر همین اساس بود که کسانی چون عبدالله بن عمرو بن عاص از سوی پیامبر(ص) مأمور تعلیم خواندن و نوشتن به مسلمانان گردیدند[۳۴۳] و به این ترتیب دانش کتابت به تدریج در میان مسلمانان رشد کرد. مشاهده نشدن تأکید و سفارش جدی از امام علی(ع) و حسنین(ع) در باب سوادآموزی، میتواند نشانهای از رواج قابل قبول این دانش در روزگار ائمه(ع) باشد[۳۴۴].
زبانهای بیگانه
اهلبیت(ع) به یادگیری زبانهای بیگانه نیز توجه داشتند. از آنجا که زبان، یکی از مهمترین عوامل انتقال فرهنگ است، یادگیری زبانهای غیر عربی، حائز اهمیت بود. تنها مورد تاریخی که توجه اهلبیت(ع) به فراگیری زبان غیر عربی را نشان میدهد، دستور پیامبر خدا(ص) به زید بن ثابت مبنی بر یادگیری زبان عبری است. در روایتی از زید بن ثابت دلیل پیامبر(ص) بر این فرمان، بیم آن حضرت از دخل و تصرف یهودیان در نامههایی است که میان پیامبر(ص) و سران یهود رد و بدل میشد[۳۴۵]، زید در این روایت آورده است که پس از یادگیری عبری بود که ترجمه نامههای آنان به پیامبر(ص) و نوشتن نامههایی به عبری برای آنان را آغاز کرد. در میان منابع تاریخی و حدیثی روایات دیگری مبنی بر تسلط زید بن ثابت بر زبانهای فارسی، رومی، قبطی و حبشی نیز وجود دارد که نادرست به نظر میرسند[۳۴۶].
در منابع تاریخی و حدیثی، نشانهای دال بر تأکید پیامبر(ص) به یادگیری دیگر زبانهای رایج آن روزگار چون فارسی، حبشی و رومی وجود ندارد، شاید به این دلیل که پیامبر(ص) در طول حکومت ده ساله خود تعامل سیاسی، فکری و فرهنگی با دولتهای ساسانی، بیزانس و... پیدا نکرد.
یادگیری زبان عبری در دوره پیامبر(ص) ضرورت داشت. از آنجا که دعوت پیامبر اسلام(ص) جهانی بود، آشنایی با زبان سایر اقوام و ملتها برای معرفی و نشر اسلام ضرورت داشت و از آنجا که یهودیان به دلیل سکونت در مدینه، نخستین مخاطبان غیر مسلمان پیامبر(ص) بهشمار میرفتند و تبادل نامه میان آنها امری طبیعی بود، یادگیری آن ضرورت داشت.
در دوره خلافت امام علی(ع) و پس از آن، فارسی مهمترین زبان غیر عربی بود که در مرکز خلافت به آن تکلم میشد. با ورود اعراب به عراق و استقرارشان در کوفه، بصره و سایر شهرها، ایرانیانی که در جریان فتوحات اسیر شده و یا تسلیم مسلمانان میشدند، غالباً به کوفه و بصره انتقال یافته و در آنجا ساکن میشدند؛ این در حالی است که برخی ایرانیان نیز در جستجوی شغل به این شهر مهاجرت میکردند. براین اساس در دوره خلافت امام علی(ع) شمار زیادی از ایرانیان در کوفه و سایر شهرهای عراق ساکن بودند که به زبان فارسی تکلم میکردند[۳۴۷]؛ چنانکه گاه مردم کوفه هنگامی که به امام علی(ع) میرسیدند به فارسی سخن میگفتند[۳۴۸]. بنابراین فراگیری دوسویه زبان عربی و فارسی برای ایرانیان و اعراب ضرورت یافت[۳۴۹].
ساخت ادوات جنگی
اهلبیت(ع) به ویژه پیامبر اسلام(ص) به ساخت ابزار و آلات جنگی توصیه میکردند. ساخت ادوات جنگی براساس آیه شریفه ﴿وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ﴾[۳۵۰] مورد تأکید قرار گرفت و اهلبیت(ع) نیز به آن سفارش کردند. رسول خدا(ص) سازندگان اسلحه را با دادن وعده بهشت ترغیب کرده، میفرمود: «خداوند سه نفر را تنها با یک تیر وارد بهشت میکند، سازنده آنکه در ساخت آن خیر را لحاظ میکند، یاری کننده بر آن و پرتاب کننده آن»[۳۵۱]. آن حضرت، به ساخت سلاحهای سبک مانند تیر اهتمام بسیار داشت و ساخت آنها را به سازندگان محلی سفارش میکرد[۳۵۲]. رسول خدا(ص) پیش از محاصره طائف، افرادی را برای تعلیم ساخت سلاحهای جدید همچون دبابه و منجنیق به جرش فرستاد[۳۵۳]. با استقرار حکومت پیامبر(ص) در مدینه و آغاز جنگها از سال دوم هجرت، نیاز به ابزار و آلات جنگی بسیار بیشتر از گذشته احساس شد؛ به علاوه از آنجا که فاصله میان غزوهها و سریهها اندک بود، ضرورت داشت تا افراد زیادی به این حرفه بپردازند؛ به همین دلیل بود د که آن حضرت پیوسته، مردم را به این امر فرا خوانده و تشویق میکردند. نکته حائز اهمیت آن که، اهلبیت(ع) متناسب با پیشرفتهای آن روزگار و متناسب با نیازهای جامعه به ساخت ابزار و ادوات جنگی میپرداختند؛ چنانکه در روزگار پیامبر(ص)، فتح طائف مشرکنشین که دارای حصاری بلند بود، ضرورت یادگیری و بهکارگیری منجنیق را ایجاب میکرد؛ اما در دوره خلافت امام علی(ع) که جنگهای داخلی و رودررو به وقوع پیوست، استفاده از سلاحهای سبک، کفایت میکرد[۳۵۴].
طب
طب از جمله علومی است که فراگیری آن از جانب اهلبیت(ع) تأیید و تأکید شده است. رسول خدا(ص) به یادگیری طب و درمان بیماریها سفارش میکرد؛ چنانکه در جایی فرمود: «خداوند بیماری را نازل نکرد، مگر آنکه درمان آن را نیز نازل گرداند»[۳۵۵] و در جای دیگر فرمود: «هر کس به طبابت بپردازد، اما طب را به دیگران تعلیم ندهد، مسئول است»[۳۵۶]. سیره رفتاری پیامبر(ص) نیز تأیید کننده اهتمام آن حضرت به طب میباشد؛ چنانکه در روزگار آن حضرت، شخصی مجروح شد و پیامبر(ص) دستور داد تا طبیبی را بر بالین او حاضر کنند[۳۵۷].
ائمه(ع) نیز علم طب را تأیید و سفارش میکردند. امام علی(ع) در طبقهبندی علوم، طب را نیز آورده و فرمود: «علم بر چهار قسم است: فقه برای ادیان، طب برای بدنها و نحو برای زبان و نجوم برای شناخت زمان»[۳۵۸]. هنگامی که آن حضرت در سال ۴۱ هجری به دست ابن ملجم ضربت خورد، همه اطبای کوفه برای مداوای امام حاضر شدند و از میان آنها اثیر بن عمرو بن هانی سلولی که حاذقترین طبیب بود به بالین امام رفت[۳۵۹]. پس از آنکه امام حسن(ع) در جنگ با معاویه بر اثر ضربت سنان خارجی مجروح گردید و به مدائن منتقل شد نیز سعید بن مسعود ثقفی طبیبی را برای آن حضرت به کاخ خود آورد[۳۶۰] که همه این موارد نشانه تأیید علم طب از جانب اهلبیت(ع) و سفارش به آن هستند.
طب به این دلیل از جانب اهلبیت(ع) تأیید و سفارش شد که ضرورت و نیاز جامعه انسانی بود. بیماری پدیدهای طبیعی است که گریزی از آن نیست. سفارشهای اهلبیت(ع) به این علم به ویژه پس از تشکیل جامعه اسلامی افزایش یافت؛ چراکه طبیعتاً وقوع جنگهای پیاپی و افزایش تعداد مجروحان جنگی، نیاز به این علم را بیش از پیش نمایان کرد.
در میان احادیث اهلبیت(ع) روایاتی وجود دارند که در آنها برخی از درمانها نهی شدهاند. رسول خدا(ص) فرمود: خداوند بلندمرتبه بیماری و درمان آن را فرو فرستاد و برای هر بیماری دارویی قرار داد، پس به درمان کردن بپردازید و از معالجه با شیوههای حرام دوری کنید»[۳۶۱].
همانطور که در فصل اول به تفصیل بیان شد، طب عصر جاهلی بر دو رکن تجربیات شخصی و خرافات استوار بود و اوراد و اذکار و شراب از جمله شیوههای درمانی محسوب میشد. رسول خدا(ص) که یکی از وظایف خود را بازگرداندن عرب به عقلانیت میدانست، درصدد برآمد با شیوههای وهمی و خرافی مبارزه کند؛ چنانکه در ابطال گمان اعراب مبنی بر خاصیت دارویی شراب فرمود: «همانا در آن شفایی نیست، بلکه بیماری است»[۳۶۲].[۳۶۳]
نجوم و تنجیم
نجوم و تنجیم دو شعبه کاملا متفاوت از علم ستارهشناسی هستند. علم نجوم همان است که در شمار علوم و تعالیم ریاضیات جای دارد؛ ولی تنجیم یا علم احکام نجوم، علم دلالتهای کواکب است بر حوادث آینده[۳۶۴]؛ بنابراین نجوم به بخش علمی ستارهشناسی و تنجیم به بخش غیرعلمی آن اطلاق میشود.
موضعگیری اهلبیت(ع) در مقابل علوم نجوم و تنجیم متفاوت بود. نجوم همواره مورد تأیید و سفارش اهلبیت(ع) بود؛ درحالیکه تنجیم و بخش غیرعلمی آن از جانب اهلبیت(ع) به شدت مورد نکوهش قرار گرفت. رسول خدا(ص) در باب بیپایه و اساس بودن تنجیم فرمود: «همانا گروهی از مردم گمان میکنند که کسوف این خورشید و خسوف این ماه و زوال این ستارگان از جایگاههایشان به دلیل مرگ انسانهایی بزرگ است و قطعاً آنان دروغ میگویند»[۳۶۵].
آن حضرت تنجیم را در ردیف علومی چون سحر قرار داد و فرمود: «هر کس که علمی از تنجیم را فرا گیرد، شعبهای از سحر را فرا گرفته است.»..[۳۶۶]. امام علی(ع) نیز تنها بخش علمی نجوم را مفید و قابل استناد دانسته و فرمود: «... ای مردم از یادگیری نجوم جز آنچه در صحرانوردی و دریانوردی به آن احتیاج دارید، برحذر باشید»[۳۶۷]. از امام علی(ع) درباره صحت نجوم پرسیدند، فرمود: «بله، نجوم، یکی از انبیاء (خبردهندگان) است»[۳۶۸]. هنگامی که آن حضرت عازم جنگ نهروان بود، پیشگویی نزد امام رفت و به امام عرض کرد که از طریق علم نجوم، سرنوشت این جنگ را مختوم به شکست تشخیص داده است؛ امام علی(ع) نظر او را به شدت رد کرده، فرمود: «هر که تو را تصدیق کند، قرآن را تکذیب کرده و خود را از یاری خداوند بلندمرتبه بینیاز پنداشته است.»..[۳۶۹].
دوری اعراب جاهلی از توحید واقعی و آمیختگی عقاید آنها به مظاهر شرک موجب میشد که به دنبال یافتن عللی برای پدیدهها و حوادث اطراف خود باشند؛ به همین دلیل برای اموری چون حرکت ستارگان، ناپدید شدن آنها، کسوف و خسوف، منشائی وهمی در نظر میگرفتند. حاکم بودن روح خرافه بر اعراب و دور شدن آنها از عقلانیت مهمترین عامل مبارزه اهلبیت(ع) با علومی چون تنجیم بود؛ درحالیکه علم نجوم به دلیل واقعی و علمی بودن آن از جانب اهلبیت(ع) تأیید گردید؛ به ویژه که اعراب در کوچها و سفرهای تجاری خود در صحراهای جزیرةالعرب، هیچ نشانهای جز اجرام آسمانی نداشتند[۳۷۰].
