اوس و خزرج در تاریخ اسلامی

مقدمه

به جز قبایل یهود و اعرابی که در یثرب ساکن بودند، تعدادی از اعراب نیز از «یمن» و جنوب شبه جزیره مهاجرت کرده و در سرزمین‌های شمالی از جمله «یثرب» و «غسّان» ساکن شدند. سبب مهاجرت این عده به طور اختصار چنین بود: وقتی سیل «عرم» که خداوند تعالی در قرآن کریم داستان آن را برای ما نقل کرده است، در جنوب جاری شد و سد «مأرب» را خراب کرد، «عمرو بن عامر بن ثعلبه» قوم خود را جمع کرد و گفت: من برای شما سرزمینی را وصف می‌کنم، پس کسی که به آن رغبت کند رفتن به سوی آن برایش آسان خواهد بود و کسی که بخواهد به سوی این سرزمین حرکت کند پس در «ذات النَّخیل» یثرب فرود آید؛ لذا این دسته از اعراب به تدریج در «یثرب» و «غسّان» ساکن و در کنار یهودیان قلعه‌ها و خانه‌هایی ساختند[۱]. این مهاجران به علت انتساب به «یعرب بن قحطان»، «اعراب قحطانی» نامیده شدند؛ در مقابل ایشان، اعرابی که در حجاز و به ویژه مکه ساکن و از فرزندان عدنان از نسل اسماعیل(ع) بودند «اعراب عدنانی» نامیده می‌شدند.

اعراب جنوبی یا قحطانی، که همان یمنی‌های مهاجر باشند، برخلاف اعراب عدنانی یا ساکنان مکه، از تمدن و شهرنشینی برخوردار بوده و کار و پیشه اصلی آنان را کشاورزی، زراعت، تولیدات و مصنوعات دستی تشکیل می‌داد. چون یثرب در سراسر شبه جزیره دارای امتیازات و ویژگی‌های مورد نظر آنان بود، آن را برای سکونت مناسب دیدند. آنان بر خلاف عدنانیان و ساکنان مرکز شبه جزیره که بیشتر از طریق تجارت و بازرگانی روزگار می‌گذرانیدند، به زمین و آب وابسته بودند. از میان اعراب یمانی که در یثرب ساکن شدند دو طایفه نیرومند «اوس» و «خزرج» که بعدها پیامبر(ص) آنان را «انصار» نامید، با یهود «بنی قریظه و بنی نضیر» پیمان‌هایی بستند.

اوس و خزرج که از فرزندان «حارث بن زید بن سواد بن اسلم بن اسحاق بن قضاعه» بودند، همواره برای تسلط بر شهر یثرب با یکدیگر رقابت می‌کردند. منابع تاریخی مملو از شرح وقایع، جنگ‌ها و ستیزهای این دو طایفه با یکدیگر است که به آنها «ایام العرب» گفته می‌شده و چه بسا بسیاری از این جنگ‌ها از جمله «حرب البَسوس» به علت آن به وجود آمده بود که شتری از قبیله بکر، بدون اجازه قبیله دیگر -یعنی تغلب- به چراگاه آنان رفته بود، این جنگ چهل سال ادامه داشت. نبردهای «یوم الربیع»، «یوم سمیر»، «یوم حاطب» و آخرین درگیری آنان «یوم بعاث» از مشهورترین این جنگ‌هاست[۲]. این دو طایفه هیچ‌گاه به علت رقابت‌های داخلی نتوانستند اتحاد خود را مقابل رقیب اصلی یعنی عدنانیان و ساکنان مکه حفظ کنند. درگیری و کشتار میان اوس و خزرج امری عادی و کاری روزمره بود، در حالی که هیچ کس در این منطقه نبود تا بتواند این دو رقیب را با هم تفاهم داده و به زیر سلطه و نفوذ خود درآورد و به عبارتی هیچ کس نبود که حرف آخر را بزند.

خداوند در این زمان با ظهور اسلام و پیامبر اکرم(ص) آنان را به هدایت و صلح و دوستی رهنمون ساخت و پیامبر(ص) به عنوان فرمانروای مطلق، جهت التیام بیماری عداوت و دشمنی و اعاده امنیت به این شهر رهسپار شد. در این موقعیت ویژه بود که رسول خدا(ص) به عنوان «عامل وحدت» رخ نمود و قبایل مختلف یمانی را تحت عنوان «انصار» در پیمان‌های عقبه اول و عقبه دوم متحد ساخت و سرانجام نیز دو جناح متخاصم و نیرومند شبه جزیره یعنی «قحطانیان» و «عدنانیان» را پس از قبول دین مبین اسلام با نام «انصار» و «مهاجر» در زیر لوای این دین به یکدیگر پیوند اتحاد زد[۳]. با مهاجرت رسول خدا(ص) به یثرب این شهر را «مدینة النبی» نامیدند[۴].

نسب قوم

اوس و خزرج که به جهت انتساب به مادرشان به آنها «بنی قیله» نیز گفته می‌شد[۵]، از جمله قبایل قحطانی[۶] و از فروع و شاخه‌های قبیله بزرگ ازد‌اند که نسب از اوس و خزرج پسران حارثة بن ثعلبة بن عمرو مزیقیاء بن عامر ماء السماء بن حارثة الغطریف بن امرئ القیس البطریق بن ثعلبة بن مازن بن أزد می‌برند[۷]. بسیاری از دانشمندان علم نسب، اوس و خزرج را بواسطه نوشیدن از برکه آبی در یمن[۸]، -بین زُبَید و رِمَع،-[۹] به نام «غسان»، غسانی خوانده اند[۱۰]. چندان که حسان بن ثابت انصاری –شاعر شهیر این قوم در جاهلیت و اسلام- در این باره گفته است: اما اکنون که پرسیدی، ما گروهی نجیب زاده ایم که نسب مان با ازد می‌رسد و آب ما غسان است[۱۱]. لکن از آنجا که بعدها تنها به مهاجران ازدی شام، «غسان» اطلاق شده است، رفته رفته قبایلی چون اوس و خزرج و خزاعه[۱۲]، از دایره این لقب خارج گردیدند.

ابن کلبی (م. ۲۰۴ هجری) از مادر اوس و خزرج با نام «قیلة بنت کاهل بن عذرة بن سعد بن هذیم من قضاعه»[۱۳] و ابن حزم (م. ۴۵۶ هجری) از او با اسم «قیله بنت‏ أرقم بن عمرو بن جفنة بن عمرو مزیقیاء»[۱۴] یاد کرده‌اند؛ ضمن این که ابن عبد ربه (م. ۳۲۸ هجری) نیز از وی تنها به ذکر نام «قیله» اکتفا کرده است[۱۵]. گفته‌اند. از اوس فرزندی به نام مالک متولد شد[۱۶] که نسب همه اوسی‌ها بدو باز می‌گردد[۱۷]. مالک بن اوس، پسرانی به نام‌های عمرو[۱۸] معروف به «نبیت»[۱۹]، عوف[۲۰]، مُرّه[۲۱] معروف به «جعادر»[۲۲] یا «جعادره»[۲۳]، جشم[۲۴] و امرؤالقیس[۲۵] داشت. خزرج نیز دارای پنج پسر به اسامی عمرو، عوف، جشم، کعب و حارث بود[۲۶] که قبیله اوس و خزرج بر پایه و اساس این فرزندان و ذراری آنها شکل گرفت. اوس و خزرج هم بسان بسیاری دیگر از طوایف ازد و عرب، به انشعابات و فروع عدیده ای تقسیم یافتند که از مهمترین شاخه‌های قبیله اوس باید از طوایفی چون: بنی نبیت[۲۷]، بنی ضُبَیعة بن زید[۲۸]، بنی امیة بن زید[۲۹]، بنی عبید بن زید[۳۰]، بنی امیة بن عوف بن مالک[۳۱]، بنی کلْفه[۳۲]، بنی جحجبا[۳۳]، بنی سمیعه[۳۴] -متشکل از طوایف بنی عوف و بنی ثعلبه و بنی لوذان بن عمرو بن عوف-[۳۵]، بنی خطمه[۳۶]، بنی سلم بن امرؤالقیس[۳۷]، بنی عوف[۳۸]، بنی عبید[۳۹]، بنی زغبه[۴۰]، بنی حَنَش[۴۱]، بنی معاویه[۴۲]، بنی عبد الأشهل[۴۳]، بنی مرادیس[۴۴]، بنی عمرو[۴۵]، بنی واقف[۴۶]، بنی زعوراء بن جشم[۴۷]، بنی معتب[۴۸]، بنی حبیب[۴۹]، عبد رداح[۵۰]، بنی صخر[۵۱]، بنی ظفر بن خزرج[۵۲] و طوایف زیر مجموعه‌اش: هیثم بن ظفر[۵۳]، مرة بن ظفر[۵۴]، سواد بن ظفر»[۵۵] و.... نام برد.

از شعبه‌های فروتر خزرج هم می‌توان از بنی عمرو بن مالک بن نجار[۵۶]، بنی حدیلة (بنی معاویة بن عمرو)[۵۷]، بنی مغاله(عدی بن عمرو بن مالک بن نجار)[۵۸]، بنی غضب بن جشم[۵۹]، بنی عوف بن خزرج[۶۰]، بنی مبذول بن مالک[۶۱]، بنی حُبلی(سالم بن غنم)[۶۲]، بنی سارده[۶۳]، بنی حارث بن خزرج[۶۴]، بنی سلمة بن سعد[۶۵]، بنی سالم بن عوف[۶۶]، بنی خِدْرة بن عوف[۶۷]، بنی ادی بن سعد[۶۸]، بنی تیم الله (بنی نجار)[۶۹]، بنی جشم بن خزرج[۷۰]، بنی زریق بن عامر[۷۱]، بنی جاریة بن عامر[۷۲]، بنی بیاضة بن عامر[۷۳]، بنی قوقل(غنم) بن عوف[۷۴]، بنی مالک[۷۵]، بنی عجلان[۷۶]، بنی عنز بن سالم[۷۷]، بنی حرام[۷۸]، بنی تزید بن جشم[۷۹]، بنی دینار بن نجار[۸۰]، بنی حسحاس بن مالک[۸۱]، بنی عبید[۸۲] و.... یاد کرد[۸۳].

مساکن و منازل اوس و خزرج

مردمان اوس و خزرج، اصالتی یمنی دشتند[۸۴]. آنهادر سده‌های نخستین میلادی به‌ویژه در اواخر قرن دوم میلادی در پی سیل عرم و ویرانی سد مأرب، همراه با دیگر قبایل یمنی به مناطق شمالی‌تر کوچ کردند و در یثرب[۸۵]، در مناطق بالادست و پایین دست آن ساکن شدند[۸۶]. آنان بعدها پس از غلبه بر یهود –ساکنان دیگر یثرب- در نواحی مختلف آن منزل گرفتند[۸۷]. با وجود آنکه برخی از طوایف این قوم از جمله بنی عامر بن عمرو بن مالک بن اوس -از شاخه‌های قبیله اوس-[۸۸] و بنی سائب بن قطن بن عوف بن خزرج -از طوایف قبیله خزرج-[۸۹]، پیش از اسلام به عمان و مناطق دیگر کوچ کردند[۹۰]، اما عمده منازل اوس و خزرج تا زمان ظهور اسلام، شهر یثرب و مناطق پیرامون آن بود[۹۱]. بنی عربه -از قبیله اوس-[۹۲] و شاخه‌های وابسته‌اش رحبیّون[۹۳] و ندابیّون (بنی ندب)[۹۴] را هم از دیگر طوایف اوسی گفته‌اند که با مهاجرت به عمان در این سرزمین سکنی گزیدند. ضمن این که جمعی از مردم بنی عربه هم، پیش از اسلام به فلسطین مهاجرت کردند و در این سرزمین سکنی گزیدند؛ چندان که گفته‌اند -وادی العربه- در جنوب بحر المیت، بواسطه حضور آنان در این دره، نام خود از آنها گرفته است[۹۵]. پس از اسلام و در پی فتوحات اسلامی، علاوه بر این مناطق، سرزمین‌های دیگری نیز محل اقامت مردم اوس و خزرج قرار گرفت که عراق و مصر از جمله این ممالک بود. احساء عربستان هم، از دیگر مواطن جمعی ایشان از خاندان آل عبدالقادر بود[۹۶]. در عراق، از شهرهای بصره و کوفه به عنوان شهرهایی یاد کردند که مقصد عده ای از مردم انصار قرار گرفت. بصره از مساکن گروهی از مردم بنی واقف[۹۷] و بنی دینار[۹۸] قرار گرفته بود. وجود روستایی در حوالی بصره به نام «انصار»[۹۹] هم می‌تواند دلیل دیگر از حضور انصار در این منطقه باشد. در کوفه نیز، انصاری‌ها بخش قابل توجهی از جمعیت شهر را به خود اختصاص داده بودند؛ چندان که ازدیان کوفه متشکل از قبایل اوس، خزرج، خزاعه و اسلم در کنار گروههایی از بارق، غافق، ثماله و غامد بخشی از جمعیت اسباع کوفه را تشکیل داده بودند[۱۰۰]. شهر بغداد نیز از دیگر مواطن اسلامی این قوم به شمار می‌رفت. این شهر، مسکن و ماوای قومی از بنی خزرج به نام بنی جدار بود. جمعیت قابل توجه ایشان در این شهر موجب شده بود که محله ای در بغداد به نامشان «الجِدار» خوانده شد[۱۰۱]. ضمن این که مسجد بزرگی هم در بغداد به نام انصار نامگذاری شده[۱۰۲] که نشان از حضور گسترده آنان در این شهر دارد. همچنین از موصل هم در برخی منابع به عنوان یکی از مساکن بنی سائب بن عوف نام برده شده است[۱۰۳]. از منازل اوس و خزرج در منطقه شام هم می‌توان از شهر حلب به عنوان مسکن آل ابی اصیبعه از خزرج[۱۰۴] و از وادی تیم لبنان در شمار منازل و سکونتگاه‌های تیم اللات از طوایف بنی نجار خزرج[۱۰۵] یاد کرد. حمص[۱۰۶]، دمشق[۱۰۷] و رمیله فلسطین[۱۰۸] نیز از دیگر مناطقی بودند که حضور برخی از مردم اوس و خزرج در آن گزارش شده است. ضمن این که از طوایفی از خزرج همچون بنی جردش بن حارث[۱۰۹]، بنی عامر بن ثعلبة بن کعب[۱۱۰]، بنی عدی بن کعب[۱۱۱] و نیز بنی عوف بن زریق[۱۱۲]به عنوان طوایفی که به شام رفته، به غسانیان پیوستند، یاد شده است. در کتاب «جمهرة انساب العرب»، از ابوجبیله حاکم غسانی شام نیز در شمار خزرجیان نام برده شده[۱۱۳]، امّا سَمْهودی(م. ۹۱۱ هجری) ضمن ردّ این خبر، وی را فردی خزرجی معرفی کرده که نزد غسانیان شام از اعتباری بالا برخوردار بوده است[۱۱۴].

از شهرهای مختلف خراسان بزرگ از جمله بلخ[۱۱۵]، خوارزم[۱۱۶]، نیشابور[۱۱۷]، هرات[۱۱۸] و روستای زرنج بخارا[۱۱۹] و نیز شهرهای دیگر ایران زمین همچون: قزوین[۱۲۰]، ری[۱۲۱]، دزفول[۱۲۲] و... هم به عنوان منازل ایرانی اوس و خزرج در دوران اسلامی یاد شده است. در گذشته، در گرگان کوچه‌ای به نام «انصار» وجود داشت که نامگذاری آن به چنین نامی نشان از حضور جمع قابل توجهی از انصار در این شهر دارد[۱۲۳]. ضمن این که برخی از ایشان هم در هند و مناطق مختلف آن نظیر: لکنوی[۱۲۴]، سهالی از نواحی لکمئو[۱۲۵] و کنکوه[۱۲۶] سکنی داشتند.

مصر را هم از پایگاه‌ها و منازل دوران اسلامی این قوم گفته‌اند که مردمانی از اوس و خزرج از تبار بنی عرفطه بن مالک[۱۲۷]، آل عجلان بن زید[۱۲۸] و بنی الصمه[۱۲۹] در آن گرد آمده بودند. همچنین المدنیون نیز از دیگر فروع خزرج به شمار رفته‌اند که پس از مشارکت در فتوحات مصر، در سرزمین فسطاط اقامت گزیدند[۱۳۰]. بنی محمد و بنی عِکرمه هم که به ترتیب از تبار بنی نجار و بنی نبیت خزرج بودند نیز از دیگر انصاریانی بودند که مصر و به طور خاص مناطق ساحلی منفلوط در منطقه صعید مصر را موطن خود قرار داده بودند[۱۳۱]. ضمن این که برخی منابع هم از جمعی از مردم بنی قیله (اوس و خزرج)، به عنوان ساکنان شبه جزیره سیناء یاد کردند[۱۳۲].

با به سرانجام رسیدن فتوحات اسلامی در شمال افریقا و پس از آن اندلس، جمع زیادی از فرزندان اوس و خزرج به این مناطق کوچ کردند که از جمله آنان می‌توان از بنی جابر بن عبدالله فرزندان جابر بن عبدالله انصاری صحابی معروف پیامبر(ص) از تیره بنی کعب بن سلمة بن سعد بن خزرج معروف به «انصاریون» ساکنان تونس و الجزایر[۱۳۳] نام برد. از دیگر مساکن اوس و خزرج در شمال افریقا می‌توان از سجلماسه[۱۳۴]، فاس[۱۳۵]، قیروان[۱۳۶]، مراکش[۱۳۷]، طرابلس[۱۳۸] و قسطینه[۱۳۹] یاد کرد. از منازل طوایف و خاندانهای اوس و خزرج در اندلس هم باید از قرطمه از منازل بنی نجار[۱۴۰]، قرطبه در جانب شرقی منطقه مقبرة بنی عباس منزل بنی ربیع بن محمد بن ربیع از ذراری حنظله غسیل الملائکه[۱۴۱]، قریه شوس منزل جمعی از بنی شبیب بن یزید بن عجلان[۱۴۲]، روستای قربلان از مناطق تحت حاکمیتی سرقسطه مسکن جمعی از بنی سعید بن سعد[۱۴۳]، شذونه از سکونتگاه‌های بنی عرموم بن جمیل[۱۴۴] و باجه از مساکن آل حفص بن احمد بن عمار[۱۴۵] یاد کرد. ضمن این که خاندان بنی‌هارون در قرطبه[۱۴۶]، آل عجلان بن زید[۱۴۷] و نصریون[۱۴۸] هم از دیگر شعب این قوم به شمار رفته‌اند که در اندلس جایگاهی برای خود داشتند. نصریون گروهی از انصار از شاخه خزرج بودند که برخی از ملوک اندلس از حکومت ملوک الطوایفی بنی احمر به آنها منتسبند[۱۴۹]. از جمله این پادشاهان، ابوعبدالله محمد بن علی نصری -آخرین پادشاه مسلمانان در اندلس- است[۱۵۰]. قرطبه[۱۵۱]و منطقه تابعه آن ریّه[۱۵۲]، مرسیه[۱۵۳]، مریه[۱۵۴]، سَرَقُسطه[۱۵۵]، بلنسیه[۱۵۶]، مالقه[۱۵۷]، جیان[۱۵۸]، بیره[۱۵۹]، اشبیلیه[۱۶۰]، طلیطله[۱۶۱]، طرطوشه[۱۶۲] و... هم از دیگر نقاط این سرزمین بود که سکونت جمعی از مردم این قوم در آن گزارش شده است[۱۶۳].

تاریخ جاهلی اوس و خزرج

همچنانکه پیش از این گفتیم پس از ویرانی سد مأرب دو قبیله یمنی اوس و خزرج به یثرب کوچ کردند و در کنار یهودیان اقامت گزیدند. در آن زمان، ثروتهای شهر قلعه‌ها و نخلستان‌ها و همچنین حکومت و قدرت در دست یهودیان متمرکز بود. اوس و خزرج از یهودیان حاکم بر یثرب که دارای نیرو و نفرات بسیاری بودند، درخواست کردند تا میان آنان پیمان حسن همجواری منعقد شود تا از تعرض به یک دیگر آسوده شده، به وسیلۀ این پیمان مانع دست اندازی دیگران شوند[۱۶۴]. آنان با همدیگر پیمان بستند و به مشارکت و داد و ستد با یکدیگر پرداختند[۱۶۵]. اوس در جنوب و شرق یثرب سکونت گزیدند و خزرج در شمال غربی یثرب و در همسایگی قبیله یهودی بنی قینقاع ساکن شدند.

با گذشت زمانی دراز از انعقاد پیمان میان یهودیان و عربها، اوس و خزرج ثروتی اندوختند و دارایی و نفرات آنان فزونی گرفت. چون قبایل قریظه و نضیر وضع آنها را چنین دیدند از غلبه آنان بر خانه‌ها و اموالشان بیمناک شدند و بنای ستمگری بر اعراب یثرب گذاشتند. در یثرب، غلبه و کثرت از آن یهود بود. ستم و استبداد بیگانگانی که هیچ پیوندی آنها را با اعراب مرتبط نمی‌ساخت بر عربهای یثرب بسیار گران می‌آمد تا این که از میان اوس و خزرج، جوان نیرومند و گردن فرازی که نامش مالک بن عجلان بود، قد برافراشت و دو قبیله او را به ریاست خود برگزیدند. مالک از اینکه قوم او تحت سلطه و حمایت یهود زندگی کنند ننگ داشت و این در شرایطی بود که یکی از خویشاوندانش از قبیله بنی عمرو بن عامر ازد به حکومت شام و عراق و بحرین دست یافته بود. از این رو مصمم گردید تا به سیادت بهود بر قوم خود پایان دهد. پس به شخصی به نام «فطیون» که زعامت بهود را بر عهده داشت حمله برد و او را کشت و سپس از یثرب خارج شد و به سوی شام نزد ابو جبیله غسانی از پادشاهان غسان شتافت[۱۶۶]. برخی گفته‌اند که مانک یکی از خویشان خود به نام دمق بن زید بن امرؤ القیس را که از خاندان بنی سالم بن عوف بن خزرج بود، نزد ابو جبیله غسانی فرستاد[۱۶۷]. خواه مالک کسی را از جانب خود به نزد پادشاه غسانی فرستاده باشد و خواه خود وی به جهت درخواست کمک نزد او رفته باشد، در این نکته تردیدی که ابوجبیله -پادشاه غسانی- بی‌درنگ گروهی از سپاهیان خود را به عنوان حمایت و پشتیبانی از اوس و خزرج به یثرب گسیل داشت، نیست. راویان اخبار نقل کرده‌اند که پادشاه غسانی با خدا پیمان بسته بود که آرام ننشیند مگر اینکه همه یهودیان را از یثرب بیرون راند یا آنان را زبون و زیر دست اوس و خزرج نماید. گفته‌اند که ابو جبیله در حالی که وانمود می‌کرد که عازم یمن است به سوی سرزمینهای عرب راند تا به نزدیکی یثرب رسید و به گروهی از فرستادگان اوس و خزرج ملحق گردید و با آنان چنین قرار گذاشت که خبر رسیدن او را به یثرب پنهان دارند تا یهودیان به قلعه‌های خود پناه نبرند و عربها بتوانند بر آنان دست بیابند[۱۶۸].-[۱۶۹] اوس و خزرج به وی توصیه کردند که یهودیان را به ملاقات خود فراخواند و با آنان مهربانی کند تا از جانب او آسوده خاطر شوند و او بتواند از این راه بر آنها دست یابد پادشاه غسانی طعامی برای یهودیان تدارک دید و بزرگان و سرشناسان یهود را نزد خود دعوت کرد و چون آنان رسیدند بر آنها یورش برد و همه را به قتل رسانید. با پایان گرفتن کار سران یهود، عربها بر یهودیان غلبه یافتند[۱۷۰]. بدین ترتیب اوس و خزرج در مدینه نیرو گرفتند و با تصاحب و توزیع زمینهای کشاورزی و برخی قلعه‌های یثرب، هریک در محلّی مستقر شدند. آنان به آبادانی آنجا پرداختند، و بعضی نیز، به روستاهای یثرب پناه بردند و دارایی‌هایی برای خویش فراهم آوردند. آنان همچنین برای تثبیت موقعیت خود موجی از قلعه‌سازی را به راه انداختند که برخی تعداد قلعه‌هایی را که اوس و خزرج بنیاد نهادند را بالغ بر ۱۲۷ قلعه برشمرده اند[۱۷۱].

سَمْهودی به نقل از ابن زباله روایت کرده است که بنی عبدالأشهل بن جشم و بنی حارث بن خزرج الأصغر بن عمرو بن مالک در خانه بنی عبد الأشهل، واقع در سمت حره شرقی، فرود آمدند و بنی عبد الأشهل قلعة واقم را بنا نهاد و این ناحیه به همین نام موسوم شد. همچنین قلعه دیگری بنا کردند که بدان «رعل» گفته می‌شد و به جز آنها قلعه‌های دیگری را بنا نهادند بنی حارثه قلعه ای به نام «مسیّر» ساختند این قلعه پس از خروج بنی حارثه از منازل خود و انتقال به منطقه دیگری در شمال شرقی بترب در پی جنگی که میان آنها و بنی عبدالأشهل رخ داد به تصرف بنی عبد الأشهل درآمد و بنی عمروبن عوف مالک بن اوس در قبا فرود آمدند و قلعه ای به نام «شنیف» و قلعه دیگری موسوم به «واقم» را در قبا واقع در جنوب یثرب، بنا کردند. در دشت سرسبز بنی زید بن مالک بن عوف ۱۴ دژ بود که به آنها «صیاحی» می‌گفتند. همچنین قلعه ای در مسکیه واقع در شرق مسجد قبا و قلعه دیگری به نام «مستظل به آنان منصوب است. بنی معاویة بن مالک بن عوف بن عمرو بن عوف در آنسوی بقیع الغرقد فرود آمدند. و بنی لوذان قلعه ای به نام «سعدان» و بنی واقف بن امرؤ القیس بن مالک بن اوس قلعه دیگری به نام «زیدان» بنا نهادند بنی خطمة بن جشم بن مالک بن اوس در منطقه ای که به نام آنان معروف شد فرود آمدند و در آنجا قلعه‌هایی ساختند و نخلهایی کاشتند. از جمله قلعه‌های آنان قلعه ای بود موسوم به «صع درع» که آن را به صورت در جنگی ساخته بودند. اما بنی حارث بن خزرج در بلندی‌های شرقی دره بطحان فرود آمدند و در آنجا قلعه ای ساختند که بدان «سنح» می‌گفتند و آن منطقه نیز نام همین قلعه را به خود گرفته است سالم و غنم پسران عوف بن عمروبن عوف بن خزرج در اقامتگاه خود که به «دار بنی سالم» شهرت داشت و در سمت حره غربی، و در غرب دره داخل رانون واقع شده بود فرود آمدند آنها چندین قلعه در آنجا بنا کردند که از جمله آنها یکی «مزدلف» نام داشت و توسط عتبان بن مالک بنا شده بود و «شماخ» و «قوافل» از قلعه‌های دیگر آن منطقه به شمار می‌آمدند[۱۷۲].-[۱۷۳]

اوس و خزرج پس از پیروزی بر یهودیان یثرب، مدت زمانی یکدل و یکزبان و متحد باقی ماندند؛ پس از آن روابط دو همپیمان به تیرگی‌گرایید و میان آنان اختلاف افتاد و سرانجام به جنگ‌های بسیاری منتهی شد که تا آستانه هجرت پیامبر(ص) دوام یافت. نخستین این جنگ‌ها جنگ «سمیر» بود و بعد از آن یوم السرارة، یوم الدیک، یوم فارع و یوم الفجار اول و دوم. آخرین جنگی که میان آنها رخ داد، یوم بعاث بود این جنگ پنج سال پیش از هجرت روی داد[۱۷۴]. در ضمن این جنگ‌ها یکی از قبیله‌های عرب از یک قبیله یهودی در برابر دشمن هم نژاد خود درخواست کمک کرد و با آن پیمان اتحاد منعقد ساخت. به نظر می‌رسد که یهودیان یثرب در دامن زدن به اختلافات داخلی عرب دخالت داشتند و در جهت در هم شکستن وحدت آنان می‌کوشیدند تا از این طریق بر آنان تسلط یابند و بار دیگر سیادت خود را بر یثرب تجدید نمایند[۱۷۵]. در همه جنگ‌هایی که پیش از جنگ بعاث رخ داده بود قبیله خزرج بر اوس پیروز شده بود. چون خزرجیان خود را پیروزمند یافتند در اشعار خود بر اوس فخر می‌فروختند[۱۷۶]. بدین ترتیب اهداف و مناقع اوس و یهودیان قریظه و نضیر با یکدیگر در آمیخت و آنها با همدیگر همپیمان شدند. به دنبال آن در بعاث که نام قلعه ای بود میان اوس و خزرج جنگ رخ داد و به شکست خزرج انجامید[۱۷۷].-[۱۷۸]

ریشۀ این منازعات هر چه باشد[۱۷۹]، نتیجه آن گرچه سرانجام به سود اوس تمام شد، اما به نابودی کامل خزرج منتهی نگردید. اوسیان دنباله روی یهود بنی قریظه و بنی نضیر را پیشه خود نساختند و به سلطه یابی بر خزرج بسنده کردند. پس از آن، اوس و خزرج هر دو به تلاشهای نفاق افکنانه یهودی جهت به دست آوردن سیادت و سروری پی بردند. وقوع جنگ میان آنها خسارت فراوانی بر جان و مال و املاک آنان وارد ساخته بود از این رو، آنها درصدد برقراری صلح در یثرب برآمدند و بر آن شدند تا یکی را از میان خود به عنوان امیر و رئیس برگزینند. به نظر می‌رسد که آنان در این باره به توافق نهایی نیز دست یافته بودند. در این زمان، بزرگ خزرج، عبدالله بن ابی بن سلول عوفی بود و زعامت اوس را نیز ابو عام عبد عمر بن صیفی بن نعمان، یکی از افراد بنی ضبیعة بن زید به عهده داشت. قوم عبدالله بن ابی بن سلول مشغول به رشته کشیدن جواهر بودند تا تاج شاهی بر سر وی بگذارند و او را امیر و فرمانروای خود کنند که خداوند، پیامبر خود را بر آنان فرستاد چون قوم او از وی روی برگرداندند و به اسلام گرویدند، از بر باد رفتن فرمانروای‌اش توسط پیامبر(ص) گرفتار خشم و کینه شد و هنگامی که دید مردمش جز اسلام به چیزی تن در نمی‌دهند، برخلاف میل خود اسلام را پذیرفت؛ در حالی که همچنان بر نفاق و کینه خود اصرار می‌ورزید[۱۸۰]. اما ابوعامر بن عبد عمر بن صیفی هنگامی که مردمش به اسلام گرویدند، همچنان بر کفر جدایی از مردم پای فشرد و به همراه بیست و چند تن از مردان قبیله خود از اسلام و پیامبر(ص) دوری گزیده راهی مکه شد و تا زمان فتح مکه (سال ۸ هجری) در آنجا اقامت کرد. او در این هنگام، مکه را به قصد طائف ترک گفت و چون مردم طائف به آیین اسلام در آمدند به شام رفت و در تبعید و تنهایی و غربت در آن دیار چشم از جهان فرو بست[۱۸۱].-[۱۸۲].[۱۸۳]

ادیان اوس و خزرج پیش از اسلام

بت پرستی

اوس و خزرج در پیش از اسلام آیین وثنیت و بت‌پرستی برگزیده بودند. آنان بت‌های زیادی را به خدایی گرفته بودند که از قدیمی‌ترین آنها بت «منات» بود. این بت در منطقه حجاز و تهامه و در ساحل دریای سرخ میان مکه و مدینه در هفت میلی مدینه در محلی به نام «مشلّل» نصب شده بود و معبود شعب گوناگون ازدی اعم از اوس و خزرج، خزاعه، غسان (نه غسانیان مسیحی) و ازد شنوءه به شمار می‌رفت[۱۸۴]. ازدیان این بت را که الهه قضا و قدر بود و حاجات آنان و به ویژه بارش باران را برآورده می‌کرد[۱۸۵]، بزرگ می‌داشتند و برایش قربانی کرده، هدایایشان را نثارشان می‌کردند. آنان نزد این بت تهلیل (هلهله و فریاد کشیدن) می‌کردند و حج می‌گذاردند[۱۸۶]. ابن کلبی (م. ۲۰۴ هجری) در تشریح بیشتر این مطلب، در کتاب «الاصنام» می‏نویسد: «مناة بتی بود متعلق به قبیله هذیل و خزاعه، که در ساحل دریا در ناحیه مشلل در محلی موسوم به «قُدید» میان مکه و مدینه قرار داشت. این بت را همه عرب، به‌ویژه اوس و خزرج محترم می‌شمردند و برای آن قربانی انجام می‌دادند و هدیه نثارش می‏کردند. مردم قبیله اوس و خزرج چون به حج می‏رفتند، پس از بازگشت سر خود را در نزد منات می‌تراشیدند و آن را اتمام حج خود می‏پنداشتند».[۱۸۷] بنا بر نقل برخی گزارشها، اوس و خزرج در خانه‌های خود در یثرب نیز بتهایی داشتند و به طور معمول خانه و خاندانی در این شهر نبود که از بت تهی باشد[۱۸۸].بسیاری از بتهای یثرب از چوب بود[۱۸۹].منابع به بتهای فراوانی میان تیره‌های اوسی چون بنی عبدالاشهل[۱۹۰]، بنی واقف[۱۹۱]، بنی حارثه[۱۹۲]، بنی بیاضه[۱۹۳]، بنی خطمه[۱۹۴] و نیز تیره‌های خزرجی چون بنی سلمه[۱۹۵]، بنی مالک بن نجار[۱۹۶]، بنی عدی بن نجار[۱۹۷] و بنی ساعده[۱۹۸] اشاره کرده‌اند.

