امام رضا در زمان مأمون عباسی

ترس مأمون از محبوبیت امام

حکومت عباسیان که بر نفاق و فشار پایه‌ریزی شده بود، از اینکه ائمه را متکی بر ولایت تکوینی می‌دیدند و عالم هستی را مسخر آنها به اذن الله مشاهده می‌کردند، سخت ناراحت بودند. مأمون عباسی وقتی می‌دید که امام با عالم غیب مأنوس است و معجزات الهی را در آستین دارد و همین امر باعث محبوبیتش در بین مردم شده است، سعی می‌کرد ارتباط امام را از پیوند عمیق با بدنه جامعه اسلامی منع و کنترل نماید. یکی از نمونه‌های این دلهره حکومتی از ارتباط عمیق امام با مردم موضوع مراجعت امام از مدینه به مرو بود.

ابوهاشم جعفری گفت: وقتی مأمون، رجاء بن ابی‌ضحاک را مأمور آوردن حضرت رضا(ع) از راه اهواز کرد، رجاء از راه کوفه نیامد، اهالی کوفه انتظار آن حضرت را داشتند، من در قسمت شرقی محلی به نام آبیدج بودم، همین که شنیدم آن حضرت را به طرف مرو می‌برند، خود را به اهواز رسانیدم. خدمتش رسیدم و خود را معرفی کردم، اولین مرتبه‌ای بود که ایشان را می‌دیدم، امام(ع) مریض بود هوا هم گرم. به من فرمود: برایم طبیبی بیاور.

پزشکی آوردم حضرت رضا(ع) یک نوع گیاهی را برایش نام برد که طبیب گفت: کسی را روی زمین ندیده‌ام که اسم این گیاه را بداند جز شما! از کجا اطلاع پیدا کرده‌ای؟ ولی این گیاه در چنین وقتی یافت نمی‌شود و از گیاهان دوران گذشته است. به او فرمود: برایم مقداری نیشکر تهیه کن. پزشک عرض کرد: این سخت‌تر از اولی است؛ زیرا حالا وقت نیشکر نیست. حضرت رضا(ع) فرمود: این دو چیز در همین سرزمین و هم‌اکنون وجود دارد، این شخص اشاره به من کرد، با تو خواهد آمد به طرف آب شاذروان می‌روید و از آب رد می‌شوید، آسیابی خواهید دید، به طرف آسیاب می‌روید در آنجا مردی سیاه را در آسیاب خواهید دید، به او بگویید کجا نیشکر و فلان گیاه می‌روید؟ (راوی اسم آن گیاه را فراموش کرده) فرمود: حرکت کن! من رفتم به آسیاب رسیدیم و مرد سیاه را دیدیم، از او پرسیدیم اشاره به پشت سر خود کرد، دیدیم نیشکر است، هر چه لازم بود برداشتیم و برگشتیم به آسیاب، آسیابان را ندیدیم، خدمت حضرت رضا(ع) رسیدیم خدا را ستایش کرد.

طبیب به من گفت: این مرد پسر کیست؟ گفتم: پسر پیغمبر ما است، گفت: از امتیازات نبوت چیزی دارد؟ گفتم: آری! من خودم مقداری از آنها را دیده‌ام ولی پیغمبر نیست. گفت: جانشین پیامبر است؟ گفتم: آری. این جریان را که رجاء بن ابی‌ضحاک شنید به همراهان خود گفت: اگر بیشتر در این محل اقامت کند مردم فریفته او می‌شوند باید حرکت کنیم و لذا از آنجا کوچ کرد[۱].

طبیعی است که حکومت و دست‌نشاندگانشان چشم دیدن کرامات امام را نداشتند، وحشت داشتند از اینکه مردم با تماس مستقیم حقایقی را از امام بینند در نتیجه شیفته او شوند[۲].

نسب آلوده مأمون

شاید تمامی حکّام جوری که در طول خلافت غاصبانه امویان و عباسیان در مقابل امامت نور قد علم کردند و جامعه را از نورانیت امامت شیعه محروم کردند و با قساوت هر چه تمام‌تر آنها را شهید نمودند، نسب آنها را در روابط نامشروع مشاهده می‌کنیم و این یک قاعده کلی است که فرزند این‌گونه از روابط در برابر امامت شیعه و پیروانشان از بغض و کینه برخوردار بوده‌اند و مأمون هم از این موضوع مستثنی نیست. او اگر در برابر چهره پر فروغ حضرت رضا(ع) قرار می‌گیرد و مقام علم و حکمت و ورع حضرت را درک می‌کند؛ ولی با قساوت دستور قتل را صادر و به اجرا در می‌آورد به دلیل مشکل در نسب اوست.

دمیری در حیوة الحیوان آورده روزی مأمون به زبیده (نامادری خود) وارد شد، زبیده را دید با خود سخن می‌گوید، مأمون جلو رفت احترام کرد، سپس گفت: گویا مرا نفرین می‌کنی؟ پسرت امین را کشتم، داغ فرزندت را به دلت نهادم، حق داری اما باید تصدیق کنی امین فرزندت بدون تقصیر نبود، چاره‌ای برای حفظ مملکتم نداشتم جز جنگ با او؛ ولی بدون پیش‌بینی من، جنگ منجر به قتل امین گردید.

زبیده گفت: اگر امیرالمؤمنین خلیفه امان دهد و شرط کند از گفتار من ناراحت نشود آنچه را که اکنون می‌اندیشیدم و در گذشته خود فکر می‌کردم برای خلیفه بیان کنم! مأمون اصرار شدید نمود و قول داد ناراحت نشود. زبیده گفت: در گذشته خود فکر می‌کردم، ایام زناشویی خود را با پدرت رشید به یاد می‌آوردم، جالب‌ترین پرده‌ای که از جلو چشم من گذشت ماجرای یک بازی شطرنج با پدرت بود. مشغول شطرنج شدیم به این شرط که هر کس برنده شد آن کس که باخته است باید مطیع او گردد، خواسته‌های برنده را هر چه باشد انجام دهد.

اتفاقاً در نوبت اول پدرت برنده شد، به من فرمان داد برهنه شوم و در اطراف قصر لخت و عور گردش کنم! پدرت به قدری مست بود که به زشتی این دستور توجهی نداشت، هر چه اصرار کردم، خواهش نمودم سودی نبخشید تا اشکم جاری شد، دست به دامانش شدم نتیجه نگرفتم، متقابلاً می‌گفت هر چه زودتر برهنه شو با ناز و عشوه حرکت کن! من از دیدن این هیئت و تماشای بدن لخت تو لذت می‌برم.

این کار برای من بسیار طاقت‌فرسا بود، بنا به اصرار پدرت برهنه شدم در اطراف قصر به گردش پرداختم، چنان مستی و شهوت عقلش را محو کرده بود که هیچ زشتی این کار را متوجه نمی‌شد؛ اما من مو بر اندامم راست شده بود، در برابر چشمان یک عده کنیز و غلام و درباریان این عمل انجام شد! هر چه بود گذشت؛ ولی حس انتقامجویی در من شدت یافت، منتظر موقعیتی بودم تا تلافی کنم! در بازی بعد خوشبختانه من بر پدرت غالب شدم، گفتم طبق قرار قبلی آماده باش!

پدرت هارون آمادگی خود را اعلام کرد، به او فرمان دادم وارد آشپزخانه شود و با زشت‌ترین و پست‌ترین کنیزانم همبستر شود! از شنیدن این امر پدرت مبهوت شد. مستی از سر او پرید، هر چه التماس کرد، گفتم: امکان ندارد! لذت من در این است، چنان‌که لذت تو در برهنه نمودن من بود. به من گفت: صرف نظر کن خراج یک ساله مصر را که بالغ بر دو میلیون و نهصد و بیست هزار دینار است به تو می‌بخشم! قبول نکردم. دست پدرت را گرفتم و به مطبخ بردم، زشت‌ترین کنیز را به نام «مراجل» یافتم که از اهالی خراسان بود. کثیف و متعفن، کریه المنظر. اتفاقاً در حال حیض هم بود، با اکراه شدید پدر تو با او نزدیکی نمود.

ای مأمون نطفه تو در همان یک نوبت نزدیکی در رحم مراجل کنیز مطبخی من، آن هم در حال حیض منعقد شد. نتیجتاً تو به دنیا آمدی و من به خواست خودم سبب قتل فرزندم امین را فراهم آوردم، از آن کنیز مطبخی و هارون مست از شراب، فرزندی جز تو انتظار نمی‌رفت، این پرده از جلو چشمانم می‌گذشت این صحنه از همه دیدنی‌تر و خاطره‌ای فراموش‌نشدنی بود.

مأمون از این سخن برآشفت و گفت: خدا لعنت کند اصرار و لجاجت را! اگر کنجکاوی نمی‌کردم زبیده یک چنین تاریخی را برایم ذکر نمی‌کرد[۳].

پلیدترین صحنه‌ها توسط پلیدترین خلیفه، به وقوع می‌پیوندد. خلیفه‌ای که در اوج بی‌حیایی و بی‌ناموسی و بی‌غیرتی همسرش را برهنه به انظار عمومی می‌کشاند، این نمایش زشت ضدناموسی گویای فکر و عقیده زشت و پلید هارون است.

یکی از مصادیق مظلومیت حضرت رضا(ع) در این است که هم‌عصر با این پلید بی‌غیرت می‌باشد و از طرف دیگر وقتی مقایسه کنیم نسب حضرت را با نسب مأمون، درمی‌یابیم که تفاوت از کجا تا به کجاست. امام در دوران حمل تسبیح و تهلیلش را مادر می‌شنود، چگونه مقایسه کنیم با ولد حیض؟

ابن بابویه صدوق نقل می‌کند که تُکتم مادر امام رضا(ع) گفته است؛ چون به فرزند خود حامله شدم به هیچ وجه سنگینی حمل در خود احساس نمی‌کردم و چون به خواب می‌رفتم صدای تسبیح و تهلیل از شکم خود می‌شنیدم و بر خود می‌ترسیدم و چون بیدار می‌شدم صدایی نمی‌شنیدم. وقتی که متولد شد دست‌های خود را به زمین گذاشت و سر خود را به آسمان بلند کرد و لب‌های وی حرکت می‌کرد و سخنی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم، در همان ساعت امام موسی کاظم(ع) نزد من آمده فرمودند: ای نجمه گوارا باد مورد کرامت پروردگار، پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفیدی پیچیدم و به آن حضرت دادم. آن حضرت در گوش راستش اذان خواند و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات‌طلبید و کامش را با آن باز کرد. آن‌گاه به من داد و فرمود: بگیر که خلیفه خدا در زمین است و این حجت خداست پس از من[۴].[۵]

قدرت‌طلبی مأمون

یکی از خصیصه‌های امامت نار در تاریخ، قدرت‌طلبی و مقام‌پرستی بوده تا آنجا که برای حفظ و صیانت آن حتی دست به خون اهل و عیال خود رنگین کرده‌اند. مأمون عباسی شاهد زنده‌ای بر این مدعی است که وقتی برادر خود امین را در جایگاه خلافت می‌بیند، در ماجرای جنگ قدرت، به جنگ برادر می‌رود و پس از کشته شدن برادر وقتی سرش را نزد مأمون آوردند به قاتل وی یک میلیون درهم جایزه می‌دهد و سر بریده برادرش را بر چوبی آویزان ساخت تا مردم در ورود به قصرش او را لعنت کنند[۶].

مأمون در بین خلفای عباسی به علم و فضل مشهور است، فردی است با درایت و باکیاست در عین حال قدرت‌طلب و تشنه مقام، حقایقی را به زبان جاری کرده که مهم‌ترین سند بر مظلومیت امامت شیعه و پیروان آنان و سندی بر ابتذال و ستمگری عباسیان است. او ضمن بیان تاریخچه انحرافات و گرایشات عباسیان و نحوه عملکردشان را در جواب نامه‌ای انتقادآمیزشان مبنی بر اینکه چرا امام رضا(ع) را به حوزه خلافت راه داده‌ای به آنها گوشزد می‌کند و از فجایع عملی و اخلاقی عباسیان پرده برمی‌دارد، بنی عباس از مأمون انتقاد کرده بودند که چرا حضرت رضا(ع) را به ولایت‌عهدی انتخاب کرده، این نامه در جواب آنهاست: «... شما به بازیچه گرفتید و در گمراهی و بدبختی غوطه‌ور بودید نمی‌دانستید چه وظیفه دارید، پیوسته در گرفتاری و از دست دادن نعمت بودید، تمام کوشش و همت شما آن بود که مرکبی برای سواری داشته باشید و شرابی برای خماری، افتخار شما به آلودگی در معصیت بود و پیوسته مشغول ساز و نواز و عیش و عشرت با زنان خوش آواز بودید، یک نفر از شما به فکر زندگی و ادامه نعمت و کسب موقعیت و شخصیت و به دست آوردن ثواب نبود که به وسیله آن روز قیامت بتواند سر بلند باشد.

نماز را نابود کردید و در پی شهوترانی رفتید، غرق در لذت از نعمت‌های نغمه‌سرایان و بربط زنان بودید، به زودی نتیجه گمراهی خود را خواهید دید. به خدا گاهی به شما اندیشه می‌کنم، می‌بینم هر کدام از امت‌های گذشته که مستوجب عذاب شدند دارای یک کار زشت و رفتار ناپسند بودند که عیناً در میان شما آن کارها هست! با کارهای ناپسند بسیار دیگری که شیطان به آن کارها وارد نیست و اطلاع ندارد و نه امر به انجام آن کارها می‌کند.

خداوند از قوم صالح در قرآن کریم خبر می‌دهد که در میان آنها نه طایفه بودند که به کار زشت پرداختند و نظر اصلاحی نداشتند، کدام یک از شما نود و نه مفسد و تبهکار ندارید که آنها را به خود نزدیک و مقرب گردانیده‌اید؟ چون اعتنایی به معاد در روز قیامت و حساب رستاخیز ندارید! کدام یک از شما عقیده‌ای شایسته و راه و روشی پسندیده از پیش گرفته‌اید؟ خاک بر سر شما پلید مردم!

اما مطلبی که تذکر داده بودید که در مورد حضرت رضا(ع) اشتباه و لغزشی از من صادر شده به جان خود سوگند می‌خورم این تنها عملی است که امیدوارم به وسیله آن از صراط بگذرم و نجات و رستگاری را در آغوش گیرم. در روز رستاخیز که همه حیران و سرگردانند، خیال نمی‌کنم کاری شایسته‌تر از این انجام داده باشم. مگر اینکه دو مرتبه به مثل چنین شخصی خلافت را واگذارم، کجا می‌توانم مثل او را بیابم و چنین سعادتی کجا برای شما فراهم خواهد شد؟

اما آنچه تذکر داده‌اید که من نظر آباء و اجداد شما را ناپسند شمرده‌ام و آنها را به نادانی نسبت داده‌ام، همین حرف را کفار قریش نیز می‌زدند: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ[۷] بیچاره‌ها! دین را باید از پیامبران آموخت نه از آباء و اجداد، شما شعور ندارید! اما سرزنشی که مرا کرده بودید که رفتار و سیاست مجوسی را در میان شما اجرا می‌کنم، شما که ننگی ندارید گر چه خوک‌ها و میمون‌ها رهبر شما باشند، شما امیرالمؤمنین می‌خواهید. به جان خودم قسم مجوسی بودند مسلمان شدند مثل پدران و مادرانمان در قدیم که کافر بودند و ایمان آوردند ولی شما مسلمان بودید مرتد شدید.

مجوسی که مسلمان شود بهتر است از مسلمان مرتد؛ زیرا آنها از کار بد بازمی‌دارند و به کار خوب وادار می‌کنند، نیکوکارند و از بدی پرهیز می‌نمایند و از سربلندی اسلام و مسلمانان خوشحالند که بالاخره با همین وضع جهان را بدرود گفتند. تمام شما مردمانی هستید که خود را مسخره کرده‌اید و اندیشه و تدبیری ندارید یا آوازه‌خوان و یا نوازنده و یا نی‌زنید. به خدا اگر بنی‌امیه که دیروز آنها را کشتید زنده شوند به آنها می‌گویند ننگ نداشته باشید از کارهای زشت خود، چون افعال و رفتار آنها را شما به جان پذیرفته و کردار ایشان را اخلاق خویش قرار داده‌اید. هر کدام از شما گرفتار شد شروع به ناله و زاری می‌کند و اگر وضعش خوب شد دیگران را از نعمت خود بی‌بهره می‌گذارد، از کار خود ننگ ندارید و برگشت نمی‌کنید مگر از ترس! چگونه ننگ خواهد داشت کسی که صبح تا شب به گناه آلوده باشد و سر از خواب که برمی‌دارد به کار خود افتخار می‌کند، گویی کار خوبی کرده تمام همش شکم‌بارگی و شهوت‌رانی است باکی از شهوت‌رانی ندارد گر چه وسیله شهوترانی او با کشتن هزار پیامبر مرسل یا ملک مقرب فراهم آید. از میان همه مردم به کسی بیشتر علاقه دارد که او را به گناهکاری تشویق نماید و یا در انجام عمل ناشایست یاریش کند، کار خویش شراب‌خواری و شکم‌پرستی است به وضعی بس دشوار مبتلا شده‌اید اگر از کارهای زشت و اعمال ناپسند خود دست برداشتید بهتر وگرنه لبه تیز شمشیر شما را فرا می‌گیرد «لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكُّلِي وَ هُوَ حَسْبِي»[۸].

اولاً: عملکرد پدران و نیاکان خود را کاملاً شیطانی معرفی می‌کند و تصریح دارد که «کارهای ناپسند بسیاری که شیطان به آن کارها وارد نیست و اطلاع ندارد.»... ثانیاً: عملکرد آنها را حول شراب و مجلس ساز و نواز و عیش و عشرت با زنان خوش‌آوازه ترسیم می‌کند. ثالثاً: فاصله گرفتن عباسیان را از اندیشه معاد و حساب رستاخیز و دور بودن از ارزش‌های الهی و اخلاقی و انسانی معرفی می‌کند. این حقایق از کمتر خلیفه‌ای به این صراحت بیان شده است؛ ولی متأسفانه خلافتش در هاله‌ای از منیت‌ها و خودخواهی‌ها سپری می‌شود.

در ارشاد مفید آمده که حضرت رضا(ع) پیوسته مأمون را پند و اندرز می‌داد، هر وقت فرصتی می‌یافت او را از خدا می‌ترسانید و او را بر کارهای ناپسندش سرزنش می‌کرد. مأمون در ظاهر قبول می‌کرد ولی در باطن ناراحت بود و خوشش نمی‌آمد. یک روز حضرت رضا(ع) وارد شد دید مأمون وضو برای نماز می‌گیرد و غلامش آب بر روی دستش می‌ریزد. فرمود: هیچ کس را شریک در عبادت پروردگار خود مکن. مأمون غلام را اجازه رفتن داد و بقیه وضو را خودش گرفت این جریان بیشتر موجب خشم و ناراحتی او شد[۹].

روزی مأمون وارد شد بر حضرت رضا(ع) و عرض کرد یا ابا الحسن در امری متفکر بودم به نتیجه جواب رسیدم، در نسبت بین ما و شما فکر می‌کردم دیدم هر دو یکی است و امتیازی برای کسی نیست! اختلافات شیعه روی عصبیت و هوی و هوس است. حضرت فرمود: برای این سخن جوابی است، می‌خواهی می‌گویم! بخواهی امساک می‌نمایم، عرض کرد: بفرما! امام فرمود: اگر الان پیغمبر از پشت تپه‌ها بر ما وارد شود و دختر تو را خطبه نماید تو تزویج می‌نمایی؟ مأمون گفت: آیا کسی از این شرافت روی‌گردان است؟ حضرت فرمود: به نظر تو آیا حلال است پیغمبر با من وصلت کند؟ مأمون ساکت شد، بعد گفت: رحم شما نزدیک‌تر است! یعنی شما اولاد پیغمبر به اولاد عباس مانند بیگانگان بر پیامبر حلالند.

مأمون با اینکه حضرت رضا(ع) را به ظاهر محترمانه از مدینه به مرو دعوت کرد و مقام ولایت‌عهدی را با انگیزه‌هایی که بعد اشاره خواهد شد به او واگذار کرد، ولی چشم دیدن رشد و مقبولیت عمومی حضرت را نداشت. هر جا که گزارشی به او می‌رسید که مردم شیفته حضرت رضا(ع) شده‌اند، به شدت ممانعت می‌کرد و از هر برنامه‌ای که به قیمت محبوبیت حضرت تمام می‌شد مخالفت می‌نمود.

شیخ صدوق از عبدالسلام هروی نقل کرده که گفت به مأمون خبر رسید که ابوالحسن علی بن موسی(ع) مجالسی علمی مربوط به اصول دین و مذهب تشکیل می‌دهد و مردم فریفته مقام علمی او شده‌اند. مأمون محمد بن عمرو طوسی حاجب خود را مأمور کرد که مردم را از شرکت در این مجالس مانع شود و آن حضرت را احضار کرد و چون چشمش به امام افتاد، پرخاش نموده و بی‌احترامی کرد. امام(ع) از نزد مأمون با حالی آشفته و ناراحت بیرون آمد و لب‌های مبارکش را حرکت می‌داد و می‌گفت: «وَ حَقِّ الْمُصْطَفَى وَ الْمُرْتَضَى وَ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ لَأَسْتَنْزِلَنَّ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدُعَائِي عَلَيْهِ مَا يَكُونُ سَبَباً لِطَرْدِ كِلَابِ أَهْلِ هَذِهِ‏ الْكُورَةِ إِيَّاهُ وَ اسْتِخْفَافِهِمْ بِهِ وَ بِخَاصَّتِهِ وَ عَامَّتِهِ»[۱۰]؛ سوگند به حق مصطفی و مرتضی و سیّده النساء که او را نفرین می‌کنم به قسمی که یاری خداوند را از او برمی‌دارم تا به جایی که سبب شود اراذل و سگ‌های اهل این شهر او را بیرون کنند و به او و طرفداران و درباریانش خفت دهند و آنان را سبک شمارند و امام به منزل بازگشت و برای وضو آب‌طلبید و وضو ساخته دو رکعت نماز به جای آورد و در قنوت رکعت دوم دعایی را این‌گونه قرائت فرمود: «اللَّهُمَّ يَا ذَا الْقُدْرَةِ الْجَامِعَةِ وَ الرَّحْمَةِ الْوَاسِعَةِ وَ الْمِنَنِ الْمُتَتَابِعَةِ وَ الْآلَاءِ الْمُتَوَالِيَةِ وَ الْأَيَادِي الْجَمِيلَةِ وَ الْمَوَاهِبِ الْجَزِيلَةِ يَا مَنْ لَا يُوصَفُ بِتَمْثِيلٍ وَ لَا يُمَثَّلُ بِنَظِيرٍ وَ لَا يُغْلَبُ بِظَهِيرٍ يَا مَنْ خَلَقَ فَرَزَقَ وَ أَلْهَمَ فَأَنْطَقَ وَ ابْتَدَعَ فَشَرَعَ وَ عَلَا فَارْتَفَعَ وَ قَدَّرَ فَأَحْسَنَ وَ صَوَّرَ فَأَتْقَنَ وَ أَجْنَحَ فَأَبْلَغَ وَ أَنْعَمَ فَأَسْبَغَ وَ أَعْطَى فَأَجْزَلَ يَا مَنْ سَمَا فِي الْعِزِّ فَفَاتَ خَوَاطِفَ الْأَبْصَارِ وَ دَنَا فِي اللُّطْفِ فَجَازَ هَوَاجِسَ الْأَفْكَارِ يَا مَنْ تَفَرَّدَ بِالْمُلْكِ فَلَا نِدَّ لَهُ فِي مَلَكُوتِ سُلْطَانِهِ وَ تَوَحَّدَ بِالْكِبْرِيَاءِ فَلَا ضِدَّ لَهُ فِي جَبَرُوتِ شَأْنِهِ يَا مَنْ حَارَتْ فِي كِبْرِيَاءِ هَيْبَتِهِ دَقَائِقُ اللَّطَائِفِ الْأَوْهَامِ وَ حَسَرَتْ دُونَ إِدْرَاكِ عَظَمَتِهِ خَطَائِفُ أَبْصَارِ الْأَنَامِ يَا عَالِمَ خَطَرَاتِ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ وَ شَاهِدَ لَحَظَاتِ أَبْصَارِ النَّاظِرِينَ يَا مَنْ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِهَيْبَتِهِ وَ خَضَعَتِ الرِّقَابُ لِجَلَالَتِهِ وَ وَجِلَتِ الْقُلُوبُ مِنْ خِيفَتِهِ وَ ارْتَعَدَتِ الْفَرَائِصُ مِنْ فَرَقِهِ يَا بَدِي‏ءُ يَا بَدِيعُ يَا قَوِيُّ يَا مَنِيعُ يَا عَلِيُّ يَا رَفِيعُ صَلِّ عَلَى مَنْ شَرَّفْتَ الصَّلَاةَ بِالصَّلَاةِ عَلَيْهِ وَ انْتَقِمْ لِي مِمَّنْ ظَلَمَنِي وَ اسْتَخَفَّ بِي وَ طَرَدَ الشِّيعَةَ عَنْ بَابِي وَ أَذِقْهُ مَرَارَةَ الذُّلِّ وَ الْهَوَانِ كَمَا أَذَاقَنِيهَا وَ اجْعَلْهُ طَرِيدَ الْأَرْجَاسِ وَ شَرِيدَ الْأَنْجَاسِ»؛ بار الها! ای خدایی که قدرتت کامل و فراگیر است و ای دارای دریای رحمت بیکران و ای صاحب نعمت‌های پیاپی و نیکویی‌های مدام و پیوسته و پی‌درپی و دارنده کرم‌های بی‌شمار، ای آنکه وصفت را مثال نشاید، و تشبیهت بمانند و نظیر نباید و نیروهای مدد یافته بر ساحت قدست دست نیافته‌اند، ای آنکه بیافریده و روزی داده و الهام کرده و گویا نموده و به سرشته و راه بنموده و برتری و والایی گزیده و نظام بخشیده ولی بسیار نیکو و دقیق و نقش داده ولی چه استوار و محکم، اقامه دلیل کرده اما کامل و رسا و کرامت فرموده اما به تمام و کمال و بخشیده ولی بسیار و فراوان.

ای آنکه در کبریایی و بزرگی چنان اوج گرفته که از توان و حد دید بینش‌ها گذشته است و در لطافت و بیرنگی چنان نزدیک شده که از درک اندیشه‌ها فراتر آمده است، ای آنکه در سلطنتت یگانگی گرفته و در حوزه اقتدارش همتا و مانند نیست و در کبریاییش یکتایی گزیده و حریف و جبهه‌گیری در برابر قدرت والایش در کار نیست، ای آنکه در بزرگی و عظمتش، اندیشه ژرف‌بینان، مبهوت و سرگردان مانده است و دیده بینندگان پیش از دیدنش بینش خود را از دست داده است. ای دانا بر خاطره‌ها که بر دل عارفان خطور می‌کند و ای بینای نگریستن بینندگان، ای آنکه از هیبتش چهره‌ها به خاک افتاده و سر به سجده نهاده‌اند و سرها در مقابل شکوهش به زیر آمده‌اند و دل‌ها از بیم سطوتش تپیده‌اند و رگ‌های گردن از هول و وحشتش لرزیدن گرفته‌اند، ای ایجاد کننده تام و ای نوآورنده مدام و ای توانای عزیز و والامقام! درود فرست بر آن کس که نماز را به درود بر او شرف بخشیدی و انتقام گیر از آن کس که بر من ستم روا داشته و مرا سبک ساخته و پیروان مرا از در خانه من رانده است، تلخی خواری و خفّت را به او بچشان همان‌گونه که او به من چشانیده است و وی را از درگاه رحمت و کرمت دور ساز، آن‌چنان که چرک و پلیدی و آلودگی دور ریخته و زدوده می‌شود.

ابوالصلت عبدالسلام گوید: امام دعای خود را هنوز تمام نکرده بود که زلزله در شهر افتاد و شهر به هم خورد و فریاد و فغان اوج گرفت و نعره‌ها بلند شد و گرد و غبار برخاست و غوغای شدیدی در شهر افتاد. ولی من از جای خود حرکت نکردم تا مولایم سلام نماز خود را گفت، آن‌گاه رو به من کرده فرمود: ای ابوالصلت به بالای بام برو و از آنجا بیرون و جاده را بنگر (و در آنجا) زنی ناپاک که دائماً به فکر آویختن به مرد اجنبی و این و آن است و فریاد می‌کند را خواهی دید، زنی که اشرار را تحریک می‌کند و جامه چرکین بر تن دارد و اهل این شهر او را «سمّانه» می‌گویند (یعنی چاق و فربه) به جهت کند فهمی و بلاهت و بی‌شرمی و گستاخی و پرده‌دری او، و به شاخه‌ای از نی به جای نیزه توسل جسته و پرده سرخ رنگ خود را بر آن بسته و آن را پرچم خود قرار داده و می‌خواهد از مردم غوغاگر سپاهی سازد و آنان را رهبری کند و آن اوباش را به قصر مأمون و منازل سران لشکرش سوق دهد.

ابوالصلت گوید: من بر بالای بام رفتم و به خارج نظر انداختم، جز مردمی چوب به دست و سرهایی شکسته به سنگ ندیدم و مأمون را دیدم که زره پوشیده و از قصر شاهجان بیرون شده و روی به فرار نهاده، من دیگر چیزی نفهمیدم مگر شاگرد حجامت‌چی را که از بالای بام خشتی پرتاب کرده و آن به سر مأمون آمد کلاه‌خودش افتاد و او شکست و پوست سر شکافته شده بود، یکی از کسانی که مأمون را شناخته بود به آن کس که خشت را پرتاب کرده بود گفت: وای بر تو! این امیرالمؤمنین مأمون بود و من شنیدم که سمّانه به او گفت: ساکت باش بی‌مادر! امروز روز آدم‌شناسی و طرفداری از کسی و روز احترام به درجات نیست و روزی نیست که با هر کس بر طبق مقامش رفتار شود، اگر این واقعاً امیرالمؤمنین بود مردان بدکار و فاجر را بر دختران بکر مسلط نمی‌کرد و (پس از آن) مأمون و لشکرش را با کمال خفّت و خواری به بدترین وجه از شهر بیرون راندند[۱۱].

یکی از اسناد بارز قدرت‌طلبی و مقام‌پرستی مأمون را در ماجرای بغداد می‌توان مشاهده کرد. چگونه است که وقتی احساس می‌کند بغداد را از دستش می‌گیرند و عباسیون نیروی جانشین در بغداد انتخاب کرده‌اند و با ابراهیم بن مهدی بیعت کرده‌اند سریعاً خود را به بغداد می‌رساند.

حسن بن سهل به عیسی بن محمد بن ابی خالد که نائب او در عراق بود نامه نوشت و وی را از بیعت با علی الرضا(ع) آگاه ساخت و دستور داد که از مردم بغداد بیعت گیرد و وادارشان کند که از قباها و عمامه‌ها و پرچم‌های سبز استفاده کنند. همچنین از او خواست که روزی و مقرری یک سال را به ایشان ببخشد.

وقتی عباسیان بغداد چون از کار مأمون (ولایت‌عهدی امام) آگاه شدند و دانستند که با ولایت‌عهدی حضرت رضا(ع) خلافت را از خاندان عباسی به خاندان علوی منتقل ساخته و و لباس پدران و اجداد خود را تغییر داده و لباس سبز را انتخاب کرده، زیر بار نرفتند و خشمناک شدند و او را از خلافت کنار گذاشتند و نامه‌ای را که ذکر شد برایش نوشتند و سرانجام با ابراهیم بن مهدی بیعت کردند. ابراهیم هم فرزند برادرش اسحق بن موسی بن مهدی را ولی‌عهد خود ساخت و وعده داد که به هر فرد در آغاز سال هجری آینده ده دینار ببخشد! اما سپاه بر ابراهیم اعتراض کردند و مقرری ۶ ماه را از او خواستند؛ لذا ابراهیم به هر سپاهی دویست درهم نقد داد و آنان پذیرفتند که بقیه حقوق خود را از غلات کشاورزی دریافت کنند[۱۲].

از طرفی در خراسان مأمون از حس بدبینی ایرانیان به عملیات او دیگر جرئت ماندن نداشت و برای آینده خود هم که خیالش راحت شود اول فضل، پدر زن خود را که از اشراف ایران بود کشت و بعد امام هشتم را ناجوانمردانه مسموم ساخت و به سرعت به طرف بغداد رفت و آنجا هم نقشه قتل طاهر بن حسین قاتل امین برادر خود را کشید و چون موفق به این کار در بغداد نشد، او را به عنوان والی (استاندار خراسان) فرستاد تا از بیم قیام ایرانیان در بغداد خودش مصون بماند. بدین‌گونه هدف مأمون انجام شد و امام که مزاحم قدرت وی و خلافت عباسیان به شمار آمده بود مسموم شد و در سناباد همانجا که رشید را دفن کرده بودند مدفون شد و مأمون روش دیرین خود را از سر گرفت و لباس سبز را منسوخ کرد و شعار عباسیان که لباس سیاه بود تجدید شد[۱۳].