علم انساب
علم انساب همواره مورد توجه اعراب بود. اعراب جاهلی به انساب اهمیت فراوانی میدادند و افراد با نسب مشترک را مورد حمایت افراد قبیله خود قرار میگرفتند؛ بدین ترتیب شناخت انساب در عصر جاهلیت با حیات اعراب پیوند خورده بود[۳۷۱].
اصل و کلیت علم انساب از سوی اهلبیت(ع) تأیید گردید. خداوند متعال در قرآن کریم به خلقت بشر بر اساس نسبهای مختلف اشاره کرده، میفرماید: ﴿هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيرًا﴾[۳۷۲].
تأیید کلیت علم انساب از جانب شریعت اسلامی به دلیل کاربردهای مختلف آن بود. نسب در شناخت هم کفو بودن افراد در امر ازدواج بسیار مؤثر است؛ چنانکه پیامبر(ص) نیز توجه مسلمانان را به این امر جلب کرده و فرمود: «برای فرزندان خود بهترین همسر را برگزینید و با همکفو نکاح کنید»[۳۷۳]. آن حضرت در جای دیگری فرمود: «به چهار دلیل با زن ازدواج میکنند: مال، حسب، زیبایی و دینش.»..[۳۷۴].
ارث را نیز میتوان از دیگر موارد کاربرد علم انساب به شمار آورد؛ چراکه لازم بود افرادی که دارای پیوند نسبی هستند، از ارث بهرهمند گردند. امام علی(ع) نسب را در شناخت صفات و ویژگیهای افراد نیز مؤثر میدانست؛ چنانکه در جایی بنیمخزوم را افرادی زیبارو معرفی کرد[۳۷۵]. نکته حائز اهمیت آنکه برخورد فخرفروشانه با نسب از جانب اهلبیت(ع) نهی شده است.
از عادات اعراب جاهلی، تفاخر به نسب و حسب بود؛ درحالیکه اسلام همه ملاکهای برتری را جز تقوا مردود اعلام کرد. پیامبر(ص) نیز به شدت با این امر مبارزه کرده و در جایی فرمود: «چهار گروه از مردم تا روز قیامت از امت من نخواهند بود: تفاخر کنندگان به حسب، طعنهزنندگان به انساب و...»[۳۷۶].[۳۷۷]
شعر
شعر، از علومی است که در عصر جاهلیت و پس از اسلام وجود داشت و مورد تأیید اهلبیت(ع) قرار گرفت. پیامبر(ص) هیچگاه شعر نسرود، اما به آن علاقه داشت و با رفتار خود آن را تأیید کرد؛ چنانکه در برخورد با وفد بنیتمیم از حسان بن ثابت خواست تا در جواب شعرخوانی یکی از افراد آن وفد، اشعاری را بسراید[۳۷۸] و نیز هنگامی که شعر کعب بن زهیر را شنید، برده خویش را به او عطا کرد[۳۷۹].
اهلبیت پیامبر(ص)، خود نیز شعر میسرودند و اشعار بسیاری نیز از آنان در منابع مختلف نقل شده است. امام علی(ع)، علاوه بر سرودن شعر، یادگیری اشعاری با مضامین عالی را توصیه میکردند؛ چنانکه در روایتی از امام صادق(ع) آمده است: «امیرمؤمنان خوش داشت که اشعار ابوطالب نقل و مدون گردند و فرمود: آنها را بیاموزید و آنها را به فرزندانتان تعلیم دهید که او بر دین خداوند بود و در اشعارش علوم بسیاری نهفته بود»[۳۸۰]. از آن حضرت اشعار بسیاری باقی مانده که در دیوانی منسوب به آن حضرت جمعآوری شدهاند و نمونههای آن در نهجالبلاغه نیز آمده است[۳۸۱]. از حضرت زهرا(س) نیز ابیات فراوانی در منابع ذکر شده که بخش اعظم آن در غم از دست دادن پیامبر(ص) و شکایت از خیانت به امام علی(ع) و غصب حقشان است؛ چنانکه در غم فقدان پدر چنین سرود: «لَا خَيْرَ بَعْدَكَ فِي الْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا *** أَبْكِي مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي إِذَا اشْتَدَّ شَوْقِي زُرْتُ قَبْرَكَ بَاكِياً *** أَنُوحُ وَ أَشْكُو لَا أَرَاكَ مُجَاوِبِي»[۳۸۲]
از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز اشعاری بر جای مانده است. غالب اشعار باقیمانده از امام حسن(ع) درباره زهد و پرهیز از دنیازدگی و منعکس کننده شرایط اجتماعی روزگار آن حضرت میباشد؛ چنانکه در جایی چنین سرود: «يَا أَهْلَ لَذَّاتِ دُنْيَا لَا بَقَاءَ لَهَا *** إِنَّ الْمُقَامَ بِظِلٍ زَائِلٍ حُمْقٌ»[۳۸۳] اشعاری از امام حسین(ع) نیز در منابع ذکر شده است که غالباً در صحرای کربلا و برای بیدار کردن دشمن از خواب غفلت سروده شدهاند؛ چنانکه در روز عاشورا چنین رجز خواند: «الْمَوْتُ أَوْلَى مِنْ رُكُوبِ الْعَارِ *** وَ الْعَارُ أَوْلَى مِنْ دُخُولِ النَّارِ»[۳۸۴]
از آنجا که شعر از عصر جاهلیت میان عرب جایگاه ممتازی داشت و اعراب برای شنیدن بهترین اشعار سالی یک مرتبه در بازار عکاظ گرد هم جمع میشدند، اهلبیت(ع) نیز استفاده از شعر را یکی از تأثیرگذارترین ابزارها برای انتقال مفاهیم مورد نظر خود تشخیص داده، بهطور گسترده از آن بهره بردند، به علاوه تلاش کردند تا اشعار مسلمانان را نیز جهت داده، به سوی مضامین و موضوعات ارزشمند سوق دهند؛ چراکه عرب به رسم جاهلی به هجو، تمسخر، مفاخره و دیگر امور واهی شعر میسرود؛ امام علی(ع) نیز به وجود چنین شعرایی اشاره کرده، فرمود: «شاعران در یک وادی روشن نتاختهاند، تا پایان کار معلوم شود.»..[۳۸۵].[۳۸۶]
انواء
انواء، از جمله علومی است که اهلبیت(ع) سعی در تعدیل نگاه مخاطبان به آن داشتند. اعراب با استفاده از این علم، نزول باران و وزش بادها را مشخص میکردند[۳۸۷]. انواء جمع نوع است و در اصطلاح به سقوط ۲۸ ستاره از منازل قمر اطلاق میشد و اعراب بر این باور بودند که باریدن باران ناشی از انواء است[۳۸۸]. بر این اساس آنها پدیدههای آب و هوایی همچون نزول باران را به غیر خدا نسبت میدادند و به نحوی منکر فاعلیت خداوند بودند؛ چنانکه در جنگ تبوک، مسلمانان دچار عطش بسیار شدند و از پیامبر(ص) خواستند، برای نزول باران به درگاه خداوند دعا کند. پس از آنکه بر اثر دعای رسول خدا(ص) باران شروع به باریدن کرد، بادیهنشینانی که در آن نزدیکی بودند، گفتند: «به وسیله نوء ذراع و نوء باران بارید». رسول خدا(ص) از سخن آنها به شدت ناراحت شده و فرمود: «چنین میگویند درحالیکه میدانند خداوند عامل بارش باران بود»[۳۸۹]. پیامبر(ص) در مذمت معتقدان به فاعلیت غیر خدا در انواء فرمود: «عامل به چهار امر تا روز قیامت از امت من نیستند، تفاخر به حسبها، طعنه زدن به انساب، طلب باران]] از [[ستارگان و مرثیه بر مصیبت»[۳۹۰].
بنابراین نگاه نادرست اعراب به ستارگان سبب مخالفت اهلبیت(ع) با علم انواء گردید. کلیت علم انواء که با پیشبینی بارندگی برای اعراب، به ویژه ساکنان جزیرةالعرب که در قحطی و خشکی بهسر میبردند مفید بود و برای کشاورزی مناطقی چون یثرب، طائف و یمن ضرورت داشت. از نظر اسلام علمی مطلوب و پسندیده تلقی میشد؛ اما هرگونه قائل شدن به فاعلیت غیر خدا در بارندگی که از مظاهر شرک محسوب میشد مورد نکوهش قرار گرفت[۳۹۱].
سحر و جادو
سحر و جادو از به اصطلاح علومی است که اهلبیت(ع) پرداختن به آن را به شدت تقبیح کردهاند. رسول گرامی اسلام(ص) اعتقاد به سحر را کفر تلقی کرده، میفرماید «هر کس به ساحر، کاهن و دروغگو مراجعه و سخنان او را تصدیق کند، به آنچه خداوند نازل کرده کفر ورزیده است»[۳۹۲]. امام علی(ع) نیز در تعبیری مشابه فرمود: «ساحر به منزله کافر است و جایگاه کافر در آتش دوزخ است»[۳۹۳]. اعراب به دلیل زندگی در بیابان و نداشتن پناهگاهی در مقابل خطرات گوناگون و عدم اعتقاد راسخ به پروردگار بهطور طبیعی به سوی امور خیالی و پروراندن قدرتهای وهمی که ساحران متولی آن بودند، جذب میگردیدند. از آنجا که اسلام درصدد بود تا با استوار کردن پایههای عقلانیت زمینه پیشرفت بشر را فراهم کند، به شدت با سحر و جادو به مبارزه برخاست؛ تا جایی که رسول خدا(ص) مجازات ساحران را قتل معرفی کرده، فرمود: «ساحر مسلمانان کشته میشود و ساحر کافران کشته نمیشود...؛ چراکه شرک بالاتر از سحر است و سحر و شرک به هم مقروناند»[۳۹۴].[۳۹۵]
کهانت
کهانت نیز همچون تنجیم و سحر و جادو از سوی اهلبیت(ع) مردود اعلام گردید. پیامبر(ص) فرمود: «هر کس به کاهنی مراجعه کند و آنچه را که بگوید تصدیق کند، به چیزی که بر محمد(ص) نازل گردیده، کافر شده است»[۳۹۶]. امام علی(ع) نیز علومی چون کهانت را موجب به کفر کشیده شدن انسانها معرفی کرده و فرمود: «... کاهن همچون ساحر و ساحر همچون کافر است»[۳۹۷]. کهانت با زندگی اعراب در عصر جاهلیت پیوند داشته و آنها را از عقلانیت دور میساخت. خبر از آینده و غیب، تغییر سرنوشت، حفظ کردن افراد از شر خدایان و... از جمله امور وهمی و خیالی بود که کاهنان با بیان آنها اذهان اعراب را مسخ میکردند؛ چراکه بیشتر اعراب به دلیل دوری از ادیان الهی و نیاز به امور معنوی، به سوی کَهَنه جذب میگردیدند. بر همین اساس اهلبیت(ع) به ویژه رسول خدا(ص) به مبارزه با کهانت پرداختند و به این ترتیب درصدد نابودی یکی از زمینههای رویگردانی از شریعت؛ بهطوریکه این پدیده در دوره ائمه(ع) دیده نمیشود[۳۹۸].
عرافه
عرافه یا قیافهشناسی از جمله علومی است که در عصر جاهلیت رواج داشت و پس از اسلام نیز بخشی از آن مجاز و بخش دیگری مردود اعلام شد. در این علم، شخص عراف از روی ظاهر و شمایل افراد، به نسب او پی میبرد و گاه درباره آینده وی به پیشگویی میپرداخت. در گفتگویی که در باب اثبات جانشینی امام جواد(ع) میان امام رضا(ع) و جمعی از اصحاب آن حضرت رخ داد، هنگامی که اصحاب امام با استناد به قضاوت پیامبر(ص) از روی قیافه شخصی گفتند: «فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) قَدْ قَضَى بِالْقِيَافَةِ» امام رضا(ع) سخن آنها را تأیید کرد[۳۹۹]. برخی علمای شیعه همچون سید خوانساری - صاحب جامع المدارک - این علم را کاملاً تحریم کرده و این حدیث را نیز جعلی دانستهاند[۴۰۰]؛ هرچند به نظر میرسد که تنها، بخش پیشگویی این علم که با امور حدسی و تخمینی ارتباط دارد، نهی شده و بخش دیگر آنکه به شباهتهای ظاهری افراد مربوط میشود و به علم ژنتیک امروزی شباهت دارد قابل قبول باشد[۴۰۱].