اوس و خزرج به انجام مناسک حج اهتمامی ویژه داشتند. آنان در ماه ذیحجه احرام می‌بستند و به مکه می‌رفتند و پس از طواف و وقوف در عرفه و منا، مکه را به قصد منطقه مُشَلَّل در ساحل دریای سرخ ترک می‌کردند. آنها پس از ذکر تلبیه منات، طواف و قربانی، سرهای خود را نزد این بت تراشیده، از احرام بیرون می‌آمدند[۱۹۹]. آنها برای منات چنین تلبیه می‌گفتند: «لبیک، اللهم لبیک، لولا ان بکرا دونک»[۲۰۰].

مردم اوس و خزرج بواسطه عدم اعتقاد به بت‌هایی که بر فراز صفا و مروه نصب شده بود، سعی بین این دو کوه را تعظیم این بتها شمرده، از انجام آن سر باز می‌زدند. بر اساس این عادت، آنها پس از اسلام نیز، سعی میان صفا و مروه را از مصادیق شرک می‌دانستند و از سعی پرهیز می‌کردند تا این که آیه ۱۵۸ سوره بقره[۲۰۱] نازل شد و «سعی» را بخشی از مناسک حج دانست[۲۰۲]. آنها همچنین پس از بستن احرام، تا پایان مناسک، زیر سقف نمی‌رفتند، از این رو هنگام ورود به منازل، برای آنکه از زیر سقف خانه ای عبور نکنند، از روی دیوار یا از شکاف آن وارد خانه می‌شدند[۲۰۳]. این سنت از سوی بعضی از انصار پس از اسلام نیز تکرار شد تا این که آیه ۱۸۹ سوره بقره[۲۰۴] آنان را از این کار بازداشت و آن را امری ناپسند دانست[۲۰۵].-[۲۰۶].[۲۰۷]

مسیحیت

اطلاعات تاریخی ما از زمان ظهور و شیوع مسیحیت در یثرب محدود است. با توجه به گزارشهای موجود در منابع اسلامی، به نظر می‌رسد تأثیر تاجران مسیحی بر جوانان یثرب و تغییر کیش آنها به مسیحیت را باید نقطه آغاز شیوع آیین نصرانیت در یثرب دانست[۲۰۸]. هر چند تاثیر احتمالی حضور غسانیان مسیحی به فرماندهی ابوجبیله در یثرب در زمان مقابله اوس و خزرج با یهودیان و اقامت چند روزه ایشان در این شهر[۲۰۹]را نیز نباید از نظر دور داشت. بنا بر نقل تاریخ، ابوعامر اوسی و ابوقیس بن اسلت خزرجی از بزرگان اوس و خزرج، در زمان مهاجرت پیامبر(ص) به مدینه، تحت تأثیر مسیحیت بودند[۲۱۰]. از این رو و با توجه به تأثیر عمیق بزرگان قبایل بر اعضای قبیله خود، امکان گرایش برخی از اوس و خزرج به مسیحیت وجود داشت. و این گرایش، احتمالا پس از حمایت غَسانیان از اوس و خزرج، در یثرب شتاب بیشتری گرفته است. ضمن این که اشاره برخی از آیات قرآن مجید از جمله آیات ۱۱۱، ۱۱۲[۲۱۱]و ۱۲۰[۲۱۲]سوره شریفه بقره -نخستین سوره ای بود که در مدینه نازل شد- و نیز آیه ۸۲ سوره مائده[۲۱۳] تعاملات گروههای مسیحی با جامعه اسلامی نبوی(ص) خود می‌تواند دلیلی بر وجود جمعیت قابل توجه مسیحی در جامعه مدنی دوران پیامبر(ص) و پیش از آن باشد[۲۱۴].[۲۱۵]

یهودیت

اقلیتی از ازدیان ساکن در نواحی یثرب به دین یهود در آمده بودند که از جمله آنان می‌توان به برخی از افراد قبیله اوس و خزرج به جهت مجاورت با یهودیان[۲۱۶] اشاره کرد. اطلاعات به نسبت گسترده ای از آیین یهود در یثرب و ارتباط وثیق مردم اوس و خزرج با این دین و پیروان آن، در قیاس با آیین مسیحیت، در دست است. ریشه این ارتباطات را باید در روابط کهن نیاکان اوس و خزرج با کاهنان یمن جستجو کرد[۲۱۷]. نخستین و جامع‌ترین سندی که از نفوذ قابل توجه آیین یهود در بین اوسیان و خزرجیان یثرب در دست است را باید عهدنامه پیامبر(ص) با تیره‌های گوناگون یهودیان مدینه در بدو ورود خود به مدینه دانست[۲۱۸]. این عهدنامه صریحاً به یهودیان تیره‌های مختلف خزرج چون بنی عوف، بنی نجار، بنی ساعده، بنی حارث و بنی جُشَم و نیز یهودیان اوس اشاره شده که بیان از رواج گسترده آیین یهود در یثرب دارد.

در باب چگونگی و علت گرایش مردم این قوم به یهودیت می‌توان از معاشرت طولانی آنها با یهودیان به عنوان عمده‌ترین عامل یاد کرد. مورخان و مفسران مسلمان از راههای گوناگون شیوع این آیین در بین مردم یثرب خبر دادند که از جمله آن می‌توان به استفاده اوسیان از دایه‌های یهودی برای نوزادان و کودکانشان اشاره کرد[۲۱۹]. بی‌شک گرایش به یهودیت در میان اوس شتاب بیشتری داشته، به گونه ای که بنا به روایت مجاهد جوانان اوسی به یهودیت متمایل بودند[۲۲۰]. این امر را باید مرهون روابط نزدیک جغرافیایی میان اوس با یهود یثرب و نیز روابط و پیمانهای سیاسی عهد جاهلی دانست. اوسیان همراه با قبایل همپیمان خود یعنی بنی نضیر و بنی قریظه در بالادست یثرب (عالیه) می‌زیستند، در حالی که خزرج در پایین دست یثرب مستقر بودند[۲۲۱].این مجاورت زمینه ارتباط بیشتر و نزدیک‌تر آنها را فراهم می‌آورد تا جایی که به برقراری پیمانهای سیاسی انجامید و اوسیان بر ضدّ خزرج با بنی نضیر و بنی قریظه پیمان بستند[۲۲۲]. این ارتباط بیش از پیمان خزرج با بنی قینقاع موثر بود؛ زیرا بنی نضیر و بنی قریظه خود را از آن رو که نسب به هارون می‌رساندند کاهن می‌نامیدند، و اعتبار مذهبی خاصی برای خود قائل بودند، در حالی که در مورد بنی قینقاع چنین ادعایی وجود نداشت[۲۲۳].

یهودیان خزرجی در قیاس با یهودیان اوس، از نمود کمتری در منابع برخوردار بودند. گزارشهای پراکنده ای از وجود یهودان در تیره‌های خزرجی چون بنی نجار[۲۲۴]و بنی زُرَیق[۲۲۵] در دست است و از برجسته‌ترین اخبار آنان در منابع اسلامی، تلاش فردی یهودی از این قوم جهت صدمه زدن به پیامبر(ص) بواسطه جادو است[۲۲۶].

اعضای دو قبیله اوس یا خزرج برای حل و فصل دعاوی خود به کاهنان یهودی مراجعه می‌کردند[۲۲۷]و زمانی که زنی از آنها، نگران مرگ نوزاد یا کودک خود بود، نذر می‌کرد در صورت بهبودی فرزند خود را یهودی کند[۲۲۸]. این گزارش‌ها به خوبی از اعتبار مرجعیت آیین یهودی در میان آنها حکایت دارد[۲۲۹].[۲۳۰]

اسلام اوس و خزرج

رسول خدا(ص) در راستای انجام رسالت مقدس خویش، در موسم آمدن قبایل به مکه، نزد آنها می‌رفت و ایشان را به دین اسلام و یاری خویش می‌خواند. حضرت پس از خبر یافتن از آمدن سوید بن صامت - از سران و شعرای قبیله بنی عمرو بن عوف- به مکه خبر یافت، نزد او رفت و وی را به اسلام دعوت فرمود. سوید، سخنان پیامبر(ص) را مشابه کلماتی که از بر داشت و آن را «حکمت لقمان» می‌خواند، دانست و به خواسته حضرت، جملاتی از آن را برای پیغمبر(ص) قرائت کرد. حضرت پس از شنیدن سخنان حکمت آمیز لقمان از سوید، آن را کلامی نیکو دانستند، اما قرآنی را که خداوند بر ایشان نازل کرده بود را برتر از آن دانست. سپس مقداری از قرآن را بر سوید تلاوت فرمود و اسلام را بر او عرضه داشت. سوید بن صامت در فکر فرو رفت و در حالی که مجذوب قرآن شده بود به پیغمبر(ص) گفت: «این گفتار نیکویی است». سپس در حالی که از پذیرش یا رد آن سخنی به میان آورد، به مدینه نزد قبیله خود بازگشت. دیری نگذشت که او در جریان جنگ بعاث به دست خزرجیان کشته شد. گروهی از قبیله سوید بر این عقیده بودند که او به حال اسلام کشته شده است[۲۳۱]. اما نخستین پذیرش جمعی قبایل اوس و خزرج به اسلام را باید در میان برخی مردمان قبیله خزرج دانست. نقل شده که به دنبال بعثت نبی مکرم اسلام(ص) در مکه و در پی دعوت ایشان از قبایل عرب در موسم حج، گروهی شش نفره از خزرجیان (دو تن از بنی نجار، سه تن از بنی سلمه و یک نفر از بنی زریق) در سال یازدهم بعثت، ضمن دیدار با حضرت در محلی به نام «عقبه»، به رسول خدا(ص) ایمان آوردند[۲۳۲]. این تعداد از ازدیان یثرب در سال بعد -یعنی سال دوازدهم بعثت - به دوازده نفر از قبایل اوس و خزرج افزایش یافت. این گروه که متشکل از دو اوسی و ده خزرجی بود، پس از دیدار با پیامبر(ص) در عقبه با ایشان بیعت کردند و از آنجا که در شرایط آن، جنگ مقرر نشده بود، این بیعت به «بیعت النساء» معروف گردید[۲۳۳]. پس از این بیعت که در تاریخ به «پیمان عقبه اول» موسوم است، پیامبر(ص)، مصعب بن عمیر را جهت تبلیغ و تعلیم دین اسلام به مدینه فرستاد[۲۳۴]. با گسترش اسلام در مدینه، گروهی هفتاد و سه نفره از حجاج اوس و خزرج در موسم حج سال سیزدهم بعثت در عقبه با رسول خدا(ص) دیدار و با ایشان بیعت کردند[۲۳۵].-[۲۳۶] نومسلمانان یثرب پس از این زیارت مخفیانه، با پیامبر(ص) پیمان بستند و بر اساس آن، پیغمبر(ص) را یکی از خود دانسته، تعهد کردند در برابر حملات دشمنان پیامبر(ص) به ایشان، تا پای جان بایستند. در این پیمان که «عقبه دوم» نام گرفت، ۱۱ نفر از اوس و ۶۳ نفر از خزرج حضور داشتند که دو تن از آنها زنان خزرجی بودند. رسول خدا(ص) از میان بیعت کنندگان، ۱۲ نقیب برگزید که ۹ تن از خزرج و سه تن از اوس بودند[۲۳۷]. در جریان بیعت و گفت وگو میان پیامبر(ص) و مسلمانان یثرب، بَراء بن مَعْرور خزرجی و ابوالهیثم اوسی به نمایندگی و سخنگویی از دیگر حاضران، بر حمایت قطعی خود از حضرت تأکید کردند[۲۳۸]. سه ماه پس از این واقعه[۲۳۹]، مسلمانان به دستور نبی خاتم(ص)، به تدریج مکه را به قصد مدینه ترک کردند و به این شهر هجرت کردند.

با ورود پیامبر(ص) به مدینه، تقریباً تمامی تیره‌های خزرجی و بسیاری از تیره‌های اوسی مسلمان شدند؛ امّا دیگر شاخه‌های اوسی همچون: بنی واقف، بنی خَطْمَه و طوایف بنی وائل، بنی عطیه و بنی امیه که به آنها «اوس مَنات» گفته می‌شد[۲۴۰]،در سایه همپیمانی با یهودیان بنی نضیر و بنی قریظه[۲۴۱]، و تحت تأثیر بزرگان خود -از جمله ابن اسلت- اسلام نیاوردند و تا سال پنجم هجری که یهودیان تبعید و اتحادیه قبایل در نبرد احزاب ناکام ماندند، همچنان به بت پرستی خود ادامه دادند[۲۴۲]. در این سال، بقیه اوسیان نیز اسلام آوردند و پیامبر(ص) نام اوس منات را به «اوس الله» تغییر داد[۲۴۳].[۲۴۴]

تعاملات اوس و خزرج با دولت نبوی(ص)

رسول خدا(ص) پس از ورود به مدینه، در راستای رفع مشکلات اجتماعی مردم مدینه و تحکیم جامعه ایمانی به اقداماتی در این شهر دست زدند که در رأس آن زدودن اختلاف دیرینه بین قبایل اوس و خزرج و ایجاد الفت و اتحاد بین این دو قبیله بود. ایشان عهدنامه ای میان آنان برقرار فرمود[۲۴۵] و از هر تیره خواست تا دیه خونهایی را که بر عهده دارند، بپردازند[۲۴۶]. از آنجا که دیر زمانی از آخرین جنگ بزرگ میان اوس و خزرج (بعاث) در یثرب نگذشته بود، طبیعی بود که اثرات سوء آن در دوره اسلامی هم نمود پیدا کند و برخوردهای خُردی را میان اوس و خزرج موجب شود، اما این برخوردها معمولًا با دخالت پیامبر(ص) به سرعت برطرف می‌شد. اوضاع مدنی شهر یثرب در بدو ورود نبی اکرم(ص) به این شهر به گونه ای بود که در زمان کوتاهی که پیامبر(ص) در ابتدای هجرت در قُبا مهمان اوسیان بود، بسیاری از خزرجیان از بیم اوسیان و ترس از انتقام ستانی آنان از درگیریهای گذشته، امکان زیارت آن حضرت را نداشته باشند[۲۴۷]؛ اما با اقدامات مؤثر و هدفمند رسول خدا(ص)، این وضعیت چنان با شتاب تغییر کرد که برخی یهودیان از همنشینی‌های اوسیان با خزرجیان شگفت زده می‌شدند و برای صدمه زدن به پیامبر(ص) تلاش می‌کردند اختلافات آنها را مجدداً احیا کنند. در یکی از این فتنه انگیزی‌ها، آنان موفق شدند با بازگویی خاطرات جنگ بعاث و یادآوری کینه‌های پیشین، جمعی از جوانان دو قبیله را علیه هم تحریض کنند. چندان که تعدادی از جوانان اوس و خزرج با هم وعده کردند در یکی از سنگلاخهای حومه یثرب با هم مبارزه کنند؛ اما پس از حضور سریع پیامبر(ص) و شنیدن سخنان آن حضرت، گریه کنان یکدیگر را در آغوش گرفتند. برخی شأن نزول آیات ۱۰۰- ۱۰۵ آل عمران[۲۴۸] را به همین مناسبت دانسته‌اند. گاهی هم یهودیان، با بازخوانی اشعار جنگ‌های جاهلی و تحریک احساسات قبیله‌ای[۲۴۹] و گاه یادآوری خاطرات جنگ‌های پیشین در نشست‌های گروهی، مردم اوس و خزرج را رویاروی یکدیگر قرار می‌دادند[۲۵۰]؛ اما هر بار، پیامبر(ص) با خواندن آیات قرآن، اوضاع را به حالت نخستین آن باز می‌گرداند[۲۵۱]. با این وجود و علی‌رغم تلاش‌های پیغمبر(ص) برای به فراموشی سپردن این کینه‌های جاهلی، هر از چند گاه با دخالت برخی مغرضین این زخم کهنه سر باز می‌کرد و مشکل ساز می‌شد که از جمله مهمترین آن می‌توان به مشاجره میان اوس و خزرج در سال ششم هجری اشاره کرد. در پی دامن زدن عبدالله بن ابی به مسئله افک و آزاری که رسول خدا(ص) از این واقعه از او دید، حضرت از عبدالله بن ابی خزرجی به بزرگ خزرجیان یعنی سعد بن عباده گله کرد. در این زمان یکی از بزرگان اوس به پیامبر(ص) گفت: اگر از فردی اوسی گله دارید ما اقدام خواهیم کرد؛ اما اگر از فردی خزرجی گله مندید کافی است فرمان دهید تا گردنهایشان را بزنیم. سخنان وی، واکنش تند سعد بن عباده، رییس خزرجیان را در پی داشت و باعث مشاجره میان آنان شد[۲۵۲].-[۲۵۳]

علاوه بر ایجاد الفت بین قبایل اوس و خزرج، اقدام در جهت اتحاد بین انصار و مهاجر و تلاش در جهت حل تخاصمات و اختلافات آنان و ایجاد همدلی و اخوت در سایه سار تعالیم الهی و اسلامی نیز از دیگر برنامه‌های نبی اکرم(ص) در آغازین روزهای ورود به مدینه بود. در همین راستا ایشان بین مهاجران و انصار عقد اخوت برقرار فرمود و حقوقی را میان آنها در نظر گرفت. با این وجود، فتنه‌انگیزی منافقان و همراهی بعضی از سست ایمانها با ایشان، گاه آتش فتنه را بین این دو گروه شعله ور می‌کرد که جریان غزوه بنی المصطلق در سال ششم هجرت از جمله نمونه‌های بارز آن است. نقل است که پس از خاتمه جنگ، مسلمانان دسته دسته برای نوشیدن آب در سرچشمه آب مریسیع، فراهم ‌آمده بودند در این هنگام یکی از مهاجران به نام جهجاه غفاری با مردی از انصار به نام سنان بن وبرجهنی خزرجی بر سر آب به نزاع و درگیری پرداختند. هر یک از آنان مهاجران و انصار را به یاری‌طلبیدند به حضرت خبر رسید و ایشان قضیه را ختم به خیر کردند[۲۵۴]. این خبر دستمایه عبدالله بن ابی در ایجاد فتنه‌ای جدید شد او از این پیشآمد به شدت برافروخت و در جمع نزدیکانش که جوانی کم سن و سال به نام زید بن ارقم نیز در میانشان بود، سخنان تندی را علیه مهاجران بر زبان راند و افزود: «به خدا چون به مدینه رسیدیم عزیزان افراد خوار را از آن بیرون خواهند کرد و.»..[۲۵۵] زید بن ارقم این خبر را به عمویش رساند او نیز به پیامبر(ص) خبر داد[۲۵۶]. رسول خدا(ص) برای آنکه آتش این فتنه را خاموش کند و فکر آن ماجرا را از ذهن مردم بزداید دستور حرکت ناگهانی و بی‌موقع سپاه را صادر کرد سپاه اسلام آن روز و شب را تا فردای آن روز بی‌وقفه به حرکت خود ادامه دادند و فقط برای اقامه نماز توقف می‌کردند همین‌که حضرت اجازه فرود آمدن دادند از فرط خستگی همگی بی‌درنگ به خواب رفتند[۲۵۷]، بدین ترتیب سر و صدا و کشمکش‌ها فروکش کرد. مع الاسف پس از رحلت رسول خدا(ص) و با احیای روحیه تعصب جاهلی، قریشیان که پدران و خویشاوندان بسیاری از آنان در جنگ‏های بدر و احد به دست انصار یا با همکاری آن‏ها به هلاکت رسیده بودند، به انتقام خون خویشاوندان خود به مخاصمه با انصار پرداختند و آنان را از حقوقشان محروم کرده، مورد بازخواست قرار دادند. چندان که قریش شعرای خود را وادار می‌کردند که علیه انصار شعر بگویند؛ در مقابل نیز، خطبا و شعرای انصاری مانند حسّان بن ثابت، نعمان بن عجلان و ثابت بن قیس از انصار دفاع می‌کردند و در مقام پاسخ گویی به ایشان بر می‌آمدند[۲۵۸].

با گشوده شدن عرصه جهاد و برخورد قهرآمیز نظامی رسول خدا(ص) با یهودیان و کفار شبه جزیره، قبایل اوس و خزرج پای ثابت سپاه نبوی(ص) در تمامی غزوات و سرایای حضرت بودند و شهدای بسیاری را در جریان این جنگ‌ها و حوادث دوران نبوی(ص) از جمله جنگ احد، بئر معونه، رجیع و... تقدیم اسلام کردند. آنان هر کدام با حفظ هویت قبیله ای خود و با پرچمی جداگانه که آنان را از دسته‌های دیگر متمایز می‌کرد در جنگ‌های بدر[۲۵۹]، احد[۲۶۰]، خیبر[۲۶۱]، وادی القری[۲۶۲]، فتح مکه[۲۶۳]، حُنین[۲۶۴] و تَبوک[۲۶۵]حضور می‌یافتند. اما با وجود آن همه جانفشانی، و ستایشاتی که از از سوی رسول گرامی اسلام(ص) به‌ویژه در سالهای پایانی عمر ایشان، از انصار به عمل آمد، مخالفانی هم در این قوم در تلاش بودند تا ضمن سنگ اندازی در مسیر پرفروغ اسلام محمدی(ص)، از سرعت این حرکت عظیم بکاهند و در صورت امکان آن را از حرکت باز دارند. چندان که مفسران شأن نزول آیات متعددی از قرآن را درباره اوسیان کافر و همپیمانان یهودشان عنوان کرده‌اند که من باب نمونه می‌توان به آیات ۲۸[۲۶۶] و ۱۱۸[۲۶۷] سوره آل عمران، آیه ۵۷ سوره مائده[۲۶۸] و... اشاره کرد. پدیده نفاق نیز از جمله امور شایع در بین قبایل اوس و خزرج بود. این پدیده در آغاز حکومت نبوی(ص) در میان خزرجیان برجسته‌تر بود؛ اما به مرور و به ویژه پس از تحکیم حکومت نبوی(ص)، و اسلام آوردن کفار اوسی در سال پنجم، اوسی‌ها در این زمینه میدان دار شدند؛ آن سان که می‌توان بسیاری از آیاتی که در این دوره، به نقل مفسران، در شأن اوسیان نازل شد را انعکاس همین موضوع دانست. اوج این امر را می‌توان در حوادث سال نهم هجری از جمله غزوه تبوک یافت[۲۶۹]. در بررسی آماری نامهایی که ابن اسحاق در این زمینه بر شمرده است، بیش از ۷۵% آنان اوسی‌اند و از میان تیره‌های اوسی بنی عمرو بن عوف با داشتن ۶۰% از منافقان قبیله اوس، بیشترین منافقان را به خود اختصاص داده بود[۲۷۰].[۲۷۱]