در آن هنگام که مأمون در خراسان بود و مردم بغداد شوریدند و ابراهیم بن مهدی را به خلافت برداشتند، چون مأمون از خراسان رفت و نزدیک بغداد رسید مردم ابراهیم را خلع کردند و او مخفی و سپس دستگیر شد و مأمون وی را بخشید و تقرب داد، در سال ۲۱۰ (ه. ق) بار دیگر ابراهیم را گرفتند که معلوم داشتند وی با نواده ابراهیم امام ملقب به ابن عایشه توطئه‌ای ساخته‌اند که مأمون را بکشند و ابراهیم خلیفه شود. مأمون فرمان داد تا ابن عایشه را سه روز در آفتاب نگه داشتند، آن‌گاه تازیانه زدند و به حبس بردند و پس از اندک مدتی در حبس مرد. پیکر او را بر دار زدند، پس از آن ابراهیم را که فراری بود با لباس زنانه گرفتند.

طبری گوید: وی را با دو زن دیگر که او نیز لباس زنانه داشت دستگیر کردند. این کار به دست یکی از نگهبانان شب انجام شد که از زنان پرسید: کیستید و به کجا می‌روید. ابراهیم انگشتر یاقوت گرانبهای خود را به او داد که مانع رفتن‌شان نشود. نگهبان چون یاقوت گرانقدر را دید شک کرد و با خود گفت این انگشتر از مردی معتبر است و آنها را دستگیر کرد و چون ابراهیم شناخته شد او را به نزد مأمون بردند، گفت: او را در خانه خلافت نگهدارید تا هاشمیان و سرداران سپاه، وی را با نقاب و چادر و لباس زنانه ببینند آن‌گاه وی را حبس کرد، سپس ببخشید و آزاد کرد اما مدت‌ها زیر نظر بود[۱۴].

مأمون از مرو به سرخس و از آنجا به سناباد و طوس و از آنجا به گرگان رفته یک ماه در گرگان ماند تا امنیت خراسان را محکم نماید، از آنجا به ری حرکت کرد، چندی هم در ری ماند و از آنجا به تهران رفته پس از چند روز توقف به نهروان کوچ کرد، آنجا محل استقبال مردم بغداد بود که بنی عباس و سران سپاه و خاندان هارون به استقبال رسمی او، آمدند، مأمون روز شنبه ۱۶ ماه صفر سال ۲۰۴ (ه. ق) وارد بغداد شد. طاهر بن حسین که در رقه بود در نهروان از مأمون استقبال کرد و با هم وارد بغداد شدند. در این موقع هنوز لباس و پرچم‌ها سبز بود، برخلاف لباس و پرچم علویین و تا ۸ روز ادامه داشت و مناقشاتی هم برای تغییر لباس و پرچم بین مردم و کشوری رخ داد تا بالاخره لباس سبز را رسماً به لباس سیاه مبدل ساخت.

وقتی مأمون به بغداد رسید استقبالی بزرگ از او به عمل آمد و چون کارها آرام گرفت، حسن بن سهل را وزارت داد. مأمون، فضل برادر او را کشته بود و حسن را مصلحتاً وزیر کرد و دختر وی پوران را به زنی خواست، وزیر از این تقریب به خاندان خلافت سخت خوشحال بود و در جشن زفاف دختر خویش اموال فراوان بذل کرد تا آنجا که مورخان مخارج جشن را ۵ میلیون درهم گفته‌اند، اما رونق کار حسن دیری نپایید که بیمار شد و خانه‌نشین و مأمون احمد بن ابوخالد را که مردی مدبر بود و نویسنده‌ای فصیح، وزارت داد و از او رأی خواست که طاهر بن حسین را ولایت خراسان دهد که تأیید کرد، اما طاهر در ولایت خراسان نام مأمون را از خطبه انداخت و ادعای استقلال کرد و هسته اولیه دولت طاهریان را پدید آورد.

مأمون در بغداد بر بنی عباس فائق آمد و مخالفین را سرکوب کرد و آنها را به عملکرد خود راضی نمود و گفت: این همه نقشه برای حفظ خلافت در سلسله شما بود که اگر این نقشه را بازی نمی‌کردم توفیقی حاصل نمی‌شد و اینک من در اختیار بنی عباس هستم و چنین هم شد[۱۵].

خونریزی مأمون

مأمون از ابتدایی که چشم باز کرده بود فضای باز خلافت پدرش هارون را مشاهده کرده که بدون هیچ قید و بندی برای هر نوع فعالیت اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی... آزاد و جلو باز بوده است. اصولاً شاهزاده‌ها اگر معلم و مربی ارزشمند و خدا ترسی نداشته باشند (که ندارند) به دلیل وجود همه نوع تسهیلات حکومتی درحد وفور، خیلی زودتر از دیگران در درّه سرکشی و عصیان سقوط می‌کنند.

شاید در خانواده‌های معمولی هم وقتی رفاهیات بدون تربیت دینی و تقوایی وجود داشته باشد افراد آن خانواده مسیر سقوط را زودتر طی می‌کنند، ولی افراد عادی به دلیل محدودیت‌ها از طرفی و به دلیل تماس آزاد با بدنه نظام مردمی باعث می‌شود دیرتر سقوط کنند یا حرف حقی از مرشدی به گوشش بخورد که باعث تنبه او شود، ولی در چهارچوب زندگی خلفای جور و فرزندان آنان چون ارتباطات به گونه‌ای است که مرشد و هدایتگری کمتر با آنها تماس می‌گیرد و به نام دعوت الهی با آنها سخن به میان نمی‌آید، از نعمت ارشاد محرومند و وفور رفاهیات به ویژه مجالس لهو و لعب و رقص و خواننده و کنیزکان همیشه در خدمت زمینه‌ای موثر برای پر و بال دادن به غرایز و انحرافات اخلاقی آنها می‌شود.

مأمون در محیطی پرورش یافت که از کودکی بزم شراب و رقص و کنیزان آوازه خوان و و رفاه بی‌حد و حصر را در دربار پدرش مشاهده کرده بود و طبعاً هر چه بزرگتر شده بیشتر از آلودگی‌های دربار اثر پذیر شده است. وقتی پدر را مشاهده می‌کند که از طرفی به حقانیت امام کاظم(ع) اعتراف می‌کند و خلافت را حق او معرفی می‌کند و وقتی آن روز از پدرش هارون سؤال می‌کند بابا اگر خلافت حق اوست چرا به او نمی‌دهی؟ جواب می‌شنود: الْمُلْكُ عَقِيمٌ حکومت خویشاوندی نمی‌شناسد و از طرف دیگر مشاهده می‌کند امام کاظم(ع) به دست پدر کشته می‌شود تا پایه‌های خلافت چند روزه دنیایش محکم شود و از آسیب در امان بماند این شیوه خونریزی اولیاء خدا برای دوام حکومت، تبدیل به یک ایده می‌شود و در زوایای زندگی مأمون جاری می‌گردد و لذا مأمون کپی‌برداری شده از هارون است. او هم وقتی از امام رضا(ع) احساس خطر می‌کند با دسیسه احضارش می‌کند و سرانجام به شهادتش می‌رساند، فضل وزیر دربار و فرمانده ارتش را توسط چند نفر اجیر در حمام می‌کشد، سپس اشک دروغین ریخته و قاتلین را که مأمور خودش بوده‌اند اعدام می‌کند.

به جهت اغتشاشاتی که در شرق ایران رخ داده بود هارون مجبور شد خود با سپاهیانش به سوی خراسان برود و در راه بیمار شد و در سال ۱۹۳ (ه. ق) در طوس مرگش فرا رسید. هارون، امین را برای خلافت بعد از خود تعیین کرده بود و از او تعهد گرفته بود که پس از او مأمون خلیفه شود و نیز حکومت ایالت خراسان در زمان خلافت امین در دست مأمون باشد، ولی امین پس از هارون در ۱۹۴ (ه. ق) مأمون را از ولی‌عهدی خود عزل و فرزندش موسی را نامزد این مقام کرد[۱۶].

بالاخره پس از درگیری‌های خونینی که میان امین و مأمون رخ داد با ارسال سپاهیان به جنگ برادر او را به قتل رساند و سرش را بر بام قصر خود به دار کشید. با مرگ امین در سال ۱۹۸ (ه. ق) مأمون به خلافت رسید.

امام رضا(ع) در عصر این خلیفه خونریز است که چون سر برادرش را به دارالاماره‌اش آوردند به قاتل وی یک میلیون درهم جایزه داد و سر بریده برادرش را بر چوبی آویزان ساخت تا مردم او را لعنت کنند.

در روضات الانوار است که پس از قتل فضل، مأمون نزد مادرش فرستاد که هر چه از اندوخته و جواهر و اسناد قیمتی هست نزد ما بفرست، مادر فضل صندوقچه‌ای نزد مأمون فرستاد که چون گشود دیدند بر حریری نوشته که روز چهارشنبه بین آب و آتش کشته خواهد شد.

دکتر رفاعی می‌نویسد: مأمون کار خود را انجام داد و ناگهان صدا بلند شد که جماعتی بر فضل بن سهل در حمام حمله کرده او را کشتند و مأمون فوری دستور داد قاتلین را دستگیر کنند و به کیفر رسانند. چون آنها دستگیر شدند از خود دفاع کرده گفتند: فضل را ما به امر خود خلیفه کشته‌ایم، البته مأمون راضی نبود چنین اتهامی به آنها داده شود، میل داشت آنها اقرار به قتل کنند ولی خلیفه از آنها بگذرد، همین که گفتند خود امیر به ما دستور داده مأمون هم گفت: آنها را گردن بزنید و سرهای قاتلین را ضمن نامه تأثر و تسلیت برای حسن بن سهل برادرش فرستاد و وعده داد که او را جانشین برادرش فضل نماید و به وزارت برساند، این هم سیاستی بود که خواست عمل خود را برای حسن مجسم سازد و هم او را تهدید کرده باشد و هم تجلیل، تا بداند باید با خلوص ارادت خدمت کند و حسن برای جلب توجه خلیفه دخترش پوران ده ساله را به ازدواج او در آورد در حالی که تا ۸ سال بعد، او را متصرف نشد. یاسر خادم گفت: وقتی حضرت رضا(ع) منزل را خلوت می‌دید تمام غلامان و اطرافیان خود را از کوچک و بزرگ جمع می‌نمود برای آنها حدیث می‌کرد و با ایشان انس می‌گرفت. آنها نیز با آن حضرت مأنوس می‌شدند. وقتی سر سفره می‌نشست تمام آنها را از صغیر و کبیر جمع می‌نمود و با خود می‌نشاند.

یاسر گفت: یک روز ما در خدمت آن حضرت بودیم که صدای قفل دربی که میان خانه ایشان و مأمون بود به صدا درآمد، به ما فرمود: حرکت کنید، متفرق شوید ما از جای حرکت کردیم، مأمون وارد شد در دست نامه‌ای دراز داشت، حضرت رضا(ع) خواست به احترامش حرکت کند، او را قسم به حق پیغمبر داد که برنخیزد. جلو آمد و حضرت رضا(ع) را در آغوش گرفت صورتش را بوسید و مقابل آن حضرت روی تشک نشست، نامه را که فتح نامه یکی از قریه‌های کابل بود برای ایشان قرائت کرد که نوشته بود: ما فلان قریه را فتح کردیم وقتی تمام شد، امام به او فرمود: خوشحال شدی از اینکه یکی از قریه‌های مشرکین فتح شده؟ مأمون گفت: مگر این کار خوشحالی ندارد؟

امام فرمود: یا امیرالمؤمنین از خدا بترس در مورد امت محمد که زمامدار آنها شده‌ای و این امتیاز به تو داده شد؛ زیرا تو کار آنها را خراب کرده‌ای و به دیگری واگذار نموده‌ای که میان آنها برخلاف حکم خدا رفتار می‌کنند، تو خود در این سرزمین «خراسان» نشسته‌ای و مرکز هجرت و محل وحی را «مدینه» واگذاشته‌ای! مهاجرین و انصار مورد ستم قرار می‌گیرند و هیچ ملاحظه‌ای درباره مؤمنین ندارند. سال‌ها بر یک بیچاره مظلوم می‌گذرد که با رنج و مشقت خوراک خود را نمی‌تواند به دست آورد و کسی را نمی‌بیند که به او از حال خود شکایت کند و دستش به تو نیز نمی‌رسد.

از خدا بترس درباره امور مسلمانان، برگرد به مرکز نبوت و مسکن مهاجر و انصار! مگر نمی‌دانی که فرمانروای مسلمانان همچون عمود خیمه است که در وسط قرار دارد، هر کس خواست می‌تواند دستش را به او بگیرد. مأمون عرض کرد: آقا شما چه صلاح می‌دانید؟ فرمود: من صلاح می‌دانم که از این سرزمین خارج شوی و به زادگاه آباء و اجداد خود منتقل گردی و به کار مسلمانان برسی! ایشان را به دیگری وانگذاری، خداوند تو را در این کار و فرمانروایی مسئول می‌داند.

مأمون از جای حرکت کرده، گفت: خوب فرمایشی فرمودی! خارج شد، دستور داد وسایل حرکت را آماده کنند، این خبر که به ذوالریاستین رسید خیلی غمگین شد او آن روزها سوارکار بود، به طوری که مأمون نمی‌توانست از نظر او سرپیچی کند و نمی‌توانست آشکارا بگوید، ولی بعد حضرت رضا(ع) نیرومند شد، بالاخره ذوالریاستین پیش مأمون آمده گفت: یا امیرالمؤمنین این چه کاری است که کرده‌ای؟ گفت سید و سرورم ابو الحسن چنین دستوری را داده و حرف درستی است.

گفت: این حرف صحیح نیست دیروز برادرت را کشتی و امارت او را گرفتی، برادران و تمام عراقیان و خانواده‌ات و همه عرب با تو کینه‌دار شدند، باز این کار دوم را انجام دادی و ولایتعهد را به علی بن موسی الرضا سپردی و خلافت را از آل عباس خارج کردی، با اینکه عموم مردم و علما و فقها و آل عباس این کار تو را نپسندیدند و از تو متنفر هستند، صلاح اینست که تو در خراسان بمانی تا این ناراحتی‌ها برطرف شود و جریان محمد امین را فراموش کنند، پیرمردهایی که خدمت به پدرت هارون الرشید کرده‌اند در اینجا حضور دارند وارد هستند، با آنها مشورت کن اگر صلاح دانستند انجام ده.

مأمون گفت: مثل کی؟ فضل گفت: از قبیل علی بن ابی عمران و ابن مونس و جلودی. اینها همان کسانی بودند که با ولایت‌عهدی حضرت رضا(ع) مخالفت کردند و راضی نشدند، مأمون به همین علت ایشان را زندانی کرده بود. گفت: بسیار خوب، فردا حضرت رضا(ع) پیش مأمون آمده فرمود: چه کردی؟ جریان ذوالریاستین را نقل کرد. مأمون آن چند نفر را خواست و از زندان احضار کرد. اولین کسی که وارد شد علی بن ابی عمران بود، دید حضرت رضا(ع) کنار مأمون نشسته گفت: تو را به خدا می‌سپارم یا امیرالمؤمنین از اینکه خلافت را از خاندان خود خارج کنی و در اختیار کسانی قرار دهی که آباء و اجدادت آنها را می‌کشتند و به اطراف عالم متواری می‌کردند.

مأمون گفت: زنازاده تو باز هم همان عقیده سابق را داری؟ جلاد گردن او را بزن. او را گردن زدند. ابن مونس را وارد کردند همین که چشمش به حضرت رضا(ع) افتاد کنار مأمون، گفت: یا امیر المؤمنین به خدا قسم این کسی که پهلوی تو نشسته مثل بت پرستیده می‌شود (یعنی مردم به او علاقه شدید دارند) مأمون گفت: زنازاده همان افکار سابق خود را داری؟ جلادا گردن او را بزن! گردنش را زدند. بعد جلودی را وارد کردند، جلودی با سابقه جنایتی که در مدینه نسبت به بنی‌هاشم کرده بود و قبلاً ذکر شد، حضرت رضا(ع) شفاعت کرد و به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین این پیرمرد را به من ببخش! مأمون گفت: آقا این مرد را می‌شناسید؟ همان کسی است که نسبت به دختران پیامبر آن ستم را روا داشت و آنها را غارت نمود.

جلودی می‌دید حضرت رضا(ع) با مأمون صحبت می‌کند خیال کرد از او بدگویی می‌نماید به واسطه کارهایی که در مدینه انجام داده رو به مأمون نموده گفت: تو را به خدا و به خدمتی که برای هارون الرشید انجام داده‌ام مبادا سخن این شخص را درباره من بپذیری. مأمون به حضرت رضا(ع) عرض کرد: خودش نمی‌خواهد، ما هم قسم او را می‌پذیریم. رو به جلودی نموده گفت: نه به خدا! سخن او را درباره تو نمی‌پذیرم او را نیز بدو رفیقش ملحق کنید، جلاد پیش آمده گردن او را نیز زد.

ذوالریاستین پیش پدر خود سهل آمد، مأمون دستور داده بود که مقدمه سفر آماده شود و پیش‌قراولان خارج گردند، اما ذوالریاستین آنها را برگرداند. وقتی مأمون این سه نفر را کشت ذوالریاستین فهمید دیگر تصمیم قطعی بر رفتن گرفته است.

حضرت رضا(ع) از مأمون پرسید: چه شد سپاه جلودار؟ مأمون گفت: آقا شما بروید امر کنید حرکت کنند. حضرت رضا(ع) خارج شده فریاد زد: پیش‌قراولان و جلودارها بروند. مثل اینکه آتش در میان افروختند مقدمه سپاه بجنبش درآمده از شهر خارج شدند. ذوالریاستین در خانه نشست مأمون از پی او فرستاد. وقتی آمد گفت: چرا خانه‌نشین شده‌ای؟ گفت من پیش فامیل و خانواده تو و هم در نظر مردم گناه بزرگی انجام داده‌ام مرا برای کشته شدن برادرت و بیعت حضرت رضا(ع) سرزنش می‌کنند، اطمینان ندارم که سخن‌چینان و حسودان از من بدگویی نکنند اجازه بده من در خراسان نماینده تو باشم.

مأمون گفت: ما به تو احتیاج داریم و اما اینکه مدعی هستی ممکن است از تو سخن‌چینی کنند ما به تو اطمینان داریم و مورد اعتماد مایی! برای خود هر چه مایلی از ضمانت و امان‌نامه بنویس و هر چه مایلی آن را محکم کن تا اطمینان حاصل کنی.

ذوالریاستین نامه بلندبالایی نوشت و علماء و دانشمندان را گواه گرفته پیش مأمون آورد، مأمون هر چه او خواسته بود قبول کرد و با خط خود نامه‌ای که شامل عطا و بخشش‌های او بود به ذوالریاستین نوشت: من بخشیدم به تو فلان مبلغ و فلان باغ و بوستان را و به تو این اختیارات را دادم و هر چه دلش می‌خواست به او داد.

ذوالریاستین گفت: باید حضرت رضا(ع) نیز خطش در این نامه باشد و آنچه شما بخشیده‌اید ایشان نیز امضا کنند، چون ولی‌عهد شما است. مأمون گفت: تو می‌دانی که حضرت رضا(ع) با ما شرط کرده که دخالت در چنین کارهایی نکند، من از او تقاضا نمی‌کنم، ممکن است مایل نباشد، خودت از او درخواست کن! هرگز تو را رد نمی‌کند. در این مورد ذوالریاستین اجازه ورود به خدمت حضرت رضا(ع) را خواست. یاسر گفت: حضرت رضا(ع) به ما فرمود: حرکت کنید دور شوید ما متفرق شدیم او وارد شد و یک ساعت در مقابل امام ایستاد.

آن‌گاه حضرت رضا(ع) سر بلند کرده فرمود: فضل چه می‌خواهی؟ عرض کرد: آقا این عطا و بخشش امیرالمؤمنین است نسبت به من، شما شایسته‌ترید به این لطف و عنایت چون ولی‌عهد مسلمانان هستید. حضرت رضا(ع) فرمود: بخوان، نامه در یک پوست بزرگ بود، همان‌طور ایستاده تمام نامه را خواند، وقتی تمام کرد حضرت رضا(ع) فرمود: فضل تمام اینها که در نامه قید کرده‌ای به تو ارزانی می‌دارم تا وقتی از خدا بپرهیزی.

یاسر گفت: امام با یک کلمه (از خدا بپرهیزی) تمام آن شرایط را باطل کرد، او از خدمت امام خارج شد، مأمون نیز حرکت کرد، ما هم با حضرت رضا(ع) خارج شدیم.

چند روز گذشت در یکی از منازل بین راه نامه‌ای به ذوالریاستین رسید از طرف برادرش حسن بن سهل، در آن نامه نوشته بود که من در تحویل امسال در حساب نجوم دقت کردم چنین دیدم که تو در فلان ماه روز چهارشنبه مبتلا به حرارت آهن و آتش می‌شوی! من صلاح می‌دانم که امروز تو و مأمون و حضرت رضا(ع) داخل حمام شوید و تو حجامت کنی و خون حجامت روی بدنت بریزد و نحسی برطرف شود.

فضل برای مأمون یادداشتی فرستاد و جریان را گوشزد کرد، تقاضا نمود که با او به حمام برود و از حضرت رضا(ع) نیز درخواست کند با آنها بیاید، مأمون نامه‌ای برای حضرت رضا(ع) فرستاد و این تقاضا را نمود.

در جواب ایشان نوشت من فردا وارد حمام نمی‌شوم صلاح تو و فضل نیست که فردا وارد حمام شوید. باز دومرتبه مأمون نامه نوشت، در جواب حضرت رضا(ع) فرمود: من فردا به حمام نمی‌روم! پیغمبر اکرم(ص) را در خواب دیدم دیشب به من فرمود: علی جان فردا به حمام نرو! برای شما و فضل نیز صلاح نمی‌دانم فردا به حمام بروید. مأمون در جواب نوشت: صحیح فرموده است پیغمبر اکرم و شما نیز صحیح می‌فرمایید، من فردا به حمام نمی‌روم فضل خودش می‌داند هر چه می‌خواهد انجام دهد.

یاسر گفت: شب که شد و خورشید غروب کرد، حضرت رضا(ع) به ما فرمود بگویید: «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ مَا يَنْزِلُ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ» ما همین کلمات را می‌گفتیم، حضرت رضا(ع) که نماز صبح را خواند باز فرمود بگویید: به خدا پناه می‌بریم از شری که امروز پدید می‌آید پیوسته ما این سخن را تکرار می‌کردیم.

نزدیک طلوع آفتاب حضرت رضا(ع) به من فرمود: بالای پشت بام برو گوش بده ببین چیزی می‌شنوی! همین که بالا رفتم دیدم صدای ضجه و ناله بلند است و پیوسته زیاد می‌شود، در این موقع دیدم مأمون وارد خانه حضرت رضا(ع) شد از دربی که از خانه او به خانه آن حضرت بود، به ایشان می‌گفت: آقا ابوالحسن فضل از دنیا رفت! خدا به شما اجر بدهد وارد حمام شده بود گروهی با شمشیر حمله کرده او را کشتند! کسانی که مرتکب این کار شده بودند دستگیر شده‌اند، یکی از آنها پسر خاله خود فضل است به نام ذوالقلمین.

سپهداران و سپاهیان، آنها که طرفدار فضل بودند درب خانه مأمون اجتماع کردند و فریاد می‌زدند: مأمون او را کشته، ما می‌خواهیم انتقام خون او را بگیریم. مأمون به حضرت رضا(ع) عرض کرد: اگر صلاح بدانید شما خارج شوید و اینها را متفرق کنید. یاسر گفت: حضرت رضا(ع) سوار شد، به من نیز فرمود: سوار شو! همین که از خانه خارج شدیم حضرت رضا(ع) دید جمع شده‌اند و آتش افروخته‌اند تا درب خانه را آتش بزنند، امام فریاد زد و با دست اشاره کرد متفرق شوید همه متفرق شدند[۱۷].

دکتر رفاعی می‌نویسد: مأمون به چهار نفر مأموریت داد تا فضل را در حمام کشتند. ناگهان صدا بلند شد، جماعتی بر فضل بن سهل در حمام حمله کرده و او را کشتند و مأمون فوری دستور داد قاتلین را دستگیر کنند و به کیفر برسانند. چون آنها را دستگیر کردند از خود دفاع کرده و گفتند: فضل را به دستور خلیفه کشته‌ایم! البته مأمون راضی نبود چنین اتهامی به آنها داده شود، میل داشت آنها اقرار به قتل کنند؛ ولی خلیفه از آنها بگذرد، مأمون دستور داد آنها را گردن زدند[۱۸].

شرب خمر مأمون

نوشیدن شراب از رذل‌ترین مظاهر آلودگی به حرام دنیاست و از بارزترین مصادیق حریم‌شکنی و مخالفت با اوامر الهی است. در عین حال که شراب زشت‌ترین تبعات ضداخلاقی را هم دربر دارد، خلفا در اوج قدرت دنیایی‌شان وقتی خواسته‌اند جشن قدرت خود را بر خون دل مظلومین به پا کنند بزم شراب به پا کرده‌اند.

اکثریت قریب به اتفاق خلفای اموی و عباسی به شراب و بزم فساد عادت داشتند، هارون الرشید وقتی در اثر کثرت شرب خمر چشم‌هایش قرمز شود چرا فرزندش مأمون این‌گونه نباشد.

در غیبت شیخ طوسی آمده که محمد بن عبدالله بن حسن افطس گفت: روزی پیش مأمون بودم مجلس شراب بود، بعد از آنکه هر چه می‌خواست شراب خورد تمام ندیمان خود را مرخص کرد، ولی مرا نگه داشت، بعد کنیزان را خواست شروع به ساز و نواز کردند، به یکی از آنها گفت: تو را به خدا برای آن آقایی که در طوس دفن شده مرثیه بخوان! آن کنیز شروع کرد بخواندن این شعر: سُقْيَا لِطُوسٍ وَ مَنْ أَضْحَى بِهَا قَطَناً *** مِنْ عِتْرَةِ الْمُصْطَفَى أَبْقَى لَنَا حَزَناً أَعْنِي أَبَا حَسَنِ الْمَأْمُونَ إِنَّ لَهُ *** حَقّاً عَلَى كُلِّ مَنْ أَضْحَى بِهَا شَجَناً

محمد گفت: مأمون شروع به گریه کرد تا مرا نیز گریاند! بعد گفت: محمد مرا خویشاوندانم سرزنش می‌کنند که حضرت رضا(ع) را ولی‌عهد خود قرار دادم، به خدا اگر باقی می‌ماند دست از خلافت می‌کشیدم و او را به جای خود می‌نشاندم، اما از دنیا رفت. خدا لعنت کند عبیدالله و حمزه پسران حسن را که آن دو ایشان را کشتند[۱۹].

عطش قدرت در مأمون باعث شهادت حضرت شد و این خبیث در عین مستی باز هم از ریاکاری و سالوسی دست‌بردار نیست. باز هم دیگران را لعن می‌کند که حضرت را به قتل رساندند و خود را تبرئه می‌کند[۲۰].

خنثی کردن نقشه مأمون

اجبار امام به پذیرش ولایت‌عهدی و تهدید به قتل حضرت در صورت عدم پذیرش، حضرت را وارد مرحله جدیدی از تصمیم‌گیری کرد. از طرفی حضرت قتل را نمی‌پذیرد و استدلال می‌آورد به آیه‌ای از قرآن و می‌فرماید: خداوند مرا نهی فرمود از اینکه به دست خود، خود را در مهلکه بیاندازم: ﴿وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ[۲۱] و از طرف دیگر باید اهداف شوم مأمون را خنثی کند و اهداف متعالی امامت را به منصه ظهور برساند.

امام بر اساس مصلحت‌جویی، روند طبیعی حرکت را به پیش می‌برد. اگر حضرت را به زور از مدینه به مرو می‌آوردند امکان بعضی از برنامه‌ها را از دست می‌داد، ولی به میل خود آمد که دستش برای سخن گفتن باز باشد. مانند سخنرانی در نیشابور و بیان حدیث سلسله الذهب که پیوند ناگسستنی توحید با ولایت چهارده معصوم را بیان فرمود و نجات قیامت را مرهون پذیرش ولایت همه ائمه اطهار معرفی کرد و اگر حضرت را زندانی می‌کردند و احضار می‌نمودند از امکانات حکومت نمی‌توانست بهره بگیرد و آن همه روشنگری نماید.

امام ولایت‌عهدی را با اکراه پس از گذشت دو ماه از حضورش در مرو قبول کرد؛ زیرا اگر می‌خواست رسماً دخالت کند باید کلیه بنیان حکومتی اسراف و تبذیر بیت المال را عوض نماید و پست‌های حساس کشور را به دست افرادی امین و پرهیزکار بسپارد و بیت المال را دست کسی بدهد که دیناری از آن حیف و میل ننماید و حق و حساب را رسیدگی کند. حکومتی به سبک خلافت امیرالمؤمنین به وجود آورد که قطعاً با شرایط آن روز و حضور قدرت‌طلب و دنیا خواهی مثل مأمون غیر ممکن بود.

امام برای اینکه روشن کند که علاقه‌ای به مقام‌های دنیایی ندارد، از پذیرفتن ابا می‌کرد و چون تهدید به مرگ شد قبول کرد. امام با وظیفه جدید تصمیم گرفت بسیاری از پیام‌های ائمه را که تا به حال در خفا و پنهان مطرح می‌کردند در یک سند رسمی در بعد وسیع و آزادانه مطرح کند، بسیاری از ناگفته‌ها در طول سفر حضرت از مدینه تا مرو و در مدت دو سال دوران ولایت‌عهدیش مطرح شدند.

مأمون فکر نمی‌کرد امام رضا(ع) حربه توجیه و تحریف را از دست او خارج کند و اسلام واقعی را به دور از پیرایه‌های تزویر و ریا به مردم نشان دهد. مأمون فکر نمی‌کرد امام علویون و شیعیان را زیر چتر حمایت خود بگیرد و از خطر نابودی مصون دارد. مأمون فکر نمی‌کرد مردم با حضور اهل بیت در صحنه سیاسی این همه مجذوب صفا و عظمت شأن معنوی آنها گردند و یاد خاطره خلافت نبی مکرم اسلام زنده می‌گردد و برای همیشه این تجدید خاطره حضور حضرت رضا(ع) در صحنه سیاسی در اذهان مردم به خوشی و زیبایی می‌ماند. مأمون فکر نمی‌کرد با حضور حضرت رضا(ع) در صحنه ولایت‌عهدی افکار و فرهنگ ناب اسلامی این‌گونه نشر پیدا کند و شیفتگان علم و معرفت را سیراب می‌کند، حضور حضرت رضا(ع) در مناظرات علمی و اعتقادی نشان داد که ستون فقرات اعتقادی بنی امیه و بنی عباس فاسد و آلوده بوده و فقط اعتقادات ناب اسلامی را باید از محضر حضرت رضا(ع) و امامت شیعه دریافت کرد. مأمون فکر نمی‌کرد با حضور حضرت رضا(ع) در صحنه سیاسی این‌گونه القا می‌شود که نه تنها علویون نیز در حکومت و خلافت اسلامی سهمی دارند، بلکه اصل حق خلافت از آن علویون است و عباسیان غاصب خلافت می‌باشند.

حضرت رضا(ع) بارها در مناظراتش با پیروان مذاهب دیگر ثابت کرد که خلافت از حقوق الهی است نه از حق الناس و خداوند امامت را خود به دست دارد و این حق انتصاب را به احدی توکیل ننموده و از روز غدیر که امیرالمؤمنین نصب به خلافت شد تا امام دوازدهم حق الهی خلافت از آنِ ایشان است و هر کس غیر از این دوازده چهره برگزیده به مسند خلافت تکیه زند غاصب است.

مأمون فکر نمی‌کرد که حضور حضرت رضا(ع) چهره حقیقی مأمون را افشا می‌کند و نظام خلافت عباسیون این‌گونه زیر سؤال می‌رود و افکار عمومی علیه مأمون برمی‌گردد.

مأمون فکر نمی‌کرد حضور سیاسی حضرت رضا(ع) به قیمت عینیت بخشیدن به ولایت متبلور رسول خدا(ص) تمام می‌شود و مردم با دیدن فرزند رسول خدا در جایگاه سیاسی، خالص را از ناخالص تشخیص می‌دهند. حضرت رضا(ع) می‌خواست خلافت حقه رسول الله را برای مردم در چهره خود نشان دهد و مأمون از این انعکاس سخت به وحشت افتاد.