منابع
پانویس
- ↑ «بیگمان خداوند بر مؤمنان منّت نهاد که از خودشان فرستادهای در میان آنان برانگیخت که آیات وی را بر آنان میخواند و آنها را پاکیزه میگرداند و به آنها کتاب و فرزانگی میآموزد و به راستی پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۴.
- ↑ «روزی که هر دستهای را با پیشوایشان فرا میخوانیم» سوره اسراء، آیه ۷۱.
- ↑ کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۲۱۵.
- ↑ «مَا بَالُ أَقْوَامٍ لَا يَتَعَلَّمُونَ مِنْ جِيرَانِهِمْ وَ لَا يَتَفَقَّهُونَ...». ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۲، ص۵۸.
- ↑ «خَيْرُكُمْ مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ وَ عَلَّمَهُ». احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۵۸.
- ↑ «... فَمَن قَرَأَهَا صَلَّى عَلَيْهِ أُولَئِكَ السَّبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ بَعْدَدِ كُلِّ آيَةٍ مِنَ الأنعَامِ...». طبرسی، مجمع البیان، ج۴، ص۳.
- ↑ به عنوان نمونه ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۸۶.
- ↑ «بوستانهای جاودان» سوره توبه، آیه ۷۲.
- ↑ ر.ک: صدوق، الخصال، ص۵۵۸.
- ↑ ابن بطریق، العمده، ص۹۹.
- ↑ «إِنَّ عَلِيّاً مَعَ الْقُرْآنِ، وَ الْقُرْآنَ مَعَ عَلِيٍّ، لَا يَفْتَرِقَانِ حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ». طوسی، الامالی، ص۵۰۶.
- ↑ قرطبی، تفسیر، ج۱، ص۳۵.
- ↑ «إِنَّ عَلِيّاً هُوَ أَخِي... إِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ عَلَيَّ الْقُرْآنَ... وَ مَنِ ابْتَغَى عِلْمَهُ عِنْدَ غَيْرِ عَلِيٍّ هَلَكَ». صدوق، الامالی، ص۱۲۱.
- ↑ «همانا در این (داستان) برای نشانهشناسان نشانههاست» سوره حجر، آیه ۷۵.
- ↑ «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) الْمُتَوَسِّمَ وَ أَنَا مِنْ بَعْدِهِ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّيَّتِيَ الْمُتَوَسِّمُونَ». صفار، بصائر الدرجات، ص۳۷۷.
- ↑ «کسانی که مردم به آنان گفتند: مردم در برابر شما همداستان شدهاند.».. سوره آل عمران، آیه ۱۷۳.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۰، ص۱۱۰.
- ↑ «و (امر) پروردگارت برسد و فرشتگان صف در صف فرا رسند» سوره فجر، آیه ۲۲.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۹۰، ص۱۱۴.
- ↑ «از خداوند چنان که سزاوار پروا از اوست پروا کنید و جز در مسلمانی نمیرید» سوره آل عمران، آیه ۱۰۲.
- ↑ طبری، محمد بن علی، بشارة المصطفی، ص۳۰۳.
- ↑ «سوگند به خورشید و روشنایی آن * و به ماه چون از پی آن درآید * و به روز چون آن (زمین) را روشن گرداند» سوره شمس، آیه ۱-۳.
- ↑ فرات کوفی، تفسیر، ص۵۶۳.
- ↑ برای نمونه ر.ک: صدوق، الخصال، ج۱، ص۴۳؛ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۸۰؛ ج۲، ص۲۵۵؛ صدوق، معانی الاخبار، ص۹۵؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۳، ص۱۸۷ و ۲۰۷؛ ابن ابی الفتح اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۱۶۶؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۳، ص۲۵۱؛ ج۲۵، ص۷۰؛ ج۲۶، ص۲۵۴ و ۳۳۶.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۲۲۳.
- ↑ نفیسی، شادی، درایة الحدیث، ص۳۳.
- ↑ برگرفته از: اسمر، احمد رجب، النبی المربی، ص۳۳.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۲۲۹.
- ↑ «و اگر از آنان بپرسید که چه کسی آسمانها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را رام کرده است خواهند گفت: خداوند؛ پس چگونه (از حق) باز گردانده میشوند؟» سوره عنکبوت، آیه ۶۱.
- ↑ «و برای خداوند شریکهایی از پریان تراشیدند در حالی که او آنان را آفریده است و (برخی دیگر) از بیدانشی برای او پسرانی و دخترانی برساختند؛ پاکا و فرا برترا که اوست از آنچه (آنان) وصف میکنند» سوره انعام، آیه ۱۰۰.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۳۵۱.
- ↑ «غُضَّ بَصَرَكَ فَإِنَّكَ لَنْ تَرَاهُ». صدوق، التوحید، ص۱۰۷.
- ↑ «حَقُّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ لَا يُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً». صدوق، التوحید، ص۲۸.
- ↑ «مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ تَحْجُزَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ». صدوق، التوحید، ص۲۷.
- ↑ برای اصل روایت ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۱۷۷.
- ↑ «تَعْرِفُهُ بِلَا مِثْلٍ وَ لَا شِبْهٍ وَ لَا نِدٍّ وَ أَنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ ظَاهِرٌ بَاطِنٌ أَوَّلٌ آخِرٌ لَا كُفْوَ لَهُ وَ لَا نَظِيرَ فَذَلِكَ حَقُّ مَعْرِفَتِهِ». صدوق، التوحید، ص۲۸۴-۲۸۵.
- ↑ «... سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلَا شَيْءَ أَعْلَى مِنْهُ وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلَا شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ فَلَا اسْتِعْلَاؤُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ وَ لَا قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۴۹.
- ↑ «لَهُ أَوَّلٌ مَعْلُومٌ وَ لَا آخِرٌ مُتَنَاهٍ وَ لَا قَبْلٌ مُدْرَكٌ وَ لَا بَعْدٌ مَحْدُودٌ وَ لَا أَمَدٌ بِحَتَّى وَ لَا شَخْصٌ فَيَتَجَزَّأَ...». صدوق، التوحید، ص۴۶.
- ↑ «... لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ فَهُوَ قَرِيبٌ غَيْرُ مُلْتَصِقٍ وَ بَعِيدٌ غَيْرُ مُتَقَصٍّ، يُوَحَّدُ وَ لَا يُبَعَّضُ مَعْرُوفٌ بِالْآيَاتِ، مَوْصُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ». التوحید، ص۴۷.
- ↑ صدوق، الهدایه، ص۲۰.
- ↑ ر.ک: صدوق، التوحید، ص۹۰-۹۱؛ سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۴۰۴.
- ↑ ر.ک: صدوق، التوحید، ص۳۰۰.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۷۷-۸۲.
- ↑ ر.ک: صدوق، التوحید، ص۷۹، ۷۷، ۱۰۹.
- ↑ «وَ قَدْ ضَلَّتْ فِي إِدْرَاكِ كُنْهِهِ هَوَاجِسُ الْأَحْلَامِ لِأَنَّهُ أَجَلُّ مِنْ أَنْ يَحُدَّهُ أَلْبَابُ الْبَشَرِ بِالتَّفْكِيرِ أَوْ يُحِيطَ بِهِ الْمَلَائِكَةُ عَلَى قُرْبِهِمْ مِنْ مَلَكُوتِ عِزَّتِهِ... مَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَاتَّبِعْهُ لِيُوصِلَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ». صدوق، التوحید، ص۵۱-۵۵.
- ↑ «... فَلَا تُدْرِكُ الْعُقُولُ وَ أَوْهَامُهَا وَ لَا الْفِكَرُ وَ خَطَرَاتُهَا وَ لَا الْأَلْبَابُ وَ أَذْهَانُهَا صِفَتَهُ...». صدوق، التوحید، ص۴۶.
- ↑ «و گفتند: هیچ (زندگی دیگر) جز همین زندگی نزدیکتر ما (در این جهان)، نیست و ما برانگیخته نخواهیم شد» سوره انعام، آیه ۲۹.
- ↑ «... اگر بگویی که شما پس از مرگ برانگیخته خواهید شد بیگمان کافران میگویند این جز جادویی آشکار نیست» سوره هود، آیه ۷.
- ↑ طبری، جامع البیان، ج۲۳، ص۳۸.
- ↑ جواد علی، المفصل، ج۶، ص۱۳۹ و ۱۴۱.
- ↑ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۷۵۲-۷۵۳.
- ↑ جواد علی، المفصل، ج۶، ص۱۲۹.
- ↑ «... وَ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ حَقّاً خَاصَّةً وَ إِلَى النَّاسِ عَامَّةً وَ اللَّهِ لَتَمُوتُونَ كَمَا تَنَامُونَ وَ لَتُبْعَثُونَ كَمَا تَسْتَيْقِظُونَ وَ لَتُحَاسَبُونَ كَمَا تَعْمَلُونَ وَ لَتُجْزَوْنَ بِالْإِحْسَانِ إِحْسَاناً وَ بِالسُّوءِ سُوءاً وَ إِنَّهَا الْجَنَّةُ أَبَداً وَ النَّارُ أَبَداً...». مجلسی، بحار الأنوار، ج۱۸، ص۱۹۷؛ برای نمونه دیگر ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۸۹-۹۰.
- ↑ «نَعَم أَنَا أَقُولُ ذَلِكَ، يُبْعَثُهُ اللَّهُ وَ إِيَّاكَ بَعْدَ مَا تَكُونَانِ. هَكَذَا، ثُمَّ يُدْخِلُكَ اللَّهُ النَّارَ». ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۳۶۱-۳۶۲.
- ↑ «حَتَّى إِذَا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ وَ أَزِفَ النُّشُورُ أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرَائِحِ الْقُبُورِ وَ أَوْكَارِ الطُّيُورِ وَ أَوْجِرَةِ السِّبَاعِ وَ مَطَارِحِ الْمَهَالِكِ سِرَاعاً إِلَى أَمْرِهِ مُهْطِعِينَ إِلَى مَعَادِهِ رَعِيلًا صُمُوتاً قِيَاماً صُفُوفاً يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ وَ يُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي، عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الِاسْتِكَانَةِ وَ ضَرَعُ الِاسْتِسْلَامِ وَ الذِّلَّةِ. قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ وَ انْقَطَعَ الْأَمَلُ وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كَاظِمَةً وَ خَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ مُهَيْنِمَةً وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ وَ عَظُمَ الشَّفَقُ وَ أُرْعِدَتِ الْأَسْمَاعُ لِزَبْرَةِ الدَّاعِي إِلَى فَصْلِ الْخِطَابِ وَ مُقَايَضَةِ الْجَزَاءِ وَ نَكَالِ الْعِقَابِ وَ نَوَالِ الثَّوَابِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۸۳؛ برای دیدن نمونههای دیگری از سخنان امام علی(ع)، ر.ک: خطبههای ۳۲، ۶۳، ۸۲، ۸۵، ۱۰۲، ۱۰۹، ۱۱۳، ۱۱۴، ۱۳۲، ۱۵۳، ۱۵۸، ۱۶۷، ۱۸۳، ۱۹۰، ۱۹۱، ۲۰۴؛ نامههای ۳۱، ۴۰، ۴۱، ۷۵؛ حکمتهای ۲۱، ۲۷، ۱۶۸، ۱۶۸، ۱۸۷.
- ↑ «النَّاسُ فِي دَارِ غَفْلَةٍ يَعْمَلُونَ وَ لَا يَعْلَمُونَ... فَإِذَا صَارُوا إِلَى دَارِ الْآخِرَةِ صَارُوا إِلَى دَارِ يَقِينٍ يَعْلَمُونَ وَ لَا يَعْمَلُونَ». قاضی نعمان مغربی، دعائم الاسلام، ج۱، ص۱۶۸.
- ↑ در ادامه، به تفصیل درباره شرایط گوناگون جامعه عصر امام حسن(ع) و امام حسین(ع) سخن گفته خواهد شد.
- ↑ «لَوْ رَأَى الْعَبْدُ أَجَلَهُ وَ سُرْعَتَهُ إِلَيْهِ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ تَرَكَ طَلَبَ الدُّنْيَا». مفید، الامالی، ص۳۰۹.