انصار و سقیفه

در پی مشاهده اقدامات مشکوک از سوی چند نفر از مهاجران صحابی که در آخرین سال و روزهای حیات رسول‌خدا(ص) درصدد دستیابی به خلافت بودند، انصار نگران آینده خود و سرنوشت خلافت پس از رحلت پیامبر(ص)شدند. از این رو پس از رحلت رسول‌خدا(ص) در سقیفه[۲۷۲] گرد آمده و تصمیم گرفتند تا سعد بن عباده را به عنوان خلیفه برگزینند[۲۷۳]. خزیمة بن ثابت ذوشهادتین یکی از سران انصار که نخستین سخنران انصار در سقیفه بود، گفت: ای انصار! شما اگر قریش را مقدم بدارید آنان تا قیامت بر شما مقدم خواهند بود، در کتاب خدای عزوجل شما انصار خوانده شده‌اید و هجرت رسول‌خدا(ص) به سوی شما بود و قبر پیامبر(ص) نیز در میان شماست. بنابراین، حکومت را به مردی بسپارید که قریش از او بترسد یا مورد احترام قریش باشد و انصار نیز از او در امان باشد. انصار گفته او را تأیید کردند و رضایت خود را از خلافت سعد بن عباده انصاری اعلام داشتند[۲۷۴]. آن روز سعد بن عباده به علت بیماری نمی‌توانست با صدای بلند سخن گوید، از این رو، فرزند یا یکی از پسرعموهایش با صدای بلند سخنان او را برای حاضران تکرار می‌کرد. سعد گفت: ای انصار! هیچ کدام از قبایل عرب همانند شما در دین و برتری سابقه‌ای در اسلام ندارند. در حالی که رسول‌خدا(ص) بیش از ده سال در میان قریش بود و آنان را به عبادت خداوند رحمان و ترک شرک و بت‌پرستی دعوت می‌کرد، اما تنها در این میان، عده اندکی به او ایمان آوردند. آنان در این مدت نتوانستند او را یاری کنند و به آیینش عزت بخشند و ظلم را از خود دور کنند، تا اینکه خداوند این فضیلت و کرامت را نصیب شما انصار کرد و این نعمت را به شما اختصاص داد... شما بیش از همه بر دشمنان رسول‌خدا سخت گرفتید تا اینکه آنان تسلیم امر خداوند شدند و رهبری پیامبر(ص) را با خواری پذیرفتند و خداوند به وسیله شما بسیاری از دشمنان رسول‌خدا(ص) کشت. بنابراین، عرب با شمشیرهای شما به اسلام نزدیک شد. خداوند در حالی پیامبر(ص) را قبض روح کرد که او از شما راضی بود و شما ای انصار نور چشم رسول‌خدا(ص) بودید، پس خلافت را در دست خود بگیرید[۲۷۵]. همه انصار گفتند: رأی درستی آوردی و سخنی درست گفتی، ما هرگز رأی تو را رها نمی‌کنیم و حکومت را به تو می‌سپاریم؛ چراکه مورد رضایت ما و صالح المؤنین هستی.بنا به گزارش ابن اعثم، پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، انصار بحث و گفت‌وگوی فراوانی با خود داشتند، کسانی سعد بن عباده را پیشنهاد کردند، اما به دلیل وجود رقابت میان انصار، اسید بن حضیر اوسی گفت:ای انصار! خداوند نعمت بزرگی به شما عنایت کرده؛ زیرا شما را انصار نامیده و هجرت پیامبر(ص) را به سوی شما قرار داده است. او پیامبر(ص) را در میان شما قبض روح کرد. پس امر حکومت را برای خدا قرار دهید، این امر برای قریش است نه شما، بنابراین، آنان هر کس را مقدم داشتند، شما نیز او را مقدم دارید و هرکه را پس انداختند شما نیز پس اندازید. در این هنگام عده‌ای از انصار او را با سخنان تند خاموش کردند[۲۷۶].-[۲۷۷] سپس بشیر بن سعد انصاری از بزرگان انصار، به پا ایستاد و گفت:ای انصار! موقعیت و وجود شما به سبب قریش است و موقعیت و وجود قریش نیز به سبب شماست. اگر ادعای شما حق باشد، کسی از شما روی‌گردان نخواهد شد، اگر بگویید ما قریش را پناه داده‌ایم و یاری رسانده‌ایم، آنچه خداوند به آنان داده بهتر از آن چیزی است که به شما داده است. همانند کسانی نباشید که نعمت خدا را به کفر مبدل ساختند و قوم خود را به دیار هلاکت رهسپار کردند[۲۷۸]. سپس معن بن عدی انصاری ایستاد و گفت: ای انصار! اگر این امر برای شماست نه قریش، آنان را آگاه کنید تا با شما بیعت کنند، و اگر برای آنان است نه شما، پس به آنان واگذارید. به خدا سوگند، پیش از رحلت رسول‌خدا(ص) پشت سر ابوبکر نماز گزاردیم و از این دانستیم که پیامبر(ص) به حکومت او بر ما راضی است؛ زیرا نماز ستون دین است[۲۷۹]. بنا به قول ابن ابی‌الحدید این سخن از عویم نیز ذکر شده است. پس از این سخن انصار با دشنام، او را از میان خود بیرون کردند و عویم و معن نیز با سرعت خود را به ابوبکر و عمر رسانیدند و آنها را با شتاب به سقیفه آوردند تا کار از کار نگذرد[۲۸۰]. انصار در حال گفت‌وگو بودند که ابوبکر، عمر و ابوعبیده جرّاح، چند تن از مهاجران، رسیدند. در این میان، سعد بن عباده را به سبب بیماری، در پارچه‌ای پیچیده بودند و عده‌ای از انصار پیرامون وی راضی به جانشینی‌اش نبودند[۲۸۱]. در این زمان یکی از انصار ایستاد و پس از حمد و ثنای الهی گفت:ما انصارِ خدا و یاران پیامبرش و پیشمرگان اسلام هستیم. اما شما ای قریش! گروهی کوچک در میان مایید که اندک‌اندک به دیار ما ملحق شدید و حال آمده‌اید حکومت را غصب کنید[۲۸۲]. آن‌گاه ثابت بن قیس بن شماس انصاری (خطیب انصار) فضایل انصار را بیان کرد و گفت: «ما انصار خداوندیم و امامت مردم با ماست»[۲۸۳]. پس از سخنان انصار، ابوبکر گفت: «خداوند محمد(ص) را به عنوان رسول خود، در میان مردم، شاهدی بر امتش برانگیخت تا خدا را عبادت کنند و به وحدانیت او گواهی دهند، در حالی که آنان بت‌پرست بودند. برای عرب، سنگین بود که دین پدران‌شان را کنار گذارند اما خداوند توفیق تصدیق و ایمان به پیامبر(ص) و یاری رسانیدن به او را ویژه مهاجران نخستین از قوم او کرد و آنان در برابر آزار عرب، و تکذیبشان شکیبایی پیش گرفتند و همه مردم با آنان مخالف و بر سر خشم بودند. مهاجران با وجود کمی جمعیت و دشمنی مردم علیه آنان، هراسی به دل راه ندادند، آنان نخستین عبادت کنندگان خداوند در روی زمین و ایمان آورندگان به خدا و رسول‌اند. آنان از نزدیکان و عشیره پیامبرند، از این رو پس از پیامبر(ص) شایسته‌ترین مردم برای خلافتند و جز ستمگران با آنان نزاع نمی‌کنند.اما شما ای انصار! کسانی هستید که فضلیت‌تان در دین، و سابقه عظمت‌تان در اسلام انکارپذیر نیست و پس از مهاجران نخست، کسی مقام و منزلت شما را ندارد، بنابراین، زمام امور در دست ماست و شما در مقام وزارت هستید و در همه امور با شما مشورت می‌کنیم و امور را بی‌شما اداره نمی‌کنیم»[۲۸۴]. -[۲۸۵] سپس حباب بن منذر برخاست و گفت: «ای انصار! زمام امور را در دست گیرید، اینان در پناه شما و در سایه شمایند و هرگز کسی جرئت نمی‌کند با شما مخالفت کند، هرگز مردم بر خلاف نظر شما عمل نمی‌کنند. شما مردمی باعزت و ثروتمند؛ دارای شماری بسیار، قدرت، تجربه و شجاعت هستید و مردم تنها به تصمیم شما نگاه می‌کنند. با هم اختلاف نکنید که در این صورت، اندیشه شما تباه می‌گردد و حکومت را از دست می‌دهید. اگر این گروه حکومت شما را نپذیرفتند باید امیری از ما و امیری از آنان تعیین شود»[۲۸۶]. پس از سخنان حباب بن منذر عمر گفت: «ای حباب! سخنی درشت گفتی، دو شمشیر در یک نیام نمی‌گنجد، در حالی که پیامبر(ص) از غیر شماست، مردم عرب رضایت نمی‌دهند تا شما را امیر کنند، بلکه حکومت را به کسانی می‌سپارند که نبوت در میان آنان است.»..[۲۸۷]. سپس حباب اعتراض کرد و گفت: «ای انصار! حکومت را در دست گیرید و به سخنان این مرد و اطرافیانش گوش نکنید که نصیب شما را از حکومت خواهند گرفت و اگر به خواسته شما تن ندادند آنان را از این سرزمین بیرون کنید. به خدا سوگند شما نسبت به خلافت از اینان سزاوارترید؛ زیرا با شمشیرهای شما بود که مردم به این دین گرویدند»[۲۸۸]. عمر گفت: «ای حباب! خدا تو را بکشد». حباب جواب داد: «تو را بکشد ای عمر». سپس ابوعبیده گفت: «ای انصار! شما نخستین کسانی بودید که اسلام را یاری کردید، پس نخستین کسانی نباشید که دین خدا را تغییر می‌دهند»[۲۸۹]. بشیر بن سعد، از بزرگان انصار گفت: «ای انصار! به خدا سوگند اگرچه ما در جهاد با مشرکان بافضیلتتریم و سابقه بیشتری در اسلام داریم... ولی بدانید که محمد(ص) از قریش است و قوم او به خلافت سزاوارترین مردم است. خدا را سوگند می‌دهم روزی را نیاورد که با آنان در این امر نزاع کنیم، از خدا بترسید و با آنان نزاع نکنید»[۲۹۰]. سپس ابوبکر با بهره‌گیری از حسادت بشیر بن سعد و نیز با استفاده از سوابق رقابت و حتی جنگ‌های طولانی بین دو قبیله بزرگ انصار (اوس و خزرج) پیش از اسلام، افکار آماده شده انصار را برای خلافت یا امارت سعد بن عباده رئیس خزرج بر هم زد و با پیشنهاد به ظاهر ساختگی، گفت: «این عمر و ابوعبیده با هر یک خواستید بیعت کنید» (چون می‌دانست آن دو به ابوبکر پیشنهاد خواهند کرد). از این رو، عمر و ابوعبیده گفتند: «ای ابوبکر! سزاوار نیست که ما بر تو پیشی گیریم، تو همراه پیامبر(ص) در غار بودی، بنابراین تو برای خلافت سزاوارتری»[۲۹۱]. آنان فوراً به طرف ابوبکر رفتند تا بیعت کنند، بشیر بن سعد از آنان پیشی گرفت و با ابوبکر بیعت کرد[۲۹۲]. حباب بن منذر وقتی این صحنه را دید فریاد زد: «ای بشیر بن سعد! خویشاوندی را قطع کردی، چه نیاز به این کار داشتی؟ آیا در حکومت به پسرعمویت رشک می‌بردی؟»[۲۹۳] -[۲۹۴] وقتی مردان اوس، کار بشیر بن سعد و خواسته قریش را دیدند و اینکه خزرج می‌خواهند سعد بن عباده را به خلافت برگزینند، برخی از آنان از جمله اسید بن حضیر از بزرگان اوس به برخی دیگر گفتند: «به خدا سوگند، اگر خزرج بار دیگر حکومت را در دست گیرد، برای همیشه برتری خود را بر شما حفظ می‌کند و هیچگاه بهره‌ای از حکومت را نصیب شما نمی‌کند. پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید»[۲۹۵]. این گونه اوسیان به رغم مخالفت حباب بن منذر انصاری و سعد بن عباده و دیگران، برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند. پس از بیعت چند تن از حاضران با ابوبکر، همه یا برخی از انصار گفتند: «جز با علی بیعت نمی‌کنیم»[۲۹۶]. یعقوبی می‌افزاید: انصار هیچ شکی درباره علی(ع) نداشتند[۲۹۷]. برخی از حاضران این اجتماع -از جمله سعد بن معاذ- از بیعت سرباز زدند از این رو عمر گفت: «بکشید سعد را خدا او را بکشد»[۲۹۸]. بنا به گزارشی دیگر، عمر، بالای سر سعد رفت و گفت: «چنان لگدمالت کنم که ناقص شوی». قیس بن سعد -فرزند سعد بن معاذ- ریش عمر را گرفت و گفت: «به خدا سوگند، اگر یک موی از سر او کم شود، با دندان جلو برنمی‌گردی». ابوبکر گفت: «صبر کن ای عمر! در این هنگام مدارا بهتر است، و عمر نیز از سعد دست برداشت»[۲۹۹]. سعد بن عباده گفت: «به خدا سوگند، اگر می‌توانستم بلند شوم همانند شیر چنان فریادی می‌کشیدم که با اطرافیانت به سوراخ روی و به خدا قسم تو را در میان مردمی می‌فرستادم که زیردست باشی، نه اینکه از تو پیروی کنند»[۳۰۰]. به روایت ابن قتیبه، حباب بن منذر پس از آنکه مشاهده کرد انصار بیعت می‌کنند، دست به شمشیر برد، اما آن را از دستش گرفتند. وقتی بیعت تمام شد او خطاب به انصار گفت: «ای انصار! سرانجام این کار را انجام دادید، به خدا سوگند، بدانید فرزندانتان را بر در خانه‌های فرزندان مهاجران می‌بینیم که دست گدایی دراز می‌کنند، ولی آنان حتی از دادن آب به فرزندانتان خودداری می‌کنند»[۳۰۱].-[۳۰۲]

بنابراین با توجه به جوّ سیاسی و اجتماعی و سوابق تاریخی حاکم بر سقیفه می‌توان گفت که علت شکست انصار در سقیفه، حسادت و اختلاف ریشه‌دار میان اوس و خزرج بود که پیش از اسلام جنگ‌های خونین میان انصار جریان داشت گرچه بعد از هجرت پیامبر(ص) به مدینه اختلاف میان آنان به ظاهر خاموش شده بود، ولی هیچ یک از آنها در باطن حاضر نبودند که دیگری ریاست عامه و تامه بر آنها داشته باشد. علاوه بر این بشیر بن سعد، پدر نعمان بن بشیر پسرعموی سعد بن عباده، به سعد حسادت می‌ورزید و نمی‌خواست که او رئیس و خلیفه شود. وی منتظر فرصتی مناسب بود، به همین علت وقتی که ابوبکر خلافت را به عمر و ابوعبیده تعارف کرد و آنها هم ابوبکر را مناسب دانستند، بشیر بن سعد در بیعت با ابوبکر پیشگام شد و اوسیان نیز به سبب رقابت و همان کینه‌های جاهلی به خزرج با ابوبکر بیعت کردند. اسید بن حضیر اوسی گفت: «اگر بیعت نکنید خزرج بر شما برتری همیشگی خواهد یافت»[۳۰۳]. بنا به نقل یعقوبی اُسید بن حُضَیر اولین نفری بود که با ابوبکر بیعت کرد[۳۰۴]. این موضع‌گیری بشیر بن سعد و اسید بن حضیر درباره خلافت سعد بن عباده و دفاع آنها از قریش پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، شاهدی مناسب و روشن بر وجود اختلاف و حسادت میان انصار می‌باشد. این رقابت برای مهاجران نیز شناخته شده بود و همین امر سبب شد که انصار در سقیفه شکست بخورند و ابوبکر به خلافت رسد.

شواهد تاریخی و تحلیل و بررسی دقیق‌تر حادثه سقیفه و سخنان انصار در آن روز نشان می‌دهد که گرد همآیی انصار در سقیفه بنی‌ساعده نه با هدف و انگیزه خصومت با امیرالمؤمنین(ع) و رد خلافت آن حضرت بلکه عواملی آنان را وادار به این کار کرده است که از جمله آنها می‌توان به این موارد اشاره کرد:

۱. با وجود اینکه تمام انصار هیچ شک و تردیدی نداشتند که پس از پیامبر(ص)، علی(ع) خلیفه و حاکم خواهد بود[۳۰۵]، و حتی برخی از آنها پس از رحلت پیامبر(ص) در صدد بودند تا با امام علی(ع) بیعت کنند[۳۰۶]. ولی آنان با آگاهی از جریانات پشت پرده و پنهانی و تحرکات مشکوک مهاجران در ماه‌ها و روزهای آخر حیات پیامبر(ص)، به‌خصوص پس از جریان غدیرخم، این امر را می‌دانستند که مهاجران درصدد کنار زدن امام علی(ع) می‌باشند و در این کار تعمد دارند که نگذارند نبوت و خلافت در خاندان بنی‌هاشم قرار گیرد[۳۰۷]. از این رو، برای انصار، پس از مشاهده توطئه قریش در بازگشت از عرفه به مکه[۳۰۸] و تخلف آنان از دستورات و نص صریح و تأکید فراوان پیامبر(ص) مبنی بر تجهیز و اعزام سپاه اسامه، و بعد از منع عمر از نامه نوشتن[۳۰۹] پیامبر(ص) این امر مسلم و یقینی شده بود که قریش به هر قیمتی که باشد نخواهند گذاشت خلافت به امام علی(ع) برسد. چندان که سخنان سعد بن عباده در سقیفه را در همین راستا می‌توان تفسیر کرد. او در آن روز گفته بود: «ای مردم به خدا سوگند، من خلافت را برای خود نمی‌خواستم، مگر زمانی که دیدم آن را از علی(ع) برگردانیدید؛ لذا طالب خلافت شدم»[۳۱۰]. این سخنان انصار نشان می‌دهد که آنان چون یقین پیدا کرده بودند که قریش نخواهند گذاشت خلافت به امیر مؤمنان(ع) برسد، از این رو مصلحت دیدند که پس از رحلت پیامبر(ص) در سقیفه گرد هم آیند و در این باره مشورت کنند[۳۱۱].

۲. انصار از انتقام قریش و مهاجران وحشت داشتند؛ زیرا پدران و خویشاوندان بسیاری از آنان در جنگ‌های بدر و احد به دست انصار یا با همکاری آنها به هلاکت رسیده بودند، چنان‌که حباب بن منذر در پاسخ به ابوبکر و عمر گفت: «ما ترس داریم کسانی از شما به خلافت برسند که ما پدران‌شان را کشته‌ایم و آنها بخواهند از ما انتقام بگیرند»[۳۱۲]. انصار می‌دانستند که اصولاً قریش مردم متعصبی هستند و اگر تسلط یابند آنان را از حقوقشان محروم کرده و مورد بازخواست قرار خواهند داد، از این رو انصار، با توجه به پیش‌گویی پیامبر(ص) که برای آنان در آینده گرفتاریهایی پیش خواهد آمد و به دلیل ترسی که از تسلط قریش داشتند، بی‌توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی(ع) کرده بودند، برای جلوگیری از تسلط قریش، در سقیفه اجتماع کردند تا شخصی را از میان خود به عنوان خلیفه برگزینند. انگیزه انصار در سقیفه از این اقدام‌شان مخالفت با امام علی(ع) و اهل‌بیت(ع) نبود؛ زیرا شواهد تاریخی و سخنان آنان نشان می‌دهد که انصار افراد فرصت‌طلبی نبودند که خلافت را به زور از چنگ خاندان پیامبر بیرون آورند، بلکه قریش آنها را وادار به این عمل کرده و اقدام آنها در مقابل قریش بود، نه در مقابل علی(ع) و اهل‌بیت(ع)[۳۱۳]. دیگر اینکه بسیاری از انصار پس از بیعت مردم با ابوبکر پشیمان شدند و برخی بعضی دیگر را سرزنش می‌کردند و علی بن ابی‌طالب(ع) را یاد می‌کردند و نام او را بلند بر زبان می‌آوردند[۳۱۴]. بنابراین، موضع اصولی انصار در برابر قریش بود گرچه به دلیل اختلاف داخلی، این موضع اصولی خود را در سقیفه نشان ندادند، اما بعد از سقیفه این موضع به سرعت آشکار شد که انصار مخالف تسلط و حاکمیت قریش‌اند. البته انصار در مقطع زمانی سقیفه آن گونه که لازم بود نقش خود را در طرف‌داری و دفاع آشکار از امیر مؤمنان و اهل‌بیت(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) به‌درستی ایفا نکردند و بر عهد و پیمانی که با رسول‌خدا(ص) داشتند، عمل نکردند و نتوانستند از این آزمایش به خوبی بیرون آیند! زیرا برخی از انصار در جریان سقیفه با امیر مؤمنان(ع) همراهی نکردند. به گزارش ابن قتیبه بعد از جریان سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر، حضرت فاطمه زهرا(س) برای اتمام حجت تصمیم گرفت به خانه‌های انصار رفته و برای امام(ع) بیعت گیرد. از این رو، حضرت علی(ع) شبانه حضرت فاطمه زهرا(س) را بر چهارپا سوار می‌کرد و به خانه‌ها و مجالس انصار می‌برد و حضرت زهرا(س) از انصار برای خلافت امام علی(ع) یاری و نصرت می‌طلبید، اما آنان در جواب می‌گفتند: ای دختر رسول‌خدا(ص) کار از کار گذشته است و ما با این مرد (ابی‌بکر) بیعت نموده‌ایم. اگر همسر و پسرعموی تو پیش از این نزد ما می‌آمد و از ما بیعت می‌خواست، ما کسی غیر از او را انتخاب نمی‌کردیم[۳۱۵]. امام صادق(ع) می‌فرماید: فاطمه زهرا(س) به خانه معاذ بن جبل رفت و گفت: ای معاذ تو با پیامبر(ص) بیعت کردی که اهل‌بیت و ذریه او را یاری کنی، حال می‌بینی که ابوبکر حق مرا غصب کرده و وکیل مرا از فدک بیرون نموده است؛ من آمدم تا مرا یاری کنی. اما معاذ بهانه آورد و حضرت فاطمه زهرا(س) را یاری نکرد[۳۱۶].-[۳۱۷].[۳۱۸]

مناسبات اوس و خزرج با خلفای ثلاث

در پی جریان سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر، همان‌گونه که برخی انصاری‌ها پیش بینی کرده بودند، انصار از صحنه سیاست کنار گذاشته شدند. هیئت حاکمه مدینه در هیچ یک از مناصب خود، از انصار بهره نجستند به گونه ای که از یازده فرماندهی که ابوبکر در جریان جنگ‌های موسوم به رده و نیز چهار سپاهی که وی برای فتح شهرها فرستاد، اثری از نام انصار به عنوان فرمانده دیده نمی‌شود. خلفا علی‌رغم سفارشات بسیار پیامبر(ص) به مردم در رعایت حق انصار[۳۱۹]، توجهی به انصار نداشتند و آنها را از حقوق و امتیازاتی که در زمان رسول‌خدا(ص) از آن برخوردار بودند محروم کردند. آنان نه‌تنها از مناصب دولتی محروم شدند، بلکه از نظر تقسیم بیت‌المال نیز مورد تبعیض قرار گرفتند و این امر سبب شیوع فقر بین انصار شد[۳۲۰]. در این میان، تنها بنی‌هاشم و حضرت علی(ع) به انصار رسیدگی می‌کردند و نیازهای آنان را برآورده می‌ساختند و از آنها دفاع می‌کردند. زمانی که درگیری و اختلافات میان انصار و قریش اوج گرفت و خطبا و شاعران قریش علیه انصار شعر و خطبه ایراد می‌کردند و خواهان انتقام کشتگان بدر و احد بودند، این، امیرالمؤمنین(ع) بود که به دفاع از انصار برخاست و به پسرعموی خویش فضل بن عباس دستور داد تا در دفاع از انصار شعر بگوید و آنان را مدح و تمجید کند[۳۲۱]. انصار در وهله نخست به این رفتار دستگاه حاکمه اعتراض می‌کردند و از این که شخصی از ایشان را به فرماندهی جنگ‌های رده انتخاب نشده بود، شکایت می‌کردند. چندان که این اعتراضات در اشعار شعرای این قوم هم انعکاسی وسیع داشت. از جمله این اشعار، شعری از حسّان بن ثابت انصاری شاعر پر آوازه انصار است که در آن چنین سروده است: ای مردم رفتار تبعیض‌آمیز هیئت حاکمه با انصار را ببینید. حتی یک امیر از ما را چه در نقض چیزی و چه در جهت استوار‌سازی امری به کار نگرفتند». اما به تدریج به ناچار به این وضع و ظلمی که از سوی قریش به آنها می‌رسید، خو گرفتند و می‌گفتند: «ما به سفارش رسول خدا(ص) عمل کرده و بر این اوضاع صبر می‌کنیم».[۳۲۲] البته در این دوره، گاه مسئولیت‌های خُردی هم از سوی خلفا به انصار پیشنهاد می‌شد که گاه از سوی انصاری‌ها مورد پذیرش قرار نمی‌گرفت. چنان که ابوهیثم بن تیهان خواسته ابوبکر را مبنی بر جمع‌آوری خراج خیبر –آن‌گونه که در عهد رسول خدا(ص) انجام می‌داد- را رد کرد. حتی انصار گاه هدایای ابوبکر را به دلیل شبهه ناک بودن باز پس می‌فرستادند. چنان که ابوبکر توسط فردی به نام زید بن ثابت، مالی را برای یکی از زنان انصار فرستاد. اما آن زن نپذیرفت و آن را رشوه قلمداد کرد[۳۲۳].

با این حال، انصاری‌ها در مواقع لزوم، زمانی که جامعه اسلامی به حضورشان نیاز داشت، پا به عرصه میدان می‌نهادند و به یاری مسلمانان می‌شتافتند. از جمله این مواقع، واقعه موسوم به ردّه و به‌ویژه نبرد با مسیلمه کذّاب بود که تهدیدی جدی برای اساس اسلام به شمار می‌رفت. عباد بن بشر که از امرای لشکر رسول ختمی مرتبت(ص) بود، هنگام دشوار شدن کار بر مسلمانان در جنگ یمامه، و عدم موفقیت مسلمانان در نفوذ به مواضع دشمن، انصار را فرا خواند و از آنان خواست تا غلاف‌های شمشیرشان را بشکنند و از مردم جدا شوند و سوی وی آیند. چهارصد تن از انصار بدو پیوستند. این گروه با پیشتازی عباد بن بشر، ابودجانه انصاری و براء بن مالک پیش تاختند و بر دشمن که در باغی موضع گرفته بود، یورش آوردند. در این نبرد سخت، عباد بن بشر به شهادت رسید[۳۲۴].-[۳۲۵] در این جنگ، جمع زیادی از انصار کشته شدند که برخی منابع تعداد این شهدا را تا هفتاد نفر بر شمرده اند[۳۲۶]؛ این در حالی است که واقدی تعداد کشته‌های انصار را تنها در یک مرحله از جنگ یمامه، ۱۱۶ تن ذکر کرده است[۳۲۷]. نقل است که در نبرد یمامه، ثابت بن قیس بن شماس پرچمدار انصار بود. وی در یکی از مواضع این جنگ، با سخنان خود، ضمن تحریض مسلمانان به نبرد با دشمن، به میدان تاخت و جنگید تا کشته شد[۳۲۸]. در ادامه این جنگ، مسیلمه کذاب با تلاش یکی از انصار و یکی دیگر از سپاهیان لشکر اسلام کشته شد[۳۲۹]. همچنین برخی از رجال انصاری، همراه با دیگر مسلمانان در فتوحات اسلامی دوران ابوبکر شرکت جستند که از جمله آنان می‌توان به نام سعد بن عمرو بن حرام انصاری از همراهان خالد بن ولید در فتح عین التمر در سال دوازده هجری اشاره کرد. خالد پس از فتح عین التمر به صندوداء رفت و با جماعتی از کنده و ایاد و عجمیان مصاف داد و پس از غلبه بر آنان، سعد بن عمرو بن حرام را بر آنان گمارد. سعد و خانواده‌اش در این شهر منزل گرفتند و تا زمان نقل این گزارش یعنی دوران بلاذری (م. ۲۷۹ هجری)، فرزندان او همچنان از ساکنان این سرزمین محسوب می‌شدند[۳۳۰]. بشیر بن سعد انصاری پدر نعمان بن بشیر انصاری و نیز عمیر بن سعد انصاری هم از دیگر انصاریانی بود که نامشان در شمار همراهان خالد بن ولید در فتح بانقیا و نبرد با گروهی از ایرانیان[۳۳۱] و فتح حیره در این دوره به ثبت رسیده است. عمیر بن سعد انصاری بعد از این فتح، عهده دار سرپرستی مردان کم توان و زنان در بازگرداندن آنان به مدینه گردید[۳۳۲].

پریشانی اوضاع عمومی انصار در دوران عمر بن خطاب هم کمتر از دوران خلافت ابوبکر نبود. در این دوره، انصار حتی از نظر تقسیم بیت المال نیز مورد تبعیض قرار می‌گرفتند چندان که گاه با واسطه شدن بنی هاشم میان آنها و خلفا، به حقوق از دست رفته خود دست می‌یافتند. چنان که ابن عباس میان آنان و عمر واسطه می‌شد و با اصرار، عمر را وادار می‌کرد تا به آنها احسا ن کند[۳۳۳]. عدم ذکر نامی از انصار در شورای شش نفره عمر هم از دیگر مواضعی بود که از بی‌توجهی عمر بن خطاب و هیئت حاکمه به انصار خبر می‌دهد. با این حال، گزارشات پراکنده ای از حضور گروهی از انصار در جمع سپاهیان فاتح اسلامی به چشم می‌خورد که فتوحات ایران و شام و مصر از آن قسم است. عبادة بن صامت انصاری از جمله این افراد بود که در فتوحات شام مشارکت داشت. ابوعبیده جراح پس از فتح حمص با صلح در سال ۱۵ هجری عبادة بن صامت را بر آنجا گمارد[۳۳۴]. و او، لاذقیه، جبله و انطرطوس را برای او فتح کرد[۳۳۵]. ولایت یافتن عمیر بن سعد انصاری از سوی عمر بن خطاب بر رقه و حمص در سال ۲۰ هجری و فتح عین الورده توسط او بعد نبردی شدید[۳۳۶]، و نیز برانگیختن گروهی از مسلمانان به فرماندهی سعد بن عمرو بن حرام انصاری از سوی عمار بن یاسر –فرماندار وقت عمر بن خطاب در کوفه- و اعزام آنها به سوی برخی از قلعه‌های رقه و طلب امان کردن آنها از سعد بن عمرو[۳۳۷] هم، از دیگر اخبار حضور انصاریان در فتوحات شام است. ضمن این که از عمیر بن سعد انصاری هم به عنوان یکی از عمال عمر بن خطاب بر حمص و قنسرین[۳۳۸] و به نقلی عامل عمر بر ارمنستان و آذربایجان یاد شده است[۳۳۹].

فتوحات مصر هم از دیگر عرصه‌های حضور مردان اوس و خزرج در حوادث دوران خلافت عمر بن خطاب است. این فتوحات در سال ۲۰ هجری به فرماندهی عمرو بن عاص انجام گرفت؛ لکن چون جمع آنها به حدی زیاد نبود که خود مستقلاً پرچمی داشته باشند، از این رو ذیل «اصحاب الرایه» قرار گرفتند. «اصحاب الرایه» گروهی از مردم قبایل پراکنده از جمله قریش، انصار، اسلم، غفار، جهینه، ثقیف، عبس بن بغیض و أشجع بودند که چون جمع آنان برای داشتن پرچمی مستقل کفایت نمی‌کرد، همگی ذیل پرچمی واحد قرار می‌گرفتند و در نبرها شرکت می‌کردند. پس از فتوحات و در پی منطقه بندی «فسطاط» برای سکونت اعراب، خطه ای به ایشان تخصیص داده شد[۳۴۰]. بعضی هم بر این اعتقادند که انصار پس از شرکت در فتح مصر، در خطه بنی غفار و قریش و اسلم و جهینه ساکن شدند[۳۴۱]. ضمن این که برخی از منابع هم، از گروهی به نام «المدنیون» -از فروع قبیله خزرج- به عنوان شاهدان فتح مصر به فرماندهی عمرو بن عاص یاد کرده، از سکونت آنان در فسطاط پس از فتح مصر خبر دادند[۳۴۲].