مأمون فکر نمی‌کرد با حضور حضرت رضا(ع) در جایگاه ولایت‌عهدی، زندگی حضرت و نماز عید فطرش و سلوک و رفتارش با مردم و زیردستان و خورد و خوراکش، مأمون را که بر مسند رسالت پیامبر اکرم به ناحق تکیه زده بود افشا خواهد کرد. مأمون فکر نمی‌کرد محل اقامت امام رضا(ع) محل رجوع محدثین و ادبا و شعرای شیعه می‌گردد و صدها محدث در مقام فراگیری و ثبت و ضبط احادیث ناب شیعی برمی‌آیند و تشیع مظلوم در لسان شعرا و ادبا به مدح و عظمت یاد می‌شود.

مأمون فکر نمی‌کرد حضور حضرت رضا(ع) در مرو و تقاضای پذیرش ولایت‌عهدی به محاکمه خلافت باطل تمام می‌شود، وقتی مأمون رو کرد به امام رضا(ع) و گفت: اراده کرده‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و به تو تفویض نمایم! حضرت فرمود اگر خلافت را خداوند برای تو قرار داده است جایز نیست به دیگری ببخشی و خود را معزول کنی و اگر خلافت از تو نیست تو حق نداری که به دیگری تفویض کنی!! این گفت و شنود محاکمه مأمون و اجداد ناپاک او و سایر خلفای غاصب بعد از رحلت رسول خداست که این منصب حق شما نیست که به آن تکیه داده اید.

و لذا وقتی معادلات مأمون در صحنه سیاسی غلط از آب درآمد و اهدافش تأمین نگردید، بلکه به عکس اهداف امام به ظهور رسید، حضرت را به شهادت رساند. در رابطه با معادلات غلط مأمون گفتگویی ذکر شده که مأمون با عبدالله بن سهل نوبخت پس از شهادت حضرت رضا(ع) در میان گذاشته است. مأمون به ایشان گفت: از مردم پنهان بدار اولاً: من دیدم باید شاخص‌ترین این خاندان را انتخاب کنم و امور سیاست را به او بسپارم تا خود مردم از آنها برگردند و بعد هم زیر نظر تحقیر بگیریم، ولی در عمل مواجه با جریان دیگری شدم که ابوالحسن حاضر به قبول تصدی عزل و نصب نشد. ثانیاً: در علم و بحث و فحص بر همه برتری یافت. من فکر می‌کردم علمای بزرگ او را مغلوب و تحقیر می‌کنند، ولی هر بحث مشکلی را در میان گذاشتم او بر همه فائق آمد و الحق که معدن علم و فضیلت و کمال و مخزن دانش و بینش بود.

مأمون در اجرای عمل مردد شد، اگر می‌خواست امام را با مقام ولایت‌عهدی نگه دارد از حسن شهرت و عظمت مقام و مرتبت و علم و دانش او بیمناک بود که مردم نه تنها برنگشتند بلکه ارادت و عقیده آنها صد چندان شد و شاید موجب اضمحلال خلافت او و بنی عباس گردد، از طرفی با حفظ او در دستگاه خلافت قیام بنی عباس را چه پاسخ گوید؟ اگر می‌خواست امام را عزل کند که بدتر سبب سرزنش و طعن و لعن او می‌شد؛ لذا سیاست دغل و سالوسی را پیش گرفت و امام را در آغاز سفرش به بغداد مسموم نمود تا از تدبیری که خود کرده و به بن بست رسیده بود بگریزد و لذا مبادرت به شهادت حضرت نمود[۲۲].

فریبکاری مأمون

مأمون برای حفظ خلافت خود و تسلط بر علویون که جبهه مخالفش بودند، ضرورت دید که خود را به امام علی بن موسی الرضا(ع) نزدیک کند تا به مقاصد خود برسد، وقتی موضوع ولایت‌عهدی حضرت به تفصیلی که در بحث گذشته اشاره شد تحقق یافت، حقوق یک‌سال سپاهیان را پرداخت. این جریان را برای تمام مناطق مسلمان‌نشین نوشت و درهم به نام ایشان سکه زد و دستور داد مردم لباس سبز بپوشند و پوشیدن لباس سیاه را ترک کنند.

دختر خود ام حبیبه را به ازدواج او و دختر دیگرش ام الفضل را به ازدواج پسرش محمد بن علی الجواد(ع) درآورد و خود با توران دختر حسن بن سهل به صلاحدید عمویش فضل بن سهل ازدواج نمود. تمام این جریان‌ها رخ داد اما مایل نبود که مسأله ولایت‌عهدی برای حضرت رضا(ع) صورت واقع پیدا کند[۲۳].

مأمون موضوع ولایت‌عهدی را پلی برای رسیدن به اهداف شوم خود قرار داد و همین که احساس خطر کرد حضرت را به شهادت رساند. مأمون در محافل علمی شرکت می‌کرد و از مناظرات حضرت رضا(ع) با مخالفین استفاده می‌کرد و گاهی به ظاهر حمایت می‌کرد؛ ولی حمایت از حضرت جز اغفال و عوام فریبی نبود.

حسن بن جهم گفت: روزی در مجلس مأمون بودم حضرت رضا(ع) نیز حضور داشت، دانشمندان از فقها و متکلمین جمع بودند سؤال‌های آنها و مأمون را نقل می‌کند با جواب‌های حضرت رضا(ع) تا می‌رسد به این قسمت که می‌گوید: وقتی حضرت رضا(ع) حرکت کرد من از پی آن حضرت رفتم تا منزلش، وارد منزل آن حضرت شده گفتم: خدا را سپاس‌گزارم که امیرالمؤمنین را به شما خوش‌بین کرده و می‌بینم به شما احترام می‌گذارد و حرفتان را می‌پذیرد. فرمود: پسر جهم، مبادا فریب کارهای او را بخوری! به زودی مرا از روی ستم به وسیله زهر خواهد کشت! این جریانی است که از آباء گرامم از پیامبر اکرم به من رسیده، مطلب را تا زنده هستم به کسی مگو! حسن بن جهم گفت: این جریان را به کسی نگفتم تا حضرت رضا(ع) در طوس به وسیله زهر کشته شد و در خانه حمید ابن قحطبه طائی در مقبره هارون دفن گردید[۲۴].

از آنجا که مأمون خود اهل فضل بود و حقانیت امام و تشیع طبق نص کتاب و کلام نبوی بر او روشن بود، گاهی مجلسی تشکیل می‌داد و علمای سنی را به بحث و مناظره دعوت می‌کرد و مبانی فکری آنها را با استناد به آیات و روایات نبی مکرم رد می‌کرد تا جایی که هیچ جوابی از آنها شنیده نمی‌شد و بیش از سی صفحه از این مناظرات در کتاب عیون اخبار الرضا(ع) جمع‌آوری شده، ولی امام تأکید داشت که گول این مناظرات را نخورید که مأمون جز در مقام فریب افکار عمومی نیست.

تمیم بن عبدالله قرشی از اسحاق بن حماد روایت کرده است که مأمون مجالسی تشکیل می‌داد برای بحث و در آن مجالس مخالفین اهل بیت(ع) گرد می‌آمدند و او با آنان در مورد امامت علی بن ابی‌طالب امیرالمؤمنین(ع) بحث می‌کرد و او را بر دیگران از اصحاب پیغمبر(ص) برتری می‌داد و این کار را برای محبوب شدن خود نزد حضرت رضا(ع) می‌کرد و آن حضرت به یاران و دوستانش چون به آنان اطمینان داشت که فاش نمی‌کنند می‌فرمود: فریب این‌گونه کارهای مأمون را نخورید، به خدا سوگند جز او قاتل من نیست و لیکن من چاره‌ای جز صبر و شکیب ندارم، تا اینکه مدت عمرم تمام به سر آید[۲۵].[۲۶]

روشن بودن حق بر مأمون

تشنگان قدرت وقتی به ریاست و زمامداری امت می‌رسند، بیش از هر کس خود را می‌شناسند که این منصب خلافت از آن آنها نیست و غاصبانه به دست آورده‌اند ﴿بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ[۲۷] هارون الرشید در برابر حضرت کاظم(ع) نه تنها می‌دانست که خلافت مال اوست، بلکه اذعان و اعتراف کرد که حق خلافت از آن ما نیست! ولی وقتی مورد سؤال قرار گرفت که چرا به اهلش واگذار نمی‌کنی؟ با تغیّر جواب می‌دهد الْمُلْكُ عَقِيمٌ خلافت ناز است! یعنی هیچ کس را نمی‌رسد که به آن چشم‌داشتی داشته باشد. مأمون هم مثل اسلاف خود به خوبی می‌داند که از ماه‌های آخر عمر پیامبر اکرم که حادثه غدیر رقم خورد، خلافت حق امیرالمؤمنین علی بود و پس از او خلافت حق اولاد معصومین اوست و لکن آگاهی به مبانی اعتقادی آنها را ملزم بر ضمانت اجرایی نکرد.

مأمون همچون پدرش هارون، به خوبی حضرت رضا(ع) را می‌شناسد ولی شناخت مبانی امامت، مأمون را نسبت به اجرایی کردن آن آگاهی‌ها خاضع و تسلیم ننمود.

ابن مسکویه در کتاب خود به نام ندیم الفرید نوشته مأمون در جواب نامه اعتراض‌آمیز بنی عباس به ایشان چنین می‌نویسد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ». حمد و سپاس خدای جهان را سزا است، درود بر خاتم انبیاء و اهل بیت آن حضرت بر خلاف گروهی که خوششان نمی‌آید (که بر اهل پیغمبر هم صلوات بفرستم)...

  1. هیچ کدام از مهاجرین مانند علی بن ابی‌طالب حمایت از پیغمبر اسلام نکردند، او جان خویش را در طبق اخلاص نهاده از پیغمبر حمایت می‌کرد و در رختخواب او خوابید، پس از مهاجرت نیز مرزبان اسلام و جوابگوی شجاعان عرب او بود که هرگز از دشمن نهراسید و از سپاهی روی برنگرداند:
  2. دلیری بود که فرمانروایی و سپهداری بر تمام مسلمانان آن زمان نمود ولی کسی فرمانروا و سپهدار بر او نشد؛
  3. پرچم ولایت در غدیرخم به او اختصاص یافت و هم اوست که پیغمبر درباره‌اش فرمود: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»؛
  4. علی شخصی است که افتخار سرّگوشی و سرّپوشی پیامبر را در طائف داشت که مسلمانان اعتراض کردند چرا تنها با علی آهسته سخن می‌گویی فرمود: من این کار را از پیش خود نمی‌کنم خدایم دستور داده؛
  5. کسی است که تمام درهای مسجد را که دیگران داشتند بستند جز درب خانه علی که به مسجد باز می‌شد؛
  6. او پرچم‌دار جنگ خیبر و حریف دلاور و هم‌نبرد عمرو بن عبدود بود؛
  7. تنها کسی بود که افتخار برادری با پیامبر را یافت، موقعی که پیغمبر اکرم طرح برادری بین مسلمانان افکند؛
  8. بسیار باشخصیت و بزرگوار بود و این آیه درباره او نازل گردید: ﴿يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا[۲۸]؛
  9. او همسر فاطمه زهرا(س) بهترین زن عالم و سرور زنان بهشت بود. داماد خدیجه(س) و پسر عموی پیغمبر اسلام(ص) که در دامن او پرورش یافت؛
  10. در روز مباهله او جان پیغمبر به شمار رفت[۲۹].

شهاب الدین ابن عبد ربه، مالکی متوفی ۳۲۸ در عقد الفرید، حدیث احتجاج مأمون خلیفه عباسی را با چهل نفر از دانشمندان یاد کرده و در آنجا می‌گوید که مأمون گفت: یا اسحاق آیا قرآن می‌خوانی؟ گفتم: بلی! گفت: برای من بخوان ﴿هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا[۳۰] من خواندم تا رسیدم به ﴿... يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا *... * وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا[۳۱].

مأمون گفت: اجازه بده آیا درباره چه کسی این آیات فرود آمده؟ گفتم: درباره علی. گفت: آیا تو می‌دانی وقتی علی مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می‌کرد، خداوند در وصف آنها ﴿إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ[۳۲] گفت؟ و آیا شنیده‌ای خدا در قرآن کسی را توصیف کند آن‌گونه که علی را توصیف کرده است؟ گفتم: نه. گفت راست گفتی؛ زیرا خدای بزرگ سیرت و احوال علی را می‌دانست[۳۳]. مأمون به عباسیان معترض گفت:... او همسر فاطمه سیده زنان عالمیان و سیده زنان بهشت بود. او داماد خدیجه کبری بود، او پسر عموی پیامبر بود که او را سرپرستی کرد و تربیت نمود و کفیل او شد، او در یاری پیامبر و جهاد در خدمتش راستی که پسر ابوطالب بود و در روز مباهله نفس رسول خدا بود و او کسی بود که ابوبکر و عمر حکمشان نافذ نبود مگر این که از او بپرسند اگر او تأیید می‌کرد آنان انفاذ می‌کردند و آنچه را که او صلاح نمی‌دانست آنان رد می‌کردند او از بنی هاشم تنها کسی بود که داخل در شوری شد و به جانم قسم اگر اصحاب پیامبر قدرت بر دفع علی(ع) داشتند او را دفع می‌کردند چنان که عباس را دفع کردند و اگر راهی داشتند او را به کلی کنار می‌گذاشتند.

اما این که شما عباس را بر او مقدم می‌دارید «این بر خلاف صریح آیه قرآن است» خداوند می‌فرماید: ﴿أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...[۳۴] آیا سیراب کردن حاجیان خانه خدا و عمران مسجد الحرام را همانند کار کسی قرار دادید که ایمان به خدا و روز قیامت دارد و در راه خدا جهاد کرده است این دو هیچ‌گاه در نزد خدا یکسان نیستند.

به خدا قسم اگر یک صفت از مناقب و فضایل و آیاتی که در شأن علی(ع) وارد شده در شما یا غیر شما بود، لایق خلافت و مقدم بر اصحاب رسول خدا(ص) می‌شد علی(ع) با داشتن آن همه فضایل بر همه اصحاب مقدم بود تا وقتی که ولی امر امور مسلمانان شد و به کسی از بنی هاشم اعتناء نکرد جز به عبدالله بن عباس که حق او را بزرگ شمرد و در حق او صله رحم کرد و به او اعتماد نمود، پس خدا بیامرزدش، این کار او بود.

بعد ما و ایشان ید واحدی بودیم تا زمانی که حکومت به دست ما افتاد ولی ما آنها را ترساندیم و بر آنها سخت گرفتیم و از آنان بیش از بنی‌امیه کشتیم وای بر شما بنی امیه از آنها تنها کسانی را کشتند که شمشیر به رویشان کشیده بودند؛ ولی ما گروه عباسیان آنها را دسته دسته کشتیم بدون اینکه گناهی داشته باشند حال ای بزرگان هاشمی از شما سؤال می‌شود آنها به چه گناهی کشته شدند؟ تقصیر افرادی که در دجله و فرات افکنده شدند یا در بغداد و کوفه زنده به گور گشتند چه بود؟! هیهات هر که به اندازه وزن ذره‌ای عمل خیر کند جزای آن را خواهد دید، و هر که به اندازه وزن ذره‌ای عمل شر انجام دهد جزای آن را خواهد دید.

اما آنچه وصف کردید درباره کسی که به خاطر اشتباهی که در او بود، از ولایت‌عهدی خلع شده است (امین)، به جانم قسم جز شما کس دیگری او را به اشتباه نینداخت، چون به دور او جمع شدید و نقض عهد و خیانت را در نظر او زینت دادید و به او گفتید شاید حکومت مال تو باشد برادرت مردی است کنار افتاده و اموال و مردان پیش توست و تو به او می‌فرستی؟ پس مرا تکذیب کردید و قول خدا را فراموش نمودید که می‌فرماید و هر کس به همان قدر ظلمی که به او شده به مقام انتقام برآید و باز به او ظلم شود البته خدا او را یاری می‌کند.

اما این که گفتید خوب بود که مأمون درباره بیعت با ابوالحسن الرضا(ع) بیشتر بصیرت و آگاهی کسب می‌کرد، بدانید که مأمون با او بیعت نکرد مگر از روی بصیرت و آگاهی و دانا به این که الان در روی زمین کسی در فضل و عفت و زهد و تقوا و خداپرستی به پایه او نمی‌رسد و کسی مثل او مورد پسند عامه و خاصه نیست و بیعت من با او نیست، مگر به خاطر جلب رضای خداوند و در این باره کوشش کردم و در راه خدا سرزنش کسی مرا دلگیر نمی‌کند به جان خودم قسم اگر بیعت من روی طرفداری بود، آن وقت عباس پسرم و سایر اولادم پیش من محبوب‌تر بودند و لیکن من امری را اراده کردم و خداوند هم امری را و هرگز امر من بر امر خدا سبقت نمی‌گیرد.

اما آنچه گفتید در زمان ولایت من به شما ظلم و جفا رسیده، به جانم قسم این نبود مگر از جهت شما که خواستید او را بر من غلبه دهید و چون او را کشتم مثل بندگان متفرق شدید، گاهی پیرو ابن ابوخالد شدید و گاهی تابع اعرابی و گاهی تابع نعیم بن حازم و گاهی دیگر تبعه ابن شکله شدید و بعد از آن تبعیت نمودید، از هر کسی که بر من شمشیر کشید و اگر نبود که دأب من مایل به عفو و طبیعتم مایل به تجاوز است، از شما بر روی زمین احدی زنده نمی‌گذاشتم و خون همه شما مباح است.

اما این که از من خواستید با پسرم عباس بیعت کنم: ﴿أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ[۳۵] وای بر شما عباس نوجوانی است که هنوز به رشد کافی نرسیده، سردی و گرمی روزگار را نچشیده و در زندگی تجربه کافی نیندوخته، زن‌ها او را تدبیر می‌کنند و کفیل امر او کنیزان می‌شوند، بعد از همه اینها در دین بصیرت ندارد و حلال را از حرام نمی‌شناسد. اما آنچه از بیعت علی بن موسی(ع) اراده کرده‌ام با وجود این که او شایسته خلافت است رعایت حال شماست و می‌خواهم با ادامه محبت میان ما و ایشان خون شما را حفظ کنم و گرفتاری‌ها را از شما بر طرف سازم و این راهی است که در اکرام آل ابی‌طالب و مواسات با آنان در مال فیء برگزیده‌ام، اگر گمان کنید که من اراده دارم خلافت را به سوی آنها برگردانم بدانید که من بیشتر در فکر شمایم و من عاقبت شما و فرزندانتان را در نظر گرفته‌ام[۳۶].[۳۷]

وداع امام از مدینه

زندگی در مدینه در جوار حرم مطهر رسول اکرم برای حضرت رضا(ع) نقطه ثبات و سکینه و آرامش بود. آن گونه که جدش سیدالشهداء دوست نداشت از مدینه جدش خارج شود و ضرورت تکلیف شرعی حضرت را به مکه و سپس به کربلا کشاند و مجبور شد و داعی جانکاه با رسول خدا(ص) داشته باشد، همین‌طور برای حضرت رضا(ع) وداع از حرمین شریفین بسی جانکاه بود! هرگز دوست نداشت از خاطراتی که در مدینه با آنها بزرگ شده بود و با مزار شریفی که لحظه به لحظه از آن الهام می‌گرفت خداحافظی کند.

وداع و دل کندن از قبر مادرش زهرا(س) و اجدادش در بقیع و مزار ملکوتی نبی مکرم بسی سخت و طاقت‌فرسا بود. ولی چه کند هجرت از مدینه ضرورتی است که در لسان پیامبر اکرم هم به آن اشاره شده بود. حضرت رضا(ع) می‌بایستی در جهت تحقق قضا و قدر الهی به این سفر با کراهت تن دهد. آن سالی که حضرت آماده هجرت به مرو بود به همراه جوادالائمه به مکه مشرف شد.

در کشف الغمه آمده که امیه بن علی گفت: در آن سال که حضرت رضا(ع) به حج رفته بود و بعد از آن به خراسان سفر کرد، من در مکه بودم، فرزندش امام جواد نیز به همراهش بود. حضرت رضا(ع) مشغول طواف و وداع خانه خدا بود، پس از اینکه طوافش تمام شد به طرف مقام ابراهیم رفته و نماز خواند. ابوجعفر حضرت جواد نیز روی شانه موفق بود و طواف می‌کرد. حضرت جواد در کنار حجر الاسود نشست، موفق عرض کرد: آقا فدایت شوم حرکت کن! فرمود: دلم نمی‌خواهد از این محل حرکت کنم تا وقتی که خدا بخواهد و آشکارا اندوه از چهره‌اش هویدا بود.

موفق خدمت حضرت رضا(ع) رفت و عرض کرد: آقا حضرت جواد در کنار حجرالاسود است و حرکت نمی‌کند، حضرت رضا(ع) از جای حرکت نموده، پیش فرزند خود آمد، فرمود: عزیزم حرکت کن. عرض کرد: پدر جان نمی‌خواهم از این مکان حرکت کنم. فرمود: نه عزیزم حرکت کن. عرض کرد: پدر جان چگونه حرکت کنم با اینکه چنان خانه خدا را وداع کردید مثل اینکه دومرتبه برنمی‌گردید. فرمود: پسرم حرکت کن. امام جواد از جای حرکت کرد[۳۸].

شکل وداع امام با کعبه معظمه آن‌چنان رقت‌بار بوده و در فراق کعبه می‌نالیده که جوادالائمه(ع) به طور محسوس و ملموسی متوجه و داع آخر عمر حضرت رضا(ع) شده و از ایشان سؤال نموده است، وقتی به مدینه برمی‌گردد از جدش رسول خدا هم این‌گونه وداع می‌کند، با گریه و اشک، گویی به پیامبر اکرم عرض می‌کند: یا جداه فراقت را نمی‌توانم تحمل کنم ولی چاره‌ای نیست.

در عیون اخبار الرضا(ع) آمده که سجستانی گفت: برای بردن حضرت رضا(ع) به خراسان وقتی پیک وارد شد من در مدینه بودم آن حضرت برای وداع با پیغمبر(ص) وارد مسجدالنبی شد، چندین مرتبه وداع کرد «يَرْجِعُ إِلَى الْقَبْرِ وَ يَعْلُو صَوْتُهُ بِالْبُكَاءِ وَ النَّحِيبِ فَتَقَدَّمْتُ إِلَيْهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَرَدَّ السَّلَامَ» در هر مرتبه برمی‌گشت به طرف قبر پیامبر اکرم و صدا به گریه بلند می‌شد[۳۹].

نزد آن حضرت رفتم سلام کردم جواب فرمود، تبریک برای سفر گفتم، فرمود: «ذَرْنِي فَإِنِّي أَخْرُجُ مِنْ جِوَارِ جَدِّي وَ أَمُوتُ فِي غُرْبَةٍ وَ أُدْفَنُ فِي جَنْبِ هَارُونَ» مرا به خود واگذار از کنار جدم می‌روم و در غربت می‌میرم و در کنار هارون دفن می‌شوم.

همین وداع جان‌سوز را با اهل و عیالش هم دارد امامی که بزرگ بنی هاشم است شاید در کوچه بنی‌هاشم ساکن باشد، همه خاندان را جمع می‌کند و رفتن بی‌بازگشت را برایشان شرح داده و از آنها می‌خواهد در فراقش اشک بریزند و سوگواری کنند.

وشاء گفت حضرت رضا(ع) به من فرمود: وقتی خواستند مرا از مدینه خارج کنند زن و فرزندم را جمع کرده گفتم: بر من گریه کنند تا بشنوم، بعد دوازده هزار دینار بین آنها تقسیم کردم، سپس گفتم من دیگر به سوی شما بازگشت ندارم[۴۰].

پس از آن دست جوادم را گرفتم و به مسجد بردم و دستش را در کنار قبر رسول خدا نهادم و او را به قبر مطهر چسباندم و به رسول خدا سپردم و حفظ او را به برکت پیغمبر از خدا خواستم. ابوجعفر به من نگریست و گفت: به خدا سوگند به سوی خدا می‌روی. پس از آن به تمام وکلا و غلامان و خدمتکاران خود دستور دادم که مطیع و فرمانبردار او باشند و مخالفت او نکنند و به آنها فهماندم که او جانشین من است[۴۱].

در زیارت آن حضرت است «السَّلَامُ عَلَى مَنْ أَمَرَ أَوْلَادَهُ وَ عِيَالَهُ بِالنِّيَاحَةِ عَلَيْهِ قَبْلَ وُصُولِ الْقَتْلِ إِلَيْهِ» یعنی سلام بر آن کسی که به اهل و عیال خود دستور داد بر او گریه و نوحه کنند پیش از آنکه به شهادت برسد. از اینکه حضرت رضا(ع) هیچ‌یک از خاندانش را با خود نبرد، بهترین دلیل است بر سفر با کراهت، از اینکه هیچ‌گونه آینده روشنی در این سفر نیست. امام می‌خواست شیعیان خود را متوجه سازد که به اجبار به این مسافرت تن داده و موضوع ولایت‌عهدی یک دسیسه از طرف مأمون است که حضرت طبق مصلحت‌هایی که قبلاً ذکر شد، مجبور به پذیرش شده است. حضرت بعدها این مسئله را برای یاران نزدیک خود از جمله به عبدالسلام هروی بیان فرموده، ایشان نقل می‌کند: «وَ اللَّهِ مَا دَخَلَ الرِّضَا(ع) فِي هَذَا الْأَمْرِ طَائِعاً» به خدا قسم امام رضا(ع) به میل خود در این امر وارد نشد[۴۲].

حسادت مأمون و اطرافیانش نسبت به امام

تصور مأمون این نبود که با حضور رضا(ع) در مرو، ایشان جایگاه ویژه‌ای از لحاظ قدرت علمی و معنوی پیدا می‌کند؛ ولی از آنجا که خلفای جور از درک تعالی روح و تقرب ائمه اطهار به پروردگار کور و نابینا بوده‌اند، نمی‌توانستند بر اساس ریشه‌های حسادت و خودخواهی شاهد رشد معنوی و نفوذ کلام ائمه باشند. مأمون از دو جهت به حضرت رضا(ع) رشک می‌برد و حسادت خود را بارها به زبان می‌آورد و نمی‌توانست از فرط ناپاکی دل و کینه‌های کهنه از تحقیر حضرت امتناع کند. اولین موضوعی که زمینه حسادت مأمون را برانگیخته بود موضوع نژاد و نسب خودش بود.

سید مرتضی در کتاب عیون نقل می‌کند که گفت: روایت شده وقتی مأمون به خراسان می‌رفت، حضرت رضا(ع) نیز با او بود در بین راه مأمون گفت: یا ابوالحسن من در یک موضوعی فکر کرده‌ام بالاخره حقیقت را کشف کردم. درباره خودمان و شما اندیشیدم از نظر نژاد دیدم مقام و مرتبه یکی است اختلافی که دوستان و طرفداران ما با یکدیگر دارند یک کار بیهوده و تعصب بی‌جاست.

در اینجا حضرت رضا بحث برتری بنی‌هاشم بر بنی‌عباس را در قالب این سؤال بیان فرمود که اگر پیامبر از دختر شما خواستگاری کند قبول می‌کنی؟... ولی پیامبر از دختر من خواستگاری نمی‌کند، ما ذریه پیامبریم... در اینجا مأمون در برابر حضرت سکوت مرگباری داشت؛ چون با استدلال محکم حضرت رضا فهمید که از نظر نسب و نژاد قابل مقایسه با ذریه پیامبر نیست.

مأمون این تفوق و برتری حسب و نسب حضرت رضا(ع) را نمی‌توانست تحمل کند و پیامدهای این سیادت و انتسابش به رسول اکرم به صورت عقده‌گشایی و فشار و جوسازی‌ها علیه حضرت رقم می‌خورد.

موضوع دومی که زمینه حسادت مأمون را فراهم کرد، مسئله استجابت دعای باران حضرت بود. محمد بن قاسم از امام عسکری از پدرش از جدّش از علی بن موسی(ع) روایت کرده گفت: چون مأمون حضرت رضا(ع) را ولی‌عهد خویش قرار داد مدتی باران نیامد. بعضی از اطرافیان مأمون و مخالفین حضرت رضا(ع) شروع به یاوه‌گویی کرده گفتند: این از شومی علی بن موسی است، از زمانی که وی به این سرزمین قدم نهاده، باران از آسمان نباریده و خداوند از فرستادن باران دریغ فرموده.

این خبر به مأمون رسید و بر او گران آمد، نزد حضرت آمده تقاضا کرد که ایشان نماز استسقاء (طلب باران) بخواند و گفت: ای کاش «حضرت» دعا می‌کرد و خداوند باران می‌فرستاد، امام(ع) فرمود: بسیار خوب، مأمون سؤال کرد: در چه روز (و آن روز، روز جمعه بود) این کار را انجام می‌دهی؟ امام فرمود: روز دوشنبه، چون من جدّم رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که جدّم امیرمؤمنان علی(ع) با او بود، به من فرمود: پسر جانم تا روز دوشنبه صبر کن آن‌گاه به صحرا برو و از خداوند طلب باران کن، خداوند متعال برای مردم باران خواهد فرستاد.

به آنان خبر ده آنچه را خداوند عزیز به تو بنمایاند که مردم بدان آگاه نیستند از موقعیت وجود تو در میان آنان، تا تو را بشناسند و علم‌شان درباره تو زیاد شود، و به فضل و مقام و اعتبار تو در نزد خداوند عزو جل آگاه گردند. چون روز دوشنبه رسید حضرت روی به صحرا نهاد و مردم همگی بیرون آمدند و همه می‌نگریستند، از اقامه نماز، آن حضرت به منبر رفت و حمد و پس ثنای الهی را به جا آورد و آن‌گاه گفت: ای پروردگار من تویی که حقّ ما اهل بیت را عظیم مقرر داشتی تا مردم به امر تو دست به دامن ما شوند و از ما یاری طلبند و امیدوار کرم تو باشند و رحمتت را بجویند و به احسان تو چشم دوزند و بخششت را بطلبند، پس سیراب کن ایشان را به بارانی پر سود، فراگیر، بی‌وقفه و بی‌درنگ و بی‌ضرر و زیان. ابتدایش پس از بازگشتن ایشان از این صحرا به منازل‌شان و قرارگاه‌هایشان باشد!

راوی گفت: قسم به آن کس که محمد(ص) را به حق به نبوت مبعوث کرد: ناگاه بادها وزیدن گرفت و بدین سبب ابرها به وجود آورد و آسمان به رعد و برق افتاد و مردم به جنبش افتادند، گویا قصد گریز از باران داشتند. حضرت رضا(ع) فرمود: ای مردم آرام باشید، صفوف را بهم نزنید، این ابرها از آن شما نیست! به سوی فلان منطقه می‌روند، ابرها همه رفتند و نباریدند، سپس ابری دیگر آمد که شامل رعد و برق بود، باز مردم از جا حرکت کردند، امام فرمود: بر جای خود آرام باشید، این ابر نیز برای شما نیست به فلان منطقه می‌رود و برای اهل آنجا می‌بارد و پیوسته ابرها آمدند و رفتند تا ده قطعه ابر و حضرت رضا(ع) هر کدام را می‌گفت: این مربوط به شما نیست، این از آن اهل فلان شهر است شما حرکت نکنید و بر جای خود آرام بمانید.

تا اینکه برای بار یازدهم ابری پدید آمد، در این بار امام فرمود: این ابر را خداوند عزوجل به سوی شما فرستاده پس او را به جهت تفضّلی که بر شما کرده است سپاس گویید، اکنون برخیزید و به قرارگاه‌ها و منزل‌های خود بروید و این ابر بالای سر شما است و نمی‌بارد تا به خانه و منازل خود برسید، آن‌گاه باریدن می‌گیرد و آن مقدار بر شما خیر می‌بارد که شایسته کرم خداوندی است و سزاوار شأن و جلال اوست.

این بگفت و از منبر به زیر آمد و مردم بازگشتند و ابر همچنان بود و نمی‌بارید تا همگان نزدیک منازل خود رسیدند، آن‌گاه به شدت شروع بباریدن نمود و رودها و استخرها و گودال‌ها و صحراها را همگی آب فرا گرفت و مردم شروع کردند به تبریک و تهنیت گفتن به فرزند رسول خدا(ص) به سبب کرامتی که خداوند عزوجل به او مرحمت فرموده است و می‌گفتند: گوارا باد او را این کرامت!

آن‌گاه حضرت میان جمعیت آمدند و مردم بسیاری حاضر شدند، آن‌گاه فرمود: ایها الناس! ای مردم از خداوند بترسید و نعمت‌های او را کفران نکنید و گرد معاصی نگردید، همواره شکر نعمت خداوند را به جای آرید و به طاعت و فرمان‌برداری او مشغول باشید.

ای مردم بدانید که بعد از ایمان به خداوند متعال و اعتراف به حقوق دوستان خدا که آل محمد(ص) باشند چیزی برتر از مساعدت و معاونت برادران ایمانی نیست، و بدانید که این دنیا پلی است که باید از آن گذشت و به بهشت پروردگار رسید، و هر کسی دارای این فضیلت باشد از اولیاء خداوند محسوب می‌گردد.