- ↑ «أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَخْبَرْتُكُمْ أَنَّ الْعَدُوَّ مُصَبِّحُكُمْ أَوْ مُمَسِّيكُمْ مَا كُنْتُمْ تُصَدِّقُونَنِي؟... وَ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ حَقّاً خَاصَّةً وَ إِلَى النَّاسِ عَامَّةً...». مجلسی، بحار الأنوار، ج۱۸، ص۱۹۷.
- ↑ «هَذَا الْقُرْآنِ الَّذِي تَعْجِزُونَ أَنْتُمْ وَ الْأُمَمُ وَ سَائِرُ الْعَرَبِ عَنْ مُعَارَضَتِهِ... فَهُوَ حُجَّةٌ بَيِّنَةٌ عَلَيْكُمْ...». طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۳۸.
- ↑ ر.ک: طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۱۱۹.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۱۳۲.
- ↑ ر.ک: صدوق، الامالی، ص۲۵۵.
- ↑ ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۹۴.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۰؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبه ۱۴۹ و ۱۶۰؛ نامه ۲۳.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۸۳.
- ↑ مفید، الامالی، ص۳۷.
- ↑ ثقفی کوفی، الغارات، ج۱، ص۲۰۲.
- ↑ مطهری، امامت و رهبری، ص۲۸-۳۷.
- ↑ «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آوردهاند، همان کسان که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند» سوره مائده، آیه ۵۵.
- ↑ «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ «الأَمْرُ إِلَى اللَّهِ، يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ». ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۹۴.
- ↑ از میان تفاسیر شیعه، ر.ک: طوسی، التبیان، ج۳، ص۵۵۹؛ فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج۲، ص۴۴؛ طباطبایی، المیزان، ج۱، ص۳۴؛ و از میان منابع اهل سنت، ر.ک: طبری، جامع البیان، ج۶، ص۳۸۹؛ سمعانی، تفسیر، ج۲، ص۴۹؛ ابن کثیر، تفسیر، ج۲، ص۷۴.
- ↑ «إِنَّ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ». ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۶۲.
- ↑ «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۷۹؛ صدوق، الخصال، ص۲۱۱.
- ↑ «إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ يُقَاتِلُ عَلَى تَأْوِيلِ هَذَا الْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلَ عَلَى تَنْزِيلِهِ... وَ لَكِنَّهُ خَاصِفُ النَّعْلِ...». احمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۳۳؛ ترمذی، سنن، ج۵، ص۲۹۸؛ قاضی نعمان مغربی، شرح الاخبار، ج۱، ص۳۳۷؛ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۲۴؛ طوسی، الامالی، ص۲۵۴.
- ↑ «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً». صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ص۴۱۰.
- ↑ «الْأَئِمَّةُ بَعْدِي بِعَدَدِ نُقْبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ». مجلسی، بحار الأنوار، ج۳۶، ص۳۵۲.
- ↑ فرقدین دو کوکب درخشان در دب اصغر میباشند.
- ↑ «مَعَاشِرَ النَّاسِ! مَنِ افْتَقَدَ الشَّمْسَ فَلْيَسْتَمْسِكْ بِالْقَمَرِ وَ مَنِ افْتَقَدَ الْقَمَرَ فَلْيَسْتَمْسِكْ بِالزُّهَرَةِ وَ مَنِ افْتَقَدَ الزُّهَرَةَ فَلْيَسْتَمْسِكْ بِالْفَرْقَدَيْنِ... أَنَا الشَّمْسُ وَ عَلِيٌّ الْقَمَرُ وَ فَاطِمَةُ الزُّهَرَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ الْفَرْقَدَانِ». صدوق، معانی الاخبار، ص۱۱۴.
- ↑ ر.ک: صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ص۲۵۳؛ برای نمونههای دیگر ر.ک: کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۲۰۸-۲۰۹؛ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۵۹-۶۵؛ ج۲، ص۲۷؛ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ص۲۶۴؛ خزاز قمی، کفایه الاثر، ص۲۳۰؛ مفید، الامالی، ص۱۵ و ۱۳۵.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۳۰-۳۲.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۱۳۱.
- ↑ مطهری، امامت و رهبری، ص۱۲۳ (بدون ذکر منبع).
- ↑ «أَ نَسِيْتُم قَولَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ؟ وَ قَوْلُهُ أَنْتَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۱، ص۱۹۷.
- ↑ «فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لِأَحَدٍ بَعْدَ غَدِيرِ خُمٍّ مِنْ حُجَّةٍ وَ لاَ عُذْرٍ». طبری، دلائل الامامه، ص۱۲۲.
- ↑ «وَ هُوَ الْإِمَامُ الرَّبَّانِيُّ وَ الْهَيْكَلُ النُّورَانِيُّ، قُطْبُ الْأَقْطَابِ وَ سُلَالَةُ الْأَطْيَابِ وَ النَّاطِقُ بِالصَّوَابِ، نُقْطَةُ دَائِرَةِ الْإِمَامَةِ وَ أَبُو بَنِيهِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ اللَّذَيْنِ هُمَا رَيْحَانَتَا رَسُولِ اللَّهِ، سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ». دشتی، محمد، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه زهرا، ص۳۱.
- ↑ «وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِيَاءُ فِي أُمَمِهَا إِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلًا بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ وَ لَا عَلَمٍ قَائِمٍ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ الْقُرْآنِ وَ جَعَلَ الْقُرْآنَ مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا يُفَارِقُنَا». کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۹۱.
- ↑ «هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَأُ أَمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مَوْئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ... وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَايَةِ وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲.
- ↑ «إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ أَنْكَرُوهُ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۲.
- ↑ برای نمونه ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبههای ۸۷، ۹۳، ۹۷، ۹۸، ۱۰۰، ۱۱۶، ۱۴۴، ۱۴۷، ۱۵۲، ۱۵۴، ۱۷۳، ۲۱۴، ۲۱۶ و ۱۸۷.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ اعْقِلُوا عَنْ رَبِّكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ فَنَحْنُ الذُّرِّيَّةُ مِنْ آدَمَ وَ الْأُسْرَةُ مِنْ نُوحٍ وَ الصَّفْوَةُ مِنْ إِبْرَاهِيمَ وَ السُّلَالَةُ مِنْ إِسْمَاعِيلَ وَ آلٌ مِنْ مُحَمَّدٍ(ص)، نَحْنُ فِيكُمْ كَالسَّمَاءِ الْمَرْفُوعَةِ وَ الْأَرْضِ الْمَدْحُوَّةِ وَ الشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ وَ كَالشَّجَرَةِ الزَّيْتُونَةِ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ الَّتِي بُورِكَ زَيْتُهَا النَّبِيُّ أَصْلُهَا وَ عَلِيٌّ فَرْعُهَا وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ ثَمَرَةُ تِلْكَ الشَّجَرَةِ فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِهَا نَجَا وَ...». مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۳، ص۳۵۸.
- ↑ عطاردی، مسند الامام المجتبی، ص۵۵۷.
- ↑ «أَمَا وَ اللَّهِ لَا تَذْهَبُ الدُّنْيَا حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ مِنِّي رَجُلًا يَقْتُلُ مِنْكُمْ أَلْفاً وَ مَعَ الْأَلْفِ أَلْفاً وَ مَعَ الْأَلْفِ أَلْفاً». طوسی، الغیبه، ص۱۹۱؛ برای نمونههای دیگر ر.ک: صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ص۳۱۷-۳۱۸.
- ↑ إِنِّي خَشِيتُ أَنْ أَمُوتَ وَ هِيَ عِندِي فَيَكُونَ فِيهَا أَحَادِيثُ مِنْ رَجُلٍ قَدِ ائْتَمَنْتُهُ وَ وَثِقْتُ بِهِ وَ لَمْ يَكُنْ كَمَا حَدَّثَنِي، فَأَكُونَ قَدْ نَقَلْتُ ذَلِكَ فَهَذَا لَا يَصِحُّ. ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۱، ص۵؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج۱۰، ص۲۸۵؛ شهرستانی، منع تدوین الحدیث، ص۹.
- ↑ إِنَّكُمْ تُحَدِّثُونَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) أَحَادِيثَ تَخْتَلِفُونَ فِيهَا، وَ النَّاسُ بَعْدَكُمْ أَشَدُّ اخْتِلَافًا، فَلَا تُحَدِّثُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) شَيْئًا، فَمَنْ سَأَلَكُمْ فَقُولُوا: بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ كِتَابُ اللَّهِ.... ذهبی، تذکرة الحفاظ، ص۲-۳.
- ↑ احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۴۸۱.
- ↑ ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۱، ص۷؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۱، ص۱۱۰.
- ↑ ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۱، ص۷.
- ↑ مسلم، صحیح، ج۶، ص۱۷۷.
- ↑ از: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۲۶ به نقل از: عسکری، سیاستهای تبلیغاتی معاویه در مقابله با حضرت علی، ص۱۲۵.
- ↑ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۶، ص۷۲۷ به نقل از: عسکری، سیاستهای تبلیغاتی معاویه در مقابله با حضرت علی، ص۱۲۵.
- ↑ بَرِئَتِ الذِّمَّةُ مِمَّنْ رَوَى حَدِيثاً فِي مَنَاقِبِ عَلِيٍّ وَ فَضْلِ أَهْلِ بَيْتِهِ. مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۵.
- ↑ برای اطلاعات بیشتر ر.ک: احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۵۴۷؛ معارف تاریخ عمومی حدیث، ص۸۳.
- ↑ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج۵، ص۲۱۱ به نقل از: دشتی، محمد، الگوهای رفتاری: امام علی و علم و هنر، ص۲۹۲ (روایت مذکور در البدایه و النهایه یافت نشد).
- ↑ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج۵، ص۲۱۱ به نقل از: دشتی، محمد، الگوهای رفتاری: امام علی و علم و هنر، ص۲۹۲ (روایت مذکور در البدایه و النهایه یافت نشد).
- ↑ طبری، تاریخ، ج۵، ص۲۵۴.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۵، ص۱۸۹.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۶.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۵.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۵.
- ↑ ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۳، ص۳۴۶.
- ↑ ر.ک: ابن شهرآشوب، المناقب، ج۳، ص۱۷۷.
- ↑ برای شرح کامل روایت ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۱۰، ص۵۲.
- ↑ برای نمونههای دیگر ر.ک: صدوق، عیون اخبارالرضا، ج۲، ص۵۶؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۱۸۷؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۱۰، ص۳.
- ↑ کلینی، اصول کافی، ج۷، ص۴۲۴؛ برای نمونههای مشابه ر.ک: احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۵۴؛ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۹۲-۱۹۳؛ موفق خوارزمی، المناقب، ۸۰؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۱۸۱؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۰، ص۲۲۱.
- ↑ برای نمونه: ر.ک: کلینی، اصول کافی، ج۷، ص۲۶۵؛ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۹۵-۱۹۷؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۱۸۳.
- ↑ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۱۸۹؛ برای نمونههای مشابه ر.ک: ابن شهرآشوب، مناقب، ج۲، ص۱۸۶؛ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۰؛ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۹۶؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۰، ص۲۲۶ و ۲۷۰-۲۷۴.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۲۳۰-۲۵۸.
- ↑ «تَقْلِيمُ الْأَظْفَارِ وَ الْأَخْذُ مِنَ الشَّارِبِ وَ غَسْلُ الرَّأْسِ بِالْخِطْمِيِّ يَنْفِي الْفَقْرَ وَ يَزِيدُ فِي الرِّزْقِ». طبرسی، مکارم الاخلاق، ص۵۰.
- ↑ «لَوْ لَا أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِي لَأَمَرْتُهُمْ بِالسِّوَاكِ عِنْدَ كُلِّ صَلَاةٍ». طوسی، الخلاف، ج۱، ص۷۱.
- ↑ «يَا عَلِيُّ! عَلَيْكَ بِالطِّيبِ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ، فَإِنَّهُ مِنْ سُنَّتِي وَ تُكْتَبُ لَكَ حَسَنَاتُهُ مَا دَامَ يُوجَدُ مِنْكَ رَائِحَتُهُ». طباطبایی، سنن النبی، ص۱۵۶.
- ↑ «الطِّيبُ نُشْرَةٌ وَ الْغُسْلُ نُشْرَةٌ وَ...». حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲، ص۱۴۴.