فتوحات ایران نیز شاهد حضور برخی از انصاری‌ها بود که شاید بتوان قرظة بن کعب انصاری را چهره شاخص آنان نامید. او در زمان امارت عمار بن یاسر بر کوفه، در فتوحات اهواز و دهستانهای آن مشارکت کرد و در فتح شوشتر در سال ۱۷ هجری، فرماندهی سواره‌نظام لشکر مسلمانان را بر عهده داشت[۳۴۳]. ضمن این که براء بن عازب هم از دیگر سرداران انصاری بود که در این نبرد فرماندهی جناح راست لشکر را بر عهده داشت[۳۴۴]. همچنین برخی منابع از قرظة بن کعب انصاری به عنوان فاتح همدان در سال ۲۳ هجری یاد کرده اند[۳۴۵]. حضور و کشته شدن سعد بن عبید بن نعمان انصاری معروف به «سعد قاری» -یکی از شش نفر جمع کننده قرآن در عهد رسول خدا(ص)- در جنگ قادسیه در سال ۱۴ هجری[۳۴۶] و نیز مشارکت جمع زیادی از انصار در نبرد جسر در سال ۱۴ هجری و کشته شدن بسیاری از آنان همچون: بشر بن عنبس بن زید[۳۴۷]، یزید بن قیس بن خطیم[۳۴۸]، حارث بن مسعود بن عبده[۳۴۹]، سلیط بن قیس انصاری و جمعی از انصار[۳۵۰] در این کارزار، از دیگر اخباری است که به حضور انصاری‌ها در فتوحات ایران اشاره دارد.

با رسیدن عثمان به خلافت، اوضاع انصار بیش از پیش آشفته شد و بر دامنه محرومیت ایشان افزوده شد؛ چندان که حضرت علی(ع) با احداث دو حلقه چاه به نام‌های «ابونیزر» و «بغیبه» و وقف آنها و مزرارع ایجاد شده پیرامون آن به محرومان و فقرای انصار، سعی در کاستن از این محرومیت کرد[۳۵۱]. در این دوره، علی‌رغم برخی همراهی‌های انصار با خلافت عثمان بن عفان و شرکتشان در برخی فتوحات این دوران، نظیر فتح نهایی ری پس از چندین بار شورش مردم این شهر توسط قرظة بن کعب انصاری در زمان امارت ابوموسی اشعری –عامل عثمان بر کوفه-[۳۵۲]، و نیز همراهی قرظة بن کعب انصاری با سلمان بن ربیعه باهلی در فتح بلنجر[۳۵۳]، انصار بیش از پیش مورد بی‌مهری‌های دستگاه خلافت و قریش قرار گرفتند. در این زمان، تنش‌های فی ما بین قریش و انصار بواسطه اقدامات خلیفه در روی کار آوردن بنی امیه و تقسیم ثروت مسلمانان بین آنان و نیز دیگر اقدامات خلاف اسلام وی، شدت گرفت. انصار در قبال انحرافات خلیفه وقت از پا ننشستند و نخستین کسانی بودند که به اعمال و انحرافات عثمان اعتراض کردند. نخستین اعتراضات به عثمان از سوی جبلة بن عمر ساعدی انصاری انجام گرفت و وی عثمان را تهدید کرد تا دست از مروان بن حکم بشوید[۳۵۴]. پس از اوج‌گیری اعتراضات و محاصره خانه عثمان به دست معترضان، انصار نه تنها کمکی به عثمان نکردند بلکه به یاری محاصره کنندگان پرداخته، به آنها اجازه دادند تا با بالا رفتن از دیوار منازلشان، به خانه عثمان وارد شوند و او را به قتل برسانند. عایشه هم در جریان جنگ جمل در بصره ضمن اشاره به این حمایت‌ها، از ابان بن عثمان بن عفان خواست تا به تلافی این کار انصار، عثمان بن حنیف –والی امام علی(ع) در بصره- را به قصاص خون پدرش بکشد[۳۵۵]. نقل است که انصار در مخالفت با عثمان، از تدفین او در قبرستان بقیع ممانعت به عمل آوردند از این رو تشیع کنندگان وی را در محلی به نام «حشّ کوکب» که قبرستان یهودیان مدینه بود، دفن کردند[۳۵۶].[۳۵۷]

تعاملات اوس و خزرج با دولت علوی(ع)

بعد از قتل عثمان، عده‌ای از انصار و اصحاب راستین پیامبر(ص) به ذکر فضایل امیرالمؤمنین(ع) در میان مردم پرداخته و سابقه و قرابت آن حضرت را با رسول‌خدا(ص) یادآور شدند[۳۵۸]. ابن ابی‌الحدید (م. ۶۵۶ هجری) در این باره می‌نویسد: بعد از قتل عثمان، اصحاب در مسجد رسول‌خدا(ص) جمع شدند تا درباره امر خلافت گفت‌وگو کنند. در این هنگام، ابوالهیثم بن تیهان همراه با رفاعة بن رافع و مالک بن عجلان و ابوایوب انصاری و عمار یاسر (سخنگوی تعدادی از مهاجران) گفتند که باید علی(ع)، امام باشد. سپس ابوالهیثم بن تیهان انصاری طی سخنانی، برتری و سابقه و قرابت امیرالمؤمنین(ع) را با پیامبر(ص) یادآور شد تا این که زمینه برای بیعت با امام علی(ع) فراهم گردید[۳۵۹]. ابن اعثم (م. ۳۱۴ هجری) نیز درباره نقش انصار در بیعت گرفتن برای امام علی(ع) می‌گوید: «آن‌گاه که نمایندگان انصار در مسجد برای مردم -که عده‌ای از آنان مهاجران عراقی و مصری بودند،-سخن گفتند، جمعیت حاضر در مسجد گفتند: «شما انصار خدا و رسولش هستید و هرچه بگویید ما خواهیم پذیرفت» و آنان نیز علی(ع)را برای خلافت معرفی نمودند و مردم نیز با فریادهای خود، آنها را تأیید کردند»[۳۶۰]. همدلی‌ها و همراهی‌های انصار با امام علی(ع)، سبب شد تا زمینه بیعت برای امیرالمؤمنین(ع) فراهم شود. حمایت انصار از امام(ع) به حدی بود که اجازه بروز و ظهور به کسانی که هوای خلافت در سر می‌پروراندند، نداد، از این رو، چون آنان خلافت را برای خود دست نایافتنی دیدند، به بیعت با امام(ع) راضی شدند تا شاید از این طریق، در حکومت جدید جایی برای خود دست و پا کنند. انصار به همراه مردم با شور و اشتیاق به سمت خانه امام(ع) هجوم بردند و در حالی که اظهار می‌کردند علی(ع) خلیفه است، از آن حضرت می‌خواستند تا دست خود را برای بیعت به سوی آنان دراز کند. سرانجام، حضرت در برابر اصرار زیاد مردم، خلافت را پذیرفت و خواهان بیعت مردم با خود در مسجد شد[۳۶۱]. انصار و مهاجران به مسجد وارد شدند و در حالی که با میل و رغبت بسیار، امیرالمؤمنین(ع) را بر افراد دیگر مقدم می‌دانستند و خواهان بیعت با هیچ کس دیگر نبودند، خواهان بیعت با ایشان شدند[۳۶۲].-[۳۶۳] با پذیرش خلافت از سوی امیرالمؤمنین(ع)، انصار با اشتیاق از آن استقبال کردند و خطبا و نمایندگان آنان به طرفداری از ایشان خطبه‌ها]و سخنرانی‌های شورانگیزی ایراد کردند. به روایت شیخ مفید (ره)، در روز بیعت با امیرالمؤمنین(ع)، ابوالهیثم بن تیهان انصاری از جمله کسانی بود که به طرفداری از آن حضرت سخن می‌گفت و مردم را نیز برای بیعت با ایشان تشویق می‌کرد. نقل است که او به امام علی(ع)گفت: «خلافت اسلامی به فساد کشیده شد و دیدی که عثمان چه کرد و چگونه بر خلاف کتاب و سنت رفتار کرد؛ دستت را بده تا با تو بیعت کنیم تا کار امت اصلاح شود»[۳۶۴]. بنا به نقل یعقوبی (م. بعد از ۲۹۲ هجری)، ثابت بن قیس بن شماس[۳۶۵] نخستین خطیب انصار بود که برخاست و به ایراد سخن پرداخت و سخنان او حاکی از رضایت و رغبت و اشتیاق آنها به خلافت امام علی(ع) بود. او طی سخنانی گفت: «به خدا سوگند یا علی! اگر آنها در زمام‌داری از تو پیش افتادند، ولی در دین نتوانستند از تو جلو بیفتند اگر دیروز از تو سبقت جستند امروز به آنها رسیدی... آنان در آنچه نمی‌دانستند به تو محتاج بودند، ولی تو با علمی که داری به هیچ کس نیاز نداری»[۳۶۶]. همچنین خزیمة بن ثابت انصاری که معروف به «ذوشهادتین» بود، برخاست و گفت: «یا امیرالمؤمنین(ع) ما برای این کار جز تو را شایسته نمی‌دانیم اگر قلبمان به ما راست گفته باشد. این امر تنها از آن توست و تو نخستین ایمان آورنده و داناترین مردم به خدا و سزاوارترین آنها به رسول‌خدا(ص) هستی و چیزی را که آنها دارند تو نیز داری، ولی آنچه تو داری آنها ندارند»[۳۶۷]. در منبع دیگر آمده است که او پس از بیعت با امام(ع) می‌گفت: «ما کسی را برگزیدیم که رسول‌خدا(ص) او را برای ما برگزید»[۳۶۸]. این سخنان انصار نشان می‌دهد که آنها امام علی(ع)را به عنوان امامی که از سوی پیامبر(ص) معرفی شده بود می‌شناختند، آنان حقانیت امام(ع) را به سبب وصی بودن او از سوی رسول‌خدا(ص) دانسته و از دیگران می‌خواستند که از او به عنوان وصی رسول‌خدا(ص) پیروی کنند. قیس بن سعد انصاری بزرگ و رئیس انصار که از یاران مخلص و فداکار آن حضرت به شمار می‌آمد، از نخستین کسانی بود که با امام علی(ع) بیعت کرد. بنابراین آنچه از گزارش‌های تاریخی به دست می‌آید، انصار همگی با امام علی(ع) بیعت کردند، چندان که طبری (م. ۳۱۰ هجری) می‌گوید: «تا آنجا که ما می‌دانیم احدی از انصار از بیعت با علی(ع) تخلف نکرد»[۳۶۹]. از جمله انصاری که با امیرالمؤمنین(ع) بیعت کرده بودند می‌توان به اسامی اصحاب بزرگی چون: ابوایوب انصاری، خالد بن زید، خزیمة بن ثابت معروف به ذوشهادتین، ابوسعید خدری، عبادة بن صامت، سهل و عثمان فرزندان حنیف، ابوعباس رازقی -تک سوار شجاع پیامبر(ص) در جنگ احد- زید بن ارقم، سعید و قیس پسران سعد بن عباده، جابر بن عبداللّه‌ انصاری، مسعود بن اسلم، عامر بن جبل، سهل بن سعید، نعمان بن عجلان، سعد بن زیاد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابی‌خلف، ضرار بن صامت، مسعود بن قیس، عمر بن بلال، عمار بن اوس، مره ساعدی، رفاعة بن مالک، جبلة بن عمرو ساعدی، عمر بن حزم، سهل بن سعد ساعدی، و گروهی دیگر از انصار که در هر دو بیعت عقبه و رضوان شرکت کرده بودند و در قرآن نیز از آنها تمجید شده است و مورد ستایش رسول‌خدا(ص) نیز بوده‌اند، اشاره کرد[۳۷۰].-[۳۷۱]

انصار همچنین در جنگ‌های امیرالمؤمنین(ع) حضور فعالی داشتند. نخستین حضور قابل توجه انصار، در سپاه امام علی(ع) در نبرد جمل در سال ۳۶ هجری رقم خورد. بعد از بیعت مردم با امیرالمؤمنین(ع)، قریشیانی که از عدل علی(ع) در رنج بودند و ضرر آن را برای خود بسیار جدی می‌دیدند، به تکاپو افتادند؛ تا این که چاره کار را عصیان و سرکشی و نبرد نظامی با حکومت علوی(ع) دیدند. آنان بصره را به عنوان پایگاه شورش خود در نظر گرفتند. جمع ناکثین پس از تجهیز شدن توسط یعلی بن منبه –حاکم یمن در عهد عثمان- و اموال مسروقه بیت المال که او از یمن به مکه آورده بود[۳۷۲]، همراه شخصیت‌های بنام قریش نظیر عایشه، طلحه، زبیر، مروان بن حکم، ولید بن عقبه و سعید بن عاص و بیش از هفتاد مرد قریشی دیگر عازم بصره شد[۳۷۳]. در بصره آنان با خدعه و پیمان شکنی، کنترل شهر را به دست گرفتند و عثمان بن حنیف انصاری -حاکم امیرالمؤمنین(ع) در این شهر- را مورد ضرب و شتم قرار داده، سپس موهای سر و صورتش را کندند و از بصره اخراجش کردند[۳۷۴]. حضرت علی(ع) پس از دریافت خبر نقض پیمان آنان، با سپاهش سوی بصره حرکت کرد. با پیوستن یاران کوفی به سپاه حضرت و پس از بی‌نتیجه ماندن مذاکرات با پیمان شکنان، جنگ جمل با مشارکت ۷۰۰[۳۷۵] یا ۸۰۰[۳۷۶] انصاری، در جمادی الاولی یا جمادی الثانی سال ۳۶ هجری آغاز شد. در این پیکار، امیرالمؤمنین(ع) بمانند دیگر گروههای حاضر در لشکر خود، برای قریش و انصار و دیگر حجازیان سپاه خود پرچم بست و فرماندهی آنان را به عبدالله بن عباس سپرد[۳۷۷]. از بزرگان انصاری حاضر در جنگ جمل می‌توان از ابوقتاده نعمان بن ربعی انصاری یاد کرد که در این پیکار از فرماندهان ارشد سپاه امیرالمؤمنین(ع) و فرمانده پیاده نظام لشکر حضرت بود[۳۷۸]. نقل است که در پی آغاز جنگ، علی(ع) ابتدا پرچم را به دست پسرش محمد بن حنفیه داد. او به صف دشمن حمله برد اما به سبب شدت تیر اندازی دشمن، نتوانست پیشروی کند. حضرت پرچم را از دست او گرفت و خود به صف دشمن حمله برد و صفوف آنان را درهم ریخت و بازگشت، سپس بار دیگر پرچم را به محمد داد و فرمود: «کار نخستین خود را با این حمله جبران کن، انصار هم با تو هستند». آن گاه خزیمه بن ثابت را با عده ای از انصار که در جنگ بدر حاضر بودند، با او همراه کرد. محمد بن حنفیه همراه با آنها به کارزار با دشمن پرداخت و پیش رفت[۳۷۹]. در این نبرد، حجاج بن غزیه انصاری -یکی از اصحاب حاضر در این جنگ،- نیز حاضر بود. وی از دیگر انصاریان حاضر در صحنه نبرد خواسته بود، همان‌گونه که نخستین بار پیامبر(ص) را نصرت دادند، بار دیگر نصرت خود را محقق سازند[۳۸۰]. زیاد بن لبید انصاری هم از جمله انصاریانی بود که در جنگ جمل حضور داشت. وی در یکی از رجزهایش در این پیکار چنین سروده بود: چگونه می‌بینی انصار را در روز سختی و عداوت، ما مردمی هستیم که باکی از معلول شدن نداریم؛ و در دفاع از وصی پیامبر(ص) به خشم کسی اعتنا نمی‌کنیم. انصار در کارشان جدی هستند و شوخی نمی‌کنند؛ این علی فرزند عبدالمطلب است و ما او را در مقابل دروغ گویان یاری می‌دهیم». علاوه بر او، خزیمة بن ثابت انصاری نیز ضمن مشارکت در این کارزار، اشعاری در توصیف حمایت انصار از امیرالمؤمنین(ع) سروده بود که گزارش آن در برخی منابع به ثبت رسیده است».[۳۸۱]-[۳۸۲]

انصار در جنگ صفین هم حضوری گسترده داشتند؛ چندان که گفته شده: در این جنگ، تقریباً تمامی انصار در کنار امام علی(ع) و ضد معاویه شرکت کرده بودند[۳۸۳]. به نقل یعقوبی (م. بعد ۲۹۲ هجری) در صفین ۷۰۰ تن از بیعت کنندگان شجره و ۴۰۰ تن از مهاجران و دیگر انصار در لشکر امیرالمؤمنین(ع) حاضر بودند[۳۸۴]. فرماندهی سپاه انصار را در صفین، ابتدا، عمار بر عهده داشت و بعد از شهادت او، قیس بن سعد جانشین او در فرماندهی انصار گردید[۳۸۵]. آنان در این جنگ، ضربات سنگینی را بر پیکره سپاه شام وارد ساختند و جمع زیادی هم از ایشان در این جنگ به شهادت رسیدند. معاویه پیش از آغاز جنگ صفین، نامه ای به انصار نوشت و آنها را به خونخواهی عثمان و یاری خود خواند. وی در این نامه خاطرنشان کرد که بعد از پیروزی، همچون عمر بن خطاب، کار خلافت را به شورای مسلمانان واگذار خواهد کرد. ولی انصار در پاسخ به او و وزیرش عمرو بن عاص گفتند: شما کجا و مکاتبه کجا؟ شما کجا و مشورت کجا؟ شما کجا و شورا و خلافت کجا؟[۳۸۶] از دیگر حوادث این نبرد که انصار نقش آفرین آن بودند می‌توان به رفتن بشیر بن عمرو انصاری همراه با تنی چند از یاران امام(ع) پیش از آغاز نبرد صفین، نزد معاویه و تلاش جهت متقاعد کردن او برای جلوگیری از جنگ اشاره کرد؛ که البته مورد موافقت معاویه قرار نگرفت[۳۸۷].

با آغاز جنگ، قیس بن سعد، خطیب و بزرگ انصار در صفین در جمع انصار پیوسته به سخنرانی می‌پرداخت و آنان را علیه معاویه تحریض می‌کرد و می‌گفت: «شما زیر بیرقی هستید که در طرف راست آن جبرئیل و در طرف چپ آن میکائیل می‌جنگد و آنها (سپاه معاویه) زیر پرچم ابو جهل‌اند». قیس همچنین با اشعار حماسی خود، مجاهدان را به خروش در می‌آورد. سخنان او، معاویه را سخت می‌آزرد؛ چندان که روزی گفت: خطیب انصار -قیس بن سعد،- هر روز سخنرانی می‌کند و می‌خواهد فردا ما را از بین ببرد. معاویه از عمرو بن عاص خواست تا چاره ای برای این امر بیندیشد. عمرو بن عاص هم صلاح کار را در آن دید که شخصی از انصار را بفرستد تا قیس را شماتت کند. معاویه نیز به همین منظور، نعمان بن بشیر انصاری را نزد قیس فرستاد[۳۸۸]. -[۳۸۹] از دیگر رجال نامآور انصاری حاضر در صفین می‌توان به نام سبیع بن یزید انصاری اشاره داشت. وی پس از پذیرش جریان حکمیت، به عنوان یکی از گواهان لشکر عراق بر حسن اجرای حکمیت انتخاب گردید[۳۹۰]. طبری (م. ۳۱۰ هجری) علاوه بر او، از برادرش علقمة بن یزید انصاری هم در شمار این گواهان نام برده است[۳۹۱]. از ابوایوب انصاری -صحابی بزرگ پیامبر(ص)- نیز در شمار دیگر شرکت کنندگان انصاری نبرد بزرگ صفین یاد شده است. او علاوه بر صفین، در نبردهای جمل و نهروان نیز شرکت داشت. وی در نهروان بنا بر نقلی، فرماندهی سواره‌نظام لشکر امام(ع) را بر عهده داشت[۳۹۲]. ابوایوب در نهروان پیش از آغاز جنگ، در محاجه با قوم خوارج به ایراد سخن پرداخت[۳۹۳]. وی همچنین در این جنگ، به دستور حضرت علی(ع) پرچم امانی را به دست گرفت که به موجب آن هر که زیر آن پرچم پناه می‌برد در امان بود[۳۹۴]. علاوه بر ابوایوب انصاری، قیس بن سعد بن عباده و ابوقتاده انصاری هم از دیگر انصاریانی بودند که ضمن حضور در این جنگ، به ترتیب، فرماندهی کل انصاریان حاضر در نبرد و فرماندهی پیاده نظام لشکر را برای امام علی(ع) بر عهده داشتند[۳۹۵]. از یزید بن نویره انصاری هم به عنوان یکی از شرکت کنندگان این نبرد[۳۹۶]، و از معدود شهدای نهروان[۳۹۷] و به نقلی نخستین شهید این جنگ[۳۹۸] یاد شده است[۳۹۹].

کارگزاران انصاری امیرالمؤمنین(ع)

علاوه بر میادین نظامی، عرصه کارگزاری نیز از امور مهم دوران حکومت امام علی(ع) بود که مردم انصار در آن به خوبی ایفای نقش نمودند. پس از به خلافت رسیدن امیرالمؤمنین(ع)، انصاری‌ها بار دیگر به صحنه سیاست وارد شدند، به گونه‌ای که بسیاری از رجال سیاسی و نظامی حکومت آن حضرت را انصاری‌ها تشکیل می‌دادند. نقل است که امیرالمؤمنین(ع) بعد از عزل خالد بن عباس بن هشام از حکمرانی مکه، ابوقتاده انصاری را والی مکه قرار داد. ابوقتاده در تمام جنگ‌ها، همراه علی(ع) شرکت داشت و در ایام خلافت حضرت درگذشت و امام(ع) بر جنازه او نماز خواند[۴۰۰]. ثابت بن قیس انصاری که در تمام جنگ‌های دوران حکومت حضرت، همراه امام(ع) بود نیز، از دیگر کارگزاران امیرالمؤمنین(ع) بود که اداره ولایت مدائن را برای آن حضرت بر عهده داشت. وی هم‌چنان والی مدائن بود تا اینکه مغیرة بن شعبه از جانب معاویه حاکم کوفه شد و او را این سمت عزل نمود[۴۰۱]. همچنین امیرالمؤمنین(ع) سهل بن حنیف را به عنوان والی به سوی شام فرستاد، ولی امویان مانع ورودش شدند. در پی وقوع غائله جمل، امام(ع) او را جانشین خود در مدینه قرار داد[۴۰۲]. بنا به گفته ابن اثیر (م. ۶۳۰ هجری) بعد از جنگ صفین، امام(ع)، سهل بن حنیف را به عنوان کارگزار فارس منصوب نمود، اما مردم فارس به وی اجازه ورود ندادند[۴۰۳]. در سال ۳۶ هجری، امام علی(ع)، عثمان بن حنیف -برادر سهل بن حنیف- را به عنوان والی به بصره فرستاد، او هم در بصره مستقر شد و کنترل آنجا را به دست گرفت[۴۰۴]. قرظة بن کعب انصاری یکی دیگر از انصاری‌ها بود که علی(ع) بعد از عزل ابوموسی اشعری از امارت کوفه، او را به عنوان والی آنجا منصوب نمود. وی در جنگ صفین و نهروان همراه امام(ع) حضور داشت. امیرالمؤمنین(ع) پس از استقرار در کوفه، او را بر بهقباذات گماشت[۴۰۵]. به گزارش ابن ابی‌الحدید (م. ۶۵۶ هجری) «وی بعد از عزل شدن از امارت بهقباذات، مسئولیت جمع‌آوری مالیات عین‌التمر را عهده دار گردید و در آستانه نبرد نهروان، از جانب امام(ع) عهده دار امارت نواحی سواد گردید»[۴۰۶]. همچنین نعمان بن عجلان انصاری هم از دیگر انصاریانی بود که از جانب امام علی(ع)، به کارگزاری بحرین انتخاب شد. وی در زمان خلافت امام حسن مجتبی(ع) از دنیا رفت[۴۰۷]. -[۴۰۸] همچنین علی(ع)، ابوایوب انصاری را که از مسلمانان نخستین و میزبان رسول‌خدا(ص) در مدینه بود و در همه جنگ‌های دوران امیرالمؤمنین(ع) حضور داشت، را بعد از جنگ نهروان به عنوان حاکم مدینه منصوب نمود. او همچنان بر این منصب بود تا اینکه در پی غارت بسر بن ارطاة -از فرماندهان نظامی معاویه- به مدینه، به دلیل نداشتن نیرو آنجا را ترک نموده، نزد امام(ع) به کوفه بازگشت[۴۰۹]. ابو مسعود انصاری هم از دیگر کارگزاران امام علی(ع) به شمار رفته که نامی از او در صفحات تاریخ به یادگار مانده است. نقل است که در جریان نبرد صفین، زمانی که امیرالمؤمنین(ع) عازم جنگ شد، ایشان، ابو مسعود انصاری را در کوفه جانشین خویش قرار داد[۴۱۰]. همچنین امام(ع)، حکومت مصر را به قیس بن سعد انصاری واگذار کرد. او در سال ۳۶ هجری به عنوان والی از جانب امیرالمؤمنین(ع) رهسپار مصر گردید. بدین گونه مصر و شهرهای آن، حکومت او را پذیرا شدند و تمام مردم با او بیعت کردند. قیس نیز کارگزاران خود را به تمام نقاط مختلف مصر فرستاد[۴۱۱]. او هم‌چنان حاکم مصر بود تا اینکه حضور قیس بن سعد انصاری در مصر برای معاویه غیر قابل تحمل شد، از این رو، مصمم شد او را به طرف خود جذب کند. آن‌گونه که در منابع آمده است چندین نامه بین قیس و معاویه رد و بدل شد، اما قیس بن سعد انصاری با زیرکی و دوراندیشی و تدبیر و داشتن عقیده محکم به اسلام و رهبرش امام علی(ع) فریب معاویه را نخورد[۴۱۲]. وقتی معاویه از قیس مأیوس شد، دست به خدعه زد و نامه‌ای مبنی بر سازش قیس بن سعد با خودش جعل کرد. نیروهای اطلاعاتی امام(ع) این شایعه را به حضرت گزارش دادند. بعد از شایعه‌پراکنی معاویه، امیرالمؤمنین(ع)، قیس بن سعد را از روی مصلحت عزل نمود و به جای او محمد بن ابی‌بکر را فرستاد، قیس به مدینه رفت و سپس همراه سهل بن حنیف به کوفه، نزد امام(ع) بازگشت[۴۱۳]. پس از جنگ صفین، امیرالمؤمنین(ع)، او را به امارت آذربایجان فرستاد[۴۱۴]. برادر او، سعید بن سعد بن عباده انصاری نیز از دیگر کارگزاران حضرت و والی یمن بود[۴۱۵]. نعمان بن عجلان و سعید بن سعد ساعدی نیز از دیگر کارگزاران امام علی(ع) به شمار رفته‌اند که به ترتیب عهده دار امارت بحرین[۴۱۶] و یمن[۴۱۷] برای آن امام همام(ع) بودند. علاوه بر مناصب کارگزاری و سیاسی، برخی از رجال انصار همچون: قیس بن سعد و سهل بن حنیف، ابوقتاده انصاری، ابوایوب انصاری... از جانب امام علی(ع) به سمت فرماندهی نظامی نیز دست یافته بودند[۴۱۸].[۴۱۹]

مناسبات اوس و خزرج و امام حسن(ع)

بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، اصحاب پیامبر(ص) و یاران امام علی(ع) با امام حسن مجتبی(ع) به عنوان جانشین امیرمؤمنان(ع) بیعت کردند. بنا به گفته محب الدین طبری (م. ۶۹۴ هجری)، چهل هزار نفر از یاران و اصحاب امام علی(ع) که قبلاً با آن حضرت به مرگ بیعت کرده بودند، پس از امیر مؤمنان(ع) با امام حسن(ع) نیز بیعت نمودند[۴۲۰]. در این میان، انصار، به خصوص قیس بن سعد انصاری نقش شایان توجهی داشته است؛ زیرا او که از یاران مخلص و فداکار امام علی(ع) بود بعد از شهادت مولای متقیان، نخستین سخنرانی بود که فضیلت، سابقه و قرابت آن حضرت را یاد آورد شد. او جایگاه امام حسن(ع) را نسبت به رسول خدا(ص) بیان کرد و امام مجتبی را بعد از پدرش سزاوار خلافت و رهبری جامعه اسلامی دانست. او از اصحاب و یاران امام علی(ع) خواست تا با امام حسن مجتبی(ع) بیعت کنند[۴۲۱]. قیس بن سعد انصاری، خود، نخستین کسی بود که با امام حسن مجتبی(ع) بیعت کرد[۴۲۲]. بیعت او تأثیر به سزایی در فراهم شدن زمینه برای بیعت مردم و بقایای انصار و مهاجران کوفه داشت. در پی بیعت وی بود که مردم با امام حسن مجتبی(ع) به عنوان جانشین امیر مؤمنان(ع) بیعت نمودند.