رسول خدا(ص) فرمود: اگر خداوند متعال به بنده‌ای فضل و عنایتی کرد آن بنده باید دنبال آن برود، و سزاوار نیست زهد بورزد و آن فضل و عنایت را نادیده بگیرد. گفته شد: یا رسول الله فلان شخصی که مرتکب گناه شد هلاک گردید، حضرت رسول فرمود: خداوند گناه آن شخص را آمرزید و عاقبت او را به نیکی پایان داد و پروردگار گناهان او را تبدیل به نیکی نمود.

آن مرد مورد نظر، یکی از روزها در راهی می‌گذشت، وی در بین راه مشاهده کرد مؤمنی به خواب رفته و عورتش بدون اینکه متوجه باشد ظاهر گردیده است، وی عورت آن مرد مؤمن را پوشانید و او را برای اینکه خجالت نکشد مطلع نساخت. پس از آن مرد مؤمن از این جریان اطلاع پیدا کرد و به او گفت: خداوند ثواب تو را افزون کند، و جای نیکویی در آخرت تو را ارزانی نماید، و در هنگام حساب بر تو آسان گیرد.

پروردگار دعای آن مرد را درباره وی مستجاب کرد و پایان زندگی او را به نیکی ختم نمود. گفته حضرت رسول(ص) به این مرد رسید، و او توبه کرد و از گناهان خود پشیمان شد، و مشغول طاعت و عبادت گردید. چند روزی از این جریان گذشت، گروهی از مشرکین به طرف مدینه حمله آوردند و مشغول قتل و غارت شدند، حضرت رسول یاران خود را به جنگ آنان فرستاد که این مرد یکی از آنها بود، و او در جنگ به شهادت رسید.

حضرت جواد(ع) فرمود: خداوند به برکت دعای حضرت رضا(ع) برکت خود را در شهرها نازل فرمود، در اطراف مأمون چند نفری بودند که می‌خواستند ولی‌عهد او باشند و از این رو با حضرت رضا(ع) دشمنی می‌کردند و عده‌ای روی حسد با وی مخالفت داشتند.

بعضی از این مخالفین و حساد به مأمون گفتند: از خداوند بترسید و به او پناه ببرید، و خلافت را از خاندان خود خارج نکنید و به فرزندان علی ندهید. تو این جادوگر فرزند جادوگر را اینجا آوردی، وی مردی گوشه‌گیر بود، تو او را ظاهر کردی و به مردم معرفی نمودی، او مردی عادی بود، تو او را بالا بردی و مقام به او دادی، وی فراموش شده بود، تو وجود او را به یاد مردم آوردی. وی اینک به جهت نزول باران موقعیتی پیدا کرده و او را عنوان تفاخر و مباهات قرار داده است. اکنون ما می‌ترسیم این مرد خلافت را از خاندان عباس خارج کند، بلکه احتمال می‌رود که با سحر خود نعمت تو را نیز زائل کند و موقعیت تو را از بین ببرد، و بر کشور تو تسلط پیدا نماید، آیا کسی مانند تو این همه جنایت کرده و با دست خود اساس حکومت و خلافت خود را متزلزل ساخته، و راه را برای دیگران باز کرده است. اکنون باید در این مورد چاره‌اندیشی کرده و جلو او را بگیری.

مأمون گفت: فعالیت این مرد از ما پوشیده بود و او مردم را به طرف خود دعوت می‌کرد، ما تصمیم گرفتیم او را ولی‌عهد خود قرار دهیم، تا همواره به نفع ما باشد، و اعتقاد به خلافت و سلطنت ما پیدا کند، و کسانی که شیفته او شده‌اند دریابند که وی اهل دنیا بوده و هرگز از دنیا روگردان نبوده است. ما ترسیدیم اگر او را به حال خود واگذاریم، بر ضد ما فعالیت کند و ما را از میدان بیرون سازد و ما نتوانیم جلو او را بگیریم.

ما اینک درباره او انجام دادیم آنچه را که می‌خواستیم، و اگر در این باره خطا کرده‌ایم این هم گذشته است، و اگر با انتخاب او به ولی‌عهدی خود را به هلاکت نزدیک کرده‌ایم از این هم چاره‌ای نیست، و اکنون نباید ما درباره او سهل‌انگاری کنیم، بلکه باید اندک اندک از مقام و منزلتش کاهش دهیم و به مردم بفهمانیم که او شایستگی این امر را ندارد، پس از آن تصمیم قطعی را درباره او اتخاذ کنیم و خود را از او نجات دهیم[۴۳].

حمید بن مهران به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین مرا واگذار با او مجادله کنم، من او و یارانش را مجاب خواهم کرد و از قدر و منزلت او خواهم کاست، و اگر از ترس تو نبود من او را از مقامش پایین می‌آوردم و برای مردم روشن می‌کردم که وی چیزی در دست ندارد و شایستگی این مقام را نداشته است. هنگامی که حمید بن مهران از مأمون درخواست کرد که با امام رضا(ع) مباحثه و مجادله نماید تا از منزلت امام کاسته شود مأمون به او گفت: چیزی از اینکه منزلت او کاسته شود نزد من محبوب‌تر نیست[۴۴].

مأمون گفت: تو اینک هر نظری در این مورد داری اجرا کن، وی گفت: امر کن همه بزرگان مملکت و رجال کشوری و لشکری و فقهاء و قضاه در مجلسی گرد هم آیند، و من در حضور آنان با او مجادله کنم و او را مجاب سازم، تا موقعیتی را که تو برای او فراهم کرده‌ای و مقام و منزلتی که برای وی انتخاب نموده‌ای متزلزل گردد و عدم لیاقت او بر همگان مسلم شود.

راوی گوید: مأمون همه بزرگان و رجال علم و دین و سیاست را گرد آورد، و خود در جای خویشتن قرار گرفت و حضرت رضا(ع) را نیز در جای خود قرار داد. پس از اینکه همه در جای خود قرار گرفتند و مجلس آرام یافت، آن مرد آمد و با حضرت رضا(ع) آغاز سخن کرد و گفت مردم از تو قصه‌ها و داستان‌هایی نقل می‌کنند و در وصف و مدح تو زیاده‌روی می‌نمایند و اگر تو خود این سخنان را بشنوی، از آن برائت حاصل می‌کنی. در مورد بارانی که چند روز پیش آمد، مردم گفتگوهایی دارند، و می‌گویند در اثر دعای تو آن باران نازل شده است، در صورتی که اکنون فصل باران است و باران به طور طبیعی آمده و هیچ معجزه‌ای هم روی نداده است.

مردم چنان پنداشته‌اند که تو امروز در جهان نظیر نداری، و اینک امیرالمؤمنین مأمون که از همگان برتر و بهتر است و تو را به این مقام برگزیده است، جایز نیست که تو اجازه دهی که دروغگویان این سخنان را درباره تو انتشار دهند حضرت رضا(ع) فرمود من مردم را از گفتگو درباره نعمت‌های پروردگار منع نمی‌کنم و هرگز دنبال هوا و هوس نبوده‌ام.

و اما اینکه گفتی مأمون مرا عزت و قدرت بخشیده و مرا به این مقام برگزیده است، این همان مقامی است که پادشاه مصر به یوسف صدیق داد و حال آن دو را نیز تو خود می‌دانی. حاجب از این سخنان در غضب شد و گفت: ای فرزند موسی تو از حد خود تجاوز کرده‌ای و از مقامت بالا رفته‌ای، اینک بارانی که در فصل خود باریده وسیله قرار داده‌ای و او را برای خود معجزه فرض کرده و با آن قدرت و شوکتی برای خود فراهم ساخته‌ای، گویا مانند ابراهیم خلیل معجزه کرده و پرندگان را زنده ساخته‌ای و آنها را پس از کشتن بار دیگر به پرواز درآورده‌ای.

اکنون اگر در ادعای خود راستگو هستی این دو شیر پرده را زنده کن و بر من مسلط گردان، در این صورت معجزه تو ثابت خواهد شد و در مورد باران که در فصل خود باریده ادعای تو قابل قبول نیست و این کاملاً یک امر طبیعی و معمولی بوده است.

حاجب اشاره کرد به صورت دو شیر که در متکای مأمون نقش شده بودند و مأمون به آنها تکیه داده بود و حضرت رضا(ع) و حاجب هر دو مقابل او بودند. در این هنگام حضرت رضا(ع) در غضب شد و آثار خشم و ناراحتی در چهره‌اش نمایان گردیده و به دو شیر پرده اشاره فرمودند: «دُونَكُمَا الْفَاجِرَ» این فاجر را دریابید. آن دو شیر ناگهان بر آن مرد حمله آوردند و او را پاره پاره کردند و گوشت و استخوان او را چنان خوردند که اثری از او در زمین دیده نشد. مردم حاضر در جلسه از این موضوع حیران و متعجب شدند، پس از اینکه شیرها آن مرد را خوردند نزد حضرت رضا(ع) آمدند و گفتند: اجازه دهید این مرد (مأمون) را نیز از هم پاره کنیم. مأمون در این هنگام از هوش رفته بود.

حضرت رضا(ع) فرمود: در جای خود توقف کنید، آن دو شیر در جای خود ایستادند، حضرت رضا(ع) دستور داد به سر و صورت او گلاب بپاشند تا به هوش بیاید، همین کار را کردند، باز دو شیر گفتند: اجازه می‌دهید این ظالم را هم به دوستش ملحق کنیم؟ فرمود: خداوند درباره او نظرهایی دارد که بعد از این عمل خواهد کرد، گفتند: پس ما چه کنیم؟ فرمود: بار دیگر به جای خود برگردید همان طور که قبلاً بودید. مأمون گفت: ستایش می‌کنم خداوندی را که شر حمید بن مهران را همان مردی که شیرها او را خوردند از من دفع کرد، بعد از این متوجه حضرت رضا(ع) شد و گفت: خلافت حق جد شما رسول خدا(ص) می‌باشد و اگر چنانچه میل داشته باشی خود را از آن خلع کرده و به شما تسلیم می‌کنم.

حضرت رضا(ع) فرمود: اگر بخواهم با تو مناظره می‌کنم و از تو چیزی نمی‌پرسم، خداوند متعال به من نیرویی داده که بدان وسیله مخلوقات خود را مطیع ما ساخته است. اکنون به چشم خود دیدی که شیرهای پرده چه کاری انجام دادند؟ فقط جهال مردم هستند که به این‌گونه امور توجهی ندارند، مردم در این مورد زیان کرده‌اند و حقوق ما را نشناخته‌اند و خود را از این فیض بی‌بهره کرده‌اند. خداوند مقدرات و تدبیراتی دارد و مرا فرمان داده است تا با تو در مورد خلافت مناظره نکنم. ما با تو در ظاهر روی موافق نشان دادیم و پیشنهاد تو را پذیرفتیم. همان‌طور که یوسف با فرعون مصر همکاری کرد و در ظاهر با وی کار می‌کرد. مأمون پس از این همواره گرفتار و ناراحت و محزون بود، تا آن‌گاه که حضرت رضا(ع) دیده از جهان فرو بست[۴۵].

موضوع سومی که زمینه حسادت مأمون شده بود، مقام علمی و فضل وسیع حضرت بود، تسلط علمی حضرت به مبانی اسلامی و پاسخگویی جامع حضرت به اشکالات فرق مختلف مسلمین و غیر مسلمان باعث شده بود که مأمون از احاطه علمی حضرت بر خود بلرزد و این تسلط علمی باعث شد که مأمون خائفانه به فکر فرو افتد که چرا قلوب مردم به حضرت جذب شده و چگونه قفل دل‌ها را باز کرده است. در مباحث قبل از مقام علمی حضرت و حسادت مأمون بحث شد، خلفا از عطش مردم به فضایل و علوم ائمه وحشت داشتند و بود خود را در نبود امام جستجو می‌کردند[۴۶].

گماشتن جاسوس برای امام

از آنجا که احضار حضرت رضا(ع) از مدینه به مرو با مقاصد سیاسی همراه بود و اهدافی را مأمون دنبال می‌کرد و پشت ظاهرسازی‌های مأمون دسایسی وجود داشت، طبعاً چهره حضرت رضا(ع) برای خلیفه وقت چهره قابل تحملی نبود، یعنی با شناختی که مأمون از محبوبیت حضرت رضا(ع) در قلوب شیعیان داشت، می‌دانست فضایل و علوم سرشار حضرتش تشنه‌کامان علم و معرفت را به خود جذب می‌کند و لذا سعی در کنکاش در امور نهانی حضرت داشت تا مبادا به فکر کمترین اقدام خلاف مصالح خلافت را داشته باشد.

محمد بن ابی‌عباد که نویسنده حضرت رضا(ع) بود، او را فضل بن سهل به این مأموریت گماشت تا گفتار و رفتار حضرت رضا(ع) را زیر نظر داشته باشد[۴۷].

در راستای خبرگیری و کنکاش در امور نهانی حضرت بود که مأمون دخترش ام حبیبه را به همسری امام رضا(ع) درآورد و دختر دیگرش ام الفضل را به همسری حضرت جواد داد تا دو جاسوس در داخله کار امامت مراقب اوضاع باشند[۴۸].[۴۹]

فضاسازی مأمون علیه امام

موقعیت ممتاز حضرت رضا(ع) و شهرت علمی آن حضرت و مقام زهد و پارسایی ایشان که بر همه مردم آشکار و علنی بود، برای دستگاه مأمون عباسی و درباریان سعایت‌کارش، ناخوشایند می‌نمود. خلفای عباسی مثل بسیاری از مردم موقعیت و جایگاه خاص آن حضرت را می‌دانستند؛ لذا در سفر مدینه به خراسان، احضار حضرت از بیراهه و حتی المقدور دور از چشم مردم صورت می‌گرفت. حرکت از راه‌هایی تعیین شده بود تا مردم نتوانند از پرتو امام استفاده کنند. لکن با تمام این تمهیدات شرایط به دلخواه مأمون پیش نمی‌رفت و امام در انظار عمومی بیشتر شناخته می‌شد.

مأمون و دستگاه تبلیغاتی او چون وضعیت را چنین دیدند به شایعه‌پراکنی و دروغ‌پردازی علیه امام و ریشه‌ها و اندیشه‌های امامت پرداختند که خود حضرت به این شایعه سازمان یافته اشاره می‌کند.

در قرب الاسناد آمده که ریان بن صلت گفت: به حضرت رضا(ع) عرض کردم، هشام بن ابراهیم عباسی از شما نقل می‌کرد که گوش دادن غنا را اجازه فرموده‌اید! امام فرمود: آن فاسق دروغ گفته! چنین نیست از من راجع به شنیدن غنا پرسید، گفتم: مردی خدمت حضرت باقر(ع) رسید سؤال کرد از شنیدن غنا، فرمود: بگو ببینم اگر خداوند بین حق و باطل جمع نماید غناء جزء کدامیک از این دو است؟ آن مرد گفت: جزء باطل خواهد بود. آن حضرت فرمود: کافی است! خود را محکوم نمودی. من به او این حرف را زدم[۵۰].

ریان گفت: روزی وارد بر ابراهیم بن هشام عباسی شدم، او با عجله دوات و کاغذ خواست! گفتم: چه شده؟ گفت: از حضرت رضا(ع) مطالبی شنیده‌ام که باید آنها را بنویسم، مبادا فراموش کنم، آن مطالب را نوشت. بیش از یک جمعه نگذشت که در هوای گرم در مرو ابراهیم پیش من آمد، گفتم: از کجا می‌آیی؟ گفت: از پیش این. گفتم: از پیش مأمون؟ گفت نه. گفتم: از پیش فضل بن سهل؟ گفت: نه! از پیش این می‌آیم! گفتم: منظورت کیست؟ گفت: از پیش علی بن موسی.

گفتم: بیچاره شدی بدبخت! جریان چیست؟ گفت: این حرف‌ها را رها کن. کی پدران او روی تخت می‌نشستند و با آنها به ولایت عهد بیعت می‌شد این‌طوری که او کرده؟ گفتم: وای بر تو استغفار کن! گفت: فلان کنیزم از او داناتر است! سپس گفت: اگر من بگویم این حرف را شیعه‌ها نیز می‌پذیرند. گفتم: تو دیوانه شده‌ای! عقیده شیعه درباره آن حضرت چنین است که اگر ببینند یک پیراهن گلی رنگ بر تن دارد و طبلی هم بگردن آویخته و میان این سپاه طبل می‌زند، می‌گویند: هیچ وقت بیشتر از این موقع علی بن موسی الرضا(ع) خدا را اطاعت نکرده؛ زیرا چاره‌ای نداشته از اینکه چنین کاری را انجام دهد. ابراهیم سکوت کرد. بعدها پشت سر هم سخن از آن حضرت می‌گفت.

من خدمت حضرت رضا(ع) رسیده گفتم: ابراهیم بن هشام عباسی از شما بدگویی می‌کند و نسبت‌های ناروا می‌دهد، او بیشتر وقت‌ها پیش من می‌خوابد اجازه می‌دهی گلویش را بگیرم و فشار دهم تا بمیرد بعد مشهور کنم که سکته کرده؟ سه مرتبه امام دست‌های خود را تکان داده فرمود: نه ریان! نه ریان نه! گفتم: فضل بن سهل مرا مأمور عراق کرده برای انجام کاری، ابراهیم بن هشام عباسی نیز بعد از من خواهد آمد اگر اجازه می‌دهی به دوستان قمی شما اشاره کنم بیست یا سی نفر مثل سر راه بگیرها بر او بتازند یا به صورت عرب‌های بیابانی همین که خواست از آن راه بگذرد او را بکشند، بعد بگویند بیابان‌گردهای عرب او را کشته‌اند، چیزی نگفت نه قبول کرد و نه رد نمود[۵۱].

محدودیت‌هایی که مأمون برای حضرت رضا(ع) از طرفی و شیعیان و علویون از طرف دیگر فراهم کرده بود به قیمت دوری شیعیان از ائمه تمام می‌شد و این فاصله انداختن بین امام و امت از نظر فراگیری اعتقادات مشکلاتی برایشان فراهم می‌کرد.

لذا از ابی نصر بزنطی نقل شده که خدمت امام عرض کردم: «إِنَّ أَصْحَابَنَا بَعْضُهُمْ يَقُولُونَ بِالْجَبْرِ وَ بَعْضُهُمْ بِالاسْتِطَاعَةِ» از شیعیان گروهی اعتقاد به جبر پیدا کرده‌اند و گروهی قائل به اختیار هستند[۵۲].

در روایت دیگری آمده که یکی از شیعیان خطاب به امام گفت: «يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صِفْ لَنَا رَبَّكَ، فَإِنَّ مَنْ قِبَلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنَا»[۵۳] ای فرزند رسول خدا، خدا را برای ما وصف کن؛ زیرا میان اصحاب ما در شناخت خدا اختلاف زیادی پیدا شده است.

از برخورد منفی اهل حدیث و راویان طرفدار دستگاه خلافت با اباصلت و اینکه چرا روایات فضیلت اهل بیت را نقل می‌کند این چنین به دست می‌آید که نقل مناقب اهل بیت جرم و ضدّ ارزش محسوب می‌شده است و جو حاکم چنان بود که کسی جرأت نمی‌کرد فضایل علی(ع) و خاندانش را بازگو کند. فضل بن شاذان وضعیت آن زمان و مردم آن را چنین ترسیم کرده است: به مرجئه می‌گوییم چرا اختلاف میان خود در مورد وضو و نماز و فروج و دماء را کنار گذاشتید و با وجود این اختلافات اساسی از همدیگر راضی گشتید، به صرف اینکه در برتری ابوبکر و عمر بر علی هم عقیده‌اید و ما را به خاطر این‌‌که علی را بر ابوبکر و عمر مقدم داشته از امت محمد(ص) خارج دانستید؟

در نتیجه ما که علی را از آن دو شخص برتر می‌دانیم پیش آنها از کسانی که نماز بدون وضو می‌خوانند و از کسانی که واجبات را انجام نمی‌دهند بدتریم، بلکه این کار ما نزد مخالفین بدتر از انکار وجود خداست و بدتر از توصیف کردن خدا به غیر آنچه خود را توصیف کرده و اینکه خدا در حکم خود ستم روا می‌دارد می‌باشد

همچنین بدتر از ازدواج به محارم و زنا و لواط و شرب خمر و رباخواری است و افضل دانستن علی بر ابابکر و عمر از نظر مخالفین بدتر از خراب کردن کعبه است و در نظر آنها انجام دهنده این کارها بعد از شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد(ص) از حوزه ایمان خارج نمی‌کند. آنان می‌پندارند کسی که علی را برتر از آن دو شخص بداند مشرک و ریختن خونش جایز است و لو اینکه یک چشم بهم زدن معصیت خدا را نکرده و اوامر خدا را انجام داده و نواهی او را ترک کرده باشد، این وضعیت ما در نزد مخالفین است[۵۴].

فقط مشکلات اعتقادی نیست که شیعیان را می‌آزرد بلکه فضاسازی حکومت علیه حضرت رضا(ع) جهّال را به اقداماتی تروریستی وامی‌داشت. این‌گونه تبلیغات امویان باعث می‌شد مردم شام آن‌گونه نسبت به اسرای کربلا اهانت کنند.

احمد بن عمر حلال گفت: شنیدم اخرس در مکه از حضرت رضا(ع) بدگویی می‌کند و نسبت‌های ناروا می‌دهد، وارد مکه شدم و کاردی خریدم چشمم که به او افتاد، گفتم به خدا وقتی از مسجد الحرام بیرون آید او را خواهم کشت! همان‌جا ایستادم ناگهان نامه حضرت رضا(ع) را دیدم که نوشته است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» تو را به حق خود بر تو قسم می‌دهم که دست از اخرس برداری، خدا پشتیبان و کفیل ما است[۵۵].

تبلیغات ناروایی که مأمون علیه امام دامن می‌زد میخواست به قیمت فضاسازی منطقی تمام شود که بتواند حضرت را مسموم کند. ابتدائاً می‌خواست حضرت در اذهان لکه‌دار گردد تا زمینه مساعدی جهت شهادتش به وجود آید.

مقام معظم رهبری آیة الله خامنه‌ای می‌فرماید: بدیهی است قتل حضرت پس از چنان موقعیت ممتاز به آسانی ممکن نبود، قرائن نشان می‌دهد که مأمون پیش از اقدام قطعی خود برای به شهادت رساندن امام به کارهای دیگری دست زده است که شاید بتواند این آخرین علاج را آسان‌تر به کار برد، شایعه‌پراکنی و نقل دروغ از قول امام از جمله این تدابیر است. اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علی بن موسی همه مردم را بردگان خود می‌داند جز با عمال مأمون ممکن نبود. وقتی اباصلت این خبر را برای امام آورد حضرت فرمود: بارالها! ای پدید آورنده آسمان‌ها و زمین تو شاهدی که نه من و نه هیچ‌یک از پدرانم چنین سخنی نگفته‌ایم و این یکی از ستم‌هایی است که از سوی اینان به ما می‌شود[۵۶].[۵۷]

قیام و شهادت علویون

علویون غالباً جوانان انقلابی و آزاده و بابصیرتی بودند که تحمل حاکمیت نظام ظلم را نداشتند، از حضور خلیفه‌ای در صحنه قدرت که متجاهر به فسق باشد و عمرش را صرف لهو و لعب و مجالس عیش و نوش کند سخت آزرده بودند، به حکم آیات دفاع و جهاد در قرآن مجید قیام می‌کردند و از کشتن و زندان و شکنجه نمی‌هراسیدند. غالب این علویون پشت پرده مجوز شرعی، قیام خود را از امامت شیعه می‌گرفتند و با تأیید ولایت خطرات نهضت و قیام را به جان می‌خریدند.

خلفای عباسی پلیدتر از خلفای اموی با قساوت هر چه تمام‌تر به قصابی و جلادی از بنی‌هاشم و علویون پرداختند. آنها هر مخالفی را به شدت سرکوب می‌کردند و نسبت به علویون با بغض بیشتری عمل کردند.

صاحب طرائف، نامه مأمون جنایتکار در پاسخ بنی‌عباس را آورده است که نوشته: حکومت که به دست ما رسید، علویان را ترساندیم و بر آنان فشار آوردیم، سخت گرفتیم و بیشتر از آنچه بنی‌امیه از آنان کشتند، ما از آنان کشتیم. بنی‌امیه هر کس را شمشیر می‌کشید و قیام می‌کرد، کشتند. ما بنی‌عباس همه آنان را می‌کشتیم و در دجله و فرات می‌انداختیم. تنها حمید بن قحطبه به امر هارون در یک ساعت شصت نفر از علویان را به شهادت رساند[۵۸]. یکی از آن جوانان رشید و انقلابی عبدالله بن موسی بود که در عصر مأمون می‌زیست و خواب راحت را از چشمان او ربوده بود.

عبدالله بن موسی ابن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب(ع) در زمان مأمون متواری گشت و پس از شهادت حضرت رضا(ع) مأمون نامه‌ای به عبدالله نوشت و از او دعوت کرد که خود را آشکار سازد و به نزد وی رود تا او را به جای حضرت رضا(ع) ولی‌عهد خود سازد و از مردم برای او بیعت بگیرد و از او بگذرد و همچنان که از دیگر خاندان او گذشت نمود و امثال این وعده‌ها را به او داد.

عبدالله نامه طولانی در پاسخ او نوشت که قسمتی از آن چنین است:... به چه چیز می‌خواهی مرا گول بزنی! بدان کاری که با ابوالحسن علی بن موسی(ع) انجام دادی و او را با انگور مسموم و به قتل رساندی؟.... گیرم که «برای جنگ با تو و دشمنی ما خاندان نسبت به تو» من هیچ خونی نزد تو و پدرانت ندارم، همان پدرانت که ریختن خون ما را بر خود حلال می‌دانستند و حق ما را به زور گرفتند و آشکارا اقدام به نابودی و آزار ما کردند و همان سبب شد که ما از آنان حذر کنیم، ولی تو از آنها حیله‌گرتر هستی که در ظاهر راه رضایت و جلب خاطر ما را در پیش گرفته‌ای و هدف اصلی خود را که گرفتار کردن ما باشد در دل مخفی کرده‌ای و به یک یک ما نیرنگ می‌زنی.

اما از همه اینها که بگذریم من مردی هستم که جهاد در نزد من محبوب است، همچنان که هر کس چیزی را دوست دارد من جهاد را دوست دارم و از این رو شمشیرم را تیز کرده‌ام و سرنیزه بر نیزه‌ام زده‌ام و اسبم را آماده کرده‌ام و ندانستم آیا کدام‌یک از دشمنان زیانش بر اسلام زیادتر است تا به جنگ او بروم، ولی این به نظر رسید که به قرآن نظر افکنم و از این رو سراغ قرآن رفتم چون دانستم که قرآن همه چیز را دربر دارد و آن کتاب مقدس را خواندم دیدم این آیه در آن است: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً[۵۹].

من ندانستم مقصود از مجاورین ما کیان‌‌اند، تا اینکه مجدداً در قرآن دقت کردم دیدم همان قرآن می‌گوید: ﴿لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ[۶۰].

از این آیه من دانستم که بر من واجب است که نخست کارزار را با نزدیکان خود کنم و چون خوب دقت کردم دیدم زیان تو برای اسلام و مسلمین از هر دشمنی بیشتر است؛ زیرا کفار از دین اسلام بیرون‌اند و به مخالفت با آن برخاسته‌اند و به همین دلیل مردم از آنها حذر کرده و با آنها می‌جنگند ولی تو در ظاهر خود را در دیانت اسلام داخل کرده (و جا زده‌ای) و همین سبب شده تا مردم دست از جنگ با تو بردارند، ولی تو در باطن تیشه به دست گرفته و ریشه‌های اسلام را یک به یک می‌زنی...! و بدین صورت ضرر تو برای اسلام از هر دشمن خطرناکی سخت‌تر و موثرتر است... .

یا خیال کردی که پنهان بودن و اختفاء، مرا خسته کرده و سینه‌ام را تنگ ساخته و به سوگند که چنین است و من از زندگی سیر شده و دنیا را دوست ندارم، اگر دین و آیینم به من اجازه می‌داد که دست در دست تو بگذارم تا منظور خود را در مورد من عملی‌سازی (و مرا به قتل برسانی) این کار را می‌کردم، ولی خداوند مرا مأمور حفظ جان خود کرده و نمی‌توانم به دست خود خون خود را بریزم و ای کاش از راه دیگری (بی آن‌که من خود را تسلیم تو کنم) به من دست می‌یافتی و مرا می‌کشتی و در پیشگاه خدای عزوجل که می‌رفتی خون من هم به گردن تو بود و من نیز به صورت مقتولی ستمدیده به درگاه خدای تعالی می‌رفتم و بدین ترتیب از این دنیای پست آسوده می‌شدم[۶۱].

در این مکاتبه چند نکته به وضوح دیده می‌شود:

  1. مأمون علویون را به انواع حیله و نیرنگ که خاصیت امامت نار می‌باشد سعی در به دام انداختن آنها داشت تا به شهادت برساند و لذا از قسم و میثاق محکم و... برای رسیدن به اهدف شوم خود ابایی نداشت.
  2. علویون رادمردانی بودند که مبارزه خود را با الهام از قرآن فراگرفته و دست طواغیت زمان خود را با بصیرت خوانده و لذا او با تسلط به آیات قرآن و بینش قرآنی، پرونده شوم اهداف مأمون را ورق می‌زند و افشاگری می‌کند.
  3. در آخر از شهادت شیرین سخن می‌گوید که لحظه‌شماری می‌کند تا به آن شهد حیاتمند نائل آید.

در ادامه می‌نویسد: من مردی هستم که تلاش می‌کنم تا رضایت خدای عزوجل را به دست آورم و عملی انجام دهم که مقرب درگاه او گردم. پس اگر روزگار با من مساعدت کرد و خداوند مرا به وسیله یارانی از اهل حق یاری داد که جان خود را در راه جهاد با تو بذل خواهم کرد، آن چنان که خدا از من خشنود گردد و اگر خدا به تو مهلت داد و کیفر تو را به روز جزا محول فرمود یا عمر من تا به آن روز نکشید، پس همین تصمیم و نیتی که من برای جهاد با تو در دل دارم و خدا بدان داناست مرا از کوشش و جهاد کفایت می‌کند. والسلام.

عبدالله بن موسی پیوسته متواری بود تا اینکه در زمان متوکل از این جهان رفت. احمد بن سعید از محمد بن سلیمان زینبی روایت کرده که گفت چهارده روز پس از اینکه عبدالله از دنیا رفته بود، خبر مرگ او و همچنین خبر مرگ احمد بن عیسی را با هم به متوکل دادند و او از این خبر خیلی خوشحال شد و نشاط زیادی به او دست داد؛ زیرا از آن دو بسیار وحشت داشت و از قیام و انقلاب ناگهانی آن دو می‌ترسید چون فضیلت آنها را می‌دانست[۶۲].

دیگر از چهره‌های علوی مبارز محمد فرزند ابراهیم بن اسمعیل طباطبا فرزند ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بود در عصر مأمون زمانی که مأمون در مرو به سر می‌برد در کوفه قیام کرد و فرمانده عملیات سپاهش را چهره‌ای رشید و شجاع و با تدبیر نظامی به نام ابوالسرایا قرار داد. ابوالسرایا مردم را به بیعت با محمد بن ابراهیم فرامی‌خواند.

نهضت این علوی آزاده در جمادی سال ۱۹۹ (ه. ق) بود، وقتی نهضت خود را شروع کرد به منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به بیعت‌طلبید و عهد کرد که در میان ایشان به قرآن و سنت عمل کند و از امر به معروف و نهی از منکر فروگذار نباشد، مردم کوفه با او بیعت کردند.

روزی که از کوچه‌های کوفه می‌گذشت نگاهش به پیرزنی افتاد که دنبال بارهای خرمایی را که از کوچه‌ها می‌بردند گرفته و دانه‌های خرمایی را که از بارها به زمین می‌ریزد در چادر پاره خود جمع می‌کند، محمد حال او را پرسید، پیرزن جواب داد من زنی بیوه هستم و مردی که زندگی مرا اداره کند ندارم! چند دختر یتیم دارم که نمی‌توانند خود را اداره کنند، این خرماها را جمع می‌کنم که قوت خود و دختران یتیمم شود. محمد از دیدن این منظره به سختی گریست و گفت به خدا قسم تو و امثال تو هستید که مرا وادار به خروج می‌کنید تا خونم ریخته شود و لذا آماده قیام شد.