- ↑ «نِعْمَ الْبَيْتُ الْحَمَّامُ تُذَكَّرُ فِيهِ النَّارُ...». کلینی، اصول کافی، ج۶، ص۴۹۶.
- ↑ «السِّوَاكُ مَطْهَرَةٌ لِلْفَمِ وَ مَرْضَاةٌ لِلرَّبِّ». کلینی، اصول کافی، ج۶، ص۴۹۶.
- ↑ «أَلَا لَا يَلُومَنَّ امْرُؤٌ إِلَّا نَفْسَهُ، يَبِيتُ وَ فِي يَدِهِ رِيحُ غَمَرٍ». دشتی، محمد، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه(س)، ص۴۱.
- ↑ «لَا يَسْتَغْنِي شِيعَتُنَا عَنْ أَرْبَعٍ:... سِوَاكٍ يَسْتَاكُ بِهِ وَ...». بروجردی، جامع احادیث الشیعه، ج۱۶، ص۶۴۱.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۶.
- ↑ «إِنَّ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا إِضْرَاراً بِالْآخِرَةِ». کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۱۳۱.
- ↑ «مَا لِي وَ لِلدُّنْيَا إِنَّمَا مَثَلِي وَ مَثَلُهَا كَمَثَلِ الرَّاكِبِ رُفِعَتْ لَهُ شَجَرَةٌ فِي يَوْمٍ صَائِفٍ فَقَالَ تَحْتَهَا ثُمَّ رَاحَ وَ تَرَكَهَا». کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۱۳۴.
- ↑ «مَعَاشِرَ النَّاسِ اتَّقُوا اللَّهَ فَكَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ مَا لَا يَبْلُغُهُ وَ بَانٍ مَا لَا يَسْكُنُهُ وَ جَامِعٍ مَا سَوْفَ يَتْرُكُهُ...». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۳۴۴.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ الزَّهَادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ وَ الشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۸۱؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبههای ۱۰۳، ۱۱۴، ۱۹۳ و ۲۳۰؛ حکمتهای ۴، ۲۸، ۳۴۴، ۳۷۰، ۳۹۱ و ۴۳۹.
- ↑ «... فَإِنِّي أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ وَ تَحَبَّبَتْ بِالْعَاجِلَةِ وَ رَاقَتْ بِالْقَلِيلِ وَ تَحَلَّتْ بِالْآمَالِ وَ تَزَيَّنَتْ بِالْغُرُورِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۱.
- ↑ «لَوْ رَأَى الْعَبْدُ أَجَلَهُ وَ سُرْعَتَهُ إِلَيْهِ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ تَرَكَ طَلَبَ الدُّنْيَا». مفید، الامالی، ص۳۱۰؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبههای ۲۸، ۴۵، ۵۲، ۶۳، ۸۶، ۹۹، ۱۰۳، ۱۰۵، ۱۰۹، ۱۱۳، ۱۱۴، ۱۲۹، ۱۳۲، ۱۳۳، ۱۴۵، ۱۵۷، ۱۶۱، ۱۹۶ و ۲۲۶؛ نامه ۳۱؛ حکمتهای ۲۹، ۱۱۵، ۱۱۹، ۱۴۵، ۲۶۹، ۳۶۷، ۳۹۳، ۴۱۵، ۴۱۶ و ۴۶۳.
- ↑ برای نمونه ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۷ و ۳۰۴؛ نامههای ۳، ۱۰، ۲۱ و ۴۵؛ حکمت ۳۵۵.
- ↑ «الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۱۸۰؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: حکمتهای ۲، ۱۹۲، ۱۹۵، ۲۱۹، ۲۲۶، ۲۲۸، ۲۶۷، ۲۷۵، ۳۷۱، ۳۷۹ و ۳۹۳.
- ↑ «يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِكَ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۱۹۲؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: حکمتهای ۳۳۵، ۳۶۷ و ۴۲۹؛ نامه ۱۰.
- ↑ «اجْعَلْ مَا طَلَبْتَ مِنَ الدُّنْيَا فَلَمْ تَظْفَرْ بِهِ بِمَنْزِلَةِ مَا لَمْ يَخْطُرْ بِبَالِكَ...». مجلسی، بحار الأنوار، ج۷۵، ص۱۱۱.
- ↑ «وَ إِنْ تَكُنِ الْأَرْزَاقُ قِسْماً مُقَدَّراً *** فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِي الرِّزْقِ أَجْمَلُ /// وَ إِنْ تَكُنِ الْأَمْوَالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُهَا *** فَمَا بَالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْحُرُّ يَبْخَلُ». ابن شهرآشوب، المناقب، ج۳، ص۲۴۶.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۲.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۱۹.
- ↑ إِنَّ أَمْوَالَنَا قَدْ ضَاعَتْ... فَلَوْ أَقَمْنَا فِي أَمْوَالِنَا لَأَصْلَحْنَا مَا ضَاعَ فِيهَا. سیوطی، الدرالمنثور، ج۱، ص۳۷۵.
- ↑ ابن خلدون، مقدمه، ج۲، ص۷۷۰.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۹۸؛ ج۲، ص۱۳۹؛ ج۳، ص۳۵.
- ↑ مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۳۳.
- ↑ «... فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَيَّرَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ عَنْ كَثِيرٍ مِنْ حَظِّهِمْ فَمَالُوا مَعَ الدُّنْيَا وَ نَطَقُوا بِالْهَوَى...». سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۷۸.
- ↑ «... كُنْتُمْ تَتَوَجَّهُونَ مَعَنَا وَ دِينُكُمْ أَمَامَ دُنْيَاكُمْ وَ قَدْ أَصْبَحْتُمُ الْآنَ وَ دُنْيَاكُمْ أَمَامَ دِينِكُمْ...». ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۳۴.
- ↑ «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ». ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۴۶.
- ↑ بهبودی، محمدباقر، سیره علوی فصلی از تاریخ اسلام، ص۱۱۹ (بدون ذکر منبع).
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۱، ص۱۶.
- ↑ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۳۱.
- ↑ ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۲۱.
- ↑ نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ص۴۳۵.
- ↑ ثقفی کوفی، الغارات، ج۱، ص۴۴.
- ↑ نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ص۴۳۵.
- ↑ «وَ يَحْتَلِبُونَ الدُّنْيَا دَرَّهَا بِالدِّينِ وَ يَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِينَ». سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۳۳.
- ↑ «إِنَّ أَرَاذِلَ مَوْتَاكُمُ الْعُزَّابُ». محقق بحرانی، الحدائق الناظره، ج۹، ص۲۳.
- ↑ «تَزَوَّجُوا فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) قَالَ: مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَتَّبِعَ سُنَّتِي فَإِنَّ مِنْ سُنَّتِيَ التَّزْوِيجَ». کلینی، اصول کافی، ج۵، ص۳۲۹.
- ↑ «أَفْضَلُ الشَّفَاعَاتِ أَنْ تَشْفَعَ بَيْنَ اثْنَيْنِ فِي نِكَاحٍ حَتَّى يَجْمَعَ اللَّهُ بَيْنَهُمَا». کلینی، اصول کافی، ج۵، ص۳۳۱.
- ↑ «خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لِنِسَائِهِ وَ أَنَا خَيْرُكُمْ لِنِسَائِي». صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۴۴۳.
- ↑ «أَوْصَانِي جَبْرَئِيلُ بِالْمَرْأَةِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ لَا يَنْبَغِي طَلَاقُهَا إِلَّا مِنْ فَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ». کلینی، اصول کافی، ج۵، ص۵۱۲.
- ↑ «لَا تُمَلِّكِ الْمَرْأَةَ مِنَ الْأَمْرِ مَا يُجَاوِزُ نَفْسَهَا... فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ». کلینی، اصول کافی، ج۵، ص۵۱۰.
- ↑ «خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لِأَهْلِهِ وَ أَنَا خَيْرُكُمْ لِأَهْلِي». حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۱۷۱.
- ↑ «مَا مِنْ عَبْدٍ يَكْسِبُ ثُمَّ يُنْفِقُ عَلَى عِيَالِهِ إِلَّا أَعْطَاهُ اللَّهُ بِكُلِّ دِرْهَمٍ يُنْفِقُهُ عَلَى عِيَالِهِ سَبْعُمِائَةِ ضِعْفٍ». طبرسی، مکارم الاخلاق، ص۲۱۶.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۵۷.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۵۲-۵۳.
- ↑ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۱۱، ص۱۴۸.
- ↑ ر.ک: کلینی، اصول کافی، ج۵، ص۸۷.
- ↑ «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ». کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۳۱۰.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ أَوْحَى إِلَيَّ أَنْ تَوَاضَعُوا حَتَّى لَا يَفْخَرَ أَحَدٌ عَلَى أَحَدٍ وَ لَا يَبْغِي أَحَدٌ عَلَى أَحَدٍ». ثعالبی، تفسیر، ج۵، ص۲۷۷.
- ↑ «ضَعْ فَخْرَكَ وَ احْطُطْ كِبْرَكَ وَ اذْكُرْ قَبْرَكَ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۳۹۸.
- ↑ «... فَاللَّهَ اللَّهَ فِي كِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّهُ مَلَاقِحُ الشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ الشَّيْطَانِ الَّتِي خَدَعَ بِهَا الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ حَتَّى أَعْنَقُوا فِي حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۲. برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبه ۱۹۳ و ۳۳۳؛ نامههای ۲۷، ۴۶، ۵۰ و ۵۳؛ حکمتهای ۳۸، ۱۲۶، ۱۶۷، ۲۱۲، ۲۱۴، ۳۳۳، ۳۹۸، ۴۰۶، ۴۵۴، ۴۶۲ و ۴۶۶.
- ↑ «خِيَارُكُمْ أَلْيَنُكُمْ مَنَاكِبَهُ...». قیومی، جواد، صحیفه الزهراء(س)، ص۲۸۸.
- ↑ ر.ک: ابن ابی الفتح اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۱۹۴.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۱.
- ↑ اللَّهُمَّ ارْحَمْنِي وَ ارْحَمْ مُحَمَّداً وَ لَا تَرْحَمْ مَعَنَا أَحَداً. طوسی، الخلاف، ج۱، ص۴۹۴.
- ↑ احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۸۶.
- ↑ «مَنْ أَطْعَمَ ثَلَاثَةَ نَفَرٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَطْعَمَهُ اللَّهُ مِنْ ثَلَاثِ جِنَانٍ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ الْفِرْدَوْسِ وَ جَنَّةِ عَدْنٍ وَ طُوبَى...». کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۲۰۰.
- ↑ «مَنْ كَسَا أَحَداً مِنْ فُقَرَاءِ الْمُسْلِمِينَ ثَوْباً مِنْ عُرْيٍ أَوْ أَعَانَهُ بِشَيْءٍ مِمَّا يَقُوتُهُ مِنْ مَعِيشَتِهِ وَكَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ سَبْعَةَ آلَافِ مَلَكٍ...». کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۲۰۴.
- ↑ «مِنْ كَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفِيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۲۴.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِي أَمْوَالِ الْأَغْنِيَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِيٌّ وَ اللَّهُ تَعَالَى سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِكَ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۳۲۸. برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبه ۳۷؛ نامه ۵۳؛ حکمتهای ۵۶، ۵۸، ۲۱۶، ۳۲۸، ۳۴۰ و ۴۰۶.
- ↑ «مَكَارِمُ الْأَخْلَاقِ عَشَرَةٌ:... إِعْطَاءُ السَّائِلِ...». یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۲۶.
- ↑ «إِنِّي لِلَّهِ سَائِلٌ وَ فِيهِ رَاغِبٌ وَ أَنَا أَسْتَحِي أَنْ أَكُونَ سَائِلًا وَ أَرُدَّ سَائِلًا...». مرعشی، شرح احقاق الحق، ج۲۶، ص۴۵۱.
- ↑ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۴۲؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۳، ص۳۴۲ و ۳۴۷-۳۴۸.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۸۹.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۱۹.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۱، ص۵۲.
- ↑ صفار، حسن موسی، الامام الحسن و نهج البناء الاجتماعی، ص۲۵.
- ↑ صفار، حسن موسی، الامام الحسن و نهج البناء الاجتماعی، ص۲۸.