بعد از بیعت انصار، مهاجران و مردم عراق و حجاز با امام حسن مجتبی(ع)، معاویه با آگاهی از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، همراه لشکر عازم عراق شد، تا قبل از این که کار امام حسن(ع) نضج بگیرد، عراق را تصرف کند. امام حسن(ع) نیز دوازده هزار نفر بسیج کرد که در میان آنها عده زیادی از انصار و صحابه رسول خدا(ص) به چشم می‌خورد، در حالی که در کنار معاویه تنها یک نفر از انصار بود[۴۲۳]. بنا به گفته بلاذری (م. ۲۷۹ هجری)، قبل از اعزام لشکر، قیس بن سعد انصاری سخنرانی و مردم را به جنگ و مقابله با سپاه معاویه تشویق کرد. سپس امام مجتبی(ع) فرمود: من همواره به صدق نیت و حسن وفا و محبت شما آگاهم. خدا شما را جزای خیر دهد[۴۲۴]. امام لشکر را برای مقابله با سپاه شام فرستاد و فرماندهی آن را به پسر عمویش عبیدالله بن عباس واگذاشت. آن گونه که در منابع آمده است، آن حضرت به وی سفارش کرد و فرمود: در کارها با قیس بن سعد انصاری و سعید بن قیس همدانی مشورت کن و هنگامی که با معاویه روبه رو شدی آغازگر جنگ نباش؛ ولی اگر او جنگ را آغاز کرد با او بجنگ[۴۲۵] و اگر حادثه‌ای برای تو رخ داد، قیس بن سعد انصاری فرمانده سپاه است و چنان چه او دچار حادثه شد، سعید بن قیس فرمانده است[۴۲۶].-[۴۲۷]

با این سفارش‌ها، عبیدالله، لشکر را حرکت داد و در منطقه مسکن وارد شد که لشکر معاویه نیز در آنجا فرود آمده بودند. عبیدالله در مقابل سپاه معاویه صف آرایی کرد.فردای آن روز معاویه عده‌ای را به سوی سپاه عبیدالله فرستاد. عبیدالله به سربازانش دستور داد به آنان حمله کنند. سربازان عبیدالله سپاهیان اعزامی را از نزدیک خود دور کرده به اردوگاهش بازگرداندند[۴۲۸].

بعد از رویارویی دو لشکر، معاویه مبلغ یک میلیون درهم برای قیس بن سعد انصاری فرستاد تا او را از امام حسن مجتبی(ع) جدا کرده، با خود همراه سازد. قیس بن سعد انصاری که سر آمد یاران امام در وفاداری بود، برای معاویه چنین پیغام داد: می‌خواستی با این پول از دینم برگردانی؟ و آن را رد کرد. وقتی معاویه از قیس بن سعد انصاری مأیوس شد، آن مبلغ را برای عبیدالله بن عباس، فرمانده لشکر فرستاد و پیغام داد: حسن بن علی با من صلح کرده است و اگر به نزد من نیایی، فردا دیر خواهد شد و فرصت را از دست می‌دهی[۴۲۹].‌ عبیدالله نیز پول را گرفته و با هشت هزار نفر از لشکریان به معاویه پیوست و به امام(ع) خیانت کرد[۴۳۰].

در چنین شرایطی قیس بن سعد انصاری فرماندهی لشکر را به عهده گرفت و در مقابل سپاه معاویه ایستاد. او برای سپاه خود، سخنرانی و آنان را به اطاعت از امام حسن(ع) دعوت کرد و مردم و سپاه را به بردباری، مقاومت و جهش در مقابل دشمن دستور داد و سپاهیان همگی از قیس بی‌سعد انصاری اطاعت کردند[۴۳۱]. با وجود این که دنیا طلبان، اطراف امام(ع) را خالی کرده به معاویه پیوستند، تنها یاران فداکار و ثابت قدم - به ویژه قیس بن سعد انصاری - در کنار امام حسن مجتبی(ع) باقی مانده بودند. قیس بن سعد در مقابل سپاه معاویه پایداری و مقاومت کرد. او در مقدمه لشکر، پنج هزار نفر سپاه داشت که همگی بعد از شهادت امیر مؤمنان(ع) سرشان را تراشیده بودند[۴۳۲]. آن گونه که در رجال کشی آمده است، قیس بن سعد انصاری فرمانده شرطة الخمیس بود و او با آنها پیمان بسته بود در مصائب سهیم باشند، با معاویه بجنگند و در راه دفاع از اهل بیت پیامبر(ص) و امام حسن مجتبی(ع) فداکاری کنند[۴۳۳].

معاویه وقتی برای قیس نامه نوشت و با تطمیع و وعده وی را به نزد خود خواند، قیس در جواب او نوشت: در دینش فریب نخواهد خورد. پس از آن معاویه به تحقیر وی پرداخته او را یهودی و فرزند یهود خواند. معاویه افزود: ببین چگونه قوم تو پدرت را تنها گذاشت، آن گونه که در حوران شام غریبانه مرد[۴۳۴]. -[۴۳۵]

قیس در پاسخ معاویه نوشت: تو بتی، بت زاده‌ای! از روی ناچاری و اضطرار مسلمان گشتی و در آن برای اختلاف افکنی ماندی و آزادانه و به اختیار از آن به در گشتی. خدا بهره‌ای از اسلام به تو نداده، اظهار ایمانت دیری نپایید و نفاقت تازه نیست... ما انصار پشتیبان دینی هستیم که تو از آن خارج شدی و دشمن دینی هستیم که تو در آن در آمده‌ای[۴۳۶].‌

بنا به نقل یعقوبی (م. بعد از ۲۹۲ هجری)، معاویه با خدعه و نیرنگ کسانی را به میان گروهی از سربازان که امام حسن(ع)، فرستاد تا شایع کنند که قیس بن سعد انصاری با معاویه صلح کرده و به او پیوسته است. همچنین گروهی را به میان لشکری، که قیس بن سعد فرماندهی آن را به عهده داشت، فرستاد تا شایع کنند که امام حسن مجتبی(ع) با معاویه صلح و معاویه نیز اجابت کرده است[۴۳۷]. بدین گونه شیرازه لشکر امام حسن(ع) از هم پاشیده شد و آن حضرت به ناچار با معاویه صلح کرد.

انصار عموماً علاقه‌مند به اهل بیت(ع) بودند و حتی برخی از آنها نظیر قیس بن سعد انصاری خلافت را حق انحصاری اهل بیت(ع) می‌دانستند؛ از این رو، با آگاهی از کینه‌توزی‌های معاویه و امویان نسبت به اسلام بر آن بودند در مقابل معاویه و دشمنان اهل بیت(ع) بایستند. پایداری و جان فشانی قیس بن سعد انصاری در راه یاری پیشوایش، در آن شرایطی که مردم دست از همکاری با امام حسن(ع) کشیده بودند، نشان دهنده عقیده راستین اوست. از این رو وقتی امام حسن(ع) به دلایلی با پیشنهاد صلح موافقت کرد و آن را پذیرفت، قیس بن سعد انصاری از بیعت با معاویه خودداری و در مقابل سپاه او مقاومت و ایستادگی کرد. در پی پذیرش صلح از طرف امام حسن(ع) معاویه به قیس پیام فرستاد که برای چه کسی با من می‌جنگی؟ مگر نمی‌دانی که فرمانده مطاع تو با من بیعت کرده است؟؛ ولی قیس گفته معاویه را قبول نکرد، تا این که معاویه ورقه سفیدی را مهر و امضا نموده برایش فرستاد و به او پیام داد: هرچه به نفع خود می‌خواهی در این ورقه بنویس که مورد قبول من است‌[۴۳۸]. بعد از فرستادن آن ورقه سفید و مهر و امضا شده، قیس بن سعد انصاری، امان نامه‌ای برای خود و شیعیان علی(ع) تنظیم و در آن شرط کرد آنچه از اموال و نفوس به دست ایشان از بین رفته است، مورد مؤاخذه قرار نگیرد. وی هیچ گونه تعهد مالی بر معاویه به نفع خود درخواست نکرد و معاویه آنچه در آن ورقه سفید نوشته شده بود پذیرفت‌[۴۳۹]. -[۴۴۰].

پس از انعقاد پیمان صلح، قیس بن سعد در روز بیعت به معاویه چنین گفت: من خوش نداشتم که چنین روزی پیش آید؛ زیرا من بسیار مشتاق بودم که پیش از این ملاقات، بین روح و تنت جدایی بیفکنم، ولی خدا نخواست، معاویه گفت: امر و اراده خدا تغییرناپذیر است.

یعقوبی می‌گوید: در این هنگام قیس بن سعد انصاری رو به مردم کرد و گفت: ای مردم! در عوض خیر و نیکی به شر و بدی روی آورده‌اید و به جای عزت، ذلت را گرفته‌اید و کفر را جای گزین ایمان نموده‌اید و با این کجروی سرانجام چنین شد که بعد از ولایت امیر مؤمنان(ع) و سرور و آقایی مسلمانان، پسر آزاد شده‌ای بر شما مسلط گردد و حکم راند و شما را به پستی و نیستی کشاند و بر شما جور و ستم نماید. چگونه به این قضیه جهل می‌ورزید؟ یا خداوند بر دل‌های‌تان مهر زده است که تعقل نمی‌کنید[۴۴۱].

در این هنگام، معاویه خم شد و دست قیس بن سعد انصاری را گرفت و گفت: ای قیس! تو را سوگند می‌دهم! از این روش و گفتار خود داری کن و در ضمن، دست خود را با صدا به دست قیس زد و مردم هم بانگ برآوردند که قیس بن سعد انصاری بیعت کرد. قیس گفت: دروغ گفتید. به خدا قسم! بیعت ننمودم و بعد از این قضیه کسی با قسم، با معاویه بیعت نکرد و قیس بن سعد انصاری اول کسی بود که با قسم، با معاویه بیعت نمود[۴۴۲].

بعد از آنکه ماجرای صلح به پایان رسید، انصار همراه امام حسن(ع) و امام حسین(ع) کوفه را ترک کردند و به مدینه بازگشتند. آنان در این شهر همواره همراه امام حسن(ع) و اهل بیت پاک پیامبر(ص) بودند تا این که امام(ع) به شهادت رسید. پس از شهادت امام حسن مجتبی(ع)، بنی هاشم کسانی را به نقاط مختلف مدینه و اطراف آن از جمله عوالی فرستادند تا این خبر را به گوش انصار برسانند[۴۴۳]. گفته شده هیچ کس از انصار در خانه خود نماند و همگی در مراسم تشییع امام(ع) شرکت کردند[۴۴۴]. پس از شهادت امام، طبق وصیت آن حضرت خواستند او را در کنار قبر رسول خدا(ص) دفن کنند، اما عایشه و مروان مانع این کار شدند. ابوسعید خدری انصاری به مروان گفت: آیا از دفن حسن(ع) در کنار جدش ممانعت می‌کنی؟ در حالی که رسول خدا(ص) او را سید جوانان بهشت نامیده است[۴۴۵].‌ سرانجام امام حسین(ع) طبق سفارش امام حسن مجتبی(ع) او را در بقیع کنار مادرش دفن کرد[۴۴۶]. نقل شده است که در وفات امام حسن(ع)، مدینه یک پارچه عزادار شده بود. مردم مدینه و انصار هفت روز به مناسبت در گذشت امام حسن(ع) در ماتم نشستند و بازار را بستند[۴۴۷]. در مراسم دفن امام، در بقیع به قدری جمعیت زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود.[۴۴۸]-[۴۴۹].[۴۵۰]

انصار و دولت بنی امیه

مناسبات انصار با امویان به‌ویژه در صدر دولت بنی امیه مناسباتی خصمانه و تیره بود. همان‌گونه که گفته شد، در زمان خلافت عثمان بن عفان انصار به سختی تحت فشار قرار گرفتند و از بسیاری از حقوق و مزایای شان محروم شدند. اقدامات خلیفه سوم و تحریفات و رویکردهای او در سپردن امور دولتی به خویشاوندان اموی‌اش باعث خشم انصار از او گردیده بود؛ از این رو به هنگام قیام معترضین، از او حمایتی به عمل نیاوردند تا این که عثمان به دست معترضین کشته شد. با به خلافت رسیدن امیرالمؤمنین علی(ع)، انصار جملگی با ایشان بیعت کردند و در تمامی جنگ‌های آن حضرت، حضور یافتند. حمایت‌های بی‌دریغ انصار از امام علی(ع)، باعث خشم امویان و در رأس شان معاویة بن ابوسفیان را که در زمان پیامبر(ص) و امام علی(ع) ضربات سخت و مهلکی از جانب ایشان دریافت کرده بود، گردید. از این رو، معاویه بعد از جنگ صفین، مزدورانش را به غارت حجاز فرستاد. او در سال ۴۰ هجری، بسر بن ارطاة را با لشکری ۳۰۰۰ نفره به مدینه فرستاد و به او دستور داد: به مدینه برو و اهل آن را خوار و ذلیل کن و هر کس را که بر او گذشتی بترسان و مال کسانی را که به طاعت ما در نیامده‌اند غارت کن و این گونه وانمود کن که قصد جان آنان را داری و ایشان را از دست تو خلاصی نیست. هنگامی که بسر به مدینه رسید به منبر رفت و گفت: مثل شما مثل شهری است که امن و آسوده روزگار به سر می‌کرد و روزی آن از همه سو به خوشی و فراوانی بدان می‌رسید؛ آن گاه به نعمات الهی کفران ورزید و پس خداوند کیفر کردارشان را با بلای گرسنگی و ناامنی به آنان چشانید و پیوسته به آنها ناسزا می‌گفت و آن گاه خانه‌هایی را در مدینه ویران ساخت[۴۵۱]. تا این که با وساطت حویطب بن عبدالعزی از سر آنان گذشت و پس از بیعت گرفتن از آنها برای معاویه[۴۵۲]، ابو هریره را بر مدینه منوّره حاکم کرد[۴۵۳] و سپس از مدینه به جانب مکه رفت.

پس از شهادت امام علی(ع) و گسترده شدن حکومت معاویه بر جمیع بلاد اسلامی، فشارها بر انصار بیشتر شد. انصار، دشمنان معاویه به شمار می‌آمدند چون متهم به دست داشتن در قتل عثمان بودند و همراه امام علی(ع) در جنگ‌ها علیه معاویه شرکت جسته بودند. معاویه تمامی حقوق و مزایای انصار را قطع کرد[۴۵۴] و آنها را فقیر ساخت. محرومیت و فقر و تنگدستی انصار که از دوران ابوبکر و عمر آغاز و در دوران خلافت عثمان به اوج خود رسیده بود، در دوران حکومت معاویه به شدت افزایش یافت. انصار از معاویه حقوقی دریافت نمی‌کردند از این رو مجبور شدند زمین‌های خود را با کمترین قیمت به بنی امیه بفروشند[۴۵۵].-[۴۵۶] مسعودی (م. ۳۴۵ هجری) در گزارشی آورده است که شخصی از انصار در جواب معاویه که از او پرسیده بود که چرا در بدو ورودش به مدینه به استقبالش نیامده بود؟ گفت: مرکب نداشتم و مردی فقیرم. با این وجود، برخی از انصار نزد معاویه رفته بودند و از او تقاضای حقوق کردند؛ اما معاویه به در خواستشان وقعی ننهاد و آنان را دست خالی باز گرداند[۴۵۷]. معاویه به فقر و تنگدستی انصار هم اکتفا نکرد و حاضر نشد ببیند که آنها به چیزی افتخار می‌کنند. از این رو خواست لقب «انصار» را که مایه افتخار و مباهات آنان بود، حذف کند و آنها را با نام و نسب پیش از اسلام بخواند ولی به سبب مقاومت و اعتراض آنان از تصمیم خود منصرف شد.

معاویه عده زیادی از بنی امیه را که شمار آنها به هزار نفر می‌رسید، برای تضعیف انصار در مدینه ساکن کرده بود؛ به طوری که در دوره او مدینه یکی از مراکز مهم استقرار بنی امیه به شمار می‌آمد. این افراد جریان سیاسی حجاز را به نفع معاویه تعدیل می‌کردند؛ ضمن این که تجمع بنی امیه در مدینه، حُسن دیگری هم برای معاویه داشت و آن رفع مزاحمت ایشان بود. اجتماع امویان در شام برای معاویه دردسر ساز بود و مزاحمت آنان در امور حکومتی، مشکلاتی را برای او ایجاد می‌کرد؛ چنان که رفتن مروان به شام، باعث بیرون رفتن خلافت از چنگال فرزندان معاویه گردید[۴۵۸]. معاویه همچنین، اداره شهر مدینه را به امرایی از بنی امیه سپرده بود[۴۵۹].-[۴۶۰]

معاویه شاعران درباری و غیر مسلمان را وادار می‌کرد که علیه انصار شعر بگویند و آنها را هجو کنند. چنان که اخطل نصرانی به در خواست معاویه این شعر را در هجو انصار سرود: قریش عظمت و مکارم اخلاقی را با خود برد و پستی و خسّت برای انصار باقی ماند».[۴۶۱] معاویه به این هم اکتفا نمی‌کرد و با تزویر خاصی می‌کوشید تا با تحریک و بر انگیختن کینه‌های دوران جاهلیت میان دو قبیله انصاری اوس و خزرج رشته وحدت آن را از هم گسسته آنان را به جان هم بیندازد. وی مغنیان و آوازه خوانان را وادار می‌کرد تا اشعاری را که قبایل انصار با آنها همدیگر را در زمان جاهلیت هجو نموده بودند، بخوانند. ابوالفرج اصفهانی می‌گوید: اویس به اشعاری که اوس و خزرج در جنگ‌های جاهلیت علیه هم می‌خواندند، علاقه داشت و مقصود وی تحریک آنها علیه یکدیگر بود و در کمتر مجلسی بود که اویس با حضور افراد هر دو قبیله، شعری بخواند و اختلافی بروز نکند... به این وسیله کینه‌های قدیمی و افکار خصومت آمیز گذشته را دوباره زنده می‌کرد[۴۶۲].-[۴۶۳]

کینه ورزی و فشار بنی امیه پس از مرگ معاویه، در دوران حکومت پسرش یزید نیز ادامه یافت که اوج آن در واقعه حرّه به وقوع پیوست. هنگامی که خبر شهادت حسین بن علی(ع) به مدینه رسید در جای‌جای شهر بر او نوحه‌سرایی و شیون و زاری می‌کردند و بنی هاشم در خانه‌های خود به سختی می‌گریستند[۴۶۴]. این فریادها به آرامی به اعتراض مبدّل شد و گروهی از مردم از پرداخت درآمد زمین‌هایی که، معاویه به زور با پرداخت یک صدم قیمتش از آنان گرفته بود، خودداری کردند[۴۶۵]. والی مدینه، عثمان بن محمد بن ابی سفیان، برای آرام کردن مردم، هیأتی از بزرگان انصار و قریش را در اوایل سال ۶۳ هجری به نزد یزید فرستاد[۴۶۶]. اینان به‌رغم هدایایی که از یزید دریافت داشتند، پس از بازگشت، رفتار زشت یزید را بیان کردند و گفتند: «از پیش کسی آمده‌ایم که دین ندارد، شراب می‌نوشد و طنبور می‌زند و کنیزکان پیش وی می‌نوازند، سگ‌بازی می‌کند و با مردم پست می‌نشیند، شاهد باشید ما او را خلع کرده‌ایم»[۴۶۷]. از طرف دیگر، اخبار فعالیت‌های عبداللّه بن زبیر، که مردم را به بیعت خود فرا می‌خواند[۴۶۸] و هر روز بر قدرتش افزوده می‌شد، به مردم مدینه رسید[۴۶۹]. در این هنگام شور و هیجان در مردم مدینه افتاد و از یزید بیزاری جستند و او را ناسزا گفتند و وی را از خلافت خلع کردند و عثمان والی یزید و بنی امیه را از شهر اخراج کردند. مردم شهر تا دم مرگ با عبداللّه بن حنظله (غسیل الملائکه) بیعت کردند[۴۷۰]. هنگامی که یزید از اوضاع مدینه منوّره باخبر شد، دوازده هزار سپاهی را به فرماندهی مسلم بن عقبه مری و معاونت حصین بن نمیر سکونی و همکاری کندی‌های ساکن حمص‌[۴۷۱]، به مدینه فرستاد[۴۷۲]. چون مردم شهر از آمدن مسلم باخبر شدند به جنبش درآمدند و خندق شهر را ترمیم کردند و همراه با فرماندهان خود، (عبداللّه بن حنظله و عبدالرحمن بن زهیر زهری، عبداللّه بن مطیع و معقل بن سنان اشجعی) به حفاظت از شهر پرداختند[۴۷۳]. سپاه شام مدینه را محاصره کرد، امّا به فتح آن موفّق نشد. مروان بن حکم، مردی از طایفه بنی حارثه را فریفت و آن مرد راهی را برای وی گشود و سواران سپاه شام با عبور از خندق، در بیست و هشتم ذی حجه سال ۶۳ هجری به مدینه حمله کردند. عبداللّه بن مطیع و قریشی‌ها فرار کردند، ولی عبداللّه بن حنظله و انصار مقاومت کردند. عبداللّه جنگید تا کشته شد و مردم شهر فرار کردند. مسلم بن عقبه پس از فتح شهر، سه روز مدینه را بر سپاه خود مباح کرد و شامیان به غارت اموال و تجاوز به زنان پرداختند[۴۷۴] و بسیاری از مردم شهر را کشتند. در این واقعه هفتصد نفر از قریش و انصار و ده هزار نفر از بقیه مردم کشته شدند و آنان که جان سالم به در بردند به عنوان برده با یزید بیعت کردند[۴۷۵].-[۴۷۶] مسلم از مردم به عنوان برده یزید بیعت گرفت و هر که را به این نحو با یزید بیعت نمی‌کرد، گردن می‌زد[۴۷۷].

مخاصمه با انصار در دوره دیگر خلفای اموی نیز کما کان ادامه یافت چندان که نقل است در دوران حکومت عبدالملک بن مروان (۷۴ هجری)، حجاج سه ماه والی مدینه بود. وی در این مدت، با انصار با خشونت تمام رفتار می‌کرد. او آنان را قاتلان عثمان خواند و بر دست و گردن بزرگان انصاری بسان بردگان داغ نهاد[۴۷۸]. در همین دوره، عبدالرحمن بن ابی لیلی، فقیه و مقری کوفی، در شورش عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بر ضد امویان شرکت کرد و در مواجهه با حجاج بن یوسف ثقفی به سال ۸۳ هجری کشته شد[۴۷۹]. قیام زید بن علی(ع) در کوفه در سال ۱۲۲ هجری هم از دیگر شورش‌هایی بود که برخی از انصاریان از جمله سردار بزرگ این قیام معاویة بن اسحاق انصاری در آن حضوری فعال داشتند؛ چندان که به نقلی آغاز قیام در خانه او اتفاق افتاد[۴۸۰]. معاویة بن اسحاق بن زید در کنار بزرگانی چون سلمة بن کهیل و نصر بن خزیمه عبسی با زید بیعت کرد[۴۸۱] و ضمن پایبندی بر عهد و میثاق خود با زید، در قیام او شرکت جست. معاویه در نبردهای روز اول که در اطراف مسجد و بازار کوفه به وقوع پیوست و با پیروزی زید و یارانش خاتمه یافت حضور داشت[۴۸۲] و سرانجام در نبرد روز دوم، در پی جانفشانی‌های بسیار به شهادت رسید[۴۸۳].

پس از تأسیس دولت اموی توسط معاویه، تا سال ۹۹ هجری، عموم والیان مدینه از قریش، به ویژه از بنی‌امیه انتخاب می‌شدند. تا این‌ سال جز ایام معدود از سال ۶۲ هجری که در پی قیام مردم مدینه، عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه مدتی اداره مدینه را بر عهده گرفته بود، تقریباً هیچ انصاری به امارت مدینه دست نیافت. تا این که در سال‌های ۹۹ تا ۱۰۱ هجری، محمد بن عبدالرحمن انصاری (م.۱۲۴ هجری) اداره امور مدینه را از سوی عمر بن عبدالعزیز بر عهده گرفت. در پی او، ابوبکر بن محمد بن عمرو بن حزم انصاری (م.۱۲۰ هجری) از سوی ولید بن عبدالملک (حک: ۸۶-۹۶ هجری) و نیز سلیمان بن عبدالملک (حک: ۹۶-۹۹ هجری) مدتی را عهده دار امارت مدینه شدند[۴۸۴]. از آن پس، امویان و عباسیان هیچ‌گاه اداره امور مدینه را به انصار وا‌گذار نکردند و حکومت این شهر در میان اشراف اموی و عباسی دست به دست می‌شد.

البته ناگفته نماند که در کنار این خصومت‌ها و روابط تیره ای که بین اکثر انصار با امویان حاکم بود، اقلیتی از انصاری‌ها هم از روزهای نخست این حکومت تا پایان آن در کنار حکام جائر اموی ماندند و آنها را از حمایت‌های بی‌دریغ خود برخوردار نمودند. ضمن آنکه نام برخی از رجال نام آشنای انصاری در جریان فتوحات اسلامی دوران حکومت بنی امیه به چشم می‌خورد. رویفع بن ثابت انصاری، از جمله این شخصیت‌های انصاری است که موفق به فتح طرابلس افریقیه در سال ۴۷ هجری گردید[۴۸۵]. ابوایوب انصاری نیز در فتح جزیره قبرس حضور داشت و به سال ۵۱ هجری پای دیوار قسطنطنیه، پایتخت بیزانس که به محاصره مسلمانان درآمده بود، جان سپرد[۴۸۶]. فضالة بن عبیدالله هم از کسانی بود که در فتح قبرس حضور داشت[۴۸۷]. وی همچنین در دوران حکومت معاویه (حک. ۴۰-۶۰ هجری)، متولی امر قضاوت در پایتخت امویان گردید[۴۸۸].

افزون بر این همراهی‌ها، برخی از انصاری‌ها نیز همفکرانی نزدیک برای بنی امیه و کارگزارانی مطمئن و امین برای این خاندان به شمار می‌آمدند. چندان که کسانی چون کعب بن عجره انصاری و مسلمة بن مخلد انصاری تفکراتی عثمانی داشتند و به شدت پیگیر انتقام از قاتلان عثمان بودند[۴۸۹]. حسان بن ثابت –شاعر پر آوازه انصار- نیز عثمانی بود و ضمن شعری: آن گاه که مرگ عثمان در رسید و قدرت در اختیار عانصار بود آنها عثمان را یاری نکردند». به مؤاخذه و سرزنش انصار پرداخت[۴۹۰].