ابوالسرایا که در قیام هم‌پیمان محمد بود، ابتدا به کربلا رفت و سیدالشهداء را زیارت کرد و با سپاهش به کوفه آمد. محمد بن ابراهیم دعوت خود را آشکار کرد در حالی که علی بن عبیدالله بن حسین بن علی بن الحسین نیز همراه او بود. مردم کوفه با او بیعت کردند. محمد مردم را به بیعت با رضای از خاندان محمد (آنکه مورد پسند خداست) و کتاب خدا و سنت پیغمبرش و امر به معروف و نهی از منکر و عمل به کتاب خدا دعوت نمود.

ابوالفرج از جابر جعفی روایت کرده که حضرت باقر از خروج محمد بن ابراهیم طباطبا خبر داد، وقتی که فرمود: در سال ۱۹۹(ه. ق) مردی از ما اهل بیت بر منبر کوفه خطبه می‌خواند که خداوند به او با ملائکه مباهات می‌کند. محمد بر کوفه مستولی شد، نماینده‌ای نزد فضل بن عباس بن عیسی بن موسی فرستاد و او را به بیعت دعوت کرد، او اجابت نکرد به خارج شهر رفت و خندقی کند و محافظ گذاشت. محمد به ابوالسرایا دستور داد به جنگ او برود ولی ابتدا به قتال نکند، بلکه او را به بیعت طلب کند. ابوالسرایا با جماعت بسیاری به جانب فضل بن عباس رفتند آنها تیراندازی کردند و از لشکر ابوالسرایا یک نفر کشته شد.

محمد اجازه جنگ داد، لشکر ابوالسرایا هجوم آورد و لشکر فضل را منهدم نمودند و فضل بن عباس نزد حسن بن سهل به بغداد فرار کرد و از ابوالسرایا شکایت کرد. حسن، زهیر بن مسیب را با جماعتی به جنگ ابوالسرایا فرستاد، چون به کوفه رسیدند بی‌شرمی کردند و ندا دادند که زنان و دختران کوفه، خود را برای ما زینت کنید که الان مردان شما را می‌کشیم و با شما زنا می‌کنیم!

از طرفی ابوالسرایا در میان لشکر فریاد زد: ای مردم ذکر خدا کنید و توبه و استغفار نمایید. از خداوند نصرت‌طلبید و از نیروی خود برائت جویید و قرآن بخوانید و از جنگ فرار نکنید، چون برای مرگ وقتی است معین و فرار از دشمن مرگ را به تأخیر نمی‌اندازد.

خلاصه جنگ شروع شد و ابوالسرایا کمینی ترتیب داده بود و خود از جانبی بر لشکر حمله کرد و از طرف دیگر کمین او بیرون آمد، جنگ سختی درگرفت. غلام او علمدار لشکر دشمن را کشت، علم ایشان سرنگون شد، بغدادیین فرار کردند تا قریه شاهی آنها را تعقیب نمودند تا فرمانده آنها فریاد زد: ای ابوالسرایا دیگر هزیمتی از این بالاتر! دست از ما بردار!

ابوالسرایا و کوفیان با همه غنائم و سرهای بریده به کوفه آمدند، زهیر به بغداد رفت و از ترس حسن بن سهل پنهان شد، حسن او را‌طلبید و عمودی از آهن به جانب زهیر انداخت که یک چشمش کور شد و امر کرد که گردنش را بزنند، بعضی شفاعت کردند و او عفو نمود و حسن بن سهل و سایر عباسیین را غمی بزرگ فراگرفت. پس حسن شخصی به نام عبدوس را طلب کرد با ۱۰۰۰ سوار و ۳۰۰۰ پیاده او را به جنگ ابوالسرایا فرستاد. عبدوس به کوفه که رسید، ابوالسرایا لشکر خود را سه قسمت نموده و در کمین ایشان نشانید و یک دفعه دور لشکر عبدوس را محاصره کردند، جنگی عظیم برپا شد و عبدوس کشته شد و لشکریانش منهزم و ابوالسرایا و کوفیان آنها را تعقیب کردند و غنیمت بسیاری به دست آوردند و به کوفه برگشتند.

در آن وقت محمد بن ابراهیم طباطبا در حال احتضار بود، او وصیت به تقوی و نهی از منکر کرد. در مورد وصی خود اختیار را به مردم گذاشت که از اولاد علی هر که را خواستند و اگر اختلاف کردند جانشین او علی بن عبدالله بن حسین بن علی بن الحسین باشد. این را گفت و جان را تسلیم کرد. بعد از او محمد بن محمد بن زید بن علی بن الحسین جانشین او شد و مردم با او بیعت کردند[۶۳].

در همان ایام که ابوالسرایا خروج کرده بود، محمد فرزند امام صادق(ع) در مدینه خروج کرد او را محمد دیباج می‌گفتند، چون حُسن و جمال داشت، مردی بود شجاع، سخی و قوی القلب و عابد، یک روز روزه می‌گرفت و یک روز افطار می‌کرد. هرگاه از منزل بیرون می‌رفت برنمی‌گشت مگر آنکه لباس خود را کنده بود و برهنه‌ای را با آن پوشانیده بود. پس به مکه رفت و با جماعتی از علویون مثل حسین بن حسن افطس و... در مقابل هارون با مسیب جنگ سختی کردند[۶۴].[۶۵]

صراحت امام در کنار تقیّه

حضرت رضا(ع) همانند اجداد طاهرینش هیچ‌گاه نگاه ترس و ذلت‌آمیزی به حکومت و خلافت طاغوت‌های زمانش را نداشت، بلکه عزت نفس و ظلم‌ستیزیش را در برابر هارون و مأمون اعمال می‌کرد و این روحیه شجاع زیستن و در برابر حکام جور ظلم‌ستیز بودن را به تمام شیعیانش القا می‌نمود، در عین حال که جایگاه ولایت‌عهدی را به ایشان تحمیل کردند؛ ولی هرگز خود را در محاصره فکری و محذورات حکومتی نمی‌دید و مراجعات مشکوکی را که از جانب خلیفه و وزیر دربار می‌شد و به نحوی از انحاء می‌خواستند امام را در مسئولیت‌های دنیایی و آخرتی معاقب کنند به خودشان برمی‌گرداند.

یک روز فضل با نامه‌ای حضور امام آمد، مدتی حضرت رضا(ع) سر به زیر انداخت، آن‌گاه سر بلند کرد فرمود: چه کار داری؟ فضل گفت: این کاغذی است که خلیفه نوشته شما هم باید آن را امضا فرمایی! زیرا ولایت‌عهدی مسلمین بر شما فرض شده است! فرمود: بخوان نامه را! خواند روی پوست بزرگی املاک و مستغلاتی را به فضل واگذار کرده بود! امام فرمود: ای فضل این املاک و مستغلات را وقتی برای تو امضا می‌کنم که ملازمت تقوی داشته باشی و پرهیزکار شوی.

امام تواضع خاص خود را که اختصاص به امام معصوم بود در برابر عامه مردم رعایت می‌کرد به حدی که همگان شیفته فروتنی حضرت بودند. چون سفره می‌گستردند از دربان و سلمانی و غلامان سیاه بزرگ و کوچک همه را سر سفره می‌خواند و با آنها غذا می‌خورد، این روش او با فقرا بود؛ اما وقتی فضل بن سهل ذوالریاستین به حضورش می‌آمد مدتی می‌ایستاد تا اجازه گرفته عرض حاجت کند.

امام هرگز مرعوب فضای قلدری حکومت نشد! بلکه با نفی اقتدار خلیفه، هیبت حضرت در دل آنها جای گرفته بود، امام به شیعیان و شیفتگان خود وانمود می‌کرد که رجوع به خلیفه ظالم مسئولیت آخرتی دارد و قیامت خود را تباه نکنید.

روزی دو نفر وارد مجلس امام شدند و درباره اینکه آیا باید نمازشان را قصر بخوانند یا تمام سؤال کردند؟ امام چون از قصد آنان آگاهی یافت رو به یکی از آنان فرمود: تو که به قصد دیدار من آمده‌ای نماز خود را شکسته بخوان، رو به دیگری کرد و فرمود: بر تو که به قصد دیدار خلیفه آمده‌ای واجب است نمازت را تمام بخوانی و باید توجه داشت که یکی از شرایط تمام خواندن نماز این است که سفر، سفر معصیت باشد.

حضرت رضا(ع) در مواردی صریحاً خلیفه را مخاطب قرار می‌داد و نسبت به قصورها و کوتاهی‌های خلیفه از وظایفی که باید انجام می‌داد مؤاخذه می‌کرد. گاهی وظایف سنگین یک خلیفه راستین را برای او برمی‌شمرد تا او را به بار سنگین وظایفش آگاه کند و از سختی عواقب آخرتی آن انذارش کرده باشد[۶۶].

قضایای بغداد

مأمون در مرو اقامت داشت و فضل بن سهل وزیر خلیفه نسبت به همه امور سیاسی اشراف داشت و برادرش حسن بن سهل در عراق صاحب اختیارات تام بود، بی‌کفایتی و به ستوه آمدن توده مردم در اثر سیاست‌های غلط حسن بن سهل باعث شده بود که اغتشاشات جدی در بغداد به وجود آیدیکی از عوامل موثر در اغتشاشات بغداد این بود که حسن بن سهل دستور داد گروهی را به دلیل عدم احتیاج از دستگاه خلافت اخراج کنند در آن موقع خرده حسابها شروع شد و کارگزاران هر که را دوست داشتند و خواستند نگه داشته و هر که را نخواستند اخراج نمودند، در حالی که مأمون به این جریان راضی نبود.

نام جمعی از دیوان حذف شد و حقوق آنها قطع گردید و آتش انقلاب و اختلاف در دل‌ها خانه کرد، از جمله افراد ناراضی که دارای شخصیت و ارزش اجتماعی و صاحب فضیلت بود ابوالسرایا غلام هرثمه است. این قهرمان بزرگ و سردار نامی جنگ، از بغداد به کوفه رفت و با یکی از سادات بیعت کرد و او را بر انگیخت تا علیه حسن بن سهل و مأمون قیام کند. گماشتگان حسن بن سهل، ابوالسرایا را از کوفه بیرون کردند.

ابوالسرایا خطبه به نام سید خواند و بیرون کوفه لشکری آراست و چون به جنگجویی شهرت داشت اطراف او را گرفتند، حسن بن سهل چندین بار نیرو فرستاد و با او به جنگ برخاست، ابوالسرایا همه را شکست داد و کار او بالا گرفت. حسن بن سهل از هرثمه مدد خواست... .

اهل بغداد که مانند ابوالسرایا بسیار در میان آنها بود و از بی‌کفایتی حسن بن سهل نیز در رنج بودند بر حسن خروج کردند و انقلاب در بغداد شدت یافت. هرثمه خواست به بغداد برود و آتش انقلاب را خاموش کند، حسن بن سهل از او هم بدگمان بود و لذا فرمان امارت شام به او داد. هرثمه قبول نکرد گفت: می‌روم در مرو خلیفه را می‌بینم و جریان کار را گزارش می‌دهم! اگر او فرمانی دهد قبول می‌کنم. هرثمه به طرف خراسان حرکت کرد و حسن به برادرش فضل نامه‌ای نوشت که مبادا برای کار من نزد خلیفه سعایت کند! نامه وزیر بغداد قبل از هرثمه به مرو رسید و فضل آمدن هرثمه را طوری دیگر به خلیفه وانمود ساخت و به مأمون چنین گفت که خروج ابوالسرایا به فرمان هرثمه بوده مأمون گفت: فرمان استانداری شام را برای او بنویسند، اما فضل به عنوان اینکه تمرد کرده، بدون اطلاع مأمون، هرثمه را به زندان انداخت و دستور داد همان‌جا آنقدر او را با مشت زدند که شبانه درگذشت. عرفی می‌نویسد: چون حسن بن سهل در بغداد متمکن شد و متکی به برادرش فضل بود با اهل بغداد بدرفتاری کرد و اهانت‌ها نمود، مردم بغداد سخت بدبین شدند و از ظلم او به تنگ آمدند و از هر گوشه سادات خروج کردند و لشکری آراستند و حسن بن سهل را از بغداد بیرون کردند، از ترس فضل هیچ‌کس جرئت نداشت جریان وقایع را به مأمون گزارش دهد؛ زیرا در آن عصر اطرافیان مانع می‌شدند که حقایق امور به سمع خلیفه یا مسئول امر برسد، می‌گفتند خاطر مبارک آسوده باشد.

از طرفی مدینه هم از موج اغتشاش در امان نماند. ابراهیم بن موسی بن جعفر برادر حضرت رضا(ع) به فرمان مأمون عباسی امیر الحاج شده بود، این کار بعد از ولایت‌عهدی حضرت بود و لذا همه بنی عباس و یاران و پیروانشان که در مدینه بودند از خشم نسبت به مأمون، در خلع مأمون از خلافت و نصب ابراهیم بن مهدی (عموی مأمون) به جانشینی او متفق شدند و در روز پنج شنبه ۹ محرم ۲۰۲ (ه. ق) با او بیعت کردند[۶۷].

بعد از اینکه در مدینه عباسیان ابراهیم بن مهدی را خلیفه کردند، فتنه و ناآرامی، سراسر دولت عباسی را فراگرفت، مأمون هنوز در مرو خراسان اقامت داشت و از بسیاری وقایع بی‌اطلاع بود. حضرت رضا(ع) نزد وی آمد و از حال مردم و فتنه‌ها و درگیری‌هایی که با کشته شدن برادرش (امین) آغاز شده بود، آگاهش ساخت و فرمود: که فضل بن سهل اخبار را از او پنهان می‌دارد، (شاید یکی از علل قتل فضل بن سهل هم همین باشد که اخبار بغداد را مخفی کرده بود.)

اما نزدیکان من و بعضی از مردم چیزهایی نقل کرده‌اند مبنی بر اینکه تو گرفتار سحر و جنون شده‌ای و آنان چون چنین دیده‌اند با عمویت ابراهیم بن مهدی به خلافت بیعت کرده‌اند[۶۸].

مأمون تنی چند از رجال دولت را خواست و حقیقت امر را جویا شد، ایشان نیز اخبار حضرت رضا(ع) را تأیید کردند و او را از برخورد فضل بن سهل با هرثمه بن اعین که می‌خواست مأمون را پرهیز دهد آگاه ساختند. همچنین به کوتاهی خلیفه در حق طاهر بن حسین که خالصانه خدمت کرد و او را از شر برادرش نجات داد اشاره کردند، سپس مأمون را نصیحت کردند که به سوی بغداد حرکت کند (آنان گفتند: فضل بن سهل قتل هرثمه را نزد تو نیکو جلوه داد در حالی که هرثمه خیرخواه تو بود و فضل به قتل وی شتاب کرد[۶۹]).

چون سخنان این ناصحان به فضل رسید، دستور داد عده‌ای از ایشان را تازیانه بزنند و بقیه را به زندان بیاندازند، حضرت رضا(ع) کوشید تا فضل را به آزاد کردن ایشان متقاعد سازد اما فضل شفاعت امام را در حق آنان نپذیرفت[۷۰].

فضل بن سهل اخبار فتنه‌های بغداد و کوفه و بصره و مدینه را از نظر مأمون پنهان می‌کرد و علت این پنهان‌کاری برای حفظ مقام برادرش حسن بن سهل بود که او را بی‌کفایت نخوانند و لذا مأمون را بی‌اطلاع می‌گذاشت؛ ولی حضرت رضا(ع) وقتی از حوادث بغداد مطلع شدند نزد مأمون تشریف بردند و کاملاً اوضاع را برای او تشریح فرمود، مأمون در دریای حیرت فرو رفت و در اندیشه اینکه چه باید کرد تا از این انقلابات به سلامت بگذرد و لذا رو به حضرت نموده گفت: ای سید من رأی شما در این باب چیست؟

حضرت رضا(ع) فرمود: به نظر من باید از مرو بیرون روی و به مرکز خلافت پدر و جدت برگردی و امور مسلمین را از نزدیک رسیدگی کنی و اشخاص خدا ترس و صادق و وفادار انتخاب کنی که به داد مردم برسند؛ زیرا خداوند مسئولیت آنها را از تو که رئیس و امیر آنها هستی می‌خواهد و پرسش می‌کند. مأمون با اندکی فکر کردن گفت: آنچه فرمودی راست است، این را گفت و از خدمت حضرت رضا(ع) بیرون رفت و فرمان داد وسایل حرکت را فراهم نمایند. گرچه فضل در مقام ممانعت از سفر برآمد و تلاش کرد که مأمون را منصرف کند؛ ولی بازی‌های سیاسی باعث شد که مأمون رفتن را بر ماندن برگزیند و طبق مصالح سیاسی و به خاطر بقای خلافت خود ابتدا فضل بن سهل را در حمام کشت و سپس حضرت رضا(ع) را به شهادت رساند، سپس به طرف بغداد حرکت نمود تا اوضاع آنجا را آرام کند[۷۱].

اسراف‌کاری مأمون

فرهنگ استکباری وقتی بر حکومتی غالب شد یکی از زیر مجموعه‌هایش به صورت اسراف و تبذیر خودنمایی می‌کند. مأمون عباسی بعد از شهادت حضرت رضا(ع) از مرو خارج شد، با اینکه فضل بن سهل را هم در حمام کشته بود، در برگشت به بغداد با توران دختر حسن بن سهل ازدواج کرد. با اینکه حسن برادر فضل یقین داشت که مأمون برادرش را کشته است، ولی مسائل سیاسی و حب ریاست باعث شد که خود را به تجاهل و تغافل بزند و با ورود خلیفه قاتل به بغداد، وسایل ازدواجش را با پوران فراهم کرد.

این ازدواج از چشمگیرترین ازدواج‌های اسرافی در تاریخ است، از هر دو طرف میلیون‌ها درهم و دینار خرج شد. شابشتی می‌نویسد: مهریه توران یکصدهزار دینار و ۵ میلیون درهم بود. طبری می‌نویسد: مأمون به هنگام عروسی ده میلیون درهم به پدر عروس یعنی سهل داد و یکسال خراج فارس و اهواز را به او بخشید و تیول‌های دیگر هم داد.

مسعودی می‌نویسد: آن روز حسن بن سهل آن قدر اموال بخشید که هیچ خلیفه‌ای در هیچ دورانی آن‌چنان سربخشی نکرده بود. از جمله بر هاشمیان و فرماندهان و دبیران گلوله‌های مشک نثار می‌کرد که در آن گلوله‌ها رقعه‌هایی بود به نام ملک‌ها و کنیزها و مشخصات اسب‌ها و امثال آن و چون گلوله‌های مشک به دست کسی می‌افتاد می‌گشود و می‌خواند، نزد پیش‌خدمتی که مخصوص این کار بود می‌رفت و ملک یا کنیز یا اسب را می‌گرفت. آن‌گاه دینار و درهم و نافه‌های مشک و گلوله عنبر بین دیگر مردم پخش کرد[۷۲].

می‌نویسند در یکی از روزهای جشن عروسی مأمون با توران، هیزمجهت طبخ غذا تمام شد و تا رسیدن هیزم پارچه‌های کتانی در نفت خیساندند و زیر دیگ‌ها برای پختن غذا می‌‌گذاشتند[۷۳].

در همان زمان که مأمون غرق در عیاشی و مست باده غرور دنیا بود و بیت المال مسلمین را همچنان حیف و میل می‌کرد و به خوشگذرانی خود مشغول بود، بلای خانمان‌سوز فقر و فلاکت در همه جا به چشم می‌خورد، کابوس تهیدستی چتر خود را بر فراز اکثر خانواده‌ها افراشته بود. هیولای سیاه و مرگبار فقر، مدینه و مکه و بلاد خاورمیانه را تهدید می‌کرد، چه بسا در آن شب‌های عیش و عشرت مأمون، فرزندان علی و فاطمه شب را بدون داشتن غذا به صبح می‌آوردند! در همان حال که پارچه‌های کتانی و قیمتی به جای هیزم استفاده می‌شد، دختران موسی بن جعفر و خواهران امام رضا(ع) لباسی برای پوشیدن خود نداشتند، بینوایان و یتیمان و بیچارگان هر روز بر تعداد و شماره مردگانشان افزوده می‌گشت و ملت بدبخت و بیچاره به ظلم و ستمی ناگفتنی مبتلا بودند[۷۴].

اقامه نماز عید توسط امام

بعد از ماجرای ولایت‌عهدی مأمون به دنبال تحقق اهداف شیطانی خود و برای برچسب دنیایی زدن به حضرت رضا، از ایشان تقاضا کرد تا نماز عید فطر را به جای آورد، با این توقع که امام با لباس درباری و فاخر به سبک حرکت مأمون در مراسم عید فطر سال‌های قبل، فارغ از حال معنوی فقط با ژست ملوکانه در نماز حاضر شود.

علی بن ابراهیم گفت: یاسر خادم حضرت رضا(ع) نقل می‌کند عید فطر شد، مأمون از حضرت رضا(ع) خواست که سوار شود و در مجلس عید حاضر گردد و خطبه بخواند تا دل مردم مطمئن شود و مقام آن حضرت را دریابند و به واسطه این دولت مبارک خوشحال شوند. در جواب حضرت رضا(ع) فرمود: تو می‌دانی ما با هم چه قرار داریم، مأمون پیغام داد من می‌خواهم با این کار موضوع ولی‌عهدی پیش سپاهیان و فرماندهان و سربازان ثابت شود و مطمئن گردیده خوشحال شوند، بالاخره در این باره چند مرتبه پیغام فرستاد.

وقتی خیلی اصرار کرد حضرت رضا(ع) فرمود: یا امیرالمؤمنین اگر مرا معاف داری بهتر است در صورتی که معذورم نداری همان طوری که پیغمبر اکرم(ص) و علی مرتضی خارج می‌شد خارج خواهم شد! مأمون گفت: هر طور مایلی خارج شو، مأمون به فرماندهان و مردم دستور داد که صبح زود درِ خانه حضرت رضا(ع) جمع شوند، مردم سر راه حضرت رضا(ع) نشستند، از زن و مرد و بچه‌ها حتی روی پشت بام‌ها رفتند. سرلشکران نیز درب خانه ایستادند.

خورشید که طلوع کرد حضرت رضا(ع) غسل کرد و عمامه‌ای سفید به سر بست و یک سر آن را روی سینه انداخت و یک سرش را بین دو شانه، بعد به غلامان خود دستور داد که مثل من بکنید، عصایی به دست گرفت و خارج شد، ما جلوی آن حضرت بودیم با پای برهنه. همین که در آستانه درب منزل قرار گرفت، ما در مقابلش ایستاده بودیم صورت به طرف آسمان بلند کرده، چهار مرتبه گفت: الله اکبر! چنین به نظر ما آمد که در و دیوار و آسمان با او هم‌صدا شدند، سپاهیان و سپهداران بر در خانه امام بودند، آنها خود را به لباس زمینی آراسته و غرق در سلاح به زیباترین صورت آماده بودند.

همین که ما از منزل خارج شدیم پای برهنه، حضرت رضا(ع) بر در خانه ایستاده فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى‏ مَا أَبْلَانَا» صدا به این تکبیرها بلند کرد ما نیز با صدای بلند هم آواز شدیم. مرو از گریه و ناله به لرزه درآمد، سه مرتبه این تکبیر را گفت، تمام فرماندهان از اسب‌ها به زیر آمده چکمه‌های خویش را از پا درآوردند.

وقتی چشمشان به حضرت رضا(ع) افتاد مرو یک‌پارچه گریه شد، مردم نمی‌توانستند از گریه و ناله خودداری کنند. حضرت رضا(ع) در هر ده قدم می‌ایستاد و چهار تکبیر می‌گفت، مثل اینکه در و دیوار با او هم‌صدا هستند. این خبر به مأمون رسید، فضل بن سهل ذوالریاستین به خلیفه گفت: اگر حضرت رضا(ع) به این وضع تا مصلی برود مردم فریفته او می‌شوند! و از تو برمی‌گردند، صلاح اینست که تقاضا کنی برگردد! مأمون کسی را فرستاد و تقاضا کرد که برگردد!! پیغام داد که ما شما را به رنج و مشقت انداختیم و بر شما ستم روا داشتیم ولی دوست نداریم که مشقتی به شما برسد بازگردید و طبق مراسم گذشته همان کسی که نماز بر مردم می‌خوانده بخواند. حضرت رضا(ع) کفش‌های خود را خواست پوشید و برگشت[۷۵].

دستگاه خلافت مأمون با انگیزه‌های زمینی و با نفسانیات شیطانی اداره می‌شد. اجبار حضرت رضا(ع) به ولایت‌عهدی و اهداف پلیدی که مأمون از این موضوع تعقیب می‌کرد باعث شد در شب عید فطر به حضرت رضا(ع) اصرار کند که خطبه‌ها و نماز عید فطر را اقامه کند. فضل بن سهل از این مسئله راضی نبود، علت عدم رضایت ذوالریاستین این بود که در بغداد و کوفه و بصره فتنه‌هایی علیه مأمون رخ داده بود و فضل آن فتنه‌ها را از مأمون پنهان می‌داشت علت کتمان وقایع بغداد این بود که می‌ترسید به مأمون منتقل شوند و مأمون حسن بن سهل را بی‌کفایت شمرد.

همین فضل بن سهل که به پاس جایگاه ویژه برادرش سیاست بازی می‌کرد چشم دیدن مقام و موقعیت حضرت رضا(ع) را نداشت نمیتوانست نفوذ حضرت را در بین مردم و محبوبیت عمومی حضرت را شاهد باشد و لذا ذهنیت مأمون را از حضور حضرت رضا(ع) در نماز عید منحرف کرد و به مأمون پیشنهاد داد حضرت را منصرف کند[۷۶].

سعایت‌های حسن و فضل بن سهل

فضل بن سهل وزیر پر نفوذ مأمون عباسی بود. گویند فضل بن سهل وقتی لیاقت مأمون را در طفولیت دید و در طالع وی نگریست؛ چون که در نجوم دستی داشت، دانست که به خلافت می‌رسد و لذا به خدمتش کمر بست و به تدبیر امور وی پرداخت تا به خلافت رسید و وزارت را به او داد. سهل را ذوالریاسین لقب دادند که امور کشور و لشکر و به تعبیر آن زمان قلم و شمشیر با وی بود[۷۷].

فضل بن سهل چون توسط برمکیان در دستگاه عباسیان وارد شد از کینه و دشمنی نسبت به اهل بیت برخوردار بود. در خلافت مأمون با پیشنهاد ولایت‌عهدی حضرت رضا(ع) از طرف مأمون سخت مخالف بود و به مأمون گوشزد می‌کرد که خلافت از عباسیان به علویون منتقل می‌شود و تا حد منطقی آن مقاومت کرد، ولی چون مأمون را نتوانست از تصمیم خود منصرف کند با کراهت قلبی آن را پذیرفت.

فضل در امور وزارت کشور خود را مطلق العنان می‌دانست و نسبت به خطاها و لغزش‌هایش حاضر نبود کسی او را نهی از منکر کند. حضرت رضا(ع) به اعتبار جایگاه ولایت‌عهدیش چون پیش مأمون ظاهراً محترم بود بعضی ضعف‌ها و خودسری‌های فضل را به مأمون گوشزد و تذکر می‌داد و فضل از احترام حضرت رضا(ع) نزد مأمون رشک می‌برد.

محمد بن ابی‌عباد که نویسنده حضرت رضا(ع) بود او را فضل بن سهل به این مأموریت گماشت تا گفتار و رفتار امام رضا(ع) را زیر نظر داشته باشد[۷۸].

ذوالریاستین خیلی نسبت به حضرت رضا(ع) کینه برداشت، چون مأمون آن حضرت را احترام می‌کرد و بر ذوالریاستین مقدم می‌داشت. اول جریانی که عداوت او را نسبت به حضرت رضا(ع) آشکار کرد این بود که مأمون دختر عموی خودش را خیلی دوست داشت و او نیز مأمون را دوست می‌داشت، این علاقه به اندازه‌ای بود که دری از خانه آن زن به مجلس مأمون باز می‌شد. آن زن نسبت به حضرت رضا(ع) ارادت می‌ورزید و از ذوالریاستین متنفر بود و بدگویی می‌کرد. وقتی ذوالریاستین فهمید از او بدگویی می‌کند به مأمون گفت: صحیح نیست که درب خانه زن خود را از میان مجلس خویش قرار دهی! مأمون دستور داد آن درب را بستند.

یک روز مأمون خدمت حضرت رضا(ع) می‌رسید و یک روز حضرت رضا(ع) پیش مأمون می‌آمد، خانه حضرت رضا(ع) پهلوی خانه مأمون قرار داشت. همین که حضرت رضا(ع) وارد شد و مشاهده کرد درب بسته شده فرمود یا امیرالمؤمنین چرا درب را بسته‌ای؟ مأمون گفت: فضل بن سهل صلاح دانست! امام فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» فضل را چه که در کار امیرالمؤمنین و خانواده‌اش دخالت کند. مأمون گفت: شما چه صلاح می‌دانید؟ فرمود: درب را بگشا و هر وقت خواستی پیش دختر عمویت برو! سخن فضل را نپذیر در موردی که برای او شایسته نیست و او را نمی‌رسد. مأمون دستور داد دیوار را خراب کنند و پیش دختر عموی خود رفت این خبر که به فضل رسید خیلی افسرده شد[۷۹].

نوشته‌اند که روزی فضل بن سهل به همراه هشام بن عمر خدمت حضرت رضا(ع) رسیدند، فضل گفت ما آمده‌ایم که سرّی را با شما در میان گذاریم، مجلس را خلوت کنید! قسم‌نامه‌ای را بیرون آوردند که در آن قسم به آزادی بندگان و طلاق زنان و مال زیادی به عنوان کفاره قید شده بود! گفتند: ما آمده‌ایم که یک حقیقت و واقعیت را اقرار کنیم ما می‌دانیم فرمانروایی متعلق به شما است و حق مال شما است و آنچه اقرار می‌کنیم از صمیم قلب است. در صورتی‌که دروغ بگوییم همه بندگانمان آزاد و زنان‌مان طلاق داده شوند و سی مرتبه پیاده به حج برویم اگر مأمون را نکشیم و خلافت را به تو نسپاریم تا حق به صاحبش برسد. امام(ع) به حرف آمد و بقیه حرف را گوش نداد و آن دو را بد گفت و لعنت کرد. فرمود: شما کفران نعمت کردید، اگر من تن به گفته شما بدهم، نه شما سالم می‌مانید نه من. فضل که گفتار حضرت رضا(ع) را شنید فهمید اشتباه کرده؛ لذا به حضرت رضا(ع) عرض کردند: ما می‌خواستیم شما را آزمایش کنیم. امام فرمود: دروغ می‌گویید آنچه می‌گفتید از ته دل بود؛ ولی مرا با خود موافق نیافتید. آن دو پیش مأمون رفتند به او گفتند: یا امیرالمؤمنین ما خدمت حضرت رضا(ع) رفتیم و او را آزمایش کردیم خواستیم ببینیم در واقع نسبت به شما چگونه است، ما چنین گفتیم و ایشان چنان.

وقتی آن دو از پیش مأمون خارج شدند، حضرت رضا(ع) وارد شد و مجلس را خلوت کردند، جریان را به مأمون گوشزد فرمود و او را امر کرد که جان خویش را از این دو حفظ نماید. مأمون که از حضرت رضا(ع) این جریان را شنید فهمید آن حضرت راست می‌گوید[۸۰].

حضرت رضا(ع) بر فضل بن سهل و حسن برادرش پیش مأمون خرده می‌گرفت و اعمال و رفتار ناپسند آنها را به مأمون گوشزد می‌کرد و او را از گوش دادن به حرف ایشان برحذر می‌داشت. این مطلب را آنها فهمیده بودند، این دو برادر پیوسته پیش مأمون از حضرت رضا(ع) بدگویی می‌کردند و او را نسبت به ایشان بدبین می‌کردند و از عاقبت این بزرگ داشتن برحذر می‌داشتند. بالاخره نظر مأمون را نسبت به حضرت رضا(ع) تغییر دادند[۸۱].[۸۲]

انحراف برادران امام، عباس و زید

حسادت خصلت نفسانی است که از روح غیرطاهر و تربیت نشده برمی‌خیزد و این خصلت شیطانی گاهی نسب و سبب پاک و طاهر را هم دور می‌زند و فائق می‌آید. حضرت رضا(ع) در دوران امامتش مواجه بود با بعضی از نزدیکان و اقارب غیرمهذب که در برابر مقام عظمای امامت هتاکی و جسارت می‌کردند و حضرت رضا(ع) با حلم و صبر امامتش آنها را آرام می‌کرد. گاهی اخبار نگران کننده موضع‌گیری ضد امامتشان به گوش امام می‌رسید و لذا قلب حضرت را می‌آزرد.

ریان بن صلت گفت: گروهی در خراسان خدمت حضرت رضا(ع) رسیده گفتند: بعضی از خویشاوندان شما کارهای زشتی انجام می‌دهند، خوبست آنها را نهی کنی! امام فرمود: چنین کاری نمی‌کنم! عرض کردند: برای چه؟ فرمود: چون از پدرم شنیدم فرمود: نصیحت خشن است (یعنی پذیرش آن دشوار است، قبول نمی‌کنند) و این نشان می‌دهد بعضی از برادرانش از محور امامت خارج بودند[۸۳].