- ↑ انْظُرُوا مَنْ قَامَتْ عَلَيْهِ الْبَيِّنَةُ أَنَّهُ يُحِبُّ عَلِيّاً وَ أَهْلَ بَيْتِهِ فَامْحُوهُ مِنَ الدِّيوَانِ وَ أَسْقِطُوا عَطَاءَهُ وَ رِزْقَهُ. مجلسی، بحار الأنوار، ج۳۳، ص۱۸۰.
- ↑ شمس الدین، ثوره الحسین ظروفها الاجتماعیه و آثارها الانسانیه، ص۵۷، به نقل از: صفار، الامام الحسن و نهج البناء الاجتماعی، ص۲۸ و ۲۹.
- ↑ به عنوان نمونه، ر.ک: ریشهری، محمد، العقل والجهل فی الکتاب و السنه، ص۶۳.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۱۳.
- ↑ دینوری، اخبار الطوال، ص۲۲۱.
- ↑ مقریزی، امتاع الاسماع، ج۵، ص۳۶۰.
- ↑ صفار، الامام الحسن و نهج البناء الاجتماعی، ص۱۱-۱۴.
- ↑ «و همگان به ریسمان خداوند بیاویزید و مپراکنید» سوره آل عمران، آیه ۱۰۳.
- ↑ بخاری، خلق افعال العباد، ص۶۱.
- ↑ «... إِنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنِّي لَكُمْ طُرُقَهُ وَ يُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَكُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً وَ يُعْطِيَكُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ وَ بِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۲۱.
- ↑ «... وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ... أَلَا مَنْ دَعَا إِلَى هَذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هَذِهِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۱۲۷.
- ↑ «... وَ إِنَّ مَا تَكْرَهُونَ فِي الْجَمَاعَةِ خَيْرٌ لَكُمْ مِمَّا تُحِبُّونَ فِي الْفُرْقَةِ». ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۴۱.
- ↑ ر.ک: طبری، تاریخ، ج۵، ص۳۵۷.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۱-۹۳.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۳۰-۳۲.
- ↑ با تومور، تی بی، جامعهشناسی، ص۱۰۶.
- ↑ حسینیان مقدم، حسین، «مناسبات مهاجر و انصار در سیره نبوی، همدلی و رقابتها»، ص۲۲۶.
- ↑ ﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...﴾ «شما بهترین گروهی بودهاید که (به عنوان سرمشق) برای مردم پدیدار شدهاید.».. سوره آل عمران، آیه ۱۱۰.
- ↑ مانند ازدواج ابوبکر و دختر خارجه بن زید انصاری و ازدواج دختر انس بن رافع با عبدالرحمان بن عوف. ابن سعد، الطبقات الکبری ج۸، ص۲۱۶؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۸۴۵.
- ↑ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۲۶۵.
- ↑ احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۳۰۰.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۸۹.
- ↑ واقدی، المغازی، ج۱، ص۸۳.
- ↑ «... فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاس قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِسْلامِ، يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ محمَّدٍ(ص)، فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الإِسْلامَ وأَهْلَهُ، أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً، تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِن فَوْتِ وِلايَتِكُمُ الَّتي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلائِلَ... فَنَهَضْتُ فِي تِلْك الأَحْدَاثِ، حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ، وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ...». سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۶۲.
- ↑ «... وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِينِ اللَّهِ مَا فَرَّقَ بَيْنَكُمْ إِلَّا خُبْثُ السَّرَائِرِ وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ فَلَا تَوَازَرُونَ وَ لَا تَنَاصَحُونَ وَ لَا تَبَاذَلُونَ وَ لَا تَوَادُّونَ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۳.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ كَلَامُكُمْ يُوهِي الصُّمَّ الصِّلَابَ وَ فِعْلُكُمْ يُطْمِعُ فِيكُمُ الْأَعْدَاءَ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۹.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۷۷-۸۲.
- ↑ دینوری، اخبار الطوال، ص۲۲۴.
- ↑ «إِنَّكَ مَلْبُوسٌ عَلَيْكَ، إِنَّ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ لَا يُعْرَفَانِ بِأَقْدَارِ الرِّجَالِ، أَعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ، وَ اعْرِفِ الْبَاطِلَ تَعْرِفْ أَهْلَهُ». بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۳۹.
- ↑ «برخی از آن پیامبران را بر برخی دیگر برتری دادیم؛ از ایشان یکی آن است که خداوند با وی سخن گفت... و اگر خداوند میخواست پس از آنان کسانی که این برهانها (ی روشن) به آنان رسید، با هم جنگ نمیکردند ولی اختلاف ورزیدند و برخی از ایشان مؤمن و برخی کافر شدند و اگر خداوند میخواست با یکدیگر به پیکار بر نمیخاستند اما خداوند آنچه بخواهد، همان میکند» سوره بقره، آیه ۲۵۳.
- ↑ «... عَلَى هَذِهِ الْآيَةِ: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ... مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَلَكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَمِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَلَكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ﴾ فَنَحْنُ الَّذِينَ آمَنَّا وَ هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا». طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۲۴۹.
- ↑ نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ص۸۱.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۶۴.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۵، ص۳۹.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۶۴.
- ↑ نقل است که عمر بن ثابت به دستور معاویه، سوار بر مرکب در روستاهای شام میگشت و مردم را گرد خود جمع کرده و میگفت: ای مردم همانا علی بن ابیطالب، مردی منافق بود که شب عقبه میخواست مرکب رسول خدا را رم داده و ایشان را بکشد. ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۵۸۱.
- ↑ روایت شده است که در اثنای جنگ صفین جوانی شامی خطاب به هاشم بن عتبه میگفت: من با شما میجنگم از آنرو که یار شما چنانکه به ما گفتهاند نماز نمیخواند. طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۳.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۷۱.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۲۸.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، نامه ۶۴.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۵، ص۱۱۰.
- ↑ جرجی زیدان، تاریخ سیاسی اسلام، ج۴، ص۶۹۵.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ، يَتَوَلَّى فِيهَا رِجَالٌ رِجَالًا فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ لَمْ يَخْفَ عَلَى ذِي حِجًى وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ لَمْ يَكُنِ اخْتِلَافٌ وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَيَجِيئَانِ مَعاً فَهُنَالِكَ اسْتَحْوَذَ الشَّيْطَانُ...». کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۵۴؛ سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۵۰.
- ↑ «إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ: مُتَّبِعٌ شِرْعَةً وَ مُبْتَدِعٌ بِدْعَةً لَيْسَ مَعَهُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ بُرْهَانُ سُنَّةٍ وَ لَا ضِيَاءُ حُجَّةٍ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۶؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبههای ۱۷، ۱۲۲، ۱۴۵، ۱۵۴، ۱۶۴ و ۱۶۹؛ حکمت ۲۷۲.
- ↑ «... وَ اعْلَمُوا عِلْماً يَقِيناً أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقَى حَتَّى تَعْرِفُوا صِفَةَ الْهُدَى وَ لَنْ تَمَسَّكُوا بِمِيثَاقِ الْكِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوا الْكِتَابَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي حَرَّفَهُ فَإِذَا عَرَفْتُمْ ذَلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَيْتُمُ الْفِرْيَةَ عَلَى اللَّهِ وَ التَّحْرِيفَ...». ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۲۷؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۷۵، ص۱۰۴.
- ↑ «... أَلَا وَ إِنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قَدْ أَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلَالَهُ وَ اسْتَأْثَرُوا فَيْءَ اللَّهِ». طبری، تاریخ، ج۵، ص۸۱.
- ↑ «وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلَا تَغْضَبُونَ وَ أَنْتُمْ لِنَقْضِ ذِمَمِ آبَائِكُمْ تَأْنَفُونَ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۶.
- ↑ «... فَلَا تَوَازَرُونَ وَ لَا تَنَاصَحُونَ وَ لَا تَبَاذَلُونَ وَ لَا تَوَادُّونَ...». ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۷، ص۲۴۶.
- ↑ «... وَ إِنَّكُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَيْدِيَكُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَيْكُمْ بِأَحْكَامِ الْجَاهِلِيَّةِ... مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا بِاسْمِهِ...». ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۳، ص۱۷۹.
- ↑ ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۱، ص۲-۳.
- ↑ ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۱، ص۶.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۵۶.
- ↑ در روایتی از ابوهریره آمده است: لَوْ كُنْتُ أُحَدِّثُ فِي زَمَانِ عُمَرَ... لَضَرَبَنِي بِمِخْفَقَتِهِ. ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۱، ص۷.
- ↑ ابن عبدالبر، جامعه بیان العلم و فضله، ج۱، ص۶۵.
- ↑ احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص۳۵۹-۳۷۴.
- ↑ برای اطلاعات بیشتر، ر.ک: معارف تاریخ عمومی حدیث، ص۷۳-۸۰.
- ↑ دارمی، سنن، ج۱، ص۵۴.
- ↑ «... پس از من ۱۲ خلیفه وجود خواهد داشت که همگی آنها از قریش هستند.»... مجلسی، بحار الأنوار، ج۳۶، ص۲۶۸-۲۶۹.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۱.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۱.
- ↑ موسوی، عبدالحسین شرف الدین، الاجتهاد فی مقابل النص، ص۲۰۸-۲۳۵.
- ↑ کلینی، اصول کافی، ج۸، ص۴۴-۴۵.
- ↑ «إِنِّي سَمِعْتُ مِنْ سَلْمَانَ وَ الْمِقْدَادِ وَ أَبِي ذَرٍّ شَيْئاً مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ أَحَادِيثَ عَنْ نَبِيِّ اللَّهِ(ص) غَيْرَ مَا فِي أَيْدِي النَّاسِ، ثُمَّ سَمِعْتُ مِنْكَ تَصْدِيقَ مَا سَمِعْتُ مِنْهُمْ وَ رَأَيْتُ فِي أَيْدِي النَّاسِ أَشْيَاءَ كَثِيرَةً مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ مِنَ الْأَحَادِيثِ عَنْ نَبِيِّ اللَّهِ(ص) أَنْتُمْ تُخَالِفُونَهُمْ فِيهَا وَ تَزْعُمُونَ أَنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ بَاطِلٌ أَ فَتَرَى النَّاسَ يَكْذِبُونَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) مُتَعَمِّدِينَ وَ يُفَسِّرُونَ الْقُرْآنَ بِآرَائِهِمْ...». کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۶۲-۶۴.
- ↑ ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۰.
- ↑ «... فَإِنَّ خِيَانَةَ أَحَدِكُمْ فِي عِلْمِهِ أَشَدُّ مِنْ خِيَانَتِهِ فِي مَالِهِ، وَ إِنَّ اللَّهَ سَائِلُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». طوسی، الامالی، ص۱۲۶.
- ↑ قرضاوی، یوسف، الرسول و العلم، ص۶۳.
- ↑ رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص)... وَ هُوَ يَقُولُ: «اللَّهُمَّ حَرِّمْ بَدَنَ مُعَاوِيَةَ عَلَى النَّارِ، اللَّهُمَّ حَرِّمِ النَّارَ عَلَى مُعَاوِيَةَ. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۹، ص۹۴.
- ↑ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): فَعَلَيْكُمْ بِالشَّامِ فَإِنَّهَا خِيَرَةُ اللَّهِ مِنْ أَرْضِهِ، يَجْتَبِي إِلَيْهَا خِيَرَتَهُ مِنْ عِبَادِهِ. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱، ص۷۷.
- ↑ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: يُبْعَثُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُعَاوِيَةُ وَ عَلَيْهِ رِدَاءٌ مِنْ نُورِ الإِيمَانِ. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۹، ص۹۳.
- ↑ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): إنَّ اللَّهَ ائْتَمَنَ عَلَى وَحْيِهِ جِبْرِيلَ، وَ أَنَا وَ مُعَاوِيَةُ، وَ كَادَ أَنْ يُبْعَثَ مُعَاوِيَةُ نَبِيًّا مِنْ كَثْرَةِ حِلْمِهِ، وَ ائْتِمَانِهِ عَلَى كَلَامِ رَبِّي. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۹، ص۷۴.
- ↑ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): الشَّاكُّ فِي فَضْلِكَ يَا مُعَاوِيَةُ! تَنْشَقُّ الْأَرْضُ عَنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ فِي عُنُقِهِ طَوْقٌ مِّن نَّارٍ.... ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۹، ص۹۰.