نعمان بن بشیر انصاری نیز لباس خونین عثمان را به شام برد[۴۹۱] و در نبرد صفین، انصار را به سبب مواجهه با معاویه سرزنش کرد[۴۹۲]. وی فرماندهی یکی از غارات معاویة بن ابوسفیان بر سرزمین‌های تحت حکمرانی امام علی(ع) را بر عهده داشت[۴۹۳]. نعمان در سال ۵۳ هجری قضاوت دمشق را عهده‌دار شد[۴۹۴] و مدت نه ماه نیز کارگزار معاویه در کوفه بود. در زمان حکومت یزید (۶۰-۶۴ هجری)، وی در سِمَت خود ابقا شد و تا اواخر سال ۶۰ هجری که از این مقام عزل شد، بر این منصب باقی بود[۴۹۵]. وی همچنین، هنگام ورود مسلم بن عقیل به کوفه، والی این شهر بود تا این که در پی درخواست امویان از این سمت عزل شد[۴۹۶]. پس از حادثه عاشورا در سال ۶۱ هجری، به دستور یزید مسئولیت بازگرداندن اهل بیت امام حسین(ع) به مدینه را بر عهده گرفت[۴۹۷]. از آن پس نیز مدتی فرماندار شهر حمص، -از شهرهای شام- بود[۴۹۸]. پس از مرگ یزید، او با خلافت مروان بن حکم مخالفت و با عبدالله بن زبیر بیعت کرد. از این رو مردم حمص او را نپذیرفته و بر او شوریدند[۴۹۹]؛ او نیز از حمص فرار کرد. مردم او را تعقیب کرده، پس از دستگیری او را به سال ۶۵ هجری به قتل رساندند[۵۰۰]. سائب بن خلاد بن سوید انصاری و مسلمة بن مخلد انصاری نیز از دیگر انصاریانی بودند که به ترتیب فرمانداری یمن[۵۰۱] و مصر و مغرب[۵۰۲] را برای معاویه بر عهده داشتند. مسلمه از قاتلان محمد بن ابوبکر –از خصیصین امیرالمؤمنین(ع) و والی ایشان در مصر- بود[۵۰۳]. معاویه در سال ۴۷ هجری مسلمة بن مخلد بن صامت را فرماندار مصر کرد و آن‌گاه مغرب را به حوزه فرمان‌روایی‌اش افزود. مسلمه در مصر اقامت گزید و جنگ‌آوران مسلمانان را از راه خشکی و دریا به مغرب گسیل داشت. پس از معاویه پسرش، یزید او را در منصبش باقی گذارد و حکمرانی مسلمه تا زمان مرگش در اسکندریه، ادامه یافت[۵۰۴]. از محمد بن عبدالله بن عبدالرحمن بن ابی عمره انصاری هم به عنوان یکی دیگر از کارگزاران دولت اموی یاد شذه است. وی عامل عبدالملک بن صالح بر شمشاط و یکی از غازیان دوران حکومت دولت امویان بود که در سال ۱۷۷ هجری به غزای کمخ در روم رفت و پس از چهارده شب آن را فتح کرد[۵۰۵]. ضمن این که برخی منابع هم، از بنی نجار به عنوان حمل کنندگان پرچم‌های خلفای بنی مروان در جنگ‌ها یاد کرده اند[۵۰۶].خروج کسیلة بن کمرم بربری در سال ۶۲ هجری بر عقبة بن نافع -عامل یزید بر افریقا- هم از دیگر وقایع مهمی است که نشان از همراهی تنی چند از انصار با قوای یزید بن معاویه دارد. در این شورش که به شکست عقبة بن نافع و کشته شدن او و همه سپاهیانش جز عده ای معدود از سپاه نافع انجامید، محمد بن اوس انصاری و جمعی دیگر به اسارت بربرها در آمدند. آنان همچنان در بند بودند تا این که توسط «صاحب قفصه»، آزاد و سپس به قیروان فرستاده شدند[۵۰۷].[۵۰۸]

انصار و قیام امام حسین(ع) در کربلا

انصار همان‌گونه که به خلافت امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن مجتبی(ع) معتقد بودند. به خلافت و رهبری امام حسین(ع) نیز اعتقاد داشتند. از این رو، جمعی از آنان که بیشتر از اصحاب پیامبر(ص) و امام علی(ع) شمرده می‌شدند، در ماجرای کربلا و در رکاب امام حسین(ع) حضور داشتند و تا آخرین لحظه در راه یاری پیشوای شان جان فشانی کردند که از جمله این افراد می‌توان به این رجال بزرگ اشاره کرد:

ابوالحتوف بن حارث (حرث) انصاری

ابوالحتوف و برادرش -سعد بن حارث بن سلمه انصاری- هر دو از مُحَکّمَه (خوارج) بودند. آنان به همراه سپاه عمر بن سعد برای جنگ با امام حسین(ع)، از کوفه به سوی کربلا شتافته بودند؛ اما در بعد از ظهر روز عاشورا، زمانی که صدای استغاثه امام حسین(ع) به: «الا من ناصر ینصرنا» بلند شد و صدای شیون و زاری زنان و کودکان آل‌رسول(ص)، به آسمان برخاست این دو برادر تاب نیاوردند و به یاری اباعبدالله الحسین(ع) برخاستند؛ پس شمشیر کشیدند و به سوی دشمنان امام(ع) حمله بردند آنان جنگیدند تا این که به شهادت رسیدند[۵۰۹].[۵۱۰]

جنادة بن کعب بن حرث انصاری

او به همراه همسرش -ام عمرو بنت جناده- و پسر نوجوانش -عمرو- از مکه با کاروان امام حسین(ع) همراه گردید و با ایشان از مکه به کربلا آمده بود[۵۱۱]. جناده در روز عاشورا به مانند دیگر یاران اباعبدالله الحسین(ع) در حمایت از امام خود(ع) در حالی که رجز می‌خواند: «من جناده‌ام فرزند حارث؛ من ناتوان و پیمان‌شکن نیستم. بر بیعت خویش پایبندم تا وارثانم بر آن ایستادگی کنند؛ امروز روزی است که بلندای پیکرم در خاک جای می‌گیرد».[۵۱۲] به میدان رفت و سرانجام پس از مدتی کارزار به درجه رفیع شهادت نائل آمد[۵۱۳]. -[۵۱۴].[۵۱۵]

سعد بن حارث انصاری

سعد به مانند برادرش -ابوالحتوف- در ابتدا از خوارج بود. او با امام علی(ع) راه عداوت و دشمنی در پیش گرفته بود و با معاویه نیز چندان میانه‌ای نداشت. سعد به همراه برادرش -ابوالحتوف- برای جنگ با امام حسین(ع) با سپاه عمر بن سعد همراه شد و وارد عرصه کربلا گردید. در روز عاشورا پس از شنیدن استغاثه امام(ع) و بلند شدن صدای گریه و شیون از زنان اهل بیت(ع)، به جمع یاران امام(ع) پیوست و در دفاع از آن حضرت(ع) جنگید تا این که سرانجام با کشته و زخمی کردن عده‌ای خود نیز شربت شهادت نوشید[۵۱۶].-[۵۱۷].[۵۱۸]

عبدالرحمن بن عبد رب انصاری

عبدالرحمن از اصحاب پیامبر اکرم(ص) و از راویان حدیث آن حضرت(ص) معرفی شده است[۵۱۹]. او همچنین از مخلصان و یاران صدیق امیرالمؤمنین علی(ع) نیز به شمار می‌رود[۵۲۰]. از عبدالرحمن به عنوان مردی نیکوکار و فاضل یاد شده است[۵۲۱]. عبدالرحمن از جمله کسانی است که وقتی امام علی(ع) در رحبه کوفه از مردم خواست کسانی که در واقعه غدیر خم حاضر بوده و حدیث غدیر را شنیده‌اند برخیزند و شهادت دهند، او به همراه گروهی دیگر برخاسته و گفتند: «نشهد انا سمعنا رسول الله یقول: الا ان الله عزوجل ولیی و انا ولی المؤمنین الا من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و اعن من اعانه»[۵۲۲].

نقل شده که او تربیت یافته مکتب علی(ع) بود و قرآن را در محضر شریف آن حضرت(ع) تعلیم دیده بود[۵۲۳].

عبدالرحمن از جمله یارانی بود که امام حسین(ع) را از مکه تا کربلا همراهی کرده بود تا این که سرانجام در روز عاشورا و در حمایت از فرزند رسول خدا(ص) شمشیر کشید و در این راه به شهادت رسید[۵۲۴].

در منابع روایی و تاریخی از بذله‌گویی و شوخی بریر بن خضیر با عبدالرحمن در روز عاشورا سخن به میان آمده است. در این منابع آمده: بریر در روز عاشورا با عبدالرحمن بن عبد رب انصاری مزاح و شوخی می‌کرد عبدالرحمن به او اعتراض کرد که الآن زمان شوخی و بذله‌گویی نیست؛ بریر در پاسخ گفت: «ای برادر! اقوام و خویشان من می‌دانند که زمانی که جوان بوده‌ام اهل بذله گویی نبوده‌ام، چه رسد به زمان پیری و کهولت سن؛ اما من به آن چه که به زودی ملاقاتش خواهیم کرد واقفم. به خدا سوگند، تنها فاصله ما و حورالعین حمله این قوم با آن شمشیرهایشان است، چقدر مایلم که آن زمان هم اکنون باشد»[۵۲۵].-[۵۲۶].[۵۲۷]

عمرو بن جنادة انصاری

عمرو بن جناده انصاری به همراه پدر و مادرش به سرزمین کربلا آمده بود. او بعد از شهادت پدرش جنادة بن حارث انصاری، در حالی که یازده سال بیشتر نداشت، به خدمت امام حسین(ع) آمد و از ایشان اذن میدان‌طلبید؛ اما امام(ع) در ابتدا به او اجازه میدان نداد و فرمود: «پدر این کودک به شهادت رسیده است شاید مادرش کشته شدنش را خوش نداشته باشد» عمرو نزد امام حسین(ع) آمد و گفت: «بدرستی که مادرم به من فرمان داده است که به میدان بروم!»[۵۲۸] امام(ع) با شنیدن این سخن، به او اذن میدان داد. پس عمرو به میدان رفت و در حالی که این رجز را می‌خواند: «حسین(ع) امیر من و او نیکو امیری است که باعث شادی دل پیغمبر بشارت دهنده و نذیر است؛ علی(ع) و فاطمه(س) پدر و مادر اویند آیا شما همانند او را سراغ دارید».[۵۲۹] به سپاه دشمن حمله برد تا این که سرانجام پس از مختصری کارزار به‌دست دژخیمان سپاه عمر سعد به شهادت رسید[۵۳۰]. -[۵۳۱].[۵۳۲]

عمرو بن قرظة بن کعب انصاری

پدر عمرو از اصحاب گرانقدر رسول گرامی اسلام(ص) و از راویان احادیث آن حضرت(ص) بود[۵۳۳]. پس از به خلافت رسیدن امام علی(ع) با ایشان همراه شد[۵۳۴]، و در جنگ‌های آن حضرت(ع) شرکت جست. او پرچمدار گروه انصار در سپاه حضرت(ع) بود[۵۳۵]. او هم‌چنین از سوی امیرالمؤمنین(ع) به استانداری کوفه منصوب شده بود[۵۳۶].

عمرو بن قرظه در ایّام مهادنه و پیش از بستن آب توسط سپاه عمر بن سعد به سپاه امام حسین(ع) پیوست[۵۳۷]. امام(ع) او را جهت گفتگو نزد عمر بن سعد می‌فرستاد؛ این جریان تا آمدن شمر ادامه داشت، و چون شمر به کربلا آمد، این ارتباط قطع شد[۵۳۸]. در روز هفتم محرم و همزمان با بسته شدن شریعه فرات بر اهل بیت پیامبر(ص)، عمرو بن قرظه انصاری از سوی امام حسین(ع) مأمور شد تا جلسه‌ای را بین دو سپاه برای گفتگوی بین امام حسین(ع) و عمر بن سعد ترتیب دهد. عمرو بن قرظه به سوی لشکر عمر سعد رفت و پس از گفتگو با عمر بن سعد جلسه‌ای را برای ملاقات امام(ع) و عمر بن سعد ترتیب داد[۵۳۹].

در روز عاشورا او از امام(ع) اذن میدان گرفت و در حالی که این رجز را می‌خواند به سوی دشمن حمله‌ور شد: «سپاه انصار دانسته‌اند که من از کسی که مسئولیت حفظ جانش با من است، حمایت و حفاظت می‌کنم؛ ضربه‌های من همانند ضربه‌های جوانی است که از صحنه نمی‌گریزد؛ جان و مال من فدای حسین(ع) باد»[۵۴۰].

به گفته ابن نما در مصرع آخر این رجز؛ یعنی «جان و مال من فدای حسین(ع) باد» در واقع اعتراضی بود به عمر بن سعد،؛ چراکه پیش از آغاز جنگ و در جریان گفتگویی که بین امام حسین(ع) و عمر بن سعد صورت گرفته بود. امام(ع) از عمر بن سعد خواست تا از عزمش باز گردد، او گفت: بر خانه خود بیمناکم! امام(ع) فرمود: من عوض آن را خواهم داد! عمر بن سعد گفت: بر مالم می‌ترسم! امام(ع) فرمود: من در حجاز از مال خود به تو خواهم داد؛ و عمر بن سعد اظهار بی‌میلی کرد.

عمرو بن قرظه پس از مدتی مبارزه، نزد امام حسین(ع) بازگشت. عمرو در برابر آن حضرت(ع) می‌ایستاد و از ایشان در برابر تیرها و هجمه‌های دشمن حمایت می‌کرد. دشمن از هر سو به طرف امام(ع) تیر می‌انداخت؛ ولی او با سینه و صورت این تیرها را می‌گرفت[۵۴۱]. سرانجام پس از برداشتن جراحت‌های بسیار عمرو بر زمین افتاد پس رو به امام(ع) کرد و عرض کرد: ای پسر رسول خدا(ص)! به عهد خود وفا کردم!

حضرت(ع) فرمود: آری، تو زودتر از من در بهشت خواهی بود، سلام مرا به رسول خدا(ص) برسان و بگو که من نیز به دنبال تو خواهم آمد[۵۴۲]. عمرو پس از شنیدن این سخنان بشارت آمیز به شهادت رسید.

پس از شهادت عمرو برادرش علی که از سربازان سپاه دشمن به شمار می‌آمد از صف سپاه خارج شد و خطاب به امام(ع) گفت: ای حسین! برادر مرا فریفتی و او را کشتی! امام(ع) فرمود. من برادرت را فریب ندادم، بلکه خدای تعالی او را هدایت فرمود و تو به گمراهی کشیده شدی. سپس علی خطاب به امام(ع) گفت: خداوند مرا بکشد اگر تو را نکشم و یا به دست تو کشته نشوم! سپس به سوی امام(ع) حمله‌ور شد تا با نیزه‌اش به امام(ع) ضربتی بزند؛ اما یکی از یاران امام(ع) به نام هلال بن نافع بجلی پیش دستی کرد و او را با ضربت نیزه بر روی زمین انداخت دوستان و اطرافیان علی آمدند و او را از معرکه خارج ساختند و به درمانش پرداختند[۵۴۳].-[۵۴۴].[۵۴۵]

نعیم بن عجلان انصاری

او و دو برادرش -نضر و نعمان- هر سه از اصحاب رسول خدا(ص)[۵۴۶] و از یاران امیرالمؤمنین علی(ع) بودند. در منابع و مصادر تاریخی آنان از حاضران در جنگ صفّین برشمرده شده‌اند که در حمایت از علی(ع) شمشیر کشیده و در رکاب آن حضرت(ع) جنگیده‌اند. این سه برادر در شجاعت و سرودن شعر زبانزد خاص و عام بودند[۵۴۷].-[۵۴۸]

پیش از قیام امام حسین(ع) و حرکت آن حضرت(ع) به سوی کوفه، نضر و نعمان وفات کرده بودند و تنها نعیم از میان این برادران باقی مانده بود. زمانی که امام حسین(ع) به سوی عراق حرکت کرد نعیم بن عجلان از کوفه خارج شد و خود را به امام(ع) رساند[۵۴۹]. او پیوسته همراه امام(ع) بود تا این که سرانجام به مراد خود رسید و در رکاب آقا و مولای خویش به شهادت رسید[۵۵۰]. شهادت او نیز به مانند بسیاری از یاران امام حسین(ع) در جریان حمله نخست رقم خورد[۵۵۱].-[۵۵۲]

انصار بعد از حادثه کربلا نیز بر اعمال و کردار یزید و عمالش اعتراض می‌کردند. آن گونه که در منابع آمده است، بعد از شهادت امام حسین(ع) هنگامی که لشکر ابن زیاد، اهل بیت(ع) و سرهای شهدا را به کوفه آوردند، زید بن ارقم انصاری در کوفه بود. او که از شیعیان امیر مؤمنان(ع) بود[۵۵۳]، در مجلس ابن زیاد حضور داشت و هنگامی که ابن زیاد سر مبارک امام حسین(ع) را با چوب می‌زد، به ابن زیاد اعتراض کرد و گفت: به خدا سوگند! این لبانی را که با چوب می‌زنی، من بارها دیدم آنها را پیامبر خدا(ص) می‌بوسید. سپس گریه کرد. ابن زیاد به او گفت: خدا تو را بگریاند. به خدا قسم! اگر پیر مرد نبودی گردنت را می‌زدم. پس از آن، زید بن ارقم از مجلس خارج شد، در حالی که می‌گفت: ای گروه عرب! شما بعد از این روز بنده‌اید؛ زیرا پسر مرجانه، حسین(ع) فرزند زهرا(س) را کشت. او را به امیری قبول دارید، در حالی که ابن زیاد خوبان را می‌کشد و بدان را باقی می‌گذارد[۵۵۴]. او داستان سخن گفتن سر بریده امام حسین(ع) را نیز نقل کرده است[۵۵۵].‌

جابر بن عبدالله انصاری هم از دیگر انصاریان و از محبان و شیعیان اهل بیت رسول خدا(ص) به شمار می‌آمد که به اهل بیت پیامبر(ص) عشق می‌ورزید. او در واقعه کربلا پیر و نابینا شده بود، از این رو، نتوانست امام حسین(ع) را همراهی کند؛ ولی نخستین کسی بود که بعد از شهادت امام حسین(ع) به زیارت قبر مطهر آن حضرت آمد. او روز چهلم شهادت امام، هنگام ورود اهل بیت(ع) از شام، به کربلا رسیده بود[۵۵۶].-[۵۵۷].[۵۵۸]

اوس و خزرج و دولت بنی عباس

از معدود اخبار انصار در این دوره می‌توان به نقش برخی از رجال برجسته این قوم در شکل‌گیری دولت عباسی اشاره کرد. پرچمداری مُجاشِع بن حریث انصاری برای ابوسلمه خلال –از داعیان بزرگ عباسی و نخستین وزیر این دولت- به هنگام لشکرکشی‌اش به سوی مرو[۵۵۹]، از جمله این اخبار است. مجاشع از فرماندهان شجاع و از عمال دولت نوظهور عباسی در خراسان بود که سابقه امارت بخارا را از سوی خلفای عباسی در رزومه کاری خود داشت. وی در سال۱۴۰ هجری همراه با جمعی دیگر به جرم دعوت برای فرزندان امام علی(ع)، توسط عبدالجبار بن عبدالرحمن ازدی - والی جدید خراسان- کشته شد[۵۶۰].

قیام سهل بن سلامه انصاری در سال ۲۰۱ هجری، علیه اوباش بغداد و دعوت مردم به امر به معروف و نهی از منکر و عمل به قرآن و سنت هم از دیگر اخبار قابل توجهی است که به نقش انصار در دوران حکومت بنی عباس اشاره دارد. نقل است که سهل در این زمان، قرآن به گردن آویخت و اوباش را از تبهکاری منع کرد. خلقی عظیم از مردم خسته از مفاسد اوباش، بر او گرد آمدند و با وی بیعت کردند تا با تبهکاران و مخالفان عدالت نبرد کنند. سهل با یاران خود اقدام به گشت زنی در بازارها و خیابانهای بغداد می‌کرد و امنیت را در این شهر برقرار می‌کرد[۵۶۱]. خبر جنبش سهل بن سلامه و فردی دیگر به نام «درویش» به گوش منصور بن مهدی و عیسی بن محمد بن ابوخالد -دو تن از امرای لشکر عباسی- که سربازان آنها عمدتاً از اشرار بودند، رسید و آنان را از ادامه کار نا امید کرد. از این رو منصور به بغداد بازگشت و عیسی هم با حسن بن سهل –از بزرگان خاندان عباسی بغداد- مکاتبه کرد و از او امان‌طلبید. حسن هم به او امان داد و بدین ترتیب عیسی بن محمد از لشکرگاه بغداد رفت و مردم آسوده خاطر گشتند. سهل بن سلامه هم، همچنان به کار خود -که اقامه امر به معروف و نهی از منکر بود،- ادامه داد[۵۶۲].

از دیگر کارگزاران انصاری دولت عباسی می‌توان از یحیی بن سعید انصاری -فقیه برجسته و قاضی القضات ابوعباس سفاح بنیان‌‌گذار عباسیان و منصور عباسی-[۵۶۳]، ابوعبدالرحمن محمد بن عبدالرحمن بن ابی لیلی انصاری (م.۱۴۸ هجری) -فقیه و مفتی و قاضی منصور دوانیقی در کوفه-[۵۶۴]، یحیی بن سعید از قضات دوران منصور دوانیقی[۵۶۵]، اسحاق بن موسی بن عبدالله -رییس دیوان صدقات مأمون عباسی-[۵۶۶] و ابوعبدالله محمد بن عبدالله انصاری بصری (م.۲۱۵ هجری) دانشور و قاضی بصره[۵۶۷] یاد کرد.

ضمن این که از معارضان دولت عباسی نیز می‌توان از خوات بن بکیر بن خوات یاد کرد که همراه با جمعی از انصار و علویان در سال ۱۴۵ هجری همراه با محمد نفس زکیه علیه دولت عباسی و خلیفه آن منصور دست به قیام زد[۵۶۸]. خوّات در این قیام فرماندهی پیاده نظام لشکر نفس زکیه را بر عهده داشت[۵۶۹].[۵۷۰]

اوس و خزرج و حضور در اندلس اسلامی

در پی ادامه فتوحات اسلامی در عصر بنی امیه و فتح اندلس در سال ۹۰ هجری، بسیاری از مردم اوس و خزرج از طوایف و شاخه‌های مختلف این قوم، به این منطقه کوچ کردند؛ چندان که ذکر پسوند اندلسی یا یکی از شهرهای اندلس در پس نام بسیاری از رجال و مشاهیر انصاری در اندلس نشان از حضور جمع زیادی از مردم اوس و خزرج در این سرزمین، از جمله قرطبه[۵۷۱] و منطقه تابعه آن ریّه[۵۷۲]، مرسیه[۵۷۳]، مریه[۵۷۴]، سَرَقُسطه[۵۷۵]، بلنسیه[۵۷۶]، مالقه[۵۷۷]، جیان[۵۷۸]، بیره[۵۷۹]، اشبیلیه[۵۸۰]، طلیطله[۵۸۱] و... دارد. همچنین برخی منابع در ذکر حوادث این سرزمین به نقش برخی رجال انصاری و اقدامات آنها اشاره کرده‌اند که از جمله مهمترین ایشان می‌توان به نام حسین بن یحیی انصاری اشاره کرد. در سال ۱۵۷ هجری سلیمان بن یقظان کلبی پس از متقاعد کردن «قارله» -پادشاه فرانسه- مشترکاً به اندلس حمله بردند. حسین بن یحیی انصاری -از اولاد سعد بن عباده- ضمن اطلاع از این امر، دریافت که هدف از این حمله، تصرف شهر سرقسطه است. از این رو، به سرعت این شهر را به تصرف خود در آورد و با استقرار در این شهر، مهاجمان را ناکام گذاشت. قارله پادشاه فرانسه که به سلیمان بن یقظان بدبین شده بود، او را به اسارت گرفت و با خود به فرانسه برد. در میانه راه «مطروح» و «عیشون» –فرزندان سلیمان بن یقظان- با یاران خود بر آنان یورش آوردند و پدر را از اسارت رهایی دادند و سپس راه سرقسطه را در پیش گرفتند و با حسین بن یحیی انصاری متحد شدند و علیه عبدالرحمن داخل –بنیانگذار دولت امویان اندلس- قیام کردند[۵۸۲]. به نظر می‌رسد آنان مدتی بعد با امویان اندلس مصالحه کردند و به اطاعت از خلیفه امویان اندلس تن در دادند. تا این که در سال ۱۶۳ هجری، عبدالرحمن داخل -خلیفه دولت امویان اندلس- اعلام کرد که قصد لشکرکشی به شام را دارد تا به زعم خود با نابود کردن بنی عباس، انتقام کشته‌های خود را از آنان بستاند. این امر با مخالفت سلیمان بن یقظان و حسین بن یحیی انصاری و تمرد آنان از فرمان وی انجامید. با بالا گرفتن مخالفت این دو، عبدالرحمن مجبور به انصراف از تصمیم خود شد[۵۸۳]. مدتی بعد و در سال ۱۶۴ هجری، عبدالرحمن سپاهی انبوه تدارک دید و آن را به فرماندهی ثعلبة بن عبید، جهت سرکوب سلیمان بن یقظان و حسین بن یحیی -که با هم علیه عبدالرحمن داخل متحد شده بودند،- فرستاد. دو سپاه نبرد سختی با هم انجام دادند. جنگ ادامه یافت تا این که ثعلبه در حمله ای غافلگیرانه به اسارت در آمد و سپاهش متفرق شدند. در پی این شکست، عبدالرحمن خود به سرقسطه لشکر کشید. و این هنگامی بود که حسین بن یحیی، متحد خود سلیمان بن یقظان را کشته بود و خود، به تنهایی زمام امور سرقسطه را در دست گرفته بود. عبدالرحمن اموی پس از رسیدن به منطقه، از هر طرف شهر را در محاصره گرفت. حسین نیز که در خود تاب مقاومت نمی‌دید، تن به صلح داد و به اطاعت از عبدالرحمن داخل ملزم گردید و پسرش سعید را در گرو این صلح نزد عبدالرحمن نهاد[۵۸۴]. اما حسین بن یحیی انصاری در سال ۱۶۵ هجری پیمان شکست. عبدالرحمن داخل –خلیفه امویان اندلس- هم، ثمامة بن علقمه را با سپاهی عظیم به سرکوبی او فرستاد. در جنگی که بین دو طرف رخ داد، گروهی از یاران حسین -از جمله پسرش یحیی- به اسارت در آمدند. ثمامه آنان را نزد عبدالرحمن فرستاد و وی همگی آنان را گردن زد. پس از آن، ثمامه قلعه حسین بن یحیی را به محاصره گرفت. عبدالرحمن هم در سال ۱۶۶ هجری، خود شخصاً به سرقسطه لشکر کشید و محاصره را سخت‌تر کرد و قلعه را به منجنیق بست. او با توان نظامی خود، قلعه را گشود و حسین را به بدترین وضعی کشت و مردم سرقسطه را تبعید کرد[۵۸۵].

از دیگر حوادث مهم اندلس که نام برخی از رجال انصار را در خود به ثبت رسانده است می‌توان از قیام سعید بن حسین بن یحیی انصاری –پسر حسین بن یحیی انصاری مذکور- یاد کرد. وی در سال ۱۷۲ هجری، در محله شاغنت از توابع طرطوشه در شرق اندلس، علیه هشام بن عبدالرحمن داخل –دومین خلیفه امویان اندلس- قیام کرد. او پس از قتل پدر، به طرطوشه رفت و حاکم آن را که یوسف قیسی نام داشت از آنجا اخراج نمود. موسی بن فرتون –عامل خلیفه در منطقه- به مقابله با وی برخاست. سعید، یمنی‌های منطقه را با کمک‌طلبید و موسی هم، با گردآوری مضریان نزد خود، برای هشام بن عبدالرحمن اموی دعوت کرد. در جنگی که بین آنان در گرفت، سعید شکست خورد و پس از فرار کشته شد[۵۸۶]. مضاف بر این، تأسیس دولت بنی نصر یا بنی‌احمر –که چندین سده در جنوب اندلس (غرناطه) حکم راندند- هم، از دیگر اقداماتی بود که به انصاری‌های مقیم اندلس نسبت داده شده است. این دولت واپسین سلسلة مهم اسلامی در شبه جزیرة ایبری محسوب می‌شود. عنوان این سلسله از نام بنیانگذارش، محمد بن یوسف بن نصر بن احمر، گرفته شده است. بنو نصر از پایتخت خود غرناطه (گرانادا) بر جنوب اسپانیا فرمان می‌راندند و نسب خود را به سعد بن عُباده، از شیوخ انصاری خزرجی و از صحابة رسول خدا(ص) می‌رساندند. این سلسله در ۲۶ رمضان ۶۲۹ هجری تأسیس شد، اما در ۶۳۴ هجری بود که محمد اول غرناطه را تصرف کرد و از آن پس این شهر مرکز حکومت وی شد. غرناطه تا ربیع الاول ۸۹۷/ ژانویة ۱۴۹۲ که حکومت بنی نصر تسلیم و منقرض شد، همچنان پایتخت این سلسله بود.

علی رغم پیشرفت‌های تحقیقاتی در خورِ توجه پنجاه سال اخیر، تاریخ این خاندان از دهه‌های آخر سدة هشتم تا سقوط غرناطه به دست مسیحیان، به درستی روشن نیست. علت این امر هم، عمدتاً کمبود نسبی منابع عربی است. ناچار باید به تاریخ دول مسیحی ایبریایی استناد کرد که اغلب یک سویه و تعصب آمیز است. بر این اساس، پس از مرگ ابویعقوب یوسف دوم ملقب به «المنصور» در ۶۲۰ هجری -خلیفة موحّدی- بواسطه وقوع نزاعهای خانوادگی، اندلس از حکومت مرکزی محروم گردید. (کاستیل) و لئون در ۶۲۷/۱۲۳۰، فردیناند سوم، شاه کاستیل و لئون، قرطبه (کوردوا؛ در ۶۳۲ هجری) و اشبیلیه (سویل؛ در ۶۴۶ هجری) را تسخیر و به نواحی مرکزی قلمرو اسلامی نفوذ کرد. از دست دادن این شهرها نشانة پایان سلطة مؤثر مسلمانان بر شبه جزیرة ایبری، جز بر بخش کوچکی از آن بود. در این زمان، سلسلة جدیدی در آرجونا (آرخونا)، شهر مرزیِ کوچکی در جنوب وادی الکبیر (گواذا الکیویر)، در شمال غربی جَیّان (خائن) به نام بنی نصر یا بنی احمر به وجود آمد[۵۸۷].