یکی از برادران ناخلف حضرت که افکار و عقایدش تا حد کفر پیش رفته بود عباس بود، او برای طمع‌ورزی‌های دنیایی‌اش حضرت را به دادگاه کشاند و شکایت امام را پیش قاضی برد، گرچه در دادگاه محکوم شد؛ ولی دست از جسارتش برنداشت. دومین نقطه انحرافش این بود که وصیت‌نامه حضرت کاظم(ع) را که مهر و موم شده بود و حضرت لعن کرده بود کسی را که جز حضرت رضا(ع) آن را باز کند، ایشان با بی‌باکی و تمرد از سفارش پدرش آن را باز کرد و لعن و نفرین امامت را به جان خرید.

انحراف سومش این بود که وصیت‌نامه را خواند. از اینکه امام کاظم(ع) تمام امور را به حضرت رضا(ع) توکیل کرده بود و ایشان را وصی خود قرار داده است سخت ناراحت شد و گفت: حسادت پدرمان و تصمیم او موجب...؛ نسبت حسادت به امام معصوم از مصادیق بارز انحراف اخلاقی و اعتقادی ایشان است.

یزید بن سلیط گوید: در هنگام شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع) ابوعمران طلحی قاضی مدینه منوره بود، برادران موسی بن جعفر فرزندش عباس بن موسی را نزد قاضی مدینه فرستادند تا در مورد وصیت موسی بن جعفر با او گفتگو کند، عباس بن موسی گفت: در زیر وصیت‌نامه پدرم گنجی نهان است و می‌خواهند آن را از ما پنهان کنند، پدر ما تمام اختیارات را به علی بن موسی الرضا داده است و ما را در فقر و پریشانی گذاشته است و من دوست ندارم اکنون همه چیز را در این مجلس بازگو کنم.

در این هنگام ابراهیم بن محمد که در مجلس قاضی بود متوجه عباس شد و گفت: مطلبی گفتی که ما هرگز او را از تو قبول نمی‌کنیم و گفته‌های تو قابل تصدیق نیست و تو در نزد ما شخص قابل اعتماد و مورد توجهی نیستی، ما تو را از کودکی و جوانی و تا اکنون که بزرگ شده‌ای می‌شناسیم، پدرت تو را از همگان بهتر می‌شناخت و اگر تو را مورد اعتماد می‌دانست و در تو فضیلتی می‌دید برای تو حقی قائل می‌شد. پدرت تو را خوب می‌شناخت و ظاهر و باطن تو را می‌دانست و تو را بر دو دانه خرما هم مورد اطمینان قرار نمی‌داد؛ سپس اسحاق بن جعفر به طرف او متوجه شد و گریبانش را گرفت و گفت: تو سفیه و ضعیف الرأی هستی، عقل خود را از دست داده‌ای، پس از این همه حاضران مجلس او را مورد حمله قرار دادند و سخنان او را ناروا دانستند. در این هنگام قاضی مدینه متوجه حضرت رضا(ع) شد و گفت: شما برخیزید و بروید و من هرگز وصیت‌نامه پدرت را باز نمی‌کنم و خود را مورد ل عنت پدرت قرار نمی‌دهم، پدرت همه امور خود را به تو واگذاشته و هیچ کسی مانند پدر فرزندان خود را نمی‌شناسد و پدرت مردی بزرگ و با عقل و تدبیر بود و او با حفظ حدود و ثغور و مراعات حال همگان وصیت کرده است.

بار دیگر عباس بن موسی گفت: مهر را پاره کنید و متن وصیت‌نامه را بخوانید، ابوعمران قاضی گفت: من مهر را پاره نمی‌کنم و خود را گرفتار لعنت نمی‌سازم، عباس گفت: اینک من مهر را پاره کرده و کتاب را باز می‌کنم تا شما خود متن وصیت‌نامه را قرائت کنید، قاضی گفت: خودت می‌دانی، عباس مهر را پاره کرد و وصیت‌نامه را باز نمود و آن را قرائت کردند. هنگامی که وصیت‌نامه حضرت کاظم(ع) خوانده شد، معلوم گردید که آن حضرت اجرای امور وصیت را در اختیار فرزندش علی گذاشته است و همۀ فرزندانش را مأمور کرده است که از او متابعت کنند و مخالفت وی را ننمایند، گشودن وصیت‌نامه همه را رسوا کرد و حیثیت و اعتبار آنها را از بین برد، عباس بن موسی کار را به جایی رسانید که ام احمد را هم که یکی از شهود وصیت بود در مجلس حاضر کردند.

ام احمد گفت: به خداوند سوگند سید و سرور من موسی بن جعفر(ع) مرا از این قضیه آگاه کرد و گفت: تو را با زور و جبر در مجلس قاضی حاضر خواهند کرد، در این هنگام اسحاق بن جعفر و گفت: شما سکوت کنید و سخن نگویید و من گمان ندارم که موسی از این سخنان گفته باشد. در این هنگام حضرت رضا(ع) متوجه عباس شد و گفت: ای برادر من می‌دانم تو از بابت قرض‌هایی که داری ناراحت شده‌ای و این سر و صداها را به راه انداخته‌ای. بعد از این متوجه سعید شد و گفت: در این مورد با من کمک کنید و ببینید عباس چه مقدار قرض دارد، قرض‌های او را خواهم پرداخت و او را راحت خواهم ساخت، به خداوند سوگند من همواره در حفظ حقوق شما خواهم کوشید و تا آن‌گاه که در زمین به زندگی خود ادامه دهم در احسان و نیکی به شما کوشش خواهم کرد و اینک شما هر چه می‌خواهید بگویید.

عباس گفت: تو از زیادی مال ما خواهی بخشید، و ما حق زیادی داریم، حضرت ابوالحسن(ع) فرمود: شما هر چه در نظر دارید بگویید و در گفته‌های خود آزاد هستید، اگر راه درست و صحیح بروید به نفع خود قدم برداشته‌اید و در نزد خداوند روسفید هستید، و خداوند هم آمرزنده و مهربان است.

به خداوند سوگند شما می‌دانید که من هنوز فرزندی و وارثی ندارم و هر چه دارم مال شما است و اگر گمان دارید که من چیزی از شما پنهان کرده‌ام آن هم مال شما خواهد بود. حضرت رضا(ع) فرمود: از هنگامی که پدر شما درگذشته است، من از اموال او چیزی برای خود برنداشته‌ام و همه را در طریق خود مصرف می‌کنم، در این هنگام عباس سخنانی بر زبان جاری کرد و سپس حضرت رضا(ع) فرمود: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» و بعد چنین آغاز سخن کردند: ای برادران من بسیار دوست دارم که شما خوشحال باشید و خداوند می‌داند که در رضایت و خرسندی شما بسیار کوشش می‌کنم، بار خدایا اگر می‌دانی که من شب و روز در اصلاح امور برادرانم کوشش می‌کنم و با آنها به نیکی رفتار می‌کنم و حقوق آنها را مراعات می‌نمایم به من در تمشیت امور آنان مساعدت کن و یاری نما و به طرف خیر و صلاح مرا رهنمون باش و اگر چنانچه غیر از این هستم مرا آن‌طور که هستم به آنان بنمایان «إِنْ كَانَ شَرّاً فَشَرّاً وَ إِنْ كَانَ خَيْراً فَخَيْراً» خداوندا باطن آنها را اصلاح فرما و آنان را به طرف خیر و سعادت رهنمون باش و از ما و آنها شیطان را دور ساز و آنان را به اطاعت و فرمان‌برداری از خود و رستگاری موفق و مؤید بدار، در پایان مجلس بار دیگر سخنانی بین آن جناب و عباس رد و بدل شد و مجلس پایان یافت و مردم متفرق شدند[۸۴].

دیگر از برادران حضرت رضا(ع) که انحراف عقایدش قلب حضرت را می‌آزرد، ابراهیم بود. ابراهیم به زنده بودن پدرش موسی بن جعفر قائل بود و این اعتقاد به زنده بودن امام کاظم(ع) یعنی عدم اعتقاد به حضرت رضا(ع) و این خود از مصادیق کفر می‌باشد.

علی بن اسباط گفت: به حضرت رضا(ع) عرض کردم: مردی رفت پیش برادرت ابراهیم. ابراهیم به او گفت که پدرت (موسی بن جعفر) زنده است و شما (امام رضا) هم از این جریان اطلاعی داری که او ندارد. فرمود: سبحان الله پیغمبر از دنیا رفت. حضرت موسی بن جعفر نمی‌میرد؟ به خدا قسم همان‌طوری که پیامبر اکرم از دنیا رفت، او نیز از دنیا رفته است؛ اما خداوند پس از درگذشت پیغمبر(ص) پیوسته نعمت و مزیت این دین را به فرزندان عجم و غیر عرب ارزانی می‌دارد و از خویشاوندان پیغمبر منصرف می‌نماید. آنها می‌دهند اینها جلوگیری می‌کنند. در اول ماه ذیحجه من هزار دینار قرض این برادرم را پرداخت کردم که نزدیک بود زنان خود را طلاق دهد و غلامان را آزاد نماید ولی می‌شنوم اینک حرف‌هایی را که یوسف از برادرانش شنید[۸۵]. دیگر از برادران حضرت رضا(ع) که افکار و اعمال فاسدش قلب نازنین حضرت رضا(ع) را می‌آزرد، زید بن موسی الکاظم(ع) بود. زید به اعتبار پسر امام بودن بر مردم فخر می‌فروخت، ولی قداست جایگاه امام‌زاده بودن را در عمل به اطاعت خدا و تقوی فاقد بود. نسب را به عنوان افتخاری با خود یدک می‌کشید؛ ولی با خداترسی هرگز انس و مباشرتی نداشت و براساس بی‌تقوایی اعمال فجیعی از او سر زد.

صدوق در کتاب معانی الاخبار از حسن بن موسی نقل می‌کند که گفت: من در خراسان در مجلس حضرت رضا(ع) بودم، زید بن موسی (برادر حضرت رضا) هم در آن مجلس حضور داشت. زید متوجه گروهی از اهل مجلس شد و گفت ما چنین و چنانیم. وقتی حضرت رضا(ع) متوجه آن گروه شد و به وی فرمود: «يَا زَيْدُ أَ غَرَّكَ قَوْلُ نَاقِلِي الْكُوفَةِ إِنَّ فَاطِمَةَ(س) أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَحَرَّمَ اللَّهُ ذُرِّيَّتَهَا عَلَى النَّارِ!»؛ یعنی ای زید! آیا قول بقال‌های کوفه که می‌گویند: فاطمه خویشتن را حفظ کرد و خدا فرزندان او را به آتش جهنم حرام کرد، تو را مغرور نموده است! به خدا قسم که این مطلب جز برای حسن و حسین(ع) و فرزندانی که از رحم آن بانو متولد شده‌اند نخواهد بود.

آیا می‌شود گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) خدا را اطاعت کند، صائم النهار و قائم اللیل باشد و تو معصیت خدا را انجام دهی و فردای قیامت نزد خدا با او مساوی باشید و یا اینکه تو نزد خدا عزیزتر باشی!!؟ در صورتی که حضرت علی بن الحسین(ع) می‌فرماید: «لِمُحْسِنِنَا كِفْلَانِ مِنَ الْأَجْرِ وَ لِمُسِيئِنَا ضِعْفَانِ مِنَ الْعَذَابِ» یعنی اجر نیکوکاران ما خاندان دو برابر و عذاب گنهکاران ما نیز دو برابر خواهد بود. حسن می‌گوید: حضرت رضا(ع) سپس متوجه من شد و فرمود: ای حسن! این آیه را چگونه قرائت می‌کنید که خدا می‌فرماید: ﴿قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ[۸۶] گفتم: بعضی از مردم می‌خوانند: إِنَّهُ عَمِلَ غَيْرَ صَالِحٍ «بفتح عین و لام و کسر میم» و بعضی می‌خوانند: إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ «بفتح عین و میم و تنوین لام» بنا بر قرائت دوم خدا پسر نوح را از پدرش ندانسته است.

حضرت رضا(ع) فرمود: ابداً این‌طور نیست، بلکه وی پسر حضرت نوح بود، ولی خدا را معصیت کرد، خداوند او را از پدرش ندانست. همین‌طور هر کسی از ما خاندان اطاعت خدا را نکند، از ما نخواهد بود و تو اگر خدا را اطاعت نمایی از ما اهل بیت خواهی بود.

در کتاب صدوق از یاسر روایت می‌کند که گفت: زید بن موسی بن جعفر(ع) در مدینه خروج کرد، گروهی را آتش زد و گروهی را به قتل رسانید. بدین لحاظ او را زید النار نامیدند. مأمون فرستاد تا او را گرفتند و اسیر نمودند و نزد مأمون بردند. مأمون گفت: وی را نزد امام رضا(ع) ببرید. یاسر می‌گوید: وقتی زید به حضور حضرت رضا(ع) آمد، امام به او فرمود: ای زید! آیا قول مردمان پست کوفه که می‌گویند: فاطمه خود را حفظ نمود و خدا ذریه او را به آتش جهنم حرام کرد، تو را مغرور کرد؟! به خدا قسم که این مطلب جز برای حسن و حسین(ع) نخواهد بود... .

زید در جواب حضرت رضا(ع) گفت: من هم برادر و پسر پدر تو می‌باشم. امام رضا(ع) فرمود: آری، تو مادامی برادر من خواهی بود که خدا را اطاعت نمایی. حضرت نوح گفت: پروردگارا! پسر من هم از اهل من محسوب می‌شود، وعده تو حق و تو بهترین حکم‌کنندگان خواهی بود. خدای حکیم فرمود: ای نوح! او از اهل تو نیست. او معصیت‌کار است. خدا او را برای اینکه معصیت کرد از اهل نوح ندانست[۸۷].

در مناقب آمده که زید بن موسی بن جعفر وارد بر مأمون شد، حضرت رضا(ع) نیز حضور داشت. زید سلام بر آن حضرت کرد امام جوابش را نداد! عرض کرد: من برادر شمایم جواب سلام مرا نمی‌دهی؟ امام فرمود: تو برادر منی تا وقتی که مطیع خدا باشی، وقتی معصیت‌کار شدی دیگر برادری بین ما نیست[۸۸].

حسن بن جهیم گفت: خدمت حضرت رضا(ع) بودم، زید بن موسی برادرش نیز حضور داشت. به او می‌فرمود: زید ما به هر مقامی که رسیده‌ایم از تقوی و پرهیزگاری است. هر که تقوی و پرهیزگاری نداشته باشد از ما نیست و ما نیز از او بیزاریم! مبادا به هر کسی از شیعیان ما می‌رسی توهین کنی که ارزشت از بین می‌رود. زید! مردم شیعیان ما را دشمن می‌دارند و با آنها کینه می‌ورزند و جان و مالشان را حلال می‌دانند به واسطه محبتی که با ما دارند و معتقد به ولایت مایند، اگر تو نسبت به آنها بدرفتاری کنی به خود ستم نموده‌ای و حق خویش را از بین برده‌ای. حسن بن جهیم گفت: در این موقع امام متوجه من شده فرمود: پسر جهیم هر که مخالف دین خدا باشد از او بیزار باش، هر کس باشد و از هر قبیله‌ای که هست و هر که دشمن خدا است او را دوست بدار هر که و از هر قبیله‌ای که هست. عرض کردم: یا ابن رسول الله چه کسی دشمن خداست؟ فرمود: کسی که معصیت خدا را نماید[۸۹].

دیگر از نزدیکان حضرت رضا(ع) که در عقاید و اعمال بر موج هوس و به متابعت از شیطان اقدام کرد، محمد بن جعفر عموی حضرت بود. ایشان اولاً: ادعای امامت کرد و در عصر مأمون قیام نمود و باعث رنج و آزار بنی‌هاشم گردید و باعث شد مأمون به جلودی دستور دهد با بنی‌هاشم در مدینه سخت عمل کند. دیگر اینکه حضرت رضا(ع) از انحرافات فکری او با خبر بود و لذا از حشر و نشر با او سخت اجتناب می‌ورزید! مبادا اُنس با امام باعث وجاهت او گردد و افکار عمومی نسبت به امام معصوم سوء ظن پیدا کنند.

عمیر بن برید گفت: خدمت حضرت رضا(ع) بودم صحبت از محمد بن جعفر شد، امام فرمود: من بر خود واجب کردم که با او در زیر یک سقف نباشم من با خود گفتم: این آقا ما را امر به نیکی و صله رحم می‌کند، خودش برای عمویش چنین می‌گوید. فرمود: همین کار من صله رحم و نیکی به اوست! وقتی او پیش من بیاید و رفت و آمد داشته باشد هر چه درباره من بگوید مردم از او قبول می‌کنند، وقتی پیش من نیاید من هم پیش او نروم، چیزی که بگوید قبول نخواهند کرد[۹۰].

اسحاق بن موسی گفت: وقتی عمویم محمد بن جعفر در مکه قیام کرد و مردم را به سوی خود دعوت نمود و او را امیرالمؤمنین نامیدند و به خلافت با او بیعت کردند، حضرت رضا(ع) پیش او رفت و من هم حضور داشتم امام فرمود: عمو جان نسبت دروغ به پدر و برادرت مده! این کار تو عاقبت ندارد. آن‌گاه از جای حرکت کرده، رفت. من هم با ایشان رفتم به مدینه، طولی نکشید که جلودی با سپاهی به جانب او رفت و شکست خورد. از جلودی امان خواست او را امان داد، لباس سیاه که شعار بنی عباس بود پوشید و بالای منبر رفته خود را خلع نمود. گفت: خلافت متعلق به مأمون است مرا حقی در آن نیست. بعد او را به خراسان آوردند در گرگان از دنیا رفت[۹۱].

باز از افرادی که طبل توخالی و فاقد وجاهت معنوی بوده، عبدالله بن جعفر فرزند امام صادق(ع) بود که معروف به عبدالله افطح می‌باشد که ادعای امامت کرد و افرادی را دور خود جمع کرد. ادعای امامت ایشان و نظائر آن، فضای پاک و اصیل امامت را در جامعه مشوش و متزلزل می‌کرد و به میزانی که مشابه‌سازی در جامعه زیاد شود اطمینان و اعتقاد به کشف اصل حقیقت تقلیل پیدا می‌کند.

فیض بن مالک گفت: زوران مدائنی نقل کرد که خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم، تصمیم داشتم راجع به عبدالله بن جعفر از او سؤال کنم. امام دست مرا گرفت و روی سینه خود گذاشت، قبل از اینکه چیزی بگویم فرمود: عبدالله امام نبود، چیزی که تصمیم سؤالش را داشتم برایم توضیح داد قبل از پرسش. حضرت رضا(ع) از عدم صلاحیت ایشان به عنوان امام تصریح می‌کند[۹۲].[۹۳]

انحرافات اعتقادی جامعه

در عصر خلفای جور مسائل اعتقادی مردم تابعی از مبانی اعتقادی هیئت حاکمه بود، یعنی حجم تبلیغات فکری و اعتقادی که از طرف نظام حاکم ترویج می‌شد، خوراک فکری مردم را داد تشکیل می‌داد و مردم به دین خلفاشان بودند. النَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ آنچه را که حاکمان و خلفای جور از مبانی فکری و اعتقادی ترویج می‌کردند به نحوی به منافع قدرت سیاسی و اقتصادی آنها برمی‌گشت. رواج لاابالی‌گری یا ترویج جبر و... آموخته‌هایی بود که خلافت به آنها احتیاج داشت و اگر مردم این تفکرات را می‌پذیرفتند و عالمان درباری با اخذ رشوه این فرهنگ را به مردم القا می‌کردند، نوع خاصی از منافع برای خلفای جور تأمین می‌شد.

در عصر مأمون اباحی‌گری با مرجئه و ارجاء مترادف شده بود و تبلیغ این تز فکری و اعتقادی که خداوند آمرزش‌گر است و گناهکار را می‌بخشد و لذا مردم از گناه وحشت نکنند، در نتیجه جرأت و جسارت به گناه و معصیت در جامعه رواج پیدا کرده و روح تقوی و فضیلت و ترک گناه رخت بربست.

اولین ثمره این فرهنگ‌سازی این بود که مردم نسبت به انحرافات و لغزش‌های بزرگ و گناهان کبیره مثل قتل و آدم‌کشی از طرف خلیفه و درباریان این‌گونه می‌نگریستند که خدا می‌آمرزد و اشاعه فرهنگ اباحی‌گری مجوزی شده بود تا خلیفه و اطرافیانش آسوده به مجالس لهو و لعب به عیاشی بپردازند و مردم هم به لغزش‌های خود سرگرم باشند.

ابونواس در این عصر با اتکاء به غفران الهی، مردم را این‌چنین تحریک به گناه می‌کرد: تَكَثَّرْ مَا اسْتَطَعْتَ مِنَ الْخَطَايَا *** فَإِنَّكَ بَالِغٌ رَبًّا غَفُورَا سَتُبْصِرُ إِنْ وَرَدْتَ عَلَيْهِ عَفْوًا *** وَ تَلْقَى سَيِّدًا مَلِكًا كَبِيرًا تَعُضُّ نَدَامَةً كَفَّيْكَ مِمَّا *** تَرَكْتَ مَخَافَةَ النَّارِ السُّرُورَا[۹۴]

تا آنجا که در توان داری گناه کن؛ زیرا تو در برابر خدای غفور و بخشنده قرار خواهی گرفت. پس از آنکه بر او وارد شدید عفو او را خواهی دید و آقایی و سرور بزرگی را ملاقات خواهی کرد.

در آن روز انگشت ندامت به دندان خواهی گرفت که چرا از ترس جهنم از این دنیا بهره وافی برنگرفته‌ای. همین ابونواس در بستر مرگ افتاده بود، عیسی بن موسی هاشمی به او گفت: که تو در آخرین روز از عمر دنیا و اولین روز حیات آخرتت می‌باشی! گناهان و معاصی تو بسیار است توبه کن تا خدا تو را بیامرزد! ابونواس گفت: مرا بلند کنید و بنشانید وقتی او را نشانیدند گفت: مرا به عذاب خدا می‌ترسانی؟ و حال آنکه حماد بن سلمه از ثابت بنانی از انس بن مالک مرا روایت کرد که پیامبر اکرم(ص) فرمود: برای هر پیغمبری شفاعتی است و من شفاعت خود را ذخیره کرده‌ام برای اهل کبائر از امت خود در روز قیامت، آیا گمان می‌کنی من از ایشان نیستم[۹۵]؟

این فرهنگ‌سازی اعلام جنگ با همه فضیلت‌های اخلاقی و بایدها و نبایدهای الهی است. وقتی پیامبر اکرم و ائمه اطهار با درک درستی که از عفو و رحمت خداوند داشتند، از خوف الهی آه کشیده‌اند و اشک ریخته‌اند و از خداوند تقاضا کرده‌اند تا به اشک ریختن و گریه کمکشان کند، چگونه جامعه مسلمین در اثر حاکمیت خلفای جور به این‌گونه منجلاب فکری سقوط می‌کند که القا می‌نمایند: شمایی که گناه نمی‌کنید در قیامت حسرت خواهید خورد که چرا از ترس جهنم از بهره‌های حرام دنیا خود را محروم کردید.

در عصر مأمون فِرق مختلف مخصوصاً معاندین و نواصب که جبهه‌گیری جدی در برابر مکتب اهل بیت داشتند از آزادی عمل فراوانی برخوردار بودند، مکتب‌های انحرافی به شکار فرهنگی می‌پرداختند و هر کدام جمعی از مردم بعضاً ساده‌لوح و بعضاً مخالف را شکار کرده بودند. زیدی‌مذهبان و معتزله و نواصب از طرفی پیروان مسیحیت و یهودی‌ها از طرف دیگر فضای بازی را برای القاء لغزش‌ها و انحرافات خود می‌دیدند و لذا از هیچ فعالیتی فروگذار نبودند.

حضرت رضا(ع) پس از شهادت امام کاظم(ع) به بصره تشریف بردند و در جمع زیدی‌مذهبان و معتزله و نواصب مثل عمرو بن هداب و جاثلیق نصرانی و رأس الجالوت یهودی حضور یافت و سؤالات آنها را پاسخ گفت. پس از اتمام حجت بر آنها عمرو بن هداب شروع به صحبت نموده گفت: محمد بن فضل هاشمی از شما چیزهایی نقل کرد که انسان نمی‌تواند بپذیرد. حضرت رضا(ع) فرمود: چه حرف‌هایی؟ عمرو جواب داد: می‌گفت شما به هر چه خدا نازل نموده، عالم هستی و تمام زبان‌ها و لغات را می‌دانی. امام فرمود: درست گفته من حاضرم هر چه می‌خواهی بپرس. عمرو گفت: ما شما را آزمایش می‌کنیم پیش از هر چیز در مورد زبان‌ها و لغات، این شخص رومی است آن دیگری هندی و این شخص ترک زبان است، قبلاً آنها را آورده‌ام شما با آنها به زبانشان صحبت کنید.

امام فرمود: هر چه مایلند به زبان خود بپرسند تا جواب بدهم! هر کدام سؤالی به زبان خود نمودند، حضرت رضا(ع) به زبان خودشان جواب آنها را داده به طوری که در شگفت شدند و تعجب کردند، اعتراف نمودند که آن حضرت به زبان آنها از خودشان گویاتر و واردتر است. سپس رو به جانب عمرو بن هداب کرده فرمود: اگر من به تو خبر دهم که در همین روزها مبتلا به خون خویشاوندی خواهی شد سخن مرا تصدیق خواهی کرد؟ جواب داد نه زیرا غیب را جز خدا کسی نمی‌داند. فرمود: مگر خداوند نمی‌فرماید: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ[۹۶] خدا دانای نهان و آشکار است کسی را بر غیب او اطلاعی نیست مگر پیغمبران پسندیده. حضرت فرمود: پیغمبر مورد پسند خداوند است و ما ورثه او هستیم، او همان پیغمبری است که خداوند بر رازهای نهانش آگاه نموده ما نیز آنچه پیش از این بوده و آنچه تا روز قیامت خواهد شد می‌دانیم. آن‌چه به تو گفتم از مبتلا شدن به خون خویشاوند تا سه روز دیگر واقع می‌شود. اگر تا سه روز نشد من دروغگو و بهتان زنم! چنانچه انجام شد بدان تو مخالف خدا و پیغمبری. دلیل دیگری برای تو اینکه: تو از چشم نابینا خواهی شد که کوه و بیابان را نخواهی دید، این جریان نیز چند روز دیگر واقع می‌شود. پیش‌آمد دیگری نیز هست، قسم به دروغ خواهی خورد بر اثر آن قسم دروغ، مبتلا به مرض برص می‌شوی.

محمد بن فضل گفت: به خدا سوگند آنچه حضرت رضا(ع) فرموده بود واقع شد، به او می‌گفتند حالا بگو حضرت رضا(ع) راست گفت یا دروغ؟ جواب می‌داد: من همان وقت می‌دانستم راست می‌گوید؛ ولی نمی‌توانستم قبول کنم[۹۷].[۹۸]

تبلیغات علیه امامت و علویون

یکی از شگردهای خلفای جور در تبلیغات وسیع خود علیه امامت شیعه، بد نام کردن آنها در اذهان مردم بود. در بین خلفا مأمون در حملات فرهنگی از بقیه تیزتر عمل می‌کرد، قطعاً مأمون در بین خلفای عباسی از زیرکی و ذکاوت خاصی برخوردار بود و در مخدوش کردن فکر عامه علیه امامت شیعه ظریف‌تر از بقیه عمل می‌کرد. یکی از خیانت‌های فکری که علیه علویون به ویژه امامت شیعه به کار می‌رفت موضوع برده بودن مردم نسبت به علویون و اولاد علی(ع) بود.

این‌گونه القا کرده بودند که علویون آن‌چنان حقی برای خود قائلند که سایر مردم را عبید و برده خود می‌دانند. آنها این مفهوم را از روایاتی که درباره برتری اهل بیت یا مفهوم امامت و برتری و برگزیدگی «اصطفاء» از خود پیامبر و ائمه نقل شده است گرفته و در تبلیغات خود از آن سوء استفاده می‌کردند در حالی که در این روایات تنها اطاعت بی‌چون و چرای مردم از امام خاطرنشان شده و این مفهومی است غیر از آنچه بنی عباس در این باره عنوان می‌کردند.

زیرا بنی‌عباس در تبلیغات خود به مردم می‌گفتند: علویون شما را برده خود دانسته و شما را تحقیر می‌کنند، طبیعی است که این‌گونه شایعات بی‌اساس عده‌ای از مردم ساده‌لوح را به دوری از علویون وامی‌داشت و اینک، دو شاهد تاریخی:

۱. حادثه‌ای که میان محمد بن ادریس شافعی و هارون پیش آمد، شافعی به اهل بیت علاقه و ارادت داشت و اشعاری سروده بود، وقتی شافعی به یمن رفت، مدت یک سال آنجا اقامت کرد. در این وقت به هارون خبر دادند که شافعی به همراه یکی از علویون در صدد قیام علیه تو بر آمده است، هارون از شنیدن این خبر خشمگین شد و دستور توقیف شافعی و اعزام او را به پایتخت صادر کرد. او را همراه با برخی از اصحابش در پایتخت حاضر کردند، این خبر به محمد بن حسن شیبانی فقیه حنفی که در خدمت هارون بود رسید و او برای آن‌که این حرکت بر دسیسه چینی او نسبت به شافعی حمل نشود، از هارون خواست تا از او بگذرد، ولی هارون این درخواست را رد کرد.

وقتی شافعی در برابر هارون قرار گرفت موضوع قیام را تکذیب کرد و افزود: أَ وَ لَيْسَ فِي النَّاسِ عَلَوِيٌّ إِلَّا وَ يَظُنُّ أَنَّ النَّاسَ لَهُ عَبِيدٌ! فَكَيْفَ أُخْرِجُ رَجُلًا يُرِيدُ أَنْ يَجْعَلَنِي عَبْدًا آیا چنین نیست که علویون مردم را برده خود می‌دانند در این صورت چگونه من مردی از آنها را بر جنگ علیه تو علم کنم که او مرا در صورت پیروزی برده خود خواهد کرد؟ هارون از این سخن خشنود شده و او را خلعت علما پوشانید[۹۹].

ممکن است شافعی از روی تقیّه این مطلب را اظهار کرده، باشد، ولی به هر حال روشن می‌شود که روزگاری این شایعه در جامعه رواج داشته.

۲. روایتی را کلینی آورده که محمد بن زید طبری گفت: من بالای سر امام رضا(ع) ایستاده بودم در حالی که گروهی از بنی هشام نیز در کنار ایشان بودند، از جمله آنها اسحاق بن حسین عباسی بود که امام رو به او کرده فرمود: «يَا إِسْحَاقُ بَلَغَنِي أَنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ إِنَّا نَزْعُمُ أَنَّ النَّاسَ عَبِيدٌ لَنَا لَا وَ قَرَابَتِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) مَا قُلْتُهُ قَطُّ وَ لَا سَمِعْتُهُ مِنْ آبَائِي قَالَهُ وَ لَا بَلَغَنِي عَنْ أَحَدٍ مِنْ آبَائِي قَالَهُ وَ لَكِنِّي أَقُولُ النَّاسُ عَبِيدٌ لَنَا فِي الطَّاعَةِ مَوَالٍ لَنَا فِي الدِّينِ فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ»[۱۰۰] ای اسحاق به من خبر رسیده که مردم می‌گویند ما آنها را بردگان خود می‌پنداریم نه! قسم به قرابتی که با رسول خدا داریم نه من خود چنین چیزی گفته‌ام و نه از یکی از اجدادم شنیده‌ام که چنین بگوید و نه از یکی از پدرانم به من چنین روایتی رسیده، ولی من می‌گویم: مردم در این که اطاعت ما بر آنها واجب است فرمانبردار ما و از نظر دینی موالیان و دوستان ما هستند. این مطلب را حاضران به غایبان برسانند.

این‌گونه تبلیغات سوء با حضور دو ساله حضرت رضا(ع) در مرو و تنویر فکری امامت تقریباً رنگ باخت و مردم متوجه کج‌اندیشی‌های مأمون شدند و دامن امامت علیرغم حجم وسیع بدآموزی‌های خلافت، از اتهامات تطهیر شد. در سخنی حضرت رضا(ع) به گوشه‌ای از رنجنامه امامت اشاره می‌کند.