- ↑ ... أنَّ النَّبِيَّ(ص) أَخَذَ سَهْمًا مِنْ كِنَانَتِهِ فَنَاوَلَهُ مُعَاوِيَةَ وَ قَالَ: ائْتِنِي بِهِ فِي الْجَنَّةِ. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۹، ص۹۴.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۶-۱۲۷.
- ↑ فَادْعُوا النَّاسَ إِلَى الرِّوَايَةِ فِي مُعَاوِيَةَ وَ فَضْلِهِ وَ سَوَابِقِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيْنَا.... طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۱۷.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۱۷؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۶.
- ↑ «پس این داستان را بازگوی» سوره اعراف، آیه ۱۷۶.
- ↑ «پس پند بده که تنها تو پند دهندهای» سوره غاشیه، آیه ۲۱.
- ↑ یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۲۷.
- ↑ متقی هندی، کنزالعمال، ج۱۰، ص۲۸۱؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۱، ص۱۸۰.
- ↑ التربیه و الثقافه العربیه - الاسلامیه فی الشام و الجزیره، ص۳۰۹ به نقل از: عسکری، علیرضا، سیاستهای تبلیغاتی معاویه در مقابله با حضرت علی(ع)، ص۱۲۷.
- ↑ «... وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أَضَالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاكاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ قَدْ حَمَلَ الْكِتَابَ عَلَى آرَائِهِ وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ، يُؤْمِنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرَائِمِ، يَقُولُ أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَ فِيهَا وَقَعَ وَ يَقُولُ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ... لَا يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَيَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَى فَيَصُدَّ عَنْهُ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۸۷.
- ↑ «إنَّ أَبْغَضَ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ رَجُلَانِ: رَجُلٌ... وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلًا مُوضِعٌ فِي جُهَّالِ الْأُمَّةِ، عَادٍ فِي أَغْبَاشِ الْفِتْنَةِ... قَدْ سَمَّاهُ أَشْبَاهُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ... جَلَسَ بَيْنَ النَّاسِ قَاضِياً ضَامِناً لِتَخْلِيصِ مَا الْتَبَسَ عَلَى غَيْرِهِ، فَإِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَمَاتِ هَيَّأَ لَهَا حَشْواً رَثًّا مِنْ رَأْيِهِ ثُمَّ قَطَعَ بِهِ فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهَاتِ فِي مِثْلِ نَسْجِ الْعَنْكَبُوتِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۷؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۳۳ و ۳۶؛ سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۰؛ حکمتهای ۱۰۷، ۳۳۷ و ۳۷۲.
- ↑ «... وَ اعْقِلُوهُ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَايَةٍ وَ لَا تَعْقِلُوهُ عَقْلَ رِوَايَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْكِتَابِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِيلٌ». ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۲۸.
- ↑ برای نمونه ر.ک: ابن شهرآشوب، المناقب، ج۱، ص۳۳۱ و ۳۷۳؛ ج۲، ص۱۹۹.
- ↑ «الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۶.
- ↑ «إِنَّ الْحَقَّ ثَقِيلٌ مَرِيءٌ وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِيفٌ وَبِيءٌ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۳۷۶.
- ↑ «... أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ إِلَّا أَرْبَعُ أَصَابِعَ، الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ أَنْ تَقُولَ رَأَيْتُ!». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۴۱؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبههای ۹، ۲۰، ۱۰۳، ۱۰۵، ۱۵۳، ۱۵۴ و ۲۰۱؛ حکمتهای ۱۵۷، ۱۸۳، ۲۰۸، ۲۶۲ و ۲۸۱.
- ↑ «فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحِ نَبْتِهِ وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۵.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ! اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ، أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ... وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ». کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۳۰؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبههای ۱۰۹، ۱۲۰، ۱۲۵، ۱۴۷، ۲۳۶ و ۲۳۹؛ حکمت ۱۰۹.
- ↑ «الْتَمِسُوا ذَلِكَ عِنْدَ أَهْلِهِ، فَإِنَّهُمْ خَاصَّةً نُورٌ يُسْتَضَاءُ بِهِمْ وَ أَئِمَّةٌ يُقْتَدَى بِهِمْ بِهِمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ...». ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۲۷.
- ↑ «إِذَا حَدَّثْتُمْ بِحَدِيثٍ فَأَسْنِدُوهُ إِلَى الَّذِي حَدَّثَكُمْ، فَإِنْ كَانَ حَقّاً فَلَكُمْ وَ إِنْ كَانَ كَذِباً فَعَلَيْهِ». کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۵۲.
- ↑ «اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ...». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۹۸.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۵۴.
- ↑ «وَ إِنَّ الصَّبْرَ فِي مَوَاطِنِ الْبَأْسِ مِمَّا يُفَرِّجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْهَمَّ وَ يُنْجِي بِهِ مِنَ الْغَمِّ وَ تُدْرِكُونَ بِهِ النَّجَاةَ فِي الْآخِرَةِ...». مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۰۰.
- ↑ «... فَإِنَّ جِهَادَ الْعَدُوِّ شَدِيدٌ كَرِيهٌ قَلِيلٌ مَنْ يَصْبِرُ عَلَيْهِ إِلَّا مَنْ عَزَمَ اللَّهُ لَهُ رُشْدَهُ... فَافْتَحُوا أَعْمَالَكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى الْجِهَادِ...». مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۳۸.
- ↑ «فَعَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۶۶.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۱.
- ↑ پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۹۱.
- ↑ «وَ اللَّهِ لَكَأَنِّي بِكُمْ فِيمَا إِخَالُكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ حَمِيَ الضِّرَابُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۹۷.
- ↑ «فَإِنَّ الْإِخْتِلَافَ وَ التَّنَازُعَ وَ التَّثْبِيطَ مِنْ أَمْرِ الْعَجْزِ وَ الضُّعْفِ مِمَّا لَا يُحِبُّ اللَّهِ، وَ لَا يُعْطَى عَلَيْهِ النَّصْرَ وَ لَا الظَّفَرَ...». واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۲۲.
- ↑ شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، ص۸۰.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۰۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۴، ص۲۵.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ. لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ... وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُونَ!». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۰۸.
- ↑ «... اسْتَنْفَرْتُكُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا وَ أَسْمَعْتُكُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا وَ دَعَوْتُكُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِيبُوا...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۹۷؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبههای ۲۷، ۲۹ ۳۴، ۳۹، ۹۷ و ۱۲۴.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۲۱ و با اختلاف اندکی در: ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۳.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۳۳.
- ↑ ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۳۷۳.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۲۰۴.
- ↑ دینوری، اخبار الطوال، ص۲۴۵.
- ↑ إِنَّ هَذِهِ الْغَارَاتِ عَلَى أَهْلِ الْعِرَاقِ تُرْعِبُ قُلُوبَهُمْ... وَ تَدْعُو إِلَيْنَا كُلَّ مَنْ خَافَ الدَّوَائِرَ، فَاقْتُلْ مَنْ لَقِيتَهُ مِمَّنْ لَيْسَ هُوَ عَلَى مِثْلِ رَأْيِكَ... فَإِنَّ حَرْبَ الْأَمْوَالِ شَبِيهٌ بِالْقَتْلِ، وَ هُوَ أَوْجَعُ لِلْقَلْبِ. ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۸۵ (این روایات به روشنی، علم معاویه به مالپرستی اعراب را نشان میدهد).
- ↑ ر.ک: ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۴۱۶، ۴۴۵، ۴۵۹، ۴۶۴ و ۵۰۴.
- ↑ فَوَ اللَّهِ مَا لَبِثْنَا إِلَّا يَسِيراً حَتَّى رَأَيْتُ رِجَالَ أَهْلِ الْعِرَاقِ يَأْتُونَنَا عَلَى الْإِبِلِ هُرَّاباً مِنْ قِبَلِ عَلِيٍّ. ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۴۶۸.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۴۴-۴۵.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۴۴-۴۵.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۵۴.
- ↑ دینوری، اخبار الطوال، ص۲۳۲.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۲۵۸-۳۰۳.
- ↑ «بَنَى الْإِسْلَامَ عَلَى خَمْسٍ: شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً(ص) عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ إِقَامِ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَ حِجِّ الْبَيْتِ وَ صِيَامِ شَهْرِ رَمَضَانَ». کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۳۱.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۳۹.
- ↑ ر.ک: بخاری، صحیح، ج۵، ص۱۶۲.
- ↑ ر.ک: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْأُنْثَى بِالْأُنْثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ «ای مؤمنان! قصاص کشتگان بر شما مقرّر شده است: آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن، و اگر به کسی از جانب برادر (دینی)اش (یعنی ولیّ دم) گذشتی شود، (بر ولیّ دم است) که شایسته پیگیری کند و (بر قاتل است که) خونبها را به نیکی به او بپردازد، این آسانگیری و بخشایشی از سوی پروردگار شماست و هر که پس از آن از اندازه درگذرد عذابی دردناک خواهد داشت» سوره بقره، آیه ۱۷۸؛ شیخ مفید، المقنعه، ص۷۶۲.
- ↑ ر.ک: صدوق، المقنع، ص۵۲۹.
- ↑ ر.ک: شیخ مفید، المقنعه، ص۷۲۸.
- ↑ ر.ک: ﴿يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ لَا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا﴾ «خداوند درباره (ارث) فرزندانتان به شما سفارش میکند که بهره پسر برابر با بهره دو دختر است و اگر (همه وارثان)، دختر و بیش از دو تن باشند تنها دو سوم آنچه بر جای نهاده، از آن ایشان است و اگر (تنها) یک دختر باشد، نصف از آن اوست. و برای هر یک از پدر و مادر شخص در گذشته اگر فرزند داشته باشد، یک ششم از آنچه بر جای نهاده، خواهد بود و اگر فرزندی نداشته باشد و پدر و مادرش ارثبر اویند، مادرش یک سوم خواهد برد؛ اگر برادرانی (یا خواهرانی یا برادران و خواهرانی) داشته باشد، برای مادرش یک ششم است. (این تقسیمها) پس از (انجام) آن وصیّتی است که میکند یا (پرداختن) وامی (که دارد)؛ شما در نمییابید کدامیک از پدرانتان و فرزندانتان برای شما سودمندترند؛ (این احکام) فریضهای است از سوی خداوند بیگمان خداوند دانایی حکیم است» سوره نساء، آیه ۱۱.
- ↑ از جمله اصلاحاتی که در زمینه دیه انجام شد مساوی قرار دادن دیه رؤسای قبایل با مردم عادی بود. ر.ک: جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۸۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۴۴۰.
- ↑ سید مرتضی، رسائل، ج۱، ص۱۸۵.
- ↑ برای خطبههای امام علی(ع) درباره احکام فقهی: ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبههای ۵۳، ۸۰، ۲۳۱، ۱۲۹، ۱۵۶ و ۱۹۹.
- ↑ «... أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ(ع) إِلَى الْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ وَ لَا تُبْصِرُ وَ لَا تَسْمَعُ... ثُمَّ وَضَعَهُ... بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ لَا يَزْكُو بِهَا خُفٌّ وَ لَا حَافِرٌ وَ لَا ظِلْفٌ. ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ(ع) وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ... حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ. قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ ابْتِلَاءً عَظِيماً... جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ... بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ... لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلَاءِ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۲، برای نمونههای دیگر، ر.ک: خطبههای ۱، ۱۰۵، ۱۱۰، ۱۷۲، ۱۹۹؛ حکمت ۱۳۶ و ۲۵۲.
- ↑ برای نمونه، ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۰ و ۱۹۹؛ نامه ۲۵؛ حکمت ۱۴۶.
- ↑ «إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ لَهُ الدَّيْنُ الظَّنُونُ يَجِبُ عَلَيْهِ أَنْ يُزَكِّيَهُ لِمَا مَضَى إِذَا قَبَضَهُ». سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۶.
- ↑ برای نمونه، ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۷ و ۱۸؛ نامه ۵۳.
- ↑ برای نمونه، ر.ک: سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۸ و ۱۲۵؛ حکمت ۲۲۰.
- ↑ ابن طلحه، مطالب السئول، به نقل از: محلاتی، شیخ ذبیح الله، حق المبین در قضاوتهای حضرت امیرالمؤمنین(ع)، ۱۲۰-۱۲۱؛ برای نمونههای دیگری از قضاوتهای نادرست قضاوت عصر امام علی(ع)، ر.ک: کلینی، اصول کافی، ج۷، ص۴۲۸؛ شیخ جواهری، جواهر الکلام، ج۲۰، ص۲۶۹.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۵۷-۲۵۸.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۸۸-۲۵۵.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۲۸۴.