در سال ۶۲۹ هجری محمد بن یوسف توانست حکومت خود را در منطقة نسبتاً کوچکی شامل جیّان و امتداد آن در جهت جنوب شرقی تا وادی آش (گواذیخ) در شمال شرقی غرناطه، و در جهت شرق تا بیّاسه (بائسا) در ساحل شمالی وادی الکبیر بود، تثبیت کند. عامل بسیار مهم در استقرار حکومت بنونصر، حمایت تزلزل ناپذیر خانوادة اسپانیایی ـ عرب بنواشقیلوله بود. با کمکهای نظامی، همکاری‌های نزدیک سیاسی، و پیوندهای زناشویی متعددِ این دو خاندان، محمد بن یوسف صاحب اختیار آرجونا شد و در ۶۳۴ هجری نیز دعوت اشراف غرناطه را برای فرمانروایی پذیرفت. او در پی از دست دادن آرجونا در سال ۶۴۲ هجری و جیّان در سال ۶۴۳ هجری، غرناطه را به قلمرو سیاسی دیرپای خود تبدیل کرد. محمد که در جوانی در مقام رهبر پر جاذبة مرزنشینان به شهرت رسید، مردی با رسالتِ دینی (دعوة) بود که تمام ویژگی‌های ظاهری یک عارف مسلمان را داشت. وی بلافاصله پس از دستیابی به تخت سلطنت، با احتراز از اِعمال مستقیمِ قدرت دولتی، وجهة زاهدی پارسا را همچنان برای خود حفظ کرد. وی این قدرت، و نیز فرماندهیِ سپاه را به دستیار مورداعتماد خویش، علی بن اشقیلوله که در آن زمان رئیس خاندان خود بود، سپرد. محمد به مجرّد مستقر شدن در غرناطه، اصول اعتقادی سردمداران مالکی مذهبِ آن شهر را پذیرفت و در تحکیم آن سخت کوشید. او پس از چندی پیمان خود را با بنو اشقیلوله، مبنی بر مشارکت در سلطنت، زیر پا گذاشت و پسران خود، محمد و یوسف را در سال ۶۵۵ هجری جانشینان بلافصل خویش کرد و به این ترتیب، نیّت خود را مبنی بر منحصر کردن قدرت به خاندان بنونصر آشکار کرد. این اقدام، یا به‌کارگیری نیروهای مغربی، اختلاف میان او و بنواشقیلوله را بیشتر کرد. از این رو، بنو اشقیلوله که در پایگاه اصلی حکومت خود مالقه (مالاگا) مستقر بودند، از امیرنشین غرناطهجدا شدند. سرانجام در سال ۶۴۴ هجری، اشراف مالقه از بیم اینکه حکومت غرناطه شهرشان را تصرف کند، سر به شورش برداشتند، اما پیروزی نصیب هیچ یک نشد و کشمکش به دوران سلطنت محمد دوم کشیده شد[۵۸۸]. در دورة محمد اول، بنواشقیلوله عموماً تحت الشعاع اهمیت و اعتبار کاستیل بودند. در سال ۶۳۲ هجری، در آستانة سقوط قرطبه به دست فردیناند، محمد به فرمانبرداری از سیاست کاستیل بی‌علاقه نبود. ده سال بعد نیز، هنگام تسلیم کردن جیّان، به بهای پذیرش فردیناند به عنوان ارباب خود و پرداختِ خراج سالیانه، به صلح تن در داد. به علاوه مشارکت فعالِ او در لشکرکشیِ کاستیلی‌ها، اشبیلیه را از تصرف مسلمانان خارج کرد. محمد اول تا هنگام مرگ (۶۷۱ هجری) پیروزی‌های چشمگیری به دست نیاورد، اما دست کم توانست پناهگاه نسبتاً امنی برای اسلام در شبه جزیره ایبری ایجاد کند. او دولتی کارآمد و بنایی پایدار (الحمراء) بر جای گذارد. پس از محمد اول، پادشاهان متعدد نصری با فراز و فرودهایی به حکومت خود ادامه دادند تا این که سرانجام در سال ۸۹۷ هجری عمر این دولت خاتمه یافت. یکی از علل عمدة اضمحلال این سلسله این بود که، برخلاف شاهان کاتولیک، در حلّ نزاعهای خانوادگی و رفع اختلافات جناحی ناموفق بودند. حتی بیرون از محافل درباری، ایجاد جبهه ای کاملاً متّحد قابل دسترسی نبود؛ زیرا منافع تجّار، کسبه، کشاورزان و فقهای متنفّذ همیشه با هم انطباق نداشت. اما مهمتر از همه، اختلاف بین ابوعبدالله و زغل بود که در سال ۸۹۱ هجری، غرناطه را صحنة زد و خوردهای خشونت بارِ خونینی کرد. از بین این دو نفر، ابوعبدالله برای کاستیل سودمندتر بود،؛ چراکه او مردی مردّد بود وآسانتر تن به همکاری می‌داد. در مقابل اما، زغل فرماندهی موفق‌تر و مدافعی ثابت قدم برای منافع اسلام بود. کاستیل از تمام تفرقه‌های درون اردوی نصریان به نفع خود بهره جست. از لحاظ نظامی، کاستیل رفته رفته به موضعی برتر دست یافت، که بواسطة آن توانست ارتشی در آوردگاه مستقر کند و توپخانة خود را با کارایی فزاینده ای به کار گیرد. شجاعت و دلاوری، در واپسین سالهای حکومت بنونصر، نمی‌توانست جایگزینِ نیروهای نظامی کمکی مغرب شود که در گذشته به وجهی مؤثر عمل می‌کرد؛ اکنون مغرب به سبب فساد و ضعف خود نمی‌توانست چنان نیروهایی اعزام دارد. وقتی در ۸۹۲/ ۱۴۸۷ ممالیک مصر که در نیروی دریایی همسنگِ اسپانیای مسیحی نبودند، در پاسخ به استمداد بنونصر، نتوانستند کاری از پیش ببرند، سقوط پادشاهی بنونصر اجتناب ناپذیر بود[۵۸۹].[۵۹۰]

اعلام و مشاهیر این قوم

قبایل اوس و خزرج زادگاه بسیاری از معاریف و مشاهیر قوم عرب است که از جمله رجال برجسته و بزرگ آن، علاوه بر اسامی کسانی که در متن به نامشان پرداخته شد می‌توان به نام اصحابی چون: اسعد بن زرارة بن عدس[۵۹۱]، اسید بن حضیر بن سماک[۵۹۲]، اوس بن ثابت بن منذر[۵۹۳]، ثابت بن عبید انصاری –از شهدای جنگ صفین-[۵۹۴]، جابر بن عبدالله انصاری[۵۹۵]، حارث بن مسعود بن عبده[۵۹۶]، حنظلة بن ابی عامر بن صیفی معروف به «حنظله غسیل الملائکه»[۵۹۷]، زیاد بن سکن بن رافع[۵۹۸]، حباب بن منذر بن جموح[۵۹۹]، عاصم بن ثابت بن ابی افلح از شهدای بئرمعونه که پیکرش توسط زنبورها محافظت شد[۶۰۰]، عبدالله بن رواحه از فرماندهان شهید جنگ موته[۶۰۱]، حسان بن ثابت انصاری شاعر[۶۰۲]، سهل بن سعد ساعدی[۶۰۳]، نعیمان بن عمرو[۶۰۴]، عمارة بن حزم بن زید[۶۰۵]، انس بن مالک -خادم رسول خدا(ص)-[۶۰۶]، ابورافع بن مالک -اولین مسلمان انصار-[۶۰۷]، نفیع بن علاء -اولین شهید انصار در پیش از ورود پیامبر(ص) به مدینه-[۶۰۸] و .... یاد کرد.

درهم بن زید بن ضبیعه شاعر جاهلی[۶۰۹]، احوص بن عبدالله بن محمد[۶۱۰]، عبید بن نافذ بن صهبه[۶۱۱]، هر دو از شعرای این قوم، محمد بن عبدالحلیم بن محمد امین الله لکنوی انصاری حکیم و طبیب هندی[۶۱۲]، محمد بن محمد بن عبدالکریم انصاری لکنوی[۶۱۳]، ثابت بن عجلان انصاری حمصی[۶۱۴]، عبدالله بن محمد بن علی انصاری هروی شیخ الاسلام[۶۱۵] -همگی از علما و محدثان انصار-، محمد بن سیرین بصری انصاری معروف به «ابن سیرین» از تابعین و از علمای بزرگ بصره[۶۱۶]، محمد بن مکرم بن علی معروف به «ابن منظور» از بزرگان لغویین صاحب لسان العرب[۶۱۷]، شهاب الدین احمد بن عبدالرحمن بن عبدالله معروف به «ابن هشام» از نحویین قاهره[۶۱۸]، ابوسعد احمد بن محمد بن احمد انصاری مالینی هروی معروف به «طاوس الفقراء» از صوفیان و راویان[۶۱۹]، احمد بن محمد متبولی انصاری فقیه و محدث مصری[۶۲۰]، احمد بن محمد بن علی انصاری شروانی -ادیب یمنی-[۶۲۱]، حسین بن محمد بن محمد انصاری سعدی قاضی حدیده یمن[۶۲۲]، رشید بن هدایة بن احمد انصاری کنکوهی از محدثان اهل سنت در کنکوه هند[۶۲۳]، زکریا بن محمد بن محمود قزوینی مورخ و جغرافیدان و قاضی قرن ۷ هجری[۶۲۴]، ابوالقاسم سلمان بن ناصر (م.۵۱۲ هجری) فقیه و متکلم و صوفی نیشابور[۶۲۵]، و برادرش سلیمان مفسر و زاهد و صوفی نیشابور[۶۲۶]، عبدالغفور بن صلاح لاری انصاری ادیب و نحوی[۶۲۷]، فتح الله بن محمود بن محمد عمری انصاری بیلونی از ادیبان عرب در حلب[۶۲۸]، ابوموسی اسحاق بن موسی (م.۲۴۴ هجری) قاضی نیشابور[۶۲۹] و فرزندش موسی (م.۲۹۷ هجری) قاضی نیشابور و اهواز[۶۳۰]، ابوالمظفر موسی بن عمران (م.۴۸۶ هجری) از محدثان و صوفیان خراسان[۶۳۱]، نجم‌الدین ابوالفداء اسماعیل بن ابراهیم بن سالم معروف به «ابن خباز»، محدث و ادیب شافعی دمشق در سده هفتم و هشتم هجری[۶۳۲]، خارجة بن زید بن ثابت انصاری (م.۱۰۰ هجری) از فقهای هفت‌گانه مدینه[۶۳۳]، و ... هم از دیگر رجال و شخصیت‌های برجسته انصار معرفی شده‌اند.

از دیگر مشاهیر این قوم در اندلس و شمال افریقا هم باید به نام معاریفی چون: محمد بن محمد بن عبدالملک انصاری مراکشی مورخ، ادیب و قاضی مراکش[۶۳۴]، ابراهیم بن علی بن تمیم انصاری معروف به ابواسحاق حصری ادیب اهل قیروان[۶۳۵]، ابراهیم بن ابوبکر بن عبدالله انصاری تلمسانی[۶۳۶]، ابراهیم بن یحیی بن محمد غرناطی فقیه[۶۳۷]، احمد بن عبدالرحمن بن محمد معروف به «ابن الصقر انصاری» قاضی و ادیب اندلس[۶۳۸]، ابوجعفر احمد بن علی بن محمد انصاری اندلسی خطیب، مورخ و ادیب اهل المریه اندلس[۶۳۹]، اسماعیل بن خلف بن سعید انصاری از علمای قرائت سَرَقُسطه[۶۴۰]، سعد الخیر بن محمد بن سهل انصاری اندلسی محدث و فقیه بلنسیه[۶۴۱]، عبدالله بن محمد بن عیسی انصاری شاعر اهل مالقه[۶۴۲]، علی بن موسی بن علی انصاری جیانی شاعر و شیمیدان[۶۴۳]، ابوعبدالله محمد بن خلف بن موسی بیری از علمای علم کلام[۶۴۴]، محمد بن ابراهیم بن موسی انصاری معروف به «ابن شق اللیل» فقیه مالکی ساکن طلیطله[۶۴۵]، یاسین بن محمد بن عبدالرحیم انصاری بجانی از محدثان و راویان اندلس[۶۴۶]، یحیی بن زکریا انصاری حافظ قرآن و عالم علوم قرآنی[۶۴۷]، محمد بن سلیمان انصاری معروف به «الجرفی» از نحویون اندلس[۶۴۸]، عبدالمؤمن بن یزید انصاری از محدثان طرطوشه[۶۴۹]، عبدالله بن محمد انصاری معروف به ابن واقزن از راویان حدیث قرطبه[۶۵۰]، زیاد بن عبدالله انصاری قاضی طلیطله[۶۵۱]و ... اشاره کرد.

این قوم علاوه بر مردان، شاهد حضور زنان نامآوری در عره‌های مختلف بود که از جمله آنان می‌توان به نام صحابیاتی همچون: اسماء بنت یزید بن سکن انصاری[۶۵۲]، ثبیته بنت یعار بن زید انصاری[۶۵۳]، ربیع بن معوذ بن عفراء انصاری[۶۵۴]، سلمی بنت قیس بن عمرو[۶۵۵]، هند بنت عمرو بن حزام[۶۵۶]، ام عماره نسیبه بنت کعب بن عمرو[۶۵۷]، خیره انصاریه از صحابیه‌ها و شعرای این قوم[۶۵۸] و .... اشاره کرد. ضمن این که حمیده بنت نعمان بن بشیر انصاری از شعرای معروف انصار[۶۵۹]، فاطمه بنت سلیمان بن عبدالکریم انصاری[۶۶۰]، حفصه بنت سیرین –خواهر ابن سیرین-[۶۶۱] هر دو از محدثان و روات حدیث اهل سنت و ... هم از دیگر زنان معروف این قوم برشمرده شده‌اند.

از رجال شیعی این قوم و از اصحاب ائمه(ع) هم می‌توان من باب نمونه از: براء ببن عازب انصاری[۶۶۲]، بشر بن ابومسعود انصاری[۶۶۳]، جابر بن عبدالله انصاری[۶۶۴]، جحادة بن سعد انصاری[۶۶۵]، حجاج بن غزیه انصاری[۶۶۶]، خزیمة بن ثابت انصاری معروف به «ذوالشهادتین»[۶۶۷]، زید بن ارقم انصاری[۶۶۸]، سعد بن مالک خزرجی معروف به «ابوسعید خدری»[۶۶۹] و ... جملگی از اصحاب امام علی(ع)، عمرو بن عبدالله انصاری از اصحاب و انصار امام حسین(ع)[۶۷۰]، ابراهیم بن بشیر انصاری[۶۷۱]، حفص بن عمرو انصاری[۶۷۲]، سعد بن سعید بن قیس[۶۷۳]، صالح بن خوات بن حبیب و پسرش صالح از اصحاب امام سجاد(ع)[۶۷۴]، ابوعزه ابراهیم بن عبید[۶۷۵]، حسن بن ابی ساره نیلی[۶۷۶]، عبدالرحمن بن سلیمان انصاری[۶۷۷]، عبدالمؤمن بن قاسم انصاری[۶۷۸]، محمد بن قیس انصاری[۶۷۹]، و ... از اصحاب و راویان امام محمد باقر(ع) یاد کرد. از اصحاب پرشمار انصاری امام صادق(ع) هم باید از شخصیت‌های بنامی چون: ابراهیم بن جعفر بن محمود[۶۸۰]، حسین بن معاذ بن سلم[۶۸۱]، حبیب بن زید انصاری[۶۸۲]، حماد بن ثابت کوفی انصاری[۶۸۳]، زید بن ثابت انصاری[۶۸۴]، عباد بن حمران انصاری[۶۸۵]، محمد بن حماد بن عبدالرحمن[۶۸۶]، مراد بن خارجه انصاری[۶۸۷]، و برادرش هارون بن خارجه انصاری[۶۸۸] و ... نام برد. ضمن این که از اصحاب و راویان دیگر ائمه(ع) هم می‌توان از علی بن حمزه بطائنی[۶۸۹]، عبدالله بن حماد انصاری[۶۹۰]، هر دو از اصحاب امام هفتم(ع) و ابوسجاح انصاری از اصحاب امام رضا(ع)[۶۹۱] ذکری به میان آورد. عدی بن ثابت انصاری از علمای امامیه قرن دوم[۶۹۲]، ابراهیم بن موسی انصاری از علمای قرن سوم هجری[۶۹۳]، شیخ مرتضی انصاری دزفولی از فقهای بزرگ امامیه[۶۹۴] و ... نیز از جمله علمای بزرگ شیعه بودند که نسب از اوس و خزرج می‌برند[۶۹۵].