در عیون آمده که ابوالحسین رازی گفت: از پدرم شنیدم نقل می‌کرد از کسی که او از حضرت رضا(ع) شنید که می‌فرمود: خدا را سپاس‌گزارم که موقعیت و مقام ما را حفظ فرمود با اینکه مردم زیر پا گذاشتند و آنچه ایشان ندیده گرفتند خداوند بالاتر برد، به طوری که هشتاد سال روی منبرهای کفر ما را لعنت کردند و فضایل و مناقب ما را پنهان می‌نمودند و پول‌ها خرج کردند تا بر ما دروغ ببندند؛ ولی برخلاف میل آنها خداوند پیوسته مقام ما را بالا می‌برد و شخصیت ما را بیشتر منتشر می‌کرد. به خدا قسم این موقعیت به واسطه ما نبود بلکه به واسطه پیغمبر(ص) بود که با او خویشاوندیم. به‌طوریکه حال ما بعد از پیامبر اکرم و آنچه ما نقل می‌کنیم که بعداً چه خواهد شد از بزرگ‌ترین دلائل نبوت آن حضرت بود (که قبلاً اطلاع داده بود چنین می‌شود)[۱۰۱].

این تبلیغات خلافت جور عباسی علیه امام و علویون به اصحاب حضرت هم سرایت کرد، فضاسازی خلافت آن‌گونه بود که بعضی از اصحاب شایسته حضرت را در اذهان تخریب کردند و جو را علیه آنها بسیج نمودند، از جمله آنها یونس بن عبدالرحمن بود که ناجوانمردانه او را ضایع کردند.

محمد بن یونس گوید: حضرت رضا(ع) سه بار برای یونس بن عبدالرحمن بهشت را ضمانت کردند. فضل بن شاذان گوید: از حضرت رضا(ع) شنیدم می‌فرمود: یونس بن عبدالرحمن در زمان خود، مانند سلمان در زمان خود بود. یونس پنجاه و یک حج به جای آورد که آخرین آنها از برای حضرت رضا(ع) بود.

جعفر بن عیسی گوید: در خدمت حضرت رضا(ع) بودم که یونس ابن عبدالرحمن هم در آنجا بود در این هنگام گروهی از اهل بصره بر آن حضرت وارد شدند. امام(ع) به یونس اشاره کردند که در اتاقی بنشینید، وی در اتاقی که پرده‌ای بر آن آویخته بود نشست و فرمود: تا اذن نداده‌ام نباید از جایت حرکت کنی.

امام(ع) اجازه فرمودند بصریان وارد شوند، آنها پس از ورود، راجع به یونس بسیار بدگویی کردند و امام رضا(ع) نیز سرش را پایین انداخته و چیزی نمی‌گفت. آنها پس از آنکه نسبت به یونس مقداری گفتگو کردند، از امام(ع) وداع کرده و از منزل بیرون شدند، بار دیگر امام اجازه فرمود: از اتاق بیرون شود، یونس در حالی که گریه می‌کرد از اطاق خارج گردید.

یونس گفت: قربانت گردم، من یکی از حامیان امامت اهل بیت(ع) هستم و اینک اینها درباره‌ام چنین سخن می‌گویند. امام رضا(ع) فرمود: ای یونس از این سخنان نگران نباش، اکنون که امامت از شما رضایت دارد هر چه می‌خواهند بگویند و از مقام و موقعیت شما چیزی کاسته نخواهد شد.

ای یونس! با مردم طبق فهم و دانش آنها سخن بگو و از آنچه درک نمی‌کنند دست بکش. ای یونس! اگر در دست راست تو یک مروارید باشد و مردم بگویند یک بعره در دست گرفته‌ای، و اگر یک بعره در دست چپ داشته باشی مردم بگویند یک ذره است، آیا از این سخنان چیزی به تو سود می‌رساند؟ گفت: سودی ندارد. امام فرمود: اینک ای یونس اگر تو مطیع امامت باشی و راه حق را ترک نکنی و امام خود را از خویشتن راضی نمایی مردم نخواهند توانست به تو آسیب برسانند.

ابوجعفر بصری گوید: با یونس بن عبدالرحمن نزد حضرت رضا(ع) رفتیم، یونس از دوستان خودش که برای او همیشه ایجاد ناراحتی می‌کردند شکایت کرد. امام رضا(ع) فرمود: آنها جاهل هستند تو باید با آنان مدارا کنی و از گفته‌های آنها ناراحت نگردی.

هشام مشرقی گوید: نزد رضا(ع) رفتم و گفتم: اهل بصره از کلام خداوند پرسیدند و گفتند: یونس می‌گوید: کلام خداوند مخلوق نیست، مگر نمی‌دانید هنگامی که از حضرت باقر(ع) پرسیده شد که قرآن خالق است و یا مخلوق؟ فرمود: نه خالق است و نه مخلوق، بلکه او کلام خالق است. آنها می‌گویند: یونس بن عبدالرحمن می‌گوید: سنت اینست که دو رکعت نماز بعد از عشاء را باید نشسته خواند امام فرمود: یونس راست می‌گوید. عبدالعزیز بن مهتدی گوید که خدمت حضرت رضا(ع) عرض کردم: راه من دور است و من قدرت ندارم خدمت شما برسم، اینک بفرمایید من می‌توانم مسائل دین خود را از یونس بن عبدالرحمن بگیرم، امام رضا(ع) فرمود: مانعی ندارد. یاسر خادم گوید: حضرت رضا(ع) فرمود: شب یونس بن عبدالرحمن یکی از موالیان علی بن یقطین را در خواب دید که در پیشانیش یک نوری می‌درخشید، من از این خواب دریافتم که دین وی درست و اصول اعتقادی او صحیح است[۱۰۲].[۱۰۳]

تقلیل ارزش امامت با مناظرات علمی

مأمون پس از احضار حضرت رضا(ع) از مدینه به مرو در جهت تحقق اهداف شوم خود و تحقیر شخصیت باعظمت حضرت رضا(ع) اقدام به تشکیل جلسات متعددی با حضور افراد مختلف از علما کرد. در این جلسات مذاکرات زیادی بین امام و صاحبان فکر و علم مکاتب و مذاهب دیگر صورت گرفت. مأمون از تشکیل چنین جلساتی هدفش این بود که با کشاندن امام به بحث، تصوری را که عامه مردم درباره اهل‌بیت دارند و آنان را صاحب علم خاص از نوع علم لدنی می‌دانستند بشکند و از بین ببرد.

حسن بن محمد نوفلی گفت: سلیمان مروزی که دانشمندی بی‌نظیر در خراسان بود پیش مأمون آمد، خلیفه از او احترام زیاد نموده گفت: پسر عمویم علی بن موسی الرضا(ع) از حجاز آمده و علاقه‌ای به مناظره دارد چنانچه مایل باشی در روز ترویه بیا با او مناظره کن! سلیمان گفت: یا امیرالمؤمنین می‌ترسم در حضور شما و بنی‌هاشم از او سؤال کنم نتواند جواب بگوید! در این صورت دنبال‌گیری بحث صلاحیت ندارد. مأمون گفت: اتفاقاً من هم از پی تو فرستادم، چون می‌دانستم قدرت مناظره داری نظر من هم همین است هدفی ندارم جز اینکه او را در یک مسئله هم اگر شده محکوم کنی.

سلیمان گفت: در این صورت اشکالی ندارد، مجلسی ترتیب بده ولی دیگر بعد از مغلوب شدن ایشان بر من ایراد نکنی و سرزنش ننمایی. مأمون از پی حضرت رضا(ع) فرستاده و پیغام داد مردی از اهل مرو که یگانه خراسان است آمده در صورتی که ناراحت نشوید اینجا تشریف بیاورید. حضرت رضا(ع) وضو گرفت به من و عمران صابی فرمود: شما جلو بروید من می‌آیم، ما رفتیم یاسر و خالد دست مرا گرفته پیش مأمون بردند، پرسید کو برادرم ابوالحسن خدا او را حفظ نماید. گفتم: لباس می‌پوشید به ما دستور داد زودتر بیاییم خدمت شما. گفتم: یا امیرالمؤمنین عمران هم با من است و او دم درِ خانه است، مأمون پرسید: کدام عمران؟ گفتم: عمران صابی که به دست شما ایمان آورد اینجاست، اگر اجازه بفرمایید وارد شود. او دستور داد عمران را داخل نمایند. خیلی نسبت به او احترام کرد به عمران گفت: بالاخره آخر کار جزء بنی‌هاشم شدی! عمران جواب داد خدای را ستایش می‌کنم که این شرافت را به وسیله شما به من ارزانی داشت.

مأمون گفت: این شخص سلیمان متکلم خراسان است، عمران در جواب گفت: خیال می‌کند در خراسان نظیر ندارد با اینکه مخالف بداء است. مأمون گفت: چرا با او مناظره نمی‌کنی؟ عمران پاسخ داد بسته به میل اوست در همین موقع حضرت رضا(ع) وارد شد. پرسید: درباره چه چیز صحبت می‌کردید؟ عمران عرض کرد: این شخص سلیمان مروزی است. سلیمان گفت: هر چه علی بن موسی الرضا(ع) در مورد بحث ما اظهارنظر فرمود راضی هستی؟ عمران پذیرفت و در خواست کرد امام(ع) دلیلی بیاورد که او به وسیله آن دلیل برای دیگران مطلب را اثبات نماید. علی بن موسی الرضا(ع) در مورد بداء و اراده و سایر مسائل توحید به طوری استدلال نمود که سلیمان نتوانست سخن بگوید در این موقع که او از جواب عاجز شد، مأمون گفت: این شخص دانشمندترین بنی‌هاشم است پس از آن مجلس خاتمه پذیرفت و متفرق شدند.

صدوق ذکر کرده که مأمون دانشمندان و صاحب‌نظران ملت‌های مختلف را برای حضرت رضا(ع) جمع می‌کرد تا شاید بتوانند حضرت را مغلوب کنند و در مقابل یکی از آنها شاید فرو ماند، از رشک و حسدی که به آن حضرت در علم و دانش می‌برد. هر کس با آن حضرت بحث می‌کرد اِقرار به فضل و دانش او می‌نمود و مغلوب می‌گردید؛ زیرا خداوند پیشوایان خود را کمک می‌فرماید خودش در قرآن می‌فرماید: ﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا[۱۰۴] منظورش از کسانی که ایمان آورده‌اند ائمه(ع) و پیروان عارف آنها است و کسانی که از ایشان استفاده کرده‌اند که آنها را به وسیله دلیل بر مخالفین خود پیروز می‌گرداند در دنیا و در آخرت خداوند وعده خلافی نمی‌نماید[۱۰۵].

حسن بن محمد نوفل هاشمی گوید: هنگامی که حضرت رضا(ع) نزد مأمون رسید، وی به فضل بن سهل فرمان داد که رؤسای ادیان را مانند جاثلیق نصاری و رأس الجالوت و رؤسای صائبین و هربذ اکبر، و اصحاب زردشت و قسطاس رومی و متکلمین را جمع کند، تا وی سخنان آنها را بشنود.

فضل بن سهل طبق فرمان مأمون همه رؤسا را جمع کرد و سپس به مأمون گفت: آنها را در یک جا گرد آورده‌ام مأمون گفت: همه آنها را در مجلس من حاضر کن، او نیز همه را در نزد خلیفه حاضر کرد و مأمون از وی خوشش آمد و او را تحسین و تکریم نمود. مأمون گفت من شما را برای کار خیری در این جا جمع کرده‌ام و دوست دارم با پسر عموی من که تازه از مدینه وارد شده گفتگو کنید. اینک فردا همه شما در اینجا حاضر شوید و از مجلس من تخلف نکنید. گفتند: ما گوش به فرمان تو هستیم! هر چه اراده کنی انجام می‌دهیم و فردا صبح در اینجا گرد هم خواهیم بود.

حسن بن محمد نوفلی گفت: ما در خدمت حضرت رضا(ع) بودیم که ناگهان یاسر خادم وارد شد و گفت: ای سید من امیرالمؤمنین مأمون تو را سلام می‌رساند و می‌فرماید جانم فدایت باد، اکنون اصحاب مقالات و اهل ادیان و متکلمین در این جا اجتماع کرده‌اند، اگر میل دارید صبح فردا در این اجتماع شرکت کنید و اگر میل دارید ما خدمت شما خواهیم رسید.

حضرت رضا(ع) فرمود: سلام مرا به او برسانید و بگویید: ما از نیت شما مطلع شدیم و در وقت معینی در مجلس حاضر خواهیم شد، پس از اینکه یاسر رفت، حضرت رضا(ع) متوجه ما شد و فرمود: ای نوفلی تو عراقی هستی و عراقی میانه‌رو هست، شما درباره این اجتماع چه نظری داری؟ و پسر عمت چه کاری می‌خواهد انجام دهد؟ گفتم: قربانت گردم وی در نظر دارد شما را بیازماید و علم و کمال شما را امتحان کند لکن او فکر خوبی نکرده و در این باره شکست خواهد خورد. امام فرمود: نظرت در این باب چیست؟ گفتم: اصحاب مقالات و اهل بدعت برخلاف علماء هستند که هر چیزی را انکار نکنند، آنها نسبت به هر چیزی بدبین هستند و منکر بسیاری از معتقدات ما هستند.

اگر تو احتجاج کنی که خداوند یکی است، گویند: دلیل وحدانیت او را بیان کن، و اگر بگویی محمد(ع) رسول خدا می‌باشد، باز گویند رسالت او را ثابت کن و بعد مغالطه و مجادله می‌کنند و خلط مبحث می‌نمایند شما از آنها حذر کنید. حضرت رضا(ع) تبسم کرد و بعد فرمود: ای نوفلی آیا گمان می‌کنی که آنها دلایل مرا رد کنند و مرا در محاورات از میدان بیرون نمایند؟ گفت: به خداوند سوگند هرگز چنین گمانی درباره شما ندارم و امیدوارم خداوند شما را بر آنها پیروزی دهد. امام فرمود: ای نوفلی دوست داری بدانی که مأمون در چه وقت پشیمان خواهد شد؟ گفتم: آری! فرمود: وقتی من با اهل تورات به وسیله تورات خودشان و با اصحاب انجیل به وسیله انجیل و یا زبوریان به وسیله زبور و یا صابئین به عبرانی و با زردشتیان به زبان فارسی و با رومیان به زبان رومی، با هر یک از دانشمندان به زبان محلی خودشان استدلال کنم! وقتی تمام فرقه‌ها را مغلوب نمودم و رأی خود را اعلام کرده گفتار مرا پذیرفتند، مأمون پشیمان می‌شود و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

هنگام صبح فضل بن سهل آمد و گفت: قربانت گردم پسر عمت در انتظار شما است و همه در انتظار شما هستند، نظر شما در این باره چیست؟ امام فرمود: شما بروید ما هم به زودی در مجلس شما شرکت خواهیم کرد، سپس وضوء گرفت و مقداری سویق میل فرمود و به ما نیز از آن خورانید بعد بیرون شد و ما نیز با وی بیرون شدیم، تا در مجلس مأمون قرار گرفتیم.

مجلس بسیار باابهت بود و همه بزرگان و فضلاء و رجال حاضر بودند هنگامی که حضرت رضا(ع) وارد شد مأمون و محمد بن جعفر و بنی‌هاشم از جای خود برخاستند و حضرت در کنار مأمون نشست لکن مردم همچنین در حال قیام بودند تا آن‌گاه که مأمون اجازه داد هر کس در جای خود جلوس کند. مأمون مدتی با آن حضرت به گفتگو پرداخت و سپس روی خود را به طرف جاثلیق کرد و گفت این پسر عم من، علی بن موسی بن جعفر است و از فرزندان فاطمه دختر پیغمبر ما و علی بن ابی‌طالب می‌باشد، اینک دوست دارم با وی گفتگو کنی و در صحبت خود طریق انصاف را مراعات کنی. جاثلیق گفت: یا امیرالمؤمنین من چگونه با مردی احتجاج کنم که او با مردی و کتابی که من آنها را قبول ندارم محاجه می‌کند.

حضرت رضا(ع) فرمود: ای نصرانی اگر به انجیل تو با شما احتجاج کنم به نبوت حضرت رسول اقرار می‌کنی؟ گفت: مگر من می‌توانم مطالب انجیل را منکر شوم و یا آن را رد کنم، به خداوند سوگند هر چه در انجیل باشد قبول خواهم کرد و لو به ضرر من هم باشد. امام رضا(ع) فرمود: اینک هر چه دلت می‌خواهد بپرس و جواب آن را بشنو، جاثلیق گفت: راجع به نبوت عیسی چه می‌گویی و درباره کتاب او چه نظری داری؟ حضرت رضا(ع) فرمود: من به نبوت عیسی و کتاب او اعتراف دارم و از آنچه به ملت خود مژده داد و به مطالبی که حواریون آن حضرت ایمان و اقرار کردند ایمان دارم و به نبوت عیسی که نبوت محمد(ص) مؤمن هستم و کتاب او را انکار کند کافر هستم.

جاثلیق گفت: مگر احکام را در حضور دو شاهد عدل نباید القاء کرد و به آن قطع پیدا نمود. امام فرمود: چرا چنین است. جاثلیق گفت: پس اینک دو شاهد عادل از غیر ملت خود را انتخاب کن، این منتخبین را باید ملت نصاری بشناسند و دو نفر نیز از طرف ما که نصرانی نباشند در این مورد داوری کنند و ناظر بر گفته‌های ما باشند. امام رضا(ع) فرمود: اکنون با انصاف سخن گفتی، آیا مرد عادلی که در نزد عیسی از همگان مقدم بود از طرف من به عنوان شاهد قبول می‌کنی؟ جاثلیق گفت: آن کیست؟ امام رضا(ع) فرمود: درباره یوحنا دیلمی نظرت چیست؟ عرض کرد: به به از نزدیک‌ترین دوستان مسیح سخن به میان آوردی.

امام فرمود: اکنون تو را سوگند می‌دهم که آیا یوحنا نگفت عیسی مرا به دین محمد عربی اطلاع داده و مرا مژده فرمود که محمد بعد از وی ظهور می‌کند و این مطلب را به حواریون خود نیز گفت و آنها به محمد ایمان آوردند. جاثلیق گفت: یوحنا این مطلب را از مسیح نقل کرده و به نبوت یک مردی مژده داده است و از اهل بیت و وصی آن پیغمبر نیز خبر داده و لیکن وقت ظهور و خصوصیات دیگر او را بیان نکرده تا ما آن را بشناسیم. حضرت رضا(ع) فرمود: اگر کسی را بیاوریم و انجیل را بخواند و ذکر محمد و اهل بیت و امت او را در انجیل به شما نشان دهد ایمان می‌آورید؟ جاثلیق گفت: آری.

امام رضا(ع) به قسطاس رومی گفت: سفر ثالث انجیل را حفظ داری؟ گفت: حفظ نکرده‌ام، در این هنگام متوجه رأس الجالوت شد و فرمود: انجیل را می‌توانی بخوانی؟ گفت: آری به جان خودم سوگند! امام فرمود: پس سِفر سوم آن را قرائت کن و اگر در آن ذکر محمد و اهل بیت و امت او هست گواهی دهید و اگر چنانچه گفته‌های من در آنجا نباشد گواهی ندهید.

در این هنگام حضرت رضا(ع) خودش سفر ثالث انجیل را قرائت کرد تا آنجا که به نام حضرت رسول(ص) رسید توقف کرد و فرمود: ای نصرانی به حق مسیح و مادرش تو را سوگند می‌دهم من عالم به انجیل هستم یا نه؟ گفت: آری. سپس مطالب مربوط به حضرت رسول و اهل بیت و امتش را قرائت کرد و فرمود: ای نصرانی در برابر قول مسیح چه می‌گویی؟ اگر انجیل را قبول نکنی عیسی و موسی(ع) را تکذیب کرده‌ای و اگر منکر این دو شوی، واجب القتل هستی؛ زیرا در این صورت پیغمبر و کتاب او را با خداوندی که او را مبعوث کرده کافر شده‌ای جاثلیق گفت: من به مطالب واضح انجیل ایمان دارم. امام رضا(ع) فرمود: شما گواه باشید که وی به انجیل اِقرار و اعتراف کرد، سپس روی خود را به طرف جاثلیق کرد و فرمود: اینک تو سؤال کن.

جاثلیق گفت: بفرمایید حواریون عیسی(ع) چند نفر بوده‌اند و دانایان انجیل چند نفر می‌باشند؟ امام رضا(ع) فرمود: «عَلَى الْخَبِيرِ سَقَطْتَ» حواریون عیسی دوازده نفر بودند که افضل و اعلم آنها لوقا، بود و اما علمای نصاری سه نفر بودند: یوحنا اکبر دراج یوحنا در قرقیسا، و یوحنا دیلمی در زجان و نام حضرت رسول و اهلبیت او و امتش در نزد او بوده است و او امت عیسی(ع) را به ظهور آن حضرت مژده داد. سپس فرمود: ای نصرانی به خداوند سوگند ما به آن عیسی ایمان داریم که به محمد(ص) ایمان آورده باشد و به عیسی شما از جهت ضعفی که در عبادت و روزه و نماز داشت اعتراض داریم.

جاثلیق گفت: علم و دانش خود را در مورد عیسی تباه کردی و خود را ناتوان در مورد عیسی نشان دادی و من گمان می‌کردم امروز در میان ملت اسلام داناتر از شما کسی نیست. حضرت رضا(ع) فرمود: منظور چیست؟ جاثلیق گفت: تو گفتی عیسی مردی ضعیف بود و قدرت نداشت روزه بگیرد و نماز بخواند، در صورتی که عیسی همواره روزه داشت و شب هرگز به خواب نمی‌رفت او همواره صائم الدهر و قائم اللیل بود.

امام رضا(ع) فرمود: اگر مطلب این‌طور است پس عیسی برای که روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند؟ راوی گوید: در این هنگام جاثلیق دم فرو بست و نتوانست سخن بگوید. حضرت رضا(ع) فرمود: ای نصرانی اکنون از شما سؤالی می‌کنم، گفت: سؤال کنید، اگر دانستم جواب می‌دهم. امام(ع) فرمود: من مرده زنده کردن عیسی را منکر نشدم و او به اذن خداوند مردگان را زنده می‌کرد. جاثلیق گفت: تو قبلاً این موضوع را منکر شدی و فرمودی کسی که مرده زنده کند و یا کر و کور و بیماری برص را شفا دهد شایسته عبادت است، چون این نوع کارها از افعال خداوند است.

حضرت رضا(ع) فرمود: الیسع نیز مانند عیسی روی آب می‌رفت و مردگان را زنده می‌کرد و کوران را شفا می‌داد و امت او هرگز او را خدای خود نگرفتند و مورد پرستش قرار ندادند و حزقیل نیز همین افعال را به جا می‌آورد و سی و پنج هزار نفر را در یک روز بعد از آنکه مرده بودند زنده کرد، فاصله بین زنده شدن تا روز مرگ آنها شصت سال طول کشیده بود.

در این هنگام امام رضا(ع) متوجه رأس الجالوت شد و فرمود: ای رأس الجالوت آیا در تورات نیست که بخت النصر هنگامی که در بیت المقدس جنگ می‌کرد، گروهی از جوانان بنی اسرائیل را اسیر کرد و آنان را به بابل برد و آن جوان‌ها در آنجا زندگی را بدرود گفتند، خداوند سپس متعال حزقیل را فرستاد و آنها را زنده کرد، این مطلب در تورات هست و جز کافران کسی منکر آن نیست. رأس الجالوت گفت: درست است. سپس فرمود: ای یهودی اینک چند آیه از تورات را در این مورد می‌خوانم، حضرت شروع کرد یکی از اسفار تورات را خواند. آن مرد یهودی از قرائت آن حضرت تعجب می‌کرد، سپس متوجه نصرانی شد و فرمود: ای نصرانی آیا اینان قبل از عیسی بودند و یا عیسی قبل از آنها بوده است؟ نصرانی گفت: بلکه آنها قبل از عیسی بوده‌اند، امام رضا(ع) فرمودند: قریش نزد حضرت رسول(ص) اجتماع کردند و گفتند: مردگان ما را زنده کنید. پیغمبر اکرم، علی بن ابیطالب را خواستند و فرمودند: به طرف جبانه حرکت کنید و اشخاصی که اینان نام می‌برند از آنها نام بر و بگو محمد می‌گوید به اذن خداوند از جای خود حرکت کنید، آنان سر از خاک برداشتند، و قریش از آنها سؤالاتی کردند و گفتند: محمد به عنوان رسالت مبعوث شده است و ما دوست داشتیم او را درک کنیم و به او ایمان آوریم، رسول اکرم نیز بیماران و دیوانگان را شفا می‌داد و با چهارپایان سخن می‌گفت و با پرندگان و جن و شیاطین تکلم می‌کرد.

با همه اینها ما مسلمانان او را خدای خود نگرفتیم و فضل و مقام و شرافت انبیاء را نیز منکر نشدیم، شما از کجا عیسی را به عنوان معبود قبول کردید در صورتی که سایر پیامبران نیز مانند او کارهایی انجام داده‌اند. گروهی از بنی اسرائیل از شهر و دیار خود به جهت ظهور طاعون فرار کردند خداوند آنان را در یک ساعت هلاک کرد، اهالی جمع شدند و یک گودالی حفر کردند و آن مردم را در آن گودال دفن کردند و استخوان آنها پوسیده شد.

در این هنگام یکی از انبیاء بنی اسرائیل از آنجا عبور کرد و از کثرت استخوان‌های پوسیده در شگفت ماند، خداوند متعال برای او وحی فرستاد دوست داری آنها را زنده کنم، تا از عواقب کارشان بیم دهی؟ عرض کرد: آری. خداوند متعال فرمود: با صدای بلند آنها را بخوان. آن پیغمبر گفت: ای استخوان‌های پوسیده به اذن خداوند از جای خود برخیزید، آنها همگی به پا خاستند و خاک را از سر و صورت خود پاک کردند.

ابراهیم خلیل(ع) چند پرنده را گرفت و آنها را قطعه قطعه کرد و سپس هر قطعه‌ای از آنها را بالای کوهی قرار داد و بعد آنها را به طرف خود فرا خواند و آن مرغان با شتاب خود را به او رسانیدند. موسی بن عمران از میان یاران خود هفتاد نفر را انتخاب کرد و با خود به کوه طور برد، یاران برگزیده او گفتند خداوند را همان‌طور که او را دیده‌ای به ما نشان ده! موسی(ع) گفت: من خداوند را ندیده‌ام، گفتند: ما به تو ایمان نخواهیم آورد تا آن‌گاه که خداوند را آشکارا مشاهده کنیم، در اثر این درخواست نابه‌جا صاعقه آمد و آنها را هلاک کرد و موسی تنها ماند.

گفت: بارخدایا من هفتاد نفر از بنی اسرائیل را برگزیدم و با خود به اینجا آوردم، اینک تنها برگردم و چگونه جریان را به مردم اطلاع دهم، اگر می‌خواستی قبلاً آنها را هلاک می‌کردی، ما را به افعال چند نفر سفیه مؤاخذه نکن و خداوند همه آنها را زنده کرد. امام فرمود: این داستان‌ها را از این جهت نقل کردم که تو نتوانی آن را رد کنی؛ زیرا در تورات و انجیل و زبور و فرقان همه آنها نقل شده است. آیا هر کسی که مرده زنده کرد باید پرستش شود؟ و اگر چنین است همه این پیغمبران باید عبادت شوند، در این مورد چه می‌گویی؟ جاثلیق گفت: حق به جانب تو است و خدایی جز خدای واحد نیست.

در این هنگام حضرت رضا(ع) متوجه رأس الجالوت شد و فرمود: ای یهودی به طرف من توجه کن، من اینک به حق آن ده آیه که بر حضرت موسی(ع) فرود آمد از تو می‌پرسم، آیا در تورات خبر محمد(ص) را دیده‌ای؟ و در تورات راجع به امت آن حضرت گفته شده؟ هرگاه امت متأخر که از شتر سوار پیروی می‌کنند آمدند و از روی میل و علاقه خداوند را تسبیح می‌نمایند و در معابد جدید خداوند را عبادت می‌کنند، باید بنی اسرائیل از آن پیغمبر پیروی کنند، پیروان آن پیغمبر با شمشیرهایی که در دست دارند ملت‌های کافر را می‌کشند، مگر همین‌طور در تورات نوشته نشده است؟

رأس الجالوت گفت: آری! ما در تورات آن را مشاهده می‌کنیم، سپس به جاثلیق فرمود: ای نصرانی از کتاب شعیا چه اطلاعی داری؟ گفت: او را کلمه به کلمه می‌شناسم. امام(ع) فرمود: آیا این کلام او را که گفت: ای قوم من صورت آن کسی که بر الاغ سوار شده و جامه‌هایی از نور پوشیده مشاهده می‌کنم و آن شترسوار را که چهره‌اش مانند ماه تابان است می‌بینم، گفتند: شعیا راست گفته است. حضرت رضا(ع) فرمود: ای نصرانی آیا در انجیل گفتار عیسی را که فرمود: من به زودی نزد خدای خود و شما خواهم رفت و فارقلیطا خواهد آمد، و او به حقانیت من گواهی می‌دهد، همان طور که من به حقانیت او گواهی می‌دهم و اوست که همه چیز را برای شما تفسیر خواهد کرد و رسوایی‌های ملت‌ها را آشکار می‌کند و ستون کفر را می‌شکند.

جاثلیق گفت: هر چه در انجیل باشد ما به آن اعتراف داریم. امام رضا(ع) فرمود: آیا این سخنان در انجیل هست؟ جاثلیق گفت: آری، حضرت رضا(ع) فرمود: ای جاثلیق به من بگویید آن انجیلی را که گم کردید در کجا او را یافتید و این انجیل را چه کسی برای شما وضع کرد؟ گفت: ما فقط یک روز انجیل را گم کردیم و بار دیگر او را‌تر و تازه و بدون کم و کاست پیدا کردیم و این انجیل را یوحنا و متی برای ما فراهم آورده و ما این انجیل فعلی را از آن دو نفر داریم. حضرت رضا(ع) فرمود: معرفت و شناخت تو نسبت به انجیل بسیار کم است و اگر مطلب این‌طور است که بیان می‌کنید پس چرا در اناجیل اختلاف کرده‌اید؟ و همین انجیلی که امروز در دست شما هست مورد خلاف است و اگر آن همان انجیل نخستین بود که در آن اختلاف نمی‌کردید.

من اکنون در این باره شما را روشن می‌کنم تا درک کنی که مطلب از چه قرار است و جریان اناجیل از چه قرار بوده است. اکنون بدان! هنگامی که انجیل اول گم شد، نصاری اجتماع کردند و گفتند: عیسی بن مریم کشته شد و انجیل مفقود شد، اینک شما علماء نصاری در این باره چه می‌کنید؟ لوقاء و مرقابوس گفتند: انجیل در سینه ما محفوظ است و ما همه اسفار آن را برای شما خواهیم نوشت، اینک اندوهگین نباشید و کنیسه‌ها را خالی نگذارید، ما به همین زودی همه انجیل را برای شما جمع‌آوری خواهیم کرد، لوقاء، مرقابوس، یوحنا و متی دور هم جمع شدند و این اناجیل را وضع کردند، در صورتی که این چهار نفر شاگردان شاگردان حواریون بودند.

در این هنگام امام رضا(ع) به جاثلیق گفتند مطلب را فهمیدی و دانستی که اناجیل چگونه جمع شده‌اند؟ گفت: من این موضوع را تاکنون نمی‌دانستم و اکنون متوجه شدم که هم چه سخنانی در بین بوده است و برای من روشن شد که شما از انجیل به طور کامل اطلاع دارید و اکنون چیزهایی شنیدم و دانستم که آنها حق است و بر فهم و علم من افزوده شد. امام رضا(ع) فرمود: شهادت این گروه در نزد شما چگونه است؟ گفت: اینان علماء انجیل هستند و هر چه گفتند حق است. حضرت رضا(ع) در این موقع متوجه مأمون و سایر کسانی که در مجلس بودند شد و فرمود: شاهد هستید که این مرد چه می‌گوید؟ گفتند: ما سخنان او را شنیدیم و به آنچه شنیده‌ایم گواهی می‌دهیم، سپس متوجه جاثلیق شد و فرمود: به حق فرزند و مادرش آیا می‌دانی که متی گفت: مسیح فرزند داوود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب است، و مرقابوس گفت: وی کلمه خداوند است که خداوند او را در جسد آدمی حلول داده است و سپس به صورت انسانی درآمده و لوقا گفت: عیسی و مادرش دو انسان بودند از گوشت و خون و روح القدس در آن داخل شد.

شما می‌گویید که عیسی گفت: ای حواریون هر کسی به آسمان بالا رود از آنجا فرود نخواهد آمد، مگر خاتم پیغمبران که به آسمان می‌رود و بار دیگر به زمین بازمی‌گردد، آیا این مطلب درست است؟ جاثلیق گفت: مطلب همین‌طور است و ما آن را از عیسی روایت می‌کنیم، فرمود: درباره شهادت، لوقاء، مرقابوس و متی راجع به عیسی چه می‌گویید؟ گفت: آنها دروغ گفته‌اند.