- ↑ أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ، رَأَى فِي قَمِيصِهِ دَمَاً، فَبَزَقَ فِيهِ، ثُمَّ دَلَكَهُ. ابن ابی شیبه کوفی، المصنف، ج۱، ص۲۲۵.
- ↑ أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ كَانَ يُصَلِّي أَرْبَعًا قَبْلَ الظُّهْرِ يُطِيلُ فِيهِنَّ... إِنْ كَانَ خَفِيفَ الْقِرَاءَةِ فَمِنَ الطِّوَالِ، وَ إِنْ كَانَ بَطِيءَ الْقِرَاءَةِ فَمِنَ الْمَئِينِ. ابن ابی شیبه کوفی، المصنف، ج۲، ص۱۰۵.
- ↑ قاضی نعمان مغربی، دعائم الاسلام، ج۱، ص۱۷۶.
- ↑ صنعانی، المصنف، ج۴، ص۲۱۴.
- ↑ قاضی نعمان مغربی، دعائم الاسلام، ج۱، ص۲۳۶.
- ↑ «... إِنَّمَا عَابَ اللَّهُ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ لِأَنَّهُمْ كَانُوا يَرَوْنَ مِنَ الظَّلَمَةِ الْمُنْكَرَ وَ الْفَسَادَ فَلَا يَنْهَوْنَهُمْ عَنْ ذَلِكَ رَغْبَةً فِيمَا كَانُوا يَنَالُونَ مِنْهُمْ وَ رَهْبَةً مِمَّا يَحْذَرُونَ وَ اللَّهُ يَقُولُ: ﴿فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ﴾ وَ قَالَ: ﴿الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾ فَبَدَأَ اللَّهُ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ فَرِيضَةً مِنْهُ لِعِلْمِهِ بِأَنَّهَا إِذَا أُدِّيَتْ وَ أُقِيمَتِ اسْتَقَامَتِ الْفَرَائِضُ كُلُّهَا هَيِّنُهَا وَ صَعْبُهَا وَ ذَلِكَ أَنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ دُعَاءٌ إِلَى الْإِسْلَامِ مَعَ رَدِّ الْمَظَالِمِ وَ مُخَالَفَةِ الظَّالِمِ». حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۲۳۷.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) قَالَ: مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ، نَاكِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَ لَا قَوْلٍ كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ...». طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۰۳.
- ↑ ... إِنَّهُ رَجُلًا يَنْكِحُ الْأُمَّهَاتِ وَ الْبَنَاتَ وَ الْأَخَوَاتِ وَ يَشْرَبُ الْخَمْرَ وَ يَدَعُ الصَّلَاةَ. طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۸۱.
- ↑ ... يَعْزِفُ بِالطَّنَابِيرِ، وَ يَضْرِبُ عِنْدَهُ الْقِيَانَ، وَ يَلْعَبُ بِالْكِلَابِ وَ يُسَامِرُ الْخَرَابَ وَ الْفِتْيَانَ. طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۸۰.
- ↑ «... وَ إِنَّ هَؤُلاَءِ قَدْ لَزِمُوا طَاعَةَ الشَّيْطَانِ، وَ تَرَكُوا طَاعَةَ الرَّحْمَنِ، وَ أَظْهَرُوا الْفَسَادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اِسْتَأْثَرُوا بِالْفَيْءِ، وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ، وَ حَرَّمُوا حَلاَلَهُ...». طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۰۳.
- ↑ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۱.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۰۳-۳۱۱.
- ↑ متقی هندی، کنزالعمال، ج۱۶، ص۴۴۳.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۳، ص۳۰۹.
- ↑ جواد علی، المفصل، ج۸، ص۳۲۴.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۱۲.
- ↑ بلاذری، فتوح البلدان، ج۳، ص۵۸۳؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۳۱؛ مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۹۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۹، ص۳۰۲؛ ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۲، ص۶۹۷.
- ↑ برای نمونه ر.ک: احمد بن حنبل، مسند، ج۵، ص۱۸۲؛.
- ↑ آذرنوش، چالش میان فارسی و عربی، ص۱۲۲.
- ↑ آذرنوش، چالش میان فارسی و عربی، ص۱۰۳.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۱۳.
- ↑ «و آنچه در توان دارید در برابر آنان فراهم سازید» سوره انفال، آیه ۶۰.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُدْخِلُ الثَّلَاثَةَ بِالسَّهْمِ الْوَاحِدِ الْجَنَّةَ: صَانِعَهُ يَحْتَسِبُ فِي صَنْعَتِهِ الْخَيْرَ، وَ الْمُمِدَّ بِهِ، وَ الرَّامِيَ بِهِ». دارمی، سنن، ج۲، ص۲۰۴.
- ↑ بخاری، صحیح، ج۳، ص۲۲۴.
- ↑ واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۰۵.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۱۴.
- ↑ «مَا أَنْزَلَ اللَّهُ دَاءً إِلَّا أَنْزَلَ لَهُ دَوَاءً...». ابن القیم، طب النبی، ص٨.
- ↑ «مَنْ تَطَبَّبَ وَ لَمْ يُعَلِّمِ الطِّبَّ وَ هُوَ ضَامِنٌ». نسائی، سنن، ج۸، ص۵۳.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۹، ص۷۲.
- ↑ «الْعُلُومُ أَرْبَعَةٌ: الْفِقْهُ لِلْأَدْيَانِ وَ الطِّبُّ لِلْأَبْدَانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسَانِ وَ النُّجُومُ لِمَعْرِفَةِ الْأَزْمَانِ». مجلسی، بحار الأنوار، ج۱، ص۲۱۸.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۳۴.
- ↑ امین، سید محسن، اعیان الشیعه، ج۱، ص۵۶۹.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ الدَّاءَ وَ الدَّوَاءَ وَ جَعَلَ لِكُلِّ دَاءٍ دَوَاءً فَتَدَاوَوْا وَ لَا تَتَدَاوُوا بِحَرَامٍ». متقی هندی، کنزالعمال، ج۱۰، ص۵۳.
- ↑ «إِنَّ ذَلِكَ لَيْسَ بِشِفَاءٍ وَ لَكِنَّهُ دَاءٌ». ابن اثیر، اسد الغابه، ج۳، ص۴۸.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۱۵.
- ↑ فارابی، احصاء العلوم، ص۸۴.
- ↑ «فَإِنَّ نَاسًا يَزْعُمُونَ أَنَّ كُسُوفَ الشَّمْسِ وَ كُسُوفَ هَذَا الْقَمَرَ وَ زَوَالَ هَذِهِ النُّجُومِ عَنْ مَوَاضِعِهَا لِمَوْتِ رِجَالٍ عُظَمَاءَ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ إِنَّهُمْ قَدْ كَذَبُوا». سیوطی، الدار المنثور، ج۳، ص۳۵؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۵، ص۲۷۶.
- ↑ «مَنِ اقْتَبَسَ عِلْماً مِنَ النُّجُومِ، اقْتَبَسَ شُعْبَةً مِنَ السِّحْرِ». ابن ماجه، سنن، ج۲، ص۱۲۲۸.
- ↑ «... أَيُّهَا النَّاسُ! إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ إِلَّا مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۷۹.
- ↑ «نَعَمْ، نَبِيٌّ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ». مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۵، ص۲۳۶.
- ↑ «... فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهَذَا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ وَ اسْتَغْنَى عَنِ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ...». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۷۹.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۱۷.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۱۰۸.
- ↑ «و اوست که از آب بشری آفرید و او را نسبی و سببی نهاد و پروردگار تو تواناست» سوره فرقان، آیه ۵۴.
- ↑ «تَخَيَّرُوا لِنُطَفِكُمْ وَ أَنْكِحُوا الْأَكْفَاءَ إِلَيْهِمْ». نووی، محیی الدین، المجموع، ج۱۶، ص۱۷۸.
- ↑ «تُنْكَحُ الْمَرْأَةُ لِأَرْبَعٍ: لِمَالِهَا، وَ لِحَسَبِهَا، وَ لِجَمَالِهَا، وَ لِدِينِهَا...». نووی، محیی الدین، المجموع، ج۱۶، ص۱۳۲.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۱۲۰.
- ↑ صدوق، الخصال، ص۲۲۶؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۵، ص۳۱۶.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۱۹.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۳، ص۱۱۷-۱۱۸.
- ↑ مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۸۸.
- ↑ «كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) يُعْجِبُهُ أَنْ يُرْوَى شِعْرُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَنْ يُدَوَّنَ وَ قَالَ تَعَلَّمُوهُ وَ عَلِّمُوهُ أَوْلَادَكُمْ فَإِنَّهُ كَانَ عَلَى دِينِ اللَّهِ وَ فِيهِ عِلْمٌ كَثِيرٌ». حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۴۸.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، خطبههای ۴، ۲۵ و ۱۶۲؛ نامههای ۵، ۲۸، ۳۷، ۴۵ و ۶۴؛ حکمتهای ۳، ۱۹۰ و ۲۶۰.
- ↑ «بعد از تو هیچ خیر و نیکی در زندگی نیست، گریه میکنم از بیم آنکه مبادا بعد از تو زیاد زنده بمانم؛ هر وقت اشتیاقم به دیدار زیاد میشود گریان کنار قبر تو میآیم ناله و زاری میکنم ولی جواب مرا نمیدهی». مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۳، ص۲۱۳؛ برای نمونههای دیگر، ر.ک: مرعشی، شرح احقاق الحق، ج۱۰، ص۴۴۳ و ۴۸۳؛ ج۱۹، ص۱۶۰؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۳۱، ص۳۵۳.
- ↑ «ای لذتطلبان دنیای ناپایدار، بهراستی که جای گزیدن در سایه ناپایدار حماقت است». ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۱۸۱.
- ↑ طباطبایی، المیزان، ج۶، ص۲۷۶.
- ↑ سید رضی، نهجالبلاغه، حکمت ۴۵۵.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۲۰.
- ↑ ر.ک: پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهلبیت، ص۱۱۰.
- ↑ مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۵، ص۳۱۴.
- ↑ «مُطِرْنَا بِنَوْءِ الذِّرَاعِ وَ بِنَوْءِ كَذَا... فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): يَقُولُونَ هَكَذَا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَهُ». مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۵، ص۳۱۶.
- ↑ «أَرْبَعَةٌ لَا تَزَالُ فِي أُمَّتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ: الْفَخْرُ بِالْأَحْسَابِ، وَ الطَّعْنُ فِي الْأَنْسَابِ، وَ الِاسْتِسْقَاءُ بِالنُّجُومِ وَ النِّيَاحَةُ». صدوق، الخصال، ص۲۲۶؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج۵۵، ص۳۱۶.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۲۲.
- ↑ «مَنْ مَشَى إِلَى سَاحِرٍ أَوْ كَاهِنٍ أَوْ كَذَّابٍ يُصَدِّقُهُ بِمَا يَقُولُ فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتَابٍ». مجلسی، بحار الأنوار، ج۷۶، ص۲۱۳.
- ↑ «... السَّاحِرُ كَالْكَافِرِ وَ الْكَافِرُ فِي النَّارِ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۷۹.
- ↑ «سَاحِرُ الْمُسْلِمِينَ يُقْتَلُ وَ سَاحِرُ الْكُفَّارِ لَا يُقْتَلُ... لِأَنَّ الشِّرْكَ أَعْظَمُ مِنَ السِّحْرِ وَ لِأَنَّ السِّحْرَ وَ الشِّرْكَ مَقْرُونَانِ». مجلسی، بحار الأنوار، ج۷۶، ص۲۱۲.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۲۳.
- ↑ «مَنْ أَتَى كَاهِناً... فَصَدَّقَهُ بِمَا يَقُولُ فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ». حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۷، ص۱۵۰.
- ↑ «الْكَاهِنُ كَالسَّاحِرِ وَ السَّاحِرُ كَالْكَافِرِ». سید رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۷۹.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۲۴.
- ↑ شیخ جواهری، جواهر الکلام، ج۲۲، ص۹۳.
- ↑ خوانساری، جامع المدارک، ج۳، ص۲۶.
- ↑ ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینههای تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۲۴.