منابع

پانویس

  1. وفاء الوفا باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۱۶۶.
  2. طبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۶۰۴؛ تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۷.
  3. طبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۳۸.
  4. تونه‌ای، مجتبی، محمدنامه، ص ۱۴۶.
  5. یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۶.
  6. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۹۳.
  7. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۵۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲ قلقشندی در ذکر نسب بنی اوس، نسبت او را بنی اوس بن حارثة بن تغلب بن مزیقیاء برشمرده است. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۹۳)
  8. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۶۱۵؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۸۲. برخی غسان را آبی در سد مأرب یمن دانستند و برخی آن را آبی در مشلل نزدیک جحفه گفته‌اند. بعضی هم غسان را اسم حیوان چهارپایی دانستند که در این آب زندگی می‌کرد و این آب به نام آن حیوان غسان خوانده شد، گفتند. (مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۸۳؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۰۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۸۸۴. نیز ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۹)
  9. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۶۱۵؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۳. ابن کلبی این دو دره را از متعلقات اشعری‌ها عنوان کرده است. (هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ص۶۱۵)
  10. یعقوبی، تاریخ یعقوبی،ج۱، ص۲۰۲؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۳؛ اشرف الرسولی، طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، ص۵۷.
  11. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۰؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۸۳؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۰۳.
  12. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۰۲؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۱؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۸۲.
  13. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴.
  14. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲.
  15. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۶.
  16. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲.
  17. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۹۳؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۰.
  18. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۴.
  19. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲.
  20. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۰.
  21. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۴.
  22. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴.
  23. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۰.
  24. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۴.
  25. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲.
  26. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۰؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۱.
  27. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۸۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۷۵؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۵.
  28. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۷.
  29. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۲؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۶.
  30. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳.
  31. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۸۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۶.
  32. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۵.
  33. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۱؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۴۱؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۵.
  34. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۶؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۶۰؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۵.
  35. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۶؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۶۰.
  36. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۳؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۸۴؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۷.
  37. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۵۹.
  38. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انس اب ‌العرب، ص۳۸۱.
  39. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۴۵.
  40. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۷۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۴۷۵.
  41. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۳۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۳۸.
  42. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۲۳؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۵.
  43. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۵؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۴۳؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۷.
  44. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۱۸.
  45. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۷۲.
  46. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۶؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۴۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۴.
  47. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۷۱.
  48. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۴۳.
  49. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۲۶.
  50. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۵.
  51. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۱۰۲؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۱۳.
  52. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۲۷.
  53. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۳۷.
  54. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۷۲.
  55. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۵۶۳.
  56. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۷۱.
  57. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۴۲؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۸؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۷.
  58. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۱؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۷.
  59. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۶۱؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۳۱.
  60. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۸۰؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶.
  61. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۰؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۹.
  62. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۹؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۵۰.
  63. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۶۱.
  64. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۵.
  65. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۶۲؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۹۳.
  66. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۸۱.
  67. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶.
  68. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۶۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۵.
  69. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۴۸؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۶۴؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶.
  70. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۱۳.
  71. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۲۱؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۸۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۶.
  72. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۱۰۱.
  73. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۲۱؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۲.
  74. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۶؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰.
  75. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۱۳.
  76. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۶۶.
  77. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۷۸.
  78. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۳۰؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۰.
  79. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۳۲؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱۸۶.
  80. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۱؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۴؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۰۱.
  81. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۹؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۵۱.
  82. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۴۲؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۰.
  83. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  84. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۸.
  85. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۲۱۱؛ حجری یمانی، مجموع بلدان الیمن وقبائلها، ج۱، ص۶۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۵۰ و ۳۴۲.
  86. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۲.
  87. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۱-۱۶۹.
  88. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۱.
  89. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، صص۳۵۳؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۱. ابن کلبی از ایشان با نسبت بنی سائب بن عوف یاد کرده است. (هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴)
  90. آنان همگی پیش از ظهور اسلام و هجرت رسول خدا(ص) به عمان رفتند و لذا انصار لقب نگرفتند. (سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۱)
  91. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۲۱۱؛ حجری یمانی، مجموع بلدان الیمن وقبائلها، ج۱، ص۶۹.
  92. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۱.
  93. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۵۵.
  94. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۶۲.
  95. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۱.
  96. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۶۳.
  97. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۶۱۷.
  98. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۴۱.
  99. ابن ندیم، الفهرست، ص۲۹.
  100. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۲۵۲-۲۵۳.
  101. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۱۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۰؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۷۳.
  102. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۳۹؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۶، ص۶.
  103. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴.
  104. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۱۹۵.
  105. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۵۷.
  106. ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۱، ص۱۳۲؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۹، ص۴۷۲؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۲۲۳.
  107. ر.ک: ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۶، ص۲۶۱؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۴۱۲؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۶۳.
  108. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۸۶.
  109. یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۶.
  110. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۷.
  111. یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۶.
  112. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۳.
  113. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۶.
  114. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۳.
  115. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱، ص۳۸۹.
  116. ر.ک: اسماعیل پاشا بغدادی، هدیة العارفین، ج۱، ص۴۳۱؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۲۲.
  117. ر.ک: خطیب بغددی، تاریخ بغداد، ج۱۱، ص۸۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۱، ص۴۷۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۱۲ و ۱۳۷.
  118. ر.ک: ابن حبان، صحیح، ج۱، ص۱۵؛ خطیب بغددی، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۸۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱۰، ص۱۶۸.
  119. سمعانی، الانساب، ج۶، ص۲۸۸؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۶، ص۵۵. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱۰، ص۵۴۵.
  120. ر.ک: ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱۹، ص۲۱۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۴۶.
  121. ر.ک: ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۴، ص۵۲.
  122. ر.ک: آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۲۷۲؛ زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۰۱.
  123. سهمی جرجانی، تاریخ جرجان، ص۱۷۳.
  124. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۶؛ عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۱۱، ص۲۳۵.
  125. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۳۴.
  126. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۶.
  127. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۴.
  128. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴.
  129. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۰۷.
  130. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۴۶۴.
  131. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۲۹-۳۰. نیز ر.ک: عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۰۴؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۵۳.
  132. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۷.
  133. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۰۶.
  134. ر.ک: اسماعیل پاشا بغدادی، ایضاح المکنون، ج۲، ص۱۰۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۳۰۹ و ج۵، ص۱۸۱.
  135. ر.ک: اسماعیل پاشا بغدادی، هدیة العارفین، ج۲، ص۱۳۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۹۰.
  136. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۵۲.
  137. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۳۲.
  138. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۲۱۶.
  139. ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۶۴.
  140. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۸.
  141. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۶۴.
  142. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  143. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.
  144. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵-۳۶۶.
  145. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۶۴.
  146. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۴.
  147. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴.
  148. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۷۰.
  149. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۷۰.
  150. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۱۵۱.
  151. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۲۶۴، ج۲، ص۱۷۳ و ۲۰۹ و....؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۴.
  152. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۶۷، ج۲، ص۱۱۰ و ۱۸۷.
  153. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، ص۵۰۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۸۰.
  154. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۲۰؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۷۶.
  155. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۱۸۶.
  156. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۱۷۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۴ و ج۶، ص۲۳۱.
  157. صفدی، الوافی بالوفیات، ج۱۸، ص۷۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۱۲۳.
  158. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، ص۵۰۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۶ و ج۶، ص۲۷۸.
  159. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۴۳.
  160. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، ص۲۴۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۳۹.
  161. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۸۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۷۲، ج۲، ص۱۶۱ و ج۵، ص۲۹۵.
  162. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۳۹ و ۱۰۳.
  163. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  164. ابن رسته، الأعلاق النفیسه، من ۶۲: محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۶.
  165. محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۶؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۲.
  166. ابن حزم می‌نویسد که «ابو جبیله پادشاه غسانی که مالک بن عجلان جهت کشتن یهودیان از او استمداد‌طلبید یکی از پسران عبدالله بن حبیب بن عبد حارثة بن مالک بن غضب بن جشم بن خزرج بود» (نک. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۶) ولی ما نشنیده ایم که یکی از پادشاهان غسان چنین نامی داشته یا به خزرج مشوب باشد. هیچ یک از تیره‌های خزرج نیز غشانی نبوده‌اند (نک: سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۳۴) این نظر به واقعیت نزدیکتر است که یکی از خزرجیان به شام رفته و در سرزمین غشانیان اقامت گزیده و به آنان منسوب شده است و سپس در میان آنان به امیری رسیده است.
  167. محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۷.
  168. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۴. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۸۵.
  169. عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدری نیا، ص۲۹۸.
  170. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۸۵؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۴.
  171. محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۷؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۱-۱۵۹.
  172. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۱-۱۶۹.
  173. عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدری نیا، ص۲۹۹-۳۰۰.
  174. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۵.
  175. احمد ابراهیم شریف، مکه و مدینه فی الجاهلیة و عصر الرسول، ص۳۳۸.
  176. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۳.
  177. ابن اثیر، أسد الغابه فی معرفة الصحابة، ج۱، ص۴۱۸؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۷۰.
  178. عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدری نیا، ص۳۰۰-۳۰۱.
  179. عبدالعزیز سالم بر این اعتقاد است که جنگ‌هایی که میان دو قبیله عرب در یثرب رخ داد ریشه در عوامل اقتصادی و سیاسی داشت. اینکه عمرو بن نعمان بیاضی، رئیس خزرج چشم طمع به اسکان قوم خود در منازل بنی قریظه و نضیر دوخته بود که آب آن بیشتر و نخلهایش نیکوتر از منطقه اقامت اوس بود خود بیانگر ریشه‌های اقتصادی این منازعات است. اما ریشه عوامل سیاسی این جنگ‌ها به پیروزی عرب بر یهود باز می‌گشت که توسط مالک بن عجلان خزرجی حاصل شده بود این موضوع از نظر اوس و خزرجبه یک رقابت سیاسی بر سر حکومت بر یثرب تبدیل گردید؛ زیرا اوس نمی‌توانست فخر فروشی خزرج را که صاحب آوازه و افتخار در یثرب شده بود، تحمل کند (عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدری نیا، ص۳۰۱)
  180. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۳۴-۲۳۵.
  181. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۳۵.
  182. عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدری نیا، ص۳۰۲.
  183. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  184. هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۳-۱۴؛ محمد ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۱۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۷۹.
  185. زمخشری، الکشاف، ج۴، ص۴۲۳؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۶، ص۲۵۰.
  186. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۰۴.
  187. هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۳-۱۴.
  188. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۸۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۱.
  189. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۱۲؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۲۴۹.
  190. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۲۱.
  191. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۵، ص۶۶.
  192. ابن سعد، الطبقات الکبری، ص۳۴۳.
  193. ابن سعد، الطبقات الکبری، ص۴۴۸.
  194. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۷۹.
  195. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۹۹.
  196. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۷۰ و۴۵۷.
  197. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۸۸.
  198. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۱.
  199. هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۴؛ ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۱۲۵؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۳۶ و ۲۰۴.
  200. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۳۱۳؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۶، ص۳۷۵.
  201. «انَ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائرِ اللَّهِ فَمَن حَجالبَیتَ اوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أن یطَّوَّفَ بِهِما و مَن تَطَوَّعَ خَیرًا فَانَّ اللَّهَ شَاکرٌ عَلیم».
  202. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۲، ص۶۱؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۴۶.
  203. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۲، ص۲۵۳- ۲۵۸. برخی این امر را به گروهی از آنان نسبت می‌دهند. (ر.ک: محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۲، ص۲۵۶؛ شیخ طوسی، التبیان، ج۲، ص۱۴۲)
  204. «و لَیسَ البِرُّ بِان تَأتوا البُیوتَ مِن ظُهورِها و لکنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقی وَأتوا البُیوتَ مِن ابوابِها واتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّکم تُفلِحون»
  205. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۲، ص۲۵۵- ۲۵۸؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۲، ص۵۰۸.
  206. با نگاهی به مقاله اوس و خزرج، مهران اسماعیلی، دانشنامه موضوعی قرآن کریم.
  207. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  208. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۳، ص۲۲؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۲، ص۶۳۰.
  209. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۸۵؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۴.
  210. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۲۶ و ۳۳۴.
  211. «و قالوا لَن یدخُلَ الجَنَّةَ الّا مَن کانَ هودًا او نَصاری تِلک امانِیهُم قُل هاتوا بُرهانَکم ان کنتُم صادِقین* بَلی مَن اسلَمَ وَجهَهُ لِلَّهِ وهُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اجرُهُ عِندَ رَبّهِ ولا خَوفٌ عَلَیهِم ولا هُم یحزَنون».
  212. «و لَن تَرضی عَنک الیهودُ و لَا النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل انَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الهُدی و لنِ اتَّبَعتَ اهواءَهُم بَعدَ الَّذی جاءَک مِنَ العِلمِ ما لَک مِنَ اللَّهِ مِن ولِی ولا نَصیر».
  213. اشَدَّ النّاسِ عَدوةً لِلَّذینَ ءامَنُوا الیهودَ والَّذینَ اشرَکوا ولَتَجِدَنَّ اقرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ قالوا انّا نَصاری ذلِک بِانَّ مِنهُم قِسّیسینَ ورُهبانًا وانَّهُم لا یستَکبِرون»
  214. برداشتی از مقاله اوس و خزرج، مهران اسماعیلی، دانشنامه موضوعی قرآن کریم.
  215. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  216. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۷.
  217. هشام بن محمد کلبی، جمهرة النسب، ج۲، ص۲۶۲.
  218. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۰۱؛ ابی یعلی، مسند، ج۴، ص۲۶۷؛ احمد بن حنبل، مسند احمد، ج۱، ص۲۷۱.
  219. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۳، ص۲۳- ۲۴؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۷۴- ۷۵.
  220. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۳، ص۲۳؛ طبرسی، مجمعُ البیان فی تفسیر القُرآن، ج۲، ص۶۳۰.
  221. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۲.
  222. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۲۰، ۲۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۵۲.
  223. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۲.
  224. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۱۶ و ۵۲۶.
  225. مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، ج۷، ص۱۴.
  226. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۵۱- ۱۵۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۱۵؛ صنعانی، المصنف، ج۶، ص۶۵.
  227. شیخ طوسی، التبیان، ج۳، ص۲۳۸؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۱۳۳.
  228. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۳، ص۲۱؛ شیخ طوسی، التبیان، ج۲، ص۳۱۱؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۷۳.
  229. خلاصه ای از مقاله اوس و خزرج، مهران اسماعیلی، دانشنامه موضوعی قرآن کریم.
  230. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  231. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۲۵-۴۲۷.
  232. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۵-۶۶.
  233. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۶-۶۸.
  234. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۹-۷۱.
  235. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۷۲-۸۴.
  236. خامسی پور، لیلا؛ قبیله ازد و نقش آن در تاریخ اسلام و ایران، ص۵۰-۵۱..
  237. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۴۳؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ج۱۹، ص۹۰.
  238. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۴۲.
  239. ابن اسحاق، سیرة النبی(ص)، ج۲، ص۳۰۶؛ ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۱۱۳.
  240. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ۲۶.
  241. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۲۴.
  242. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷- ۴۳۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۹۰
  243. ابن سلام، النسب، ص۲۷۰.
  244. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  245. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۰۱.
  246. شیخ طوسی، المبسوط، ج۷، ص۲۶۲.
  247. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۲۴۹- ۲۵۰.
  248. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِن تُطِيعُواْ فَرِيقًا مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ يَرُدُّوكُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ كَافِرِينَ * وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَيْكُمْ آيَاتُ اللَّهِ وَفِيكُمْ رَسُولُهُ وَمَن يَعْتَصِم بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ * وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ * وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَأُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ «ای مؤمنان! اگر از دسته‌ای از کسانی که به آنان کتاب داده شده است فرمانبرداری کنید شما را پس از ایمانتان به کفر باز می‌گردانند * و چگونه کفر می‌ورزید در حالی که آیات خداوند را برای شما می‌خوانند و پیامبر او در میان شماست و هر کس به خداوند پناه آورد به راهی راست راهنمایی شده است * ای مؤمنان! از خداوند چنان که سزاوار پروا از اوست پروا کنید و جز در مسلمانی نمیرید * و همگان به ریسمان خداوند بیاویزید و مپرا کنید و نعمت‌های خداوند را بر خود فرا یاد آورید که دشمنان (همدیگر) بودید و خداوند دل‌های شما را الفت داد و به نعمت او با هم برادر شدید و در لبه پرتگاهی از آتش بودید که شما را از آن رهانید؛ بدین‌گونه خداوند آیات خود را برای شما روشن می‌گوید باشد که شما راهیاب گردید * و باید از میان شما گروهی باشند که (مردم را) به نیکی فرا می‌خوانند و به کار شایسته فرمان می‌دهند و از کار ناشایست باز می‌دارند و اینانند که رستگارند * و مانند کسانی نباشید که پراکندند و پس از آنکه برهان‌ها (ی روشن) برای آنان آمد، اختلاف کردند و آنان را عذابی سترگ خواهد بود» سوره آل عمران، آیه ۱۰۰-۱۰۵.
  249. سیوطی، الدر المنثور، ج۲، ص۲۷۹- ۲۸۰.
  250. ابن ابی‌حاتم، تفسیر ابن ابی‌حاتم، ج۳، ص۷۱۹.
  251. سیوطی، الدر المنثور، ج۲، ص۲۸۰.
  252. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۳، ص۷۶۷؛ ابن شبه، تاریخ المدینه، ج۱، ص۳۳۲.
  253. برداشتی از مقاله اوس و خزرج، مهران اسماعیلی، دانشنامه موضوعی قرآن، ج۵.
  254. واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۵؛ ابن هشام السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۰؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۴، ص۵۲.
  255. واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷.
  256. واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷.
  257. واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۲۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷.
  258. ابن ابی‏الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۳.
  259. واقدی، المغازی، ج۱، ص۵۸؛ ابن هشام، السیرةالنبویه، ج۲، ص۲۶۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۲۱.
  260. واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۱۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۹؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۱۴.
  261. واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۴۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۸۱؛ حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۳، ص۳۵.
  262. واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۱۰؛ شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج۲، ص۵۸.
  263. واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۳، ص۴۵۳.
  264. واقدی، المغازی، ج۳، ص۸۹۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۴.
  265. واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۹۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۵.
  266. ﴿لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ «مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان دوست گیرند و هر که چنین کند با خداوند هیچ رابطه‌ای ندارد مگر آنکه (بخواهید) به گونه‌ای از آنان تقیّه کنید و خداوند، شما را از خویش پروا می‌دهد و بازگشت (هر چیز) به سوی خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۲۸. به روایت ابن عباس این آیه درباره کافران اوسی نازل شده است که به پیامبر ایمان نیاورده‌اند». محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۳، ص۳۰۹؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۸۸؛ ابن جوزی، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج۱، ص۳۷۱.
  267. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِنْ دُونِكُمْ لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًا وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآيَاتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ «ای مؤمنان! کسانی از غیر خودتان را محرم راز مگیرید که از هیچ تباهی در حقّ شما کوتاهی نمی‌کنند و دوست می‌دارند شما در سختی به سر برید؛ کینه از گفتارشان هویداست و آنچه دل‌هایشان پنهان می‌دارند، بزرگ‌تر است، بی‌گمان ما آیات (خود) را برای شما روشن گفته‌ایم» سوره آل عمران، آیه ۱۱۸. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۴، ص۸۰؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۱۰۲؛ طبرسی، مجمعُ البیان فی تفسیر القُرآن، ج۲، ص۸۲۰.
  268. ﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ دِينَكُمْ هُزُوًۭا وَلَعِبًۭا مِّنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَـٰبَ مِن قَبْلِكُمْ وَٱلْكُفَّارَ أَوْلِيَآءَ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ «ای مؤمنان! آنان را که دینتان را به ریشخند و بازی می‌گیرند- یعنی کسانی را که پیش از شما به آنان کتاب داده شده است و (یا) کافران را- سرور مگیرید و اگر مؤمنید از خداوند پروا کنید» سوره مائده، آیه ۵۷. محمد بن جریر طبری، جامع البیان، ج۶، ص۳۹۱؛ واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ص۳۹۱؛ طبرسی، مجمعُ البیان فی تفسیر القُرآن، ج۳، ص۳۲۸.
  269. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۱۹- ۵۲۷.
  270. مهران اسماعیلی، مقاله اوس و خزرج، دانشنامه موضوعی قرآن، ج۵..
  271. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  272. سقیفه در ناحیه شمال (غربی) مسجدالنبی و با فاصله‌ای کمتر از یک کیلومتر از خانه پیامبر(ص) قرار داشت و سایبانی بود که جمعاً کمتر از یک‌صد نفر را در خود جا می‌داد. آنجا محل اجتماع مردم مدینه، از جمله انصار و قبیله اوس و خزرج بود. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۵۲)
  273. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۶؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۹۱؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۷ ـ ۳۸.
  274. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۳.
  275. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۲.
  276. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۴.
  277. سعید طالقانی، مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  278. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۶؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۹۱.
  279. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۴ ـ۵.
  280. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۹.
  281. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ص۳ـ۵.
  282. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۶؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۱.
  283. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۳.
  284. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۳.
  285. سعید طالقانی، مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  286. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۵؛ میرزا حبیب‌اللّه‌ خویی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۵.
  287. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۳.
  288. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۸ـ۳۹.
  289. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۹.
  290. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۹.
  291. طبرسی، الاحتجاج، ص۹۳.
  292. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۶.
  293. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۴.
  294. سعید طالقانی، مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  295. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱،ص۱۶؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۴.
  296. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۴.
  297. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲،ص۱۲۴.
  298. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۷
  299. طبرسی، الاحتجاج، ص۹۳؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۱۸۲؛ حبیب‌اللّه‌ خویی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۶.
  300. ابن قتیبه دینوری، دینوری، الامامه و السیاسه، ص۱۷؛ طبرسی، الاحتجاج، ص۹۳.
  301. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ص۱۶ـ۱۷.
  302. سعید طالقانی، مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  303. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۴
  304. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۴.
  305. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۱
  306. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۴۶
  307. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۸۹؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۵۱.
  308. عده‌ای از قریش در سایه کعبه تعهد کردند که اگر پیامبر(ص) بمیرد یا کشته شود، امر خلافت را از اهل‌بیت(ع) و امام علی(ع) بگیرند. (سلیم بن قیس هلالی، اسرار آل محمد(ص)، ص۱۵۵؛ محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج۲۸، ص۱۰۱ـ۱۰۳.)
  309. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۱۷
  310. ابن طاووس، کشف المحجه لثمرة المهجه، ص۱۷۷.
  311. برداشتی از مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، سعید طالقانی، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  312. بلاذری، انساب الاشراف، ص۲۶۰؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۸.
  313. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۴؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۲۱.
  314. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۳.
  315. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۹.
  316. شیخ مفید، الاختصاص، ص۱۸۴. ولی ابن سعد می‌گوید: معاذ بن جبل در جریان سقیفه و زمانی که ابوبکر به خلافت رسید در یمن بود. شاید وی بعد از جریان سقیفه به مدینه بازگشته باشد. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۵۰)
  317. برداشتی از مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، سعید طالقانی، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  318. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  319. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۳۷؛ ابن اثیر، الکامل فی‌التاریخ، ج۳، ص۲۱۶.
  320. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۵۳؛ ابن اثیر، اسد الغابة فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۵۰ـ۳۵۱.
  321. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۸.
  322. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۹.
  323. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۵۳.
  324. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۳۷. واقدی تعداد آنها را ۱۲۰ تن ذکر کرده و آورده است که این جمع که تعدادشان صد و بیست تن انصاری بود با ندای عباد بن بشر بر خصم تاختند و جز چهار تن که زخمی شدند همگی به شهادت رسیدند. (واقدی، الرده، ص۱۳۴)
  325. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله «بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)»، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۵-۶..
  326. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۰؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۳، ص۲۷۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۴، ص۴۶. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۱۳، ۲۳۶۳ و ج۴، ص۱۶۲۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۸۸، ۲۷۹، ۲۳۱، ۳۷۷ و ج۲، ص۱۰۴، ۱۸۹، ۲۸۱ و....
  327. واقدی، الرده، ص۱۳۴.
  328. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۸۸؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۸۱.
  329. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۸۸؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱۴، ص۵۳۱.
  330. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۱۴.
  331. بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۴۱.
  332. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۴۱۵.
  333. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)، ص۶.
  334. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۳۳.
  335. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۳۵.
  336. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۷۶.
  337. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۷۹.
  338. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۲۸۹.
  339. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ۸۹.
  340. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۹۸ و ۱۱۵-۱۱۶؛ نیز ر.ک: مقریزی، الخطط، ج۲، ص۶۰-۶۱؛ الحدیثی، أهل الیمن، ص۱۶۷؛ الجبوری، الجوار، ص۱۲۲.
  341. النسابون العرب...،»قبیلة الغفار فی التاریخ و النسب»، م ایمن زغروت.
  342. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۴۶۴
  343. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۶۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۰.
  344. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۶۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۰.
  345. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۱۴۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۴.
  346. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۵۸؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۴۷.
  347. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۳.
  348. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، صص۳۴۲.
  349. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۹۰؛ ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۷۱.
  350. دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۱۳.
  351. محمد بن یزید مبرد، الکامل فی الادب، ص۴۵ـ۴۶.
  352. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۱۱.
  353. بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۰۳.
  354. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۹۱.
  355. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۳۲۱.
  356. ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۶۵؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۷.
  357. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  358. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۶.
  359. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۸ و ج۷، ص۳۶.
  360. ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۲۴۵.
  361. اسکافی، المعیار والموازنه، ص۵۰.
  362. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۴۵۶.
  363. برداشتی از مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، سعید طالقانی، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  364. شیخ مفید، الجمل، ص۱۲۸.
  365. حاکم نیشابوری می‌گوید: ثابت بن قیس بن شماس در جنگ مسیلمه کذاب کشته شد. بنابراین به نظر می‌رسد که یعقوبی، ثابت بن قیس بن خطیم را با ثابت بن قیس بن شماس خلط کرده باشد. در واقع، سخنران انصار آن روز ثابت بن قیس بن خطیم بوده است (حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۲۶)
  366. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۹.
  367. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۹.
  368. اسکافی، المعیار و الموازنه، ص۵۱.
  369. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۴۵۴.
  370. شیخ مفید، الجمل، ص۱۰۵ ـ ۱۰۶.
  371. برداشتی از مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، سعید طالقانی، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  372. شیخ مفید، الجمل، ص۱۲۴.
  373. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۵۰-۴۵۲.
  374. شیخ مفید، نبرد جمل، ترجمه، ص۱۷۱؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه، ج۱، ص۵۹۸.
  375. بلاذری، الانساب الاشراف، ج۲، ص۲۳۳.
  376. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۳۸؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۳، ص۴۸۴
  377. دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۴۶.
  378. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۳۹.
  379. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج، ۱، ص۱۴۵.
  380. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۹۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، جالغابه، ج۲، ص۱۷۹.
  381. میان انصار در شدت جنگ و میان دشمنان جز حربه و ضربه چیز دیگری نیست. آنان را بخوان اجابت می‌کنند. یا علی میان اوس و خزرج ترسویی نیست. (مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۲۵، ص۲۸۱؛ السماوی، الطلیعه من شعراء الشیعه، ج۱، ص۳۰۷. و با اندک اختلاف در ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۴۵)
  382. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۹.
  383. جار الله زمخشری، الفایق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۳۷۱؛ ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ج۵، ص۲۰۶ و ج۴، ص۷۲.
  384. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۸.
  385. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۶۰.
  386. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۶۳.
  387. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۰۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۶۹.
  388. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۲۸۱.
  389. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۱۰.
  390. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۲۱. برخی منابع از او با نسبت همدانی (نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۵۰۷) و حضرمی (بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۲۷۷) یاد کرده‌اند.
  391. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴.
  392. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۵.
  393. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۳.
  394. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۵.
  395. دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۱۰؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۲۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۶۳.
  396. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۹؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۸۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۸.
  397. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۹؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۸۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۸.
  398. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۳۵.
  399. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  400. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۹۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۵، ص۲۵۱ـ۲۵۲؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۷، ص۲۷۴.
  401. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۳۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۵۱۰.
  402. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۹.
  403. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۳۶.
  404. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۳.
  405. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۳؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۵۰۳.
  406. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۳؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۰۲.
  407. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۵، ص۳۴۹ و ۳۵۰؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۳۵۱ـ۳۵۲.
  408. برداشتی از مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، سعید طالقانی، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  409. امین، اعیان الشیعه، ج۲، ص۳۱۸.
  410. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۵۰-۳۵۱.
  411. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۵۷؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۵۷ ـ ۵۸.
  412. امینی، الغدیر، ج۲، ص۱۵۴ و ۱۵۸.
  413. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۶۴.
  414. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰۲.
  415. سید عبدالحسین شرف‌الدین، الفصول المهمه، ص۲۸۵.
  416. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۲۴
  417. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵
  418. برداشتی از مقااله «انصار و امیرمؤمنان(ع)»، سعید طالقانی، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.
  419. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  420. احمد بن عبدالله طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص‌۱۳۸.
  421. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۷۸.
  422. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۷۸؛ ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج‌۳، ص‌۴۰۲.
  423. محمد بن سلام الجمحی، طبقات الشعراء، ص‌۱۰۹.
  424. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۸۱؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج‌۴۴ ص‌۵۰.
  425. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۸۱.
  426. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‌۱۶، ص‌۴۰؛ امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۳۴-۱۳۵.
  427. سعید طالقانی، تعامل انصار با اهل بیت(ع)،
  428. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‌۱۶، ص‌۴۰.
  429. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۸۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‌۱۶، ص‌۴۰.
  430. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص‌۲۱۴؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج‌۴۴، ص‌۵۲.
  431. امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۳۵؛ امین، اعیان الشیعه، ج‌۲، ص‌۳۷۵.
  432. ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابه، ج‌۴، ص‌۴۰۶.
  433. امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۶۰-۱۶۱.
  434. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۲، ص‌۴۳ و ج‌۳، ص‌۲۸۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‌۱۶، ص‌۴۳.
  435. سعید طالقانی، تعامل انصار با اهل بیت(ع)،
  436. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۸۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‌۱۶، ص‌۴۳؛ امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۵۶.
  437. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج‌۲، ص‌۲۱۶؛ امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۳۶.
  438. امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۶۱.
  439. امینی، الغدیر، ج‌۲، ص‌۱۶۱.
  440. سعید طالقانی، تعامل انصار با اهل بیت(ع).
  441. ثقفی کوفی، الغارات، ص۴۱۶؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج‌۲، ص‌۲۱۶.
  442. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج‌۲، ص‌۲۱۷.
  443. ابن سعد، الطبقات الکبری، خامسه۱، ص۳۵۰.
  444. ابن سعد، ترجمة الامام حسن، تحقیق: عبدالعزیز طباطبایی، ص‌۱۸۱؛ ابن عساکر، ترجمة الامام حسن من تاریخ مدینة دمشق، تحقیق: محمد باقر محمودی، ص‌۳۷۱.
  445. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۹۹.
  446. بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۹۸.
  447. ابن سعد، الطبقات الکبری، خامسه۱، ص‌۳۵۲.
  448. ابن سعد، الطبقات الکبری، خامسه۱، ص‌۳۵۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۵۱۴؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج‌۳، ص‌۱۹۲.
  449. سعید طالقانی، تعامل انصار با اهل بیت(ع).
  450. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  451. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۹۷.
  452. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۵۳؛ ابن کثیر، البدایة والنهایه، ج۷، ص۲۵۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۸۳.
  453. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱۶.
  454. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۱۶۶.
  455. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۱۷۸.
  456. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله «بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)»، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۷.
  457. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۵۲.
  458. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۷۵.
  459. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۶، ص۴۸.
  460. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله «بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)»، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۷-۸
  461. زبیر بن بکار، الاخبار الموفقیات، ص۲۲۸.
  462. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۲، ص۱۷۰.
  463. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله «بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)»، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۷.
  464. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۱۷؛ سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص۲۴۰.
  465. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۰۶.
  466. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۸۱.
  467. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۶۸.
  468. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۶۳.
  469. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۷۴.
  470. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۱۰.
  471. بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۳۶.
  472. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۷۱.
  473. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۷۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۳۵.
  474. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۸۱؛ ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، ج۲، ص۱۰، یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲ ص۱۹۰.
  475. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۱۶.
  476. اصغر منتظرالقائم، نقش قبایل یمنی در حمایت از اهل بیت(ع) (قرن اول هجری)، ص۳۰۶-۳۰۷.
  477. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵
  478. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۴۳؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۳۱۷ـ۳۱۸؛ شمس الدین سخاوی، التحفة اللطیفه، ج۱، ص۴۶۰.
  479. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱، ص۳۴۰.
  480. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۴۳.
  481. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۱۶۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۳۳.
  482. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۱۸۴-۱۸۵.
  483. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۱۸۵-۱۸۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۴۵.
  484. بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۱۴۵، ۱۹۱؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۲، ص۹۹.
  485. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱، ص۲۴۰
  486. بلاذری، فتوح البلدان،، ص۱۵۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۴۵۹؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱، ص۲۴۶.
  487. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۵۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۱۳۴.
  488. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۵۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۱۳۴.
  489. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۹۱، ۳۹۰.
  490. مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۱۸، ص۲۴۶
  491. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۴۵.
  492. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۹۷.
  493. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۴۶.
  494. ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۸، ص۲۴۴
  495. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۲۶، ص۱۶۵
  496. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵۶
  497. ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۸، ص۲۴۴
  498. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۳۴
  499. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص۴۱۲
  500. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۵۴.
  501. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  502. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۹۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۳۹۸.
  503. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۳۹۸
  504. زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۲۴.
  505. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۸۵.
  506. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۸.
  507. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۰۷-۱۰۸.
  508. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  509. حمید بن احمد المحلی، الحدائق الوردیه فی مناقب الائمة الزیدیه، ج۱، ص۲۱۱؛ محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۹.
  510. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  511. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۸.
  512. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۰۴. و با اندکی اختلاف در ابن اعثم الکوفی، الفتوح، ج۵، ص۱۱۰.
  513. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۰۴. و با اندکی اختلاف در ابن اعثم الکوفی، الفتوح، ج۵، ص۱۱۰.
  514. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  515. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  516. حمید بن احمد المحلی، الحدائق الوردیه فی مناقب الائمة الزیدیه، ج۱، ص۲۱۱.
  517. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  518. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  519. ابن‌اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۳۶۵-۳۶۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۲۷۶-۲۷۷.
  520. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۷.
  521. علامه حلی، رجال الحلی، ص۱۱۳.
  522. ابن‌اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۳۶۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۲۷۷.
  523. حمید بن احمد المحلی، الحدائق الوردیه فی مناقب الائمة الزیدیه، ج۱، ص۲۱۱.
  524. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۸.
  525. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۲۳؛ سید بن طاوس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص۹۵؛ ابن‌نما حلی، مثیر الاحزان، ص۵۴.
  526. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  527. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  528. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۹.
  529. خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج۲، ص۲۱-۲۲؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۰۴؛ عبدالله البحرانی، العوالم الامام الحسین(ع)، ص۲۷۱.
  530. خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج۲، ص۲۲؛ عبدالله بحرانی، العوالم الامام الحسین(ع)، ص۲۷۱-۲۷۲؛ عبد الرزاق موسوی مقرم، مقتل الحسین(ع)، ص۲۵۳.
  531. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  532. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  533. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۵؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۳، ص۱۳۰۶؛ ابن اثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۹۹-۱۰۰.
  534. ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۳، ص۱۳۰۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۰.
  535. ابراهیم بن محمد ثقفی الکوفی، الغارات، ج۲، ص۷۷۶.
  536. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۳۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۹۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۶۰-۲۶۱.
  537. سید ابراهیم موسوی زنجانی، وسیلة الدارین فی انصار الحسین، ص۱۷۴.
  538. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۵؛ سید ابراهیم موسوی زنجانی، وسیلة الدارین فی انصار الحسین، ص۱۷۴.
  539. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۱۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۵۴؛ عبد الرزاق موسوی مقرم، مقتل الحسین(ع)، ص۲۰۵.
  540. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۳۴؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۰۵.
  541. سید بن طاوس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص۱۰۷- ۱۰۸.
  542. عبدالله بحرانی، العوالم الامام الحسین(ع)، ص۲۶۵.
  543. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۳۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۶۷.
  544. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسی ن(ع)»، پایگاه پژوهه.
  545. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  546. علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث،ج۸، ص۸۶.
  547. علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث،ج۸، ص۸۶؛ محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۸.
  548. شعری که از نضر بن عجلان در کتاب وقعة صفین بیان شده مؤید این ادعاست. (ر.ک: نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۶۵)
  549. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۸؛ علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۸، ص۸۶.
  550. حمید بن احمد المحلی، الحدائق الوردیه فی مناقب الائمة الزیدیه، ج۱، ص۲۱۱.
  551. ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۱۳.
  552. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  553. احمد بن محمد بن خالد البرقی، رجال البرقی، ص‌۲۹-۳۱؛ سید علی خان شیرازی، الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة، ص‌۱۹۷-۴۵۵.
  554. دینوری، الاخبار الطوال، ص‌۲۵۹-۲۶۰؛ شیخ مفید، الارشاد، ج‌۲، ص‌۱۱۴-۱۱۵؛ لجنة التالیف، اعلام الهدایه، ص‌۳۰
  555. شیخ مفید، الارشاد، ص‌۱۱۷.
  556. امین، اعیان الشیعة، ج‌۲، ص‌۴۴۶.
  557. سعید طالقانی، تعامل انصار با اهل بیت(ع)،
  558. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  559. مجهول، اخبار الدولة العباسیه، ص۲۴۸.
  560. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۹۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۷۷.
  561. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۳۲۵.
  562. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۵۵۲-۵۵۴؛ مسکویه، تجارب الامم، ج۴، ص۱۲۹-۱۳۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۳۲۶.
  563. مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۱۳۱؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱، ص۲۱۲.
  564. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۲؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۹، ص۲۷۵.
  565. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۶-۳۹۷.
  566. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۵.
  567. زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۲۲۱.
  568. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، صص۳۳۷.
  569. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۵۵۵ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۵۳۰.
  570. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  571. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۲۶۴، ج۲، ص۱۷۳ و ۲۰۹ و....؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۴.
  572. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۶۷، ج۲، ص۱۱۰ و ۱۸۷.
  573. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، ص۵۰۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۸۰.
  574. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۲۰؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۷۶.
  575. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۱۸۶.
  576. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۱۷۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۴ و ج۶، ص۲۳۱.
  577. صفدی، الوافی بالوفیات، ج۱۸، ص۷۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۱۲۳.
  578. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، ص۵۰۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۶ و ج۶، ص۲۷۸.
  579. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۴۳.
  580. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، ص۲۴۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۳۹.
  581. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۸۴ زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۷۲ و ۱۶۱ و ج۵، ص۲۹۵.
  582. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۴.
  583. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۶۲.
  584. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۶۳-۶۴.
  585. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۶۷-۶۸.
  586. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۱۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۹.
  587. برداشتی از مقاله بنو نصر(بنی احمر)، دانشنامه جهان اسلام، ج۱، ص۱۹۳۸.
  588. برداشتی از مقاله بنو نصر(بنی احمر)، دانشنامه جهان اسلام، ۱، ص۱۹۳۸.
  589. برداشتی از مقاله بنو نصر(بنی احمر)، دانشنامه جهان اسلام، ۱، ص۱۹۳۸.
  590. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  591. ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل، ج۲، ص۳۴۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۸۰.
  592. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۱، ص۳۸۶؛ ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۴۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۹۲.
  593. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۲، ص۱۹؛ ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل، ج۲، ص۳۰۵.
  594. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۰۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۵۰۸.
  595. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۴۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۱۹.
  596. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۷۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۹۰؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۷، ص۲۶۱-۲۶۲.
  597. ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۲۳۹؛ ابن قانع، معجم الصحابه، ج۴، ص۱۵۵۴؛ ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۳۵.
  598. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۷۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۳۲.
  599. ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۳۰۱؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۹؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۱۴۰.
  600. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۰.
  601. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۳.
  602. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱ ، ص۳۹۱.
  603. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۴، ص۹۸؛ ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل، ج۴، ص۱۹۸؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۶۶۴
  604. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۵۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۲، ص۱۶۲.
  605. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۴۵۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۱۴۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۶۳۴.
  606. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۰۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۷۶.
  607. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۲۴؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۷۱.
  608. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۱۳.
  609. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۷.
  610. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۶.
  611. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۲.
  612. زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۶.
  613. عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۱۱، ص۲۳۵.
  614. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۱، ص۱۳۲.
  615. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱۰، ص۱۶۸.
  616. العجلی، معرفة الثقات، ج۲، ص۲۴۰؛ ذهبی، تاریخ اسلام، ج۷، ص۲۳۹.
  617. زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۱۰۸.
  618. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۴۷.
  619. عبدالله بن محمد، طبقات المحدثین بأصبهان و الواردین علیها، ج۱، ص۹۲.
  620. اسماعیل پاشا بغدادی، ایضاح المکنون، ج۲، ص۶۹۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۲۳۵.
  621. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۲۴۶.
  622. زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۲۵۳.
  623. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۶.
  624. محمد باقر بن زین العابدین‌ خوانساری، روضات الجنات فی أحوال العلماء و السادات، ج‌۳، ص: ۳۹۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۴۶.
  625. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۱، ص۴۷۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۱۲.
  626. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۳۷.
  627. زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۳۲.
  628. اسماعیل پاشا بغدادی، هدیه العارفین، ج۱، ص۸۱۵؛ عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۸، ص۵۳.
  629. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۳، ص۲۰۱.
  630. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۳، ص۴۱۳.
  631. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۵، ص۳۷۰.
  632. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۸، ص۱۶.
  633. ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۱، ص۴۰۵.
  634. عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۱۱، ص۲۴۱.
  635. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۵۲.
  636. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۳۳-۳۴.
  637. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۸۰.
  638. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۴۶.
  639. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۷۶.
  640. زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۳۱۳.
  641. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۱۷۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۴.
  642. زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۱۲۳.
  643. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۶.
  644. صفدی، الوافی بالوفیات، ج۳، ص۳۸.
  645. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱۸، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۸، ص۲۲۱.
  646. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۲۱۰.
  647. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۱۸۷.
  648. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۲، ص۴۷.
  649. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۳۹.
  650. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۲۶۴.
  651. ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۸۴.
  652. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۸.
  653. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۹۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۴۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۶۰.
  654. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۵، ص۲۳۶؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۱۰۷.
  655. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۵، ص۲۴۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۸۵.
  656. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۹۲۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۲۹۳.
  657. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۰۳.
  658. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۱۰۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۲۴.
  659. زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۲۸۴.
  660. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۱۳۱.
  661. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵۲.
  662. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۵۸.
  663. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۵۸؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۱، ص۲۸۲؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۲۲۸.
  664. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۵۹.
  665. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۵۹.
  666. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۶۱؛ نمازی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۲، ص۳۰۹.
  667. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۶۲.
  668. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۶۴.
  669. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۶۵؛ علامه حلی، خلاصة الاقوال ص۳۰۲؛ ابن داود، رجال ابن داود، ص۲۱۸.
  670. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۰۳؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۳، ص۳۳۷؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۴، ص۱۲۱.
  671. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۰۹؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۱، ص۵۷ .
  672. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۱۲.
  673. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۱۴.
  674. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۱۶.
  675. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۲۴؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۱، ص۷۲.
  676. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۳۰.
  677. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۴۰.
  678. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۴۲.
  679. نجاشی، رجال النجاشی، ص۲۴۹؛ شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۴۴.
  680. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۵۹؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱، ص۱۹۴.
  681. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۸۳؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۲، ص۱۱۹؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۷، ص۱۰۱.
  682. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۸۵؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۵، ص۲۰۰.
  683. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۸۸؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۲، ص۱۴۸.
  684. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۰۷.
  685. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۴۴.
  686. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۸۰؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۷، ص۴۲.
  687. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۱۱؛ تستری، قاموس الرجال، ج۱۰، ص۲۳.
  688. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۱۸؛ تستری، قاموس الرجال، ج۱۰، ص۴۷۰.
  689. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۳۹.
  690. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۴۰؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۳، ص۱۰۰.
  691. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۷۲؛ تفرشی، نقد الرجال، ج۵، ص۱۶۱.
  692. زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۱۹.
  693. عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین، ج۱، ص۱۱۷.
  694. اسماعیل پاشا بغدادی، هدیة العارفین، ج۲، ص۴۳۵؛ امین، اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۱۵.
  695. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.