امام رضا(ع) فرمود: ای مردم مگر جاثلیق قبلاً این افراد را تصدیق نکرد و گفته‌های آنان را درست نخواند و گواهی نداد که آنها علماء انجیل هستند و گفتار آنان حق است؟ جاثلیق گفت: ای عالم مسلمانان دوست دارم مرا در این مورد و از گفتگو درباره این اشخاص معاف بدارید و از این بحث درگذرید. امام فرمود: ما از این گذشتیم اینک هر چه در نظر داری سؤال کن، گفت: دیگری سؤالات خود را مطرح کند، به مسیح سوگند در میان علماء مسلمانان مانند شما کسی نیست.

بعد از این حضرت رضا(ع) متوجه رأس الجالوت شد و فرمود: تو از من سؤال می‌کنی یا من از تو بپرسم؟ گفت: من از شما سؤال خواهم کرد و جواب مرا باید از تورات و یا انجیل بدهید و یا از زبور داوود و صحف ابراهیم و موسی با من صحبت کنید. امام فرمود: اگر من جز از تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داوود برای شما برهانی اقامه کردم از من قبول نکنید، رأس الجالوت گفت: نبوت محمد را از کجا اثبات می‌کنید؟

امام رضا(ع) فرمود: موسی بن عمران و عیسی بن مریم به نبوت او شهادت داده‌اند و داوود خلیفه خداوند در روی زمین به پیغمبری او گواهی داده است. گفت: موسی در کجا گفته است؟ امام فرمود: مگر نمی‌دانی که موسی به بنی اسرائیل وصیت کرد و گفت: به همین زودی پیغمبری از برادران شما خواهد آمد او را تصدیق کنید و سخن وی را بشنوید! آیا می‌دانی که بنی اسرائیل برادرانی غیر از فرزندان اسماعیل ندارند، اگر قرابت اسرائیل را از اسماعیل بدانید و نسبی که بین آن دو از طرف ابراهیم می‌باشد مطلب را درک خواهید کرد. رأس الجالوت گفت: این سخن موسی(ع) است و ما آن را رد نمی‌کنیم.

حضرت رضا(ع) فرمود: آیا از برادران بنی اسرائیل پیغمبری جز محمد(ع) آمده است؟ گفت: خیر! امام فرمود: آیا شما این مطلب را قبول ندارید؟ به امام گفت: دوست دارم آن را از تورات بیان کنید. امام رضا(ع) فرمود: مگر در تورات نیامده است که نور از کوه «طور سینا» آمد و از «کوه ساعیر» برای ما روشنی آمد و از «کوه فاران» بر ما آشکار گردید؟ رأس الجالوت گفت: اینها را می‌دانم و لیکن تفسیر آن را نمی‌دانم. امام رضا(ع) فرمود: من اینک برای شما مطلب را بیان می‌کنم، اما ظهور نور در «طور سیناء» آن وحی خداوند به موسی بن عمران است و روشنی «کوه ساعیر» مقصود وحی پروردگار برای عیسی بن مریم است و اما «جبل فاران» مقصود یکی از کوه‌های اطراف مکه است که حضرت رسول در آنجا به رسالت مبعوث شد.

در توراتی که اینک هست از قول شعیای پیغمبر نقل شده است که وی گفت: دو نفر سوار را مشاهده کردم که زمین برای آنها روشن شد، یکی از آنها بر الاغی سوار بود و دیگری بر شتری.

امام رضا(ع) فرمود: الاغ‌سوار کیست و شترسوار کدام است؟ رأس الجالوت گفت: من آنها را نمی‌شناسم برایم بیان کنید. فرمود: راکب الحمار عیسی بن مریم، و راکب الجمل محمد(ص) می‌باشد. آیا این مطلب تورات را انکار می‌کنی؟ گفت: انکار نمی‌کنم.

بعد از این امام فرمود: آیا حیقوق پیغمبر را می‌شناسی؟ گفت: آری من او را خوب می‌شناسم. حضرت رضا(ع) فرمود: همان‌طور که کتاب شما از قول او نقل می‌کند او گفته «جَاءَ اللَّهُ بِالْبَيَانِ مِنْ جَبَلِ فَارَانَ» آسمان‌ها از تسبیح احمد پر شده، سواران او در دریا رفت و آمد می‌کنند، همان‌طور که در خشکی رفت و آمد دارند، بعد از خراب شدن بیت المقدس کتاب جدیدی خواهد آورد یعنی قرآن، آیا می‌شناسی محمد را و به او ایمان می‌آوری؟ رأس الجالوت گفت: حیقوق این سخنان را گفته و ما منکر آن نیستیم.

امام(ع) فرمود: داوود(ع) در زبور خود گوید و تو نیز آن را خوانده‌ای: «اللَّهُمَّ ابْعَثْ مُقِيمَ السُّنَّةِ بَعْدَ الْفَتْرَةِ» آیا پیغمبری غیر از محمد(ص) می‌شناسی که بعد از فترت سنت را احیا کرده باشد؟ رأس الجالوت گفت: این سخن داوود است و ما او را می‌شناسیم و لیکن مقصود او عیسی بوده و مقصود از فترت ایام او بوده است. فرمود: از روی جهل سخن گفتی، عیسی(ع) مخالفت با سنت نکرد بلکه وی موافق تورات بوده، تا آن‌گاه که خداوند او را به آسمان برد.

در انجیل نوشته شده: فرزند زن نیکوکار خواهد رفت و فارقلیطا بعد از او خواهد آمد و او آن شخصی است که بار سنگین را از دوش ملت برمی‌دارد و کارها را آسان می‌کند و برای شما همه چیز را تفسیر می‌نماید و مطالب مشکله را حل می‌سازد و به نبوت من گواهی می‌دهد، همان‌طور که من به نبوت او گواهی دادم، من برای شما مثال‌ها آوردم و او برای شما مثال‌ها را تأویل می‌کند، آیا به این مطالب انجیل ایمان داری؟ گفت: آری منکر آن نیستم.

حضرت رضا(ع) فرمود: ای رأس الجالوت من می‌خواهم راجع به پیغمبرت موسی از شما سؤال کنم، گفت بپرس. فرمود: دلیل بر اثبات نبوت موسی(ع) چیست؟ یهودی گفت: آن حضرت چیزی آورد که هیچ‌یک از پیغمبران قبل از وی نیاوردند. فرمود: آن چه بود؟ یهودی گفت: شکافتن دریا، اژدها شدن عصا، جاری شدن آب از سنگ در اثر زدن عصا، انتشار نور از انگشتانش و چیزهای دیگری که از آن حضرت به ظهور رسید.

امام رضا(ع) فرمود: راست گفتی و هرگاه این اعمال برای نبوت حضرت موسی(ع) حجت باشد، پس بنابراین هر کسی ادعای نبوت کند و سپس کارهایی انجام دهد که دیگران از آوردن آن عاجز باشند لازم است مردم نبوت او را تصدیق کنند.

گفت: چنین نیست؛ زیرا موسی در نزد خداوند چنان قرب و منزلتی داشت که کسی نمی‌توانست با او برابری کند و لازم نیست ما ادعای هر کسی را در این مورد قبول کنیم. حضرت رضا(ع) فرمود: شما چگونه به انبیاء قبل از موسی اقرار کرده‌اید، در صورتی که آنان مانند موسی ید بیضاء نداشته و عصایی که اژدها می‌شد در دست ایشان نبوده است؟ یهودی گفت: من قبلاً گفتم که هرگاه کسی مدعی نبوت شود و سپس کارهایی بکند که از دیگران امکان ندارد او را باید پیغمبر دانست و اگر چیزی آورده بودند غیر از آنکه موسی آورده تصدیق آنها واجب است.

امام رضا(ع) فرمود: ای رأس الجالوت پس چرا به عیسی بن مریم ایمان نیاوردید، در صورتی که وی مرده زنده کرد و بیماران سخت را شفا داد و از گل پرنده می‌ساخت و در آنها می‌دمید و آنها پرواز می‌کردند؟ رأس الجالوت گفت: ما اینها را شنیده‌ایم و لیکن مشاهده نکرده‌ایم. فرمود: شما آیات موسی را نیز ندیده‌اید بلکه آن را از یاران وی شنیده‌اید. گفت: آری. امام فرمود: همین‌طور اصحاب عیسی این اخبار را نقل کرده‌اند پس چگونه آن را تصدیق و این را تکذیب می‌کنید؟ رأس الجالوت سکوت کرد و دم نزد.

حضرت رضا(ع) فرمود: همین‌طور است وضع محمد(ص) خاتم پیامبران، محمد کودکی یتیم بود و برای کارهای چوپانی اجیر شده و از این راه امرار معاش می‌کرد، هیچ کتابی نخواند و در نزد هیچ معلمی درس فرا نگرفت، سپس قرآنی آورد که در آن اخبار پیامبران و گذشتگان و اخبار آیندگان تا روز قیامت هست. حضرت رسول(ص) از اسرار مردم خبر می‌داد و هر چه در منازل خود انجام می‌دادند آنها را می‌دانست. رسول اکرم(ص) معجزات و آیات زیادی داشت که قابل شمارش نیست.

رأس الجالوت گفت: اخبار م حمد و عیسی در نزد ما ثابت نیست و ما به آنچه که علم نداریم اقرار و اعتراف نمی‌کنیم. امام رضا(ع) فرمود: پس آن کس که به نبوت عیسی و محمد شهادت داده شاهد زور است. یهودی در این هنگام سکوت کرد.

حضرت رضا(ع) هربذ اکبر پیشوای زردشتیان را نزد خود خواند و فرمود: برهان شما بر صحت مذهبت چیست؟ گفت: وی چیزهایی آورد که دیگران از آوردن او عاجز بودند، و لیکن ما آنها را ندیدیم و اخبار مذهبی ما بر این امر دلالت می‌کند و ما از این رو از وی پیروی کردیم. امام رضا(ع) فرمود: شما به جهت اخباری که رسیده به زردشت ایمان آورده‌اید. گفت: آری. امام فرمود: امت‌های گذشته با شنیدن اخبار به پیامبران خود ایمان آوردند. محمد، موسی و عیسی(ع) نیز آیاتی آوردند. پس چرا شما به آنها اقرار و اعتراف نکردید، همان‌طور که زردشت را قبول کردید. هربد جوابی نداد. و سکوت کرد.

در آن جمع علی بن محمد بن جهم برخاست و به امام رضا(ع) گفت: یا ابن رسول الله شما به عصمت انبیاء اعتقاد دارید؟ امام فرمود: آری، گفت: پس آیه شریفه ﴿وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى[۱۰۶] و یا آیه ﴿وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ[۱۰۷] و یا آیه ﴿وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا[۱۰۸] و یا آیه ﴿وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ[۱۰۹] و یا آیه شریفه ﴿وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ[۱۱۰] چه معنی دارد؟ حضرت رضا(ع) فرمود: وای بر تو ای علی از خداوند بترس و به پیامبران خداوند نسبت‌های زشت نده و کتاب خداوند را با رأی خود تفسیر نکن؛ زیرا خداوند متعال می‌فرماید: تأویل قرآن را جز خداوند و راسخین در علم کسی نمی‌داند.

معنی ﴿وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى این است که خداوند او را در زمین حجت و خلیفه خود قرار داد و او را برای بهشت خلق نکرده بود و معصیت آدم در بهشت بود نه در زمین و نافرمانی او برای این بود که قضاء و قدر خداوند جریان پیدا کند.

پس از اینکه آدم به زمین فرود آمد و حجت و خلیفه خداوند قرار گرفت از خطا و لغزش مصون شد و خداوند می‌فرماید: ﴿إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ[۱۱۱] و اما تفسیر آیه ﴿وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ این است که وی دانست خداوند روزی را بر او تنگ نخواهد کرد و اگر معنی آن بود که یونس می‌دانست خداوند قدرت ندارد روزی او را بدهد کافر می‌شد. در قرآن مجید کلمه «قدر» به معنی ضعیف آمده و در آیه شریفه است که ﴿وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ[۱۱۲] یعنی روزی را بر او تنگ کرد.

اما در قضیه حضرت یوسف معنی آن این است که زلیخا همت گماشت بر معصیت و یوسف همت گماشت بر کشتن او و یوسف در نظر داشت اگر وی را به فحشاء و ارتکاب معصیت و حرام مجبور کند وی را بکشد و لیکن خداوند او را هم فحشاء و هم از قتل نگهداری کرد. خداوند متعال می‌فرماید: ﴿كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ[۱۱۳] یعنی کشتن و «الْفَحْشاء» یعنی زنا.

و اما داوود نظر پیشینیان شما در این باره چیست؟ علی بن جهم گفت که می‌گویند: داوود در محراب خود نماز می‌خواند، شیطان به صورت پرنده زیبایی خود را به او نشان داد. داوود نماز خود را قطع کرد و خواست آن پرنده را بگیرد، پرنده از اتاق به حیاط پرید. داوود، به حیاط آمد. پرنده از وسط حیاط به روی بام پرید، داوود برای گرفتن او بالای بام رفت، پرنده از بالای بام به حیاط اوریاء بن حنان پرید، داوود بار دیگر دنبال پرنده روان شد.

در این هنگام چشم داوود بر زن اوریاء افتاد و او در وسط منزل غسل می‌کرد، داوود با دیدن زن اوریاء شیفته جمال او شد، اوریاء در این وقت در شهر نبود و با گروهی از لشکریان با دشمن جنگ می‌کردند، داوود برای فرمانده لشکر نوشت که اوریاء را در صف اول قرار دهد تا وی در جنگ کشته گردد و او بتواند با زن اوریاء ازدواج کند.

فرمانده لشکر طبق فرمان داوود، اوریاء را جلو دشمن فرستاد و او پیروز شد و داوود از این جهت ناراحت گردید، بار دیگر دستور داد او را جلو تابوت قرار بده و در این بار اوریاء کشته شد و داوود زن او را گرفت! حضرت رضا(ع) پس از شنیدن این سخن ناراحت شد و دست خود را بر پیشانیش زد و فرمود: شما یکی از پیامبران خداوند را به خوار داشتن نماز و سهل‌انگاری نسبت دادید. پیغمبری نماز خود را قطع می‌کند و عاشق زنی می‌شود و بعد با نقشه و فریب شوهرش را می‌کشد و زن او را تصرف می‌کند.

راوی گوید که علی بن جهم عرض کرد: یا ابن رسول الله پس تقصیر داوود چه بود؟ امام رضا(ع) فرمود: داوود گمان کرد که خداوند کسی را داناتر از او خلق نکرده است؛ لذا خداوند دو فرشته را به سوی او فرستاد و آنان از دیوار محراب بالا رفته و در مقابل داوود حاضر گشتند و گفتند: ﴿خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَى سَوَاءِ الصِّرَاطِ * إِنَّ هَذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ[۱۱۴] ما دو نفر با هم اختلاف داریم و یکی از ما بر دیگری ظلم کرده است، به حق بین ما حکم کن و خلاف حق نگو و ما را به راه درست راهنمایی کن. این برادر من است، نود و نُه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم و با این حال به من گفته است آن یکی را هم به من بسپار و در این بحث و گفتگو من حریف او نشدم. داوود(ع) عجله کرد و بر علیه «مدّعی علیه» حکم داده، چنین گفت: ﴿لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ[۱۱۵] با این درخواست به تو ظلم کرده است؛ و از «مدّعی» بینه‌ای (دلیل و شاهدی) نطلبید و حال آنکه قاضی باید از شخص مدعی دلیل و شاهد بخواهد و حتی به مدعی علیه هم نگفت تو چه می‌گویی؟ این خطا، خطای راه و رسم داوری بود، نه آن خطایی که شما معتقد هستید، آیا نشنیده‌ای که خداوند می‌فرماید: ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى[۱۱۶].

گوید، عرض کردم: پس داستان او با اوریا چیست؟ فرمود: در زمان داوود هرگاه مردی می‌مُرد و یا کشته می‌شد، زنش هرگز شوهر نمی‌کرد. نخستین زنی که بعد از کشتن شوهرش با مرد دیگری ازدواجش مباح شد، زنی بود که با داوود ازدواج کرد و این موضوع بر اوریا، بسیار گران آمد. اما در مورد حضرت رسول(ص) که فرمود: ﴿وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ[۱۱۷] تفسیرش این است که خداوند متعال، نام‌های زوجات حضرت رسول(ص) را برای آن حضرت فاش کرده بود. یکی از آنها زینب بنت جحش بود که در آن روز زوجه زید بن حارثه بود. حضرت رسول نام او را در نزد خود مخفی کرده و برای کسی نقل نکرده بود، برای اینکه منافقین نگویند وی به یک زنی که در منزل شوهرش زندگی می‌کند چشم دارد و از منافقین می‌ترسید، از این رو خداوند فرمود: تو نباید از مردم بترسی و باید از خداوند ترس داشته باشی، خداوند هیچ زنی را به مردی تزویج نکرد مگر تزویج حواء به آدم و تزویج زینب به حضرت رسول و تزویج زهراء به علی. در این هنگام علی بن جهم گریه کرد و گفت: یا ابن رسول الله من از گفته‌های خود توبه کردم و دیگر درباره پیغمبران از این‌گونه سخنان نخواهم گفت[۱۱۸].

در آن مجلس بحث و مناظره حاشیه‌های مهمی رخ داد. موقعیت حساس عمران و گفتگوی او با حضرت رضا(ع) چنان اثری گذاشت که مردم آهسته با هم اظهارنظر می‌کردند و ب ه هم نزدیک شدند، سکوت تمام مجلس را فرا گرفت همه دقت می‌کردند مناظره به کجا منتهی خواهد شد. احتجاج حضرت رضا(ع) با عمران به طول انجامید تا اذان ظهر را اعلام کردند در این موقع امام(ع) رو به مأمون نموده فرمود: هنگام نماز است، عمران عرض کرد: آقا بحث را قطع نفرمایید، پرتوی از انوار هدایت بر قلبم تابیده احساس می‌کنم دلم خیلی نرم گردیده. امام فرمود: نماز می‌خوانم باز برمی‌گردیم. پس از نماز مجلس برای مرتبه دوم جلسه تشکیل شد. حضرت رضا(ع) عمران را پیش خواند فرمود: سؤال کن، عمران از آفریدگار و صفاتش سؤال کرد. جواب کافی شنید تا اینکه فرمود: فهمیدی؟ جواب داد: بلی آقای من! فهمیدم و گواهی می‌دهم خداوند همان‌طوری است که شما توصیف فرمودی و اینکه محمد بنده و برگزیده خداوند است و دین او دین حق و حقیقت است پس رو به جانب قبله نموده به سجده افتاد و اسلام آورد.

شب شد مأمون و حضرت رضا(ع) از جای حرکت کردند و داخل منزل شدند. سایرین نیز متفرق گردیدند. نوفلی گفت: محمد بن جعفر از پی من فرستاد پیش او رفتم گفت: دیدی و درست توجه کردی من هیچ سابقه چنین قدرت علمی را از ایشان نداشتم. سؤال کرد در مدینه علماء با او مناظره می‌کردند؟ گفتم: آری! حاجیان در هنگام حج خدمتش می‌رسیدند، از مسائل حلال و حرام سؤال می‌کردند؛ گاهی با بعضی از دانشمندان ادیان مناظره نیز می‌کرد. محمد بن جعفر گفت: می‌ترسم این مرد (مأمون) بر او رشک برد و مسمومش کند و یا بلایی بر سرش آورد، بگو خودداری کند. گفتم: از من نمی‌پذیرد. مأمون می‌خواهد آزمایش کند که آیا از علوم و آثار اجدادش در اختیار دارد یا نه! گفت: بگو عمویت مایل نیست این قسمت‌ها تکرار شود علاقه‌مند است ترک مناظره نمایی به واسطه چند جهت.

خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم و گفتار محمد بن جعفر را خدمتش عرض نمودم، حضرت رضا(ع) تبسمی نموده فرمود: خدا حفظ کند عمویم را نمی‌دانم، چرا علاقه به این کار ندارد[۱۱۹]. ابوالصلت هروی گوید آن‌گاه که مأمون علمای فرق مختلف اسلامی و نیز علمای یهود، نصاری، مجوس، صابئین و سایر اهل علم و کلام را نزد حضرت رضا(ع) گرد آورد و هر کس از جای برخاسته و سخنی گفت و جواب قاطع گرفت و ساکت ماند که گویی سنگ در دهانش گذارده‌اند، برپایی این نوع مجالس و مناظرات علمی و دعوت از علما و صاحبان ملل و نحل هدف و انگیزه مأمون کاملاً واضح بود، مأمون با این قصد حضرت را به دستگاه خلافتش دعوت کرده بود که در نزد مردم و اقشار مختلف تنزل مقامش دهد و اتهام دنیاطلبی را به او بچسباند و وقتی حضرت را در صحنه مسائل علمی دریافت و غلبه حضرت و مغلوب شدن رقبا و مخالفین را مشاهده می‌کرد از درون در آتش حسادت می‌سوخت و قطعاً یکی از انگیزه‌های مأمون در به شهادت رساندن امام همین تفوق علمی حضرت بود[۱۲۰].

منابع

پانویس

  1. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۱۸؛ الخراج و الجرائح، ص۲۳۶.
  2. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۲۳.
  3. زندگانی امام رضا(ع)، از عطانی، ص۵۲.
  4. بحارالانوار، ج۴۹، ص۹.
  5. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۲۴.
  6. الحیاة السیاسیة للامام رضا(ع)، ص۳۰۳.
  7. «ما پدران خویش را بر آیینی یافته‌ایم و آثار آنان را پی می‌گیریم» سوره زخرف، آیه ۲۳.
  8. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۱۴.
  9. بحارالانوار، ج۴۹، ص۳۰۸.
  10. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۷۳.
  11. «عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ قَالَ: رُفِعَ إِلَى الْمَأْمُونِ أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى(ع) يَعْقِدُ مَجَالِسَ الْكَلَامِ وَ النَّاسُ يَفْتَتِنُونَ بِعِلْمِهِ فَأَمَرَ مُحَمَّدَ بْنَ عَمْرٍو الطُّوسِيَّ حَاجِبَ الْمَأْمُونِ فَطَرَدَ النَّاسَ عَنْ مَجْلِسِهِ وَ أَحْضَرَهُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ الْمَأْمُونُ زَبَرَهُ وَ اسْتَخَفَّ بِهِ فَخَرَجَ أَبُو الْحَسَنِ(ع) مِنْ عِنْدِهِ مُغْضَباً وَ هُوَ يُدَمْدِمُ بِشَفَتَيْهِ وَ يَقُولُ وَ حَقِّ الْمُصْطَفَى وَ الْمُرْتَضَى وَ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ لَأَسْتَنْزِلَنَّ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدُعَائِي عَلَيْهِ مَا يَكُونُ سَبَباً لِطَرْدِ كِلَابِ أَهْلِ هَذِهِ‏ الْكُورَةِ إِيَّاهُ وَ اسْتِخْفَافِهِمْ بِهِ وَ بِخَاصَّتِهِ وَ عَامَّتِهِ ثُمَّ إِنَّهُ(ع) انْصَرَفَ إِلَى مَرْكَزِهِ وَ اسْتَحْضَرَ الْمِيضَاةَ وَ تَوَضَّأَ وَ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ وَ قَنَتَ فِي الثَّانِيَةِ فَقَالَ اللَّهُمَّ يَا ذَا الْقُدْرَةِ الْجَامِعَةِ... قَالَ أَبُو الصَّلْتِ عَبْدُ السَّلَامِ بْنُ صَالِحٍ الْهَرَوِيُّ فَمَا اسْتَتَمَّ مَوْلَايَ دُعَاءَهُ حَتَّى وَقَعَتِ الرَّجْفَةُ فِي الْمَدِينَةِ وَ ارْتَجَّ الْبَلَدُ وَ ارْتَفَعَتِ الزَّعْقَةُ وَ الصَّيْحَةُ وَ اسْتَفْحَلَتِ النَّعْرَةُ وَ ثَارَتِ الْغَبَرَةُ وَ هَاجَتِ الْقَاعَةُ فَلَمْ أُزَايِلْ مَكَانِي إِلَى أَنْ سَلَّمَ مَوْلَايَ(ع) فَقَالَ لِي: يَا أَبَا الصَّلْتِ اصْعَدِ السَّطْحَ فَإِنَّكَ سَتَرَى امْرَأَةً بَغِيَّةً غَثَّةً رِثَّةً مُهَيِّجَةَ الْأَشْرَارِ مُتَّسِخَةَ الْأَطْمَارِ يُسَمِّيهَا أَهْلُ هَذِهِ الْكُورَةِ سُمَانَةَ لِغِبَاوَتِهَا وَ تَهَتُّكِهَا وَ قَدْ أَسْنَدَتْ مَكَانَ الرُّمْحِ إِلَى نَحْرِهَا قَصَباً وَ قَدْ شَدَّتْ وِقَايَةً لَهَا حَمْرَاءَ إِلَى طَرَفِهِ مَكَانَ اللِّوَاءِ فَهِيَ تَقُودُ جُيُوشَ الْقَاعَةِ وَ تَسُوقُ عَسَاكِرَ الطَّغَامِ إِلَى قَصْرِ الْمَأْمُونِ وَ مَنَازِلِ قُوَّادِهِ»؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۷۳.
  12. الفخری، ص۱۹۹؛ جهاد الشیعه، ص۳۵۶.
  13. تاریخ سیاسی اسلام، ص۱۷۹.
  14. تاریخ سیاسی اسلام، ص۸۰.
  15. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۲۷.
  16. تاریخ ابن اثیر، ج۶، ص۲۲۷.
  17. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۶۹.
  18. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۳۶.
  19. بحارالانوار، ج۴۹، ص۳۰۶.
  20. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۴۳.
  21. «و با دست خویش خود را به نابودی نیفکنید» سوره بقره، آیه ۱۹۵.
  22. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۴۴.
  23. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۳۲.
  24. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۸۵.
  25. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۴۳۴.
  26. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۴۷.
  27. «آری، (آن روز) آدمی بر خویشتن گواهی بیناست» سوره قیامه، آیه ۱۴.
  28. «و خوراک را با دوست داشتنش به بینوا و یتیم و اسیر می‌دهند» سوره انسان، آیه ۸.
  29. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۰۸.
  30. «آیا بر آدمی پاره‌ای از روزگار گذشت که چیزی سزیده یادکرد نبود؟» سوره انسان، آیه ۱.
  31. «نیکان از پیاله‌ای می‌نوشند که آمیخته به بوی خوش است *... * و خوراک را با دوست داشتنش به بینوا و یتیم و اسیر می‌دهند» سوره انسان، آیه ۵-۸.
  32. «شما را تنها برای خشنودی خداوند خوراک می‌دهیم» سوره انسان، آیه ۹.
  33. عقدالفرید، ج۳، ص۴۲؛ ترجمه الغدیر، ج۵، ص۱۹۱.
  34. «آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همگون کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟.».. سوره توبه، آیه ۱۹.
  35. «آیا چیز پست‌تر را به جای چیز بهتر می‌خواهید؟» سوره بقره، آیه ۶۱.
  36. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۱۰.
  37. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۴۹.
  38. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۲۰.
  39. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۱۷؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۰۵.
  40. . بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۱۷.
  41. انوارالبهیه، ص۲۳۹.
  42. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۵۳.
  43. اخبار و آثار حضرت امام رضا(ع)، ص۱۴۷؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۳۸۸.
  44. الحیاة السیاسیة للامام الرضا، ص۳۷۸.
  45. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۸۱؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۱۹۵.
  46. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۵۶.
  47. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۱۶.
  48. مروج الذهب، ج۲، ص۴۴۲.
  49. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۶۳.
  50. قرب الاسناد، ص۲۰۲؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۳۹.
  51. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۶۳.
  52. التوحید، ص۳۳۸.
  53. التوحید، ص۴۷.
  54. الایضاح، (چاپ دانشگاه تهران)، ص۱۰۲.
  55. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۷۴.
  56. نخستین کنگره امام رضا(ع)، ص۴۶.
  57. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۶۳.
  58. سفینة البحار، ج۲، ص۲۵۵.
  59. «ای مؤمنان! با کافرانی که نزدیک شمایند جنگ کنید و باید در شما صلابت بیابند» سوره توبه، آیه ۱۲۳.
  60. «گروهی را نمی‌یابی که با ایمان به خداوند و روز واپسین، با کسانی که با خداوند و پیامبرش مخالفت ورزیده‌اند دوستی ورزند هر چند که آنان پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشانشان باشند» سوره مجادله، آیه ۲۲.
  61. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۵۸۷.
  62. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۵۸۸.
  63. تتمة المنتهی، ص۲۴۰.
  64. تتمة المنتهی، ص۲۴۱.
  65. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۶۷.
  66. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۷۳.
  67. مروج الذهب، ج۲، ص۴۴۱.
  68. طبری، ج۷، ص۱۴۷؛ کامل، ج۶، ص۱۱۸.
  69. الفخری، ص۱۷۳.
  70. طبری، ج۷، ص۲۴۸.
  71. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۷۴.
  72. تاریخ سیاسی اسلام، ص۳۲۵.
  73. تاریخ تمدن اسلامی.
  74. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۷۷.
  75. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۳۵.
  76. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۷۹.
  77. تاریخ سیاسی اسلام، ص۱۶۶.
  78. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۴۸۶؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۸.
  79. بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۴۰.
  80. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۶۷؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۶۳.
  81. . بحارالانوار، ج۴۹، ص۳۰۸.
  82. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۸۱.
  83. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۳۳.
  84. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۲۷.
  85. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۳۲.
  86. «فرمود: ای نوح! او از خاندان تو نیست، بی‌گمان او کرداری ناشایسته است» سوره هود، آیه ۴۶.
  87. عیون اخبار الرضا(ع)، ص۵۶۶؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳۰.
  88. . بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۲۱.
  89. بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۲۰؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۳۲.
  90. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۰۴.
  91. بحارالانوار، ج۴۹، ص۳۲؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۷.
  92. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۵۳۳.
  93. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۸۳.
  94. اعیان الشیعه، ج۵، ص۳۴۶؛ تتمة المنتهی، ص۲۳۵.
  95. تتمة المنتهی، ص۲۳۴.
  96. «او دانای نهان است پس هیچ کس را بر نهان خویش آگاه نمی‌کند * جز فرستاده‌ای را که بپسندد» سوره جن، آیه ۲۶-۲۷.
  97. بحار الانوار، ج۴۹، ص۷۵.
  98. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۳۴.
  99. الفتوح، ج۸، ص۲۴۸.
  100. الکافی، ج۱، ص۱۸۵.
  101. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۴۲.
  102. اخبار و آثار حضرت امام رضا(ع)، ص۸۰۴.
  103. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۳۷.
  104. «ما پیامبران خویش و مؤمنان را در زندگی این جهان و در روزی که گواهان (به گواهی) برخیزند یاری می‌کنیم» سوره غافر، آیه ۵۱.
  105. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۷۹.
  106. «و آدم با پروردگارش نافرمانی کرد و بیراه شد» سوره طه، آیه ۱۲۱.
  107. «و یونس را (یاد کن) هنگامی که خشمناک راه خویش در پیش گرفت و گمان برد که هیچ‌گاه او را در تنگنا نمی‌نهیم» سوره انبیاء، آیه ۸۷.
  108. «و بی‌گمان آن زن آهنگ وی کرد و وی نیز.».. سوره یوسف، آیه ۲۴.
  109. «و داوود دانست که ما او را آزموده‌ایم» سوره ص، آیه ۲۴.
  110. «و چیزی را که خداوند آشکار کننده آن بود در دل نگه می‌داشتی و از مردم می‌ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر بود که از او بترسی» سوره احزاب، آیه ۳۷.
  111. «خداوند، آدم، نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد» سوره آل عمران، آیه ۳۳.
  112. «و چون پروردگارش او را بیازماید و روزی‌اش را بر او تنگ گیرد» سوره فجر، آیه ۱۶.
  113. «بدین گونه (بر آن بودیم) تا از او زشتی و پلیدکاری را بگردانیم» سوره یوسف، آیه ۲۴.
  114. «آنگاه که بر داوود وارد شدند و او از ایشان ترسید؛ گفتند: نترس! ما دو داد خواهیم که یکی بر دیگری ستم کرده است، میان ما به درستی داوری کن و ستم مکن و ما را به راه میانه راهنما باش! * این برادر من است که نود و نه میش دارد و من یک میش دارم، و می‌گوید آن را (هم) به من واگذار و در گفتار بر من چیرگی دارد» سوره ص، آیه ۲۲-۲۳.
  115. «بی‌گمان او با خواستن میش تو برای افزودن به میش‌های خویش، به تو ستم کرده است» سوره ص، آیه ۲۴.
  116. «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم پس میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن» سوره ص، آیه ۲۶.
  117. «و چیزی را که خداوند آشکار کننده آن بود در دل نگه می‌داشتی و از مردم می‌ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر بود که از او بترسی» سوره احزاب، آیه ۳۷.
  118. عیون اخبار الرضا(ع)، ص۳۹۰؛ اخبار و آثار حضرت رضا(ع)، ص۶۱۸.
  119. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۷۶.
  120. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۵۵.